حضرت نوح

نوشته‌ها

شباهت ها و تفاوت های توصیف پیامبران در قرآن و تورات

اشاره:

توصیفاتی که در قرآن کریم برای انبیاء به کار رفته است با توصیفاتی که تورات از پیامبران دارد،کاملا متفاوت است قرآن کریم پیامبران را بنده ای کامل و فرمانبر الهی و به دور از گناه  و خواسته های نفسانی معرفی می‌کند و از آنان به بزرگی و عظمت یاد می نماید و با الفاظی که بیان گر عظمت، بندگی خداپرستی آنان است، آن ها را توصیف می نماید. در این نوشته به صورت بسیار مختصر به این تفاوت اشاره شده است.

در قرآن پیامبران با اوصاف زیر شده اند:

عبد و بنده خداوند، هدایت شده، رسول و فرستاده خداوند، بنده صالح و شایسته، مخلصین و بابصیرت، شاکر خداوند، مشمول سلام و برکات خداوند، برگزیده، مطیع و فرمانبر دستورات الهی، دارای علم و حکمت، مشمول منت پروردگار، خلیفه خدا در روی زمین، موحد و یکتاپرست، دلسوز مردم،[۱]

امّا توراتی که در دست یهودیان می‌باشد، همان کتابی که از جانب خداوند بر حضرت موسی (علیه‌السلام) نازل شده است، نمی باشد و لذا در «سفر پیدایش و بقیه اسفار پنج گانه» این کتاب به پیامبران الهی نسبت های ناروائی داده است و صدور هر گونه کار قبیح و زشت را از انبیاء جایز دانسته است که هیچ گونه سازگاری با ساحت انبیاء ندارد که به عنوان نمونه عبارت هایی از این کتاب ذکر می‌شود:

۱. درباره حضرت نوح (علیه‌السلام) بر خلاف قرآن که او را بنده شاکر خداوند، برگزیده و رسول، هدایت شده، مشمول سلام و برکات خداوند معرفی می کند، آمده است که وی فردی شرابخوار بوده و در اثر نوشیدن شراب مست و بی هوش می شده . در سفر پیدایش باب ۹ فقره ۲۱ آورده است که «روزی نوح شراب زیاد نوشید، در حالت مستی در خیمه اش برهنه خوابید پسرش سام متوجه شد و آن را پوشانید».[۲]

۲. درباره حضرت موسی (علیه‌السلام) که در قرآن کریم از او و قومش در آیات متعددی یاد کرده و او را فرستاده، برگزیده، هدایت شده معرفی کرده است، در تورات آمده است که او به دنبال فرار از دستور خداوند است و از خداوند می‌خواهد که کسی دیگری را به جای او بفرستد مثلا او گفته است «خداوندا تمنا می‌کنم کسی دیگری را به جای من بفرست پس خداوند بر موسی خشمگین شد…»[۳]

۳. حضرت هارون (علیه‌السلام) که از نظر قرآن، رسول و فرستاده خدا، مشمول سلام و برکات خداوند، وزیر و جانشین حضرت موسی (علیه‌السلام) و تصدیق کننده او است، در تورات قضیه گوساله پرستی و پرستش آن و قربانی کردن برای آن را به او نسبت داده و او را گمراه کننده بنی اسرائیل در غیاب حضرت موسی (علیه‌السلام) می داند: «هارون بدیشان گفت گوشواره های طلا که در گوش زنان و پسران و دختران شماست نزد من آورید و از آن گوساله­ی ریخته شده ای ساخت.[۴]

۴. حضرت لوط (علیه‌السلام) از نظر قرآن، پیامبر و فرستاده خداوند، مطیع و فرمانبر دستورات الهی، دارای حکمت و علم و دانش است. تورات او را شخصی که به او شراب خورانیده شد و با دخترانش همبستر شد معرفی کرده است و می گوید…« لوط با دو دختر خود در کوه ساکن شد… دختر بزرگ به کوچک گفت پدر کاملا پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که به حسب عادت جهان به ما در آید تا پدر خود را شراب بنوشانیم و با او همبستر شویم… پس در همان شب پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر بزرگ آمده با پدر خویش همخواب شد…. پس هر دو دختر لوط، از وی حامله شدند».[۵]

۵. در مورد حضرت داود (علیه‌السلام) که قرآن او را فرستاده خدا و هدایت شده دارای علم و دانش و حکمت بنده‌ی خدا، خلیفه خدا در روی زمین، کُشنده­ی جالوت، و مورد تفضل و عنایت خداوند، قادر بر فهم زبان پرندگان معرفی می‌کند، تورات او را شخصی هوا پرست و زناکار با زن شوهر دار معرفی می‌کند و می‌گوید «… در وقت عصر که داود از بسترش برخاسته بر پشت بام خانه گردش کرد و از پشت بام زنی را دید که خود را شستشو می‌کند و آن بسیار نیکو منظر بود پس داوود فرستاده، درباره زن استفسار نمود… داوود با او همبستر شد… و آن زن حامله شد…»[۶]

۶. حضرت سلیمان (علیه‌السلام) که قرآن او را فردی موحد و بنده خدا، هدایت شده، دارای حکمت و علم، قادر بر تسخیر جن و باد می داند، تورات به او نسبت بت پرستی می دهد و او را به عنوان شخصی که در آخر عمر به خاطر زنان و نداشتن ایمان کافی منحرف شد و به بت پرستی روی آورد و مورد خشم خداوند واقع شد. در کتاب اول پادشاهان می‌گوید: «و سلیمان پادشاه سوای دختر فرعون، زنان غریب بسیاری را از موأبیان، عمونیان و ادومیان و صدوقیان دوست می‌داشت و از امت هائی که خداوند درباره ایشان بنی اسرائیل را فرموده بود که شما به ایشان در نیائید… مبادا دل شما را به پیروی خدایان خود مایل گردانند و سلیمان با اینها به محبت ملحق شد و در وقت پیری سلیمان واقع شد که زنانش دل او را به پیروی خدایان غریب مایل ساختند و دل او مثل دل پدرش داود با یهوه خدایش کامل نبود… پس خشم خداوند بر سلیمان افروخته شد…»[۷]

آنچه مسلم است و حکمت الهی اقتضا می‌کند این است که باید پیامبران از لحاظ جسم، خلق و خوی و کمالات اخلاقی کامل ترین و از نظر دانش و شرافت، صداقت، برترین و از نظر عقل و درایت و هوشمندی با هوش ترین و از نظر رذائل اخلاقی و عیوب جسمانی نفرت زا مصون ترین افراد عصر و زمان خود باشند زیرا در غیر این صورت دستور پیروی از آنها از جانب خداوند بی مورد خواهد بود که با حکمت الهی سازگار نیست و نمی‌توانند انسان را به کمال برسانند و آن را از ضلالت و گمراهی نجات دهند لذا آنچه که در کتابی به اسم تورات در مورد انبیاء آمده صحت ندارد و معلوم می‌شود این تورات موجود نمی‌تواند کتاب آسمانی و وحی الهی باشد بلکه ساخته و پرداخته دست بشر است.

پی نوشت:

[۱]. قرآن کریم: ص،۳۸، انعام،۶، نساء،۱۶۳، آل عمران،۸۴، انبیاء،۷۲، اسراء،۳، هود، ۴۸، آل عمران،۲۳، عنکبوت،۱۴، نوح،۷۱، هود،۳۶، انعام،۸۴، صافات،۳۷، عنکبوت،۲۶، انبیاء،۲۱و۴۸، مومنون،۴۵، یونس،۷۵، صافات،۱۲۰ و ۱۱۴، قصص،۳۴، فرقان،۳۰، طه،۳۰، اعراف،۱۴۲، طه،۹۰، نمل،۱۵و۲۷، ص،۱۷ و۳۰ و ۲۶، بقره،۲۱، سبأ،۱۰، اعراف،۱۶۴، صافات،۱۱۴، غافر،۵۳.

[۲]. سفر پیدایش باب ۹ فقره ۲۱ به نقل از فصلنامه اندیشه نوین دینی سال ۶، بهار ۸۹، شماره ۲۰، دانشگاه معارف، ص۳۷.

[۳]. کتاب مقدس ترجمه قدیم با حروف چینی جدید، انتشارات ایلام، سال نشر ، ۲۰۰۲م، سفر خروج باب ۴، فقرات ۸ ـ ۱۴.

[۴]. همان، باب ۳۲، فقرات ۱ تا ۶.

[۵]. همان، سفر پیدایش فقرات ۲۸ ـ ۳۹، باب ۱۸.

[۶]. همان، کتاب دوم سموئیل باب ۱۱، فقرات ۲ ـ ۲۵.

[۷]. کتاب مقدس و ترجمه قدیم، انتشارات ایلام، کتاب اول پادشاهان باب ۱۱ فقرات ۶ ـ ۱.

ویژگى‏هاى تبلیغى پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در قرآن

 

اشاره:

قرآن ماندگارترین اثر آسمانى و جاودانه‏ ترین کتابى است که خداوند به منظور هدایت بشر بر قلب شریف ترین بنده ‏اش محمد بن عبداللّه (صلی الله علیه و آله) نازل فرمود. جاودانگى این کتاب بزرگ آسمانى، اقتضاى این را دارد که دربردارنده عمیق‏ ترین و سودمندترین و جذاب‏ترین نسخه ‏هاى هدایت باشد.

 

قرآن ناطق امام على بن ابى طالب (علیه السلام) در وصف قرآن چنین مى‏ فرماید: «ثم أنزل علیه الکتاب نوراً لاتطفأ مصابیحه و سراجاً لایخبوتوقده و بحراً لایدرک قعره و منهاجاً لایضلّ نهجه و شعاعاً لایظلم ضوؤه و فرقاناً لایخمد برهانه و تبیاناً لاتهدم أرکانه و شفاءً لاتخشى اسقامه…»(۱) سپس قرآن را بر او نازل فرمود. قرآن نورى است که خاموشى ندارد، چراغى است که درخشندگى آن زوال نپذیرد، دریایى است که ژرفاى آن درک نشود، راهى است که رونده آن گمراه نگردد، شعله‏ اى است که نور آن تاریک نشود، جدا کننده حق و باطلى است که درخشش برهانش خاموش نگردد، بنایى است که ستون‏هاى آن خراب نشود، شفا دهنده ‏اى است که بیمارى‏ هاى وحشت ‏انگیز را بزداید. بى شک هدایتگرى این چنین، شایستگى اطاعت و پیروى را دارد و بر هر انسان هوشمند و صاحب نظرى فرض است که پیروى از برترین راهنما نموده و حیات بخش‏ ترین پیام‏ها را دریافت کرده و در قلم و علم و عمل بالاترین بهره‏ ها را کسب نماید. در این نوشتار کوشیده ‏ایم تا با استمداد از این اثر جاودانه آسمانى و آخرین سروش هدایت و رحمت الهى، مقوله تبلیغ دین را با محوریت ویژگى‏هاى تبلیغى رسول مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) و از رهنمودهاى قرآن در این زمینه بهره‏ مند گردیم. تبلیغ، یکى از موضوعاتى است که در جاى جاى قرآن به آن اشاره شده است. موضوعاتى نظیر جایگاه و اهمیت تبلیغ دین، ویژگیهاى تبلیغ دینى، شیوه‏هاى تبلیغ دینى، سوژه‏هاى تبلیغ دینى، صفات مبلّغ و دهها موضوع دیگر از عناوینى است که قرآن به آنها پرداخته است و هر کدام از آنها شایسته تأمل و دقت است وبر هر مبلغى لازم و ضرورى است پیش از اقدام به تبلیغ از سخن و رأى قرآن دراین باره آگاهى یافته تا تبلیغ او به نیکوترین وجهى انجام گرفته و به نتایج سودمندى دست یابد. از آنجا که آخرین سفیر الهى خود، نخستین مبلغ فرامین انسان ساز و حیات آفرین قرآن است و آن یگانه همه دوران‏ها در این راه با همه سرمایه بذل جهد فرمود، بى شک آن حبیب اللّه تمام عیار مبلّغ بود و آنچه که انجام داد، اجراى دقیق فرمان الهى بود و سزاوار است که به او که امام مبلغان و مقتداى رسولان است اقتداء کرده و آنچه را که او در صحنه عمل به انجام آن اهتمام ورزیده، نصب العین خویش قرار داده و در مکتب او به تعلیم آداب تبلیغ بپردازیم. در سراسر قرآن، آیات بسیارى به چشم مى‏ خورد که چگونگى تبلیغ پیامبر عظیم الشأن اسلام حضرت ختمى مرتبت را باز فرموده و فراز و نشیب‏هاى این امر خطیر را به آنحضرت ارائه فرموده است. و از آنجا که در قرآن وظیفه دعوت به خداوند، به رسول مکرمش و هرکه به تبعیّت از او این وظیفه را برعهده مى‏گیرد، نسبت داده است، بر آن شدیم تا اشاره‏اى به فضایل و سجایا و مکارم اخلاقى آن بزرگوار در راستاى امر تبلیغ با محوریت قرآن داشته باشیم. در قرآن خطاب به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مى‏ فرماید: «قل هذه سبیلى ادعوا الى اللّه على بصیرهٍ انا و من اتبعنى».(۲) بگو (اى رسول ما) این راه من است و من بر اساس بصیرت و هر کسى که از من تبعیت مى ‏کند بسوى خداوند دعوت مى‏ کنیم. علامه طباطبایى در ذیل این آیه شریفه مى ‏فرمایند: مراد از «أنا و من اتبعنى» این است که بار این دعوت تنها به دوش من نیست بلکه بدوش کسانى هم که مرا پیروى کرده ‏اند هست. پس با این جمله دعوت را توسعه و تعمیم داده و مى‏ فهماند با اینکه راه راه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است لیکن بار دعوت به آن تنها بدوش آن جناب نیست.(۳) و نیز در ذیل آیه شریفه «واشرکه فى امرى»(۴) به این نکته اشاره فرموده ‏اند که منظور از شریک در اینجا شریک در امر تبلیغ دین است که این امر وظیفه تمام کسانى است که به نبى ایمان آورده و چیزى از دین یاد گرفته و بر هر عالمى تبلیغ جاهل واجب است.(۵) با توجه به این تفسیر و برداشت، هم مى ‏توان خطیر بودن و اهمیت فوق العاده امر تبلیغ و دعوت به سوى خداوند را فهمید چرا که آنان که این وظیفه را به عهده گرفته ‏اند بى شک وظیفه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را بعهده گرفته ‏اند و بر آنان است که خود را از هر جهت به آن بزرگوار شبیه ساخته و در این راستا از شیوه و سیره آن حضرت پیروى نمایند و هم اینکه مهمترین ویژگى یک مبلغ را بصیرت و آگاهى در دین و دعوت و تبلیغ بر مبناى بصیرت قرار داده است. ۱- بصیرت‏ خداوند دعوت رسولش را به سوى خود یک دعوت مبتنى بر آگاهى و بصیرت معرفى فرموده است به این معنا که یک دعوت کننده خود باید به راه و هدفى که دیگران را به سوى آن فرا مى‏ خواند، آگاهى و اطلاع کامل داشته باشد. اگر یک مبلغ خود را به زینت دانش با پشتوانه قوى عمل بیاراید، بى شک در انجام این رسالت موفق گردیده و الّا تبلیغ از سر بى ‏اطلاعى و یا کم اطلاعى چه بسا مضرّات و آسیب‏هاى غیر قابل جبرانى داشته باشد، اما آن‏چه که از واژه «بصیرت» مراد است، چیزى است فراتر از آگاهى و علم بطوریکه در معناى واژه «بصیره» گفته‏ اند: بصیرت معرفتى است که بوسیله آن بین حق و باطل در دین و دنیا تمیز داده شود.(۶) و از آنجا که این معنا یعنى تمیز بین حق و باطل در قرآن از آثار تقوى به شمار آمده: ان تتقوا اللّه یجعل لکم فرقاناً(۷) ضرورى به نظر مى ‏رسد براى دست یابى به این ویژگى یک مبلغ باید از تقواى لازم در این زمینه برخوردار باشد. پس آنچه براى یک مبلغ لازم و ضرورى است علاوه بر علم و آگاهى، بصیرت داشتن است یعنى داراى یک ویژگى باشد که به آن حق را از باطل تشخیص داده و در دعوتش راه بیراهه طى ننماید و باطل را بجاى حق نگرفته باشد. اگرچه بصیرت به معناى دیدن با چشم سر هم آمده ولى بین نگاه کردن با چشم سر و نگاه عمیق با چشم دل تفاوتى است که رسول خدا به آن اشاره فرموده است: «لیس الاعمى من یعمى بصره، انما الأعمى من تعمى بصیرته.»(۸) نابیناى واقعى کسى است که چشم دل او نابینا باشد. امام على(علیه السلام) نیز دراین باره فرموده‏اند: «نظر البصر لایجدى اذا عمى البصیره.»(۹) اگر چشم دل کور شد، بینایى چشم سر فایده ‏اى ندارد. پس مهم این است که چشم دل باز باشد و انسان با چراغ معرفت راه را از بیراهه تشخیص دهد چرا که: فاقد البصیره سى‏ء النظر.(۱۰) انسان بى‏بهره از بصیرت نظرات و گرایشات نیکویى ندارد. از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است که فرمود: عمویم عباس داراى بصیرتى نافذ و ایمانى محکم و پایدار بود. با توجه به معناى بصیرت و احادیث ذکر شده مى‏توان سرّ توصیف امام صادق(علیه السلام) حضرت عباس را به داشتن بصیرت نافذ فهمید چرا که تمام حرکات و سکنات حضرت ابوالفضل حاکى از وجود این وصف در حد اعلى در آن بزرگوار است و اوج این بصیرت را در ردّ امان نامه شاهدیم. رسول مکرم اسلام نه تنها در دوران بیست و سه سال رسالتش همواره برخوردار از این فضیلت بودند بطوریکه در تمامى فراز و نشیب‏هاى این دوران پرماجرا و پرتلاطم نمادهاى آشکارى از بصیرت آن بزرگوار را مى‏بینیم، در جنگ و صلح، در امور داخلى و بین المللى، در برخوردهاى فردى و اجتماعى، در ارتباط با گروههاى مختلف دشمنان چه مشرکین و چه کفار و چه منافقین رفتار آن بزرگوار توأم با بصیرت و از سر بصیرت است، آن بزرگوار در دوران قبل از رسالتش نیز از این ویژگى بهره ‏مند هستند، در وقایع و حوادث مختلف چون قرار دادن حجر الأسود بر جاى آن، که با بصیرت و نیک اندیشى از یک جنگ بزرگ و خونریزى جلوگیرى فرمود. ۲- شرح صدر شرح صدر در میان صفات رسول خدا از برجستگى خاصى برخوردار است بگونه ‏اى که مى‏توان این صفت را منشأ بسیارى از صفات دیگر دانست و مى‏ توان ریشه استقامت و پایدارى در هدف اخلاق نیکو و مهربانى و عطوفت، تواضع و فروتنى، مردمدارى و…هم را در این ویژگى مهم دانست. شرح صدر به معناى گشادگى سینه و داشتن ظرفیت وسیع و تحمل و حوصله فراوان داشتن است و کسى که برخوردار از این صفت است دلتنگى و دلگیرى از او بر طرف شده داراى تحمل و با حوصله مى ‏شود، ضیق صدر موجب کم ظرفیتى و تحیّر در تصمیم و درماندگى در کار مى ‏شود. آن که سینه ‏اش تنگ است توان اداى حق را ندارد چه از امیرمؤمنان نقل شده است که آن حضرت فرمود: من ضاق صدره لم یصبر على اداء الحق(۱۱) کسى که سینه‏اش تنگ شد بر اداى حق تاب نیاورد.(۱۲) آنگونه که از بررسى آیات بدست مى‏آید این است که شرح صدر از اصلى‏ ترین ارکان انجام رسالت است. در جریان حضرت موسى هنگامى که خداوند به او مى‏ فرماید تا به نزد فرعون رفته و او را از ظلمت خارج کرده و به راه رستگارى و فلاح دعوت نماید در مقابل، حضرت موسى از خداوند درخواست شرح صدر مى‏کند «قال رب اشرح لى صدرى،(۱۳) خدایا به من گشادگى سینه عطاکن» که گویى اعطاى شرح صدر همان و توفیق در کار همان است پس از آیه فوق اینگونه از زبان حضرت موسى نقل شده است و «یسّر لى امرى.»(۱۴) و شاید به همین دلیل باشد که رسول مکرم اسلام بخاطر اهمّیت فوق العاده وظیفه رسالتش پیشتر از اینکه این موضوع را از خداوند تقاضا نماید خداوند آن را به او ارزانى داشته و او را به این نعمت متنعم فرموده بود: «الم نشرح لک صدرک، آیا ما سینه تو را گشاده قرار ندادیم.» و در این باره حدیثى رسیده است که ابن عباس از پیامبر نقل مى‏کند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:  من تقاضایى از پروردگارم کردم و دوست مى‏داشتم این تقاضا را نمى‏کردم عرض کردم خداوندا پیامبران قبل از من بعضى جریان باد در اختیارشان قرار دادى، و بعضى مردگان را زنده مى‏کردند، خداوند به من فرمود: آیا تو یتیم نبودى پناهت دادم؟ گفتم آرى، فرمود: آیا گمشده نبودى هدایتت کردم؟ عرض کردم: آرى، اى پروردگار! فرمود: آیا سینه تو را گشاده و پشتت سبکبار نکردم؟ عرض کردم: آرى اى پروردگار!(۱۵) این نشان مى‏دهد که نعمت «شرح صدر» ما فوق معجزات انبیاء است و بى شک اعجاز این امر در مطالعه زندگى پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از هنگام بعثت تا پایان زندگى پرافتخار و مبارکش آشکار مى‏گردد و این میزان شرح صدر در برابر آن مشکلات و فراز و نشیب‏ها جز به تأیید الهى امکان‏پذیر نیست. از نقطه ‏هاى بسیار درخشان زندگى پیامبر اسلام این است که بر خلاف برخى از انبیاء که در موقعیت‏هایى چند که سختیهاى بار رسالت بر دوش آنان سنگینى مى‏نمود و توان مقاومت بیش از آن نداشتند بر امت خویش خشم گرفته از خداوند طلب نزول عذاب بر آنان را مى‏کردند، او، آن سایه رحمت و…الهى هیچگاه این تقاضا را نکرد و هیچ در عذاب خواهى کوشش نکرد و این نبود مگر به خاطر داشتن شرح صدر که خداوند از سر امتنان به او ارزانى داشته بود. و با شرح صدر، امر خطیر رسالت الهى بر او آسان گشت و به فرموده خودش با شرح صدر نورى در وجود او قرار داده شد.(۱۶) که تا افق‏هاى دور دست را هموار و آشکار مى‏دید. از «الم نشرح» و چشمش سرمه یافت‏ دید آنچه جبرئیل آن بر نتافت(۱۷) ۳- اخلاق پسندیده‏ پیامبر اسلام در قرآن کریم به عنوان انسانى که داراى اخلاقى عظیم است ستوده شده: «انک لعلى خلق عظیم،(۱۸) تو اى پیامبر، سجایاى اخلاقى عظیمى دارى.» راغب مى‏ گوید: خلق چه با فتحه و چه با ضمه خاء به یک معناست. ولى استعمال بیشتر به این صورت است که با فتحه به معناى صورت ظاهر و قیافه و هیئت است که با چشم (و بصر) دیده مى‏ شود. و با ضمه به معناى قوا و سجایاى اخلاقى است که با بصیرت احساس مى ‏شود و مراد از «خلق» در آیه شریفه، اخلاق و سجایاى اخلاقى پیامبر عظیم الشأن اسلام است. این آیه هرچند به خودى خود حسن خلق رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مى ‏ستاید و آن را بزرگ مى‏ شمارد لیکن با در نظر گرفتن سیاق آیه، اخلاق پسندیده اجتماعیش را بخصوص مورد نظر دارد. اخلاقى که مربوط به معاشرت است از قبیل استوارى بر حق، صبر در مقابل آزار مردم و خطاکاریهاى اراذل و عفو و اغماض از آنان، سخاوت، مدارا، تواضع و امثال اینها. خداوند پیامبر را به چنین صفاتى ستوده است و این صفات را پیامبر در ارتباط با مردم برخوردار است یعنى از جایگاه شخصى که رساننده پیام الهى و دعوت کننده به سوى خداوند است باید داراى این صفات باشد پس هر کس این وظیفه را به عهده مى‏ گیرد نیز باید داراى این صفات باشد یعنى در معاشرت با مردم داراى اخلاقى نیکو و در مقابل کجرویها، بر حق پافشارى نمودن و در مقابل آزار مردم صبر کردن و از خطاها چشم پوشى نمودن و سخاوتمند بودن و مدارا کردن و متواضع بودن و… این‏ها بخشى از مجموعه فضائل و محاسن اخلاقى رسول بزرگوار اسلام (صلی الله علیه و آله) است که از او شخصیتى این چنین برجسته ساخته که عنصر اخلاق نیکوى او از ارکان موفقیت او در این راه سخت و دشوار است. پس اگر جامعه ‏اى چون جامعه پیامبر در بدو دعوت وجود داشته باشد که بخشى از رذائل چنان رسوخ و نفوذى در شخصیت انسانها پیدا کرده بود که تصور زائل شدن آن‏ها امرى بعید و بلکه محال مى‏ نمود(۱۹) ولى هنگامى که انسانى بزرگ چون محمد بن عبداللّه (صلی الله علیه و آله) در برخورد با آن جامعه داراى آن صفات پسندیده است مى ‏تواند در زمانى نه چندان طولانى صفات برجسته انسانى را جایگزین رذائل اخلاقى نماید و جامعه نمونه و قابل عرضه به جهان بسازد پس باید از او آموخت که چگونه با برخوردارى از اخلاقى عظیم در این راه ثابت قدم و استوار بسوى هدف متعالى حرکت کرد و هیچ مانعى از صدها مانع که دشمنان بر سر راه دعوت و تبلیغ او قرار داده بودند، او را از هدف باز نداشت. ۴- نرم خوئى و ملاطفت‏ از دیگر صفات که پیامبر در قرآن به آن هم وصف و هم توصیه شده است، نرم خوئى و مهربانى و دورى از تندخویى است. «فبما رحمه من اللّه لنت لهم و لو کنت فظاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولک فاعف عنهم و استغفرلهم.»(۲۰) (اى رسول) رحمت خدا تو را با خلق مهربان و خوشخوى گردانید و اگر تندخو و سخت دل بودى مردم از گرد تو متفرق مى‏شدند. پس از آنان درگذر و از خدا بر آنها طلب آمرزش کن، در جامعه‏ اى با انسانهائى تندخو و داراى اخلاقى درشت که هیچ نشانى از رحمت و ملاطفت و گذشت دیده نمى ‏شود پیامبر اسلام مأمور به داشتن اخلاقى نرم و صبر بر بدخوئى و گذشت از ناسپاسى ‏ها مى ‏شود. چرا که اگر پیامبر و هر شخصى که وظیفه هدایت و جذب انسانها به سوى طریق الى اللّه را به عهده دارد، درشت گو و سخت دل باشد زمینه هدایت که حلقه زدن به گرد شمع وجود او و بهره‏ مندى از راهنمائیها و نصایح اوست مهیا نشده و آنانى که در اطراف او هستند با مشاهده چنین صفاتى از اطراف او دور مى‏ شوند. به نقل مفسرین این آیات پس از حادثه «احد» نازل شد که حوادث تلخى چون فرار مسلمانان و تنها گذاشتن پیامبر در میدان جنگ و مقاومت شخص پیامبر به همراه عده معدودى و مجروح شدن وجود مقدس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روى داد و برسختى ‏هایى که در این حادثه بر پیامبر و یاران نزدیکش رسید، اشاره شده است. در چنین موقعیتى،هنگامى که خطاکاران خدمت پیامبر رسیدند و از آن پیامبر رحمت و مغفرت عذرخواهى نمودند، پیامبر امر شدند به اینکه از آنها درگذرد و براى آنان طلب مغفرت نماید. چرا که اگر تو با آنان به نرمى رفتار نکنى و در سخنانت به آنان تند و خشن باشى و یا اینکه نسبت به آنان سخت دل و بی رحم باشى، آنان از اطراف تو پراکنده شده و زمینه براى هدایت آنان فراهم نمى ‏شود و غرض و هدف بعثت هر آینه نقض گردیده و انسانهایى که باید به سوى تو آمده و گوش جان به سخنان حیات بخش تو دهند از اطراف تو پراکنده گردیده و تو از هدف باز مى‏مانى. هنگامى که در حادثه‏اى سخت چون «احد» که خسارات فراوانى به لشکر اسلام و شخص پیامبر از ناحیه دشمنانش و بخاطر کوتاهى دوستانش وارد شد و در عین حال پیامبر مأمور به داشتن اخلاقى اینگونه است بى شک تحمل سختى ‏ها و مدارا و ملاطفت با مردم در حوادث دیگر، از مهمترین و ضرورى‏ ترین وظایف یک مبلّغ است. آیات دیگر نیز در قرآن هست که به این ویژگى پیامبر اشاره دارد که ذکر برخى از آن‏ها خالى از بهره و لطف نیست. در آخرین آیات سوره توبه مى ‏فرماید: «لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتّم حریص علیکم بالمؤمنین رئوف رحیم.»(۲۱) در این آیه کلمات و عباراتى بکار رفته است که شدت علاقه پیامبر به مردم و نهایت دلسوزى او را نسبت به تمام انسانها اعم از کافر و مؤمن بیان مى‏ کند. اگر از عبارت «من انفسکم» که در بردارنده معانى لطیفى در این باره است، بگذریم و توضیح آنرا به بخش «مردمى بودن» رسول خدا(صلی الله علیه و آله) موکول کنیم، اما عبارات دیگر حاوى معانى عاطفى و اخلاقى بلندى است، عزیز علیه… هرگونه ناراحتى و زیان و ضررى به شما برسد براى او سخت ناراحت کننده است یعنى او نه تنها از ناراحتى شما خشنود نمى‏ شود بلکه بى ‏تفاوت هم نخواهد بود. او به شدت از رنجهاى شما رنج مى‏ برد و حریص علیکم(حرص) در لغت به معنى شدت علاقه به چیزى است، و جالب اینکه در آیه مورد بحث به طور مطلق مى‏ فرماید: بر شما حریص است نه سخنى از هدایت به میان مى ‏آورد و نه از چیز دیگر، اشاره به اینکه به هرگونه خیر و سعادت شما و به هرگونه پیشرفت و ترقى و خوشبختی تان عشق مى ‏ورزد.(۲۲) در دو عبارت «عزیز علیه ما عنتّم» و «حریص علیکم» از آنجا که هیچگونه قیدى در کار نیست این معنا فهمیده مى ‏شود که سخت بودن مشکلات افراد بر شخص رسول اللّه و اینکه نسبت به آنان حریص است و بدنبال سعادت آنهاست، اختصاصى به افراد مؤمن ندارد و دلیل دیگر این است که پس از این جملات مى‏فرماید بالمؤمنین رئوف رحیم، یعنى آن عبارات سابق درباره تمام افراد بود و این عبارت در خصوص مؤمنین است. پس مستفاد از این آیه این است که پیامبر اسلام در مقام دلسوزى و مهربانى نسبت به تمام انسانها اینگونه ‏اند همانگونه که آیه «و ما ارسلناک الاّ رحمه للعالمین»(۲۳) اشاره به این معنا دارد. گرچه نسبت به مؤمنین و افرادى که به حق ایمان آورده و تسلیم اوامر الهى شده ‏اند رأفت خاصى دارند. از آیات دیگر که بر این معنا دلالت دارد آیه سوم سوره شعراء است: رسول خدا آنقدر به حال انسانها دلسوزى مى‏ فرمودند و براى سعادت و هدایت آنان تلاش مى ‏فرمودند که در این آیه اینگونه خطاب شدند: شاید تو از اینکه (مشرکان) ایمان نمى ‏آورند، جان خود را تباه سازى: «لعلّک باخع نفسک الّا یکونوا مؤمنین»(۲۴) بى شک دلسوزى و به رنج آمدن از سختى و رنج دیگران در رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حدّ و اندازه‏ اى معمولى نبوده که خداوند اینگونه خطاب به او مى ‏فرماید. پس مى ‏توان نتیجه گرفت که هدایت و دعوت انسانها به راه حق و سعادت یک وظیفه صرف نیست بلکه عاشقانه‏ ترین کار براى کسى است که در این وادى گام مى ‏نهد و حقیقتاً باید به این معنا اینگونه نگریست که هدایت و به راه کشاندن یک فرد، مساوى با زنده نمودن اوست سخن از حیات یک شخص و یک جمع است، انسان به آن میزان که نسبت به نجات یک غریق و گرفتارى که جسم او در معرض خطر و هلاکت است مکث و درنگ را روا نمى ‏داند باید نسبت به دعوت او به راه حق سر از پاى نشناخته و در این راه تمام توان و تلاش خود را صرف نماید. چرا که حیات واقعى در هدایت به راه سعادت و موفقیت در این راه است: «یا ایها الذین آمنوا استجیبوا للّه وللرسول اذا دعاکم لما یحییکم.»(۲۵) دعوت رسول خدا و هر دعوت کننده‏اى به سوى خداوند، دعوت به حیات و زندگى و دورى از مهالک است. و البته شایسته خواهد بود در این راه هیچ مانعى شخص دعوت کننده را از هدفش باز ندارد. روایات بسیارى در وصف نرم خوئى رسول مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) رسیده است. در اینجا به ذکر روایتى در این‏باره مى‏پردازیم: از امیرالمؤمنین نقل شده است که فرد یهودیى چندین دینار از رسول خدا مطالبه کرده بود و پیامبر در جواب او فرمودند: اکنون چیزى ندارم تا به تو بدهم. یهودى در جواب گفت: من تو را رها نمى‏کنم تا طلب مرا به من بازپس گردانى. این شخص پیامبر را در مکانى محبوس کرده و مجبور نموده تا در همانجا بماند. پیامبر نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء و صبح را در همان جا بجاى آورد ولى آن شخص او را رها نکرد. اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مرد یهودى را تهدید کرده و وعده مجازات دادند. ولى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آنان را از این کار منع فرمود و آنان در جواب گفتند: این مرد اینگونه شما را حبس کرده است. پیامبر(صلی الله علیه و آله) در جواب فرمود: خداوند مرا مبعوث نکرده است تا اینکه کسى را که در ذمّه اسلام است و غیر او را ظلمى کنم. این یهودى در لحظات اولیه روز مسلمان شد و شهادتین بر زبان جارى کرد.(۲۶) انس مى‏گوید: من مدت ده سال در خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بودم. در طول این مدت هیچگاه پیامبر به من کوچکترین توهینى نکرد و هیچگاه به من درباره کارى که انجام داده بودم نفرمود چرا انجام دادى و درباره امرى که آن را ترک کرده بودم نفرمود: چرا ترک نمودى.(۲۷) ۵ – فروتنى و تواضع‏ در قرآن خطاب به پیامبر مى‏فرماید: اى پیامبر براى پیروان مؤمن خود، بال مهربانى و فروتنى را بگستران. «واخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین»(۲۸) و یا مى‏فرماید: «ولا تحزن علیهم واخفض جناحک للمؤمنین.»(۲۹) پیامبر عزیز ما در زمانى مخاطب این امر است که مى‏توان گفت هیچ انسانى به میزان او شرافت و عظمت و شأن نزد خداوند ندارد و در عین حال مأمور به تواضع نسبت به دیگران است. چرا که این امر باعث خواهد شد تا مخاطبین از صمیم قلب به پیامبر(صلی الله علیه و آله) عشق ورزیده و اوامر و نواهى او را با جان و دل پذیرا گردند. نمونه‏هاى بسیارى از تواضع آن بزرگوار نقل شده است که ذکر برخى از آنها ما را با ابعاد این ویژگى در وجود آن حضرت آشنا مى‏کند: درباره آن حضرت نقل شده است که؛ کفش خود را پینه مى‏زد و لباس خودرا وصله مى‏زد، شیر مى‏دوشید و در خدمت کردن به اهل منزل کوتاهى نمى‏فرمود. فقرا و مساکین را دوست مى‏داشت و با آنان همنشینى مى ‏کرد و مریضان آنان را عیادت مى‏کرد و به تشییع جنازه آنان مى‏رفت و هیچ فقیرى را کوچک نمى ‏شمرد و تحقیر نمى ‏کرد. معذرت خواهى را مى‏پذیرفت. کسى که به او بدى کرده بود مقابله به مثل نمى‏ کرد. مرکب او مرکب خاصى نبود؛ گاه بر شتر و گاه بر اسب و گاهى بر قاطر یا الاغ سوار مى‏شد. ابتداء به سلام مى‏فرمود… با اصحاب شوخى مى‏کردند و با بچه‏ها به بازى مى‏پرداختند. دعوت اشخاص را صرف نظر از اینکه عبد بودند یا نبودند مى‏پذیرفتند.(۳۰) ابن امامه مى‏گوید: پیامبر در حالى که بر عصا تکیه داده بودند تشریف آوردند و ما به احترام او از جاى برخاستیم. او فرمود این کار را نکنید. انس مى‏گوید بعد از آن ما بخاطر اینکه پیامبر این کار را نمى‏ پسندیدند در جلو او از جاى بلند نمى ‏شدیم. پیامبر هرگاه وارد مجلسى مى‏شدند در قسمت پایین آن مى‏نشستند. بر زمین مى‏نشست و بر روى زمین غذا مى‏ خوردند و مى ‏فرمودند: من بنده‏اى هستم که همانند بندگان غذا خورده و مانند آنان مى‏نشینم.(۳۱) امام صادق(علیه السلام) مى‏فرماید: ما اکل رسول اللّه متکأً منذ بعثه اللّه عزوجل نبیاً حتى قبضه اللّه متواضعاً للّه عزوجل.(۳۲) رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به جهت تواضع در برابر خداوند از زمان بعثت هیچگاه تکیه داده غذا میل نفرمودند. پیامبر فرموده ‏اند: پنج چیز را تا هنگام مردن ترک نمى‏ کنم: غذا خوردن با بردگان، بر روى زمین، سوار شدن بر الاغ بى پالان، دوشیدن بز با دست خود، پوشیدن پشم زبر، سلام گفتن به کودکان، تا اینها بعد از من سنت باشند.(۳۳) ۶- استقامت از بارزترین خصوصیاتى که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در دوران رسالتش پیوسته از آن برخوردار بود. استقامت بود. دراین باره قرآن خطاب به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مى‏فرماید: «فاستقم کما امرت و من تاب معک؛(۳۴) پس همانگونه که فرمان یافته ‏اى، استقامت کن و همچنین کسانى که با تو به استقامت در مقابل انسانهاى عنود و لجباز که حاضر به تسلیم شدن در مقابل دین خدا نبودند.» استقامت در مقابل انواع دشمنان، از کفار و مشرکین تا منافقین، استقامت در مقابل انسانهاى جاهل و اذیت و آزار آنان، استقامت و پایدارى در مقابل انواع تهمتها و استهزاءها و استقامت در مقابل تمامى ناملایمات و رنجهاى طاقت فرسایى که پیامبر اسلام در راه ابلاغ پیام الهى همه را به جان خرید و با استقامت و پایمردى در مقابل آنها، وظیفه هدایت را به نحو احسن به انجام رسانید. نخستین روزى که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) براى دعوت به اسلام و نجات جهان از گمراهى مأمور گشت یکه و تنها بود، حتى یک نفر از خویشان و دوستانش با وى هم صدا نبودند ولى بواسطه استقامت آهنین خود که با عاقلانه ‏ترین روش توأم بود، روز بروز بر مسلمانان و یاران آن حضرت افزوده مى ‏شد، دعوت خود را با برنامه منظم آغاز کرد، قدم بقدم جلو رفت آن نقشه منظم و دقیق را بقدرى خوب اجرا نمود که در هیچ موقعى عقب نشینى نفرمود، عجله و شتاب زدگى بخرج نمى ‏داد به این صورت که ابتدا نزدیکترین کسان و خویشان خود را دعوت فرمود: «و انذر عشیرتک الاقربین»(۳۵) در این قدم که موفقیت پیدا کرد، عموم خویشان خود را به اسلام دعوت فرمود و سپس پارا فراتر نهاد، اهل مکه را بطور مخفى دعوت کرد، پس از اندى دعوتش را در مکه آشکار و در مجالس قریش آنان را به راه خدا مى‏خواند، آنگاه پا را بالاتر گذارد تمام عرب را به راه راست دعوت فرمود، در این مراحل که موفقیت یافت همه جهانیان را براه حق و حقیقت دعوت نمود و آنقدر کوشید تا توانست عالى‏ ترین قوانین اصلاحى و اجتماعى که آسایش بشر را در دنیا و آخرت تأمین مى ‏نمود و از طرف خداى تعالى اسلام نامیده شده بود به جهان بشناساند. موارد بى شمارى از پایمردى و اصرار ورزى آن حضرت به انجام رسالتش در منابع معتبر تاریخ و سیره آمده است که میزان استقامت آن حضرت در این راه را بیان مى‏کند، به گوشه ‏اى از این موارد اشاره مى‏ شود: وقتى در مکه در میان اجتماعات و بازارها مى‏ گفت: اى مردم بگوئید، لا اله الّا اللّه تا رستگار شوید دو نفر او را دنبال مى‏ کردند و بر او خاک مى‏ پاشیدندو مى‏ گفتند: اى مردم! باور نکنید، دروغ مى‏ گوید. این دو تن یکى عمویش ابولهب بود و دیگرى ابوجهل.(۳۶) طارق محاربى گفت در بازار ذى ‏المجاز پیغمبر را دیدم مردم را دعوت مى ‏کرد و مى ‏گفت: بگوئید لااله الّا اللّه تا رستگار شوید و ابولهب به دنبال او بود و به او سنگ مى ‏زد تا ساقهاى پیغمبر خونین شد و مى‏ گفت: اى مردم دروغگوست اطاعتش نکنید.(۳۷) عربى از پشت سرچنان عباى پیغمبر را کشید که برگردنش اثر گذارد و گفت: اى محمد! بگو از مال خدا که نزد تو است به من بدهند، پیغبر(صلی الله علیه و آله) رو به او کرد و تبسم نمود و فرمود تا به او عطا کنند.(۳۸) ۷- حکمت و موعظه و جدال احسن‏ قرآن دعوت را به سه گونه مطرح کرده: یکى حکمت و دیگر موعظه حسن و سوم مجادله بطرز احسن «ادع الى سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتى هى احسن»(۳۹) (اى رسول ما) خلق را به حکمت و برهان و موعظه نیکو به راه خدا دعوت کن و با بهترین طریق (با اهل جدل) مناظره کن. مراد از حکمت، برهان است که هم اقناعى است و هم الزامى. برهان به کسانى که داراى مرتبه عالى از تحصیل و فهم و ادراک هستند، اختصاص دارد. هر کسى شایستگى ندارد که با او به برهان سخن گفته شود. مراد از موعظه حسن، خطابه است که براى دعوت طبقات دیگر مردم بکار برده مى ‏شود و گاهى مطالب برهانى به صورت خطابه بیان مى ‏شوند. این قسم عالى ‏ترین اقسام دعوت است قرآن خود داراى اینگونه دعوت بسیار است. داستان ابراهیم که ستارگان را دید، فرض گرفت خداست و آنگاه که افول کردند گفت اینها خدا نیستند و آیه شریفه لوکان فیهما الههٌ الا اللّه لفسدتا(۴۰) از این قبیل است. مراد از مجادله احسن، جدل است که فقط الزامى است، جدل براى رفع شبهات معاندین و کسانى که مى ‏خواهند ایجاد شک و تردید در اندیشه مسلمانان نمایند. بکار برده مى ‏شود. نکته شایان ذکر این است که در محیط و جامعه ‏اى آنچنان که شناخته و در تاریخ خوانده ‏ایم که جز با خشونت و جهالت و خوى وحشى ‏گرى، تبعیض و بردگى و امتیازات کثیف طبقاتى و… با چیزى مسامحت و مؤانست نداشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مأمور گشت دعوتش را بر اساس حکمت و موعظه حسن و جدال احسن پیریزى نماید و شعار و طرحى نوین ارائه فرمود که در آن هم انسان‏ها و هم نژادها و هم طبقات یکسان و برابر و برادر بودند و شعار انما المؤمنون اخوه(۴۱) و «لافخر لعربى على عجمى» او را هم شنیدند. ۸ – ‏ اخلاص داشتن در دعوت به سوى خداوند از امورى است که در موارد متعددى در قرآن به آن دستور داده شده است. اخلاص در عمل رمز موفقیت است چرا که مؤثر واقعى خداوند متعال است و اگر تبلیغ به خاطر خدا انجام گیرد بر دلها اثر خواهد گذاشت. قیام براى خدا، شیوه تمامى رسولان الهى همچون حضرت نوح، هود، صالح، لوط، شعیب(علیه السلام) و… و خاتم رسولان حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) بوده است که همه مى‏ گفته ‏اند: «و ما اسئلکم علیه من اجران اجرى الّا على رب العالمین.(۴۲) اگر شعار یک مبلغ «و ما اسئلکم علیه من اجر» و یا «لانرید منکم جزاءً و لاشکورا»(۴۳) باشد. بى توجهى مردم براى او بسیار سخت و جانکاه نخواهد بود و ناسپاسى مردم به هیچ وجه بر وى اثر نخواهد گذاشت و چون به خاطر خدا تبلیغ مى‏ کند نباید در مقابل زحماتش بر مردم و بلکه بر خدا منت گذارد. ۹- مردمى بودن‏ در قرآن تعابیر متعددى به چشم مى ‏خورد که گویاى این هستند که رسولان الهى از میان قوم خود برگزیده مى ‏شدند تعابیرى چون «رسول من انفسکم»(۴۴)، «ارسلنا فیهم رسولاً منهم»(۴۵)، «ارسلنا فیکم رسولاً منکم»(۴۶) «قل انما انا بشرٌ مثلکم»(۴۷) و «ما ارسلنا من رسولٍ الّا بلسان قومه»(۴۸) و «ارسلنا نوحاً الى قومه»(۴۹) و نظایر اینها همه دلالت بر این معنا دارند که یک مبلغ باید از این ویژگى برخوردار باشد که از مردم و در مردم و مثل مردم باشد تا سخن و عمل او، سخن و عملى باشد در خور و در حدّ فهم و درک مردم. رسول مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) در چندین مورد بعنوان رسولى که از خود مردم است و مانند مردم است معرفى شده‏اند. مردمى بودن مبلغ لازمه توفیق اوست بطوری که خداوند مى‏ فرماید اگر فرشته‏اى نیز به رسالت بفرستیم او را بصورت بشرى در مى ‏آوریم و همان لباسى را بر او مى‏پوشانیم که مردم مى‏پوشند: ولو جعلناه ملکاً لجعلناه رجلاً و للبنسا علیهم مایلبسون.(۵۰) ۱۰- خدا ترسى و نهراسیدن از غیر خدا در قرآن در وصف مبلغان دین خدا مى‏فرماید: الذین یبلغون رسالات اللّه و یخشونه و لایخشون احداً الا اللّه و کفى باللّه حسیباً(۵۱). شرط اساسى براى پیروزى در تبلیغ عدم وحشت از هیچکس جز خداست. اگر خشیت از خدا در جان کسى جاى گرفت جایى براى ترس از دیگران و مکر و حیله و تلاش آنان وجود ندارد. کارهاى بزرگى که رسولخدا در طول دوران رسالتش به آن‏ها اقدام کرده کارهایى بود که هیچکس قبل از او به آن اقدام نکرده بود و این نبود جز اینکه خشیت الهى در قلب پیامبر عظیم الشأن اسلام جاى هر ترس و واهمه از غیر خدا را گرفته بود و این قلب پر از خشیت الهى از یک سو و از سوى دیگر پر از امید به لطف و کمک خداوندى موجبات موفقیت او را در انجام وظیفه الهى فراهم کرده بود. یک مبلغ تا برخوردار از این ویژگى نباشد و تا خشیت الهى ملکه نفسانى او نگردیده باشد به دواعى مختلف و در موقعیتهاى گوناگون که قدرتى سلطه جو و یا سنتى غلط او را از انجام وظیفه‏ اش باز مى ‏دارد، در رسیدن به هدفش ناکام خواهد ماند و آنها که در برابر فرمانهاى الهى خواسته ‏هاى این و آن و تمایلات بى رویه گروهها و جمعیتها را در نظر مى ‏گیرند و با توجیهاتى، حق و عدالت را تحت الشعاع آن قرار مى‏ دهند هرگز نتیجه اساسى نخواهند گرفت. در تبلیغ و دعوت به سوى خداوند موقعیتهایى خطرناک پیش مى‏ آید که یک مبلغ با اتکا به قدرت الهى و با امید به لطف و عنایت او باید تصمیم‏هاى قاطعى بگیرد و چنانچه ترس و واهمه او را از امر تصمیم‏گیرى بازدارد قطعاً در انجام وظیفه کوتاهى کرده و به اهداف خود دست نخواهد یافت. از نمونه‏ هاى بارز و ملموس در عصر حاضر، حرکت اعجاب برانگیز امام خمینى(ره) بر علیه تمامى قدرتهایى است که از برقرارى حکومت اسلامى جلوگیرى نمودند ولى امام با شجاعت کامل و با اتکا به قدرت لایزال الهى و ایمان راسخ به هدفش در مقابل تمامى آنان ایستادگى و بسیارى از امورى که در ظاهر ناممکن مى‏ نمود در مقابل چشمان ناباوران عملى ساخت و تصمیمات بزرگ را همیشه پس از خلوت با خداوند و اظهار خشیت به درگاه الهى و اعتماد به استمداد الهى مى‏ گرفت و عمل مى‏ نمود.

پى‏ نوشت:

۱. نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه ۱۹۸.

۲. سوره یوسف، آیه ۱۰۸.

۳. المیزان، ج ۱۱، ص ۲۷۷.

۴. سوره طه، آیه ۳۲.

۵. المیزان، ج ۱۴، ص ۱۴۷.

۶. التبیان، ج ۶، ص ۲۰۵.

۷. سوره انفال، آیه ۲۹.

۸. کنزالعمال، ح ۱۲۲۰ به نقل از میزان الحکمه.

۹. غررالحکم.

۱۰. غررالحکم.

۱۱. کنزالفوائد، ج ۱، ص ۲۷۸.

۱۲. سیره نبوى، مصطفى دلشاد تهرانى، دفتر سوم، ص ۱۴۹.

۱۳. سوره طه، آیه ۲۵.

۱۴. همان، آیه ۲۶.

۱۵. المیزان، ج ۲۰، ص ۳۱۴.

۱۶. هنگامى که آیه الم نشرح نازل شد از پیامبر پرسیدند شرح صدر چیست پیامبر فرمود: نورٌ یقذفه اللّه فى قلب من یشاء فینشرح له صدره و ینفسح، نورى است که خدا در قلب هر کس بخواهد مى‏افکند و در پرتو آن…قلب او وسیع و گشاده مى‏شود.

۱۷. مثنوى معنوى، دفتر ششم، بیت ۲۸۶۳.

۱۸. سوره قلم، آیه ۴.

۱۹. وصف جامعه قبل از بعثت در کلمات امیرالمؤمنین به وضوح آمده، دراین باره رجوع کنید به: نهج البلاغه، خطبه اول و دوم.

۲۰. سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.

۲۱. سوره توبه، آیه ۱۲۸.

۲۲. نمونه، ج ۸، ص ۲۰۷ و ۲۰۶.

۲۳. سوره انبیاء، آیه ۱۰۷.

۲۴. سوره شعراء، آیه ۳.

۲۵. سوره انفال، آیه ۲۴.

۲۶. کحل البصر فى سیره سید البشر، ص ۶۷.

۲۷. همان.

۲۸. سوره شعراء، آیه ۲۱۵.

۲۹. کحل البصر فى سیره سید البشر، ص ۵۸.

۳۰. سوره حجر، آیه ۸۸.

۳۱. بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۲۲۹.

۳۲. کحل البصر فى سیره سیدالبشر، ص ۷۳.

۳۳. بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۲۱۵.

۳۴. سوره هود، آیه ۱۱۲.

۳۵. سوره شعراء، آیه ۲۱۴.

۳۶. سیره شامى، ج ۱، ص ۴۶۱ به نقل از خاتم النبیین، کمالى دزفولى.

۳۷. همان، ص ۶۰.

۳۸. همان، ج ۳، ص ۸۳.

۳۹. سوره نحل، آیه ۱۲۵.

۴۰. سوره انبیاء، آیه ۲۲.

۴۱. سوره حجرات، آیه ۱۰.

۴۲. سوره شعراء، آیه ۲۱۴.

۴۳. سوره شعراء، ۱۰۹ و ۱۲۷ و ۱۶۴ و ۱۸۰ و هود، ۵۱ و فرقان، ۵۷ و ص ۸۶ با اندکى تفاوت.

۴۴. سوره دهر، آیه ۹.

۴۵. سوره توبه، آیه ۱۲۸.

۴۶. سوره مؤمنون، آیه ۳۲.

۴۷. سوره بقره، آیه ۱۵۱.

۴۸. سوره فصلت، آیه ۶.

۴۹. سوره ابراهیم، آیه ۴.

۵۰. سوره هود، آیه ۲۵.

۵۱. سوره انعام، آیه ۹.

۵۲. سوره احزاب، آیه ۳۹.

ارتباط قوم یأجوج و مأجوج با زمان ظهور امام عصر(عج‌الله فرجه)

اشاره:

گروه یأجوج و مأجوج در قرآن نام برده شده است.درباره یأجوج و مأجوج مانند برخی از داستانهای دیگر در قرآن کریم، نهایت اختصار گویی رعایت شده است. از این‌رو اصل و نسب آنان و این که در کدام منطقه از جهان بوده اند یا از کدام نژاد و قبیله بوده و عاقبتشان چه شده است در پرده ای از ابهام مانده است. لذا بیشتر مفسران و دانشمندان در صدد یافتن جواب این سؤالات برآمده و سخنانی را گفته اند که کمتر می توان به درستی آنها اطمینان پیدا نمود. در این نوشته این موضوع مورد توجه قرار گرفته است.

در مورد یأجوج و مأجوج نظرات گونا گونی ارائه شده است که به تعدادی از آنهااشاره می شود.

۱. اینان دو قبیله از نوادگان حضرت نوح(علیه‌السلام) بوده اند. بدین گونه که یافث پسر نوح به سرزمین های شرقی مهاجرت نموده و در آنجا سکنی گزید و صاحب پنج پسر شد که یکی از آنها اشار نام داشته و فرزندان او به یأجوج و مأجوج خوانده می شوند(۱).

۲. حدیثی از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نقل شده است که یأجوج و مأجوج دو قبیله بوده اند که از حیث شکل ظاهری و جسمانی بسیار بزرگ بوده و با انسان های کنونی تفاوت فاحشی داشته اند اما از آنجائی که حدیث مزبور دارای سند معتبر و متن متقنی نمی باشد، لذا قابل اعتماد نیست(۲). جالب این است که فخر رازی می گوید، عده ای گفته اند یأجوج و مأجوج در نهایت کوچکی جثه بوده اند(۳).

۳. روایت دیگری هم آورده شده است که امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) میفرماید: که یأجوج و مأجوج از جنس بشر نبوده اند(۴) اما فخر رازی باز هم آورده است که آنان از جنس بشر بوده اند. همچنین ابن کثیر می گوید: یأجوج و مأجوج از میان کوه های مشرق بر بلاد ترکان حمله آورده و فساد کرده زراعت ها و چارپایان و انسان ها را نابود گردانیده اند(۵).

۴. علامه طباطبایی در تفسیر شریف المیزان با استناد به برخی شواهد تاریخی و گفته هایی از تورات می فرماید: از این نقل قولها چنین استفاده می شود که آنها امت یا امت هایی عظیم (و پرجمعیت) بوده که در قسمت های بالای شمال آسیای آن زمان، می زیسته اند و مردمانی جنگجو و معروف به غارت گری بوده اند. از سویی تاریخ هم گواهی می دهد که این مناطق موطن امتی بزرگ و وحشی بوده که جمعیتشان رو به فزونی می نهاد و به کشورهای همجوار چون چین حمله برده و به سایر نقاط مهاجرت کرده اند(۶).

سپس علامه بزرگوار از مولانا ابوالکلام آزاد نقل می کند که بحث از تحولات لغات این را می رساند که یأجوج مأجوج همان مغول بوده است، این دو کلمه از زبان چینی منگوک و منچوک درقرآن به زبان عربی بیان شده و یأجوج و مأجوج خوانده می شوند. در ترجمه هایی که به زبان یونانی برای این دو کلمه نقل کرده اند گوگ و ماگوگ می شود که شباهت کاملی بین ماگوک یونانی و منگوک چینی وجود دارد. معلوم می شود که این دو کلمه همان لغات چینی هستند.

هم چنانکه منغول و مغول نیز از آن مشتق گردیده است. که اینان به طرف چین سرازیر شده و از طریق قفقاز(۷) به ارمنستان و ایران و دیگر نواحی هجوم می آورند(۸).

در تفسیر نمونه آمده است که در تورات در کتاب حزقیل فصل ۳۸ و ۳۹ و نیز کتاب رؤیای یوحنا فصل بیستم از آنها به عنوان گوگ و ماگوگ یاد شده است که معرّب آن یأجوج و مأجوج می باشد(۹).

در نهایت می توان از مجموع سخنان نتیجه گرفت که اینان از جنیان نبودند. امادرمورد خروج آن دو در آخر الزمان وظهور حضرت مهدی(عج)دلیل استواری وجود ندارد..

برخی به ذیل آیه ۱۰۰ سوره کهف در مورد خروج این دو استدلال کرده اند که فرموده است: پس زمانی که بیاید وعده پروردگار من آن را در هم می کوبد و وعده پروردگارم حق است. صاحب تفسیر قمی حدیثی از امام صادق (علیه‌السلام) نقل کرده که می فرماید: قبل از روز قیامت در آخر الزمان سد ذوالقرنین منهدم می شود و یأجوج و مأجوج خروج می کنند و مردم را می خورند(۱۰) (وقتل عام می کنند).

غیر از این مورد نظرات دیگری درباره این آیه شریفه ارائه شده است که به بحث ما مربوط می گردد از جمله:

الف) مراد از وعده الهی باز شدن راه یأجوج و مأجوج می باشد چرا که موقعی که ذوالقرنین ساختن سد را تمام نمود گفت: این از رحمت پروردگار من است و زمانی که وعده او برسد آن را درهم می کوبد و راه باز می شود.

ب) مراد از وعده الهی روز قیامت است(۱۱).

اما نمی توان نظر اول را درست دانست چرا که ظاهر آیه شریفه این است که وعده الهی متاخر از فتح یأجوج و مأجوج است و از طرفی آیات بعدی نظر دوم را تقویت می کند که از قیامت و نشانه های آن صحبت می کند بنابراین این احتمالات قابل اثبات نیستند.

پی نوشت:

  1. آلوسی بغدادی، تفسیر روح المعانی، بیروت، داراحیای التراث، چهارم، ۱۴۰۵ق، ج ۱۶، ص ۳۸.
  2. قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، داراحیاء التراث، ۱۴۰۵ق، ج ۱۱، ص ۵۶.
  3. فخر رازی، التفسیر الکبیر، بیروت، داراحیاء التراث، سوم، بی تا، ج ۲۱، ص ۱۷۰.
  4. الحویزی، تفسیر نورالثقلین، قم، اسماعیلیان، ۱۳۷۰، ج ۳، ص ۳۰۷، ح ۲۲۸.
  5. سعید حوی، الاساس فی التفسیر، مصر، دارالسلام، ۱۴۱۲ق، ج ۶، ص ۳۲۲۶.
  6. محمد حسین طباطبائی، تفسیر المیزان، ترجمه موسوی همدانی، قم، دفتر انشارات اسلامی، ج ۱۳، ص ۵۲۵.
  7. همان منطقه ای است که سد معروف به سد ذوالقرنین آنجاست.
  8. طباطبایی، پیشین، ص ۵۴۱.
  9. ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، قم، دارالکتب الاسلامیه، ج ۱۲، ص ۵۵۱.
  10. علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، قم، دارالکتاب، ۱۲۶۷، ج ۲، ص ۲۲۲.
  11. همان، ج ۲، ص ۷۶.

     منبع: نرم افزار پاسخ۲ مرکز مطالعات حوزه

توهم دکتر سهادرباره داستان حضرت نوح

شبهه

دکتر سها در «کتاب نقدقرآن» درباره عدم امکان جای دادن تمام نسل حیوانات در یک کشتی می‌نویسد ص ۶۹۱:

ترجمه: تا آنگاه که فرمان ما، در رسید و تنور، فوران کرد فرمودیم در آن (کشتی) از هر حیوانی یک جفت با کسانت مگر کسی که قبلاً درباره او، سخن رفته است و کسانیکه ایمان آورده‌اند، حمل کن و با او جز اندکی ایمان نیاوردند.

سوره هود، آیه ۴۰ :«حَتّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التّنّورُ قُلْنَا احْمِلْ فیها مِنْ کُلّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَ أَهْلَکَ إِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلاّ قَلیلٌ»

برداشت مولف کتاب نقد قرآن: آیه‌ی فوق می‌گوید که از هر حیوانی یک جفت نر و ماده در کشتی نوح، قرارداده شدند که این امری، محال است. در طوفانی به آن عظمت، حتی حشرات و پرندگان همعلاوه بر کلیه جانوران خشکی باید در کشتی قرار داده شوند تا نسل‌شان نابود نشود. باتوجه به صدها هزار نوع جانور و پرنده چطور ممکن است که این همه را در یک کشتی چوبی،جای داد؟

بعلاوه تحقیقات«زمین شناسی» نشان نداده است که در چند هزار سال گذشته، نسل حیوانات، در سراسرزمین، نابود شده باشند و دوباره از یک نقطه زمین، شروع شده باشند. چون باید یکفاصله، زمانی بزرگ زمین شناسی، دارای هیچ‌گونه آثار حیات در سراسر زمین نباشد. بعلاوه پیدایش دوباره کل حیوانات از یک نقطه زمین عملاً امکان‌پذیر نیست.

با توجه به اینکه«قاره‌های زمین»، توسط اقیانوس‌های عظیمی از هم جدا شده‌اند عملاً امکان‌پذیر نیستکه هیچ یک از جانوران و حتی بیشتر پرندگان و کل حشرات بتوانند خود را مثلاً از آسیا به آمریکا برسانند و عملاً نباید حیواناتی در خشکی‌های دیگر زمین بغیر از محل کشتی نوح، وجود داشته باشند که چنین نیست بنابر این، «داستان نوح» هم «افسانه‌ای ساخته بشر است» که در اسناد باستانشناسی قبل از تورات هم به آن اشاره شده و تورات هم آنرا، ذکر کرده است.

نقد ما به نویسنده «کتاب نقد قرآن»:

۱٫ اولاً با توجه به فاصله کم میان «نوح پیغمبر» با «آدم ابوالبشر» آنطور که در کتب آسمانی، آمده است تعداد افراد بشر بجز تعدادی انگشت شمار نبودند که در «روستایی» و یا حداکثر در«شهرکی»، زندگی می‌کردند و خداوند آنها را بخاطر اصرارشان بر الحاد و تمرد ازدستور پیغمبرش، مورد غضب قرار داده و مردم «آن روستا» و یا حتی «شهرک» را با سیلبه حیات‌شان پایان داده است و معلوم است وقتی قرار خداوندی است که مردم آن روستا وشهرک در زیر آب، غرق شوند و نوح برای نجات خودش و مومنین انگشت شماری که به اوایمان آورده‌اند کشتی می‌سازد اگر فقط بقدر خودش و ان افراد انگشت شمار، کشتی جایداشته باشد و آنها را نجات دهد و حیوانات اهلی‌شان همه غرق شوند پس از ساعاتی کهسیل، فروکش کرد، زندگی برای نوح و افراد همراه انگشت شماراش، سخت خواهد شد چون دیگر حیوان اهلی ندارند تا از «شیر و گوشت آن و یا سواری از آن‌ها، استفاده کنند ولذا خداوند به نوح دستور می‌دهد که از حیوانات هم یک جفت با خود به کشتی ببرد ومقصود خداوند از بردن یک جفت از هر حیوان، همانا، حیوانات اهلی گاو و گوسفند و مرغو خروس است نه «همه حیوانات کره زمین» و نه حشرات یعنی پشه‌ها و مگس‌ها و پرندگانکه سیل به نسل آنها، ضرری نمی‌زند حتی به پرندگان همان روستا و شهرک هم، سیل، ضررینمی‌زند چه رسد به حیوانات سایر نقاط جهان بالاخص قاره‌هایی که اخیراً چند قرن استکه کشف شده است همچون آمریکا که چند قرنی است که مردم آن از آسیا و آفریقا که سابقه حیات انسان در آنها بیشتر است به آنجاها، مسافرت کرده‌اند.

مولف «کتاب نقدقرآن»، حیوانات اهلی نوح و مؤمنین انگشت‌شمار را به همه حیوانات روی کره زمین وحتی حشرات و پرندگان سرایت داده که هیچ دلیلی بر این تعمیم و سرایت وجود ندارد ویقیناً مقصود خداوند تنها حیوانات اهلی نوح و مومنینی انگشت‌شمارش بوده است وداستانهای قرآنی را آقای دکتر سها، بحدی خیال پردازی می‌کند که آنها را به یک افسانه، مبدل می‌کند که امکان وقوع نداشته باشد.

۲٫ ثانیاً با اعتراف به اینکه این داستان «اختصاص به قرآن» ندارد و در کتاب «تورات» هم هست و حتی در کتب قبل از تورات هم یافت شده آنرا نقد به خصوص «قرآن»، نامیده است.

در حالیکه اگر کسی ایمان به خدا و ادیان واقعاً الهی داشته باشد که دلیل کافی بر آنها است وقوع چنین واقعیتی برای آن «روستا» و «شهرک» هم معقول و ممکن است و هم به تواتر و دلائل الهی کافی، اثبات شده است و نگهداری چند جفت حیوان اهلی نوح و یارانش، در کشتی، ممکن است و محال نیست.

هیچ دلیل معقول وآیه‌ای از قرآن نداریم که اثبات کند، خداوند بخاطر غضب‌اش به آن «روستا و شهرک» که حضرت نوح در آن زندگی می‌کرده است که قطعاً در گوشه‌ای از خاورمیانه بوده است، همه کره زمین را زیر آب برده است و همه جانوران خاور میانه و آسیای میانه و دور و حتیاسترالیا و افریقا و اروپا و امریکا را مورد غضب خود قرارداده باشد و نابود کند واین با رحمت واسعه الهی و حتی حکمت الهی، منافات دارد و هیچ دلیلی قطعی و معتبرتاریخی بر آن وجود ندارد بلکه قطعاً چنین خیال‌پردازی آقای دکتر سها، خیال‌پردازی خلاف واقع بوده است که به قرآن، نسبت داده است همچون بسیاری از نسبت‌های ناروایدیگری که کذباً به قرآن و اسلام نسبت داده و می‌دهد و این دروغ‌پردازی‌های آقای دکتر سها و مولف و مولفین «کتاب نقد قرآن»، از عظمت و صحت و بی‌نظیری قرآن، چیزیکم نمی‌کند.

غرق شدن کفار قوم نوح به مدت چند دقیقه زیر سیل تنها در همان روستا و شهرک، کافی است برای مرگ آنها،حتی نیاز به یک ساعت و یک روز هم نداشته تا لازم شده باشد که یک روز نوح در کشتیبماند چه رسد به اینکه دکتر سها خیال کند همه کره زمین آنهم به مدتی طولانی زیر آب رفته است و همه موجودات کره زمین نابود شده‌اند.

نویسنده: ایت الله علوی سرشکی

منبع: اسلام پاینده

نظر قرآن کریم در مورد انتخاب اوصیا از ذریه پیامبران

 با مراجعه به آیات قرآن کریم پى مى بریم که سنّت الهى بر این قرار گرفته که اوصیاء انبیا را به معناى عام آن که مرادف با حجّت خدا بوده و شامل نبىّ و امام و وصىّ مى شود از ذریّه آنان قرار دهد. هیچ پیامبرى نیست جز آنکه وصىّ یا اوصیائى داشته و خداوند آنان را از آل و ذریّه آن پیامبر قرار داده است، خواه آن اوصیا پیامبر باشند یا خیر. در اینجا به برخى از آن ها اشاره مى کنیم:

۱ ـ خداوند متعال مى فرماید: ( إِنَّ اللهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهِیمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِینَ * ذُرِّیَّهً بَعْضُها مِنْ بَعْض وَاللهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ)؛(۱) «به حقیقت خدا برگزید آدم و نوح و خانواده ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان. فرزندانى هستند برخى از نسل برخى دیگر و خدا به اقوال و احوال همه شنوا و دانا است.»

۲ ـ و نیز مى فرماید:  وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیَعْقُوبَ کُلاّ هَدَیْنا وَنُوحاً هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَسُلَیْمانَ وَأَیُّوبَ وَیُوسُفَ وَمُوسى وَهارُونَ وَکَذلِکَ نَجْزِی الُْمحْسِنِینَ * وَزَکَرِیّا وَیَحْیى وَعِیسى وَإِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصّالِحِینَ * وَإِسْماعِیلَ وَالْیَسَعَ وَیُونُسَ وَلُوطاً وَکُلاّ فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِینَ * وَمِنْ آبآئِهِمْ وَذُرِّیّاتِهِمْ وَإِخْوانِهِمْ وَاجْتَبَیْناهُمْ وَهَدَیْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقِیم * ذلِکَ هُدَى اللهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشآءُ مِنْ عِبادِهِ وَلَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُونَ * أُولئِکَ الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّهَ)؛(۲)

«و ما به ابراهیم، اسحاق و یعقوب را عطا نمودیم و همه را به راه راست هدایت کردیم و نوح را نیز پیش از ابراهیم و از فرزندانش داوود و سلیمان و ایّوب و یوسف و موسى و هارون هدایت نمودیم و این چنین نیکوکاران را پاداش نیک خواهیم داد. و هم زکریا و یحیى و عیسى و الیاس و هم اسماعیل و یسع و یونس و لوط همه از نیکوکارانند. و ما همه آن پیغمبران را بر عالمیان شرافت و برترى دادیم. و نیز برخى از پدران و فرزندان و برادران آن ها را فضیلت داده و بر دیگران آنان را برگزیدیم و به راه راست هدایت نمودیم. این است هدایت خدا که بوسیله آن هر یک از بندگانش را مى خواهد هدایت مى کند و اگر به خدا شرک آورند اعمال آنان را نابود مى سازد. آن ها [پیغمبران] کسانى اند که ما آنان را کتاب و فرمان و مقام نبوّت عطا کردیم.»

۳ ـ ( هُنالِکَ دَعا زَکَرِیّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّهً طَیِّبَهً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ * فَنادَتْهُ الْمَلائِکَهُ وَهُوَ قائِمٌ یُصَلِّی فِی الِْمحْرابِ أَنَّ اللهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیى مُصَدِّقاً بِکَلِمَه مِنَ اللهِ وَسَیِّداً وَحَصُوراً وَنَبِیّاً مِنَ الصّالِحِینَ)؛(۳)«در آن هنگام زکریا [که کرامت مریم را مشاهده کرد] عرض کرد: پروردگارا مرا به لطف خویش فرزندانى پاک سرشت عطا فرما که همانا تویى مستجاب کننده دعا. و هنگامى که او در محراب ایستاده، مشغول نیایش بود، فرشتگان او را صدا زدند که: خدا تو را به یحیى بشارت مى دهد، [کسى] که کلمه خدا [= مسیح] را تصدیق مى کند، و رهبر خواهد بود، و از هوس هاى سرکش برکنار، و پیامبرى از صالحان است.»

۴ ـ ( لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَإِبْراهِیمَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّهَ وَالْکِتابَ)؛(۴) «ما نوح و ابراهیم را فرستادیم، و در دودمان آن دو، نبوّت و کتاب قرار دادیم.»

۵ ـ ( وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیَعْقُوبَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّهَ وَالْکِتابَ وَآتَیْناهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیا وَإِنَّهُ فِی الاْخِرَهِ لَمِنَ الصّالِحِینَ)؛(۵) «و [در اواخر عمر] اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم و نبوّت و کتاب آسمانى را در دودمانش قرار دادیم و پاداش او را در دنیا دادیم و او در آخرت از صالحان است.»

۶ ـ ( وَوَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ وَقالَ یا أَیُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَأُوتِینا مِنْ کُلِّ شَیْء إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ)؛(۶) «و سلیمان وارث داوود شد، و گفت: اى مردم! زبان پرندگان به ما تعلیم داده شده، و از هرچیز به ما عطاگردیده، همانااین فضیلت آشکارى است.»

۷ ـ ( أُولئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ مِنْ ذُرِّیَّهِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوح وَمِنْ ذُرِّیَّهِ إِبْراهِیمَ وَإِسْرآئِیلَ وَمِمَّنْ هَدَیْنا وَاجْتَبَیْنا إِذا تُتْلى عَلَیْهِمْ آیاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُکِیّاً)؛(۷) «آن ها پیامبرانى بودند که خداوند مشمول نعمتشان قرار داده بود، از فرزندان آدم، و از کسانى که با نوح بر کشتى سوار کردیم، و از دودمان ابراهیم و اسرائیل، و از کسانى که هدایت کردیم و برگزیدیم. آن ها کسانى بودند که وقتى آیات خداوند رحمان بر آنان خوانده مى شد، به خاک مى افتادند، در حالى که سجده مى کردند و گریان بودند.»

۸ ـ ( أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَهَ وَآتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً)؛(۸) «یا این که نسبت به مردم [= پیامبر و خاندانش]، و از آنچه خداوند از فضلش به آن ها بخشیده، حسد مىورزند؟ ما به آل ابراهیم، [که یهود از خاندان او هستند نیز] کتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمى در اختیار آن ها [پیامبران بنى اسرائیل] قرار دادیم.»

۹ ـ ( … وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی…)؛(۹) «… و وزیرى از خاندانم براى من قرار ده. برادرم هارون را….»

از این آیات استفاده مى شود که سنّت خداوند در روى زمین آن است که خداوند اوصیاى انبیا را از ذریّه پاک و طیّب و طاهر آنان انتخاب مى کند. و این سنّت از حضرت آدم(علیه السلام) ادامه داشته است که برخى از اوصیاى انبیا غالباً نبىّ بوده اند. جز اوصیاى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) که چون قرار نیست بعد از او پیامبرى باشد اوصیاى آن حضرت تنها وظیفه امامت و وصایت دارند و وحى بعداز آن حضرت قطع شده است.(۱۰)

پی نوشتها

 ۱ ـ سوره آل عمران، آیات ۳۳ و ۳۴٫

۲ ـ سوره انعام، آیات ۸۴ ـ ۸۹٫

۳ ـ سوره آل عمران، آیات ۳۸ و ۳۹٫

۴ ـ سوره حدید، آیه ۲۶٫

۵ ـ سوره عنکبوت، آیه ۲۷٫

۶ ـ سوره نمل، آیه ۱۶٫

۷ ـ سوره مریم، آیه ۵۸٫

۸ ـ سوره نساء، آیه ۵۴٫

۹ ـ سوره طه، آیه ۲۹ و ۳۰٫

۱۰ ـ على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۴۶٫

خطاب تجلیل آمیز خداوند به پیامبر اسلام (ص)

خدای سبحان در خطاب به حضرت آدم علیه السلام می فرماید: «یا آدم اسکن انت…» و خطاب به حضرت نوح علیه السلام : «یا نوحُ اِنَّه لیس من اهلک»؛ و خطاب به حضرت ابراهیم علیه السلام : «یا ابراهیم اعرض…» و خطاب به حضرت موسی علیه السلام : «یا موسی، اقبل و لاتخف»؛ و خطاب به حضرت داوود علیه السلام : «یا داوود اِنّا جعلناک» و… اما وقتی می خواهد پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله را خطاب کند، حُرمت خاصّی قائل شده، نام ایشان را نمی برد و با تعبیرات تجلیل آمیزی چون: «یا ایّها النّبی» و «یا ایّها الرّسول» خطاب می فرماید و اگر احیاناً خطاب «یا ایّها المزّمّل» و «یا ایّها المدّثّر» هست، ناظر به نکته لطیف تاریخی است.

خداوند از دیگران هم خواسته که رسول خدا صلی الله علیه و آله را محترمانه صدا زده، مانند سایر مردم فرا نخوانند:[۱] «لاتجعلوا دعاء الرّسول بینکم کدعاء بعضکم بعضاً»[۲]؛ پیامبر را میان خود مانند دیگران صدا نکنید.

فقط در چهار جای قرآن نام آن حضرت به صراحت ذکر شده است:

سوره آل عمران، آیه ۱۴۴:«و ما محمّد الاّ رسول…»

سوره احزاب، آیه ۴۰: «ما کان محمّد ابا احد…»

سوره محمّد، آیه ۲:«… و آمنوا بما نزّل علی محمّد…»

سوره فتح، آیه ۲۹: «محمّد رسول اللّه…»

برخی گفته اند که علّت ذکر نام پیامبر صلی الله علیه و آله در این آیات، آن است که در آیات مزبور از رسالت آن حضرت سخن به میان آمده و لذا می بایست به صراحت نام ایشان برده می شد.[۳]

از آنجه بیان شد پیامبر اسلام در پیش خداوند از قدر و منزلت خاصی برخوردار است که شامل سایر پیامبران نمی شود.

پی نوشت ها:

[۱] . تفسیرموضوعی قرآن کریم،ج۸،ص۳۰،۵۷و۵۸٫

[۲] . نور / ۶۳ .

[۳] . بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۴۰۰٫

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

شباهت امام زمان (ع) به حضرت نوح(ع)

نوح شیخ الانبیا است : از امام صادق (علیه السلام) و امام هادی (علیه السلام) روایت است که حضرت نوح (علیه السلام) دو هزار و پانصد سال عمر کرد .

وحضرت قائم (علیه السلام) شیخ ا لاوصیا است ، ( بنا به روایت کافی ) ، در نیمه شعبان سال دویست و پنجاه و پنج هجری متولد شد [۱] .

پس عمر آن حضرت تاکنون ـ روز یکشنبه دهم ذی القعده الحرام سال هزار و سیصد و سی و یک هجری ـ هزار و هشتاد و پنج روز می شود.

و از امام زین العابدین (علیه السلام) روایت است که فرمود : در قائم روشی از آدم و از نوح هست و آن طول عمر می باشد [۲] .

تمام این خبر گذشت .

نوح (علیه السلام) زمین را با سخن خود از کافرین پاک کرد و گفت : پروردگارا بر روی زمین دیار البشری از کافران بر جای مگذار [۳] .

قائم عجل الله فرجه بیز زمین را با شمشیر از لوث وجود کافرین پاک می گرداند تا جایی که هیچ اثری از آنها باقی نماند ـ چنانکه گذشتـ.

نوح (علیه السلام) نهصد و پنجاه سال صبر کرد ، چنانکه خداوند می فرماید : ( فلبث فیهم الف سنه الا خمسین عاما فاخذهم الطوفان و هم ظالمون ) ؛ پس در میان آنان هزار سال منهای پنجاه سال به سر برد ، آنگاه طوفان آنان را فرو گرفت ، در حالی که ایشان ستمکار بودند .

قائم عجل الله فرجه نیز از اول امامتش تا کنون  صبر کرده ، و نمی دانم تا کی صبر خواهد کرد . هر که از نوح ‘ تخلف جست هلاک شد .

هر که از قائم عجل الله فرجه تخلف جوید نیز هلاک می شود ـ چنانکه در حدیث آمده ـ [۴]

فرج نوح (علیه السلام) و اصحابش را خداوند آنقدر به تاخیر انداخت تا اینکه بیشتر  معتقدین به آن حضرت از او برگشتند .

فرج قائم عجل الله فرجه را نیز خداوند آنقدر به تاخیر می اتندازد که بیشتر معتقدین به آن حضرت از او بر میگردند ـ چنانکه در حدیثی از امام عسکری (علیه السلام) آمده است . [۵]

ادریس (علیه السلام) به ظهور نوح (علیه السلام) بشارت داد ، و به ظهور قائم عجل الله فرجه ، خداوند تعالی فرشتگان را بشارت داد و پیغمبر و امامان (علیه السلام) بلکه پیغمبران گذشته ظهورش را بشارت دادند ـ که اگر بخواهیم آنها را ذکر کنیم کتاب طولانی می شود ـ .

نداهای نوح (علیه السلام) به شرق و غرب عالم می رسید ، و این یکی از معجزات آن حضرت بود ـ چنانکه در کتاب زبده التصانیف آمده ـ .

قائم (علیه السلام)   نیز هنگام ظهور ، بین رکن و مقام می ایستد و فریادی بر می آورد و می گوید : ای نقبا وسرداران من وای خواص من ، و ای کسانی که خداوند پیش از ظهور ، آنان را بر روی زمین برای یاری من ذخیره کرده ، با خواست و رغبت به سوی من آیید . پس صدای آن حضرت (علیه السلام) به آنها می رسد در حالی که در محرابها و بر فرشها و رختخوابهایشان باشند ، و با یک فریاد ، همه صدای او را می شنوند و هر یک از آنها به گوشش می رسد ، و به سوی آن صدا اجابت می کنند ، و یک چشم بر هم زدن نمی گذرد که همگی آنها بین رکن و مقام قرار می گیرند .

چنانکه در حدیث مفضل از امام صادق (علیه السلام) آمده است . [۶]


  ۱]  کمال الدین ، ۲/۴۳۰

[۲]  اصول کافی ، ۱/۵۱۴

  [۳] کمال الدین ، ۱/۳۲۲

[۴]  در بحار الانوار از پیامبر (ص) مروی است که فرمود : قیامت  بر پا  نخواهد شد مگر اینکه قائم از ما بپاخیزد و آن هنگامی است که خداوند به او اجازه دهد ، هر کس از او پیروی کند نجات یابد و هر آنکه از او تخلف جوید هلاک گردد . ای بندگان خدا ، خدا را خدا را ، که به سوی او بیایید هر چند بر روی برف و یخبندان باشد که او خلیفه خدا و خلیفه من است . (مولف)

[۵]   کمال الدین  ۲ / ۳۸۵

[۶]  بحار الانوار  ، ۵۳ / ۷

ارتباط پیامبران با خدا در قرآن

 در آیه ۵۱ سوره «شورى» خداى متعال از یکى از پربارترین مواهب خویش که براى بشر فراهم ساخته سخن مى گوید و آن چیزى نیست جز مسأله وحى و ارتباط انبیاء با خدا.

نخست مى فرماید:

«شایسته هیچ انسانى نیست که خدا با او سخن بگوید (و با او روبرو گردد، چرا که او منزه از جسم و جسمانیت است) مگر از طریق وحى و الهام مرموز، به قلب او» (وَ ما کانَ لِبَشَر أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْیاً).

«یا شنیدن سخنان پروردگار، از پشت حجاب» (أَوْ مِنْ وَراءِ حِجاب).

آن گونه که «موسى بن عمران» در کوه طور، سخن مى گفت، و پاسخ شنید، از طریق امواج صوتى که خداوند در فضا ایجاد مى کند بى آن که کسى او را مشاهده کند، چرا که او مشاهده کردنى نیست.

«و یا از طریق فرستادن رسولى که پیام الهى را به او ابلاغ کند» (أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً).

آن گونه که فرشته وحى و پیک الهى «جبرئیل امین» بر پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نازل مى شد.

«در این هنگام، فرستاده الهى به فرمان پروردگار، آنچه را خدا مى خواهد به پیامبرش وحى مى کند» (فَیُوحِىَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ).

آرى، راهى براى سخن گفتن خداوند، با بندگان، جز این سه راه نیست «چرا که او بلند مقام و حکیم است» (إِنَّهُ عَلِىٌّ حَکِیمٌ).

بالاتر از آن است که دیده شود، یا با زبان سخن گوید، و تمام افعالش حکیمانه است، و ارتباطش با پیامبران روى حساب.

این آیه، در حقیقت پاسخى است روشن، به افرادى که به خاطر بى خبرى ممکن است توهم کنند، مسأله وحى، دلیل بر این است که پیامبران خدا را مى بینند، و با او سخن مى گویند، این آیه روح و حقیقت وحى را به صورت فشرده و دقیقى منعکس کرده است.

از مجموع آیه، چنین بر مى آید که، راه ارتباط پیامبران با خدا منحصر به سه راه بوده است:

۱ ـ القاى به قلب ـ که در مورد بسیارى از انبیاء بوده است، مانند «نوح» که مى گوید: فَأَوْحَیْنا إِلَیْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا: «ما به نوح وحى کردیم که کشتى در حضور ما و مطابق فرمان ما بساز».(۱)

۲ ـ از پشت حجاب ـ آن گونه که خداوند در کوه «طور» با موسى(علیه السلام) سخن مى گفت: «وَ کَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَکْلِیماً».(۲)

بعضى نیز «من وراء حجاب» را شامل رؤیاى صادقه نیز مى دانند.

۳ ـ از طریق ارسال رسول ـ آن گونه که در مورد پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) آمده: «قُلْ مَنْ کانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللّهِ: «بگو کسى که دشمن جبرئیل باشد (دشمن خدا است) چرا که او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل کرد».(۳)

البته، وحى بر پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) منحصر به این طریق نبوده است، از طرق دیگر نیز صورت گرفته است.

این نکته نیز، قابل توجه است که وحى از طریق القاى به قلب، گاه در بیدارى صورت مى گرفته، چنان چه در بالا اشاره شد، و گاه در خواب و رؤیاى صادقه، چنان که در مورد «ابراهیم» و دستور ذبح «اسماعیل» آمده است (هر چند بعضى آن را مصداق من وراء حجاب دانسته اند).

گر چه شاخه هاى اصلى وحى، همان سه شاخه مذکور در آیه فوق است، ولى بعضى از این شاخه ها، خود نیز شاخه هاى فرعى دیگرى دارد، چنان که بعضى معتقدند نزول وحى از طریق فرستادن فرشته وحى، خود به چهار طریق صورت مى گرفته:

۱ ـ آنجا که فرشته بى آن که بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) ظاهر شود، در روح او القاء مى کرده است ، چنان که در حدیثى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: إِنَّ رُوحَ الْقُدْسِ نَفَثَ فِی رُوْعِى أَنَّهُ لَنْ تَمُوْتُ نَفْسٌ حَتّى تَسْتَکْمِلَ رِزْقَها فَاتَّقُوا اللّهَ وَ أَجْمِلُوا فِى الطَّلَبِ: «روح القدس در قلب من این معنى را دمیده که هیچ کس نمى میرد تا روزى خود را به طور کامل بگیرد، بنابراین از خدا بپرهیزید، و در طلب روزى حریص نباشید».

۲ ـ گاه فرشته، به صورت انسانى در مى آمد و پیامبر(صلى الله علیه وآله) را مخاطب مى ساخت و مطالب را به او مى گفت (چنان که در مورد ظهور «جبرئیل» به صورت «دحیه کلبى» در احادیث آمده است).

۳ ـ گاه، به صورتى بود که همچون زنگ در گوشش صدا مى کرد و این سخت ترین نوع وحى بر پیامبر بود، به گونه اى که حتى در روزهاى بسیار سرد صورت مبارکش غرق عرق مى شد، و اگر بر مرکب سوار بود مرکب چنان سنگین مى شد که بى اختیار به زمین مى نشست.

۴ ـ گاه، «جبرئیل» به صورت اصلیش که خدا او را بر آن صورت آفریده بود بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) ظاهر مى شد و این در طول عمر پیغمبر(صلى الله علیه وآله) تنها دو بار صورت گرفت.(۴)

۱ ـ مؤمنون، آیه ۲۷٫

۲ ـ نساء، آیه ۱۶۴٫

۳ ـ بقره، آیه ۹۷٫

۴٫ تفسیر نمونه، جلد ۲۰، صفحه ۵۱۲٫