دین

نوشته‌ها

دین در لباس اسطوره-

اشاره:

نگاه شرق شناسی به دین و آموزه های دینی در شرق، بر کلیشه دین مسیحیت در غرب مبتنی بوده است. ابتنای انحصاری آموزه های قرون وسطایی آیین مسیحیت بر فلسفه ارسطو به گونه‌ای که پذیرش هر گونه گزاره علمی غیرهماهنگ با آن را دشوار می نمود با وجود تعداد کثیری از کشفیات علمی غیرهماهنگ با آموزه‌های دینی مسیحی و غیر منطبق با فلسفه ارسطویی، ضرورت بیش‌تری را برای حل این ازمه و بحران بر دانشمندان دیندار مسیحی تحمیل می‌کرد که در این مقاله به این مطالب پرداخته شده است.

 

دانشمندان مسیحی که نه می‌خواستند از آموزه‌های علمی شان (که از نظر آنها یقینی تلقی می شد) دست بردارند و نه می‌توانستند از آموزه‌های دینی شان دست بردارند. راه حل های پیشنهادی برای حل این بحران، قابل توجه بود:

الف. تفکیک میان دو حوزه دین و علم و نیز تفکیک میان رسالت دین و علم (دین، متکفل تولید ارزش و علم، متکفل تولید دانش)؛(۱)

ب. تقسیم آموزه های دینی به ذاتی (اصیل و غیرمعارض با دست آوردهای علمی) و عرضی (غیراصیل و عمدتاً معارض با دست آوردهای علمی) و تاریخی خواندن آموزه های عرضی دین (ضرورت داشتن تأویل آیات تاریخی به متناظرهای هر عصر)؛(۲)

ج. تقسیم آموزه های دینی به ثابت و متغیر؛(۳)

د. اسطوره ای تلقی کردن بسیاری از آموزه های دینی تاریخی؛

ه. …

از این میان، پیشنهاد اخیر که بر اساس آن، برخی از آموزه های دین به سطح اسطوره تقلیل می یابند مربوط به بحث ما می شود که برای ورود به بحث، تنها به گزارش یکی از معلمان کلام غرب مسیحی رودلف بولتمان(۴) اشاره می شود:

کیهان شناسی انجیل اساساً اسطوره ای است. عالم در آن همچون ساختمانی سه طبقه است که زمین در مرکز، ملکوت در بالا و دنیای تحتانی در زیر آن قرار دارند. ملکوت، جایگاه خداوند و موجودات آسمانی یعنی فرشتگان است. دنیای تحتانی، دوزخ و جایگاه عذاب است. حتی زمین، چیزی بیش از صحنه رویدادهای طبیعی روزمره است و وظیفه ای بیش از وظیفه معمولی و پیش پا افتاده خود دارد. زمین به علاوه، صحنه فعالیت مافوق طبیعی خداوند و فرشتگان او از یک سو و شیطان و دیوان او از سوی دیگر است. این نیروهای مافوق طبیعی در فراگرد طبیعت و در همه اندیشه ها و خواست ها و کردارهای آدمیان مداخله می کنند. شمار معجزات اصلاً معدود نیست. انسان بر زندگی خویش چیرگی ندارد. حتی ارواح هم ممکن است به جلد او بروند. شیطان نیز می تواند اندیشه های تباه در انسان القاء کند. از سوی دیگر، خداوند نیز ممکن است الهام بخش و راهنمای خواست های آدمی باشد؛ ممکن است روءیاهای ملکوتی در او بیانگیزد؛ ممکن است به او امکان دهد تا استمداد و تقاضای خود را مطرح کند؛ ممکن است از قدرت مافوق طبیعی روح خویش، قدری بدو ارزانی دارد. تاریخ پیرو فرآیند پیوسته و همواری نیست؛ بلکه به وسیله نیروهای مافوق طبیعی به حرکت در می آید و در اختیار آنهاست.

اسطوره انجیل اساساً همان اسطوره یهود در مورد آخرالزمان و اسطوره عرفانی رهایی است. یکی از ویژگی های مشترک این دو، دوگانه انگاری اساسی آن هاست، به این معنی که دنیا و انسان های ساکن در آن تحت سلطه نیروهای اهریمنی و شیطانی قرار دارند و نیازمند نجات اند. آدمی نمی تواند به واسطه کوشش خود به رهایی برسد، بلکه رهایی و نجات می باید همچون هدیه ای از جانب خداوند اعطا شود. هر دو نوع اسطوره، از مداخله خداوند در این رابطه سخن می گویند. اسطوره یهودی آخرالزمان راجع به بحران عاجلی در سطح جهان است که به واسطه آن، عصر فعلی به پایان می رسد و عصر ازلی تازه ای در نتیجه بازگشت مسیح آغاز می شود. اسطوره عرفان مسیحی درباره پسر خداوند است که در هیأت انسانی از جهان روشنایی به این جهان فرستاده می شود و به واسطه سرنوشت و آموزش خویش برگزیدگان را رستگار می کند و راه را برای بازگشت ایشان به خانه ملکوتی خودشان باز می کند. معنای این دو نوع اسطوره نه در تصاویر به ظاهر عینی آنها، بلکه در تفهم هستی انسانی نهفته است که هر دو بیان می دارند. به سخن دیگر؛ می باید این اسطوره ها را به شیوه اصالت وجودی تعبیر کرد.

وظیفه ما تعبیر اصالت وجودی اسطوره دوگانه گرای انجیل است. مثلاً وقتی از حکومت قدرت های اهریمنی بر جهان و تسلط آنها بر بشریت سخن می رود، آیا فهم وجود انسانی که در پس چنین سخنی نهفته است، راه حلی برای معمای زندگی انسان به دست خواهد داد؛ راه حلی که حتی برای ذهن غیر اسطوره ای انسان امروز پذیرفتنی باشد؟ البته نباید این گفته را به این معنی بگیریم که انجیل، انسان شناسی خاص، همانند آنچه علم مدرن مطرح می کند، عرضه می دارد. نمی توان نگرش انجیل را با منطق و یا با توسل به شواهد واقعی اثبات کرد. انسان شناسی های علمی همواره فهم معینی از وجود را مسلم می گیرند که محصول تصمیم گیری ارادی علمای مربوطه است، خواه این تصمیم گیری آگاهانه باشد یا نه، و به همین دلیل باید ببینیم که آیا انجیل فهمی از انسان به انسان عرضه می دارد که او را با تصمیم گیری وجودی اصیلی فرا می خواند با نه.(۵)

بولتمان اسطوره ای بودن زبان انجیل و آیین مسیحیت را مسلم گرفته است، از همین روست که برای وی این سؤال مطرح است که این زبان اسطوره ای را انسان های عصر مدرن چگونه باید فهم و سپس پذیرش کنند؟ وی می نویسد:

زبان انجیل زبان اسطوره است و خاستگاه موضوعات گوناگون آن را می توان به آسانی در اسطوره های یهودیان در مورد آخرالزمان و اساطیر عارفانه درباره نجات و رستگاری انسان بازیافت. در این حدّ، مژده انجیل برای انسان مدرن باور نکردنی است؛ زیرا چنین انسانی کاملاً متقاعد شده است که دیدگاه اسطوره ای درباره جهان منسوخ شده است. پس ما باید امروزه هنگام تبلیغ انجیل برای خودمان روشن سازیم که آیا انتظار داریم مؤمنان و گروندگان، نه تنها پیام انجیل بلکه دیدگاه اسطوره ای آن درباره جهان را نیز بپذیرند یا نه؟ اگر پاسخ منفی باشد، باید پرسید که آیا انجیل حقیقتی در بر دارد که مستقل از زبان اسطوره ای آن است؟ اگر چنین باشد، در آن صورت الهیات می بایست وظیفه تجزیه مژده انجیل از چارچوب اسطوره ای آن یعنی وظیفه «اسطوره زدایی» از آن را بر عهده بگیرد. تنها پرسش مربوطی که اهل الهیات می توانند بپرسند درباره یک فرض اساسی است که همه جهان بینی ها و از جمله جهان بینی زیست شناسانه مبتنی بر آن است و این فرض، همان نگرش علمی مدرن نسبت به جهان و برداشت مدرن از سرشت انسان به عنوان موجودی خودسامان و مصون از مداخلات نیروهای مافوق طبیعی است. اگر قرار است که حقیقت انجیل محفوظ بماند، تنها راه، اسطوره زدایی از آن است اما انگیزه ما در این کار نباید آن باشد که انجیل را به هر قیمتی که شده با جهان مدرن سازش دهیم. پرسش ما به زبانی ساده این است که آیا پیام انجیل تنها مرکب از اساطیر است و آیا شرط فهم معنای درونی و واقعی آن حذف اسطوره هاست یا نه؟ آیا می توانیم حقیقت مژده انجیل را برای کسانی که برحسب مقولات اسطوره ای نمی اندیشند، بدون آسیب رساندن بدان بازنماییم؟(۶)

اسکاچ پل نیز تحت تأثیر چنین نگرشی به دین، درباره انقلاب دینی ۱۳۵۷ به قضاوت نشسته است. وی، در تحلیل نخست خود از انقلاب های اجتماعی، اساساً جایی برای فرهنگ، ایدئولوژی، رهبری و دیگر عناصر فرهنگی باز نکرده بود. انقلاب ایران بنا بر آنچه خود وی اعتراف می کند او را واداشت تا به این مقولات نگاه جدّی تری داشته باشد و در تحلیل های اخیر خود به ویژه درباره انقلاب ایران، به بررسی سهم فرهنگ، ایدئولوژی و رهبری در انقلاب نیز بپردازد. لیکن وی حتی در این نگرش اصلاحی خود، با نوع نگاه ویژه ای که به فرهنگ داشته است، و به عبارت دیگر؛ با نوع پایگاه خاصی که فرهنگ را بر آن مبتنی کرده است (اسطوره و نه دین(۷))، باز هم نتوانسته است که ماهیت فرهنگ شیعی را درک کند و به تبع آن، نتوانسته است که سهم واقعی آن را در مراحل مختلف انقلاب ایران شناسایی کند. مهم ترین اشکال اسکاچ پل نیز به همین نکته برمی گردد که انقلابی را که خود، ریشه های آن را با هویتی فرهنگی و ایدئولوژیک گره می زند، نتوانسته است ماهیت فرهنگ آن را بشناسد و به جای آنکه آن را به آموزه های دینی آن فرهنگ گره زند، به آموزه های اسطوره ای گره زده است.

نویسنده نمی خواهد اثبات کند که اسکاچ پل درصدد بوده تا با اثبات اسطوره بودن امام حسین، دینی بودن آن را از وی سلب کند، بلکه با فرض و یا حتم نگاه دینی وی به امام حسین، باز هم اشکال کماکان بدون هیچ تنزلی به قوت خود باقی است، زیرا ادعای نگارنده این است که تغییر در نوع نگاه به یک آموزه دینی (مثل تنزل آموزه دینی به اسطوره)، به سهولت می تواند در نتایج آن نیز تغییر ایجاد کند. بر همین اساس، جهت تبیین تفاوت میان آموزه های اسطوره ای و آموزه های دینی، تفطن به نکات ذیل ضروری به نظر می رسد: برخلاف نظر اگوست کنت، اسطوره سازی، خاص ملل باستانی و اقوام ابتدایی نیست؛ صور زیادی از آن، به نوعی دیگر در جوامع به اصطلاح پیشرفته و جدید امروزی هم به وضوح قابل مشاهده است و حتی به مراتب، بیش از گذشته در زمینه های متفاوت فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و… موءثر و کارساز واقع می شود. با این تفاوت که اسطوره های باستانی، ابعاد فرهنگی اصیل تری دارند و به گونه ای بر ریشه های قومی روحی ملل دلالت می کنند که به راحتی می توان به واسطه آنها به اعتقادات کهن و گرایش های ذوقی ادبی آنها نیز پی برد.(۸)

همچنان که اسطوره های کنونی را نمی توان به آموزه های دینی کنونی تقلیل داد، در هر مقطع تاریخی و از جمله در صدر اسلام و نیز در زمان تحقق انقلاب ۵۷ نیز چنین کاری باطل خواهد بود. چه این که، همچنان که کارایی اسطوره های کنونی در نسبت با آموزه های دینی در جهت آنچه از دین انتظار می رود کم تر است، کارآمدی اسطوره های گذشته نیز در قیاس با آموزه های دینی گذشته، پایین تر بوده است.

از اسطوره، معانی مختلفی اراده شده است: گاهی مراد از اسطوره داستانی توهمی و افسانه ای است که در عین حال، خارق العاده نیز به نظر می رسد؛ گاهی مراد از اسطوره داستانی است که اولاً خارق العاده به نظر نمی رسد و ثانیاً چنان است که به ظاهر به نظر می رسد که در حال بیان یک واقعه تاریخی است که در گذشته دور یا نزدیک رخ داده است. ثالثاً معنی حقیقی آن در ظاهر الفاظش نهفته نیست و آن را باید در قالب یکی از معانی مجازی، استعاری، تمثیلی، رمزی و کنایی جست.

به رغم اختلاف فاحشی که این دو معنی از اسطوره دارند، می توان مشترکات و متشابهاتی را نیز میان آن دو برشمرد. برخی از این مشترکات عبارتند از:

الف. اسطوره پدیده ای رمزی است و به همین علت، ضروری است که در هر عصری متناسب با همان عصر تأویل شود؛

ب. خاستگاه تاریخی اسطوره نامعلوم است هرچند در قالب قضیه ای تاریخی بیان می شوند؛

ج. اصل وقوع اسطوره یقینی نیست و بلکه حتی مهم هم نیست که داستان اسطوره ای، واقعی یا غیرواقعی باشد؛

د. اسطوره به دنبال تبیین حقیقتی است، در عین حال، نوع دوم با واسطه کم تری قادر به تبیین حقیقت خواهد بود و به همین علت، نسبت به نوع اول از قابلیت پذیرش بالاتری برخوردار می باشد.

به نظر نمی رسد که منظور اسکاچ پل از «اسطوره امام حسین»، اسطوره به معنی دوم باشد. هرچند با توجه به آنچه که از مشترکات این دو معنی ذکر شد، به راحتی می توان به نقایص دیدگاه اسکاچ پل پی برد. چه، بر اساس لوازم دیدگاه وی، همواره می توان داستان امام حسین را به تأویل و قرائت های مختلف برد و از هر تأویل و قرائتی، حقیقتی را که بیشتر دلخواه تاویل کننده خواهد بود(۹) اراده کرد. این در حالی است که به طور ضمنی اساس واقعیت امام حسین و کربلای وی نیز در معرض شک و تردید قرار گرفته است! شاید به همین علت است که تیلیش دین پژوه مشهور معاصر، معتقد است که متون مقدس باید اسطوره زدایی(۱۰) شوند.(۱۱)

شناخت اسطوره ای غیر از شناخت غیر اسطوره ای است.(۱۲) در شناخت اسطوره ای آنگونه که گفته اند «مرزهای جداساز در میانه شناسنده (که انسان اسطوره ای است) با زمینه شناخت (که جهان برون یا جهان فراخود است) از میانه برمی خیزد. هرچه ما از جهان اسطوره می گسلیم و به جهان دانش می پیوندیم، فرد و آزمون های فردی را وا می نهیم تا به جمع و آموزه های فراگیر برسیم. بر این اساس، آزمون، گونه ای از شناخت و آگاهی است که هر کس تنها در جهان درون خویش می تواند بدان برسد، اما آموزه، دست آوردی است فرهنگی که همگان آن را می پذیرند. به عبارت دیگر؛ هرچه انسان از فردیت خویش بیش گسیخته است و به جمعیت پیوسته است، از شناخت اسطوره ای به شناخت علمی نزدیک شده است».(۱۳)

شاید به جرأت نتوان ادعا کرد که اسکاچ پل متوجه لوازم معرفتی دیدگاه خود بوده است، ولی به هر حال، به لحاظ معرفتی همان گونه که نقل شد شناخت اسطوره ای یک شناخت فردی است، این در حالی است که بر پایه مبانی انسان شناختی شیعه، انسان ها دارای سه حیثیت فردی، اجتماعی و تاریخی هستند و رفتارهای انسانی نیز به تبع انسان، دارای این سه حیثیت می شود. همان گونه که قوی ترین حضور انسان در هستی، حضور تاریخی او می باشد، تأثیرگذارترین رفتار وی نیز، رنگ تاریخی شدیدتری خواهد داشت. حضور تاریخی انسان و رفتار وی، به لحاظ رتبه در مرتبه عالی تری از حضور و رفتار اجتماعی وی قرار دارد. از همین رو، تأثیرگذاری تاریخی امام حسین (ع) را باید بالاتر از تأثیرگذاری اجتماعی وی دانست (هرچند به لحاظ وجودی این سه حیثیت فردی، اجتماعی و تاریخی انسان ها بُعد یکدیگرند و به یکدیگر متقوم اند)، پس، شناخت کامل امام حسین (ع) جز در شناخت حیثیت اجتماعی و سپس تاریخی وی محقق نخواهد شد و این امر، جز با یک شناخت اجتماعی تاریخی میسر نخواهد بود، چیزی که دقیقاًخلاف شناخت اسطوره ای خواهد بود.

مسئله ای که بر این بحث نظری نسبتاً دقیق مترتب می شود این است که کارآمدی اسطوره امام حسین (ع) که بلوغی فردی دارد با کارآمدی امام حسین (ع) در حیثیت تاریخی اش به مراتب متفاوت خواهد شد؛ زیرا بنا بر آنچه گذشت غایت رسالت یکی سرپرستی فرد و غایت رسالت دیگری تاریخ می باشد و چه بسیار متفاوت است که انقلاب اسلامی ایران را معلول اسطوره امام حسین (ع) بدانیم آنچنان که اسکاچ پل دانسته است تا نهایتاً به تکاملی فردی تفسیر شود، یا آنکه آن را معلول سرپرستی تاریخی امام حسین (ع) که بنا بر فرض، خود موجودی با حیثیت تاریخی است بدانیم آنچنان که ما معتقدیم تا انقلاب اسلامی را در امتداد تکامل تاریخی جبهه دیندار حق طلب بدانیم.(۱۴)

از طریق اسطوره، تخیل بر اساس ضرورت درونی، خود را از قید مقولات متداول رها می سازد و در گسترش تصویری خود، بیانی برای برملاسازی ترس ها و آرزوهای فردی و قومی به دست می آورد. از این لحاظ، اسطوره، قبول آن جنبه از سرنوشت است که در چارچوب هیچ نوع استدلال و برهان عقلی نمی گنجد و به همین دلیل در عین حالی که صلابت و قدرت انکارناپذیر سرنوشت را نمایان می سازد، وسیله تصعید و تعدیل آن را نیز آماده می نماید [و بدین سان [امکان تحمل سرنوشت را فراهم می آورد.(۱۵)

این تفسیر از اسطوره شاید بیش از هر چیزی با مبنای انسان شناختی اسکاچ پل به ویژه با اعتقاد وی درباره اراده تأثیرناگذار انسانی بر سرنوشت خودش سازگاری داشته باشد. به عبارت دیگر؛ تفسیر اراده های انسانی به انفعال در برابر ساختار که اسطوره می تواند ضمیمه مکمل آن قلمداد شود حقیقتاً از فعل و رفتار انسان برهان زدایی می کند و سؤال از تعلیل رفتار را به پوچی می کشاند.

آنچه به طور کلی می توان در خصوص تقلیل آموزه های دینی به اسطوره بیان داشت، این است که:

اولاً کارآمدی یک آموزه اسطوره ای در نسبت با کارآمدی آموزه های دینی (با نگاه غیراسطوره ای) در نتایجی مثل ایجاد ائتلاف و وفاق جمعی، راه انداختن جنب و جوش و حرکت و پویایی، قابلیت دوام و استمرار در عقیده و ذهن مردم و… بسیار متفاوت است.

ثانیاً اسطوره ها به رغم اینکه حاملان پیام هایی حقیقی اند، عموماً در ارتکازات مردمی اموری غیرواقعی اند، این در حالی است که اعتبار آموزه های دینی در ارتکازات عمومی به واقعی بودن آن هاست. به همین علت است که هیچ مسلمانی مگر نوادر و شواذّ آنها آموزه های دینی را اسطوره تلقی نکرده اند.(۱۶)

ثالثاً آموزه های اسطوره ای از آنجا که خاستگاه تاریخی نامعلومی دارند و صرفاً از آنها انتظار بیان حقیقتی خاص می رود، عموماً غیرمدلل هستند، این در حالی است که حتی اگر مسلمانان هم آموزه های دینی خود را مدلّل فرانگرفته باشند، دین اسلام، آموزه های خود را به صورت برهانی اقامه کرده است. حتی آموزه هایی که به «تعبدیات» مشهور هستند، مسبوق به براهین فلسفه تعبد هستند.

رابعاً شناخت غایی و نهایی اسطوره، در شکل فردی آن میسور خواهد بود، در حالی که شناخت غایی و نهایی آموزه های دینی در شکل اجتماعی تاریخی آنها محقق می شود.

پی نوشت:

۱. بر اساس این دیدگاه: دین با موضوعات اخلاقی و روحی سر و کار دارد که مستقیماً مورد توجه علم نیست و علم به دنبال فهم کمّی جهان مادی است که ربطی به دین ندارد. به قول ویگنر فیزیک دان آمریکایی برنده جایزه نوبل «دین عمدتاً به صورت ارشادی عمل می کند». علم مبتنی بر عقل، فقط می تواند دین را مطالعه کند و دین مبتنی بر احساس باید حقایق علمی را قبول کند. و به قول فورنس استاد ریاضی دانشگاه پرینستون آمریکا «دین نباید نقشی در توسعه علم داشته باشد و علم نباید نقش اساسی در دین داشته باشد».

مهدی گلشنی، فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری، (تهران: کانون اندیشه جوان، چ ۱، ۱۳۷۷)، ص ۱۱.

۲. یکی از نویسندگان داخلی در این خصوص می نویسد:

بسیاری از مطالب که پیامبر گفته حتی اگر هم نمی گفت به پیامبری او لطمه نمی خورد، و بسیاری از چیزهایی که در قرآن آمده است اگر هم نبود به کتاب دین بودن و به قرآن بودن آن لطمه نمی زد؟ آخر خیلی از چیزها بالعَرَض وارد دین می شوند؛ یعنی مربوط به ذات و متن اصلی دین نیستند، لیکن به ضرورت های تاریخی و اجتماعی به دین راه پیدا می کنند. ما باید هوشیارانه و متکلمانه و معرفت شناسانه، این بخش های ذاتی و عرضی را از یکدیگر جدا کنیم. باید بخش بیرونِ دین را از بخش درونِ دین جدا کنیم. نمونه اش کتاب هایی است به نام طبّ الرضا، طبّ الصادق، طبّ النّبی که در آنها دستورهای طبی ذکر شده است. حتی اگر این ها موثّق و درست هم باشد، دینی نیستند و هیچ کس از پیشوایان دین انتظار طبابت نداشته است. این ها بالعرض حضور دارند. ممکن است کسی سوءالی از آنها کرده باشد و آنها هم جوابی داده باشند. این آراء علمی که در کتاب مقدس، و همچنین در قرآن آمده، همه از همین جنس است. یکی از مطالبی که از گالیله نقل شده، و به نظر من هنوز هم سخن استواری است، این است که وی در پایان نزاع هایی که با کلیسا داشت، سخن خود را جمع بندی کرد و گفت، خلاصه حرف من این است که ادیان آمده اند تا بگویند ما چگونه به آسمان ها (یعنی بهشت) می رویم نه این که آسمان ها چگونه می روند (یعنی حرکت می کنند). یعنی اصلی ترین وظیفه ادیان نشان دادن راه سعادت است. حالا در این مسیر و به نحو بالعرض چه بسا چیزی هم راجع به خورشید گفته باشند که از قضا راست یا ناراست باشد.

عبدالکریم سروش، سنت و سکولاریسم، (تهران: سروش، چ ۲، ۱۳۸۲)، صص ۱۹۶ ۲۰۵.

۳. در کشور ما نیز برخی به غلط و از سر قیاس اسلام با مسیحیت، متناظر چنین بحث هایی را در حوزه رابطه دین اسلام با علم و مقتضیات عصر مطرح کرده اند. به عنوان مثال؛ محسن کدیور می نویسد:

امور ایمانی و اعتقادی، ارزش های اخلاقی و احکام فقه عبادی و برخی قواعد در فقه معاملات، بخش های اصلی دین هستند که همگی فرازمانی، فرامکانی و دایمی هستند. اما در فقه معاملات، یعنی احکام غیرعبادی، موءلفه مقتضیات زمان و مکان بسیار جدی است. کلیه احکام جزایی و کیفری، احکام مدنی، امور بین الملل و حقوق اساسی که بعضاً ریشه در کتاب و سنت دارد، در زمره فقه معاملات شمرده می شوند. تمامی این احکام در زمان صدور، قطعاً حکیمانه، عادلانه و عقلایی بوده است و الاّ از سوی شارع صادر نمی شد. هیچ یک از این احکام در عرف عقلای عصر نزول، ظالمانه، خشن یا غیرعقلایی محسوب نمی شده است. احکام حوزه معاملات را نمی توان کاملاً توقیفی و تعبدی دانست، به نحوی که عقول انسانی هیچ مصلحتی در آنها ادراک نکنند و تنها از باب تعبد محض به آنها گردن نهاده باشند؛ به ویژه این که احکام معاملات احکامی امضایی هستند نه تأسیسی. یعنی اسلام عیناً، یا با اصلاحاتی، احکام عرف پیش از خود را امضا کرده است، به نحوی که این احکام را می توان حاشیه ای بر عرف عصر نزول دانست. واضح است که عرف آن زمانه، توقیفی، تعبدی و قدسی نبوده است و الاّ توسط عقلا استخدام نمی شد. این احکام در راستای تحقق عدالت و استیفای مصالح دنیوی جوامع انسانی تشریع شده اند. از سوی دیگر، نمی توان انکار کرد که مسایل انسانی، به ویژه در حوزه اجتماعی و عرف جوامع انسانی، به شدت متحول شده است و بسیاری از مسایل که در قرون گذشته عادلانه، عقلانی و بهنجار محسوب می شد، امروز ظالمانه، ناهنجار و برخلاف سیره عقلا به حساب می آید. مسایل حقوق بین الملل بیش از مباحث حقوق عمومی، و مباحث حقوق عمومی بیش از حقوق جزایی و کیفری و مسایل حقوق کیفری بیشتر از مباحث حقوق مدنی مشمول این تغییرات و تحولات جداً عمیق شده اند. واضح است که فقه عبادی کم تر از تمامی حوزه های فقه، تحت تأثیر این تحول و تغییر قرار گرفته است. از آنجا که عدالت مقیاس دین است و نه دین مقیاس عدالت، و از آنجا که عقلایی بودن مقیاس حوزه اجتماعیات و فقه معاملات است، می توان نتیجه گرفت که احکام فقهی تا زمانی که بر مقتضای عدالت باشند و سیره عقلا برخلاف آنها نباشد، دارای اعتبار و حجیت هستند. مخالفت یقینی حکمی با سیره عقلا یا تنافی با ضوابط عدالت یا اثبات بیشتر بودن مفاسد از مصالح، کاشف از موقت بودن و غیردایمی بودن چنین احکامی است. یعنی چنین احکامی از تشریعات متناسب با مقتضیات عصر نزول بوده است نه از تشریعات دایمی و ثابت شارع. فلسفه وجود چنین احکامی در متن کتاب و سنت لزوم حل مشکلات عصر نزول و زمان های مشابه است. اگر شارع به تشریع چنین احکامی (آن هم با وجود نیاز شدید مردم آن زمانه) نمی پرداخت، حق رسالت در مورد مخاطبان و مردم مشابه ایشان ادا نشده بود.

سنت و سکولاریسم، صص ۴۲۶ ۴۲۸.

۴. بعد از بارث، رودلف بولتمان (۱۹۷۶ ۱۸۸۴) احتمالاً مشهورترین متأله پروتستان مذهب اروپا در دوران بعد از جنگ جهانی اول بود. وی گرچه دو سال از بارث بزرگ تر بود، ولی تا زمان انتشار مقاله خود تحت عنوان «انجیل و اسطوره» در سال ۱۹۴۱، خارج از محافل دینی و کلامی شهرتی نداشت، همین مقاله، مشاجره معروفی درباره «اسطوره زدایی» برانگیخت که تا دهه ۱۹۶۰ ادامه یافت. بولتمان برخلاف بارث، در پی تطبیق انجیل با فرهنگ مدرن برآمد و با این حال سعی داشت «مژده عهد جدید» یا پیام انجیل را حفظ کند. وی این پیام را نه به شیوه ای ماوراء طبیعی و نه به عنوان معرفت عینی بلکه به نحوی وجودی تعبیر می کرد.

۵. فرانکلین لوفان بومر، جریان های اصلی اندیشه غربی، ترجمه کامبیز گوتن، (تهران:حکمت، چ ۱، ۱۳۸۵)، صص ۸۲۸ ۸۳۱..

۶. جریان های بزرگ در تاریخ اندیشه غربی، صص ۸۲۸ ۸۲۹..

۷. اساساً نظیریه پردازان غربی در نوع تحلیل های خودشان از پدیده های اجتماعی اسلامی از جمله انقلاب اسلامی ایران، یا جایی برای دین باز نکرده اند و یا اگر هم خواسته اند از عنصر دین برای تحلیل شان کمک بگیرند، آن را به درون مفاهیم قابل فهم برای خودشان که بیشتر با مفاهیم دین مسیحیت تناسب دارد تا اسلام، لغزانده اند. به عنوان مثال؛ سولیوان سفیر آمریکا در ایران به هنگام پیروزی انقلاب اسلامی چند روز قبل از پیروزی انقلاب، طی نامه ای به کاخ سفید به گونه ای از حضرت امام خمینی و حکومت دینی وی سخن می راند که نشان می دهد که وی حضرت امام را حداکثر به عنوان یک رهبر کاریزما و حکومت دینی وی را نیز حکومتی غیرشامل که بتوان در کنار آن هرگونه رفتار سیاسی ای را انجام داد. وی می نویسد: خمینی یک رهبر مذهبی مثل ماهاتما گاندی است ، بگذارید به سر کار آید و حکومت دینی خود را تشکیل دهد. ما در کنار حکومت دینی او کار خودمان را می کنیم.

اصغر طاهرزاده، نقش امام (ره) در احیای حکومت دینی در جهان معاصر، (اصفهان: المیزان، چ ۱، بی تا)، ص ۷.

۸. کریم مجتهدی، فلسفه تاریخ، (تهران: سروش، چ ۱، ۱۳۸۱)، ص ۴۰.

۹. سه دیدگاه کلان در باب هرمنوتیک (علم تأویل متن) وجود دارد: الف) دیدگاه متن محور؛ ب) دیدگاه موءلف محور؛ ج) دیدگاه خواننده محور. برداشت و نتیجه گیری فوق از دیدگاه اسکاچ پل مبنی بر دیدگاه خواننده محور (هرمنوتیک گادامری) است که امروزه بیشتر رایج است.

برای اطلاع بیشتر، ر.ک: علی ربانی گلپایگانی، معرفت دینی از منظر معرفت شناس، (تهران: موءسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، چ ۱، ۱۳۷۸)، صص ۱۸۸ ۱۹۲.

۱۰.Demythologization

۱۱. امیرعباس علی زمانی، خدا، زبان و معنی، (قم: آیت عشق، چ ۱، ۱۳۸۱)، ص ۱۲۷؛ امیرعباس علی زمانی، زبان دین، (قم، دفتر تبلیغات اسلامی، چ ۱، ۱۳۷۵)، صص ۲۷۰ ۲۷۵.

۱۲. رابطه ای خاص نیز میان اسطوره شناسی و نشانه شناسی است به گونه ای که برای شناخت اسطوره باید به مباحث نشانه شناسی نیز آگاه بود. حتی بارث مدعی می شود که اسطوره خود یک نظام نشانه شناسی درجه دوم است.

دومینیک استریناتی، مقدمه ای بر نظریه های فرهنگ عامه، ترجمه ثریا پاک نظر، (تهران: گام نو، چ ۱، ۱۳۸۰)، ص ۱۵۷.

۱۳. به لحاظ روشی نیز، برای شناخت اسطوره، باید اسطوره شناس به درون اسطوره فرو رود؛ درست بسان کسی که دل به دریا زده است و همراه با طوفانی و سکونش و نیز موج و بی موجی اش آن را تجربه می کند، وگرنه بسان کسی خواهد بود که از کرانه به تفسیر دریا نشسته است. چنین کسی هرگز پیام اسطوره را (همچنان که حیات دریا را) درک نخواهد کرد.

ر.ک: میر جلال الدین کزازی، «پدیدارشناسی اسطوره»، مندرج در: محمدرضا ارشاد (مجموعه مصاحبه)، گستره اسطوره، (تهران: هرمس، چ ۱، ۱۳۸۲)، صص ۲۴۶ ۲۴۹.

۱۴. ر.ک: سید محمدمهدی میرباقری، سلسله جزوات تحلیل قیام اباعبدالله الحسین، ج ۲، صص ۱۰ ۲۱؛ ج ۵، صص ۱۱ ۱۶.

۱۵. فلسفه تاریخ، ص ۳۹.

۱۶. البته برخی از معاصرین اهل سنت، از جمله رشیدرضا (صاحب تفسیر المنار) معتقدند که قرآن برخی از اسطوره های اقوام ابتدایی را به منظور هدایت کردن مردم به کار گرفته است. وی از جمله این اسطوره ها، داستان موسی و هم سفرش یوشع بن نون، مردن چهل هزار نفر از قوم موسی و زنده شدن آنان در زمان سومین جانشین وی و… را ذکر می کند.

منبع: مجله پگاه حوزه ۵ بهمن ۱۳۸۷ – شماره ۲۴۸

محمدحسن قدردان قراملکی، کلام فلسفی، (قم: وثوق، چ ۱، ۱۳۸۳)، ص ۳۱۹.

پاسدارى از دین

اشاره:

«اسلام » آئینى هماهنگ با عقل و فطرت است و «دین » و «خرد»دو حجت پیدا و پنهان خدا براى هدایت انسانهاست. دشمنى با«اسلام » همان قدر غیر منطقى است که خصومت با «عقل و خرد» ومحرومیت از دین به انسان آنچنان ضربه مى زند که «فقدان عقل واندیشه ». «اسلام شناسى » نیاز امروز و فردا و فرداهاى جامعه بشرى است. 

اگر فطرت پاک انسان با مجموعه ى اندیشه ها، آرمان ها و رهنمودهای اسلام براى زندگى بشر آشنا شود، از عمق جان شیفته و شیداى آن مى گردد. بازگشت به قرآن و عترت(ع) و تلاش براى شناخت بهتر و پیروى از رهنمودهاى این دو، تنها راه رهایى بشریت در جهان فریب و نیرنگ است. «ویژه نامه امام صادق(ع ») به همین امید شکل گرفت که ما را در ناخت بهتر اهل بیت علیهم السلام یارى بخشد زیرا شناخت بهتر «ثقلین » بسیارى از آفات جامعه ى اسلامى را از بنیاد ریشه کن مى سازد.

دوم: دشمنان دین

اسلام عزیز از فجر پیدایش و در طول تاریخ از سوى سه گروه موردتهاجم بوده و این سه گروه هرکدام با شیوه هاى خاص خویش و غالبادر یک برنامه ریزى هماهنگ، اسلام و مسلمانان را مورد هجوم قرارداده و با آن دشمنى کرده اند. این سه گروه عبارت اند از:

۱- کفار یا دشمنان خارجى.

۲- منافقان یادشمنان داخلى.

۳- مسلمانان ناآگاه و یا دوستان نادان.

هرکس دشمنان اسلام و مسلمین را به مسلمانان غافل و ناآگاه منحصرسازد بی شک به سود دشمنان خارجى و منافقان داخلى گام برمى دارد و هرکس آفت جمود و تحجر و جهل بی خبرى را نادیده بگیرد راه نفوذ کفار خارجى و منافقان کینه جو را باز مى گذارد.

خصومت سردمداران کفرجهانى و همکارى منافقان غرب زده با اسلام وانقلاب اسلامى «توهم توطئه » نیست، واقعیتى آشکار است و عموم مسلمانان به ویژه دولتمردان متعهد وحوزویان آگاه و جوانان مؤمن باید دریک برنامه ریزى دلسوزانه و با رهبرى پیشواى برزگ انقلاب اسلامى همزمان در سه جبهه به جهاد برخیزند.

۱- جبهه نبرد با کفرجهانى و قدرت هاى استکبارى خارجى.

۲- جبهه نبرد با منافقان و دورویانى که مى خواهند هم ازامتیازات مسلمانى استفاده کنند و هم از کسیه کفر خارجى بهره مندشوند. «یاایهاالنبى، جاهد الکفار و المنافقین و اغلط علیهم ».

۳- جبهه نبرد با جمود و تحجر و جهل و آز

سوم: فتنه فرهنگى

امروز ریشه همه فتنه ها، «فتنه فرهنگى » است. و در فتنه فرهنگى، نهادها و مسوولان و مدیران و مجریان برنامه هاى آموزشى،تبلیغى و دست اندرکاران فکر و فرهنگ و هنر بیشترین نقش را ایفامى کنند. «رسانه ها» در دو بعد مثبت و منفى سلطان بى رقیب اندیشه ها و حاکمان کشور «افکار عمومى » هستند.

فتنه فرهنگى کنونى در ایران اسلامى، سر در خارج دارد و دست درداخل. «اندیشه » خارجى است و «بستر اقدام و عملى داخلى »،«مغز استکبار» دستور مى دهد و «دست منافق » مى نویسد. گاه جنجال رسانه اى و جنگ زرگرى مى آفریند تا بتواند قیمت نفت را تاهفت دلار و «مفت تومان » کاهش دهد و لحاف ملا را غارت کند.

گاه عرفان کاذب و یوکا و صوفیگرى سیاسى را دامن مى زنند، تاجامعه را از واقعیت غارت و بیداد بین المللى غافل سازند.

گاه «شکست و پیروزی هاى ورزشى » را آن قدر مهم جلوه مى دهند، که شکست و پیروزی هاى سیاسى، اقتصادى و علمى و فرهنگى به طاق نسیان سپرده مى شود. و گاه آن قدر از آزادى دختر و پسر و آرایش و رقص و نوار وعکس سخن مى گویند که «آزادى ته » جاى «آزادى اندیشه وسر» را مى گیرد و آزادى «عقیده » از آزادى «غریزه » سر برمى آورد. و جنگ انواع توسعه سرانجام به «توسعه اعتیاد» و مصرف مواد مخدر و گسترش بی اعتبارى نظام کشیده مى شود.

چه باید کرد که:

نگهبان حرم معمار دیر است یقینش مرده و چشمش به غیر است

تا «مرشد» تساهل و تسامح برکرسى وزارت ارشاد تکیه زده است:

هر دم از این باغ برى مى رسد.

تازه تر از تازه ترى مى رسد.

چهارم: بدعت و تحریف

تحریف دین توسط برخى مسوولان فرهنگى کشور و حمایت مالى سیاسى وتبلیغاتى و تشکیلاتى از «تحریف گران » و «بدعتگذاران » گناهی کوچک و اقدامى قابل اغماض نیست. این کار اگر آگاهانه انجام گیرد، گناهى در حد کفر و ارتداد از اسلام است و اگر جاهلانه باشد، ضربه اى هولناک بر پیکر فرهنگ و اندیشه ى اسلامى است و دست اندرکاران این امور کوچکترین شایستگى براى تصدى مسوولیت ها ودخالت در امور اسلام و مسلمین ندارند.

رسول خدا(ص) فرمود:

«من اتى ذابدعه فوقره فقد سعى فى هدم الاسلام » (۱) .

هرکس بدعت گذارى را احترام کند و بزرگ شمارد. در هدم اسلام کوشیده است.

پنجم: مراحل دین زدایى

محو «دین »، «مسخ دین » و «محدود کردن آن به امور زندگی شخصى » و «مهجور گذاردن » آن چهار هدف مرحله اى و فازبندى شده از سوى دشمنان اسلام است، اجراى فازهایى مشخص از فرایند دین زدایى و اسلام ستیزى برعهده منافقان و مزدوران سیاسى داخل جامعه اسلامى و اجراى فازهاى بعدى برعهده خودکفار بی نقاب بیرونى است.

حوزه هاى علوم اسلامى و همه مسلمانان بیدار باید در برابر این چهار حرکت خطرناک:

اعراض از دین.

کتمان دین.

تحریف دین.

و تکذیب دین، با تمام توان به پا خیزند و نقشه مشترک «کفر ونفاق » را که بخشى از آن در کنفرانس برلین افشا گردید، نقش برآب کنند.

ششم: حوزه، پاسدار دین

نیابت فرهنگى از محضر امامان معصوم علیهم السلام به صلاحیت های بالایى نیاز دارد که «ایمان » و «تقوا» و «فقاهت » و«زمان شناسى » از مهمترین ارکان آن است. افراد فاقد تفکرتوحیدى و آنها که به نام و نان و ریا و ریاست مى اندیشند و ازتقوا و آگاهى به حقایق زمانه و نیرنگ هاى دشمنان بی بهره اند، به هیچ وجه صلاحیت نیابت سیاسى، یا فرهنگى از سوى عترت علیهم السلام را ندارند. و در حوزه هاى علوم دینى و بین مراجع تقلید راستین امت اسلامى همیشه پاسداران دین و مدافعان اسلام و مسلمین بوده وهستند و امروز هم اگر حقایق اسلام دستخوش تحریف و کتمان قرارگیرد، «پاسداران اندیشه امامت »، ایران را کربلایى دیگر خواهندکرد. و تا حوزه ها و مسلمانان آگاه حضور دارند، «دین ستیزى »راه بجایى نخواهد برد.

هفتم: دین ستیزى نفاق

رعایت احکام دینى و قوانین اسلام، از سوى جامعه، محصول اعتمادبه قانون گذاران و قانون شناسان و مجریان قانون است. فعالیت «مطبوعات جبهه نفاق » براى سلب اعتماد از رهبرى، فقهاى شورای نگهبان، مجلس شوراى اسلامى، ریاست جمهورى و قوه قضائیه و توهین و تحقیر روحانیون شیعه و حوزه هاى علمیه، در حقیقت تئوری پردازی براى هرج و مرج عقیدتى، اخلاقى، و گامى عملى به سوى دین زدایى واسلام ستیزى محسوب مى گردد. آنها که با وجود هرگونه «خط قرمز»و «منطقه ممنوعه » به مخالفت برخاستند، آنها که مرز بین خودی و غیر خودى را به تمسخر گرفتند، آن ها که مردم را به «راهپیمایى علیه خدا» فراخواندند. و آنها که براى تصویب تک تک احکام قضایى، دم از رفراندم و نظرخواهى عمومى و «افکارملت » مى زنند، و به اراده «شخصى » و «محفلى »، «عزم ملى »،«اراده ملى »، «پرونده ملى » و «اندیشه ملى » مى آفرینند وآن ها که «اراده ملت » را فرا روى «شریعت و دیانت » جهت مى بخشند و مردم را به مبارزه با نهادهاى دینى و قانونى تشویق وتحریک مى کنند، دشمنان آشکار و کینه توز «ملت » و «اسلام » و«قانون » اند، گرچه فریاد مسلمانى برآورند و قانون را برنیزه ى «روشنفکرى دینى » علم کنند.

هشتم: منافق شناسى

بدگمانى به «خدا» و «خلق خدا» از اندیشه هاى خام و هویت فکرى اخلاقى منافقان بر مى خیزد. «یظنون بالله ظن الجاهلیه »و حمایت از اهداف و آرمان هاى دشمنان خارجى از راه هاى شناخت منافقان است. نه پذیرفتن داورى نهایى رهبرى امت اسلامى از دیگرشاخصه هاست. شایعه پراکنى و یاس آفرینى و تشدید اختلافات درون دینى و ادعاى روشنفکرى و اصلاح گرى از دیگر ویژگیهاى جریان نفاق است.

مسلمانان اصول گرا از هر طیف و گروه باید هرچه سریعتر بر اساس معیارهاى مکتبى و رهنمودهاى رهبربزرگوار انقلاب اسلامى مرزهای خود را با دگراندیشان روشن کنند و وفادارى خود را به ملت مسلمان و امت اسلامى و راه و اندیشه امام خمینی(ره) نشان دهند وبدین وسیله هم خویش را از سقوط در دامن کفر رهایى بخشند و هم امید استکبار را به یاس مبدل سازند. ان شاءالله.

نهم: اصلاح ذات البین

کشمکش هاى سیاسى، تبلیغاتى و خصومت دو جناح مسلمان علاوه برآسیب هاى اجتماعى و عقب ماندگى در تامین نیازهاى واقعى مردم،عامل اتلاف وقت و نیرو و امکانات مسلمین است و فراتر از زیان های مادى و دنیوى، دو طرف متخاصم را از دیدگاه معنوى گرفتار سقوط اخلاقى و عرفانى مى سازد و دین و دنیاى دو طرف قربانى «عقده های شیطانى » مى شود. عاقلان دو گروه باید مرزهاى دو جناح را کاهش دهند و کم رنگ کنند و رهنمود قرآنى «اصلحوا ذات بینکم » را به یاد آورند.

در حدیث نبوى هم آمده است: «الا اخبرکم بافضل من درجه الصیام والصلاه و الصدقه؟ اصلاح ذات البین، فان فساد ذات البین هی الحالقه » (۲) .

آیا به کارى که برتر از روزه و نماز و صدقه باشد، شما را آگاه نسازم؟ این کار آشتی دادن مومنان است و اختلافات » عامل ستردن «دین » است.

دهم: تعامل دین و دولت

رابطه دین و دولت به چند شکل قابل تصور است:

۱- دولت خود را با دین هماهنگ سازد.

۲- دین خود را با مصالح دولتمردان هماهنگ کند.

۳- قلمرو دین و دولت تفکیک شود و هرکدام کارآیى خاصى خود راداشته باشند و در حوزه یکدیگر دخالت نکنند. آنچه انقلاب اسلامى به مردم ایران و جهان آموخت این بود که زندگى فرد و جامعه قلمرو حکومت خداست. و دولت ها باید دینى شوند نه دین «دولتى ».

دربارها، باید اسلامى شود، نه اسلام دربارى. در «نظام اسلامى »دین قانون زندگى فرد و جامعه است. و دولتمردان پیشآهنگان عشق وایمان به دین اند و هیچ گاه دین را رقیب خویش نمى دانند، در نظام اسلامى، «مشروعیت » و «مقبولیت » دولتها در سایه «دین مدارى » مسوولان است. و هرکس در هر رده و مقام با دین و دینداری بستیزد، مشروعیت و قبولیت خود را فروخته است. در نظام اسلامى،دولتمردان از موضع «دین پژوهى » نظر نمى دهند. بلکه دولتمردان در ترازوى «دین پژوهى » قرار مى گیرند. تلاش براى این که دین منطبق با خواست وزیران و وکیلان معرفى شود، و تفکر و عملکردقدرتمندان توجیه دینى شود، خطرى است که هم اکنون حوزه هاى علوم دینى را تهدید مى کند. «توحید» جز به حاکمیت بر دولت ها وملتها، رضایت نمى دهد و تفکیک دین از سیاست و داورى وزیران وسرمایه داران درباره هویت دین و احکام آن و همآهنگ سازى دین بافهم و میل «رجال سیاسى » و کارگزاران چیزى جز خیانت به دین وملت نیست.

دولت و قدرت اگر مجرى بی چون و چراى قانون خدا باشد، مشروع است و مقبول و جز در این جایگاه طاغوت است و نامشروع دولتمردان هرگز حق ندارند، قدرت سیاسى و امکانات اقتصادى و تبلیغاتى رادر جهت تضعیف ایمان و گمراهى مردم به کار گیرند. و اگر دراحکام و قانون الهى شک دارند، مى توانند، از قدرت کناره گیری کنند و به «پژوهش و تحقیق » مشغول شوند ولى تا در راس قدرت هستند باید صد در صد مقلد «ولایت فقیه » و کارشناسان دین باشند. مجریان فقط مى توانند از شوراى نگهبان و قوه قضائیه ومجلس استفسار کنند. تمسخر دین و دین شناسان و فقهاى شورای نگهبان درجامعه اسلامى از سوى رسانه هاى دولتى قابل پذیرش نیست وباید دانست که در جنگ دین و دولت همیشه دولتمردان سقوطکرده اند. گرچه دینداران را هم به زحمت مى افکند.

و السلام – سردبیر

پى نوشت:

۱- بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۲۱۷٫

۲- کنزالعمال، حدیث، ۵۴۸۰٫

منبع :کوثر ، تیر ۱۳۷۹، شماره ۴۰

محمود مهدى پور

روزه از نگاه دانشمندان

اشاره:

روزه از فروع دین اسلام و به معنای، خودداری از انجام برخی کارها از جمله خوردن و آشامیدن از اذان صبح تا اذان مغرب است. منابع دینی، برای روزه آثار اخلاقی و معنوی متعددی بر شمرده‌اند. روزه از نظر فقهی، بر چهار قسم واجب، مستحب، مکروه و حرام است. روزه ماه رمضان بر مسلمانان واجب است. چهارده قرن پیش زمانى که جهل سرتاسر حجاز را فرا گرفته بود پیامبر گرامى اسلام فرمود: «صوموا تصحّوا…روزه بگیرید تا تندرست شوید» و فرمود: معده خانه هر دردى است، و پرهیز و اجتناب (از غذاهاى نامناسب و زیاده‏خوری) اساس و رأس هر داروى شفابخش است.

دانش بشرى در این چند سال متوجه نقش مهم روزه در تأمین سلامت انسان شده است از این روى در کشورهاى مختلف کلینیک‏هایى تشکیل شده است که مبناى درمان آنها روزه است و تا کنون از این طریق بیماران زیادى شفا یافته‏اند. اینک با چند کلام از دانشمندان که عمق کلام پیامبر(ص) را آشکار می‏کند، آشنا می‏شوید.

۱ . دکتر الکسیس کارل؛

«با روزه‏دارى قند خون در کبد می‏ریزد و چربیهایى که در زیر پوست ذخیره شده‏اند، پروتئین‏هاى عضلات و غدد، و سلولهاى کبدى آزاد شده به مصرف تغذیه می‏رسند.»

۲ . دکتر ژان فروموزان؛

«وى معالجه با روزه را به شستشوى احشاء تعبیر می‏کند که در آغاز روزه‏دارى، زبان باردار است … که پس از سه چهار روز بو برطرف می‏شود، اسیداوریک ادرار کاهش می‏یابد، و شخص احساس سبکى و خوشى خارق‏العاده می‏کند. در این حال اعضاء هم استراحتى دارند».۳

۳ . دکتر تومانیانس؛

«فایده بزرگ کم خورى و پرهیز از غذاها، در یک مدت کوتاه، آن است که، چون معده در طول مدت یازده ماه مرتب پر از غذا بوده و در مدت یک ماه روزه‏دارى مواد غذایى شکم خود را دفع کند و همین‏طور کبد که براى حل و هضم غذا مجبور است دائما صفراى خود را مصرف کند، در مدت سى روز ترشحات صفراوى را صرف حل کردن باقی‏مانده غذاى جمع‏آورى شده خواهد کرد.

دستگاه هاضمه در نتیجه کم خوردن غذا، اندکى فراغت حاصل کرده و رفع خستگى می‏کند، روزه، یعنى کم خوردن و کم آشامیدن در مدت معینى از سال و این بهترین راه معالجه و حفظ تندرستى است، که طب قدیم و جدید را از این حیث متوجه خود ساخته است، مخصوصا امراضى را که بر دستگاه گوارش به خصوص کلیه و کبد عارض می‏شود و به توسط دارو نمی‏توان آنها را علاج کرد، روزه به خوبى معالجه می‏کند، چنانچه بهترین داروها براى برطرف ساختن سوء هاضمه روزه گرفتن است. مرض مخصوص کبد نیز که موجب «یرقان» می‏گردد بهترین طریق معالجه‏اش روزه گرفتن است، چه آنکه ایجاد این مرض اغلب اوقات به واسطه خستگى کبد است که در موقع زیادى عمل و فعالیت، نمی‏تواند صفراء را از خون بگیرد.»۴

۴ . دکتر گوئل پا؛

«۵۴ بیماری‏ها از تخمیر غذا در روده‏هاست که همه با روزه اصلاح می‏گردد.»۵

۵ . دکتر آلکسى سوفورین؛

«جسم به هنگام روزه به جاى غذا از مواد داخلى استفاده می‏کند و آنها را مصرف می‏کند، و مواد کثیف و عفونى که در جسم هست و ریشه و خمیره بیماری‏هاست، از

بین‏می‏رود و به این طریق روزه سبب بهبودى همه بیماری‏هاست. از این رو جسم خود را به وسیله روزه از داخل نظیف و پاکیزه کنید.»

۶ . دکتر کارلو؛

«هر شخص بیمار باید در هر سال مدتى از غذا پرهیز کند؛ زیرا مادامى که غذا به تن می‏رسد میکربها در حال رشد است، ولى هنگامى که از غذا پرهیز کند، میکربها روبه ضعف می‏روند… روزه‏اى که اسلام را واجب کرد، بزرگترین ضامن سلامتى تن است.»

۷ . دکتر رو؛

«روسیک اسوجى تعداد زیادى از بیماران مبتلا به سفلیس شدید را بهبودى بخشید و تنها داروى وى امساک و روزه بود.»

۸ . «بندیک» دانشمند فیزیولوژیست:

«یک دوره روزه سى و یک روز است … در این مدت در ترکیب خون هیچ گونه اختلاطى به هم نرسیده و آن نورى که در بعضى از روزه‏داران دیده می‏شود، یک حالت جوانى و نشاطى است که براى روزه‏داران رخ می‏دهد».۶

۹ . «اوتو بوخنگر»؛

وى تحقیقات جامعى پیرامون اثرات روزه انجام داد و با تشکیل کنفرانسى در یک کنگره پزشکى نتاج آن را اعلام کرد، متن این کنفرانس که به صورت کتاب و به شش زبان از طرف کلینیک‏این دکتر انتشار یافت، با استقبال فراوانى روبرو شد.

وى می‏گوید: «اکثر بیماری‏هاى حاد و مزمن را می‏توان به وسیله روزه بهبود بخشید، یا از شدت آنها کاست.»

وى می‏گوید: به هنگام روزه، بدن بیمار پست‏ترین مواد را از سراسر بدن جمع‏آورى کرده و می‏سوزاند، نیروهاى نوسازى بدن انسان به هنگام روزه فعال می‏شوند و تصفیه و ترمیم بافتها را شروع می‏کنند… در مدت پنجاه سال که از تأسیس «کلینیک اوتو بوخنگر» می‏گذرد، بیش از پنجاه هزار بیمار در این کلینیک توسط روزه درمان شده‏اند.

۱۰ . دکتر «عبدالعزیز اسماعیل پاشا»؛

براى معالجه در موارد زیر از روزه استفاده می‏شود.

الف) در مورد اضطراب مزمن امعاء و هنگامى که مقرون با تخمیر مواد زلالیه و مواد نشاسته‏اى باشد. در این موقع روزه، مخصوصا از جهت نیاشامیدن آب میان‏دو خوراک و ایجاد فاصله طولانى نوبت‏هاى غذا، علاج قطعى است و این خصوصیات در مورد روزه ماه رمضان کاملاً رعایت شده است.

ب) هنگام زیاد شدن وزن که ناشى از کثرت خوراک و کمى حرکت باشد. در این مورد روزه با رعایت اعتدال در غذا، افطار و اکتفاء به آب هنگام سحر از هر قسم معالجه‏اى مفیدتر است.

ج) زیادى فشار خون.

د) مرض قند.

ه.) در مورد التهاب حاد و مزمن کلیه که مقرون با ترشح و تورم باشد.

و) در مورد امراض قلب که توأم با تورم باشد.

ز) التهاب مزمن مفاصل، خصوصا وقتى که توأم با امراض چاقى باشد بطورى که غالب زنها پس از سن چهل‏سالگى به بعد به آن مبتلا می‏شوند. در این باره دیده شده است که در ماه رمضان این مرض به درجات خفیف‏تر از موقعى است که برق و خون گرفتن و ادویه و تمام مسائل طب جدید به کار برده می‏شود.۷

۱۱ . دکتر کارلو؛

چون امراض زیاد شده‏اند، خود را ناگزیر می‏بینم که هم‏وطنان خود را نصیحت کنم و آنها را بوسیله دوایى مؤثر که در دسترس هر فقیر و ثروتمند باشد، راهنمایى کنم و این همانا روزه‏اى است که محمد(ص) در جزیره العرب تشریح نمود.۸

۱۲ . دکتر آندره پاسک؛

وى ضمن سودمند شمردن روزه براى بیماریها می‏گوید: در صورت وجود ناراحتیهاى وخیم چشم (ورمها، ورم شبکیه، ورم بافت ملتحمه، آب مروارید و آب سبز) روزه حتما ضرورى است.۹

۱۳ . دکتر «آلن مویل»؛

روزه (بهداشتی) چهار فایده عمده زیر را در بر دارد:

۱ . مانع تجمع مواد سمّى می‏شود.

۲ . باعث استراحت دستگاههاى گوارش می‏گردد.

۳ . به وسیله روزه بدن انرژى خود را صرف دفع سموم می‏کند.

۴ . نیروى حیات تحریک می‏شود تا مواد زاید دفع گردد.۱۰

۱۴ . پروفسور «ولادیمیر نیکی»؛

در اثر گرسنگى (روزه‏داری) غدد فوق‏کلیوى ترشحات نا متعادل تمام غدد را خورده و آنها رابى مدتها متعادل خواهد ساخت۱۱

پی نوشت:

۱ . بحارالانوار، ج ۹۶، ص ۲۵۵٫

 ۲ . بحارالانوار، ج۶۴، ص ۲۹۰٫

 ۳ . اولین دانشگاه و آخرین پیامبر، ج ۳، ص ۹۸٫

 ۴ . روزه، درمان بیماریهاى روح و جسم، ص ۱۳۱٫

 ۵ . روش نوین براى درمان بیماری‏ها، ص ۶۷، دکتر الکسى سوفورین.

 ۶ . نقش روزه در درمان بیماری‏ها، ص ۱۵ و ص۶٫ به نقل از مجله علمى و طبى Constelation.

 ۷ . اسلام و طب، دکتر عبدالعزیز اسماعیل پاشا، ترجمه سید غلامرضا سعیدى، ص ۴۴٫

 ۸ . فلسفه روزه یا مناظره استاد و دانشجو، ص ۸۵٫

 ۹ . درمان طبیعى بیماریهاى چشم، ص ۱۳۴٫

۱۰ . شفاى طبیعى، ص ۴۳٫

۱۱ . اولین دانشگاه و آخرین پیامبر، ج ۳، ص ۳۰٫

منبع :کوثر ، دى ۱۳۷۶، شماره ۱۰

مصطفى محمدى اهوازى

دین پیامبر (ص) قبل از بعثت

سوال:

اتفاق مسلمانان بر آن است که پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله و سلم ـ در سن چهل سالگى به رسالت مبعوث شده اند,(۱) حال سوال این است که حضرت قبل از چهل سالگى متعبد بوده و خدا را اطاعت مى کرده اند یا خیر؟ در صورت اول تابع کدامیک از ادیان و شرایع بوده اند؟

قبل از هر پاسخى در این باره, ذکر چند مطلب ضرورى به نظر مى رسد.

مطلب اول: از ابتداى خلقت تا روز قیامت, دین مورد رضایت خداوند متعال یکى بیش نبوده است و تمام انبیاى الهى از حضرت آدم(ع) تا حضرت خاتم(ص) بشر را به یک دین دعوت نموده اند, چنان که خداوند متعال مى فرماید:

(شرع لکم من الدین ما وصى به نوحا و …; خداوند براى شما دینى قرار داد که قبلا به نوح توصیه شده بود, اکنون به تو توصیه مى کنیم و به ابراهیم و موسى و عیسى نیز توصیه کردیم.)(۲)

خداوند این دین مورد نظر را (اسلام) نام نهاده و در قرآن کریم نیز از آن نام برده است:

(ان الدین عندالله الاسلام;(۳) دین نزد خدا اسلام (و تسلیم بودن در برابر حق) است.)

(ما کان ابراهیم یهودیا و لانصرانیا ولکن کان حنیفا مسلما;(۴) ابراهیم نه یهودى بود و نه نصرانى بلکه مرد موحد و مسلمانى بود)

و در جاى دیگر از قرآن مى فرماید:

(و وصى بها ابراهیم بنیه و یعقوب یا بنى ان الله اصطفى لکم الدین فلاتموتن الا و إنتم مسلمون(۵);ابراهیم و یعقوب به فرزندان خود چنین وصیت کرد: خداوند براى شما دین انتخاب کرده پس نمیرید مگر مسلمان باشید.)

پس معلوم شد که هدف اصلى از بعثت انبیا تبلیغ یک دین بوده و آن هم دین اسلام است. البته همه ادیان و شرایع در تمام مسائل با هم اشتراک نداشته, بلکه به خاطر موقعیت و مقتضاى زمان و مکان اختلافاتى با هم داشته اند, چنان که خداوند متعال فرموده است: (لکل جعلنا منکم شرعه و منهاجا(۶); ما براى هر قومى از شما شریعت و طریقه اى (خاص) قرار دادیم.)

اما این اختلافات جزئى خللى به مقصد اصلى و اصول فکرى و عملى مشترک بین تمام ادیان الهى نمى رساند, چرا که به استناد آیات و روایات, همه ادیان در اصول مانند مبدإ و معاد و نبوت اشتراک دارند, آیاتى که ظهور در امر خداوند به پیامبر اکرم(ص) در تبعیت از ملت و دین ابراهیم و شرع نوح(ع) دارند اشاره به همین امر است.(۷) با توجه به این که دین یک امر فطرى است اهمیت دین واحد براى تمام انسانها بهتر معلوم مى شود. چرا که عادتا تمام فطرتها در اصل با هم مشترکند هرچند علل و عوامل زمانى و مکانى مقتضیات خاص خود را مى طلبد.

مطلب دوم: تمام انبیاى الهى مقدمه ظهور و بروز نبوت پیامبر گرامى اسلام بوده اند, لذا تمام آنان موظف و مإمور به انذار و بشارت مردم در جهت بعثت این وجود مقدس بوده اند, پیامبر اکرم خود فرموده اند:

(کنت اول الانبیإ فى الخلق و آخرهم فى البعث;(۸) من از جهت آفرینش در بین انبیا, نفر اول بودم و در مبعوث شدن خاتم و آخرین آنها هستم.)

و باز فرموده اند: (نحن الاخرون السابقون یوم القیامه;(۹) ما که در دنیا آخر از انبیا بودیم, روز قیامت بر همه تقدم و پیشى داریم.)

و نیز فرموده اند: (آدم و من دونه تحت لوایى یوم القیامه;(۱۰) تمام پیامبران در قیامت زیر پرچم من هستند.)

از امام صادق(ع) نیز نقل است که: (ما من نبى من ولد آدم الى محمد صلوات الله علیهم الا و هم تحت لوإ محمد;(۱۱) هیچ کدام از انبیا از فرزندان آدم(ع) تا حضرت محمد نیستند مگر این که زیر لوا و پرچم حضرت باشند.)

آرى, تمام انبیا, در روز قیامت پشت سر حضرت و تحت پرچم ایشانند, چرا که آنان مقدمه و ایشان نتیجه اند. آنها درخت و ایشان میوه و ثمره اند, و شریعت آنها برنامه هاى موقتى بوده است براى تفهیم و تبیین قانون کلى اسلام که توسط پیامبر اکرم(ص) تبلیغ مى شده است.

امیرالمومنین(ع) چنین فرموده اند:

(بعث الله محمدا رسول الله(ص) لانجاز عدته و تمام نبوته مإخوذا على النبیین میثاقه;(۱۲) خداوند سبحان براى وفاى به وعده خود و کامل کردن نبوتش, محمد رسول خویش را مبعوث ساخت در حالى که از همه پیامبران [براى بشارت دادن به آمدنش] پیمان گرفته شده بود.)

مطلب سوم: فرق بین رسول و نبى است. در بیان فرق بین رسول و نبى میان علما اختلاف است و حتى به استناد آیات و روایات نیز نمى توان به سادگى بین آن دو فرق خاصى در نظر گرفت. با این که مرحوم ثقه الاسلام کلینى در کتاب شریف اصول کافى(۱۳) بابى را به این موضوع اختصاص داده و روایاتى را ذکر نموده اند در عین حال بعض علما مثل علامه مجلسى فرموده اند:

(با این روایات نیز نمى توان دقیقا فرق بین رسول و نبى را مشخص کرد.)(۱۴)

اما مشهور چنین است که از جهت مصداق خارجى مقام رسول از نبى عزیزتر است, چرا که نبى فقط فرشته را در خواب مى بیند و احکام را از او مى گیرد ولى مإمور به ابلاغ نیست, ولى رسول علاوه بر این که فرشته را مستقیما مى بیند مإمور به ابلاغ تکالیف به مردم نیز هست. ضمن اینکه خود رسولان هم از نظر مقام و موقعیت در حد مساوى نبوده و بلکه بعضى به مقام امامت نیز نایل آمده اند چنان که در تفسیر نمونه آمده است:

(از نظر تعبیرات قرآنى و لسان روایات بعضى معتقدند که رسول کسى است که صاحب آیین و مإمور به ابلاغ باشد; یعنى وحى الهى را دریافت کند و به مردم ابلاغ نماید. اما نبى دریافت وحى مى کند ولى موظف به ابلاغ نیست بلکه تنها براى انجام وظیفه خود اوست و یا اگر از او سوال کنند پاسخ مى گوید.)

به تعبیر(۱۵) دیگر, نبى مانند طبیب آگاهى است که فقط در محل کار خود آماده معالجه بیماران است اما او به دنبال بیماران نمى رود ولى اگر بیمارى به او مراجعه نماید از درمانش دریغ نمى کند. اما رسول مانند طبیبى است سیار و به تعبیرى که امام على(ع) در نهج البلاغه درباره پیامبر اکرم(ص) فرموده: (طبیب دوار بطبه)(۱۶) او به همه جا مى رود و بدون این که منتظر مراجعه به او باشد خود به سراغ دیگران و اجتماع رفته و به هدایت آنها مى پردازد.

با توجه به این مطالب مى توان گفت که مقام رسالت بالاتر از مقام نبوت است. و بعضى از انبیا فقط داراى مقام نبوت بودند و برخى دیگر علاوه بر مقام نبوت به مقام رسالت نیز مبعوث شدند. چنان که ابوذر غفارى ـ رضوان الله علیه ـ از پیامبر اکرم چنین سوال کرد:

(یا رسول الله, تعداد انبیا چند نفرند؟ حضرت فرمود: ۱۲۴ هزار نفر, باز پرسید چند نفر آنها رسول هستند؟ فرمود ۳۱۳ نفر.)(۱۷)

پس هر رسولى نبى هست ولى هر نبى رسول نیست,(۱۸) لذا مقام رسالت در بر گیرنده مقام نبوت هم مى باشد و خدا نبوت را قبل از رسالت عطا فرموده است. چنان که امام باقر(ع) درباره حضرت ابراهیم(ع) چنین فرموده اند:

(خداوند اول ابراهیم را به بندگى پذیرفت و سپس او را به نبوت مفتخر گردانید و بعد مقام رسالت را به او داد و بعد از آن او را خلیل خود قرار داد و در آخر مقام امامت را به او عطا فرمود.)(۱۹)

و باز فرموده اند: (پیامبر اسلام قبل از آن که به رسالت مبعوث شود داراى مقام نبوت بود.)(۲۰)

دیدگاه دانشوران

بعد از بیان این مطالب, باید گفت نظر علما و دانشمندان شیعه و اهل سنت راجع به این که پیامبر قبل از بعثت به چه دین و آیینى تعبد داشته اند, مختلف است. هر چند قریب به اتفاق آنها اعتقاد دارند که ایشان قبل از بعثت موحد و خداپرست بوده اند, چرا که هرگز براى هیچ بتى سجده نکردند و به هیچ بتى سوگند یاد ننموده و نام هیچ بتى را به جاى نام خدا بر زبان نیاوردند و سر سفره اى که با نام بت آغاز شده باشد و گوشت آن با نام خدایانى غیر از خداوند یکتا ذبح شده بود, ننشستند.)(۲۱)

دیدگاه اول

فرقه اى به استناد ظاهر آیه شریفه: (ما کنت تدرى ما الکتاب و لا الایمان.)(۲۲) مى گویند پیامبر قبل از بعثت, ایمان به خدا نداشته و موحد نبوده است!)

در مقابل این فرقه, تمام مفسران شیعه و اهل سنت در تفسیر این آیه چنین گفته اند:

(منظور از (کتاب) در آیه شریفه همان قرآن کریم است که یقینا بعد از نزول وحى توسط جبرئیل پیامبر به قرآن و تفاصیل و مطالب آن آگاه گردید. و منظور از (ایمان) همان ایمان و اعتقاد به خدا نیست, چرا که ایمان معانى متعددى دارد و آنچه در آیه شریفه مقصود است همان شریعت و معالم دین بوده که فهم و اعتقاد و التزام به آنان در گرو وحى الهى بوده است.)(۲۳)

و باز به استناد آیه شریفه: (وجدک ضالا فهدى)(۲۴) گفته اند: ایشان قبل از بعثت در ضلالت و گمراهى و کفر به سر مى برده است. که باز در این آیه شریفه کلام مفسران چنین است:

منظور آیه, ضلالت در علم و آگاهى به احکام و شریعت اسلام است که بعد از بعثت از طریق وحى به آن هدایت شده و آگاهى یافته اند. هر چند نوع مفسران بعد از این بیان گفته اند ممکن است منظور از ضلالت گم شدن متعارف است چنان که گویند: پیامبر اکرم در بعض کوچه هاى مکه گم شده بودند, ابوجهل ایشان را پیدا کرد و به نزد عبدالمطلب برگرداند. و یا این که وقتى حضرت با عموى بزرگوارش ابوطالب به شام رفته بودند, گم شدند و سپس پیدا شدند. یا وقتى که از قبیله بنى اسد به مکه برگشتند داخل شهر گم شدند… و این که خداوند فرموده (فهدى; پس تو را هدایت کرد) بنابر معناى اول, یعنى قرآن و شریعت اسلام و احکام آن را به تو شناسانید. و بنابر معناى دوم, این که بعد از گم شدن تو را به منزل برگرداند.(۲۵)

مرحوم طبرسى در مجمع البیان وجه دیگرى فرموده اند, با این بیان که:

(خداوند تو را در میان قومى یافت که حق تو را نمى شناختند و تو در بین آنان حیران و سرگردان بودى. سپس آنها را به شناخت تو هدایت کرد و به فضل و صداقت تو اعتراف کرده و دور تو جمع شدند…)(۲۶)

زمخشرى در تفسیر آیه شریفه چنین مى گوید: (اگر نعوذ بالله پیامبر اکرم(ص) قبل از بعثت کافر بودند, هر آینه این امر به عنوان نقیصه اى براى ایشان مطرح مى شد. )(۲۷)

به علاوه با مراجعه به سیره عملى حضرت این دیدگاه از اصل مردود است چرا که در موارد متعدد و کتابهاى مختلف مشاهده مى کنیم و مى خوانیم که حضرت شدیدا از بتها متنفر بوده و اصلا به آنها توجهى نداشته اند. و وقتى که (بحیرا)ى راهب خواست حضرت را به لات و عزى (دو بت بزرگ مکه) سوگند دهد, حضرت فرمود: (لاتسإلنى باللات و العزى فوالله ما ابغضت شیئا بغضهما;(۲۸)

مرا به لات و عزى سوگند مده, به خدا قسم چیزى نزد من مانند آن دو مبغوض نیست.)

و یا هر وقت کسانى از اهل قبیله پیامبر(ص) از آن حضرت مى خواستند که با آنها به بتکده برود, امتناع ورزیده و قبول نمى کردند و به آن جا نمى رفتند.(۲۹)

کدام دین؟

اما این که در طریق توحید و یکتاپرستى, حضرت تابع کدامیک از ادیان و شرایع قبل از اسلام بوده است آراى علماى مسلمانان مختلف است:

بعضى این امر را که پیامبر از ادیان قبل از اسلام تبعیت مى کرده است جایز مى دانند. ولى این که آیا واقعا این امر به وقوع هم رسیده و پیامبر تبعیت از آنها مى کرده است توقف کرده اند. از جمله کسانى که نظر بر این قول دارند, حجه الاسلام غزالى, قاضى عبدالجبار, سیف الدین آمدى(۳۰), تاج الدین عبدالوهاب (۳۱) سبکى و از دانشمندان شیعه نیز سید مرتضى(۳۲) را مى توان نام برد.

استناد این گروه شاید این باشد که مى گویند هیچ دلیل معتبرى بر تعبد و یا عدم تعبد حضرت پیامبر اکرم نسبت به ادیان گذشته در دست نیست. (۳۳)

دیدگاه دوم

گروهى نیز معتقدند که حضرت, از یکى از ادیان گذشته, تبعیت مى کرده اند. ما قبل از آن که به طور مختصر درباره آن دینى که حضرت از آن تبعیت کرده اند چیزى بگوییم و دلیل قائلین آن را بیان کنیم و جواب بدهیم, به بعضى از دلایل کلى معتقدین این دیدگاه اشاره کرده سپس به قول مورد نظر و صحیح پرداخته و با دلایلى آن را بیان مى کنیم و بعد از آن در بیان دفع توهم, دلایل قائلین به تبعیت را هم اشاره و جواب مى دهیم. اینک دلایل آنان:

۱ ـ اگر ایشان متعبد به شریعتى از شرایع گذشته نبودند, پس با چه معیارى به حج و عمره مشرف مى شده و اعمال آنها را انجام مى دادند. با چه دستورى از گوشت مردار و یا حیوانى که با نام خدایانى غیر از خداوند یکتا ذبح شده بود نمى خوردند و همچنین اعمال دیگرى که انجام آنها منوط به دانستن احکام آنهاست. پس باید گفت پیامبر به تبعیت یکى از آن شرایع این گونه اعمال را انجام مى داده اند.

۲ ـ در تاریخ برخورد مى کنیم که پیامبر در حکم سنگ سار کردن زناکار به تورات مراجعه کرده بودند.(۳۴)

۳ ـ آیات متعددى در قرآن داریم که خداوند متعال پیامبر اکرم را مإمور به تبعیت از شرایع گذشته مانند شریعت نوح, ابراهیم, موسى و عیسى مى نماید و این خود دلیلى است که ایشان باید از آنها یا یکى از آنان تبعیت مى کرده اند.

دیدگاه سوم

در مقابل این دیدگاهها, اکثر دانشمندان اهل سنت و شیعه نظر بر این دارند که حضرت رسول اکرم(ص) قبل از بعثت تابع هیچ شریعتى از شرایع گذشته نبوده اند, بلکه به تکلیف خود عمل مى نموده اند, چنان که شیخ طوسى در (عده الاصول) مرحوم میرزاى قمى در (قوانین الاصول) علامه طباطبایى در (المیزان) مرحوم طبرسى در (مجمع البیان) و علامه مجلسى در (بحارالانوار) و همچنین از دانشمندان اهل سنت کسانى مانند قاضى عیاض در (الشفإ بتعریف حقوق المصطفى) ابوبکر باقلانى, ابوعلى حیائى, ابوهاشم معتزلى,(۳۵) جارالله زمخشرى در تفسیر (الکشاف) امام فخر رازى در (تفسیر کبیر) و ابن ابى الحدید معتزلى در (شرح نهج البلاغه)(۳۶) قائل به این قول شده اند.

از جمله دلایلى که بر این قول ـ که دیدگاه حق و صحیح نیز همین است ـ دلالت دارد عبارتند از:

۱ ـ قریب به اتفاق دانشمندان شیعه و اهل سنت از جمله تمام معتزله بر این قول نظر دارند.

۲ ـ تمام مسلمانان اتفاق نظر دارند که پیامبر اکرم بر تمام انبیا برترى داشته و افضل از آنان است, و از نظر عقل تبعیت کردن افضل از مفضول صحیح نیست.(۳۷)

۳ ـ اگر واقعا ایشان به یکى از شرایع گذشته متعبد بوده اند حتما در تاریخ زندگى ایشان نقل مى شده است و اهل آن شریعت این را جزو افتخارات خود مى دانسته و از این مسإله به نفع خود احتجاج مى کرده اند, در حالى که در هیچ جاى تاریخ چنین امرى ذکر نشده است.

۴ ـ حضرت امام على بن ابى طالب(ع) که از کودکى در محضر پیامبر بوده و تربیت یافته مکتب محمدى(ص) است در این باره چنین نظر مى دهد: (لقد قرن الله به(ص) من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره;(۳۸) از همان زمان که رسول خدا از شیر باز گرفته شد, خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگان خود را با او قرین ساخت, تا شب و روز وى را به راههاى مکارم و طرق اخلاق نیک جهان سوق دهند.)

۵ ـ با توجه به مراجعه به منابع معتبر شیعه و اهل سنت به طریق صحیح و معتبر از پیامبر نقل شده است که فرموده اند: (کنت نبیا و آدم بین الروح و الجسد;(۳۹) من به مقام نبوت رسیده بودم در حالى که هنوز روح به جسد آدم دمیده نشده بود.)

همان طورى که قبلا گفتیم نبى کسى است که فرشته را در خواب مى بیند و احکام را از او مى گیرد. پس پیامبر قبل از بعثت نیز مقام نبوت را داشته و در چهل سالگى به مقام رسالت مشرف شده اند, چنان که روایات دیگرى نیز از پیامبر اکرم و امام باقر(ع) در تإیید این امر بیان داشتیم.

۶ ـ با مراجعه به سیره عملى آن حضرت(ص) در طول چهل سال قبل از بعثت این امر به خوبى معلوم و مشخص مى شود که ایشان در این مدت راه و روش خاص خود را مى رفته و هیچ موردى ملاحظه نشده است که ایشان به کتاب و یا دانشمندى از دانشمندان شرایع گذشته مراجعه نمایند و یا در معابد و کلیساهاى یهودیها و نصارى و یا مذاهب دیگر رفته و مشغول عبادت و انجام اعمال آنها باشند.

نقد دلایل گروه دوم

اما این که قائلین به این قول که حضرت از یکى از شرایع گذشته تبعیت مى کرده و در اثبات این امر به آیاتى از قرآن کریم استناد کرده اند, مانند:

ـ اولئک الذین هدى الله فبهداهم اقتده.(۴۰)

ـ شرع لکم من الدین ما وصى به نوحا والذى إوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم و موسى و عیسى.(۴۱)

ـ ثم إوحینا الیک إن اتبع مله ابراهیم حنیفا.(۴۲)

ـ انا إنزلنا التوراه فیها هدى و نور یحکم بها النبیون.(۴۳)

بعضى از این گروه حضرت را تابع نوح و برخى ایشان را تابع ابراهیم و عده اى دیگر تابع موسى. و گروه دیگرى نیز پیامبر را به این دلیل که قبل از اسلام آیین رسمى شریعت حضرت عیسى بوده و با آن شرایع گذشته نسخ شده بود پس حضرت را تابع شریعت ایشان مى دانند.

جواب کلى این قبیل از آیات قرآن این است که: مقصود از اوامر الهى در خصوص تبعیت پیامبر اسلام از انبیاى گذشته در خصوص احکام فروع دین از قبیل نماز و روزه و حج و امور دیگر نیست هر چند این نوع احکام نیز در شریعتهاى گذشته وجود داشته است چنان که خداوند مى فرماید: (یا إیها الذین آمنوا کتب علیکم الصیام کما کتب على الذین من قبلکم)(۴۴)

یا حضرت عیسى فرموده است: (و اوصانى بالصلاه والزکاه ما دمت حیا)(۴۵)

و یا از قول حضرت موسى مى فرماید که خداوند خطاب به ایشان چنین فرموده است: (فاعبدنى و اقم الصلاه لذکرى)(۴۶)

بلکه مقصود این قبیل آیات تبعیت در اصول کلى دین مانند توحید و معاد, مکارم و محاسن اخلاقى, صبر بر آزار و اذیت کافران و مشرکان بوده است.(۴۷)

به علاوه این که چطور ممکن است خداوند پیامبر را به تبعیت از شرایع گذشته وادار بنماید در حالى که آنها خود با هم اختلاف در فروع داشته و متناقض با هم بوده اند.(۴۸)

ضمن این که مرحوم علامه طباطبایى مى فرمایند: اگر مقصود خداوند امر پیامبر به تبعیت از آن پیامبران و شریعت آنها بوده, باید مى فرمود: (بهم اقتده; به آنها اقتدا کن) در حالى که در آیه شریفه مى فرماید: (بهداهم اقتده; به روش هدایت آنها که همان هدایت الهى مشترک بین تمام انبیاست اقتدا کن. )(۴۹)

و اما این که بعضى به استناد این بیان که پیامبر در مسإله سنگ سار کردن در زنا به تورات حضرت موسى مراجعه کرده است, جواب چنین مى توان گفت که:(۵۰)

اولا: این حدیث از خبرهاى واحد است که در این گونه مسائل (اعتقادات) مورد توجه و عمل واقع نمى شوند.

ثانیا: اگر واقعا در این مورد مراجعه به تورات کرده باشند, باید در موارد دیگرى نیز مراجعه مى کرده و منتظر وحى نمى شدند.

ثالثا: شریعت حضرت موسى که به وسیله شریعت حضرت عیسى(ع) نسخ شده بود, پس چرا پیامبر به انجیل مراجعه نکردند.

رابعا: مى توان گفت که پیامبر حکم سنگ سار کردن را از طریق وحى الهى به دست آورده بود و اگر هم به تورات مراجعه کرده باشد, دلیل دیگرى داشته است. به این که به غیر مسلمانان بفهماند که حکم در سنگ سار کردن موافق همان حکم در تورات است و این موجب صدق نبوت ایشان هم مى شده است.(۵۱)

و اما این که ایشان با چه معیارى اعمال متعددى را با احکام خاص خود انجام مى داده اند؟

چنان که گفتیم ایشان قبل از چهل سالگى مقام نبوت را داشتند و به همین جهت فرشته اى از فرشتگان همیشه همراه ایشان بوده و احکام لازم و محاسن اخلاقى و آداب نیک را به ایشان تعلیم مى داده است چنان که حدیث امام على(ع) نیز بیانگر این امر بود.

بنابراین نظر صحیح که بیشتر مسلمین از شیعه و اهل سنت بر آن اتفاق دارند همان است که پیامبر تابع هیچ یک از شرایع گذشته بر اسلام نبوده, بلکه او به تکلیف خود عمل مى کرده و پیوسته خط توحید را ادامه مى داده و به اصول اخلاقى و عبادت الهى مقید و پاى بند بوده است.

در پایان در تإیید این دیدگاه کلام علامه مجلسى را حسن ختام قرار مى دهیم که چنین نوشته اند:

(آنچه از اخبار و روایات معتبر براى من معلوم شد, این است که پیامبر اکرم(ص) قبل از بعثت, مقام نبوت را داشته و حضرت جبرئیل او را کمک مى کرده است: و یک فرشته با او همدم بوده به طورى که حضرت فرشته را در خواب مى دیده و با او صحبت مى کرده است, و بعد از چهل سالگى که به رسالت مبعوث شدند, فرشته را مى دیده و با او صحبت مى کرده و وحى بر او نازل مى شده, و حضرت پیام الهى را تبلیغ مى کرده است. )(۵۲)

پی نوشت:

۱ ) ر.ک: الصحیح من سیره النبى, ج۱, ص۱۹۱ ـ ۱۹۷٫

۲ ) شورى(۴۲) آیه۱۳٫

۳ ) آل عمران(۳) آیه۱۹٫

۴ ) همان, آیه۶۷٫

۵ ) بقره(۲) آیه۱۳۲٫

۶ ) مائده(۵) آیه۴۸٫

۷ ) ر.ک: الشفإ بتعریف حقوق المصطفى(ص), قاضى عیاض, ج۲, ص۷۹۵٫

۸ ) همان, ج۱, ص;۶۱ ابن کثیر, سیره پیامبر, ج۱, ص۲۸۹ و ۳۱۸٫

۹ ) ابن کثیر, سیره پیامبر, ج۱, ص۳۱۹٫

۱۰ ) شهید مرتضى مطهرى, ختم نبوت, به نقل از بحارالانوار.

۱۱ ) شیخ عباس قمى, سفینه البحار, ج۲, ص۵۱۸, باب لام.

۱۲ ) نهج البلاغه, خطبه اول.

۱۳ ) اصول کافى, کتاب الحجه, باب سوم, ج۱, ص۱۷۶٫

۱۴ ) ر.ک: بحارالانوار, ج۱۱, باب معنى النبوه; مرإه العقول, ج۲, ص۲۸۹٫

۱۵ ) تفسیر نمونه, ج۱۳, ص;۹۲ و همچنین رک: تفسیر منشور جاوید, ج۱, ص۲۵۷ ـ ;۲۷۷ مفاهیم القرآن, ج۴, ص۳۱۵ ـ ۳۷۰٫

۱۶ ) نهج البلاغه, خطبه۱۰۸٫

۱۷ ) شرح ملاصدرا بر اصول کافى, کتاب الحجه, ص۴۵۳٫

۱۸ ) بحارالانوار, ج۱۱, ص۳۲٫

۱۹ ) اصول کافى, ج۲, ص۱۷۵٫

۲۰ ) همان, ص۱۷۶٫

۲۱ ) ر.ک به الوفإ باحوال المصطفى, ج۱, ص۱۳۹٫

۲۲ ) شورى(۴۲) آیه۵۲٫

۲۳ ) ر.ک: المیزان, ج۱۸, ص;۷۷ مجمع البیان, ج۹, ص;۵۸ تفسیر ملاصدرا, ج۳, ص;۱۲۳ الکشاف, ج۴, ص۲۳۵٫

۲۴ ) ضحى (۹۳) آیه۶٫

۲۵ ) ر.ک: تفسیر ملاصدرا, ج۳, ص;۱۲۳ زمخشرى, الکشاف, ج۴, ص۷۶۸, الشفإ بتعریف حقوق المصطفى, ج۲, ص۷۲۴ تا ۷۲۶٫

۲۶ ) مجمع البیان, ج۱۰, ص۷۶۶٫

۲۷ ) زمخشرى تفسیر الکشاف, ج۴, ص۷۶۸٫

۲۸ ) بحارالانوار, ج۱۵, ص;۱۶۹ الشفإ بتعریف حقوق المصطفى, ج۲, ص۷۲۹٫

۲۹ ) همان.

۳۰ ) ر.ک: سیف الدین الامدى, الاحکام فى اصول الاحکام , جزء ۴, ص۱۳۱٫

۳۱ ) ر.ک: جمع الجوامع, ج۲, ص۳۵۲٫ این کتاب در علم اصول فقه و جزو کتابهاى درسى مدارس علمى اهل سنت است.

۳۲ ) ر.ک: سید مرتضى, الذریعه الى اصول الشریعه, ج۲, ص۵۹۵٫ ایشان در این موضوع بطور مفصل بحث کرده اند.

۳۳ ) همان, ص۵۹۶, الشفا بتعریف حقوق المصطفى, ج۲, ص۷۹۴٫

۳۴ ) ر.ک: شیخ طوسى, عده الاصول, ج۲, ص۶۰ ـ ۶۴٫ ایشان نیز در این موضوع به طور مبسوط بحث کرده اند و بر خلاف استادش سید مرتضى قائل به عدم تبعیت پیامبر از شرایع گذشته هستند.

۳۵ ) ر.ک: الشفا بتعریف حقوق المصطفى, ج۲, ص;۷۹۳ عده الاصول شیخ طوسى, ج۲, ص۶۰٫

۳۶ ) ر.ک: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید, ج۱۷, ص۲۰۷٫

۳۷ ) الذریعه الى اصول الشریعه, ج۲, ص;۵۹۶ عده الاصول ج۲, ص۶۰ ـ ۶۱٫

۳۸ ) نهج البلاغه, خطبه قاصعه, شماره۱۹۲٫

۳۹ ) بحارالانوار, ج۱۸, ص;۲۷۸ ابن کثیر, سیره پیامبر(ص), ج۱, ص۳۱۷٫

۴۰ ) انعام(۶) آیه۹۰٫

۴۱ ) شورى(۴۲) آیه۱۳٫

۴۲ ) نحل(۱۶) آیه۱۳۳٫

۴۳ ) مائده(۵) آیه۴۴٫

۴۴ ) بقره(۲) آیه۱۸۳٫

۴۵ ) مریم(۱۹) آیه۳۱٫

۴۶ ) طه (۲۰) آیه۱۴٫

۴۷ ) ر.ک: کتابهاى تفسیر شیعه و اهل سنت و همچنین الشفإ بتعریف حقوق المصطفى, ج۲, ص۷۹۵٫

۴۸ ) ر.ک: مجمع البیان, ج۳, ص;۵۱۴ تفسیر فخر رازى, ج۱۳, ص۷۰٫

۴۹ ) المیزان, ج۷, ص۲۶۰٫

۵۰ ) ر.ک: شیخ طوسى, عده الاصول.

۵۱ ) الذریعه الى اصول الشریعه, ج۲, ص۶۰۳٫

۵۲ ) بحارالانوار, ج۱۸, ص;۲۷۷ مفاهیم القرآن, ج۵, ص۱۶۲٫

قول منسوب به حشویه است. ر.ک به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید. حشویه از فرقه هاى مشبهه هستند که مى گویند مخلصین از مسلمانان در آخرت با خدا مصافحه و معانقه کرده و در کنار هم مى نشینند. (ر.ک: ترجمه ملل و نحل, شهرستانى, ج۱, ص۱۳۳٫

منبع: پاسدار اسلام ، شماره ۱۷۸

نجات شناختی تطبیقی (اسلامی – مسیحی)

اشاره:

انسان، در همیشه ی زمان و همه ی جای زمین، با دل خستگی و دل بستگی روبه رو بوده، خسته از دیروز و امروز و دل بسته به فردا و در انتظار منجی! «نجات » از مفاهیم زیبایی است که ریشه ای عمیق در تاریخی کهن دارد و انسان ها، همواره، به امید نجات و رهایی، در انتظار منجی بوده اند و آرزوی رؤیت طلوع خورشید را داشته اند. و در پرتو این امید، همیشه تیرگی ظلم و ستم تیره صفتان را به سخره گرفته اند. این قلم بر آن است که «نجات » را در بستر تفکر اسلامی و مسیحی، به صورت تطبیقی مورد کاوش قرار دهد.

یکم – ضرورت مطالعات تطبیقی

مطالعات تطبیقی، ضرورت زندگی عصر ما است که از تحول شگرف ارتباطات ناشی می شود. در گذشته، با عدم توفیق انسان در عرصه ی ارتباطات، این مهم، چندان ضرورتی نداشت، اما در عصر ارتباطات، هر فکر و اطلاعی که در گوشه ای از دهکده ی بزرگ جهانی طرح شود، لحظاتی بعد، تمام مردم جهان، امکان دست یابی به آن را دارند.

در آستانه ی جهانی شدن، مطالعات تطبیقی در همه ی زمینه ها – بویژه در عرصه ی دین و حوزه ی عقاید – بسیار لازم است; چرا که مقوله ی فرهنگ و دین، نقش ممتازی را در روند جهانی شدن ایفا می کند و در این زمینه هم چون سایر زمینه های دیگر، برگ برنده در دست کسی است که بهترین و عقلانی ترین سخن را عرضه کند; زیرا، انسان، به مقتضای فطرت خود، از بهترین گفتارها استقبال می کند. (۱) این نگاه تطبیقی هم می تواند در حوزه ی اصول ادیان و هم در حوزه ی آموزه های آن صورت پذیرد.

یکی از آموزه های مهم، حیاتی و نقطه ی مشترک همه ی ادیان که از رهاورد تطبیق آن، دستاوردهای عظیم فکری و کاربردی نصیب جوامع بشری خواهد شد، مسئله ی «نجات و انتظار منجی » و چگونگی نگرش به فرجام جهان و تاریخ است.

دوم – نجات شناسی در ادیان بزرگ

همه ی ادیان بزرگ، در بستر ظهور و بروز تا مرحله ی کمال خود، مدعی نجات بخشی بشر بوده اند و اساسا یکی از رمزهای توفیق ادیان، همین زنده کردن مشعل امید در قلب و جان پیروان خود بوده است که از وضعیت رقت بار کنونی، به فردای روشن، امید ببندند و دل خستگی امروز را با دل بستگی به فردا، التیام بخشند.

جان هیک (دین پژوه و فیلسوف شهیر معاصر) می گوید:

در همه ی ادیان بزرگ و متکامل جهان، به نوعی، اعتقاد به رستگاری و مبحث «نجات شناختی » وجود دارد. در این ادیان، عقیده به انتقال از یک حیات عصیت بار به وضعیت بهتر، وجود دارد; زیرا که حیات کنونی، حیاتی است «هبوط زده » و بیگانه از خدا و باید منتظر «حیات الهی » بود. (۲)

برای اثبات این ادعا، اشاره ای کوتاه و گذرا به برخی از ادیان بزرگ جهان می شود:

الف) آیین زردشت

در کیش «زردشتی » ، مسئله ی نجات – با توجه به منظومه ی عقیدتی آن، به نحو خاصی مطرح می شود. در این دین، یک قدرت کیهانی یا «روح خیر» ، به نام «اهورا مزدا» و یک قدرت کیهانی متضاد یا «روح بزرگ شر» به نام «اهریمن » ، خودنمایی می کند. (۳) در طول تاریخ، این دو نیرو با هم تا آخر الزمان – که با ظهور «سوشیانس » آغاز می شود. در ستیزند. در آن زمان، خوبی بر شر غلبه می کند و دوره ی صلح و پاکی و اعتلای «اهورامزدا» فرا می رسد و با ظهور سوشیانس، آخر الزمان آغاز می شود. (۴)

وظیفه ی این نجات دهنده، حفاظت جهان راستی و پاکی است. و جهانی که اندکی قبل از رستاخیز آراسته خواهد شد، در آن، راستگو بر دروغگو چیره می شود، نور بر ظلمت و خیر بر شر غلبه می یابد. بدین سبب، سوشیانس نامیده شده که به سراسر جهان مادی، سود خواهد رساند. (۵)

ب) آیین یهود

در آیین یهود نیز مسئله ی «نجات انسان » مطرح است و کتاب مقدس آنان «تورات » ، «عهد عتیق،» و نیز «تلمود» – حاوی مژده به نجات انسان ها است و بشارت به پایان یافتن «آفت و شر» و غلبه ی «خیر و خوبی » است. در صحیفه ی دانیال نبی، آن گاه که از دوره ی اسارت بابلی سخن می گوید، بشارت می دهد که دنیای پر از آفت و شر، به پایان خواهد رسید. (۶)

نیز ظهور منجی و مسیحا را مژده می دهد که «او، فرزند منتخب داوود است.» . (۷) عیسی – آن نجات دهنده ای که خدا وعده اش را به اسراییل داد – از نسل همین داوود پادشاه است. (۸)

بدین ترتیب، اندیشه ی مسیحا به انتظار قیام پادشاهی بزرگ و شکوه مند خاندان داوود مبدل گشت که به فرمان الهی و با دمیده شدن روح خدا در او و کومت شایسته ای که در «صهیون » بر پا خواهد کرد، برای همه ی جهان، نمونه خواهد شد. (۹)

از این رو امید به «آینده ی روشن » و «نجات انسان » ، نقطه ی مشترک همه ی ادیان است که برخی از محققان، همین عطش و سوز فطری و دسته جمعی بشر را، بهترین دلیل بر وجود منجی ای می دانند که انسان را به نجات برساند و عطش او را سیراب کند; زیرا، عطش انسان، بهترین گواه بر وجود آب در هستی است. (۱۰)

در مقابل، برخی با ارائه ی تحلیلی مادی گرایانه، علت اعتقاد جمعی و عمومی ادیان به منجی را در جای دیگری می جویند. آنان، انگیزه ی پیدایش چنین فکری را، وجود فشارهای اجتماعی و کمبودها و ضعف های مروجان و پیروان ادیان می دانند که برای رهایی از انبوه مسائل یاس آفرین، به یک دژ خیالی (امید به آینده روشن) پناه آورده اند، نه آن که عطش واقعی به این مسئله، در بشریت احساس شود. روشن است که عطش کاذب – اگر دلیل باشد – دلیل بر سراب است، نه آب!

جدای از مباحث فکری و استدلالی، تاریخ، گواه سستی این دیدگاه و دوری آن از واقعیت است; زیرا، ادیان – بویژه اسلام – دراوج عظمت و قدرت خود، مسئله ی منجی و پایان زیبای جهان را مطرح کرده اند. مژده و بشارت هایی که در شهر مدینه و در اوج عظمت و قدرت اسلام مطرح شده، در مکه و در غربت اسلام بیان نشده است. این خواست و عطش همگانی، حکایت از واقعیت خارجی «آب » دارد، نه «سراب » !

سوم – نجات شناختی، در اسلام و مسیحیت

در این جا بحث نجات شناختی (SOTERIOLOQY) تطبیقی، بین دو دین بزرگ اسلام و مسیحیت بررسی می شود تا در پرتو تطبیق و تبیین نقاط اشتراک و اختلاف، ژرفا و غنای مفهوم «انتظار دراسلام » روشن گردد.

الف) نجات از دیدگاه مسیحیت

برای فهم مسئله ی نجات از دیدگاه مسیحیان، در ابتدا، باید نگرش این دین به انسان مطرح شود.

از منظر «عهدین » ، انسان نخستین (حضرت آدم) با گناه و تمرد از دستور الهی و سرپیچی از فرمان او، گرفتار گناه بزرگی شد. این گناه، با ذات او عجین گردید و انسان، ذاتا، گناهکار و پلید شد، لذا از درگاه خدا رانده و به زمین تبعید شد.

گناه ذاتی یا اولیه (ORIQINAL SIN) – که باعث اخراج آدم از بهشت شد – موجب گردید که انسان نتواند به سرشت پاک و الهی خود برگردد. گناه اولیه، ذات انسان را خراب، و سرشت او را فاسد کرد:

وقتی حضرت آدم گناه کرد، گناه او، تمام نسل انسان را آلوده ساخت. گناه او، حتی باعث انتشار مرگ در سراسر جهان شد» . (رومیان، ۶ : ۱۲- ۱۳)

پیامبران زیادی برای رهایی و نجات انسان، با شریعت و قانون آمده اند، اما شریعت هم نمی تواند انسان را آزاد کند. قبح مسئله، آن قدر زیاد، و فاجعه، به قدری عمیق است که این مهم (تطهیر سرشت انسان از گناه ذاتی) از عهده ی شریعت برنمی آید.

این نکته، از مباحث مهم و کلیدی در اندیشه ی مسیحی است که با شریعت و قانون، نمی توان از بند و اسارت گناه اولیه آزاد شد. (۱۱) نه تنها شریعت در فرایند آزادسازی انسان مشارکت ندارد که خود، احیانا، قید و بندی برای تحکیم و تقویت اسارت انسان است:

وقتی آدم گناه کرد، گناه او، تمام نسل انسان را آلوده ساخت. اطمینان داریم که گناه آدم، باعث آلودگی مردم شد; چون، اگر چه مردم از زمان آدم تا موسی گناه می کردند، ولی خدا در آن روزها، ایشان را به جهت زیر پا گذاشتن قوانین الهی، مقصر نمی شناخت و به مرگ محکوم نمی کرد. برای این که هنوز نه قوانین خود را به ایشان عطا کرده بود و نه فرموده بود چه کارهایی از ایشان انتظار دارد. با این وجود، آنان همه مردند; ولی نه به همان دلیل که آدم مرد…» .(رومیان ۶: ۱۲- ۱۴)

بر این اساس، شریعت های سابق هیچ نقش کلیدی درنجات انسان ها نداشته اند:

«پس ده فرمان موسی چه نقشی در نجات انسان از گناه دارد؟ ده فرمان به این دلیل عطا شد تا بر تمام مردم مسلم شود که تا چه حد قانون های خدا را زیر پا گذاشته اند» . (رومیان ۵: ۲۰)

«لذا باید از قید شریعت نیز آزاد شد; چرا که قانون مذهبی نمی تواند کسی را خوب و پاک کند» . (رومیان ۷: ۲- ۳)

مسیحیان معتقدند که خداوند، برای رهایی و نجات انسان، پیامبران گذشته را با شریعت و قانون فرستاد، اما به جهت تمرد انسان (!) این نجات تحقق نیافت، مگر در یک مورد که آن هم ناقص و به صورت جزئی بود. آن مورد، «نجات و رهایی » برای قوم یهود بود. در عهد عتیق، اشاره به اقدامی مهم برای آزادسازی و نجات شده و آن، «خروج دسته جمعی بنی اسراییل » از سرای اسارت مصر است. هنگامی که خداوند، بندگان خود را از بردگی و شرایط سخت اقتصادی و سیاسی نجات داد و خواست از آنان – از طریق میثاق و عهد در طور سینا – یک ملت روحانی و قوم مقدس بسازد» . (سفر خروج ۶: ۱۹)

مهم ترین جنبه ی این خروج دسته جمعی، جنبه ی مذهبی و عبودیت است، اما مردم از این میثاق الهی تمرد کردند و جامعه، گرفتار فقر و پریشانی و بی عدالتی شد. آنان در دوره ی جدید، منتظر «منجی » بودند تا همه را نجات دهد، لذا دکالوگDECALLOQUE) =ده فرمان مقدس موسی)، نتوانست روند نجات را به نحو کامل و تام اجرا کند:

پس نگذارید کسی از شما ایراد بگیرد که چرا این را می خورید و آن را می نوشید، یا چرا در روز تعطیل شنبه کار می کنید; چون، این ها، دستورهای موقتی بودند که با آمدن مسیح، از اعتبار افتادند. آن ها، فقط، سایه ی آن واقعیتی بودند که قرار بود بیاید و آن واقعیت، خود مسیح است. (کولسی – ۲: ۱۷- ۱۸)

پیامبران قبل از حضرت عیسی، فقط زمینه را برای نجات بخشی آماده کرده بودند، اما عیسی علیه السلام در «سیر نجات بخشی » نقش اساسی را ایفا می کند و آن جا که قانون و شریعت، نمی تواند تاوان گناه ذاتی انسان باشد، پسرخدا (!)، پسر انسان (!)، خود را فدیه می کند تا انسان از بند اسارت گناه ذاتی، آزاد شود و «سر صلیب » بدین صورت آشکار می شود که پسر انسان، خود را برای «نجات بخشی » فدیه می کند:

چه تفاوت بزرگی بین آدم و مسیح هست که قرار بود بیاید و چه فرق بزرگی بین گناه آدم و بخشش خدا وجود دارد; چون، آدم، با گناه خود، باعث مرگ عده ی زیادی شد، ولی مسیح، از روی لطف عظیم خداوند، باعث بخشش گناهان بسیاری گشت. آدم با اولین گناه خود، باعث شد عده ی زیادی محکوم به مرگ شوند، در حالی که مسیح، بشر را، رایگان، پاک می کند و باعث می شود که خداوند عده ی بسیاری را بی گناه بشناسد» . (رومیان، ۶ : ۱۵)

آن چه از این قسمت های مختلف عهد جدید استفاده می شود، عبارت است از:

۱- آدم، با گناه خود، ذات انسان ها را گناه آلود کرد و باعث مرگ آنان شد.

۲- گرچه در فاصله ی آدم تا موسی (عهد قدیم)، انسان ها گناه می کردند، اما مقصر نبودند و مقصر اصلی، آدم بود.

۳- شریعت و قانون، توان رهایی بشر را ندارند.

۴- آدم و عیسی، یک فرق جوهری با هم دارند. آدم، باعث مرگ و بدبختی انسان ها (!) و مسیح، باعث حیات و نجات انسان ها است.

مسیح، به رایگان و بدون هیچ تعامل و مشارکتی، یک سویه گناهان بشر را پاک می کند و باعث نجات آنان می شود. برنامه ی نجات مسیحی تا این جا ادامه می یابد و با صلیب، بشر از گناه ذاتی نجات می یابد و بس:

قربان گاه واقعی ما، صلیب است که مسیح روی آن، جان خود را قربان ما کرد. کسانی که تلاش می کنند با اطاعت از قوانین مذهبی یهود نجات پیدا کنند، هرگز بهره ای از صلیب مسیح نمی برند» . (عبرانیان، ۱۳: ۱۰- ۱۱)

از نگاه مسیحیت، انسان گرفتار هوا و هوس، زمانی طعم آزادی و نجات و رهایی را به طور کامل خواهد چشید و آن گاه گام در مدینه ی فاضله خواهد نهاد که مسیح، در آخرالزمان رجعت کند تا برای همیشه نجات انسان ها را تامین و تضمین کند.

«نجات و رهایی » ، به طور کامل، خود را هنگام رجعت و آمدن دوباره ی مسیح به بشر می نمایاند.

در فرهنگ مسیحی (the second cominq) ، دومین آمدن مسیح (رجعت) در پایان جهان – به عنوان منجی ای که همه ی تبعیض ها، ظلم ها، بی عدالتی ها، تاریکی ها و یاس ها را تبدیل به عدالت، امید و مهر می کند – جایگاه بلند و ممتازی دارد. همه مسیحیان، امید دارند که مسیح – چنان که پیام صلح، دوستی و مهر را برای انسان ارمغان آورد – در آمدن دوم خود، طعم «مهر و صلح » را به همه بچشاند. (۱۲)

مسیحیان، بعد از مصلوب شدن عیسی – به اعتقاد خودشان – منتظر بازگشت مجدد او هستند; چرا که خود، وعده ی آمدن داده بود که بار دیگر بر می گردم.

مسیح، دوباره در آخر الزمان خواهد آمد و برنامه ی نجات را کامل خواهد کرد; زیرا، در حقیقت، شنیده ایم که او نجات دهنده ی عالم است. (یوحنا، ۴ : ۴۲)

«هم چنین مسیح چون یک بار قربانی شد، تا گناهان بسیاری را رفع کند، بار دیگر، بدون گناه، برای کسانی که منتظر او هستند، ظاهر خواهد شد به جهت نجات ». (عبرانیان، ۹ : ۲۸)

آنان، بر این باورند که در بازگشت مسیح، پسر انسان، جهان، روی سعادت را خواهد دید.

انتظار بازگشت عیسی در جامعه ی مسیحی اولیه، آن قدر زنده و پویا بود که مسیحیان، دست از زندگی روزمره کشیده و به طور دسته جمعی برای بازگشت او روز شماری می کردند. و بر این باور بودند که وقتی که مسیح بیاید، ملکوت خدا و پادشاهی پسر انسان و غلبه ی خیر بر شر خواهد بود و جهان در صلح و آرامش به سر خواهد برد.

مسیح، می آید و جهان پس از ظهور آن منجی، در صلح و صفای کامل به سر خواهد برد و زمین ایشان از طلا و نقره پر خواهد شد. (اشعیا، ۲ : ۷)

و جنگ و خونریزی، از جهان رخت بر می بندد و امتی بر امتی شمشیر نخواهد کشید. (اشعیاء، ۲: ۴)

(یوسفوس، مورخ مشهور اسراییلی، می گوید: «اسنی ها، آخرالزمان را نزدیک می دانستند و در انتظار ظهور مسیح به انزوا می گذراندند و این عقیده، نه تنها مخصوص اسنی ها، بلکه عمومی بود) (۱۳)

ب) نجات از دیدگاه اسلام

از منظر اسلام، نجات بخشی، معنا و مفهوم دیگری می یابد. همه ی پیامبران الهی و در صدر آنان پیامبر عظیم الشان اسلام، جهت آزادی و نجات بخشی انسان ها گام برداشته اند.

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله شعار محوری و اساسی خود را دعوت به فلاح و رستگاری (نجات) قرار داده بود: «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» .

قرآن، پیامبر را منادی آزادی، رهایی و نجات بخشی معرفی می کند: «الذین یتبعون الرسول النبی الامی الذی یجدونه مکتوبا عندهم فی التوراه و الانجیل … و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم » .

«اصر» به معنای بستن چیزی و حبس با قهر و غلبه است و در لوازم آن، معانی ای مانند عهد، پیمان و گناه به کار رفته است. (۱۴) «اصر» در آیه ی شریف، کنایه از انواع تحمیل است که بر دوش انسان ها سنگینی می کند. (۱۵)

آیه ی شریف، اوصاف پیامبر صلی الله علیه و آله را – که دلیل بر حقانیت او نیز هست – ذکر می کند. یکی از نشانه ها و شواهد رسالت آن حضرت، آزاد کردن انسان ها از چنگال اسارت است; زیرا، آزادی، نغمه ای است که فقط پیامبران و مردان الهی، توان سرودن آن را دارند و بس!

حال این سؤال مطرح می شود که پیامبر اسلام، انسان ها را از کدامین اسارت رهانید و نجات بخشی او به چه معنا است؟ مفسران نظرهای مختلفی در این باره ارائه داده اند:

۱- بت پرستی، خرافات، عادات و رسوم غلط;

۲- جهل و نادانی;

۳- انواع تبعیضات و زندگی طبقاتی;

۴- قوانین نادرست;

۵- زنجیر اسارت و استبداد طاغوتیان. (۱۶)

البته، جمع این ها اشکالی ندارد و ممکن است همه ی آن ها مورد نظر باشد.

بسیاری از مفسران، با توجه به سیاق آیه، عبارت «اصر و اغلال » را تنها اشاره به تکالیف سختی دانسته اند که خداوند، به عنوان مجازات، بر قوم یهود نهاده بود و پیامبر اسلام، با شریعت آسان خود، آن ها را برداشت: «ربنا و لا تحمل علینا اصرا کما حملته علی الذین من قبلنا» .

رسول اکرم صلی الله علیه و آله، با هدف نجات آمده است، اما نه از گناه ذاتی که از هوا و هوس ها و پیرایه های عارضی ناشی شده; چرا که فرمود: «کل مولود یولد علی الفطره » .

نه تنها ذات بشر با گناه عجین نیست که صاف و آینه دار جمال حق است: «فطرت الله التی فطر الناس علیها» . این نجات بخشی، که یک سویه و بدون تعامل، هدیه نمی شود، بلکه این هدیه، با کمک و استمداد از خود انسان تحقق می پذیرد.

رسول الهی، فقط نیروی عقلانی و نامکشوف آنان را کشف و اثاره می کند: «لیثیروا لهم دفائن العقول » (۱۷) و موانع و لغزش گاه ها را به انسان می نمایاند: «و ما علی الرسول الا البلاغ » .

آزادی و نجات بخشی پیامبر اسلام، در قالب دعوت انسان ها به آزاد اندیشیدن، رهایی از چنگال هوا و هوس ها، آزادی از اسارت و عبادت ما سوی الله، خداباوری، خدامحوری، … عرضه و معرفی شده است و نجات، نه با فرار از شریعت که با پابندی به آن حاصل می شود. پیامبر صلی الله علیه و آله پیام نجات (شریعت) آورده و نجات بخشی آن حضرت، امری فرا بشری نیست، بلکه در گرو انجام دادن و به کار بستن پیام او است.

از دیدگاه اسلام، رسول رحمت، پیام نجات را برای همیشه و همه ی افراد آورده و شریعت و کتاب آن حضرت، قانون «نجات بخشی » است، اما در مرحله ی پیاده شدن و اجرای این قانون عادلانه و نجات بخش، از سوی بشر، درنگ و سستی شده است و تحقق نهایی و کامل این نجات بخشی و اجرای کامل این برنامه، در آخرالزمان به دست مهدی موعود، خواهد بود که سیمای نجات بشریت را طبق همین قانون ترسیم می کند.

نکته ی ظریف و قابل تامل این که متفکران اسلامی برای اثبات ضرورت نبوت می گویند، بشر – که خاست گاه اختلاف و جهل است – توان وضع قانون عادلانه را، برای حل اختلافات مدنی ندارد. از این رو، بشر، برای وضع قانون عادلانه، محتاج وحی و پیامبر الهی است. (۱۸) با این تفکر می توان گفت، انسان های عادی، نه تنها از وضع که از اجرای کامل قانون عادلانه و الهی نیز عاجزند و این ناتوانی، به جهت طمع، ترس، غرض شخصی، جهل، … است. این عوامل، نه تنها مانع وضع قانون عادلانه اند، بلکه مانع اجرای قانون عادلانه نیز هستند. همچنان که وضع قانون، «فکر معصوم » می خواهد، اجرای آن نیز «توان معصوم » می طلبد و این، همان طور که لزوم بعثت را موجه می کند، ضرورت مهدویت را نیز مستدل می سازد.

پس گرچه معاصران رسول صلی الله علیه و آله رایحه ی دل انگیز نجات را استشمام کردند، اما عطر دلاویز آن در پایان جهان، انسانیت را سرمست خواهد کرد.

پیامبر رحمت، نسخه ی «آزادی بخشی » را آورده است و تحقق کامل آن، رهایی از مطلق عبودیت ها و بندگی ها جز بندگی خدا – و غلبه ی حق بر باطل و شکست زشتی و شیطان در آخرالزمان است.

علامه طباطبایی در المیزان می گوید:

با این که شیطان، از خدا، تا قیامت مهلت می خواهد «فانظرنی الی یوم یبعثون » ، اما مهلت الهی تا وقت معلوم است، نه تا «یوم یبعثون، قال فانک من المنظرین الی یوم الوقت المعلوم » . (۱۹)

طبق مفاد آیه، دورانی می آید که زمان خوش دنیا است و آن روز، دیگر، شیطان، برانسان ها حاکمیت ندارد و مدینه ی فاضله تحقق می یابد. در آن موقع، همه ی وعده های مربوط به امام زمان، وفا می شود.

برخی از محققان می گویند، این مهلت و زمان، مربوط به زمانی است که بشر، تکامل یافته و اشکالات را با آزمایش ها و علوم و تجربه ها رفع کرده است. تکامل به جایی می رسد که دیگر پرستش شیطان ها منتفی می شود و آن ها کشته می شوند (۲۰) .

چهارم – نقاط اشتراک و افتراق

«نجات بخشی » اسلامی و مسیحی، در نقاطی با هم مشترک و دراموری با هم اختلاف دارند.

الف) نقاط مشترک

۱- امید به آینده ی جهان و بشریت (غلبه ی حق بر باطل)

آینده، از آن «خوبی ها» است و آن چه می ماند، «خیر و حق » است و باطل، رفتنی است، گر چه جولان اندکی نیز داشته باشد: «فاما الزبد فیذهب جفاءا و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض » و «ان الباطل کان زهوقا» .

گفتنی است که بشارت ادیان الهی مبنی بر پیروزی حق و نابودی باطل، تاکنون در تاریخ تجربه نشده و صرف ادعا است; زیرا، با نگاهی به تاریخ، روشن می شود که همواره، اهل باطل، نسبت به اهل حق، اکثریت داشته اند.

به این سؤال، جواب هایی داده شده است، اما اعتقاد به «مهدویت » نقش مهمی در حل این شبهه دارد; زیرا، غلبه ی نهایی در پایان تاریخ، از آن حق است. تاریخ، گرچه شاهد جولان باطل است، اما شکست ظاهری حق، موجب شکفتگی آن خواهد شد و باطل، در اوج جولان خود، مانند فواره، هزیمت خواهد یافت.

قرآن مجید، به صراحت می فرماید: «و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون » و نیز «و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین » .

این امید در فرهنگ اسلامی، آن گاه پر فروغ تر می شود که خاتم رسولان می فرماید:

«لو لم یبق من الدهر الا یوم واحد لطول الله ذالک الیوم حتی یبعث فیه رجلا من ولدی » ; (۲۱) اگر فقط یک روز از عمر جهان باقی بماند، مایوس نباشید که وعده ی فرجام نیک و غلبه ی خیر بر بدی، حتمی است و مهدی و منجی موعود علیه السلام خواهد آمد» .

در فرهنگ مسیحی نیز همین اعتقاد (غلبه ی حق بر باطل در واپسین دوره ها)، به وضوح و روشنی وجود دارد.

در «مزامیر داوود» – که به گفته برخی از محققان، همان زبور ذکر شده در (۲۲) قرآن است – می خوانیم:

نزد خدا ساکت شود و منتظر او باشد! … و اما حلیمان، وارث زمین خواهند شد و از فراوانی نعمت و سلامتی متلذذ. (۲۳)

مسیح می آید و جهان، پس از ظهور آن منجی، در صلح و صفای کامل به سر خواهد برد و زمین ایشان، از نقره و طلا پر خواهد گشت و خزائن ایشان را انتهایی نیست. (اشعیا، ۲: ۷)

شهرهای ویران شده، آباد می شود و آسایش همگانی تامین می گردد. گرگ با بره سکونت خواهد داشت، و پلنگ با بزغاله خواهد خوابید وگوساله و شیر با هم، و طفل شیر خواره بر سوراخ مار، بازی خواهد کرد. (اشعیا، ۱۱: ۷)

پاپ ژان پل دوم می گوید:

وقتی پسر انسان خواهد آمد، روی زمین را ایمان خواهد گرفت و وقتی مسیح می آید که تمام زمین ایمان رابیابد. (۲۴)

۲- مصلح کل و منجی مطلق، مردی الهی است.

این نیز یکی از نقاط مشترک هر دو دین است و از منظر آن دو، بشر عادی و معمولی، قدرت اجرای کامل قانون عادلانه را ندارد.

بشر، نه تنها قدرت وضع قانون جامع را ندارد، بلکه قدرت و توان اجرای آن را نیز ندارد و این اندیشه که «مصلح در پایان جهان، «عقل جمعی بشر» است نه این که شخص خاصی منظور باشد» ، – با تصریح و نص اندیشه ی دینی (اسلامی و مسیحی)، تنافی دارد.

از دیدگاه هر دو مکتب، «عقل جمعی بشری » فاقد این توان و نیرو است; چرا که از اجتماع ناقص ها، کامل، و از اجتماع صفرها، عدد درست نمی شود. سلسله جنبان حرکت اصلاحی آخر الزمان، مردی الهی است که دراندیشه ی مسیحیت «عیسی » (۲۵) و دراندیشه ی اسلامی، «مهدی » ( علیه السلام) است.

مسیح بار دیگر می آید برای کسانی که منتظر او می باشند و او ظاهر خواهد شد به جهت نجات. (عبرانیان، ۹: ۲۸)

در حقیقت شنیده ایم که مسیح نجات دهنده ی عالم است. (یوحنا، ۴: ۴۲)

در روایات، این نکته مورد قبول همه ی فرقه های اسلامی است که «رجل من اهل بیتی » ، منجی آخرالزمان است، گر چه در خصوصیات آن اختلاف هست، اما در این که مردی الهی از سلاله ی پیامبر صلی الله علیه و آله منجی کل است، اتفاق نظر وجود دارد، چنان که از اهل سنت و شیعه نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «یخرج فی آخر الزمان رجل من ولدی اسمه اسمی … یملا الارض عدلا کما ملئت جورا» . (۲۶)

«رجل من ولدی » ، نمی خواهد فقط اثبات شجره نامه ای کند (از نژاد او است)، بلکه این منجی موعود، از «او» و اهل بیت او است. کلمه ی «منی » نیز بیان این است که، ماموری الهی از سلاله ی نبی صلی الله علیه و آله قیام می کند. از دیدگاه مسیحیت، منجی کل، «مسیح » است و در روایات ما نیز به حضور آن حضرت در انقلاب جهانی اشاراتی شده است. از این رو لازم است نقش و حضور عیسای مسیح، در حرکت نجات بخش آخر الزمان از دیدگاه روایات اسلامی بررسی گردد.

از منظر روایات اسلامی، حضرت عیسی علیه السلام در انقلاب جهانی آخر الزمان شرکت و حضور دارد و برای اقامه ی قسط و عدل از آسمان فرو می آید، اما زیر لوای مهدی علیه السلام است و مستقلا عمل نمی کند.

عیسی علیه السلام در سرزمین فلسطین به زمین فرود می آید و به امامت بر مهدی علیه السلام سلام می کند و پشت سر آن حضرت نماز می گزارد و او را در کشتن دجال نا به کار، کمک می کند.

طبق بعضی از روایات، دجال، به دست امام مهدی ( علیه السلام) و طبق روایت دیگری به دست حضرت عیسی علیه السلام کشته می شود، اما بر اساس حدیث دیگری – که وجه الجمع روایات این باب نیز هست – عیسی علیه السلام، امام مهدی ( علیه السلام) را در کشتن دجال کمک می کند. (۲۷)

نکته ی مهم این که حضرت عیسی علیه السلام زیر لوا و پرچم و به امر امام مهدی (عج) در حرکت نهایی شرکت می کند.

البته، عده ای از اهل سنت، به امامت مهدی (عج) بر عیسی علیه السلام – که پیامبر و صاحب شریعت و معجزه بوده – اشکال می کنند، (۲۸) اما طبق عقیده ی شیعه، این تقدم و افضلیت وجود دارد.

یجتمع المهدی و عیسی بن مریم فیجی ء وقت الصلاه فیقول المهدی لعیسی: «تقدم!» . فیقول عیسی: «انت اولی بالصلاه.» . فیصلی عیسی وراءه ماموما; (۲۹) حضرت مهدی و عیسی باهم اند. هنگام نماز فرا می رسد، مهدی (عج) به عیسی می گوید: «جلو بایست برای نماز.» . عیسی می گوید: «شما، اولی و سزاوارترید.» . سپس عیسی به حضرت مهدی اقتدا می کند.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: «کیف انتم اذا انزل ابن مریم و امامکم منکم; (۳۰) چه حالی دارید هنگامی که عیسی نازل شود، اما امام شما از خودتان باشد!»

علاوه بر این، عده ای گفته اند، رجعت عیسی علیه السلام به نبوت نیست; چرا که شریعت او نسخ شده و آن حضرت به نبوت رجعت نمی کند، بلکه برای اتمام حجت و تایید حضرت مهدی ( علیه السلام) رجوع می کند. (۳۱)

۳- زمان ظهور، مخفی است.

یکی دیگر از نقاط مشترک هر دو مکتب، این است که برای ظهور منجی، وقت خاصی مشخص نشده است. عدم تعیین وقت خاص (عدم توقیت) برای همیشه، مشعل امید را پرفروغ و نورانی نگه می دارد و مردم هیچ عصری از آمدن منجی مایوس نمی شوند. اصولا، وقت ظهور منجی را کسی جز خدا نمی داند و از مصادیق علم غیب به شمار می آید.

حضرت عیسی علیه السلام، به طور مکرر در کتاب مقدس، اشاره می کند که زمان ظهور، مشخص نیست و هیچ کس غیر از خداوند آن را نمی داند.

اما از آن روز و ساعت، هیچ کس اطلاعی ندارد، حتی ملائکه ی آسمان جز پدر من (!) و بس. (متی، ۲۴: ۳۶)

پس بیدار باشید; زیرا که آن روز و ساعت را نمی دانید. (متی، ۲۵ : ۱۳)

در حوزه ی تفکر اسلامی نیز به وضوح این نکته بیان شده که زمان ظهور، مخفی است و هیچ کس از آن اطلاعی ندارد. در روایات زیادی نیز «توقیت » رد شده است، اما این ابهام و نامعلوم بودن، نباید مایه ی دل سردی منتظران «منجی » باشد. امر فرج، ناگهانی است و هر آن، باید منتظرش بود.

امام رضا علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند:

مثله مثل الساعه التی لایجلیها لوقتها الا هو عزوجل لا تاتیکم الا بغته; (۳۲) زمان قیام موعود، مانند قیامت است که کسی جز خداوند آن را نمی داند و فرا نمی رسد، مگر ناگهانی.

و نیز پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «المهدی منا یصلح الله له امره فی اللیله; (۳۳) مهدی ما، کارش در یک شب، به سامان می رسد.» .

گفتنی است مخفی بودن زمان ظهور، نباید باعث افسردگی، یاس و قساوت مؤمنان شود و آنان هر لحظه – حتی در اوج ناامیدی ها نیز – امید داشته باشند.

حضرت علی علیه السلام می فرماید: «و لا یطولن علیکم الامد فتقسو قلوبکم; (۳۴) زمان آن را دور نپندارید که دل هایتان سخت و بی امید شود.» .

۴- علایم ظهور

هر چند زمان ظهور منجی، مخفی است، اما علایمی در هر دو دین، برای آن مطرح شده است.

از این لحاظ، ظهور «موعود» به قیامت تشبیه شده است; زیرا، همچنان که قیامت علایمی دارد (اشراط الساعه)، ظهور نیز علایم و نشانه هایی دارد که قبل از آن، به وقوع می پیوندد.

اصل وجود علایم و نشانه های ظهور و بعضی از آن نشانه ها، از نقاط مشترک آخرالزمان اسلامی و مسیحی است .

علایم ظهور منجی در مسیحیت

در کتاب مقدس و در عرصه ی تفکر مسیحی، برای ظهور منجی و آمدن عیسی علیه السلام علایم و نشانه هایی ذکر شده که به بعضی از آن ها اشاره می شود:

۱- مسیح، زمانی ظهور می کند که مردم مجرم اند و ظلم دنیا را فراگرفته است:

چرا اسم من (خدا) باید بی حرمت شود، به جهت ذات خود (هتک احترام خدا) این کار را می کنم.» . (اشعیا، ۴۸: ۱۱)

و این، بدان معنا است که دیگر عادل و نیکوکاری یافت نمی شود که برای او کار انجام بگیرد.

۲- ظهور مسیح، با ذلت قوم یهود بستگی دارد.

۳- ظهور مسیح، هنگام رقابت دولت ها و جنگ آن ها، با هم دیگر خواهد بود. (۳۵)

۴- قبل از ظهور مسیح، دجال می آید:

«ای بچه ها! این، ساعت آخر است و چنان که شنیده اید، دجال می آید. دروغگو کیست، جز آن که مسیح بودن عیسی را انکار کند!؟ او، دجال است که پدر و پسر را انکار می کند.» (رساله ی اول یوحنا، ۲: ۱۸)

«زنهار کسی به هیچ وجه شما را نفریبد; زیرا که تا آن ارتداد اول واقع نشود و آن مرد شریر; یعنی، فرزند هلاکت، ظاهر نگردد، آن روز نخواهد آمد» . (نامه ی دوم پولس به تسالونیگیان، ۲: ۳)

۵- نشانه هایی در آسمان و ماه و ستارگان:

آن وقت در آسمان، اتفاقات عجیبی می افتد، در خورشید و ماه و ستاره، علایمی دیده خواهد شد که از خبرهای بد حکایت می کند.

نظم و ثبات آسمان در هم می ریزد … وقتی پیشامدهایی که گفتم واقع شود، بدانید به زودی سلطنت خدا آغاز می شود. (لوقا، ۲۱ : ۲۳- ۲۵)

علائم ظهور در اسلام

در روایات اسلامی، برای ظهور حضرت مهدی ( علیه السلام)، علایم ونشانه هایی ذکر شده که به بعضی از آن ها اشاره می شود:

۱- وجود حضرت عیسی علیه السلام یکی از علائم آخرالزمان است.

پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: «انه لعلم للساعه » – ای من علائم الساعه حیث ترونه فی آخرالزمان – ; (۳۶) حضرت عیسی علیه السلام خود، نشانه ی آخر الزمان است » .

۲- امام صادق علیه السلام می فرماید: «خمس قبل قیام القائم: الیمانی و السفیانی و المنادی ینادی فی السماء و خسف بالبیداء و قتل النفس الزکیه » . (۳۷)

۳- خروج دجال قبل از قیام حضرت مهدی و اغوای مردم، از دیگر علائم است.

ذکر این علامت ها، باعث شده که خفای زمان ظهور، مانع ایجاد یاس در قلب و جان مؤمنان و صالحان باشد و آنان بدانند که در اوج ناامیدی، امید مستضعفان و صالحان خواهد آمد.

۵- جهان پس از ظهور (موفقیت منجی)

یکی دیگر از نکات مشترک، پیروزی و موفقیت منجی آخرالزمان، در اجرای کامل دستورهای الهی است که تا آن موقع با این گستردگی، در جهان رخ نداده است.

مصلح آخرالزمان – بر خلاف بقیه ی مصلحان – در احقاق حق و نابودی باطل، شکست و عجز ندارد. او، به هدف خود می رسد و جهان را پر از عدل و داد، مساوات، خوبی، آبادی، صلح و صفا می کند. آرمان شهری که درطول تاریخ، ذهن انسان های صالح را به خود مشغول کرده بود، با آمدن منجی، تحقق می یابد.

و مسیح می آید و جهان پس از ظهور آن منجی، در صلح و صفای کامل به سر خواهد برد و زمین ایشان از نقره و طلا پر خواهد شد و خزائن ایشان را انتهایی نیست. (اشعیا، ۲: ۷)

شهرهای ویران شده، آباد و آسایش همگانی تامین شود. گرگ با بره کونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله می خوابد. (اشعیا، ۱۱: ۷)

جنگ و خونریزی، از جهان رخت برمی بندد و امتی بر امتی شمشیر نخواهد کشید و بار دیگر جنگ را نخواهد آموخت. (اشعیا، ۲: ۴)

چنین مباحثی در حوزه ی تفکر اسلامی نیز مطرح است که مهدی موعود علیه السلام جهان را پر از عدل و داد و خیر و نور می کند و نظریه ی «حاکمیت خدا» و برنامه ی «نجات بخشی خاتم رسولان » را مو به مو اجرا می کند: «یملا الارض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا» .

از لحاظ اقتصادی، رفاه بر جامعه حاکم می شود، نا امنی و خرابی جای خود را به امنیت و عمران می دهد، هیچ فقیر و محتاج و گرسنه ای نخواهد بود: «فیجیئ الیه الرجل فیقول: «یا مهدی! اعطنی …» فیحثی له فی ثوبه ما استطاع ان یحمله » . (۳۸)

امنیت، چنان حاکم می شود که: «حتی تمشی المراه بین العراق و الشام و لا تضع قدمیها الاعلی النبات و علی راسها زینتها» ; (۳۹) زن، تنها و با وسایل گران قیمت، مسافرت می کند و خطری او را تهدید نمی کند.

نیز وارد شده است: «و ترعی الشاه و الذئب فی مکان واحد و یلعب الصبیان بالحیات العقارب لایضرهم شی ء و یذهب الشر و یبقی الخیر» . (۴۰)

هم نیز صلح و صفا حاکم می شود: «لوقد قام قائمنا لذهب الشحناء من قلوب العباد و اصطلحت السباع و البهائم » ; (۴۱) نه تنها صلح بر جامعه ی انسانی حاکم می شود که بر کل موجودات و جانداران، سایه می افکند و…

۶- غیبت منجی

منجی و مصلح موعود، براساس هر دو دین، الان، وجود دارد، اما غایب است و در آخرالزمان می آید، نه آن که در آخرالزمان متولد شود. اگر منتظران، بدانند منجی وجود دارد، مایه ی قوت قلب و دل گرمی آنان است. طبق عقیده ی مسیحیان، عیسی علیه السلام بعد از مصلوب شدن، به آسمان رفت و نزد خدای پدر هست تا برگشت دوم و رجعت خود که در آخر الزمان رخ می دهد، اما طبق عقیده ی مسلمانان و نص قرآن، خداوند، او را بالا برد و نزد او است: «بل رفعه الله الیه و لکن شبه لهم » .

طبق اخبار صحیح، مهدی موعود علیه السلام، متولد شده و زنده است، اما الان در پس پرده ی غیبت است و در آخرالزمان ظهور خواهد کرد.

پس عقیده به نجات بخشی، مبتنی بر ظهور منجی در آخرالزمان است، نه تولد او در آن زمان که این، خود، نکات لطیفی دارد.

ب) نقاط اختلاف

در نجات شناسی اسلامی ومسیحی، نقاط اختلافی نیز وجود دارد که به بعضی از آن ها اشاره می شود:

۱- نجات بخشی مسیحیت، مبتنی بر گناه ذاتی و اولیه ی انسان است که از عصیان آدم نشئت گرفته و همه ی نسل او را سیاه و آلوده ساخته است. آنان، شریعت را فاقد توان «نجات بخشی » می دانند.

پولس در نامه به «غلاطیان » تصریح می کند که:

قوانین مذهبی، انسان را نجات نمی دهد، بلکه باید ایمان داشت. اگر ما می توانستیم با اجرای قانون نجات پیدا کنیم، دیگر لازم نبود که خدا راه دیگری به ما نشان دهد تا بتوانیم از چنگ گناه آزاد شویم. تنها راه آزادی برای همه ی ما، این است که به عیسای مسیح ایمان آوریم. قبل از آمدن مسیح، همه ی ما، در زندان موقت قوانین مذهبی بودیم و تنها امید ما این بود که نجات دهنده ی ما، عیسی مسیح بیاید و ما را نجات دهد. پس حالا که مسیح آمده، دیگر احتیاجی به قوانین مذهبی نداریم. دیگر فرقی نمی کند که ما یهودی باشیم یا غیر یهودی، غلام باشیم یا آزاد، مرد باشیم یا زن. (غلاطیان، ۴: ۲۱- ۲۷)

حالا که مسیح، شما را آزاد کرده است، کوشش کنید آزاد بمانید و بار دیگر خودتان را در بند اسارت قوانین مذهبی گرفتار نسازید. (غلاطیان، ۵: ۲)

اما در اسلام، انسان، ذاتا پاک و با فطرت خداجویی آفریده شده است: «کل مولود یولد علی الفطره » . مفسران اسلامی، عموما، به تنزیه پیامبران معتقد هستند و عمل آدم را گناه نمی دانند (۴۲) . بر فرض که آدم گناه کرد، چه ربطی به سرشت انسان ها دارد و چرا دیگران را فاسد می کند: «ولاتزر وازره وزر اخری » ؟ در اسلام، هر کس، در مقابل عمل خود مسئول است.

علاوه بر این از منظر اسلام، «شریعت » ، نه تنها فاقد توان نجات بخشی نیست که نجات یابی، تنها، در گرو عمل به شریعت و قانون مذهبی است.

شریعت محمدی، ضامن نجات بشریت است و نجات هم در گرو عمل به آن و اجرای دقیق آن است. نجات بخشی مهدی موعود، منوط به اجرای کامل شریعت محمدی صلی الله علیه و آله است (این محیی معالم الدین) . او، سنت های تعطیل شده را احیا و اجرا می کند، بر خلاف مسیحیت که معتقد است با صلیب عیسی و فدیه شدن او، بشر نجات یافته است، اما این نجات، کامل نیست.

مسلمانان معتقدند، پیامبر صلی الله علیه و آله، نجات کامل را در قالب شریعت و قانون به بشریت عرضه کرده و کار مهدی موعود، اجرای مو به موی همین قانون و شریعت است.

۲- نجات در مسیحیت، در گرو اعتقاد صرف به مسیح و رها شدن از قید و بند شریعت (!) تحقق می یابد; یعنی، آزادی و نجات بشر، از مسیر آزادی از قانون و شریعت به دست می آید، اما معلوم نیست مسیح در بازگشت دوباره ی خود، نجات کامل را چه گونه محقق خواهد ساخت.

در اسلام، نجات، در گرو «اعتقاد و عمل صالح » و «عمل به شریعت و قانون » تحقق می یابد و کار مهدی موعود، اجرای قانون محمدی است.

در منطق اسلام، «ایمان » ، موجب نجات است که شامل اعتقاد و عمل، هر دو است، چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «الایمان معرفه بالقلب و قول باللسان و عمل بالارکان » . (۴۳)

در این دیدگاه، عمل بدون ایمان، مقبول نیست، همان گونه که ایمان بدون عمل هم دردی را دوا نمی کند!

در دیدگاه اسلامی، ایمان و اعتقاد، باید همراه با عمل به شریعت باشد تا بشر را نجات دهد، وگرنه صرف اعتقاد به پیامبر، نجاتی در پی ندارد.

این مسئله، از نقاط عمیق اختلاف، درنجات شناختی اسلام و مسیحیت است.

نجات بخشی اسلامی، نه بدین انگیزه که انسان، ذاتا، گناهکار است – که نهاد و طبیعت او پاک است – ، بلکه پیامبر صلی الله علیه و آله برای رهایی انسان ها از هوا و هوس ها، جهالت و ظلمت ها، تبعیض و بی عدالتی ها، و… قانون (کتاب) جدید آورده و در جامعه ی خود طعم آزادی، نجات و عدالت را به بشریت چشانده است، اما تحقق و اجرای کامل آن، نیاز به «زمان و زمینه » دارد که در عصر مهدی (عج) به وقوع می پیوندد.

۳- تفاوت دیگر نجات شناختی اسلامی و مسیحی، این است که «منتظر و منجی » در فرهنگ شیعی، در متن جامعه حضور دارد و غیبت او، به معنای عدم حضور و تعامل او در اجتماع نیست، بلکه صرفا، «مستوری » است. او، حضوری کارامد و فعال در میان جامعه دارد و به علاقه مندان و مریدان اش و هر مستضعفی که با زبان حال، او را بخواند، عنایت و توجه دارد.

امام عصر علیه السلام در توقیع شریف، به شیخ مفید فرمود: «انا غیر مهملین لمراعاتکم و لاناسین لذکرکم; از سرپرستی و رسیدگی کارهای شما کوتاهی نورزیده و یاد شما را از صفحه ی خاطر نزدوده ایم » (۴۴) . آن حضرت، نه تنها به یادمان است، بلکه در اجتماع ما حضور فیزیکی نیز دارد: «یطا فرشهم » .

او، در منازل و مجامع حضور دارد و تشرف یافتن گروهی به محضر پر خیر و برکت اش، بابی از ابواب کتاب های مربوط به حضرت را به خود اختصاص داده است.

مرحوم شیخ صدوق در کمال الدین فصلی را تحت عنوان «ذکر من شاهد القائم علیه السلام و رآه و کلمه » مطرح می کند و در آن، از افرادی که به محضر «بقیه الله اعظم » (عج) مشرف شده و کسب فیض کرده اند، نام می برد.

گفتنی است گرچه برخی از فرقه های اسلامی، به عدم تولد آن حضرت معتقدند، اما از منظر اسلام ناب و تشیع، این مطلب، مردود است و در کتاب های مربوط، به صورت تفصیلی، ولادت حضرت مهدی علیه السلام مطرح شده است.

«حضور منجی در اجتماع » ، نکته ی تمایز اندیشه ی اسلام و تفکر مسیحی به شمار می رود، هر چند مسیحیان معتقدند که; حضرت عیسی علیه السلام بعد از مصلوب شدن، زنده گردید و به نزد خدا رفت:

بالاخره، مرا می کشند، اما من روز سوم دوباره زنده می شوم » . (لوقا، ۱۸: ۳۳)

بعد از مصلوب شدن، در حالی که ایشان را برکت می داد، از روی زمین جدا شده، به طرف آسمان بالا رفت. (لوقا، ۲۴: ۵۰)

از نظر مسیحیان، منجی موعود، در میان مردم و روی زمین، حضور ندارد و در آخرالزمان بر زمین نازل می شود تا صلح و نجات را بیاورد، اما در اندیشه ی اسلامی، غیبت او به معنای عدم حضور نیست: «بنفسی انت من مغیب لم یخل منا» .

در این نوشتار، سعی بر آن بود که نجات شناختی اسلامی و مسیحی، با هم تطبیق شود. در تطبیق، لازم است نظر طرفین – فارغ از صحت و سقم آن – بررسی و تطبیق شود و این، بدین معنا نیست که اعتقاد آنان قابل نقد نیست. این امر، کار جداگانه ای به نام «نقد نجات شناختی مسیحی » در مبانی و در تطبیق منجی بر مسیح می طلبد.

پی نوشت:

۱. «فبشر عباد الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه » .

۲. فلسفه ی دین، جان هیک، ص ۱۸.

۳. ادیان زنده ی جهان، ص ۳۶۹.

۴. تاریخ ادیان، جان بی ناس، ترجمه ی حکمت، ص ۳۱۸.

۵. نجات بخشی ادیان، ص ۴; ر. ک: کلیات الهیات رهایی بخش.

۶. تاریخ ادیان، ص ۳۶۶; انتظار مسیحا در آیین یهود، کرینستون، ترجمه ی توفیقی.

۷. تاریخ ادیان، جان ناس، ص ۳۶۶; انتظار مسیحا در آیین یهود.

۸. خدمات رسولان، ۱۴: ۱۲۳.

۹. انتظار مسیحا در آیین یهود، ص ۳۰.

۱۰. مهدی تجسم امید و نجات، ص ۵۵.

۱۱. کلیات الهیات رهایی بخش، مصطفوی. ر. ک:

اصول مسیحیت، سارو خاچیکی.

۱۲. المجئ الثانی للمسیح و نهایه التاریخ، دکتر مکرم نجیب.

۱۳. نبوت اسرائیلی و مسیحی، محمود رامیار، ص ۱۴۹.

۱۴. التحقیق فی کلمات القرآن.

۱۵. پیام قرآن، ناصر مکارم شیرازی، ح ۷، ص ۲۵.

۱۶. همان.

۱۷. نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ی ۲.

۱۸. المیزان; ذیل آیه ی شریفه; نبوت و عقل، محمد جواد مغنیه.

۱۹. المیزان، ذیل آیه ی شریفه.

۲۰. گفتمان مهدویت، رفسنجانی، ص ۵۰.

۲۱. بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۷۴; ر.ک: الغیبه، شیخ طوسی.

۲۲. معرفت، گفتمان مهدویت.

۲۳. گفتمان مهدویت، ص ۱۳۵.

۲۴. همان.

۲۵. عیسی به روایت مرقس، پل اسمیت، ترجمه ی رشدی.

۲۶. صحیح ترمذی، ج ۲، ص ۴۶; بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۶۵.

۲۷. بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۴۸۵.

۲۸. گفتمان مهدویت، ص ۵۰.

۲۹. تذکره الخواص، ص ۳۷۷.

۳۰. الصواعق المحرقه، ابن حجر هیثمی.

۳۱. گفتمان مهدویت، ص ۸۵ .

۳۲. مکیال المکارم، ج ۲، ص ۱۶۰.

۳۳. همان.

۳۴. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۳.

۳۵. گنجینه ای از تلمود، ص ۳۵۶.

۳۶. الصواعق المحرقه، ابن حجر هیثمی.

۳۷. کمال الدین، صدوق، ج ۲، ص ۶۴۹.

۳۸. معجم الاحادیث الامام المهدی، ج ۱، ص ۸۵.

۳۹. همان.

۴۰. همان.

۴۱. بحار الانوار، ج ۵۲ ، ص ۳۱۹ .

۴۲. پیام قرآن، ج ۷.

۴۳. میزان الحکمه، ج ۱، ص ۳۰۱.

۴۴. بحارالانوار، ج ۵۳ ، ص ۱۷۷.

منبع :انتظار – تابستان ۱۳۸۱، شماره ۴ –

باور شناخت موعود در ادیان و مکاتب مختلف

اشاره:

اندیشه تشکیل جامعه ای عاری از ظلم و ستم و تبعیض که در آن معیارهای عالی معنوی و انسانی یا به عبارتی دموکراسی واقعی حاکم باشد، از دیرباز در ذهن بشر از جایگاه و اهمیّت خاصی برخوردار بوده و هست. از زمانی که افلاطون در آرای خویش مدینه فاضله را عنوان می کند، تا قرن ها بعد که این اندیشه به صورت (( یوتوپیا))[۱] یا شهر آرمانی در آثار نویسندگان و فلاسفه تجلّی می نماید، می توان جلوه های گوناگونی از چنین تفکری را بازیافت.

به عبارتی، می توان به جرأت اذعان نمود بشر از آن هنگام که ابتدایی ترین جوامع را تشکیل داد، همواره در درون خویشْ آرزومند جامعه ای آرمانی و به تبع آنْ شخصیتی بوده که بتواند چنین جامعه ای را تشکیل دهد. این شخص در حقیقت همان منجی موعود است که در ادیان و فرهنگ های اقوام و ملل مختلف با تلقی ها و نگرش های گوناگون و به صورت های متنوعی معرفی شده است. ما در این مقال تلقی های مختلف اندیشه موعود ـ البته به جز آنچه در عقاید اسلامی مطرح می باشد ـ را به اختصار بررسی و تبیین خواهیم کرد.

همانطور که اشاره شد، منجی موعود و نجات بخش در نزد اقوام و ملل مختلف با آیین ها و فرهنگ های کاملاً متفاوت، به اَشکال و صور گوناگون و متنوعی مطرح شده است؛ اما جملگی تقریباً در یک نکته متفق القول هستند که نجات بخشی خواهد آمد و آنان را از یوغ بندگی جبّاران و ستمکاران و حاکمان زورگو رهانیده، جامعه ای پر از عدل و داد به وجود خواهد آورد. هندوها انتظارِ دهمین تجلی ویشنو یا کالکی را دارند؛ بودایی ها ظهور بودای پنجم را منتظرند؛ یهودیان به جز مسیح (ماشیح) نجات دهنده ای نمی شناسند؛ مسیحیان، فارقلیط را می طلبند که عیسی مسیح مژده آمدنش را داده است؛ و بالاخره مسلمانان که قائل به ظهور حضرت مهدی(ع) هستند.

البته چنین اندیشه ای مختص مکاتب و ادیان مذکور نیست، بلکه چنین روایاتی در اشکال مختلف، از قصص مذهبی گرفته تا اساطیر و افسانه ها، در میان همه اقوام و ملل متمدن و غیرمتمدن جهان و حتی قبایل بدوی وجود داشته و دارد. مثلاً ژرمن ها معتقد بودند که فاتحی از طوایف آنان قیام نماید و نژاد ژرمن را در جهان برتری بخشد. نژاد اسلاو بر این باور بودند که از مشرق زمین، یک نفر برخیزد و تمام قبایل اسلاو را متحد سازد و بر دنیا مسلط گرداند. اهالی یوگسلاوی (صربستان) نیز در سرودهای حماسی خویش از شخصی به نام (( مارکو کرالیه ویچ))[۲] نام می برند و انتظار ظهور وی را دارند. ساکنان جزایر انگلستان از دیرباز منتظر ظهور (( آرتور))ند که در جزیره (( آوالون)) سکونت دارد. بنابر عقیده ایشانْ وی روزی ظاهر می شود و نژاد (( ساکسون)) را در دنیا غالب می گرداند و سیادت جهان، نصیب آن ها می گردد.[۳]

اندیشه موعود در میان قبایل بدوی و تمدن های امریکای میانه نیز به صورت های متنوع و جالبی وجود دارد. بنابر باور اکثر آن ها، شخصیت های اسطوره ای ایشان که بعضاً تا مقام خدایی نیز ارتقا یافته اند، همان گونه که به طور ناگهانی و اسرارآمیزی ناپدید شدند، دوباره روزی مراجعت می کنند و باعث نجات مردم و سامان بخشیدن به اوضاع جامعه خویش خواهند شد. مثلاً در میان سرخپوستان امریکای میانی، آزتک ها از (( کتسال کواتل Quetzal Coatl)) و تولتک ها از (( سه آکاتل توپیلتسین Ce Acatl ToPiltzin)) و مایاها از (( کوکولکان Kukulcan)) در اساطیر خویش یاد می کنند که احتمالاً منشأ هر سه یکی است.

بنابر روایات، سه آکاتل توپیلتسین (ToPiltzin، شاهزاده ما) بزرگ ترین شخصیت اسطوره ای امریکای کهن است که در سال ۹۷۷ م. به تخت نشست و باعث شکوفایی تولان شد، ولی در مدتی کوتاه به دلایل دینی، دشمنانش وی را طرد کردند و او با پیروانش به ساحل خلیج یوکاتان رفت. چند سالی نزد قوم مایا ماند و در سال ۹۹۹ به روایتی، هنگام مراجعت مُرد و به روایتی دیگر، غیب شد. چنانکه در افسانه ها آمده، سه آکاتل به هنگام ترک مردمش بر کَلکی از مارهای به هم تابیده سوار شد و رفت و قول داد که روزی از سمت طلوع خورشید باز گردد. تاریخ آن را نیز معین کرد. این تاریخ با سال ۱۵۱۹ (سال ورود اسپانیایی ها) به سرزمین آزتک مطابقت دارد. روایت ها در این مورد بسیار متفاوتند.

بنا به روایتی، سه آکاتل که سرخپوستان وی را پاپا می نامیدند، به هنگام ترک سرزمین و مردمانش، ورود دسته ای از بیگانگان را از جانب مشرق پیشگویی کرد و به آنان گفت که چهارمین یا پنجمین نسل با بیگانگان روبرو خواهند شد، و آن ها سرخپوستان را برده خویش خواهند کرد، درست همان طور که اکنون آن ها با او چنین رفتاری می کنند و وی به جهت اذیت و آزار مردان اهریمن صفت، مجبور به ترک آنجاست. سپس رو گرداند و رفت. مردم تولا آنچه را وی گفته بود در کتاب های خویش تصویر کردند و منتظر حوادث ماندند. وی از شهرها و تپه ها گذشت و بر هر یک نامی نهاد. بسیاری از مردم نیز به دنبالش روان شدند. بعضی گفته اند: تپه ای را گشود؛ به درون آن رفت و ناپدید شد. بعضی دیگر گفته اند: ردای خویش را بر دریا گسترد؛ علامتی روی آن کشید؛ سپس بر روی آن نشست؛ به دریا زد و از نظرها ناپدید گشت.[۴]

اینکاها نیز از ایزدی آفریننده موسوم به (( ویراکوچا Virakocha)) نام می برند و معتقدند پس از آن که کار آفرینش به دست وی پایان گرفت، دستورهایی برای مردمش بر جای گذاشت، و قبل از آن که در آسمان ناپدید شود، قول داد که روزی مراجعت خواهد کرد.[۵]

در ادبیات متأخر سرخپوستی به چهره دیگری به نام (( اینکاری Inkarri)) بر

می خوریم که در اساطیرْ بیش تر از او به مثابه (( پسر خورشید)) و (( زنی وحشی)) یاد

می شود؛ امّا او یک خدای سرخپوستی نیست، بلکه خاطره ای کمرنگ از پادشاهی باستانی است که پس از سالیانِ دراز انتظار، زنده می شود تا حقوق از دست رفته سرخپوستان را باز پس گیرد.[۶]

بومیان جزیره (( هاوایی Hawai)) نیز در افسانه های خود از پهلوانی اسطوره ای به نام (( رواو Rou)) یاد می کنند. وی بنابر افسانه ها، روزی به طور ناگهانی سوار بر زورقی شد و در دل دریا گم شد؛ اما پیش از آن که برود، وعده داد که دوباره روزی سوار بر یک پرنده غول آسا باز خواهد گشت.[۷]

ساکنان جزایر (( ملانئید melaneid))، واقع در جنوب اقیانوس آرام، در این باره

افسانه ای دارند مبنی بر این که در زمان های دور، پادشاه یک سرزمین ناشناس ـ که امریکا نام داشت ـ به دیدار آن ها آمده بود. نام این خدا (( جان فرام John rum)) بود، که به آن ها قول داد در روزی از روزها، با پنجاه هزار تن از پیروان آسمانی اش از دهانه آتشفشان (( مازور masur)) بیرون آید و زندگی فقیرانه بومیان را بهبود بخشد و برای آن ها خوشبختی به ارمغان آورد. ولی بومیان می گویند این خدا فقط در صورتی نزد آن ها باز خواهد گشت که آن ها سنّت ها را زنده نگاه داشته و خدایان را پرستش کنند.[۸]

گذشته از این ها، چنین معتقداتی را می توان در اساطیر کهن مصر باستان، چین و افسانه های یونانی بازشناخت.

موعود در آیین یهود

در عهد عتیق، کتاب مقدس یهودیان، اشارات مکرّری به نجات بخش آخر زمان شده است.[۹] کسی که خواهد آمد تا جهان مطلوبی را که همه خواستار آنند و سودایش را در سر می پرورانند، از نو بسازد. جهانی روشن و عاری از پلیدی ها که در آن آدمی به همه آرزوها و امیال پاک انسانی برسد و کامیاب شود. در زبور داوود که تحت عنوان مزامیر در عهد عتیق آمده، تقریباً در هر بخش از آن، اشاره به ظهور منجی آخرالزمان، و نوید پیروزی صالحان بر شریران، و بالاخره تشکیل حکومت واحد جهانی و تبدیل ادیان و مذاهب گوناگون به دینی واحد و جهان شمول موجود است:

و او قوم ترا به عدالت داوری خواهد نمود و مساکین ترا به انصاف. آن گاه کوه ها برای قوم، سلامتی را بار خواهند آورد، وتلها نیز در عدالت، مساکین قوم را دادرسی خواهد کرد، و فرزندان فقیر را نجات خواهد داد، و ظالمان را زبون خواهد ساخت … . در زمان او، صالحان خواهند شکفت و وفور سلامتی خواهد بود، مادامی که ماه نیست نگردد. و او حکمرانی خواهد کرد از دریا تا دریا، و از نهر تا اقصای جهان. به حضور وی، صحرانشینان گردن خواهند نهاد و دشمنانِ او خاک را خواهند لیسید… جمیع سلاطین او را تعظیم خواهند کرد و جمیع امّت ها او را بندگی خواهند نمود… بر مسکین و فقیر کَرَم خواهد فرمود، و جان های مساکین را نجات خواهد بخشید… نام او تا ابد الآباد باقی خواهد ماند؛ اسم او پیش آفتاب دوام خواهد کرد؛ آدمیان در او برای یکدیگر برکت خواهند خواست، و جمیع امّت های زمین او را خوشحال خواهند خواند.[۱۰]

یهودیان معتقدند نجات دهنده آخرالزمان، مسیح (=ماشیح) به معنای مسح شده خداوند است که جهان مطلوب و درخشان آینده را می سازد. اکثر اندیشمندان یهود بر این باورند که ظهور مسیح و فعالیت او برای بهبود وضع جهان و برقراری صلح و آرامش میان همه اقوام و تأمین خواست ها و نیازهای بشری، بخشی از نقشه های خداوند در آغاز آفرینش بوده است. براساس همین عقیده، لزوم وجود نجات بخش که کسی جز مسیح نیست، پیش از آفرینش کاینات به ذهن خداوند خطور کرده است.[۱۱]

به اعتقاد همه یهودیان، نجات دهنده (مسیح) انسانی است همانند دیگران؛ امّا برخوردار از جلوه و جبروت خدایی. او جهان را با نور خویش که جلوه ای از نور خداست روشن خواهد کرد. برخی ماشیح را همان داوود می دانند. (هوشع ۳: ۵) برخی دیگر، او را از خانواده داوود می شمارند. (مزامیر ۱۸: ۴۹-۵۰)[۱۲] گروهی نیز می گویند که خداوند در پایان جهان، داوود دیگری را برای نجات مردم می فرستد. (ارمیاه، ۹:۳۰)

در این زمینه، اندیشمندان آرای متفاوتی اظهار کرده اند که گاه، یکدیگر را نقض

می کنند؛ امّا آنچه روشن است این که مسیح از خاندان داوود است که در پایان جهان برای نوساختن جهان و نجات بشر ظهور خواهد کرد.

موعود در آیین مسیحیان

بنابر اعتقاد مسیحیانْ نجات دهنده، فارقلیط به معنای تسلّی دهنده و شفیع و مددکار است؛ امّا در عهد جدید، مراد از آخرین نجات دهنده همان عیسی مسیح است که بار دیگر زنده خواهد شد و جهانِ سراسر فساد و تباهی را نجات خواهد داد:

درباره قیامت مسیح پیش دیده گفت که: نفس او در عالم اموات گذاشته نشود و جسد او فساد را نبیند. پس همان عیسی را خدا برخیزاند و همه ما شاهد بر آن هستیم.[۱۳]

همچنین مسیح نیز چون یک بار قربانی شد تا گناهان بسیاری را رفع نماید، بار دیگر بدون گناه برای کسانی که منتظر او می باشند، ظاهر خواهد شد به جهت نجات.[۱۴]

البته ذکر این نکته مهم در این جا الزامی است که در عهد جدید به جز عیسی مسیح، به موعود نجات بخش دیگری نیز اشاره شده است که عیسی مسیح، وعده آمدنش را

می دهد. وی (( تسلی دهنده)) دیگری است که مسیح از خدا (پدر) برای امّتش درخواست می کند و خدا او را اعطا می کند تا همیشه با ایشان باشد. جهان او را نمی بیند و

نمی شناسد، ولی آنان که به مسیح ایمان دارند، وی را باز می شناسند:

و من از پدر سؤال می کنم و تسلّی دهنده ای دیگر به شما عطا خواهد کرد تا همیشه با شما باشد؛ یعنی روح راستی که جهان نمی تواند او را قبول کند. زیرا که او را نمی بیند و نمی شناسد؛ امّا شما او را می شناسید، زیرا که با شما می ماند و در شما خواهد بود.[۱۵]

او آن مسیحایی نیست که امّت موسی و یهودیانْ انتظارش را داشته و دارند. او بعد از عیسی مسیح و پس از رفتن وی خواهد آمد. او هدایتگر به همه راستی هاست و جهان را به عدالت و داوری ملزم خواهد نمود. از خود چیزی نمی گوید، بلکه از مسیح خبر می دهد و او از خدا (پدر):

و من به شما راست می گویم که رفتن من برای شما مفید است؛ زیرا اگر نروم تسلّی دهنده نزد شما نخواهد آمد، امّا اگر بروم او را نزد شما می فرستم. و چون او آید جهان را بر… عدالت و داوری ملزم خواهد نمود… ولیکن چون او، یعنی روح راستی، آید شما را به جمیع راستی هدایت خواهد کرد؛ زیرا که او از خود تکلّم نمی کند، بلکه به آنچه شنیده است سخن خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد. او مرا جلال خواهد داد؛ زیرا آنچه آنِ من است خواهد گرفت و به شما خبر خواهد داد… .[۱۶]

موعود در آیین هندو

در آیین هندو، موعود نجات بخش موسوم به (( کالکی kalki)) در پایان آخرین دوره زمانی از ادوار چهارگانه جهانی، یعنی (( کالی یوگه))[۱۷] ظهور خواهد کرد. بنابر تفکر هندویی، جهان از چهار دوره رو به انحطاط تشکیل شده است. در چهارمین دوره، یعنی عصر کالی، فساد و تباهی سراسر جهان را فرا می گیرد. زندگانی اجتماعی و معنوی به نازل ترین حدّ خود نزول می کند و موجبات زوال نهایی را فراهم می سازد.[۱۸]

در این عصر (کالی یوگه یا دوره انحطاط) که بنابر باورهای هندویی از نیمه شب بین ۱۷ و ۱۸ ماه فوریه سال ۳۱۰۲ قبل از میلاد مسیح شروع گردیده، و ما اکنون در آن به سر می بریم، فقط به یک چهارم دَرْمه (دین یا نظم کیهانی) عمل می شود و سه چهارمش به فراموشی سپرده شده است.

مردمان این دوره گناهکار، ستیزه جو و چون گدایان، بداقبال و سزاوار اقبالی نیستند. چیزهای بی ارزش را ارج می نهند، آزمندانه می خورند و در شهرهایی زندگی می کنند که پر از دزدان است.[۱۹]

در پایان چنین دوران سیاهی، آخرین و دهمین تجلّی (اوتاره) (( ویشنو Vishnu)) موسوم به کالکی،[۲۰] سوار بر اسبی سفید و به هیأت انسان ظهور خواهد کرد. وی سراسر جهان را سواره و با شمشیری آخته و رخشان در می نوردد تا بدی و فساد را نابود کند. با نابود کردن جهان، شرایط برای آفرینشی نو مهیا می شود تا در مهایوگای آتی، دیگر بار عدالت و فضیلت ارزش یابند.[۲۱]

موعود در آیین بودا

در آیین بودا، اندیشه منجی موعود با مفهوم (( میْتْرِیه Maitreya)) (واژه ای سنسکریت به معنای مهربان) تبیین می گردد. در الهیات بودایی، او را بودای پنجم[۲۲] و آخرین بودا از بودایان زمینی می دانند که هنوز نیامده است، امّا خواهد آمد تا همه انسان ها را نجات دهد. در نمادنگاریِ بودایی، او را به هیأت مردی نشسته که آماده برخاستن است، نمایش می دهند تا نمادی باشد از آمادگی وی برای قیام!

روایات بودایی درباره شخصیت و چگونگی ظهور آخرین بودا یا منجی موعود یعنی کسی که خواهد آمد تا همگان را مژده رهایی داده و آن ها را از چرخه آهنین رجعت های مداوم به عالم نجات دهد) همداستان نیستند. در سنّت مهایانه که یکی از دو سنّت یا مذهب اصلی بودایی است، توجه بیش تری به شخصیت میتریه شده است. در روایات مهایانه ای، شاکیه مونی ـ که همان (( گُتمه autama)) بودای مشهور است ـ چهارمین بودا و میتریه که پس از او خواهد آمد، به عنوان بودای پنجم معرفی شده است. در حالی که در برخی روایات بودایی، گُتمه بودای هفتم است و بوداسف (Bodhesattava) در آینده و به عنوان آخرین بودا ظهور خواهد کرد.

درباره زندگی و سرنوشت مقدّر میتریه نیز به عنوان آخرین بودا اختلاف وجود دارد. در (( کانون پالی)) (منبع اصلی اطلاعات ما از آیین بودای اولیه) اهمیّت چندانی به وی

نداده اند؛ تنها در یک سوره (سوره چکّه وتّی سیهه ناده) از این مجموعه نام او را برده اند. امّا از آثار غیر کانونی (غیر مقدس) دو اثر به این آموزه اختصاص یافته است.

در (( مهاوَنسه Mahavansa)) که به تاریخ سریلانکا می پردازد، روز شمار حوادث مربوط به قیام میتریه به وضوح چنین گفته شده است:

پس از آن که شاکیه مونی به پری نیروانه (نیروانه بزرگ) رسید، جهان پای به سراشیبی اجتماعی و کیهان شناختی نهاد؛ پنج هزار سال پس از آخرین بودا، آفتاب آموزه های بودایی افول می کند و طول عمر آدمیان به ده سال فرو می کاهد. در این زمان، چرخه وارو می گردد: زندگی متحوّل شده، به طوری که متوسط عمر مردم به هشتاد هزار سال می رسد.[۲۳] با این عمرهای طولانی و زمینه مناسب برای تعالیم بودا، یک (( چکره ورتین Cakravartin)) یا (راهنما) خواهد آمد. او برای مردم رفاه و بهروزی می آورد و آموزه های بودا را ترویج می کند. آن گاه که چنین فضایی بهشت گون فراهم آمد، میتریه از آسمان (( توشیته Tushita)) نزول می کند، بوداییِ خویش را به کمال می رساند، و درمه را به فرهیختگان می آموزد. (( مَها کشیپه MahakashyaPa))، از مریدان برجسته بودا، از خلسه ای که پس از پری نیروانه معلم خویش بدان فرو رفته بود، بیرون می آید تا بار دیگر بودا را خدمت کند و آموزه های آن روشنی یافته را بشنود.[۲۴]

موعود در آیین زرتشت[۲۵]

برخلاف دیگر ادیان، که معمولاً منتظر یک موعود نجات بخش اند، زرتشتیان منتظر سه موعود هستند که هر یک از آن ها به فاصله هزار سال از دیگری ظهور خواهد کرد. در این جا لازم است قبل از پرداختن به مسأله سه موعود، اشاره ای گذرا به بحث ادوار جهانی یا سال کیهانی در آیین زرتشت داشته باشیم، که افسانه ظهور این موعودهای سه گانه در چنین چارچوبی جای داده شده است. البته باید یاد آور شویم که متن های زرتشتی درباره این که (( سال کیهانی)) از چند هزاره تشکیل می شود هم سخن نیستند. پاره ای می گویند از نُه هزاره، و برخی این دوره جهانی را به مناسبت دوازده برج سال طبیعی و دوازده نشان منطقه البروج، متشکل از دوازده هزاره می دانند. قراینی نیز حکایت می کند رقم اصلی شش هزار سال بوده و به تدریج، به نُه هزار سال و دوازده هزار سال افزایش یافته است.[۲۶]

امیل بنونیست (Emil Benveniste) در این باره می نویسد: (( نُه هزار سالْ عقیده زروانیان و دوازده هزار سالْ اعتقاد مزدیسنان غیر زروانی است.))[۲۷] امّا (( نیبرگ Nyber)) عقیده دارد که عمر جهان بنابر رأی زروانیان دوازده هزار، و بنابر اعتقاد مزدیسنان غیر زروانی نُه هزار سال است.[۲۸] با این همه، سال کیهانی کامل، چنان که مشروحاً در فصل اول بندهش مندرج است، دوازده هزار سال است، که خود به چهار دوره یا عهد سه هزار ساله تقسیم می شود.[۲۹]

در سه هزاره اول، اهورا مزدا عالم فروهر، یعنی عالم روحانی را بیافرید، که عصر مینوی جهان بوده است. در سه هزاره دوم از روی صور عالم روحانی، جهان جسمانی خلقت یافت. در این دوره، امور جهان و زندگی مردمانْ فارغ از گزند و آسیب بود و به همین جهت، عصر طلایی تاریخ دینی مزدیسنان نامیده می شود. سه هزاره سوم، دوران شهریاری شهریاران و خلقت بشر و طغیان و تسلط اهریمن است. زرتشت درست در آغاز هزاره اول از دوران چهارم زاده شد؛ یعنی هنگامی که بنا بر سنت دوران واپسین از چهار دوره عمر جهان بود.[۳۰]

به موجب روایات زرتشتی و بنا به یشت نوزدهم، در آخرالزمان از زرتشت سه پسر متولد می شود که با نام عمومی سوشیانس خوانده می شوند. این نام به خصوص برای تعیین آخرین موعود تخصیص یافته و او آخرین مخلوق اهورا مزدا خواهد بود. کلمه (( سوشیانس)) که از ریشه (( سو Sav,Su)) به معنی سود و سودمند است، در اوستا (( سئوشیانت Saoshyant)) آمده و در پهلوی به اشکال گوناگونی چون: سوشیانت، سوشیانس، سوشانس، سوسیوش، سیوسوش آمده است.[۳۱] در فروردین یشت، بند ۱۲۹، در معنی سوشیانت چنین آمده است: (( او را از این جهت سوشیانت خوانند، برای آن که او به کلیه جهان مادی سود خواهد بخشید.))[۳۲]

این کلمه چندین بار در گاتاها برای شخص زرتشت به کار رفته و پیامبر خود را سوشیانت خوانده؛ یعنی کسی که از وجودش سود و نفع بر می خیزد و سود رساننده است. (یسنا، ۴۵/۱۱، ۴۸/۹، ۵۳/۲) همچنین چندبار دیگر در سرودها، این واژه به صورت جمع آمده و زرتشت، خود و یارانش را (( سود رسانندگان)) معرفی کرده است. (یسنا، ۳۴/۱۳، ۴۶/۳، ۴۸/۱۲)[۳۳] در سایر قسمت های اوستا نیز غالباً سوشیانس ها به صورت جمع آمده و منظور از آن ها، پیشوایان و جانشینان زرتشت است که در تبلیغ کردن دین کوشا هستند و مردم را به راه راست هدایت می کنند.[۳۴] در یسنا (۲۴/۵) از سوشیانس ها با عنوان نوکنندگان جهان و مردانی که هنوز متولد نشده اند یاد می شود:

ستایش و نیایش و خشنودی و آفرین با فروهرهای همه پاکان؛ آن پاکانی که مرده اند و آن پاکانی که زنده اند و آن مردانی که هنوز زاییده نشده، سوشیانت های نو کننده اند.[۳۵]

امّا عمده مطالب درباره سوشیانس ها در یشتهای سیزدهم و به ویژه نوزدهم آمده است. در یشت ۱۹، بند ۸۸ به بعد، درباره ظهور سوشیانس در آخرالزمان و نو شدن گیتی و سپری شدن جهان چنین آمده است:

فرّکیانی نیرومند مزدا آفریده را ما می ستاییم؛ (آن فرّ) بسیار ستوده زبردست، پرهیزگار، کارگر چست را که برتر از سایر آفریدگان است؛ که به سوشیانت پیروزمند و به سایر دوستانش تعلق خواهد داشت.[۳۶] در هنگامی که گیتی را نوسازد؛ (یک گیتی) پیر نشدنی، نمردنی، نگندیدنی، نپوسیدنی، جاودانِ زنده، جاودانِ بالنده و کامروا. در آن هنگامی که مردگان دگر باره برخیزند و به زندگانْ بی مرگی روی کند. پس آن گاه او (سوشیانت) به در آید و جهان را به آرزوی خود تازه کند.

پس جهانی که فرمانبردار راستی است فنا ناپذیر گردد. دروغ دگرباره به همان جایی رانده شود که از آن جا از برای آسیب رساندن به راستی پرستان و نژاد و هستیِ وی آمده بود. تباهکار نابود خواهد گردید؛ فریفتار رانده خواهد شد.[۳۷]

براساس روایات پهلوی، نطفه زرتشت در دریاچه هامون، [کیانسیه یا کَسَه اُیه (Kasaoya)] قرار دارد. در آخرین هزاره از عمر جهان (هزاره دوازدهم) سه دوشیزه از این نطفه بارور می شوند و سه موعود مزدیسنان را می زایند. در یشت سیزدهم، بند ۶۲ آمده است:

فروهرهای نیک توانای پاک مقدسین را می ستاییم که نُه و نود و نهصد و نه هزار و نُه بار دَه هزار (یعنی ۹۹۹۹۹) از آنان نطفه سپنتمان زرتشت مقدس را پاسبانی می کنند.[۳۸]

امّا در یشت سیزدهم، بندهای ۱۲۸ و ۱۲۹ مهم و قابل توجه هستند. دربند ۱۲۸ مجموعاً از نُه پارسا ـ که شش تن از آن ها یاران سوشیانس[۳۹] و سه تن دیگر موعودهای آینده اند ـ یاد شده و فروشی شان ستوده شده است. این سه تن در اصل همان سه پسر آینده زرتشت یا موعودهای نجات بخش هستند که در هزاره آخر عمر جهان به فاصله هزار سال از همدیگر ظهور خواهند کرد. این سه تن عبارتند از:[۴۰]

۱. اوخشْیَت اِرتَه (Ukhsyat ereta)، یعنی پروراننده قانون مقدس (نیرو دهنده و روا کننده قانونِ دین و دادِ زرتشت).[۴۱] امروزه این نام را اوشیدر یا هوشیدر گویند، و در کتب پهلوی به صورت خورشیتدر یا اوشیتر آمده است. گاه کلمه بامی را به آن افزوده، هوشیدر بامی می گویند که به معنی هوشیدر درخشان است.

۲. اوخْشْیَت نِمَه (Ukhsyat nemah)، یا اوخشیَت نِمَنگه، یعنی پروراننده نماز و نیایش. امروزه آن را اوشیدر ماه یا هوشیدر ماه می گویند، ولی در کتب پهلوی به صورت خورشیتماه و اوشیتر ماه ضبط شده است.

۳. اَستْوَتْ اِرِتَه (Astvat ereta)، یعنی کسی که مظهر و پیکر قانون مقدس است. در خود اوستا نیز به معنی لفظی این کلمه اشاره شده و در بند ۱۲۹، یشت سیزدهم،

می خوانیم:

کسی که سوشیانت پیروزگر نامیده خواهد شد و اَستوَت اِرِتَه نامیده خواهد شد. از این جهت سوشیانت، برای این که او به سراسر جهان مادی سود خواهد بخشید؛ از این جهت استوت ارته، برای این که او آنچه را جسم و جانی است، پیکر فنا ناپذیر خواهد بخشید، از برای مقاومت کردن بر ضد دروغ جنس دو پا (بشر)، از برای مقاومت کردن در ستیزه ای که از طرف پاکدینان برانگیخته شده باشد.[۴۲]

و این استوَت اِرته همان سوشیانس، یعنی سومین و آخرین موعود در آیین مزدیسناست. چنان که اشارت رفت، این سه برادر از پشت و نطفه زرتشتْ پیامبر ایران هستند. بنابر سنت نطفه زرتشت را ایزد نریوسنگ برگرفت و به فرشته آب (ناهید) سپرد، که آن را در دریاچه کیانسیه (هامون) حفظ کرد.

در آغاز هزاره یازدهم، دوشیزه ای از خاندان بهروزِ خداپرست و پرهیزگار در آن دریاچه آبتنی می کند و از آن نطفه آبستن می شود. پس از سپری شدن نُه ماه، هوشیدر پا به عرصه دنیا خواهد گذاشت. این پسر در سی سالگی از طرف اهورا مزدا برانگیخته می شود و دین در پرتو ظهورِ وی جان می گیرد. از جمله علامات ظهور وی این است که خورشید دَه شبانه روز، غیر متحرک در آسمان خواهد ماند و به هفت کشور روی زمین خواهد تابید. آن که دلش با خدا نیست، با دیدن این شگفتی، از هول و هراس جان خواهد باخت و زمین از ناپاکان تهی خواهد گشت.

در آغاز هزاره دوازدهم، دگرباره دوشیزه ای از خاندان بهروز در دریاچه هامون تن خود را می شوید و از نطفه زرتشت بارور می شود، و از او هوشیدر ماه زاده خواهد شد و در سی سالگی به رسالت خواهد رسید. در هنگام ظهور وی، خورشید بیست شبانه روز میان آسمان می ایستد. در دورانِ شهریاری روحانی هوشیدر ماه، ضحاک از کوه دماوند زنجیر گسیخته، و به ستمگری و بیداد می پردازد. به فرمان اهورا مزدا، یلِ نامور، گرشاسب، از دشت زابلستان به پا می خیزد و آن ناپاک را هلاک می کند.

در پایان هزاره دوازدهم، باز از خاندان بهروز، دوشیزه ای در آب هامون شست وشو

می کند و بارور می شود و از او سوشیانس، آخرین آفریده اهورا مزدا، متولد می شود. در سی سالگی، مزدیسنا امانت رسالت را به وی واگذار می کند. به واسطه نشانه متوقف شدن خورشید در وسط آسمان، به عالمیان ظهور سوشیانس و نو کننده جهان بشارت داده خواهد شد. از ظهور وی، اهریمن و دیوِ دروغ نیست و نابود گردد. یاران آن موعود که از جاودانان هستند، قیام می کنند و همراه وی خواهند بود تا مردگان برخیزند و جهان معنوی روی نماید.[۴۳]

موعود در آیین مانی

اعتقاد به موعود در عقاید مانوی نیز خودنمایی می کند. در انجیل زنده[۴۴] که از متون مقدس مانویان و منسوب به مانی است، مانی خود را فارقلیط، یعنی همان کس که مسیح مژده آمدنش را داده بود، می داند. در زبور مانوی که یکی دیگر از آثار ادبی دینی مانویان است و به پیروی از زبور داوود سروده شده، مانی همان فارقلیط معرفی شده است:

او را بزرگ می داریم

فارقلیط، مانی را

پسر و روح القدس را؛ آنان را می ستاییم با راستی.[۴۵]

البته در جایی دیگر نوید موعود دیگری به جز مانی داده شده است:

ای فارقلیط! تو از عیسی نازل شده ای،

با صلح آمدی ای خورشید نوینِ جان های آدمیان!

با صلح فرازآمدی، ای خداوندگار ما، مانی!

بمای[۴۶] تو را بستاییم و موعود نوین تو را.[۴۷]

در قطعه شماره ۹ اسناد مکشوفه تورفان Turun (کلکسیون لنینگراد) پرسش هایی درباره آخرالزمان و علامات آن مطرح می شود. این اسناد، سال ها پس از زمان مانی نوشته شده است، ولی از آن ها چنین بر می آید که پیروان مانی به ظهور وی در آخرالزمان معتقد بوده اند. قسمت هایی از کتاب شاپورگان[۴۸] مانی وجود دارد که در آن ها اشاره به ظهور مانی نمی شود، امّا از قراین چنین به دست می آید که انتظار ظهور عیسی را دارند. در شاپورگان ترجمه (( مولر muller)) نام (( خردیشهر ایزد))[۴۹] آمده که در آخرالزمان باید ظهور کند. جکسون عقیده دارد که بی شک عیسی به این لقب نامیده شده است.[۵۰] در نیایشی درباره آمدن دوباره عیسی چنین می خوانیم:

به من بگو ای شهریار، آریامان![۵۱]

نشانم ده ای گرامی ترین پسر!

درباره زمان آمدنت، هنگامی که سرانجام می آیی.

ای منجی بزرگ، ای آموزگار من! بگو درباره آن زمان و نشانه های آن.[۵۲]

به هر حال، وقایعی که با ظهور مصادف می شود، عبارت از علامات شگفت انگیزی است که در آسمان پدید می آید و بر آمدنِ (( خردیشهر ایزد)) دلالت می کند، و دانش را پیش از تکمیل فرشگرد به دنیا می آورد. فرشتگانی از شرق و غرب به فرمان او فرستاده می شوند و به همه اهل دنیا پیام می فرستند. امّا اشخاص شرور، او را انکار می کنند و کاذب می شمارند. از طرف دیگر، پنج تن از نگهبانان پیروزگر آسمان ها و زمین ها با پرهیزگاران و دیوان فروتن به پرستش او سر فرود می آورند.[۵۳]

فهرست منابع:

۱. آیین بودا، هانس ولفگانگ شومان، ترجمه ع. پاشایی.

۲. آیین گنوسی و مانوی، ویراسته میرچاالیاده، ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور، انتشارات فکر روز، ۱۳۷۳.

۳. ادیان و مکتب های فلسفی هند، داریوش شایگان، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۶.

۴. اساطیر هند، ورونیکا ایونس، ترجمه باجلان فرخی، انتشارات اساطیر، ۱۳۷۳.

۵. اسطوره آفرینش در آیین مانی، ابوالقاسم اسماعیل پور، انتشارات فکر روز، ۱۳۷۵.

۶. اسطوره بازگشت جاودانه، میرچا الیاده، بهمن سرکاراتی، نشر قطره، ۱۳۷۸.

۷. انتظار مسیحا در آیین یهود، جولیوس کرینستون، ترجمه حسین توفیقی، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، ۱۳۷۷.

۸. او خواهد آمد، داوود الهامی، علی اکبر مهدی پور.

۹. ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستین سن، ترجمه رشید یاسمی، انتشارات دنیای کتاب، چاپ نهم، ۱۳۷۴.

۱۰. بندهش، فرنبغ دادَگی، گزارنده مهرداد بهار، انتشارات توس، ۱۳۶۹.

۱۱. بندهش هندی، تصحیح و ترجمه، رقیه بهزادی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۸.

۱۲. پیام آور گذشته ها، اریک فون دانیکن، بدون نام مترجم، بی تا.

۱۳. تاریخ ادیان، هاشم رضی، انتشارات کاوه، ج ۴ و ۵، ۱۳۴۵.

۱۴. تاریخ کیش زرتشت، مری بویس، ترجمه همایون صنعتی زاده، انتشارات توس، ۱۳۷۴.

۱۵. دانشنامه مزدیسنا، دکتر جهانگیر اوشیدری، نشر مرکز، ۱۳۷۱.

۱۶. دایرهالمعارف فارسی، به سرپرستی غلامحسین مصاحب.

۱۷. در جستجوی افسانه های قدیمی، اریک فون دانیکن، ترجمه شیرین رادان، انتشارات فردوسی، ۱۳۷۲.

۱۸. دین ایرانی بر پایه متن های معتبر یونانی، امیل بنونیست، ترجمه دکتر بهمن سرکاراتی، نشر قطره ۱۳۷۷.

۱۹. دین و اسطوره در امریکای وسطا، مهران کندری، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۷۲.

۲۰. دین های ایران باستان، هـ .س. نیبرگ، ترجمه دکتر نجم آبادی، مرکز ایرانی مطالعه فرهنگ ها، ۱۳۵۹.

۲۱. رساله سوشیانس، استاد پورداوود، انتشارات فروهر، چاپ دوم، ۱۳۷۴.

۲۲. زبور مانوی، سی. آر.سی. آلبری، ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور، انتشارات فکر روز، ۱۳۷۵.

۲۳. زندوهومن یسن، صادق هدایت، بی تا.

۲۴. فرهنگ نام های اوستا، هاشم رضی، ج ۲، انتشارات فروهر، ۱۳۴۶.

۲۵. فرهنگ و تمدن امریکای جنوبی، مهران کندری، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۷۱.

۲۶. فرهنگ و تمدن امریکای میانه، همان، ۱۳۶۹.

۲۷. کتاب مقدس، ترجمه انجمن کتاب مقدس.

۲۸. گنجینه ای از تلمود، ا.کهن، راب، ترجمه امیر فریدون گرگانی، چاپ زیبا، ۱۳۵۰.

۲۹. مقالات تقی زاده، زیر نظر ایرج افشار، ج ۹ (مانی و دین او)، انتشارات شکوفان، ۱۳۵۶.

۳۰. مقاله (( گونه شناسی اندیشه موعود در ادیان مختلف))، علی موحدیان عطار، فصلنامه هفت آسمان، ش ۱۲-۱۳.

۳۱. مقاله (( موعود در آیین زرتشت))، نگارنده، همان، شماره ۳-۴.

۳۲. مهابهارت، جلالی نائینی، ناشر کتابخانه طهوری، ۱۳۵۹.

۳۳. نجات بخشی در ادیان، محمدتقی راشد محصل، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۹.

۳۴. وندیداد، ترجمه و یادداشت ها، هاشم رضی، ج ۱ و ۴، انتشارات فکر روز، ۱۳۷۶.

۳۵. ویسپرد، گزارش پورداوود، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، ۱۳۵۷.

۳۶. یسنا، همو، انتشارات دانشگاه تهران، ج ۱، چاپ سوم، ۱۳۵۶.

۳۷. یشتها، همو، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، ۱۳۵۶.

پی نوشت:

[۱] . یوتوپیا UtoPia : نام کتابی که سرتامس مور به لاتینی (۱۵۱۶) نوشته است. این کتاب در شرح کشوری خیالی و آرمانی است که در آن نظام کاملی برای سعادت نوع بشر حکمفرما است، و از هرگونه شر و بدی از قبیل فقر و بدبختی عاری است. شهرت کتاب به حدی بود که کلمه یوتوپیا، اسم عامی برای کلیه کشورهای خیالی فلاسفه اجتماعی شد. ر.ک: دایره المعارف فارسی.

[۲] . مارکو کرالیه ویچ marko kralyevic کسی است که به خاطر دلیری هایش در نیمه دوم سده چهاردهم میلادی در بین اهالی یوگسلاوی پر آوازه شد. وی به تدریج شخصیتی تاریخی و اسطوره ای پیدا کرد و سرودهای حماسی بسیاری را به خود اختصاص داد. در وجود تاریخی او هیچ تردیدی وجود ندارد و حتی تاریخ مرگ او نیز دقیقاً سال ۱۳۹۴ بوده است. ر.ک: میرچا الیاده، اسطوره بازگشت جاودانه، بهمن سرکاراتی، ص ۵۴.

[۳] . ر.ک: داود الهامی، او خواهد آمد، ص ۸۷-۸۸.

[۴] . ر.ک: مهران کندری، دین و اسطوره در امریکای وسطا، ص ۱۱۸ همو، فرهنگ و تمدن امریکای میانه، ص ۲۱۲-۲۱۸. این تذکر لازم است که اسطوره زندگی این شخصیت چنان در قلب و روح سرخپوستان جایگزین شد که باعث شکست قوم آزتک شد. پیشگویی های وی نتایج هولناکِ تاریخی در برداشت. زیرا در سال ۱۵۱۹ ـ یعنی همان سالی که پیشگویی کرده بود باز می گردد ـ (( ارناندو کورتس H.cortez)) (مردی سفیدپوست و ریش دار) پای به سرزمین آزتک گذاشت و شیرازه تمدن آنان را از هم گسست.

همچنین ر.ک: هاشم رضی، تاریخ ادیان، ج ۵، ص ۶۷۸-۶۸۰ و ص ۷۳۴.

[۵] . اریک فون دانیکن، در جستجوی افسانه های قدیمی، ترجمه شیرین رادان، ص ۱۰۱؛ مهران کندری، فرهنگ و تمدن امریکای جنوبی، ص ۲۵۰-۲۵۲.

[۶] . The Encyclo Pedia o Reliion,v.13,P.471 نقل از: علی موحدیان عطار، مقاله گونه شناسی اندیشه موعود در ادیان مختلف، مجله هفت آسمان، شماره ۱۲- ۱۳، ص ۱۲۸.

[۷] . هاشم رضی، تاریخ ادیان، ج ۴، ص ۲۰۱ و ج ۵، ص ۶۷۹.

[۸] . اریک فون دانیکن، پیام آور گذشته ها، ص ۲۴۴.

[۹] . ر.ک: اشعیا، ۱:۱۱-۱۰ و ۶۵: ۹-۱۳ و ۱۸-۲۰؛ دانیال، ۱۲: ۱-۵ و ۱۰-۱۳؛ حبقوق، ۲: ۳-۵.

[۱۰] . مزامیر۷۲: ۲-۱۸؛ و ر.ک: مزامیر ۳۷: ۹-۱۲، ۱۷-۱۸ و ۹۶: ۱۰-۱۳.

[۱۱] . (( از آغاز خلقت عالم، پادشاه ماشیح به دنیا آمد؛ زیرا (لزوم وجود او) حتی پیش از آن که جهان آفریده شود به ذهن (خداوند) خطور کرده بود.)) ر.ک: گنجینه ای از تلمود، ص ۳۵۲. به اعتقاد مسیحیان نیز، عیسی مسیح آخرین نجات بخش است و در مورد آفرینش وی به چنین اندیشه ای برمی خوریم آن جا که عیسی(ع) با یهودیان به گفت وگو می پردازد، ظاهراً به وجود خویش در آغاز آفرینش اشاره می کند: یهودیان بدو (=عیسی) گفتند: (( هنوز پنجاه سال نداری و ابراهیم را دیده ای؟ عیسی بدیشان گفت: آمین، آمین، به شما می گویم که پیش از آن که ابراهیم پیدا شود من هستم.)) انجیل یوحنا، ۸: ۵۶ و۵۷.

به نقل از : محمدتقی راشد محصّل، نجات بخشی در ادیان، ص ۱۱۵.

[۱۲] . تصور تلمود پیرامون شخصیت مسیحا به طور خلاصه چنین است: یک انسان که نهالی از خاندان سلطنتی داوود است، و قداست او تنها به سبب موهبت های طبیعی وی خواهد بود. امّت های مشرک به دست او نابود خواهند شد و بنی اسرائیل قدرت جهانی خواهند یافت. مادر او زنی از قبیله (( دان)) خواهد بود و در شهر (( بیت لحم)) زاده خواهد شد. خدا پیش از آفرینش، نام او را در خاطر خود آفریده است. نام های او عبارتند از: بن داوود، داوود، مِناحِم بن حزقیا، صِمَح، شالوم، حَدرَک، شیلو، حنینا… و نام های بسیاری دیگر که در (( ترگومیم))، (( تلمودیم)) و (( میدراشیم)) آمده است.

انتظار مسیحا در آیین یهود، ص ۶۵ و ۶۶. برای آگاهی بیشتر ر.ک: گنجینه ای از تلمود، ص ۳-۳۵۲.

[۱۳] . اعمال رسولان، ۲: ۳۱ و ۳۲.

[۱۴] . رساله به عبرانیان، ۲۸:۹.

[۱۵] . انجیل یوحنا، ۱۷:۱۴.

[۱۶] . انجیل یوحنا، ۱۶: ۸-۱۴. کتاب مقدس، ترجمه انجمن کتاب مقدس.

[۱۷] . بنا به (( پورانه ها Puranas)) هر دوره جهانی (مهایوگه Maha Yua) به چهار عصر تقسیم شده که عبارتند از: ۱. کریتایوگه Krita Yua یا ستیا یوگه Satya 2. ترتایوگه Treta 3. دواپارایوگه DvaPara 4. کالی یوگه Kali. این چهار عصر را می توان با اعصار چهارگانه طلا، نقره، مفرغ و آهن مذکور در اساطیر یونانی مقابله کرد.

برای آگاهی بیش تر درباره ادوار جهانی ر.ک: داریوش شایگان، ادیان و مکتب های فلسفی هند، ۱: ۲۸۱-۲۸۴؛ جلالی نائینی، مهابهارت، ۱: ۲۰-۲۲، ۱۳۹، ۳۵۳ به بعد؛ ۳: ۵۵، ۱۲۶-۱۲۷، ۲۵۷، ۳۰۵؛ ورنیکا ایونس، اساطیر هند، ترجمه باجلان فرخی، ص ۳۹-۴۳.

[۱۸] . در ویشنو پورانه Visnu Purana,Iv,23 آمده است: (( فساد بر همه چیز حکمفرما خواهد شد، دولت و ثروت تنها معیار ارزش و مقام، شهوت یگانه پیوند میان زن و مرد، دروغ تنها راه موفقیت در امور دنیوی محسوب خواهد شد. نظام طبقاتی متلاشی شده و دستورات و احکام ودایی را کسی دیگر رعایت نخواهد کرد… .)) نقل از: ادیان و مکتب های فلسفی هند، ۲۸۲:۱.

[۱۹] . اساطیر هند، ص ۴۱.

[۲۰] . در (( بهگوته پورانه)) آمده: (( در غروب گاه عصر فعلی، آن گاه که شهریاران این دیر جمله دزد شده اند، امیر کائنات از برهمن به وجود آمده و او را (( کالکی)) نام خواهند گذارد)). نقل از: ادیان و مکتبهای فلسفی هند، همان، ۲۷۴:۱.

[۲۱] . اساطیر هند، ص ۱۲۵-۱۲۶.

[۲۲] . در الهیات بودایی مهایانه ای چهار لایه الوهی قابل شناسایی است. در بالا، (( بودای مطلق)) با دو جنبه شخصی و غیرشخصی قرار دارد، که از آن به عنوان (( درمه کایه Darmakaya)) یاد می کنند. در لایه پایین تر، پنج بودای برتر جای دارند که به منزله تجلّیات صفات بودای مطلقند. مفهوم (( سم بگه کایه Sambhoakaya)) در الهیات مهایانه ای اشاره به این وجودات ماورایی است. در مرتبه بعد، بودایان خاکی یا (( نرمانه کایه Narmanakaya)) جای دارند که هر کدام به نوعی وابسته به یکی از بودایان برتر است. اینان به نوبت در زمین تجلّی کرده اند یا خواهند کرد. (( شاکیه مونی Shakyamuni)) که همان گُتمه بودای مشهور است، چهارمین از این هاست، و میتریه پس از او خواهد آمد. در پایین این سلسله (( بُدی سَتوه Bodhisattava)) (بوداسف)های برترند که آخرین مرحله نیروانه شان را به تأخیر انداخته اند تا همه موجودات نجات یابند. ر.ک: هانس ولفگانگ شومان، آیین بودا، ترجمه مع. پاشایی، ص ۱۲۱.

[۲۳] . در روایات بودایی، زوال و تباهی فزاینده انسان با کاهش تدریجی عمر آدمی مشخص شده است، چنان که مطابق روایتی، در زمان بودای اول به نام (( ویپاسی ViPassi)) که نودویک (( دَور)) پیش ظهور کرد، طول عمر آدم ها هشتاد هزار سال بود و در زمان بودای دوم به نام (( سیکهی Sikhi)) که سی (( دَور)) پیش در جهان پدیدار شد، عمر آدمی هفتاد هزار سال بوده، و الی آخر. بودای هفتم یعنی گتمه، هنگامی ظهور می کند که عمر آدمی به حداقل رسیده است و مردمان فقط صد سال می زیند. آخرین بودا یعنی بوداسف در آینده دوباره ظهور خواهد کرد تا مژده رهایی همه موجودات را برای همیشه نوید دهد. ر.ک: اسطوره بازگشت جاودانه، ص ۱۲۴.

[۲۴] . ر.ک: مقاله گونه شناسی اندیشه موعود، ص ۱۱۸.

[۲۵] . نگارنده در این بخش، از مقاله دیگر خویش تحت عنوان (( موعود در آیین زرتشت)) استفاده بسیاری برده است. خوانندگان محترم می توانند رجوع کنند به: مجله هفت آسمان، شماره ۴-۳، ص ۱۰۷-۱۲۲.

[۲۶] . مری بولیس، تاریخ کیش زرتشت، ترجمه صنعتی زاده، ص ۳۹۱.

[۲۷] . دین ایرانی بر پایه متن های معتبر یونانی، ص ۷۰ به بعد.

[۲۸] . هـ .س. نیبرگ، دین های ایران باستان، ترجمه دکتر نجم آبادی، ص ۳۸۷. آرتور کریستین سن درباره این اختلاف

می نویسد: (( به نظر من، اختلاف در عدد سنوات حاکی از اختلافات این دو فرقه نیست؛ سبب این تفاوت آن است که چه زروانیان و چه مزدیسنان گاهی سه هزار سال آغاز جهان را، که کاینات در حال امکانی وجنینی بوده، به حساب می آوردند و گاهی نمی آوردند. در تمام روایات، اعم از زروانی و غیر زروانی، مدت جنگ بین اهریمن و اهورامزدا را نُه هزار سال گفته اند. امّا این که در تواریخ ازنیک (Eznik) و الیزه (Elisee) آمده است که زروان قبل از تولد اهریمن و اهورا مزدا هزار سال قربانی داد، دلیل این است که زروانیان قبل از نُه هزار سال باز به یک مدتی از عمر جهان قائل بوده اند.)) ر.ک: ایران در زمان ساسانیان، ص ۲۲۱.

[۲۹] . درباره سالشمار تا زمان تازیان که دوازده هزار سال بود، ر.ک: بندهش، فصل ۱۲، ص ۱۵۵-۱۵۶؛ بندهش هندی، فصل ۲۹، ص ۱۲۰-۱۲۱.

[۳۰] . ر.ک: هاشم رضی، فرهنگ نام های اوستا، ج ۲، ص ۷۷۱-۷۷۲.

[۳۱] . پورداود، رساله سوشیانس، ص ۸؛ فرهنگ نامهای اوستا، ج ۲، ص ۷۶۹.

[۳۲] . پورداود، یشتها، ۱۰۱:۲.

[۳۳] . ر.ک: رساله سوشیانس، ص ۷-۱۳؛ فرهنگ نام های اوستا، ج ۲، ص ۷۶۹-۷۷۰. همچنین درباره کلمه سوشیانس و وجه اشتقاق آن و کاربرد مفرد و جمع آن در اوستای گاهانی و جدید نگاه کنید به: نجات بخشی در ادیان، ص ۴-۹.

[۳۴] . ر.ک: یسنا، ۱۲/۷، ۱۳/۳، ۱۴/۱، ۲۰/۳، ۶۱/۵، ۷۰/۴؛ ویسپرد، ۵/۱، ۱۱/۱۳، ۲۲/۱؛ سروش یشت، ۱۷؛ فروردین یشت ۳۸؛ به نقل از: رساله سوشیانس، ص ۱۰-۱۱.

[۳۵] . پورداود، یسنا، ۱: ۲۲۲-۲۲۳.

[۳۶] . دوستان سوشیانس جاودان هایی هستند که در روز واپسین، رستاخیز کرده و وی را در کار نو نمودن جهان و تازه ساختن گیتی یاری خواهند کرد؛ مانند کیخسرو، نرسی، طوس، گودرز، پشوتن، اغریرث و گرشاسب.

[۳۷] . ر.ک: یشتها، ۲: ۳۴۹.

[۳۸] . همان، ۷۳:۲.

[۳۹] . درباره این شش تن و اسامی آن ها ر.ک: یشتها، ۱۰۰:۲، حاشیه ۱؛ هاشم رضی، وندیداد، ج۴، ص ۱۷۷۵-۱۷۷۶؛ مقاله نگارنده، موعود در آیین زرتشت، ص ۱۱۴.

[۴۰] . ر.ک: رساله سوشیانس، ص ۱۴-۱۶؛ یشتها، ۲: ۱۰۰-۱۰۱؛ فرهنگ نام های اوستا، ۷۷۷:۲.

[۴۱] . وندیداد، ج ۴، ص ۱۷۵۷.

[۴۲] . یشتها، ۲: ۱۰۱-۱۰۲.

[۴۳] . یشتها، ۱۰۱:۲؛ وندیداد، ج ۴، ص ۱۷۵۷-۱۷۵۸.

[۴۴] . انجیل زنده: این اثر به زبان سریانی نوشته شده و بخشی از آن که از سریانی به یونانی ترجمه شده است، در مجموعه دست نوشته های مکشوف در اکسیرینخوس OxyrhYnchus یونان وجود دارد.

[۴۵] . سی. آر. س آلبری، زبور مانوی، ترجمه اسماعیل پور، مزمور ۲۲۰.

[۴۶] . بِما Bema: جشنی مانوی همانند عید ایستر که در ماه مارس برگزار می شد. در لغت به معنای (( تخت و اورنگ)) است. در اصل جشن عروج مینویی مانی است. مانویان، مرگ و شهادت مانی را جشن می گرفتند؛ چه معتقد بودند که وی از زندان تن آزاد گردیده و عروج کرده است. در مراسم بما، تمثالی از مانی را در برابر حضار می نهادند و به سرودخوانی و نیایش می پرداختند.

[۴۷] . زبور مانوی، مزمور ۲۲۷.

[۴۸] . شاپورگان یا شاهپورگان، یکی از کتب مانی است که به زبان پهلوی ساسانی نوشته شده است. این کتاب به نام شاهپور اول، و حاکی از مطالب متعلق به مبدأ و معاد بود. بعضی از قسمت های آن و ترجمه پهلوی انجیل، در ضمن قطعات مکشوف تورفان به دست آمده است. عرب ها، شاپورگان را شبورقان گفته اند. ر.ک: ایران در زمان ساسانیان، ص ۲۸۴؛ دانشنامه مزدیسنا، ص ۳۴۲.

[۴۹] . آقای تقی زاده می نویسد: این منجی که به اسم (( دوست)) خوانده می شود، (( پسر خدا)) است و در بعضی روایات، همان انسان ازلی است و گاهی اوهرمزد یا (( خرذی هیشهر)) و گاهی (( عیسای متعالی)) خوانده می شود و مانویان به او (( عیسای منوّر و درخشان)) می گویند. ر.ک: مقالات تقی زاده، ج ۹، مانی و دین او، ص ۴۴.

[۵۰] . در آیین مانی از سه عیسی سخن رفته که تشخیص آن ها از یکدیگر گاه بسیار سخت است: ۱. عیسای درخشان: ایزدی که در آفرینش سوم پدیدار می شود و گهمُرد را از خواب بیدار می کند. این ایزد همپایه نریسه ایزد و بهمن بزرگ است. ۲. عیسای رنجبر: نامی است که مانویان غرب به نفس زنده یا گریوزندگ داده اند. او از ایزدان آفرینش نخست است که از امهر سپندان، پنج فرزند هرمزدبغ، پدید آمده است. این عیسی در واقع، همان نور محبوس در ماده است که رنج می کشد و گویی چون عیسی مسیح به صلیب کشیده شده است. ۳. عیسی مسیح: پیامبر و (( فرزند خدا)) که بر انسان های متأخر ظاهر شده و آنان را به راستکاری می خواند. اوست که ظاهراً به صلیب کشیده می شود. امّا مانی با این دیدگاه که عیسی مسیح به جسم خاکی در آمده، سخت دشمنی ورزیده است. زیرا به گمان او، در شأن عیسی مسیحِ مینوی نیست که به کالبد مادی در آید، کالبدی که پلید و دیوی است. ر.ک: اسطوره آفرینش در آیین مانی، ص ۸۳-۸۴، حاشیه ۹۵.

[۵۱] . به معنی (( دوست)) و لقب عیسی است.

[۵۲] . ر.ک: میرچاالیاده، آیین گنوسی و مانوی، ترجمه اسماعیل پور، ص ۲۴۳.

[۵۳] . صادق هدایت، زند و هومن یسن، پیشگفتار، ص ۲۵-۲۶.

منبع :انتظار – بهار ۱۳۸۴، شماره ۱۵ –

شرح فرازهایی از زیارت اربعین

اشاره:

روز بیستم ماه صفر، روز اربعین و به قول شیخ مفید و شیخ طوسی روز بازگشت اهل حرم امام حسین علیه السلام از شام به مدینه، و روز ورود اولین زائر آن حضرت جابربن عبدالله انصاری به کربلا، جهت زیارت امام حسین علیه السلام است. زیارت آن حضرت در این روز مستحب است. که به فرموده امام حسن عسکری علیه السلام از نشانه های مؤمن است.

قال العسکری علیه السلام: «علامات المؤمنین خمس: صلاهُ الاحدی و الخمسین و زیارهُ الاربعین والتـَختم فی الیَمین و تـَعفیرُ الجـَبین و الجَهر ببسم الله الرحمن الرحیم.

از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام روایت شده که فرمودند:

علامات مؤمن پنج چیز است:

۱. اقامه پنجاه و یک رکعت نماز فریضه و نافله در شبانه روز؛

۲. زیارت اربعین؛

۳. انگشتر به دست راست کردن؛

۴. جبین را در سجده بر خاک گذاشتن؛

۵. در نماز بسم الله الرحمن الرحیم را بلند گفتن.

شیخ طوسی در تهذیب و مصباح، زیارت مخصوصه روز اربعین را از حضرت امام صادق علیه السلام نقل کرده است.

 فراز اول: سلام های توصیفی

 السلامُ علی وَلیِّ الله و حبیبه؛

سلام بر ولی و حبیب – دوست – خدا.

 السلامُ عـَلی خلیلِ اللهِ وَ نجیبه؛

سلام و درود بر خلیل و گزیده خدا.

 السلامُ علی صَفیِّ اللهِ و ابن ِ صَفیّـه؛

درود بر برگزیده خدا و پسر انتخاب شده خدا.

 السلامُ علی الحُسین ِ المظلوم الشهید؛

درود بر حسین مظلوم شهید.

 السلامُ علی اسیرِ الکربات و قـَتیلِ العـَبرات؛

سلام بر کسی که اسیر و گرفتار بلایا و اندوه ها شد و کشته برای اشک ها.

در سلام های اولیه زیارت، امام صادق علیه السلام به نوعی اصالت خانوادگی امام حسین علیه السلام را بیان می نماید که ایشان فرزند رسول خدا که حبیب خداست، می باشد. برخی از انبیاء در درگاه الهی با نام خاصی توصیف و معروف شده اند. حضرت ابراهیم علیه السلام با عنوان خلیل الله، حضرت موسی علیه السلام با عنوان کلیم الله، حضرت عیسی علیه السلام با عنوان کلمه الله، حضرت نوح علیه السلام با عنوان نبی الله – که البته ایشان اولین پیامبری بودند که مقام نبوت را به دوش کشیدند- حضرت آدم علیه السلام با عنوان صفوه الله و حضرت محمد صلی الله علیه و آله با عنوان حبیب الله مطرح هستند.

در سلام های اولیه زیارت، امام صادق علیه السلام به نوعی اصالت خانوادگی امام حسین علیه السلام را بیان می نماید که ایشان فرزند رسول خدا که حبیب خداست، می باشد. برخی از انبیاء در درگاه الهی با نام خاصی توصیف و معروف شده اند. حضرت ابراهیم علیه السلام با عنوان خلیل الله، حضرت موسی علیه السلام با عنوان کلیم الله، حضرت عیسی علیه السلام با عنوان کلمه الله، حضرت نوح علیه السلام با عنوان نبی الله – که البته ایشان اولین پیامبری بودند که مقام نبوت را به دوش کشیدند- حضرت آدم علیه السلام با عنوان صفوه الله و حضرت محمد صلی الله علیه و آله با عنوان حبیب الله مطرح هستند.

برای سلام معانی مختلف ذکر کرده اند، که به اختصار نام می بریم.

۱. سلام، یکی از نام های خدای عزوجّل است و مراد آن است که خداوند حافظ تو باشد.

۲. سلام به معنای تسلیم.

۳. سلام به معنای سلامتی.

حال که معنای سلام مشخص شد که به معنای آسایش، امنیت و سلامتی است، به تفسیر سلام بر امام حسین علیه السلام می پردازیم. سلام بر امام به این صورت است که شخص زائر در حالی که حضور امام ایستاده یا از دور ایشان را در ذهن حاضر نموده و به حضرت سلام می نماید و در دل می گذراند که هیچ آزاری و آسیبی از ناحیه من به آن امام، نه در آن وقت و نه پس از آن نخواهد رسید؛ زیرا هدف تمامی آن بزرگواران جز هدایت و اصلاح مردم و اعلای کلمه توحید و شیوع طاعت خداوند در مردم نیست، لذا آنها از معصیت خدا و تخلف از اوامر و نواهی او، از اخلاق ناپسند مردم از قبیل خودبزرگ بینی، حرص، ریا، بخل، حّب قدرت، غیبت، آزار رساندن و… اذیت خواهند شد.

زائر باید حال خود را به گونه ای قرار دهد که مورد رضایت امام باشد، نه مایه اذیت آن حضرت. آن وقت است که در گفتن کلام سلام، صادق است. لذا باید دل را با آب توبه شستشو داده، و اشک پشیمانی از دیده فرو ریزد، و پس از آن به امام عرض سلام داشته باشد.

زائر با عرض سلام، خود را به آن حضرت نزدیک نموده و با تکرار واژه ادب، روح و روان خود را به لحاظ نزدیکی به ایشان از پستی ها و رذایل و آلودگی ها پاک می نماید و سلام را چنان با ادب و خلوص و اشک و آه بر دل القا می نماید، تا سلامتی کامل حاصل گردد و موجب جواب سلام آن بزرگوار گردد.

در واقع زائر با عرض سلام بر آن حضرت و یارانش چهره اجتماعی – سیاسی خود را نمایان ساخته و اعلان می دارد که نه تنها با بت درون مبارزه می کند، بلکه همانند خود آن بزرگوار، با طاغوتیان، ظالمان، مستبدان و خائنین به مردم، مبارزه کرده و با شعار سلام، خود را در زمره یاران آن حضرت قرار می دهد.

 فراز دوم: شهادت و گواهی امام صادق علیه السلام به عظمت و برتری امام حسین علیه السلام

 اللهم انی اَشهَدُ أنـَّهُ وَلیـُّکَ وَ ابنُ وَلیِّک؛

بار خدایا گواهی می دهم که -امام حسین- ولی تو و فرزند ولی تو است.

 وَ صَفیـُّکَ وَ ابنُ صَفیـِّک، الفائزُ بِکـَرامـَتـِک؛

و نیز گواهی می دهم که او برگزیده ی تو و پسر برگزیده ی تو است که به کرم تو رستگار است.

 اَکرَمتـَهُ بالشَّهاده؛

خدایا گواهی می دهم که او را به وسیله شهادت گرامی داشتی.

 و حَبوتـَهُ بالسـَّعاده؛

و به او سعادت عطا فرمودی.

سلام بر امام به این صورت است که شخص زائر در حالی که حضور امام ایستاده یا از دور ایشان را در ذهن حاضر نموده و به حضرت سلام می نماید و در دل می گذراند که هیچ آزاری و آسیبی از ناحیه من به آن امام، نه در آن وقت و نه پس از آن نخواهد رسید؛ زیرا هدف تمامی آن بزرگواران جز هدایت و اصلاح مردم و اعلای کلمه توحید و شیوع طاعت خداوند در مردم نیست، لذا آنها از معصیت خدا و تخلف از اوامر و نواهی او، از اخلاق ناپسند مردم از قبیل خودبزرگ بینی، حرص، ریا، بخل، حّب قدرت، غیبت، آزار رساندن و… اذیت خواهند شد.

 و اجتـَبـیتـَه بطیبِ الولاده؛

و او را از اصل و نسب، پاکی ولادت بخشیدی.

 و جَعَلتـَه سیداً من الساده و قائِداً من القاده؛

او را آقایی از آقایان و رهبری از رهبران قرار دادی.

 و ذائدً مِنَ الذاده و اَعطیتـَهُ مَواریثَ الانبیاء؛

و او را مدافعی از مدافعان قرار داده و ارث تمام انبیاء را به ایشان عطا فرمودی.

 و جعلته حُجَه ًعلی خـَلقِک مِنَ الاوصِیاء؛

و شهادت می دهم که او را حجت بر خلق خود از اوصیاء قرار دادی.

 فـَاَعذَرَ فی الدُعاءِ وَ مَنَحَ النُصح؛

پس امام حسین علیه السلام نیز در دعوت، عذری باقی نگذاشت و خیر خواهی نمود.

در این دنیا هر کس توسط چیزی و یا عملی به عزت می رسد. امام صادق علیه السلام در این فراز از زیارت، امام حسین علیه السلام را توصیف می نماید که خدایا او ولی تو و فرزند ولی توست، او برگزیده و پسر برگزیده توست. یعنی با تمام عزت و احترامی که برای ایشان قائل بودی ولی به وسیله شهادت به او عزت بخشیدی. تو خواستی که امام به وسیله شهادت، آن هم چنین شهادتی به عزت برسد. خدا به وسیله شهات، امام حسین علیه السلام را به سعادت رسانید. طوری که یزید و وزرایش به دنبال دنیا و کسب مقامات دنیوی بودند و به نوعی به دنبال کسب اعتبار بودند ولی امام حسین علیه السلام که هیچ چشم داشتی به دنیا نداشت و حکومت را هم صرفاً به عنوان ابزاری برای برافراشتن اسلام و اقامه عدالت می دانست.

امام حسین علیه السلام و اهل بیت ایشان در فجیع ترین وقایع و جنایت ها، قرار گرفته بودند. اگر چه مدت زمان جنگ کم بوده؛ اما در این مدت کم، انواع و اقسام جنایت ها و پستی ها دیده می شود که البته بزرگترین چهره این جنایات اینست که بر امام معصوم وارده شده است. شهید مطهری ره می فرماید: ” یک وقت حساب کردم و ظاهراً در حدود بیست و یک نوع پستی و لئامت در این جنایت دیدم و خیال نمی کنم در دنیا چنین جنایتی پیدا بشود، که تا این اندازه تنوع داشته باشد.[۱] و به امام با گذراندن چنین وضعیتی کرامت و شرافت داده شد.

 فراز سوم: اهداف قیام امام حسین علیه السلام

 و بَذلَ مُهجَتـَهُ فیکَ لیَستـَنقـِذَ عِبادکَ مِنَ الجَهالهِ وَ حَیرَهِ الضـَلاله؛

 -خدایا- جانش را در راه تو بخشید تا بندگانت را از نادانی، سرگردانی و گمراهی نجات دهد.

امام حسین علیه السلام قبل از خروج از مکه خطاب به برادرش محمد حنفیه وصیت نامه ای نوشتند که ضمن آن اهداف خود را از قیام اعلام می دارند. در آنجا می فرماید: من برای اصلاح دین جدّم رسول الله و امر به معروف و نهی از منکر قیام می نمایم.

با مطالعه تاریخ زمان امام حسین علیه السلام در می یابیم که در دین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تغییرات بسیاری ایجاد شده و بدعت های فراوانی نهاده شده بود. امام برای این که حقیقت دین رسول اکرم حفظ شود و دینی سالم به نسل های بعدی رسانده شود هیچ راهی نداشت جز این که قیام نماید و بدین وسیله اعلام کند که حقیقت دین اسلام به یغما برده شده و دین کنونی، دینی است تحریف شده که خلفا به واسطه آن راهی برای حکومت نامشروع خود یافته اند. پس امام قیام می کند تا پیام دین واقعی را به گوش افرادی که خواهان شنیدن حقیقت هستند برساند.

با مطالعه تاریخ زمان امام حسین علیه السلام در می یابیم که در دین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تغییرات بسیاری ایجاد شده و بدعت های فراوانی نهاده شده بود. امام برای این که حقیقت دین رسول اکرم حفظ شود و دینی سالم به نسل های بعدی رسانده شود هیچ راهی نداشت جز این که قیام نماید و بدین وسیله اعلام کند که حقیقت دین اسلام به یغما برده شده و دین کنونی، دینی است تحریف شده که خلفا به واسطه آن راهی برای حکومت نامشروع خود یافته اند. پس امام قیام می کند تا پیام دین واقعی را به گوش افرادی که خواهان شنیدن حقیقت هستند برساند.

فراز چهارم: قاتلان امام حسین علیه السلام

 وَ قـَد تـَوازَرَ عـَلـَیه مَن غـَرَّته الدُنیا؛

کسانی بر علیه او( امام) همدست شدند که دنیا آنها را فریب داد.

 و باعَ حـَظـَّهُ بالاَرذَلِ الاَدنی وشَری اخِرَتـَهُ بالثـَّمَنِ الاَوکـَس ِ؛

و بهره هستی خود را به بهای ناچیز و پستی فروختند و آخرت خود را به بهای کمی دادند.

 و تـَغـَطرَسَ وتـَرَدّی فی هواه؛

گردن فرازی کرده و خود را در پرتگاه هوس انداختند.

 و اَسخَطَکَ و اَسخَطَ نـَبیکَ؛

و تو و پیغمبر تو را به خشم آوردند.

 و اَطاعَ مِن عِبادِکَ اهلَ الشـِّقاق ِ وَ النفاق؛

و آن( دنیا پرستان) پیروان بنده هایت شدند که خلاف انگیز و نفاق انگیز بودند.

 و حـَمـَلـَه َ الاوزارِ المـُستوجبینَ النار؛ و بار گناه به دوش کشیده و به آتش سزاوار شدند.

 فـَجاهدهُم فیکَ صابراً مُحتـَسـباً؛

پس ( امام) جهاد کرد با آنها درحالی که شکیبا بود.

 حتی سُفـِکَ فی طاعـَتِکَ دمه؛

تا این که در ( راه) طاعت تو خونش ریخته شد.

 وَ استـُبیحَ حَریمَهُ؛

هتک حرمت به حرم امام مباح شد.

 امام صادق علیه السلام در این فراز از زیارت به توصیف قاتلان می پردازد که ما در این اینجا به عرض از آنان را معرفی می نماییم.

عمر بن سعد بن ابی وقاص یکی از افرادی از که در جریان حادثه کربلا نقش بسزایی را ایفا می نماید. سعد پدر عمر از مسلمانانی است که در سالهای نخست بعثت رسول اکرم صلوات الله علیه مسلمان شد و در راه دین، شکنجه و محرومیت دیده بود که فتح ایران و بنای کوفه به دست او انجام شد؛ ولی مانند بسیاری از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله علاقه به دنیا بر او غالب گشته و در ماجرای خلافت حضرت علی علیه السلام با آن حضرت بیعت نکرد و در سال ۵۵ یا ۵۸ از دنیا برفت. عمربن سعد؛ اگرچه به خاطر شخصیت معروف پدرش نام درخشانی داشت؛ اما مرد دنیاپرست و بُزدلی بود که بر طبق روایات رسیده، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام او را مذمت کردند، به همین جهت پدرش هم از او راضی نبود، به طوری که او را از ارث محروم نمود.[۲]

نقش عمربن سعد در کربلا، بسیار اساسی بود؛ زیرا او فرمانده کل و جنگ در کربلا، از طرف ابن زیاد بود که پیش از ورود امام حسین علیه السلام به سرزمین کربلا، مأموریت یافته بود که با چهار هزار نفر از مردم کوفه برای بازپس گرفتن یکی از شهرهای استان همدان برود و فرمان حکومت “ری” را نیز به نام او صادر کرده بود.

“شمربن ذی الجوشن” یکی دیگر از سران و فرماندهان در حادثه کربلا بود. وی در زمان حضرت علی علیه السلام جزو شیعیان و طرفداران حضرت به شمار می آمد، او در جنگ صفین از افراد تحت فرمان امیرمؤمنان بود و در جنگ با معاویه شرکت داشت و شجاعت زیادی از خود نشان داد.[۳]

وی علی رغم این که در زمره یاران حضرت علی علیه السلام بود؛ ولی همانند بسیاری از دوستان حضرت، عاقبت به خیر نشد؛ چرا که بر اثر گرفتاری نفسانی، در ردیف دشمنان حضرت و وطرفداران بنی امیه قرار گرفت.

اینها نمونه هایی از قاتلان امام حسین علیه السلام بودند که به وسیله حبّ دنیا و مقام وسوسه شده و با فرزند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جنگیدند و امام را به شهادت رساندند.

دلائلی نقلی و تاریخی متذکر این نکته است که عامل دنیاپرستی و منفعت طلبی در حادثه کربلا نقش اساسی داشته است. فرزدق شاعر می گوید: من در سال شصت هجری که با مادرم از کوفه عازم مکه و انجام مراسم حج بودم با امام حسین علیه السلام ملاقات نمودم، حضرت از من سؤال کرد: از کوفه چه خبر داری؟ گفتم: قلوب النّاس معک و سیوفهم مع بنی امیّه و…؛ مردم دلهاشان با توست، ولی شمشیرهاشان با بنی امیه است و… .[۴] سپس حضرت امام حسین علیه السلام در طی بیان مطالبی فرمودند: “انّ النّاس عبید الدّنیا و الدّین لعقٌ علی السنتهم یحوطونه مادرّت معائشهم فاذا محصوا باالبلاء قلّ الدّیّانون؛ به راستی که مردم، بندگان دنیا هستند و دین و دینداری بر سر زبان و لقلقه آنهاست و دین را فقط زمانی می خواهند که وسیله ای برای تأمین دنیای آنان شود؛ اما وقتی که به گرفتاری و بلا مورد آزمایش قرار می گیرند، دینداران حقیقی، بسیار اندک هستند”.[۵]

همیشه در طول تاریخ انسان، دنیا پرستی و قدرت خواهی، عامل انحراف بشر بوده و هست. بعضی از قاتلین حسین علیه السلام نیز گرفتار دنیا و خواسته های آن شدند. آنچه را به طور قطع می توان گفت این است که عامل دنیاخواهی در رؤسا و فرماندهان لشکرها همانند عمر سعد و شمر و عاملان اصلی جنگ (یزید و ابن زیاد) نقش اساسی داشته است؛ زیرا آنها به طور یقین به مقام حسین علیه السلام و حقانیت او آگاهی داشتند؛ ولیکن به خاطر منافع دنیوی و رسیدن به قدرت، راضی به قتل آن حضرت شدند، چنانکه عامربن مجمع بعیدی به امام فرمود: «امّا رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائزهم؛ اما رؤسای آنها که رشوه فراوان به آنان داده شده و خورجین هاشان پر شده است، لذا همه یکدست علیه تواند»

علاوه بر رؤسا تعدادی دیگر در لشکر دشمن بودند، علی رغم آگاهی به حقانیت و مظلومیت حسین علیه السلام، به خاطر از دست ندادن دنیا و زن و بچه در قتل حسین شرکت نمودند؛ البته آنها کسانی بودند که واقعاً نماز می خواندند و شهادتین می گفتند؛ ولیکن به خاطر شکم و ریاست یا ترس از دادن جان و دنیای خود، برخلاف اعتقاد خود با حسین علیه السلام جنگیدند، به همین جهت جنگ اصحاب ابن زیاد در راه عقیده و ایمان نبوده؛ بلکه جنگ با عقیده و خود بوده است؛ یعنی آنها کسانی بودند که به خاطر شکم با اعتقادات خود جنگیدند، به همین دلیل یعنی آنها کسانی بودن که به خاطر شکم با اعتقادات خود جنگیدند، به همین دلیل آنها از کفّاری که در راه عقیده خود می جنگیدند، پست ترند، عقاد در همین باره می گوید: “در پستی یاوران یزید همین بس که در کربلا به جهت اعتقادی به کرامت و حق آن حضرت داشتند از مقابله رو در رو با وی می هراسیدند؛ ولی پس از شهادت، لباس او و اهل بیتش را در میان اموال غارت شده بیرون می آوردند و اینان اگر به دین او و رسالت جدّش هم کافر بودند این عمل آنها در مذهب مردانگی پست ترین کار بود”.[۶]

مگر ممکن است پیرو حقیقی، در صلح و آرامش با اهل بیت بوده و در جنگ و محاربه، بی تفاوت و یا رو در روی آنها باشد و مگر ممکن است شیعه راستین، در جنگ با آن بزرگواران بوده و در صلح به مخالفت با آنان برخیزد، هرگز این چنین نیست؛ زیرا معنای حقیقی شیعه، پیروی در تمام چهره ها است و پیرو واقعی، روحش با امام خود، یکی می شود.

البته خیانت و فاجعه به این بزرگی را نمی توان با عامل دنیا طلبی فرموله کرد؛ زیرا غریزه منفعت خواهی، کم و بیش عامل انحراف بیشتر انسان ها می شود؛ ولیکن در بعضی از اعمال همانند قتل و کشتار باید خبث باطن و اسارت کامل دنیوی، غرق شدن در شهوات و از خود بیگانگی کامل را عامل داشت، چنانکه عقاد می گوید: “آنان مسخ شدگان زشت رویی بودند که سینه هایشان از کینه فرزندان آدم آکنده بود، به ویژه از کسانی که اخلاق استوار و آثار نیکو داشته اند و به همین دلیل تمامی کینه های خود را از روی دشمنی با وی بر سر آنان ریختند، هر چند که از این کار پاداش و غنیمتی نصیبشان نشد.”[۷]

پس در کربلا، دنیا چشم و دل یزید، ابن زیاد، شمر، عمر سعد و امثال آنها را کور کرده بود، به طوری که با فجیع ترین وضع ممکن، فرزند پیغمبر صلی الله علیه وآله و نور چشم فاطمه سلام الله علیها را به شهادت رساندند که لعنت خداوند بر تمام آنها باد.

 فراز پنجم: عبرت آموزی از سالار شهیدان

 اشهَدُ انـَّکَ اَمینُ الله وابنُ امینهِ؛

گواهی می دهم که تو امانت دار خدا و پسر امانت دار او هستی.

 عِشتَ سَعیداً وَ مَضَیتَ حَمیداً وَ متَّ فـَقیداً مـَظلوُماً شهیداً؛

گواهی می دهم که سعادتمند زندگی کردی و ستوده در گذشتی، و هنگامی که رحلت کردی از وطن خود دور بودی و در حالی که ستم دیده بودی، به شهادت رسیدی.

 و اشهـَدُ انَّ الله مـُنجـِزٌ ما وَعـَدَکَ؛

و گواهم که خدا وفا کند بدان چه تو را وعده داد

و مُهلِکٌ مَن خـَذلـَکَ و مُعـَذبٌ مَن قتلکَ؛

و ( خدا) هلاک کند هر آن کس که تو را رها کرده و ترک گفته وعذاب کند کسی که تو را کشت.

و اشهـَدُ انـَّکَ وَفیتَ بِعَهدِ الله؛

و گواهی می دهم که به عهد خدا وفا کردی.

 و جاهـَدتَ فی سـَبیلِهِ حتی اتیکَ الیـَقینُ؛

و در راه -خدا- تا رسیدن لحظه مرگ جهاد کردی.

 آن حضرت به دلیل موقعیت خاصّی که برایش پیش آمده، درس های زیادی به طور عملی به تمام انسان های تاریخ و جوامع بشری داده است که به اختصار بیان می کنیم:

الف – فضایل شخصی و فردی:

۱. توحید و عرفان؛

۲. عبادت و بندگی.

۳. ترک از خودبیگانگی در برابر دنیا و خواسته های آن؛

۴. تسلیم در برابر رضای خداوند؛

۵. آگاهی و شناخت به تمام ارزش های الهی و انسانی؛

۶. شجاعت و مروّت؛

۷. استقامت و پایداری در برابر ناملایمات و سختی ها؛

۸. عزّت نفس و مناعت طبع؛

۹. عفو و بخشش؛

۱۰. نترسیدن از مرگ و شهادت و استقبال نمودن از آن.

و دیگر ویژگی های فردی که در کتب دیگر مطرح است.

ب – اجتماعی و سیاسی:

۱. ایثار و از خودگذشتگی؛

۲. وفاداری؛

۳. برابری و نفی تبعیضات ناروا؛

۴. عزّت سیاسی؛

۵. امر به معروف و نهی از منکر؛

۶. نبودن پیروزی حقیقی در اکثریت؛

۷. قربانی کردن مصلحت در پای حقیقت؛ یعنی ترک سیاست های محافظه کارانه، برای اثبات حقیقت؛

۸. مبارزه با زور و استبداد، و بیعت نکردن با مستبدان و مستکبران؛

۹. جدا نبودن سیاست حقیقی از دیانت و یکی بودن حماسه و عرفان.

جمله “بابی انت و امی” در اصل برای دعای تفدیه آمده است، معنای آن چنین است: اگر بلایی یا آفتی بر تو وارد شود، خداوند، جان پدر و مادر مرا فدیه و نگهدار تو کند و در حقیقت این دعا برای احترام به جلالت و بزرگی طرف مقابل است، همانند الفاضی که در زمان ما برای احترام بیان می شود، مثل فدای تو شوم، قربانت گردم، دورت بگردم و… در آن زمان نیز این لفظ را برای احترام و ادب به کار می بردند والا چه بسا پدر و مادر ما زنده نباشند.

این درس ها و پیام ها، قطره ای است از دریای بی کران از عالی ترین نمونه انسانیّت. حال چگونه می شود، کسی خود را هماهنگ آن امام کرده باشد، وجیه و آبرومند نزد خداوند نبوده و عاقبت به خیر نشده باشد. و چگونه ممکن است، انسانی در دنیا با آن حضرت، همگون و هم عقیده و هم جهت (فردی، اجتماعی، سیاسی) باشد و در آخرت از مقام قرب، رحمت و مغفرت به دور باشد، اصولاً تضمین آخرت و سعادت در آنجا بستگی، به سعادت در دنیا دارد، پس حال که دانستیم در همراهی با حسین علیه السلام چه ارزشی نهفته است، جای آن دارد که با تمام خضوع و خشوع از خدای متعال خواستار وجاهت و مقبولیت نزد خودش به واسطه همراهی با حسین علیه السلام باشیم.

فراز ششم: تجدید بیعت با سرور شهیدان حسین بن علی علیهما السلام

 اللهم انّی اُشهـِدُکَ اَنّی وَلیٌ لِمَن والاهُ؛

خدایا! من تو را گواه می گیرم که هر آن که حسین علیه السلام را دوست دارد، دوست می دارم.

 و عـَدُوٌ لـِمَن عاداهُ؛

و دشمنم با هر کسی که دشمن اوست.

بِابی انتَ وَ اُمّی یابنَ رَسولِ الله؛

پدر و مادرم به فدایت ای فرزند پیغمبر اکرم.

 این اذکار یعنی پیروی ما از آن بزرگواران در حدی است که در مقابل دوستان آنان، حقیقت “صلح” و در برابر دشمنان آنان حقیقت “جنگ و محاربه” هستیم و در حقیقت این مطلب است، که در تمام شداید و سختی ها و گرفتاری ها و همچنین در تمام شادی ها و آرامش ها با شما، بلکه عین شما هستیم.

مگر ممکن است پیرو حقیقی، در صلح و آرامش با اهل بیت بوده و در جنگ و محاربه، بی تفاوت و یا رو در روی آنها باشد و مگر ممکن است شیعه راستین، در جنگ با آن بزرگواران بوده و در صلح به مخالفت با آنان برخیزد، هرگز این چنین نیست؛ زیرا معنای حقیقی شیعه، پیروی در تمام چهره ها است و پیرو واقعی، روحش با امام خود، یکی می شود، لذا صلح امام صلح او، جنگ امام، جنگ او می شود، چنانکه پیغمبر صلی الله علیه و آله پس از آن که خامس آل عبا را تحت کساء جمع نمود، فرمود: “اللّهم انّ هؤلاء اهل بیتی و خاصّتی و حامّتی، لحمهم لحمی و دمهم دمی، یؤلمنی ما یؤلمهم و یُحرجنی ما یُحرجهم، انا حربٌ لمن حاربهم و سلمٌ لمن سالمهم و عدوٌّ لمن عاداهم و محبٌّ لمن احبّهم، انّهم منی و انا منهم…؛ [۸]  پس آن زمانی که تمامی آنان (پنج تن( گرد آمدند و تعداد کامل شد، رسول خدا طرفین عبا را گرفتند و با دست راست خود به سوی آسمان اشاره فرمودند: پروردگارا اینان اهل بیت و خاصان و یاوران منند، گوشت آنان گوشت من و خون آنان خون من است، آنچه که ایشان را بیازارد مرا آزرده است و آنچه که آنان را به زحمت افکند، مرا به زحمت افکنده، هر که با آن بجنگد، با من جنگیده و هر که با آنان در سلم و صلح باشد با من در سلم و صلح است و هر که با آنان دشمنی ورزد با من دشمنی ورزیده و هر که آنان را دوست بدارد مرا دوست داشته است. من از آنانم و آنان از من. پس پروردگارا صلوات و برکات و رحمت و آمرزش خود را بر من و آنان قرار بده و پلیدی را از آنان زدوده، و پاکشان گردان…. “

یعنی نتیجه را بیان می داریم، که نزدیکی و اتصال من در حدی است که گویی حقیقت سازش شده ام با کسانی که با شما در صلحند و حقیقت جنگ و دشمنی شده ام با کسانی که با شما در جنگند.

بابی انت و امّی

پدر و مادر من فدای تو باد.

باء، در “بابی” برای تفدیه (فدا و قربانی شدن) است. و ابی، به معنای پدر من و امی، مادر من است.

این جمله “بابی انت و امی” در اصل برای دعای تفدیه آمده است، معنای آن چنین است: اگر بلایی یا آفتی بر تو وارد شود، خداوند، جان پدر و مادر مرا فدیه و نگهدار تو کند و در حقیقت این دعا برای احترام به جلالت و بزرگی طرف مقابل است، همانند الفاضی که در زمان ما برای احترام بیان می شود، مثل فدای تو شوم، قربانت گردم، دورت بگردم و… در آن زمان نیز این لفظ را برای احترام و ادب به کار می بردند والا چه بسا پدر و مادر ما زنده نباشند.

از طرفی این لفظ در مورد مخاطب زنده استعمال می گردد، در حالی که ظاهرا “امام” از دنیا رفته است؛ ولی به نظر ما اولا امام حداقل زنده به حیات ابدی، همانند اموات است، ثانیاً، در بسیار از موارد فدا شوند مرده است، چنانکه گاهی ما در مورد فلان کس که از دنیا رفته می گوییم، فدایش گردم، پس استعمال این لفظ در این مقام اشکالی نداشته و معنای آن چنین است که: تو چنان هستی که اگر پدر و مادرم زنده بودند فدای تو می کردم.

از طرف دیگر، به کار بردن این لفظ در مورد امام می تواند، معنای بالاتری داشته باشد و آن این که ما نهایت اتصال وحدت خود را با حضرت بیان می داریم تا حدّی که کشته شدن آن حضرت، مردن ما و پدر و مادر ما است. یعنی وقتی آن بزرگوار کشته شد؛ من و پدر و مادرم و هر کس که با من است، هزاران مرتبه کشته و زنده شدیم، چنانکه خود ابی عبدالله فرمود: الیوم مات جدّی رسول الله، امروز، جدم رسول خدا کشته شده است و این در حالی است که در عالم ظاهر پیغمبر صلی الله علیه وآله مدتها قبل، از دنیا رفته است؛ ولیکن همه معانی بیانگر این نکته است، که سلسله خداپرستان در رضا و غضب، مردن و زندگی، خوشحالی و ناراحتی، صلح و جنگ و… یکی هستند.

فراز هفتم: اصالت خاندان امام حسین علیه السلام

 اشهَدُ انـَّکَ کـُنتَ نوراً فی الاَصلابِ الشـّامِخه و الارحامِ المـَطهَّره؛

گواهی می دهم که تو نوری بودی در اصلاب پدران بزرگوارت و ارحام مادران پاک.

لم تـُنَجـِّسک الجاهلیه ُ بانجاسِها؛

دوران جاهلیت تو را به پلیدی های خود، آلوده نکرد.

 و لم تـُلبـِسکَ المُدلَهمـّاتُ مِن ثیابـِها؛

و( دوران جاهلیت) جامه های درهم و برهم خود را بر تن تو نکرد.

 و اشهـَدُ انـَّکَ مِن دَعائم ِ الدّین ِ وَ ارکان ِ المـُسلمین ومَعقــِلِ المـَؤمنین؛

و گواهم که تو از ستون های دین، ارکان مسلمین و دژ محکم مؤمنین هستی.

 و اشهـَدُ انـَّکَ الامامُ البـِرُّ التـَّقی ِ الرَّضی الزَّکی ِالهادی المهدی؛

و شهادت می دهم که تو پیشوایی نیکو رفتار، پرهیزکار، پسندیده و پاک، هدایت گر و هدایت شده هستی.

 فراز هشتم: توصیف فرزندان امام حسین علیه السلام

 و اشهـَدُ انَّ الائِمَه َ مِن وُلدِکَ کـَلِمَه ُ التـَّقوی؛

و گواهی می دهم که امامانی که از اولاد و ذریه تو می باشند، کلمه تقوا هستند.

 و اعلامُ الهُدی وَ العـُروَه ُ الوثـقی وَ الحُجَّه ُعلی اَهلِ الدُّنیا؛

و نشانه های هدایت و حلقه محکم تر و حجت، بر همه اهل دنیا هستند.

 فراز نهم: اعتقادات شیعه

 و اشهـَدُ انّی بـِکُم مؤمِنٌ وَ بایابِکُم مُوقن بـِشرایع ِ دینی و خـَواتیم ِ عَمـَلی؛

شهادت می دهم که من به شما و رجعت شما یقین دارم و در انجام کارهایم بر طبق دستورات دین عمل می کنم.

 وَ قـَلبی لـِقـَلبـِکـُم سـِلم؛

و قلبم با قلب شما آمیخته است.

 و اَمری لامرِکـُم مـُتـَّبـِع وَ نُصرَتی لـَکُم مُعدَّه، حتی یاذنَ اللهُ لـَکـُم؛

و در هر کارِ خود پیرو دستورات شما هستم و آماده یاری و نصرت شما می باشم، تا این که خدا به شما اجازه ظهور دهد.

 فمعکم لا مع عدوکم؛

و من با شما هستم نه با دشمنان شما.

 فراز دهم: صلوات بر اهل بیت علیهم السلام

 صلواتُ اللهِ علـَیکـُم و علی ارواحِکـُم وَ اجسادِکُم؛

صلوات خدا بر شما، بر ارواح مقدستان، بر پیکر پاک شما.

 وَ شاهـِدِکـُم و غائبـِکـُم وَ ظاهـِرِکـُم و باطنکم؛

و حاضر شما و غائب شما و آشکار شما و نهانتان.

 امینَ ربَّ العالمین؛

به اجابت رسان، ای پروردگار جهانیان.

پی نوشت:

[۱] مطهری، مرتضی، حماسه حسینی، ج ۳، ص ۱۲۱.

[۲] رسولی محلاتی، سید هاشم، زندگانی امام حسین علیه السلام، ص ۳۷۸.

[۳] تاریخ طبری، ج ۶، ص ۱۶.

[۴] مقتل مقرم، ص ۲۰۶.

[۵] علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه، ج ۲، ص ۳۰۸.

[۶] مطهری، مرتضی، حماسه حسینی، ج ۳، ص ۱۴۵.

[۷] همان، ص ۴۹.

[۸] قزوینی، سید محمدکاظم، فاطمه زهرا سلام الله علیها ص ۹۲، به نقل از عوالم الکبیر.

منبع : پایگاه موعود امم ,

 

گلبرگ ایام مناسب ماه: اربعین حسینی

اشاره

حضرت اباعبدالله الحسین(ع)، سید جوانان اهل بهشت است.[۲] خداوند متعال مقامات شگفتی به حضرتش در دنیا و آخرت عنایت فرموده است. کلام پیشوایان معصوم(ع) از زبان پیامبر اعظم(ص) امیرمؤمنان(ع) امام مجتبی(ع)، شخص اباعبدالله و معصومان پس از ایشان بسیار است. در سخنی از پیامبر اعظم(ص) آمده است: اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَینِ(ع) حَرارَهً فی قُلوبِ الْمُؤمنِینَ لاتَبْردُ اَبَداً.[۳] همان برای شهادت حسین(ع)، حرارتی در دل های مؤمنان است که هیچ گاه به سردی نمی گراید.

اربعین، زنده نگه داشتن یاد و نهضت شهیدان است. در این روز، با تدبیر الهیِ خاندان پیامبر، یان قیام برای همیهش جاودان گرددی. بازماندگان شهدا به حفظ یاد و آثار شهادت کمر بستند و نسل های بعد از دستآوردها و برکت شهادت استفاده فراوانی نمودند و هدایت یافتند.

امام زین العابدین(ع) و حضرت زینب(س) در طول روزهای اسارت، چه در عصر عاشورا و چه در روزهای بعد در شام و کوفه و بعد از آن در کربلا، به تبیین و افشاگری پرداختند و هدف از این قیام را ابلاغ فرمودند.

تاریخ، بهترین بازگوکننده تأثیر خطابه ها و کلمات این بزرگواران است. یزید با آنکه قصد قتل امام زنی العابدین(ع) را داشت، مجبور شد آن گرامی و همه اهل بیت را با احترام به مدینه بازگرداند، و طولی نکشید که پرچم های انقلاب و مخالفت با رژیم اموی در عراق و حجاز به اهتزاز درآمد و هزاران مرد به خونخواهی سرور شهیدان قیام کردند.

مدت اسارت اهل بیت(ع)

پس از حادثه کربلا، اهل بیت امام حسین(ع) را اسیر گرفتند و در روز دوازدهم محرم، به فرمان عمر بن سعد، سپاه به سوی کوفه به راه افتاد. ابن سعد بازماندگان اما را با شیوه ای دردآور به صورت اسیر به کوفه آورد و مردم کوفه نیز برای دیدن اسیران، از شهر خارج شده، در کنار راه ایستاده بودند.

اسیران اهل بیت(ع) به مدت نامعلومی در زندان ابن زیاد ماندند و پس از کسب اجازه ابن زیاد از یزید، به سوی شام رهسپار شدند و روز اول ماه صفر ۶۱ هـ .ق به دمشق رسیدند و در بیستم صفر سال ۶۱ هـ .ق مطابق با اولین اربعین شهادت امام حسین(ع)، به کربلا رسیدند.[۴]

روزهای مخصوص زیارت امام حسین(ع)

روز اربعین را، روز زیارتی امام حسین(ع) نامیده اند. به همین دلیل، در اینجا فهرستی از روزهای مخصوص زیارت حضرت را می آوریم:

روز عرف که ثواب یک میلیون حج دارد، روز اول ماه رجب که موجب آمرزش است، نیمه شعبان، شب نیمه شعبان، شب قدر، شب عید قربان، شب عید فطر، شب عاشورا، روز عاشورا که معادل زیارت خدا در عرش است، اربعین امام حسین(ع)، هر شب جمعه، هر روز جمعه و هر روز از راه دور.

کسی که این زمان ها را غنیمت شمرد و سالار شهیدان را زیارت کند، این بهره ها نصیبش می شود:

۱٫ در روز قیامت خداوند متعال بهترین حافظ اوست؛ ۲٫ نام او را در اعلی علّیین می نویسند؛ ۳٫ روزی را زیاد می کند؛ ۴٫ عمر را طولانی می نماید؛ ۵٫ خطرها را دفع می کند؛ ۶٫ گناهان گذشته و آینده را می آمرزد؛ ۷٫ می تواند پنجاه نفر را شفاعت کند؛ ۸٫ حاجت او کنار قبر مستجاب است؛ ۹٫ فرشتگان برای زائران حسینی دعا می کنند؛ ۱۰٫ هنگام خروج از خانه، از گناه خارج می شود؛ ۱۱٫ ثواب هزار حج مقبول دارد؛ ۱۲٫ فرشتگان مأمور حفظ او و مالش هستند تا برگردد؛ ۱۳٫ در قدم اول آمرزیده و در قدم های بعد تقدیس می شود؛ ۱۴٫ در قیامت همه آرزو می کنند از زائران حسین(ع) باشند؛ ۱۵٫ زوّار حسین(ع) در جوار پیامبراعظم(ص)، علی(ع) و فاطمه(س) هستند؛ ۱۶٫ زائران حسین(ع) چهل سال، قبل از دیگران به بهشت داخل می شوند؛ ۱۷٫ زائران حسین(ع) شهید می شوند؛ ۱۸٫ ثواب دو ماه اعتکاف و روزه در مسجدالحرام را دارند؛ ۱۹٫ زیارت حسین(ع) در هر ماه، ثواب هزار شهید دارد؛ ۲۰٫ زیارت حسین(ع)، ثواب هزار روزه دارد؛ ۲۱٫ زیارت حسین(ع)، زیارت خانه خداست.[۵]

پژوهش

پیام­های زیارت اربعین

زهره احمدی

۱٫ پیام اعتقادی

امام­شناسی

در زیارت اربعین، امام را برگزیده و ولی و حبیب خدا معرفی کرده است.[۶] چنین پیشوایی، تجلی دین خداست و شناخت او ضروری و اطاعتش واجب است. در واقع، اعتقاد و شناخت چنین امامی، جزء توحید است.[۷]

بدعت­ستیزی

امام حسین(ع) به دفاع از حریم دین پرداخت و احیای دین و بدعت­ستیزی را از انگیزه­های خود دانست. این هشداری است بر جوانان که دین پیوسته از سوی دشمنان در معرض تحریف، سوء استفاده، تفسیر نادرست و بدعت­آفرینی است و باید در صیانت دین و مقابله با بدعت­ها کوشا باشند.[۸]

۲٫ پیام اخلاقی

آزادگی

کمال و ارزش انسان، به روح بلند و همت عالی و ویژگی­های نیکوست. خود را به دنیا و شهوات فروختن، نوعی پذیرش حقارت است و خود را ارزان فروختن. امام علی(ع) فرموده است: ایا هیچ آزاده­ای نیست که دنیا را برای اهلش واگذارد؟ به یقین بهای وجود شما جز بهشت نیست، پس خود را جز به بهشت نفروشید.[۹]

ایثار

روح ایثار، ایثار خون و جان است. ایثارگر کسی است که حاضر باشد هستی و جان خود را برای دین خدا فدا کند یا در راه رضای او از خواسته­های خود بگذرد.[۱۰]

جهاد با نفس

برتر و دشوارتر از جهاد با دشمن بیرونی، مبارزه با خواسته­های نفس و کنترل هوای نفس، خشم، شهوت، دنیادوستی و فدا کردن خواسته­های خویش در راه خداست. امام حسین(ع) از مجاهدان با نفس بودند و پیامشان به جوانان نیز همین است.[۱۱]

عمل به تکلیف

یکی از پیام­های زیارت اربعین، شناخت تکلیف و عمل به تکلیف است. جوانان باید به شکل­های مختلف تکلیف خود را بشناسند و درباره انجام آن متعهد باشند و پیروزی را در انجام وظیفه بدانند.[۱۲]

دنیاطلبی

دل­بستگی به دنیا و خوگرفتن به رفاه و لذت­های زندگی، سبب می­شود که افراد در هنگام نیاز به فداکاری و جانبازی، حضور لازم را در صحنه دفاع از حق و مبارزه با باطل نداشته باشند. فریب دنیا و جلوه­های آن را خوردن، سبب فراموشی آخرت و فروختن آخرت و سعادت ابدی به دنیای گذراست.[۱۳]

حیا و عفت­ورزی

بنی­امیه و ستم­کاران آن روزگار، با تمام بی­حیایی، شدیدترین جنایت­ها را انجام دادند. جوانان برای اعلام بیزاری از اعمال دشمنان اهل بیت(علیهم السلام)، باید پیوسته حیا و عفت خود را حفظ کنند.[۱۴]

پیام سیاسی

ولایت و برائت

دوستی کردن با دوستان خدا و دشمنی کردن با دشمنان خدا، از فروع دین و از واجبات عملی است. زندگی مکتبی مسلمانان، به ویژه جوانان ایجاب می­کند که خط فکری و سیاسی خود را در جامعه در خصوص حق و باطل مشخص کنند و پیرو حق و مطیع ولی خدا باشند با دشمنان دین و امامت دشمنی کنند.[۱۵]

۳٫ پیام اجتماعی

امربه معروف و نهی ازمنکر

امام حسین(ع) با خون خود ظلم و جور و بی­دینی و اشاعه فحشا و منکر بنی امیه را خشکاند تا مردم را از گمراهی که در اثر تسلط بنی­امیه پیش آمده بود، برهاند. وظیفه جوانان اسلامی آن است که در احیای امربه معروف و نهی ازمنکر کوشا باشند تا ریشه جنایت­هایی را که پایه گذاران حقیقی آن بنی­امیه بوده­اند، از بین ببرند.

نکته

زینب، ترجمان حقیقت­ها

شیرین احمدی

تاریخ، مرهون شخصیت­های بزرگی است که هنگام نیاز، توانسته­اند نظام تغییر[۱۶] را به دست گرفته و حیات اجتماعی را به پویایی و حرکت واداشته و درواقع آن را بازسازی نمایند.

یکی از مهم­ترین این برهه­ها، سال ۶۱ هجری است که تاریخ، بانویی را درمی­یابد و یک سال صفحات خود را به سر انگشتان ماهر او می­سپارد تا به هر صورت که می خواهد، سطورش را پر کند و آنچه او نگاشت، همانا بهترین و بی­نظیر بود. هیچ تاریخ­نگار اندیشه ورز و اسلام­شناس خردمندی پای بر صفحه هستی نگذاشت که به گمانه­زنی او، بهتر از اندیشه، گفتار و رفتار آن بانو خطور کرده باشد.

او کیست؟

آری او زینب، همان خاتون دوسراست. همان که زنان کوفه صف اندر صف منتظر دیدارش می­نشستند تا در درس تفسیرش شرکت کنند.[۱۷] او شیرازه قرآن ورق ورق شده در کربلاست که تاریخ در مقابلش زانو زد و خود را به دست آن بانو سپرد تا آن را، شریعت محمدی را، همه و همه را از نو بسازد.

زینب، اسطوره زنان تاریخ است. زینب، زینت پدر است. وی همانند پدرش خطابه ­های کوبنده­ای برای مردم می­خواند. ازاین رو، با زینب است که قیام خونین حسینی معنا می­گیرد.

نکته

حضور زنان در عاشورا

شیرین احمدی

مشارکت زنان در جهاد

شرکت در جبهه پیکار و همدلی و همراهی با نهضت امام حسین(ع) و مشارکت در ابعاد گوناگون آن، از جلوه­ های حضور زنان در عاشوراست. چه همکاری طوعه در کوفه با نهضت مسلم، چه همراهی همسران برخی از شهدای کربلا، و چه حتی اعتراض و انتقاد برخی همسران سپاه کوفه به جنایت­های شوهرانشان، مثل زن خولی.

آموزش بردباری

روحیه مقاومت و بردباری زنان درباره شهادت عزیزانشان در کربلا، درس دیگر نهضت عاشوراست. اوج این بردباری و پایداری در رفتار و روحیات زینب کبری(س) جلوه­گر بود.

پیام ­رسانی

افشاگری­های زنان و دختران کاروان کربلا، چه در سفر اسارت و چه پس از بازگشت به مدینه، پاسداری از خون شهیدان عاشوراست. سخنان بانوان، هم به صورت خطبه جلوه داشت و هم گفت­وگوهای پراکنده به تناسب زمان و مکان.

روحیه­ بخشی

در بسیاری از جنگ­ها، حضور تشویق­آمیز زنان در جبهه به رزمندگان روحیه می بخشید. در کربلا نیز مادران و همسران برخی از شهدا این نقش را داشتند و به آنها در راه جهاد و ایثار و شهادت، روحیه می دادند.

پرستاری

رسیدگی به بیماران و مداوای مجروحان، از دیگر نقش­های زنان در جبهه ­ها، از جمله در عاشورا بوده است. مثال گویای آن، پرستاری حضرت زینب(س) از امام زین العابدین(ع) است.

مدیریت

بروز صحنه­های دشوار و بحرانی، استعدادهای افراد را شکوفا می­سازد. نقش حضرت زینب(س) در نهضت عاشورا و سرپرستی کاروان اسرا، درس «مدیریت در شرایط بحران» را می­آموزد. وی مجموعه بازمانده را در راستای اهداف نهضت هدایت کرد و با هر اقدام خنثی کننده نتایج عاشورا از سوی دشمن، مقابله نمود و نقشه­ های دشمن را نقش بر آب کرد.[۱۸]

نکته

احیا و ترویج فرهنگ گفت­وگو

شیما احمدی

یکی از برنامه­های امام حسین(ع) برای اصلاح جامعه و احیای سنت نبوی و علوی، احیا و ترویج فرهنگ مذاکره و گفت­وگو بود؛ یعنی مهم­ترین معجزه پیامبر در عصر حاکمیت استبداد قبیله­ای و خشونت جاهلی.

حسین بن علی(ع) به عنوان وارث پیامبر، زوال فرهنگ دعوت و تبلیغ و ارشاد را آشکارا مشاهده می­کرد. او می­دید که خشونت و زور و ارعاب، جای­گزین منطق، دعوت، مشورت و مناظره شده است. ازاین رو، امام با کارگزاران حاکمیت استبداد، یعنی ولید و مروان به گفت وگو پرداخت. چون این شیوه را اثربخش نیافت، عزم هجرت از مدینه به مکه نمود. دوستان و بزرگان خاندان خویش را برای مشورت خواند. اطرف برادر آن حضرت، امام را از درگیری با یزید بر حذر داشت؛ زیرا نمی­خواست به برادرش آسیبی برسد.[۱۹]

محمد حنفیه، برادر دیگر آن حضرت بیعت با یزید را مردود دانست، ولی امام را از درگیری با حاکم اموی پرهیز داد و چون امام حسین(ع) را در عزم خود استوار یافت، پیشنهاد کرد امام از رفتن به کوفه خودداری کند و به شهرهایی چون مکه و یمن یا به بیابان­ها و کوه­ها پناه ببرد. آن حضرت با متانت و بزرگواری، به همه نصیحت­ها و پیشنهادهای افراد خاندان خویش گوش فرا داد و از خیرخواهی و مهربانی آنان سپاس گزاری و همگان را با پاسخ­های مناسب و کلمات لطیف نواخت.[۲۰]

امام حسین(ع) در تمامی طول نهضت، از آغاز سفر تا لحظه شهادت، به شیوه گفت وگو پای­بند بود. او نه تنها از مکه تا کربلا با گروه­های مختلف اجتماعی به مذاکره می­پردازد، بلکه بنا به نقل طبری، حتی با ابن سعد هم سه یا چهار بار مذاکره می­کند.[۲۱]

سیرت نظری و عملی امام در گسترش این فرهنگ از سوی پیروان و هواداران آن حضرت نیز پیگیری می­شد؛ چنان­که عباس ابن علی، زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر در مواضع گوناگون با دشمن جرّار به گفت­وگو پرداختند.[۲۲]

داستانک

از مدینه تا شام

شیرین احمدی

حسین(ع)، خواهرش را فرا خواند و همه تصمیماتی را که گرفته بود برای وی بازگو نمود. زینب با بردباری و متانت تمام به حرف­های برادر گوش فرا داد. سپس برخاست و به سمت در رفت. حسین گفت: نمی­خواهم به تو آسیبی برسد، راهی که می­روم بی بازگشت است.

زینب با مهربانی تمام نگاهی به برادر انداخت و گفت: ایا وصیت مادرمان را فراموش کردی؟ چگونه می­توانم تو را تنها بگذارم، درحالی که تو نیمه وجودم هستی؟

زینب مشغول دستاس کردن گندم بود. عبدالله نزدیک آمد و گفت: می­خواهی با حسین به کربلا بروی؟

اشک در چشمان زینب حلقه زد و نگاهش را از دستاس برداشت و به چشمان عبدالله خیره شد و گفت: ایا شرطی که پیش از ازدواج گذاشتم را فراموش کردی؟ حسین نیمه وجود من است، چگونه می­توانم او را رها کنم؟

عبدالله گفت: فرزندانم به فدای حسین! هر جا می­خواهی با حسین برو.

جنب وجوش عجیبی خانواده و یاران امام را فرا گرفته بود. کجاوه­ها برای سوار شدن زنان و کودکان آماده شده بود. امام مقابل کاروان ایستاده بود و نظاره­گر کارهای اهل کاروان بود، اما این نگاه در دوردست­ها سیر می­کرد. زینب می­خواست همراه با دردانه حسین، یعنی رقیه سوار کجاوه شود. عباس در یک چشم به هم زدن نزدیک خواهر شد و پایش را برای سوار شدن خانم بر زمین نهاد. برادر یعنی عباس!

آفتاب تندی بر خانه­های مکه می­تابید. روزهای متوالی بود که نامه­های متعددی از سوی کوفیان برای حسین می­رسید. این نامه­ها امام را به فکر فرو برده بود. با خود می­اندیشید چه پاسخی باید به سران کوفی بدهم؟ ایا عهدشکنی آنها باز هم تکرار خواهد شد؟

چند روز گذشت. امام قاصدی را روانه خانه پسر عمویش مسلم نمود. مسلم به عنوان نماینده امام، برای گفت­وگو با کوفیان روانه عراق گردید. نیرویی ناشناخته قلب امام را می­فشرد. می­دانست چه اتفاقی در کمین مسلم است، اما باز هم سکوت نمود.

کنار دیوار کعبه آرام گرفت. پس از مسجد پیامبر، این تنها جایی بود که در آن آرامش می­یافت. دستش را بر دیوار کعبه نهاد و حرف­های دلش را برای خداوند زمزمه کرد. آرامش عجیبی سراسر وجود حسین(ع) را فرا گرفت.

روز عاشورا بود. گرما بیداد می­کرد. تشنگی کودکان را بی­تاب کرده بود. لب­های علی اصغر، کودک شش ماهه حسین(ع) خشک شده بود. امام کودک را برداشت و به سمت سپاهیان دشمن رفت و فرمود: از یاران و فرزندانم کسی نمانده، نمی­بینید چگونه از تشنگی بی­تاب شده است؟

ناگهان تیری از سوی حرمله روانه شد و گلوی کودک را پاره پاره کرد. قلب حسین به جای گلوی کودک از درون دریده شد. حسین خون گلوی کودک را برداشت و به آسمان پاشید.

عباس با خود اندیشید: ایا نمی­بینی کودکان شکم­هایشان را بر زمین می­سایند تا تشنگی­شان برطرف گردد؟

مشک را برداشت و سوار بر اسب شد. قامت رعنای عباس از دوردست هم پیدا بود. در حال رفتن به سمت فرات سخنان شمر را به یاد آورد که از وی خواسته بود دست از طرفداری حسین بردارد.

عباس مشک را از اسب جدا کرد و آن را از آب خنک فرات پر کرد. دهانش خشک شده بود و زبان در آن نمی­چرخید. مشتی آب برداشت و نزدیک دهان برد، ناگهان تشنگی حسین در نظرش آمد. اشک در چشمان عباس حلقه زد. مشک را برداشت و با عجله از آب بیرون آمد. سپاهیان دشمن دور عباس را احاطه کرده بودند. گویی مشک، کودک عباس بود که آن را سخت در آغوش گرفته بود. دستان مبارک بر زمین افتادند، اما وی با دندان مشک را نگاه داشت که ناگاه عمود آهنین بر فرق عباس فرود آمد و… .

آفتاب به وسط آسمان رسیده بود. حسین با اهل حرم وداع کرد. زینب با نگاهی غم بار برادر را بدرقه می­کرد. کودکان می­گریستند. حسین سفارش­های لازم را به خواهرش نمود و راهی میدان نبرد گردید. سپاهیان دشمن مانند مور و ملخ مقابل امام قرار گرفتند. گرد و غبار زیادی از میانه میدان برخاست. زینب سراسیمه به سوی قتلگاه دوید و برادرش را دید که از اسب بر زمین افتاده است. شمر بر سینه حسین نشست. ابرهای تیره­ای هم آسمان را پوشاند و سر مقدس حسین از تن جدا گردید.

حسین جان! به یاد داری خیمه­ها چگونه به آتش کشیده شد؟

چگونه در غیاب عباس علمدار، زیور زنان به تاراج رفت؟

حسین جان! از آن بالا می­دیدی که چگونه پیکر شهیدان زیر سم اسبان پاره پاره می شد؟

برادرم! یادت می­اید چگونه بچه­ها و زنان را به هم زنجیر کردند؟

پسر مادرم! من به وصیت تو عمل کردم و نگذاشتم به اهل حرم تو آسیبی برسد. می­دانی که درباره رقیه کوتاهی نکردم، اما داغ فراق تو بسیار دردناک بود و قلب کوچک او تحمل این مصیبت­ها را نداشت.

در دربار پسر معاویه سر مبارک تو را می­دیدم که بر نیزه بود. تو در آن حال هم زیبا بودی. لب­هایت زمزمه می­کرد و قرآن می­خواندی.

برادرم! یزید می­خواست شکست را در چشمان من و فرزندان تو ببیند، اما نتوانست و خطابه من، آخرین امید او را از بین برد.

بعد از آن روزهای اسارت، من ماندم و غم فراق تو که نمی­دانستم با آن چه کنم.

مادر جان! ایا از من راضی هستی؟

ایا زمان آن نرسیده است که من نیز به شما بپیوندم؟

پی نوشت ها:

[۱]. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۵۱٫

[۲]. سنن ابن ماجه، ج ۱، فضل اصحاب رسول الله(ص)، ص ۵۶؛ الجامع الصغیر، ج ۱، ص ۷ و ۱۵۷٫

[۳]. محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج ۱۰، ص ۳۱۸٫

[۴]. سید بن طاووس، اللهوف، ترجمه: محمدجواد مولوی نیا، قم، انتشارات سرور، ۱۳۷۹، چ ۲، ص ۱۲۵٫

[۵]. احادیث یاد شده، از جلد دهم وسائل الشیعه که به امام حسین(ع) و زیارت ایشان اختصاص داده، گرفته شده است.

[۶]. «السلامُ علی ولی الله و حَبیبه، السلام علی صَفِی الله؛ درود بر ولی خدا و حبیب خدا و درود بر بنده برگزیده خدا».

[۷]. نک: جواد محدثی، پیام­های عاشورا، نشر پژوهشکده تحقیقات اسلامی، ۱۳۷۷، چ ۱، ص ۳۸٫

[۸]. «أشهد انّک من دعائم الدین و ارکان المسلمین؛ گواهی می­دهم تو از ستون­های دین و ارکان مسلمانان هستی». (نک: همان، ص ۴۳).

[۹]. «دشمنان اهل بیت(علیهم السلام) بهره خود را فروختند به پست­ترین بها و آخرت خود را از دست دادند در مقابل بهای ناچیز و خود را در چاه هوا و هوس سرنگون کردند». (نک: همان، ص ۴۸).

[۱۰]. «در راه خداوند بذل جان کرد تا بندگان خداوند را از نادانی و سرگردانی گمراهی نجات بخشد». (نک: همان، ص ۵۱).

[۱۱]. «در راه خداوند جهاد کرد با دشمنان درحالی که شکیبا بود تا در راه طاعت خداوند خون پاکش ریخته شد». (نک: همان، ص ۵۹).

[۱۲]. «گواهم به اینکه تو به عهد خود وفا کردی و در راه خدا جهاد نمودی تا شهادت به سراغت آمد». (همان، ص ۷۹).

[۱۳]. «کسانی که برای کشتن امام حسین(ع) هم دست شدند دنیا فریبشان داد و بهره خویش را به چیزی فرومایه و بی ارزش فروختند و از روی تکبر و هواپرستی خود غوطه خوردند و تو و پیامبرت را به خشم آوردند». (همان، ص ۱۵۸).

[۱۴]. نک: محمد قاضی طباطبایی، کتاب تحقیق در اربعین حسینی، صص ۳۸۹ و ۳۹۰٫

[۱۵]. «خدایا! من تو را گواهی می­گیرم تو را که من دوستم با کسانی که او را دوست دارند و دشمن دارم هر که او را دشمن دارد». (پیام های عاشورا، ص ۱۷۴).

[۱۶]. اشاره به ایه شریفه «إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ».

[۱۷]. سید نعمت الله جزایری، الخصایص الزینبیه، ص ۸۲٫

[۱۸]. نک: مقاله «درس­های امدادگری در نهضت عاشورا»، مجله پیام هلال، ش ۲۶، شهریور ۱۳۶۹؛ جواد محدثی، فرهنگ عاشورا، ص ۱۹۵٫

[۱۹]. لهوف، صص ۱۱ و ۱۲٫

[۲۰]. ارشاد، صص ۲۰۱ و ۲۰۲٫

[۲۱]. طبری، ج ۵، ص ۴۱۴٫

[۲۲]. همان، ص ۴۱۷٫

منبع :گلبرگ – بهمن ۱۳۸۷ – شماره ۱۰۶ –

چرا باید به زیارت اربعین رفت؟

اشاره:

 همواره آیین ها و ادیان مختلف با هدف همبستگی میان پیروان و هویت بخشی به جریان اجتماعی خود، ایامی را در سال مشخص کرده و پیروان خویش را ملزم به شرکت در این اجتماعات می کنند.یکی از پیامدهای اینگونه تجمعات، نمود جهانی و به نوعی تبلیغ آن جریان اجتماعی است که معمولا در جامعه جهانی تاثیر گذار است. بعنوان نمونه مسیحیان روز «عید پاک» که سابقه ای دیرینه دارد را همه ساله بعنوان مهمترین روز دینی خود،جشن می گیرند.این روز در تقویم مسیحیان،تعطیل است و پیروان دین مسیح با حضور در کلیساها مراسمات مختلفی را برگزار و به جشن و سرور می پردازند.

 کارناوال یهودی ها در«پوریم»[۲]

 پوریم نام یکی از اعیاد بزرگ مذهبی در دین یهود است. یهودیان روز چهارده وپانزده آدار در تقویم عبری را«پوریم» نامیده وآن را جشن می گیرند.[۳] در این مراسمات که در کنیسه ها برگزار می شود،یهودیان همراه با خواندن کتاب استر[۴] به جشن می پردازند. بعد از مراسم کودکان ونوجوانان یهودی نقاب و لباس های رنگارنگ می پوشند و در اسرائیل و شهرهای یهودی نشین کارناوال شادی راه می اندازند.این مراسم با استفاده از استبداد رسانه ای یهود بصورت گسترده تبلیغ واطلاع رسانی می شود.

 اما مسلمانان…

 همه ساله حدود ۵/۵میلیون مسلمان از سراسر دنیا نیز در ایام حج به مکه سفر کرده و مناسک دینی خود را انجام می دهند اما بواسطه محدودیت های اعمالی از سوی حکومت،هیچگاه اسلام ناب محمدی ومعارف علوی نتوانسته در حج آنگونه که بایسته است تبلیغ و تبیین شود.اسلامی که اگر زیبایی های آن به سمع دیگران برسد،به فرموده امام رضا(ع)؛ناگزیر به تبعیت از ما-اهل بیت- روی خواهند آورد.[۵] لذا اجتماع بزرگی که می تواند ظرفیتی جهت همبستگی شیعیان باشد به خط مقدم شبهه افکنی علیه مذهب اثنی عشری تبدیل شده.

 «اربعین»، فرصتی طلایی

 خلا وجود اجتماعی عظیم وبین المللی در میان شیعیان را حضور میلیونی در ایام اربعین پر می کند. کربلا می تواند«نماد» تبلور وحدت وبیعت با امام باشد که «نمود»ی جهانی خواهد داشت.شروع جاذبه مغناطیس حسینی در روز اربعین است، این همان مغناطیسی است که امروز هم با گذشت قرن های متمادی در دل من و شما هست[۶]

لذا در حج اگر نمی توان پیام مقدس شیعه را به نحو احسن منتشر کرد، در کنگره عظیم حسینیان و با حضور پرشکوه شیعیان، می توان آن را جهانی کرد.در واقع حج حسینیان در کربلا و سعی بین صفا ومروه آنها در بین الحرمین و لباس احرام آنها، لباس عزای سیدالشهدا می باشد.

 پیاده روی موضوعیت دارد

 بنا به فرموده امام عسکری(ع)؛یکی از نشانه های مومن-که در این روایت مقصود شیعه است-ریارت سیدالشهدا در روز اربعین می باشد.[۷] زیارتی که با پای پیاده رفتنِ آن هم «موضوعیت» دارد. چرا که امام صادق(ع) به یکی از دوستان خود می فرماید: قبر حسین(ع) را زیارت کن و ترک مکن. پرسیدم: ثواب کسی که آن حضرت را زیارت کند چیست؟ حضرت فرمود: کسی که با پای پیاده به زیارت امام حسین(ع) برود خداوند به هر قدمی که برمی دارد یک حسنه برایش نوشته و یک گناه از او محو می فرماید و یک درجه مرتبه اش را بالا می برد.[۸] ایشان در جای دیگری می فرمایند: کسی که به قصد زیارت امام حسین(ع) از منزلش خارج شود اگر پیاده باشد، خداوند بابت هر قدمی که برای زیارت اباعبدالله بر می دارد، یک حسنه می نویسد و یک سیئه از او محو می کند. وقتی که به حرم می رسد، خداوند او را جزء صالحین برگزیده می نویسد. وقتی مناسک او تمام شد، خداوند نام او را جزء فائزین می نویسد. وقتی می خواهد بازگردد یک فرشتۀ الهی در مقابل او قرار می گیرد و می گوید: رسول خدا(ص) به شما سلام می رساند، و پیغام می دهد (مژده می دهد): عملت را از سر بگیر که تمام گناهان گذشته ات بخشیده شده است.[۹]

 سنت پیاده روی، سابقه ای تاریخی دارد

 از جهتی جریان پیاده روی برای زیارت سیدالشهدا در روز اربعین سابقه ای تاریخی نیز دارد؛ زیارت کربلا با پای پیاده در زمان «شیخ انصاری»[۱۰] رسم بوده است، اما در برهه ای از زمان به فراموشی سپرده می شود که در نهایت توسط «شیخ میرزا حسین نوری» دوباره احیا می شود.ایشان آخرین بار در سال ۱۳۱۹ هجری با پای پیاده به زیارت حرم أباعبدالله حسین(ع) رفت.

 با اینکه زیارت سید الشهدا(ع) در اکثر برهه های تاریخی به سختی انجام می شد و جان زائران در خطر بود، اما با این وجود زائران، عاشقانه خطرات را به جان می خریدند و به پابوسی امام حسین(ع) در روز اربعین نائل می شدند.

 تمرین سبک زندگی اسلامی

 ناگفته نماند در این ایامِ سراسر شور توأم با معرفت و در مسیر«طریق الحسین» که از شهرهای مختلف به کربلا منتهی می شود،شیعیان همدیگر را فقط با این دو عنوان می شناسند،«زائر الحسین» یا «خادم الحسین» که این خود شیوه ومظهری از سبک زندگی اسلامی است.

 حالات زیبای زائران در ارتباط معنوی با وجود مقدس سیدالشهدا،برخورد کریمانه خادمان هیئات-که کاملا مردمی برپا شده اند-،به منظور پذیرایی،ایثار واحترام به همدیگر،رعایت حال بزرگان و پیرغلامان حسینی، تکریم سادات و در نهایت فیض قرائت زیارت اربعین در کنار مضجع نورانی امام حسین(ع) از جمله آثار وبرکاتی است که می توان برای مسافران این سفر نورانی بر شمرد.

 نقش وجایگاه زائرین سیدالشهدا

 نفس زیارت سید و سالار شهیدان از مصادیق تعظیم و بزرگداشت شعائر الهی[۱۱] و از جلوه های محبت و دوستی با اهل بیت و از موارد عمل به آیه مودت[۱۲] است.زائرین سیدالشهدا قبل از همه وارد بهشت می شوند[۱۳] و با زیارت سید الشهدا گناهانشان محو وعمرشان طولانی و روزیشان زیاد وغم واندوهشان برطرف می شود.[۱۴]

 درپایان متذکر می شوم این سنت قدیمی که پس از به درک واصل شدن دیکتاتور عراق، چند صباحی است به تکاپو افتاده، اگر آسیب شناسی فرهنگی نشود،قطعا آثار منفی در پی خواهد داشت چرا که هر پدیده ای را آفتی تهدید می کند.[۱۵]

 پی نوشت:


[۱] easter

[۲] poorim

[۳] در این مراسمات شیرینی های مخصوصی با دانه های خشخاش توزیع می شود

[۴] ESTHER

[۵] عن الامامُ الرِّضا علیه السلام: «رَحِمَ اللّهُ عَبْدا اَحْیا أمْرَنا،»[قال الرّاوی:] فَقُلْتُ لَهُ: «فَکَیْفَ یُحْیِی أمْرَکُمْ؟» قالَ: «یَتَعَلَّمُ عُلُومَنا و یُعَلِّمُها النّاسَ، فَإِنَّ النّاسَ لَوْ عَلِمُوا مَحاسِنَ کَلامِنا لاَتَّبَعُونا.» میزان الحکمه، ج ۸، ح ۱۳۷۹۷٫

[۶] آیت الله سید علی خامنه ای، اول فرودین سال ۱۳۸۵

[۷] بحار الانوار،علامه مجلسی،ج۹۸،ص۳۴۸

[۸] کامل الزیارات،ابن قولویه،ص۱۳۴ (عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَیْمُونٍ الصَّائِغِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: یَا عَلِیُّ زُرِ الْحُسَیْنَ وَ لَا تَدَعْهُ. قَالَ قُلْتُ: مَا لِمَنْ أَتَاهُ مِنَ الثَّوَابِ؟ قَالَ مَنْ أَتَاهُ مَاشِیاً کَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِکُلِّ خُطْوَهٍ حَسَنَهً وَ مَحَی عَنْهُ سَیِّئَهً وَ رَفَعَ لَهُ دَرَجَهً؛)

[۹] همان، ص۱۳۲-«مَنْ خَرَجَ مِنْ مَنْزِلِهِ یُرِیدُ زِیَارَهَ قَبْرِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ص، إِنْ کَانَ مَاشِیاً، کَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِکُلِّ خُطْوَهٍ حَسَنَهً وَ مَحَی عَنْهُ سَیِّئَهً، حَتَّی إِذَا صَارَ فِی الْحَائِرِ کَتَبَهُ اللَّهُ مِنَ الْمُصْلِحِینَ الْمُنْتَجَبِینَ، حَتَّی إِذَا قَضَی مَنَاسِکَهُ کَتَبَهُ اللَّهُ مِنَ الْفَائِزِینَ، حَتَّی إِذَا أَرَادَ الِانْصِرَافَ أَتَاهُ مَلَکٌ فَقَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص یُقْرِؤُکَ السَّلَامَ وَ یَقُولُ لَکَ: اسْتَأْنِفِ الْعَمَلَ فَقَدْ غُفِرَ لَکَ مَا مَضَی»

[۱۰] متوفی سال ۱۲۸۱ قمری

[۱۱] قرآن کریم،سوره حج،آیه۳۲«ذَلِک وَمَن یعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ»

[۱۲] همان،سوره شوری،آیه۲۳«ذَلِک الَّذِی یبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لَّا أَسْأَلُکمْ عَلَیهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی وَمَن یقْتَرِفْ حَسَنَهً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکورٌ»

[۱۳] کامل الزیارات،ابن قولویه،ص۴۴۸

[۱۴] همان،باب۶۱

[۱۵]  غرر الحکم، ص۴۳۱ (قال الإمامُ علیٌّ علیه السلام: لکلِّ شی ءٍ آفهٌ…)

منبع : رجا نیوز , میلاد عچرش

سیّد ابوتراب موسوى خوانسارى(ره)

اشاره:

فقیه و مدرس بزرگ حوزه ها، سید ابوتراب عبدالعلى موسوى خوانسارى، ۱۷ رجب (۱۲۷۱ هـ . ق.) در شهر خوانسار دیده به جهان گشود.[۱] پدرش آیه الله سید ابوالقاسم جعفر خوانسارى، از عالمان و فقیهان معروف نجف اشرف و خوانسار بود. وى تحصیلات علوم مقدماتى حوزه را در زادگاهش به پایان رساند و سپس به نجف اشرف مهاجرت کرد و در درس خارج فقه و اصول شیخ محمدحسن (صاحب جواهر)، شیخ مرتضى انصارى، شیخ محسن خنفر، شیخ نوح نجفى و شیخ قاسم محیى الدین نجفى، حاضر شد و بعد از سال ها تحصیل و پژوهش در علوم اسلامى، به درجه بلند اجتهاد نایل آمد.

کتاب هاى «المکاسب»، «البیع» و «اعمال ماه رمضان» به دو زبان فارسى و عربى از آثار ارزشمند اوست، که نشان مهارت و احاطه او بر مبانى، ادلّه، نظرات، تراجم و رجال است.

سید ابوالقاسم، شعبان (۱۲۸۰هـ . ق.) در حالى که فرزندش سید ابوتراب، ۹ سال بیش نداشت، در خوانسار دار فانى را وداع گفت.[۲]

جدّش، آیه الله سید محمدمهدى خوانسارى، سال (۱۱۸۲ هـ . ق.) متولد شد. تحصیلات خود را در زادگاه خود، خوانسار و نیز نجف اشرف تا درجه اجتهاد ادامه داد. وى از دانشمندان بزرگ به شمار مى آمد و در علم رجال و امتیاز بین راویان مشترک، تبحرى ویژه داشت و نیز در شعر، ادبیات و ریاضیات هم داراى تخصص کامل بود. او سال (۱۲۴۶ هـ .ق.) وفات یافت. از آثار به جا مانده از او «حواشى بر قسم و نشوز»، «شرح لمعه»، «شرح تبصره علاّمه»، «شرح مبادى الاصول»، «علم حساب»، «شرح سیوطى» و «رساله عدیمه النظیر فى احوال ابى بصیر» است.[۳]

جدّ دومش سید حسن خوانسارى (متولد ۱۱۳۸ هـ . ق.) است. وى تحصیلات علوم حوزوى را در زادگاهش خوانسار، نزد پدرش آیه الله سید حسین و جدّش سید میر ابوالقاسم جعفر نویسنده کتاب «مناهج المعارف»، و درنجف اشرف نزد استادان آن شهر، به ویژه شیخ یوسف بحرانى نویسنده حدائق، تا حد اجتهاد دنبال کرد. اثر به جا مانده از او «صیغ العقود» است.[۴]

جدّ اعلایش سید حسین خوانسارى (متوفاى ۱۱۹۱ هـ . ق.) از پژوهشگران بزرگ علوم دینى بود. وى تحصیلات علوم اسلامى را نزد پدرش سید ابوالقاسم جعفر، معروف به میر، نویسنده مناهج المعارف، تا حدّ اجتهاد ادامه داد و از پدر و محمدصادق ـ فرزند ملا محمد سراب ـ اجازه اجتهاد و روایت دریافت نمود.

آیه الله سید حسین خوانسارى، جدّ مشترک سید ابوتراب خوانسارى و سید محمدمهدى اصفهانى کاظمى نویسنده «احسن الودیعه» است که جدّ سوم سید ابوتراب و جد چهارم سید محمدمهدى اصفهانى خواهد بود.[۵]

سید ابوتراب، منتسب به سادات موسوى و اولین کسى است که از این خاندان به سبب فضاى خاص اصفهان، براى نشر علم و دین در قرن هفتم و هشتم، به این شهر هجرت کرد. سید محب الله موسوى، جد هفتم سید ابوتراب نیز در قرن هشتم هجرى از مدینه به اصفهان آمد و در آن شهر اقامت گزید.

تحصیلات

کودکى سید ابوتراب در خوانسار، در پناه پدرى پیر و مهربان سپرى شد. استعداد ذاتى، هوشِ سرشار و علاقه فراوان به دانش طلبى، به خوبى در او نمایان بود. این ویژگى، پدر را بر آن داشت تا تربیت علمى و اخلاقى او را، خود به عهده گیرد بنابراین خواندن، نوشتن و قرائت قرآن کریم را به او یاد داد، به طورى که هنوز ۹ سال او تمام نشده بود که به دو زبان فارسى و عربى به خوبى تکلم مى کرد.

با وفات پدر، جناب سید محمدعلى ـ فرزند محمدصادق موسوى خوانسارى، ـ [۶] ادامه تعلیم و تربیت سید ابوتراب را به عهده گرفت. او با کمک دیگر استادان خوانسار، تا سال (۱۲۸۶هـ .ق.)[۷]، ادبیات فارسى، عربى و دیگر دانش هاى مقدماتى حوزه را به وى آموخت. سید ابوتراب از اخلاق، رفتار و انوار علوم او، تأثیر فراوان پذیرفت. وى بهره مندى خود از دانش هایى چون اصول، فقه و حدیث را مرهون وى مى دانست و بارها از او به بزرگى یاد مى کرد.

سید ابوتراب تا سال (۱۲۹۰ هـ .ق.) در شهر خوانسار ماندگار شد و سپس در سال ۱۲۹۱هـ .ق. براى تکمیل یافته هاى خود وارد اصفهان شد. وى نزد استادان آن شهر به مدت ۴ سال، به یادگیرى فقه، اصول، تفسیر، رجال، ریاضیات و دیگر علوم پرداخت. او در سال ۱۲۹۵ هـ .ق.[۸] به نجف اشرف هجرت و در محضر آیات عظام حاضر شد و بهره هاى کافى برد. این عالم فرهیخته بعد از سال ها تحصیل به مقام بلند اجتهاد نائل و از فقیهان و مدرسان بزرگ آن مکان مقدس گردید.[۹]

شرح حال نویسان از جایگاه علمى وى بسیار تمجید و تجلیل کرده اند و گفته اند:

سید ابوتراب موسوى خوانسارى، عالمى است عامل، محققى است دقیق، فقیهى است اصولى، محدثى است رجالى. او جامع علوم عقلى و نقلى و حتى دانش هاى ریاضى، هندسه، جغرافیا، و امثال آن بوده است. ژرف نگرى و تبحر وى در مطالب مشکل فقهى، اصولى، فلسفى، تفسیرى و کلامى از ویژگى هاى اوست.

او احاطه کافى و گسترده اى بر مبانى، نظرات صاحب نظران، جزئیات و فروع مسائل آن دانش ها و نیز مذاهب چهارگانه فقهى اهل سنت و مبانى آنان دارد.[۱۰]

استادان و مشایخ

سید ابوتراب موسوى خوانسارى، محضر استادان بسیارى را درک کرد و از خرمن وجودى آنان، خوشه هاى علم و کمال چید که به ذکر اسامى پربرکتشان مى پردازیم.

در خوانسار

۱. پدرش، سید ابوالقاسم جعفر (متوفاى ۱۲۸۰ هـ .ق.).

۲. سید محمدعلى خوانسارى (متوفاى ۱۲۸۶ هـ .ق.) نویسنده «حاشیه المکاسب»، «صراط المستقیم فى اصول الفقه و اصول آل ابراهیم».

سید ابوتراب بعد از وفات پدرش، علوم مقدماتى حوزه، مثل ادبیات و قسمتى از اصول، فقه و حدیث را نزد سید محمدعلى خوانسارى خواند.[۱۱]

در اصفهان

۱. شیخ محمدباقر اصفهانى (متوفاى ۱۳۰۱هـ .ق.).

۲. سید محمدهاشم موسوى خوانسارى (متوفاى ۱۳۱۸ هـ .ق.) نویسنده مبانى الاصول.

خوانسارى به مدت ۴ سال بین سال هاى (۱۲۹۵ ـ ۱۲۹۱ هـ .ق.) نزد آن دو عالم بزرگوار به تحصیل فقه و اصول پرداخت.[۱۲]

در نجف اشرف

۱. سید محمدباقر خوانسارى (متوفاى ۱۳۱۳ هـ .ق) نویسنده روضات الجنات.

۲. سید حسین تبریزى کوهکمرى (متوفاى ۱۲۹۹ هـ .ق).

سید حسین کوه کمرى فرزند سید محمد کوهکمرى معروف به سید حسین ترک، در روستاى کوه کمر، از نواحى تبریز متولد شد. مقدمات علوم اسلامى را در تبریز به پایان رساند و بعد از آن به کربلا مشرف شد. وى قسمتى از علوم دینى را نزد آیات عظام: شریف العلماى مازندرانى، سیّد محمدحسین اصفهانى صاحب فصول و سید ابراهیم قزوینى صاحب ضوابط، فراگرفت و سپس به نجف اشرف هجرت کرد. خوانسارى در حوزه نجف نزد استادان و فقیهان بزرگى چون شیخ محمدحسن صاحب جواهر و شیخ مرتضى انصارى حاضر شد. وى تحصیلات خود را ادامه دادو به درجه اجتهاد رسید و سپس به تدریس روى آورد و شاگردان بسیارى را تربیت کرد. از جمله شاگردانش مى توان این عالمان بزرگ را برشمرد: شیخ حسن فرزند شیخ عبدالله مامقانى، مولى احمد شبسترى، شیخ محمد شرابیانى، میرزا موسى تبریزى و سید ابوتراب خوانسارى.

آن عالم فرزانه در ۲۳ رجب (۱۲۹۹ هـ .ق.) در نجف اشرف دار فانى را وداع گفت و در مقبره خانوادگى خود، به خاک سپرده شد.[۱۳]

۳. شیخ ابراهیم خویى (متوفاى ۱۳۲۵هـ .ق.) نویسنده «شرح نهج البلاغه»، «شرح الاربعین حدیثاً»، «ملخص المقال فى تحقیق الاحوال الرجال».[۱۴]

۴. شیخ محمدحسین کاظمى (متوفاى ۱۳۰۸ هـ .ق.) نویسنده «هدایه الانام فى شرح شرایع الاسلام».

۵. میرزا حبیب الله رشتى (متوفاى ۱۳۱۲ هـ .ق.)[۱۵]

۶. سید محمد (متوفاى ۱۳۰۹ هـ .ق.)، فرزند سید محمدصادق، فرزند سید محمدمهدى، نویسنده رساله «عدیمه النظیر فى احوال ابى بصیر».

۷. شیخ عبدالله اصفهانى (متوفاى ۱۳۰۰ هـ .ق.).[۱۶]

۸. میرزا محمد تهرانى عسکرى.

۹. مولى لطف الله مازندرانى (متوفاى ۱۳۱۳ هـ .ق.).[۱۷]

مولى لطف الله مازندرانى از عالمان و فقیهان بزرگ نجف اشرف و در علم و تقوا زبانزد و بسیار مورد احترام عوام و خواص شهر بود. از شاگردان بارز او، سید حسن از نوادگان علامه قزوینى (متوفاى ۱۳۲۵ هـ .ق.)، شیخ جواد فرزند شیخ على مبارک (متوفاى ۱۳۱۱ هـ .ق.) و سید حسن صدر کاظمى (متوفاى ۱۳۵۴ هـ .ق.) هستند. آیه الله مازندرانى علاوه بر تدریس، به تألیف کتاب نیز اشتغال داشت، از جمله آثار او «شرح قواعد علامه حلى» و «حاشیه بر القوانین فى علم الاصول» است. وى در سال ۱۳۱۳ هـ .ق. در نجف اشرف از دنیا رفت و در صحن حرم مطهر حضرت امیرمؤمنان على(علیه السلام) به خاک سپرده شد.[۱۸]

شاگردان و راویان

سید ابوتراب خوانسارى از همان روزهاى نخستین ورود به حوزه علمیه نجف اشرف، علاوه بر تحصیلات، به تدریس علوم حوزوى، به ویژه فقه و اصول پرداخت که حدود ۵۰ سال ادامه داشت. شیوه تدریس در کنار تحصیل، علاوه بر تشویق او به پژوهش دقیق تر در مسائل علمى، از او استادى کامل در تدریس دانش هاى مختلف ساخت. او در تحلیل مبانى و آراى صاحب نظران فقه، اصول، کلام و تفسیر و نیز در تطبیق فقه جعفرى با مذاهب چهارگانه اهل سنت، مهارت بسیارى داشت. وى مسائل و مطالب پیچیده علمى را با بیانى شیوا به شاگردان القا مى کرد. سادگى بیان، در عین عمیق بودن مطالب، از ویژگى هاى تدریس اوست. شاگرد بارزش سیّد محمدمهدى اصفهانى در این باره مى گوید:

هر وقت در مجلس درس او حاضر مى شدم و در مورد مسائل پیچیده علوم و مطالب مشکل علمى از او سؤال مى کردم، در جواب، مثل چشمه مى جوشید (و به خوبى به جواب مى پرداخت). او را ملاقات نکردم، مگر آن که از او استفاده علمى مى کردم. اگر کسى در مورد مسئله علمى از او سؤال مى کرد طورى جواب مى داد که گویى به تفسیر و تأویل صحیح تمام مطالب، فروعات و جزئیات آن آگاهى کامل دارد و در جداسازى نظرات صحیح از غیر صحیح، احاطه کامل داشت.[۱۹]

به هر حال در آن چند دهه اى که به تدریس علوم اسلامى اشتغال داشت، صدها شاگرد بارز از محضر او بهره هاى فراوان برده اند و مفتخر به دریافت اجازه اجتهاد و یا روایت شده اند و با این حال در کتاب هاى تراجم به تعدادى معدود از آنان اشاره شده است از جمله:

۱. سید محمدحسین، فرزند سید محمد خوانسارى.

۲. سید محمدحسن، فرزند سید محمد خوانسارى.

۳. محمدابراهیم.

۴. سید ریحان الله، فرزند سید جعفر کشفى دارابى (متوفاى ۱۳۲۸ هـ .ق.)

۵. شیخ محمدرضا زنجانى کاظمى.

۶. سید ابوالقاسم ریاضى، فرزند سید محمود.

۷. شیخ فضل الله، فرزند ابوالقاسم خویى.

۸. سید ناصر، فرزند سید هاشم موسوى أحسایى.

۹. سید محمدمهدى اصفهانى کاظمى. (متوفاى ۱۳۹۱ هـ .ق.) نویسنده «احسن الودیعه».

۱۰. شیخ آقابزرگ تهرانى، نویسنده «الذریعه الى تصانیف الشیعه».

۱۱. سید محمدرضا تبریزى.[۲۰]

۱۲. شیخ عبدالحسین رشتى (متوفاى ۱۳۷۳هـ .ق.).

شیخ عبدالحسین فرزند شیخ عیسى رشتى گیلانى در سال ۱۲۹۲ هـ .ق. به دنیا آمد. وى تحصیلات علوم دینى را درکربلا و نجف تا مرتبه اجتهاد نزد استادان و مدرسان بزرگ آن حوزه ها به ویژه آیات عظام ملا محمدکاظم آخوند خراسانى، شیخ فتح الله شیخ الشریعه اصفهانى و سید محمدکاظم طباطبایى یزدى، ادامه داد. او در علوم مختلف منطق، فلسفه، فقه و کلام صاحب رأى و در تدریس آن ها به ویژه علم اصول، داراى احاطه و مهارت ویژه اى بود. از آثار ارزشمند او «شرح کفایه الاصول»، «کتابُ القضا»، «کتابُ الرهن»، «کتاب الوقف و المواریث»، «کشف الاشتباه و الاطوار فى تفسیر آیات القرآن الکریم.»[۲۱]

۱۳. محمدجواد کاظمى (متوفاى ۱۳۲۸هـ .ق.). شیخ محمدجواد فرزند شیخ محمدحسین کاظمى از دانشمندان و فقیهان بزرگ کاظمین و نجف بود که به خاطر نبوغ فراوان به درجه اجتهاد رسید. او از شاگردان شیخ محمدحسن آل یاسین در کاظمیه و شیخ زین العابدین مازندرانى، ملا لطف الله مازندرانى، شیخ عبدالله مازندرانى و سید ابوتراب خوانسارى در نجف اشرف بود و از آیه الله سید ابوتراب خوانسارى، اجازه روایت گرفت. از آثار او «شرح رساله بغیه الخاص و العام» از آثار پدرش شیخ محمدحسین کاظمى است.[۲۲]

۱۴. سید شهاب الدین محمدحسین، فرزند سید محمود نجفى.[۲۳]

۱۵. شیخ محمدطاهر ابوخمسین (متوفاى ۱۳۴۲ هـ .ق.).[۲۴]

شیخ محمدطاهر فرزند شیخ محمدحسین هَجَرى أحسائى هفوفى در شهر «الهفوف» بحرین متولد شد. وى مقدمات علوم دینى را در زادگاهش به پایان رساند، سپس براى کسب معارف و مدارج عالى علوم حوزوى به نجف اشرف هجرت کرد و نزد استادان و مدرسان ماهر آن مکان مقدس به ویژه میرزاحسین خلیلى تهرانى و سید ابوتراب خوانسارى تحصیلات عالى خود را تا مرتبه بلند اجتهاد ادامه داد و از بسیارى از آنان مفتخر به کسب اجازه نامه روایت و اجتهاد شد. سید ابوتراب خوانسارى در اجازه اجتهاد به او، از مقام و جایگاه علمى و معنوى او تجلیل و تکریم مى کند و مى گوید:

او پیشواى فقیهان پژوهشگر، از بهترین دانشمندان اهل دقت، استنباط کننده فروع فقهى از اصول آن ها و از مجتهدان مورد اعتماد است.[۲۵]

۱۶. شیخ موسى هَجَرى أحسائى (متوفاى ۱۳۵۳ هـ .ق.).

سید ابوتراب خوانسارى در ۱۸ جمادى الثانیه (۱۳۲۲ هـ .ق.) به او اجازه روایت داد و ضمن تجلیل از مقام علمى او، به اجتهاد او تصریح نمود.[۲۶]

۱۷. سید مهدى غریفى (متوفاى ۱۳۴۳ هـ .ق.)

وى نویسنده کتاب هاى،   الانصاف فى علم الحدیث»، «هدایه المضل فى الامامه» و «عین الفطره فى الرّد على من غالى فى العتره» است. سید ابوتراب خوانسارى در سال ۱۳۴۱ هـ .ق. به او اجازه روایت داد.[۲۷]

۱۸. سید ناصر أحسائى (متوفاى ۱۳۵۸ هـ .ق).[۲۸]

۱۹. شیخ عبدالرسول، فرزند شیخ شریف.

شیخ عبدالرسول (متولد ۱۳۰۱ هـ .ق.) از نوادگان صاحب جواهر و از شاگردان ملا کاظم آخوند خراسانى، سید محمدکاظم طباطبایى یزدى، محمدحسین نایینى و سید ابوتراب خوانسارى است.[۲۹]

۲۰. سید محمد کوه کمرى (متوفاى ۱۳۷۲ هـ .ق.)

سید محمد کوه کمرى معروف به حجت کوهکمرى، از شاگردان شیخ عبدالله مامقانى، نویسنده «تنقیح المقال»، محمدحسین نائینى نویسنده «فوائد الاصول» و سید ابوتراب خوانسارى است. از آثار او: «الاستصحاب»، «تنقیح المطالب المهمه فى عمل الصور المجسمه»، «لوامع الانوار الغرویه فى مرسلات الاثار النبویه» است.[۳۰]

۲۱. سید احمد تسترى (متوفاى ۱۳۸۴ هـ .ق.)

وى نویسنده «اجازات المشایخ و مجازات الشوانح» است.[۳۱]

۲۲. سید محمدصادق بحرالعلوم (متوفاى ۱۳۹۹ هـ .ق.)، نویسنده «سلاسل الروایات و طرق الاجازات»، «السلاسل الذهبیه»، و «الدرالبهیه فى تراجم علماء الامامیه من القرن الحادى عشر الى الرابع عشر».[۳۲]

۲۳. شیخ على دامغانى (متوفاى ۱۳۶۲ هـ .ق.)[۳۳]

۲۴. میرزا احمد تهرانى (متوفاى ۱۳۷۱ هـ .ق.)، نویسنده «الفوائد العسکریه» و «مستدرک بحارالانوار».[۳۴]

۲۵. شیخ محمدعلى اردوبادى (متوفاى ۱۳۸۰ هـ .ق.) نویسنده «الانوار الساطعه فى تسمیه حجه الله القاطعه» و «تاریخ علماى آذربایجان».[۳۵]

۲۶. سید محسن حکیم (متوفاى ۱۳۹۰ هـ .ق.) نویسنده «مستمسک العروه الوثقى».[۳۶]

۲۷. میرزا ابوالحسن شعرانى (متوفاى ۱۳۹۳ هـ .ق.) نویسنده «حاشیه وافى» و «شرح تجرید».[۳۷]

۲۸. شیخ ذبیح الله محلاتى (متوفاى ۱۴۰۵ هـ .ق.)، نویسنده تاریخ سامرا. او در کتاب اختران تابناک مى نویسد:

در نجف اشرف، علم رجال را در مسجد زرگرها نزد او (سید ابوتراب خوانسارى) مى خواندم.

۲۹. شیخ مرتضى مظاهرى، نویسنده کتاب «مقبس الیاقوت فى فضل السکوت».

۳۰. سید احمد صفایى خوانسارى (متوفاى ۱۳۵۹ هـ .ق.) نویسنده «کشف الحجب عن الاسفار الکتب».

۳۱. سید محمدرضا قاضى طباطبایى تبریزى نویسنده «تنقیح الاصول».

۳۲. شیخ عبدالله، فرزند ملا حبیب الله لنگرودى.

۳۳. سید جمال الدین گلپایگانى (متوفاى ۱۳۷۷ هـ .ق.).

۳۴. سید على مدد قائینى (متوفاى ۱۳۸۴ هـ .ق.)[۳۸]

اخلاق و برنامه هاى معنوى

سید ابوتراب خوانسارى، داراى اخلاق نیکو و کمالات نفسانى بود. در عین بزرگى، هیبت و اقتدارى که از چهره ملکوتى او نمایان بود، کمال تواضع در برابر مؤمنین داشت. از هر گونه تکبر، بزرگ نمایى و خودستایى در گفتار و نوشته هایش پرهیز داشت. هیچ مالدارى را به خاطر مالش و صاحب مقامى را به علت مقامش، اکرام و احترام نکرد همان طور که فقیرى را به خاطر فقرش سبک نشمرد. چهره باز و اخلاق خوش او، همه را مجذوب خود کرده بود.

به بیشتر اعمال مستحبى مثل، روزه، به ویژه در روزهاى ولادت و شهادت معصومین(علیه السلام)، نماز، توسل و دعاها مثل دعاى ام داود و دعاى سمات، عمل مى کرد. شب زنده دارى و نماز شب او ترک نشد و گاه در مسجد سهله و کوفه به اعتکاف مى پرداخت.[۳۹] در مسجد کوفه و سهله بود که بارها افتخار تشرف به محضر حضرت بقیه الله الاعظم نصیب او شد.[۴۰]

هدیه اى از امام زمان (عج)

آیه الله سید محمدمهدى اصفهانى مى گوید: عالم ربانى سید ابوتراب موسوى خوانسارى به من گفت: روزى در حرم حضرت امیر على(علیه السلام)بعد از نماز صبح با جماعتى از مؤمنین به توسل مولایمان، حجت خدا در زمین (عج) پرداختیم. بعد از پایان یافتن توسل و دعا، از آن حضرت (عج) (در دلم)، «ساعتى مخصوص» درخواست کردم که نمونه آن در نجف نباشد (و نیاز به کوک مدام نداشته باشد تا به کمک آن بتوانم به طور منظم به برنامه هاى شخصى، عبادى و تدریس بپردازم). از حرم حضرت امیر، همراه با جماعت به قصد منازل خود خارج شدیم بعد از خداحافظى از دوستان به منزل آمدم. همین که خواستم در اتاق بنشینم، خدمتکار منزلم، نزدم آمد و ساعتى با همان ویژگى هایى که من در حرم مطهر حضرت امیر، از امام زمان (عج) خواسته بودم، به من داد. گفتم: این ساعت مال کیست؟ تا آن را از او خریدارى کنم؟ گفت: این ساعت را مردى چند لحظه پیش به در منزل آورد و گفت: آن را به مولایت سید ابوتراب بده و بگو: آن را همان کسى فرستاده که تو از او در حرم جدت امیرالمؤمنین(علیه السلام) آن را خواسته بودى. این «ساعت» سال ها است که نزد من است و به خاطر ویژگى که دارد، نه خراب مى شود و نه از حرکت باز مى ماند. سید محمدمهدى اصفهانى در ادامه مى گوید: بعد از وفات آیه الله سید ابوتراب، هر چه جست و جو کردیم، از آن ساعت، اثرى ندیدیم.[۴۱]

تألیفات

آیه الله خوانسارى، علاوه بر تدریس و پرورش فقیهان و دانشمندان بزرگ، به تألیف نیز اشتغال داشت. او آثار متعدد و متنوعى در زمینه هاى مختلف اصول، فقه، تفسیر، کلام، رجال و حدیث از خود به یادگار گذاشت که بالغ بر ده ها کتاب و مقاله است. مایه تأسف است که جز تعداد اندکى از آثار ارزشمند او، بقیه آثارش هنوز به زیور چاپ آراسته نشده اند و بیشتر آن ها به صورت خطى به حال خود مانده اند. اینک فهرست آثار به جا مانده از آن عالم فرزانه ارائه مى شود، شاید که مشمول همت بلند مسئولان فرهنگى شده، احیا گردند و جامعه علمى و فرهنگى از برکات آن ها بهره مند شوند.

اولین اثر

سید ابوتراب خوانسارى در سالى[۴۲]وارد نجف اشرف شد که بیشترین عنایت از ناحیه مقدس حرم حضرت امیر على(علیه السلام) به خواص و عوام به طور آشکار متجلى شده بود. وى با برخوردارى از طبعى لطیف و ذوقى سرشار، آن معجزات و عنایات را به صورت بسیار زیبایى به نظم درآورد. این قصیده بلند، مشتمل بر ۷۳ بیت است.[۴۳] در آخر آن ابیات، نام قصیده که سال سرودن آن را هم مى رساند، آورده شده است و آن: «عام الخوارق من صنوطه» است. یعنى سال معجزات از پسر عموى طه (پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)).[۴۴]

آثار فقهى

۱) سبیل الرشاد فى شرح نجاه العباد

این اثر در نوع خود کم نظیر است زیرا به دنبال هر مسأله اى که در این کتاب آمده، همه ادله مربوط به آن نیز ذکر گردیده است و دربردارنده تمام آرا و نظرها و جمیع فروعات هر موضوع مطرح شده است. تألیف کتاب صوم و ارث را در سال هاى (۱۳۰۳ و ۱۳۰۴ هـ .ق.) به پایان رسید. این دو کتاب در سال ۱۳۲۲ هـ .ق. در تهران با چاپ سنگى و با قطع رحلى به جامعه علمى عرضه شده است.

۲) المناسک الحج

۳) المسائل البحرانیه

این اثر که در قالب پرسش و پاسخ نگارش یافته، جواب به سؤالاتى است که مردم بحرین از عالمان خود نموده اند و در دو بخش، در یک مجلد آمده است بخش اول سؤال هایى است که جناب على بن حسن بحرانى و بخش دوم توسط حسین بن على بحرانى از بحرین جمع آورى و به نجف اشرف ارسال داشته است.

۴) المسائل الکاظمیه

این اثر جواب به پرسش هایى است که شیخ مهدى جرموقى (متوفاى ۱۳۳۹ هـ .ق.) از بصره براى سید ابوتراب خوانسارى ارسال کرده است. و طراح سؤال ها تنها خود شیخ جرموقى است.

۵) الاحکام الوضعیه

۶) المؤونه المستثناه فى الخمس فى مصرف سهم الامام

۷) من طاف خارجاً عن المطاف الشرعى

۸) التحقیق فى بعض مسائل الحج

۹) سلامه المرصاد فى حواشى نجاه العباد

۱۰) تعلیقه على نجاه العباد

۱۱) تعلیقه على نخبه الکلباسى

۱۲) المسائل الخوانساریه

۱۳) بغیه الفحول فى حکم المهر اذا مات احد الزوجین قبل الدخول

۱۴) هدایا المشاهد

۱۵) التحقیق فى هدم المشاهد

۱۶) السؤال و الجواب

۱۷) حکم الصلوه الجمعه فى زمن الغیبه

۱۸) رساله عملیه

۱۹) حاشیه على کتاب الخمس جواهر الکلام

۲۰) مصرف سهم امام در زمان غیبت

۲۱) التحقیق فى مسائل الرضاع

۲۲) الفقه الاستدلالى

۲۳) عقد اللئالى و الیواقیت فى تحصیل محل المحاذات للمواقیت

۲۴) التنبیه على ما اخطاً بعض المتفقهه، نقد آرا و نظرات فقهى سید محمدکاظم طباطبایى یزدى.

۲۵) التحقیق فى بیان شرط الربا فى القرض

آثار اصولى

۱) اصاله العدم

۲) التحقیق فى الفرق بین الواجب المطلق و المشروط

۳) التحقیق فى الدوران بین الاقل و الاکثر

۴) اصول الفقه، یک دوره اصول فقه استدلالى.

۵) قصد السبیل فى اصول الفقه.

۶) التحقیق فى حجیت اصول المثبته

۷) التحقیق فى اثبات انّ الاصل فى المتعارضین فى الادله الاماره و الاصول، ماذا؟

۸) التحقیق فى کلام فاضل التونى فى اصل المثبت

۹) حاشیه على رسائل الشیخ

۱۰) التحقیق فى الاصل السببى و المسببى

۱۱) تعیین المرجع بعد تساقطه

۱۲) التحقیق فى اثبات المرجع بعد التساقط الاصلین المسببین

آثار کلامى

۱) النجوم الزاهرات فى اثبات امامه الائمه الهداه

۲) صراط المستقیم

۳) مصباح الصالحین فى اصول الدین

آثار قرآنى

۱) البیان فى تفسیر القرآن

۲) لب الالباب فى تفسیر احکام الکتاب

آثار رجالى

۱) الحواشى على رجال ابى على

۲) الفوائد الرجالیه

از دیگر آثار او

الدرر فى شرح التجرید

الصراح فى الاحادیث الحسان و الصحاح

در این کتاب، هر روایت حسن یا صحیحى که به آن عمل شده و یا فقیهان بنابر آن فتوا داده اند آورده شده است. کتابى است مفید براى مجتهدان که در ذیل هر روایت، میزان دلالت آن نیز بررسى شده است. این اثر ارزشمند، در دو جلد بزرگ که حجم وسائل الشیعه حر عاملى را دارد، در نجف اشرف به چاپ رسیده است.

آیه الله سید ابوتراب خوانسارى، آثار متعدد دیگرى در موضوعات مختلف علوم دینى با قلم روان خود پدید آورده است که هنوز پاک نویس و یا به مرحله چاپ نرسیده است و اطلاع خاصى از آن ها در دسترس نیست.[۴۵]

۳ روز قبل از وفات سید ابوتراب

آیه الله سید محمدمهدى اصفهانى مى گوید:

یکى از بستگان من در کاظمین نزدم آمد و از من درخواست تعبیر خوابى که دیده بود کرد و گفت: من در خواب دیده ام که به زیارت حرم مطهر کاظمین(علیهما السلام) مى روم، همین که وارد صحن شدم متوجه شدم که یکى از مناره هاى بزرگ حرم بر زمین افتاده است.

همین که خواب او را شنیدم، فهمیدم که یکى از بزرگان دین از اولاد امام موسى کاظم(علیه السلام) به زودى وفات خواهد کرد و عالم اسلام را در سوگ خود فرو خواهد برد. من از تعبیر خواب سر باز زدم و گفتم: چند روزى صبر کن که تعبیر آن را خواهى شنید. سه روز از این ماجرا گذشت. پست چى، تلگرافى را از نجف اشرف به من داد، که در آن خبر ناگوار رحلت عالم ربانى آیه الله سید ابوتراب در آن بود. و در این جا بود که به آن شخص گفتم: این خبر، همان تعبیر خواب توست.[۴۶]

حادثه اى عجیب و خبرى ناگوار

نیم روز گرم و تابستانى نهم جمادى الاول سال (۱۳۴۶ هـ .ق.) بود و آسمان نجف عارى از هر گونه ابر. ناگاه ابرى تیره و متراکم، سایه غم آلود خود را بر آن شهر انداخت. مردم بهت زده، با تعجب این حادثه غیر عادى را به یکدیگر نشان مى دادند. در این وقت، ندا دهنده اى در شهر اعلام کرد:

مرجع عالى قدر، عالم ربانى حضرت آیه الله العظمى سید ابوتراب موسوى خوانسارى به لقاى رحمت الاهى پیوست.

باران شدیدى سطح شهر را فرا گرفت. مردم کسب و کار خود را تعطیل نموده و همراه با عالمان و خواص، رو به سوى منزل آن مرحوم رهسپار شدند و در عزاى او اشک ماتم ریختند.

پیکر پاک آیه الله خوانسارى، بعد از اقامه نماز به وسیله آیه الله سید ابوالحسن اصفهانى (متوفاى ۱۳۶۵ هـ .ق.)، بر روى دوش مقلدان و دوستداران روحانیت، به سوى قبرستان وادى السلام، تشییع شده، به خاک سپرده شد.[۴۷]

از مرحوم آیه الله خوانسارى، فرزند پسرى به جا نماند. او داراى سه فرزند پسر به نام هاى سید محمدعلى، سید محمدمهدى و سید محمدحسین بود و آنان سال ها قبل از وفات پدرشان، به رحمت الاهى پیوستند.[۴۸]

یادش گرامى و نامش بلند باد.

پی نوشت:

[۱]. اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۳۰۹ نقباءالبشر، ج ۱، ص۲۷ معارف الرجال، ج ۳، ص ۳۱۰ احسن الودیعه، ج ۲، ص ۱۰ و مناهج المعارف، ص ۱۸۷.
[۲]. مصفى المقال، ص ۲۴ و ص ۱۰۸ احسن الودیعه، ج۲، ص ۵۰ و مناهج المعارف، ص ۱۸۵.
[۳]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۵۰ الکرام البرره، ج ۱، ص۳۲۳ و چهل مقاله، ص ۵۴۵.
[۴]. مناهج المعارف، ص ۱۸۲.
[۵]. سید محمدمهدى اصفهانىسید ابوترابسید محمدسید ابوالقاسم
سیدمحمدصادق سیدمحمدمهدىسید زین العابدین سید حسن سید ابوالقاسم جعفرـ سید حسین، سید میر ابوالقاسم جعفر، سید حسین، قاسم، محب الله، قاسم، مهدى، زین العابدین، ابراهیم، کریم الدین، رکن الدین، زین العابدین، سید صالح قصیر، محمد، محمدمحمود، حسین، حسن، احمد، ابراهیم، عیسى، حسن، یحیى، ابراهیم، حسن، عبدالله فرزند امام موسى کاظم(ع). (المسلسلات، ج ۲، ص ۱۶۴ احسن الودیعه، ج ۲، ص ۳.)
[۶]. پسر عمه سید ابوتراب خوانسارى.
[۷]. سال وفات سید محمدعلى فرزند محمدصادق خوانسارى.
[۸]. شیخ آقا بزرگ تهرانى، سال ورود سید ابوتراب خوانسارى به نجف اشرف را سال (۱۲۹۹ هـ . ق.) مى داند. و حال آن که سید ابوتراب در آن شهر، مدت ۵ سال نزد آیهالله سید حسین تبریزى کوهکمرى (متوفاى ۱۲۹۹ هـ . ق.) به فراگیرى مراحل عالى فقه و اصول پرداخت و حتى درس آن استاد بزرگ را تقریر مى کرد. بنابراین سال ورود وى به نجف، نمى تواند سال ۱۲۹۹ باشد که سال وفات استادش آیهالله کوهکمرى است.
ر.ک: نقباءالبشر، ج ۱، ص ۲۷.
[۹]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۱۱ نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷ و چهل مقاله، ص ۵۴۶.
[۱۰]. معجم القبور، ج ۱، ص ۲۲ معجم رجال الفکر، ص ۱۷۲ نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۸ مناهج المعارف، ص ۱۸۵.
[۱۱]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۸ و چهل مقاله، ص ۵۴۶.
[۱۲]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷.
[۱۳]. معارف الرجال، ج ۱، ص ۲۶۲ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۸ و احسن الودیعه، ج ۲، ص ۱۵.
[۱۴]. معارف الرجال، ج ۱، ص ۳۶.
[۱۵]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۸.
[۱۶]. مناهج المعارف، ص ۱۸۷.
[۱۷]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷ و احسن الودیعه، ج ۲، ص ۲۴ ـ ص ۱۵.
[۱۸]. معارف الرجال، ج ۲، ص ۱۷۰.
[۱۹]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۵.
[۲۰]. همان، ج ۲، ص ۲۸ ـ ۲۴ المسلسلات، ج۲، ص ۱۶۵ و ص ۷۷.
[۲۱]. معارف الرجال، ج ۲، ص ۴۹.
[۲۲]. همان، ص ۲۲۱.
[۲۳]. همان، ص ۲۲۹.
[۲۴]. همان، ص ۲۰۶.
[۲۵]. همان.
[۲۶]. همان، ج ۳، ص ۷۳.
[۲۷]. همان، ص ۱۵۳ و المسلسلات، ج ۲، ص ۲۷.
[۲۸]. معارف الرجال، ج ۳، ص ۱۸۳.
[۲۹]. ماضى النجف، ج ۲، ص ۱۱۷.
[۳۰]. المسلسلات، ج ۲، ص ۴۲۷.
[۳۱]. همان، ص ۳۹۶.
[۳۲]. همان، ص ۲۵۹.
[۳۳]. همان، ص ۲۴۱.
[۳۴]. همان، ص ۵۲.
[۳۵]. همان، ص ۴۰.
[۳۶]. چهل مقاله، ص ۵۴۷.
[۳۷]. همان.
[۳۸]. همان، ص ۵۴۸ و ۵۴۹.
[۳۹]. ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۸ احسن الودیعه، ج ۲، ص ۷.
[۴۰]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۹. (تفصیل جریان تشرف، ذکر نشده است).
[۴۱]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۹.
[۴۲]. سال ۱۲۹۵ هـ . ق.
[۴۳]. برگردان فارسى این قصیده در قم چاپ شده است.
[۴۴]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷.
[۴۵]. معجم مؤلفى الشیعه، ص ۱۶۳ چهل مقاله، ص ۵۵۰ نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷ معجم رجال الفکر، ص ۱۷۲ احسن الودیعه، ج ۲، ص ۱۱ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۸ معارف الرجال، ج ۳، ص ۳۱۰ معجم القبور، ج ۱، ص ۲۲ مناهج المعارف، ص ۱۸۸.
[۴۶]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۴۸.
[۴۷]. معارف الرجال، ج ۳، ص ۳۱۱ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۹ نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۸ و احسن الودیعه، ج ۲، ص ۴۲.
[۴۸]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۴۹
منبع: على کرجى؛کتاب گلشن ابرار جلد۴

صادق احسانبخش(ره)

اشاره:

حضرت مستطاب مرحوم آقاى حاج شیخ صادق احسانبخش، معروف ترین عالم رشت و امام جمعه و نماینده رهبرى در استان گیلان به شمار بود.فقید سعید در سال ۱۳۰۹ش در روستاى (لیفشاگرد) ـ ۱۹کیلومترى رشت ـ در خانواده اى متدین و کشاورز دیده به جهان گشود. تا شهریور ۱۳۲۰ در روستا به مکتب مى رفت و پس از آن به (تولم شهر) آمد . در سال ۱۳۲۳ش به تحصیل علوم دینى روى آورد.

در سال ۱۳۲۷ به حوزه علمیه قم آمد و در محضر حضرات آیات: شهید صدوقى و منتظرى (شرح لمعه)، لاکانى (قوانین)، مرعشى نجفى (مکاسب)، مجاهدى تبریزى و فقیهى گیلانى (کفایه)، شیخ مهدى مازندرانى و تبولى و لاکانى (رسائل)، علامه طباطبایى (شرح تجرید و اسفار) و آقا رضا صدر و فکور یزدى (شرح منظومه) سطوح را فراگرفت. سپس در سال ۱۳۳۱ش به درس فقه و اصول آیهاللّه بروجردى و فقه آیهاللّه لنگرودى و اصول امام خمینى حاضر شد و مبانى علمى اش را استوار ساخت، و همزمان به تحصیل الهیات در دانشگاه تهران پرداخت و در ۱۳۳۵ به اخذ سه لیسانس (الهیات، حقوق و علوم سیاسى) نائل آمد. در سال ۱۳۴۰، به دعوت مرحوم آیهاللّه ضیابرى به زادگاهش بازگشت و با همکارى جمعى از فرهنگیان خوش نام ـ گروه فرهنگى ابوریحان ـ شامل دبستان، راهنمایى و دبیرستان دین و دانش ـ را تأسیس کرد و بسیارى از نوباوگان و جوانان مسلمان را با فرهنگ اسلامى آشنا و تربیت نمود. مرحوم احسان بخش علاوه بر ریاست و تدریس دبیرستان دین و دانش، به تدریس ادبیات عرب و شرح لمعه در حوزه علمیه رشت پرداخت و با اوج گیرى نهضت اسلامى مردم ایران در سال ۱۳۴۲، به تبلیغ مبانى حضرت امام در مسجد و مدرسه خویش پرداخت و معلمان و دانش آموزان و مردم مسلمان را با افکار بلند امام راحل آشنا ساخت. او در مدرسه اش اعلامیه هاى امام را تکثیر مى کرد و همه جا منتشر مى ساخت، لذا چندین بار به ساواک احضار شد و در سال هاى ۱۳۴۴ و ۱۳۴۵ ممنوع المنبر و ممنوع الخروج شد و در سال ۱۳۵۷ نیز دستگیر و در زندان اوین، زندانى گردید تا پس از عید فطر آزاد شد اما تهدیدها و هجوم هاى مأموران رژیم ستم شاهى به خانه و مدرسه اش بارها ادامه یافت.

فعالیت هاى فرهنگى و سیاسی

او پس از پیروزى انقلاب، نقش اساسى در حفظ امنیت و اداره شهر و کمک رسانى به مردم بر عهده داشت و در سال ۱۳۵۹ش به نمایندگى امام(ره) در استان گیلان و امامت جماعت رشت، و در ۱۳۶۲ش به نمایندگى مردم استان در مجلس خبرگان رهبرى برگزیده شد. وى در سال ۱۳۶۱ نیز مورد خشم دشمنان اسلام (منافقین) قرار گرفت و به سختى مجروح شد، که به خواست خدا شفا یافت ولى صدها ترکش از آن انفجار در بدنش باقى ماند و افتخار جانبازى  را ازآن خود کرد. او علاوه بر فعالیت هاى اجتماعى و انقلابى خویش، به خدمات دینى هم چون: تدریس، تألیف، اقامه جماعت (در مسجد کاسه فروشان)، تفسیر قرآن و بنیاد ساختمان هاى عام المنفعه، مانند مصلى بزرگ امام خمینى، مدرسه علمیه امام خمینى و کتابخانه آن همت گماشت و گروه بسیارى از فضلا را پرورش داد.

تألیفات

برخى از تألیفات چاپ شده اش عبارتند از:

۱.آثار الصادقین (۳۳جلد با حدود پنجاه هزار حدیث با ترجمه فارسى)

۲.خوارج و علل پیدایش آن (۳جلد)

۳.نقش دین در خانواده (۲جلد)

۴.سى گفتار در ماه رمضان (۲جلد)

۵.فتنه یهود (تفسیر سوره احزاب)

۶.قیامت از نظر قرآن و حدیث (تفسیر سوره قیامت)

۷.تفسیر سوره نحل

۸.تفسیر سوره اسراء

۹.شاگردان شیخ انصارى از گیلان

تألیفات

چاپ نشده اش عبارتند از:

تفسیرسوره کهف

تفسیرسوره فرقان

تفسیرسوره مریم

تفسیرسوره شعراء

تفسیرسوره نمل

تفسیرسوره قصص

تفسیرسوره عنکبوت

تفسیرسوره یس

تفسیرسوره مرسلات

گورباچف در سنگلاخ (علل ظهور و سقوط کمونیسم)

خاطرات من

فرزانگان گیلان

مستدرک (آثار الصادقین)

وفات

سرانجام آن عالم ربانى و خدمتگذار مکتب تشیع، پس از یک بیمارى در روز دوشنبه ۱۴خرداد ۱۳۸۰ش (۱۱ربیع الاول ۱۴۲۲ق) در ۷۰ سالگى چشم از جهان فروبست و در مسجد مصلّى امام خمینى(ره) شهر رشت به خاک سپرده شد.

ذبیح‏ اللَّه محلاتى

اشاره:

عالم دینى، متکلم، خطیب و محقق. در محلات به دنیا آمد. پس از نشو و نما و تحصیل مقدمات در زادگاهش، نزد شیخ عبدالحسین کبیر، به همراه مادر براى تکمیل علوم به نجف رفت. او در محضر علامه نایینى و آیت‏ اللَّه ضیاءالدین عراقى و آیت‏ اللَّه اصفهانى و آیت‏ اللَّه حاج سید حسن صدر و آیت ‏اللَّه جواد بلاغى تلمذ کرد و هم چنین از اساتیدى چون آیت ‏اللَّه سید محمد فیروزآبادى و آیت اللَّه میرزا آقا اصطهباناتى و آیت ‏اللَّه شیخ عبدالحسین رشتى و دیگران بهره برد تا به مراتب علمى نایل شد و از اساتید بزرگ نجف اجازه اجتهاد و روایت گرفت.

سپس در سامراء ساکن گردید و به بحث و تألیف مشغول شد و در ضمن آن از بحث هاى رجال و حدیث و درایه آیت ‏اللَّه میرزا محمد عسکرى تهرانى بهره ‏مند شد. در ۱۳۷۶ ق به ایران بازگشت و در تهران ساکن گردید و به تألیف و امامت جماعت پرداخت.

از آثارش: «ریاحین الشریعه»، شرح حال زنان دانشمند شیعه، در شش مجلد؛ «اختران تابناک»؛ «مأثر الکبراء فى تاریخ سامراء»، به عربى؛ «الحق المبین»، در قضاوتهاى امیرالمؤمنین (ع)؛ «شمس الضحى»؛ «قرهالعین»، در حقوق والدین؛ «کشف العثار»، در مفاسد خمر و قمار؛ «کشف الغرور»، در مفاسد بى‏حجابى؛ «کشف البنیان عن جنایات عثمان»؛ «کشف حقیقت»؛ «کشف الغاشیه»؛ «کشف الهاویه»، در جنایات معاویه؛ «لطائف الحکایات»؛ «کشف المغیبات»؛ «فرسان الهیجاء»؛ «وقایع الایام»، در هشت مجلد که سه مجلد آن «مجالس الواعظین» نام دارد؛ «الکلمه التامه»، در احوال اکابر عامه.[۱]

حاج شیخ ذبیح ‏الله محلاتى عسکرى تهرانى از علماء اعلام و محدثین گرام و وعاظ والامقام و نویسندگان بنام معاصرند در تهران تولدش در محلات واقع شده و مهاجرت به عراق و نجف اشرف نموده و سطوح را از مدرسین عالى نجف فراگرفته و به درس خارج آیات عظامى چون مرحوم آیت ‏الله نائینى و آیت‏ الله ضیاءالدین عراقى و آیت ‏الله العظمى اصفهانى و آیت ‏الله حاج شیخ جواد بلاغى و دیگران حاضر شده و در کاظمین از مرحوم آیت ‏الله حاج سید حسن صدر هم استفاده نموده و در سامره از رجال و حدیث و درایه آیت ‏الله میرزا محمد عسکرى تهرانى بهره ‏مند شده و به افتخار مصاهرت آن مرحوم نائل گردیده آنگاه مهاجرت به تهران نموده و به ترویچ دین و تبلیغ و نشر آثار و اخبار اهل ‏بیت پیغمبر صلى الله علیه و آله پرداخته و در مسجد مشیرالدوله واقع در خیابان اهل على خیابان مسکرآباد تهران نیز به اقامه جماعت اشتغال دارند. تالیفات مفیده و ارزنده بسیارى دارد که اغلب آنها به طبع رسیده است و در حال حاضر در کثرت تالیف کم ‏نظیر مى ‏باشند و آنها از این قرار است:

۱. ریاحین‏ الشریعه در احوال بانوان شیعه در ۵ جلد مکرر به طبع رسیده است.

۲. تاریخ سامره در سه مجلد که دو مرتبه چاپ شده است.

۳. کشف الاشتباه در کجرویهاى اصحاب خانقاه به طبع رسیده است.

۴. کشف الهاویه در احوال و مطاعن معاویه به طبع رسیده است.

۵. الحق المبین در قضاوتهاى امیرالمومنین علیه‏السلام که تاکنون شش مرتبه به طبع رسیده است.

۶. لطایف الحکایات به طبع رسیده است.

۷. اختران تابناک به طبع رسیده است.

۸. فرسان الهیجاه در دو مجلد مکرر به طبع رسیده است.

۹. کشف حقیقت مشتمل بر فتاواى اهل سنت و قدح آنها به طبع رسیده است.

۱۰. کشف‏الغرور در مفاسد بى‏حجابى و زیان آن. به طبع رسیده است.

۱۱. کشف‏المغیبات مشتمل بر اخبار غیبیه. به طبع رسیده است.

۱۲. کشف‏الغاشیه در زندگانى عایشه. به طبع رسیده است.

۱۳. کشف‏البنیان در جنایات عثمان. به طبع رسیده است.

۱۴. نارالله الموقده على الکافرین متضمن حمله‏هاى حضرت على علیه‏السلام.

۱۵. قره‏العین. فى حقوق الوالدین.

۱۶. کشف‏العمار یا کانون فساد الى ساحل نجات.

۱۷. مطلوب الراغب در احکام ریش و شارب.

۱۸. کشف‏التهمه.

۱۹. السیوف البارقه.

۲۰. وقایع‏الایام. یا مجالس الواعظین دو جلد.

۲۱. شرافه الاسخیاء و رذاله البخلاء.

و حدود ۳۴ جلد کتاب دیگر در فنون مختلفه که مخطوط و آماده طبع است. فقیه، محقق. تولد: ۱۲۷۱(۱۳۱۰ ق.)، محلات. درگذشت: اسفند ۱۳۶۴. علامه حاج شیخ ذبیح ‏الله محلاتى مقدمات تحصیل را نزد شیخ عبدالحسین کبیر در محلات به پایان رسانید. سپس همراه با مادرش عازم نجف اشرف شد و در آنجا از محضر رجال علم و حدیث و درایه سود برد و در درس خارج اساتیدى چون شیخ مرتضى طالقانى، عبدالرحمان قزوینى، آیت‏ الله عبدالحسین رشتى، آیت‏ الله اصطهباناتى، حجت ‏الاسلام سید محمد فیروز آبادى، آیت ‏الله سید ابوتراب خوانسارى، شیخ محمد جواد بلاغى، فاضل نیشابورى، شیخ صادق بروجردى، آیت‏ الله نایینى، آیت‏ الله سید ضیاءالدین عراقى، آیت‏ الله سید ابوالحسن اصفهانى و آیت ‏الله سید حسن صدر شرکت کرد. وى با اتمام تحصیلات، پس از یازده سال اقامت در نجف اشرف به سامرا رفت. در آنجا نزد آیت ‏الله میرزا محمد تهرانى و آیت ‏الله شیخ آقا بزرگ تهرانى باقى ماند و به تدریس در حوزه ‏ى سامرا و مدرسه ‏ى میرزاى شیرازى پرداخت. در همین شهر است که به فعالیت تحقیقاتى نیز پرداخت که حاصل آن دو اثر است به نام‏ هاى مآثر الکبراء فى تاریخ سامراء در دوازده جلد به زبان عربى (سه جلد آن در تهران به چاپ رسیده است) و الکلمه التامه فى تراجم اکابر العامه به فارسى در پنج جلد. دوره‏ى اقامت وى در شهر سامرا نزدیک به بیست و پنج سال به طول انجامید. وى در سال ۱۳۲۷ به تهران بازگشت.

از جمله آثار قلمى ایشان است:

دایره المعارف شش جلدى ریاحین الشریعه (به فارسى و حاوى شرح حال بانوان دانشمند شیعه در زمینه علم و ادب و مذهب در تاریخ اسلام)؛ الحق المبین (در قضاوت‏هاى امیرالمؤمنین؛ این کتاب به کرات به چاپ رسیده است)؛ اختران تابناک (در دو جلد)؛ فرسان الهیجاء (در ترجمه سیدالشهداء به ترتیب حروف در دو جلد)؛ قره العین فى حقوق الوالدین؛ وقایع الایام (دو جلد)؛ لطایف الحکایات یا داستان‏هاى آموزنده (مشتمل بر ۳۰۳ حکایت در ۵۷۶ صفحه در دو جلد)؛ کشف الاشتباه (در کجروى‏هاى اصحاب خانقاه)؛ کشف الهاویه (در احوال و مظالم معاویه)؛ کشف حقیقت (مشتمل بر فتاواى اهل سنت و در شرح حال بزرگان اهل سنت ابوحنیفه و مالک و شافعى و حنبلى)؛ کشف الغرور (در مفاسد بى‏حجابى و زیان آن)؛ کشف المغیبات (مشتمل بر اخبار غیبیه امیرالمؤمنین)؛ کشف الغاشیه (در زندگانى و هویت عایشه)؛ کشف البنیان (در ترجمه عثان بن عفان)؛ کشف العثار (در مفاسد شراب و قمار)؛ کشف الاکاذیب (در عجز خلیفه‏ى دوم از پاسخ به مسائل)، کشف الخفاء (در خصوص تذکره الاولیاء)، کشف المنافع (در منافع و خواص حیوانات، نباتات و جمادات)؛ کشف زردشتى از طریقه (زردشتى) کشف التهمه؛ مطلوب الراغب (در احکام ریش و شارب)؛ السیوف البارقه (در رد صوفیه)؛ نارالله الموقده على الکافرین (یا جنگ‏هاى امیرالمؤمنین)؛ قلائد النحور (در حوادث ایام و شهور مشتمل بر وقایع دوازده ماه در هشت جلد)، مجالس الواعظین (در چهار جلد)، شمس الضحى (در نقل و تحویل سر مبارک سید الشهداء) شرافه السخیاء و رذاله البخلاء، ضرب شمشیر بر منکر خطبه غدیر؛ طعن سنان (در مناقشات احکام القرآن سید ابوالفضل برقعى)، المعالى (در احیاء العلوم غزالى)؛ امثال القرآن؛ بیاض (در اشعار متفرقه)؛ خیر الکلام (دو جلد در خصوص سید احمد کسروى)؛ صندوق النفایس؛ کشکول؛ مجموعه کبیرى (عربى و فارسى)؛ نعم النصیر (ترجمه‏ى بعضى از قسمت‏هاى کتاب الغدیر).

فعالیت ها : مشاهیر / عالمان و دانشمندان / تبلیغ مشاهیر / عالمان و دانشمندان / تاریخ مشاهیر / عالمان و دانشمندان / حدیث شناسی و رجال مشاهیر / عالمان و دانشمندان / کلام، ادیان، مذاهب مشاهیر / عالمان و دانشمندان / فقه.اصول فقه

شیخ محمد حسین کاشف ‎الغطاء (ره)

اشاره:

ایشان ملاى عجیبى بود. ملاى مجهول القدرى بود. در زمان ما جایشان خیلى خیلى در حوزه خالى است. رضوان الله تعالى علیه…»[۱] ولادت شیخ محمد حسین کاشف‎الغطا در سال ۱۲۹۴ ق. در محله عمّاره نجف دیده به جهان گشود.[۲] جدّ او آیت الله شیخ جعفر کاشف‎الغطا (متوفی ۱۲۲۸ ق.) سرشناس‎ترین و پرآوازه‎ترین فرد این خاندان است و فرزندان و نوادگان وى از دانشمندان و مجتهدان بزرگ عراق بودند.

آیت الله شیخ على کاشف‎الغطا (متوفاى ۱۳۲۰ ق.) ـ پدر قهرمان این دفتر ـ از مراجع بلندپایه تقلید عراق بود.[۳] سالهایِ سبز محمد حسین در ده سالگى وارد حوزه علمیه نجف شد. ادبیان عرب، حساب، نجوم، فقه و اصول را با پشتکار و شوق فراوان فرا گرفت. عطش یادگیرى او را بی‎قرار کرده بود. نوجوان بود و آرزومند فراگیرى علوم بیشتر. محمد حسین در کنار تحصیل علوم حوزوى به مطالعه عمیق در ادبیات عرب پرداخت. ذوق ادبى خوبى داشت. نثر و نظم زیباى نوشته‎ها و سروده‎هاى او از ابتداى نوجوانی، هویدای روح لطیف و مهربانش بود. محمد حسین از ابتداى نوجوانى به سرودن شعر و نویسندگى پرداخت. پانزده ساله بود که کتاب «العبقات العنبریه…» را درباره خاندان خود نوشت.

هنوز هیجده بهار بیش ندیده بود که دروس سطح حوزه را به پایان برد و به درس خارج فقه و اصول آیت الله سید محمد کاظم یزدى و آیت الله آخوند خراسانى راه یافت. روح ناآرامى داشت. ادبیات عرب و تاریخ نتوانست عطشِ ذهنش را فرونشاند. به امیر اینکه گمشده‎اش را در اشعار شاعران و تاریخ خاندانش بیاید، سالها در وادى شعر و ادب و تاریخ گام نهاد. اما باز تشنه بود. شگفت که خود نمی‎دانست تشنه چیست! به سراغ برکه حکمت و فلسفه رفت تا روحِ تشنه‎اش را سیراب نماید. وى در این باره می‎گوید: تمام کتابهاى صدرالمتألهین، ملاصدرا شیرازى ـ از مشاعر، عرشیه و شرح هدایه گرفته تا اسفار و شرح اصول کافى ـ را نزد استادان برجسته آموختم… زمانی نیز به یادگیرى علم حدیث، تفسیر و عرفان پرداخت تا بتواند اندکى از عطش خود بکاهد. به کتابهای فصوص، نصوص، فکوک و دیوان اشعار مولوی، جامى و…. پناه برد. سالها نزد استادان برجسته حوزه علمیه نجف مانند آیات بزرگوار مصطفى تبریزی، میرزا محمد باقر اصطهباناتی، احمد شیرازی، على محمد نجف آبادی، ملا على اصغر مازندرانی، حاج آقا رضا همدانی، محمد تقى شیرازى و علامه حسین نورى (محدث نوری) به شاگردى پرداخت.

[۴] در این میان، کاشف‎الغطا علاقه وافرى به محدث نورى داشت. محدث نورى از کارشناسان سرشناس علم حدیث بود. کاشف‎الغطا هماره با استاد نشست و برخاست داشت. از پندهاى استاد براى سیر و سلوک و پیمودن راه هاى سعادت بهره می‎جست. روزى به استاد گفت: رطوبت جوانى در جان من رسوخ کرده و مرا از برخاستن براى نماز شب سنگین نموده است. از این رو، در برخى از شبها، نماز شب از دستم می‎رود. استاد فریاد برآورد: چرا؟ برخیز! برخیز! کاشف‎الغطا سالها پس از رحلت استاد، از آن سرزنش استاد یاد می‎کند و می‎گوید: صداى استاد مرحومم، در هر شب، پیش از سحر مرا براى نماز شب بیدار می‎کند.[۵] کاشف‎الغطا چند دوره در درس خارج فقه و اصول آیت الله سید محمد کاظم یزدى و آیت الله آخوند خراسانى شرکت کرد[۶] تا توانست قله اجتهاد را فتح نماید. وی شرحى بر کتاب «العروه الوثقی» نوشته آیت الله سید محمد کاظم یزدى نگاشت که احتمالاً نخستین شرحى است که بر این کتاب نوشته شده باشد، این شرح چهار جلد است.[۷] آیت الله کاشف‎الغطا پس از سالها تحصیل و رسیدن به مقام اجتهاد، به تدریس آموخته‎هایش برای طلاب جوان پرداخت. دهها طلبه در مسجد هندى و مقبره میرزاى شیرازى در صحن حرم حضرت على ـ علیه السّلام ـ گرد می‎آمدند و در درس او شرکت می‎جستند.

مدرسه کاشف‎الغطا – برخی ازم مقلّدان آیت الله سید محمد کاظم یزدى که پس از فوت او، از کاشف‎الغطا تقلید می‎کردند، نزدش آمدند و با اصرار از او خواستند که رساله عملیّه خود را چاپ کند. «شرح تبصره المتعلّمین» و «وجیزه الاحکام» نوشته اوست که در پى اصرار مقلّدانش نوشته شده است. حاشیه بر «سفینه‎النجاه» نوشته برادرش، حاشیه بر «مجمع‎الرسائل» که حاوى فتواهاى مراجع تقلید مشهور است، «مناسک حج» و… از کتب فقهى وى و «سؤال و جواب» و «زاد المقلدین» پاسخ استفتائات مقلّدان اوست.

کاشف‎الغطا در طول سالیان دراز تدریس شاگردان بسیار تربیت نمود. آیت‎الله العظمی سید محسن حکیم، آیت‎الله محمد جواد مغنیه (نویسنده معروف) و شهید آیت‎الله قاضی طباطبایى «امام جمعه تبریز» از شاگردان اویند. تولیت مدرسه علمیّه «معتمد» با پیشینه یک قرن بر عهده خاندان کاشف‎الغطا بود. این مکان که زمانى رونقى چشمگیر داشت به مرور زمان رو به خرابى نهاد اما ایشان آن را بازسازى کرد و رونقى تازه بخشید.[۸] کتابخانه مدرسه کاشف‎الغطا از کتابخانه‎هاى بزرگ نجف بود که کتابهاى خطى کمیابى در آن وجود داشت. کاشف‎الغطا هر روز به مدرسه می‎آمد و بیشتر دیدارهاى سیاسى او و گفتگوهاى علمی‎اش با نویسندگان و دانشمندان عراق در مدرسه صورت می‎گرفت. ایشان هماره در اندیشه حلّ مشکلات طلاب بود و با زحمات فراوان توانست براى طلاب مدرسه، معافیّت تحصیلى بگیرد.[۹] برای وحدت «اصل الشیعه و اصولها» از زیباترین نوشته‎هاى کاشف‎الغطاست. کاشف‎الغطا درباره انگیزه نگارش این کتاب می‎نویسد: «دو سال پیش، یکى از جوانان پرشور که با هیأتى علمى از سوى دولت عراق، براى تحصیل در «دارالعلوم العلیا» به مصر رفته بود، در نامه‎اى طولانى به من نوشت: … من با برخى از دانشمندان دانشگاه الازهر رفت و آمد دارم. گاه و بیگاه از نظام آموزشى و دانشمندان حوزه علمیه نجف سخن به میان می‎آید. استادان الازهر از اندیشمندان حوزه علمیّه نجف به بزرگى یاد می‎کنند، ولى می‎گویند: متأسفانه شیعه هستند! من از این سخنان آنها شگفت زده شدم. به آنها گفتم: مگر شیعه بودن گناه است؟! مگر شیعیان مسلمان نیستند؟! برخى از آنها در پاسخ گفتند: شیعیان مسلمان نیستند و… من جوانى هستم که از پیدایش شاخه‎هاى گوناگون مذهبها در اسلام آگاهى ندارم.

اکنون از سخنان دانشمندان بزرگ اهل تسنن به تردید افتاده‎ام که آیا شیعه فرقه‎اى از اسلام است؟ اگر مرا از این سرگردانى نجات ندهید مسؤولیت لغزش و گمراهى من بر عهده شماست. من به وسیله نامه درباره تاریخ شیعه و پاسخ به تهمت هاى آنان، او را راهنمایى کردم. ولى در شگفت بودم که چگونه برخى از دانشمندان بزرگ اهل سنت، این گونه سخن می‎گویند! تا اینکه کتاب «فجرالاسلام» نوشته احمد امین، نویسنده بزرگ مصرى به دستم رسید. مغزم از دروغهای شاخدار این کتاب سوت کشید. احمد امین، سال پیش (۱۳۴۹ ق.) همراه شمارى از استادان، دانسجویان و دانشمندان مصر، به نجف، شهر دانش آمد.

او در نجف همراه دوستانش در یکی از شبهاى ماه مبارک رمضان به دیدن من آمد. من او را به نرمى سرزنش کردم که چرا چنین دروغهایى را به شیعه نسبت داده است! آخرین عذر احمد امین این بود که آگاهى کافى درباره شیعه نداشتم. من گفتم: این بهانه پذیرفته نیست. نویسنده باید در موضوعى که می‎خواهد بنویسد، خوب بررسی کند. چرا کتابخانه‎هاى نجف، از جمله کتابخانه خصوصی خودم که ۵۰۰۰ جلد کتاب دارد که بیشتر نویسندگان آنها از اهل سنت هستند، ولى در کتابخانه‎هاى قاهره کتابهایى که نویسندگان آنها شیعه‎اند، بسیار کم پیدا می‎شود؟! چند ماه پیش، یکى از جوانان پاک شیعه بغداد، در نامه‎اى به من نوشت سفرى به استان «دلیم»، همسایه استان بغداد داشتم، بیشتر مردم آنجا سنّى هستند. من با مردم نشست و برخاست داشتم. آنها از سخنان و ادب من بسیار خوشحال بودند. اما هنگامى که فهمیدند من شیعه هستم، گفتند: ما گمان نمی‎کردیم شیعیان با ادب باشند، چه رسد به دانش و دین آنها! ما آنها را یک مشت وحشیان بیابان می‎پنداشتیم! مدتى بعد به سوریه و مصر رفتم. شگفت‎آور بود. مسلمانان سنّى مصر نیز همان سخنان مردم «دلیم» را گفتند. آیا موقع آن نرسیده است که به دفاع از شیعه بپردازید؟[۱۰] روزنامه‎هاى مصر، سوریه و… مقاله‎هاى مسمومى درباره شیعه می‎نویسند.

دیگر تاب نیاوردم و سکوت نکردم. نه از این نظر که ستمی بر شیعه شده باشد و من بخواهم در برابر سیل تهمتها از آن دفاع کنم. بلکه از این نظر که پرده‎هاى نادانى را از برابر چشم مسلمانان کنار بزنم تا افراد با انصاف در داورى درباره شیعه راه عدالت پیش بگیرند و عذر و بهانه‎اى هم براى آن دسته از دانشمندان که یاوه‎هایى بر زیان شیعه می‎گویند و می‎نویسند، باقى نماند که بگویند دانشمندان شیعه، مذهب خود را معرفى نکردند. (این جمله را احمد امین در دیدار با کاشف‎الغطا گفت) و از همه مهم‎تر امید می‎رود در سایه این کتاب پیوندهاى دوستى در میان مسلمانان استوار گردد و دشمنى از بین آنها برچیده شود. شاید پس از نوشتن این کتاب، نویسنده کتاب «فجر الاسلام» دگربار ننویسد «تشیّع پناهگاه دشمنان اسلام بوده و هست. تشیّع پناهگاه افرادى است که می‎خواهند اندیشه‎هاى پدران یهودی، نصرانى و زردشتى خود را وارد اسلام کنند.»[۱۱] «اصل الشیعه و اصولها» در سال ۱۳۵۱ ق. چاپ شد و مورد استقبال خوانندگان قرار گرفت.

کاشف‎الغطا در این کتاب می‎نویسد: نخستین فردى که بذر تشیع را در سرزمین اسلام کاشت بنیانگذار اسلام، حضرت محمد ـ صلّى الله علیه و آله ـ بود. ده ها حدیث در کتابهاى اهل سنت آمده است که در آنها پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ، على ـ علیه السّلام ـ و شیعیانش او را رستگاران جهان آخرت یاد کرده است… اندیشه شیعى از زمان پیامبر آغاز شد… شیعه در لغت به معناى «پیرو» است و به پیروان حضرت على ـ علیه السّلام ـ در زمان پیامبر، شیعیان على ـ علیه السّلام ـ می‎گفتند… سلمان فارسى که پیامبر درباره‎اش فرمود سلمان از اهل‎بیت ماست و ابوذر که پیامبر درباره‎اش فرمود آسمان سایه نیفکنده و زمین در برنگرفته کسى را که راستگوتر از ابوذر باشد، هر دو از یاران حضرت على بودند.

ابوالاسود دوئلی، بنیانگذار علم نحو از شیعیان حضرت على ـ علیه السّلام ـ است. خلیل بن احمد فراهیدی، بنیانگذار علم لغت و عروض نیز از یاران اوست. ابومسلم معاذ بن مسلم هراء، پایه‎گذار علم صرف و عبدالله مفسر بزرگ قرآن نیز شیعه بودند. محمد بن عمر واقدى نخستین فردى که علوم قرآنى را گردآورى کرد، شیعه بود. ابورافع بنیانگذار علم حدیث و پسرش على که نخستین فردى است که کتابى در علم فقه نوشت و پسر دیگرش عبدالله که نخستین مسلمانى است که کتابى در علم تاریخ نوشت، شیعه بود. ابان بن عثمان الاحمر شیعى نخستین فردى است که کتابى در علم تاریخ اسلام نوشت… نابغه جعدی، کعب بن زهیر، فرزدق، کمیت، حمیری، دعبل، ابونواس و… بسیارى از شاعران بزرگ عرب در دامان مکتب شیعه پرورش یافتند.[۱۲] آیا این بزرگان میدان دانش، ادب و جهاد می‎خواستند اسلام را نابود کنند؟! ولایت فقیه کاشف‎الغطا بخوبى نقش زمان و مکان در اجتهاد را یافته بود و بر این باور بود که نباید احکام اسلام در تنگناى سلیقه مجتهد قرار بگیرد، زیرا فرجام چنین کارى این است که احکام اسلام، به صورت خشک و بی‎روح درآید. کاشف‎الغطا در مورد اختیارات ولایت فقیه نظرات بسیار بلندى دارد. امام خمینى (ره) می‎فرماید: ولایتی که براى پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ و امامان است، براى فقیه نیز ثابت است. موضوع ولایت فقیه چیز تازه‎اى نیست که ما آورده باشیم. بلکه این مسئله از اول مورد بحث بوده است… به طورى که نقل کرده‎اند، مرحوم کاشف‎الغطا نیز بسیارى از مطالب را فرموده‎اند

.[۱۳] او درباره حدود اختیارات ولى فقیه می‎نویسد: ولایت فقیه همه مواردى را که به مصلحت اسلام و مسلمانان است، در برمی‎گیرد. اهل سیاست – آیت‎الله کاشف‎الغطا هماره در مسایل سیاسى دخالت می‎کرد. برخى از کج‎اندیشان که دین را از سیاست جدا می‎دانستند. از او می‎پرسیدند چرا در سیاست دخالت می‎کند. او در پاسخ می‎گفت: اگر سیاست به معنای پند، راهنمایی، نهى از فساد، نصیحت و مبارزه با استعمار است من اهل سیاستم. آری، من تا فرق سر غرق در سیاستم. چنین سیاستی از واجبات است. پدر، پدربزرگ، جد و تمام خاندان من، بیش از سیصد سال رهبرى دینى جهان اسلام را بر عهده داشتند. در زیارت جامعه، درباره ائمه معصوم آمده است: انتم ساسه العباد:شما سیاستمداران مردم هستید. سیاست ما سیاست پیامبر و امامان است. زمانی هم کاشف‎الغطا نامه‎اى به محمد على جناح، اولین نخست‎وزیر پاکستان می‎نویسد و هدف هاى استعماری پیمانهاى نظامى آمریکا را به او گوشزد می‎کند.[۱۴] سرجان تروتبیک، سفیر انگلیس در عراق، در تاریخ ۲۷ محرم ۱۳۷۳ ق. به دیدار کاشف‎الغطا می‎رود. گفتگو بین آنها درباره کمونیسم، اسرائیل و مسایل دیگر صورت می‎گیرد. کاشف‎الغطا جنایتهاى انگلیس در جهان را به او گوشزد می‎کند.

سفیر که درمانده بود، می‎گوید: آیا در این کتابخانه بسیار بزرگ شما که هزاران جلد کتاب در آن هست، کتابى علیه ما هست. سفیر فکر می‎کرد که کاشف‎الغطا پاسخى نخواهد داشت. زیرا کتابهاى او درباره فقه، اصول، تفسیر، حدیث و دیگر علوم اسلامى است که در آنها اسمى از انگلیس هم نیامده است. کاشف‎الغطا فریاد برآورد: کتاب که چیزى نیست. قلبهاى همه ما علیه شماست. از دل یکایک ما به خاطر نیزه‎اى که شما به جهان عرب زدید، خون می‎چکد. گفتگوى کاشف‎الغطا با سفیران انگلیس و آمریکا با نام «محاوره الامام مع السفیرین»، سه بار در نجف و یک بار در آرژانتین چاپ شد.[۱۵] وفات آیت‎الله العظمى شیخ محمد حسین کاشف‎الغطا سرانجام پس از عمرى تلاش خستگی‎ناپذیر در ذیقعده ۱۳۷۳ ق.، رخت از جهان بربست. تشییع جنازه باشکوه او در نجف تا قبرستان وادی‎السلام گویاى علاقه وافر مردم به او بود. مراسم یادبود رحلت او در عراق، ایران، پاکستان، لبنان و بسیارى از کشورهاى مسلمان برگزار شد.[۱۶] کاشف‎الغطا از نوجوانى به سرودن شعر پرداخت. بیش از هشت هزار بیت شعر از او به یادگار مانده است. او کتابهاى بسیار سودمندى نیز به نگارش درآورد، که چندى از آنها چاپ شده است.

محمد رضا سماک اوانى –

پی نوشت:

[۱] . تلخیص از زندگانى «سردار کابلی»، ستاره خاور، چاپ ۱۳۷۲ سازمان تبلیغات اسلامى تألیف نگارنده سید حسن احمدى نژاد بلخی (بلخابی).

[۲] . آواى بیدارى (ویژه نامه روزنامه جمهورى اسلامی)، فروردین ۱۳۷۲، ص ۱۲٫

[۳] . همان، ص ۱۱ و ۱۹ و ۹۴٫

[۴] . همان، ص ۱۲، ۱۵ و ۷۹؛ جنه‎المأوی، مقدمه.

[۵] . آوای بیداری، ص ۱۱۸٫

[۶] . همان، ص ۷ و ۱۲٫

[۷] . همان، ص ۳۱٫

[۸] . ماضی النجف و حاضرها، ج ۱، ص ۱۲۸ و ۱۲۹، ۱۵۲ـ ۱۵۳، ۱۶۳ و ۱۶۴؛ موسوعه العتبات المقدسه، جعفر خلیلی، ج ۶، ص ۱۸۲؛ آواى بیداری، ص ۳۳، ۳۲ ـ ۳۴ و ۱۱۷٫

[۹] . شخصیت و اندیشه‎هاى کاشف‎الغطا، ص ۸٫

[۱۰] . این است آیین ما، محمد حسین کاشف‎الغطا، ترجمه آیت‎الله ناصر مکارم شیرازی، ص ۷۱ ـ ۷۴٫

[۱۱] . همان، ص ۸۱ ـ ۸۳٫

[۱۲] . همان، ص ۳۷ ـ ۸۶٫ [۱۳] . همان، ص ۴۰٫ [۱۴] . همان، ص ۸۹ و ۹۰٫ [۱۵] . آوای بیداری، ص ۶۱، ۱۲۶ و ۱۲۷٫ [۱۶] . همان، ص ۱۵.

محمد محمودى(ره)

اشاره:

آیهاللّه حاج شیخ محمد محمودى دشتى(ره) یکى از استوانه هاى فقه در حوزه نجف و قم و هم چنین استان بوشهر بودند که در سال ۱۳۲۵هـ.ق در روستاى کردوان از توابع شهر خورموج در منطقه دشتى استان بوشهر در خانواده اى با سوابق علمى و دینى ریشه دار به دنیا آمد. پدر ایشان مرحوم ملا حسن دشتى واعظ و منبرى معروف آن منطقه بوده اند.

اساتید

آیهاللّه محمودى دروس مقدماتى حوزوى را در محل خود در نزد شیخ محمد بحرینى گذراند و سپس در سال ۱۳۵۸هـ.ق به همراه برادر خود آیهاللّه حاج شیخ عباس محمودى دشتى براى ادامه تحصیل راهى نجف اشرف گردید و دروس سطح را در نزد اساتید مبرزى چون آیات شیخ احمد اهرى (م۱۳۸۸ق) و میرزا باقر زنجانى (م۱۳۹۴ق) و سید سجاد میبدى فرا گرفت. در دروس خارج فقه و اصول از استوانه هاى فقه و اصول حوزه کهن نجف فرا گرفت. اساتیدى چون آیات: شیخ محمدحسین اصفهانى معروف به کمپانى (م۱۳۶۱هـ.ق) و آقا ضیاءالدین عراقى (م۱۳۶۱هـ.ق) و آقا سید جمال الدین گلپایگانى (م۱۳۷۷هـ.ق) و سید ابوالحسن اصفهانى (م۱۳۶۵هـ.ق) و شیخ محمدعلى کاظمینى (م۱۳۶۵هـ.ق) و سید عبدالهادى شیرازى (م۱۳۸۲هـ.ق) و سید ابوالقاسم خوئى (م۱۴۱۳هـ.ق) و سید محمود شاهرودى (م۱۳۹۶هـ.ق) که از این بین بیشترین تلمذ ایشان نزد آیهاللّه سید عبدالهادى شیرازى بوده است و ایشان از آیهاللّه میرزا ابراهیم اصطهباناتى داراى اجازه اجتهاد بود, چنان که داراى اجازه روائى از اساتید خود و از کتابشناس بزرگ شیعه, آیهاللّه شیخ آقا بزرگ تهرانى (م۱۳۸۹هـ.ق) نیز بودند.

حضور مستمر ایشان در منطقه دشتى و تنگستان ساحلى و رتق و فتق امور شرعى مردم آن سامان و اصلاح ذات البین و رفع اختلافات مردم از عمده ترین فعالیت هاى دینى تبلیغى ایشان بوده است.

وى در سال ۱۳۵۱هـ.ش به همراه دیگر ایرانیان مقیم عراق به وسیله رژیم جنایتکار صدام از عراق خارج شده و در شهر مقدس قم ساکن گردید.

تالیفات

۱. رساله فى الاحرام

۲. تعلیقات على العروهالوثقى

۳. حاشیه المکاسب

۴. حاشیه الکفایه

۵. کتابى کشکول مانند که لطایف و ظرایف علوم مختلف در آن درج گردیده است.

۶. تعلیقه هاى پراکنده بر کتب مختلف

وفات

سرانجام این عالم بزرگ فقه و اخلاق حوزه نجف که کوله بار حدود یک صد سال خدمت به مردم و علوم اهل بیت(ع) را بر دوش مى کشید در صبح روز چهارشنبه ۷آبان سال ۱۳۸۲هـ.ش مطابق با سوم رمضان سال ۱۴۲۴هـ.ق در ۹۷سالگى به ملکوت اعلى پیوست. و در قبرستان شیخان شهر مقدس قم به خاک سپرده شد .

سید محمد طباطبایی سنگلجی

اشاره:

حاج سید میرزا ابوالقاسم طباطبائى فرزند حاج سید محمد طباطبائى مشهور به سنگلجى، فرزند آیت ‏اللّه‏ حاج سید صادق طباطبایى مشهور سنگلجى، از علماء فاضل و ادباء جلیل ‏القدر تهران بود.
پدر بزرگوارش مرحوم حاج سید محمّد طباطبایى از علماء بزرگوار تهران و از شاگردان میرزاى بزرگ، شیرازى مجدد مى ‏باشد. مرحوم حاج سید محمد طباطبایى پس از فوت پدر از سامرا به تهران آمد و بجاى پدر در مسجد و محراب او قیام به عمل به وظایف دینى و اجتماعى خود نمود. ایشان در سال ۱۳۲۰ ق از دنیا رفت و در مقبره خانوادگى طباطبایى سنگلجى در جنب حرم عبدالعظیم حسنى علیه السّلام مدفون گشت. مرحوم حاج میرزا ابوالقاسم طباطبایى مانند پدر اهل علم و عمل بود ایشان در سال ۱۲۸۷ ق در شب مبعث به ‏دنیا آمد.
مرحوم حاج سید میرزا ابوالقاسم از علماء دین کسب فیض نمود و تألیفاتى را نیز به رشته تحریر درآورد که از جمله آنهاست :
۱ . حاشیه بر ریاض.
۲ . رساله‏ اى در وجوب حجاب.
۳ . دیوان شعر، به فارسى و عربى.
۴ . ارجوزه‏ اى در تمام فقه به ‏نام « الدرّه البیضا.»
مرحوم حاج سید میرزا ابوالقاسم پس از خدمات بسیار در تاریخ ۱۳۴۳ق از دنیا رفت و در مقبره خانوادگى طباطبائى سنگلجى در جنب حرم عبدالعظیم حسنى علیه السّلام به خاک سپرده شد.

هنر دینى از دیدگاه تولستوى

اشاره:

عده‌اى از هنرمندان و اندیشمندان غربى، دین و هنر را دو مقوله جدا از هم مى‌پندارند و چنین معتقدند که هنر نباید در هیچ محدودیتى، حتى محدودیت دینى، قرار بگیرد؛ محدود کردن هنر در قالب‌هاى گوناگون، ‌بى‌توجهى به ذات حقیقى هنر است چرا که هنر با خلاقیت و آفرینندگى همراه است وهرگونه محدودیتى مانع بروز وظهور واقعى نیروى خلاقیت خواهد بود. ازاین‌رو، هنر و دین هرکدام باید راه خود را بپیمایند. تبیین دیگرى که دراین دیدگاه مى‌توان آن را جستجو نمود، ‌این است که هنرحکایت‌گر چیزهایى است که هست، ‌نه اینکه توصیه کننده به چیزهایى باشد که نیست.

تولستوى در تعریف هنر نگاهى به غایت دارد و از توجه به ذات هنر غفلت مى‌ورزد. وى هنر را وسیله ارتباط انسان‌ها معرفى مى‌نماید: ” هنر چنانکه متافیزیسین‌ها مى‌گویند، تجلى هیچ تصور مرموز، تجلى زیبایى یا خداوند نیست؛ هنر چنانکه زییایى‌شناسان فیزیولوژیست عقیده دارند، بازى نیست که درآن انسان به مازاد انرژى متراکم خویش میدان دهد؛ هنر تظاهر احساسات سرکشى که با علائم ظاهرى جلوه‌گر شده باشد نیست، هنر تولید موضوعات دلپذیر نیست، مهم‌تر ازهمه لذت نیست، بلکه وسیله ارتباط انسان‌هاست. براى حیات بشرى وبراى سیر به سوى سعادت فرد وجامعه انسانى، موضوعى لازم وضرورى است زیرا افراد بشر را با احساساتى یکسان به یکدیگر پیوند مى‌دهد

تولستوى اساس نظریه هنر دینى خود را برمفهومى به‌نام “ شعور دینی” استوار مى‌سازد ومعتقد است که همیشه در همه دوران‌ها ودرهریک ازجوامع بشرى، یک شعور دینى وجود دارد که تمامى افراد جامعه درآن سهیم هستند واین شعور دینى معیار نیک وبد است وارزش احساساتى را که هنر انتقال مى‌دهد، تعیین مى‌کند.

به طور کلى ویژگى‌هاى مبناى نظریه هنر دینى تولستوى عبارتند از:

۱. تعهد نسبت به مفهوم شعور دینی:

تولستوى نظریه هنر براساس لذت را رد مى‌کند و مى‌گوید: لذت انسان حدى دارد، لیکن حرکت پیشتاز بشریت که شعور دینى مبین آن است بیکران است، فقط شعور دینى است که عالى‌ترین درجه ادراک انسان‌ها از زندگانى را در زمانى مشخص و معین نشان مى‌دهد؛ احساسات جوید، یعنى احساساتى که مردم هرگز آنها را تجربه نکرده‌اند به وجود مى‌آید.

تولستوى شعور دینى را منبع احساسات جدید مى‌داند؛ چرا که معتقداست شعور دینى جز نشانى از رابطه جدید انسان با جهان در جریان نظام خلقت چیز دیگرى نیست.

 ۲. رهایى از هنر مبتذل انحصارى:

چدومین ویژگى اساسى ورکن اصلى نظریه هنر دینى تولستوى، رها شدن از ابتذال و انحصار است. تولستوى براى هنر انحصارى طبقات عالیه‌، ‌سه ویژگى بیان مى‌کند: غرور، شهوت جنسى و افسردگى.

غرور: مانند تمجید قدرتمندان، پاپ‌ها، پادشاهان و دوک‌ها در دوره رنسانس، به وسیله نقاشى‌ها، مجسمه‌سازى، ‌ساختن سرداها، سرودن غزل‌ها و…

شهوت جنسى: از آثار “ بوکاچیو” گرفته تا نوشته‌های: مارسل پرووه که احساسات جنسى رابیان مى‌کند. اکثر تصاویر هنرمندان فرانسوى، بدن عریان زنان را به اشکال مختلفى نشان ‌مى‌دهند. در ادبیات جدید فرانسه کمترنثر و نظمى مى‌توان یافت که وصفى از برهنگى درآن نباشد؛ در کتاب “ اسب‌هاى دیومد” نوشته “ رنه دوگورمون “ صفحه‌اى نیست که شرح و بسط‌هاى آن، به آتش شهوت دامن نزند.

افسردگی: سومین احساسى که مضامین هنر طبقات دولتمند را تشکیل مى‌دهد، یعنى احساس افسردگى، به جرگه احساساتى که هنر آنها را بیان مى‌کرد، درآمد. در آغاز قرن نوزدهم فقط خواصى چون بایرون و لئوپاردى و سپس هانیه این احساس را بیان کرده بودند ولى اخیرا مد شده است.

علیرضا  غلا‌مى

منبع :پایگاه باشگاه اندیشه