رسول جعفريان

نوشته‌ها

بسترهای گسترش تشیع در ایران

 نقدی بر آراء نادرست شرق شناسان در باب شیعه و ایرانی گری تشیع عمدتا به دو صورت وارد ایران شد. شکل نخست آن که گرایش کلی به سمت اهل بیت بود، از طریق داعیان عباسی و نیز سنی شیعه هایی ترویج می شد که به طور عمده در عراق پرورش یافته و احادیثی در ستایش اهل بیت روایت می کردند.

در این میان ، داعیان عباسی برای پیشبرد اهداف خود به اجبار عنوان کلی اهل بیت را تبلیغ کردند و از این راه اولین بذر تشیع را در میان ایرانیان پاشیدند. شکل دوم آن از طریق شیعیان اعتقادی یا امامی مذهبان بود.

این گروه که عمدتا عرب بودند، متشکل ترینشان طایفه اشعریان بودند که به قم آمده و سپس از آنجا تشیع اعتقادی را به نقاط دیگر بسط دادند.

شبیه این طایفه ، به طور انفرادی ، می توان کسانی را در خراسان یا سایر نقاط یافت.

جستجوی در باره اصحاب امامان در شهرهای مختلف ، می تواند سیر این نفوذ را تا اندازه ای روشن کند. مذهب شیعه در میان صحابه در شکل باور به امامت امام علی علیه السلام مطرح شد.

پس از آن در برخی از قبایل عرب عراق منتشر گردید و از طریق آنها به تمامی سرزمین های اسلامی از مصر تا یمن و از آنجا تا ایران منتقل شد.

در اینجا بر آن هستم تا ارتباط مذهب تشیع را با اندیشه های ایرانی بررسی کنیم. نگرش حاکم در کتابهای فرق که به طور عمده توسط سنیان افراطی نگاشته شده ، بر این اساس استوار بوده است تا اندیشه های شیعی را به نحوی با اندیشه های یهودی ، مسیحی و ایرانی پیوند دهد.

اگر مولفان این قبیل کتابها از طرفداران اهل حدیث و یا بطور کلی وابستگان به جریان ضد عقلی در دنیای اسلام بوده اند، این برخورد را با معتزله و یا به اصطلاح قدریه نیز کرده و آنها را نیز یهودی و زردشتی معرفی می کرده اند. طبیعی است که وصل کردن این اندیشه ها به جریانات فکری مزبور، به راحتی می توانسته سبب محکومیت جریانات مزبور باشد.

تا آنجا که قضیه به ایران مربوط می شود، این مساله در این قالب مطرح می شده است که ایران خاستگاه مناسبی برای رشد اندیشه های شیعی بوده است.

افزون بر آن ، به مساله ظهور اسماعیلیان در ایران و نیز ارتباط تشیع با حرکتهایی نظیر شورش بابک و یا امثال آن پرداخته می شده است. مستشرقانی نیز که در صد و پنجاه سال اخیر به این قبیل مسائل پرداخته اند، بدان دلیل که در زمان آنها، اکثریت مردم ایران بر مذهب تشیع بوده اند، در پی کشف علت برآمده اند.

آنها که همیشه در صدد حل این قبیل مسائل از راه پیگیری زمینه های روحی و پیشینه های فکری هستند، بدون توجه به تاریخ تشیع در بلاد عربی ، تشیع را مذهبی ایرانی معرفی کرده اند.

البته در منابع کهن فرقه شناسی نیز این اتهام بطور ساده تر به مذهب شیعه وارد می آمده ، اما برای مستشرقین و پس از آنها، برای کسانی که در شرق از عرب و عجم تحت تاثیر مستشرقین بوده اند، مساله مهم ، توجیه چرائی گروش ایرانیان به تشیع در چند قرن اخیر است.افزون بر اینها، در طی پانصد سال گذشته ، در پی درگیریهای عثمانیها با ایرانیان ، در مجموع چنین وانمود شده که دولت عثمانی در آن سوی نماینده تسنن بوده و ایران مرکز تشیع به شمار می آید.با توجه به قدمت دشمنی میان این دو ناحیه ، این تصور به دوره های قبلی هم سرایت داده شد و بدین گونه این تصور پرداخته شده که ایران همیشه مرکز اندیشه های شیعی بوده است. این مساله از زاویه دیگری هم مطرح شده است.

بر اساس تاریخ نگارشها و آثار علمی نوشته شده ، نوعی تفاوت میان نگرش دینی موجود در این سو و آن سوی فرات مطرح شده است. حضور نوعی نگرش عرفانی در این سو و نوعی تفکر ساده و قشری در آن سو، از سوی کسانی به عنوان مهمترین تفاوت در اندیشه های ایرانی و عربی بادیه ای عنوان شده است.تفکر ایرانی به عنوان تفکر اشراقی و گنوسی و تفکر عربی به عنوان تفکر ضد عرفان و اشراق شناسانده شده است. در این ارتباط و با توجه به آن که دانش فلسفه و عرفان در مذهب تشیع بنیادی مستحکم یافته ، این گونه عنوان شده است که ایران خاستگاه این قبیل اندیشه ها بوده است.

عامل دیگر نیز پیدایش نوعی ناسیونالیسم در ایران از دوره ناصری به این سو است ، امری که به تدریج گرایش به اندیشه های ایرانی پیش از اسلام را مطرح کرده و در مواردی خواسته است تا از زاویه تاریخ ، مذهب شیعه را در برابر مذهب سنت ، از دید «ایران در برابر اعراب» بنگرد. کم نبوده اند افرادی که هم ایرانیت را می خواستند هم اسلام را؛ برای اینها، مذهبی اهمیت می یافت یا آن مذهب ، از زاویه ای مورد توجه واقع می شد که در برابر قوم عرب باشد.

به نظر می رسد بسیاری از این افراد، نه تنها از تاریخ عراق بویژه شهر کوفه آگاهی نداشته اند بلکه از نفوذ حالی تشیع در عراق ، یمن ، بحرین لبنان و سایر نقاط عربی بی اطلاعند. همه آنچه گذشت ، تنها شواهدی محدود بر درستی آنها در دست است. در برابر، می توان استثناهای فراوانی را مطرح کرد.

حضور اندیشه های صوفیانه در غرب اسلامی ، نگاشته های فلسفی و عرفانی در آن سوی ، حضور تشیع در مناطق عربی ، تسلط تسنن اهل حدیثی در ایران ، به ویژه در نواحی شرقی آن که از مراکز اصلی تسنن در جهان اسلامی بوده ، و نیز تسلط تفکر صوفیان در بخش مهمی از شامات و شمال افریقا طی قرنها، همه می تواند نقضی بر توجیهاتی باشد که در دیدگاه های مطرح شده در این زمینه به آنها استناد شده است.

در اینجا به برخی از اقوالی که به نحوی اندیشه های شیعی را با ایران مرتبط دانسته اند اشاره می کنیم تا در عین آشنایی با دیدگاههای آنان ، از استدلالهای مطرح شده نیز آگاهی یابیم. توجه داشته باشیم که برخی از اینها، خاستگاه اصلی تشیع را ایران نمی دانند، اما به نوعی توافق و همسانی میان برخی از وجوه اندیشه های ایرانی و اندیشه های شیعی باور دارند.

این در حالی است که برخی از اساس تشیع را مذهب ایرانی می دانند. برای بررسی این مساله و نیز اثبات نادرستی بسیاری از آنچه در این باره گفته شده ، هیچ چیز بهتر از بیان دیدگاه های مختلفی که در این باره ابراز شده نیست.

بنابراین در این بخش به نقل دیدگاه هایی که برخی ناظر به آرا دیگران در همین زمینه است می پردازیم. به باور اشپولر:سراسر کشوری اسلامی شد، و در عین حال هسته اصلی خود را از دست نداد، بلکه بر آن شد تا اسلام را به صورت یک مذهب مخصوص و مناسب با موجودیت خود درآورد.

در بین شیعیان و خارجیان این مملکت و بعد نیز در عرفان و تصوف ، روح ایرانی وجود خود را مستقلا با موفقیت ظاهر نمود، اگرچه زادگاه های اصلی این جنبش های مذهبی ، یک زادگاه ایرانی نبوده است».

نیز در جای دیگری می نویسد: «در هر حال بدون تردید جنبش تشیع ، یعنی آن تشیعی که بعدا دوازده امامیان از آن به وجود آمدند، و می توان آن را تشیع میانه رو نامید، هیچ ارتباطی با عکس العمل روح ایرانیان در مقابل اسلام ندارد.

بلی آنچه مسلم است این است که عقاید شیعه دوازده امامی از همان آغاز در سرزمین اسلام{ایران!} ریشه دوانیده و به زودی با روح ایرانیت پیوند و اتحاد یافته است».همانگونه که آشکار است در این عبارات اشپولر دچار تناقض گویی سختی شده است. بویژه در ادامه پذیرش مذهب تشیع امامی را در ایران ، به بهانه این که نمی تواند اتفاقی باشد، آن را به عنوان شکل ایرانی شده اسلام مطرح کرده است.

وی ایضا در ادامه می افزاید: «گرچه نفوذ کامل آن در تقریبا تمام سرزمین ایران ، در اثر فعالیت صفویه در آغاز قرن شانزدهم میلادی برابر قرن دهم هجری بوده است».

نویسنده ای دیگر بر این باور است که : «بطور کلی ایرانیان برای نشان دادن بیزاریشان از شیوه ملک داری دولت اموی ، از شیعه که داری سازمان یافته ترین مرام سیاسی بود و نیز احساساتشان با شور و احساس ایرانیها سازگاری داشت جانبداری کردند».

روشن است که نویسنده دیدگاه های فوق ، پا را از اشپولر به مراتب فراتر نهاده و از اساس تشیع را مذهبی ایرانی می داند. ریچارد فرای مساله را از دید دیگری مورد توجه قرار داده است.

وی با توجه این که ایرانیان به حفظ آثار و عقاید کهن شان می پردازند، می نویسد:

«محافظه کاری ایرانیان در حفظ اعتقادات و رسوم کهن را می توان در بسیاری از جنبه های فرهنگ ایشان مشاهده کرد. امروزه سرزمین ایران پر است از زیارتگاه ها و امامزاده ها یا مزار فرزندان پیشوایان ائمه».

گویا وی به این نکته توجه یافته است که اساسا زردشتیان مرده های خود را دفن نمی کنند تا چیزی شبیه امامزاده داشته باشند! لذا در جای دیگری مساله را به نحو دیگری توجیه می کند: «طبیعی بود که زردشتیان زیارت اهل قبور نداشتند، چرا که پیکر مردگان را دسترس کرکسان می گذاشتند و بخاک نمی سپردند، اما زردشتیان ایران مکانهای مقدس را برای فرشتگان یا ایزدان یزنه داشتند و آسان می شد بعضی از این مکانها را به اسلام منتقل ساخت یا بویژه آنها را به امامزاده های شیعیان که از فرزندان امامان باشند نسبت داد».

باید توجه داشت که این مراکز با عنوان مسجد بیشتر سازگار است تا امامزاده! همو در باره نادرستی این تصور که ایران مرکز شیعیان بوده می نویسد: «شاید بعضی از خوانندگان دچار شگفتی شوند که بدانند ایران و بویژه پاره شرقی آن ، مرکز عمده راست دینی تسنن بود. زیرا ایران به دیده بسیاری کانون رافضیان و شیعیان شمرده می شد.

در واقع اگر کسی نخستین شورشهای شیعی را بررسی کند، آشکار می شود که عراق و بویژه شهر کوفه زادگاه و مرکز جنبشهای شیعه بوده است… اندیشه شیعه ، نخست بیشتر از آن عرب بود». محمد ابوزهره نوشته است :«شیعیان اولیه به طور غالب ایرانی بوده اند… به باور ما افکار شیعی در حول و حوش امامت و پادشاهی از افکار ایرانی تاثیر پذیرفته و آنچه که این مطلب را ثابت می کند این است که اکثریت اهل فارس از ابتدا تاکنون شیعه بوده اند و حتی شیعیان نخستین هم اهل فارس بوده اند».

بروکلمان هم که عادتا همه اندیشه های قرآنی و اسلامی در افکار سایر ملل جستجو می کند، به محبوبیت فعلی قبر امام حسین علیه السلام نزد شیعیان اشاره کرده و از این رهگذر میان تشیع و ایرانیگری پیوندی برقرار می کند.

یک نکته مهم در غالب اظهار نظرهای فوق مورد بی توجهی قرار گرفته و یا اگر به آن توجه داده شده ، تاثیر معقول خود را در افکار نویسندگان مزبور برجای نگذاشته است و آن این که ، واقعیت مذهب ایرانیان طی نه قرن مورد غفلت کامل قرار گرفته است.

ایران در طی نه قرن ، بجز استثناهای مکانی و زمانی محدود، بر مذهب سنت و جماعت بوده است. فهرست بلندی می توان از نویسندگان سنی مذهب ایرانی یافته که به هیچ روی با شمار نویسندگان شیعی در آن قرون قابل قیاس نیست.

این امر نیاز به شرح نداشته و به راحتی نتیجه ای که از آن در بحث فعلی بدست می آید قابل درک است. در اینجا به شماری دیگر از دیدگاه ها که تا اندازه ای نسبت به دیدگاه های بالا تعدیل شده به نظر می رسد و به واقعیت مزبور نیز در آنها توجه شده می پردازیم.

گلدزیهر نوشته است: «این گفته خطاست که کسی بگوید منشا و مراحل رشد تشیع از اثر تعدیل یافته افکار ایرانیان در اسلام است. این توهم شایع مبتنی بر درک غلط حوادث تاریخی است. حرکت علویین در یک منطقه عربی خالص شکل گرفته است.

او می افزاید: تشیع همچون خود اسلام منشا عربی داشته کما این که اصول او نیز در همان محیط عربی شکل گرفته است».

به نظر می رسد، در این مطلب که خاستگاه اصلی تشیع سرزمینهای عربی و در میان اقوام عربی بوده تردیدی وجود ندارد. پس از این ، آنچه برجای می ماند این است که تشیع نوعی ملازمت با افکار رایج در ایران داشته است. در این زمینه ، عمدتا به مشابهت نظریه امامت و سلطنت اشاره می شود.

در مواردی نیز به وجود آرامگاه ها و یا سوگواری برای امام حسین علیه السلام نظیر آنچه در ایران قدیم برای سیاوش مرسوم بوده ، استناد می شود.تا آنجا که به منابع کهن فرق مربوط می شود، آنچه سبب اصلی پیدایش این قبیل دیدگاه ها شده ، غلبه آل بویه بر بغداد در قرن چهارم هجری است.

این سلسله ایرانی که آشکارا از تشیع دفاع کردند، زمینه را برای این قبیل اتهامات که در همان دوره در آثار فرقه شناسی آمده فراهم کردند. برخی گفته اند که در این قرن بود که تشیع در تقدیس امامان خود متاثر از اندیشه های شرقی است.

باید دانست که در زمان سلطه آل بویه بر بغداد، علمای شیعی موجود در آن سرزمین همگی عرب بوده و کسانی از آنها در شمار ادبای برجسته عرب بوده اند. نکته مهم برای این قبیل دیدگاه ها آن است که مساله شباهت ، آن هم به صورتی که در این نمونه ها به آن اشاره شده ، از جهات مختلفی قابل تامل است.

اساسا نظریه امامت شیعی که به صورت اعتقاد به نص یا به عبارت دیگر آیه و حدیث ثابت می شود، چه شباهتی با نظریه سلطنت موروثی دارد؟ در همین جا باید این پرسش را هم در نظر داشت که ، اصولا بجز خلافت سه خلیفه خست یعنی ابوبکر، عمر و علی علیه السلام ، سلسله اموی و عباسی و دیگر سلسله های مستقل در مصر، اندلس ، شمال افریقا، عراق ، جزیره العرب ، یمن و… همه به صورت موروثی بوده اند. این موروثی بودن از نظر اهل سنت مشروعیت تام و تمام داشته است.

اکنون باید سوال کرد که اگر شباهت توجیه کننده است ، مگر ممکن نبوده که مردم ایران که به سلطنت موروثی باور داشته اند، حکومت موروثی اموی و عباسی را بپذیرند؟ از قضا باید گفت پذیرفتند و برای قرنها از آن اطاعت کردند.

آنچه در این باره باید مورد توجه قرار گیرد این است که در تمامی دنیای آن روز در شرق و غرب ، نظام پادشاهی مقبولیت تام داشته است. این نکته نیز باید مورد توجه قرار گیرد که حتی سرزمینهای عربی ، در عراق و شام و یمن نیز با سلطنت موروثی آشنایی داشته اند.

حکومت لخمیان و غسانیان می توانسته عرب را، حتی عرب بادیه را با این نوع سلطنت آشنا کرده باشد.

رسول جعفریان

منبع:مرکز نشر اعتقادات

تشیع در ایران

اشاره:

شیعه، یکی از دو مذهب بزرگ دین اسلام است. برپایه مذهب شیعه، پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله ) به‌فرمان خداوند، حضرت علی(علیه السلام) را به جانشینی بلافصل خود برگزیده است. امامت از اصول اعتقادی شیعیان و وجه تمایز آنان با اهل‌سنت است. طبق این اصل، امام را خداوند تعیین و به‌واسطه پیامبر به مردم معرفی می‌کند. همه شیعیان به‌جز زیدیه، امام را معصوم می‌دانند و بر این باورند که آخرین امام، مهدی موعود است که در غیبت به‌سر می‌برد و روزی برای برقراری عدالت در جهان قیام خواهد کرد.

با یک نگاه مختصر به تاریخ گذشته ایران معلوم خواهد شد که «نفوذ تشیع» در ایران، نه تنها به صورت دفعى نبوده، بلکه سیر تدریجى آن تا قرنها با کندى صورت مى‏ گرفته است. با نگرشى به حوادث و وقایعى که در ارتباط با رشد «گرایشات شیعى» است، مى توان به سیر تدریجى نفوذ تشیع در ایران، چند مرحله را در نظر گرفت. بطوریکه هر کدام از آنها مرحله‏ اى فراتر از مرحله قبل مى باشد:
مرحله اول، در میان  «موالى»  ایران در عراق.
مرحله دوم، نفوذ تشیع در بعضى از مناطق مرکزى ایران همچون  «قم».
مرحله سوم، توسعه گرایشات شیعى با روى کار آمدن «بنى عباس».
مرحله چهارم، فتح طبرستان به دست «علویان».
مرحله پنجم، برپائى حکومت «آل بویه».
مرحله ششم، پس از حملات «مغول‏ها».
مرحهل هفتم، روى کار آمدن دولت  «صفویه».
اگر چنین سیرى را در نظر بگیریم و قبول کنیم که زمان این مراحل، مجموعا ده قرن بوده است، نمى توان «عوامل نفوذ تشیع» را در یک یا دو عامل خلاصه نمود. این به آن دلیل است که در هر دوره، وضعیت خاصى از لحاظ فرهنگى، سیاسى و اقتصادى حاکم بوده است و طبعا عکس العمل مردم نیز در قبال مذاهب و فرق، مختلف و متفاوت صورت مى گرفته است.
از این رو مى بایست حداقل، هر مرحله را بطور «نسبى» جداى از مراحل دیگر در نظر گرفته، و شرائط خاصى که از ابعاد مختلف بر آن مرحله حاکم بوده به حساب آورد. این «ساده انگارى» است که کسى نفوذ تشیع را با اشاره به یک وجه قضیه که آنهم معلوم نیست صحت دارد یا خیر، توجیه کند.
…بعنوان مثال ما نمى ‏توانیم وضعیت روحى و فرهنگى و نیز قابلیت‏هاى مردمى را که در سال ۱۶ هجرى مغلوب شده ‏اند، با مردمى که صد سال بعد از آن زندگى مى کرده ‏اند، برابر بدانیم. قطعا مردمى که در قرن پنجم هجرى در ایران زیست مى کرده ‏اند با کسانى که مورد حمله اعراب مسلمان قرار گرفته بودند، تفاوت بسیار داشتند. وجود انگیزه‏ هاى قومى در میان آنها، سیرى «نزولى »داشته و یا تحت تأثیر تعالیم اسلامى «تعدیل» شده است. در این صورت، عکس العمل آنها در قبال فرق مختلف، بایستى تغییر کند. اگر روزگارى آنها مورد هجوم «بنى امیه» بوده ‏اند، طبعا روزگارى نیز خود، «بنى عباس» را بر سر کار آوردند. و زمانى، حکومت مستقل تشکیل دادند. و حتى حاکم بر بغداد شدند. روشن است که اگر این شرائط مختلف در نظر گرفته نشود، چه اشتباهات فراوانى در «نتیجه گیرى» بوجود خواهد آمد.
مردم ایران، روزگارى گرایش شان به تشیع قوى شد که حاکم بر بغداد شدند.(زمان آل بویه) و زمانى این گرایش، سرعت یافت که مغولان بر آنها مسلط شدند. در این صورت این مطلب چه ارتباطى با این توجیه دارد که آنان به جهت ظلم و ستمى که از سوى بنى امیه و حکام خود کامه بر ایشان مى رفت و زیر فشار بودند و نیز مى خواستند تحت نام اسلام (اما نه اسلام خلفاء) مبارزه کنند، تشیع را برگزیدند؟
با این توضیحات، چاره‏ اى نداریم جز آنکه به این محققین که کار خود را «ساده» کرده (۱) و با سخنى سخیف، ساختمانى عظیم بنا مى کنند بگوئیم، یکبار دیگر باید در این باره یعنى : «ترسیم سیر تدریجى نفوذ تشیع در ایران و عوامل مربوط به آن» تأمل کنند!
… این افراد با مطرح کردن زمینه ‏هاى فرهنگى مردم ایران در قرن اول هجرى و نیز بیان انگیزه‏هاى قومى و ملى، مسئله نفوذ تشیع در ایران را تحلیل و توجیه مى کنند.
در عین حال، بسیارى از مسائل جزئى که تأثیر کلى در نفوذ تشیع داشته و چنین تأثیرى در قرون بعد صورت گرفته، غافل مانده ‏اند. براى یک« تحقیق روشن»، مى ‏بایست تاریخ دقیق نفوذ تشیع در شهرها و مناطق مختلف، ذکر شود و تا آنجا که امکان دارد، مسائل خاص هر یک از آن دوره ‏ها، مورد بحث قرار گیرد.
البته مسائل عمده فرهنگى یک ملت نیز در مجموع، قابل توجه بوده و طبیعى است که به هر حال ملتى که قرنها با« فرهنگ خاصى» خو گرفته تا مدتها نتواند از آن دل بکند. مدت دوام آن، بستگى به نقش فرهنگ جدید بر جامعه و برخورد آن با فرهنگ پیشین دارد این برخورد از طرف اسلام محکم بود در عین حال، برگزارى بعضى از جشن‏هاى جاهلى ایران نشانگر بقاى «آثار فرهنگى »گذشته محسوب مى‏ شد. در قرون اولیه این جشنها، هم در میان مسلمانان ایرانى «سنى» و هم کسانى که گرایشات «شیعى» داشتند، وجود داشت. علاوه بر این در بین عربها نیز مشهود بود، بطوریکه بنى امیه داستان رستم و سهراب را زنده کردند (۲) و یا دیگر خلفاى اموى و عباسى، مراسم عید نوروز، جشن مهرگان و آداب و رسوم ایرانى را برگزار کرده و از بسیارى از رسوم ساسانى استقبال نمودند (۳) .
توجه به این مسائل فرهنگى در یک وجه کلى، مى تواند خطوطى را در سراسر تاریخ ایران ترسیم کند. بطوریکه تا اندازه ‏اى بعنوان یک «محور» براى ارزیابى «تحولات فکرى و فرهنگى »مى ‏تواند مورد توجه قرار گیرد. اما معمولا مى ‏بایست در این باره دقت زیادى به عمل آید و تأثیر این مسائل بطور دقیق روشن گردد، نه اینکه تحت عناوین کلى و یا به جهت حضور سطحى آنها در ظواهر، نتایج گسترده گرفته شود.


پی نوشت:
۱ . ر. ک. براى نمونه: روند نهضتهاى ملى و اسلامى در ایران اثر انصاف‏پور.

۲ . رازى، نقص ص .۶۷
۳ . ر. ک. جعفریان، تحقیقى کوتاه پیرامون رابطه تشیع و ایران ص ۶۶، .۶۷
تاریخ تشیع در ایران ص۱۱

رسول جعفریان

سابقه تشیع در اصفهان

 براى روشن تر شدن جواب این سؤال یادآورى مطالبى ضرورى به نظر مى رسد:

۱. مردم کشورهایى که به دست نیروهاى رزمى مسلمان فتح مى شدند، همان سال فتح، مسلمان نمى شدند بلکه این مردم به تدریج و در طول قرن ها دین اسلام را پذیرفته اند و چنین نبود که نیروهاى رزمى مسلمان، مردم این کشورها را مجبور به مسلمان شدن کرده باشند بلکه آنان به این مردم مى گفتند: یا مسلمان شوید و یا جزیه بپردازید و این مردم هم جزیه مى دادند و به دین خود مى ماندند. به عنوان مثال مردم ایران را در نظر بگیرید. این مردم به تدریج و در طول صدها سال مسلمان شده اند نه این که همان سال فتح کامل ایران، مسلمان شده باشند. ایران در سال سى و یکم هجرى قمرى فتح شد ولى مسلمان شدن مردم ایران در قرن سوم به اوج خود رسید و در قرن چهارم، فرهنگ ایران، فرهنگ اسلامى شد  ( ر.ک: خدمات متقابل اسلام و ایران، شهید مطهری).

۲. مردم کشورهاى تازه مسلمان، وقتى که مسلمان مى شدند نمى دانستند که در مسأله خلافت وجانشینى پیامبر چه حوادثى پیش آمده و چه نظریاتى وجود دارد. آنان وقتى که مسلمان مى شدند به آنان نمى گفتند که مسلمانان پس از وفات پیامبر بر سر مسأله جانشینى چه اختلافاتى داشتند بلکه هر کس مسلمان مى شد، همان لحظه ابوبکر، عمر و عثمان را خلیفه پیامبر به حساب مى آورد و مسأله شیعه و سنى براى آنان مطرح نشده بود.

به عنوان مثال مردم ایران و مردم شام نمى دانستند که در روز وفات پیامبر و پس از آن چه مسائلى پیش آمده بلکه آنان وقتى که مسلمان مى شدند، ابوبکر را خلیفه مى دانستند و عمر بن خطاب را خلیفه پیامبر به حساب مى آوردند. بر این اساس، مسلمانان کشورهاى تازه مسلمان، مسأله اى به نام شیعه و سنى نمى دانستند و به تدریج این مسأله براى آنان روشن شد که در میان مسلمان دو دیدگاه وجود دارد و پس از آن بود که عده زیادى از مسلمانان متوجه حق و باطل در مسأله خلافت شدند. البته برخى از مردم و گاهى برخى از شهرها، بسیار زودتر از جاهاى دیگر متوجه این مسأله شدند و زودتر از همه شیعه شدند. پس نباید چنین فکر کرد که مسلمانان کشورهاى تازه مسلمان شده مسأله شیعه و سنى را تحقیق کرده باشند و بعد سنى شده باشند بلکه در آن زمان مسأله سنى و شیعه براى این مردم مطرح نبود و فقط مسلمان مى شدند و بعدها فهمیدند که مسأله شیعه و سنى مطرح است و عده اى شیعه شدند و ابوبکر و عمر و عثمان را خلیفه پیامبر به حساب نیاوردند.

در ایران، شهر قم اولین مرکز تشیع بود و زودتر از همه جا مردم این شهر، تشیع را پذیرفته اند. آقاى جعفریان در کتاب «تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن هفتم هجرى» چنین آورده است: «به طور قطع مى توان گفت: شهر قم اولین مرکز تشیع در ایران بوده است زیرا سابقه تشیع آن به ربع آخر قرن اول هجرى باز مى گردد و تا آن موقع ایران هنوز گرفتار کشمکش بین پذیرش اسلام و باقى ماندن بر دین آباء و اجدادى خود بود. اما قم مشى مذهبى خود را برگزیده بود  (تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن هفتم هجرى، ص ۱۱۷ چاپ سوم، یک مجلدی)

بر این اساس باید توجه داشته باشیم که در ایران و کشورهاى دیگر تازه مسلمان شده، هم مسلمانى به تدریج پیش رفته و هم تشیع به تدریج پیش رفته است و مسأله شیعه و سنى در آغاز امر براى مسلمانان کشورهاى تازه مسلمان شده، به طور جدى مطرح نبوده است و بعدها این مسلمانان متوجه مسأله شیعه و سنى شده اند و پس از آن که در میان آنان این مسأله مطرح شد، آنان دو حالت خاص پیدا کردند. عده اى شیعه شدند و عده زیادى در همان اعتقاد نخستین باقى ماندند و آنان که بر اعتقاد نخستین باقى ماندند، دو گونه شدند. عده اى بسیار متعصب و افراطى شدند و عده اى به صورت معتدل ماندند و در طول تاریخ بین سنیان متعصب و افراطى و شیعیان درگیرى وجود داشته است.

۳. اصفهان هم از شهرهایى است که تشیع در آنجا به تدریج پیش رفته همان طورى که در بسیارى از شهرهاى دیگر ایران نیز به تدریج گسترش یافته است. اصفهان در دوران خلیفه دوم به دست ابوموسى اشعرى فتح شد. در آغاز، عرب هاى مسلمان براى حفظ سلطه خود بر این شهر، شمارى از جنگجویان مسلمان را در آنجا اسکان دادند واین افراد به تدریج اصفهانى شدند. امویان تبلیغات تندى بر ضد علی(ع) و علویان کردند و این تبلیغات در اصفهان بیش از جاهاى دیگر تأثیر گذاشت و تا چند قرن این تبلیغات چهره خاصى به این شهر بخشیده بود و مردم اصفهان داراى تسنن افراطى شدند واصفهان به عنوان شهر ناصبى معروف شد و بعدها به تدریج، تسنن اصفهان تعدیل شد ولى با این حال نفوذ تشیع در آن به این آسانى امکان نداشت.

در طول قرن اول تا قرن چهارم این شهر محدثان و عالمان فراوانى در مذهب سنت داشت. ابوبکر خوارزمى که از شیعیان ادیب قرن چهارم هجرى است مى نویسد: «از خدا مى خواهیم که ما را بر چند چیز محشور نکند: ناصبى گرى اصفهانى و…» این نشان مى دهد که مردم اصفهان در قرن چهارم در تسنن افراطى بسر مى بردند و نسبت به اهل بیت کینه خاصى داشتند.

در حدیثى آمده است که علی(ع) فرمود که مردم اصفهان فاقد چند امر هستند که یکى از آنها محبت ما خاندان پیامبر است. البته با وجود تسنن افراطى در اصفهان در آن دوران، عده اى هم بودند که به اهل بیت پیامبر علاقه و محبت داشتند. یکى از عوامل رشد علاقه به اهل بیت در میان مردم اصفهان، صاحب بن عباد است. صاحب بن عباد وزیر شیعى و برجسته دوره اخیر حکومت آل بویه است. شهر اصفهان و شهر قم دو نقطه مقابل هم بودند. قم شیعه خالص و اصفهان سنى افراطی.

در آن زمان از نظر تقسیمات منطقه اى قم تابع اصفهان بود و به خاطر گرایشات متضاد این دو شهر، شهر قم را از اصفهان جدا کردند. در قرن چهارم توسط صاحب بن عباد و حاکمان بویهیى به تدریج در اصفهان تشیع رشد مى کرد. در قرن ششم تشیع اصفهان به رشد خود ادامه داد.

حرکت فرهنگى عماد الدین طبرى در قرن هفتم، یکى از اقداماتى است که براى انتشار تشیع در اصفهان انجام شد. عماد الدین طبرى آثار علمى خود را به زبان فارسى نشر داد و این نشان مى دهد که در قرن هفتم تشیع در اصفهان رشد چشمگیرى داشته است.

عماد الدین طبرى در مقدمه کتاب «کامل بهائى» آورده است که: «روزگار تقیه به سر آمده است». این نشانگر آن است که در قرن هفتم، اصفهان بسیار عوض شده بود و تشیع گسترش خوبى داشته است. در قرن هشتم سلطان محمد خدابنده شیعه شد و در رواج دادن تشیع اقداماتى کرد و اقدامات او در اصفهان هم بى تأثیر نبود. در قرن هشتم و نهم در اصفهان میان سنى ها و شیعه ها یک نوع تفاهم برقرار شده بود. اصفهان با آمدن صفویه به آن شهر، آمادگى کامل براى تشیع داشت و وقتى شاه اسماعیل صفوى به اصفهان آمد، کمترین مقاومتى نشد وحتى صحبت از فتح این شهر هم به میان نیامد و اصفهان پس از آن از تسنن  دست برداشت و همه شیعه شدند

(ر.ک: تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن دهم، سه مجلدى، رسول جعفریان – تاریخ تشیع اصفهان، مهدى فقیه ایمانى).