خاتم النبیین

نوشته‌ها

خاتم النبیین یعنی نگین پیامبران

شبهه

برخی به خصوص بهائیان شبهه می کنند  آیه ای که پیامبر اسلام را به عنوان «خاتم النبیین» یاد کرده مرادش نگین انگشر است یعنی پیامبر اسلام در میان پیامبران دیگر مانند نگین انگشتر است. بنابراین نبوت و رسالت در پیامبر اسلام ختم نشده است.

پاسخ شبهه

یکی از ضروریات دین اسلام این است که سلسله پیامبران (علیهم السلام) با پیغمبر اسلام ختم شده و بعد از آن حضرت، هیچ پیامبری نیامده و نخواهد آمد و باید هر مسلمانی به آن معتقد باشد و از این روی، مانند سایر ضروریات دین نیاز به استدلال ندارد. در عین حال می توان این مطلب را هم از قرآن و هم از روایات متواتر استفاده کرد.

قرآن می فرماید: ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین.(۱) محمد پدر هیچیک از شما نیست، بلکه وی رسول خدا و خاتم پیامبران است.»

برخی افراد ناآگاه گفته اند که این آیه دلالت بر خاتمیت پیامبر ندارد، چون واژه خاتم به معنی انگشتری نیز آمده است و شاید در این آیه نیز همین معنی (انگشتری) منظور باشد. پاسخ این است که خاتم به معنای وسیله ختم کردن و پایان دادن است.(۲) و انگشتری هم از این جهت خاتم نامیده شده که بوسیله آن، نامه و مانند آن را ختم و مهر می کرده اند. در عصر نزول اسلام، مهر افراد، نگین انگشتر آنان بوده که با آن نامه ها را مهر می کردند به نشانه اینکه پیام به پایان رسیده است. با توجه به این نکته، مفاد آیه فوق این است که با آمدن پیامبر اسلام، طومار نبوت و پیامبری مهر پایان خورده و پرونده نبوت بسته شده است.(۳)

آیه فوق گرچه برای اثبات این مطلب کافی است ولی دلایل خاتمیت پیامبر اسلام منحصر به آن نمی باشد. چه اینکه هم آیات دیگری در قرآن مجید به این معنی اشاره می کند و هم روایات فراوانی در این باره وارد شده است.

از جمله در سوره انعام آمده است: «این قرآن بر من وحی شده تا شما و تمام کسانی را که این قرآن به آنها می رسد انذار کنیم.»(۴) وسعت مفهوم تعبیر (تمام کسانی که این سخن به آنها می رسد) رسالت جهانی قرآن و پیامبر اسلام را از یکسو و مساله خاتمیت را از سوی دیگر روشن می سازد.

در سوره فرقان آمده است: «جاوید و پربرکت است خداوندی که قرآن را بر بنده اش نازل کرد تا تمام جهانیان را انذار کند»(۵) و همچنین در سوره اعراف فرموده است: «بگو ای مردم من فرستاده خدا به همه شما هستم.»(۶)

و همینطور در سوره توبه فرموده است: «ما تو را جز برای عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستاده ایم.»(۷)

موضوع خاتمیت پیامبر اسلام در صدها روایت مورد تصریح و تاکید قرار گرفته که از جمله آنها حدیث منزلت است که شیعه و سنی به تواتر، آنرا از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل کرده اند. بطوریکه جای هیچگونه شک و شبهه ای در صدور مضمون آن، باقی نمی ماند. و آن اینست:

هنگامی که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) برای جنگ تبوک از مدینه حرکت می کرد، امیر مومنان علی -علیه السّلام- را برای رسیدگی به کارهای مسلمانان بجای خود گماشت. آن حضرت از اینکه از فیض شرکت در این جهاد محروم می شد، اندوهگین گردید و اشک از چشمانشان جاری شد. پیامبر به آن حضرت فرمود: آیا راضی نیستی که نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی باشی؟ و بلا فاصله این جمله را اضافه کرد: «با این تفاوت که بعد از من پیامبری نیست.»(۸)

در روایت دیگری از پیامبر اکرم نقل شده که فرمود: «ای مردم بعد از من نبی نیست و بعد از شما امت دیگر نخواهد آمد.»(۹) و از سوی دیگر حکمت تعدد پیامبران و پی در پی آمدن آنان این است که از سویی در زمان های پیشین تبلیغ رسالت الهی در همه اقطار زمین و در میان همه امت ها بوسیله یک نفر، میسر نبوده است و از سوی دیگر، گسترش و پیچیده شدن روابط و پیدایش پدیده های اجتماعی نوین وضع قوانین جدید می طلبیده است، و از سوی دیگر تحریفها و دگرگونیهایی که به مرور زمان و در اثر دخالت های جاهلانه و مغرضانه افراد و گروه ها پدید می آمده اند، نیاز به تصحیح تعالیم الهی را به وسیله پیامبر دیگری بوجود می آورده است.

بنابراین، در شرایطی که تبلیغ رسالت الهی در همه جهان بوسیله یک پیامبر و به کمک یاران و جانشینان وی میسر باشد، و احکام و قوانین یک شریعت، پاسخگوی نیازهای حال و‌ آینده جامعه باشد و پیش بینیهای لازم برای مسائل نو ظهور، در آن شریعت شده باشد و نیز تضمینی برای بقاء و مصونیت آن از تحریف وجود داشته باشد، دیگر موجبی برای مبعوث شدن پیامبر دیگری نخواهد بود.(۱۰)

علاوه بر آنچه گذشت اجماع همه مسلمین شیعه و سنی بر خاتمیت پیامبر اسلام می باشد.

با توجه به دلایلی که ارائه گردید جای هیچگونه تردید و شبهه ای باقی نمی ماند که پیامبر اسلام، خاتم پیامبران می باشد و بعد از او پیامبری نخواهد آمد و هر که ادعای نبوت کند در غلو و کذب است. و در حقیقت دین اسلام را قبول نداشته و بر اساس هواهای نفسانی و رسیدن به قدرت چنین ادعائی نموده است. از اینگونه افراد سودجو و فرصت طلب که از عوام الناس سوء استفاده نموده در تاریخ وجود داشته اند که از جمله آنها علی محمد باب و حسینعلی بهاء الله می باشند. با فرض محال اگر پیامبر اسلام خاتم پیامبران هم نباشد هیچ دلیلی بر صحت و حقانیت بهائیت وجود ندارد تا یک انسان عاقل به سوی آن گرایش پیدا کند بلکه ادله ی زیادی بر بطلان آن وجود دارد.

در رابطه با بطلان عقاید این فرقه از طرف علما و دانشمندان اسلامی کتاب های زیادی نوشته شده و دلایل زیادی بر بطلان باورهای آنها ارائه گردیده است. و لکن آنچه در این مختصر قابل ارائه است این است که صرف ادعاهای گوناگون و متضادی که از طرف رهبران فرقه بهائیت شده، گواه روشن بر کذب و عدم صداقت آنها می باشند. چگونه ممکن است کسی هم نائب امام زمان باشد و هم خود او، و هم پیامبر باشد و هم خدا؟!

زیرا محمد علی باب که سرچشمه بهائیت از او شروع می شود، در ابتدا ادعا می کند که نائب امام زمان است و سپس می گوید خود مهدی موعود است و به آن هم قناعت ننموده و اعلام می دارد که پیامبر است. و همچنین حسینعلی بهاء نخست خود را پیامبر معرفی می کند و سپس بدون هیچگونه ملاحظه ای ادعای الوهیت می کند!!(۱۱)

در نتیجه بهائیت نه دین است نه مذهب بلکه فرقه است که با حمایت کشورهای استعمارگر برای ضربه زدن به اسلام به وجود آمده است و هم اینک نیز از سوی همان کشورها و خصوصاً اسرائیل تقویت و ترویج می شود.

پی نوشتها

  1. احزاب:۴۰٫
  2. طباطبائی، محمد حسین، تهران، نشر فرهنگی رجاء، بی تا، ۱۶:۵۰۸٫
  3. سبحانی، منشور عقاید امامیه، موسسه امام صادق -علیه السّلام- اول، ۱۳۷۶ه‍، ص ۱۳۶٫
  4. انعام:۱۹٫
  5. فرقان:۱٫
  6. اعراف:۱۵۸٫
  7. توبه:۲۸٫
  8. طوسی، امالی، قم، دارالثقافه، اول، ۱۴۱۴ق، ص۳۴۲٫
  9. عاملی، حر، وسائل الشیعه، قم، آل البیت ـ علیهم السّلام ـ، دوم ۱۴۱۴ق، ۱:۱۵٫
  10. مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش عقاید، سازمان تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۳ه‍.، ص ۳۳۷٫
  11. صفاتی، سید احمد، نبوت عامه، قم، آفاق، دوم، ۱۴۰۴ق، ص۱۴۳٫

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

خورشيد بر نيزه

محمدرضا هفت تنانيان

در كتاب كشف الغمه در تفسير آيه(فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هوالتواب الرحيم)

(سپس آدم از پروردگارش كلماتى را دريافت كرد و توبه كرد; آرى او است كه توبه پذيرمهربان است.)چنين آمده است كه: حضرت آدم در ساق عرش نام مبـارك خاتم النبـيين و ائمه(عليهم السلام)را نوشته ديد و به تلقين جبـرئيل(ع)، خداوند را بـه آن نامها خواند; چون اسم حسـين را بـه زبـان آورد، دلش شكسـت و اشكش روان شد و گفت:

جبـرئيل، اين چه كسى است كه چون نامش را مى بـرم، چنين ناراحت و گريان مى شوم؟!

جبـرئيل گفت: اين فرزند گرامى ات را مصيبـتـى مى رسد كه تـمام مصايب دنيا در بـرابـر آن اندك است. حضرت آدم شرح آن را خواست. جبرئيل گفت: او را وقتى سخت تـشنه و تـنها وغريب و بـى يار و ياور است، مى كشند.

كاش او را در آن حـالت مى ديدى كه مى گويد: واى از تـشنگى، واى از كمى ياور! اين استـغاثه را كسى جز بـا شيمشير جواب نمى گويد.

سرمطهرش را مانند گوسفندان مى برند و با سرهاى اصحابش بـه شهرها مى برند و زنانش را چون اسيران از شهرى به شهرى ديگر مى گردانند، اى آدم! در علم ازلى خداوند اين گونه است. جبرئيل اين را گفت و شروع به گريه كرد. آدم هم گريست.

فرهادميرزا مى نويسد: عروه بن زبير گفت:

(چون عثمان بن عفان، ابـوذر غفارى را از مدينه تبـعيد كرد و بـه ربـذه فرستاد، على(ع)و امام حسن و امام حسين(عليهماالسلام)و يكى دوتـن از خواص اصحـاب او را مشايعت كردند و وداع و دلدارى گفتند كه: اى اباذر، شادباش كه محنت در رضاى خدا بسى اندك است. ابوذر گفت: آرى; اين خود آسان بـاشد و ليكن بـگوييد شما را حال چگونه باشد در آن وقتى كه حسين بن على(ع)را بـكشند و سرش را از بدنش جدا كنند؟ و بـه خدا قسم كه در اسلام كشته اى از اين عظيم تر نيست.

ابـى المويد الموفق از خوارزمى چـنين نقل مى كند: چـون حسين دو ساله شد، پيامبر(ص) به سفر رفت. در بـين راه، ايستاد و استرجاع كرد و اشك از چشمانش سرازير شد.

پـرسيدند: چرا گريه مى كنى؟ فرمود: جـبـرئيل الان از زمين كنار فرات كه به آن كربلا مى گويند.ـ بـه من خبـر داد كه فرزندم حسين پسر فاطمه در آن كشته مى شود. پرسيدند:

چه كسى او را مى كشد؟ فرمود: مردى به نام يزيد ـ كه خدا او را مبارك نكند.ـ; گويا جايگاه و مدفن حسين را در كربـلا مى بـينم كه سرش هديه برده مى شود.

وقتى امام به كربلا مىآيد، با زهيربن قين ملاقات مى كند. بـه او مى گويد: احدبن قيس سرم را بـه اميد عطا بـراى يزيد خواهد بـرد; ولى يزيد چيزى به او نمى دهد.

در ناسـخ التـواريخ بـه نقل از خـصـال چـنين آمده اسـت: امام رضا(ع)فرمود: از طرف خداوند تـبـارك و تـعالى خـطاب آمد كه: اى ابـراهيم! از آنچـه كه من آفريدم، در نزد تـو محبـوبـتـر كيست؟

عرض كرد: از آنچه كه آفريدى، محبـوبـتر نزد من حبـيب تو محمد است.

خطاب آمد: او را بيشتر دوست دارى يا خودت را؟

فرمود: او را از نفس خود بيشتر دوست دارم.

خطاب آمـد: فـرزنـد خـود را عـزيزتـر دارى يا فـرزنـد او را؟ فرمود: فرزند او را.

خطاب آمد: قتل فرزند او بـا ظلم بـه دست دشمنان او قلب تو را بـيشتر بـه درد مىآورد يا قتل فرزندت بـه دست خودت در طاعت من؟

عرض كرد: قتل فرزند او به دست دشمنان او بـرمن دردناكتر است.

خـطاب آمد: اى ابـراهيم، همانا طايفـه اى گمان مى كـنند از امت محمدند، ولى فرزندش حسـين را بـه سـتـم مانند گوسـفند مى كشند و سزاوار خـشم من مى گردند. پـس دل ابـراهيم بـه درد آمد و گريست.

ريان بن شبيب مى گويد: روز اول ماه محرم، خدمت امام رضا(ع)رسيدم. حضرت فرمود:

اى پسر شبـيب!… محرم همان ماهى است كه مردم جاهليت درگذشته به احتـرام آن ستـم و كشتـار را ممنوع كرده بـودند. اين امت نه احترام ماه محرم را نگه داشتند و نه احتـرام پـيامبـر(ص)را. در اين ماه، فرزندان او را كشتـند و زنان حـرمش را اسـير و اموالش راچـپـاول كردند. خدا هرگز اين گناه آنها را نمىآمرزد. اى پـسر شبـيب! اگر خواستى بـراى چيزى گريه كنى، بـراى حسين بـن على(ع) گريه كن كه اورا چون گوسفند سربريدند.

شيخ جعفربن قولويه چنين روايت كرده است:

در آسمانها ملكى نماند كه خدمت رسول خـدا(ص)نيايد و آن حـضرت را در مصيبـت فرزندش حسين(ع)تعزيت نگويد. آن حضرت را خبـردادند از ثوابى كه خداوند در برابر شهادت بـه او كرامت فرموده است; و هريك بـراى حـضرت از تـربـت آن مظلوم آوردند; و هريك كه مىآمد، حـضرت مى فرمود: خـداوندا، مخـذول گردان هركه او را يارى نكند و بكش هركه او را بكشد و ذبح كن هركه او را ذبح كند و آنها را به هدفشان نرسان.

حضرت امام بـاقر(ع)فرمود: چون حضرت امام حسين(ع)در كودكى نزد پيامبر(ص) مىآمد، آن حضرت به على(ع)مى فرمود: ياعلى! او را براى من نگـاه دار. پـس او را مى گـرفـت و زير گـلويش را مى بـوسـيد و مى گريست. روزى آن مظلوم پـرسـيد: پـدر! چـرا گريه مى كنى؟ حـضرت فرمود: چرانگريم در حالى كه جـاى شـمشـير دشـمنان را مى بـوسـم.

وقتى امام حسين(ع)خواست از مدينه سمت مكه حركت كند، كنار قبر جدش رسول خدا(ص)شتافت، بسار گريست و گفت: پدر و مادرم به فدايت يا رسول الله! با ناراحتى از نزدت مى روم; چون نمى خواهم با يزيد شـرابـخـور بـيعت كنم. بـا كراهت از نزدت مى روم و بـه تـو سـلام مى رسانم.

در اين موقع، خواب وى را در ربود، در خواب رسول خدا(ص)را ديد كه او را به سينه چسبانده، بين دو چشمش را مى بوسد.

پيامبـر(ص)فرمود: حبـيب من، اى حسين، گويا تو را مى بـينم كه در خونت شناورى و در سرزمين كربلا ذبح شده اى…

وقتى امام حسين(ع)اراده فرمود از مدينه بـه مكه حركت كند، ام سلمه، همسر پيامبر(ص)، خدمت وى آمد و عرض كرد: با حركت خود بـه سـوى عراق، مرا غمناك نكن; زيرا از جـدت رسـول خـدا(ص)شنيدم كه مى فرمود: فرزندم حسين در خاك عراق در محلى بـه نام كربـلا كشتـه خواهد شد. امام فرمود: اى مادر! خود بـهتر از تو مى دانم كه بـه ستم كشته مى شوم و سر از پيكرم جدا خواهد شد.

سر امام(ع) از قفا بريده شد

يكى از ستم هايى كه بـه امام حسين(ع)شد، اين است كه سرامام را از قفا بريدند. وقتى جنگ تمام شد، اسرا را از ميان شهدا بردند. همين كه زينب(س)به جسد امام حسين(ع)رسيد، فرمود: وامحمداه! اين حسين است كه در خـون غوطه ور اسـت، اعضايش قطع شده، سـرش را از قفا بـريده انـد و عـمـامـه و ردايش را از بـدنـش در آورده انـد. وقتـى امام حسين(ع)كشتـه شد، ام كلثوم(س)دستـهايش را روى سرش گذاشت و فرياد زد:

وامحمداه! واجعفراه! واحمزتـاه! واحسناه! اين حسين است كه در كربلا در خون غوطه ور است; سرش را از قفابـريده اندو عمامه و ردا از تنش گرفته اند.

وقتى امام زين العابـدين(ع)در شام شروع بـه خطبـه مى كند چنين مى فرمايد: من پسر كسى هستم كه او را تـشنه كشتـند. من پـسر كسى هستم كه به ستـم كشتـه شد. من پـسر كسى هستـم كه سرش را از قفا بريدند. من پـسركسى هستم كه او را تشنه كشتند. من پـسركسى هستم كه در كربـلا افتـاده است. من پـسر كسى هستـم كه عمامه و ردا از بدنش افكنده اند.

سر مطهر امام(ع)در كربلا

در اينجا به بررسى جراحاتى كه در كربـلا بـه وسيله ى لشكر دشمن بـه سر شريف امام(ع)وارد شده، مى پردازيم. در كربـلا بـه سر مطهر امام(ع)ضربـه هاى مختلفى وارد شد. گاه بـاسنگ بـه سر امام زدند، زمانى با تير و گاهى با شمشير. حضرت در مجموع 72 جراحت را تحمل كرد. سپـس ايستـاد تـا كمى استـراحت كند. در اين حال، سنگى بـه پيشانى امام اصابت كرد. خواست خون را با لبـاس پاك كند كه تيرى مسموم و سه شعبه بر قلبش نشست. امام(ع)فرمود: بسم الله و بالله و على مله رسول الله.

بـعد از مدتى، شمر فرياد زد: او را بـكشيد. لذا از هرطرف بـه امام حمله كردند. امام تيرى كه به گلويش نشسته بود، برون آورد، دودستش را پراز خون كرد. سر و صورت خود را با خون رنگين ساخت و فرمود: مى خواهم اين گونه خدارا ملاقات كنم.

آنگاه شمر فرياد زد: بـراى چه ايستـاده ايد و انتـظار مى كشيد؟

چرا كار حسين را تمام نمى كنيد؟ پس همگى ازهرسو بـرآن حضرت حمله كردند. حصين بـن نمير تيرى بـردهان مبـارك امام(ع)زد. ابـوايوب غنوى تيرى بـرحلقوم شريفش زد و زرعه بـن شريك كف دست چپش را قطع كرد. ظالمى ديگر بـه دوش امام(ع)زخمى زد. حضرت بـه روى افتاد و ضعف بـر او غلبـه كرد. سـنان ملعون نيزه بـر گلوى مبـاركش زد و بيرون آورد. آنگاه در استخوانهاى سينه اش فرو برد و بعد تيرى بر نحر شريف آن حضرت زد.

مجلسى مى گويد: ابوالحتوف تيرى به طرف امام انداخت. آن تير بر پيشانى نورانى امام رسيد. امام تير را از پيشانى اش بـيرون كشيد و خون بر صورت و محاسن امام روان شد.

بـعد از آنكه ناتـوانى بـرحضرت غلبـه كرد، هركه بـه او نزديك مى شد، از بيم يا شرم كناره مى گرفت.

سرانجام مردى از قبيله كنده كه نامش مالك بن يسر بـود.ـ بـه طرف آن حضرت روان شد. به وى ناسـزا و دشـنام گفت و بـا شـمشـير ضربه اى برسرمباركش زد. كلاه امام شكافته شد، شمشير به سر رسيد و خون كلاه را پركرد.

حضرت در باره او چنين نفرين كرد: بـا اين دست غذا نخورى و آب نياشامى و خداوند تو را با ستمگران محشور كند. پس كلاه پرخون را از سرمبـارك انداخت، دستمالى طلب كرد، زخم سر را بـا آن بـست و كلاه ديگرى برسرگذاشت و عمامه را روى آن بست.

بريدن سر امام(ع)

وقتـى از همه طرف بـه امام حمله كردند و او ناتـوان روى زمين افتاد، عمربن سعد به اصحابش گفت: برويد و سر از بـدنش جدا كنيد و راحتش سازيد. در اين موقع، سنان و شمربن ذى الجوشن بـا جمعى از شاميان آمدند، بالاى سر او ايستادند و به يكديگر گفتند: منتظر چه هستيد؟ اين مرد را راحت كنيد.

در اين موقع، چهل تـن مبـادرت كردند كه سر امام حسين(ع)را جدا كنند. عمربـن سعد مى گفت: واى بـرشما، عجـله كنيد. اولين كسى كه مبـادرت كرد، شيث بـن ربـعى بـود. او بـا شمشير نزد امام(ع)رفت تاسرش را جدا كند.

وقتـى امام حسين(ع)بـا گوشه چشم بـه او نگريست، شيث شمشير را انداخت و در حالى كه اين جمله ها را بـرزبـان مى راند، فرار كرد. (واى بـرتو عمربـن سعد، مى خواهى خود را از كشتن حسين تبـرئه كنى و من خونش را بريزم.)

بعد سنان بن انس نخعى بـه طرف امام(ع)حركت كرد و بـه شيث بـن ربعى گفت: مادرت به عزايت بنشيند، چرا حسين رانكشتى؟

شيث گفت: وقتى كه به طرف حسين رفتم، چشمانش را باز كرد. ديدم مثل رسول خدا است; شرم كردم شبيه رسول خدا را بكشم.

سنان گفت: واى برتـو، شمشير را بـه من بـده، من بـه كشتـن او سزاوارترم. شمشير را گرفت و بالاى سرامام حسين(ع)رفت.

امام(ع)نگاهى بـه او كرد. سنان لرزيد، شمشير از دستـش افتـاد و فرار كرد. شمر آمد و گفت: مادرت بـه عزايت بـنشيند، چـرا او را نكشتى؟

گفت: چون حسين چشمانش را بازكرد، به ياد شجاعت پدرش افتادم و فرار كردم.

شمر گفت:ترسويى، شمشير را بـه من ده. بـه خدا قسم، هيچ كس از من بـه خون حـسين سزاوارتـر نيست. او را مى كشم چـه شبـيه مصطفى باشد، چه شبيه مرتضى.

شمشير را گرفت، بالاى سينه امام نشست و به حضرت نگريست و گفت: خيال نمى كنم بدانى چه كسى به سراغت آمده.

امام چشم بـاز كرد و او را ديد. شمرگفت: من از آن مردم نيستم كه از قتل تو صرف نظر كنم.

امام فرمود: كيستـى كه بـه جـايگاهى چـنين بـلند گام نهاده و بربوسه گاه رسول خدا جاى گرفته اى؟

شمر روى سينه حضرت نشسته، محاسن امام را گرفته بـود و در پـى كشتن بـود. امام خنديد و فرمود: مى دانى كه هستـم؟ شمر گفت: خوب مى شناسـمت. مادرت فاطمه، پـدرت على مرتـضى، جـدت محـمد مصطفى و دشمنت خداى بزرگ است. تو را مى كشم و هيچ نمى هراسم.

امام گفت: تـوكه حـسـب و نسـب مرا مى شناسـى، چـرا مرا مى كشى؟

شـمر گفـت: اگر من نكـشـم، چـه كـسـى از يزيد جـايزه بـگيرد؟

امام(ع)فرمود: جايزه يزيد پـيش تو محبـوبـتراست يا شفاعت جدم رسول خدا(ص)؟

شـمر گفت: دانگى از جـايزه يزيد پـيش من از شـفاعت تـو و جـدت محبوبتر است.

امام(ع)تشنه بود. شمر گفت: پـسر ابـوتراب! مگر نمى دانى پـدرت كنار حوض كوثر اسـت و كسـانى را كه دوسـت دارد، سـيراب مى كند؟! صبركن تا آب از دستش بگيرى.

امام فرمود: حالا كه مى خواهى مرا بـكشى پـس كمى آب بـه من ده.

شـمر گفت: هرگز، حـتـى قطره اى آب نمى دهم تـا مرگ را بـچـشـى.

امام پرسيد: كيستى؟

گفت: شمربن ذى الجوشن.

امام فرمود: دامن زره را از چهره ات بردار.

وقتـى شمر چهره نماياند، امام ديد دندانهايش مانند دندان خوك از دهانش بيرون آمده است.

سپـس فـرمود: آرى، اين يك نشـانه، راسـت اسـت. آنگاه فـرمود: سينه ات را برهنه كن.

شمر جامه بالازد. سينه اش گرفتار پيسى بود.

امام فرمود: راست گفت جدم رسول خدا(ص).

رسول خـدا را در خـواب ديدم كه فرمود: فردا وقت نماز پـيش من مى آيى و كشنده ات اين نشـانه ها را دارد. آن نشـانه ها همه در تـو موجود است.

امام حسين(ع)به شمر فرمود: مى دانستم كشنده من تو خواهى بـود; زيرا تو پيسى.

در خواب ديدم سگان بـرمن حـمله مى كردند و در ميان سـگان، سـگ ابلق پيسى بود كه بـيشتر بـرمن حمله مى كرد. جدم رسول خدا(ص)نيز چنين خبر داده بود.

درمناقب چـنين نقل شده است: وقتـى امام بـه شمر نگريست و ديد پيس است، فرمود:

الله اكبر، الله اكبر، راست گفت خدا و رسولش; زيرا پيامبـر(ص)فرمود: گويا مى بـينم سگى پـيس در خون اهل بـيتم غوطه مى خورد.

در اين موقع، شمر گفت: اكنون كه جدت مرا به سگها تشبيه كرده، تو را از قفا سرمى برم.

بـعـد امام را بـه صـورت خـوابـانيد و رگهاى گردنش را بـريد.

در مقاتـل چـنين آمده اسـت: وقتـى شـمر روى سـينه شـريف امام حسين(ع)نشسته بود و محاسن مقدس وى را در دست داشت، دوازده ضربه شمشير بـه امام زد تا سرش را جدا كرد. وقتى سر امام را مى بـريد، مى گفت: سرت را از بـدنت جـدا مى كنم در حالى كه مى دانم كه انسان بزرگوارى، فرزند رسول خدايى و از نظر پدر و مادر بهترين مردمى.

وقتى شمر، هر عضو امام را مى بـريد، حضرت مى فرمود: ياجداه! يا محمداه! يا ابـاالقاسماه! و يا ابـتـاه! يا علياه! يا اماه! يا فاطماه! كشته مى شوم مظلوم و ذبـح مى شوم تشنه، مى ميرم غريبـانه. وقتـى شمر سررا بـريد و روى نيزه قرار داد، تـكبـير گفت و لشكر دشمن هم سه بار تكبـير گفت. در اين موقع، زلزله آمد، دنيا تيره شد، از آسمان خـون آمد و در آسمان ندا دادند كه: بـه خـدا قسم، حسين بن على را كشتند. بـه خدا قسم، امام فرزند امام را كشتند.

قاتل و قاطع سر مطهر امام(ع) كيست؟

در بـين مورخـان در مورد اين كه سرامام(ع)را چـه كسى بـريده، اختلاف وجود دارد. اين نظرها عبارت است از:

1 ـ مردى گمنام از قبيله مذحج قاتل امام است. البته گفته شده روايت اين نظر، ضـعيف اسـت. اين نظر را ابـن حـجـر گفتـه اسـت.

2 ـ قاتل امام(ع)حصين بن نمير است. او به امام تيرى زد، فرود آمد، سرش را بريد و به كمر اسبـش بـست تا مقرب ابـن زياد ملعون گردد.

3 ـ مهاجربن اوس قاتل امام است.

4 مقـريزى مى گويد: عـمربـن سـعـد امام را بـه قـتـل رسـاند.

5 ـ خولى بن يزيد قاتل امام است.

6 ـ بـرادر خولى، شبـل بـن يزيد، سر امام را جـدا كرد. مورخان گفتـه اند: خولى بـن يزيد خواست سرامام را جدا كند; ولى تـرسيد. اما بـرادرش شبـل بـن يزيد سر امام را جدا كرد و بـه خولى داد.

7 ـ سنان بن انس سر امام را جدا كرد.

صدوق در امالى مى گويد: سنان از اسب پايين آمد، محاسن حضرت را گرفت، با شمشير به گلويش مى زد و مى گفت: بـه خدا قسم، من سرت را جدا مى كنم و مى دانم كه تو زاده رسول خدايى و از نظر پدر و مادر بهترين مردمى.

در مقتل ابى مخنف هم دارد كه سرامام(ع)را سنان بريد و به خولى داد. بعد كنار چادر عمربن سعد ايستاد و باصداى بـلند فرياد زد: ركابم را پراز طلا و نقره كن كه من حسين را كشتم.

طبرى مى گويد: هنگام شهادت امام حسين(ع)هركه نزديك امام(ع)مى آمد، سنان دورش مى كرد، براى آنكه مبادا كسى ديگر سرآن جناب را ببـرد. سرانجـام سر امام را جـدا كرد و بـه خولى سپـرد.

8 ـ اكثرمورخان و ارباب مقاتل نظرشان اين است كه قاتل و قاطع سرامام(ع)شمر ملعون است. گروهى معتقدند سنان در كشتن امام(ع) به شمر كمك كرده است. جـمعى هم سنان و خولى را در كشتـن امام ياور شمردانسته اند.

تقسيم سرها

وقتى جنگ پايان يافت و همه ياران امام(ع)شهيد شدند. ابـن سعد دستور داد سرهاى شهدا را بين قبايل تقسيم كردند تا بـدين وسيله پيش ابن زياد منزلتى پيدا كنند.

به قبيله كنده بـه سرپرستى محمدبـن اشعث سيزده سر، بـه قبـيله هوازن كه شمر بزرگ آنها بود، دوازده سر، بـه قبـيله تميم هفده سر و به قبيله بني اسد شانزده سر دادند.

بـقيه سـرها را هم ديگر افراد بـردند; اما قبـيله حـر اجـازه ندادند سر حر را جدا كنند.

منبع: كوثر ؛ شماره 51