خدیجه

نوشته‌ها

فضائل خدیجه علیها السلام

اشاره:

خَدیجَه دختر خُوَیلِد (درگذشت ۱۰ بعثت)، مشهور به خدیجه کبری(س) و ام المؤمنین، نخستین همسر پیامبر اکرم(ص) و مادر حضرت زهرا(س). خدیجه(س) قبل از بعثت با حضرت محمد(ص) ازدواج کرد و اولین زنی است که به وی ایمان آورد. خدیجه همه ثروت خود را در راه نشر اسلام به کار گرفت. پیامبر(ص) به احترام خدیجه، در طول حیات او همسری دیگر برنگزید و پس از درگذشت وی همواره از او با نیکی یاد می‌کرد.

پیامبر از خدیجه دو پسر به نام‌های قاسم و عبدالله و چهار دختر به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه (س) داشت. بنابراین همه فرزندان پیامبر اسلام(ص) به جز ابراهیم، از خدیجه(س) بودند.

در سال دهم بعثت بانوی بزرگ اسلام بعد از ۲۵ سال همراهی و فداکاری در راه پیامبر صلی الله علیه و آله با کوله باری از رنجها، فداکاریها، گذشت و ایثارها، در سن ۶۵ سالگی، چشم از جهان فرو بست و همسرش محمد صلی الله علیه و آله را در میان دشمنان در فراق جانسوزی تنها گذاشت.
این حادثه دردناک درست بعد از سه روز از وفات ابوطالب، حامی دلسوز و فداکار پیامبر صلی الله علیه و آله اتفاق افتاد و آنچنان حضرت ختمی مرتبت را متأثر و محزون ساخت که آن سال (دهم بعثت) را «عام الحزن » و سال غصه و غم نامگذاری نمود و در میان اندوه فراوان و اشکی چون باران، خدیجه را در محلی به نام «حجون » به خاک سپرد.
آنچه در پیش رو دارید نگاهی است گذرا، به فضائل خدیجه کبری، بانوی فداکار و صبور اسلام.

فضائل خدیجه علیها السلام

۱.بصیرت ژرف

از بالاترین فضائل خدیجه کبری این است که از اندیشه بلند و فکر عمیق و بصیرت ژرف برخوردار بود؛ مخصوصاً عقل عملی او در اوج خود قرار داشت. این امر را می توان از انتخاب پیامبر اکرم به عنوان شوهر آینده و شایسته خود از بین آن همه خواستگاران پولدار و تاجر فهمید.
او در چهره و رفتار محمد صلی الله علیه و آله آینده درخشان و ممتاز او را می دید، به همین جهت راز پیشنهاد ازدواج با محمد صلی الله علیه و آله را (قبل از بعثت) چنین بیان می کند: «یَابْنَ عَمّ! اِنّی قَدْ رَغِبْتُ فِیکَ لِقِرابَتِکَ مِنّی وَ شَرَفِکَ فی قَوْمِکَ وَ اَمانَتِکَ عِنْدَهُمْ وَ حُسْنِ خُلْقِکَ وَ صِدْقِ حَدِیثِکَ؛ (۱) ای پسر عمو! من به خاطر خویشاوندی ات با من، و شرف و امانتداری ات در میان قوم خود، و به جهت اخلاق نیک و راستگویی ات، به تو تمایل پیدا کردم. »
جملات فوق به خوبی نشان می دهد که محبت و ارادت این بانو به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله براساس عشق مجازی و محبت شهوانی نبوده، بلکه بر اثر معرفت و شناخت عمیقی بوده است که از شخصیت محمد صلی الله علیه و آله داشت. اما افرادی که چنین بصیرتی نداشتند، از جمله گروهی از زنان قریش سخت خدیجه را مورد ملامت و سرزنش قرار دادند، تا آنجا که گفتند: «او با این همه حشمت و شوکت با یتیم ابو طالب که جوانی فقیر است تن به ازدواج داد. چه ننگ بزرگی. »
خدیجه که انتخابش از سر شناخت و معرفت بود، محکم و قرص بر انتخاب خویش پای فشرد و در جواب سخنان ناشی از جهالت و بی خبری آنها گفت: «ای زنان! شنیده ام شوهران شما [و خودتان[ در مورد ازدواج من با محمد خرده گرفته اید و عیب جویی می کنید، من از خود شما می پرسم آیا در میان شما، فردی مانند محمد وجود دارد؟ آیا در شام و مکه و اطراف آن شخصیتی به سان ایشان در فضائل و اخلاق نیک سراغ دارید؟ من به خاطر این ویژگیها با او ازدواج کردم و چیزهایی از او دیده ام که بسیار عالی است. »(۲)
گذشت زمان، پیروزیهای پی در پی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، گسترش اسلام، و فرزندانی که از خدیجه به یادگار ماند، از جمله فاطمه زهرا علیها السلام که یازده امام معصوم از نسل اوست، بر انتخاب زیبای خدیجه و بصیرت ژرف او تحسین گفت ؛ هر چند خود شاهد ثمرات انتخاب شایسته خویش نبود.

۲. ایمان و اسلام محکم و پایدار

همان بصیرت ژرف خدیجه که باعث انتخاب محمد صلی الله علیه و آله برای همسری آینده او شد، عامل ایمان و اسلام او نیز گشت، و باعث شد که لقب اول زن مسلمان را به خود اختصاص دهد.
«ابن عبد البر» به سند خود از پدر «ابی رافع» نقل می کند که پیامبر خدا در روز دوشنبه (مبعث) نماز گذارد و خدیجه در (ساعات) آخر همان روز نماز خواند. (۳)
و علی علیه السلام نیز بر ایمان و اسلام خدیجه این گونه صحه گذاشت که: « لَمْ یَجْمَعْ بَیْتٌ واحِدٌ یَؤْمَئِذٍ فیِ اْلاِسْلامِ غَیْرَ رَسُولِ اللّه وَ خَدیجَهَ وَ اَنَا ثالِثُهُمْ. اَری نُورَ الْوَحْیِ وَ الرِّسالَهِ وَ اَشُمُّ ریحَ النُّبُوَّهِ؛ (۴)
خانه ای واحد در آن روز در اسلام جمع نشد غیر از رسول خدا صلی الله علیه و آله و خدیجه و من که سومین آنان بودم. نور وحی و رسالت را می دیدم و بوی نبوت را استشمام می کردم.»
خدیجه علیها السلام تا آخرین لحظه بر آن ایمان پای فشرد و در راه اسلام فداکاری و گذشت نمود و یک لحظه از رهبر اسلام و حمایت او غافل نگشت .

۳. از برترین بانوان دو سرا

برترین زنان جهان هستی را چهار زن تشکیل می دهند؛ چنانکه ابن اثیر از انس بن مالک از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل کرده که فرمودند: «خَیْرُ نِساءِ الْعالَمینَ مریمُ، آسِیهُ، خدیجهُ وَ فاطِمهُ؛ (۵) برترین زنان عالم مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه علیها السلام هستند.»
همینها که کوله بار کمال را در دنیا بستند، در بهشت نیز در صدر قرار دارند و از جمله آنها خدیجه کبری علیها السلام می باشد. «عکرمه» از « ابن عباس» نقل می کند که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: « اَفْضَلُ نِساءِ اَهْلِ الْجَنَّهِ خَدیجهُ بِنْتُ خُوَیْلَدٍ وَ فاطِمهُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَ مَرْیَمُ ابْنَهُ عِمْرانَ وَ آسِیَهُ بِنْتُ مُزاحِمٍ اِمْرَأهُ فِرْعَوْنَ؛ (۶) بهترین زنان بهشت اینانند: خدیجه دختر خویلد، فاطمه دختر محمد و مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم، همسر فرعون.»

۴. برترین همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله همسران متعددی داشتند، ولی از نظر درجات یکسان نبودند.
یکی از آنها در حال حیات و بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سخت حضرت را اذیت و آزار داد، و بر خلاف دستورات او حرکت کرد، که همین امر باعث تنزل مقام و منزلت او گردید، ولی برخی از آنها مانند خدیجه کبری با تمام وجود و هستی خویش در راه اطاعت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و جلب رضایت او کوشید و در نتیجه در بین تمام همسران رتبه ممتاز را کسب نمود. مرحوم شیخ صدوق از امام صادق علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمودند: « تَزَوَّجَ رَسُولُ اللّهِ بِخَمْسَ عَشَرَ اِمْرَأَهً اَفْضَلُهُنَّ خَدیجَهُ بِنْتُ خُوَیْلَدٍ؛ (۷) رسول خدا صلی الله علیه و آله با پانزده زن ازدواج کرد که برترین آنان خدیجه دختر خویلد بود.»

۵. مادر زهرا علیها السلام

طبق نص قرآن کریم همسران پیامبر مادران روحانی مؤمنان و « ام المؤمنین » هستند: « وَ اَزْواجُه اُمَّهاتُهُمْ » ؛(۸) « همسران او (پیامبر) مادران مؤمنین هستند » و خدیجه از برترین مصداقهای آیه بشمار می رود. واین سعادت در بین همه زنان حضرت، نصیب خدیجه گشت که یازده امام از نسل او از طریق فاطمه زهرا علیها السلام پدید آید. راستی چنین مقامی نیاز به لیاقت و استعداد بالا دارد.
از بین همه فرزندان حضرت محمد صلی الله علیه و آله فاطمه زهرا علیها السلام از مقام ممتازی برخوردار است؛ چرا که هم دارای عصمت است (۹) و هم امامت و وصایت از طریق نسل او استمرار یافت.

۶. سخاوت و انفاق بی بدیل

ثروت خدیجه در آن دوران زبانزد خاص و عام بود. ثروت این بانوی کاردان و عاقله به قدری زیاد بود که مالداران درجه یک قریش چون « ابو جهل » و « عقبه بن ابی معیط » در نزد او ناچیز به شمار می رفتند.
مورخان ثروت خدیجه را بدین ترتیب شمرده اند:
۱. هزاران شتر که اموال تجارتی او را حمل می کردند.
۲. قبه ای از حریر سبز با طنابهای ابریشمی بر بام خانه اش افراشته بود. این امر نمایانگر ثروت فراوان او بود و فقرا نیز از روی این علامت برای استعانت و کمک مراجعه می کردند.
۳. چهار صد غلام و کنیز که خدمات ارجاعی او را انجام می دادند. (۱۰)
پس از ازدواج با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، خدیجه تمامی این ثروت را در اختیار رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار داد و عرض کرد: « اَلْبَیْتُ بَیْتُکَ وَ اَنَا اَمَتُکَ؛ خانه (من) خانه تو،و من هم کنیز تو هستم.» (۱۱)
ورقه بن نوفل، عموی خدیجه، بعد از این قضیه کنار کعبه آمد و بین زمزم و مقام ابراهیم ایستاد و با صدای بلند گفت: « ای عرب! بدانید که خدیجه شما را شاهد می گیرد که خود همه ثروتش را از غلامان و کنیزان، املاک، دامها، مهریه و هدایایش را به محمد صلی الله علیه و آله بخشیده است و همه آنها هدیه ای است که محمد صلی الله علیه و آله آن را پذیرفته است و این کار خدیجه به خاطر علاقه و محبت او به محمد صلی الله علیه و آله است. شما در این باره گواه باشید و گواهی دهید.»(۱۲)
و پیامبر اکرم نیز از این اموال برای پیش برد اسلام و اهداف آن نهایت استفاده را برد. به همین جهت خود آن حضرت فرمود: «هیچ ثروتی، هرگز مانند ثروت خدیجه به من سود نرساند.»(۱۳)

۷. صبر و بردباری بی مانند

فردی مانند خدیجه که در درون ثروت فراوان بزرگ شده طبعا باید نازپرورده و کم تحمل باشد؛ اما خدیجه با برخورداری از نعمتها بعد از ازدواج و ایمان به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خود را برای تحمل همه سختیها آماده کرد، تحمل فشارهای مختلف مشرکان مکه، سرزنشهای بستگان، محاصره اقتصادی در شعب ابی طالب و… مخصوصا محاصره اقتصادی سخت او را اذیت و آزار داد و با کهولت سن ( ۶۳- ۶۵ سالگی) تحمل و بردباری نهایی را به عرصه نمایش گذاشت. بنت الشاطی در این زمینه می گوید:«خدیجه در سنی نبود که تحمل آن همه رنج برایش آسان باشد، و از کسانی نبود که در جریان زندگی با تنگی معیشت خو گرفته باشد، اما در عین حال و با وجود کهولت سن، سختیهایی را که در اثر محاصره در شعب وارد می شد تا سر حد مرگ تحمل کرد.» (۱۴)

۸. حامی رسالت و محب امامت

چهار زن در این دنیا به حد کمال رسیده اند و به عنوان زنان نمونه و شایسته هستی شناخته شدند: آسیه، مریم، خدیجه، فاطمه علیها السلام . از مهم ترین اشتراکات این چهار زن، حمایت و اطاعت از رهبری و پیشوایان زمان خود بوده است. آسیه تا پای جان از رهبری و رسالت موسی علیه السلام حمایت نمود، مریم با تحمل تهمت و رنجها پایه های رسالت عیسی علیه السلام را محکم نمود، فاطمه زهرا علیها السلام تا مرز شهادت از امام خویش علی بن ابی طالب پشتیبانی و دفاع نمود و سر انجام شهید راه امامت و ولایت گشت.
و اما خدیجه علیها السلام از حامیان راستین رسالت بود. او نیز جان و مال خویش را تقدیم رسالت نمود. او هم رسالت مدار بود و هم امامت محور. هم حامی و همگام رسالت بود و هم محب و طرفدار امامت.
در مورد حمایت از رسالت در بخشهای پیشین اشاراتی به میان آمد، در این بخش فقط به یک نکته اکتفا می شود. حضرت آدم در بهشت نگاهی به زندگی محمد صلی الله علیه و آله و خدیجه علیها السلام انداخت و گفت: « یکی از برتریهای محمد بر من این است که همسر او برای اجرای اوامر خداوند با شوهرش همکاری و مساعدت نمود و حال آنکه همسر من مرا در نا فرمانی خداوند تشویق نمود.»(۱۵)
اما در مورد محبت و ارادت خدیجه علیها السلام نسبت به علی علیه السلام ، مرحوم مجلسی چنین نقل می کند:« پس از ازدواج پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با خدیجه [و به دنیا آمدن علی علیه السلام ]، خدیجه را از دوستی و محبت علی خبر داد. و خدیجه پس از آن [به علی علیه السلام محبت فراوان داشت] و برای آن حضرت به وسیله خدمتکارانش لباس، زیور آلات، کنیز و ملزومات می فرستاد؛ به گونه ای که مردم می گفتند: علی برادر محمد صلی الله علیه و آله و محبوب ترین افراد نزد اوست و نور چشم خدیجه به حساب می آید… . الطاف و محبتهای خدیجه صبح و شام به خانه ابو طالب روان بود. »(۱۶)
هنگام ولادت فاطمه علیها السلام ، خدیجه بیشتر با ولایت آشنا گشت؛ چرا که دخترش زهرا هنگام ولادت، بعد از شهادت به توحید و رسالت، اینگونه شهادت داد: « وَ اَنَّ بَعْلِی سیّدُ اْلاَوْصِیاء وَ وُلْدِی سادَهُ الاَْسْباط (۱۷) ؛ و به راستی همسرم سید اوصیا و فرزندانم سید و سالار نوادگان رسول خدا هستند.» علاوه بر این خدیجه علیها السلام ولایت علی و فرزندان او را صریحا پذیرفته بود، با آنکه در آن زمان امامت حضرت هنوز به فعلیّت نرسیده بود.
مرحوم محلاتی به نقل از مجلسی رحمه الله می گوید: « روزی رسول خدا خدیجه را نزد خود خواست و فرمود: این جبرئیل است و می گوید: برای اسلام شروطی است: اول: اقرار به یگانگی خداوند، دوم: اقرار به رسالت پیامبران، سوم: اقرار به معاد و عمل به اصول و مهمات شرع، چهارم: اطاعت اولی الامر [یعنی علی] و ائمه طاهرین از فرزندان او و برائت از دشمنان آنها.» خدیجه هم به آنها اقرار نمود و آنها را تصدیق کرد. (۱۸)
در خصوص امامت امیر مؤمنان، رسول اکرم صلی الله علیه و آله به خدیجه فرمود: « هُوَ مَولاکَ وَ مَوْلَی الْمُؤْمِنینَ وَ اِمامُهُمْ بَعْدی؛ علی مولای تو و مولای تمام مؤمنان و امام آنها پس از من است.» آن گاه دست خود را بالای دست امیرمؤمنان گذاشت و خدیجه دست خود را بالای دست پیامبر قرار داد و این گونه بیعت ابدی ولایت مداری را انجام داد. (۱۹)

پی نوشت:

۱. سیره نبوی، ابن هشام، ج۱، ص۲۰۱؛ تاریخ طبری، ج۱، ص۵۲۱.
۲.بحارالانوار،ج۱۶،ص۸۱ و ج۱۰۳،ص۳۷۴.
۳.استیعاب، ج۲، ص۴۱۹، ش۱۳.
۴.تاریخ طبری، ج۲،ص۲۰۸ وشرح نهج البلاغه ابن ابی‌الحدید، ج۱۳،ص۱۹۷.
۵. خصال صدوق، باب خصال اربعه.
۶.اسدالغابه، ج۵، ص۴۳۷؛ استیعاب، ج۴، ص۱۸۲۱.
۷.خصال شیخ صدوق، باب خصال اربعه.
۸.احزاب/۵.
۹. احزاب/۳۳.
۱۰.الوقایع و الحوادث، محمد باقر ملبوبی، ص۱۳؛بحارالانوار،ج۱۷،ص۳۰۹ وج۱۶،ص۲۲.
۱۱.همان دو.
۱۲.بحارالانوار،ج۱۶،ص۷۵ـ۷۷.
۱۳. همان، ج۱۹، ص۶۳.
۱۴.خدیجه کبری، نمونه زن مجاهد مسلمان.
۱۵. طبقات ابن سعد، ج۱،ص۱۳۴.
۱۶. بحار الانوار، داراحیاء التراث، ج۳۷، ص۴۳.
۱۷.همان، ج۴۳،ص۳.
۱۸. محلاّتی، ریاحین الشریعه، ج۲، ص۲۰۹.
۱۹. همان.

منبع:علی امامی؛سایت حوزه

ویژگی های شخصیتی حضرت خدیجه (س) (۲)

اشاره:

خَدیجَه دختر خُوَیلِد (درگذشت ۱۰ بعثت)، مشهور به خدیجه کبری(س) و ام المؤمنین، نخستین همسر پیامبر اکرم(ص) و مادر حضرت زهرا(س). خدیجه(س) قبل از بعثت با حضرت محمد(ص) ازدواج کرد و اولین زنی است که به وی ایمان آورد. خدیجه همه ثروت خود را در راه نشر اسلام به کار گرفت. پیامبر(ص) به احترام خدیجه، در طول حیات او همسری دیگر برنگزید و پس از درگذشت وی همواره از او با نیکی یاد می‌کرد. پیامبر از خدیجه دو پسر به نام‌های قاسم و عبدالله و چهار دختر به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه (س) داشت. بنابراین همه فرزندان پیامبر اسلام(ص) به جز ابراهیم، از خدیجه(س) بودند.

۵- شریک و مشاور همه.

مشارکت و همکاری در خانواده خود یک نوع محبت کردن است که زندگی را شیرین و شیرین‌تر می‌کند، خدیجه (سلام الله علیها) شریک و مشاور واقعی پیامبر صلی الله علیه و آله بودند مخصوصاً در دغدغه‌های پیامبر، وزیری توانا و کارآمد بودند، همواره همدم، مونس، یار مخلص و شریک و غم خوار پیامبر بودند، هر حادثه‌ای که موجب ناراحتی پیامبر می‌شد، خداوند به وسیله‌ی خدیجه (سلام الله علیها) گشایش در کار او ایجاد می‌کرد و او موجب تسکین و رفع اندوه، و آرامش پیامبر می‌شد و این برنامه تا پایان عمرشان ادامه داشت و کم نمی‌شد، و در همه‌ی صحنه‌های پرخطر و سرنوشت ساز، همچون: اعلام بعثت و دعوت در آن فضای پر از تعصب و تاریک اندیشی، در اقامه‌ی نماز و فرهنگ آن، در دعوت بستگان و نزدیکان (۱۶)، در بیعت با خدا و دین و آیین و پیامبر، آن بانو در تمام مشکلاتی که در طول زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله رخ داد مخصوصاً در سال‌های پس از انگیزش پیامبر به رسالت و پس از دعوت آسمانی او و فرود آیات که با نفی پر ظالمانه بیدادگران همراه بود، نه تنها یار و یاور پیامبر بود، بلکه مانند مادری پرمهر و خردمند برای تمام مسلمان‌ها مایه‌ی امید و پشت گرمی و قوت قلب و پناه و پشتیبان بود و با شکیبایی قهرمانانه، تحمل و مدارای عالی، سرمشقی برتر برای همه‌ی طالبان آن زمان و همه‌ی زمان‌ها بود.
خدیجه (سلام الله علیها) همیشه همتای زندگی خود، پیامبر را به پایداری و مقاومت مشورت می‌داد و با مهر و درایت، دردها و رنج‌های اجتماعی پیامبر را آرام می‌کرد و به یاری خدا به او راه حل و انگیزه می‌داد. نقش خدیجه (سلام الله علیها) در همراهی و همفکری و مشورت با پیامبر و مردم آزادی خواه از اوایل روزهای بعثت تا آخرین لحظات زندگی‌اش طوری بود که بار حلت آن بانو، نه تنها پیامبر و علی علیه السلام و مسلمانان، بلکه دوست و دشمن فهمیدند که اسلام پشتیبانی پر اعتبار و پیامبر، یار و مشاور و وزیری بهتر و توانمند و مردم مسلمان پناهگاهی استوار چون خدیجه (سلام الله علیها) را از دست داده‌اند. (۱۷)
و در این مورد آورده اند که: «وَکانَتْ خَدیجَهُ وَزیرَهَ صِدْقٍ عَلَی الاِسلام، وَکانَ رَسُولُ اللهِ یَسْکُنُ اِلَیْها.»؛ (۱۸) «خدیجه (سلام الله علیها) وزیر راستین اسلام و مشاور خردمند و شجاع پیامبر بود، و آن حضرت به حمایت او بر انبوه مشکلات موفق می‌شود و آرامش پیدا می‌کرد.».

۶- صبر بر مشکلات

این بانوی جمال و کمال در دوران دشواری و سختی و درگیر و دار مشکلات طاقت فرسا که در زندگی‌اش با پیامبر رخ می‌داد و شکیباترین و پرتحمل تر ین مددکار بود و در برابر همه‌ی رویدادهای سخت و پی در پی سنگ صبور و حتی آرامش بخش دل پیامبر و اطرافیان بود.
مشکلات و سختی‌ها از سخن‌های گزنده و موضع گیری‌های زننده و جسارت و اهانت و دروغ انگاری به پیامبر و خانواده‌ی پیامبر تا بی اعتنایی‌هایی که از طرف زنان جاهل مغرض قریش به خدیجه داشتند که چرا با آن همه حشمت و شوکت با یتیم ابوطالب، محمد صلی الله علیه و آله که تهی دست و فقیر است.
ازدواج کرده، همه و همه را در قلب خود می‌فشرد و صبر می‌کرد ولی مشکلات اینجا ختم نمی‌شد و این زنان حتی تا بعد از ازدواج با پیامبر صلی الله علیه و آله با خدیجه (سلام الله علیها) قهر بودند و خدیجه (سلام الله علیها) همچنان به این سختی‌ها صبر کرد و البته این صبر بی نتیجه نبود چون وقتی زمان وضع حمل زهرا (سلام الله علیها) رسید خداوند با فرستادن چهار بانوی بهشتی او را مورد رحمت و لطفش قرار داد. (۱۹)
این بانو همچنین سال‌هایی طولانی شکنجه‌های جسمی و روحی دژخیمان مخالف را که بر همتای گرامی‌اش به خاطر دعوت به توحید و تقوا و رعایت مقررات خدا و حقوق بشر بود، تحمل کرد و همراهی پیامبر را به هیچ بهایی از دست نداد و با پذیرش تبعید و محاصره و تحمل گرسنگی و روزهای دشوار و بیداری شب‌های پر ترس و وحشت بر توفیقات خود می‌افزود. (۲۰)
خدیجه (سلام الله علیها) صبر بر مصیبت‌های جان‌سوز دیگری در طول زندگی‌اش کرد، از جمله از دست دادن دو پسرش قاسم و عبدالله بود، خدیجه (سلام الله علیها) به راین مصیبت‌ها گریه می‌کرد ولی همیشه هیچ صبری بدون نتیجه نمی‌ماند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی بی تابی خدیجه (سلام الله علیها) را دید به او فرمود: «یَا خَدِیجَهُ أَمَا تَرْضَیْنَ إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَهِ أَنْ تَجِی‏ءَ إِلَى بَابِ الْجَنَّهِ وَ هُوَ قَائِمٌ فَیَأْخُذَ بِیَدِکِ وَ یُدْخِلَکِ الْجَنَّهَ وَ یُنْزِلَکِ أَفْضَلَهَا وَ ذَلِکِ لِکُلِّ مُؤْمِنٍ إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ أَحْکَمُ وَ أَکْرَمُ أَنْ یَسْلُبَ الْمُؤْمِنَ ثَمَرَهَ فُؤَادِهِ ثُمَّ یُعَذِّبَهُ بَعْدَهَا أَبَداً»؛ (۲۱) «ای خدیجه، آیا خشنود نمی‌شوی هرگاه روز قیامت شود جلو در بهشت برسی، آن کودک در آنجا ایستاده باشد و دستت را بگیرد و تو را به عالی‌ترین خانه‌ی بهشت جای دهد؟ این برنامه برای هر انسان با ایمانی وجود دارد، خداوند متعال بزرگوارتر است که میوه‌ی دل مؤمنی را بگیرد و ا و صبر و تحمل کند، و در راه خدا به حساب آورد و خدا را حمد و شکر کند، با این وصف خدا او را عذاب کند!؟».

۷- مهر و حق شناسی.

زندگی خدیجه (سلام الله علیها) در شرایط جدید، هر روز زیباتر و با لطافت تر می‌شد، چرا که فضای زندگی‌اش لبریز از عشق و خرد و خداپرستی و انسان دوستی و شایستگی و درایت بود.
او به همتای زندگی‌اش مهر و عشقی آسمانی داشت و او را در اندیشه و کارها با تمام وجود یاری می‌کرد و در ابعاد مختلف زندگی، از نظر فرهنگی و اخلاقی و منش فردی و اجتماعی با او صحبت می‌کرد و در همه‌ی کارها با او دوستانه و قهرمانانه بود.
راستی اگر زندگی خانوادگی بر اساس هماهنگی در اندیشه و هدف و همگرایی در آرمان و ادب تشکیل شود، در تمام مراحل آن مهر و عشق، رعایت حقوق متقابل و ارزش‌های مهم شخصیتی مخصوصاً حق شناسی و کم توقعی حاکم باشد، چقدر دوست داشتنی و سعادتمندانه خواهد بود.
این ویژگی در خدیجه (سلام الله علیها) بسیار بارز بود، چرا که او تا اندکی از اندیشه و منش بالا و موقعیت شکوه بار همسر خود در بارگاه خدا، و آینده‌ی درخشان او آگاه بود. به خاطر همین مانند یک زن نواندیش و با ادب، بلکه بهتر و بیشتر از آن، به همسرش احترام می‌گذاشت و در برابر او سراپا گوش و هوش و عشق و حق شناسی بود و تلاش می‌کرد آن طور که باید و شاید قدرشناس باشد.
در این زندگی حق شناسی و مهر و علاقه دوطرفه و متقابل بود، هم خدیجه (سلام الله علیها)، محمد را خردمندترین، تواناترین، گرامی‌ترین، عزیزترین، امانتدارترین، پاک‌ترین، پروا پیشه تر ین با معنویت تر ین و آراسته‌ترین انسان‌ها می‌دید و در مقابل محمد صلی الله علیه و آله نیز، خدیجه (سلام الله علیها) عشق می‌ورزید و احترام می‌گذاشت، احترامی که شایسته و بایسته و وصف ناپذیر بود.
این تکریم و حق شناسی محمد به خدیجه هم، نه تنها به خاطر ویژگی‌های بارز شخصیتی او یعنی معنویت و هوشمندی و نواندیشی و پاک منشی و… در زندگی بود بلکه به این خاطر بود که او را سالار دختران و زنان می‌دید، مادر نسل ماندگارش بود و فرهنگی از فضیلت‌ها، و مجموعه‌ای از عظمت‌ها و ارزش‌های بالایی بود، ارزش‌هایی که اگر تنها یکی از آن‌ها در زنی وجود داشته باشد، شایستگی قدرشناسی دارد.
پیامبر صلی الله علیه و آله به خاطر عشق و علاقه‌ی متقابل هر جا می‌دید عده‌ای تلاش می‌کنند تا موقعیت والا و جایگاه خدیجه را در قلب پیامبر صلی الله علیه و آله پایین بیاورند یا از بین ببرند، پس از پند و اندرزها و ظرافت‌های تربیتی و اخلاقی، با صراحت و ظرافت، می‌فرمود: «کار عشق آن بانو، خدایی و آسمانی است، نه زمینی و زودگذر».
عایشه می‌گوید: «به هیچ کدام از زنان پیامبر صلی الله علیه و آله مانند خدیجه‌اش، احساس حسادت نکردم. چون او در قلب پیامبر، به طور خاص بود، به طوری که پیامبر صلی الله علیه و آله نه تنها خدیجه، بلکه هر کس و هرچه را که نشان از خدیجه داشت را می‌دید، به چشم دیگری نگاه می‌کرد.».
او هر وقت هدیه‌ای داشت، ابتدا سهم دوستان خدیجه را می‌فرستاد. یک‌بار به این کار او اعتراض کرد که: چقدر از شکوه و عظمت خدیجه می‌گویی!؟
آن حضرت فرمود: «اِنِّی رُزِقْتُ حُبَّها.»؛ (۲۲) «خدا عشق او را رزق و روزیم ساخته است.».
و برای عایشه روشن کرد که نه تنها خود خدیجه و منش او را، بلکه دوستان او را نیز دوست دارد: «اِنِّی لَاُحِبُّ حَبِیْبَها.»(۲۳)

۸- ایجاد فضای پربرکت و معنوی در خانه.

جامعه‌ها و تمدن‌ها در راه رشد و کمال به تدریج به ارزش‌های اخلاقی و انسانی، بها داده‌اند و به پاکی و آزادگی و آراستگی به فضیلت‌ها اهمیت داده‌اند، به خاطر همین برخی مکان‌ها و زمان‌ها مورد تجلیل و احترام قرار می‌گیرند و برای آن‌ها حریم و حرمتی در نظر گرفته می‌شود.
در نگرش اسلامی هم، همه‌ی مسجدها مخصوصاً «مسجدالحرام» مورد توجه قرار گرفته و برای حفظ حرمت آن، مقررات ویژه‌ای قرار داده‌اند که مثلاً از ورود آلودگان به وبای شرک و میکروب کفر و حق ستیزی جلوگیری شود.
خانه‌ی خدیجه (سلام الله علیها) هم یکی از آن مکان‌های مقدس است، که به خواست خدا، و تلاش‌ها و تدبیرهای خود خدیجه (سلام الله علیها)، این سرا، سرای سعادت و سعادت زا و پربرکت و با معنویت و تاریخ ساز باقی ماند.
که به گواهی محدثان و تاریخ نگاران این خانه‌ی مبارک پیش از اسلام و فرود وحی و بعثت پیامبر، خانه‌ی پاکی و پروا بود چرا که بانویی در آن زندگی می‌کرد که همه و همه، آشنا و بیگانه و کوچک و بزرگ او را «طاهره»، پاک روشن و پاک منش می‌شناختند، او در این خانه، به انفاق و رسیدگی به محرومان و درماندگان جامعه و انجام کارهای شایسته‌ای که از آموزه‌های پیامبران پیشین و کتاب‌های آسمانی، یاد گرفته، می‌پرداخت.
– همچنین این خانه پیش از اسلام این سعادت و لیاقت را داشت که کانون مهر و محبت به محمد صلی الله علیه و آله گردید، خدیجه با نهایت صفا و اخلاص آن حضرت را به زندگی مشترک و پیوند مبارک.
دعوت کرد و او نیز پس از خانه‌ی ابوطالب آن خانه را برای زندگی خانوادگی انتخاب کرد و این خانه را پربرکت‌تر نمود.
به این ترتیب آن خانه، به عنوان پناهگاه برترین افراد یعنی پیامبر از شورش دژخیمان و تاریک اندیشان تبدیل شد، و خدیجه (سلام الله علیها) با تمام سعی خود به آن مرد زندگی‌اش پناه داد و همه‌ی اعتبار و وجاهت و نفوذ اخلاقی خود را برای تأمین سلامت و امنیت فدا کرد، با گذشت زمان آن خانه با معنویت تر می‌شد. همچنین مکانی شد برای عروج پیامبر به سفر، یا سفرهای معراج بود، و آن حضرت از آنجا به «مسجدالاقصی» برای عروج به آسمان‌ها و عالم بالا رفت و محل برگشت آن حضرت هم دوباره همان خانه بود به این ترتیب اسلام در آن خانه ظهور کرد و پناهگاه مسلمانان هم شد.
– حضرت خدیجه (سلام الله علیها) در این خانه بود که یگانه دختر پیامبر صلی الله علیه و آله، حضرت زهرا (سلام الله علیها) را به دنیا آورد، و محل رشد و شکوفایی شخصیت پر معنویت آن دختر و محل انس و الفت او با مادرش خدیجه شد. این مکان محل دوران خردسالی و کودکی و نوجوانی و جوانی علی علیه السلام و محل رشد و تربیت او هم بود.
از همه‌ی این‌ها برتر و بالاتر، آن خانه محل فرود فرشته‌ی وحی و رفت و آمد فرشت‌گان بود، که گروه به حضور پیامبر می‌آمدند و می‌رفتند. در سال‌های اولیه‌ی بعثت که شرک گریان و محافظه کاران و مخالفان تحول و دگرگونی جامعه که بر آزادی و امنیت او هجوم می‌آوردند، تنها آن خانه بود که کانون امن و امان و محل پرستش خلوت و آرام آن حضرت و خدیجه و علی علیه السلام و برخی از پیشگامان دیگر بود.
و به دنبال این مشکلات بود که شبی پرخطر اتفاق افتاد و امیرالمؤمنین جان خود را به خطر انداختند و برای تضمین سلامت و امنیت پیامبر، بر رختخواب پیامبر که از همین خانه بود خوابید و به آن افتخار بزرگ رسید و پیامبر توانستند از حلقه‌ی محاصره‌ی دشمن به سوی غار «حرا» و از آنجا به سمت مدینه رفتند، و دختر گران‌مایه اش فاطمه (سلام الله علیها) در این بحران در آن خانه ماند و خدا می‌داند که در آن شب سخت چه وحشت و دلهره‌ای بر او حاکم شد و تنها این خانه بود که سرای ایمان، مبدأ هجرت، و شاهد دغدغه‌ها و دلهره‌های فاطمه (سلام الله علیها) است.
این نکات مهم و سرنوشت ساز در مورد این خانه، هرکدام نشان دهنده‌ی آن است که خدیجه و خانه‌ی او دارای چه شایستگی و برازندگی بوده است و چه درایتی و مدیریتی داشته که توانسته این خانه را این‌طور با معنویت حفظ کند و این رویداهای بزرگ و تاریخ ساز در آن اتفاق بیفتد.
چرا که مسلماً تردیدی نیست که این رویدادهای مقدس و آسمانی، در مکان پاک و پاکیزه و با معنویت اتفاق می‌افتد، نه در جایی که مقدس نباشد.
پس وظیفه‌ی مردم و عالمان فرهیخته و زمامداران کشورهای مسلمان نشین است تا با کسب موافقت و همکاری دولت حجاز، این اقامتگاه پر معنویت را به طور دقیق پیدا کنند (۲۴)، و آن را آباد کنند و بسازند، تا زائران خانه‌ی خدا در سفر حج و عمره، در آنجا به پرستش خدا و نیایش بپردازند، و ضمن استفاده از برکات آن خانه با ویژگی‌های شخصیتی خدیجه (سلام الله علیها) آشنا شوند و فکر کنند که چطور می‌شود خود و دنیای خود را بشناسند و با الگو گیری زندگی و ازدواج آن بانو، با بهترین سبک زندگی تشکیل دهند و موفق باشند.
از امام باقر علیه السلام آورده اند که: «اِنَّ رَسُولَ اللهِ لَمَّا اُسْرِیَ بِهِ نَزَلَ جبَرئیلُ بِالبُراقِ… عَلی بابِ خَدیجه… »؛ «به هنگام فرار رسیدن لحظه‌ی سفر وصف ناپذیر معراج، فرشته‌ی وحی آن مرکب ویژه را به در خانه‌ی خدیجه آورد… و پیامبر پس از نشستن به آن به سوی قدس شریف رفت و در آنجا پیامبران خدا به پیشواز آن حضرت آمدند؛ و با اذان فرشته‌ی وحی، همگی بر پیامبر اقتدا کردند و نماز خواندند… ».
در مورد آن خانه‌ی پر معنویت آمده: «وَ مَسْتَحَبُ فِی مَکّه التشرِفُ فِی مَنزلِ خَدیجه»؛ (۲۵) «و از کارهای پسندیده در مراسم حج و تشرف به مکه، دیدار از خانه‌ی پرخاطره‌ی خدیجه (سلام الله علیها) و زیارت آن است.».

۹- قدرت مدیریت.

اسناد تاریخی نشان می دهد که حضرت خدیجه (سلام الله علیها)، زن شریف و ثروتمند و صاحب امکاناتی بود که به تجارت گسترده‌ای مشغول بود. کارگزاران و کارمندان و عوامل اجرایی را، از میان انسان‌های سالم و امانت دار و درستکار و آزمون شده استخدام می‌کرد و خودشان هم در مرکز و خانه و محل کارش می‌نشست و این کاروان تجارتی را با مدیریت قوی خود هدایت می‌کرد و به کارهای اقتصادی خود می‌رسید.
با دقت در انتخاب وقت و فرصت، نوع کالا و مقدار آن، حرکت و بازگشت و توقف کاروان را با آگاهی از زمان و مکان، طوری تنظیم و تدبیر و برنامه ریزی می‌کرد که مورد تحسین کاروان بزرگ تجارتی‌اش می‌بود.
از یمن به حجاز می‌رفت و از حجاز به شام و دیگر مراکز مهم اقتصادی و تجاری، و سود سرشار و عادلانه و فراوانی به دست می‌آورد.
اگر به شرایط آن روز جهان و دنیای عرب و قلمرو حجاز در آن زمان آشنا باشیم، و نیز اگر اسارت و محرومیت کامل «زن» از حقوق انسانی و اجتماعی‌اش را به یاد آوریم، و زنده به گور کردن دختران را بدانیم، آنگاه اداره‌ی امر مهم اقتصادی به وسیله‌ی یک دختر هوشمند و پاک منش و به مدیریت توانمند و ظریف او، ما را به شخصیت و ویژگی معنوی و برجسته و ابتکار او در کارها و روح مدیریت و سازنده‌ی او آشناتر می‌کند که واقعاً او در آن روزگارها، خردمندترین و مدبرترین و کارآمدترین زنان بود.
از همه مهم‌تر او بر طبق رسم رایج بازار آن زمان، یعنی احتکار و انحصار، کم فروشی و فریب، رباخواری و بهره کشی‌های ظالمانه‌ی رایج و از هر نوع حرام خو ارگی مرئی و نامرئی و سوءاستفاده از فرصت و اعتبار و امکانات برای انباشتن ثروت دوری می‌کرد و کار پر شرافت خود را به این گناهان بزرگ آلوده نمی‌کرد و به کارگران و کارمندان و مدیران خود نیز هشدار می‌داد که داد و ستد و سود و درآمد را با صداقت و هوشمندی و از راه‌های مشروع و عادلانه‌ی تجارت و صادرات و واردات و خدمت به کشور و ملت و تعهد و تخصص به دست آورند.
او به دلیل همین ویژگی‌های برجسته‌ی اخلاقی و انسانی و مدیریت منطقی و خردمندانه نه تنها اعتماد بازارهای داخلی، بلکه بازارهای منطقه‌ای را هم به دست آورده بود و راه پیشرفت و ترقی و رشد را برای دیگران هم باز می‌کرد، در نتیجه راه‌های موفقیت او بازتر می‌شد و مورد استقبال بازارهای مصر و یمن و شام و حبشه و…قرار می‌گرفت. (۲۶)

۱۰- ابتکار و استقلال جویی.

استقلال جویی و استقلال طلبی و استقلال اندیشی این بانو از لابه لای رفتار و کردار شایسته‌اش پیدا می‌شود، و این از برجستگی‌ها و امتیازات بلند او بشمار می‌رود. چرا که اگر انسان از نظر فکر و اندیشه، متکبر و مستقل نباشد، نمی‌تواند در میدان عمل و تجارت و مدیریت و حساس‌ترین لحظات تصمیم گیری، به طور مستقل فکر کند و عمل کند.
حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بر اساس این ویژگی بود که ده‌ها خواستگار دارنده‌ی زر و زیور و کاروان تجارتی و صاحب امکانات را قبول نکرد و به همه‌ی آن‌ها «نه»! گفت و طوری عمل کرد که همه فکر کردند او تصمیم به ازدواج ندارد، اما وقتی که او با انسانی امین و پاک‌دل و متفکر و شایسته کردار و روحی بزرگ یعنی محمد صلی الله علیه و آله آشنا شد، همه‌ی آداب و رسوم جاهلی و خرافی را مسخره کرد و خود پیشنهاد ازدواج به محمد داد.
و وقتی غوغایی از هیاهو و جنجال به راه افتاد که دختر ثروتمند و مقتدری چون شما با جوان تهی دستی چون محمد نباید ازدواج کند، با قدرتی استوار و ابتکار، ایستاد و همه‌ی ثروت و امکانات خود را به محمد صلی الله علیه و آلهبخشید و نشان داد که حُسن انتخاب، حُسن عاقبت، سعادت، شخصیت، عظمت، شکوه و… چیزی است که برای به دست آوردن آن نه تنها پول، کاروان تجارتی، زر و زیور، شهرت و قدرت، مهم نیست، بلکه باید از هستی گذشت.
یکی از اسناد تاریخی آورده است که: «وَکانَت خَدیجَه اِمْرَاهً حازِمَهً نَبیلَهً شَریفهً… قالَت: یابْن عَمَّ! اِنّی رَغِبتُ فیکَ لِقِرابَتِکَ مِنِّی وَ شَرَفِکَ مِنْ قَوْمِکَ وَ اَمانَتِکَ عِنْدَهُمْ وَصِدْقِ حَدیثِکَ وَ حُسْن خُلْقِکَ… »؛ (۲۷) «خدیجه (سلام الله علیها) به راستی بانویی خردمند و خردورز و بسیار پر شرافت بود. او در روزگار خود از نظر ریشه و تبار از بهترین‌های قریش بود و از نظر ثروت و امکانات، ثروتمندان آن‌ها بود. بسیاری از چهره‌های سرشناس عرب و عجم برای پیوند با او سخت می‌کوشیدند و خواستگار بی قرار او بودند اما او به آنان پاسخ منفی داد و در همان حال خود با هوشمندی و آینده نگری به خواستگاری پیامبر رفت و گفت: من به خاطر خویشاوندی و همفکری و به دلیل شرافت، امانت، راستی و منش شایسته‌ات دل در گرو مهر تو دارم و به آن هستم که اگر بپذیری با تو پیمان زندگی مشترک امضا کنم.».

۱۱- هدف داری و فداکاری.

این ویژگی را می‌توان در تمام ویژگی‌های بارز خدیجه (سلام الله علیها) دید، زندگی پرفراز و نشیب او نشانه‌ی آن است که به دنبال هدف پاک و صاف و بلند و درخشانی بود. هدفی بالاتر از زر و زیور دنیا و کاروان‌های تجارتی و…هدفی بالاتر از زندگی روزمرّه و خور و خواب، و هدفی ارجمندتر از آسایش و آرامش و شخصی و خانوادگی.
این بانو مانند موجِ بی قراری بود که در راه هدف، آرامش نداشت ولی وقتی به ساحل وجود محمد صلی الله علیه و آله رسید و در آن جا به عدالت خواهی و حق و ایمان و اخلاص، پاکی و امانت، نجابت و شرافت، بشردوستی و کرامت، وجدان و فطرت و دیگر ارزش‌های انسانی و خداپسندانه را دید خود را در نزدیکی هدف دید.
و از اینجا می‌توانیم به راز احترام بسیار پیامبر به «خدیجه» برسیم، به این که پیامبر چقدر او را دوست داشتند و به او احترام می‌گذاشتند، در فراز و نشیب زندگی، توفان‌های اجتماعی و فرهنگی، او را از مشاوران خود می‌دانستند و از دیدگاه‌های او استفاده می‌کردند. (۲۸)
و همیشه نیکی‌های «خدیجه» بر زبان پیامبر بود و برای هرکس که از آن بانو خاطره‌ای داشت، احترام قائل بودند.
بسیار در تاریخ آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرمودند: «خَدیجَهُ وَاَینَ مِثْلُ خَدیجَهِ؟….»؛ (۲۹) «از خدیجه سخن گفتید، کجا مانند او پیدا می‌شود؟….».

۱۲- حق جویی و حق پذیری.

در این دنیا خیلی از افراد هستند که مستی‌های گوناگون، آفت جانشان می‌شود و نعمت‌های زندگی بلای وجودشان و رزق و روزی‌های خدا، زهر تلخ و موجب مرگشان می‌شود. یکی در اوج زیبایی و تناسب اندام است، و همان مستی زیبایی و ماهرویی، آفت جانش می‌شود.دیگری غرق در ثروت و امکانات است و از در و دیوار و آسمان و زمین برایش می‌ریزد، ولی همان ثروت و دارایی او را به تباهی و نابودی می‌کشاند.سومی در اوج اقتدار است و روزگار بر وفق مُرادش است، و این چرخش یکنواخت روزگار و احساس بی نیازی، او را از چرخش ناگهانی آن غافل ساخته و به طغیان می کشاندش.چهارمی مست جوانی است، و این نیروی جوشان و خروشان، قاتل جان و ایمان و خروش می‌شود.یکی دریای موّاج آگاهی‌ها و دانش‌هاست و در مستی آن غرق است و دیگری در اوج شهرت است و همان آلت قتالۀ شخصیت او می‌شود.یکی بر کرسی قدرت و فرمانروایی جا خوش کرده و همان ریاست و راحتی، او را به خودکامگی و طغیان می‌رساند و دنیا و آخرتش را می‌سوزاند و او را از راحتی به ناراحتی می‌رساند. همین طور می‌توان شمرد و تمام هم نمی‌شود… اما این بانوی بلندمرتبه، با اینکه غرق در زر و زیور، جمال و کمال، شور و شعور، عقل و درک، شهرت و آواز، و استقلال و…بود، از آفت‌ها و مستی‌های آن‌ها خود را حفظ کرد چرا که دارای روح حق پذیری و حق جویی بود، به خاطر همین هم نخستین ایمان آورنده‌ی به خدا و پیامبر از زنان و پیشگام تر ین در اسلام و نماز و هجرت و جهاد و فداکاری بود.
سپس پاداش این حق پذیری هم این بود که خدای پرمهر و بنده نواز، به فرشته‌ی وحی فرمان داد که در وقت فرود بر پیامبر صلی الله علیه و آله، درود و سلام او را هم به وسیله‌ی بنده‌ی برگزیده‌اش به خدیجه (سلام الله علیها) برساند، تا ثابت شود که خدا به پاداش آن ایمان خالص و ژرف و آن اعمال شایسته و پایدار، مقر زیبایی در بهشت برای او آماده کرده است (وَبَشِّرُها بَیْتٍ فِی الجَنَّهٍ مِن قَصْبٍ لاضحبٍ فیه وَلا نَصب… )(۳۰)

۱۳- درایت و خردمندی.

نعمت خرد و خردمندی و خردورزی درست، یعنی نگاه متفکرانه بر پدیده‌های آفرینش و شناخت روابط آن‌ها، یعنی دقت در سازمان وجودی خودمان، یعنی هدف داری و هدف شناسی و آراستگی به ارزش‌ها و پیراستگی از ضد ارزش ها و در کل یعنی اوج گرفتن به بندگی و ساختن شایسته و بایسته‌ی دنیا و آخرت بر اساس حق و عدل و برابری و ایثار و فداکاری.
«اَلعَقلُ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحْمن وَ اکْتُسِبَ بِهِ الَجنان»؛ (۳۱) «عقل آن است که به وسیله‌ی آن خدای رحمان پرستش شود و به وسیله‌ی آن بهشت نصیب انسان شود.».
با دقت در معنای عقل، پس در نتیجه خدیجه (سلام الله علیها) خردمندترین بانوان روزگار است، چرا که او در پرتو خروش بود که نخستین بانویی بود که ایمان و اسلام آورد، همراز و هم‌سنگر و مددکار پیامبر صلی الله علیه و آله شد و همه‌ی هستی خود را خردمندانه برای ساختن دنیا و آخرتش ریخت و فدا کرد.
او در این راه، جهاد و فداکاری می‌کرد، پیامبر را دلداری می‌داد، به او امید می‌داد، او را دلگرم می‌کرد و پناهش می‌داد.
یکی از نوشته‌های تاریخی می‌گوید: «وَکانَتْ مِنْ اَحْسَنِ النِّساءِ جَمالاً، وَاَکْمَلُهُنَّ عَقلاً، وَاَتمَهُنَّ رَأیاً، وَاَکْثرُهُنَّ عِفَّهً وَدنیاً وحیاءً وَمُرُوَّهً وَمالاً… »؛ (۳۲) «خدیجه (سلام الله علیها) در زیبایی ظاهری و باطنی، زیباترین زنان روزگارش بود و از نظر خرد و اندیشه، خردمندترین و اندیشمندترین آنان، او در پاک روشی و پاک منشی، دین باوری و خداجویی، وقار و حیا و عزت و آزادگی آراسته‌ترین ها بود و در ثروت و امکانات، ثروتمندترین آن ها بشمار می رفت.».

نتیجه:

با توجه به ویژگی‌های مطرح شده مشخص است که، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) دارای خود اندیشی و نو اندیشی هستند. این بانوی مکرمه اگرچه از تبار انسان‌های اصیل و با شرافت عرب آن زمان بودند لیکن خودشان، دارای امتیازات تحسین برانگیزی بودند و همواره برای رشد و پرورش چنین صفات انسانی و خداپسندانه تلاش می‌کردند.

پی‌نوشت‌:
 ۱۶- شیبانی، الکامل، ج ۲، ص ۶۳؛ عبدالرحمن ابوالفرج ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج ۲، ص ۳۶۷؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص ۱۴۷؛ عبیدالله بن احمدحسکانی، شواهد التنزیل لقوائد التفضیل، ج ۱، ص ۴۸۵٫
۱۷- زین الدین محمدبن علی ابن شهر آشوب، مناقب ال ابی طالب، ج ۱، ص ۱۷۵٫
۱۸- محمدباقرمجلسی، همان، ج ۱۶، ص ۱۱٫
۱۹- همان، ج ۱۶، صص ۷۱-۷۰؛ سیلاوی، همان، ص ۱۰۲٫
۲۰- محمدبن جریر طبری، تاریخ طبری، ج ۲، ص ۷۹؛ ابن هشام، سیره ی ابن هشام، ج ۱، ص ۳۷۹٫
۲۱- محمدبن یعقوب بن اسحاق کلینی، اصول کافی، ج ۳، ص ۲۱۸؛ محمدبن حسن بن علی بن محمدبن حسین حرعاملی، وسایل الشیعه، ج ۳، ص ۲۴۳٫
۲۲- گنجی شافعی، کفایه الطالب، ص ۳۵۹٫
۲۳- ذبیح الله محلاتی، همان، ج ۲، ص ۲۰۶؛ عزالدین ابن اثیر، همان، ج ۵، ص ۴۳۸٫
۲۴- محمدباقرمجلسی در زمان خود از بعضی از بزرگان آورد که: مکان این خانه در مکه معلوم و مشهور است. بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۱۶۷٫
۲۵- مرتضی ابن محمدامین دزفولی، مناسک حج، ص ۱۲۲؛ محمدحسن نجفی، جواهرالکلام فی شرح شرایع الاسلام، ج ۲۰، ص ۶۹٫
۲۶- سبط ابن الجوزی، تذکره الخواص، ص ۲۷۱٫
۲۷- محمدالحسون، همان، ص ۱۹٫
۲۸- محمدباقرمجلسی، همان، ج ۱۶، ص ۱٫
۲۹- ذبیح الله محلاتی، همان، ج ۲، ص ۲۰۷؛ محمدباقرمجلسی، همان، ج ۴۳، ص ۱۳۰٫
۳۰- سبط ابن الجوزی، همان، ص ۲۷۲٫
۳۱- محمدحسین طباطبایی، تفسیرالمیزان، ج ۲، ص ۳۷۶، به نقل از اصول کافی، ج ۱، ص۱۱٫
۳۲- ذبیح الله محلاتی، همان، ج ۲، ص ۲۰۴٫
 کتابنامه:
طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، بیروت، دارالکتب العلمیه، بی تا.
ابن اثیر، عزالدین، اسد الغابه، بیروت، انتشارات دارالفکر،۱۴۰۹ه.
ابن اثیر، عزالدین، اسدالغابه، بیروت، دارالفکر،۱۴۰۹ه.
ابن جوزی، عبد الرحمن، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، بیروت، انتشارات صادق،۱۳۵۸ه.
ابن سیدالناس، عیون الأثر، بیروت، انتشارات دار القلم،۱۴۱۴ه.
ابن شهر آشوب، زین الدین محمدبن علی، مناقب ال ابی طالب، بی جا، انتشارات ذوی القربی، چاپ دوم، بی تا.
ابن هشام، سیره ی ابن هشام، بیروت، انتشارات دارالجیل،۱۴۱۱ه.
اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، تبریز، مکتبه ی بنی هاشم،۱۳۸ش.
امین انصاری، مرتضی ابن محمد، مناسک حج، قم، انتشارات مجمع فکر اسلامی،۱۴۲۵ه.
بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیرالقرآن، تهران، انتشارات موسسه بنیاد بعثت،۱۴۱۶ه.
البصری الزهری، محمد بن سعد، الطبقات الکبری، بیروت، دار النشر دار صادر بی تا.
بیهقی، دلائل النبوه، بی تا، بی جا.
تهرانی، محمد، الفرقان فی تفسیرالقرآن بالقرآن، قم، انتشارات فرهنگ اسلامى،۱۳۶۵ ش، چاپ: دوم.
جوزی حنفی، سبط بن فرج، تذکره الخواص، شریف رضی،۱۴۱۸ ه، قم.
حرعاملی، محمد بن حسن، وسایل الشیعه، قم، مؤسسه ال البیت،۱۳۰۸ه.
حسکانی، عبید الله، شواهد التنزیل لقوائد التفضیل، تهران، وزارت ارشاد،۱۴۱۱ه.
حسنی، سید بن طاووس، الإقبال، تهران، دارالکتب الاسلامیه،۱۳۶۷ش .
حسنی، سید بن طاووس، منهج الدعوات، قم، دارالذخائر،۱۴۱۱ه.
الحسون، محمد، اعلام النساء المؤمنات، بی جا، انتشارات اسوه،۱۴۱۱ه.
حلی، علی بن یوسف، العدد القویه، قم، انتشارات سید الشهداء،۱۴۰۸ه.
راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، قم، مؤسسه امام مهدی،۱۴۰۹ه .
راوندی، قطب الدین، الخرائج والجرائح، قم، مؤسسه امام مهدی،۱۴۰۹ه.
سیلاوی، الانوار الساطعه، چابخانه علمیه،۱۴۲۱ه.
شیبانی، محمد بن عبد الکریم، الکامل فی التاریخ، دار النشر، دار الکتب العلمیه، بیروت،۱۴۱۵ هـ، الطبعه : ط ۲، تحقیق : عبد الله القاضی.
صالحی شامی، یوسف، سبل الهدی و الرشاد فی سیره خیرالعباد، بیروت، دارالکتب العلمیه،۱۴۱۴ه .
طبری، عماد الدین، بشارت المصطفی، نجف اشرف، انتشارات کتابخانه حیدریه، چاپ : دوم،۱۳۸۳ هجرى.
طوسی، محمد بن حسن، امالی طوسی، قم، انتشارات دارالثقافیه،۱۴۱۴ه.
عسقلانی، ابن حجر، الأصابه، بیروت، دارالکتب العلمیه،۱۴۱۵ه.
فرات کوفی، فرات بن ابراهیم، تفسیر فرات کوفی، مؤسسه چاپ و نشر وابسته به وزارت ارشاد اسلامى چاپ : اول،۱۴۱۰ هجرى.
قمی مشهدی، محمد رضا، کنز الدقائق، تهران، سازمان چاپ وانتشارات وزارت فرهنگ اسلامی،۱۳۶۸ش.
کفعمی، ابراهیم بن علی، مصباح کفعمی، قم، انتشارات رضى (زاهدى)، چاپ : دوم،۱۴۰۵ هجرى.
کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تهران، دارالکتب الاسلامیههچاپ چهارم،۱۳۶۵ش.
الگنجی الشافعی، محمد بن طلحه، کفایه الطالب فی مناقب علی بن أبی طالب، داراحیاء تراث اهل البیت، طهران، ۱۴۰۴ ه، چاپ سوم.
مامقامی، عبد الله، تنقیح المقال، نجف، طبع رحلی، چاپ سنگی، مطیعه رضویه، بی تا.
مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، بیروت، مؤسسه الوفا،۱۴۰۴ه.
محدث نوری، مستدرک وسائل الشیعه، قم، مؤسسه آلالبیت،۱۳۰۸ه.
محلاتی، ذبیح الله، ریاحین الشریعه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ هفتم،۱۴۰۴ه.
مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، بیروت، دارالکتب العلمیه،۱۴۲۰ه.
نجفی، محمدحسن، جواهرالکلام فی شرح شرایع الاسلام، بی جا، دار الاحیاء للتراث العربی، چاپ هفتم، بی تا.
واسطی معروف به ابن المغازلی (شافعی)، علی بن محمد، المناقب، دار الاثار، یمن، صنعا،۱۴۲۴، چاپ اول.
یاقوت حموی، معجم البلدان، بی جا، انتشارات دارالصادر، چاپ دوم ۱۹۹۵ه.

منبع:مهدی وزنه؛اختصاصی راسخون

ویژگی های معنوی حضرت خدیجه (سلام الله علیها)(۲)

اشاره:

خَدیجَه دختر خُوَیلِد (درگذشت ۱۰ بعثت)، مشهور به خدیجه کبری(س) و ام المؤمنین، نخستین همسر پیامبر اکرم(ص) و مادر حضرت زهرا(س). خدیجه(س) قبل از بعثت با حضرت محمد(ص) ازدواج کرد و اولین زنی است که به وی ایمان آورد. خدیجه همه ثروت خود را در راه نشر اسلام به کار گرفت. پیامبر(ص) به احترام خدیجه، در طول حیات او همسری دیگر برنگزید و پس از درگذشت وی همواره از او با نیکی یاد می‌کرد. پیامبر از خدیجه دو پسر به نام‌های قاسم و عبدالله و چهار دختر به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه (س) داشت. بنابراین همه فرزندان پیامبر اسلام(ص) به جز ابراهیم، از خدیجه(س) بودند.

ب- بیعت با پیامبر:

حضرت خدیجه (سلام الله علیها)، نه تنها پیشتازترین زن در گرایش به اسلام و ایمان و نماز و پرستش خدا بود، بلکه نخستین بانویی است که دست بیعت به پیامبر داد، و قهرمانانه پیمان بست که از حق حیات، حق آزادی، حق برابری و حق دفاع و سایر حقوق طبیعی و انسانی پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر فشار تاریک اندیشی و تعصب انگیزی، با همه‌ی وجود و امکانات خود دفاع کند، و در این پیمان وفادار ماند و یکدیگر ویژگی‌های معنوی او به شمار رفت.
با دقت در سیرهای حضرت خدیجه (که پاره‌ای از آن‌ها قبلاً اشاره شده)، دلیل این پیشتازی و پیشگامی خدیجه (سلام الله علیها) در تمام این موارد را می‌توان این‌طور بیان کرد؛
۱- او از مدت‌ها پیش، با ادیان اسمانی آشنا شده بود، و در مورد آن‌ها فکر و مطالعه کرده بود، و در پرتو این شناخت ها که از بشارت‌های موسی و مسیح در مورد پیامبر اسلام بود، خیلی راحت‌تر آگاه شد و تصمیم گرفت.
۲- او شاگرد آگاه و پرشور و تلاش عمویش «ورقه» بود، که از عالمان بزرگ مذهب مسیح بود، و.
مفاهیم و مقررات و معارف مذاهب پیشین را به خدیجه یاد داده بود، و در راه زندگی، همواره مشاور خیرخواه و دلسوز بود.
۳- راز دیگر پیشتازی او به اسلام و ایمان، شناخت او از محمد صلی الله علیه و آله و شهرت آن حضرت به راستی و درستی و امانت داری و پاکی و پروا و… در سراسر حجاز بود، و از سوی دیگر او محمد صلی الله علیه و آله را برترین انسان‌های روزگار خود می‌دانست و این او را به هدفش نزدیک‌تر می‌کرد.
۴- امتیاز دیگر اسلام و ایمان و بیعت او با پیامبر این بود که بسیار خالصانه و سرشار از اطمینان قلب و یقین خالص بود. دلیل این بیان گواهی پیامبر به ایمان عمیق و استوار و دلیل دیگر این بود که او ثروت فراوان آبرو و اعتبار بسیار و آسایش و امنیت خود را پای دین خدا ریخت، و این همه فداکاری جز در پرتو اخلاص و یقین بالا نیست.
۵- امتیاز دیگرش این بود که اسلام و اسلام گرایی او نه احساسی بود و نه دنباله روانه، نه بر اساس مُد و پیروی از جریان محافظه کار و رایج جامعه و تاریخ بود و نه موسمی و فصلی و زودگذر؛ بلکه بر اساس آگاهی و شناخت و خردمندی و خردورزی و اخلاص و کمال طلبی بود.
بر همین اساس بود که خدیجه (سلام الله علیها) دوشادوش امیرالمؤمنین و همفکر و همرزم و هم اندیش با او، اسلام آورد، به پرفرازترین مراحل ایمان اوج گرفت و در پیمانش راه کمال و جمال، پس از علی علیه السلام دست بیعت به پیامبر داد.
در این مورد آورده‌اند که؛ هنگامی که علی علیه السلام و خدیجه (سلام الله علیها) اسلام آورده‌اند و نمار خواندند، روزی پیامبر صلی الله علیه و آله آن دو را صدا زد و فرمود: «انّ اِلاسلام شُروطاً وَعَهداً وَمواثیق… »؛ (۱۷) «شما برای تقرب به درگاه خدا اسلام آورده‌اید و در برابر برنامه‌ی آسمان تسلیم شده‌اید، این اسلام دارای شروط و عهد و پیمان است حالا اگر در اسلام و ایمان خود استوار هستند باید با خدا و پیامبرش بیعت کنید تا به سلامت و رستگاری برسید.».
سپس علی علیه السلام و خدیجه (سلام الله علیها) با خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و دین او، برای فداکاری و ایثار تا پای جان بیعت نمودند.
– در روایت دیگری آمده است که: پس از اسلام و ایمان و نمازخواندن علی علیه السلام و خدیجه (سلام الله علیها) روزی پیامبر گرامی آن دو را صدا زد و گفت:
این فرشته‌ی وحی است که نزد من آمده و می‌گوید: اسلام و باور آن دارای شرایط و پیمان‌هایی است، سپس در مورد یکتایی خدا، صفات کمال و جمال او، رسالت پیامبر، فرود وحی و پیام آسمانی، ایمان به معاد و جهان پس از مرگ و پاداش و کیفر آن دنیا و دیگر اصول و فروع اسلام، صحبت کرد و از آن دو پرسید:
آیا به همه ی آنچه برای شما گفتم، گواهی می دهید؟
ابتدا امام علی علیه السلام و سپس خدیجه (سلام الله علیها) اقرار و اعلام کردند که باور عمیق دارند و سپس: «فَوَضَعَ کَفَّ فِی کِّفِهِ… »(۱۸)
پیامبر صلی الله علیه و آله به فرمان خدا دست مبارک را باز کردند و دست علی علیه السلام را درمیان دست خود گذاشتند و فرمود: «علی جان! با من در مورد شرایط و مقررات اسلام بیعت کن که از من و آرمان من، همان‌گونه دفاع کنی که از خود دفاع کنی.».
امیرالمؤمنین غرق در شور و جذبه بود که با چشمانی اشک آلود گفت: «پدر و مادرم فدایت! به خواست خدا، همان گونه که فرمودی با تو دست بیعت می‌دهم.».
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله رو به خدیجه (سلام الله علیها) کرد و از او خواست تا دستش را روی دست پیامبر صلی الله علیه و آله قرار دهد و همان طور بیعت کند و او نیز با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کرد.

ج- همراهی با امام علی (علیه السلام).

از دیگر امتیازهای معنوی حضرت خدیجه (سلام الله علیها)، مهر و لطف بی پایانش به علی علیه السلام، توفیق شرکت جدی در نگهداری، پرستاری و تربیت آن حضرت، سعادت همراهی و همگرایی و همفکری با او در دفاع از حق و پیامبر صلی الله علیه و آله و سرانجام هم بیعت با علی علیه السلام به عنوان امیر مؤمنان و جانشین راستین پیامبر به اشاره‌ی خود آن حضرت است.
وجود این ویژگی‌ها و در واقع ولایت مداری این بانو، از دیگر ویژگی‌های معنوی او بود که زندگی.
و ازدواج آن را معنوی‌تر و ماندگارتر می‌کرد:

۱- مربی و مدافع علی علیه السلام در کودکی:

از شگفتی‌های روزگار در زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله این بود که در سال‌های اولیه زندگی‌شان، پدر و مادر خود را از دست دادند به همین خاطر به منزل عمویش جناب «ابوطالب» و همسر وفادارش «فاطمه» دختر «اسد» آمدند و این زن و مرد نگهداری و مراقبت و تربیت آن کودک نمونه را به عهده گرفتند و در این راه پرافتخار و پرفراز و نشیب از ایثار و فداکاری و محبت و عاطفه کم نگذاشتند، و بالاخره آن کودک در سن حدود بیست و پنج سالگی با خدیجه (سلام الله علیها) ازدواج کرد که در آن زمان‌ها بود که کودکی در خانه‌ی خدا، از پدر و مادر برگزیده‌ای به نام علی علیه السلام به دنیا آمد، ولادت امام علی علیه السلام هم‌زمان با سال‌های اول زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و خدیجه (سلام الله علیها) مصادف بود و خواست خدا بود که این بار، این کودک متولد شده در کانون خانواده‌ای که برترین کانون کمال و معنویت و فرهنگ و دانش بود بزرگ شود.
چرا که پیامبر صلی الله علیه و آله با تدبیری حکیمانه پس از مشورت با عموی بزرگوارش ابوطالب و همسر او، کودک ارجمند آن‌ها را به خانه‌ی خود بردند؛ و اداره‌ی زندگی و تغذیه جسمی و فکری و عاطفی و اخلاقی او را به همراه همسر خود، خدیجه (سلام الله علیها) به عهده گرفتند.
در این مورد آورده‌اند: «ثُمَّ اِنَّهُ کانَ اَبوطالبٍ وَفاطِمَه بِنْت اَسَدْ رَبَّیا النَّبِیَِ صلی الله علیه و آله وَرَبَیَّ النَّبِیُّ وَ خَدیجَهُ لِعَلیٍ علیه السلام (۱۹)…»به این مضمون که: پس از رحلت جان‌سوز پدر و مادر ارجمند پیامبر در کودکی، جناب ابوطالب و همسرش مراقبت و تربیت او را بعهده گرفتند، پس از گذشت حدوداً دو دهه، دست حکیمانه‌ی تقدیر و تربیت و آموزش فرزند آن پدر و مادر را به پیامبر گرامی و همسر او، خدیجه (سلام الله علیها) سپرد و علی علیه السلام در زیر سایه‌ی آن دو بزرگوار رشد و نمو، نمود.
و آمده است که: «وَأخَذَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله عَلِیّاً علیه-السلام وَ هُوَ اِبْنُ سِتُّ سِنینٍ کَسِنِّهِ یَوْمَ أخَذَهُ أبُوطالِبٍ، فَرَبَّتْهُ خَدیجَهُ وَالمُصْطَفى إلى أنْ جاءَ الاسلامُ، وَتَرْبِیَتُهُما أحْسَنُ مِنْ تَرْبِیَهِ أبوطالِبٍ وَ فاطِمَهَ بِنْتُ أسِدٍ، فَکانَ مَعَ النَّبِیِّ إلى أنْ مَضى، وَبَقِی عَلِیٌ علیه السلام بَعْدَهُ… »؛ (۲۰) «پیامبر گرامی، علی علیه السلام را در آغازین سال‌های کودکی‌اش که در ششمین بهار از زندگی بود، با تدبیری حکیمانه از خانه‌ی عمویش ابوطالب و همسر او، به خانه‌ی خود و خدیجه (سلام الله علیها) برد، و این رویداد مهم، درست مانند همان رویدادی بود که در کودکی خود آن حضرت اتفاق افتاده بود، و جناب ابوطالب و همسرش فاطمه، نگهداری و سرپرستی محمد صلی الله علیه و آله را با بردن آن کودک به خانه‌شان به عهده گرفتند، به این ترتیب علی علیه السلام در کانون گرم خانه‌ی محمد و خدیجه بود تا زمانی که اسلام آمد و شرایط تربیتی و نگهداری پیامبر و خدیجه برای علی علیه السلام بهتر از شرایطی بود که ابوطالب و همسرش برای پیامبر بوجود آورده بودند.».
– و روایت شده که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «اَخْتَرْتُ مَنِ اخْتار اللهُ لی عَلیکُم عُلِّتاً» (۲۱).

۲- مهر خدیجه (سلام الله علیها) نسبت به امام علی (سلام الله علیه) :

پس از رفتن علی علیه السلام به خانه ی خدیجه و پیامبر، علاوه بر اینکه خدیجه (سلام الله علیها) از تعهد انسانی خود برای نگهداری و مراقبت و تربیت آن کودک استفاده می‌کرد، ولی مهر آن کودک باعث شد خدیجه او را مانند فرزند خود بداند و به صورت وصف ناپذیری مهر و محبت او را به دل خود احساس کرد و مانند مادری، شیفته و شیدا برای آن کودک شد.
آن کودک شب و روز در خانه‌ی خدیجه (سلام الله علیها) بود؛ در کنار او زندگی می‌کرد، بازی می‌کرد، به جست و خیز می‌پرداخت و همراه با رشد ظاهری و جسمی، از نظر معنوی و اخلاقی، فکری و عاطفی و منش و روش مترقی که برگرفته از رهنمون‌ها و الگودهی های درخشان پیامبر و خدیجه بود، به کمال و شکوفایی می‌رسید.
در مقابل، آن کودک هم به پیامبر و خدیجه، دل بسته بود و پدر و مادرش او را فقط در خانه‌ی این دو مربی آگاه و پر معنویت و دو معلم دلسوز می‌دیدند.
شاید بتوان انگیزه‌های این مهر و محبت خالصانه را در؛
– زیبایی و جاذبه‌ی وصف ناپذیر این کودک و چگونگی تولد او که درجای خود بی نظیر و ممتاز بود دانست.
– یا زیبایی معنوی و انسانی او که به تدریج و با گذشت زمان نمایان‌تر می‌شد و موجب بیشتر شدن محبت خدیجه (سلام الله علیها) به او می‌شد.
– اینکه خدیجه (سلام الله علیها) دلبستگی و مهر و محبت، پیامبر صلی الله علیه و آله را نسبت به آن کودک می‌دید، به همین خاطر بهترین غذا و زیباترین لباس‌ها را برای علی علیه-السلام تهیه می‌کرد و به هنگام خارج شدن او از خانه، هم مراقب آراستگی لباس و سواره‌ی او بود، هم عده‌ای از کارگزاران را برای خدمت.
و مراقبت از آن کودک انتخاب می‌کرد، تا جایی که برخی از خدمتکاران و نزدیکان خدیجه (سلام الله علیها) فکر می‌کردند، آن کودک، برادر محمد صلی الله علیه و آله است.
– و شاید به خاطر نقش نجات بخش و بی نظیر، امام علی علیه-السلام در زندگی انسان‌ها و پیشرفت دین خدا و ارزش‌های بالایی که خدیجه (سلام الله علیها) در فکر آن‌ها بود.
– و مهم‌ترین دلیل این مهر و محبت، وصف‌هایی که پیامبر صلی الله علیه و آله از امام علی علیه السلام داشتند. در روایات، پیامبر او را به خاطر پیشگامی در اسلام و پیشتازی در ایمان، به خاطر عدالت طلبی و آزادی خواهی، به خاطر آراستگی وصف ناپذیر به ارزش‌های اخلاقی و انسانی و به خاطر ویژگی‌ها و امتیازات و برتری‌های بسیارش بر همگان، ستایش می‌کرد، و او را الگوی شایست‌گان و محور حق و مرکز عدالت و سمبل آزادگی و آزادمنشی معرفی می‌کند؛ ازجمله نمونه‌ای از دریای روایات که پیامبر فرمودند: «عَلِیُّ خَیْرَ اُمَّتی، وَاَعْلَمُهُمْ عِلْماً، وَاَفْضَلُهُمْ حِلْماً»؛ (۲۲) «علی علیه السلام بهترین و دانشمندترین و بردبارترین چهره‌ی امت من می‌باشد.».
همچنین یکی از دانشمندان اهل سنت نیز در این مورد آورده: «و علیُّ نَشَأ فِی بَیْتِ خَدیجَهٍ وَ هُوَ صَغیر، ثُمَّ تَزَوَّجَ بَعْدَها فَظَهَرَ رُجوعُ اَهْل البَیْتِ النَّبَویّ اِلَی خَدیجَه دون غَیرِها…»؛ (۲۳) «به این ترتیب علی علیه السلام از کودکی در خانه‌ی خدیجه (سلام الله علیها) بزرگ شد و سپس با دخترش فاطمه (سلام الله علیها) ازدواج کرد، پس روشن می‌شود که ریشه و اساس خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله از سوی مادر به خدیجه (سلام الله علیها) برمی گردند نه به کس دیگری… ».
– محبت خدیجه (سلام الله علیها) هر روز بیشتر و بیشتر می‌شد، مخصوصاً وقتی محبت پیامبر صلی الله علیه و آله را به علی علیه-السلام می‌دید از جمله: آن حضرت می‌فرمود: «مَنْ اَحَبَّ عَلِیّا فَقَد اَحَبَّنِی، وَمَنْ اَحَبَّنی فَقَدْ اَحَبَّ اللهِ، وَ مَنْ اَبْغََض عَلِیّاً فَقَدْ اَبْغَضَنی وَمَنْ َابْغَضَنی فَقَدْ اَبْغَضَ اللهِ…»؛ (۲۴) «هان ای مردم! هرکس علی علیه السلام را دوست دارد، در حقیقت من را دوست داشته، و هرکس من را دوست بدارد، خدا را دوست داشته، و هرکسی که با علی علیه السلام دشمنی و عداوت کند، در حقیقت با من دشمنی کرده و کسی که با من دشمنی کند، در حقیقت با خدا دشمنی کرده است.».
– همچنین می‌فرمودند: «اَشْبَهْتَ خَلْقی وَخُلْقی، وَاَنْتَ مِنْ شَجَرَتِی الَّتی اَنَامِنْها»؛ (۲۵) «علی جان! تو در آفرینش و بینش و منش، مانند من هستی و از همان درخت تناوری هستی که من از آنم.».
– و می‌فرمودند: «عَلِیٌّ خَیْرُمَنْ اَتْرُکُهُ بَعْدیِ»؛ (۲۶) «علی علیه-السلام بهترین چهره‌ای است که من پس از خود در میان امت برجای می‌گزارم.» و بسیاری فرمایشات دیگر که مجال نوشتن نیست.
۳- اولین بیعت کننده با امام علی علیه السلام:
در روایتی از پیامبر اسلام آمده است که: «عَلَى الصَّلَوهِ وَ الزَّکَوهِ وَالصَّوْمِ وَالْحَجِّ وَالْوَلَایَهِ وَ مَا نُودِیَ بِشَیءٍکَما نُودِیَ بِالْوَلَایَهِ» (۲۷).
اسلام پس از اندیشه و باور توحیدگرایانه و بشردوستانه، در میدان عمل به راین اساس و ارکان بنیان شده، (که با توضیحات بیشتر برای درک بهتر مطلب) است؛
۱- بر پایه‌ی رابطه‌ی دوستانه و آگاهانه با خدا و توحید گرایی خالص، که نشان آن، نمازهای شبانه روزی، پنج‌گانه است.
۲- رعایت حقوق انسان‌ها در جلوه‌های گوناگون زندگی که از مهم‌ترین آن‌ها، شناختن حقوق مالی و اقتصادی محروم‌ترین و بی دفاع‌ترین انسان‌هاست که نه توان گرفتن حقوق خود را دارند و نه توان دفاع از حقوق خود را دارند که باید به سراغ آن‌ها رفت و با انگیزه‌های پاک و خدایی و خالص، حقوق آن‌ها را بپردازیم.
۳- شرکت در مراسم پر معنویت حج و طواف خانه‌ی خدا با مقررات آن، که هرسال برپا می‌شود تا اندیشمندان و صاحبان قدرت به یاد داشته باشند که جامعه‌ی مطلوب و مورد نظر پیام بر صلی الله علیه و آله، جامعه‌ای است که برابری، عدالت، آزادی امنیت، حق حیات و دیگر اصول حقوق بشر برای سیاه و سفید، آشنا و بیگانه و توانمند و محروم، یکسان است و هیچ کس حق ندارد حقوق بشر را پایمال کند.
۴- روزه و رمضان، تا در هر سال یک ماه همه برای رفتن به میهمانی خدا فکر کنند و خود را برای رفتن به ضیافت خدا با توبه و جبران گذشته و اصلاح خود و روابط اجتماعی و سیاسی، خود و جامعه‌ی خود را برای مهمانی خدا آماده کنند و کم شدن جرم و جنایت در این ماه، نشان دهنده‌ی آثار پربرکت این ماه است.
۵- و ولایت یعنی دوستی علی علیه السلام و فرزندان پاک سرشت و پاک روش آن حضرت، و آنان را به دلیل برتری در اندیشه و رفتار و منش، الگو و سرمشق و نمونه‌ی زندگی قرار دادن، که این واقعیت ولایت است نه چیز یا کس دیگر.
بر همین اساس بود که خدیجه (سلام الله علیها) از همان سال‌های اولیه‌ی دعوت، با شناخت مقام بالای امام علی علیه السلام با راهنمایی خدا و پیشنهاد پیامبر صلی الله علیه و آله، با امام علی علیه السلام به عنوان جانشین واقعی پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کرد.

نتیجه:

با توجه به ویژگی‌های معنوی حضرت خدیجه (سلام الله علیها)، می‌توان به این نتیجه رسید که در نظر او میان ایمان و عمل صالح یک پیوند محکمی وجود دارد. یعنی ایمان، در دیدگاه ایشان تنها باور عمیق قلبی بدون ضوابط و عملکرد مشخص نیست. بر همین اساس حضرتش در طول حیات طیبه‌اش همیشه خداوند را در نظر داشتند به مین سبب همیشه ماندگار و جاودانه می‌باشند.

نویسنده : مهدی وزنه
راسخون

پی‌نوشت‌:

۱۷- محمدباقرمجلسی، همان، ج ۶۵، ص ۳۹۲.
۱۸- همان؛ سیلاوی، همان، ص ۳۳۹.
۱۹- زین الدین محمد بن علی ابن شهرآشوب، مناقب ال ابی طالب، ج ۲، ص ۱۷۹.
۲۰- همان؛ محمدباقرمجلسی، همان، ج ۲۸، ص ۲۹۴.
۲۱- زین الدین محمدبن علی ابن شهرآشوب، همان، ج ۲، ص ۱۸۰؛ محمدباقرمجلسی، همان، ج ۳۸، ص ۲۹۴؛ نورالله شوشتری، ج ۱۷، ص۷۵.
۲۲- حسام الدین هندی، کنزالعمال، ج ۶، ص ۱۵۳.
۲۳- علی ابن ابوالفضل عسقلانی، فتح الباری بشرح البخاری، ج ۷، ص ۱۲۸.
۲۴- ابن عبدالبر، همان، ج ۳، ص ۱۱۰۱؛ محمدبن یوسف صالحی شامی، همان، ج ۱۱، ص ۲۹۳؛ حسن بن شعبه حرانی، تحف العقول، ص۴۵۸.
۲۵- محمدبن یوسف صالحی شامی، همان، ج ۱۱، ص ۸؛ علی حسنی میلانی، نفحات الازهار، ج ۵، ص ۱۲۱.
۲۶- علی ابن ابی هیثمی، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج ۹، ص ۱۱۳.
۲۷- محمدبن حسن بن علی بن محمدبن حسین حرعاملی، ج ۱، ص ۱۳؛ محمدبن علی بن حسین بن بابویه قمی صدوق، همان، ص ۲۶۸؛ محمدبن حسن طوسی، همان، ص ۱۲۴؛ ابوعیسی ترمزی، الشمائل المحمدیه و الخصائل المصطفویه، ج ۱، ص ۲۸۶؛ یحیی بن حسن حلی ابن بطریق، العمده، ص ۳۳۱؛ محمدبن خالدبرقی، المحاسن، ج ۱، ص ۲۸۶؛ محمدبن یعقوب بن اسحاق کلینی، همان، ج۲، ص۱۸.

کتاب‌نامه
طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، بیروت، دارالکتب العلمیه، بی تا.
ابن اثیر، عزالدین، اسد الغابه، بیروت، انتشارات دارالفکر،۱۴۰۹ه.
ابن جوزی، عبد الرحمن، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، بیروت، انتشارات صادق،۱۳۵۸ه.
ابن شهر آشوب، زین الدین محمدبن علی، مناقب ال ابی طالب، بی جا، انتشارات ذوی القربی، چاپ دوم، بی تا.
ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، دار الفکر للطباعه و النشر و التوزیع، دار صادر، بیروت،۱۴۱۴ ه. ق.
ابو الفرج، عبدالرحمان بن علی بن محمد، صفوه الصفوه، بیروت، انتشارات دارالمعرفه، چاپ دوم،۱۳۹۹ه.
ابی الحدید، هبه الله، شرح نهج البلاغه، دار النشر، دار الکتب العلمیه، بیروت،۱۴۱۸ هـ، الطبعه : الأولى، تحقیق : محمد عبد الکریم النمری.
اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، تبریز، مکتبه ی بنی هاشم،۱۳۸ش.
امینی، عبدالحسین احمد، الغدیر فی کتاب والسنه و الادب، بیروت، دارالکتب العربی، چاپ چهارم،۱۳۷۹.
الانصاری، محمد حیاه، المثانی، بی جا، بی نا، بی تا.
بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیرالقرآن، تهران، انتشارات موسسه بنیاد بعثت،۱۴۱۶ه.
برقی، محمدبن خالد، المحاسن، قم، انتشارات دارالکتب الاسلامیه،۱۳۷۱.
البصری الزهری، محمد بن سعد، الطبقات الکبری، بیروت، دار النشر دار صادر بی تا.
ترمزی، الشمائل المحمدیه و الخصائل المصطفویه، بیروت، مؤسسه الکتب الثقافیه،۱۴۱۲ه.
حرعاملی، محمد بن حسن، وسایل الشیعه، قم، مؤسسه ال البیت،۱۳۰۸ه.
الحسون، محمد، اعلام النساء المؤمنات، بی جا، انتشارات اسوه،۱۴۱۱ه.
حسینی میلانی، علی، نفحات الازهار، قم، انتشارات مهر،۱۴۱۴ه.
حلی، علی بن یوسف، العدد القویه، قم، انتشارات سید الشهداء،۱۴۰۸ه.
حلی، علی بن یوسف، شرح منهاج الکرامه فی معرفه الامام، بی جا، بی تا.
حلی، یحیی بن حسن ابن بطریق، العمده، قم، انتشارات جامعه مدرسین،۱۴۰۷ه .
ذهبی، شمس الدین محمد، تاریخ الاسلام، دار النشر، دار الکتاب العربی، لبنان، بیروت،۱۴۰۷ هـ، چاپ اول.
راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، قم، مؤسسه امام مهدی،۱۴۰۹ه .
سیلاوی، الانوار الساطعه، چابخانه علمیه،۱۴۲۱ه.
سیوطی، جلال الدین، تفسیردرالمنثور، قم، انتشارات کتابخانه ایت الله مرعشی نجفی،۱۴۰۲ه.
شرف الدین، عبدالحسین، النص و الاجتهاد، بی جا، انتشارات سید الشهداء،۱۴۰۴ه.
شعبه حرانی، حسن، تحف العقول، قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،۱۴۰۵ه.
شوشتری، قاضی نور الله، احقاق الحق، مکتبه آیت الله المرعشى، قم،۱۴۰۹ ه ق، چاپ:اول.
شیبانی، محمد بن عبد الکریم، الکامل فی التاریخ، دار النشر، دار الکتب العلمیه، بیروت،۱۴۱۵ هـ، الطبعه : ط ۲، تحقیق : عبد الله القاضی.
صالحی شامی، یوسف، سبل الهدی و الرشاد فی سیره خیرالعباد، بیروت، دارالکتب العلمیه،۱۴۱۴ه .
طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری باعلام الهدی، تهران، نشر اسلامیه، چاپ سوم،۱۳۹۰ه.
طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ سوم،۱۳۷۲ ه.ش.
طوسی، محمد بن حسن، امالی طوسی، قم، انتشارات دارالثقافیه،۱۴۱۴ه.
عبد البر، عبد الله بن محمد، الاستیعاب، دار النشر، دار الجیل، بیروت،۱۴۱۲، الطبعه : الأولى، تحقیق : علی محمد البجاوی.
عبده یمانی، محمد، الانوار فی مولدالنبی، بیروت، مؤسسه الکتب الثقافیه،۱۴۱۸ه.
العسقلانی الشافعی، علی بن حجر أبو الفضل، فتح الباری، دار النشر، دار المعرفه، بیروت، تحقیق : محب الدین الخطیب.
عسقلانی، ابن حجر، الأصابه، بیروت، دارالکتب العلمیه،۱۴۱۵ه.
فیض کاشانی، محسن، تفسیر صافی، تهران، انتشارات الصدر، چاپ دوم،۱۴۱۵ه.
قمی مشهدی، محمد رضا، کنز الدقائق، تهران، سازمان چاپ وانتشارات وزارت فرهنگ اسلامی،۱۳۶۸ش.
کراجکی، ابو الفتح، کنز الفوائد، انتشارات دار الذخائر، قم، چاپ : اول، ۱۴۱۰ هجرى.
کلینی، محمد، الکافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ چهارم،۱۳۶۵ ه.ش.
کثیر قرشی، اسما عیل بن عمر، البدایه والنهایه، دار النشر: مکتبه المعارف – بیروت.
مؤسسه ال البیت، مجله ی تراثنا.
مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، بیروت، مؤسسه الوفا،۱۴۰۴ه
مفید، محمدبن نعمان، الافصاح فی امامه امیرالمؤمنین، قم، الموتمر العالمی للشیخ المفید، چاپ:اول،۱۴۱۳ ق‏.
مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، بیروت، دارالکتب العلمیه،۱۴۲۰ه.
مکارم شیرازی، ناصر، الأمثل فی تفسیرکتاب الله منزل، قم، انتشارات امام علی بن ابی طالب،۱۴۲۰ه.
هندی، متقی بن حسام الدین، کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال، دار النشر، دار الکتب العلمیه، بیروت، ۱۴۱۹ هـ-۱۹۹۸ م، چاپ اول، تحقیق : محمود عمر الدمیاطی.
هیثمی، علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد، دار النشر، دار الریان للتراث، ‏دار الکتاب العربی، القاهره، بیروت، ۱۴۰۷.

فرزانه ی قریش (۲)

اشاره:

خَدیجَه دختر خُوَیلِد (درگذشت ۱۰ بعثت)، مشهور به خدیجه کبری(س) و ام المؤمنین، نخستین همسر پیامبر اکرم(ص) و مادر حضرت زهرا(س). خدیجه(س) قبل از بعثت با حضرت محمد(ص) ازدواج کرد و اولین زنی است که به وی ایمان آورد. خدیجه همه ثروت خود را در راه نشر اسلام به کار گرفت. پیامبر(ص) به احترام خدیجه، در طول حیات او همسری دیگر برنگزید و پس از درگذشت وی همواره از او با نیکی یاد می‌کرد. پیامبر از خدیجه دو پسر به نام‌های قاسم و عبدالله و چهار دختر به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه (س) داشت. بنابراین همه فرزندان پیامبر اسلام(ص) به جز ابراهیم، از خدیجه(س) بودند.

حضرت خدیجه(س) علاوه بر جمال، کمال، ثروت و شرافت نسب، از دانش، بینش، اصالت اندیشه، قدرت تصمیم گیری، دقت نظر، سلامت فکر، صلابت رأی، عقل وافر و اندیشه صائب برخوردار بودند.
از این رهگذر خواستگارهای فراوانی از سران بنی هاشم، سلاطین یمن و اشراف طائف، با اموال و امکانات فراوان در صدد ازدواج با آن فله شرف بر آمدند ولی او دست رد بر سینه ی همه آنها زد و دل در گرو امین قریش داشت.

انگیزه‌ی ازدواج

برای هر دوشیزه‌ای بسیار طبیعی است که چشم به مال و منال و جاه و جمال خواستگاران بدوزد، ولی فرزانه قریش عاقل تر از آن بود که به مسائل مادی و عادی چشم بدوزد.
حضرت خدیجه(س) علت گزینش امین قریش را اینگونه بیان می کند:
و یابن عمّ، اِنّی رَغِبتُ فیک لِقَرابَتِکَ مِنّی و شَرَفِکَ مِن قَومِکَ و اَمانَتِکَ عیدَهُم و صِدقِ حَدیثِکَ و حُسنِ خُلقِکَ.
ای پسر عمو، من دل در گرو تو دارم، زیرا:
۱- تو خویشاوندی من هستی،
۲- تو از شرافت والا برخوردار می باشی،
۳- تو به امانت در میان قوم خود مشهور هستی،
۴- تو فردی راست گفتار می باشی،
۵- تو از اخلاق نیکو برخوردار هستی.
حضرت خدیجه(س) هدایای فراوان به «صفیه» عمه ی پیامبر اکرم(ص) فرستاد و به خدمتش عرضه داشت، ای صفیه! تو را به خدا سوگند،‌ مرا در رسیدن به وصال حضرت محمد(ص) یاری کن.
حضرت خدیجه(س) راز اصلی این گزینش را به صفیه چنین بیان کرد:
اِنّی قد عَلِمتُ اَنَّه و مُؤَیِّدٌ مِن رَبِّ العالَمین؛ من به طرز قطع و یقین می دانم که او از سوی پروردگار عالمیان مورد تأیید می باشد.
او همچنین خواهرش «هاله» را به نزد عمار فرستاد تا موانع این پیوند مقدس را از پیش پا بردارد.
وی همچنین از بانویی گرامی به نام نفیسه بهره جست و به همراه او به محضر رسول اکرم(ص) شتافت و عرضه داشت: من دختری از تبار خویش برای شما در نظر گرفته ام پیامبر پرسیدند:
او کیست؟ حضرت خدیجه(س) عرض کرد: «هِی مَملوکَتُکَ خدیجه» او کنیز تو خدیجه است.۴۷

مراسم خواستگاری و ازدواج

سرانجام مراسم خواستگاری از خدیجه(س)، با حضور اشراف و بزرگان بنی‌هاشم برگزار گردید؛ حضرت ابوطالب(ع) خطبه‌ای درکمال فصاحت و بلاغت ایراد کرد؛ از عظمت و شرافت پیامبر اکرم سخن گفت: … به خدای کعبه سوگند او دارای شخصیتی بسیار والاست، او صاحب شریعتی فراگیر است و از درایتی بسیار استوار برخوردار است.۴۸
و در پایان فرمود:
اینک برادر زاده‌ی ما که بی نیاز از وصف و ستایش است به خواستگاری دخت گرامی شما آمده؛ دخت ارجمندی که به ویژگی بخشندگی و پاکی آراسته است؛ همو که انسانی است بلند جایگاه و به شکوه و عظمت، شهره ی آفاق است و برترین زبانزد همگان و مقامش ارجمند است؛ «اِنَّ ابنَ اخیا خاطِبٌ کریمَتَکُم المَوصُوفَهُ بِالسَّخاءِ وَ العِفَّه وَ هِیَ فُتاتُکُم المَعروفَهُ المَذکورَهُ فَضلُها…»۴۹ «خویلد» پدر خدیجه در پاسخ گفت: شما عزیزترین مردمان در میان ما هستید، جز اینکه خدیجه از من عاقل تر است و صاحب اختیار خود می باشد.۵۰
حضرت خدیجه(س) از عمویش «عمرو بن اسد» که بزرگ خاندان بود، رخصت طلبید و موافقت خود را اعلام کرد واظهار کرد که مهریه اش نیز از مال خودش خواهد بود.
هنگامی که ابیطالب(ع) در مجلس خواستگاری بلند شد و فرمود مهر چنین است و آن را عروس خانم بر عهده خود پذیرفته است، ابولهب بلند شد و به طعنه گفت: از کی تا به حال مهر را زنان می پذیرند.
ابیطالب(ع) فرمود: خموش باش! اگر کسی به مانند محمد باشد، می شد که همه زنان برای او جان دهند تا چه برسد که مهر خود را ببخشند.۵۱
آنگاه عمرو بن اسد خطبه ای شیوا ایراد کرد و در پایان فرمود: «زَوَجناها و رَضینا به»؛ ما خدیجه را به همسری محمد در آوردیم و به این پیوند مقدس خوشوقتیم.۵۲
آنگاه با کمال صراحت اعلام کرد: «من ذالّذی فی النّاس مثل محّمد؟ » کیست در میان مردمان که همانند محمد و همسنگ او باشد؟۵۳
خویلد پدر خدیجه(س) نیز در مراسم عقد فرمود:
«ای معشر عرب، آسمان سایه نینداخته و زمین بر فراز خود حمل نکرده، کسی را که از محمد برتر باشد. همه گواه باشید که من اور ا به دامادی خود برگزیدم: به این پیوند مقدس مفتخر هستم.»۵۴
آنگاه حضرت خدیجه(س)، اموال، اغنام، احشام، عطریات و جامه های فراوان در اختیار حضرت ابوطالب(ع) گذاشت تا ولیمه عروسی را بر عهده بگیرد. حضرت ابوطالب(ع) سفره بسیار با شکوهی گسترد و سه روز تمام اهالی مکه و پیرامون آن را میهمان کرد.۵۵

گشتی در تاریخ خدیجه ستیز

پژوهشگر گران ارج، علامه سید جعفر مرتضی عاملی در کتاب الصحیح من سیتره النبی الاعظم می نویسد۵۶: در جای جای حیات رسول خدا(ص) است تحریف و تصحیف دشمنان دیده می شود. این اتفاقات شوم، نه فقط در تداوم رسالت و بعثت بلکه در قبل از بعثت نیز به چشم می خورد در ماجرای ازدواج حضرتش با خدیجه کبری، اولین موقعیتی است که تحریف و سیاهی های جعل و دسیسه دیده می شود منظورم واقعه خواستگاری آن دو بزرگوار است در آنجا کوشیده اند تا پای «ورقه»۵۷ را به آنها باز کنند. روایات در این زمینه بسیار مضطرب است:
الف: دسته ای می گویند خدیجه نزد ابوطالب آمد و او محمد را از ابوطالب خواستگاری کرد
ب: عده ای می گویند محمد و ابوطالب به خانه خدیجه نزد خویلد پدر خدیجه رفتند و خدیجه را خواستگاری کرد.
ج: دسته‌ای می‌گویند ابوطالب به عنوان وکیل هر دو نفر و با اطمینان از رضایت هر دو به ازدواج، آنها را به عقد هم درآورد.
د: دسته چهارم که بسیار هم مضطرب و بی‌اساسند، می‌گویند: محمد و ابوطالب نزد ورقه بن نوفل رفته و خدیجه را از او خواستگاری کردند.
در ادامه این دسته از روایات، اضافات و لواحقی هم وجود دارد:
ورقه بن نوفل بن عبد عزی، پیرمردی بود نابینا که به زمان عرانی بسیار آشنا بود و به این زبان می‌خواند و می‌نوشت. وی انجیل را از حفظ داشت و تورات را بسیار مسلط بود در سفری که محمد با مال‌التجاره خدیجه به شام رفته بود و سود فراوانی بدست آورد، ورقه، این جوان را برای ازدواج به دختر برادرش خدیجه پیشنهاد کرد. همچنین گفت که من در ناحیه او ناموس و قاموس موسی می‌بینم.
این روایات که به لحاظ متن و سند هر دو بی‌اساس و دروغینند؛ به نظر من این مسائل را در تاریخ وارد کرده‌اند تا پیامبر را نسبت به نبوت و رسالتش مردد و مشکوک نشان دهند شاید دستان بنی‌امیه هم در این وادی حرکت کرده‌اند تا اسلام و پیامبر اسلام را به یهود و یهودیت مرتبط کنند. این روایات دروغین درآینده اساس داستان دروغین عبدالله سبا۵۸ شد.
در کتاب دلائل النبوت از سیره نویس نامی، بیهقی درباره جریان مراسم ازدواج خدیجه کبری(س) این طور آمده است: در این نقل تاریخی، می‌توان به وضوح اتهامات دشمنان به خاندان پاک خدیجه(س) را مشاهده نمود.۵۹
عبدالله حارث روایت می کند که مردم درباره ازدواج پیامبر(ص) و خدیجه مختلف صحبت می‌کردند. عمار یاسر گفت: مردم در این باره گوناگون و زیاد صحبت می‌دارند و هیچکس به اندازه من این مطلب را نمی‌داند من هم‌سن و سال پیامبر و دوست صمیمی آن حضرت بودم. روزی همراه پیامبر بیرون رفته بودیم در محله خروره به خواهر خدیجه برخوردیم که بر روی تشک پوستی که خریده بود نشسته بود، او مرا صدا زد. من پیش او رفتم، پیامبر(ص) هم منتظر ایستاد، خواهر خدیجه به من گفت: این دوست تو دلش نمی‌خواهد که با خدیجه ازدواج کند؟ من برگشتم و این موضوع را با پیامبر در بین گذاشتم، حضرت فرمود: چرا قسم به جان خودم، من دوباره پیش خواهر خدیجه رفتم و پاسخ پیامبر را به او گفتم، گفت فردا صبح به خانه ما بیایید.
فردای آن روز صبح زود به خانه آنها رفتیم. دیدیم گاوی کشته‌اند و پدر خدیجه جامه زیبایی پوشیده و بوی خوشی به کار برده است. خدیجه با برادر خود صحبت داشته بود و او هم با پدر صحبت کرده بود. خویلد شراب خورده و مست بود و فرزندش درباره پیامبر و ارزش و اهمیت آن حضرت صحبت داشت و خواهش کرد که خدیجه را به همسری پیامبر درآورد و او هم موافقت نمود و از گوشت گاو خوراک فراوان تهیه کرده بودند و زن و شوهر هم از همان غذا خوردند.
پدر خدیجه چون از مستی هوشیار گردید، گفت: این جامه زیبا چیست؟ و این همه خوراک و بوی خوش برای چه؟
خواهر خدیجه که با عمار صحبت کرده بود گفت: این جامه را محمد‌(ص) دامادت برایت آورده است و ماده گاوی هم هدیه آورد بود و چون خدیجه را به همسری او درآوردیم، گاو را کشتیم خویلد انکار کرد و گفت: من خدیجه را به همسری محمد درنیاورده‌ام و در حالی که داد و بیداد می‌کرد خود را به هجر اسماعیل رساند. بنی‌هاشم هم بیرون آمدند و همراه پیامبر نزد او رفتند وبا او صحبت کردند. خویلد گفت: حالا آن کسی که می‌گویید من خدیجه را به همسری او داده‌ام کجاست؟ پیامبر پیش آمد. همین که خویلد او را دید گفت: بسیار خوب اگر قبلاً موافقت کرده‌ام که مبارک و فرخنده باشد و اگر هم آن وقت موافقت نکرده‌ام، حالا با جان ودل موافقم …
باز برمی‌گردیم به سخنان استاد بزرگ جعفر مرتضی العاملی در کتاب الصحیح و درپای شخصیتی تحریفی چون ورقه بن نوفل را در تاریخ می‌کاویم:
نوبت دیگری که از ورقه نشان می‌بینیم از مودر اول خطرناک‌تر است منظورم بدء الوحی با همان شروع وحی است. نمی‌خواهم حادثه فجیع ناتوانی محمد را در خواندن بگویم که بخاری در کتابش آورده است. آنجا را می‌گویم که او از جبل النور به پایین آمد و اینقدر مضطرب و مشوّش بود که همانند انسان جن زده و یا در آب افتاده می‌گفت: «زمّلونی، زمّلونی» «مرا بپوشانید، مرا بپوشانید» خدیجه برای یافتن راهکار نزد ورقه بن نوفل رفت. باز سخنان ورقه آبی بود بر آتش تردید و تشکیک محمد تو گویی ورقه همان سکینه‌ای است که خداوند برای آرامش رسول بر او نازل کرده است.
ما هر چه در تاریخ حرکت و تحقیق کردیم چیزی از هوی و واقعیت ورقه به دست نیاوردیم ما معتقدیم که کسی چون ورقه در تاریخ، شخصیتی نمی‌تواند باشد و موجودی ساختگی است.

حقیقت مواجهه خدیجه(س) در جریان بعثت

زمانی که پیامبر(ص) پس از اعطای مقام نبوت، از جبل النور به پایین می‌آید، با افرادی مواجه است که همگان در این دو وجه مشترکند: یا تکذیب پیامبر می‌کنند، یا از پیامبر(ص) طلب معجزه می‌کنند؛ که اگر راست می‌گویی شق‌ّ‌القمر کن، اگر راست می‌گویی چنین کن و چنان کن.
در این هنگام خدیجه‌ی کبری(س) نه از رسول الله(ص) طلب اعجاز می‌کند و نه العیاذ بالله تکذیبش؛
او به پیشواز رسول می‌رود؛ به استقبال او می‌شتابد تا به او مبارکباد بدهد اتفاق مبارک رسالتی او را! در حالی که می‌داند او کیست! در حالی که می‌داند محمدی که از حرا برگشته است، با طبق طبق نور برگشته است.
و عرض می‌کند: این چه نوری است که در پیشانی شما می‌بینم؟ فرمودند: این نور نبوت است آنگاه پیامبر(ص) ارکان اسلام را برای ایشان بیان نمودند و حضرت خدیجه(س) عرضه داشتند، «آمَنْتُ و صَدَّقْتُ و رَضَیْتُ و سَلَّمْتُ»؛ «من ایمان آوردم، پیامبریت را باور کردم، آیین اسلام را پسندیدم و تسلیم شدم۶۰٫»
نه اینکه العیاذ بالله از تشویش (!) پیامبر به ورقه پناه بیاورد و نه اینکه بگوید اگر راست می‌گویی پیامبری معجزه کن!
اگر چنین باشد که تاریخ دَدمنشانه در ردّ مقام عصمت و نحوه‌ی رسالت الهی پیامبر سخن رانده، مجسمه تراشیده و شخصیت سازی کرده است، باید گفت جای بسی تأسف است از پیامبری که از حرا بر می‌گردد، در حالی که نفهمیده چه اتفاقی برایش افتاده و آنچه دیده و شنیده از شیطان بوده یا از ملک! و وای بر پیامبری که پیر یهودی مسلکی برایش اثبات رسالت کند!
آری! در تمام آن روزهایی که پیامبر از در و دیوار و دوست و دشمن نمی‌شنید جز سنگ، و نمی‌نوشید جز تهمت، و نمی‌دید جز پیکانهای عنیف اتهام و کذب و دروغ، خدیجه کبری است دل آرام و آرام‌بخش پیامبر؛ که خدایش فرمود: «فَانزَلَ اللهُ سکینَهَ علی الرّسول و علی المؤمنین»

نخستین بانوی معتقد به ولایت

امیرالمؤمنان علی بن ابیطالب(ع) از شش سالگی در خانه پیامبر تحت مراقبت حضرت خدیجه(س) بودند و لذا خدیجه(س) نسبت به آن حضرت، حق پرورش و مادری داشت؛ هنگامی که رسول اکرم(ص) مقام منبع ولایت را برای حضرت خدیجه(س) بیان نمودند و از او درخواست کردند که به ولایت امیرالمؤمنان معتقد شود، حضرت خدیجه(س) با صراحت تمام عرضه داشتند: من به ولایت علی(ع) ایمان آوردم و بیعت نمودم.۶۱
مهرورزی حضرت خدیجه(س) به حضرت علی(ع) در سطحی بود که در وصف امیرالمؤمنان(ع) فرموده‌اند:
«او برادر پیامبر، عزیزترین مردمان در نزد او و نور چشم خدیجه کبری است.۶۲ »

همسر یگانه‌ ی رسول

حضرت خدیجه(س) تنها بانویی است که نسل طیب و طاهر رسول اکرم(ص) از او باقی ماند. او تنها بانوی شایسته‌ای است که خداوند او را وعاء و ظرف انوار درخشان امات قرار داد. پیامبر رحمت(ص) فرمودند: جبرئیل امین به من بشارت می‌دهد که خداوند نسل مرا از او قرار می‌دهد، و امامان امت و خلفای من از او خواهند بود.۶۳
پیامبر اکرم همواره به این فضلیت بزرگ امّ الفضائل، اشاره کرده و می‌فرمودند: خداوند از او برای من فرزند روزی کرد و از دیگران محروم نمود.۶۴
تا حضرت خدیجه(س) درقید حیات بودند، پیامبر اکرم(ص) با هیچ بانوی دیگری ازدواج نکردند. حضرت خدیجه(س) سرچشمه کوثر جاری نبوت است که امروز بیش از هشتاد میلیون سید از نسل او در جهان وجود دارد که مظاهر خیر کثیر و مصادیق کوثر، عطیه حق تعالی به خیر البشر، حضرت پیامبراکرم(ص) می‌باشند.
خدیجه(س) محبوب پیامبر است و دوستداران خدیجه(س) محبوبان پیامبرند ما نیز در جامعه‌ی امروز با تمام وجود فریاد می‌زنیم؛ در پیشگاه حاضر و ناظر رسول خدا که ما از دوستداران خدیجه‌ام؛ ما از محبان خدیجه‌ی کبری و این بانوی بزرگ هستیم و پیامبری که در آن روزگاران دوستان و دوستداران خدیجه را تفقد می‌کرد، قطعاً امروز هم با دستان گشاده‌ی پرفیضش، دوستداران کنونی خدیجه را تفقد می‌نماید.
شایان ذکر است آنچه ما در وصف خدیجه و در دفاع از حریم مقدسش گفتیم، در حد درک قاصر ماست. خدیجه شناسی را زمانی باید که امام عصر (عج) صبح دولتش بدمد، در کنار مسجد الحرام منبری گذاشته شود و او بگوید خدیجه که بود!
درود بر آنان که از خدیجه(س)، الهام ایمان و وفا می‌گیرند و خدیجه، برایشان اسوه صبوری والگوی ایثار در راه عقیده و باور است.

پی نوشت:

۴۷- همان.
۴۸-همان.
۴۹-علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۶۹٫
۵۰-همان.
۵۱-همان.
۵۲-همان.
۵۳-همان.
۵۴-همان.
۵۵-همان.
۵۶-الصحیح من سیره النّبی الاعظم، ج ۲، ص ۲۳٫
۵۷-ورقه بن نوفل
۵۸-ن.ک: عبدالله سبا، عسکری.
۵۹- مشابه این نقل را ابن سعد در الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۳۳، آورده است
۶۰-علامه مجلسی، بحار الانوار، ج ۱۸، ۲۳۲٫
۶۱-بحار الانوار، ج ۱۸، ص ۲۳۰٫
۶۲-همان.
۶۳-همان.
۶۴-همان.

منابع و مآخذ مقاله :
۱٫ کرمی فریدونی، علی، جلوه‌هایی از فروغ آسمان حجاز، قم، انتشارات دلیل ما، ۱۳۸۳ ش.
۲٫ مهدی‌پور، علی‌اکبر، سرچشمه کوثر.
۳٫ العاملی، سید جعفر مرتضی، الصحیح من سیره النّبی الاعظم، ج ۲٫
۴٫ پایگاه اطلاع‌رسانی بانوی جهان اسلام حضرت خدیجه(س).
منبع: www.khadijeh.com

خدیجه (س) در قرآن

اشاره:

خَدیجَه دختر خُوَیلِد (درگذشت ۱۰ بعثت)، مشهور به خدیجه کبری(س) و ام المؤمنین، نخستین همسر پیامبر اکرم(ص) و مادر حضرت زهرا(س). خدیجه(س) قبل از بعثت با حضرت محمد(ص) ازدواج کرد و اولین زنی است که به وی ایمان آورد. خدیجه همه ثروت خود را در راه نشر اسلام به کار گرفت. پیامبر(ص) به احترام خدیجه، در طول حیات او همسری دیگر برنگزید و پس از درگذشت وی همواره از او با نیکی یاد می‌کرد. پیامبر از خدیجه دو پسر به نام‌های قاسم و عبدالله و چهار دختر به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه (س) داشت. بنابراین همه فرزندان پیامبر اسلام(ص) به جز ابراهیم، از خدیجه(س) بودند.

در این مقاله به آیاتی از قرآن پرداخته می شود که از نگاه احادیث و مفسران در باره حضرت نازل شده و یا در ارتباط با ایشان می باشند .

خدیجه پاک و برگزیده…

و اذ قالت الملائکه یا مریم ان الله اصطفیک و طهرک و اصطفیک علی نساء العالمین
آنسان که ملائکه گفتند : ای مریم خداوند شما را پاک گردانید و برگزید و نیز بر تمام زنان جهان هستی برتری داد (سوره آل عمران آیه ۴۲)
مخاطب قرآن در این برتری کمال و پاکی حضرت مریم صلوات الله علیها می باشد لکن با توجه به اینکه مفسرانی چون قرطبی طبرسی ابن کثیر و آلوسی بغدادی در ذیل تفسیر این آیه با استناد به کلامی از رسول الله صلی الله علیه و آله که فرمودند : فضلت خدیجه علی نساء امتی کما فضلت مریم علی نساء العالمین یعنی خدیجه بر زنان امتم برتری یافت همانگونه که مریم بر زنان جهان برتری داشت و نیز در کلام دیگری که حضرت علی علیه السلام فرمودند که از رسول الله صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمودند : خیر نسائها مریم بنت عمران و خدیجه بنت خویلد (تفسیر ابن کثیر ج ۱ ص ۳۲۳ ) یعنی بهترین زنان مریم دختر عمران و خدیجه دختر خویلد هستند گویای این واقعیت است که مصداق دیگر این آیه حضرت خدیجه صلوات الله علیها نیز می باشند
بر استواری این ادعا احادیثی است که مفسران در ذیل تفسیر این آیه گزارش کرده اند و در آنها نام مبارک این بانوی کم نظیر جهان هستی بیان شده است چنانچه قرطبی می نویسد : ظاهر قرآن و احادیث اقتضا می کند که حضرت مریم از تمام زنان برتر و پس از آن فاطمه و سپس خدیجه و بعد آسیه باشد تفسیر جامع الاحکام ج ۴ ص ۵۹ این سخن مفهوم کلامی است که از رسول الله علیه و آله گزارش شده است بنگرید خدیجه در سنت را
امید آنکه با انس و ارتباط و توسل به حضرت خدیجه صلوات الله علیها این واقعیت در باور ما مسلمانان جای گیرد.

نقش حضرت خدیجه در بی نیازی رسول الله از نظر مالی و…

ووجدک عائلا” فاغنی
و تو را فقیر الی الله یافت و سپس بی نیاز کرد سوره ضحی آیه ۸
درتفسیر فرات کوفی با استناد به کلامی از ابن عباس خدیجه را عامل غنای رسول الله دانسته است .عن ابن عباس رضی الله عنه : ووجدک ضالا” عن النبوه “فهدی” الی النبوه “ووجدک عائلا” فاغنی” بخدیجه.تفسیر فرات کوفی حدیث ۷۳۰
اگرچه برخی از مفسران (زمخشری در کشاف ج ۴/۷۶۸ و علامه طباطبائی در المیزان ج ۲۰/۳۱۱ ) بی نیازی را اقتصادی دانسته اند لکن کلی بودن آیه و کلام امام رضا (علیه السّلام) (در تفسیر صافی ج ۴/۳۴۲ و کنز الدقایق ج ۱۴/۳۲۱) که فرمودند : خداوند با مستجاب نمودن دعای حضرت ایشان را بی نیاز نمودند .می توان خدیجه (سلام الله علیها) را عاملی بشری انسانی و مادی برای فراهم نمودن بستربی نیاز معنوی و مادی حضرت دانست .
و بر استواری این نتیجه کلام قرطبی است در تفسیر این آیه که می نویسد:
شما را بواسطه خدیجه رضی الله عنها بی نیاز نمود. (تفسیر الجامع الاحکام ج ۲۰/۷۲)

پیامبر(ص) و خدیجه(س)، ادب و عاطفه

اشاره:

۹ شوّال سال ۲۸ قبل از هجرت، روزى بود که پیامبر اکرم(ص) خدیجه کبرا(س) آن بانوى بزرگ را به همسرى گرفت. این روز که امسال مصادف با ۱۸ بهمن است، بی‏تردید روز مبارکى براى امت اسلامى و مبدأ برکات بسیار بود. آنچه می‏خوانید نگاهى کوتاه است به روابط عاطفى میان پیامبر(ص) و خدیجه(س) که اشاره‏اى نیز به مقدمات این ازدواج دارد. زندگى مشترک پیامبر(ص) و خدیجه(س) درس‏آموز تمام مردان و زنانى است که جویاى سعادت در زندگى خود هستند. عدم دلبستگى خدیجه به سیم و زر دنیا وتوجه به امور معنوى، عشق و علاقه به پیامبر(ص)، عطوفت و مهربانى متقابل رسول خدا(ص) و خدیجه(س)، ایثار و وفادارى نسبت به یکدیگر، همه و همه درسهاى آموزنده‏اى است براى جویندگان سعادت.

شخصیت حضرت خدیجه(س)

خدیجه را نباید تنها یک بانوى سرمایه‏دار دانست. که شتران حامل مال‏التجاره را به مناطق مختلف می‏فرستاد، و سودهاى کلان بدست می‏آورد، بلکه وى به عنوان یک شخصیت معنوى، عفیف، پاکدامن و ایثارگر، داراى شناخت و فکر بلند و تیزبین مطرح بود.

این بانوى بزرگ، حتى در دوران جاهلیت، که پاکدامنى جایگاهى نداشت، به دلیل عفّت و دامن پاکش، طاهره نامیده می‏شد. «و کانت تُدعى فى الجاهلّیه بالطّاهره لشدّه عفافها و صیانتها».(۱)

خدیجه آنچنان بر بلنداى معنویت صعود کرده است که پیامبر خدا(ص) به کمال وى شهادت داده و فرموده است: «کمل من الرجال کثیر و لم یکمل من النساء الاّ أربع: آسیه بنت مزاحم امرأه فرعون، و مریم بنت عمران، و خدیجه بنت خویلد، و فاطمه بنت محمد(ص)».(۲)

مردان بسیارى قلّه کمال را فتح نموده‏اند، ولى از زنان، چهار نفر به این قلّه دست پیدا کرده‏اند:

آسیه دختر مزاحم و همسر فرعون، مریم دختر عمران، خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر محمد(ص).

این بانوى بامعرفت، آنچنان حقیقت‏شناس و تیزبین است که در میان همه مردان و زنان عصر بعثت، اولین فردى است که نبوت رسول خدا را تصدیق می‏کند، و مدال پرافتخار ایمان را بدست می‏آورد.(۳)

خدیجه از بهترین زنان بهشت و برگزیده خداوند تبارک و تعالى است.(۴)

مقام این بانوى بزرگ به اندازه‏اى رفیع است که پیامبر خدا(ص) خطاب به وى فرمودند: «یا خدیجه انّ اللّه‏ عزّ و جلّ لیباهى بکِ کرام ملائکته کلُّ یومٍ مرارا».(۵)

خدیجه! خداوند عز و جل روزى چندین بار به عظمت تو در نزد ملائکه مقربش مباهات می‏کند.

و در مورد دیگر نیز فرموده است: «قال جبرئیل: هذه خدیجه فاقرء علیهاالسلام من ربّها و منّى و بشّرها بیت فى الجّنه»(۶). سلام خداوند و مرا به خدیجه ابلاغ کن و مژده خانه‏اى در بهشت را به او بده.

زمینه ازدواج با رسول خدا(ص)

خدیجه از پیش مانند سایر مردم، محمد(ص) عزیز قریش را به عنوان فردى امین و درستکار می‏شناخت. بر همین اساس از حضرتش دعوت کرد تا مسؤولیت یکى از کاروانهاى تجارتى وى را بپذیرد، و شاید هم می‏خواست شخص مورد علاقه خود را به دقت بیازماید. به هر حال، محمد(ص) مسؤولیت کاروان را پذیرفت. خدیجه هم غلام مورد اعتماد خود مَیسره را همراه حضرتش نمود، تا هم کمک‏کارش باشد، و هم هنگام بازگشت گزارش سفر را از وى دریافت کند.

علایم نبوت در سفر تجارت

در بازگشت کاروان تجارى، آن چیزى که بیشتر از خیر و برکت و سود تجارت این سفر، به سرپرستى محمد(ص)، نظر خدیجه را به خود جلب نمود، گزارش دل‏انگیز میسره بود:

… در بین راه به صومعه راهبى رسیدیم. امین کاروان زیر سایه درختى که نزدیک صومعه بود قرار گرفت، راهب صومعه آمد و پرسید: این شخص چه کسى است که زیر این درخت آرمیده است؟

گفتم: مردى از قریش، از اهل حرم.

گفت: تا کنون جز پیامبران خدا کسى زیر این درخت قرار نگرفته است!!

خدیجه بسیار متعجب شد و تشنه شنیدن سخنان میسره، که وى اضافه کرد و گفت:

در بین راه هوا به شدت گرم بود، ناگهان دو فرشته را دیدم که آمده‏اند و بر سر امیر کاروان سایه افکنده‏اند و او زیر سایه فرشتگان حرکت می‏کرد.(۷)

این گزارش، آنچنان قلب خدیجه را از عشق به رسول خدا(ص) آکنده نمود که بلافاصله خود را به عموى دانشمند خویش، ورقه بن نوفل رسانید، و جریان را با وى در میان گذاشت.

ورقه بن نوفل گفت: اگر این گزارش میسره درست باشد، محمد(ص) همان پیامبرى است که بعثتش به این امت وعده داده شده است، و من اوصاف وى را در کتابها خوانده‏ام.(۸)

عشق سرشار خدیجه به محمد(ص)

آن گزارش میسره، و این نوید ورقه بن نوفل، چنان طوفانى از محبت محمد(ص) در دل خدیجه ایجاد کرد که بی‏صبرانه حضرتش را طلبید و خطاب به وى چنین گفت:

«یا بن‏عم، انّى قد رغبت فیک لقرابتک و سطوتک فى قومک و امانتک و حسن خلقک و صدق حدیثک».(۹) اى پسرعمو، به دلیل خویشى، شرافت خانوادگى، امانتدارى، حسن خلق و راستگویى که در شما سراغ دارم، به شما اشتیاق پیدا کردم.

آنگاه براى ازدواج با پیامبر(ص) اعلام آمادگى کرد.

این عمل خدیجه نشان‏دهنده این است که وى گرچه از نظر مال و ثروت ممتاز بود، اما دل به امور معنوى داشت. او طالب شخص با کمال بود، نه فرد پولدار.

بر اساس همین دیدگاه بلند بود که خواستگارانى پولدار چون عقبه بن‏ابی‏معیط و صلت بن‏ابی‏یهاب، که هر کدام چهارصد غلام و کنیز داشتند را نپذیرفت(۱۰). اما در برابر شخص باکمالى چون رسول خدا(ص)، هم خود پیشنهاد ازدواج داد، و هم مهریه را از مال خود

* این بانوى بزرگ، حتى در دوران جاهلیت، که پاکدامنى جایگاهى نداشت، به دلیل عفّت و دامن پاکش، طاهره نامیده می‏شد.

تعیین کرد. امام صادق(ع) می‏فرماید: در جلسه خواستگارى، خدیجه(س) وقتى ملاحظه کرد عمویش ورقه بن‏نوفل در برابر سخنان ابوطالب از عهده پاسخ برنمی‏آید، بی‏درنگ گفت:

«یا عمّاه انّک و ان کنت اولى بنفسى منّى فی‏الشهود، فلست اولى بى من نفسى، قد زوجّتک یا محمد نفسى و المطّهر على فى مالى»(۱۱) عموجان ممکن است درمسایل دیگر اختیار مرا داشته باشید، ولى اینجا اختیار با خود من است. سپس گفت: اى محمد من خودم را به همسرى شما درآوردم، و مهر را هم خودم از مال خود قرار می‏دهم.

این کار خدیجه عشق غیر قابل توصیف وى را نسبت به رسول خدا(ص) می‏رساند، آن هم عشقى مقدس و معنوى که وراء همه امور مادى است، عشق به کمال است؛ عشق به صداقت است، عشق به امانت است، عشق به همه خوبیهاست، و در یک کلام عشق به خداست.

این بانو می‏داند که همه سعادت و خوشبختى در ارتباط با فرستاده خدا است، و لذا در بیانى چنین می‏گوید: «سَعِدَتْ مَنْ تُکونُ لِمحمّدٍ قرینهً، فانّه یزینُ صاحِبَه»(۱۲) خوشبختى نصیب زنى است که همسر محمد(ص) گردد، زیرا محمد براى وى مایه افتخار است.

محبت و علاقه دو جانبه

عشق و علاقه خدیجه به رسول خدا(ص) یکطرفه نبود، بلکه محبت دو جانبه بود. این واقعیت را ابوطالب(ع) در خطبه عقد چنین بیان کرد: « و له فى الخدیجه رغبه ولها فیه رغبه»(۱۳) خدیجه و محمد هر دو علاقه‏مند به یکدیگر هستند.

چه خوش بی‏مهربانى هر دو سر بى

که یک سر مهربانى دردسر بى

* حضرت خدیجه: خوشبختى نصیب زنى است که همسر محمد(ص) گردد، زیرا محمد براى وى مایه افتخار است.

همان گونه که خدیجه نسبت به رسول خدا(ص) شناخت پیدا نموده و به حضرتش علاقه‏مند شده بود، رسول خدا(ص) نیز کمالات خدیجه(س) را دریافته و او را شایسته براى همسرى خود می‏دانست. و لذا با اینکه وى قبلاً دو شوهر دیگر کرده، و از نظر سنى بنا به قولى ۱۵ سال از رسول خدا بزرگتر بود(۱۴)او را از هر زن دیگر براى همسرى خود مناسبتر دید، و با وى ازدواج نمود، و او را همواره مورد احترام و تجلیل قرار می‏داد.

رسول خدا(ص) هیچ زنى را همتاى خدیجه قرار نمی‏داد «یثنى علیها و یفضّلها على سائر امّهات المؤمنین و یبالغ فى تعظیمها»(۱۵). او را ستایش می‏کرد و بر سایر همسران خود برترى می‏داد و در بزرگداشت و تکریم او تلاش زیاد می‏نمود.

ادب خدیجه در برابر رسول خدا(ص)

بررسى زندگى مشترک رسول خدا(ص) و خدیجه(س) نشان می‏دهد که این دو شخصیت بزرگ که الگوى همه انسانهاى باکمال می‏باشند، براى یکدیگر ارزش خاصى قائل بودند. وى نه تنها مال و ثروت خود را به رخ شوهر که دستش از مال دنیا تهى بود نمی‏کشید، بلکه با افتخار ثروت کلان خود را در اختیار همسر خویش قرار داد. وقتى پیشنهاد ازدواج را به حضرتش داد، حضرت در مقابل این پیشنهاد فرمود: «یا عم ابنه أنت امرأه ذات مال و أنا فقیر لاأملک الاّ ما تجودین به على و لیس مثلک من یرغب فى مثلى و أنا أطلب امرأه یکون حالها کحالى و مالها کمالى».

شما بانویى هستید داراى ثروت و من فردى فقیرم که چیزى در اختیار ندارم، کسى داراى موقعیت تو رغبت به کسى مثل من پیدا نمی‏کند، من جویاى همسری‏ام که حالش مانند حال خودم و از نظر مالى همتاى خود من باشد.

بانوى باکمال قریش که شرافت و کمال با ذاتش عجین بود، در پاسخ گفت: «واللّه‏ یا محمد ان کان مالک قلیلاً فمالى کثیر، و من یسمح لک بنفسه کیف لا یسمح لک بماله، و أنا و مالى و جوارى و جمیع ما املک بین یدیک و فى حکمک لا امنعک منه شیئا».

به خدا سوگند اى محمد اگر تو مالى ندارى، من ثروت زیادى دارم، و کسى که خود را در اختیار تو قرار داده است، چگونه مالش در خدمت شما نباشد، من و سرمایه‏ام، و کنیزانم و آنچه که در اختیار دارم از آن شماست، و تحت امر شماست و هیچ منعى از طرف من نیست.

آنگاه اشک در چشمانش حلقه زد و گفت:

واللّه‏ ما هب نسیم الشمال

الاّ تذکرت لیالى الوصالى

ولا أضامن نحوکم بارق

الاّ توهمت لطیف الخیال

جور اللیالى خصّنى بالجفا

منکم و من یأمن جور اللیالى

رقوا و جودوا و اعطفو و ارحموا

لا بّد لى منکم على کل حال(۱۶)

به خدا سوگند هر وزش نسیم، مرا به یاد شبهاى وصال می‏اندازد

و چون از سوى (خانه) شما فروغى درخشیدن می‏گیرد، می‏پندارم که آن نور شبح و

سایه شما است

درد و جور شبانه‏اى از (فراق) شما کشیده‏ام، و چه کسى (دلداده‏اى ) است که از جور و رنج شبانه در امان باشد

ترحم و دلسوزى کنید، و عطوفت به کار گیرید، که در هر حال مرا گریزى از (دلبستگی) به شما نیست.

ممکن است کسى گمان کند، این ادب و احترام خدیجه آن هم نسبت به شوهرى چون رسول خدا(ص) یک امر عادى و طبیعى است، در حالى که با اندک توجهى می‏شود دریافت که

* این گزارش، آنچنان قلب خدیجه را از عشق به رسول خدا(ص) آکنده نمود که بلافاصله خود را به عموى دانشمند خویش، ورقه بن نوفل رسانید، و جریان را با وى در میان گذاشت.

ادب خدیجه نسبت به شوهر عزیزش، فراتر از ادب یک زن در برابر شوهر است.

وى از آن جهت که شخصیت رسول خدا را شناخته، و رفعت مکان وى را درک کرده است، این گونه محترمانه برخورد می‏کند.

این ادب و احترام، حتى قبل از ازدواج نیز از این بانو نسبت به عزیز قریش دیده می‏شود. خدیجه هنگامى که از امین قریش براى سرپرستى کاروان تجارتى استفاده می‏کند، به دو غلام خود، میسره و ناصح می‏گوید: «اعلما قد ارسلت الیکما امینا على اموالى و انه امیر قریش و سیدها، فلا یدٌ على یده، فان باع لایمنع، و ان ترک لا یؤمر، فلیکن کلامکما بلطف و أدب و لا یعلوا کلامکما على کلامه».

من امینى بر اموال خود گماشتم، همو که امیر بزرگ قریش است، دستى بالاى دست او نیست. اگر تصمیم بر فروش متاعى بگیرد، نباید کسى مانع شود. اگر تصمیم گرفت چیزى نفروشد، کسى حق ندارد دستورى به او بدهد. شما موظفید با لطف و ادب با وى سخن بگویید، و بالاى حرف او حرفى نزنید.

قدردانى رسول خدا(ص) از خدیجه(س)

اگر خدیجه نسبت به همسر گرامى خود این گونه رعایت ادب و احترام می‏کند، رسول خدا(ص) نیز از خدیجه به نحو شایسته‏اى قدردانى می‏نماید، و براى خدیجه احترام خاصى قائل می‏شود، که در اینجا به نمونه‏هایى از آن اشاره می‏شود.

رسول خدا(ص) در زندگى، خود با رأى و نظر خدیجه مخالفت نمی‏نمود. مثلاً وقتى ابوالعاص، پسر خواهر خدیجه، زینب، دختر رسول خدا را خواستگارى نمود، «فسألت خدیجه رسول‏اللّه‏(ص) ان یزوّجه و کان رسول‏اللّه‏ لا یخالفها»، خدیجه از رسول خدا(ص) خواست که زینب را به وى تزویج کند، و رسول خدا(ص) پیشنهاد وى را پذیرفت

* به خدا سوگند هر وزش نسیم، مرا به یاد شبهاى وصال می‏اندازد

و چون از سوى (خانه) شما فروغى درخشیدن می‏گیرد، می‏پندارم که آن نور شبح و سایه شما است

درد و جور شبانه‏اى از (فراق) شما کشیده‏ام، و چه کسى (دلداده‏اى ) است که از جور و رنج شبانه در امان باشد

چون رویه حضرت بر این بود که مخالفت خدیجه نمی‏نمود.(۱۸)

رسول خدا(ص) آن چنان به خدیجه محبت داشت و قدردان بود که قبل از خدیجه همسرى اختیار ننموده و تا خدیجه زنده بود نیز همسرى اختیار نکرد.(۱۹)

این قدردانى رسول خدا(ص) نسبت به خدیجه تنها به زمان حیات او خلاصه نمی‏شد، بلکه پس از مرگ وى نیز همواره او را یاد می‏کرد و از وى تجلیل به عمل می‏آورد. با آنکه همسران دیگرى داشت هر وقت به یاد خدیجه می‏افتاد از وى به خوبى یاد می‏کرد و گریه می‏نمود.

روزى عایشه گفت: اى رسول خدا، چقدر از خدیجه یاد می‏کنید! خدیجه پیرزنى بود از دست شما رفت، خدا بهتر از خدیجه را به شما عنایت کرده است!!

رسول خدا(ص) برآشفته گشت و فرمود: «صدّقتنى اذ کذبتم و آمنت بى اذ کفرتم و ولدت لى اذ عقمتم»(۲۰). او زمانى نبوت مرا تصدیق کرد که شما مرا تکذیب می‏نمودید. به من ایمان آورد، شما کافر بودید. وى مادر فرزندان من است، در حالى که شما چنین نیستید.

* قدردانى رسول خدا(ص) نسبت به خدیجه تنها به زمان حیات او خلاصه نمی‏شد، بلکه پس از مرگ وى نیز همواره او را یاد می‏کرد و از وى تجلیل به

عمل می‏آورد.

عایشه می‏گوید: من بعد از این با ذکر خیر خدیجه خود را نزد پیامبر(ص) عزیز می‏کردم!

عشق و عاطفه رسول خدا(ص) به همسر باکمالش به حدّى رسیده بود که دوستان خدیجه نیز از آن بهره‏مند بودند.

عایشه می‏گوید: پیرزنى وارد بر رسول خدا(ص) شد، و از سوى حضرت مورد احترام خاصى واقع شد. پیرزن که از محضر رسول خدا(ص) خارج شد، پرسیدم: این زن چه کسى بود که این گونه مورد الطاف شما واقع شد؟

رسول خدا(ص) فرمود: این زن از دوستان خدیجه است. وقتى خدیجه زنده بود، زیاد نزد ما می‏آمد.(۲۱)

اینها همه به خاطر شخصیت والاى خدیجه(س) و فداکاریهاى آن بانوى بزرگ بود. خدیجه‏اى که داخل خانه پیامبر(ص) پناه آن حضرت به حساب می‏آمد و تمام ناراحتیها و شکنجه‏هاى جسمى و روحى وارده از سوى قریش را با عواطف غیر قابل وصف خود، جبران می‏نمود.

خدیجه‏اى که مادر فرزندانش، یعنى: قاسم، طاهر، طیب، زینب، رقیه و ام‏کلثوم بود، و از همه مهمتر مادر ام‏الائمه زهراى مرضیه(سلام‏اللّه‏ علیها) بود، که اگر هیچ افتخارى براى خدیجه(س) نبود، جز اینکه وى مادر فاطمه است، براى وى کافى بود.

و اینچنین بود که از دست دادن خدیجه براى رسول خدا(ص) بسیار ناگوار و دشوار بود، به گونه‏اى مرگ خدیجه در روح و روان رسول گرامى اسلام، اثر گذاشت که سال درگذشت وى را که قرین وفات حضرت ابوطالب(ع) بود

(عام‏الحزن) نامید، و پس از وفاتش نیز هرگاه به یاد خدیجه می‏افتاد، یا کسى از وى نام می‏برد، چشمان مبارکش پر از اشک شده و از خوبیهاى خدیجه سخن می‏گفت.

پی نوشت:

۱. سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۱٫

۲. تفسیر المیزان، ج۱۹، ص۳۴۶٫

۳. بحار، ج۱۶، ص۲٫ سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۵۷٫ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۰۹٫

۴. بحار، ج۱۶، ص۲٫

۵. عوالم العلوم، ج۱۱، ص۴۱٫

۶. صحیح بخارى، چاپ دارالقلم، ج۵، ص۱۱۲٫

۷. سیره ابن‏هشام، ج۱، ص۱۹۹٫

۸. همان، ج۱، ص۲۰۳٫

۹. همان، ج۱، ص۲۰۱٫

۱۰. بحار، ج۱۶، ص۲۲٫

۱۱. فروع کافى، کتاب النکاح، باب خطب النکاح، ح۹٫

۱۲. بحار، ج۱۶، ص۲۳٫

۱۳. فروع کافى، کتاب النکاح، باب خطب النکاح، ح۹٫

۱۴. سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۱٫

۱۵. همان، ج۲، ص۱۱۰٫ صحیح بخارى، ج۷، ص۱۰۷٫

۱۶. بحار، ج۱۶، ص۵۵٫

۱۷. همان، ص۲۹٫

۱۸. سیره ابن‏هشام، ج۲، ص۳۰۶٫

۱۹. سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۰٫

۲۰. بحار، ج۱۶، ص۸٫ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۲، ۱۱۷٫

۲۱. بحار، ج۱۶، ص۸٫

   ۱٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۱۱

   ۲٫ تفسیر المیزان,ج۱۹,ص۳۴۶

   ۳٫ بحار,ج۱۶,ص۲

   ۴٫ سیره ابن هشام,ج۱,ص۲۵۷

   ۵٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۰۹

   ۶٫ بحار,ج۱۶,ص۲

   ۷٫ عوالم العلوم,ج۱۱,ص۴۱

   ۸٫ صحیح بخاری,ج۵,ص۱۱۲

   ۹٫ سیره ابن‏هشام,ج۱,ص۱۹۹

  ۱۰٫ سیره ابن‏هشام,ج۱

  ۱۱٫ بحار,ج۱۶,ص۲۲

  ۱۲٫ فروع کافى

  ۱۳٫ بحار,ج۱۶,ص۲۳

  ۱۴٫ سیره ابن‏هشام,ج۲,ص۳۰۶

  ۱۵٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۱۰

  ۱۶٫ بحار,ج۱۶,ص۸

  ۱۷٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۱۲، ۱۱۷

  ۱۸٫ بحار,ج۱۶,ص۸

منبع :پیام زن شماره ۷۱،بهمن  ماه

۱۳۷۶

پیامبر(ص) و خدیجه(س)؛ ادب و عاطفه

اشاره:

آنچه مى خوانید نگاهى کوتاه است به روابط عاطفى میان پیامبر(ص) و خدیجه(س) که اشاره اى نیز به مقدمات این ازدواج دارد. زندگى مشترک پیامبر(ص) و خدیجه(س) درس آموز تمام مردان و زنانى است که جویاى سعادت در زندگى خود هستند. عدم دلبستگى خدیجه به سیم و زر دنیا وتوجه به امور معنوى، عشق و علاقه به پیامبر(ص)، عطوفت و مهربانى متقابل رسول خدا(ص) و خدیجه(س)، ایثار و وفادارى نسبت به یکدیگر، همه و همه درسهاى آموزنده اى است براى جویندگان سعادت.

شخصیت حضرت خدیجه(س)

خدیجه را نباید تنها یک بانوى سرمایه دار دانست. که شتران حامل مال التجاره را به مناطق مختلف مى فرستاد، و سودهاى کلان بدست مىآورد، بلکه وى به عنوان یک شخصیت معنوى، عفیف، پاکدامن و ایثارگر، داراى شناخت و فکر بلند و تیزبین مطرح بود.

این بانوى بزرگ، حتى در دوران جاهلیت، که پاکدامنى جایگاهى نداشت، به دلیل عفت و دامن پاکش، طاهره نامیده مى شد. (و کانت تدعى فى الجاهلیه بالطاهره لشده عفافها و صیانتها).(۱)

خدیجه آنچنان بر بلنداى معنویت صعود کرده است که پیامبر خدا(ص) به کمال وى شهادت داده و فرموده است: (کمل من الرجال کثیر و لم یکمل من النسإ الا إربع: آسیه بنت مزاحم امرإه فرعون، و مریم بنت عمران، و خدیجه بنت خویلد، و فاطمه بنت محمد(ص).(۲)

مردان بسیارى قله کمال را فتح نموده اند، ولى از زنان، چهار نفر به این قله دست پیدا کرده اند:

آسیه دختر مزاحم و همسر فرعون، مریم دختر عمران، خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر محمد(ص).

این بانوى بامعرفت، آنچنان حقیقت شناس و تیزبین است که در میان همه مردان و زنان عصر بعثت، اولین فردى است که نبوت رسول خدا را تصدیق مى کند، و مدال پرافتخار ایمان را بدست مى آورد.(۳)

خدیجه از بهترین زنان بهشت و برگزیده خداوند تبارک و تعالى است.(۴)

مقام این بانوى بزرگ به اندازه اى رفیع است که پیامبر خدا(ص) خطاب به وى فرمودند: (یا خدیجه ان الله عز و جل لیباهى بک کرام ملائکته کل یوم مرارا). (۵)

خدیجه! خداوند عز و جل روزى چندین بار به عظمت تو در نزد ملائکه مقربش مباهات مى کند.

و در مورد دیگر نیز فرموده است:

(قال جبرئیل: هذه خدیجه فاقرء علیهاالسلام من ربها و منى و بشرها بیت فى الجنه)(۶). سلام خداوند و مرا به خدیجه ابلاغ کن و مژده خانه اى در بهشت را به او بده.

زمینه ازدواج با رسول خدا(ص)

خدیجه از پیش مانند سایر مردم، محمد(ص) عزیز قریش را به عنوان فردى امین و درستکار مى شناخت. بر همین اساس از حضرتش دعوت کرد تا مسوولیت یکى از کاروانهاى تجارتى وى را بپذیرد، و شاید هم مى خواست شخص مورد علاقه خود را به دقت بیازماید. به هر حال، محمد(ص) مسوولیت کاروان را پذیرفت. خدیجه هم غلام مورد اعتماد خود میسره را همراه حضرتش نمود، تا هم کمک کارش باشد، و هم هنگام بازگشت گزارش سفر را از وى دریافت کند.

علایم نبوت در سفر تجارت

در بازگشت کاروان تجارى، آن چیزى که بیشتر از خیر و برکت و سود تجارت این سفر، به سرپرستى محمد(ص)، نظر خدیجه را به خود جلب نمود، گزارش دل انگیز میسره بود:

… در بین راه به صومعه راهبى رسیدیم. امین کاروان زیر سایه درختى که نزدیک صومعه بود قرار گرفت، راهب صومعه آمد و پرسید: این شخص چه کسى است که زیر این درخت آرمیده است؟

گفتم: مردى از قریش، از اهل حرم.

گفت: تا کنون جز پیامبران خدا کسى زیر این درخت قرار نگرفته است!

خدیجه بسیار متعجب شد و تشنه شنیدن سخنان میسره، که وى اضافه کرد و گفت:

در بین راه هوا به شدت گرم بود، ناگهان دو فرشته را دیدم که آمده اند و بر سر امیر کاروان سایه افکنده اند و او زیر سایه فرشتگان حرکت مى کرد.(۷)

این گزارش، آنچنان قلب خدیجه را از عشق به رسول خدا(ص) آکنده نمود که بلافاصله خود را به عموى دانشمند خویش، ورقه بن نوفل رسانید، و جریان را با وى در میان گذاشت.

ورقه بن نوفل گفت: اگر این گزارش میسره درست باشد، محمد(ص) همان پیامبرى است که بعثتش به این امت وعده داده شده است، و من اوصاف وى را در کتابها خوانده ام. (۸)

عشق سرشار خدیجه به محمد(ص)

آن گزارش میسره، و این نوید ورقه بن نوفل، چنان طوفانى از محبت محمد(ص) در دل خدیجه ایجاد کرد که بى صبرانه حضرتش را طلبید و خطاب به وى چنین گفت:

(یا بن عم، انى قد رغبت فیک لقرابتک و سطوتک فى قومک و امانتک و حسن خلقک و صدق حدیثک).(۹) اى پسرعمو، به دلیل خویشى، شرافت خانوادگى، امانتدارى، حسن خلق و راستگویى که در شما سراغ دارم، به شما اشتیاق پیدا کردم.

آنگاه براى ازدواج با پیامبر(ص) اعلام آمادگى کرد.

این عمل خدیجه نشان دهنده این است که وى گرچه از نظر مال و ثروت ممتاز بود، اما دل به امور معنوى داشت. او طالب شخص با کمال بود، نه فرد پولدار.

بر اساس همین دیدگاه بلند بود که خواستگارانى پولدار چون عقبه بن ابى معیط و صلت بن ابى یهاب، که هر کدام چهارصد غلام و کنیز داشتند را نپذیرفت(۱۰). اما در برابر شخص باکمالى چون رسول خدا(ص)، هم خود پیشنهاد ازدواج داد، و هم مهریه را از مال خود تعیین کرد. امام صادق(ع) مى فرماید: در جلسه خواستگارى، خدیجه(س) وقتى ملاحظه کرد عمویش ورقه بن نوفل در برابر سخنان ابوطالب از عهده پاسخ برنمىآید، بى درنگ گفت:

(یا عماه انک و ان کنت اولى بنفسى منى فى الشهود، فلست اولى بى من نفسى، قد زوجتک یا محمد نفسى و المطهر على فى مالى)(۱۱) عموجان ممکن است درمسایل دیگر اختیار مرا داشته باشید، ولى اینجا اختیار با خود من است. سپس گفت: اى محمد من خودم را به همسرى شما درآوردم، و مهر را هم خودم از مال خود قرار مى دهم.

این کار خدیجه عشق غیر قابل توصیف وى را نسبت به رسول خدا(ص) مى رساند، آن هم عشقى مقدس و معنوى که ورإ همه امور مادى است، عشق به کمال است; عشق به صداقت است، عشق به امانت است، عشق به همه خوبیهاست، و در یک کلام عشق به خداست.

این بانو مى داند که همه سعادت و خوشبختى در ارتباط با فرستاده خدا است، و لذا در بیانى چنین مى گوید: (سعدت من تکون لمحمد قرینه، فانه یزین صاحبه)(۱۲) خوشبختى نصیب زنى است که همسر محمد(ص) گردد، زیرا محمد براى وى مایه افتخار است.

محبت و علاقه دو جانبه

عشق و علاقه خدیجه به رسول خدا(ص) یکطرفه نبود، بلکه محبت دو جانبه بود. این واقعیت را ابوطالب(ع) در خطبه عقد چنین بیان کرد: ( و له فى الخدیجه رغبه ولها فیه رغبه)(۱۳) خدیجه و محمد هر دو علاقه مند به یکدیگر هستند.

چه خوش بى مهربانى هر دو سر بى

که یک سر مهربانى دردسر بى

همان گونه که خدیجه نسبت به رسول خدا(ص) شناخت پیدا نموده و به حضرتش علاقه مند شده بود، رسول خدا(ص) نیز کمالات خدیجه(س) را دریافته و او را شایسته براى همسرى خود مى دانست. و لذا با اینکه وى قبلا دو شوهر دیگر کرده، و از نظر سنى بنا به قولى ۱۵ سال از رسول خدا بزرگتر بود(۱۴)او را از هر زن دیگر براى همسرى خود مناسبتر دید، و با وى ازدواج نمود، و او را همواره مورد احترام و تجلیل قرار مى داد.

رسول خدا(ص) هیچ زنى را همتاى خدیجه قرار نمى داد (یثنى علیها و یفضلها على سائر امهات المومنین و یبالغ فى تعظیمها)(۱۵). او را ستایش مى کرد و بر سایر همسران خود برترى مى داد و در بزرگداشت و تکریم او تلاش زیاد مى نمود.

ادب خدیجه در برابر رسول خدا(ص)

بررسى زندگى مشترک رسول خدا(ص) و خدیجه(س) نشان مى دهد که این دو شخصیت بزرگ که الگوى همه انسانهاى باکمال مى باشند، براى یکدیگر ارزش خاصى قائل بودند. وى نه تنها مال و ثروت خود را به رخ شوهر که دستش از مال دنیا تهى بود نمى کشید، بلکه با افتخار ثروت کلان خود را در اختیار همسر خویش قرار داد. وقتى پیشنهاد ازدواج را به حضرتش داد، حضرت در مقابل این پیشنهاد فرمود: (یا عم ابنه إنت امرإه ذات مال و إنا فقیر لاإملک الا ما تجودین به على و لیس مثلک من یرغب فى مثلى و إنا إطلب امرإه یکون حالها کحالى و مالها کمالى).

شما بانویى هستید داراى ثروت و من فردى فقیرم که چیزى در اختیار ندارم، کسى داراى موقعیت تو رغبت به کسى مثل من پیدا نمى کند، من جویاى همسرىام که حالش مانند حال خودم و از نظر مالى همتاى خود من باشد.

بانوى باکمال قریش که شرافت و کمال با ذاتش عجین بود، در پاسخ گفت: (والله یا محمد ان کان مالک قلیلا فمالى کثیر، و من یسمح لک بنفسه کیف لا یسمح لک بماله، و إنا و مالى و جوارى و جمیع ما املک بین یدیک و فى حکمک لا امنعک منه شیئا).

به خدا سوگند اى محمد اگر تو مالى ندارى، من ثروت زیادى دارم، و کسى که خود را در اختیار تو قرار داده است، چگونه مالش در خدمت شما نباشد، من و سرمایه ام، و کنیزانم و آنچه که در اختیار دارم از آن شماست، و تحت امر شماست و هیچ منعى از طرف من نیست.

آنگاه اشک در چشمانش حلقه زد و گفت:

والله ما هب نسیم الشمال

الا تذکرت لیالى الوصالى

ولا إضامن نحوکم بارق

الا توهمت لطیف الخیال

جور اللیالى خصنى بالجفا

منکم و من یإمن جور اللیالى

رقوا و جودوا و اعطفو و ارحموا

لا بد لى منکم على کل حال(۱۶)

به خدا سوگند هر وزش نسیم، مرا به یاد شبهاى وصال مى اندازد

و چون از سوى (خانه) شما فروغى درخشیدن مى گیرد، مى پندارم که آن نور شبح و سایه شما است

درد و جور شبانه اى از (فراق) شما کشیده ام، و چه کسى (دلداده اى ) است که از جور و رنج شبانه در امان باشد

ترحم و دلسوزى کنید، و عطوفت به کار گیرید، که در هر حال مرا گریزى از (دلبستگى) به شما نیست.

ممکن است کسى گمان کند، این ادب و احترام خدیجه آن هم نسبت به شوهرى چون رسول خدا(ص) یک امر عادى و طبیعى است، در حالى که با اندک توجهى مى شود دریافت که ادب خدیجه نسبت به شوهر عزیزش، فراتر از ادب یک زن در برابر شوهر است.

وى از آن جهت که شخصیت رسول خدا را شناخته، و رفعت مکان وى را درک کرده است، این گونه محترمانه برخورد مى کند.

این ادب و احترام، حتى قبل از ازدواج نیز از این بانو نسبت به عزیز قریش دیده مى شود. خدیجه هنگامى که از امین قریش براى سرپرستى کاروان تجارتى استفاده مى کند، به دو غلام خود، میسره و ناصح مى گوید: (اعلما قد ارسلت الیکما امینا على اموالى و انه امیر قریش و سیدها، فلا ید على یده، فان باع لایمنع، و ان ترک لا یومر، فلیکن کلامکما بلطف و إدب و لا یعلوا کلامکما على کلامه).

من امینى بر اموال خود گماشتم، همو که امیر بزرگ قریش است، دستى بالاى دست او نیست. اگر تصمیم بر فروش متاعى بگیرد، نباید کسى مانع شود. اگر تصمیم گرفت چیزى نفروشد، کسى حق ندارد دستورى به او بدهد. شما موظفید با لطف و ادب با وى سخن بگویید، و بالاى حرف او حرفى نزنید.

قدردانى رسول خدا(ص) از خدیجه(س)

اگر خدیجه نسبت به همسر گرامى خود این گونه رعایت ادب و احترام مى کند، رسول خدا(ص) نیز از خدیجه به نحو شایسته اى قدردانى مى نماید، و براى خدیجه احترام خاصى قائل مى شود، که در اینجا به نمونه هایى از آن اشاره مى شود.

رسول خدا(ص) در زندگى، خود با رإى و نظر خدیجه مخالفت نمى نمود. مثلا وقتى ابوالعاص، پسر خواهر خدیجه، زینب، دختر رسول خدا را خواستگارى نمود، (فسإلت خدیجه رسول الله(ص) ان یزوجه و کان رسول الله لا یخالفها)، خدیجه از رسول خدا(ص) خواست که زینب را به وى تزویج کند، و رسول خدا(ص) پیشنهاد وى را پذیرفت چون رویه حضرت بر این بود که مخالفت خدیجه نمى نمود.(۱۸)

رسول خدا(ص) آن چنان به خدیجه محبت داشت و قدردان بود که قبل از خدیجه همسرى اختیار ننموده و تا خدیجه زنده بود نیز همسرى اختیار نکرد.(۱۹)

این قدردانى رسول خدا(ص) نسبت به خدیجه تنها به زمان حیات او خلاصه نمى شد، بلکه پس از مرگ وى نیز همواره او را یاد مى کرد و از وى تجلیل به عمل مىآورد. با آنکه همسران دیگرى داشت هر وقت به یاد خدیجه مى افتاد از وى به خوبى یاد مى کرد و گریه مى نمود.

روزى عایشه گفت: اى رسول خدا، چقدر از خدیجه یاد مى کنید! خدیجه پیرزنى بود از دست شما رفت، خدا بهتر از خدیجه را به شما عنایت کرده است!!

رسول خدا(ص) برآشفته گشت و فرمود: (صدقتنى اذ کذبتم و آمنت بى اذ کفرتم و ولدت لى اذ عقمتم)(۲۰). او زمانى نبوت مرا تصدیق کرد که شما مرا تکذیب مى نمودید. به من ایمان آورد، شما کافر بودید. وى مادر فرزندان من است، در حالى که شما چنین نیستید.

عایشه مى گوید: من بعد از این با ذکر خیر خدیجه خود را نزد پیامبر(ص) عزیز مى کردم!

عشق و عاطفه رسول خدا(ص) به همسر باکمالش به حدى رسیده بود که دوستان خدیجه نیز از آن بهره مند بودند.

عایشه مى گوید: پیرزنى وارد بر رسول خدا(ص) شد، و از سوى حضرت مورد احترام خاصى واقع شد. پیرزن که از محضر رسول خدا(ص) خارج شد، پرسیدم: این زن چه کسى بود که این گونه مورد الطاف شما واقع شد؟

رسول خدا(ص) فرمود: این زن از دوستان خدیجه است. وقتى خدیجه زنده بود، زیاد نزد ما مى آمد.(۲۱)

اینها همه به خاطر شخصیت والاى خدیجه(س) و فداکاریهاى آن بانوى بزرگ بود. خدیجه اى که داخل خانه پیامبر(ص) پناه آن حضرت به حساب مى آمد و تمام ناراحتیها و شکنجه هاى جسمى و روحى وارده از سوى قریش را با عواطف غیر قابل وصف خود، جبران مى نمود.

خدیجه اى که مادر فرزندانش، یعنى: قاسم، طاهر، طیب، زینب، رقیه و ام کلثوم بود، و از همه مهمتر مادر ام الائمه زهراى مرضیه(سلام الله علیها) بود، که اگر هیچ افتخارى براى خدیجه(س) نبود، جز اینکه وى مادر فاطمه است، براى وى کافى بود.

و اینچنین بود که از دست دادن خدیجه براى رسول خدا(ص) بسیار ناگوار و دشوار بود، به گونه اى مرگ خدیجه در روح و روان رسول گرامى اسلام، اثر گذاشت که سال درگذشت وى را که قرین وفات حضرت ابوطالب(ع) بود (عام الحزن) نامید، و پس از وفاتش نیز هرگاه به یاد خدیجه مى افتاد، یا کسى از وى نام مى برد، چشمان مبارکش پر از اشک شده و از خوبیهاى خدیجه سخن مى گفت.

پى‏نوشت:

۱ـ سیر اعلام النبلإ، ج۲، ص۱۱۱٫

۲ـ تفسیر المیزان، ج۱۹، ص۳۴۶٫

۳ـ بحار، ج۱۶، ص۲٫ سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۵۷٫ سیر اعلام النبلإ، ج۲، ص۱۰۹٫

۴ـ بحار، ج۱۶، ص۲٫

۵ـ عوالم العلوم، ج۱۱، ص۴۱٫

۶ـ صحیح بخارى، چاپ دارالقلم، ج۵، ص۱۱۲٫

۷ـ سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۹۹٫

۸ـ همان، ج۱، ص۲۰۳٫

۹ـ همان، ج۱، ص۲۰۱٫

۱۰ـ بحار، ج۱۶، ص۲۲٫

۱۱ـ فروع کافى، کتاب النکاح، باب خطب النکاح، ح۹٫

۱۲ـ بحار، ج۱۶، ص۲۳٫

۱۳ـ فروع کافى، کتاب النکاح، باب خطب النکاح، ح۹٫

۱۴ـ سیر اعلام النبلإ، ج۲، ص۱۱۱٫

۱۵ـ همان، ج۲، ص۱۱۰٫ صحیح بخارى، ج۷، ص۱۰۷٫

۱۶ـ بحار، ج۱۶، ص۵۵٫

۱۷ـ همان، ص۲۹٫

۱۸ـ سیره ابن هشام، ج۲، ص۳۰۶٫

۱۹ـ سیر اعلام النبلإ، ج۲، ص۱۱۰٫

۲۰ـ بحار، ج۱۶، ص۸٫ سیر اعلام النبلإ، ج۲، ص۱۱۲، ۱۱۷٫

۲۱ـ بحار، ج۱۶، ص۸٫

منبع : ماهنامه پیام زن ـ شماره ۷۱ ـ بهمن ۷۶

ازدواج های پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله)

اشاره:

اولین همسرى که پیامبر اکرم انتخاب کرد، خدیجه دختر خویلد بود. پیامبر اکرم در سن ۲۵ سالگى با زنى که چهل ساله و قبل از پیامبر دو شوهر کرده و از آنان داراى فرزندانى بود، ازدواج کرد. او از خدیجه صاحب شش فرزند شد. پیامبر اکرم تا سن ۵۲ سالگى که خدیجه فوت کرد، همسر دیگرى اختیار نکرد و پانزده سال قبل از رسالت و دوازده سال بعد از رسالت را با او به سر برد. او بهترین زن پیامبر بود که در صفحات آینده از زبان عایشه قسمتى از اوصافش بیان می شود. اگر امورى که مغرضان یا ناآگاهان زمان ما مطرح می کنند، وجود داشت، پیامبر اکرم به جاى خدیجه که بیوه زنى دو شوهر کرده بود، با دخترى ازدواج می کرد و اگر شهوترانى مطرح بود، در کنار او همسران دیگرى انتخاب می کرد.

توصیف خدیجه(س) از زبان عایشه

آرى، جایگزین یافتن براى خدیجه که عایشه این چنین او را وصف می کند، بسیار مشکل است. عایشه می گوید: «هرگاه پیامبر می خواست از خانه خارج شود، به یاد خدیجه می افتاد و او را به نیکویى یاد می کرد. روزى از ایام، حسادتم تحریک شد و گفتم: آیا او غیر از زنى پیر، چیز دیگرى هم بود؟ خداوند به جاى او بهترش را نصیبت کرده است. پیامبر غضبناک شد، به طورى که موهاى جلوى سرش از شدت غضب می لرزید و گفت: نه، به خدا سوگند! بهتر از او را به من نداد. او به من ایمان آورد، در حالى که مردم کفر ورزیدند. مرا تصدیق کرد، در حالى که مردم تکذیبم کردند. با مال خودش مرا یارى و همراهى کرد، در حالى که مردم محرومم کردند و خداوند از او فرزندهایى روزى من کرده، در حالى که مرا از فرزندان زنان دیگر محروم کرد. [عایشه می گوید:] عهد کردم دیگر هیچ گاه از خدیجه به بدى یاد نکنم.»۱

ازدواج با عایشه و سوده

به هر حال پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در سال وفات خدیجه یا سال بعد با عایشه و سوده ازدواج کرد. «خوله» این دو نفر را پیشنهاد داد و خودش نیز به خواستگارى رفت. عایشه در آن زمان شش ساله بود۲ و سوده زن بیوه اى بود.۳

اگر عایشه از همان زمان عقد ازدواج . که در مکه صورت پذیرفت . به خانه پیامبر اکرم راه یافته و در خانه ایشان سکنى گزیده باشد، با

توجه به اینکه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مراسم عروسى با او را در مدینه انجام داد، او دو یا سه سال در خانه پیامبر بود، بدون اینکه بتوان از او بهره زناشویى برد.

نکته هایى در باره ازدواج پیامبر با عایشه

۱. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) تنها یک دختر را به ازدواج در آورد و آن عایشه بود. پیامبر در آن هنگام بالاى پنجاه سال سن داشت و عایشه حدودا شش ساله بود.

۲. مراسم عروسى در مدینه و پس از نه ساله شدن عایشه انجام شد. بنابراین سه سال عایشه در عقد پیامبر اکرم بود. در آن زمان دخترهاى بالغ و زنهاى بیوه جوان نیز وجود داشت؛ بنابراین اگر به انگیزه زناشویى بود، باید پیامبر با یکى از آنان ازدواج می کرد تا لازم نباشد سه سال صبر کند تا عایشه بالغ شود. از این رو می توان گفت امورى نظیر پیوند با قبیله تمیم، برداشتن مشکل از سر راه ابوبکر و دلگرم کردن بیشتر او به اسلام هدف بوده است.

یادآورى:

۱. از تاریخ برمی آید شوهر دادن دختر در سنین کم، امر متداولى بوده است و در آن محیط گرمسیر زنان و مردان داراى رشد سریع و زنان در نه سالگى قابل ازدواج بودند. حضرت زهرا(س) نیز بنا به قول مشهور در نه سالگى به خانه شوهر رفت.

۲. از برخى تاریخها و نقل قولها به دست می آید ازدواج پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با عایشه به پیشنهاد و درخواست ابوبکر، پدر عایشه بود.

ازدواج با حفصه دختر عمر

همسر دیگرى که رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) انتخاب کرد، حفصه دختر عمر بن خطّاب بود. حفصه از پیوندهاى قبیله اى محکمترین پیوندها بود. مردان و زنانى که هجرت کرده بودند و در واقع از قبیله خود جدا شده و از آنها بریده بودند، هیچ گونه حامى نداشتند. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بین مردان مهاجر و انصار پیمان اخوت بست و مشکل امنیت مردان را تا حدودى حل کرد، ولى مشکل امنیت زنان بی شوهر همچنان باقى ماند.

زنانى بود که به مدینه هجرت کرد و همسر «خنیس بن خدافه سهمى» از مجاهدان بدر بود. پس از وفات شوهر حفصه، چنان که گفته اند عمر به ابوبکر پیشنهاد کرد او را به همسرى قبول کند، ولى او قبول نکرد و عمر غضبناک شد. او را به عثمان پیشنهاد کرد . بعد از اینکه رقیه دختر پیامبر، که همسر عثمان بود، وفات یافت . او نیز قبول نکرد، عمر زبان

شکایت نزد رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) گشود. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: حفصه با کسى که بهتر از عثمان است، ازدواج می کند و عثمان با همسرى بهتر از حفصه ازدواج می کند. سپس پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) او را از پدرش خواستگارى کرد و با او ازدواج کرد. این ازدواج در سال سوم هجرت رخ داد.۴

نکته ها:

۱. با توجه به مباحث گذشته و مقایسه دوران جاهلیت و دوران حاضر، روشن شد که یک فرد . خصوصا زن، نیازهاى گوناگونى داشت که خود به تنهایى از عهده آنها برنمی آمد؛ مثلاً زن نفقه و خوراک و پوشاک می خواست که در اوضاع صدر اسلام که مسلمانان مکه به مدینه هجرت کردند و مانند آوارگان بی پناه در روى سکویى بیرون مسجدالنبى مسکن گزیدند و جایى براى

ازدواج پیامبر با جویریه، آزادى اسراى بنی المصطلق و سپس مسلمان شدن آن قبیله را به همراه داشت.

استراحت، لباسى براى پوشیدن و غذایى براى خوردن نداشتند، تهیه نفقه زن، اعم از لباس و مسکن و خوراک کاملاً عمل مشکلى بود.

یادآور می شود لباس اصحاب صفّه گاه تکه پارچه اى بود که امکان پوشش از ناف تا زانو را نداشت. پیامبر اکرم فرموده بود: در نماز جماعت مردان قبل از زنان از سجده بلند شوند، تا خود را کاملاً بپوشانند.

۲. براى زنان ممکن نبود همچون مردان در صفّه اجتماع کنند و حتما می بایست مسکنى که داراى امنیت کامل باشد، برگزینند، زیرا اراذل و اوباش در مدینه وجود داشتند که پیوسته مزاحم زنان می شدند؛ به طورى که آیه هاى ۵۹ و ۶۰ سوره احزاب علاوه بر دستور حجاب به زنان، به منافقان و اراذل و اوباش هشدار می دهد: اگر از مزاحمت زنان دست برندارند، درگیر جنگ شدید با پیامبر و اخراج از مدینه خواهند شد.

۳. زنان نمی توانستند چونان مردان از خود دفاع کنند؛ حتى مردان به تنهایى نمی توانستند از خود دفاع کنند و همان طور که قبلاً بیان شد، هر فردى با کمک قبیله خود می توانست از خویش دفاع بکند. پیوندهاى قبیله اى محکمترین پیوندها بود. مردان و زنانى که هجرت کرده بودند و در واقع از قبیله خود جدا شده و از آنها بریده بودند، هیچ گونه حامى نداشتند. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بین مردان مهاجر و انصار پیمان اخوت بست و مشکل امنیت مردان را تا حدودى حل کرد، ولى مشکل امنیت زنان بی شوهر همچنان باقى ماند.

در این میان ازدواج با زنان بیوه تنها راه حل مشکل بود و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با این ازدواجها اوج فداکارى خود را نسبت به پیروانش نشان داد و ثابت کرد غمخوار اصحاب است. از جمله مشکل بزرگى را که براى عمر پیش آمده بود و ابوبکر و عثمان حاضر به حل

آن نبودند، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) حل کرد.

ازدواج با ام سلمه

همسر دیگر رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) ام سلمه بود که قبل از رسول اکرم نزد اباسلمه بود و براى او چهار فرزند به نامهاى سلمه، عمر، درّه و زینب به دنیا آورد. او از زنانى بود که به حبشه و مدینه هجرت کرد. پس از فوت ابی سلمه ابوبکر از او خواستگارى کرد، ولى وى قبول نکرد. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) عمر را فرستاد تا او را براى حضرت خواستگارى کند. ام سلمه گفت: من زنى غیرتى هستم (نمی توانم همسران دیگر را تحمل کنم) داراى پسر هستم و هیچ یک از سرپرستان من در مدینه حاضر نیست [تا اجازه دهد].

عمر به رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر داد. حضرت فرمود به او بگو: راجع به غیرت (حسادت) تو دعا می کنم برود. پسردار بودنت مشکلى ندارد و از آن ناحیه تأمین می شوى. نبودن اولیائت اشکالى ندارد، چون هیچ کدام از چنین امرى کراهت ندارند و آن را ناپسند نمی شمارند. ام سلمه به فرزندش گفت: بلند شو و مرا به ازدواج پیامبر درآور.۵

چرا ابوبکر پیشنهاد عمر براى ازدواج با حفصه را قبول نکرد، ولى خودش به خواستگارى ام سلمه رفت؟ شاید ابوبکر خبر از اخلاق تند و خشن حفصه داشت، زیرا او اخلاق تندى داشت که از پدرش به ارث برده بود و به همین جهت ابوبکر تمایل به ازدواج با او نداشت. اما ام سلمه زنى بااخلاق و مؤدب بود که علاوه بر داستان شنیدنى هجرتش به مدینه، همین کلمات رد و بدل شده بین او و رسول خدا، اخلاقیات او را آشکار می کند:

روحیات ام سلمه

الف . خودش به عیب خود اعتراف کرد و گفت: من غیرت (حسادت) دارم و نمی توانم زنان دیگر را تحمل کنم و رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز فرمود: دعا می کنم این حالت از بین برود. اما چرا براى زنان دیگر چنین دعایى را نکرد و تنها ام سلمه مشمول این دعا شد؟ شاید پیامبر به این خاطر چنین دعایى را کرد که ام سلمه عیب خود را شناخت و به فکر اصلاح آن افتاد. هر کس عیب خود را فهمید و به فکر اصلاح آن افتاد، کوشش می کند و مقدمات آن را فراهم می نماید. اگر دعاى رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز ضمیمه شود، آن صفت پلید از زندگى رخت برمی بندد، اما کسى که هنوز معیوب بودن خود را نمی داند و بر عیب خود اصرار می ورزد، چگونه دعاى پیامبر آن را برطرف سازد؟!

ب . جملات دیگرى که ام سلمه گفت، نشانگر این است که نمی خواست بارش بر دوش دیگران باشد و مزاحم دیگران شود، لذا بچه دار بودن خود را عذرى می دانست که به نظر خودش مانع ازدواج بود.

اگر داستان هجرت او به مدینه ملاحظه شود، روشن می شود تا چه حدى می خواسته مزاحم دیگران نباشد. خود، این واقعه را این گونه بیان می کند: «وقتى خواستیم هجرت کنیم، ابوسلمه مرا و فرزندم را بر شترى سوار کرد و افسار آن را به دست گرفت، اما طائفه من (بنی مغیره) آمدند و زمام شتر را از او گرفتند و گفتند: تو خود می توانى بروى، ولى فردى از افراد طایفه ما را اجازه نمی دهیم به همراه ببرى. طایفه شوهرم (بنی عبدالاسد) وقتى وضع را چنین دیدند، آمدند و بچه ام را به زور گرفتند و بردند و گفتند: نمی گذاریم فرزند ما نزد بنی مغیره بماند. به هر حال آنان مرا منع کردند و بین من و شوهرم و فرزندم جدایى افتاد. شوهرم به مدینه رفت. هر روز صبح خارج می شدم و در اَبْطَح می نشستم و می گریستم، و یک سال گذشت تا یکى از پسرعموهایم بر من گذشت و دلش به حالم سوخت و به قبیله ام گفت: چرا این زن مسکین را رها نمی کنید؟ چرا بین او، شوهرش و فرزندش جدایى افکنده اید؟ آنان مرا رها کردند و گفتند: اگر خواستى، به شوهرت ملحق شو. طایفه بنى عبدالاسد نیز بچه ام را دادند و شترم را سوار شدم و بچه ام را در دامنم گذاشتم. سپس به سوى مدینه خارج شدم. هیچ کس را همراه نداشتم. وقتى به تنعیم [محلّه اى نزدیک شهر مکه] رسیدم، «عثمان بن ابی طلحه» را دیدم. گفت: کجا می روی؟ گفتم: به سوى شوهرم در مدینه. گفت: کسى با تو هست؟ گفتم: نه، سوگند به خدا! غیر از خدا و فرزندم کسى با من نیست. گفت: به خدا سوگند! رهایت نمی کنم. افسار شترم را گرفت و شتر را می کشید، تا مرا به مدینه رساند. سوگند به خدا! کریمتر از او در بین عرب ندیدم. هرگاه به منزلى می رسیدیم، شتر را می خواباند و خودش زیر سایه درختى می رفت، تا وقت سفر می رسید … تا مرا به قبا رساند. گفت: شوهرت در اینجا است و سپس به سوى مکه برگشت.»۶

روشن است که چرا او تنها با فرزندش تصمیم دارد راه طولانى چند روزه را بدون همراه بپیماید. او دوستدار شوهر خود و علاقه مند اسلام است. او داراى اراده اى محکم و عزمى راسخ است و در عین حال نمی خواهد براى کسى سختى ایجاد کند. امثال این ویژگیهاست که او را در بین زنان ممتاز می کند، تا ابوبکر براى خواستگارى او برود و در پیشگاه پیامبر آن عذرها را بیاورد.

به هر حال ام سلمه ویژگی هاى خاصى داشت که سزاوار بود همسر رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) شود و در بیت نبوت وارد گردد. اگر برکاتى که در خانه پیامبر داشته و وصایایى که نزد او گذاشته شده، چه از ناحیه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و چه از سوى امام حسین(ع) و علامتهایى که براى کشته شدن حسین نزد او گذاشته و نیز نزول آیه تطهیر در بیت او و نصیحتهایى را که به

عایشه کرده، جمع آورى شود، معلوم می گردد او باید به بیت نبوى راه می یافت، تا همه این برکات از او حاصل شود. علاوه بر اینکه او داراى چهار فرزند یتیم بوده که پیامبر به عنوان رهبر امت اسلامى باید براى تغذیه و امنیت و سرپرستى آنها فکرى می کرد.

او وارد خانه نبى اکرم شد، ولى علی رغم اینکه خود را غیور و حسود می دانست، دیگران بودند که بر او غیرت ورزیدند و او را مسخره کردند، تا آیه «یا ایها الذین امنوا لا یسْخَر قَومٌ من قَومٍ عَسى اَنْ یکونوا خیرا منهم و لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عسى اَنْ یکُنَّ خیرا مِّنْهُنَّ»۷ آنان را از مسخره کردن بازداشت و با اشاره گفت: ام سلمه از آنان بهتر است و در آخر آیه با صراحت بیشترى القاب بدى را که براى ام سلمه به کار می بردند، «فسوق» نامید (بئس الاسم الفسوق بعد الایمان) تا شاید دیگر چنین القاب بدى را براى او به کار نبرند.

ازدواج با ام حبیبه

یکى از همسران رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) ام حبیبه دختر ابوسفیان است. او همسر عبیداللّه بن جَحش بود. هر دو در مکه مسلمان شدند و در اثر فشار مشرکان و آزار و اذبت آنان با گروهى از مسلمانان به حبشه هجرت کردند. در آنجا داراى فرزندى به نام «حبیبه» شدند، که کنیه «ام حبیبه» از همین فرزند گرفته شده است. در حبشه عبیداللّه مسیحیت را برگزید و نصرانى شد و در همان جا از دنیا رفت. ام حبیبه بدون همسر در کشورى غریب باقى ماند و روحیه وى در اثر این دو حادثه تضعیف شد:

شوهرش مسیحى شده و فوت کرده است و خود در غربت زندگى می کند. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مصلحت دید او را به ازدواج خود درآورد تا به گونه اى روحیه او را تقویت کند؛ از این رو به نجاشى نامه اى نوشت و از او خواست ام حبیبه را براى ایشان خواستگارى کند، و او چنین کرد. آنقدر «ام حبیبه» از این خبر خوشحال شد که تمامى النگوهاى خود را به غلامى که این خبر مسرّت بخش را به وى داد، بخشید.۸ پیامبر با زنى ازدواج کرد که نه او را می توانست ببیند و نه در شهر او بود و نه رسیدن به وى برایشان ممکن بود.

ازدواج با زینب بنت جَحْش

ایشان خواهر عبداللّه جحش و دخترعمه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است، که از سابقان در اسلام بود. پیامبر اکرم او را به ازدواج زید درآورد. زید فرزند حارثه، غلامى بود که پیامبر او را آزاد ساخت و او را به فرزندى قبول کرد. زینب مدتى نزد زید بود، اما به خاطر اختلافهاى سلیقه اى و قبیله اى و شخصیتى نتوانستند زندگى را ادامه دهند و زید وى را طلاق داد. وقتى که عده زینب تمام شد، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) زید را فرستاد، تا او را براى حضرت خواستگارى کند. زینب گفت: تصمیمى نمی گیرم، تا خدایم فرمان دهد، و به نمازخانه خود رفت و به عبادت پرداخت، تا آیه قرآن نازل شد: «فَلَمَّا قَضَى زَیدٌ مَنْها وَطَرا زَوَّجْناکَها؛ وقتى زید بهره خود را از او برگرفت، ما وى را به ازدواج تو درآوردیم.»۹

به همین جهت رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) بدون اذن بر او وارد شد و وى بر سایر زنان افتخار می کرد که خداوند او را به ازدواج پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در آورده است. در این ازدواج پیامبر، با نان و گوشت ولیمه داد.

زینب از زنان نیکوکار و بخشنده بود. به برکت او ازدواج با همسر پسرخوانده جایز شد و سنت جاهلى شکست و آیه حجاب نازل شد.۱۰

توضیح آیه ۳۷ سوره احزاب

در باره زینب و سبب ازدواج پیامبر با ایشان و زمینه هاى قبلى آن بحث هاى گوناگونى مطرح است که براى رفع پاسخ به برخى پرسش ها، آیه ۳۷ سوره احزاب را توضیح می دهیم:

«وَ اِذْ تَقُولُ لِلَّذى اَنْعَمَ اللّه عَلَیهِ وَ اَنْعَمْتَ عَلَیهِ اَمْسِکْ عَلَیکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللّه و تُخْفى فى نَفْسِکَ مَا اللّه مُبْدِیهِ و تَخْشَى النّاسَ وَ اللّه اَحَقُّ اَنْ تَخْشاهُ فَلَمّا قَضى زِیدٌ مِنْها وَطَرا زَوَّجْناکها لِکَى لا یکونُ عَلَى المؤمنینَ حَرَجٌ فى اَزواجِ اَدْعِیائِهِم اِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرا و کانَ اَمر اللّه مفعولاً؛ و یاد آور هنگامى که می گویى به آن کس که خدا به او نعمت داده است و تو به او نعمت داده اى، همسرت را براى خودت نگه دار و از خدا بترس. و در نفس خود چیزى را مخفى می کنى که خداوند ظاهرکننده آن است و از مردم می ترسى، در حالى که خداوند سزاوارتر است که از او بترسى. هنگامى که زید خواسته و آرزویش را برآورد، ما همسرش را به ازدواج تو درآوردیم، تا براى مؤمنان ازدواج با همسران فرزندخوانده هایشان سختى نداشته باشد، وقتى که آنان به کامیابى خود پایان دادند و امر و فرمان خدا انجام شده است.»

نکته هایى که از این آیه استفاده می شود:

۱. ازدواج بین پیامبر و زینب را خداوند برقرار کرده و تصمیم خداوند بر آن بود.

۲. هدف از این ازدواج شکستن رسم غلط حرمت ازدواج با همسر فرزندخوانده، پس از طلاق بود.

۳. پیامبر از مسأله اى خوف داشت که خداوند به او می گوید: ترسى ندارد و باید فرمان و خواست خدا مبنى بر ازدواج با زینب صورت پذیرد.

۴. زید کامیابى خود از زینب را به پایان رسانده و دیگر نمی خواست از او کامیاب شود.

۵. پیامبر چیزى را در درون خود مخفى می کرد که خداوند خواستار علنى شدن آن است.

خرافه هاى اسرائیلى در تفسیر آیه

پیامبر چه چیز را مخفى می کرد؟ افسانه گویان و داستان سرایان، امورى را گفته اند که از صدر و ذیل آیه، بطلان آن به طور کامل روشن می شود. مثلاً گفته اند: هنگامى که نزاع خود را پیش پیامبر آوردند یا هنگامى که پیامبر به طرف خانه زید رفت و از سوراخ در نگاه کرد، چشمش به زینب افتاد و محبت او در دل پیامبر جاى باز کرد! و ایشان می خواست به نحوى زید او را طلاق دهد، تا پیامبر با او ازدواج کند! ولى این حرف با دلایلى از آیه و غیر آیه مردود است؛

اولاً: پیامبر معصوم است و نگاه کردن از سوراخ در خانه و امثال آن حرام است، که از پیامبر سر نمی زند.

در آن وضع که زنان سرپناه نداشته و موجود مزاحم و بی ثمرى تلقى می شدند، ازدواج با زنان متعدد نه تنها بد نبود و از دید شهوانى مورد نظر قرار نمی گرفت، بلکه نوعى شخصیت دادن به زن و رعایت او بود.

ثانیا: بر فرض محال که پیامبر معصوم نباشد، این گونه امور خلاف اخلاق است. کارهاى ضد اخلاقى از انسانهاى عادى صادر نمی شود، تا چه رسد به پیامبر اکرم!

ثالثا: آیه تصریح دارد خداوند این ازدواج را ترتیب داده است. اگر شخصى گناهى شرعى و یا امرى خلاف اخلاق انجام دهد، خداوند او را طرد می کند، نه اینکه خودش ازدواج را بر پا کند.

رابعا: آیه تصریح دارد زید، کامیابى خود را از زینب تمام کرده بود، نه اینکه به خاطر پیامبر . با اینکه همسرش را دوست می داشت . وى را طلاق داده باشد.

خامسا: از لحاظ تاریخى روشن است زینب دخترعمه پیامبر بود و خودش پیشنهاد ازدواج به پیامبر اکرم را داده بود. اگر زیبایى و جمال و این گونه امور مطرح بود، هنگامى که او دختر بود، پیامبر می توانست با او ازدواج کند.

اساسا زینب می خواست همسر پیامبر باشد، ولى پیامبر اکرم می خواست او را به ازدواج زید درآورد و زینب مخالفت کرد، تا آیه نازل شد: «هیچ مؤمنى را نرسد که وقتى خدا و رسول خدا حکمى کردند، آنان خودشان اختیاردار باشند.» در آن هنگام بود که زینب به ازدواج با زید تن داد. بنابراین اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) زینب را به جهت زیبایى و امثال آن می خواست و این مسأله بود که مخفى می کرد، روشن است که قبل از ازدواج وى با زید و در زمانى که زینب دختر جوانى بود، پیامبر می توانست با وى ازدواج کند.

سادسا آیه اصرار دارد ازدواج پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) براى سنت شکنى است، نه به جهت زیبایى و مسایل شخصى. در نتیجه این ازدواج به خاطر مصالحى که خدا می خواست و یکى را بیان کرده است، انجام شد و چیزى که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مخفى می کرد، شاید این بود که خداوند قبلاً او را از این مسأله باخبر ساخته بود که زینب جزء همسرانش خواهد بود و چون پیامبر دید زینب همسر پسرخوانده اش است، از این مسأله بیم داشت و می خواست زید وى را طلاق ندهد تا زمینه ازدواج پیامبر فراهم نشود، ولى خداوند می خواست این امر محقق شود. آخرین جواب در باره این ازدواج و شبهات آن، این است که در سوره احزاب هم داستان زینب و زید را مطرح کرده . که بیشترین خرافات را داستان سرایان در ذیل همین آیات بیان کرده اند . و هم بهترین آیات مربوط به پیامبر را نازل کرده است، از جمله «اِنّ اللّه وَ ملائِکَتَهُ یصَلُّونَ عَلَى النَّبى یا ایها الّذین آمَنوُا صَلُّوا عَلَیهِ وَ سَلِّموا تَسْلیما؛ همانا خدا و فرشتگان بر پیامبر درود می فرستند. شما نیز اى ایمان آورندگان! بر او درود بفرستید و بر او به نحوى خاص سلام کنید.»۱۱ همچنین در همین سوره است: «لَقد کَانَ لکُم فى رَسولِ اللّه اَسْوَهٌ حَسَنَهٌ،۱۲ به تحقیق براى شما در (سیره و عمل) رسول اللّه اسوه و سرمشق نیکویى است.» آنان که خرافه هاى اسرائیلى را ذیل برخى آیات این سوره مطرح می کنند، آیا فکر نمی کنند آن خرافه ها با اسوه بودن پیامبر و با درود خدا و فرشتگان سازگار نیست؟! پیداست همه اینها خیالاتى است که دشمنان پروریده اند و دوستان با جهالت تمام در برخى کتابهاى تفسیرى آورده اند، در صورتى که قراین موجود در خود آیات و در کل سوره این افسانه ها را رد می کند.

ازدواج با جویریه

در غزوه بنی المصطلق، جویریه دختر حارث (رییس قبیله بنی المصطلق) همراه با عده اى از زنان و مردان اسیر شد. در تقسیم غنایم، جویریه، سهم ثابت بن قیس شد.

پی نوشت:

۱ . احزاب (۳۳)، آیه ۵۶٫

۲ . سوره حجرات، آیه ۱۱٫

۳ . همان، ص۶۷؛ کنزالعمال، ج۱۳، ص۶۹۷٫

۴ . نقش عایشه در اسلام، ص۳۲۹ و ۳۳۰٫

۵ . نقش عایشه در اسلام، مرتضى عسکرى، ج۱، ص۸۶٫

۶ . همان، ص۱۸۷٫

۷ . همان، آیه ۲۱٫

۸ . همان.

۹ . نقش عایشه در اسلام، ص۳۰۳٫

۱۰ . همان، ص۱۵۸٫

۱۱ . سوره احزاب (۳۳)، آیه ۳۷٫

۱۲ . اسدالغابه، ج۷، ص۱۲۶٫

منابع:

  1. نقش عایشه در اسلام,مرتضى عسکری,ج۱,ص۸۶
  2. نقش عایشه در اسلام,مرتضى عسکری,ج۱,ص۱۵۸، ۱۸۷
  3. کنزالعمال,ج۱۳,ص۶۹۷
  4. نقش عایشه در اسلام,ص۳۲۹، ۳۳۰
  5. نقش عایشه در اسلام,ص۳۰۳
  6. اسدالغابه,ج۷,ص۱۲۶

منبع :پیام زن شماره ۹۶،اسفند ماه۱۳۷۸

احمد عابدینى

حضرت زهراعلیها السلام از منظر امام صادق(علیه السلام)

اشاره:

ابراز عشق و ارادت به ساحت مقدس کوثر ولایت، دخت نبوت، همسر امامت، حضرت صدیقه طاهره، فاطمه مرضیه سلام الله علیها نه تنها از ناحیه شیعیان و شیفتگانش واجب است که هر کدام از معصومین علیهم السلام باسخنان خویش درباره آن بزرگوار اظهارارادت نموده و نقش به سزایى را ایفا کرده اند واز همه مهمتر، ابراز علاقه رسول الله صلى الله علیه وآله است به حضرت زهراعلیها السلام که فاطمه علیها السلام رافرشته اى در سیماى انسان و پاره تن خودمى دانست و هرگاه نگاهش به او مى افتاد،شادمان و مسرور مى شد.

این محبت از محبتها جداست حب محبوب خدا، حب خداست.

در این جا اوج عشق و محبت حضرت امام صادق علیه السلام به مادرش را در کلامش مى خوانیم;لازم به توضیح است که فقط به ترجمه سخنان حضرت بسنده شده است و منابع روایت آورده شده که در صورت نیاز،خوانندگان مراجعه کنند.

ولادت حضرت فاطمه علیها السلام

مفضل بن عمر گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: ولادت فاطمه زهرا چگونه بوده است؟ حضرت فرمود:

آرى، وقتى خدیجه باپیامبر ازدواج کرد، زنان مکه او را ترک کردند.هیچ فردى بر او وارد نمى شد و بر او سلام نمى کرد و هیچ زنى اجازه نداشت تا با حضرت خدیجه ملاقات داشته باشد.

همسر رسول الله صلى الله علیه وآله از این وضعیت رنج مى برد تا زمانى که به فاطمه باردار شد.حضرت زهراعلیها السلام در رحم مادر، شریک غم وغصه هاى او بود و ایشان را به صبر و بردبارى دعوت مى کرد. مونس تنهایى مادر بود و با اوسخن مى گفت.

حضرت خدیجه، موضوع مکالمه با جنین رابا پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله ابراز نمى کرد. تا این که روزى حضرت رسول صلى الله علیه وآله وارد منزل شد وسخن گفتن حضرت فاطمه علیها السلام با مادرش راشنید!

پیامبر پرسید: چه کسى با تو سخن مى گفت؟

حضرت خدیجه فرمودند: جنینى که دررحم دارم.

پیامبرصلى الله علیه وآله فرمودند: جبرئیل به من بشارت داد که این جنین، دختر است و او دخترى پاک و بسیار مبارک است. خداوند نسل مرا ازاو به وجود مى آورد و از نسل او پیشوایانى براى این امت به وجود آمده و بعد از انقطاع وحى، خلفاى خداوند در زمین خواهندبود. (۱)

هنگام ولادت

امام صادق علیه السلام مى فرماید:

هنگامى که فاطمه علیها السلام متولد شد و روى زمین قرار گرفت، نورى از چهره اش درخشیدو وارد همه خانه هاى مکه شد و در شرق وغرب زمین جایى نماند مگر آنکه آن نور بر اوتابید. (۲)

اسامى ویژه فاطمه علیها السلام

امام صادق علیه السلام مى فرماید:

حضرت فاطمه در پیشگاه خداوند ۹ اسم(مخصوص) دارد: فاطمه، صدیقه، مبارکه،طاهره، زکیه، راضیه، مرضیه، محدثه، و زهراسلام الله علیها. (۳)

انتخاب نام فاطمه علیها السلام

امام صادق علیه السلام مى فرماید:

فاطمه را براى آن فاطمه نامیدند که مردم نمى توانند حقیقت او را درک کنند. (۴)

چرا بتول؟

امام صادق علیه السلام مى فرماید:

فاطمه را بتول نامیدند، زیرا بى نظیراست. (۵)

چرا زهرا؟

امام صادق علیه السلام مى فرماید:

براى آن که هرگاه در محراب عبادت مى ایستاد، نور او بر اهل آسمان ها مى تابید;هم چنان که نورستارگان بر اهل زمین مى تابد. (۶)

باز فرمود:

زیرا که خداوند او را از نور عظمتش بیافرید.او چون طلوع کرد، آسمان و زمین به نورش پرتو افکن شد و چشمان فرشتگان توانایى دیدن نورش را نداشتند. آنان گفتند:پروردگارا! معبودا! این چه نورى است؟

خداوند به آنها وحى کرد: این نور از نور من است که در آسمان جاى دادم و از عظمتم بیافریدم. او را از صلب پیامبرى از پیامبرانم .که بر تمامى آنها برترى دارد.. خارج مى کنم. ازاین نور رهبرانى به وجود مى آید که امر مرا به پاى مى دارند و مردم را به سوى حق هدایت مى کنند. من این پیشوایان را بعد از سپرى شدن وحى، جانشینان خود بر روى زمین مى گردانم. (۷)

چرا محدثه؟

امام صادق علیه السلام در مورد محدثه بودن حضرت زهراعلیها السلام مى فرماید:

از این جهت یکى از نامهاى فاطمه علیها السلام،محدثه بود که ملائکه به حضور او مى آمدند ومانند مریم با وى سخن مى گفتند. از جمله به او مى گفتند: اى فاطمه! همانا خداوند تو رابرگزید و تو را پاکیزه گردانید و بر زنان دیگرجهان برترى داده است. (۸)

همچنین ملائکه به سخنان او گوش مى دادند و با وى سخن مى گفتند.

فاطمه یکشب از ملائکه پرسید: مگر مریم برترین زنان جهان نیست؟

ملائکه گفتند: مریم سرور زنان زمان خودبود; ولى خداوند سبحان تو را سرور زنان زمان خود، سرور زنان عصر مریم و حتى سرورزنان از اولین تا آخرین قرار داده است. (۹)

ازدواج حضرت زهرا علیها السلام

«امام صادق علیه السلام درباره قول خداوندسبحان که دو دریاى ژرف را پیوست تا به هم برسند.» (۱۰)

فرمودند: على و فاطمه دو دریایى ژرفند،هیچ کدام بردیگرى نمى خروشند. از آن دو،لؤلؤ و مرجان یعنى حسن و حسین علیهما السلام بیرون آید. (۱۱)

فدک

حضرت صادق علیه السلام فرمود:

وقتى که آیه «و ات ذاالقربى حقه والمسکین » نازل شد، پیغمبر اکرم صلى الله علیه وآله به جبرئیل فرمود: مسکین را مى شناسم ولى ذوالقربى چه کسانى هستند؟ عرض کرد:نزدیکان تو مى باشند. پس رسول خداصلى الله علیه وآله حسن و حسین و فاطمه علیهم السلام را نزد خویش فراخواند و فرمود: خدا به من دستور داده که حق شما را بدهم. بدین جهت فدک را به شماواگذار کردم. (۱۲)

نماز زهراعلیها السلام

هرکس چهار رکعت نماز بخواند (هردورکعت به یک سلام) و در هر رکعت پس ازسوره حمد پنجاه مرتبه «قل هوالله احد» رابخواند، این نماز، نماز فاطمه علیها السلام است. (۱۳)

سرور زنان بهشتیان

مفضل گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم:این که پیامبرصلى الله علیه وآله فرموده است، فاطمه سرورزنان بهشتیان است، آیا سرور زنان روزگارخود بود؟

حضرت فرمودند: آن مریم بود که سرورزنان روزگار خود بود; ولى فاطمه سرور زنان اهل بهشت از اولین و آخرین است. (۱۴)

تسبیح حضرت زهراعلیها السلام

امام صادق علیه السلام مى فرماید:

تسبیح فاطمه زهراعلیها السلام در هر روز بعد از هرنمازى در نزد من محبوب تر است از هزاررکعت نماز (مستحبى) که در هر روز خوانده شود و ما فرزندانمان را به گفتن تسبیح فاطمه علیها السلام امر مى کنیم; چنان که آنان را به نماز فرمان مى دهیم. (۱۵)

درجاى دیگر مى فرماید:

هرکس پس از نماز واجب با صدر بار تسبیح فاطمه زهرا، خداوند را به پاکى یاد کند و به دنبال آن «لااله الا الله » بگوید، خداوند او رامى آمرزد. (۱۶)

باز فرموده است:

هرکس تسبیح فاطمه علیها السلام را بعد از نمازواجب و قبل از این که پاهایش را باز کند(برخیزد) به جا آورد، خدا بهشت را بر اوواجب مى کند. (۱۷)

مصحف فاطمه علیها السلام

امام صادق علیه السلام مى فرماید:

وقتى که خداى متعال روح پیامبرش راقبض کرد، فاطمه علیها السلام به شدت محزون شد وجز خدا کسى از درد دل وى خبر نداشت. بعداز آن فرشته اى را به سوى او فرستاد تا وى راتسلیت گفته و با او گفتگو کند. حضرت فاطمه علیها السلام این موضوع را به اطلاع امیرالمؤمنین علیه السلام رسانید. آن حضرت فرمود:هرگاه چنین احساسى کردى، مرا خبر کن.بدین ترتیب على علیه السلام گفتگوها را مى نوشت و ازاین طریق، مصحف فاطمه علیها السلام به وجودآمد. (۱۸)

باز در این خصوص امام صادق علیه السلام فرموده است:

همانا مصحف فاطمه علیها السلام نزد ماست و مردم نمى دانند که این مصحف چیست و آن از نظرحجم سه برابر قرآن است و یک کلمه از این قرآن در آن مصحف نیست; بلکه مندرجات آن عبارت است از امورى که پروردگار بزرگ برمادرمان املا و وحى فرموده است. (۱۹)

تولاى حضرت زهراعلیها السلام

دوستى و قبول ولایت اولیاى خدا وبى زارى از دشمنان آنها و از کسانى که به آل محمدصلى الله علیه وآله ستم کردند و هتک حرمت آنان نمودند، فدک را از فاطمه علیها السلام گرفتند و ازمیراثش باز داشتند، حقوق او و همسرش راغصب کردند و به سوختن خانه اش همت گماشتند، واجب است. (۲۰)

چرا صدیقه؟

مفضل گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم:

چه کسى فاطمه علیها السلام را غسل داد؟

فرمودند: غسل دهنده امیرالمؤمنین علیه السلام بود.

گویى از فرموده امام ششم مطلب بر من گران آمد. ایشان فرمودند: گویا آنچه به توگفتم، برتو گران آمد؟

عرض کردم: فدایتان شوم، چنین است.

حضرت فرمودند: پذیرش این مطلب برتودشوار نیاید; زیرا که فاطمه صدیقه بود و کسى جز صدیق را نشاید که صدیقه را غسل دهد.مگر نمى دانى که مریم را کسى جز عیسى علیه السلام غسل نداد. (۲۱)

شهادت حضرت زهراعلیها السلام

امام صادق علیه السلام مى فرماید:

چون وفات فاطمه علیها السلام نزدیک شد، شروع به گریه کرد. امیرالمؤمنین علیه السلام به او گفت:

همسر عزیزم! چرا گریه مى کنى؟

حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: براى مظلومیت تو گریه مى کنم.

مولى على علیه السلام فرمودند: گریه نکن، این مسئله در راه خدا براى من آسان است.

امام صادق علیه السلام مى فرمایند: زهراعلیها السلام وصیت کرد که على به آن دو خلیفه اجازه ندهد که آن دو در تشییع فاطمه علیها السلام شرکت کنند و حضرت على علیه السلام نیز چنین کرد. (۲۲)

پی نوشت:

۱ . بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۷۹٫

۲ . امالى صدوق، ص ۵۹۴٫

۳ . بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۱۰٫

۴ . همان، ص ۶۵٫

۵ . همان، ج ۴۳، ص ۱۶٫

۶ . معانى الاخبار، ص ۶۴; علل الشرایع، ج ۱، ص ۱۸۱; عوالم العلوم، ج ۱۱، ص ۶۳٫

۷ . علل الشرایع، ج ۱، ص ۱۷۹; دلائل الامامه،ص ۵۴; بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۱۲٫

۸ . بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۷۸٫

۹ . همان.

۱۰ . الرحمن، آیه ۲۲٫

۱۱ . مناقب ابن شهرآشوب، ج ۳، ص ۳۱۸; خصال،ج ۱، ص ۶۵٫

۱۲ . بحارالانوار، ج ۸، ص ۹۳٫

۱۳ . من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۵۶۴٫

۱۴ . بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۲۶٫

۱۵ . فروع کافى، ج ۳، ص ۳۴۳; مرآه العقول، ج ۱۵،ص ۱۷۶٫

۱۶ . فروع کافى، ج ۳، ص ۳۴۲٫

۱۷ . فلاح السائل، سید بن طاووس، ص ۱۶۵٫

۱۸ . بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۴۴ و ۴۳ و ۸۰; اصول کافى، ج ۱، ص ۲۴۰٫

۱۹ . بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۳۸، حدیث ۷۰٫

۲۰ . خصال، ج ۲، ص ۶۰۳٫

۲۱ . بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۲۹۱، حدیث ۷; اصول کافى، ج ۱، ص ۴۵۹٫

۲۲ . عوالم العلوم، ج ۱۱، ص ۴۹۴; بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۲۱۸٫

بررسی احادیث آغاز وحی

اشاره

قرآن، کتابی الهی برای انسان هاست که از چهل سالگی پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) تا پایان عمر آن حضرت، به تدریج بر وی نازل شده است. این کتاب، از آغاز نزول آن، مورد توجّه و عنایت بوده است. از جمله مباحث مهم در مورد قرآن، مسئله آغاز وحی و چگونگی رویارویی پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) با آن است. این که جبرئیل چگونه وحی را بر آن حضرت نازل کرد؟ آیا پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) از همان آغاز دریافت وحی می دانست که آنچه بر او نازل شده، سخن خداست؟ در این مقاله به این موارد پرداخته شده است.

در مورد مسئله «نخستین وحی»، دو دیدگاه وجود دارد:

دیدگاه نخست

هنگام نزول وحیِ نخستین، پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) از آمادگی کافی برای دریافت وحی بهره مند نبوده است. لذا هنگام نزول وحی، رسول خدا شک کرد که شاید جنون بر او عارض شده یا این که شیطان، تسویلات خود را به عنوان وحی بر او القا کرده است. لذا نزد خدیجه و ورقه بن نوفل رفت و با اعلام آن دو، یقین به وحی بودن آنچه بر او نازل شده بود، برایش حاصل شد و آرامش قلبی پیدا کرد که آنچه بر او نازل شده، یقیناً وحی است. مبنای این دیدگاه، روایتی است از عایشه که در کتب روایی، عموماً، و در کتب روایی اهل سنّت، خصوصاً نقل شده است.

ما این دیدگاه را نمی پذیریم و آن را مورد تحلیل و بررسی قرار می دهیم؛ زیرا به نظر می رسد که مبنای این دیدگاه، از جهات مختلفی مخدوش است که عبارت اند از:

۱. این روایت، با روایاتی که دالّ بر نزول وحی در بیداری رسول خداست، تعارض دارد.

۲. این دیدگاه با نصّ قرآن، سازگاری ندارد؛ زیرا قرآن، شک را از پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) نفی می کند، در حالی که در این دیدگاه، نسبت شکّ و تردید به پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) داده شده است.

۳ . سند روایت، از چند جهت مخدوش است:

الف) روایت، مُرسل یا مُرسل معضل است.

ب) در سلسله سند، افراد مجهول و متّهم وجود دارند.

پ) روایت، جزو بلاغات زهری بوده و قابلیت احتجاج ندارد.

۴. با سنّت عملی پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) سازگار نیست.

دیدگاه دوم

بر مبنای این دیدگاه، وحی از طُرُق مختلفی بر پیامبر اسلام نازل می شد و پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) هم با یقین به این که آنچه در غار حِرا بر او نازل شده وحی است و با «بیّنه»، آن را دریافت می نمود و او در مقام دریافت وحی، هیچ گونه تردیدی به خود راه نداده است. مبنای این دیدگاه، آیات و روایات فراوانی است که به آنها، استدلال می شود. ما این دیدگاه را پذیرفته ایم؛ زیرا با قرآن و نیز با سنّت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، سازگاری دارد؛ چرا که قرآن در مورد بسیاری بر درستی وحی محمدی گواه و شاهد است که به چند نمونه، اشاره می شود:

لکن اللّه یَشهَد بما أنزل إلیک

إنّ الرسول حقّ وجاءهم بالبیّنات

والذی أوحینا إلیک من الکتاب هوالحق مصدّقاً لما بین یدیه

ماینطق عن الهوی، إن هو إلاّ وحی یوحی

نتیجه این که به شهادت قرآن، هرچه بوده است، از وحی الهی نشئت گرفته است، به علاوه پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) در قرآن، چنان تصویر شده است که او از عذاب پروردگارش می ترسد و به عجز خودش در تبدیل حرفی از حروف قرآن، معترف است.۵

این دیدگاه، همگام با قرآن، شک و تردید را از پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) نفی می نماید و معتقد است که ائمه با بیّنه مبعوث شده اند و وحی را با یقین، دریافت نموده اند. قرآن هم در موارد بسیاری می فرماید: لقد أرسلنا رُسُلنا بالبیّنات

از طرفی، این دیدگاه با سنّت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) هماهنگ است؛ زیرا پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) در آغاز رسالت، اعلام کرده بود که جز به وحی سخنی نمی گوید و هر جا که وحی در کار نبود، با یارانش به مشورت می پرداخت که نمونه آن را در جنگ های بدر و اُحُد، مشاهده می کنیم.۷

قبل از ورود به بحث، لازم دیدیم استقصایی در مورد روایت بنماییم و پیشینه مختصری از بحث، ارائه دهیم.

الف) استقصای روایت

روایات مربوط به مسئله آغاز نزول وحی به چهار یا پنج شکل آمده است. مهم ترین آنها دو روایت است که یکی از امّ المؤمنین، عایشه، و دیگری از عبید بن عُمَیر لیثی نقل شده است. بین این دو روایت که با تفصیل بیشتری سخن می گویند، معتبر ترین روایت را از عایشه نقل کرده اند که ما آن را محور بحث قرار داده ایم. این روایت، در چند جایصحیح مسلم و صحیح البخاری آمده است. احمد در مسند، با چهار سند که به عایشه ختم می شوند، این روایت را نقل می کند. عبدالرزّاق صنعانی نیز در المصنَّف، متذکّر روایت عایشه شده است. سیوطی در الدُرّ المنثور، حدیث آغاز وحی را از طریق عایشه؛ اما با متنی متفاوت با متن «صحیحین» ارائه می دهد. ابن سعد در الطبقات الکبری، با سه سند و سه متن، حدیث را نقل می کند. علاوه بر منابع فوق، حدیث مورد بحث، در السیره النبویهی ابن هشام(ج۱، ص ۲۴۹)، تاریخ الطبری(ج۲، ص ۴۷)، تاریخ ابن الأثیر(ج۱، ص۴۷۸)، تاریخ الاسلام ذهبی(ج۱، ص۱۱۷)، إمتاع الأسماع مقریزی (ج۱، ص۳۰)، عیون الأثر ابن سید الناس(ج۱، ص ۱۶۸) و نیز در تفسیر الطبری(ج۱۵، ص ۳۱۸)، تفسیر ابن کثیر(ج۸، ص ۴۳۶)، تفسیر القُرطُبی(ج ۲۰، ص ۱۱۸)، فی ظلال القرآن( ج۶، ۳۹۳۴) آمده است.

ب) پیشینه بحث

در زمان ما علامه سید جعفر مرتضی در فصل اوّل از باب دوم کتاب الصحیح من سیره النبی الأعظم(صلی‌الله علیه و آله) ، به بحث در مورد بعثت پرداخته است. ایشان ده حدیث در این باره نقل نموده که از جمله آنها حدیث مورد بحث از عایشه در این نوشتار است. او تا حدودی به بررسی و نقد حدیث پرداخته است. علامه سید مرتضی عسکری در کتاب نقش ائمه در احیای دین، به بحث در مورد این حدیث پرداخته است و آن را از چند جهت، مورد نقد قرار داده است. محقّق معاصر، رسول جعفریان هم در تاریخ سیاسی اسلام، ضمن بحث از آغاز وحی، مطالبی درباره حدیث منقول از عایشه در این مورد، آورده است.

دو نوشتار مستقل نیز به بحث در باب «حدیث بدء وحی» پرداخته اند که عبارت اند از:

الف) دفاع عن الحدیث النبوی: حدیث بدء الوحی، نوشته دکتر سعد مرتضی. این نوشتار، اگرچه به نحو جامع و کاملی وارد بحث نشده، امّا می توان ادّعا کرد که مفصّل ترین کتاب در این زمینه است.

ب) شعاع وحی بر فراز کوه حراء، از محقق معاصر علی دوانی.

علاوه بر منابع مذکور، افراد زیر نیز به بحث در مورد حدیث بدء وحی پرداخته اند که به این شرح است: دکتر غلامحسین زرگری نژاد در کتاب تاریخ صدر اسلام(بخش سوم، فصل اول، ص ۲۲۲)؛ دکتر محمد روّاس قلعه چی در کتاب قرائه سیاسیه للسیره النبویه(فصل اوّل، ص ۳۵) و نیز در کتاب قرائه جدیده للسیره النبویه (باب دوم، ص ۳۴)؛ محمد غضبان در کتاب فقه السیره النبویه(فصل یازدهم، ص ۱۲۵)؛ محمد حسین هیکل در کتاب حیاه محمد (فصل چهارم، ص ۱۲۳)، کامل سلامه الدقس در دوله الرسول من التکوین الی التمکین(ص ۱۵۴)، محمد قوام الوِشْنَوی القمّی در حیاه النبی و سیرته (ص۸۱)، هاشم معروف الحسنی در سیره المصطفی (فصل سوم، ص ۱۰۱)، دکتر محمد سعید البوطی در فقه السیره النبویه (ص ۹۲)، دکتر محمد ابراهیم آیتی در تاریخ پیامبر اسلام(ص ۸۳) و محمد ابوزهره در خاتم پیامبران(ج ۱، فصل هشتم).

در بین دانشمندان غربی، اوّلین نوشته در زمینه روایات آغاز وحی، از نئو فانس است که در کتاب اسلام شناسی غرب نگارش یافته است. مونتگُمِری وات در کتاب محمد، پیامبر و سیاستمدار(فصل ۲، ص ۱۶، ترجمه: اسماعیل والی زاده) به بحث درباره احادیث آغاز وحی پرداخته است. پروفسور دوم لاندو، خاورشناس انگلیسی نیز در تاریخ ملل و دول اسلامی، این احادیث را بررسی کرده است. همچنین پروفسور کارل بروکِلْمان در کتاب تاریخ ملل و دول اسلامی، آغاز شدن وحی را مورد بررسی قرار داده است.۸

تحلیل و بررسی دیدگاه اوّل

در این مقاله، با استناد به قرآن و سنّت، به بررسی حدیث نقل شده از عایشه در مورد آغاز وحی می پردازیم. با توجه به این که اندیشمندان اهل سنّت، اهتمام خاصّی به صحیح البخاری دارند، ما کامل ترین روایتی را که مستند دیدگاه اول است، از آن نقل می کنیم. متن حدیث مذکور، در صحیح البخاری، چنین آمده است:

حدّثنا یحیی بن بکیر، حدّثنا اللیث، عن عقیل، عن ابن شهاب، حدّثنی عبدالله بن محمد، حدّثنا عبدالرزّاق، حدّثنا مُعَمّر، قال الزهری: فأخبرنی عروه، عن عائشه(رضی‌الله عنها) انّها قالت: اوّل ما بدء به رسول الله من الوحی الرؤیا الصّادقه فی النوم فکان لا یری رؤیا إلاّ جاءت مثل فلق الصبح، فکان یأتی حِراء فیتحنّث۹فیه، و هو التعبّد اللّیالی ذوات العدد، و یتزوّد لذلک. ثم یرجع الی خدیجه فترود لمثلها، حتی فجئه الحق و هو فی غار حراء فجاءه الملک فیه، فقال: «إقرأ». فقال النبی(صلی‌الله علیه و آله): فقلت: «ما أنا بقارئ». فأخذنی ففطّنی حتی بلغ منی الجهد، ثم أرسلنی، فقال: «إقرأ»، فقلت: «ما أنا بقارئ»، فأخذنی ففطّنی الثانیه حتی بلغ منی الجهد، ثم أرسلنی، فقال: «إقرأ باسم ربّک الذی خلق»، حتی بلغ: «علّم الإنسان ما لم یعلم». فرجع بها ترجف بوادره، حتی دخل علی خدیجه، فقال [زمّلونی! زمّلونی!]. فزمّلوه، حتی ذهب عنه الروع. فقال: «یا خدیجه! مالی؟» و أخبرها الله الخبر. وقال: قد خشیت علی نفسی. فقالت له: «کلاّ. أبشر فوالله لایحزنک الله أبداً. إنّک لتصل الرحم، و تصدق الحدیث، و تحمل الکلّ و تُقری الضیف و تعیّن علی نوائب الحق»، ثم انطلقت به خدیجه حتی أتت به ورقه بن نوفل بن أسد بن عبدالعزّی بن قصی* و هو ابن عمّ خدیجه أخی أبیها و کان إمرءً تنصّر فی الجاهلیه و کان یکتب الکتاب العربی، فیکتب بالعربیه من الإنجیل ما شاء الله أن یکتب، و کان شیخاً کبیراً قد عمی. فقالت له خدیجه: «أما ابن عم، إسمع من ابن أخیک». فقال ورقه: «ابن اخی! ماذا تری؟» فأخبرهُ النبی(صلی‌الله علیه و آله) ما رأی. فقال ورقه: «هذا الناموس الذی اُنزل علی موسی، یا لیتنی فیها جذعاً، أکون حیّاً حین یخرجک قومک». فقال رسول الله: «أو مخرجی هم». فقال ورقه: «نعم، لم یأت رجل قطّ بمثل ما جئت به الاعودی و إن یدرکنی یومک أنصرک نصراً مورّدا». ثم لم ینشب ورقه أن توفی، و فتر الوحی فتره حتی حزن النبی فیما بلغنا، حزناً غدا منه مراراً کی یتردّی من رؤوس شواهق الجبال، فکلما أوفی بذروه جبل لکی یُلقی منه نفسه تبدی له جبرئیل، فقال: «یا محمد! إنّک رسول الله حقاً». فیسکن لذلک جاشُه، و تقرّ نفسه، فیرجع، فاذا طالت علیه فتره الوحی غدا لمثل ذلک، فإذا أوفی بذروه جبل تبدّی له جبرئیل فقال له مثل ذلک.۱۰

برای بررسی و تحلیل حدیث «بدء وحی»، در آغاز، آن را از نظر سند، بررسی می کنیم و سپس به بررسی دلالی آن می پردازیم.

۱. بررسی سند روایت

در مباحث مربوط به سند روایت، نقدهایی شده است که حاکی از مُرسل بودن آن است و با توجّه به سن عایشه، این نقد، موّجه به نظر می رسد؛ چرا که او در زمان بعثت، هنوز متولّد نشده بود. مؤیّد این سخن، شواهد فراوانی از کتب تاریخ و سیره است که به نمونه هایی از آن اشاره می شود.

الف) عایشه در شش یا هفت سالگی به عقد پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) درآمده بود و هیجده ماه پس از هجرت، بعد از غزوه بدر کُبری، در نُه سالگی، در ماه شوّال، در مدینه، زفاف محقّق شد.۱۱

با توجه به این نقل، اگر هجرت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) بعد از بعثتْ محقّق شده باشد، عایشه یک سال و نیم بعد از هجرت، نُه ساله شد. پس او پنج یا شش سال بعد از بعثت، متولّد شده بود.

ب) ابن قتیبه می گوید: عایشه در سال ۵۸ق، حدوداً در هفتاد سالگی درگذشت. سپس او از عایشه نقل می کند که در نُه سالگی با پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ازدواج کرده، در حالی که در شش سالگی به عقد ایشان درآمده بوده است.۱۲ اگر عایشه در سال وفات خدیجه(س) با پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ازدواج کرده باشد، می توان گفت که عایشه بعد از بعثت متولّد شده است.

ج) عایشه چهار سال بعد از بعثت، متولّد شد؛ چرا که در سال یازدهم بعثت، رسول اکرم با عایشه ازدواج کرد، در حالی که هفت سال از سنّ او می گذشت و هیجده ماه بعد از هجرت، در نُه سالگی به خانه پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) رفت.۱۳

د) عایشه، هشت سال قبل از هجرت، در مکّه به دنیا آمد و در هفدهم رمضان سال ۵۷ ق، در ۶۷ سالگی در مدینه از دنیا رفت. او در سال اوّل هجرت در نُه سالگی به ازدواج پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) درآمد.۱۴

باتوجه به این که هجرت در سال سیزدهم بعد از بعثت محقّق شده است، عایشه چهار سال بعد از بعثتْ متولّد شده است.

هـ) عایشه در سال ۵۸ق، در ۶۷ سالگی از دنیا رفت. توضیحْ آن که در سال ۵۸ق، معاویه با آمدن به مدینه، خلافت فرزندش یزید را مطرح کرد. مسلمانان و در رأس آنان صحابیان، با این امر، مخالفت کردند و معاویه دستور قتل مخالفان را صادر کرد. عبدالرحمان بن ابی بکر و عایشه در این سال کشته شدند. پس عایشه، حدود چهار سال بعد از بعثت، متولّد شد.۱۵

و) بخاری از عروه نقل می کند که خدیجه(س)، سه سال قبل از هجرت از دنیا رفت. پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)، حدود دو سال صبر کرد. سپس در شش سالگیِ عایشه، با وی ازدواج کرد.۱۶

آنچه از این نقل به دست می آید، این است که عایشه در سال ششم بعد از بعثت، متولّد شده بود.

ز) مشهور آن است که عایشه، نُه سال قبل از هجرت، متولّد شده است. لازمه این سخن، آن است که او چهار سال بعد از بعثت، متولّد شده باشد.۱۷

نتیجه این که عایشه، بعد از بعثتْ متولّد شده و هنگام بعثت، هنوز به دنیا نیامده بود و با خاندان او وصلتی صورت نپذیرفته بود.۱۸

پس مُرسل بودن روایت منقول از عایشه، تا حدودی مسلّم به نظر می رسد.۱۹

عدّه ای معتقدند که خود عایشه، زمان نزول وحی را درک نکرده و از پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) هم نشنیده و روشن هم نیست که از ثقات شنیده باشد. به این اعتبار نیز روایت، مُرسل است.۲۰ عده ای می گویند: مُرسل بودن حدیث به این دلیل است که روشن نیست زهری از عروه خبر را شنیده باشد. لذا سند حدیث به شاهد اوّل در سلسله ناقلان نمی رسد. پس روایت، مُرسل است.۲۱

عده ای نیز روایت را مرسلِ معضل می دانند؛ چه این که گوینده «فیما بلغنا…» زهری است. پس در سلسله سند حدیث، دو حلقه ٌمفقوده داریم؛ زیرا اولاً معلوم نیست که زهری از عروه خبر را شنیده باشد. ثانیاً زهری می گوید: «آنچه از رسول خدا به ما رسید» و معلوم نیست مرسِل، چه کسی بوده است. پس روایت، مرسلِ معضل است.۲۲

با توجّه به مجموعه مباحث، روشن می شود که حدیث، مُرسَل است و مذهب جمهور محدّثان بر این است که مُرسَل، از روایات ضعیف است و قابلیت احتجاج و استدلال را ندارد؛ زیرا ضعف سند یا به این دلیل است که فرد محذوف در سلسله سند، مجهول الحال است و یا این که با توجّه به این نکته که راوی، روایت را هم از ثقه و هم از غیر ثقه نقل می کند، وقتی حدیثی به صورت مرسل نقل شده باشد، شاید راوی از غیر ثقه نقل کرده باشد و در صورتی که مرسِل، از ثقه نقل کند. توثیق با ابهام، حدیث را بی اعتبار می کند.۲۳

در صورتی که روایت، مرسَل معضَل باشد، بازهم مردود است و قابلیت احتجاج ندارد.۲۴ از سوی دیگر، ابو شهبه می گوید: بلاغات زُهْری، حکم روایات مقطّع را دارد، و از حجیّت، ساقط است.۲۵

مؤیّد سخنْ این که مرحوم کمره ای، وقتی از ابن عباس سخن می گوید، دیدگاهش را درباره عایشه چنین بیان می کند:

امّا ابن عباس و روایت او از وَرَقه، هیچ جای استیحاش نیست؛ زیرا او کسی نیست که در حدیث او یا امثال او مثل حدیث عایشه (که در هنگام نزول وحی متولّد نشده بود)، از جهت انقطاع سند بتوان خدشه کرد. حدیث عایشه که در احادیث آغاز وحی نقل می شود، این چنین است؛ زیرا ذکر نمی کند و نمی گوید از پیغمبر(صلی‌الله علیه و آله) شنیدم یا از دیگری. لذا موقع آغاز وحی را مرسل یا منقطع ذکر می کند.۲۶

علاوه بر نقد حدیث، از جهت ارسال سند که به این روایت اختصاص دارد، به نظر حدیث شناسان، احادیث تاریخی ای که از عایشه نقل می شود، در اکثر موارد، غیر واقعی است.

کایتانی می گوید: روایات تاریخی منقول از عایشه، در اکثر موارد، غیر واقعی است؛ زیرا برای این که بر اعتبار احادیث مجهول بیفزایند، سلسله سند را به اصحاب نسبت می دهند.

به نظر وی، از آن جهت که تصوّر می کردند عایشه اطّلاعات دستِ اوّلی از وقایع دارد، برای این کار انتخاب شده است. وی می گوید: بسیاری از روایاتی که به عایشه نسبت داده شده، به صورت اوّل شخص نقل شده است، در حالی که یقیناً این احادیث، بدون سند نیستند. لذا می توان گفت: اسناد رسمی آن را بعداً به آن افزوده اند.

به نظر وی، در اعتبار احادیث عایشه، تردید است؛ چرا که او آمادگی داستان سازی برای تأیید ادّعاهای خود و ردّ گفتار رقیبانش را داشت. او به عنوان همسر رسول خدا از اعتبار زیادی بهره مند بود. لذا می توانست چیزی بگوید که دیگران نمی توانستند بگویند. تحریفات جهتگیرانه او، بیان کننده دلبستگی هایی بود که سبب گسیختگی امّت اسلامی می شد، مخصوصاً در مورد وقایعی که خود، شاهد آن نبوده است.

از دیدگاه وی، برخی از روایات عایشه به وضوح، ناظر به خنثا کردن داستان های دیگر است. او برای اثبات مدّعای خود، احادیث منقول از عایشه درباره مرگ پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) را مطرح می کند.۲۷ باتوجه به سخن کایتانی و دیگران، شاید بتوان به انگیزه اتّهام عایشه در بین بنی هاشم یا عدم اطمینان به او در بین بنی هاشم، آگاهی بیشتری بیابیم.۲۸

تا به حال، تلاش کردیم که مُرسل بودن روایت عایشه را تأیید کرده، مؤیّداتی در این راستا ارائه دهم. دلایل دیگری نیز در این زمینه وجود دارد، از جمله آن که در سلسله ناقلان حدیث مذکور، افراد ضعیف، مجهول و یا متّهم وجود دارند که روایت را از اعتبار، ساقط می کنند که در این جهت، به معرّفی بعضی از ناقلان می پردازیم:

۱. محمد بن مسلم بن عبید الله بن عبدالله بن الحرث بن شهاب. عدّه ای بر این عقیده اند که او از اعوان ظَلَمه و عامل بنی امیّه بود.۲۹ در قاموس الرجال آمده که او کاتب هشام بن عبدالملک و معلّم فرزندانش بوده است.۳۰ ثقفی می گوید که او از جمله علمایی بود که علیه علی(علیه‌السلام) در کوفه قیام کرد و آن حضرت، عداوت و دشمنی داشت.۳۱ حاکم در المستدرک می گوید: او از اعوان ظَلَمه و مُبغض علی(علیه‌السلام) بوده است. لذا به چنین کسی نمی توان اعتماد کرد؛ چه این که رسول خدا فرمود: «من سبّ علیّاً فقد سبّنی».۳۲

خطیب بغدادی به چند واسطه می گوید: مَراسیل زُهْری، هیچ ارزشی ندارد.۳۳

۲. عروه بن زبیر بن عوام بن خویلد بن اسد بن عبدالعُزّی. در روایتی از عروه نقل شده است که می گوید: نزد عبدالله بن عمر بن خطّاب بودم. به او گفتم که ما با مردم می نشینیم و آنان از هر دری سخن می گویند. ما می دانیم که حق، غیر از آن است؛ امّا آنها را تصدیق می کنیم. آنها حکم به جور می کنند؛ امّا ما تصدیق می کنیم. عمر گفت:«ای برادرزاده! ما نزد رسول خدا بودیم که حضرت، این عمل را از نفاق دانست. نمی دانم نزد شما چگونه است؟».۳۴

در تهذیب التهدیب آمده است اوّلاً عروه از ائمه جور است. ثانیاً ابن عمر در حقّ او حکم به نفاق کرد. ثالثاً اسکافی او را از تابعیانی که اخبار قبیح در حق علی(علیه‌السلام) وضع می کنند، می داند.۳۵ این دو (ابن زبیر و عایشه) در بنی هاشم، متّهم به عدم وثوق اند.۳۶ وقتی نزد او از علی(علیه‌السلام) سخنی گفته می شد، از شنیدن آن خودداری می کرد و به علی(علیه‌السلام) فحاشی می کرد، در حالی که دو دست خود را به هم می زد.۳۷

نویسنده میزان الاعتدال می گوید: او (عروه)، شیخ مجهولی است.۳۸

۳. عبدالله بن عروه بن زبیر. او فردی شارب الخمر بود. لذا در العقد الفرید آمده که هشام بن اسماعیل مخزونی بر او حد جاری کرد.۳۹

او از معاندان شیعه و اهل بیت بود، و امّا شواهد بر این سخن:

الف) او حسن بن حنفیه را در زندان «طارم» که زندانی تاریک و موحش بود، زندانی کرد و قصد کشتن او را داشت.

ب) او هاشمیانی را که در مکّه بودند، در دره ای جمع نمود و هیزم زیادی اطراف آنها آماده کرده بود که اگر آتشی در آن می افتاد، هیچ کس از آنها از مرگ در امان نمی ماند.

ج) چون محمد بن حنفیه با او بیعت نکرد، در خطبه ای گفت: «اگر تا غروب با ما بیعت نکند، خانه اش را به آتش می کشیم».

د) ابن زبیر، خطبه می خواند و علی(علیه‌السلام) را وهن می کرد. خبر به محمد بن حنفیه رسید. آمد و بر کرسی رفت و در مقابل ابن زبیر گفت: «ای قریش! چهره هاتان زشت باد! در حضور شما وهن علی(علیه‌السلام) را می گویند؟!».۴۰

در میزان الاعتدال آمده که ابو نعیم کوفی و ابوزُرعه، او را از جمله ضعفا می دانند.

هـ) علی (علیه‌السلام) درباره عبدالله بن زبیر می فرماید: ما زال الزبیر منا أهل البیت حتی نشأ له عبدالله.۴۱

نتیجه بحث

جمع بندی آنچه در باب سند روایت گفته شد، این که از جهت سند، روایت عایشه، مرسل یا مرسل معضل است روایت مرسل، ضعیف است و قابلیت احتجاج و استدلال را ندارد؛ به اضافه این که در سلسله روات، افرادی ضعیف یا مجهول یا متّهم به عدم وثوق و یا مُبغض نسبت به علی(علیه‌السلام) وجود دارند که بر فرض رفع ارسال، از این جهات، روایت از اعتبار، ساقط است.

۲. نقد دلالی حدیث

بررسی حدیث از جهت دلالت، از دو جنبه انجام می شود:

اوّل: نقد و بررسی حدیث از جهت دلالت

۱. تعارض دو روایتی که بخاری در کیفیت نزول قرآن بر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) نقل می کند. او در حدیث عایشه می گوید: قرآن، در خواب و رؤیا بر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) نازل شده است. در روایتی دیگر می گوید: که قرآن، در بیداری بر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) نازل شده است. بخاری در صحیح چنین نقل می کند:

حدّثنا عبدالله بن یوسف، قال أخبرنا مالک، عن هشام بن عروه، عن أبیه، عن عائشه أمّ المؤمنین: إن الحرث بن هشام سأل رسول اللّه، فقال: «یا رسول الله! کیف یأتیک الوحی؟». فقال رسول اللّه: «أحیاناً یأتینی مثل صلصله الجرس و هو أشدّه علیّ فیفصم عنی و قد وعیت عنه ما قال و أحیاناً یتمثّل لی الملک رجلاً فیکلّمنی فأعی ما یقول». قالت عائشه: «ولقد رأیته ینزل الوحی فی الیوم الشدید البرد، فیفصم عنه و ان جبینه لیفصد عرقاً».۴۲

۲. تعارض بین روایات در اولین سوره نازل شده بر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) . در روایت عایشه آمده است که اوّلین سوره نازل شده بر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)، سوره مبارک «عَلَق» بوده است. از سوی دیگر، روایاتی، دلالت دارند بر این که اولین سوره نازل شده سوره مبارک «مدّثر» است. این دو دسته از روایات با هم تعارض دارند. برای نمونه، مسلم در صحیح، چنین نقل می کند.

حدّثنا زهیر بن حرب، حدّثنا الولید بن مسلم، حدّثنا الأوزاعی. قال: سمعت یحیی یقول سألت أبا سلمه: «أی القرآن أنزل قبلُ؟» قال: «یا أیّها المدّثر». فقلت: «أو إقرأ؟». قال جابر: أحدّثکم ما حدّثنا رسول الله(صلی‌الله علیه و آله). قال: جاورت بحراء شهراً، فلمّا قضیت جواری نزلت فاستیطنت بطن الوادی. فنودیت، و نظرت أمامی و خلفی و عن یمینی و عن شمالی، فلم اَرَ أحداً. ثم نودیت، فنظرت فلم أر أحداً. ثم نودیت فرفعت رأسی. فإذا هو علی العرش فی الهواء (یعنی جبرئیل) فأخذنی رجفه شدیده فأتیت خدیجه فقلتُ: «دثّرونی! دثّرونی!». فصبوا علیّ ماء. فأنزل الله ـ عزّو جلّ ـ : «یا أیّها المدّثر…».۴۳

کیفیت دریافت وحی از جبرئیل و نقد آن

در روایت چنین نقل شده که وقتی جبرئیل به پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) گفت: «إقرأ!» و پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) پاسخ داد: «ما أنا بقارئ»، جبرئیل، رسول خدا را گرفت و او را فشار داد، به طوری که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) می فرماید که نزدیک بود بی هوش شوم و می گوید: «جبرئیل، این عمل را سه بار تکرار کرد».۴۴

الف) مجوّز این عمل جبرئیل، چه بوده است؟ چرا که قرآن در آیه ۶۱ سوره توبه، آزار رسول خدا خدا را حرام می داند و می فرماید:و منهم الذین یؤذون النبی و یقولون هو أذن قل أذن خیر لکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین و رحمه للذین آمنوا والذین یؤذون رسول الله لهم عذاب ألیم.

ب) چرا جبرئیل، این عمل را سه بار تکرار کرد؟ چرا پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) در مرتبه اوّل، سخن جبرئیل را تصدیق نکرد؟ آیا می توان گفت که در مرتبه اوّل و دوم، پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) قابلیت نبوّت را نیافته بود؟ آیا می توان گفت که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، توان تحمّل وحی یا لیاقت آن را نداشت؟ هرگز! چرا که این سخن، مورد اتّفاق است که جبرئیل، فرستاده خدا بر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) بوده است و به مصداق «لا یکلّف الله نفساً إلاّ وسعها»۴۵ جبرئیل مجاز نبود حکمی را که خارج از توان پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) است، بر او تحمیل کند.۴۶

ج) در صورتی که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)، ملزم به تصدیق جبرئیل باشد، چگونه بعد از اقرار، لیاقت پیامبری پیدا کرد و بر این نظر باقی ماند؟ چگونه خدا، انسانی را که به خوبی تربیت نشده بود و آمادگی تام برای قبول نبوّت نداشت، به این مقام مبعوث کرد، به طوری که می خواهد از روی وحشت، خود را از قلّه کوه به دره بیندازد، در حالی که خدا بر حکمت خود، تصریح دارد و در موارد بسیاری می فرماید نبوّت و تنزیل قرآن، برای تثبیت قلب رسول خدا و قُلوب مؤمنان است؟ لازمه این کلام الهی این است که قلب پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) آمادگی نبوّت را داشته؛ لیکن جبرئیل، با نزول قرآن، ثبات بیشتری به قلب نبی اسلام داده است.۴۷

در إرشاد الساری در این باره آمده است:

ما درباره نحوه برخورد جبرئیل با پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) و کیفیت اخذ اوّلین وحی توسط پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) که در روایت منقول از عایشه بیان شده است، دقّت نمودیم و علّتی که شایسته ذات حق و فرشتگان الهی و پیغمبران او باشد، نیافتیم؛ بخصوص که اینها همگی برای خاتم الأنبیا نقل شده است و درباره سایر انبیا نقل نشده که در آغاز وحی، چنین صحنه هایی داشته اند.۴۸

قسطلانی می گوید: سه بار گفتن و رها کردن را بعضی از علما، از خصایص پیغمبر خاتم شمرده اند، چون درباره دیگر انبیا نقل نشده است؛ ولی چرا انسان شعری بگوید که در قافیه اش بماند؟۴۹

د. مقصود از «إقرأ» در کلام جبرئیل، چه بوده است؟ آیا جبرئیل، کتابی برای پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) آورده بود و او را به خواندن آن امر می کرد؟ زیرا لازمه سخن پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) که فرمود: «ما أنا بقارئ» این است که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، فهمیده باشد که جبرئیل او را به خواندن بدون تعلیم، امر کرده است. در صورتی که مراد از «اقرأ»، تلاوت باشد، چرا جبرئیل، قبل از این که چیزی را تلاوت کند، به پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) می گوید: «بخوان»؟ علاوه بر اینها چرا پبامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، سخن جبرئیل را رد می کند؟۵۰

اگر به دیده دقت به حدیث نظر کنیم، پیام حدیثْ این است که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)، از فهم منظور فرشته در مکلّف ساختن وی به قرائت، خیلی دور است؛ چون جبرئیل به پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) می گوید: «بخوان!»، ولی پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) می فرماید: «نمی توانم بخوانم». منظور فرشته این است که آنچه را او تلاوت می کند، بخواند؛ ولی پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) این طور فهمید که جبرئیل می گوید مکتوبی را بخوان، در حالی که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، توانایی خواندن نداشت. گویی رسول خدا تصوّر کرد که فرشته، او را به کاری که مقدورش نیست، تکلیف می کند که همه اینها از ساحت مقدّس پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) دور است. آیا شایسته پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) است که از سخن فرشته وحی سردرنیاورد؟ یا شایسته است که فرشته، از ادای آنچه خداوند وحی کرده است، ناتوان باشد؟۵۱

۳. در حدیث آمده است که بعد از نزول وحی، پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) به خانه برگشت و داستان غار حِرا را برای خدیجه(سلام‌الله علیها) تعریف کرد. سپس رو به وی کرد و فرمود: «قد خشیت علی نفسی». بعد از گفتن این جمله، خدیجه شروع به شمردن صفات پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) نمود و به ایشان گفت که خدا می خواهد او را از صالحان قرار دهد تا بدین وسیله، آرامش قلبی برای پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) فراهم کند.

لازمه این سخن این است که خدیجه، دارای شرح صدر بیشتر از رسول خدا باشد که این سخن، با شخصیت والای رسول خدا منافات دارد و با حدیث مشهور: «إن اللّه وجد قلب محمد أفضل القلوب و أوعاها، فاختاره لنبوته» معارض است.۵۲

و در این جا دو سؤال جای طرح دارد:

  1. آیا ممکن است پیامبری در آغاز بعثت، به خود گمان ناروا ببرد و بر آنچه بر او پدیدار گشته، شک و تردید به خود راه دهد؟
  2. آیا امکان دارد که شیطان، در امر وحی دخالت کند و تسویلات خود را به صورت وحی بر پیامبر القا کند یا خیر؟

با رجوع به قرآن و سیره پیامبر، روشن می شود که پاسخ هر دو سؤال، منفی است؛ چرا که رفتار و کردار پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، دلیل بر صحّت واصالت وحی است؛ انسان صادق و امینی که هرگز قبل و بعد از اسلام، سخنی به گزاف نگفته بود و از جوانی با صفت «محمد امین» شهرت یافته بود.۵۳

سِر ویلیام می گوید: لقب امین به اجماع مردم شهرش، به خاطر شرف اخلاقی رسول خدا به وی داده شده بود.۵۴

چنین فردی در ابتدای وحی و رسالت اعلام کرده بود که جز وحی، سخن نمی گوید. لذا هرجا که وحی نبود، با مردم به مشورت می نشست که نمونه ای از این نحوه عمل را در جنگ بدر یا غزوه احد می بینیم.۵۵

سخن این است که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، چهل سال قبل از بعثت در میان اعراب زندگی می کرد، به نحوی که اعراب به او لقب (امین) داده بودند. آیا اعراب، پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) را نشناخته، متّصف به این صفت کرده بودند؟ یا این که پیامبر به طور ناگهانی منحرف شده بود؟ در هر حال، این که اعراب، پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) را راستگو دانسته، به او لقب امین داده اند، با این که او در آنچه بر او نازل می شد، شک کند، منافات دارد؛ زیرا ادّعای خبر دادن از غیب را یا کسی می کند که گزافه گویی می کند و خود نیز به بیهودگی آن معتقد است، و یا کسی که به گفته اش ایمان دارد و به یقین متّکی است. مردم عرب، رسول خدا را با صفت گزافه گوی و دروغپرداز نمی شناختند. پس وی از روی یقین و صدق، این خبرها را می داده است. اما در مورد این سؤال که آیا شیطان در نزول وحی دخالت می کرد یا نه، در عمده القاری آمده است که همان گونه که خدا برای ما به وسیله معجزه ثابت کرد که حضرت رسول، صادق است نه دروغگو، از راه معجزه برای رسول خدا این حقیقت را ثابت کرد که فردی که نزدش می آید، فرستاده خداست نه فرستاده شیطان.۵۶

علاوه بر آن، مسلمانان بر عصمت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) و تنزیه او از گمان های نابه جا و شک در مقام اخذ وحی، اتّفاق دارند؛ خواه شکّ او این باشد که جنون بر او عارض شده باشد، یا این که شیطان به جای قرآن، وسوسه های خود را به عنوان وحی بر رسول، القا کرده باشد؛ چرا که امّت اسلام در این که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) باید در اخذ و تبلیغ وحی، معصوم باشد، اجماع دارند؛ اگر چه میان آنها تفاوت است.۵۷

ابن تیمیّه، عصمت در اخذ و تبلیغ را این گونه بیان می کند:

آنچه نبی از خدا خبر می دهد، دروغ نیست، چرا که آنچه خدا از آن خبر می دهد، دروغ نیست. آنچه نبی از آن خبر می دهد، باید صادق باشد بر آنچه که خدا از آن خبر می دهد. خبر باید با مُخبر، مطابقت داشته باشد و مخالفت عمدی یا سهوی در آن نباشد. این سخن، معنای قائلان به عصمت انبیا در تبلیغ «ما أَخذ عن اللّه» است. این که نبی صادق است، سخنی است که آیات قرآن نیز بر آن دلالت دارد: «والله یعصمک من الناس».۵۸ خدا کسی است که تو (رسول خدا) را از کذب عمدی و خطا دور می کند.۵۹

وی در جای دیگر می گوید:

قبول آنچه نبی گفته، واجب است؛ چون نبی است و ادّعای نبوّت کرده است. معجزات هم دلالت بر صدق نبوّتش دارند، علاوه بر این که نبی، معصوم است.۶۰

۴. امّا نقد روایت را از جهت هماهنگی و ناهماهنگی آن با قرآن پی می گیریم.۶۱

قرآن با بیانات مختلفی به دو سؤال پیشین، پاسخ می دهد. در گروهی از آیات، تصریح شده که انبیا، با بیّنه مبعوث شده اند و در گروهی دیگر از آیات می فرماید که انبیا به رسالت خود، ایمان داشته اند. در گروه سومی از آیات، خدا بر صدق وحی شهادت می دهد و در گروه چهارمی از آیات، بر رسالت انبیا تأکید می کند.

دسته اوّل، آیاتی است که دلالت بر این دارند که انبیا با ادلّه و بیّنه، مبعوث شده اند. خداوند در سوره انعام می فرماید:

کذلک نری ابراهیم ملکوت السماوات و الأرض ولیکون من الموقنین.۶۲

و در سوره نمل می فرماید:

وألق عصاک فلمّا رءاها تهتزّ کأنّها جانّ ولّی مدبراً و لم یعقّب، یا موسی! لا تخف إنّی لا یخاف لدیّ المرسلون.۶۳

و در سوره یوسف می فرماید:

قل هذه سبیلی أدعوا الی اللّه علی بصیره أنا و من اتّبعنی.۶۴

در سوره انعام می فرماید:

قل إنّی علی بیّنه من ربّی.۶۵

از این آیات، چنین استفاده می شود که اولاً انبیا حقیقت را به یقین می دیدند. ثانیاً، بارگاه ملکوت، جایگاه امن است و در آن جا ترس و شک راه ندارد. ثالثاً انبیا با آگاهی به نبوّت آن را پذیرفتند. پس مفاد روایت منقول از عایشه با این دسته از آیات در تعارض است.۶۶

تفسیر الدرّ المنثور و تفسیر السمرقندی و تاریخ الطبری، مطالب فوق را تأیید می کنند.

دسته دوم، آیاتی است که دلالت دارند بر این که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) به رسالت خود، ایمان داشت. خداوند در آیه۵۷ سوره انعام می فرماید:

قل إنّی علی بیّنه من ربّی و کذّبتم به ما عندی ما تستعجلون به إن الحکم إلاّ لله یَقُصّ الحق و هو خیر الفاصلین.۶۷

و در همان سوره می فرماید:

قل إنّنی هدانی ربی إلی صراط مستقیم دیناً قیماً ملّه ابراهیم حنیفاً و ما کان من المشرکین.۶۸

و در سوره یوسف می فرماید:

قل هذه سبیلی أدعوا الی الله بصیره أنا و من اتّبعنی و سبحان الله و ما أنا من المشرکین.۶۹

و در سوره اعراف می فرماید:

وإذا لم تأتهم بآیه قالوا: لولا اجْتبیتَها، قل إنّما أتّبع ما یوحی إلی من ربّی، هذا بصائر من ربّکم و هدیً و رحمهً لقوم یؤمنون.۷۰

و در سوره بقره می فرماید:

آمن الرسول بما أنزل الیه من ربّه و المؤمنون کلّ آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله، لانفرّق بین أحد من رسله و قالوا: سمعنا و أطعنا…۷۱

مجموعه این آیات، این پیام را در بر دارد که رسول خدا به رسالت خود، ایمان داشته و هیچ گونه شکّی در او راه نیافته بوده تا توهّمات خود یا تسویلات شیطان را به جای وحی تلقّی کند. این پیام با آنچه که روایت عایشه حاوی آن است، در تعارض است. دیدگاه بالا در کتب تفسیری چون الدرّ المنثور، تفسیر الطبری و تفسیر السمرقندی، تأیید شده است.۷۲

در روایت آمده است که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) در وحی بودن آنچه بر او نازل شد، شک کرده بود که آنچه بر وی عرضه می شود، از القائات شیطان است یا وحی رحمانی است، در حالی که از دیدگاه قرآن، پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) به رسالت و نبوّت، ایمان داشته است. خدا نیز بر صدق وحی شهادت می دهد. گروه سوم، آیاتی است که بر این معنا دلالت دارد.

خداوند در سوره نساء می فرماید:

لکن الله یَشهد بما أنزل الیک أنزله بعلمه والملائکه یشهدون و کفی بالله شهیداً.۷۳

و در سوره انعام می فرماید:

قُل أیّ شیء أکبرُ شهادهً قل الله شهید بینی و بینکم و أوحی إلیّ هذا القرآن لأنذرکم به و من بلغ أئنّکم لتشهدون أنّ مع الله آلهه أخری، قُل: لا أشهدُ قل إنّما هو إله واحد و إنّنی بریء مما تشرکون.۷۴

و در سوره نجم می فرماید:

والنجم إذا هوی، ما ضلّ صاحبکم و ماغوی، و ما ینطق عن الهوی، إن هو إلاّ وحی یوحی، علّمه شدید القوی. ۷۵

و در سوره بقره می فرماید:

قل من کان عدواً لجبریل فانّه نزّله علی قلبک بإذن الله مصدّقاً لما بین یدیه و هدی و بشری للمؤمنین.۷۶

و در سوره شعراء می فرماید:

نزل به الروح الأمین.۷۷

و در سوره فرقان می فرماید:

تبارک الذی نزّل القرآن علی عبده لیکون للعالمین نذیراً.۷۸

در آیات مذکور، خداوند شهادت می دهد که آنچه به عنوان وحی بر پیامبر اسلام نازل شده، حقیقتاً وحی الهی بوده است، نه تسویلات شیطان. پس مضمون روایت با این دسته از آیات هم معارض است. تفسیر الدرّ المنثور و تفسیر الطبری و تفسیر السمرقندی هم بر این امر متفق اند.۷۹

برمبنای این نظر که رسالت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، همگام با حیات وحیانی پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) و در یک زمان آغاز شد، ضرورتاً وقتی پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) در وحی بودن آنچه بر او نازل می شود، شک می کند، در رسالت خود هم شک می کند. لذا خداوند، برای رفع این توهّم، در موارد متعدّدی بر رسالت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) تأکید کرده است. به نمونه هایی از این گونه آیات، توجه کنید:

  1. خداوند در سوره فاطر، خطاب به پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) می فرماید:

إنّا أرسلناک بالحق بشیراً و نذیراً و إن من أمّهٍ الاّ خلا فیها نذیر.۸۰

  1. در سوره یس، خطاب به آن حضرت می فرماید:

إنّک لمن المرسلین علی صراط مستقیم.۸۱

  1. خداوند در سوره نساء می فرماید:

ما أصابک من حسنه فمن الله و ما أصابک من سیّئه فمن نفسک و أرسلناک للناس رسولاً و کفی بالله شهیداً.۸۲

  1. در سوره احزاب، خطاب به رسول خدا می فرماید:

یا أیها النبی! إنّا أرسلناک شاهداً و مبشّراً و نذیراً و داعیاً إلی الله بإذنه و سراجاً منیراً.۸۳

الدرالمنثور و تفسیر الطبری و تفسیر السمرقندی، مؤیّد مطلب مذکور هستند.۸۴

در صورتی که پیامبر در رسالت خود، شک داشت یا در وحی بودن آنچه بر او نازل شده دچار تردید شده بود، تأکید قرآن بر رسالت و مخاطب قراردادن پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) به عنوان رسول در قرآن، باید لغو و بیهوده باشد، در حالی که فریقین بر تنزیه قرآن از لغو و بیهودگی اتّفاق دارند. ابن تیمیّه می گوید:

آیاتی از قرآن، بر شهادت خدا بر صدق رسول(صلی‌الله علیه و آله) دلالت می کند. اگر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) شک کرده باشد یا فرضاً در سخن خود، کاذب بوده باشد، شهادت خدا لغو خواهد بود و این عمل، خلاف حکمت است؛ زیرا فرقی بین صادق و کاذب قائل نیست، در حالی که سنّت خدا این است که کذّاب را تأیید نمی کند و اصلاً لازمه حکمتْ این است که او را رسوا کند. وقتی کسی ادّعا کند که خدا مرا فرستاده، خدا او را تأیید نمی کند، مگر این که صادق باشد. البته به آنها فرصتی می دهد، سپس آنها را نابود می کند؛ چرا که نسبت به کسانی که رسول را تکذیب کرده اند، فرموده است: إنّهم یکیدون کیدا و أکید کیداً فمهل الکافرین أمهلهم رویداً.

وی سپس اضافه می کند که رسول خدا، کسی است که خدا او را فرستاده است. نبی هم مثل رسول است. «نبی اللّه» کسی است که از آنچه خدا به او خبر داده، خبر می دهد. آنچه سبب نبوّت نبیّ الله می شود، این است که خبر را خدا به او می رساند؛ چه، رسول، کسی است که فرستاده خداست. آنچه او از خدا خبر داده، صدق است و هیچ گونه کذب عمدی یا خطایی در آن نیست، در حالی که آنچه شیطان می آورد، از «انباء الله» نیست.

ابن تیمیّه بر آن است که: رسول خدا دستور غیر خدا را نمی پذیرد. «نبی» هم «اِنباء» غیر خدا را نمی پذیرد. لذا وقتی نبی، خبری داده است، ایمان آوردن به آن، واجب است، چون صادق است و هیچ گونه وحی شیطانی در آنچه نبی از آن خبر می دهد، وجود ندارد.۸۵

با بیانی که ارائه شد، روایت عایشه با این دسته از آیات هم معارض است.

علامه طباطبایی در بحث روایی تفسیر سوره عَلَق، چنین آورده است:

داستان نزول وحی که از طریق عایشه نقل شده، از چند جهت مورد اشکال است:

  1. نسبت تشکیک در نبوّت به رسول خدا داده و گفته است که آن حضرت، احتمال داده آن صدا و شخصی که بین زمین و آسمان دیده و سوره ای که بر او نازل شده، همه از القائات شیطان باشد.
  2. نسبت اضطراب به حضرت داده و گفته که این اضطراب درونی او زایل نشده، تا وقتی که ورقه بن نوفل نصرانی به نبوّتش شهادت داده است آن وقت، اضطرابش زایل شده است. با توجه به این که خداوند، درباره آن حضرت فرمود: «قل إنی علی بیّنه من ربی»، چگونه ممکن است که چنین شخصیتی، برای آرامش خاطر، محتاج مراجعه به فردی نصرانی باشد؟ مگر خدا در حق آن حضرت نفرمود: «قل هذه سبیلی أدعوا الی الله علی بصیره أنا و من اتّبعنی»؟ آیا اعتماد به قول ورقه، بصیرت است و بصیرت پیروانش هم همین است که ایمان بیاورند به گفتار کسی که بی دلیل، ایمان آورده؟ آیا وضع سایر انبیا هم به همین منوال بود، آن جا که خدا می فرماید: «إنا أوحینا إلیک کما أوحینا إلی نوح و… النبیین من بعده»؟ آیا امّت این انبیا هم به خاطر این که پیرمردی همانند ورقه گفته است که نوح، پیغمبر است، به او ایمان آورده اند؟

قطعاً پایه تشخیص یک پیامبر، این قدر سست نیست. حق، این است که نبوّت، ملازم با یقین پیامبر و رسول است. او قبل از هر کس دیگری به نبوّت خود از جانب خدای متعال، یقین دارد.۸۶

به نظر علامه، وحی به معنای سخن گفتن خدا برای بنده خود، فی نفسه، موجب علم یقینی است و نیازی به حجّت ندارد، مثل علم بدیهی که برای یقین به آن، نیاز به سبب تصدیقی مثل قیاس یا برهان نداریم.۸۷

نسبت دادن قصد خودکشی به پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) و ردّ آن

در روایت منقول از بخاری، داستان نزول وحی این گونه به پایان آمده که وقتی سوره «علق» نازل شد، برای مدّتی نزول وحی قطع شد. پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، از انقطاع وحی بسیار غمگین شد تا جایی که می خواست خود را از قلّه کوه، پرتاب و خودکشی کند! وقتی برای خودکشی به قلّه کوه رسید، جبرئیل ظاهر شد و او را از خودکشی منع کرد! در متن روایت چنین آمده است:

و فتر الوحی فتره حتی حزن النبی(صلی‌الله علیه و آله) فیما بلغنا حزناً غدا منه مراراً کی یتردّی…

این بخش از حدیث را از دو جهت مورد بررسی قرار می دهیم: الف. از جهت دلالت، ب. از جهت متن.

از جهت دلالت

از جهت دلالت، این بخش از سخن عایشه با سیره پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، معارض است؛ چه پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) در حالات بدتر و مشکل تر از این حالت، به فکر خودکشی نبوده است.۸۸ دکتر موسی شاهین، برآن است که این بخش از سخن، با ایمان کامل داشتن پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) و یقین مطلق او نسبت به وحی، معارض است.۸۹

از جهت متن

در این که بخش پایانی حدیث، جزو حدیث است یا این که فردی این بخش را به حدیث افزوده، اختلاف است. به نظر می رسد که این بخش از روایت، از اضافات معمّر باشد.

وامّا دلایل ما بر این مدّعا:

  1. ابن حجر می گوید که این بخش از روایت و بعدش را معمّر بر روایت منقول از عقیل و یونس اضافه کرده است. لذا وقتی حمیدی روایت را ذکر می کند و به جمله «فتر الوحی» می رسد، می گوید: «حدیث در این جا به پایان رسید». سپس می گوید: بخاری در حدیثی که از طریق معمّر از زُهْری نقل می کند، این جمله (فتر الوحی…) را اضافه می کند. لذا در روایت ابونعیم که از طریق عقیل و ابی زرعه رازی و یحیی بن بکیر نقل شده، این جمله حذف شده است؛ امّا وقتی از طریق معمّر نقل می کند، این جمله را آورده و متذکّر می شود که این جمله، از معمّر است.

شاهد دیگر این که احمد و مسلم، وقتی از طریق «اصحاب اللیث» خبر را نقل می کنند، این جمله را نیاورده اند.۹۰

  1. شاهد دیگر این که می گوید وقتی پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) به قلّه کوه می رسد و قصد خودکشی دارد، جبرئیل، خطاب به پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) می گوید: «یا محمد! إنک رسول الله حقاً» و این سخن را سه بار تکرار می کند. در صورت صحّت این جمله، با یک بار گفتن، پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) تثبیت می شد و دست از این کار می کشید. لذا لازم نبود که جبرئیل، سه بار سخنش را تکرار کند.۹۱
  2. ناصرالدین آلبانی ضمن این که می پذیرد که این بخش به وسیله معمّر افزوده شده است، می گوید که برای این زیادی دو علت است:

الف. معمّر، به تنهایی این سخن را اضافه کرده است. پس این حدیث، در زمره احادیث «شاذ» است.

ب. روایت، مرسل معضل است؛ چون قائل به «فیما بلغنا» است. پس روایت از بلاغات زهری است. پس «موصول» نیست.۹۲

  1. ابن حجر می گوید: قائل «فیما بلغنا» زهری است که می گوید آنچه از رسول خدا به ما رسید، چنین بود. پس روایت از بلاغات زهری است و «موصول» نیست.۹۳
  2. ابو شهبه می گوید: این روایت از شرایط حجیّت، برخوردار نیست؛ چون از بلاغات است و بلاغات، از روایات، منقطع هستند. روایت منقطع هم ضعیف است. سپس می گوید: بخاری، روایات مسند را با راویان عادل و ضابط، نقل می کند. علّت این که بخاری این روایت را نقل می کند، شاید این است که ما را از مخالفت این حدیث با حدیث صحیحی که در آن این بخش ذکر نشده است، آگاه کند.۹۴

با عنایت به آنچه گفته شد، چنین به دست می آید که در مجموع، به لحاظ سند و دلالت، اعتبار ندارد. علاوه بر این، بخش آخر روایت، جعلی و وصفی است که توسط معمّر افزوده شد. لذا صرف نظر از سند و دلالت، حدّاقل این بخش از روایت، از حجّیتْ ساقط است.

امّا ابن تیمیّه وقتی که از طرق دلالت معجزه بر نبوّت انبیا سخن می گوید، ظاهراً این بخش را تلقّی به قبول می کند؛ زیرا او می گوید: معجزه، گاهی بالضروره، دالّ بر نبوّت است و گاهی به وسیله نظر و استدلال، دالّ بر آن است.

او همچنین در مقام توضیح می گوید که عدّه ای بدون دلیل، صدق مُخبر را قبول می کنند. شاهد او داستان نبوّت نبیّ اسلام است؛ چرا که وقتی رسول خدا حالات خود را برای خدیجه بازگو کرد، خدیجه، نزد ورقه بن نوفل رفت و داستان را برایش نقل کرد. ورقه فهمید که او رسول اللّهِ صادق است.۹۵ لذا خبر آمدن جبرئیل وآوردن وحی را پذیرفت و امید آن داشت که خود، توفیق قبول را دریابد.۹۶ لذا در آخر سخن خود گفت:

و إن یدرکنی یومک أنصرک نصراً موزّرا.۹۷

و در جای دیگری آمده که گفت: اگر من آن روز زنده باشم، خدا را یاری می کنم.۹۸

  1. این حدیث با احادیثی که در آن این بخش ذکر نشده، معارض است.۹۹

در این که هنگام نزول وحی، حالت خاصّی بر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) عارض می شده، بحثی نیست؛ اما آن حضرت هم قبل از نزول و هم در اثنای نزول و هم پس از نزول وحی، از هشیاری کامل برخوردار بود. لذا در تمامی مراحل نزول وحی، خود را انسانی ناتوان می دانست. وی در آغاز نزول وحی، چون احتمال محو بعضی از آیات را از قلبش می داد، پیش از اتمام نزول مرحله ای از وحی، عجله به خرج داده، آیات را بر زبانْ تکرار می کرد، تا آن جا که جبرئیل بر او نازل شد.۱۰۰ خداوند، کار را برای او آسان کرد و قرآن را قطعه قطعه نازل گردانید ۱۰۱ و به پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، وعده داد که آن را حفظ خواهد کرد و فرمود:

لا تحرّک به لسانک لتعجل به إنّ علینا جمعه و قرآنه فإذا قرأناه فاتّبع قرآنه ثم علینا بیانه.۱۰۲

خدا هم در قرآن پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) را انسان ناتوانی معرّفی می کند که از خدا یاری می طلبد و مورد عتاب خدا قرار می گیرد.

خداوند در سوره یونس به رسول خدا می فرماید:

واذا تتلی علیهم آیاتنا بیّنات قال الذین لا یرجون لقائنا ائت بقرآن غیر هذا أو بدّله، قل ما یکون لی أن أُبدّله من تلقاء نفسی إن أتّبع إلا ما یوحی إلیّ، إنّی أخاف إن عصیت ربّی عذاب یوم عظیم. قل لو شاء الله ما تلوته علیکم و لا أدریکم به، فقد لبثت فیکم عمراً من قبله، أفلا تعقلون؟۱۰۳

با توجه به این آیه و آیات دیگر که در بردارنده چنین پیامی هستند، انسان به این حقیقت پی می برد که میان صفات و ذات خالق و صفات و روش مخلوق، تفاوت محسوسی هست. لذا پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) بارها متذکّر می شود که بشری مثل دیگران است و وظیفه ابلاغ رسالت را بر عهده دارد و نه قرائن خداوند را می داند و نه از غیب آگاه است. در قرآن آمده است که خدا هم به او چنین دستوری می دهد. لذا می فرماید:

إنّما أنا بشر مثلکم یوحی إلیّ إنّما الهکم إله واحد.۱۰۴

یا در مورد دیگر می فرماید:

قل لا أملک لنفسی نفعاً و لا ضرّاً إلاّ ماشاء الله و لو کنت أعلم الغیب لا سْتکثَرت من الخیر و ما مسّنی السوء…۱۰۵

و در مورد دیگری می گوید:

قل لا أقول لکم عندی خزائن الله و لا أعلم الغیب و لا أقول لکم إنّی ملک إن أتّبع إلاّ ما یوحی إلیّ.۱۰۶

از سوی دیگر، می بینیم که قرآن، پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) را مورد تهدید قرار می دهد. خداوند در سوره اسراء می فرماید:

ولولا أن ثبتناک لقد کدّت ترکن الیهم شیئا قلیلاً إذا لأذقناک ضعف الحیاه و ضعف الممات ثم لا تجد لک علینا نصیراً.۱۰۷

و در سوره حاقّه می فرماید:

و لو تقوّل علینا بعض الأقاویل لأخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین فما منکم من أحد عنه حاجزین.۱۰۸

زمخشری در این باره می گوید:

منظور این است که اگر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، سخنی را به دروغ به ما نسبت می داد، ما او را با قتلِ صبر، مجازات می کردیم، چنان که پادشاهان در مورد کسی که بر آنها دروغ ببندد، چنین می کنند. خداوند، چگونگی قتل صبر را توصیف کرده، و آن این است که دست انسان را بگیرند و گردنش را بزنند.۱۰۹

نتیجه بحث

جمع بندی ای که از مجموعه این گفتار حاصل می شود این است که:

الف. رسول خدا، عبد ضعیفی است که در برابر پروردگار قادر، خاضع و مطیع است.

ب. پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) در جریان پذیرش وحی، بین فرمان های الهی و اراده شخصی خود، تفکیک قائل بود. او با آگاهی کامل، بین آنچه به عنوان وحی بر او نازل می شد و احادیثی که با الهام الهی و تعبیرات انسانی خودش آنها را بیان می کرد، فرق می گذاشت.

قابل توجهْ این که نویسندگان وحی، نهایت تلاش را می کردند که آن قسمت از احادیث پیامبر را که مضمون آنها از وحی بود و ارتباط شدید با قرآن داشت (احادیث توقیفی)، از قرآن جدا کنند.۱۱۰

به نظر ما پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، دریافته بود که هنگام نزول قرآن، اراده شخصی او محو می شود، به نحوی که او هیچ گونه اراده و دخالتی در نزول وحی یا قطع شدن آن ندارد. شاهد این سخن این که گاهی وحی به صورت متوالی نازل می شد؛ ولی گاهی نیز منقطع می شد و تا مدّت زمانی وحی بر او نازل نمی شد. به طور کلّی، وحی، محدود به وقت معیّنی نبود و در حالات گوناگون نازل می شد. مثلاً سوره کوثر، وقتی نازل شد که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، تازه به بستر رفته بود؛ یا آیه مربوط به توبه سه نفر از کسانی که از شرکت در جنگ تبوک تخلّف کرده بودند، در ثلث آخر شبْ نازل گردید.۱۱۱

در روایت مورد بحث از عایشه درباره آغاز نزول وحی، آمده که وقتی سوره «علق» نازل شد، نزول وحی مدّتی قطع شد تا این که روزی پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) در حال قدم زدن بود که از آسمان، صدایی شنید و جبرئیل را دید که به سراغش آمده بود و آیات سوره «مُزّمّل» را نازل کرد. بدین ترتیب، وحی دوباره آغاز شد.۱۱۲

از این فترت در نزول وحی، روشن می شود که وحی، امری مستقل از ذات پیامبر است و منشأ وحی، فقط خداست.

نمونه ٌ دیگر، این که بعد از داستان «اِفک»، یک ماه، نزول وحی به تأخیر افتاد؛ یا در داستان تغییر قبله از بیت المقدس به کعبه، مدّت شانزده یا هفده ماه، پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) منتظر دستوری در این زمینه بود و خداوند، آیات این تغییر را بعد از حدود یک سال و نیم نازل فرمود.۱۱۳ همه این امور، شاهدی است که نزول وحی، از حیطه اختیار پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) خارج بوده و در اختیار خداوند بوده است

نویسنده:مصطفی سلطانی

پی نوشت:

  1. نساء، آیه ۸۶.
  2. آل عمران، آیه ۸۶.
  3. فاطر، آیه ۳۱.
  4. طور، آیه ۳ ـ ۴.
  5. تاریخ قرآن، محمود رامیار، ص ۹۱.
  6. حدید، آیه ۲۵.
  7. تفسیر الطبری، ج ۲، ص ۲۶۷؛ السیره النبویه ،ابن هشام، ج ۲، ص ۲۷۲؛ الطبقات الکبری، ج ۲، ص ۱ ـ ۶؛ المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۲۷ و ۱۲۹.
  8. به نقل از: نقش ائمه در احیای دین، مرتضی عسکری، ص ۳۴۷ (هفت جلدی).
  9. بر مبنای روایت منقول از عایشه، «تحنّث»، مقدمه نزول وحی بوده است؛ چه، نخستین زمینه های حیات وحیانی رسول خدا در غار حرا، زمانی آغاز شد که چهل سال از زندگی رسول خدا گذشته بود. اصطلاحاً اقامت رسول خدا در غار حِرا را «تحنّث» می گویند (تاریخ سیاسی اسلام، ج۱، ص۱۵۴).

الف). الحَنث: «الإثم و الذنب، و بلغ الغلام الحنث أی المعصیه و الطاعه؛ و الحنث: الخلف فی الیمین. تقول: أحنثتُ الرجل فی یمینه فحنث. أی لم یبر فیها. تحنث، أی تعبّد و اعتزل الأصنام مثل تحنّف و فی الحدیث أنّه کان یأتی غار حراء فیتحنّث فیه، و فلان یتحنّث من کذا أی یتأثم منه» (صحاح اللّغه، ص ۲۸۰).

ب). الحِنث بالکسر: الذنب العظیم و فی التنزیل العزیز: «وکانوا یصرّون علی الحِنْث العظیم»؛ والحنث: الخلف فی الیمین…؛ الحنث: المیل من باطل إلی حق أو عکسه. تحنّث اذا تعبّد، مثل تحنّف؛ و فی الحدیث: «کان یخلوا بغار حراء فیتحنّث فیه» أی یتعبّد؛ و فی روایه عائشه: «کان یخلوا بغار حراء فیتحنّث فیه» و هو التعبّد اللیالی…؛ قال ابن الأعرابی: یتحنّث أی یفعل فعلاً یخرج منه من الحنث و هو الإثم و الحرج؛ و قال: «و هو یتحنّث» أی یتعبّد لله…؛ و فی التوشیح: «یتحنّث» أی یتعبّد و معناه إلقاء الحنث عن نفسه…» (تاج العروس، ج ۱۰، ص ۶۱۶).

* تحقیقی در مورد ورقه بن نوفل: از جوانی او چیزی در دست نیست. معلوم نیست به شام یا یمن، سفری کرده و با فرهنگ روم و ادیان آن روزگار، از آن طریق آگاهی یافته یا نه. او را جزو «حُنفا» شمرده اند که در طلب دین حق بود؛ ولی گفته اند بعداً عیسوی شده است (تاریخ الیعقوبی، ج ۱، ص ۲۹۸ و ج۲، ص ۲۲؛ البدایه، ج۲، ص ۲۳۸؛ شعراء النصرانیه، ج۱، ص ۱۱۸)؛ امّا از آن جا که بیشتر، حنفا را جزو مسیحیان می شمارند، درست تر این است که گفته شود یکی از حنفایی بوده که پیش از اسلام، پرستش بتان را ترک کرده بوده. گفته اند که او انجیل و کتب را به عربی می نوشت(الأغانی، ج۳، ص ۱۱۴؛ أنساب الأشراف، بلاذری، ج ۱، ص ۱۰۶؛ عمده القاری، ج۱۹، ص ۲۰۴؛ صحیح البخاری، ج۱ ، ح ۳، شعراء النصرانیه، ج ۱۰، ص ۱۱۹).

دین ورقه بن نوفل: در مورد دین ورقه بحث زیادی شده است. عدّه ای می گویند که پس از ظهور اسلام، مسلمان شد و رسول خدا را مدح گفت (مروج الذهب، ج ۲۰، ص ۵۹؛ شرح صحیح البخاری، القسطلانی، ج۱، ص ۶۵؛ تاریخ الاسلام، الذهبی ص ۶۱۸).گفته اند وقتی بلال در زیر شکنجه بود و می گفت: «اَحَد، اَحَد»، او بلال را دلداری می داد و شکنجه گران را سرزنش می کرد و شعری در این باره سرود«النهایه، ج۱، ص ۴۵۲؛ شرح صحیح البخاری، ج۱، ص ۶۵؛ تاریخ الاسلام، ج ۱، ص ۲۶۸».ابوالحسن برهان الدین ابراهیم بقاعی، درباره ایمان ورقه و صحابی بودنش کتابی نوشته است(الأعلام، الزرکلی، ج۹، ص ۱۳۱). از رسول خدا هم درباره ایمان وی روایاتی نقل شده است که دالّ بر نهی از ناسزا گفتن به اوست(مجمع الزوائد، ج۹، ص ۱۳۱؛ الإصابه، ج ۶، ص ۳۱۸».

با تمام این حرف ها بیشتر روایات از ایمان او چیزی نگفته اند یا لااقل نامش را جزو مؤمنان به اسلام ثبت نکرده اند. ابن عساکر می گوید: کسی را نمی شناسم که بگوید او به اسلام ایمان آورده است(الإصابه، ج ۳، ص ۶۳۴) و ابن جوزی می گوید که او مسلمان نبود(الإصابه، ج ۳، ص ۶۳۵؛ السیره النبویه، زینی دحلان، ج۱، ص ۸۳ ـ ۸۴). ابن عباس می گوید: او به دین نصرانیت از دنیا رفته

است (السیره الحَلَبیه، ج۱، ص ۲۵۰؛ الإصابه، ج ۳، ص ۶۳۴). نویسنده السیره الحلبیه می گوید که ورقه، یهودی بود و بعداً نصرانی شد. او دو روایت «بدء وحی» را به عنوان شاهد مطرح می کند؛ زیرا ورقه در روایت، ابتدا نام موسی(علیه‌السلام) را مطرح کرده است؛ چون نبوّت موسی(علیه‌السلام) متقن است. و آنها بر ناسخیت دین موسی(علیه‌السلام) نسبت به ادیان قبل در بین خود اتّفاق دارند. او با تمسّک به جمله «کان تنصّر فی الجاهلیه» می گوید: شاید هم ورقه خود را به نصرانیت می زد؛ چون نصرانی ها نمی گویند که جبرئیل بر عیسی(علیه‌السلام) وارد شده؛ بلکه می گویند که عیسی(علیه‌السلام)، علم غیب را می داند. آنها عالم غیب را یکی از «اقانیم سه گانه» می دانند که «اقنوم کلمه»، همان عالم غیب است. آنان معتقدند که اقنوم کلمه، در ناسوت مسیح حلول کرد و با مسیح، متّحد شد. لذا عیسی(علیه‌السلام) عالم به غیب شد(السیره الحلبیه، ج۱، ص ۴۰۷).

عمر ورقه بن نوفل

درباره تاریخ تولد و مرگ ورقه بن نوفل، هیچ سخن متقنی وجود ندارد. گفته شده در اواخر عمر، کور شده بود و وقتی از دنیا رفت، فرزند نداشت (نسب قریش، ص ۲۰۷). گفته شده زنی که نور نبوّت محمدی را در پیشانی عبدالله، پدر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) دید و آرزو کرد که مادر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) باشد، او نیز رقیه، ام قبال، خواهر ورقه بوده است (النهایه، ج ۵، ص ۷۸؛ السیره النبویه، ابن هشام، ج ۱، ص ۱۶۲). عده دیگری او را کاظمه، دختر مُرّه و یهودی و یا لیلی عدویه دانسته اند.

۱۰ . صحیح البخاری، ج ۶، ح ۶۵۸۱ (کتاب التعبیر). در همین کتاب (ج۱، ص ۴) سند حدیث، این گونه نقل شده است: (حدّثنا یحیی بن بکیر. قال: حدّثنا اللیث، عن عقیل، عن ابن شهاب، عن عروه ابن الزبیر، عن عائشه أم المؤمنین، أنّها قالت…) و در همان جلد(ص ۱۸۹۴)، سند حدیث، این گونه نقل شده: «حدّثنا یحیی، حدّثنا اللیث، عن عقیل، عن ابن شهاب، حدّثنی سعید بن مروان، حدّثنا محمد بن عبدالعزیز بن أبی زرعه، أخبرنا أبو صالح سلمویه، قال: حدّثنی عبدالله، عن یونس بن یزید، قال أخبرنی ابن شهاب: إن عروه بن الزبیر أخبره:إنّ عائشه زوج النبی(صلی‌الله علیه و آله) قالت…»؛ السیره النبویه، ابن هشام، «مبعث النبی»؛ خلاصه تاریخ ابن کثیر: السیره النبویه و المعجزات، ص ۵۲؛ السیره النبویه، ص ۸۶ ابن خلدون، پاورقی۸۶ با سند منقول از صحیح مسلم و بخاری؛ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۱۶۷(کتاب الایمان، باب ۷۳)، سند حدیث را این گونه نقل می کند: «حدّثنا أبوطاهر أحمد بن عمرو بن عبدالله بن عمرو بن سرح، أخبرنا ابن وهب، قال: أخبرنی یونس عن ابن شهاب، قال: حدّثنی عروه بن الزبیر، أن عائشه زوج النبی(صلی‌الله علیه و آله) أخبرته، إنّ رسول الله(صلی‌الله علیه و آله) قالت…».

در تفسیر الطبری(ج۲، ص ۳۰۰) به چهار سند، حدیث، چنین نقل شده است:

الف) قال أبو جعفر، حدّثنی أحمد بن عثمان، المعروف بأبی الجوزاء، قال: حدّثنا وهب بن جویر، قال: حدّثنا أبی، قال: سمعت النعمان بن راشد، یحدث عن الزهری، عن عروه، عن عائشه، أنّها قالت….

ب) حدّثنی یونس بن عبدالأعلی، قال: أخبرنا ابن وهب، قال: أخبرنی یونس، عن ابن شهاب، قال: حدّثنی عروه، إن عائشه أخبرته….

ج) حدّثنا محمد بن عبدالملک بن أبی الشوارب، قال: حدّثنا الواحد بن زیاد، قال حدّثنا سلیمان الشیبانی، قال حدّثنا عبدالله بن شداد، قال: أتی جبرئیل محمداً… .

د) حدّثنا ابن حمید، قال: حدّثنا سلمه، عن محمد بن اسحاق، قال: حدّثنی وهب بن کیسان، مولی آل الزبیر، قال سمعت عبدالله بن الزبیر و هو یقول لعبید بن قتاده اللیثی….

همچنین ر.ک:

تاریخ الاسلام، ص ۱۱۷؛ سبل الرشاد، ج ۲، ص ۲۳۲ ـ ۲۳۳؛ السیره الحلبیه، ج ۱، ص ۳۹۸ (فقط قسمتی از صدر حدیث نقل شده)؛ الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۵۴؛ تاریخ العرب فی الاسلام، جواد علی، ص ۱۵۴. زاد المعاد (به نحو بسیار مختصری حدیث را نقل می کند)؛ تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص ۴۰۹؛ التجرید الصریح (خبر فوق را فقط از عایشه نقل می کند)؛ حدائق الأنوار و مطالع الأسرار، ص ۲۹۳.

  1. صحیح مسلم، باب الفیره؛ الطبقات الکبری، ج ۸، ص ۳۹؛ الإصابه، ج ۴، ص ۳۵۹؛ تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۴۱۳؛ تهذیب التهذیب، ج ۱۲؛ مسند أحمد، ج ۶، ص ۱۵۱؛ أُسد الغابه، ج ۴، ص ۳۵۹؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید، ج ۹، ص ۱۹۰؛ محمد، پیغمبر ناشناخته، ج ۱، ص ۳۷۶.
  2. المعارف، ص ۵۹؛ حدیث الإفک؛ ص ۹۳؛ سیره صحیح پیامبر بزرگ اسلام، ج ۲، ص۲۶۲؛ الوقایع والحوادث، الملبوبی، ج ۱، ص ۲۲۹ و ۲۲۸؛ عمده القاری، ج ۱، ص ۳۸.
  3. الوقایع و الحوادث، ج ۱، ص ۲۲۹؛ عمده القاری، ج ۱، ص ۳۸.
  4. زنان دانشمند و راوی، ص ۱۹۲، الإجابه لإیراد ما استدرکته عائشه علی الصحابه، ص ۲۱.
  5.  البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۴۱۶؛ اغتیال الخلیفه أبی بکر، ص ۵.
  1. صحیح البخاری، ج ۱، ص ۱۷۵؛ عمده القاری، ج ۱۰، ص ۳۸.
  2. ر.ک: الطبقات الکبری، ج ۸؛ الإصابه، ج ۴؛ تهذیب التهذیب، ج ۱۲.
  3. ر.ک: تفسیر البصائر.
  4. الصحیح من السیره النبی الأعظم، ج ۲، ص ۲۹۴؛ عمده القاری، ج ۱، ص ۳۹ و ۵۹.
  5. علوم القرآن عند المفسرین، ج ۱، ص ۲۵۴؛ دفاع عن الحدیث النبوی والسیره، ص ۴۱ ـ ۴۲؛ حدیث بدء الوحی، ص ۷۶.
  1. الصحیح من سیره النبی، ج ۲، ص ۲۹۴.
  2. السیره النبویه فی ضوء القرآن و السنه، ج ۱، ص ۲۶۵ ـ ۲۶۶.
  3. منهج النقد فی علوم الحدیث، ص ۳۷۱.
  4. دفاع عن الحدیث النبوی والسیره، ص ۴۱ ـ ۴۲؛ حدیث بدء الوحی، ص ۶۷.
  5. السیره النبویه فی ضوء القرآن و السنه، ج ۱، ص ۲۶۵ ـ ۲۶۶.
  6.  افق وحی محمد، خلیل کمره ای، ص ۲۵۵؛ علوم القرآن عند المفسرین، ج ۱، ص ۲۵۴.
  1. جانشینی حضرت محمد، ویلفرد مادلونگ، مترجم:جواد قاسمی، ص ۳۹ و ۴۲؛ تاریخ اسلام، کایتانی، ج۱، ص ۳۸ ـ ۴۸ و ج ۲، ص ۶۹۱ ـ ۶۹۲.
  2.  لسان المیزان، حرف عین؛ میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۳۶۴؛ المغنی، ص ۳۲۵؛ الإصابه، ج ۴، ص ۳۷۳.
  1. البدایه و النهایه، ج ۳، ص ۱۳؛ سفینه البحار، ج ۱، ص ۵۷۲ ـ ۵۷۳؛ معجم رجال الحدیث، ج ۲۶، ص ۱۸۲؛ کشف الغُمه، ج ۲، ص ۳۱۷.
  2.  قاموس الرجال، ذیل «الزهری».
  1. الغارات، ج ۲، ص ۵۵۶ ـ ۵۵۸؛ سفینه البحار، ج ۱، ص ۵۷۲.
  2. مستدرک الحاکم، ج ۳، ص ۱۲۱، الصحیح من سیره النبی، ج ۲، ص ۲۹۲.
  3. الکفایه فی علم الدرایه، ص ۳۸۶.
  4. سنن البیهقی، ج ۸، ص ۱۶۵؛ الترغیب و الترهیب، ج ۴، ص ۳۸۲؛ احیاء علوم الدین، ج ۳، ص ۱۵۹؛ حیاه الصحابه، ج ۲، ص ۷۶، الصحیح ، ج ۲، ص ۲۹۳ ـ ۲۹۴.
  5.  صفه الصفوه، ج ۲، ص ۸۵؛ تهذیب التهذیب، ج ۷، ص ۱۸۲.
  6. شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید، ص ۸۵؛ قاموس الرجال، ج۷، ص ۱۹۵.
  7.  الصحیح من سیره النبی، ج ۲، ص ۲۹۴؛ علوم القرآن عند المفسرین، ج ۱، ص ۲۵۴.
  8.  میزان الإعتدال، ج ۲، ص ۴۲۲ (ش ۴۳۱۸ ـ ۴۳۲۰).
  1. العقد الفرید، ج ۶، ص ۳۷۱.
  2. مروج الذهب، ج ۳، ص ۷۸ ـ ۸۱.
  1. اُسد الغابه، ج ۲، ص ۵۹۹.
  2. صحیح البخاری، ج ۱۱، ح ۲؛ صحیح مسلم، ج۱، ص ۱۲۸ (کتاب الإیمان)؛ حاشیه السندی علی صحیح البخاری، ج ۱، ص ۳؛ الصحیح، ج ۱، ص ۲۲۲.
  3.  صحیح مسلم، ج ۱، ص ۱۲۸ (کتاب الایمان).
  1. الصحیح من سیره النبی، ص ۲۲۱ – ۲۲۳.
  2. حاشیه السندی علی صحیح البخاری، ج ۱، ص ۳.
  3. الصحیح من سیره النبی، ج۱، ص ۲۲۳.
  4.  ر.ک: بقره، آیه ۵۷ و انعام، آیه ۲۵ – ۳۲؛ الصحیح من سیره النبی، ج ۱، ص ۲۲۶.
  1. إرشاد الساری، ج ۱، ص ۱۷۱.
  2.  شرح صحیح البخاری، ج ۱، ص ۶۳.
  3. الصحیح من سیره النبی، ج ۱، ص ۲۲۴.
  1. اجتهاد در مقابل نص، ص ۴۱۴؛ الصحیح من سیره النبی، ج ۱، ص ۲۲۳ – ۲۲۴؛ حاشیه السندی علی البخاری، ج ۱، ص ۳ (طبع ۱۳۰۹ق).
  2.  التمهید، ج ۱، ص ۷۳؛ من وحی القرآن، ج ۴۲، ص ۳۳۲.
  3. تاریخ العرب، ج ۱، ص ۵۸ (چاپ دوم)؛ محمد (صلی‌الله علیه و آله) ، رشید رضا، ص ۴۲؛ تاریخ قرآن، محمود رامیار، ص ۹۱.
  1. تاریخ زندگی محمد(صلی‌الله علیه و آله) ، ص ۲۰؛ محمد(صلی‌الله علیه و آله) ، رشید رضا، ص ۴۲.
  2.  سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۲۷۲؛ الطبقات الکبری، ج ۲، ص ۱، و ۲۵؛ تفسیر الطبری، ج۲، ص ۲۶۷ و ج ۳، ص ۱۱؛ المستدرک، ج ۱، ص ۱۲۶؛ زاد المعاد، ج ۲، ص ۲۳۱؛ مسند أحمد، ج ۳، ص ۲۶ ـ ۲۵۳؛ البدایه، البیهقی، ج ۴، ص ۱۱؛ المستدرک، ج ۲، ص ۱۲۸ – ۱۲۹ و ۲۹۶ – ۲۹۷.
  3.  عمده القاری، ج ۱، ص ۶۲.
  1. الشفا، قاضی عیاض، ج ۲، ص ۱۱۶؛ التفسیر الکبیر، ج ۲۳، ص ۵۰، کتاب الارشاد، ص ۲۹۸؛ البراهین، ج ۲، ص ۴۵؛ اصول دین، ص ۱۶۷، شرح المواقف، ص ۳۵۸.
  2.  مائده، آیه ۷.
  1. النبوّات، ص ۲۱۴ و ۳۳۳؛ مجموعه فتاوی ابن تیمیه: الاعتقادات، ص ۲۶ و ۱۹۱ .
  2. مجموعه فتاوی ابن تیمیه: الاعتقادات، ص۱۶۸ .
  3.  ر.ک: الدرّ المنثور؛ تفسیر الطبری؛ تفسیر السمرقندی (بحرالعلوم)؛ التفسیر الکبیر، ابن تیمیّه.
  1. انعام، آیه ۷۵.
  2.  نمل، آیه ۱۰.
  1. یوسف، آیه ۱۰۸.
  2. انعام، آیه ۵۷.
  3. ر.ک: مائده، آیه ۳۲؛ اعراف، آیه ۱۰۱؛ توبه، آیه ۷۰؛ یونس، آیه ۱۳ – ۱۴.
  4.  ر.ک: تفسیر الطبری، ج ۳، ص ۴۲۴ و ۴۴۹ و ج ۵، ص ۶۹۰ و ج ۴، ص ۵۰۶؛ الدر المنثور، ج ۳، ص ۳۰۰؛ تفسیر السمرقندی، ج ۱، ص ۴۴۹ و ج ۲، ص ۲۲۲ و ۶۰۲.
  5.  اعراف، آیه ۱۶۱.
  1. یوسف، آیه ۱۰۸.
  2.  اعراف، آیه ۲۰۳.
  1. بقره، آیه ۲۸۵.
  2.  الدرّ المنثور، ج ۳، ص ۲۷۷ و ۴۰۹و ج ۴، ص ۲۴ و ۵۰۶.
  3.  نساء ، آیه ۱۶۶.
  4. انعام، آیه ۱۹.
  1. نجم، آیه ۱ ـ ۵.
  2. بقره، آیه ۹۷.
  3. شعراء، آیه ۱۹۳.
  4. فرقان، آیه ۱. همچنین ر.ک: یونس، آیه ۲؛ صف، آیه ۵۰؛ نحل، آیه ۲؛ آل عمران، آیه ۳؛ زخرف، آیه ۴۳ و کهف، آیه ۲۸.
  5. الدرّ المنثور، ج ۲، ص ۲۲۳ و ۷۵۰ و ح ۳، ص ۲۵۶و ج ۶، ص ۳۲۲ و ۲۳۵؛ تفسیر السمرقندی، ج ۱، ص ۳۵۹ و ۴۳۸ و ۷۶ و ج ۲، ص ۵۵۲ و ۵۹۲ و ج ۳، ص ۳۵۸؛ تفسیر الطبری، ج ۱، ص ۳۴۵ و ج ۳، ص ۹۴ و۳۸۸ و ج ۵، ص ۵۹۰ و ۶۸۰.
  6.  فاطر، آیه ۲۴.
  7.  یس، آیه ۴.
  1. نساء، آیه ۷۸.
  2. احزاب، آیه ۴۵ ـ ۴۶.
  3. الدرّ المنثور، ج ۷، ص ۱۹ و ۳۴ و ج ۲، ۵۹۷؛ تفسیر السمرقندی، ج ۳، ص ۱۰۵ و ۱۱۵ و ۶۳ و ج۱، ص ۳۲۰؛ تفسیر الطبری، ج ۶، ص ۲۰۸ و ۲۸۶ و ۳۰۲ و ج ۲، ص ۶۶۱.
  4. النبوات، ص ۲۴۵ ـ ۲۴۶.
  5.  المیزان، ج ۲۰، ص ۳۲۹؛ البصائر، ج ۴ و ۵؛ من وحی القرآن، ج ۲۴، ۳۳۲.
  1. المیزان، ج ۳، ص ۲۲۰.
  2. حدیث بَدء الوحی، سعد المرتضی، ص ۷۶.
  3.  فتح المنعم، ج ۲، ص ۳۳۷.
  1. فتح الباری، ج ۲۱، ص ۳۵۹.
  2. السیره النبویه فی ضوء القرآن و السنه، ج ۱، ص ۲۶۵ ـ ۲۶۶.
  3.  دفاع عن الحدیث النبوی و السیره، ص ۴۱ – ۴۲.
  4.  فتح الباری، ج ۲۱، ص ۳۵۹.
  1. السیره النبویه فی ضوء القرآن و السنّه، ج ۱، ص ۲۶۵ ـ ۲۶۶.
  2.  النبوّات، ص ۳۳۹.
  3.  تاریخ قرآن، ص ۶۸.
  1. صحیح البخاری، ج ۶، کتاب التعبیر.
  2. تفسیر الطبری، ج ۲، ص ۲۰۶.
  3. ر.ک: صحیح البخاری، ج ۱، ص ۵۹؛ السیره الحَلَبیه، ج ۱، ص ۳۹۸؛ تاریخ العرب فی الاسلام، ص ۱۵۴؛ الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۹۴.
  4. صحیح الخاری، ج ۶ (کتاب التعبیر) و ج ۹، (کتاب التوحید).
  5. النبأ العظیم.
  6. قیامت، آیه ۱۵ – ۱۶.
  7. یونس، آیه ۱۵ – ۱۶.
  8. کهف، آیه ۱۱۰.
  9. اعراف، آیه ۱۸۸.
  10. انعام، آیه ۵۰ .
  11. اسراء، آیه ۷۴ – ۷۵.
  12. حاقه، آیه ۴۴ – ۴۷.
  1. الکشاف، ج ۴، ص ۱۵۵.
  2. المنار، ج ۱۰، ص ۴۶۵.
  3. أسباب النزول، السیوطی، ص ۱۴۰، صحیح البخاری، ج ۹، ص ۳۰.
  4. أسباب النزول، ص ۱۲ ـ ۱۳.
  5. همان جا.

بعثت رسول خدا (ص)

در غار حراء نشسته بود. چشمان را به افقهاى دور دوخته بود و با خود مى اندیشید. صحرا، تن آفتاب سوخته خود را، انگار در خنکاى بیرنگ غروب ، مى شست .

محمد نمى دانست چرا به فکر کودکى خویش افتاده است . پدر را هرگز ندیده بود، اما از مادر چیزهایى به یاد داشت که از شش سالگى فراتر نمى رفت. بیشتر حلیمه ، دایه خود را به یاد مى آورد و نیز جد خود عبدالمطلب را. اما، مهربان ترین دایه خویش ، صحرا را، پیش از هر کس در خاطر داشت : روزهاى تنهایى ؛ روزهاى چوپانى ، با دستهایى که هنوز بوى کودکى مى داد؛ روزهایى که اندیشه هاى طولانى در آفرینش آسمان و صحراى گسترده و کوههاى برافراشته و شنهاى روان و خارهاى مغیلان و اندیشیدن در آفریننده آنها یگانه دستاورد تنهایى او بود. آن روزها گاه دل کوچکش بهانه مادر مى گرفت . از مادر، شبحى به یاد مى آورد که سخت محتشم بود و بسیار زیبا، در لباسى که وقار او را همان قدر آشکار مى کرد که تن او را مى پوشید. تا به خاطر مى آورد، چهره مادر را در هاله اى از غم مى دید. بعدها دانست که مادر، شوى خود را زود از دست داده بود، به همان زودى که او خود مادر را.

روزهاى حمایت جد پدرى نیز زیاد نپایید.

از شیرین ترین دوران کودکى آنچه به یاد او مى آمد آن نخستین سفر او با عموى بزرگوارش ابوطالب به شام بود و آن ملاقات دیدنى و در یاد ماندنى با قدیس نجران . به خاطر مى آورد که احترامى که آن پیر مرد بدو مى گزارد کمتر از آن نبود که مادر با جد پدرى به او مى گذاردند.

نیز نوجوانى خود را به خاطر مى آورد که به اندوختن تجربه در کاروان تجارت عمو بین مکه و شام گذشت . پاکى و بى نیازى و استغناى طبع و صداقت و امانت او در کار چنان بود که همگنان ، او را به نزاهت و امانت مى ستودند و در سراسر بطحاء او را محمد امین مى خواندند. و این همه سبب علاقه خدیجه به او شد، که خود جانى پاک داشت و با واگذارى تجارت خویش به او، از سالها پیشتر به نیکى و پاکى و درستى و عصمت و حیا و وفا و مردانگى و هوشمندى او پى برده بود. خدیجه ، در بیست و پنج سالگى محمد، با او ازدواج کرد. در حالى که خود حدود چهل سال داشت .

محمد همچنان که بر دهانه غار حراء نشسته بود به افق مى نگریست و خاطرات کودکى و نوجوانى و جوانى خویش را مرور مى کرد. به خاطر مى آورد که همیشه از وضع اجتماعى مکه و بت پرستى مردم و مفاسد اخلاقى و فقر و فاقه مستمندان و محرومان که با خرد و ایمان او سازگار نمى آمد رنج مى برده است . او همواره از خود پرسیده بود: آیا راهى نیست ؟ با تجربه هایى که از سفر شام داشت دریافته بود که به هر کجا رود آسمان همین رنگ است و باید راهى براى نجات جهان بجوید. با خود مى گفت : تنها خداست که راهنماست .

محمد به مرز چهل سالگى رسیده بود. تبلور آن رنجمایه ها در جان او باعث شده بود که اوقات بسیارى را در بیرون مکه به تفکر و دعا بگذراند، تا شاید خداوند بشریت را از گرداب ابتلا برهاند. او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مى گذرانید.

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود. محمد غرق در اندیشه بود که ناگاه صدایى گیرا و گرم در غار پیچید:

بخوان !

محمد، در هراسى و هم آلود به اطراف نگریست .

صدا دوباره گفت :

بخوان !

این بار محمد با بیم و تردید گفت :

من خواندن نمى دانم .

صدا پاسخ داد:

بخوان به نام پروردگارت که بیافرید، آدمى را از لخته خونى آفرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است ، همو که با قلم آموخت ، و به آدمى آنچه را که نمى دانست بیاموخت …

و او هر چه را که فرشته وحى فرو خوانده بود باز خواند.

هنگامى که از غار پایین مى آمد، زیر بار عظیم نبوت و خاتمیت ، به جذبه الوهى عشق برخود مى لرزید. از این رو وقتى به خانه رسید به خدیجه که از دیر آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت :

مرا بپوشان ، احساس خستگى و سرما مى کنم !

و چون خدیجه علت را جویا شد، گفت :

آنچه امشب بر من گذشت بیش از طاقت من بود، امشب من به پیامبرى خدا برگزیده شدم !

خدیجه که از شادمانى سر از پا نمى شناخت ، در حالى که روپوشى پشمى و بلند بر قامت او مى پوشانید گفت :

من از مدتها پیش در انتظار چنین روزى بودم ، مى دانستم که تو با دیگران بسیار فرق دارى ، اینک در پیشگاه خدا شهادت مى دهم که تو آخرین رسول خدایى و به تو ایمان مى آورم .

پیامبر دست همسرش را که براى بیعت با او پیش آورده بود به مهربانى فشرد و گلخند زیبایى که بر چهره همسر زد، امضاى ابدیت و شگون ایمان او شد و این نخستین ایمان بود.

پس از آن ، على که در خانه محمد بود با پیامبر بیعت کرد. او با آنکه هنوز به بلوغ نرسیده بود دست پیش آورد و همچون خدیجه ، با پسر عموى خود که اینک پیامبر خدا شده بود به پیامبرى بیعت کرد.

سه سال تمام از این امر گذشت و جز خدیجه و على و یکى دو تن از نزدیکان و خاصان آنان از جمله زید بن حارثه ، کسى دیگر از ماجرا خبر نداشت . آنان در خانه پیامبر جمع شدند و به هنگام نماز به پیامبر اقتدا مى کردند و آنگاه پیامبر براى آنان قرآن مى خواند و یا از آدابى که روح القدس ‍ بدو آموخته بود سخن مى گفت . تا آنکه فرمان… و انذر عشیرتک الاقربین (اقوام نزدیک را آگاه کن ) از سوى خدا رسید.

پیامبر همه اقوام نزدیک را به طعامى دعوت کرد و آنگاه پس از صرف طعام و حمد و ثناى خداوند، به آنان فرمود:

کاروان سالار به کاروانیان دروغ نمى گوید. سوگند به خدایى که جز او خدایى نیست ، من پیامبر خدایم ، به ویژه براى شما و نیز براى همگان ، سوگند به خدا همان گونه که به خواب مى روید روزى نیز خواهید مرد و همان گونه که از خواب بر مى خیزید روزى نیز در رستخیز برانگیخته خواهید شد و به حساب آنچه انجام داده اید خواهند رسید و براى کار نیکتان ، نیکى و به کیفر کارهاى بد، بدى خواهید دید و پایان کار شما یا بهشت جاوید و یا دوزخ ابدى خواهد بود.

ابوطالب ، نخستین کس بود از ایشان که گفت :

پند تو را به جان پذیراییم و رسالت تو را تصدیق مى کنیم و به تو ایمان مى آوریم . به خدا تا من زنده ام از یارى تو دست بر نخواهم داشت .

اما عموى دیگر پیامبر، ابولهب ، به طنز و طعنه و با خشم و خروش گفت :

این رسوایى بزرگى است ! اى قریش ، از آن پیش که او بر شما چیره شود بر او غلبه کنید.

در پاسخ ، ابوطالب خروشید که :

سوگند به خداوند، تا زنده ایم از او پشتیبانى و دفاع خواهیم کرد.

با این گفتار صریح و رسمى ابوطالب که رئیس دارالندوه و در واقع شیخ ‌الطائفه قریش بود، دیگران چیزى نتوانستند بگویند.

پیامبر آنگاه سه بار به حاضران گفت :

پروردگارم به من فرمان داده است که شما را به سوى او بخوانم ، اکنون هر کس از شما که حاضر باشد مرا یارى کند برادر و وصى و خلیفه من در بین شما خواهد بود؟

هر سه بار، حضرت على (ع) که جوانى نو بالغ بود برخاست و گفت :

اى رسول خدا، من تا آخرین دمى که از سینه بر مى آورم به یارى تو حاضرم .

دوبار، پیامبر او را نشانید. بار سوم ، دست او را گرفت و گفت :

این (جوان) برادر و وصى و جانشین من است ، از او اطاعت کنید.

قریش به سخره خندیدند و به ابوطالب گفتند:

اینک از پسرت فرمان ببر که او را بر تو امیر گردانید!

آنگاه با قلبهایى پر از کینه و خشم ، از خانه محمد بیرون رفتند و محمد با خدیجه و على و ابوطالب در خانه ماند.

اندکى بعد، فرمان اعلام عمومى و اظهار علنى دعوت از سوى خدا رسید و پیامبر همه را پاى تپه بلند صفا گرد آورد و فرمود:

اى مردم ، اگر شما را خبر کنم که سوارانى خیال تاختن بر شما دارند، آیا گفته مرا باور مى دارید؟

همه گفتند:

آرى ، ما تاکنون هیچ دروغى از تو نشنیده ایم .

آنگاه پیامبر یکایک قبایل مکه را به نام خواند و گفت :

از شما مى خواهم که دست از کیش بت پرستى بکشید و همه بگویید: لا اله الا الله .

ابولهب که از سران شرک بود با درشتخویى گفت :

واى بر تو، ما را براى همین گرد آوردى ؟

پیامبر، در پاسخ او هیچ نگفت . در این جمع از قریش و دیگران ، تنها جعفر پسر دیگر ابوطالب و عبیده بن حارث و چند تن دیگر به پیامبر ایمان آوردند.

مشرکان سخت مى کوشیدند تا این خورشید نو دمیده و این نور الهى را خاموش کنند، اما نمى توانستند. ناگزیر به آزار و شکنجه و تحقیر کسانى پرداختند که به اسلام ایمان مى آوردند، اما به خاطر ابوطالب از جسارت به شخص پیامبر و على و جعفر و ایذاى علنى آنان خوددارى مى کردند.

دیگران ، از آزارهاى سخت مشرکان در امان نماندند، به ویژه عمار یاسر و پدر و مادر و برادرش و خباب بن الارت و صهیب بن سنان و بلال بن رباح معروف به بلال حبشى و عامر بن فهیره و چند تن دیگر که نامهاى درخشانشان بر تارک تاریخ مقاومت و ایمان مى درخشد و خون هاى ناحق ریخته آنان ، آیینه گلگون رادى و پایدارى و طنین خدا خواهى ایشان ، زیر شکنجه هاى استخوانسوز کوردلان مشرک ، آهنگ بیدارى قرون است .

ایمان حمزه

حمزه ، عموى پیامبر، مردى نیرومند و بلند بالا بود، چون راه مى رفت ، به صخره اى مى مانست که جا به جا شود، با گامهایى استوار و صولتى که رفتار شیر را به خاطر مى آورد. او بر اسبى غول پیکر مى نشست و کمانى سخت بر کتف مى انداخت و ترکشى پرتیر بر پس پشت مى نهاد و هر روز، براى شکار، به بیابانها و کوه ساران اطراف مکه مى رفت . گاه فرزندش یعلى را نیز با خود مى برد.

غروب چون بر مى گشت ، نخست خانه خدا را طواف مى کرد. آنگاه در پیش ‍ دارالندوه (شوراى قریش ) مى ایستاد و آنچه از حماسه هاى تکاورى و شکار آن روز در خاطر داشت ، براى مردم مى گفت . مردم نیز به سخنانش گوش ‍ مى دادند، چرا که جهان پهلوان عرب بود و به ویژه قریش ، او را چشم و چراغ خود مى دانست .

مکه زیر چکمه فساد له شده بود: زر و زور یک دسته و فقر و فاقه دسته اى دیگر، چهره شهر را به لک و پیسى مشؤ وم دچار کرده بود که قمار و ربا دستاورد آن و حرص و آز افزون طلبان ، دستپرورد آن بود. رفا و افزون طلبى دست در آغوش هم داشت و از این وصلت نامیمون ، فرزندان نامشروع فقر و فحشا و تنوع طلبى و برده دارى و قمار و مستى و مى پرستى زاده بود و جاى نفس کشیدن وجدان و آگاهى و حقپرستى را در شهر، تنگ کرده بود.

مستمندانى که براى گذران زندگى ، تن به ربا داده بودند، به هنگام پرداخت چون از عهده بر نمى آمدند، زنان و دختران خود را به رباخواران مى سپردند و آنان ، آن بیچارگان را به خانه هایى مى بردند که بر پیشانى پلید آن خانه ها، پرچمى در اهتزاز بود و کامجویان را به آنجا رهنمون مى شد.

از کنار این لجنزار عفن و از فراسوى این مرداب بود که (محمد امین ) پیام آزادى انسانها را سر داد و پیداست که زراندوزان ، رباخواران ، قماربازان و در یک کلمه : بت پرستان و مشرکان ، این پیام را نمى شنیدند و نمى توانستند بشنوند و به آزار پیامگزار و پیروان او پرداختند.

آن روز، پیامبر بر فراز تپه صفا پیام توحیدى خود را آشکارا فریاد مى کرد و مردمان مستضعف و بردگان و محرومان بیدار دل به گفتار او گوش فرا مى دادند. ابوجهل که از پلیدترین و کینه توزترین آزارگران قریش بود پیامبر را به دشنام هاى سخت گرفت .

محمد خاموش ماند و پاسخى نفرمود.

ابوجهل که سکوت پیامبر او را گستاخ ‌تر کرده بود، همچنان ناسزا مى گفت و دشنام مى بارید.

پیامبر، باز خاموش ماند.

سپس ابوجهل سوار بر مرکب غرور و حمق با نخوتى جاهلانه به محل شوراى قریش رفت و آنجا بر سکویى نشست . او هنوز از باد آن غرور بر آماسیده بود و همه خویشانش نیز با او بودند.

در آن میان ، جان پهلوان حمزه ، مانند هر روز از شکار مى آمد، با قامتى استوار بر اسب نشسته بود و راست به سوى خانه خدا مى شتافت تا چون همیشه ، نخست طواف را به جاى آورد و سپس به سوى مردم رود و از کارهاى آن روز خود براى آنان بگوید. اما در همین هنگام ، مردى خشمگین و شتابزده ، نفس زنان خود را به او رسانید. برده اى بود و در کنار تل صفا خانه داشت . دشنامهاى رکیک ابوجهل را به پیامبر شنیده بود و آمده بود تا حمزه را خبر کند.

اى حمزه ، ابوجهل ، پسر برادر تو را به باد دشنام گرفت . برادرزاده ات خاموش ماند. من خود، همه آن دشنامها را شنیدم . ابوجهل از سکوت فرزند برادرت شرم نکرد و همچنان به هتک حرمت او ادامه داد و هم اکنون در محل شوراى قریش …

حمزه ، دیگر چیزى نمى شنید. از اسب فرود آمد و به سوى دارالندوه خیز برداشت . حمیت و رادى و جوانمردى در او آتشى برافروخته بود و همچنین شیر گرسنه اى که شکار دیده باشد با صولتى ترسناک پیش ‍ مى رفت .

ابوجهل ، همچنان پر باد غرور چون بشکه زباله ، بر سکوى شورا نشسته بود که ناگاه چنگ آهنین حمزه از گریبانش گرفت و او را بر پاى نگه داشت . حمزه همچنان که شراره هاى نگاه آتشبار او بر چشمان ابوجهل مى بارید، خروشید که :

ابوجهل ، همه دشنام هایى را که به پسر برادرم داده اى به من گفته اند، اینک دوباره بگو تا سزاى خود را ببینى !

خاستگاه دشنام ، از ژرفاى ضعف و کمبودى درونى است که دشنامگزار از آن رنج مى برد. ابوجهل ، از بسیارى ترس ، نمى توانست لب به گفتار باز کند و دست و پا شکسته مى گفت :

یا ابوی على ، من ، من …

حمزه ، کمان را از کتف به درآورد و با کمانه آن چندان بر سر و روى ابوجهل کوفت که خون جارى شد.

در این گیرودار، بنى مخزوم خاندان ابوجهل مى خواستند کارى بکنند. اما ابوجهل ، با حرکت دست و چشم ، اشاره کرد که از جاى برنخیزند، زیرا مى دانست هیچ کس حریف جهان پهلوان نیست .

مردم جمع شدند و ابوجهل را از دست حمزه نجات دادند.

حمزه همچنان که مى خروشید، رو به مردم کرد و فریاد برآورد:

من اعلام مى کنم که از هم اکنون مسلمانم . پس هر کس با برادرزاده من بستیزد یا مسلمانى را آزار دهد، باید با من دست و پنجه نرم کند…

و چنین شد که حمیت و رادى که در کنار جارى اسلام و دوشادوش آن ، در ساحل ، راه خود مى سپرد به رود زد و زلال پاک به جارى خروشناک پیوست .

هجرت مسلمانان به حبشه

پناه بردن مداوم بردگان و مستضعفان و پاکدلان به آغوش آزادى بخش ‍ اسلام ، مشرکان را در آزار مسلمانان چندان جرى کرد که دیگر تحمل صدمات و لطمات و ایذاى آنان ، براى مسلمانان بسیار مشکل مى نمود. پس ‍ پیامبر دستور داد که مسلمانان به حبشه هجرت کنند.

در ماه رجب سال پنجم بعثت نخست پانزده تن از کسانى که بیشتر مورد آزار قرار مى گرفتند (چهار زن و یازده مرد) و سپس شصت و چند نفر دیگر به سرکردگى جعفر بن ابى طالب به حبشه هجرت کردند.

هنگامه هجرت یاران پیامبر پنهان نماند و قریش عمرو بن العاص و همسرش و نیز عماره بن ولید را که جوانى بسیار خوش قامت و زیباروى بود با هدایایى به نزد نجاشى شاه حبشه فرستاد تا شاه را وادارند که مهاجران را از کشور خویش بیرون براند.

اما دم سرد آنان در برابر بیان گرم و گیراى جعفر در دل نجاشى نگرفت و به ویژه قرائت آیات زیباى سوره مریم در مورد این بانوى بزرگ و فرزندش ‍ عیسى علیه السلام ، نجاشى را که مسیحى بود چنان تحت تاءثیر قرار داد که سوگند خورد از میهمانان ارجمند خود، تا هر گاه که در کشورش بمانند، حمایت کند. نمایندگان قریش ، دست از پا درازتر، بازگشتند.

قریشیان ، کار محمد را جدى تر گرفتند. و چون به ملاحظه ابوطالب و حمزه و حمایت صریح آنان نمى توانستند به محمد مستقیما آزار برسانند، میان خود معاهده اى بستند و بر اساس آن توافق کردند که محمد و یاران او را در تنگناى اقتصادى بگذارند. پس ، پیمان نامه نوشتند که از سوى سران قبایل قریش امضا و در کعبه آویخته شد.

پیامبر و یاران او و عموى بزرگوارش ابوطالب و همسرش خدیجه ، به شعب ابى طالب کوچ کردند و در آنجا سه سال در سخت ترین شرایط به سر بردند. آنان در این مدت ، بیشتر، از محل داراییهاى خدیجه گذران مى کردند. گاهى نیز اقوام نزدیکشان ، به رغم پیمان نامه و از سر کشش خون و خانواده ، پنهانى آذوقه به آنجا مى فرستادند.

پایمردى سرسختانه پیامبر و یاران او در آن مدت ، عرصه را بر قریش تنگ کرد بیشتر آنان که دخترى ، پسرى ، نواده اى و یا اقوامى نزدیک در شعب داشتند، در پى بهانه بودند تا آنان را از شعب خارج کنند.

پیامبر خدا به عموى بزرگوار خود یادآور شد که :

این مشرکان ، خود خسته شده اند، اما همه از ترس پیمان نامه اى که امضا کرده اند تن به فسخ آن نمى دهند. شما خود بروید و به آنان بگویید که موریانه پیمان نامه و امضاها را خورده و از بین برده و تنها نام خدا بر پیشانى آن باقى مانده است ، دیگر پیمان نامه اى در میان نیست تا آنان به آن پاى بند بمانند!

ابوطالب به قریش گفت :

اى شما که برادرزاده مرا بر حق نمى دانید، اینک او مى گوید که موریانه ها پیمان نامه را از بین برده اند و تنها نام خدا بر آن مانده است . بروید و ببینید: اگر همین گونه بود که او مى گوید، به دین او روى آورید و بگذارید مسلمانان از شعب به شهر باز گردند؛ و اگر درست نگفته باشد، به خدا سوگند من نیز با شما همدست مى شوم و حمایت خود را از او باز پس مى گیرم .

مشرکان ، به سوى خانه کعبه دویدند.

شگفتا! از پیمان نامه جز عبارت کوتاهى که نام خدا را بدان مى خواندند، باقى نمانده بود!

به این ترتیب عده زیادى ایمان آوردند، اما کوردلان و مستکبران گفتند:

این نیز جادویى دیگر است که محمد این ساحر چیره دست ترتیب داده است !

بارى مسلمانان از تنگناى شعب رهایى یافتند.

در گذشت ابوطالب

در سال نهم بعثت ، هنوز مسلمانان از رنج شعب نیاسوده بودند که ابوطالب بیمار شد. او سرانجام یک روز روى در نقاب خاک کشید و پیامبر را در انبوه مشکلات گذارد.

روزى که جنازه مطهر او را به قبرستان مى بردند، پیامبر پیشاپیش جنازه ، آرام آرام مى گریست و مى فرمود:

اى عموى ارجمند من ، تو چه قدر به خویشاوند خویش وفادار بودى ! چه اندازه به خاطر خدا دین او را یارى کردى ! خدا گواه است که سوگ تو جهان را بر من تیره کرده است ، خداى تو را رحمت کناد و بهشت خویش را بر تو ارزانى دارد.

رحلت خدیجه ، بانوى نخستین اسلام

هنوز یک هفته از رحلت ابوطالب نگذشته بود که سختیهاى توانفرسا و طاقتسوز در شعب ، آثار خود را بر خدیجه نشان داد و بانوى اول اسلام حضرت خدیجه به بستر احتضار افتاد.

مرگ خدیجه براى پیامبر که بدو عشق مى ورزید، مرگ آفتاب بود.

پیامبر، در تمام لحظه هاى تلخ احتضار، از کنار خدیجه جدا نشد. چشم در چشمهاى بى فروغ او دوخت و او را دلدارى داد. سرانجام ، مرغ روح پاکش ، در میان بازوان محمد، به آشیان الهى پرید.

محمد نه تنها آن روز، که تا آخر عمر، هر گاه به یاد خدیجه مى افتاد، مى گریست .

آن روز، دخترانش را آرام کرد و خود جسد مطهر همسرش را در بقیع در خاک نهاد و با غمى گرانبار، به خانه باز گشت .

در خانه ، نگاهش به هر گوشه افتاد، یاد و خاطره چندین ساله او را زنده یافت . دست آس ، دیگچه ، یک دو لباس بازمانده ، بستر خالى او، همه و همه از شکوه معنوى زنى حکایت مى کردند که روزگارى دراز، همه شکوه و جلال دنیایى و ثروت خویش را پاى آرمان محمد ریخت و مهر و عشق پاک و پرشورش را هم به دل گرفت و ایمان بشکوه خود را هم به دین او سپرد و در راه آن ، استواریها کرد و سختیها کشید و شماتتها شنید و آزارها دید؛ اما خم به ابرو نیاورد…

پس از وفات ابوطالب و خدیجه ، روزگار بر پیامبر سخت تر شد.

قریش که به احترام ابوطالب ملاحظاتى مى کردند، یکباره پرده حرمت دریدند و از هیچ آزارى در مورد شخص پیامبر و دیگر مسلمانان ، خود دارى نکردند.

آن روز که پیامبر، اندکى شتابان ، با سر و روى آلوده به خاکسترى که از بام بر سر او ریخته بودند به خانه آمد، یکى از دختران او که هنوز داغ مرگ مادر سینه او را مى سوزاند، از دیدن پدر در آن وضع ، بى اختیار بلند گریست .

پیامبر، در حالى که خاک و خاشاک را از سر و موى عنبرین خود مى سترد، لبخندزنان ، دخترش را در آغوش گرفت و فرمود:

دخترم ! مگذار غم بر دل پاک تو چیره شود، خداوند پشتیبان ماست ! اینان پس از مرگ عمویم خیره سر شده اند، اما خداوند حى سبحان با ماست ، اندوهگین مباش ، ما به راه خود ایمان داریم ، خداوند از یاورى ما دریغ نخواهد کرد.

منبع : داستان پیامبران (جلد دوم) محمد (ص)، على موسوى گرمارودى

ربیع السرور

ماه ربیع الاول، سومین ماه تاریخ هجری قمری و از ماه های معروف و سرنوشت ساز تاریخ اسلام است.

 حوادث و رویدادهای مهمی در این ماه به وقوع پیوست که سرنوشت بشریت را دگرگون ساخت، بدین جهت از جایگاه مهم و ویژه ای برخوردار است و مسلمانان عالم همیشه آن را با دیدگاه خاصی می نگرند.

 گرچه ربیع الاول بسان سایر ماه های سال توأم با حوادث تلخ و شیرین و رویدادهای تأسف بار و سرورآفرین است، ولیکن با وجود چند رویداد حزن انگیز، در نزد شیعیان، اما به خاطر وقایع شادی آفرین از ایام مسرت بخش و دلنواز محسوب می گردد.

 بدین منظور در این مقال تنها به چند رویداد خاطره انگیز و شادی آفرین در صدر اسلام و تاریخ پرافتخار تشیع اشاره می کنیم و آن ها عبارت اند از:

 ۱ – میلاد فرخنده پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)؛

 ۲- ازدواج حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) با حضرت خدیجه(علیها السلام)؛

 ۳- هجرت سرنوشت ساز رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)؛

 ۴- نزول آیه جان نثاری در شأن امام علی(علیه السلام)؛

 ۵- میلاد مسعود امام جعفر صادق(علیه السلام).

 میلاد فرخنده پیامبر اسلام، حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)

 (۱۷ ربیع الاول نخستین سال عام الفیل – ۵۳ سال پیش از هجرت -)

 حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)، آخرین پیامبر الهی در ۱۷ ربیع الاول از پدری به نام عبدالله بن عبدالمطلب و مادری به نام آمنه بنت وهب دیده به جهان گشود و با انوار رخسار و جمال منوّرش، جهان تیره و تاریک؛ به ویژه عربستان را روشن گردانید.

 پدرش عبدالله پیش از تولدش به همراه سایر بازرگانان قریش، جهت سفری تجاری عازم شام گردید و در بازگشت از شام، در یثرب (مدینه منوّره) بیمار شد و در همان جا درگذشت و به دیدار نوزاد خویش توفیقی نیافت.

 وفات عبدالله، دو ماه و به روایتی هفت ماه پیش از تولد فرزندش حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) بود.

 آمنه که به تقوا، عفت و پاکیزگی در میان بانوان قریش معروف بود، پس از تولد نور دیده اش چندان در این دنیای فانی زندگی نکرد. وی دو سال و چهار ماه و به روایتی شش سال پس از میلاد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، در بازگشت از یثرب، در مکانی به نام «ابوا» بدرود حیات گفت و در همان مکان مدفون شد.

 رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از تولد، در کفالت جدش عبدالمطلب – بزرگ و سید قریش مکه – قرار گرفت. عبدالمطلب ابتدا جهت شیر دادن آن حضرت را به «ثویبه» (آزاد شده ابولهب) سپرد، ولی پس از مدتی وی را به «حلیمه دختر عبدالله بن حارث سعدیه» واگذار کرد.

 حلیمه، در ظاهر اگرچه دایه وی بود، ولی در حقیقت به مدت پنج سال از او مراقبت و در حقّش مادری کرد.

 پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) از دوران کودکی دارای دو نام بود: یکی «محمد» (که جد بزرگوارش برای وی برگزید) و دیگری «احمد» (که مادر ارجمندش آن را انتخاب کرده بود).

 از امام صادق(علیه السلام) روایت شد که ابلیس، پس از رانده شدن از رحمت الهی، می توانست به هفت آسمان رفت و آمد کند و خبرهای آسمانی را گوش دهد، تا این که حضرت عیسی(علیه السلام) دیده به جهان گشود، از آن پس، ابلیس از سه آسمان فوقانی ممنوع شد و تنها در چهار آسمان پایین تر، رفت و آمد می کرد. ولی چون حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) به دنیا آمد، ابلیس از تمام آسمان ها رانده شد و رفت و آمدش ممنوع گردید و غیر از او، تمامی شیاطین نیز با تیرهای شهاب از آسمان رانده شدند.

 هم چنین روایت شده است که هنگام ولادت فرخنده حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) چند مسئله اتفاق افتاد: ایوان کسرا شکاف برداشت و چند کنگره آن فرو ریخت، آتش آتشکده بزرگ فارس خاموش شد، دریاچه ساوه خشک گردید، بت های مکه سرنگون شدند، نوری از وجود آن حضرت به سوی آسمان بلند شد که شعاع آن فرسنگ ها را روشن کرد، انوشیروان (پادشاه ساسانی ایران) و مؤبدان بزرگ دربار وی، خواب های وحشتناکی دیدند آن حضرت ختنه شده و ناف بریده به دنیا آمد و پس از استقرار در زمین گفت: «الله اکبر و الحمد لله کثیراً، سبحان الله بکرهً و اصیلاً»

 گفتنی است که تاریخ نگاران و سیره نویسان شیعه و اهل سنت، با این که در سال و ماه تولد آن حضرت، اتفاق نظر داشته و می گویند که آن حضرت در اول عام الفیل، برابر با سال ۵۷۰ میلادی و در ماه ربیع الاول دیده به جهان گشود، ولی درباره روز تولد اختلاف نظر دارند. شیعیان، معتقدند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در روز جمعه، مصادف با ۱۷ ربیع الاول به دنیا آمد و اهل سنت می گویند که تولد وی روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول بوده است.(۱)

 در نظام جمهوری اسلامی ایران، به خاطر احترام به دیدگاه علمای شیعه و اهل سنت و جهت ایجاد وحدت و هم دلی میان تمام مسلمانان جهان، از ۱۲ تا ۱۷ ربیع الاول، هفته وحدت اعلام گردیده و مسلمانان عالم این هفته را گرامی می دارند.

 اما این که سال تولد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را عام الفیل می نامند، بدین جهت است که دو ماه و هفده روز پیش از تولد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، یعنی در نخستین روز محرم سال ۵۷۰ میلادی، فیل سواران «ابرهه» به مکه هجوم آورده و قصد نابودی کعبه و مسجدالحرام را نمودند، ولی با معجزه شگفت الهی سرکوب شدند.

 ماجرای این واقعه عظیم از این قرار بود که ابرهه بن صباح یکی از جنگ جویان حبشی که با پشتیبانی های بی دریغ نجاشی حبشه و قیصر روم بر یمن استیلا یافته و درصدد ترویج و تبلیغ مسیحیت در یمن و تمامی شبه جزیره عربستان برآمده بود، کعبه را مانع هدف های خویش می دید. بدین جهت، برای تخریب آن و وادار کردن عرب های حجاز به مسیحیت، به مکه هجوم آورد و سپاهیان بی نزاکت وی در حالی که سوار بر فیل بودند، به سوی خانه خدا کعبه یورش بردند، ولی هنوز پای آنان به مسجدالحرام نرسیده بود که فوجی از پرندگان، از سمت دریا پدیدار شده و آنان را از آسمان سنگ باران کردند. در اندک مدتی تمامی سپاهیان وی به وضع فجیعی کشته شدند و تنها تعداد اندکی از آنان با زخم های جانکاه، عقب نشینی کرده و به سوی یمن فرار نمودند.(۲)

 قرآن کریم به داستان ابرهه و فیل سواران حبشی اشاره کرد و سوره ویژه ای را به نام الفیل نازل فرمود.

 ماجرای اصحاب فیل، یکی از بزرگ ترین رویدادهای عصر جاهلیت در عربستان بود، بدین لحاظ مبدأ تاریخ عرب ها قرار گرفت و تا پیش از تعیین تاریخ هجری قمری، از این تاریخ استفاده می نمودند.

 ازدواج حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) با حضرت خدیجه(علیها السلام)

 (۱۰ ربیع الاول سال ۲۵ عام الفیل – ۲۸ سال پیش از هجرت -)

 حضرت خدیجه، دختر خویلد بن اسد، پیش از ازدواج با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در آغاز با عتیق بن عائذ ازدواج کرد و از او دارای فرزندی به نام جاریه شد. پس از مرگ عتیق، با ابوهاله بن منذر اسدی ازدواج نمود و از او نیز دارای فرزندی به نام هند بن ابی هاله شد. پس از مرگ ابوهاله، خدیجه بنت خویلد از دارایی های خویش و دارایی های شوهران گذشته اش، اقدام به سرمایه گذاری تجاری و اقتصادی کرد. لذا دارایی های خود را به مضاربه داد و ثروت زیادی به دست آورد و از توانگران و ثروتمندان معروف عرب شد. آن چنان که نقل شد، تعداد هشتاد هزار شتر، کالاهای بازرگانی کاروان های او را جا به جا می کردند.

 بزرگان قریش و ثروتمندان عرب، تمایل زیادی به ازدواج با وی نمودند. از جمله عقبه بن ابی معیط، ابوجهل، و ابوسفیان از وی خواستگاری نمودند، ولی همه آنان را رد کرد و دست رد به سینه شان زد و هیچ تمایلی به ازدواج دیگر از خود نشان نداد. اما از روزی که حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) با پیشنهاد عمویش حضرت ابوطالب (علیه السلام) حاضر شد که با خدیجه بنت خویلد پیمانی بسته و از مقداری از دارایی های وی به شرط مضاربه تجارت کند، قضایا دگرگون شد و خدیجه برای ادامه زندگی خویش، راه دیگری برگزید. حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) با دارایی خدیجه و به همراه دو تن از غلامان وی، اقدام به سفر بازرگانی به سرزمین شام نمود و در این سفر، خریدو فروش خوبی به عمل آورد و سود فراوانی به دست آورد و همه آن ها را پس از بازگشت به مکه، تحویل خدیجه نمود و تنها به سهم خویش قناعت کرد.

 خدیجه، که از امانت داری امین قریش و صفا و صمیمیت وی به وجد آمده و خوش رفتاری و خوش اخلاقی وی را از دو غلام خویش شنیده بود، مبهوت رفتار و کردار حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) گردید و عشق وی را در قلب خویش زنده کرد. از آن سو، حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) به سنینی رسیده بود که می بایست ازدواج می کرد. عمویش «حضرت ابوطالب(علیه السلام)» و همسر عمویش حضرت فاطمه بنت اسد(علیها السلام) در پی یافتن همسری شایسته برای او بودند.

 خدیجه (علیها السلام) که از تصمیم آنها باخبر شده بود نفیسه دختر علیه را به نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاد و عشق و علاقه خویش نسبت به آن حضرت و آمادگی ازدواج با وی را ابراز نمود. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با عمویش ابوطالب(علیه السلام) در این باره مشورت کرد و همگی از آن استقبال کردند.

 بدین منظور، ابوطالب(علیه السلام) به همراه تعدادی از بزرگان بنی هاشم به نزد خویلد بن اسد و به روایتی نزد ورقه بن نوفل عموی خدیجه رفت و خدیجه را برای حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) خواستگاری کردند.

 درخواست آنان از سوی خدیجه و عمویش پذیرفته شد وعقد نکاح آن دو جاری شد و مهریه خدیجه، چهارصد دینار تعیین گردید که خود وی، آن را ضامن شد. بدین ترتیب در دهم ربیع الاول سال ۲۵ عام الفیل (۲۸ سال پیش از هجرت) ازدواج آن دو بزرگوار برگزار شد.

 خدیجه به هنگام ازدواج با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، چهل ساله بود و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، بیست وپنج ساله.

 خدیجه کبرا در خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دارای شش فرزند شد که عبارتند از: قاسم، عبدالله، رقیه، زینب، ام کلثوم و فاطمه زهرا (سلام الله علیهم اجمعین) که تمام آنها، جز فاطمه زهرا (علیها السلام) پیش ازبعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به دنیا آمده بودند و تنها فاطمه(علیها السلام) پس از بعثت به دنیا آمد و خیر کثیری برای عالمیان شد.(۳)

 هجرت سرنوشت ساز رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از مکه به مدینه منوّره

 (اوّل ربیع الاوّل نخستین سال هجری قمری)

 پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، سیزده سال در مکه معظمه، مردم را به یکتا پرستی و دین مبین اسلام دعوت کرد و در این راه، سختی های فراوانی متحمل گردید و اهالی مکه، به ویژه قریش، (که طائفه بزرگ و سرآمد طایفه های دیگر بود و خود پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز به همین طایفه نسبت داشت) با آن حضرت و یارانش به مخالفت و دشمنی پرداخته و با شدیدترین وجه ممکن، آنان را آزار و شکنجه دادند. پی آمد چنین سخت گیری هایی، سه سال محاصره پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و آل عبدالمطلب در شعب ابی طالب، دوبار مهاجرت مسلمانان به حبشه و کشته شدن چندین تن از یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و شکنجه توان فرسای گروهی از آنان به دست قریشیان مشرک بود.

 اهالی مکه پس از درگذشت حضرت خدیجه(علیها السلام) و حضرت ابوطالب(علیه السلام)، بر دشمنی خویش افزودند و حتی قصد جان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را نمودند. از سوی دیگر تعدادی از اهالی یثرب در همان سال های غربت و تنهایی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در ایام حج با وی و اهداف بلند دینش آشنا شده و پس از بازگشت به یثرب، به تبلیغ آن پرداختند. مردم یثرب، رفته رفته به اسلام علاقه نشان داده و در مراسم سال بعد، تعداد زیادی به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند و به دست مبارک وی، مسلمان شده و با آن حضرت پیمان بستند. امّا در مراسم حجّ سال سیزدهم بعثت، گروهی از حاجیان یثربی که تعدادشان هفتاد و سه مرد و زن بود، در اواسط ایام تشریق و در محل عقبه در سرزمین منی، ایمان آورده، و با آن حضرت پیمان بستند، تا از وی و یارانش همانند خانواده و طایفه خویش پشتیبانی کنند.(۴)

 پس از گذشت ایام حج و بازگشت اهالی یثرب به سرزمین خویش، مهاجرت مسلمانان مکه به سوی یثرب آغاز گردید. آنان به دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به دور از چشم مشرکان قریش به صورت فردی و گروهی عازم یثرب شدند. به طوری که در مکه معظمه، جز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و تعدادی اندک از یارانش و گروهی از زنان و مردان کهن سال و از کار افتاده، کسی باقی نماند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بیش از هر زمان دیگر، در یکی دو ماه آخر اقامتش در مکه، احساس تنهایی و خطر می کرد. سرانجام سران قریش در واپسین روزهای ماه صفر، تصمیم به کشتن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گرفتند.

 آنان در «دارالنّدوه» که مجلس شورای اعیان و اشراف آنان بود، جلسه ای برگزار کرده و پس از تبادل نظر و گفت وگوهای زیاد، به کشتن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از سوی نمایندگان تمام طوایف قریش رأی دادند و شب اوّل ربیع الاوّل را برای این کار برگزیدند.

 شب موعود فرا رسید، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای فریب مشرکان، حضرت علی(علیه السلام) را به جای خویش در بسترش خوابانید و خود، از خانه خارج و با ابوبکر از مکه گریخت و در غار «ثور» که در جنوب مکه و در نقطه مقابل مدینه قرار داشت، پناه گرفت.

 مشرکان، پس از هجوم به خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و مشاهده علی بن ابی طالب(علیه السلام) در رختخواب آن حضرت، خشمناک تر شده و به تعقیب آن حضرت پرداختند و برای پیدا کردن وی، صد شتر جایزه تعیین نمودند، ولی هرچه تلاش کردند، به وی دست نیافتند.

 آن حضرت پس از سه شب پنهان ماندن در غار ثور، در شب چهارم ربیع الاول به سوی مدینه هجرت کرد و در دوازدهم همین ماه وارد مدینه شد و مورد استقبال باشکوه اهالی مدینه قرار گرفت.(۵)

 درباره تاریخ هجرت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، حدیثی از ذریه پاکش حضرت امام علی بن الحسین(علیه السلام) نقل می کنیم:

 مرحوم کلینی(ره) در کتاب شریف «الکافی» از ابن محبوب، از هشام بن سالم، از ابی حمزه، و او از سعد بن مسیب روایت کرد: از امام علی بن الحسین(علیه السلام) پرسیدم: روزی که علی بن ابی طالب(علیه السلام) مسلمان شد، چند ساله بود؟

 آیا وی هیچ گاه مبتلا به کفر و شرک شده بود؟ امام فرمود: هنگامی که خداوند سبحان، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را به نبوت برانگیخت، علی(علیه السلام) ده ساله بود و در آن زمان، کفر و شرکی نداشت و در لحظه نخست، به خدا و پیامبرش ایمان آورد و بر تمامی مردم در ایمان به خداو رسولش و نماز خواندن با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدت سه سال پیشی گرفت. وی نخستین کسی بود که با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نماز می خواند و نماز مسلمانان در آن زمان در هر وقت، دو رکعت بود.

 البته این نماز تا آخرین روزهای حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در مکه معظمه به همین مقدار بود و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، علی(علیه السلام) را جانشین خویش در اموری که از عهده دیگران بیرون بود، قرار می داد و بیرون رفتن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و تمامی کسانی که با وی بودند، از نخستین روز ربیع الاول سال سیزدهم بعثت که مصادف با روز پنج شنبه بود، آغاز گردید و دوازدهم ربیع الاول به هنگام ظهر وارد سرزمین مدینه شدند. آن حضرت، در آغاز در روستای «قبا» فرود آمد و دو رکعت نماز ظهر و دو رکعت نماز عصر به جا آورد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم چنان نماز پنجگانه خویش را دو رکعت، دو رکعت می خواند و در خانه عمرو بن عوف به مدت ده روز اقامت گزید و منتظر رسیدن علی(علیه السلام) و سایر مهاجران مکه ماند.

 علی علیه السلام پس از چندی از مکه به قبا رسید و در خانه عمرو بن عوف به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پیوست. از آن پس، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تصمیم گرفت به سوی یثرب حرکت کند. روز جمعه هنگام طلوع خورشید، در محله بنی سالم بن عوف فرود آمد و برای آنان نقشه مسجدی را پی ریزی کرد و قبله آن را تعیین نمود و دو رکعت نماز جمعه به جای آورد و برای نمازگزاران، دو خطبه خواند. سپس همان روز به سوی یثرب روان شد و در این هنگام، علی(علیه السلام) همراه وی بود. آن حضرت سوار بر شتر بود و به هر قبیله ای از اهالی یثرب که می رسید، آنان تقاضا می کردند که آن حضرت در محله آنان فرود آید. استقبال شایانی از آن حضرت به عمل آوردند و آن حضرت به آنان فرمود: مهار شتر را رها کنید و او مأمور است.

 شتر، هم چنان به پیش می رفت تا به مکانی رسید که هم اکنون مسجدالنبی (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن است. در آن جا شتر زانو زد و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)پیاده شد. ابوایوب انصاری که در آن نزدیکی خانه داشت، اسباب و اثاث آن حضرت را به خانه خود برد و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) همراه با حضرت علی(علیه السلام) وارد خانه وی شدند، تا این که مسجدالرسول(صلی الله علیه و آله و سلم) ساخته شد و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای خویش و علی خانه ای ساخت و از آن پس به خانه های خود رفتند.

 سعید بن مسیب، به امام زین العابدین(علیه السلام) عرض کرد: فدایت گردم هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به سوی مدینه می آمد، ابوبکر همراه وی بود، از کجا از وی جدا شد؟ امام فرمود: هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از مکه به قبا آمد، ابوبکر همراه وی بود. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در قبا به انتظار علی(علیه السلام) نشست. ابوبکر به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: برخیز با هم به مدینه برویم، زیرا اهالی آن از دیدن تو خوشحال می شوند. آنان منتظر ورود تو به این شهرند. پس به سوی آنان رویم و در این جا به انتظار علی(علیه السلام) توقف مکن، زیرا گمان نمی کنم که علی(علیه السلام) تا یک ماه دیگر به تو رسد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در پاسخش فرمود: هرگز از جایم حرکت نمی کنم تا پسر عمو و برادرم در نزد پروردگار متعال و دوستداشتنی ترین فرد خاندانم، همان کسی که با در خطر گذاشتن جانش مرا از دست مشرکان رهایی داد، به من بپیوندد.

 امام زین العابدین(علیه السلام) فرمود: در این هنگام، ابوبکر به خشم آمد و ناراحت گردید و حسادت علی(علیه السلام) بر وی عارض گردید و این نخستین دشمنی وی نسبت به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره علی(علیه السلام) بود و نخستین سرپیچی وی از فرمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم).

 ابوبکر هنگامی که اصرار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در باقی ماندن در محله قبا تا رسیدن حضرت علی(علیه السلام) را مشاهده کرد، از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جدا گردید و خود به سوی مدینه رفت. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز در آن جا توقف کرد تا حضرت علی(علیه السلام) به همراه سایر خاندان نبوی، از جمله حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) به او پیوستند و به اتفاق هم به سوی مدینه حرکت نمودند.(۶)

 از این حدیث شریف و احادیث دیگر به دست می آید که هجرت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از مکه معظمه، از شب پنج شنبه، نخستین شب ربیع الاول آغاز گردید و پس از سه شب پنهان ماندن در غار ثور، در شب چهارم ربیع الاول به سوی یثرب حرکت کردند و در روز دوشنبه، دوازدهم همین ماه به روستای قبا (که در دو فرسنگی یثرب قرار داشت) وارد شدند و پس از چند روز توقف در این محل (و به روایت امام زین العابدین(علیه السلام) به مدت ده روز توقف در قبا) و با رسیدن حضرت علی(علیه السلام) در روز جمعه ۲۳ ربیع الاول وارد شهر یثرب گردید و این شهر از آن پس، به مدینهالرسول(صلی الله علیه و آله و سلم) شهرت یافت.

 ولی برخی از مورّخان اهل سنّت، ورود حضرت علی(علیه السلام) را پانزدهم ربیع الاوّل ذکر کرده اند.

 نزول آیه «جان نثاری» در شأن امام علی بن ابی طالب(علیه السلام)

 (اول ربیع الاول نخستین سال هجری قمری)

 نخستین شب ربیع الاول، مصادف با شب پنج شنبه، رویداد عظیمی در جهان بشریت، به ویژه در عالم اسلام به جود آمد و به «لیله المبیت» معروف گردید.

 ماجرای تاریخی آن را در صفحات پیش بیان کردیم و در این جا تنها به بحث قرآنی آن می پردازیم:

 خداوند متعال برای تحسین و تقدیر از کارکرد امیرمؤمنان، علی بن ابی طالب(علیه السلام) که در شب هجرت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) خطر را به جان خویش خرید و برای فریب مشرکان قریش در بستر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آرمید، تا آن حضرت به راحتی از خانه خود و از شهر مکه بگریزد، آیه ای بر پیامبرش نازل کرد و جان نثاری، فداکاری، تعهد و ایمان حضرت علی(علیه السلام) را ستود:

 «وَمِنَ النَّاسِ مَن یشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ»(۷)؛ برخی از مردم (با ایمان و فداکار هم چون علی(علیه السلام) در لیله المبیت، به هنگام خفتن در جایگاه پیامبر«ص») جان خود را در برابر خشنودی خدا می فروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.

 تمامی مفسّران شیعه و اکثر مفسران اهل سنت، معتقدند که شأن نزول این آیه، فداکاری حضرت علی(علیه السلام) در لیله المبیت و در بیان فضیلت و مقام آن حضرت است.

 صاحب تفسیر شریف «مجمع البیان» می گوید: این آیه در میان راه مکه و مدینه، به هنگام هجرت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر آن حضرت نازل گردید.(۸)

 هم چنین این مفسّر گرانقدر روایت می کند: هنگامی که حضرت علی(علیه السلام) در بستر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خوابید تا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از دسیسه مشرکان بگریزد، جبرئیل در بالای سر حضرت علی(علیه السلام) و میکائیل در پایین پاهایش قرار گرفته (و او را محافظت می نمودند) و جبرئیل به آن حضرت، می گفت: آفرین و خوشا به افرادی مانند تو، ای پسر ابی طالب! که خداوند متعال در میان فرشتگانش به تو مباهات می کند و به تو می نازد.(۹)

 این آیه، همان طوری که مؤمنان و خداجویان عالم را خشنود و به رسیدن مقام رضایتمندی پروردگارشان از آنان، امیدوار و دل گرم می گرداند، به همان سان، منافقان و دشمنان اهل بیت(علیه السلام) را ناراحت و ناامید می کند.

 به عنوان نمونه، روایت شده که معاویه بن ابی سفیان، دشمن سرسخت خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، چنان از این فضیلت ناراحت بود که «سمره بن جندب» را با چهار صد هزار درهم تطمیع کرد که آن را با جعل یک حدیث دروغین، درباره «عبدالرحمن بن ملجم مرادی» (قاتل امام علی«ع») تفسیر کند و آن منافق نیز همین کار را انجام داد، ولی همان طوری که انتظار می رفت، حتی یک نفر، حدیث وی را نپذیرفته و بهایی برای حدیث جعلی وی قائل نشدند.(۱۰)

 آری، فداکاری حضرت علی(علیه السلام) در آن شب بزرگ، موجب رهایی وجود شریف رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از کید و کین مشرکان و هجرت سرنوشت ساز آن حضرت از مکه به مدینه و حیات مجدّد دین مبین اسلام شد و این فضیلتی است که پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، تنها شایسته وجود نازنین امیرمؤمنان می باشد. ما نیز با جبرئیل امین هم نوا شده و به آن حضرت عرض می کنیم: بَخٍّ بَخٍّ مِنْ مثلک یابن ابی طالب، یباهی الله بک الملائکه.

 میلاد مسعود امام جعفر صادق(علیه السلام)

 (۱۷ ربیع الاول سال ۸۳ هجری قمری)

 روز جمعه، هنگام طلوع فجر (به روایتی در روز دوشنبه) هفدهم ربیع الاول سال ۸۳ قمری از امام محمد باقر(علیه السلام) فرزندی دیده به جهان گشود و عالم انسانی را با انوار طیبه خویش تابناک نمود. او را به نام عموی نیاکانش جعفر طیار(علیه السلام)، «جعفر» نام نهادند. حضرت جعفر بن محمد(علیه السلام) دارای یک کنیه معروف به نام «ابوعبدالله» و دو کنیه غیر معروف به نام های ابو اسماعیل و ابوموسی بود. هم چنان، آن حضرت دارای القابی چند بود که معروف ترین آن ها عبارت است از: صادق، صابر، طاهر و فاضل.(۱۱)

 شیعیان و محبّان اهل بیت(علیه السلام) وی را به صادق آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) می شناسند، زیرا آن حضرت، هرگز سخنی جز راست و درست، چیزی نفرمود.

 بنا به روایتی، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در حیات خویش، تولد امام جعفر صادق(علیه السلام) را پیش بینی و پیش گویی و لقب «صادق» را برای وی برگزید. امام زین العابدین(علیه السلام)، جد بزرگوار امام جعفر صادق(علیه السلام) فرمود: پدرم از پدرش و او از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرد که آن حضرت فرمود: هنگامی که فرزندم جعفر بن محمد بن علی بن حسین(علیه السلام)به دنیا آمد، وی را «صادق» بنامید، زیرا فرزندی از نسل پنجم او، نیز نامش جعفر است و به دروغ ادعای امامت و پیشوایی می نماید و در نزد خدای سبحان به «جعفر کذّاب» و افتراکننده به خدا، معروف شده است.

 آن گاه امام زین العابدین (علیه السلام) گریست و فرمود: گویا، جعفر کذّاب را می بینم که خلیفه غاصب و ستم گر عصر خویش را برمی انگیزاند تا از امام غایب (حضرت مهدی«ع») تفحّص کرده و از وی جست وجو به عمل آورد.(۱۲)

 مادر گرامی امام جعفر صادق(علیه السلام)، فاطمه، معروف به «اُمّ فروه» از زنان نیکوسرشت، نیکوکار و نیکورفتار عصر خویش بود. این بانوی باتقوا و متدین، از جهت فضیلت و منقبت، سرآمد زنان روزگار خود به شمار می آمد وامام صادق(علیه السلام) در شأن و مقام وی فرمود: مادرم از زنانی بود که ایمان داشت، تقوا پیشه کرده و نیکوکاری می نمود و خدا، نیکوکاران را دوست دارد.(۱۳)

 اُمّ فروه، دختر «قاسم بن محمد بن ابی بکر» و از خاندان معروف صدر اسلام است. پدرش قاسم بن محمد، از فقهای هفت گانه معروف مدینه و از معتمدان و دوستان امام زین العابدین (علیه السلام) بود و پدر بزرگش «محمد بن ابی بکر» از یاران فداکار امام علی بن ابی طالب(علیه السلام) و از مخالفان سرسخت عثمان بن عفان بود و در راه وفاداری به مولا و مرادش حضرت علی(علیه السلام)، در مصر مورد هجوم سپاهیان معاویه بن ابی سفیان قرار گفت و به طرز فجیعی به شهادت رسید.

 بدین گونه امام جعفر صادق(علیه السلام) هم از سوی پدر و هم از سوی مادر به شهیدان بزرگ و سرافراز اسلام اتصال پیدا می کند.

 امام جعفر صادق(علیه السلام) مدت دوازده سال، حیات بابرکت جدّ گرامی اش امام زین العابدین(علیه السلام) را درک کرد و از مکتب تربیتی و علمی وی بهره وافر یافت.

 هم چنین، آن حضرت مدت ۳۲ سال از وجود شریف پدرش امام محمد باقر (علیه السلام) برخوردار بود و در تمام رویدادهای مهم در کنار پدر ارجمندش قرار داشت. مدت امامت امام جعفر صادق(علیه السلام) ۳۳ سال و ده ماه (از ذی حجه سال ۱۱۴ تا ۲۵ شوال سال ۱۴۸ قمری) بود و در ایام زندگی بابرکت خویش با خلاف غاصبانه چند تن از خلفای اموی و دو تن از خلفای عباسی به شرح ذیل معاصر بود:

 ۱ – عبدالملک بن مروان (۸۶ – ۶۵ ق)؛

 ۲ – ولید بن عبدالملک (۹۹ – ۸۶ ق)؛

 ۳ – سلیمان بن عبدالملک (۹۹ – ۹۶ق)؛

 ۴ – عمر بن عبدالعزیز (۱۰۱ – ۹۹ ق)؛

 ۵ – یزید بن عبدالملک (۱۰۵ -۱-۱ ق)؛

 ۶ – هشام بن عبدالمک (۱۲۵ – ۱۰۵ق)؛

 ۷ – ولید بن یزید (۱۲۶ – ۱۲۵ ق)؛

 ۸ – یزید بن ولید (۱۲۶ – ۱۲۶ ق)؛

 ۹ – مروان بن محمد (۱۳۲ – ۱۲۶ ق)؛

 ۱۰ – ابوالعباس سفاح (۱۳۶ – ۱۳۲ق)؛

 ۱۱ – منصور دوانیقی (۱۵۸ – ۱۳۶ ق).

 گفتنی است که نُه نفر اول از طایفه بنی امیه و دو نفر آخر از خاندان بنی عباس بودند و آن حضرت از هر دو طایفه، سختی ها و بی مهری های فراوانی دید، اما چون آن امام بزرگوار در انتهای دوران خلافت ستم کارانه امویان و در آغاز خلافت فریب کارانه عباسیان می زیست، فرصت مناسبی به دست آورد تا در زمان انتقال خلافت از یک طایفه غاصب به طایفه غاصب دیگر و سرگرم شدن آنان به یکدیگر، مکتب اهل بیت(علیه السلام) را به مسلمانان بشناساند و زمینه ترویج و تبلیغ این مکتب را مهیا سازد و از این راه، بیشترین بهره را نصیب اسلام و مسلمانان نماید.

 آن حضرت با تشکیل حوزه علمیه و تعلیم شاگردانی مبرز چون: هشام، زراره و محمد بن مسلم، تحوّل شگرفی در جهان اسلام و مذهب شیعه پدید آورد و جهانیان را با اسلام ناب محمدی(صلی الله علیه و آله و سلم) و مکتب حیات بخش اهل بیت(علیه السلام) آشنا ساخت. به همین جهت، وی را پایه گذار مذهب «امامیه» دانسته و شیعیان امامی اثنی عشری را شیعه جعفری می گویند. سرانجام این امام همام، در سن ۶۵ سالگی به وسیله زهری که منصور دوانیقی، به واسطه عوامل و مزدوران خود در مدینه، به آن حضرت خورانید، مسموم شد و به خاطر شدت زهر، به شهادت رسید.

 تاریخ شهادت وی، ۲۵ شوال سال ۱۴۸ قمری می باشد.

 پی نوشت ها:

 ۱) نک: فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)، ص ۵۷؛ منتهی الآمال، ج ۱، ص ۱۳؛ المبعث والمغازی، ص ۳۴؛ الامتاع، ص ۳؛ تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۵؛ بحارالانوار، ج ۱۵، ص ۲۴۸؛ تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۳۸۳؛ تاریخ دمشق، ج ۳، ص ۷۰، ۷۲و ۷۵٫

 ۲) نک: تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۶۳؛ بحارالانوار، ج ۶۵، ص ۲۳۲؛ روز شمار تاریخ اسلام، (ماه محرم)، ص ۴۵٫

 ۳) نک: العامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۳۹؛ فرازهایی از تاریخ اسلام، ص ۷۷؛ منتهی الآمال، ج ۱، ص ۴۵٫

 ۴) تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۳۹۲٫

 ۵) نک: مسار الشیعه، ص ۲۷؛ تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۳۹۶؛ فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)، ص ۱۹۱؛ زندگانی چهارده معصوم(علیه السلام) ترجمه اعلام الوری، ص ۸۸؛ الارشاد، ص ۴۵؛ تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۷ و ۴۷؛ تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۳۹۴؛ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۱۰۱٫

 ۶) الکافی، ج ۸، ص ۳۳۸، حدیث ۵۳۶٫

 ۷) سوره بقره، آیه ۲۰۷٫

 ۸) مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ۲ – ۱، ص ۵۳۵؛ تفسیر نمونه، ج ۲، ص ۴۷٫

 ۹) مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ۲ – ۱، ص ۵۳۵؛ تفسیر نمونه، ج ۲، ص ۴۶؛ تاریخ الیعقوبی، ج ۱، ص ۳۵۸٫

 ۱۰) تفسیر نمونه، ج ۲، ص ۴۸٫

 ۱۱) تاج الموالید (از مجموعه نفیس)، ص ۴۳؛ الارشاد، ص ۵۲۵، و کشف الغمه، ج ۲، ص ۳۶۹٫

 ۱۲) منتهی الآمال، ج ۲، ص ۱۲۱٫

 ۱۳) همان.

منبع : سید تقی واردی؛نشریه پاسدار اسلام ،اردیبهشت ماه ۱۳۸۲،شماره ۲۵۷٫

مناقب حضرت فاطمه(س) در قرآن

مناقب حضرت فاطمه(سلام الله علیها) در قرآن امروزه در شرایطی که فمینیسم جهانی بر افکار جهانیان چنبره زده و با شعار های دلفریب خود سعی دارد تعاریف، الگوها و نظام جدیدی از روابط بشری به وجود آورد و در بسیاری از کشورهای غربی نیز بدان دست یافته و به کشورهای اسلامی نیز تاحد زیادی تأثیر گذارده، شناخت و تأسی به الگوهایی که ادیان آسمانی بویژه اسلام ارایه کرده است، بیش از پیش ضرورت می یابد.

زنان بسیاری در طول تاریخ بشریت به مقام های بالای معرفتی و جایگاه رفیع قرب الهی رسیده اند؛ هرچند بسیاری از آنان مقربان بی نام و نشانند، لکن کم نیستند زنانی که خوش درخشیدند و نام و یادشان تا ابد زنده ماند و نزد پروردگارشان مقامی بس بلند یافتند. حضرت زینب(سلام الله علیها) که به فرموده امام زین العابدین(علیه السلام)، عالمهٔ غیرمعلمهٔ است[۱]، حضرت معصومه(سلام الله علیها)، حضرت حوا، هاجر، ساره، همسر عمران یا مادر مریم و… از جمله این زنان هستند، لکن در میان این زنان نمونه و نامی، چهار زن مقدس به قله های علم و معرفت صعود کرده و الگوی عالمیان شدند. پیامبر اکرم(ص) می فرماید: خداوند متعال از میان زنان عالم چهار زن را برگزید: مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه(سلام الله علیها).[۲]

اما بر احدی از اهل اسلام پوشیده نیست که صدیقه طاهره، فاطمه زهرا(سلام الله علیها) برترین بانوی مقرب درگاه خداوند و منشأ برکات بی پایان در عالم است. دختر بهترین پیامبران، همسر برترین امامان، مادر سید و سالار شهیدان و یازده نور پاک آسمانی که ولایتشان تا قیامت پابرجاست و وارثان همه فضیلت ها و کمالات هستند، تنها گوشه ای از افتخارات این بانوی با عظمت اسلام است.

در طول تاریخ بشریت، درباره هیچ بانویی تا این حد فضیلت، عظمت و بزرگی بیان نشده است، صدها روایت معتبر و متواتر در مناقب آن حضرت از پیامبر اکرم(ص) و دیگر معصومان(علیهم السلام) رسیده است. صدها کتاب در فضایل و مناقب او به رشته تحریر در آمده است؛ ارایه ۱۲۶ جلد کتاب در نرم افزار ریحانه (کتابخانه تخصصی حضرت زهرا(سلام الله علیها)) تنها بخشی از این آثار است. اما بدون تردید هیچ کتابی به اندازه قرآن کریم فضایل والا و بلند برای آن حضرت بیان نکرده است.

فضایل و مناقبی که قرآن کریم درباره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) بیان کرده، به دو قسم قابل تقسیم است: نخست فضایلی که به عنوان اهل بیت عصمت(علیهم السلام) با دیگر معصومان مشترک است و دوم فضایلی که مخصوص آن حضرت است.

از آنجا که حضرت فاطمه(سلام الله علیها) یکی از اهل بیت و یکی از معصومان(علیه السلام) است، هر فضیلتی که در قرآن کریم برای اهل بیت(علیهم السلام) بیان شده باشد، شامل حضرت زهرا(سلام الله علیها) نیز می شود. این قبیل فضایل بسیار است؛ عصمت، طهارت، شفاعت، امامت، اخلاص، سبقت در خیرات، نورانیت، شجره طیبه بودن، ائمه ایمان بودن و… از جمله این فضایل است که در این نوشتار درصدد شمارش آنها نیستیم و از باب نمونه به دو مورد اشاره می کنیم:

فاطمه(سلام الله علیها) کلمه بی پایان خداوند و الگوی کامل بشریت

خداوند متعال در قرآن کریم، با تعابیر مختلفی از انبیای بزرگ و اولیای خود یاد کرده است؛ یکی از این تعابیر که بیانگر حکمت های بسیاری است، «کلمه و کلمات» است. قرآن حضرت عیسی(علیه السلام) را کلمه نامیده و می فرماید: نَمَا الْمَسیحُ عیسَی ابْنُ مَرْیمَ رَسُولُ ا... وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها } لی مَرْیمَ؛ مسیح عیسی بن مریم فقط فرستاده خدا و کلمه اوست که او را به مریم القا نمود»[۳] و یا آنجا که از قول ملائکه فرموده: «یا مَرْیمُ }ِنَ ا… یبَشَرُکِ بِکَلِمَهٍٔ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسیحُ عیسَی ابْنُ مَرْیم ؛ ای مریم !خداوند تو را به کلمه ای از طرف خودش بشارت می دهد که نامش مسیح، عیسی پسر مریم است.»[۴]

قرآن کریم در آیات متعددی، اهل بیت(علیهم السلام) را «کلمات» نامیده است؛ یکی آیه ۳۷ سوره بقره است که ماجرای توبه حضرت آدم را بیان کرده که آن حضرت با توسل به کلمات خداوند توبه کرد و توبه او پذیرفته شد: «فَتَلَقَی آدَمُ مِنْ رَبَهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیهِ اِنَهُ هُوَ التَوَابُ الرَحیم؛ سپس آدم از پروردگارش کلماتی دریافت داشت و خداوند توبه او را پذیرفت چرا که خداوند توبه پذیر و مهربان است.»[۵] در روایات این کلمات به محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام) تفسیر شده است که حضرت آدم با توسل به این بزرگواران توبه کرد و خداوند توبه اش را پذیرفت.[۶]

در آیه ۱۰۹ از سوره کهف نیز کلمات خدا را بی پایان می شمارد و می فرماید: «قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبَی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِماتُ رَبَی وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً ؛ بگو اگر دریاها برای (نوشتن) کلمات پروردگارم مرکب شود، دریاها پایان می گیرد پیش از آنکه کلمات پروردگارم پایان یابد، هر چند همانند آن (دریاها) را کمک آن قرار دهیم»[۷]در آیه ۲۷ سوره لقمان نیز مشابه آن را فرموده است: «وَ لَوْ أَنَ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَهٍٔ أَقْلامُ وَ الْبَحْرُ یمُدَهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَهُٔ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ ا… ؛ و اگر همه درختان روی زمین قلم شود و دریا برای آن مرکب گردد، و هفت دریاچه به آن افزوده شود، اینها همه تمام می شود ولی کلمات خدا پایان نمی گیرد.»[۸]

ائمه(علیه السلام) در تفسیر این آیه شریفه فرموده اند: «وَ نَحْنُ الْکَلِمَاتُ الَتِی لَا تُدْرَکُ فَضَائِلُهَا وَ لَا تُسْتَقْصَی؛ ماییم کلماتی که فضایل آن درک نمی شود و به شماره در نمی آید.»[۹] نتیجه آن که حضرت فاطمه(سلام الله علیها) یکی از کلمات بی پایان خداوند است که زبان از شمارش فضایل او و قلم از نوشتن آن عاجز است و نه قلمی هست که بتواند همه فضایل او را بنویسد و نه جوهری یارای این همه کمالات را داشته باشد. علاوه بر این، کیست که بتواند بر بلندای کمال او دست یابد تا بتواند به بیان یا نوشته درآورد. لکن بر ماست که قدر آنچه از یم بی مثالش به دل های ما محبان تراوش می کند بدانیم و بر محبت او استوار مانیم و در زندگی مادی و معنوی خود سیره و سخن او را شاهراه سعادت و نجات قرار دهیم و با پیروی از آن بانوی بزرگ، خود را از اسارت شعارهای دلفریب فمینیسم، لیبرالیسم و ایسم های دیگر آزاد سازیم.

نکته ای که تذکر آن در اینجا لازم می نماید این است که چگونه می توان از کسی که بر قله فضایلش صعود نتوان کرد، الگو گرفت؟ آیا اساساً موجودی که انسانها از شناخت کامل آن عاجزند، می تواند الگوی مردم باشد؟ پاسخ آن است که بله باید الگوی معنویت و کمال، خود بی نقص و عیب باشد و باید کمالاتش محدود نباشد، زیرا که اگر مردم بتوانند به الگوی خود برسند، دیگر او الگو نخواهد بود و حرکت نیز متوقف می شود، لذا باید الگو در حدی باشد که همه علما، فضلا، بزرگان و تمام مدعیان در برابر او تواضع کنند. بدین روی پیامبران از جمیع امت خود افضل بوده اند. پیامبر اکرم(ص) می فرماید: هیچ پیامبری را خدا مبعوث نکرد مگر آن که عقل او را کامل کرد و عقل او از جمیع امتش برتر شد و آنچه نبی در نفس و ضمیر خود دارد، از اجتهاد و تلاش همه مجتهدان برتر است.[۱۰]

بشر هم از ابتدا به الگوی قدسی گرایش نشان داده و این طور نبوده است که اگر الگویی خیلی عظمت داشت از آن گریزان باشد؛ لذا در همه ادیان مذاهب چنین الگوهایی مطرح است. به عنوان مثال، با اینکه حضرت عیسی(علیه السلام) در همان دوران نوزادی اش، به محض این که زبان به سخن می گشاید، خود را بنده خدا معرفی می کند؛ «}ِنَی عَبْدُ ا… آتانِی الْکِتابَ وَ جَعَلَنی نَبِیا»[۱۱] ولی میلیارد ها انسان که خود را پیروان او می دانند، به آن همه فضایل اکتفا نکرده و او را خدا خواندند.

خلاصه آنکه در اعتقاد ما مسلمانان، پیامبران و ائمه (علیه السلام) خلفای به حق خدا در زمین اند و در عین آن که موجوداتی ملکوتی و فوق معرفت بشر غیرمعصوم اند، لکن مشاکلت ظاهری و موانست با مردم[۱۲] از ویژگی های آنان است. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «ما پیامبران مأموریم به اندازه عقول مردم با آنان سخن بگوییم»[۱۳] با فقرا بیشتر همنشین بوده اند تا اغنیا، از ضعیفان حمایت و دستگیری کرده اند و… . این خصایص موجب گشته هر کس بتواند در حد ظرفیت خود از آنان بهره گیرد. از این رو، تقدیس آنها منافاتی با الگوگیری از آنان ندارد.

حضرت فاطمه(سلام الله علیها) نیز از این قاعده مستثنا نیست، با آن که سیده زنان عالمیان و کلمه بی پایان خداوند است و هیچ کس غیر از خدا و خود معصومان را یارای شناخت همه فضایلش نیست، در عین حال کامل ترین الگوی جهانیان است و بلکه به همان دلیل تا ابد الگوی همگان است.

عصمت و طهارت فاطمه(سلام الله علیها)

در اعتقاد شیعیان، هیچ گونه تردیدی در عصمت و پاکی اهل بیت(علیهم السلام) از هرگونه معصیت و پلیدی وجود ندارد. چنین عقیده ای محصول براهین عقلی و نقلی بسیار است که در مجموع هرگونه شکی را در این زمینه از بین می برد. روایات معتبر در این زمینه از نظر لفظی و معنوی بیش از حد تواتر است. در قرآن کریم نیز آیات متعددی بر این معنا صراحت یا اشارت دارند. مثلاً آیاتی که بر وجوب اطاعت بی چون و چرا از اهل بیت(علیهم السلام) دلالت دارند، لزوم عصمت آنها را نیز به ارمغان می آورند. لکن یکی از صریح ترین آیاتی که در این زمینه وجود رارد، آیه ۳۳ از سوره احزاب است که به آیه تطهیر شهرت یافته است: «}ِنَما یریدُ ا… لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهرَکُمْ تَطْهیراً؛ خداوند فقط می خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»[۱۴]

شیعیان اتفاق نظر دارند که مراد از «اهل بیت(علیهم السلام)» در آیه شریفه، خمسه طیبه یعنی پیامبر اکرم(ص)، علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام) هستند و به تبع آنها بقیه ائمه را نیز شامل می شود. روایاتی که در تفسیر این آیه شریفه بر خمسه طیبه وارد شده است، بسیار زیاد است. در تعدادی از این روایات متواتر آمده است که پیامبر(ص)؛ علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام) را زیر کسا(عبا) قرار داد و این آیه در حق آنان نازل شد.[۱۵] اهل سنت نیز روایات بسیاری را نقل کرده اند که همین تفسیر در آنها ارایه شده است. حسکانی در «شواهد التنزیل» بیش از ۱۳۰ حدیث در این زمینه نقل کرده است. صحیح مسلم، صحیح ترمذی، مسند حنبل، تفسیر طبری، درالمنثور سیوطی و… نیز احادیثی در این زمینه نقل کرده اند. در «احقاق الحق» بیش از هفتاد منبع از منابع معروف اهل سنت گردآوری شده و منابع شیعه در این زمینه از هزار هم می گذرد.[۱۶]

از نگاه قرآن کریم، حضرت فاطمه(سلام الله علیها) کرامتهای منحصر به فرد نیز دارد؛ شب قدر بودن فاطمه(سلام الله علیها) که در تفسیر فرات کوفی[۱۷] از امام صادق(علیه السلام) نقل شده، از جمله اسراری است که به تصریح همان حدیث، فهم آن بر همگان میسر نیست و بحث از آن نیز مجالی دیگر می طلبد.

اختر تابناک زنان عالم

از دیگر ویژگی های فاطمه زهرا(سلام الله علیها) این است که سیده زنان عالمیان است و احادیث متواتر[۱۸] نیز در این زمینه وارد شده است که این عقیده آسمانی را تأیید می کند. هر چند این عقیده به لفظ «سیدهٔ نساء العالمین» در قرآن کریم نیامده است ولی قرآن کریم با تعبیر «کوکب دری» که ستاره فروزان عالم اختران است، به بهترین وجه بر این که فاطمه(سلام الله علیها) سیدهٔ زنان عالمیان است، اشاره کرده است؛ آیه ۳۵ سوره نور می فرماید: «ا… نُورُ السَماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاهٍٔ فیها مِصْباحُ الْمِصْباحُ فی زُجاجَهٍٔ الزَجاجَهُٔ کَأَنَها کَوْکَبُ دُرِی؛ خداوند نور آسمانها و زمین است مثل نور خداوند همانند چراغدانی است که در آن چراغی (پر فروغ) باشد و آن چراغ در شیشه ای است. آن شیشه گویی ستاره ای فروزان است»[۱۹]. امام صادق(علیه السلام) در تفسیر آیه شریفه فرمودند: «فَاطِمَهُٔ کَوْکَبُ دُرِی بَینَ نِسَاءِ أَهْلِ الدنْیا؛ فاطمه ستاره درخشان زنان دنیاست».[۲۰]

پی نوشت ها:

[۱] . الاحتجاج، ج۲، ص۳۰۵ بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۶۴: وَ أَنْتِ بِحَمْدِ ا… عَالِمَهُٔ غَیرُ مُعَلَمَهٍٔ فَهِمَهُٔ غَیرُ مُفَهَمَهٔ.

[۲] . الخصال، ج۱، ص۲۲۵ بحارالانوار، ج۹۶، ص۳۸۳: وَ اخْتَارَ مِنَ النِسَاءِ أَرْبَعاً مَرْیمَ وَ آسِیهَٔ وَ خَدِیجَهَٔ وَ فَاطِمَهٔ.

[۳] . النساء،۱۷۱.

[۴] . آل عمران ۴۵.

[۵] . البقرهٔ۳۷.

[۶] . الکافی، ج۸، ص۳۰۴، ح۴۷۲، وسائل الشیعهٔ، ج۷، ص۹۹، ح۸۸۴۵، بحارالانوار، ج۲۶، ص۳۲۶، ح۹.

[۷] . الکهف ۱۰۹.

[۸] . لقمان ۲۷.

[۹] . الاحتجاج، ج۲، ص۴۵۴، الاختصاص، ص۹۳، بحارالانوار، ج۴، ص۱۵۱.

[۱۰] . المحاسن، ج۱، ص۱۹۳، بحارالانوار، ج۱، ص۹۱.

[۱۱] . مریم ۳۰.

[۱۲] . براهیم ۱۱.

[۱۳] . الامالی للطوسی، ص۴۸۱، ح۱۰۵۰، بحارالانوار، ج۲، ص۶۹، ح۲۳: «}ِنَا أُمِرْنَا مَعَاشِرَ الْأَنْبِیاءِ أَنْ نُکَلِمَ النَاسَ بِقَدْرِ عُقُولِهِم».

[۱۴] . (۳۳)احزاب ۳۳.

[۱۵] . الکافی، ج۱، ص۲۸۶.

[۱۶] . دایرهٔالمعارف قرآن کریم، ج۱، ص۴۲۴.

[۱۷] . تفسیرفرات الکوفی، ص۵۸۱، ح۵۸۱، بحارالانوار، ج۴۳، ص۶۵، ح۵۸.

[۱۸] . الکافی، ج۱، ص۴۵۸، من لایحضره الفقیه، ج۴، ص۱۷۹، تهذیب الاحکام، ج۳، ص۱۱۰.

[۱۹] . النور۳۵.

[۲۰] . الکافی، ج۱، ص۱۹۵، بحارالانوار، ج۴، ص۱۸.

منبع : بانک اطلاعات اخبار مجمع جهانی اهل بیت.

فاطمه (س) در لسان پیامبر اسلام (ص)

در فضایل حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در متون اهل سنت از پیامبر اسلام احادیثی نقل شده که در حق هیچ کسی دیگری چنین چیزی نفرموده اند. در اینجا به برخی از این احادیث اشاره می شود:

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «أَوَّلُ مَنْ یدْخُلُ الجَنَّهَ: عَلی وَفاطِمَه؛ اولین کسی که وارد بهشت میشود : علی وفاطمه هستند».[۱]

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «أَوَّلُ مَنْ دَخَلَ الجَنَّهَ فاطِمَه؛ أوّلین کسی که وارد بهشت می شود فاطمه است».[۲]

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «کُنْتُ إذا اشْتَقْتُ إِلى رائِحَهِ الجنَّهِ شَمَمْتُ رَقَبَهَ فاطِمَه؛ اگر به بوی بهشت اشتیاق می کردم فاطمه را بو می کردم».[۳]

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «أَفْضَلُ نِساءِ أَهْل الجَنَّهِ: مَرْیمُ وَآسیهُ وَخَدیجَهُ وَفاطِمَه؛ بهترین زنان اهل بهشت: مریم وآسیه وخدیجه وفاطمه».[۴]

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «فاطِمَه أَنْتِ أَوَّلُ أَهْلِ بَیتی لُحُوقاً بِی؛ ای فاطمه , تو أوّلین نفری هستی که أز عترتم بعد أز من به نزد من می آیی».[۵]

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «فاطِمَه إِنّ اللّهَ غَیرُ مُعَذِّبِکِ وَلا أَحَدٍ مِنْ وُلْدِکِ؛ ای فاطمه خدا نه تو را عذاب میدهد نه کسی أز پسرانت را».[۶]

قال رسول الله (صلى الله علیه وآله): «لیله عرج بی إلى السماء رأیت على باب الجنّه مکتوبا : لا إله إلا الله , محمّد رسول الله , علی حبیب الله , الحسن والحسین صفوه الله , فاطمه خیره الله , على مبغضیهم لعنه الله؛ شبی که به معراج رفتم بر در بهشت دیدم نوشته شده بود : لا إله إلا الله , محمد رسول الله , علی ولی الله , حسن وحسین مصطفایان خدا , فاطمه برگزیده خدا , لعنت خدا بر مبغضین آنان».[۷]

قال رسول الله (صلى الله علیه وآله): «أَمَا تَرْضَینَ أَنْ تَکُونِی سَیدَهَ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّهِ أَوْ نِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ».[۸]

قال رسول الله (صلى الله علیه وآله): أَمَا تَرْضَىْ أَنْ تَکُونِی سَیدَهَ نِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ أَوْ سَیدَهَ نِسَاءِ هَذِهِ الأُمَّهِ»[۹].

قال رسول الله (صلى الله علیه وآله): فاطمه سیده نساء العالمین.[۱۰]

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «أُنْزِلَتْ آیهُ التطْهِیرِ فِی خَمْسَهٍ فِی، وَفِی عَلی وَحَسَنٍ وَحُسَینٍ وَفاطِمَه؛ آیه تطهیر بر ۵ نفر نازل شد , بر من وعلی وحسن وحسین و فاطمه (علیهم السلام) »[۱۱] .

پی نوشت ها:

[۱] . نور الأبصار ص ۵۲/ شبیه به آن در کنز العمّال ج ۱۳ ص ۹۵٫

[۲] . ینابیع المودّه ج۲ ص۳۲۲ باب۵۶٫

.[۳] منتخب کنز العمّال، ج ۵ ،ص ۹۷؛ نور الأبصار، ص ۵۱؛  مناقب الإمام علی لابن المغازلی، ص ۳۶۰٫

[۴] . سیر أعلام النبلاء: ج ۲ ص ۱۲۶/ذخائر العقبى: ص ۴۴٫

[۵] . حلیه الأولیاء ج ۲ ص ۴۰؛  کنز العمّال، ج ۱۳ ص ۹۳٫

[۶]. کنز العمّال، ج۱۳ ص۹۶؛  مسند أحمد، ج۵ ص۹۷؛ إسعاف الراغبین بهامش نور الأبصار ص۱۱۸٫

[۷] . تاریخ بغداد، ج۱ص ۲۵۹؛ تاریخ دمشق، ج ۱۴ص۱۷۰؛ لسان المیزان ، ج ۵ ص۷۰٫

[۸] . صحیح البخاری: ج‏۴، ص‏۱۸۳، ح‏۳۶۲۴، کتاب المناقب، ب‏۲۵ باب عَلاَمَاتِ النُّبُوَّهِ فِی الإِسْلاَمِ .

[۹] . صحیح مسلم: ج‏۷ ص‏۱۴۴، ح‏۶۲۰۸، کتاب فضائل الصحابه رضى الله تعالى عنهم، ب‏۱۵، باب فَضَائِلِ فَاطِمَهَ بِنْتِ النَّبِی عَلَیهَا الصَّلاَهُ وَالسَّلاَمُ .

[۱۰] . اسد الغابه ابن اثیر، ج۴، ص۱۶

[۱۱] . إسعاف الراغبین ص ۱۱۶؛  صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه.

منبع: شمیم شیعه.

حدیث سبق اسلام

رسول الله (صلی الله علیه و آله) بعد از مرگ مادرش آمنه بنت وهب و جدش عبدالمطلب در هشت سالگی به خانه عمش عبدمناف مکنی به ابوطالب منتقل شد و او و همسرش فاطمه بنت اسد مانند پدر و مادری دلسوز از آن حضرت سرپرستی کردند و تا بیست و پنج سالگی و به قولی سی و یا سی و هفت سالگی که با خدیجه ازدواج کرد و به خانه او رفت با ابوطالب زندگی می کرد. از این رو وقتی علی (علیه السلام) متولد شد به چشم فرزند یا برادر کوچک بدو می نگریست و در پرستاری از او با فاطمه کمک می کرد و ساعتهای بسیار در کنار گاهواره اش می نشست یا این که او را در آغوش می گرفت و به او غذا می داد و برایش آواز لالایی می خواند تا به خواب رود (اعیان الشیعه، ۱/۳۳۵) ؛ سیره ابن هشام، ۱/۱۸۷، حواشی آن، ۱/۱۷۸؛ شرح مواهب؛ الاستیعاب) علی (علیه السلام) وقتی بزرگتر شد و زبان باز کرد و به راه افتاد رسول الله (صلی الله علیه و آله) مربی و زبان آموز او شد. او را به دوش می گرفت و به کوه و صحرا می برد و با او حرف می زد و به پرسشها و کنجکاویهای او پاسخ می داد. هر چه زمان می گذشت تعالیم پیغمبر دقیق تر و عمیق تر و سرسپردگی و اخلاص علی (علیه السلام) به معلم و مربی خود افزونتر می شد تا این که رفته رفته نسخه دوم مقام رسالت و شایسته منصب ولایت گردید. قضا را بعد از انتقال رسول الله (صلی الله علیه و آله) به خانه خدیجه و در ایام خردسالی علی (علیه السلام) واقعه ای پیش آمد که وی از خانه پدر به خانه پیغمبر نقل مکان کرد. تفصیل چنین بود که در حجاز قحطی و خشکسالی پیش آمد (از آن خشک سالی ها که تا کشف و استخراج نفت غالبا گریبانگیر عرب بود) و مکیان از جمله ابوطالب که شیخ الاباطح و رئیس مکه و قریش بود دچار عسرت گردیدند. اما رسول الله (صلی الله علیه و آله) و همسرش خدیجه دولتمند و بازرگان بودند و عمش عباس نیز تاجر و ثروتمند بود. پس پیغمبر به عباس پیشنهاد کرد هر یک یکی از پسران ابوطالب را متکفل شوند و با هم به خانه ابوطالب رفته عباس، جعفر را و رسول الله علی (علیه السلام) را با خود به خانه بردند (سیره ابن هشام، ۱/۲۴۵) .

از این پس علی پسر خوانده و عضو خانواده رسول الله (صلی الله علیه و آله) شد و شب و روز را با او می گذرانید . حتی در خلوت کوه حرا که هیچ کس را حق رفتن نزد پیغمبر نبود فقط علی حق داشت نزد آن حضرت برود (نهج البلاغه، خطبه قاصعه، ۳۰۰) به سبب همین پیوستگی است که محدثین سنی و شیعه آورده اند که رسول الله به علی فرمود: «انت منی و انا منک» تو پاره ای از تن من و من پاره ای از تن توام (صحیح، ترمذی، ۲/۲۹۷ و ۲۹۹؛ مسند، ابن حنبل، ۱/۱۰۸ و .۳۳۰٫) . . و فرمود: «علی لحمه من لحمی و دمه من دمی» علی گوشتش از گوشت من و خونش از خون منست (کنز العمال، ۱۲/۱۱۷۶) و در خانه پیغمبر بود که علی علوم ظاهر و باطن را فراگرفت تا جائی که رسول الله در حق او می فرمود: «اعلم امتی من بعدی علی بن ابی طالب» بعد از من عالم ترین امت من علی بن ابی طالب است (کنزالعمال، ۱۲/۱۲۱۷) . و خود او می گفت: سلونی قبل ان تفقدونی فانی لا اسال عن شی ء دون العرش الا اخبرت عنه» پیش از اینکه مرا از

۱۶۸

دست بدهید هر چه می خواهید بپرسید. درباره هیچ چیز فروتر از عرش از من پرسیده نمی شود مگر آن که از آن خبر می دهم (کنزالعمال، ۱۵/۴۱۷) .

با این مقدمات طبیعی است وقتی رسول الله (صلی الله علیه و آله) مأمور ابلاغ رسالت شد نخستین مردی که از این واقعه با خبر گردید و دعوت او را پذیرفت علی (علیه السلام) بود. خود او در خطبه قاصعه در نهج البلاغه (۳۰۱) فرموده است: «…یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه علما و یأمرنی بالاقتداء به. و لقد کان یجاور فی کل سنه بحراء فأراه و لا یراه غیری و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الاسلام غیر رسول الله صلی الله علیه و آله و خدیجه و انا ثالثهما. أری نور الوحی و الرساله و اشم ریح النبوه» یعنی: (رسول الله) هر روز حکمت تازه ای از اخلاق خود به من می آموخت و مرا امر می فرمود از او پیروی کنم آن حضرت در هر سال چندی در کوه حراء مجاور می شد. در آن خلوت تنها من او را می دیدم و جز من کسی او را نمی دید. خانه پیغمبر آن وقت تنها خانه در اسلام بود و رسول الله صلی الله علیه و آله و خدیجه و من که سومی ایشان بودم در آن با هم به سر می بردیم. من نور وحی و رسالت را می دیدم و بوی نبوت را استشمام می کردم.

به روایت سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد بن عمرو کندی و جابر بن عبدالله و ابوسعید خدری و زید بن ارقم و قتاده بن النعمان و سایر صحابه و تابعین (که علامه امینی در الغدیر ۳/۲۲۰، نام ۶۶ تن از ایشان را برده است) نخستین مردی که مسلمان شد علی (علیه السلام) بود. پیش از او تنها کسی که اسلام آورده بود خدیجه همسر رسول الله بود. در آن وقت علی پانزده ساله (سنن بیهقی، ۶/۲۰۶؛ ابن عبدالبر در الاستیعاب، ۲/۴۵۸) و به قولی یازده ساله (شرح ابن ابی الحدید بر نهج البلاغه به روایت از امام محمد باقر (علیه السلام)، ۳/۲۶۰) یا ده ساله (تاریخ الخلفاء، سیوطی، ۱۶۶) بود. پیغمبر روز دوشنبه هفدهم رجب (اعیان الشیعه، ۱/۲۲۴) و به قولی دوشنبه دوازدهم رمضان (سیره ابن هشام، ۱/۲۳۳) به رسالت مبعوث شد و علی روز بعد سه شنبه ایمان آورد (سیوطی، ۱۶۶؛ اعیان الشیعه، ۱/۳۳۵) . سپس زید بن حارثه (و همسرش ام ایمن) و بعد ابوبکر بن ابی قحافه به شرف مسلمانی نائل آمدند (سیره ابن هشام، ۱/۲۴۵؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی به نقل از ابن کثیر، ۳۴) . این که جمعی پنداشته اند ابوبکر مسلم اول بوده زیرا طبق بعض روایات علی (علیه السلام) هنگام اسلام به سن بلوغ نرسیده بود و خدیجه زن بوده و زید مولی بوده، هم بر خلاف نصوص و هم مخالف منطق و عقل است که علمای حدیث در این باره به تفصیل سخن گفته اند. اینک ترجمه چند حدیث که مؤید سبق اسلام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است بیان می شود:

۱) ابوبکر احمد بن الحسین البیهقی در السنن الکبری (۶/۲۰۶) چنین آورده است: … و کان اول من آمن به علی بن ابی طالب (علیه السلام) و هو ابن خمس عشره او ست عشره سنه، یعنی نخستین کسی که به رسول الله ایمان آورد علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود و او در آن وقت پانزده یا شانزده سال داشت. همین حدیث را هیثمی در مجمع الزوائد (۹/۱۰۲) به نقل از طبرانی روایت کرده و گفته است رجال این حدیث صحیحند؛ ۲) متقی هندی در کنزالعمال (۱۵/۲۹۷ به بعد به روایت حسن بن بدر در کتاب ما رواه الخلفاء) و حاکم نیشابوری در الکنی و الالقاب و ابوبکر فارسی شیرازی در القاب الرجال از عمر بن الخطاب چنین آورده است: «… کنت أنا و أبوبکر و ابوعبیده بن الجراح و نعز من اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) و النبی متکی ء علی علی بن ابی طالب حتی ضرب (فضرب) بیده علی منکبه ثم قال: أنت یا علی اول المؤمنین ایمانا و اولهم اسلاما. ثم قال : أنت منی بمنزله هارون من موسی. و کذب علی من زعم انه یحبنی و یبغضک» یعنی: روزی من (عمر بن الخطاب) و ابوبکر و ابوعبیده جراح و چند تن دیگر از اصحاب نزد رسول الله (صلی الله علیه و آله) بودیم و آن حضرت بر علی بن ابی طالب تکیه داشت. پس دست بر شانه علی زد و گفت: تو ای علی نخستین مؤمنی که ایمان آوردی و نخستین مسلمانی که اسلام آوردی. سپس گفت: تو برای من به جای هارون برای موسی هستی (برادر و جانشین) و بر من دروغ بسته است آن که ادعا کند مرا دوست دارد ولی دشمن تو باشد؛ ۳) حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین (۳/۱۳۶، به روایت از سلمان فارسی از رسول الله (صلی الله علیه و آله)) چنین آورده است: «اولکم واردا علی الحوض اولکم اسلاما، علی بن ابی طالب» نخستین کس از بین شما که در کنار حوض بر من وارد می شود همان است که پیش از شما مسلمان شده و او علی بن ابی طالب است. این حدیث را علاوه بر سلمان، ابن عباس و ابوموسی اشعری نیز روایت کرده اند و با الفاظی مشابه ابن ابی شیبه نیز روایت کرده است (کنز العمال، ۱۵/۳۶۷؛ اسد الغابه، ۴/۱۷؛ استیعاب، ۲/۴۵۷؛ مجمع الزوائد، ۹/.۱۰۲٫). ؛ ۴) در صحیح ترمذی به روایت زید به ارقم (۲/۳۰۱) و در «الاصابه فی معرفه الصحابه» (۴ ۱/۱۱۸) به روایت از عمرو بن مره جهنی و عبدالله بن فضاله مزنی و جابر بن عبدالله انصاری آمده است که: «اول من اسلم علی بن ابی طالب (علیه السلام)» یعنی نخستین کسی که مسلمان شد علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود. این حدیث را علاوه بر محدثین امامی و عده دیگری که قبلا ذکر شد، امام نسائی در خصائص (۴۴) و ابن سعد کاتب واقدی در الطبقات الکبیر (۳ ۱/۱۲) و ابن اثیر در اسد الغابه (۴/۱۷) و احمد بن حنبل در المسند (۴/۳۶۸ و ۳۷۱ به دو سند) و محمد بن جریر طبری در تاریخ الامم و الملوک (۲/۵۵) نیز روایت کرده اند؛ ۵) معاذ بن جبل از رسول الله (صلی الله علیه و آله) چنین روایت کرده است: «قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) لعلی (علیه السلام): یا علی، أخصمک  بالنبوه و لا نبوه بعدی و تخصم بسبع لا یحاجک فیها احد من قریش. انت اولهم ایمانا بالله و أوفاهم بعهد الله و أقومهم بأمر الله و أقسمهم بالسویه و أعدلهم فی الرعیه و أبصرهم بالقضیه و أعظمهم عندالله مزیه» یعنی: «رسول الله (صلی الله علیه و آله) به علی بن ابی طالب (علیه السلام) فرمود: ای علی، من به سبب مقام نبوت از تو برترم و پس از من پیامبری نخواهد بود و تو نیز هفت فضیلت داری که هیچ یک از قریش در آنها به تو نمی رسند. پیش از همه به خدا ایمان آوردی و در پیمان با خدا از همه وفادارتری و در اجرای اوامر الهی از همه پایدارتری و مساوات را در تقسیم بیشتر از دیگران رعایت می کنی و در امور رعیت از همه عادلتری و هنگام دادرسی از هر قاضی دیگر بیناتری و نزد خدا مزیتی از همه بزرگتر داری. این حدیث را حافظ ابونعیم اصفهانی در حلیه الاولیاء (۱/۶۶) و محب طبری در الریاض النضره (۲/۱۹۸) و دیگران روایت کرده اند؛ ۶) سلمان فارسی و ابوذر غفاری از رسول الله (صلی الله علیه و آله) چنین روایت کرده اند: «… اخذ رسول الله (صلی الله علیه و آله) بید علی (علیه السلام) فقال: ان هذا أول من آمن بی و اول من یصافحنی یوم القیامه و هذا الصدیق الاکبر و هذا فاروق هذه الامه یفرق بین الحق و الباطل و هذا یعسوب الدین و المال یعسوب الظالمین قاله لعلی الطبرانی عن سلمان و أبی ذر معا . البیهقی و ابن عدی عن حذیفه» یعنی رسول الله (صلی الله علیه و آله) دست علی را گرفت و گفت: همانا این است کسی که پیش از همه به من ایمان آورد و نخستین کسی است که در روز قیامت دستش را در دست من می گذارد. این است صدیق اکبر و این است فاروق این امت که حق و باطل را از هم جدا می کند. این است پشتیبان مؤمنان و مال پشتیبان ستمکاران است. این سخن را درباره علی فرمود. این حدیث را هیثمی در مجمع الزوائد و متقی در کنزالعمال (ج ۱۲ حدیث ۱۲۳۰) به روایت از طبرانی در المعجم الکبیر از سلمان و ابوذر و به روایت بیهقی در السنن الکبری و ابن عدی در الکامل از حذیفه الیمان و نیز عبدالرؤوف مناوی در فیض القدیر (۴/۳۵۸) از طبرانی نقل کرده اند؛ ۷) احمد بن حنبل در المسند (۵/۲۶) و طبرانی در المعجم الکبیر (به نقل کنزالعمال) از معقل بن یسار روایت کرده اند که آن حضرت به فاطمه زهرا (علیه السلام) فرمود : «أوما ترضین انی زوجتک أقدم امتی اسلاما و اکثرهم علما و أعظمهم حلما» یعنی: آیا راضی نیستی از این که تو را به شوهری دادم که از همه امت من پیشتر اسلام آورده و علمش از همه بیشتر و عقل و حلمش از همه بزرگتر است. متقی هندی در کنزالعمال (ج ۱۲ حدیث ۱۱۶۴) می گوید: احمد بن حنبل تمامی این حدیث را روایت کرده و گفته است: معقل گوید: روزی رسول الله را شستشو می دادم. مرا فرمود آیا میل داری از فاطمه عیادت کنی؟ گفتم: آری. پس برخاست و به من تکیه کرد و فرمود: سنگینی آن را دیگری تحمل می کند و ثوابش مال تو است. معقل گوید: مثل این که هیچ سنگینی بر من نبود. با هم به خانه فاطمه علیها السلام رفتیم. رسول الله (صلی الله علیه و آله) به او فرمود حالت چطور است؟ عرض کرد به خدا سوگند اندوهم سخت و فقرم شدید و بیماریم دراز شده است. پس آن حضرت حدیث فوق را به فاطمه فرمود. عبدالله به احمد بن محمد بن حنبل که این حدیث را روایت کرده گفته است: آن را در کتاب پدرم به خط او یافته ام . همین حدیث به روایت از ابن عباس و ابوهریره و برده بن الحصیب در جلد پانزدهم کنزالعمال شماره های ۱۱۶۵ و ۱۱۶۶ و ۱۱۶۷ نقل شده است؛ ۸) احمد بن شعیب نسائی در خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) حدیث ذیل را از امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت کرده است: «حدثنا أحمد بن سلیمان الرهاوی قال: حدثنا عبدالله بن موسی. قال: حدثنا العلاء بن صالح عن المنهال عن عمرو بن عباد بن عبدالله قال: قال علی رضی الله عنه أنا عبدالله و أخو رسول الله و أنا الصدیق الاکبر لایقولها بعدی الا کاذب. آمنت قبل الناس سبع سنین» یعنی: احمد بن سلیمان رهاوی از عبدالله بن موسی و او از علاء بن صالح و علاء از منهال و منهال از عمرو بن عباد چنین روایت کرده است: علی رضی الله عنه فرمود: من بنده خدا و برادر رسول خدا و صدیق اکبرم. بعد از من هر که این سخن را بگوید دروغگو است. من هفت سال پیش از سایر مردم به خدا ایمان آوردم (خصائص، ۴۶؛ الغدیر، ۳/۲۲۱) .

حدیث سبق اسلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) نزد شیعه متواتر و رجال آن همه از ثقات محدثین به شمار می روند. علمای اهل سنت نیز صحت و اعتبار آن را پذیرفته اند. علاوه بر گواهی کبار صحابه چون سلمان و ابوذر و مقداد و جابر و ابوسعید خدری و سعد وقاص و زید بن ارقم… که احادیث ایشان در صحاح مسانید معتبر ثبت است کتب تاریخ و سیره نیز از قدیمترین ایام تاکنون آن را به صورت حدیثی مسلم الصدور روایت می کنند. علامه امینی در الغدیر (۳/۲۱۹ تا ۲۴۷) صد و یک حدیث در این باره از طرق اهل سنت نقل نموده و اتفاق نظر علمای اسلام را در این باره به اثبات رسانده است.

منبع :دایره المعارف تشیع، ج ۶، ص ۱۶۸ ؛مشایخ فریدنی؛صص۱۶۸-۱۶۹

همسران پیامبر اعظم (صلى الله علیه وآله)

همسران پیامبر اعظم (صلى الله علیه وآله)

على ‏محمد آشنانى

پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله) در طول زندگى خویش با یازده تن ازدواج کرده است که با احتساب کنیزى به نام ماریه که به وى اهدا شد تعداد همسران ایشان دوازده تن میشود .

خدیجه

نخستین همسر پیامبر، خدیجه بنت‏ خویلد است که آن حضرت در ۱۵ سال قبل از بعثت در سن ۲۵ سالگى با وى ازدواج کرد . در حالى که در آن روز ، خدیجه ۴۰ سال داشت ، یعنى ۱۵ سال از پیامبر بزرگ‏تر بود و قبل از پیامبر نیز دو بار ازدواج کرده بود . نخست ‏به همسرى ابى هاله در آمد که از او دو فرزند به نام‏هاى هاله و هند داشت و پس از وفات او با عتیق بن عائذ مخزومى ازدواج کرد که این پیوند نیز پس از مدتى به جدایى انجامید . برابر برخى از منابع، خدیجه از همسر دومش نیز فرزندى به نام جاریه داشته است .

حضرت خدیجه، ۲۵ سال یگانه همسر پیامبر بود و از آن‏ حضرت صاحب فرزندانى به نام طیب، طاهر، زینب، ام کلثوم، رقیه و حضرت فاطمه (س) گردید . حضرت خدیجه در سال دهم بعثت، سه سال قبل از هجرت (عام الحزن) در سن ۶۵ سالگى در مکه از دنیا رفت . در آن هنگام پیامبر ۵۰ سال داشت .

سوده

پس از رحلت‏ حضرت خدیجه ، پیامبر تا یک سال براى خود همسرى برنگزید تا آن که به پیشنهاد خوله همسر عثمان بن مظعون ، با سوده بنت زمعه ازدواج کرد . سوده قبلا همسر پسر عم خود سکران بن عمرو بود و از او پسرى به نام عبدالرحمان داشت . او و همسرش از هجرت‏کنندگان به حبشه بودند . همسرش در حبشه یا پس از بازگشت از دنیا رفت . ازدواج پیامبر با چنان زن سالخورده‏اى تعجب مکیان را برانگیخت . سالخوردگى وى به گونه‏اى بود که او چند سال پس از ازدواج پیامبر با عایشه ، حق هم خوابگى خود را به عایشه بخشید . گفتنى است که پیامبر در سن ۵۱ سالگى با او ازدواج کرد و سوده تا دو سال بعد تنها همسر پیامبر بود

عایشه

عایشه دختر ابى بکر بن ابى قحافه ، پیامبر او را که دخترى باکره بود، به پیشنهاد خوله قبل از هجرت در مکه به عقد خود در آورد ، ولى پس از هجرت به مدینه ، در سال اول هجرى با او عروسى کرد . سن عایشه را هنگام عقد به اختلاف و هنگام عروسى ۹ سال ذکر کرده‏اند . او در سال ۵۷ هجرى در مدینه در گذشت .

حفصه

حفصه دختر عمر بن خطاب ، وى نخست همسر خنیس بن حذافه از صحابه پیامبر بود که پس از بازگشت از حبشه به مدینه مهاجرت کرد و در جنگ بدر و احد نیز شرکت جست و بر اثر جراحت جنگ احد در مدینه در گذشت . در آن زمان بیوگى حفصه که زنى جوان بود، ناراحتى و حتى بى‏قرارى عمر را برانگیخت . به گونه‏اى که وى غم و اندوه خود در مورد دختر جوانش را با ابابکر و عثمان و پیامبر در میان گذاشت . پیامبر در شعبان سال سوم هجرت (۵۶ سالگى) با حفصه ازدواج کرد . در آن زمان سوده و عایشه نیز همسر پیامبر بودند .

زینب بنت ‏خزیمه

او در ابتدا همسر طفیل بن حارث بود که پس از جدایى از او همسر برادر طفیل، عبیده بن حارث گردید که به شهادت رسید . برابر برخى از منابع، پس از شهادت عبیده به همسرى عبدالله بن جحش در آمد که در جنگ احد وى نیز به شهادت رسید . زینب در سال سوم هجرى (۵۶ سالگى پیامبر) به همسرى آن حضرت در آمد و تنها سه ماه و برابر روایت دیگر، تنها هشت ماه همسر پیامبر بود; زیرا وى در همان سال در گذشت .

ام سلمه

ام سلمه هند دختر ابى امیه: او نخست همسر ابوسلمه عبدالله بن عبدالاسد پسر عمه پیامبر بود و همراه شوهرش به حبشه مهاجرت کرد و سلمه را در آن جا به دنیا آورد . وى پس از بیعت عقبه، با همسرش به مدینه هجرت کرد و داراى سه فرزند دیگر شد . همسرش در جنگ بدر و احد شرکت جست و زخمى گردید . وى پس از بازگشت از سریه قطن به دلیل تشدید جراحات پیشین خود وفات کرد . پیامبر در سال چهارم هجرى (۵۷ سالگى) ام سلمه را به همسرى خود برگزید و او را در خانه‏اى که قبلا در اختیار زینب بنت‏خزیمه بود، جاى داد .

زینب بنت جحش

زینب دختر جحش: وى که دختر عمه پیامبر بود، نخست‏به اشارت رسول خدا به همسرى زید بن حارثه فرزند خوانده آن حضرت در آمد ولى بدان جهت که زید در ابتدا غلامى آزاد شده و تندخو نیز بود و زینب خود را از خانواده اصیل قریش مى‏دانست، این پیوند به رغم توصیه‏ هاى مکرر پیامبر به طلاق و جدایى انجامید . ازدواج با همسر غلام آزادشده خود، در عرف آن روز ناپسند و مخالف شان پیامبر بود، ولى برابر آیات ۳۷ و ۳۸ سوره احزاب به دستور خداوند انجام گرفت تا سنت غلط و جاافتاده عرب جاهلى را به صورت عملى در هم ریزد . این ازدواج در سال پنجم هجرى در ۵۸ سالگى پیامبر صورت گرفت

.صفیّه

صفیه دختر حى بن اخطب سر کرده یهودیان بنى نضیر: وى نخست ‏به همسرى سلام بن ابى الحقیق در آمد و پس از وى، همسر کنانه ابن ابى الحقیق که هر دو از شاعران یهود بودند، گردید . در جنگ خیبر، کنانه کشته شد و صفیه به اسارت مسلمانان در آمد . رفتار توام با متانت صفیه به هنگام عبور از کنار عرصه نبرد، پیامبر را بر آن داشت، براى دلجویى، رداى خود را بر او افکند و مسلمانان را براى عبور دادن اسیران از کنار صحنه نبرد توبیخ کند . پس از آن، پیامبر او را آزاد کرد و چون وى به اسلام گرایید، با تعبیر هل لک فى، از وى پرسید:

آیا مرا براى همسرى خود مى‏پسندى؟ و چون او پاسخ داد: قد کنت اتمنى ذلک فى الشرک فکیف اذا امکننى ‏الله عنه فى الاسلام؟! من چنین افتخارى حتى آن گاه که یهودى بودم آرزو مى‏کردم، پس چگونه اکنون که به اسلام گرویده‏ام مشتاق نباشم؟! ! پیامبر او را به عقد خود درآورد . این ازدواج در سال هفتم هجرى در سن ۶۰ سالگى پیامبر صورت پذیرفت . صفیه در سال ۵۰ هجرى در مدینه در گذشت .

جویریه

جویریه دختر حارث بن ابى ضرار سر کرده یهودیان بنى مصطلق: وى از اسیران غزوه بود که سهم ثابت‏بن قیس بن شماس گردید و بلافاصله براى آزادى خویش با وى قرارداد مکاتبه منعقد کرد و نزد پیامبر آمد و از او خواست وى را در آزاد شدن از این محنت کمک کند . پیامبر بهاى وى را به ثابت‏بن قیس پرداخت . آن گاه وى را به ازدواج خود در آورد . با انتشار خبر این پیوند، مردم دیگر اسیران یهودى را خویشاوندان پیامبر خوانده، بیش از صد نفر از اسیران بنى‏مصطلق را آزاد کردند . برابر روایت دیگر، پدرش نزد پیامبر آمد و گفت: همانند دختر من نباید اسیر و کنیز تلقى گردد! ! پیامبر در پاسخ به درخواست پدر با وى ازدواج کرد، با این ازدواج، پدر و دو برادرش و جمعى از خویشاوندان وى نیز به اسلام گرویدند .

میمونه

میمونه دختر حارث خواهر ام الفضل همسر عباس: وى قبل از اسلام همسر مسعود بن عمرو ثقفى بود . اگر چه شوهرش از مشرکان بود، خود وى به دلیل رفت و آمد به خانه عباس به اسلام متمایل گردید . وى که از خبر پیروزى سپاه اسلام در خیبر خوشحال گشته بود، چون به خانه آمد، شوهرش را محزون یافت . شوهر این شادمانى را بر نتافت و از وى جدا شد . چون از وى جدا شد، به همسرى حویطب ابن عبد العزى در آمد . چون شوهرش از دنیا رفت، میمونه ناگزیر به خانه خواهر آمد و در آن‏جا اقامت گزید . در سال ۷ هجرى که پس از صلح حدیبیه در (سال ششم هجرى) پیامبر براى اداى مناسک حج‏سه روز به مکه آمد، وى از طریق خواهرش، عباس را واسطه قرار داد و خود را به پیامبر بخشید . قرآن اقدام میمونه را چنین گزازش نموده است: وامراه مؤمنه ان وهبت نفسها للنبى . پیامبر که منتظر فرصتى بود تا بیشتر در مکه بماند و دل مشرکان را به دست آورد، بلافاصله پذیرفت و در خواست کرد تا جشن عروسى بر پا شده، ولیمه‏اى داده شود; ولى مشرکان به استناد مهلت‏سه روزه قرارداد نپذیرفتند و گفتند ما را به غذاى تو نیازى نیست . پیامبر نیز به ناچار مکه را ترک گفت .

ام حبیبه

ام حبیبه (رمله) دختر ابو سفیان ـ رئیس بنى امیه ـ یکى از سران قریش و رؤساى مکه بود . وى نخست ‏به همسرى عبیدالله بن جحش در آمد و به‏رغم آن که پدر و شوهر این زن، از سر کردگان کفر بودند، آن دو به اسلام گرویدند و به حبشه مهاجرت کردند و در حبشه صاحب دخترى به نام حبیبه شدند . در حبشه، عبیدالله بن حجش مرتد گردید و کوشید تا ام‏حبیبه را نیز به ارتداد بکشاند; ولى ام‏حبیبه پایدارى ورزید . با مرگ همسرش، وى به ناچار با تنها دخترش در دیار غربت‏باقى ماند; نه امکان بازگشت نزد خانواده خویش داشت و نه پناهگاهى از خانواده همسر . در این هنگام، پیامبر نماینده‏اى نزد نجاشى فرستاد و از طریق وى او را خواستگارى نمود . در جلسه‏اى با حضور مسلمانان مهاجر حبشه ، نجاشى به وکالت از پیامبر و خالد بن سعید بن عاص به وکالت از ام حبیبه عقد جارى گردید . پس از فتح خیبر که مهاجرین از حبشه بازگشتند، در سال ششم یا هفتم هجرت وى نیز به مدینه آمد و در خانه پیامبر اقامت‏یافت .

ماریه

علاوه بر همسران فوق، در سال ششم هجرت نیز فرمانرواى مصر، مقوقس، در پاسخ به نامه فراخوان پیامبر ،اسلام را نپذیرفت، اما کنیزى به نام ماریه به وى اهداکرد . وى نیز افتخار همسرى پیامبر را یافت و فرزندى به نام ابراهیم به دنیا آورد که پس از ۱۸ ماه از دنیا رفت و پیامبر را محزون ساخت .