روایات

نوشته‌ها

جایگاه صحابه از دیدگاه قرآن و عترت

اشاره:

در مورد سنّت و سیره پیامبر گرامى اسلام(ص. اختلافى بین امّت اسلام نیست و شیعه و اهل سنّت بالاتفاق سنّت حضرت را به عنوان مصدرى از مصادر استنباط احکام خداوند در کنار قرآن مى‏شناسند. لیکن در دو مورد بین شیعه و اهل سنّت اختلاف است: سیره اهل بیت(ع. و سیره صحابه.

۱ـ سیره اهل بیت

اهل سنّت ارزش شایسته و در خور شأنى براى سیره اهل‏بیت(ع. قائل نیستند، ضمن آن که بسیارى از آنان تکریم فوق‏العاده براى امامان قائلند، اما سنّت و سیره اهل بیت(ع. را به عنوان مصدر و مرجع نمى‏شناسند. در مقاله گذشته اثبات کردیم که پیروان اسلام باید مرجعیت علمى و فقهى اهل بیت(ع. را بپذیرند و همان ارج و ارزشى که براى سنّت پیامبر(ص. قائلند، براى سیره اهل بیت(ع. قائل باشند.

۲ـ سیره صحابه

اهل سنّت براى صحابه و سیره آنان قداستى ویژه قائلند و همان عصمتى که ما براى پیامبر و امامان قائلیم براى صحابه ثابت دانسته و سنت و سیره آنان را به عنوان مصدرى از مصادر استنباط مى‏شناسند.

بحث جایگاه صحابه، شأن و منزلت آنان، تکریم منزلت خوبان آنان و نقد عملکرد نادرست بدان صحابه، بحثى است دراز دامن. از اتهاماتى که سالیانى طولانى است شیعه را به آن متهم مى‏کنند این است که شیعه همه صحابه را تکفیر مى‏کند و جز براى معدودى از آنان ارج و منزلتى قائل نیست.

نویسنده مزدور کتاب «الوشیعه» ـ که جز هتّاکى و اهانت به پیروان مکتب اهل بیت سخنى ندارد و از سوى عالمان بزرگ شیعه همانند مرحوم شرف الدین سید محسن امین جبل عاملى، نقدهاى عالمانه و افشاگرانه بر آن نوشته شده ولى مع‏الأسف همچنان این کتاب در ایام حج توسط وهابیان سعودى در بین مسلمین در تیراژ وسیعى منتشر مى‏شود ـ گوید:

«کتب الشیعه تکفّر عامه الصحابه کافّه لم ینج من التکفیر سوى قلیل منهم لاتزید عدّتهم على سبعه؛ کتاب هاى شیعه تمامى صحابه جز معدودى از آنها را که عددشان به هفت نفر نمى‏رسد، تکفیر مى‏کنند.»۱

این اتهام، آن قدر واهى است که اگر کسى نگاهى هر چند گذرا به کتاب‏هاى شیعه بیفکند به بى‏اساس بودن آن پى مى‏برد.

نظریه شیعه در باب صحابه معتدل‏ترین دیدگاه است؛ شیعه مى‏گوید: صحابه نیز همانند تمامى امّت، خوب و بد دارند، بر خوبان آنان درود مى‏فرستیم و آنان را الگوى فضایل مى‏دانیم و با بدان آنها همان رفتار و منشى را داریم که قرآن کریم و پیامبر اکرم(ص. و صحابه خوب آن حضرت داشتند. هرگز در بینش صحابه این نبود که همنشینى با پیامبر(ص. ملاقات و رؤیت حضرت، انسان را از لغزش بیمه مى‏کند. براین اساس به صراحت علیه مجرمان و مفسدان از اصحاب شهادت مى‏دادند و خواستار اجراى حدود الهى در مورد آنان مى‏شدند.۲ اینک براى آن که بحث به طور منظم پى گیرى شده و به همراه خواننده محترم به نتیجه برسیم این مسأله را در چند محور پى مى‏گیریم:

۱ـ صحابى کیست؟

۲ـ صحابه از دیدگاه قرآن.

۳ـ صحابه از دیدگاه پیامبر(ص. و امامان(ع..

۴ـ ارزش حقوقى سیره صحابه.

۱ـ صحابى کیست؟

معناى لغوى صحابه عبارت است از کسى که همنشین و ملازم کسى است و عرفا به کسى اطلاق مى‏شود که مدتى طولانى با دیگرى معاشرت و ملازمت داشته باشد.۳ اما در اصطلاح، تعاریف گوناگونى براى صحابى شده است. برخى گفته‏اند: صحابى کسى است که همنشین با پیامبر بوده و حضرت را هرچند در یک لحظه از روز دیده باشد.۴

گروهى دیگر گفته‏اند: صحابى کسى است که در حال اسلام حضرت را دیده باشد و در حال اسلام نیز از دنیا برود.۵

بعضى دیگر گفته‏اند: صحابى کسى است که یک سال تمام با پیامبر بوده یا لااقل در یک جنگ با آن حضرت همراه بوده باشد.۶

اینها برخى از تعریف‏هایى است که براى صحابى گفته شده، به نظر مى‏رسد که صحابه همان معناى لغوى است و صاحبان این تعریف هر کدام به سلیقه خود آن را به

گونه‏اى تفسیر کرده‏اند، به هر حال با توجه به این اختلافاتى که در تعریف صحابى هست اگر قرار باشد «صحابی» موضوع حکمى قرار گیرد باید قدر متیقّن را گرفت و نمى‏توان آن را براى همه جارى دانست و در اخذ به قدر متیقّن باید تمام قیود را یک جا جمع کرد.

از اتهاماتى که سالیانى طولانى است شیعه را به آن متهم مى‏کنند این است که شیعه همه صحابه را تکفیر مى‏کند و جز براى معدودى از آنان ارج و منزلتى قائل نیست.

۲ـ صحابه از دیدگاه قرآن کریم

قرآن کریم صحابه پیامبر را همانند همه مسلمانان در تمامى ادوار به دو گروه خوب و بد تقسیم مى‏کند؛ خوبان را مى‏ستاید و بدان را نکوهش مى‏کند. از بیعت کنندگان در لحظه بحرانى ماجراى حدیبیه تجلیل مى‏کند،۷ از یاران حضرت که در جمع خود نسبت به یکدیگر مهربانند، در برابر دشمن خشن و شدیدند، پیوسته در حال رکوع و سجودند، سیماى آنها نشانه سجده در پیشگاه خداوند را دارد ستایش مى‏کند،۸ پیشتازان ایمان و جهاد را تکریم مى‏کند۹ و… .

از طرفى در ده‏ها آیه قرآن منافقان مورد نکوهش قرار مى‏گیرند. منافقان در متنِ اصحاب پیامبر بودند و خود را آن‏چنان مسلمان جلوه داده بودند و به اصطلاح مؤمن جا زده بودند که قرآن کریم به پیامبر(ص. مى‏گوید: حتّى تو هم با علم عادى (نه با علم غیب و وحی. نمى‏توانى آنها را بشناسی!: «… و من اهل المدینه مردوا على النفاق لاتعلمهم نحن نعلمهم…؛۱۰

و از اهل مدینه گروهى سخت پاى‏بند نفاق‏اند که آنها را نمى‏شناسى ما آنها را مى‏شناسیم…»

واژه «مردوا» از ماده «مَرْد» به معناى طغیان، سرکشى و بیگانگى مطلق مى‏باشد و در اصل به معناى برهنگى و تجرّد آمده و به همین جهت به پسرانى که هنوز در صورتشان مو نروییده است «امرد» مى‏گویند، «شجره مرداء» یعنى درختى که هیچ برگ ندارد. «مارد» به معناى شخص سرکش است که به کلّى از اطاعت فرمان خارج شده است.۱۱

از این تعبیر استفاده مى‏شود که این گروه از منافقان چنان بر کار خود مسلّط بودند که مى‏توانستند خود را در صف مسلمانان راستین جا بزنند بدون این که کسى متوجه آنها بشود.! آیا مى‏توان اینان را دربست تنزیه کرد و سیره آنان را مصدرى در کنار سیره رسول الله(ص. دید؟! در بین صحابه بودند کسانى که توطئه مسجد ضرار را تدارک دیدند!۱۲، بودند کسانى که به آزار رسول الله مى‏پرداختند.۱۳

بودند کسانى که روزى کبوتر حرم بودند و وقتى به مال و منال رسیدند با دین و مسجد خداحافظى کردند.۱۴

بودند کسانى که تهمت ناروا به همسر پاک دامن رسول الله «ماریه قبطیه» زدند و آیات فراوانى در نکوهش آنان نازل شد.۱۵

نظریه شیعه در باب صحابه معتدل‏ترین دیدگاه است؛ شیعه مى‏گوید: صحابه نیز همانند تمامى امّت، خوب و بد دارند، بر خوبان آنان درود مى‏فرستیم و آنان را الگوى فضایل مى‏دانیم و با بدان آنها همان رفتار و منشى را داریم که قرآن کریم و پیامبر اکرم(ص. و صحابه خوب آن حضرت داشتند.

بودند کسانى که در جنگ‏هاى احد، احزاب، تبوک و… هر طور مى‏توانستند و در قدرتشان بود براى جلوگیرى از پیروزى مسلمین کارشکنى و توطئه مى‏کردند.

بودند کسانى که در جریان فتح مکّه براى دشمنان زخم خورده اسلام جاسوسى کردند.۱۶

بودند کسانى که خداوند، مُهر «فاسق» بر پیشانى آنها زد و…۱۷

آیا به راستى مى‏توان اینان را تقدیس کرد؟ دیدگاه قرآن این است که این ارزش‏ها است که تعیین کننده است نه انتساب‏ها.! و صحابه از این قانون کلّى مستثنا نیستند.

۳ـ صحابه از دیدگاه پیامبر(ص. و امامان (ع.

طبعا دیدگاه پیامبر(ص. و امامان در مورد صحابه، غیر از دیدگاه قرآن نیست، چرا که آنان مفسر قرآن‏اند و خود، قرآن ناطق. پیامبر اکرم(ص. تجلیل شایسته‏اى از خوبان صحابه داشته و کلمات فراوانى در شأن و منزلت و منقبت آنان فرموده است: از سلمان، مقداد، ابوذر، عمّار و… تجلیل‏هاى فراوانى کرده است، و از طرفى نگرانى خود را از «ارتداد اکثریت امت» بعد از خود و «افتراق امت» بارها و بارها ابراز نموده است.۱۸ در یک کلمه، پیامبر(ص. نگران «ارتجاع امّت» بود؛ همان که در قرآن نیز آمده است: «…أفان مات أو قُتل انقلبتم على اعقابکم و من ینقلب على عقبیه فلن یضرّ الله شیئا؛۱۹ آیا اگر او بمیرد یا کشته شود شما به عقب برمى‏گردید؟ و هر کس به عقب بازگردد هرگز ضررى به خدا نمى‏زند.»

در روایات فراوانی، پیامبر تصریح کرده است که افتراق بین امت حضرت موسى(ع. و عیسى(ع. بعد از این دو پیامبر تحقق یافت بعد از من نیز این افتراق تحقق مى‏یابد ولى بدانید که تنها یک فرقه بر حق، و باقى باطلند!۲۰ سخن این است آیا اینان که بعد از پیامبر مرتد شدند و از آرمان بلند پیامبر(ص. با کنار زدن وصى حقّ؛ على(ع. دورشدند ـ گرچه ارتداد به معناى بازگشت به بت‏پرستى صریح، تحقق نیافت ـ از اصحاب پیامبر محسوب نمى‏شدند. به گفته برخى از نویسندگان، پیامبر(ص. به هنگام وفات صد و چهارده هزار صحابى داشته است.۲۱ سخن این است آیا «افتراق»، «ارتداد» بیرون از این جمع بود؟! بى‏تردید نه، پس چگونه مى‏توان سیره و روش اینان را به عنوان یک منبع استنباط احکام خداوند در کنار کتاب خدا و سنت پیامبر(ص. گذارد؟! پیامبرى که

به گواهى ده‏ها روایت دلى خون از این ارتداد داشت. ابن اثیر جزرى ده حدیث از صحیح بخارى و مسلم در کتابش آورده۲۲ که در این جا یکى از آنها را مى‏آوریم:

پیامبر(ص. فرمود: «یرد علیّ یوم القیامه رهط من اصحابى فیحلوون عن الحوض فاقول یا ربّ اصحابى فیقول انه لاعلم لک ما احدثوا بعدک انهم ارتدّوا على ادبارهم القهقری؛ گروهى از یارانم بر من وارد مى‏شوند ولى از حوض کوثر منع مى‏شوند، من به خداوند عرض مى‏کنم که آنان یاران منند، خطاب مى‏رسد تو نمى‏دانى آنان پس از تو چه بدعت‏هایى گذاردند؛ آنان به دوران جاهلیت برگشتند.»۲۳

امام على(ع. نیز در نهج البلاغه گاه ذکر خیر و تحلیلى از خوبان صحابه دارد، گاه از فداکارى بى‏نظیر آنها در جبهه جنگ مى‏فرماید: نبرد فرزند با پدر، با برادر، با اقوام و بستگان نزدیک بود اما همه این حوادث بر پایمردى و استقامت یاران وفادار پیامبر مى‏افزود: «فلقد کنّا مع رسول الله (ص. و ان القتل لیدور على الآباء والابناء والقرابات فما نزداد على کل مصیبه و شده الاّ ایمانا… .»۲۴

گاه شب زنده دارى‏ها و عشق به خداوند را در میان اصحاب پیامبر ترسیم مى‏کند: شب تا به صبح در حال سجده و قیام و عبادت بودند گاه پیشانى و گاه گونه‏ها را در پیشگاه خداوند به خاک مى‏گذاردند، از وحشت قیامت همچون شعله‏هاى آتش لرزان بودند، پیشانى آنها از سجده‏هاى طولانى پینه بسته بود و هنگامى که نام خدا برده مى‏شد آن چنان چشمشان اشکبار مى‏شد که گریبان آنها تر مى‏گردید و همچون بید که از شدّت تندباد بلرزد مى‏لرزیدند!۲۵

این سیماى ملکوتى خوبان اصحاب رسول الله(ص. است.

باز على(ع. در هنگام تنهایى، سوگمندانه از یاران خوب رسول الله(ص. یاد مى‏کند که: «أین أخوانى الّذین رکّبوا الطّریق و مضوا على الحق؟؛ کجایند برادران من آنان که راه را طى کرده و عمرشان را در مسیر حق گذراندند؟»

«أیْنَ عمّار؟ أیْنَ ابن التیهان؟ أیْنَ ذو الشهادتین؟ و أیْنَ نُظَراؤُهُمْ؛ کجاست عمّار؟ کجاست ابن تیهان؟ کجاست ذوالشهادتین؟ کجایند همانند اینها… .»

پیداست این سخن را امام على(ع. با دلى پردرد، در زمان حکومت خود و بعد از جنگ صفّین ایراد کرده است. از عمار یاد مى‏کند، او که افتخار این را دارد که اولین خانواده شهید در اسلام منسوب به اویند: سمیّه، یاسر، عبدالله، مادر، پدر، برادر عمار از شهداى آغاز بعثت‏اند۲۶ و او خود شهید سرفراز جنگ صفّین است؛ همو که پیامبر در موردش فرمود: «عمار بر حق است و حق با عمّار.»۲۷

از «مالک بن تیهان» یاد مى‏کند او که از پیشگامان اسلام و از نقیبان بیعت عقبه بود با این که ثروت فراوان داشت همه را فداى على(ع. کرد و در جنگ صفّین به شهادت رسید و به برادر شهیدش «عتیک بن تیهان» که در جنگ احد به شهادت رسیده بود ملحق شد.۲۸

از «خزیمه بن ثابت» (ذى الشهادتین. یاد مى‏کند شهید وفادار جنگ صفّین، ابن ابى لیلى گوید: در صفّین بودم مردى را دیدم با ریش سفید و عمامه بر سر و لثام بر چهره فقط انتهاى ریش او دیده مى‏شد، سخت مى‏جنگید، گفتم: اى شیخ با مسلمانان مى‏جنگی؟ لثام از چهره برداشت و گفت: بلى من خزیمه‏ام از پیامبر خدا شنیدم که فرمود: «با همه کسانى که با على مى‏جنگند بجنگ!»۲۹

در نهج البلاغه آمده است که امام على(ع. پس از یادِ این شهیدان، دست بر محاسن خود گذاشت و مدتى طولانى گریه

کسى که سیرى هرچند گذرا در نهج البلاغه کند مى‏یابد که نظر امام على(ع. نه تنها تنزیه صحابه نبوده بلکه در موارد زیادى به نکوهش از عملکرد نادرست بسیارى از آنان پرداخته است. دیگر امامان نیز در مورد صحابه همین برداشت را داشته، پیوسته بر معیارها تکیه کرده‏اند: خوبان را مورد مهر و لطف خود و بَدان از آنها را مورد نکوهش قرار داده‏اند.

کرد و سپس فرمود:

«أوِّهْ على اخوانى الّذین تَلَوا القرآنَ فاحکموه و تدبّروا الفَرْضَ فأقاموه، أحیوا السنه و أماتوا البدعه دعوا للجهاد فأجابوا و وثقوا بالقائد فاتّبعوه؛۳۰ آه بر برادرانم! همان‏ها که قرآن را تلاوت مى‏کردند و به کار مى‏بستند، در فرایض دقت مى‏کردند و آن را به پا مى‏داشتند، سنت‏ها را زنده و بدعت‏ها را مى‏میراندند، دعوت به جهاد را مى‏پذیرفتند و به رهبر خود اطمینان داشتند و صمیمانه از او پیروى مى‏کردند.»

این یک جنبه دیدگاه نهج البلاغه در مورد خوبان از صحابه است، از سوى دیگر در ده‏ها مورد از نهج البلاغه، مولا به طور عام آنان که در مسأله خلافت و امامت، تلاش انحرافى و یا سکوت کردند مورد نکوهش قرار مى‏دهد، خود را مظلوم مى‏داند و از حق خود محروم مى‏بیند:

«فوالله ما زلت مدفوعا عن حقّى مستأثرا علیّ منذ قبض الله نبیّه حتى یوم الناس هذا؛۳۱ به خدا سوگند از هنگام رحلت

پیامبر تا هم اکنون از حق خویش محروم مانده‏ام و دیگران را به ناحق بر من مقدم داشته‏اند.»

سخن این است آیا این جز گِلِه از صحابه، چیز دیگرى است، چه کسانى زمینه‏ساز این همه مظلومیت شدند؟ چه کسانى سبب شدند که على(ع. از حقّ مسلم خود محروم شود؟ و خلاصه چه کسانى على(ع. را تنهاى تنها گذاشتند تا آن جا که خود دردمندانه مى‏گوید: «فنظرت فاذا لیس لى مُعین إلاّ أهل بیتى فضننت بهم عن الموت…؛۳۲ پس نگاه کردم دیدم براى گرفتن حق خود یاورى جز خاندان خویش ندارم به مرگ آنان راضى نشدم!»

و در مواردى از نهج البلاغه به اسم یا وصفِ صریح‏تر از اسم، برخى از چهره‏هاى سرشناس از صحابه را مورد نکوهش قرار مى‏دهد که صریح‏ترین خطبه‏ها در این زمینه خطبه شقشقیه است.۳۳ کسى که سیرى هرچند گذرا در نهج البلاغه کند مى‏یابد که نظر امام على(ع. نه تنها تنزیه صحابه نبوده بلکه در موارد زیادى به نکوهش از عملکرد نادرست بسیارى از آنان پرداخته است. دیگر امامان نیز در مورد صحابه همین برداشت را داشته، پیوسته بر معیارها تکیه کرده‏اند: خوبان را مورد مهر و لطف خود و بَدان از آنها را مورد نکوهش قرار داده‏اند، در دعاى چهارم صحیفه سجادیه حضرت امام سجاد(ع. خوبان از صحابه را با تکیه بر معیارها و ارزش‏ها مى‏ستاید و مى‏فرماید: «أللهمّ و أصحاب محمّد خاصّه الّذین أحسنوا الصحابه والّذین ابلوا البلاء الحسن فى نصره و کانفوه و أسرعوا إلى وفادته و سابقوا إلى دعوته واستجابوا له حیث اسمعهم حجّه رسالاته؛ خداوندا، درود فرست بر اصحاب پیامبر(ص. آنان که حق صحبت و همنشینى با پیامبر(ص. را ادا کردند و در یاریِ او نیک کوشیدند و او را مدد کردند و به سوى او شتافتند و به دعوت او پیشى گرفتند و چون براهین نبوت خود را به آنان رساند، پذیرفتند.»

«و فارقوا الأزواج والأولاد فى اظهار کلمته و قاتلوا الاباء والأبناء فى تثبیت نبوّته و انتصروا به؛ و از زن و فرزند جدا گشتند تا سخن او آشکار گشت و براى استوار کردن دین او با پدر و پسر جنگیدند و به برکت پیامبر پیروز شدند.»

«و من کانوا منطوین على محبّته یرجون تجاره لن تبور فى مودّته؛ و آنان که دوستى پیامبر(ص. را در دل داشتند و تنها از این کار بهره اخروى و تجارت فاسد نشدنى را مدّ نظر داشتند.»

«والّذین هجرتهم العشائر إذا تعلّقوا بعروته و انتفت منهم القرابات إذ سکنوا فى ظلّ قرابته؛ آنان که به جرم ایمانشان به پیامبر(ص. خویشاوندانشان از آنها بیگانه گشتند و به خاطر نزدیکى با پیامبر، نزدیکان از آنها دور شدند.»

«فلاتنس لهم أللهم ما ترکوا لک و فیک و أرضهم من رضوانک و بما حاشوا الخلق علیک و کانوا مع رسولک دعاه لک إلیک؛ پس خداوندا، آنچه را که براى تو و در راه تو رها کردند از عنایت دور مدار، به خشنودى خود آنها را شاد کن که مردم را بر پرستش تو متّفق ساختند و با پیامبرت مردم را به سوى تو خواندند… .»

این خلاصه‏اى بود از دیدگاه پیامبر و امامان در مورد صحابه.

۴ـ ارزش حقوقى سیره صحابه

با توجه به آنچه گفته شد، ثابت شد که هرگز نمى‏توان «سیره صحابه» را به عنوان مصدرى از مصادر استنباط احکام خداوند در کنار کتاب و سیره رسول خدا(ص. قرار داد. هرچند بعضى از اهل سنت تا ۴۶ دلیل! بر آن اقامه کرده‏اند و ابن قیم در اعلام الموقفین ۲۲ دلیل را ذکر کرده است!۳۴ ولى در هیچ یک از این ادلّه قداست مطلق صحابه نیست! اینها آیات و روایاتى که دلالت بر ارزش‏هاى والاى برخى از صحابه مى‏کند دلیلى بر تنزیه مطلق صحابه گرفته‏اند در حالى که ما هم منکر این ارزش‏ها در برخى از آنها نیستیم ولى مى‏گوییم این به معناى اثبات عصمت حتى براى خوبان و تنزیه براى مطلق صحابه نیست و به اصطلاح دلیل شما اخص از مدعاست وانگهى تمام آیات و روایاتى که به نکوهش برخى یا اکثر صحابه مى‏پردازد خود شاهدى بر نقد نظریه فوق است. علاوه اگر واقعا «سیره صحابه» جایگاه حقوقى مورد نظر اهل سنت را داشت باید در آیات و در سنت و سیره پیامبر(ص. بیان مى‏شد، و حدود و ثغور آن مشخص مى‏شد آن چنان که در مورد سیره پیامبر(ص. و معصومین بیان شده است.

نتیجه آن که تنزیه همه صحابه و استناد به نظریات آنان مبناى صحیحى نداشته و هرگز نمى‏تواند در کنار کتاب خدا و سنت پیامبر(ص. و معصومین قرار گیرد و این نظریه‏اى است که بعد از دوره صحابه پیدا شده، حتى خود صحابه چنین نظرى در مورد خود نداشته و خود را انسانى همانند دیگران جایز الخطا مى‏دیدند.

به یارى خداوند در مقاله آینده درباره «سیر و سلوک و بندگى در سیره اهل بیت(ع.» بحث مى‏کنیم.

پی نوشت:

۱ . موسى جارالله، الوشیعه، (مطبعه الکیلانی. ص۱۱۰٫

۲ . اجوبه مسائل جار الله، (چاپ مجمع جهانى اهل بیت(ع.. ص۲۵٫

۳ . مفردات راغب اصفهانى، ماده صحب.

 ۴ و ۵ و ۶ . آراء علماء المسلمین فى التقیه و الصحابه و صیانه، القرآن الکریم، ص۱۰۰٫

 ۷ . فتح (۴۸. آیه۱۸٫

 ۸ . همان، آیه۲۹٫

 ۹ . توبه(۹. آیه۱۰۰٫

۱۰ . همان، آیه۱۰۱٫

 ۱۱ . التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج۱۱، ص۷۱٫

۱۲ . توبه (۹. آیه۱۰۷ و ۱۰۸٫

 ۱۳ . همان، آیه۶۱٫

۱۴ . همان، آیه۷۵ و ۷۶٫

۱۵ . نور (۲۴. آیه۱۱ ـ ۳۶ در این زمینه رجوع کنید به: علامه سید جعفر مرتضى عاملى، حدیث الافک.

۱۶ . تفسیر مجمع البیان، ج۹، ص۴۰۴، ذیل آیات اول سوره ممتحنه.

۱۷ . حجرات (۴۹. آیه۶٫

 ۱۸ . المیزان، ج۳، ص۳۷۹ و ۳۸۰ (چاپ بیروت..

۱۹ . آل عمران (۳. آیه۱۴۴٫

۲۰ . المیزان، ج۳، ص۳۷۹ و ۳۸۰٫

۲۱ . فتح البارى، ج۷، ص۴٫

۲۲ . جامع الاصول، ج۱۱، ص۱۲۰ نیز مراجعه کنید به: اجوبه مسائل جار الله، ص۱۱ ـ ص۱۳٫

 ۲۳ . صحیح بخارى، ج۷، ص۲۰۸٫

۲۴ . نهج البلاغه (نسخه معجم، صبحى صالح و…. خطبه۱۲۲ نیز بنگرید به: خطبه۵۶٫

 ۲۵ . نهج البلاغه، خطبه ۹۷٫

 ۲۶ . شهداء الاسلام فى عصر الرساله، ص۱۸ و ص۱۹٫

 ۲۷ . احقاق الحق، ج۴، ص۱۷۳ و ج۸، ص۴۴۳، ج۱۶، ص۴۴۱٫

۲۸ . محمد هادى امینى، اعلام نهج البلاغه، ص۱۲٫

 ۲۹ . همان، ص۱۲٫

۳۰ . نهج البلاغه، خطبه۱۸۲٫

 ۳۱ . همان، خطبه۶٫

 ۳۲ . همان، خطبه۲۶٫

۳۳ . ر.ک: مصادر نهج البلاغه، ج۱، ص۳۰۹٫

۳۴ . در مقاله «حجیه سنه الصحابی» مجله الفکر الاسلامى، سال چهارم، شماره۱۳ و ۱۴ به نقد این ۲۲ دلیل پرداخته شده است.

منبع: پاسدار اسلام ، شماره ۱۸۱

 سید احمد خاتمى

یک روایت از حضرت معصومه (س) ۳

اشاره:

فاطمه مشهور به حضرت معصومه(س) دختر امام کاظم(ع) و خواهر امام رضا(ع) است. او که برای دیدار با امام رضا(ع) به ایران مسافرت کرد، در راه بیمار شد و در قم درگذشت و همان‌جا دفن شد. در منابع تاریخی اطلاعات زیادی درباره زندگی‌نامه حضرت معصومه(س) از جمله تاریخ تولد و وفات وی ثبت نشده است. شیعیان فاطمه معصومه(س) را بسیار بزرگ می‌دارند، برای زیارت او اهمیت قائل‌اند و روایاتی درباره او نقل می‌کنند که از شفاعت وی برای شیعیان سخن گفته شده و بهشت پاداش زیارت او دانسته شده است. همچنین می‌گویند پس از حضرت زهرا(س)، او تنها زنی است که از امامان برای او زیارتنامه روایت شده است.

فاطمه معصومه(س) از فاطمه دختر امام صادق (ع) با همان سند فاطمیات نقل می کند تا می رسد به ام کلثوم دختر امیرالمؤمنین(ع) و او از فاطمه زهرا(س) نقل می کند که:

پیامبر اکرم(ص) فرمود: «هنگامی که مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم، در آنجا قصری از درّ سفید میان خالی دیدم که دارای دری بود زینت شده با درّ و یاقوت و روی آن پرده ای آویخته بود. وقتی سر بلند کردم دیدم بر بالای آن نوشته اند «لا اله الّا اللّه، محمد رسولُ اللّه، علیّ ولی القوم ؛ خدایی جز خدای یگانه نیست، محمد رسول خداست، علی ولیّ و صاحب اختیار مردم است و بر پرده نوشته شده بود: «بخٍ بخٍ مَن مثل شیعه علیٍّ؛ به به چه کسی مانند شیعه علی است.»
وقتی داخل شدم قصری از عقیق سرخ در آن دیدم که وسط آن خالی بود این خانه نیز دری داشت که پرده ای مزیّن به زبرجد بر آن آویخته بود. وقتی سرم را بلند کردم دیدم بر او نوشته «محمّد رسول الله، علی وصیّ المصطفی ؛ محمد رسول خدا، علی وصی مصطفی است.» و بر پرده نوشته بود «بشّر شیعهَ علیٍّ بطیب المولد؛ به شیعه علی بشارت بده به حلال زادگی.» وقتی وارد شدم به قصری از زمرد سبز رسیدم که زیباتر از آن را هرگز ندیده بودم. دری از یاقوت قرمز داشت که با انواع لؤلؤ زینت شده بود. بر پرده آن نوشته بود «شیعه علیّ هم الفائزون، شیعیان علی رستگارانند، پرسیدم: دوست من جبرئیل، این کاخ از آن کیست؟
پاسخ داد: «یا محمّد، لابن عمّک و وصیّک علیّ بن ابی طالب(ع) یحشر النّاس کلّهم یوم القیامه حفاهٌ عراه الّا شیعه علیّ…؛ ای محمد! این خانه پسر عمو و جانشین تو علی بن ابی طالب است، در روز قیامت همه مردم پا برهنه و عریان محشور می شوند، جز شیعیان علی، و همه مردم با نام مادرشان صدا می شوند جز شیعیان علی که با نام پدرانشان خوانده می شوند.
درباره راز این مسئله پرسیدم، پاسخ داد: «لانّهم احبّوا علیّاً فطاب مولدهم ؛ چون علی را دوست داشتند ولادتشان پاک (وحلال) گردید.»

منبع :سایت حضرت معصومه (س)
یدالم ج ۲۱ ص ۳۵۲ ج۱ المسلسلات تالیف شیخ ابو محمد جعفر بن احمد علیی ص ۱۰۸ بحار الانوار ج ۶۸ ص ۷۶ ج۱۳۶ 

احمد رحمانى همدانى(ره)

اشاره:

حاج شیخ احمد رحمانى همدانى به سال ۱۳۱۴هـ.ش در همدان دیده به جهان گشود.ازسن ۱۵سالگى فراگیرى علوم حوزوى را آغاز کرد. پس از دوران مقدماتى به محضر آیهالله آخوند معصومى همدانى شتافت و در زمره شاگردان برجسته ایشان قلمداد گردید.سپس به شهر مقدس قم عزیمت نمود و حوزه درسى و محفل علمى آیات عظام این شهر را مغتنم شمرد و بر اثر تلاش هاى علمى و همت والا و با برخوردارى از حافظه اى قوى به مقام اجتهاد دست یافت.

فعالیت ها

آن مرحوم در طول عمر پر بار خویش به تدریس دروس حوزوى شامل ادبیات عرب، لغت، تفسیر، فقه، اصول، فلسفه، تاریخ و حدیث اشتغال داشت. در همدان با حضور جوانان هیأتى فرهنگى تبلیغى را بنیان نهاد که به دلیل بُعد سیاسى و انقلابى ساواک نسبت به آن حساس گردید و ایشان را تحت تعقیب قرار داد. مرحوم رحمانى ناگزیر گردید به دلیل شرایط آشفته اى که در همدان برایش به وجود آمد و او را در جهت تلاش هاى تبلیغى و علمى دچار مشکلاتى ساخت، در سال ۱۳۴۵ به تهران برود و در این شهر اقامت اختیار نماید. وى توانایى هاى علمى و فکرى خود را به صورت بیان و بنان بروز داد. در مدت زمان کوتاهى با برخوردارى از هوش و استعداد و احاطه و تسلط کم نظیر به نکات تفسیرى و روایى، به عنوان یکى از خطباى بزرگ و صاحب نام تهران شناخته شد. بیان قوى او متکى به آیات و روایات معتبرى بود که از طریق تحقیق و تتبع به آنها دست یافته بود. به اهل بیت عصمت و طهارت ارادت ویژه اى داشت و تمام کوشش وى در معرفى مقام و معارف خاندان عترت و دفاع از مقام ولایت و امامت بود. منبرهاى وى سازنده، رشد دهنده، پر محتوا بود و توفانى انقلابى در اجتماع برپا مى کرد و در ضمن در افزایش بصیرت وخودآگاهى حاضران تأثیر فوق العاده اى داشت. در سفر و حضر طى مذاکراتى به بحث در خصوص مسائل علمى و فرهنگ اسلامى مى پرداخت و در مسائل فقهى نکات جالبى را طرح مى نمود و به دلیل حافظه قوى عین عبارات متون معتبر فقه و اصول آن را براى حاضران مى خواند.حُسن خلق، ادب، فروتنى، ساده زیستى و حفظ زى طلبگى ایشان را در میان اقشارگوناگون ممتاز و برجسته ساخته بود. وى براى آشنا نمودن مردم و بخصوص نسل جوان با فرهنگ و معارف ناب تشیع حوزه علمیه مکتبه الحدیث را در جنوب شهر تهران بنیان نهاد که هم اکنون مشغول فعالیت هاى آموزشى و فرهنگى مى باشد. هم چنین حوزه علمیه آقا على موسوى همدانى توسط آن مرحوم بنیان نهاده شده است.

تألیفات

فاطمهالزهرا بهجه قلب المصطفى

الامام على بن ابى طالب

شرح حال امام مجتبى(ع)

خاطرات آخوند ملا على همدانى

وفات

سرانجام آن خطیب توانا در روز ۱۰مرداد سال۱۳۸۳ دار فانى را وداع گفت. پیکرش پس از اقامه نماز با حضور علما، خطباء و سایر اقشار تشییع گردید و سپس به قم انتقال داده شد و در مزار شیخان این شهر در روز چهارشنبه ۱۴مرداد به خاک سپرده شد.

حرم مطهر محمد بن هادی علیه السلام

اشاره:

آستانه سید محمد، مدفن ابی جعفر محمد فرزند حضرت امام علی الهادی علیه السلام است که در حدود ۲۲۸ قمری به دنیا آمد و در یکی از مسافرت های خویش بین سامرا و بغداد حدود ۲۵۲ قمری وفات یافت. وی از برادر خود حضرت امام حسن عسکری علیه السلام بزرگتر بوده ، مقام امامت با ایشان بود که پس از حصول بداء یک و یا دو سال به اختلاف روایات قبل از پدر خود فوت نمود. این آستانه که معروف به آستانه سید محمد می باشد، در هشت فرسخی شرق شهر سامرا و نزدیک شهر بلد، از نواحی دوجیل ، در پنج کیلومتری غرب شط دجله، بین راه بغداد – سامرا واقع است و امروز یکی از عظیم ترین زیارتگاه های شیعیان است و اعراب عراق ارادت خاصی به این آستانه دارند.

عمارت اول: این آستانه مبارکه چون در مسیر اصلی راه سامرا نبود و با راه اصلی فاصله داشته ، بر اثر نا امن بودن آن منطقه تا عصر صفویه متروکه مانده بود ، لذا بطور دقیق از تاریخ بنای آن اطلاعی در دست نیست ، جز اینکه در تعمیرات اساسی که در سالهای ۱۳۷۹-۱۳۸۴ قمری در این آستانه انجام گشت و از قرائن و پیها که مشاهده شد، بعضی از اهل اطلاع اظهار می دارند که عمارت اول این آستانه متعلق به قرن چهارم است که توسط عضد الدوله دیلمی انجام گرفته است .

عمارت دوم: در قرن دهم هجری ، توسط شاه اسماعیل صفوی ، پس از فتح بغداد انجام گشت که در آن هنگام قسمتی هم جهت سکونت زائرین که قصد زیارت سامرا را داشتند از این آستانه زیارت کرده و در آنجا توقف می نمودند .

عمارت سوم : در سال ۱۱۹۸ قمری ، توسط ملا محمد رفیع فرزند محمد شفیع خراسانی تبریزی ، به هزینه احمد خان دنبلی انجام گشت . سید حسن امین در دائره المعارف الاسلامیه الشیعه به نقل از کتاب تحفهالعالم میرزا عبد اللطیف تستری آنرا عمارت اول ثبت کرده است.

عمارت چهارم : حدود ۱۲۰۸ قمری توسط شیخ زین العابدین کاظمی آل سلماسی انجام گرفت و گنبدی از گچ و آجر بر روی قبر شریف بنا شد و همچنین کاروانسرای بزرگی در جهت شرقی آستانه برای  سکونت زائرین ایجاد گردید که قسمتی از هزینه آنرا احمد خان دنبلی تقبل کرد. این عمارت را شیخ ذبیح الله محلاتی در کتاب خود تاریخ سامرا به عنوان عمارت اول ثبت کرده و سید حسن امین به نقل از ماثر الکبراء شیخ ذبیح الله محلاتی ، در دائره المعارف الاسلامیه الشیعه عمارت سوم آستانه سید محمد ثبت نموده است .

عمارت پنجم : در ۱۲۴۴ قمری توسط ملا محمد صالح بزغانی قزوینی حائری و با نظارت سردار حسن خان و حسین خان قزوینی انجام گشت که تمامی عمارت سابق را خراب نمودند و آستانه مجللی با گنبد بزرگ کاشیکاری بنا کردند ، که شروع آن در سال ۱۲۴۴ قمری و پایان آن عمارت در سنه ۱۲۵۰ قمری بود.تاریخ مذکور بر روی سنگ مرمر به خط ثلث در دو طرف ایوان آستانه نصب است . سید حسن امین بر آنست که در سال ۱۲۵۰ قمری سردار حسین خان آنرا تعمیر نموده و این عمارت در سال ۱۳۱۰ قمری توسط میرزا حسین نوری تعمیر گشت و قسمت هایی از کاشیکاری گنبد که ریخته بود مرمت شد و تاریخ آن در پیشانی گنبد ثبت شده و هشت حجره در جنوب صحن شریف جهت سکونت زائرین احداث گردیده بود .

پس از هجرت میرزای شیرازی  به سامرا ، در یکی از مسافرت های میرزا که همراه شاگردانش پیاده از سامراء به آستانه سید محمد مشرف گشتند تعمیراتی انجام داده و چند حجره به حجرات صحن افزودند. سپس میرزا محمد تهرانی عسکری صحن شریف را توسعه داد و حجراتی بدان اضافه نمود. در عصر مرجعیت حاج آقا حسین قمی جمعی از مردم ایران اموال زیادی جهت تعمیر آستانه سید محمد ارسال داشتند و مخصوصا بین سالهای ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۴ قمری این آستانه به شکل باشکوهی تکامل یافت.

عمارت جدید دارای صحن مربع شکل به ضلع ۱۵۰ متر است و در وسط صحن شریف حرم مطهر واقع است که گنبد کاشیکاری آن نظر هر بیننده را به خود جلب می دارد . محیط گنبد حدود ۵۰ متر و ارتفاع آن ۴۵ متر است و در کنار آن مناره ای به ارتفاع ۴۰متر در سال ۱۳۷۹ قمری برافراشته اند. در مقابل حرم یک ایوان مسقف با ستون های باشکوه خودنمایی می کند . حرم مطهر با کاشی کاری وآیینه کاری هنرمندان ایرانی مزین شده و آیتی از هنر اسلامی را منعکس می کند. قبر مطهر در وسط حرم واقع است و بر روی آن صندوق نفیس و ضریح نقره نصب است.

منبع : دایره المعارف تشیع جلد یک (آب – احیاء) زیر نظر؛ احمد صدر حاج سید جوادی ، بهاالدین خرمشاهی ، کامران فانی ۱۳۸۳ چاپ پنجم نشر شهید سعید محبی ، صفحه ۹۸

تاریخ حرم ائمه بقیع (علیه السلام) (۴)

اشاره:

 قبری که داخل حرم مطهر ائمه بقیع به فاطمه (ع)نسبت داده مى شود، فاطمه زهرا است یا فاطمه بنت است؟ توضیح و بیان این موضوع، که مهمترین و جالبترین بخش از تاریخ حرم ائمه بقیع را به خود اختصاص است، ایجاب مى کند که چند مطلب مورد بررسى قرار گیرد. مدفن حضرت  زهرا ( سلام الله علیه  )کجاست؟ یکی از مسائل مسلّم و قطعى در مورد حضرت زهرا ( سلام الله علیه )این است که قبر آن حضرت مخفى است و تا به حال، بطور مشخص و قطعى قبری به آن حضرت نسبت داده نشده است .

علت اختفا

سمهودی مى گوید: سبب اختفاى قبر حضرت فاطمه ( سلام الله علیه )و مشخص نبودن آن و بعضى دیگر از قبور بزرگان، این است که در صدر اسلام علاوه بر اینکه ساختن بنا بر روى قبور و یا استحکام قبور با گچ و آجر بطور عموم معمول نبوده، درباره اختفاى قبور اهل بیت (ع) انگیزه  بخصوص دیگرى نیز وجود داشته و آن عداوت و دشمنى حکام درگذشته و امروز با اهل بیت (ع) است، بطورى که بنا به نقل مسعودی در سال دویست و سى و شش، متوکّل دستور داد قبر حسین بن علی (ع) محو و با خاک یکسان و کسانى که در کنار این قبر می باشند، شدیداً مجازات شوند و در اجراى این دستور، پول های زیادى صرف و پاداش هاى فراوانى به مجریان این فرمان پرداخت گردید . (۱)

بخش دوم گفتار سمهودى درست و دقیقاً مطابق با حوادثى است که در طول تاریخ، از سوى حکومت ها در مقابل اهل بیت رسول خدا (ص) به وقوع پیوسته است و دلیل روشن بر گفتار وی، قبل از اقدام متوکّل که در اواسط قرن سوّم صورت گرفته است اقدام بنى امیه در تخریب و انهدام خانه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیه) است که در قرن اول صورت گرفت لیکن بخش اول گفتار سمهودى را در مورد قبر یگانه یادگار رسول خدا (ص)باید یک نوع تحریف تاریخ و تغییر واقعیت دانست، زیرا وى به جاى انگیزه واقعى این موضوع، رایج نبودن بنا و ساختمان بر قبور بزرگان را دلیل اختفای قبر آن حضرت معرفى مى کند. در صورتى که قبور عده اى از صحابه و اقوام دیگر رسول خدا (ص)در مکه و مدینه در داخل و خارج بقیع مشخص مى باشد و لذا باید علت اختفاى قبر آن حضرت را در جای دیگر جستجو کرد و انگیزه واقعى آن را همانگونه که هست، بیان نمود، همان انگیزه و علّتى که در منابع حدیثى و تاریخی شیعه و اهل سنت منعکس گردیده است و آن عبارت است از وصیت و تأکید حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیه )بر این که پیکر پاکش شبانه دفن شود و قبر مطهرش پنهان و مخفى گردد .

در صحیح بخارى و صحیح مسلم، در ضمن نقل جریان اختلافِ نظر حضرت  زهرا (سلام الله علیه )(س)با اقدام و عملکرد ابوبکر در مورد فدک و ارث رسول خدا (ص)از عایشه چنین آمده است :

 فـوجـدت فاطمه على أبى بکر فى ذلک فحجرته فلم تکلمه حتى توفیت و عاشت بعدالنّبى (ص)سته اشهر، فلما توفیت دفنها زوجها على لیلاً و لم یؤذن بها أبابکر و صلّى علیها. (۲)

فاطمه (سلام الله علیه ) از این جهت نسبت به ابوبکر رنجش خاطر پیدا کرد و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت .

عایشه اضافه مى کند: فاطمه پس از رسول خدا (ص)شش ماه زنده بود و چون از دنیا رفت همسرش علی، ابوبکر را از وفات وى مطلع نساخت و خودش بر پیکر او نماز خواند و شبانه دفن نمود .

ابن عبدالبر مى گوید: وکانت اشارت على زوجها أن یدفنها لیلاً  ۳:

فاطمه (س) به همسرش على (ع) اشاره کرده بود که به خاکش بسپارد.

این اشارت از سوى حضرت  زهرا (سلام الله علیه ) و دفن شدن پیکرش به هنگام شب، که در منابع اهل سنت فراوان نقل گردیده، در منابع شیعه قدری صریح تر ذکر شده است :

در روایتى آمده است که: امیر مؤمنان على (ع)به هنگام شدّت مرض و در آخرین روزهاى حیات همسرش، در پاسخ پیام عمویش عباس که در مورد تجهیز و تشییع جنازه فاطمه زهرا به آن حضرت پیشنهاداتی را ارائه مى داد چنین فرمود :

و أنا اسئلک یا عمّ أن تسمح لى ترک ما أشرت به، فانّها وصّتنی بستر امرها.(۴)

 ای عمو! درخواست من این است که اجازه دهى از پیشنهاد تو در این مورد صرف نظر کنم، زیرا خود فاطمه بر من وصیت نموده است که مراسم تدفین وى مخفیانه انجام پذیرد.

مرحوم شیخ مفید از حسین بن على (ع) نقل مى کند :

 فلمّا حضرتها الوفاه وصت امیرالمؤمنین ان یتولّى امرها و یدفنها لیلاً و یعفى قبرها، فتولّى ذلک امیرالمؤمنین و دَفنها و عفى موضع قبرها. ۵

و بنابر بعضى از روایات، امیر مؤمنان على (ع)بر چهل قبر در بقیع آب پاشید و شبیه هفت قبر به وجود آورد تا قبر حضرت زهرا (سلام الله علیه ) به هیچ وجه شناخته نشود . ۶

به هرحال این وصیت و این نوع تدفین موجب گردیده که قبر حضرت  زهرا (سلام الله علیه ) مخفى و اقوال و آراء مختلف در میان محدّثان و مورّخان در محل دفن وى پدید آید. از این رو است که عده اى مى گویند قبر فاطمه (سلام الله علیه )در بقیع واقع گردیده و عده اى دیگر بر این عقیده اند که در داخل خانه اش قرار گرفته و بعضى دیگر احتمال مى دهند در مسجد رسول خدا (ص)و در میان بیت و منبر آن حضرت باشد و بطورى که ملاحظه خواهید فرمود، کسانى که قبر آن حضرت را در بقیع دانسته اند، با اختلاف شدید سخن گفته و احتمالات متعددى را مطرح ساخته اند .

مدفن حضرت  زهرا (سلام الله علیه) از دیدگاه روایات

روایات متعدد و مسند و مورد اعتمادى که از ائمه معصوم (علیه السلام)در محل دفن حضرت  زهرا ( سلام الله علیه )در منابع شیعه نقل گردیده، نشانگر این است که آن حضرت در داخل خانه خودش که در کنار مسجد و در جوار خانه رسول خدا (ص)قرار داشت، دفن شده است، خانه اى که به دستور بعضی از حکام و خلفاى بنى امیه تخریب و به مسجد ضمیمه گردید ۷ و ما در این زمینه به نقل چند روایت اکتفا می کنیم :

۱ ـ مرحوم صدوق از ابى نصر بزنطى نقل مى کند که از امام ابوالحسن على بن موسى الرضا (ع)از محل قبر فاطمه (سلام الله علیه) سؤال نمودم، فرمود :

 دُفِنَت فى بیتها فلمّا زادت بنو امیه فى المسجد صارت فی المسجد. ۸

این روایت را مرحوم کلینى ۹ ابن شهرآشوب ۱۰ و علامه مجلسى ۱۱ نیز نقل کرده اند .

۲ ـ همچنین بزنطى نقل مى کند از حضرت رضا (ع) سؤال کردم که فاطمه دختر رسول خدا (ص)در کجا دفن شده است؟ فرمود :

 شخـصی همین موضوع را در مجلسى که على بن موسى ۱۲ نیز حاضر بود از جعفر بن محمد (ع)سؤال نمود، عیسى در پاسخ وى گفت: فاطمه (ع)در بقیع دفن شده است. آن شخص به جعفر بن محمد عرض کرد: شما چه مى فرمایید؟ فرمود: عیسى بن موسى به سؤال تو پاسخ داد، وى بار دیگر عرض نمود: خدا شما را به سلامت دارد. من با عیسى بن موسى چه کار دارم! شما نظر پدرانتان را به من بگویید، حضرت فرمود: دفنت فى بیتها. ۱۳

۳ ـ سید بن طاووس (ره) از کتاب :  المسائل واجوبتها من الأمه در ضمن سؤال هایی که از امام على الهادى (ع)کتباً به عمل آمده است، این مطلب را نقل مى کند که: محمد همدانى مى گوید:

به آن حضرت نوشتم: اگر صلاح مى دانید مرا از محل دفن مادرتان فاطمه آگاه سازید که آیا در داخل مدینه است یا همان گونه که مردم می گویند در بقیع قرار دارد؟ آن حضرت در جواب من نوشت: هى مع جدّی صلوت اللّه علیه  ۱۴٫

مدفن حضرت  زهرا (سلام الله علیه)از نظر علماى شیعه

این بود سه نمونه از روایاتى که در مورد مدفن حضرت  زهرا (سلام الله علیه )نقل نمودیم و اینک توجه خوانندگان ارجمند را به نظریه عده اى از علما و محدثین بزرگ شیعه در این مورد جلب می نماییم :

۱ ـ نظریه شیخ صدوق و کیفیت زیارت او :

مرحوم شیخ صدوق (متوفاى ۳۸۱ هـ . ق) پس از نقل اختلاف در محل دفن آن حضرت، می گوید :

 عده اى از محدثین روایاتى را نقل و مضمون آنان را پذیرفته اند که دلالت دارد بر اینکه آن حضرت در داخل خانه اش که در اثر توسعه بنی امیه به مسجد ضمیمه گردیده، به خاک سپرده شده است. سپس می گوید: و هذا هو الصحیح عندی.

آنگاه کیفیت زیارت خویش را بیان مى کند و می گوید:

من به توفیق خداوند متعال به هنگام مراجعت از حجّ بیت اللّه الحرام، وارد مدینه شدم و چون زیارت رسول خدا (ص)را به جاى آوردم، در حالی که غسل زیارت نیز انجام داده بودم توجهم را به سوى خانه فاطمه منعطف ساختم و حدّ این خانه از استوانه مقابل باب جبرئیل است تا محوطه اى که قبر رسول خدا در آن واقع گردیده و در نزدیکى این محوطه، به طورى ایستادم که مدفن رسول خدا در سمت چپم و قبله در پشت سرم و خانه فاطمه در مقابلم قرار گرفت  آنگاه این زیارت را خواندم:  ( ۱۵)

السّلام علیک یا بنت نبى اللّه، السّلام علیک یا حبیب اللّه … (۱۶)

سپس مى گوید: چون در اخبار و احادیث، زیارت مشخصى برای حضرت فاطمه (سلام الله علیه ) نیافتم، براى کسانى که کتاب مرا مى خوانند، همان زیارت را مى پسندم که براى خود پسندیدم . (۱۷)

وی در معانى الأخبار مى گوید:

قول صحیح از نظر من در مورد قبر فاطمه (سلام الله علیه)مضمون همان روایت است که پدرم از طریق محمد بن عطار از حضرت رضا (ع)نقل نموده است که فاطمه زهرا در داخل خانه اش دفن شد و این خانه به هنگام توسعه مسجد، به وسیله بنى امیه به مسجد منضم گردید .( ۱۸)

۲ ـ نظریه شیخ مفید ( ره ):

مرحوم شیخ مفید (متوفاى ۴۱۳ هـ . ق) مى گوید :

 ثمّ قف بالروضه و زر فاطمه ـ علیه السلام ـ فانّها هناک مقبوره( ۱۹)

پس از زیارت رسول خدا (ص)در کنار روضه بایست و فاطمه را زیارت کن، زیرا او در این جایگاه به خاک سپرده شده است.

۳ ـ نظریه شیخ طوسى (ره) :

شیخ طوسى (متوفاى ۴۶۰ هـ . ق.) مى گوید: اصوب انها مدفونه فی دارها او فى الروضه  (۲۰)

۴ ـ نظریه طبرسى (ره) :

مرحوم طبرسى از اعلام قرن ششم، پس از اشاره به اختلاف نظر در مدفن آن حضرت، می گوید :

 والقول الأول بعید و القولان الآخران اشبه:

اما قول اوّل که آن حضرت در بقیع مدفون است، بعید است و دو قول دیگر که در داخل خانه اش و یا در روضه دفن شده است صحیح به نظر می رسد  (۲۱)

۵ ـ نظریه سید بن طاووس (ره) :

سید بن طاووس (متوفاى ۶۷۳ هـ . ق.) مى گوید :

 والظّاهر انّ ضریحها المقدس فى بیتها المکلّل بالآیات و المعجزات. (۲۲)

و همو پس از روایتى که بصورت مکتوب از امام هادى (ع)نقل شده است  مى گوید: (۲۳)

این گفتار صریح و نص واضح از امام هادى (ع)، به تنهایى کفایت مى کند در این که: حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیه) در کنار مدفن رسول خدا (ص)به خاک سپرده شده است و نه در جاى دیگر .( ۲۴)

۶ ـ نظریه علامه مجلسى (ره) و توضیح او در مورد روضه :

علامه مجلسى (متوفاى ۱۱۱۰ هـ . ق.) مى گوید: همان گونه که در کتاب مزار بیان کرده ایم، اصحّ اقوال این است که آن حضرت در داخل خانه اش دفن گردیده است . (۲۵)

و در کتاب مزار مى گوید:

الأظهر انّها ـ صلوات اللّه علیها ـ مدفونه فى بیتها و قد قدمنا الأخبار فى ذلک . ۲۶

و آن مرحوم در مورد روضه که در بعضى از اخبار و در لسان علما وارد شده و این احتمال را مطرح نموده اند که: آن حضرت ممکن است در روضه دفن شده باشد و همان گونه که در بعضى از احادیث نبوى (ص)آمده است، روضه را هم به فاصله منبر و بیت رسول خدا (ص)منحصر دانسته اند، چنین توضیح می دهد که منظور از روضه که در روایت ابن ابى عمیر آمده است، یک مفهوم و معناى وسیعى است که شامل خانه فاطمه زهرا (سلام الله علیه) نیز مى گردد ۲۷ و منظور از روضه همان بیت فاطمه ( سلام الله علیه )است .

مدفن حضرت  زهرا (سلام الله علیه)از نظر علماى اهل سنت

این بود نمونه اى از روایات و گفتار معروفت رین علماى شیعه درباره مدفن حضرت  زهرا ( سلام الله علیه ).

نظر علماى اهل سنت :

علمای اهل سنت در مورد مدفن حضرت  زهرا ( سلام الله علیه )داراى سه قول می باشند :

۱ ـ در بیت خودش

گذشته از این که دفن شدن حضرت  زهرا (سلام الله علیه )در داخل بیت خود در ضمن روایاتى از طریق اهل سنت آمده، در منابع آنان از امام باقر و امام صادق ( علیه السلام ) نیز نقل گردیده است . (۲۸)

بعضی از دانشمندان آنان نیز به این معنا تصریح و دفن آن حضرت را در خانه اش تأیید نموده اند. از جمله ابن شبه از قدیمى ترین مورخ و مدینه شناس عبدالعزیز ۲۹ نقل مى کند که وى می گفت: انّها دفنت فى بیتها و صنع بها ما صنع برسول اللّه (ص)انّها دفنت فى موضع فراشها . ۳۰

 فاطمه زهرا همانند رسول خدا (ص)در داخل خانه اش و در جایگاهى که به عالم بقاء ارتحال یافته، به خاک سپرده شده است.

و دیار بکرى با اشاره به اقوال مختلف مى گوید: و گفته شده که قبرآن حضرت در داخل خانه خود و در محلّ محرابى است که در پشت حجره مقدسه قرار گرفته است. سپس این نظریه را تأیید مى کند و می گوید: و هذا أظهر الأقوال . ۳۱

۲ ـ در بقیع

عدّه اى دیگر از علماى اهل سنت نیز مى گویند: آن حضرت در بقیع ولى در خارج از حرم ائمه ـ علیه السلام ـ به خاک سپرده شده است .

و این گروه نظرات و احتمالات مختلفى را مطرح ساخته اند، زیرا بعضی مى گویند در زاویه بیرونى خانه عقیل، که به بقیع منتهى مى گردد، دفن شده است .

و بعضى دیگر مى گویند در مقابل کوچه اى که به نام کوچه نبیه بوده به خاک سپرده شده و بعضى دیگر در بیت الأحزان که مسجد فاطمه نامیده مى شد، معرفى نموده اند .

و اقوال دیگرى که مجموعاً به شش قول بالغ مى گردد . ۳۲

۳ ـ در داخل حرم ائمه بقیع

و این قول را مى توان قول مشهور در میان علماى اهل سنت دانست .

سمهودی پس از بیان نظرات و مطالب مختلف در مدفن حضرت  زهرا (سلام الله علیه )می گوید: از آنچه گفتیم، چنین به دست مى آیدکه قبرآن حضرت دربقیع و درکنار قبر حسن بن على (ع)است . ۳۳

مدینه شناس معروف ابن نجار (متوفاى ۶۴۳ هـ . ق.) پس از نقل وصیت امام مجتبی (ع)که: ادفنونى الى جنب امّى فاطمه بالمقبره مى گوید: بنابراین قبر فاطمه ( سلام الله علیه )در کنار قبر فرزندش حسن و در زیر قبه است . ۳۴

عبّـاسی مـؤلف کتاب عمده الأخبار مى گوید: از قبور واقع در بقیع، قبر فاطمه دختر رسول خدا (ص)است و آن در داخل قبه عباس و در کنار قبر فرزندش حسن (ع)واقع گردیده، زیرا نقل شده است که حسن بن على به هنگام وفاتش وصیت نمود که مرا در کنار قبر مادرم فاطمه به خاک بسپارید . ۳۵

و اکثر نویسندگان گذشته و معاصر ۳۶ همان مطلب را تکرار کرده و مدفن آن حضرت را در داخل حرم ائمه بقیع معرفى نموده اند .

دلیل این نظریه

اگر طرفداران این قول، دلیلى بر نظریه خود ذکر نمی نمودند، پذیرش گفتار آنان بعنوان یک مورّخ امکان پذیر بود، ولی بطورى که ملاحظه فرمودید آنان در مقابل وجه اول که مضمون روایات و گفتار بعضى از قدیم ترین مدینه شناسان است وصیت حضرت مجتبى (ع)را دلیل و مستند خود ذکر نموده اند که فرمود: ادفنونی عند قبر امى فاطمه : اگر از دفن شدن من در کنار جدم مانع گشتند در کنار قبر مادرم فاطمه به خاکم بسپارید. که در گفتار ابن نجار و عباسى بدین دلیل تصریح گردیده و سایر مورّخان نیز با توجه به نقل این وصیت در کنار اظهار نظر خویش، عملاً از همین روش پیروى و به همین دلیل استناد و چنین تلقی نموده اند که منظور آن حضرت از امى فاطمه مادر عزیزش فاطمه زهرا دخت رسول خدا (ص)مى باشد .

نقض صریح این نظریه

به عقیده ما در عین این که اصل وصیت امام مجتبى (ع)از نظر تاریخى مورد تأیید است اما برداشت طرفداران وجه سوّم درست نیست، بلکه منظور امام مجتبى (ع)از جمله: امّى فاطمه مادر بزرگش فاطمه بنت اسد مى باشد نه مادرش حضرت  زهرا (سلام الله علیها)(ع).

در توضیح این موضوع مى گوییم: گذشته از اینکه این برداشت مخالف با روش اهل بیت ـ علیه السلام ـ در پنهان نگهداشتن قبر مطهر حضرت  زهرا (سلام الله علیه )ـ علیه السّلام ـ است و قطع نظر از اینکه مخالفت مضمون روایات منقول از اهل بیت ـ علیه السلام ـ به طریق شیعه و اهل سنت و مخالف نظر علما و دانشمندان دیگر در دفن آن حضرت در بیت خود مى باشد و گذشته از این که اطلاق کلمه امّ به مادر بزرگ، یک اطلاق شایع است، گفتار و نقل صریح این مورّخان در موارد دیگر، ناقض این برداشت و مؤید این است. فاطمه اى که در حرم بقیع دفن شده، فاطمه بنت اسد است و نه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیه ).

از این موارد مى توان گفتار این مورخان در محل دفن جناب عباس عموی پیامبر را ذکر نمود . که ابن شبه و سمهودى از قدیم ترین مدینه شناس، عبدالعزیزچنین نقل مى کند: دفن العباس بن عبدالمطلب عند قبر فاطمه بنت اسد بن هاشم فى اول مقابر بنى هاشم التى فی دار عقیل . ۳۷

عبـاسی در ضمن نقل متن بالا گفتار دیگرى را از ابن حبان ۳۸ مى آورد که وى در مورد تشییع و تجهیز پیکر امام مجتبى (ع)تصریح کرده است: … دفن بالبقیع عند جدّته فاطمه بنت اسد بن هاشم . ۳۹

بطوری که ملاحظه مى شود، این دو جمله از قدیمترین مورّخان و محدّثان صراحت دارد بر اینکه بانویى که در حرم بقیع دفن شده و عباس عموى پیامبر و امام مجتبى (ع)در کنار آن به خاک سپرده شده اند، جده و مادر بزرگ حضرت حسن بن على فاطمه بنت اسد است نه فاطمه زهرا دختر رسول خدا (ص).

قبر فاطمه بنت اسد در خانه فرزندش عقیل

در تأیید و توضیح مطالب گذشته این نکته نیز قابل توجه است، همان گونه که در مورد حرم ائمه بقیع و دفن شدن پیکر پاک آنان، توضیح دادیم که این محل، خانه اى بوده متعلق به عقیل بن ابی طالب و پس از دفن شدن پیکر فاطمه و عباس و سه تن از ائمه چهارگانه ـ علیه السلام ـ از حالت مسکونى به صورت زیارتگاه و عبادتگاه عمومى تغییر یافته است و در همین بخش از بحث، با ذکر شواهد تاریخی متذکر شدیم که دفن شدن افراد در داخل منازل خود در صدر اسلام و مخصوصاً در مورد افراد مشخص، یک برنامه عادى و عملى رایج به شمار می آمده است .با توجه به این حقیقت و با در نظر گرفتن مطالب گذشته، چگونگى دفن شدن مادر امیر مؤمنان در داخل این خانه از نظر تحلیل تاریخی روشن مى شود و به دست مى آید، وى که در سال چهارم هجری از دنیا رفته، با احترام و اهتمام فوق العاده اى که فرزندان آن بانوی مکرمه و شخص رسول اکرم (ص)بر او قائل بودند، پیکرش را با آن تشریفات خاصى که در منابع تاریخى نقل شده است، در داخل خانه متعلق به فرزندش عقیل دفن نموده اند و پس از مدت کمی، یعنى در سال سى ام هجری، پیکر عباس عموى رسول خدا بر همین منوال در همان محل و در کنار قبربنت اسد وسپس ائمه چهارگانه ـ علیه السلام ـ به ترتیب در همین خانه به خاک سپرده شده اند .

سیاست و تحریف واقعیت

این بود مضمون روایات و نظر معروفترین علما و محدّثان شیعه در مورد مدفن حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیه ). و همچنین روایات اهل سنت و نظر عده اى از علماى آنان در این موضوع و نیز گفتـار بـعضى از مــورّخان و مدینه شناسان در مورد مدفن فاطمه بنت اسد و تبیین وصیت امام مجتبى (ع)در این مورد و این بود آنچه به نظر ما رسید از نظر تحلیل تاریخى .و از مجموع این بحث و گفتار، ظن قریب به یقین به دست می آید که قبر مطهّر حضرت  زهرا ( سلام الله علیه )در بیت خود و در کنار مسجد رسول خدا (ص)و قبر فاطمه بنت اسد در داخل حرم ائمه بقیع قرار گرفته است. ولى نباید این نکته را نادیده گرفت که تحریف این واقعیت و اصرار و تلاش نویسندگان و حکومت ها در طول تاریخ، در جهت معرفى قبر حضرت  زهرا (سلام الله علیه )(ع)در داخل حرم ائمه بقیع وحتى ایجاد و ترسیم شبیه قبرى و نسبـت دادن آن بـه دخـتـر رسـول خـدا (ص)در غیر محل قبلى آن، که پس از تخریب این حرم به وسیله حکومت سعودی، انجام پذیرفته، همه در جهت تقلیل فشار سیاسى و تخفیف تهاجم فکری، عقیدتى و سرپوش گذاشتن به ایراد و انتقادى بوده است که در طول تاریخ از سوى پیروان مکتب اهل بیت ـ علیه السلام ـ به پیروان خط فکرى مخالف و به حکومت ها از لحاظ مخفى بودن قبر یگانه یادگار رسول خدا وارد مى گردیده است .

و لذا حکومت ها مجبور بودند به هر عنوانى که شده، قبرى براى فاطمه دخت رسول خدا (ص)معرفى نمایند و تطبیق نمودن وصیت امام مجتبى (ع)به حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیه)مى توانست بطور طبیعى راه حلى براى این معمّا باشد و در کنار همین حرکت، چه بهتر قرائن و شواهدى هم ارائه شود و از طرف دیگر طبعاً لازم بود براى فاطمه بنت اسد هم مدفن دیگرى غیر از مدفن واقعی خود معرفى شود که در هر دو جهت، شاهد تحقّق این حرکت باشیم .

اما در مورد ارائه قرینه و شاهد در تأیید وجود قبر حضرت  زهرا (سلام الله علیه )ـ علیه السلام ـ در داخل حرم بقیع، مى بینیم در یک مقطع از تاریخ، سنگ نبشته و قطعه مرمرى در روى قبور ائمه بقیع نصب و در آن اعلام مى گردد که قبر فاطمه دخت رسول خدا (ص)در اینجا واقع شده است .

مسعودی در مروج الذهب در مورد این قطعه مرمر چنین مى گوید :

 و على قبورهم فى هذا الموضع من البقیع، رخامهٌ علیها مکتوب: بسم اللّه الرّحمان الرحیم، الحمدلِلّه مبید الأمم و محى الرمم، هذا قبر فاطمه بنت رسول اللّه ـ صلّى اللّه علیه و سلّم ـ سیده نساءالعالمین و قبر الحسن بن على بن ابى طالب و على بن الحسین بن على بن ابى طالب و محمد بن على و جعفر بن محمد ـ رضى اللّه عنهم ـ . ۴۰

و در مقطع دیگر و پس از چند قرن مشابه همین کتیبه در بالای درب حرم ائمه بقیع نصب مى شود .

سید اسماعیل مرندى درباره این کتیبه در کتاب خود که در سال ۱۲۵۵ تألیف نموده مى گوید :

بالای در، در سنگ مرمر نوشته هذا قبر فاطمه بنت رسول اللّه (ص)و قبر حسن بن علی وقبرمحمد بن على و …. ۴۱

و اما در مورد اصل قبر

محب الدین طبرى (متوفاى ۶۹۶ هـ . ق.) پس از آن که این مطلب را از ابن عبدالبر (متوفاى ۴۶۳ هـ . ق.) نقل مى کند که: در کنار قبر امام مجتبى (ع)که معروف و مشخص است، اثر قبرى منتسب به فاطمه وجود ندارد، می گوید: یکى از صلحا و برادران مؤمن بر من نقل نمود که ابوالعباس مرسى به هنگام زیارت بقیع، در مقابل سمت قبله، داخل قبه عباس ( حرم بقیع) مى ایستاد و به فاطمه سلام مى گفت و بر وی از راه مکاشفه ظاهر شده بود که قبر فاطمه در داخل این حرم و دراین سمت بوده است .

طبری اضافه مى کند: و من با اعتماد بر صحت نقل این فرد صالح و مؤمن، قبر فاطمه را به همین ترتیب زیارت مى نمودم …. ۴۲

از این گفتار ابن عبدالبر و طبرى که هر دو از محدّثین و شخصیت هاى معروف علمى هستند، ۴۳ معلوم مى گردد که اثر قبر فاطمه در داخل حرم از بین رفته بوده و در قرن پنجم و قرن هفتم در داخل حرم بقیع بر خلاف قبور ائمه و قبر عباس علامت قبرى آشکار منتسب به فاطمه وجود نداشته است .

بنابراین، آنچه ما قبلاً در این مورد مطرح نمودیم که در قسمت جنوبی، داخل حرم بقیع و زیر طاق در مجاورت محراب، شبیه قبرى بوده منتسب به فاطمه و این قسمت به وسیله شبکه فولادینى از فضای حرم جدا شده بود، مطلبى است جاى سؤال و جاى تردید، که آیا این قبر و آن دو قطعه مرمر و کتیبه چگونه و در چه تاریخی و به وسیله کدام حکومت و به دست چه کسى بوجود آمده است؟ و همین سؤال در مورد قبر فعلى نیز که در کنار قبور ائمه بقیع و منتسب به فاطمه مى باشد، مطرح است که به فرض صحّت انتساب قبرى که قبلاً اشاره گردید، قبر فعلى از نظر مکان مطابقت با آن محل ندارد، زیرا این قبر مانند سایر قبور در وسط حرم و نه در کنار آن قرار گرفته است .

اما در مورد مدفن فاطمه بنت اسد

بطوری که اشاره کردیم، چون اصل مدفن بنت اسد که در خانه فرزندش عقیل و حرم ائمه بقیع بود، به عنوان مدفن حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیه)معرفی و براى تثبیت آن، قرائن و شواهدى هم اقامه گردید، طبعاً لازم بود، مدفن دیگرى براى بنت اسد که با مباشرت شخص رسول اکرم (ص)و با تشریفات خاصى دفن گردیده بود، معرفى و مشخص شود و این برنامه عملى و چند محل به عنوان مدفن فاطمه بنت اسد معرفى گردید .

آری در این مورد، شاهد اختلاف نظر و تشتت گفتار از سوى مورّخان می باشیم ، زیرا گاهى مى گویند: محل دفن فاطمه بنت اسد، مسجد فاطمه ( سلام الله علیها )(بیت الأحزان) است . ۴۴

و گاهى مى گویند که: پیکر وى در روحاء و در کنار قبر ابراهیم و عثمان بن مظعون دفن شده است . ۴۵

و آنچه در میان عده اى از مورّخان و در بین مردم اشتهار یافته، این است که قبر وى همان است که در خارج بقیع و در شمال قبر عثمان بن عفان به فاصله ۵۰ متر از قبر وى در کنار قبر دیگری قرار گرفته است . ۴۶

سمهودی پس از نقل گفتار بعضى از مورّخان که قبر فاطمه بنت اسد در روحاء قرار گرفته و پس از نقل گفتار ابن شبه از عبدالعزیز که امام مجتبى در کنار قبر فاطمه بنت اسد بن هاشم و در اول مقابر بنى هاشم دفن شده است، مى گوید: و همه این مطالب مخالفت صریح و نقض آشکار دارد با آنچه معروف شده است که قبر وى در نزدیکى قبر عثمان و در خارج بقیع واقع گردیده است و اولین کسى که این مطلب را مطرح کرد ابن نجار بود و دیگران از وى پیروى نمودند و من دلیلى بر گفته وى نیافتم و نظریه صحیح در نزد من همان است که او در کنار قبر امام مجتبی دفن شده است، زیرا خیلى بعید است که رسول خدا (ص)از اصل بقیع صرف نظر کند و پیکر بنت اسد را در این محل دور و در انتهای کوچه اى که در اقصاى بقیع واقع شده است، به خاک بسپارد .

سمهودی اضافه مى کند: اصلاً معلوم نیست این محل جزء بقیع باشد، زیرا بطورى که در آینده خواهیم گفت، محل دفن عثمان جزء بقیع نبوده و این محل که در انتهاى کوچه اى در قسمت شمالى قبر عثمان قرار گرفته به طریق اولى جزء بقیع نخواهد بود . ۴۷

مشابه همین مطلب را احمد عباسى در عمده الاخبار آورده سپس به کیفیت شهادت و محل دفن سعد بن معاذ اشاره مى کند و مى گوید: مدفن سعد بن معاذ به مدفنى که در خارج بقیع به فاطمه بنت اسد منسوب است، بیشتر قابل تطبیق است تا خود فاطمه بنت اسد . ۴۸

خلاصه : بطورى که قبلاً اشاره گردید، انگیزه اصلى نصب این کتیبه ها و ترسیم این قبرها در طول تاریخ و حتى در دوران حکومت سعودی، همان سیاست دفاعى بوده و این سیاست موجب گردیـده اسـت کـه قبـر مـطـهـر حضرت  زهرا ( سلام الله علیه )مشخصاً در حرم بقیع و براى فاطمه بنت اسد مدفن هاى مختلفى غیر از مدفن اصلى وى معرفى گردد و بطورى که ملاحظه فرمودید، از نظر عده اى از متخصصین در تاریخ مدینه، همه این موارد مردود و در نهایت، مدفن وى در داخل حرم ائمه بقیع معرفی شده است، نه مدفن فاطمه زهرا (سلام الله علیه ) .

تاریخ تخریب بیت فاطمه ( سلام الله علیه )

در خاتمه این بحث، بیان دو مطلب ضرورى به نظر مى رسد، یکی در ارتباط با بیت و حجره فاطمه ( سلام الله علیه ) و دیگری در ارتباط با دوّمین خانه امیر مؤمنان على (ع).

بطوری که در متن روایات و در گفتار علما و در منابع تاریخى آمده است، بیت فاطمه ( سلام الله علیه )به وسیله بعضى از حکام بنی امیه تخریب و به مسجد پیامبر (ص)ضمیمه گردیده است .

در اینجا نگاهى داریم به تاریخ این تخریب و این حادثه مهم تاریخى و همچنین به تغییر و تحولی که در طول چند قرن تا امروز در این حجره به وجود آمده است .

خانه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیه )یکى از خانه هاى متعددی است که طبق دستور رسول خدا (ص)در کنار مسجد آن بزرگوار ساخته شده بود.

منبع: محمد صادق نجمى پایگاه اطلاع رسانى وهابیت و ادیان ساختگى

شیخ حسین بن حسن جرجانى‏

اشاره:

شیخ «ابو المحاسن حسین بن حسن جرجانی»، فاضل، عالم، متکلم، محدث و مفسر معروف از مشاهیر علمای امامیه و صاحب تفسیر «جلاء الاذهان و جلاء الاحزان فی تفسیر القرآن» می‌باشد. با تتبع در کتب تراجم، متاسفانه به شرح حال درستی از ایشان دست نیافتیم. تنها علامه «محسن امین»، به طور خلاصه به شرح حال مختصری از او اشاره کرده است. لذا درباره عصر حیات مؤلف اختلاف نظراتی وجود دارد. در عین حال از اسلوب و سبک نگارش تفسیر و کاربرد واژه‌ها و اصطلاحات و نیز قرائتی که گاه در ذیل توضیحات ایشان استنباط می‌شود، باید اذعان کرد احتمالا وی از مفسران قرن نهم یا دهم هجری باشد.

جایگاه تفسیری ابوالمحاسن

مرحوم «ابو المحاسن جرجانی»، از جمله مفسران بزرگ امامیه بوده که به طور گسترده در تبیین آیات روح بخش الهی از روایات روشنگر مروی از ائمه بزرگوار شیعه بهره‌های وافری برده است که این امر در گرایش تفسیری ایشان به روش روایی تاثیر به سزایی داشته است. وی در خطبه‌ای که در مقدمه تفسیر خود آورده است به حدیث نبوی ثقلین به عنوان یکی از دو وزنه‌ای که لازم است مسلمانان جهت رهنمون شدن به حقیقت، بدان تمسک جویند نام می‌برد. لذا هر گاه ایشان در تفسیر آیه‌ای با ابهام مواجه می‌شود به ویژه در تفسیر آیات متشابه ، تنها ابزار گشاینده مشکل را استناد به روایات می‌داند و با استفاده از آنها به تفسیر آیه و رفع ابهام می‌پردازد.
ظاهرا ایشان از سادات حسینی بوده است. بر همین اساس برخی او را «ابو المحاسن حسین بن حسن حسینی جرجانی» معروف به «سید گازر» می‌دانند و این دو عنوان را بر یک معنون اطلاق کرده‌اند. در عین حال به زعم برخی، آنها دو شخصیت مستقل بوده که حتی معاصر هم نبوده‌اند.

انگیزه ابو المحاسن از تدوین تفسیر

«ابو المحاسن جرجانی»، در دیباچه تفسیر خود ضمن بیان مطالبی پیرامون تفسیر قرآن کریم، به انگیزه نگارش و تالیف و سبک تفسیری خود اشاره می‌کند و می‌گوید:
چون یکی از این دو متمسک، کتاب خدای و گذاشته مصطفی است و عوام از فائده این کتاب بی نصیب‌اند، از آن که علم تاویل و تفسیر آن کسی داند که سال‌های دراز در دریای علوم غوطه خورده باشد و به غوص فکر، جواهر بیان و نکات قرآن به دست آورده باشد نه از هر دریایی. بلکه از دریای «انا مدینه العلم و علی بابها» حاصل کرده باشد و تفاسیر اصحاب، آنچه به عربی است عوام را از آن بهره‌ای نیست، و آنچه به زبان فارسی است بعضی که اختصاری دارد از فائده عاری است، و آنچه مطول است در او اعراب و لغت و اشتقاق و قرائت قراء و اختلاف مفسران از بس که آورده‌اند عوام در مطالعه آن سرگشته و حیران می‌مانند و از فائده آن بی نصیب می‌شوند، چون حال بر این جمله یافتم از بخشنده جان و بخشاینده انس و جان مدد خواستم و به توفیق و یاری وی این کتاب را در تفسیر قرآن تالیف کردم و نام او «جلاء الاذهان و جلاء الاحزان فی تفسیر القرآن» نهادم و در او جمع کردم از تاویل آیات و تفسیر مشکلات، آنچه بزرگان دین و پیشوایان اهل یقین بر محک عقل زده‌اند.

عناوین مرتبط

جلاء الأذهان و جلاء الأحزان تفسیر گازر

منبع: نرم افزار جامع التفاسیر، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی (نور).

سید ابو الرضا ضیاء الدین راوندی

اشاره

سید ابو الرضا ضیاء الدین، فضل الله بن على بن عبید الله حسینى راوندى از علماى نام آور و از مشایخ ‏بزرگ شیعه در قرن ششم هجرى به شمار مى ‏آید‎  او در یکى از شهرهاى اطراف کاشان به نام راوند و در خانواده‏اى علاقه ‏مند به خاندان محمد و آل محمد ‏صلى الله علیه  اجمعین به دنیا آمد‎ از همان کودکى مهر و محبت اهل بیت علیه ‏السلام را فرا گرفت و تشنه چشمه زلال و آب گواراى علوم و ‏معارف خاندان عصمت و طهارت گردید‎.‎

‎ خاندان

خاندان وى همه از اهل علم و تقوى بوده ‏اند و شخصیت هاى برجسته ‏اى از میان این خاندان برخاسته ‏اند و ‏فرزندان و نسل ایشان عموما از اهل علم و دانش بوده ‏اند که از جمله آنهاست‎:‎

‏۱‏‎ . ‎سید ابو المحاسن، احمد بن فضل الله، عالم و فاضل و قاضى شهر کاشان

‏۲‏‎ . ‎سید عز الدین ابو الحسن على بن فضل الله راوندى

‎ شخصیت

سید فضل الله راوندى شخصیتى فاضل و دانشمند، عالمى بزرگوار و رئیس مذهب و از برجسته‏ ترین علماى ‏دوران خود به شمار مى‏ رفت‎ او شخصیتى ادیب و شاعرى توانا بود که دیوان شعرى نیز از او به یادگار مانده است‎.‎

او از مشایخ ابن شهر آشوب و منتجب الدین بن بابویه و شیخ محمد بن حسن طوسى، پدر خواجه نصیر ‏الدین طوسى و اکثر علماى بزرگ دوران خود بوده است‎.‎

نام وى پیوسته در کتاب هاى تراجم و علم رجال با احترام یاد مى‏ شود و شخصیت ایشان مورد احترام علماى ‏شیعه است‎.‎

‎سخن بزرگان

أنساب سمعانى‎:‎

سمعانى در کتاب خود مى‏ گوید‎:‎

روزى به کاشان رفتم و تصمیم به زیارت ابو الرضا فضل الله راوندى گرفتم‎ وقتى به خانه وى رسیدم، در زدم و منتظر خروج ایشان شدم. در آن هنگام دیدم بالاى درِ خانه این آیه ‏شریفه رانوشته ‏اند‎:‎

‎‎إنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذهِبَ عَنکمُ الرِّجسَ أهلَ البَیتِ و یُطهِّرَکُم تَطهیراً‎‎

لحظه‏اى که چشمانم به روى مبارکش افتاد دیدم ایشان از آنچه تصور مى ‏کردم بسیار بزرگوارتر است‎.‎

در آن دیدار من برخى احادیث و روایات و بخشى از اشعار وى را از ایشان شنیدم‎ از جمله اشعارى که ایشان به خط خود براى من نگاشتند این ابیات بود‎:‎

هل لک یا مغرور من زاجر   أو حاجز من جهلک الغامرأمس تقضی و غد لم یجی‏ء   و الیوم یمضی لمحه ‏الباصرفذلک العمر کذا ینقضی  ما أشبه الماضی بالغابر

یعنى:اى فریفته دنیا آیا چیزى تو را بیدار مى ‏کند؟

و آیا مانعى در برابر دریاى جهل تو وجود دارد؟ دیروز گذشت و فردا هنوز نیامده است‎ و امروز هم با یک چشم به هم زدن مى ‏گذرد‎ و عمر این گونه به پایان مى ‏رسد‎ چقدر گذشته به آینده شباهت دارد‎.‎

عماد کاتب‎:‎

عماد کاتب درباره ایشان مى‏ گوید:سید فضل الله راوندى شخصیتى کم نظیر و داراى نسبى شریف و اخلاقى ‏بزرگوار بود. وى از قدماى علما و دانشمندى فاضل و داراى چهره‏اى جذاب و با ابهت و صاحب سخنى ‏زیبا بود‎ او واعظى بزرگ و داراى خطى خوش و تألیفاتى فراوان بوده، مورد احترام مردم و از رزق و روزى ‏خوبى نیز بهره‏ مند بود‎ در سال ۵۳۳ هجرى در دوران کودکى من و برادر کوچکم در مدرسه مجدیه در شهر کاشان درس ‏مى‏ خواندم. در آن زمان مى‏ دیدم که آن سید بزرگوار به مدرسه مى‏ آمدند و در آنجا درس اخلاق مى‏ دادند. ‏جمعیت فراوانى از مردم عادى و علماى بزرگ نیز پاى درس ایشان حاضر مى‏ شدند‎ بعدها در اصفهان با فرزندش احمد دوست شدم و از طریق ایشان بهتر با تألیفات و مقام علمى پدر ‏بزرگوارش آشنا گشتم‎.‎

‎ اجازه روایت

سید فضل الله راوندى از علماى بزرگى اجازه روایت دارد از جمله‎:‎

‏۱‏‎ . ‎شیخ رکن الدین على بن ابو الحسن على بن عبد الصمد بن محمد تمیمى نیشابورى که در ربیع الاول ‏سال ۵۲۹ هجرى به وى اجازه روایت داده است‏‎.‎

‏۲‏‎ . ‎ابو العباس احمد بن یحیى بن قافه کوفى

‏۳‏‎ . ‎قاضى عماد الدین، ابو محمد حسن استرآبادى

‏۴‏‎ . ‎احمد بن محمد بن احمد بن محمد بن حسین بن مهرویه کرمندى

‏۵‏‎ . ‎ذو الفقار بن محمد بن معبد ابو الصمصام حسنى مروزى

‎ ‎اساتید

وى از محضر اساتید و علماى فراوانى نیز بهره برده مانند‎:‎

‏۱‏‎ . ‎امام شهید عبد الواحد بن اسماعیل رویانى

‏۲‏‎ . ‎سید ابو البرکات محمد بن اسماعیل حسینى مشهدى

‏۳‏‎ . ‎سید مرتضى بن سید داعى حسینى

‏۴‏‎ . ‎ابو الحرب المنتهى بن سید داعى حسینى

‏۵‏‎ . ‎سید على بن ابو طالب حسنى

‏۶‏‎ . ‎شیخ بارع، حسین بن محمد بن عبد الوهاب بغدادى

‏۷‏‎ . ‎على بن على بن عبد الصمد و برادرش محمد بن على

‏۸‏‎ . ‎ابو عبد الله جعفر بن محمد دوریستى

‏۹‏‎ . ‎ابو جعفر، محمد بن على بن حسین مقرى نیشابورى

‎ شاگردان

علماى بزرگى در محضر او تربیت شده‏ اند که هر یک ستاره‏اى هستند در آسمان پر فروغ تشیع مانند‎:‎

‏۱‏‎ . ‎ابن شهر آشوب مازندرانى

‏۲‏‎ . ‎شیخ منتجب الدین بن بابویه قمى

‏۳‏‎ . ‎شیخ محمد بن حسن طوسى پدر خواجه نصیر الدین طوسى

‏۴‏‎ . ‎سید ناصر الدین ابو المعالى محمد بن حسین بن محمد حمدانى

‏۵‏‎ . ‎شیخ قوام الدین محمد بن محمد بحرانى

‏۶‏‎ . ‎شیخ تاج الدین محمد بن محمد شعیرى

‎ تألیفات

او داراى تألیفات ارزشمندى است مانند‎:‎

‏۱‏‎ . ‎کتاب النوادر

‏۲‏‎ . ‎ضوء الشهاب فی شرح الشهاب

‏۳‏‎ . ‎الأربعین فی الأحادیث

‏۴‏‎ . ‎التفسیر

‏۵‏‎ . ‎دیوان اشعار

‎ وفات

سرانجام پس از عمرى خدمت به اسلام و علوم و معارف آل محمد صلى الله علیهم اجمعین، این عالم ‏اندیشمند در حدود سال ۵۷۰ هجرى در شهر کاشان دیده از جهان فرو بست و به دیار دوست شتافت‏‎.‎

علامه محمد حسین محدث نورى(ره)

اشاره:

زادگاه نوری دهی است از روستاهای سرسبزِ شهر نور، به نام «یالو» واقع در استان مازندران. هیجدهم شوّال (۱۲۵۴) در شهر نور سور و سروری برپاست. شهر حال و هوایی دیدنی دارد. همه خوشحال و شادمانند و دل خوش از اینکه نوری بر نوریان اضافه شده است. تو گویی در آیینه دل، آسمان حدیث را می‌دیدند که آفتابش آیت الله نوری شده است و سرآمد محدّثان شیعی، همین کودک امروزِ نور است که نام آوری زبانزد گشته است.

سفیر سفرها

مردان بیدار، مردان میدان اند و مدام در حرکت و تکاپو. بی خود نیست که مبدأ تاریخ اسلام را هجرت قرار داده‌اند؛ هزار نکته باریک تر از مو اینجاست.
در حدیث حیات و روایت بلند نوری، بخش گسترده‌ای است که تنها با تفسیری از سفرهای سبز او روی نشان می‌دهد. محدّث نوری قرار و آرام ندارد، همیشه در حرکت و هجرت است، زندگانیش سراسر سیر و سفر است. سیر در بوستان دانشمندان ـ کتابها و کتابخانه‌های ایران و عراق ـ سیاحت او، استنساخ و نسخه‌برداری از نسخه‌های نفیس و استراحت او، جستن و یافتن کتابهای کمیاب و کیمیاهای نایاب عیش و عشق اوست هم چنانکه تحقیق و تفحص، تفریح روح و تفرّج فکر اوست.
جالب‌تر اینکه نوری در این سفرهای سبز برای سیر و سلوک، نقشی بس نگارین و بسیار زیبا هم دارد که مثلّث وار و دیدنی است. یک نقطه از این نقشه، مکّه مکرّمه، خانه خداست و نقطه دیگر آستان قدس رضوی ـ علیه السّلام ـ و نقطه سوم عتبات عالیات عراق است. محدّث به دور این سه پایه پایدار، پروانه‌وار می‌گردد و پرواز می‌کند.
در سال ۱۲۷۳ ق، از تهران به همراه استادش و پدر زنش به عراق هجرت می‌کند. پس از گذشت چهار بهار مجبور می‌شود حوزه علمیّه نجف را ترک گفته، به ایران برگردد ولی باز توفیق رفیقش گشته، با فاصله کمی (۱۲۷۸ ق) به عراق هجرت می‌کند. این بار همراه و همگام با دانشمند بزرگواری به نام آیه الله شیخ عبدالحسین تهرانی معروف به «شیخ العراقین» است. پس از اندک زمانی که در کربلا همراه او بود با هم به شهر کاظمین سفر می‌کنند و دو سال در سایه سار دو امام معصوم (امام موسی کاظم و امام جواد ـ علیه السّلام ـ‌) بیتوته می‌کنند.
محدّث در این فرصت مشغول تحصیل و تحقیق بود تا در سال ۱۲۸۰ ق در حالی که بیست و شش بهار را پشت سر گذاشته بود، نخستین سفرش را به سوی دیار دوست آغاز می‌کند تا ضمن تجدید عهدالست، در کنگره سالانه و عظیم حج و سیمنار سراسری مسلمانان شرکت جوید.
پس از دیدار با دیار دلدار و راز و نیاز با حضرت حبیب، برای بار سوم به عراق هجرت می‌کند و در درس آیت الله شیخ مرتضی انصاری‌(ره) که در نجف اشرف دایر بود حاضر می‌شود. سوگمندانه استفاده از افادات شیخ اعظم بیش از چند ماه طول نمی‌کشد زیرا در همین زمان (۱۲۸۱ ق.) شیخ انصاری از سرای فانی به جهان باقی رخت سفر بسته جاودانه می‌شود. محدث پس از سه سال (۱۲۸۴ق) برای دومین بار به وطن خویش ایران بر می‌گردد تا ضمن زیارت آستان قدس رضوی ـ‌علیه السّلام ـ وضع مردم مسلمان ایران را بررسی کرده، از نزدیک حال رقّت انگیز هموطنانش را که آن روز در دست حاکمان قاجار اسیر بودند، ببیند تا بعد از بازگشت به نجف اشراف ـ که آن روز مرکز تشیّع بود ـ گزارشی داشته باشد.
پس از خاک بوسی امام رضا ـ علیه السّلام ـ با یک دنیا درد و غم از غربت شیعه، برای چهارمین بار (در سال ۱۲۸۶ ق.) به عراق بار سفر می‌بندد. همان سال استادش شیخ العراقین از دنیا می‌رود و با فراقش دلِ دانشمند جوان و شاگرد شیدای خویش را می‌سوزاند.
نوری که می‌بیند استادش رخت سفر بست و رفت تنهایی و دوری استاد را بر نمی‌تابد و برای فرار از فراق، دل به دریا می‌زند و برای بار دوم رو به سوی خانه خدا به راه افتاده، می‌رود که دیداری دوباره با دلدار تازه کند. پس از اتمام اعمال حج، از همان جایگاه مقدّس عزم عراق کرده، رو به سوی نجف اشرف، طی طریق می‌کند، تا چون کبوتران حرم هر سپیده دم به دور گنبد عین عدل، و داد مجسّم، علی ـ علیه السّلام ـ پر گشوده، طواف کند. این بار با عزمی راسخ در نجف اشرف رحل اقامت می‌افکند و پروانه درس میرزای بزرگ می‌گردد. از اینجاست که فصل تازه‌ای از زندگانی نوری شروع می‌شود و سرفصل جدیدی از حوزه نجف تا تاریخ سامرّا گشوده و گسترده می‌شود.[۱]

اساتید

بی‌شک فقیه نور از خرمن خیلی‌ها خوشه چینی کرد و شاگرد شایسته دانشمندان و اندیشمندان زیادی بود و بعضی از آنها تعهّد و تخصّص او را به طور کتبی تأیید کرده‌اند. به اختصار از چند استاد نوری نام می‌بریم:

۱. فقیه فاضل ملا محمد علی محلاتی (۱۲۳۲ـ۱۳۰۶ ق).[۲]
۲. عالم جلیل القدر شیخ عبدالرحیم بروجردی (در گذشته ۱۳۰۶ ق)، ایشان پدر زن محدث نوری نیز بود.[۳]
۳. شیخ العراقین عبدالحسین تهرانی (در گذشته ۱۲۸۶ ق.). [۴]
۴. شیخ اعظم، مرتضی انصاری (۱۲۱۴ـ۱۲۸۱ ق).
۵. جمال السالکین، آخوند ملا فتح علی سلطان آبادی (۱۳۱۲ق). [۵]
۶. فقیه کبیر ملا شیخ علی خلیلی (۱۲۲۶ ـ ۱۲۷۹ق.). [۶]
۷. معزّالدین سید مهدی قزوینی (۱۲۲۲ ـ ۱۳۰۰ ق.). [۷]
۸. میرزا محمد هاشم خوانساری (۱۲۳۵ ـ ۱۳۱۸ ق). [۸]
۹. آیت الله حاج ملا علی کنی (۱۲۲۰ـ۱۳۰۶ ق). [۹]

آثار ماندگار

«هر کس با چشم باز و با در نظر گرفتن شرایط آن روزگار، به آثار خطیر نوری نظر کند، آثاری که در آنها دقّت و تحقیق موج می‌زند، شک و تردید نخواهد کرد که او مؤیّد به روح القدس بود».[۱۰]
آثار نوری با ملاحظه ترتیب در تاریخ تألیف، چنین است:

۱. مواقع النجوم، شجره نامه‌أی است در سلسله اجازات نوریان، و نخستین اثر او است که در ۲۱ سالگی نوشته است.
۲. نفس الرحمن فی فضائل سیدنا سلمان، حدیثی است ازحیات سلمان فارسی و فراتی است از فضایل جوشان او که در شهر کربلا به سال ۱۲۸۳ ق تألیف لطیف آن تمام شده است.
۳. دارالسلام، در دو جلد، درباره خواب و تعبیر خواب و .. است و جلد دوم در اخلاق و … است که به ترتیب الفبایی و کارساز نوشته شده، و در ۱۲۹۲ ق، به زیر سایه آستان قدس عسکریین، در سرزمین سامرّا تألیف آن تکمیل شده است.
۴. فصل الخطاب … (تألیف: ۱۲۹۲ ق. در نجف، چاپ: ۱۲۹۸ ق.).
۵. معالم العبر (تألیف: ۱۲۹۶ ق. در شهر سامرّاء).
۶. میزان السماء (تألیف: ۱۲۹۹ ق. تهران).
۷. کلمه طیّبه: (تألیف: ۱۳۰۱ ق. چاپ نخست: بمبئی ۱۳۵۲ ق، در ۶۱۶ صفحه).
۸. جنّه المأوی: (تألیف:۱۳۰۲ ق) تصنیفی است در مقام مهدی (عج) و با سوز فراق حضرت یار ـ روحی فداه‌ـ .
۹. فیض القدسی: (تألیف: ۱۳۰۲ ق، سامرّاء) اولین کتاب مستند و معتبر در خصوص زندگانی علاّمه مجلسی. این کتاب چندی پیش به قلم مترجم معاصر حجه الاسلام سید جعفر نبوی به فارسی ترجمه و منتشر شد.
۱۰. بدر مشعسع: (تألیف: ۱۳۰۸ ق.) در شرح حال فرزندان موسی مبرقع پسر امام جواد ـ علیه السّلام ـ است که همراه با تقریظ و تأیید میرزای بزرگ چاپ شد.
۱۱. کشف الاستار (۱۳۱۸ ق.) پرتوی است از حُسن دل انگیز حضرت مهدی ـ روحی فداه ـ[۱۱]
۱۲. صحیفه ثانیه علویّه (۱۳۰۳ ق)
۱۳. صحیفه اربعه سجادیّه.
۱۴. سلامه المرصاد (۱۳۱۷ ق.)
۱۵. مستدرک مزار بحار.
۱۶. حاشیه بر منتهی المقال.
۱۷. ظلمات الهاویه در معایب معاویه و …
۱۸. نجم الثاقب (۱۳۰۳ ق) پر انتشارترین کتاب محدث نوری.
۱۹. موالید الائمّه.
۲۰. شاخه طوبی.
۲۱. دیوان شعر محدّث نوری که با نام «مولودیّه» چاپ شده است.
۲۲. مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، بزرگترین اثر محدث نوری و معتبرترین مجموعه مفصل روایی که پس از وسائل الشیعه نوشته شده است و براستی مستدرک، مرجعی معتبر برای مجتهدان است و هیچ فقیهی از آن بی‌نیاز نیست.[۱۲]
۲۳. لؤلؤ و مرجان (۱۳۱۹ ق.) این کتاب که از سر اخلاص و درد دین نوشته شده نخستین کتاب مستقلّی است که در ردّ خرافات ساخته و پرداخته شده در ساحت مقدس حماسه عاشورا، سخن می‌گوید و با صمیمیت و صداقت از مدّاحان و منبریانِ محترم می‌خواهد که در این کار حساس و حیاتی، به هیچ وجه ارکان سه گانه راستگویی، درست گویی و اخلاص را فراموش نکنند و با فدا کردن علم و عقل در پای عشقِ فرضی، آبروی همه را نبرند … .
۲۴. تحیّه الزائر، از متون زیارتی است.
۲۵. تقریرات بحث استادش شیخ العراقین.
۲۶. تقریرات درس استاد دیگرش میرزای بزرگ.
۲۷. اربعونیّات، همان که در حاشیه کلمه طیّبه چاپ شده است.
۲۸. اخبار حفظ القرآن.
۲۹. رساله‌ای در شرح حال مولی ابی الحسن شریف عاملی فتونی که در ۱۲۷۶ ق نوشته است.
۳۰. کشکول، گلستانی که گلبرگهای گوناگونی را شامل می‌شود.
۳۱. حواشی بر توضیح المقال حاج ملا علی کنی که در آخر رجال ابی علی چاپ شده است.
۳۲. رساله فارسی در جواب به شبهات فصل الخطاب و در ردّ تحریف قرآن مجید. تذکر این نکته ضروری است که علاوه بر کتاب القرآن در ضمن مستدرک الوسائل، محدث نوری سه کتاب دیگر نیز در علوم قرآنی نوشته است و بی‌گمان با چشم پوشی از هر کدام از این چهار کتاب، قضاوت در حق نوری و او را متهّم به تحریف کردن، ناقص و ناروا خواهد بود.
۳۳. ترجمه جلد دوم دارالسلام به فارسی.
۳۴. اجوبه المسائل.
۳۵. حواشی بر رجال ابی علی که نیمه تمام مانده و غیر از شماره ۳۱ می‌باشد.
۳۶. فهرست کتابخانه بی‌نظیر خویش که به ترتیب الفبایی نوشته شده و در مقدمه‌اش به تفصیل در خصوص کتاب و نویسندگی سخن گفته است.[۱۳]

احیای پیاده روی زیارت امام حسین علیه السلام

یکی از سنتهایی که در زمان شیخ انصاری رواج داشت زیارت امام حسین علیه‌السّلام با پای پیاده بود. بسیاری از بزرگان و علما با پای پیاده به زیارت کربلا می‌رفتند؛ اما این سنت در زمان محدث نوری به فراموشی سپرده شده بود و از علائم فقر و نداری به شمار می‌آمد.
با عزم و همت محدث نوری این سنت نیز دوباره زنده شد. او چارپایانی را برای حمل بار کرایه می‌کرد و با پای پیاده با یاران و شاگردان خود به زیارت امام حسین علیه‌السّلام می‌رفت.
آنها مسیر نجف تا کربلا را در سه شب می‌پیمودند. آنها صبح و عصر راه می‌رفتند و نیمه روز به استراحت و صرف غذا و خواندن نماز و دعا می‌پرداختند.
این کار آنها بسیار مورد استقبال مردم و علما و بزرگان قرار گرفت و جمعیت فراوانی به آنها ملحق شدند که گاهی تعداد خیمه‌های آنها به بیش از ۳۰ خیمه بیست تا سی نفره می‌رسید.

وفات

آخرین زیارت کربلای محدث نوری در سال ۱۳۱۹ هجری بود.آن سال را سال حج اکبر می‌نامیدند. در آن سال عید نوروز و جمعه و عید قربان مصادف شده بود و جمعیت فراوانی به حج رفته بودند.در آن سال در شهر مکه بیماری وبا افتاد و جمع زیادی هلاک شدند.محدث نوری در مسیر برگشت از کربلا به نجف، همیشه سواره برمی گشت، اما در آن سال به درخواست یکی از دوستان تصمیم به پیاده برگشتن گرفت.بر اثر گرمای شدید غذای آنان فاسد شده و همه مسموم شدند. محدث نوری بعد از آن حادثه سخت بیمار شده و بعد از برگشتن به نجف بعد از عمری خدمت به علوم محمد و آل محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم در شب چهارشنبه ۲۷ جمادی الثانیه سال ۱۳۲۰ هجری جان به جان آفرین تسلیم نمود.بعد از انتشار خبر فوت محدث نوری شهر نجف یکپارچه عزادار شد و جمع عظیمی از مردم و علمای بزرگ به تشییع جنازه او حاضر شدند و بدن شریفش را در صحن مطهر حرم حضرت امیرمؤمنان علی علیه‌السّلام در باب قبله دفن نمودند.

واقعه عجیب از محدث نوری

از وقایع عجیب پیرامون این مرد بزرگ آنکه: زمانی که پس از ۷ سال همسر محدث نوری وفات نمود و خواستند او را در کنار شوهرش دفن کنند، بدن محدث نوری نمایان شد و همه دیدند که بدن شریف او صحیح و سالم است گویا ساعتی بیش نیست که به خوابی آرام فرو رفته است.

پی نوشت:
[۱] . نقباء البشر، شیخ آقا بزرگ تهرانی، ج ۲، ص ۵۴۴.
[۲] . خاتمه مستدرک الوسائل، محدّث نوری، چاپ قدیم سه جلدی، ج ۳، ص ۸۷۷.
[۳] . مدرک پیشین، ج ۳، ص ۸۷۷.
[۴] . مدرک پیشین، فائده سوم.
[۵] . کیهان اندیشه (۱۳۷۱)؛ ش ۴۵، ص ۶۹ ـ ۷۹.
[۶] . ماضی النجف و حاضرها، آل محبوبه، ج ۲، ص ۲۳۹، چاپ بیروت.
[۷] . احسن الودیعه، اعتماد السلطنه، ج ۱، ص ۸۹، چاپ بغداد، ۱۳۴۸ ق.
[۸] . پیشین، ج ۱، ص ۱۴۱.
[۹] . پیشین، ج ۱، ص ۱۰۱.
[۱۰] . ر. ک: نقباء البشر، ج ۲، ص ۵۴۹.
[۱۱] . کشف الاستار، محدث نوری، چاپ دوم، قم ۱۴۰۰ ق، ص ۲۴۶، آنجا و در مقدمه کتاب هم حدیثی از حیات محدّث نوری آمده است.
[۱۲] . به این معنی بسیاری از بزرگان اعتقاد داشته و دارند که از بابت نمونه می‌شود از آخوند خراسانی و شیخ الشریعه اصفهانی و … نام برد. بنگرید: نقباء البشر، ج ۲، ص ۵۵۳ و مکارم الآثار، ج ۵، ص ۱۴۷.
[۱۳] . در خصوص آثار محدث، علاوه بر نقباء البشر، ج ۲، ص ۵۴۹ و جلدهای مختلف «الذریعه» مراجعه شود به فیض قدسی، مقدمه مترجم.

مصداق «اهل الذّکر» در روایات اهل بیت(علیه السلام)

اشاره:

اهل‌الذکر ترکیبی اضافی و مرکب از « اهل » و « ذکر » است. واژه أهل به معانی سزاوار و لایق به چیزی، مختار و منتخب، خاندان، خویشان، عیال و فرزندان، ملت و امت و… آمده است که قدر جامع همه آن‌ها تعلق، سنخیت، أنس و الفت داشتن با چیزی و اختصاص داشتن به آن است. البته هرچه تعلق چیزی به چیزی بیش‌تر باشد اختصاص بدان شدیدتر است و هر چه اختصاص شدیدتر باشد صدق عنوان «اهلیت» قوی‌تر خواهد بود..

با مراجعه به روایات اهل بیت(علیه السلام) پى مى بریم که مقصود از «اهل الذکر» در آیه «فَسئَلوا اَهلَ الذِکرِ اِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»، امامان معصوم از ذریّه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هستند. در اینجا به برخى از روایات اشاره مى کنیم:

۱ . کلینى(رحمه الله) به سندش از امام باقر(علیه السلام) نقل کرده که حضرت درباره قول خداوند . عزّ وجلّ . ( فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ) «اگر نمى دانید، از آگاهان بپرسید». از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل کرده که فرمود: «من «ذکر» هستم و امامان(علیه السلام) اهل ذکرند». و درباره قول خداوند . عزّ وجلّ . ( وَإِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَلِقَوْمِکَ وَسَوْفَ تُسْئَلُونَ)(۱) امام باقر(علیه السلام) فرمود: «ما قوم او . پیامبر . هستیم و ما سؤال مى شویم.»(۲)

۲ . و نیز به سندش از وشاء نقل کرده که گفت: از امام رضا(علیه السلام) سؤال کرده، به او عرض کردم: فدایت گردم مقصود از آیه ( فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ) چیست؟ حضرت فرمود: «ما اهل ذکریم، و ما مورد سؤال قرار گرفته ایم.»(۳)

۳ . محمّد بن على بن بابویه به سندش از ریّان بن صلت نقل کرده که امام رضا(علیه السلام)در مجلسى ضمن سخنانش فرمود: «… ما اهل ذکریم که خداوند متعال در کتابش فرمود: ( فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ). علماى مجلس عرض کردند: مقصود خداوند از «اهل ذکر» یهود و نصارا هستند. حضرت(علیه السلام) فرمود: «سبحان الله! آیا چنین احتمالى جایز است؟ در این صورت آنان ما را به دین خود دعوت مى کنند و مى گویند: دینشان از دین اسلام افضل است. مأمون به امام گفت: آیا نزد شما شرحى براى آیه است که دلالت بر خلاف آنچه علما مى گویند، داشته باشد؟ حضرت فرمود: آرى. ذکر، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) است، و ما اهل ذکریم. و این مطلب در کتاب خداوند آشکار است آنجا که در سوره طلاق مى فرماید: ( فَاتَّقُوا اللهَ یا أُولِی الاَْلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً * رَسُولا یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللهِ مُبَیِّنات).(۴) پس ذکر، رسول خدا(صلى الله علیه وآله)بوده و ما اهل ذکریم.»(۵)

۴ . سید هاشم بحرانى در تفسیر خود از برقى به سندش از عبدالکریم بن ابى دیلم و او از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده که درباره قول خداوند . جلّ ذکره . ( فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ)فرمود: «کتاب (قرآن) همان ذکر است و اهل آن آل محمّد(علیه السلام) هستند. خداوند . عزّ وجلّ . امر به سؤال از آنان نموده است، و به سؤال از جهّال امر ننموده است. و خداوند . عزّ وجلّ . قرآن را «ذکر» نامیده، آنجا که فرمود: ( وَأَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ). و نیز فرمود: ( وَإِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَلِقَوْمِکَ وَسَوْفَ تُسْئَلُونَ)(۶).(۷)

پی نوشت:

۱ . سوره زخرف، آیه ۴۴٫

۲ . کافى، ج ۱، ص ۲۱۰٫

۳ . کافى، ج ۱، ص ۲۱۰٫

۴ . سوره طلاق، آیه ۱۰ و ۱۱٫

۵ . امالى صدوق، ص ۴۲۸، مجلس ۷۹٫

۶ . تفسیر برهان، ذیل آیه.

۷ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۳۹۱٫

مراد از «اولى الامر» در روایات اهل سنّت

اشاره:

اوُلو الْاَمْر، کسانی که برطبق قرآن، اطاعت از آنان واجب است. این واژه در آیه ۵۹ سوره نساء به‌کار رفته است که به آیه اولو الامر شهرت دارد. در خصوص عصمت اولو الامر و اینکه چه کسانی هستند، بحث‌های بسیاری در کتاب‌های کلامی و تفسیری صورت گرفته است. به باور شیعیان آیه اولو الامر بر عصمت اولو الامر دلالت می‌کند و منظور از آن امامان دوازده‌گانه شیعه است؛ اما بیشتر علماء اهل سنت براین باورند که از این آیه به دست نمی‌آید که اولو الامر معصوم‌اند. خلفاء راشدین، حاکمان عادل و متدین و اجماع ازجمله دیدگاه‌های آنان درباره مصداق اولو الامر است.

مطابق برخى از روایات اهل سنّت، مراد از «اولى الامر» در آیه ۵۹ سوره نساء امامان از اهل بیت عصمت و طهارتند:

حاکم حسکانى با سند خود از امام على(علیه السلام) از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل کرده که فرمود: «شریکان من کسانى اند که خداوند اطاعت آنان را با اطاعت خویش و من مقرون ساخت و درباره آنان چنین نازل کرد: ( أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الاَْمْرِ مِنْکُمْ)(۱) «اى کسانى که ایمان آوردید، اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر(خدا) و پیشوایان (معصوم) خود را». من گفتم: اى پیامبر خدا! آنان چه کسانى اند؟

فرمود: تو نخستین آنان هستى.»(۲)

جوینى نیز به سند خود در ضمن حدیثى طولانى نقل مى کند که امام على(علیه السلام) خطاب به برخى از صحابه فرمود: «… شما را به خدا سوگند مى دهم آیا مى دانید هنگامى که آیه ( یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللهَ…) نازل شد، مردم گفتند: اى رسول خدا! آیا «اولى الامر» افرادى خاصّ از مؤمنانند یا شامل همه آنان مى شود؟ پس خداوند به پیامبرش دستور داد، والیان امر را به مردم معرفى کند و براى ایشان، همان گونه که نماز و زکات و حج را تفسیر کرده است، ولایت را نیز تفسیر کند. پس رسول خدا(صلى الله علیه وآله) من را در غدیر خم براى مردم منصوب کرد….»(۳)

و نیز حاکم حسکانى به نقل از مجاهد بن جبر تابعى، شأن نزول آیه را درباره جانشینى امام على(علیه السلام) بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل کرده و مى نویسد: «(اولى الامر) درباره امیرالمؤمنین نازل شد، هنگامى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ایشان را در مدینه به جاى خود نشاند و على(علیه السلام) عرض کرد: آیا مرا در میان زنان و کودکان وا مى گذارى؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: آیا خشنود نیستى براى من به منزله هارون براى موسى باشى؟(۴).(۵)

پی نوشت:

۱ . سوره نساء، آیه ۵۹٫

۲ . شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۹۱، ح ۲۰۴٫

۳ . فرائد السمطین، ج ۱، ص ۳۱۳، باب ۵۸، ح ۲۵۰٫

۴ . شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۹۲، ح ۲۰۵٫

۵ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۳۵۰٫

بایستگى امامت در پرتو روایات

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(ص) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. در باره امامان پس از پیامبر بزرگوار اسلام صلى الله علیه و آله، و به خصوص درباره امامت هشتمین پیشواى شیعیان، یعنى امام على بن موسى الرضا علیه آلاف التحیه و الثنا روایات و احادیث بسیارى بازگو شده که در این جا طى سه بخش به آنها اشاره مى کنیم:

الف: احادیث قدسى

حدیث قدسى آن است که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آن را از قول خداوند متعال بازمى گوید و با وحى متفاوت است و غیر از قرآن است.

در پاره اى از احادیث قدسى ، بر امامت امامان دوازده گانه شیعه به صورت کلّى تأکید شده است، از آن جمله مى توان به این حدیث اشاره کرد که پیامبر صلى الله علیه و آله از قول خداى متعال مى فرماید:

…آنان ( جانشینان تو ) پس از تو گنجداران دانش من هستند… آنان را برگزیده ام، و بدانان خرسند شده ام… هرکه آنان را دوست بدارد و به ولایت آنان گردن نهد و به برترى ایشان گواهى دهد، رهایى یابد. (اثبات الهداه ۱/۴۳۷)

در بخشى دیگر از این روایات نام یکایک امامان، از جمله نام هشتمین ایشان یعنى امام رضا علیه السلام نیز آمده است. از آن جمله، متن مشهور به حدیث معراج است که پیامبر صلى الله علیه و آله در آن مى فرماید که نام یکایک امامان را در عرش دیده است و در آن جا به ایشان نشان داده اند که جانشینان وى این دوازده تن هستند.

ب: احادیث نبوى صلى الله علیه و آله

روایات پیامبر صلى الله علیه و آله درباره امامان پس از حضرت بسیار است و در آنها که برخى در کتب اهل سنّت هم آمده است، به مناقب و فضایل یکایک ایشان اشاره رفته و برخى از حالات و مشخصات آنان یاد شده است. از جمله به این حدیث توجه فرمایید:

ابن عبّاس گوید: فردى یهودى به نام نعثل نزد پیامبر اکرم آمد و از آن جناب خواست که جانشین خود را معرّفى فرماید و چنین گفت: هر پیامبرى جانشینى داشت، رسول ما موسى بن عمران، یوشع بن نون را به جانشینى برگزید، جانشین شما کیست؟ حضرت فرمود: جانشین من على بن ابى طالب است، سپس دو سبط من، حسن و حسین، آن گاه نه امام که از تبار حسین هستند. نعثل از پیامبر صلى الله علیه و آله خواست که آنان را نام ببرد. حضرت فرمود: پس از حسین فرزندش على ، پس از على فرزندش محمّد، پس از او فرزندش جعفر، سپس فرزندش موسى ، آن گاه فرزندش على ( یعنى امام رضا )، سپس فرزندش محمّد، آن گاه فرزندش على ، پس از او فرزندش حسن و در پایان فرزندش حجّت خدا، محمد مهدى … اینها دوازه تن هستند… خوشا آنان که این کسان را دوست بدارند و از آنان پیروى کنند و بدا بر آنان که بر ایشان خشم آورند و به مخالفت با آنان بپردازند… خرسند باد آن که به هدایت ایشان چنگ زند! (ینابیع المودّه ۳/۲۸۱)

یکى ار روایاتى که به نقل از پیامبر گرامى اسلام در کتب شیعى آمده این است:

جابر بن عبدالله انصارى گوید: هنگامى که آیه شریفه  یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم…  (نساء/۵۹) بر پیغمبر اکرم نازل شد، عرض کردم: اى رسول خدا! خدا و پیامبر را مى شناسیم، این اولوا الامر که پیروى از ایشان هم پاى اطاعت از شما قرار گرفته کیستند؟ فرمود: جابر! آنان جانشینان من و راهبران مسلمانان پس از من هستند. نخستین ایشان على بن ابى طالب است، آن گاه حسن و حسین، سپس على بن الحسین، پس از وى محمد بن على که در تورات به باقر شهره است… تو زمان او را درک خواهى کرد و اگر او را دیدى سلام من را به او ابلاغ کن… سپس جعفر بن محمد صادق است. و پس از او به ترتیب: موسى بن جعفر، على بن موسى ، محمد بن على ، على بن محمد و حسن بن على خواهند آمد… در پایان همنام و هم کنیه من است: حجّت خدا در زمین و بقیه الله در میان بندگان، فرزند حسن بن على ، همو که خدا به دست وى یاد خود را در خاور و باختر مى گستراند، همو که از پیروان و شیعیانش پنهان مى شود، و غیبتى خواهد داشت که هر کس خدا دلش را براى ایمان به آزمون کشد، امامت او را مى پذیرد. (اکمال الدین و اتمام النعمه ۲۵۳)

ج: احادیث ائمه علیه السلام

در این بخش روایاتى نقل مى شود که از امامان شیعه و نیاکان امام رضا علیه السلام بازگو شده است.

امام على علیه السلام در حدیثى طولانى مى فرماید: این پیمانى است که رسول خدا صلى الله علیه و آله از من ستانده و فرموده که این امر را دوازده امام به پایان مى رسانند …. پس از موسى ، فرزندش على است که او را ( رضا ) گویند. (اثبات الهداه۱/۵۹۸)

امام حسین علیه السلام فرموده است: پیشوا و جانشین پس از رسول خدا صلى الله علیه و آله امیرالمؤمنین علیه السلام است، سپس حسن علیه السلام و آن گاه من و نه تن از فرزندان من: فرزندم على ، فرزندش محمد، فرزندش جعفر، پسرش موسى ، فرزندش على …(الصراط المستقیم۲/۱۵۶)

امام سجّاد علیه السلام فرمود: این نسخه اى از آن لوحى است که خداوند متعال به پیامبر خود هدیه داد و در آن نام خداوى تبارک و تعالى، و پیامبر خدا، و امیرالمؤمنین على …..و فرزندش على ّ معروف به رضا است….(اثبات الهداه۱/۶۵۱)

امام باقر علیه السلام فرمود: امامان پس از پیامبر صلى الله علیه و آله دوازده تن هستند: نخست على علیه السلام … و آن گاه فرزندش على معروف به رضا. ( کفایه الاثر۲۴۸)

امام صادق علیه السلام فرمود:

من به فرزندم موسى که امام پس از من است، وصیّت کرده ام. پرسیدند: پس از او کیست؟ فرمود: فرزندش على که به ( رضا ) معروف است، و در سرزمینى دور در خراسان دفن خواهد شد…(اثبات الهداه۱/۶۰۳)

امّا بیش از همه روایاتى است که از امام موسى کاظم علیه السلام پدر گرامى امام رضا علیه السلام بازگو شده و در همه آنها گواه راستینى بر امامت حضرت على بن موسى دیده مى شود.

۱ . داود رقّى گوید:

به امام کاظم علیه السلام عرض کردم: قربانت گردم، عمرم به پایان رسیده و ناتوانى بر من چیره شده است. پیشتر از پدرت خواستم که امام پس از خود را معرفى کند، شما را نشان داد. اینک همین پرسش را از شما دارم! آن گاه حضرت اشاره به فرزندش ابوالحسن کرد و فرمود: پس از من، این امام شماست.

۲ . محمد بن اسحاق بن عمار گوید:

به امام کاظم عرض کردم: آیا مرا به کسى راه نمى نمایى که دین خویش را از او فرا گیرم؟ فرمود: این فرزندم على است، دین خود را از او فرا گیر.

۳ . زیاد بن مروان قندى که خود از واقفیان بود، گوید: خدمت ابوابراهیم ( امام کاظم علیه السلام ) رسیدم، فرزندش ابوالحسن هم نزد او بود. فرمود: اى زیاد! این فرزند من، گفته هایش گفته من، نوشته هایش نوشته من و فرستاده اش به سوى شما، نماینده من است. هرچه گوید، حقّ همان است.

۴ . مخزومى که مادرش از فرزندان جعفر بن ابى طالب بود، گوید:

حضرت موسى بن جعفر علیه السلام ما را به منزلش فرا خواند، ما پیرامون آن جناب گرد آمدیم، حضرت فرمود: آیا مى دانید چرا شما را در این جا فرا خوانده ام؟ گفتیم: خیر. فرمود: گواهى دهید که این فرزندم، وصى ّ من است و پس از من جانشین و سرپرست امور مربوط به من خواهد بود ….

۵ . داود بن ذربى گوید:

خدمت امام کاظم علیه السلام رسیدم، اموالى را نیز با خود براى آن جناب برده بودم. حضرت مقدارى از آن اموال را پذیرفت. پرسیدم: چرا همه را قبول نکردید؟ فرمود: امام شما در موقع خود آن را از شما خواهد خواست… هنگامى که خبر شهادت حضرت به ما رسید، فرزندش ابوالحسن الرضاعلیه السلام مال را از من خواست و من همه را تسلیم ایشان کردم.

۶ . محمد بن فضل هاشمى گوید:

خدمت حضرت موسى بن جعفر علیه السلام رسیدم. آن حضرت بشدّت از اوضاع نگران و ناراحت بود. عرض کردم: اگر حادثه اى پیش آید باید از که پیروى کنیم؟ فرمود: از فرزندم على . او وصى ّ و جانشین من در میان شماست.

۷ . على بن یقطین گوید:

خدمت امام کاظم علیه السلام بودم و فرزندش على هم نزد او بود. موسى بن جعفر فرمود: اى على بن یقطین! این فرزند، سرور فرزندانم است و من کنیه خود را به او بخشیده ام…. در این هنگام هشام بن سالم دست خود را بر پیشانى زد و گفت: به خدا سوگند که از مرگ خویش خبر داد!

۸ . سلیمان بن حفص مروزى گوید:

خدمت امام کاظم علیه السلام رسیدم و در اندیشه ام این بود که درباره امام پس از وى پرسش کنم. امام نگاهى به من انداخت و خود آغاز سخن کرد و فرمود: اى سلیمان! فرزندم على وصى من و پیشواى مردم پس از من است و او بهترین فرزندان من مى باشد. اگر زنده ماندى و او را درک کردى ، گواهى امامت او را در نزد شیعیان من نیز ابراز نما و هر کس از جانشین من پرسید او را معرفى من.

۹ . عبدالله مرحوم گوید:

به قصد مدینه از بصره بیرون شدم، در بین راه، موسى بن جعفر علیه السلام را ملاقات کردم که او را به سمت بصره مى بردند. حضرت دنبال من فرستاد و من خدمت رسیدم. نامه اى به من دادند که آن را به مدینه برسانم. عرض کردم: نامه را به چه کسى تسلیم کنم؟ فرمود: به فرزندم على . زیرا او وصى ّ و امام پس از من و بهترین فرزندان من است.

۱۰ . حسین بن بشیر گوید:

امام کاظم علیه السلام فرزندش على را براى ما به عنوان امامت معرفى کرد، همان گونه که حضرت رسول اکرم صلى الله علیه و آله، در روز غدیر خم على علیه السلام را معرفى فرمود. ایشان به اهل مدینه و یا مردمان حاضر در مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله خطاب کرد و فرمود: اى مردم! این وصى و پیشواى پس از من است.

۱۱ . محمد بن سنان گوید:

پیش از آن که حضرت امام کاظم علیه السلام را به عراق تبعید کنند، خدمت ایشان رسیدم. فرزندش على هم نزد وى بود.

فرمود: اى محمد! امسال حادثه اى رخ خواهد داد. از آن هراسان مباش و بى تابى مکن. … سپس سر مبارک خود را پایین افکند و انگشتان خود را به زمین زد. آن گاه سر را بلند کرد

… و فرمود: خداوند گمراهان را به حال خود وامى نهد و آن چه را اراده کند به انجام مى رساند.

پرسیدم: مقصود از این سخنان چیست؟

فرمود: هر کس به این فرزندم ستم روا دارد و حقش را نادیده انگارد و امامتش را انکار کند، به سان کسى است که حق على بن ابى طالب علیه السلام را پامال کرده و امامت وى را منکر شود.

… من از سخنان وى چنین دریافتم که از مرگ خود خبر مى دهد و فرزندش على را به عنوان امام پس از خود معرفى مى کند.

عرض کردم: به خدا سوگند، اگر پروردگار به من عمر دهد و روزگار او را دریابم، حقوق او را ادا کرده، به امامت و خلافت وى گردن خواهم نهاد و هم اینک گواهى مى دهم و تصدیق مى کنم که او پس از شما حجّت خدا در روى زمین و امام مردم است و جامعه را به آیین اسلام فرا مى خواند.

فرمود: اى محمد! خداوند عمر تو را دراز خواهد کرد و روزگار امامت او را درخواهى یافت و مردم را به سوى او فرا خواهى خواند و حتّى به امام پس از او هم اعتراف و تصدیق خواهى نمود.

پرسیدم: قربانت گردم! امام پس از او کیست؟

فرمود: فرزندش على .

گفتم: به فرمان شما تسلیم هستم و به امامت فرزند او نیز گواهى مى دهم.

فرمود: آرى اى محمد! من نام تو را در کتاب امیرالمؤمنین علیه السلام دیدم و تو از شیعیان ما هستى و در میان آنان به آذرخشى مى مانى که در شب تاریک مى درخشد و نور مى افشاند… اى محمد! مفضّل مونس من است، هر گاه او را مى بینم، آرامشى مى یابم. تو نیز مونس دو امام پس از من خواهى بود و آنان با دیدن تو آرامش مى یابند. آتش جهنم بر بدنت حرام است و هرگز بدنت را لمس نخواهد کرد.

منبع : شبکه امام رضا (ع)

لزوم برترى امام از دیدگاه اهل سنّت

اشاره:

چکیده مسئله خلافت (جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله) بعد از ارتحال رسول الله مورد اختلاف صحابه قرار گرفت. جمعی از آنان، یعنی اهل سنّت، امامت را تابع انتخاب دانسته و آن را امری فقهی می دانند که به خود مسلمانان واگذار شده است و جمعی دیگر، یعنی شیعیان ، قائل به نص و انتصاب امامت شده و آن را از مسائل کلامی دانسته اند. و با مراجعه به روایات فریقین پى مى بریم که تأکید فراوانى بر موضوع امامت شخص برتر شده است.

الف) روایات عامه

۱ . پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود:

«هر کس شخصى را بر ده نفر بگمارد در حالى که مى داند در میان آن ده نفر، برتر از او وجود دارد، خدا و رسول و آن جماعت مسلمانان را فریب داده است.»(۱)

۲ . احمد بن حنبل به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گفت: «هرکس فردى را سرپرست جماعتى قرار دهد در حالى که مى داند در میان آنان کسى وجود دارد که بیشتر مورد رضاى خداوند است، به خدا و رسول او و مؤمنین خیانت کرده است.»(۲)

۳ . باقلانى در حدیثى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل کرده که فرمود: «افضل مردم باید امامت را بر عهده گیرد.»(۳)

ب) روایات اهل بیت(علیه السلام)

امام رضا(علیه السلام) در حدیثى طولانى مى فرماید:

« إنّ الأنبیآء و الأئمه یوفّقهم اللّه و یؤتیهم من مخزون علمه و حکمه ما لا یؤتیه غیرهم فیکون علمهم فوق کّل علم أهل زمانهم فى قوله . عزوجل .( أَ فَمَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ…)»؛(۴) «همانا پیامبران و پیشوایان را خداوند موفق مى گرداند و آنان را از علم و حکمت هاى مخزونش به مقدارى عطا مى کند که به دیگران عطا نمى کند، پس علم آنان فوق علم اهل زمانشان است. این مطلب در قول خداوند . عزّ وجلّ . ( أَ فَمَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ…) اشاره شده است….».

امام باقر(علیه السلام) فرمودند:

(جَعَلَهُمُ اللّهُ عَزَّوَجلَّ اَرکانَ الاَْرضِ أنْ تَمیدَ بِأَهْلِها وَ عُمُدَ الاِسْلامِ وَ رابِطَهً عَلى سَبیل هُداهُ….)(۵)، «خداوند عزوجل ائمه را ارکان زمین قرار داد تا اینکه مردم دچار اظطراب نباشند و آنها را ستونهاى اسلام و وسیله هدایت مردم به راه خویش قرار داد که هیچ هدایت شده اى بدون هدایت آنها هدایت نمى شود».(۶)

پی نوشت:

۱ . کنز العمال، ج ۶، ص ۱۹، ح ۱۴۶۵۳٫

۲ . مسنداحمد، ج ۱، ص ۱۶۵٫

۳ . نصوص الفکر السیاسى، ص ۵۴٫

۴ . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج ۱، ص ۱۷۴، باب ۲۰٫

۵ . کافى، ج ۱، ص ۱۹۷٫

۶ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۳۳٫

علم غیب پیامبر و امامان(علیه السلام) تعلیم الهی

اشاره:

علم غیب، گونه‌ای آگاهی که در حالت طبیعی برای انسان دست‌یافتنی نیست و خداوند، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. بنابر آموزه‌های شیعی، آگاهی از غیب، مخصوص خداوند است؛ ولی او بنابر مصالحی، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. با این حال، برخی علوم غیبی مانند علم به ذات خداوند، مخصوص خود اوست و کسی را توان رسیدن به آن نیست. بر اساس آموزه‌های دینی، پیامبران ( یا دست‌کم برخی از آنها)، از جمله پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، امامان شیعه و برخی از انسان‌های صالح از علم غیب برخوردارند. مقدار و گستره این علم در افراد مختلف، متفاوت است و بیشترین میزان آن مخصوص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و جانشینان اوست.

آگاهى پیامبران و پیشوایان معصوم از غیب، دو گونه تصور مى‏ شود:

الف) بدون تعلیم الهى، آگاه باشند.

ب) خداى آگاه، به پیامبران تعلیم کرده باشد و امامان نیز هر کدام از امام قبل، و سرانجام از پیامبر آموخته باشند و یا خداوند از راه دیگرى به آنان تعلیم کرده باشد. دانشمندان شیعه همگى تصریح کرده ‏اند که آگاهى پیامبر و امام از غیب، ذاتى و بدون تعلیم الهى نیست و به گونه دوم یعنى به تعلیم الهى است و کسانى که علم امامان (علیه السلام) را ذاتى و بدون تعلیم الهى بدانند و علم آنان را به گونه علم الهى بدانند از «غلاه» ۱ به شمار مى ‏آیند و اصولاً این عقیده مستلزم شرک مى ‏باشد. در این جا لازم است توجه خواننده عزیز را به مطلبى جلب کنیم: با مراجعه به روایات و گفته ‏هاى دانشمندان بزرگ روشن مى ‏شود که در زمان پیامبر گرامى (صلی الله علیه و آله) و امامان معصوم (علیه السلام) و نیز در دوره ‏هاى بعد، گاهى از واژه «علم غیب» علم ذاتى و بدون تعلیم الهى فهمیده مى شده است و از این جهت در آیات و روایات و نیز در کلمات دانشمندان مکرراً تصریح شده است که آگاهى پیامبر و امام از غیب، ذاتى نیست، بلکه به تعلیم الهى و از راه وحى و غیره و یا آموختن از پیامبر و امام قبلى است . و اینک متن برخى از روایات و گفتارهاى دانشمندان:

۱. بعد از پایان جنگ جمل، على (ع) در بصره خطبه‏ اى خواند و در ضمن آن خطبه از برخى حوادث آینده خبر داد یکى از یاران آن حضرت با تعجبى فراوان به ایشان گفت: «لقد اعطیت یا امیرالمؤمنین علم الغیب.» آیا شما «علم غیب» دارید و این جمله اشاره به این بود که علم غیب اختصاص به خدا دارد زیرا خدا است که ذاتاً به همه چیز آگاه است . آن گرامى در پاسخ او خندید و گفت: «لیس هو بعلم الغیب و انما هو تعَلّمُ من ذى علم…» . «اینکه من از حوادث آینده خبر مى‏ دهم «علم غیب» ذاتى و بدون تعلیم الهى نیست بلکه بوسیله پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به من تعلیم شده است…» ۲

۲. یحیى بن عبدالله بن الحسن به امام هفتم (ع) گفت: فدایت شوم اینان (گروهى از مردم) عقیده دارند که شما «علم غیب» دارید. حضرت در پاسخ او فرمود:… نه به خدا سوگند آنچه ما مى‏دانیم از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به ما رسیده و از آن حضرت آموخته ‏ایم، لا والله ماهى الا وراثه عن رسول الله (صلی الله علیه و آله)

۳. شیخ بزرگوار محمد بن محمد بن نعمان مفید (متوفاى ۴۱۳) مى‏ نویسد: کسى را مى‏توان به طور مطلق داراى صفت «عالم به غیب» دانست که علم او ذاتى باشد و از کسى نیاموخته باشد و علم هیچ کس جز خداوند بزرگ ذاتى نیست از این رو شیعه معتقد است که نباید درباره امامان به طور مطلق گفته شود عالم به غیب هستند بلکه باید توضیح داده شود که علم آنان مستفاد از امام قبل و از پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سرانجام به تعلیم الهى است». ۴

۴. مفسر عالی قدر شیعه مرحوم شیخ طبرسى (در گذشت سال ۵۴۸) مى ‏نویسد: به عقیده شیعه کسى را مى‏ توان با جمله «عالم به غیب» توصیف کرد که همه غیب‏ ها را بداند و علم او ذاتى باشد و هیچ کس جز خدا این چنین نیست و اما خبرهاى غیبى فراوانى که دانشمندان شیعه و سنى از على (ع) و سایر امامان نقل کرده‏اند همه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به آنان رسیده و رسول خدا نیز از خداوند آموخته است». ۵

۵. رشیدالدین محمد بن شهر آشوب مازندرانى (در گذشت سال ۵۸۸) مى‏ نویسد: پیامبر و امام از غیب آگاهى دارند اما نه به این معنى که علم آنان ذاتى باشد بلکه خداوند، بخشى از علم غیب را به آنان آموخته است، و عقیده به اینکه علم آنان ذاتى است و با علم خدا تفاوتى ندارد مستلزم شرک مى‏ باشد» .۶

۶. کمال الدین ابن میثم بحرانى (متوفاى ۶۷۹) مى ‏نویسد: «منظور از علم غیبى که جز خدا نمى‏ داند علم غیبى است که بدون تعلیم و آموختن باشد و «علم غیب» بدون تعلیم اختصاص به خدا دارد و جز خدا هر کس آگاهى از غیب پیدا کند به تعلیم الهى بوده است». ۷

۷. ابن ابى الحدید معتزلى (در گذشت سال ۶۵۵) مى‏نویسد: «ما انکار نمى‏کنیم که در میان افراد بشر اشخاصى باشند که از غیب خبر بدهند اما مى‏گوییم آگاهى آنان از غیب، مستند به خداوند است وخداوند وسیله آگاه شدن آنان را از غیب فراهم مى‏آورد». ۸

۸. فضل بن روزبهان همان دانشمند سنى (که در سده نهم و دهم مى‏زیسته)، با همه تعصبش در کتاب «ابطال نهج الباطل» مى‏ نویسد: «روا نیست درباره کسى گفته شود: علم غیب دارد آرى خبر دادن از غیب به تعلیم الهى جایز است و راه این تعلیم با وحى است و یا الهام، البته نزد کسى که الهام را یکى از راههاى آگاهى از غیب مى‏داند»۹٫

۹. علامه مرحوم شیخ محمد حسین مظفر مى ‏نویسد: «علم خدا ذاتى است و علم امامان (علیه السلام) به تعلیم الهى است و هیچ کس نباید توهم کند که علم امامان (علیه السلام) مانند علم خدا است پس مانعى ندارد که بگوئیم امامان ذاتاً علم غیب ندارند اما به تعلیم الهى، از غیب آگاهى دارند.» ۱۰

۱۰. علامه طباطبائى در تفسیر «المیزان» مى‏ نویسد: «خداوند ذاتاً از غیب آگاه است و هر کس جز او از غیب آگاه باشد به تعلیم او خواهد بود و هر جا پیامبر (صلی الله علیه و آله) آگاهى خود از غیب را انکار مى‏ کند و مى‏ گوید: علم غیب ندارم معناى آن اینست که مستقلاً و ذاتاً عالم به غیب نیستم، و هر چه مى دانم از جانب خدا به من آموخته شده است.» ۱۱

پى نوشت:

۱. غلاه، کسانى هستند که امامان (علیهم السلام) را از دایره بشر بودن خارج دانسته و برخى از صفاتى که اختصاص به خدا دارد براى آنان ثابت مى‏دانند.

۲. نهج البلاغه، خطبه صد و بیست و چهار، شرح نهج ‏البلاغه ابن میثم ج ۱، ص ۸۳ . ۸۵ و ج ۳، ص ۱۳۸ . ۱۴۱٫

۳. امالى شیخ مفید، ص ۱۴ چاپ نجف و نیز ذیل روایتى که در بخش دهم، سؤال هشتم خواهید خواند همین مطلب را تایید مى‏کند: نحن نعلم انک تعلم علما کثیراً ولا ننسبک الى علم الغیب… چند نفر از یاران امام صادق به آن حضرت مى‏گویند ما مى‏ دانیم شما علم گسترده‏اى دارید اما در عین حال شما را به علم غیب نسبت نمى‏دهیم یعنى شما را با جمله «عالم به غیب» توصیف نمى‏کنیم اصول کافى، ج ۱، ص ۲۵۷٫

۴. اوائل المقالات، ص ۳۸۰، بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۱۰۶ به نقل از کتاب «المسائل» شیخ مفید.

۵. مجمع البیان، ج ۳، ص ۲۶۱ و ج ۵ ص ۲۰۵٫

۶. متشابهات القرآن، ص ۲۱۱، مضمون کلام ایشان نقل شد.

۷. شرح نهج‏البلاغه ابن میثم، ج ۱، ص ۸۴ و ج ۳، ص ۱۴۰٫

۸. شرح نهج‏البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۴۲۷ چاپ ۴ جلدى.

۹. دلائل الصدق مظفر، ج ۲، ص ۳۴۳ چاپ قم .

۱۰. علم الامام، ص ۷ و ۴۷٫

۱۱. المیزان، ج ۲۰، ص ۱۳۱ . ۱۳۲٫

منبع:تفسیر منشور جاوید، آیت الله جعفر سبحانى، ج ۸، ص ۳۰۹ . ۳۱۲٫

ابو حاتم بن حبّان و مصادیق «دوازده خلیفه»

اشاره:

حدیث دوازده خلیفه حدیثی از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) که خلفای بعد از خود را در دوازده خلیفه منحصر کرده‌اند که همه از قبیله قریش هستند. این حدیث با الفاظ مختلفی از جابر بن سمره از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در صحیح بخاری آمده و از نظر حدیث‌شناسان اهل سنت حدیثی صحیح است. شیعیان این حدیث را دلیلی بر امامت امامان دوازده‌گانه خود می‌دانند. در بین عالمان اهل سنت نظر واحدی درباره مصداق این دوازده نفر وجود ندارد.

ابو حاتم ابن حبّان مى گوید:

«دوازده نفر خلیفه، عبارتند از خلفاى چهارگانه ـ ابوبکر، عمر، عثمان و على ـ، معاویه، یزید، معاویه بن یزید، مروان بن حکم، عبدالملک بن مروان، ولید بن عبدالملک، سلیمان بن عبدالملک و عمر بن عبدالعزیز».(۱)

در پاسخ مى گوییم:

چگونه ممکن است که این روایات را که در حقیقت بشارت و نوید بر اسلام و مسلمین و خود دوازده خلیفه است بر امثال معاویه حمل کرد؟ معاویه اى که با امیرالمومنین على(علیه السلام) جنگید در حالى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در شأن او فرمود: «حربک حربى»؛ «جنگ با تو همانند جنگ با من است». معاویه اى که امر به سبّ و دشنام به على بر بالاى منبر نمود، و به امر خود، سیّد جوانان بهشت امام حسن مجتبى(علیه السلام) را مسموم کرد. چگونه ممکن است حدیث را بر مثل یزید بن معاویه منطبق کرد؟ یزیدى که به امر او امام حسین(علیه السلام) به قتل رسید، و سر مبارک او به روى نیزه ها رفت. کسى که علناً به فسق و فجور پرداخته و مشغول به منکرات بود و کفر مى گفت. او کسى بود که مسلم بن عقبه را دستور داد تا بر لشکریانش سه روز مدینه را مباح گرداند، لذا تعداد زیادى از صحابه را به قتل رسانید و به امر یزید مدینه را غارت نمود. لشکریانش از هزار دختر ازاله بکارت نمودند. در آن واقعه ۴۰۰۰ فرزند نامشروع متولد شد.

همه این جرایم به جرم نافرمانى اهل مدینه و سرپیچى از دستورات یزید و خلع بیعت از او به جهت قتل امام حسین(علیه السلام)و یارانش بود.

او کسى بود که به امرش کعبه معظمه در سال سوّم خلافتش به منجنیق بسته شد و پرده هاى آن در آتش سوخت، به جرم این که مخالفینش در مسجدالحرام پناه گرفته اند.

سیوطى و دیگران از نوفل بن ابى فرات نقل کرده اند که گفت: من نزد عمر بن عبدالعزیز بودم که شخصى نام یزید بن معاویه را با لقب امیرالمؤمنین برد. عمر بن عبدالعزیز به او پرخاش کرده و گفت: امیرالمؤمنین بر او اطلاق مى کنى؟ آن گاه دستور داد تا بیست تازیانه به او بزنند.(۲)

سعید بن جمهان مى گوید:

به سفینه گفتم: بنى امیه گمان دارند که خلافت حقّ آنان است؟ او گفت: دروغ مى گویند بنو زرقاء، بلکه آنان از بدترین پادشاهان اند.(۳)

سیوطى مى گوید: «بس است از گناهان عبدالملک این که حجّاج را متولّى بر مسلمانان و صحابه نمود. کسى که آنان را خوار و ذلیل گردانید، عده اى را حبس و شکنجه کرده و گروهى دیگر را به قتل رسانید. عده بى شمارى از صحابه و تابعین را به قتل رسانید که به شمارش درنمى آیند، تا چه رسد به کسان دیگر… خدا از او نگذرد».(۴)

چگونه مى توان حدیث را بر مثل ولید بن یزید بن عبدالملک منطبق کرد که مردى فاسق و شراب خوار بود. مردى که حرمت هاى الهى را پاس نمى داشت. او کسى بود که وقتى به سفر حجّ رفت خواست تا بالاى کعبه شراب بیاشامد. این امر موجب خشم مردم شد.

وقتى قرآن را باز نمود و این آیه آمد: ( وَاسْتَفْتَحُوا وَخابَ کُلُّ جَبّار عَنِید)(۵) قرآن را بر زمین زد و با تیر آن را نشانه گرفت، آن گاه این شعر را خطاب به قرآن سرود:

تهدّدنى بجبّار عنید *** فها انا ذاک جبّار عنید

اذا ما جئت ربّک یوم حشر *** فقل یا ربّ مزّقنى الولید

«مرا به جبّار سرکش تهدید مى کنى؟ من همان جبّار سرکش هستم. هر گاه روز حشر به پیشگاه پروردگارت رسیدى بگو: اى پروردگار! مرا ولید پاره پاره کرد.»

بعد از این واقعه چند روزى بیش زنده نماند که به قتل رسید.

حال با این موقعیّتى که خلفاى بنى امیه داشتند و به طور حتم خلفاى بنى عباس عملکرد بهترى از آن ها نداشتند، اگر نگوییم که بدتر بودند، آیا مى توان آنان را به عنوان خلفا و امیران و امامان بعد از رسول خدا معرفى کرد که دین و قوام و عزّت آن به آن ها وابسته است؟ هرگز چنین نخواهد بود. تعجّب این است که اهل سنت خلفاى بنى امیه و بنى عباس را جزو این دوازده نفر آورده اند ولى امام حسن(علیه السلام) را که شش ماه خلافت ظاهرى نمود جزو دوازده نفر قرار نداده اند. و نیز ذکرى از امام مهدى(علیه السلام) به میان نیاورده اند، با آن که همگى این مطلب را قبول دارند که او امامى است از ذریه رسول خدا که در آخر الزمان بر کل جهان حکومت خواهد کرد و زمین را از عدل و داد پر خواهد نمود آن گونه که از ظلم و جور پر شده باشد.(۶)

پی نوشت:

۱. عون المعبود، ج ۱۱، ص ۳۶۱ به نقل از ابن حبّان.

۲. تاریخ الخلفاء، ص ۲۱۶؛ صواعق المحرقه، ص ۲۱۷.

۳. صواعق المحرقه، ص ۲۱۹.

۴. تاریخ الخلفاء، ص ۲۳۰.

۵. سوره ابراهیم، آیه ۱۵.

۶. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۲۷۵.

مقصود از «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الکِتاب» در قرآن

 

 

اشاره:

با مراجعه به روایات تفسیرى اهل سنّت و شیعه پى مى بریم که مقصود از ( مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ) «کسى که علم کتاب (و آگاهى بر قرآن) نزد اوست» در آیه ۴۳ سوره رعد، اهل بیت عصمت و طهارت و در رأس آنان على بن ابى طالب(علیه السلام) است. در اینجا روایات شیعه و اهل سنّت را مورد بررسى قرار مى دهیم:

روایات اهل بیت(علیه السلام)

۱ . کلینى(رحمه الله) به سند صحیح از برید بن معاویه نقل کرده که گفت: از امام باقر(علیه السلام)درباره آیه ( قُلْ کَفى بِاللهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ) سؤال کردم؟ حضرت فرمود: تنها ما را قصد کرده است و على اوّل و افضل ما و بهترین ما بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) است.(۱)

۲ . او هم چنین به سندش از سدیر نقل کرده که گفت:

من و ابوبصیر و یحیى بزاز و داوود بن کثیر در مجلس امام صادق(علیه السلام) بودیم که حضرت در حالى که غضبناک بود بر ما وارد شد و هنگامى که در جایگاه خود نشست فرمود: «… اى سدیر! آیا در آنچه از کتاب خداوند . عزّ وجلّ . خوانده اى این آیه را یافته اى: ( قُلْ کَفى بِاللهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ)؟ گفت: عرض کردم: فدایت گردم! این آیه را خوانده ام. حضرت فرمود: آیا کسى که نزد او علم کتاب است تمام آن نزد او است یا بعض آن؟ عرض کردم: خیر، بلکه علم به تمام کتاب نزد او است. آن گاه حضرت اشاره به سینه خود کرد و فرمود: به خدا سوگند! علم تمام کتاب نزد ما است، به خدا سوگند! علم تمام کتاب نزد ما است.(۲)

۳ . طبرسى(رحمه الله) نقل کرده که مردى از على بن ابى طالب(علیه السلام) از برترین منقبتى که براى او است سؤال کرد؟ حضرت این آیه را قرائت کرد و فرمود: از جمله ( مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ) تنها ما را قصد کرده است.(۳)

۴ . فیض کاشانى از کتاب «مجالس» از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل کرده که حضرت درباره این آیه فرمود: آن برادرم على بن ابى طالب(علیه السلام) است.(۴)

۵ . على بن ابراهیم قمى از امیرالمؤمنین(علیه السلام) نقل کرده که فرمود: «آگاه باشید! همانا علمى که آدم آن را از آسمان بر زمین فرود آورد و جمیع آنچه به آن، پیامبران تا خاتم النبیین فضیلت داده شدند، نزد عترت خاتم پیامبران است.»(۵)

روایات اهل سنت

۱ . ابن مغازلى شافعى به سند خود از عبدالله بن عطاء نقل کرده که گفت: نزد ابى جعفر نشسته بودم که ناگهان فرزند عبدالله بن سلام از جلوى حضرت عبور کرد. عرض کردم: خداوند مرا فدایت گرداند، این فرزند کسى است که نزد او علم کتاب است؟ حضرت فرمود: خیر، ولکن آن کسى که نزد او علم کتاب مى باشد، صاحب شما على بن ابى طالب(علیه السلام) است، کسى که در شأن او آیاتى از کتاب خداوند . عزّ وجلّ . نازل شده است: ( وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ)، ( أَفَمَنْ کانَ عَلى بَیِّنَه مِنْ رَبِّهِ وَیَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ)، ( إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا).(۶)

۲ . حاکم حسکانى به سندش از ابوسعید خدرى نقل کرده که از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)درباه قول خداوند متعال: ( وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ) سؤال کردم؟ حضرت فرمود: آن برادرم على بن ابى طالب است.(۷).(۸)

پی نوشت:

۱ . اصول کافى، ج ۱، ص ۲۲۵، ح ۶٫

۲ . اصول کافى، ج ۱، ص ۲۵۷، ح ۳٫

۳ . الاحتجاج، ج ۱، ص ۲۳۲٫

۴ . الصافى، ج ۳، ص ۷۷٫

۵ . تفسیر قمى، ج ۱، ص ۳۶۷٫

۶ . مناقب ابن مغازلى، ص ۱۳۴٫

۷ . شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۳۰۷ و ۳۰۸٫

۸ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۴۱۲٫

قیامهای علویان در زمان امام رضا علیه السلام (۴)

اشاره:

قیام محمد بن جعفرعلیه السلام، معروف به دیباج (۲۰۰ق.)عصر امام رضا علیه السلام شاهد حرکتی دیگر از جانب علویان علیه عباسیان بود .این حرکت توسط محمد دیباج سازماندهی شد. او از فرزندان امام صادق علیه السلام بود وگروهی از شیعیان گمان کردند که بعد از جعفر بن محمد علیه السلام امامت شیعیان به وی می رسد . بنا برگفته ی نوبختی ،این گروه برای ادعای خود به قول امام جعفرصادق علیه السلام استناد می کردند که فرمود : « از پدرم شنیدم که می فرمود : زمانی که برای تو فرزندی شبیه من متولد می شود ، او را همنام من قرار بده ، او شبیه من وشبیه رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم است.»

دلایل قیام محمد دیباج

مورخین در مورد علل قیام محمد ، سخنان یکسانی به دست نداده اند. طبری می نویسد : محمد سکوت کرده وزهد اختیار کرده بود ، اما پیروان او دورش جمع شده وآمادگی خود رابرای بیعت با او اعلام کردند و بدین صورت او را به قیام علیه عباسیان تحریک کردند.آنها به او گفتند تو خود مقام و موقعیتت را در بین مردم می دانی پس بیرون بیا تا با تو به خلافت یبعت کنیم ، اگر تو این کار را انجام دهی کسی با تو مخالفتی نخواهد کرد. طبری در ادامه می نویسد محمد در ابتدا دعوت آنها را رد کرد اما با اصرار پسرش علی وحسین بن حسن افطس رأی ونظرش برگشت و راضی به قیام شد (۲۰۰)مسعودی نیز معتقد است که محمد بن جعفر در ابتدا دعوت محمد بن ابراهیم ابن طبا طبا را گسترش می داد اما وقتی که ابن طبا طبا از دنیا رفت ، محمد مردم را به خویش دعوت کرد (۲۰۱)اصفهانی نظر دیگری دارد ، او نیز علت قیام را اینگونه می نویسد: در ایام ابوالسرایا مردی گمنام در مدینه نامه ای به محمد نوشت و در آن از فاطمه ی زهرا سلام الله علیه  ، به ناشایستگی یاد کرد. محمد بن جعفر که تا آن وقت گوشه نشینی اختیار کرده بود ودر امور سیاسی دخالت نداشت ، وقتی آن نامه را خواند بدون اینکه جوابی به آورندگان نامه بدهد ،از جای برخواست وبه خانه رفت .او هنگامی از خانه بیرون آمد که زره پوشیده بود و شمشیر حمایل کرده ومردم را به سوی خود می خواند. محمد در حالی که مردم را به خود دعوت می کرد چنین می گفت : خدا داند من از کسانی نبودم که دست بدینکار بزنم ، ولی امروز از آتشش می سوزم(۲۰۲) یکی از محققین معاصر در این باره اعتقاد دارد که آشفتگی اوضاع داخلی دستگاه خلافت واقامت خلیفه ی عباسی در مرو باعث شد که بغداد محل شورش برخی از عباسیانی گردد که با ابراهیم بن مهدی بیعت کرده بودند .از سوی دیگر نیز علویان که اوضاع پریشان کشور را مشاهده کردند در صدد بودند برای خود خلیفه ای انتخاب کنند از این روی نزد دیباج آمده وبه او پیشنهاد قیام دادند .این محقق برای اثبات نظر خود به روایتی که صاحب تاریخ فخری آورده استناد می کند .آن روایت چنین است: برخی از یاران محمد وقتی در بغداد اختلاف ، آشفتگی ، فتنه ها و خروج خوارج را مشاهده کردند نیکو دیدند که با محمد به عنوان خلیفه بیعت کنند.(۲۰۳)

بیعت با عنوان امیرالمؤمنین

آنچه مسلم است محمد در روز جمعه ودر ماه ربیع الاول سال ۲۰۰ قمری بعد از نماز به عنوان خلیفه از مردم بیعت گرفت .(۲۰۴) نکته ی قابل ملاحظه این است که ابن افطس و پسر محمد نیز در بیعت مردم با دیباج نقش به سزایی ایفا کردند . آنها مردم مکه و اطراف آن را به سوی محمد روانه می کردند تا به اجبار یا با میل و رغبت با محمد بیعت کنند .(۲۰۵) مورخین کارهای زشت دیگری چون زنا و لواط به ابن افطس و پسر محمد نسبت می دهند(۲۰۶)که به نظر می رسد این روایات از جمله تبلیغات عباسیان بر ضد علویان بوده است ، وگرنه سخت بعید می نماید که در حرم مکه چنین رفتاری از آنها سر زده باشد این مطلب نیز قابل ذکر است که محمد لقب امیرالمؤمنین به خود داد وبا همین عنوان دست بیعت به سوی مردم دراز کرد به گفته ی مسعودی ، تا آن زمان هیچ یک از خاندان محمد( چه قبل از او وچه بعد از او)که برای اقامه ی حق قیام کردند ، به خود عنوان امیرالمؤمنین نداده بودند.(۲۰۷)

ماهیت قیام محمد دیباج

گروهی از طالبیان که با محمد بیعت کرده بودند ، به همراه وی به جنگ هارون بن مسیب در مکه رفتند . از جمله کسانی که محمد را در این جنگ همراهی می کردند ، ابن افطس ، محمد بن سلیمان بن داودبن حسن بن حسن ، علی بن حسین بن عیسی بن زید ، علی بن حسین بن زید ، علی بن جعفر بن محمد و محمد بن حسن معروف به سیلق بودند. قیام کنندگان به شهر مکه حمله کردند وهارون بن مسیب نیز با سپاه خود به مقابله با آنها پرداخت . در این نبرد تلفات زیادی به هارون وارد گردید وگروه بسیاری از سپاهیان وی کشته شد وشهر مکه به دست علویان افتاد. این حرکت در ست در زمانی اتفاق افتاد که عباسیان سخت مشغول حل اختلافات درو نی دستگاه خویش بودند .بعلاوه ، این حرکت به خاطر محدود بودنش در مکه ، نمی توانست برای عباسیان خطر چندانی داشته باشد .از این روی آنها در سرکوب کردن این حرکت اهتمام چندانی به خرج ندادند .آنها گروهی را به سرکردگی اسحاق بن موسی عباسی به سوی مکه روانه کردند.علویان به گرد محمد جمع شده وبه او گفتند: باید دور مکه خندقی حفر کنیم . گروهی از مردم مأمور کندن خندق شدند .وقتی کار خندق تمام شد علویان به محمد گفتند توبربالای بلندی بایست تا جنگجویان تو را ببینند وهمراه تو بجنگند .پس از این تدبیرات سپاه اسحاق واردشد ودو سپاه چند روزی باهم نبرد کردند. اما اسحاق از نبرد منصرف شد وبه سوی عراق برگشت .(۲۰۸)از سوی دیگر حسن بن سهل ، سپاهی به سرکردگی ورقاء بن جمیل ، به سوی مکه گسیل داشته بود. اسحاق در راه برگشت با این سپاه روبرو شد . ورقاء بن جمیل و اصحاب جلودی توانستند اسحاق را به جنگ دوباره متقاعد کنند.وقتی محمد از آمدن سپاه عباسی با خبر شد ، سپاه خویش را به جنگ آنها روانه کرد.دو سپاه در محلی به نام بئر میمون روبرو شدند وپس از جنگ یک روزه محمد شکست خورد. رهبرعلویان وقتی با شکست مواجه شد ، برای نجات جان خود وسپاهیانش چاره ای اندیشید .او قاضی مکه و بزرگان قریش را واسطه قرار داد و آنها را برای گرفتن امان به سوی عباسیان فرستاد تا بدین وسیله بتوانند از مکه خارج شوند. اسحاق و ورقاء به آنها سه روز مهلت دادند و پس از آن وارد مکه شدند.(۲۰۹)

شکست محمد دیباج و خلع خود از خلافت

علویان ، شهر مکه را ترک کردند و هر گروه از آنهابه یکی از شهرهای اطراف پناه بردند. در این میان ، محمد به سوی جحفه واز آنجا به سوی جهینه حرکت کرد.در جهینه عده ای را گرد خود جمع کرد و به سمت مدینه روان شد .هارون بن مسیب ، والی مدینه وقتی از آمدن محمد با خبر شد با سپاه خود به جنگ او بیرون رفت. دو سپاه در محلی به نام شجره همدیگر را ملاقات کردند.در جنگی که بین آنها در گرفت محمد شکست خورد ، بسیاری از یاران وی کشته شدند ویکی از چشمان محمد هم در این جنگ کور شد (۲۱۰)تلاش دیباج در جمع آوری سپاه ، بی نتیجه ماند و سرانجام مجبور شد از جلودی امان بخواهد. جلودی به او امان داد واو را به مکه فرستاد تا در بین مردم خود را از خلافتی که مدعی آن بود خلع کند .محمد دیباج در مسجدی که مردم در آن تجمع کرده بودند ، بالای منبر رفته و ضمن معرفی خود اینگونه گفت: « … من گمان می کردم که مأمون وفات کرده وزندگی او به پایان رسیده است بنابراین مردم را دعوت کردم که با من به عنوان امیرالمؤمنین بیعت کنند ،… اکنون که فهمیدم او زنده است ، از آنچه ادعا کرده ام استغفار می کنم وهمان گونه که این انگشتر را از انگشتم در می آورم ، خود را از خلافت خلع می کنم . من نیز در اطاعت از مأمون مانند مسلمانان می شوم». (۲۱۱)حسن بن سهل محمد را به نزد مأمون فرستاد. او همچنان در نزد مأمون زندگی می کرد. زمانی که مأمون خراسان را به قصد بغداد ترک می کرد او را نیز به همراه خود برد .به نقل تاریخ، محمد دیباج در همین سفر ، در گرگان به مرگ طبیعی از دنیا رفت ودر همانجا به خاک سپرده شد.(۲۱۲)

علل شکست قیام محمد دیباج

اولین دلیل ناکامی قیام دیباج تردید رهبر آن ، یعنی محمد دیباج ، در دعوت کردن مردم به سوی خود بود . همانطور که ذکر شد بیعت با محمد، نتیجه ی اصرار علویان بود و او در ابتدا به این امر راضی نبود. در نهایت این شک و تردید وی بود که باعث خلع کردن خود از خلافت گردید .از عوامل دیگر شکست محمد ، اعتماد وی بر بعضی از یاران خود بود ، همان کسانی که سیره ی بدی را در پیش گرفته و مردم مکه از دست آنها غضبناک بودند .به خاطر این افراد بود که مردم مکه از یاری محمد دست برداشتند .دخالت این افراد در امر محمد تا جایی بود که برخی از مورخین نوشته اند : برای وی در امر خلافت چیزی جز اسم آن باقی نمانده بود(۲۱۳)وپسرش و بعضی از پسرعموهایش که سیره خوبی نداشتند ، بر او سیطره داشتند.دلیل دیگر شکست قیام محمد شک و تردید بعضی از مردم مکه در بیعت با محمد بود ، زیرا برخی از بیعت کنندگان با زور و اجبار ابن افطس و پسر محمد ، بیعت را پذیرفتند . نقلی که طبری در این زمینه آورده است قابل توجه می باشد. وی می نویسد: پسرش و ابن افطس ، مردم مکه را به سوی او روانه می کردند تا به میل و رغبت یا با کراهت با محمد بیعت کنند.(۲۱۴)

واقعیت تاریخیِ ماهیت امامت در زمان قیام دیباج

چنانچه دیدیم اولین قیام کننده در عصر عباسی که به خود لقب امیر المؤمنین داد ، محمدبن جعفر( دیباج ) بود برای یافتن واقعیت تاریخی ماهیت امامت در این دوره از عصر امام رضا علیه السلام ،صحت ادعا ومیزان مؤفقیت دیباج چندان مهم نیست ، بلکه صرفاًگسترش این جنبش ها وتأیید آنها از سوی قیام کنندگان و عموم شیعیان ، خود امری است که چگونگی توجه شیعیان به مسأله ی امامت را روشن می کند. بدین معنی که مبادرت به دعوت مردم برای قبول رهبری نشان می دهد که ساختار ذهنیت مردم عادی شیعه در این دوره هنوز در چهارچوب امامت الهی واز پیش تعیین شده ، قرار نگرفته است . این موضع گیری ها از جانب مردم نشان می دهد که آنها از مفهوم اهل بیت در این هنگام ، هنوز یک مفهوم عام تلقی می کردند. آنان چون امامت و پیشوائی شیعی را امری تلقی نمی کردند که سرنوشت آن از طریق نصوص رقم خورده باشد ، بنابراین میان امام رضا علیه السلام و هر شخص دیگری از این خاندان تفاوتی قائل نبودند . پیش از این دوره نیز شعار معروف الرضا من آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم در ذهن شیعیان ، شامل تمام خاندان هاشمی و از جمله خاندان عباسی می شد. شورش های مختلف با رهبریِ متفاوت واهداف گوناگون در عصر امام رضا علیه السلام به خصوص تا پیش از پذیرفتن ولایت عهدی ، حاکی از عدم اجماع مردم در مسأله ی امامت است. این خود می توانست دلیل محکمی برای امام علیه السلام برای عدم اقدام وی در تشکیل حکومت مستقل شیعی باشد.

نظر امام رضا علیه السلام نسبت به قیام ها

نظر امام رضا علیه السلام قیامهای علویان را نه کاملاً تأیید می کرد ونه آنها را رد می نمود . این نهضت ها از آن روی که گامی در جهت آگاهی بخشیدن به توده های مردم برای مخالفت با خلفا ورژیم ستمگر بود ، مورد تأیید ضمنی امام علیه السلام بود اما در نحوه ی عمل ، دیدگاه های امام علیه السلام با سران نهضت ها تفاوت داشت . برای مثال امام علیه السلام در مورد قیام برادرش زید اصل قیام او را نمی کوبید ، بلکه با شیوه های نادرست او مخالف بود و آن را نکوهش می کرد .آن حضرت با نهضت ابوالسرایا نیز همکاری نکرد ، زیرا آشکارا شکست آن را پیش بینی می کرد و از همین رو نمی خواست در شورشی بی سرانجام مشارکت کند .مواضع امام رضا علیه السلام نسبت به شورش های علویان اگر چه از نگاه عده ای تحمل ناپذیر و نا موجه بود ، اما گذشت زمان و فرجام کار نشان دادکه امام علیه السلام در انتخاب خط مشی سیاسی خود اشتباه نکرده است(۲۱۵).

علل شکست قیام های شیعی در عصر امام رضا علیه السلام

همان گونه که دیدیم قیام ها ی علویان در این دوره ، پی در پی و متوالی بود وتقریباً سراسر جامعه ی اسلامی آن روز را پوشانده بود . اما علی رغم همه ی مجاهدت ها و تلاش های علویان  حرکتهای آنان با شکست مواجه شد .این شکست ها می تواند دلایل متعددی داشته باشد . از جمله ی این دلایل می توان به موارد زیر اشاره کرد :۱. عدم رضایت مندی و موافقت امام معصوم علیه السلام با قیام ها؛ رضایت امام از رهبران قیام ها وموافقت ایشان با اصل قیام می توانست کمک شایانی به پیشرفت قیام کند. همان طور که دیدیم امام رضا علیه السلام با نحوه ی قیام ها وحتی زمان انجام آنها موافقت نداشتند و این خود یکی از دلایل شکست آنها بود .۲.فقدان رهبری آگاه ، ممتاز و پیشرو در حرکت ونهضت آنها؛ هیچ حرکتی بدون داشتن رهبری آگاه وخبره به پیروزی دست پیدا نخواهد کرد .قیام های علویان در این دوره نه تنها از رهبر ی توانا برخوردار نبودند بلکه در بعضی موارد عنصر رهبری با اعمال ناشایست خود ،باعث پراکندگی طرف داران خود می شد وناخود آگاه به شکست خویش دامن می زد
۳. پراکندگی قیام ها و نامنسجم بودن آنها به گونه ای که قیام ها بیشتر محلی بودند نه فراگیر و عمومی . ۴.عدم وحدت و اتحاد در بین گروه ها به گونه ای که هر کس ساز خود رابه نوا در می آورد ، در حالی که در سایه ی ارتباط و همدستی به راحتی می توانستند به اهداف خود دست یابند .
۵.عدم ساز ماندهی ونداشتن برنامه ی فراگیر یا لااقل طرحی اندیشمندانه تا بتواند نارسائی ها را جبران کند. این بی برنامگی در نهایت به هدر رفتن خونها و بی حاصل شدن سرمایه گذاریها منجر می شد و در نهایت شکست را به ارمغان می آورد.۶.غلبه ی احساس بر عقل که در جنبه ی عاطفه ی دینی مستحسن ودر قیام نامطلوب است .قیام هایی که در این زمان اتفاق می افتاد برپایه ی احساسات وعواطف انسانی صورت می گرفت بنابراین در مواضع حساس ، یا رهبران قیام ها خود را تسلیم می کردند ویا طرفدارانشان آنها را تنها می گذاشتند. ۷فراغت نسبی دستگاه خلافت از فتوحات به ظاهر اسلامی و معطوف شدن توجه آن به اوضاع داخلی کشور.۷.ایجاد اختناق شدید و کنترل جریان ها و حرکت های ضد حکومت توسط دستگاه خلافت وسعی در سرکوب کردن سریع آنها ؛ به گونه ای که طولانی ترین قیام در این دوره از ده ماه تجاوز نکرد.۸ اعتقاد غالب سران قیام ها به قائم به سیف بودن امام که این امر، خود منشأ بسیاری از انحرافات در جامعه ی اسلامی گردید.در حالی که هدف امام رضا علیه السلام ، آگاه کردن مردم ومبارزه با فرقه ها و جریان های فکریِ حاکم در جامعه بود.ایشان مبارزه در جبهه ی فرهنگی را در آن موقعیت ، بر قیام با سیف ترجیح می دادند چون می دانستند که نتیجه ی این قیام ها چیزی جز شکست نخواهد بود.

نتایج کلی قیام ها

در این قسمت به صورت کلی به نتایج حاصله از قیام های علویان اشاره می کنیم : ۱. رسوایی حکومت عباسی در انظار مردم و ایجاد جدایی بین خلفای جور و جامعه ی اسلامی ، بهترین و مهمترین نتیجه ای بود که از حرکت علویان به دست آمد و چهره ی نفاق و ریاکاری دستگاه حاکمه را نمایان ساخت و بر ادعای واهی خلفای عباسی مبنی بر انتساب به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، به عنوان وسیله ای برای جانشینی آن حضرت خط بطلان کشید . ۲. حرکت علویان رعب و وحشتی در دل حاکمان ستمگر عباسی ایجاد کرد ، به طوری که در تمام طول حکومت ، هراسان به حفظ خویش و کنترل رفتارشان می پرداختند و همین حرکت ها عاملی بود که نمی گذاشت آنها با آسودگی خیال و آرامش کافی به تخریب جامعه و ظلم و جور خود ادامه دهند . ۳. حرکت قیام کنندگان پاسخ به ندای وجدان افراد انقلابی درحفظ روحیه ی مبارزه جویی و ظلم ستیزی آنان و نیز ایجاد حس رضایت و خشنودی در روح تشنه ی مردم ستمدیده ی جامعه و در عین حال ، تکیه گاهی برای دفاع از آنان در برابر ستمکاران بود و می توانستاندیشه ی انقلابی و روح فداکاری را همچنان در جامعه زنده نگه دارد ، همان چیزی که شیعیان امروز جهان وارث آن به شمار می آیند و به طور مسلم آن را مدیون حرکت خالصانه ی پیشگامان نهضت اسلامی و در راس همه ، حضرت امام حسین علیه السلام و قیام عاشورای حسینی می دانند . ۴. یکی از دستاورد های این قیام ها ، تقویت روحیه ی دوستی و ارادت هر چه بیشتر مسلمانان نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سادات ، در تمامی سرزمین های اسلامی در طول تاریخ و افزایش محبوبیت و مقبولیت اجتماعی آنان بین مردم و علما ، اعم از شیعه و سنی به عنوان نیرو هایی ضد ظلم است که در سراسر تاریخ گذشته ، همواره مورد ظلم و اجحاف ستمگران بوده اند. ۵. علاوه بر مواردی که ذکر شد ، این قیام ها باعث پیدایش فکری تازه در بها دادن به شیعه به عنوان نیرویی مستقل و اهرمی قدرتمند از نظر سیاسی اجتماعی بود که خلفا و دیگر صاحبان قدرت را وادار به پذیرش شیعیان کرد و با خروج از انزوا و تقیه ، تا مقام وزارت خلفای عباسی ارتقا داد .۶. تشکیل حکومت های مستقل شیعه در مغرب و یمن ، تاسیس کانون های شیعه در ری ، خراسان ،آفریقا ، شبه جزیره ی هند و برتر از آن احیا و استمرار اندیشه ی برپایی حکومت شیعی به منظور اجرای قوانین و حدود الهی در طول تاریخ را می توان نشأت گرفته از این قیام ها دانست(۲۱۶)

شورشیان اصلاح طلب و داعیان حکومت

با نگاهی گذرا بر قیام های علویان وبا نگاهی بر اهداف رهبران قیام ها می توان این قیام ها را به دو دسته ی کلی تقسیم کرد:گروهی از قیام کنندگان علوی هوای امارت و حکومت در سر می پروراندند،هر گاه شرایط را مساعد می یافتند پرچم قیام برداشته و مردم را به گرد خود جمع می کردند . این گروه به امامت ائمه ی منصوص از جانب خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قائل نبودند و از امام زمان پیروی نمی کردند و برای خویش از مردم به امامت بیعت می گرفتند . از آنجا که این افراد غالبا مردمانی ظاهر الصلاح و خوش سیما و عابد و زاهد بودند و مردم را به مبارزه با حکام جور و ظلم فرا می خواندند، مردم اطراف ایشان را گرفته و به امامتشان معتقد می شدند. از سوی دیگر چون اهل سنت تعیین امام را وابسته به شورای مسلمین می دانستند نه به نص و نصب ، زمینه برای امامت این افراد آماده شده و مردم به راحتی سر به فرمان آنان می نهادند تا جایی که این گونه افراد برای رسیدن به اهداف خود ، وقتی با عدم همکاری ائمه علیه السلام مواجه می شدند با آن حضرات مخالفت کرده و حتی به ساحت مقدس ایشان جسارت می کردند(۲۱۷). نمونه ای از این جسارت ها را در قیام نفس زکیه مشاهده کردیم که امام صادق علیه السلام از جانب پدر نفس زکیه به حسادت متهم گردید . در مقابل ، ائمه علیه السلام نیز این قیام ها را بی ثمر بلکه مضر می شمردند و وظیفه ی خود را در آن موقعیت ، چیز دیگری می دانستند . موقعیتی که در اثر ضعف خلفای وقت و مشکلات داخلی آنها به وجود آمده بود . امامان معصوم علیه السلام در این فرصت خود را مامور می دانستند که بساط علم رابگسترند و از خلافت ظاهری چشم بپوشند و همه ی تلاش خود را صرف تعلیم و تربیت و آموختن راه صحیح دین و معارف قرآن و بیان احکام الهی نمایند و اسلام حقیقی را برای مردم جهان و نسل های آینده معرفی کنند . علاوه بر آن جبهه های جدیدی در میان مسلمانان برای مبارزه به وجود آمده بود که سابقه نداشت و فرقه های مختلف با افکار خطر ناکی پیدا شده بودند که با اساس اسلام بازی می کردند . جعل هزاران حدیث نابجا و آمیختن آن به احادیث پیامبر و ائمه علیه السلام نیز مورد دیگری بود که اسلام را تهدید می کرد .(۲۱۸) بنا بر این سعی و تلاش ائمه علیه السلام در این راستا بود که فعالیت و مبارزه ی خود را متوجه این جبهه ها کنند و این فاجعه ی بزرگ که تهدید کننده ی اسلام بود را در نطفه خفه کنند بعضی از علویان که ابداً متوجه این موقعیت نبوده و به ویژه زیدیان که تقیه را بر خود حرام می دانستند و می گفتند امام باید قائم به سیف باشد ، پیوسته علم مخالفت با خلفای عباسی برمی افراشتند و با این عملکرد نا به جای خود عرصه ی فعالیت امام را هم تنگ می کردند . این گونه قیام ها که عملا هم از جانب ائمه علیه السلام تأیید نشدند نه تنها نتوانستند کاری از پیش برند ، بلکه با بر جای گذاشتن صدها هزار تن کشته و در به در و زندانی شدن علویان موجب تضعیف قوای آنان گردیدند .گروه دوم کسانی بودند که خود هوای امارت و خلافت در سر نداشته و تنها به جهت جلوگیری از ظلم و جور خلفا قیام می کردند و بعضاً به قصد بر گرداندن حکومت به صاحبان اصلی آن یعنی ائمه ی منصوص از جانب خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تلاش می کردند . از جمله ی این افراد می توان زید بن و حسین بن علی قتیل فخ را نام برد . برخی دیگر از این گروه ، با هدف امر به معروف و نهی از منکر و دفاع از علویان و ایستادگی در مقابل ظلم ظالمان دست به قیام می زدند .ائمه ی اطهار علیهم السلام با درک دقیق اوضاع اجتماعی و روحیات مردم و با توجه به امکانات مادی و معنوی خود و پیروانشان ، در هدایت احساسات مذهبی و انقلابی علویان در مسیر حرکت کلی خویش می کوشیدند . آن بزرگواران می کوشیدند اوضاع گذشته ، حال و آینده را برای قیام کنندگان ترسیم کنند . در مواردی شکست قیام را پیش بینی می کردند تا ضمن اصلاح اغراض و انگیزه های قیام کننده ، او را در مورد نتیجه ی کاری که بر اجرای آن مصمم بود آگاه سازند . بدین ترتیب هر حرکتی که بر اساس اصول اسلامی ، جنبه ی امر به معروف و نهی از منکر داشت و در جهت حرکت کلی ائمه علیهم السلام بود مورد تأیید و حمایت ایشان قرار می گرفت . البته این تأیید با حضور فیزیکی یا دخالت مستقیم امام نبوده و همراه با اعمال اصل کلی تقیه صورت می گرفت .(۲۱۹)

نگرش کلی امامان علیه السلام به قیام ها با توجه به روایات

در طول حکومت خلفا قیام های زیادی علیه آنها برپا شد که بعضی از آنها به موفقیت هایی هرچندکوتاه دست یافتند . بررسی موضع گیری و سیره ی ائمه علیه السلام در برابر این قیام ها و تبیین موضع نفی و اثبات آنها که در روایات بیان شده است ، امری بسیار مهم و ضروری است .با توجه به بعضی از روایات که از ائمه علیه السلام نقل شده باید هر قیام و هرگونه مبارزه با حکومت های ظالم را نفی کرد .به عنوان نمونه ، امام صادق علیه السلام می فرماید : «کلُ رایهٍ ترفعُ قَبلَ قیامِ القائمِ فَصَاحِبُهَا الطَاغوُت یُعبَدُ مِن دونِ اللهِ عزَّ وَجَلَّ(۲۲۰)» «هر پرچمی که قبل از قیام قائم برای مبارزه بر افراشته شود ، صاحب آن طاغوتی است که می خواهد به جای خداوند عبادت شود». روایات دیگری از امامان معصوم علیه السلام بیان گردیده که با اطلاق این روایات سازگاری ندارد . برای نمونه می توان به این ورایت اشاره کرد که امام صادق علیه السلام به شیعیان می فرماید : « به ندای هر کس که به رضای آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم شعار می دهد و مردم را به قیام فرامی خواند ، پاسخ ندهید ؛ بلکه بنگرید که برای چه قیام می کند . ودر این راه چشم بسته نگوئید که زید قیام کرد وما نیز باید قیام کنیم ، زیرا زید عالمی وارسته و راست گو بود ، او هرگز به خویش دعوت نکرد بلکه به رضای آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم دعوت کرد و هرگاه در این راه مؤفق می شد به وعده ی خویش وفا می کرد. ولی دیگران که اکنون با این شعار خارج می شوند ، ما شهادت می دهیم که به کار آنان راضی نیستیم و آنان اکنون که تنها هستند فرمان بردار ما نیستند چه برسد به زمانی که پیرو نیز پیدا کنند(۲۲۱) این روایت و روایت های مشابه ، یک ملاک کلی برای قیام های مختلف در اختیار ما قرار می دهدکه با روایات دیگر نیز تأکید می شود و آن این که هر کس می خواهد قیام کند و در زمان حضور امام معصوم قرار دارد باید با اجازه و اذن او باشد و مردم را به سوی امام دعوت کند . روایت های دیگری بدست ما رسیده که حاکی از رضایت و تأیید امام علیه السلام نسبت به شخص قیام کننده می باشد .مانند مدح امام کاظم علیه السلام نسبت به شهید فخ(۲۲۲)همچنین روایتی که امام صادق علیه السلام در مورد زید فرمود :« زید برای قیامش با من مشورت کرد ، من به او گفتم : عمو جان اگر دوست داری که همان شخص به دارآویخته در کناسه باشی ، راه تو همین است ، و موقعی که زید از حضور امام صادق علیه السلام بیرون رفت ، امام فرمود : وای به حال کسی که ندای او را بشنود وبه یاری او نشتابد »(۲۲۳).بدین ترتیب با در نظر گرفتن این روایات می توان نکات ذیل را در مورد نگرش امامان علیه السلام به قیام های زمان خویش بیان کرد :۱. هر قیامی که رهبر آن ، مردم را به سوی خویش دعوت می کرد ، بلکه درراه ترسیم شده از سوی ائمه علیه السلام و تحت رهبری آنان نبود از سوی ایشان محکوم می شده است.۲. خبر دادن ائمه از کشته شدن قیام کنندگان ، مانند خبر امام صادق علیه السلام در باره ی زید و خبر امام کاظم علیه السلام درباره ی شهید فخ ، نه تنها دلیلی بر منع آنان از قیام نیست ، بلکه می تواند ترغیب به آن نیز محسوب شود زیرا خبری غیبی از عاقبت امر این افراد و تأیید ضمنی برای آغاز قیام است . همان گونه که امام حسین علیه السلام از شهادت خویش و یارانش خبر داد.۳. قراین بسیاری وجود دارد که ائمه علیه السلام قیام کنندگان را نه تنها تأیید می کرده اند بلکه یاد آور می شده اند که آنان با اجازه یا دستور ایشان به قیام اقدام کرده اند .(۲۲۴)

علت عدم برپائی قیام وتشکیل حکومت از جانب امامان علیه السلام

با توجه به مطالب پیش گفته ، این سوال مطرح می شود که چرا امامان شیعه از تلاش برای دست یابی به حکومت خودداری می کردند ؟ به عبارت دیگر دلیل این که امامان خود دست به شمشیر نمی بردند و علیه حکومت وقت شورش نمی کردند چه می تواند باشد ؟ آیا واقعا با قیام مسلحانه مخالف بودند ؟دراین صورت تأیید برخی ازاین قیام ها توسط ائمه علیه السلام چه توجیهی می تواند داشته باشد؟ مهم تر از این ، اگر قبول کنیم که ائمه علیه السلام با قیام مسلحانه مخالف بودند چه جوابی برای قیام امام حسین خواهیم داشت ؟ و سوالاتی از این قبیل که در این صورت همه بی جواب خواهد ماند . با کمی دقت در روایات پیش گفته و التفات به سیره ی عملی امام علی و امام حسین علیه السلام و آموزه های شیعیان در باب فضیلت جهاد و مسائل مهم دیگر به وضوح معلوم می شود که هیچ گاه ائمه علیه السلام با قیام علیه حکومت جور مخالف نبوده اند و روایاتی که در باب نهی از جهاد به ما رسیده است نه به آن دلیل است که نفس قیام مطرود باشد بلکه منظور قیام هایی بوده است که محتوای شیعی نداشته و در مسیر مخالف اصول مذهب شیعه سیر می کرد .بنابر این شایسته است به دنبال جواب دیگری برای سوال خود باشیم . برای به دست آوردن این مهم تنها راهی که به نظر می رسد این است که باید اوضاع سیاسی ـ اجتماعی و اقتصادی عصر هر امام را به صورت جداگانه مورد مطالعه و بررسی قرار دهیم تا بهتر بتوانیم انگیزه ی آن امام را از عدم تلاش برای به دست آوردن حکومت به دست بیاوریم . اما پوشیده نیست که این کار از حوصله ی تحقیق حاضر خارج است فقط می توانیم به چند مورد از این عوامل به طور خلاصه و مجمل اشاره کنیم :
۱. نداشتن پایگاه فعال مردمی(۲۲۵): تردیدی نیست که حرکت و قیام در وهله ی اول نیازمند وجود پایگاهی آگاه در میان مردم است که در جهت قیام ، فعالیت و فرمان های رهبر را بی چون و چرا اجرا کند و خطوطی را که او ترسیم می کند با هر نوع نتایج و آثار از صمیم دل بپذیرد و این چیزی بود که امامان علیه السلام ،همواره از عدم وجود آن شکوه داشتند . اما پایگاه سست و نا استواری که افراد آن را ایمان مشترکی گرد هم استوار نساخته و وسیله و هدف ، آنهارا وحدت نداده است ، هرگز نمی تواند پایگاه جوشش انقلاب و مبدأجنبش و قیام باشد و حرکت آن از پیش محکوم به هزیمت و شکست است . کافی است در این باره به دوران نا آرام خلافت امیر المومنین علی علیه السلام اشاره کنیم که با این که حکومت آن حضرت بر سر تا سر قلمرو اسلام به جز شام که زیر سلطه ی معاویه بن ابی سفیان بود ، استیلا داشت بنا براین آن چه معاویه را به مقاومت بر می انگیخت و در برخی موارد به پیروزی می رساند، داشتن پایگاهی بود که افراد آن از نظر فکر و هدف همسویی و وحدت داشتند . اما پایگاه مردمی امام ، پراکنده و جدا از هم بود و افراد آن غیر منسجم و از نظر تفکر و هدف ، ناهماهنگ بودند و شاید شکستی که بر اثر قبول حکمیت بر لشکریان امام واقع شد ، دلیلی کافی برصدق این مدعا باشد . همچنین ناکامی قیام امام حسن علیه السلام ، پس از شهادت پدرش برای مقابله و جنگ با معاویه که به صلح انجامید ، سببی جز این نداشت .۲. نداشتن نیروی ضربتی(۲۲۶) : عدم وجود نیروی کوبنده و شکننده ای که قدرت مقابله با نیروی حکومت وقت را داشته باشد می تواند از علل دیگر این خودداری باشد . این تعلیل تنها فرض و گمان نیست بلکه واقعیتی است که تجارب حاصله از شورش ها و قیام های علویان در امتداد حکومت امویان و عباسیان آن را به دست می دهد . در بین همه ی این قیام ها هیچ یک نتوانست به کلی بر حکومت وقت مسلط شود و حکومت اسلامی را به پا دارد . اگر چه در بعضی موارد یک پیروزی موضعی به دست می آمد و بر بعضی شهر ها تسلط پیدا می شد . علاوه بر این خود ائمه در موارد متعدد جواب سوال کنندگان از عدم قیام را نداشتن نیروی مردمی کافی بیان می کردند .۳.مسئولیت امامان علیه السلام در بیدار کردن مردم(۲۲۷):با توجه به آنچه در مباحث قبل گفته شد به خوبی روشن شد که وضعیت جامعه در عصر معصومین علیه السلام به گونه ای نبود که موقعیت برای قیام فراهم بوده باشد. ایشان کاملاً آگاه بودند که نه تنها با اقدام بر قیام کاری از پیش نخواهند برد ، بلکه باعث از بین رفتن خود و هواداران خود می گردند .بنابر این مسئولیت خود را در چنین موقعیتی این می دانستند که ، گروهی را تربیت کنند که به منزله ی پایگاهی استوار و هوشیار برای نشر صلاح و ارشاد در میان امت باشند. ۴. سخت گیری خلفا نسبت به امامان(۲۲۸) خلفای همزمان ائمه علیه السلام همواره می کوشیدند که آزادی عمل را از ایشان سلب کنند . آنها تمامی حرکات و سکنات امامان علیه السلام را تحت نظر داشته وحتی با گماشتن جاسوسانی بر ایشان از انجام هرگونه فعالیت سیاسی ممانعت به عمل می آوردند .این فشار و تضییق به قدری بالا گرفت که حتی امامان علیه السلام از اظهار امامت خود خودداری می کردند، تا آنجا که اگر کسی مذهب خود را به ایشان نسبت می داد، عمل او جنایت بزرگی به شمار می رفت و مورد عقوبت و کیفر قرار می گرفت .

نتیجه

با توجه به موضوع تحقیق ، یعنی قیام های علویان در عصر امام رضا علیه السلام مطالب مربوطه در سه بخش مورد بررسی قرار گرفت . در طول تحقیق ، سعی برآن بود که قیام های این دوره را معرفی نموده و در ضمن آن به موضع امام رضا علیه السلام در رابطه با این قیام ها اشاره شود.
از این تحقیق حاصل شد که در فاصله ی زمانی اختلاف میان امین ومأمون واشتغال مأمون به مشکلات داخلی ، فرصتی نصیب علویان شد تا دست به قیام علیه عباسیان بزنند که از جمله ی این قیام ها می توان به قیام محمد بن ابراهیم بن طباطبا و ابوالسرایا ، ابن افطس ، زیدالنار ، ابراهیم بن موسی علیه السلام و محمد بن جعفر علیه السلام اشاره کرد .از برخورد امام رضا علیه السلام با رهبران این قیام ها ، این نکته بدست آمد که امام رضا علیه السلام با اصل قیام ها مخالفتی نداشتند ، اما با چگونگی انجام و زمان شروع آنها مخالف بودند. عدم شرکت امام علیه السلام در قیام ابن طباطبا در همان روز و موکول کردن آن به چند روز دیگر حاکی از عدم موافقت امام علیه السلام با زمان شروع آن است نه رد اصل آن . سرزنش زید نیز دلیلی بر این مدعاست که امام علیه السلام اصل قیام را رد نکرده بلکه از اعمال ناشایست زید انتقاد کرده اند .مسأله ی دیگر ماهیت امامت و مفهوم اهل بیت علیه السلام در دوره ی امام رضا علیه السلام و به خصوص قبل از ولایت عهدی ایشان است .از قرائن و شواهد ی که در این تحقیق آمده است معلوم شد که قیام کنندگان علوی از مفهوم امامت چیزی را می فهمیدندکه با مفهوم امامت الهی و از پیش تعیین شده موافق نبود . این نکته از آنجا فهمیده می شود که در این زمان هر کس ادعای امامت می کرد ، علویان گرد او تجمع کرده واز او پیروی می کردند . تا جائی که علویان با محمد دیباج که خود را امیر المؤمنین خواند ، بیعت کردند و امام رضا علیه السلام را با بقیه ی علویان مساوی و هم شأن پنداشتند .در چنین اوضاعی،طبیعی می نمود که امام رضا علیه السلام از تلاش برای تشکیل حکومت خودداری کنند. علاوه بر این دلایل دیگری نیز در این امر دخیل بود مانند نداشتن نیروی ضربتی ، نداشتن پایگاه فعال مردمی و سخت گیری خلفا نسبت به ائمه علیه السلام.ضمن این که مسئولیت امام علیه السلام در چنین موقعیتی بیدار کردن مردم و زعامت ورهبری روحانی جامعه بوده است .گر چه قیام های علویان در برخی موارد به پیروزی های نسبی دست یافتند اما در نهایت همه ی آنها با شکست مواجه شدند . نارضایتی امام علیه السلام از نحوه ی قیام ها ، فقدان رهبری آگاه ، پراکندگی و عدم هماهنگی بین آنها ،عدم برنامه ی مشخص ، فراغت دستگاه حکومت از مسائل خارجی وکنترل شدید علویان را می توان .از جمله دلایل شکست این قیام ها برشمرد در پایان از خداوند متعال خواهانیم که این قلیل را از ما پذیرفته وما را ازپیروان ائمه ی طاهرین علیه السلام قرار دهد .

پی نوشت:

۱۹۷ .البسوی ، ابویوسف ، المعرفه والتاریخ ، مؤسسه الرساله ، بیروت ، چ دوم ، ۱۴۰۱ق ، ج ۱ ، ص ۱۸۹ .
۱۹۸. مسعودی ، همان ، ج ۲ ، ص ۴۴۰ .
۱۹۹.. قمی ، حسن بن محمد ، تاریخ قم ، ترجمه ی حسن بن علی بن حسن ، نشر توس ، تهران ، ۱۳۶۱ش ، ص ۲۲۳.
۲۰۰.طبری ، همان ، ج ۳ ، ص ۵۶۴۱ و نیز مسکویه ، همان ، ج ۴ ، ص ۱۲۰
۲۰۱ . مسعودی ، همان ، ج ۲ ، ص۴۴۰ .
۲۰۲. اصفهانی ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۱۲.
۲۰۳. مختار اللیثی ، سمیره ، همان، ص۳۳۸.
۲۰۴ .البسوی ، همان ، ج ۱ ، ص ۱۸۰ .
۲۰۵. طبری ، همان .
۲۰۶. برای اطلاع بیشتر رک . طبری ، همان ، ج ۳ ، ص ۵۶۴۱ .
۲۰۷ . مسعودی ، همان ، ج ۲ ، ص ۴۴۰ .
۲۰۸. مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ج ۴ ، ص ۱۲۱ .
۲۰۹. همان ، ص ۱۲۲ .
۲۱۰. ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۸ .
۲۱۱. همان و نیز ابن کثیر ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۲۴۶ .
۲۱۲ .ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۹ ونیز قمی ، همان ، ص ۲۲۳.
۲۱۳. ابن جوزی ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۸۴ .
۲۱۴ . طبری ، همان ، ج ۳ ، ص ۵۶۴۰ ونیز مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ص ۱۲۰ .
۲۱۵ . حر ، سید حسین ، همان ، ص ۱۰۱ .
۲۱۶. کاظمی پوران ، محمد ، همان ، صص ۲۴۹ و ۲۵۰.
۲۱۷. .کلینی ، محمد بن یعقوب ، روضه ی کافی ، دارالکتب الاسلامیه ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۸۹ ق ، ج ۸ ، ص ۳۶۳ .
۲۱۸. برای نمونه : ابن ابی العوجا در هنگام مرگ خود می گفت ک: به خدا اگر مرا می کشید ، چهار هزار حدیث جعل کرده ام که ضمن آن حلال را حرام و حرام را حلال کرده ام.طبری ، همان ، ج ۱۱ ص۴۹۷۱ .
۲۱۹ . کاظمی پوران ، همان ، صص ۲۴۲ـ ۲۴۰ .
۲۲۰، کلینی ، محمد ، همان ، ج ۸ ، ص ۲۵۹ .
۲۲۱. همان ص ۲۶۴ .
۲۲۲ .مجلسی ، همان ، ج ۴۵ ، ص ۳۶۵ .
۲۲۳. صدوق ، همان ، ج ۱ ، ص ۲۲۵ .
۲۲۴. رستمیان ، محمد علی ، حاکمیت سیاسی معصومان ، دبیرخانه ی مجلس خبرگان ، قم ، چ اول ، ۱۳۸۱ ش ، ص ۳۰۵ .
۲۲۵. فضل الله ، محمد جواد ، همان ، ص ۱۷۹.
۲۲۶ . همان ،
۲۲۷ . همان ، ص ۱۸۰ .
۲۲۸. همان ، ص ۱۸۱.

فهرست منابع و مآخذ
۱. قرآن کریم
۲. آئینه وند ، صادق ، قیام های شیعه در تاریخ اسلام ، تهران ، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، ۱۳۶۱ ش .
۳. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه،تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم،بی جا ، داراحیاءالکتب العربی ، بی تا * ابن اثیر ، عزالدین علی ، الکامل ، عباس خلیلی ،ج ۹ و ۱۰ و ۱۶، بی جا ،کتب ایران ، بی تا .
۴. ابن جوزی ، عبدالرحمن ، المنتظم فی تاریخ الامم والملوک ، ج ۱۰ ، بیروت ، دارالکتب العلمیه ، چ اول ، ۱۴۱۲ق.
۵. ابن خلدون ، تاریخ ، عبدالمحمد آیتی ، ج ۲ ، بی جا ، مؤسسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، چ اول ، ۱۳۶۳ ش و ج ۲و۳ ، موسسه ی اعلمی للمطبوعات ، چ اول ، ۱۲۹۱ ق .
۶. ابن طقطقی ، تاریخ الفخری ، محمد وحید گلپایگانی ، تهران ، بنگاه ترجمه ونشر کتاب ، چ دوم ، ۱۳۶۰ش.
۷. ابن کثیر ، اسماعیل بن عمر، البدایه والنهایه ، ج ۹ ، لبنان ، دارالمعرفه ، چ اول ، ۱۳۹۱ ق وج ۱۰ ، دار الفکر ، بیروت ، چ اول ، ۱۴۰۷ ق .
۸. اربلی ، علی بن عیسی ، کشف الغمه فی معرفه الائمه ، ج ۲ ، تبریز ، مکتبه بنی هاشمی ، ۱۳۸۱ ق.
۹. اصفهانی، ابوالفرج ، مقاتل الطالبیین ، سید هاشم رسولی محلاتی ، تهران ، نشر صدوق ، چ دوم ، ۱۳۴۹ش.
۱۰.البسوی ، ابو یوسف ، المعرفه والتاریخ ، ج ۱، بیروت ، مؤسسه الرساله ، چ دوم ،۱۴۰۱ ق.
۱۱. بلاذری ، احمد بن یحیی ، انساب الاشراف ، ج ۳ ، بیروت ،دارالفکر ، چ اول ، ۱۴۱۷ ق .
۱۲. بلعمی ، تاریخنامه ی طبری ، تهران ، سروش ، چ دوم ، ۱۳۸۰ ش.
۱۳.بی نا ،تاریخ سیستان ، تحقیق ملک الشعرای بهار ، تهران ، کلاله ی خاور ، ج دوم ، ۱۳۶۶ش .
۱۴. پیشوائی ، مهدی ،سیره پیشوایان ، قم ، مؤسسه ی امام صادق علیه السلام ، چ سیزدهم ، ۱۳۸۱ش.
۱۵. تمیمی ، نعمان بن محمد ، شرح الاخبار فی فضائل ائمه الاطهار ، ج ۳ ، لبنان ، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات ، چ دوم ، ۱۴۲۷ق.
۱۶. جعفریان ، رسول ، حیات فکری وسیاسی امامان شیعه ، قم ، انصاریان ، چ هشتم ، ۱۳۸۴ش.
۱۷. جمعی از نویسندگان ، درسنامه ی عصر غیبت ، قم ، مرکز جهانی علوم اسلامی ، ۱۳۸۳ش.
۱۸.حر ،سید حسین ، امام رضا و ایران ، قم ،دفتر نشر معارف ، چ اول ۱۳۸۳ش.
۱۹. حسینی ، جعفر مرتضی ، زندگی سیاسی هشتمین امام ، سید خلیل خلیلیان ، بی جا ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، ۱۳۶۳ ش.
۲۰. خضری ، سید احمد رضا ،تاریخ تشیع ، ج۲ ، قم ، پژوهشگاه حوزه ودانشگاه ، چ دوم ، ۱۳۸۵ش .
۲۱. دشتی، محمد ، ترجمه ی ، نهج البلاغه ، قم ، مشرقین ، چ چهارم ، ۱۳۷۹ ش .
۲۲. دینوری ، الامامه والسیاسه ، ناصر طباطبایی ، تهران ، ققنوس ، ۱۳۸۰ش.
۲۳. دینوری ، اخبارالطوال ، محمود مهدوی دامغانی ، تهران ، نی ، چ چهارم ، ۱۳۷۱ ش .
۲۴. ذهبی ، محمد بن احمد ، تاریخ الاسلام ووفیات المشاهیر والاعلام ، ج۱۱و۱۳ ، بیروت ، دار الکتب العربی ، چ اول ، ۱۴۱۱ ق.
۲۵. رستمیان ، محمد علی ، حاکمیت سیاسی معصومان ، قم ، دبیرخانه ی مجلس خبرگان ، چ اول ، ۱۳۸۱ش.
۲۶. زرکلی ، خیرالدین ، الاعلام قاموس تراجم لاشهر الرجال والنساء من العرب والمستعربین والمستشرقین ، ج ۳ وج۵ ، بیروت ، دارالعلم للملایین ، چ دوم ، ۱۹۸۹ق.
۲۷. شهرستانی، محمد ، الملل والنحل ، ج ۱ ، بیروت ، دارالمعرفه ، ۱۴۰۲ق .
۲۸. صدوق ، عیون اخبار الرضا ، قم ، رضا مشهدی ، چ دوم ، ۱۳۶۳ش ومطبعه الحیدریه ، نجف ، ۱۳۹۰ق.
۲۹. طبری ، تاریخ طبری ، ابوالقاسم پاینده ، ج۳ و۱۱ و۱۲ و۱۳ ، تهران ، اساطیر ، چ پنجم ، ۱۳۷۵ش.
۳۰. طقوش ، محمد سهیل ، دولت عباسیان ، حجت الله جودکی ، قم ، پژوهشگاه حوزه ودانشگاه ، ۱۳۸۷ش.
۳۱. عزام خالد ، موسوعه التاریخ العصر العباسی ، اردن ، دار اسامه للنشر والتوزیع ، چ اول ، ۲۰۰۶م.
۳۲. عکری حنبلی دمشقی ، ابن العماد ، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب ، ج ۲ ، بیروت ، دار ابن کثیر ، چ اول ، ۱۴۰۶ق.
۳۳. فضل الله ، محمد جواد ، تحلیلی از زندگانی امام رضا علیه السلام ، سید محمد صائق عارف ، مشهد ، بنیاد پژوهش های آستان قدس ، چ سیزدهم ، ۱۳۸۵ ش .
۳۴. قمی ، حسن بن محمد ، تاریخ قم ، حسن بن علی بن حسن ، تهران ، نشر توس ، ۱۳۶۱ ش .
۳۵. قمی ، شیخ عباس ، مفاتیح الجنان ، قم ، فاطمه الزهراعلیها السلام ، چ چهارم ، ۱۳۷۹ش.
۳۶.کاظمی پوران ، محمد ، قیام های شیعه در عصر عباسی ، تهران ، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی ، چ اول ، ۱۳۸۰ش.
۳۷. کلینی ، محمد بن یعقوب ، روضه ی کافی ، ج ۸ ، تهران ، دارالکتب الاسلامیه ، چ دوم ، ۱۳۸۹ق .
۳۸. گردیزی ، عبدالحی بن ضحاک ، زین الاخبار ، تهران ، دنیای کتاب ، چ اول ، ۱۳۶۳ش .
۳۹. مجلسی ، سید محمد باقر ، بحارالانوار، ج۴۸ و۴۹ و ۵۲ ،لبنان ، دار احیاءالتراث العربی ، چ سوم ، ۱۴۰۳ق.
۴۰. مختاراللیثی ، سمیره ، جهادالشیعه فی العصرالعباسی الاول ، بی جا ، نشر بطحاء ،۱۳۶۳ ش.
۴۱. مدرسی ، محمد تقی ، امامان وجنبشهای مکتبی ،حمید آژیر ، مشهد ، آستان قدس رضوی ، چ چهارم ، ۱۳۷۸ش.
۴۲. مستوفی ، حمدالله ، تاریخ گزیده ، تهران ، دنیای کتاب ، چ دوم ، ۱۳۶۱ ش .
۴۳. مسعودی ، علی بن الحسین ، مروج الذهب ومعادن الجوهر ، ابوالقاسم پاینده ، ج ۲ ، بی جا ، انتشارات علمی وفرهنگی ،چ پنجم ، ۱۳۷۴ش .
۴۴. مسکویه رازی ، ابوعلی ، تجارب الامم ، تحقیق ابوالقاسم امامی ، ج ۴ ، تهران ، دار شروش للطباعه والنشر، چ اول ، ۱۴۱۸ ق.
۴۵. مقدسی ، مطهر بن طاهر ، البدأ و التاریخ ، محمد رضا شفیعی کدکنی ، ج ۲ ، تهران ، آگه ، چ اول ،۱۳۷۴ش .
۴۶. موسوی خوئی ، سید ابوالقاسم ، معجم رجال الحدیث ، ج ۳ ، بیروت ، مدینه العلم ، چ دوم ، ۱۴۰۳ق.
۴۷. نرشخی ، محمد بن جعفر ، تاریخ بخارا ، احمدبن محمد قبادی ، ج۲ ،توس ،نشر تهران ، ۱۳۶۳ ش.
۴۸. نوبختی ، حسن بن موسی ، فرق الشیعه ، محمد جواد مشکور ، تهران ،انتشارات علمی وفرهنگی ، ۱۳۸۱ش.
۴۹. نوری طبرسی ، حسین ، مستدرک الوسائل ، ج ۱۲ ، بیروت ، مؤسسه آل البیت لاحیاءالتراث ، چ دوم ، ۱۴۰۸ق.
۵۰. یعقوبی ، احمد بن ابی یعقوب ، تاریخ یعقوبی، محمد ابراهیم آیتی ، ج ۲ ، تهران ، انتشارات علمی فرهنگی ، چ ششم ، ۱۳۷۱ ش .