خودباختگی

نوشته‌ها

چرا سبک زندگی اسلامی؟

سبک زندگی امروزین ما، با گذشته تفاوت بسیار کرده و آسایش و آرامش و نیاز مبتنی بر این نوع سبک زندگی ما، بیشتر غربی و برگرفته از فرهنگ غربی است که در رسانه‌ها تبلیغ می‌شود. سبک زندگی غربی، زاویه نگاه ما را به زندگی و عناصر فرهنگی به تدریج تغییر داده است؛ به عنوان مثال کاری که رضاخان نتوانست با چماق و تفنگ انجام دهد، با استفاده از تغییر تدریجی سبک زندگی، در حال به وقوع پیوستن است. بدتر این که اگر در آن زمان برخی از ترس و با دلخوری، حجاب از سر برداشتند و از این کار ناراضی بودند، امروز با رضایت و اعتقاد به این موضوع و با پشت پا زدن به برخی ارزش‌ها، این کار را می‌کنند.

با این سبک زندگی تغییریافته، نیازهای ما به ولع تبدیل شده است. در این سبک، نیاز به خوردن و آشامیدن هست، منتهی غذاها زود پخته می‌شود، زود خورده می‌شوند و پشت میز و فرمان اتومبیل مصرف می‌شود و نهایت این که چاق می‌شویم؛ همچون یک فرد منفعل، تماشاگر فیلم‌های تلویزیونی هستیم که انواع مانکن‌ها را در قالب هنرپیشه نشانمان می‌دهند و دستور می‌دهند که لاغر شویم و باز هم خرج کنیم تا چربی‌های انباشته را با آن همه هزینه که پرداخته‌ایم، آب کنیم! مشکل چیست؟

مشکل تحقق سبک زندگی اسلامی در عصر حاضر چیست؟

آیا مشکل مدرنیته است؟ یا ما نتوانسته‌ایم مدرنیته را متناسب با سبک زندگی خودمان تعریف کنیم؟ آیا اسلام به عنوان منبعی گرانبها و غنی، این قابلیت را ندارد که جلوی این هجمه‌ها را بگیرد؟ آیا وقت آن نرسیده که برنامه‌ای عملیاتی برای مقابله با این تغییرات داشته باشیم؟

امروزه مقوله سبک زندگی، یکی از دغدغه‌های اجتماعی موجود در جوامع اسلامی می‌باشد. از طرفی با توجه به وارداتی بودن این کلمه از سوی غرب و تداوم آن در جامعه به وسیله ابزار و وسایل منتج شده از همان فرهنگ و گفتمان غربی، نیاز است که پس از بررسی و بحث عمیق حول این موضوع، به منظور برداشتن گامی عملیاتی، به عرضه محصولات فرهنگی و حتی مصرفی منطبق با سبک زندگی ایرانی و اسلامی پرداخته شود. در همین راستا با توجه به انقلاب‌های منطقه و دوره زمانی حساس بیداری اسلامی، باید فرصت را برای هدایت و اصلاح فرهنگ و سبک زندگی نسل‌های بعد این انقلاب‌ها غنیمت دانست. طبیعی است که در سال‌های اولیه پس از انتخابات و هنگامی که هنوز شور انقلاب در افراد وجود دارد، تمایل و عزم استفاده از محصولات سخت و نرم متناسب با اعتقادات و اهداف و آرمان های انقلاب بیشتر است.

در این شرایط، توسعه سبک زندگی اسلامی و طراحی و ارائه محصولات مبتنی بر تفکرات و فرهنگ اسلامی، بسیار سهل‌تر از شرایط عادی و روزمره زندگی است. استفاده از این فرصت خصوصا برای ارائه محصولات و ابزارهایی است که بر کودکان و نوجوانان این کشورها تمرکز دارند و می‌توانند به تدریج ذهن آنها را تغییر داده، سبک زندگی اسلامی را به شیوه مطلوب زندگی نسل‌های آینده این کشورها تبدیل نماید. این مورد، موضوعی است که در انقلاب ما کمتر مورد توجه قرار گرفت و نسل‌های سوم و چهارم کمتر از نسل‌های اول و دوم، آشنایی با سبک زندگی اسلامی دارند و از آن استفاده می‌کنند.

سبک زندگی اسلامی؛ یگانه سبک زندگی برای داشتن حیاتی معقول

در این میان، ما شیعیان به‌ عنوان کسانی که پیرو آخرین دین الهی و تابعین ولایت امیرمؤمنان(علیه السلام) هستیم، معتقدیم که راه ما و سبکی را که اسلام ناب به ما آموخته است، بهترین و یگانه سبک زندگی برای حیات معقول و طیبه و رسیدن به مقام قرب الهی است. سبکی از زندگی که البته امام خمینی(ره) با انقلاب اسلامی آن را حیاتی نوین بخشید و نه تنها در ایران بلکه در جهان آن را تسری داد. تاریخ نیز البته گذشت و کشورهای مستکبر پس از مشاهده قدرت عظیم اقناع‌کننده و سعادتبخش این سبک از زندگی که می‌توان آن را «سبک زندگی انقلاب اسلامی» نامید؛ به مواجهه با آن و مقاومت در مقابلش پرداختند. مقاومتی که یک بار به صورت جنگ سخت علیه ما جلوه‌گر شد، امروزه با نفوذ در باورهای مردم نمایان شده است. صورت کلی این هجمه‌ها، همان تعبیری است که مقام معظم رهبری آن را با شبیخون فرهنگی و مهمتر از آن با تعبیری به نام «جنگ نرم» بارها بیان فرموده‌اند. جنگی خطرناک که هیچ اندازه‌ای از تغافل در آن معنایی ندارد و هر اهمالی، با شکست‌های بزرگ مواجه می‌شود. سبک زندگی ما هم‌اکنون آماج حملات نرم دشمنان قرار گرفته است.

چالش اصلی امروز دنیا، مقاومتی است که سبک زندگی آمریکایی یا به سخن دیگر، سبک زندگی غربی در مقابل روش زندگی انقلاب اسلامی از خود نشان می‌دهد. به همین دلیل به نظر می‌رسد متوقف شدن در سطح گفتمان‌های شکل گرفته نیاز جامعه ایران و جامعه جهانی را برطرف نخواهد کرد و نمی‌تواند تنها عامل مقابله با انواع هجمه‌های کنونی باشد. وقت آن رسیده است که تولیدات علمی و نظریات اسلامی خود را به عمل تبدیل کنیم و با حوزه‌های متنوعی که در سبک زندگی وجود دارد پا به عرصه جهانی گذاریم.

تحقق سبک زندگی اسلامی؛ نیازمند همتی بلند برای طی کردن فاصله علم تا عمل ‌

با توجه به تاکید مقام معظم رهبری به موضوع تدوین سبک زندگی اسلامی- ایرانی به منظور مقابله با تهاجم گسترده دشمن و تحمیل سبک زندگی غربی به جوامع مختلف از جمله ایران که خود نیرو محرکه‌ای برای آغازی محکم و پرانرژی می‌باشد، می‌توان این برداشت را داشت که این حرکت نباید در همین سطح باقی بماند و نیازمند همتی بلند برای طی کردن فاصله علم تا عمل است. برداشت‌های گوناگون و دغدغه‌های متفاوتی در این حوزه وجود دارد اما آنچه از اهمیت بیشتری برخوردار است، حرکتی جدی در زمینه طراحی، ایجاد و ترویج سبک زندگی ایرانی و اسلامی در حوزه‌های مختلف زندگی مردم است.

منبع: خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا)

خودشناسى در اجتماع

من کیستم؟!

حتما با خود مى‌گویید: «عجب سوالى! این هم شد سوال؟ خوب معلوم است دیگر. من فلانى، فرزند فلانى هستم». اما اگر کمى دقت کنیم، به نظر مى‌آید بتوان یک جواب دیگرى نیز داد و آن این که: «من ایرانى هستم». اما باز هم کمى تامل کنیم و بیندیشیم آیا جواب دیگرى به ذهنمان نمى‌آید؟ بله! درست حدس زدید: «من یک انسانم که قدرت انجام دادن خیلى از کارها را دارم. مثلاً فکر مى‌کنم، تصمیم مى‌گیرم، حرف مى‌زنم! احساس دارم و…» حالا به درون خود مراجعه کنیم و ببینیم آیا از این پاسخ‌ها قانع شده‌ایم؟ یا نه و هنوز این سوال پابرجاست و دائماً خود را بر ما عرضه مى‌دارد؟

آرى! گرچه تمام جواب‌هاى بالا درست بود، اما هیچ کدام کامل نبود. کسى که بتواند به این پرسش سرنوشت‌ساز پاسخ قانع‌کننده و آرامبخش بدهد، او معنا و هدف زندگى را خوب فهمیده است. در این نوشته سعى داریم به یکى از زمینه‌ها و بسترهاى مهم که «من» ما را شکل مى‌دهد، بپردازیم: «جامعه و محیطى که در آن زندگى مى‌کنیم». بنابراین، سوال اساسى‌اى که به آن مى‌پردازیم، این است که: «جامعه چه نقشى در ساختن من دارد؟» البته قبل از آن، توضیح مختصرى پیرامون «من» و «هویت» داده خواهد شد.

۱- تعریف هویت(خود)

لغت‌شناسان، هویت را این گونه تعریف کرده‌اند: «آنچه که موجب شناسایى شخص باشد و یا موجب تمایز یک فرد از دیگرى شود».(۱)

اما دانشمندان علوم روانشناسى و روانشناسى اجتماعى تعریفى که از هویت دارند، این است که: «مجموعه ى ویژگیهایى است که تفاوت فرد از دیگران یا شباهت او را به دیگران را موجب مى‌گردد که براى ساختن آن، عناصر زیادى مورد استفاده قرار مى‌گیرد. هر شخص، براى به وجود آمدن تصویر ذهنى از خود، بر تفسیرى که از واکنش‌هاى دیگران درباره ى خود دارد تکیه مى‌کند».(۲)

بنابراین پاسخ به سوال «من کیستم؟» در حقیقت؛ همان «هویت» یا «خود» ماست. اگر توانستیم جایگاه خویش را در نظام هستى مشخص کنیم و به این پرسش‌ها که: «از کجا آمده‌ایم و چه کارى باید بکنیم و سرانجاممان چیست؟»، توانستیم پاسخ صحیح بدهیم، مى‌شود هویت ما، و هر چه پاسخ ناقص باشد، هویت ما نیز به همان میزان، دچار نقص است. به این جمله ى «پاسکال» توجه کنید: «متولد شدم و ندانستم براى چه؟ زندگى کردم و ندانستم چگونه زندگى کنم؟ اکنون مى‌میرم و نمى‌دانم چرا؟»(۳)

دو نکته:

اول. هویت به خودى خود، دم دست نیست، بلکه باید آن را به دست آورد و تثبیت کرد.

دوم. هویت ما در ارتباط و اتصال با چیزى یا کسى حاصل مى‌شود، مثل اتصال با وحى، عقل، خانواده، جامعه و…

۲ ـ ضرورت و اهمیت موضوع

همه ى ما در درون اجتماع زندگى مى‌کنیم. اصلا مگر مى‌شود تنها زندگى مى‌کرد؟ همه ى ما به نوعى به یکدیگر وابسته هستیم و سعى مى‌کنیم چنان زندگى کنیم که مورد قبول دیگران واقع گردیم. راستى آیا شده که کسى نسبت به دین، نژاد، جامعه، ملیت و… شما اهانت کند و شما ساکت باشید؟ حداقل ناراحت نشوید؟ چرا این گونه هستیم؟ چون نوعى وابستگى و اتصال بین ما و امور فوق هست و هویت ما را همان چیزها شکل مى‌دهند. بنابراین، توهین به آنها توهین به ماست.

جامعه‌اى که در آن زندگى مى‌کنیم نقش کلیدى و مهمى در شکل‌دهى به هویت ما دارد، پس باید بدانیم جامعه از چه طریقى هویت ما را شکل مى‌دهد و کدام جامعه، سیماى هویت ما را زیباتر مى‌سازد؟ مگر ما دنبال زیبایى نیستیم؟ چه کسى از آن بدش مى‌آید؟ اگر جامعه نتواند هویت قابل قبولى براى ما ترسیم کند، مى‌دانید نتیجه‌اش چه مى‌شود؟ ما مى‌شویم «مجهول الهویه» طفل سر راهى»، «ظرف خالى» و… آن وقت، دیگران ما را از آن خود مى‌کنند و صاحب «پدر خوانده» مى‌شویم و هر چه دوست داشتند در ظرف خالى و شفاف ما مى‌ریزند.

حتماً این واژه‌ها را زیاد شنیده‌اید: بحران هویت، خودفراموشى، بى‌هویتى، آشفتگى هویت، اختلال در هویت و… و اضافه مى‌کنیم: «هویت ناسالم» و حالا با هم فکر کنیم که آیا جامعه چه نقشى در شکل‌دهى هویت ما دارد؟ مگر نه این است که من و تو در خانواده به دنیا مى‌آییم و بزرگ مى‌شویم، در مدرسه تحصیل مى‌کنیم، با دوستانمان نشست و برخاست داریم، در محیط اجتماع، رفت و آمد مى‌کنیم و…؟ پس ما محصور جامعه هستیم و گروه‌هاى مختلف انسانى اطراف ما را گرفته‌اند و به هویت ما شکل مى‌دهند.

۳ ـ هویت‌یابى در جامعه

گفتیم در این نوشتار دنبال این هستیم که ببینیم جامعه در شکل‌دهى به هویت ما چه نقشى را ایفا مى‌کند. ابتدا بهتر است تعریفى از هویت اجتماعى ارائه دهیم: «هویت اجتماعى یعنى درک ما از این مطلب که چه کسى هستیم و دیگران کیستند؟ و از آن طرف، دیگران از خودشان و افراد دی گرچه درکى دارند؟»(۴) به بیان دیگر: «هویت اجتماعى به شیوه‌هایى که به واسطه ى آنها افراد و گروهها در روابط اجتماعى خود از افراد و گروه‌هاى دیگر متمایز مى‌شوند، اشاره دارد.»(۵)

هویت اجتماعى یعنى «من اجتماعى»، «من» ى که در اجتماع شکل مى‌گیرد و احساس تعلق به گروه مى‌کند و حاضر است براى آن فداکارى کند. هویت اجتماعى یعنى: تلاش شخص براى این که در اجتماع، جایگاهى پیدا کند و به واسطه آن، خود را بسازد.

بسترهاى اجتماعى هویت

اما امور و بسترهایى که در جامعه وجود دارند و مهندسى ساختمان هویت ما را به عهده گرفته‌اند، عبارتند از:

۱- خانواده

کوچکترین واحد اجتماعى است که انسان، بیشتر عمر خود را در آن مى‌گذراند. بنابراین نقش مهمى در طراحى هویت جمعى ما ایفا مى‌کند. خانواده‌ها با تربیت صحیح و به کارگیرى ابزار مناسب، مى‌توانند هویتى قابل قبول براى فرزندان خود ترسیم نمایند که به چند نمونه از آنها اشاره مى‌کنیم:

الف. خانواده‌اى که از همان کودکى، فرزند را طورى تربیت مى‌کند که «مستقل» بارى بیاید و به فرزند مسئولیت مى‌دهند و از او مى‌خواهند که مسئولیت خویش را به نحو شایسته انجام دهد، فرزند این خانواده داراى هویت استقلال‌خواهى و مسئولیت‌پذیرى مى‌گردد؛ اما اگر فرزندى در خانواده‌اى رشد کند که دائماً این کلمات را مى‌شنود که: بچه، بنشین سرجایت، فضولى نکن، تو با این کارها چکار دارى، هنوز زود است و… و والدین، در عمل نیز مانع فعالیت او شوند، خودتان تصور کنید، چه هویتى براى این فرزند رقم مى‌خورد و در آینده در جامعه چگونه خواهد بود؟ مشخص است: شخصى وابسته، با ترس و واهمه از پذیرش مسئولیت، منزوى و…

ب. حتماً این حدیث شریف را همه شنیده‌اید که در هفت سال سوم از عمر فرزندان خود، در امور مختلف به عنوان مشاور از آنها یارى بگیرید.(۶)

هویت اجتماعى این فرزند، طورى رشد مى‌کند که وقتى وارد جامعه شود، اهل مشورت و کمک کردن به دیگران مى‌گردد.

ج) اکرام و احترام به فرزندان در خانواده، نقش بسیار مهم و اساسى‌اى در سالم‌سازى هویت آنها ایفا مى‌کند؛ چرا که باعث عزت نفس فرزندان مى‌گردد، لذا در حدیث آمده است که: «به فرزندانتان اکرام نمایید و خوب تربیتشان کنید!»(۷)

با توجه به آنچه گفته شد، به اهمیت نقش خانواده(که یک واحد اجتماعى کوچک است)، در شکل‌دهى به هویت اجتماعى فرزندان پى بردیم. شاید توجه به این نکته خالى از فایده نباشد که من و تو نیز در آینده ابزارى هستیم جهت ساختن هویت فرزندانمان. پس بهتر است زمینه‌هاى آن را(که عبارت از تعلیم و تعلم صحیح است)، خوب فرا بگیریم تا بتوانیم مسئولیت آینده ى خود را خوب انجام دهیم.

۲- محیط آموزشى

شما هم قبول دارید که خانه ى دوم اکثر نوجوانان و جوانان محیطهاى آموزشى(شامل: مهد، دبستان، دبیرستان، دانشگاه و…) است. همین مطلب اهمیت آنها را نشان مى‌دهد. آموزش و تربیتى که در مراکز علمى و تحصیلى ارائه مى‌گردد، بخش مهمى از هویت اجتماعى افراد را سامان مى‌دهد. البته صحیح یا غلط شکل گرفتن هویت، تابع آموزش‌هاى آن مراکز است. بهتر است کمى به عقب برگردیم و تاریخ معاصر را ورق بزنیم. مراکز آموزشى ما در زمان رژیم پهلوى چگونه بودند؟ چقدر به شخصیت جوانان ما بها مى‌دادند؟ آیا روحیه ى استقلال‌طلبى جوانان را قوى مى‌کردند یا بالعکس؟ غرب را چگونه برایشان ترسیم مى‌کردند؟

به این جمله از معمار انقلاب اسلامى، حضرت امام خمینى در سال ۱۳۵۷ توجه کنید: «از بچگى، ما را طورى تربیت کردند که خیال مى‌کردیم خودمان هویت نداریم و باید وابسته به اروپا و غرب باشیم. این بچه کوچک تا آخر، تمام تعلیم و تربیتش تعلیم و تربیت فرهنگ خارجى بوده، فرهنگ از خودمان نبوده است، تعلیم و تربیت وابستگى بوده، مغزهاى این بچه‌هاى ما را از کوچکى، وابسته تربیت کرده‌اند تا رسیده‌اند به جوان‌ها که حالا مى‌بینید که همین جوان‌ها نمى‌توانند تفکر کنند که: ما خودمان آدمیم، مى‌گویند: حتماً باید یا وابسته به مثلاً فلان مملکت باشیم یا وابسته به فلان مملکت».(۸)

حالا مقایسه نمایید با مراکز آموزشى فعلى که ـ على رغم ضعف‌ها و نارسایی‌هاى موجود ـ از محتواى کتاب‌هاى درسى گرفته تا آموزش‌هاى شفاهى و تصویرى که روحیه ى استقلال‌خواهى و آزادى و عدم وابستگى را در تحصیل کنندگان تقویت مى‌کنند و نتیجه‌اش افتخارات بزرگى مى‌گردد که نمونه‌هاى آن را چند سال اخیر شاهد بوده‌ایم، مثل موفقیت دانش‌آموزان ایرانى در المپیادهاى مختلف، پیشرفت‌هاى پزشکى مهم، موفقیت در صنایع دفاعى و… آیا این موفقیت‌ها غیر از روحیه ى تفکر، همت‌طلبى، استقلال‌خواهى، عزت نفس و… است که در سایه ى آموزش و تربیت صحیح حاصل شده است؟

۳- محیط اجتماعى

منظور از محیط اجتماعى، عبارت است از: باورها، ارزش‌ها، سنت‌ها، آداب و رسوم موجود در جامعه که از طریق روابط اجتماعى با دیگران، برنامه‌هاى رسانه‌هاى جمعى مثل رادیو، تلویزیون، مجلات، روزنامه‌ها، تصاویر، اجناس و کالاها و… به نسل‌هاى بعدى انتقال مى‌یابد. براى این که این مسئله خوب جا بیفتد به این واقعیت، به دقت توجه نمایید:

سفارش آتاتورک به مردم ترکیه این بود که: «رمز موفقیت و پیشرفت شما، رفتن به سمت غرب است». یعنى خودتان چیزى نمى‌شوید؛ باید وابسته به غرب باشید.

چرا از کشور خودمان مثال نزنیم. مگر تقى‌زاده نگفت: «ایرانى اگر بخواهد رشد کند، باید از فرق سر تا نوک پا فرنگى باشد؟». مگر رضا خان چادر را به زور از سر زنان ما بر نداشت؟ مگر فرزندش فرهنگ غرب را در جامعه ما ترویج نکرد؟ این کارها چه فرجامى داشت، غیر از این که ایرانى تمام کارهاى سرنوشت‌ساز خویش را به بیگانه سپرده بود؟ چرا در جامعه ى اسلامى باید فرنگى مآبى ارزش شود، ولى پیروى از سنتها و ارزش‌هاى دینى نشانه ى عقب‌ماندگى؟ چرا نام فرندان، کالاها، مراکز، خیابانها و… باید با فرهنگ ما تناسبى نداشته باشد؟ چرا باید بعضى از ما مفاخر خود را فراموش کنیم و از این که نام چند هنرپیشه ى بیگانه را بلدیم، بر خود ببالیم؟ چرا در لباس پوشیدن، سبک آرایش، خوردن و آشامیدن، حرف زدن، مهندسى ساختمان و… باید از غرب تقیلد کنیم؟ و هزاران چراى دیگر که ذهن خیلى از شماها را مشغول کرده است. آیا جز این است که طورى به ما تفهیم شده است که باورها، ارزش‌ها، آداب و رسوم خودى و سنتى چندان مفید نیست؟ راستى مگر ما سابقه ى درخشانى در تاریخ نداریم؟ پس کو؟ چرا جامعه، آن را به ما منتقل نکرده است؟ چرا خودمان دنبالش نرفته‌ایم؟ چرا از جامعه نخواسته‌ایم؟

البته بعد از استقرار جمهورى اسلامى، همگى شاهدیم که باورها و ارزش‌هاى دینى از طرق مختلف در جامعه ترویج مى‌شود؛ ولى با همه تلاش‌ها، هنوز کاستی‌ها فراوان است.

حسن ختام این نوشتار را به گفتارى از بنیانگذار جمهورى اسلامى اختصاص مى‌دهیم که در روزگار معاصر، بلندترین گام‌ها را در مسیر تقویت هویت ایرانى برداشت: «ما آن صدمه‌اى که از قدرت‌هاى بزرگ خوردیم، باید بگوییم که بالاترین صدمه، صدمه ى شخصیت بوده است. آنها کوشش کردند که شخصیت ما را از ما بگیرند و به جاى شخصیت ایرانى و اسلامى، یک شخصیت وابسته اروپایى، شرقى و غربى به جایش بگذارند».(۹)

نتیجه

بخش مهم هویت ما در درون جامعه شکل مى‌گیرد: خانواده، مراکز آموزشى و محیط اجتماعى. چنانچه این نهادها به وظیفه خود در قبال اعطاى شخصیت و هویت مناسب نسبت به افراد تحت پوشش خود خوب عمل کنند، نتیجه‌اش خودباورى اجتماعى، خوداتکایى، خودیابى، آزاداندیشى، اعتماد به نفس، استقلال‌خواهى، عدم وابستگى، عزت نفس، رشد و توسعه و فتح قله‌هاى کمال فردى و اجتماعى مى‌گردد، چنان که بعد از پیروزى انقلاب شاهد برخى از موفقیت‌ها بوده‌ایم.

اما چنانچه جامعه به وظیفه ى خود در سامان دادن به یک هویت جمعى سالم به افراد خود نکوشد یا سستى کند، نتیجه‌اش: وابستگى، بى‌هویتى، مقلد محض بودن، توسرى‌خور بودن، مأیوس شدن، افسردگى، عدم و رشد توسعه، احساس حقارت در مقابل بیگانگان، عقب‌ماندگى، مصرفى بارآمدن و هزاران مشکل اجتماعى دیگر خواهد بود که هنوز بعد از ۲۵ سال از انقلاب شکوهمند اسلامى، شاهد پیامدها و آثار مخزب باقیمانده از رژیم سابق هستیم.

پى‌نوشت‌ها

۱ ـ فرهنگ معین.
۲ ـ روانشناسى اجتماعى، لوک بدار، ترجمه، حمزه گنجى، نشر ساوالان، ص ۵۶
۳ ـ جوان و بحران هویت، محمدرضا شرفى، تهران، سروش، ص ۹
۴ ـ هویت اجتماعى، ریچارد جنکینز، ترجمه، تورج یاراحمدى، نشر شیرازه، ص ۷
۵ ـ همان.
۶ ـ میزان الحکمه، ج ۱، ص ۷۵
۷ ـ همان، ص ۷۳
۸ ـ صحیفه ى نور، ج ۹، ص ۱۶۶
۹ ـ صحیفه ى نور، ج ۱۴، ص ۷۶

نویسنده: على اکبر بیارى

منبع: مجله ى حدیث زندگى

سبک زندگی از نگاه جلال آل احمد

مقدمه

ایرانیان از یک سو، ملتی هستند با میراثی غنی و از سوی دیگر، در مرحله‌ای سرنوشت‌ساز از تازیخ خود قرار دارند. کوشش آنها در دو دهه گذشته در دموکراسی‌سازی و گسترش مشارکت عمومی، دلالت بر این دارد که می‌خواهند سرنوشت خود را به دست بگیرند، و در جهان امروز، ایفای نقش کنند. راست این است که برای بازیگری در روند تمدن‌سازی، نخست باید نسبت به این میراث غنی آگاهی داشت، و آن هم بدست نمی‌آید مگر به این پرسش که “ایرانی کیست” پاسخی کلان داده شود، پاسخی که هم رابطه او با گذشته‌اش را حفظ کند و هم حرکت او به سوی آینده را استوار. این گام در عصر حاضر که ویژگی آن “یک تمدن” (تمدن رایانه و فناوری) و “چندفرهنگ” است هم ضروری و هم امکانپذیر است.

هویت، از آن زمره مشکلات است که تنها به یک وجه نمی‌توان آن را دریافت و یا برای آن، صورت‌بندی نمود. هویت، همیشه و همه جا چندلایه و متغیر بوده است و هر چه انسانها از لحاظ جغرافیایی به هم نزدیکتر شده و از نظر فرهنگی نیز تعامل بیشتر داشته‌اند، این چندلایگی، هم از نظر کمی، هم از نظر کیفی، گسترده‌تر و پیچیده‌تر شده است. با این حال، هویت، مقوله‌ای انتزاعی، نامتغیر، ایستا و ابدی نیست. سیر تاریخی “رودخانه هویت ایرانی” نشان می‌دهد که در دوران‌های تولید تمدنی و فرهنگی در تاریخ ایران، ایرانیان به وجهی ابتکارآمیز مناسبات خود با خود، با دیگر همنوعان، زمان و مکان خویش را بازآفرینی، بازتعریف و بازسازی کرده‌اند. هویت بهنگام و برای عصر جهانی شده‌ی ایرانیان چند بعدی است و به ناچار باید با خمیرمایه‌های ایران، دین، سنت، پادشاهی و تجدد، قوام و دوام یابد.

در این نوشتار قصد بر این است که به عنصر تجدد و غرب در هویت ایرانی با توجه به کتاب غربزدگی جلال آل احمد پرداخته شود. اما این که چرا غرب و تجدد، جزیی از عناصر هویتی ماست می‌توان با این سوال پاسخ داد که “چرا به نظر، زندگی ایرانیان نه واقعا مصداق میراث ایرانی و یا اسلامی است و نه مصداق معیارهای جهان جدیدی که خود را در آستانه هزاره جدید تصور می‌کنند؟ زیرا” در دو سده‌ی گذشته، هر قشر و گروهی از ایرانیان، تنها یکی از سه معیار: سنت، دین، تجدد را برگزیده و بر اساس آن، کوشش‌های صادقانه هم نموده است. ” در واقع می‌توان گفت “انسان، بدون گذشته، ریشه نخواهد داشت و بدون آینده، افق ندارد. اما همه جنبه‌های میراث گذشته نمی‌تواند برای حال کارساز باشد و همه چیز حال نیز مطلوب نیست.

بنابراین عنصر تجدد، از الزامات تحولات و پیشتازی به سوی آینده است که اکنون در کنار عناصر سنت و دین، در ایران قرار گرفته است، اما این که” کدام جنبه از گذشته واقعا به گذشته تعلق دارد و عمرش به سر آمده است و کدام جنبه به زمان حال، به ارزیابی و انتخاب بازیگران امروز بستگی دارد.

و در آخر پرسش اساسی که در کتاب ” غربزدگی ” به دنبال آن هستم ” دلیل اهمیت غرب در هویت ایرانی از دیدگاه جلال آل احمداست. “

کتاب غربزدگی به جز مقدمه و پیش درآمدش، ١١ فصل دارد که از مجموع ٢٢٧ صفحه متن غربزدگی تنها حدود ٩۰صفحه آن به طرح تاریخی مسئله غربزدگی که اساس آن است اختصاص دارد و بقیه وصفی است از وضع زمان به عنوان دنباله اجتناب‌ناپذیر آن سیر تاریخی. اما به هر حال، اغلب مطالب کتاب، تاریخ قرن ١٩ و٢۰ ایران را بررسی کرده و نقش و اثر بریتانیا و آمریکا را در آن جستجو می‌کند. بنابراین برای آوردن دلیل نویسنده برای ترجیح بعد غرب و تجدد در هویت ایرانی با همان ٩۰ صفحه اول سروکار داریم که نوآوری‌های اوست و به قول خود او ” طرحی تازست ” از تاریخ و آن بقیه حرف‌هایی است عیان.

مشکل نوشتن انتقاد بر این کتاب، این است که، آدم نمی‌داند از کجا باید شروع کند! چون تقریبا همه مطالب همه جا آمده و با وجود این که کتاب فصل‌بندی شده است، نظمی را که باید، در آن نمی‌توان یافت. از این جهت، نقدی که تابع سیر کتاب باشد، همان گونه پراکنده خواهد بود که البته این خود، سبک نویسندگی اوست. بنابراین طبق فصل‌های کتاب، ابتدا خلاصه‌ای از آن را ارائه کرده، که همان اندیشه‌های نویسنده از طرح مبحث غرب و تجدد است و سپس در انتهای هر چهار فصل اول که همان ۹۰ صفحه نخستین است نقدها و شاهد مثال‌هایی در تایید اندیشه نویسنده آورده می‌شود.

۱) طرح یک بیماری

در این فصل، به تعریف غربزدگی می‌پردازد و در تحلیل‌های خویش، غربزدگی را نوعی مرض نظیر وبازدگی یا بقول آلبرکامو، طاعون می‌داند. “غربزدگی می‌گویم همچون وبازدگی… به هر صورت سخن از یک بیماری است و تلقی جلال از غرب، آنگاه قوت و استحکام و جامعیت می‌یابد که آن را با شرق مواجه می‌سازد. در اندیشه جلال، غرب و شرق در کلیت موضوع، فاقد مفاهیم سیاسی و در حدود جغرافیای نامحدود هستند، بلکه در بدو امر، دو مفهوم کاملا اقتصادی به شمار می‌روند.

” غرب در یک معنا یعنی ممالک سیر و شرق یعنی ممالک گرسنه. برای من، دولت آفریقای جنوبی هم تکه‌ای از غرب است. گرچه در منتهی‌الیه جنوبی آفریقاست و اغلب ممالک آمریکای لاتین جزو شرقند گرچه آن طرف کره‌ی ارضند. جلال، ما را از دسته‌ی دوم می‌داند ” واضح است که ما از این دسته‌ی دومیم. از دسته‌ی ممالک گرسنه.

آل احمد در یک نگاه خصوصیات غرب را در ثروت، قدرت، علم و آبادانی و تمدن تصور می‌نماید و خصوصیات شرق غرب‌زده را در فقر، ضعف، جهل، ویرانی و… ترسیم می‌سازد و بالاخره غربیان را سازندگان و صادرکنندگان و شرقیان را مصرف‌کنندگان و واردکنندگان معرفی می‌نماید. ” روزگار ما، دو دنیاست یکی در جهت ساختن و پرداختن و صادر کردن ماشین، و دیگری در جهت مصرف کردن و فرسوده کردن و وارد کردن آن. یکی سازنده و دیگری مصرف‌کننده.

” نکته مهم این است که برای ما ایرانیان، تجدد نیز مانند اسلام از سوی غرب به ایران آمد و ایرانیان در شکل‌گیری آن، نقش بارزی ایفا نکردند و در واقع، دریافت‌کننده آن بوده‌اند. به جای بازیگرشدن، یا به تماشاچی تبدیل شدند و یا مصرف‌کننده صرف ماندند که دیدیم همین موضوع را جلال نیز اشاره می‌کند.

” بنابراین شناخت ایرانیان از دنیای جدید، بسیار ضعیف است و مهمتر از آن، قلت منابع و در دسترس نبودن آنها، نسل امروز ایرانی برای استخراج جنبه‌هایی از تجدد که برای هویتش مفید است، با مشکلات متعددی روبروست.

جلال نیز می‌گوید: ” حرف اصلی این است که ما نتوانسته‌ایم شخصیت ” فرهنگی- تاریخی ” خودمان را در قبال ماشین و هجوم جبری‌اش حفظ کنیم؛ بلکه مضمحل شده‌ایم. حرف در این است که ما نتوانسته‌ایم موقعیت سنجیده و حساب شده‌ای در قبال این هیولای قرن جدید بگیریم. تا وقتی ماهیت و اساس و فلسفه تمدن غرب را درنیافته‌ایم، همچون آن خریم که در پوست شیر رفت و دیدیم که چه به روزگارش آمد. این که ما تا وقتی مصرف‌کننده‌ایم. – تا وقتی ما ماشین را نساخته‌ایم- غربزده‌ایم. غربزدگی، مشخصه دورانی از تاریخ است که به مقدمات ماشین یعنی به علم جدید و تکنولوژی آشنا نشده‌ایم.

٢) نخستین ریشه‌های بیماری

در این فصل، به ریشه‌های تاریخی غربزدگی در شرق می‌پردازد و دلیل توجه ما به غرب را ” گریز از هند (مرکز) می‌داند و یا فشار بیابانگردهای شمال شرقی، ما را به این سمت میرانده است و همچنین توجه به اسلام را هم نیز خود توجهی به غرب می‌دانست و توجه ما را به غرب در دو دوره مقایسه می‌کند:

١-تا حدود سیصد سال پیش که ما همیشه به غرب احساس حسادت و رقابت داشته‌ایم.

٢-سه قرن اخیر که احساس رقابت جایش را به حسرت و درماندگی و عبودیت داده است.

در واقع جلال، ریشه‌های غربزدگی را در خودباختگی می‌بیند و معتقد است بر اساس همین خودباختگی است که انسان‌های غربزده به جای احساس رقابت، به احساس درماندگی مبتلا می‌شوند و در مقابل غرب، احساس بندگی می‌کنند و در نتیجه نه تنها خود را مستحق و یا بر حق نمی‌دانند بلکه به این باور می‌رسد که “… نفت ما را می‌برند چون حقشان است و چون ما عرضه نداریم، سیاستمداران را می‌گردانند چون خود ما دست بسته‌ایم. آزادی را گرفته‌اند، چون لیاقتش را نداریم. جلال، دانه شیوع این مرض را گسترده‌تر می‌داند و معتقد است برای این که به جامعه غربزده خویش اصالت ببخشیم و خود را مطرح سازیم و نهایتا حیات خویش را بیابیم، باید: “… . عین غربی‌ها زن ببریم! عین ایشان ادای آزادی را درآوریم! عین ایشان دنیا را خوب و بد کنیم! عین ایشان لباس بپوشیم و چیز بنویسیم! و بالاخره شب و روزمان وقتی شب و روز است که ایشان تایید کرده باشند؛ و می‌بینیم رجایی هم این مطلب را بیان کرده است که ” مهمترین چالش برای استخراج جنبه‌هایی از تجدد یکسره آفرینش‌های تازه‌ای است و ایرانیان آنقدر از اطمینان‌خاطر و اعتماد به نفس برخوردار نیستند که ” خودباور” باشند.

٣) سرچشمه‌های اصلی سیل

این فصل به تحولات صنعتی غرب اشاره دارد و جلال دلیل آن را در یک بررسی تاریخی این می‌داند که ” غرب مسیحی در وحشت از نیستی و اضمحلال در مقابل خطر اسلام یک مرتبه بیدار شد و ناچار نجات یافت و اکنون را نوبت ما می‌داند که در مقابل قدرت غرب احساس خطر کنیم.

زمان‌های توجه به غرب را یکی زمانی می‌داند که ایران راهی برای رسیدن به هند و چین بود و دیگری زمانی است که نفت خوزستان به میان می‌آید.

وی در ریشه‌یابی عقب‌ماندگی‌های شرق، آثاری از مسیحیت کاتولیکی می‌یابد و بر این باورست که غرب مسیحی، نقش عمده‌ای در شعله‌ور ساختن بسیاری از جنگ و گریز‌های شرق داشته و از آتش ویرانی‌های مغول و کشتار تیمور هرگز جرقه‌ای به دامن عالم مسیحیت اصابت نکرده است و در نتیجه‌گیری چنین می‌نویسد: ” و اگر باز هم شکی دارید، متوجه باشید که درست پنجاه سال بعد از فتح قسطنطنیه به دست مسلمانان – حکومت صفوی در اردبیل تاسیس شد – یعنی درست در پشت سر عثمانی؛ بهترین جا برای فرو کردن خنجر؛ و آیا می‌دانید یا نه که در”چالدران”با قتل عام‌های داخلی از دو سو – خون نزدیک به ۵۰۰ هزار مسلمان به زمین ریخت؟!

گمان نکنید که به دفاع از ترکان عثمانی برخاسته‌ام، نه! می‌خواهم بگویم که بر اثر کم‌خونی ناشی از آنهاست که ما خاورمیانه‌ای‌ها امروز به چنین روزگاری گرفتاریم.

۴) جنگ تضادها

در این قسمت به نظر جلال، یکی از مظاهر عمده غرب‌زدگی، به خاطر جبر بازار و اقتصاد نفتی، ناگزیر به خرید و مصرف ماشین هستیم. در تحلیل این مقوله، به شاخص‌هایی می‌رسیم که در زیر به برخی از آنها اشاره می‌شود:

١-روستاگریزی و کنده شدن از روستا و مهاجرت به شهر و عواقب آن که این را حاصل غرب‌زدگی ما می‌داند.

٢-مسئله آزادی زنان (واجبات غرب‌زدگی) را مطرح می‌کند که ” جز تظاهر در اجتماع به او اجازه دیگری نداده‌ایم، در نتیجه زن را که حافظ سنت و خانواده و نسل و خون است به ولنگاری کشیده‌ایم.

٣-به نظر او، افتراق بین ” مذهب ” و ” حکومتِ با تکیه بر غرب‌زدگی ” نتیجه‌ای جز انحطاط ندارد. (حاکمیت بی‌مذهبی و بی‌دینی)

۴-حاکمیت عوام‌فریبی

۵-احساس خودباختگی و بی‌هویتی

۶-وابستگی روز افزون سیاسی دولت‌ها به غرب

٧-ایجاد صنایع وارداتی و رکود صنایع داخلی

۵) راه شکستن طلسم

در این فصل آل احمد، سه راه حل ارائه می‌دهد:

١-مصرف‌کننده ماشین بمانیم؛ (راهی است که تاکنون پیموده‌ایم) که همان غرب‌زدگی است.

٢-بستن درهای زندگی به روی ماشین و تکنولوژی و روی آوردن به رسوم و سنت‌های ملی و مذهبی.

اگر ایران می‌خواهد استقلال اقتصادی و فرهنگی خود را بدست آورد، باید فوت و فن‌های ماشین را یاد بگیرد و شکی نیست که آل احمد از راه سوم طرفداری می‌کند.

۶) اجتماعی به هم ریخته

در این فصل به ویژگی‌های جامعه غرب زده می‌پردازد که: ” از نظر اجتماعی و اقتصادی گرفتار سازمانی ناهماهنگ و درهم ریخته است، ملغمه‌ای از اقتصاد شبانی و جامعه روستایی و شهرنشینی تازه پا، با سلطه قدرت‌های بزرگ اقتصادی، خارجی‌تر است یا کارتل.

خطر روستا را وسوسه شهر و وحشت از گذر ایل و… می‌داند و خطر شهر را ” کنفورمیسم ” یعنی همه را سر و ته یک کرباس کردن می‌داند.

به نظر جلال، جامعه مدرن که ماشین را می‌سازد تا آن حد خطرناک است که آدمی را به خدمت ماشین می‌گمارد و در جوامعی نظیر ما که صرفاً مصرف‌کننده ماشین است، این خطر دو چندان می‌شود. وی در همین زمینه چنین می‌نویسد:

“… یک غربی خدمتکار ماشین، دست‌کم از دموکراسی هم خبری دارد چرا که حزب دنباله ماشین است ولی ما که حزب نداریم از اجتماعات مذهبی‌مان هم که مدارس روز به روز می‌کاهند و بعد هم گرفتار حکومتی از نوع عهد دقیانوسیم. پس اگر قرار باشد به خدمتکاری ماشین در آییم و همه سر و ته یک کرباس بشویم که دیگر واویلا! دیگر نه اصلی می‌ماند و نه فرعی…

جلال یکی از مشکلات عمده این قبیل جوامع را مسئله دموکراسی می‌داند و بر این باور است که حکومت‌ها فقط دموکراسی نمایی می‌کنند آن هم صرفا برای بستن دهان این یا آن حریف سیاسی خارجی که باید وام بدهد. وی معتقد است که دموکراسی غربی به احزاب متکی است و تظاهر تنها به دموکراسی غربی یکی دیگر از نشانه‌های غرب‌زدگی است.

٧) اقتربت الساعه

در آخرین فصل کتاب، آل احمد با بررسی کتاب‌های دیگری چون طاعون ” آلبرکامو ” نمایش نامه کرگدن ” اوژن یونسکو ” و فیلم مهر هفتم اثر ” اینگمار برگمن ” بیان می‌کند که همه ” دلشکسته از عاقبت کار بشریتند. ” بشریتی که اگر نخواهد زیر پای ماشین له بشود باید حتما در پوست کرگدن برود و من می‌بینم که همه این عاقبت‌های داستانی وعید ساعت آخر را می‌دهند که به دست دیو ماشین (اگر مهارش نکنیم و جانش را در شیشه نکیم) در پایان راه بشریت، بمب ئیدروژن نهاده است.

نقد و بررسی

بیش از چهار دهه از طرح ” غرب‌زدگی ” جلال آل احمد می‌گذرد. این عنوان از ابتدا مخالفان و موافقان بسیاری داشت. دفاع آل احمد از کلیت تشیّع به ویژه ستایش او از شیخ فضل الله نوری سبب شد تا جامعه روشنفکری ما هیچگاه به طرح مسئله ” غرب‌زدگی ” روی خوش نشان ندهد. البته برخی از آنان تا آنجا که آل احمد از منظر سیاست و اقتصاد مسئله شرق و غرب را مطرح می‌کرد با او مخالفت چندانی نداشتند. اما مشکل از آنجایی شروع شد که آل احمد می‌خواست ریشه‌های غرب‌زدگی را نشان دهد. و نیز راهی برای گریز از غرب‌زدگی. اگر آل احمد برای مبارزه با غرب از مفاهیم اسلامی مدد نمی‌جست شاید همدلی شبه روشنفکران را نیز بر می‌انگیخت. اما او روشنفکری پراگماتیست بود. برای او تعریف و تمجید روشنفکران و منتقدان چندان مهم نبود. او می‌دانست در جامعه‌ای زندگی می‌کند که صورت غالب مردم آن در ساحت اسطوره به سر می‌برند و با زبان روشنفکری سخن گفتن، هیچ حاصلی در پی نخواهد داشت.

در واقع اصل مطلبی که آل احمد مطرح می‌کند این است که: او طرح ” غرب‌زدگی ” را مخالفت با غرب – به دلیل غرب بودن! – و یا مقاومت در برابر تکنولوژی و ماشین، که از غرب می‌آید نمی‌داند، چرا که هیچ دروازه‌ای از جهان را به روی ماشین بسته نمی‌بیند و تکنولوژی را ابزار دقیق کار و زندگی قرن بیستم می‌داند. اما گله وی از انتقال بی‌رویه ماشین و مصنوعات غربی به شرق مصرف‌کننده است و دیگر این که اختیار تمامی این معاملات و مبادلات نیز بر عهده غرب است. که همه چیز را در این رابطه و معامله تعیین می‌کند و حتی مانع از فراگیری و آموزش جوامع عقب مانده می‌شود.

از تعریف و تمجید که بگذریم به مشکلاتی در نگاه آل احمد می‌رسیم:

١-اولین مشکل آل احمد در کارش تعاریف اوست از غرب و شرق: اگر مقصود از ” غرب ” تمام ممالکی هستند که به صنعت دست یافته‌اند و این تعریف مثلا شامل ژاپن و سوئد هم می‌شود، آیا مجموعه این کشورها با راه و رسم‌ها و ایدئولوژی‌های مختلف خود بر روی کشورهای دسته دوم تاثیر یکسانی دارند که آن را می‌توانیم ” غرب‌زدگی ” بخوانیم؟ آیا اثر سیاسی، اقتصادی، تاریخی و فرهنگی انگلستان و آمریکا و فرانسه بر روی ما – مجموعه اقوام و مللی که به شکلی از اشکال مقهور آن قدرت‌ها شده‌اند – همان بوده است که ژاپن و سوئد و… داشته‌اند؟ پاسخ روشن است. اگر بخواهیم روابط دو گروه کشورهای صنعتی و غیر صنعتی را بر مبنای اقتصاد توضیح دهیم (که باید بدهیم) باید گفت که محتوی رابطه اقتصادی میان این دو گروه لزوما رابطه غالب و مغلوب نیست. بسا که رابطه کشور صنعتی قدرتمندی با یک کشور کم رشد معین رابطه‌ای عادلانه باشد و با کشو دیگری بر عکس. بنابراین آنچه که ” غرب‌زدگی ” خوانده می‌شود عوارض فرهنگی و اخلاقی تسلط اقتصادی و سیاسی است که ملت‌های سه قاره آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین را از بسیاری جهات به صورت زواید و تئابعی از متغیر قدرت‌های جهانی در آورده و الاّ هر گونه رابطه ملتی صنعتی با ملت‌های غیر صنعتی را نمی‌توان رابطه استعماری دانست.

٢-برداشت تاریخی آل احمد در این کتاب بسیار سرسری، شتابزده و در عین حال جسورانه است. بنابراین می‌بینیم که آل احمد در طرح تاریخی مسئله ما و غرب، دچار یک اشتباه تاریخی مهم می‌شود و آن این که مسئله را در تمام طول تاریخ رابطه ما و غرب، مانند جنگ‌های صلیبی، مسئله تنازع میان اسلام و مسیحیت می‌انگارد و گویا مسئله استعمار را چنین تلقی می‌کند که غایت آن این است که پاپ روم پشت پهلوان اسلام را به خاک برساند. او سر رشته مسئله را از دوران صفویه می‌گیرد که در آن دوره تشیّع مذهبی رسمی شد و ما از ” کلیت اسلامی” که عثمانی ادعای سردمداری و خلافتش را داشت، بریدیم. آل احمد در این استنباط غرب را کلّیت یکپارچه‌ای می‌انگارد که با ” کلیت اسلامی ” ما درافتاد و آن همه تقاضاها، جنگ‌ها و کشمکش‌ها را که در غرب، به ویژه میان پاپ و زمامداران کشورها، وجود داشت نادیده می‌گیرد.(پاره کردن تکفیر نامه پاپ توسط لوتر)

مسئله تنها این است که در یک سوی دنیا انقلاب صنعتی واقع شد و کفه تعادل قدرت‌ها را به کل بر هم زد و در واقع مسئله نه مسئله اسلام و مسیحیت، بلکه مسئله دنیای دست یافته به تکنولوژی در برابر دنیای واپس مانده، دنیای مولد کالا و سرمایه اضافی در برابر دنیای مفتوح آن اضافات است. اگر این انقلاب صنعتی، مثلا در چین یا در هند رخ داده بود آن وقت ما شرق زده یا چین زده می‌شدیم(!) و حالا که در غرب ظهور کرده غرب زده شده‌ایم، زیرا که از جمع جهات تحت تسلط فرهنگ و تمدنی از این طرح قرار گرفته‌ایم و در انتها به پاسخ پرسش آغازین خود می‌رسیم که چون عنصر تجدد و غرب در فرهنگ، دین و سیاست و اقتصاد ما نفوذ کرده است و ما ظواهر آن را که از دیدگاه آل احمد غرب‌زدگی می‌نامد می‌بینیم دلیل اهمیت این عنصر از دیدگاه آل احمد در هویت ایرانی را می‌توان به خوبی درک کرد همان طور که خود گفته است:

“حرف اصلی این دفتر، در این است که ما نتوانسته‌ایم شخصیت” فرهنگی-تاریخی” خودمان را در قبال ماشین و هجوم جبری‌اش حفظ کنیم بلکه مضمحل شده‌ایم. حرف در این است که ما نتوانسته‌ایم موقعیت سنجیده و حساب شده‌ای در قبال این هیولای قرن جدید بگیریم. حرف در این است که ما تا وقتی ماهیت و اساس و فلسفه تمدن غرب را در نیافته‌ایم و تنها به صورت و به ظاهر ادای غرب را در می‌آوریم – با مصرف کردن ماشین‌هایش – درست همچون آن خریم که در پوست شیر رفت و دیدیم که چه به روزگارش آمد.

نقش تجدد در هویت ایرانی

به نظر من، تجدد عنصری وارداتی بوده است و وقتی هم وارد شده، به هیچ عنوان بومی‌سازی نشده است، در نتیجه این بزرگترین مشکلی است که برای ما ساخته است. بدون مقدمه، بدون پیش زمینه با یک التقاط وحشتناک وارد شده است و دلایل آن را می‌توانم این گونه بیان کنم که:

١) تجدد به دلیل این که از طریق دربار وارد شده است و چون مردم خود را از جنس آنان نمی‌دیدند(فره ایزدی)، در نتیجه تجدد را مخصوص شاه و درباریان می‌دانستند.

٢)چون روحانیت در مقابل تجدد ایستاده است، در نتیجه عامه مردم نیز در مقابل تجدد می‌ایستند، زیرا عنصر هویت دینی در اینان، بسیار پر رنگ است.

٣)چون تجدد، پاسخی به نیاز ما نبوده است، بلکه پاسخی بوده که نیازساز ما شده است و به دلیل پر رنگ بودن عنصر هویت دینی در ایران، می‌بینیم که روحانیون خودشان را به تجدد تحمیل می‌کنند.

بنابراین من تجدد را عنصر هویتی ایران نمی‌دانم، زیرا تجدد، باید عناصرش (تکنولوژی و همراه با آن حقوق مدنی) با هم آمیخته شود تا معنای اصلی‌اش را بدهد. این تجدد، به خاطر جذابیت‌ها و سرعتش، تنها ظاهرش به ما رسیده است و ما تازه داریم استفاده از وسایلی را که شاه خریداری کرده بود را یاد می‌گیریم! این یعنی این که ما هنوز در جزء اول تجدد که همان تکنولوژی است مانده‌ایم و شاید به ظاهر دارای حقوق مدنی‌ای چون حق رای نیز باشیم، اما مفاهیم آن در ما وجود ندارد و باز تاکید می‌کنم که این تجدد، تنها ظاهرش به ما رسیده است و نمی‌توان آن را عنصری هویتی تلقی کرد.

منابع

١-غرب‌زدگی؛ جلال آل احمد؛ زیر نظر شمس آل احمد؛ چاپ سوم؛ ١٣٧۵؛ انتشارات فردوس؛ تهران

٢-مشکله هویت ایرانیان امروز (ایفای نقش در عصر یک تمدن و چند فرهنگ)؛ فرهنگ رجایی؛ چاپ سوم؛ ١٣٨۵؛ نشر نی؛ تهران

٣-یادنامه جلال آل احمد؛ علی دهباشی؛ چاپ اول؛١٣٧٨؛ نشر به دید؛ تهران

منبع: وبلاگ زندگی اسلامی۲

مدهاى جامعه

براى بحث پیرامون مد و مدگرایى، لازم است به تاریخچه زندگى بشر، نگاهى کوتاه داشته باشیم و ببینیم این مسئله از کجا سرچشمه مى‌گیرد. در تاریخ بشر آمده است که انسان از وقتى ریسندگى و بافندگى را آغاز کرد، به لباس‌هاى ساده قناعت نکرد و از پارچه‌هایى که مى‌بافت، سعى مى‌کرد پوشش زیبایى براى خود درست کند.

یافته‌هاى باستان‌شناسان نیز این را تایید مى‌کند که تمام وسایل زندگى و حتى آلات و ادوات شکار و جنگ نیز از تزئینات ویژه‌اى برخوردار بودند و سعى مى‌شد که به زیباترین شکل ممکن ساخته شوند.

به نظر من مدگرایى از نوعى حس افراطى بشر به زیبایى و برترى جویى و جلب نظر دیگران و دورى از تکرارى بودن امور حاصل مى‌شود. این حس در همه افراد وجود دارد و حد متعادل آن بسیار پسندیده و موجب آراستگى ظاهر و باطن و گفتار مى‌شود؛ ولى اگر از حد اعتدال خود خارج شود، مى‌تواند موجب سردرگمى شود.

همه ما از این که سال‌ها در اتاقى که به یک شکل خاص تزئین شده، زندگى کنیم، احساس کسالت مى‌کنیم و شاید حتى با عوض کردن جاى یک قاب عکس و یا میز در یک اتاق، به تغییر فضاى اتاق کمک کنیم و روح تازه‌اى در آن بدمیم؛ به طورى که گویى اتاق جدیدى به وجود آورده‌ایم.

اما این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که اغلب مدهایى که در کشور ما هست، با آداب و رسوم ملى و دینى ما متناسب نیست و تمام آنها برداشت و کپى‌بردارى غلطى از کشورهاى غربى است. این که مى‌گویم کپى بردارى غلط، منظورم این است که در ایران جوانان و حتى فرهیختگان ایرانى، از مدهاى اوباش اروپا و امریکا تقلید مى‌کنند.

در فیلم‌هایى که از آن کشورها مى‌بینیم و یا تصاویر کشورها و مصاحبه‌هاى مختلف، شما هیچ گاه یک دانشجو یا یک کارمند یا یک فرهنگى جامعه آنها را با لباس نامرتب و دکمه‌هاى باز و موهاى سیخ نمى‌بینید. منظور این است که در آن کشورها، چنین تیپ‌هایى براى آدم‌هاى محترم و متشخص و آبرودار نیست؛ بلکه کسانى که به آداب کشورشان و حتى به آداب انسانیت متلبس نیستند، از چنین پوشش‌ها و تیپ‌هایى استفاده مى‌کنند.

به عنوان مثال گاهى تیپ گاوچران‌هاى امریکایى تیپ درجه یک و با کلاس ایران مى‌شود و یا مدل موى فلان حزب و گروه آلمان یا اروپا تیپ دانشجویى ایران مى‌شود که این کارها نه عقلانى است و نه با آداب، دین و فرهنگ ما متناسب است.

گذشته از میل به زیبایى و برتر بودن، مسئله مهم دیگرى که در جوانان ایران بسیار پررنگ است و باعث گرایش بیشتر آنان به چنین مسائلى مى‌شود، تهى بودن جوانان امروز از فرهنگ و اندیشه بومى و اعتقادى خویش است.

جوان امروز که به این مسائل گرایش شدید نشان مى‌دهد، همواره با یک کمبود درونى شخصیت مواجه است و چون راحت‌ترین و بارزترین راهى که در جامعه براى بالا بردن شخصیت خویش مى‌بیند، استفاده از فرهنگ مدپرستى است، براى احیاى شخصیت از دست رفته خود، به این مسئله رو مى‌آورد و چون این مسئله، از لحاظ روحى و درونى او را ارضا نمى‌کند، همواره در پى تغییر آن بر مى‌آید و خود را با جدیدترین مدها، منطبق مى‌کند.

مدل مو، پاچه شلوار، کفش او و… همه مطابق با چیزى است که تازه به بازار آمده است و مدتى که گذشت و این لباس‌ها شایع شد و عمومیت پیدا کرد، او باز مد جدیدترى مى‌پوشد و این زنجیره تا وقتى ادامه دارد که جوان شخصیت خود را در چیزى غیر از لباس و ظاهر خود نیابد.

این مسئله درباره اخلاق، برخورد اجتماعى و مهمتر از همه ایمان و تقوى نیز مطرح است. نباید از نظر دور داشت که مدگرایى فقط محدود به پوشش و لباس نمى‌شود، بلکه شایع‌ترین و بارزترین مسئله‌اى که در این مورد به چشم مى‌آید، همان لباس است؛ ولى در بسیارى دیگر از امور روزمره، مانند گفت و گو و معاشرت و وسایل زندگى و حتى تعارفات روزانه و آداب و رسوم هم رد پاى مدگرایى به وضوح قابل مشاهده است.

گاهى بعضى کلمات آن چنان مد مى‌شود که همه به کار مى‌برند؛ به طورى که گویى این نشان از سطح بالاى فرهنگ جامعه است و اگر استفاده نکنى، گویى از قافله تمدن عقب مانده‌اى.

اگر بخواهیم در مقیاس کلان بنگریم، بازهم به مدهاى عجیبى بر مى‌خوریم که سال‌ها و شاید حتى صدها سال پیش اروپا آن راتجربه کرده و راه به جایى نبرده است و حالا در ایران تجربه شکست خورده آنان دوباره عمل مى‌شود. مگر ما چقدر وقت براى زندگى داریم که تجربیات دیگران را که نتیجه آن براى هر کسى روشن است، دوباره تجربه کنیم.

چند سالى است که همه جاى ایران حرف از آزادى و رسیدگى به امور جوانان و زنان، مد روز شده است. گر چه این فقط در حد حرف است و وضع از گذشته نه تنها بهتر نشده که هیچ بدتر هم شده است. چه کارها که به اسم آزادى نمى‌کنند و چه حرف‌ها که به قصد دفاع از حقوق جوانان گفته نمى‌شود. آیا این درست است که حرف‌هاى کهنه و پوسیده قرن ۱۶و۱۷ اروپا را که هیچ سازگارى با شرایط ما ندارد و تازه در همان جا هم بدبختى به بار آورد، حالا در این کشور تجربه کنیم.

پس هرگاه جوانان ایران – یا هر کشور دیگر – با فرهنگ غنى خویش، به آن غناى والاى فرهنگى و دینى دست یافتند که شخصیت خود را در چند متر پارچه و رنگ و لعاب ظاهر ندیدند، آن گاه به ظاهرى آراسته و موقر بسنده مى‌کنند و در به در دنبال جدیدترین رنگ و مدل نمى‌گردند و این فرهنگ را باید از خانواده شروع کرد و از بدو تولد به کودک آموخت. در واقع از جوانان امروز که پدر و مادرهاى فردا هستند، باید این فرهنگ را شروع کرد و باید پذیرفت که:

تن آدمى شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

منبع: ماهنامه  پرسمان؛ ۱۳۸۲؛ آذر؛ فاطمه حاجى حسینى

بازشناسى جایگاه زن در اندیشه دینى‏

زنان، نیمی از پیکره اجتماع هستند، جامعه براى بارورى و پویایى در زمینه‌هاى فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى طبعاً نیازمند نیروى عظیم زنان و مادران است. هر فرد بر اساس حق طبیعى و انسانى خود، حق دخالت در تعیین سرنوشت خود و جامعه‌اش را داراست. بنابراین زنان علاوه بر ایفاى نقش خانوادگى باید در جامعه حضورى فعال و مؤثر داشته باشند تا به نوبه خود، در رهیافت سیاسى، اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى جامعه تأثیرگذار باشند.

مشارکت زنان در تصمیم‌گیری‏‏‌ها و استفاده از آراء افکار و اندیشه‏‌هاى آنان سبب می‌‏شود که آنان از حالت انفعالى خارج شده و به صورت یک عنصر فعال در عرصه‏‌هاى اجتماعى ظاهر شوند، همچنین زنان براى پرورش استعدادهاى خود، باید به عرصه‌ها و سطوح مختلف مسئولیت‏‏‌ها گام بگذارند، جامعه به نیرو و توان همگان نیازمند است و هر گونه ضعف و اهمال در ایفاى نقش‌هاى محوله و لو در مقیاس کوچک، می‌‏تواند جامعه را دچار ضعف و نابسامانى سازد.

ضرورت بازیابی هویت اسلامی زن‏

بدون تردید ظهور اسلام و تعالیم سعادتبخش آن، مهم‏ترین واقعه در طول تاریخ حیات زن بوده است زیرا اسلام، جایگاهى رفیع و هویتى والا براى زنان به ارمغان آورده است. در تبیین عمق تحولى که به واسطه تعالیم اسلام در موقعیت و مقام زن ایجاد شده، ضرورت شکوفاسازى شخصیت زن و خودباورى و بازیابی هویت اسلامی وى بسیار با اهمیت می‌‏نماید و بی‌توجهى به آن موجب خودباختگى، حیرت و سرگردانى خواهد شد.

فرهنگ‏‌هاى مختلف خواه ناخواه، در ارتباط نزدیک با یکدیگر و تحت تأثیر متقابل هستند، بنابراین شناخت ارزش‏ها و اصالت‏‌هاى دینى و ملى بسیار حائز اهمیت است و باید شرایطى را فراهم آورد تا زن مسلمان ایرانى، قبل از هر چیز به شناخت صحیح و کاملى از معیارهاى اسلامی و ملى دست یابد.

باید تلاش شود که زن مسلمان از پایگاه دینى و ملى خود در همه زمینه‌هاى اجتماعى، سیاسى، فرهنگى، علمی و … حضورى قوى و پیشرو داشته باشد تا بدین طریق، الگویى براى سایر زنان در سراسر دنیا باشد، زن مسلمان ایرانى زمانى در بازیابی هویت خود موفق خواه شد که سمبل پیشرفت، ترقى و انسانیت باشد.

جنبش آزادى زنان در تئورى فمنیسم‏

برخى جریانات فکرى، براى اجتماعى نشان دادن زنان با تکیه بر قواعد و معیارهاى غیر دینى، سعى دارند با تمسک به رویدادهاى تاریخى و معاصر، نوعى انحراف را ترویج دهند و به مدد آن به توسعه اندیشه‏‌هاى غربی نظیر جریانات فمینستى بپردازند.

البته این جریانات و جنبش‏‏‌ها از زمان ظهورشان در عرصه جهان تا به حال، فراز و نشیب‏‌هاى زیادى را پشت سر گذاشته و تنوع و تعدد فراوانى یافته‌اند و نظریات بسیارى نیز حول آنها از سوى صاحب نظران و کارشناسان مطرح گشته است که طرح همه آنها از حوصله و هدف این نوشتار خارج است اما به طور کلى و صرف نظر از شاخ و برگ‏‌هاى فراوانى که در این رابطه وجود دارد می‌‏توان گفت که جریان فمینیستى از نظر تاریخى، از قرن نوزدهم و به عنوان نهضت آزادى زن در جوامع سرمایه‌دارى به وجود آمد.

انحطاط وضع زن، در اثر انقلاب صنعتى و تحولات بعد از آن و نیز بی‌‏اعتنایى به نقش اجتماعى و سیاسى در کشورهاى غربی زنان بود. هر چند از قرن هفدهم به بعد می‌‏توان مکتوبات فراوانى را سراغ گرفت که مسائل زنان را مطرح کرده و خواهان تغییر وضع زن شده‌اند، اما قرن نوزدهم اوج این دعوت است. دلیل امر این است که در این زمان، تغییر وضع زنان در قالب خواسته‏‌هاى مشخص تبلور یافته بود و از پشتوانه یک حرکت اجتماعى نیرومند نیز برخوردار بود.

این گرایش‏‏‌ها در آغاز می‌‏کوشیدند تا از طریق دست یافتن به ضمانت‏‌هاى قانونى براى زنان در امورى نظیر شرایط کار، حقوق سیاسى و … وضعیت موجود را تغییر بدهند. جنبش زنان در مسیر تحول خود در قرن بیستم از درخواست ضمانت‏‌هاى قانونى به ترویج افکار افراطى درباره زن و نقش و رابطه او با مرد تحول یافت. بدین طریق جنبش آزادى زن، به تئورى فمینیسم تبدیل شد. (باید توجه داشت که معمولاً در اصطلاح «جنبش آزادى زن» و «فمنیسم» به صورت مترادف بکار می‌‏روند اما در حقیقت فمینیسم به معنى «زن محورى» است و جنبش آزادى زن به عنوان یک بخش اجتماعى، زن را جزیى از جامعه می‌‏بیند و می‌‏کوشد تا در درون جامعه از حقوق او دفاع کند. فمینیسم، زن را موجودى خارج از جامعه می‌‏بیند، گویى زن موجودى قائم به ذات، منفصل از مرد و از نظر وجودى متضاد و در حال جدال با مرد است.

تحلیل و بررسى راهکارهاى جریان فمنیسم براى رهایى زنان‏

این جنبش در آخرین حد خود به آنجا رسید که نقش مردانه براى زنان دست و پا کند، بدین معنا که براى رهایى از سلطه مردان، الگویى ارائه داد که در آن زن می‌‏بایست از مردان تقلید می‌‏کرد تا رها شود، این پیروى از الگوهاى مردانه – یعنى آزاد بودن و مثل مرد فکر کردن – جنبش زنان را به «فمنیسم» یعنى جایى سوق داد که ارزش لازم را از اصالت زنانه گرفت، در حقیقت، نظریه فمینیستى از دو زاویه به مسائل زنان می‌‏نگرد:

۱- نگرش آسیب‌شناسانه به مسائل زنان در طول تاریخ که هسته مرکزى آن نظام پدرشاهى و نارسایی‌ها و بی‌‏عدالتی‌هاى ناشى از آن می‌‏باشد. این نگاه در واقع شکل ‏دهنده همه نظریات فمینیستى می‌‏باشد.

۲- نگرش راه حل‏ طلبانه براى رهایى از سلطه پدرشاهى، این روش‏ها، بر محور آزادى کامل و مطلق زن از هر گونه تشخص و ویژگى خاصى است که طبیعت، دین و ساختارهاى تجربه شده خانواده و جامعه و روابط بین زن و مرد ارائه می‌‏دهد. طبق این ایده و نگرش، مادرى، همسرى، روابط طبیعى جنسى، ساختار خانواده و مذهب و … همه و همه از درجه اعتبار ساقط است و پیداست که نتیجه به آنجا می‌‏انجامد که زن به امید بازآفرینى صورت‏ها و نقش‏هاى جدید از هر یک از نهادها و روابط مذکور، به قلع و قمع کلیه ارزش‏ها و حقیقت‏ها اقدام می‌‏کند و در واقع بر هویت واقعى خود خط بطلان می‌‏کشد. و چه مظلومیتى از این بالاتر که زن، خود به انکار هویت واقعى خویش برخیزد و تمام عواطف، ویژگى‏ها و ظرفیت‏هاى ویژه‏اى را که نظام خلقت در وجود او به ودیعه نهاده است زیر پا بگذارد و جامعه بشرى را نیز از خصایص منحصر به فرد خود بی‌‏بهره سازد.

با تبلیغات زیادى که از سوى فمینیست‏‏‌ها صورت می‌‏گیرد، عده‏اى از زنان بی‌‏اطلاع و یا کم اطلاع، جذب این اندیشه‏‌هاى غربی می‌‏گردند و دچار نوعى خودباختگى شده و منحل در آن تفکر می‌‏شوند.

بی‌‏شک اولین گام در جهت زدودن حالت خودباختگى و نیل به خودباورى، بررسى علل و ریشه‌یابی خودباختگى است، اهمیت این امر به ویژه زمانى که فرهنگ خودى از غنا و پشتوانه کافى برخوردار است، دو چندان می‌‏شود، چرا که در مورد فرهنگ‏هاى ضعیف و بی‌‏ریشه پیداست که همین ضعف و یا بی‌‏ریشه بودن، بهترین و مهم‏ترین عامل خودباختگى است، اما یک فرهنگ غنى که مبتنى بر اندیشه‌اى والا و مترقى است چرا باید در مواجهه با سایر فرهنگ‏ها در موضع ضعف قرار بگیرد؟ در پاسخ باید گفت که بخش عمده این نقیصه و مشکل ناشى از ضعف و سستى خود مسلمانان است که متأسفانه از اصالت‏هاى فرهنگى خود و از اندیشه‏‌هاى مترقى دین خویش فاصله گرفته ‏اند، استاد شهید مطهرى در یکى از آثار خود به نقل از یکى از متفکران اسلامی می‌‏گوید: «غرب وقتى که از دین خود یعنى مسیحیت (تحریف شده فاصله گرفت، تولدى مجدد یافت و از دوران رنسانس به بعد، دوره رشد و شکوفایى تمدن مادى خود را آغاز کرد، اما مسلمان‏‌ها از زمانى که از دین خود فاصله گرفتند رو به انحطاط و سقوط گذاشتند علت امر هم کاملاً روشن است پیشرفت غرب به این خاطر بود که مسیحیت تحریف شده‏اى که توسط کلیسا تبلیغ و ترویج می‌‏شد، تنها عامل تنبلى و رخوت و عقب‏ ماندگى بود و طبعاً پشت کردن به آن می‌‏توانست زمینه رشد و ترقى و پیشرفت را فراهم آورد اما در طرف مقابل، انحطاط و سقوط مسلمانان بدین سبب بود که اسلام برخلاف مسیحیت، دین پیشرفت و ترقى، آن هم در تمام ابعاد مادى و معنوى بود و مسلمانان تا زمانى که به ارزش‏هاى اصیل دینى خود توجه داشتند در تمام زمینه‌ها سرآمد بودند، اما با پشت کردن به اسلام و غفلت از اصالت‏‌هاى خویش رو به فتور و افول گذاشتند».

عامل دیگرى که بر روند خودباختگى مسلمین مؤثر افتاد و شتاب آن را بیشتر کرد، تلاش‏هاى همه جانبه و حساب شده استعمار براى مسخ هویت سایر جوامع و به ویژه جوامع اسلامی بود. استعمار به منظور حفظ و تداوم برترى خود، ملت‏ها را تعمداً دچار خودباختگى کرد، ارزش‏هاى بومی، ملى و دینى آنها را لگدمال و منکوب نمود و تمام اصالت‏هاى آنها را بی‌‏ارزش و بی‌‏اعتبار کرد.

تحقیرى که استعمار، این چنین در حق ملل دیگر روا داشت به حدى مؤثر افتاد که هنوز هم در برخى موارد یادآورى اصالت‏هاى بومی و ملى و مذهبی براى انسان غیر غربی موجب سرافکندگى می‌‏شود و لذا سعى دارد که هر چه بیشتر و  به انحاء مختلف، در شکل و شمایل ملل مغرب زمین در جامعه ظاهر شود تا متمدن و پیشرفته محسوب شود و انگ غیر متمدن بودن و بربریت نخورد.

البته صرف نظر از مسئله کرامت و حرمت زن در جامعه که سخت مورد تأکید اسلام است، این موضوع که زن باید در جامعه، حضورى فعال داشته باشد و نقش مؤثرى در جامعه ایفا کند نیز، با بیان‏هاى مختلفى در خلال تعالیم دینى مطرح شده است زنان نیز همچون مردان حق دارند تا انتخابگر باشند و موافقت یا مخالفت خود را با نظام حاکم ابراز دارند و هر گاه حاکمیت جامعه، حاکمیت کفر و ظلم باشد، زنان نیز مجاز و بلکه موظف به مبارزه هستند، زنان نیز مانند مردان و بر اساس ضرورت، حق و وظیفه هجرت و جهاد فى سبیل ‏اللَّه را دارند، حق مزبور باعث می‌‏شود تا زنان نیز در قبال جامعه و حاکمیت آن احساس مسئولیت نمایند. در قرآن کریم، آیات فراوانى در رابطه با موقعیت و وظایف اجتماعى زنان آمده است که از جمله آنها، آیه مربوط به بیعت زنان با حضرت نبی ‏اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌‏باشد که امرى کاملاً سیاسى و با توجه به موقعیت زمانى بسیار حائز اهمیت بوده است.

«یا ایهاالنبی اذا جاءک المؤمنات یبایعنک على ان لایشرکن باللَّه شیئا و لایسرقن و لایزنین و لایقتلن اولادهن و لایأتین ببهتان یفترینه بین ایدیهن و ارجلهن و لایعصینک فى معروف فبایعهن و استغفر لهن‏ اللَّه ان‏ اللَّه غفور رحیم؛(۱)

اى پیامبر! چون زنان با ایمان نزد تو آیند که (با این شرط) با تو بیعت کنند که چیزى را با خدا شریک نسازند، و زنا نکنند، و فرزندان خود را نکشند، و بچه‏‌هاى حرام‏زاده‏اى را که پس انداخته‌اند با بهتان (و حیله) به شوهر نبندند، و در (کار) نیک از تو نافرمانى نکنند، با آنان بیعت کن و از خدا براى آنان آمرزش بخواه، زیرا خداوند، آمرزنده مهربان است».

در سوره مبارکه توبه نیز، جنبه دیگرى از حیات سیاسى و اجتماعى زنان که عبارت است از «حق نظارت و سرپرستى» و «امر به معروف و نهى از منکر» مورد توجه قرار گرفته است. آیه ۷۱ این سوره می‌‏فرماید:

«و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر؛ بعضى از زنان و مردان مؤمن اولیاء و سرپرستان بعضى دیگرند، امر به معروف می‌‏کنند و نهى از منکر می‌‏نمایند».

در مورد مبارزه با ستمگران و زورمداران هم که همواره تداعی کننده مبارزه مردان بوده است، قرآن از مبارزات زنان نیز یاد می‌‏کند.

در مجموع، مسلم است که اسلام موقعیت و منزلت ویژه‏اى براى زن در خصوص نقش ‏آفرینى در جامعه قائل است و اگر چه برخى ضرورت‌ها و همچنین ویژگی‏‌ها و توانایی ‏ها، آنها را از برخى امور معاف شمرده است. اما در همه حال، خواستار حضور قوى و مؤثر آنها در صحنه حیات اجتماعى می‌‏باشد.

این نگاه، نگاه عادلانه و معتدل اسلام است که به دور از افراط و تفریط است زیرا در مقابل نگاه انحرافى فمینیستى، برخى در حالت تفریط هیچ هویتى را براى زنان قائل نیستند. برخلاف این نگاه متحجرانه در تعالیم دینى، دستورات فراوانى مبنى بر حفظ حرمت و کرامت زن در جامعه به چشم می‌‏خورد که نشان‏ دهنده، به رسمیت شناختن مقام انسانى و اجتماعى زن می‌‏باشد زیرا در نقطه مقابل این دیدگاه، در جوامعى که زن را موجودى انسانى نمی‌‏دانستند و یا او را در نازل‏ ترین درجه انسان بودن تلقى می‌‏کردند، هیچ گونه حرمت و اعتبار اجتماعى هم براى وى قائل نبودند و هر گونه رفتار ناپسندى را با زن مباح می‌‏شمردند. اما اسلام به سختى با این نحوه نگرش مقابله کرد و تمام مراتب حرمت و احترام اجتماعى را براى زن و مرد یکسان مطرح نمود. در سوره مبارکه احزاب، قرآن مسئله اذیت و آزار زنان مؤمن را مطرح می‌‏کند و می‌‏فرماید: «والذین یؤذون المؤمنین و المؤمنات بغیر ما اکتسبوا، فقد احتملوا بهتانا و اثما مبینا؛ کسانى که زنان و مردان با ایمان را بدون جرم و گناه، اذیت می‌‏کنند، مرتکب بهتان و گناهى بزرگ می‌‏شوند».(۲) و یا در مورد تمسخر و به استهزاء گرفتن زنان می‌‏فرماید: «یا ایها الذین آمنوا لایسخر قوم من قوم عسى ان یکونوا خیراً منهم و لانساء من نساء عسى ان یکن خیراً منهن؛ اى کسانى که ایمان آورده ‏اید، هیچ قومی حق ندارد قومی دیگر را مسخره کند، چه بسا که آنان از ایشان بهتر باشند. و هیچ زنانى حق ندارند زنانى دیگر را مسخره کنند، چون ممکن است آنان از ایشان بهتر باشند».(۳)

در سوره مبارکه بروج هم مسئله فتنه‌گرى و ایجاد مشکل و گرفتارى براى زنان و مردان با ایمان را بیان می‌‏کند و عاملین به این کار زشت و ناپسند را به آتش و عذاب جهنم وعده می‌‏دهد:

«ان‏ الذین فتنوا المؤمنین و المؤمنات ثم لم یتوبوا فلهم عذاب جهنم و لهم عذاب الحریق؛ کسانى که مردان و زنان مؤمن را آزار کرده و بعد توبه نکرده‌اند ایشان راست عذاب جهنم و ایشان راست عذاب سوزان».(۴)

حضور فعال و مشارکت اجتماعى زنان در صحنه اجتماعى‏

براى تبیین نگاه صحیح اسلام در زمینه حضور و مشارکت اجتماعى زنان، ابتدا باید مفهوم مشارکت معلوم شود، زنان نیمی از پیکره جامعه هستند، هر جامعه‌اى که بخواهد نسلى بارور و پویا در زمینه‌هاى فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى تربیت کند، طبعاً نیازمند نیروى عظیم زنان و مادران است.

از سوى دیگر، حق طبیعى و انسانى هر فردى است که در تعیین سرنوشت خویش و مسائل مربوط به خود و جامعه‌اش دخالت کند، بنابراین بخشى از مسئولیت مورد بحث بر دوش زنان است که ضرورت می‌‏یابد ضمن ایفاى نقش‏‌هاى خانوادگى، در جامعه نیز حضورى فعال و مؤثر داشته باشند و از این رهگذر نقش مهمی در رهیافت توسعه سیاسى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى جامعه ایفا نمایند.

براى پیشرفت هر جامعه‌اى، باید هر دو جنس، فعالانه در عرصه‌هاى گوناگون اجتماعى حضور داشته باشند زن و مرد از نظر روحى، فرهنگى، مذهبی، فیزیولوژیکى و … کامل‏‌کننده یکدیگرند و هر کدام ویژگی‌هاى شخصیتى، عاطفى و شناختى منحصر به فرد خود را دارا هستند، همین تفاوت‏‌ها موجب می‌‏شود که هر کدام با دیدى متفاوت به جهان و پدیده‏‌هاى اجتماعى، بنگرند و چهره دگرگونه‌اى از آنها را به معارف بشرى ارزانى دارند و از این جهت نیز مکمل یکدیگر باشند، بنابراین نقش‏ آفرینى و مسئولیت‏‌پذیرى انسان در جامعه، تنها به مردها اختصاص ندارد بلکه زنان هم در این راستا سهم قابل توجهى در اجتماع و مشارکت اجتماعى دارند.

حضور فعال زنان در جامعه و مشارکت اجتماعى آنان، گذشته از آن که وظیفه‌اى براى زنان است، می‌‏تواند براى آنها مفید و بسیار پربار و سودمند نیز باشد و تجربیات ارزنده‌اى در اختیار آنان بگذارد مشارکت روزافزون زنان در عرصه مسائل و موضوعات اجتماعى باعث بالا رفتن سطح آگاهی‌هاى فردى و اجتماعى، آشنایى با روش‏هاى تربیتى و جدید و کارآمد و … شده و هویتى تازه به زنان می‌‏بخشد.(۵)

در پرتو این هویت تازه، آنها نسبت به مقام، موقعیت و شئون فردى و اجتماعى خودآگاهى بیشترى می‌‏یابند و براى خویش در جامعه نقش مؤثرترى قائل بوده، خود را عضو فعال جامعه تلقى خواهند نمود و از همه مهم‏تر نسبت به مسائل اجتماعى جامعه خود، احساس مسئولیت بالاترى خواهند داشت و با حساسیت، ظرافت و تأثیرات بیشترى در صحنه‏‌هاى سیاسى حاضر خواهند شد.

البته نباید از نظر دور داشت که مشارکت اجتماعى در معناى حقیقى و واقعى خود است که می‌‏تواند این ثمرات را در پى داشته باشد. مشارکت اجتماعى، به معناى حضور آگاهانه و شرکت فعال در عرصه‌هاى مختلف اجتماعى می‌‏باشد و باید آن را از صرف حضور فیزیکى و حتى اشتغال جدا دانست چرا که اشتغال صرف، گرچه نوعى فعالیت اجتماعى است اما پایین‏‌ترین و ضعیف‌‏ترین سطح مشارکت محسوب می‌‏شود و کمترین تأثیر را در تواناسازى زنان دارد. متأسفانه گاهى برخى از زنان، دیدگاه و تصورشان نسبت به مشارکت از سطح اشتغال فراتر نرفته و صرفاً براى یافتن شغلى در بازار کار، و لو پایین‏تر از شئون و توانایی‌هاى خود تلاش می‌‏کنند.

این در حالى است که مشارکت زنان در تصمیم‏‏‌گیرى و توان ارائه افکار و اندیشه‏‌هاى خود، و نیز اعمال آنها در امور مربوطه، از شروط اساسى تواناسازى زنان است این موضوع سبب می‌‏شود که زنان از حالت انفعالى خارج شده و به صورت یک عنصر فعال در عرصه‌هاى اجتماعى ظاهر شوند. این اعتقاد غلط که تنها مردها صاحب فکر بوده و باید تصمیمات اساسى جامعه را اتخاذ نمایند، مانع از شکوفایى استعداد و خلاقیت زنان شده، نظام توسعه و روند پیشرفت جامعه را تضعیف می‌‏کند. زنان براى پرورش استعدادهاى خود باید به عرصه‌ها و سطوح مختلف مسئولیت‏‏‌ها گام بگذارند و از حقوق متناسب خود برخوردار شوند. اما شاید از همه مهم‏تر آن باشد که زنان براى حل مسائل حاد انسان‏ها در مورد مرگ و زندگى، خانواده و جامعه، توسعه اقتصادى و سرنوشت بشر به سهم خود مشارکت ورزند.

اکنون پس از بیان مفهوم مشارکت براى روشن شدن بیشتر، به چند نمونه از مشارکت زنان در تاریخ اسلام اشاره می‌‏کنیم:

۱- «ام ‏عطیه» نقل می‌‏کند که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در روزهاى عید که می‌‏خواستند نماز عید بخوانند، دستور می‌‏دادند دختران و زنان، از شهر بیرون بیایند و در نماز عید شرکت کنند. یکى از زنان از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید: اگر کسى پوششى نداشته باشد که خود را بپوشد، چه کند؟ آیا از آمدن به جماعت و شرکت در اجتماع مسلمین معاف است یا نه؟ حضرت فرمودند: خیر، باید از یکى از خواهران دینى خود، لباسى عاریه کند و در نماز و اجتماع مسلمانان شرکت نماید.(۶)

از این حکایت به خوبی دریافت می‌‏شود که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) حضور زنان در اجتماعات مسلمین را لازم می‌‏دانسته‌اند تا جایى که نداشتن لباس را هم مانع این کار نمی‌‏دانستند.

۲- «ام‏ سنان» که از جمله زنانى است که با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت کرده، می‌‏گوید: آنگاه که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌‏خواست به جنگ خیبر برود، من به پیشگاه او آمدم و عرض کردم اجازه می‌‏فرمایى که من نیز در خدمت شما باشم، تا مشک‏‌هاى آب را تعمیر کنم و اگر زخم‏ خورده‏اى بود او را مداوا کنم و اگر کار دیگرى بود انجام دهم. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: انشاءاللَّه مبارک است. مانعى نیست، زن‏‌هاى دیگرى هم در این جنگ شرکت کرده و با ما هستند. همه آنان از من خواسته‌اند و من به آنها اجازه داده‌‏ام. تو می‌‏توانى با آنها باشى و می‌‏توانى همراه ما باشى! عرض کردم من دوست دارم با شما و در خدمت شما باشم. حضرت فرمودند: پس با همسر من «ام‏سلمه» همراه باش.(۷)

۳- دوشیزه‏‌اى از طایفه بنى غفار به نام «امیه» دختر قیس بن‏ابی ‏الصلت در زمان پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) اسلام آورد، او می‌‏گوید: شنیدم پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تصمیم دارد به خیبر برود چون دوست داشتم که در خدمت حضرت باشم و از ثواب جنگ بی‌‏بهره نمانم، لذا با گروهى از زنان بنی‌غفار به نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رفتیم و گفتیم: اى رسول خدا! ما هم می‌‏خواهیم در این نبرد شرکت کنیم و در خدمت شما باشیم تا از مجروحان پرستارى کنیم و تا آنجا که می‌‏توانیم مسلمانان را یارى کنیم. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند، انشاءاللَّه مبارک است. مانعى ندارد.(۸)

۴- گذشته از مسئله کمک به اقتصاد خانواده که در مواردى، انگیزه ورود زنان به بازار کار و کسب درآمد است در برخى موارد نیز، نیاز جامعه به نیروى کار زن موجب جذب او به بازار کار می‌‏شود البته بحث شرایط و عوامل اشتغال زن و همچنین پیامدها و آثار آن، بحث گسترده و مهمی است که ابعاد گوناگون آن باید مورد مطالعه و بررسى قرار بگیرد اما آنچه که ضرورى است در اینجا مورد توجه قرار بگیرد، این است که ورود زن در مشاغل خارج از خانه، در کلیت خود، نه تنها تحریم نشده است بلکه در مواردى حتى می‌‏تواند به صورت وجوب کفایى درآید. اساساً چگونه می‌‏توان زنان را از مشارکت در مشاغل و خدمات اجتماعى معاف کرد، در حالى که نیمی از جمعیت هر جامعه‌اى را زنان تشکیل می‌‏دهند و اگر نگوییم در همه زمینه‌ها، لااقل در بسیارى از موارد محتاج خدماتى هستند که لازم است از ناحیه خود زنان ارائه شود. افزون بر این، کسب درآمد توسط زن در موارد لزوم می‌‏تواند به اقتصاد خانواده و اعضا آن یارى برساند.

زنان و فعالیت اقتصادى‏

در کنار اهتمام به حضور اجتماعى زن در برخى از عرصه‌ها، اسلام با خط کشی‏‌ها و تقسیم مسئولیت، به وجاهت و ارزش زن پرداخته است، به عنوان مثال، در مطالعه خانواده به عنوان یک واحد کوچک اقتصادى، صرف نظر از تفاوت‏‌هایى که خانواده‏‌هاى مختلف در شیوه معیشت خود دارند، «کسب درآمد» و «مصرف» را می‌‏توان به عنوان دو رکن اصلى مورد بررسى قرار داد.

منظور از «کسب درآمد» مجموعه فعالیت‏‌هایى است که امکان تأمین مایحتاج خانواده را فراهم می‌‏آورد و مراد از «مصرف»، شیوه و روش هزینه کردن درآمد خانواده، براى رفع احتیاجات می‌‏باشد.

از سوى دیگر، خانواده، یک واحد زیستى و اجتماعى نیز محسوب می‌‏شود که بر اساس مودت و دوستى میان زوجین شکل گرفته و یا پشتوانه مشارکت و همکارى آنها تداوم می‌‏یابد. تمام جنبه‏‌هاى حیات خانواده و از جمله مسائل اقتصادى آن مبتنى بر مشارکت زن و شوهر است در عین حال تفاوت‏‌هاى روحى و جسمی میان زن و مرد نیز این مشارکت را هم میسور و بلکه ضرورى ساخته است.

بر این اساس در عرصه فعالیت‏‌هاى اقتصادى خانواده نیز دو نقش متفاوت بر عهده زن و مرد گذاشته شده است تا هر یک براى تأمین نیازهاى متفاوت اقتصاد خانواده به تلاش بپردازند؛ یکى مؤظف به کسب درآمد است و دیگرى عهده ‏دار مصرف خانواده.

بنابراین بر اساس تعالیم قرآن سرپرستى خانواده بر عهده مرد است و یکى از دلایل این موضوع، وظیفه‏ اى است که براى تأمین نفقه و مایحتاج خانواده متوجه مرد گشته است.(۹)

زن نه در خانه پدر و نه در خانه شوهر، ناگزیر از کار و تلاش براى تأمین زندگى نیست و این مسئله به خاطر رأفت اسلامی است که زن به تناسب جنبه‏‌هاى روحى و جسمی به کارهایى بپردازد که برایش مقدور است. از دیگر سو نه تنها مصلحت زن بلکه مصلحت مرد و کانون خانواده نیز این است که زن از تلاش‏‌هاى اجبارى خردکننده معاش، معاف باشد. مرد هم می‌‏خواهد کانون خانوادگى براى او، کانون آسایش و رفع خستگى و جاى فراموشى گرفتاری‌هاى بیرونى باشد. زنى قادر است کانون خانوادگى را محل آسایش و راحتى قرار دهد که خود به اندازه مرد، خسته و کوفته کار بیرون نباشد.

علت دیگرى که براى لزوم نفقه بر مرد می‌‏توان شمرد، این است که مسئولیت و رنج زحمات طاقت‏‌فرسا تولید نسل، از لحاظ طبیعت بر عهده زن گذاشته شده است. این زن است که باید بیمارى ماهانه را تحمل کند، سنگینى دوره باردارى و رنج مخصوص این دوره را به عهده بگیرد و کودک را شیر بدهد و پرستارى کند.

از این رو، مرد وظیفه دارد که با کار و تلاش، مخارج زندگى را در حد متعارف و متناسب با شئون همسر خود تأمین نماید و حتى مستحب است که در صورت امکان، موجبات توسعه زندگى را جهت رفاه بیشتر همسر و فرزندان خود نیز فراهم آورد. زن حتى اگر ثروت هنگفتى داشته باشد، ملزم نیست در مخارج زندگى شرکت کند. مشارکت زن در تأمین نیازهاى زندگى چه از لحاظ پولى که بخواهد خرج کند و چه از لحاظ کارى که بخواهد انجام دهد، اختیارى و وابسته به میل و اراده خود اوست و مرد، هیچ گونه تسلط اقتصادى و حق بهره‏‌بردارى از نیرو و کار زن را ندارد.

پی‌نوشت‌ها
۱) ممتحنه، آیه‏۱۲،
۲) احزاب، آیه‏۵۸،
۳) حجرات، آیه‏۱۱،
۴) بروج، آیه‏۱۰،
۵) اعتصامی ‏پور، آذر، جایگاه اجتماعى زنان در جامعه امروز، روزنامه سلام، ۳۱/۴/۷۶، ص‏۵،
۶) وسایل‏الشیعه، ج‏۱، ص‏۴۵۷،
۷) طبقات بن‏سعد، ج‏۸، ص‏۲۹۲،
۸) همان.
۹) نسا، آیه‏۳۴،
منبع: پیام زن؛ شماره ۲۰۰؛ محمدمهدى بهداروند