دیانت

نوشته‌ها

سید بهاء الدین نیلى

اشاره:

عالم بزرگوار سید بهاء الدین، على بن عبدالکریم نیلى از علماى بزرگ قرن هشتم هجرى است‎.‎ تاریخ دقیق ولادت و وفات او مشخص نیست اما او استاد احمد بن فهد حلى متوفاى ۸۴۱ هجرى ‏است و اواخر عمر فخر المحققین فرزند علامه حلى متوفاى ۷۷۱ هجرى را درک کرده و از ‏شاگردان او محسوب مى ‏شود‎. نیلى منسوب به نیل، شهرى است بین بغداد و کوفه که به وسیله حجاج بنا نهاده شده. این ‏شهر هنوز هم از شهرهاى آباد و پابرجاى عراق محسوب مى‏ گردد‎.‎ نجفى هم بدین اعتبار به او مى ‏گویند که براى تحصیل عازم نجف شده و ساکن نجف گردیده است‎.

‎ شخصیت

سید على بن عبدالکریم از جمله بزرگانى است که تنها فقیه و اصولى نبوده بلکه در علوم ‏مختلفى تخصص داشته، از جمله صفات ذکر شده براى او: علامه، فقیه، متکلم، مفسر، رجالى و ‏نسّابه است‎.‎ او ارادتى خالص به ولایت و امام عصر حجه بن الحسن عجل الله تعالى فرجه الشریف داشته که ‏از آثار و تألیفاتش نمایان است‎.

‎منصب نقابت

از جمله افتخارات سید على بن عبدالکریم منصب نقابت است. او از جمله علمایى بوده که در ‏زمان خود مسئولیت تمامى سادات منطقه خود را به عهده داشته و مرجع حل اختلافات و ‏پناهگاه مستمندان از آنان بوده است‎.‎ این منصب ارزش معنوى بالایى داشته و به بزرگترین فرد از خاندان سادات از حیث علم و ‏تقوا و دیانت تعلق مى‏ گرفته است‎.‎ ‎اساتید سید على بن عبدالکریم در محضر بزرگانى تحصیل نموده که هر یک براى ساختن یک شخصیت کامل از ‏یک شاگرد کافى هستند. از جمله اساتید او‎:‎

‏۱‏‎ . ‎فخر المحققین فرزند بزرگوار علامه حلى م ۷۷۱ هجرى‏

‏۲‏‎ . ‎سید عبدالکریم بن عبد الحمید نیلى پدر او

‏۳‏‎ . ‎سید عبدالحمید بن عبد الله نیلى جد بزرگوارش

‏۴‏‎ . ‎سید عمید الدین بن محمد م ۷۵۴ هجرى‏

‏۵‏‎ . ‎سید ضیاء الدین برادر سید عمید الدین

‏۶‏‎ . ‎شهید محمد بن مکى، شهید اول و مؤلف کتاب شریف اللمعه الدمشقیه را مى ‏توان نام ‏برد‎

‎شاگردان

نتیجه و حاصل زحمات یک عالم در طول عمرش را مى‏ توان با دیدن فرزندان و شاگردان و ‏تألیفات او فهمید‎.‎ سید على بن عبدالکریم شاگردان بزرگى را در مکتب اهل بیت علیه‏ السلام تربیت نموده که از ‏آن جمله ‏اند‎:‎

‏۱‏‎ . ‎احمد بن فهد حلى م ۸۴۱ هجرى و مؤلف کتب ارزشمندى مانند عده الداعى‎

.‎ ‏۲‏‎ . ‎عالم بزرگوار، شیخ حسن بن على معروف به ابن عشره

‏۳‏‎ . ‎فقیه بزرگوار، شیخ حسن بن سلیمان، مؤلف کتاب مختصر البصائر

‏۴‏‎ . ‎سید جمال الدین بن اعرج عمیدى، که کتاب رجال سید على بن عبدالکریم را کامل کرده و ‏شرح حال معاصرینش را هم به آن افزوده است‎

‎تألیفات

از یادگارهاى گران بهاى سید على بن عبدالکریم نیلى آنچه به دست ما رسیده عبارتند از‎:‎

‏۱‏‎ . ‎منتخب الأنوار المضیئه که شیخ آقا بزرگ از آن بهالغی بهتعبیر کرده است‎.‎

‏۲‏‎ . ‎الإنصاف فی الرد على صاحب الکشاف

‏۳‏‎ . ‎بیان الجزاف فی تبیان انحراف صاحب الکشاف

‏۴‏‎ . ‎إیضاح المصباح لأهل الفلاح، که شرح مصباح صغیر شیخ طوسى است

‏۵‏‎ . ‎سرور أهل الإیمان فی علامات ظهور صاحب الزمان، این کتاب احتمالا خلاصه کتاب السلطان ‏المفرج عن أهل الإیمان باشد که از نویسنده‏اى غیر از سید على بن عبدالکریم است‎

.‎ ‏۶‏‎ . ‎کتابى در علم رجال که شاگردش جمال الدین ابن اعرج آن را به امر استاد خویش کامل ‏کرد‎.

‎ ‏۷‏‎ . ‎الأنوار الإلهیه فی الحکمه الشرعیه‎.‎ ‎

باران اشک از چشمان سکینه‏

سیدعلى‏ نقى میرحسینى‏

اشاره:

حضرت سکینه از صُلب خورشیدى چون امام حسین‏ علیه السلام و دامن ستاره ‏اى چون رباب – دختر امرى ‏القیس – به دنیا آمد.۱
چند سال از آغازین بهار زندگى‏ اش نمى ‏گذشت که طوفانى خوفناک در سرزمین کربلا پدید آمد. او تا آن هنگام، چون فرشته ‏اى آسمانى در میان کسان خویش زندگى مى‏ کرد.
گرچه او دخترى بود مثل همه دخترها، ولى نقش ثمربخشش در تداوم انقلاب پدر، او را سرمشق دختران جهان ساخت. سرمشق آنهایى که در بحبوحه حوادث ناگوار، آزادى و آزادگى را پیشه خویش مى‏سازند و در زیر درفش ولایت، ثابت قدم مى‏مانند و با حفظ عفّت و وقار خویش، از حریم «ولایت» و «دیانت» پاسدارى مى ‏کنند.
کمتر تاریخ نگارى است که بعد از بیان جزئیات زندگى پرافتخار امام حسین ‏علیه السلام به فرازهایى از سخنان و سروده‏هاى حضرت سکینه نپرداخته باشد. آنچه پیش روى شماست، گزیده از جملات آن بانوى دردمند است که در هنگامه حماسه و خون کربلا، و اشک و صبرِ شام، ایراد نموده است.

بعد از شهادت برادر

هواى گرم، فضاى دَم کرده و سرخ‏رنگى نینوا را فراگرفته است. عطش، ناجوان مردانه، گلهاى بوستان نبوّت را پژمرده کرده است. یاران اندک امام، همه رفته‏ اند؛ جز اندکى از نزدیکانش، کسى باقى نمانده است. خیمه در نزیکى خیمه‏اى «سکینه» برپاست. در داخل آن، یاران سربریده پدر، کنار هم آرمیده‏ اند. لحظه به لحظه بر تعداد آن سرخ جامگان سرمستِ عشق و شهادت، افزوده مى‏ شود. ساعتى است که برادرش حضرت على ‏اکبرعلیه السلام نیز به عرصه نبرد رفته است. اضطراب و عاطفه در در وجودش ریشه داونیده است. پدرش عازم میدان شده است تا از على‏ اکبرعلیه السلام خبرى بیاورد. طول نمى‏ کشد که بر مى‏ گردد؛ تنها و افسرده است. در مقابلش مى ‏ایستد. پدر را در دریاى از ماتم، غرق مى‏ یابد. بى‏ صبرانه لب به سخن مى‏ گشاید:
«پدر! چرا این قدر غمگینى؟»
و قبل از این که جوابى بشنود؛ از برادرِ به میدان رفته‏اش سؤال مى‏ کند. پدر که گویا کوهى از غم، برشانه‏ هاى خسته‏ اش سنگینى مى‏ کند؛ چنین لب به سخن مى‏گشاید:
«دشمنان برادرت را کشتند.»
و غمگینانه ناله سکینه بلند مى ‏شود:
«فَنادَتْ وااخاه! وامُهْجَهَ قلباه!…؛ اى واى برادرم، آه میوه دلم…!»
پدر با دیدن بى‏ صبرى دخترش، لب به اندرز مى‏ گشاید:
«دخترم سکینه! خدا را در نظر داشته باش، صبر و تحمّل پیشه‏ ساز.»
سکینه در حالى که باران اشک، از دیدگانش فرو مى‏ ریزد؛ خطاب به پدر چنین نوحه مى‏ کند:
«یا اَبَتاه! کَیْفَ تَصْبِرُ مَنْ قُتِلَ اَخُوها وَ شُرِّدَ اَبُوها؛»
پدرم! چگونه صبر و بردبارى کند کسى که برادرش کشته و پدرش غریب و تنها مانده است.
پدر نیز با شنیدن کلام غمبار دخترش، بر زبانش جارى مى ‏شود: «انّا للّه و انّا الیه راجعون»۲

پرواز آب آور

خیمه ‏نشینان، در دریاى از عطش غرق شده ‏اند. کودکان ناباورانه به بزرگترها مى‏ نگرند. نگاه‏هاى دردمندانه آنها «عباس ‏علیه السلام» را سوى «فرات» کشانده است. او با مشک خشکیده ‏اش رفته است تا براى گرفتارانِ این دریاى عطش، آب بیارود. ساعتى است که چشمان منتظر و نگران بچه ‏ها به سمت «علقمه» دوخته شده است. امام به میدان رفته است تا خبرى از او بیاورد. و بعد، در حالى که دستش را به کمر گرفته است، باز مى‏ گردد. تنها و اندوهگین است. سکینه به جلوش شتافته، عنان اسبش را مى‏ گیرد و مى ‏گوید:
«یا ابتاه! هَلْ لَکَ عِلْمٌ بِعَمِّىَ العَباس؟!»
پدرم! از عمویم عباس چه خبر؟ او به من وعده آب داده بود!
امام که به سوز دلِ دخترش پى‏مى‏برد، مى‏ گوید:
«یا اِبْنَتاه! اِنَّ عَمَّکَ العباس قُتِلَ وَ بَلَغَتْ روحَهُ الجنان؛»
دخترم! دیگر منتظر عمویت نباش، عمویت عباس کشته شد و روحش به بهشت رسید.
صداى شیون سکینه و نیز عمّه داغدارش، زینب ‏علیها السلام بلند مى‏ شود: «وا اخاه! واعباساه! واقِلَّهَ ناصراه…!»
واى برادر! واى عباس! واى از کمى یار و یاور…!۳

قنداقه خونین‏

عطش، جابرانه بیداد مى‏ کند. گلهاى حسینى یکى بعد از دیگرى در باغستان آتش زده‏اى نینوا، بر زمین مى‏ افتند. و چه زود به خیل سعادتمندان جاویدان مى ‏پیوندند!
به راستى که گرما و عطش چه بى ‏رحمند و سوزاننده! نه بزرگ مى‏ شناسند و نه کوچک. و اینک «على ‏اصغرعلیه السلام» را نیز به مسلخ عشق و میدان کارزار کشانده است. بابا که بر مى‏ گردد، قنداقه کوچکترین سربازش را در بغل دارد. سفیدى قنداقه به رنگ خون درآمده است. چه شده باشد؟!
سکینه به استقبال پدر مى ‏رود و خوشبینانه مى ‏گوید:
«یا اَبَه! لَعَلَّکَ سَقَیْتَ اخى الماء!»
پدرجان! گویا برادرم اصغر را سیراب کردى!
از آسمان دیدگان پدر، بارانِ اشک مى ‏بارد و دردمندانه مى‏ گوید:
– دخترم! بیا قنداقه برادرت را دریاب، که براثر تیر دشمن، سرش جدا شده است.۴

هنگام وداع با پدر

زمان چه زود مى‏ گذرد و درد جانکاه، بردلهاى محزون و ماتم ‏زده نینوائیان، باقى مى‏ ماند. غم را توان شمارش نیست. آغازى دارد و فرجامى؛ و اینک در فرجام آن عصر خونین، نوبت به کاروان سالار زینب و سکینه رسیده است. همان کاروان سالارى که پیکر پاره پاره شاهدانِ عشق را یک تنه در زیر آن خیمه خون گرفته جمع کرد، و بعد از اتمام پویندگان مسیر سرخ شهادت، ستون آن را کشید و سینه مجروح خیمه را بر زمین گرم کربلا خواباند.
سکینه و دیگر بانوان حرم، تنها به او دل بسته بودند. امام بعد از وداع با فرزند دردمندش «سجّادعلیه السلام»، و خواهر صابرش «زینب علیها السلام»، به سوى سکینه مى ‏رود. دختر با نظاره حال پدر، ناباورانه مى ‏گوید:
«یا ابتاه! ءَاِسْتَسْلَمْتَ لِلمَوتِ فَاِلى‏ مَنْ اِتَّکَلُ»؛
پدرم! آیا تسلیم مرگ شده‏اى؟ بعد از تو من به چه کسى پناه ببرم؟
امام که پرده‏اى از اشک، مزاحم دیدگان بى‏قرارش شده است، مى‏ گوید:
نور چشمم! چگونه کسى که یار و یاورى ندارد، تسلیم مرگ نشود؟!
دخترم! بدان که رحمت و یارى خدا، در دنیا و آخرت از شما جدا نگردد.
دخترم! بر قضاى الهى صبر کن و شکایت مبر؛ زیرا که دنیا محل گذر و آخرت خانه همیشگى است.»
گویا دنیاى از یأس و نا امیدى، دل کوچکِ دختر را فرامى ‏گیرد و انبوهى از درد و غم، در سینه پراسرارش فشرده مى‏شود. در آن دم که همه راهها را بسته مى‏ یابد، به پدر خطاب مى ‏کند:
«پدرجان! نمى‏شود ما را به حرم جدّمان بازگردانى؟!»
امام در حالى که نگاه مهرآمیزى به دخترش دارد، مى‏ فرماید:
«اگر پرنده قطا را به حال خود بگذارند، در جایگاه خود آرام مى ‏گیرد.»
امام با بیان این جمله کوتاه، عمق مظلومیت خویش را به دختر خردسال و نسل هاى بعد، بیان مى‏ کند و به آن گل نورسته باغ عصمت مى ‏فهماند که دشمن از ما دست بردار نیست و هرجایى که برویم به تعقیب‏مان خواهند پرداخت.
سکینه با شنیدن کلام غریبانه پدر، اشک مى‏ریزد. امام که یاراى تماشاى گریه ‏هاى سکینه را ندارد، او را به سینه‏اش مى‏ چسباند و اشک از دیدگان غمبار آن بانوى گرامى پاک ساخته و در پایان این وداع جانسوز، شعر زیرا را خطاب به او زمزمه مى ‏کند:
«سَیَطُولُ بَعْدِى یاسَکِینَهُ فَاعْلَمى‏
مِنْکِ الْبُکاءُ اِذِالحِمامُ دَهانى‏
لاتُحْرِقى‏ قَلْبى‏ بِدَمْعِکِ حَسْرَهً
مادامَ مِنّى‏ الرُّوحُ فى‏ جُثْمانى‏
فَاِذا قُتِلْتُ فَاَنْتَ اَولى‏ بِالّذى‏
تَأْتینَهُ یاخَیْرَهَالنِّسْوانِ

سکینه جانم! بدان که بعد از فرا رسیدن مرگم، گریه‏ ات بسیار خواهد شد. تا جان در بدن دارم، دلم را با افسون سرشک خویش مسوزان. اى برگزیده بانوان! تو بعد از کشته شدنم، بر هرکسى دیگر، به من نزدیکترى که کنار بدنم بیایى و اشک بریزى.»۵

غریبانه با اسب بى‏ صاحب‏

دل سکینه نیز همراه بابا به میدان رفته است؛ او همواره با ناله‏ هاى جانسوز و قطرات اشک، یاد و نام پدرش را گرامى مى‏ دارد. ناگهان صداى شیهه ذوالجناح گوش او و عمه‏ اش زینب را به میهمانى فرامى ‏خواند. نگاه اشک آلودش را به چهره غمبار عمه ‏اش گره مى‏ زند، زینب‏ علیها السلام که بى‏ تابى او را درمى‏ یابد، مى ‏گوید:
«سکینه جانم! پدرت با آب برگشته است، به سویش بشتاب و از آبش بیاشام.»
سکینه احساس مى‏کند که دیگر انتظارش به پایان رسیده است. خوشبینانه و شتابان، دامن خیمه را برداشته قدمى به بیرون مى ‏گذارد تا شاید چشمش به جمال ملکوتى امام‏ علیه السلام بیفتد. اما اسب بابا که زینش واژگون شده است، چشم و قلب دخترک را مى ‏گیرد. هماندم کوله ‏بارى از درد و رنج و اسارت، در ذهن کودکانه‏اش تداعى مى‏ گردد. ناله‏اش در فضاى نیلگون و خون رنگ نینوا مى‏ پیچد:
«وامحمداه! واغریباه! واحسیناه! واجدّاه! وافاطمتاه…!»
سپس نگاه مأیوسانه‏ اش را به ذوالجناح مى دوزد و آنگاه با زمزمه ابیات زیر، عقده‏ هاى دل غم‏زده ‏اش را مى ‏گشاید:
«اَمَیْمُونُ! أَشَفَیْتَ العُدى‏ مِنْ وَلِیّنا
وَ اَلْقَیْتَهُ بَیْنَ الأَعادى‏ مُجِدَّلا
اَمَیْمُونُ! اِرْجَعْ لا تُطیلُ خِطابَنا
فَاِنْ عُدْتَ تَرْجُو عِنْدَنا وَ تُؤمِلاهُ

اى اسب پرمیمنت! پدرم را در میان دشمنان، در خاک و خون گذاشتى؛ آنها پیکرش را مجروح مى‏ سازند.
اى اسب! برگرد پدرم را بیاور که در این صورت، نزد ما امیدوار و محترم خواهید بود.»
دیگر زنان خیام نیز ذوالجناح امام را چون نگینى در میان مى ‏گیرند و به دورش حلقه مى‏ زنند. سکینه را در این دمادم غم و ماتم، بابا به سفر برده است. او که توان تماشاى اسب خونین یال پدر را ندارد؛ ناگاه سر به سینه خاکِ گرم و تفتیده نینوا مى‏ گذارد. لحظاتى هرچند کوتاه، از حریم آن همه ظلم و جنایت و درنده ‏خویى، بیرون مى‏ رود. آنگاه که به هوش مى‏ آید، نگاه مأیوسانه خویش را به اسبِ فرو رفته در اقیانوس ماتم، مى‏ دوزد و خطاب به آن «بى ‏زبان» وفادارتر از هزاران «زبان‏ دار» بى‏ وفا، درد دل مى‏کند:
«یا جوادُ هَلْ سُقِىَ اَبى‏ اَمْ قُتِلَ عَطْشاناً؛
اى اسب! آیا پدرم را آب دادند یا بالب تشنه به شهادت رساندند.»۶

کنار پیکر خورشید

طوفانى که از هواهاى نفسانى و شیطانى یزیدیان، برخاسته بود، اینک رو به آرامش و سکوت نهاده است. از چکاچک شمشیرها و دریدن نیزه‏ها کاسته شده است. برکه ‏هاى از خون و اشک، سینه کِدر دشت سوزان بلا را سرخگون و مرطوب نموده است. بخشى از فضاى دم کرده و وحشت‏ زاى کربلا را، گرد و غبارِ کشنده و دلگیرى پرنموده است. اینک صداى دویدن اسبها و ناله‏ هاى جانسوز کودکانِ پنهان شده در بُن خارها به گوش مى‏ رسد. نگاه‏هاى دردمند بچّه‏ ها به بزرگ‏ترها دوخته شده است. بزرگ‏ترها مى‏ گریند و صبر مى‏کنند؛ گه گاهى نیز با بیان جملات آتشین و بیدارگر، تنور این حماسه بزرگِ تاریخ را گرم نگه مى‏دارند. سواران مشعل به دست یزیدى از راه مى ‏رسند و شعله‏ هاى سوزان آتش، خیمه‏ هاى ایثار و مقاومت را فرامى‏ گیرد. دودِ برخاسته از خیمه‏ ها، به آسمان تیره و تار نینوا تَن سایانده، همراه با آه و ناله‏اى خیمه‏ نشینانِ مجروح و غربت کشیده، آفاق دشت و دمن را پُر مى‏ سازد. در چنین لحظاتِ وحشت‏ زا و دلگیر، آن بانوى قامت خمیده – که امّ‏المصائبش خوانند – تاب جدایى از آن خیمه نیم‏ سوخته را ندارد. گویا آن عزیزى باقى‏مانده از دودمانِ پاکان، از درد و رنج، به خود مى‏ پیچد. تنها آن دو مانده‏ اند و دیگران براساس فرمان «عابد عابدان»، مهاجر دشت نینوا شده ‏اند. همین طور بچه‏ ها که با دیدن آن همه سنگدلى و تاراج، به آن سوى بوته خارهاى دشت، پناه برده‏ اند.

ساعتى همچنان به آتش زدن خیمه‏ ها، نواختن سیلى‏ ها، ربودن گوشواره‏ها و برداشتن روسرى‏ها مى‏ گذرد و به ناگاه اقیانوس خروشان نینوائیان، به سکوت و حیرت روى مى‏ آورند. و با گسترده شدن چتر سیاهى شب، دود و غبار دشت نیز فرو مى‏ نشیند. یزیدیان سرمستِ جهل و جمود، در آن واپسین لحظات «آتش و غارت»، زنان و کودکان تشنه را گرد مى‏آورند و با تهدید و ارعاب و پرخاش، رِداى اسارت بر قامت آن ملکوتیان بهشتى‏تبار مى‏پوشانند و آنان را از مسیرى که از قتلگاه شهیدانِ شاهد مى ‏گذرد؛ عبور مى‏ دهند؛ و به مقصد کوفه بى‏ اعتبار و شام فرو رفته در جهنّم جهالت، به پیش مى ‏برند. اسیران زجر کشیده نشسته برکجاوه‏ها، با دیدن کشته‏ هاى رعنا جوانان خویش، چون مرغکان رها شده از قفس، به پایین مى‏ پرند و هرکدام چون مادرى دورمانده از طفل خویش، خونین ‏تنانِ عرصه «عشق و ایثار» را به آغوش مى‏ گیرند. از جمله آنها سکینه است. او با مشاهده پیکر بى‏سر، ناله کنان، خود را روى نعش پدر مى‏ اندازد. چون او را تاب تحمّل آن همه ظلم و بیداد نیست؛ از هوش مى ‏رود. وقتى که به حالت عادّى برمى‏ گردد، از زبان پدر شهیدش چنین مى سراید:
شیعَتى‏ ما اِن‏ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْکُرُونى‏
اَو سَمِعْتُمْ بِغَرِیبٍ اَو شهیدٍ فَانْدُبُونى‏
وَ اَنَا السَّبطُ الّذى مِنْ غَیْرِ جُرمٍ قَتَلُونى‏
وَ بِجُرْدِ الْخَیْلِ بَعْدَ الْقَتْلِ عمداً سَحِقُونى‏
لَیْتَکُمْ فى‏ یَومِ عاشورا جمیعاً تَنْظُرُونى‏
کَیْفَ اَسْتَسْقى‏ لِطِفْلِ فَاَبَواْ اَنْ یَرْحَمُونى‏
وَسَقُوهُ سَهْمَ بَغْىٍ عَوَضَ الْماءِ المَعینِ‏
یا لَرَزْءِ وَ مُصابٍ هَدَّ اَرْکانَ الْحُجُونى‏
وَیْلَهُمْ قَدْ جَرَحُوا قَلْبَ رَسُولِ الثّقلین‏
فَالْعَنُو هُمْ ما اِسْتَطَعْتُمْ شیعَتى‏ فى‏ کُلِّ حین‏۷

شیعیان من! هرگاه آب خوشگوار نوشیدید، لبان تشنه من را به یاد آورید؛ و هرگاه سخن از غریب و شهیدى شنیدید، به یاد غربت و شهادت من گریه کنید؛ من فرزند پیامبرى هستم که بدون جرم و گناه کشتند و بعد از کشتنم، از روى عمد، بدنم را پایمان ستم ستوران کردند؛ اى کاش در روز عاشورا بودید و مى‏ دیدید که چگونه براى کودکم آب طلبیدم ولى دشمنان به جاى آب، با تیر ستم، او را سیراب کردند! آه، چه فاجعه‏اى غم‏انگیز و دردناکى که براثر آن، کوه‏هاى بلند مکّه به لرزه آمدند و ویران شدند. واى برآنها که با این عمل خویش، قلب مبارک رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم را جریحه‏ دار نمودند؛ شیعیان من! هرچه در توان دارید، در هرزمان، دشمنان ما را لعن و نفرین کنید.»
سکینه سروده‏هاى پدر را به پایان مى‏ رساند. از کشته پدر، توان دل برداشتن ندارد؛ همچنان به پیکر خونین او چسبیده است. ناگهان صداى مردى از آن نامردانِ نابکار – که آنها را به نشستن در کجاوه‏ه اى اسیرى فرامى ‏خواند – در دشت مى‏ پیچد. و سرانجام، جمعى از یزیدیان سنگدل، سر مى ‏رسند و دخترک یتیمِ گریان را، از نعش پدر جدا کرده کشان کشان به کاروان در حالِ حرکت مى‏ رسانند.
مبریدم که در این دشت مرا کارى هست‏
گل اگر نیست ولى صفحه گلزارى هست‏
ساربانان مزنید این همه آواز رحیل‏
آخر این قافله را قافله‏سالارى هست‏
گریه من بر سرنعش پدر، بیجا نیست!
یوسف آنجا که بود گرمى بازارى هست‏
اى پدر! هیچ ندانى که در این انجمنت‏
بال و پر سوخته‏اى، مرغ گرفتارى هست

در راه شام‏

کاروان اسیران تشنه، دل بیابان سوزان را مى‏ کاود. دور نماى سرسبزى، برق چشمهاى سوخته را مى‏ گیرد. کاروانیانِ در جستجوى آب و سایه، بدان سو رهسپار مى‏ شوند. بعد از مدتى راه پیمودن، به منزلگاه «قصربنى‏ مقاتل» مى ‏رسند. اینجا کربلاى دیگر است. عطش و گرما بى‏رحمانه، حنجره‏هاى سوخته کودکان حسینى را به تب و لرز انداخته است. ساربانان سنگدل، براى خود خیمه‏ هاى برپا کرده‏ اند؛ اما اسیران زجردیده دشت بلا، در زیر آن آفتاب سوزان بیابان، بى‏سرپناه مانده‏ اند. زینب‏ علیها السلام، دست برادرزاده تب‏دار و دردمندش را گرفته به سمت سایه شترى مى‏شتابد. با بادبزنى که در دست دارد؛ صورت نحیف سجّادعلیه السلام را باد مى ‏زند. هریک از اسیران اهل‏بیت ‏علیهم السلام، در آرزوى رسیدن به سایه‏ اند. آنها افسرده و ناشاد به آن سوى بوته خارها و درختچه‏ هاى بیابان پناه گرفته ‏اند. در این میان سکینه نیز به دنبال سایه‏اى است. درختى، برق نگاهش را مى ‏رباید. تنها و رنجور، بدان سو مى‏ شتابد. خاکهاى زیر درخت را جمع نموده بالشى از خاک به وجود مى‏ آورد و به دور از سایه شلاّق یزیدیان، اندکى مى‏ آساید. لحظاتى بعد، کاروان آماده حرکت مى‏ شود. خواهرش فاطمه که «هم‏ محمل» اوست؛ جاى خالى سکینه را مى‏ بیند. فریاد زنان، ساربان را آگاه مى ‏کند. ساربان با خون سردى مى‏ گذرد. فاطمه که اندوه ناپدید شدن خواهرش، روى دلش سنگینى مى‏ کند، خطاب به ساربان مى‏ گوید:
«سوگند به خدا! تا خواهرم را نیاورى سوار نمى‏ شوم»؛
ساربان به ناچار رو به بیابان صدا مى‏ زند:
«آهاى سکینه! آهاى سکینه!»
کاروان حرکت مى‏ کند. لحظه به لحظه از نقطه آغازین، فاصله مى‏ گیرد.
سرانجام سایه‏اى که سکینه در زیر آن آرمیده است – با تابش مستقیم آفتاب – ناپدید مى‏ شود؛ گرماى خورشید بیدارش مى ‏کند؛ وقتى چشمانش به جاى خالى قافله مى ‏افتد؛ با پاهاى برهنه مى‏ دود و فریاد مى ‏زند:
«خواهرم فاطمه! مگر من »«هم‏ محمل تو نبودم؟ رفتى و مرا در بیابان تنها گذاشتى!»
کاروان همچنان به پیش مى‏ رود. فاطمه نگران خواهرش سکینه است. چشمان اشکبارش را به دل بیابان مى ‏دوزد تا شاید گم‏کرده‏اش را بیابد. به ناگاه چشمش به سکینه مى‏ افتد که در حال دویدن بر روى خارهاى مغیلان است. رو به سوى ساربان، فریادش دل بیابان را مى‏ کاود:
«ساربان! شتر را نگهدار، سوگند به خدا! اگر خواهرم نرسد، خود را به زمین مى ‏اندازم و فرداى قیامت در نزد جدم رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم خونم را از تو مطالبه مى‏ کنم.»
دل ساربان نیز از مظلومیت آن دو خواهر گرفتار خصم، به رحم مى ‏آید و شتر را نگه مى‏ دارد تا سکینه فرا رسد.
مجروح گشته پاى من اندر مسیر عشق‏
از بس بروى خار مغیلان دویده‏ام‏
ما بین مرگ و زندگى بى ‏حضور باب‏
از این دو، مرگ را ز میان برگزیده‏ام
شاعر دل سوخته عرب نیز چه زیبا مظلومیت سکینه را به تصویر کشیده است:
رَقَّ لَهَا الشَّامِتُ مِمَّا بِها
ما حالُ مَنْ رَقَّ لَهَا الشَّامِتُ دل دشمن شماتت کننده نیز به حال سکینه سوخت؛ به راستى، در چه حال است؛ کسى که دل دشمن براى او مى‏ سوزد!۸

در مجلس یزید

کاروانِ رنج دیده اسیرانِ دیارِ شام، شهرها و قصبات زیادى را پشت سرگذاشته و اینک به کانون ظلم و استبداد رسیده است. فرعونیان شام از دیرباز، شهر را آراسته و مردمان نابخرد را به تماشاى اسیران به اصطلاح «خارجى!»، فراخوانده ‏اند. بلهوسان و ظاهر پسندانِ شام، با پوشیدن جامه‏ هاى فاخر خویش، در دو سوى مسیر عبور اسیران، به تماشا ایستاده‏ اند. لحظه به لحظه کاروان دردمند و بلاکشیده اسیران کربلا، به محاصره نگاه‏هاى زهرآلود شامیانِ فرو رفته در خوابِ مرگ، در مى‏ آیند و سرانجام در مجلس بازمانده ناپاک ابوسفیان وارد مى‏شوند. مجلس را همهمه‏ اى فراگرفته است. رنج آن همه کشتار، اسارت و فرسنگها راه دویدن و هجران کشیدن به جاى خود، که نگاه‏هاى مسموم و هوس‏انگیز آن نامحرمان نامرد، قلب دخترکان خاندان عصمت را مى‏ فشارد و بیش از قبل، بر حجم آلام جان گدازشان مى ‏افزاید.
مجلس، با جملات شورانگیز و گریه‏ هاى مستمر اسیران، به انفجار مى‏ رسد. در لحظه عبور اسیران از مقابل جایگاه، ناگهان چشمهاى جهنّمى حاکم ستم‏ پیشه شام به سکینه مى ‏افتد. هماندم از اطرافیانش مى‏ پرسد:
«این زن کیست؟»
پاسخ مى‏ دهند که «او سکینه، دختر حسین‏ علیه السلام است.»
سکینه بر اثر نداشتن روپوش، مچ دستش را مقابل صورت آفتاب زده و سیلى ‏خورده‏اش قرار مى‏ دهد تا جمال و کمال ملکوتى‏اش را، از نگاه آن جنایت‏کاران «غافل و بى‏درد» پنهان سازد. یزید که باده جاه و جلال، عقل و بصیرتش را ربوده است، به او مى‏ نگرد و مى‏پرسد: «چرا گریه مى‏کنى؟»
دختر پیشواى شهیدان کربلا، نه از شهادت پدر و برادرانش شکوه مى ‏کند و نه از بار اسارت خویش و همراهانش، سخنى بر زبان مى‏ آورد؛ بلکه خطاب به یزید فرورفته در لنجزار کینه و عصیان، مى‏ گوید:
«چگونه گریه نکند دخترى که پوشش ندارد تا در مقابل نگاه‏هاى تو و مردمان پست فطرت شام، صورتش را بپوشاند.»
و چه نیکو است، پیام شایسته‏اش به نوباوگان شیفته و شیداى حقیقت؛ و چه زیباست، فریاد و کردار بیدارگرش، که در آسمان ابرآلود شام طنین افکند و خوابِ جهل و جمود را بر خفتگان و غافلان عالم حرام کرد.
همانجاست که یزید مى‏ گوید: «اى سکینه! پدرت حقّ مرا منکر شد و با من قطع رحم کرد و در ریاست و رهبرى با من ستیز نمود.»
سکینه در حالى که همچنان چشمان گریانش را در فراسوى مجلس مى‏چرخاند، قاطع و پیروزمندانه چنین لب به سخن مى‏ گشاید:
«اى یزید! از کشتن پدرم خوشحال نباش که او مطیع خدا و رسولش بود و دعوت حق را لبیک گفت و به سعادت نائل شد. ولى روزى خواهد آمد که تو را بازخواست کنند؛ خود را آماده پاسخگویى‏نما، از کجا که بتوانى پاسخ دهى؟»
یزید که با شنیدن کلام آن دختر اسیر، پایه‏ هاى ستم خویش را لرزان مى‏ بیند؛ او را از سخن گفتن بازداشته آمرانه دستور مى‏ دهد: «ساکت باش! پدرت حقّى بر من نداشت.»۹

در خرابه شام‏

مدتى است که اسیران را در خرابه‏اى بى ‏سقف و ستون، در جوار کاخهاى ظلم و بیداد، جاى داده‏اند. اسیرانِ وادى غم، جز آه، افسوس، تبلیغ و مقاومت کارى ندارند. پرستوهاى مهاجرى که بر روى خاک‏هاى خرابه، شبانه روز مى‏ گریند و با اشک و ندبه ‏هاى مستمرّ خویش به استحکام پایه‏ هاى انقلابِ سرخ‏فامِ پیشواى شهیدانشان مى‏ پردازند. گه گاهى که از آن سوز و ناله و ارشاد، خسته و فارغ مى‏ شوند؛ مظلومانه سر بر کف خرابه مى گذارند و به خواب فرو مى ‏روند. از همین قبیل است کودکانى که بعد از بهانه گرفتن‏ها و اشک ریختن‏ها، سر به خاک خرابه نهادند و تا ابد خاموش شدند!
ولى خواب سکینه اینگونه نبود. او در چهارمین روزى که در شام، خرابه‏ نشین شده بود، رؤیاى شهد و شیرینى را تجربه کرد که به اسیران خاک‏نشین شام چنین تعریف نمود: «… آدم، ابراهیم، موسى و رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم را دیدم. آنگاه چشمم به پنج «هَودَجى» از نور افتاد که در میان هر هودج، بانویى بود که به سوى من مى‏ آمدند. اولى حواء، دومى آسیه، سومى مریم و چهارمى خدیجه‏ علیها السلام بود. چشمم به بانوى پنجم افتاد. دستهایش را روى سرش نهاده بود و اشک مى‏ریخت. پرسیدم: کیستى؟
فرمود: جدّه تو فاطمه، دختر محمّد، مادر پدرت.
با خود گفتم: به خدا سوگند! مصائبى که بر ما وارد شده است را به او مى‏ گویم و با او به درد دل مى ‏پردازم. آنگاه خودم را به او نزدیک کردم، در حالى که باران اشک از دیدگانم جارى بود، گفتم:
یا اُمَّتاه! جَحَدُوا وَاللَّهِ حَقَّنا؛
یا اُمَّتاه! بَدَّدُوا وَاللَّهِ شَمْلَنا؛
یا اُمَّتاه! اِسْتَباحُوا وَاللّهِ حَرِیمَنا؛
یا اُمَّتاه! قَتَلُوا وَاللَّهِ الحُسینُ اَبانا؛
اى مادر! به خدا حق ما را انکار؛ جمعیّت ما را پراکنده؛ حریم ما را مباح و پدرمان حسین را کشتند.
هنگامى که سخنانم به اینجا رسید، دیدم مادرم فاطمه، منقلب شد و در آن حال فرمود:
« کَفّى‏ صَوتَکِ یا سَکِینَهُ، فَقَدْ اَقْرَحْتِ کَبَدى‏ وَ قَطَّعْتِ نِیّاطَ قَلْبى‏، هذا قَمیصُ اَبیکَ الحسینِ مَعى‏ لا یُفارِقُنى‏ حَتّى اَلقَى اللّهَ بِهِ».
اى سکینه! بیش از این مگو که جگرم را سوزاندى و مجروح کردى؛ بند دلم را بریدى؛ این پیراهن پدرت حسین است که از من جدا نشود تا خدا را در روز قیامت ملاقات کنم.»۱۰

انتهاى اسارت

اسیران اهل‏ بیت‏ علیهم السلام، کاخهاى ستم پیشگان شام را، با خطبه‏ هاى آتشین خویش ویران کردند و حقّانیّت و مظلومیت سالار شهیدان را به گوش‏هاى ناشنواى شامیانِ فرو رفته در ظلمت سراى جهل، رساندند و سپس با قلب سوزان و نواى غم، آهنگ شهر پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم را نموده‏اند.

سکینه در میانه راه، فرصتى مى‏یابد تا سر به گوشه محمل گذاشته لحظه‏ اى به دور از هیاهویِ سفیان‏زادگان بیاساید. کاروان بر سر دوراهى کربلا و مدینه رسیده است. ناگهان دختر دل شکسته دلداده پدر، از خواب مى‏ جهد. نسیم تربت پاک شهیدان کربلا، صورتش را مى‏نوازد و بوى کوى دوست، در مشامش مى‏ پیچد. چشم به عمه‏اش مى‏ دوزد و آنگاه کلماتى بر زبان مى ‏آورد که مضمون آن را جودى خراسانى چنین به نظم آورده است:
شمیم جان فزاى کوى بابم‏
مرا اندر مشام جان برآید
گمانم کربلا شد عمه نزدیک‏
که بوى مشک و ناب و عنبر آید
بگوشم عمه از گهواره گور
در این صحرا صداى اصغر آید
مهار ناقه را یکدم نگهدار
که استقبال لیلا اکبر آید
مران اى ساربان یکدم که داماد
سرِ راه عروس مضطر آید
حسین را اى صبا برگو که از شام‏
بکویت زینب غم پرور آید.
ولى اى عمّه دارم التماسى‏
قبول خاطر زارت گر آید
که چون اندر سر قبر شهیدان‏
تو را از گریه کام دل برآید
در این صحرا مکن منزل که ترسم‏
دوباره شمر دون با خنجر آید
کند جودى به محشر، محشر از نو
اگر در حشر ما این دفتر آید.۱۱*

سکینه مرثیه سراى عشق‏

روزهاست که زائران سیاه‏ پوش نینوا، زانوان غم در بغل دارند. چه جانسوز است قبر به قبر سیرکردن آن کبوترانِ باغستانِ ولایت! و چه زیباست و عبرت‏ انگیز، عشق و وفاى زنان و مردانِ این دودمان!
آنها که هنوز سیلاب خون و دریاى عطش را از یاد نبرده ‏بودند؛ با اشک چشم و سوز دل، غبار از حرم کربلائیان سرافراز، زدودند. و اینک به فرمان سیدعابدان و پیشواى ساجدان، برآنند که با قبور شهیدان وداع کنند.

در آن واپسین لحظات حضور در لال ه‏زار عشق و خون، سکینه بار دیگر، زنان و کودکانِ آماده سفر را در فراسوى قبر شریف پدر، فرا مى‏خواند و در آن گیرودارِ وداع‏هاى جانسوز، محفل سوگوارى برپا مى‏ کند. بانوان شکسته دلِ خاندان وحى، با آه و ناله، قبر کاروان سالار خویش را حلقه مى‏زنند. در آن جمعِ محزون و داغدار، مرثیه‏ هاى سکینه تماشایى است:
اَلا یا کربلا نُودِعُکَ جِسماً
بِلا کَفَنٍ وَ لا غُسْلٍ دَفیناً
اَلا یا کربلا نُودِعُکَ رُوحاً
لاَِحْمَدِ وَالوَصِیِّى مَعَ الاَمیناً هان اى کربلا، با پیکرى وداع مى‏ کنیم که بدون غسل و کفن در این مکان دفن شده است!
هاى اى کربلا، همراه امین مان – امام سجادعلیه السلام– در مورد حسینى با تو وداع مى ‏کنیم که روح و وصیّ پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم بود.۱۲

پى‏نوشت‏ها:

۱٫معالى السبطین فى احوال الحسن و الحسین(ع)، محمد مهدى حائرى، جزء ۲، ص ۱۲۷ و ۱۲۹٫
۲٫ الوقایع والحوادث، شیخ محمدباقر ملبوبى، ج ۳، ص ۱۳۱٫
۳٫سوگنامه آل محمد(ص)، محمد محمدى اشتهاردى، ص ۳۱۰ به نقل از کبریت احمر، ص ۱۶۲٫
۴٫ همان.
۵٫ معالى السبطین، جزء ۲، ص ۱۳؛ الوقایع و الحوادث، ج ۳، ص ۱۹۲٫
۶٫ همان، جزء ۲، ص ۲۹ و ۹۰؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص ۳۷۱؛ به نقل از تذکرهالشهداء، ملاحبیب اللّه کاشانى، ص ۳۴۹٫
۷٫ الوقایع والحوادث، ج ۳، ص ۲۶۹؛ معالى السبطین، جزء ۲، ص ۳۱؛ سوگنامه آل محمد، ص ۳۹۸ به نقل از منتهى الآمال، ج ۱، ص ۲۹۳٫
۸٫ سوگنامه آل محمد(ص)، به نقل از وقایع الایام خیابانى، ص ۲۹۲٫
۹٫ معالى السبطین، جزء ۲، ص ۹۶؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص ۴۵۶٫
۱۰٫ لهوف، سیدبن طاووس، ترجمه محمدطاهر دزفولى، ص ۳۴۴؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص ۴۸۴ به نقل از بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۴۰٫
۱۱٫ سوگنامه آل محمد(ص)، ص ۴۹۸، به نقل از تذکرهالشهداء، ص ۴۳۸٫
* کلیّات جودى خراسانى، ص ۱۵۲٫
۱۲٫ معالى السبطین، جزء ۲، ص ۱۱۸؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص ۵۱۱٫

منبع: کوثر , شماره  ۵۲ .

شرایط شوهران ایده‌آل

۱٫ شرافت خانوادگى و دیانت
ثروت، شهرت و قدرت هرگز از نشانه‎هاى شرافت خانوادگى به شمار نمی‎رود. چه بسیار پسران جوانى که در خانواده‎هاى فقیر گمنام و ضعیف زندگی می‎کنند و از شرافتمندترین مردان روى زمین هستند و چه بسیار پسران ثروتمندى که در دنیایى از مادیّت و شهرت و قدرت قرار دارند و از شرافت و شرافتمندى بویى نبرده‎اند.
ملاک شرافتمند بودن شخص، بسته به دیانت و معنویت اوست، معنویت و توجه به حلال و حرام خداوند است که انسان را در برابر مشکلات و حوادث غیر مترقبه زندگى، پایدار می‎سازد و از این گذشته، در ایجاد کانون گرم خانواده و تربیت فرزندان بسیار مؤثر و نقش کلیدى را ایفا می‎کند.
بنابراین دختران جوانى که قصد انتخاب همسرى را دارند، ابتدا باید شرافت خانوادگى و دیانت همسر آینده خود را در نظر بگیرند و هرگز فریب ثروت، شهرت و یا قدرت مادى شخصى را نخورند.
۲٫ خوش خلقى
شخصی به نام «حسین بن بشّار» به امام رضا (علیه السّلام) نامه‎اى نوشت و ضمن آن، درباره خواستگارى که براى دخترش آمده بود کسب تکلیف کرد، وى از امام (علیه السّلام) پرسیده بود: شخصى از خویشاوندانم براى خواستگارى دخترم آمده است که بداخلاق است، چه کنم آیا دخترم را به او بدهم یا نه؟ حضرت در جواب نوشتند:

لا تزوّجه ان کان سیّیء الخلق؛
اگر بداخلاق است، دخترت را به او نده.

۳. سلامت جسم و روح
سلامت جسم و روح در برخوردارى از لذّت‎هاى مشروع خانواده و سلامت فرزندان نقش مؤثرى دارد، در نظر گرفتن این شرط نیز مورد توصیه کارشناسان مسایل خانواده است.
۴٫ عقل
امیر مؤمنان (علیه السّلام) فرمودند:
از ازدواج احمق بپرهیز، زیرا مصاحبت و همراهى با او، بلاست و فرزندانش نیز تباه می‎شوند.
۵٫ زیبایى
همان گونه که پسران جوان باید در انتخاب همسر زیبایى را مدّ نظر قرار بدهند، دختران جوان نیز نباید از این نکته غافل شوند.
زیبایى ظاهرى، به حلاوت و شیرینی زندگى می‎افزاید و استحکام روابط کانون کوچک خانواده را دو چندان می‎کند. بنابراین باید از هر دو طرف، این نکته مدّ نظر قرار گرفته شود تا با صفا و صمیمت در ایجاد کانونى گرم براى آینده‎اى درخشان زمینه را فراهم آورند.
ناگفته روشن است که «زیبایی» باید در کنار صفات دیگرى مانند دیانت، عفت، خوش‌خلقى و شرافت خانوادگى مدّ نظر قرار گیرد، و الّا به تنهایى هرگز ملاک و برترى در انتخاب نخواهد بود.
۶٫ علم و سواد.
۷٫ تناسب خانوادگى
۸٫ تناسب و توازن جسمى و سنّى
۹٫ تناسب مالى و مادى در خانواده هر دو.
۱۰٫ شغل و کار
انسان بیکار، گذشته از این که در تأمین زندگى خود دچار مشکلات و معضلات فراوانى می‎شود، خانواده و فرزندان او نیز در فشار و سختى قرار خواهند داشت.
به طور کلى انسان بیکار به خاطر آن که فرصت زیادى دارد، از سوى عوامل سقوط و انحطاط و مفاسد اخلاقى زیادى، تهدید می‎شود. رسول گرامى اسلام که درود خداوند بر او باد، هر جوانى را که می‎دید، ابتداء از شغل و حرفه او سؤال می‎کرد، اگر می‎شنید که جوان بیکار است می‎فرمود: از چشمم افتادى، می‎پرسیدند چرا؟ حضرت می‎فرمود:

لانّ المؤمن اذا لم یکن له حرفه یعیش بدینه؛
چون اگر مؤمن کارى نداشته باشد از راه دین فروشى زندگى می‎کند.

بنابراین، شغل و داشتن حرفه، براى شوهران لازم و ضرورى است. البته قابل تذکر است که نباید به دنبال شغل پر در آمد بود، مثلا شوهرى که از راه کسب حلال در آمدى دارد و فردى متدین و با مسئولیت است را نباید با فردی بى دین و لاابالى که شغل پر درآمدى دارد تعویض نمود.

سیره سیاسی امام علی (ع)

قاطعیت‏‌ها و نرمش ‏‌‌های مولا کجا و چگونه بود؟ معیارهای مولا در نصب و عزل ‏‌ها چه بود؟ راز به کار گماردن برخی از افراد ناصالح یا ابقای آنها در مسوولیت چه بود؟

آیا اینان از آغاز ناصالح بودند؟

یا بعدا به انحراف کشیده شدند؟

چه شیوه‌‌ هایی امام در عزل کارگزاران داشت؟

با کارگزاران صالح ناتوان چگونه رفتار می‌کرد؟

سیره ؛سیاسی؛ امام علی (ع)،سیاست؛شخصیت؛دوره بعثت و هجرت ؛عزل کارگزاران؛سیاست؛دیانت؛ریاست ؛تشکیل حکومت؛اداره جامعه؛اسلام؛دین ؛مذهب؛معاویه

سیره سیاسی امام علی (ع)

اشاره

در مورد سیره امامان (ع) باب سخن را گشودیم و فصولی از کلیات این بحث را تقدیم کردیم، هرچند مناسب بود مباحثی دیگر نیز در مدخل این بحث دراز دامن مطرح شود، لیکن مقتضای مجله بیش از این نبود و اینک به یاری خداوند اولین فصل بحث پیرامون سیره امامان (ع) را با بحث از سیره سیاسی مولی علی (ع) می گشاییم .

بدان امید که خوانندگان محترم مجله پاسدار اسلام با دقتی فزون تر به این سلسله مقالات عنایت کنند و نظریات خویش را ارسال دارند .

ان شاءالله .

ابعاد گسترده شخصیت امام علی (ع)

از امام علی (ع) گفتن کار آسانی نیست! آن چنان که از قرآن گفتن! و عجیب این دو همراهند!

پیامبر بزرگ (ص) فرمود: «علی مع القرآن و القرآن مع علی لن یفترقا حتی یردا علی الحوض;

(1) علی با قرآن است و قرآن با علی (ع) و این دو تا قیامت از هم جدا نخواهند شد» .

این همراهی ابعاد گوناگونی دارد .

قرآن عمیق است; بطون دارد و هر کسی را یارای رسیدن به عمق آن نیست . (2)

علی (ع) هم چنین است! علی شناسی کار آسانی نیست .

برای شناخت علی (ع) باید از خدا شروع کرد; به پیامبر (ص) رسید و از او به علی (ع) ! (3)

قرآن کتاب همیشه قرون و اعصار است .

کوثر همه نسل هاست .

همه تشنه کامان معارف را در هر دوره سیراب می سازد .

(4) غور در دریای معارف امام علی (ع) این قرآن ناطق همین ویژگی را دارد .

او امام همه عصرهاست و الهام از او و سیره اش تنها راه نجات است .

قرآن اندکی بعد از پیامبر (ص) و بگذار بهتر بگویم در زمان حضرتش! مهجور و مظلوم (5) شد و همین سرنوشت را قرآن ناطق علی (ع) یافت (6) و (7) . . . .

بر این اساس ما تشنه کامان سفره معارف امام علی (ع)، لب تشنه ای هستیم که در کنار دریای ناپیدا کرانه ای نشسته ایم و می خواهیم به اندازه ظرفیت اندکمان از این دریا بهره گیریم .

امید که مولا مدد کند تا همین اندک را برگیریم و بهره فراوان در زندگی بیابیم .

در این سلسله مقالات، تنها به بررسی یک بعد از ابعاد گسترده سیره مولا; یعنی بعد سیاسی آن می پردازیم و اگر مجالی بود به یاری خداوند در آینده ابعاد دیگر را مورد بحث قرار می دهیم .

در بررسی سیره سیاسی مولا باید به عنوان مبادی بحث سه موضوع را پی گیریم:

1 – مقصود از سیره سیاسی;

2 – سیاسی بودن مولا;

3 – سیاست از دیدگاه امام علی (ع) .

مقصود از سیره سیاسی

در مقاله «سیری در سیره سیاسی امامان » معنای لغوی و اصطلاحی سیاست را آوردیم .

در این جا به اجمال می گوییم که مقصود ما از سیره سیاسی، روش سیاسی آن حضرت است .

ما در این بحث در پی پاسخ به این سؤالات هستیم:

1 – موضع امام علی (ع) در دوره بعثت و هجرت چگونه بود؟

سیره سیاسی حضرت در این دوره (که مولا در مسند رهروی نشسته و بهترین رهرو راه پیامبر (ص) است و به معنای دقیق کلمه یک سرباز فداکار است) چه بوده است؟

2 – موضع امام در دوره 25 ساله سکوت چه بود؟ اولا، سکوت حضرت به چه معنی است؟ آیا به معنای انزوای کامل از جامعه ست یا به معنای کنار کشیدن از مبارزه مسلحانه و غیر آن با دستگاه خلافت؟

ثانیا، فلسفه سکوت حضرت چه بود؟ گاه در سخنان حضرت سخن از «نداشتن یاور است » و گاه سخن از «وحدت مسلمین » جمع بین این دو چگونه است؟

بی تردید همان گونه که در قرآن نمی توان تناقض یافت (8) در گفتار قرآن ناطق هم نمی توان تناقضی دید .

و اگر ظاهری چنین یافت شد باید خود را و درک خود را تخطئه کنیم نه قرآن و علی (ع) را .

به هر حال این بحث باید در سیره سیاسی مطرح شود .

ثالثا، همکاری های مقطعی که مولا در برخی از بحران ها با دستگاه خلافت داشت چه در ناحیه مشاوره، و چه در بعد عملی (حل مشکلات فرهنگی و سیاسی) چه توجیهی دارد و چه الهامی از این سیره می توان گرفت؟

3 – سیره حکومتی حضرت چگونه بود؟

برنامه هایش در ابعاد مختلف چه بود؟

نحوه رفتار حضرت با مخالفان فکری حکومتش چگونه بود؟

با مخالفان توطئه گر چگونه برخورد کرد؟

در مورد بیت المال چه رفتاری داشت؟ قاطعیت ها و نرمش های مولا کجا و چگونه بود؟

معیارهای مولا در نصب و عزل ها چه بود؟ راز به کار گماردن برخی از افراد ناصالح یا ابقای آنها در مسؤولیت چه بود؟

آیا اینان از آغاز ناصالح بودند؟

یا بعدا به انحراف کشیده شدند؟

چه شیوه هایی امام در عزل کارگزاران داشت؟ با کارگزاران صالح ناتوان چگونه رفتار می کرد؟ با کارگزاران متخلف به اصطلاح اداری! چه رفتاری داشت؟ با کارگزاران خائن و چپاولگر بیت المال چگونه برخوردی داشت و . . . ؟

ما بررسی این مجموعه مباحث را «سیره سیاسی » می نامیم .

روشن است در این بررسی تمام سر و کارمان با روش هست، روشی که الهام گرفته از مجموع زندگی مولاست; به دیگر عبارت، ما در این بحث در پی زندگی نامه سیاسی مولا نیستیم که حضرت در چه زمانی حکومت را به دست گرفت؟ در چه تاریخی نبرد جمل (ناکثین) اتفاق افتاد و . . . اینها سیر سیاسی زندگی مولاست .

ما در پی سیره و روشی هستیم هرچند در این راستا «سیر زندگی حضرت » متن است و حتما باید مورد استفاده قرار گیرد، ولی در سیره سخن از استنباط، نتیجه گیری و دریافت روش از «سیره» است!

سیاسی بودن مولا علی (ع)

گفتیم که از سیاست دو برداشت شده است: یکی برداشت سیاست بازان حرفه ای همیشه ادوار تاریخ که سیاست را به معنای شیطنت، تفسیر می کنند و آن را مسلخ ارزش های الهی و انسانی قرار می دهند .

این یک برداشت است که ساحت مردان خدا از آن دور است و حاشا که اولیای الهی در این وادی قرار گیرند!

برداشت دوم، برداشت مردان خداست که سیاست را به معنای تدبیر و تمشیت امور بندگان خدا و موضع گیری درست و صحیح در بحران ها می دانند این در متن زندگی مردان خداست .

امام علی (ع) سیاسی است با این برداشت! گو این که برخی در دوره خود حضرت، او را «غیر سیاسی » می دانستند و دلیلش آن بود که روش مولا و برداشت او از سیاست، برداشت اول نبود، او با مکر، حقه بازی، فریب کاری مخالف بود .

و دشمنانش اینها را سیاست می دانستند .

مولا خود تصویر عموم مردم را از سیاست در دوره خود چنین بیان می فرماید: «. . . و لقد اصبحنا فی زمان قد اتخذ اکثر اهله الغدر کیسا و نسبهم اهل الجهل فیه الی حسن الحیلة مالهم قاتلهم الله;

همانا ما در روزگاری به سر می بریم که بیشتر مردم، بی وفایی (خیانت، حیله گری) را زیرکی می دانند و نادانان آنها را اهل تدبیر می خوانند خداشان کیفر دهد، چرا چنین می پندارند؟»

در این سخن مولا تصویر عمومی مردم را از سیاست «حقه بازی و فریب می داند» در قسمت دیگری از همین خطبه، می فرماید:

مردان خدا نیز راه مکر را می دانند، لیکن دین خود را زیر پا نمی گذارند و همین اساسی ترین مانعشان برای پوییدن یاست شیطانی است:

«. . . قد یری الحول القلب وجه الحیلة و دونه مانع من امر الله و نهیه فیدعها رای عین بعد القدرة علیها و ینتهز فرصتها من لاجریحة له فی الدین; (9) . . .

گاه بود که مرد آزموده و دانا از چاره کار آگاه است، اما فرمان خدا وی را مانع راه است و با این که قدرت بر انجام آن دارد آن را به روشنی رها می سازد ولی آن کس که از گناه و مخالفت فرمان خداوند پروا ندارد از همین فرصت استفاده می کند . . .» .

مولا در این قسمت از سخن در حقیقت «سیاست الهی » را تفسیر کرده است .

سیاستمداران خدایی، «خدا محورند» و از او پروا دارند و موضع گیری های خویش را در این محدوده تنظیم می کنند هرچند به ضررشان باشد .

مولا در سخنی دیگر «مصداق مجسم » سیاست شیطانی; یعنی معاویه را ترسیم می کند و می فرماید: «والله ما معاویة بادهی منی ولکنه یغدر و یفجر و لولا کراهیة الغدر لکنت من ادهی الناس;

به خدا سوگند معاویه زیرک تر از من نیست، لیکن شیوه او پیمان شکنی و گنهکاری است و اگر نیرنگ و پیمان شکنی ناپسند و ناشایسته نبود من زیرک ترین بودم!»

«ولکن کل غدرة فجرة و کل فجرة کفرة و لکل غادر لواء یعرف به یوم القیامة;

لیکن هر پیمان شکنی گناهکار است و هر گناهی نوعی کفر است، در قیامت هر غدار و مکاری را پرچمی است که به آن شناخته می شود» .

در ذیل این سخن مولا «سیاست الهی » خود را تبیین می فرماید که: «والله ما استغفل بالمکیدة ولا استغمز بالشدید;

(10) به خدا مرا با فریب غافلگیر نتوانند کرد و با سخت گیری ناتوانم نتوانند شمرد» .

مفهوم این سخن آن است که سیاستمدار الهی فریب کار نیست، ولی فریب هم نمی خورد! سیاستمدار الهی اهل مکر نیست، ولی مکر ناپذیر است و این همان است که در روایات ما از آن به «کیاست » و «فراست » و «فطنه » تعبیر شده است .

سیاست علی (ع) سیاست پای بندی به قرآن و موازین انسانی بود .

و سیاست معاویه پشت پا زدن به تمام ارزش ها و همین مرز بین سیاست الهی و سیاست شیطانی است .

سیاست علی (ع) در جنگ ها، سیاست پیامبر بود; هدایت، نصیحت، ارشاد و آن گاه برخورد .

او آغازگر جنگ نبود و پیش از آغاز جنگ سربازانش را سفارش به رعایت ارزش های الهی می کرد: شما آغاز کننده نباشید .

فراریان را تعقیب نکنید، مجروحان را به قتل نرسانید (این سفارش عمومی مولا بود به استثنای برخی از جنگ ها که فلسفه آن را در مقالات آینده بیان خواهیم کرد .» (11)

ولی روش معاویه روش همه ستمگران تاریخ بود .

برای او تنها پیروزی مطرح بود، هرچند به قیمت زیر پا گذاردن تمامی ارزش های الهی و انسانی باشد .

جورج جرداق گوید: «ان الذین قالوا علی لایعرف السیاسة یریدون من علی ان یکون معاویة بن ابی سفیان و یابی علی الا ان یکون ابن ابی الطاب;

(12) آنها که می گویند علی سیاست را نمی شناسد می خواهند علی (ع) العیاذ بالله، همانند معاویه باشد! و مثل او عمل کند در حالی که علی (ع) علی است او به شیوه الهی خود عمل می کند و بس!» .

بر این اساس علی سیاستمدار است و به یاری خداوند طی این سلسله مقالات به اثبات خواهیم رساند که تنها مواضع حق و صائب در دوره هایی که مولا زیست، مواضع او بود .

او آن جا که جای فداکاری و ایثار بود، سمبل ایثارگران بود .

و آن جا که جای نرمش و سکوت قهرمانانه بر اساس تکلیف بود، سکوت کرد .

و به هنگامی که به عنوان تکلیف شرعی قدرت به دست گرفت آن را در مسیر احیای ارزش های الهی به کار برد و الگویی ارزشمند برای حکومت الهی در طول تاریخ شد، اما افسوس که تشنگان قدرت نگذاشتند که حکومت الهی این ولی بزرگ خداوند شیفته خدمت به بندگان خدا، ادامه پیدا کند، افسوس!

سیاست از دیدگاه مولی علی (ع)

سیاست به معنای صحیح آن در متن دیانت قرار دارد و اصولا دینی که عهده دار سعادت دنیا و آخرت انسان است نمی تواند چنین نباشد; به دیگر عبارت، نمی توان هیچ دین از ادیان الهی را از سیاست جدا دانست .

این منطق که «کار قیصر را به قیصر واگذارید و کار پاپ را به پاپ!» (13)

و یا «دو شمشیر وجود دارد که در دست یک نفر قرار نمی گیرد یک شمشیر، قدرت سیاسی است و باید در دست قیصر قرار گیرد و یک شمشیر، قدرت مذهبی است و باید در دست پاپ قرار گیرد» .

(14) نمی تواند منطق یک پیامبر بزرگ خداوند باشد، و این مظلومیت مسیح (ع) است که مکتبش این چنین دچار تحریف شده است و به تعبیر امام (ره) : «مذهب مسیح را هم مسخ کردند، مذهب مسیح مسخ شد .

هرگز نمی شود که دعوتش این باشد که فقط عبادت کنید» . (15)

جالب این جاست که برخی از روحانیان متفکر مسیحی نیز این نظریه را در مورد مسیحیت رد کرده اند «توماس اکونیاس » (1274 – 1225م) متفکری که در دوره قرون وسطای اروپا می زیسته گوید:

(جدایی حوزه مادی و معنوی) در آیین مسیح امکان پذیر نیست، زیرا طبق احکام و شعائر مسیحیت نیل به رحمت ابدی با رشته های گسست ناپذیری به تحصیل فضایل اخلاقی پیوند خورده است . . .

به عبارت دیگر دولت و مذهب هر دو در کسب فضایل اخلاقی برای اعضای خود علاقه ای مشترک دارند . (16)

مکتب اسلام که خاتم ادیان است، مدعی است و به حق این ادعا را دارد که تمامی نیازهای مادی و معنوی بشر را در بستر اداره جامعه تامین می کند .

این مکتب در این زمینه هیچ چیزی را فروگذار نکرده است .

در روایت صحیحه حماد از امام صادق (ع) نقل شده است: «ما من شی ء الا و فیه کتاب او سنة »

(17) ; هیچ چیزی (مورد نیاز) نیست مگر آن که کتاب و سنت در آن زمینه سخن دارند .»

در روایت دیگر حضرت فرمود: «ان الله تبارک و تعالی انزل فی القرآن تبیان کل شی ء حتی والله ما ترک الله شیئا یحتاج الیه العباد حتی لایستطیع عبد یقول لو کان هذا انزل فی القرآن الا و قد انزله الله فیه;

(18) خداوند در قرآن «بیان » هر چیز را فرو فرستاده تا آن جا که به خدا سوگند چیزی را از احتیاجات بندگان فروگذار نفرموده و تا آن جا که هیچ بنده ای نتواند بگوید ای کاش در قرآن آمده بود جز آن که خدا آن را در قرآن فرو فرستاده است » .

آری ممکن است ما را توان استنباط از کتاب و سنت نباشد و نتوانیم اسلام عزیز را آن چنان که هست عرضه کنیم این ضعف ماست نه ضعف اسلام! امام صادق (ع) فرمود:

«ما من امر یختلف فیه اثنان الا و له اصل فی کتاب الله عزوجل ولکن لاتبلغه عقول الرجال;

(19) هیچ امری نیست که دو نفر در آن اختلاف نظر داشته باشند، جز آن که برای آن در کتاب خدا ریشه و بنیادی است، ولی عقل های مردم به آن نمی رسد» .

یک نگاه سریع و گذرا به مجموعه قوانین اسلام زنده ترین شاهد مدعای فوق است، و عجیب است که کسانی مدعی تبیین دین باشند و این معارف را جدا از آن پندارند:

و بگویند: «گرچه در احادیث و کلمات پیامبران توصیه هایی در زمینه های مختلف زندگی وجود دارد خطبه های نهج البلاغه و نامه های حضرت امیر (ع) ضمن آن که شامل خداشناسی، دین شناسی و تعلیم و تربیت است .

نسبت به اخلاق و روابط اجتماعی و مسائل حکومتی و اداره حکومت عنایت وافر دارد، اما آنان علاوه بر وظایف رسالت و امامت، معلم و مصلح و موظف به خدمت و اعمال صالح بودند . . .

تعلیماتی که از این نظرها داده اند در عین ارزنده و ممتاز بودن جزء دین و شریعت محسوب نمی شود و مشمول «ان هو الا وحی یوحی » نمی گردد» . (20)

این سخن بی تردید ناشی از عدم نگرش عمیق به دین، و درک نادرست از آن است سیره پیامبر (ص) و امام علی (ع) زنده ترین شاهد نظریه همراهی دین و سیاست روش این دو بزرگوار هم در دوره بعثت هم در دوره هجرت و روش مولا علی (ع) در دوره 25 ساله سکوت و دوره حدود چهار سال و اندی حکومت، از ادله برجسته مدعای فوق است و به تعبیر زیبای امام راحل (ره) :

«شعار سیاست از دین جداست، از تبلیغات استعماری است که می خواهند ملت های مسلمان را از دخالت در سرنوشت خویش باز دارند در احکام مقدس اسلام بیش از امور عبادی در امور سیاسی و اجتماعی بحث شده است روش پیامبر اسلام نسبت به امور داخلی مسلمین و امور خارجی آنها نشان می دهد که یکی از مسؤولیت های بزرگ شخص رسول اکرم (ص) مبارزات سیاسی آن حضرت است .

شهادت امیرالمؤمنین (ع) و نیز حسین – علیه السلام – و حبس و شکنجه و تبعید و مسمومیت های ائمه (ع) همه در جهت مبارزات سیاسی شیعیان علیه ستمگری ها بوده است و در یک کلمه مبارزه و فعالیت های سیاسی بخش مهمی از مسؤولیت های مذهبی است » . (21)

اگر تشکیل حکومت و اداره این حکومت گسترده سیاست نباشد، پس سیاست چیست؟ اگر برخورد قاطع و انقلابی با مخالفان توطئه گر سیاست نباشد، پس سیاست چیست؟

اگر ارائه بهترین برنامه برای اداره حکومت عدالت گستر اسلامی سیاست نباشد، پس سیاست چیست؟ سیره مولا خود شاهد بینش الهی اوست که حضرت سیاست را از دیانت جدا نمی دانست .

از دیدگاه مولی کسی شایستگی ریاست را دارد که «حسن سیاست » داشته باشد، روش خوب سیاسی زمینه ساز ریاست است، ریاستی که در سایه آن حق احیا، و باطل از بین برود .

مولا فرمود: «من حسنت سیاسته وجبت طاعته;

(22) آن کس که سیاست نیکو داشت اطاعتش واجب است » .

«من حسنت سیاسته دامت ریاسته;

(23) آن کس که سیاست نیکو داشته باشد ریاستش دوام خواهد یافت » .

در سخن دیگر مولا اولین گام ورود در سیاست الهی را «سیاست و تربیت خویش » می داند فرمود:

«من ساس نفسه ادرک السیاسة;

(24) آن کس که خویش را سیاست و مدیریت کند، سیاست را درک کرده است » .

مرحوم محقق خوانساری، در توضیح این جمله می گوید: «سیاست رعیت » به معنای امر و نهی کردن ایشان است و واداشتن ایشان در آن چه صلاح ایشان در آن باشد و مراد این است که کسی که سیاست نفس خود کند برسد به مرتبه ای که سیاست قوم خود کند و در فرمان او باشند» .

(25) سیاستی که در کلام مولا معمولا به کار رفته مرادف با حکومت و مردم داری است; به عنوان نمونه مولا فرمود:

«جمال السیاسة العدل فی الامرة و العفو مع القدرة;

(26) زیبایی سیاست عدالت در حکمرانی و گذشت از موضع قدرت است » .

سیاست مطلوب مولا را همین دو اصل تشکیل می دهد «عدل، عفو» و خود این چنین عمل کرد .

از دیدگاه مولی سیاست صحیح و درست مایه ثبات جامعه است: «حسن السیاسة قوام الرعیة;

(27) سیاست نیکو برپا دارنده رعیت است » .

از مصادیق «حسن سیاست » تدبیر درست جامعه و کناره گزیدن از ریخت و پاش و اسراف است:

«حسن التدبیر و تجنب التبذیر من حسن السیاسة;

(28) نیکویی تدبیر و دوری گزیدن از اسراف از نیکوئی سیاست است » .

اینها برخی از کلمات مولی در زمینه سیاست است .

نمی توان توجیهی برای این واژه جز اداره درست جامعه داشت و همه جا مولا سخن از «حسن سیاست » دارد که همان سیاست الهی است و رهنمودهای حضرت برای هدایت جامعه به این نوع سیاست است .

در مقابل آن «سوء سیاست » است که همان سیاست شیطانی است که معاویه و دار دسته اش همین سیاست را معتقد بوده و به همین عمل می کردند .

بدین ترتیب هم گفتار و هم رفتار رسول گواه زنده عینیت سیاست با دیانت است .

به یاری خداوند در مقاله آینده به بحث پیرامون اولین بخش سیره سیاسی مولا می پردازیم .

ان شاء الله .

پانوشت ها:
1) المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 124; نورالابصار، ص 93; کنزل العمال، ج 11، ص 603; مجمع الزوائد، ج 9، ص 134 والصواعق المحرقة، ص 72 (به نقل از قادتنا، ج 3، ص 25) .
2) مولا علی (ع) فرمود: القرآن ظاهره انیق و باطنه عمیق، قرآن ظاهری زیبا و باطنی عمیق دارد (بحارالانوار، ج 78، ص 206) .
3) مضمون دعایی که در مفاتیح الجنان آمده است .
4) مضمون روایتی از امام رضا (ع) که فرمود: . . . لان الله تبارک و تعالی لم یجعله لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس فهو فی کل زمان جدید و عند کل قوم غض الی یوم القیامة . . . خداوند قرآن را برای زمانی و مردم خاص قرار نداده، بر این اساس قرآن همیشه نور است و تا روز قیامت طراوت و تازگی خویش را حفظ خواهد کرد . (بحارالانوار، ج 92، ص 45) .
5) فرقان (25) آیه 30 .
6) میزان الحکمة (ده جلدی) ج 1، ص 222 .
7) در مورد قرآن می خواستند با جار و جنجال از جاذبیت آن بکاهند (فصلت (41) آیه 26) . قرآن ناطق علی (ع) هم همین ابتلا را یافت، با تبلیغات وسیع می خواستند چهره نورانی مولا بر مردم پوشیده بماند، بهانه جوئی ها در مورد قرآن بسیار بود: زخرف (43) آیه 31، یونس (10) آیه 15 . در مورد علی (ع)) هم همین بهانه جوئی ها بود و . . .
8) نساء (4) آیه 82 .
9) نهج البلاغه، خطبه 41 .
10) نهج البلاغه، خطبه 200; اصول کافی، ج 2، ص 338 (باب المکر والغدر و الخدیعه) ; مرآة العقول، ج 10، ص 319 و شرح ملا صالح، ج 9، ص 371 .
11) در این زمینه ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه، ج 10، از ص 212 تا ص 223 به تفصیل سخن گفته است .
12) فی ظلال نهج البلاغه، ج 1، ص 258 .
13) انجیل متی، باب 22، آیه 21 .
14) انجیل لوقا، باب 22، آیه 38 .
15) صحیفه نور، ج 5، ص 167 .
16) خداوندان اندیشه سیاسی (مایکل فاستر) ج 10، قسمت 2، ص 451 .
17) اصول کافی، ج 1، ص 59 (باب الرد الی الکتاب والسنة، حدیث 4) .
18) همان، حدیث 2 .
19) همان، ص 60، حدیث 6 .
20) مهدی بازرگان، خدا، آخرت، هدف بعثت انبیا، کیان، شماره 28، ص 55 .
21) صحیفه نور، ج 4، ص 33 .
22) غرر و درر با شرح مرحوم خوانساری، ج 5، ص 211 .
23) همان، ص 294 .
24) همان، ج 5، ص 209 .
25) همان .
26) همان، ج 3، ص 375 .
27) همان، ص 384 .
28) همان، ص 385 .

منبع :پاسدار اسلام ؛ مهر 1376، شماره 190؛ ، ص 24