خراسان

نوشته‌ها

شهرهاى شیعه نشین در ایران

اشاره:

ایرانیان در زمان خلیفه دوم اسلام را پذیرفتند و پس از مدتى گرایش خاصى از آن را (اسلام شیعی) پسندیدند.ایرانیان روح اسلام و محتواى اسلام را نزد خاندان رسالت یافتند. پذیرش تشیع به وسیله ایرانیان، پیامد عواملى از قبیل سازگارى باورها و اعتقادات ایرانیان با مذهب تشیع،‌ فعالیت علویان و شیعیان در محدوده جغرافیایى ایرانیان و … بود. مذهب تشیع به تدریج در ایران گسترش یافت و در شهرها و مناطق مختلف در قرون مختلف به رسمیت شناخته شد که ما در این جا به شهرها و مناطق شیعه نشین از قرن اول بطور خلاصه می‎پردازیم.

شهرهاى شیعه نشین از قرن اول تا قرن سوم:

یکى از شهرهاى مهم شیعه ایران در قرن اول شهر قم می‎باشد که آن را باید نخستین شهر در حوزه اى دانست که به نام ایران شناخته می‎شود، زیرا پیشینه تشیع آن به ربع آخر قرن اول هجرى باز می‎گردد، درست در حالى که ایران آن زمان هنوز گرفتار کشمکش بین پذیرش اسلام و باقى ماندن بر دین آباء و اجدادى خود بود، قم با سکونت اعراب در آن مشى مذهبى خود را هم برگزید.[۱] مهمترین خاندان عرب مقیم قم، طایفه اشعریون بوده‎اند که شمار آنها به شش هزار تن می‎رسیده است. در طول تاریخ اعتقاد این طایفه به تشیع و روحیه ضد اموى آنها به ثبت رسیده است. [۲]

در میان نخستین ساکنان عرب قم شمار زیادى به عنوان صحابى ائمه ـ علیهم السّلام ـ در کتب رجالى شیعه، شناسانده شده اند،‌ شاهد مهم بر پیوند مردمان این شهر با امامان، روایات بى شمارى است که در فضیلت قم و اهالى آن در کتب حدیث نقل شده است. این روایات، به اندازه اى است که می‎تواند به راحتى اهمیت این شهر را در نگاه امامان نشان دهد.

اهمیت قم به اندازه اى بود که وقتى فاطمه بنت موسى بن جعفر ـ سلام الله علیها ـ در سال ۲۰۱ هجرى عازم خراسان بود دستور داد که او را به قم برسانند و وقتى وفات کرد در همین شهر دفن گردید و این مقبره مورد زیارت خاص و عام بوده است. تشیع یکپارچه مردمان قم در تمامى ممالک امرى شناخته شده بود و دلیل عمده اش این که هیچ شهرى در آن زمان وجود نداشت که اینچنین به طور کامل بر تشیع امامى باشد.

در طول تاریخ بسیارى از علماى مشهور شیعه از این شهر بوده و یا در آن نشو و نماى علمى یافته اند و امروزه یکى از قطب هاى علمى و مذهبى جهان تشیع همین شهر می‎باشد.

منطقه جبل:

اصولاً درمنطقه جبل که محدوده اى از قصر شیرین و همدان گرفته تا اصفهان و از آنجا تا رى را شامل می‎شد شیعیان فراوان بودند. در شهرهاى قزوین،‌ فارس و اصفهان نیز در این قرون شیعیان فروانى زندگى می‎کردند و بعضى از آنها با ائمه ـ علیهم السلام ـ در ارتباط بودند.

شهر رى:

در اوج گرایش مردمان مناطق قم و آوه و شهرهاى دیگر ایران به تشیع شهر رى روحیه ضد شیعى داشتند[۳]اما در اواخر قرن دوم هجرى آنچه به عنوان تشیع اصیل در رى پدید آمد، ارتباط برخى از مردم و ساکنان رى با امامان شیعه بود. و نخستین روایتى که از این گونه تماس ها سخن گفته، درباره ارتباط یکى از شیعیان رى با امام کاظم ـ علیه السلام ـ است. در میان اصحاب امام کاظم و امام رضا ـ علیهما السلام ـ تنى چند وجود دارند که ملقب به رازى هستند، این افراد یا اهل رى بودند و یا چندى را در رى گذرانیده اند.[۴]

آمدن حضرت عبدالعظیم به رى هم نشانه وجود تشیع در این شهر بوده و خود زمینه اى براى رشد تشیع شده است. بعد از رحلت آن بزرگوار، مزارش براى شیعیان مرکزیتى یافته و در جذب شیعیان آن نواحى به سوى رى مؤثر بوده است.

یکى از مهمترین دلایل ارتباط امامان ـ علیهم السّلام ـ با شیعیان رى و نیز کثرت شیعیان، وجود یکى از وکلاى حضرت صاحب الامر ـ عجل الله تعالى فرجه الشریف ـ در رى می‎باشد. این شخص ابوالحسن محمد بن جعفر «اسدی» است.[۵]

تشیع در رى با ورود و حاکمیت احمد بن حسن مادرانى آشکار شد و این شخص شیعیان را مورد اکرام قرار داده و به خود نزدیک ساخت و تشیع بطور چشم گیرى در رى گسترش یافت که تا الان هم ادامه دارد.[۶]

خراسان:

یکى دیگر از مناطق شیعه نشین در طول قرن اول تا سوم، منطقه وسیع خراسان می‎باشد. طاهر بن حسین، فرمانده نیروهاى مأمون عباسى در جنگ بر ضد برادرش محمد بود. گفته شده این شخص و اصولاً طاهرى ها داراى تمایلات شیعى بودند.[۷]عواملى مثل حضور امام رضا ـ علیه السلام ـ و قیام محمد بن قاسم از نسل امام حسین ـ علیه السلام ـ و … در گسترش تشیع در این منطقه در قرون اولیه بسیار مؤثر بوده است.

شهر بیهق ازمنطقه خراسان، مرکزى براى تشیع بوده و تشیع در آن، از زمان طاهریان رواج یافته است؛ همچنین قید شده که تشیع آن تشیع اثنى عشرى بوده است.[۸]یاقوت می‎نویسد که بیشتر مردم سبزوار رافضى هستند.[۹]مى توان گفت که یکى از مهمترین دلائل نفوذ تشیع در بیهق مخصوصاً سبزوار مهاجرت هاى فراوان سادات از شهرهاى مختلف از جمله نیشابور و رى بدان ناحیه بوده است.[۱۰]سبزوار در قرن هشتم مرکز دولت شیعى سربداران بوده است. در نقطه اى دور دست در خراسان در حوالى سمرقند و کش، تشیع امامى از اواخر قرن سوم به بعد رو به توسعه نهاد.

سجستان:

از جمله مناطقى که نامى از آن در آثار شیعى آمده، سجستان است. این نام از کرمان تا جنوب خراسان و از سواحل دریاى عمان تا سیستان امروزى را شامل می‎شود.[۱۱]

طبرستان:

از میان مناطق شمالى، منطقه گیلان و دیلم بعد از مدت ها در مقابل مسلمانان در قرن سوم با پذیرفتن اسلام زیدى تسلیم شدند. سادات علوى در برابر فشارهاى منصور و هادى و دیگر خلفاء به این نواحى کوچ کردند که یکى از نخستین این کوچ ها به قیام یحیى بن عبدالله بن الحسن در دیلم منجر شد. در قرن سوم و در منطقه طبرستان دولتى شیعى به رهبرى حسن بن زید تشکیل شد، مناطق آمل،‌ سارى و حتى گیلان و دیلم جزء مناطقى بود که در مدت ۲۰ سال از طرف علویان اداره می‎شد.[۱۲]

شهرهاى شیعه نشین ایران در قرن چهارم و پنجم:

قرن چهارم در حقیقت قرن گسترش تشیع می‎باشد. در مناطقى از ایران در این قرن شیعیان گسترش پیدا کردند که به بعضى بصورت خلاصه اشاره می‎شود:

مناطقى چون فارس که در این قرن یکى از مراکز عمده شیعه به حساب آمده است. یکى دیگر از شهرها اصفهان می‎باشد که با وجود تعصب سرسخت آنها نسبت به معاویه، نسبت به نفوذ تشیع در این شهر در قرن چهارم گزارش هایى شده است. وجود قبر امام رضا ـ علیه السلام ـ از جهات بى شمارى موجب گسترش تشیع در خراسان و سیستان در این قرن می‎باشد. در این قرن گسترش تشیع در شهرهاى کرمان و خوزستان هم گزارش شده است. شهرهاى کاشان، آوه، ورامین، سارى، سبزوار از شهرهاى شیعه نشین در این قرون بوده‎اند. از این قرن به بعد یعنى در قرن هاى ششم و هفتم، شهرهاى رى و خراسان و قم عمده مناطقى بودند که تشیع در آنها بصورت چشم گیرى گسترش و پیشرفت کرده و تشیع اصفهان هم در قرن هفتم چشم گیر بوده است و نهایتاً با روى کار آمدن دولت مقتدر صفوى در قرن نهم مذهب شیعه به عنوان مذهب رسمى در ایران اعلام شد و به تدریج تمام مناطق ایران به این مذهب گرایش پیدا کردند.

پى نوشت:

[۱] . تاریخ قم، حسن قمى، چاپ مجلس، ص ۲۷، یاقوت حموى، معجم البلدان، ج ۴، ص ۱۷۵٫
[۲] . همان، ص ۲۴۰٫
[۳] . مقاتل الطالبین، صفحه ۱۳۲٫
[۴] . رجال النجاشى، صفحه ۱۰۹٫
[۵] . الغیبه، شیخ طوسى، صفحه ۴۱۵٫
[۶] . معجم البلدان، ج۳، صفحه ۱۲۱٫
[۷] . ابن اثیر، الکامل، ج ۷، صفحه ۱۳۲٫
[۸] . تاریخ نهضت هاى فکرى ایرانیان، صفحه ۲۳۱٫
[۹] . معجم البلدان، ج۳، صفحه ۵۳۸
[۱۰] . تاریخ بیهق، صفحه ۶۰٫
[۱۱] . تاریخ سیستان، صفحه ۱۰۰٫
[۱۲] . التاجى، اخبار الائمه الزیدیه، صفحه ۲۱٫
منبع : مرکز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه علمیه

مختار اصلانى

سیاست و چگونگى حکومت عبد اللّه‏ بن طاهر در خراسان

 

اشاره:

در سرزمین خراسان قیامهای متعددی علیه امویان به وقوع پیوسته است. امویان با خودگامگی بی حساب علیه شیعیان از هیچ ظلمی و تجاوزی دست بردارد نبود. در این مقاله سیاست و چگونگی حکومت عبدالله بن طاهر درخراسان بازگو گردیده است. 

 

 

با وجود پیروزیها و فتوحات مسلمانان در خراسان هنوز بسیارى از شهرها تن به مصالحه کامل و اطاعت از اعراب نداده بودند که شورشهاى ضد عربى چون قیام قارن، بعضى از شهرهاى خراسان و نواحى مختلف را فرا گرفت. سرکوب این قیام توسط عبد اللّه بن حازم و سپس مهاجرت گسترده طوایف عرب در آغاز خلافت اموى به خراسان و همچنین رقابتهاى آنان در این ناحیه سبب گشت تا حاکمان اموى در خراسان چون وکیع بن اسود سیاستى جز شمشیر به کار نبرند(۱) و یا به گفته عمر بن جراح بن عبد اللّه حکمى حاکم خراسان در سال ۹۹ق / ۷۱۷م «اصلاح اهل خراسان جز به شمشیر نشاید»(۲). این گونه اداره خراسان در دوران بنى امیه زمینه اى مناسب براى قیام خراسانیان بر ضد امویان را فراهم آورد. با روى کار آمدن عباسیان آرامشى که انتظار مى رفت، در خراسان برقرار نگشت، چرا که با توطئه قتل ابومسلم، دوباره خراسان صحنه جنبشها و قیامهاى متعدد گردید. به دنبال سرکوبى این قیامها و در نتیجه این نابسامانیهاى طولانى در خراسان و سیستان، افکار و عقاید خوارج رونق گرفت تا آنجا که به عنوان بزرگ ترین بحران خراسان در آستانه حکومت طاهریان مبدّل گشته بود. به همین سبب یکى از دلایل واگذارى خراسان به طاهربن حسین، سرکوبى حمزه خارجى و برقرارى امنیتى بود که خراسان طى دهها سال از آن محروم مانده بود.

طاهربن حسین مدت زیادى حکومت نکرد که خراسان را آرامش بخشد. فرزند وى طلحه نیز دوران حکومت خویش را از سال ۲۰۷ تا ۲۱۳ق / ۸۲۲ تا ۸۲۸م صرف سرکوبى خوارج و نبرد با حمزه خارجى کرد. على بن طاهر که از سوى برادرش عبد اللّه بن طاهر حکومت خراسان را به دست آورده بود، خود در نبرد با خوارج کشته شد. بدین شکل آشفتگى اوضاع خراسان و ناامنى در بسیارى از شهرهاى آن تا زمان آمدن عبد اللّه هم چنان برقرار بود.

عبد اللّه بن طاهر برجسته ترین شخصیت خاندان طاهرى به شمار مى رود. نزدیکى و صمیمیت وى با مأمون سبب شده بود تا وى به عنوان حاجب مخصوص مأمون در بغداد اختیارات فراوانى داشته باشد(۳). تلاش عبداللّه در سرکوبى شورش ده ساله نصر بن شبث عقیلى که به خونخواهى امین بر ضد خلیفه در شام برخاسته بود و فتح قلعه کیسوم در سال ۲۰۹ق / ۸۲۴م(۴) و نیز سرکوبى شورش محمّد بن سرى در مصر(۵) و بازگرداندن آرامش در اسکندریه او را به عنوان بزرگ ترین سردار مأمون عباسى بلندآوازه ساخته و علاقه مندى خلیفه را به وى بسیار کرده بود(۶).

در سال ۲۱۴ق / ۸۲۹م خلافت مأمون با دو بحران بزرگ همراه بود. یکى شورش بابک خرم دین در آذربایجان و دیگرى آشفتگى و نابسامانى در خراسان. به همین جهت مأمون عبد اللّه بن طاهر را از مأموریت مهم دیگرش یعنى نبرد با بابک خرم دین، بازداشت و به گفته شابشتى وى را قسم داد تا براى آرام ساختن خراسان نوک شمشیرش را متوجه آنجا کند(۷)؛ زیرا خراسان از تمام مملکت بعد از دارالخلافه براى مأمون مهم تر بوده است(۸).

به دنبال تصمیم عبد اللّه براى عزیمت به خراسان، وى به سرعت به جانب نیشابور حرکت کرد. او حتّى جلوتر از خویش عبد اللّه بن عزیز بن نوح را براى آرام کردن فتنه خوارج به نیشابور فرستاد و سپس خود مدتى در آنجا اقامت کرد(۹). وى در رجب سال ۲۱۵ق / ۸۳۰م وارد مرو شد(۱۰). اقامت وى در مرو شاه جهان چندان به طول نینجامید؛ زیرا نیشابور را به عنوان مرکز حکومت خویش قرار داد. ویژگیهاى نیشابور از جمله آب و هواى آن را از جمله دلایلى مى دانند که عبد اللّه را بر آن داشت تا حکومتش را در این شهر بنا کند. به نظر ابن حوقل، در سراسر خراسان شهرى در سلامت هوا و پهناورى و پر عمارتى به نیشابور نمى رسید(۱۱). به همین جهت اقدامات عبد اللّه در نیشابور سبب شد تا از این زمان به بعد این شهر آباد و بزرگ گردد، تا آنجا که ادیبان و دانشمندان بسیارى به سبب محاسن آنجا و موقعیت ممتاز این شهر به آنجا آمده اند(۱۲). این شهر «دوباره (اعمر بلاد اللّه ) گردید و پرثروت ترین و پر جمعیت ترین بلاد شد»(۱۳).

علاوه بر آب و هواى مطلوب و آبادانى شهر نیشابور، دلایلى دیگر را براى انتخاب این شهر توسط عبد اللّه بن ظاهر مى توان در نظر گرفت. شاید انگیزه هاى سیاسى، نظامى بیش از هر عامل دیگرى در این انتخاب مؤثر بوده است، آن هم بیشتر به مسئله خوارج مربوط مى شد؛ آنها در طول دوران تاخت و تاز خود همه شهرهاى خراسان را دستخوش آشوب قرار مى دادند، ولى نیشابور در میان این شهرها بیشتر مورد توجه خوارج بود و در آستانه ورود عبد اللّه به خراسان کانون این بحران به شمار مى آمد. به همین سبب عبد اللّه بن طاهر زمانى در نیشابور فرود آمد که «خراسان اندر فتنه خوارج بود»(۱۴). آنان در سراسر منطقه پراکنده شده و نیشابور و اطراف آن را فرا گرفته بودند. بنابراین او با انتقال مقر حکومت از مرو به نیشابور توانست از نزدیک، نبردهاى مداومى را بر ضد خوارج به راه اندازد. او با کشتن بسیارى از خوارج موفق شد نظم و آرامش را به خراسان باز گرداند. به روایت یعقوبى: «عبد اللّه بن طاهر خراسان را چنان منظم و آرام کرده بود که هیچ کس چنان توفیق نیافته بود و همه بلاد (خراسان) به فرمان وى درآمده و بى اختلاف حکم او را گردن نهادند»(۱۵).

تلاشهاى عبد اللّه بن طاهر براى جنگ با خوارج در سیستان موجبات نابودى آنها را به وسیله عیاران و مطوعه در آینده اى نه چندان دور فراهم ساخت. عبد اللّه اگر چه در سیستان مدام درگیر با خوارج بود، امّا وى در خراسان به موفقیتهاى چشمگیرترى نائل شده بود. به راستى در زمان او از حرکتهاى خوارج در خراسان اثرى نمى بینیم. تلاشهاى او در انجام اصلاحات به سود روستاییان باعث شد تا زمینه هاى اصلى پذیرش دعوت خوارج از میان روستاها برداشته شود. رکود کشاورزى و افزایش ناامنى که از موجبات اصلى هراس روستاییان از خوارج به شمار مى آمد، سبب شد تا بر اثر اقدامات عبد اللّه و رونق کشاورزى، فعالیتهاى خوارج در بسیارى از روستاها از میان برود. این روند به مناطق اطراف و از جمله به سیستان گسترش نیافت و همین امر گرفتاریهاى بسیارى را براى طاهریان در سالهاى پس از عبد اللّه از ناحیه سیستان به همراه آورد.

مرگ مأمون در سال ۲۱۸ق / ۸۳۳م و روى کار آمدن معتصم تا حدى حکومت عبد اللّه را در خراسان تهدید کرد. مأمون که در طول دوران حکومتش هواخواه او بود و دلجوییهاى فراوان از او کرده بود تلاش خود را در تقویت موقعیت او در خراسان به کار مى بست، چنان که عبد اللّه در نامه اى به مأمون از دورى خانه اش و غم دیدار خلیفه سخن رانده بود. امّا خلیفه به وجود او بر حکومت خراسان پشتگرمى و آرامش بیشترى داشت، چندان که به او نوشت هرگاه دلها از یکدیگر دور باشند نزدیک بودن خانه سودى نمى رساند(۱۶).

مأمون در هنگام مرگ، معتصم را به جانشینى خود برگزید. وى قبل از مرگ وصیت خویش را در سه نسخه تهیه کرده و یکى از آنها را براى عبد اللّه به خراسان فرستاده بود(۱۷)؛ زیرا آگاهى عبد اللّه براى پذیرش خلافت معتصم از نظر مأمون لازم و با اهمیت بوده است. با روى کار آمدن معتصم، عبد اللّه که از دوراندیشى قابل توجهى برخوردار بود، تشریفات لازم را در پذیرش خلافت معتصم به جاى آورد و به رغم خشم و ناراحتى معتصم از او، بهانه اى براى گسترش کدورت در اختیار خلیفه قرار نداد. موقعیت عبد اللّه در خراسان آن چنان قوى شده بود که معتصم به رغم کدورت قبلى از عبد اللّه سرانجام به پذیرش حضور وى در خراسان اعتراف کرد و در نامه اى به عبد اللّه چنین نوشت: «خداوند ما و تو را ببخشد. در قلب من از تو رنجشهایى بود که با به قدرت رسیدن بخشیده شد»(۱۸).

وى به عنوان ضرورت احساس کرد که قدرت کامل و قوى طاهریان را در مشرق مى باید بپذیرد(۱۹). تلاش عبد اللّه بن طاهر در دفع مخالفان خلیفه سبب جلب اعتماد معتصم و بهبود روابط آنها شد، اقدام وى در سرکوبى قیام مازیار و دستگیرى یکى از علویان به نام قاسم بن على بیش از عوامل دیگر در تحکیم روابط آنها مؤثر بوده است.

بنابر نقل برخى از منابع، عبد اللّه توجهى خاص به رعایت حال مردم و برقرارى نظم و آرامش در میان آنها داشت. از همان هنگام که به مأموریتهاى مختلف اعزام مى شد، از سیرت نیکو و رفتار او با مردم بسیار سخن گفته اند؛ به عنوان مثال قبل از حکومت یافتن خراسان، در شام چون عده فراوانى از مردمان را در جوار خود، نیازمند دید دستور داد تا اسامى همه آن ساکنان را یادداشت کرده، براى آنها علاوه بر مستمرى ماهانه، خوراک و پوشاک نیز در نظر بگیرند(۲۰). عملکرد او نشانگر عطا و احسانش نسبت به مردم بود(۲۱). اقدامات عبد اللّه در خراسان بیشتر در راستاى برقرارى آرامش و تلاش براى بهبود وضعیت مردم انجام مى گرفت. وى بناهاى زیادى ایجاد کرد و آنها را وقف مردم نمود. رباط فراوه در نزدیکى خوارزم(۲۲)، بناى شهرکى در نزدیکى نسا، قریه اسدآباد در نزدیکى نیشابور(۲۳)، شهرى به نام دهستان در نزدیکى مازندران و بناى شهر کوچکى در نزدیکى ابیورد(۲۴) همه از جمله مکانهایى بوده که ساخت و وقف آنها را به عبد اللّه بن طاهر نسبت داده اند.

در زمان او سیستان دچار قحطى و خشکسالى گردید، به گونه اى که سال ۲۲۰ق / ۸۳۵م و ۲۲۷ق / ۸۴۱م مصیبت اجتماعى بزرگى متوجه این مردم شد. خشک شدن هیرمند و وجود خشکسالى نه تنها ضعفا، بلکه گروه بسیارى از تجار و بزرگان و خداوندان نعمت را نیز به کام مرگ فرستاد. عبد اللّه بن طاهر براى کمک به قحطی زدگان سیصد هزار درهم فرستاد که آن مبلغ را در اختیار دو تن از فقها قرار دهند تا در میان مردم تقسیم کنند(۲۵). عدالت پى‌شگى عبد اللّه در اداره امور خراسان بعد از مشکلات مهم زمان حکومت على بن عیسى حاکم ستمگر خراسان در فاصله سالهاى ۱۸۰ تا ۱۹۲، سبب شد تا روزگار او را در عدل، یگانه بدانند(۲۶). منابع از همان آغاز ورود او به نیشابور از عدل و دادگسترى عبد اللّه سخن رانده اند. آمدن او به نیشابور با خوشحالى مردم همراه بود؛ زیرا کمبود باران، شهر را دچار خشکسالى کرده بود، ولى هم زمان با ورود عبد اللّه باران شدیدى در شهر باریدن گرفت. بزّازى در استقبال از عبد اللّه و سپاهیانش گفته بود:

مردم در زمان خود گرفتار قحطى شدند / تا اینکه تو قدم بدینجا گذاشتى و با خود دانه هاى مروارید آوردى / در این ساعت دو باران با هم آمدند / و درود خدا بر هر دوى آنها هم برامیر و هم باران(۲۷)

تلاش عبد اللّه در اجراى عدالت و رسیدگى به ستم مردم در همان آغاز ورود به نیشابور با عزل محمّد بن حمید طاهرى توأم بود. او که به عنوان نایب عبد اللّه در نیشابور رفتار خوشایندى نداشت پى‌ش از همه مورد خشم عبد اللّه واقع گردید(۲۸). وى گاه بار عام مى داد و به شکایت مردم رسیدگى مى کرد، چرا که بساط عدل را عامل اصلى دوام حکومت خود مى دانست(۲۹). ظاهرا خویشاوندان وى که حکومت شهرهاى مختلف را داشتند بر مردم ستم مى کردند. به همین سبب اشاره اى بر ظلم آنها و تلاش عبد اللّه در رعایت حق مردم شده است(۳۰). او در آغاز ورود به نیشابور، شاذیاخ را براى استقرار سپاهیان و بناى پایگاه حکومتى خود انتخاب کرد(۳۱). حافظ ابرو علت بناى آن را در نتیجه ظلم و ستم سپاهیان وى بر مردم نیشابور دانسته است(۳۲). عبد اللّه چون از این امر آگاه شد، تمام سپاهیان خود را از شهر به این محل فرا خواند. وى به سپاهیانش اعلام کرد هر کس در نیشابور بماند خون و مالش حلال است(۳۳).

سیاست عبد اللّه براى رفاه حال مردم بیشتر در راستاى اصلاحات وى در زمینه کشاورزى انجام گرفت. او که به مشکلات و مصائب روستائیان و ستمهایى که بر آنها وارد شده بود به نحوى آگاهى داشت بر آن شد تا به شکلى موجبات استمالت و بهبود وضع روستائیان را فراهم آورد. وصیت پدرش به او نیز چنین بود که «از کار رعیت و امور مردم هرگز غفلت مکن؛ زیرا دوام ملک بسته به وجود و آسایش آنها مى باشد»(۳۴).

حضور خوارج در طى سالهاى مختلف و حملات مداوم آنها بر روستاهاى بی دفاع خراسان، آرامش را از این مناطق گرفته بود. به همین دلیل عبد اللّه بعد از برقرارى امنیت، در رونق و توسعه اقتصادى خراسان به مسئله روستاها توجهى خاص نشان داد. دستور وى به همه کاردارانش در ولایات مختلف، براى رعایت حال کشاورزان به راستى گواه بر سعى و تلاش او در این زمینه است. گردیزى متن دستور وى را این چنین آورده است:

«حجت برگرفتم شما را از خواب بیدار شوید! و از خیرگى بیرون آیید و صلاح خویش بجویید و با برزگران ولایت مدارا کنید! و کشاورزى که ضعیف گردد، او را قوّت دهید! و به جاى خویش باز آرید! که خداى عز و جل از دستهاى ایشان طعام کرده است، و از زبانهاى ایشان سلام کرده است، و بیداد کردن بر ایشان را حرام کرده است»(۳۵).

متن دستور او نشان از تلاش عبد اللّه براى رونق کشاورزى دارد. او خود به این امر علاقه اى تمام داشت و در ترویج فلاحت کوشش فراوان مى نمود(۳۶). در دوران اقامت کوتاه خود در مصر، کاشت نوعى خربزه را در آن سرزمین به او نسبت مى دهند. ابن خلکان مى نویسد: «ان البطیخ العبدلاوّى الموجود بالدیار المصریه منسوب الى عبد اللّه »(۳۷).

عبد اللّه بن طاهر اساس کشاورزى را در توجّه به آبیارى مى دانست. به همین منظور چند طرح آبیارى را در ماوراءالنهر انجام داد. او همچنین از خلیفه در ساختمان آبراهه بزرگ استان چاچ (تاشکند کنونى) دو میلیون درهم کمک مالى گرفت(۳۸). این کمک که ظاهرا بر خلاف میل باطنى معتصم انجام گرفته بود آنچنان در آبادانى منطقه مؤثر افتاد که به گفته عوفى تا قرن هفتم این نهر پابرجا بود(۳۹). در باره کیفیت تقسیم آب و طرز استفاده از قنوات در زمان وى همچنین مشکلاتى وجود داشت، چنان که گاه موجب نزاع و خصومت میان کشاورزان مى شد. گردیزى در این باره مى نویسد:

«پى‌وسته اهل نیشابور و خراسان نزد عبد اللّه همى آمدندى و خصومت کاریزهاى همى رفتى و اندر کتب فقه و اخبار رسول صلی الله علیه و آله اندر معناى کاریز و احکام آن چیزى نیامده بود. سپس عبد اللّه همه فقهاى خراسان، و بعضى از عراق را جمع کرد، تا کتابى ساختند (در) احکام کاریزها، و آن را «کتاب قنى» نام کردند تا احکام که اندران معنى کنند، بر حسب آن کنند، و آن کتاب تا بدین غایت برجاست، و احکام قنى و قنیات که در آن معنى رود، بر موجب آن کتاب رود»(۴۰).

گزارش گردیزى مبنى بر اینکه این کتاب تا قرن پنجم مورد استفاده بوده است نشان مى دهد که اعمال مربوط به قنوات تا این زمان بر اساس نسبتهاى قدیمى بوده، و تا عصر مغول معیارى براى تقسیم آب بوده است(۴۱). به همین علت قناتهاى کهن در خراسان را «قنات طاهرى» مى نامند(۴۲). این امر اهتمام طاهریان در حفر قنات و تدوین احکام راجع به قناتها را در خراسان از سوى آنان نشان مى دهد. وجود کاریزهاى بسیار در نیشابور(۴۳)، سبب شده بود تا عبد اللّه خود نیز به حفر قنات اهمیت دهد، تا آنجا که وى ظاهرا براى حفر یک قنات یک میلیون درهم خرج کرد(۴۴).

تلاش عبد اللّه براى بهبود وضعیت کشاورزى در راستاى تعدیل و تنظیم مالیات و جلوگیرى از سوء استفاده مأموران مالیاتى انجام مى گرفت، چنان که او اعلام کرد: «اى مردم خراسان! تا از شما حمایت نکنم، جبایه نخواهم ستاند»(۴۵).

در این راستا سفارش طاهر به عبد اللّه بسیار روشن و واضح بود چنان که او گفته بود:

«به کار مهم خراج نیک عنایت کن؛ چه بدان کار رعیت راست مى شود و بهبود مى پذیرد… پس در تقسیم خراج میان خراجگزاران روش حق و برابرى و دادگرى پى‌ش گیر… پس باید خراج آن چنان گرفته شود که آن را از مازاد مخارج خویش بی هیچ عسرت اعطا کنند و باید آن خراج را در راه استوارى و بهبود زندگانى و اصلاح نابسامانیها و «هموار ساختن ناهمواریهاى» امور مردم صرف کنى»(۴۶).

بدین گونه عبد اللّه به توصیه پدر عمل مى نمود و «همیشه عمل به پارسایان و زاهدان وکسانى فرمودى که ایشان را به مال دنیا حاجت نبودى»(۴۷). او خود مى گفت: «پر کردن کیسه و به دست آوردن نام نیک هرگز با هم جمع نمى شوند(۴۸). با وجود این، تلاش عبد اللّه در رونق و آبادانى روستاها یکى از عوامل مهم ایجاد آرامش و جلوگیرى از حمایت مردمان بعضى روستاها از خوارج شده بود.

عبد اللّه در راستاى اصلاحات خود به مسئله گسترش علم و دانش و تعلیمات عمومى نیز توجهى خاص مبذول داشت. او معتقد بود «که علم به ارزانى و ناارزانى بباید داد، که علم خویشتندارتر از آن است که با ناارزانیان قرار کند»(۴۹). گزارشهایى حاکى از آن است که در زمان او حتّى کودکان فقیرترین روستائیان نیز به شهرها روى مى آوردند تا تحصیل دانش کنند(۵۰). این تلاش، توجّه او را به اهمیت تربیت عمومى نشان مى دهد که دیگران را نیز از فراگیرى علم و دانش منع نمى کرد(۵۱). به همین دلیل او را مى توان از بنیانگذاران نهضتى که به تجدید حیات فرهنگ ایرانى در عهد سامانیان منجر شد به شمار آورد(۵۲).

علاقه مندى عبد اللّه به علم و دانش را از شیوه رفتار او با علما مى توان دریافت. اقدام او در توجّه و شتافتن به دیدار علما بیشتر براى حرمت گذاشتن به دانش آنها بود، چنان که براى دیدن محمّد بن اسلم طوسى، بر در سرایش آن قدر منتظر ماند و گفت: «آخر به وقت نماز بیرون آید»(۵۳)، و چون وى را بدید از اسب پى‌اده شده در مقابل او فروتنى کرد(۵۴). همچنین در دیدار با ابو زکریا نیز از وى خواست تا حاجت خود را بخواهد و او عبد اللّه را نصیحت کرد که زیبایى صورتش را به خاطر گناه با آتش جهنم نسوزاند. این سخن آن چنان عبد اللّه را منقلب کرد که تا هنگام بلند شدن گریه مى کرد(۵۵). او کتاب البهى را براى عبداللّه بن طاهر تألیف کرد(۵۶). دیگر علما نیز که با عبد اللّه بن طاهر ارتباط داشتند، به خاطر اشتیاق خود و علاقه عبد اللّه بن طاهر به علما، کتابى را به نام وى نوشتند. یوحنا بن ماسویه کتاب فى الصداع و علله و اوجاع و جمیع ادویته و السدر و العلل المولده را در شرح سردرد و جمیع داروهاى مربوط به آن براى عبد اللّه نوشت(۵۷).

ابو عثمان یحیى بن مرزوق نیز تذکره اى از آوازها به نام اغانى تألیف کرد و آن را تقدیم عبد اللّه بن طاهر نمود(۵۸) و عبد اللّه آن را در خزانه کتب خود بایگانى کرد(۵۹). آوازه حمایت و توجّه عبد اللّه به علما سبب شد تا کسانى دیگر چون ابوتمام رنج سفر طولانى را براى دیدار عبد اللّه بن طاهر و آمدن به نیشابور تحمل کنند. ابوتمام حبیب بن اوس طائى در سال ۱۹۰ق / ۸۰۵م هجرى در دمشق به دنیا آمد و در فاصله سالهاى ۲۱۷ تا ۲۲۰ق / ۸۳۲ تا ۸۳۵م به خراسان آمد. وى در دامغان از این سفر طولانى آن قدر خسته شده بود که یارانش به او گفتند: آیا مى خواهى ما را به جایى که خورشید برمى آید ببری؟ امّا ابوتمام گفت: نه، بلکه شما را به جایى مى برم که جایگاه برآمدن بخشش و کرم است(۶۰).

کیفیت ملاقات ابوتمام با عبد اللّه بن طاهر آن چنان مهم بوده است که بسیارى از منابع آن را نقل کرده اند(۶۱).

شعراى دیگرى نیز در دربار عبد اللّه بودند که از انعامهاى بی کران وى بهره مند مى شدند. هنگامى که دعبل بن على نزد وى آمده بود، ماهانه یکصد و پنجاه هزار درهم به او مى داد و او از این هدایاى زیاد بهره مند شد، چنان که یکبار شش هزار درهم به دعبل بخشید و به او گفت مثل کسى باش که هیچ چیز از ما نگرفته است(۶۲). این بخششها سبب شد تا دعبل خود را پنهان سازد و به عبد اللّه بنویسد:

«از تو به خاطر ناسپاسى در نعمت دورى نگزیدم… [ولى چون] در نیکى به من زیاده روى کردى و من از سپاسگزارى ناتوان شدم اکنون نزد تو نمى آیم»(۶۳).

بخششهاى عبد اللّه سبب شده بود تا نام وى به عنوان یکى از بخشنده ترین افراد نسبت به شاعران در تمامى سرزمین خلافت عباسى بر سر زبانها افتد و شوق حرکت به سمت خراسان را در دل آنان ایجاد کند(۶۴). علاوه بر رونق فرهنگى دربار عبد اللّه در خراسان اشعار زیادى نیز منسوب به خود وى وجود دارد که توانایى و مهارت او را در ادبیات نشان مى دهد(۶۵). وى بر زبان عربى نیز تسلطى کامل داشت. مجموع رسائلى که از وى بر جاى مانده است حکایت از تبحر و اشراف او بر ادبیات آن عصر داشت، تا آنجا که ابن ندیم اشعار او را پنجاه ورق دانسته است(۶۶). او در اشعار خود هرگز زبان به طعن و دشنام نمى گشود، همچنان که دیگران را نیز از این کار بر حذر مى داشت(۶۷). آفت شاعرى از نظر وى بخل و حسادت بود(۶۸). دربار عبد اللّه به رغم شکوه و جلالش(۶۹) از بعضى معایب نیز بر کنار بود. او در منزلش هیچ کنیزى را راه نمى داد و مى گفت: «آنها بین زنان مرد و بین مردان زن هستند»(۷۰). شاید به همین علت بود که هیچ کنیز و غلامى از اسرار خانه او اطلاعى نداشت(۷۱).

در مجموع حکومت پانزده ساله عبد اللّه در خراسان با چنان اقتدارى همراه بود که به روایت یعقوبى، هیچ کس پى‌ش تر از او به چنین توفیقى دست نیافته بود(۷۲). او همه بلاد خراسان را به اطاعت خود در آورد و فرزندش طاهربن عبد اللّه را براى فتح بلاد غز و ترکمانان به ماوراء النهر فرستاد. طاهر موفق شد شهرهایى را فتح کند که پى‌ش از او کسى پاى بدانجا ننهاده بود(۷۳). فتح بلاد غز علاوه بر گسترش قلمرو طاهریان موجب قدرتمند شدن سامانیان نیز شد. شاید در نتیجه همین فتوحات طاهربن عبد اللّه بود که کابل شاه ناچار شد خراج سالانه را که عبادت از دو هزار برده غز بود به عبد اللّه بن طاهر بپردازد(۷۴). تداوم روند ارسال برده بر رونق تجارت میان ماوراءالنهر و بغداد دامن زد تا آنجا که تجارت برده هم به رونق اقتصادى ماوراءالنهر و خراسان کمک مى کرد و هم موجب افزون شدن ثروت خصوصى طاهریان مى شد(۷۵). نحوه حکومت و سیاست مقتدرانه عبد اللّه در خراسان سبب شد تا حکومت وى را «عصر استبداد مطلقه منوره»(۷۶) بدانند. این سخن بارتولد در شعر ابوتمام نیز به خوبى نمایان شده است:

فقد بثّ عبد اللّه خوف انتقامه  على اللیل حتّى ما تدبّ عقاربه

عبد اللّه بن طاهر ترس انتقام خود را بر (همه چیز حتّى حشرات) شب چنان پراکنده کرد که عقربهاى آن نیز نمى جنبند(۷۷).

شابشتى نیز روایتى از قاطعیت عبد اللّه و داورى سخت او آورده است که در آن به مجازات بسیارى از خطاکارن پرداخته و سپس وجود حاکم را براى یک قوم بسیار لازم دانسته بود(۷۸). اقدامات عبد اللّه در خراسان موجب تحسین خلیفه و نزدیکان وى نیز شده بود، به گونه اى که روایات متنوع اشاره بر آن دارد که عبد اللّه نزد مأمون بسیار عزیز و ارجمند بوده است، تا آنجا که مأمون در جمع دیگران آن چنان عبد اللّه را وصف مى کرد که حاضران مى گفتند کسى را جز عمر بن خطاب با این خصوصیات به یاد نداریم، ولى مأمون مى گفت: منظورش عبد اللّه بن طاهر به عنوان شخصى بردبار، باتقوا و پرهیزگار است(۷۹). اسحاق بن ابراهیم نیز به معتصم گفته بود: «عبد اللّه بن طاهر مردى است که همانندش دیده نشده»(۸۰). او در عصر خود سرآمد همگان و مورد ستایش دیگران بود. ابن خلکان وى را آقایى بانجابت و بلندمرتبه و زیرک دانسته و ذهبى نیز او را از بزرگ ترین امیران عصر خود به حساب آورده به گونه اى که یاری دهنده مأمون بوده است(۸۱). وى حکومت قوى و تثبیت شده اى را براى جانشینانش باقى گذاشت.

سرانجام عبد اللّه بن طاهر در روز چهارشنبه دهم ربیع الآخر سال ۲۳۰ق / ۲۶ دسامبر ۸۴۴م(۸۲) بعد از چهل و هشت سال به علت بیمارى، زندگانى را به پایان رساند، و در مقبره خانوادگى خود در نیشابور دفن شد(۸۳).

ابن عساکر مى نویسد: او در اواخر عمر توبه کرده، همه آلات لهو و لعب را شکست. همچنین مبلغ زیادى را براى حرمین شریفین فرستاد(۸۴) و در دادن صدقه هیچ کوتاهى نکرد.

خراسان در طول دوران حکومت اموى و عباسى تا زمان وى حاکمى عادل و محبوب چون عبد اللّه را به خود ندیده بود. سیاستهاى او در اداره این سرزمین بزرگِ بحران زده، تماما در رعایت حال مردم و برقرارى امنیت سپرى شد. معلى طائى در وصف بخشش و خصوصیات عبد اللّه آورده است: «اى بخشنده ترین مردم در وقت قدرت… کسى که به آسانى گره هاى سختى زمانه را هنگامى که کمبودها و فشارها بر قومى به طول مى انجامد باز مى کند. دست تو از بخشش به شخص خطاکار و قاتل خالى نمى شود»(۸۵).

عدالت و سیرت نیکوى عبد اللّه در خراسان آن چنان یاد و خاطره او را در دلها باقى گذاشت که قبر وى تا زمان خواجه نظام الملک طوسى زیارتگاه بود. به گفته او «پى‌وسته مردم آنجا مى باشند و حاجتها مى خواهند و خداى تعالى حاجتهاى ایشان روا مى کند»(۸۶). ابن عساکر مى نویسد که زکریا بن دلویه هر روز جمعه به زیارت قبر عبد اللّه مى رفت، در حالى که حتّى به زیارت قبر استاد خود نمى رفت وچون از او علت را پرسیدند گفت؛ زیرا «آثار عبد اللّه بن طاهر باقى است تا وقتى زمین و آسمان باقى است»(۸۷). به همین علت در ماتم مرگ او، محمّد بن عبد اللّه بن منصور این چنین گفت:

هیهات الایأتى الزمان بمثله

ان الزمان بمثله لبخیل(۸۸)

پى نوشت:

۱ ـ ابو سعید عبدالحى بن ضحاک بن محمود گردیزى، تاریخ گردیزى، تصحیح عبدالحى حبیبى، تهران، دنیاى کتاب، ۱۳۶۳ش ص، ۲۵۰.

۲ ـ احمد بن یحیى بلاذرى، فتوح البلدان، بخش مربوط به ایران، ترجمه آذرتاش آذرنوش، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۶ش، ص ۳۱۶.

۳ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۳۰۰.

۴ ـ احمد زکى صفوت، جمهره الرسائل العرب فى عصور العربیه الزاهره، بیروت، المکتبه العلمیه، ۱۳۵۷ق / ۱۹۳۸م، جزء ۳، ص ۴۲۰.

۵ ـ ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، قاهره، المؤسسه المصریه، ۱۳۸۳ق / ۱۹۶۳م، جزء ۲، ص ۱۸۲-۱۸۱.

۶ ـ محمّد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، ۱۳۶۹ش، ج ۱۳، ص ۵۷۳۵؛ ابن جوزى، المنتظم فى التواریخ الملوک و الامم، تحقیق سهیل زکار، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۵م، جزء ۶، ص ۲۸۹۳.

۷ ـ على بن محمّد شابشتى، الدیارات، تحقیق کورکیس عواد، بغداد، مکتبه المثنى، ۱۳۸۶ق / ۱۹۶۶م، ص ۱۳۷.

۸ ـ ابن واضح یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمّد ابراهیم آیتى، تهران، علمى و فرهنگى، ۱۳۷۱ش، ج ۲، ص ۴۷۵.

۹ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۲۹۹.

۱۰ ـ حمزه اصفهانى، تاریخ پى‌امبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۶ش، ص ۲۰۷.

۱۱ ـ ابن حوقل، ایران در صوره الارض، ترجمه جعفر شعار، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۶ش، ص ۱۶۸.

۱۲ ـ ابن حوقل، سفرنامه ابن حوقل، ص ۱۶۹.

۱۳ ـ یاقوت حموى به نقل از: و . بارتولد، تذکره جغرافیاى ایران، ترجمه حمزه سردادور، چاپ سوم: تهران، توس، ۱۳۷۲ش، ص ۱۲۷.

۱۴ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۲۹۹.

۱۵ ـ یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۵۰۸.

۱۶ ـ محمّد بن اسماعیل ثعالبى، خاص الخاص، شرح محى الدین جنان، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۴۱۴ق / ۹۹۴م، ص ۱۳۲؛ ابن جوزى، المنتظم، ص ۲۸۴۸.

۱۷ ـ طبرى، تاریخ طبرى، ج ۱۳، ص ۵۷۶۹.

۱۸ ـ زکى صفوت، جمهره الرسائل العرب، جزء ۵، ص ۵؛ شابشتى، الدیارات، ص ۱۳۹.

  1. M. Rekaya, (Mazyar), Iranica, Tom2, leiden, 1979, p. 167.

۲۰ ـ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق عبد اللّه سالم، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۵م، جزء ۲۹، ص ۲۳۴؛ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج ۹، ص ۴۸۳.

۲۱ ـ عزالدین على ابن اثیر، تاریخ کامل، ترجمه عباس خلیلى، تهران، علمى، ۱۳۵۱، ج ۱۱، ص ۱۸۲؛ محمّد تقى کاشانى، بحرالفوائد، به کوشش محمّد تقى دانش پژوه، تهران، بنگاه و ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۵ش، ص ۸۸.

۲۲ ـ ابوالفداء، تقویم البلدان، ترجمه عبد المحمّد آیتى، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۹ش، ص ۵۳۷؛ ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ترجمه حسین قره چانلو، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۵ش، ص ۱۹۹.

۲۳ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۲۵۹-۲۵۸.

۲۴ ـ ابوالفداء، تقویم البلدان، ص ۵۰۷ و ۵۱۳؛ ابن خلکان؛ وفیات الاعیان، ج ۴، ص ۲۷۴.

۲۵ ـ ابوالفداء، تاریخ سیستان، تصحیح ملک الشعراء بهار، تهران، کلاله خاور، ۱۳۶۶ش، ص ۱۸۲.

۲۶ ـ مجد خوافى، روضه خلد، تحقیق محمود فرخ، به کوشش حسین خدیو جم، تهران، کتابفروشى زوار، ۱۳۴۵ش، ص ۲۳۱-۲۳۰.

۲۷ ـ یحیى حسینى یمنى صنعانى، نسمه السحر، تحقیق کامل سلمان الجبورى، بیروت، دارالمورخ العربى، ۱۴۲۰ق / ۱۹۹۹م، ج ۱، ص ۳۰۰، عبد اللّه بن اسعد یافعى، مرآه الجنان، حواشى از خلیل المنصور، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق / ۱۹۹۷م، ج ۲، ص ۷۵-۷۴؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، تحقیق احسان عبّاس، بیروت، دار صادر، ۱۳۹۸ق / ۱۹۷۸م، ج ۳، ص ۸۴.

۲۸ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۲۹۹؛ ابن اثیر، تاریخ کامل، ج ۱۱، ص ۱۸۱.

۲۹ ـ محمّد بن محمّد غزالى، نصیحه الملوک، تصحیح جلال الدین همایى، تهران، نشر هما، ۱۳۶۷ش، ص ۱۶۲.

۳۰ ـ محیى الدین محمّد زمچى اسفزارى، روضات الجنات فى اوصاف مدینه هرات، تصحیح سید محمّد کاظم امام، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۳۸ش، ص ۲۵۲؛ ابن جوزى، المنتظم، ص ۳۱۴۳.

۳۱ ـ ابو عبد اللّه حاکم نیشابورى، تاریخ نیشابور، ترجمه خلیفه نیشابورى، به اهتمام شفیعى کدکنى، تهران، آگه، ۱۳۷۵ش، ص ۲۰۱.

۳۲ ـ حافظ ابرو، جغرافیاى تاریخى خراسان، ص ۳۳؛ زکریا بن محمّد قزوینى، ترجمه آثار البلاد و اخبار العباد، تصحیح محمّد شاهروى، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۷۳ش، ج ۲، ص ۱۶۳.

۳۳ ـ ابن واضح یعقوبى، البلدان، ترجمه محمّد ابراهیم آیتى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۳ش، ص ۵۴.

۳۴ ـ ابن اثیر، تاریخ کامل، ج ۱۱، ص ۶۰.

۳۵ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۳۰۲.

۳۶ – Reuben leory, the Social Structure of Islam, Cambridge, 1969, p 373.

۳۷ ـ ابن خلکان، وفیات الاعیان ج ۳، ص ۸۸، شابشتى، الدیارات، ص ۱۳۶.

۳۸ ـ طبرى، تاریخ طبرى، ج ۱۴، ص ۵۹۵۸.

۳۹ ـ و . بارتولّد، ترکستان نامه، ترجمه کریم کشاورز، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۵۲ش، ج ۱، ص ۴۶۱.

۴۰ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۳۰۱.

۴۱ ـ برتولد اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامى، ترجمه احمد میر احمدى، تهران، علمى و فرهنگى، ۱۳۷۳ش، ج ۲، ص ۱۹۴.

۴۲ ـ محى الدین محمّد اسفزارى، روضات الجنات فى اوصاف مدینه هرات، تصحیح محمّد کاظم امام، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۳۸ش، ص ۱۱۶.

۴۳ ـ حاکم نیشابورى، تاریخ نیشابور، ص ۲۱۴.

۴۴ ـ اسفزارى، روضات الجنات، ص ۲۵۰.

۴۵ ـ مطهر بن طاهر مقدسى، آفرینش و تاریخ، ترجمه و تعلیقات از شفیعى کدکنى، تهران، نشر آگه، ۱۳۷۴ش، ج ۶-۴، ص ۶۰۴.

۴۶ ـ عبد الرحمان ابن خلدون، مقدمه، ترجمه محمّد پروین گنابادى، تهران، علمى و فرهنگى، ۱۳۶۹ش، ج ۱، ص ۶۰۲-۶۰۱.

۴۷ ـ خواجه نظام الملک، سیاستنامه، به اهتمام هیوبرت دارک، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۵۵ش، ص ۶۳.

۴۸ ـ ابن اثیر، همان، ص ۱۸۱؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج ۳، ص ۸۷.

۴۹ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۳۰۲.

۵۰ ـ بارتولد، ترکستان نامه، ص ۴۶۳.

۵۱ ـ ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق، تحقیق روحیّه النحاس، دمشق، دارالفکر، ۱۴۰۸ق / ۱۹۸۷م، ج ۱۲، ص ۲۷۳.

۵۲ ـ عبد الحسین زرین کوب، تاریخ مردم ایران، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۱ش، ج ۲، ص ۱۰۰.

۵۳ ـ فریدون عطار نیشابورى، تذکره الاولیاء، تصحیح محمّد استعلامى، تهران، نشر زوار، ۱۳۵۶ش، ص ۲۸۸.

۵۴ ـ جلال الدین محمّد خوافى، مجمل فصیحى، تصحیح محمود فرخ، مشهد، چاپ توس، ۱۳۶۱ش، ج ۱، ص ۲۷۸.

۵۵ ـ ابن ندیم، الفهرست، ترجمه و تحقیق محمّد رضا تجدد، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۶ش، ص ۱۱۴.

۵۶ ـ ابن ندیم، الفهرست، ص ۱۱۴.

۵۷ ـ ابن ابى اصبیعه، عیون الابناء فى طبقات الاطباء، شرح و تحقیق نزار رضا، بیروت، دارالفکر، بی تا، ص ۴۵۳.

۵۸ ـ ابو الفرج اصفهانى، برگزیده اغانى، ترجمه و تلخیص و شرح محمّد حسین مشایخ فریدونى، تهران، علمى و فرهنگى، ۱۳۶۸ش، ج ۱، ص ۶۷۷.

۵۹ ـ همان، ص ۶۷۹.

۶۰ ـ اصفهانى، الاغانى، تحقیق على النجدى ناصف، بیروت، مؤسسه جمال، ۱۳۹۲ق / ۱۹۷۲م، جزء ۱۶، ص ۴۲۸-۴۲۷؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج ۳، ص ۸۴.

۶۱ ـ سید محسن الامین، ابوتمام، ص ۳۲۳-۳۲۲؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج ۳، ص ۸۵-۸۴؛ على بن یوسف قفطى، ابناه الرواه على ابناه النجاه، تحقیق محمّد ابراهیم، قاهره، دارالکتب، ۱۳۷۴ق، جزء ۳، ص ۳۸۴؛ عبد اللّه بن اسعد یافعى، مرآه الجنان، حواشى از خلیل المنصور، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق / ۱۹۹۷م، ص ۷۵.

۶۲ ـ ابن جوزى، المنتظم، ص ۳۲۲۳.

۶۳ ـ ابن تغرى، النجوم الزاهره، ص ۱۹۸؛ ابن عساکر، تاریخ دمشق، ص ۲۲۲.

۶۴ ـ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ص ۳۱۸.

۶۵ ـ ابو منصور ثعالبى، احسن ما سمعت، تصحیح و شرح محمّد افندى، چاپ دوم: مصر، مکتبه المحمودیه، بی تا، ص ۲۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ص ۲۳۸.

۶۶ ـ ابن ندیم، الفهرست، ص ۲۶۸.

۶۷ ـ ابن معتز، طبقات الشعراء، تحقیق عبد الستار احمد فراج، مصر، دارالمعارف، ۱۳۷۵ق / ۱۹۵۶م، ص ۳۰۰؛ ابن عبدربه، العقد الفرید، شرح احمد امین، قاهره، دارالکتب العلمیه، ۱۳۸۴ق / ۱۹۵۶م، جزء ۲، ص ۱۹۹.

۶۸ ـ محمّد راغب اصفهانى، محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء، قم، مکتبه الحیدریه، ۱۴۱۶ق، ج ۱، ص ۹۰.

۶۹ ـ ابن طیفور، بغداد فى تاریخ الخلافه العباسیه، بغداد، المکتبه المثنى، ۱۳۸۸ق / ۱۹۶۸م، ص ۸۵.

۷۰ ـ ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ص ۱۹۵.

۷۱ ـ طبرى، تاریخ طبرى، ج ۱۴، ص ۶۲۱۶.

۷۲ ـ یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۵۰۸.

۷۳ ـ بلاذرى، فتوح البلدان، ص ۳۲۱.

۷۴ ـ ادموند کلیفورد باسورث، تاریخ غزنویان، ترجمه حسن انوشه، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۲ش، ص ۳۴.

۷۵ ـ ریچارد فراى، تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه، ترجمه حسن انوشه، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۳ش، ج ۴، ص ۸۸.

۷۶ ـ بارتولد، ترکستان نامه، ص ۴۶۲.

۷۷ ـ ناصح بن ظفر جرفادقانى، تاریخ یمینى، به اهتمام جعفر شعار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۵ش، ص ۳۹۹.

۷۸ ـ شابشتى، الدیارات، ص ۳۹۹.

۷۹ ـ همان، ص ۱۳۷-۱۳۶.

۸۰ ـ طبرى، تاریخ طبرى، ص ۵۹۵۹؛ ابن اثیر، تاریخ کامل، ج ۱۱، ص ۱۶۹.

۸۱ ـ ذهبى به نقل از: زرکلى، الاعلام، جزء ۴، ص ۲۲۶۰۷.

۸۲ ـ حمزه بن حسن اصفهانى، تاریخ پى‌امبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۶ش، ص ۲۰۷؛ ابن عساکر، تاریخ دمشق، ص ۲۴۵.

۸۳ ـ حاکم نیشابورى، تاریخ نیشابور، ص ۲۲۰.

۸۴ ـ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ص ۲۴۱؛ یافعى، مرآه الجنان، ص ۷۴.

۸۵ ـ اصفهانى، الاغانى، جزء ۱۲، ص ۱۲۲.

منبع:فصلنامه مشکوه، شماره ۸۰ .

امیر اکبرى

موضع گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه‏السلام (۲)

اشاره:

در بخش پیشین این مقاله که در مجله شماره ۶۱ چاپ شده است، موضع‌گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه السلام در دوران هارون و محمد امین را بررسى کردیم. همچنین ابعاد شخصیتى مأمون را توضیح دادیم و اشاره کردیم که مأمون براى شکستن قداست و عظمت امام رضا علیه السلام نقشه‌هاى زیادى کشید که یکى از آنها طرح ولایتعهدى بود. در این بخش، مسئله ولایتعهدى را بررسى می‌کنیم.

اهداف مأمون از طرح ولایتعهدى

با استقرار مأمون بر سریر قدرت و انتقال قدرت از بغداد به «مرو»، کتاب زندگانى امام هشتم علیه السلام ورق خورد و صفحه تازه‌اى در آن گشوده شد؛ صفحه‌اى که در آن، حضرت سالها دچار اندوه و رنج و ناملایمات شد. مأمون براى حفظ ظاهر نمی‌توانست مانند پدران خود هارون و منصور و … برخورد کند و او را به زندان بیفکند و یا مورد شکنجه و آزار قرار دهد. از این رو، روش تازه‌اى اندیشید و آن اینکه تصمیم گرفت با طرح ولایتعهدى و اظهار محبت به آن حضرت، او را به «مرو»، یعنى مقر حکومت خود بکشاند و ضمن استفاده از موقعیت علمى و اجتماعى آن حضرت، کارهاى او را تحت نظارت کامل قرار دهد. یقیناً پیشنهاد ولایتعهدى و یا خلافت از طرف او صادقانه نبود؛ چرا که او براى همین خلافت برادرش را به قتل رساند و جنایتهاى بی‌شمارى را مرتکب شد و قابل تصور نیست که آن را به دشمن سرسخت خاندان خویش، یعنى امام هشتم علیه السلام بسپارد. پس بدون هیچ شکى پشت پرده ولایتعهدى نقشه‌هاى شیطانى وجود داشته که به برخى از آنها اشاره می‌شود:

۱. از بین بردن مرکزیت شیعیان و علویان در مدینه و خاموش کردن قیام آنها.

۲. بدنام کردن حضرت رضا علیه السلام در بین شیعیان و مبارزان؛ به این صورت که آنها بگویند: «امام هم دربارى شد و …»؛ چنان که اباصلت به امام گفت: برخى می‌گویند که شما ولایتعهدى مأمون را قبول کرده‌اید، با آنکه نسبت به دنیا اظهار بی‌رغبتى می‌فرمایید! حضرت فرمود: «به خدا قسم! این کار خوشایند من نبود، ولى من بین پذیرش ولایتعهدى و کشته شدن قرار گرفتم.»[۱]

۳. فرو نشاندن شورشهاى علویان، مانند: قیام ابوالسرایا در کوفه که در نبرد او با طرفداران خلیفه، دویست هزار نفر از طرفداران مأمون به هلاکت رسیدند و در بصره که محل اجتماع عثمانیان بود، زید النار علوى قیام کرد و در مکه و نواحى حجاز، محمد بن جعفر، ملقب به «دیباج» قیام کرد و در یمن، ابراهیم بن موسى بن جعفر بر خلیفه شورید و در مدینه، محمد بن سلیمان بن داود بن حسن دست به قیام زد.

همچنین در واسط، جعفر بن زید بن على و نیز حسین بن ابراهیم بن حسن بن على قیام کردند و در مدائن، محمد بن اسماعیل بن محمد سر به شورش نهاد و … و کار به آنجا رسید که اهالى بین النهرین و شام که به تفاهم و همراهى امویان و آل مروان و … شهرت داشتند، به محمد بن محمد علوى همدم ابوالسرایا گرویدند.[۲] مأمون براى خاموش کردن قیامها به این نتیجه رسید که به على بن موسى الرضا علیه السلام پیشنهاد ولایتعهدى دهد.

۴. گرفتن اعتراف از علویان مبنى بر اینکه حکومت عباسیان حکومتى مشروع است.

۵. از بین بردن محبوبیت و احترامى که علویان در میان مردم از آن برخوردار بودند.

۶. تقویت حس اطمینان مردم نسبت به مأمون و تثبیت حکومت و موقعیت او.

۷. تحت نظر گرفتن فعالیتها و رفتار و حرکات امام هشتم علیه السلام. بر این امر شواهد مختلفى وجود دارد، از جمله:

یک. مأمون به رجاء بن الضحاک که مأمور آوردن حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام از مدینه به مرو بود، دستور داد که تمام کارهاى امام را زیر نظر بگیرد.

دو. احمد بن محمد بن بزنطى از حضرت درخواست ملاقات کرد. حضرت فرمود: فعلاً میسر نیست [چون تحت نظر می‌باشم].

سه. هشام بن ابراهیم راشدى از کسانى بود که امور امام دست او بود و تمام کارها و ارتباطات حضرت را براى مأمون و فضل بن سهل ذوالریاستین، وزیر مأمون، گزارش می‌داد.[۳]

چهار. اباصلت می‌گوید: در حین مناظرات وقتى حضرت بر مخالفان غلبه می‌کرد، تمام حاضران می‌گفتند: به خدا قسم! او از مأمون به خلافت سزاوارتر است و جاسوسان این مطلب را به مأمون می‌رساندند.[۴]

۸ . پایگاه اجتماعى و مردمى پیدا کردن، مخصوصاً بین ایرانیان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام.

آنچه به عنوان اهداف مأمون در طرح ولایتعهدى یاد شد، صرف ادعا نیست، بلکه در کلمات خود مأمون نیز بدانها اشاره شده است؛ چنان که مأمون در پاسخ اعتراض حمید بن مهران (یکى از درباریان مأمون) و گروهى از عباسیان به این مسئله که چرا ولایتعهدى را به امام رضا علیه السلام سپرده، چنین می‌گوید: این مرد (امام رضا علیه السلام) از ما پنهان و دور بود و مردم را به سوى خود دعوت می‌کرد، ما خواستیم او را ولیعهد خویش قرار دهیم تا دعوتش براى ما باشد و به سلطنت و خلافت، اعتراف کند و شیفتگان او دریابند که آنچه او ادعا می‌کند [از بی‌اعتنایى به دنیا و حکومت و …] در او نیست و این امر مخصوص ما [عباسیان] است، نه او. و [همین طور] ما بیمناک بودیم؛ اگر او را به حال خود رها می‌کردیم، اتفاقى از ناحیه او پیش می‌آمد که توان جلوگیرى آن را نداشتیم و قدرت تحمل آن را از دست می‌دادیم… .»[۵]

امام هشتم علیه السلام نیز به خوبى با بصیرت و درایت، کاملاً اهداف شیطانى مأمون را می‌دانست. به همین جهت، موضع‌گیریها و تدابیرى اندیشید که هم اهداف مأمون را به شکست کشاند و هم به اهدافى که خود مَدّ نظر داشت، رسید.

مأمون در سال ۲۰۰ ه. ق نامه‌ها و فرستادگان متعددى به حضور حضرت فرستاد و آن حضرت را با تأکید و تشدید به خراسان دعوت کرد. در مرحله اول، حضرت فرمود: من دوست دارم در کنار قبر جدم بمانم …، ولى با اصرار آنها، حضرت متوجه شد که براى رفتن مجبور است؛ لذا دو راه در پیش داشت:

یک. رفتن به خراسان را قبول نکند که در این صورت، او را دست بسته می‌بردند و ثمره و فائده این راه این بود که شیعیان و اطرافیان متوجه می‌شدند که امام را اجباراً می‌برند، نه با اختیار و انتخاب خود؛ ولى به اهدافى که حضرت داشت نمی‌رسید.

دو. حضرت با اختیار خود قبول کند که به مَروْ برود.

حضرت در اینجا طریق دوم را به جهت اهدافى که در نظر داشت، انتخاب کرد و از طرف دیگر، با حرکات و شیوه‌هاى مختلفى به شیعیان مدینه و

اطرافیان خود فهماند که براى رفتن مجبور می‌باشم که به نمونه‌هایى اشاره می‌شود:

۱. هنگام حرکت از مدینه به سوى خراسان، براى وداع به مسجد النبى کنار قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله رفت و مکرراً با قبر پیامبر وداع می‌کرد و بیرون می‌آمد و دوباره نزد قبر برمی‌گشت و هر بار صدایش را به گریه بلند کرد [تا مردم متوجه شوند که اجباراً او را می‌برند].

محوّل سجستانى می‌گوید: محضر امام رضا علیه السلام رسیدم. بعد از سلام و دریافت جواب، رفتن حضرت را به سمت خراسان [براى ولایتعهدی] تبریک گفتم. حضرت فرمود: محوّل! به دیدار من بیا؛ زیرا از جوار جدم خارج می‌شوم و در حال غربت از دنیا می‌روم و کنار قبر هارون مدفون می‌گردم. محوّل می‌گوید: من همراه حضرت رفتم تا سرانجام او را مسموم کردند… .[۶]

۲. امیه بن على می‌گوید: در آن سالى که حضرت رضا علیه السلام به سوى خراسان حرکت کرد، در مراسم حج با او و فرزندش، حضرت جواد علیه السلام (که پنج سال داشت) همراه بودم. حضرت با خانه خدا وداع فرمود و چون از طواف خارج شد، نزد مقام رفت و در آنجا نماز خواند. حضرت جواد علیه السلام هم نزد حجر اسماعیل رفت و مدت طولانى در آنجا نشست. موفق، غلام حضرت رضا علیه السلام گفت: فدایت شوم برخیز! امام جواد علیه السلام فرمود: برنمی‌خیزم، مگر خدا بخواهد. و آثار اندوه در چهره‌اش آشکار بود.

موفق جریان را براى امام رضا علیه السلام مطرح کرد، حضرت با سرعت به کنار فرزندش آمد و فرمود: عزیزم برخیز! حضرت جواد علیه السلام عرض کرد: «چگونه برخیزم، در حالى که خانه خدا را به گونه‌اى وداع نمودى که دیگر نزد آن بر نمی‌گردى!»

حضرت رضا علیه السلام فرمود: «حبیب من برخیز!» آن گاه حضرت جواد

علیه السلام برخاست و با پدر بزرگوارش به راه افتاد.[۷]

۳. هنگام خروج از مدینه خانواده و بستگان خود را جمع کرد و به آنها فرمود: براى من گریه کنید تا صداى گریه شما را بشنوم … و فرمود:

«من هرگز از این سفر به سوى اهل بیتم بر نمی‌گردم.» در زیارتنامه آن حضرت نیز می‌خوانیم:

«اَلسَّلَامُ عَلَى مَنْ اَمَرَ اَوْلَادَهُ وَ عِیَالَهُ بِالنِّیَاحَه عَلَیْهِ قَبْلَ وُصُولِ الْقَتْلِ اِلَیْهِ؛[۸] سلام بر [آن] کسى که به فرزندان و عیال خود دستور داد که پیش از به شهادت رسیدن، بر او گریه و نوحه کنند.» آن گاه دست پسرش، جواد علیه السلام را گرفت و بر قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله نهاد و او را به قبر مطهر چسباند و به رسول خدا صلى الله علیه و آله سپرد و حفظ او را به برکت پیامبر صلى الله علیه و آله از خدا خواست.

سپس حضرت جواد علیه السلام به سوى پدر نگریست و گفت: «به خدا سوگند! به سوى خدا می‌روى.»[۹]

تمامى این امور به این هدف انجام می‌گرفت که به شیعیان و اطرافیان بفهماند و برساند که حضرت با اختیار خود به این سفر نمی‌رود.

۴. به رغم آنکه مأمون از امام خواسته بود که از خانواده‌اش هر که را می‌خواهد، همراه بیاورد، حضرت با خود هیچ کس حتى فرزندش را نبرد؛ با اینکه به ظاهر، این سفر مهم و طولانى به نظر می‌رسید؛ چون طبق گفته مأمون، رهبرى امت اسلامى را به دست می‌گرفت و جا داشت با تمام اهل و عیال بدان دیار حرکت کند، ولى حضرت با رفتن خود به تنهایى فهماند که این مسافرت به دلخواه او نیست و چندان اهمیتى از دید او ندارد.

اهداف حضرت

اهداف حضرت از سفر به خراسان چند امر بود:

۱. دیدار با نمایندگان: اکثر امام زاده‌هاى موجود در ایران و عراق … جزء نمایندگان امام هشتم علیه السلام بودند و چون در آن زمان وسائل ارتباطى خوبى وجود نداشت، ارتباط از راه طبیعى با آنها ممکن نبود و این مسافرت بهترین زمینه‌اى بود که حضرت در مسیر راه با آنها ملاقات کند و به آنها خط و برنامه دهد و چنین هم شد. و اگر حضرت به ظاهر خود سفر را اختیار نمی‌کرد و او را با اجبار و دست بسته می‌بردند، زمینه این ملاقاتها از بین می‌رفت.

۲. دیدار با مردم: هدف دیگر حضرت این بود که با مردم شهرهاى مختلف دیدار کند و هر جا زمینه فراهم باشد، مطالب و حقایقى را بیان کند؛ چنان که از جابر بن ابى الضحاک نقل شده است که از مدینه تا مرو به هیچ شهرى وارد نشدیم، جز آنکه مردم آن شهر به خدمت على بن موسى علیه السلام می‌رسیدند. و از مسائل دینى استفتاء و پرسش می‌کردند و آن حضرت پاسخ کافى می‌داد و براى آنان به استناد از پدران خود، حدیث می‌فرمود.[۱۰]

از جمله، در اهواز ابوهاشم جعفرى می‌گوید: خدمت امام رسیدم و خود را معرفى کردم، در حالى که حضرت مریض بود. دکترى نزد او آوردم و حضرت گیاهى را براى درمان خویش معرفى کرد. پزشک معالج گفت: غیر از شما کسى چنین گیاهى را براى معالجه نمی‌شناسد، منتها این گیاه فعلاً یافت نمی‌شود.

حضرت نیشکر خواست. طبیب گفت: آن هم فعلاً یافت نمی‌شود. حضرت فرمود: نزد فلان مرد سیاه بروید! آنجا وجود دارد. ابوهاشم می‌گوید: نزد آن مرد رفتیم و دیدیم طبق فرموده امام علیه­السلام نیشکر در نزد او هست. پزشک به من رو کرد و گفت: این شخص از علوم انبیاء برخوردار است؟ گفتم: او وصى نبى است. پزشک جواب داد: راست می‌گویى. رجاء بن ابى الضحاک با مشاهده این اوضاع اندیشید که اگر امام در اینجا بماند، مردم به او روى می‌آورند [و این به صلاح مأمون نخواهد بود]؛ لذا دستور داد از آنجا حرکت کنند.[۱۱]

و همین طور در قم و شهرهاى دیگر با مردم و افراد ملاقات داشت تا اینکه به شهر نیشابور رسید. در آنجا حضرت با نمایاندن چهره نورانى و محبوب خویش براى صدها هزار تن از استقبال کنندگان، حدیث معروف «سلسله الذَّهب» را و اینکه کلمه «لا اله الا الله» دژ نفوذ ناپذیر الهى است، بیان کرد، در حالى که حدود بیست هزار نفر در همان لحظه کلمات امام را ثبت می‌کردند و هنوز حرکت نکرده بود که فرمود: «توحید شرائطى دارد و من یکى از آن شرائط هستم.»

بدین ترتیب، آن حضرت در نیشابور از فرصت حساسى که به دست آمده بود، حکیمانه سود برد و در برابر صدها هزار تن، خویشتن را به حکم خدا پاسدار دژ توحید و شرط جدا نشدنى آن معرفى کرد و با این بیان و آگاهى بخشیدن به توده مردم بزرگ‌ترین هدف مأمون را درهم کوبید؛ چرا که وى می‌خواست با کشاندن امام به مرو او را بین مردم بدنام کند و از وى اعتراف بگیرد که حکومت بنى عباس، حکومت مشروع اسلامى است.[۱۲]

و همین طور کراماتى که در مسیر راه از حضرت سر زد زمینه معرفى بیشتر امام و هدایت مردم را فراهم کرد، مانند اینکه در ده سرخ (۶ فرسخى مشهد) براى وضو زمین را مقدارى کاوید و چشمه آب زلالى از آن جارى شد، و در سناباد در محله کوه سنگى به کوهى تکیه داد و فرمود: «خداوندا! مردم را از این کوه سودمند فرما و در ظروفى که از این کوه تهیه می‌کنند برکت ده!» و در طوس به خانه حمید بن قحطبه طائى وارد شد و در کنار بقعه هارون (همین مکان فعلی) فرمود: «هَذِهِ تُرْبَتِى وَ فِیهَا اُدْفَنُ وَ سَیَجْعَلُ اللَّهُ هَذَا الْمَکَانَ مُخْتَلَفَ شِیعَتِى وَ اَهْلِ مَحَبَّتِی؛[۱۳] اینجا خاک من است و من در این محل، دفن می‌شوم و به زودى خداوند این مکان را محل رفت و آمد شیعیان و دوستان من قرار می‌دهد.»

ورود به مرو و حساس‌ترین موضع‌گیرى

سرانجام، حضرت به مرو رسید. ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن می‌گفت و پیشنهاد خلافت و نیز طرح ولایتعهدى را نمی‌پذیرفت تا آنکه مأمون کار را به تهدید کشاند؛ چنان که از اباصلت هروى نقل شده است که مأمون به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد: اى پسر رسول خدا! من فضل و علم و زهد و ورع و عبادت تو را می­دانم و می‌شناسم «وَ اَرَاکَ اَحَقَّ بِالْخِلَافَه عَنّی؛ و تو را براى خلافت سزاوار‌تر از خودم می‌بینم.» پس حضرت رضا علیه السلام فرمود: «به بندگى خداى عز و جل افتخار می‌کنم و با زهد در دنیا امید نجات از شر دنیا را دارم. و با دورى از محرمات [الهی] امید رستگارى [و رسیدن] به غنیمت ها [و پاداشها] را دارم و با فروتنى در دنیا امیدوارم که در نزد خداوند رفعت مقام پیدا کنم.»

«فَقَالَ لَهُ الْمَأمُونُ فَاِنِّى قَدْ رَاَیْتُ اَنْ اَعْزِلَ نَفْسِى عَنِ الْخِلَافَه وَ اَجْعَلَهَا لَکَ وَ اُبَایِعَکَ فَقَالَ لَهُ الرِّضَا علیه السلام اِنْ کَانَتْ هَذِهِ الْخِلَافَه لَکَ وَ جَعَلَهَا اللَّهُ لَکَ فَلَا یَجُوزُ اَنْ تَخْلَعَ لِبَاساً اَلْبَسَکَهُ اللَّهُ وَ تَجْعَلَهُ لِغَیْرِکَ وَ اِنْ کَانَتِ الْخِلَافَه لَیْسَتْ لَکَ فَلَا یَجُوزُ لَکَ اَنْ تَجْعَلَ لِى مَا لَیْسَ لَکَ فَقَالَ لَهُ الْمَأمُونُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لَا بُدَّ لَکَ مِنْ قَبُولِ هَذَا الْاَمْرِ فَقَالَ لَسْتُ اَفْعَلُ ذَلِکَ طَائِعاً اَبَداً فَمَا زَالَ یُجْهِدُ بِهِ اَیَّاماً حَتَّى یَئِسَ مِنْ قَبُولِهِ؛[۱۴] پس مأمون گفت: من [این‌گونه صلاح] می‌بینم که خودم را از خلافت عزل کنم و آن را براى تو قرار دهم و با تو بیعت کنم. حضرت رضا علیه السلام فرمود: اگر این خلافت از آن تو باشد و خدا براى تو قرار داده، پس جائز نیست که لباس [خلافتی] را که خداوند برتو پوشانده درآورى و به دیگرى واگذار کنى و اگر خلافت از آن تو نیست، پس جائز نیست که آن را به من واگذار کنى، در حالى که حق تو نیست. پس مأمون گفت: اى پسر رسول خدا! باید این امر (خلافت) را قبول کنى. حضرت فرمود: هرگز من این کار را با رغبت [و اختیار] انجام نمی‌دهم. پس مأمون روزهاى متوالى تلاش کرد [تا خلافت را به امام هشتم بقبولاند، ولی] سرانجام از پذیرفتن او مأیوس گشت.»

آن گاه رو کرد به حضرت و گفت: اگر خلافت را نمی‌پذیرى و بیعتم را دوست ندارى، «فَکُنْ وَلِیَّ عَهْدِى لِتَکُونَ لَکَ الْخِلَافَه؛[۱۵] پس ولیعهد من باش تا بعد از من به خلافت رسى.»

حضرت فرمود: به خدا قسم! پدرم از پدرانش، از امیرمؤمنان، از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل کردند که من مظلومانه قبل از تو با سم از دنیا می‌روم و ملائکه زمین و آسمان بر حال من گریه می‌کنند و با غربت در کنار هارون الرشید دفن می‌شوم. آن گاه مأمون گریست و گفت: اى پسر رسول خدا! چه کسى تو را می‌کشد و چه کسى جرئت اسائه [ادب] به شما را دارد، در حالى که من زنده هستم! حضرت فرمود: اگر بخواهم، می‌توانم معرفى کنم … .

آن گاه رو کرد به مأمون و فرمود: «تُرِیدُ بِذَلِکَ اَنْ یَقُولَ النَّاسُ اِنَّ عَلِیَّ بْنَ مُوسَى لَمْ یَزْهَدْ فِى الدُّنْیَا بَلْ زَهِدَتِ الدُّنْیَا فیهِ اَلَا تَرَوْنَ کَیْفَ قَبِلَ وِلَایَه الْعَهْدِ طَمَعاً فِى الْخِلَافَه؛[۱۶] تو هدفت از طرح ولایتعهدى این است که مردم بگویند: على بن موسى به دنیا بی‌رغبت نبود، بلکه دنیا به او بی‌رغبت بود [و پشت کرده بود] مگر نمی‌بینید که چگونه ولایتعهدى را به طمع خلافت پذیرفته است!»

مأمون از این سخنان دندان‌شکن، به خشم آمد و فریاد برآورد که با تو همیشه به گونه‌اى رفتار کرده‌ام که بر خلاف میلم بوده و تو از سطوت و قدرت من احساس امنیت و امان می‌کنى، «فَبِاللَّهِ اُقْسِمُ لَئِنْ قَبِلْتَ وَلَایَه الْعَهْدِ وَ اِلَّا اَجْبَرْتُکَ عَلَى ذَلِکَ فَاِنْ فَعَلْتَ وَ اِلَّا ضَرَبْتُ عُنُقَکَ؛[۱۷] پس به خدا قسم! اگر ولایتعهدى را پذیرفتى، که [پذیرفتى!] وگرنه تو را بر پذیرش آن مجبور می‌کنم، پس اگر اجباراً [هم] قبول کردى، [باز تا حدى به مقصود خود رسیده‌ام] وگرنه گردنت را می‌زنم!»

با این اوضاع حضرت هرگز نترسید و تصمیم منطقى و عاقلانه و سخنان مستدل و منطقى را رها نکرد و سرانجام با موضع‌گیرى دقیق، ولایتعهدى را پذیرفت که در حقیقت نپذیرفتن ولایت بود؛ چنان که خود در جواب مأمون فرمود: [حال که کار به تهدید رسید] خداوند مرا از انداختن به هلاکت نهى کرده، پس هر کارى می‌خواهى انجام بده «وَ اَنَا اَقْبَلُ ذَلِکَ عَلَى اَنِّى لَا اُوَلِّى اَحَداً وَ لَا اَعْزِلُ اَحَداً وَ لَا اَنْقُضُ رَسْماً وَ لَا سُنَّه وَ اَکُونُ فِى الْاَمْرِ مِنْ بَعِیدٍ مُشِیراً فَرَضِیَ مِنْهُ بِذَلِکَ؛[۱۸] و من ولایتعهدى را به این شرط می‌پذیرم که کسى را نصب و عزل نکنم و رسم و سنتى را نقض ننمایم و از دور مشاور باشم. پس مأمون به همین مقدار راضى گشت.»

در برخى روایات آمده که حضرت فرمود: «نه امرى کنم و نه نهیى، نه فتوایى دهم و نه حکمى، نه کسى را به کار گمارم و نه کسى را از کار برکنار کنم، و چیزى را که پابرجاست، تغییر ندهم.»[۱۹]

با دقت در موضع‌گیرى حضرت روشن می‌شود که او در واقع ولایتعهدى را نپذیرفته بود؛ چون شرط کرد که هیچ نقشى نداشته باشد؛ چنان که خود حضرت فرمود: «مَا دَخَلْتُ فِى هَذَا الْاَمْرِ اِلَّا دُخُولَ خَارِجٍ مِنْهَ؛[۲۰] من داخل این [ولایتعهدی] نشدم، مگر داخل شدن [کسی] که بیرون از آن است.»

نمازى که برگزار نشد

با عدم مداخله حضرت رضا علیه السلام در کارهاى حکومتى و دولتى از یک طرف و شرکت در مناظرات و مباحثات و ارتباطات مردمى از طرف دیگر، هر روز بر رسوایى مأمون افزوده می‌شد و محبوبیت امام هشتم علیه السلام در بین مردم بیشتر می‌گشت و مأمون هیچ‌گونه بهره‌بردارى از پذیرش ولایتعهدى از سوى امام نکرد؛ لذا تصمیم گرفت لااقل از طریق برگزارى نماز عید توسط آن حضرت، بهره‌اى نصیب خویش سازد؛ ولى با موضع‌گیرى دقیق و عمیق امام، همان نیز به زیان و ضرر مأمون و نفع امام تمام شد.

در تاریخ آمده است که چون ایام عید نزدیک شد، مأمون پیغام فرستاد به حضرت که باید به مصلى بروید و نماز عید را برگزار کرده، خطبه بخوانید. حضرت در ابتدا پیغام داد که: مأمون! قرار بر این بود که ولایتعهدى را بپذیریم، به شرطى که در کارها مداخله نکنم. به این جهت، مرا از خواندن نماز عید با مردم معاف دار! مأمون دوباره پیغام داد که من می‌خواهم با این کار دلهاى مردم مطمئن شود و بدانند که تو ولیعهد من هستى و همین طور فضل و برترى تو براى آنها آشکار گردد. حضرت قبول نکرد.

بعد از اصرار زیاد و رفت و آمد قاصدان زیاد از طرف مأمون، حضرت خود را مجبور دید؛ لذا در جواب فرمود: و اگر مرا عفو دارى، بهتر است و اگر اصرار بر این است که من نماز عید را برگزار کنم، من همانند جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله و حضرت امیر مؤمنان، على بن ابى طالب علیه السلام نماز را اقامه خواهم کرد. مأمون پاسخ داد: به هر گونه که تو می‌خواهى، نماز را برگزار کن! لذا دستور داد مسئولان نظامى، دربانان سواره و مردم، اول صبح درب خانه حضرت تجمع کنند تا امام را براى رفتن به مصلا مشایعت کنند.

حضرت بعد از غسل و پوشیدن جامه‌هاى پاکیزه و عمامه سفید، یک طرف عمامه (و تحت الحنک) را رها کرد و به خادمان خود نیز دستور داد، مانند حضرت رفتار کنند. آن گاه عصایى را دست گرفته، با پاى برهنه به راه افتاد. وقتى نظامیان و دربانان، حضرت را با آن حال دیدند، با سرعت کفشها را از پا درآورده، به دنبال حضرت راه افتادند، در حالى که حضرت تکبیرات عید را به زبان جارى می‌کرد: «الله اکبر، الله اکبر …» و مردم نیز با او هم‌صدا شده بودند؛ آن چنان که گویى آسمان و زمین و زمان با او هم‌نوا شده بودند و مردم از شنیدن صداى تکبیر حضرت، گریه می‌کردند و ناله و ضجه می‌زدند؛ به حدى که شهر مرو به لرزه افتاده بود. جاسوسان مأمون به سرعت خبر را به مأمون رساندند و به او گفتند: اگر على بن موسى علیه السلام با همین حال به سوى مصلا رود، مردم نیز شیفته و شیداى او خواهند شد؛ لذا سریع دستور داد که به محضر آن حضرت برسانند که مأمون می‌گوید: ما شما را به زحمت و رنج انداختیم، براى اینکه دچار مشقت بیشترى نشوید، بر گردید و نماز را آن فردى که هر سال برگزار می‌کرد، اقامه می‌کند. حضرت بلافاصله کفش خویش را پوشید و سواره برگشت.[۲۱]

در اینجا هم حضرت موضع بسیار زیرکانه و عاقلانه‌اى گرفت؛ چرا که اگر برنمی‌گشت، حداکثر نمازى برگزار می‌کرد و در خطبه نماز مطالبى براى آگاهى مردم بیان می‌کرد، ولى بعد از نماز یقیناً حضرت محصور و یا زندانى می‌شد؛ اما آن حضرت برگشت تا با همین برگشتن خود هم مأمون را رسوا کند که فرمان خود را نیز که دستور داده بود حضرت نماز عید بخواند، نقص کرد و هم مردم را علیه او بشوراند؛ چرا که مردم با اشتیاق تمام به دنبال حضرت براى اقامه نماز به راه افتاده بودند و با دستور مأمون از این سعادت محروم گشتند و لذا سخت ناراحت شدند و مأمون را ملامت می‌کردند؛ به گونه‌اى که امام جماعت بعدى وقتى آمد، مردم حاضر نشدند با او نماز گزارند و در آن روز نماز عید خوانده نشد[۲۲] و این حسرت تبدیل به نفرت شدیدى علیه مأمون و دستگاه او گردید.

سرانجام مأمون وقتى به این نتیجه رسید که طرح ولایتعهدى و تشکیل مناظرات و پیشنهاد خواندن نماز عید و … نه تنها به سود او تمام نشد که دقیقاً با موضع‌گیریهاى خردمندانه امام هشتم علیه السلام به زیان و ضرر او تمام شد، تصمیم نهایى خویش را گرفت و خباثت باطنى خویش را با شهادت آن حضرت در پایان ماه صفر، ظاهر و آشکار کرد.

پى نوشت:

[۱]. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۱۳۸.

[۲]. سیره پیشوایان، صص ۴۸۶ ـ ۴۸۷.

[۳]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۳۹.

[۴]. همان، ص ۲۹۰ و ج ۲، ص ۲۴۹.

[۵]. همان، ج ۴۹، ص ۱۸۳؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج۲، ص۱۷۰.

[۶]. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۳۱۶.

[۷]. اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۱۸؛ انوار البهیه، شیخ عباس قمى، ص ۲۳۹.

[۸] . بحارالانوار، ج ۹۹، ص ۵۲، ح ۱۱.

[۹]. کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۴۱؛ انوار البهیه، ص ۲۳۹.

[۱۰]. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، صص ۱۸۱ ـ ۱۸۲.

[۱۱]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۱۸.

[۱۲]. ر. ک: سیره پیشوایان، صص ۴۹۵ ـ ۴۹۶؛ معاد، محمد تقى فلسفى، صص ۵۸ ـ ۷۰.

[۱۳]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۲۵، ح ۱.

[۱۴]. همان، ص ۱۲۹، ح ۳.

[۱۵]. همان.

[۱۶]. همان.

[۱۷]. همان.

[۱۸]. همان، ص ۱۳۰.

[۱۹]. ترجمه ارشاد مفید، ج ۲، ص ۲۵۱.

[۲۰]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۳۰، ح ۴؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۱۳۸؛ علل الشرائع، ص۲۳۹.

[۲۱]. منتهى الآمال، شیخ عباس قمى، کتابفروشى علمیه اسلامیه، ج ۲، ص ۱۹۴، با تغییر و تلخیص.

[۲۲]. همان.

منبع : ماهنامه مبلغان – شماره ۷۳ 

هجرت امام رضا (ع) به ایران

اشاره:

حضرت امام رضا – علیه السلام – پس از شهادت پدر بزرگوارش، در سال‏۱۸۳ هجرى در ۳۵ سالگى، عهده‏دار مقام مامت‏شد. دوره امامت ایشان بیست‏سال بود که ده سال نخست آن با خلافت «هارون‏الرشید»، پنج‏سال با خلافت «محمد امین‏» و پنج‏سال آخر با خلافت «عبدالله المامون‏» معاصر بود.

با شهادت امام موسى کاظم(ع)، سیاست ضد علوى عباسیان با شکست مواجه شد. مردم بیش از پیش به اهل بیت عصمت(ع) گرایش پیدا کردند و این گرایش حتى در میان خانواده خلفا و درباریان نیز رسوخ کرد. چنانکه گویند: زبیده، همسر رشید و نوه منصور و بزرگترین زن عباسى، شیعه شد و چون هارون الرشید از آن آگاهى یافت، سوگند خورد که طلاقش دهد. روایت‏شده است که وقتى جسد مطهر امام کاظم(ع) را به جمع پاسبانان حکومت آوردند و با سخنان زشت‏خبر مرگ آن بزرگوار را اعلام کردند، سلیمان، پسر منصور دوانیقى، فرزندان و غلامانش را فرمان داد جلوى این کار را بگیرند. او، خود، با پاى برهنه در پى جنازه حرکت کرد و قضیه را کتبا به اطلاع هارون الرشید رساند. هارون در پاسخ گفت: اى عمو، صله رحم کردى، خداوند به تو پاداش نیک دهد; به خدا سوگند، سندى بن‏شاهک این کار را به دستور ما انجام نداده است.

همه این کارها به خاطر هراس از شورش علویان سامان یافت. چه اینکه سلیمان بن ابى‏جعفر نیز از برگزیدگان دولت عباسى بود. مؤید این سخن اظهارات هارون در پاسخ به یحیى بن‏خالد برمکى است. یحیى نخست در باره امام کاظم(ع) سعایت کرد و مقدمات شهادت آن حضرت را فراهم آورد; آنگاه در باره امام رضا(ع) به هارون گفت: پس از موسى بن‏جعفر پسرش جاى او نشسته، ادعاى امامت مى‏کند.

هارون، از عواقب قتل موسى بن‏جعفر(ع) بیم داشت، به یحیى گفت: آنچه با پدرش کردیم کافى نیست؟ مى‏خواهى یکباره شمشیر بردارم و همه علویان را بکشم؟

امام رضا(ع) با استفاده از فرصت‏بدست آمده، آشکارا اظهار امامت کرده; در حالى که مى‏دانیم امام صادق(ع)، پنج نفر را وصى خود خواند تا وصى برگزیده از گزند دشمنان در امان ماند.

بدین ترتیب باید گفت که عباسیان طى ۱۵ سال آغازین امامت امام رضا(ع) یا در هراس از علویان به سر مى‏بردند و یا به منازعات داخلى بین دو برادر، امین و مامون، مشغول بودند. سرانجام، پنج روز پیش از پایان محرم سال ۱۹۸ ق، امین از خلافت‏خلع و به قتل رسید. در این دوره حکومتهاى مستقلى چون «ادارسه‏» و «اغالبه‏» پاى گرفتند و قیام ابوالسرایا روى داد. در این قیام بیش از بیست‏هزار نفر شرکت داشتند و شهرهاى زیادى به تصرف قیام‏کنندگان در آمد. در سال‏۱۹۹ هجرى، ابوالسرایا به دست نظامیان مامون کشته شد.

نام برخى از والیان شهرهاى تصرف شده چنین بود:

والى کوفه; اسماعیل بن‏على بن‏اسماعیل بن‏امام جفعرصادق(ع)والى یمن; ابراهیم بن‏موسى بن‏جعفر(ع)والى اهواز; زید بن‏موسى بن‏جعفر(ع) (زیدالنار)والى بصره; عباس بن‏محمد بن‏عیسى بن‏محمد بن‏على بن‏عبدالله بن‏جعفر بن‏ابیطالب‏والى مکه; حسن بن‏حسن افطس‏والى واسط; جعفر بن‏محمد بن‏زید بن‏على‏واسط; حسین بن‏ابراهیم بن‏امام حسن(ع)

ولایتعهدى امام رضا(ع)

تزلزل شخصیت مامون و قیامها و حکومتهاى مستقلى که در اندک مدتى جان گرفته بود، او را بر آن داشت تا به همان سیاست پیشین عباسیان، که با شعارهایى به نفع علویان حکومت عباسى را از آن خود ساختند، تمسک جوید و رژیم عباسى را با تدبیرى زیرکانه از سقوط حتمى نجات بخشد.

بیشتر حکومتهاى به استقلال رسیده و عموم قیام کنندگان و رهبران آنها از خاندان پیامبر بودند. چنانکه در قیام ابوالسرایا دو تن از برادران امام رضا(ع) ولایت‏یمن و اهواز را به دست گرفته بودند. مامون، که پس از شهادت امام کاظم(ع) از امامت على بن‏موسى الرضا(ع) آگاهى داشت، وى را ولیعهد خود ساخت تا آتش انقلابها و شورشهاى شیعى را فرو نشاند.

احمد شبلى مى‏گوید: … چه بسا انگیزه بیعت گرفتن مامون براى ولایتعهدى امام رضا(ع) آن بود که مى‏خواست‏به آمال اهل خراسان پاسخ بدهد; زیرا آنان به اولاد على(ع) تمایل بیشترى داشتند.

علامه جعفر مرتضى حسینى مى‏گوید:

در ارزیابى شورشهاى ضد عباسى به این نکته پى مى‏بریم که از سوى علویان خطرى جدى آنان را تهدید مى‏کرد; زیرا این شورشها در مناطق بسیار حساسى برمى‏خاست و رهبریشان نیز در دست افرادى بود که از استدلال قوى و شایستگى غیر قابل انکارى برخوردار بودند و بدان لحاظ هرگز با عباسیان قابل مقایسه نبودند.

اینکه مردم رهبران این شورشها را تایید مى‏کردند و دعوتشان را به سرعت پاسخ مى‏گفتند، خود دلیلى بود بر میزان درک طبقات مختلف ملت از خلافت عباسیان و نیز شدت خشمشان که بر اثر استبداد، ظلم و رفتارشان با مردم و بویژه با علویان برانگیخته شده بود.

در این میان، مامون بیش از هر کس دیگرى مى‏دانست که اگر امام رضا(ع) بخواهد از آن فرصت استفاده کند و به تحکیم موقعیت و نفوذ خویش بر ضد حکومت جارى بپردازد، چه فاجعه‏اى در انتظارش است.

با توجه به موقعیت پیش آمده، مامون باید دست‏به کارى مى‏زد تا از ورطه هلاکت رهایى یابد. فرو نشاندن شورشهاى علویان، مشروعیت‏بخشیدن‏به حکومت عباسى، از میان بردن محبوبیت علویان، جلب اعتماد و مهر اعراب، خشنود ساختن عباسیان، مستمر ساختن تایید ایرانیان، تقویت‏حسن اطمینان مردم به خلیفه‏اى که برادر خود را کشته است و از میان بردن خطر قیام رضوى بخشى از حقایقى بود که مامون را در اندیشه نیرنگ فرو برد. او چنان اندیشید که براى خلافت امام رضا(ع) از مردم بیعت‏بگیرد، تا امام را خلیفه مسلمانان و امیر بنى‏هاشم، اعم از عباسیان و طالبیان، قرار دهد. حضرت امام رضا(ع) با پیشنهاد مامون مخالفت کرد. اصرار مامون و خوددارى امام دو ماه به طول انجامید. سرانجام خلیفه به حضرت رضا(ع) چنین پیام داد:

«… تو همیشه به گونه ناخوشایندى با من برخورد مى‏کنى، در حالى که تو را از سطوت خود ایمنى بخشیدم. به خدا سوگند، اگر ولیعهدى را پذیرفتى که هیچ، و گر نه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیرى، اگر باز همچنان امتناع بورزى، گردنت را خواهم زد».

ناگفته پیداست که پیشنهاد خلافت هرگز جدى نبود، چگونه ممکن بود مامون، که براى به دست آوردن خلافت‏برادرش را از میان برد و عباسیان را از خود رنجاند، آن را به امام(ع) واگذار کند؟

این برنامه، مقدمه مساله ولایتعهدى امام رضا(ع) بود; مساله‏اى که حضرت(ع) دلایل پذیرش آن را چنین بیان کرده است:

۱٫ روزى «ابن‏عرفه‏» از امام پرسید: به چه انگیزه‏اى وارد ماجراى ولعیهدى شدى؟ امام جواب داد: به همان انگیزه‏اى که جدم على(ع) را به ورود در شورا وادار کرد.

۲٫ امام در پاسخ ریان، یکى از یارانش، فرمود: … خدا مى‏داند چقدر از این کار بدم مى‏آمد. ولى چون مرا مجبور کردند که میان کشته شدن یا ولایتعهدى یکى را برگزینم … در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشانید و من تحت فشار بودم.

در این روایت امام پذیرش ولایتعهدى را به پذیرش خزانه‏دارى از سوى حضرت یوسف مانند مى‏کند.

مامون در برابر اعتراض عباسیان به مساله ولایتعهدى امام رضا(ع) چنین گفت: «این مرد کارهاى خود را از ما پنهان کرده، مردم را به امامت‏خود مى‏خواند. ما او را بدین جهت ولیعهد قرار دادیم که مردم را به خدمت ما بخواند و به ملک و خلافت ما اعتراف کند. در ضمن شیفتگانش بدانند که او چنانکه ادعا مى‏کند نیست و این امر (خلافت) شایسته ماست نه او. همچنین ترسیدیم اگر او را به حال خود بگذاریم، در کار ما شکافى به وجود آورد که نتوانیم آن را پر کنیم و اقدامى علیه ما بکند که تاب مقاومتش را نداشته باشیم. اکنون که این شیوه را پیش گرفته، در کارش مرتکب خطا شدیم، و با بزرگ کردن او خود را در لبه پرتگاه قرار دادیم، نباید در کارش سهل‏انگارى کنیم. بدین جهت‏باید کم‏کم از شخصیت و عظمت او بکاهیم; باید او را پیش مردم به صورتى درآوریم که از نظر آنها شایستگى خلافت نداشته باشد. سپس در باره او چنان چاره‏اندیشى کنیم که از خطرات احتمالى‏اش جلوگیرى کرده باشیم‏».

هجرت امام رضا(ع) به ایران

وقتى کار امین پایان یافت و حکومت مامون استقرار پذیرفت. مامون ضمن نامه‏هاى متعدد از امام رضا(ع) خواست تا همراه بزرگان علوى به خراسان بیاید و چون با مخالفت امام رو به رو شد، پیکى براى انتقال امام رضا(ع) روانه مدینه کرد.

صدوق از محول سجستانى نقل مى‏کند: زمانى که پیکى براى بردن امام رضا(ع) به خراسان وارد مدینه شد، من آنجا بودم. امام براى خداحافظى از رسول خدا(ص) به حرم آمد. او را دیدم که چندین بار از حرم بیرون آمده، دوباره به سوى آرامگاه رسول خدا(ص) بازگشت و با صداى بلند گریست. من به امام نزدیک شده، سلام کردم و علت این امر را جویا شدم. امام در جواب فرمود: «من از جوار جدم بیرون مى‏روم و در غربت از دنیا خواهم رفت…»

حسن بن‏على وشاء نقل مى‏کند که، امام به من فرمود:

وقتى خواستند مرا از مدینه بیرون ببرند، اعضاى خانواده‏ام را جمع کردم و دستور دادم برایم چنان گریه کنند که صدایشان را بشنوم. سپس میان آنها دوازده هزار دینار تقسیم کردم و گفتم: من دیگر به سوى شما باز نخواهم گشت.

مامون دستور داد امام رضا(ع) را از مسیر بصره، اهواز و فارس به مرو ببرند. چون بیم آن داشت اگر امام از راه کوفه، جبل و قم حرکت کند، مهرورزى شیعیان شهرهاى فوق، حکومت مامون را به خطر اندازد. «تاریخ قم‏»، که از کهن‏ترین کتب موجود جهان تشیع است، هجرت امام رضا(ع) را چنین نقل مى‏کند:

«… مامون رضا را از مرو به مدینه در صحبت رجاء بن‏الضحاک به راه بصره و فارس و اهواز [به طوس آورد]و از براى او در آخر سنه ماتین بیعت‏به ولایت عهد بستند و امام على بن‏موسى الرضا علیهما السلام را به طوس زهر داد و روز دوشنبه، شش روز از ماه صفر مانده، سنه ثلاث و ماتین مدفون آمد و عمر او چهل و نه سال و چند ماه بوده است، و مدت ولایت عهد دو سال و چهار ماه و قبر و تربت او به دیهیست از دیههاى طوس که آنرا سناباد مى‏خوانند، به نزدیک نوقان در سراى حمید بن‏عبدالحمید الطائى الطوسى در پهلوى رشید…».

هجرت امام رضا(ع) یک مهاجرت سیاسى اجبارى بود که در سال ۲۰۰ هجرى به دستور خلیفه وقت انجام شد. مسیر هجرت امام از مدینه به مرو چنین است:

۱٫ مدینه‏۲٫ مکه (برخى این شهر را مسیر هجرت نمى‏دانند).

۳٫ نباج‏۴٫ بصره‏۵٫ اهواز۶٫ اربق (اربک)۷٫ ارجان (بهبهان)۸٫ ابرکوه (ابرقوه)۹٫ ده شیر (فراشاه)۱۰٫ یزد۱۱٫ قدمگاه خرانق (مشهدک)۱۲٫ رباط پشت‏بادام‏۱۳٫ نیشابور۱۴٫ قدمگاه نیشابور۱۵٫ ده سرخ‏۱۶٫ طوس‏۱۷٫ سرخس‏۱۸٫ مرو در جریان هجرت حضرت رضا(ع) سه مساله عمده روى داد که به ترتیب عبارت است از: بیمارى آن بزرگوار در اهواز، استقبال مردم در نیشابور و بیان حدیث‏سلسله الذهب و زندانى شدن در سرخس.

با توجه به استقبال بى‏نظیر مردم نیشابور از امام رضا(ع) و بیان حدیث‏سلسله الذهب از سوى آن حضرت، رژیم عباسى چنان شایع کرد که امام رضا(ع) ادعاى الوهیت کرده، او را بدین اتهام در سرخس زندانى ساخت. اینکه امام(ع) چه مدت در زندان بود، معلوم نیست. ولى این واقعه نشان مى‏دهد که پذیرش ولایتعهدى امرى تحمیلى بود. با ورود امام به مرو، مامون براى انجام یافتن نقشه‏اش استقبال باشکوهى از وى به عمل آورد و پس از پذیرش ولایتعهدى از سوى امام، به نام آن جناب سکه زد.

منبع: ماهنامه کوثر،شماره ۴

اولین تکاپوهای تشیع در خراسان

اشاره:

 از دیر باز تاکنون ارتباط تشیع و ایران از جمله موضوعات بحث انگیز در میان مورخان و محققان بود و نظریات گوناگون و گاه متضادی در مورد منشا و خاستگاه تشیع و چگونگی و چرایی انتشار آن در ایران، ارائه شده است. مقاله حاضر سعی دارد اولین تماس های ایرانیان (خصوصا اهل خراسان. با تشیع در دو قرن اول هجری را به بحث گذارد. تشیع مورد نظر در این مقاله عام تر از مفهوم شناخته شده آن در قرون بعدی است، از این رو علاوه بر علویان و هوادارانشان، تحرکات کیسانیه و عباسیان در خراسان را نیز در برگرفته است.

مقدمه

مفهوم تشیع در اوایل ظهور اسلام، به مراتب عام تر از مفهوم شناخته شده آن در قرون بعدی است تا جایی که برخی از محققان برای تبیین این مفهوم، تشیع را به سیاسی و مذهبی تقسیم کرده اند. براساس این نظر باید بین پیروان علی علیه السلام که بر جانشینی آن حضرت به عنوان وصی تاکید داشتند و کسانی که به خاطر زمینه های سیاسی – اجتماعی از او حمایت می کردند، قائل به تمایز شد. (۱. هم چنین غیر از اصحاب خاص علی علیه السلام که به امامت و خلافت بلافصل وی بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به حکم نص اعتقاد داشتند، ابتدا «شیعه » به معنی تفضیل علی علیه السلام بر عثمان و مخالفت با معاویه به کار می رفت. در این دوره حتی تفکیک بین علویان و عباسیان برای بسیاری از هواداران شیعه محقق نشده بود و شیعه کلیه هواداران خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم اعم از علوی و عباسی را در برمی گرفت تا جایی که عباسیان نیز خود را شیعه معرفی می کردند.

در مقاله حاضر، اصطلاح شیعه به مفهوم کلی آن مورد نظر است، چرا که تشیع به مفهوم خاص، خود را نه به عنوان فرقه ای از اسلام، که ادامه راستین آن می داند و پیدایی هواداران خاص علی علیه السلام را به زمان حیات پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می رساند. (۲. خاستگاه و زمان پیدایش تشیع محتوای برخی از تحقیقات محققان را به خود اختصاص داده است و بسیاری براین امر تاکید کرده اند که تصور منشایی غیر عربی برای شیعه چندان با واقعیت های تاریخی مطابقت ندارد، بلکه تشیع به صورت صریح و روشن، همچون اسلام، در سرزمین های عربی تولد یافته و پس از آن به موالی و غیر عرب سرایت کرده است. (۳. بر همین مبنا جنبش تشیع، حداقل در دوره آغازین، ارتباطی با عکس العمل روح ایرانی در مقابل اسلام ندارد.

شواهد فراوانی در دست است که تشیع (به مفهوم عام. در طول تاریخش منحصر به ایران نبوده، بلکه در دوره هایی طولانی از تاریخ اسلام کانون های اصلی تشیع در خارج از ایران قرار داشته است، و این حقیقت که در قرون اولیه هجری مذهب قسمت عمده مردم ایران غیر شیعی بود، نقض کننده نظریه هایی است که در آن سعی شده است به نحوی پیدایش شیعه را به ایران و ایرانیان نسبت دهند. (۴.

حضور ایرانیان در جنبش های سیاسی – اجتماعی جامعه اسلامی، از نیمه دوم قرن اول هجری آغاز شد و این در حالی است که بحث در مورد امامت علی علیه السلام – حداقل در حلقه ای خاص از اصحابش که غیر از سلمان فارسی همه عرب بودند – مدت ها پیش از این زمان در سقیفه و به سخن نوبختی در زمان حیات پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در بین پیشگامان شیعه مطرح شده بود. (۵. پیوند جامعه ایرانی با تشیع در قرون بعدی و به تدریج حاصل شد که در این مقاله به بررسی این موضوع، یعنی نفوذ تدریجی تشیع (به مفهوم عام. در ایران با تاکید بر خراسان، به خصوص در دو قرن اول هجری، می پردازیم.

۱. اولین تماس های ایرانیان با تشیع

موضع گیری های عدالت خواهانه علی علیه السلام در حمایت از اهل ذمه و توصیه به عاملانش در پرهیز از ظلم و ستم نسبت به ایشان، به طور مکرر در سفارش های وی به کارگزارانش نقش بسته است. (۶. حمایت علی علیه السلام از موالی و غیر عرب، نه به عنوان موضعی موقت در جهت جذب عناصر ناراضی، که ناشی از روحیه عدالت خواهانه وی بود. هم چنان که در قضیه قتل هرمزان صریحا در مجلس مشورتی عثمان به کشتن قاتل وی، یعنی عبیدالله بن عمر رای داد، (۷. و به سبب همین اصرار علی علیه السلام بود که عبیدالله به رغم میل باطنی خود ، در دوران حکومت آن حضرت به معاویه پناه برد، (۸. اگر چه در نزد وی نیز از ستایش علی علیه السلام دریغ نورزید. (۹. به گفته یعقوبی:

علی مردم را در عطا برابر نهاد و کسی را برتری نداد و موالی را چنان عطا داد که عرب اصلی را. (۱۰. .

این موضوع مایه ناخرسندی عرب، خصوصا اشراف از علی علیه السلام بود تا آن جا که آشکارا از وی خواستند اشراف عرب و قریش لکن در دیدگاه وی فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق هیچ گونه رجحانی نداشتند (۱۲. و وی هرگز حاضر نبود نصرت و پیروزی را با جور و ستم کسب کند.

طبیعی است این گونه موضع گیری ها برای جماعتی که مدت ها تحقیر شده و هستی و موجودیت خویش را در خطر می دیدند تازگی داشت و از سوی ایشان با تحسین مواجه می شد. (۱۳. با این حال شواهد موجود حاکی است که میزان پیوستگی ایرانیان به تشیع، حتی در زمان خلافت علی علیه السلام هم چندان زیاد نبود و به نقاطی خاص منحصر بود; مثل مناطق ایرانی نشین کوفه، (۱۴. و بخش هایی از نواحی ایرانی نشین در «سواد» و عمدتا در محدوده ای که به طور مستقیم تحت حاکمیت علی علیه السلام قرار داشت.

علی علیه السلام نیز به واسطه جنگ های داخلی فرصت نیافت تا در دوره خلافتش، در خارج از عراق شناخته شود تا جایی که در همین دوره در بسیاری از نقاط ایران شورشی سراسری به چشم می خورد، حتی در برخی مناطق مردم با نپرداختن خراج به خوارج گریخته به ایران می پیوندند. (۱۵. احتمالا تشیع مردم مدائن هم از حضور سلمان فارسی در این شهر به عنوان حاکم، بی تاثیر نیست; (۱۶. وی از اصحاب خاص علی علیه السلام بود و «در دوره حکومتش در مدائن پشمینه می پوشید و نان جو می خورد و الاغ جل دار سوار می شد و مردی عابد و زاهد بود» (۱۷. و هم اوست که حلقه اتصال بخشی از ایرانیان با خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و در نتیجه اسلام، محسوب می شود.

۲. ایرانیان و قیام مختار

تشیع از هنگامی که خواست ها و آمال ایرانیان را با دیدگاه ها و آموزه های سیاسی خویش منطبق کرد توانست گستره نفوذ خود را در بین ایرانیان افزایش دهد. در واقع اکثریت جامعه ایرانی در این دوره بیش از هر چیز به دنبال مفر و مامنی بودند که در پناه آن موجودیت و حیات خویش را در مقابله با حاکمیت و سیادت عربی حفظ نمایند.

برای اولین بار ارتباط و همسویی ایرانیان با تشیع، به صورت نسبتا گسترده، در شرکت همه جانبه در قیام مختار مطرح شد، چرا که در دو قیام شیعی قبل از مختار، یعنی نهضت امام حسین علیه السلام و قیام توابین، نشانی از حضور ایرانیان دیده نمی شود. در واقع بخش های وسیعی از ایرانیان درهمبستگی با قیام مختار، که به هر حال داعیه شیعی داشت، با اسلام پیوند خورد. تعداد موالی در میان لشکریان مختار چنان چشم گیر بود که برخی آن قیام را جنبشی علیه اعراب به شمار آورده اند. (۱۸. بنابر بعضی روایات، حامیان ایرانی مختار ابتدا بیست هزار و سپس تا چهل هزار نفر افزایش یافتند. (۱۹. حتی اگر در این عدد نیز اغراق شده باشد (۲۰. به اتفاق آرای مورخان، اکثریت حامیان وی را ایرانیان تشکیل می دادند. از روایتی دیگر بر می آید که حداقل دو سوم از سپاه شش هزار نفری مختار که پس از کشته شدن وی به «مصعب بن زبیر» تسلیم و قتل عام شدند، ایرانی بودند. (۲۱.

از جمله ایرادهایی که اشراف کوفه به مختار داشتند این بود که ایرانیان را برگردن ایشان سوار کرده است. (۲۲. رویارویی اشراف کوفه با مختار و پیوستن ایشان به «مصعب » نیز ناشی از این امر بود، حتی هواداران عرب مختار نیز از موقعیت جدید «موالی » ناخشنود بودند. مختار به موالی گفته بود که شما از منید و من از شمایم، از همین رو بود که در سپاه وی به عربی سخن گفته نمی شد. (۲۳. در مواضع دیگری حامیان غیر عرب مختار بندگان فراری خطاب شده اند. (۲۴. چنان که از روایتی معلوم می شود که غیر از موالی عده ای از هواداران مختار از غلامان (احتمالا ایرانی. بوده اند. (۲۵. در این صورت می توان از قیام مختار به عنوان عاملی در پیوستن بخشی از جامعه ایرانی به اسلام از نوع شیعی، نام برد.

حامیان ایرانی مختار تنها زمانی به حمایت جدی از وی مصمم شدند که از حمایت های سیاسی – اجتماعی او در مقابل اربابان عرب خود، اطمینان یافتند. اگر مختار توانست شیعیان عراق را با شعار خونخواهی امام حسین علیه السلام بسیج کند، موالی را با شعار حمایت از ایشان به سمت خود جذب کرد. رمز موفقیت مختار این بود که نیازهای ایشان را دریافت و در ترفیع منزلت اجتماعی غیر عرب کوشید. اشراف عرب می گفتند او با شجاعت عرب ها و کینه عجمان با ما نبرد می کند. (۲۶. حتی رئیس شرطه او از موالی بود. (۲۷.

اشراف کوفه مهم ترین ایرادی که بر مختار داشتند این بود که آزادشدگانشان (موالی. را بر ایشان تفوق داده و بر مرکب نشانده و از غنایم روزیشان داده است. (۲۸. از همین روی بود که مختار می گفت ایرانیان از اعراب بر من مطیع تر و وفادارترند و هر چه بخواهم بی درنگ انجام می دهند. (۲۹. در واقع عامل اصلی نزدیکی ایرانیان به مختار و حمایت از وی، مسائل سیاسی – اجتماعی بود و کمتر علایق خاص مذهبی در آن به چشم می خورد. این موضوع خصوصا هنگامی مشخص می شود که بدانیم در قیام امام حسین علیه السلام و توابین که اندک زمانی قبل از قیام مختار روی داد، از حضور غیر عرب (ایرانی. ذکری نشده است (۳۰. و اصولا جریان تشیع تا زمان توابین هنوز ویژگی عربی محض داشت. (۳۱. با این وصف قیام مختار در روند رشد کمی و کیفی دین اسلام، در ایران مرحله ای مهم شمرده می شود، زیرا پس از آن بود که تشیع هر چه بیشتر با اعتراضات و آمال سیاسی غیر عرب (اعم از مسلمان یا غیر مسلمان. ارتباط یافت. (۳۲. قیام مختار نمایانگر اولین تشکل گسترده ایرانیان بر مبنای آیین جدید است که به تدریج حلقه ارتباط ایشان با گذشته را کمتر نمود.

۳. کیسانیه در خراسان

ظاهرا فرقه کیسانیه، در نیمه دوم قرن اول هجری در گرایش برخی از ایرانیان، خصوصا مردم خراسان، به تشیع و در نتیجه اسلام نقش اصلی را بر عهده داشت، گر چه مدارک و اسناد تاریخی روشنی در این مورد وجود ندارد، اما برخی شواهد و قراین حاکی از آن است که پس از سرکوب قیام مختار و احیای مجدد قدرت بنی امیه و ظهور حجاج (مرد قدرتمند ایشان در شرق.، فشار و سخت گیری بر تمامی معارضان اموی، از جمله خوارج و شیعه، به نهایت خود رسید. سیاست های خشن و سرکوبگر حجاج – که در تاریخ شیعه به زشتی هر چه تمام تر از او نام برده شده است – موجب شد تا برخی از شیعیان در پی یافتن گریزگاه به ایران روی آورند. سکونت و استقرار شیعیان قبیله اشعری در قم پس از شکست قیام ابن اشعث (۳۳. گواهی بر این مدعااست.

بعید نیست که نمونه ای از مهاجرت یا گریز اجباری قبایل عرب متمایل به شیعه، هم چنان که در قم اتفاق افتاد در نقاط دیگر و از جمله در خراسان نیز تکرار شده باشد. ظاهرا یکی از دلایلی که یحیی بن زید(مقتول ۱۲۵ق. خراسان را جهت قیام ضد اموی برگزید، جلب هواداران کوفی خود بود که حجاج و دیگر امرای اموی عراق آن ها را به خراسان تبعید کرده بودند. (۳۴. شواهدی در دست است که عده ای از شیعیان پس از سرکوب قیام زیدبن علی(مقتول ۱۲۲ق. به ایران پناه آوردند. (۳۵. با این حال، روایات تاریخی دلالت می کند که کار تشکیلاتی منظم و سازماندهی شده در نفوذ و گسترش تشیع در خراسان، مرهون تلاش داعیان و مبلغان کیسانی است که پس از شکست قیام مختار و آشکارا پس از مرگ محمدبن حنفیه به امر فرزندش ابوهاشم به این مناطق گسیل شدند. ابا هاشم نخستین امامی بود که دستگاه تبلیغاتی منظمی تشکیل داد تا یاران تازه ای به عضویت حزب در آورد. (۳۶.

در واقع گرایش شیعی مردم خراسان که در اوایل قرن دوم هجری تحت شعار «الرضا من آل محمد» و در برخورد با نظام اموی متجلی شد، اگر سهمی را مدیون استقرار قبایل عرب (خصوصا اعراب جنوبی. متمایل به شیعه در خراسان باشد، (۳۷. حتما سهمی اساسی از آن ناشی از تبلیغات و تحرکات مبلغان کیسانی در خراسان است. غالبا چنین تصور می شد که تبلیغات شیعی در خراسان بی هیچ سابقه ای با عباسیان آغاز شده است (۳۸. اما تحقیقات جدید روشن کرده است که برخی از اعضای فرقه کیسانیه حتی در شرقی ترین نقطه ایران، یعنی خراسان، زندگی و فعالیت داشته اند و با معرفی ابن الحنفیه و سپس فرزندش به عنوان امام شیعی، تبلیغ می کرده اند. به نوشته ابوالفرج اصفهانی، شیعیان خراسان پس از مرگ محمدبن حنفیه فرزندش، ابوهاشم را امام می دانستند، (۳۹. حتی گروهی از هواداران ابوهاشم پس از مرگ وی معتقد به غیبت و رجعت او شدند و سرانجام از عراق به ایران کوچ کردند. (۴۰.

حضور چشمگیر موالی در کنار اعراب، در اولین هسته های سری جریان هاشمیه (کیسانیه. در کوفه و اشتغال ایشان به تجارت در مسیرهای بین خراسان و عراق و شام (۴۱. ، نمایانگر آن است که احتمالا اولین تماس های این گروه با جامعه ایرانی از طریق جذب طبقه نسبتا مرفه و عمدتا بازرگان آغاز شده است. بکیربن ماهان و ابوسلمه که بعدا جایگاه مهمی در دعوت عباسی کسب کردند نمونه هایی از این افراد هستند. نام این دو، جزء فهرستی از هواداران بالقوه دعوت عباسی بودکه از سوی ابن بجیر، یار نزدیک ابوهاشم، به محمدبن علی عرضه شد. (۴۲.

منابع اطلاعات ما از کم و کیف فعالیت کیسانیه در خراسان، محدود است. بنابر بعضی اخبار، شیعیان نقاط مختلف و از جمله خراسان در یک نظام سری و سازماندهی شده زکات خود را به محمدبن حنفیه و پس از او به پسرش پرداخت می کردند. (۴۳. عباسیان نیز گرچه پس از پیروزی، برای مشروعیت حاکمیت خویش روایت های جدیدی ساخته و پرداخته اند (۴۴. ، اما در ابتدا به دلایل مختلف و از جمله برای جلب هواداران علویان، مدعی وصایت امر دعوت از جانب ابوهاشم بودند. (۴۵. گفته اند: ابوهاشم هنگام وفات درجلسه ای که محمدبن علی عباسی حضور داشت داعیانش را در خراسان به متابعت از وی سفارش کرد (۴۶. و اسرار دعوت را با او گفت و دعوتگران را به او شناسانید. (۴۷. اغلب دعوتگران دراین جلسه از موالی بودند، (۴۸. از این رو برخی گفته اند: کیسانیه بیشتر خصلتی غیر عربی داشتند. (۴۹.

انتخاب خراسان برای فعالیت از سوی عباسیان و مرکزیت مرو، و نیز توصیه ایشان به داعیان در نزدیکی به قبایل ربیعه و دوری از تمیم و قیس ، و حتی انتخاب ابو رباه میسره (از موالی. به عنوان فرمانده تشکیلات در کوفه نیز با اشاره ابوهاشم بود. (۵۰. اگر آن گونه که ولهاوزن می گوید موضوع انتقال دعوت از ابوهاشم به محمدبن علی هم ابداع اندیشمندانه عباسیان باشد (۵۱. ، باز هم تاکیدی بیشتر بر اهمیت و جایگاه اجتماعی گروه هاشمیه (کیسانیه. در آن دوره است.

۴. گرایش های شیعی در خراسان

از جمله عواملی که باعث شد محمدبن علی عباسی خراسان را برای نشر دعوت خویش برگزیند، گرایش مردم این دیار به تشیع بود و این امر را بیش از هر چیز بایستی مرهون هواداران هاشمیه دانست.

بکیربن ماهان داعی بزرگ عباسیان، ضمن ترغیب محمدبن علی برای انتخاب خراسان گفت:

سراسر جهان را گردیده و به خراسان رفته ام، هرگز کسانی را این چنین شیفته خاندان پیامبر ندیده ام … .

وی هم چنین در توضیح میزان اشتیاق مردم خراسان به اهل بیت علیه السلام، به سخن یک ایرانی استناد کرد که به فارسی گفته بود:

هرگز کسانی را به گمراهی اعراب ندیده ام; پیامبر ایشان درگذشت و قدرت او به دست کسانی جز از خاندان او افتاد. (۵۲.

نفوذ محدود فرقه های مذهبی تا اواخر قرن اول هجری در خراسان، از دیگر ویژگی های این خطه بود که در انتخاب آن به عنوان کانون بسط دعوت عباسی نقش برجسته ای ایفا کرد. (۵۳. طبیعی است تشیع این منطقه نیز سطحی و بیشتر از نوع سیاسی و یا دوستداری خاندان پیامبر بود و «اکثر کسانی که در خراسان خود را شیعه می نامیدند قائل به تفاوت عمده ای بین اعضای اهل بیت نبودند، بلکه آمادگی پیروی از رهبری از خاندان پیامبر را علیه امویان داشتند». (۵۴.

و این امر بیشتر از تنفر آنان از بنی امیه، به سبب ظلم و جوری که برایشان روا می داشتند، ناشی می شد. اگر هم نسبت به اهل بیت علیه السلام اظهار تمایل می کردند، برای این بود که شاید دولت دادگری به دست آنان تشکیل شود. (۵۵. از این رو پیروزی عباسیان، چندان هم دور از انتظار نبود، شرایط و اوضاع و احوال اجتماعی سرزمین های حاکمیت امویان به سمتی پیش رفته بود که یک تغییر بنیانی را اقتضا می کرد. به هر حال آن چه واضح است این است که گرایش شیعی در مردم بومی خراسان بیشتر از نوع سیاسی و یا هواداری از خاندان اهل بیت علیه السلام بوده است. این موضوع از پی آمدهای شهادت زید و یحیی در این مکان استنباط می شود، به گفته مسعودی:

مردم خراسان در همه جا هفت روز برای یحیی بن زید عزاداری می کردند و از بس مردم از کشته شدن او غمگین بودند در آن سال هر چه پسر در خراسان زاده شد یحیی یا زید نامیدند. (۵۶.

علاقه شیعیان خراسان به یحیی به حدی بود که زنجیر و کندی که یحیی را با آن بسته بودند جهت تبرک به مبلغ بسیار زیادی خریدند. (۵۷.

شهادت افرادی از خاندان علوی در تقویت تشیع این سامان، نقش به سزایی داشت تا آن جا که گفته اند:

چون زید کشته شد و کار او به هر صورتی که بود به انجام رسید، شیعیان خراسان به جنبش آمدند و امر ایشان آشکار شد و همدستان و هواخواهانشان بسیار شدند و … داعیان ظاهر شدند. (۵۸.

تشیع سیاسی مردم خراسان تحت تاثیر مظلومیت و فضایل خاندان علوی با محبت عجین بود و بدین لحاظ تفاوت اساسی بین رهبران شیعی را تنها صاحب نظران درک می کردند و «عقیده به این که چه کسی باید و چه کسی نباید به عنوان اهل البیت شناخته شود در این زمان بسیار دشوار بود». (۵۹.

تصمیم ابوسلمه در انتقال دعوت از عباسیان به علویان (۶۰. و نیز این سخن منصور عباسی که: «در دل اهل خراسان دوستی خاندان ابوطالب با ما به هم آمیخته » (۶۱. تاییدی بر این گفتار است.

از این رو بود که وقتی اولین داعی عباسیان در خراسان مردم را مستقیما به نفع آل عباس دعوت کرد، با واکنش تند هواداران بنی فاطمه به رهبری «غالب ابرشهری » مواجه شد و حساسیت ایشان را برانگیخت (۶۲. ، که بلافاصله محمدبن علی عباسی برای جلوگیری از تفرقه و نیز بهره برداری از هواداران علوی، با تغییر تاکتیک دستور داد از ذکر نام شخص معین خودداری کرده و حت شعار کلی «الرضا من آل محمد» دعوت کنند. (۶۳.

عباسیان با اتخاذ تاکتیک های مناسب، از جمله اختفای کانون رهبری جنبش، رازداری، استفاده از روش های مسالمت آمیز، انتخاب شعارهای کلی و نزدیکی اولیه به علویان (۶۴. و استفاده از احساسات طرفداران علویان و نیز سود جستن از مظلومیت آنان (۶۵. در نهایت به خلع سلاح هواداران علویان موفق شدند.

۵. ترکیب اجتماعی هواداران آل عباس در خراسان

حمایت گروه های گوناگون مردم خراسان (اعم از شیعه و غیر شیعه حتی غیر مسلمانان. از ابو مسلم نشان می دهد که طبقات گوناگون اجتماعی از اشراف تا رعایا تحت پوشش تشیع، در سر رؤیای رسیدن به آرزوهای خود را داشتند. «عامه روستاییان، پیشه وران و بردگان، نه به خاطر عباسیان، بلکه به امید نجات از ظلم و ستم، سلاح برداشته بودند». (۶۶.

جریان خداش (۶۷. (داعی عباسیان. که سعی کرد در لفافه تبلیغات عباسی مسایل اجتماعی و افکار مزدکی را ترویج نماید، نشان از علل گوناگون پیوستن غیر عرب به جریان عباسی دارد. در واقع عنوان شیعه در این دوران به عنوان مستمسکی در مخالفت و تعارض با عمال اموی محسوب می شده است. شعارهای داعیان عباسی نیز با توجه به نیازها و خواسته های هر دسته و گروهی قابل انعطاف بود. آن ها در شعارهای خویش با طرح ستمگری و روش ناپسند بنی امیه، مردم را بر ضد ایشان تحریک می کردند. (۶۸.

دقت در تنوع طبقات و گروه های حامی نهضت عباسی نشان می دهد که آنان با اتخاذ تاکتیک های مناسب توانستند نظر اقشار گوناگون را به خود جلب کنند و ابومسلم هم با مهارت خاصی هریک از گروه ها و جناح های سیاسی – مذهبی خراسان را در خدمت اهداف خویش به کار گرفت. علاوه بر اعراب جنوبی، موالی (آزادشدگان. و نومسلمانان، اهل ذمه نیز که حتی در اواخر عصر اموی اکثریت جامعه خراسان بودند بخش قابل توجهی از سپاه ابومسلم را تشکیل می دادند. به طور کلی پیشه وران و اقشار روستایی، چه مسلمانان و چه اهل ذمه، بیشترین تعداد حامیان نهضت عباسی را شامل می شدند تا جایی که پس از علنی شدن دعوت ابومسلم در خراسان در رمضان سال ۱۲۹ق در ظرف تنها یک روز مردم نزدیک به شصت دهکده به وی پیوستند. (۶۹. داعیان اولیه عباسی تبلیغات خود را نخست در روستاها شروع کرده بودند (۷۰. و با توزیع خوراکی، مردم را به اجتماعات خود جلب می کردند که این خود دلیلی بود بر کوشش عباسیان در جهت جلب مردم فرو دست جامعه. (۷۱. در این که تمام روستاییانی که به نهضت عباسی پیوستند مسلمان بوده اند یانه، تردیدهایی وجود دارد. هنگامی که نصر بن سیار به خراسان رفت بیش از دو سوم روستاییان اهل ذمه بودند; (۷۲. با این حال هر کس(بنده یا آزاد. به صرف اظهار مسلمانی می توانست در اردوگاه ابومسلم راه یابد و در شمار سپاهیان وی جای گیرد. طبیعی است برای انبوه بندگانی که از اربابان خود گریخته، به ابومسلم می پیوستند و شعارهایی در برابری اسلامی می شنیدند، این آزمایش مشکلی نبود. (۷۳.

به این ترتیب ابومسلم توانست حتی تعداد زیادی عبید (بردگان یا غلامان. را نیز به قیام عباسی جذب کند. (۷۴. یکی از اتهامات ابومسلم از سوی مخالفانش این بود که سپاهی از بندگان که از صاحبانشان گریخته اند گرد آورده است. (۷۵. در مواضع دیگری هواداران ابومسلم علوج (کافران غیر حربی. و سقاط العرب (فرومایگان عرب. خوانده شده اند. (۷۶. گر چه حضور بندگان در کنار ابومسلم خود موجب اعتراض صاحبانشان که بعضا از حامیان و شرکت کنندگان در قیام عباسی بودند، شد و او ناچار شد که جای مخصوصی را در اردوگاه خود برای آنان در نظر گیرد، (۷۷. ولی این که ابومسلم توانست جنبشی را تشکیل دهد که هم بردگان و هم صاحبانشان در آن شرکت داشته باشند، نشانه نبوغ او توصیف شده است. (۷۸. بخش قابل توجهی از دهقانان و حکام محلی و اقشار نسبتا فراز دست و متمکن جامعه ایرانی نیز که به رغم سازش با امویان برای حفظ موقعیت خود ، روی هم رفته زیر فشار حکومت اموی و عمال آن قرار داشتند و با وجود خدمتشان، با آن ها نیز به دیده موالی و شهروندان درجه دوم نگریسته می شد (۷۹. به دعوت عباسی جواب مثبت دادند. (۸۰.

از حضور دهقانان در قیام حارث بن سریج (۱۱۶ – ۱۲۸ ق. (۸۱. معلوم می شود که آن ها نیز نیاز به تحول در جامعه را احساس می کردند و اتفاقا همین گروه های نسبتا مرفه و متمکن بودند که بیشترین امکانات مادی را برای قیام عباسی تهیه کرده (۸۲. و گاهگاهی کاروانی از هدایا و اموال را مخفیانه برای امام عباسی روانه می ساختند. عباسیان نیز به این بخش اجتماعی اتکای زیادی داشتند به حدی که بعضی از آن ها از دعوت گران و حتی نقبای دوازده گانه عباسی در خراسان بودند. (۸۳. جنبش شیعیان در خراسان حتی در صدد جذب خاندان های متنفذ محلی و از جمله شاهزادگان تخارستان نیز بود. (۸۴. بنابر بعضی منابع، در روزگار ابومسلم بود که کیش مجوس از دل دهقانان رخت بربست و بسیاری از آنان به اسلام روی آوردند. (۸۵. شواهد دیگری از نقش داعیان عباسی درگرایش غیر مسلمانان به اسلام در دست است. (۸۶. با این حال بخشی از اشراف فراز دست ایرانی کمابیش به امویان وفادار ماندند. شاید از همین روی بود که ابومسلم بندگان را برای کشتن صاحبانشان برانگیخت و انبوهی از بندگان خراسانی در یک شب اربابان خود را کشتند و خود جنگ افزار و اسبان و نقدینه ایشان را برگرفتند. (۸۷.

گرچه عباسیان اتکای زیادی بر غیر عرب داشتند (۸۸. و از پاره ای گزارش ها نیز چنین برمی آید که ظاهرا قیام آنان قیامی ایرانی بر ضد اعراب بوده است، (۸۹. با وجود این، ماهیت اصلی نهضت عباسی قیامی ضد عربی نبود. حضور طبقات جامعه ایرانی با اهداف و انگیزه های متفاوت دراین قیام، عامل بسیار مؤثری برای دست یابی به اهدافی بود که تنهارهبری سازمان عباسی از آن اطلاع داشت. درست است که نهضت عباسی یک جریان خالص ایرانی نبود ولی شرکت و سهم ایرانیان را به هیچ روی نباید کوچک انگاشت. با وجود این، ایرانیانی نیز بودند که از دعوت عباسی استقبال نکرده و حتی به حمایت از بنی امیه پرداختند. (۹۰. به طور خلاصه می توان گفت قیام ابومسلم و عباسیان یک حرکت دقیقا سیاسی با پوشش مذهبی بود.

۶. فعالیت های علویان در خراسان

فعالیت مستقیم علویان (غیر از کیسانیه. در خراسان، با اعزام دو فرستاده از سوی زیدبن علی علیه السلام به آن سرزمین آغاز شد (۹۱. و با قیام یحیی بن زید اوج گرفت. هر چند شواهدی در دست است که برخی از مردم خراسان اختصاصا پیرو ائمه امامیه بودند (۹۲. و حتی براساس پاره ای از منابع شیعی متاخر، گاه کسانی ضمن حمل وجوهات از خراسان نزد امام صادق علیه السلام می آمدند و از آن حضرت احکام فقهی خویش را می پرسیدند، (۹۳. با وجود این تا اوایل قرن دوم هجری فعالیت تبلیغاتی مشخصی از ناحیه ائمه امامیه در خراسان صورت نگرفته بود و بلکه امام صادق علیه السلام براین امر صحه نهاد و ضمن رد درخواست ابوسلمه برای انتقال دعوت، تاکید کرد که ابوسلمه شیعه نیست و خراسانیان پیروان ما نیستند; (۹۴. با این همه چنان که پیش از این گذشت، شواهد قابل توجهی وجود دارد که وسعت دامنه فعالیت هواداران علویان را در میان مردم خراسان در اواخر عهد اموی نشان می دهد. بیعت مردم خراسان و ری و گرگان با زید، (۹۵. پیشنهاد به یحیی برای رفتن به خراسان پس از شهادت پدرش جهت بهره مندی از مایت شیعیان، (۹۶. اعلام همبستگی و قول همکاری با وی در قیام (۹۷. و بیم نصربن سیار از پیوستن شیعیان به یحیی و تاکید در عدم توقف یحیی در طبس حتی برای یک ساعت (۹۸. ، پرهیز سپاهیان خراسانی حاکم نیشابور از جنگ با یحیی و شکست سپاه ده هزار نفری و کار آزموده ایشان از سپاه حداکثر هزار نفری یحیی (۹۹. ، پیشنهاد خوارج به یحیی برای اتحاد و همکاری به قصد استفاده از پایگاه اجتماعی علویان (۱۰۰. و نیز میزان تاثر مردم خراسان در شهادت زید و فرزندش و هم چنین فرار عبدالله بن معاویه طالبی به خراسان پس از شکست قیامش (۱۰۱. با امید بهره برداری از حمایت شیعیان و … حاکی از میزان محبوبیت خاندان علوی در بین مردم خراسان است.

نکته قابل توجه در این میان، آن که حداقل بخشی از شیعیان خراسان، همچون دیگر گروه های شرکت کننده در قیام، به راستی تصور می کردند که قیام ابومسلم در پی دستیابی به اهداف آن ها است و در جهت انتقال قدرت به فردی از خاندان علوی سیر می کند. طبری از یکی از مردم ابرشهر (نیشابور. به نام «غالب » خبری می دهد که در دوستی بنی فاطمه افراط می کرد از این رو محمد بن علی عباسی فرستاده اش را از تماس با وی برحذر داشت (۱۰۲. و چنان که در «اخبارالعباس » آمده است «غالب » و یارانش پیرو امام باقرعلیه السلام بوده اند. (۱۰۳. هم چنین قیام «شریک بن شیخ مهری » در بخارا بلافاصله پس از پیروزی عباسیان در سال ۱۳۲ق که «مر ابومسلم را مخالف شد و به آل ابوطالب دعوت کرد و مردم بسیار گرد کرد» (۱۰۴. تاییدی بر این مدعا است. به گفته طبری هواداران شریک به سی هزار نفر می رسید. (۱۰۵. وی می گفت:

ما از رنج مروانیان اکنون خلاص یافتیم، ما را رنج آل عباس نمی باید. فرزندان پیغمبر باید که خلیفه پیغامبر بود. (۱۰۶.

حلقه تکمیلی در تاریخ گسترش تشیع و در نتیجه اسلام، در ایران عهد اموی، قیام عبدالله بن معاویه طالبی است که در سال ۱۲۷ق در کوفه علیه حاکم اموی قیام کرد. وی که به حمایت غلامان مردم کوفه نیز مستظهر بود، (۱۰۷. پس از شکست قیامش در عراق به ایران آمد. عبدالله در حالی که طی زد و بندهای سیاسی توانست گروهی از خاندان آل عباس، بنی هاشم ، غلامان ، موالی و حتی خوارج را به سمت خود جذب کند و بر شهرهای غربی و مرکزی و جنوبی ایران دست یابد و سکه به نام خود ضرب کند، پس از شکست از نیروهای اموی به امید بهره گیری از کمک ابومسلم به سیستان و خراسان گریخت و در آن جا ظاهرا توسط ابومسلم که او را مانعی سر راه خود تلقی می کرد، به قتل رسید، (۱۰۸. و قیام وی پیش درآمدی بود بر قیام عباسیان.

در همان روزهای نخست بعد از سقوط امویان، اغلب شیعیان به تفاوت های میان علویان و عباسیان پی بردند; وقتی که علویان از صحنه کنار گذاشته شدند حامیانشان دریافتند که تلاش آن ها برای ایجاد نظامی عدالت خواه بر پایه اعتقادات علوی، عملا با شکست مواجه شده است. گرچه کانون های مبارزاتی علویان در اوایل عهد عباسی در شرق ایران از درخشندگی خاصی برخوردار نبود، اما اطلاعاتی از حضور و فعالیت هواداران ایشان در مناطق شرقی ایران در دست است که از وجود توده ها و جریانات طرفدار علویان در بطن دعوت عباسی حکایت می کند; از جمله نوشته اند که:

عامل منصور در خراسان از این که می دید خراسانیان در انتظار خروج محمد بن عبدالله (نفس الزکیه. هستند، بیمناک بود. (۱۰۹.

در سال ۱۴۰ق نیز گروهی از سرداران سپاه عباسی در خراسان به جرم این که به سوی فرزندان علی علیه السلام دعوت می کردند، بازداشت شدند. (۱۱۰. در همین دوران خاندان علوی در بعضی روستاهای خراسان شیعیانی داشتند که زکات اموال خویش را با تحفه هایی از دیارشان برای آن ها می فرستادند. (۱۱۱.

اسحاق ترک نیز که بعد از قتل ابومسلم در خراسان قیام کرد، در جهت جلب هواداران علوی علیه عباسیان مدعی شده بود که از اعقاب یحیی بن زید است، (۱۱۲. همان گونه که المقنع مدعی خون خواهی یحیی بن زید شده بود. (۱۱۳. ادعای «برازبنده » رهبر سپید جامگان خراسان مبنی بر این که او ابراهیم بن عبدالله علوی (برادر نفس الزکیه. است (۱۱۴. نیز در تعقیب همین سیاست بود. هم چنین دعوت عبدالله بن اشترعلوی از نوادگان امام حسن علیه السلام در سیستان و سند در سال ۱۵۱ ق (۱۱۵. و قیام محمدبن قاسم علوی، از نوادگان امام حسین علیه السلام در خراسان در سال ۲۱۹ ق (۱۱۶. و نیز خطبه خواندن رافع بن هرثمه در نیشابور به نام «محمدبن زید» علوی در اواخر قرن سوم (۱۱۷. و از همه بالاتر محبت بسیار زیاد مردم خراسان نسبت به امام رضاعلیه السلام و … حکایت از وجود توده ها و جریان های طرفدار علویان در این مناطق دارد.

نتیجه گیری

از آن چه گذشت به این نتیجه می رسیم که در دوره مورد بحث، نه تنها تشیع در خراسان از ژرفای لازم برخوردار نبود، بلکه اسلام مردم این سامان نیز تا حد زیادی سطحی بود و در عمق اعمال و آداب و افکار مردم ریشه نداشت. چه بسا افراد و گروه هایی به جهات خاص سیاسی – اجتماعی در زمره مسلمانان قرار داشتند ولی در نحوه تفکر و آداب و رفتارشان تفاوت چندانی با دوره قبل پدید نیامده بود. از همین روی بود که عباسیان به آسانی توانستند در بین مردم خراسان به عنوان اهل بیت پیامبر دعوت کنند و قدرت را در دست گیرند و از آن مهم تر این که با پیروزی ایشان از تعداد و وسعت جنبش های با ماهیت شیعی (و خصوصا علوی. در خراسان کاسته شد و کانون جنبش های علوی به مدینه، مکه، عراق و سپس طبرستان منتقل گردید. علاوه بر این ها، همین که پس از اندک مدتی همراهی با خلافت عباسی و اشراف ایرانی، استحاله مذهبی در شرق ایران به وقوع می پیوندد … و حکومت های محلی با خاستگاه اشرافی در این سامان، همچون طاهریان و سامانیان، و به تبع ایشان مردم (یا برعکس. به سوی مذهب رسمی اهل سنت متمایل می شوند، حاکی از این امر است که مایه های اعتقادی تشیع در این سامان سطحی بوده است و مردم تفاوت چندانی بین علویان و عباسیان قائل نبوده اند.

گروش تدریجی به تشیع در ایران، که در ادوار مختلف به دلایل خاص همان دوره صورت گرفته است، در دوره مورد بررسی بیشتر با زمینه های سیاسی – اجتماعی همراه بوده است. عنوان شیعه بیشتر سرپوشی بر فعالیت های ضد اموی بخش هایی از مردم ایران بود. بدین سان تشیع به صورت عام در عصر اموی، مبهم تر و نامشخص تر از تشیع شناخته شده در قرون بعدی است، از همین روی تشیع به واسطه قدرت انعطاف پذیری و جهت گیری های نسبتا معتدل، برخلاف تندروی های خشن خوارج، در جذب ایرانیان و موالی علیه بنی امیه موفقیت بیشتری داشت و توانست انبوهی از ناراضیان از وضع موجود را به سوی خویش جلب کند و به این ترتیب گروه هایی از ایرانیان از طریق تشیع به اسلام روی آوردند. در این میان دیدگاه کاریزمایی بخشی از تشیع نسبت به امامان خود، و نیز برخی مفاهیم مشابه دیگر، در تفکر ایرانی و شیعی، بر شدت این ارتباطها افزود. با این حال ، یکی دانستن ایران و تشیع به واسطه فزونی ایرانیان در میان شیعیان، حداقل در دوره مورد بررسی، خطایی فاحش است.

پی نوشت:

۱. سیدحسین محمد جعفری، تشیع در مسیر تاریخ، ترجمه سیدمحمدتقی آیت اللهی(چاپ سوم: قم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۴. ص ۱۲۰.

۲. ابومحمد حسن نوبختی، فرق الشیعه، ترجمه جواد مشکور (انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۵۳. ص ۳۳.

۳. ر.ک: یولیوس فلهوزن، الخوارج و الشیعه ، ترجمه عبدالرحمن بدوی از زبان آلمانی (کویت ، وکاله المطبوعات، بی تا. ص ۱۶۹; اجناس جولد تسهیر، العقیده و الشریعه فی الاسلام ، ترجمه یوسف مولی و دیگران به زبان عربی (بیروت، دارالرائد العربی، ۱۹۴۶. ص ۲۰۵; برتولد اشپولر، تاریخ ایران در قرن نخستین اسلامی، ترجمه جواد فلاطوری (انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۴. ج ۱، ص ۳۲۳; متز آدام ، تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگزلو (امیر کبیر، ۱۳۶۳. ج ۱، ص ۷۵; ایلیاپا ولویچ پطروشفسکی، اسلام در ایران، ترجمه کریم کشاورز(چاپ هفتم: انتشارات پیام، ۱۳۶۳. ص ۵۱ و تمدن ایرانی (تالیف چندتن از خاورشناسان.، ترجمه عیسی بهنام (بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۴. ص ۲۵۵.

۴. برای اطلاع از این نظریه ها ر.ک: میراث ایران (تالیف سیزده تن از خاورشناسان.، ترجمه احمد بیرشک (بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۶. ص ۲۶۷ و محمد معین ، مزدیسنا و ادب پارسی (چاپ سوم: تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۵۵. ج ۱، ص ۲.

۵. ابو محمد حسن نوبختی، همان، ص ۳۴.

۶. ابن واضح یعقوبی، تاریخ (بیروت، دارصادر، ۱۹۶۰م. ج ۲، ص ۲۰۰.

۷. محمدبن جریر طبری، الامم و الملوک (تاریخ الطبری.، (بیروت، مؤسسه عزالدین، ۱۹۸۷م. وقایع سال ۲۳ق.

۸. نصربن مزاحم منقری، پیکار صفین، تصحیح و شرح عبدالسلام محمد هارون، ترجمه پرویز اتابکی(چاپ اول: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۶۶. ص ۱۲۰ و احمد بن داود دینوری، اخبار الطوال، ترجمه محمود مهدوی دامغانی(نشر نی، ۱۳۶۴. ص ۲۱۰.

۹. نصر بن مزاحم منقری، همان.

۱۰. ابن واضح یعقوبی، همان ، ج ۲، ص ۸۲.

۱۱. ابواسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی، الغارات، ترجمه محمد باقر کمره ای (فرهنگ اسلام، ۱۳۵۶. ص ۲۴.

۱۲. ابن واضح یعقوبی، همان ج ۲، ص ۱۸۳.

۱۳. حتی عمر نیز در واپسین سال های عمر خود اعتراف کرد که برخی را بر دیگران برتری داده است و اگر زنده بماند سرخی را بر سیاهی و عربی را بر عجمی برتری نخواهد داد (ابن واضح یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۱۵۴..

۱۴. شاید این گرایش ایرانیان تا حدی متاثر از اعراب یمنی بود که اکثریت جمعیت کوفه را تشکیل می دادند (سیدحسین محمد جعفری، همان، ص ۱۴۳. و به شیعه تمایلات بیشتری داشتند. ( مونتگمری وات، فلسفه و کلام اسلامی، ترجمه ابوالفضل عزتی (چاپ اول: انتشارات علمی و فرهنگی; ۱۳۷۰. ص ۲۱۰. حاشیه دکتر شهیدی با وجود این، احساسات و عواطف تشیع به هیچ گروه خاصی محدود نمی شد; برای نمونه، در قیام توابین هم اعراب جنوبی شرکت داشتند و هم اعراب شمالی، گرچه بیشتر اعراب جنوبی بودند ( سیدحسین محمد جعفری، همان، ص ۲۷۲..

۱۵. محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۳۹ق.

۱۶. چنان که تشیع کوفه را به عمار یاسر و جبل عامل را به ابوذر نسبت می دهند. بلاذری تشیع مدائن را از مهاجرت شیعیان کوفه می داند (احمدبن یحیی بلاذری، انساب الاشراف (قدس، ۱۹۳۶م. ج ۵، ص ۲۰۶..

۱۷. ابو الحسن علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، تصحیح مفید محمد قمیحه (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۹۸۶م. ج ۲، ص ۳۳۶.

۱۸. ریچارد فرای (گرد آورنده.، تاریخ ایران کمبریج (از اسلام تا سلاجقه.، ترجمه حسن انوشه (چاپ اول: تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۳. ج ۴، ص ۳۷.

۱۹. احمدبن داود دینوری، همان، ص ۳۳۳.

۲۰. دکتر عبدالحی محمد شعبان که خواهان کاهش نقش موالی و غیر عرب در جنبش های شیعی است درکتاب خویش به نقل از بلاذری تعداد موالی را در قیام مختار فقط هزار و سیصد نفر ذکر می کند (ر.ک: الثوره العباسیه، ترجمه عبدالمجید القیسی از انگلیس به عربی (بی جا، دارالدراسات الخلیجیه، بی تا. ص ۲۳۳..

۲۱. احمد بن داود دینوری ، همان، ص ۳۵۳.

۲۲. همان، ص ۳۴۸.

۲۳. محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۶۶ق.

۲۴. همان.

۲۵. همان.

۲۶. همان.

۲۷. احمد بن داود دینوری، همان، ص ۳۳۷.

۲۸. محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۶۶ ق.

۲۹. احمد بن داود دینوری، همان، ص ۳۴۴.

۳۰. یولیوس فلهوزن، همان، ص ۱۴۰.

۳۱. سیدحسین محمد جعفری، همان، ص ۲۷۳.

۳۲. وات، همان، ص ۳۹.

۳۳. حسن بن محمد قمی، تاریخ قم، ترجمه حسن بن علی قمی(انتشارات توس، ۱۳۶۱. ص ۲۴۰.

۳۴. سیدحسین محمدجعفری، همان، ص ۳۱۱.

۳۵. از جمله «صاحب الزنج » رهبر قیام زنگیان مدعی بود که جد او از جمله کسانی بود که به یاری زید قیام کردند و چون زید به قتل رسید جد او گریخت و به شهر ری پناه برد (محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۲۵۵ق ..

۳۶. فان فلوتن، تاریخ شیعه و علل سقوط بنی امیه، ترجمه سیدمرتضی هاشمی حائری(اقبال، ۱۳۲۵.ص ۱۱۳.

۳۷. اطلاع دقیقی از گرایش های مذهبی قبایل عرب خراسان در دست نیست، اما برخی احتمال داده اند که جدیع کرمانی، رهبر قبایل عرب جنوبی در خراسان، گرایش های شیعی داشته است (ر.ک: عبدالله مهدی خطیب، حکومت بنی امیه در خراسان، ترجمه باقر موسوی(چاپ اول: انتشارات توکا، ۱۳۵۷. ص ۱۳۱. در تایید این مطلب گفتنی است یمانی های اهل مرو به عباسیان پیوستند و ابوهاشم نیز به عباسیان توصیه کرد که مرو (محل استقرار جنوبی ها. را مقر دعوت قرار دهند.

۳۸. از جمله فان فلوتن چنین نظری دارد(ر.ک: فان فلوتن ، همان، ص ۱۱۴..

۳۹. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، شرح و تحقیق سیداحمد صقر (چاپ دوم: بیروت ، لبنان، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، ۱۹۸۷م. ص ۱۲۳.

۴۰. سیدحسین محمد جعفری، همان، ص ۳۴۸.

۴۱. عبدالحی محمد شعبان، همان، ص ۲۴۰.

۴۲. اخبار العباس ، ص ۱۹۱. جوینی نیز به نوعی از همبستگی عجم با کیسانیه یاد می کند،جهانگشای جوینی (چاپ سوم: پدیده(کلاله خاور. ، ۱۳۶۶.، حتی به گفته شهرستانی ابومسلم نیز در ابتدا کیسانی بوده است (الملل و النحل، (بیروت، دارالسرور، ۱۹۸۴م. ج ۱، ص ۲۴۷.

۴۳. ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، تحقیق طه محمد الزینی(قاهره، مؤسسه الحلبی، ۱۹۶۷م. ج ۲، ص ۱۰۹.

۴۴. اخبار العباس، ص ۱۶۵ و محمدبن جریر طبری، همان ، وقایع سال ۱۳۲ق.

۴۵. اخبار العباس، ص ۱۷۳ و محمدبن علی بن طباطبابن طقطقی، تاریخ فخری، ترجمه محمد وپحید گلپایگانی (چاپ سوم: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۷. ص ۱۹۲.

۴۶. اخبار العباس، ص ۱۶۵ و عزالدین علی بن اثیر، الکامل فی التاریخ (بیروت، دارالفکر، ۱۳۹۸ه – ۱۹۷۸م. وقایع سال ۱۰۰ق.

۴۷. ابن واضح یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۲۹۷; ابن قتیبه ، المعارف (چاپ اول: بیروت، لبنان، دارالکتب العلمیه، ۱۹۸۷م. ص ۱۲۶ و ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده(چاپ دوم: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵. ص ۳۱۹.

۴۸. اخبار العباس، ص ۱۸۳ و ۱۸۴.

۴۹. مونتگمری وات ، همان ، ص ۳۹.

۵۰. ابن واضح یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۲۹۷.

۵۱. التون دنیل، تاریخ سیاسی و اجتماعی خراسان در زمان حکومت عباسیان، ترجمه مسعود رجب نیا(چاپ اول: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۷. ص ۲۸.

۵۲. اخبار العباس، ص ۱۹۸.

۵۳. ابوعبدالله احمدبن محمد مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، ترجمه علینقی منزوی (چاپ اول: شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، ۱۳۶۱. ج ۲، ص ۴۲۷.

۵۴. سیدحسین محمدجعفری، همان، ص ۳۱۷.

۵۵. فان فلوتن ، همان، ص ۱۲۹.

۵۶. ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۳، ص ۲۵۹.

۵۷. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، ص ۱۴۸.

۵۸. ابن واضح یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۳۲۶.

۵۹. سیدحسین محمد جعفری، همان، ص ۳۱۴.

۶۰. ابن واضح یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۳۴۹; محمد بن علی بن طبا ابن طقطقی، همان، ص ۲۰۸ و ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، همان، ص ۳۰۷.

۶۱. احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج ۲، ص ۱۱۵.

۶۲. ابن عبری، مختصر الدول (لبنان، دارالرائد، ۱۴۰۳ق – ۱۹۸۳م. ص ۲۰۱.

۶۳. محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۱۳۰ق. حتی برخی احتمال داده اند که محمدبن علی جریان دعوت عباسی را از فرزندانش نیز مخفی کرده بود چرا که حضور فرزندان او را در قیام عبدالله بن معاویه طالبی شاهدیم (ر.ک: جعفر مرتضی حسینی، زندگی سیاسی هشتمین امام، ترجمه سیدخلیل خلیلیان (چاپ چهارم: نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۵. ص ۱۶..

۶۴. اتصال به ابوهاشم ; بیعت با محمدبن عبدالله (نفس الزکیه. در دار الابواء، همراهی با قیام عبدالله بن معاویه و … نمونه هایی از این موارد است.

۶۵. دفن جسد یحیی بن زید و کشتن قاتلان او توسط ابومسلم و برگزاری مراسم سوگواری به یاد او و نیز سخنان سفاح هنگامی که سر مروان را به نزد وی می آورند مبنی بر این که انتقام حسین و زید را گرفتیم(ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، همان، ص ۳ و ۱۱. در راستای سیاست فوق قابل بررسی است.

۶۶. پتروشفسکی، همان، ص ۷۰.

۶۷. ر.ک: محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۱۱۸ق و ابن عبری، همان، ص ۲۰۲.

۶۸. احمد بن داود دینوری، همان، ص ۳۷۶.

۶۹. محمدبن جریرطبری، همان، وقایع سال ۱۲۹ق.

۷۰. اخبار العباس، ص ۲۱۳.

۷۱. التون دنیل، همان، ص ۳۱.

۷۲. این موضوع از مقایسه تعداد نومسلمانان و اهل ذمه در یک عبارت طبری، مربوط به زمانی که نصربن سیار آخرین امیر اموی به خراسان رفت، برداشت می شود (محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۱۲۱ق و نیز ر.ک: ریچارد بولت، گروش به اسلام در قرون میانه، ترجمه محمد حسین وقار (چاپ اول: نشر تاریخ ایران، ۱۳۶۴.ص ۴۶.

۷۳. نمونه ای از نحوه پذیرش یکی از بردگان را به همین صورت در کتاب «اخبار العباس » می بینیم (اخبار العباس، ص ۲۸۰ و ۲۸۱..

۷۴. محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۱۲۹ق.

۷۵. اخبار العباس ، ص ۲۸۴.

۷۶. همان، ص ۲۸۲-۲۹۰.

۷۷. محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۱۲۹ق.

۷۸. التون دنیل ، همان، ص ۲۱۱.

۷۹. مانند: رفتار تحقیر آمیز عاملین خراج با دهقانان سغد و بخارا (محمدبن جریر طبری ، همان، وقایع سال ۱۱۰ق. و نیز شکایت دو تن از دهقانان بخارا از عامل آن شهر نزد نصربن سیار (ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمد بن محمد(انتشارات طوس، ۱۳۶۳. ص ۸۴..

۸۰. محمد بن علی بن طبا ابن طقطقی، همان ص ۱۹۳.

۸۱. محمدبن جریر طبری ، همان، وقایع سال ۱۱۶ق.

۸۲. مثلا بکیر بن ماهان(بازروی عقیدتی عباسیان در کوفه. نمونه ای از این افراد است که اموال بسیاری از سند به دست آورده بود و تمام اموالش را در راه قیام عباسیان مصرف کرد (احمد بن داود دینوری، همان، ص ۳۷۶..

۸۳. مانند طلحه بن زریق، بزرگ خاندان طاهری و از حکام محلی پوشنگ (محمدبن جریر طبری، همان، وقایع ۱۳۰ ق. و گردیزی ، ص ۲۶۰. و نیز فرزند صول از حکام محلی گرگان (گردیزی، همان، ص ۲۵۱..

۸۴. همیلتون گیب، فتوحات اعراب در آسیای مرکزی، ترجمه محمد حسین احمدی پور (اختر شمال، بی تا. ص ۱۲۰.

۸۵. التون دنیل، همان، ص ۲۰۹ و فان فلوتن، همان، ص ۱۶۱.

۸۶. مثلا از گرویدن اولیه «بها فرید» به اسلام توسط دو تن از پیروان ابومسلم اطلاع داریم، گرچه وی بعدها از اسلام برگشت و کشته شد (ابن الندیم، الفهرست، ترجمه محمدرضا تجدد (چاپ سوم: امیرکبیر ، ۱۳۶۶. ص ۴۹۷..

۸۷. التون دنیل، ص ۷۴.

۸۸. ر.ک: به نامه ابراهیم امام به ابومسلم مبنی بر این که اگر توانستی زبان عربی را از خراسان بر اندازی بر انداز (محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۱۲۷ق. و نیز نامه نصربن سیار به قبایل عرب که می گوید: هواداران ابومسلم مانند شما از نژاد عرب نیستند که ما آن ها را بشناسیم (ابن اثیر، همان، وقایع سال ۱۲۹ق..

۸۹. ر.ک: به سخنان قحطبه بن شبیب، سردار ابومسلم هنگام فتح گرگان که ایرانیان را به یاد قدرت و شکوه نیاکانشان انداخت و از روش بد اعراب انتقاد کرد و سپاهیانش را علیه ایشان تشجیع کرد (محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۱۳۰ق..

۹۰. مانند: همراهی ایرانیان با اعراب مضری و یمانی و ربیعه در شورش اهل بلخ علیه ابومسلم (محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۱۳۰ق. و نیز مخالفت اهل سیستان به تحویل دادن عامل اموی به نماینده ابومسلم (تاریخ سیستان، تصحیح ملک الشعرای بهار(چاپ دوم: انتشارات پدیده، ۱۳۶۶. ص ۱۳۴..

۹۱. ابو الفرج اصفهانی، همان، ص ۱۴۲.

۹۲. ر.ک: ادامه مقاله.

۹۳. شیخ عباس قمی، منتهی الآمال (انتشارات جاویدان، بی تا. ج ۲، ص ۱۵۷.

۹۴. ابن عبری، همان، ص ۲۰۱.

۹۵. ابو الفرج اصفهانی، همان، ص ۱۳۲.

۹۶. محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۱۲۲ق.

۹۷. ابوالفتح محمدبن عبدالکریم شهرستانی، الملل و النحلل ، ج ۱، ص ۲۵۲ و حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده (چاپ سوم: امیرکبیر، ۱۳۶۴. ص ۲۸۶.

۹۸. ابوالفرج اصفهانی، همان، ص ۱۴۸.

۹۹. همان، ص ۱۴۹ و اخبار العباس، ص ۲۴۳.

۱۰۰. ابوالفرج اصفهانی، همان، ص ۱۴۶.

۱۰۱. همان، ص ۱۵۷.

۱۰۲. محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۱۰۹ق و ابن عبری، همان، ص ۲۰۱.

۱۰۳. اخبار العباس، ص ۲۰۴.

۱۰۴. گردیزی، همان، ص ۲۶۸.

۱۰۵. محمدبن جریر طبری، همان ، وقایع سال ۱۳۳ق.

۱۰۶. ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی، همان، ص ۸۶.

۱۰۷. محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال ۱۲۹ق.

۱۰۸. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی (چاپ دوم: بیروت، دارالفکر، ۱۹۵۵م. ج ۱۱، ص ۱۲۰ و محمدبن جریر طبری، همان، وقایع سال های ۱۲۷ و ۱۲۹ق.

۱۰۹. ابن خلدون، العبر (تاریخ ابن خلدون.، ترجمه عبدالمحمد آیتی(مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۴. ج ۲، ص ۲۹۷.

۱۱۰. محمدبن جریر طبری، همان ، وقایع سال ۱۴۰ ق.

۱۱۱. همان، وقایع سال ۱۴۳ق.

۱۱۲. ابن ندیم، همان، ص ۶۱۵.

۱۱۳. ابن اثیر، همان، وقایع سال ۱۵۹ق.

۱۱۴. گردیزی، همان، ص ۲۷۴.

۱۱۵. همان، ص ۲۹۱ و ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، ص ۲۶۸.

۱۱۶. گردیزی، همان، ص ۱۷۶ و ابوالفرج اصفهانی، همان، ص ۴۶۶.

۱۱۷. تاریخ سیستان، ص ۲۵۲.

منبع : مجله تاریخ اسلام، شماره ۱ , دکتر حسین مفتخری

 

میر عماد حسنی قزوینی

اشاره:

میرعماد حسنی قزوینی (۱۵۵۴-۱۶۱۵ میلادی/ ۹۶۱-۱۰۲۴ ه‍.ق) خوشنویس خط نستعلیق است. میرعماد خود را از سادات حسنی می‌دانست و از این رو امضایش اغلب «میرعماد الحسنی» بود. وی از مشهورترین خوشنویسان تاریخ هنر ایران است که توانست پایه خط نستعلیق را چنان مستحکم نماید که تمام صاحب نظران خطوط اسلامی آن را «عروس خطوط» نامیدند. قلم او بیشترین تاثیر خود را در عرصه خط نستعلیق گذاشته است.

تولد

تولد میرعماد در سال ۹۶۱ در قزوین و مرگش در ۱۰۲۴ بوده است. او از خاندان سیفی قزوین بود که نامش را به روایتی «محمد» گذاشتند که بعدها به «عمادالملک» و «میرعماد» شهرت یافت. جد او از کاتبان و کتابداران دوره صفوی در قزوین بوده است.

سوانح زندگی

میرعماد در کودکی، در قزوین اصول خوشنویسی را نزد استادانی مانند عیسی رنگ کار و مالک دیلمی آموخت و در جوانی برای آموختن بیشتر به تبریز رفت و از تعالیم استاد برجسته آن زمان ملامحمد حسین تبریزی استفاده کرد.

میرعماد از روی آثار استادان دیگری مانند بابا شاه اصفهانی، سلطانعلی مشهدی و میرعلی هروی مشق می‌کرد تا اینکه او در میان خوشنویسان شش قرن قبل تا زمان خود سرآمد همه شد.

میرعماد از تبریز به عثمانی و سپس حجاز رفت و بعد به ایران بازگشت. مدتی در خراسان و هرات به عنوان کاتب کتابخانه فرهاد خان قرامانلو، از امرای لشکریان شاه عباس، مشغول به کار بود. پس از کشته شدن فرهاد خان به قزوین و سپس در ۱۰۰۸ قمری به اصفهان رفت.

شاه عباس دوازده سال بود که به پادشاهی رسیده بود و سلسله صفویه در اوج قرار داشت. به همین دلیل، هنرمندان به اصفهان می‌رفتند تا تحت حمایت شاه عباس قرار بگیرند. میرعماد یادداشتی به نستعلیق در مدح شاه نوشت و برایش فرستاد. شاه یادداشت را پسندید و او را به دربار دعوت کرد.

میرعماد با توجه به ‌اسامی شهرهایی که در کتابهایش به آنها اشاره کرده است به حلب، دمشق، عثمانی و حجاز مسافرت کرده و احتمالا توفیق زیارت مکه مکرمه را نیز یافته است. او در ایران به اصفهان، قزوین، سمنان، دامغان، طبرستان و خراسان سفر کرده است. میرعماد شانزده سال در اصفهان زندگی کرد و شاگردان فراوانی را تربیت کرد و آثار هنری بسیاری خلق کرد.

میرعماد از مقربان شاه عباس بود و همین مسئله موجب شد دیگران به او حسادت کنند. از جمله علیرضا عباسی نزد شاه از او بدگویی و او را سنی مذهب معرفی می‌کرد.

خشم شاه عباس به تدریج اوج گرفت و سرانجام به مقصود بیک قزوینی، رئیس ایل شاهسون قزوین دستور داد که همراه اراذل و اوباش بر سر او بریزند. شب هنگام، زمانی که میرعماد به حمام می‌رفت آنان به وی حمله کردند و او را کشتند.

خط میرعماد در زمان حیاتش نه تنها در ایران و دربار صفوی بلکه در دربار گورکانیان هند و پادشاهان عثمانی هم قدر و منزلت ویژه‌ای داشت. گفته‌اند که خط او را در زمان حیاتش با طلا معاوضه می‌کردند. او در هنگام مرگ از متمول‌ترین مردان ایران بوده چنانچه خانه‌اش را وزیر وقت نتوانست بخرد.

گفته می‌شود به دلیل اینکه میرعماد مغضوب شاه بود تا چند روز کسی جرئت نداشت جنازه‌اش را به خاک بسپارد. تا اینکه سرانجام ابوتراب خطاط اصفهانی از شاگردانش، او را به خاک سپرد. البته پس از به قتل رسیدن میرعماد، شاه عباس پشیمان شد.

وفات

مرگ میر عماد در سال ۱۰۲۴ق در سن شصت و سه سالگی او رخ داد و مزار او اکنون در اصفهان در ضلع‌ شرقی صحن‌ کوچک مسجد مقصود بیک‌ است. در این‌ آرامگاه‌ قطعه‌ سنگی از مرمر به‌ طول‌ ۷۰ و عرض‌ ۳۵ سانتی متر به‌ صورت‌ عمودی بر دیوارشرقی نصب‌ شده‌ است‌ که‌ روی آن‌ عبارات‌ و اشعاری حجاری کرده‌اند.

بازماندگان

از میرعماد پسری به نام میرزا ابراهیم و دختری بنام گوهرشاد باقیماند که هر دو از خوشنویسان چیره دست بودند و پس از مرگ میرعماد همراه بسیاری از خوشنویسان از جمله عبدالرشید دیلمی خواهرزاده و شاگرد میرعماد ایران را ترک کردند و به هندوستان رفتند.

میر عماد صدها شاگرد نام آور تربیت کرد که نام و هنرشان در تاریخ فرهنگ و هنر ایران می‌درخشد. علاوه بر خوشنویسان ایرانی مقلدان خط میرعماد در میان خوشنویسان عثمانی و هند بسیار بوده‌اند.

ویژگی خط میر عماد

میرعماد با پالایش و اصلاح خطوط گذشتگان و زدودن پیرایه‌ها و ناخالصی‌ها از خط نستعلیق و نزدیک کردن نسبت‌های اجزای حروف و کلمات، به بالاترین درجه زیبایی شناسی یعنی نسبت طلایی رسید و قدمی اساسی در اعتلای هنر نستعلیق برداشت.

میرعماد ذوق شعر نیز داشته و اشعاری را به او منسوب می‌کنند.

آثار

از میر عماد آثار خطی فراوانی به صورت مرقع یا «قطعات متفرقه» به جای مانده است که در موزه‌های معتبر ایران و جهان و مجموعه‌های شخصی چشم‌ها را به خود خیره می‌کند. برخی از آثار او اکنون به موزه خوشنویسی قزوین واقع در کاخ چهلستون قزوین منتقل شدهاند.

اخیرا توسط هنردوستان ایتالیایی و آمریکایی مجموعه ارزشمندی از آثار میرعماد چاپ شده است و به همت موزه متروپولیتن نیویورک در دسترس دوستداران خط نستعلیق ایرانی قرار گرفته است.

آثار میرعماد در «مرقع سن‌پطرزبورگ» یعنی همان مرقع میرزا مهدی خان منشی نادرشاه، که احتمالا در سال‌های انقلاب مشروطیت کتابخانه سلطنتی ایران آن را به روسها فروخته است، به چشم می‌خورد. این مرقع اخیرا به طور کامل چاپ شده و صفحاتی از آن به نام «کرشمه ساقی» در ایران انتشار یافته‌است. رساله بابا شاه اصفهانی نیز به خط اوست.

شاگردان

میرعماد شاگردان زیادی تربیت کرد. ازجمله معروف‌ترین آن‌ها می‌توان به این افراد اشاره کرد:

نورالدین محمد لاهیجی (نورا)، عبدالرشید دیلمی (رشیدا)، میرابراهیم (فرزند میرعماد)، گوهرشاد (دختر میرعماد)، عبدالجباراصفهانی، محمدصالح خاتون‌آبادی، جمالا(حاجی جمال بن ملک محمد شیرازی)، نورای اصفهانی، محراب بیک، میرساوجی، میریحیی اصفهانی، علاالدین سبزواری، درویش عبدی بخارائی، میرمحمدمقیم تبریزی، میرزاتقی مستوفی الممالک، ابوتراب اصفهانی (ترابا)، محمدصالح اصفهانی و…

علاوه بر این اغلب خوشنویسان پس از میرعماد تا امروز، که از روی آثار بجا مانده از او مشق کرده‌اند و به ‌نوعی شاگرد او محسوب می‌شوند.

میرعماد توانست چنان پایه خط نستعلیق را مستحکم نماید که تمام صاحب نظران خطوط اسلامی آن را «عروس خطوط اسلامی» نامیدند. او بیشترین تاثیر را در تکامل خط نستعلیق گذاشته است. زندگی او در تذکره‌ها و رسالات و متون مختلف آمده، اما گوشه‌هایی از زندگی او همچنان ناشناخته مانده است.

منبع: ویکی شیعه

برخی از کرامات امام جواد (علیه السلام)

 

اشاره:

کرامات و معجزات ائمه (علیهم‌السلام) در موضوعات مختلف نقل گردیده است. شفا دادن مریض، زنده شدن مرده، میوه دادن درخت خشک، خبر از غیب، خبر از آینده و… عجزات و کرامان امامان معصوم بوده که به اذن و اراده الهی انجام شده اند. در این نوشته مختصر به دو مورد کرامت و معجزه امام جواد (علیه‌السلام) اشاره شده است.

 

قطب راوندی از محمد بن میمون نقل می‌کند: حضرت جواد در ایامی که کودک بود و امام رضا هنوز به خراسان نرفته بود، سفری به مکه نمود و من نیز در خدمت آن حضرت بودم. چون خواستم برگردم، به آن حضرت گفتم: من می‌خواهم به مدینه بروم؛ کاغذی برای ابوجعفر محمد تقی بنویسید تا من ببرم. حضرت تبسمی کرد و نامه‌ای نوشت. من آن را به مدینه آوردم و در آن وقت چشمانم نابینا شده بود. موفق، حضرت محمد تقی را آورد در حالی که در مهد جای داشت من نامه را به آن حضرت دادم. حضرت به موفق فرمود مهر از نامه بردار و کاغذ را باز کن. سپس فرمود‌ ای محمد احوال چشمت چگونه است؟ عرض کردم یابن رسول الله چشمم بیمار شده و بینائی‌اش از دست رفته. سپس حضرت دست به چشمان من کشید. از برکت دست آن حضرت چشمانم شفا یافت. پس من دست و پای آن جناب را بوسیدم و از خدمتش بیرون آمدم در حالی که بینا بودم.[۱]

همچنین نقل شده است که در سفر بازگشت جوادالأئمه(علیه‌السلام) از بغداد به مدینه، گروهی، او را تا بیرون شهر بدرقه کردند، هنگام مغرب امام جواد در حیاط مسجدی در کنار درخت سدری که تا آن زمان میوه نداده بود، وضو گرفت و نماز خواند. پس از نماز با مردم خداحافظی کرد و رفت. فردای آن شب درخت به بار نشست و میوه داد و سبب شگفتی مردم شد. از شیخ مفید نقل کرده‌اند که سال‌ها بعد این درخت را دیده و از میوه آن خورده است.[۲]

پی نوشت:

  1. مفید، المزار، ۱۴۱۳ق، ص۲۰۷.
  2. کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۴، ص۵۸۳-۵۸۴.

امام کاظم (علیه‌السلام) و پول و پارچه شطیطه خانم

اشاره:

بعد از رحلت و شهادت هر امامی به علت فضای امنیتی و فشار حکام غاصب تشخیص امام پس از آنان برای شیعیان مشکل می گردید. زیرا امام برحق نمی توانست خود را در ملأ عام معرفی کند. بنابراین امام مجبور می شد که با نشان دادن معجزه و کرامت خود را به شیعیان معرفی نماید. در این نوشته مختصر به داستانی اشاره شده است که کرامت و معجزه امام کاظم (علیه‌السلام) را در این راستا بیان می کند.

 

پس از شهادت حضرت امام جعفر صادق (علیه‌السلام) و اختفای امر امامت و پیدایش جریانهای انحرافی، بزرگان نیشابور خمس و زکات خود را که مبلغ سی هزار دینار و پنجاه هزار درهم و مقداری پارچه بود به محمد بن علی نیشابوری که مردی عالم و خبیر بود سپردند تا به مدینه ببرد و به دست امامٍ بر حق برساند، و برای اینکه امام راستین شناخته شود بسته‌ای شامل ۷۰ ورقه تحویلش دادند که در هر ورق یک سؤال نوشته شده بود و مابقی صفحه برای نوشتن جواب، سفید گذاشته شده بود. هر دو ورقه را با سه بند مثل کمربند پیچیده و بر هر بند مُهری زده بودند تا کسی آنها را باز نکند.

آنان به محمد گفتند:«این نامه‌های سر بسته را به آن کس که مدعی امامت است بده و فردا صحیح و سالم تحویل بگیر، بدون آنکه مهر بندها گشوده شده باشد. جواب‌ها باید زیر هر سؤال نوشته شده باشد. اجازه داری چند بند را باز کنی؛ اگر جواب داده شده بود، اموال را به او بپرداز و گرنه برگردان.»

در این میان پیرزنی به نام شطیطه وارد شد و یک درهم و مقداری پارچه که نخ آن را خودش رشته بود آورد و گفت:«ان الله لا یستحیی من الحق.(خدا از بیان حق حیا نمی کند)، من که جای خود دارم. این گرچه کم است ولی حقی است که بر گردن من است. آن را به امام برسان.»

محمد بن علی نیشابوری می‌گوید:

به مدینه وارد شدم. اوضاع آشفته بود و مبهم. خطر جانی که امام بعد از امام صادق (علیه‌السلام) را تهدید می کرد، جریانهای انحرافی و حرکات جاسوسی دشمن، اختفای دوستان و غربت من کار را مشکل‌تر می‌نمود. مرا پیش عبدالله افطح بردند. او را امتحان کردم و تهی از حقیقت و حقانیت یافتم. نومید و مأیوس شده بودم که پسری به طرفم آمد و گفت:«بیا راهنمائیت کنم.» و مرا به منزل موسی بن جعفر (علیه‌السلام) برد.

وقتی وارد شدم و چشم امام به من افتاد، فرمود:«چرا نومید شده ای؟ چرا سراغ یهود و نصاری رفتی؟ من حجت خدا و ولی حق هستم. مگر ابوحمزه تو را کنار در مسجد النبی ندید و راهنمائیت نکرد؟! بیا، من دیروز جواب مسائل تو را داده ام. اینک یک درهم شطیطه را به من ده.»

از سخن امام بسیار متحیر شدم. پول و پارچه شطیطه را تحویل دادم.

امام آن را گرفت و همان آیه ای را که شطیطه موقع تحویل سهم کم‌ارزش خود قرائت کرده بود تلاوت فرمود:«ان الله لا یستحیی من الحق.» سپس فرمود:«وقتی بازگشتی سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه را که محتوی چهل درهم است به او بده، و همچنین این تکه پارچه را که از کفنهای خود من است و از پنبه قریه خود ما که قریه حضرت زهراست و به دست حلیمه، دختر امام صادق (علیه‌السلام)، رشته شده است؛ و به او بگو پس از رسیدن تو به نیشابور، ۱۹ روز بیشتر زنده نیست. ۱۶ درهم این پولها را خرج کند و ۲۴ درهم می‌ماند که برای صدقات و مایحتاج اوست. و نیز به او بگو که من برای نماز بر جنازه‌اش می‌آیم. ای اباجعفر، هرگاه مرا در نیشابور دیدی، آمدن مرا مخفی بدار که برایت بهتر است.»

سپس تمامی اموال دیگران را برگرداند و فرمود:«نگاه کن ببین جواب سؤالها را داده ایم؟» چند بند را باز کردم، جواب‌ها در پای ورقه نوشته شده بود.

وقتی به خراسان بازگشتم، دیدم تمام افرادی که امام اموالشان را نپذیرفته است، فطحی‌مذهب (طرفدار عبدالله افطح) شده اند و تنها شطیطه بر مذهب حق باقی است. سلام امام را ابلاغ نمودم و پیام و هدایای امام را دادم. تمام حوادث همان‌گونه اتفاق افتاد که امام پیشگویی نموده بود:

امام برای نماز بر جنازه شطیطه به نیشابور آمد و هنگام بازگشت فرمود:«به دوستانت سلام مرا برسان و بگو ما امامان، در هر شهری باشید، حتماً بر سر جنازه های شما حاضر می‌شویم. فاتقوا الله فی انفسکم. (پس تقوا را پیشه خود سازید.)»

منبع:

بحار الانوار، ج ۴۸ ص ۷۳، ح ۱۰۰٫ از مناقب.

خروج امام ‏رضا علیه السلام از مدینه به خراسان۲۵ ذیقعده

خروج امام ‏رضا علیه السلام از مدینه به خراسان – سال ۲۰۰ هجری قمری
مأمون، هفتمین خلیفه‏ عباسی پس از پیروزی بر برادرش امین و استیلای کامل بر کشور پهناور اسلامی، تصمیم گرفت امام رضا(ع) را از مدینه به مرو مقر حکومت خود منتقل کند و با آن حضرت به ظاهر طرح دوستی و محبت بریزد و ضمن استفاده از موقعیت علمی و اجتماعی امام، کارهای او را تحت نظارت کامل قرار دهد.

آوردن امام از مدینه به مرو، هر چند در ظاهر به صورت دعوت بود، اما ماهیت واقعی آن جز ایجاد محدودیت هر چه بیشتر برای امام چیز دیگری نبود.

از این جهت امام برای تفهیم ماهیت این دعوت، هیچ یک از اعضای خاندان خویش را همراه خود نبرد تا از این طریق به مسلمانان بفهماند این سفر، نوعی تبعید است نه سفری مقرون به رضایت.

ولی مامون برای خنثی کردن هدف امام دستور داد گروهی از رجال و اشراف از جمله والی مدینه ملازم رکاب امام باشند و حتی مسیر سفر امام نیز معین گشت و قرار شد که امام از طریق مدینه، بصره، خرمشهر، اهواز، قم، ری و نیشابور به مرو وارد شود. آن حضرت در ۱۰ شوال سال ۲۰۱ قمری وارد مرو شد.

منبع:پایگاه اطلاع رسانی حج

میلاد مسعود امام على بن موسى الرضا(ع)۱۱ ذی القعده

۱۱ ذیقعده ، سال ۱۴۸ هجرى قمرى
نام مبارکش: على بن موسى الرضا(علیه السلام) و نسب پدرى اش عبارت است از: امام موسى کاظم(علیه السلام)، بن امام جعفر صادق(علیه السلام)، بن امام محمد باقر(علیه السلام)، بن امام زین العابدین(علیه السلام)، بن امام حسین(علیه السلام)، بن امام على بن ابى طالب(علیه السلام)، که همگى از امامان معصوم بودند.

شایان ذکر است که از میان امامان معصوم (علیهم السلام)، چهار تن از آنان به واژه زیباى “على نامیده شده اند و آنان عبارتند از امام اول (على بن ابى طالب(علیه السلام))، امام چهارم (على بن الحسین(علیه السلام))، امام هشتم (على بن موسى الرضا(علیه السلام)) و امام دهم (على النقى بن محمد تقى(علیه السلام)).

کنیه آن حضرت، ابوالحسن است و چون کنیه امام موسى بن جعفر(علیه السلام) نیز ابوالحسن بود، کنیه امام رضا(علیه السلام) را ابوالحسن ثانى مى گویند.

لقب هاى شریفش عبارتند از: رضا، صابر، رضى، وفى، فاضل و صدیق.

اما لقب “رضا” شهرت بیشترى دارد و آن حضرت را از این جهت “رضا” نامیدند، که پسندیده خدا در آسمان و مورد خرسندى رسول خدا(ص) و ائمه اطهار(علیه السلام) در زمین بود و دوستان و دشمنان، به اتفاق از وى خشنود و راضى بودند.

نام مادرش “نجمه” و از بانوان فاضله، پرهیزکار و خردمند عصر خود بود.(۱)

از حمیده مصفاه، مادر امام موسى کاظم(علیه السلام) روایت شد: هنگامى که “نجمه” را از بازار بردگان خریدم و به خانه آوردم، شبى پیامبر اکرم(ص) را در خواب دیدم، که به من فرمود: اى حمیده! نجمه را به فرزندت موسى کاظم(علیه السلام) ببخش و به عقدش درآورد، زیرا به زودى از او فرزندى دیده به جهان گشاید، که بهترین انسان روى زمین خواهد بود. پس من نیز او را به فرزندم موسى کاظم(علیه السلام) واگذار کرده و به عقدش درآوردم و پس از مدتى، على بن موسى الرضا(علیه السلام) از وى دیده به جهان گشود و از آن زمان، حضرت امام موسى بن جعفر(علیه السلام)، نجمه را “طاهره” نامید.(۲)

گفتنى است که براى این بانوى شریف، نام هاى دیگرى چون: أروى، سکن، تکتم، ام البنین، شقراء، خیزران، سمانه و صقر، نیز ذکر شده است. ولى معروفترین آن ها، همان “نجمه” مى باشد.(۴)

تولد بابرکت امام رضا(علیه السلام) را برخى از معصومان پیش از وى، پیش گویى کرده و به آن بشارت داده بودند. از امام صادق(علیه السلام) در این باره احادیث چندى وارد شده است. از جمله عبدالله بن فضل هاشمى روایت کرد: مردى از اهالى طوس در محضر امام جعفر صادق(علیه السلام) نشسته بود و آن حضرت به وى فرمود: به زودى از صلب فرزندم موسى، مردى به دنیا مى آید که مورد خشنودى خداوند سبحان درآسمان و خرسندى بندگانش در زمین خواهد بود. در سرزمین شما از روى ستم و دشمنى مسموم و کشته مى گردد و در همان جا غریبانه به خاک سپرده مى شود. آگاه باش! هر کسى وى را در غربتش زیارت کند و بداند که او امام و پیشواى شیعیان پس از پدرش بوده و از جانب خداوند متعال، مفترض الطاعه مى باشد، همانند کسى است که رسول خدا(ص) را زیارت کرده باشد.(۴)

به هر روى، امام رضا(علیه السلام) در یازدهم ذى قعده سال ۱۴۸ قمرى در مدینه منوره دیده به جهان گشود و عالم هستى را با انوار الهى و ذاتى خویش، منور ساخت.(۵)

گرچه برخى از مورخان و سیره نگاران تاریخ تولد آن حضرت را در یازدهم ذى حجه سال ۱۵۳ و برخى دیگر یازدهم ذى قعده سال ۱۵۱ و یا سال ۱۵۳ قمرى ذکر کرده اند، ولیکن معروف و مشهور میان علماى ما، همان ذى قعده سال ۱۴۸ قمرى، چند هفته پس از شهادت جدش امام جعفر صادق(علیه السلام) مى باشد.

نجمه خاتون، مادر امام رضا(علیه السلام) در حدیثى گفت: هنگامى فرزندم رضا را به دنیا آوردم، پدرش امام موسى کاظم(علیه السلام) به من فرمود: او را بگیر (و خوب نگه دار) زیرا او بقیه الله در زمین است.(۶)

امام رضا(علیه السلام) در ۳۵ سالگى، پس از شهادت پدرش امام موسى کاظم(علیه السلام) به مقام امامت شیعیان نایل آمد و در ۵۵ سالگى، در خلافت مأمون عباسى و با توطئه وى، در خراسان مسموم و در صفر سال ۲۰۳ قمرى به شهادت رسید.

۱- زندگانى چهارده معصوم (ترجمه اعلام الورى)، ص ۴۲۳
۲- همان و اثبات الهداه (شیخ حر عاملى)، ج۳، ص ۲۳۳
۳- کشف الغمه (على بن عیسى اربلى)، ج۳، ص ۷۱؛ اثبات الهداه، ج۳، ص ۲۳۳
۴- اثبات الهداه، ج۳، ص ۲۳۳
۵- زندگانى چهارده معصوم، ص ۴۲۳؛ الارشاد (شیخ مفید)، ص ۵۹۱؛ منتهى الآمال (شیخ عباس قمى)، ج۲، ص ۲۵۶
۶- اثبات الهداه، ج۳، ص ۲۳۳؛ وقایع الایام (شیخ عباس قمى)، ص ۹۰۹۰

خبر از شهادت پدر

یکى از دوستان و اصحاب حضرت جوادالا ئمّه علیه السلام به نام ابوالحسن ، معمّر بن خلاّد حکایت کند:

روزى در خدمت آن حضرت بودم ، به من فرمود: اى معمّر! بر اشتر خود سوار شو.

عرض کردم : کجا برویم ؟

فرمود: پیشنهادى که داده شد انجام بده و سؤ ال نکن ، پس من سوار شدم ؛ و چون مقدارى از راه را پیمودیم به بیابانى رسیدیم که کنار آن یک درّه و تپّه اى وجود داشت .

حضرت فرمود: همین جا بِایست و حرکت نکن تا من بازگردم و سپس حضرت رفت و پس از لحظاتى بازگشت .

عرض کردم : فدایت شوم ، کجا بودى ؟

امام علیه السلام فرمود: هم اینک به خراسان رفتم و پدرم ، حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام را که مسموم و شهید شده بود، دفن کردم و اکنون بازگشتم .(۱)

۱-الخرایج والجرایح ج ۲، ص ۶۶۶، ح ۶٫

خبر از غیب و خرید کفن

على بن احمد وشّاء – که یکى از اهالى کوفه و از دوستان و موالیان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است – حکایت کند:

روزى به قصد خراسان عازم مسافرت شدم و چون بار سفر بستم ، دخترم حُلّه اى آورد و گفت : این پارچه را در خراسان بفروش و با پول آن انگشتر فیروزه اى برایم خریدارى نما.

پس آن حُلّه را گرفتم و در میان لباس ها و دیگر وسائل خود قرار دادم و حرکت کردم ، وقتى به شهر مرو رسیدم در یکى از مسافرخانه ها اتاقى گرفتم و ساکن شدم .

هنوز خستگى راه از بدنم بیرون نرفته بود که دو نفر نزد من آمدند و اظهار داشتند:

ما از طرف حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام آمده ایم ، چون یکى از دوستان ما فوت کرده و از دنیا رفته است ، براى کفن او نیاز به حُلّه اى داریم که شما همراه آورده اى ؟

و من به جهت خستگى راه آن را فراموش کرده بودم ، لذا گفتم : من چنین پارچه و حُلّه اى همراه ندارم و آن ها رفتند؛ ولى پس از لحظاتى بازگشتند و گفتند: امام و مولاى ما، حضرت رضا علیه السلام سلام رسانید و فرمود: حُلّه مورد نظر ما همراه تو است ، که دخترت آن را به تو داده تا برایش ‍ بفروشى و انگشتر فیروزه اى تهیّه نمائى ؛ و تو آن را در فلان بسته ، کنار دیگر لباس هایت قرار داده اى .

پس آن را از میان وسائل خود خارج گردان و تحویل ما بده ؛ و این هم قیمت آن حُلّه است ، که آورده ایم .

پس پول ها را گرفتم و آن حُلّه را بیرون آوردم و تحویل آن ها دادم ، آن گاه با خود گفتم : باید مسائل خود را از آن حضرت سؤ ال نمایم و سؤ ال هاى خود را روى کاغذى نوشتم و فرداى آن روز، جلوى درب منزل حضرت رفتم که با جمعیّت انبوهى مواجه شدم و ممکن نبود که بتوانم از میان آن جمعیّت وارد منزل حضرت شوم .

در نزدیکى منزل حضرت رضا علیه السلام کنارى ایستادم و با خود مى اندیشیدم که چگونه و از چه راهى مى توانم وارد شوم و نوشته خود را تحویل دهم تا جواب آن ها را مرقوم فرماید؟

در همین فکر و اندیشه بودم ، که ناگهان شخصى که ظاهرا خدمت گذار امام رضا علیه السلام بود نزدیک من آمد و اظهار داشت :

اى علىّ بن احمد! این جواب مسائلى که مى خواستى سؤ ال کنى .

وقتى نوشته را دریافت کردم ، دیدم جواب یکایک سؤ ال هایم مى باشد که جواب آن ها را برایم ارسال نموده بود، بدون آن که آن ها را تحویل داده باشم ، حضرت از آنها اطّلاع داشته است .(۱)

۱- مناقب ابن شهرآشوب : ج ۴، ص ۳۴۱، کشف الغمّه : ج ۲، ص ۱۰۲، الثّاقب فى المناقب : ص ۴۷۹، ح ۴۰۶٫

اباصلت هروى خادم خورشید

احمد محیطى اردکانى

اباصلت یکى از اصحاب خاص على بن موسى الرضا(ع)و خادم و محرم اسرار آن حضرت بود. در این مقاله با سیماى تابناک او آشنامى شویم. گرچه بازسازى چهره ى او پس از هزار و دویست سال کارآسانى نیست .

تولد

جد اعلاى عبدالسلام در هرات زندگى مى کرد. وى در یکى از جنگهااسیر و به حجاز برده شد و برده عبدالرحمان بن جندب گردید; لذا پدران وى در مدینه زندگى مى کردند و او در مدینه منوره متولدگردید و در آنجا رشد نمود. وى براى به دست آوردن احادیث وسخنان گهربار اهل بیت پیامبر(ص)مسافرتهاى زیادى نمود. گاهى دربغداد و حجاز، و کوفه و یمن و مدتى در نیشابور و دیگرشهرهاى خراسان بسر برد. او در علم حدیث مقامى بلند و ارجمند پیدا کرد.

سلسله نسب

عبدالسلام فرزند صالح، کنیه اش اباصلت و معروف به هروى است. سمعانى در انساب خود مى گوید: ابوالصلت فرزند صالح، فرزندسلیمان، فرزند ایوب، فرزند میسره هروى قرشى، از موالیان عبدالرحمان بن جندب است .

چون که جد اعلاى وى برده عبدالرحمان بود،وى را از موالیان وى شمردند .

شیداى ولایت

اباصلت با این که از راویان اهل سنت نیز روایات زیادى نقل کرده و در بین آنها نیز به صدق و راستى معروف است، اما شیداى ولایت و عاشق اهل بیت پیامبر:، خصوصا على بن موسى الرضا(ع)بود. تا جایى که افتخار خدمت گذارى آن حضرت را به دست آورد و محرم اسرار آن امام همام(ع)گردید .

از روایات زیادى استفاده مى شود که اباصلت مورد عنایت و توجه حضرت امام رضا(ع) بود و امام او را بسیار دوست مى داشت. درپیشبرد محافل و مجالس او را همراه خود مى برد. و در مواقع خاص تذکرات بسیار سازنده اى به او مى داد و شخصیت ایمانى او را پرورش مى داد .

«اباصلت مى گوید: آخرین جمعه ماه شعبان به محضرابى الحسن على بن موسى الرضا(ع) بار یافتم. حضرت به من فرمود: اى اباصلت! بیشترین روزهاى ماه شعبان را پشت سرگذاشتى و این آخرین جمعه ازآن ماه است. در این بقیه روزهایى که از شعبان باقى است،کوتاه یهایت را تدارک کن، و بیشتر به دعا و استغفار و تلاوت قرآن مشغول باش. و از گناهانت توبه کن و براى ورود به ماه مبارک رمضان آماده باش تا بتوانى آن را با اخلاص درک کنى . امانتى برگردنت نباشد مگر این که ادا کنى. کینه اى از مومنى در دلت باقى نگذار، گناهان را از خود دور کن. تقواى الهى راپیشه کن و در کارهاى پنهان و آشکارت به خدا توکل کن. کسى که به خدا توکل کند خدا او را کافى است…»

اباصلت هروى تا آخرین لحظه زندگى امام رضا(ع)، از وى جدا نشدو حدیث غم انگیز شهادت آن حضرت را چنین نقل کرد:

«روزى در محضر امام رضا(ع)بودم. آن حضرت فرمود:

فردا به مجلس مامون داخل مى شوم. اگر با سرپوشیده از آن خانه خارج شدم دیگر با من سخن نگو. روز دیگر آن حضرت بعد از نماز صبح جامه هایش را پوشید و در محراب نشست و منتظر ماند تا این که غلامان مامون آمدند. آنگاه کفش خود را پوشید، رداى مبارک را بردوش افکند. و به مجلس مامون وارد شد. من در خدمت آن حضرت بودم. چند طبق از میوه هاى گوناگون نزد مامون بود. او خوشه انگورى را که بعضى از دانه هاى آن را زهرآلود کرده بودند، دردست داشت و آن دانه هایى که زهرآلود نبود مى خورد تا متهم نشود. چون نظرش به آن حضرت افتاد. مشتاقانه از جاى خود برخاست و دست در گردن مبارک امام(ع)انداخت و میان دو دیده وى را بوسید و به حسب ظاهر آنچه مى توانست اکرام و احترام نمود .

او را به جاى خود نشاند و آن خوشه انگور را به او داد و گفت:

یابن رسول الله! از این نیکوتر انگور ندیده ام .

حضرت فرمود: شاید انگور بهشت از این نیکوتر باشد .

مامون گفت: از این انگور تناول نما .

حضرت فرمود: مرا از خوردن این انگور معاف دار .

مامون خیلى اصرار کرد.. .

حضرت سه دانه از آن انگور زهر آلود تناول کرد. حالش دگرگون شد. باقى انگور را بر زمین افکند و از آن مجلس برخاست. مامون گفت: اى پسرعمو کجا مى روى؟!

فرمود: به آنجا که مرا فرستادى.

آن حضرت غمگین و محزون سرخودرا پوشید و از خانه مامون بیرون آمد .

اباصلت مى گوید: به دستور وى با او سخن نگفتم تا به خانه خودوارد شد و فرمود: در را ببند…»

امام رضا(ع)با همین انگور زهرآلود به دیار ابد شتافت و شربت شهادت نوشید.

در منظر اهل نظر

اباصلت هروى در نزد تمام رجال شناسان شیعه، و اکثر علماى اهل سنت مورد وثوق مى باشد. روایات وى را با اطمینان خاطرمى پذیرند .

نجاشى مى گوید: عبدالسلام بن صالح، ابوالصلت هروى راوى احادیثى از امام رضا(ع) است. وى از ثقات به شمار مى رود و کتابى درباره رحلت امام رضا(ع)تالیف نموده است .

کشى مى گوید: ابوصلت داراى احادیثى منقح و صحیح مى باشد و مادیدیم که او حدیث مى شنود و به تشیع بسیار علاقمند است. هیچگاه دروغ از او مشاهده نشد .

علامه حلى، وى را از راویان امام رضا(ع)و مورد اطمینان مى داندو احادیث وى را صحیح مى شمارد .

اباصلت هروى به علت این که با اهل سنت نیز معاشرت داشت و ازآنها روایت نقل مى کرد، براى بعضى این اشتباه پیش آمد که او راعامى و از اهل سنت معرفى کردند.

مرحوم شیخ طوسى، مى گوید: «ابوالصلت خراسانى هروى، عامى است و از اصحاب امام رضا(ع)مى باشد و بکربن صالح از وى روایت نقل کرده است.»

مرحوم شیخ حر عاملى مى گوید: شهید ثانى چنین نقل کرده است که براى مرحوم شیخ طوسى اشتباهى رخ داده و اباصلت را به علت اختلاف با اهل سنت، عامى معرفى کرده است .

مرحوم شیخ صدوق در عیون اخبارالرضا روایاتى از وى نقل کرده است که دلیل بر صحت اعتقاد و تشیع وى مى باشد .

ابراهیم بن هاشم مى گوید: امام رضا(ع)به اباصلت هروى فرمود: آیا تو نیز مانند دیگران، به آنچه خداوند متعال نسبت به ماواجب کرده یعنى ولایت ما منکر هستى؟

اباصلت مى گوید: به خدا پناه مى برم، بلکه من به ولایت شمااقرار دارم .

روایات و دلائل و شواهد دیگرى نیز حاکى است که وى نه تنها به ولایت امام رضا(ع) اقرار داشت، بلکه عاشق و شیداى اهل بیت پیامبر(ص)بود .

در نظر اهل سنت

عبدالسلام اباصلت هروى در نظر اکثر علماى اهل سنت مردى صالح وراستگو مى باشد. اما اکثر احادیث وى را چون که بوى محبت اهل البیت: دارد، نپذیرفتند و آنها را غیر معروف شمردند .

ذهبى در میزان الاعتدال چنین نوشته است: «عبدالسلام بن صالح،ابوالصلت مرد صالحى است غیر این که او شیعى است. ..»

دارقطنى مى گوید: او رافضى و متهم است . از او نقل شده که گفته است: سنگ علویان بهتر از همه بنى امیه مى باشد .

ابن جوزى مى گوید: او خادم امام رضا(ع)و مرد صالحى مى باشد .

یحیى بن معین مى گوید: ابوصلت راستگو و مورد اطمینان است و درنزد ما از دروغگویان محسوب نمى شود. تنها عیبى که دارد، شیعه ودوستدار آل رسول است .

در نظر آنها همین، دوستى اهل بیت پیامبر: تنها عیب اوست. و درنظر ما شیعیان این بالاترین افتخار وى است که همه آن را اقراردارند .

اباصلت در نیشابور و خراسان

اباصلت که تا آن زمان در علم حدیث شهرت بسزایى یافته بود واز مراگز علمى آن روز یعنى: شام، حجاز، یمن، عراق و جاهاى دیگردیدن نموده بود و با مشایخ آن زمان ارتباط برقرار کرده بود،براى استماع احادیث جدید به نیشابور وارد شد. وقتى مشاهده کردکه این شهر از حوزه هاى بزرگ علمى و حدیثى است در آنجا اقامت گزید .

هنگام رورد حضرت على بن موسى الرضا(ع)به نیشابور، اباصلت نیز در این شهر بود. حدیث معروف سلسله الذهب را که در آن شهر املا فرمود، اباصلت نیز آن را نقل نموده است .

اباصلت مى گوید: هنگامى که امام خواستند از نیشابور به طرف طوس بروند حافظان و ائمه اهل حدیث نزد آن حضرت آمدند و از وى خواستند تا حدیثى از جدش براى آنها املا فرماید.

اباصلت بعد از حرکت امام رضا(ع)از نیشابور، همراه وى ازنیشابور خارج شد و به طرف طوس و مرو حرکت نمود .

هنگام که امام رضا(ع)به نزدیک سناباد رسید. متوجه شدند که مردم از سنگ کوه براى طبغ غذا، دیگ مى تراشند. امام رضا(ع)به آن کوه تکیه داد و دستور داد: براى آن حضرت نیز دیگى از آن سنگ هابتراشند و در آن غذا طبخ نمایند . سپس همراه امام رضا(ع)وارد مرو شد .

ابن حجر مى گوید: اباصلت در همه مجالس و محافل با امام رضا(ع)بود و هنگام مناظرات و احتجاجات امام با روساى ادیان ومتکلمان و دانشمندان حاضر بودند. اباصلت بعد از شهادت جانسوزعلى بن موسى الرضا(ع)دوباره به نیشابور بازگشت و به مناظرات و بحثهاى علمى و حدیثى مشغول شد .

وفات

عبدالسلام بن صالح، اباصلت هروى، با عمرى پربرکت در نشر احادیث اهل بیت پیغمبر(ص)و بحث و مناظره با منکرین دین و مخالفین وخدمتگذارى سالهایى از عمرش به حضرت امام رضا(ع)درسال ۲۳۲ یا۲۳۶ ه .ق دار فانى را وداع گفت، و دوستداران علم و حدیث راداغدار نمود .

آنچه مسلم است، اندکى قبل از وفات در نیشابور بوده است. امادر کجا وفات یافته و در کجا مدفون گردیده در کتب تاریخ و حدیث از آن ذکرى نیست .

در حومه شهر مقدس مشهد در کنار جاده سنگ بست مزارى است که مى گویند قبر اباصلت مى باشد. و مردم او را در آنجا زیارت مى کنند. ولى در آن مزار هیچ گونه اثر و نشانه اى که ثابت کنداین مزار متعلق به ابوصلت است وجود ندارد. سنگ و لوحى هم دراثبات این مطلب در آنجا نمى باشد .

البته خود این شهرت تاریخى مى تواند قرینه اى بر این موضوع باشد .

منبع :فرهنگ کوثر – شماره ۳۶

مدرسه علمیه میرزا جعفر (مشهد)

مدرسه میرزاجعفر از مدارس قدیمی و از بناهای تاریخی صفویه در شهر مشهد. این مدرسه که دارای معماری ویژه‌ای است بنام واقف آن مشهور بوده و وقف طلاب علوم دینی شده است. مدرسه میرزا جعفر، امروزه در محدوده حرم واقع شده و از جنوب به صحن انقلاب اسلامی، از غرب به بست شیخ طبرسی و از شمال و شرق به دانشگاه علوم اسلامی رضوی محدود شده است.

تاریخچه

این مدرسه در سال ۱۰۵۹ق در زمان شاه عباس دوم در عهد صفویه ساخته شد. این مدرسه به همت دو برادر به نام‌های میرزا محمدطاهر مشهور به وزیرخان و میرزا محمدجعفر مشهور به سروقد، از فرزندان «میرزا تقی مشهدی» و اعقاب خواجه شمس الدین جوینی در ضلع شرقی صحن کهنه (انقلاب) ساخته شد.[۱]

مدرسه علمیه میرزا جعفر

معماری

مساحت مدرسه حدود ۳۰۰۰ متر مربع است و اطراف آن حجراتی در دو طبقه فوقانی و تحتانی ساخته شده و هر حجره دارای ایوان است. نمای داخلی مدرسه با کاشی‌های معرق تزیین شده و در کتیبه ایوان‌هایش روایاتی در باب علم و عالم نوشته شده است. این مدرسه در سال ۱۲۵۸ق با دستور مظفرالدین شاه به والی خراسان مرمت گردید و کتیبه‌هایی در سر در ورودی و ایوان جنوبی آن اشاره به این مرمت دارد.[۲][۳]

کتابخانه

مدرسه میرزا جعفر دارای کتابخانه‌ای در ضلع غربی مدرسه و در طبقه دوم آن است که دارای گچبری‌های نفیس و نقاشی‌هایی با آب طلاست. کتابخانه مزبور به مرور زمان و در اثر بی‌توجهی به حوزه‌های علمیه در زمان رضا خان رو به ویرانی رفت و بخشی از کتب آن به مدرسه نواب منتقل شد و پس از بازسازی و افتتاح مجدد به کتابخانه مسترد شد. منابع این کتابخانه بیش از سه هزار نسخه بوده و نسخ خطی آن، توسط کاظم مدیر شانه چی فهرست شده است.[۴][۵]

تصویر قدیمی ایوان درب ورودی مدرسه علمیه میرزاجعفر

مدفونان در مدرسه

در بخش زیرین مَدرَس بزرگ جنوب مدرسه، در سردابی، مقبره شیخ حر عاملی، میرزا جعفر و فرزندش وجود دارد که در گذشته درِ ورودی آن از داخل مدرسه باز می‌شد اما در حال حاضر برای مقبره مذکور در ورودی مخصوصی از داخل صحن انقلاب تعبیه شده است.[۶]

اساتید مدرسه

اساتید بنام و مشهوری در این مدرسه به تدریس علوم دینی پرداختند.

شیخ محمد نهاوندی،

محمد تقی ادیب نیشابوری،

میرزا جواد آقا تهرانی،

شیخ عباس قمی،

شیخ حسنعلی مروارید،

شیخ علی فلسفی،

آیت‌الله خامنه‌ای،

علی مشکینی.[۷]

نمای کنونی مدرسه میرزا جعفر

وضعیت فعلی

این مدرسه پس از ادغام با مدرسه خیراتخان و افزایش ساختمان‌های جدید به آن، محل تأسیس دانشگاه علوم اسلامی رضوی شد.

پی نوشت ها:

 

 

  1. محمود فاضل، مدارس قدیم مشهد.
  2. محمود پسندیده، مدارس علوم دینی مشهد در دوره تیموری و صفوی.
  3. محمود فاضل، مدارس قدیم مشهد.
  4. محمود پسندیده، مدارس علوم دینی مشهد در دوره تیموری و صفوی.
  5. ایکنا.
  6. پرتال جامع آستان قدس رضوی.

منابع:

فاضل، محمود، مدارس قدیم مشهد مدرسه میرزا جعفر، وحید، اسفند ۱۳۵۰ – شماره ۹۹.

پسندیده، محمود، مدارس علوم دینی مشهد در دوره تیموری و صفوی، میراث جاویدان، پاییز و زمستان ۱۳۸۰ – شماره ۳۵ و ۳۶.

سندی ادبی از جریان حمله روسها به حرم امام رضا علیه السلام

 (۱۳۳۰ ق (۱۲۹۰ ش)

حوزه علمیه قم

سیاست روس و انگلیس در ایران، تابعی از چندین متغیر بود که به مسائل مختلفی چون منافع مورد نظر و قابل دسترس هر کدام در ایران، روابط آنان در برابر دولت آلمان و فرانسه و بسیاری از امور سیاسی و اقتصادی دیگر باز می گشت. این دو دولت پس از آن که در سال ۱۹۰۷ ایران را به سه بخش تقسیم کردند و طی آن، بخش شمالی را به روس و بخش جنوبی را به انگلیس واگذار کردند و منطقه ای را هم به عنوان منطقه بی طرف شناختند، کوشیدند تا مسائل میان خود را بر اساس این قرار داد حل کنند. با این حال، هر دو دولت می کوشیدند تا از اقدامات عناصر مدافع خود در داخل همچنان دفاع کرده، برای روز مبادا آنها را نگاه دارند.

برای روسها که با پیوستن مشروطه خواهان به سفارت انگلیس در جریان نهضت مشروطه، قافیه را باخته بودند، هنوز محمدعلی شاه، یک سوژه مناسب بود. از سوی دیگر، محمد علی شاه نیز که در پی فتح تهران در سال ۱۳۲۷ قمری به روسیه گریخته بود، با استفاده از عوامل خود، تلاش می کرد تا بار دیگر قدرت را به دست آورد. روسها نیز در حمایت وی از یک سو و رعایت توافقات به عمل آمده با انگلیس از سوی دیگر، در موضع گیری سیاسی خود در قبال ایران گرفتار تناقض شده بودند.

زمانی که به سال ۱۳۳۰ قمری تلاشهایی برای بازگرداندن محمدعلی شاه در مشهد آغاز شد، دابیژا، کنسول روس در مشهد متهم شد که به حمایت از شورشیان طرفدار محمدعلی شاه مشغول فعالیت است. این مساله، سبب اختلاف میان دو دولت روس و انگلیس و نیز نامه نگاری ها و شکایتهایی شد. سازنوف – وزیر خارجه وقت روسیه – از دابیژا خواست تا در این مساله مداخله نکند. دابیژا نیز آن را پذیرفت و به او نوشت: من شرکت افراد روسی را در غائله انکار نمی کنم اما به موقع به آنان دستور داده ام که در این گونه امور شرکت نکنند و لیکن من نمی توانم و حق ندارم که ایشان را از رفتن به مساجد منع کنم. (۱)

غائله مورد نظر، اجتماع شماری از طرفداران محمدعلی شاه در حرم امام رضا علیه السلام است. طرح آنان، این بود که بر شمار این افراد بیفزایند و در نهایت، حرکتی مانند آنچه در رشت یا اصفهان بر ضد محمدعلی شاه صورت گرفت، این بار از مشهد بر ضد مشروطه و به دفاع از شاه مخلوع صورت گیرد.

همزمان با آمدن محمدعلی شاه به ایران با یک کشتی روسی، شخصی به نام محمد نیشابوری با بیست تن از هوادارانش در حرم بست نشست. یکی از نظامیان برجسته نیز با نام سردار یوسف خان با هوادارانش به آن جا آمد. به دنبال آن، شماری دیگر هم به آنها پیوستند و شعاع السلطنه نیز در تلگرامی که برای علمای مشهد فرستاد، نوشت که به زودی شاه وارد مشهد خواهد شد. در این زمان هنوز کنسول روس، مشغول فعالیت به نفع طرفداران محمدعلی شاه بود.

اندکی بعد، با فشار مقامات انگلیسی و فشار سن پطرزبورگ، کنسول روس در مشهد به عقب نشینی از موضع خود مجبور شد تا جایی که تلگرام محمد علی شاه را نیز که قرار بود به علما برساند، نرساند. او گزارشی نوشت که جمعیت متحصنین رو به ازدیاد است و این بار، نظر مساعدی نسبت به روسیه نداشته، به چشم دشمنی به آن دولت می نگرند. (۲) طبعا متحصنین که موضع روس را دریافته بودند، از آنان خشمگین شده بودند. سایکس – نویسنده کتاب تاریخ ایران، که در آن زمان، کنسول انگلیس در مشهد بوده است، می نویسد: «حمایت قنسول روس را از یوسف [هراتی] و اتباع او من به سفارت اطلاع دادم. سفارت روس، قنسول را منع کرد. یوسف به حرم رفت و کانون فساد شد و مرتجعین دور او جمع شدند. قنسول روس، آشوبی را که خود زنده می داشت، سبب خطر روسها جلوه داد، دسته قوای قشون روس به مشهد وارد کرد. » (۳)

این بار، روسها مامور شدند تا برای حفظ نظم و امنیت، با طرفدارن محمدعلی شاه برخورد کرده، تحصن را تمام کنند. محمدعلی شاه به روسیه بازگشت و در این سوی، متحصنین حاضر به پذیرش درخواست روسها برای ترک حرم نشدند. دابیژا مصمم شد تابا استفاده از نیروی نظامی روسها، در شهر حکومت نظامی اعلام کرده و به مخالفتها پایان دهد. این خواست کنسول انگلیس سرپرستی سایکس و نیز والی خراسان بود که البته در همین حیص و بیص استعفا داد.

در این سوی، متحصنین شروع به مقاومت کرده، از حرم به عنوان یک سنگر استفاده کردند و فعالیت نظامی خود را به شکل محدود در اطراف حرم آغاز نمودند. حضور نیروهای روسی، نظم را در خیابانهای اطراف در پی داشت، اما ضعیت حرم همچنان ملتهب و کنترل آن در اختیار متحصنین و شورشیان بود.

در حوالی ساعت سه بعد از ظهر روز شنبه دهم ربیع الثانی سال ۱۳۳۰ (فروردین ۱۲۹۰ شمسی و مارس ۱۹۱۲ میلادی) سربازان روس به حرم حمله بردند. آنان در این حمله از توپهای سنگین استفاده کرده، یکباره بر حرم یورش بردند. به نوشته سایکس، روز ۲۹ مارس (۱۴ فروردین ماه ۱۳۳۰) یوسف و اتباع او چند تیر به طرف روسها آتش دادند. بهانه شد که توپ به حرم ببندند. بسیار زوار بی گناه کشته شدند. سر شب، یوسف و جمعی دیگر را در گاری سوار کرده، به بیرون شهر بردند. به اغوای روسها، حکومت، یوسف را بدون استنطاق کشت و نعش او را در کوچه ها کشید. مساعی من در منع بمباردمان بقعه، نتیجه نداد. مقداری از نفایس بقعه شریفه را به بانک روس بردند، به سعی من مقداری را برگرداندند و به تهدید، سند از متولیان گرفتند. قنسول روس راپرت می دهد که خسارتی به بقعه وارد نشد. من عکس برداشته، به سفارت انگلیس در طهران و پطر فرستادم. (۴)

به نوشته کاظم زاده، به دنبال حمله قشون روس «ابری از گرد و غبار قهوه ای رنگ از دیوارهای ویران برخاست. در حالی که صدای خرد شدن قطعات کاشیهای طلایی و لاجوردی و سبز در زیر چکمه های سنگین سربازان روسی به گوش می رسید، آنان از شکاف دیوارها به صحن ریختند و از آن جا به مرقد امام تاختند. با این که تقریبا کسی در برابر ایشان پایداری نکرد، سربازان روسی بی ممانعت افسران، سرخوش از غریو توپها و میل شدید به ویرانگری، هر کس را دیدند به ضرب تیر یا نیزه از پای در آوردند. بنا به گزارش دابیژا، سه تن از ایرانیان کشته شدند، اما ایرانیان مدعی بودند که چند صد تن از جمله عده ای از زنان و کودکان به خاک هلاک افتادند (۵)

واکنش این اقدام در میان شیعیان بسیار شدید بود; چرا که حمله به حرم امام رضا علیه السلام اقدامی نبود که به سادگی قابل گذشت باشد. این رخداد به طور طبیعی، کینه مردم مسلمان ایران را نسبت به شقاوت روسها که معمولا در پیشرفت کار خود از خشونت استفاده می کردند، باز هم بیشتر و بیشتر کرد.

بخشی از این واکنش در اشعار شاعران دیده می شود. از میان شاعران برجسته آن روزگار، ملک الشعراء بهار (م ۱۳۳۰ ش) قصیده بلندی شامل چهل و هفت بیت سرود که در دیوان وی آمده و بند اول آن چنین است:

اردیبهشت نوحه و آغاز ماتم است ماه ربیع نیست که ماه محرم است گر باد نوبهار وزد اندرین ربیع همچون محرم از چه جهان، غرق ماتم است در عاشر محرم اگر کشته شد حسین در عاشر ربیع چرا دل پر از غم است باز این مصیبت نو و این نوحه بهر چیست آن نوحه و مصیبت دیرین مگر کم است تا کی جهان به کشتن آزادگان جری ست تا کی فلک به خواری پاکان مصمم است در آخر الزمان چه غمی داده است روی بر شیعیان که بر همه غمها مقدم است گویی در اهل فرش بود ماتمی عظیم کافغان و شور و ولوله در عرش اعظم است یا خود، عزای تازه و سوگ دوباره ای این مه برای آل محمد فراهم است پیغمبر خدای چرا نوحه می کند گویی به یاد قبر سلیل مکرم است شاه رضا، شهید خراسان، غریب طوس کآتش به قلب پاک وی افکنده توپ روس

ابیات بند آخر قصیده با تعبیر «توپ روس » پایان می پذیرد:

اسلام را شهید جفا کرد توپ روس نتوان شمردنش که چه ها کرد توپ روس هر ماتمی که بود، کهن شد به روزگار زین ماتم نوی که به پا کرد توپ روس آوخ که در دیار خراسان به عهد ما تجدید عهد کرب و بلا کرد توپ روس نمرودوش به بارگه حجت خدا با تیر کینه، قصد خدا کرد توپ روس دردا که رخ ز بهر خرابی چو قوم فیل بر کعبه حریم رضا کرد توپ روس آه از دقیقه ای که بمانند پیک مرگ در این شریف بقعه، صدا کرد توپ روس گرد ضریح سبط نبی را چو قتلگاه پر از جنازه شهدا کرد توپ روس زوار را به طوف ضریح رضا درو همچون علف به داس جفا کرد توپ روس زودا که آه بی گنهان شعله ور شود تا خاندان ظالم از آن پر شرر شود (۶)

آنچه در این جا بنای چاپ آن را داریم، اشعاری است که تحت عنوان مصیبت نامه درباره حمله روس به حرم امام رضا علیه السلام در یک جزوه پانزده صفحه ای به چاپ رسیده است. این اشعار بیشتر جنبه مردمی داشته و تا سالها پس از واقعه در مجالس سوگواری خوانده می شده است. روی جلد نوشته است:

حسب المیل آقا عباسقلی کتابفروش کرمانی تحریر گردید. معلوم است که از نقطه نظر کاسبی است و الا در این عصر تکامل، مکاتیب مطبوعه و کتب مصنفه و مؤلفه دانشمندان را باید دید تا به حقایق آشنا و از موهومات دور گردند. در مطبعه سنگی استقامت کرمان به طبع رسید. (در پشت جلد آمده) در اوائل ماه ربیع الاول ۱۳۴۶ به طبع رسید.

علامه شیخ آقا بزرگ نیز از چاپ این رساله در ذریعه (۲۱/۱۳۲) یاد کرده است. به هر روی، این متن، یک سند ادبی از یکی از فجایع روسها در ایران است که در میان حادثه مشروطه و جنگ اول، از دردناک ترین حوادث تاریخ ایران بود. متن مصیبت نامه، ترکیبی از اشعار چندین شاعر است که متاسفانه نام هیچ یک از آنها یاد نشده است.

آنچه که از نام و اطلاعات روی جلد بر می آید، این است که از زمان رخ دادن حادثه حمله روس به حرم امام رضا علیه السلام در سال ۱۳۳۰ تا زمان چاپ این اشعار در سال ۱۳۴۶، هنوز این حادثه تازه بوده و اشعاری تحت عنوان “مصیبت نامه”، توسط مردم خریداری و خوانده می شده است. در آن، افزون بر اشعار، طرح ساده ای نیز درباره حمله روسها با توپ به حرم امام رضا علیه السلام دیده می شود.

مصیبت نامه

باز می خواهم حکایت سر کنم یاد از فرزند پیغمبر کنم از مصیبتهای شاه دین، رضا گویم و گویم به صد آه و نوا در هزار و سیصد و سی شد عیان الامان از این مصبیت، الامان روز شنبه در دهم از عین دو (۷) این چنین ظلمی بنا شد از عدو جمله مردم بی خبر از این ستم مجتمع اندر رواق و در حرم ناگهان توپ و تفنگ مشرکین خورد بر قبر شه دنیا و دین ظاهرا بر قبر آن سرور رسید باطنا بر قلب پیغمبر رسید گنبد سلطان مظلومان، رضا پاره پاره شد ز جور اشقیا همچنین جد غریبش را حسین پاره کردند از دم تیغ و سنین لیک شاه دین، حسین در کربلا داشت هفتاد و دو یار با وفا شاه مظلومان، رضا، یاور نداشت هیچ کس این ظلم را باور نداشت دشمنان وارد شدند اندر حرم شیعیان ماندند حیران زین ستم ای مسلمانان ببینید از جفا این ستم کی بود اندر کربلا باز آتش زد دلم از این سخن جان به لب آید از این جور و محن چون زدندی توپ را بر شیعیان وانگهی در نزد شاه انس و جان محو کی خواهد شود این از نظر در حرم، دشمن در آید بی خبر در حضور شاه مظلومان، رضا شیعیان مشغول گشتند از جفا جملگی از ترس دشمن، آن زمان بر فلک کردند بانگ الامان آن یکی گفت ای غریب ارض طوس ما اسیریم این زمان از دست روس کشته ها را در حرم بگذاشتند خلق را در حبس شه واداشتند یک شب و یک روز زان جا دستگیر در کف آن قوم بودندی اسیر هم چنان در کربلا آی دوستان اهل بیت شه، اسیر دشمنان پنج روز و پنج شب ای شیعیان بسته شد درها به روی مردمان دشمنان در صحن، شادی می کنند هر سو از کین، اسب تازی می کنند ای امام هشتمین، سلطان دین کس ندیده ظلم و کینه این چنین از زن و از مرد، آن قوم دغا می نمودندی نظر بر کشته ها باز آمد مطلبی اندر نظر شیعیان از کربلا بدهم خبر آن زمان کز کین، حسین از روی زین اوفتاد از ظلم بر روی زمین پر ز زخم تیر بد اعضای او غرق خون گردید سر تا پای او چشمهای نازنینش خون چکان چاک گشته، پهلوی او از سنان چون که برگشتی به پهلوی دگر تیرها یک سر فرو شد بر جگر

ایضا راجع به مصیبت شاه خراسان منظوم شده است

اگر که هست تو را عقل و دانش و تقریر شنو حکایت جنگ گروه با تدبیر چو گشت روز دهم در ولایت مشهد ندای جنگ بدادی ارس به اهل بلد شدند تا خبر از این ندا چو مردم طوس شدند جمله مردم ز زندگی مایوس پس آن زمان به قریب دو ساعتی به غروب شروع کرد به جنگ آن لعین به قوت توپ صدای توپ شربنل بلند شد بی مر فتاد لرزه بر اندام مردمان یکسر رسید توپ چو بر گنبد امام رضا فتاد غلغله بر ساکنان عرش خدا ز بعد جنگ زیاد و ز بعد توپ و تفنگ شدند وارد صحنین با دو صد نیرنگ زدند توپ، مسلسل، هر آنچه را دیدند ز ضرب توپ، مسلسل به بقعه گردیدند نه دادرس که بگویم به شیعیان آن دم به مردمان چه رسید آن زمان میان حرم ز آه و ناله، حرم، آن زمان، قیامت شد قیامتی چه قیامت، نشان محشر شد یکی بگفت خدایا! به کی پناه برم چنانچه کشته شوم، نیست مادر و پدرم یکی بگفت امام زمان ایا آقا برس بداد دل دوستان خود، این جا قریب چند تن از مردمان بی تقصیر شدند کشته میان حرم به تیغ و به تیر رسید ظلم به حدی که در حضور امام شهید گشت یکی طفلکی به دامن مام چو گشت روز دگر، حکم از سفارت شد برای دفن شهیدان، جهان قیامت شد

ایضا یکی از فضلای خراسان در همین موضوع می فرماید

ایا امام زمان کن نظر به سوی خراسان زدند توپ و تفنگ آن چنان به شاه خراسان ببین به مرقد جدت چه ظلمها که رسیده که جده اش به جنان ضرب تیرها بشنیده شکافت گنبد شه را ز توپ لشکر اعدا که در میانه ز ظلم و جفای روس رسیده نه رحم بر زن و فرزند زایرین حریمش تمام، کشته شدند و به خاک و خون بکشیده ایا امام زمان، حق شاه تشنه جگر، تو بکن قصاص ز قوم منافقان رحم ندیده مصیبتی که ز اعدا به ملک طوس رسیده نه هیچ گوش شنیده، نه هیچ دیده بدیده هزار و سیصد و سی شد ز هجرت شه بطحا جفا و جور مخالف به ملک طوس رسیده نه مادرش که بگویم شکایت دل خود را که کافران ز حریمش هنوز پا نکشیده امان نداد عدو در حریم شاه خراسان که از جفا به حریمش چه ظلمها که رسیده سنان و توپ و تفنگ است ای مسلمانان که این ستم ز گروه مخالفان برسیده هنوز واقعه کربلا نرفته ز یادم میان صحن و حرم، دست خارجی برسیده ایا امام زمان کن نظر به سمت خراسان ببین به مرقد جدت چه ظلمها که رسیده ز بعد توپ و تفنگ و ز بعد کشتن زوار به شیعیان فگارت چه ظلمها که رسیده

ایضا در مصیبت امام ثامن حضرت رضاعلیه السلام

ای امام غریب خراسان ای به زهر ستم گشته بی جان داد و بیداد از ظلم عدوان ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! سیدی یا غریب خراسان توپ کین خورده بر قبه تو در برت کشته شده شیعه تو گله (۸) توپ شده تحفه تو ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! سیدی یا غریب خراسان کاش من کور گشتم به دوران من ندیدم چنین ظلم و عدوان گنبدت را کنند گله باران ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! سیدی یا غریب خراسان ما همه رو سیاه و تباهیم ما همه غرق بحر گناهیم غیر قبرت، پناهی نداریم ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! سیدی یا غریب خراسان سیدی بود مشغول طاعت در حرم بود وقت عبادت گله آمد به جانش به ساعت ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! سیدی یا غریب خراسان سیدی بود چراغچی حضرت در حرم، معتکف در عبادت گله نصف سرش برد از جا ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! سیدی یا غریب خراسان طفلکی بود در وقت دعوا در حرم داشت آن وقت، ماوی شد شهید ستم، نزد بابا ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! سیدی یا غریب خراسان نعشهای مسلمان مظلوم تا دو روز مانده در صحن، محروم رس به فریاد، ای شاه مسموم ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! سیدی یا غریب خراسان جمله مرد و زن در تظلم کای خدا کن تو بر ما ترحم شد خراسان چو اندر تلاطم ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! رس به فریاد این بی پناهان ما ز روی شما شرمساریم دایما از گنه، خوار و زاریم غیر اشک حسینی نداریم رو به جز درگهت بر که داریم سیدی یا غریب خراسان امت رو سیه را تو دریاب مانده مانند کشتی به گرداب کن تو فردا حسابش ز احباب ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! رس به فریاد این روسیاهان داد ازین روسیان، داد و بی داد ای امام زمان، رس به فریاد کرده با ما ستم همچو شداد ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! سیدی یا غریب خراسان ای امام زمان یک نگاهی ده به این مشت شیعه، پناهی ما نداریم غیر از تو شاهی ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! سیدی یا غریب خراسان حرمت جد پاکت شکستند در حرم، گله توپ بستند روسیانی که دنیا پرستند ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! سیدی یا غریب خراسان فاجران، این زمان در تکلم عالمان کرده عزلت ز مردم روسیان کرده بر ما تحکم ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! سیدی یا غریب خراسان کاش معصومه بد خواهر تو تا بگرید به مظلومی غربت تو کی بدیدی چنین خواریی تو ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! سیدی یا غریب خراسان صحن و مسجد، گناهی ندارد قبه تو، سپاهی ندارد شیعه جز آن پناهی ندارد ای رضا، ای رضا، ای رضا جان! رس به فریاد این بی پناهان

ایضا در همین مصیبت انشاد فرموده اند

حضرت معصومه در قم، زینب اندر کربلا زین مصیبت آه! آه! آن بر احوال حسین و این بر احوال رضا زین مصیبت آه! آه! زینب از آن ظلمها بر شاه مظلومان حسین بود اندر شور و شین حضرت معصومه از این ظلم در شور و نوا زین مصیبت آه! آه! زینب از آن روز می زد هم به سینه هم به سر می نمودی ناله سر لیک معصومه نبود آن دم به بالین رضا زین مصیبت آه! آه! حضرت زینب اگر دیدی سنان و نیزه ها بر تن شاه هدا جای معصومه بدی خالی به وقت توپها زین مصیبت آه! آه! زینب از آن روز دیدی تیرهای مشرکین رو به سمت شاه دین حضرت معصومه هم دیدی فشنگ و توپها زین مصیبت آه! آه! گرد شاه دین بدی گر یاوران با وفا داده جان را از صفا کشته گشتی در حرم، جمعی ضعیف بی گنا زین مصیبت آه! آه! کن ترحم بر ضعیفان سر به سر ای که شد خاکم به سر تو نما یک دم به ایشان یک نگاه زین مصیبت آه! آه!

ایضا در همین مصیبت است که یکی از علما سروده تا شیعیان بخوانند و بگریند و بنالند

باز سازم داستانی را بیان زین بیان کردن ز جسمم رفت جان از جفاهای گروه مشرکین آنچه شد بر سبط خیرالمرسلین در هزار و سیصد و سی شد عیان در دهم از عین دو بر شیعیان از سپاه روس مردود دغا این ستم وارد به شاه دین، رضا از برای کوس آن قوم ستم در تزلزل مسجد و صحن و حرم روز شنبه گشت این غوغا بلند چون قیامت، شورشی بی چون و چند غلغله افتاد بر ارض و سما شور محشر در خراسان شد به پا چون صدای نعره توپ و تفنگ از سپاه مشرکین در وقت جنگ شد بلند آواز هر خرد و کبیر بر فلک شد ناله برنا و پیر مصطفی و مرتضی گشته غمین باز زهرا زین مصیبت شد حزین در جنان گویا به صد شور و محن با زبان حال می گفت این سخن باز وقت محنت و غم شد به پا از سپاه روسیان رو سیا باز ابن سعد مردود لعین گشته سردار سپاه مشرکین باز شمر است آمده در کربلا سر ز فرزند حسین کرده جدا بازگو از زینب گشته اسیر در کف آن قوم مردود شریر باز سودای رضا زد بر سرم اشک جاری شد ز چشمان ترم توپ چون بستند قوم مشرکین از جفا بر گنبد سلطان دین سیدی پشت حرم استاده بود راس او را از بدن، گله ربود جمع بسیاری ضعیف و محترم ریختندی در رواق و در حرم جملگی گریان به صد شور و نوا کای خدای آریم رو اندر کجا جز در درگاه شاه دین، رضا در کجا آریم دیگر ما پناه بستگی و جمله امید همه هست بر فرزند پاک فاطمه از تفنگ و توپ آن قوم عدو تیر می بارید از هر چار سو خلق بسیار از جفای مشرکین تیر خوردند و فتادی بر زمین چون شدندی وارد صحن رضا آن گروه مرتد شوم دغا از فشنگ و توپ آن قوم جفا غرفه های صحن شد انگش نما بعد از آن کردند آهنگ حرم آن سپاه کفر با جور و ستم جمع بسیاری ضعیف و بی گناه بر غریب طوس بردندی پناه ناگهان از آن سپاه کفر و کین تیر باریدی به قبر شاه دین از جفای تیر آن قوم ستم خون جمعی ریخت در صحن حرم بومی و زوار از برنا و پیر بر سپاه کفر گشتندی اسیر با سر سرنیزه آن قوم شرر می زدندی هم به پهلو، هم کمر پس اسیران را به صد شور و نوا در میان صحنشان دادند جا جملگی در دست آن قوم شریر یک شب و یک روز بودندی اسیر گاری و اسپان با توپ و تفنگ وارد آن صحن گشتی بی درنگ هشت روز و شب گروه مشرکین اسپ بستندی به صحن شاه دین کشته ها را آن گروه بی حیا در میان صحنشان دادند جا تا سه روز آن کافرین پر زکین نعشها افکنده بر روی زمین صاحب هر نعش، تابوتی به دوش با دل پر خون و آه و خروش کشته ها در خون بدندی غوطه ور از غم ایشان بدندی خون جگر

پی نوشتها

۱- روس و انگلیس در ایران، ص ۶۷۳٫

۲- روس و انگلیس در ایران، ص ۶۳۸٫

۳- گزارش ایران، مخبر السلطنه (تهران، نقره، ۱۳۶۳) ص ۲۹۵٫

۴- گزارش ایران، ص ۲۹۵ – ۲۹۶٫

۵- روس و انگلیس در ایران، ص ۶۴۰٫

۶- دیوان ملک الشعراء بهار، (تهران، امیر کبیر، ۱۳۳۵)، ج ۱، صص ۲۳۵ – ۲۳۹٫

۷- ربیع الثانی.

۸- گلوله

منبع : فصلنامه مشکوه، شماره ۶۲- ۶۵ , جعفریان، رسول