ساده زیستی

نوشته‌ها

جمال الدین محمد بن آقا حسین (جمال المحققین)

اشاره:

جمال الدین محمد بن آقا حسین معروف به «جمال المحققین» محدث، اصولی، حکیم، متکلم، از فقیهان امامیه و از دانشمندان پر آوازه ایران محسوب می‌شود.[۱] تاریخ تولد و محل ولادت او معلوم نیست، امّا مسلم است که وى اصالتاً خوانسارى بوده و در اصفهان پرورش یافته است.[۲] معاصرین آقا جمال این فقیه گرانمایه با دانشمندان بزرگى هم چون علامه محمد باقر مجلسى و میرزاى شیروانى معاصر بوده است. تاریخ نگاران از او به عنوان محققى حکیم، فقیهی نوآور و دانشمندى نامدار که دارای احاطه علمى کم نظیر و حسن سلیقه و ذوق سلیم و اندیشه‌هاى ناب بود، ‌یاد کرده‌اند. 

سخنان شیرین، گفتار ملیح و رفتار صمیمانه وى هر تازه واردى را به خود جذب می‌کرد. راز این همه فضایل را باید در پشتکار و همت والاى او در سیره علمی، معنوى و اخلاقی‌اش به سوى کمال، ‌جست و جو کرد. ملاقات با فیض کاشانى – در یکى از سال ها ملا محسن فیض کاشانی[۳] به قصد زیارت خانه خدا از کاشان حرکت نموده و در سر راه خود در اصفهان میهمان آقا حسین خوانساری (پدر آقا جمال) شد. آقا جمال که نوجوانى بیش نبود، نزد فیض کاشانى شتاف. فیض کاشانى مسئله‌اى را از آقا جمال پرسید، امّا او نتوانست از عهده پاسخ بر آید؛ زیرا تا آن هنگام چندان اهمیتى به کسب دانش نمی‌داد. فیض کاشانى دست بردست زد و گفت: «حیف که درِ خانه آقا حسین بسته شد!». این سخن در آقا جمال تأثیر کرد و از همان لحظه کمر همت را بست و به کسب دانش پرداخت.

سال بعد، ملا محسن به خانه آقا حسین آمد و با آقا جمال گفت و گو کرد و احساس نمود که آقا جمال عوض شده و داراى فضیلت و دانش است. براى همین گفت: «این آقا جمال، غیر از آن آقا جمال است که ما پارسال او را دیدیم.»[۴] نوجوان خوانسارى در اثر تلاش و همت عالی، به بلندترین قله‌هاى انسانیت و کمالات معنوى رسید. رسیدگى به اوضاع نیازمندان و فقیران، ساده زیستى و دوری از تجملات ظاهرى از او چهره‌اى معنوی، دلسوز، شخصیتى درد آشنا و جامع نگر ساخته بود. استادان – آقا جمال در رشد و بالندگى شخصیت خویش، از استادان فراوانى بهره برد. اینک به معرفى دو تن از استادان او که بیشترین تأثیر را در رشد علمى و معنوى وى داشتند، می‌پردازیم: ۱. آقا حسین خوانسارى – خاندان خوانسارى مشهورترین و با فضیلت‌ترین دودمان خوانسار محسوب می‌شوند که در کتاب‌هاى تراجم، نام ۱۶ تن از برگزیدگان آن خاندان دیده می‌شود.[۵] آقا حسین، چهره درخشان خاندان خوانساری، استاد فضلاى عصرخود بود. او در سال ۱۰۱۶ هـ . ق. در خوانسار به دنیا آمد و بعد از بلوغ، براى تحصیل علم و حکمت و معارف به اصفهان هجرت کرد. او در مدت کوتاهى به مرحله‌اى دانش رسید که نوشته‌اند: «او استاد الکلّ فى الکلّ عند الکلّ بود.»[۶] این لقب به جهت تسلط او برتمام علوم عصرش، اطلاق شده است و معناى آن این است که آقا حسین استاد همه علمای عصر در همه علوم، به عقیده همه معاصرانش می‌باشد

.[۷] آقا حسین کتابهاى ارزشمندى در موضوعات گوناگون از خویش بر جاى نهاد و شاگردان برجسته‌اى مانند: آقا جمال خوانساری، علامه مجلسى و میرزا محمد شیروانى پرورش داد. وی در سال ۱۰۹۹ هـ . ق. در اصفهان چشم از جهان فروبست.[۸] حضرت آیت الله خامنه‌اى در مورد دانشمندان خاندان خوانساری، به ویژه درباره آقا حسین و فرزندش، آقا جمال می‌نویسد: «بی‌شک، در فهرست این ستارگان غالباً ناشناخته آسمان علم و فرهنگ، خانواده جلیل خوانساری‌ها، به ویژه محقق برجسته و کم‌نظیر، مرحوم آقا حسین خوانسارى و فرزند فقیه و حکیم و بزرگوارش، مرحوم آقا جمال خوانسارى می‌باشند. در عظمت و شأن مرحوم آقا حسین خوانسارى همین بس که نام آوران بزرگى هم چون وحید بهبهانى و شیخ انصارى از او با عناوین «محقق» و «استاد الکلّ فى الکلّ» و امثال آن یاد کرده‌اند. او و فرزندش، حکیم و فقیه و اصولى و متکلم و ریاضیدان و محدث و ادیب بوده و سهم وافرى در شکوفایى و درخشش حوزه فرهنگى و علمى اصفهان در دوران میانى و پایانى صفویه داشته‌اند.

اگر چه برخى از مؤلفات فقهى آنان در معرض استفاده اهل فن بوده است، ولى مجموعه آثار آنان هرگز به صورت قابل قبول در دسترس دانش پژوهان علوم اسلامى قرار نگرفته است.»[۹] ۲. محقق سبزوارى – عالم وارسته و فقیه پرتلاش، ملا محمد باقر سبزوارى استاد و مربى آقا جمال و دایى او بود. محقق سبزوارى از استادان زبده‌اى هم چون میرفندرسکی، شیخ بهایى و مولى محمد تقى مجلسى کسب دانش نمود. وی سپس در حوزه‌هاى علمیه اصفهان و مشهد به تدریس علوم و معارف دینى پرداخت. او دانش پژوهان بی‌شمارى را تربیت کرد که آقا حسین خوانسارى و دو پسرش، آقا جمال و آقا رضى از آن جمله‌اند.

از معروف‌ترین تألیفات او می‌توان به ذخیره المعاد، روضه الانوار عباسى و کفایه الاحکام اشاره کرد. وی در سال ۱۰۹۰ هـ . ق. دار فانى را وداع گفت و در مدرسه میرزا جعفر، واقع در صحن مطهر حرم امام رضا ـ علیه السلام ـ به خاک سپرده شد.[۱۰] در حوزه تدریس آقا جمال بعد از فراگیرى علوم و فنون مختلف عصر خویش در مدت کوتاهى به عنوان مدرس برجسته شناخته شد و در حوزه علمیه اصفهان، به تدریس پرداخت. این دانشمند بزرگ ایرانی، چون در اکثر رشته‌هاى علوم متنوع عصر، هم چون: فقه، اصول، فلسفه، تفسیر، علوم ریاضی، شعر و ادب، عقاید و کلام تسلط وافر داشت. در همه زمینه‌ها به تدریس پرداخت. میرزا محمد طاهر نصرآبادى در تذکره خویش می‌نویسد: «آقا جمال که اَلْوَلَدْ سِرُّ اَبیهِ درباره ایشان صادق است، به مدرسه مذکور هر روز می‌آیند و طالب علمان (دانشجویان) مدرسه جدّه صاحب قرانى و سایر مدارس مستفید می‌شوند.»[۱۱] صاحب روضات الجنات ضمن ستایش از شخصیت علمى و اجتماعى این فقیه فرزانه آورده است: «آقا جمال در روزگار خود ریاست تدریس را به عهده داشت و از برکات انفاس قدسى او گروهى از فضلا و دانشمندان برجسته به عالی‌ترین مقامات علمى و معنوى نایل آمدند.»[۱۲] او که استادى خوش طبع، مجتهدی جلیل القدر و اندیشمندى متنفذ بود، لحظه‌اى از اشتغال به علم غافل نبود.

وى شاگردان خویش را دائماً به درس و کسب فضایل تشویق می‌نمود و به آنان می‌گفت: «عزیزان من! شمال خیال نکنید در این زمان عالمى خوش فهم، هوشمند، تیزبین و خوش قلم مانند آقا جمال نیست! نه، شما هر کدام در سایه پشتکار و اشتغال مداوم به تحصیل، از آقا جمال کمتر نیستید. بلی، شما مثل او گرفتار اشتغالات علمى و اجتماعى نیستید.»[۱۳] شاگردان – حوزه علمیه اصفهان در آن عصر، بسیار با عظمت و شکوفا بود. آن دوره را می‌توان یکى از درخشان‌ترین دوران فرهنگى تشیع در طول تاریخ به حساب آورد. ریاست مطلقه تدریس که در آن زمان اهمیت ویژه‌اى داشت در اختیار این مدرس نامدار و استاد بی‌بدیل بود. علامه محمد باقر خوانساری، ‌شخصیت شناس معروف شیعى در مورد عظمت حوزه درسى آقا جمال می‌گوید: «او که در خاندان فضیلت متولد شد و در دامان علم و دانش پرورش یافت مانند ستاره‌اى در آسمان علم و ادب در آن دوران درخشید. پژوهشگران و تشنگان معرفت از کوثر زلال دانش او پیمانه‌ها پر کردند و ریاست حوزه‌هاى تدریس به او منتهى شد.»[۱۴] برخی از شاگردان وى عبارتند از:

۱. سید ابوالقاسم خوانساری، نویسنده مناهج المعارف.

۲. میرزا رفیعا گیلانی، پدید آورنده شواهد الاسلام، حاشیه بر اصول کافى و ۱۶ کتاب دیگر.

۳. سید صدر الدین قمی، شارح «وافیه» و از برجسته‌ترین فقیهان قرن ۱۲ هجری.

۴. امیر محمد ابراهیم قزوینى که بالغ بر ۱۵۰۰ نسخه کتاب را مقابله، حاشیه نویسى و تصحیح نموده و داراى ۱۸ تألیف است.

۵. محمد زمان بن کلب‌على تبریزی، نویسنده فوائد الفوائد.

۶. آقا خلیل اصفهانی.

۷. سید غیاث الدین محمد خیال اصفهانی، داماد آقا جمال.

۸. سید فاضل میر عبدالباقى دزفولی.

۹. میرزا عبدالله افندی شیرازی، نویسنده ریاض العلماء.

۱۰. شیخ على اصغر مشهدى رضوی.

۱۱. محمد خاتون آبادی، نوه علامه مجلسی.

۱۲. ملا محمد اکمل بهبهانی، پدر استاد الکل آقا وحید بهبهانی.

۱۳. حاج محمد تقى طبسی، نویسنده حاشیه مدارک.

۱۴. محمد حسین خاتون آبادی.

۱۵. حکیم محمد حسین مازندرانی.

۱۶. محمد حسین گیلانی.

۱۷. امیر محمد صالح قزوینی.

۱۸. سید محمد مهدى قزوینی.

۱۹. محمد کاظم تویسرکانی.

۲۰. محمد هادى سبزواری، فرزند محقق سبزواری.

۲۱. فقیه و محدث نامور شیعه، سید نعمت الله جزایری، نویسنده انوار نعمانیه، غایه المرام، زهر الربیع و ریاض الابرار.

۲۲. شیخ یوسف بحرانی، فقیه و محدث معروف، پدید آورنده اثر گرانسنگ الحدائق الناظره فى احکما العتره الطاهره

.[۱۵] تألیفات – آقا جمال خوانسارى علاوه بر تربیت شاگردان ممتاز، اداره مهم‌ترین حوزه علمیه شیعه و حلّ وفصل امور مردم مسلمان، نویسنده‌اى خوش قلم، حاشیه نویسى نکته سنج و مترجمى ماهر و جامع‌نگر بود.

امروزه این دانش در اغلب رشته‌هاى علوم، به ویژه در روان شناسی، تاریخ تمدن و تاریخ ادیان و مذاهب مورد توجه دانشمندان جهان است. این کتاب نیز از این ناحیه قابل اهمیت است. ۲. هم چنین این کتاب حکایت از آگاهى کامل یک مجتهد از متن زندگى مردم دارد. و آقا جمال چون که یک عالم مردمى بود و با طبقات عموم مردم حشر و نشر زیادى داشت، از عقاید و باورهاى جارى در میان آنان کاملاً مطلع بود و بر اساس آگاهى از آن واقعیت‌ها به هدایت آنان می‌پرداخت. ۳. آقا جمال در روزگارى می‌زیست که خرافه و خرافه‌گویى گسترش فراوان داشت؛ او که با آخرین و ضعیف‌ترین شاه صفوی، یعنى سلیمان و سلطان حسین معاصر بود، ‌در کنترل و بهره‌گیرى از امکانات حکومتى آنان در راه اهداف اسلامى و معنوى خویش، کمال کوشش را به جاى آورد و با استفاده از نفوذ معنوى و اجتماعى خویش، از انحرافات و کجروی‌هاى آنان می‌کاست. از آنجا که پادشاهان آن دوران تا روز تاجگذارى به جاى این که در جمع سیاستمداران و مدیران کشور باشند، در حرمسرا و در بین زنان بودند، تربیت زنانه پادشاه و سلطه فراوان حرم سرا در امور کشور داری، زمینه گسترش عقاید بانوان را مساعد کرده بود.[۱۶] نگارش کتابى که بیانگر عقاید خرافى رایج بانوان آن روزگار باشد، نه تنها از شأن یک فقیه آگاه نمی‌کاهد، بلکه تیزهوشى و مبارزه وى علیه خرافات و در نهایت، علیه سیاست غلط فرهنگى وقت را می‌رساند. ۴. کتاب کلثوم ننه بازتاب جو فکرى رایج در عصر پادشاهان صفوى است که یک نوع مذهب روبنایى در آن ترویج می‌شود؛ آنان عمل به ظواهر شرع را گسترش می‌دادند، ولى خودشان به حقیقت دین عمل نمی‌کردند و از مظاهر فساد پرهیز نمی‌کردند. نتیجه کار آنان در میان مردم یک نوع نفاق دینى به وجود آورده بود. چنان که در موارد متعددى در کتاب کلثوم ننه این نفاق دینى به تصویر کشیده شده است.[۱۷] وفات آقا جمال در ۲۶ رمضان سال ۱۱۲۵ هـ . ق. ۲۵ سال بعد از رحلت پدر بزرگوارش در اصفهان وفات یافت و در تکیه خوانساری‌ها در مزار تخت فولاد، کنار قبر پدرش، (آقا حسین) مدفون شد.[۱۸] مرقد آنان مورد توجه عموم مردم است.[۱۹] اخیراً هنگام دفن پیکر حاج شیخ اسدالله فهامی، یکى از علماى وارسته معاصر در کنار مرقد آقا جمال، دیواره قبر آقا جمال ریزش کرد و به قبر آقا جمال راهى باز شد و جسد مطهر ایشان را بعد از سه قرن، تر و تازه یافتند

. در پى این ماجرا، مردى صالح به نام مشهدى حیدر که «تکیه بانِ» تکیه خوانساری‌ها است، به حاضرین اظهار داشت که: ‌در این بقعه این پنجمین جسدى است که در مدت تکیه بانى من تر و تازه پدیدار گشته است. گفتنى است که در آن بقعه حدود هفتاد تن از صالحان و عالمان مدفونند.[۲۰] عبدالکریم پاک نیا فهرست آثار ایشان را در سه بخش؛

تألیفات، تعلیقات و ترجمه‌ها می‌آوریم:

الف) تألیفات –

۱. مبدأ و معاد: در اصول دین و اعتقادات.

۲. جبر و اختیار.

۳. نیت و اخلاص: در نیت طهارت.

۴. شرح و تفسیر احادیث طینت.

۵. رساله نماز جمعه.

۶. افعال واجب و مندوب نماز.

۷. شرح حدیث سحاب.

۸. مکاتبات و منشئات ادبی با علما و معاصران.

۹. شرح حدیث بساط.

۱۰. مجموعه اجازات به فضلا و دانشمندان.

۱۱. شرح زیارت جامعه.

۱۲. اختیارات الایام و اللیالى و الساعات.

۱۳. الاسئله السلطانیه.

۱۴. اصول الدین فى الامامه.

۱۵. رساله در تفسیر آیه عهد.

۱۶. مزار و توضیحاتى بر الفاظ زیارت و دعاها.

۱۷. الحاشیه الجمالیه.

۱۸. رساله درباره قاعده الواحد لایصدر…

۱۹. سؤال و جواب‌هاى فقهی.

۲۰. رساله در خمس.

۲۱. رساله در نذر.

۲۲. تقویم الاولیاء.

۲۳. تحفه عباسی.

۲۴. عقاید النساء یا کلثوم ننه.

۲۵. اثبات الرجعه.

۲۶. رساله در معنى کراهیّت در عبادات. ب) تعلیقات و حاشیه‌ها

۲۷. تعلیقات تهذیب الاحکام.

۲۸. تعلیقات من لایحضره الفقیه.

۲۹. حاشیه بر شرایع الاسلام.

۳۰. حاشیه شرح لمعه شهید ثانی.

۳۱. حاشیه بر طبیعیات شفای ابن سینا.

۳۲. حاشیه بر شرح اشارات ابن سینا.

۳۳. حاشیه برحاشیه خفری بر شرح قوشجى برتجرید.

۳۴. حاشیه بر شرح باغنوى بر شرح تجرید.

۳۵. حاشیه شرح مختصر الاصول عضدی.

۳۶. حاشیه بر معالم. ۳۷. حاشیه بر شرح حکمه العین.

۳۸. شرح وردّ رساله اشتراک لفظى حکیم تبریزی. ج) ترجمه‌هاى فارسى

۳۹. ترجمه و شرح غرر الحکم آمدی، حاوى سخنان امام على ـ علیه السلام ـ .

۴۰. ترجمه مفتاح الفلاح شیخ بهایی.

۴۱. ترجمه الفصول المختاره: مناظرات شیخ مفید که سید مرتضى آنها را در این مجموعه گلچین نموده است.

۴۲. ترجمه قرآن مجید.

۴۳. ترجمه صحیفه سجادیه.

۴۴. ترجمه و شرح دعاى صباح.

۴۵. ترجمه داستان طرماح.[۲۱] ستاره آسمان ادب فارسى آقا جمال افزون بر این که به عنوان مجتهد طراز اول و مدرس بزرگ عصر صفویه شناخته شده بود، یکى از ستارگان درخشان آسمان ادب فارسى شمرده می‌شد.

شخصیت اجتماعى آقا جمال خوانسارى فقیهى مردمی، نیک گفتار، عالى مقام، خوش فکر، بلند نظر. زیبا صورت، پرهیزکار، شوخ طبع و نمکین بود. این عوامل موجب علاقه شدید مردم به وى شده بود. او با همه افراد، از پایین‌ترین طبقات مردم عادى گرفته تا امیران و سلاطین صفوی، معاشرت داشت و خود را در این رفت و آمدها در چهارچوب تشریفات و تعارفات معمولى گرفتار نمی‌کرد، وى با خواص و عوام با زبانى شیرین و گفتارى ملیح گفت و گو می‌کرد و بدین وسیله با انسان ارتباط نزدیک برقرار می‌کرد و در هدایتشان می‌کوشید. از این رو، او پناهگاه نیازمندان و دردمندان بود. آقا جمال براى حلّ مشکلات بیچارگان تلاش می‌نمود.[۲۲] نفوذ وى در میان مردم به گونه‌اى بود که پادشاهان صفوى به او ابراز ارادت می‌کردند و با عطایاى خود او را می‌نواختند.[۲۳] اقامه نماز بر پیکر علامه مجلسى – برگزاری نماز بر پیکر بزرگ‌ترین و معروف‌ترین شخصیت جهان تشیع در قرن ۱۱ و ۱۲ هجری، علامه محمد باقر مجلسی، نشانگر تقدم کامل آقا جمال خوانسارى بر تمام دانشمندان و فقهاى آن عصر می‌باشد. یکى از دانشمندان آن دوره در حاشیه کتابش، آن واقعه را چنین گزارش کرده است: «آقا جمال خوانسارى در روز دوشنبه ۲۷ رمضان سال ۱۱۱۰ مطابق با دهم فروردین ۱۰۷۸ در مسجد معظم آدینه (جامع عتیق) اصفهان بر پیکر مطهر علامه بزرگ مولانا محمد باقر مجلسى (ره) که به هنگام طلوع فجر همان روز نداى حق را اجابت کرده بود، اقامه نماز فرمود.»[۲۴] ارتباط با حاکمان آقا جمال با پادشاهان عصر خویش ارتباط داشت. او در تشکیلات حکومت صفوى نقش ارزنده‌اى ایفا می‌کرد و براى از بین بردن فساد، با حکومت وقت از نزدیک همکارى می‌نمود و آنان را در موارد لازم از منکر باز می‌داشت و به سوى معروف رهنمون می‌شد.

وى کتاب‌هاى مورد نیاز جامعه شیعه را، به درخواست سلاطین و کارگزاران صفویه ترجمه یا تألیف می‌نمود. امام خمینى (ره) در مورد ارتباط فقیهان و دانشمندان بزرگ شیعه با دربار پادشاهان صفوی، می‌فرماید: «یک طایفه از علما، اینها گذشت کرده‌اند از یک مقاماتی، و متصل شده‌اند به یک سلاطین، با این که می‌دیدند مردم مخالفند، لکن براى ترویج دیانت و ترویج تشیع اسلامى و ترویج مذهب حق، اینها متصل شده‌اند به یک سلاطین و این سلاطین را وادار کرده‌اند خواهى نخواهى براى ترویج مذهب، مذهب تشیع؛ اینها آخوند دربارى نبوده‌اند، این اشتباهى است که بعضى نویسندگان ما می‌کنند… نباید یک کسى تا به گوشش خورد که مثلاً مجلسی، محقق ثانی، شیخ بهایى با اینها روابط داشتند و می‌رفتند سراغ اینها، همراهى شان می‌کردند، خیال کند که اینها مانده بودند براى جاه و عزت و احتیاج داشتند به این که سلطان حسین و شاه عباس به آنها عنایتى بکنند، این حرف‌ها نبوده در کار، آن‌ها گذشت کردند، یک گذشت، یک مجاهده نفسانى کرده‌اند براى این که مذهب شیعه را به وسیله آنها ترویج کنند.»[۲۵] آقا جمال مجتهدى خوش محضر، فقیهى پرحافظه و عالمى حاضر جواب بودی. او در فکاهیات و مطایبه، کم نظیر و در سخن گفتن، استاد بود.

این مجتهد نیکو صورت و زیبا سیرت هیچ گاه سخن یا مزاح کسى را به خانه نبرد.[۲۶] اینک نمونه‌هایى از اخلاق، رفتار و گفت و گوهای او را ـ که گاهى نیز واقعیت‌هاى جامعه را با زبان طنز بیان نموده و از این شیوه در آگاهاندن توده‌های مردم بهره جسته است ـ با هم می‌خوانیم: ۱. نهى از منکر به شیوه غیرمستقیم روزی شنید که دو نفر از متولیان یکى از مساجد در تولیت مسجد مشاجره و مجادله نموده و بالاخره مصالحه کرده‌اند که مسجد را از وسط دیوار کشیده و هر یک متولى سهم خود باشند. آقا جمال براى توجه دادن آنان به کار زشتشان که مطمئناً از طریق گفت و گوى رو در رو حل نمی‌شد، به طور غیرمستقیم عمل کرد؛ بدین ترتیب که یک نفر را مأمور کرد به رسم آن روز، شال عزا به گردن انداخته و سوار اسب شده و به اهل شهر اعلان نماید که آقا جمال خوانسارى در فلان مسجد اقامه تعزیه دارد همه حاضر بشوید. علما، اکابر، کسبه، و سایر طبقات مردم در مسجد حاضر شده، بعد از قرائت فاتحه و تعزیت و تسلیت و صرف قلیان و چای، سؤال کردند مجلس فاتحه براى کیست؟ آقا جمال فرمود: خداوند عالَم مرحوم شده، مجلس ترحیم مرحوم خداوند است!» همه تعجب کرده و گفتند: «آقا! این چه فرمایش است؟! فرمود: «اگر خداوند از دنیا نرفته پس چرا خانه او را مثل متروکات مرده‌ها تقسیم نموده‌اند؟!» آن دو نفر از شنیدن این سخن بسیار خجالت کشیده ، دیوار را از وسط مسجد برداشتند.»[۲۷] ۲. عشق به مطالعه او هنگام مطالعه چنان غرق تفکر و اندیشه می‌شد که از اطرافش غافل می‌گشت. روزى براى آقا جمال شام حاضر کردند. در حالى که آقا مشغول به مطالعه بود، اهل خانه سفره و غذا را نزد او گذاشتند و آقا هیچ ملتفت نشد، تا آن که به یک دفعه اذان صبح بلند شد، آقا جمال سر برداشت و دید که شام حاضر است. گفت: چرا غذا را دیر آوردید؟ گفتند: اول شب آوردیم، امّا شما چنان غرق در تفکرو مطالعه بودید که ملتفت نشده‌اید.[۲۸] ۳.

صراحت لهجه هر سال مبلغ معینى از طرف حکومت برای آقا جمال می‌فرستادند تا قضاوت کند. روزى یکى از کارگزاران حکومت در محضر او حاضر شد. شخصى در آن هنگام مسئله‌اى پرسید. آقا جمال گفت: اکنون نمی‌دانم. شخص دیگرى آمد و پرسشى دیگر کرد. همان جواب را شنید، تا چهار نفر که مسئله سؤال کردند و جواب نمی‌دانم شنیدند. کارگزار حکومتى حاضر در جلسه به عنوان اعتراض به آقا جمال فرمود: «شما هر سال مبلغ معینى از دولت می‌گیرید تا به سؤالات و مشکلات مردم جواب بگویید!» آقا جمال فرمود: «من آن مبلغ را براى آن چیزهایى که می‌دانم می‌گیرم و اگر براى آنچه که نمی‌دانم بگیرم، ‌خزینه پادشاه به آن وفا نمی‌کند.»[۲۹] ۴. مبارزه با خرافات از آن جا که آقا جمال عالمی نقّاد، نکته سنج و درد آشنا در جامعه خویش بود، در نهایت زیرکى و تیزهوشی، با سیاست‌های نادرست و باورهاى غلط فرهنگى و خرافات رایج بین مردم و مسئولان وقت مبارزه می‌کرد. وى با تألیف کتاب عقائد النساء یا کلثوم ننه، رسوم و پندارهاى رایج در میان زنان آن روزگار ایران را به نقد کشید. کتاب هنرمندانه و طنزآمیز عقاید النساء از نخستین کتاب‌هاى رسمى فرهنگ مردم است. این کتاب پرآوازه در ادبیات عامیانه ایران زمین، تاکنون حداقل ۶ بار چاپ شده است و به زبان‌هاى زنده جهان ترجمه شده است. شیخ آقا بزرگ طهرانی، کتاب شناس برجسته شیعى درباره این کتاب و مولف آن چنین می‌نگارد:

«کلثوم ننه کتابى شریف، رمانی، انتقادی، لطیف و خنده‌آور می‌باشد. در این کتاب بسیارى از بدعت‌هایى را که نابجا به دین نسبت داده می‌شود، بیان داشته است. این کتاب را آقا جمال الدین فرزند آقا حسین خوانسارى (متوفا: ۱۱۲۵ هـ . ق.) نوشته و چاپ شده است.»[۳۰] برخلاف نظر بعضى که این کتاب را در شأن فقیه عالى قدرى مثل آقا جمال خوانسارى نمی‌دانند، این اثر از چند نظر داراى اهمیت است: ۱. نشانگر تسلط کامل مؤلف به دانش عوام یا «فولُکُر» می‌باشد.

پی نوشت:

[۱] . دایره المعارف بزرگ اسلامی، ج ۱، ص ۴۵۸.

[۲] . اعیان الشیعه، ج ۹، ص ۲۳۱.

[۳] . محمد محسن، فرزند شاه مرتضی، معروف به فیض (۱۰۰۷ ـ ۱۰۹۱ هـ . ق.) محدث، متکلم، فقیه، شاعر، ادیب، محقق، حکیم، یکى از چهره‌های درخشان شیعه در قرن یازدهم، داماد مرحوم صدر المتألهین شیرازى و یکى از نوابغ عصر خود بود (اعلام المکاسب، ص ۹۰).

[۴] . قصص العلماء، ص ۲۶۶ و شرح احادیث طینت، مقدمه.

[۵] . نگاهی به خوانسار، ص ۱۱.

[۶] . روضات الجنات، ج ۲، ص ۳۴۹.

[۷] . شرح آقا جمال بر غرر و درر آمدی، ج ۱، ص ۸۹.

[۸] . روضات الجنات ج ۲، ص ۳۵۸.

[۹] . کیهان، ۳۰/ ۶/ ۱۳۷۸، پیام به کنگره محققان خوانساری.

[۱۰] . اعلام المکاسب، ص ۵۹ و نگاهى به خوانسار، ص ۲۷.

[۱۱] . تذکره نصر آبادی، ص ۱۵۲.

[۱۲] . روضات الجنات، ج ۲، ص ۲۱۴.

[۱۳] . شرح غرر الحکم، ج ۱، ص ۹۳.

[۱۴] . روضات الجنات، ج ۲، ص ۲۱۴.

[۱۵] . الذریعه الى تصانیف الشیعه، ج ۴، ص ۱۴۱؛ دانشمندان خوانسار، ص ۲۵۱ و فرزانگان خوانسار، ص ۴۵ و ویژه نامه کنگره خوانساری، ص ۱۳.

[۱۶] . تاریخ مفصل ایران، اقبال آشتیانی، ص ۶۹۹.

[۱۷] . آینه پژوهش، ش ۵۵، ص ۲۷.

[۱۸] . مقدمه شرح احادیث طینت.

[۱۹] . روضات الجنات، ج ۲، ص ۲۱۴.

[۲۰] . فرزانگان خوانسار، ص ۴۵.

[۲۱] . در تنظیم فهرست آثار آقا جمال خوانساری، از کتاب‌هاى الذریعه الى تصانیف الشیعه، ج ۱، ص ۳۶۷ و ج ۴، ص ۱۲۲؛ ریحانه الادب، ج ۱، ص ۵۴؛ روضات الجنات، ج ۲، ص ۲۱۴؛ ویژه نامه کنگره محققان خوانسارى به نام خدیو خرد؛ فوائد الرضویه، ص ۸۳ و ج ۹، ص ۲۳۱ و اعیان الشیعه، استفاده شد.

[۲۲] . فقه ای نامدار شیعه، ص ۲۶۰.

[۲۳] . دایره المعارف بزرگ اسلامی، ج ۱، ص ۴۵۸.

[۲۴] . کیهان اندیشه، ش ۸۲، ص ۱۱۳.

[۲۵] . صحیفه نور، ج ۱، ص ۲۵۹.

[۲۶] . علمای بزرگ شیعه از کلینى تا خمینی، ص ۱۷۵.

[۲۷] . دانشمندان خوانسار، ص ۲۲۵.

[۲۸] . قصص العلماء، ص ۲۶۶.

[۲۹] . همان.

[۳۰] . الذریعه الى تصانیف الشیعه، ج ۱۸، ص ۱۱۲.

محمد رضا اوحدی (ره)

اشاره:

آیت الله محمد رضا اوحدی قرباغی در حدود سال ۱۲۹۸ ش در محله قلیاقل قره باغ از توابع غزنین افغانستان دیده به جهان گشود. در هفت سالگی پدر را از دست داد و تحت تربیت مادر، تحصیلات خود را نزد آخوند محمد حیدر آغاز کرد. ایشان که در یک خانواده‌ای تهی دست و کشاورز تولد یافته بود، به جای پرداختن به رفع تنگناهای مالی، به سوی فراگیری علم و افروختن چراغ دانش شتافت (فلو لا نفر…) و پس از نیل به مقام اجتهاد (لیتفقهوا فی الدین) به سوی زادگاه خویش که در فقر همه جانبه اقتصادی، فرهنگی و آموزشی غوطه ور بود بازگشت.

تحصیلات

گاهی نیز در دروس سید محمد موسی نجفی شرکت جسته به اندوخته‌های علمی خویش افزود. برخی اسناد، حاکی از آن است که ایشان پیش از مسافرت به سوی ایران از محضر آیت الله شیخ عزیز الله غزنوی نیز بهره برده است. وی برای پی گیری تحصیلاتش به ایران سفر کرد و پس از ورود به مشهد در مدرسه عباس قلی خان ساکن گردید؛ و در محضر اساتید معروف آن حوزه مبارک مانند آیت الله کفائی (فرزند آخوند محمد کاظم هروی خراسانی، صاجب کفایه الاصول) و شیخ هاشم قزوینی و شیخ محمد کاظم دامغانی تلمذ کرد. اوحدی برای دست یابی به مدارج عالی علمی، حوزه علمیه نجف را برگزید. در آن جا از دروس آیت الله علامه محمد علی مدرس افغانی و مباحث خارج  اصول  و  فقه  آیت الله خویی (ره) بهره گرفت و به درجه منیع اجتهاد دست یافت. خاطره شیرینی که مربوز به اوایل ورود وی به نجف اشرف است، استعداد درخشان و درک قوی آقای اوحدی را نشان می‌دهد. این خاطره. همان گونه که در برخی جاها اشاره شده است. مربوط به امتحان نامبرده است. ممتحن پس از پایان جلسه امتحان خطاب به آیت الله العظمی خویی می‌گوید:  امروز از امتحانی که این افغانی‌ها دادند لذت بردیم.  و آیت الله خویی می‌فرماید:  عرض نکردم افغانی‌ها حق شان ضایع است [۱]

خدمات

آیت الله اوحدی پس از پانزده سال اقامت در حوزه علمیه نجف اشرف و اتمام تحصیلات، به وطن بازگشت و مورد استقبال وسیع اهالی قره باغ قرار گرفت. وی با کمک اهالی منطقه دست به تأسیس مدرسه علمیه و مسجد زد. پس از ساختن مدرسه و مسجد و جذب طلاب علوم دینی، به تدریس معارف اسلامی و تربیت مبلغان اسلامی همت گمارد و در مناسبت‌های اسلامی به ویژه جمعه‌ها با برگزاری مجالس سخنرانی و سوگواری در مسجد یاد شده، در ترویج معارف اهل بیت (ع) سعی بلیغ کرد. وی پس از وقوع کودتای مارکسیستی در افغانستان و به دنبال آن تجاوز نظامی شوروی سابق به آن کشور، علاوه بر فعالیت‌های مذهبی، اجتماعی و علمی مذکور، پرچم مبارزه و جهاد را بر دوش کشید و تأسیس هسته مقاومت و جنگ‌های چریکی بر ضد دولت الحادی کابل پیشگام شد. پس از آزادی منطقه از لوث وجود مزدوران روسی، در ایجاد نظم و امنیت، اجرای احکام اسلامی و هماهنگ کردن گروه‌های جهادی منطقه، لحظه‌ای غافل نشد. او که پس از دست یافتن به مقام اجتهاد و احراز پایگاه مهم اجتماعی و مذهبی، روحیه طلبگی، ساده زیستی و زندگی بی تکلف خویش را ترک نکرد:  با توجه به امکانات موجود که برایش مهیا و آماده بود هیچ گاه فریب ظواهر دنیا را نخورد و ساده و بی‌آلایش زندگی خویش را سپری می‌کرد. وضع زندگیش از سطح زندگی روستایی فراتر نرفت… او با همه افراد به دیده یکسان می‌نگریست؛ فقیر و غنی برایش یکی بود و خود را برتر از مردم نمی‌دانست، بر هیچ فردی فخر فروشی و بلند پروازی نمی‌کرد و هیچ گاه دیده نشد مانند بعضی‌ها خدم و حشم داشته و با تشریفات باشد. هر گاه کسی مسأله‌ای می‌پرسید بدون معطلی جوابش را می‌داد… ایشان در طول حیاتش خانه شخصی نداشت مگر خانه مشترکی که با برادرانش شریک بود… ‌[۲]

تالیفات

آیت الله اوحدی مانند بسیاری از علما ، پس از بازگشت به منطقه به دلیل اشتغال به امور اجتماعی و مذهبی و مشکلات اقتصادی و نبودن امکانات فرهنگی و تحقیقاتی، از تألیف و تدوین بازمانده و به حفظ اندوخته‌های علمی و تدریس قسمتی از آن‌ها به علم جویان بسنده کرد. برخی از آثاری که در مدت تحصیل و تحقیق در حوزه علمیه نجف اشرف آفریده است، عبارتند از:

۱. شرح سیوطی و چند کتاب ادبی دیگر

۲. تقریرات دروس مطول

۳. تقریرات خارج اصول آیت الله خویی

۴. تقریرات خارج فقه معظم له (در حدود ۹ جلد)

۵. رساله‌ای در منطق

۶. رساله‌ای در فلسفه اسلامی و شعر. این آثار به علت مشکلات سیاسی و اقتصادی که قبلا به آن اشاره شد، به صورت خطی باقی مانده است.

وفات

وی سرانجام در روز جمعه یازدهم سرطان (تیرماه) برابر (یازدهم محرم الحرام ۱۴۱۴) داعی حق را لبیک گفت و چشم از جهان فرو بست.

سید حسین بادکوبه ای(ره)

اشاره:

یکی از مهمترین خاستگاه‌های مذهب حقه جعفری سرزمین عالم‌خیز آذربایجان است. این منطقه مستعد، صدها فقه متبحر و ده‌ها عارف و عالم فاضل را در دامان خویش پرورانده تحویل جهان اسلام داده است. یکی از چهره‌های پرفروغ حوزه‌های علمیه، فیلسوف بزرگ شیعه حضرت آیت الله سید حسین بادکوبه‌ای است. او با تدریس‌های ماهرانه، رسالت الاهی خویش را به خوبی انجام داد و ستارگان فروزانی را در آسمان دانش و فضیلت پروراند. برای آشنایی با مقام علمی ‌‌ایشان به فرازهایی از زندگانی او اشاره می‌‌کنیم.

ولادت

سید حسین در سال ۱۲۹۳ هـ.ق[۱] در روستای زیبای «خوددلان»[۲] پا به عالم خاکی گذارد. پدرش، سید رضا، فرزند سید موسی حسینی لاهیجی،[۳] از بزرگان و شخصیت های مورد احترام بود. او در سلک روحانیت بوده و به مسائل شرعی مردم رسیدگی می‌‌نمود.

تحصیلات

دانشمند فرزانه، بادکوبه‌ای از ابتدای نوجوانی به تحصیل دانش اسلامی‌‌ روی آورد و مقدمات علوم حوزوی را نزد پدر فراگرفت. پس از رحلت پدر گرامی‌‌اش جهت فراگیری علوم اسلامی ‌‌وطن خود را ترک گفت و به تهران رفت و در مدرسه «صدر» ساکن شد. ایشان به مدت هفت سال در تهران اقامت گزید و از محضر علمی ‌‌نوابغ روزگار مانند: حکیم متأله سید ابوالحسن جلوه (۱۲۳۸ـ۱۳۱۴ هـ.ق)[۴] فیلسوف نامی ‌‌میرزا هاشم اشکوری (متوفای ۱۳۳۲ هـ.ق)[۵] و علامه علی آقا زنوزی (۱۲۳۴ـ۱۳۰۷ هـ.ق)[۶] خوشه‌ها چید و در فقه، اصول و فلسفه تبحر یافت.

هجرت به نجف اشرف

ایشان در عنفوان جوانی با عشق به آقا امیرالمومنین علی علیه السلام راهی عراق گردید و در حوزه کهن نجف اشرف مشغول فراگیری علوم اسلامی ‌‌شد. وی در ابتدای ورود، در حوزه درسی و پربار ملا محمدکاظم خراسانی (۱۲۵۵ـ۱۳۲۹ هـ.ق) حاضر گردید و بهره‌ها برد. در همان زمان در درس فقه آقا شیخ محمدحسن مامقانی (۱۲۳۷ـ۱۳۲۳ هـ.ق) حاضر شد و شایستگی علمی ‌‌خویش را به اثبات رسانید.[۷]

تدریس

این عالم فرهیخته، در پی سال‌ها تحقیق و پژوهش در محضر فرزانگان مشهور حوزه به چنان درجه‌ای از علم دست یازید که نامش زبانزد فضلا و دانشوران حوزه علمیه نجف گردید. محفل درس او آکنده از حضور مشتاقان علوم اسلامی ‌‌بود و حدود چهار دهه به تدریس سطوح عالیه فقه، اصول، فلسفه، عرفان و کلام پرداخت. در اثر نبوغ و استعداد ذاتی وی، تدریس فلسفه‌اش شهرت بسزایی یافت و از درس فقه و اصول او پیشی گرفت و در نجف کمتر کسی در علوم عقلی همتراز او بود.[۸]

شاگردان

وی در طول سال‌ها تدریس در حوزه علمیه نجف، عالمان بسیاری پرورش داد و آنان را به سر منزل مقصود رسانید. دانشورانی که از استادان بزرگ و عالمان ردیف اول حوزه بشمار می‌‌رفتند و چرخ تدریس، تألیف و تحقیق به برکت وجود آن‌ها به حرکت درمی‌‌آمد. برخی از شاگردان ممتاز ایشان عبارتند از:

سید ابوالقاسم خویی (۱۳۱۷ـ۱۴۱۳ هـ.ق).[۹]
سید محمدحسین قاضی طباطبایی (۱۳۲۱ـ۱۴۰۲ هـ.ق).[۱۰]
سید محمدحسن الهی قاضی طباطبایی (۱۳۲۵ـ۱۳۸۸ هـ.ق).[۱۱]
سید مرتضی مرعشی نجفی (۱۳۲۵ـ۱۴۱۶ هـ.ق).[۱۲]
سید محمد بادکوبه‌ای (۱۲۸۵ـ۱۳۸۹ هـ.ق).[۱۳]
میرزا علی‌اکبر آقا مرندی (۱۳۱۴ـ۱۴۱۵ هـ.ق).[۱۴]
شیخ مجتبی لنکرانی (متوفای ۱۴۰۶ هـ.ق).[۱۵]
سید عبدالاعلی سبزواری (۱۳۲۸ـ۱۴۱۴ هـ.ق).[۱۶]
سید علی‌اصغر خویی (۱۳۱۳ـ۱۴۰۲ هـ.ق).
سید علی‌اکبر طسوجی (متولد ۱۳۱۹ هـ.ق).
سید محمد اشکوری (۱۳۲۰ـ۱۳۹۴ هـ.ق).
سید صدرالدین کوه‌پایی اصفهانی.
میرزا کاظم دینوری (۱۳۲۳ـ۱۴۱۶ هـ.ق).
شیخ غلامحسین جعفری همدانی (متولد ۱۳۲۵ هـ.ق).
شیخ محمدرضا مهدوی قمشه‌ای (متوفای ۱۳۸۸ هـ.ق).
شیخ محمدتقی آملی (۱۳۰۴ـ۱۳۹۱ هـ.ق).[۱۷]
آقا سید محمد نجفی بادکوبه‌ای (۱۳۱۴ـ۱۳۹۹ هـ.ق).

ویژگی‌های اخلاقی

صفات پسندیده آیت الله بادکوبه‌ای زبانزد خاص و عام بود. تواضع، زهد، تقوا، ساده‌زیستی مطالعه بسیار، برخورداری از حافظه قوی و ذوق سرشار و علاقه وافر به علم و عمل از صفات نیکویی است که در وجود آن بزرگوار جمع شده بود. این فقیه و فیلسوف بزرگ الهی از برجسته‌ترین استادان حوزه بوده و بیشتر کتاب‌های فلسفی و عرفانی را تدریس می‌‌نمود. وی به شاگردانش عشق می‌‌ورزید و علاقه فراوانی به تعلیم و تربیت آن‌ها داشت. و در شکوفانمودن استعداد شاگردانش نقش بسزایی ایفا می‌‌کرد.

از نگاه اندیشمندان

مرجع تقلید شیعه، آیت الله خویی همیشه از ایشان به بزرگی یاد می‌‌نمود و معتقد بود که او بهتر از محقق اصفهانی، اسفار و دیگر کتاب‌های فلسفی را تدریس می‌‌کرده است. [۱۸]

علامه حسن زاده آملی در ذکر استادان علامه طباطبایی به بعد معنوی مرحوم آیت الله بادکوبه‌ای اشاره کرده می‌‌نویسد: «مرحوم آقا سید حسین بادکوبه‌ای هم، خیلی مراقب بود. حرف نمی‌‌زد مگر به ضرورت».[۱۹]

علامه فرزانه شیخ آقا بزرگ تهرانی درباره بعد علمی ‌‌ایشان می‌‌نویسد: «آیت الله سید حسین بادکوبه‌ای در فلسفه و علوم عقلی اشتهار پیدا نمود و در آن رشته با مهارت، خبرویت و تحقیق و تدقیق شناخته شد و جمعی از افاضل طلاب از حوزه درسی او فارغ التحصیل شدند. او و علامه شیخ محمدحسین اصفهانی، مشهور به کمپانی، دو چهره ممتاز و متمایز بودند که علوم خود را بین مشتغلین پخش می‌‌نمودند و آسیاب درس‌های علوم عقلی بر محور این دو شخصیت علمی ‌‌می‌‌چرخید و حقیقتاً شایسته این مقام بودند».[۲۰]

مفسر بزرگ قرآن و شاگرد ممتاز آیت الله بادکوبه‌ای در مورد تحصیل خود در محضر استاد خود می‌‌نویسد: «در فلسفه نیز به درس حکیم و فیلسوف معروف وقت مرحوم آقا سید حسین بادکوبه‌ای موفق شدم. در ظرف شش سال که نزد معظم‌له تلمذ می‌‌کردم منظومه سبزواری و اسفار و مشاعر ملاصدرا و دوره شفای بوعلی و کتاب «اثولوجیا و تمهید القواعد» ابن ترکه که در عرفان و اخلاق ابن مسکویه را خواندم. مرحوم بادکوبه‌ای از فرط عنایتی که به تعلیم و تربیت نویسنده داشت برای این که مرا به طرز تفکر برهانی آشنا سازد و به ذوق فلسفی من تقویت بخشد، امر فرمود به تعلیم ریاضیات بپردازم و در امتثال امر معظم‌له به درس مرحوم سید ابوالقاسم خوانساری که ریاضیدان زبردستی بود، حاضر شدم و یک دوره حساب استدلالی یک دوره هندسه مسطحه و فضایی و جبر استدلالی را از معظم‌له فراگرفتم».[۲۱]

استاد زبردست حوزه، آیت الله سبحانی در مورد شخصیت بی‌نظیر ایشان می‌‌نویسد: «در نجف اشرف او (علامه طباطبایی) با حکیم بزرگی برخورد می‌‌کند که از فحول فلاسفه و از استادان بس لایق این دانش بوده، یعنی حکیم فیلسوف وقت خود سید حسین بادکوبه‌ای رضوان الله علیه آشنا می‌‌گردد این حکیم معروف که هنوز حتی جامعه علمی ‌‌او را به خوبی نشناخته است یکی از متفکران عصر خود بود و او بود که توانست علامه طباطبایی را با حقیقت فلسفه و عرفان، بالاخص تفکر فلسفی آشنا سازد».[۲۲]

رحلت

سرانجام دانشور نامی ‌‌و فیلسوف بزرگ الاهی آیت الله سید حسین بادکوبه‌ای پس از شصت و پنج سال تلاش و مجاهدت و احیا و بزرگرداشت شعائر دینی در بیست و هشتم شوال (۱۳۵۸ هـ.ق)[۲۳] دارفانی را وداع گفت و به دیار معبود شتافت. پیکر مطهر وی پس از تشییع و اقامه نماز، در جوار مرقد قدسی حضرت امام علی علیه السلام به خاک سپرده شد.[۲۴]

پی نوشت:
۱.برابر با ۱۲۵۴ هـ.ش و ۱۸۷۶ م.
۲.خوددلان یکی از روستاهای با صفای نزدیک باکو است.
۳.لاهج از توابع نزدیک قفقاز است.
۴.در آسمان معرفت، حسن حسن زاده آملی، ص ۳۵۱ـ۳۲۹.
۵.بزرگان تنکابن، محمد سماوی حائری، ص ۲۹۲ و ۲۹۱.
۶.تاریخ مرند، حسن جلالی عزیزیان، ص ۴۰۹ـ۴۰۷.
۷.نقباءالبشر، شیخ آقا بزرگ تهرانی، ج ۲، ص ۵۸۵ و ۵۸۴.
۸.دایره المعارف تشیع، حاج سید جوادی، خرمشاهی، فانی، ج ۳، ص ۱۸.
۹.یادنامه آیت الله العظمی ‌‌خویی، موسسه خیریه آیت الله خویی، ص ۴۷.
۱۰.در آسمان معرفت، ص ۹۸ـ۱۷.
۱۱.ستارگان حرم، گروهی از نویسندگان، ماهنامه کوثر، ج۷، ص ۲۶ـ۱۱.
۱۲.همان، ج ۳، ص ۲۸۱ـ۲۶۶.
۱۳.ر.ک: مقاله نگارنده در گلشن ابرار، ج ۵.
۱۴.مفاخر آذربایجان، عبدالرحیم عقیقی بخشایشی، ج ۱، ص ۴۷۱.
۱۵.گنجینه دانشمندان، محمد شریف رازی، ج ۳، ص ۱۰۶.
۱۶.غروی اصفهانی نابغه نجف، محمد صحتی سردرودی، ص ۸۹.
۱۷.در آسمان معرفت، ص ۲۲۲ـ۲۰۱.
۱۸.یادنامه آیت الله خوی، ص ۵۹.
۱۹.در آسمان معرفت، ص ۸۵.
۲۰.نقباءالبشر، ج ۲، ص ۵۸۴.
۲۱.نقباءالبشر، ج ۲، ص ۵۸۴.
۲۲.همان، ص ۵۵.
۲۳.اثرآفرینان، سید کمال حاج سید جوادی، ج ۲، ص ۷.
۲۴.نقباءالبشر، ج ۲، ص ۵۸۵.
منبع:محمد الوانساز خویی،سید حسین بادکوبه ای، تلخیص از کتاب گلشن ابرار، جلد ۴، صفحه ۳۲۴

پیام گزارى هاى عملى پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)از دیدگاه مرتضى مطهرى

 

اشاره:

پیام گزارى هاى عملى پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)از دیدگاه  مرتضى مطهرى، پیامبر گرامی اسلام رفتارها و اعمالی را در زندگی خود به نمایش گذاشته که سرمشق قرار دادن آنها در زندگی انسان را به سوی سعادت دنیایی و اخروی رهنمون می شود. در اینجا به برخی از رفتارهای آن حضرت اشاره می شود:

نظافت و بوى خوش

به نظافت و بوى خوش علاقه شدید داشت ، هم خودش رعایت مى کرد و هم به دیگران دستور مى داد. به یاران و پیروان خود تاکید مى نمود که تن و خانه خویش را پاکیزه و خوشبو نگه دارند. بخصوص روزهاى جمعه وادارشان مى کرد غسل کنند و خود را معطر سازند که بوی بد از آنها استشمام نشود ، آنگاه در نماز جمعه حضور یابند.

برخورد و معاشرت

در معاشرت با مردم ، مهربان و گشاده رو بود. در سلام به همه حتى کودکان و بردگان پیشى مى گرفت . پاى خود را جلوى هیچ کس دراز نمى کرد و در حضور کسى تکیه نمى نمود. غالبا دو زانو مى نشست . در مجالس ، دایره وار مى نشست تا مجلس ، بالا و پایینى نداشته باشدو همه جایگاه مساوى داشته باشند. از اصحابش تفقد مى کرد، اگر سه روز یکى از اصحاب را نمى دید سراغش را مى گرفت ، اگر مریض بود عیادت مى کرد و اگر گرفتارى داشت کمکش مى نمود. در مجالس ، تنها به یک فرد نگاه نمی کرد و یک فرد را طرف خطاب قرار نمى داد ، بلکه نگاه هاى خود را در میان جمع تقسیم مى کرد. از اینکه بنشیند و دیگران خدمت کنند تنفر داشت ، از جا برمى خاست و در کارها شرکت مى کرد. می گفت :

« خداوند کراهت دارد که بنده را ببیند که براى خود نسبت به دیگران امتیازى قائل شده است . » (۱)

نرمی در عین صلابت

در مسائل فردى و شخصى و آنچه مربوط به شخص خودش بود نرم و ملایم و با گذشت بود، گذشته اى بزرگ و تاریخى اش یکى از علل پیشرفتش بود، اما در مسائل اصولى و عمومى ، آنجا که حریم قانون بود، سختى و صلابت نشان مى داد و دیگر جاى گذشت نمی دانست . پس از فتح مکه و پیروزى بر قریش ، تمام بدیهایی که قریش در طول بیست سال نسبت به خود او مرتکب شده بود نادیده گرفت و همه را یکجا بخشید، توبه قاتل عموى محبوبش حمزه را پذیرفت ، اما در همان فتح مکه، زنى از بنى مخزوم مرتکب سرقت شده بود و جرمش محرز گردید، خاندان آن زن که از اشراف قریش بودند و اجراى حد سرقت را توهینى به خود تلقى مى کردند سخت به تکاپو افتادند که رسول خدا از اجراى حد صرف نظر کند، بعضى از محترمین صحابه را به شفاعت برانگیختند، ولى رنگ رسول خدا از خشم برافروخته شد و گفت : چه جاى شفاعت است ! مگر قانون خدا را مى توان به خاطر افراد تعطیل کرد هنگام عصر آن روز در میان جمع سخنرانى کرد و گفت :

« اقوام و ملل پیشین از آن جهت سقوط کردند و منقرض شدند که در اجرای قانون خدا تبعیض مى کردند،هر گاه یکى از اقویا و زبردستان مرتکب جرم مى شد معاف مى شد و اگر ضعیف و زیر دستى مرتکب مى شد مجازات مى گشت .

سوگند به خدایى که جان در دست اوست، در اجراى « عدل » درباره هیچ کس سستى نمى کنم هر چند از نزدیکترین خویشاوندان خودم باشد . » (۲)

عبادت

پاره اى از شب ، گاهى نصف ، گاهى ثلث و گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت . با اینکه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدینه در تلاش بود ، از وقت عبادتش نمى کاست . او آرامش کامل خویش را در عبادت و راز و نیاز با حق مى یافت . عبادتش به منظور طمع بهشت و یا ترس از جهنم نبود، عاشقانه و سپاسگزارانه بود. روزى یکی از همسرانش گفت :

تو دیگر چرا آنهمه عبادت مى کنى تو که آمرزیده اى ! جواب داد : آیا یک بنده سپاسگزار نباشم؟

بسیار روزه مى گرفت ، علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان ، یک روز در میان روزه مى گرفت . دهه آخر ماه رمضان بسترش بکلى جمع می شد و در مسجد معتکف مى گشت و یکسره به عبادت مى پرداخت ، ولی به دیگران مى گفت : کافى است در هر ماه سه روز روزه بگیرید. مى گفت :

به اندازه طاقت عبادت کنید، بیش از ظرفیت خود بر خود تحمیل نکنید که اثر معکوس دارد. با رهبانیت و انزوا و گوشه گیری و ترک اهل و عیال مخالف بود. بعضى از اصحاب که چنین تصمیمی گرفته بودند مورد انکار و ملامت قرار گرفتند. مى فرمود :

بدن شما ، زن و فرزند شما و یاران شما همه حقوقى بر شما دارند و مى باید آنها را رعایت کنید.

در حال انفراد ، عبادت را طول مى داد، گاهى در حال تهجد ساعتها سرگرم بود، اما در جماعت به اختصار مى کوشید ، رعایت حال اضعف مامومین را لازم مى شمرد و به آن توصیه مى کرد.

زهد و ساده زیستى

زهد و ساده زیستى از اصول زندگى او بود. ساده غذا مى خورد ، ساده لباس مى پوشید و ساده حرکت مى کرد. زیراندازش غالبا حصیر بود. بر روى زمین مى نشست . با دست خود از بز شیر مى دوشید و بر مرکب بى زین و پالان سوار مى شد و از اینکه کسى در رکابش حرکت کند به شدت جلوگیرى می کرد. قوت غالبش نان جوین و خرما بود. کفش و جامه اش را با دست خویش وصله مى کرد. در عین سادگى طرفدار فلسفه فقر نبود، مال و ثروت را به سود جامعه و براى صرف در راههاى مشروع لازم مى شمرد، می گفت :

« نعم المال الصالح للرجل الصالح(۳)

چه نیکوست ثروتى که از راه مشروع به دست آید براى آدمى که شایسته داشتن ثروت باشد و بداند چگونه صرف کند.

و هم مى فرمود :

نعم العون على تقوى الله الغنى (۴)

مال و ثروت کمک خوبى است براى تقوا.

اراده و استقامت

اراده و استقامتش بى نظیر بود، از او به یارانش سرایت کرده بود. دوره بیست و سه ساله بعثتش یکسره درس اراده و استقامت است . او در تاریخ زندگیش مکرر در شرایطى قرار گرفت که امیدها از همه جا قطع مى شد ولى او یک لحظه تصور شکست را در مخیله اش راه نداد ، ایمان نیرومندش به موفقیت یک لحظه متزلزل نشد.

رهبری و مدیریت و مشورت

با اینکه فرمانش میان اصحاب بى درنگ اجرا مى شد و آنها مکرر می گفتند چون به تو ایمان قاطع داریم اگر فرماندهى که خود را در دریا غرق کنیم و یا در آتش بیفکنیم مى کنیم ، او هرگز به روش مستبدان رفتار نمى کرد ، در کارهایى که از طرف خدا دستور نرسیده بود با اصحاب مشورت مى کرد و نظر آنها را محترم می شمرد و از این راه به آنها شخصیت مى داد. در « بدر » مساله اقدام به جنگ ، همچنین تعیین محل اردوگاه و نحوه رفتار با اسرای جنگى را به شور گذاشت . در « احد » نیز راجع به اینکه شهر مدینه را اردوگاه قرار دهند و یا اردو را به خارج ببرند ، به مشورت پرداخت . در « احزاب » و در « تبوک » نیز با اصحاب به شور پرداخت .

نرمی و مهربانى پیغمبر ، عفو و گذشتش ، استغفارهایش براى اصحاب و بیتابى اش براى بخشش گناه امت ، همچنین به حساب آوردنش اصحاب و یاران را ، طرف شور قرار دادن آنها وشخصیت دادن به آنها از علل عمده نفوذ عظیم و بى نظیر او در جمع اصحابش بود. قرآن کریم به این مطلب اشاره مى کند آنجا که مى فرماید :

« به موجب مهربانى اى که خدا در دل تو قرار داده تو با یاران خویش نرمش نشان مى دهى . اگر تو درشت خو و سخت دل مى بودى از دورت پراکنده مى شدند. پس عفو و بخشایش داشته باش و براى آنها نزد خداوند استغفار کن و با آنها در کارها مشورت کن ، هر گاه عزمت جزم شد دیگر بر خدا توکل کن و تردید به خود راه مده . » (۵ )

نظم و انضباط

نظم و انضباط برکارهایش حکمفرما بود. اوقات خویش را تقسیم می کرد و به این عمل توصیه مى نمود. اصحابش تحت تاثیر نفوذ او دقیقا انضباط را رعایت مى کردند. برخى تصمیمات را لازم مى شمرد آشکار نکند و نمى کرد مبادا که دشمن از آن آگاه گردد. یارانش تصمیماتش را بدون چون و چرا به کار مى بستند. مثلا فرمان مى داد که آماده باشید فردا حرکت کنیم ، همه به طرفى که او فرمان مى داد همراهش روانه مى شدند بدون آنکه از مقصد نهایی آگاه باشند ، در لحظات آخر آگاه مى شدند. گاه به عده اى دستور می داد که به طرفى حرکت کنند و نامه اى به فرمانده آنها می داد و می گفت : بعد از چند روز که به فلان نقطه رسیدى نامه را باز کن و دستور را اجرا کن . آنها چنین مى کردند و پیش از رسیدن به آن نقطه نمى دانستند مقصد نهایى کجاست براى چه ماموریتی مى روند. و بدین ترتیب دشمن و جاسوسهاى دشمن را بی خبر مى گذاشت و احیانا آنها را غافلگیر مى کرد.

ظرفیت شنیدن انتقاد و تنفر از مداحى و چاپلوسى

او گاهى با اعتراضات برخى یاران مواجه مى شد اما بدون آنکه درشتى کند نظرشان را به آنچه خود تصمیم گرفته بود جلب و موافق می کرد.

از شنیدن مداحى و چاپلوسى بیزار بود ، مى گفت :

« به چهره مداحان و چاپلوسان خاک بپاشید. » (۶ )

محکم کارى را دوست داشت ، مایل بود کارى که انجام مى دهد متقن و محکم باشد. تا آنجا که وقتى یار مخلصش سعدبن معاذ از دنیا رفت و او را در قبر نهادند ، او با دست خویش سنگها و خشتهاى او را جابجا و محکم کرد و آنگاه گفت :

« من مى دانم که طولى نمى کشد همه اینها خراب مى شود ، اما خداوند دوست مى دارد که هر گاه بنده اى کارى انجام می دهد آن را محکم ومتقن انجام دهد . » (۷ )

مبارزه با نقاط ضعف

او از نقاط ضعف مردم و جهالت هاى آنان استفاده نمى کرد ، برعکس ، با آن نقاط ضعف مبارزه مى کرد ومردم را به جهالتشان واقف مى ساخت . روزی که ابراهیم پسر هجده ماه اش از دنیا رفت از قضا آن روز خورشید گرفت .مردم گفتند علت اینکه کسوف شد مصیبتى است که بر پیغمبر خدا وارد شد. او در مقابل این خیال جاهلانه مردم سکوت نکرد و از این نقطه ضعف استفاده نکرد ، بلکه به منبر رفت و گفت :

ایهاالناس ! ماه و خورشید دو آیت از آیات خدا هستند و براى مردن کسی نمى گیرند.

واجد بودن شرایط رهبرى

شرایط رهبرى از حس تشخیص ، قاطعیت، عدم تردید و دو دلى ، شهامت ، اقدام و بیم نداشتن از عواقب احتمالى ، پیش بینی و دور اندیشى ، ظرفیت تحمل انتقادات، شناخت افراد و تواناییهای آنان و تفویض اختیارات در خور تواناییها ، نرمى در مسایل فردى و صلابت در مسائل اصولى ، شخصیت دادن به پیروان و به حساب آوردن آنان و پرورش استعدادهاى عقلى و عاطفى و عملی آنها ، پرهیز از استبداد و از میل به اطاعت کورکورانه ، تواضع و فروتنی ، سادگى و درویشى ، وقار و متانت ، علاقه شدید به سازمان و تشکیلات براى شکل دادن و انتظام دادن به نیروهاى انسانی ، همه را در حد کمال داشت، مى گفت :

« اگر سه نفر با هم مسافرت مى کنید ، یک نفرتان را به عنوان رئیس و فرمانده انتخاب کنید. »

در دستگاه خود در مدینه تشکیلات خاص ترتیب داد ، از آن جمله جمعی دبیر به وجود آورد و هر دسته اى کار مخصوصى داشتند برخى کتاب وحى بودند و قرآن را مى نوشتند ، برخى متصدى نامه های خصوصى بودند ، برخى عقود و معاملات مردم را ثبت مى کردند برخی دفاتر و صدقات و مالیات را مى نوشتند ، برخى مسئول عهد نامه ها و پیمان نامه ها بودند ، در کتب تواریخ ازقبیل تاریخ یعقوبی و التنبیه والاشراف مسعودى و معجم البلدان بلاذرى و طبقات ابن سعد ، همه اینها ضبط شده است .

روش تبلیغ

در تبلیغ اسلام سهل گیر بود نه سختگیر ، بیشتر بر بشارت و امید تکیه مى کرد تا بر ترس و تهدید. به یکى از اصحابش که براى تبلیغ اسلام به یمن فرستاده دستور داد که :

یسر و لاتعسر ، و بشر و لا تنفر . (۸ )

آسان بگیر و سخت نگیر نوید بده (میلها را تحریک کن ) و مردم را متنفر نساز!

در کار تبلیغ اسلام تحرک داشت . به طائف سفر کرد. در ایام حج در میان قبایل مى گشت و تبلیغ مى کرد. یک بار على (علیه السلام ) و بار دیگر معاذبن جبل را به یمن براى تبلیغ فرستاد. مصعب بن عمیر را پیش از آمدن خودش براى تبلیغ مردم مدینه به مدینه فرستاد. گروه فراوانى از یارانش را به حبشه فرستاد. آنها ضمن نجات از آزار مکیان ، اسلام را تبلیغ کردند و زمینه اسلام نجاشى پادشاه حبشه و نیمى از مردم حبشه را فراهم کردند. در سال ششم هجرى به سران کشورهاى جهان نامه نوشت و نبوت و رسالت خویش را به آنها اعلام کرد. در حدود صد نامه از او باقى است که به شخصیتهاى مختلف نوشته است .

پی نوشت:

۱ . کحل البصر ، ص .۶۸

۲ . صحیح مسلم . ح ،۵ ص .۱۱۴

۳ . محجه البیضا ، ج ،۶ ص .۴۴

۴ . وسائل ، ج ،۱۲ ص ۱۶

۵ . فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على الله (آل عمران ۱۵۹، ) .

۶ . بحارالانوار ج ،۷۳ ص .۲۹۴

۷ . بحارالانوارج ،۲۲ ص .۱۰۷

۸ . دلائل النبوه ، ج ،۵ ص .۴۰۱

منبع: مجموعه آثار شهید مرتضى مطهرى؛جلد دوم

ساده زیستى در سیره نبوى

اشاره:

سیره نبوی به روش و نوع رفتار پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در جنبه‌های مختلف زندگی گفته می‌شود. قرآن، پیامبر را به عنوان سرمشق نیکو معرفی می‌کند و از این رو مسلمانان، شناخت جنبه‌های گوناگون زندگی پیامبر (صلی الله علیه و آله) را مورد توجه قرار داده‌اند. روش تبلیغی پیامبر(صلی الله علیه و آله) با بشارت و انذار همراه بود و اعتقادی به اجبار دیگران به پذیرفتن دین اسلام نداشت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مدینه نظم اجتماعی و اداری جدیدی را پدید آورد که بر اساس اصول اسلام پایه‌ریزی شده بود.

پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم: مى فرمود:

«اللّهمّ احینى مسکینا و امتنى مسکینا واحشُرنى فى زمره المساکین ۱؛ خدایا! مرا مسکین و فقیر، زنده نگاه دار، فقیر بمیران و در زمره فقیران محشورم نما.»

به راستى این خواست و پیام رسول اللّه صلى الله علیه وآله وسلم سیره عملى وى در زندگى بابرکت و پررحمتش بود که تجلّى آن در تمام سال ها، ماه ها، روزها، و… در وجود آن خورشید دو عالَم هم چنان روشن ماند و مى توان جلوه این اخلاق حضرت را با یک بررسى مختصر در تمامى شئون زندگانى آن حضرت نظاره کرد. قرآن نیز در تبیین جایگاه واقعى و تکوینى رسول گرامى مى آورد:

«اى پیامبر! وجود تو براى تمام عالم هستى، رحمت است.»۲

پیامبر گرامى صلى الله علیه وآله وسلم نه تنها در زندگى، مسکین گونه زیست؛ بلکه در هنگامه وفات هم فقیرانه به دیدار معبود شتافت. چنانچه ابن عباس مى گوید:

«انّ رسول اللّه صلى الله علیه وآله وسلم تَوَفَّى و درعه مرهونه عند رجلٍ من الیهود على ثلاثین صاعاً من شعیر اخذها رزقاً لعیاله ۳؛ حضرت هنگام وفات زره مبارک را در برابر ۳۰ پیمانه ۴ جو (که براى برآوردن نیازهاى تغذیه اى خانواده، قرض گرفته بود) نزد مرد یهودى در گرو نهاده بود.»

عایشه مى گوید:

پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم در حالى از دنیا رفت که از خویش دینار، درهم، گوسفند و شترى به جا نگذاشته بود.۵

اگر در درستى آنچه که گذشت، تردیدى به خویش راه ندهیم و به توجیه و تأویل نپردازیم، چه بسا بتوان از آنچه که در سیره رفتارى آن حضرت یافت مى شود، بهره جست و براى تحقّق آن در زندگى رهروان و الگوپذیران آن حضرت، به تلاش و کوشش پرداخت و با اراده اى قاطع و نفى هر توجیه و تأویلى، بدان عمل نمود.

در این راستا به کلامى از امام باقر علیه السلام در بیان نخستین اصلِ اقتصاد در زندگى مى پردازیم که مى فرماید:

«در بررسى وضعیت اقتصادى خویش ملاک و الگوى خود را آن کس که بیش از تو مال دارد، قرار نده؛ به گونه اى که آرزوى داشتن آنچه را او دارد، بنمایى و بر آنچه خود دارى، خشنود نباشى!»

در پى این دستورالعمل، امام باقر علیه السلام به آیاتى از قرآن استناد نموده، و نحوه زندگى رسول گرامى را یادآور مى شود:

«فانّما کان قُوتُه الشَّعیر و حلواه التَّمر و وقودُهُ السَّعف اذا وجده ۶؛ غذاى رسول گرامى، جو و شیرینى ایشان، خرما و سوخت وى براى تهیه غذا و گرما، شاخه هاى درخت خرما بوده، البته تهیه این ها هم اگر برایش امکان پذیر مى بود.»

تکیه و تأکید بر جو و خرما۷ به عنوان مهم ترین مواد غذایى مورد استفاده حضرت، بیانگر نوع زندگى و سیره تغذیه اى ایشان است. در زمانى که پیامبر خدا صلى الله علیه وآله وسلم بالاترین جایگاه اجتماعى را دارا بود و رهبرى یک حکومت و بزرگ ترین مسئولیت اجرایى را در دست داشت و ساکنان شهر مدینه، از انواع گوشت ها، لبنیات و غذاهاى دیگر استفاده مى کردند، خرما و جو، ارزان ترین و فراوان ترین کالاى موجود بود که تهیه آن براى محروم ترین ساکنان مدینه امکان پذیر بود.

با بررسى بیشتر در مى یابیم که این نوع زندگى تنها ویژه شخص ایشان نبوده، بلکه خانواده آن حضرت نیز همین روش را داشته اند.

عایشه مى گوید:

«والذى بعث محمّداً بالحقّ ما رأى مُنخلاً ولا اَکَلَ خُبزاً منخولاً منذ بعث اللّه الى ان قُبِضَ صلى الله علیه وآله وسلم …۸؛

سوگند به خدایى که محمّد صلى الله علیه وآله وسلم را به حق برگزید، از آن زمان که خداوند وى را به پیامبرى برگزیده تا آنگاه که فراخوانده شد، آرد جوى نرم شده (الک شده) و نان جوىِ با آرد نرم در منزل ایشان دیده نشده است!»

عروه، تعجّب کنان مى پرسد: پس چگونه جوىِ سخت را مى خوردید؟

عایشه در پاسخ مى گوید: پیوسته آخ، آخ، مى گفتیم!

پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم زمانى براى خانواده، چنین برنامه غذایى را اجرا مى نماید که توانایى استفاده از هر نوع امکانات و لوازم را براى بهترین زندگى اقتصادى دارد. روزى زنى از انصار براى منزل پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم زیراندازى هدیه مى آورد، پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم ضمن آنکه از عایشه مى خواهد آن را به وى برگرداند، مى فرماید:

«فواللّه لو شئتُ لأجرى اللّه معى جبال الذّهب والفضّه۹؛ به خدا سوگند! اگر اراده مى کردم، خداوند براى من کوه هاى طلا و نقره را فراهم مى نمود.»

پیامبر گرامى به ما مى فهماند که این گونه زیستن، بر اساس نداشتن و محرومیت نیست، بلکه تفکّر و خواست قلبى و عملى خاتم پیامبران این چنین بوده است. حضرت در کلامى فرمود:

«والقُربه الى اللّه حُبّ المساکین والدّنو منهم ۱۰؛ نزدیکى به پروردگار، با عشق ورزیدن و نزدیک شدن به مسکینان به دست مى آید.»

رسیدن به این «حُبّ» با استفاده از انواع بهترین خوراکى ها، صورت نمى گیرد. چگونه مى توان انتظار هم نشینى و همراه شدن با مسکین را داشت و از طرف دیگر به مانند آنان زندگى نکرد؟ حضرت فرمودند: دوست داشتن و نزدیک شدن به مسکینان، عاملى در تحقّق قرب به خداوند است. زمانى مى توان به مسکین نزدیک شد که مانند او به تغذیه خویش بپردازیم. گروه مسکین علاوه بر ناتوانى مالى، امکان استفاده از مواد غذایى را به طور کمّى و کیفى نیز ندارد. در این راستا پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم فرموده است:

«والتّباعد من اللّه الشّبع ۱۱؛ سیر خوردن، باعث دورى از خداوند مى شود.»

پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم نه تنها خود بر این کلام جامه عمل پوشاند، بلکه در خانواده به چنین سیره اى دست یافت، چنانچه عایشه مى گوید:

«ما شبع آل محمّد صلى الله علیه وآله وسلم غداءً و لاعشاءً من خبز الشّعیر ثلاثه ایام، متتابعات حتى لحق باللّه عزّوجلّ ۱۲؛ خانواده محمّدصلى الله علیه وآله وسلم سه روز پى درپى از نان جو نیز سیر نخوردند، تا اینکه ایشان به خداوند عزّوجل پیوست و رحلت کرد.»

عایشه در جاى دیگر آورده است:

«خانواده محمّد صلى الله علیه وآله وسلم، یک شب با شکم سیر نخوابیدند.»۱۳

عایشه در مورد زمان شروع این رفتار پیامبر به صراحت مى گوید:

از ابتداى ورود به مدینه، این وضعیت موجود بوده است.»۱۴

اگر کارگزاران، رهرو و احیاگر سیره الهى پیامبران علیهم السلام نباشند، چه کسانى توانایى زنده نمودن این تفکّر الهى را دارند، تا بدانسان به سیر نمودن گرسنگان و نجات محرومان دست یازند؟! البته این سخن بدان معنا نیست که این الگو، ویژه مسئولان نظام اسلامى است و بس؛ بلکه هر انسانِ معتقد به خدا و پیرو ادیان الهى باید چنین باشد؛ زیرا پیامبران الهى علیهم السلام نیز در جامعه خویش، این گونه بودند. چنانچه، یاور محرومان و گرسنگان، امیرمؤمنان علیه السلام مى فرماید:

«واِن شئتَ ثَنَّیتُ بموسى کلیم اللّه صلّى اللّه علیه و سلّم  اذ یقول:

«ربِّ انّى لِما اَنزلتَ الىّ من خیرٍ فقیر»۱۵ و اللّه ما سأله الاّ خُبزاً یأکُلُهُ لانّه کان یأکُلُ بقله الارض…؛ و اگر خواهى دومین را موسى علیه السلام مَثَل آرم که گفت:

«پروردگارا! من به چیزى که برایم فرستى نیازمندم.» به خدا، که از او نخواست جز نانى که آن را بخورد که موسى علیه السلام از سبزى زمین مى خورد، چندانکه به خاطر لاغرى تن و تکیدگى گوشت بدن، رنگ آن سبزى از پوست تُنُکِ شکم او نمایان بود. و اگر خواهى سومین را داود علیه السلام گویم، خداوند (صاحب) مزامیر و زبور و خواننده بهشتیان، که به دست خود از برگ خرما زنبیل ها مى بافت و مجلسیان خویش را مى گفت: کدام یک از شما در فروختن آن مرا یارى مى کند؟ و از بهاى آن زنبیل، گرده اى نان جوین مى خورد. و اگر خواهى از عیسى بن مریم علیه السلام گویم: که سنگ را بالین مى کرد و جامه درشت به تن داشت و خوراک ناگوار مى خورد و نان و خورشت او گرسنگى بود و چراغش در شب ماه، و در زمستان مشرق و مغرب زمین او را سایبان ۱۶ بود و جاى پناه، و میوه و ریحان ۱۷ او آنچه زمین براى چهارپان رویاند از گیاه…»۱۸

به راستى سیره رفتارى پیامبر گرامى و سایر پیامبران بیانگر چگونه زیستن اند.

پى نوشت:

۱. مشکاه الانوار، ص ۲۲۸، ح ۶۳۹.

  1. و ما ارسلناک الاّ رحمه للعالمین؛ (انبیاء / ۱۰۷)
  2. مکارم الاخلاق، ج ۱، ص ۶۵، ح ۶۶.
  3. پیمانه اى که به اندازه چهار مُد باشد.
  4. توفى رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) و ما خَلَّف دیناراً و لادرهماً و لاشاهً و لابعیراً. (سیره ابن عساکر، ج ۴، ص ۷۰).
  5. اصول کافى، ج ۲، ص ۱۳۷، ح ۱، باب القناعه، (با اختلاف اندک در اصول کافى، ج ۸، ص ۱۶۸، ح ۱۸۹.)
  6. دانستنى هاى تغذیه براى بهبود رشد کودکان، اداره بهبود تغذیه جامعه، چاپ فروردین ۱۳۸۰ ش.
  7. سیره ابن عساکر، ج ۴، ص ۷۱.
  8. همان، ص ۷۴.
  9. مکارم الاخلاق، ج ۱، ص ۳۲۰، ح ۱۰۲۴.
  10. همان.
  11. سیره ابن عساکر، ج ۴، ص ۷۱.
  12. همان.
  13. همان، ص ۷۲.
  14. قصص / ۲۴.
  15. جائى نداشت که آن را پناه گیرد.
  16. ریحان: هر گیاه خوشبو.
  17. نهج البلاغه، ترجمه دکتر شهیدى، خ ۱۶۰، ص ۱۶۱ و ۱۶۲.

منبع: کوثر ـ شماره  ۶۱

 محسن ادیب بهروز

ساده زیستى کارگزاران

و من کتاب له (علیه السلام) إلى عثمان بن حنیف الأنصاری و کان عاملَه على البصره و قد بلَغَه أنه دُعِی إلى وَلیمه قوم من أهلها، فمَضى إلیها- قوله:

أَمَّا بَعْدُ، یَا ابْنَ حُنَیْفٍ فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْیَهِ أَهْلِ الْبَصْرَهِ دَعَاکَ إِلَى مَأْدُبَهٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا، تُسْتَطَابُ لَکَ الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَیْکَ الْجِفَانُ؛ وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ. فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ، فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ، وَ مَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ [وَجْهِهِ] وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ.

فرهنگ لغت

الْمَاْدُبَه: طعامى که در میهمانى یا عروسى مى دهند.

تُسْتَطَابُ لَکَ: براى تو غذاهاى پاکیزه طلب میشود.

الَالْوَان: رنگارنگ، مقصود غذاهاى مختلف و گوناگون است.

الْجِفَان: جمع «جفنه»، کاسه هاى بزرگ.

الْعَائِل: افراد نیازمند و محتاج.

مُجْفُوٌّ: مطرود، رانده شده.

تَقْضَمُ: مى خورى.

الْمَقْضَم: خوردنى، آنچه خورده میشود.

الْفِظْهُ: آن را دور بینداز.

مَأدُبَه: مهمانى

جِفان: جمع جفنه: کاسه

عائِل: فقیر

مَجفُوّ: جفا شده، رانده شده

تَقضَمُ: با دندانها مى جوى

ألفِظ: از دهان بیانداز

نَل: تناول کن و بخور

نامه اى از آن حضرت (ع) به عثمان بن حنیف که عامل او در بصره بود، وقتى که شنید به مهمانى قومى از مردم بصره دعوت شده و به آنجا رفته است:

اما بعد. اى پسر حنیف به من خبر رسیده که مردى از جوانان بصره تو را به سورى فرا خوانده و تو نیز بدانجا شتافته اى. سفره اى رنگین برایت افکنده و کاسه ها پیشت نهاده.

هرگز نمى پنداشتم که تو دعوت مردمى را اجابت کنى که بینوایان را از در مى رانند و توانگران را بر سفره مى نشانند. بنگر که در خانه این کسان چه مى خورى، هر چه را در حلال بودن آن تردید دارى از دهان بیفکن و آنچه را، که یقین دارى که از راه حلال به دست آمده است، تناول نماى.

این نامه از نامه هاى بسیار مهم نهج البلاغه است که درس هاى فراوانى به همه پویندگان راه حق و مخصوصاً زمامداران و مسئولان کشورهاى اسلامى مى دهد  و شامل چند بخش است:

  1. ابتدا امام(علیه السلام) به مخاطب خود که عثمان بن حنیف; فرماندار بصره است خبر مى دهد که گزارش شرکت او در میهمانى یکى از اشراف بصره به او رسیده است. در ضیافتى که فقط ثروتمندان حضور داشتند و سفره اى پرنعمت و رنگارنگ بوده است، حضرت او را به جهت شرکت در چنین ضیافتى سرزنش مى فرماید.
  2. در بخش دوم به او یادآور مى شود که هر کس باید در زندگى، پیشوا و رهبرى داشته باشد. آن گاه زندگى خودش را به عنوان پیشوا و رهبر براى او شرح مى دهد که چگونه به دو جامه کهنه و دو قرص نان اکتفا کرده و ثروتى نیز براى خود نیندوخته است; ولى تأکید مى فرماید: من انتظار ندارم که همچون من زندگى کنى. انتظار من این است که ساده زیستى و تقوا و پرهیزکارى را فراموش نکنى.
  3. در بخش دیگرى از این نامه به داستان فدک اشاره مى فرماید و مى گوید: تنها چیزى که از ثروت دنیا در دست ما بود، فدک بود که آن را هم حسودان و دشمنان اهل بیت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) از دست ما گرفتند; هر چند من نیازى به فدک و غیر فدک ندارم. پایان زندگى همگى ما مرگ و سرانجام خانه ما گورى تنگ و تاریک است.
  4. در بخش دیگرى به این نکته مهم اشاره مى کند که ساده زیستى من از آن رو نیست که امکان برخوردارى از مواهب مادى دنیا را ندارم، بلکه به آن دلیل است که وظیفه خطیر رهبرى مردم را بر عهده دارم و این موقعیت ایجاب مى کند که در سختى ها و تلخى هاى زندگى با ضعیف ترین مردم شریک باشم; شبانگاه سیر نخوابم در حالى که در گوشه و کنار کشور اسلام گرسنه اى سر به بالین بگذارد.
  5. در بخش دیگرى پاسخ به این سؤال مى دهد که ممکن است بعضى بگویند اگر على بن ابى طالب چنین غذاى ساده اى داشته باشد باید چنان ضعیف باشد که نتواند در میدان جنگ آن شجاعت ها و رشادت ها را نشان دهد; ولى آگاه باشید درختان بیابانى که از آب و غذاى کمترى استفاده مى کنند چوب هاى محکم ترى دارند.
  6. در آخرین بخش این نامه (که مرحوم سید رضى بعد از حذفِ بعضى از قسمت ها به نقل آن پرداخته است); امام(علیه السلام) دنیا را مخاطب قرار داده و آن را به شدت از خود مى راند و از زرق و برق دنیا اعلام بیزارى مى کند. آن گاه پس از ستایش کسانى که مسئولیت هاى واجب خود را در پیشگاه الهى انجام داده و به عبادت و شب زنده دارى مى پردازند بار دیگر عثمان بن حنیف را مخاطب قرار داده و او را به تقواى الهى و ساده زیستى فرا مى خواند تا از آتش دوزخ رهایى یابد.

دعوت نماینده امام به میهمانى پرزرق و برق!

امام(علیه السلام) در بخش اوّل این نامه عثمان بن حنیف انصارى را که از اصحاب با فضیلت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بود و از سوى امیرمؤمنان على(علیه السلام) به فرماندارى بصره انتخاب شده بود مخاطب ساخته و در تعبیراتى سرزنش آلود مى فرماید: «اما پس (از حمد و ثناى الهى) اى پسر حنیف! به من گزارش داده اند که مردى از جوانان (ثروتمند و اشرافى) اهل بصره تو را به سفره رنگین میهمانى خود فراخوانده و تو نیز (دعوتش را پذیرفته اى و) به سرعت به سوى آن شتافته اى در حالى که غذاهاى رنگارنگ و ظرف هاى بزرگ طعام یکى از پس از دیگرى پیش روى تو (به وسیله خادمانش) قرار داده مى شد»; (أَمَّا بَعْدُ، یَا ابْنَ حُنَیْف: فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْیَهِ أَهْلِ الْبَصْرَهِ دَعَاکَ إِلَى مَأْدُبَه فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا تُسْتَطَابُ لَکَ(۲) الاَْلْوَانُ، وَتُنْقَلُ إِلَیْکَ الْجِفَانُ!).

«فِتْیَه» جمع فتى در اصل به معناى جوان نوخواسته و شاداب است و گاهى به افراد صاحب سن و سالى که داراى زندگى پرنشاطى هستند نیز اطلاق مى شود و در اینجا به معناى اشراف است.

«مَأْدُبَه» از ریشه «ادب» به معناى دعوت هاى رسمى و قابل توجّه است که در آن آداب رعایت مى شود.

«جِفَان» جمع جَفْنه (بر وزن وزنه) به معناى ظرف هاى بزرگ غذاخورى است. این تعبیر نشان مى دهد که مجلس مورد نظر در این نامه مجلس گسترده اى بوده که گروهى از اشراف در آن دعوت داشتند و انواع غذاها بر سر سفره آماده بوده است.

آن گاه امام(علیه السلام) مى افزاید: «من گمان نمى کردم تو دعوت جمعیتى را قبول کنى که نیازمندشان (از نشستن بر سر آن سفره) ممنوع باشد و (تنها) ثروتمندشان دعوت شود»; (وَمَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْم، عَائِلُهُمْ(۳) مَجْفُوٌّ(۴)، وَغَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ).

امام(علیه السلام) عیب بزرگ این سفره را انحصارى بودن آن براى اغنیا ذکر کرده است. اگر غذاهاى رنگارنگ منحصر به آنها نبود و گرسنگان و نیازمندان هم از آن بهره مى گرفتند، اشکال بسیار کمترى داشت، بنابراین پرزرق و برق بودن و استفاده از انواع غذاهاى گوناگون از یک سو و محروم بودن مستمندان از سوى دیگر ایراد مهم آن سفره بوده است که اگر والى بودن عثمان بن حنیف را بر آن بیفزاییم اشکال آن بیشتر مى گردد.

از ادامه بحث استفاده مى شود که این سفره ایراد چهارمى هم داشته و آن وجود اموال مشتبه به حرام در آن بوده است، زیرا در ادامه مى فرماید: «به آنچه در دهان مى گذارى و مى خورى بنگر، آنچه حلال بودنش براى تو مشکوک باشد از دهان فرو افکن و آنچه را به پاکى و حلال بودنش یقین دارى تناول کن»; (فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ(۵) مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ(۶)، وَمَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ).

این نکته قابل توجّه است که امام(علیه السلام) به قدرى مراقب کارگزاران خود بوده و در حرکات و رفتار آنها دقت مى کرده که کوچک ترین نقطه ضعفى نداشته باشند تا جایى که حتى شرکت در یک مهمانى نامناسب را بر آنها خرده مى گرفته و با نامه بلندبالایى مملوّ از نصایح مختلف به آنها هشدار مى داده و نصیحت مى فرموده است. کارى که شاید در هیچ جاى دنیا معمول نبوده و نیست.

در میان نامه هاى امام(علیه السلام) به کارگزاران خود این قبیل نامه ها کم نیست و همگى نشان مى دهد که امام(علیه السلام) نهایت تدبیر را در امر کشوردارى رعایت مى کرده است.

نکته دیگر اینکه نظر مبارک امام(علیه السلام) این است که حاکمان و مقامات برجسته حکومت اسلامى همیشه در کنار مردم و توده هاى مستضعف باشند و به مرفهان بى درد که توقعشان از همه بیشتر و یاریشان به هنگام یارى دادن از همه کمتر است، هرگز اهمّیّتى ندهند. تجربه نشان داده که در مواقع بحرانى تنها گروه اوّل مدافعان سرسخت و ایثارگران بى منّتند.

*****

نکته:

عثمان بن حنیف کیست؟

در کتاب الاعلام زرکلى آمده است که عثمان بن حنیف از صحابه پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بود، در غزوه احد و پس از آن شرکت داشت و در عصر خلیفه دوم به موجب تقوا و پاکدامنى خاصى که داشت مأمور اندازه گیرى سرزمین هاى خراجى عراق و سپس والى بصره شد. هنگامى که فتنه جمل رخ داد انصار عایشه به او پیشنهاد کردند که همراه آنها بر ضد على(علیه السلام) بجنگد (در حالى که او والى بصره بود). او از این کار خوددارى کرد. طرفداران عایشه تمام موى سر و صورت و ابروهاى او را کندند و با همان حال نزد عایشه بردند. او گفت: رهایش کنید. عثمان بن حنیف خدمت على(علیه السلام) آمد و در جنگ جمل همراه آن حضرت بود. سپس ساکن کوفه شد و در دوران خلافت معاویه چشم از جهان فرو بست.(۷) بعضى نیز گفته اند که در زمان خلافت معاویه در مدینه از دنیا رفت.

جالب اینکه در کتاب استیعاب ابن عبد البر آمده است: هنگامى که عراق فتح شد، خلیفه دوم با یارانش مشورت کرد چه کسى مصلحت است به عراق برود و والى آنجا باشد؟ همگى بالاتفاق گفتند: عثمان بن حنیف مناسب است و افزودند که او مى تواند بیش از این را هم اداره کند، زیرا بصیرت و عقل و معرفت و تجربه فراوانى دارد.(۸)

در کتاب مستدرکات علم رجال الحدیث آمده است که او و برادرش، سهل بن حنیف در زمره دوازده نفرى بودند که به ابو بکر ایراد کردند و اعمال او را زیر سؤال بردند. سپس مى افزاید: عثمان و برادرش سهل جزء مأموران خاص على(علیه السلام) (شرطه الخمیس) بودند که امام(علیه السلام) بهشت را براى آنان تضمین کرد.(۹)

در اسد الغابه آمده است که عثمان بن حنیف مى گوید: در محضر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بودم، مرد نابینایى خدمتش آمد عرض کرد دعا کن خدا چشم من را به من باز گرداند. فرمود: چگونه است تو را به حال خود رها کنم؟ عرض کرد نه و چند بار اصرار کرد. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان و بگو: «اللّهُمّ إنّى أسْئَلُکَ وَأتَوَجَّهُ إلَیْکَ بِمُحَمَّد نَبِیِّکَ نَبِىِّ الرَّحْمَهِ یا مُحَمَّدُ إنّى تَوَجَّهْتُ بِکَ إلى رَبّی فی حاجَتی هذِهِ لِتَقْضِىَ لی اللّهُمَّ فَشَفِّعْهُ فیّ; خداوندا من از تو تقاضا مى کنم و به محمد پیامبرت، پیامبر رحمت متوسل مى شوم. اى محمد من در حاجتى که به سوى پروردگارم دارم به تو متوسّل مى شوم که این حاجتم را بر آورى خداوندا او را شفیع من قرار بده. بعد از این دعا خداوند نور چشمانش را به او باز گرداند».(۱۰)

این سخن را با سخنى از امام على بن موسى الرضا (طبق نقل رجال مامقانى) پایان مى دهیم. امام(علیه السلام) فرمود: عثمان بن حنیف از کسانى بود که بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) وفادار ماند و هیچ گونه تغییرى به مسائل خود نداد.(۱۱)

*****

پی نوشت:

۱ . سند نامه: نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه تصریح مى کند که بخشى از این نامه را پیش از مرحوم سید رضى، صدوق در کتاب امالى خود آورده است. شایان توجّه است که ابن ابى الحدید در شرح این نامه در چند مورد مى گوید: در روایت دیگرى چنین و چنان آمده که نشان مى دهد منبع دیگرى در اختیار داشته و این عبارات متفاوت را از آنجا نقل مى کرده است. حتى در یک مورد تعبیر مى کند که گروهى فلان عبارت این جمله را چنین نقل کرده اند که تعبیر به گروهى قابل تأمل است. اضافه بر اینها بخش هایى از این نامه، بعد از سیّد رضى در کتاب هاى متعدّدى مانند خرائج قطب راوندى و روضه الواعظین فتال نیشابورى و المناقب ابن شهر آشوب و ربیع الابرار زمخشرى با تفاوت هایى نقل شده است. این تفاوت ها نشان مى دهد که آنها نیز منابع دیگرى در اختیار داشته اند (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۷۳). این نامه را «برّى» (متوفاى قرن ۷) نیز در کتاب الجوهره فى نسب الامام على، ص ۸۱، با اضافاتى آورده است.

۲ . جمله «تُسْتَطَابُ لَکَ» به این معناست که انواع خوب (از غذاهاى رنگارنگ) براى تو طلب مى شود. از ریشه «طیب» به معناى خوب و پاکیزه و لذیذ گرفته شده است.

۳ . «عائل» به معناى عائله دار نیازمند است.

۴ . «مَجفوّ» به معناى محروم است و کسى که در حق او جفا شده است.

۵ . «تَقْضِمُه» از ریشه «قَضْم» بر وزن «فهم» به معناى جویدن و گاه به معناى خوردن است و «مَقْضَم» به غذایى که به دهان مى گذارند اطلاق مى شود.

۶ . «فَالْفِظْهُ» از ریشه «لَفْظ» به معناى بیرون افکندن از دهان است و الفاظ را بدین جهت الفاظ مى گویند که گویى از دهان بیرون افکنده مى شوند.

۷ . الاعلام زرکلى، ج ۴، ص ۲۰۵٫

۸ . استیعاب، ج ۳، ص ۸۹٫

۹ . مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۵، ص ۲۱۳٫

۱۰ . اسدالغابه، ج ۳، شرح حال عثمان بن حنیف، شماره ۳۵۷۱٫ شبیه همین معنا در مسند احمد، ج ۴، ص ۱۳۸ و مستدرک حاکم، ج ۱، ص ۵۱۹ آمده است. حاکم بعد از نقل این حدیث مى گوید: این حدیث صحیح السندى است، هرچند بخارى و مسلم آن را نقل نکرده اند (اى کاش مخالفان نادان توسّل، حدّاقل به مبانى روایى خود مراجعه مى کردند تا بدانند چه اندازه در اشتباهند).

۱۱ . رجال مامقانى، شرح حال عثمان بن حنیف.

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

ویژگی های اخلاقی امام هادی(علیه السلام).

اشاره:

امام هادی(ع) نمونه ای از انسان کامل و مجموعه سترگی از اخلاق اسلامی بود. «ابن شهر آشوب» در این باره می نویسد: «امام هادی(ع) خوش خوترین و راست گوترین مردم بود. کسی که او را از نزدیک می دید، خوش برخوردترین انسان ها را دیده بود و اگر آوازه اش را از دور می شنید، وصف کامل ترین فرد را شنیده بود. هرگاه در حضور او خاموش بودی، هیبت و شکوه وی تو را فرا می گرفت و هرگاه اراده گفتار می کردی، بزرگی و بزرگواری اش بر تو پرده در می انداخت. او از دودمان رسالت و امامت و میراث دار جانشینی و خلافت بود و شاخساری دل نواز از درخت پربرگ و بار نبوت و میوه سرسبد درخت رسالت …».(۱)

امام در تمام زمینه های فردی، اعم از ظاهری و اخلاقی، زبانزد همگان بود. «ابن صباغ مالکی» در این راستا می نگارد:

«فضیلت ابوالحسن، علی بن محمد الهادی(ع) بر زمین پرده گسترده و رشته هایش را به ستاره های آسمان پیوسته است. هیچ فضیلتی نیست که به او پایان نیابد و هیچ عظمتی نیست که تمام و کمال به او تعلق نگیرد. هیچ خصلت والایی بزرگ نمی نماید مگر آنکه گواه ارزش آن در وی آشکار است. او شایسته، برگزیده و بزرگوار است که در سرشت والا پسندیده شده است … هر کار نیکی با وجود او رونق یافته. او از نظر شکوه، آرامش، پاکی و پاکیزگی بر اساس روش نبوی و خلق نیکوی علوی آراسته شده که هیچ فردی از آفریدگان خدا به سان او نیست و به او نمی رسد و امید رسیدن به او را هم ندارد».(۲)

نیکو و به جاست این قسمت از نوشتار، به زیبایی های طبع او آراسته گردد:

  1. عبادت

ایجاد ارتباط عاشقانه با معبود و معشوق ازلی و عبادت فراوان، از ویژگی های برجسته امام هادی(ع) است. در این باره نوشته اند: «همواره ملازم مسجد بود و میلی نیز به دنیا نداشت. عبادتگری فقیه بود. شب ها را در عبادت به صبح می رساند بی آنکه لحظه ای روی از قبله برگرداند. با پشمینه ای بر تن و سجاده ای از حصیر زیر پا به نماز می ایستاد. شوق به عبادتش به شب تمام نمی شد. کمی می خوابید و

ویژگی های اخلاقی امام هادی(ع)

حجه الاسلام ابوالفضل هادی منش

دوباره برمی خاست و مشغول عبادت می شد. آرام زیر لب قرآن را زمزمه می کرد و با صوتی محزون آیاتش را می خواند و اشک می ریخت که هرکس صدای مناجات او را می شنید، می گریست. گاه بر روی ریگ ها و خاک ها می نشست. نیمه شب ها را مشغول استغفار می شد و شب ها را به شب زنده داری می گذراند.(۳) شبانگاه به سجده و رکوع می افتاد و با صدایی محزون و غمگین می گفت: خداوندا، این گناهکار پیش تو آمده و این نیازمند به تو روی آورده، خدایا، رنج او را در این راه بی پاداش مگذار! بر او رحمت آور و او را ببخش و از لغزش هایش درگذر».(۴)

  1. ساده زیستی

از دیگر ویژگی های برجسته اخلاقی امام هادی(ع)، ساده زیستی و دوری از دنیا بود. در این زمینه نیز آمده است: «از دنیا چیزی در بساط زندگی نداشت. بنده ای وارسته از دنیا بود. در آن شبی که به خانه اش هجوم آوردند، او را تنها یافتند با پشمینه ای که همیشه بر تن داشت و خانه ای که در آن هیچ اسباب و اثاثیه چشم گیری دیده نمی شد. کف خانه اش خاک پوش بود و بر سجاده حصیری خود نشسته، کلاهی پشمین بر سر گذاشته و با پروردگارش مشغول نیایش بود».(۵)

  1. دانش

یکی از محورهای اساسی و از سترگ ترین پشتوانه های امامت، دانش امام است که بر اساس آن بشریت از کوره راه های نابودی رهایی می یابد. شخصیت علمی امام هادی(ع) از همان دوران کودکی و پیش از امامت ایشان شکل گرفته بود. مناظره های علمی، پاسخ گویی به شبهه های اعتقادی و تربیت شاگردان برجسته نمونه های برجسته ای از جایگاه والای علمی امام هادی(ع) است. او در همان کودکی مسائل پیچیده فقهی را که بسیاری از بزرگان و دانشمندان در حلّ آن فرو می ماندند، حل می کرد. گنجینه ای پایان ناپذیر از دانش و چکاد نشینی در بلندای بینش بود. دشمن ساده اندیش به خیال در هم شکستن وجهه علمی ایشان، مناظره های علمی تشکیل می دهد، ولی جز رسوایی و فضاحت ثمره ای نمی بیند. از این رو، به بلندی مقام امام اعتراف می کند و سر تسلیم فرود می آورد.(۶)

با این همه، متوکل، مانع نشر و گسترش علوم از سوی ایشان می شده همواره در تلاش بود تا شخصیت علمی امام بر مردم آشکار نشود. از این رو، امام را تحت مراقبت شدید نظامی گرفته بود و از ارتباط دانشمندان علوم و حتی مردم عامی با ایشان جلوگیری می کرد. دشمنان، پرتو گیتی فروز آن آفتاب علم و معرفت را می دیدند و خفاش صفت با چشمانی شب زده به خیال شب پرستی، از فروزندگی اش چشم فرو می بستند و با شمعی به جنگ آفتاب می رفتند و مناظره به راه می انداختند. با این حال، امام با صبری بی پایان، لحظه ها را به کار می گرفت و تیرگی جهل را با نور دانش خود می زدود. او در بیان پرتوافشانی چهارده خورشید تابنده علم می فرمود:

اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف است. تنها یک حرف آن نزد آصف [بن برخیا] بود که وقتی خدا را بدان خواند، زمین برای او در هم پیچیده شد و تخت بلقیس را نزد سلیمان نبی آورد. آن گاه زمین گسترده شده و به حال اول خود برگشت. تمام این ها در یک چشم برهم زدن انجام گرفت، ولی نزد ما هفتاد و دو حرف از آن وجود دارد که یک حرف آن نزد خدا مانده [و بقیه را به ما داده[ که در خزانه دانش غیب او به خودش اختصاص دارد.(۷)

او به تمامی زبان های عصر خود از قبیل هندی، ترکی، فارسی و… آگاه بود و حتی نوشته اند که در جمع فارسی زبانان به زبان خودشان سخن می گفت.(۸)

اظهار نظرهای «یزداد نصرانی»، شاگرد «بختیشوع» درباره دانش امام هادی(ع) بسیار مهم است. او پزشک مخصوص دربار معتصم بود. چیرگی امام در دانش، به اندازه ای او را مجذوب خود کرده که در توصیف مقام علمی ایشان گفته بود: «اگر بنا باشد آفریده ای را نام ببریم که از جهان غیب آگاهی داشته باشد، او (امام هادی(ع)) خواهد بود». این سخن نتیجه تنها دیدار کوتاه او با امام بود.(۹)

  1. آگاهی از اسرار

براساس روایات فراوان، امام معصوم(ع) هر گاه بخواهد از چیزی که بر او پوشیده است، آگاه شود، خداوند او را بدان آگاه خواهد ساخت. امام علی النقی(ع) نیز به سان دیگر پیشوایان، از غیب خبر می داد، آینده را به وضوح می دید. از درون افراد آگاه بود و زمان مرگ افراد را می دانست.

«ابوالعباس احمد ابی النصر» و «ابو جعفر محمد بن علویه» می گویند: «شخصی از شیعیان اهل بیت(ع) به نام عبدالرحمان در اصفهان می زیست. روزی از او پرسیدند: سبب شیعه شدن تو در این شهر چه بود؟ گفت: من مردی نیازمند، ولی سخنگو و با جرئت بودم. سالی با جمعی از اهل شهر برای دادخواهی به دربار متوکل رفتم. به در کاخ او که رسیدیم، شنیدیم دستور داده امام هادی(ع) را احضار کنند. پرسیدم: علی بن محمد کیست که متوکل چنین دستوری داده؟ گفتند: او از علویان است و رافضی ها او را امام خود می خوانند. پیش خود گفتم شاید متوکل او را خواسته تا به قتل برساند. تصمیم گرفتم همان جا بمانم تا او را ملاقات کنم. مدتی بعد سواری آهسته به کاخ متوکل نزدیک شد. باوقار و شکوهی خاص بر اسب نشسته بود و مردم از دو طرف او را همراهی می کردند. به چهره اش که نگاه کردم، محبّتی عجیب از او در دلم افتاد. ناخواسته به او علاقه مند شدم و از خدا خواستم که شرّ دشمنش را از او دور گرداند. او از میان جمعیت گذشت تا به من رسید. من در سیمایش محو بودم و برایش دعا می کردم. مقابلم که رسید، در چشمانم نگریست و با مهربانی فرمود: خداوند دعاهای تو را در حق من مستجاب کند، عمرت را طولانی سازد و مال و اولادت را بسیار گرداند.

وقتی سخنانش را شنیدم، از تعجب ـ که چگونه از دل من آگاه است؟ ـ ترس وجودم را فرا گرفت. تعادل خود را از دست دادم و بر زمین افتادم. مردم اطرافم را گرفتند و پرسیدند چه شد. من کتمان کردم و گفتم: خیر است ان شاء اللّه و چیزی به کسی نگفتم تا این که به خانه ام بازگشتم. دعای امام هادی(ع) در حق من مستجاب شد. خدا دارایی ام را فراوان کرد. به من ده فرزند عطا فرمود و عمرم نیز اکنون از هفتاد سال فزون شده است. من نیز امامت کسی را که از دلم آگاه بود، پذیرفتم و شیعه شدم.(۱۰)

«خیران اسباطی» نیز در زمینه آگاهی امام از اسرار می گوید: نزد ابوالحسن الهادی(ع)، در مدینه رفتم و خدمت ایشان نشستم. امام پرسید: از واثق (خلیفه عباسی) چه خبر داری؟ گفتم: قربانت شوم! او سلامت بود و ملاقات من با او از همه بیشتر و نزدیک تر است. اما الآن حدود ده روز است که او را ندیده ام. امام فرمود: مردم مدینه می گویند: او مرده است. گفتم: ولی من از همه او را بیشتر می بینم و اگر چنین بود، باید من هم آگاه می بودم. ایشان دوباره فرمودند: مردم مدینه می گویند او مرده! از تأکید امام براین کلمه فهمیدم منظور امام از مردم، خودشان هستند.

سپس فرمود: جعفر (متوکل عباسی) چه؟ عرض کردم: او در زندان و در بدترین شرایط است. فرمود: بدان که او هم اکنون خلیفه است. سپس پرسید: ابن زیّات(۱۱) (وزیر واثق) چه شد؟ گفتم: مردم پشتیبان او و فرمانبردارش هستند. امام فرمود: این قدرت برایش شوم بود. پس از مدتی سکوت فرمود: دستور خدا و فرمان های او باید اجرا شوند و گزیری از مقدّرات او نیست. ای خیران، بدان که واثق مرده، متوکل به جای او نشسته و ابن زیات نیز کشته شده است. عرض کردم: فدایت شوم، چه وقت؟! با اطمینان فرمود: شش روز پس از اینکه از آنجا خارج شدی».(۱۲)

۵ . سخنوری

گفتار امام، شیرین و سرزنش ایشان تکان دهنده بود. به گونه ای که آموزگارش در کودکی شیفته سخنوری او گردید. آن گاه که لب به سخن می گشود، روح شنونده اش را تازگی می بخشید و چون او را عتاب می کرد، کلامش چون شمشیری آتشین از جمله های نغز، پیکره دشمنش را شرحه شرحه می کرد.

آن گاه که خصم برای عشرت طلبی خود از او می خواهد شعری بخواند تا بزم خود را با آن کامل کند، لب به سخن می گشاید، چند بیت می خواند و آن چنان آتشی از ترس در وجود او می اندازد که بزم و عیش اش را تباه می سازد و جهان را پیش چشمان شب پرست دشمن تیره و تار می کند. امام می سراید:

ـ بر بلندای کوهسارها شب را به صبح آوردند، در حالی که مردان نیرومند از آنان نگهبانی می کردند، ولی کوه های بلند هم به آنان کمکی نکرد.

ـ سرانجام پس از دوران شکوه و عزت از جایگاه های خویش به زیر کشیده شده و در گودال های قبر افتادند و در چه جای بد و ناپسندی منزل گرفتند.

ـ پس از آن که به خاک سپرده شدند و فریادگری فریاد برآورد: کجاست آن دستبندها، تاج ها و زیور آلات و آن لباس های فاخرتان؟

ـ کجاست آن چهره های ناز پرورده و پرده نشین تان؟

ـ قبرهاشان به جای آنها ندا در می دهد: بر آن چهره های ناز پرورده اکنون کرم ها می خزند.

ـ چه بسیار خوردند و آشامیدند، ولی اکنون پس از آن همه شکم بارگی ها، خود، خوراک کرم ها می شوند.

مستی از سر متوکل پرید. جام شراب از دستش به زمین افتاد. تلوتلوخوران از ترس فریاد می کشید. حاضران می گریستند و متوکل، سخت حیران و وحشت زده، آن قدر گریست که ریشش خیس شد و دستور داد بزم بر هم خورده را برچینند.(۱۳)

  1. مهربانی

امام بسیار مهربان بود و همواره در رفع مشکلات اطرافیان تلاش می کرد و حتی گاه خودرا به مشقّت می انداخت. آن هم در دورانی که شدت سخت گیری های حکومت بر شیعیان به اوج خود رسیده بود. «محمد بن علی» از «زید بن علی» روایت می کند: «من به سختی بیمار شدم و شبانه، پزشکی برای درمان من آوردند. او نیز دارویی برایم تجویز کرد. فردای آن روز هر چه گشتند، نتوانستند آن دارو را بیابند. پزشک دوباره برای مداوای من آمد و دید حالم وخیم تر شده است، ولی چون دید دارو را به دست نیاورده ام، ناامیدانه از خانه ام بیرون رفت.

اندکی بعد فرستاده امام هادی(ع) به خانه ام آمد. او کیسه ای در دست داشت که همان دارو در آن بود. آن را به من داد و گفت:

ابوالحسن به تو سلام رساند و این دارو را به من داد تا برایت بیاورم. او فرمود: آن را چند روز بخور تا حالت بهبود یابد.

دارو را از دست او گرفتم و خوردم و چندی بعد به کلی بهبود یافتم».(۱۴)

  1. احترام به اهل دانش

امام، به مردم به ویژه دانشمندان و اهل علم احترام فراوان می گذاشت. در تاریخ آمده است: روزی امام در مجلسی نشسته بودند و جمعی از بنی هاشم، علویان و دیگر مردم نیز در آن مجلس حضور داشتند که دانشمندی از شیعیان وارد شد. او در مناظره ای اعتقادی و کلامی، تعدادی از ناصبیان و دشمنان اهل بیت: را مجاب و رسوا ساخته بود. به محض ورود این شخص به مجلس، امام از جای خود برخاست و به

نشانه احترام به سویش رفت و او را نزد خود در بالای مجلس نشانید و با او مشغول صحبت شد. برخی از حاضران از این رفتار امام ناراحت شده و اعتراض کردند. امام در پاسخ آنان فرمود: اگر با قرآن داوری کنم، راضی می شوید؟ گفتند: آری. امام تلاوت فرمود: (ای کسانی که ایمان آورده اید، هنگامی که به شما گفته شد: در مجلس جا برای دیگران باز نمایید، باز کنید. تا خداوند [رحمتش را [برایتان گسترده سازد. و چون گفته شد برخیزید، برخیزید تا خداوند به مراتبی [منزلت [مؤمنانتان و کسانی را که علم یافته اند بالا برد)(۱۵) و نیز فرموده است: (آیا کسانی که دانشمند هستند با آنان که نیستند برابرند؟)(۱۶) خداوند مؤمن دانشمند را بر مؤمن غیر دانشمند مقدم داشته، همچنان که مؤمن را بر غیر مؤمن برتری داده است. آیا به راستی آنکه می داند و آنکه نمی داند، مساوی است؟ پس چرا انکار و اعتراض می کنید؟ خدا به این مؤمن دانشمند برتری داده است. شرف مرد به دانش اوست، نه به نسب و خویشاوندی اش. او نیز با دلایلی محکم که خدا به او آموخته، دشمنان ما را شکست داده است.(۱۷)

۸ . بخشش

بخشندگی با خون و گوشت اهل بیت: آمیخته بود. آنان همواره با بخشش های خود، دیگران را به شگفتی وا می داشتند. گاه آن قدر می بخشیدند که رفتارشان در شمار معجزه به شمار می آمد، تا آنجا که در این مقام در توصیف حضرت هادی(ع) می گفتند: «انفاق امام هادی(ع) به قدری بود که جز پادشاهان کسی توانایی انجام آن را نداشت و مقدار بخشش های ایشان تا آن زمان از کسی دیده نشده بود و در جغرافیای اندیشه ها نمی گنجید».(۱۸)

اسحاق جلاب می گوید: «برای ابوالحسن(ع) گوسفندان بسیاری خریدم. سپس مرا خواست و از منزلش مرا به جایی برد که بلد نبودم و فرمود تا تمامی این گوسفندان را میان افرادی که خود دستور داده بود، پخش کنم».(۱۹)

بی آنکه دیگران متوجه شوند، آنان را از نسیم بخشندگی خود می نواخت و مورد تفقد۴۱

قرار می داد. گوسفندانی را می خرید، با دست خود ذبح و بین نیازمندان توزیع می کرد.(۲۰) گاه نیز در حد توان خود و به همان اندازه ای که شخص در خواست کرده بود، به آنان بخشش می کرد. «ابو هاشم جعفری» می گوید: «در تنگنای مالی بسیاری گرفتار آمده بودم تا آنجا که تصمیم گرفتم برای درخواست کمک نزد امام هادی(ع) بروم. هنگامی که خدمت امام رسیدم، پیش از آنکه سخنی بگویم، فرمود: ای اباهاشم! کدام یک از نعمت های خدا را می خواهی شکر کنی؛ ایمانی که به تو داده که به وسیله آن بدن خود را از آتش دوزخ دور سازی و یا سلامتی و عافیتی که به تو ارزانی داشته که از آن در راه عبادت و بندگی خدا بهره بری، یا از آن قناعتی که به شما هدیه کرده تا در پی آن، از درخواست از مردم بی نیازتان کند؟

ای ابا هاشم! علّت آنکه من سخن آغاز کردم، آن است که گمان کردم می خواهی از برخی مشکلات خود شکایت کنی. دستور داده ام دویست دینار طلا به شما بدهند که با آن مشقت را بر طرف سازی. آن را بگیر و به همان مقدار بسنده کن».(۲۱)

  1. سخت کوشی

امام علی النقی(ع) پیشوای بزرگ شیعیان و بزرگ خاندان هاشم بود. درآمدهای اسلامی همه به دست او می رسید و می توانست از آن بهره مند شود؛ چرا که حق او بود، ولی به سان پدران خود دوست داشت از حاصل دسترنج خود بهره گیرد و نیازهای زندگی اش را با زحمت خود فراهم آورد. «علی بن حمزه» می گوید: «ابوالحسن(ع) را دیدم که به سختی مشغول کشاورزی است؛ به گونه ای که عرق از سر و رویش جاری است. از ایشان پرسیدم: فدایت شوم! کارگران شما کجایند [که شما این گونه خود را به زحمت انداخته اید]؟

در پاسخ فرمود: ای علی بن حمزه! آن کس که از من و پدرم برتر بود، با بیل زدن در زمین خود روزگار می گذراند. دوباره عرض کردم: منظورتان کیست؟ فرمود: رسول خدا، امیرمؤمنان و همه پدران و خاندانم خودشان کار می کردند. کشاورزی ازجمله کارهای پیامبران، فرستادگان، جانشینان آنها و شایستگان درگاه الهی است».(۲۲)

  1. بردباری

شکیبایی از برجسته ترین صفات مردان بزرگ الهی است؛ زیرا برخوردهای آنان با مردم نادان بیشتر از همه است و آنان برای هدایت شان باید صبر پیشه سازند تا این گونه دروازه ای از رستگاری را به رویشان بگشایند.

«بریحه عباسی»، گماشته دستگاه حکومتی و امام جماعت دو شهر مکه و مدینه بود. او از امام هادی(ع) نزد متوکل سخن چینی و سعایت کرد و برای او نگاشت: «اگر مکه و مدینه را می خواهی، علی بن محمد(ع) را از این دو شهر دور ساز؛ زیرا مردم را به سوی خود فرا خوانده و گروه بسیاری نیز به او گرایش یافته و از او پیروی می کنند».

در اثر سعایت های بریحه، متوکل امام را از جوار پر فیض و ملکوتی رسول خدا(ص) تبعید کرد و ایشان را به سامرا فرستاد. در طول این مسیر، بریحه نیز با ایشان همراه شد.

در بین راه رو به امام کرد و گفت: «تو خود بهتر می دانی که من عامل تبعید تو بودم. سوگندهای محکم و استوار خورده ام که چنانچه شکایت مرا نزد امیرالمؤمنین (متوکل) و یا حتی یکی از درباریان و فرزندان او کنی، تمامی درختانت را در مدینه به آتش کشم و خدمت کارانت را بکشم و چشمه ها و قنات های مزرعه ات را ویران سازم. بدان که در تصمیم خود مصمم خواهم بود». امام(ع) با چهره ای

گشاده در پاسخ بریحه فرمود: «نزدیک ترین راه برای شکایت از تو، این بود که دیشب شکایت تو را به درگاه خدا عرضه کنم و من شکایتی را که نزد خدا کرده ام، نزد غیر خدا و پیش بندگانش عرضه نخواهم کرد».

بریحه که رأفت و بردباری امام را در مقابل سعایت ها و موضع زشتی که در برابر امام گرفته بود دید، به دست و پای حضرت افتاد و با تضرع و زاری از امام درخواست بخشش کرد. امام نیز با بزرگواری تمام فرمود: «تو را بخشیدم!»(۲۳)

  1. شکوه و هیبت

از آنجا که امام معصوم، کانون تجلی قدرت و عظمت پروردگار و معدن اسرار الهی و قطب عالم امکان است، قداست معنوی و شکوه و وقار بسیار دارد. در زیارت جامعه کبیره از زبان امام هادی(ع) می خوانیم:

«هر بزرگ و صاحب شرافتی در برابر بزرگواری شما و شرافتتان سر فرود آورده و هر خود بزرگ بینی به اطاعت شما گردن نهاده است. هر زورگویی در برابر برتری شما فروتن شده و همه چیز در برابر شما خوار و ذلیل است».(۲۴)

«محمد بن حسن اشتر» می گوید: «من همراه پدرم، بیرون کاخ متوکل با جمعی از علویان، عباسیان و جعفریان ایستاده بودیم که امام هادی(ع) آمد. تمام مردم برای ادای احترام و بزرگداشت ایشان از مرکب های خود پایین آمدند و صبر کردند تا ایشان وارد کاخ شود. پس از آن، برخی زبان به گلایه گشودند و گفتند: چرا ما باید به این پسر بچه احترام بگذاریم و از مرکب هایمان به احترامش پیاده شویم؟ نه شرافت او از ما بیشتر است و نه بزرگ سال تر از ماست. به خدا سوگند که وقتی بیرون آمد، دیگر از مرکب هایمان پیاده نمی شویم.

ابو هاشم جعفری در رد سخن آنها گفت: به خدا سوگند که همگی شما با خواری و خفت پیاده خواهید شد. پس از مدتی، امام از کاخ متوکل بیرون آمد. صدای تکبیر و تهلیل مردم به آسمان برخاست و همگی مردم، حتی آنان که گله مند بودند، از اسب هایشان پیاده شدند. آن گاه ابو هاشم رو به آنان کرد و گفت: شما که گفتید به او احترام نمی گذارید

و سوگند یاد کردید که از مرکب هایتان پیاده نمی شوید؟! آنها که نتوانسته بودند هیبت و جلال امام را نادیده انگارند، سرافکنده پاسخ دادند: به خدا سوگند، بی اختیار از مرکب پیاده شدیم».(۲۵)

پی نوشت:

  1. مناقب آل ابی طالب، ابو جعفر محمد بن علی ابن شهر آشوب السروی المازندرانی، بیروت، دار الاضواء، بی تا، ج ۴، ص ۴۰۱٫
  2. فصول المهمه فی معرفه الائمه، ابن صباغ مالکی، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۰۹ ق، ج ۲، ص ۲۶۸٫
  3. ائمتنا، علی محمد علی دخیلّ، بیروت، دار مکتبه الامام الرضا، چاپ ششم، ۱۴۰۲ ق، ج ۲، ص (ع)۲۱٫
  4. همان، ص ۲۵۷٫
  5. همان، ص ۲۱۷ ؛ اصول کافی، محمد بن یعقوب الکلینی، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۸۱ ق، ج ۱، ص ۵۰۲؛ بحار الانوار، محمد باقر المجلسی، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۳ ق، ج ۵۰، ص ۲۱۱٫
  6. الفصول المهمه، ص ۲۶۷٫
  7. دلائل الامامه، محمد بن جریر بن رستم الطبری، نجف، منشورات المطبعه الحیدریه، ۱۳۶۹ ق، ص ۲۱۹ ؛ اصول کافی، ج ۱، ص ۲۳۰ ؛ مناقب آل ابی طالب، ج ۴ ص ۴۰۶٫
  8. بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۱۳۰٫
  9. دلائل الامامه، ص ۲۲۱٫
  10. سفینه البحار، شیخ عباس قمی، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، بی جا، ج ۲، ص ۲۴۰٫

۱۱٫او وزیر معتصم و واثق بود که مخالفان را در تنوری می انداخت که کف آن میخ های آهنی بزرگی قرارداشت. مردم به شدت از او متنفر بودند. متوکل بعد از به قدرت رسیدن او را در همان تنور انداخت. علی بن الحسین المسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، برگردان: ابوالقاسم پاینده، تهران،انتشارات علمی و فرهنگی، ۰(ع)۱۳، چاپ چهارم، ج ۲، ص ۴۸۹٫

  1. الارشاد، محمد بن محمد بن النعمان المفید، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۸ ش، ج ۲، ص ۴۲۴؛ کشف الغمه فی معرفه الائمه، علی بن عیسی الاربلی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، بی تا، ج ۳، ص ۲۳۶٫
  2. تذکره الخواص، ابن الجوزی، تهران، مکتبه النینوی الحدیثه، ص ۳۶۱ ؛ بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۲۱۱٫
  3. الارشاد، ج ۲، ص ۴۳۳٫
  4. مجادله: ۱۱٫
  5. زمر: ۹
  6. الإحتجاج، احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی، قم، انتشارات اسوه، ۱۴۱۶، چاپ دوم، ج ۲، ص۳۰۹٫
  7. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۴۰۹٫
  8. اصول کافی، ج ۱، ص ۴۹۸٫
  9. اعیان الشیعه، سید محسن امین، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، بی تا، ج ۲، ص ۳۷٫
  10. بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۱۲۹٫
  11. من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، بیروت، دارالصعب، بی تا، ج ۳، ص ۲۱۶٫
  12. اثبات الوصیه، علی بن الحسین المسعودی، تهران، کتاب فروشی اسلامیه، ۱۳۴۳ ش، ص ۱۹۶٫
  13. مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی، قم، انتشارات اسوه، ۱۳۷۹ ش، چاپ چهارم، زیارت جامعه کبیره.
  14. حیاه الامام علی الهادی(ع)، باقر شریف قرشی، بیروت، دار الاضواء، چاپ اول، ۱۴۰۲ ق، ص ۲۴٫

سبک زندگی اسلامی در آموزه های امام حسن عسکری(علیه السلام).

اشاره:

حسن بن علی بن محمد(علیه السلام) مشهور به امام حسن عسکری، (۲۳۲-۲۶۰ق) یازدهمین امام شیعیان اثناعشری است که به مدت ۶ سال امامت شیعیان را بر عهده داشت. او فرزند امام هادی(علیه السلام) و پدر امام زمان(عج) است. مشهورترین لقب وی، عسکری است که به اقامت اجباری‌اش در سامرا اشاره دارد. او در سامرا تحت مراقبت حکومت قرار داشت رو برای فعالیت‌های خود با محدودیت روبه‌رو بود. امام عسکری از طریق نمایندگان خود و نیز از راه نامه‌نگاری، با شیعیان ارتباط داشت. عثمان بن سعید، نخستین نایب خاص امام زمان(عج)، از نمایندگان خاص وی نیز به شمار می‌رفت. 

  1. سخاوت و بخشندگی امام(علیه السلام)

سخاوت یکی از اخلاق های بارز در ائمه است. در روایت زیر این اخلاق الهی در مورد امام حسن عسکری بیان می شود:

محمد بن علی می گوید: زمانی بر اثر تهیدستی کار زندگی بر ما سخت شد. پدرم گفت: بیا با هم به نزد ابو محمد (امام عسکری علیه السلام) برویم. می گویند او مردی بخشنده است و به جود و سخاوت شهرت دارد. گفتم: او را می شناسی؟ گفت: نه، او را هرگز ندیده ام.  با هم به راه افتادیم. در بین راه پدرم گفت: چقدر خوب است که آن بزرگوار دستور دهد به ما ۵۰۰ درهم بپردازند! تا با آن نیازهایمان را برطرف کنیم. دویست درهم برای لباس، دویست درهم برای پرداخت بدهی و صد درهم برای مخارج دیگر!

من پیش خود گفتم: کاش برای من هم سیصد درهم دستور دهد که با صد درهم آن یک مرکب بخرم و صد درهم برای مخارج و صد درهم برای پوشاک باشد تا به کوهستان (در اطراف همدان و قزوین) بروم. هنگامی که به سرای امام رسیدیم، غلام آن حضرت بیرون آمده و گفت: علی بن ابراهیم و پسرش محمد وارد شوند. چون وارد شده و سلام کردیم، امام به پدرم فرمود: «یا علی! ما خلفک عنا الی هذا الوقت؟ ; ای علی! چرا تا کنون نزد ما نیامده ای؟

پدرم گفت: ای آقای من! خجالت می کشیدم با این وضع نزد شما بیایم.

وقتی از نزد آن حضرت بیرون آمدیم، غلام آمده و کیسه پولی را به پدرم داد و گفت: این پانصد درهم است، دویست درهم برای پوشاک، دویست درهم برای بدهی و صد درهم برای مخارج دیگر. آنگاه کیسه ای دیگر درآورده وبه من داد و گفت: این سیصد درهم است، صد درهم برای خرید مرکب و صد درهم برای پوشاک و صد درهم دیگر برای سایر هزینه ها، اما به کوهستان نرو بلکه به سوراء برو. (۱)

  1. ساده زیستی امام (علیه السلام)

ساده زیستی از ویژگی ها و اخلاق های زیبای همه ائمه بوده است که در روایتی که در ادامه می آید این اخلاق در امام حسن عسکری (علیه السلام) بیان می شود:

از آن جا که تمامی امامان معصوم علیهم السلام برترین اسوه صفات عالیه انسانی بودند، رفتار آنان در همه ابعاد می تواند برای پیروانشان درس آموز باشد.

کامل بن ابراهیم مدنی در مورد زهد و ساده زیستی امام عسکری علیه السلام می گوید: جهت پرسیدن سؤالاتی به محضر آن حضرت شرفیاب شدیم. هنگامی که به حضورش رسیدیم، دیدم آن گرامی لباسی سفید و نرم به تن دارد. پیش خود گفتم: ولی خدا و حجت الهی خودش لباس نرم و لطیف می پوشد و ما را به مواسات و همدردی با برادران دینی فرمان می دهد و از پوشیدن چنین لباسی باز می دارد. امام در این لحظه تبسم نمود و سپس آستینش را بالا زد و من متوجه شدم که آن حضرت پوشاکی سیاه و زبر بر تن نموده است. آن گاه فرمود: «یا کامل! هذا لله و هذا لکم; این لباس زبر برای خداست و این لباس نرم که روی آن پوشیده ام برای شماست.(۲)

  1. ایجاد روحیه ی تفکر در پیروان خود

اسحاق کندی فیلسوف عراق بود. او به تالیف کتابی با موضوع تناقضات قرآن همت گماشت. او آن چنان با شور و علاقه مشغول تدوین این کتاب گردید که از مردم کناره گرفته و به تنهایی در خانه خویش به این کار مبادرت می ورزید، تا اینکه یکی از شاگردانش به محضر پیشوای یازدهم شرفیاب شد.

امام عسکری (علیه السلام) به او فرمود: «آیا در میان شما یک مرد رشید پیدا نمی شود که استاد شما را از این کارش منصرف سازد؟ !» عرض کرد: ما از شاگردان او هستیم، چگونه می توانیم در این کار یا کارهای دیگر به او اعتراض کنیم؟ !

امام فرمود: «آیا آنچه بگویم به او می رسانی؟» گفت: آری. فرمود: «نزد او برو با او انس بگیر و او را در کاری که می خواهد انجام دهد یاری نما، آنگاه بگو سؤالی دارم، آیا می توانم از شما بپرسم؟ به تو اجازه سؤال می دهد. بگو: اگر پدیدآورنده قرآن نزد تو آید، آیا احتمال می دهی که منظور او از گفتارش معانی دیگری غیر از آن باشد که پنداشته ای؟ خواهد گفت: امکان دارد. و او اگر به مطلبی توجه کند، می فهمد و درک می کند. هنگامی که جواب مثبت داد، بگو: از کجا اطمینان پیدا کرده ای که مراد و منظور عبارات قرآن همان است که تو می گویی؟ شاید گوینده قرآن منظوری غیر از آنچه تو به آن رسیده ای داشته باشد و تو الفاظ و عبارات را در غیر معانی و مراد متکلم آن به کار می بری؟

آن شخص نزد اسحاق کندی رفت و همانطوری که امام به او آموخته بود، با مهربانی تمام با او انس گرفت، سؤال خود را مطرح کرد و او را به تفکر و اندیشیدن وادار نمود. اسحاق کندی از او خواست سؤال خود را تکرار کند، در این حال به فکر فرو رفت و این احتمال به نظر او ممکن آمده و قابل دقت بود، برای همین شاگردش را قسم داد که منشا این پرسش را برای او بیان کند. او گفت: به ذهنم رسید و پرسیدم. استاد گفت: باور نمی کنم که به ذهن تو و امثال تو این پرسش خطور نماید، راستش را بگو، این سؤال را از کجا آموخته ای؟ شاگرد گفت: ابو محمد عسکری به من یاد داد. استاد گفت: آری، الان حقیقت را گفتی. چنین سؤالی جز از آن خاندان نمی تواند باشد. آنگاه نوشته های خود را در این زمینه در آتش سوزانید.(۳)

  1. ترویج فرهنگ صرفه جویی

برنامه ریزی صحیح در زندگی موجب رشد اقتصادی و از زیر ساخت های توسعه اجتماعی و بالندگی اقتصادی یک جامعه محسوب می شود. در سیره امام حسن عسکری علیه السلام در این رابطه نکات قابل توجهی وجود دارد و در ذیل نمونه ای از آن را می خوانیم:

محمد بن حمزه سروری می گوید: توسط ابوهاشم جعفری – که با هم دوست بودیم – نامه ای به محضر امام عسکری علیه السلام نوشته و درخواست کردم که آن حضرت دعا کند تا خداوند متعال در زندگی من گشایشی ایجاد بفرماید. وقتی که جواب را توسط ابوهاشم دریافت کردم، آن حضرت نوشته بود: «مات ابن عمک یحیی بن حمزه و خلف ماه الف درهم و هی وارده علیک، فاشکرالله و علیک بالاقتصاد و ایاک و الاسراف، فانه من فعل الشیطنه; پسر عمویت یحیی بن حمزه از دنیا رفت و مبلغ صد هزار درهم ارث باقی گذاشت و این درهم ها بر تو وارد می شود (به ارث به تو می رسد) پس خدا را سپاسگذاری کن و بر تو باد به میانه روی، و از اسراف بپرهیز که اسراف از رفتارهای شیطانی است.

بعد از چند روزی، پیکی از شهر حران آمده و اسنادی را مربوط به دارایی پسر عمویم به من تحویل داد. من با خواندن نامه ای که بین آن اسناد وجود داشت، متوجه شدم که پسرعمویم یحیی بن حمزه دقیقا همان روزی فوت کرده است که امام علیه السلام آن خبر را به من داد.

به این ترتیب از تنگدستی و فقر رهایی یافته و بعد از ادای حقوق الهی و احسان به برادرهای دینی ام، طبق دستور امام علیه السلام زندگی خود را بر اساس میانه روی تنظیم نموده و از اسراف و ولخرجی پرهیز نمودم و به این ترتیب زندگی ام سامان یافت در حالی که در گذشته فردی مبذر و اسراف کار بودم. (۴)

پی نوشت:

  1. اصول کافی، کتاب الحجه، باب مولد ابی محمد الحسن بن علی، ح ۳٫
  2. مستدرک الوسائل، ج ۳، ص ۲۴۳٫ مستدرک سفینه البحار، ج ۹، ص ۲۲۰٫
  3. المناقب، ج ۴، ص ۴۲۴و ۴۲۵; بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۳۱۱ و ج ۱۰، ص ۳۹۲٫

۴٫کشف الغمه، ج ۲، ص ۴۲۴٫

نگاهی به سیره امام صادق علیه السلام.

اشاره:

امام صادق علیه السلام نه تنها دیگران را دعوت به کار و تلاش می کرد، بلکه خود نیز با وجود مجالس درس و مناظرات و … در روزهای داغ تابستان، در مزرعه اش کار می کرد. یکی از یاران حضرت می گوید: آن حضرت را در باغش دیدم، پیراهن زبر و خشن بر تن و بیل در دست، باغ را آبیاری می کرد و عرق از سر و صورتش می ریخت، گفتم: اجازه دهید من کار کنم. فرمود: من کسی را دارم که این کارها را بکند ولی دوست دارم مرد در راه به دست آوردن روزی حلال از گرمی آفتاب آزار ببیند و خداوند ببیند که من در پی روزی حلال هستم. (۱)

حضرت در تجارت نیز چنین بود و بر رضایت خداوند تاکید داشت. لذا وقتی کار پرداز او که با سرمایه امام برای تجارت به مصر رفت و با سودی کلان برگشت، امام از او پرسید: این همه سود را چگونه به دست آورده ای؟ او گفت: چون مردم نیازمند کالای ما بودند، ما هم به قیمت گزاف فروختیم. امام فرمود: سبحان الله!

علیه مسلمانان هم پیمان شدید که کالایتان را جز در برابر هر دینار سرمایه یک دینار سود نفروشید! امام اصل سرمایه را برداشت و سودش را نپذیرفت و فرمود: ای مصادف! چکاچک شمشیرها از کسب روزی حلال آسان تر است. (۲)

حقیقت این است که امام در نهایت علاقه به کار و تلاش، هرگز فریفته درخشش درهم و دینار نمی شد و می دانست که بهترین کار از نظر خداوند تقسیم دارایی خود با نیازمندان است، حقیقتی که ما هرگز از عمق جان بدان ایمان عملی نداشته و نداریم. امام خود درباره باغش می فرمود: وقتی خرماها می رسد، می گویم دیوارها را بشکافند تا مردم وارد شوند و بخورند. همچنین می گویم ده ظرف خرما که بر سر هر یک ده نفر بتوانند بنشینند، آماده سازند تا وقتی ده نفر خوردند، ده نفر دیگر بیایند و هر یک، یک مد خرما بخورند. آنگاه می خواهم برای تمام همسایگان باغ (پیرمرد، پیرزن، مریض، کودک و هر کس دیگر که توان آمدن به باغ را نداشته) یک مد خرما ببرند. پس مزد باغبان و کارگران و … را می دهم و باقی مانده محصول را به مدینه آورده بین نیازمندان تقسیم می کنم و دست آخر از محصول چهار هزار دیناری، چهارصد درهم برایم می ماند. (۳)

ساده زیستی و همرنگی با مردم

امام همانند مردم معمولی لباس می پوشید و در زندگی رعایت اقتصاد را می کرد. می فرمود: بهترین لباس در هر زمان، لباس معمول همان زمان است. لذا (۴) گاه لباس نو و گاه لباس وصله دار بر تن می کرد. لذا وقتی سفیان ثوری به وی اعتراض می کرد که: پدرت علی لباسی چنین گرانبها نمی پوشید، فرمود: زمان علی علیه السلام زمان فقر و اکنون زمان غنا و فراوانی است و پوشیدن آن لباس در این زمان، لباس شهرت است و حرام … پس آستین خود را بالا زد و لباس زیر را که خشن بود، نشان داد و فرمود: لباس زیر را برای خدا و لباس نو را برای شما پوشیده ام. (۵)

با این همه حضرت همگام و همسان با مردم بود و اجازه نمی داد، امتیازی برای وی و خانواده اش در نظر گرفته شود. و این ویژگی هنگام بروز بحران های اقتصادی و اجتماعی بیشتر بروز می یافت. از جمله در سالی که گندم در مدینه نایاب شد، دستور داد گندم های موجود در خانه را بفروشند و از همان، نان مخلوط از آرد جو و گندم که خوراک بقیه مردم بود، تهیه کنند و فرمود: «فان الله یعلم انی واجدان اطعمهم الحنطه علی وجهها ولکنی احب ان یرانی الله قد احسنت تقدیر المعیشه.»

(۶) خدا می داند که می توانم به بهترین صورت نان گندم خانواده ام را تهیه کنم؛ اما دوست دارم خداوند مرا در حال برنامه ریزی صحیح زندگی ببیند.

شجاعت

امام صادق علیه السلام در برابر ستمگران از هر طایفه و رتبه ای به سختی می ایستاد و این شهامت را داشت که سخن حق را به زبان آورد و اقدام حق طلبانه را انجام دهد، هر چند با عکس العمل تندی رو به رو شود. لذا وقتی منصور از او پرسید: چرا خداوند مگس را خلق کرد؟ فرمود: تا جباران را خوار کند. و به این ترتیب منصور را متوجه قدرت الهی کرد. (۷) و آنگاه که فرماندار مدینه در حضور بنی هاشم در خطبه های نماز به علی علیه السلام دشنام داد، امام چنان پاسخی کوبنده داد که فرماندار خطبه را ناتمام گذاشت و به سوی خانه اش راهی شد. (۸)

همزیستی و مدارا با مسلمانان

امام صادق علیه السلام شیعیان را به همزیستی با اهل تسنن دعوت می کرد تا به این طریق هم شیعیان از جامعه اکثریت منزوی نشوند و هم بتوان احکام و اصول شیعی را با ملاطفت به آنان منتقل کرد. از این روی در مدار حق با مسامحه با آنان رفتار می شد، اما این سهل گرفتن هرگز به معنای زیر پای گذاشتن اصول نبود و آن جا که مسئله اصولی در میان بود، حضرت هرگز تسلیم نمی شد. از جمله در یکی از سفرها، امام صادق علیه السلام به حیره (میان کوفه و بصره) آمد. در آن جا منصور دوانیقی به خاطر ختنه فرزندش جمعی را به مهمانی دعوت کرده بود.

امام نیز ناگزیر در آن مجلس حاضر شد. وقتی که سفره غذا را انداختند، هنگام صرف غذا، یکی از حاضران آب خواست ولی به جای آن، شراب آوردند، وقتی ظرف شراب را به او دادند، امام بی درنگ برخاست و مجلس را ترک کرد و فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ملعون مَن جلس علی مائده یشرب علیها الخمر» (۹) ؛ ملعون است کسی که در کنار سفره ای بنشیند که در آن سفره شراب نوشیده شود.

امام حتی در مجالس عمومی خلیفه نیز حاضر نمی شد؛ زیرا حکومت را غاصب می دانست و حاضر نبود با پای خود بدان جا برود، زیرا با این کار از ناحق بودن آنان، چشم پوشی می شد و تنها زمانی که اجبار بود به خاطر مصالح اهم به آنجا می رفت؛ لذا منصور ضمن نامه ای به وی نوشت: چرا تو به اطراف ما مانند سایر مردم نمی آیی؟ امام در پاسخ نوشت: نزد ما چیزی نیست که به خاطر آن از تو بترسیم و بیاییم، نزد تو در مورد آخرتت چیزی نیست که به آن امیدوار باشیم. تو نعمتی نداری که بیاییم و به خاطر آن به تو تبریک بگوییم و آنچه که اکنون داری آن را بلا و عذاب نمی دانی تا بیاییم و تسلیت بگوییم. منصور نوشت: بیا تا ما را نصیحت کنی.

امام نیز نوشت: کسی که آخرت را بخواهد، با تو همنشین نمی شود و کسی که دنیا را بخواهد، به خاطر دنیای خود تو را نصیحت نمی کند. (۱۰)

علم امام صادق علیه السلام و اقدامات وی

آنچه به دوره امامت حضرت امام صادق علیه السلام ویژگی خاصی بخشیده، استفاده از علم بی کران امامت، تربیت دانش طلبان و بنیان گذاری فکری و علمی مذهب تشیع است. در این باره چهار موضوع قابل توجه است:

الف. دانش امام.

ب. ویژگی های عصر آن حضرت که منجر به حرکت علمی و پایه ریزی نهضت علمی شد.

ج. اولویت ها در نهضت علمی.

د. شیوه ها و اهداف و نتایج این نهضت علمی.

الف. دانش امام

شیخ مفید می نویسد: آن قدر مردم از دانش حضرت نقل کرده اند که به تمام شهرها منتشر شده و کران تا کران جهان را فرا گرفته است و از احدی از علمای اهل بیت علیهم السلام این مقدار احادیث نقل نشده است به این اندازه که از آن حضرت نقل شده. اصحاب حدیث، راویان آن حضرت را با اختلاف آرا و مذاهبشان گرد آورده و عددشان به چهار هزار تن رسیده و آن قدر نشانه های آشکار بر امامت آن حضرت ظاهر شده که دلها را روشن و زبان مخالفان را از ایراد شبهه لال کرده است. (۱۱)

سید مؤمن شافعی نیز می نویسد: مناقب آن حضرت بسیار است تا آنجا که شمارشگر حساب ناتوان است از آن. (۱۲)

ابوحنیفه می گفت: من هرگز فقیه تر از جعفر بن محمد ندیده ام و او حتما داناترین امت اسلامی است. (۱۳)

حسن بن زیاد می گوید: از ابوحنیفه پرسیدم: به نظر تو چه کسی در فقه سرآمد است؟ گفت: جعفر بن محمد. روزی منصور دوانیقی به من گفت: مردم توجه زیادی به جعفر بن محمد پیدا کرده اند و سیل جمعیت به سوی او سرازیر شده است. پرسش هایی دشوار آماده کن و پاسخ هایش را بخواه تا او از چشم مسلمانان بیفتد. من چهل مسئله دشوار آماده کردم. هنگامی که وارد مجلس شدم، دیدم امام در سمت راست منصور نشسته است. سلام کردم و نشستم. منصور از من خواست سوالاتم را بپرسم. من یک یک سؤال می کردم و حضرت در جواب می فرمود: در مورد این مسئله، نظر شما چنین و اهل مدینه چنان است و فتوای خود را نیز می گفتند که گاه موافق و گاه مخالف ما بود. (۱۴)

ب. ویژگی های عصر آن حضرت

عصر امام صادق علیه السلام همزمان با دو حکومت مروانی و عباسی بود که انواع تضییق ها و فشارها بر آن حضرت وارد می شد، بارها او را بدون آن که جرمی مرتکب شود، به تبعید می بردند. از جمله یکبار به همراه پدرش به شام و بار دیگر در عصر عباسی به عراق رفت. یکبار در زمان سفاح به حیره و چند بار در زمان منصور به حیره، کوفه و بغداد رفت.

با این بیان، این تحلیل که حکومتگران به دلیل نزاع های خود، فرصت آزار امام را نداشتند و حضرت در یک فضای آرام به تاسیس نهضت علمی پرداخت، به صورت مطلق پذیرفتنی نیست، بلکه امام با وجود آزارهای موسمی اموی و عباسی از هر نوع فرصتی استفاده می کرد تا نهضت علمی خود را به راه اندازد و دلیل عمده رویکرد حضرت، بسته بودن راه های دیگر بود. چنانچه امام از ناچاری عمدا رو به تقیه می آورد. زیرا خلفا در صدد بودند با کوچک ترین بهانه ای حضرت را از سر راه خود بردارند. لذا منصور می گفت: «هذا الشجی معترض فی الحلق »؛ جعفر بن محمد مثل استخوانی در گلو است که نه می توان فرو برد و نه می توان بیرون افکند. بر همین اساس خلفا در صدد بودند ولو به صورت توطئه، حضرت را گرفتار و در نهایت شهید کنند. حکایت زیر دلیل این مدعی است:

جعفر بن محمد بن اشعث از اهل تسنن و دشمنان اهل بیت علیهم السلام به صفوان بن یحیی گفت: آیا می دانی با این که در میان خاندان ما هیچ نام و اثری از شیعه نبود من چگونه شیعه شدم؟ … منصور دوانیقی روزی به پدرم محمد بن اشعث گفت: ای محمد! یک نفر مرد دانشمند و با هوش برای من پیدا کن که ماموریت خطیری به او بتوانم واگذار کنم. پدرم ابن مهاجر (دایی مرا) معرفی کرد.

منصور به او گفت: این پول را بگیر و به مدینه نزد عبدالله بن حسن و جماعتی از خاندان او از جمله جعفر بن محمد (امام صادق علیه السلام) برو و به هر یک مقداری پول بده و بگو: من مردی غریب از اهل خراسان هستم که گروهی از شیعیان شما در خراسان این پول را داده اند که به شما بدهم مشروط بر این که چنین و چنان (قیام علیه حکومت) کنید و ما از شما پشتیبانی می کنیم. وقتی پول را گرفتند، بگو: چون من واسطه پول رساندن هستم، با دستخط خود، قبض رسید بنویسید و به من بدهید. ابن مهاجر به مدینه آمد و بعد از مدتی نزد منصور برگشت. آن موقع پدرم هم نزد منصور بود. منصور به ابن مهاجر گفت: تعریف کن چه خبر؟ ابن مهاجر گفت: پول ها را به مدینه بردم و به هر یک از خاندان مبلغی دادم و قبض رسید از دستخط خودشان گرفتم غیر از جعفر بن محمد (امام صادق عله السلام) که من سراغش را گرفتم. او در مسجد مشغول نماز بود. پشت سرش نشستم او تند نمازش را به پایان برد و بی آن که من سخنی بگویم به من گفت: ای مرد! از خدا بترس و خاندان رسالت را فریب نده که آنها سابقه نزدیکی با دولت بنی مروان دارند و همه (بر اثر ظلم) نیازمندند.

من پرسیدم: منظورتان چیست؟ آن حضرت سرش را نزدیک گوشم آورد و آنچه بین من و تو بود، باز گفت. مثل این که او سومین نفر ما بود.

منصور گفت: «یابن مهاجر اعلم انه لیس من اهل بیت نبوه الا وفیه محدث و ان جعفر بن محمد محدثنا»؛ ای پسر مهاجر، بدان که هیچ خاندان نبوتی نیست مگر این که در میان آنها محدثی (فرشته ای از طرف خدا که با او تماس دارد و اخبار را به او خبر می دهد.) هست و محدث خاندان ما جعفر بن محمد علیه السلام است.

فرزند محمد بن اشعث می گوید: پدرم گفت: همین(اقرار دشمن) باعث شد که ما به تشیع روی آوریم. (۱۵)

آری این همه نشان از اختناق و فشاری دارد که مانع از هر نوع اقدام علیه حکومت وقت می شد، لذا امام به سوی تنها راه ممکن که همان ادامه مسیر پدر بزرگوارش امام باقر علیه السلام بود، روی آورد و از در دانش و علم وارد شد.

ج. اولویت ها در نهضت علمی

حال باید توضیح داد که در این مسیر حضرت، چه چیزی محتوای این نهضت علمی را تعیین می کرد؟

حقیقت این است که جریان نفاق، خطرناک ترین انحرافی است که از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شروع شده و در آیات مختلفی بدان اشاره شده است، مانند آیات ۷ و ۸ سوره منافقین. این حرکت هر چند در زمان پیامبر نتوانست در صحنه اجتماعی بروز یابد، اما از اولین لحظات رحلت، تمام هجمه های منافقان به یکباره بر سر اهل بیت علیهم السلام فرو ریخت. لذا مرحوم علامه طباطبایی می نویسد:

هنگامی که خلافت از اهل بیت علیهم السلام گرفته شد، مردم روی این جریان از آنها روی گردان شدند و اهل بیت علیهم السلام در ردیف اشخاص عادی بلکه به خاطر سیاست دولت وقت، مطرود از جامعه شناخته شدند و در نتیجه مسلمان ها از اهل بیت علیهم السلام دور افتادند و از تربیت علمی و عملی آنان محروم شدند. البته امویان به این هم بسنده نکردند و با نصب علمای سفارشی خود، کوشیدند از مطرح شدن ائمه اطهار علیهم السلام از این طریق نیز جلوگیری کنند. چنانچه معاویه رسما اعلام کرد: کسی که علم و دانش قرآن نزد اوست، عبدالله بن سلام است و در زمان عبدالملک اعلام شد: کسی جز عطا حق فتوا ندارد و اگر او نبود، عبدالله بن نجیع فتوا دهد،از سوی دیگر مردم از تفسیر قرآن نیز چون علم اهل بیت علیهم السلام محروم ماندند با داستان های یهود و نصاری آمیخته شد و نوعی فرهنگ التقاطی در گذر ایام شکل گرفت. رفته رفته که قیام های شیعی اوج گرفت و گاه فضاهای سیاسی به دلایلی باز شد، دو نظریه قیام مسلحانه و نهضت فرهنگی در اذهان مطرح شد. چون قیام های مسلحانه به دلیل اقتدار حکام اموی و عباسی عموما با شکست رو به رو می شد، نهضت امام صادق علیه السلام به سوی حرکتی علمی می توانست سوق پیدا کند تا از این گذر علاوه بر پایان دادن به رکود و سکوت مرگبار فرهنگی، اختلاط و التقاط مذهبی و دینی و فرهنگی نیز زدوده شود. لذا اولویت در نهضت امام بر ترویج و شکوفایی فرهنگ دینی و مذهبی و پاسخگویی به شبهات و رفع التقاط شکل گرفت.

د. شیوه ها و اهداف نهضت علمی و فرهنگی

۱. تربیت راویان

از گذر ممنوعیت نقل احادیث در مدت زمان طولانی توسط حکام اموی، احساس نیاز شدید به نقل روایات و سخن پیامبر اکرم، امیرمومنان علیه السلام، امام صادق علیه السلام را وامی داشت به تربیت راویان در ابعاد مختلف آن روی آورد. لذا اینک از آن امام در هر زمینه ای روایت وجود دارد.

آری، راویان با فراگرفتن هزاران حدیث در علومی چون تفسیر، فقه، تاریخ، مواعظ، اخلاق، کلام، طب، شیمی و … سدی در برابر انحرافات ایجاد کردند. امام صادق علیه السلام می فرمود: ابان بن تغلب سی هزار حدیث از من روایت کرده است. پس آنها را از من روایت کنید. (۱۶)

محمد بن مسلم هم شانزده هزار حدیث از حضرت فرا گرفت. (۱۷) و حسن بن علی وشا می گفت: من در مسجد کوفه نهصد شیخ را دیدم که همه می گفتند: جعفر بن محمد برایم چنین گفت. (۱۸)

این حجم گسترده از راویان در واقع، کمبود روایت از منبع بی پایان امامت را در طی دوره های مختلف توانست جبران کند و از این حیث امام به موفقیت لازم دست یافت.

آری، روایت از این امام منحصر به شیعه نشد و اهل تسنن نیز روایات فراوانی در کتب خود آوردند. ابن عقده و شیخ طوسی در کتاب رجال و محقق حلی در المعتبر و دیگران آماری داده اند که مجموعا راویان از امام به چهار هزار نفر می رسند و اکثر اصول اربعماءئه از امام صادق علیه السلام است و همچنین اصول چهارصدگانه اساسی کتب اربعه شیعه (کافی، من لایحضره الفقیه، التهذیب، الاستبصار)را تشکیل دادند.

۲. تربیت مبلغان و مناظره کنندگان

علاوه بر ایجاد خزائن اطلاعات (راویان) که منابع خبری موثق تلقی می شدند، حضرت به ایجاد شبکه ای از شاگردان ویژه همت گمارد تا به دومین هدف خود یعنی زدودن اختلاط و التقاط همت گمارند و شبهات را از چهره دین بزدایند. هشام بن حکم، هشام بن سالم، قیس، مؤمن الطاق، محمد بن نعمان، حمران بن اعین و … از این دست شاگردان مبلغ هستند. برای نمونه، مناظره ای از صدها مناظره را با هم می خوانیم:

هشام بن سالم می گوید: در محضر امام صادق علیه السلام بودیم که مردی از شامیان وارد شد و به امر امام نشست. امام پرسید: چه می خواهی؟

گفت: به من گفته اند شما داناترین مردم هستید، می خواهم چند سؤال بکنم. امام پرسید: درباره چه چیز؟

گفت: در قرآن، از حروف مقطعه و از سکون و رفع و نصب و جر آن.

امام فرمود: ای حمران! تو جواب بده. او گفت: من می خواهم با خودتان سخن بگویم. امام فرمود: اگر بر او پیروز شدی، بر من غلبه کرده ای! مرد شامی آن قدر از حمران سؤال کرد و جواب شنید که خود خسته شد و در جواب امام که: خوب چه شد؟ گفت: مرد توانایی است. هر چه پرسیدم، جواب داد. آنگاه به توصیه امام حمران سوالی پرسید و مرد شامی در جواب آن درمانده شد. آنگاه خطاب به حضرت گفت: در نحو و ادبیات می خواهم با شما سخن بگویم. حضرت از ابان خواست با او بحث کند و باز آن مرد ناتوان شد. تقاضای مباحثه در فقه کرد که امام زراره بن اعین را به وی معرفی کرد. در علم کلام، مؤمن الطاق، در استطاعت، حمزه بن محمد، در توحید، هشام بن سالم و در امامت، هشام بن حکم را معرفی کردند و او مغلوب همه شد.

امام چنان خندید که دندان هایش معلوم شد. مرد شامی گفت: گویا خواستی به من بفهمانی در میان شیعیانت چنین مردمی هستند. امام پاسخ داد. بلی! و در نهایت او نیز در جرگه شیعیان داخل شد. (۱۹)

۳. برخورد با انحرافات ویژه

امام علاوه بر آن دو حرکت اصولی، برای رفع انحرافات ویژه نیز می کوشید، مانند آنچه از مرام ابوحنیفه در عراق گریبان شیعیان را گرفته بود، یعنی مذهب قیاس.

چون در عراق تعداد زیادی از شیعیان نیز زندگی می کردند و با سنی ها از حیث فرهنگی و اجتماعی تا حدودی در آمیخته بودند، لذا احتمال تاثیرپذیری از قیاس وجود داشت. یعنی یک آفت درونی که می توانست شیعیان را تهدیدکند، لذا امام در محو مبانی مذهب قیاس و استحسان تلاش کرد.

مبارزه با برداشت های جاهلانه و قرائت های سلیقه ای از دین نیز در مکتب امام جایگاه ویژه ای داشت و حضرت علاوه بر حرکت کلی و مسیر اصلی، به صورت موردی با این انحرافات مبارزه می کرد. از جمله آنها حکایت معروفی است که با هم می خوانیم:

حضرت مردی را دید که قیافه ای جذاب داشت و نزد مردم به تقوا مشهور بود. او دو عدد نان از دکان نانوایی دزدید و به سرعت زیرجامه اش مخفی کرد و بعد هم دو عدد انار از میوه فروشی سرقت کرد و به راه افتاد. وقتی به مریضی مستمند رسید، آنها را به او داد. امام صادق علیه السلام شگفت زده نزد او رفت و گفت: چه می کنی؟ او پاسخ داد: دو عدد نان و دو عدد انار برداشتم. پس چهار خطا کردم و خدا می فرماید: (من جاء بالسیئه فلا یجزی الا مثلها)؛ هر کس کار بدی بکند کیفر نمی بیند مگر مثل آن را. پس من چهار گناه دارم.

از طرف دیگر چون خدا می فرماید: (من جاء بالحسنه فله عشرا مثالها)؛ هر کس یک کار نیک انجام دهد، برایش ده برابر ثواب هست. و من چون آن چهار چیز (دو نان و دو انار) را به فقیر دادم، پس چهل حسنه دارم که اگر چهار گناه از آن کم کنم، ۳۶حسنه برایم می ماند!

امام در برابر این برداشت و قرائت ناصواب که بر عدم درک و احاطه کامل به مبانی فهم آیات بنا شده بود، پاسخ داد که (انما یتقبل الله من المتقین)؛ خداوند کار نیک را از متقین قبول دارد. یعنی اگر اصل عمل نامشروع شد، ثوابی بر آن نمی تواند مترتب باشد.

آری، دوری از منبع وحی و اخبار اهل بیت رسالت، سبب شد مردانی پای به عرصه گذارند و ادعای فضل کنند که هرگز مبانی فکری قرآن و دین را به خوبی نفهمیده اند و از این روی همواره، خود و پیروانشان را به راه خطا رهنمون می شوند. (۲۰)

پی نوشت:

۱. بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۵۶٫

۲. همان، ص ۵۹/ «سبحان الله تحلفون علی قوم الا تبیعونهم الا بربح الدینار دینارا … ثم قال: یا مصادف! مجالده السیوف اهون من طلب الحلال.»

۳. وسایل الشیعه، ج ۱۶، ص ۴۸۸٫

۴. بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۵۴٫

۵. اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۶۶۰٫ ۶. همان، ص ۵۹٫

۷. تهذیب الکمال، ج ۵، ص ۹۲، (یا ابا عبدالله لم خلق الله الذباب، فقال: لیذل به الجبابره)

۸. وسایل الشیعه، ج ۱۶، ص ۴۲۳٫

۹. فروع کافی، ج ۶، ص ۲۶۸٫

۱۰. مستدرک الوسایل، ج ۲، ص ۴۳۸٫

۱۱. ارشاد مفید، ص ۲۵۴٫

۱۲. منتهی الآمال، ج ۲، ص ۱۳۹٫

۱۳. الامام الصادق و ابوزهره، ص ۲۲۴/ جامع المسانید، ص ۲۲۲٫ ۱۴. منتهی الآمال، ج ۲، ص ۱۴۰٫

۱۵. اصول کافی، ج ۱، ص ۴۷۵٫

۱۶. رجال نجاشی، ج ۱، ص ۷۸ و۷۹/ معجم رجال الحدیث، ج ۱، ش ۲۸٫

۱۷. رجال کشی، ج ۱، ص ۳۸۶٫

۱۸. همان، ص ۱۳۸ و۱۳۹٫

۱۹. بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۴۰۸٫

۲۰. وسایل الشیعه، ج ۲، ص ۵۷٫

تغییر سبک زندگی بعد از انقلاب

سبک زندگی، مفهوم رایجی است که این روزها مورد توجه رسانه‌ها و مردم قرار گرفته است. شاید پیدایش و حذف برخی از موارد از زندگی روزمره افراد، سبب شده تا توجه خاصی نسبت به این موضوع وجود داشته باشد.

در این نوشتار با اشاره به این که سبک زندگی چیست، نگاهی کوتاه به نحوه تغییر سبک زندگی در جامعه ایران، در طول سه دهه اخیر می‌پردازیم.

سبک زندگی چیست؟

مبحثی به نام سبک زندگی رایج، همان آدابی است که در روایات به صورت تفصیلی به آن پرداخته شده است. «Lifestyle» نظریاتی پیرامون زندگی انسان‌ها است که غرب با تکیه بر مطالعات دانشمندان خود مدتی است بدان مشغول است. اما به نظر می‌رسد که بخش اعظمی از این مطالعات به گونه‌ای است که به نوعی به رواج سبک زندگی غربی در میان مردم دنیا منجر می‌شود. این مسأله را به خوبی در فیلم‌ها، کارتون‌ها و بازی‌های رایانه‌ای غربی می‌توان مشاهده کرد که دیگر در پی سرگرمی و یا آموزش نیستند بلکه بیشتر، چگونه زندگی کردن را تلقین می‌کنند.

اگر از تعاریف خاص و علمی این مفهوم بگذریم، به طور کلی می‌توان این طور گفت که منظور از سبک زندگی این است که یک فرد، یک خانواده و کسانی که در یک جامعه حضور دارند، چگونه زندگی می‌کنند. اما در نحوه چگونه زندگی کردن، تنها یک صفت یا رفتاری خاص، مورد نظر نیست. مثل این که رفتار خاصی را به طبقه یا قومیت خاصی نسبت دهیم.

سبک زندگی را می‌توان مجموعه‌ای از رفتار،گفتار، نحوه زندگی، نگرش و تفکرات افراد نامید. چگونه زندگی کردن، گزاره‌ای توصیفی است که پاسخ آن همان سبک زندگی است و در این سبک زندگی موارد بسیاری دخیل هستند. اعتقادات، رسوم، جغرافیا، اقلیم آب و هوایی، سلیقه‌های اجتماعی، رسانه‌ها و ده‌ها مسأله دیگر.(۱)

آنچه مشخص است این که ما در شرایطی قرار داریم که می‌توانیم با بهره‌گیری از متون دینی و آسمانی خود، از منابع غنی و تضمین شده‌ای بهره ببریم که بهترین سبک زندگی را به ما ارائه می‌دهند. نوعی از سبک زندگی که به همه چیز اهمیت می‌دهد و تمامی ابعاد زندگی فردی و اجتماعی را مد نظر دارد.

تغییر سبک زندگی در جامعه

با توجه به مطالب مذکور، قصد داریم تا در این نوشتار، اشاره‌ای مختصر به تغییر سبک زندگی در جامعه ایرانی داشته باشیم. محدوده این تغییرات را از زمانی نگاه می‌کنیم که انقلاب اسلامی در جامعه ایران رخ داد و به تبع این رویداد مهم، تغییرات بسیاری در زندگی فردی و اجتماعی افراد به وقوع پیوست.

بسیاری از اسناد و شواهد تاریخی و گفته‌های اطرافیانی که روزها و سال‌های ابتدایی وقوع انقلاب اسلامی ایران را به خاطر دارند، بیانگر رواج سبک خاصی از زندگی در میان افراد است که بخشی از این تفکرات ناشی از رنگ و بوی دین و مذهب و تاثیرات وقوع یک انقلاب مذهبی دارد.

آنچه مشخص است این که هر رویداد اجتماعی و سیاسی، بر تمامی ابعاد زندگی افراد تاثیرگذار است و این تاثیرگذاری بر سیستم فکری، فرهنگی و نگرش افراد صورت می‌گیرد. چنانچه با وقوع انقلاب اسلامی، نگرش‌های ضدغربی در میان مردم رواج پیدا کرد و در برهه‌ای از زمان به اوج رسید؛ به طوری که مثلا، استفاده از وسایل لوکس و تزئینی خارجی، به مظهری از زندگی غربی بدل شد و همین امر منجر شد تا اغلب مردم، وسایل و لباس‌های لوکس و مجلل خود را به نفع امور خیر بخشش کنند و فضای ساده‌زیستی را در زندگی خود جاری کنند. این روند ادامه پیدا کرد و با وقوع جنگ تحمیلی، شدت بیشتری به خود گرفت. سبک زندگی در آن زمان به این صورت بود که برپایی مجلس عروسی در مساجد و حسینیه‌ها، امری عجیب نبود و حتی ارزش نیز شمرده می‌شد. در خانه افراد، داشتن مبلمان هم مظهری از تجمل محسوب می‌شد و همین امر موجب شده بود تا اغلب خانواده‌ها، خانه‌های خود را با چند فرش ساده و پشتی، چیدمان کنند. اما این روند دوام چندانی نداشت و تقریبا بعد از گذشت یک دهه و با اتمام جنگ تحمیلی، باز هم تغییراتی در سبک زندگی افراد به وجود آمد و شکل و شمایل دیگری به سبک زندگی مردم بخشید.

این تغییرات با ورود زنان به عرصه اجتماع و بازار کار، شکل دیگری به خود گرفت. به طور کلی، ورود برخی از مبانی فکری و فرهنگی در کنار تغییر شرایط اجتماعی منجر به وقوع تغییرات تدریجی در سبک زندگی افراد شد. تغییراتی که بعضا، اثرات مثبت و منفی را به دنبال داشتند. اثراتی که موجب شد تا سبک زندگی در شرایط کنونی به گونه‌ای کاملا متفاوت با دو یا سه دهه قبل باشد.

مثلا می‌توان نمایی از یک سبک زندگی ساده ایرانی و اسلامی را این گونه تعریف کرد:

یک خانواده که سحرخیز هستند و یا به دلیل التزام به نماز صبح یا ساعت کاری و مدرسه فرزندانشان، زود از خواب برمی‌خیزند. نوع صبحانه‌ای که می‌خورد به دلیل سطح درآمد یا روایاتی که در این باره وجود دارد و یا تبلیغات خاص تلویزیون، اشکال مختلفی دارد. اعضای این خانواده به‌ کنار هم بودن سر سفره به هر دلیلی، اهمیت می‌دهند. به این که با هم سخن بگویند و از احوال هم مطلع باشند. اما به نظر می‌رسد که این سبک زندگی، تا حدودی تغییر یافته. مثلا امروزه، اشتغال کامل پدر خانواده به کار، به دلیل احتیاج مالی یا نحوه نگرشی که به زندگی دنیایی دارد، سر کار رفتن مادر خانواده و تأثیر آن در تربیت کودکان منجر به شکل‌گیری روابط و مناسبات تازه‌ای میان زن و شوهر و فرزندان شده که بیشتر به سبک زندگی غربی شباهت دارد تا زندگی ایرانی-اسلامی. از طرف دیگر رواج تفکر انسان‌مداری و فرهنگ مصرفی در میان مردم به حدی است که بر سبک زندگی افراد تاثیر گذاشته و این سبک با شیوه زندگی بر پایه اعتقادات مذهبی متفاوت است.

آنچه مشخص است این که ما در شرایطی قرار داریم که می‌توانیم با بهره‌گیری از متون دینی و آسمانی خود، از منابع غنی و تضمین شده‌ای بهره ببریم که بهترین سبک زندگی را به ما ارائه می‌دهند. نوعی از سبک زندگی که به همه چیز اهمیت می‌دهد و تمامی ابعاد زندگی فردی و اجتماعی را مد نظر دارد. سبکی که به همه ارکان زندگی اهمیت می‌دهد. از نحوه خوردن و پوشیدن گرفته تا نحوه برخورد با همسر، فرزند، خانواده و دوستان. شیوه‌ای که با آموزه‌های مختلف سعی دارد تا انسان را در جهت رشد و تعالی سوق دهد.

مطالعه سبک زندگی به ما یاری می‌دهد واقعیت زندگی اجتماعی مردم را دریابیم و اشکالات آن را بفهمیم و سبک صحیح زندگی را به دست آورده و آن را ترویج کنیم. آنچه مشخص است این که ما گرفتار سبک ناقص و نادرستی در زندگی هستیم که باید آن را ریشه‌یابی کرده و با ترسیم سبک زندگی صحیح و ارایه روش‌های درست ترویج آن، کمک کنیم که سبک زندگی صحیح، فراگیر شود. شایسته است تا به دنبال زمینه‌سازی و تلاش برای تحقق و مبناسازی سبک زندگی مسلمانی یا مۆمنانه باشیم.

باری چنین است که با مراجعه به قرآن کریم، می‌توان ابعاد سبک زندگی شایسته را یافت و ارایه کرد هر چند این اقدام تخصص خویش را می‌طلبد. مهم این است که نسبت به دستیابی به همان تعبیری باشیم که در کتاب آسمانی ما به آن اشاره شده، بی‌تردید این بهترین سبک از زندگی است. سبکی که با تعبیر «حیات طیبه»‌ از آن نام برده شده؛ یعنی زندگی پاکیزه!

پی‌نوشت

۱-خبرگزاری رسا؛ حامد عبداللهی

منبع: فاطمه ناظم‌زاده بخش خانواده ایرانی تبیان

پرتوی از انوار فضائل امام رضا (ع)

فضائل اهل بیت از جمله امام رضا علیه السلام چیزی نیست که بتوان آنها را با قلم منعکس کرد. ولی در عین حال برخی از فضائل حضرت امام رضا علیه در صفحات کتابها حک شده و به ما رسیده است که در اینجا به چند نمونه از فضایل معنوی و  اخلاقی آن حضرت اشاره می شود:

انس با قرآن: ابراهیم بن عباس رابطه حضرت علی بن موسی (ع) با قرآن را چنین توصیف می کند:

در تمام سخنان حضرت رضا(ع) و پاسخ های او به سؤالات افراد استنادهای گرامی برگرفته شده از قرآن بود و هر سه روز یک ختم قرآن می کرد و می فرمود: اگر بخواهم در کمتر از سه روز هم می توانم ختم کنم. ولیکن به هنگام تلاوت آن به هیچ آیه ای بر نمی خورم مگر آنکه در آن می اندیشم که چه وقت و در چه موردی نازل شده است، از این رو، هر سه روز یک بار ختم قرآن می کنم.

رجا بن ضحاک نیز در این باره می گوید:

علی بن موسی (ع) شب به هنگام قرار گرفتن در بستر، بسیار قرآن تلاوت می کرد و چون به آیه ای بر می خورد که درباره بهشت یا دوزخ بود، می گریست و از خداوند بهشت را درخواست می کرد و از آتش جهنم به او پناه می برد.

علت این تأمل حضرت نسبت به قرآن آن بود که ایشان قرآن را ریسمان محکم الهی و هدایت گر انسان و «صراط مستقیم» و بهشت می دانستند.

زهد و ساده زیستی:

زهد و ساده زیستی صفت تمام انسان های کمالجو است و ما در دعای ندبه می خوانیم: «بعد از آنکه زهد در مقامات و درجات و زیب و زیور این دنیای پست را بر آنان (اولیای خود) شرط کردی، آنان نیز بر این شرط پایبند شدند» امام رضا با تمام امکاناتی که داشتند به این اصل پایبند بودند. چنانچه سرسخت ترین دشمن ایشان یعنی مأمون هم به این صفت حضرت اعتراف کردند و وجود این صفت را در آن حضرت یکی از نشانه های شایستگی او برای منصب خلافت دانسته و خطاب به حضرت می گوید: «ای فرزند رسول خدا(ص)، من، دانش، فضیلت، زهد، تقوا، مقام بندگی شما را خوب می شناسم؛  بر این اساس شما را برای منصب خلافت شایسته تر از خود می دانم.

امام هم در پاسخ مأمون فرمودند: به بندگی خدا افتخار می کنم و به وسیله زهد در دنیا آرزومند رهایی از شر دنیا هستم و در پرتو ورع و پارسایی ا زمحرمات امید دستیابی به غنیمت های الهی را دارم، و با فروتنی در دنیا امید رفعت و بلند مقامی نزد خدا عزوجل را دارم. ابو عباد مقام زهد و ساده زیستی حضرت را این چنین توصیف می کند: حضرت رضا(ع) در تابستان بر روی حصیری می نشستند و در زمستان بر روی گلیم و لباس های زبر و خشن به تن می کرد ولی هنگامی  که در برابر مردم ظاهر می شد خود را برای آنان می آراست (و از لباس های عادی که مردم می پوشیدند استفاده می کرد.).

خلق و خوی محمدی حضرت رضا(علیه السلام)

ابراهیم بن عباس در این باره می گوید:

هرگز ندیدم که حضرت رضا (علیه السلام) با سخنش به احدی جفا کند. هرگز کلام کسی را قطع نمی کرد تا از سخن فارغ شود. هرگز در حضور دیگران پایش را دراز نمی کرد. هرگز غلامان و خدمتکاران را فحش و ناسزا نمی گفت. هرگز در حضور کسی آب دهانش را روی زمین نمی انداخت، قهقهه سر نمی داد و خنده اش تبسم بود. در خلوت و تنهایی، سفره اش را می گسترد و همه غلامان، حتی دربان و کارپرداز خانه را هم بر سر سفره می نشاند.[۱]

پی نوشت ها:

[۱] . رفیعی، علی، تاریخ زندگانی ائمه معصومین (ع) زندگانی امام رضا، تهران، موسسه تحقیقاتی،  انتشاراتی فیض کاشانی، ۱۳۴، چاپ اول، ص ۵۱٫

منبع: تبیان

از حضرت جواد الائمه ‏علیه ‏السلام بیاموزیم (۱)

مقدمه‏

انسان، یک موجود اجتماعى است و بدون ارتباط با افراد جامعه، هرگز نمى‏ تواند به مراحل رشد، کمال و سعادت برسد. و در این زمینه موفقیت انسان در گرو جلب دوستى دیگران است. به این سبب، هر کسى در این جهان دوست دارد تا در دل انسانها نفوذ کرده، طرف مقابل را با خود هم رأى و هماهنگ کند؛ زیرا براى موفقیت در یک تعامل اجتماعى، بهترین گزینه و روش، همان نفوذ در دل افراد جامعه و فتح دل آنان است.

رمز توفیق پیشوایان دینى ما، به ویژه رسول مکرم اسلام‏ صلى ‏الله ‏علیه ‏وآله نیز در ارتباط قوى و تنگاتنگ اجتماعى با مردم نهفته است. آن گرامیان براى نیل به اهداف آسمانى و مقدس خویش تلاش مى ‏کردند تا دل و جان مخاطبان را تسخیر کنند و ارزشها و معارف الهى – انسانى، بهتر و عمیق‏تر در وجود مخاطبانشان جاى گیر شود.

به همین دلیل، قرآن کریم در میان آن همه معجزه ‏ها، کرامتها و فضیلتها، انگشت اشارت را به سوى این رمز، نشانه مى‏ رود و بالاترین پیروزى رسول خداصلى‏ الله‏ علیه ‏وآله را نفوذ آن بزرگوار در دلهاى مردم مى‏ داند. قرآن مجید درباره مهم‏ترین راز موفقیت آن جناب مى‏ فرماید:

«فَبِما رَحْمَهٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ»؛ (۱) «به برکت رحمت الهى، در برابر مردم، نرم و مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراکنده مى ‏شدند. پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب و در کارها با آنان مشورت کن؛ اما هنگامى که تصمیم گرفتى، [قاطع باش و] بر خدا توکل کن؛ زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد.‌»

در این آیه شریفه، نکته هایى کلیدى در توفیق ارتباط با مردم به چشم مى‏ خورد که براى همه انسانها، به ویژه مبلّغان اسلامى و کسانى که با عموم مردم سر و کار دارند از ضروریات است. برخى از این نکته‏ ها عبارت‌اند از:

  1. نرمى و مهربانى؛
  2. اجتناب از تندى و خشونت (مگر در مراحل آخر که دیگر راهى نمانده باشد و به قول حافظ: آخِرُ الدَّوا اَلْکَىْ)؛
  3. عفو و بخشش؛
  4. نظرخواهى و مشورت؛
  5. طلب آمرزش از خداوند براى طرف مقابل؛
  6. قاطعیت و تردید نداشتن در هدفهاى مقدس؛
  7. توکل و اعتماد به فضل و رحمت بى پایان الهى؛
  8. و… .

آرى، مهم‏ترین رمز توفیق رسول خداصلى ‏الله ‏علیه‏ وآله و امامان معصوم ‏علیهم ‏السلام، در صید دلهاى پاک و مستعد را مى ‏توان در ویژگی هاى خاص آنان در تعامل با مردم جستجو کرد. اوصاف برجسته و ویژگیهاى زیباى آنان در معاشرت با دیگران، دلهاى پاک و روانهاى سالم را به سوى آنان متمایل مى ساخت؛ زیرا آن گرامیان، شایسته ‏ترین انسانهاى عصر خود بودند.

به این سبب، حقیقت جویان و سعادت طلبان عالم که وجدانى آگاه و عقلى پویا و فطرتى ناب داشته و دارند – بدون در نظر گرفتن آیین و اعتقادات خود – با مطالعه زندگى، رفتار و سیره رسول خداصلى ‏الله ‏علیه ‏وآله و ائمه اطهارعلیهم ‏السلام از عمق جان، مشتاق آشنایى و معرفت با ایشان مى‏ شوند و در موارد بسیارى، مطالعه سیره و اخلاق پیشوایان دینى، آنان را به سوى حق و حقیقت رهنمون مى‏ شود.

با توجه به نکات فوق، در این فرصت از شیوه ‏هاى امام نهم‏ علیه ‏السلام در ارتباط قوى با مردم، سخن خواهیم گفت و رازهاى توفیق اجتماعى را در سیره و سخن حضرت جوادعلیه‏ السلام بررسى مى‏ کنیم. به این امید که این سلوک معنوى در دل و جانمان رسوخ کند و راه و روش آن بزرگوار در زندگى اجتماعى، چراغ را همان باشد.

عفو و گذشت‏

عفو و بخشش از صفات پسندیده اى است که در وجود هر کس باشد، نشانه کمال اوست و دیگران نیز علاوه بر محبت قلبى، به دیده احترام به او مى‏ نگرند. امام جوادعلیه‏ السلام که کامل‏ترین انسان عصر خویش بود، در این وادى، گوى سبقت را از دیگران ربود و اسوه بارز مردم در مقام عفو و بخشش بود. آن گرامى، حتى درباره مخالفان سرسختِ خود نیز، عفو و گذشت داشت.

حکیمه قرشى از بانوان صالح دوران آن امام (۲) مى‏ گوید: بعد از شهادت آن حضرت، نزد‌ام فضل، دختر مأمون و همسر امام ‏علیه ‏السلام رفتم تا به او در این مصیبت، تسلیت بگویم. او چنان ناراحت و محزون بود که سخنانش با ناله و گریه‏ هاى شدید همراه بود. من مقدارى با او سخن گفتم و وى را آرام کردم. سپس درباره کرامت، اخلاق ستوده، شرافت، بزرگوارى و اخلاص حضرت جوادعلیه السلام گفتگو کردیم. در میان سخن،‌ام فضل گفت: «آیا مى‏ خواهى از موضوع شگفت انگیزى که فوق تصور است و در میان من و آن حضرت اتفاق افتاد برایت بگویم» با تعجب گفتم: «این داستان چه بوده است؟!»

دختر مأمون گفت: از وقتى با حضرت جواد علیه ‏السلام زندگى مشترک آغاز کردم، همواره غیرت نشان مى ‏دادم و مراقب حرکت و رفتار وى بودم که مبادا همسر دیگرى داشته، یا درصدد تجدید فراش باشد؛ حتى گاهى سخنانى را که از وى مى‏ شنیدم در دل، به شک و تردید مى‏ افتادم و بسا این وسوسه ‏ها و تصورات مرا وادار مى ‏کرد که نزد پدرم، شکوه و گلایه کنم؛ اما پدرم مرا به آرامش دعوت مى ‏کرد و مى‏ گفت: «دخترم! او را تحمل کن و با همسرت مدارا داشته باش، او پاره تن رسول خداست.‌»

تا اینکه روزى نشسته بودم. دخترى وارد شد و بر من سلام کرد. گفتم: «تو کیستى؟» او گفت: «من دخترى از نسل عمار یاسر و همسر ابوجعفر، محمد بن على امام جوادعلیه‏ السلام هستم.‌» با شنیدن این خبر، چنان آشفته خاطر شدم که قادر به کنترل خود نبودم. وقتى او از نزد من بیرون رفت، بلند شدم و نزد پدرم رفتم و گزارش واقعه را برایش شرح دادم.

مأمون به شدت مست بود و به طور کامل، هوش از سرش پریده بود. وى با شنیدن خبر، چنان برآشفت که از غلامش شمشیر خواست و در حالى که به شدت خشمگین بود، با شمشیر برهنه به سوى منزل امام جوادعلیه ‏السلام حرکت کرد. او ضمن حرکت مى‏ گفت: «به خدا قسم، او را مى‏ کشم!» وقتى چنین دیدم گفتم: «انالله و انا الیه راجعون؛ من با همسرم چه کردم؟!» او رفت و من همچنان به خود مى‏ پیچیدم و به صورت لطمه مى‏ زدم. تا اینکه به اتاق امام جوادعلیه ‏السلام وارد شد.

او با شمشیر حمله کرد و پشت سر هم، ضربات شمشیر را بر بدن وى وارد مى‏ کرد تا اینکه بدنش را قطعه قطعه کرد و سپس از اتاق بیرون آمد. من هم در حال اضطراب و پریشانى، پشت سر او مى‏ دویدم. شب را تا صبح نخوابیدم.

فرداى آن شب، نزد پدرم رفته، گفتم: «پدر مى‏ دانى دیشب چه کردى؟» گفت: «نه، چه کردم؟!» گفتم: «تو دیشب ابن الرضاعلیه ‏السلام را به قتل رساندى و او را با شمشیر، قطعه قطعه کردى!» برق از چشمانش پرید و بیهوش شد. پس از مدتى به حال خود آمد و به من گفت: «واى بر تو! چه مى‏ گویى؟» گفتم: «بله، به خدا سوگند! تو در حال مستى و با عصبانیت تمام به اتاق ابن الرضاعلیه ‏السلام رفتى و با شمشیر او را به قتل رساندى!»

پدرم به شدت مضطرب و درمانده شد. سپس یاسر خادم را صدا زد و گفت: «واى بر تو! این دخترم چه مى ‏گوید؟» او گفت: «دخترت راست مى‏ گوید.‌» در این حال با دست به سینه و صورت خویش مى‏ کوبید و مى‏ گفت: «انالله و انا الیه راجعون. به خدا قسم بیچاره شدیم و به مهلکه گرفتارى افتادیم و تا آخر عمر رسوا شدیم.‌» بعد گفت: «یاسر تو برو و خبرى بیاور، عجله کن! چیزى نمانده است که من قالب تهى کنم.‌»

یاسر رفت و به سرعت برگشت و با خوشحالى گفت: «مژده باد! من رفتم. حضرت جوادعلیه‏ السلام را دیدم که صحیح و سالم در حال مسواک زدن بود. سلام کردم و گفتم: اى پسر رسول خدا! دوست دارم این پیراهن خود را به من هدیه دهى تا در آن نماز بخوانم و به آن تبرک جویم. هدفم از این عمل، آن بود که به بدن او نگاه کنم و آثار شمشیر را ببینم. بدن او را دیدم، چنان سالم و سلامت بود که ذره‏اى اثر زخم شمشیر در آن مشاهده نمى‏ شد.‌»

مأمون گریه کرد و گفت: «این حادثه براى عبرت گرفتن اولین و آخرین کافى است. یاسر! برخى حرکاتم را به یاد مى‏ آورم که دیشب چگونه با غضب شمشیر به دست گرفتم و به اتاق او رفتم؛ اما موقع برگشت را هرگز به یاد نمى‏ آورم. خدا این دختر را لعنت کند. نزد ابن الرضاعلیه‏ السلام برو و سلام مرا برسان و بیست هزار دینار هم برایش ببر» و هدایاى دیگرى نیز براى امام فرستاد.

یاسر نزد حضرت رفت و هدایا را تقدیم داشت. امام به آنها نظر انداخت، تبسم کرد و گفت: «اى یاسر! آیا عهد بین او و پدرم و بین من و او اینگونه بود که با شمشیر بر من هجوم بیاورد؟ آیا او نمى‏داند که من یاورى و مدافعى (بى همتا) دارم که مرا حمایت مى‏ کند و از گزند حوادث مصون مى ‏دارد؟» یاسر گفت: «سرورم! اى پسر رسول خدا! این عتاب و سرزنشها را رها کن. به خدا قسم و به جدت رسول الله ‏صلى ‏الله ‏علیه ‏وآله سوگند! که او نمى‏ داند و کارهایش از سر عقل و اندیشه نیست و جایگاه خود را در روى زمین نمى ‏شناسد.

او نذر مهمى در راه خدا کرده است؛ عهد کرده است که پس از این، هرگز شراب نخورد و مست نشود؛ زیرا زمینه‏ هاى نفوذ شیطان را در وجودش هموار مى‏ کند. اى پسر پیامبر! هر گاه شما نزد او آمدید در این زمینه چیزى نگویید و بر او عتاب نکنید.‌»

امام جوادعلیه‏ السلام با کمال بزرگوارى، تمام گذشته‏ ها را به فراموشى سپرد و همسرش و مأمون را عفو کرد و فرمود: «اتفاقاً تصمیم من هم همین بود.‌» سپس آن حضرت، لباسهایش را پوشید و همراه تعدادى از مردم، نزد مأمون رفت. مأمون با چهره ‏اى گشاده از آن حضرت استقبال کرد و آن بزرگوار را در کنارش نشانید. (۳)

ساده‌ زیستى‏

از عواملى که در تعامل با مردم، رهبران بزرگ را محبوب قلبها مى‏ کند، ساده زیستى و دل نبستن به مظاهر دنیوى و مفاخر آن است.

امام جوادعلیه‏ السلام به پیروى از پدران بزرگوار خود هرگز به تشریفات ظاهرى و تجملات، علاقه نشان نمى‏داد، زرق و برق دربار خلفاى عباسى در آن زمان براى بسیارى از مردم، فریبنده و جذاب بود؛ اما امام، هرگز خود را به تشریفات دنیوى نیالود و به این دلیل، دلبر و محبوب دیگران بود.

حسین مکارى در این باره مى‏ گوید: وقتى امام جوادعلیه‏ السلام در بغداد بود، به آن شهر سفر کردم. وقتى به دربار خلیفه رفتم، امام را در یک زندگى مرفه و در نهایت جلال و تشریفات ملاحظه کردم. در دلم گفتم: «امام محمد تقى‏ علیه ‏السلام با این زندگى عالى و مجلل، دیگر به آن زندگى ساده در مدینه بر نمى‏ گردد. چه کسى از غذاهاى لذیذ و زندگى تشریفاتى و مجلل و راحت دست مى‏ کشد و به زندگى ساده بر مى‏ گردد؟!»

همین که این افکار به ذهن من خطور کرد، دیدم آن بزرگوار سر به زیر انداخت. بعد از اندکى سر بلند کرد و در حالى که از ناراحتى، رنگ صورت مبارکش زرد شده بود به من فرمود: «یا حُسَینُ خُبْزُ شَعِیرٍ وَ مِلْحُ جَرِیشٍ فِى حَرَمِ رَسُولِ اللَهِ اَحَبُّ اِلَىَّ ممَّا تَرَانِى فِیهَا؛ اى حسین! نان جو با نمک نیم‏کوب در حرم رسول خداصلى ‏الله‏ علیه ‏وآله نزد من بهتر است از آنچه که تو در اینجا مشاهده مى ‏کنى.‌»

امام به حسین مکارى توضیح داد که زندگى ساده برایش خیلى گواراتر از آن همه مظاهر دنیوى است؛ اما افسوس که با اجبار حکومت، مجبور به سکونت در محیط اشرافى بود. آرى، براى مردان الهى، اشرافى‏گرى نه تنها لذت بخش نیست، بلکه آزار دهنده و غیر متبوع نیز هست. (۴)

برخورد با هنرمندان غیرمتعهد

پیشواى نهم در راستاى ایفاى نقش خطیر امامت و پاسدارى از ارزشهاى الهى در مقابل منکرات و کارهاى خلاف قوانین اسلامى به پاخاست و با تمام وجود با ضد ارزشها مبارزه کرد. آن حضرت نه تنها در محافل خصوصى، بلکه در جلسات عمومى و رسمى نیز هیچ گاه به متخلفان و حریم شکنان روى خوش نشان نمى ‏داد؛ بلکه به شدت از اعمال زشت آنان بیزارى مى‏ جست و اگر لازم مى‏ شد از قوه قهریه و اقتدار امامت نیز در این زمینه سود مى‏ جست.

محمد بن ریان مى‏ گوید: مأمون براى خدشه دار کردن شخصیت حضرت جوادعلیه ‏السلام به هر حیله ‏اى دست مى ‏زد تا نقطه ضعفى در ایشان بیابد و با درشت کردن آن، مقام امامت را بشکند و با آلوده کردن آن بزرگوار به امور دنیوى، از کرامت، عظمت و هیبت آن وجود نازنین در میان اجتماع بکاهد؛ اما تمام راهها را به روى خود بسته دید و از این جهت، خود را عاجز و ناتوان یافت تا اینکه ماجراى ازدواج دخترش را با حضرت پیش آورد.

او به این منظور، محفل جشنى ترتیب داد و عده ‏اى از کنیزان ماهرو و آوازه خوان را در آن جلسه گردآورد. سپس دستور داد هر یک از آنان جامى به دست گیرند که داخل آنها پر از گوهرهاى گران قیمت بود و در مقابل امام جوادعلیه ‏السلام صف بکشند؛ ولى حضرت به آنان هیچ توجهى نکرد.

در آنجا مردى هنرپیشه، نوازنده و خواننده، به نام «مخارق» حضور داشت. مأمون، وى را براى گرم کردن مجلس فراخواند. او براى رضایت مأمون اظهار داشت: «اى امیر! مطمئن باش، من به راحتى مى‏ توانم خواسته شما را برآورم و او را به امور دنیوى و عیش و طرب وادارم.‌»

آنگاه مرد نوازنده، مقابل امام آمد و با ندایى، همه را گرد خود جمع کرد. سپس به خوانندگى و نواختن آلات موسیقى مشغول شد، مدتى تلاش کرد؛ اما پیشواى نهم نه تنها به او توجهى نکرد؛ حتى به راست و چپ خود نیز نگاه نمى‏ کرد.

وقتى مرد نوازنده، گستاخى و بى ادبى را از حد گذراند و وجود مقدس امام را آزرده ساخت، حضرت سر را بلند کرده و به او نهیب زد: «اى ریش بلند! از خدا بترس!» همین جمله کوتاه، چنان او را مضطرب کرد که از خود بیخود شد و آلات موسیقى از دستش افتاد و تا هنگام مرگ، دیگر نتوانست موسیقى بنوازد و از دستانش بهره ببرد.

وقتى مأمون از او پرسید: «چرا نتوانستى به کار خود ادامه دهى؟» او پاسخ داد: «وقتى ابوجعفر به من نهیب زد، چنان رعب و وحشتى بر دلم افتاد که هیچ‏گاه نمى‏ توانم آن را فراموش کنم.‌» (۵) آن حضرت درباره امر به معروف و نهى از منکر مى‏ فرمود: «مَنْ شَهِدَ أَمْراً فَکَرِهَهُ کَانَ کَمَنْ غَابَ عَنْهُ وَ مَنْ غَابَ عَنْ أَمْرٍ فَرَضِیهُ کَانَ کَمَنْ شَهِدَه؛ (۶) هر کسى در جلسه گناهى حضور داشته باشد؛ اما با آن مخالفت و آن را نکوهش کند، مانند این است که در آنجا حضور نیافته است و هر کس از جلسه گناهى غایب باشد؛ اما [در دل‏] به آن راضى شود، همانند کسى است که در آن حضور یافته است.‌»

صبر و بردبارى‏

امام نهم ‏علیه‏ السلام در مقابل مصائب و گرفتاریهاى روزگار بسیار شکیبا و بردبار بود. آن حضرت در مقابل حوادث سخت و پیشامدهاى ناگوار، هیچ‏گاه آشفته و مضطرب نمى‏ شد؛ بلکه با اتکال به خداوند متعال به صبر و تحمل روى مى ‏آورد؛ البته این در صورتى بود که مشکلات به شخص حضرت روى مى‏ آورد؛ اما درباره اصول اسلامى و حدود الهى کاملاً در مقام دفاع برمى‏ آمد و موضع گیریهاى اساسى و حساب شده ‏اى به عمل مى ‏آورد.

آن بزرگوار، صبر بر مصائب را از بهترین صفات نیکمردان قلمداد کرده، مى‏ فرمود: «الصَّبْرُ عَلَى الْمُصیبَه مُصیبَهٌ عَلَى الشَّامِتِ بِهَا؛ (۷) شکیبایى بر ناملایمات و مصائب بر شماتت کنندگان مصیب زده ناگوار است.‌»

مردى از امام جوادعلیه‏ السلام تقاضا کرد که وى را نصیحت کند. امام فرمود: «اگر موعظه کنم، آن را مى ‏پذیرى و بدان عمل مى ‏کنى؟» سائل گفت: «آرى.‌» امام فرمود: «صبر را تکیه گاه و پشتوانه خود در رویارویى با فقر و ناکامى قرار ده.‌» (۸)

یکى از دوستان امام جوادعلیه‏ السلام طى نامه ‏اى از گرفتاریهاى خود به حضرت شکایت، و مصیبت خود را در مرگ فرزندش عنوان کرد. امام در پاسخ نامه ‏اش نوشت: «اَمَا عَلِمْتَ اَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یخْتَارُ مِنْ مَالِ الْمُؤْمِنِ وَ مِنْ وُلْدِهِ اَنْفَسَهُ لِیاْجُرَهُ عَلَى ذَلِکَ؛ (۹) آیا نمى‏ دانى که خداوند عزیز و جلیل از مال و فرزندان مؤمن، بهترین آن را بر مى‏ گزیند [و از او مى‏گیرد] تا در مقابل آن به او پاداش عنایت کند؟!»

پی‌نوشـــــــــــــت‌ها:

۱) آل عمران/۱۵۹٫

۲) در برخى نقلها نام این بانو، حکیمه دختر امام جوادعلیه‏ السلام آمده است؛ اما از قرائن روایت برمى آید که او غیر از حکیمه بنت الجوادعلیه ‏السلام است. منابعى که ما به آن استناد کرده‏ ایم، مؤید این مطالب است.

۳) عیون المعجزات، حسین بن عبدالوهاب، قم، نشر داورى، بى تا، ص ۱۳؛ بحار الانوار، ج‏۵، ص‏۹۵ و مهج الدعوات، على بن طاووس، قم، دارالذخائر، ۱۴۱۱، ص ۳۷٫

۴) الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندى، بى جا، مؤسسه الامام المهدى‏ علیه ‏السلام، بى تا، ج‏۱، ص‏۳۸۱٫

۵) الکافى، محمد بن یعقوب کلینى، تهران، نشر اسلامیه، ۱۳۶۵ ش، ج‏۱، ص‏۴۹۴٫

۶) تحف العقول، حسن بن شعبه حرانى، قم، جامعه مدرسین، ص ۴۵۶٫

۷) کشف الغمه، على بن عیسى اربلى، تبریز، مکتبه بنى هاشم، ج‏۳، ص ۱۹۵٫

۸) تحف العقول، ص ۴۵۵٫

۹) وسائل الشیعه، شیخ حر عاملى، بى جا، مؤسسه آل البیت ‏علیه‏ السلام، ج‏۳، ص ۲۴۳٫

سفارش به تحمل سختی‌های دنیا

جابر بن عبداللّه انصاری حکایت کند:
روزی پیامبر خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلم) بر فاطمه زهرا(علیها السلام) وارد شد و دید آن مخدّره، خود را به وسیله جُل و پلاس شتر پوشانده است و مشغول دستاس کردن می‌باشد. و همزمان، شیرخواره‌اش را نیز در دامانش، شیر می‌نوشد.
رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلم) از دیدن سختی زندگی دخترش گریان شد و فرمود: ای دخترم! تلخی‌های دنیا زودگذر می‌باشد ولیکن لذّتهای آخرت، پایدار و جاوید است.
فاطمه زهرا(علیها السلام) اظهار داشت: من خداوند را بر نعمت‌هایش شکر می‌گویم و در تمام حالات، حقّ او را پاس می‌دارم.
در همین لحظه بود که خداوند متعال این آیه شریفه قرآن را بر حضرت رسول نازل فرمود: «وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی.»؛ قطعاً آخرت برای تو از دنیا نیکوتر خواهد بود، و به زودی پروردگارت به تو چندان عطا کند تا راضی شوی.

(منبع: علامه مجلسی؛ بحارالانوار؛ ج ۱۶ ص ۱۴۳)

هدیه امام خمینی(ره)

خاطره همسر شهید فتح الله ژیان پناه:

سفره عقدمان با همه سفره‌ها فرق داشت. به جای آینه شمعدان، تفسیر المیزان را دور تا دور سفره چیده بودیم! برکتی که این تفسیر به زندگیمان می‌داد، به هزاران شگونی که آینه شمعدان می‌خواست داشته باشد، می‌ارزید.

برای مراسم هم، برنج اعلا خریدیم ولی فتح الله نگذاشت بارش کنیم! می‌گفت: «حالا که این همه آدم ندار و گرسنه داریم، چگونه شب عروسی‌ام چنین غذای گران قیمتی بدهم؟!».

برنج‌ها را بسته‌بندی کردیم و به خانواده‌های نیازمند دادیم. وقتی برنج‌ها را می‌دادیم. فتح الله می‌گفت: این، هدیه امام خمینی(ره) است.

(منبع: روزنامه جوان)

سفارش به ساده‌زیستی

استاد شهید مرتضی مطهری(ره) می‌فرماید:

«آقای بهبهانی دو پسر داشتند: یکی به نام «آقا محمد علی» و دیگری «آقا محمد اسماعیل». روزی دید عروسش (همسر محمد اسماعیل) لباس‌های فاخر و گران قیمتی پوشیده است. به پسرش اعتراض کرد که چرا برای همسرت این نوع لباس‌ها را می‌خری؟

پسر در جواب می‌گوید: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زینَهَ اللّه الَّتی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ؛ بگو! چه کسی زینت‌های خداوند را که در اختیار بندگانش قرار داد و نیز روزی‌های پاکیزه را حرام کرد.» مگر اینها حرام است؟ لباس فاخر و زیبا را چه کسی حرام کرده است؟

ایشان در جواب می‌فرماید: فرزندم! نمی‌گویم که اینها حرام است، البته که حلال است. ولی در میان مردم، کسانی هستند که فقیر و غیرمتمکن هستند و نمی‌توانند این طور لباس‌ها را تهیه کنند. ما که نمی‌توانیم این لباس‌ها را برای مردم فقیر بخریم و وارد زندگی آنها کنیم، ولی یک کار از ما ساخته است و آن، هم دردی کردن با آنهاست. طوری بپوشیم که اگر بر تن ما که خانواده مورد اعتماد آنها هستیم، لباسی دیدند، ناراحت نشوند».

(منبع: نشریه طوبی؛ تیر ۱۳۸۶؛ شماره ۱۹)

آراستگی برای همسر

حسن زیّاتِ بصری نقل می کند: با یکی از دوستانم خدمت امام(باقر علیه السلام) رسیدیم. او را در خانه‌ای زیبا، با لباس زیبا در حالی که سرمه کشیده بود، دیدیم. سپس سؤالاتی از آن حضرت نمودیم، ایشان متوجّه شد که ما از وضع لباس و خانه آن حضرت شگفت زده شده‌ایم. حضرت فرمود: فردا با دوستت نزد من بیا. همان طور که حضرت فرموده بود، روز بعد در منزلی که او بیشتر وقت ها آنجا تشریف داشت، رفتیم. مشاهده کردیم که در خانه، جز حصیر، چیزی نیست و حضرت لباس زبر و خشن به تن دارد.

حضرت فرمود: دیروز شما پیش من آمدید، در حالی که من در خانه‌ای بودم که مربوط به همسرم بود و آن وسایل موجود در خانه، متعلّق به اوست. او خود را آرایش کرده بود که من هم خود را برای او آراسته و مزیّن نمایم.

سپس به من فرمود: شبهه‌ای در ذهنت ایجاد نشود.

گفتم: به خدا سوگند! برایم شبهه‌ای ایجاد شد؛ ولی الآن متوجّه شدم حقیقت آن است که شما فرمودید و خداوند، شبهه را از قلبم بیرون نمود.

منبع: شیخ کلینی؛ اصول کافی، ج ۶ ص ۴۴۸ و ۴۴۹، ح ۱۳