خلفای

نوشته‌ها

تاسیس دولت فاطمی در مصر

در دوره ی ستر، امامان اسماعیلیه کاملا در خفا می زیستند و خود را به شکل تجار در آورده در شهر «سلمیه » به تجارت می پرداختند تا نسبت به عمال خلیفه جلب توجه ننمایند و هیچ یک از اسماعیلیان از نام و محل امامان خود آگاه نبودند، در عین حال ایشان دعات خود را به اطراف بلاد اسلام می فرستادند و مردم را به ظهور نزدیک «مهدی قایم » از اولاد اسماعیل دعوت می کردند; چون قرامطه در بحرین خروج کردند و خواستند امام خود را بشناسند ولی به دیدار او توفیق نیافتند بدین جهت پیشوایان آنها در باره ی امام به شک افتادند و به جنگ او برخاستند و خود را از اطاعت امام اسماعیلی خارج ساختند و دعوت به خویشتن نمودند سپس به «سلمیه » در شام هجوم آورده، عده ای را در آنجا به قتل رساندند و مال فراوان به غارت بردند.

در آن هنگام، عبد الله المهدی امام اسماعیلیه بود که از ترس قرامطه از سلمیه به «رمله » در فلسطین گریخت(289ه) قرامطه از فرار او آگاه شده وی را تا «رمله » تعقیب کردند و قصد کشتن او را داشتند. وی در سال 291ه ناچار به فسطاط مصر گریخت و در آنجا چند هفته بماند و امامت و دعوت خویش را اعلام نمود. خلفای عباسی که تا این زمان از نام امام اسماعیلیه آگاهی نداشتند پس از این جریان از وجود مهدی آگاه گشتند وبه فرمانروایان خود دستور دادند در هرکجا که امام را یافته او را دستگیر کرده به دولت عباسی تسلیم نمایند.

مهدی در مصر، نزدیک بود که به دست عمال خلیفه گرفتار شود ولی به دست یکی از مبلغان اسماعیلی نجات یافت; چون مهدی، عمال عباسی را در دنبال خویش دید به مغرب گریخت و در رمضان 296ه به شهر «سجلماسه » در آمد، بنی اغلب «اغالبه » خداوندان قیروان که پایتخت افریقیه (تونس) بود او را گرفتند و با خانواده و همراهانش به زندان افکندند. خبر گرفتاری او به ابو عبد الله شیعی که پیشوای داعیان اسماعیلی در مغرب بود برسید; (1) ابو عبد الله که قبیله ی کنامه را به کیش اسماعیلی آورده بود به نجات مهدی شتافت، مردان آن قبایل لشکریان بنی اغلب را شکست داده و مهدی را از زندان آزاد کردند و در میان قبیله کنامه ندا در دادند: «هذا امامکم، هذا امام الحق هذا هو المهدی » یعنی این امام شماست، این امام حق است و این همان مهدی است.

از این زمان اسماعیلیه از دوره ی ستر به دوره ی ظهور وارد شد. گویند چون ابو عبدالله شیعی که سابقا امام را در سلمیه دیده بود به خدمت مهدی رسید او را آن شخص که قبلا دیده بود، نیافت درباره ی او به شک افتاد این مطلب را با برادرش ابوالعباس و بعضی از سران قبیله ی کنامه در میان گذاشت. اگر عبیدالله المهدی به کشتن او مبادرت نمی کرد، شورش بزرگ رخ می داد ولی تصمیم سریع مهدی کار را تمام کرد و خود را از خطر بزرگ نجات داد و این سوء خطام و حق ناشناسی مخدوم نیز خاتمه احوال او نظیر خاتمه احوال ابو مسلم خراسانی گردید. (2)

مهدی در سال 298ه ابو عبدالله و برادرش را به قتل رساند و یک تشییع جنازه عمومی برای آنها به راه انداخت و بدین ترتیب از خدمات آنها قدردانی کرد ولی بی وفایی بعدی آنها را نیز محکوم ساخت. (3) این امر باعث بدگمانی مخالفان اسماعیلیه درباره ی نسب عبیدالله المهدی گردید. (4) تا آنجا که حتی بعضی او را فرزند مردی یهودی دانستند که در سلمیه آهنگری داشت و چون مرد و زنش بیوه گشت، او را یکی از بزرگان علوی آن شهر به زنی گرفت و عبیدالله را که پسر زنش بود بپرورد چون بزرگ شد به خویشتن نسب علوی داد و مردم را به سوی خویش خواند.

همچنین گفته اند که عبیدالله مهدی از نسل عبدالله بن میمون قداح بود. گویند روزی یکی از دعات اسماعیلی از المعز فاطمی از نسبت وی به قداح پرسید; پاسخ داد:«هو قادح زناد الفکر» یعنی او چوب آتشگیرانه ی فکر بود، و چیزی بر این سخن نیفزود. (5)

طبق منابع اسماعیلی، عبیدالله مهدی بعد از چهل روز از سجلماسه به افریقیه آمد و دولت بنی رستم را که در تاهرت حکومت داشتند بر انداخت و در رقاده مسکن گزید، سپس لشکری به سرکوبی قرامطه فرستاد و ابو سعید پیشوای ایشان را بکشت و به جای او برادرش ابوطاهر را گذارد. در سال 301 لشکری برای فتح مصر فرستاد و بر اسکندریه و فیوم مسلط گشت پس آنگاه به تونس آمد و در جزیرة الخلفاء در کنار دریا نزدیکی قرطاجنه قدیم در سال 303 به ساختن شهری آغاز کرد و در سال 305 از آن فراغت یافت و آن را «مهدیه » نام نهاد و در سال 308 بدانجا هجرت نمود و سلسله فاطمیان را که بعدها به مصر انتقال یافتند، در آنجا تاسیس کرد. از مهدیه به سیسیل و ایتالیا لشکر کشید و شهرها و جزایری را در آن نواحی تسخیر کرد، در 63 سالگی به سال 322 در مهدیه درگذشت و او را در همان جا دفن کردند. (6)

نسب فاطمیان

اصالت نسب عبیدالله المهدی و فاطمیان مصر که خود را از فرزندان اسماعیل دانسته و نسب خود را به فاطمه دخت رسول خدا می رسانیدند، مورد گفتگوی علمای تاریخ قرار گرفته و بسیاری از ایشان در نسب آنان تردید کرده اند.

خواجه علاء الدین عطا ملک جوینی در تاریخ جهان گشای آورده است که:«اسماعیلیان او را مهدی آخر زمان می دانند و اهل سنت و جماعت مغربیان او را از نسل عبد الله بن سالم بصری می شمارند و عراقیان او را از نسل عبدالله بن میمون قداح می دانند و او داعی اسماعیل بن جعفر صادق بود». (7)

«دخویه » درکتاب یادی از قرامطه بحرین و فاطمیان دلایل بسیاری بر رد ادعای آنان آورده است: یکی از آن دلایل آن است که خلفای عباسی بغداد و اموی قرطبه در دو مورد یک بار در سال 402 و بار دیگر در 444 نسب این سلسله را به فاطمیان انکار کردند. از این گذشته عضد الدوله دیلمی با وجود تمایلات شدیدی که به تشیع داشت در سال 370ه تحقیقاتی در اصل و نسب آنان به عمل آورد و نسبت به ایشان سخت بدگمان شد و دستور داد تمام کتب و نوشته های آنان را بسوزانند; از طرفی دیگر در کتابهای مقدس دروز صریحا آمده است که عبدالله میمون جد خلفای فاطمی بوده است. (8)

بعضی عبیدالله المهدی را ابو محمد سعید بن الحسین بن عبدالله بن القداح نوشته و برخی او را همان سعید بن حسین بن احمد بن عبدالله بن محمد بن اسماعیل دانسته اند. گروهی معتقدند که میمون و فرزند او امامان مستودع بودند و سعید بن الحسین نیز امام مستودع بود، ودیعه ی امامت را به پسر خوانده اش القائم رسانید. چون امامان حقیقی در سلمیه محصور بودند و از بیم خلیفه معتضد عباسی (279-289) در تقیه می زیستند از این جهت حسین که امام مستودع بود ودیعه امامت را به فرزند و حجت خود سعید سپرد تا آن امانت را به صاحب واقعی آن «القائم » برساند. گویند سعید بن الحسین بن عبد الله بن میمون قداح حجت امام مستور بود که حسین بن احمد باشد تا آن ودیعه را پس از وفات او به پسرش «القائم » برساند.

اسماعیلیه عبیدالله المهدی را همان سعید بن الحسین دانسته و نسبش را چنین ذکر کرده اند: عبیدالله المهدی بن حسین بن احمد بن عبد الله بن محمد بن اسماعیل.

از مجموع این گفته ها می توان نتیجه گرفت که عبیدالله المهدی همان امام مستودع سعید الخیر بن حسین بن عبدالله بن میمون قداح است و وی مانند جدش عبدالله بن میمون قداح حجت امامان مستور بود که او را به امامت مستودع تعیین کردند، برای این که امامت را که در نزد او ودیعه بود به جانشین خود ابو القاسم بن حسین بن احمد بن عبد الله بن محمد بن اسماعیل که ملقب به قائم بود برساند. اگر کسی قایل به فرق بین امام مستودع و مستقر باشد مشکل نسب عبیدالله المهدی و خلفای فاطمی را بدین صورت حل کند و بگوید که: فاطمیین علوی نسب بودند و جد ایشان محمد بن اسماعیل بود اما عبیدالله المهدی اگر چه از خاندان علوی و فرزندان فاطمه نبود ولی امام مستودع به شمار می رفت و وظیفه داشت که ودیعه ی امامت را به ابوالقاسم بن حسین ملقب به قائم که جدخلفای فاطمی است، برساند. (9)

نخستین خلیفه ی فاطمی (297-322) مهدی بالله نام داشت. وی ابو محمد عبید الله بن احمد بن اسماعیل ثالث بن احمد بن اسماعیل ثانی بن محمد بن اسماعیل اعرج بن جعفر الصادق علیه السلام بود. نسب ایشان به صورت دیگر نیز نقل شده است و در آن اختلاف بسیار است اما آنچه مسلم است این است که ایشان علوی و اسماعیلی هستند و اتصال ایشان به علی علیه السلام صحیح است و صورت نسبی که در بالا ارایه گردید همانا مورد اعتماد و اتکاست و مشایخ نسابین نیز همان را با خط خود نوشته اند. مهدی مذکور در عصر خویش از رجال بنی هاشم به شمار می رفت او در سال 360ه در بغداد به قولی در «سلمیه » (10) به دنیا آمد. سپس در لباس بازرگانان وارد مصر شد و در مغرب امر خود را آشکار ساخت و خلق بسیاری وی را پیروی نمودند تا آن که رفته رفته نیرومند شد، سپس به سرزمین قیروان رفته شهری در آنجا بنا کرد و آن را «مهدیه » نام نهاد و همانجا اقامت گزید و بلاد مغرب و افریقا و همه ی آن نواحی را تصرف کرد، سپس اسکندریه را تصاحب نمود و خراج آنجا و قسمتی از صعید را دریافت کرد، آنگاه در سال 322 درگذشت. پس از مهدی، خلفای فاطمی یکی پس از دیگری خلافت را به عهده گرفتند تا آن که نوبت به عاضد، ابو محمد عبدالله بن امیر یوسف بن الحافظ لدین الله آخرین خلیفه ی ایشان رسید. (11)

خلفای عباسی چون خود را از جانب فاطمیان مصر در خطر دیدند، سعی کردند خلافت آنها را از هم بپاشند به همین جهت در سال 402 ه خلافت عباسی اعلامیه ای به امضای علمای بزرگ شیعه در قدح نسب فاطمیین مصر در بغداد منتشر ساخت. (12)

ناگفته نماند که از زمان مهدی تا حاکم هیچ نوع مسئله ای در نسب فاطمی آنها وجود نداشت و آنها به طور کلی به عنوان فاطمی پذیرفته شده بودند ولی حال که خلیفه ی عباسی که مرزهای خود را از سوی فاطمیان در خطر می دید، وضع اقتصادی و مادی خود را فرو پاشیده یافت یک عده از فقها ازجمله ابو عبد الله بن النعمان و سید مرتضی علم الهدی و برادرش سید رضی را در بغداد گرد آورد و سندی به امضای آنها رسانید که ذریه ی علوی فاطمیان را رد می کرد و تایید می نمود که فاطمیان از نسل سعید بن غضبان الدیصانی از طریق عبدالله بن میمون القداح، داعی سه امام نخستین پس از اسماعیل، هستند.

ابن خلدون در تفسیر این اعلامیه می نویسد: از اخبار بی اساس که بیشتر مورخان و ثقات آنها را یاد کرده اند این است که می گویند: عبیدیان، خلفای شیعه در قیروان و قاهره از خاندان نبوت نیستند و نسبت آنان را به اسماعیل فرزند امام جعفر صادق علیه السلام انکار می کنند و در نسب او طعن می زنند و آنها در این باره به اخباری اعتماد می کنند که به منظور تقرب جستن به برخی از خلفای ناتوان و زبون بنی عباس تلفیق شده است، اخباری که به قصد ناسزاگویی از دشمنان خلفا و ساختن دشنامهای گوناگون به آنان فراهم آمده است… ولی از درک شواهد واقعه ها و دلایل احوالی که مخالف رای آنان است و دعوی ایشان را رد می کند غفلت می ورزند، … و ایشان بر نیمی از ممالک بنی عباس غالب شدند و نزدیک بود به موطنشان (بغداد) هم داخل شوند و اکمیت بنی عباس را از میان ببرند چنان که تبلیغ و دعوت آنان را در بغداد و عراق عرب امیر بساسیری (13) از موالی دیلم، که بر خلفای بنی عباس غلبه یافته بودند، آشکار کرد و در نتیجه ی مشاجره ای که میان او و امرای ایران در گرفته بود مدت یکسال بر منابر به نام عبیدیان (فاطمیان) خطبه می خواند وهمچنان عرصه بر بنی عباس تنگ گردیده و دولت آنان مورد تهدید قرار گرفته بود و هم ملوک بنی امیه در آن سوی دریا، ندای جنگیدن با عباسیان و منقرض ساختن ایشان را در داده بودند و چگونه ممکن است همه ی این موفقیت ها برای کسی روی دهد که در نسب و خاندان متهم به ادعای کاذب باشد و در نسبت دادن ولایت به خویش دروغ بگوید؟».

ابن خلدون در ادامه ی سخنانش می گوید: حال و سرانجام کار قرمطی را که در انتساب خود مدعی کاذب بود می توان آیینه ی عبرت دانست و دید که چگونه تبلیغ و دعوت او متلاشی گردید و اتباعش پراکنده شدند وخبث و مکر ایشان به سرعت آشکار گردید و پایانی ناسازگار یافتند و طعم بدفرجامی خویش را چشیدند و اگر کار عبیدیان هم مانند آنان بود هرچند مدتی هم می گذشت به همین عاقبت دچار می شدند.

دولت عبیدیان قریب 270 سال متوالی دوام یافت و آنان مقام و عبادتگاه ابراهیم علیه السلام و موطن و مدفن رسول خدا و موقف حاجیان و مهبط ملائکه را تصرف کردند، سپس فرمانروایی آنان منقرض شد در حالی که شیعیان وپیروان ایشان در همه ی معتقدات خود همچنان باقی و پایدار بودند وبه کاملترین وجهی از آنان اطاعت می کردند و محبت آنان را از دل نمی زدودند وبه نسب ایشان به امام اسماعیل بن جعفر صادق علیه السلام اعتقاد خالصانه داشتند، شیعیان آنها… اگر در نسب ائمه خویش شک می داشتند در راه پیروزی آنها خود را در مهلکه ها نمی انداختند…و آن قوم در معرض بدگمانی دولتها قرار داشتند و زیر نظر ومراقبت ستمکاران بودند و به سبب بسیاری پیروان و پراکنده شدن دعات ایشان در نقاط دور، و خروج های مکرر آنان یکی پس از دیگری رجال نامور آنها به اختفا، پناه برده بودند و همانند گذشته شناخته نمی شدند، چنان که گفته ی شاعر درباره ی آنان صدق می کرد.

فلو تسال الایام ما اسمی ما درت

و این مکانی ما عرفن مکانیا

«اگر از روزگار نام مرا بپرسی، نمی داند و اگر مکان مرا بپرسی جایگاه مرا نخواهد شناخت ».

حتی امام محمد بن اسماعیل، جدعبدالله مهدی، به کلمه ی «مکتوم » نامیده شده بود و شیعیان از این رو وی را بدین نام می خواندند که همه هم رای شده بودند از بیم ست یافتن دشمنان بر وی باید در نهان به سر برد.

ابن خلدون می افزاید: و پیروان بنی عباس هنگام ظهور عبیدیان این امر را برای طعنه زدن بر نسب آنان دستاویزی قرار دادند و از راه القای این رای بر خلفای عاجز خویش، به آنان تقرب می جستند و هم فرمانروایان و امیران دولت آنان که عهده دار جنگ با مخالفان بودند آن را مایه ی دلخوشی خویش می شمردند تابدین وسیله از جان و قدرت خویش دفاع کنند و ناتوانی زیان بخش خود را از مقاومت و پافشاری در برابر حملات هواخواهان عبیدیان جبران سازند; چه بربرهای کتامیان که از شیعیان و مبلغان آنان بودند در شام و مصر و حجاز بر بنی عباس غلبه یافته بودند و این امر به جایی کشید که حتی قضات بغداد عدم انتساب آنان را به خاندان پیامبر تصدیق کردند و گروهی از مشاهیر روزگار مانند: شریف رضی، و برادرش مرتضی و ابن البطحاوی (14) و دانشمندانی چون ابو حامد اسفراینی و قدروی و صیمری و ابن اکفانی و ابیوردی و ابوعبدالله ابن نعمان فقیه شیعه و دیگر معاریف امت در بغداد در روز معینی برای شهادت حاضر شدند و بدین امر گواهی دادند.

و این واقعه به سال 402 در روزگار خلافت القادر روی داده و شهادت آنان در این باره مبتنی بر سماع بوده است; زیرا موضوع مزبور در میان مردم بغداد شهرت و شیوع داشته است.

از نظر ابن خلدون: بیشتر کسانی که نسب عبیدیان را مورد عیبجویی و نکوهش قرار می دادند شیعیان یا پیروان بنی عباس بودند و عالمان اخبار بنابر مسموعات خویش همان گفته ها را به عین نقل، و بر حسب محفوظات خود آنها را روایت کردند در صورتی که حقیقت جز این است ; چنان که بهترین گواه و آشکارترین دلیل بر صحت نسب آنان را در نامه ی معتضد می توان یافت که درباره ی عبیدالله به ابن الاغلب در قیروان و ابن مدرار در سجلماسه نوشته است; زیرا معتضد از هر کس به نسب خاندان نبوت آگاه تر و نزدیک تر است ». (15)

چنان که می بینیم ابن خلدون دوام دولت فاطمی و بسط قدرت آن را دلیل درستی ادعای آنان می داند و می گوید که خداوند دروغگو را مدد نمی کند، چیزی که مورد تایید غزالی نیز بوده; زیرا زیادی پیروان و دوام دولت را نشانه ی درستی و برحقی می دانسته است. (16)

رشید الدین فضل الله صاحب «جامع التواریخ » در ذکر تاریخ عبیدالله مهدی، پس از ذکر روایات مختلف گوید: «و این همه روایات و اقوال زعم اهل سنت و جماعت است در انتساب مهدی، غالب ظن آن است که این همه مواضعه ی عباسیان است و نصب ایشان است از بهر آن که ما را بر ترتیب این بینتی واضح است به آن که می دانیم که ایشان قصد منصب عباسیان می کردند و عباسیان قصد استیصال ایشان، و چون با ایشان چیزی به دست نداشتند، چاره ای نداشتند مگر آن که در نسب ایشان طعن کنند تا مسلمانان در مجالس و محافل و انجمن ها بازگویند و بر زبانها مقدوح و ملوم و مذموم باشند، بر چشمه ای مردم خوار و ذلیل گردند و رغبت به دعوت ایشان نکنند… و دلیل بر کذب دعوی و اشهاد بر صحت این معنی سخن رضی موسوی است رحمة الله علیه که نقیب النقباء عراق بود از قبل خلفا و مقدم و سرور سادات و علم انساب نیکو می دانست.» رشید الدین پس از نقل چند بیت از اشعار مرحوم سید رضی، می گوید: «و جماعتی به مقیاس این قیاس و قرار این استقرا و شواهد این دلیل گفته اند که طعن در انتساب مهدی و قدح اولاد او محض افترای خلفای آل عباس است ». (17)

اما همین رضی موسوی که اشعاری در مدح خلیفه فاطمی سروده به نقل مقریزی از ابن اثیر از ترس جان محضری را که القادر بالله در تکذیب علوی بودن فاطمیان ساخته بود، تصدیق کرد. توضیح آن که القادر بالله بیست و پنجمین خلیفه ی عباسی (381-422) محضری ساخت «متضمن قدح علویان مصر، که در دعوی نسب به علی علیه السلام کاذبند و اصل ایشان از دیصانیان و قداحیان مجوسند» متن این محضر (استشهاد) را جوینی و ابوالفداء و مقریزی و ابن تغری بردی نقل کرده اند. (18)

جمعی از علما یا بدان جهت که دوستدار آل عباس بودند و یا از ترس، آن را تصدیق کردند. از علویان: سیدمرتضی، سید رضی، ابن الارزاق موسوی، و محمد بن محمد بن ابی یعلی. از فقیهان: ابو حامد اسفراینی، ابومحمد الکشفلی، ابوالحسن قدوری، ابو عبدالله صیمری، ابو عبدالله بیضاوی و چند نفر دیگر و از قاضیان: ابن الاکفانی، ابو القاسم جزری و ابوالعباس شیوری. (19)

کاملا پیداست که بنی عباس فقها و بزرگان شیعه را برای چنین شهادتی مجبور کرده اند و آنان از روی تقیه بدین امر گواهی داده اند و در باطن به این امر موافق نبوده اند لذا برخی از امضا کنندگان امضای خود را پس گرفتند و به علوی بودن آنها تصریح نمودند از جمله شریف رضی موسوی در اشعار خود ضمن بیان عظمت و اهمیت دولت فاطمیان اشاره به سیادت آنها کرده، می گوید:

ما مقامی علی الهوان و عندی

مقول قاطع و انف حمی

واباء محلق بی عن الضی

م کما زاغ طائر وحشی

احمل الضیم فی بلاد الاعادی

و بمصر الخلیفة العلوی

من ابوه ابی و مولاه مولا

ی اذا ضامنی البعید القصی

لف عرقی بعرقه سید النا

س جمیعا محمد و علی

ان ذلی بذلک الجو عز

و اوامی بذلک الربع ری (20)

«من که دارای زبانی برنده ام و از قبول ستم ننگ دارم هرگز با خواری در جایی به سر نمی برم. اباء و حمیت، مرا همچون مرغان بلند پرواز از ستمکشی دور می سازد، در دیار دشمن به من ستم روا می شود حال آن که در مصر خلیفه ای علوی وجود دارد. در آن هنگام که بیگانگان حق مرا پایمال می کنند کسی خلیفه است که پدرش پدر من و خویشانش خویشان من اند. سرور همه ی مردم یعنی محمدصلی الله علیه و آله و سلم وعلی علیه السلام ریشه مرا با ریشه او به هم پیوسته است; در آن محیط، خواری من عزت و در آن سرزمین، تشنه کامی من همچون سیرآبی است ».

هندوشاه درباره ی خلفای فاطمی می نویسد: «اول خلفای این دولت مهدی ابو محمد عبیدالله بن احمد بن اسماعیل الثالث بن اسماعیل الثانی بن محمد بن اسماعیل الاول بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب و در نسب ایشان اختلاف بسیار است و بر صورت دیگر روایت کرده اند، اما حق آن است که ایشان علویان اسماعیلی اند وصورت این نسب که ذکر کرده ایم آن است که علمای علم انساب بر این اعتماد دارند و مهدی مذکور در زمان خود از بزرگان بنی هاشم به شمار می آمد. (21)

ولی عجیب است که مؤلف کتاب «نقض » مرحوم نصیر الدین ابو الرشید عبد الجلیل قزوینی درباره ی نسب فاطمیین مصر، می نویسد: «که این جماعت نه از اولاد علی و فاطمه اند و نسب ایشان بدین دعوی که می کنند باطل است و از اولاد میمون قداح اند». (22)

محدث ارموی به این جمله تعلیقه زده و می گوید:

ابن الاثیر در کامل التواریخ محضر درست کردن و استشهاد نامه ترتیب دادن را به «قادر خلیفه عباسی » نسبت داده است، در هر صورت علمای نسابه و دانشمندان صاحب نظر و محقق در نسب و تاریخ بر آنند که نسب فاطمیان مصر صحیح است و ایشان علوی و فاطمی هستند و قیام خلیفه عباسی کائنا من کان به استشهاد نامه و محضر درست کردن به فرض این که نسب ایشان مخدوش است مبنی بر کذب و مقدمات بی اساس و پرونده سازی است و نزد ارباب فن و علمای انساب درست نیست وکافی است در این باب قول نسابه شهیر ابن عنبه. نص عبارت او در کتاب الفصول الفخریه (23) این است: «و در نسب خلفای مصر خلاف بسیار است و عباسیان ایشان را نفی کردند و محضرها نوشتند در این باب و بدان منضم کردند آنچه به ایشان نسبت می کنند از الحاد و سوء اعتقاد و بسیار از علما در تصانیف خود نفی ایشان کردند و آنچه گفتند در باب ایشان از طعن راست نمی آید از بهر آن که مبنی است بر آن که « اول خلفای ایشان مهدی عبیدالله پسر محمد بن اسماعیل است لصلبه و زمان او احتمال آن نداد» بلکه مبالغه کردند در آن که اسماعیل بن الصادق را عقب نیست و این محض دروغ است و سید رضی الدین موسوی با جلالت قدر تصحیح نسب ایشان در شعر خود کرد. و در محضری که عباسیان نوشتند به نفی ایشان ننوشت و در آن با او بحث بسیار رفت و ابن الاثیر جذری صاحب تاریخ کامل میل تمام دارد به صحت نسب ایشان و دور نمی گوید بلکه صحت نسب ایشان نزدیک است وبعضی نسابان جزم به صحت آن کردند. والله اعلم » (24) .قاضی نور الله شوشتری در «مجالس المؤمنین » از این موضوع سخن به میان آورده و این نسبت را صرف تهمت دانسته و گفته است:«در ذکر بنی فاطمه علیها السلام که در دیار مغرب و مصر خلیفه شدند و ایشان را اسماعیلیه و عبیدیه نیز گویند در زمان دولت بنی عباس 274 سال پادشاهی کردند عدد ایشان چهارده تن اند، ابتدای ملکشان از فرزندان اسماعیل بن الامام جعفر الصادق بودند و اسماعیل، فرزند بزرگتر امام جعفر علیه السلام بود و اکثر مردم را گمان آن بود که بعد از پدر، امام او خواهد بود». قاضی سپس در ادامه ی سخنانش می گوید:«در تاریخ روضة الصفا آورده که عباسیه در نسب مهدی طعن کرده محضری نوشتند و خواستند که امر فرمایند که تا خطبا آن را بر منابر بخوانند وزیر مقتدر گفت که اگر شما چنین کنید علویان نیز نسبت به عباسیان زبان قدح دراز کرده در آن باب محضری نویسند و امر کنند تا بر رؤس منابر ولایت مغرب بخوانند و هیچ یک ازاین دو طایفه شما را در میان امت قدر و قیمت نماند. و در تاریخ ابن کثیر شامی مسطور است که آن محضر نوشته شد و سایر سادات و اشراف و قضات و علمای دار الخلافه مهر بر آن نهادند و از جمله ایشان ابو الفرج جوزی…». (25)

علامه متتبع محمد قزوینی در حواشی تاریخ جهانگشای جوینی در اثنای ذکر دلایل بر این که فاطمیان مصر از نسل امام جعفر صادق علیه السلام بوده اند و این که برخی از صاحب غرضان آنان را از اولاد عبد الله بن میمون قداح می دانند دروغ فاحش و کذب صریح و بهتان صرف و افترای محض است، می نویسد:

«بر شخص منصف بی غرض که تا اندازه ای به تواریخ آن عهد انسی داشته باشد، جنبه ی مغرضانه این حکایات به هیچ وجه پوشیده نیست و اغلب آنها به نظر به کلی ساختگی و افترا و تهمت صرف می آید و منشا آن افترا و تهمت لابد یکی بغض ذاتی متعصبین اهل سنت با شیعه بوده و دیگری تحریک و تحریض خلفای بنی عباس; زیرا که خلفای مزبور در مقابل قدرت روز افزون رقبای مقتدر خود یعنی خلفای فاطمیین که نیمه مملکت آنان را از دست ایشان به در برده و در نیمه باقی نیز ایشان را متزلزل می داشتند از راه کمال عجز و ناتوانی برای تشفی قلب خود چاره ای جز توسل بدین گونه وسایل عاجزانه یعنی نشر اکاذیب و مفتریات در حق دشمنان قوی دست خود و قدح در انساب و مذاهب و اعمال و افعال ایشان و اعوان وانصار ایشان نداشته اند ولی از قدیم گفته اند که: سلاح عجزه دشنام و تهمت است ». (26)

خلفای فاطمی نیز شکی در انتساب خود به رسول خدا نداشتند، چنان که منصور سومین خلیفه فاطمی (334-341) هنگام مرگ پدرش قائم (322-334) خطبه ای ایراد کرد و در آن پدر خود و جد خود را که عبید الله مهدی باشد فرزند رسول خدا خواند: «یا ابتاه یا جداه یا ابنی رسول الله » (27) پس بنابر آنچه گذشت معلوم شد، طعن در نسب فاطمیان مصر از طرف قادر بالله عباسی جنبه ی سیاسی داشته و از پرونده سازیهای زشت و زننده ی عباسیان بوده است و هیچ گونه شکی در نسب آنان نیست و نوع علمای آن زمان که تحت نفوذ سیاسی و سلطه ی بنی عباس می زیسته اند حقیقت امر را در نیافته اند ویا جرات بر بیان واقع نداشته اند. و مسلما اکراه و اجبار هم در کار بوده است. چنان که ابن کثیر در تاریخ خود آن محضر را تکذیب نموده و تصریح کرده است که در مرتبه ی اول که اکابر وعلما به استدعای خلیفه قادر بالله عباسی خط و مهر بر آن محضر می نهادند سید رضی الدین موسوی نیز با اکراه و الحاح خط بر آن محضر نهاد و چون از مجلس خلیفه بیرون رفت جهت اشعار به بطلان آن محضر واظهار آن که آنچه در آنجا نوشته شده از روی اکراه بوده قطعه شعری گفت که دلالت بر صحت نسب خلفای اسماعیلیه داشت و یک بیت آن این است:

الیس الذل فی بلد الاعادی

وبمصر الخلیفة العلوی

خلیفه عباسی چون آن قطعه را شنید برآشفت و شریف طاهر پدر سید رضی الدین و برادر او سید مرتضی علم الهدی را طلبید و با ایشان گله آغاز کرد ایشان چون به سید رضی در آن باب سخن گفتند گفت: من آن قطعه را نگفته ام. خلیفه گفت: اگر او آن قطعه را نگفته باید قطعه دیگر مشتمل بر قدح نسب اسماعیلیه بگوید و در این باره مکرر کس نزد سید رضی الدین فرستادند و او قبول نکرد و چون سید رضی و خاندان او در عراق صاحب شوکت و فضل بودند و خلیفه قدرت بر اهانت ایشان نداشته به ناچار به آن راضی شد که سید رضی سوگند بخورد که آن قطعه را او نگفته است آن گاه ابو حامد اسفراینی و قاضی ابوبکر باقلانی را که از علمای اهل سنت بودند به خانه ی او فرستاد تا او را سوگند دادند و الله اعلم بحقیقة الحال. (28)

گویند سید رضی این اشعار را در دیوان خود نیاورد. ولیکن اشعار وی به گوش القادر بالله رسید و او در مجلسی ابو احمد موسوی پدر سید رضی را به خاطر آن که پسرش دشمنان او را ستوده است به شدت ملامت کرد. ابو حامد اظهار بی اطلاعی کرد، سپس از فرزند خویش در این باره توضیح خواست. سید رضی گفتن اشعار را انکار کرد پدرش گفت: حال که چنین است نامه ای به خلیفه بنویس و پس از اعتذار گواهی بده که نسب خلفای مصر نادرست است رضی گفت: من چنین کاری نمی کنم; زیرا از خلیفه ی مصر و داعیان او بیم دارم. پدرش گفت: شگفتا! تو از کسی که میان تو و او ششصد فرسنگ فاصله است بیم داری و از خلیفه ای که میان تو و او بیش از صد ذراع نیست نمی ترسی؟! البته اینکه سید رضی از عذرخواهی خودداری کرد ونیز در طعن خلفای مصر چیزی ننوشت، دلیل قوی بر صحت نسب آنان می باشد، این عمل باعث شد که از برخی از مشاغل خود برکنار گردد. (29)

البته علت اصلی این محضر سازی ها، چنان که رشید الدین فضل الله به فراست دریافته، آن بود که بسط قدرت فاطمی و تشکیلات منظم آن که هدف عمده ی آن باطل ساختن خلافت عباسیان و نشان دادن جنایات و فجایع خلفای عباسی بود، بنیان روحانیت و معنویت آنها را متزلزل ساخته بود، خلفای عباسی برای جبران این شکست در صدد چاره برآمدند. (30)

پی نوشت ها:

1.ابو عبدالله الحسین بن احمد بن محمد زکریا معروف به ابو عبد الله شیعی صوفی محتسب و ملقب به «صاحب البذر»; اصل وی از کوفه یا رامهرمز یا صفاء یمن بوده است. وی مؤسس دولت فاطمیین در مغرب بود مانند ابو مسلم خراسانی که مؤسس دولت بنی عباس در مشرق بود. شرح احوال او مشهورتر از آن است که در اینجا احتیاج به بسط مقال باشد، وی یکی از نوادر رجال روزگار بود و عجیب تر این که او را تنها بدون مال و رجال در حدود سال 280 برای نشر دعوت از یمن به مغرب فرستادند وی در آنجا فقط در سایه زیرکی و دهاو کفایت و عزم وتدبیر خود در ظرف اندک مدتی یعنی قریب 16 سال از حدود سال مذکور الی ظهور مهدی در سال 296 تاسیس مملکتی چنان با عظمت در شمال آفریقا نمود و چندین سلسله سلاطین آن دیار مانند بنی الاغلب تونسی و بنی مدرار سجلماسه و بنی رستم تاهرت را منقرض ساخت لکن عاقبت الامر با همان شمشیری که خود به دست مهدی داده بود، خودش و برادرش به قتل رسید.رجوع شود به البیان المغرب فی اخبار المغرب،تالیف ابن عذاری مراکشی:1/118، 123، 132و 165; التنبیه والاشراف مسعودی، ص 334; دستور المنجمین، ص 335; خطط مقریزی:2/160; اتعاظ الحنفاء، ص 27و31; سیاستنامه نظام الملک، ص 193; ابن اثیر:8/12112; مقدمه ابن خلدون، ص 13.

  1. تاریخ جهانگشای جوینی ج 3، حواشی و اضافات علامه قزوینی، ص 350.
  2. دولت فاطمیان، نوشته عباس حمدانی، ترجمه آژند، ص 169.
  3. عجیب آن است که ابو عبد الله شیعی قبل از آن لحظه مهدی را هیچ ندیده بوده و فقط غایبانه و از راه کمال عقیده و تدین و اخلاص به نام او دعوت می کرده و شمشیر می زده.(ابن عذاری:1/122).
  4. کامل حسین، دکتر محمد، طائفة الاسماعیلیة، طبع قاهره، ص 828-824
  5. مصطفی غالب، اعلام الاسماعیلیة، طبع بیروت،1964، ص 358-348.

7.تاریخ جهانگشای جوینی:3/159; تاریخ گزیده، ص 508.

  1. دکتر مشکور، تاریخ شیعه، ص 213.

9.حسن ابراهیم حسن و طه احمد شرف، عبید الله المهدی، ص 177-169، طبع مصر، بنا به نقل دکتر مشکور، ص 214.

10.شهرکی از توابع حماء و حمص در کنار بیابان، یاقوت: معجم البلدان.

  1. ابن طقطقی، تاریخ فخری، ترجمه، محمد وحید گلپایگانی، ص 359360، چاپ بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360.
  2. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ:7/263، چاپ بیروت.

13.بساسیری نسبت به «بسا» یا «فسا» است. رجوع شود به «راحة الصدور»، ص 97، چاپ لیدن.

  1. در برخی چاپها «الطحاوی » است.
  2. ابن خلدون، مقدمه از صفحه 21 به بعد، چاپ المثنی بغداد، ترجمه مقدمه ابن خلدون، محمد پروین گنابادی:1/3640، چاپ بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
  3. فضایح الباطنیه، ص 62.
  4. رشید الدین، جامع التواریخ، بخش اسماعیلیان، ص 25 به کوشش محمد تقی دانش پژوه و محمد مدرسی زنجانی، بنگاه ترجمه و نشر.
  5. تاریخ جهانگشای:3/174تا 177; ابوالفداء:3/142143; اتعاظ 2223; النجوم الزاهرة:2/113.
  6. مقریزی، اتعاظ الحنفاء، ص 4044.
  7. ترجمه تاریخ فخری، ص 358; تجارب السلف، ص 201; ابن اثیر، الکامل: 6/125 124.
  8. تجارب السلف، ص 201، و عین همین مطلب را ابن طقطقی در تاریخ فخری، ص 359 نیز ذکر کرده است.
  9. قزوینی، نقض، ص 316، چاپ انجمن آثار ملی، 23. الفصول الفخریة، ص 143و 144.
  10. تعلیقات نقض:2/1065، تعلیقه 131 زیر عنوان: صحت نسب فاطمیان مصر.
  11. مجالس المؤمنین:2/294و 295.
  12. تاریخ جهانگشای:3/327 326. 27. مقاله آقای محقق در مجله یغما، ص 276.
  13. بنا به نقل مجالس المؤمنین:2/297298.
  14. فریدون بدره ای، مقدمه کتاب فرقه اسماعیلیه، مارشاک ک.س. ها. جسن، ص 21.
  15. تفصیل بیشتر را می توانید در کتاب «عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب » و کامل ابن اثیر مطالعه نمایید.

منبع : فصلنامه کلام اسلامی، شماره 21 ، الویری، محسن

فرهنگ مهدوی در القاب خلفای عباسی

اشاره

مقاله حاضر ترجمه فصلی از کتاب بحوث فی التاریخ العباسی نوشته دکتر فاروق عمر می باشد. اگر چه این کتاب، اثر جدیدی نیست، اما بحث یاد شده بحثی نو و خواندنی است و تاکنون در جامعه علمی ما راجع به آن چندان تحقیق نشده است. از این جهت، ترجمه فارسی فصل یاد شده این کتاب را از نظر اصحاب تاریخ می گذرانیم. گفتنی است عنوان اصلی این گفتار در منبع فوق «لقب های خلفای عباسی و مفاهیم دینی و سیاسی آن ها»3 بوده لکن ا آنجا مکه مقاله منعکس کننده استفاده ابزاری خلفای عباسی از فرهنگ مهدویت می باشد در فرایند ترجمه عنوان مقاله به «فرهنگ مهدویت در القاب خلفای عباسی» تبدیل شده است.

مقدمه

مورخان جدید به لقب های رسمی و صفات شخصی خلفا عنایت جدّی نداشته اند و تنها تعداد کمی از آن ها در این مورد به بررسی پرداخته اند، از جمله گولدزیهر درباره معنای لقب، ظل اللّه و خلیفة اللّه بحثی نوشته است و مارکولیوت در مورد لقب خلیفه مطالبی نوشته است و هم چنین فان فلوتن در مقاله اش با عنوان تاریخ العباسی، اندکی به القاب خلفای اولیه عباسی پرداخته است. هم چنین دی خویه و امندروز کوشیده اند تا درباره لقب سفاح توضیحاتی بدهند. در نهایت، برنارد لوئیس مقاله ارزش مندی را درباره القاب رسمی خلفای اولیه عباسی ارائه کرده است.4

اما مورخان عرب، با سرعت از کنار این القاب گذشته اند و به تفسیر و توضیح معنای آن ها اهمیتی نداده اند و اگر بعضی از آن ها چیزی در این باره نوشته اند، بسیار کم و ساده می باشد. تنها در این مورد از کتاب حسن پاشا می توان نام برد که نام آن ألقاب الاسلامیة است، اماچون، این کتاب نیز کتابی جامع است، القاب خلفا را به طور عمیق بررسی، نقد و تحلیل نکرده است.5 و شاید اهمیت ندادن به چنین پدیده های تمدنی و مظاهر رسمیِ دولت مردان که به اصول و رسومات آن روزگار مربوط می شوند، به دلیل ناچیز بودن اطلاعات ما از آن ها، به ویژه در اوایل قرن بیستم باشد، اما هم اکنون منابع اولیه و اصیلی که به مظاهر تمدن و فرهنگ اهمیت داده اند، در دست رس قرار گرفته اند، مانند کتاب های ابن خلدون، قلقشندی، صابئی، جاحظ و… که وجود این گونه منابع باعث ازدیاد اهتمام مورخان به معلومات موجود در آن ها از سازمان و تمدن گشته است.

زندگی اجتماعی و سیاسی در قرن اول هجری( قرن هفتم میلادی) بسیار ساده و به دور از پیچیدگی بود و بدین جهت خلفای راشدین و اموی به استفاده از القاب، احساس نیاز نمی کردند. قلقشندی در این مورد می گوید:« قضاعی در کتاب عیون اخبار گفته است: هیچ کدام از خلفای بنی امیه به القاب خلافت ملقب نشدند و شروع این مسئله در دولت عباسیان بود».6 از ابن حزم حکایت شده که برخی از خلفای بنی امیه القابی را برای خود برگزیدند. لقب معاویه الناصر لحق اللّه بود. هم چنین مروان بن محمد لقب القائم بحق اللّه داشت. هم چنین بعضی از گزارش ها اشاره دارند که عمر بن عبد العزیز ملقب به لقب مهدی بود. ابن دحیه بر نظریه قلقشندی تأکید کرده و در مورد منصور می گوید: «او اولین خلیفه ای است که خود را به لقب، ملقب کرد و او پدر خلفاست».7 صابئی در کتاب رسوم دار الخلافة می گوید: هیچ کدام از خلفای بنی امیه برای خود لقبی برنگزیدند و آن گاه که روزگار آنان پایان یافت و حق به صاحبش برگشت و دولت عباسی ظهور کرد – که خدا ارکان آن را ثابت گرداند – و مردم با ابراهیم بن محمد بیعت کردند، به او امام گفتند. چهار خلیفه نخستین از زمان ابی العباس با عنوان خلفای راشدین ملقب شدند.8 ابن عذاری در این مورد، مطلبی را از ابن حزم نقل کرده که وی در حالی که بر زوال دولت اموی تأسف می خورده و بر دولت عباسیان می تاخته، گفته است: «دولت بنی امیّه منقرض شد، در حالی که دولتی عربی بود که دولت مردان آن نه قصری ساختند و نه شهری را به خود اختصاص دادند، بلکه هر کدام از اُمرای آنان در خانه و ملکی که قبل از خلافت داشت، ساکن می شد و مسلمانان را وادار نمی کردند که آنان را با حالت عبودیت، مخاطب قرار دهند و از آنان با عنوان پادشاه نام برند و دست و پای آنان را ببوسند».9 از این مطالب به این نتیجه می رسیم که برگزیدن القاب رسمیِ حکومتی از سوی خلفای عباسی، پدیده ای جدید بود که پیش از آنان خلفای اموی و راشدی چنین نکرده بودند. به رغم این که اغلب مظاهری که عباسیان در اداره کشور، حکومت و جامعه پدید آوردند که یا از مبانی اسلامی سرچشمه می گرفت یا از اصولی که اسلامی نبود، ولی در جامعه اسلامی رایج بود و در تمدن های ایرانی و رومی ریشه داشت، اما پدیده القاب ویژه آن ها، نه در میان خلفای مسلمانان و پادشاهان ایران سابقه داشت و نه در میان امپراطوران روم.

از این رو در تفسیر این القاب باید پیچ و خم های دیگر مربوط به شرایط سیاسی و دینی انقلاب عباسی و دولت عباسی، بهویژه دوره اول آن را در نظر گرفت. القاب موجود در عصر اول عباسی (بویژه القاب خلفای عباسی) را می توان به گونه زیر تقسم کرد: 1- القاب رسمی عمومی، مانند امیر المؤمنین، خلیفة اللّه و ملک. 2- القاب رسمی خصوصی، مانند الامام، القائم، المرتضی، المنصور، المهدی و الرشید، المعتصم بالله و… 3- القاب شخصی، مانند الأحول که لقب هشام بود، الحمار و الجعدی که این دو لقب از آنِ مروان بن محمد بودند. و دوانیقی که لقب منصور بود، ناقص که لقب یزید سوم أموی بود و لقب موسی بن امین، شدید بود.10 لقب ابن الهادی، الناطق بالحق بود11 که پدرش می خواست او به جای هارون ولیعهدش باشد. در این جا بر آن نیستیم که در مورد القاب شخصیه و القاب عمومی سخن بگوییم، بلکه سعی ما بر این است که القاب رسمی، بهویژه القابی را که از صفت مهدویت حکایت دارند، بررسی کنیم.

القاب ویژه

پیش از این که القاب ویژه خلفای عباسی را بیان کنیم، لازم است بگوییم که در نیمه اول قرن دوم هجری (قرن هشتم میلادی) اخبار نزدیک بودن ظهور مهدی منتظر-که دنیا را بعد از ظلم و جور پر از عدل خواهد کرد- در صحنه جامعه به طور خیلی شایعی مطرح بود و حاصل این اخبار، کتاب های جفر، ملاحم، و فتن بود. لذا طبق معمول، هر انقلابی که بر ضد نظام موجود صورت می گرفت، برای جذب مردم به صفوف خود، فعالیت ها و اقداماتش را بر اساس برخی از شعارها و پیش گویی ها پایه ریزی می کرد و آن ها را بین مردم ترویج می کرد. از جمله این قیام ها، قیام عباسیان بود که از سال 98 ه .ق اساس آن ریخته شد و در سال 129 ه .ق به ظهور رسید و در سال 132 ه .ق به پیروزی نهایی انجامید. البته قیام عباسیان اولین نهضتی نبود که حرکتش را بر اساس این پیش گویی ها بنا می کرد، چنان که در تاریخ سیاسی اسلام آخرینِ آن ها هم نبود.

لقب سفّاح

لقب سفاح، لقبی است که اغلب مورخانِ محدث بر خلیفه اول عباسی، عبد الله بن محمد اطلاق کرده اند، ولی بعضی از مورخان در مورد این لقب از دو ناحیه اختلاف نظر دارند: یکی، این که صاحب لقب چه کسی است؟ دوم، این که این لقب به چه معناست و اهمیت واقعی آن در چیست؟ امندروز مستشرق در مورد دلیل اعطای این لقب به ابی العباس با شگفتی یاد می کند و تأکید دارد که این لقب در ایام خود خلیفه عباسی معروف بوده و از جمله القاب او به شمار می آمده است.12استاد دوری در این مورد اظهار می دارد که این لقب از القاب ابی العباس نبوده است، بلکه مورخان میان عبد الله بن محمد و عبد الله بن علی به اشتباه افتاده اند، و لذا این لقب را به عبد الله بن محمد داده اند. پروفسور برنارد لوئیس در این مورد با استاد دوری هم عقیده است. اما استاد حسن پاشا معتقد است که این لقب از القاب خلیفه اول عباسی است. و او این نظریه را ترجیح می دهد که این صفت در مدح اوست و راجع به کرم و بذل و عطا می باشد.13

مورخان اولیه نیز در مورد این لقب، اختلاف نظر دارند و آن چه سزاوار بیان است این که مورخان پیشگام، چون: جهشیاری، ابن حبیب، طبری، یعقوبی و دینوری عموماً به این لقب اشاره ندارند و هرگاه از خلیفه عباسی اول سخن به میان می آورند، با کنیه اش ابوالعباس به او اشاره می کنند. شاید مسعودی14 اولین مورخی است که لقب سفاح را بر ابوالعباس اطلاق کرده است و مورخان بعدی نیز از او پیروی کرده اند. البته این مورخان در معنای آن اختلاف نظر دارند که آیا سفاح به معنای کرم و سخاوت است یا به معنای کشتار و قتل عام. از سخنان ابن اعثم کوفی15بر می آید که ابوالعباس انتقام خون های ریخته شده از خاندان پیامبر را از امویان گرفته است. در این جا لازم است بگوییم که خود خلیفه ابوالعباس این لقب را در خطبه افتتاحیه اش در کوفه، آن گاه که خود را خلیفه اعلام کرد، ذکر نمود: «…فاسعدوا فانا السفاح المبیح…». دی خویه تأکید دارد که ابوالعباس مردم را به عطای زیاد و بخشش فراوان وعده می داد و هیچ گاه آنان را به قتل و تبعید نمی ترساند16. ما نیز بر این نظر تأکید داریم، زیرا خلیفه به دنبال سخنانش گفته است: «… و الثائر المبیر» که در این جمله اخیر، ترساندن و تهدید نهفته است. لقب سفاح به معنای جلاّد بیشتر از خلیفه عباسی با عبداللّه بن علی، عموی خلیفه ابوالعباس مناسبت دارد، زیرا عبداللّه بن علی والی شام بود و به جهت اقداماتش در آن جا، مورخانی چون ابن قتیبه، زبیر بن بکار، صاحب اخبار عباسیین و یعقوبی از او با لقب سفاح نام برده اند. مقدسی نیز کشتار او را در شام ذکر کرده است و او را سفاح می نامد. هم چنین مقدسی به ابیاتی که ابن اعثم کوفی سروده، اشاره می کند و این ابیات را به ابی العباس نسبت می دهد که برای عبداللّه بن علی گفته شده است و نه عبداللّه بن محمد. و این مطلب به نظر ما قابل پذیرش تر است.17 بنابراین می توان گفت که لقب سفاح به معنای خونریز از آنِ عبداللّه بن علی بوده است، ولی مورخان، از جمله مسعودی و صاحب اخبار عباسیین آن گاه که از دولت عباسی سخن گفته اند، بر آنان دشوار آمده که خلیفه اول نیز مانند دیگر خلفای عباسی لقبی نداشته باشد، بدین جهت لقب سفاح را برای او برگزیده اند، در حالی که خلیفه خود را به این لقب موصوف کرده که به معنای بخشنده است نه کشنده. مورخان در عطای این لقب به ابوالعباس از آنان پیروی کرده اند و بعضی از آنان کوشیده اند آن را توجیه کنند. به عنوان نمونه، ابن جوزی و عینی گفته اند: اعطای لقب سفاح به ابوالعباس از آن روست که او خون ریختن را دوست می داشت و این مطلب از سخن او بر می آید،18 در حالی که حقیقت این است که ابوالعباس عموماً به دوست دار ملایمت و سازش و تساهل شهرت داشت، چنان که مقدسی می گوید: او از خون ریزی اکراه داشت و به عمویش عبداللّه دستور داد که بدون اذن او کسی را نکشد. این لقب از جهت تاریخی به ضرر خلیفه اول تمام شده است، زیرا بسیاری از مورخان مبالغه در کشتار و قتل را که به دست والیان انجام می شد، به اوامر خلیفه نسبت داده اند. عقیده ما بر این است که لقب سفاح، لقبی رسمی برای خلیفه ابوالعباس در زمان حیاتش نبود، بلکه مورخان این لقب را بعد از او برایش برگزیده اند و آن گاه که خلیفه در سخنانش این لقب را بر خود اطلاق می کرد، منظورش عطا بود نه کشتار. ابوالعباس در زمان حیات خود القاب دیگری نیز داشت که پیروان بنی العباس این القاب را برای او به کار می بردند، از جمله این که او را امام می خواندند و گاه مهدی، قائم، مهتدی و مرتضی نیز برای او اطلاق می شد. قلقشندی به این مطلب اشاره کرده است و می گوید: «در مورد لقب ابی العباس اختلاف کرده اند، بعضی گفته اند لقب او قائم، مهتدی و مرتضی می باشد و به جهت خون های زیادی که از بنی امیه ریخت، لقب سفاح بر او غلبه یافت».19 و این نظر را هلال صابئی نیز تأیید می کند،20 درحالی که ما می دانیم همه این مورخان، متأخر هستند و آن گاه که روایات کتاب اخبار العباس را ملاحظه می کنیم، تعبیراتی این چنین: «این مرد شجاع بنی هاشم قائم، مهدی» در مورد ابی العباس وجود دارد. مسعودی نیز اشاره می کند که ابی العباس اولین بار و هنگام بیعت مردم با او ملقب به لقب مهدی شد. صاحب کتاب اخبار الدول المنقطعه نیز می گوید: لقب ابی العباس مرتضی بود و اظهار می دارد که سفاح لقب عبد اللّه بن علی عموی خلیفه است و این لقب را به جهت کشتار امویان به دست او در شام به وی داده اند، چنان که شاعر در این باره گفته است:21

و کانت امیة فی ملکها *** تجور و تظهر طغیانها22

فلما رای اللّه ان قد طغت *** و لم تطق الأرض عدوانها23

رماهم بسفاح آل الرسول *** فخر بکفیه اذقانها24

همین طور صاحب کتاب اخبار الدول المنقطعه نسبت این اشعار به عبد اللّه بن علی را تأیید می کند، ولی این مطلب با گزارش ابن اعثم کوفی تعارض دارد. مخفی نماند که این لقب ها از ویژگی های دینی و مذهبی که با روایات و پیش گویی های (نبوی) از کشتارها ارتباط داشته، تهی نبوده است. عباسیان در سال های اولیه حکومتشان تغییرات کواکب و ستارگان را دنبال می کردند و آن ها را به اخبار و پیش گویی های مهدی نجات بخش – که زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد- ربط می دادند و تأکید می کردند که این نجات بخش از فرزندان عباس خواهد بود. روایات فراوانی منسوب به پیامبر پیدا شد که مفهوم دینی سیاسی داشت و به نجات بخش منتظَر اشاره می کرد، از جمله: «مردی از اهل بیت من هنگام به آخر رسیدن دنیا و ظهور فتنه ها قیام خواهد کرد که به او سفاح می گویند و عطای او از روی حساب خواهد بود». در حدیث دیگری آمده است: «از ماست قائم، از ماست منصور، از ماست سفاح، از ماست مهدی…». در حدیث سومی نیز عبد اللّه بن عباس از پیامبر نقل کرده است: «از ما اهل بیت چهار نفر هستند: سفاح، منذر، منصور و مهدی».25 در عصر قرون وسطی، چه در اروپای مسیحی و چه در شرق اسلامی، اسطوره نجات بخش منتظَر که خدا او را می فرستد تا ظلم را از بین ببرد، بسیار معروف بوده و بر آن تأکید می شده و در اصل آن اختلافی وجود نداشته است. اخباری که این آرزوها و انتظارات را متجلی می کرد، در کتاب های جفر و ملاحم متداول بود که حکّام و احزاب معارض برای تأثیر در میان مردم از آن ها به نفع خود سود می جستند. نرمان کوهن در کتابش درباره کشتارهای اروپایی در قرون وسطی می گوید: «پیوسته رعیت حاکم جدید را آخرین امپراطور منتظَر می دیدند و عصر او را «عصر طلایی»ای قلمداد می کردند که انتظارش را داشتند و هر دفعه تجربه آنان به ناچار به شکست منجر می شد، در این هنگام آنان حاکم بعد از او را نجات دهنده حقیقی تصور می کردند و همین طور ادامه پیدا می کرد و در میان حکامی که از این اخبار و آرزوی مردم سود می جستند، نقصی به چشم نمی خورد، اگر چه در درجه اخلاص و استهزا اختلاف داشتند».26 تاریخ شرق اسلامی با تاریخ اروپای مسیحی در این مورد چندان فرقی نداشت; بسیاری پیدا شدند که ادعای نجات دهنده منتظر و مهدی را داشتند که اخبار آن در کتاب های ملاحم و جفر و احادیث آمده بود و این ادعا منحصر به حکام و خلفاء نبود، بلکه مردان دینی و انقلابیون مخالف با نظام حاکم را نیز شامل می شد. ما در این جا در صدد سخن گفتن درباره مهدی، مهدیه، سفیانی، سفیانیه، تمیمی و قحطانی نیستیم، بلکه برآنیم که بگوییم این فکر از قرن اول هجری بسیار شایع بود و نظام اموی حاکم و احزاب مخالف، بهویژه شیعیان علوی آن را برای خود اختیار کرده بودند; چنان که عمر بن عبدالعزیز در میان طرفداران امویان، مهدی خوانده می شد، و مختار ثقفی به مهدی علوی، محمد حنفیه دعوت می کرد، و نهضت عباسی از اخبار و تفکر مهدوی به سود خود بهره جست و توجه مردم را به پرچم های سیاهی که از مشرق خواهند آمد و آن را نجات دهنده فرماندهی خواهد کرد و شکست نخواهد خورد، معطوف کردند. بعد از آن، مخالفت علویان و امویان علیه عباسیان آغاز شد. علویان پیروی از مهدی را شعار خود نمودند و امویان پیروی از سفیانی را. بدین ترتیب، طی عصر اول عباسی، علویانِ مهدوی و امویانِ سفیانی بسیاری ظهور کردند. تفکر نجات بخش منتظر، خطر بزرگی برای عباسیان به شمار می رفت، زیرا این مطلب باعث می شد که طبقات پایین جامعه، چه شیعه و چه غیر شیعه، اطراف کسانی که ادعای پیروی از مهدی یا سفیانی را داشتند، به امید نجات از بدبختی و بینوایی تجمع کنند. و این تلاش از سوی انقلابیون بسیار کارآمد بود، زیرا به طور عموم، طبقات فقیر جامعه اسلامی امیدشان را درباره نهضت عباسی و نجات دهنده عباسی از دست داده بودند و منتظر حرکت جدید و نجات دهنده جدید بودند، تا به او امید ببندند. محمد نفس زکیه علوی یکی از نجات دهنده های جدید بود و نیز ابومحمد سفیانی از میان امویان. از این رو باید توجه داشته باشیم که بسیاری از کسانی که به پیروان این دو نفر پیوستند، آنان را نجات دهندگان جدید دیدند و به این مطلب کمتر توجه داشتند که علویان یا امویان از عباسیان به خلافت سزاوارترند. طبیعتاً در این هنگام بر عباسیان لازم بود که با این ادعاها از ناحیه فکری، و با تسلیحات از ناحیه عملی مقابله کنند. بدین لحاظ می بینیم که از حیث نظری، القابی چون منصور، مهدی و القابی از این قبیل را که مفاهیم دینی و سیاسی دارد ایجاد کردند.

لقب «المنصور»

این لقب را خلیفه دوم عباسی، عبداللّه بن محمد برای خود برگزید. زمان اتخاذ این لقب از سوی خلیفه، بعد از درهم شکستن دو قیام خطرناک علوی، یکی در حجاز به رهبری محمد نفس زکیه (مهدی علوی) و دیگری در بصره به رهبری ابراهیم بن عبداللّه محض بود.

این لقب آن چنان که فان فلوتن نوشته است تنها به معنای «شخص پیوسته پیروز» نمی باشد، بلکه مفاهیم دینی و سیاسی راجع به مهدویت و آمیخته با غیب گویی، در این لقب نهفته است و دقیقاً مقصود از آن، «شخصی است که خدای تعالی او را برای احراز پیروزی یاری کرده است». بنابراین، این لقب نیز معنایی همچون سایر القاب مهدویت، مانند سفاح، مهدی و هادی دارد. خلیفه عباسی، منصور مؤسس حقیقی دولت عباسی شمرده شده است، از این رو بعضی راویان در اشاره به خلفای عباسی به جای بنی عباس، تعبیر بنی منصور را به کار می برند و نیز از ویژگی های مهم خلیفه این بود که در حسب و نسبش، به منصور، بانی خلافت عباسی منتهی شود.27 منصور کسی است که کارهای فراوانی در دولت عباسی انجام داد که پیش از او سابقه نداشت،28 چنان که ابن دحیه در کتاب نبراس می گوید: «منصور اولین خلیفه ای است که خود را به لقبی ملقب نمود و او تا به امروز پدر خلفا به شمار می رود».29 استاد حسن پاشا نیز این لقب را تأیید کرده است و می گوید: «در یک نص محکم و قابل اعتنایی که در نزدیکی آذربایجان یافت شده، آمده است که صاحب این لقب از سوی خدا تأیید می شود، زیرا پیروزی از جانب اوست».30 لقب منصور اهمیت بسیار و ریشه های تاریخی عمیقی دارد که به صدر اسلام و عصر جاهلی باز می گردد، زیرا این لقب از زمان های پیش در جنوب جزیرة العرب معروف بوده و ذکر آن در میان روایات و اخبار ملاحم آمده که او نجات بخش اسطوره ای است که مردم منتظر او هستند و او قائم منتظر نامیده می شود که قیام کرده و عدل را روی زمین پراکنده می کند. نشوان حمیری درباره نجات بخش می گوید: هر جماعتی مهدیی دارد; یهودیان به نجات بخشی از آل داود قائل هستند، و مسیحیان عیسی بن مریم را نجات بخش خود می دانند، و نجات بخش مجوسیان یکی از فرزندان بهرام گور می باشد که معتقدند او دین قدیم ایران را احیا خواهد کرد، و شیعیان نیز که فرقه های متعددی هستند، هر کدام برای خود مهدی مخصوصی دارند. حِمیریان یمن نیز به یک نجات بخش حمیری معتقدند که او پادشاهی حمیر را با عدالت باز خواهد گرداند.31 همدانی می گوید: منصور حمیر در کوهستان دامغ ساکن است و در وقت مناسب قیام خواهد کرد.32

به رغم این که این منابع متأخر هستند، بر روایات قدیم و اخبار مردمی شایع تکیه کرده اند و معلوم می شود که لقب منصور مفهوم دینی دارد و به نجات بخش منتظر در اسطوره های عربی قدیمی اشاره می کند. این نجات بخش با نام های مختلفی چون منصور یمن، منصور حمیر، قحطانی منتظَر ظهور می کند، کسی که عظمت یمن را بر می گرداند. این لقب در دوره اسلامی در قیام های ضد اموی متعددی به کار رفته است، از جمله در قیام مختار ثقفی که در کوفه به سال 66ق/685م رخ داد. شعار پیروان مختار در هنگام جنگ «یا منصور أمِت»; ای منصور بکش» بود. از القاب شایع عبد الرحمن بن اشعث که در سال 81ق/700م قیام کرد قحطانی و المنصور عبد الرحمن بود. در سال 121ق/732م شیعیان علوی، زید بن علی را به قیام وادار کردند، در حالی که درباره او می گفتند: امیدواریم که او منصور باشد و زمان آن رسیده که او به کار امویان پایان دهد.33 و مهم تر از همه این ها این که، یکی از شعارهای انقلاب رمضان عباسی در سال 129ق/747م «یا منصور» بود و این محمد همان محمد بن علی بن عبداللّه بن عباس است.34 و این گونه گزینش لقب منصور از سوی ابوجعفر خلیفه بسیار به جا بود، زیرا [اولا] این لقب مفهومی مهدوی و امیدبخش داشت و با احساسات عموم مردم، به ویژه قبایل یمنی مطابقت می نمود و [ثانیا] موجب می شد که مردم او را منصور حقیقی بپندارند، [ثالثاً ]موجب نشر عدل و اعاده امنیت و [رابعا] رفاه می شد و ادعای مهدویت محمد نفس زکیه را ابطال می نمود; زیرا اگر او مهدی بود، منصور نمی توانست بر او پیروز شود.35 از سویی دیگر، ادعای ابوجعفر به این که او منصور است دلیل مهمی بر عربی بودن قیام عباسیان و تکیه داعیان عباسی بر قبایل عربی، بهویژه یمنی های خراسان است و چنان که داعیان عباسی اهمیت عرب های خراسانی را درک نمی کردند، شعارهای «یا محمد»، «یا منصور» را که با قبایل یمنی ارتباط زیادی دارد، به کار نمی بردند،36چنان که انتخاب این لقب از سوی خود خلیفه دلیلی بود بر این که خلفای عصر اول عباسی اهمیت عرب ها و بهویژه عرب های یمنی را درک می کردند و بر آن ها اتکا داشتند و احتمالاً آنان را در مواقع مختلف بر عرب های قیسی مقدم می شمردند، چنان چه روایات نادری در تاریخ موصل بر این امر دلالت دارند37 و بدون شک این مطلب، نظر برخی از مورخان را که قائل اند عصر عباسی اول عصر نفوذ ایرانیان بود و تأثیر عرب ها در آن از بین رفته بود، تضعیف می کند. و در پایان بعضی از اشعار ابی دلامه درباره منصور آمده است:38

و قدموا القائم المنصور رأسکم *** فالعین و الانف و الاذان فی الرأس

همچنین حمیری در اشعاری درباره منصور می گوید:39

یا امین الله یا منصور یا خیر الولاة *** انّ سوار بن عبد اللّه من شر القضاة

این اشعار بر رنگ دینی و مهدوی لقب منصور تأکید می کند و برای شک درباره آن، مجالی نمی گذارد، چنان چه احادیثی که به پیغمبر منسوب می باشد، پیشتر گذشت که اشاره به «منصور از ماست» داشت، از جمله: «منّا القائم و منّا المنصور و منّا السفّاح و منّا المهدی… و اما المنصور فلا تردّ له رایة…; از ماست قائم، از ماست منصور، از ماست سفاح، از ماست مهدی… اما منصور پرچم او شکست نخواهد خورد».40

لقب مهدی

لقب مهدی، لقبی بود که محمد بن عبداللّه، خلیفه سوم عباسی برای خود برگزید و این لقب را پدرش منصور به او داده بود و انتخاب این لقب برای محمد یکی از روش هایی بود که منصور عباسی برای بالا بردن شأن پسرش به عنوان ولیعهد به کار برد. لقب مهدی نقش بزرگی در تاریخ دینی و سیاسی اسلام ایفا کرده است.41 ابتدا این لقب را حسان بن ثابت هنگامی که برای پیغمبر مرثیه سرایی می کرد، بر آن حضرت اطلاق کرد و گفت:

ما بال عینک لا تنام کأنّها *** کحلت مآفیها بکحل الارمد42

جزعا علی المهدی اصبح ثاویا *** یا خیر من وطن الحصا لا تبعد43

هم چنان که لقب الهادی المهدی بر امام علی بن ابی طالب(علیه السلام) نیز اطلاق شده است.44 و فرزدق شاعر هنگام مدح سلیمان خلیفه اموی گفته است:

سلیمان المبارک قد علمتم *** هو المهدی قد وضح السبیل45

عمر بن عبدالعزیز نیز ملقب به مهدی بود. هم چنین خلیفه اموی، هشام با این لقب توصیف شده است:

فقلت له الخلیفه غیر شک *** هو المهدی و الحکم الرشید46این جا جای بیان تحول معنای تاریخی و عقیدتی واژه مهدی نیست. باید گفت که مهدویت به معنای دینی آن، اولین بار میان شیعیان علوی در قیام مختار ثقفی ظهور یافت. او ادعا می کرد، محمد حنفیه مهدی است و او نمرده، بلکه در کوه رضوی در حجاز مخفی شده و دوباره به دنیا باز خواهد گشت و دشمنانش را نابود کرده و جهان را بعد از ظلم و جور، پر از عدل و داد خواهد نمود; از این رو، او مهدی منتظَر نامیده شد. کثیر عزّه در این مورد راجع به ابن حنفیه گفته است:

و سبط لا یذوق الموت حتی *** یقود الخیل یقدمها اللواء47

تغیب لا یری فیهم زمان *** برضوی عنده عسل و ماء48

این، عقیده کیسانیه از فرقه های شیعه می باشد. علاوه بر این که مهدویت در میان فرقه های شیعه علوی، چه حسینی و چه حسنی و چه کیسانی منحصر نیست، بلکه در بیشتر تشکّل های سیاسی جامعه اسلامی این تفکر وجود داشته است. چنان که می توان گفت که عباسیان، امویان، طالبیان، فاطمیان و ایرانیان به نجات بخشی قائل بوده اند که عظمت گذشته آنان را برگردانده و حق و عدالت را برقرار کند.49 اما اصل کلمه مهدی به معنای شخصی است که خدا او را به راه حق یا ایمان، هدایت کرده است. ابن اثیر و ابن منظور می گویند: مهدی کسی است که خدا او را به حق هدایت کرده باشد و بیشتر اوقات به جای اسم ها به کار رفته و لذا از نام های پر کاربرد درآمده است و به این نام مهدی، کسی که رسول خدا بشارت آن را داده که در آخر الزمان می آید، نامیده شده است.50 این مطلب به روشنی بر معنای دینی آن دلالت می کند. دکتر وردی اشاره می کند که کلمه مهدی در واقع معنایی نزدیک به لفظ مسیح که در تورات آمده دارد. مسیح به معنای ممسوح است; یعنی قهرمان نجات بخشی که خدا او را مسح کرده و مسح نیز در تورات به معنای هدایت، فرستادن و تأیید ربّانی است. تورات اظهار می دارد که پیامبر خدا، الیاس که به آسمان رفته در آخر الزمان به زمین باز خواهد گشت و حق را اقامه خواهد کرد. این سخن تا حد زیادی به تفکر مهدویت در اسلام شبیه است51 که اغلب مورخان محدث در اصل مهدویت روی این نظریه اتفاق نظر دارند. آن چه با تفکر و اندیشه مهدویت و نجات بخش منتظر در ارتباط است، رویکرد این اندیشه نسبت به آینده است. از گزارش های تاریخی مربوط به شرق اسلامی و اروپای قرون وسطی برمی آید که پیوسته شروع دوره ها، سحر خاصی داشته و همراه با پیش گویی و پیش بینی تغییرات بوده است. در این اوضاع و احوال، پیوسته مردم سهمی داشتند که از آینده خبر دهند یا آن تغییرات را به تصویر کشند; تغییر وضع اجتماعی را به گونه ای که لازم است خواسته باشند، و همواره کسانی پیدا می شدند که از احساسات مردم به نفع خود استفاده می کردند و آنان را همراه خود می ساختند تا به اهداف خود برسند، خواه حاکم باشد یا مخالف حاکم; عالم دین باشد یا ماجراجو یا مصلح.

هم اکنون درصدد این هستیم که بگوییم چگونه خلیفه برای تضمین حمایت و پشتیبانی مردم برای ولیعهدش محمد که بعد از او خلیفه می شد، سعی و تلاش می کرد و این، علت حقیقی ملقب کردن او به لقب مهدی بود; لقبی دینی که مردم را جذب می کرد و آنان را وا می داشت تا به اعتبار برآورده کننده آرزوی دیرینه خود، به خلافت او بپیوندند و او را حاکم افضل به شمار آورند.52 هم چنان که پیشتر گفته شد لقب مهدی برای عباسیان جدید نبود، زیرا یکی از القاب ابی العباس به شمار می رفت و نیز یکی از شعرا هنگام هجو ابومسلم خراسانی با لقب مهدی به خلیفه منصور اشاره کرده و گفته است:53

افی دولة المهدی حاولت غدره *** الا ان اهل الغدر آباءک الکرد54

اگر چه این لقب در میان القاب دو خلیفه گذشته شایع نبود، ولی احادیث زیادی به این مطلب اشاره دارند که انتظار ظهور مهدی بعد از پیروزی سپاهیان خراسان، صاحبان پرچم های سیاه رو به فزونی گذاشت، زیرا او زمین را بعد از ظلم و جور پر از عدل و داد خواهد کرد و شکی نیست که عباسیان این احادیث را جعل کرده اند. عصر ابی العباس کوتاه بود و چنین عملی در امکان او نبود، هم چنان که مردم در مورد منصور که دوره اش با قیام های متعدد همراه بود، و اگرچه سیاست های خشنی را دنبال می کرد، چنین نمی اندیشیدند و او را مهدی منتظر نمی پنداشتند، بلکه برعکس، جماعت زیادی به محمد نفس زکیه پیوستند به امید این که او همان مهدی منتظر و نجات بخشی باشد که انتظارش به درازا کشیده است. بخش دیگری از حرکت های دینی و سیاسی که به ایرانیان مربوط می شد، شخص نجات بخش را به ابومسلم خراسانی یا فرد دیگری تطبیق می دادند. شاید منصور متوجه این امر شده و تهاجم تبلیغاتی گسترده ای را برای پسرش مبنی بر این که او مهدی منتظر است، به راه انداخت. ابوالفرج اصفهانی در این مورد می گوید: «منصور عباسی از مطیع بن ایاس خواست که حدیثی را درباره مهدی بودن فرزندش جعل کند، از این رو آن گاه که منصور برای پسرش به عنوان ولیعهد از مردم بیعت می گرفت، مطیع برخاست و گفت: فلانی از پیامبر روایت کرده است که آن حضرت فرمود: «مهدی از ماست، او محمد بن عبداللّه است و مادرش از ما نمی باشد; اوست که زمین را بعد از ظلم و جور پر از عدل و داد خواهد کرد. در این هنگام مطیع برای تأیید سخنش رو به عباس بن محمد که در مجلس بود، نمود و به او گفت: تو را به خدا سوگند، آیا این حدیث را شنیده ای؟ او نیز به سبب ترس از منصور گفت: آری. علویان نیز با همین ادعاها مقابله می کردند و آن گاه که منصور شنید محمد نفس زکیه ادعای مهدویت می کند، گفت: دشمن خدا دروغ می گوید، مهدی پسر من است.55 از این مطلب بر می آید که منصور به خوبی می دانست که آن چه را برای فرزندش ادعا می کند، ابزاری سیاسی است، لذا در روایت ابوالفرج اصفهانی آمده است که منصور شخصی را نزد مسلم بن قتیبه فرستاد و او را به حضور خواست و به او گفت: محمد بن عبداللّه (محمد نفس زکیه) قیام کرده و خود را مهدی نامیده است، ولی به خدا سوگند او مهدی نیست و چیز دیگری اکنون به تو می گویم که پیش از تو به کسی نگفته ام و بعد از تو نیز به کسی نخواهم گفت و آن این است که به خدا سوگند فرزندم نیز آن مهدیی نیست که روایات از او خبر داده اند، بلکه من به جهت تیمّن و تفأّل او را مهدی نامیدم.»56 اگر چه ممکن است در صحت این روایات، شک کنیم و آن ها را از ساخته های شیعیان علوی به شمار آوریم. تبلیغ منصور به نفع فرزندش مهدی ادامه داشت، از جمله این که هیئتی از سوی پادشاه روم عازم بغداد بود که پیش از رسیدن آن ها از سوی خلیفه از یکی از اعضای گروه خواسته شده بود که بگوید ما در کتاب های خود یافته ایم که سومین نفر از اهل بیت پیامبر، زمین را بعد از ظلم و جور پر از عدل و داد خواهد کرد.57 هم چنین احادیث بسیاری که سیوطی، ترمذی، ابوداود و ابن خلدون نقل کرده اند، اشاره دارند به این که مهدی از عباسیان خواهد بود.58

بنا به نقل طبری آن گاه که منصور عباسی ولایتعهدی پسرش را به انجام رساند، به عیسی بن موسی نامه نوشت که از حق خود به نفع ولایتعهدی محمد مهدی صرف نظر کند و در این مورد نیز از همین تاکتیک استفاده کرد و درباره پسرش نوشت: «خدا به امیر المؤمنین جانشینی عطا کرد و او را پاکیزه و مبارک گرداند و مهدی و هم نام پیامبر قرار داد.» و از عیسی بن موسی خواست این کار را تأیید و به نفع مهدی کناره گیری کند و او را در صورت عدم اقرار از خراسانیان (یاران دولت) بر حذر داشت.59 سال های حکومت مهدی سال های فراوان و پر نعمتی بود60، بهویژه اولین سال حکومت او، بدین جهت مردم یکدیگر را به خیر، بشارت می دادند و می گفتند که او پسر عموی پیامبر خداست و همنام آن حضرت. و مهدی می کوشید که به مردم نشان دهد که او همان نجات بخش منتظر است، از این رو اموالی را که پدرش منصور مصادره کرده بود، به صاحبانش برگرداند و زندانیان سیاسی را آزاد نمود و عطاها و مستمری های اهل حجاز و بیماران را افزایش داد و به عمران و آبادانی حرمین شریفین پرداخت، زندیقان را تحت پیگرد قرار داد و به جهاد با رومیان بسیار اهمیت داد و پانصد نفر نگهبان ویژه برای خود برگزید. روایات تاریخی، بهویژه روایاتی که مربوط به عباسیان است و هم چنین شعرای درباری در اظهار مهدویت خلیفه سوم عباسی فرو گذاری نکرده اند. ازدی نقل کرده است که یکی از یاران منصور از اسماعیل بن عبداللّه قصری بجلی پرسید: ای اسماعیل! قحطانی شما کی ظهور خواهد کرد؟ اسماعیل گفت: او ظهور کرده و من منتظر هستم که فردا بر گردن تو و امثال تو سوار شود. او مهدی، ولیعهد مسلمانان، پسر امیرالمؤمنین و پسر خواهر ماست، و رسول خدا فرموده است که پسر خواهر قوم از آن هاست. وقتی که این سخن به گوش منصور عباسی رسید، خیلی خوشش آمد و اسماعیل را بر حکومت موصل گمارد.61 هم چنین در میان اشعار شاعران اشارات زیادی به محمد مهدی شده، از جمله بشار بن برد گفته است:62

الله اصلح بالمهدی فاسدنا *** سرنا الیه و کان الناس قد فسدوا63

یا ایها القائم المهدی ملککمو *** لا یشر کنکمو فی حلوه احد64

فرج المهدی من کرب الضی *** ق خناقا قاسیته حقباً65

مهدی ال الصلاة یقرؤه الق *** س کتابا دثرا جلا ریباً66

اذا أتیت المهدی تسأله *** لا قیت جوداً و محتسباً67

تری علیه سیما النبی و ان *** حارب قوما اذکی لهم لهباً68

و هم چنین ابی المولی شاعر در این مورد گفته است:69

اغنی قریشا و انصار النبی و من *** بالمسجدین باسعاد و احفاد70

کانت منافعه فی الارض شائعة *** تترا و سیرته کالماء للصادی71

خلیفة اللّه عبداللّه والده *** و امّه حرة تنمی بامجاد72

من خیر ذی یمن فی خیر رابیة *** من القبول الیها معقل الناد73

و ابوعتاهیه گفته است:74

اتته الخلافة منقادة *** الیه تجر اذیالها75

و لم تک تصلح الماله *** و لم یک یصلح المالها76

و لو رامها احد غیره *** لزلزلت الارض زلزالها77

و لو لم تطعه بنات القلوب *** لما قبل الله اعمالها78

و بشار نیز گفته است:79

قد سطع الامن فی ولایته *** و قال فیه من یقرأ الکتبا80

شرکت لمهدی الانام وصالها *** و راعیت عهداً بیت لیس بالخذ81

و سلّم خاسر چنین سروده است:82

و مهدی امتنا و الذی *** حماها و ادرک اوتارها83

و مروان بن ابی حفصه گفته است:84

احیا امیر المؤمنین محمد *** سنن النبی حرامها و حلالها85

ملک تفرع نبعة من هاشم *** مدّ الاله علی الانام ظلالها86

و هم چنین سید حمیری هنگامی که مهدی عباسی را هجو نموده، گفته است:87

تظنا انه المهدی حقا *** و لا تقع الامور کما تظنا88

و لا و الله ما المهدی الا *** اما ما فضله اعلی و اسنی89

هم چنین سومین خلیفه عباسی به القاب دیگری نیز ملقب بود که چندان مشهور نبودند، از جمله لقب سفاح. احادیثی از پیغمبر که اشاره دارند، قائم از ماست، و منصور از ماست، سفاح از ماست، سفاح به کسی گفته می شود که سخاوت مند و خونریز باشد.90 هم چنین در حدیث دیگری از پیامبر آمده است: «در آخر الزمان و ظهور فتنه ها، مردی از اهل بیتم قیام می کند که به او سفاح می گویند که عطا و بخشش او با حساب است».91 شاید این احادیث در زمان خود خلیفه مهدی یا اندکی بعد از او ظهور یافته اند و بدون شک این احادیث انعکاسی بود برای طبیعت کریم و بخشنده مهدی و نیز به سخت گیری او نسبت به زندیقان و شکاکان و قتل و کشتار آن ها که در این صورت هم می توان به او بخشنده مال و خون ریز اطلاق کرد; چنان چه یعقوبیِ مورخ او را چنین توصیف می کند: «مهدی عباسی شخصی بزرگوار، سخاوت مند، کریم و بخشنده بود و مردم در زمان او پیرو او بودند، زندگی مردم گشایش یافت. آن گاه که مهدی سوار می شد تا به سویی رود، همراه او کیسه های زر را حمل می کردند و هر کس عطایی از او می خواست بی درنگ به او می بخشید. بزرگان زمان نیز سعی می کردند خود را شبیه او کنند. هم چنین او قصد داشت که زندیقان را از بین ببرد، زیرا که آنان در عصر او رو به کثرت گذاشته بودند و کتاب هایشان میان مردم انتشار یافته بود و او اولین خلیفه ای بود که به متکلمان دستور داد کتاب هایی را در رد اهل الحاد بنویسند».92

مسعودی نیز می گوید که مهدی تمامی یک صد و بیست میلیون درهمی را که پدرش برای او باقی گذاشته بود، مصرف نمود93 و نیز جهشیاری اشاره می کند که رئیس بیت المال از ناتوانی و خالی بودن خزانه به دلیل بخشش های بی مورد، به او شکایت کرد. ثعالبی لقب دیگری نیز به سومین خلیفه عباسی داده و آن عبارت است از المصطفی المهدی،94 البته در منبع دیگری به این لقب برنخورده ایم.

اگرچه میان فاطمیان مصر و عباسیان عداوت آشکاری وجود داشت، با این حال، فاطمیان در اتخاذ لقب هایی که مفهوم دینی داشت، از عباسیان پیروی می کردند، از این رو اولین خلیفه فاطمی به لقب مهدی ملقب شد.

لقب هادی

لقب هادی، لقبی بود که بر چهارمین خلیفه عباسی، موسی، پسر مهدی عباسی اطلاق می شد و معنای این واژه عبارت است از کسی که مردم را با راهنمایی خدا به سوی راه راست هدایت کند. اگر چه این لقب برای اولین بار نبود که در مورد کسی به کار رود، زیرا امام علی رضی اللّه عنه به لقب هادی یا امام هدی ملقب شده بود.95 هم چنین واژه هادی در اشعاری که قبل از عصر موسی عباسی سروده شده، به کار رفته است; از جمله:

نفسی الفداء لاهل البیت ان لهم *** عهد النبی و سمت القائم الهادی96

مهدی عباسی دو فرزندش موسی و هارون را به ترتیب برای ولایت عهدی بعد از خود مشخص نمود و عیسی بن موسی را نیز مجبور به کناره گیری از این منصب کرد. بنابراین پر واضح است که هدف او از نام گذاری این دو با نام های انبیا (موسی و هارون) جز نامزد کردن آنان برای ولایتهدی نبوده است. و به طور عادی آن گاه که عصر مهدی به آخر رسید و فرزندش موسی را جانشین خود نمود، به او لقب هادی داد تا در انظار مردم، نقش نجات بخش منتظر را بر عهده بگیرد، چنان که خود نیز پیش از او این نقش را بر عهده داشت. احادیثی نیز برای تحکیم این سیاست جعل و در میان مردم منتشر می شد تا آنان را به سوی هادی جدید جذب کنند. در بعضی از این احادیث، در ترتیب زمانی، مهدی یا هادی چهارمین قرار می گیرد. ولی ابن خلدون نیز در حدیث جعلی دیگری ترتیب زمانی آن ها را این گونه بیان می کند: سفاح، منصور، مهدی، همین طور مقریزی می گوید: پیامبر اکرم به عمویش عباس فرمود: نبوتی نیست مگر این که بعد از آن خلافتی باشد و در آخر زمان هفده نفر از فرزندان تو به خلافت خواهند رسید، که از جمله آن هاست: سفاح، منصور، مهدی که مهدی [بر حق ]نیست، جموح، عاقر، واهن; وای بر امت من از او که چگونه به آن ها ضربه خواهد زد و آنان را هلاک خواهد نمود و کار آنان را به تباهی خواهد کشاند.97 این حدیث آخر اشاره می کند که مهدی عباسی همان مهدی بر حق نیست. شاید این حدیث مخصوصاً جعل شد، تا اذهان و عواطف و آرزوهای مردم را به سوی هادی منعطف کند و بفهماند که او همان مهدی جدیدی است که وعده داده شده زمین را بعد از ظلم و جور پر از عدل و داد می کند و شاید دو بیت شعر زیر طبیعت لقب هادی را بیشتر روشن کنند:

یا ابن خلیفة ان امة احمد *** تاقت الیک بطاعة اهواؤها98

و لتملأنّ الارض عدلا کالذی *** کانت تحدث امة علماؤها99

و هنگامی که مهدی عباسی برای دو فرزندش موسی و هارون بیعت می گرفت، سید حمیری اشعار زیر را سروده است:100

آلیت الا امدح ذا نائل *** من معشر غیر بنی هاشم101

اولیتهم عندی ید المصطفی *** ذی الفضل و المن ابی القاسم102

فانّها بیضاء محمودة *** جزاؤها الشکر علی العالم103

جزاؤها حفظ ابنی جعفر *** خلیفه الرحمن و القائم104

و طاعة المهدی ثمّ ابنه *** موسی علی ذی الاربة الحازم105

و للرشید الرابع المرتضی *** مفترض من حقه اللازم106

ملکهم خمسون معدودة *** برغم انف الحاسد الراغم107

لیس علینا ما بقوا نمیرهم *** فی هذه الامة من حاکم108

حتی یردوها الی هابط *** علیه عیسی فهم ناجم109

و منصور نمیری گفته است:110

موسی و هارون هما اللذان *** فی کتب الاخبار یوجدان111

من ولد المهدی مهدیان *** مدّ عنانین علی عنان112

قد اطلق المهدی لی لسانی *** و شدّ ازری ما به مبانی113

و بشار نیز در مورد مهدی گفته است:114

قد سطع الامن فی ولایته *** و قال فیه من یقرأ الکتبا115

محمد مورث خلافته *** موسی و هارون یتبعان ابا116

و اشجع سلمی در مورد هارون الرشید چنین سروده است:117

الی ملک یستغرق المال جوده *** مکارمه نثر و مصروفه سکب118

و مازال هارون الرضی ابن محمد *** له من میاه النصر مشربها العذب119

و زمانی که جعفر برمکی برای اصلاح امور به شام روانه شد، اشجع سلمی گفت:120

فئتان باغیة و طاغیة *** جلت امورهما عن الخطب121

قد جاءکم بالخیل شاربه *** ینقلن نحوکم رحی الحرب122

لم یبق الاّ ان تدور بکم *** قد قام هادیها علی القطب123

و هم چنین ابوعتاهیه در مورد رشید گفته است:124

امام المهدی اصبحت بالدین معینا *** و اصبحت تسقی کل مستمطر ریّاً125

لک اسمان شقا من رشاد و من هدی *** فانت الذی تدعی رشیداً و مهدیاً126

بسطت لنا شرقاً و غرباً ید العلا *** فاوسعت شرقیاً و اوسعت غربیاً127

قضی اللّه ان یبقی لهارون ملکه *** و کان قضاء اللّه فی الخلق مقضیّاً128

تجللت الدنیا لهارون ذی الرضا *** و اصبح نقفور لهارون ذمّیاً129

و در مورد امپراطور روم گفته است:

اعطاک جزیته و طأطأ خده *** حذر الصوارم و الردی محذور130

از همه این مطالب به دست می آید که لقب هادی و نیز لقب رشید مفهوم دینی و مهدوی داشتند. کوششی که مهدی عباسی به منظور به دست آوردن چنین جایگاهی برای پسرانش اعمال می کرد، مانند کوشش پدرش منصور نبود، زیرا دولت عباسی در عصر منصور در مرحله تأسیس بود و از هر جانب، نهضت ها و قیام ها آن را به لرزه در می آوردند، در این هنگام طبیعی بود که عکس العمل عباسیان باید قوی می بود، اما در عصر مهدی، دولت عباسی استقرار یافته بود. هم چنین شخصیت نرم مهدی و ضعف او در مقابل خیزران در تزلزل آرا و سستی چنین ادعاهایی کاملاً مؤثر بود. در این عصر، کم نبودند شاعرانی که شیوه های گزینش ولیعهد و روش های عباسیان در مورد جلب عواطف مردم را به انتقاد می گرفتند، از جمله ابوجنوب بن مروان بن سلیمان بن ابی حفصه که در مورد موسی و هارون اشعار زیر را سروده است:131

امیرالمؤمنین الیوم موسی *** و انت غداً امیر المؤمنینا132

سنختار الخلافة بعد موسی *** و ان رغمت انوف الحاسدینا133

رأیت اباک اورثها بنیه *** و انت غداً تورثها البنینا134

در پی سرودن این اشعار، موسی (هادی) او را تحت پیگرد قرار داد. او گریخت و در بادیه مخفی شد. هم چنین دعبل خزاعی بنی عباس را مورد حمله قرار داده و گفته است:135

و عاشت بنو العباس فی الدین عیشته *** تحکم فیه ظالم و خؤون136

و سمّوا رشیداً لیس فیهم لرشده *** و ها ذاک مأمون و ذاک امین137

فما قبلت بالرشد منهم رعایة *** و لا لولی بالامانه دین138

رشیدهم غاو و طفلاه بعده *** بهذا غوی جد و ذاک مجون139

لقب امام

لقب امام، لقبی است که ابراهیم بن محمد عباسی، سازمانده نهضت عباسی، به آن شناخته می شد. او دعوت عباسی را از حمیمه رهبری می کرد. ابوسلمه خلاّل را به کوفه فرستاد و ابومسلم خراسانی و سلیمان خزاعی را به سوی خراسان روانه کرد. بی شک این لقب، مفهوم دینی دارد، زیرا امام کسی است که به راه راست هدایت می کند، چنان که در قرآن آمده است: «و جعلناهم ائمة یهدون بأمرنا». قبل از ابراهیم کسی که به این لقب ملقب باشد، شناخته نشده است،140 هم چنین [بعدها] این لقب بر مهدی عباسی هنگام ولایت عهدی و خلافتش اطلاق شده است; چنان که در روی سکه ای متعلق به سال 151ق بخاری این لقب به چشم می خورد141 اگر چه مهدی عباسی معروف به این لقب نبوده است. شاید نخستین خلیفه عباسی که این لقب را به صورت رسمی استعمال کرد، مأمون بوده است.142 بعد از مأمون سایر خلفای عباسی از این لقب استفاده کردند. به هر حال، مردم، بهویژه شعرا این لقب را بر تمام خلفای عباسی از زمان ابی العباس اطلاق کرده اند، بلکه شعرا القاب دیگری چون قائم و غیره را بر خلفای عباسی اطلاق می کردند، ولی چون این القاب در مورد آن ها شیوع نداشت، به چنین القابی شهرت نیافته اند. غیلان خزاعی درباره ابوالعباس گفته است: «اشهد انک امیرالمؤمنین و انک حبل اللّه المتین و انک امام المتقین».

هم چنین سید حمیری درباره منصور گفته است:143

قل للامام الذی ینجی بطاعته *** یوم القیامة من بحبوحة النار144

هنگامی که ابوالعباس درخواست سید حمیری را درباره بخشش سلیمان مهلبی پذیرفت، سید حمیری نزد او رفت و این گونه برایش سرود:145 146

واتیتک یا قزم اهل العراق *** بخیر کتاب من القائم147

هم چنین سید حمیری در قصیده ای طولانی راجع به مهدی عباسی گفته است:148

جزاؤها حفظ ابی جعفر *** خلیفه الرحمن و القائم149

و نیز سلّم خاسر، هادی را مدح کرده و گفته است:150

یممت موسی الامام مرتقبا *** أرجو نداه و الخیر مطلب151

ابونواس نیز هنگامی که جعفر برمکی را هجو کرده، گفته است:

عجبت لهارون الامام و ما الذی *** یرجی و یبغی منک یا خلقة السلق152

ابراهیم موصلی نیز در مدح هارون الرشید گفته است:153

اذا ظلم البلاء تجلّلتنا *** فهارون الامام لها ضیاء154

بهرون استقام العدول فینا *** و غاض الجور و انفسح الرجاء155

رایت الناس قد سکنوا الیه *** کما سکنت الی الحرم الضیاء156

تبعت من الرسول سبیل حق *** فشأنک فی الامور به اقتداء157دعبل خزاعی هم در هجو معتصم گفته است:158

بکی لشتات الدین مکتسب صبّ *** و فاض بفرط الدمع من عینه غرب159

و قام امام لم یکن ذا هدایة *** فلیس له دین و لیس له لب160

هم چنین ابوثیص در مرثیه هارون الرشید و تسلیت به امین گفته است:161

العین تبکی و السن ضاحکة *** فنحن فی مأتم و فی عرس162

یضحکنا القائم الامین و تبکینا *** وفاة الامام بالامس163

ابوالعتاهیه نیز در مورد رشید گفته است:164

امام الهدی اصبحت بالدین معینا *** و اصبحت تسقی کل مستمطر ریّا165

منصور نمیری نیز در مورد رشید گفته است:166

ما استودع الدین من امام *** حامی علیه کما تحامی167

شاعر دیگری نیز چنین گفته است:168

اللّه تلد هارون سیاستنا *** لما اصطفاه فأحیا الدین و السننا169

اما بعد از هشتمین خلیفه، القاب خلفای عباسی به یک گونه بود که از صفتی تشکیل می شد که بعد از آن لفظ جلاله اللّه می آمد، مانند المعتصم باللّه، المتوکل علی اللّه، المستعین باللّه و… . این لقب ها مفهوم مهدوی نداشتند، زیرا دولت عباسی استقرار یافته و دوران جوانی آن گذشته بود، با این حال، راویان و شاعران سعی می کردند به نوعی اوصافی که حاکی از معنای مهدویت باشد، در مورد آنان به کار برند، از جمله در مورد معتصم گفته اند: «معصوم امّته خلیفة اللّه».170

خاتمه

لقب های رسمی و به خصوص در شروع نهضت عباسی، عصر پنج خلیفه اول، دولت عباسیان مفهوم و طبیعت مهدوی داشت و عباسیان برای مقاصد و اهدافی این القاب را بر می گزیدند، زیرا این لقب ها گویای احساسات عموم مردم، بهویژه مردم ضعیف و فقیر که پیوسته امیدوار به وضع بهتر بودند، می باشند. مهدی و نجات بخش منتظر برای این مردم پایان ظلم و شقاوت و نشانه عصر طلایی، عصر عدالت و رفاه بود. این کوشش با گزینش از سوی خلفای عباسی برای جلب توده هایی که به تفکر مهدی عقیده داشتند و جذب تأیید آنان نسبت به دولت جدید، صورت می گرفت. این مسئله تا حد زیادی به پیروزی نهضت آنان کمک نمود و از سوی دیگر ارکان حکومت جدید را تثبیت کرد. خلفای حاکم، پیوسته این امید توده ها و آرزوهایشان را به ولیعهد خود و خلیفه بعدی منتقل می کردند. این کار با انتخاب لقب جدید انجام می گرفت تا او را نجات بخش جدید جلوه دهد. پس از این که دولت عباسی تقویت شد و امور آن استقرار یافت، دیگر تاکتیک گزینش این القاب لازم و ضروری نبود، لذا تأکید بر آن کاهش یافت، بلکه عباسیان شعارهای قدیمی و انقلابی خویش را از یاد بردند و شعارهای معتدل تری که استمرار و استقرار حکومت را تضمین می کرد، اختیار کردند. شاید این مسئله یکی از علل ناامیدی پیروان عباسیان و بهویژه افراطیان آن ها بود که باعث شورش هایی علیه آنان شد. دیگران تلاش کردند به دنبال نجات بخش جدید غیر عباسی بگردند تا آرزوی آنان را تحقق بخشد، اگر چه عده ای نیز خود را با اراده دولت تطبیق دادند و مشغول خدمت در نهادهای مختلف آن دولت شدند.

—————————————-

  1. دکتر فاروق عمر، مطالعات و آثار متعدد و گسترده ای در زمینه خلافت و خلفای عباسی دارد که برخی از آن ها از این قرار می باشد: طبیعة الدعوة العباسیة، العباسیون ألاوائل، الخلافة العباسیة فی مصر، بحوث فی التاریخ العباسی (کتاب یاد شده در متن). او مقالات متعددی نیز درباره مباحث مربوط به عباسیان در مجلات علمی منتشر کرده است.
  2. کارشناسی ارشد تاریخ.
  3. القاب الخلفاء العباسیین و دلالتها الدینیه السیاسیة.
  4. درباره این مطلب به مقالات زیر رجوع شود:
  5. دوری، عبد العزیز، العصر العباسی الاول، بغداد، 1945م. میخائیل عواد، لقب السفاح، المعلم الجدید، 1946 م، ص 41،42 حسن پاشا، الالقاب «الالقاب الاسلامیه، قاهره، 1957م.»
  6. قلقشندی، مآثر الانافه فی معالم الخلافه، ص 21.
  7. ابن دحیه، النبراس، ص 24.
  8. صابئی، رسوم الخلافه، ص 129.
  9. ابن عذاری، البیان المغرب فی اخبار الاندلس و المغرب، ص 63.
  10. مقریزی، الخطط، ج 1، ص 287.
  11. تاریخ دولة عباسیه، (نسخه خطی استانبول 2260) ص 20.
  12. امند روز، پیشین، ص 633.
  13. عبد العزیز دوری، پیشین، لوئیس، پیشین، حسن پاشا، الالقاب الاسلامیه، ص 60.
  14. مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص 292، دوری، پیشین، ص 65.
  15. ابن اعثم، الفتوح( نسخه خطی).
  16. ر. ک: تعلیقه پروفسور امند روز بر مقاله دی خویه که پیش تر نقل شد، ص 660.
  17. 14- ابن قتیبه، الامامه و السیاسة، زبیری، نسب قریش ص 29. اخبار العباس و ولده (نسخه خطی) ص 166، ابن واضح، تاریخ الیعقوبی، ج 2 و مقدسی، ج 6 ص 73 74.
  18. 15- ابن جوزی، نسخه منسوب به او درB.M.، عینی، دو بنی العباس و الطولونیین و الفاطمیین (نسخه خطی).
  19. قلقشندی، مآثر الانافه، ص 170.
  20. صابئی، رسوم دار الخلافه، ص 129.
  21. مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص 237.
  22. بنی امیه در سلطنتشان ظلم می کردند و طغیانشان به اوج می رسید.
  23. وقتی که خدا طغیان آنان را دید و زمین، طاقت عدوان آنان را نیاورد.
  24. خدای تعالی آنان را دچار سفاح (خونریز) آل محمد نمود و او با دستانش چانه های آنان را جدا می کرد.
  25. ر.ک: احمد امین، ضحی الاسلام، ج 3، ص 240.
  26. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 4، ص 327 و دینوری، الاخبار الطوال، ص 389.
  27. یعقوبی، مشاکلة الناس لزمانهم، ص 54 55.
  28. ابن دحیه، نبراس، ص 24.
  29. حسن پاشا، الالقاب الاسلامیه، ص 512-Repertoin1.43
  30. نشوان حمیری،شمس العلوم، لیدن، 1916م، ص 103.
  31. همدانی، الاکلیل، بغداد، 1931م، ص 71.
  32. ر. ک: فاروق عمر، الخلافة العباسیه، ص 132-170.

ر. ک: فاروق عمر، الفصل الثانی، بغداد، 1969م.

ر. ک: فاروق عمر، طبیعة الدعوة العباسیه، بیروت 1970م، الفصل الثانی و الثالث.

ر. ک: فاروق عمر، ابراهیم امام (دائرة المعارف اسلامی انگلیسی و فرانسوی).

  1. ر. ک:B’Lewis op. cit. p. 8
  2. ر. ک: فاروق عمر، تقسیم جدید للدعوة العباسیه، مجلة العرب،1970م و

The Composition of the early Abbasid’ support B.C.A. 1968.

  1. ر. ک: ازدی، تاریخ الموصل، قاهره، 1968م، ص 214.
  2. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 9، ص 123.

39.op.cit ، ج 7، ص 17.

  1. احمد امین، ضحی الاسلام، ج 2، ص 125 126.
  2. ر. ک: احمد امین، المهدی و المهدویة، قاهره، محمد سعد، المهدویة فی الاسلام، قاهره- محمد بدیر متولی، من ادب الحرکات الفکریة فی الاسلام، علی وردی، وعاظ السلاطین، دکتر شیبی، الصلة بین التصرف و التشیع و علی سامی نشار، نشأة الفکر الفلسفی فی الاسلام.
  3. چرا چشمان تو به خواب نمی روند، مثل این که سرمه مبتلایان به مرض رمد را به آن ها مالیده اند.
  4. به خاطر غم و اندوه بر مهدی که اسیر خاک شده، بهترین کسی که بر روی زمین قدم زده است.
  5. ر. ک: ابن عربی، العواصم من القواصم، جده، 1387ق، ص 204-208.
  6. سلیمان مبارک را به خوبی می دانید که او مهدی است و راه روشن است.
  7. بدون شک به او خلیفه گفتم. او مهدی و حاکم هدایت یافته است.
  8. سبطی که مرگ را نمی چشد تا سوارانی را که در پیشاپیش آنان پرچم را به دست گرفته، فرماندهی کند.
  9. او پنهان شده است و مدتی در میان آنان دیده نمی شود. در کوه رضوی ساکن شده، از آب و عسل تغذیه می کند.
  10. ادب الشیعه، ص 110-118، علی خربوطلی، المهدی العباسی، ص 1-11; احمد امین، المهدیه، ص 45; کامل شیبی، الصلة بین التصوف و التشیع، ص 110 و علی وردی، وعاظ السلاطین، ص 387.
  11. ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث، ج 1311 ه، ج 4، ص 244 و ابن منظور، لسان العرب، بیروت، ج 1955، ج 3، ص 315، ماده المهدی.
  12. ابن حزم، الفصل فی الملل و النحل، ج 2، ص 180; و دکتر عرفان عبد الحمید، دراسات فی العقائد و الفرق، ص 23-31.
  13. احمد امین، المهدیه، ص 6; سعد، المهدیه، ص 68، دونالدسون، عقیدة الشیعه، ص 231; دکتر کامل شیبی، الصلة بین التصوف و التشیع، ص 110; وردی، وعاظ السلاطین، ص 287 و ادب الشیعه، ص 113.
  14. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 12، ص 85.

54.آیا در دولت مهدی می خواهی مکر و حیله کنی؟ بدان که پدران کرد تو مکار بودند.

  1. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 166.
  2. همان.
  3. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج 1، ص 92.
  4. ر. ک: احمد امین، ضحی الاسلام، ج 3، ص 237.
  5. تاریخ طبری (تاریخ الامم و الملوک) ج 3، ص 338-341.
  6. جاحظ، رسائل، ص 77; ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 3، ص 94 و یعقوبی، مشاکلة الناس لزمانهم، ص 55 56.
  7. ازدی، تاریخ الموصل، ص 214.
  8. دیوان بشار، ج 2، ص 286.
  9. خدا به وسیله مهدی تباهی ما را اصلاح کرد و ما در حالی به سوی او رفتیم که مردم، فاسد شده بودند.
  10. ای قائم مهدی که بر شما سلطنت یافته در شیرینی آن (حکومت) کسی با شما شریک نشود.
  11. ظهور مهدی نسل ها را از تنگنای غمی که عرصه را بر آن ها تنگ کرده بود، نجات داد.
  12. مهدی از تبار نماز گزاران است که وجودش در کتاب های قدیمی شک را برطرف می کند.
  13. وقتی نزد مهدی آمدی، اگر درخواستی بکنی، بخشش با حساب می یابی.
  14. او را در سیمای پیامبر می بینی و اگر با قومی پیکار کند بر آنان آتش می باراند.
  15. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 3، ص 94 و 95.
  16. قریش و انصار پیامبر و نیز کسانی را که در دو مسجد (مدینه و مکه) بودند، غنی کرد و نیز ذریه های آنان را به سعادت رساند.
  17. منافع او در روی زمین به طور شایع دیده می شود و مردم به سیره او مانند تشنگان به آب، نیاز دارند.
  18. خلیفه خدا که پدرش عبداللّه است و مادرش آزاد زنی که نسبت به بزرگان می رساند.
  19. به بهترین اهل یمن و رابیه که مورد قبول عاقلان و تصمیم گیرندگان قوم بودند.
  20. ابوالفرج اصفهانی، ج 3، ص 143.
  21. خلافت در حالی که دامن خود را می کشید، به سوی او آمد و فرمانبردارش شد.
  22. خلافت تنها شایسته اوست و او تنها شایسته خلافت.
  23. اگر کسی غیر از او خلافت را عهده دار شود، زمین به لرزه در می آید.
  24. و اگر قلب ها از او اطاعت نکنند، خدای تعالی هرگز اعمال آن ها را قبول نمی کند.
  25. دیوان بشار، ج 1، ص 330.
  26. در ولایت او امنیت گسترش یافته است و این سخن را کسانی که کتاب ها را مطالعه کرده اند، می گویند.
  27. در موفقیت مهدی شرکت جستم و عهد و پیمان میان خود را رعایت کردم.
  28. ابوالفرج اصفهانی، ج 21، ص 125.
  29. مهدی امت ما و کسی که امت را حمایت کرد و انتقام آن ها را گرفت.
  30. احمد فرید رفاعی، عصر المامون، ص 294.
  31. امیر المومنین محمد سنت پیامبر و حلال و حرامش را زنده نمود.
  32. پادشاهی که از هاشم منشعب می شود. خدا سایه او را بر سر مردم طولانی کند.
  33. سید محسن امین عاملی، اعیان الشیعه، ج 12، ص 178.
  34. گمان می کنید که او حقیقتاً مهدی است، در حالی که امور همانطور که گمان می کنید، واقع نمی شود.
  35. نه، به خدا سوگند تنها کسی می تواند مهدی باشد که امامی با فضل برتر و بالاتر باشد.
  36. احمد امین، ضحی الاسلام، ج 2، ص 125.
  37. مقریزی، الخطط و الاثار، ج 2، ص 15.
  38. یعقوبی، مشاکلة الناس لزمانهم، ص 55 56.
  39. سعودی، التنبیه و الاشراف، ص 242.
  40. ثعالبی، کاشف المعارف، ص 72.
  41. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 7، ص 13، 16 و 23.
  42. جانم فدای اهل بیت باد که آنان عهد پیامبر و نشانه قائم هادی را دارند.
  43. سیوطی، اخبار الخلفا، ج 2، ص 101; فان فلوتن، السیادة العربیه، ج 223 و احمد امین، ضحی الاسلام، ج 2، ص 125.
  44. ای فرزند خلیفه! امت محمد اطاعت تو را به اطاعت هواهای خویش ترجیح داده است.
  45. و باید زمین را پر از عدل کنی، همان گونه که عالمان و محدثان به مردم خبر داده اند.
  46. ابو الفرج اصفهانی، الاغانی، ج 7، ص 14.
  47. عهد می کنم هیچ پیروزمندی را جز بنی هاشم مدح و ستایش نکنم.
  48. دست مصطفی ابوالقاسم آن ها را اولویت بخشیده است.
  49. دستی که سفید و پسندیده است که پاداش آن شکر مردم عالم است.
  50. پاداش آن حفظ ابوجعفر، خلیفه رحمان و قائم است.
  51. و پاداش آن اطاعت مهدی و بعد از او اطاعت پسرش موسی است.
  52. و نیز چهارمین آن ها رشید که اطاعتش فرض و لازم است.
  53. پادشاهی آن ها به رغم انف حسدورزان پنجاه سال شده است.
  54. مادامی که آنان در میان این امت حاضر هستند، کسی حق حکومت ندارد.
  55. تا این که حکومت را بر ستاره فروزان آنان که عیسی(علیه السلام) بر او فرود می آید، تحویل دهند.
  56. الاغانی، ج 12، ص 17.
  57. موسی و هارون کسانی هستند که نامشان در کتاب های اخبار یافت می شود.
  58. از فرزندان مهدی دو مهدی می باشند.
  59. مهدی زبان مرا آزاد گذاشته و کمرم را با عطای خود، محکم بسته است.
  60. دیوان بشار، ج 1، ص 330.
  61. در حکومت او امنیت گسترش یافته و این سخن را کسانی که کتاب ها را خوانده اند، می گویند.
  62. محمد که خلافتش را موسی و هارون به ارث برده اند و از پدرشان پیروی می کنند.
  63. الاغانی، ج 17، ص 31.
  64. به سوی پادشاهی که بخشش او خزانه را احاطه کرده و مکارم اخلاق او پراکنده شده و مصارفش ریخته شده است.
  65. پیوسته هارون رضی فرزند محمد از آب های گوارای نصر نوشیده است.
  66. الاغانی، ج 17، ص 34.
  67. دو گروه ستم کار و شورش گر کارشان روشن شده است.
  68. سواران به شما رسیده اند و آسیاب جنگ را به جانبتان آورده اند.
  69. چیزی باقی نمانده تا این که شما را احاطه کنند و هادی و فرماندهشان در وسط فرمان براند.
  70. الاغانی، ج 17، ص 44.
  71. امام هدی که معین و کمک کار دین شده و تشنگان را سیراب ساخته است.
  72. برای تو دو اسم است که از رشاد و هدی مشتق شده اند. پس تو رشید و مهدی خوانده می شوی.
  73. دست بالا را به سوی شرق و غرب دراز کردی و به شرق و غرب رسیدی.
  74. خدا خواسته که پادشاهی هارون پایدار بماند و خواسته خدا حتمی و شدنی است.
  75. دنیا به هارون رضایت نشان داده و نقفور از اهل ذمه او قرار گرفته است.
  76. خدا به تو جزیه و ذلت او عطا کرده است تا از شمشیرهای او بر حذر بدارد، زیرا که ذلیل و پست، کم جرأت است.
  77. ثعالبی، کاشف المعارف، ص 72.
  78. امیر مؤمنان امروز موسی است و تو فردا امیر مؤمنان هستی.
  79. بعد از موسی خلافت را به دست می آوری، اگر چه حسدورزان نخواهند.
  80. دیدی که پدرت آن را برای فرزندانش به ارث گذاشت، تو نیز فردا به فرزندانت به ارث می گذاری.
  81. دیوان بشار، ص 113.
  82. بنی عباس در سایه دین، روزگار گذارندند و از میان آنان ظالمان و خائنان حکومت کردند.
  83. یکی رشید نامید شد در حالی که در میان آن ها رشد و هدایتی نبود، و یکی مأمون و دیگری امین.
  84. با رشد و هدایت هیچ گونه رعایت حقی را نپذیرفتند و با [صفت امین] برای دوست در دین امانت داری ننمودند.
  85. رشید آنان و فرزندانش ظالم بودند.
  86. دیوان دعبل، ص 102.
  87. الالقاب الاسلامیه، ص 168.
  88. مسعودی، مروج الذهب، ج 3، ص 239.
  89. طبری، تاریخ الطبری (تاریخ الامم و الملوک)، ج 3، ص 64.
  90. بگو به آن امامی که به وسیله اطاعتش در روز قیامت از آتش نجات می دهد.
  91. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 9، ص 123 و ج 7، ص 14.
  92. سید محسن امین عاملی، اعیان الشیعه، ج 12، ص 173.
  93. ای بزرگ اهل عراق! با بهترین نامه از سوی قائم نزد تو آمده ام.
  94. ابوالفرج اصفهانی، پیشین، ج 7، ص 14.
  95. پاداش آن حفظ ابوجعفر، خلیفه خدای رحمان و قائم است.
  96. جهشیاری، الوزراء و الکتّاب، ص 173.
  97. به موسی امام اقتدا کردم و امید ندای او را دارم و خوب دوست داشتنی است.
  98. تعجب می کنم از هارون امام که از تو موجود به خلقت چه امید دارد.
  99. ابوالفرج اصفهانی، پیشین، ج 5، ص 24 و 25.
  100. هنگامی که بلا دنیا را تاریک می کند، تنها نور آن هارون است.
  101. به وسیله هارون عدل در میان ما استقرار یافته و ظلم، عقب نشینی کرده و امید، گسترش یافته است.
  102. دیدم که مردم در کنار او آرامش یافتند، همان گونه که من در حرم نورانی آرامش می یابم.
  103. از پیامبر، راه حق را پیروی کردم، پس باید در انجام کارها به او اقتدا کرد.
  104. دیوان دعبل، ص 129 130 و ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ص 540.
  105. به جهت غربت دین غمگینانه گریست و از شدت گریستن اشک چشمش تمام شد.
  106. امامی به پا خاسته که نه صاحب هدایت است و نه دین دارد و نه عقل.
  107. ابن قتیبه، پیشین، ص 535 و ابوالفرج اصفهانی، پیشین، ج 15، ص 108.
  108. چشم می گرید و دندان می خندد، پس ما هم در ماتم هستیم و هم در جشن.
  109. وجود قائم امین ما را خوشحال می کند و وفات امام در روز گذشته ما را می گریاند.
  110. ابوالفرج اصفهانی، پیشین، ج 17، ص 45.
  111. امامِ هدایت که یاور دین است و تشنگان را سیراب می سازد.
  112. ابن قتیبه، پیشین، ص 548.
  113. هرگز دین از امامی مانند تو که حامی آن باشد، وداع نکرده است.
  114. طبری، تاریخ الطبری (تاریخ الامم و الملوک) چاپ لیدن، ج 3، ص 653.
  115. خدا سیاست ما را به عهده هارون گذاشته است، زیرا او را برگزیده، و او دین و سنت را زنده کرده است.
  116. لطائف المعارف، ص 72.

منبع : فصلنامه تاریخ در آینه پژوهش، شماره 1 ، فاروق عمر1 / غلام حسن محرمی2