رسول خدا

نوشته‌ها

شیعه در عصر عباسیان

اشاره:

شیعه، یکی از دو مذهب بزرگ دین اسلام است. برپایه مذهب شیعه، پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) به‌فرمان خداوند، حضرت علی(علیه السلام) را به جانشینی بلافصل خود برگزیده است. امامت از اصول اعتقادی شیعیان و وجه تمایز آنان با اهل‌سنت است. طبق این اصل، امام را خداوند تعیین و به‌واسطه پیامبر به مردم معرفی می‌کند. همه شیعیان به‌جز زیدیه، امام را معصوم می‌دانند و بر این باورند که آخرین امام، مهدی موعود است که در غیبت به‌سر می‌برد و روزی برای برقراری عدالت در جهان قیام خواهد کرد.

تشیع از آغاز دوران عباسیان، سال ۱۳۲ ه ق، تا پایان غیبت صغری، سال ۳۲۹ ه ق، در مقایسه با دوران امویان گسترش بیشتری داشت. شیعیان در دورترین نقاط سرزمین پهناور اسلامی پراکنده بودند؛ چنان که هنگام شکایت از امام کاظم علیه السلام نزد هارون گفته می شود که از مشرق و مغرب جهان برای او خمس می آورند. (۱) آن گاه امام رضا علیه السلام وارد نیشابور شد، ۲ تن از حافظان حدیث به نام های ابوزرعه رازی و محمد بن اسلم طوسی به اتفاق گروه بی شماری از طالبان علم بر حضرت درآمدند و از ایشان خواهش کردند به آنان روی بنماید، پس در حالی که طبقه های گوناگونی از مردم روی پا ایستاده بودند، دیدگان شان به جمال آن جناب روشن شد، تا آن که حضرت حدیث سلسه الذهب را برای آنان ایراد فرمود که فقط بیست هزار کاتب صاحب قلم و دوات این حدیث را نوشته بودند. (۲)
همچنین امام رضا علیه السلام در جواب مامون که پس از قبول ولی عهدی انتظارهایی از حضرت داشت، فرمود:
«… این امر (ولایت عهدی) هرگز نعمتی برایم نیفزوده است. من در مدینه که بودم دست خطم در شرق و غرب اجرا می شد». (۳)

همچنین اعتراف ابن ابی داوود، یکی از فقهای اهل سنت که خود به شدت دشمن و مخالف شیعه بود، دارای اهمیت است. پس از این که معتصم عباسی رأی امام جواد علیه السلام را در مقابل آرای فقهای اهل سنت، در مورد قطع دست سارق می پذیرد، این داوود در خلوت به او تذکر می دهد که چرا خلیفه سخن کسی را که نصف امت به امامت او قائلند، در حضور درباریان، فرماندهان، وزرا و کاتبان بر نظر تمام علمای مجلسش ترجیح می دهد. (۴) حتی تشیع به میان فرماندهان و رجال دولت عباسی نیز راه یافته بود؛ چنان که یحیی بن هرثمه نقل می کند:
«متوکل خلیفه عباسی مرا برای آوردن امام هادی علیه السلام به مدینه فرستاد. هنگامی که همراه آن حضرت به بغداد رسیدم، نزد اسحاق بن ابراهیم طاهری، حاکم بغداد رفتم. او به من گفت: ای یحیی! این مرد فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله است. متوکل را هم می شناسی. اگر متوکل را بر قتل او تحریک کنی، با رسول خدا صلی الله علیه و آله دشمن شده ای گفتم: من از او جز نیکی ندیدم آن گاه به سوی سامرا روانه شدیم. وقتی به آن جا رسیدم، پیش از هر کس نزد وصیف ترکی (۵) رفتم. او نیز به من گفت: اگر یک مو از سر این مرد کم شود، با من طرف هستی». (۶)
سید محسن امین در جلد نخست کتابش تعدادی از دولت مردان عباسی را در شمار شیعیان آورده است که عبارتند از: ابوسلمه خلال (۷) ، نخستین وزیر خلافت عباسی که به وزیر آل محمد ملقب بود، ابوبجیر اسدی بصری، از فرماندهان و امیران بزرگ زمان منصور، محمد بن اشعث وزیر هارون الرشید. همین شخص هنگام دست گیری امام کاظم علیه السلام داستانی دارد که به تشیع او دلالت می کند، علی بن یقطین، یکی از وزرای هارون، یعقوب بن داود، وزیر مهدی عباسی و طاهر بن حسین خزاعی، حاکم خراسان در عهد مأمون و فاتح بغداد که بدین سبب حسن بن سهل او را به جنگ ابی السرایا نفرستاد. (۸)
از جمله قاضیان شیعه عبارتند از: شریک بن عبدالله نخعی قاضی کوفه و واقدی مورخ مشهور که در دوره ی مامون قاضی بود. (۹)
تشیع حتی در مناطق نفوذ عباسیان به اندازه ای گسترش یافته بود که خطری جدی برای آنان به شمار می رفت؛ چنان که هنگام تشییع جنازه امام کاظم علیه السلام، سلیمان بن منصور، عموی هارون، برای فرو نشاندن خشم شیعیان که اجتماع باشکوهی را تشکیل داده بودند، پابرهنه در مراسم تشییع آن جناب، شرکت کرد. (۱۰) همچنین وقتی که امام جواد علیه السلام به شهادت رسید و خواستند پنهانی حضرت را دفن کنند، شیعیان با خبر شدند. دوازده هزار نفر از آنان مسلح و شمشیر به دست بیرون آمدند و آن جناب را با عزت و احترام تشییع کردند. (۱۱) هنگام شهادت امام هادی علیه السلام نیز زیادی جمعیت شعیان و ضجه و ناله آنان به اندازه ای بود که مجبور شدند حضرت را در خانه اش دفن کنند. (۱۲) خلفای عباسی بعد از دوره ی امام رضا علیه السلام مواظب بودند که رفتار محترمانه ای با ائمه ی اطهار علیه السلام داشته باشند، تا سبب خشم شیعیان نشوند؛ از این رو امام رضا علیه السلام در دوره ی هارون آزادی نسبی یافت و توانست به فعالیت های علمی و فرهنگی شیعیان رسیدگی کند، حتی امامت خود را آشکار سازد و تقیه را کنار بگذارد و با اصحاب سایر فرق و مذاهب به بحث و گفت و گو بپردازد و برخی از آنان را مجاب سازد. چنان که اشعری قمی نقل می کند:
«در زمان امام کاظم و امام رضا علیه السلام عده ای از مرحبه اهل سنت و زیدیان به تشیع گرویدند و معتقد به امامت این دو امام شدند. (۱۳) »
برخی از خلفای عباسی می کوشیدند تا با زیر نظر قرار دادن ائمه ی اطهار علیه السلام آنان را کنترل کنند. هنگام حرکت دادن این بزرگواران از مدینه می کوشیدند تا آنان را از مناطق شیعه نشین عبور ندهند. بدین سبب امام رضا علیه السلام را بر اساس دستور مأمون از راه بصره، اهواز و فارس به مرو بودند، نه از راه کوفه، جبل و قم که محل تجمع شیعیان بود. (۱۴) به نقل یعقوبی وقتی امام هادی علیه السلام را به دستور متوکل عباسی به سامرا می برند هنگامی که به نزدیکی بغداد رسیدند و خبردار شدند که جمعیت زیادی برای دیدار امام انتظار می کشند، ایستادند و شب وارد شهر شدند و از آنجا به سامرا رفتند. (۱۵)
از آن جایی که در دوران عباسیان، شیعیان در مناطق گوناگون و سرزمین های دوردست پراکنده بودند، ائمه ی اطهار علیه السلام اقدام به بنیان گذاری نهاد وکالت کردند و در نقاط گوناگون و شهرهای گوناگون نایبان و وکیلانی برای خویش برگزیدند، تا رابط میان آنان و شیعیان باشند.
این مطلب از زمان امام صادق علیه السلام شروع شد. آن گاه که کنترل دستگاه خلافت بر ائمه ی اطهار علیه السلام شدت می یافت و دسترسی شیعیان به امامان شان مشکل می شد، نهاد وکالت و نقش وکیلان پررنگ تر می شد. در کتاب تاریخ عصر غیبت آمده است: «مهم تر از همه تقویت و گسترش سازمان مخفی وکلا است. سازمانی که از دوره امام صادق علیه السلام پی ریزی شده و در دوره عسکریین با شتاب بیشتر رو به گسترش گذاشت». (۱۶)
استاد پیشوایی در این مورد می نویسد: «شرایط بحرانی که امامان شیعه در زمان عباسیان با آن روبه رو بودند، آنان را واداشت تا ابزاری جدید برای برقراری ارتباط با پیروان خود جست و جو کنند. این ابزار چیزی جز شبکه ارتباطی وکالت و تعیین نمایندگان و کارگزاران در مناطق گوناگون توسط امام نبود.
هدف اصلی این سازمان جمع آوری خمس، زکات، نذر و هدایا از مناطق گوناگون توسط وکلا و تحویل آن به امام و نیز پاسخگویی امام به پرسش ها و مشکل های فقهی و عقیدتی شیعیان و توجیه سیاسی آنان توسط وکیل امام بود. این سازمان کاربرد موثری در پیشبرد مقاصد امامان داشت» (۱۷).
مناطقی که امامان معصوم علیه السلام در آنها وکیل و نایب داشتند، عبارتند از کوفه، بصره، بغداد، قم، واسط، اهواز، همدان، سیستان، بست، ری، حجاز، یمن، مصر و مدائن. (۱۸)
تشیع در قرن چهارم هجری، در شرق و غرب و تمام نقاط جهان اسلام رواج یافته و در اوج رشد و گسترش خود بوده که قبل و بعد از آن هیچ گاه از چنین گسترشی برخوردار نبوده است. فهرستی که مقدسی از شهرهای شیعه نشین، در سرزمین های اسلامی در این قرن ارائه داده، نشان دهنده این مطلب است. از این رو عباراتی از کتاب او را نقل می کنیم. در یک جا گفته: «بیشتر قاضیان یمن و کرانه مکه و صحار، معتزلی و شیعی اند. (۱۹)
در جزیرهالعرب نیز تشیع بسیار گسترده است». (۲۰) درباره ی اهالی بصره آمده است که: «بیشتر اهل بصره قدری، شیعی، معتزلی و سپس حنبلی هستند». (۲۱) مردم کوفه نیز در این قرن به جز کناسه، شیعه بوده اند. (۲۲) در مناطق موصل نیز مشتی شیعه وجود دارد. (۲۳) اهل نابلس، قدس و بیشتر عمان شیعه هستند. (۲۴) مردم بالای قصبه فسطاط و مردم صندفا شیعی هستند. (۲۵) در سرزمین سند، مردم شهر ملتان شیعه اند و در اذان و اقامه هر جمله را جفت آورند. (۲۶) در اهواز کشاکش بین شیعیان و سنی ها به جنگ می کشیده است. (۲۷)
مقریزی نیز با اشاره به حکومت آل بویه و فاطمیان مصری می نویسد:
«مذهب رافضی در بلاد مغرب، شام، دیار بکر، کوفه، بصره، بغداد، جمیع عراق، بلاد خراسان، ماوراء النهر، و همچنین حجاز، یمن و بحرین منتشر شد و بین آنها و اهل سنت درگیری هایی به وجود آمد که قابل شمارش نیست». (۲۸)
در این قرن شیعیان حتی در بغداد، مرکز خلافت عباسیان، تعداد بیشتری بودند به اندازه ای که می توانستند در روز عاشورا اشکارا عزارداری کنند؛ چنان که ابن کثیر می گوید:
«به خاطر کثرت شیعیان و همراهی دولت آل بویه با آنان، اهل سنت یارای جلوگیری از این مراسم را نداشتند». (۲۹)
در آن زمان به اندازه ای زمینه برای کوشش شیعیان هموار بوده که بیشتر سرزمین اسلامی زیر سلطه ی حاکمان شیعی بوده اند؛ در شمال ایران، گیلان و مازندران، علویان طبرستان حکومت می کردند. در مصر فاطمیان، در یمن زیدیان، در شمال عراق و سوریه حمدانیان و در ایران و عراق آل بویه زمام قدرت را در دست داشتند. البته در دوران برخی از خلفای عباسی چون: مهدی، امین، مأمون، معتصم، واثق و منتصر، شیعیان از آزادی عمل نسبی برخوردار بودند. دست کم در زمان این خلفا، سخت گیری های گذشته کاهش یافته بود. به نقل یعقوبی، مهدی عباسی طالبیان و شیعیان زندانی را آزاد کرده است. (۳۰) در مدت پنج سال حکومت امین نیز به سبب مشغولیت او به خوش گذرانی و جنگ با برادرش مامون، از پرداختن به شیعیان و سخت گیری بر آنان ناآگاه مانده بود. مامون، معتصم، واثق و معتضد عباسی نیز گرایشی شیعی داشتند؛ اما متوکل از دشمنان سرسخت خاندان پیامبر و شیعیان آنان بود. اگر چه در دوره ی او شیعه قابل کنترل نبود، با این حال او از زیارت قبر امام حسین علیه السلام جلوگیری می کرد. (۳۱)
ابن اثیر می گوید:
«متوکل خلفای پیش از خود مامون، معتصم و واثق را که به علی و خاندانش ابراز محبت می کردند، دشمن می داشت. کسانی چون علی بن جهم شاعر شامی، عمر بن فرج، ابو سمط – از فرزندان مروان بن ابی حفصه و از دوستداران بنی امیه- و عبدالله بن محمد بن داود هاشمی که ناصبی و از دشمنان علی علیه السلام به شمار می آمدند، همنشین و ندیم او بودند». (۳۲)
در این دوره شاعران ناصبی و بی دین جرات یافته بودند و برای نزدیکی به دستگاه متوکل، ضد خاندان پیامبر شعر می سرودند. ولی جانشین متوکل، منتصر خلاف روش او را در پیش گرفت و به شیعیان آزادی عمل داد و قبر امام حسین علیه السلام تعمیر، و جلوگیری از زیارتش برطرف شد. (۳۳) از این رو بحتری شاعر در دوره ی او چنین گفته است:
ان علیا لاولی بکم
و از کی یدا عندکم من عمر. (۳۴) (۳۵)

کنترل رهبران شیعه توسط عباسیان

حکومت عباسیان تا سال ۳۲۹ ه به طور کلی دو دوره برتری وزیران و کارگزاران ایرانی و چیرگی نظامیان ترک را گذرانده بود. هر چند در دوره ترکان دستگاه خلافت ضعیف شد و بیشتر وقت ها خلفای عباسی ابزار دست فرماندهان ترک بودند؛ سیاست کلی حکومت، ضد شیعی بود. به دلیل گسترش زیاد شیعه در دوران عباسی، سیاست خلفای عباسی بر این قرار گرفت که رهبران شیعه را زیر کنترل خویش درآورند؛ اگر چه رفتار خلفا با شیعیان با همدیگر فرق می کرد. برخی از آنان چون منصور، هادی، رشید و متوکل، مستبد، سخت گیر و خون ریز بودند. برخی دیگر چون مهدی عباسی، مامون و واثق سخت گیری پیشینیان خود را نداشتند و در زمان اینان شیعیان توانستند تا اندازه ای نفس راحتی بکشند. آن گاه که منصور عباسی از جانب محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم احساس خطر کرد، پدر، برادران و عموهای او را گرفت و زندانی کرد. (۳۶) منصور بارها امام صادق علیه السلام را به دربارش فراخواند و قصد کشتن آن حضرت را داشت که خواست خدا غیر از این بود. (۳۷) خلفای عباسی می کوشیدند رهبران شیعه را که رقیب آنها بودند، از سر راهشان بردارند. حتی منصور، شخصی به نام ابن مهاجر را با پولی به مدینه فرستاد که نزد عبدالله ابن حسن و امام صادق علیه السلام و تعداد دیگری از علویان برود و بگوید که از سوی شیعیان خراسانی آنان آمده و پول را تحویل دهد و دست خط بگیرد. امام صادق علیه اسلام به او متذکر شد که می داند او را منصور فرستاده و سفارش کرد که به منصور بگوید: «علویان تازه از دولت مروانیان راحت شده و محتاج هستند. با آنها حیله و نیرنگ نکن». (۳۸)
اسد حیدر می گوید: «منصور برای این که بهانه ای برای از بین بردن امام صادق علیه السلام داشته باشد، به انواع وسایل تمسک جست، از زبان شیعیانش به او نامه ها نوشت و از سوی آن ها اموالی برایش فرستاد، ولی در هیچ کدام از این ها موفق نشد». (۳۹) وقتی خبر شهادت امام صادق علیه السلام به منصور رسید به حاکم مدینه، محمد بن سلیمان، نوشت:
«اگر جعفر بن محمد شخص معینی را وصی خود قرار داده، او را بگیر و گردنش را بزن.»
حاکم مدینه در جواب نامه او نوشت:
«جعفر بن محمد این پنج نفر را وصی خود قرار داده است: ابوجعفر منصور، محمد بن سلیمان، عبدالله، موسی و حمیده» در این هنگام منصور گفت: «نمی شود اینها را کشت». (۴۰)
مهدی عباسی در برابر علویان و شیعیان سخت گیری پدرش را نداشت. یعقوبی نقل می کند:
«مهدی به محض اینک که به خلافت رسید، دستور داد زندانیان علویان را آزاد کردند». (۴۱)
از این رو در زمان او هیچ قیام علوی رخ نداد. ابوالفرج اصفهانی تنها فقط دو تن از علویان را نام برده که در زمان مهدی درگذشتند، یکی علی بن عباس حسنی که با سم کشته شد و دیگری عیسی بن زید که در خفا از دنیا رفت و از زمان منصور پنهانی می زیست. (۴۲)
در زمان هادی عباسی، فشار شدیدی به علویان و رهبران و بزرگان شیعه وارد می شد؛ چنان که یعقوبی می نویسد:
«هادی در سخت گیری بر شیعیان و طالبیان پافشاری می کرد و آنان را به شدت ترسانده بود و حقوقی را که مهدی برای آنان مقرر کرده بود، قطع کرد و به حاکمان و فرمانداران مناطق و شهرها نوشت که طالبیان را تعقیب و دست گیر کنند.» (۴۳)
در اعتراض به خلافکاری های او، حسین بن علی از سادات حسنی (شهید فخ) قیام کرد که در این جنگ افزون بر حسین، عده زیادی از علویان کشته شدند. (۴۴) این جنگ باعث تشدید فشار ضد امام کاظم علیه السلام شد. هادی عباسی حضرت را تهدید کرد و چنین گفت:
«به خدا سوگند حسین (شهید فخ) به دستور موسی بن جعفر ضد من قیام کرده و از او پیروی نموده است؛ زیرا امام و پیشوای این خاندان کسی جز موسی بن جعفر نیست. خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم». (۴۵)
اما او به سبب فرا رسیدن زمان مرگش، موفق به اجرای این تهدید نشد. در قرن دوم هجری، بعد از منصور، هارون الرشید سخت گیرترین خلیفه نسبت به علویان و رهبران شیعه بود. هارون نسبت به علویان مستبد بود و با آنان رفتار بی رحمانه ای داشت. او یحیی بن عبدالله، برادر محمد نفس زکیه را بعد از این که امان داده بود، به طور بی رحمانه ای در زندان به قتل رساند. (۴۶) همچنین داستانی در عیون اخبار الرضا آمده که حاکی از نهایت بی رحمی هارون الرشید است. حمید بن قحطبه طائی طوسی نقل می کند:
«شبی هارون مرا احضار کرد و به من دستور داد: این شمشیر را بگیر و دستور این خادم را عمل کن. خادم مرا جلوی منزلی آورد که درش بسته بود، در آن را باز کرد. در آن منزل سه اطاق و یک چاه بود. اطاق اول را باز کرد و بیست سید بیرون آورد که موهای بلند و بافته داشتند. در میان آنان پیرمرد و جوان دیده می شد. این دسته را با غل و زنجیر مقید ساخته بودند. نوکر هارون به من گفت: دستور امیرالمؤمنین این است که این عده را بکشی. اینها همه از اولاد علی و فاطمه هستند. من یکی را پس از دیگری کشتم و نوکر بدن های آنان را با سر در چاه انداخت. سپس اطاق دوم را باز کردم در آن اطاق بیست نفر دیگر از اولاد علی علیه السلام و فاطمه علیه السلام بودند. با آنان نیز معامله بیست نفر سید قبل را انجام دادم. سپس اطاق سوم را باز کرد و در آن اطاق بیست نفر سید دیگر بودند. آنان را نیز به چهل نفر قبلی ملحق ساختم. تنها یک نفر پیر باقی مانده بود که متوجه من شد، گفت: ای مرد شوم! خدا نابودت کند، روز قیامت در پیشگاه جد ما، رسول خدا صلی الله علیه و آله چه عذری داری؟ در این هنگام دست های من لرزید. نوکر با نگاه غضب آلودی به من نگریست و مرا تهدید کرد. من پیرمرد را کشتم و نوکر بدنش را در چاه انداخت». (۴۷)
سرانجام هارون الرشید، امام کاظم علیه السلام را در حالی که اقرار به مقام آن جناب داشت، دستگیر و زندانی کرد و در نهایت آن حضرت را با زهر به شهادت رساند. (۴۸)
بعد از شهادت امام کاظم علیه السلام، هارون الرشید یکی از فرماندهان خود را به نام جلودی به مدینه فرستاد تا به خانه های آل ابی طالب حمله برد و لباس زنان را غارت کند و برای هر زنی فقط یک لباس بگذارد که امام رضا علیه السلام جلوی در ایستاد و دستور داد زنان لباس های خود را تحویل دهند. (۴۹)
مامون، سیاست مدارترین خلیفه عباسی، برای کنترل رهبران و امامان شیعه، روش جدیدی را نوآوری کرد که زیر نظر گرفتن ائمه ی اطهار علیه السلام بود. یکی از انگیزه های مهم مامون در ولایت عهدی امام رضا علیه السلام همین مطلب بود؛ چنان که مامون این سیاست را به طور دیگری در مورد امام جواد علیه السلام به کار گرفت و دخترش را به ازدواج حضرت درآورد، تا در مدینه نیز بر فعالیت های ایشان نظارت داشته باشد. خلفای بعد از مامون نیز همین روش را در پیش گرفتند و پیوسته امامان معصوم علیه السلام به اجبار در مراکز خلافت به سر می بردند. حتی امام دهم و امام یازدهم به دلیل زندگی در سامرا که شهری نظامی بود به عسکریین معروف بودند.

پی نوشت:

۱. شیخ مفید. الارشاد، ترجمه: محمد باقر ساعدی خراسانی، کتابفروشی اسلامیه، ۱۳۷۶ ه، ص ۵۸۱.
۲. شیخ صدوق. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ط قم، سال ۱۳۷۷ ه. ق، ج ۲، ص ۱۳۵.
۳. علامه مجلسی. بحارالانوار، المکتبه الاسلامیه، تهران، ۱۳۵۸ ه. ق، ج ۴۹، ص ۱۵۵.
۴. همان، ج ۵۰، ص ۶.
۵. از فرماندهان ترک.
۶. مسعودی. مروج الذهب، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ط اول، ج ۴، ص ۱۸۳.
۷. البته برخی از صاحب نظران معتقدند: اگر دلیل تشیع ابو سلمه، نامه ای باشد که -مبنی بر پیشنهاد خلافت- به امام صادق علیه السلام نوشته بود. دلیل کافی به نظر نمی رسید زیرا این حرکت را، یک حرکت سیاسی دانسته اند. رجوع شود: به پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان، موسسه امام صادق علیه السلام، ط هشتم، ۱۳۷۸، ص ۳۷۸.
۸. اعیان الشیعه، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، ج ۱، ص ۱۹۱.
۹. همان، ص ۱۹۲ و ۱۹۳، البته در مورد تشیع واقدی در میان محققان، بحث و اختلاف نظر هست.
۱۰. امین، سید محسین. اعیان الشیعه، دار التعارف للمطبوعات بیروت، (بی تا)، ج ۱، ص ۲۹.
۱۱. حیدر، اسد. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دار الکتاب العربی، بیروت، ط سوم، ۱۴۵۳، ج ۱، ص ۲۲۶.
۱۲. ابن واضح. تاریخ الیعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، ج ۲، ص ۴۸۴.
۱۳. المقالات و الفرق، مرکز انتشاران علمی و فرهنگی، تهران، ص ۹۴.
۱۴. ر. ک: پیشوایی، مهدی. سیره پیشوایان، موسسه امام صادق علیه السلام، چاپ هشتم، ۱۳۷۸ ه. ش، ص ۴۷۸.
۱۵. ابن واضح. همان مأخذ، ص ۵۰۳.
۱۶. پور طباطبائی، سید مجید. تاریخ عصر غیبت، مرکز جهانی علوم اسلامی، ص ۸۴.
۱۷. پیشوائی، مهدی. همان کتاب، ص ۵۷۳.
۱۸. رجوع شود به. رجال نجاشی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی وابسته جامعه ی مدرسین، قم، ۱۴۰۴ ه. ص ۳۴۴، ۷۹۷، ۷۹۸، ۷۹۹، ۸۰۰، ۸۲۵، ۸۴۷.
۱۹. مقدسی، ابو عبدالله محمد بن احمد. احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، ترجمه منزوی، شرکت مولفان و مترجمان ایران، ۱۳۶۱، ج ۱، ص ۱۳۶.
۲۰. همان، ص ۱۴۴.
۲۱. همان، ص ۱۷۵.
۲۲. همان، ص ۱۷۴.
۲۳. همان، ص ۲۰۰.
۲۴. همان، ص ۲۲۰.
۲۵. همان، ص ۲۸۶.
۲۶. همان، ج ۲، ص ۷۰۷.
۲۷. همان، ص ۶۲۳.
۲۸. مقریزی، تقی الدین ابن العباس احمد بن علی. المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الآثار (المعروف بالخطط المقریزیه)، دار الکتب العلمیه، بیروت، ط اول، ۱۴۱۸، ج ۴، ص ۱۹۱.
۲۹. البدایه و النهایه، بیروت، ۱۹۶۶، ج ۱۱، ص ۲۴۳.
۳۰. ابن واضح. تاریخ الیعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، ج ۲، ص ۴۰۴.
۳۱. طبری، محمد بن جریر. تاریخ الطبری، دارالکتب العلمیه، بیروت، ج ۵، ص ۳۱۲.
۳۲. الکامل فی التاریخ، دار صادر، بیروت، ۱۴۰۲ ه، ج ۷، ص ۵۶.
۳۳. مسعودی، علی بن الحسین. مروج الذهب، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۱۱ ه، ج ۴، ص ۱۴۷.
۳۴. علی نسبت به شما از عمر نزدیکتر و پاکتر است.
۳۵. همان مأخذ.
۳۶. مسعودی، علی بن الحیسن. مروج الذهب، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۱۱ ه، ج ۳، ص ۳۲۴.
۳۷. ابن جوزی نقل می کند: زمانی که منصور به عزم مکه وارد مدینه شد، به ربیع حاجب گفت: جعفر بن محمد را حاضر کن؛ خدا مرا بکشد اگر او را نکشم. ربیع در احضار آن حضرت مسامحه می کرد؛ سرانجام ربیع در اثر پافشاری منصور آن حضرت را احضار کرد؛ هنگامی که امام حاضر شد آهسته -آهسته لبانش را حرکت می داد، سپس نزدیک منصور گردید و سلام کرد. منصور گفت: ای دشمن خدا! نابود گردی، در میان مملکت من اخلالگری می کنی؟. . . خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم.
امام صادق علیه السلام فرمود: سلیمان پیغمبر سلطنت یافت و شکر کرد و ایوب مصیبت دید، صبر نمود و یوسف مظلوم واقع شد و بخشید، شما جانشین آنان هستی و سزاوارتر است که از آنان سرمشق بگیری.
منصور سرش را پایین انداخت، بار دیگری سر خود را بلند کرده گفت: شما از جمله اقوام نزدیک ما و خویشاوندان متصل ما هستی؛ سپس با آن حضرت معانقه نموده و حضرت را در کنار خود نشانید و با ایشان مشغول صحبت شد و پس از آن گفت: هر چه زودتر جایزه و لباس جعفر بن محمد را آورده و او را مرخص کنید.
هنگامی که حضرت خارج شد، ربیع دنبال حضرت آمد و عرضه داشت: سه روز است که من از شما دفاع نموده و درباره شما مدارا می کنم موقعی که وارد بر او می شدی، دیدم که لبهای شما به هم می خورد و منصور نتوانست علیه شما کاری انجام دهد، چون من کارگزار سلطانم، محتاج این دعا هستم، دوست می دارم که به من یاد دهید.
حضرت فرمود: بگو:
اللهم احرسنی بعینک التی لا تنام و اکنفنی بکنفک الذی لا یرام او یضام و اغفرلی بقدرتک علی و لا اهلک و انت رجائی اللهم انک البر و اجل ممن اخاف و احذر اللهم بک ادفع فی نحره و استعیذ بک من شره.
بار خدایا! با چشم خود که خواب ندارد، مرا حفظ کن و با آن قدرتی که هدف بلا قرار نمی گیرد، مرا حفظ فرما که من هلاک نشوم؛ زیرا تو مایه امید من هستی؛ بار خدایا نعمت های فراوانی به من داده ای که نتوانسته ام شکرش را به جای آورم و از آن نعمت ها مرا محروم نکردی و چه بسا بلاهایی که مرا مبتلا کرده ای و کم صبری نموده ام؛ مرا رها کن؛ بار خدایا به پشتیبانی و قدرت دفاع تو از شر او محفوظ می مانم و از شر او به تو پناه می آورم. (تذکره الخواص، منشوارت المطبعه الحیدریه و مکتبتها، النجف الاشرف، ۱۳۸۳ ه، ص ۳۴۴. )
۳۸. ابن شهر آشوب. مناقب آل ابی طالب، موسسه انتشارات علامه، قم، (بی تا)، ج ۴، ص ۲۲۰.
۳۹. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دار الکتاب العربی، بیروت ، ط سوم، ۱۴۰۳، ج ۱، ص ۴۶.
۴۰. طبرسی، ابو علی فضل بن حسن. اعلام الوری، موسسه آل البیت لاحیاء التراث، قم، ۱۴۱۷ ه، ج ۲، ص ۱۳.
۴۱. ابن واضح. تاریخ یعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۴ ه، ج ۲، ص ۳۹۴.
۴۲. ابوالفرج، اصفهانی، مقاتل الطالبیین، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۶ ه، ص ۳۴۲- ۳۶۱.
۴۳. ابن واضح. همان، ص ۴۰۴.
۴۴. ابوالفرج، اصفهانی. همان، مأخذ، ص ۳۶۶.
۴۵. علامه مجلسی، محمد باقر. بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۵۱.
۴۶. ابوالفرج، اصفهانی. مقاتل الطالبیین، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۶ ه، ص ۳۸۱- ۴۰۴.
۴۷- صدوق. عیون اخبار الرضا، دار العلم، قم، ط ۱۳۷۷ ه. ق، ص ۱۰۹.
۴۸. طبرسی، ابو علی فضل بن الحسن. اعلام الوری، موسسه آل البیت لاحیاء التراث. قم، ۱۴۱۷ه، ج ۲، ص ۳۴.
۴۹. امین، سید محسن. همان، ص ۲۹.

منبع: کتاب تاریخ تشیع از آغاز تا پایات غیبت صغری

ایمان مسیح (علیه السلام) به نبوت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و پیروی او از امام مهدى(ع)

اشاره:

حضرت عیسی مسیح(علیه السلام) یکی از پیامبران اولوالعزم الهی است که در سن کودکی از جانب خداوند(ج) مامور تبلیغ و هدایتگری مردم گردید. او با دلیل روشن و آشکار و کلمات پروردگار که به صورت مکتوب در کتاب انجیل تسجیل شده بود، مردم زمان خود را به سوی یکتاپرستی دعوت می کرد. از روایات اسلامى استفاده مى شود که حضرت مسیح علیه السلام بعد از فرود آمدن از آسمان به نبوت پیامبر اکرم صلى الله علیه واله ایمان آورده و مطابق دستورات او حکم خواهد نمود.

سمره از رسول خدا صلى الله علیه و اله نقل کرده که فرمود : « عیسى بن مریم فرود خواهد آمد در حالى که تصدیق کننده ى محمد و بر ملت او خواهد بود …». (۱)

خطابى در « معالم السنن » هنگام ذکر حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و اله که عیسى خوک را مى کشد مى گوید : « این حدیث دلیل بر وجوب کشتن خوک ها است و نیز دلیل بر این است که عین خوک نجس است ، و این که عیسى خوک را مطابق شریعت پیامبر ما محمد صلى الله علیه و اله خواهد کشت ؛ زیرا نزول او در آخر الزمان بوده و شریعت اسلامى باقى است » . (۲)

عبدالوهاب عبدالسلام مى گوید : « عیسى از آسمان به امر خدا فرود مى آید در حالى که اوصاف نبوت در او پدیدار است ، جز آن که تابع شریعت محمد صلى الله علیه و اله و حاکمى از حاکمان این امت و تجدید کننده ى امر دین این امت خواهد بود ؛ زیرا محمد صلى الله علیه و اله خاتم انبیا و شریعت او خاتم شرایع است . و خداوند سبحان عهد و میثاق را از تمام انبیا گرفته که از محمد صلى الله علیه و اله پیروى کرده و او را در صورتى که هنگام بعثت او زنده بودند یارى کنند…» . (۳)

رهبرى حضرت مهدى علیه السلام و همکارى مسیح علیه السلام

گرچه تمام امت ها از جمله مسلمانان و مسیحیان معتقد به ظهور منجى جهانى در پایان تاریخ مى باشند ولى در این که رهبرى این قیام و نهضت جهانى از آن چه کسى است اختلاف دارند :

۱. برخى معتقدند که مهدى و مسیح دو لقب براى یکى شخص است . آنان مى گویند : رهبر حکومت عدل جهانى توحیدى از آنجا که یک نفر است ، لذا او کسى است که در اسلام او را مهدى نامیدند و یهود و نصارا او را مسیح مى نامند و دیگران نیز هر کدام نامى را بر او گذاشته اند .

۲. احتمال دیگر این که بگوییم منجى جهان همان مسیح عیسى فرزند مریم است که از او به مهدى نیز تعبیر شده است.

۳.احتمال سوم آن است که بگوییم : منجى جهان کسى غیر از حضرت مهدى علیه السلام از ذریه ى پیامبر صلى الله علیه و اله نیست و حضرت عیسى با او در این امر مهم همکارى کرده و تشریک مساعى مى کند.

نقد احتمال اول

این احتمال در ظاهر چندان صحیح به نظر نمى رسد ؛ زیرا همان گونه که قبلا هم اشاره شد با مراجعه به اناجیل پى مى بریم که شخصى به نام « فرزند انسان » تأسیس حکومت جهانى کرده و حضرت مسیح علیه السلام نیز در برپایى آن سهیم شده و دخالت خواهد نمود . یعنى در حقیقت دو شخصیت در این ماجرا دخالت دارند ، ولى در طول یکدیگر ، به این معنا که رهبرى براى حضرت مهدى علیه السلام است و حضرت عیسى علیه السلام نیز در این زمینه او را مساعدت خواهد کرد .

نقد احتمال دوم

احتمال دوم این بود که معتقد شویم منجى جهانى عیسى بن مریم است و اگر در روایات اسلامى از او به مهدى تعبیر شده به عنوان لقب حضرت مسیح است .

براى این احتمال نیز مؤیداتى را ذکر کرده اند از قبیل :

۱. لفظ مسیح که از القاب حضرت عیسى علیه السلام به شمار مى آید به معناى نجات بخشى است.

۲. در انجیل متى درباره ى حضرت مسیح علیه السلام آمده که او طول عمر داشته و در آخر الزمان ظهور کرد. و این چیزى است که با روایات اسلامى سازگارى دارد.

۳.در برخى از روایات اسلامى تصریح شده که مهدى همان عیسى بن مریم است.

ولى این احتمال با هر سه مؤیداتش صحیح به نظر نمى رسد ؛ زیرا :

اولا : نامگذارى حضرت عیسى علیه السلام به « مسیح » دلالت بر استقلال او در امر حکومت عدل جهانى ندارد. لذا در لقب دادن حضرت عیسى علیه السلام به « مسیح » کافى است که از آن جهت باشد که او در این امر مهم مشارکت دارد.

ثانیا : نام « مسیح » بر حضرت عیسى علیه السلام بعد از عروج او به آسمان ها از ناحیه ى صاحبان اناجیل گذاشته شد و قرآن نیز به جهت شهرت موجود در آن عصر از این لقب براى حضرت عیسى علیه السلام استفاده کرده است .

ثالثا : این که عمر حضرت مسیح علیه السلام طولانى شده و در آخر الزمان ظهور خواهد کرد دلالت بر استقلال او در تأسیس حکومت عدل جهانى توحیدى ندارد بلکه با تشریک مساعى او با حضرت مهدى علیه السلام سازگارى است .

رابعا : در توضیح حدیث « لا مهدى الا عیسى بن مریم » مى گوییم : این حدیث را ابن ماجه به سندش از انس نقل کرده که پیامبر صلى الله علیه و اله فرمود : « و لا مهدى الا عیسى بن مریم » ؛ (۴) « و مهدى جز عیسى بن مریم نیست » .

در جواب از این حدیث مى گویم :

۱. بسیارى از صحابه که احادیث مهدویت را از رسول خدا صلى الله علیه و اله نقل کرده اند را از ذریه ى رسول خدا صلى الله علیه و اله مى دانند .

۲. این حدیث مورد اعراض علماى حدیث و متکلمین بوده و هیچ کسى به آن استناد نکرده است.

۳. خود ابن ماجه در سنن خود حدیث « المهدى حق و هو من ولد فاطمه » ؛ « مهدى حق است و او از اولاد فاطمه است » را نیز نقل کرده است . (۵)

۴.ابن قیم جوزیه این حدیث را در « المنار المنیف » نقل کرده و به طور مبسوط آن را تضعیف نموده است . (۶) حاکم نیشابورى نیز که این حدیث را نقل کرده از روى تعجب بوده نه آنکه به جهت مطابقتش با شروط شیخین آن را نقل کرده باشد. (۷)

ذهبى مى گوید : « … حدیث ( و لا مهدى الا عیسى بن مریم ) خبرى است منکر که ابن ماجه آن را نقل کرده است ».(۸)

قرطبى مى گوید : « حدیث . و لا مهدى الا عیسى بن مریم . معارض با احادیث این باب است . آن گاه مى گوید : احادیثى که نص بر خروج مهدى از عترت پیامبر و از اولاد فاطمه علیه السلام است ثابت بوده و اصح از این حدیث است ، پس حکم ، مطابق احادیث خروج مهدى از اولاد فاطمه است نه احادیث دیگر » . (۹)

۵.این حدیث را طبرانى نیز با سند خود از ابى امامه نقل کرده ولى در متن آن جمله ( ولا مهدى الا عیسى بن مریم ) نیامده است. (۱۰)

۶.روایات خروج مهدى از اولاد فاطمه علیه السلام متواتر است ، و همان گونه که در جاى خود اشاره شد عده ى زیادى به تواتر آن تصریح کرده اند ، ولى حدیث ( و لا مهدى الا عیسى بن مریم ) بر فرض صحت سند ، خبر واحد است، و هنگام تعارض ، خبر متواتر مقدم مى باشد. و نیز مشهور بین مسلمین در طول تاریخ اسلام، ظهور شخصى از اهل بیت رسول خدا صلى الله علیه و اله و از اولاد فاطمه علیه السلام است ، این شهرت مى تواند مرجح احادیث مهدویت اسلامى باشد. ابوالفیض غمارى نیز در صدد پاسخ به حدیث فوق برآمده و با هشت اشکال به آن پاسخ گفته است . (۱۱)

قوت احتمال سوم

از بین این سه احتمال ، احتمال سوم قوى تر به نظر مى رسد، و آن این که بگوییم : رهبرى حکومت عدل جهانى توحیدى براى حضرت مهدى علیه السلام است ، گرچه حضرت عیسى علیه السلام نیز در این راستا همکارى گسترده اى با آن حضرت دارد. این احتمال مؤیداتى نیز دارد:

۱.حضرت مهدى علیه السلام وارث شرعى طرح کامل براى حکومت عدل توحیدى است که رسول خدا محمد مصطفى صلى الله علیه و اله براى بشریت به ارث گذاشته است.

۲.۲. مطابق برخى از روایات اسلامى ، حضرت مسیح علیه السلام از این که امام جماعت را بعد از فرود آمدنش از آسمان بر عهده مى گیرد امتناع مى کند ، و امامت را به فردى از افراد امت اسلامى واگذار مى کند، این خود دلیل بر آن است که رهبرى نهضت جهانى با حضرت مسیح علیه السلام نیست.

۳.خلاف حکمت الهى است دینى که نسخ شده به توسط رهبرش دوباره اجرا شود، در حالى که رهبرى از رهبران دین زنده و ناسخ وجود داشته باشد.

۴.مطابق آنچه که قبلا اشاره شد از اناجیل استفاده مى شود که حضرت عیسى علیه السلام به کمک « فرزند انسان » مى آید و در ملکوت خدا که به دست او برپا خواهد شد سهیم مى شود و او کسى غیر از حضرت مهدى علیه السلام نیست.

پى نوشت:

۱.مسند احمد ، ج ۵ ، ص ۱۳ ، المعجم الکبیر ، ج ۷ ، ص ۲۲۱ .

۲.معالم السنن ، ج ۴ ، ص ۳۲۱ ، ح ۱۷۰۳٫

۳. المسیح المنتظر و نهایه العالم ، عبدالوهاب عبدالسلام ، ص ۲۴۰ .

۴.سنن ابن ماجه ، ج ۲ ، ص ۱۳۴۰ ، ح ۴۰۳۹ .

۵.همان، ص ۱۳۶۸ ، ح ۴۰۸۶ .

۶.المنار المنیف ، ص ۱۳۰ ، ح ۳۲۵ .

۷.مستدرک حاکم ، ج ۴ ، ص ۴۴۱ .

۸.تهذیب التهذیب ، ج ۹ ، ص ۱۲۵ ، رقم ۲۰۲ ، ترجمه ى محمد بن خالد جندى .

۹.التذکره ، قرطبى ، ج ۲ ، ص ۷۰۱ .

۱۰.المعجم الکبیر ، ج ۸ ، ص ۲۱۴ ، ح ۷۷۵۷٫

۱۱.ابراز الوهم المکنون ، ص ۵۳۸ .

منبع: کتاب منجى از دیدگاه ادیان

مصداق «اهل الذّکر» در روایات اهل بیت(علیه السلام)

اشاره:

اهل‌الذکر ترکیبی اضافی و مرکب از « اهل » و « ذکر » است. واژه أهل به معانی سزاوار و لایق به چیزی، مختار و منتخب، خاندان، خویشان، عیال و فرزندان، ملت و امت و… آمده است که قدر جامع همه آن‌ها تعلق، سنخیت، أنس و الفت داشتن با چیزی و اختصاص داشتن به آن است. البته هرچه تعلق چیزی به چیزی بیش‌تر باشد اختصاص بدان شدیدتر است و هر چه اختصاص شدیدتر باشد صدق عنوان «اهلیت» قوی‌تر خواهد بود..

با مراجعه به روایات اهل بیت(علیه السلام) پى مى بریم که مقصود از «اهل الذکر» در آیه «فَسئَلوا اَهلَ الذِکرِ اِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»، امامان معصوم از ذریّه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هستند. در اینجا به برخى از روایات اشاره مى کنیم:

۱ . کلینى(رحمه الله) به سندش از امام باقر(علیه السلام) نقل کرده که حضرت درباره قول خداوند . عزّ وجلّ . ( فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ) «اگر نمى دانید، از آگاهان بپرسید». از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل کرده که فرمود: «من «ذکر» هستم و امامان(علیه السلام) اهل ذکرند». و درباره قول خداوند . عزّ وجلّ . ( وَإِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَلِقَوْمِکَ وَسَوْفَ تُسْئَلُونَ)(۱) امام باقر(علیه السلام) فرمود: «ما قوم او . پیامبر . هستیم و ما سؤال مى شویم.»(۲)

۲ . و نیز به سندش از وشاء نقل کرده که گفت: از امام رضا(علیه السلام) سؤال کرده، به او عرض کردم: فدایت گردم مقصود از آیه ( فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ) چیست؟ حضرت فرمود: «ما اهل ذکریم، و ما مورد سؤال قرار گرفته ایم.»(۳)

۳ . محمّد بن على بن بابویه به سندش از ریّان بن صلت نقل کرده که امام رضا(علیه السلام)در مجلسى ضمن سخنانش فرمود: «… ما اهل ذکریم که خداوند متعال در کتابش فرمود: ( فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ). علماى مجلس عرض کردند: مقصود خداوند از «اهل ذکر» یهود و نصارا هستند. حضرت(علیه السلام) فرمود: «سبحان الله! آیا چنین احتمالى جایز است؟ در این صورت آنان ما را به دین خود دعوت مى کنند و مى گویند: دینشان از دین اسلام افضل است. مأمون به امام گفت: آیا نزد شما شرحى براى آیه است که دلالت بر خلاف آنچه علما مى گویند، داشته باشد؟ حضرت فرمود: آرى. ذکر، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) است، و ما اهل ذکریم. و این مطلب در کتاب خداوند آشکار است آنجا که در سوره طلاق مى فرماید: ( فَاتَّقُوا اللهَ یا أُولِی الاَْلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً * رَسُولا یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللهِ مُبَیِّنات).(۴) پس ذکر، رسول خدا(صلى الله علیه وآله)بوده و ما اهل ذکریم.»(۵)

۴ . سید هاشم بحرانى در تفسیر خود از برقى به سندش از عبدالکریم بن ابى دیلم و او از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده که درباره قول خداوند . جلّ ذکره . ( فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ)فرمود: «کتاب (قرآن) همان ذکر است و اهل آن آل محمّد(علیه السلام) هستند. خداوند . عزّ وجلّ . امر به سؤال از آنان نموده است، و به سؤال از جهّال امر ننموده است. و خداوند . عزّ وجلّ . قرآن را «ذکر» نامیده، آنجا که فرمود: ( وَأَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ). و نیز فرمود: ( وَإِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَلِقَوْمِکَ وَسَوْفَ تُسْئَلُونَ)(۶).(۷)

پی نوشت:

۱ . سوره زخرف، آیه ۴۴٫

۲ . کافى، ج ۱، ص ۲۱۰٫

۳ . کافى، ج ۱، ص ۲۱۰٫

۴ . سوره طلاق، آیه ۱۰ و ۱۱٫

۵ . امالى صدوق، ص ۴۲۸، مجلس ۷۹٫

۶ . تفسیر برهان، ذیل آیه.

۷ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۳۹۱٫

عقیده شیعیان در مورد عصمت امامان

اشاره:

شیعیان معتقدند که امام، مانند پیامبر(صلى الله علیه وآله)، باید معصوم از تمام بدیها و گناهان ـ چه ظاهرى و چه باطنى ـ از آغاز کودکى تا روز وفات، عمداً و سهواً، باشد و هم چنین باید معصوم از هر خطا، اشتباه، سهو و فراموشى باشد؛ زیرا امامان، حافظان و نگهبانان شریعت اند و برپا دارندگان احکام، و موضع آنان موضع پیامبر(صلى الله علیه وآله)است، و همان دلیل که ما را ناچار مى سازد به عصمت پیامبر(صلى الله علیه وآله)معتقد شویم، خود کافى است که ما را به عصمت امامان برساند، بدون هیچ فرقى در این زمینه. که کتاب خدا و سنت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) و هم چنین عقل نیز این را تأئید مى کند.

خداوند مى فرماید: (إنّما یُریدُ اللّه لِیُذْهِبَ عَنْکُم الرِّجسَ أهلَ الْبَیت و یُطَهِّرَکُم تَطْهیراً)«خدا خواست که رجس و پلیدى را از شما اهل بیت دور سازد و شما را پاک نماید».(۱)

بنابراین، اگر دور ساختن رجس که شامل تمام پلیدى ها و خبائث مى شود و پاک شدن از همه گناهان، مفید عصمت نیست، پس عصمت دیگر چه معنى دارد؟!

خداى متعال در جاى دیگر مى فرماید:

(إنَّ الّذِنَ اتَّقُوا إذا مسّهم طائفٌ من الشَّیطان تَذَکّرُوا فَإذاهُم مُبصَرون) «چون اهل تقوا را از شیطان، وسوسه اى فرا رسد، فوراً خدا را بیاد مى آورند و ناگهان بصیرت و بینائى خود را باز مى یابند».(۲)

در این آیه آمده است اگر شیطان بخواهد یک مؤمن با تقوا را فریب دهد، خداوند او را نگه مى دارد و او فوراً متذکر مى شود و حق را مى بیند و از آن پیروى مى نماید، چگونه کسانى که خداى سبحان آنان را برگزید و رجس و پلیدى را از آنان دور ساخت و پاک و طاهرشان گردانید ممکن است فریب شیطان را بخورند؟!

خداى متعال مى فرماید:

(ثُمَّ اُورَثنا الْکِتاب الَّذِینَ اصطَفَینا مِن عِنادِنا) «سپس علم را به کسانى از بندگانمان دادیم، که آنان را گلچین کرده و برگزیدیم».(۳)

و بى گمان کسى را که خداوند برگزیده و انتخابش کرده است، معصوم از خطا است.

آیات دیگرى نیز در این باره وجود دارد که ما به ذکر همین موارد اکتفا مى کنیم.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله)فرمود: (یا أیها الناس إنّى تارکٌ فیکم ما ان أتخذتم به لن تضلّوا، کتاب اللّه و عترتى أهل بیتى)(۴)

«اى مردم! من در میان شما چیزى را وا مى گذارم که اگر به آن تمسک جوئید، هرگز گمراه نمى شودى، کتاب خدا و عترت اهل بیتم».

این روایت صراحت دارد در این که ائمه اهل بیت(علیهم السلام) معصوم اند زیرا:

اولاً: کتاب خدا معصوم و نگهدارنده شده از هر خطا است و اصلاً باطل به هیچ وجه در آن راه نیابد و آن کلام خدا است و هر که در آن شک کند، کافر شده است.

ثانیاً: کسى که به این دو (کتاب و عترت) چنگ بزند، از گمراهى در امان شده، پس این دلالت دارد بر اینکه هرگز خطا و اشتباه در کتاب و عترت روا نیست.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله)در حدیث دیگرى مى فرماید: (إنّما مثل اهل بیتى کمثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق)(۵) «مَثل اهل بیت من، مِثل کشتى نوح است، هر که در آن سوار شد، رستگار و هر که از ان دورى جست، غرق شد».

این روایت نیز صراحت دارد در اینکه امامان اهل بیت(علیه السلام) از هر اشتباهى مصون هستند و لذا هر که کشتى نجاتشان را سوار شود، نجات یافته و در امان خواهد بود و هر که در آن کشتى سوار نشود، در گرداب گمراهى، غرق خواهد شد.

در حدیث دیگرى حضرت چنین مى فرماید:

(من أحب أن یحیى حیاتى و یموت میتى و یدخل الجنه و عدنى ربّى و هى جنّه الخلد، فلیتولّ علیاً و ذریته من بعده، فانّهم لن یخرجوکم باب هدى و لن یدخلوکم باب ضلاله)(۶) «هر که خواست مانند من زندگى کند و مانند من بمیرد و در بهشتى که خدایم وعده ام کرده که آن بهشت جاویدان است، داخل گردد، پس ولایت على(علیه السلام) و فرزندانش را بپذیرد، چرا که اینها هرگز شما را از در هدایت خارج نمى سازند و به سوى گمراهى وارد نمى کنند».

و این روایت نیز صراحت دارد بر اینکه ائمه اهل بیت(علیه السلام) که عبارت از على(علیه السلام)و ذریه اش(علیه السلام) مى باشند، از هر اشتباهى مصون و معصوم هستند، زیرا هرگز مردم را در گمراهى نمى برند. و طبیعى است کسى که خطا و اشتباه مى کند، نمى تواند مردم را هدایت کند.

هم چنین رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: (أنا المنذر و علّى الهادى، و بک یا علّى یهتدى المهتدون من بعدى)(۷) «من هشدار دهنده و اعلام خطر کننده ام و على هدایت کننده است، و پس من به توسط تو اى على، هدایت خواهان هدایت مى شوند».

این نیز صراحت دارد در عصمت امام، چنانکه بر هیچ خردمندى پوشیده نیست.

بنابراین، این بیانها از قرآن و سنت شریف نبوى همگى دلالت دارد بر اینکه امامان باید معصوم باشند. آیا عقل، عصمت کسى را که خداوند او را براى هدایت مردم برگزیده انکار مى کند؟ حتماً چنین نیست، بلکه بعکس، عقل آن عصمت را واجب و لازم مى داند؛ زیرا کسى که مسؤلیت رهبرى و هدایت بشر به او واگذار شده، نمى شود یک انسان معمولى باشد که اشتباه و فراموشى به او دست دهد و بارگناهان بر دوشش سنگینى کند.(۸)

پی نوشت:

۱.احزاب، آیه ۳۳٫

۲.اعراف، آیه ۲۰۱٫

۳.فاطر، آیه ۳۰٫

۴.صحیح ترمذى، ج ۵، ص ۶۲۱٫

۵.مستدرک حاکم، ج ۲، ص ۳۴۳، کنزالعمال، ج ۱۲، ص ۹۵، صواعق المحرقه ابن حجر، ص ۱۸۶٫

۶.کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۱۱، تاریخ ابن عساکر، ج ۲، ص ۹۹، مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۲۸٫

۷.تفسیر طبرى، ج ۱۳، ص ۱۰۸، تفسیر رازى، ج ۵، ص ۲۷۱، ینابیع الموده، ص ۱۳۰،مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۲۹٫

۸.همراه با راستگویان، ص ۳۰۱٫

اثبات دلالت  آیه «اولى الامر» بر ضرورت عصمت امام

 

اشاره:

از جمله آیاتى که از آن ضرورت عصمت امام استفاده مى شود آیه اولى الامر است، خداوند متعال مى فرماید: ( أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الاَْمْرِ مِنْکُمْ)؛(۱) «خدا و رسول و صاحبان امرى که از میان خود شما است را اطاعت نمایید.»از این آیه به خوبى استفاده مى شود که در هر عصر و زمانى باید شخصى در قید حیات باشد تا او را اطاعت نماییم، اطاعتى که همانند اطاعت از پیامبر بلکه اطاعت از خداوند است.

مقصود از «اولى الامر» در آیه فوق همان صاحبان شأن و حقّ امر و نهى است، کسانى که زمام امور مردم و اختیار آنان به دستشان است، این آیه از آنجا که بر وجوب اطاعت به طور مطلق و بدون هیچ قید و شرطى دلالت مى کند، مستلزم عصمت اولى الامر است، و گرنه سر از تناقض در مى آورد؛ زیرا اطاعت خدا و رسول بدون هیچ قید و شرطى واجب است، حال اگر اولى الامر معصوم نباشند و در برخى از امور به گناه یا اشتباه و سهو و نسیان بیفتند و در عین حال بدلیل عطف اولى الأمر به خدا و رسول اطاعت آنان به طور مطلق واجب باشد، مستلزم تناقض در جعل حکم به وجوب اطاعت است، در نتیجه: باید اولى الامر معصوم باشند.

از جمله کسانى که ما را در این معنا همراهى نموده، فخر رازى مفسّر معروف اهل سنّت است. او مى گوید: «خداوند متعال در این آیه امر به اطاعت اولى الأمر به طور جزم نموده است، و هر کس که به طور جزم و قطع، امر به اطاعت او از جانب خداوند شده باشد باید از خطا مصون باشد؛ زیرا در غیر این صورت، اگر با فرض اقدام بر خطا، باز خداوند ما را امر به متابعت از او نماید، لازم مى آید که خداوند امر به فعل خطا کرده باشد. خطا از آن جهت که خطاست، منهى عنه است. و این منجرّ به اجتماع امر و نهى در فعل واحد به اعتبار واحد مى شود که محال است. نتیجه این که: اولى الامر در آیه باید معصوم باشد.»(۲).(۳)

پی نوشت:

۱ . سوره نساء، آیه ۵۹٫

۲ . تفسیر فخر رازى، ج ۱۰، ص ۱۴۴٫

۳ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۸۶٫

دیدگاه شیعه امامیه پیرامون علم غیب امام

اشاره:

علم غیب، گونه‌ای آگاهی که در حالت طبیعی برای انسان دست‌یافتنی نیست و خداوند، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. بنابر آموزه‌های شیعی، آگاهی از غیب، مخصوص خداوند است؛ ولی او بنابر مصالحی، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. با این حال، برخی علوم غیبی مانند علم به ذات خداوند، مخصوص خود اوست و کسی را توان رسیدن به آن نیست. بر اساس آموزه‌های دینی، پیامبران ( یا دست‌کم برخی از آنها)، از جمله پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، امامان شیعه و برخی از انسان‌های صالح از علم غیب برخوردارند. مقدار و گستره این علم در افراد مختلف، متفاوت است و بیشترین میزان آن مخصوص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و جانشینان اوست.

در توضیح این مطلب مى گوییم: غیب در مقابل شهود، بر چیزى اطلاق مى شود که با حواس ظاهرى قابل درک نیست. قیامت، برزخ، ملائکه، جنّ و … عوالمى هستند که با حواسّ ظاهرى انسان قابل درک نیستند، از این رو داخل در عالَم غیب شمرده شده اند. غیب را مى توان به دو بخش تقسیم کرد: غیب مطلق و غیب نسبى. غیب مطلق غیبى است که به هیچ نحو و در هیچ زمان و مکان قابل ادراک نیست، مثل ذات الهى که غیب الغیوب است، به خلاف غیب نسبى که با شرایطى خاص براى افرادى ویژه قابل ادراک به غیر حواس ظاهرى است. و تنها کسى که به عالَم غیب و شهادت به طور کامل احاطه دارد، خداوند است. در قرآن کریم آمده: (قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ اِلاَّ اللّه )؛(۱) « [اى رسول ما] بگو که در آسمان ها و زمین جز خدا کسى از علم غیب آگاه نیست» که دلالت مى کند بر اینکه علم غیب مخصوص خدا است.

در مقابل آیات دیگرى وجود دارد که علم به غیب را براى غیر خدا نیز اثبات مى کند از جمله، خداوند در سوره جن :مى فرماید ( عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول …)؛(۲)«او داناى غیب است و هیچ کس به عالم غیب او آگاه نیست جز پیامبرى را که از او خشنود باشد….»

از استثناى این آیه استفاده مى شود که خداوند متعال ذاتاً و اصالتاً عالم به غیب است ولى بر پیامبرى که مرضىّ اوست، علم غیب افاضه مى کند. و از آنجا که لازم است هرچه براى رسول صلاحیت دارد، امام نیز آن را دارا باشد چون هر دو شریعت را بیان مى کنند، پس امام هم مشمول این عنایت الهى خواهد بود.

لذا در قرآن اشاره به انواع اطلاعات غیبى براى انبیا و اولیاء کرده و مى فرماید: ( ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحیهِ إِلَیْکَ)؛(۳) «آن، از خبرهاى غیبى است که به تو وحى نمودیم.» و از قول حضرت عیسى(علیه السلام)مى فرماید: ( وَأُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ)؛(۴) «و به شما خبر مى دهم که در خانه هایتان چه مى خورید و چه مى اندوزید.»

بنابراین در جمع بین این دو دسته از آیات مى توان گفت: آیاتى که ظهور در اختصاص علم غیب به خداوند دارد، علم غیب به نحو اصالت و استقلال است. وآیاتى که علم غیب را بر غیر خداوند ثابت مى کند به نحو تبعیّت و به اذن خداوند است.

با همین بیان مى توانیم از آیاتى که ظهور در انکار علم غیب از پیامبر دارد، جواب دهیم؛ زیرا انکار این آیات به نحو استقلال بوده نه آن که به طور مطلق، آن را از پیامبر نفى کنند.(۵)

پی نوشت:

۱ . سوره نمل، آیه ۶۵٫

۲ . سوره جن، آیات ۲۶ و ۲۷٫

۳ . سوره آل عمران، آیه ۴۴٫

۴ . سوره آل عمران، آیه ۴۹٫

۵ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۳۵٫

مراد از «اولى الامر» در روایات اهل سنّت

اشاره:

اوُلو الْاَمْر، کسانی که برطبق قرآن، اطاعت از آنان واجب است. این واژه در آیه ۵۹ سوره نساء به‌کار رفته است که به آیه اولو الامر شهرت دارد. در خصوص عصمت اولو الامر و اینکه چه کسانی هستند، بحث‌های بسیاری در کتاب‌های کلامی و تفسیری صورت گرفته است. به باور شیعیان آیه اولو الامر بر عصمت اولو الامر دلالت می‌کند و منظور از آن امامان دوازده‌گانه شیعه است؛ اما بیشتر علماء اهل سنت براین باورند که از این آیه به دست نمی‌آید که اولو الامر معصوم‌اند. خلفاء راشدین، حاکمان عادل و متدین و اجماع ازجمله دیدگاه‌های آنان درباره مصداق اولو الامر است.

مطابق برخى از روایات اهل سنّت، مراد از «اولى الامر» در آیه ۵۹ سوره نساء امامان از اهل بیت عصمت و طهارتند:

حاکم حسکانى با سند خود از امام على(علیه السلام) از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل کرده که فرمود: «شریکان من کسانى اند که خداوند اطاعت آنان را با اطاعت خویش و من مقرون ساخت و درباره آنان چنین نازل کرد: ( أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الاَْمْرِ مِنْکُمْ)(۱) «اى کسانى که ایمان آوردید، اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر(خدا) و پیشوایان (معصوم) خود را». من گفتم: اى پیامبر خدا! آنان چه کسانى اند؟

فرمود: تو نخستین آنان هستى.»(۲)

جوینى نیز به سند خود در ضمن حدیثى طولانى نقل مى کند که امام على(علیه السلام) خطاب به برخى از صحابه فرمود: «… شما را به خدا سوگند مى دهم آیا مى دانید هنگامى که آیه ( یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللهَ…) نازل شد، مردم گفتند: اى رسول خدا! آیا «اولى الامر» افرادى خاصّ از مؤمنانند یا شامل همه آنان مى شود؟ پس خداوند به پیامبرش دستور داد، والیان امر را به مردم معرفى کند و براى ایشان، همان گونه که نماز و زکات و حج را تفسیر کرده است، ولایت را نیز تفسیر کند. پس رسول خدا(صلى الله علیه وآله) من را در غدیر خم براى مردم منصوب کرد….»(۳)

و نیز حاکم حسکانى به نقل از مجاهد بن جبر تابعى، شأن نزول آیه را درباره جانشینى امام على(علیه السلام) بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل کرده و مى نویسد: «(اولى الامر) درباره امیرالمؤمنین نازل شد، هنگامى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ایشان را در مدینه به جاى خود نشاند و على(علیه السلام) عرض کرد: آیا مرا در میان زنان و کودکان وا مى گذارى؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: آیا خشنود نیستى براى من به منزله هارون براى موسى باشى؟(۴).(۵)

پی نوشت:

۱ . سوره نساء، آیه ۵۹٫

۲ . شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۹۱، ح ۲۰۴٫

۳ . فرائد السمطین، ج ۱، ص ۳۱۳، باب ۵۸، ح ۲۵۰٫

۴ . شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۹۲، ح ۲۰۵٫

۵ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۳۵۰٫

حقیقت و فلسفه امامت

اشاره:

یکی از اصول اساسی اندیشه سیاسی متفکران و فیلسوفان مسلمان شیعه، اعتقاد به امامت، به معنای شیعی آن است، یعنی اعتقاد به تداوم رسالت و نبوت حضرت رسول اکرم(ص) بعد از او توسط امامان، که به آن امامت گفته می شود. اهمیت اعتقاد به این امر در اسلام به قدری است که نحوه اعتقاد و تفسیر ارائه شده از آن، باعث ایجاد فرقه های گوناگونی شده است. در این میان، اعتقاد شیعه امامیه دارای ویژگی و جایگاه خاص خود است.

واژه «امامت» در لغت به معناى رهبرى و پیشوایى، و «امام» به معناى مقتدا و پیشواست، خواه انسان باشد،‌یا چیز دیگر، چنان‌که ابن فارس گفته است: «امام، کسى است که در کارها به او اقتدا می‎شود، و پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ امام ائمه، و خلیفه، امام رعیت، و قرآن، امام مسلمان است».(۱) قرآن کریم، همان‌گونه که برخى از انسان‎ها را امام نامیده، کتاب آسمانى حضرت موسى (ع) را نیز امام خوانده است، آن‌جا که در مورد حضرت ابراهیم (ع) فرموده است: «إِنِّى جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً».(۲) من تو را پیشواى مردم قرار دادم. و درباره کتاب حضرت موسى (ع) فرموده است: «وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسى إِماماً وَ رَحْمَهً».(۳) پیش از قرآن کتاب موسى به عنوان پیشوا و مایه رحمت، نازل گردید. و در جاى دیگر، لوح محفوظ را نیز «امام مبین» خوانده و می‎فرماید: «وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِى إِمامٍ مُبِینٍ».(۴) هر چیزى را در «امام مبین» (لوح محفوظ) برشمرده‎ایم.

امامت در اصطلاح متکلمان

متکلمان اسلامى براى امامت تعاریف مختلفى ذکر کرده‎اند، و غالباً امامت را «ریاست و رهبرى عمومى جامعه در زمینه امور دینى و دنیوی» دانسته‎اند، نمونه‎هایى از این تعاریف را یادآور می‎شویم: ۱. امامت، رهبرى عمومى دینى است که در برگیرنده ترغیب مردم به آن چه مایه حفظ مصالح دینى و دنیوى آن‎ها، و بازداشتن آنان از آن چه مایه زیان آن‎ها است، می‎باشد.(۵) ۲. امامت، رهبرى و بالاصاله در امور دین است.(۶) ۳. امامت، جانشینى پیامبر اکرم ـ صلّى الله علیه و آله ـ در برپاداشتن دین است به گونه‎اى که پیروى او بر همه امت واجب است.(۷) ۴. امامت، رهبرى عمومى در امر دین و دنیا به عنوان جانشینى پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ است.(۸)

توضیحات

۱. مقصود از قید «بالاصاله» در تعریف دوم، احتراز از رهبرى به نیابت از امام است،‌مانند نواب خاصه و عامه امام عصر(عج) . ۲ . مقصود از «امور دینی» در دو تعریف اول و دوم این نیست که وظیفه امام منحصر در اداره امور دینى مردم است، و هیچ‌گونه مسؤولیتى نسبت به امور دنیوى ندارد، بلکه مراد این است که امور دنیوی، منهاى جنبه‎هاى اخلاقى و دینى آن‎ها، از شؤون امامت نیست. مثلاً قضاوت در این‌که کدام اثر هنرى برجسته‎ترین آثار هنرى است، ‌از وظایف ویژه امام به شمار نمی‎رود، هر چند امام می‎تواند واجد چنین مهارت علمى باشد، و احیاناً برجسته‎ترین هنرمند را نیز معرفى کند، ولى این کار را به عنوان یک صاحب نظر و هنرشناس انجام می‎دهد، نه به عنوان امام».(۹) ۳. وجه این‌که در تعاریف علماى اهل سنت بر مسئله خلافت و جانشینى پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ تأکید شده، و در تعاریف علماى شیعه قید «بالاصاله» آمده، ‌این است که علماى شیعه در عین این‌که امام را خلیفه و جانشین پیامبر می‎دانند، او را خلیفه الهى و منصوب از جانب خداوند می‎دانند، ولى علماى اهل سنت امام را برگزیده از جانب مردم به عنوان جانشینى پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ می‎دانند، نه خلیفه خداوند، چنان‌که در بحث‎هاى آینده توضیح داده خواهد شد. ۴. خلافت و امامت دو عنوان براى یک حقیقت می‎باشند که هر یک ناظر به جنبه خاصى از آن است، خلافت ناظر به جنبه ارتباط آن با خدا و پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ و امامت ناظر به جنبه ارتباط آن با امت اسلامى، ‌یعنى قیادت و رهبرى آن‎ها است، بدین جهت در روایات و نیز کلمات متکلمان اسلامى هر دو تعبیر به کار رفته است.

ابعاد مسئله امامت

مسئله امت، ابعاد گوناگونى دارد، مهم‎ترین آنها عبارتند از:

۱. بعد اعتقادى

از این نظر که حفظ و بقاى دین به امامت وابسته است، امامت یک مسئله اعتقادى است؛ زیرا اعتقاد به حدوث و بقاى دین بر هر مسلمانى واجب است، بنابراین اعتقاد به آن چه حدوث و بقاى دین در گرو آن است نیز واجب است، حدوث دین وابسته به نبوت، و ادامه آن وابسته به امامت می‎باشد، بنابراین، همان‌گونه که اعتقاد به نبوت، اعتقادى دینى و واجب است، اعتقاد به امامت نیز چنین است.

۲. بعد سیاسى

سیاست، عبارت است از تدبیر امور جامعه از طریق تدوین قوانین لازم و اجراى آن‎ها، و غایت عقلانى آن اصلاح زندگى مادى و معنوى افراد جامعه است. و چنان‌که بحث‎هاى آینده بیان خواهد شد، اصلاح زندگى مادى و معنوى بشر، از طریق تعلیم معارف الهى و اجراى احکام دینى، فلسفه اصلى امامت را تشکیل می‎دهد.(۱۰)

۳. بعد تاریخى

مسئله امامت در امتداد نبوت و خاتمیت است، ‌از این رو در مرحله‎اى از تاریخ اسلام آغاز شده و تا امروز ادامه یافته و از این پس نیز تا آخرین لحظه حیات دنیوى بشر باقى خواهد بود. بنابراین، چگونگى تعیین نخستین امام، و امامان پس از او، و عکس‌العمل مسلمانان در این‌باره و بالاخره حوادث تاریخى امامت، از موضوعات مهم و حساس تاریخ اسلام به شمار می‎رود. هر یک از ابعاد یاد شده مربوط به علم خاصى است، بعد اعتقادى آن از مسایل علم کلام است. بعد سیاسى آن در علومى مانند فلسفه سیاست و جامعه‌شناسى مورد بحث واقع می‎شود، و بعد تاریخى آن بخشى از تاریخ اسلام را تشکیل می‎دهد، بحث درباره امامت از بعد سیاسى و تاریخى اختصاص به علماى اسلام ندارد، و مبتنى بر داشتن باور اسلامى نیست، ولى بحث درباره آن از جنبه‌ اعتقادى مبتنى بر ایمان اسلامى ومخصوص متکلمان اسلامى است، مگر آن که کسى کلام اسلامى را از جنبه تاریخى مطالعه کند که در این صورت بحثى پیرامون دینى خواهد بود. فلسفه و ضرورت امامت فلسفه و ضرورت امامت، همان فلسفه و ضرورت نبوت است جز در ابلاغ وحى تشریعى و آوردن شریعت که با ختم نبوت پایان پذیرفته است. تبیین و توضیح این نکته را طى عناوین زیر یادآور می‎شویم:

۱. تبیین مفاهیم قرآن

یکى از وظایف پیامبر اکرم ـ صلّى الله علیه و آله ـ تبیین معانى و مفاهیم قرآن کریم بود، خداوند خطاب به پیامبر اکرم ـ صلّى الله علیه و آله ـ می‎فرماید: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ».(۱۱) ما ذکر (قرآن) را بر تو نازل کردیم تا آن‌چه براى مردم نازل می‎شود را براى آن‎ها تبیین نمایى. پیامبر اکرم ـ صلّى الله علیه و آله ـ نیز در حدیث ثقلین، عترت (ع) خود را ملازم و همراه با قرآن قرار داده و فرموده است: «اِنّى تارِکُ فیکُمُ الثِّقْلَینْ کِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتی». من دو شیئى گرانبها را در میان شما می‎گذارم، این دو عبارتند از: کتاب خدا، و عترت من. یعنى فهم حقایق قرآن را باید با راهنمایى عترت (ع) آموخت. هم چنین تأویل قرآن را جز خدا و راسخان در علم نمی‎دانند، چنان‎که قرآن کریم می‎فرماید: «وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ».(۱۲) و در روایات آمده است که: ائمه معصومین (ع) راسخان در علم می‎باشند.(۱۳)

۲. داورى در منازعات

در بحث نبوت یادآور شدیم که یکى از اهداف نبوت، داورى در اختلاف و منازعات بوده است، چنان‌که خداوند می‎فرماید: «فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیَما اخْتَلَفُوا فِیهِ».(۱۴) خدا پیامبران را بشارت دهنده و بیم دهند برانگیخت، و کتاب را به حق با آنان نازل کرد، تا در اختلافات مردم داورى کند. نکته جالب توجه در این آیه شریفه آن است که داورى به کتاب نسبت داده شده است، زیرا معیار داورى همان احکام الهى است که کتاب در برگیرنده آن‎ها است. بدیهى است اختلاف و نزاع به زمان پیامبران اختصاص ندارد، لیکن از آن‎جا که حل این اختلافات به وجود افراد برگزیده از جانب خدا نیاز دارد، پس از ختم نبوت نیز این ضرورت وجود دارد، و در نتیجه وجود امام، بسان پیامبر، امرى لازم و ضرورى است.

۳. ارشاد و هدایت انسان‎ها

ارشاد و هدایت انسان‎ها در زمینه اعتقاد، احکام دینى، و مسایل اخلاقى و اجتماعى، یکى دیگر از اهداف رسالت پیامبران الهى است. این نیز هدف از ویژگی‎هاى نبوت نیست و به انسان‎هایى که در عصر پیامبران زندگى می‎کردند اختصاص نداشته است. بنابراین، اگر بعثت پیامبران به انگیزه ارشاد و هدایت بشر کارى بایسته و لازم بوده است، این بایستگى و لزوم در مورد امامت نیز موجود است.

۴. اتمام حجت بر بندگان

یکى از اهداف رسالت پیامبران، اتمام حجت از جانب خداوند بر بندگان است، ‌قرآن در این‌باره می‎فرماید: «رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ».(۱۵) پیامبرانى بشارت دهنده و بیم دهنده (را برانگیخت) تا پس از فرستادن رسولان، مردم بر خدا حجت نداشته باشند. این امر نیز اختصاص به زمان خاصى ندارد، از این روى امام على (ع) فرموده است: «لا تَخْلُو الأرضُ مِنْ قائِمِ للهِ بِحُجهٍ إما ظاهِراً مَشهوراً و أو خائِفاً مَعموراً، لِئلا تَبْطُلْ حُجَجُ اللهِ وَ بَیناتُه… یَحْفَظُ اللهُ بِهِم حُحَجَهُ و بَیّناتِهِ اُولئکَ خُلَفاءُ الله فى أرضهِ، وَ الدُعاهُ اِلى دینِهِ.»(۱۶) زمین از حجت خدا خالى نخواهد بود، یا آشکار و مشهور است و یا خائف و پنهان، تا حجت‎ها و دلایل الهى باطل نگردد… خدا به وسیله آن‎ها حجت‎ها و دلایل خود را حفظ می‎کند… آنان جانشینان خدا در زمین و دعوت کنندگان به دین او می‎باشند.

۵. برقرارى عدل و امنیت

از اهداف دیگر نبوت برقرارى عدل و امنیت اجتماعى است،‌ چنان‎که در آیه ۲۵ سوره حدید آمده است: «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ». رسولان خود را با دلایل فرستادیم و کتاب و میزان را با آنان نازل کردیم تا مردم به قسط پایدار گردند. این هدف نیز از ویژگی‎هاى نبوت نبوده و به انسان‎هاى گذشته اختصاص ندارد، بلکه از نیازهاى همیشگى بشر می‎باشد، و در نتیجه تحقق بخشیدن به آن یک آرمان الهى و پایدار است، که پس از نبوت، از طریق امامت تحقق می‎پذیرد. امام على (ع) درباره اهداف حکومت دینى، کلامى دارد که بیانگر فلسفه امامت از جنبه سیاسى و حکومتى آن است، آن جا که می‎فرماید: «اللّهُمَّ اِنّکَ تَعْلَمُ اَنّهُ لَمْ یَکُنِ الّذى کانَ مِنَّا مَنَافَسَهُ فِى سُلطَانٍ, وَ لا الْتِمَاسَ شَیءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطامِ، وَ لکِن لِنرِدَّ الْمَعالِمَ مِنْ دینِکَ، وَ نَظر الْاِصْلاحَ فِى بِلادِکَ، فَیأمَنَ الْمَظلُومُونَ مِنْ عِبَادِکْ، وَ تُقامُ المُعَطَّلَهَ مِنْ حُدودِکْ».(۱۷) خدایا تو می‎دانى که آن چه انجام دادیم به انگیزه مسابقه در کسب سلطنت به دست آوردن متاع پست دنیوى نبود، بلکه به خاطر این بود که نشانه‎هاى از بین رفته دینت را بازگردانیم، و اصلاح و آبادى را در شهرها و روستاها آشکار سازیم، تا بندگان مظلومت امنیت یابند، و قوانین و حدود تعطیل شده برپا گردد.

ضرورت امامت و آراء متکلمان

از آنچه درباره فلسفه و اهداف امامت بیان گردید، می‎توان ضرورت آن را نیز به دست آورد؛ زیرا اهداف و آرمان‎هاى یاد شده از ضرورت‎هاى حیات دنیوى و اخروى انسان می‎باشند. لزوم وجود رهبر در یک جامعه تا به حدى است که اگر دسترسى به امام عادل امکان نداشته باشد، حتى وجود امام غیرعادل از نبودن آن بهتر است، زیرا فقدان امام به هرج و مرج اجتماعى و سلب امنیت همگانى منجر می‎شود، که پی‎آمدهاى تلخ آن به مراتب از پی‎آمدهاى ناگوار امام و پیشواى غیر عادل بدتر است، از این رو امام على (ع) فرموده‎اند: «لا بُدَ لِلنّاسِ مِنْ أمیرٍ بَرٍّ اَوْ فاجِرٍ».(۱۸) ضرورت وجود امام تقریباً‌ مورد قبول همه متکلمان اسلامى است، هر چند در این‌که این ضرورت مقتضیات حکم عقل است یا شرع، و بشرى است یا الهی، دیدگاه‎هاى آنان متفاوت است. اشاعره وجوب آن را شرعى، و عدلیه وجوب آن را عقلی، دانسته‎اند. عدلیه نیز دو دسته‎اند:, شیعه وجوب آن را الهى و تعیین امام را فعل خداوند، ولى معتزله وجوب آن را بشرى و تعیین امام را وظیفه مسلمانان می‎دانند.(۱۹)

امامت و قاعده لطف

مفاد قاعده لطف  که یکى از قواعد کلامى مورد قبول متکلمان عدلیه است ـ این است که هر فعلى از جانب خداوند که در سعادتمندى مکلفان مؤثر است، بدون آن که اختیار را از آنان سلب کند، یک ضرورت و واجب عقلى است و مقتضاى عدل و حکمت خداوند می‎باشد، به گونه‎اى که ترک آن با عدل و حکمت خداوند سازگار نیست. و نبوت از مصادیق بارز این قاعده است. از دیدگاه متکلمان امامیه، امامت نیز حکم نبوت را دارد، و از مصادیق دیگر قاعده لطف است. سید مرتضى ـ رحمه الله علیه ـ در توضیح این مطلب می‎نگارد: هر عاقلى که از شیوه زندگى اجتماعى و عادات مردم آگاه است، می‎داند که هرگاه در میان مردم رهبرى با تدبیر و قدرتمند وجود داشته باشد، ظلم و تباهى از بین رفته؛ و یا دست کم، ‌مردم به رعایت عدل و انصاف نزدیک‎تر خواهند بود. و هرگاه چنین رهبرى وجود نداشته باشد، ‌امر برعکس آن چه گفته شد خواهد شد. بنابراین، رهبرى، لطف در انجام واجب و ترک قبیح است، پس واجب است که خدا مکلفان را از آن محروم نسازد.(۲۰) ن: ۲۲۹۵ م

پی نوشت:

(۱) . مقاییس اللغه، ج ۱، ص ۲۸.

(۲) . بقره/ ۱۲۴.

(۳) . هود/ ۱۷.

(۴) . یس/ ۱۲.

(۵) . این تعریف از خواجه نصیرالدین‌طوسى در کتاب قواعد العقاید است، ص ۱۰۸، شایان ذکر است کتاب یاد شده همراه با پانوشت‎هاى نگارنده، توسط مرکز مدیریت حوزه علمیه قم چاپ شده است.

(۶) . این تعریف از سدیدالدین حمصى رازى در کتاب المنقذ من التقلید، است، ج ۲، ص ۲۳۶، این کتاب در دو جلد توسط انتشارات جامعه مدرسین قم چاپ شده است.

(۷) . این تعریف از قاضى عضدالدین ایجى اشعرى است، شرح مواقف، ج ۸، ص ۳۴۴.

(۸) . این تعریف از سعدالدین تفتازانى اشعرى است، شرح مقاصد، ج ۵، ص ۲۳۲.

(۹) . این توضیح برگرفته از کلام سدیدالدین حمصى است، به کتاب المنقذ من التقلید، ج ۲، ص ۲۳۸ـ۲۳۶ رجوع نمایید.

(۱۰) . با این بیان روشن می‎شود که ابعاد فرهنگی،‌اقتصادى، نظامى و سایر ابعاد اجتماعى امامت، همگى زیر مجموعه بعد سیاسى می‎باشند، از این رو به ذکر جداگانه آنها‎نیاز نیست.

(۱۱) . نحل/ ۴۴.

(۱۲) . آل عمران/ ۷.

(۱۳) . اصول کافى، ج ۱، کتاب حجت، باب الراسخین فى العلم.

(۱۴) . بقره/ ۲۱۳.

(۱۵) . نساء/ ۱۶۵.

(۱۶) . نهج البلاغه، صبحى صالحى کلمات قصار، شماره ۱۳۹.

(۱۷) . نهج البلاغه، خطبه ۱۳۱.

(۱۸) . نهج البلاغه، خطبه ۴۰.

(۱۹) . قواعد العقائد، تألیف خواجه نصیرالدین ‎طوسى، تحقیق على ربانى گلپایگانی، ص ۱۱۰.

(۲۰) . الذخیره فى علم الکلام، ص ۴۱۰.

علم غیب پیامبر و امامان(علیه السلام) تعلیم الهی

اشاره:

علم غیب، گونه‌ای آگاهی که در حالت طبیعی برای انسان دست‌یافتنی نیست و خداوند، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. بنابر آموزه‌های شیعی، آگاهی از غیب، مخصوص خداوند است؛ ولی او بنابر مصالحی، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. با این حال، برخی علوم غیبی مانند علم به ذات خداوند، مخصوص خود اوست و کسی را توان رسیدن به آن نیست. بر اساس آموزه‌های دینی، پیامبران ( یا دست‌کم برخی از آنها)، از جمله پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، امامان شیعه و برخی از انسان‌های صالح از علم غیب برخوردارند. مقدار و گستره این علم در افراد مختلف، متفاوت است و بیشترین میزان آن مخصوص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و جانشینان اوست.

آگاهى پیامبران و پیشوایان معصوم از غیب، دو گونه تصور مى‏ شود:

الف) بدون تعلیم الهى، آگاه باشند.

ب) خداى آگاه، به پیامبران تعلیم کرده باشد و امامان نیز هر کدام از امام قبل، و سرانجام از پیامبر آموخته باشند و یا خداوند از راه دیگرى به آنان تعلیم کرده باشد. دانشمندان شیعه همگى تصریح کرده ‏اند که آگاهى پیامبر و امام از غیب، ذاتى و بدون تعلیم الهى نیست و به گونه دوم یعنى به تعلیم الهى است و کسانى که علم امامان (علیه السلام) را ذاتى و بدون تعلیم الهى بدانند و علم آنان را به گونه علم الهى بدانند از «غلاه» ۱ به شمار مى ‏آیند و اصولاً این عقیده مستلزم شرک مى ‏باشد. در این جا لازم است توجه خواننده عزیز را به مطلبى جلب کنیم: با مراجعه به روایات و گفته ‏هاى دانشمندان بزرگ روشن مى ‏شود که در زمان پیامبر گرامى (صلی الله علیه و آله) و امامان معصوم (علیه السلام) و نیز در دوره ‏هاى بعد، گاهى از واژه «علم غیب» علم ذاتى و بدون تعلیم الهى فهمیده مى شده است و از این جهت در آیات و روایات و نیز در کلمات دانشمندان مکرراً تصریح شده است که آگاهى پیامبر و امام از غیب، ذاتى نیست، بلکه به تعلیم الهى و از راه وحى و غیره و یا آموختن از پیامبر و امام قبلى است . و اینک متن برخى از روایات و گفتارهاى دانشمندان:

۱. بعد از پایان جنگ جمل، على (ع) در بصره خطبه‏ اى خواند و در ضمن آن خطبه از برخى حوادث آینده خبر داد یکى از یاران آن حضرت با تعجبى فراوان به ایشان گفت: «لقد اعطیت یا امیرالمؤمنین علم الغیب.» آیا شما «علم غیب» دارید و این جمله اشاره به این بود که علم غیب اختصاص به خدا دارد زیرا خدا است که ذاتاً به همه چیز آگاه است . آن گرامى در پاسخ او خندید و گفت: «لیس هو بعلم الغیب و انما هو تعَلّمُ من ذى علم…» . «اینکه من از حوادث آینده خبر مى‏ دهم «علم غیب» ذاتى و بدون تعلیم الهى نیست بلکه بوسیله پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به من تعلیم شده است…» ۲

۲. یحیى بن عبدالله بن الحسن به امام هفتم (ع) گفت: فدایت شوم اینان (گروهى از مردم) عقیده دارند که شما «علم غیب» دارید. حضرت در پاسخ او فرمود:… نه به خدا سوگند آنچه ما مى‏دانیم از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به ما رسیده و از آن حضرت آموخته ‏ایم، لا والله ماهى الا وراثه عن رسول الله (صلی الله علیه و آله)

۳. شیخ بزرگوار محمد بن محمد بن نعمان مفید (متوفاى ۴۱۳) مى‏ نویسد: کسى را مى‏توان به طور مطلق داراى صفت «عالم به غیب» دانست که علم او ذاتى باشد و از کسى نیاموخته باشد و علم هیچ کس جز خداوند بزرگ ذاتى نیست از این رو شیعه معتقد است که نباید درباره امامان به طور مطلق گفته شود عالم به غیب هستند بلکه باید توضیح داده شود که علم آنان مستفاد از امام قبل و از پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سرانجام به تعلیم الهى است». ۴

۴. مفسر عالی قدر شیعه مرحوم شیخ طبرسى (در گذشت سال ۵۴۸) مى ‏نویسد: به عقیده شیعه کسى را مى‏ توان با جمله «عالم به غیب» توصیف کرد که همه غیب‏ ها را بداند و علم او ذاتى باشد و هیچ کس جز خدا این چنین نیست و اما خبرهاى غیبى فراوانى که دانشمندان شیعه و سنى از على (ع) و سایر امامان نقل کرده‏اند همه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به آنان رسیده و رسول خدا نیز از خداوند آموخته است». ۵

۵. رشیدالدین محمد بن شهر آشوب مازندرانى (در گذشت سال ۵۸۸) مى‏ نویسد: پیامبر و امام از غیب آگاهى دارند اما نه به این معنى که علم آنان ذاتى باشد بلکه خداوند، بخشى از علم غیب را به آنان آموخته است، و عقیده به اینکه علم آنان ذاتى است و با علم خدا تفاوتى ندارد مستلزم شرک مى‏ باشد» .۶

۶. کمال الدین ابن میثم بحرانى (متوفاى ۶۷۹) مى ‏نویسد: «منظور از علم غیبى که جز خدا نمى‏ داند علم غیبى است که بدون تعلیم و آموختن باشد و «علم غیب» بدون تعلیم اختصاص به خدا دارد و جز خدا هر کس آگاهى از غیب پیدا کند به تعلیم الهى بوده است». ۷

۷. ابن ابى الحدید معتزلى (در گذشت سال ۶۵۵) مى‏نویسد: «ما انکار نمى‏کنیم که در میان افراد بشر اشخاصى باشند که از غیب خبر بدهند اما مى‏گوییم آگاهى آنان از غیب، مستند به خداوند است وخداوند وسیله آگاه شدن آنان را از غیب فراهم مى‏آورد». ۸

۸. فضل بن روزبهان همان دانشمند سنى (که در سده نهم و دهم مى‏زیسته)، با همه تعصبش در کتاب «ابطال نهج الباطل» مى‏ نویسد: «روا نیست درباره کسى گفته شود: علم غیب دارد آرى خبر دادن از غیب به تعلیم الهى جایز است و راه این تعلیم با وحى است و یا الهام، البته نزد کسى که الهام را یکى از راههاى آگاهى از غیب مى‏داند»۹٫

۹. علامه مرحوم شیخ محمد حسین مظفر مى ‏نویسد: «علم خدا ذاتى است و علم امامان (علیه السلام) به تعلیم الهى است و هیچ کس نباید توهم کند که علم امامان (علیه السلام) مانند علم خدا است پس مانعى ندارد که بگوئیم امامان ذاتاً علم غیب ندارند اما به تعلیم الهى، از غیب آگاهى دارند.» ۱۰

۱۰. علامه طباطبائى در تفسیر «المیزان» مى‏ نویسد: «خداوند ذاتاً از غیب آگاه است و هر کس جز او از غیب آگاه باشد به تعلیم او خواهد بود و هر جا پیامبر (صلی الله علیه و آله) آگاهى خود از غیب را انکار مى‏ کند و مى‏ گوید: علم غیب ندارم معناى آن اینست که مستقلاً و ذاتاً عالم به غیب نیستم، و هر چه مى دانم از جانب خدا به من آموخته شده است.» ۱۱

پى نوشت:

۱. غلاه، کسانى هستند که امامان (علیهم السلام) را از دایره بشر بودن خارج دانسته و برخى از صفاتى که اختصاص به خدا دارد براى آنان ثابت مى‏دانند.

۲. نهج البلاغه، خطبه صد و بیست و چهار، شرح نهج ‏البلاغه ابن میثم ج ۱، ص ۸۳ . ۸۵ و ج ۳، ص ۱۳۸ . ۱۴۱٫

۳. امالى شیخ مفید، ص ۱۴ چاپ نجف و نیز ذیل روایتى که در بخش دهم، سؤال هشتم خواهید خواند همین مطلب را تایید مى‏کند: نحن نعلم انک تعلم علما کثیراً ولا ننسبک الى علم الغیب… چند نفر از یاران امام صادق به آن حضرت مى‏گویند ما مى‏ دانیم شما علم گسترده‏اى دارید اما در عین حال شما را به علم غیب نسبت نمى‏دهیم یعنى شما را با جمله «عالم به غیب» توصیف نمى‏کنیم اصول کافى، ج ۱، ص ۲۵۷٫

۴. اوائل المقالات، ص ۳۸۰، بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۱۰۶ به نقل از کتاب «المسائل» شیخ مفید.

۵. مجمع البیان، ج ۳، ص ۲۶۱ و ج ۵ ص ۲۰۵٫

۶. متشابهات القرآن، ص ۲۱۱، مضمون کلام ایشان نقل شد.

۷. شرح نهج‏البلاغه ابن میثم، ج ۱، ص ۸۴ و ج ۳، ص ۱۴۰٫

۸. شرح نهج‏البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۴۲۷ چاپ ۴ جلدى.

۹. دلائل الصدق مظفر، ج ۲، ص ۳۴۳ چاپ قم .

۱۰. علم الامام، ص ۷ و ۴۷٫

۱۱. المیزان، ج ۲۰، ص ۱۳۱ . ۱۳۲٫

منبع:تفسیر منشور جاوید، آیت الله جعفر سبحانى، ج ۸، ص ۳۰۹ . ۳۱۲٫

بهره مندى مردم از وجود امام غائب

اشاره:

از نگاه دلایل کلامى، وجود امام معصوم در جامعه و حضورش میان مردم، از الطاف بزرگ الهى است، چون او سبب هدایت مردم است. روشن است که اگر مردم، این مظهر آشکار لطف الهى را با آغوش باز بپذیرند و دور او جمع شوند، از آثار وجود پربرکت او بهره مند مى شوند، وگرنه از استفاده کامل و تام از وجود شریف او محروم مى گردند. در آن صورت، سبب محرومیت آنان نیز خودشانند، نه خدا و نه امام.(۱) در عین حال، وجود آن حضرت، آثار سازنده اى دارد که به برخى از آنها اشاره مى شود:

اول: غیبت به این معنى نیست که در کارها دخالت نکند و از وجود او بهره برده نشود. مثل هم سفر موسى (خضر) که ولىّ خدا بود و حضرت موساى کلیم به او روى آورد. او کشتى اى را که از آنِ مستضعفان بود سوراخ کرد، تا از تصرّف غاصبانه پادشاه مصون بماند. صاحبان کشتى از کار او خبر نداشتند، وگرنه چون هدف کار او را نمى دانستند، مانع کارش مى شدند. هم چنین آن دیوار را بازسازى کرد تا گنج آن دو یتیم را حفظ کند. پس چه مانعى دارد که امام غایب، در هر روز و شب، تصرّفاتى این گونه داشته باشد؟

مؤیّد این سخن، روایاتى است که مى گوید او در ایّام حج، در مراسم حج شرکت مى کند، حج مى گزارد و با مردم هم نشینى مى کند، در مجالس حاضر مى شود. نیز دلالت مى کند که او درماندگان را نجات مى دهد، بیماران را عیادت مى کند و گاهى خودش مشکلات مردم را حلّ مى کند، هر چند مردم او را نمى شناسند.

دوم: مسلم است که در عصر غیبت، همه مردم به او دسترسى ندارند. ولى چنین نیست که خواص هم به او دسترسى نداشته باشند! بلکه روایت بر خلاف آن دلالت مى کند. صالحانى از امت، لیاقت تشرف به حضورش و استفاده از نور وجودش را مى یابند، در نتیجه مردم هم به واسطه آنان از وجود او بهره مند مى شوند.

سوم: محاسبات عقلى و تجربه هاى اجتماعى ثابت مى کند که اعتقاد به وجود یک پیشواى زنده، اثر عمیقى در حفظ نظام و بقاى رسالت دارد، در صورتى که دسترسى به این پیشوا چه آسان و چه دشوار، فراهم باشد. به هر حال، عقیده به وجود پیشوا فوایدى دارد. در مورد پیشوایى که در میان جامعه باشد و به صورت مستقیم، مسؤولیت رهبرى را بر عهده بگیرد حرفى نیست. مهم آن است که به دلایلى پیشوا از جامعه دور باشد، ولى آن جامعه به حیات او و بازگشت دوباره اش اعتقاد داشته باشد. چنین اعتقادى نسبت به چنین پیشوایى اثرى عظیم دارد که به آن اشاره مى کنیم.

در تاریخ، ملت ها و امت هایى بوده اند که انقلاب هایى داشته اند. نمونه هاى فراوانى نشان مى دهد که هرگاه پیشوا، زنده باشد، هر چند که رهبرى را در دست نداشته باشد، تشکیلات و سازمان ها سر پا مى ماند. اما وقتى از دنیا مى رود، امور از هم گسسته مى شود و شورش پدید مى آید. بهترین مثال براى این که وجود رهبر، نگهدارنده رسالت و موجب هم بستگى پیروان است، داستان نبرد اُحد است. در اثناى نبرد، از روى غرض یا به اشتباه، صدایى برخاست که «محمد کشته شد!». در همان لحظه که مسلمانان سرگرم نبرد با متجاوزان بودند این صدا و خبر پخش شد. همین که پخش شد پیشوا مرده است، آرایش صفوف به نحوى گسیخته شد که هر کس میدان را رها کرد و به سویى گریخت، تا آن جا که بعضى هم به فکر افتادند به دشمن بپیوندند. وقتى خبر کشته شدن پیامبر(صلى الله علیه وآله) تکذیب شد و مسلمانان یقین کردند که رهبرشان سالم است و بعضى خودشان پیامبر(صلى الله علیه وآله) را دیدند، نفرات از هم گسیخته لشکر دو باره گرد آمدند و پیرامون رسول خدا(صلى الله علیه وآله) جمع شدند و به نبرد و دفاع پرداختند.

قرآن کریم این حقیقت را چنین بیان مى کند:

(وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ…)؛(۲)

محمد جز فرستاده نیست که پیش از او نیز فرستادگانى بوده اند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود، به عقب و به جاهلیت بر مى گردید؟ هر کس به عقب برگردد به خدا زیانى نمى رساند و خداوند، پاداش دهنده شاکران است.

در میدان کارزار، تلاش گروهى از رزمندگان فداکار آن است که پرچم را در برابر هجوم دشمنان هم چنان برافراشته نگاه دارند، از آن سو هم دشمن تلاش مى کند که پرچم طرف مقابل را سرنگون کند، چون افراشته بودن پرچم، امید را در دل سپاه زنده نگه مى دارد و آنان را به تلاش وا مى دارد. وجود فرمانده لشکر نیز در مقرّ فرماندهى همین نقش را دارد، هر چند ساکت و آرام باشد. او خون را در رگ هاى سربازان به جوش مى آورد و آنان را به این جهت که «فرمانده ما زنده است و پرچم ما در اهتزاز»، به حمله و تلاش بیشتر بر مى انگیزد. اما وقتى خبر کشته شدن فرمانده در میان سپاهیان پخش مى شود، هر چه هم لشکر عظیم باشد، یک باره از هم مى پاشد، گویا روح از پیکرشان جدا شده است.

رئیس یک گروه یا کشور، تا زنده است، چه در سفر باشد و یا چه در رخت خوابش خوابیده باشد، مایه حیات و حرکت و نظم و آرامش است، ولى شنیدن خبر مرگ او، موجب نومیدى در همه مى شود.

شیعیان بر اساس اعتقادشان به این که امام زمان(علیه السلام) زنده است هر چند دیده نمى شود، خود را تنها نمى بینند (خوب دقت کنید)، پیوسته چشم به راه بازگشت آن مسافر عزیزى اند که کاروان دل ها براى او مى تپد. انتظار مؤثر و سودمند او، هر روز امید به ظهورش را زنده مى سازد. اثر روانى این ایده و آماده ساختن مردم براى آن انقلاب بزرگ، قابل درک است.

لیکن اگر آن پیشوا اصلاً وجود نداشته باشد و مردم منتظر تولد او در آینده باشند، وضع خیلى فرق مى کند.

اگر نکته دیگرى را بر این سخن بیفزاییم، جواب، صورت جدّى دیگرى پیدا مى کند و آن این که:

بر اساس اعتقاد همه شیعیان که در روایات و منابع دینى بسیارى آمده است، امام زمان(علیه السلام) پیوسته و در دوران غیبت، مراقب اوضاع پیروان خویش است و طبق الهام خدایى، از اوضاع همه آنان آگاه است و به تعبیر روایات، هر هفته از جدول کارها و اعمال و سخنان آنان آگاه مى شود.(۳)

این تفکر، سبب مى شود همه پیروان پیوسته در یک حالت آمادگى باشند و در کارهایشان توجه داشته باشند که زیر نظر هستند، اثر تربیتى این نوع از تفکر، انکار ناپذیر است.(۴)

پی نوشت:

۱ . خواجه نصیر طوسى در کتاب «تجرید الاعتقاد» در بحث امامت به همین حقیقت اشاره دارد که مى گوید: وجود امام لطف است، تصرف و کار او لطفى دیگر است و غیبت او از ماست.

۲ . آل عمران: ۱۴۴٫

۳ . در تفسیر برهان در ذیل آیه ۱۰۵ سوره توبه (فَسَیَرَى اللهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ) آمده است.

۴ . سیماى عقاید شیعه، ص ۲۶۳٫

آیات «گواهان امّت» در قرآن دلیل وجودامام در هر زمان

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. بنابر آموزه‌های شیعه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از ابتدای دوران رسالت به معرفی خلیفه خویش و امام مسلمانان پس از وفات خود، اهتمام جدی داشت. اقدامات آن حضرت در این مسیر، از نخستین دعوت علنی، با معرفی امام علی(علیه السلام) به عنوان خلیفه و جانشینِ بعد از خود آغاز شد.

از جمله آیاتى که دلالت بر ضرورت وجود امام معصوم در هر زمانى دارد، آیات گواهان امّت است.

از آیات بسیارى استفاده مى شود که خداوند در بین هر امّتى، کسى را به عنوان شاهد و گواه قرار داده تا در روز قیامت بوسیله او بر آن ها احتجاج کند. در اینجا به برخى از این آیات اشاره مى کنیم:

۱ . ( فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّه بِشَهِید وَجِئْنا بِکَ عَلى هؤُلآءِ شَهِیداً)؛(۱) «حالِ آنها چگونه است هنگامى که از هر امتى، شاهد و گواهى (بر اعمالشان) مى آوریم، و تو را نیز بر آنان گواه خواهیم آورد؟!»

۲ . ( وَیَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّه شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَجِئْنا بِکَ شَهِیداً عَلى هؤُلاءِ)؛(۲) «روزى که ما در هر امّتى از میان خودشان گواهى بر آنان برانگیزیم و تو را [اى محمّد] بر این امّت گواه آوریم.»

۳ . ( وَ نَزَعْنا مِن کُلِّ أُمَه شَهِیداً فَقُلْنا هاتُوا بُرهانَکُمْ فَعَلِمُوا أَنَّ الْحَقَّ لِلَّهِ وَ ضَلَّ عَنْهُم مَّا کَانوُا یَفْتَرُونَ)؛(۳)« و (در آن روز) از هر امتّى گواهى بر مى گزینیم و (به مشرکان) مى گوییم: «دلیل خود را بیاورید!» (در آن هنگام) مى دانند که حق از آن خداست، و تمام آنچه را به خدا افترا مى بستند از (نظر) آنها گم خواهد شد».

از این آیات استفاده مى شود که در هر زمان و براى هر امّتى، خداوند افرادى قرار داده است تا در روز قیامت بر اعمال آن امّت گواهى دهند. کسى که قرار است شاهد باشد، در شهادتش نزد خداوند نباید اشتباه کند. اینان کسانى اند که در امر هدایت بشر حجّت خداوند در روى زمینند. فخر رازى در ذیل آیه: ( وَنَزَعْنا مِنْ کُلِّ أُمَّه شَهِیداً)(۴)، مى گوید: «مقصود از آیه این است که ما یک نفر را از هر امّتى امتیاز دادیم تا بر آنان شهادت دهد. برخى گفته اند که مقصود انبیا است، شهادت مى دهند که دلایل را بر قومشان ابلاغ نمودند، و در روشن نمودن آن ها نهایت کوشش را از خود به خرج داده اند، در نتیجه اگر کوتاهى وجود دارد از ناحیه خود مردم است…

برخى دیگر مى گویند: بلکه آنان شاهدانى هستند که در هر زمان بر مردم شهادت مى دهند که از جمله آن ها انبیایند.

این نظر به واقع نزدیک تر است؛ زیرا خداوند به هر امّت و هر جماعتى این حکم، را تعمیم داده که از آن ها، کسانى را به عنوان شاهد قرار دهد، لذا داخل مى شود در این حکم زمان هایى که نبىّ وجود نداشت که از آن به عصر فترت تعبیر مى شود، همانند زمان هایى که بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)آمد….»(۵)

و هم چنین او در ذیل آیه شریفه ( وَیَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّه شَهِیداً عَلَیْهِمْ)،(۶) مى گوید: «هر گروه و اُمّتى که در دنیا حاصل مى گردد، لازم است که کسى به عنوان شاهد در میان آن ها وجود داشته باشد. شاهد در عصر رسول(صلى الله علیه وآله) خود حضرت بود، به دلیل قول خداوند متعال: ( وَکَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّهً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدآءَ عَلَى النّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً)(۷) « همان گونه شما را نیز، امتى میانه (معتدل) قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید؛ و پیامبر هم بر شما گواه باشد».

و نیز لازم است که در هر زمانى بعد از رسول، شاهدى در میان امّت باشد. از این بیان، روشن مى شود که هیچ عصرى خالى از شاهد بر مردم نیست، و آن شهید باید از خطا مصون باشد، وگرنه احتیاج به شاهد دیگرى دارد و در نتیجه به بى نهایت منتهى خواهد شد، که این باطل است….»(۸)

نتیجه این که: لازم است در هر زمانى شاهدى معصوم در میان هر قومى باشد.(۹)

پی نوشت:

۱ . سوره نساء، آیه ۴۱٫

۲ . سوره نحل، آیه ۸۹٫

۳ . سوره قصص، آیه ۷۵٫

۴ . سوره قصص، آیه ۷۵٫

۵ . تفسیر فخر رازى، ج ۲۵، ص ۱۲ و ۱۳٫

۶ . سوره نحل، آیه ۸۹٫

۷ . سوره بقره، آیه ۱۴۳٫

۸ . تفسیر فخر رازى، ج ۲۰، ص ۹۸٫

۹ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۷۵٫

احقیت و اولویت على (علیه السلام) به خلافت با توجه به قرابت و نسب

اشاره:

پس از وفات رسول اکرم (ص) سعد بن عباده انصارى مدعى خلافت شد و گروهى از افراد قبیله اش دور او را گرفتند، سعد و اتباع وى محل سقیفه را براى این کار انتخاب کرده بودند، تا آنکه ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح آمدند و مردم را از توجه به سعدبن ابى عباده بازداشتند و از حاضرین براى ابوبکر بیعت گرفتند، در این مجمع سخنانى میان مهاجران و انصار رد و بدل شد و عوامل مختلفى در تعیین سرنوشت نهائى این جلسه تأثیر داشت. یکى از به اصطلاح برگ هاى برنده اى که مهاجران و طرفداران ابوبکر مورد استفاده قرار دادند این بود که پیغمبر اکرم (ص) از قریش است و ما از طائفه پیغمبریم.

ابن ابى الحدید در ذیل شرح خطبه ۶۷ مى گوید: عمر به انصار گفت: ” عرب هرگز به امارت و حکومت شما راضى نمى شود زیرا پیغمبر از قبیله شما نیست، ولى عرب قطعاً از اینکه مردى از فامیل پیغمبر (ص) حکومت کند، امتناع نخواهد کرد… کیست که بتواند با ما در مورد حکومت و میراث محمدى معارضه کند و حال آنکه ما نزدیکان و خویشاوندان او هستیم “.

و باز چنانکه مى دانیم على (ع) در حین این ماجراها مشغول وظائف شخصى خود در مورد جنازه پیغمبر (ص) بود. پس از پایان این جریان على (ع) از افرادى که در آن مجمع حضور داشتند استدلال هاى طرفین را پرسید و استدلال هر دو طرف را انتقاد کرد و رد کرد. سخنان على (ع) در اینجا همانها است که سید رضى آنها را در خطبه ۶۷ آورده است.

على (ع) پرسید، انصار چه مى گفتند؟

– گفتند: حکم فرمائى از ما و حکم فرماى دیگرى از شما باشد.

– چرا شما بر رد نظریه آنها به سفارشهاى پیغمبر اکرم درباره آنها استدلال نکردید که فرمود: با نیکان انصار نیکى کنید و از بدان آنان درگذرید؟!

– اینها چه جور دلیل مى شود؟

– اگر بنا بود حکومت با آنان باشد، سفارش درباره آنان معنى نداشت، اینکه به دیگران درباره آنان سفارش شده است دلیل است که حکومت با غیر آنان است.

– خوب! قریش چه مى گفتند؟

استدلال قریش این بود که آنها شاخه اى از درختى هستند که پیغمبر اکرم (ص) نیز شاخه دیگر از آن درخت است.

– «احتجوا بالشجره و اضاعوا الثمره» با انتساب خود به شجره وجود پیغمبر (ص) براى صلاحیت خود استدلال کردند اما میوه را ضایع ساختند. یعنى اگر شجره نسبت معتبر است، دیگران شاخه اى از آن درخت مى باشند که پیغمبر یکى از آن شاخه هاى آن است اما اهل بیت پیغمبر میوه آن شاخه اند.

در خطبه ۱۶۰ و دیگر، از قبیل نص و لیاقت و افضلیت گذشته، اگر همان قرابت و نسب را که مورد استناد دیگران است، ملاک قرار دهیم، باز من از مدعیان خلافت اولایم.

 منبع :استاد مطهرى ،سیرى در نهج البلاغه ۱۵۱-۱۴۶

افراط، تفریط و اعتدال در صفات اهل بیت(علیه السلام)

اشاره:

شکى در این نیست که در میان برخى از اخبار و احادیثى که از طریق وحى و تنزیل به ما رسیده، بعضى از صفات خداوند به ائمه طاهرین(ع) نسبت داده شده که آنها از صفات ربوبیت است و در قلوب ضعفا از اهل دانش و دارندگان وسواس و مخالفین، ایجاد شبهه کرده؛ چنان‌که گروهى مرتبه آل محمد(ص) را بالا برده و آنها را خدایان خود دانسته‌اند و جمعى معتقدند که ایشان در صفات و افعال شریک‌هاى خدا می‌باشند و بعضى می‌گویند که خدا کلیه امور خدایى خود را به آنها واگذار نموده، و این مستلزم آن است که خدا خود را از خدایى عزل کرده باشد.

باید دانست که اقوال این هر سه دسته باطل و اعتقادات آنها فاسد است و این‌ها از دین اسلام خارج و مستحق لعن و عذاب می‌باشند، زیرا ائمه(ع) بندگان مخلص و گرامى داشته شده‌اى هستند که در گفتار خود بر خدا سبقت نگرفته، به امر او عمل کرده و از معتقدات این سه دسته بیزار می‌باشند.

اما دسته چهارم، کسانى هستند که به تفریط افتاده و می‌گویند که خداوند فقط و فقط امر دین را به آنها واگذارده است و روایاتى مانند آنچه که به آنها نسبت داده شد، دروغ و جعلیات است. اهل بیت(ع) مانند سایر بندگانند؛ می‌خورند و می‌آشامند و در بازارها راه می‌روند و امثال این سخن‌ها. این دسته هم معرفت ولایتى ندارند و مؤمن واقعى نیستند.

اما دسته پنجم، که سالک طریق حق و صراط مستقیم ایمانند، کسانى هستند که می‌گویند: آل محمد(ص) بندگان خاص و خالص خدایند و تمام آثار و شئون خدایى که در امور، علوم و معجزات از ایشان ظاهر گردیده و می‌گردد در برابر ذات خدا، به منزله صفت نسبت به موصوف است؛ همان طور که صفت هرگز به قدر یک چشم بر هم‌زدن بدون موصوف قوامى ندارد و همیشه قائم به موصوف است به قیام صدور؛ آل محمّد(ص) با این شئون و فضائل و کمالات و خصایصى که خداوند به ایشان عطا فرموده است نسبت به او کمال فقر و ذلت و احتیاج را دارند و در آنچه که خدا به آنها عطا نموده، نه تنها هیچ استقلالى از خود ندارند بلکه ادعاى استقلال هم نکرده و نمی‌کنند و آنچه از اسما و افاضات آل محمّد(ص) است، اسماى حسنا و امثال علیاى الله بوده و ایشان بدون امر و فرمان خداوند هیچ فعلى را انجام نداده و از خود به هیچ وجه اراده‌اى ندارند. خوف و ترسشان از خدا از همه مخلوقات بیشتر است و مثل آنها مثل آهنى است که در اثر مجاورت و نزدیکى با آتش و به آتش سرخ و تفتیده شده عمل آتش را از خود نشان می‌دهد و می‌سوزاند، لکن آهن گرم شده است نه آتش، سوزندگى آن از ذات خود او نیست و از آتش است. هیچ وقت ممکن‌الوجود، واجب‌الوجود نمی‌شود ولى هر چه تقرّب او به خداوند بیشتر شود صفات الهى بیشتر در او جلوه می‌کند. و این فرموده که:

بنده‌ام مرا اطاعت نما تا آنکه تو را نمونه (و مثال) خویش نمایم که هرگاه به چیزى بگویى «بشو» بشود.۱ شاهد همین مدعا است

و نیز این کلام: «دائماً بنده به واسطه انجام مستحبات به سویم نزدیک می‌گردد تا آنکه من گوش او بشوم که با آن می‌شنود و چشمش که با آن می‌نگرد و دستش که با آن می‌گیرد.»۲ اشاره به همین معنى دارد.

در کتاب غرر و درر، شیخ کراچکى از حضرت امیرالمؤمنین(ع) روایت کرده که فرمود: آل محمد(ص) صورت‌هایى هستند برهنه از لباس‌هاى مادیت و خالى از استعداد که خدا براى آنها تجلى کرد و بر آنها تابید و آنها را بیرون آورد، پس درخشنده شدند، و او در ذات آنها مثال خود را انداخت و امور خود را از ایشان آشکار گردانید.۳

شیخ طوسی(ره) در کتاب غیبت به نقل از حسین بن سفیان بزوفرى که گفت: شیخ ابوالقاسم حسین بن روح (ره) برایم روایت کرد که یاران ما درباره تفویض (یعنى مسئله تفویض تمام امور توسط خدا به ائمه(ع) و مسائل دیگر اختلاف پیدا کردند پس من نزد ابى طاهر پسر بلال رفتم و جریان اختلاف را بیان کردم مرا به تأخیر جواب امر کرد و چند روزى به تأخیر انداختم و بعداً نزد او رفتم برایم حدیثى را به اسناد خود از حضرت امام صادق(ع) نشانم داد که فرموده‌اند:

هر وقت خداوند انجام امرى را بخواهد، آن را بر رسول خدا(ص) عرضه می‌دارد، پس آن حضرت بر امیرالمؤمنین(ع) و یکى بعد از دیگرى از ائمه(ع)‌ تا اینکه به حضرت صاحب‌الزمان منتهى شود، پس بر هر یک بعد از دیگرى بیرون می‌آید تا عرضه داشته شود بر رسول خدا(ص)، پس از آن عرضه داشته می‌شود بر خداى عزوجل؛ پس هر آنچه از جانب خدا فرود آید، بر دست ایشان است و هر چه هم به‌سوى خدا بالا رود به دست ایشان است و ایشان به قدر چشم بر هم زدنى بی‌نیاز از خداى عزوجل نیستند.۴

همچنین از ابى حمزه روایت شده است که گفت:

نزد على بن الحسین(ع) بودم و گنجشک‌هایى در مقابل آن حضرت فریاد می‌کردند، پس فرمود: اى اباحمزه آیا می‌دانى چه می‌گویند؟ اى ابا حمزه! این وقتى است که قوت خود را درخواست می‌کنند. البتّه پیش از طلوع آفتاب نخواب که من کراهت دارم براى تو، به‌درستى که خداوند در آن هنگام روزی‌هاى بندگان را قسمت می‌کند و این تقسیم به دست‌هاى ما جارى می‌شود.۵

این حدیث شریف از احادیثى است که ضعیف‌الایمان‌هاى سطحى وقتى می‌شنوند، منکر می‌شوند و برایشان گران می‌آید که گفته شود جریان و تقسیم روزی‌ها به دست آل محمّد(ع) است در صورتى که اگر گفته شود «میکائیل» ملک موکّل ارزاق خلایق است تصدیق می‌کنند و هیچ تردید و شکى ندارند و اظهار غلو در حق او نمی‌کنند در صورتى که میکائیل و سایر ملائکه خدمت‌گذاران آل محمّد(ع) هستند و افتخار خدمت‌گذارى ایشان را دارند.

شیخ طوسى (ره) از على بن احمد قمى روایت کرده که گفت: شیعیان درباره این که خداوند عزوجل امور خود را به ائمه(ع) تفویض نموده که خلق کنند و روزى بدهند؛ و در این باره با همدیگر نزاع می‌کنند، یک دسته از آنها می‌گویند: این امرى است محال، زیرا این امر بر خداى متعال جایز نیست به علت اینکه اجسام قدرت بر خلق کردن و روزى دادن ندارند و خلاق و رزاق غیر خدا نیست. و دسته دیگر می‌گویند که خداى تعالى به ائمه(ع)قدرت خلق کردن و روزى دادن داده، و امر خلق و رزق را به آنها واگذار کرده پس هم خالق‌اند و هم رازق و نزاع این دو دسته شدید شده پس یکى از آنها گفت چرا در این موضوع به عثمان عمرى سؤال نمی‌کنید تا حق را براى شما تبیین کند، زیرا او نایب صاحب‌الامر(ع) است. هر دو دسته به این پیشنهاد راضى شدند. لذا نامه‌اى به او نوشتند و مسئله را در ضمن نامه از او خواستند و آن را برایش فرستادند پس از طریق او توقیع مبارک امام عصر(ع) صادر گردید که چنین می‌باشد:

به درستى که خداى تعالى، چنان خدایى است که می‌آفریند جسم‌ها را و قسمت می‌کند روزی‌ها را زیرا که او نه جسم است و نه در جسم‌ها حلول می‌کند، چیزى مانند او نیست و او شنوا و دانا است و اما ائمه(ع) ایشان از خداوند می‌خواهند پس او می‌آفریند و از خدا می‌خواهند پس او روزى می‌دهد و خواسته ایشان را اجابت می‌فرماید و حق آنها را بزرگ می‌شمارد.۶

از این روایت استفاده می‌شود که خدا امر خلق و رزق را به ائمه(ع) واگذار نکرده بلکه مرتبه و مقامى به آنها داده است که هرگاه از خدا بخواهند خلقى را خلق کند و یا روزى بدهد، خداوند خواهش آنها را اجابت می‌فرماید زیرا حق آنها را بزرگ گردانیده است.

اگر اشکال شود که آیات و روایاتى وجود دارد که با آنچه شما در حق محمد و آل محمد(ص) قائلید، منافات دارد، از قبیل آیات و روایات نقل شده درباره «عالم به غیب نبودن» و «قدرت نداشتن» و اظهار عجز و ناتوانى کردن و امثال اینها، براى دفع این ایراد و ایرادهاى دیگرى نظیر این می‌گوییم این‌گونه آیات و احادیث وارده به منظور اظهار ذلت و بندگى ایشان و اقرار به ربوبیت و یگانگى پروردگار می‌باشد و اینکه به مردمان بفهمانند که ایشان از خود استقلالى ندارند و بدون حول و قوّه و امر و اذن خداوند، کارى نمی‌توانند بکنند؛ پس اگر نسبت به امرى بیان داشتند که نمی‌دانیم یا نمی‌توانیم، راست گفته‌اند زیرا خودشان به خودى خود، و بدون امر و تعلیم و فرمان خدا و اراده او کارى نمی‌توانند انجام دهند.

آل محمد(ص) بندگانى هستند گرامى داشته شده که بر او (خدا) پیشى نمی‌گیرند، و ایشان به امر او کار می‌کنند.۷

اظهار ناتوانى ایشان به طور مثال مانند بنده‌اى است که مولاى او اموال بسیارى به او عطا کند و آن بنده بگوید، من شخص فقیر نادارى هستم و مالک چیزى نیستم. حقیقتاً این بنده راست گفته، زیرا مالى که دارد مال او نیست و از ملک مولاى او بیرون نرفته و هر تصرّفى که در آن می‌کند به اذن و اراده مولاى او است؛ چنانچه خداوند متعال هم همین مثل را می‌فرماید:

ضرب لکم مثلاً من أنفسکم هل لکم من ما ملکت أیمانکم من شرکاءف فیما رزقناکم فأنتم فیه سواءٌ تخافونهم کخیفتکم أنفسکم.۸

خداوند براى شما مثلى را از خود شما بیان کرد، که آیا براى شما از آنچه دست‌هاى شما مالک آن شده شریک‌هایى هست در آنچه روزیتان داده‌ایم پس شما با آنها یکسان هستید و از ایشان می‌ترسید همچنانکه از نفس‌هایتان می‌ترسید.

یعنى چون راضى نیستید که بندگان شما شریک باشند در مال‌هایى که من روزى شما کرده‌ام و نمی‌خواهید که در اموال شما مانند تصرف کردن خودتان تصرف کنند پس چگونه بر من می‌پسندید که بندگانم شریکم باشند و ایشان را در خدایى در ملک من متصرف می‌دانید و از غالب شدن ایشان می‌ترسید همان‌طور که بعضى از شرکا که بنده نیستند از شرکاى آزاد خود می‌ترسند.

دلیلى بر اختلاف عقاید مردم درباره شئون وجودى آل محمد(ص)

همان‌طور که بیان شد، عقاید مردمان در شناختن و دانستن حالات ائمه معصومین(ع) مختلف است، بعضى افراطى و بعضى تفریطى و بعضى اعتدالى می‌باشند. و منشأ این اختلاف آن است که گروه غیر اعتدالى عقول خود را حتى در ادراک معارفى که رسیدن به حقایق آن جز از طریق آل محمد(ص) ممکن نمی‌باشد کامل و مستقل می‌دانند، خصوصاً درباره اثبات مقامات ائمه(ع) که جز از طریق رجوع کردن به روایات صادره ثابته از سوى ایشان آن هم با فهم سالم و ادراک مستقیم و علم روشن و واضح، نه از طریق ظن و تخمین و فهم کج و ادراک معوج امکان‌پذیر نیست، بخواهند خود، درک حقایق حالات ایشان را نمایند.

پس باید دانست که اختلاف عقاید، آرا و احوال این دو دسته در اثر اختلاف عقل‌ها و درک‌ها و رأی‌هاى ایشان و از جهت تباین ذهن‌ها و فهم‌هایشان مى باشد، و به همین جهات است که بعضى از ایشان بعض دیگر را لعن و تکفیر می‌کنند؛ و منشأ این اختلافات آن است که بسیارى از شیعیان که در زمان ائمه(ع) بوده‌اند از جهت معاشرت زیادى که با مخالفین و مسامحه‌کنندگان در امر امامت و ریاست عامه داشتند، و معاشرت آنها به نحوى بوده که امارت و ریاست هر کسى و بیعت کردن با او را – هر چند از کمال و علم وشرافت و حسب و نسب عارى و بی‌بهره باشد- جایز می‌دانستند‌ و در معرفت امام و خصایص او به همین اندازه که امام از اوصیا‌ پیغمبر و معصوم از گناه و خطا است و داراى علوم زیاد و از خویشان پیغمبر(ص) است، او را بر غیر او مقدم می‌داشتند و به امامت او قائل بودند و به همین مقدار از شناسایى اکتفا می‌کردند و دیگر متوجه این معنى نبودند که امامت نازل منزله نبوت است؛ پس آن جماعت وقتى که از فضایل و معجزات و خوارق عادات و افعال غریبه ائمه (ع) و اخبار عجیبه‌اى که با فهم و ادراک آنها سازگار نبود و به نظرآنان غریب و عجیب می‌آمد، و طاقت تحمل آن را نداشتند، و عقل‌هاى آنها عاجز از درک آن بود، آگاه مى شدند، بعضى منکر می‌شدند و راوى آن را تکذیب می‌کردند یا اینکه آن روایت را تأویل می‌کردند؛ هر چند تأویل دور از ذهنى باشد و بعضى از آنها مضطرب می‌شدند و به تزلزل می‌افتادند و چه بسا به واسطه مکرر دیدن و شنیدن چون به آنها ثابت می‌شد، در حق ایشان غلو و تجاوز از حد می‌نمودند و بعید مى دانستند، در حالى که درباه آن اعمال، از کرم و لطف و فضل خدا بعید نیست، که به بعضى از بندگان مخلص شایسته در نزد خود عنایت فرماید و به کمالات خاصّه و فضائل جلیله‌اى اختصاص دهد که جمیع مردمان دیگر از انجام و بیان آن عاجز باشند.

همچنین در میان اصحاب ائمه(ع) بوده‌اند کسانى که نسبت شیعه بودن به آنها داده می‌شد و محبت دنیا در دل‌هایشان غالب بود و ریاست‌خواه و جاه‌طلب بودند و کوشش داشتند که به این مقام برسند، چون ضعف معرفت اشخاص جاهل را می‌دیدند براى عوام‌فریبى در اغوا و اضلال آنها مبادرت می‌کردند و به القاى شبهه یا شعبده‌بازى می‌کوشیدند تا مقصد خود را عملى کنند و آنها را گمراه و مطیع خود گردانند؛ چنانچه بعداً درباره حالات بعضى از آنان تذکر خواهیم داد.

و تعداد اندکى از اصحاب ائمه(ع) بودند که تا اندازه‌اى بر دقایق و علامات امامت مطلع شدند و حقایق احوال ائمه را دانسته و شناخته و بر وجه صحیح از خود ایشان(ع) اخذ کردند، و در ایمان خود استقامت داشته و طریق اعتدال را که طریق نجات است پیش گرفته و از راه حق نلغزیدند، و در جاده‌هاى باطلى که دیگران قدم گذارده و منحرف شدند نرفتند، و در طریق حق ثابت ماندند. اجمالاً به همین دلیل بود که ائمه(ع) باطن حالات و کمالات خود را براى هر کسى بیان نمی‌فرمودند، مگر براى کاملان از خواص شیعیان خود، بعضى از خصایص و اسرار را خبر می‌دادند و از ایشان عهد می‌گرفتند که آن معارف را جز براى اهل آن نگویند و آن را از جهال مخفى دارند، چنانکه فرموده‌اند:

همانا امر (ولایت) ما دشوارف دشوار است، در بر نمی‌گیرد آن را مگر فرشته‌اى مقرب یا پیامبرى مرسل یا مؤمنى که خداوند قلب او را براى ایمان آزمایش نموده باشد.۸

و روایاتى مبنى بر این امر که ائمه(ع) با هر یک از مردمان، طبق ادراک و عقل‌هایشان، و ضمن رعایت احوال سؤال‌کنندگان و موافق مصلحت سخن می‌گفتند، وجود دارد.

پی‌نوشت‌:

  برگرفته از کتاب ولایت کلیه، تألیف آیت‌الله سید حسن میرجهانی(ره)، با اندکى دخل و تصرف.

۱. عبدى أطعنى حتى أجعلک مثلى إذا قلت لشیءف‌ کن فیکون.

۲. لا زال العبد یتقرّب إلى بالنّوافل حتّى کنت سمعه الّذى یسمع به و بصره الّتى یبصر بها و یده الّتى یبطش بها.

۳. صورٌ عاریهٌ عن المواد خالیهٌ عن الإستعداد تجلّى لها فأشرقت و طالعها فتلألأت فألقى فى هویتها مثاله فانظهر عنها أفعاله.

۴. إذا أراد الله أمراً عرضه على رسول الله صلّى الله علیه و اله ثمّ أمیر المؤمنین علیه السّلام واحداً بعد واحدف إلى أن ینتهى إلى صاحب الزّمان ثمّ یخرج إلى الدّنیا و إذا أراد الملائکه أن یرفعوا إلى الله عزّوجلّ عملاً عرض على صاحب الزّمان علیه السّلام ثمّ یخرج على واحدف إلى أن یعرض على رسول الله صلّى الله علیه و اله ثمّ یعرض على الله عزّوجلّ فما نزل من الله فعلى أیدیهم و ما عرج إلى الله فعلى أیدیهم و ما استغنوا عن الله عزّ و جلّ طرفه عینف. شیخ طوسى، غیبت، ص ۲۵۲.

۵. کنت عند على بن الحسین علیهما السّلام و عصافیر على الحایط قبالته یصحن فقال: یا اباحمزه أتدرى ما یقلن یتحدّثن؟ إنّهنّ فى وقتف یسئلن فیه قوتهنّ یا أباحمزه! لا تنامنّ قبل طلوع الشّمس فإنّى أکرهها لک انّ الله یقسم فى ذلک الوقت أرزاق العباد و على ایدینا یجریها. بصائرالدرجات، جزء۷، باب ۱۴، ح۸.

۶. إنّ الله تعالى هو الّذى خلق الأجسام و قسم الأرزاق لأنّه لیس بجسمف و لا حالٌّ فى جسمف لیس کمثله شیءٌ و هو السّمیع العلیم و أمّا الأئمّه علیهم السّلام فإنّهم یسئلون الله تعالى فیخلق و یسئلونه فیرزق ایجاباً العلیم و امّا الأئمه علیهم السّلام فإنّهم یسئلون الله تعالى فیخلق و یسئلونه فیرزق ایجاباً لمسئلتهم و إعظاماً لحقّهم. شیخ طوسى، همان، ص۱۹۰.

۷. عبادٌ مکرمون لایسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون.

۸. سوره روم (۳۰)، آیه ۲۸.

۹. إنّ أمرنا صعبٌ مستصعبٌ لایحتمله الّا ملکٌ مقربٌّ أو نبى مرسلٌ أو مؤمنٌ امتحن الله قلبه للإیمان.

منبع : آیت‌الله سید حسن میرجهانی(ره)

پیام غدیر

اشاره:

واقعه غدیر از مهم‌ترین وقایع تاریخ اسلام است که در آن، پیامبر اسلام(ص) هنگام بازگشت از حجه الوداع در ۱۸ ذی‌الحجه سال دهم قمری در غدیر خم، امام علی(ع) را جانشین خود معرفی کرد. حاضران در آن واقعه که بزرگان صحابه نیز در میان‌شان بودند، با امام علی(ع) بیعت کردند. این معرفی بنا به دستور خدا در آیه تبلیغ بود. این آیه به پیامبر(ص) دستور می‌داد آنچه خداوند بر او نازل کرده، ابلاغ کند و اگر این کار را نکند، رسالتش را انجام نداده است. پس از واقعه غدیر آیه اکمال نازل شد که می‌گفت: امروز دین شما را کامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و دین اسلام را برای شما پسندیدم.

واقعه غدیر و خطابه اى که پیامبر گرامى اسلام در آن روز بر آن گروه عظیم از مسلمانان، القا فرمود، بتواتر نقل گردیده; بلکه کثرت طرق و اسناد آن روایت چند برابر حد تواتر است و با گذشت چندین قرن هنوز قطعى بوده و تردید را به حریم آن راهى نیست و به گفته ضیاء الدین مقبلى، دانشمند سنى مذهب:

اگر حدیث غدیر، مسلم نباشد، هیچ امر مسلمى در اسلام وجود ندارد.

در میان اهل سنت، صدها دانشمند و مورخ و حافظ حدیث و مفسر قرآن و متکلم و حتى ادیب و لغوى، حدیث غدیر را روایت کرده و در کتب خود نوشته اند.

از دانشمندان و مؤلفان متقدم، تا آنجا که تحقیق و تفحص شده، بیست و شش مجلد کتاب، درباره همین مساله باقى مانده است و از آن جمله:

کتاب «الولایه » تالیف مورخ شهیر و مفسر نامدار سنى مذهب، محمد بن جریر طبرى (متوفى ۳۱۰ق) که ظاهرا نخستین دانشمندى است که در این موضوع، کتابى مستقل تدوین کرده و در آن به هفتاد و پنج طریق، حدیث غدیر را روایت نموده است و به نقل کتاب «معجم الادباء تالیف حموى، ج ۱۸، ص ۸۰» نامبرده کتابى دیگر نیز به نام «فضائل على بن ابى طالب » نگاشته است. کتاب «الولایه فى طرق حدیث الغدیر» تالیف حافظ، ابن عقده همدانى (متوفى ۳۳۳ق) که حدیث مزبور را با یکصد و پنج طریق نقل کرده است.

کتاب «طریق حدیث الغدیر» تالیف ابوطالب، عبدالله بن احمد بن زید انبارى (متوفى ۳۵۶ق).

کتاب ابوبکر محمد بن عمرو بن محمد تمیمى بغدادى، معروف به «جعابى » (متوفى ۳۵۵ق). با یکصد و بیست و پنج طریق.

علاوه بر اینها کتب و تالیفات بسیارى وسیله دانشمندان شیعه در این زمینه نگارش یافته و از آن جمله است کتاب بسیار ارجمند «عبقات الانوار» شامل بیست جلد که دوازده جلد آن، وسیله دانشمند، مورخ و محقق نامدار، «میرحامد حسین هندى » تالیف گردیده و هشت جلد دیگر، تالیف و تکمیل فرزند برومند و عالم اوست.

کتاب قیم «الغدیر» در بیست مجلد، تالیف آیه الله علامه، شیخ عبدالحسین امینى، قدس سره، که بحق مى توان آن را دائره المعارف شیعه در موضوع تاریخ اسلام و ولایت علوى دانست. و در همین سده و همین روزگار نیز از محققان و محدثان و مؤلفان اهل سنت به ذکر حدیث غدیر و ثبت آن پرداخته اند و از جمله:

احمد زینى دحلان مکب شافعى در کتاب «الفتوحات الاسلامیه »

شیخ یوسف بنهانى بیروتى در کتاب «اشرف المؤید»

سید مؤمن شبلنجى مصرى در کتاب «نور الابصار»

شیخ محمد عبده در کتاب تفسیر «المنار»

عبدالحمید آلوسى بغدادى در کتاب «نثر اللئالى »

شیخ محمد، حبیب الله شنقیطى در کتاب «کفایه الطالب »

دکتر احمد، فرید رفاعى در کتاب «تعلیقات معجم الادباء»

استاد احمد، زکى مصرى در کتاب «تعلیقات الاغانى »

استاد احمد، نسیم مصرى در کتاب «تعلیقات دیوان مهیار دیلمى »

استاد محمد، محمود رافعى در کتاب «شرح الهاشمیات »

حافظ، ناصر السنه حضرمى در کتاب «تشنیف الآذان »

دکتر عمر فروخ در کتاب «حکیم المعمره »

همان طور که پیش از این اشاره شد حدیث غدیر در کتب مورخان تا یکصد و بیست و پنج طریق دارد که از میان آن راویان، اسامى اشخاص زیر را که همگى از مشاهیر صحابه پیامبر اسلامند، نمونه مى آوریم:

  1. ابوبکر بن ابى قحافه ۲٫ عمر بن الخطاب ۳٫ عثمان بن عفان ۴٫ طلحه بن عبدالله تمیمى ۵٫ زبیر بن عوام ۶٫ عباس بن عبدالمطلب ۷٫ اسامه بن زید بن حارثه ۸٫ انس بن مالک ۹٫ جابر بن عبدالله الانصارى ۱۰٫ سعد بن ابى وقاص ۱۱٫ عبدالرحمن بن عوف ۱۲٫ حسان بن ثابت ۱۳٫ سعد بن عباده ۱۴٫ ابو ایوب الانصارى ۱۵٫ عبدالله بن مسعود ۱۶٫ سلمان فارسى ۱۷٫ ابوذر غفارى ۱۸٫ عمار یاسر ۱۹٫ مقداد بن اسود ۲۰٫ سمره بن جندب ۲۱٫ سهل بن حنیف ۲۲٫ ابى بن کعب ۲۳٫ امیرالمؤمنین، على

و از بانوان:

  1. اسماء بنت عمیس ۲۵٫ ام سلمه، همسر پیامبر ۲۶٫ عایشه، دختر ابوبکر ۲۷٫ ام هانى، بنت ابى طالب ۲۷٫ صدیقه طاهره، فاطمه زهرا، دختر رسول خدا، صلى الله علیه وآله.

حال که واقعه غدیر و پیام آن روز، از مهمترین وقایع تاریخ اسلام است و اکنون که بیش از یکصد میلیون مسلمان در جهان بر اساس فرمان حق و بر طبق وصیت لازم الاطاعه پیامبر خود اسلام و معارف و احکام دینى را از ناحیه نورانى على، امیر المؤمنین و ائمه طاهرین، صلوات الله علیه اجمعین، تلقى مى کنند. دریغ است که بسیارى از این پیروان راستین اسلام و تشیع ار خطاب عزا و پیام انسان ساز پیامبر خود در روز غدیر به قدر شایسته آگاه نباشند و یا سبب نا آشنایى با زبان تازى، ز درک و استفاده از آن محروم بمانند و بهمین جهت ترجمه فارسى آن گرامى بر طبق متن مروى در کتاب ارجمند «احتجاج طبرسى » دانشمند و محقق عظیم الشان قرن ششم هجرى

که از مصادر معتبر کتب روایت است هب عمل آمد; هرچند که مرا آن مایه نبود که بتوانم آن بلاغت و جاذبه را که در آن متن شریف است تامین نمایم ولى

آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگى باید چشید

بسم الله الرحمن الرحیم

ستایش خداوندى را که در یگانگى، والا و در بى همتایى، نزدیک و در اقتدار شکوهمند و در ارکان خود بسى بزرگ است. دانشش بر هر چیز احاطه دارد و آفریدگان همگى مقهور قدرت اویند. بزرگى که پیوسته بوده و ستوده اى که همیشه خواهد بود. آفریدگار آسمانهاى بلند و گستراننده گستره زمین است. فرمانرواى مطلق زمین ها و آسمان هاست و به غایت، پاک و بى نهایت پاکیزه است. پروردگار فرشتگان و روح است و نسبت به هر آنچه آفریده کریم است و هرچه ساخته و پرداخته غرقه عطا و فضل اویند. هر دیده اى را مى بیند و هیچ دیده اى را توان دیدار او نیست…

در اجراى کیفر مجرمان، شتاب نمى کند و به عذابى که در خور آنند تعجیل، نمى نماید. به اسرار نهان و به سویداى سینه ها آگاه است و هیچ رازى از او پوشیده نیست و هیچ امر نهانى او را به اشتباه نمى افکند…

گواهى مى دهم: او خدایى است که هستى، آکنده قداست وى است و آغاز بى آغاز و انجام بى فرجام به نور او احاطه شده است.

فرمانش بى مشورت مستشارى مجرا و نافذ است و قضا و تقدیرش بى مدد و انبازى بر کائنات حکومت دارد و در تدبیر امر خلقش هیچ نقص وبى نظمى نیست… اعتراف مى کنم که بنده اویم و گواهى مى دهم که پرورنده و پروردگار من است و آنچه را که به من اعلام فرموده به مردم ابلاغ خواهم کرد. مباد که به سبب مسامحه در انجام وظیفه تبلیغ، کوبه عذاب حق بر من فرود آید. عذابى که هیچ قدرتى را توانایى دفع آن نباشد. [آرى] نیست خدایى جز خداوند که دستورم داده و فرموده است که: «اگر در ابلاغ آنچه اینک بر تو فرو فرستاده ام کوتاهى کنى، در حقیقت به هیچ یک از وظایف رسالت و ابلاغ پیام من عمل نکرده اى.» و هم او – تبارک و تعالى – حفظ و نگهدارى مرا در برابر مخالفان تعهد و تضمین کرده و او مرا کفایت کننده اى بزرگوار است. و اینک این است آن پیام که بر من نازل فرموده:

بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس.

اى مردم! من در ابلاغ آنچه که حق بر من فرو فرستاده است، کوتاهى نکرده ام و هم اکنون سبب نزول آن آیه را برایتان باز خواهم گفت: فرشته وحى خدا – جبرئیل، علیه السلام – سه بار بر من فرو آمد و از سوى حق تعالى، پروردگارم، فرمان داد تا در این مکان بپاخیزم و سپید و سیاه مردم را رسما آگاهى دهم; که على بن ابیطالب، برادر و وصى و خلیفه و جانشین من و امام پس از من است که نسبتش به من همان نسبت است که هارون به موسى داشت، با این تفاوت که رسالت به من خاتمه یافته است و بعد از خداوند و رسولش، على، ولى و صاحب اختیار شماست و پیش از این هم خداوند در آیه اى دیگر از قرآن چنین فرمود:

انما ولیکم الله و رسوله والذین امنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکاه و هم راکعون.

على بن ابیطالب، همان کسى است که نماز به پاى داشته و در حال رکوع، به نیازمند، صدقه داده است.

از جبرئیل، علیه السلام، خواستم که از خداوند متعال عافیت مرا از تبلیغ این ماموریت، تقاضا کند; چون مى دانستم که در میان مردم، پرهیزگاران، اندک و منافقان، بسیارند و از مفسده جویى گنه آلودگان و نیرنگ بازى آنان که دین اسلام را به تمسخر و استهزا گرفته اند، آگاهى داشتم; همانها که خداوند در قرآن کریم، چنین توصیفشان کرده است:

تقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم و تحسبونه هینا و هو عند الله عظیم.

هنوز آن آزارها که این گروه بارها بر من روا داشتند، از خاطر نبرده ام، تا آنجا که به دلیل ملازمت و مصاحبت فراوان على با من و توجهى که به او داشتم به عیب جویى من برخاستند و مرا مردى زود باور که هرچه مى شنود، بى اندیشه مى پذیرد، خواندند تا آنکه خداوند، عز و جل، این آیه را نازل فرمود:

و منهم الذین یؤذون النبى و یقولون هو اذن قل اذن خیر لکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین.

من، هم اکنون مى توانم یکى یک این گروه را به نام و نشان، معرفى کنم; لیکن به خدا سوگند من در مورد این افراد، بزرگوارانه رفتار کرده و مى کنم.

ولى اینها همه خداى را از من راضى نمى سازد مگر آنکه وظیفه خود را در مورد ماموریتى که از آیه شریفه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک…» یافته ام، به انجام رسانم.

[حال که چنین است، پس:] اى مردم! بدانید که خداوند، على بن ابیطالب را ولى و صاحب اختیار شما معین فرموده و او را امام و پیشواى واجب الاطاعه قرار داده است و فرمانش را بر همه مهاجران و انصار و پیروان ایمانى ایشان و بر هر بیابانى و شهرى و بر هر عجم و عربى و هر بنده و آزاده اى و بر هر صغیر و کبیرى و بر هر سیاه و سپیدى و بر هر خدا شناس و موحدى فرض و واجب فرموده و فرمانها و اوامر او را مطاع و بر همه کس نافذ و لازم الاجرا مقرر کرده است. هر کس با على به مخالفت برخیزد، ملعون است و هر کس که از او پیروى نماید، مشمول عنایت و رحمت حق خواهد بود.

مؤمن کسى است که به على ایمان آورد و او را تصدیق کند. مغفرت و مرحمت و بخشایش خداوند ویژه او و کسانى است که سخن او را بنیوشند و نسبت به فرمان او مطیع و منقاد باشد.

اى مردم! این واپسین بار است که مرا در این موقعیت دیدار مى کنید، پس گوش فرا دارید و به سخنانم دل سپارید و دستور پروردگارتان را فرمان برید. خداوند، عزوجل، پروردگار و ولى و صاحب اختیار و خداوندگار شماست و گذشته از او، پیامبرش – محمد – همین من که اکنون به پا خاسته و با شما سخن مى گویم، بر شما سمت ولایت و صاحب اختیارى دارد و پس از من، امامت و پیشوایى تا روز واپسین و تا آن هنگام که خدا و پیامبرش را دیدار خواهید کرد، در ذریه و نسل من که از پشت على هستند، قرار خواهد داشت.

جز آنچه خداوند، حلال کرده، حلال نیست و جز آنچه خداوند، حرام فرموده، حرام نیست و پروردگار، هر حلال و حرامى را به من معرفى کرده است و من نیز تمام آنچه از کتاب خود و حلال و حرامش تعلیم نموده است، به على آموخته ام.

اى مردم! دانشى نیست که خداوند به من تعلیم نکرده باشد، و من نیز هرچه تعلیم گرفته ام، یکسره به على این امام پرهیزگاران و پارسایان آموخته ام و دیگر دانشى نیست مگر آنکه به على تعلیم کرده ام، او که امام مبین و رهنماى آشکار شماست.

اى مردم! مباد که نسبت به او راه ضلالت و گمراهى سپرید و مباد که از او روى بر تابید و مباد که از ولایت و سرپرستى او و از اوامر و فرمانهایش به تکبر سر باز زنید. اوست که هادى به حق و عامل به حق و نابود کننده باطل است و از ناپسندیده ها بازتان مى دارد. اوست که در راه خدا از سرزنش هیچ کس، پروا نمى کند و اوست نخستین کسى که به خدا و پیامبرش ایمان آورد و جان خویش فداى رسول الله کرد و در آن هنگامه ها که هیچ کس در کنار پیامبر، باقى نماند، همچنان از او حمایت کرد و او را تنها رها ننمود و همو بود که در آن روزگار که کسى را اندیشه عبادت و پرستش خدا نبود، در کنار پیامبر، پروردگار خود را پرستش و عبادت مى کرد.

اى مردم! على را برتر و والاتر از هر کس بدانید که خدایش از همه والاتر و برتر دانسته است و به ولایت او تمکین کنید که خدایش به ولایت بر شما منصوب فرموده است.

اى مردم! على، امام و پیشوا از جانب حق تعالى است و خداوند توبه منکران ولایت او را هرگز نخواهد پذیرفت و هرگز آنان را مشمول عنایت و مغفرت خویش قرار نخواهد داد و خداوند، بر خود حتم و لازم فرموده که با آن کسان که از فرمان على سرپیچند، چنین رفتار کند و پیوسته تا جهان باقى و روزگار، در کار است، ایشان را در شکنجه و عذابى سخت و توان فرسا معذب دارد. پس مباد که فرمانش را معصیت کنید که به آتشى گرفتار خواهید شد که آدمى و سنگ افروزنده آن است که براى کافران فراهم گردیده است.

اى مردم! همه پیامبران پیشین و رسولان نخستین، مردم را به آمدن من بشارت داده اند. من، خاتم پیامبران و رسولان خدایم و بر همه خلق آسمان ها و زمین ها حجت و برهانم.

هر کس در این امر، تردید کند، همچون کفار جاهلیت نخستین است و هر کس در سخنى از سخنان من شک نماید; در حقیقت، به تمام سخنان من شک کرده است و چنین کس، مستحق بلا و مستوجب آتش خواهد بود.

اى مردم! خداوند متعال با این فضیلتها که بر من، مرحمت فرموده بر من منت نهاده و احسان کرده است (آرى) خدایى جز او نیست و تا جهان، بر قرار و روزگار، پایدار است، ستایش و سپاس من، ویژه خداى من است.

اى مردم! على را برتر از همه بدانید که گذشته از من، از هر مرد و زنى، برتر و والاتر است. [بدانید] که خداوند، به خاطر ماست که به جهانیان، روزى مى دهد و آفرینش بر پاى و برقرار است; هر آن کس که این سخن مرا انکار کند، ملعون و ملعون و مغضوب و مغضوب درگاه حق است.

هان! آگاه باشید که این سخنان را بیقین جبرئیل از سوى حق تعالى به من خبر داده و گفته است که: «هر کس با على به عداوت و دشمنى برخیزد و ولایت و محبت او را در دل نگیرد، لعنت و خشم مرا نسبت به خود. فراهم کرده است; پس هر کس باید که در کار خود بنگرد که براى فرداى خود چه آماده نموده است; پس باید که از مخالفت با على، سخت بر حذر باشید، مباد که پس از ثابت قدمى، پایتان بلغزد که خداوند به هرچه کنید، آگاه است.

اى مردم! على، همان کس است که خدا در کتاب مجید خود، به عنوان «جنب الله » از او یاد کرده و از زبان مبتلایان دوزخ، فرموده است: «یا حسرتا على ما فرطت فى جنب الله.»

اى مردم! در قرآن، به تدبر و تفکر، نظر کنید و در درک و فهم آیات آن بکوشید، به محکمات آن توجه کنید و از متشابهاتش پیروى منمایید. و به خدا سوگند که بجز این مرد که هم اکنون، دست او را گرفته و بر کشیده ام هرگز دیگرى نیست که بتواند دستورات قرآن را براى شما روشن کند و تفسیر آیات آن را بیان نماید; همین مردى که اینک بازوى او را گرفته و به شما اعلام مى کنم که: هر کس را که من مولا و سرپرست و صاحب اختیارم، على، مولا و سرپرست و صاحب اختیار اوست; این مرد، على بن ابیطالب است، برادر و وصى من است، که فرمان دوستى و ولایت او از جانب حق متعال بر من نازل گردیده است.

اى مردم! على و آن پاکان از فرزندانم، ثقل اصغرند و قرآن، ثقل اکبر است، که هر یک از دیگرى خبر مى دهد و هر کدام، آن دیگر را تایید و تصدیق مى کند; میان این دو ثقل و این دو امر گران، جدایى نخواهد بود تا آنکه به قیامت در کنار حوض، به من رسند. ایشان امناى حق در میان خلق و فرمانروایان او بر روى زمین اند. بهوش باشید که من، آنچه لازم بود، گفتم.

به هوش باشید که مطلب و مقصود را ابلاغ کرده و به گوش شما رساندم. توضیح دادم که این امر، به دستور خداوند بود و من نیز از سوى او، عز و جل، به شما ابلاغ نمودم. به هوش باشید که عنوان «امیرالمؤمنین » بر کسى جز برادر من روا نیست و این سمت و مقام و فرمانروایى بر مسلمانان پس از من، براى هیچ کس جز وى مجاز و حلال نیست.

(رسول خدا، صلى الله علیه وآله، در این هنگام، بازوى على، علیه السلام، را بگرفت و او را بالا برده و به مردم نشان داد، تا آنجا که پاهاى وى، محاذى زانوان پیامبر مى رسید و پس از آن به سخن ادامه داد:)

اى مردم، این مرد، على است، برادر و وصى من و حافظ علم و خلیفه و جانشین من بر امت است. على است، مفسر قرآن، کتاب خدا.

اوست که مردم را به حق دعوت مى کند و اوست که به هر چه موجب رضا و خشنودى خداست، شتابنده است. اوست که با دشمنان حق. در پیکار و ستیز و بر فرمانبردارى و اطاعت از خدا، سختکوش و باز دارنده مردمان از معاصى و نافرمانی هاست. اوست خلیفه و جانشین رسول خدا و امیرالمؤمنین و پیشوا و هادى خلق خدا. اوست که به امر خدا قاتل «ناکثین » و «قاسطین » و «مارقین » است.

[اى مردم!] آنچه مى گویم به فرمان پروردگار مى گویم و این خواست و دستور حق است که هیچ سخنى از او، به دست من تغییر و تبدیل نپذیرد; حال مى گویم: خداوندا! هر آن کس که على را دوست مى دارد، دوست بدار و هر کس با وى دشمن است، دشمن دار. خداوندا هر کس که على را انکار کند، لعنت کن و آن کس که پذیراى حق او نباشد، به خشم و غضب خود، گرفتار ساز.

خداوندا! اگر اکنون، على، ولى تو را به خلافت و جانشینى خود معین کردم و امرى که موجب اکمال دین و اتمام نعمت بر این مردم است، بیان کردم، همه و همه به فرمان تو بود. که تو، خود بر من، وحى فرمودى که:

و من یبتغ غیرالاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فى الآخره من الخاسرین.

منبع :على اکبر صادقى ماهنامه موعود شماره ۱۳

« انفسنا» و معناشناسی تاریخی مفهوم آن در ادبیات دینی

اشاره:

مُباهَلَه، درخواست لعن و نفرین الهی برای اثبات حقانیت است و بین دو طرفی رخ می‌دهد که هر کدام ادعای حقانیت دارند. این واژه در تاریخ اسلام به ماجرایی اشاره دارد که طی آن، پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) پس از مناظره با مسیحیانِ نجران و ایمان نیاوردن آنان، پیشنهاد مباهله داد و آنان پذیرفتند. با این حال مسیحیان نجران، در روز موعود از این کار خودداری کردند.

از دیگر رویدادهایی که می توان با آن، معناشناسی پیشینی مفهوم « انفسنا» را در آیه ی « مباهله» مشاهده نمود مسئله ی « وفد ثقیف» است. با بررسی رویداد مزبور، روشن خواهد شد که بازخوانی این رویداد قرینه ای دیگر برای اثبات ظهور مفهوم جانشینی و مرجعیت علمی و سیاسی امام علی علیه السلام در آینه ی « انفسنا» در آیه ی « مباهله» است.
آن گونه که در تاریخ آمده است، سال نهم هجری « عام الوفود» نامیده می شود؛ زیرا قبایل عرب در برابر شوکت و شکوه حاکمیت اسلام چاره ای جز تسلیم و همراهی نداشتند. از این رو، موج اسلام گرایی همه ی جزیره العرب را فراگرفت و قبایل گوناگون به خدمت رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم می رسیدند و مسلمانی خویش را اعلام می نمودند؛ اما یکی از مهم ترین قبایلی که تا سال نهم هجری حاضر به تسلیم شدن در برابر پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم نگردید قبیله ی « ثقیف» بود. قبیله ی ثقیف در میان همه ی قبایل عرب به سرسختی و سرکشی معروف بود و توانست در سال هشتم هجری در پناه دژ محکم و نفوذناپذیر خود، موجودیتش را حفظ کند و مسلمانان با توجه به شرایط خاص پیش آمده، از ادامه ی محاصره ی دژ خودداری ورزند. اما در سال نهم، در پی مسلمان شدن عروه بن مسعود ثقفی، که جزو سران قبیله به شمار می رفت و حضور در میان آنها برای ترویج اسلام و کشته شدن وی، قبیله ی ثقیف را بر آن داشت تا در نوع کنش و رفتار سیاسی خود با اسلام تجدید نظر نماید. البته مانور غزوه ی تبوک در عقب نشینی افراد قبیله ی ثقیف از مواضع خود بی تأثیر نبود. به هر حال، قبیله ی ثقیف نیز همراه با دیگر قبایل، برای اعلام مسلمانی به سوی مدینه روانه شدند.
تفاوت قبیله ی ثقیف با درخواست های طلب کارانه اش با سایر قبایل دیگر در ملاقات با پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم روشن می شود. آنها از موضع تکبر و نخوت جاهلی، مسلمانی خویش را به باقی ماندن بت خانه ی بزرگ طائف در طی سه سال و پرستش بت بزرگ « لات» و انجام ندادن فریضه ی نماز مشروط ساختند که این موضوع ناراحتی پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم را به همراه داشت و با واکنش منفی آن حضرت، در نهایت، حاضر به پذیرفتن شرایط اسلام شدند.
آنچه در کتاب های تاریخی بدان پرداخته نشده، اما در سایر کتاب ها آمده عبارتی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درباره ی حضرت علی علیه السلام فرمودند، زمانی که ایشان با این درخواست های جاهلی آنان روبه رو شدند،‌ اینچنین به آنها پاسخ دادند:
« لتسلمن أو لأبعثن رجلاً منی – أو قال: مثل نفسی – فلیضربن أعناقکم، و لیسبین ذراریکم، و لیأخذن أموالکم». قال عمر: فوالله، ما تمنیت الإماره إلا یومئذ، و جعلت أنصب صدری له رجاء أن یقول: هو هذا. قال: فالتفت إلی علی – رضی الله عنه – فأخذ بیده ثم قال: هو هذا» ( ابن عبدالبر، ۱۴۱۲، ج ۳، ص ۱۱۱۰)
آنچنان که ابن عبدال بر آورده است، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره ی وفد ثقیف فرمودند: یا تسلیم می شوید و یا کسی را که از من است – یا گفتند: همانند من است – می فرستم تا گردنتان را بزند، یا زندانی تان کند. سپس از عمر بن خطاب نقل می کند که گفت: به خدا قسم، هیچ روزی به اندازه ی آن روز آرزوی امارت نکردم و سینه ام را به این امید که بگوید « این همان است» جلو بردم. او می گوید: دست علی را گرفت و گفت: این همان مرد است.
بلاذری نیز همین مطلب را – بجز بخش آخری که مربوط به خلیفه ی دوم است، ذکر نموده: « والله، لتسلمن او لابعثن رجلاً منی فلیضربن اعناقکم و لیسبین ذراریکم و لیأخذن اموالکم» ( بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۲، ص ۱۲۳)
حدیث مزبور در آثار دیگری نیز دیده می شود که شهرت و مقبولیت آن را در میان نویسندگان متقدم و متأخر به اثبات می رساند. ( ابن مغازلی شافعی، ۱۴۲۴، ص ۳۳۷) برای نمونه، احمد بن حنبل نیز این روایت را در اثر خویش انعکاس داده، اما بخش آخر حدیث را ذکر ننموده و احتمال ذکر عبارت « عدیل نفسی» را نیز در روایت قید نموده است. ( احمد بن حنبل، ۱۴۰۳، ج ۲، ص ۵۹۳)
منابع شیعی نیز با طرق دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم این روایت را نقل نموده اند. ( مجلسی، ۱۴۰۴، ج ۳۸، ص ۳۰۸)

قرینه های معنایی « انفسنا» در وفد ثقیف:

این روایت نیز می تواند بر روشنایی معنای مفهوم « انفسنا» در آیه ی « مباهله» بیفزاید؛ زیرا فضای صدور حدیث و نوع مفاهیم به کار گرفته شده در آن مانند « رجلاً منی» و « مثل نفسی» و « عدیل نفسی» و واکنش خلیفه ی دوم و آرزو و آمادگی پذیرش امارت، روشن می سازد که مفهوم « انفسنا» در ادبیات و گفتمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دارای بار سیاسی و معنوی است، اما همواره این حضرت علی علیه السلام بوده که معادل « انفسنا» در ادبیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شناخته می شده؛ زیرا در مقاطع دیگری نیز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم افکار عمومی جامعه ی اسلامی را متوجه این اصل نموده که حضرت علی علیه السلام تنها گزینه ی مناسب برای ترجمه ی مصداقی « انفسنا» است.

 بررسی نسبت رویداد وفد بنی ولیعه با مفهوم « انفسنا»

برخورد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با قبیله ی بنی ولیعه رویداد دیگری است که نظیر وفد ثقیف و غزوه ی تبوک، مفهوم « انفسنا» را در تاریخ طنین انداز می کند.
نسائی، از بزرگان اهل سنت، برخورد پیامبر با بنی ولیعه را چنین گزارش می دهد:
« قال: قال رسول الله – صلی الله علیه و آله و سلم: « لینتهین بنو ولیعه، أو لأبعثن إلیهم رجلاً کنفسی ینفذ فیهم أمری، فیقتل المقاتله، و یسبی الذریه.» فما راعنی إلا و کفّ عمر فی حجزتی من خلفی، قال: من یعنی؟ فقلت: ما إیاک یعنی، و لا صاحبک، قال: فمن یعنی؟ قلت: خاصف النعل. قال: و علی یخصف نعلا.» ( نسائی، ۱۴۲۴، ص ۸۲)
ابوذر می گوید: رسول خدا – صلی الله علیه و [آله] و سلم – فرمودند: باید بنی ولیعه [حاکمان سرزمین حضرموت] از این شیوه دست بردارند. در غیر این صورت، مردی را به سوی آنان روانه می کنم که همانند خودم است. در میان آنان، امر مرا به اجرا درمی آورد؛ جنگ جویانشان را می کشد و فرزندانشان را به اسارت می گیرد. ابوذر می گوید: از سخن حضرت شگفت زده بودم که عمر از پشت، پهلوی مرا گرفت و گفت: مقصود پیامبر کیست؟ گفتم: مقصودشان تو و رفیقت [ابابکر] نیست. گفت: پس چه کسی است؟ گفتم: کسی که نعل را وصله می زند و علی [علیه السلام] مشغول وصله زدن نعل بود.
این روایت در دیگر آثار اهل سنت نیز مشاهده می شود. برای نمونه، در سنن ترمذی، یکی دیگر از آثار مورد قبول اهل سنت، آمده است: « او لابعثن الیهم رجلاً کنفسی.» ( ترمذی، ۱۴۰۳، ج ۵، ص ۲۹۸)
ابن مغازلی شافعی نیز در اثر خود آورده است: یکی از دلایلی که حضرت علی علیه السلام در روز شورا برای اثبات حقانیت خود اقامه نمودند؛ روایت یاد شده است:
قال: « فأنشدکم بالله، هل فیکم أحد قال له رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: لبنی ولیعه: “لتنتهن أو لأبعثن إلیکم رجلا کنفسی، طاعته کطاعتی، و معصیته کمعصیتی، یغشاکم بالسیف” غیری»؟ قالوا: اللهم لا. ( ابن مغازلی شافعی، ۱۴۲۴، ص ۱۳۸)
ابن ابی الحدید معتزلی وفد کنده و بنی ولیعه را از رویدادهای سال نهم هجری معرفی کرده و آنچه را اتفاق افتاده شبیه وفد ثقیف نقل نموده است:
کان الخبر المشهور عن رسول الله ( ص)، قال لبنی ولیعه: « لتنتهن یا بنی ولیعه، أو لأبعثن علیکم رجلاً عدیل نفسی، یقتل مقاتلتکم و یسبی ذراریکم.» قال عمر بن الخطاب: فما تمنیت الإماره إلا یومئذ و جعلت أنصب له صدری رجاء أن یقول: هو هذا. فأخذ بید علی ( ع) و قال: « هو هذا.» ( ابن ابی الحدید، ۱۳۸۳، ج ۱، ص ۲۹۳).
این روایت در آثار شیعیان نیز دیده می شود. برای نمونه، امام رضا علیه السلام در جهت اثبات حقیقت تجلی معنای « انفسنا» در وجود حضرت علی علیه السلام در آیه ی « مباهله»، به روایت یاد شده استناد می کنند و آن را گواهی روشن در جهت معناشناسی مصداق « انفسنا» در آیه ی « مباهله» معرفی می نمایند:
« فهل تدرون ما معنی قوله “انفسنا و انفسکم»: قال العلماء: عنی به نفسی. فقال ابوالحسن: لقد غلطتم، انما معنی بها علی بن ابی طالب علیه السلام و مما یدل علی ذلک قول النبی صلی الله علیه و آله و سلم حین قال: لینتهن بنو ولبعه او لابعثن الیهم رجلاً کنفسی؛ یعنی علی بن ابی طالب…» ( صدوق، ۱۳۷۸ ق، ج ۱، ص ۲۳۱)
امام رضا علیه السلام فرمودند: آیا معنای « انفسنا و انفسکم» را می دانید؟ عرض کردند: مقصود جناب رسالت پناهی وجود مبارک خودش بود. حضرت فرمودند: اشتباه گفتید. مقصود او علی بن ابی طالب علیه السلام بود و دلیل این مطلب فرموده ی پیغمبر است، آنجا که فرمودند: « لینتهن بنی ولیعه او لابعثن الیهم رجلاً کنفسی.»
شیخ صدوق احتجاج حضرت علی علیه السلام به روایت در روز شورا را در اثر خویش نقل نموده و آورده است: آیا میان شما بجز من کسی هست که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره اش فرموده باشد: قبیله ی بنی ولیعه از مخالفت دست بردارند، وگرنه به طور حتم، مردی را که مانند خود من است به سوی آنان خواهم فرستاد که اطاعت او اطاعت من و سرپیچی از فرمانش همچون سرپیچی از فرمان من است و با شمشیر بر آنان فرود آید؟ گفتند: به خدا که نه. ( صدوق، ۱۳۶۲، ج ۲، ص ۵۵۵)
امام رضا علیه السلام درباره ی فضیلت این روایت در خصوص حضرت علی علیه السلام می فرمایند: « فهذه خصوصیه لایتقدمه فیها أحد و فضل لا یلحقه فیه بشر و شرف لا یسبقه الیه خلق أن جعل نفس علی کنفسه»؛ ( ابن شعبه حرانی، ۱۴۰۴، ص ۴۲۱) این امتیازی است که هیچ کس بدان پیشی نگرفته، و برتری است که هیچ بشری بدان راه نیافته، و شرافتی است که هیچ آفریده ای بدان سبقت نگرفته است؛ چرا که خود علی علیه السلام را همانند خویش قرار داد.

قرینه های معنایی « انفسنا» در وفد بنی ولیعه:

در پایان این بخش، چند نکته را می توان در جهت اثبات معنای سیاسی و معنوی مفهوم « انفسنا» در ادبیات پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم اضافه کرد: نخست عبارت « طاعته کطاعتی و معصیته کمعصیتی» است. رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم قرینه ای روشن برای مفهوم « انفسنا» به کار بردند که جای هیچ گونه برداشت دیگری را باقی نگذاشته است. دوم نوع واکنش عمر بن خطاب به گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که در رویداد وفد ثقیف نیز بیان شد و گویای معنای بلند و منحصر به فردی است که مصداق « انفسنا» را از سایر اصحاب متمایز می سازد، به گونه ای که دیگر صحابی غبطه ی این جایگاه بلند را نمی توانند پنهان کنند. و سوم استدلالی است که حضرت علی علیه السلام در فضای کاملاً سیاسی شورا در جهت برتری خود بر سایر نامزدهای سمت جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مطرح می سازند و همراه اعترافی که از سایر شرکت کننده ها می گیرند، مقبولیت و تأیید این حدیث را به اثبات می رسانند.
بنابراین، روند تاریخی تثبیت مفهوم « انفسنا» در معنای مرجعیت سیاسی و معنوی حضرت علی علیه السلام روز به روز شکل جدیدتری می یابد و در هر مرحله، فرایند تثبیت و تعیین حضرت علی علیه السلام به عنوان جان و جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شتاب بیشتری به خود می گیرد.

بررسی رویداد ابلاغ آیات سوره ی توبه با مفهوم « انفسنا»

ابلاغ آیات سوره ی توبه به وسیله ی حضرت علی علیه السلام در ماه ذی حجه سال نهم هجری از دیگر رویدادهایی است که در مقیاس بزرگ تری به وقوع پیوست و دامنه ی اثر آن در جامعه و افکار عمومی مسلمانان عمیق تر و در عین حال، وسیع تر بود. به گونه ای که می توان در پرتو آن، حضرت علی علیه السلام را به عنوان تنها مصداق مفهوم « انفسنا» بازشناخت. بررسی آیات سوره ی توبه، کنار نهادن ابوبکر و چرای این جا به جایی، دورنمای روشن تری از افق معنای مفهوم « انفسنا» را در حوزه ی سیاسی و معنوی دین اسلام به تصویر می کشد.
الف. محتوای آیات آغازین سوره ی توبه: آیات آغازین سوره ی توبه آخرین مرحله از برنامه ی حکومت اسلامی به سوی نهایی ساختن پاک سازی جغرافیای اسلام از هر گونه شرک و بت پرستی است. براساس این بخش نامه، اعتبار هر نوع پیمانی که میان مشرکان و مسلمانان منعقد شده بود تا چهار ماه بیشتر دوام نداشت و پس از آن، دولت اسلامی هیچ تعهدی در قبال مشرکان نداشت و مشرکان باید یا دست از آیین خود برمی داشتند و یا منتظر برخورد نظامی حکومت اسلامی می بودند: ( بَرَاءَهٌ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى الَّذِینَ عَاهَدْتُم مِنَ الْمُشْرِکِینَ فَسِیحُوا فِی الْأَرْضِ أَرْبَعَهَ أَشْهُرٍ وَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللّهِ وَأَنَّ اللّهَ مُخْزِی الْکَافِرِینَ.) ( توبه: ۱-۲)

ب. چگونگی رویداد ابلاغ آیات سوره ی توبه:

در چگونگی ابلاغ سوره ی توبه آمده است: رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم – ابوبکر را برای ابلاغ سوره ی برائت نزد اهل مکه فرستادند، سپس حضرت علی علیه السلام را در پی او روانه کردند و به وی فرمودند: نوشته را از او بگیر و آن را به اهل مکه برسان. علی علیه السلام گفتند: به ابوبکر رسیدم و نوشته را از او گرفتم. ابوبکر با اندوه بازگشت و گفت: ای رسول خدا، آیا درباره ی من چیزی نازل شده است؟ حضرت فرمودند: نه، به من امر شده است: یا خودم یا مردی از اهل بیتم آن را ابلاغ کند.
أخبرنا العباس بن محمد [الدوری]، قال: حدثنا ابونوح – و اسمه عبدالرحمن بن غزوان – قرّاد، عن یونس بن ابی إسحاق، عن ابی إسحاق، عن زید بن یثیع، عن علی، أنّ رسول الله – صلی الله علیه و سلم – بعث ببراءه إلی أهل مکه مع ابی بکر ثم اتبعه بعلی، فقال له: خذ الکتاب، فامض به إلی أهل مکه. فلحقته منه، فانصرف ابوبکر و هو کثیب. فقال: یا رسول الله، أنزل فی شیء؟ قال: « لا، إلا أنی أمرت أن أبلغه أنا، أو رجل من اهل بیتی» ( نسائی، ۱۴۲۴، ص ۶۸)
در منابع دیگر، « لا یذهب بها الا رجل منی و انا منه» آمده است؛ ابلاغ این سوره تنها به وسیله ی کسی باید باشد که او از من است و من از اویم.
این رویداد در منابع زیادی از اهل سنت و شیعه ذکر شده است. ( ابن حجر، الاصابه، ۱۴۱۵، ج ۴، ص ۴۶۷ / ابن کثیر، ۱۴۰۸، ج ۷، ص ۳۷۴ / طبرانی، ۱۴۱۵، ج ۳، ص ۱۶۶؛ طبرانی، بی تا، ج ۱۲، ص ۷۷) هر چند اختلاف هایی در نقل این روایت دیده می شود، اما ترجیع بند همه ی این نقل ها حضور حضرت علی علیه السلام و ابلاغ این آیات از سوی ایشان است.
علامه امینی در اثر نفیس خویش، نام ۷۳ نفر از بزرگان و اندیشمندان اهل سنت را نقل نموده که رویداد ابلاغ آیات سوره ی توبه را به نام حضرت علی علیه السلام ثبت نموده اند و در این باره می گوید: اگر رویدادی کمتر از این تعداد در آثار حدیثی انعکاس یابد مُهر تواتر بر آن زده می شود. ( امینی، ۱۴۱۶، ج ۶، ص ۴۷۶ / همچنین ر.ک. هندی، ۱۳۶۶، ج ۱۴، ص ۵۵۷.)
آنچه همگان بر آن اتفاق نظر دارند تغییر در مأموریتی بود که پیش از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام به ابوبکر محول شده بود و این تغییر خود اهمیت این موضوع را دو چندان می سازد و پرسش های بی شماری را فراروی همگان به وجود می آورد؛ پرسشی که ابوبکر نیز به دنبال آن مضطرب شد. در این باره آمده است:
و چون به درخت ذی الحلیفه رسید، به گفته ی پیمبر، علی از دنبال بیامد و آیات را از ابوبکر گرفت و ابوبکر پیش پیمبر – صلی الله علیه و آله و سلم – بازگشت و گفت: ای پیامبر خدا، پدر و مادرم فدای تو باد، آیا چیزی درباره من نازل شده؟ پیمبر گفت: نه، ولی هیچ کس جز من یا کسی از من عهده دار ابلاغ نشود. ( طبری، ۱۳۷۵، ج ۴، ص ۱۲۵۲)
یعقوبی نیز همین رویداد را بازگو می نماید و از تغییر در مأموریت ابلاغ آیات سوره ی برائت خبر می دهد و از اضطرابی که وجود ابوبکر را دربرگرفت گزارش می دهد. ( یعقوبی، بی تا، ج ۲، ص ۷۶)

ج . علت تغییر در ابلاغ آیات سوره ی توبه:

پرسشی که در ادامه مطرح می شود در خصوص علت تغییر در برنامه ی ابلاغ آیات سوره ی توبه و مقدّم شمرده شدن حضرت علی علیه السلام بر ابوبکر است. پاسخ به این پرسش، بخشی دیگر از مفهوم شناسی تاریخی « انفسنا» در ادبیات و گفتمان دینی را روشن می سازد.
در بعضی از روایات به صراحت آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علت جا به جایی و تغییر در ابلاغ آیات سوره ی توبه را به وحی مستند نمودند و هجده نفر از اندیشمندان اهل سنت چنین نقلی را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آثار خود به ثبت رسانده اند؛ ( امینی، ۱۴۱۶، ج ۲، ص ۴۸۰). مثلاً یعقوبی در اثر خود، چنین نقلی را از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بازگو نموده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در پاسخ به پرسش ابوبکر فرمودند: ولکن جبرئیل قال لی: « لا یبلغ هذا الا انت او رجل من اهلک» ( امینی، ۱۴۱۶، ج ۲، ص ۷۶)
هر چند در بعضی از روایت ها به صراحت پیامبر نامی از جبرئیل نبرده اند، اما لفظ « اُمرت» یعنی « امر شدم» و مفهوم وحیانی بودن امر ابلاغ به حضرت علی علیه السلام را افاده می نماید: « فلما رجع ابوبکر، قال: نزل فی شیء؟ قال: لاولکن اُمرت ان اُبلغها انا او رجل من اهل بیتی.» ( ابن کثیر، ۱۴۱۹، ج ۴، ص ۹۳)
روایت های دیگری نیز وجود دارد که لفظ « امر» و « وحی» در آن به کار نرفته و با قراین دیگری می توان به وحیانی بودن آن، پی برد. برای نمونه، بازگشت ابوبکر و پرسش همراه با اضطراب و اشک وی گویای وحیانی بودن تغییر در ابلاغ آیات سوره ی توبه است. ( امینی، ۱۴۱۶، ج ۶، ص ۴۸۹)
نکته ی دیگری که اهمیت مفهوم « انفسنا» را بیش از پیش در ادبیات دینی اسلام روشن می سازد پاسخ به علت تغییر در ابلاغ آیات سوره ی توبه توسط حضرت علی علیه السلام است.
روایت های نقل شده – همان گونه که ذکر شد – منشأ تغییر را الهی و چرایی تغییر را شبیه بودن حضرت علی علیه السلام به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ذکر نموده اند که با عبارت های متفاوتی نقل شده، و چون پیامبر ابلاغ این آیات را به خود یا فردی از خود یا از اهل بیتش محصور ساخته اند، نتیجه گرفته می شود که چون حضرت علی علیه السلام شبیه ترین افراد به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و حکم جان پیامبر در معنای « انفسنا» دارد، این وظیفه به آن حضرت تفویض شد. در ذیل، به بعضی از نمونه هایی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابلاغ آیات سوره ی توبه را به خود یا فردی از خود منحصر نموده اند اشاره می گردد: « ما بد ان أذهب بها انا او تذهب بها»؛ « لایبلغ عنی غیری او رجل منی»؛ « لا یؤدی عنی الا انا او علی»؛ « لا یذهب بها الا رجل هو منی و انا منه»؛ « لا ینبغی ان یبلغ هذا الا رجل من اهلی»؛ « لا یبلغها ال انا او رجل من اهل بیتی.» ( امینی، ۱۴۱۶، ج ۶، ص ۴۸۲-۴۸۷)

ه‍. قرینه های معنایی « انفسنا» در رویداد ابلاغ آیات سوره ی توبه: در این بخش نیز نکاتی ذکر می شود که در رویداد ابلاغ آیات سوره ی توبه بر مفهوم سیاسی و معنوی « انفسنا» دلالت دارد:

نخست، جابه جایی که در سطح بالای مهره های سیاسی حکومت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انجام شد؛ مهره هایی که نقش شگرفی در تحولات آتی ایفا نمودند و همه نامزد خلافت پس از نبی گرامی صلی الله علیه و آله و سلم به شمار می روند. تقدم حضرت علی علیه السلام در این رویداد، فاصله ی جایگاه حضرت علی علیه السلام را با ابوبکر نشان می دهد.
دوم. بازگشت مضطربانه و اشک آلود ابوبکر و پرسش وی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم معنای مذکور را تقویت می بخشد.
سوم. نوع پاسخ رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم به علت این جابه جایی، وحیانی بودن آن را به اثبات می رساند و روشن می سازد که این تغییر فراتر از یک تصمیم عادی سیاسی و حکومتی است.
چهارم. استدلال حضرت علی علیه السلام به رویداد ابلاغ آیات سوره ی توبه و تأیید اعضای شرکت کننده در این نشست سیاسی، برتری سیاسی حضرت علی علیه السلام را نه تنها در آن برهه، بلکه به صورت مطلق، پس از نبی گرامی صلی الله علیه و آله و سلم به اثبات می رساند. با توجه به فضای سیاسی حاکم بر شورای شش نفره، حضرت علی علیه السلام با بازگو نمودن این روایت، بار دیگر حقانیت سیاسی خود را تکرار کردند. استدلال امیرالمؤمنین علیه السلام چنین آمده است:
« فأنشدکم بالله هل فیکم أحد أمره رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بأن یأخذ براءه من ابی بکر. فقال له ابوبکر: یا رسول الله، أنزل فی شیء؟ فقال له: “إنه لا یؤدی عنی إلا علی غیری؟» قالوا: اللهم لا؛ ( ابن مغازلی شافعی، ۱۴۲۴، ص ۱۳۹)
شما را به خدا قسم می دهم، آیا در میان شما غیر از من کسی هست که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او امر کرده باشد سوره ی برائت را از ابوبکر بگیرد و ابوبکر به او گفته باشد: ای رسول خدا، آیا درباره ام چیزی نازل شده است؟ رسول خدا به او فرموده باشد که ادا نمی کند را از طرف من مگر علی؟ گفتند: خدایا تو میدانی که نه.
پنجم. غبطه ی اصحاب رسول خدا به این تغییر و جابه جایی، اوج مقام حضرت علی علیه السلام را به تصویر می کشد؛ زیرا این تغییر زمانی می تواند مورد غبطه ی دیگران قرار گیرد که فراتر از یک تغییر ساده ی سیاسی و حکومتی باشد تا این غبطه معنای منطقی بیابد. بنابراین، از این موضوع نیز می توان منشأ وحیانی بودن این تغییر و علو مقام و ترفیع درجه ی حضرت علی علیه السلام را مشاهده کرد.
سعد بن ابی وقاص در بیان چهار فضیلت و برتری که همگان را مبهوت حضرت علی علیه السلام نموده است، بیان رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم درباره ی حضرت علی علیه السلام هنگام ابلاغ آیات سوره ی توبه را جزو این چهار فضیلت برمی شمارد و داشتن یکی از آنها را برتر از ۲۵۰۰ سال زندگی در دنیا می داند. این گزارش در منابع تاریخی، این گونه نقل شده است:
عن سعد: أخرج ابن عساکر بإسناده عن الحرث بن مالک، قال: أتیتُ مکه فلقیت سعد بن ابی وقاص فقلت: هل سمعت لعلی منقبه؟ قال: لقد شهدت له أربعاً لأن تکون لی واحده منهن أحب إلی من الدنیا أعمر فیها مثل عمر نوح: إن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بعث أبابکر ببراءه إلی مشرکی قریش، فسار بها یوماً و لیله، ثم قال لعلی: « اتبع أبابکر فخذها و بلغها.» فردّ علیّ أبابکر فرجع یبکی، فقال: یا رسول الله، أنزل فی شیء؟ قال: « لا، إلا خیراً إنه لیس یبلغ عنی إلا أنا أو رجل منی،» أو قال: « من اهل بیتی»؛ ( امینی، ۱۴۱۶، ص ۱۳۹)
ابن عساکر به اسنادش از حرث بن مالک نقل کرده است که می گوید: به مکه آمدم، سعد بن ابی وقاص را ملاقات کردم و گفتم: آیا درباره ی علی علیه السلام منقبتی شنیده ای؟ گفت: برای او گواهی می دهم به چهار فضیلت که اگر یکی از آنها برای من بود محبوب تر بود نزد من از دنیا که در آن همانند نوح زندگی کنم: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر را با سوره ی برائت به سوی مشرکان قریش فرستادند. او یک شبانه روز رفت، سپس به علی علیه السلام فرمودند: در پی ابوبکر برو و آن را از او بگیر و به مردم مکه ابلاغ کن و ابوبکر را بازگردان. پس ابوبکر بازگشت، در حالی که گریه می کرد و گفت: ای رسول خدا، آیا درباره ی من چیزی نازل شده است؟ فرمودند: نه، مگر خیر. نباید کسی این سوره را ابلاغ کند جز خودم یا مردی از خودم. یا فرمودند: از اهل بیتم.
بنابراین، از این رویداد نیز می توان وجه دیگری از معنای « انفسنا» در ادبیات و گفتمان دینی اسلام بر مبنای عنصر تاریخ را کشف کرد. به بیان دیگر، مرجعیت سیاسی و معنوی حضرت علی علیه السلام با الفاظ متنوع و گوناگون در مقاطع تاریخی نقل شده که در کانون آن لفظ « انفسنا» قرار گرفته و تعابیر دیگر به عنوان مفسر مفهوم « انفسنا» استعمال شده است.
براساس آنچه گفته شد، می توان نتیجه گرفت تجلی مفهوم « انفسنا» در شخصیت حضرت علی علیه السلام در یک سیر تاریخی و در مقاطع گوناگون زمانی، در ظرف معنایی مرجعیت سیاسی و معنوی تکوین یافته است. از این رو، با سود بردن از عنصر تاریخ در معناشناسی آیه ی « مباهله»، پرده ی ابهام از صورت مفهوم « انفسنا» کنار خواهد رفت و از لحاظ تاریخی اثبات می شود که معنای امامت و ولایت حضرت علی علیه السلام با صورت های گوناگونی در تاریخ تبلور یافته که در کانون آن، لفظ « انفسنا» در قرآن می درخشد.

نتیجه

براساس آنچه ذکر گردید، روشن شد که با بررسی سلسله رویدادهای پیشینی واقعه ی « مباهله»، می توان قرینه های زیادی از تاریخ در جهت کشف معنای حقیقی « انفسنا» به دست آورد. نتایج به دست آمده از بررسی رویدادهای سال نهم هجری مانند غزوه ی تبوک، وفد ثقیف، وفد بنی ولیعه و ابلاغ آیات سوره ی توبه، شهادت می دهند که معنای بیرونی و عملی مفهوم « انفسنا» در ولایت سیاسی و معنوی حضرت علی علیه السلام ظهور دارد و مفهوم « انفسنا» جامع همه ی معانی است که در طول تاریخ، ولایت سیاسی و معنوی حضرت علی علیه السلام را بازگو نموده اند. قرائت دیگر غیر از تفسیر روشن تاریخ از مفهوم « انفسنا»، اجتهاد در مقابل نص به شمار می رود.

پی نوشت:

۱.استادیار دانشگاه قم.
۲. کارشناس ارشد علوم قرآنی .

منابع :

نویسندگان: دکتر محمود جواد نجفی(۱) سید محمد تقی موسوی کراماتی (۲)

قرآن کریم
۱. آلوسی، محمود بن عبدالله، روح المعانی، بیروت،‌ دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵.
۲. آیتی، محمد ابراهیم، تاریخ پیامبر اسلام، چ پنجم، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۷۷.
۳. ابن ابی الحدید، عزالدین عبدالحمید بن هبه الله، شرح نهج البلاغه، قم، مکتبه آیه الله مرعشسی، ۱۳۸۳.
۴. ابن اثیر، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، بیروت، دارصادر، ۱۳۸۶.
۵. ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، الاصابه، بیروت، ‌دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵.
۶. ابن کثیر، عماد الدین اسماعیل، البدایه و النهایه،‌ بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۸.
۷. —، تفسیر القرآن العظیم، بیروت،‌ دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۹.
۸. ابن هشام، عبدالملک،‌ السیره النبویه، قاهره، مکتبه محمدعلی صبیح و اولاده، ۱۳۸۳.
۹. ابن سعد، محمد بن سعد، الطبقات الکبری، بیروت،‌ دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰.
۱۰. ابن عبدالبر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب، بیروت،‌ دارالجبل، ۱۴۱۲.
۱۱. ابن شعبه حرانی، تحف العقول، چ دوم، قم، اسلامی، ۱۴۰۴.
۱۲. ابن مغازلی شافعی، مناقب الامام علی بن ابی طالب علیه السلام، چ سوم، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۲۴.
۱۳. احمد بن حنبل، مسند، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۳.
۱۴. امینی، عبدالحسین، الغدیر، قم، مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه، ۱۴۱۶.
۱۵. بخاری، محمد بن اسماعیل، الصحیح، دارالطریق النجاه، ۱۴۲۲.
۱۶. بغوی، حسین بن مسعود، معالم التنزیل، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۰.
۱۷. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، بیروت‌، دارالفکر، ۱۴۱۷.
۱۸. ترمذی، محمد بن عیسی، سنن، چ دوم، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۳.
۱۹. حاکم نیشابوری، مستدرک، بیروت، دارالمعرفه، بی تا.
۲۰. حسکانی، شواهد التنزیل، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، ۱۴۱۱.
۲۱. رجبی، محمود، روش تفسیر قرآن، چ دوم، قم،‌ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، ۱۳۸۵.
۲۲. زمخشری، محمود بن عمر،‌الکشاف، ‌بیروت،‌ دارالکتب العربی، ۱۴۰۷.
۲۳. سبحانی،‌جعفر، فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، چ بیست و پنجم، تهران، مشعر، ۱۳۸۸.
۲۴. سیوطی، عبدالرحمن بن ابی بکر، الدر المنثور، قم، کتاب خانه آیه الله العظمی مرعشی نجفی، بی تا.
۲۵. صدوق، محمد بن علی بن حسین، عیون اخبار الرضا علیه السلام، تهران، جهان، ۱۳۷۸ ق.
۲۶. —، الخصال، قم، اسلامی، ۱۳۶۲.
۲۷. طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الاوسط، قاهره، دارالحرمین،‌ ۱۴۱۵.
۲۸. —، المعجم الکبیر، بیروت،‌ دار احیاء التراث العربی، بی تا.
۲۹. طباطبائی سید محمد حسین، المیزان،‌ ترجمه ی سید محمد باقر موسوی همدانی، قم، اسلامی، ۱۳۷۴.
۳۰. طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ترجمه ی ابوالقاسم پاینده، چ پنجم، تهران، اساطیر، ۱۳۷۵.
۳۱. طوسی، محمد بن حسن، التبیان، بیروت،‌دار احیاء التراث العربی، بی تا.
۳۲. مجلسی،‌ محمدباقر،‌ بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۴.
۳۳. نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، بیروت،‌ دار احیاء التراث، بی تا.
۳۴. مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، قم، کنگره ی شیخ مفید، ۱۴۱۳.
۳۵. شوشتری، قاضی نورالله،‌ احقاق الحق و ازهاق الباطل، قم، کتاب خانه ی آیه الله العظیمی مرعشی نجفی، ۱۴۰۹.
۳۶. هندی، میر حامد حسین، عبقات الانوار، چ دوم، اصفهان، کتاب خانه عمومی امام امیرالمؤمنین، ۱۳۶۶.
۳۷. نسائی، احمد بن علی، خصائص، بیروت، المکتبه العصریه، ۱۴۲۴.
۳۸. —، سنن، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۱.
۳۹. واحدی، ابوالحسن علی بن احمد، اسباب النزول، بیروت؛‌ دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۱.
۴۰. یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ،‌ بیروت،‌ دار صادر، بی تا.

منبع  : مؤسسه ی شیعه شناسی، (۱۳۹۱)، فصلنامه ی علمی – پژوهشی شیعه شناسی شماره ۳۹، قم: مؤسسه ی شیعه شناسی

حدیث ثقلین و عصمت اهل بیت(علیه السلام)

اشاره:

عصمت اجتناب و دوری از گناه و نافرمانی خداوند است. اعتقاد به عصمت پیامبران و امامان از گناهان عمدی و سهوی، از آموزه‌ها و اعتقادات شیعه است. عصمت از سهو و خطا در امور روزمره زندگی این افراد، مورد اختلاف بین علما است. اعتقاد به حقانیت هر دینی و عمل بر اساس آموزه‌های آن، وابسته به اثبات عصمت پیامبر آن دین است. در مباحث درون‌دینی، عصمت پیامبران در دریافت و ابلاغ وحی، با دلیل عقلی اثبات می‌شود؛ اما عصمت در حیطه عملی زندگی آنان، بیشتر متکی به دلیل نقلی است.

از جمله امورى که به وضوح از حدیث شریف استفاده مى شود، عصمت و حجیت اقوال و افعال اهل بیت(علیه السلام)، و به تعبیر دیگر، حجیت سنّتِ اهل بیت(علیه السلام) است، که این مطلب را از چند موضع حدیث مى توان اثبات کرد:

۱ـ اقتران اهل بیت به کتاب خدا؛ آن کتابى که به نصّ قرآن هرگز در او باطل راه نخواهد داشت. پرواضح است که صدور هر مخالفتى با قرآن ـ چه از روى عمد یا سهو یا غفلت ـ افتراق و جدایى از قرآن به حساب مى آید، اگر چه عنوان معصیت بر آن صادق نباشد، همانند مخالفت هایى که با سهو یا غفلت و نسیان همراه باشد.

استاد توفیق ابوعلم، نویسنده مصرى مى گوید:

«انّ النبىّ(صلى الله علیه وآله) قرنهم بکتاب الله العزیز الّذی (لایأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه) فلا یفترق احدهما عن الآخر، ومن الطبیعى انّ صدور ایّه مخالفه لأحکام الدین تعدّ افتراقاً عن الکتاب العزیز. وقد صرّح النبىّ(صلى الله علیه وآله) بعدم افتراقهما حتى یردا علىّ الحوض، فدلالته على العصمه ظاهره جلیّه. وقد کرّر النبىّ(صلى الله علیه وآله) هذا الحدیث فی مواقف کثیره؛ لأنّه یهدف إلى صیانه الأمه والمحافظه على استقامتها و عدم انحرافها فی المجالات العقائدیه وغیرها…»؛ «پیامبر(صلى الله علیه وآله) اهل بیت خود را به کتاب عزیز خداوند مقرون ساخته است، کتابى که هرگز در او باطل نفوذ نخواهد کرد و هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد. واضح است که صدور هر نوع مخالفت با احکام دین افتراق و جدایى از قرآن محسوب مى گردد، در حالى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)خبر از عدم جدایى این دو داده است. از همین رو، حدیث دلالتى ظاهر و آشکار بر عصمت اهل بیت دارد. و پیامبر(صلى الله علیه وآله) که این حدیث را در مواقف بسیارى ذکر کرده در پى این هدف است که امّت خود را صیانت کرده و آنان را سفارش به استقامت بر تمسک به این دو نموده، تا در امور مختلف ـ اعم از اعتقادات و فروع ـ به ضلالت و گمراهى گرفتار نشوند…».(۱)

۲ـ در روایت مسلم بن حجاج و دیگران آمده است که پیامبر قبل از سفارش به کتاب و عترت فرمود:

«إنّما أنا بشر یوشک أن یأتى رسول ربّى فأجیب». این مقدمه دلالت دارد بر این که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در صدد است تا براى بعد از خود مرجعى دینى معیّن کند، که عهده دار وظایف او تا روز قیامت گردد. مى دانیم که جانشین پیامبر(صلى الله علیه وآله)در اداىِ وظایف، همانند خود حضرت باید از عصمت برخوردار باشد.

۳ـ پیامبر(صلى الله علیه وآله) طبق حدیث مسلم، قرآن را این گونه توصیف مى کند

: در آن هدایت و نور است و آن به مثابه ریسمانى است  که هر کس به آن چنگ زند بر هدایت واقعى است و هر کس که آن را رها سازد بر ضلالت است. همین حکم براى عترتى است که مقرون به کتاب خدا و عِدل آن شده است.

۴ـ طبق روایت احمد بن حنبل، حضرت فرمود:

«لن یفترقا حتّى یردا علىّ الحوض» تعبیر به «لن» تصریح به جدا نشدن قرآن و عترت از یکدیگر تا روز قیامت دارد. و عدم افتراق کنایه از مخالفت نکردن ـ ولو سهوى ـ عترت با هیچ یک از تعلیمات قرآن است و این معنا تنها با عصمت اهل بیت(علیه السلام) تناسب دارد. و اگر قرار باشد اهل بیت خطاکار باشند، قطعاً از قرآن جدا شده اند؛ زیرا در قرآن هیچ گونه خطا و سهوى وجود ندارد.

۵ـ در برخى از روایات ثقلین، درباره قرآن مى خوانیم: «حبل ممدود من السماء الى الارض»؛ «قرآن ریسمانى کشیده شده از آسمان به سوى زمین است.» آسمان محلّ نزول رحمت است. از همین رو امر شده که دست ها را هنگام دعا به سوى آسمان بالا بریم. قرآن مانند ریسمان و حلقه وصلى بین خدا و بندگان است، هرکس به آن تمسک کند به طور حتم از سرچشمه زلال معارف الهى بهره مند شده است. عترت پیامبر(صلى الله علیه وآله)نیز این طور است. هر کس به آنان اقتدا کرده و از آنان اطاعت کند به منبع فیض و کمال مطلق رسیده و به سعادت دنیا و آخرت واصل شده است و این مستلزم عصمت اهل بیت، همانند قرآن است.

۶ـ در روایت ترمذى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده:

«فانظروا بم تخلّفو نى فیهما»؛ «نظر و تأمل کنید که چگونه حقّ مرا در مورد این دو جانشین مراعات خواهید کرد.» این تعبیر به تنهایى دلالت بر لزومِ اطاعت آن دو به طور مطلق دارد و لذا با عصمت سازگار است.

۷ـ در غالب روایات آمده است:

«ما إن أخذتم بهما لن تضلّوا» که با «لن» به کار رفته است؛ یعنى با تمسک به کتاب و عترت ـ که هرگز از یکدیگر جدا پذیر نیستند ـ هرگز گمراه نخواهید شد و این، تنها با عصمت سازگارى دارد؛ زیرا مخالفت با واقع نیز نوعى ضلالت و گمراهى است و هر که معصوم نباشد این احتمال در حقّ او صادق است. در نتیجه لازم مى آید که تبعیّت کننده از اهل بیت(علیه السلام) ایمن از ضلالت به طور مطلق نباشد، در حالى که این معنا مخالف با ظاهر بلکه نصّ و صریح حدیث ثقلین است.

مقصود از تمسک و اخذ به کتاب و عترت، مجرّد دوست داشتن آن دو و احسان و اکرام و احترام به آن ها و اداى حقوق واجب و مستحب آن دو نیست؛ همان گونه که از کلام برخى از اشخاص ـ که عادتشان وارونه جلوه دادن حقایق است، همانند ابن حجر مکى ـ استفاده مى شود؛ زیرا به طور حتم این معنا خلاف ظاهر بلکه نصّ روایات است.

۸ـ در برخى از روایات ثقلین مى خوانیم که پیامبر(صلى الله علیه وآله) :فرمود

«فلا تقدّموهما فتهلکوا»؛ «بر این دو پیشى نگیرید که هلاک خواهید شد.» این تعبیر نیز به نوبه خود دلالت بر عصمت کتاب و عترت دارد.(۲)

پی نوشت:

۱. اهل البیت ـ فاطمه الزهراء، ص ۷۵.

۲. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۳۳۰.