خیبر

نوشته‌ها

نمونه هایى از نیروى بدنى آن حضرت (علی ع)

اشاره:

قدرت بدنی بی‌نظیر حضرت علی ـ علیه السلام ـ را باید در ردیف معجزات و کرامات به حساب آورد. تاریخ جهان هیچ شخص دیگری را با چنین نیروی جسمانی فوق‌العاده سراغ ندارد. توانایی بدنی آن حضرت، همان‌گونه که خود آن بزرگوار فرمودند، یک قدرت عادی و معمولی نبوده، بلکه قدرت الهی و خدایی بود که از ایمان نیرومند او به خدا نشأت می‌گرفت. شاید خداوند خواسته از طریق این قدرت بدنی فوق طبیعی، ارتباط آن حضرت با عالم فوق طبعیت را به مردم بفهماند و آنها را متوجه شایستگی او برای زمامداری و رهبری جامعه اسلامی پس از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ سازد، زیرا کسی می‌تواند جانشین پیامبر عظیم‌الشأن شود که همانند وی با عالم بالا در ارتباط بوده و از هر جهت، توان فوق بشری در اداره جوامع بشری داشته باشد، و چنین شخصی ـ بدون تردید ـ کسی جز علی ـ علیه السلام ـ نبوده است.
بی‌شک قدرت بدنی حضرت علی ـ علیه السلام ـ یکی از فضایل آن حضرت بود. همین نعمت بود که به وی امکان آن همه خدمت به اسلام عزیز را بخشید و اگراین نعمت بزرگ نبود، اسلام آن چنان که باید پا نمی‌گرفت و یا به طور کلی نابود می‌گردید. پیامبر گرامی خدا، حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ در مقام ارزیابی، یک ضربه شمشیر حضرت علی ـ علیه السلام ـ را از مجموع عبادات جنّ و انس، برتر و ارزشمندتر می‌شمارد. به واسطه همین قدرت و شجاعت ناشی از همین ایمان بی‌نظیر و راسخ آن حضرت به خدا و رسولش بود که مقلّب به «اَسَدُ اللهِ الْغالِب» (یعنی شیر همیشه پیروز خدا) گردید.
در این جا توجه شما را به چند ماجرای تاریخی در مورد قدرت بدنی آن حضرت در سنین کودکی و بزرگ‌سالی جلب می‌کنم:
۱ . امام صادق ـ علیه السلام ـ می‌فرماید: فاطمه بنت اسد، مادر حضرت علی ـ علیه السلام ـ می‌گوید: هنگامی که علی ـ علیه السلام ـ مقداری رشد کرد، من او را با پارچه پهنی محکم بستم و در گهواره قرار دادم، ولی او با دستان و دندان‌های خود آن را شکافت. سپس او را در دو پارچه پیچیدم، آن دو پارچه را نیز شکافت. به تعداد قطعات می‌افزودم و او همه آنها را پاره می‌کرد، تا جایی که وی را در هفت قطعه که یکی از آنها از جنس چرم و یکی نیز از جنس ابریشم بود پیچیدم، ولی او همه آنها را شکافت… .[۱]
۲ . عمر خطّاب می‌گوید: زمانی که حضرت علی ـ علیه السلام ـ در گهواره بود، ماری را دید که قصد نیش زدن آن حضرت را دارد. دستان امام بسته بود، ولی او تلاش نموده و دست خود را خارج نموده و با آن گردن مار را گرفت و چنان فشرد که انگشتانش به داخل بدن مار فرو رفته و مار در چنگ آن حضرت جان سپرد. وقتی مادرش سررسید و مار را در دست فرزند دید، فریاد زده و از مردم کمک خواست. مردم نیز جمع شدند. آن‌گاه مادر حضرت، خطاب به وی گفت:‌ «‌کَاَنَّکَ حَیْدَرَهٌ[۲] ؛ گویا تو یک شیر خشمگین هستی!»[۳]
۳ . جابر جعفی می‌گوید: دایه حضرت علی ـ علیه السلام ـ زنی بود از بنی‌هلال که خود نیز کودکی داشت که یک سال از علی ـ علیه السلام ـ بزرگ‌تر بود. روزی دایه، این دو طفل را در خیمه گذاشته و به دنبال کار خود رفت. فرزند دایه از خیمه خارج شده و خود را به سر چاهی که در نزدیک خیمه بود رسانید. علی ـ علیه السلام ـ نیز با او همراه بود. دراین موقع پسرک به چاه نزدیک شده و با سر به داخل چاه واژگون شد. در همین لحظه، علی ـ علیه السلام ـ که از او کوچک‌تر بود، او را گرفته و همان‌طور آویزان نگاه داشت. آن حضرت با دندانش یک دست و با دستش یک پای آن کودک را گرفته بود و آن‌قدر نگاه داشت، تا این که مادرش سررسید و کودکش را گرفت و با صدای بلند فریاد زد: ای مردم! بیایید و ببینید که این چه کودک مبارکی است که جان کودک مرا نجات داد. مردم جمع شدند در حالی که از قدرت و هوش حضرت علی ـ علیه السلام ـ شگفت‌زده شده بودند. [۴]
۴ . حضرت علی ـ علیه السلام ـ در سنین نوجوانی بود که با مردان نیرومند و پهلوان، کشتی می‌گرفت و همه آنها را به زمین می‌زد. مردان قد‌بلند و قوی‌هیکل را به روی دست بلند می‌کرد و در هوا نگه داشته و آن‌گاه به سوی خود کشیده، به زمین می‌زد و گاه با یک دست از قسمت نرم شکم آنها گرفته و آن‌ها را به هوا بلند می‌کرد و بعضی اوقات خو را به اسبی که در حال دویدن بود رسانده و وقتی با آن برخورد می‌کرد، آن را به عقب می‌راند.[۵]
۵ . بسیار اتفاق می‌افتاد که آن حضرت ـ علیه السلام ـ سنگ بزرگی را از قلّه کوه برداشته و با یک دست آن را گرفته به پایین می‌آورد. آن‌گاه آن را پیش روی مردم می‌‌گذاشت، ولی حتی سه مرد نیرومند نمی‌توانستند آن را ازجای خود تکان بدهند. و همچنین هرگاه آن حضرت ساق دست کسی را می‌فشرد، از شدت درد نمی‌توانست نفس بکشد.[۶]
۶ . بارزترین نمونه‌ای که می‌تواند قدرت بدنی فوق بشری حضرت علی ـ علیه السلام ـ را معرفی نماید، ماجرای فتح قلعه خیبر است. قلعه خیبر که متعلق به یهودیان بود، مدتی در محاصره قوای اسلام قرار داشت، اما هیچ سرداری نمی‌توانست آن را فتح کند. این قلعه و خندقی که در اطراف آن حفر شده بود، توسط تیراندازان حرفه‌ای و دلیرانی کم‌نظیر، چون مرحب و برادرش حارث، حفاظت می‌شد. چندین سردار مسلمان به همراهی چندین هزار جنگجو، در چند مرحله تلاش کردند تا دروازه خیبر را بگشایند، ولی هیچ کدام موفق نشدند از سدّ قهرمانان و جنگجویان یهود بگذرند،‌ و همه آنها با به جای گذاشتن تعدادی تلفات بازگشتند.
این امر باعث شد روحیه مسلمانان تا حدودی تضعیف شود. تا جایی که پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ مأموریت فتح خیبر را به سردار همیشه اسلام، شیر خدا، علی مرتضی محوّل فرمود.
روزهای قبل، علی ـ علیه السلام ـ از جنگ معاف بود، زیرا به مشیّت الهی به درد چشم مبتلا شده بود. پیامبر گرامی اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ با یک معجزه و از طریق مالیدن آب دهان، درد چشم آن حضرت را شفا بخشید. علی ـ علیه السلام ـ با سرعت به سوی خیبر حرکت کرد و آن‌چنان سریع اسب می‌راند که همراهان وی از او خواستند کمی آهسته‌تر براند.
وقتی به نزدیکی قلعه خیبر رسید، پرچم اسلام را به روی زمین نصب کرد. در این هنگام دروازه قلعه خیبر که از جنس سنگ بود، باز شد و گروهی از پهلوانان و جنگجویان خیبری، جهت مقابله با سپاه اسلام از آن خارج شدند. اولین کسی که به میدان آمده و دو نفر از مسلمانان را به شهادت رساند. «حارث» برادر مرحب خیبری بود.[۷]
او آن‌چنان هیبت، قدرت و شجاعتی داشت که وقتی پا به میدان گذاشت، سربازان مسلمانی که پشت سر حضرت علی ـ علیه السلام ـ ایستاده بودند. از ترس چند قدم به عقب برگشتند. تنها علی ـ علیه السلام ـ بود که همچون کوه، استوار ایستاده بود و چند لحظه بعد با حارث درگیر شد، اما این درگیری چند ثانیه بیش‌تر به طول نینجامید، و پس از آن، پیکر بی‌جان حارث بر زمین نقش بست.
وقتی مرحب (شجاع‌ترین و نیرومندترین سردار یهود) این صحنه را دید، خشمگین شده و با شتاب خود را به وسط میدان رسانید، تا انتقام برادر خود را بگیرد. او دارای لباس و ادوات جنگی مخصوص بود که دیگران از پوشیدن و به کار بردن آن‌ها عاجز بودند. دو زره یمانی بر تن نموده و کلاهی که از سنگ مخصوصی تراشیده شده بود بر سر داشت. روی این کلاه سنگی نیز یک کلاه خود قرار داشت و نیزه‌اش سه من وزن داشت.[۸] آن‌گاه به رسم قهرمانان عرب ـ جهت معرفی خود و تضعیف روحیه حریف ـ اشعاری به عنوان رجز خواند که قسمتی از آن اشعار را در این‌جا می‌آوریم:
قَدْ عَلِمَتْ خَیْبَرُ اِنّی مَرْحَبّ شاکِی السِّلاح بَطَلٌ مُجَرَّبٌ
اِنْ غَلَبَ الْدَهرُ فَاِنّی اَغْلَبُ وَالُقَرْنُ عندی بِالدّماء مُخَصَّبٌ[۹]
در و دیوار خیبر گواهی می‌دهد که من مرحبم، قهرمانی کارآزموده و مجهز به سلاح.
اگر روزگار پیروز است، من نیز پیروزم. قهرمانانی که در صحنه‌های جنگ با من روبه‌رو می‌شوند. با خون خویشتن رنگین می‌گردند.
حضرت علی ـ علیه السلام ـ نیز در برابر او رجزی سرود و شخصیت نظامی و نیروی بازوان خود را چنین به رخ دشمن کشید:
اَنَا الّذی سَمَّتْنی اُمی حَیْدَرَه ضَرغام آجامٍ وَلَیْتٌ قَسْوَرَه
عَبْلُ الذَِّراعَیْنِ غَلیظُ القَصَرَه کَلَیْثِ غاباتٍ کَریه الْمَنظَرَه[۱۰]
من همان کسی هستم که مادرم مرا حیدر (شیر) خوانده، مرد دلاور و شیر بیشه‌ها هستم.
بازوان قوی و گردن نیرومند دارم، در میدان نبرد، همانند شیر بیشه‌ها صاحب منظری مهیب هستم.
آن‌گاه دو قهرمان به سوی یکدیگر هجوم برده و با هم درآویختند. هنوز چند لحظه‌ای نگذشته‌ بود که شیرخدا با ذولفقار خویش ضربتی بی‌نظیر حواله سر دشمن نمود. مرحب، سپر بر سر کشید، اما سپر آهنین به دو نیم شد. شمشیر به کلاه آهنی رسیده، آن را نیز شکافت. کلاه سنگی نیز در هم شکسته و برق شمشیر آن حضرت از بین پاهای دشمن جستن نموده و مرحب به دو نیم شد.[۱۱]
این ضربت، آن‌چنان سهمگین بود که برخی از دلاوران یهود که پشت سر مرحب ایستاده بودند پا به فرار گذاشته، به دژ پناهنده شدند، و عده‌ای که فرار نکردند، تن به تن با علی ـ علیه السلام ـ جنگیده و همگی کشته شدند.
اسامی گروهی از دلاوران یهود که پس از کشته شدن مرحب با حضرت علی ـ علیه السلام ـ جنگیده و به دست آن حضرت به درک واصل شدند، به این شرح است: داوود بن قابوس، ربیع بن ابی‌الحقیق، ابوالبائث، مره بن مروان، یاسر خیبری و ضجیح خیبری.[۱۲]

پی نوشت:

[۱] . محمدباقر مجلسی، بحار‌الانوار، ج ۴۱، ص ۲۷۴٫
[۲] . هنگامی که حضرت علی ـ علیه السلام ـ با قهرمان نامی خیبر «مرحب» روبه‌رو شد، در رجزی که خواند به همین ماجرا اشاره نموده و فرمود: «انَا الّذی سَمَّتْنی اُمّی حَیْدرَهٌ ؛ من آن کسی هستنم که مادرم مرا «شیر خشمگین» نامید.»
[۳] . بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۲۷۴ و ۲۷۵٫
[۴] . همان، ص ۲۷۵
[۵] .همان‌جا (نقل از: ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج ۱، ص ۴۳۹ و ۴۴۰).
[۶] . بحار‌الانوار، ج ۴۱، ص ۲۷۵ و ۲۷۶٫
[۷] . میرزا محمدتقی سپهر، ناسخ‌التواریخ، ج ۲، ص ۲۷۸٫
[۸] . جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، ج ۲، ص ۶۵۰ و ۶۵۱؛ ناسخ التواریخ، ج ۲، ص ۲۷۸٫
[۹] . فروغ ابدیت، ج ۲، ص ۶۵۱٫
[۱۰] . برای اطلاع از تمامی ابیات این رجزها، ر.ک: ناسخ التواریخ، ج ۲، ص ۲۷۹٫
[۱۱] .همان،‌ج ۲،‌ص ۲۸۰، البته فروغ ابدیت می‌نویسد: این ضربت سر مرحب را تا به دندان به دو نیم ساخت.
[۱۲] . فروغ ابدیت، ج ۲، ص ۶۵۴؛ ناسخ‌التواریخ، ج ۲، ص ۲۸۲ ـ ۲۸۶٫
@#@
البته قبل از این شش نفر نامی، هفت نفر دیگر نیز از دم تیغ آن حضرت گذشته بودند[۱]، و پس از این‌ها نیز تعداد زیادی از یهودیان را از پای درآورد. همچنان آنان را تعقیب نمود تا به نزدیکی در خیبر رسید. در این هنگام، یکی از پهلوانان یهود، ضربتی به دست چپ آن حضرت وارد ساخت که در اثر آن، سپر از دست آن حضرت افتاد و یکی از یهودیان نیز دلیری نموده، سپر را برداشت و به داخل دژ گریخت. گروه دیگری از یهودیان نیز پشت سر او چون روبهانی که از جلو شیر بگریزند، فرار کرده،‌به داخل خیبر پناه برده و به سرعت در آن را بستند، اما چندین تن از جنگجویان آنها که بیرون مانده و آن حضرت را بی‌سپر یافتند. دلیر شده و به وی حمله نمودند. در این هنگام، شیر خدا پنجه در حلقه در خیبر انداخته و با یکی دو لرزش، آن را از دیوار کنده و به عنوان سپر مورد استفاده قرار داد.[۲] آن گاه یک طرف در را روی یک سوی خندق قرار داد و چون طول در از عرض خندق کمتر بود، سر دیگر آن را به روی دست گرفت و امر فرموده، ۱۸۰۰ نفر جنگجوی مسلمان از روی آن عبور کرده و به خیبر داخل شوند.[۳]
اندازه این در که از جنس سنگ سخت بود، چهار ذرع در پنج وجب و به ضخامت چهار انگشت بود[۴]، که حضرت آن را با دست چپ کنده و سپر قرار داده بود و در پایان، آن را چهل زراع به پشت سر خود پرتاب نمود. این در، آن‌قدر سنگین بود که پس از پایان جنگ هفت، هشت، چهل، پنجاه و حتی هفتاد مرد جنگی سعی کردند آن را از این رو به آن رو کنند، ولی موفق نشدند.[۵] وقتی که از آن حضرت سؤال می‌شود: «هنگامی که از این در به عنوان سپر استفاده کردی، چقدر سنگینی احساس نمودی؟» پاسخ می‌دهد: «به همان اندازه که از سپر خودم احساس سنگینی می‌کردم»؛ اما باید دانست، این در با قدرت بشری کنده نشده، بلکه قدرت الهی در بازوان حضرت علی ـ علیه السلام ـ بود که این در را کند، همان‌گونه که خود آن حضرت فرمود:
«ما قَلَعْتُما بِقُوَّهٍ بَشَریَّهٍ وَ لکنْ قَلَعْتُها بِقُوَّهٍ الهیَّهٍ وَ نَفَس بِلِقاء رَبِّها مُطْمَئِنَّهُ[۶] ؛
من هرگز آن در را با نیروی بشری از جای نکندم، بلکه در پرتوی نیروی خداداد و با ایمانی راسخ به روز بازپسین این کار را انجام دادم.»
[۱] . ناسخ‌التواریخ، ج ۲، ص ۲۸۲٫
[۲] . بحار‌الانوار، ج ۴۱، ص ۲۸۱٫ (نقل از: تاریخ طبری)
[۳] .همان،‌ص ۲۸۰٫ (نقل از: کتاب رامش افزادی).
[۴] . بحار‌الانوار، ج ۴۱، ص ۲۸۰٫
[۵] . ناسخ‌التوارخی، ج ۲، ص ۲۸۹؛ بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۶۵۲٫
[۶] . فروغ ابدیت، ج ۲، ص ۶۵۲٫ `)

عملکرد یهود در برابر حکومت نبوى‏

 اشاره:

 دین یهود چند قرن پیش از ظهور اسلام در جزیره العرب نفوذ کرد و سبب شد که برخى مناطق یهودى‏ نشین در آنجا پدید آید. بیشتر یهودیان در منطقه حجاز و یمن مستقر شدند. در میان مناطق یهودى ‏نشین از همه معروف‏تر «یهودیان یثرب» – به‏ ویژه سه طایفه بنى ‏نضیر، بنى‏ قَیْنُقاع و بنى‏ قُریظه – بودند. در «تَیْماء»،(۱) «طائف»، «فَدَک» و «خیبر» نیز مناطقى یهودى‏نشین وجود داشت. گفتنى است کیش یهود در میان برخى قبایل دیگر نیز پیروانى داشت.این نوشته بر آن است که عملکرد و برخورد یهود را در برابر حکومت پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) بیان کند.

یهودیان در مدینه علاوه بر بازرگانى و کشاورزى، در حرفه‏ هایى مانند: آهنگرى، رنگرزى و ساخت اسلحه نیز مهارت یافته بودند.(۲) احبار و دانشمندان یهود، تعالیم تورات و افکار و عقاید خویش را ترویج و به تدریس احکام شرعى تورات مى ‏پرداختند.آنها نفوذ زیادى بر یهودیان داشتند؛ به ‏گونه‏ اى که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرموده بود: «اگر ده تن از آنان به من ایمان آورند، تمامى یهودیان روى زمین به رسالتم ایمان خواهند آورد.»

   آنان رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) را همچون پسران خویش مى ‏شناختند. قرآن کریم در این باره مى ‏فرماید: «الَّذِینَ ءَاتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِیقًا مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ‏ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ.»(۳)؛ کسانى که به ایشان کتاب [آسمانى ]داده‏ایم، همان‏گونه که پسران خود را مى‏شناسند، او (محمّد) را مى‏شناسند؛ و مسلّماً گروهى از ایشان حقیقت را نهفته مى ‏دارند، و خودشان [هم‏] مى ‏دانند. از اینرو، انتظار مى‏ رفت زودتر از دیگران مسلمان شوند، اما تنها چند نفر از یهودیان مسلمان شده و دیگران از پذیرش اسلام سر برتافتند: «وَ لَمَّا جَاءَهم کِتابٌ مِن عِندِاللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُم و کانوا مِن قَبلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلى الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جآءَهم ما عَرَفُوا کَفَروا بِهِ فَلَعْنَهُ اللّهِ على الکافِرِینَ»(۴)؛ «هنگامى که از جانب خداوند کتابى، که مؤیّد آنچه نزد آنان است، بر ایشان آمد و از دیرباز [در انتظارش ]بر کسانى که کافر شده بودند، پیروزى مى‏ جستند؛ ولى همین‏که آنچه [که اوصافش ]را مى‏ شناختند، بر ایشان آمد، انکارش کردند. پس لعنت خدا بر کافران باد.

   زمینه نفوذ اسلام در یثرب‏ که در حدود چهارصد کیلومترى شمال مکه قرار گرفته است، در آن زمان از نظر کشاورزى و باغدارى اهمیت فراوانى داشت. در شهر یثرب – که وضع اجتماعى آن با مکه متفاوت بود – علاوه بر سه طایفه بزرگ یهودى، دو قبیله معروف «اوس» و «خزرج» نیز سکونت داشتند و در کنار یهودیان مى‏ زیستند. زمانى که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در مکه سرگرم تبلیغ و دعوت مردم بود، حوادثى در یثرب مى‏ گذشت(۵) که زمینه هجرت پیامبر را پس از سه سال فراهم ساخت. شش تن از بزرگان خزرج – که از نبوّت حضرت آگاهى یافته بودند – در سال یازدهم بعثت، پیامبر را در منا و در موسم حج ملاقات کردند. رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) که زمینه مسلمان شدن آنها را مناسب دید، آنان را به اسلام دعوت کرد. آنان نیز که قبلاً، از یهودیانِ یثرب نوید ظهور پیامبرى را شنیده بودند، به یکدیگر گفتند: «بدانید این، همان پیامبرى است که یهودیانْ ما را از بعثت او بیم مى ‏دادند؛ اینک بیایید در پذیرش آیین او بر آنها پیشى گیریم.» از اینرو، مسلمان مى‏ شوند و به یثرب بازمى گردند و بدین ترتیب، «آئین اسلام» حصار مکه را فرو ریخت و بذر اسلام در شهر یثرب کاشته شد.

   آنان مردم آن سامان را به دین جدید دعوت نمودند.(۶) پیمان‏ نامه عمومى‏ پیامبراکرم (صلی‌الله علیه و آله) پس از هجرت به یثرب آشکارا مى ‏دانست که مدینه به زودى از سوى دو دسته عوامل بیرونى و درونى، تهدید خواهد شد. «قریش و نیروهاى نظامى آنان» و نیز «تحریکهاى آنها در میان بدویان متمایل به چپاولگرى» را مى‏ توان جزء عوامل بیرونى و «بروز اختلاف و منازعه میان مسلمانان، مشرکان و یهودیان مدینه»، «هم‏ پیمانى احتمالى یهودیان مدینه با مشرکان مکه»، «دسته‏ بندى قومى و طایفه‏ اى میان مهاجران و انصار» و نیز «گسترش و جهت‏ گیرى این دسته‏ بندى‏ها به اقدامات خشونت‏ بار علیه یکدیگر» را مى‏ توان در شمار عوامل درونى به حساب آورد. براى سامان دادن اوضاع اجتماعى و سیاسى مدینه و برطرف کردن اختلافات دیرینه قومى و قبیله‏‌اى اوس و خزرج و یهودیان، در همان سال نخست هجرت به ابتکار پیامبر «پیمان‏ نامه‏ اى» نوشته شد که براساس آن، حقوق گروه‏ هاى مختلف ساکن در مدینه معیّن گشت تا در کنار تضمین زندگى مسالمت ‏آمیز مردم و ایجاد نظم و عدالت، از بروز هرگونه تشنّج نیز جلوگیرى شود. این عمل پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) مهم‏ترین و بهترین اقدام سیاسى وى بود که نخست، میان مسلمانان به عنوان «امّت واحده» همبستگى ایجاد کرد و از دیگر سو، یهودیان را نیز در این امّت واحده جاى داد تا با وحدت تمام به امر آنها رسیدگى شود.

  مهم‏ترین موادّ این قرارداد – که نخستین قانون‏ اساسى حکومت و تأمین‏ کننده مصالح ملّى امّت اسلام به شمار مى ‏آمد و مورد تصویب همگان نیز قرار گرفت – چنین است:

۱٫ امّت واحده به شمار آمدنِ مسلمانان و یهودیانِ ساکن مدینه.(۷)

۲٫ آزاد بودن مسلمانان و یهودیان در پیروى از مراسم دینى خود.

۳٫ مشخّص ‏شدن روش پرداخت دیه.

۴٫ ممنوع بودن خونریزى در مدینه.

۵٫ تنها مرجع رفع اختلافات احتمالى در مدینه، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) است.

۶٫ دفاع مشترک از مدینه برعهده امضاکنندگان پیمان است.(۸)

عمده هدف‏هاى رسول ‏خدا (صلی‌الله علیه و آله) از نظام‏نامه مدینه را مى‏ توان چنین برشمرد:

۱. آسودگى و آرامش خاطر مسلمانان از درگیرى احتمالى با نیروهاى داخلى.

۲. جمع‏آورى نیرو و آماده‏سازى فکرى و عقیدتى مسلمانان.

۳. مناسب شدن زمینه براى وحدت مسلمین.

پیمان با سه قبیله یهودى‏ پیامبراکرم (صلی‌الله علیه و آله)

علاوه بر پیمان‏ نامه عمومى، پیمان جداگانه ‏اى نیز با هریک از سه قبیله یهودى بنى ‏نضیر، بنى‏ قَیْنُقاع و بنى‏ قُرَیْظَه منعقد ساخت؛ پیمان‏ نامه ‏اى که نمایندگان آنان، حُیِّى بن اخطب، مخیریق و کعب بن اسد، متن آن را امضا کردند.(۹) برخى از مفاد این قرارداد به قرار زیر است:

۱. با دشمنان مسلمانان همکارى نکنند.

۲. هیچ ضررى به پیامبر و مسلمانان نرسانند.

۳. اگر برخلاف قرارداد عمل کردند، پیامبر حقّ هرگونه مجازات آنها را دارد.(۱۰) .

انگیزه‏ هاى مخالفت یهود با اسلام‏ در اوایل هجرت، یهودیان با مسلمانان روابطى عادّى داشتند، اما پس از سپرى شدن مدّت زمانى از هجرت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) تغییر روش داده، کارشکنى‏ هاى پنهان و آشکار خویش را نسبت به آیین جدید مطرح کردند؛ تا آنجاکه حتى با همکارى منافقان، دامنه فعالیت‏هاى خویش را نیز وسعت بخشیدند. برخى از مهم‏ترین انگیزه‏ هاى مخالفت و توطئه‏ هاى یهود با اسلام را مى‏ توان چنین برشمرد:

۱. تفکّر نژادپرستانه، و قوم خود را قوم برگزیده خدا پنداشتن.(۱۱)

۲. رو به ضعف نهادن و به خطر افتادن موقعیت اقتصادى، اجتماعى، سیاسى و نظامى یهودیان: «یا أیّها الّذینَ آمنوا إنّ کثیراً مِن الأَحبارِ و الرُّهبان لَیَأکُلونَ أموالَ النّاسِ بالباطلِ و یَصُدُّونَ عن سبیلِ اللّهِ و الّذینَ یَکنِزونَ الذَّهبَ و الفِضَّهَ و لایُنفِقونَها فى سبیلِ اللّهِ فَبَشِّرهُم بِعَذابٍ أَلیمٍ»(۱۲)؛ اى کسانى که ایمان آورده‏ اید! بسیارى از دانشمندان یهود و راهبان، اموال مردم را به ناروا مى‏خورند و [آنان را] از راه خدا بازمى‏دارند و کسانى که زر و سیم را گنجینه مى‏ کنند و آن را در راه خدا هزینه نمى ‏کنند، ایشان را از عذابى دردناک خبر ده.

۳. حسادت: «وَدَّ کثیرٌ مِنْ أهلِ‏الکتابِ لو یَرُدُّونَکم مِن بعدِ ایمانِکم کفّاراً حَسَداً مِن عندِ أنفُسِهِم مِن بعدِ ما تَبَیَّنَ لهم الحقُّ»(۱۳)؛ بسیارى از اهل‏ کتاب – پس از اینکه حق بر ایشان آشکار شد – از روى حسدى که در وجودشان بود، آرزو مى‏ کردند که شما را بعد از ایمان تان کافر گردانند.

۴. مال‏ اندوزى، دنیاطلبى و منفعت پرستى.

۵. مخالف بودن بسیارى از عقاید، احکام و برنامه‏ هاى یهود با مفاهیم قرآنى.

۶. تغییر برخى دستورهاى دینى یهود که از ابتدا مسلمانان بدان عمل مى ‏کردند.(۱۴)

۷. تغییر قبله از بیت‏ المقدّس به کعبه.(۱۵).

 از جمله اقداماتى که در تثبیت «حکومت اسلامى» مؤثّر بود و استقلال فرهنگى مسلمانان را در پى داشت، مسئله «تغییر قبله» بود. پیامبراسلام (صلی‌الله علیه و آله) به امر خداوند در تمام دوره سیزده ساله مکّى و هفده ماه پس از هجرت،(۱۶) به سوى «بیت ‏المقدّس» نماز گزارد؛ اما پس از آنکه یهود، دشمنى خود را آشکار ساخت و نماز گزاردن پیامبر به سوى بیت ‏المقدّس را دستاویزى براى تبلیغ آیین خود و ضعف دین اسلام قرار داد و از دیگر سو، آن را شاهدى براى برترى آیین یهود بر اسلام و تقدّم یهودیان بر مسلمانان پنداشت و با این کار، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را آزرده خاطر ساخت،(۱۷)، در ذیحجّه سال دوم هجرت فرشته وحى فرمان «تغییر قبله» را ابلاغ کرد: «قَد نَرَى‏ تَقَلُّبَ وَجهِکَ فِى السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبلَهً تَرضیها فَوَلِّ وَجهَکَ شَطرَ المَسجدِالحرامِ و حیثُ ما کُنتُم فَوَلّوا وُجوهَکم شَطرَهُ و إِنَّ الّذینَ أُتوا الکتابَ لَیَعلَمونَ أَنّهُ الحقُّ مِن رَبِّهم و ما اللّهُ بِغافِلٍ عمّا یَعمَلون»(۱۸)؛ ما [به هر سو گردانیدن رویت در آسمان را نیک مى‏ بینیم. پس [باش تا] تو را [به سوى ]قبله‏ اى که بدان خشنود شوى، برگردانیم؛ پس روى خود به سوى مسجدالحرام کن، و هر جا بودید، روى خود را به سوى آن بگردانید.

   در حقیقت، اهل کتاب نیک مى‏ دانند که این [تغییر قبله‏] از جانب پروردگارشان [به جا و ]درست است و خدا از آنچه مى‏ کنند، غافل نیست. این ابلاغ، هنگامى صورت گرفت که پیامبر با مسلمانان دو رکعت از نماز ظهر را به سمت بیت ‏المقدّس خوانده بودند. پس از آن، ایشان در وسط نماز، جهت قبله را به سوى کعبه برگرداند(۱۹) و نماز را بدین‏گونه به اتمام رساند.(۲۰).

    تغییر قبله براى یهودیان و منافقان بسیار گران آمد؛ امرى که فاصله میان مسلمانان و یهودیان را بیشتر کرد و از سویى، باعث توجّه اعراب به اسلام نیز شد. خداوند، قبله نخستین را نوعى آزمایش براى مسلمانان بیان کرده است: «وَ مَا جَعَلْنَا الْقِبْلَهَ الَّتِى کُنْتَ عَلَیْهَا إِلّا لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلَى‏ عَقِبَیْهِ وَ إِنْ کَانَتْ لَکَبِیرَهً إِلّا عَلَى الَّذِینَ هَدَى اللَّهُ»(۲۱)؛ قبله‏ اى را که [چندى‏] بر آن بودى، مقرّر نکردیم جز براى آنکه کسى را که از پیامبر پیروى مى‏ کند، از آن کس که از عقیده خود برمى‏ گردد، بازشناسیم؛ و البته [این کار ]جز بر کسانى که خدا هدایت‏[شان ]کرده، سخت گران بود. شیوه‏ هاى مخالفت با اسلام‏ پاره ‏اى از مهم‏ترین شیوه‏ هاى مخالفت یهود با اسلام، بدین قرار است:

۱. نپرداختن قرض ها و امانات مسلمانان و در تنگنا قرار دادن آنها: «و مِن أهل الکتابِ … مَن إن تَأمَنْهُ بِدِینارٍ لایُؤَدِّهِ إلیکَ الّا ما دُمتَ علیه قائماً»(۲۲)؛ و از اهل کتاب … کسى است که اگر او را بر دینارى امین شمرى، آن را به تو نمى‏پردازد، مگر آنکه دائماً بر [سر] وى به پا ایستى.

۲. شبهه‏ افکنى و طرح ایرادها و سؤالهاى انحرافى و حرکات عوام‏ فریبانه: «… یا أهل الکتابِ لِمَ تَلبِسونَ الحقَّ بالباطلِ و تَکتُمونَ الحقَّ و أَنتم تَعلَمونَ»(۲۳)؛ … اى اهل کتاب! چرا حق را به باطل درمى‏ آمیزید و حقیقت را کتمان مى ‏کنید با اینکه خود مى ‏دانید؟

۳. درخواست‏هاى نامعقول و غیرمنطقى: «الّذینَ قالوا إنَّ اللّهَ عَهِدَ إلینا ألّا نُؤمِنَ لِرسولٍ حتّى یأتِیَنَا بِقُربانٍ تأکُلُه النّار ...»(۲۴)؛ همانان که گفتند: خدا با ما پیمان بسته که به هیچ پیامبرى ایمان نیاوریم تا براى ما قربانى‏یى بیاورد که آتش [آسمانى‏]، آن را [به نشانه قبول ]بسوزاند … «یَسئَلُکَ أهلُ الکتابِ أَن تُنَزِّلَ علیهم کتاباً مِن السّماءِ …»(۲۵)؛ اهل کتاب از تو مى‏خواهند که کتابى از آسمان [یکباره ]بر آنان فرود آورى …

۴. تلاش براى تضعیف پایه‏ هاى ایمان مسلمانان: «وَ قَالَتْ طَائِفَهٌ مِن أَهلِ الکِتَابِ ءَامِنُوا بِالَّذِى أُنزِلَ عَلَى الَّذِینَ ءَامَنُوا وَجهَ النَّهارِ وَاکْفُرُوا ءَاخِرَهُ لَعَلَّهُم یَرجِعُونَ»(۲۶)؛ جماعتى از اهل کتاب گفتند: در آغاز روز به آنچه بر مؤمنان نازل شد، ایمان بیاورید و در پایان [روز] انکار کنید، شاید آنان [از اسلام ]برگردند.

۵ . زنده ساختن کینه‏ هاى قدیم اوس و خزرج: «قل یا أهلَ الکتابِ لِمَ تَصُدُّونَ عن سَبیلِ اللّهِ مَن آمَنَ تَبْغونَها عِوَجاً و أنتم شُهداءُ و ما اللّهُ بغافلٍ عمّا تَعملون»(۲۷)؛ بگو اى اهل کتاب! چرا کسى را که ایمان آورده است، از راه خدا باز مى‏دارید و آن [راه ]را کج مى‏ شمارید، با آنکه خود [به درستىِ آن ]گواهید؟ و خدا از آنچه مى‏ کنید، غافل نیست.

۶ . ایجاد تفرقه میان مهاجر و انصار. یهودیان نزد مسلمانان انصار مى‏آمدند و با اظهار خیرخواهى به آنها مى‏ گفتند که: اموال خود را به مهاجران ندهید تا تنگدست و بى‏ چیز نگردید: «اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ یَکْتُمُونَ مَا ءَاتَیهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ عَذَابًا مُهِینًا»(۲۸)؛ همان کسانى که بخل مى‏ورزند و مردم را به بخل وامى‏دارند، و آنچه را خداوند از فضل خویش به آنها ارزانى داشته، پوشیده مى‏دارند، و براى کافران عذابى خوارکننده آماده است.

۷. تجسّس در امور مسلمانان و جاسوسى براى مشرکان و نیز افشاى اسرار نظامى و عملیاتى مسلمانان براى اشراف قریش و مشرکان مکه.

۸ . روابط و همکارى پنهانى نظامى و اقتصادى با مشرکان و منافقان و نیز تحریک مشرکان علیه اسلام، به‏ویژه قبل و در اثناى جنگ احزاب.

۹. مسخره کردن رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) و مسلمانان.(۲۹)

۱۰. جنگ روانى و تبلیغاتى علیه مسلمانان، به‏ ویژه پس از شکست در جنگ احد.

۱۱. تهدید به جنگ با مسلمانان در جریان بنى ‏قینقاع و توطئه حمله به مدینه از محلّه خیبر.

۱۲. خیانت و پیمان شکنى.

۱۳. توطئه ترور پیامبر.

برخورد پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) با یهودیان‏ پس از آشنایى با برخى انگیزه‏ هاى مخالفت یهودیان و چگونگى دشمنى آنان، به تبیین برخورد پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و مسلمانان با آنها مى‏ پردازیم:

۱. برخورد مسالمت ‏آمیز بر اساس پیمانى که رسول‏خدا (صلی‌الله علیه و آله) اندکى پس از هجرت خود با هدف فراخوانى یهودیان به اسلام بسته بود، با آنها با ملایمت رفتار مى‏ نمود و همواره بر این حقیقت تکیه مى‏ نمود که دعوت اسلام در اساس، دعوت به یگانگى پروردگار است. یهودیان در مقابل برخوردارى از امنیت و حفظ حقوق شهروندى، متعهّد شدند که: هیچ‏گونه اقدامى علیه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و مسلمانان انجام ندهند و از سویى، با دشمنان پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) نیز همکارى و مشارکت نداشته باشند و اگر برخلاف تعهّدات خود رفتار نمودند، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در هرگونه مجازات آنها آزاد باشد. گفتنى است: یهودیان تا زمانى که به تعهّدات خود عمل کردند، از حقوق شهروندى برخوردار بودند و حتى کمترین ستمى به آنها نرفت.

۲. برخورد فکرى و اعتقادى‏ شکست مسلمانان در غزوه احد، در شوّال سال سوم هجرى، بر موقعیت دولت مدینه در میان ساکنان حجاز، تأثیر نامطلوبى بر جاى گذاشت. در چنین اوضاعى، یهودیان به اقدامات تبلیغىِ وسیعى علیه مسلمانان و آیین آنان دست زدند. در مقابل، خداوند با نزول آیاتى چند، اهل‏کتاب را ضمن درک مبانى وحدتِ با یکدیگر و شناخت تعارض‏هایشان با بت‏پرستان و نیز ضرورت اتّحاد و همبستگى میان مسلمانان، یهودیان و مسیحیان حول اعتقاد مشترک، به «کلمه واحد» و «یکتایى خداوند» فراخواند: «قُل یا أهلَ الکتابِ تعالوا إلى کلمهٍ سواءٍ بینَنا و بینَکُم ألاَّ نَعبُدَ إلّا اللّهَ و لانُشرِکَ بِهِ شَیئاً و لایَتَّخِذَ بَعضُنا بعضاً ارباباً مِن دونِ اللّهِ»(۳۰)؛ بگو اى اهل کتاب! بیایید بر سرِ سخنى که میان ما و شما یکسان است، بایستیم که جز خدا را نپرستیم و چیزى را شریک او نگردانیم و بعضى از ما، بعضى دیگر را به جاى خدا، به خدایى نگیرد. اما در این راستا، هر اندازه تلاش پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) فزونى مى‏یافت، کوشش‏هاى آنان به منظور بى‏ اعتبار دانستن باورهاى اسلامى نیز افزون‏تر مى ‏شد، تا اینکه با نزول آیات مربوط به «تحریم ربا»،(۳۱) علاوه بر بت‏پرستان، یهودیانِ رباخوار نیز هرچه بیشتر به عناد با مسلمانان پرداختند. سیاستِ مُداراى پیامبر با یهودیان مدینه در اوج تلاشهاى تخریبى آنان علیه دولت مدینه و عقاید و باورهاى مسلمانان، فضاى پرالتهاب مدینه را آرام نساخت. اقدامات تبلیغى یهودیان در مدینه، گاه با نفى پیوند اسلام با آیین ابراهیمى، و زمانى با تحقیر مسلمانان براى اقامه نماز به سوى بیت‏المقدّس و گاه نیز با انکار پیامبرى حضرت رسول (صلی‌الله علیه و آله) نمود و گسترش بیشترى مى‏ یافت. از دیگر سو، دانشمندان یهود نیز درخواست‏هاى نامعقول و شبهات و پرسش ‏هایى(۳۲)را – به گمان اینکه پیامبر از پاسخ دادن به آنها ناتوان است – مطرح، و بر لزوم پاسخ به آنها تأکید مى‏ کردند.(۳۳)اما از آنجا که این پرسش‏ها براى رسیدن به حقیقت نبود، با دریافت پاسخ صحیح آن، نه تنها ایمان نمى ‏آوردند، بلکه چه‏بسا بر لجاجت خود نیز مى‏ افزودند.

۳. برخورد نظامى‏ از ظاهر آیات برمى ‏آید که تشدید موضع‏گیرى اسلام در برابر یهودیان و اهل کتاب، به مقتضاى موضع‏گیرى آنان تغییر مى‏کرده است. همان گونه که گذشت، یهودیان مدینه با شیوه‏ هاى گوناگونى با اسلام به مخالفت برخاستند. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) نخست با فرمان خداوند از لغزش‏هاى آنان چشم‏پوشى نمود(۳۴) و مسلمانان را به استقامت و تقوا در برابر اذیت و آزار اهل کتاب فرمان داد: «مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الکِتابَ مِن قَبلِکُم و مِن الَّذِینَ أَشرَکُوا أذًى کَثِیراً و إِن تَصبِرُوا و تَتَّقُوا فَاِنَّ ذَ لِکَ مِن عَزمِ الأُمُور»(۳۵)؛ از کسانى که پیش از شما به آنان کتاب داده شده و [نیز] از کسانى که به شرک گراییده ‏اند، [سخنان دل‏] آزار بسیارى خواهید شنید، و[امّا ]اگر صبر کنید و پرهیزگارى نمایید، این [ایستادگى‏] حاکى از عزم استوار [شما] در کارهاست. در مرحله بعد، از مسلمانان خواست با آنان قطع رابطه کرده و آنها را به عنوان یاور انتخاب نکنند: «یَا أَیّها الّذِینَ آمَنوا لاَتَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُم هُزُواً و لَعِباً مِنَ الَّذِینَ أُوتوا الکِتابَ مِن قَبلِکُم و الکُفّارَ أَولِیاءَ و اَتَّقُوا اللَّهَ إِن کُنتُم مُؤمِنِینَ»(۳۶)؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید! کسانى را که دین شما را به ریشخند و بازى گرفته‏اند – [چه ]از کسانى که پیش از شما به آنان کتاب داده شده و [چه از ]کافران – دوستان [خود ]مگیرید، و اگر ایمان دارید، از خدا پروا دارید. علاوه بر این، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) با براهین عقلى به دفع شبهات آنها پرداخت و با ادامه مخالفت یهودیان، با «تعیین کعبه به عنوان قبله مسلمانان» از آنان فاصله گرفت و در نهایت – زمانى که مجبور شد – به صدور فرمان جنگ و فرونشاندن «فتنه یهودیان» اقدام کرد: «قَاتِلُوا الَّذِینَ لاَیُؤمِنُونَ بِاللّهِ و لاَ بِالیَومِ الأَخِرِ و لایُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ و رَسُولُهُ و لاَیَدِینُونَ دِینَ الحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الکِتابَ حَتَّى یُعطُوا الجِزیَهَ عَن یَدٍ و هُم صَاغِرُونَ»(۳۷)؛ با کسانى از اهل کتاب که به خدا و روز بازپسین ایمان نمى ‏آورند و آنچه را خدا و فرستاده‏اش حرام گردانیده‏ اند، حرام نمى‏دارند و متمایل به دین حق نمى‏ گردند، کارزار کنید، تا با [کمالِ‏] خوارى به دست خود، جِزْیه دهند. جنگ بنى ‏قینقاع‏ پس از پیروزى مسلمانان در جنگ بدر، که براى یهودیان و منافقان مدینه باورکردنى نبود، قبیله یهودى بنى‏ قینقاع – که شجاع‏ ترین یهودیان ساکن مدینه به شمار مى ‏رفتند – پیمان عدم‏ تجاوز به مسلمانان را نقض کردند و از سویى، به کینه‏ جویى و گستاخى خود نسبت به مسلمین نیز ادامه دادند. آنان با اتّحاد پنهانى خود با ابوسفیان، نخستین همکارى و هماهنگى نظامى خود با قریش را آغاز کردند. در قرآن کریم در خصوص «پیمان شکنى یهود» آیاتى نازل شد و یهود را بدترین جنبندگان نامید: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِینَ کَفَرُوا فَهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ * الَّذِینَ عَاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ یَنْقُضُوُنَ عَهْدَهُمْ فِى کُلِّ مَرَّهٍ وَ هُمْ لَا یَتَّقُونَ»(۳۸)؛ بى‏ تردید بدترین جنبندگان پیش خدا کسانى‏اند که کفر ورزیدند و ایمان نمى ‏آورند؛ همانان که از ایشان پیمان گرفتى، ولى هر بار پیمان خود را مى‏ شکستند و [از خدا] پروا نمى‏ دارند.

   در این میان، منافقان نیز آنها را تشویق مى‏ کردند تا به مقاومت و جنگ علیه رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) ادامه دهند و حتى براى این منظور، به آنها قول مساعدت و همکارى نیز داده بودند. از این روى، پیامبراسلام (صلی‌الله علیه و آله) به یهودیان اخطار کرد، ولى آنان اخطار پیامبر را جدّى نگرفتند و حتى طرح‏هایى را نیز براى رویارویى و درگیرى با پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پیش‏ بینى کرده و به اجرا گذاشتند. علاوه بر این، مورّخان مى‏ نویسند: روزى در بازار یهودیان، یک تاجر یهودى گوشه ‏اى از لباس زن مسلمان را پنهانى به پشتش گره زد. هنگامى که زن به پا خاست، شرمگاه وى آشکار گشت و سپس یهودیان بر او خندیدند. زن مسلمان فریادى بر کشید و مرد مسلمانى که از آنجا مى‏ گذشت، تاجر یهودى را به قتل رساند. یهودیان نیز به تلافى آن، مرد مسلمان را به قتل رساندند و سپس به قلعه خود پناه بردند و در مقابلِ مسلمانان موضع گرفتند. پیامبر نیز دستور محاصره قلعه آنان را صادر کرد. پس از پانزده روز محاصره، عبداللّه بن اُبىّ (منافق معروف)(۳۹) پیش پیامبر وساطت کرد و از ایشان درخواست نمود که یهودیان بنى ‏قینقاع سلاح‏هاى خود را تحویل داده، از مدینه خارج شوند.(۴۰) پیامبر نیز موافقت نمود و بدین‏ ترتیب، آنان در شوّال سال دوم هجرت به «اَذْرِعات» شام نقل مکان نمودند.(۴۱).

جنگ بنى‏ نضیر

رفت و آمدهاى پنهانى بزرگانى از یهود بنى ‏نضیر به مکه و طوایف بدوى از یک سو، و تشویق آنان براى حمله به مدینه و نیز اتحاد نظامى با مشرکان مکه از دیگر سو، سبب گسترش دشمنى میان یهودیان و مسلمانان شد. از سویى دیگر، پس از چند ماه از غزوه احد، رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) در ماه صفر سال چهارم در تلاش براى گسترش دعوت در میان بدویان، دو گروه از معلّمان و مربّیان قرآن را با تقاضاى دو دسته از بدویان به بادیه فرستاد تا به آنان قرآن بیاموزند و آنها را با عقاید و احکام اسلامى آشنا سازند. در این اثنا، اعضاى سریه رُجَیع، که تعدادشان بین ۶ تا ۱۰ نفر، و افراد سریه بئرمعونه، که شمارشان بین ۴۰ تا ۷۰ نفر گزارش شده بود، با تحریک قریش و متّحدان یهود مدینه، به شهادت رسیدند. رسیدن این اخبار به مدینه، بزرگان یهودى بنى ‏نضیر را در این اندیشه انداخت که با استفاده از فرصتى مطلوب، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را نیز به قتل برسانند. رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) در ربیع ‏الاوّل سال چهارم به دنبال کشته شدن دو نفر از بنى‏ عامر(۴۲) به دست عمرو بن امیه،(۴۳) اظهار تأسّف نمود و چون بنى ‏عامر با قبیله بنى‏ نضیر هم‏پیمان بودند، براى جلب یارى بنى ‏عامر و پرداخت دیه به آنها، با تنى چند از مهاجران و انصار به قلعه آنان (بنى ‏نضیر) رفتند و موضوع را با آنان در میان گذاشتند.(۴۴). حُیِّى بن اخطب – رئیس بنى‏ نضیر – با قبیله خود به گفت وگو پرداخت و پیشنهاد «ترور پیامبر» را مطرح ساخت، که به تأئید افراد قبیله رسید. آنان زمانى که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در سایه دیوار قلعه نشسته بود، قصد اجراى توطئه خود را داشتند، اما با «امدادى غیبى»، این توطئه خنثى شد.(۴۵) پس از روشن شدن نقض پیمان، تؤطئه قتل و خطرساز بودن وجود آنها براى مسلمانان، پیامبر به آنها مهلتِ ده روزه داد تا مدینه را ترک کنند و در غیر این صورت، کشته خواهند شد. ولى آنها با وسوسه عبداللّه بن ابىّ چنین نکردند.(۴۶) رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) ناگزیر سپاهى را گرد آورد و قلعه‏ هاى آنها را محاصره کرد. در این جریان، عبداللّه بن ابىّ در پیامى به حُیِّى بن اَخطب اعلام نمود که با هم‏ پیمانانش آماده همکارى با آنان است. ولى اوضاع به‏ گونه‏ اى بود که او نتوانست به وعده خود عمل کند. خداوند از این حرکت منافقان، چنین یاد مى ‏کند: «أَ لَم تَرَ إِلَى الِّذینَ نافَقُوا لإِخوانِهِم الَّذِینَ کَفَرُوا مِن أَهلِ الکِتَابِ لَئِن أُخرِجتُم لَنَخرُجَنَّ مَعَکُم و لانُطِیعُ فِیکُم أَحَدًا أَبَدًا وَ إِن قُوتِلتُم لَنَنْصُرَنَّکُم وَ اللَّهُ یَشهَدُ إِنَّهُم لَکَاذِبُونَ …»(۴۷)؛ مگر کسانى را که به نفاق برخاستند، ندیدى که به برادران اهل کتاب خود – که از راه کفر درآمده بودند – مى ‏گفتند: اگر اخراج شوید، حتماً با شما بیرون خواهیم آمد و بر علیه شما هرگز از کسى فرمان نخواهیم برد و اگر با شما جنگیدند، حتماً شما را یارى خواهیم کرد. و خدا، گواهى مى‏ دهد که قطعاً آنان دروغگویانند.

    سرانجام با موافقت پیامبر، خانه ‏هاى یهودیان «بنى‏ نضیر» توسّط مسلمانان تخریب و یهودیان سلاح‏هاى خود را تحویل دادند و اموال و اثاث زندگى ‏شان را بار شترها کردند و گروهى به اَذْرِعات شام و عدّه‏اى نیز از جمله حُیِّى بن أخطب به خیبر رفتند، که البته مورد استقبال خیبریان نیز قرار گرفتند.(۴۸) در قرآن کریم از این جریان، این‏گونه یاد شده است: «هُوَ الَّذِى أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِنْ دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتَیهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِى قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِى الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِى الْأَبْصَارِ»(۴۹)؛ اوست کسى که از میان اهل کتاب کسانى را که کفر ورزیدند، در نخستین اخراج [از مدینه ]بیرون کرد. گمان نمى‏ کردید که بیرون روند و خودشان گمان داشتند که دژهای شان در برابر خدا مانع آنها خواهد بود؛ سپس خدا از آنجایى که تصوّر نمى ‏کردند، بر آنان درآمد و در دلهای شان بیم افکند، [به طورى که ]خود به دست خود و به دست مؤمنان، خانه‏ هاى‏شان را خراب مى‏ کردند. پس اى دیده‏ وران! عبرت گیرید.

   ناگفته نماند در پایان نیز همچنان شمارى از بزرگان یهود تلاش خود را براى تشویق قریش و بدویان جهت هجوم یک پارچه به مدینه، استمرار بخشیدند.

جنگ بنى ‏قُرَیْظه‏

درگیرى با بنى‏ قریظه نیز پیامد همکارى و مشارکت این گروه با مشرکان و اشراف قریش بر ضدّ مسلمانان در جنگ خندق (احزاب) بود. جنگ خندق از آنجا آغاز شد که حُیِّى بن أخطب،(۵۰) برخى از سران یهودى که پس از خیانت به مسلمانان و شکست در برابر قدرت اسلام به خیبر پناهنده شده بودند و نیز گروهى از قبیله بنى‏ وائل، در مکه با قریش دیدار کردند و آنان را به جنگ با پیامبر تشویق نمودند و حتى قول همه‏ گونه همکارى را نیز به آنان دادند. سپس سران یهود بنى ‏نضیر به سراغ قبیله بنى‏ غَطْفان، بنى‏ سُلَیْم و بنى‏ اسد رفتند و موافقت آنها را نیز کسب کردند.(۵۱) از این رو، یهودیان بنى‏ قریظه پیمان عدم تجاوز با مسلمانان را نقض کردند و از سپاه احزاب پشتیبانى نمودند.

   فاش شدن این توطئه، روحیه بسیارى از مسلمانان را که در وضعیت نامناسبى قرار داشتند، تضعیف کرد. بنى ‏قریظه نه ‏تنها به نقض پیمان بسنده نکردند، بلکه افزون بر رساندن آذوقه و خواروبار به سپاه احزاب – که سخت به آن محتاج بودند – براى ایجاد رعب و وحشت در درون شهر و در میان پناهگاه ‏هاى زنان و افراد غیرنظامى، به یک سلسله عملیات دست زدند.(۵۲) مثلاً در یکى از شبها، یهودیان بنى‏ قریظه تصمیم گرفتند به کمک هزار نفر از قریش و هزار نفر از قبیله غَطفان به مرکز مدینه حمله کنند. وقتى گزارش این تحرّک‏ها به مردم رسید، رعب و وحشت شدیدى شهر را فراگرفت و شرایط حسّاس و شکننده ‏اى بر مدینه حاکم شد. قرآن کریم از این اوضاع، چنین یاد کرده است: «إِذ جَاءُوکُم مِن فَوقِکُم وَ مِن أَسفَلَ مِنکُم وَ إِذ زَاغَتِ الأَبصَارُ وَ بَلَغَتِ القُلُوبُ الحَنَاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنونًا * هُنَالِکَ ابتُلِىَ المُؤمِنُونَ وَ زُلزِلُوا زِلزَالًا شَدِیدًا»(۵۳)؛ هنگامى که از بالاى [سر ]شما و از زیر [پاى ]شما آمدند و آن‏گاه که چشم‏ها خیره شد و جان‏ها به گلوگاه ‏ها رسید و به خدا گمان‏هایى [نابه جا] مى‏ بردید، آنجا [بود که ]مؤمنان در آزمایش قرار گرفتند و سخت تکان خوردند.

   پس از ناکامى و عقب نشینى سپاه احزاب، پیامبر به دستور خدا به سراغ بنى‏ قریظه رفت تا کارشان را یکسره کند. ارتش اسلام عصر همان روز، قلعه بنى‏ قریظه را به محاصره خود درآورد. یهودیان پس از ۲۵ روز مقاومت، پیشنهادى دادند مبنى بر اینکه پس از پذیرفتن اوسیان(۵۴) و پذیرش پیامبر (صلی‌الله علیه و آله)، رئیس قبیله اوس، «سعد بن معاذ» در مورد چگونگى برخورد با یهودیان بنى‏ قریظه داورى کند. سعد بن معاذ نیز پس از اخذ تأیید از طرفین، حکم داد که: مردان آنان کشته، زنان و فرزندانشان اسیر، و اموالشان به غنیمت گرفته شود.(۵۵)

    گفتنى است: حُیِّى بن اخطب – رئیس قبیله بنى ‏نضیر – که در تشویق یهودیان بنى ‏قریظه به نقض پیمان با مسلمانان نقش بسیار مهمّى داشت، جزء کشته‏ شدگان این جنگ بود. قرآن ‏کریم از فرجام تلخ آنان، چنین یاد کرده است: «و أنزَلَ الّذینَ ظاهَرُوهم مِن أهلِ‏ الکتابِ مِن صَیاصِیهِم و قَذَفَ فى قلوبِهِم الرُّعبَ فَریقاً تَقتُلونَ و تَأسِرُونَ فَریقاً * و أورَثَکُم أرضَهم و دِیارَهُم و أموالَهُم و أرضاً لم‏ تَطَئُوها و کان اللّهُ على کلِّ شى‏ءٍ قَدیراً»(۵۶)؛ و کسانى از اهل‏ کتاب را که با [مشرکان ]پشتیبانى کرده بودند، از دژهای شان به زیر آورد و در دلهای شان هراس افکند؛ گروهى را مى‏ کشتید و گروهى را اسیر مى ‏کردید، و خداوند زمین‏ها، خانه‏ ها و اموالشان و سرزمینى را که در آن پاى ننهاده بودید، به شما میراث داد، و خدا بر هر چیزى تواناست.

   با هزیمت قریش در جنگ احزاب و خاتمه غزوه بنى ‏قریظه، مسلمانان پس از چند سال به آرامش رسیدند. در واقع آنان دریافته بودند که قریش به این زودى توانایى هجومى دیگر به مدینه را ندارد و از سویى، ایمان اسلامى نیز به اندازه ‏اى در میان بدویان حجاز راه یافته که دیگر بسیج همه آنان علیه مسلمانان میسّر نیست. افزون بر این، خطر تهدید درونى مدینه از سوى یهودیان نیز از میان رفته بود؛ تنها آنچه مانده بود، گروه‏ هایى از بدویان و طوایف متمایل به غارتگرى در جاى‏جاى حجاز بودند که طبعاً دولت مدینه در آن اوضاع، توانایى مقابله با آنان را داشت. جنگ خیبر یهودیانِ ساکن در قلعه‏ هاى خیبر – که کینه‏ هاى شکست قبیله ‏هاى سه‏ گانه یهودى را در دل داشتند – آخرین گروه یهودى بودند که با مسلمانان به مقابله برخاستند. به سبب کارشکنى ‏هاى ساکنان خیبر و تهدید آنان براى حمله به مدینه، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پس از «صلح حدیبیّه» به همراه سپاهى روانه این قلعه‏ ها شد. یهودیان در این نبرد به سختى مقاومت کردند و حتى نفوذ در برخى قلعه‏ها نیز بسیار دشوار بود. پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) گروهى را به فرماندهى ابوبکر به آنجا فرستاد، که وى موفّق به گشودن قلعه نگردید. در روزى دیگر، فرماندهى گروه مسلمانان را به دست عمر بن خطّاب داد، که وى نیز با شکست مواجه شد.(۵۷) این بار، رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «فردا پرچم را به کسى خواهم سپرد که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند.» صبح روز سوم، پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) پرچم را به دست امام على علیه السلام سپرد؛ کسى که پس از رحلت ایشان براى حفظ اسلام، قریب به بیست و پنج سال سکوت کرد، در حالى که خار در چشم داشت و استخوان در گلو. امام على علیه السلام توانست مانند تمامى میادین نبرد گذشته، پیروزمندانه درِ قلعه خیبر را از جا بر کند و با کشتن مَرْحَب خیبرى، شجاع‏ترین مرد یهود، پیروزى مسلمانان را حتمى گرداند. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پس از فتح قلعه‏ها و شکست یهودیان، با درخواست و پیشنهاد آنان مبنى بر ماندن در منطقه و کشت و زرع اراضى حاصلخیز آن و پرداخت نصف محصول سالانه به مسلمانان، موافقت کرد. رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) غنائم به دست آمده را میان مسلمانان تقسیم کرد و بدین‏گونه وعده الهى(۵۸) تحقّق یافت: «وَعَدَکُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ کَثِیرَهً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَکُمْ هَذِهِ وَ کَفَّ أَیْدِىَ النَّاسِ عَنْکُمْ وَ لِتَکُونَ ءَایَهً لِلْمُؤْمِنِینَ وَ یَهْدِیَکُمْ صِرَاطًا مُسْتَقِیمًا»(۵۹)؛ و خدا به شما غنیمت‏هاى فراوان [دیگرى ]وعده داده که به زودى آنها را خواهید گرفت. و این [پیروزى‏] را براى شما پیش انداخت، و دست‏هاى مردم [کافر و مشرک‏] را از شما کوتاه ساخت، تا براى مؤمنان نشانه‏ اى باشد و شما را به راه راست هدایت کند.

پى‏ نوشت‏:

۱. بنى قینقاع

. شهر کوچکى بین شام و وادى القرى. (معجم البلدان، یاقوت حموى، ج ۲، ص ۶۷.

۲. فجر الاسلام، احمد امین، ص ۲۴.

۳. بقره ، ۱۴۶.

۴. همان ، ۸۹ .

۵. پیشگویى یهود در خصوص نوید ظهور پیامبر، جنگهاى داخلى اوس و خزرج و خستگى آنها از این امر، از جمله این موارد است.

۶. بحار الانوار، علاّمه مجلسى، ج ۱۹، ص ۲۵.

۷. مقصود از یهودیان، غیر از سه قبیله یهودى بنىقینقاع، بنىنضیر و بنىقُریظه است؛ چراکه بعدها پیامبر پیمان جداگانهاى با آنها به امضا رساند.

۸. فروغ ابدیت، آیت اللّه جعفر سبحانى، ج ۱، ص ۴۶۵ – ۴۶۲.

۹. همانطورى که بیان خواهیم کرد، بعدها پیامبراسلام(ص. این سه قبیله را با استناد به نقض این پیمان، مجازات کرد.

۱۰. اعلام الورى بأعلام الهدى، طبرسى، ص ۶۹ ؛ تاریخ یعقوبى، ابن واضح، ج ۲، ص ۴۳.

۱۱. یهودیان انتظار داشتند رسولخدا(ص. از نسل حضرت اسحاق(ع. باشد، ولى همینکه دریافتند وى از نسل حضرت اسماعیل(ع. است، بنا را بر مخالفت نهادند. (ر. ک: بقره ، ۸۹ ..

۱۲. توبه ، ۳۴.

۱۳. بقره ، ۱۰۹؛ نساء ، ۵۴ .

۱۴. مانند نَسْخِ روزه روز دهم محرّم و جایگزینى با روزه ماه رمضان توسّط رسول خدا(ص..

۱۵. ر.ک: بقره ، ۱۴۴.

۱۶. مورّخان بر حسب اختلاف، تاریخ تغییر قبله را هفت تا هجده ماه پس از هجرت مىدانند. (وفاء الوفاء، سمهودى، ج ۱، ص ۳۶۴ – ۳۶۱..

۱۷. از طعنههاى همیشگى یهودیان به مسلمانان تا قبل از تغییر قبله، آن بود که: «شما به سوى قبله ما نماز مىگزارید». این مسأله، مسلمانان و شخص رسول خدا(ص. را آزرده خاطر مىساخت.

۱۸. ]. بقره ، ۱۴۴.

۱۹. تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۳۴.

۲۰. از همین رو، مسجد بنىسالم به مسجد «ذوقبلتین» شهرت یافت. این مسجد هماکنون نیز پابرجاست.

۲۱. بقره ، ۱۴۳.

۲۲. آلعمران ، ۷۵ و نیز ۱۸۱.

۲۳. همان ، ۷۱ – ۶۹.

۲۴. همان ، ۱۸۳.

۲۵. نساء ، ۱۵۳.

۲۶. آلعمران ، ۷۲.

۲۷. همان ، ۹۹.

۲۸. نساء ، ۳۷.

۲۹. ر. ک: بقره ، ۱۰۴.

۳۰. آلعمران ، ۶۴ و نیز ۸۴ و ۸۵.

۳۱. ر.ک: بقره ، ۲۷۹ – ۲۷۵.

۳۲. ر.ک: آلعمران ، ۱۸۳؛ نساء ، ۱۵۳.

۳۳. آیه ۸۵ سوره اسراء و آیات ۲۸ – ۹ و ۹۳ – ۸۳ سوره کهف در پاسخ به برخى از سؤالهاى یهودیان نازل شده است.

۳۴. ر.ک: بقره ، ۱۰۹.

۳۵. آلعمران ، ۱۸۶.

۳۶. مائده ، ۵۷ .

۳۷. توبه ، ۲۹.

۳۸. انفال ، ۵۵ و ۵۶.

۳۹. آیه ۵۲ سوره مائده در باره عبداللّه بن ابىّ نازل شده است.

۴۰. علّت چنین درخواستى از سوى عبداللّه بن ابىّ این بود که در گذشته قبیله بنىقینقاع با دو قبیله خزرج و بنىعَوف همپیمان بودند و عبداللّه نیز رئیس قبیله خزرج بود.

۴۱. انساب الأشراف، بلاذرى، ج ۱، ص ۳۰۸ و ۳۰۹؛ تاریخ الاُمم و الملوک، طبرى، ج ۲، ص ۲۹۷ و ۲۹۸.

۴۲. بنىعامر از همپیمانان پیامبر بودند.

۴۳. وى یکى از دو نفرى بود که از حادثه بئرمعونه جان سالم به در برد و چون او سبب به وجود آمدن حادثه بئرمعونه را قبیله بنىعامر مىدانست، در بازگشت به مدینه دو نفر از آنان را به قتل رساند.

۴۴. الطبقات الکبرى، ابن سعد، ج ۲، ص ۵۳ .

۴۵. أعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۸۸ .

۴۶. بحار الانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۵.

۴۷. حشر ، ۱۱ و ۱۲.

۴۸. انساب الأشراف، ج ۱، ص ۳۳۹.

۴۹. حشر ، ۲. آیات دوم تا چهارم این سوره به مناسبت همین واقعه نازل گردید.

۵۰. تاریخ الاُمم و الملوک، ج ۳، ص ۴۶ و ۴۷.

۵۱. انساب الأشراف، ج ۱، ص ۳۴۳؛ مناقب آل ابىطالب(ع.، ابن شهر آشوب، ج ۱، ص ۱۹۷.

۵۲. انساب الأشراف، ج ۱، ص ۳۴۷.

۵۳. احزاب ، ۱۰ و ۱۱.

۵۴. در گذشته بنىقریظه از همپیمانان قبیله اوس بودند.

۵۵. از آن جهت، سعد بن معاذ چنین حکمى داد که آنها یهودى بودند و بر طبق تورات (عهد عتیق، سِفْر تثنیه، باب ۲۰، جمله ۱۵ – ۱۲. مجازات پیمانشکنان همین بود. بنابراین، او بر طبق کتاب خودشان داورى نمود.

۵۶. احزاب ، ۲۶ و ۲۷.

۵۷. البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج ۴، ص ۱۸۶؛ السّیره النّبوّیه، ابن هشام، ج ۴، ص ۳۴۹.

۵۸. خداوند در جریان «صلح حدیبیّه» به مسلمانان پیروزى نزدیک و کسب غنائم بسیارى را وعده داده بود.

۵۹. فتح ، ۲۰.

منبع :مجله کوثر؛شماره  ۶۱

سید سعید روحانى

علی علیه السلام فاتح خیبر.

اشاره:

خیبر واژه ای است عبرانی. در زبان عبرانی قلعه یا حصار را «خیبر» می گویند؛ چون آبادانی این دهستان را چند قلعه محکم یهودی نشین تشکیل می داده آن را خیبر نام نهاده اند. خیبر که در ۱۹۲ کیلومتری مدینه واقع شده، دهستانی است بزرگ و دارای زمین های زراعتی و نخلستان های بسیار وچشمه های جاری.(۱) هفت قلعه محکم در این زمین ها ساخته بودند که نامهای آنها به ترتیب عبارت بود از: «ناعم»، «قموص»، «شق»، «نطاه»، «سلالم»، «وطیح» و«کتیبه» و مجموع زمین ها و قلعه ها را خیبر می گفته اند.(۲)

درباره نام و تعداد قلعه ها نیز میان مورّخان اختلاف است؛ چنانچه یعقوبی عدد قلعه ها را شش و نام های آنها را به ترتیب ذیل آورده است: «سلالم»، «قموص»، «نطاه»، «قصاره»، «شن» و «مربطه»(۳) جمعیت ساکن در خیبر دیروز، به طور دقیق معلوم نیست. بنا به گفته یعقوبی بیست هزار مرد جنگجو در تمام قلعه ها می زیسته اند.(۴) در صورتی که صاحب «سیره الحلبیه» عده اهالی را ده هزار تن نوشته است(۵) و از اینجا می توان پی برد که نظر هیچ یک از این دو مورّخ، با تعداد حقیقی سکنه خیبر مطابق نیست، بلکه فقط می خواسته اند اکثریت دشمن را در مقابل سپاهیان اسلام نمایش دهند و الاّ معلوم است که هیچ گاه نمی شود ده هزار را با بیست هزار اشتباه کرد.

از لحاظ سیاسی، یک نفر بر تمام سکنه هفت یا شش قلعه خیبر دیروز حکومت می کرد و مجموعا پیرو فرمان رییس قلعه قموص بوده اند.

مذهب ساکنین خیبرِ دیروز، یهودی و بسیار در دین خود ثابت و متعصّب بودند.

خیبر امروز

فلات خیبر در ارتفاع ۲۸۰۰ پا از سطح دریا و در ۱۲۰ کیلومتری شمال مدینه واقع است.(۶) دهستان خیبر در وادی زیدیه قرار گرفته و یک قلعه قدیمی ـ که حصن نامیده می شود ـ در آن موجود است و چشمه های آب بسیار دارد.

عدد نفوس سکنه خیبر بالغ بر سه هزار تن می باشد و چون منطقه مالاریایی است و از لحاظ بهداشتی چندان قابل سکونت نیست، اعراب توقّف و سکونت در این منطقه را دوست نمی دارند(۷) مذهب ساکنین این منطقه اسلام است و امور آنها از کارهای زراعتی اداره می شود.

از مجموع این گفته ها روشن شد که خیبر امروز با خیبرِ دیروز بسیار متفاوت است؛ خیبر دیروز که مسلمان ها به قصد تسخیر آن رفته و بالأخره فاتح شدند، دارای قلعه های محکم، زمین های مرغوب، نخلستان ها و جمعیت انبوه بوده که اگر مجموع یا بعض آنها به دست مسلمانها می افتاد به اهمیّتشان بسیار افزوده می شد و سرنوشت دیگری می یافتند. گذشته از اینکه سکونت یهود در این منطقه با این استحکامات، برای مسلمانها بسیار خطرناک بوده و شاید اگر مسلمانها پیشدستی نمی کردند، یهود بسر وقت آنها می آمدند. مخصوصا زمانی به صحّتِ این نظریه اطمینان حاصل می شود که پیمان نظامی یهود خیبر و یهود غطفان را در نظر بگیریم.

به سوی هدف

پیشنهاد جنگ با یهود خیبر، آیا از سوی شخص پیغمبر و بدون مشورت بوده؟ یا شورای عالی جنگ پس از خاتمه نبرد حدیبیه این طرح را تصویب کردند؟ معلوم نیست. گر چه از قرائنی می توان حدس زد که نقشه جنگ پس از مشاوره طرح شده باشد. در هر صورت این مسأله مسلّم است که ارتش اسلام همینکه از حدیبیه برگشت، مدتی را در مدینه خستگی گرفت و سپس متوجّه خیبر شد. گفته های مورّخان در سال نبرد نیز مختلف است؛ برخی معتقدند، جنگ در سال ششم هجرت واقع شده. لیکن بیشتر سال هفتم هجری را نوشته اند. ولی چنانکه گفتیم چون نبرد حدیبیّه در اواخر سال ششم هجری رخ داده و ارتش اسلام پس از خاتمه این نبرد مدّتی را در مدینه توقّف کرده اند، می توان اطمینان پیدا کرد که جنگ خیبر در سال هفتم هجری رخ داده باشد. چیزی که بیشتر این نظریه را تأیید می کند، این است که: عده بسیاری از مورّخان نوشته اند: پیغمبر پس از نبرد حدیبیه به مدینه مراجعت کرد و ماه ذی الحجّه و نیمی از محرّم را در مدینه گذراند. آنگاه به طرف خیبر رفت، در این صورت نبرد خیبر درست در اوّل سال هفتم هجری واقع شده است.

پیشروی

حدود دو ساعت از ظهر گذشته بود که به افسران ارتش فرمان داده شد، واحدهای خود را به طرف خیبر حرکت دهند، ارتش بایستی راه صهبا را بپیماید و در رجیع توقف کند و منتظر رسیدن ستاد فرماندهی باشد. در بین راه اتفاقی که قابل ذکر باشد رخ نداد، جز اینکه در وادی صهبا مسجدی برای پیغمبر صلی الله علیه و آله ساخته شد و حضرت در آنجا نماز گزارد و آنگاه طبق دستور به پیشروی ادامه دادند.

ارتش پس از پیمودن راه، رجیع را منزلگاه ساخت. مقصود از این خط سیر، این بود که از حمله احتمالیِ عشیره غطفان جلوگیری شود و نیز نقشه ای که برای کمک به یهود کشیده اند به هم بخورد. چنانکه پیشتر اشاره کردیم، یهود خیبر با عشیره غطفان پیمان نظامی بسته بودند و طبق این معاهده بایستی از یهود خیبر پشتیبانی جنگی کنند. وقتی غطفانیان از حرکت ارتش اسلام آگاه شدند، به طرف خیبر حرکت کردند و مقصودشان این بود که میان مسلمانان و خیبر فاصله شوند، ولی پس از پیمودن سه فرسنگ راه، فکر تازه ای برسرشان زد که دیگر رفتن را صلاح ندیدند و به سرعت به محلّ خود برگشتند.

آنها فکر می کردند که اگر به طرف خیبر بروند، مسلمان ها حتما وارد قبیله شده، زنانشان را اسیر می کنند و کلیه دارایی آنها را ضبط و به غارت می برند؛ از این جهت پیمان شکنی را بر زیان مالی ترجیح داده، مراجعت کردند و لشکر اسلام بدون برخورد به مانع، پیشروی خود را ادامه داد.(۸)

محاصره

ساختمان قلعه های خیبر بسیار محکم بود و هر یک درِ بسیار بزرگ و سنگینی داشت؛ به طوری که وقتی بسته می شد، ورود به قلعه ممکن نبود. هر قلعه ای را برای ذخیره یک چیز اختصاص داده بودند؛ یکی مخصوص ذخیره آذوقه، یکی محلّ آلات جنگی، یکی دیگر جای اسبان و وسایل نقلیه بود. مرد و زن یهودی نیز در چند قلعه دیگر ساکن بودند. آنان روزها درِ قلعه را می گشودند و برای کارهای کشاورزی به مزارع اطراف می رفتند و عصرها دوباره به داخل قلعه برمی گشتند و در را بسته به آسایش می پرداختند. سکنه خیبر یک زندگی دهقانی داشتند که در درون آن تشکیلات حکومتی و فرمانروایی نیز موجود بود.

یهودیان از گذشته چنین بودند که هر یک بایستی چند کار را، گاهی به تناوب و گاهی با هم انجام دهند. یک یهودی هم دوره گرد است و هم داروساز، هم دکتر است و هم قاچاقچی، هم جاسوس است و هم سرباز جنگی. هر طور که پیش آید و مقتضی باشد خود را آماده می کنند.

همانگونه که گفتیم بنیان قلعه ها بسیار محکم بود و راه یافتن به داخل این قلعه ها، با وسایل و تجهیزات جنگی که ارتش اسلام در آن روزگار داشت، مشکل می نمود؛ اگر یهودیان در داخل قلعه آلات جنگی و وسایل دفاعی نداشتند، باز ممکن می شد با زدن چند نقب به داخل قلعه ها راه پیدا کرد ولی مشکل اینجا بود که نتیجه این کار جز به تحمّل تلفات سنگین ختم نمی شد. ارتش اسلام تنها راهی که داشت این بود که یهودیان را به محاصره بیندازد و آنقدر محاصره را طول دهد تا یهودیان مجبور به تسلیم شوند. ولی این کار هم فایده درستی نداشت؛ زیرا چنانکه پیشتر اشاره شد، یهود آذوقه یکسال و بلکه بیشتر را تهیّه دیده و همیشه در انبارهای قلعه موجود داشتند و مسلمانان هر چه هم آذوقه با خود آورده بودند، این مقدار نبود، پس در مقابل کسانی که انبارهای انباشته داشتند، به زانو در می آمدند. راستی اگر عملیات جنگی طبق قواعد عادی و معمولی صورت می گرفت، گرفتن خیبر برای مسلمان ها امر دشوار و بلکه محال می شد ولی خداوند می خواست که پیغمبر اسلام پیروز شود و مسلمانان بر یهود چیره گردند و آنان را مقهور سازند.

کمی به اذان صبح مانده بود و هنوز هوا تاریک و مردم در خواب بودند، که ارتش اسلام در اطراف قلعه ها و زمین های زراعتی خیبر موضع گرفتند. پیغمبر اسلام در تمام جنگ ها عادت داشت که اگر شب بالای سر دشمن می رسید، به حمله نمی پرداخت و دستور می داد تا صبح نشود به لشکر دشمن تعرض ننمایند. این عادت هم یکی از مجموع عادات و صفات برجسته ای بود که پیغمبر اسلام با خود داشت.

مسلما اگر دشمن به جای آنها بود، کوچکترین مجالی به آنان نمی داد ولی پیغمبر نمی خواست آسایش مردمی را که با خیال فارغ و بدون آمادگی برای دفاع خوابیده اند، به هم بزند. اینگونه اخلاق را باید از مظاهر تمدن نامید و همین رفتار مسلمان ها کافیست که ثابت کند اسلام به تمام معنی حقیقت تمدن و بشریت را داراست ولی اشتباه نکنید مقصودم از تمدن، معنایی که امروزه مردم برای آن می کنند، نیست. این تمدّن با تمدنی که از دروازه های غرب در دو قرن اخیر رو به شرق سرازیر شده و می شود تفاوت دارد.

افسران و فرماندهان برای آغاز حمله، اراضی را بازدید کردند وبالأخره ارتش آماده شد. قوای اعزامی به قانون لشکرکشیِ آن روز، به پنج دسته تقسیم شده بود. ستون پیشرو یا نظامیان خط اوّل، ستون راست، ستون چپ، ستون عقب دار یا قسمت احتیاط و پست فرماندهی در مرکز قوا قرار گرفت. مقصود از این تقسیم بندی این بود که هرگاه ستون چپ یا راست دشمن به ستون مخالف لشکر حمله کرد و لشکر مجبور به عقب نشینی گردید؛ قسمت احتیاط فورا با یک حرکت مورّب جلو بروند تا از مجموع نیروها، تشکیل یک مثلثی داده شود و دشمن بدوا به قلب حمله کرد، ستون راست و چپ از عقب آنها به هم متصل شوند، در نتیجه، دشمن در حلقه محاصره قرار گیرد.

ارتش اسلام از حیث عدد در مقابل یهود بسیار اندک بود. عده آنها بنا به گفته ابن اثیر(۹) به هزار و دویست تن پیاده و دویست تن سواره می رسید و نسبت این عدد با لشکر یهود، که بنا به گفته یعقوبی بیست هزار تن بوده اند، نسبت به یک سیزدهم است؛ ولی با این حال، همین عده کم بر بیست هزار نفر یهودی غلبه کردند. سبب چیست؟ چه عواملی باعث شد که یهود مغلوب شوند؟ مسلّم است که سپاه اسلام، اگر در تعلیمات جنگی از یهود عقب نبودند، بهتر هم نبودند. منتهی تفاوتشان در یک چیز بود و همان یک چیز سبب پیروزی آنان شد و آن داشتن روحیه و ایمان بود.

درست نمی دانم در کدام شماره از مجله های پیاده نظام ارتش ایران مقاله ای به قلم یک سرهنگ دیدم در مقام اظهار عقیده نوشته بود: اگر چه نبردهای امروز و بلکه در همه نبردها تجهیزات جنگی، خواربار زیاد، افسران کارآزموده و بالاخره آنچه مربوط به سازمان جنگی است، لازم است، لیکن مهم تر و کارسازتر از همه تقویت روح سرباز است. اگر سرباز در جبهه جنگ بز دل نباشد و روحیه خود را از دست ندهد، می تواند به حریف خود حمله کرده، تفنگ او را از دستش بگیرد و با همان تفنگ او را از پا درآورد. ولی اگر به عکس، خود را باخت، ممکن است در سنگر خود بخوابد و دشمن بالای سرش برسد و کارش را تمام کند.

آری، سربازان اسلام طوری تربیت شده بودند که در هر حمله ای خود را از همان دفعه اوّل فاتح می دیدند؛ یا پیروزی و زیستن با افتخار و رسیدن به غنیمت و یا کشته شدن و رسیدن به نعمت های بهشتی و همخوابی با حورالعین !

بدیهی است کسی که چنین روحیه ای داشته باشد، هیچوقت در مقابل دشمن و حملات او خود را نخواهد باخت.

فقط یک یا دو ساعت به طلوع صبح مانده است. عجب! که در پشت سر این چند ساعت و در دل این شبِ تاریک چه حکایتی از بدبختی و شکست یهود نهفته است!

کم کم سپیده صبح دمید، یهودیان با خیال آرام، مانند روزهای گذشته از خواب برخاستند و مهیای رفتن به دنبال کارهای روزانه اند.

معمولاً وقتی خطری از خارج متوجه کشوری می شود ابتدا مردان سیاسی که با کشورهای دشمن تماس دارند، آگاه می گردند و همچنین هرگاه قوای نظامیِ دشمن نقطه ای را تهدید کند، دیده بانانِ مرزی، اوّلین دسته ای هستند که شاهد تعرّض دشمن می شوند. ولی در اینجا به عکس، دسته دیگری پیش از همه از وجود دشمن آگاهی یافتند؛ آنان کشاورزانی بودند که با بیل و کلنگ و آلات و افزار از قلعه بیرون آمدند و ناگهان با واحدهای لشکر اسلام مواجه شدند که قلعه را در محاصره قرار داده بودند.

ـ اینها کیستند؟ سرباز، سواره، پیاده.

ـ شاید غطفان هستند.

و شاید قشون اسلام متوجّه ما شده است و اینها برای کمک آمده اند؟!

ـ نه، نه، اینها یهودی نیستند.

یکی از آنها بی درنگ متوجّه شد. فریاد زد محمّد است، به خدا قسم، و اینها لشکریان او هستند ! این خبر به سرعتِ برق در تمام قلعه ها پیچید. یهودیان دانستند که دشمن بزرگی متوجه آنها است. این دسته هم از ترس، بیل و کلنگِ خود را جا گذاشته، فرار کردند.

پیغمبر اسلام همینکه بیل و کلنگ و آلات و افزار خراب کردن را در دست آنها دید، برای اینکه روحیه سربازان خود را تقویت کند گفت: به خدا قسم خیبر را خراب کردم! ما شب بر سر هر دشمنی برویم، بدا به روز آنها.(۱۰)

مقاومت

یهودیان به فکر خطرهای احتمالی بودند و آذوقه چندین مدّت را در داخل قلعه نگاهداری می کردند. حال چگونه ممکن است لشکر اسلام بر آنها دست پیدا کند؟! کافی است یهودیان درون قلعه رفته، درها را محکم ببندند و در ضمن دیده بان هایی هم در بالای قلعه گذاشته اند تا از همانجا حمله دشمن را دفع نمایند و این در حالی است که قشون اسلام بایستی آذوقه و لوازم خود را از مدینه تهیه کند و اگر محاصره همچنان تا مدتی؛ مثلاً شش ماه ادامه می یافت، گذشته از اینکه تهیه نیازمندی های قشون به اشکال برمی خورد، خودِ این دور افتادگی از شهر (مدینه) ممکن بود به تولید اغتشاشات داخلی منتهی گردد و دشمنانی که تازه سرکوب شده بودند، از موقعیت استفاده کرده دوباره سر بلند کنند. ولی خوشبختانه کارها از طریق عادی و معمولی صورت نگرفت…

پیامبر صلی الله علیه و آله پس از اینکه از ترتیب و دستور چگونگی حمله فارغ شد و ارتش را آماده نبرد کرد، به خدا متوجّه شده، سر به آسمان گرفت و گفت:

ای خدای آسمان ها و آنچه آسمان بر آن سایه انداخته.

ای خدای زمین ها و آنچه زمین ها از بلندی ها به خود گرفته اند.

ای خدای شیاطین و آنچه شیطان ها گمراه ساخته اند.

ای خدای باد و آنچه بادها پراکنده اند.

ما از توخیر و آنچه در آن است می خواهیم و از بدیِ این دِه و آنچه در آن است به تو پناه می بریم.

پس از این دعا، بلا فاصله با گفتن بسم اللّه … فرمان حمله داده شد.

در اینجا گرچه کیفیت حمله و طرز قرار گرفتن قلعه ها روشن نیست ولی می توان فهمید که در گرفتن قلعه ناعم و ابی الحقیق وبلکه در تمام قلعه ها هیچیک از آلاتی که آن روز از قبیل منجنیق و دبابه و غیره برای خرابی قلعه به کار می بردند، استعمال نشد و نیز، معلوم است که اوّلین قلعه مورد حمله، قلعه ناعم بود و یهودیان از بالای درِ همین قلعه، سنگ آسیای دستی را بر سر یکی از سرداران اسلام که محمّد بن مسلمه نام داشت، انداختند و او را به شهادت رساندند.(۱۱)

پس از فتح قلعه ناعم، قلعه قموص مورد حمله قرار گرفت ولی در گرفتن این قلعه مسلمان ها متحمّل صدمه وتلفات چندانی نشدند و محاصره زیاد طول نکشید، در مقابل، مسلمانان اسیران بسیار و اموال زیادی به دست آوردند؛ از جمله اسیرانی که از این قلعه به چنگ مسلمان ها افتاد، صفیه دختر حُییّ بن اخطب بود.

عروسی در جبهه جنگ

در میان یهودیان بنی نضیر، که پیغمبر آن ها را از مدینه کوچ داده بود، حُییّ بن اخطب یکی از ثروتمندان و اشراف این قبیله بود. حُییّ بن اخطب دختری داشت صفیّه نام که زیبایی صورت را با حُسن اخلاق دارا بود و در میان همسالان خود قدر و منزلتی از همه بهتر داشت، پدرش هم از این جهت بسیار به او علاقمند بود. مادرش ضره دختر سموال است که ظاهرا اسلام نیاورد و به دینِ یهود مرد. صفیه وقتی به سن ازدواج رسید، پدرش از میان همه شیفتگان و دلدادگانِ وی، او را به پسر عمویش سلام بن مِشْکَم داد.(۱۲) معلوم نیست صفیه از این زناشویی خوشحال بوده یا نه، گر چه برخی از مؤلفان نوشته اند که از شوهرش طلاق گرفت(۱۳) ولی گویا این سخن درست نیست و شوهر صفیه در جنگ خیبر و پدرش هم در جنگ بنی قریظه کشته شدند.

در یکی از شب ها که صفیه در خانه شوهرش زندگی می کرد، خواب دید ماه از آسمان یثرب فرود آمده و در دامن او افتاد. صفیه از این خواب بسیار خوشحال شد و فردا با شادی تمام خوابش را برای شوهرش نقل کرد و منتظر بود شوهرش هم از شنیدن این خواب مانند او خوشحال شود، لیکن برخلاف انتظار دید چهره شوهرش گرفته شد و با حالت غضب و عصبانیت گفت: گمان می کنم آرزوی همسریِ محمّد را داری ! این را گفت و سیلیِ محکمی به صورت صفیّه زد که فورا اثر سرخی در چشمش پیدا شد و این علامت تا روزی که به خانه شوهر جدیدش رفت باقی بود.(۱۴)

این اندازه معلوم است که صفیه از این خواب زیاد خوشحال شد امّا نمی توان فهمید که خوشحالی اش فقط برای مژده ای بود که شنید زن رهبر حجاز می شود یا از آن جهت که از چنگال شوهر فعلی و همسری با وی آسوده خواهد شد. ولی پیداست که اثر خواب و تعبیری را که پسر عمویش از آن نمود، در نظرش خیلی اهمّیت داشت. بعد از این واقعه صفیه دیگر با کسی از خواب خود و از تعبیر پسر عمو و سیلی خوردنش، سخنی نگفت و پیوسته آرزوی زن رهبر حجاز شدن را در سر داشت. روزی که سپاهیان اسلام قلعه قموص را فتح کردند و زنان را به اسارت گرفتند، صفیه هم در میان اسیران بود و پیغمبر او را آزاد کرد و به عقد دائمی خود درآورد.(۱۵) و در مراجعت از خیبر، همینکه به «صهبا»، یک منزلی مدینه رسیدند، با او عروسی کرد و فرماندهان و رؤسای ارتش را میهمانی داد. غذایی که در این مهمانی مصرف شد عبارت بود از ماست جوشیده، روغن و مقداری خرما.(۱۶)

این میهمانی ثابت می کند که پیامبر اسلام می خواست به پیروان خود، در عمل درس اقتصاد و میانه روی بیاموزد و آنان را از شرّ جنون ولخرجی نگاه بدارد. پیغمبر با اینکه از سهم خیبر بهره کافی داشت و می توانست میهمانی مفصّل تری که شایان مقام فرماندهی وی باشد راه بیندازد، با این وصف به همین مقدار اکتفا کرد.

معلوم است، اگر خودِ او در عمل میانه رو نبود، نمی توانست پیروانش را تربیت کند و نمی توانست ریشه ولخرجی را که زیان آورترین مفاسد اجتماعی است قطع کند.

سربازان، با شهامتِ تمام می جنگیدند؛ به طوری که در طی دو ـ سه حمله، دو قلعه نسبتا محکم را از یهود گرفتند و هر چه در قلعه ها بود تصرّف کردند؛ زن، بچه، ظرف، فرش، اسب، الاغ و… ولی مشکل بزرگی برای ارتش پیش آمده بود. گرسنگی همه را تهدید می کرد. سربازها کم کم سست می شدند. اگر خوراکی نمی یافتند متزلزل می شدند! مجبور شدند که برای رفع گرسنگی، مرکب های بارکش را کشته، از گوشت آنها گرسنگی را تا اندازه ای تخفیف دهند. این اقدام گرچه از یک جهت فایده داشت لیکن مشکل دیگری را پیش می آورد که عبارت بود از کم شدن و یا از بین رفتن وسایط نقلیه. بالأخره خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و یاران خود را از خوردن گوشت الاغ بازداشت.

باز هم خدا

در هیچ یک از سه قلعه اشغال شده خوردنی یافت نمی شد. اسباب، فرش، اسیر، ظرف به دست مسلمانان افتاده بود، ولی اینها را که نمی شود خورد ! سرباز باید قدرت حمله یا دفاع داشته باشد. تفتیش قلعه ها آغاز شد؛ یکبار، دو بار، سرانجام مطمئن شدند که خوردنی نیست. باید به فرمانده نیرو مراجعه کرد و دستور از او گرفت. گروهی از بنی سهم به عنوان نماینده انتخاب شده، حضور پیغمبر آمدند. گرسنگی و بی آذوقگیِ سپاهیان را گزارش دادند. مسلما در آن ساعت به پیغمبر بسیار سخت گذشت؛ زیرا او هم چیزی نداشت. پیشرفت و پیروزی ارتش بسته به چند انبان جو یا خرما است. قلعه ای که محلّ آذوقه یهودی ها است، هنوز گرفته نشده. پس چه باید کرد؟ باز هم باید به سوی خدا رفت.

پس از تقاضای نمایندگان سپاه و افسران ارتش، پیغمبر سر به آسمان بلند کرد:

خدایا! تو حال اینان را می دانی، اینها از فشار گرسنگی توانِ خود را از دست داده اند، من هم چیزی که به کارشان بخورد، در دست ندارم.

پروردگارا! بزرگ ترین قلعه را که خوراک و روغن و گوشت فراوان داشته باشد به تصرف آنها درآور !

پیغمبر این دعا را کرد و در بامداد دیگر قلعه صعب بن معاذ، محل ذخیره خوراک را که دو روز در محاصره مسلمانان بود فتح کردند، بدین طریق لشکر از گرسنگی نجات یافت.(۱۷)

گر چه یهود با از دست دادن این قلعه شکست زیادی را متحمّل شدند و در مقابل، مسلمانان به پیروزی های مهمی نائل گردیدند، ولی روحیه یهود به کلّی متزلزل نشده بود و تصمیم گرفتند تا آخرین نفس بجنگند. هر قلعه ای که به دست مسلمانان می افتاد، فراری ها آنچه را که می توانستند با خود برداشته، به قلعه دیگر پناه می بردند. مسلمانان چهار قلعه را که عبارت بود از ناعم و شق و کتیبه و نطاه تصرف کرده بودند و سه قلعه وطیح، قموص و سلالم در محاصره باقی مانده بود. قلعه قموص به گفته صاحب سیره حلبیه(۱۸) بیست روز در محاصره ماند. مرحب که شجاع ترین مردان یهود بود و در این قلعه می زیست، حکم خار بزرگی را داشت که در جلوی مسلمانان روییده باشد. هر روز یک تن از افسران ارشد مأمور گرفتن قلعه می شد و شکست خورده برمی گشت. روزی عمر رفت و شکست خورده برگشت. او کوشش می کرد گناه را به گردن سپاهیان بیندازد و سپاهیان هم می گفتند: ترس عمر سبب شد که ما شکست خوردیم(۱۹) همچنین دیگران نیز رفتند و کاری از پیش نبردند. شکست افسران و چیرگی دشمن ممکن بود روحیه سربازان را متزلزل سازد ولی پیغمبر تصمیم گرفت فردا کار را یکسره کند و قلعه قموص را بیش از این در محاصره نگاه ندارد. حتما باید این قلعه گرفته شود ولی افسران ارشد که کاری از پیش نبردند و سربازان روحیه خود را باخته اند. همه اینها یک رشته احتمالات و خیالات بود که در فکر هر یک از لشکریان خطور می کرد.

علی کجاست؟

همینکه پیامبر از پیشرفت دو فرمانده نا امید شد، برای اینکه سربازان دچار تزلزل روحی نشوند، فرمان زیر را صادر کرد:

«فردا پرچم را به دست کسی می دهم، که خدا و رسول را دوست می دارد و خدا و رسول نیز او را دوست می دارند. او حتما پیروز شده و شکست نخواهد خورد.»(۲۰)

تمام افسران و فرماندهان آرزو می کردند فردا صبح پرچم به دست آنها داده شود.(۲۱) می گویند عمر گفته است: هیچ روزی فرماندهی را مانند آن روز دوست نداشتم.

فردا صبح، برخلاف انتظار دیدند پیغمبر پسر عموی خود علی را می خواهد.

به عرض رسید علی بیمار است.

ـ چه مرضی دارد؟

ـ درد چشم، خیلی هم سخت است. به طوری که نمی تواند پیش پای خود را ببیند !

ـ فورا حاضرش کنید !

به عجله یک دسته برای اجرای دستور و ابلاغ بشارت نزد علی علیه السلام رفتند و او را در حالی که چشمانش را با دستمال بسته بود و یکنفر دستش را گرفته و می کشید، حاضر کردند. عجب ! علی چگونه می تواند بجنگد؟! درست است که او شجاع و دلیر است ولی شجاعتِ تنها به چه دردی می خورد؟ چشم لازم است. مگر چشم دردِ به این سختی را می توان فوری معالجه کرد؟ اینها افکاری است که شاید در مغز همه سربازان و افسران دور می زد، ولی مدّتش زیاد طول نکشید؛ زیرا دیدند که پیغمبر علی را پیش خود خواند و آب دهنش را به چشمانش کشید و فوری بهبود یافت.(۲۲) پس دیگر شکست یهود حتمی است. پس علی خدا و رسول را دوست می دارد و آنها هم علی را دوست می دارند!

این داستان را به همین طریق که نوشتیم بزرگان حدیث و مورّخان سنّی و شیعی نوشته اند. حسان بن ثابت، شاعرِ انصار، داستان را همان روز به شعر در آورد که اوّلِ قصیده چنین است:

وَ کانَ عَلِیٌّ أرمَد العین یبتغی       دواءً فلمّا لم یحسّ مداویا

شفاه رسول اللّه منه بتفله(۲۳)

پیغمبر: علی! پرچم را بگیر و به سوی قلعه برو تا خدا آن را به دست تو بگشاید.

ـ با آنها بجنگم تا مسلمان شوند؟

ـ آرام آرام برو، همینکه نزدیکشان رسیدی به اسلام دعوتشان کن و بگو خدا چه چیزها بر آن ها واجب کرده است. به خدا قسم اگر مردی به دست تو راهنمایی شود، بهتر است از اینکه شتران سرخ موی قیمتی داشته باشی.

علی پرچم را می گیرد و با سربازان تحت فرمان خود به سوی قلعه می رود. آنجا در بالای قلعه یک نفر یهودی دیده بانی می کرد، پرسید کیستی؟

ـ علی فرزند ابوطالبم.

ـ قسم به چیزی که به موسی نازل شده، شما پیروز شدید.

علی علیه السلام حمله کرد و مرحب را کشت و قلعه قموص پس از بیست روز محاصره به دست مسلمانان افتاد.(۲۴)

از آنجا که چراغ عُمْر یهودیان رو به خاموشی می رفت و خدا می خواست اسلام پیشرفت کند و پیغمبر فاتح شود. در همان موقعی که قلعه شق و نطاه در محاصره سپاهیان اسلام به سر می برد، یک تن از یهودیان نزد پیغمبر آمد و خبر داد که: یهود از ترس، روحیه خود را به کلّی باخته اند. ولی باید فکر اساسی کرد که زود تسلیم شوند؛ زیرا به فرض که محاصره دو ماه دیگر هم طول بکشد نتیجه ندارد، چون یهودیان آذوقه کافی در داخل قلعه دارند ولی احتیاجشان به آب است که شبها از راه نقب بیرون می آیند و آب می خورند. پیامبر دستور داد نقب ها را بستند. یهود که از این واقعه مرگ حتمی را احساس کردند؛ قلعه را باز کردند و برای مبارزه نهایی آماده شدند، ولی پس از زد و خورد مختصری شکست خوردند و این قلعه هم تسلیم شد.(۲۵)

باز هم مقاومت

نصب منجنیق و ختم جنگ

اگر از واقعه خیبر هزار و سیصد و شصت سال می گذرد و شما نمی توانید صحنه جنگ را از نزدیک تماشا کنید؛ تاریخ همه چیز را برای شما ضبط کرده است. وقتی می بینید مورّخان می نویسند: از فلان قلعه اینقدر زن اسیر شد یا این مقدار بچه و مرد گرفتار گردید و صحبتی از مال نیست، باید فهمید که یهودی ها برای حفظ مال بیشتر از حفظ زن و بچه کوشش می کردند و روی همین اصل بود که یهود در نگاهداری قلعه وطیح و سلالم (آخرین قلعه ها) پافشاری زیادی کردند؛ زیرا اموال باقی مانده، در این دو قلعه جمع شده بود. وطیح و سلالم در محاصره ماند، یک روز ـ دو روز و یک هفته. خیر، از تسلیم خبری نیست. چهارده روز گذشت و این دو قلعه در محاصره ماندند.(۲۶) پیغمبر اسلام برای اینکه کار محاصره را پایان دهد و دشمن را مجبور به تسلیم بنماید؛ دستور داد منجنیق ها را به طرف قلعه نصب کنند.

منجنیق آلتی بود که در جنگ های آن عصر برای گرفتن قلعه به کار می بردند. از بالای منجنیق سنگ و نی آتش زده و شیشه های پر از نفت به داخل قلعه می انداختند و قلعه آتش می گرفت. پس از نصب منجنیق ها، یهودیان فهمیدند که مقاومت بی فایده است و اگر تسلیم نشوند مسلمان ها قلعه را با هر چه در آن است آتش خواهند زد و سرانجام آنها را خواهند کشت. لذا بهتر دیدند که راه مسالمت آمیزی را برای فرار از خطر پیش بگیرند که هم از مرگ نجات یابند و هم تا آنجا که ممکن است بهره ای از مال ها ببرند. این بود که پیشنهاد متارکه جنگ به وسیله امیّه بن ابی الحقیق به اردوی پیغمبر فرستاده شد و ضمنا شرایط متارکه را خواستند و بالأخره عهدنامه متارکه جنگ روی ۶ ماده که تماما به نفع مسلمانان بود، امضا گردید ولی در حقیقت می توان این مصالحه را «تسلیم بدون شرط» تعبیر کرد.

متن پیمان:

۱ ـ آنچه از وسایل نقلیه، امتعه، وجوه نقدی و جواهرات در داخل قلعه ها موجود است به پیغمبر اسلام واگذار می شود.

۲ ـ یهودیان با یک پیراهن که به تن پوشیده اند، از قلعه خارج شوند و جای آنها را سپاهیان اسلام بگیرند.

۳ ـ یهودیان موظفند، محلّ دفینه و ذخایر و اماکن و اموال و اسلحه را به مسلمانان نشان دهند.

۴ ـ هر گاه پس از رسیدگی معلوم شد یهودیان در اجرای مقررات ماده ۳ تخلّف ورزیده اند یا تقلبی کرده اند محکوم به اعدام خواهند شد.

۵ ـ هر زمان پیغمبر اسلام بخواهد می تواند یهود را از خیبر خارج سازد.

۶ ـ در مقابل این تعهدات پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله حقوق زیر را برای یهود امضا می کند:

الف: پس از امضای پیمان، بلافاصله به ارتش فرمان عدم تعرّض داده می شود.

ب: ظرف اجرای مقرّرات ماده ۳، تا موقعی است که ارتش اسلام در قلعه ها مشغول تفتیش است و پس از انجام کار یهود حق دارند به داخل قلعه بروند.

ج: یهود حق دارند اطفال خود را همراه خود ببرند و کسی از سپاهیان متعرض آنها نخواهد شد.(۲۷)

پس از امضای پیمان، بلافاصله نبرد پایان یافت و زمین های وطیح و سلالم چون به دست سپاهیان فتح نشده بود، مخصوص پیامبر اسلام گردید ولی باقی زمینها به نسبت، بین مسلمانان تقسیم گشت.(۲۸)

اهالی فدک که از آغاز جنگ خیبر منتظر پایان کار بودند، پس از شکست خیبریان برای خود چنین روزی را پیش بینی می کردند. از این رو صلاح دیدند قبل از آنکه مسلمانان متوجّه آنها شوند، از راه مسالمت با پیغمبر کنار بیایند و آنها هم مانند خیبری ها چنین معاهده ای، یا اگر بشود با شرایط آسان تری، با پیغمبر ببندند. لذا پس از مشاوره، محیصه بن مسعود نامزد شد که برای عقد قرار داد به طرف مدینه رود. بنا به گفته ابی اثیر در کامل(۲۹) پیغمبر محیصه را فرستاد تا با یهودیان فدک مذاکره کند، ولی شکی نیست که پیشنهاد صلح قبلاً از طرف اهالی فدک تقدیم پیغمبر صلی الله علیه و آله شده بود. در هر صورت قراردادی نیز بین پیغمبر صلی الله علیه و آله و اهالی فدک امضا شد، که به موجب آن، نصف زمین های فدک خالصه پیغمبر و نصف دیگر مال یهودی ها باشد.(۳۰)

در اینجا باز کلام فقهای سنّی بسیار متفاوت است؛ چنانکه عده ای می گویند: آنچه بهره پیغمبر بود فقط نیمی از زمین های فدک است. امّا زمین های خیبر بین همه مسلمان ها تقسیم گردید. ابن عباس می گوید: آنچه خدا در آیه شریفه وَمَا أَفَاءَاللّه ُ عَلَی رَسُولِهِ… به پیغمبر داد، نیمی از خیبر بود و نیم دیگر بهره مسلمانان است(۳۱) ولی در اینکه فدک خالصه پیغمبر اسلام بود، ظاهرا همه موافق هستند.

واگذاری

اگر چه نمی شود درآمد سالیانه آن روز فدک را حدس زد، و پیشتر آوردیم که مورّخان به این گونه مطالب توجّهی نداشته اند، ولی از قرائن می توان فهمید که درآمد زیادی داشته است. چون هر کجا نویسنده ها نام فدک را برده اند، می نویسند: دارای چشمه های آب و نخلستان های زیادی است و غیر از محصول خرما مسلما محصولات دیگر هم داشته است. روی هم رفته شاید مبلغی را که اقلاً در سال کمتر از دویست هزار ریال نبوده عایدی می داده. این درآمد پس از عقد قرارداد، مستقیما به پیغمبر صلی الله علیه و آله می رسید که میان بنی هاشم و فقرا و بی چاره های مدینه تقسیم می شد و یا در عروسی جوانان و شوهردادن دختران بنی هاشم هزینه می شد(۳۲) ولی چون آیه وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّه نازل شد، پیغمبر فاطمه علیهاالسلام را طلبید و فدک را به وی بخشید.

سیوطی در تفسیر خود، ذیل همین آیه از قول ابن مردویه که از حافظان قرن چهارم است و از گفته بزاز و ابو یعلی و ابن ابی حاتم از ابی سعید خدری این مطلب را نقل می کند و ابن عباس هم گفته است که: وقتی این آیه بر پیغمبر صلی الله علیه و آله نازل شد فدک را به فاطمه علیهاالسلام داد.(۳۳)

ابن کثیر شامی که یکی از مورخّان قرن هشتم هجری است، این حدیث را ذیل همین آیه، در تفسیر خود(۳۴) از حافظ ابو بکر بزاز از ابوسعید خدری نقل کرده، می گوید: پیغمبر فدک را در زمان حیات خود به فاطمه علیهاالسلام بخشید ولی چون از یک سو با گفته ابوبکر (که می گوید: فدک جزو بیت المال مسلمین است و از این جهت آن را تصرف نمود) مواجه شده، نخواسته یا نتوانسته است حقیقت را اعتراف کند. از این رو شروع به ایراد تراشی نموده، می گوید: این حدیث بر فرض که سندش درست باشد بی اشکال نیست؛ زیرا سوره مکّی است در صورتی که مصالحه فدک در سال هفتم هجری و در مدینه واقع شده، پس بهتر است بگوییم حدیث را شیعه ها از خود درآورده اند!

حقیقت این است که: نه روایت را شیعه ها جعل کرده اند و نه آیه مکّی است. این دو روایت را حفاظ در کتب خود از راویان معتبر که از یاران پیغمبر بوده اند، نقل کرده اند. چگونه است که ابی سعید خدری و ابن عباس روایتشان در همه جا صحیح است غیر از این یک جا که به ضرر ابن کثیر تمام می شود؟!

محمّد عبدالباقی در معجم المفهرس(۳۵) به طور صریح می نویسد: آیه مدنی است و دیگر اینکه بر فرض هم سوره مکّی باشد چنین نیست که همه آیاتِ آن هم باید مکّی باشد؛ همچنانکه بسیاری از سوره ها مدنی است ولی بعض از آیات آنها در مکّه نازل شده است.

و همچنین زمخشری در کشاف(۳۶) می گوید: برخی گفته اند: مقصود از ذوی القربی در آیه، خویشان پیغمبر می باشد و رازی در تفسیر آیه می گوید: مقصود از ذوی القربی خویشان پیغمبر است، که خدا امر کرده حقوق آنها را از خالصه و غنیمت پرداخت نمایند و این معنی را احتمالاً اوّل آیه قرار داده. روی هم رفته از گفتار این مفسران می توان فهمید که روایت ابی سعید و ابن عباس درست است.

پس از واگذاری فدک به فاطمه، دیگر حوادث مهمّی که قابل ذکر باشد رخ نداده است.

پی نوشت:

۱ . سیره حلبیه، ج۳، ص۳۵

۲ . معجم البلدان، ج۳، ص۴۹

۳ . تاریخ یعقوبی، ج۳، ص۴۲

۴ . ج۲، ص۴۳

۵ . ج۳، ص۳۵

۶ . این اختلاف مسافت ۷۲ کیلومتر است؛ معلوم نیست از کجا ناشی شده. چنانکه نوشتیم بنا به گفته صاحب سیره حلبیه و یاقوت حموی مسافت بین خیبر و مدینه ۹۶ میل است و بنابراین که هر میل دو کیلومتر باشد ۱۹۲ کیلومتر خواهد شد. در صورتی که این کتاب که مدرک ما برای تشریح خیبر امروز است، مسافت را شصت میل؛ یعنی ۱۲۰ کیلومتر نوشته و مسلّما اهتمام نویسنده های امروز در اینگونه مسائل بیشتر از مورخین سابق است. ولی در یک چنین موضوعی که هیچوقت تغییری، آنهم این اندازه فاحش بر آن وارد نمی شود، این اشتباه مورد تعجّب است. مگر اینکه بگوییم میل آن دوران غیر از میل امروز بوده، از طرفی هم ممکن است اختلاف از اینجا ناشی شده باشد که: چون آنروز متر و اندازه گیری در بین نبوده مقدار سیر یک نفر آدم معمولی را در نصف روز چهار فرسخ یا ۱۲ میل می گرفته اند و معلوم است یک نفر راه پیما هر چند خواسته باشد میزان راه رفتن خود را از جهت تندی و کندی کنترل کند، باز دقیقا و به طوری که هیچ کم و زیادی در مدّت ساعات تولید نشود نخواهد توانست. از یک سو هم می توان احتمال داد که راه خیبر دیروز با خیبر امروز جداگانه بوده و آن راهی را که صاحب سیره حلبیه و دیگران نوشته اند محو شده و از بین رفته است.

۷ . حافظ وهبه (سفیر حجاز در لندن، به سال ۱۹۳۵)، جزیره العرب فی القرن العشرین، ص۲۴

۸ . کامل ابن اثیر، ج۲، ص۸۲، البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۸۱؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۳۲، طبری، ج۳، ص۹۱

۹ . کامل ابن اثیر، ج۲، ص۸۲

۱۰ . کامل ابن اثیر، ج۲، ص۸۲؛ صحیح مسلم، ج۵، ص۱۳۱؛ سیره الحلبیه، ج۳، ص۳۸؛ البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۸۳؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۳۱

۱۱ . البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۸۴

۱۲ . زرقانی، شرح المواهب، ج۳، ص۲۵۶

۱۳ . زرقانی، شرح المواهب، ج۳، ص۲۵۶

۱۴ . البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۹۶

۱۵ . تاریخ شیعه در این موضوع با سنیان مخالف است. بنا به گفته مجلسی از مام باقر علیه السلام علی علیه السلام صفیه را در داخل قلعه اسیر کرده و او را به بلال سپرد که به دست پیغمبر بدهد تا او درباره اش حکم کند.

۱۶ . البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۶۶؛ زرقانی، شرح المواهب، ج۳، ص۲۵۵

۱۷ . البدایه و النهایه ۷ ص ۱۹۴، ج ۴؛ طبری، ج ۳، ص ۹۲؛ سیره حلبیه ج ۳، ص ۴۵٫

۱۸ . ج ۳، ص ۴۷

۱۹ . طبری، ج۳، ص۹۳

۲۰ . فتوحات الاسلامیه، ج۲، ص۵۱۴؛ تاریخ یعقوبی، ج۳، ص۴۲؛ البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۸۴؛ سیره الحلبیه، ج۳، ص۳۵؛ عیون الأثر، ج۲، ص۱۳۳؛ بخاری، ج۵، ص۱۳۴؛ عقدالفرید، ج۵، ص۶۹؛ صحیح مسلم و طبرانی و ابن حجر (الصواعق المحرقه) ص۴۷؛ ینابیع المودّه، ص۴۸؛ مطالب السئول، ص۱۵

۲۱ . سیره الحلبیه، ج۳، ص۳۵

۲۲ . البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۸۶؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۸۲؛ طبری، ج۳، ص۹۱؛ تاریخ ابوالفداء، ج۴، ص۱۴۷؛ شرح المواهب زرقانی، ج۲، ص۲۲۳؛ مسلم و بخاری در صحیحین طبرانی در معجم نقل از ص۷۴ کتاب الصواعق المحرقه.

۲۳ . چشم علی درد می کرد و دوایی می خواست؛ چون کسی که معالجه او را بکند پیدا نکرد، پیغمبر درد او را با آب دهان درمان کرد.

۲۴ . البدایه والنهایه، ص۱۸۵ و۱۸۶

۲۵ . البدایه والنهایه، ص۴، ص۱۹۸

۲۶ . البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۹۴؛ سیره الحلبیه، ج۳، ص۴۷

۲۷ . البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۹۹؛ سیره الحلبیه، ج۳، ص۴۷

۲۸ . کامل ابن اثیر، ج۲، ص۸۴؛ ابوالفدا، ج۳، ص۱۴۸؛ طبری، ج۳، ص۹۱؛ سیره الحلبیه، ج۳، ص۵۷

۲۹ . ج۲، ص۸۵

۳۰ . معجم البلدان، ج۶، ص۳۴۳، از کتاب فتوح البلدان احمد بن جابر البلاذری؛ نهج البلاغه، ج۴، ص۷۸؛ اموال، ص۹

۳۱ . درّ المنثور، ج۶، ص۱۹۲

۳۲ . سیره الحلبیه، ج۳، ص۵۷؛ کامل ابن اثیر، ج۲۷ ص۸۵

۳۳ . درّ المنثور، ج۴، ص۱۷۷

۳۴ . ج۳، ص۳۶

۳۵ . ص۲۱۲

۳۶ . ج۲، ص۱۸۶

جعفر بن ابی‌طالب

چکیده:

جعفر بن ابی‌طالب بن عبدالمطلب مشهور به جعفر طیار و ذوالجناحین، سومین فرزند ابوطالب، پسرعموی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، برادر بزرگ‌تر امام علی(ع) و از صحابی رسول خدا(صلی الله علیه و آله). جعفر نزد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مقام و منزلت بسیاری داشت و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را به سرپرستی کاروان مسلمانان در مهاجرت به حبشه برگزید. پیامبر(صلی الله علیه و آله) پس از بازگشت جعفر از حبشه به او نمازی آموخت که به نماز جعفر طیار مشهور است. جعفر در جنگ موته به شهادت رسید. مزار او هم‌اکنون در اردن است.

تولد و نسب

بنا بر نظر مشهور، تولد جعفر، بیست سال پیش از بعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله) در طایفه بنی‌هاشم از قبیله قریش اتفاق افتاد. پدر وی ابوطالب از بزرگان قریش و مادرش فاطمه بنت اسد بود. او سومین فرزند ابوطالب پس از طالب و عقیل بود و فرزند چهارم ابوطالب، علی(ع) است. گفته شده فاصله بین هر کدام از برادران ده سال بوده است.[۱]

کنیه‌ها و القاب

جعفر را به خاطر داشتن فرزندی به نام عبدالله، ابوعبدالله می‌خواندند.[۲] از دیگر کنیه‌های‌ جعفر «ابوالمساکین» بود. وی به دلیل ملازمت فقرا و مساکین و احسان به آنان به این نام شهرت یافت.[۳][۴][۵] وی به «طیار» و «ذوالجناحین» مشهور است که پس از شهادت و از دست‌دادن دو دستش به آن ملقّب گردید.

در روایتی از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) آمده که شبی را در بهشت وارد شدم، در حالی که جعفر با ملائکه پرواز می‌کرد.[۶] و در روایتی دیگر از امام باقر(ع) است که خداوند، چهار خصلت جعفر را دوران جاهلیت ارج می‌نهد. پرسیدند که آن‌ها عدم شُرب خمر، دروغ‌نگفتن، پرهیز از فحشا و نپرستیدن بت است. نقل شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم در حق او دعا کرد که خداوند عزّوجل به تو دو بال عطا کند که با ملائکه در بهشت پرواز کنی.[۷] از دیگر القاب وی «ذوالهجرتین» به خاطر هجرت به حبشه و هجرت به مدینه است.[۸]

همسر و فرزندان

نام همسر جعفر، اسماء بنت عمیس بن نعمان است. فرزندان او، عبدالله، عون، محمد و احمد هستند که همگی از اسماء هستند.[۹] ابن عنبه، هشت فرزند برای جعفر از اسماء بنت عمیس می‌شمرد.[۱۰]

تحت کفالت عموی خویش

پس از آن که ابوطالب دچار فقر و تنگدستی شد، برادرش حمزه[۱۱] و بنابر قولی برادر دیگرش عباس بن عبدالمطلب[۱۲][۱۳] کفالت جعفر را بر عهده گرفت و تا زمانی که جعفر اسلام آورد و مستغنی گردید، در خانه عمویش زندگی می‌کرد.

اسلام وی

جعفر دومین مردی بود که بلافاصله پس از برادرش علی(ع) به پیامبر(صلی الله علیه و آله) ایمان آورد و مسلمان شد. ابوطالب هنگامی که دید فرزندش علی(ع) در کنار پیامبر(صلی الله علیه و آله) نماز می‌گذارد به جعفر گفت: در سمت چپ پیامبر(صلی الله علیه و آله) نماز بگزار.[۱۴] برخی نیز گفته‌اند وی بیست‌و‌ششم و یا سی‌ودومین مردی بود که اسلام آورد.[۱۵] ابن سعد می‌گوید: جعفر بن ابی‌طالب قبل از آن که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در بیت ارقم وارد شود، ایمان آورد.[۱۶]

مقام و منزلت

بنابر آن چه در منابع و متون دینی آمده وی از مرتبت و منزلت والایی برخوردار است.

روایت شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: مردم از درخت‌های مختلف خلق شده‌اند، اما من و جعفر مانند یک درخت هستیم و از یک گِل آفریده شدیم.[۱۷][۱۸] و در روایتی دیگر فرمود: جعفر! تو در چهره و اخلاق شبیه من هستی.[۱۹] این شباهت به گونه‌ای بود که هر کس جعفر را می‌دید می‌گفت: «سلام بر تو یا رسول‌الله» به گمان این که پیامبر(صلی الله علیه و آله) است و جعفر در پاسخ می‌گفت: من رسول‌الله نیستم و من جعفر هستم.[۲۰]

وی مورد علاقه شدید پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) بود. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از غنایم غزوه بدر به جعفر بخشید با این که وی در جنگ حضور نداشت.[۲۱] همچنین پیامبر(صلی الله علیه و آله) در بازگشت از غزوه پیروزمندانه خیبر علیه یهودیان، جعفر را که از حبشه بازگشته بود ملاقات کرد، او را در آغوش گرفت، میان دو چشم او را بوسید و فرمود: به خدا قسم نمی‌دانم برای کدام یک مسرور باشم، دیدار جعفر یا فتح خیبر؟.[۲۲] آن گاه به او نمازی آموخت که به «نماز جعفر طیار» معروف است.[۲۳]

علاقمندی امیرمؤمنان(ع) به او نیز تا آن جا بود که عبدالله بن جعفر می‌گوید: هر گاه درخواستی را از عمویم علی(ع) داشتم و به حق پدرم – جعفر – او را قسم می‌دادم آن را می‌پذیرفت.[۲۴]

ویژگی‌ها

ابو نعیم اصفهانی می‌گوید: جعفر بن ابی‌طالب مردی خطیب، سخاوتمند، شجاع و عارف بود.[۲۵] ابن قدامه وی را فردی بردبار و متواضع می‌خواند.[۲۶] ذهبی از عالمان اهل‌سنت می‌نویسد: جعفر بن ابی‌طالب، دارای مقامی بزرگ، سید شهیدان و مجاهدان است.[۲۷]

مصداق آیات قرآن

آن چه درباره مقام و منزلت جعفر بن ابی‌طالب آمده، همین بس که برخی آیات قرآن کریم در شأن او نازل شده است. علی بن ابراهیم قمی در ذیل آیه مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ ۖ فَمِنْهُم مَّن قَضَیٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن ینتَظِرُ ۖ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا ﴿۲۳﴾ (ترجمه: از میان مؤمنان مردانی‌اند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند. برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی از آنها در [همین‌] انتظارند و [هرگز عقیده خود را] تبدیل نکردند.)[ احزاب–۲۳] ، روایتی را از امام باقر(ع) نقل می‌کند که مراد از کسانی که بر عهد خویش وفادار ماندند و جان خویش را تسلیم کردند حمزه و جعفربن ابی طالب است.[۲۸] یا آیه أُذِنَ لِلَّذِینَ یقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ عَلَیٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ ﴿۳۹﴾ (ترجمه: به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل شده، رخصت [جهاد] داده شده است، چرا که مورد ظلم قرار گرفته‌اند، و البته خدا بر پیروزی آنان سخت تواناست.)[ حج–۳۹] که در شأن علی(ع)، حمزه و جعفر نازل شده است.[۲۹]

سرپرست مهاجران به حبشه

در سال پنجم بعثت و به دنبال اذیت و آزار کفار به مسلمانان، گروهی از آنان به دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله) از مکه به حبشه مهاجرت کردند که سرپرستی کاروان مهاجرین، بر عهده جعفربن ابی‌طالب بود.[۳۰][۳۱] گفته شده تعداد آنان ۸۲ مرد به غیر از زنان و کودکان بود.[۳۲] پیامبر(صلی الله علیه و آله) به مهاجرین فرمود: گروهی از شما به حبشه هجرت کنید، زیرا پادشاه حبشه فردی صالح است و به هیچ کس ستم روا نمی‌دارد. به آن جا بروید تا خداوند در کار مسلمانان گشایشی ایجاد کند.[۳۳]

نجاشی پس از ورود مهاجران مسلمان، آنان را به دربار طلبید. جعفربن ابی طالب رو به نجاشی گفت: «من آن چه را از راهنما و پیامبرم شنیده‌ام خواهم گفت.» سپس جعفر به منزله سخن‌گوی اسلام، چنین گفت: ما را پیامبری آمده ست که ما را به کنار گذاردن بت‌ها، ترک رباخواری، حرمت ظلم و خونریزی به غیر حق، حرمت فحشا و پلیدی امر کرده و به نماز، زکات، عدل و احسان خویشاوندان ملزم ساخته است. سپس از جعفربن ابی طالب پرسید: «آیا از آن چه پیامبرتان از سوی خدا آورده است، چیزی همراه داری؟ جعفر نیز آیه‌هایی را از سوره مریم که جایگاه حضرت مریم و عیسی(ع) را روشن می‌ساخت، خواند. نجاشی با شنیدن آن آیه‌ها سخت گریست.[۳۴] وی پس از استماع سخنان جعفر، مشرکان مکه را که با هدایایی نزد نجاشی آمده بودند تا مسلمانان را نپذیرد از حبشه اخراج کرد و مسلمانان در امنیت کامل در آن سرزمین زندگی کردند.[۳۵]

حضور مسلمانان در حبشه تا اواخر سال ششم هجری ادامه داشت. پیامبر(صلی الله علیه و آله) قبل از غزوه خیبر، از نجاشی خواست تا مسلمانان را بازگرداند. نجاشی نیز پذیرفت، اسلام آورد و جعفر و دیگران را همراه عمرو بن امیه ضمری سفیر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با دو کشتی به مدینه فرستاد.[۳۶]

فرمانده سپاه اسلام

پس از فتح خیبر و مراجعت جعفر از حبشه، رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) در جمادی الاول سال هشتم هجری، جعفر را به عنوان فرمانده اول سپاه به موته فرستاد تا با سپاهیان روم شرقی بجنگندند. وی فرمود: اگر جعفر کشته شد، زید بن حارثه فرمانده سپاه خواهد بود و اگر او نیز کشته شود، عبدالله بن رواحه فرماندهی را بر عهده بگیرد.[۳۷][۳۸] برخی نیز زید بن حارثه را فرمانده اول دانسته و جعفر را امیر دوم سپاه گفته‌اند.[۳۹][۴۰]

شهادت

جعفر در جنگ موته در جمادی الاولی سال هشتم هجری به شهادت رسید.[۴۱] ابوالفرج اصفهانی، اولین شهید از فرزندان ابوطالب در اسلام را، جعفر بن ابی طالب خوانده است.[۴۲] طبری می‌نویسد: پس از شهادت زید، جعفر پرچم را در دست گرفت و شروع به جنگ کرد. چون دید دشمن دورش را احاطه کرده، از اسبش پیاده شد و آن را پِی کرد. سپس جنگید تا دو دستش قطع گردید و شهید شد.[۴۳] بنا بر قول مشهور، وی در سن ۴۱ سالگی و دهمین نفری بود که در این جنگ، به شهادت نائل آمد.[۴۴][۴۵]

شیخ صدوق روایت کرده است پیامبر(صلی الله علیه و آله) پس از شهادت جعفر بر خانواده‌اش وارد شد و سخت گریست[۴۶] و فرزندان جعفر را در بغل گرفت و مورد تفقد قرار داد.[۴۷] روایت شده که اسماء بنت عمیس و کعب بن مالک در رثای جعفر بن ابی طالب اشعاری را سرودند.[۴۸][۴۹]

مدفن

مدفن وی و دیگر شهدای موته در منطقه‌ای به نام مزار در نزدیکی موته (اردن) و مورد احترام همگان است. جعفر بن ابی طالب، عبدالله بن رواحه و زید بن حارثه در یک قبر دفن شدند و قبر پنهان داشته شد.[۵۰] این مقبره در سالیان اخیر توسط وهابیان تندرو به آتش کشیده شد.[۵۱]

پی نوشتها

  1. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۳.
  2. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۳.
  3. ابن حجر، الاصابه، ۱۴۱۵ق، ج۷، ص۳۰۹.
  4. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۲۸۸.
  5. ابن عنبه، عمده الطالب، ۱۳۸۰ق، ص۳۵.
  6. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، جپ۲۲، ص۲۷۷.
  7. صدوق، علل الشرایع، ۱۳۸۵ق، ج ۲، ص۵۵۸.
  8. ابن عنبه، عمده الطالب، ۱۳۸۰ق، ص۳۵.
  9. ابن حجر، الاصابه، ۱۴۱۵ق، ج۱، ص۳۲۵.
  10. ابن عنبه، عمده الطالب، ۱۳۸۰ق، ص۳۶.
  11. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۱۵
  12. ابن هشام، السیره النبویه، ۱۳۸۳ق، ج۱، ص۱۶۲.
  13. طبری، تاریخ طبری، ۱۴۰۳ق، ج۲، ص۵۸.
  14. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۲۸۷.
  15. ابن حجر، الاصابه، ۱۴۱۵ق، ج۱، ۵۹۲.
  16. ابن سعد، طبقات کبری، ج۴، ص۳۴.
  17. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۱۰.
  18. مغربی، شرح الاخبار، ۱۴۱۴ق، ج۳، ص۲۰۵.
  19. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۲۲، ص۲۷۶.
  20. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۱۲۵.
  21. واقدی، مغازی واقدی، ۱۴۰۹ق، ج۱، ص۱۵۶.
  22. ابن سعد، طبقات ابن سعد، ج۴، ص۳۵.
  23. حرعاملی، وسائل الشیعه، ج۸، ص۴۹.
  24. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۱۲۶.
  25. اصفهانی، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۱۴.
  26. ابن قدامه، التبیین، ۱۴۰۸ق، ص۱۱۵.
  27. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ۱۴۱۳ق، ج۱، ص۲۰۶.
  28. قمی، تفسیر قمی، ۱۴۰۴ق، ج۲، ص۱۸۸.
  29. قمی، تفسیر قمی، ۱۴۰۴ق، ج۲، ص۸۴.
  30. ابن هشام، السیره النبویه، ۱۳۸۳ق، ج۱، ص۳۲۳.
  31. ابن سعد، طبقات کبری، ج۴، ص۳۴.
  32. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج ۱۸، ص۴۱۲.
  33. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۱۸، ص۴۱۲.
  34. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۱۸، ص۴۱۵.
  35. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۱۲۳.
  36. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ۱۴۱۵ق، ج۴۵، ص۴۳۰.
  37. طوسی، امالی طوسی، ۱۴۱۴ ق، ص۱۴۱.
  38. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۶.
  39. سیره ابن هشام، ۱۳۸۳ق، ج ۳، ۸۲۹.
  40. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ۱۴۰۸ق، ج۴، ص۲۷۵.
  41. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۱۱۸.
  42. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۳.
  43. طبری، تاریخ طبری، ۱۴۰۳ق، ج۲، ص۳۲۱.
  44. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۲۲، ص۱۲۶.
  45. ابن عبدالبر، استیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۴۵.
  46. صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج۱، ص۱۷۷.
  47. واقدی، مغازی واقدی، ۱۴۰۹ق، ج۲، ص۷۶۶.
  48. مزی، تهذیب الکمال، ۱۴۰۶ق، ج۵، ص۶۳.
  49. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۸ و ۹.
  50. ابن عنبه، عمده الطالب، ۱۳۸۰ق، ص۳۶.
  51. خبرگزاری فارس.

 منبع: ویکی شیعه

نزول آیه تبلیغ در مورد مکر یهود

شبهه

اولین کسى که آیه «تبلیغ» را در مورد مکر یهود تفسیر کرده، مقاتل بن سلیمان است.(۱)و پس از وى طبرى و بغوى و محمد بن ابى بکر رازى این قول و تفسیر را اختیار کرده اند.(۲) فخر رازى نیز پس از احتمالات فراوان در مورد نزول آیه مورد بحث، همین قول را برگزیده و تنها دلیل آن را نیز سیاق یا تناسب آیات قبل و بعد دانسته که جملگى درباره یهودیان است.(۳)

پاسخ شبهه

 اوّلا: سوره مائده آخرین سوره اى است که بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) در حجه الوداع نازل شده است، و در آن موقع یهود شوکتى نداشته اند تا پیامبر(صلى الله علیه وآله) از آن ها خوف داشته باشد و احتیاج به محافظت و نگهبانى از آن ها داشته باشد و اگر مراد از آیه، یهود باشد جاداشت این سوره در اوائل هجرت نازل شود زیرا در اوائل هجرت که رسول خدا(علیه السلام) در شهر غربت و در بین عده معدودى از مسلمین بسر مى برد یهودیان از چهار طرف او را محصور کرده بودند – یهودیانى که جنگ هاى خونینى مانند: خیبر را به راه انداختند – پس بااین وصف نمى توان شأن نزول آیه را درباره مکر یهود دانست.

ثانیاً: قرآن موجود بر اساس ترتیب نزول آن نبوده تا بتوان به سیاق آیات آن بر ظهور یک معنا تمسّک کرد.

ثالثاً: سیاق بر فرض ظهور داشتن، قرینه مقامى است و در برابر نصّ روایات و قرینه هاى دیگر اعتبارى نخواهد داشت.

رابعاً: بنا بر گفته فخر رازى، حکمى که خداوند درباره یهود نازل کرد و به قدرى بر آنان گران تمام شد که موجب تأخیر در ابلاغ آن از سوى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) گردید، این بود: ( یا أَهْلَ الْکِتابِ لَسْتُمْ عَلى شَیْء حَتّى…) «اى اهل کتاب شما بر هیچ چیز نیستید تا آن که….» در حالى که قرآن پیش از این آیه در آیه ۶۴ همین سوره خطاب تندترى به یهود دارد: ( وَقالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُوا بِما قالُوا…)؛ «و یهود گفتند: دست خدا [با زنجیر] بسته است، دست هایشان بسته باد! و به خاطر این سخن از رحمت [الهى] دور شوند….» پس شایسته بود که این آیه موجب نگرانى پیامبر از ابلاغ شود نه آیه قبل؛ بنابراین نمى توان گفته فخر رازى را صحیح دانست.(۴)

پی نوشتها

۱ ـ تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج ۱، ص ۴۹۱ و ۴۹۲٫

۲ ـ جامع البیان، طبرى، ج ۴، ص ۳۰۷؛ تفسیر معالم التنزیل، بغوى، ج ۲، ص ۵۱ ؛ تفسیر اسأله القرآن المجید و اجوبتها، رازى، ص ۷۴٫

۳ ـ مفاتیح الغیب، ج ۱۲، ص ۵۰٫

۴ ـ على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۲۶۱٫

حدیث رایت «خیبر»

رایت در لغت به معنی درفش فرماندهی کل و بزرگترین پرچم است. آن را ام الحرب یعنی مرکز و اصل و اساس جنگ گفته اند زیرا تا در میدان برافراشته است بدان معنی است که فرمانده در مرکز ستاد باقی است و جنگ ادامه دارد. هر واحد رزمی نیز جداگانه پرچمی دارد که لواء گفته می شود و رتبت آن از رایت پائین تر است. معمولا رایت به سرداری سپرده می شود که استعداد نظامی و نیروی بدنی و هوش و استقامت و سرعت عمل و معنویات او از دیگران بیشتر باشد و تا آخرین نفس برای بر پا داشتن آن مقاومت و فداکاری نماید.

رایت رسول الله (صلی الله علیه و آله) در همه غزوات به دست علی (علیه السلام) بود (اعیان الشیعه، ۱/۳۳۷) انس بن مالک و جابر بن عبدالله انصاری از رسول الله (صلی الله علیه و آله) روایت کرده اند که «علی پسر عم و حامل رایت من است» علی متقی از طبرانی از بریده بن الحصیب آورده است که از رسول الله (صلی الله علیه و آله) پرسیدند : روز قیامت چه کسی رایت ترا در دست خواهد داشت؟ فرمود چه کسی بهتر از آن که آن را در دنیا در دست دارد علی بن ابی طالب (علیه السلام) (کنز العمال، ۱۲/۱۳۰۱، ۱۵/۳۴۲) . عبدالله بن احمد بن حنبل به اسناد خود از ابن عباس روایت کرده است که «در روز بدر علی (علیه السلام) رایت رسول الله (صلی الله علیه و آله) را در دست داشت. حکم راوی این حدیث علاوه نموده که او در روز بدر و در همه غزوات علمدار پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بود» (مناقب ابن حنبل، نسخه خطی کتابخانه مرعشی، ۹۲ به بعد) . میر حامد حسین لکنهوئی نیشابوری جلد نهم از منهج دوم کتاب عبقات الانوار (الذریعه، ۱۵/۲۱۴ ۲۱۵) را به ذکر طرق اسناد و ادله تواتر از مآخذ اهل سنت اختصاص داده است. حدیث پیروزی معجزه آسای علی (علیه السلام) در جنگ خیبر سخنانی است که در فضائل آن حضرت به آن مناسبت بر زبان رسول الله (صلی الله علیه و آله) جاری شده است خیبر کلمه ای است عبرانی (خبر«~ kheber) ~»یعنی طایفه و جماعت یا قلعه و پادگان. لغت نویسان عرب آن را عالم به احکام خدا یا کشاورز … معنی کرده اند (تاریخ العرب قبل الاسلام، دکتر جواد علی، ۶/۱۵۹، ۱۳۷۶ ق) . واحه خیبر در دویست و پنجاه کیلومتری شمال مدینه در راه تبوک و شام واقع است. این دشت سرسبز از دیر باز مسکن دسته ای از یهودیان بوده که خود را از نسل رکاب (تورات، سفر ملوک، فصل نوزدهم، آیه ۱۵) می دانستند و می گفتند بازماندگان جندب (یونادب«~ junadeb) ~»پسر رکابند و بعد  از ویران شدن هیکل و قتل عام اورشلیم به خیبر مهاجرت کرده اند. مردانی ثروتمند و ملاک و رباخوار ولی شجاع و پرکار بودند. به زبان عربی با لهجه یهودی حرف می زدند و از بین ایشان شاعران به نامی برخاسته بودند. واحه خیبر به نام سه دژ بزرگ آن به سه منطقه تقسیم و هر منطقه شامل چند قلعه بزرگ و کوچک بود و باغها و مزارع سرسبز داشت. یکی از آنها منطقه دژ نطاه (یعنی تاج خوشه خرما) دویمی منطقه دژ شق (برادر) و سیمی منطقه دژ کتیبه (بر وزن سفینه یعنی دسته ای از لشکریان) نام داشت. قلاع صعب بن معاذ و ناعم و زبیر (بر وزن امیر نامی است عبری) در منطقه نطاه و قلعه های ابی و نزار در منطقه شق و قلاع قموص (بر وزن چموش و به همان معنی) و وطیح (گلی که به سم حیوانات و چنگال مرغان می چسبد) و سلالم (شاید به معنی نردبان) در منطقه کتیبه واقع بود. این قلاع استوار مأمن خیبریان و مخزن اموال و انبار اسلحه و غلات و علوفه بود و هنگام بروز خطر احشام خود را به داخل آنها برده آماده دفاع می شدند. بعد از آن که قبایل یهود مدینه از آن شهر تار و مار شدند بقیه السیف ایشان به خیبر پناه بردند و در آنجا به تحریک و تفتین پرداختند . رسول الله (صلی الله علیه و آله) که بعد از صلح حدیبیه در صدد فتح مکه بود و می بایست قبلا خاطر خود را از یهود عربستان شمالی آسوده سازد حدود سه هفته بعد از بازگشت از حدیبیه در اواخر ذی حجه سال ششم هجری عازم خیبر شد و راه مدینه خیبر را که هشت منزل بود چهارده روز پیمود و شبانگاهی به کنار قلاع خیبر رسید. یهودیان که از این لشکرکشی خبر شده بودند قبلا مردان جنگی را در دو قلعه نطاه و قموص و زنان و کودکان را در دژ کتیبه جای دادند. سلاح و تدارکات را در دژ شق جمع آوردند و علوفه را در قلعه صعب بن معاذ انباشتند. از آن سو مواد غذائی در سپاه اسلام اندک بود و مسلمانان ناچار شکم خود را با گوشت خران بارکش و خرمای نارس سیر می کردند. معذلک محاصره و جنگ ادامه داشت. ابتدا قلعه ناعم گشوده شد. بعد قلاع نطاه و شق و قموص به دست مسلمانان افتاد و آن گاه وطیح و سلالم فتح شد ولی تا فتح قلعه صعب بن معاذ مسلمانان همچنان دچار عسرت و بی غذایی بودند.

مقاومت قموص که امرا و اشراف یهود در آن بودند از همه بیشتر بود. بزرگان صحابه چون ابوبکر و عمر از فتح آن عاجز بودند تا این که رسول الله (صلی الله علیه و آله) علی (علیه السلام) را مأمور فتح آن نمود و او حماسه ای چنان بزرگ آفرید که تاریخ اسلام هرگز آن را فراموش نخواهد کرد. علی با کشتن سردار قهرمان یهود مرحب حمیری و برادرش یاسر و چند پهلوان دیگر یهود و با نمایش قدرت فوق بشری خود در پرش از روی خندق قموص و کندن در سنگی قلعه و به کار بردن آن به جای سپر و هجوم برق آسا به داخل قلعه و نابود کردن فوری همه مقاومتها و اسیر گرفتن همه زنان و کودکان از جمله صفیه دختر حیی بن اخطب (بانوی اول یهود) که به همسری رسول خدا درآمد چنان رعب و هیبتی در دل خیبریان افکند که قدرت هر گونه دفاع را از آنان سلب نمود و ناچار بدون قید و شرط تسلیم گشتند. بعد از این فتح بود که ثروت بی کران و ملک و برده و سلاح و ستور بسیار به دست دولت اسلام افتاد و مسلمانان یک باره از حالت پریشانی به درآمدند . عمر می گفت بعد از این فتح توانستیم غذای سیر بخوریم و عایشه می گفت حالا می توانیم هر چه بخواهیم خرما بخوریم (السیره النبویه، ابن هشام، ۲/۳۱۶) . به علاوه روحیه مسلمانان چنان قوی گردید که سال بعد توانستند مکه را فتح کنند و اسلام را بر سراسر جزیره العرب مسلط سازند.

احادیثی که درباره قدرت نمایی و شجاعت و معجزات و مناقب علی (علیه السلام) در روز خیبر روایت شده بی شمار است. ابن اسحاق سیره نویس و مورخ قدیم اسلام حدیث ذیل را از سلمه بن عمر و الاکوع صحابی رسول الله (صلی الله علیه و آله) روایت کرده است: «پیغمبر رایت خویش را به ابوبکر صدیق داد و او را به یکی از قلاع خیبر فرستاد. او برفت و منتهای کوشش را به کار برد اما توفیقی به دست نیاورد و فتح ناکرده بازگشت. روز دیگر عمر بن الخطاب را فرستاد. او هم برفت و جهد بسیار کرد اما کاری از پیش نبرد و برگشت. آن گاه رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرمود: «لاعطین الرایه غدا رجلا یحب الله و رسوله (و یحبه الله و رسوله) یفتح الله علی یدیه لیس بفرار، همانا فردا این رایت را به مردی خواهم داد که خدای و رسول او را دوست دارد (در بعض روایات : و خدا و رسول او هم او را دوست دارند) خدا خیبر را به دست او می گشاید. او هرگز نمی گریزد پس علی رضوان الله علیه را بخواند و او به درد چشم مبتلی بود پس رشحه ای از آب دهان در چشم او چکانید و گفت: «خذ هذه الرایه فامض بها حتی یفتح الله علیک» این رایت را بگیر و آن را با خود ببر تا خدای خیبر را بر تو بگشاید. علی با آن رایت از نزد رسول الله (صلی الله علیه و آله) بیرون آمد. به سرعت می دوید و نفس می زد. ما هم در پی او رفتیم. تا این که رایت خود را در زیر دیوار قلعه بر کومه ای از سنگ نشاند. جهودی از فراز قلعه سر برآورد و گفت: تو کیستی؟ گفت: علی بن ابی طالب، جهود گفت: علوتم و ما انزل علی موسی سوگند به کتابی که بر موسی نازل شده غلبه کردید. سلمه گوید: علی از آن جنگ برنگشت تا خدا خیبر را به دست او نگشود» .

ابن هشام در سیره (۲/۳۳۴) به روایت ابن اسحاق از بریده بن سفیان اسلمی از پدرش سفیان و او از سلمه بن عمرو، نسائی خصائص امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (۵۱ به بعد)، بخاری و مسلم و ابن ماجه، هر یک در صحیح خود (فضائل الخمسه فی الصحاح السته، فیروزآبادی، ۲/۱۶۲)، سبط ابن جوزی در تذکره الخواص (۴۱۹۶۴)، حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین (۳/۳۷ و ۴/۳۵۶)، شمس الدین محمد جزری دراسنی المطالب، هیثمی در مجمع الزوائد (۹/۱۰۸)، محب طبری در الریاض النضره ۲۵/۲۰۳) حدیث رایت را با الفاظ مختلف نقل کرده اند.

ابو لیلی انصاری حدیث رایت را از پدرش و او از امیر المؤمنین (علیه السلام) به صورت ذیل آورده است: «پدرم در حالی که با علی راه می رفت به او گفت: در تو چیزی هست که موجب شگفتی و پرسش مردم شده است. تو در سرمای زمستان با دو لنگ نازک بیرون می آیی و در گرمای تابستان لباس ضخیم می پوشی. علی گفت مگر تو در غزوه خیبر با ما نبودی؟ گفت: آری بودم. علی گفت : رسول خدا (صلی الله علیه و آله) لوایی برای ابوبکر بست و او را به جنگ فرستاد اما او برگشت. بعد لوایی برای عمر بست و او را مأمور فرمود اما او هم برگشت. پس فرمود: رایت خود را به مردی خواهم داد که خدا و رسول او را دوست دارند و او نیز خدا و رسول را دوست دارد و او هرگز به دشمن پشت نمی کند. آنگاه به دنبال من فرستاد و من به درد چشم مبتلی بودم. او رشحه ای از آب دهان در چشمهای من فشاند و گفت: اللهم احفظه من اذی الحر و البرد «خدایا او را از آسیب گرما و سرما حفظ کن. علی گفت: بعد از آن هرگز از گرما و سرما احساس ناراحتی نمی کنم» . این حدیث را به الفاظ گوناگون احمد بن محمد بن حنبل در المسند (۱/۲۳، ۹۹)، متقی در کنزل العمال (۵/۲۸۴ و ۳۵۸)، حافظ ابو نعیم در حلیه الاولیاء (۴/۳۵۶) و سایر محدثین (فضائل الخمسه، ۲/۱۶۱، ۱۷۹) روایت کرده اند.

قتیبه بن سعید از یعقوب بن عبدالرحمن زهری از ابو حازم و او از سهل بن سعد ساعدی حدیث رایت را چنین آورده است: «در روز خیبر پیغمبر فرمود: این رایت را فردا، به مردی خواهم داد که خدای این دژ را به دست او می گشاید. او خدای و رسول او را دوست دارد و خدای و رسول او هم او را دوست دارند. چون بامداد روز دیگر شد مردم نزد پیغمبر گرد آمدند. همه امیدوار دریافت رایت بودند. آن حضرت فرمود: علی بن ابی طالب کجاست؟ گفتند: یا رسول الله او از درد چشم رنج می برد. فرمود کسی را دنبالش بفرستید. پس علی (علیه السلام) را نزد پیغمبر آوردند . رشحه ای از بزاق خود در چشمانش چکاند و برای او دعا کرد. علی در دم از آن درد شفا یافت به طوری که گویی دردی نداشته است. پس رایت را بدو داد. علی گفت: ای رسول خدا آیا باید آن قدر با آنها بجنگم که مثل ما شوند؟ فرمود: راه بیفت و تا پای قلعه پیش برو. آن گاه آنان را به اسلام دعوت کن و آن چه را از سوی خدا بر ایشان واجب است به همه خبر بده. زیرا اگر خدای تنها یک نفر را به وسیله تو به راه راست هدایت کند برای تو از آن سودمندتر است که شتران سرخ مو داشته باشی» .این حدیث را سیوطی در تاریخ الخلفاء علی بن سلطان قاری در مرقاه المفاتیح (۵/۵۶۶)، حافظ گنجی در کفایه الطالب، موفق خوارزمی در المناقب، ابن سعد در طبقات (۲ ق ۱/۸۰)، خطیب در تاریخ بغداد (۸/۵) و عموم محدثین شیعی و سنی با الفاظ مختلف روایت کرده اند (مأخذی که قبلا نام برده شد) .

ابن اسحاق به اسناد خود از ابو رافع خادم و پیشکار رسول الله (صلی الله علیه و آله) چنین روایت کرده است : «با علی بن ابی طالب رضی الله عنه در حالی که رایت رسول الله را در دست داشت به سوی یکی از قلاع خیبر رفتیم. همین که علی نزدیک قلعه رسید اهل آن بیرون آمدند و به جنگ پرداختند . در گیراگیر نبرد یکی از جهودان ضربتی بر او وارد آورد که سپر از دستش بیفتاد. پس علی دست یازیده در قلعه را از جای برکند و چون سپری در پشت آن به جنگ پرداخت و آن قدر کوشید تا خدای قلعه را بر او فتح کرد. وقتی جنگ تمام شد و علی آن در را از دست بینداخت من و هفت تن دیگر جهد بسیار کردیم تا آن را بجنبانیم و برگردانیم اما نتوانستیم (مأخذ قبلی) . در تاریخ بغداد آمده است که کمتر از چهل تن نتوانستند در قلعه خیبر را از زمین بردارند . ذهبی در میزان الاعتدال (۲/۲۱۸) و ابن حجر عسقلانی در فتح الباری (۹/۱۸) و محب طبری در الریاض النضره (۲/۱۸۸) آورده اند که هفتاد مرد هم زور شدند تا در قلعه را به جای خود برگرداندند.

امام فخر رازی در تفسیر کبیر ذیل آیه «ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا» (کهف، ۹) آورده است که «هر کس بر احوال غیب وقوف بیشتر داشته باشد قلبی قوی تر و اعصابی محکم تر و مسلطتر دارد. از این روست که علی بن ابی طالب (علیه السلام) می فرماید: «والله ما قلعت باب خیبر بقوه جسمانیه بل قلعتها بقوه ملکوتیه» یعنی به خدا سوگند که در خیبر را با نیروی بدنی نکندم بلکه آن را با نیروی ملکوتی و الهی از جای در آوردم (فضائل الخمسه، ۲/۳۲۵) .

حدیث رایت و خیبر در همه کتب حدیث و تاریخ شیعی و سنی روایت شده و از دلائل استوار تقدم و افضلیت علی (علیه السلام) بر سایر صحابه است. امین عاملی در اعیان الشیعه (۱/۳۳۷ به بعد) اکثر صورتهای مختلف این حدیث را ذکر کرده است. مضمون این حدیث و شرح شجاعتهای علی (علیه السلام) در غزوه خیبر در ادب و هنر و عرفان همه زبانهای اسلامی به نظم و نثر از دیرباز جلوه گر است. در زبان فارسی فاتح خیبر و خیبرگشا و خیبرشکن از القاب علی (علیه السلام) است و جهود خیبری کنایه از مرد بی نوای شکست خورده می باشد. از صحابه و رجالی که حدیث رایت (حدیث خیبر) را با الفاظ مختلف ذکر کرده اند ذیلا نام برده می شود: عمر بن الخطاب خلیفه دوم و صحابی معروف (م ۲۳ ق) (الاعلام زرکلی، ۵/۲۰۳ و غالب کتب حدیث در تاریخ)، عایشه ام المؤمنین و دختر ابوبکر (م ۵۸ ق) (الاصابه، کتاب النساء، ۷۰۱، طبقات ابن سعد، ۸/۳۹)، بریده بن الحصیب اسلمی (م ۶۳ ق) (مأخذ آن قبلا ذکر شد)،عبدالله بن العباس، صحابی و پسر عموی نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) (۶۸ ق)، ابو حمزه انس بن مالک انصاری (م ۹۳ ق) (تهذیب التهذیب، ۱/۳۷۶، شذرات الذهب، ۱/۱۰۰ و سایر کتب)، جابر بن عبدالله انصاری، صحابی پیامبر (م ۷۸ ق) (الاصابه، ۱۰۲۱۳، ذیل المذیل، ۲۷)، سهل بن سعد ساعدی (م ۹۱ ق) (الاصابه و سایر کتب) و عده زیادی از مؤلفین کتب رجال و راویان حدیث و محدثین مورد وثوق کامل فریقین که بعضی از آنها در متن ذکر گردیده است.

منبع : کتاب: دایره المعارف تشیع، ج ۶، ص ۱۶۳ , مشایخ فریدنی؛صص ۱۶۳-۱۶۵

ارث پیامبران در احادیث اهل سنت

اهل سنت حدیثى در کتاب هاى مختلف خود از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) به این مضمون نقل کرده اند که فرمود: نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبِیاءِ لا نُوَرِّثُ ما تَرَکْناهُ صَدَقَهٌ: «ما پیامبران ارثى از خود به یادگار نمى گذاریم، و آنچه از ما بماند باید به عنوان صدقه در راه خدا مصرف شود».

و گاه آن را با حذف جمله اول، به صورت «ما تَرَکْناهُ صَدَقَهٌ» نقل کرده اند.

سند این حدیث، غالباً در کتب معروف اهل سنت به «ابوبکر» منتهى مى شود که بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) زمام امور مسلمین را به دست گرفت، و هنگامى که حضرت فاطمه(علیه السلام) و یا بعضى از همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله) میراث خود را از او خواستند، او به استناد این حدیث از دادن میراث به آنان سر باز زد!.

قابل توجه این که: در مدرک اخیر در حدیثى از «عایشه» چنین مى خوانیم: «فاطمه(علیه السلام) و عباس، بعد از وفات پیامبر(صلى الله علیه وآله) نزد ابوبکر آمدند و میراثشان از ناحیه پیامبر را مى خواستند، آنها در آن موقع زمینشان را در «فدک» و سهمشان را از «خیبر» مطالبه مى کردند.

ابوبکر گفت: من از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شنیدم گفت: «ما چیزى را به ارث نمى گذاریم و آنچه از ما بماند صدقه است…».

هنگامى که فاطمه(علیه السلام) این سخن را شنید، با حالتى خشمگین «ابوبکر» را ترک کرد و تا آخر عمر با او یک کلمه سخن نگفت».

این حدیث از جهات مختلفى قابل نقد و بررسى است ولى آنچه در حوصله این تفسیر مى گنجد، امور زیر است:

۱ ـ این حدیث با متن قرآن سازگار نیست، و طبق قواعد اصولى که در دست داریم، هر حدیثى که موافق «کتاب اللّه» نباشد، از درجه اعتبار ساقط است، و نمى توان به عنوان حدیث پیامبر(صلى الله علیه وآله) و یا سائر معصومین(علیه السلام) روى آن تکیه کرد.

در آیات فوق، خواندیم «سلیمان» از «داود» ارث برد، و ظاهر آیه مطلق است و اموال را نیز شامل مى شود. و در مورد «یحیى» و «زکریا» مى خوانیم: یَرِثُنِى وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ:

«فرزندى به من عنایت کن که از من و از آل یعقوب ارث برد».(۱)

مخصوصاً در مورد «زکریا» بسیارى از مفسران روى جنبه هاى مالى تکیه کرده اند.

به علاوه، ظاهر آیات «ارث» در قرآن مجید عام است و همه را شامل مى شود.

۲ ـ روایت فوق، معارض با روایات دیگرى است که نشان مى دهد: ابوبکر تصمیم گرفت «فدک» را به «فاطمه»(علیه السلام) بازگرداند، ولى دیگران مانع شدند.

۳ ـ روایت معروفى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) در بسیارى از کتب اهل سنت و شیعه آمده است که: العُلَماءُ وَرَثَهُ الأَنْبِیاءِ: «دانشمندان وارثان پیامبرانند».

و نیز از پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل شده: اِنَّ الأَنْبِیاءَ لَمْ یُوَرِّثُوا دِیْناراً وَ لا دِرْهَماً: «پیامبران درهم و دینارى از خود به یادگار نگذاردند».

از مجموع این دو حدیث چنین به نظر مى رسد: هدف اصلى این بوده که روشن سازند، افتخار انبیاء و سرمایه آنها علم و دانش بوده است، و مهمترین چیزى که از خود به یادگار گذاشتند، برنامه هدایت بود، و کسانى که سهم بیشترى از این علم و دانش را بر گرفتند، وارثان اصلى پیامبرانند، بى آن که نظر به اموالى داشته باشد که از آنان به یادگار مى ماند، بعداً این حدیث نقل به معنى شده و سوء تعبیر از آن گردیده، و احتمالاً جمله «ما تَرَکْناهُ صَدَقَهٌ» که استنباط بعضى، از روایت بوده است بر آن افزوده اند.

براى این که: سخن به درازا نکشد، گفتار خود را با بحثى از مفسر معروف اهل سنت «فخر رازى» که در ذیل آیه ۱۱ سوره «نساء» آورده است پایان مى دهیم:

او مى گوید: یکى از تخصیص هائى که بر این آیه (آیه ارث فرزندان) وارد شده است، چیزى است که در مذهب اکثر مجتهدین (اهل سنت) است، که پیامبران(علیه السلام) چیزى به ارث نمى گذارند، و شیعه (عموماً) در این بحث مخالفت کرده اند روایت شده است هنگامى که «فاطمه»(علیه السلام) میراث خود را مطالبه کرد، آنها به استناد حدیثى از پیامبر(صلى الله علیه وآله): «نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبِیاءِ لا نُوَرِّثُ ما تَرَکْناهُ صَدَقَهٌ»، او را از ارث خود باز داشتند، در این هنگام فاطمه(علیه السلام) به عموم آیه فوق (آیه ارث فرزندان) استدلال کرد، گوئى مى خواست به این حقیقت اشاره کند که عموم قرآن را نمى شود با خبر واحد تخصیص زد.

«فخر رازى» آن گاه مى افزاید: شیعه مى گوید: به فرض که تخصیص قرآن به خبر واحد جایز باشد، در اینجا به سه دلیل جایز نیست:

نخست این که: این بر خلاف صریح قرآن است که مى گوید «زکریّا» از خدا تقاضا کرد فرزندى به او بدهد که از وى و «آل یعقوب» ارث ببرد.

و همچنین قرآن مى گوید: سلیمان از داود ارث برد؛ زیرا نمى توان این آیات را حمل بر وراثت علم و دین کرد، چون این یک نوع وراثت مجازى است؛ چرا که این پیامبران، علم و دین را به فرزندان خود آموختند، نه آن که از خود گرفتند و به آنها واگذار کردند، وراثت حقیقى تنها در مال تصور مى شود (که از کسى بگیرند و به دیگرى بدهند).

دیگر این که: چگونه ممکن است «ابوبکر» از این مسأله که نیازى به آن نداشته است آگاه باشد، اما فاطمه و على(علیه السلام) و عباس که از بزرگ ترین زاهدان و دانشمندان بودند، و با مسأله وراثت پیامبر(صلى الله علیه وآله) سر و کار داشتند از آن بى خبر بمانند؟

چگونه ممکن است پیامبر(صلى الله علیه وآله) این حدیث را به کسى تعلیم کرده باشد که نیازى نداشته و از کسى که نیاز داشته، دریغ دارد؟.

سوم این که: ممکن است جمله «ما تَرَکْناهُ صَدَقَهٌ» دنباله «لا نُوَرِّثُ» است و مفهومش این است: اموالى را که ما به عنوان صدقه اختصاص داده ایم در دائره میراث قرار نمى گیرد.

سپس «فخر رازى»، جواب کوتاهى به استدلالات مشهور فوق مى دهد و مى گوید: «فاطمه(علیه  السلام) بعد از گفتگو با ابوبکر، به آن گفتگو راضى شد، و اجماع بر این منعقد شده است که: سخن ابوبکر درست است! وَ اللّهُ أَعْلَم».

ولى روشن است: پاسخ «فخر رازى» درخور استدلال هاى فوق نیست؛ زیرا همان گونه که از منابع معروف و معتبر اهل سنت در بالا نقل کردیم، فاطمه(علیه السلام) نه تنها راضى نشد، بلکه چنان خشمگین گشت که: تا پایان عمر یک کلمه با ابوبکر سخن نگفت.

از این گذشته، چگونه ممکن است اجماعى در این مسأله باشد با این که شخصیتى همچون على و فاطمه(علیه السلام) و عباس که در کانون وحى پرورش یافته اند، با آن مخالفت کرده اند؟!.(۲)

۱ ـ مریم، آیه ۶٫

۲٫ تفسیر نمونه، جلد ۱۵، صفحه ۴۵۱٫

کندن درب قلعه خیبر

مقدمه

يكي از فضائل بي نظير اميرمؤمنان عليه السلام كه هيچ شخص ديگري در آن شريك نيست، قضيه كندن قلعه خيبر توسط آن حضرت است.

برجستگي و اهميت اين فضيلت از آن جا آشكار مي شود كه بدانيم لشكر اسلام چندين روز پشت دروازه اين قلعه متوقف ماندند و فرماندهان مسلمان يكي از پس ديگري براي فتح اين قلعه هجوم مي آوردند؛ اما شكست خورده، درمانده و دست از پا درازتر به لشكرگاه برمي گشتند.

از جمله اين فرماندهان ابوبكر و عمر بود كه رسول خدا صلي الله عليه وآله پرچم را به دست آن ها داد تا قلعه را فتح و شادي را به اردوگاه اسلام بياوردند؛ اما هر دوي آنان نرسيده به دروازه قلعه شكست خورده و با فرار خود نا اميدي و سرشكستگي را در ميان مسلمانان افزايش دادند.

فرار ابوبکر از جنگ

حاكم نيشابوري در المستدرك مي نويسد:

4338 أَخْبَرَنَا أَبُو قُتَيْبَةَ سَالِمُ بْنُ الْفَصْلِ الآدَمِيُّ بِمَكَّةَ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ بْنِ أَبِي شَيْبَةَ، ثنا عَلِيُّ بْنُ هَاشِمٍ، عَنِ ابْنِ أَبِي لَيْلَي، عَنِ الْحَكَمِ، وَعِيسَي، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ أَبِي لَيْلَي، عَنْ عَلِيٍّ، أَنَّهُ قَالَ: يَا أَبَا لَيْلَي أَمَا كُنْتَ مَعَنَا بِخَيْبَرَ؟ قَالَ: بَلَي وَاللَّهِ كُنْتُ مَعَكُمْ، قَالَ: فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ بَعَثَ أَبَا بَكْرٍ إِلَي خَيْبَرَ، فَسَارَ بِالنَّاسِ وَانْهَزَمَ حَتَّي رَجَعَ “.

هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الإِسْنَادِ، وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ

از أبو ليلي نقل شده است كه اميرمؤمنان عليه السلام به او گفت: اي ابو ليلي ! آيا در خيبر با ما نبودي؟ گفت: بلي به خدا سوگند همراه شما بودم. اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: رسول خدا صلي الله عليه وآله ابوبكر را به سوي خيبر فرستاد، او همراه مردم رفت و شكست خورده برگشت. سند اين روايت صحيح است؛ اما بخاري و مسلم نقل نكرده اند.[1]

فرار ابوبكر از جنگ

شمس الدين ذهبي نيز در تلخيص المستدرك گفته است كه سند اين روايت صحيح است.

فرار عمر از جنگ

4340- أَخْبَرَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الْمَحْبُوبِيُّ بِمَرْوَ، ثنا سَعِيدُ بْنُ مَسْعُودٍ، ثنا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَي، ثنا نُعَيْمُ بْنُ حَكِيمٍ، عَنْ أَبِي مُوسَي الْحَنَفِيِّ، عَنْ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: ” سَارَ النَّبِيُّ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ إِلَي خَيْبَرَ، فَلَمَّا أَتَاهَا بَعَثَ عُمَرُ رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَي عَنْهُ، وَبَعَثَ مَعَهُ النَّاسَ إِلَي مَدِينَتِهِمْ أَوْ قَصْرِهِمْ، فَقَاتَلُوهُمْ فَلَمْ يَلْبَثُوا أَنْ هَزَمُوا عُمَرَ وَأَصْحَابَهُ، فَجَاءُوا يُجَبِّنُونَهُ وَيُجَبِّنُهُمْ، فَسَارَ النَّبِيُّ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ ” الْحَدِيثُ.

هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الإِسْنَادِ، وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ

4341 – حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ أَحْمَدُ بْنُ سَلْمَانَ الْفَقِيهُ، بِبَغْدَادَ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سُلَيْمَانَ، ثنا الْقَاسِمُ بْنُ أَبِي شَيْبَةَ، ثنا يَحْيَى بْنُ يَعْلَى، ثنا مَعْقِلُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ، عَنْ أَبِي الزُّبَيْرِ، عَنْ جَابِرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، «أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ دَفَعَ الرَّايَةَ يَوْمَ خَيْبَرَ إِلَى عُمَرَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، فَانْطَلَقَ، فَرَجَعَ يُجَبِّنُ أَصْحَابَهُ وَيُجَبِّنُونُهُ» هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحٌ عَلَى شَرْطِ مُسْلِمٍ، وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ “[2]

اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: رسول خدا صلي الله عليه وآله به خبير رفت، هنگامي كه به آن جا رسيد، عمر را به همراه مردم به سوي شهر و يا قصر اهل خبير فرستاد، عمر جنگيد؛ اما طولي نكشيد كه عمر و همراهانش شكست خوردند. وقتي برگشتند، مردم عمر را به ترسيدن متهم مي كردند و عمر آن ها را متهم مي كرد. سند اين روايت صحيح است؛ اما بخاري و مسلم نقل نكرده اند.

از جابر بن عبد الله نقل شده است كه در روز خبير، رسول خدا صلي الله عليه وآله پرچم را به دست عمر داد، پس عمر رفت و برگشت؛ در حالي كه يارانش او را متهم به ترس مي كردند و او يارانش را. اين روايت صحيح است و شرايط صحيح مسلم را دارد؛ اما او نقل نكرده است.

فرار عمر از جنگ

شمس الدين ذهبي نيز در تلخيص المستدرك، صحت اين دو روايت را تأييد كرده است.

پيام آور خدا كه درود خدا بر او خاندان پاكش باد، وقتي چنين ديد، در ميان لشكريان آمد و فرمود:

«فردا پرچم را به دست كسي خواهد داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند، او كسي است كه هيچ گاه پشت به دشمن نكرده و فرار نخواهد كرد و خداوند به وسيله او فتح و پيروزي را نصيب مسلمانان مي نمايد».

فرادي آن روز وقتي رسول خدا صلي الله عليه وآله به ميان مسلمانان آمد، فرماندهان مسلمانان با گردن هاي كشيده چشم به دهان مبارك پيامبر خدا دوخته بودند كه اين فرمانده لايق چه كسي است كه خداوند او را شايسته فتح و پيروزي دانسته است.

تاريخ نويسان شيعه و سني نوشته اند كه اميرمؤمنان عليه السلام در اين چند روز گرفتار چشم درد بود و نمي توانست جايي را ببيند. پيامبر خدا هنگامي كه در ميان انبوه جمعيت اميرمؤمنان عليه السلام را نيافت و از بيماري ايشان با خبر شد، او را خواست و از آب دهان پاك و مبارك خود به چشمان اميرمؤمنان عليه السلام كشيد تا اثري از بيماري در چشم آن حضرت ديده نشود.

در روايتي كه محمد بن اسماعيل بخاري نقل كرده است، رسول خدا صلي الله عليه وآله در شبي كه قرار بود پرچم را به دست مبارك اميرمؤمنان عليه السلام بسپارد، فرمود:

فردا پرچم را به دست كسي خواهم داد كه خداوند فتح و پيروزي را به دست او نصيب ما مي كند، كسي كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش نيز او را دوست دارند.

4210 – حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ، حَدَّثَنَا يَعْقُوبُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ أَبِي حَازِمٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي سَهْلُ بْنُ سَعْدٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ يَوْمَ خَيْبَرَ: «لَأُعْطِيَنَّ هَذِهِ الرَّايَةَ غَدًا رَجُلًا يَفْتَحُ اللَّهُ عَلَى يَدَيْهِ، يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ»، قَالَ: فَبَاتَ النَّاسُ يَدُوكُونَ لَيْلَتَهُمْ أَيُّهُمْ يُعْطَاهَا، فَلَمَّا أَصْبَحَ النَّاسُ غَدَوْا عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ كُلُّهُمْ يَرْجُو أَنْ يُعْطَاهَا، فَقَالَ: «أَيْنَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ». فَقِيلَ: هُوَ يَا رَسُولَ اللَّهِ يَشْتَكِي عَيْنَيْهِ، قَالَ: «فَأَرْسَلُوا إِلَيْهِ». فَأُتِيَ بِهِ فَبَصَقَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِي عَيْنَيْهِ وَدَعَا لَهُ، فَبَرَأَ حَتَّى كَأَنْ لَمْ يَكُنْ بِهِ وَجَعٌ، فَأَعْطَاهُ الرَّايَةَ، فَقَالَ عَلِيٌّ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أُقَاتِلُهُمْ حَتَّى يَكُونُوا مِثْلَنَا؟ فَقَالَ: «انْفُذْ عَلَى رِسْلِكَ حَتَّى تَنْزِلَ بِسَاحَتِهِمْ، ثُمَّ ادْعُهُمْ إِلَى الإِسْلاَمِ، وَأَخْبِرْهُمْ بِمَا يَجِبُ عَلَيْهِمْ مِنْ حَقِّ اللَّهِ فِيهِ، فَوَاللَّهِ لَأَنْ يَهْدِيَ اللَّهُ بِكَ رَجُلًا وَاحِدًا، خَيْرٌ لَكَ مِنْ أَنْ يَكُونَ لَكَ حُمْرُ النَّعَمِ»

رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در جنگ خیبر فرمود: فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که فتح و پیروزی با دست وی نصیب ما گردد؛ او خدا و رسولش را دوست می‌دارد؛ خدا و رسولش هم او را دوست می‌دارند. سهل می‌گوید آن شب لشگریان را خواب نبرد زیرا هر یک انتظار داشت که پرچم به دست او داده شود. رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: علی کجاست، گفتند: چشمش درد می‌کند، رسول خدا از آب دهانش به چشم او زد و بر وی دعا نمود چشم علی در اثر آب دهان و دعای پیغمبر بهبودی یافت؛ گویی که سابقة مرض نداشته است. آنگاه رسول خدا پرچم را به دست او داد. علی عرض کرد یا رسول‌الله با آنان بجنگم تا (در ایمان و عمل) مثل ما گردند؟ پیامبر فرمود: به سوی آنان حرکت کن و به اسلام دعوتشان بنما و برنامه‌های ما را بر آنها روشن کن، زیرا به خدا سوگند اگر خداوند تنها یک نفر را به وسیله تو هدایت کند برایت بهتر است از شتران سرخ موی.[3]

فضائل حضرت علی

اميرمؤمنان عليه السلام به فرمان خدا و پيامبرش براي فتح خيبر حركت و پيش از رسيدن به قلعه دو پهلوان نامدار يهودي يعني مرحب و برادرش را كه هيچ پهلواني تا آن روز جرأت مقابله با آن ها را نداشت، از سر راه برداشت و سپس در قلعه خيبر را كه چهل نفر براي باز و بسته كردن آن نياز بود، از جا كند و آن را پلي قرار داد بر روي خندقي كه پشت در كنده بودند تا سربازان مسلمان از روي آن رده و وارد قلعه شوند.

ارزش اين فتح زماني روشن مي شود كه بدانيم جبرئيل و ميكائيل دو فرشته مقرب درگاه خداوند در اين جنگ در خدمت اميرمؤمنان عليه السلام بوده اند و با ايشان همكاري مي كرده اند.

احمد بن حنبل در مسند خود با سند صحيح اين چنين نقل كرده است:

1719 – حَدَّثَنَا وَكِيعٌ، عَنْ شَرِيكٍ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ هُبَيْرَةَ، خَطَبَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، فَقَالَ: ” لَقَدْ فَارَقَكُمْ رَجُلٌ بِالْأَمْسِ لَمْ يَسْبِقْهُ الْأَوَّلُونَ بِعِلْمٍ، وَلا يُدْرِكُهُ الْآخِرُونَ، كَانَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، يَبْعَثُهُ بِالرَّايَةِ جِبْرِيلُ عَنْ يَمِينِهِ، وَمِيكَائِيلُ عَنْ شِمَالِهِ لَا يَنْصَرِفُ حَتَّى يُفْتَحَ لَهُ ”

از هبيره نقل شده است كه حسن بن علي عليهم السلام خطبه خواند و فرمود: شما ديشب مردي را از دست داديد كه گذشتگان از او پيشي نگرفتند و آيندگان نيز به او نخواهند رسيد. رسول خدا صلي الله عليه وآله پرچم را به دست او داد؛ در حالي كه جبرئيل از طرف راست و ميكائل از طرف چپ آن حضرت را همراهي مي كردند، او باز نمي گشت؛ مگر اين كه فتح و پيروزي نصيبش مي شد.[4]

حضرت علی و جنگ خیبر

احمد محمد شاكر، محقق كتاب مسند احمد سند اين روايت را صحيح دانسته است

محمد ناصر الدين الباني نيز اين روايت را در كتاب سلسلهء الأحاديث الصحيحه آورده است:[5]

فضائل حضرت علی

طبق اين روايات اميرمؤمنان عليه السلام خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند. جبرئيل و ميكائيل خادم اميرمؤمنان عليه السلام است و او را در فتح خبير ياري كرده اند.

اما ابوبكر و عمر نه خدا و پيامبرش را دوست داشتند و نه خدا و پيامبر براي اين دو نفر ارزشي قائل بودند؛ چون اگر چنين بود، آن ها جان خود را فداي راه اسلام مي كردند و فرار را بر قرار ترجيح نمي دادند.

جبرئيل و ميكائيل نيز تنها خدمت به اميرمؤمنان عليه السلام را براي خود افتخار دانسته اند و آن حضرت را ياري كرده اند؛ اما به ابوبكر و عمر هيچ كمكي نكرده اند.

طرح شبهه

كندن در خيبر توسط حضرت علي عليه السلام از جمله وقايع مشهور تاريخ صدر اسلام است كه علماي شيعه و علماي سني اين واقعه را در كتاب هاي تاريخي و حديثي آورده اند؛ ولي در مقابل عده اي نيز روايات قلعه در خيبر توسط حضرت علي عليه السلام را منكر شده وآن را غير واقعي دانسته اند.

از جمله افرادي كه طرق اين روايات را غير صحيح دانسته و معتقد هستند تمام روايات قلع خيبر توسط حضرت علي عليه السلام واهي و غير واقعي است، ابوالخير محمد بن عبد الرحمن بن محمد السخاوي استاد قسطلاني است. سخاوي بعد از اينكه رواياتي را در اين باره از ابن اسحاق، و بيهقي نقل مي كند، مي گويد:

قلت بل كلها واهية ولذا أنكره بعض العلماء

من مي گويم تمام طرق اين روايات( قلع در خيبر) واهي و غير واقعي است و بخاطر همين عده اي از علماء منكر شده اند.[6]

توهين به حضرت علي

همچنين مقرزي در كتاب الامتاع السماع به عده اي نسبت داده است كه آنها قلع خيبر توسط حضرت علي عبيه السلام را منكر بودند و اين روايت از عوام مردم نقل شده است.

وي گويد:

وزعم بعضهم: أن حمل عليّ باب خيبر لا أصل له، وإنما يروى عن رعاع الناس. وليس كذلك

برخي گمان مي كنند كه حمل باب خيبر توسط علي عليه السلام ريشه و اساسي ندارد زيرا از عوام مردم نقل شده است، درحالي كه چنين نيست.[7]

انکار فضائل حضرت علی

حلبي نيز در السيره الحلبيه به مسئله انكار سخاوي و بعض علماء كه نامشان مشخص نيست، اشاره كرده است.

الحلبي، علي بن برهان الدين (متوفاي1044هـ)، السيرة الحلبية في سيرة الأمين المأمون، ج2، ص737، ناشر: دار المعرفة – بيروت – 1400.

خلاصه اين كه افرادي مثل سخاوي و بعضي از علماء اهل سنت كه نامشان مشخص نيست منكر قضيه كندن در خيبر توسط حضرت علي عليه السلام شده اند و روايت در اين باب را ضعيف و واهي و دروغ دانسته اند.

نقد و بررسي

منكرين كندن خيبر توسط حضرت علي عليه السلام، تمام روايات در اين باره را انكار و و پوچ و يا دروغ دانسته اند؛ ولي با بررسي اين روايات روشن خواهد شد كه چنين چيزي ادعايي بيش نبوده؛ بلكه تعصب و دشمني آنها نسبت به حضرت عليه السلام را مي رساند.

روايات اهل سنت

روايت اول

ابن ابي شيبه روايتي را از جابر بن عبدالله چنين نقل مي كند:

32139 – حَدَّثَنَا مُطَّلِبُ بْنُ زِيَادٍ عَنْ لَيْثٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ فَذَكَرَ ذُنُوبَهُ وَمَا يَخَافُ , قَالَ: فَبَكَى ثُمَّ قَالَ: حَدَّثَنِي جَابِرٌ أَنَّ عَلِيًّا «حَمَلَ الْبَابَ يَوْمَ خَيْبَرَ حَتَّى صَعِدَ الْمُسْلِمُونَ فَفَتَحُوهَا وَإِنَّهُ جُرِّبَ فَلَمْ يَحْمِلْهُ إِلَّا أَرْبَعُونَ رَجُلًا»

ليث گويد بر ابي جعفر عليه السلام داخل شدم كه گناهانش را و آنچه را كه مايه خوف بود را ياد مي كرد گفت سپس گريه كرد و فرمود: جابر بر من حديث كرد كه كرد كه علي عليه السلام در جنگ خيبر درب قلعه را روي دست بلند كرد، و مسلمانان دسته دسته از روي آن عبور كردند و وارد قلعه شده وآن را فتح كردند و آن درقلعه به اين صورت تجربه شده كه چهل نفر نتوانستند آن را بلند كنند.[8]

فضایل حضرت علی

بيهقي نيز اين روايت را از دو طريق از جابر بن عبدالله چنين نقل مي كند:

وَأَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحَافِظُ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو عَلِيٍّ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ الْحَافِظُ، قَالَ: حَدَّثَنَا الْهَيْثَمُ بْنُ خَلَفٍ الدُّورِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ مُوسَي السُّدِّيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُطَّلِبُ بْنُ زِيَادٍ، عَنْ لَيْثِ بْنِ أَبِي سُلَيْمٍ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ وَهُوَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ، قَالَ: دَخَلْتُ عَلَيْهِ، فَقَالَ حَدَّثَنَا جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ: ” أَنَّ عَلِيًّا حَمَلَ الْبَابَ يَوْمَ خَيْبَرَ حَتَّي صَعِدَ الْمُسْلِمُونَ عَلَيْهِ، فَافْتَتَحُوهَا، وَأَنَّهُ حَرِبَ بَعْدَ ذَلِكَ فَلَمْ يَحْمِلْهُ أَرْبَعُونَ رَجُلا “، تَابَعَهُ فُضَيْلُ بْنُ عَبْدِ الْوَهَّابِ، عَنِ الْمُطَّلِبِ بْنِ زِيَادٍ، وَرُوِيَ مِنْ وَجْهٍ آخَرَ ضَعِيفٍ، عَنْ جَابِرٍ، ثُمَّ اجْتَمَعَ عَلَيْهِ سَبْعُونَ رَجُلا فَكَانَ جُهْدَهُمْ أَنْ أَعَادُوا الْبَابَ.

ليث بن ابي سليم از ابي جعفر محمد بن علي عليه السلام روايت كرده كه فرمود: جابر بن عبد اللَّه برايم حديث كرد كه علي (عليه السلام) در جنگ خيبر درب قلعه را روي دست بلند كرد، و مسلمانان دسته دسته از روي آن عبور كردند با اينكه سنگيني آن درب به قدري بود كه چهل نفر نتوانستند آن را بلند كنند

و نيز گفته كه از طريقي ديگر از جابر روايت شده كه گفت: سپس هفتاد نفر دور آن درب جمع شدند تا توانستند آن را به جاي اولش برگردانند.[9]

فضایل حضرت علی

اين روايت را علماء ديگر اهل سنت امثال بغدادي، ابن عساكر، عسقلاني، سخاوي، سيوطي، ملاعلي قاري، عاصمي ملكي و عجلوني نيز نقل كرده اند.[10]

روايت دوم

احمدبن حنبل روايتي را از ابي رافع در باره كندن در خيبر توسط حضرت علي عليه السلام اين چنين نقل مي كند:

23858 – حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أَبِي ثنا يَعْقُوبُ ثنا أَبِي عن مُحَمَّدِ بن إِسْحَاقَ قال حدثني عبد اللَّهِ بن حسن عن بَعْضِ أَهْلِهِ عن أَبِي رَافِعٍ مولي رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم قال خَرَجْنَا مع عَلِيٍّ حين بَعَثَهُ رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم بِرَايَتِهِ فلما دَنَا مِنَ الْحِصْنِ خَرَجَ إليه أَهْلُهُ فَقَاتَلَهُمْ فَضَرَبَهُ رَجُلٌ من يَهُودَ فَطَرَحَ تُرْسَهُ من يَدِهِ فَتَنَاوَلَ عَلِيٌّ بَاباً كان عِنْدَ الْحِصْنِ فَتَرَّسَ بِهِ نَفْسَهُ فلم يَزَلْ في يَدِهِ وهو يُقَاتِلُ حتي فَتَحَ الله عليه ثُمَّ أَلْقَاهُ من يَدِهِ حين فَرَغَ فَلَقَدْ رأيتني في نَفَرٍ معي سَبْعَةٌ أنا ثَامِنُهُمْ نَجْهَدُ علي أَنْ نَقْلِبَ ذلك الْبَابَ فما نَقْلِبُهُ

ابن اسحاق از برخي از «ابو رافع»، آزاد شده رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله روايت مي كند، روزي كه رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله پرچم اسلام را به دست حضرت علي عليه السّلام داد، همراه آن حضرت به قلعه خيبر نزديك شديم، خيبري ها از قلعه بيرون آمدند و حضرت علي عليه السّلام با آنها به نبرد پرداخت. يكي از يهودي ها چابكي كرد و با ضربه اي كه به حضرت وارد آورد، سپر از دست حضرتش به زمين افتاد. علي عليه السّلام از فرصت استفاده كرد و در قلعه را از جا بركند و مانند سپري روي سر خود قرار داد و همواره آن در روي سر حضرتش بود و با خيبري ها مي جنگيد تا خداي تعالي قلعه خيبر را بدست آن حضرت، گشود. سپس آن در را به زمين افكند. پس از آن من و هفت نفر ديگر كنار آن در، آمديم و هر چه كوشيديم كه آن را از روي زمين بلند كنيم، نتوانستيم.[11]

فضاةل حضرت علي

بيهقي نيز اين روايت را چنين نقل كرده است:

أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحَافِظُ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ: مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ الْجَبَّارِ، قَالَ: حَدَّثَنَا يُونُسُ بْنُ بُكَيْرٍ، عَنِ ابْنِ إِسْحَاقَ، عَنْ بَعْضِ أَهْلِهِ، عَنْ أَبِي رَافِعٍ مَوْلَي رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) قَالَ: ” خَرَجْنَا مَعَ عَلِيٍّ حِينَ بَعَثَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) بِرَايَتِهِ، فَلَمَّا دَنَا مِنَ الْحِصْنِ خَرَجَ إِلَيْهِ أَهْلُهُ، فَقَاتَلَهُمْ فَضَرَبَهُ رَجُلٌ مِنْ يَهُودَ، فَطَرَحَ تُرْسَهُ مِنْ يَدِهِ، فَتَنَاوَلَ عَلِيٌّ بَابَ الْحِصْنِ فَتَرَّسَ بِهِ عَنْ نَفْسِهِ، فَلَمْ يَزَلْ فِي يَدِهِ وَهُوَ يُقَاتِلُ، حَتَّي فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْهِ، ثُمَّ أَلْقَاهُ مِنْ يَدِهِ، فَلَقَدْ رَأَيْتُنِي فِي نَفَرٍ مِنْ سَبْعَةٍ أَنَا ثَامِنُهُمْ نَجْهَدُ عَلَي أَنْ نَقْلِبَ ذَلِكَ الْبَابَ فَمَا اسْتَطَعْنَا أَنْ نَقْلِبَهُ ”

ابن اسحاق از برخي از «ابو رافع»، آزاد شده رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله روايت مي كند، روزي كه رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله پرچم اسلام را به دست حضرت علي عليه السّلام داد، همراه آن حضرت به قلعه خيبر نزديك شديم، خيبري ها از قلعه بيرون آمدند و حضرت علي عليه السّلام با آنها به نبرد پرداخت. يكي از يهودي ها چابكي كرد و با ضربه اي كه به حضرت وارد آورد، سپر از دست حضرتش به زمين افتاد. علي عليه السّلام از فرصت استفاده كرد و در قلعه را از جا بركند و مانند سپري روي سر خود قرار داد و همواره آن در روي سر حضرتش بود و با خيبري ها مي جنگيد تا خداي تعالي قلعه خيبر را به دست آن حضرت، گشود. سپس آن در را به زمين افكند. پس از آن من و هفت نفر ديگر كنار آن در، آمديم و هر چه كوشيديم كه آن را از روي زمين بلند كنيم، نتوانستيم.[12]

درب خیبر

همين روايت را واقدي، طبري، ثعلبي، ابن كثير، ابن عساكر، نويري، ذهبي، ابن الوردي، ابن الرجب، هيثمي، ابن حجر عسقلاني، ثعالبي و صالحي شامي نيز نقل كرده اند.[13]

[1] . المستدرك علي الصحيحين ج3، ص39 المؤلف: أبو عبد الله الحاكم محمد بن عبد الله بن محمد بن حمدويه بن نُعيم بن الحكم الضبي الطهماني النيسابوري المعروف بابن البيع (المتوفى: 405هـ)، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1411 – 1990، عدد الأجزاء: 4.

[2] . المستدرك علي الصحيحين ج3، ص40 المؤلف: أبو عبد الله الحاكم محمد بن عبد الله بن محمد بن حمدويه بن نُعيم بن الحكم الضبي الطهماني النيسابوري المعروف بابن البيع (المتوفى: 405هـ)، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1411 – 1990، عدد الأجزاء: 4.

[3] . صحیح البخاری ج5 ص134 المؤلف: محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي، المحقق: محمد زهير بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم ترقيم محمد فؤاد عبد الباقي)، الطبعة: الأولى، 1422هـ، عدد الأجزاء: 9.

[4] . مسند أحمد بن حنبل ج3، ص246 المؤلف: أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشيباني (المتوفى: 241هـ)، المحقق: شعيب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن التركي، الناشر: مؤسسة الرسالة، الطبعة: الأولى، 1421 هـ – 2001 م

[5] . سلسلهء الأحاديث الصحيحهء، ج5، ص660، ح2496

[6] . السخاوي، شمس الدين محمد بن عبد الرحمن (متوفاي902هـ)، المقاصد الحسنة في بيان كثير من الأحاديث المشتهرة علي الألسنة، ج1، ص313، تحقيق: محمد عثمان الخشت، ناشر: دار الكتاب العربي – بيروت، الطبعة: الأولي، 1405 هـ – 1985م

[7] . المقريزي، تقي الدين أحمد بن علي بن عبد القادر بن محمد (متوفاي845 هـ)،إمتاع الأسماع بما للنبي صلي الله عليه وسلم من الأحوال والأموال والحفدة والمتاع،ج1، ص310، تحقيق وتعليق محمد عبد الحميد النميسي، ناشر: منشورات محمد علي بيضون دار الكتب العلمية ـ بيروت، الطبعة الأولي، 1420 ه ـ 1999م.

[8] . إبن أبي شيبة الكوفي، ابوبكر عبد الله بن محمد (متوفاي235 هـ)، الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج6، ص374، تحقيق: كمال يوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد – الرياض، الطبعة: الأولي، 1409هـ.

[9] . دلائل النبوة، ج4، ص212، المؤلف: أحمد بن الحسين بن علي بن موسى الخُسْرَوْجِردي الخراساني، أبو بكر البيهقي (المتوفى: 458هـ)، الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى – 1405 هـ، عدد الأجزاء: 7 ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج42، ص111 -، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر – بيروت – 1995. العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852 هـ)، لسان الميزان، ج4، ص196تحقيق: دائرة المعرف النظامية – الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات – بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م.

السخاوي شمس الدين محمد بن عبد الرحمن (متوفاي902هـ)، المقاصد الحسنة في بيان كثير من الأحاديث المشتهرة علي الألسنة، ج1، ص478، تحقيق: محمد عثمان الخشت، ناشر: دار الكتاب العربي – بيروت، الطبعة: الأولي، 1405 هـ – 1985م

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، تاريخ الخلفاء، ج1، ص167، تحقيق: محمد محي الدين عبد الحميد، ناشر: مطبعة السعادة – مصر، الطبعة: الأولي، 1371هـ – 1952م.

ملا علي القاري، نور الدين أبو الحسن علي بن سلطان محمد الهروي (متوفاي1014هـ)، مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، ج11، ص245، تحقيق: جمال عيتاني، ناشر: دار الكتب العلمية – لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولي، 1422هـ – 2001م

العاصمي المكي، عبد الملك بن حسين بن عبد الملك الشافعي (متوفاي1111هـ)، سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالي، ج3، ص66، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود- علي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية

العجلوني الجراحي، إسماعيل بن محمد (متوفاي1162هـ)، كشف الخفاء ومزيل الإلباس عما اشتهر من الأحاديث علي ألسنة الناس، ج1، ص438، تحقيق: أحمد القلاش، ناشر: مؤسسة الرسالة – بيروت، الطبعة: الرابعة، 1405هـ.

[10] . البغدادي، ابوبكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب (متوفاي463هـ)، تاريخ بغداد، ج11، ص324، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

[11] . الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج6، ص8، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.

[12] .  دلائل النبوة، ج4، ص212، المؤلف: أحمد بن الحسين بن علي بن موسى الخُسْرَوْجِردي الخراساني، أبو بكر البيهقي (المتوفى: 458هـ)، الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى – 1405 هـ، عدد الأجزاء: 6

[13] . الواقدي، ابوعبد الله محمد بن عمر بن واقد (متوفاي207 هـ)، كتاب المغازي، ج2، ص128، تحقيق: محمد عبد القادر أحمد عطا، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت / لبنان، الطبعة: الأولي، 1424 هـ – 2004 م. الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج2، ص137، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

الثعلبي النيسابوري، ابوإسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم (متوفاي427هـ)، الكشف والبيان، ج9، ص51، تحقيق: الإمام أبي محمد بن عاشور، مراجعة وتدقيق الأستاذ نظير الساعدي، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت، الطبعة: الأولي، 1422هـ-2002م.

ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاي774هـ)، السيرة النبوية، ج3، ص359، طبق برنامه الجامع الكبير

ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج4، ص189، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج42، ص110، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر – بيروت – 1995

النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاي733هـ)، نهاية الأرب في فنون الأدب، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ج17، ص180، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولي، 1424هـ – 2004م.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج2، ص411، و ج3، ص626، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمري، ناشر: دار الكتاب العربي – لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولي، 1407هـ – 1987م.

ابن الوردي، زين الدين عمر بن مظفر (متوفاي749هـ)، تاريخ ابن الوردي، ج1، ص120، ناشر: دار الكتب العلمية – لبنان / بيروت، الطبعة: الأولي، 1417هـ – 1996م

ابن رجب البغدادي، زين الدين أبي الفرج عبد الرحمن ابن شهاب الدين (متوفاي795هـ)، فتح الباري في شرح صحيح البخاري، ج7، ص478 تحقيق: أبو معاذ طارق بن عوض الله بن محمد، ناشر: دار ابن الجوزي – السعودية / الدمام، الطبعة: الثانية، 1422هـ.

الهيثمي، ابوالحسن نور الدين علي بن أبي بكر (متوفاي 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج6، ص152، ناشر: دار الريان للتراث/ دار الكتاب العربي – القاهرة، بيروت – 1407هـ.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج7، ص478، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة – بيروت.

الثعالبي، عبد الرحمن بن محمد بن مخلوف (متوفاي875هـ)، الجواهر الحسان في تفسير القرآن، ج9، ص51، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات – بيروت.

الصالحي الشامي، محمد بن يوسف (متوفاي942هـ)، سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد، ج5، ص128، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولي، 1414هـ

منبع: سایت سنت

 

 

شیعه و فضایل علی(ع)

 شبهه

شيعيان در بيان فضائل علي بن ابي طالب (ع) غلو نموده اند و هيچگونه دليل عقلي و نقلي بر آن ندارند. و جايگاه علي(ع) مانند ساير صحابه بود.

پاسخ شبهه

فضائل و مناقب امير المؤمنين علي بن ابي طالب(ع) آنچنان معروف و مشهور است كه حتي جماعت زيادي از علما و دانشمندان اهل تسنن در اين باره كتابهاي مستقل نوشته اند.(1)

ما در اينجا به بعضي از احاديثي كه در كتب معتبر اهل سنت درباره فضائل آن حضرت آمده است بسنده مي كنيم.

1ـ بخاري در صحيح خود در موارد متعدده به فضائل آن حضرت تصريح كرده است.

الف) در ضمن يك حديث مفصل و طولاني كه پيرامون داستان «عمرة القضاء» نقل كرده است در آخر حديث دارد كه پيامبر اسلام (ص) به علي بن ابي طالب فرمود: تو از مني و من از تو!(2)

ب) در جاي ديگر بخاري به اسناد خود از سهل بن سعد نقل مي كند كه رسول خدا (ص) در روز خيبر فرمود: فردا اين پرچم را به مردي مي دهم كه خداوند به وسيله او در خيبر را فتح مي كند، او خدا و رسول خدا را دوست مي دارد، و خدا و رسول خدا هم او را دوست مي دارند، مردم، در آن شب با همديگر به بحث و گفتگو پرداختند كه آن شخص كيست؟ مردم هنگام صبح خدمت پيامبر اسلام (ص) آمدند و هر كس اميدوار بود كه آن حضرت پرچم فتح و پيروزي را به او بدهد، آنگاه پيامبر اسلام (ص) فرمود: علي بن ابي طالب كجا است؟ عرض كردند: علي مبتلا به درد چشم شديد شده و از آن رنج مي برد، پيامبر (ص) فرمود: او را پيش من بياوريد، در آن هنگام علي(ع) آمد و پيامبر (ص) آب دهان خود را به چشمان او كشيد و براي او دعا كرد، در نتيجه درد چشم علي(ع) بهبودي يافت، سپس پرچم را به علي داد و خيبر فتح شد.(3)

ج) باز در صحيح بخاري در جاي ديگر آمده است كه پيامبر اسلام (ص) به علي (ع) فرمود:آيا راضي نيستي كه نسبت به من، همانند هارون نسبت به موسي باشي؟(4)

همين حديث را به صورت كامل در جاي ديگر نقل كرده است و از مصعب بن سعد از پدرش نقل مي كند كه رسول خدا (ص) به سوي تبوك حركت كرد و علي (ع) را به جاي خود قرار داد. علي (ع) عرض كرد: آيا مرا در ميان كودكان و زنان مي گذاري؟ پيامبر (ص) فرمود: آيا راضي نيستي كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسي باشي جز اينكه پيامبري بعد از من نخواهد بود.(5)
جالب اينكه مسلم در صحيح خود نقل مي كند كه معاوية به سعد بن ابي و قاص گفت: به چه دليل (علي بن ابي طالب) را سب نمي كني؟ سعد پاسخ داد من هنگامي كه سه مطلب (مهم) را كه پيامبر (ص) درباره علي (ع) گفته است ياد مي كنم او را ناسزا نمي گويم و اگر يكي از آنها را من داشتم بهتر از آن بود كه مالك شترهاي (زياد) سرخ مو باشم: سعد سپس حديث منزلت و حديث رايت (پرچم) و آيه مباهله را در مقام فضيلت علي(ع) به رخ معاويه مي كشد و مي گويد خداوند به پيامبر دستور داد: «بگو بيائيد ما فرزندان خود را دعوت مي كنيم شما هم فرزندان خود را» پيامبر (ص) علي و فاطمة و حسن و حسين را فرا خواند وگفت: بارالها اينها اهل (بيت) من مي باشند(6).

ابن اثير يكي از دانشمندان معروف اهل سنت در يكي از تأليفات خود بنام «اسدالغابة» به اسناد خود از انس بن مالك نقل مي كند كه براي پيامبر اسلام (ص) مرغ بريان آورده بودند، گفت بارالها بهترين مخلوقات خود را برسان تا با من از اين مرغ بخورد. ابو بكر آمد او را رد كرد (و اجازه نداد)، بعد عثمان آمد او را هم رد كرد، پس علي (ع) آمد به او اجازه داد.(7)

ابن حجر عسقلاني در كتاب خود نقل مي كند پيامبر اسلام (ص) به علي (ع) (اشاره كرد و) فرمود: اين وصي من و گنيجينه اسرار من مي باشد و بهترين انسانها بعد از من است.(8)

يكي از دانشمندان شافعي كه درباره مناقب علي بن ابي طالب (ع) كتاب مستقل نوشته است با نقل يك حديث از اين كتاب كلام را به پايان مي رسانيم. او باسناد خود از ابوذر غفاري نقل مي كند كه پيامبر (ص) فرمود: هر كس بعد از من درباره خلافت علي عداوت و دشمني كند كافر مي باشد و با خدا و رسول او مبارزه كرده است و هر كس در علي شك و ترديد كند كافر است.(9) بنا براين شيعه همان فضائلي رادر مورد علي مي گويد كه اهل سنت دركتاب هاي خود نقل كرده اند.

منبع: نرم افزار پاسخ 2 مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات.

پاورقی:

  1. مانند مناقب علي بن ابي طالب تأليف ابن مغازلي، أنس المطالب في مناقب امام علي بن ابي طالب، تأليف محمد بن محمد شافعي، مناقب علي (ع) تأليف احمد بن حنبل، مناقب مرتضوي تأليف مير محمد صالح حسين حنفي مشهور به مشكين قلم، مناقب علي (ع) تأليف ثعلبي مفسر معروف شافعي، مناقب علي (ع) تأليف محب الدين طبري شافعي صاحب كتاب ذخائر العقبي، مناقب علي (ع) تأليف خواجه محمد پارسا، الخصائص تأليف احمد بن شعيب نساني صاحب سنن معروف، فضائل علي (ع) تأليف جلال الدين عبدالرحمن السيوطي شافعي، فضائل علي (ع) تأليف علامه عيدوس علوي شاخص، فضائل علي (ع) تأليف حاكم نيشابوري شافعي صاحب كتاب المستدرك علي الصحيحين، فضائل علي (ع) تأليف ابو محمد محمد بن علي بن اسماعيل حنفي و دهها كتاب ديگر.
    2. بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح البخاري، بيروت، چاپ دار الجبل، ج5، ص180، باب عمرء القضاء.
  2. همان، ج5، ص171، باب غزوة.
  3. همان، ج5، ص24.
  4. همان، ج6، ص3.
  5. مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، مصر: ميدان الازهر، مطبعه محمد علي صبيح و اولاده، ج7، ص120- 121.
  6. ابن اثير، اسد الغابة في معرفة الصحابة، تهران، چاپ مكتبة اسلامية، 1366ش، ص30.
  7. ابن حجر، تهذيب التهذيب، حيدر آباد دكن- هند، چاپ اول، 1325ه‍، ج3، ص106.
  8. ابو الحسن علي بن محمد بن محمد الواسطي الشافعي، مناقب علي بن ابي طالب، تهران، مطبعه اسلاميه، چاپ دوم، 1402، ص46.