حضرت مسیح

نوشته‌ها

مقایسه شفاعت در اسلام با قربانی شدن حضرت مسیح (علیه‌السلام) در مسیحیت

اشاره:

در دین اسلام مسئله شفاعت در قرآن و احادیث مطرح شده است. شفاعت در اسلام به این معنا است که در روز قیامت اختصاص به اولیاء الهی به خصوص پیامبر اسلام و اهل بیت (علیهم‌السلام) و بالاخص به امام حسین (علیه‌السلام) دارد. برخی این مسئله تشبیه به قربانی شدن حضرت مسیح(علیه‌السلام) برای گناهان بشر در مسیحیت نموده است.  در این نوشته در باره شفاعت توضیح داده شده است و نادرستی این شباهت بیان گردیده است.

افراد بشر به خاطر گناه و خطای که در مسیر مخالف عقیده دینی خودشان مرتکب می شوند برای رفع آثار سوء آن به اموری مانند «تفدیه» «قربانی» «شفاعت» و امثال این معانی، پناهنده می گردند.

در تاریخ پرستش ملل و نحل، یک نوع ملازمه ای بین «فدید» و «رفع گناه» صرف نظر از صور و اشکال مختلف آن دیده می شود. که نمونه های فراوانی در ادیان و مذاهب می توان سراغ گرفت.

بنابراین اعتقاد به مسئله «فدا» اختصاص به مسیحیان نداشته و در اکثر آیین ها، حضوری پر رنگ دارد.

ولی در دین اسلام، قصه فدیه ها و قربانی­ها به این صورتی که در آیین های عهد کهن و همچنین آیین های بشری معاصر و افسانه های تاریخی آمده، نیست. بلکه قرآن کریم راه بخشش گناهان و کسب رضایت پروردگار را علاوه بر اموری؛ مانند توبه و استغفار و انجام کارهای نیک و ترک کبائر، شفاعت شفاعت کنندگان ذکر نموده است، که روز رستاخیز تجلّی می یابد.

شفاعت که مورد اعتقاد ماست، با آنچه که به عنوان «فدا» در بسیاری از آیین ها خصوصاً آیین مسیحیت از آن یاد می شود، تفاوت ماهوی دارد.

زیرا، به بیان مرحوم علامه طباطبایی فدا، در حقیقت آن است که آدمی اثر سوء و بدی را که به واسطه عمل زشتی ملازم انسان یا یکی از متعلّقات او شده با چیز دیگری تعویض و تبدیل نماید. تا به واسطه تعویض، او را از رسیدن اثر سوء و زشت، محافظت نماید. روشن است که چنین معنایی در آنچه مربوط به حق تعالی است غیر معقول و نادرست است. سپس علامه به تفاوت و امتیاز «شفاعت» از «فدا» اشاره نموده و می گوید: امتیاز شفاعت از فدا آن است که شفاعت، یک نوع آشکار شدن قرب و منزلت شخص شفیع است، نزد کسی که از او درخواست شفاعت شده، بدون آنکه سلطنتش را سلب نماید یا به مالکیت او لطمه ای وارد کرده، فرمان او را علیه شخص مجرم باطل سازد، یا اینکه قانون مجازات و پاداش را از میان بردارد، بلکه در حقیقت، شفاعت، دعا و درخواستی است که شفیع از شخصی که از او درخواست شفاعت شده (خداوند) تقاضای عفو آمرزش می کند، تا با وجود حقّ مسلّمی که در آن مورد از نظر مجازات دارد، از مجرم گذشته و او را مورد لطف و رحمت خود قرار دهد.[۱]

پس با این تعریف و بر این مبنا، شفاعت با عدالت پروردگار منافاتی ندارد. و شفاعت بدین معنا نیست که همه گناهکاران با هر شرایط در هر موقعیتی مورد بخشش قرار گیرند.

از آیات قرآن استفاده می شود که شفاعت تنها برای عده خاصی از بندگان خدا، آن هم پس از اذن و رضایت اوست. پس شفعاء عند الله می توانند با تمسّک به رحمت و عفو و مغفرت پروردگار و نظر به اضطرار و  ومسکنت بنده گنهکار، وی را از مصداق حکم جزایی که شامل حال اوست، بیرون آورند.[۲]

اما در مورد امام حسین (علیه‌السلام) بنابر روایاتی که از پیامبر – صلی الله علیه و آله و سلم – درباره شهادت و شفاعت آن حضرت وارد شده است شبهاتی را در اذهان به وجود آورده که یکی از آن شبهات اینست که شفاعت امام حسین (علیه‌السلام) به این معنا است که حسین برای کفاره گناهان شیعیان شهید شد و این همان اعتقاد «فدا» در آیین مسیحیت است.

این نوع تلقیات از شهادت امام حسین، علاوه بر آنکه موجب تضییع اصول و قواعد مسلّم و پذیرفته شده ای از متن دین، مانند عدالت پروردگار که عینی ترین مصداقش کیفر مجرمین است و حکمت خداوند که مبنی بر آزمون بشر برای استکمال و رشد معنوی اوست، می باشد، متضمّن اشکالات فراوان کلامی نیز بوده و عامل ترویج گناه و تشییع منکرات می باشد که از ساحت مقدس این جریان پاک و پاک پرور به دور است؛ و کمترین خسارات و خطراتی که بر این عقیده مترتب می گردد تضییع اصول مذهب و تحریف حقایق دینی است. چنانکه همین عقاید بی اساس آیین مسیحیت را از مسیر حق منحرف نموده و کار را به جایی رسانده اند که گناه سوژه مناسبی برای عده ای سود جو و بازاری گشته تا از گناهکاران گناه را خریداری و بخشش خداوند را با نرخ بالایی در اختیار آنان قرار دهند.

بنابراین نپذیریم که آرایه های دروغین و پیرایه های جاهلانه، بر سر عاشورا نیز همان را آورد که بعضی بر سر عشاء ربّانی آوردند؛ و نگذاریم حسین را آنگونه به مسلخ برند که مسیح را بردند.[۳]

البته ما معتقدیم؛ حسین شفیع آبرومندی است که در دنیا و آخرت شفاعت می کند چنانچه عیسی (علیه‌السلام) نیز در این جهان و جهان دیگر، صاحب شخصیت بوده و از مقرّبان درگاه الهی است[۴] و نام و آرمان حسین دارای نورانیت، روشنایی و برکت است؛ چنانچه مسیح نیز ذاتی مبارک و وجودی با برکت است.[۵]

حسین برای بشریت «مصونیت دنیوی» به ارمغان می آورد، قبل از آنکه «معصومیت در آخرت» به آنها ببخشد. گناه سوزی حسین به تاریخ زمینی انسان است،  بدین معنا که به انسان برای نجات او، دنائت ستیزی، ستم سوزی، جهل گریزی و حقیقت پذیری را تعلیم و آموزش می دهد.

با این تعبیر و به این بیان، ما هم می پذیریم که او فدای اسلام شد، اما برداشت ما از «فدا» نجات بشر از بندهای اسارت و بندگی غیر خداست.

حسین «فادی» است، زیرا با روشن کردن راه، قدرت تمییز حق از باطل و تشخیص راه را از بیراهه به ما بخشید و بدین سبب پشتوانه معنوی همه قیام های اصلاحی و راهگشا و مرشد تمامی مصلحان جامعه بشری واقع گشت، تا بدینگونه تاریخ را تا قیام منجی عالم، راهنمایی و هدایت نماید.

شفاعت ائمه و بخصوص شفاعت امام حسین (علیه‌السلام) بواسطه اینکه او عبد صالح خداوند است و به اذن او برخی بندگان را شفاعت می کند معنی پیدا می کند. البته هر بنده ای مشمول شفاعت نمی شود بلکه صرفاً بنده ای که معرفت راستین به دین داشته و پیرو واقعی اهل بیت بوده و در برخی از گناهانی که از او سر زده مشمول شفاعت امام می شود. روشن است که این شفاعت خود احیای مرده است، احیای کسی که اگر شفیعی واسطه بخشیدنش نشود، به خاطر گناه به بن بست و ناامیدی می رسد.

پس «شفیع» بودن او به معنی «محیی» بودن اوست و «شفاعت» او به معنای «نجات» ما از دوزخ آلودگی و ناپاکی است. چرا که شفاعت، دگرگون کردن و تغییر دادن است. شخص شفیع به عنوان کانون فضیلت و سرچشمه معنویت با جاذبه خاص خود، هر که در دایره شعاع هدایتش قرار گیرد، ا هل حقیقت و صاحب فضیلت می گرداند و او را شکوه و بزرگی می بخشد.[۶]

حاصل کلام اینکه، فرد و جمعیتی که به حسین عشق می ورزد و آرمان هایش را نیز دوست دارد، طبیعتاً با او همراه است و در جهت حرکت ا و گام بر می د ارد و این یعنی «نجات و رستگاری».

ولی در آئین مسیحیت «فدا» شدن به نظریه «کفاره نیابتی معروف است می گوید: عیسی به عنوان یک نایب و جایگزین، متحمل مجازاتی گردید که سزاوار آن گناهکاران بود ولی او به نمایندگی آنان کیفرشان را تحمل نمود.[۷]

بنابراین شفاعت مورد اعتقاد ما با آنچه که در دین مسیحیت «فدا» نامیده می شود تفاوت بسیار دارد.

پی نوشت:

[۱] . طباطبائی، محمد حسین، المیزان, نشر مؤسسه النشر الاسلامی، چ۸، ۱۴۲۵ ه‍ ق، ج۶، ص۱۸۳.

[۲] . المیزان ج۱، ص۱۵۹.

[۳] . چوبینه، سجاد، نگاهی فلسفی به جریان عاشورا، ناشر ابرار، اول، ۱۳۷۷، ص۱۱۰.

[۴] . آل عمران/۴۵.

[۵] . مریم/۳۱.

[۶] . نگاهی فلسفی به جریان عاشورا، ص ۱۱۵.

[۷] . درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، ص ۱۶۴.

تشبیه پسربودن حضرت عیسی برای خدا با ثارالله بودن امام حسین(ع)

 اشاره:

مسیحیان حضرت مسیح (ع) را پسر خدا می‌دانند آیا می‌شود این مقوله را تشبیه کرد به خون خدا دانستن امام حسین (علیه‌السلام) که در زیارت وارث می‌گوید یا ثار الله و ابن ثاره، بنابراین اگر ثارالله بودن اشکال نداشته باشد پسری حضرت مسیح برای خدا اشکالی نخواهد داشت. در این نوشته به این مقایسه پاسخ داده شده است.

 

قبل از پرداختن به پاسخ ابتدا باید معلوم گردد که منظور مسیحیان از فرزند خدا بودن حضرت عیسی (علیه‌السلام) چیست؟ و در ثانی این که در زیارت وارث امام حسین (علیه‌السلام) را با عبارت «ثارالله» توصیف کرده به چه معناست و در نهایت آیا این دو مطلب شباهتی به هم دیگر دارند و می‌توان هر دو را موجب شرک، تشبیه، تجسیم و… دانست یا نه؟

۱. عقیده مسیحیان در مورد عیسی (علیه‌السلام)

پولس که از دیدگاه مسیحیان، بنیان‌گذار مسیحیت کنونی است[۱] از همان آغاز تبلیغ مسیحیت خود ساخته‌اش، حضرت عیسی را به عنوان فرزند خدا معرفی می‌کرد و در جای جای نوشته‌های خود که به کلیساهای مختلف می‌نوشت (و اکنون جزو بخشی از عهد جدید کتاب مقدس مسیحیان به شمار می‌رود) این اندیشه را شایع می‌ساخت. او در نامه‌ای به مسیحیان روم می‌نویسد: «… این مژده درباره فرزند خدا یعنی خداوند ما عیسی مسیح می‌باشد که به صورت نوزادی از نسل داود نبی به دنیا آمد، اما با زنده شدنش پس از مرگ، ثابت کرد که فرزند نیرومند خدا و دارای ذات مقدس الهی است.»[۲] و در نامه دیگری می‌نویسد: «چقدر باید خدا را شکر کنیم خدایی که پدر خداوند ما عیسی مسیح است.»[۳]

در انجیل یوحنا چنین آمده که: «در ازل پیش از آن که چیزی پدید آید، «کلمه» وجود داشت و نزد خدا بود. او همواره زنده بوده و خود او خداست، هر چه هست به وسیله او آفریده شده است… «کلمه خدا» انسان شد و بر روی این زمین و در بین ما زندگی کرد.»[۴]

بنابراین مسیحیان حضرت عیسی را خدا و فرزند خدا می‌دانند که به صورت انسان ظهور کرده است و همانند خداوند ازلی و قدیم است و طبق این اعتقاد او شریک خداوند در آفرینش و تدبیر جهان است. در قرآن کریم نیز به این اعتقاد مسیحیان اشاره شده است، چنان که خداوند می‌فرماید: «… و نصاری (مسیحیان) گفتند: مسیح پسر خداست این سخنی است که با زبان خود می‌گویند که همانند گفتار کافران پیشین است، خدا آنان را بکشد، چگونه از حق انحراف می‌یابند.»[۵] «آنها دانشمندان و راهبان خویش را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند و مسیح فرزند مریم را در حالی که دستور نداشتند، جز خداوند یکتایی را که معبودی جز او نیست بپرستند، ‌او پاک و منزه است از آنچه شریکش قرار می‌دهند.»[۶] و البته در آیات دیگر نیز خداوند را از داشتن فرزند منزه دانسته[۷] و نسبت دادن هرگونه مثل و شبه به خداوند را مردود می‌شمارد، و می‌فرماید: «لیس کمثله شیء»[۸] و به پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) می‌فرماید که «بگو خدا خالق همه چیز است و اوست یکتا و پیروز».[۹]

علاوه بر آیات فوق در هیچ یک از دیگر آیات یا روایات اسلامی، هیچ کس به عنوان فرزند خداوند معرفی نشده است و در مورد پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) که اشرف انبیاء می‌باشد، در قرآن کریم چنین آمده است که: «محمد (صلی‌الله علیه و آله) فقط فرستاده خداست و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند…».[۱۰]

امّا این که در زیارات مربوط به شهدای کربلا و امام حسین (علیه‌السلام) از آن حضرت با عنوان «ثار الله و ابن ثاره»[۱۱] نام برده شده نمی‌تواند دلیلی بر فرزند داشتن خدا یا جسم بودن خدا و یا… باشد، پس بهتر است به معنی کلمه «ثار» در لغت اشاره شود.

۲. ثار در لغت: در مورد ریشه کلمه «ثار» دو احتمال می‌تواند وجود داشته باشد.

 الف) ثار از ریشه «ثور» به معنی برانگیخته شدن و شوریدن، گرفته شده باشد.[۱۲] که در این صورت «ثارالله» به معنی «برانگیخته خدا و کسی که به خاطر خدا قیام کرده است» می‌باشد و «ابن ثارالله» ، فرزند قیام کننده به خاطر خدا، معنی می‌دهد.

ب) ثار از ریشه ثأر (مهموز العین) به معنی خون خواهی وگرفتن انتقام مقتول، گرفته شده باشد[۱۳]  که در این صورت «ثار الله» اضافه مصدر به فاعل بوده و به معنی کسی که خداوند انتقام خون او را خواهد گرفت، می‌باشد.

از میان دو معنی فوق، معنی اخیر مورد استعمال بیشتری دارد و علامه مجلسی ضمن این که می‌گوید: ثار از الثأر (مهموز العین) اخذ شده در مورد معنی آن دو احتمال می‌دهند:

احتمال اول: ثار الله به معنی کسی است که خداوند از دشمنان او خون‌خواهی خواهد کرد.

احتمال دوم: ثارالله یعنی کسی که به هنگام رجعت، انتقام خون خود و اهل بیتش را، به امر الهی از دشمنان خواهد گرفت.[۱۴]

با توجه به مطالب فوق «ثار» را چه از ریشه «ثور» گرفته باشیم که به معنی برانگیخته شدن است و چه از ریشه «ثأر» که به معنی خونخواهی مقتول است، ثار الله معنی خون خدا نمی‌دهد و اگر در جایی این کلمه را به معنی خون خدا ترجمه کرده‌اند یا همین معنای «کسی که خدا خون‌خواه اوست» مورد نظر بوده و یا اشتباه کرده و معنای آن را متوجه نشده‌اند. زیرا هیچ دلیل و مدرکی وجود ندارد که ثارالله را خون خدا معنا کنیم.

در نتیجه می‌توان گفت: قیاس عقیده مسیحیان در مورد حضرت عیسی با عقیده مسلمانان درمورد امام حسین (علیه‌السلام) یا امام علی (علیه‌السلام) قیاس نادرست و بی‌ربطی است؛ زیرا اولا: مسیحیان حضرت عیسی را فرزند خدا و جزئی از خدا و آفریننده جهان می‌دانند.[۱۵]

ولی مسلمانان این عقیده را رد کرده و خداوند را از داشتن فرزند منزه می‌دانند و هر روز چندین بار در نماز آیه «لم یلد و لم یولد» را تکرار می‌کنند و به معنای آن ایمان دارند.

ثانیا: ثار الله به معنی خون خدا نیست تا گمان شود که خداوند جسم بوده و خون دارد و نعوذ بالله امام حسین (علیه‌السلام) یا امام علی (علیه‌السلام) خون خدا هستند.

ثالثاً: ثار یا به معنی برانگیخته خداوند است یا به معنی «کسی که خداوند خون خواه اوست» و هر دو معنی هیچ دلالتی بر تشبیه، تجسیم و تشریک ندارد و این که خداوند انتقام خون امام حسین (علیه‌السلام) را خواهد گرفت،‌امری است یقینی که در روایات متعدد بدان اشاره شده است. هم چنان که صاحب مکیال المکارم می‌نویسد: «خداوند،‌ انتقام خون مولای ما شهید مظلوم (امام حسین (علیه‌السلام)) را خواهد گرفت؛ زیرا در حقیقت خداوند ولی دم آن حضرت  است به همین خاطردر زیارت‌های متعدد آمده است که السلام علیک یا ثار الله.»[۱۶]

پی نوشت:

[۱] . بی.ناس، جان، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، تهران،  انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، چ پنجم، ۱۳۷۰، ص۶۱۹.

[۲] . نامه پولس به مسیحیان روم، فصل۱، آیه ۴.

[۳] . نامه دوم پولس به مسیحیان قرنتس، فصل ۱، آیه ۳ و ۴.

[۴] . انجیل یوحنا، فصل۱، آیه ۴ و ۱۵، هم چنین ر.ج شود: نامه پولس به مسیحیان کولسی، فصل۱، آیه۴.

[۵] . توبه/۳۰.

[۶] . توبه/۳۱.

[۷] . نساء/۱۷۱؛ صافات/۱۵۲؛ اخلاص/۳؛ مریم/۳۵؛ مؤمنون/۹۱؛ یونس/۶۸؛ اسراء/۱۱۰؛ بقره/۱۱۶؛ مریم/۸۸، ۹۱ و ۹۲؛ انبیاء/۲۶؛ فرقان/۲؛ زمر/۲، جن/۳؛ کهف/۴.

[۸] . شوری/۱۱.

[۹] . رعد/۱۶.

[۱۰] . آل عمران/۱۴۴.

[۱۱] . ابن قولویه قمی، ابوالقاسم، کامل الزیارات، نجف اشراف، انتشارات مرتضویه، ۱۳۵۶ هـ .ش، ج۱، ص۱۹۵.

[۱۲] . المنجد، (عربی به فارسی)، ترجمه محمد بندر ریگی، ماده ثور، انتشارات ایران، چ دوم، ج۱، ص۱۵۹.

[۱۳] . ابن منظور، لسان العرب، ج ۴، ص ۹۷، خلیل بن احمد، العین، ج ۸، ص ۲۳۶.

[۱۴] . مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، دار احیاء التراث العربی، ج۹۸، ص۱۵۱ و ۱۵۴.

[۱۵] . رجوع شود به: متن انجیل یوحنا که در اول این مقال نقل شده است.

[۱۶] . موسوی، محمد تقی، مکیال المکارم، مصحح، مدرسه الامام المهدی، ج۱، ص ۴۲۰.

منبع: نرم افزار پاسخ حوزه.

مقایسه پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) با حضرت مسیح (علیه‌السلام) در مسئله خشونت.

اشاره:

برخی می گویند پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) برای تبلیغ دین اسلام  دست به خشونت و جنگ زد؛ درست برخلاف حضرت عیسی(علیه‌السلام) که با کمال ارامش و بدون کوچکترین خشونتی مردم را به سوی خدا هدایت می کرد به همین دلیل تاریخ اسلام بر خلاف سایر ادیان سراسر اکنده از جنگ و خشم و خونریزی است. در این نوشته به این مقایسه نادرست پاسخ داده شده است.

اسلام آخرین و کامل ترین دین خدا است که با رسالت پیامبر آخرالزمان محمد مصطفی (صلی‌الله علیه و آله) برای هدایت بشر آمده در حالی که ایمان به همه پیامبران ـ علیهم السلام ـ از جمله حضرت عیسی مسیح (علیه‌السلام) را لازم و انکار هر یکی از آنان را موجب کفر دانسته و فرق و تفاوت در بین آنان را جائز نمی داند. قرآن کریم در این رابطه می فرماید: «بگویید ما به خدا ایمان آورده ایم و به آنچه بر ما نازل شد و آنچه بر ابراهیم و اسحاق و یعقوب و پیامبران از فرزندان او نازل گردید و همچنین به موسی و عیسی و پیامبران دیگر از طرف پروردگار داده شده است، و در میان هیچ یک از آنها جدایی قائل نمی‌شویم و در برابر فرمان خدا تسلیم هستیم».[۱]

بعد از این مقدمه‌ی کوتاه در مقام پاسخ به سوال توجه به امور زیر لازم است:

۱. از دیدگاه اسلام حضرت مسیح (علیه‌السلام) و حضرت محمد (صلی‌الله علیه و آله) هر دو از پیامبران اولوالعزم بوده که در طول هم برای یک دین و یک هدف مبعوث شده اند و در عرض هم قرار نداشته اند تا مورد مقایسه قرار گیرند و گفته شود کدام یک بهتر از دیگری است؛ بلکه بر مبانی دین اسلام لازمه ایمان به حضرت مسیح (علیه‌السلام) و دین او، ایمان به رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) و دینش می باشد و بالعکس لازمه ایمان به پیامبر اسلام و دین او، ایمان به حضرت مسیح(علیه‌السلام) و دین اوست. روی این جهت اصل مقایسه در بین آنان با ایجاد تفاوت در رسالت و آموزه های دینی آنان غیر معقول است بلکه ملازم با شرک و انکار خدای واحد می‌باشد. چون در صورت مقایسه باید ملتزم شد که این دو دین از دو منشاء جداگانه آمده و هر پیامبری از طرف خدای خود پیامبر و رسول بوده است. اما مسیحیت رایج را می توان با اسلام مقایسه نمود چون منشاء واحدی با اسلام ندارد.

۲. حضرت مسیح (علیه‌السلام) در تثبیت و ترویج دین خدا به علت دشمنی یهود و بنی اسرائیل فرصت کافی نداشت زیرا یهود و بنی اسرائیل تصمیم قتل او را گرفتند و به علت همین وضعیت منفی اجتماعی و حاکمیت شرک و الحاد نتوانست بیشتر از سه سال به تبلیغ دین خدا بپردازد و لذا خداوند به علت کفران و دشمنی قوم بنی اسرائیل، او را به آسمان برد. امروز مسیحیانی که ۳۳درصد جمعیت دنیا را تشکیل می دهند حتی یک نفرشان هم پیرو حضرت مسیح نمی باشد و به هیچ اصل و فرع دین حضرت مسیح (علیه‌السلام) ایمان ندارند بلکه می توان گفت مؤمنین واقعی به حضرت مسیح (علیه‌السلام) و دین او همین مسلمانانی هستند که در قالب آموزه های دین اسلام به او و کتابش ایمان دارند. زیرا عقاید مسیحیان از قبیل تثلیث، نفی شریعت و نبود حرام و حلال در بین آنان و … هیچ ربطی به مسیح و دین او ندارد تا چه رسد که گفته شود مسیحیت با تبلیغ سه سال حضرت مسیح فراگیر شده و اکثریت مردم را به خود جذب نموده است. بلکه به دلایل قطعی این آیین ساخته و پرداخته پولس و امثال اوست که در دنیا به نام دین مسیح (علیه‌السلام) معروف گردیده است و با جنگ های بی شمار و استعمار کشورها توسط حکام مسیحی گسترش پیدا نموده است و امروز هم شاهد تجاوزات بی شرمانه آنان در کشورهای اسلامی هستیم.

۳. اما اینکه ادعا شده است پیامبر اسلام برای ایجاد و تبلیغ دین اسلام دست به خشونت زده است با واقع مطابقت ندارد؛ زیرا پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) سیزده سال تمام در مکه اسلام را تبلیغ و ترویج می‌کرد و این مشرکان بودند که هم پیامبر اسلام و هم مسلمانان را مورد اذیت، شکنجه و کشتن قرار می داد و به همین دلیل عده‌ای از مسلمانان یک بار به حبشه هجرت کردند و برای بار دوم همگی آنان به مدینه هجرت نمودند و زمانی که آنجا تشکیل حکومت دادند دشمنان و مشرکین این حکومت را هدف حملات خود قرار داد و روی این جهت تمام جنگ های پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) جنبه تدافعی داشته است چون بعد از تأسیس حکومت اسلامی در مدینه مشرکان و یهودیان آن را تحمل نکرده و از هر طرف با بهانه های مختلف بر کیان اسلام تجاوز نموده و متعرض مسلمانان می شدند. پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) نیز برای سرکوبی آنان تحت عنوان غزوه یا سریه با آنان می جنگیدند. بزرگترین جنگ های رسول خدا جنگ بدر، احد، احزاب (خندق) و خیبر بوده اند که همگی با تجاوز دشمنان شکل گرفته اند. و سایر غزوه‌ها و سریه‌ها به گفته عبدالحسین زرین کوب بعد از اینکه دشمنان متعرض مسلمین می شده اند، محقق گردیده اند.[۲]

پی نوشت:

[۱]. بقره / ۱۳۶ و آل عمران / ۸۴.

[۲]. ر.ک: عبدالحسین زرین کوب، بامداد اسلام، بخش پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در مدینه.

فرق بین اسلام و مسیحیت

اشاره:

اسلام و مسیحیت از ادیان ابراهیمی به شمار می آیند. به این معنا که اصل دین مسیحیت دین توحیدی است که خداوند متعال آن را به وسیله حضرت مسیح(علیه‌السلام) برای هدایت بشر فرستاده بود و اسلام نیز دین توحیدی است که با نبوت حضرت محمد(صلی‌الله علیه و آله) بعد از دین مسیحیت برای هدایت بشر نازل شده است. از دیدگاه قرآن دین خداوند در نزد خداوند فقط یک دین بیش نیست که آن همان اسلام می باشد. و لذا خداوند در قرآن کریم فرموده:إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ(۱). «هر آینه دین در نزد خدا دین اسلام است» و باز می فرماید: وَ مَنْ یبْتَغِ غَیرَ الْإِسْلامِ دیناً فَلَنْ یقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَهِ مِنَ الْخاسِرین(۲). «و هر کس که دینی جز اسلام اختیار کند از او پذیرفته نخواهد شد و در آخرت از زیاندیدگان خواهد بود».

عقل هم حکم می کند بر اینکه دین خداوند در تمام زمانها باید دارای یک حقیقت باشد. زیرا با توجه به اینکه حقیقت انسان و افراد بشر در تمام زمانها دارای یک حقیقت بوده و از فطرت یکسان برخوردار می باشند و همگی با این یگانگی در حقیقت و فطرت با هدایت و رستگاری یک سان نیازمند هستند و تفاوتی از این جهت در بین آنها وجود ندارد و از طرف دیگر از خدای واحد و عالم و حکیم برای افراد بشر با نیازمندی یکسان آنها، نزول ادیان مختلف و متضاد برخلاف حکم عقل می باشد.

پس دین مسیحیت در اصل و واقع به گونه ای بوده که هیچ منافات و تضادی با دین اسلام نداشته به جز برخی تفاوتهایی که در شریعت آنها بنا بر اقتضای زمان وجود داشته است. ولی این دین با تحریفات و دستبردهای انسانهای مغرض از اصل خود دور شده و به شکلی در آمده است که با دین اسلام تفاوتهای زیادی در حد تضاد و تنافی پیدا کرده است و ما در زیر به این فرقها و تفاوت ها به صورت مختصر مطالبی را بیان می‌کنیم:

۱٫ فرق اساسی و اصلی بین این دو دین در مورد شخصیت و هویت حضرت مسیح(علیه‌السلام) می باشد. دین اسلام حضرت مسیح (علیه‌السلام) را انسان و بنده ای از بندگان خدا معرفی نموده که به عنوان پیامبر اولوالعزم با داشتن کتابی آسمانی به نام انجیل از طرف خداوند برای اعتلای کلمه توحید و عبادت پروردگار یکتا در راستای هدایت بشر به سوی رستگاری مبعوث گردیده است. و درباره خلقت و تولد حضرت مسیح هم هیچ ابهامی در دین اسلام وجود ندارد و قرآن کریم خلقت حضرت مسیح(علیه‌السلام) را شبیه خلقت حضرت آدم(علیه‌السلام) دانسته و می فرماید: إِنَّ مَثَلَ عیسی عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ(۳). «مثَل عیسی در نزد خدا، چون مثَل آدم است که او را از خاک بیافرید و به او گفت: موجود شو. پس موجود شد».

قرآن کریم اوصاف بسیاری را به حضرت مسیح (علیه‌السلام) نسبت داده ازجمله اینکه :«عیسی(علیه‌السلام) بنده خدا پیامبر خدا(۴) و رسول به سوی بنی اسرائیل(۵) و یکی از پیامبران اولوالعزم و صاحب شریعت بوده و کتابی به نام انجیل داشت(۶) خدای تعالی نام او را مسیح عیسی نهاد(۷) و…»

اما در دین مسیحیت حضرت مسیح (علیه‌السلام) شخصیت مبهم و چند پهلو دارد. در اناجیل، حضرت مسیح (علیه‌السلام) یکبار پسر یوسف نجار(۸) و بار دیگر پسر روح القدس(۹) و در موارد متعدد پسر خدا پنداشته شده است. و در نتیجه اعتقاد مسیحیان بر این مطلب متمرکز گردیده که حضرت مسیح پسر خداست و پیامبر نبوده و کتابی هم نداشته است بلکه کلام خدا در او تجسد یافته است. و از این روی مسیحیان معتقد شده اند که حضرت مسیح پسر خدا است که در روی زمین به شکل پسر انسان تجسم پیدا کرده است. و از تمامی جهات دارای صفات خدایی و الوهی می باشد(۱۰) . در انجیل یوحنا بر این مطلب تصریح شده است که: «در ابتداء کلمه بود و و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود همان که در ابتداء نزد خدا بود همه چیز به واسطه او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت»(۱۱). بنابراین الوهیت و خدایی حضرت مسیح (علیه‌السلام) در دین مسیحیت اساس این دین را تشکیل می دهد.

۲٫ فرق دیگری که از فرق اول ناشی می شود اینست که دین اسلام مبتنی بر توحید و یگانگی خداوند می باشد و غیر از آن هر اعتقادی را نسبت به خدا شرک و کفر آمیز می داند. اما دین مسیحیت بر اعتقاد به تثلیث استوار است. به این معنا که خدای پدر و خدای پسر و روح القدس جملگی یک خدا را می سازند.

۳٫ فرق دیگری که در میان این دو دین وجود دارد اینست که دین اسلام در عین حالی که دین مسیح را منسوخ و در نزد خدا از رسمیت افتاده می داند اعتقاد به رسالت حضرت مسیح و کتاب انجیل را از شرایط ایمان به دین اسلام می داند اما مسیحیت پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) و قرآن را اصلا قبول ندارند.

۴٫ در دین اسلام شریعت الهی محفوظ بوده و لذا دستورات خداوند در ابعاد عبادی، و اجتماعی و سیاسی واقتصادی و… مورد تمسک در عمل قرار گرفته و بر این اساس فقیهان اسلامی در راستای استنتاج احکام الهی با تلاشهای بسیاری کتابهای فقهی گرانبهایی را تحویل امت اسلامی داده اند. و لذا بر طبق شریعت الهی در دین اسلام حلال و حرام و وجوب و حرمت در موضوعات مختلف وجود دارد. اما در دین مسیحیت چونکه شریعت توسط پولس برداشته شد مسئله وجوب و حرمت و حلال و حرام جایگاهی ندارد و راه یک نوع اباحی گری مطلق در این دین باز شده و هیچ نوع تقیدی در آن وجود ندارد. در این دین فقط آن مقدار از شریعت تورات و موسوی که در اناجیل تکرار شده است قابل اعتنا است و آن هم منحصر در ده فرمان است(۱۲) که یک سلسله احکام اخلاقی نسبت به همسایگان می باشد.

این چند فرق اساسی در بین دین اسلام و مسیحیت وجود دارد و فرقهای جزئی دیگر بر این فرقها متفرع می گردند که در این مقاله مجالی برای ذکر همه‌ آنها نیست.

پی نوشت:

  1. آل عمران:۱۹٫
  2. آل عمران:۸۵٫
  3. آل عمران:۵۹٫
  4. مریم:۳۰٫
  5. آل عمران۴۹٫
  6. احزاب:۷ و شورا:۱۳٫
  7. آل عمران:۴۵٫
  8. انجیل متی، باب اول، جمله ۱۶ و انجیل لوقا، باب ۳، جمله ۲۳٫
  9. انجیا متی، باب اول، جمله ۲۰٫
  10. دایرهالمعارف کتاب مقدس،ص۵۱۷،تهران ، انتشارات روزنو، اول، ۱۳۸۰ش.
  11. انجیل یوحنا، باب اول جمله اول.
  12. دایره المعارف کتاب مقدس، ص۶۲٫

نویسنده: حمید رفیعی

عوامل تحریف کتاب مقدس

    اشاره:

کتاب مقدس که شامل عهد جدید و عهد قدیم می شود ، کتاب دینی مسیحیان است. البته عهد قدیم کتاب مقدس یهودیان است که مسیحیان نیز آن را قبول دارند. این کتابها دستخوش تحریف قرار گرفته و کتابهای تورات و انجیل که جزئی از آن است، همان کتابهایی که حضرت مسیح و حضرت موسی(علیهماالسلام) آورده بودند نیست و آموزه های بشری داخل آنها شده است. در این نوشته به عوامل تحریف این کتاب اشاره شده است.

  در تحریف انجیل و تورات عوامل مختلف نقش داشته است.

۱٫ یکی از عوامل تحریف این دو کتاب آسمانی بی تفاوتی پیروان این دو کتاب نسبت به حفظ آنها می باشد. همانگونه که مسلمانان صدر اسلام نسبت به حفظ قرآن سعی و تلاش داشته تا حدی که افراد زیادی تمام قرآن را حفظ کرده و حافظان قرآن معروف بودند در میان یهودیان و مسیحیان اولیه این حالت وجود نداشته است.

۲٫ مغرضین و جاه طلبان متاثر از بت پرستان و ادیان انحرافی رایج در آن زمان از عوامل دیگر تحریف این دو کتاب می باشند که بر طبق امیال و عقاید خود شان تعالیم و آموزه های انحرافی را به عنوان کتابهای آسمانی و وحیانی به خورد مردم می داده اند. قرآن در این باره می فرماید: «فَوَیلٌ لِلَّذینَ یکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیدیهِمْ ثُمَّ یقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً فَوَیلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیدیهِمْ وَ وَیلٌ لَهُمْ مِمَّا یکْسِبُونَ؛ پس واى بر آنهایى که کتاب را خود به دست خود مى‏نویسند، و تا سودى اندک برند، مى‏گویند که از جانب خدا نازل شده. پس واى بر آنها بدانچه نوشتند و واى بر آنها از سودى که مى‏برند»[۱] و لذا می بینیم که اکثر مطالب کتاب تورات حاکی از این است که توسط برخی از یهودیان نگاشته شده و به عنوان کتاب آسمانی از طرف یهودیان پذیرفته شده است. و لذا برخی از دانشمندان غربی مانند ابراهیم بن عزرا (۱۰۸۹ ـ ۱۱۶۴ م) که خود مفسّر تورات است می گوید: حضرت موسی (علیه‌السلام) نویسنده واقعی اسفار پنج گانه نمی باشد بلکه این کتاب باید قرن ها پس از حضرت موسی (علیه‌السلام) به دست فرد دیگری نوشته شده باشد و نیز اسپینوزا (۱۶۳۲ ـ ۱۶۷۷م) به موارد خاصی از تورات اشاره نموده و می گوید که این ها نمی تواند نوشته حضرت موسی (علیه‌السلام) باشد.[۲]

و مسیحیان نیز معتقدند که حضرت مسیح (علیه‌السلام) اصلاً کتاب آسمانی نداشته است بلکه او خود تجسم وحی الهی و عین پیام خدا بود و انجیل ها و سایر کتاب های عهد جدید نوشته و یا املای حضرت عیسی (علیه السلام) به شاگردانش نمی باشد.[۳] بلکه به گفته توماس میشل تا سال ۶۰ میلادی انجیل مکتوب وجود نداشت و بعدها رسولان و شاگردان حضرت مسیح (علیه‌السلام) سخنان و کارهای او را در قالب اناجیل جمع آوری نمودند تا این که در بین سال های ۱۵۰ ـ ۲۰۰م فهرست کتاب های مقدس تهیه شد و سپس در قرن های بعد از طرف کلیسا روشن گردید که چه کتاب هایی را باید مقدس شمرد.[۴]

۳٫ عامل دیگری که در تحریف این کتابها نقش داشته است مفقود شدن این کتابها می باشد. براساس تاریخ سرگذشت بنی اسرائیل کتاب تورات «دچار تحوّلات گوناگون گردیده است. از آن جمله یهودیان تورات را در میان تابوت مقدس می گذاشتند و از آن به شدّت مواظبت می کردند. تا اینکه در سال ۵۸۶ قبل از میلاد بخت النصر پادشاه بابل تمام سکنه فلسطین را به اسارت گرفت و تمام آثار یهود از جمله تابوت و تورات را نابود کرد. تمام میراث فرهنگی و معنوی یهود که در تابوت قرار داشت کاملاً محو و نابود گردید. یهودیان تا پنجاه سال دیگر در اسارت بابلیان باقی ماند. کوروش پادشاه ایران در جنگ بابلیان موفق شد که آنها را شکست داده و یهودیان را از اسارت رهائی بخشد. و به آنان اجازه عودت به فلسطین داد. یهودیان تنها در سال ۴۷۵ قبل از میلاد موفق شدند که تحت ریاست عُزیر اقدام به جمع آوری و تدوین عهدعتیق نمایند.[۵] یعنی فاصله نابودی تورات و زمان تدوین مجرد آن (۱۱۱) سال می باشد طبیعی است که بسیاری از مطالب عهد عتیق در مرور این سالها فراموش گردیده و بسیاری از مطالب که عمدتاً متأثر از محیط بت پرستی بابل و عقاید مشرکانه ایران آن زمان بوده است. در تدوین مجدد عهد عتیق جا باز کند.[۶] پس بصورت طبیعی هیچ اعتبار منطقی و علمی برای تدوین مجدد عهد عتیق نمی ماند که عیناً همان کتابی باشد که در ۱۱۱ سال قبل بوده است. و استناد همین عهد عتیق به أنبیا و پیامبران قبل از حادثه بابل کاملاً مشکوک و غیرقابل اطمینان است.

از دیدگاه اسلام پس از عروج حضرت مسیح (علیه‌السلام) کتاب انجیلی که بر حضرت مسیح(علیه‌السلام) نازل شده بود نیز مفقود گردیده است. امام رضا(علیه‌السلام) در مجلس مامون الرشید که برای مناظره تشکیل شده بود خطاب به جاثلیق عالم نصرانی می گوید:«از انجیل واقعی که آن را گم کرده اید و از نویسندگان اناجیل چهار گانه چه می دانی؟ جاثلیق در جواب گفت انجیل فقط یک روز گم شده و سپس یوحنا و متی آن را دوباره پیدا کرده اند. امام(علیه‌السلام) به او می‌گوید: شما نسبت به انجیل خیلی کم اطلاع هستید اگر شما انجیل واقعی را گم نکرده و بر عهد اول باقی بودید چنین اختلافی در بین شما نسبت به اناجیل اربعه پیش نمی آمد. باید بدانی که هنگامی که انجیل را گم کردید نصارا به سوی علمای شان رفتند و به آنان گفتند که عیسی کشته شد و انجیل را گم کردیم و شما علمای ما هستید، چه چیزی از انجیل در نزد شما می باشد؟ آلوقا(لوقا) و مرقابوس(مرقس) گفتند: انجیل در سینه های ماست و نگران نباشید، ما آن را سِفر به سِفر برای تان اخراج می کنیم. سپس آلوقا و مرقابوس و یوحنا و متی این اناجیل را وضع کردند». [۷]

خداوند حفظ این کتابها را مانند کتاب قران مجید تضمین نکرده بود تا گم نشوند و با این عوامل مورد تحریف قرار نگیرند. و اینکه چرا خداوند قرآن را حالا چه به صورت متعارف و به وسیله مسلمانان و چه به صورت معجزه آسا قرآن را از هرگونه تحریف و کم و زیاد شدن حفظ کرد شاید نتوانیم در مورد برخی از افعال خداوند متعال به طور قطعی اظهار نظر کنیم لکن این قدر می‌دانیم که دین اسلام آخرین دین خداوند است که بعد از پیامبر اسلام پیامبری نخواهد آمد و سلسله پیامبران با مبعوث شدن حضرت محمّدـ صلّی الله علیه و آله ـ به پایان رسید و آن حضرت به عنوان خاتم الانبیاء[۸] آخرین  و کامل ترین برنامه زندگی را برای بشر به ارمغان آورد. عقل انسان حکم می کند که کتاب و دین کامل آخرین پیامبر خدا باید تا پایان تاریخ باقی بماند تا برای بشر حجت الهی وجود داشته باشد. بنابراین ختم نبوت که با ادلّه قاطع ثابت شده موجب می شود تا قرآن که کتاب نبی خاتم است محفوظ بماند. در روایتی از امام رضاـ علیه السّلام ـ نقل شده که آن حضرت در بیان علت کهنه نشدن قرآن می فرماید: «لانه لم یجعل  لزمان دون زمان بل جعل دلیل البرهان و حجه علی کل انسان؛[۹] قرآن کهنه نمی شود چون مختص زمان خاصی نیست بلکه نشانگر برهان و حجت برای همه انسان ها است». و در مورد ادیان قبلی چون بعد از هر یک شریعت جدیدی قرار بود که نازل شود نیازی به حفظ کتاب های آسمانی آنها به صورت غیر متعارف وجود نداشت و بعد از تحریف آن کتابها ،‌خداوند از راه های دیگری- همچون مبعوث نمودن انبیاء تبلیغی و اوصیاء پیامبران ـ حجت خویش را بر بندگان تمام می کرد.

      پی نوشت:

[۱] . بقره/۷۹

[۲] . ر.ک: اردستانی، سلیمانی، عبدالرحیم، یهودیت، ص ۱۸۷ـ ۱۹۳.

[۳] . آل علی، محمد ادیب، مسیحیت،ص ۵۸.

[۴] . ر.ک: میشل، توماس، کلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی، ص ۴۱ـ۵۰.

[۵] . طباطبائی، المیزان، ج ۳، ۳۰۹.

[۶] . توفیقی، حسین آشنائی با ادیان بزرگ جهان، ص ۹۱ و ۹۲.

[۷] . صدوق، محمد بن علی، التوحید،ص۴۲۵.

[۸].احزاب ۴۰ .

[۹] . تفسیر اثنی‎عشری ج۷، ص ۸۶.

پیدایش سه مذهب اصلی مسیحیت

اشاره:

مسیحیت در دوران کنونی بیش از سه شاخه اصلی ندارد که عبارت اند از: کاتولیک، ارتدوکس و پروتستان.[۱] برخی از این فرقه‌ها به سنت تعبیر نموده و می‌گویند که مسیحیت حد اقل دارای پنج سنت اصلی می‌باشد که عبارت‌اند از سنتهای شرقی، مشرقی، رومی، شمالی و آفریقایی که تفاوتهای آنها به واسطه جدایی‌های فرقه‌ای و جغرافیایی نسبت داده شده است.[۲] به هر حال ریشه تمام فرقه‌های مسیحیت به یکی از سه فرقه منتهی می‌شود. در اینجا اجمالا به این سه فرقه و علت جدایی آنها اشاراتی می‌شود:

  1. مذهب کاتولیک

کلمه کاتولیک«Catholic» به معنای اصل و جامع است.[۳] این مذهب به نام سنت لاتین یا غرب نیز نامیده می‌شود.[۴] مسیحیان کاتولیک به این باوراند که حضرت مسیح(ع) موسس مذهب کاتولیک است، آنگاه که عیسی مسیح به صلیب کشیده شد و به یاران خود گفت: «بروید پیام مرا به همه ملتها برسانید». پس عیسی مسیح از همان آغاز می‌خواست پیامش جهانگیر شود و کاتولیک همین معنای «جهانگیر» را دارد. مذهب کاتولیک که تا زمان زیادی تنها در میان مردم پیرامون دریای مدیترانه رسوخ کرده بود امروزه در سراسر جهان حضور دارد و شصت در صد مسیحیان را در بر می‌گیرد. مذهب کاتولیک یا کلیسای غرب در سایه سازمان‌بندی و سلسله‌مراتب خاصی در تمام جهان فعالیت دارد که امروزه چهار هزار اسقف تحت رهبری پاپ(پاپا، پدر)[۵] همان اسقف شهر رم(واتیکان)، آن را می‌گردانند.[۶]

  1. مذهب ارتودوکس

کلمه ارتودوکس«Orthodox» مرکب از دو کلمه«Orthos» یعنی درست و«doxa» یعنی عقیده، ترکیب شده است که به معنای عقیده صحیح است.[۷] این مذهب که به نام سنّت شرقی نیز یاد می‌شود مدعی دنباله حقیقی مسیحیت اولیه است.[۸]

علت جدایی مذهب ارتودوکس از کاتولیک

مسیحیان به این باور‌اند که ریشه جدایی کلیسای ارتودوکس از کلیسای کاتولیک به رقابتهای سیاسی و بد فهمیدن متون دینی که درست ترجمه نشده بودند، برمی‌گردد. تا هزاره اول عمر مسیحیت بیش از یک کلیسا نبود که هم کاتولیک بود و هم ارتودوکس. در صدر اول مسیحیت کلیسای مسیحی در فلسطین، لبنان، سوریه، ترکیه، مصر و یونان کشورهایی بودند که در آنها مسیحیان از همان آغاز پرشمار بود و مسیحیان شرق نام گرفتند. در غرب نخستین جایی که در آن مسیحیت پا گرفت شهر رُم بود که در آن یهودیانی زیادی می‌زیستند. بنابراین کلیسای شرقی از همان آغاز مستقل بود. در سال۳۳۰م. که پایتخت امپراطوری رُم به قسطنطنیه برده شد و مسیحیت دین رسمی‌ شناخته شد، منزلت کلیسای شرقی فزونی گرفت.[۹] بدین سان قسطنطنیه پایتخت رُم شرقی(بیزانس) مرکز امپراطوری کنستانتین قرار گرفت. از آن زمان کلیسای بیزانس و اسقفهای آن در مقابل کلیسای رُم اهمیت زیادی یافت و کنستانتین در جهت منافع خود با تقویت کلیسای بیزانس به عنوان رقیب کلیسای رُم، اقتدار کلیسای رُم را محدود می‌کرد. اولین سنگ اختلاف این دو کلیسا در شورای جهانی چهارم کلیسا که در سال ۴۵۱م. در شهر کالچه دونیا(غازی کوی) برگزار گردید، گذارده شد. رقابت بین این دو کلیسا در حقیقت برسر کسب قدرت بود که با طرح مسأله‌ای کلامی پیرامون ماهیت مسیح علنی گردید. اعضای کلیسای بیزانس ماهیت مسیح را الهی- انسانی دانسته و قائل شدند که این دو بُعد از ذات مسیح تفکیک ناپذیر است؛ اما کلیسای رُم این اعتقاد را کفر آمیز دانسته و به مخالفت جدی با آن پرداختند. پس از این شورا، اصحاب کلیسای بیزانس مقام و اختیارات پاتریارک را همطراز پاپ اعلام نموده و برتری پاپ بر کلیسای جهانی را نفی کردند و نام ارتودوکس را بر خویش نهادند. این رقابت تا سال ۱۰۴۶م. کما بیش ادامه یافت. پس از تاجگذاری امپراطور رُم غربی توسط پاپ و تفویض اختیارات کلیسا و حق انتخاب پاپ به امپراطور، رهبران کلیسای شرقی این اقدام پاپ را خیانت به دستگاه کلیسا دانسته و پاپ را تکفیر نمودند. و امپراطوران رُم شرقی( بیزانس) نیز برای حفظ منافع و قدرت خود از کلیسای ارتودوکس حمایت کردند.

در پی تکفیر کلیسای رُم غربی از طرف کلیسای شرقی، انحراف کاتولیکها رسما اعلام شد و در سال ۱۰۵۴م. مسیحیت رسما به مذهب کاتولیک با مرکزیت رُم و رهبری پاپ و مذهب ارتودوکس با مرکزیت قسطنطنیه و رهبری اسقف آن کلیسا تقسیم شد.[۱۰]

برخی منشاء اختلاف و به وجود آمدن این دو مذهب را نادرست بودن ترجمه‌های متون دینی دانسته، می‌گوید: در آن زمان به علت محدود بودن وسایل ارتباطی، رابطه بین کلیسای غرب و شرق آسان نبود و به سبب دوری از یکدیگر ترجمه متنهای دینی از زبان یونانی دقت و صراحت کافی نداشت و در بین برداشتهای دو کلیسا ناهمسازیهایی به وجود می‌آمد که درنتیجه پاپ لئون نهم در ۱۰۵۴م. اسقف قسطنطنیه را از کلیسا طرد کرد و خشم مسیحیان شرق را برانگیخت.[۱۱] و بدین سان کلیسای شرقی از کلیسای غربی جدا گردید. مسیحیت شرقی یا ارتودوکس دارای مرجعیت مرکزی نیست، بلکه مجموعه‌ای از کلیساهای خودگردان است.[۱۲]

  1. مذهب پروتستان

واژه پروتستان از لغت«Protest» به معنای اعتراض و شکایت گرفته شده‌است.[۱۳] این مذهب که به نام سنّت شمالی نیز یاد شده[۱۴] با هدف اصلاح دینی و اعتراض بر کلیسای کاتولیک به علت پدید آمدن انحرافات در عملکرد کشیشها و اسقفها مبنی بر امتیازات اجتماعی و برتری‌جویی آنان بر دیگر مسیحیان به وجود آمد. این جنبش از جانب راهب دینی به نام مارتین لوتر[۱۵] آغاز شد که در سال ۱۵۱۷م. بر در کلیسای ویتمبرگ اعلامیه‌ای نهاد که بیان مخالفت او با عمل کشیشان در خرید و فروش و آمرزش گناهان بود. به این ترتیب که گنهکاران مبلغ پولی را که کشیشان معین می‌کردند به کلیسا می‌پرداختند تا در آن دنیا از کیفر گناه در امان باشند. هر چند کلیسای کاتولیک در سال۱۵۲۰م. به این گمان بود که می‌تواند این نهضت را سرکوب کند، ولی چونکه او تنها نبود و گروهی از مردم را به گرد خود کشانید که در میان آنها شاهزادگان چند ایالت آلمان هم بودند، کلیسای رُم امید شکستن جنبش پروتستانیسم را از دست داد و به این ترتیب مذهب و کلیسای جدید به نام پروتستان به وجود آمد.[۱۶] نوسامانها، کالونیها، لوتریها، باپتیست‌ها، متدیستها، پیرکشیشان و انگلیکن از شاخه‌های کلیسای پروتستان به شمار می‌آیند.[۱۷]

پی نوشت:

[۱] . میشل مالرب، انسان و ادیان(نقش دین در زندگی فردی و اجتماعی)، ترجمه مهران توکلی، ص۸۳.

[۲] . اندرو والز فینلی، مسیحیت در جهان امروز، ترجمه احمد رضا مصباح و حمید بخشنده، ص۱۴۳.

[۳]. محمد رضا زیبایی نژاد، درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، ص ۹۲.

[۴] .  اندرو والز فینلی، مسیحیت در جهان امروز، ترجمه احمد رضا مصباح و حمید بخشنده، ص۱۵۵.

[۵] . همان، ص۱۵۵.

[۶] . میشل مالرب، انسان و ادیان(نقش دین در زندگی فردی و اجتماعی)، ترجمه مهران توکلی، ص۸۳-۸۴.

[۷]. محمد رضا زیبایی نزاد، درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحی، ص۸۸- ۸۹؛ حسین توفیقی، آشنایی با ادیان بزرگ، ص۱۶۹.

[۸] .  اندرو والز فینلی، مسیحیت در جهان امروز، ترجمه: احمد رضا مصباح و حمید بخشنده، ص۱۴۴.

[۹] . میشل مالرب، انسان و ادیان، ترجمه: مهران توکلی، ص۸۸.

[۱۰] . مجتبی عبد خدایی، واتیکان(کلیسای جهانی کاتولیک)، ص۲۸-۳۰.

[۱۱] . میشل مالرب، انسان و ادیان، ترجمه: مهران توکلی، ص۸۸.

[۱۲] . اندرو والز فینلی، مسیحیت در جهان امروز، ترجمه احمد رضا مصباح و حمید بخشنده، ص۱۴۹.

[۱۳] . محمد رضا زیبایی نژاد، در آمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، ص۹۲.

[۱۴] . اندرو والز فینلی، مسیحیت در جهان امروز، ترجمه: احمد رضا مصباح و حمید بخشنده، ص۱۶۴.

[۱۵] . Martin Luther (1483- 1546.م) آلمانی بود. تا درجه کشیشی بالا رفت. در رشته الهیات درس خواند و پرچمدار اصلاح کلیسای کاتولیک شد که در نتیجه موسس مذهب پروتستان گردید.

[۱۶] . میشل مالرب، انسان و ادیان، ترجمه: مهران توکلی، ص۹۱-۹۲.

[۱۷] . همان، ص۹۰.

نویسنده: حمید رفیعی

حضرت مسیح پسر خداوند

یکی از ارکان دین مسیحیت رایج این است که حضرت مسیح پسر خداوند است و چون پسر اوست پس او هم خدا است.  درباره این عقیده و آموزه مسیحیان سوالات و اشکالات زیر باید از سوی مسیحان پاسخ داده شوند:

  1. مسیحیان چه دلیل تاریخی و عقلی بر این دارند که حضرت مسیح(علیه السلام) پسر خدا است ؟ مولود بودن حضرت مسیح(علیه السلام) یک ادعای محض است و هیچ عاقلی هیچ مطلبی را بدون دلیل نمی‌پذیرد.
  2. مسیحیان به محال های عقلی زیر که بر این عقیده مترتب می شود چه پاسخی دارند؟

الف) مولود داشتن خداوند به معنای این است که از خداوند جزئی به عنوان مولود و پسر جدا شده باشد و معنای آن این است که خداوند مانند انسان دارای اجزاء است و لازمه جزء داشتن جسمیت و مادیت است که عقلا این امور برای خداوند محال است.

ب) محال عقلی دیگری که از این ادعا پیش می آید نیازمندی خداوند به غیر است. و موجود نیازمند نمی‌تواند خدای واجب الوجود باشد. وجه نیازمندی خداوند در این ادعا این است که خداوند برای خدایی خود نیازمند پسر و مولودی است که باید از او متولد شود و با تولد پسر خدایی او کامل می گردد.

  1. مسیحیان مدعی هستند که حیات مولود یعنی حضرت عیسی(علیه السلام) مانند خدای پدر ذاتی است. بنابراین او مانند خداوند حیات ذاتی دارد پس مثل خدای پدر است. از طرف دیگر خود مولود بودن این مثلیت را نفی می‌کند یعنی حضرت عیسی (علیه السلام) به دلیل اینکه مولود است مثل خدای پدر نیست؛ بلکه بعدا از خداوند متولد شده است. پس چیزی که از خداوند متولد شده باشد مثل خود خداوند یعنی خدای پدر نیست؛ زیرا خدای پدر در این فرض مولود هیچ کسی نیست. پس اگر مسیح مولود خدا باشد، مثل خدا نیست اگر مثل خدا باشد، مولود خدا نیست. و این تناقض آشکار است مسیحیان چه پاسخی برای این تناقض دارند؟

تناقض دوم این ادعا این است که اگر حضرت مسیح به عنوان مولود خداوند مثل خداوند دارای حیات ذاتی باشد نیازی به تولد از خدا ندارد؛ زیرا چیزی که خود دارای حیات ذاتی است وجودش مانند خداوند پدر ضروری است. مولود بودن با حیات ذاتی داشتن قابل جمع نیست. یعنی اگر مولود است حیات ذاتی ندارد و اگر حیات ذاتی دارد مولود نیست بلکه واجب الوجود است.

اشکال دیگری که بر این ادعا وارد است این است که اگر حضرت مسیح(علیه السلام) مولود خداست و مانند او حیات ذاتی دارد، باید در تمام شئونات مثل هم باشند در حالیکه خدای پدر از هرگونه شائبه مادی پاک و منزه است و با چشم سر دیده نمی‌شود و نمی خورد و نمی آشامد و نمی خوابد و نمی میرد به صلیب کشیده نمی‌شود؛  اما مولود و خدای پسر  مانند سایر انسانها وجودش مادی و محتاج به همه آن چیزهایی است که یک انسان به آن احتیاج دارد. پس این تفاوت بین خدای پسر و خدای پدر مولودیت و خدایی حضرت عیسی(علیه السلام) نفی می‌کند.

نویسنده: حمید رفیعی

معنای پارقلیطا در انجیل یوحنا

در انجیل یوحنا بشارت آمدن کسی به عنوان پارقلیطا پس از حضرت مسیح (علیه السلام) داده شده است:

 «و بسیار چیزهای دیگر دارم به شما بگویم لیکن اکنون طاقت تحمل آن ها را ندارید ولی چون او، یعنی روح راستی آید، شما را به جمیع راستی هدایت خواهد کرد زیرا که از خود تکلم نمی‌کند بلکه به آنچه شنیده است سخن می‌گوید و از امور آینده به شما خبر می دهد.»[۱]

«من از پدر خواهم خواست که او پارقلیطای دیگری به شما خواهد داد که تا ابد با شما باشد.»[۲]

«چون بیاید آن پارقلیطا که من سوی شما خواهم فرستاد از جانب پدر، روح راستی که از جانب پدر می آید او درباره من شهادت خواهد داد.[۳]»

«لیکن من راست می گویم به شما، که شما را مفید است که اگر من نروم پارقلیطا سوی شما نخواهد آمد اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.»

«و چون او بیایدجهان را به گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد کرد… .»

«… و چون او بیاید شما را به تمام راستی ارشاد خواهد نمود زیرا که او از پیش خود چیزی نخواهد گفت و هرچه خواهید شنید خواهد گفت و شما را به آینده خبر خواهد داد.»

«و او مرا جلال خواهد داد.» هر آنچه پدر دارد از آنِ من است از همین سبب گفتم که آنچه از من است خواهد یافت و شما را خبر خواهد داد.»[۴]

پارقلیطا در زبان سریانی به معنای بسیار ستوده است که به زبان عربی به فارقلیطا تلفظ می شود. و معنای معادل عربی «احمد» را دارد که در قرآن به آن اشاره شده است. و اصل اناجیل به زبان سریانی بوده و بعدا به زبانی یونانی برگردانده شده و کلمه پارقلیطا به پاریکلتوس یا پریکلتوس ترجمه شده است.

حالا سوال این است که مسیحیان این پیشگویی حضرت مسیح ر ا بر چه کسی تطبیق می دهند؟

 اگر مراد از پارقلیطا چنانکه گفته اند روح القدس است، آیا روح القدس پس از حضرت مسیح (علیه السلام) می آید؟ در حالی که روح القدس همیشه بوده  است و آمدن او متوقف به رفتن حضرت مسیح (علیه السلام) نیست.

آیا مسیحیان در مصداق پارقلیطا گرفتار ابهام گویی نشده اند؟

پی نوشتها

[۱]. انجیل یوحنا، باب ۱۶. آیه های ۱۲و ۱۳.

[۲]. یوحنا. ۱۴: ۱۶.

[۳]. همان فصل، آیه ۲۶.

[۴]. انجیل یوحنا، فصل سی و پنج، باب ۱۶، آیات ۷ تا ۱۵.

نویسنده: حمید رفیعی

حضرت مسیح(علیه السلام) یا پولس

آیین مسیحیتی که امروز در دنیا رایج است و هیچ ارتباطی به حضرت مسیح (علیه السلام) ندارد، عاری از شریعت آسمانی است و لذا در این آیین در مورد خوردنی ها هیچگونه حلال و حرامی و نیز نجاست و طهارتی وجود ندارد. به دلیل اینکه در دین مسیحیت شریعت توسط پولس که در حقیقت موسس مسیحیت فعلی است، نفی شده و مسیحیت توسط او به انحراف کشانده شد. از نظر پولس با آمدن مسیح بشر از قید شریعت موسی(علیه السلام) رها شده و برائت در پیشگاه خداوند از طریق ایمان مذهبی قابل تحقق است[۱] بنا بر تفکر پولس، با مرگ و رستاخیز مسیح(علیه السلام) شریعت یهود پایان یافته است[۲] و مدعی است که حقیقت مسیح در باطن فرد مؤمن تجلی می­کند و او را به سر منزل رستگاری رهبری می­نماید و برای او ضرورت ندارد که دایما به دستور­های رسمی و قوانین دینی رجوع کرده، حلال و حرام را از روی آنها تشخیص دهد، بلکه باید بندهای پوسیده‌ شریعت موسی را رها کند و طلبکار آزادی روح و ضمیر شود از این رو صریحا اعلام می­کند که دیگر عمل ختان وجوبی ندارد و رعایت حلال و حرام در طعام و شراب ضرورت نخواهد داشت و افراد بشری را به نجس و طاهر نباید تقسیم کرد[۳]. از نظر او شریعت جنبه منفی دارد و بخشایش گناهان از روی فیض محض صورت می‌گیرد که بر ایمان به خدا (مسیح)مبتنی است نه با رعایت امور شرعی و پیروی از آن و علت آن را مرگ عیسی(علیه السلام) بر روی صلیب می داند که به نام شریعت و به دست نگهبانان آن اعدام گردید[۴]. از نظر او نجات یک هدیه‌ای رایگان است که خدا با خواست خود آن را عطا می ­کند و بشر نمی­ تواند با هیچ وسیله و عمل صالحی آن را به دست آورد. بنابراین مسیحیان خواه یهودی باشد و خواه غیر یهودی نباید به شریعت موسی پای بند باشند[۵].

بعد از این مطالب کوتاه سوالات زیر متوجه مسیحیان می شود:

  1. تمام ادیان آسمانی دارای شریعت است چرا دین مسیحیت عاری از شریعت است؟
  2. خود حضرت مسیح(علیه السلام) تأکید بر شریعت حضرت موسی داشته است، چرا مسیحیان از پولسی که یهودی بوده است در این مسئله پیروی می کنند؟
  3. با نبود شریعت بین آیین مسیحیت ومادی گرایی چه تفاوتی وجود دارد. تنها عشق به حضرت مسیح مشکلی را حل نمی کند؟
  4.  مسیحیان با چه معیاری بین انسان صالح و انسان جانی تفاوت قائل می شود؟
  5. با کدام معیار مزد بدون عمل به کسی تعلق می گیرد؟ آیا این کار خداوند ظالمانه نیست؟

پی نوشتها

[۱] . ادیان در جهان امروز(جهان مذهبی) ، ص۷۰۵، ریچارد بوش و دیگران، ترجمه عبدالرحیم گواهی.

[۲] . متفکران بزرگ مسیحی، ص۳۳، هانس کونگ ، گروه مترجمان .

[۳] . تاریخ جامع ادیان، ص۶۱۶ ، جان بایر ناس، ترجمه: علی اصغر حکمت.

[۴] . متفکران بزرگ مسیحی، ص۲۸

[۵] . میشل، توماس (Thomas Michellکلام مسیحی، ص۵۶و۵۷  ؛ جهان مذهبی، ۷۰۵

نویسنده: حمیدالله رفیعی

آیا حضرت مسیح خدا است یا بنده خدا؟

دو گانگی نظام عقیدتی در مسیحیت:

 در میان ادیان موجود دنیا دین مسیحیت تنها دینی است که دارای دو نظام عقیدتی در مورد شخص حضرت مسیح (علیه السلام) می باشد. دین مسیحیت از یک طرف می گوید که حضرت مسیح خدا است و بر الوهیت آن حضرت پافشاری می کند مثلا می گوید: «در ازل کلمه بود، کلمه با خدا بود و کلمه خود خدا بود… پس کلمه انسان شد و در میان ما ساکن گردید.»[۱] و از طرف دیگر بر این عقیده تاکید می شود که عیسی بنده خدا است و در عین حال خداست. در اناجیل بر این مطلب در ضمن اینکه عیسی پسر خداست جملاتی زیادی وجود دارد.  قائل شدن مقام الوهیت برای عیسی، با عقل ناسازگار است. عقل آدمی نمی‌تواند بپذیرد که وجود نامحدودی، در جسم موجود محدود حلول کند. یا یک موجود مادی به خدا تبدیل شود. اعتقاد به الوهیت، با آموزه‌های تمام ادیان مخالف است. تمام ادیان الهی بر بندگی و رسالت پیامبران از ناحیه خداوند،تأکید داشته‌اند.

مسیحیان هیچ جوابی برای این اشکال عقلی ندارد و هرجواب هم که داده اند مهمل و نامفهوم است.

پی نوشتها

[۱] . ر.ک: انجیل یوحنا، باب۱: ۱-۲ ا؛ همان، باب ۱۰: ۳۰ و نیز رساله پولس به کولسیان، باب ۱: ۱۵.

حضرت مسیح (ع) خدا یا پیامبر

آموزه‌های  نبوت و پیامبری عیسی(علیه السلام) در اناجیل به صراحت با خدایی و الوهیت آن حضرت در تناقض است. در انجیل یوحنا بعد از داستان ایمان آوردن برخی سامریان به عیسی(علیه السلام) در شهر یهودیه و ماندن حضرت مسیح(علیه السلام) به مدت دو روز در آنجا مطلبی را اینگونه بیان می­کند: «امّا بعد از دو روز از آنجا بیرون آمده به سوی جلیل روانه شد زیرا خود عیسی شهادت داد که هیچ نبی را در وطن خود حرمت نیست پس چون به جلیل آمد جلیلیان او را پذیرفتند».[۱] این کلمات به صراحت بر نبوت حضرت مسیح(علیه السلام) دلالت دارد .

 بر طبق اناجیل، مردم نیز حضرت مسیح را به خاطر معجزاتی که انجام داده بود، به عنوان نبی و پیامبر پذیرفته بودند. در این رابطه یوحنا چنین می­گوید: «و چون مردمان این معجزه را که از عیسی صادر شده بود دیدند، گفتند که: این البته همان نبی است که باید در جهان بیاید».[۲]  زمانی که حضرت عیسی(علیه السلام) زن سامری را موعظه می­کند زن به او می­گوید: «ای آقا می بینم که تو نبی هستی»[۳] و حضرت مسیح نه تنها سخن او را رد نمی­کند بلکه او را به تصدیق خود دعوت می­کند تا خدای واحد را از روی علم عبادت کند.[۴]

سوال این است که با وجود این تصریح انجیل از زبان خود حضرت مسیح(علیه السلام) بر نبوت و پیامبری او ، مسیحیان چرا او را خدا یا پسر خدا می پندارند؟

ثانیا مسیحیان چگونه نبوت و الوهیت حضرت مسیح(علیه السلام) را با هم جمع می کنند؟

پی نوشتها

[۱]. انجیل یوحنا، ۴: ۴۳و۴۴.

[۲]. انجیل یوحنا، ۶: ۱۴.

[۳] . انجیل یوحنا، ۴: ۱۹.

[۴]. رک: انجیل یوحنا، ۴: ۲۱و۲۲.

نویسنده: حمید رفیعی

مسیحیت از دیدگاه قرآن و اسلام

حضرت مسیح ـ علیهما السلام ـ از پیامبران اولوالعزم و دارای کتاب آسمانی به نام انجیل بوده است. قرآن کریم در موارد متعددی بر این مطلب تصریح دارد از آن جمله این آیه است که می فرماید: « بدنبال آنها [پیامبران پیشین‏]، عیسى بن مریم را فرستادیم در حالى که کتاب تورات را که پیش از او فرستاده شده بود تصدیق داشت و انجیل را به او دادیم که در آن، هدایت و نور بود و (این کتاب آسمانى نیز) تورات را، که قبل از آن بود، تصدیق مى‏کرد و هدایت و موعظه‏اى براى پرهیزگاران بود».[۱]

قرآن و اسلام اصل دین حضرت مسیح(ع) را مردود نمی شمارد؛ زیرا این دین آسمانی از طرف خداوند برای هدایت بشر بر این پیامبر اولوالعزم نازل شده است و در زمان خود دین رسمی خدواند بوده است.  از این رو در قرآن کریم و اسلام هرگز نسبت به دین حضرت مسیح(ع) اعتراضی وجود ندارد، بلکه در آیات قرآن مورد تأیید قرار گرفته است و اگر تحریف نمی شد، موافق با دین اسلام بود و هیچ تعارضی با ان نداشت. ولی به علت تحریف و نفوذ عقاید باطل در آنها از رسمیت افتاده و از نظر خداوند باطل و مردود گردیده است. بنابراین در قرآن و اسلام دین مسیحیت که از اصل خود منحرف شده است مردود و باطل است که به برخی از دیدگاه های قرآن و اسلام نسبت به آن اشاره می شود:

قرآن کریم در راستای مردودیت دین یهودیت و مسیحیت موجود می فرماید: یهود گفتند: «عزیر پسر خداست!» و نصارى گفتند: «مسیح پسر خداست!» این سخنى است که با زبان خود مى‏گویند، که همانند گفتار کافران پیشین است خدا آنان را بکشد، چگونه از حق انحراف مى‏یابند؟![۲]

مردودیت دین مسیحیت از نظر قرآن و اسلام

از دیدگاه اسلام پس از عروج حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ کتاب انجیل مفقود شده و بعد از مفقود شدن آن، برخی از مسیحیان متونی را با مطالب مختلف گردآورده و اسم آنها را انجیل گذاشته اند. امام رضا ـ علیه السلام ـ این واقعیت را به جاثلیق مسیحی گوشزد نمود و فرمود هنگامی که نصاری انجیل را گم کردند به درخواست مردم، علمای آنان مثل مرقس و لوقا و دیگران هر کدام انجیلی نوشتند و به مردم عرضه کردند.[۳] پس این اناجیلی که در دست مسیحیان هستند هیچکدام آن انجیلی که از طرف خداوند بر حضرت مسیح(ع) نازل شده نمی باشند.

در قرآن کریم آیات متعددی در رد دین مسیحیت وجود دارد که به ترجمۀ برخی از آنها اشاره می شود:

  1. قرآن در بارۀ انحراف مسیحیت از توحید می فرماید: «(آنها) دانشمندان و راهبان خویش را معبودهایى در برابر خدا قرار دادند، و (همچنین) مسیح فرزند مریم را در حالى که دستور نداشتند جز خداوند یکتایى را که معبودى جز او نیست، بپرستند، او پاک و منزه است از آنچه همتایش قرار مى‏دهند!»[۴]
  2. خداوند در باره کفر مسیحیت می فرماید:«آنها که گفتند: «خدا، همان مسیح بن مریم است»، بطور مسلّم کافر شدند بگو: «اگر خدا بخواهد مسیح بن مریم و مادرش و همه کسانى را که روى زمین هستند هلاک کند، چه کسى مى‏تواند جلوگیرى کند؟ (آرى،) حکومت آسمانها و زمین، و آنچه میان آن دو قرار دارد از آن خداست هر چه بخواهد، مى‏آفریند (حتّى انسانى بدون پدر، مانند مسیح) و او، بر هر چیزى تواناست.»[۵] و در آیه دیگر می فرماید: «آنها که گفتند: خداوند همان مسیح بن مریم است، بیقین کافر شدند، (با اینکه خود) مسیح گفت: اى بنى اسرائیل! خداوند یگانه را، که پروردگار من و شماست، پرستش کنید! زیرا هر کس شریکى براى خدا قرار دهد، خداوند بهشت را بر او حرام کرده است و جایگاه او دوزخ است و ستمکاران، یار و یاورى ندارند»[۶]. و در آیه دیگر تثلیث مسیحیت کفر می داند: «آنها که گفتند: «خداوند، یکى از سه خداست» (نیز) بیقین کافر شدند معبودى جز معبود یگانه نیست و اگر از آنچه مى‏گویند دست بر ندارند، عذاب دردناکى به کافران آنها (که روى این عقیده ایستادگى کنند،) خواهد رسید».[۷]
  3. خداوند اخبار انجیل را مبنی بر کشتن حضرت مسیح(ع) تکذیب می کند و می فرماید: «و گفتارشان که: «ما، مسیح عیسى بن مریم، پیامبر خدا را کشتیم!» در حالى که نه او را کشتند، و نه بر دار آویختند لکن امر بر آنها مشتبه شد. و کسانى که در مورد (قتل) او اختلاف کردند، از آن در شک هستند و علم به آن ندارند و تنها از گمان پیروى مى‏کنند و قطعاً او را نکشتند!»[۸]
  4. قرآن از قول یهودیان و مسیحیان نقل می کند که آنها می گویند: «یهودی یا مسیحی شوید تا هدایت یابید» و بعد سخن آنان را ردّ کرده تنها دین اسلام را که دین حضرت ابراهیم و دین حنیف بوده است را موجب هدایت می شمارد و می فرماید: «وَ قَالُواْ کُونُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَى‏ تهَْتَدُواْ قُلْ بَلْ مِلَّۀ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا  وَ مَا کاَنَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ: اهل کتاب گفتند: یهودی یا مسیحی شوید تا هدایت یابید. بگو: بلکه از آیین خالص ابراهیم پیروی کنید و او هرگز از مشرکان نبود.»[۹] امام صادق ـ علیه السلام ـ در مورد این آیه و در مورد معنای کلمه حنیف، می فرماید: «انّ الحنیفۀ هی الاسلام؛ حنیفیت همان اسلام است.»[۱۰]
  5. افزون بر آیاتی که بیان شد، دین اسلام در امور زیر مسیحیت را مورد اشکال قرار می دهد:

۱ـ در اناجیل چهارگانه، مریم ـ علیه السلام ـ به عنوان نامزد فردی به نام یوسف معرفی شده است و گفته شده وقتی شوهرش متوجه حمل او شد برای حفظ آبروی خود از مریم کناره گرفت.[۱۱]

اما در آیات و روایات اسلامی، مریم دختری باکره، پاکیزه و بدون همسر معرفی شده است؛ و این خداوند بوده که با حکمت و قدرت خود از روح خویش در مریم دمید و فرزندی به نام عیسی از  مریم متولد شد.[۱۲]

۲ـ اناجیل در مورد حواریون آورده اند که آنان افرادی بی ادراک (متی، ۱۵/۱۵)، بی ایمان(متی، ۱۷/۲۰)، بی استعداد و سست دل (لوقا، ۱۷/۵ و ۲۴/۲۵) بوده اند.

اما در منابع اسلامی به گونه ای دیگر معرفی شده اند، رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  فرموده اند: حواریون یارانی برگزیده و خالص برای عیسی ـ علیه السلام ـ بودند و در نصرت و یاری دین خدا و مسیح کوشا و آماده بودند و عیسی ـ علیه السلام ـ را با بصیرت و خلوص و با جدیت و خضوع یاری می کردند.[۱۳]

مرحوم علامه طباطبایی در این مورد فرموده اند: از مجموع قراین ذکر شده در آیات کریمه و روایات، استفاده می شود که تمامی حواریون، مقام نبوت داشته اند.[۱۴]

۳ـ در اناجیل ذکر شده که، عیسی ـ علیه السلام ـ دستگیر و بعد مصلوب شده و مرد. بعد از سه روز از گور برخاسته و به آسمان رفته و به دست راست خدای پدر نشست.[۱۵]

قرآن و روایات این امر را در آیات: (نساء ۱۵۷ و ۱۵۸، آل عمران ۵۵) مردود شمرده، روایات هم  این گونه بیان کرده اند که:  شخص دیگری به جای او دستگیر و مصلوب شده،[۱۶] او به آسمان عروج کرده[۱۷] و در آخرالزمان بازخواهد گشت.[۱۸]

  1. مسیحیت قائل به تثلیث است یعنی الوهیت (خداوندی) ازسه شخصیتِ کاملاً مشخص تشکیل شده است که در ازلیت و قدرت و جلال برابرند و عبارتند از «اب» و «ابن» و «روح القدس». طبق رأی شورای واتیکان، هرکس خلاف آن فکر کند کافر است.[۱۹]

آیات در این ارتباط و مردود بودن این عقیده فراوان است که به چند مورد شاره می شود. آیاتی که صراحتاً نفی تثلیث کرده اند (مائده ۷۳، نساء ۱۷۱). آیاتی که نفی الوهیت از عیسی ـ علیه السلام ـ  کرده اند (مائده ۱۷، ۷۵ و ۱۱۶، توبه ۳۰). آیاتی که اشاره به مخلوق بودن عیسی ـ علیه السلام ـ دارند (آل عمران ۷۹، نساء ۱۷۲، مائده ۷۲). آیاتی که نشان دهندۀ اعتقاد به تثلیث در فرهنگ بیگانه مسیحیت هستند (مائده ۷۷، توبه ۳۰).

بنا به شواهد تاریخی، اعتقاد به تثلیث، خدا، صلب، تاریکی جهان هنگام مرگ یکی از نجات دهندگان جهان،  برخاستن خدایان از بین اموات و بسیاری خرافات دیگر از آیین بت پرستان سابق از جمله آیین هندو و بودا وارد کلیسا شده است.[۲۰]

  1. در اناجیل آورده اند که عیسی ـ علیه السلام ـ کاهنان را بر گناهان مردم داور قرار داده و به آنان حق داده که گناهان را آمرزیده یا نگه دارند[۲۱] و در حال حاضر کشیشان با گرفتن مبالغی، گناه آنان را می بخشند.

در اسلام، توبه و استغفار واجب فوری است و فقط در مقابل خداوند می توان به گناه خود اعتراف کرد. در روایات بسیاری هم داریم که شخص مؤمن حق ندارد شخصیت خود را که از ناحیۀ خداوندی محترم شمرده شده، با اعتراف به گناه لکه دار کند.[۲۲]

  1. مسیحیان معتقد به فدا هستند یعنی خدا نمی تواند با توبه، گناهکار را ببخشد؛ زیرا با عدالت او منافات دارد. برای اینکه خدا بتواند ببخشد و در عین حال عدالت او خدشه دار نگردد، مسیح جریمۀ گناهکار را با فدا کردن خود پرداخت نمود و نیز گفته اند: اگر عیسی ـ علیه السلام ـ نمرده بود، سایر برنامه های خدا مثل آفرینش جهان، خلق آسمان ها و زمین و… همه بی معنا می شدند.[۲۳]

در اسلام گناه هیچ کس باعث گناهکار شدن دیگری نمی شود (فاطر ۱۸) وهرکس به قدر عمل خود عقاب می گردد نه بیش از آن (انعام ۱۶۰، یونس ۲۷، قصص ۸۴).

پی نوشتها

[۱]. مائده / ۴۶٫

[۲] . توبه/ ۳۰٫

[۳]. ر.ک: صدوق، محمد بن علی، التوحید، قم، جامعه مدرسین، ص۳۲۵٫

[۴] . توبه/ ۳۱٫

[۵] . مائده، ۱۷٫

[۶] . مائده/ ۷۲٫

[۷] . مائده؟ ۷۳٫

[۸] . نساء/ ۱۵۷٫

[۹] . بقره، ۱۳۵٫

[۱۰] . ابونصر محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، ج ۱، ص ۶۱ مکتبۀ العلمیۀ الاسلامیه، نشر تهران.

[۱۱] . لوقا، ۱/۲۶ـ متی، ۱/۱۸

[۱۲] . مریم، ۱۹ الی ۳۷

[۱۳] . بحارالانوار، ج ۳۶،‌ص ۳۰۹، ح ۱۴۹

[۱۴] . طباطبایی، سید محمد حسین، ترجمۀ تفسیر المیزان، ج ۳، ص ۲۴۰، دفتر انتشارات اسلامی قم

[۱۵] . یوحنّا، ‌باب ۱۸ به بعد ـ متی باب ۱۸ به بعد ـ مرقس، باب ۱۴ به بعد ـ لوقا باب ۲۳ به بعد

[۱۶] . بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۳۳۶، ح ۵ و ۶٫

[۱۷] . بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۳۳۶، ح۶٫

[۱۸] . بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۳۳۹، ح۱۴٫

[۱۹] . زیبائی‌نژاد، محمدرضا، درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، ص ۸۴، نشرالهادی، ۱۳۷۵، قم ـ متی ۲۸/۱۹٫

[۲۰] . درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، ص ۱۴۶ (به نقل از دایره المعارف بستانی، ج ۵، ص ۳۲۱).

[۲۱] . یوحنا، ۲۰، ۲۲، ۲۳٫

[۲۲] . حرّ عاملی، محمد، وسایل الشیعه، ج۱۵، ص ۳۳۳، باب ۴۷ از ابواب جهاد نفس، نشر مؤسسه آل‌البیت ـ علیهم السلام ـ . ۱۴۰۹ ه‍. ق، قم.

[۲۳] . درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، ص ۱۶۴ (به نقل از: خداوند ما عیسی مسیح، ص ۱۱۹).

حضرت مسیح(ع) خدا یا بنده خدا

حضرت عیسی مسیح(ع) عبد خدا و از پیامبران اولوالعزم و مخلوق خدا و ممکن الوجود است و دارای یک ذات و یک بعد انسانی می باشد. این اعتقاد مسیحیان که می گویند عیسی(ع) دارای دو ذات یا دو بعد واجب الوجود و ممکن الوجودی می باشد به دلایلی متعددی باطل و غیر معقول است. که در زیر به آنها اشاره می شود:

  1. در اناجیل به وی‍ژه انجیل لوقا خیلی از ویژگی های انسانی برای حضرت عیسی ـ علیه السّلام ـ ذکر شده است که همگی نشان می دهد عیسی ـ علیه السّلام ـ مثل سایر انسان ها متولد شده و غذا خورده، دعا و نماز خوانده و راز و نیاز کرده است که همگی بر نیازمندی و فقر و محتاج بودن حضرت عیسی ـ علیه السّلام ـ به خداوند که خالق و ربّ و اله است دلالت می کند و ادعای هر گونه الوهیت و خدا بودن و واجب الوجود بودن او را منتفی می سازد.

  مثلا در انجیل یوحنا ۱۷:۲۰، از زبان حضرت عیسی(ع)نقل شده خدای شما و خدای خودم، و در مرقس ۳۴:۱۵ در موقع جان دادن می‎گفت: خدای من، خدای من، چرا مرا تنها گذارده‎ای.

این جملات نشان می‎دهد که عیسی خدا نیست بلکه بنده خداست، و از طرفی دیگر کلمه پدر آسمانی در انجیل بیشتر بکار رفته است، حال باید مسیحیان یا این را بپذیرند که عیسی خدا نیست و هرچه پدر آسمانی آمده مجاز است و یا اگر عیسی(ع) خداست پس این تناقض انجیل را جواب بدهند که خدا (عیسی) کدام خدای خود را صدا می‎زند.

در اناجیل غیر از عنوان «پسر خدا» عنوان دیگری که در عهد جدید برای حضرت عیسی زیاد بکار رفته است. عنوان «پسر انسان» است[۱]. و پسر انسان بودن با خدا بودن سازگار نمی باشد.

   بنا بر آنچه که در اناجیل آمده است حضرت مسیح هیچ اختیاری از خود نداشته و بارها اظهاراتی این چنینی در کتاب مقدس به وی نسبت داده شده است: «پسر از خود هیچ نمی تواند کرد مگر آن چه بیند که پدر به عمل آورد.»[۲] و در جای دیگر می گوید: «از آسمان نزول کردم نه تا به اراده خود عمل کنم بلکه به اراده فرستنده خود.»[۳] و می گفت: «تعلیم من از من نیست بلکه از فرستنده من است.»[۴] پیروان عیسی همیشه او را بعنوان خادم مطیع خدا می نگریستند، نه به عنوان کسی مساوی با خدا، آن ها در مورد «بنده قدوس تو عیسی که او را مسح کردی به خدا دعا می کردند.»[۵]

پس با این اوصاف که حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ برای خود قائل است شأنیت الوهیت خدایی را ندارد و نمی تواند واجب الوجود باشد و بر فرض محال که خداوند در شخصی حلول کند دیگر آن شخص چنین محدودیت هائی را نباید داشته باشد.[۶]

تمام این مطالب و امثال آن در اناجیل مسیحیان عدم خدایی و فرزندی او را برای خدا نفی می کند و اگر مطالبی در اناجیل و یا رساله های پولس مبنی بر خدایی و یا فرزندی آن حضرت وجود دارد با صراحت با مطالبی که ذکر گردید در تناقض می باشد.

  1. دلیل دیگری که این پندار مسیحیان را باطل می کند حکم عقل می باشد؛ زیرا برای هر موجودی سه حالت متصور است یا وجود برایش ضرورت دارد و خود به خود موجود است و به اصطلاح واجب الوجود است یا وجود برایش ضرورت ندارد و مرهون دیگری است و به اصطلاح ممکن الوجود است و یا وجودش محال می باشد. و هرگز وجود نخواهد یافت. بنابراین مفهوم ممکن الوجود این خواهد بود که معلول و نیازمند به علّت است هم در وجود و هم در بقاء[۷] اما واجب الوجود که وجودش ضرورت دارد و نمی تواند موجود نباشد ازلی و ابدی است و هیچ نیازی به هیچ چیزی ندارد نه در وجودش و نه در بقائش ندارد. و هر موجودی که سابقه عدم داشته باشد نمی تواند واجب الوجود باشد، بنابراین انسان ممکن الوجود نمی تواند واجب الوجود و خدا تلقی شود و حضرت عیسی ـ علیه السّلام ـ که به عنوان انسان در انجیل ها معرفی شده نمی تواند مقام الوهیت داشته باشد برای بررسی این مطلب ویژگی های انسانی او را از کتاب انجیل لوقا نقل می کنیم.

لوقا در بیان واقعه تولد حضرت مسیح و حوادث زندگی وی گزارش های زیر را می دهد.

الف. پس از زائیدن نخستین پسر خود (عیسی) او را در قنداقه پیچید و در آخور خوابانید زیرا که نبود در اندرون کاروانسرا مکانی بر آنها.[۸]

ب. و چون هشت روز ایام ختنه طفل با تمام رسید او را عیسی نامیدند.[۹]

ج. و عیسی از روح القدس مملو بوده از رود اردن مراجعت فرموده به قوت روح در بیابان روان گشت و مدت چهل روز ابلیس او را ممتحن می ساخت و در آن اوان مطلقا نمی خورد و چون آن ایام با تمام رسید در آخر گرسنه گشت.[۱۰]

د. در آن روز شنبه که روز بزرگ است چنین اتفاق افتاد که چون از میان زراعت ها عبور می نمود شاگردان (عیسی) خوشه ها را چیده به دست ها مالیده می خوردند و در آن ایام چنین اتفاق افتاد که به سوی کوه به قصد نماز بیرون رفت و در دعای خدا شب را به سر برده است.[۱۱]

این مطالبی که در اناجیل آمده است هم انسان بودن و ممکن الوجود بودن او را به اثبات می رساند و هم عجز ونیازمندی او را که دلیل بر نفی واجب الوجود بودن آن حضرت می باشد.

  1. اشکال عقلی دیگر براین عقیده مسیحیان که مسیح هم خداست هم انسان یعنی هم واجب الوجود است و هم ممکن الوجود، تناقض محال است که بر آن مترتب می گردد. به این توضیح که ممکن الوجود بودن . واجب الوجود بودن در یک موجود قابل جمع نیست. زیرا معنای موجود واجب الوجود این است که ازلی است و حادث و مخلوق نمی باشد و وجودش ضروری و نبودش محال است اما موجود ممکن الوجود معنایش این است که مخلوق و حادث بوده و وجودش ضرورت ندارد و محال است که یک چیزی هم مخلوق باشد و هم غیر مخلوق هم ازلی باشد و هم حادث هم وجودش ضرورت داشته باشد و هم ضرورت نداشته باشد و اینها تناقضات صریح است که بر این عقیده‌ مسیحیان وارد است و چیزی که منجر به تناقض شود باطل است.
  2. دلیل دیگر بر بطلان این عقیده مسیحیت این است که اگر حضرت مسیح(ع) واجب الوجود باشد با قطع نظر از ممکن الوجود بودن او ، یا در ذات خداوند است یا خارج از ذات خدا. اگر خارج از ذات خدا باشد لازمه اش این است که باید دو تا واجب الوجود ، وجود داشته باشد و وجود دو .اجی الوجود محال است زیرا وجود هر واجب الوجودی، وجود واجب الوجود دیگر را نفی می کند. یعنی در صورتی یک موجود می تواند واجب الوجود باشد که هیچ محدودیتی نداشته باشد و وجود واجب الوجود دیگر این محمدویتی را هم برای خود و هم برای طرف مقابل ایجاد می کند و هیچ کدام نمی تواند واجب الوجود باشد.

ممکن است کسی توهم کند که خداوند متعال دارای قدرت بی نهایت است و می تواند چیزی را واجب الوجود کند. در جواب گفته خواهد شد که این امکان وجود نداردکه غیر خدا چه حضرت عیسی(ع) و چه غیر او، خدا و واجب الوجود شود بلکه این کار از ممتنعات ذاتی به حساب می آید که حتی در حیطه قدرت خداوند قرار نمی گیرد با اینکه قدرت و اراده خداوند مطلق و غیر محدود است و هیچ تردیدی در آن وجود ندارد لکن برخی از محل ها قابلیت قدرت خدا را ندارند. یعنی فقط ممکنات است که قابل و محل قدرت خدا می باشند اما ممتنعات ذاتی و واجبات ذاتی این قابلیت را ندارند و عدم قابلیت آنها دلیل بر محدودیت قدرت خدا نیست.

مثلاً صفات ذاتی خدا از قبیل علم، قدرت، حیات و امثال آنها ذاتاً مثل خدا واجب هستند. چون عین ذات خدا می باشند لذا این اوصاف محل قدرت خدا قرار نمی گیرند پس این سخن که آیا خدا می تواند علم خودرا از بین ببرد یا قدرت خود را زایل کند و یا آنها را به وجود آورد سخن بی مبنا است و اصلاً چنین سوالی موضوعیت ندارد. همین گونه است ممتنعات ذاتی. یعنی اموری که تحقق آنها ذاتاً محال است و ذاتاً ناشدنی است محل برای قدرت خداوند قرار نمی گیرند و ذاتاً این قابلیت را ندارند. مثلاً وجود خدایی غیر از خدای واحد ذاتاً محال است و لذا قدرت خدا به آن تعلق نمی گیرد. و همین طور هر چیزی که به تناقض منتهی گردد ذاتاً تحقق آن چیز محال است. بنا بر این اگر خداوند خدایی مثل خودش خلق کند تناقض آن این است که این خدای مخلوق باید هم واجب بالذات باشد و هم ممکن بالذات زیرا چونکه قبلاً وجود نداشته است و بعداً حادث گردیده و تو سط خدا مانند سایر ممکنات خلق شده است از ین جهت ممکن بالذات خواهد بود و از طرف دیگر چون از تمام جهات مانند خداست باید واجب الوجود باشد بنا بر این قبل از اینکه خدا آن را خلق کند وجود داشته است و این تناقض صریح است که با هیچ قانون و معیاری قابلیت تحقق را ندارد تا خداوند آن را خلق کند.

خداوند واضع و جاعل قانون تناقض نمی باشد تا گفته شود چون خدا آن را وضع نموده پس می تواند آن را بردارد و در صورت برداشتن آن دیگر اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین محال نخواهد بود. زیرا چیزی که ذاتاً تحققش محال است و یا ذاتاً تحققش واجب است قانون بردار نیست تا قابل جعل باشد یا نباشد. محدوده قانون و سنت الهی عالم ممکنات است و در این عالم قدرت و اراده او بی نهایت می باشد و هیچ نوع محدودیتی ندارد. در عالم ممکنات نیز کار های قبیح از خدا صادر نمی شود هر چند قدرت بر آن را دارد. مثلاً خداوند کسی را به چیزی که از طاقت او خارج است مکلف نمی گرداند با اینکه قدرت بر این کار را دارد.

پی نوشتها

[۱] . یوحنا، ۱۲:۳۴، اعمال رسولان ۵۶:۷ و مکاشفه یوحنا ۱۳:۱ و ۱۴:۱۴٫

[۲] . انجیل یوحنا باب ۵ /۱۸٫

[۳] . انجیل یوحنا باب ۶ /۳۸٫

[۴] . انجیل یوحنا باب ۷ /۱۶٫

[۵] . رک: اعمال رسولان باب ۴ /۲۳و ۲۷ و ۳۰٫

[۶] . جهت اطلاع بیشتر رک: یوحنا باب ۵/۳۰ و متی.باب ۲۸/۱۸ و اعمال رسولان باب ۲/۲۲٫

[۷] . اقتباس از آموزش عقاید، مصباح یزدی، ص ۷۹، سال نشر۷۰، سازمان تبلیغات اسلامی.

[۸] . انجیل لوقا، فصل دوم، آیه ۷ تا ۱۲٫

[۹] . انجیل لوقا، فصل چهارم، آیه ۱ تا ۱۱٫

[۱۰] . انجیل لوقا، فصل ششم، آیه ۱ تا ۱۳٫

[۱۱] . همان مدرک.

داستان گناه ذاتی در مسیحیت

  مسیحیان معتقدند که گناه آدم (ع) در ابتدای خلقت باعث گناه ذاتی بشر و دیو سرشت بودن شده است و حضرت مسیح- علیه السلام- برای بخشده شدن این کناه و پاک شدن مردم از آن به صلیب کشده شد.

  مسئله گناه حضرت آدم(ع)در اناجیل مطرح نشده است اما در تورات کخ مورد قبول مسیحیان هم می باشد به گناه آدم(ع) به طور مفصل پرداخته شده است.[۱]

در عهد جدید این داستان منعکس نشده است فقط در رساله های پولس که یک یهودی الاصل بوده به گناه آدم اشاره شده[۲] و سپس در رساله های او و برخی دیگر از رسولان به مسئله کفاره این گناه پرداخته شده است. و مسیحیت امروزی هم بر گرفته از نظریات پولس است که در حقیقت می توان گفت او موسس اصلی مسیحیت رایج است هر چند خود مسیحیان اورا موسس دوم این آیین می دانند.[۳]

  در قرآن کریم در دو سوره به این واقعه پرداخته شده است. در سوره بقره می­فرماید:

و گفتیم: «اى آدم، خود و همسرت در این باغ سکونت گیر [ید] و از هر کجاى آن خواهید فراوان بخورید و [لى‏] به این درخت نزدیک نشوید، که از ستمکاران خواهید بود، پس شیطان هر دو را از آن بلغزانید و از آنچه در آن بودند ایشان را به درآورد و فرمودیم: «فرود آیید، شما دشمن همدیگرید و براى شما در زمین قرارگاه، و تا چندى برخوردارى خواهد بود، سپس آدم از پروردگارش کلماتى را دریافت نمود و [خدا] بر او ببخشود آرى، او [ست که‏] توبه‏پذیرِ مهربان است. فرمودیم: «جملگى از آن فرود آیید. پس اگر از جانب من شما را هدایتى رسد، آنان که هدایتم را پیروى کنند بر ایشان بیمى نیست و غمگین نخواهند شد.[۴]

 در سوره اعراف با تفصیل بیشتری این مسئله منعکس شده است.[۵]

  علامه طباطبایی می­گوید واقعه حضرت آدم(ع) پیش از تشریع اصل دین اتفاق افتاده و بهشت و باغی که در آن ساکن بود، بهشت برزخی بوده که در زندگی غیر دنیوی و مادی تمثل داشته است و نهی خداوند هم از خوردن میوه­ی درخت ممنوعه ارشادی بوده نه مولوی، و مخالفت نهی ارشادی معصیت و گناه شمرده نمی شود و آن­چه گناه و معصیت بر آن مترتب می­گردد مخالفت امر مولوی و تکلیفی است.[۶]

 پس بنا بر این اصل اسلامی حضرت آدم(ع) مرتکب گناهی که مجازات را در پی داشت باشد نشده است و یا لا اقل این خطای او مورد عفو و بخشش خداوند قرار گرفته و حتی نمی توان گفت که حضرت آدم و حوا به علت این کار شان از بهشت رانده شده و به زمین فرود آمده اند، بلکه خداوند اصلا انسان را برای بهشت که دار عدم تکلیف و عمل است خلق نکرده بلکه او را خلق کرده تا در زمین با جسم مادی عبادت او را انجام دهد و مورد آزمایش و امتحان قرار گیرد و سپس در آن بمیرد و در روز رستاخیز با داوری خداوند هر کسی به جزای عمل خود رسیده و متناسب با عمل و کردار شان جایگاهی در بهشت یا دوزخ داشته باشد.[۷]

اما با وجود اینکه در رساله های پولس مطالبی آمده که کار حضرت آدم و حوا(ع) گناه به حساب نمی آید زیرا پولس می گوید در جایی که شریعت نباشد گناه نیست[۸] ولی در عین حال گناه ذاتی انسان و سرایت آن از گناه حضرت آدم به بشریت یکی از ارکان اساسی مسیحیت رایج می باشد.

افزون بر آن طبق نقل تورات خداوند برای هر کدام از مار و حوا و آدم که این واقعه را جزا های خاصی را به عنوان نتیجه گناهان شان در عالم تکوین  مقرر نموده و می گوید نتیجه گناه مار این می شود که او از همه حیوانات صحرا ملعون تر باشد و بر شکمش راه برود و در تمام عمر خاک بخورد ودر میان ذریه او و انسان تا پایان تاریخ عداوت و دشمنی وجود داشته باشد. و نتیجه گناه حوا این است که در هنگام زایمان درد و الم زیاد را تحمل کند و به شوهرش اشتیاق داشته و مرد بر زن حکمرانی کند. و چون گناه آدم به خاطر این بوده که در خوردن میوه ممنوعه از زنش اطاعت نموده در نتیجه آن زمین ملعون گشته و خار و خس را  در خود خواهد رو یانید ومرد ها در تمام ایام عمرخود از آن با رنج تغذیه خواهد نمود و با ریختن عرق پیشانی، نان خواهد خورد تا زمانی که به خاک برگردد.[۹]

این مطالب تورات که جزء مهم کتاب مقدس مسیحیان به شمار می آید، به وضوح می گوید که گناهی توسط آنان تحقق پیدا کرد آثارش منحصر در همین جزاهایی است که برای هرکدام مقرر شده است.  اما با همه این مطالب، مسیحیان می گویند: بعد از آن­که آدم(ع) در بهشت نافرمانی خدا کرد و از شجره ممنوعه خورد خطا کار شد و این خطا کاری او به ارث در همه فرزندانش باقی ماند و در نتیجه، ذریه و اولاد او مادامی که توالد و تناسل کنند، خطا کار زاییده می شوند، و جزای خطا هم عقاب در آخرت و هلاک ابدی است که خلاصی از آن ممکن نیست.[۱۰]

مسیحیان گناه آدم(ع) را بهانه گرفته و برای نسل بشر گناه ذاتی و اصلی ساخته و معتقدند که این گنا در ذات تمام افراد بشر نسل به نسل منتقل شده و همگی به گناه پدر اولی شان آلوده گشته و این گناه، پاکی و معصومیت را از نسل آدم به گونه­ای از بین برده که همگی باید به خاطر آن عقاب شوند و به هلاک ابدی برسند.

پولس می گوید: به وساطت یک آدم، گناه داخل جهان گردید و به وساطت گناه، موت[یعنی گناه باعث شد که مرگ هم وارد جهان شود] و به این گونه موت بر همه­ی مردم طاری گشت از آنجا که همه گناه کردند.[۱۱]

 پولس به تبع این سخن با شتاب به چیزی دیگری می­پردازد و آن این­که عیسی یا آدم دوم نوع بشر را از سلطه جهانی گناه آزاد می­کند.[۱۲]

 متکلم و عارف مسیحی آگوستین این مطلب را بازتر نموده و می گوید که اگر نخستین انسان­ها گناه نمی­کردند، گرفتار مرگ نمی­شدند… اما بر اثر ارتکاب گناه چنان با مرگ مجازات شدند که هر آن­چه از نسل آنان پدید آمد، نیز با همان مرگ مجازات شد… خدا که پدید آورنده همه طبایع است و نه بدیها، انسان را درست آفرید؛ ولی انسان که در اراده خود فاسد و سزاوار محکومیت بود، فرزندانی فاسد و محکوم به دنیا آورد؛ زیرا ما هنگامی که همگی آن یک انسان بودیم ، همگی در همان یک انسان بودیم و آن انسان به وسیله­ی زنی قبل از گناه از او ساخته شده بود، در گناه سقوط کرد… بدین گونه با سوء استفاده از اراده­ی آزاد یک مجموعه­ی کامل شرور آفریده شد که با سلسله­ای از نکبت­ها نژاد بشری را از اصل فاسد و ریشه تباهش به سوی نابودی مرگ دوم به پیش می­برد، مرگی که پایانی ندارد و تنها کسانی از آن بر کنار می مانند که به فیض خدا آزاد شده اند.[۱۳]

مسیحیان توجیهاتی برای این عقیده خود ارائه داده اند تا برای انتقال گناه از آدم به فرزندانش راه چاره­ای پیدا کنند، لکن مطالبی را برای توجیه این آموزه بیان کرده اند که هیچ اساس علمی، عقلی و عقلایی ندارد. مثلا می­گویند موضوع گناه نفس ناطقه است و می­پندارند که نفس ناطقه همراه با نطفه منتقل می­شود به گونه­ای که به نظر می رسد یک نفس آلوده نفوس آلوده­ی دیگری را تولید کند. برخی از مسیحیان این نظریه را باطل دانسته و گفته است که نفس از پدر به فرزند منتقل نمی­شود بلکه نقایص جسم از پدر به کودک منتقل می­شود… از آنجا که جسم با نفس تناسب دارد و از آن­جا که نقایص نفس و جسم در یک­دیگر تاثیر می­گذارند به همین شیوه، نقص مجرمانه­ی نفس با انتقال نطفه به کودک منتقل می­شود، گرچه خود نطفه موضوع جرم نیست.[۱۴]

 به فرض این­که این فرضیه­ها درست باشند، فقط می توانند این را ثابت کنند که صفات طبیعی و روحی که در نطفه اصلی وجود دارد، می­توانند قابل انتقال به نطفه­هایی باشند که از آن به وجود می­آیند؛ اما هیچ ربطی به گناه و جرم که یک عمل و فعل خارجی است ندارد؛ زیرا گناه که یک کار خارجی  است ربطی به نطفه ندارد.

 علاوه بر این، فرضیه دوم نیز از نظر اکویناس مسیحی باطل می­باشد و گفته اندبر فرض این­که نقایص جسمی از طریق توالد و تناسل از پدر به کودک منتقل شود و بر فرض این­که برخی از نقایص نفس از طریق نقص در یک خصلت جسمی مانند تولد کودن از کودن انتقال یابد، موروثی بودن نقایص ظاهرا مفهوم جرم را که اساسا یک امر اختیاری است، از آن­ها سلب می­کند. بنا بر این حتی اگر فرض کنیم که نفس ناطقه به طور ژنیتیک منمتقل می شود، از آنجا که لکه موجود بر نفس کودک در اراده او نیست، آن لکه و نقص را نمی توان جرمی دانست که کودک را موضوع مجازات قرار دهد.

توماس اکویناس متکلم نامدار مسیحی با باطل دانستن این دو فرضیه، خودش راهی دیگری پیشنهاد می­کند. او می­گوید همه­ی کسانی که از آدم زاده می­شوند می توان از جهت داشتن طبیعت مشترکی که از پدر نخستین خویش به دست آورده اند، یک انسان بدانیم درست همانطوری­که در موضوعات سیاسی همه­ی کسانی که  عضو یک جامعه هستند، مانند اندام­های یک جسم شناخته می­شوندو همه جامعه مانند یک انسان است … همین طور جمعیت انسان­هایی که از آدم زاده شده­اند، اندام های بی­شمار یک جسمند.

 وی در ادامه این مقایسه، انتقال گناه از پدر به اولاد و ارادی بودن آن نسبت به اولاد را به اعضای بدن یک انسان تشبیه کرده و می­گوید: عمل یک عضو بدن، مثلا دست، ارادی است، نه به اراده خود دست، بلکه به اراده نفس که محرک نخستین اندام­هاست. بنا بر این قتلی که دست مرتکب می شود، به عنوان یک گناه بدون در نظر گرفتن تعلق آن به بدن، به دست نسبت داده نمی شود، بلکه انتساب آن به دست به عنوان چیزی متعلق به انسان است که با نخستین حرکت آدمی حرکت می­کند. به همین شیوه اختلالی که در انسان مولود از آدم پدید آمده، ارادی است نه به اراده خود او، بلکه به اراده نخستین پدر وی که که با حرکت نسل­ها تمام کسانی را که از او پدید آمده اند حرکت می دهد درست همان طور که اراده نفس، تمام اعضای بدن را به سوی اعمال آنها حرکت می دهد. گناهی که بدین گونه از نخستین پدر به نسل او منتقل می شود، به همین دلیل اصلی نامیده می­شود، درست همان طور که گناهی که از نفس به سوی اعضای بدن روانه می شود، فعلی خوانده می­شود…[۱۵]

 این دانشمند مسیحی نهایت تلاش خود را انجام داده تا راهی برای انتقال گناه و جرم حضرت آدم(ع) به اولاد و نسل او پیدا کند. ولی تلاش او هم سودی ندارد زیرا با وجود این­که این مقایسه و تشبیه مع­الفارق است و هیچ وجه شبهی بین آنها وجود ندارد، با مقایسه و تشبیه چیزی به چیز دیگر، مشکل یک امر تکوینی حل نمی شود به خصوص که این امر تکوینی مبنای اعتقادی و رکن اصلی دین باشد. زیرا اولا اکویناس با بیان این مطالب، درست همان شعر سعدی شیرازی را بازگو نموده که در امور اجتماعی و اخلاقی کار برد دارد:

      بنی آدم اعضای یک دیگر اند        که در آفرینش ز یک گوهرند

     چو عضوی به درد آورد روز گار     دیگر عضو ها را نماند قرار

ثانیا اعضای یک جامعه هرگز مانند اعضای بدن یک انسان نیست زیرا اعضای بدن یک جسم با یک نفس مشترک کنترل می شود و اعمال و رفتار هر عضو از بدن از اراده نفس متعلق به همین بدن ناش می شود؛ اما اعضای یک جامعه هر کدام دارای نفس مستقل هستند و کوچکترین ربطی باهم ندارند و لذا کار هر فردی از جامعه مربوط به نفس خود اوست.

ثالثا با توجه به این­که اعضای بدن یک انسان مجموعه واحدی را در تحت کنترل یک نفس تشکیل می دهد، تشبیه افراد انسان در برابر پدر او حضرت آدم(ع) با اعضای یک بدن در برابر نفسی که به آن تعلق دارند غیر معقول می­باشد؛ زیرا تمام اعضای یک بدن به وسیله یک نفس اداره و کنتل می شود و افعال و حرکاتی که از طرف هر عضوی از بدن انجام گیرد، به همین  نفس نسبت داده می شود و هیچ ربطی به نفس حضرت آدم ندارد تا گفته شود این حرکات با تحریک و کنترل نفس آدم به وجود آمده است؛ چون حضرت آدم خودش دارای نفس مستقل بوده و هر کدام از اولاد او هم دارای نفس جداگانه هستند و هر نفسی مسئول کار و حرکت خود می باشد.

 به هر حال هیچ راهی برای انتقال جرم و گناه و آثار تشریعی آن از فردی به فرد دیگری وجود ندارد و چنین انتقالی عقلا محال می باشد.

 به فرض این­که گناه و جرم به عنوان گناه اصلی و ذاتی از حضرت آدم(ع) به فرزندان او منتقل شده باشد، از بین بردن آن با قربانی و فدیه دادن و ریختن خون آن­گونه که مسیحیان می­پندارند، امکان پذیر نمی­باشد.

نویسنده: حمید رفیعی

پی نوشتها

[۱] . رک: عهد عتیق، سفر پیدایش، فصل ۳: ۱-۷٫

[۲] . رک: عهد جدید،رساله پولس به رومیان، ۵: ۱۲٫

[۳] . رک: جان با یر ناس، تاریخ جامع ادیان، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چهاردهم، ۱۳۸۶ش،ص۶۱۳٫

[۴] . وَ قُلْنَا یَادَمُ اسْکُنْ أَنتَ وَ زَوْجُکَ الجْنَّهَ وَ کلاُ مِنْهَا رَغَدًا حَیْثُ شِئْتُمَا وَ لَا تَقْرَبَا هَاذِهِ الشَّجَرَهَ فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ، فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطَانُ عَنهْا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا کاَنَا فِیهِ  وَ قُلْنَا اهْبِطُواْ بَعْضُکمُ‏ْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ  وَ لَکمُ‏ْ فىِ الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتَاعٌ إِلىَ‏ حِینٍ، فَتَلَقَّى ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ کلَمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ  إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ، قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنهْا جَمِیعًا  فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِّنىّ‏ِ هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَاىَ فَلَا خَوْفٌ عَلَیهْمْ وَ لَا هُمْ یحَزَنُونَ(بقره/۳۵-۳۸)

[۵] . فَوَسْوَسَ لهَُمَا الشَّیْطَنُ لِیُبْدِىَ لهَُمَا مَا وُرِىَ عَنهُْمَا مِن سَوْءَاتِهِمَا وَ قَالَ مَا نهَئکُمَا رَبُّکُمَا عَنْ هَاذِهِ الشَّجَرَهِ إِلَّا أَن تَکُونَا مَلَکَینْ‏ِ أَوْ تَکُونَا مِنَ الخْلِدِینَ، وَ قَاسَمَهُمَا إِنىّ‏ِ لَکُمَا لَمِنَ النَّاصِحِینَ، فَدَلَّئهُمَا بِغُرُورٍ  فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَهَ بَدَتْ لهَمَا سَوْءَاتهُمَا وَ طَفِقَا یخَصِفَانِ عَلَیهْمَا مِن وَرَقِ الجْنَّهِ  وَ نَادَئهُمَا رَبهُّمَا أَ لَمْ أَنهْکُمَا عَن تِلْکُمَا الشَّجَرَهِ وَ أَقُل لَّکُمَا إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمَا عَدُوٌّ مُّبِینٌ، قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَ إِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَ تَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسرِینَ، قَالَ اهْبِطُواْ بَعْضُکمُ‏ْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ  وَ لَکمُ‏ْ فىِ الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتَاعٌ إِلىَ‏ حِینٍ، قَالَ فِیهَا تحَیَوْنَ وَ فِیهَا تَمُوتُونَ وَ مِنهْا تخُرَجُونَ(اعراف/۲۰-۲۵ )

[۶] . طباطبایی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسین، ج۱۴ص۲۲۲٫

[۷] . وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ؛ و جنّ و انس را نیافریدم جز براى آنکه مرا بپرستند( ذاریات/ ۵۶)

أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ؛ آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم، رها مى‏شوند و مورد آزمایش قرار نمى‏گیرند.( عنکبوت/۲)

[۸] . رساله پولس به رومیان، ۵: ۱۳ و ۷: ۸و۹٫

[۹] . رک: سفر پیدایش، ۳: ۱۴-۱۹٫

[۱۰] . طباطبایی، محمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه موسوی همدانی، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین

۱۳۷۴ ش،‏ ج۳ص۴۵۹٫

[۱۱] . رساله پولس به رومیان، ۵: ۱۲٫

[۱۲] . یهودیت، مسیحیت و اسلام،ج۱ص۴۹

[۱۳] . یهودیت، مسیحیت و اسلام، ص۵۰٫

[۱۴] . همان، ص۵۰-۵۱٫

[۱۵] . یهودیت، مسیحیت و اسلام، ج۱ص۵۱-۵۲٫

معنای تثلیث در مسیحیت

یکی از آموزه هایی که همواره کلیساها به جوامع مسیحی تعلیم می دهند، مسئله اعتقاد به تثلیث است؛ و کلمات مسیحیان در کتاب های کلامی حکایت از این دارد که اعتقاد به تثلیث از مسائلی است که شالوده و بنیان مسیحیت بر آن نهاده شده است و مسیحیان چاره ای جز اعتقاد به آن ندارد.[۱] این جاست که درک نظریه ارتدوکسی کلیسا درباره ثالوث اقدس (تثلیث) در نهایت پیچیدگی و ابهام است؛ چرا که از طرفی خود را پیرو خدای واحد، پدر قادر متعال و خالق زمین و آسمان می دانند و دین خود را در زمره ادیان توحیدی قرار می دهند و از طرفی هم معتقدند که اولوهیت از سه شخصیت کاملاً متمایز و مشخص تشکیل شده است و این سه در ازلیت، قدرت و جلال برابرند و هر یک از آنها از تمام صفات خدایی برخوردارند، ولی در عین حال، هر کدام از آنها خصایصی دارند که آنها را از درون وحدت، تثلیث و از هم متمایز می کند.[۲]

به هر حال، نویسندگان مسیحی عرب زبان برای رساندن مفهوم تثلیث از واژه یونانی الاصل «اقنوم» استفاده می کنند که معادل آن در زبان لاتینی، Persona، به معنای نقاب است[۳] و این لفظ (اقنوم) که در آموزه تثلیث زیاد به کار گرفته می شود، دارای معانی گوناگون و اختلافی است، به گونه ای که برخی گفته اند:

  1. مراد از اُقنوم راه وجود است. بر این اساس، اقانیم ثلاثه (أب، ابن، روح القدس) سه راه یا سه حالت برای وجود خدا و عمل اوست.[۴]

به نظر می رسد که این دیدگاه بیشتر درصدد رفع اتهامِ شرک بودن از آموزه تثلیث است، تا بگوید که اقانیم ثلاثه به معنای مظهر یا مظاهر وجود خدا و عمل اوست.

  1. گروهی پنداشته اند که مراد از اقانیم ثلاثه همان خواص، یعنی اعراض لازم ذات خداوند است، به این معنا که ذات خدا دارای سه عرض خاصه است. این در حالی است که اولا، عرض خاصه قائم به ذات نیست؛ و ثانیاً، لازم می آید که ذات خدای متعال چند چیز باشد[۵] و این محال است.
  2. عده ای هم گفته اند که اقنوم کلمه ای سریانی و به معنای شخص یا اصل است. چنان اتفاق افتاده که در مسیحیت اصطلاح چیزها یا پراگماتا، به جای اقانیم و اشخاص و برای توصیف سه شخص به کار رفته است، تا بر واقعیات آنها تأکید گردد. بنابر نظر مسیحیان، پدر، پسر و روح القدس هر یک، شخص (اقنوم) است.[۶]

بنابراین، قانون ایمان مسیحی هم مؤید این دیدگاه است و در تعریفی که از تثلیث و، به عبارتی، ثالوث اقدس (أب، ابن و روح القدس) ارائه می کند می گوید: «ما به خدای یگانه ی پدر، پسر و روح القدس که خدای واحد و جوهر واحد و متساوی در قدرت، جلال و مجد و شکوه اند ایمان داریم».[۷]

قاموس کتاب مقدس می گوید: … معرفت مسیحیت به این سه شخصیت، یک حقیقت آسمانی است که عهد قدیم به صورت غیر واضح اعلان نموده، ولی کتاب عهد جدید آن را به صورت آشکار بیان داشته است که این عقیده را در چند نکته می توان بیان داشت: ۱٫ کتاب مقدس سه شخصیت را مطرح می کند که هر کدام شخص الله است؛ ۲٫ این سه شخصیت کاملاً از هم متمایزند؛ ۳٫ این سه گانگی در جامعیت خدا موقتی یا ظاهری نیست، بلکه ابدی و حقیقی است؛ ۴٫ مقصود از این تثلیث، سه خدا نیست، بلکه این شخصیات ثلاثه جوهر واحدی دارند! ۵٫ این سه شخصیت (پدر، پسر، روح القدس) متساوی هستند؛ ۶٫ هیچ گونه تناقضی در این عقیده وجود ندارد![۸] به این معنا که خدا هم یکی است و هم سه تاست. مضافاً این که لابد هیچ گونه اجتماع نقیضینی هم در آن راه ندارد!

به هر ترتیب، مراد از تثلیث و اقانیم ثلاثه مسیحیت با توجه به آنچه در قانون ایمان گذشت و با عنایت به آنچه در قاموس کتاب مقدس بیان شد این است که هر کدام از سه شخصیت مطرح (پدر، پسر، روح القدس) شخص الله، و کاملاً از هم متمایزند و در جلال و شکوه و مجد برابرند!

در نقد این نظریه باید گفت: ۱٫ عقیده تثلیث، با تفسیری که گذشت، مشتمل بر تناقض آشکار است؛ از طرفی معتقدند که هر یک از شخصیت های اقانیم ثلاثه خداست که متمایز از بقیه است و، در عین حال، هر سه اقنوم را یک چیز می دانند.[۹]

  1. لازمه اعتقاد به تثلیث این است که ذات خدا مرکب از سه ذات باشد و این در حالی است که ترکیب، با ذات واجب الوجود که بسیط است و از هیچ اجزای عقلی و خارجی ای مرکب نشده است ناسازگار است.[۱۰]

با گذشت زمان و در طول تاریخ کلیسا مسیحیان مدعی شده اند که «طبیعت سه گانه خدا یک راز است و نمی توان آن را با تعابیر بشری بیان کرد» و همگی به نافرجامی کوشش های خود برای توجیه تثلیث اعتراف دارند.[۱۱]

البته باید این نکته را نیز یادآور شد که کلمه تثلیث هرگز در کتاب مقدس مسیحیان وارد نشده و نخستین کاربرد شناخته شده آن در تاریخ مسیحیت، به سال ۱۸۰م باز می گردد، هر چند به تصور مسیحیان ریشه های مفهوم سه گانه در عهد جدید احساس می شود و عبارت اعطای حق تعمید در پایان انجیل متی آن را صریحاً بیان کرده است: «ایشان را به اسم پدر، پسر و روح القدس تعمید دهید».[۱۲]

و گمان می رود اولین کسی که این اصطلاح را درست کرد و استعمال نمود، شخصی به نام ترتولیان در قرن دوم میلادی است[۱۳] و، در این میان، برخی از بزرگان آزاداندیش مسیحیت منکر الوهیت عیسی شدند؛ اما بنا به رأی صادره در نیقیه آسیای صغیر در سال ۳۲۵م. قول به الوهیت عیسی با اکثریت قاطع ۳۰۰ اسقف پذیرفته شد و نظر اسقف آریوس که بر ضدّ اعتقاد به الوهیت عیسی قیام کرده بود مردود اعلام گردید.[۱۴] به دنبال این مجادلات، شخصی به نام سوسینوس اعتقاد به تثلیث را نتیجه تأثیر عقاید ناقص فلاسفه یونان در نوشته شدن اعتقادنامه ها دانست و الوهیت عیسی را مردود شمرد که این نظر، به نظر «أبیون» معروف گشت.[۱۵]

همچنان که گوستاو لوبون در گزارش خویش می گوید: مسیحیت در پنج قرن اول حیات خویش با اخذ مفاهیم فلسفی و دینی یونانی و شرعی، مخلوطی از معتقدات مصری و ایرانی شد که حوالی قرن اول میلادی در مناطق اروپایی انتشار یافت و در نتیجه، مردم به یک تثلیث جدید که عبارت بود از پدر، پسر و روح القدس، به جای تثلیث قدیم که از «نروبی تر» و «زنون» و «نرو» به وجود آمده بود گردن نهادند.[۱۶]

و اعتقاد مسیحیان به الوهیت اقانیم ثلاثه، حکایت از سرایت خرافات تثلیث به نصاری دارد. تاریخ بشری نشان داده است که بعضی از پیروان انبیا بعد از وفات پیغمبرشان، یا در خلال غیبت او، تحت تأثیر گمراهان، به شرک و دوگانه پرستی روی آوردند؛[۱۷] و مسیحیت از این قاعده مستثنا نیست.

حاصل سخن این شد که مسیحیت با اعتقاد به الوهیت عیسی و روح القدس در کنار خدا نه تنها گامی به سوی تکامل و قله توحید برنداشتند، بلکه با شریک قرار دادن برای خدای متعال و گاهی فراتر از این، یعنی شریک را خود خدا دانستن، بستر خویش را در دامن شرک و کفر پهن نمودند و در توجیه عقاید شرک آلود خویش به مسئله راز که یک امر قلیل المؤونه است پناه بردند.

ممکن است گفته شود که مراد از تثلیث (در قالب یک مثال) این است که: زید فرزند عمرو و انسان است، و مقصود ما از تثلیث هم همین است. در این جا نیز یک چیز سه چیز است؛ زیرا در مثال بیش از یک حقیقت نیست و در عین حال هم زید است و هم پسر عمرو و هم انسان.

علامه طباطبائی در پاسخ می فرمایند: اگر این کثرت و تعددی که در وصف است، حقیقی و واقعی باشد، لابد موصوف هم متعدد خواهد بود، همان گونه که اگر موصوف حقیقتاً واحد باشد، قهراً کثرت و تعدد اعتباری خواهد بود و محال است یک چیز، در عین این که یکی است، سه چیز باشد.[۱۸]

تبعات اعتقادی تثلیث از دیدگاه عقل و نقل

با توجه به این که توحید دارای جایگاه رفیعی در تمام شرایع آسمانی است و دارای مراحلی از قبیل توحید در ذات، صفات، خالقیت، ربوبیت و عبادت است و هر کدام دارای براهین مختلف عقلی و حکمی است، امکان ندارد که ذات خدای متعال که واجب الوجود بالذات است دارای شریک باشد و از طرف دیگر هم، اولین کلمه در تبلیغ رسولان الهی دعوت به توحید و دوری از دوگانه پرستی و شرک بوده است[۱۹] که مع الأسف این شعار بعد از حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ تحت تأثیرات سوء گمراهان به فراموشی سپرده شد و مسیحیت در کنار الوهیت خدا قایل به الوهیت عیسی نیز شدند.

چنان که قرآن می فرماید: «آنها که گفتند خداوند همان مسیح فرزند مریم است به یقین کافر شدند».[۲۰]

و در ادامه می فرماید: «انه من یشرک بالله فقد حرم الله علیه الجنه».[۲۱]

که این آیه دلالت دارد بر این که شریک گرفتن برای خدا در الوهیت، شرک، و مرتکب آن کافر است.[۲۲]

یکی از مراحل توحید، آن گونه که گذشت، عبارت بود از توحید در عبادت؛ اما مسیحیان در کنار عبادت خدا به عبادت عیسی نیز اهتمام دارند که همین مسئله باز بیانگر شرک در عبادت آنان است و مراد از عبادت، آن خضوعی است که ناشی از این است که مخضوع له، اله العالم یا الله است.[۲۳]

و قرآن می فرماید: و آن گاه که خداوند به عیسی بن مریم می فرماید: «إِنَّهُ مَن یشْرِک بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیهِ الْجَنَّهَوَإِذْ قَالَ اللَّهُ یـعِیسَی ابْنَ مَرْیمَ ءَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّی إِلَهَینِ مِن دُونِ اللَّهِ؛ آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را به عنوان دو معبود غیر از خدا (من دون الله) انتخاب کنید».[۲۴]

که عبارت «من دون الله» در قرآن کریم به معنای شریک و انباز گرفتن استعمال شده است[۲۵] و تثلیث، علاوه بر کفر، شرک هم خواهد بود.

حاصل سخن این که مراد مسیحیت از اقانیم ثلاثه (أب، ابن، روح القدس) الوهیتِ یکایک آنهاست که گذشته از اشکالات عقلی فراوانی که بر این اعتقاد وارد است، قرآن کریم نیز پذیرفتن چنین عقایدی را کفر و شرک به خدا می داند.

پی نوشتها

[۱]. ر.ک: سبحانی، جعفر، محاظرات فی الالهیات، تلخیص علی ربانی گلپایگانی، قم، چاپ جامعه مدرسین، ۱۴۱۷ق، ص۵۴٫

[۲]. ر.ک: زیبائی نژاد، محمدرضا، درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، با اندکی تلخیص، انتشارات اشراق، ۱۳۷۵ش، ص۱۳۱٫

[۳]. ر.ک: توفیقی، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، تهران، انتشارات سمت، چاپ اول، ۱۳۷۹ش، ص۱۵۰٫

[۴]. درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، همان، ص۱۳۱٫

[۵]. ر.ک: علامه شیخ سدیدالدین محمود، حمصی رازی، المنقذ من التقلید، قم، انتشارات جامعه مدرسین، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۱۴۵٫

[۶]. ر.ک: درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، همان، ص۱۳۱٫

[۷]. ر.ک: متی اخترع المسیحیون التثلیث، (مرکز المصطفی) ص۲٫

[۸]. ر.ک: قاموس کتاب مقدس، ص۲۳۲، ذیل کلمه ثالوث، مؤلف جمع الکنائس الشرفیه، جامع ۶، ۱۹۸۱م. منشورات مکتبه المشعل.

[۹]. محاظرات فی الالهیات، همان، ص۵۵٫

[۱۰]. همان.

[۱۱]. آشنایی با ادیان بزرگ، همان، ص۱۴۹٫

[۱۲]. همان.

[۱۳]. ر.ک: شبلی، احمد، مقارنه الادیان، مکتبه النهضه المصریه، چاپ چهارم، ۱۹۷۳م، ص۱۷۳٫

[۱۴]. آشنایی با ادیان بزرگ، همان، ص۱۴۷٫

[۱۵]. درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، همان، ص۱۵۰٫

[۱۶]. محاظرات فی الالهیات، همان، به نقل از تاریخ تمدن ویل دورانت، ص۵۷٫

[۱۷]. همان، ص۵۵٫

[۱۸]. ر.ک: ترجمه تفسیر المیزان، ج۶، ص۱۰۱٫

[۱۹]. محاظرات فی الالهیات، همان، ص۴۷٫

[۲۰]. مائده / ۷۲٫

[۲۱]. همان.

[۲۲]. ر.ک: طباطبائی، سید محمد حسین، ترجمه تفسیر المیزان، ج۳، ص۴۰۳٫

[۲۳]. ر.ک: محاظرات فی الالهیات، همان، ص۹۱٫

[۲۴]. مائده / ۱۱۶٫

[۲۵]. تفسیر المیزان، همان، ج۹، ص۳۲۶٫

صلح یا خشونت در مسیحیت

نفی خشونت در میان مسیحیان و پیروان دیگر ادیان از بی اطلاعی نسبت به تاریخ آنان ناشی می‌شود. مدعیان پیروی از مسیحیت در طول تاریخ به مراتب بیشتر و با دامنه گسترده تر خشونت بار بوده است و همین امروز تمام این فتنه‌ها نیز در جهان اسلام از طرف آنان تأسیس و حمایت می‌شوند. تفتیش عقاید، شکنجه‌ها و خشونت‌های به کار رفته در آن از بدترین نوع خشونت‌های مسیحیان در قرون وسطی به شمار می‌آید، به گفته‌ی یکی از نویسندگان غربی: «هیچ کلمه‌‌ای به اندازه‌‌ی انگیزیسیون یا تفتیش عقاید آکنده از هول و هراس و شکنجه‌‌ی روحی، تجاوز به شخصیت و آزار بدنی نیست.»[۱] ویل دورانت در این زمینه می‌نویسد: «تفتیش افکار به اضافه جنگ‌ها و آزار صاحبان آرای مختلف عهد خود را باید از ساده‌ترین لکه‌های ننگ بر صحایف تاریخ بشری دانست، زیرا این همه معرّف یک نوع درنده‌خویی است که نظیرش هرگز از هیچ حیوان درنده‌خویی دیده نشده است.»[۲]

مسیحیان بر خلاف آنچه که تبلیغ می شود، در عملکرد شان بیشترین، بزرگترین و خونریزترین جنگ­ها را در تاریخ به نام خود ثبت کرده­اند. اگر تاریخ مسیحیان در سراسر دنیا مورد توجه قرار گیرد سردمداران و منادیان این آیین به انواع مختلف برای توسعه طلبی و سود جویی به کشور­های دیگر تجاوز نموده و مدت­ها آنها را به عنوان مستعمره تحت سلطه خود درآورده و بر مردم آنها ظلم­های فراوان و طاقت فرسایی روا داشته و از خشونت­ها و شکنجه­های مختلف استفاده کرده­اند. تجاوزات نظامی و اقتصادی دولت­های مسیحی انگلیس، فرانسه، پرتقال، ایتالیا، اسپانیا و در عصر حاضر آمریکا، به کشورهای مختلف مثل الجزایر، لیبی، مصر، فلسطین، عراق، هندوستان، افغانستان، ایران، کشورهای آمریکا و آفریقای جنوبی ووو برای کسانی که کمترین اطلاعی از تاریخ این کشورها داشته باشند، پوشیده نیست. جنگهای جهانی اول و دوم بزرگترین جنگهای تاریخ بشریت است که تاریخ مسیحیت آنها را به خود اختصاص داده است. استفاده از بمب­های اتمی در هیروشیما و ناکازاکی ژاپن خشونت­بار ترین عملی است که به وسیله مسیحیان انجام گرفته است. و نیز خشونتی که در جنگهای صلیبی از طرف مسیحیان بر مسلمانان روا داشته شده بی نظیر می­باشد. هرچند ما در صدد توجیه ظلمها و جنگهای برخی حاکمان کشورهای اسلامی که از حیث کمیت و کیفیت به یک هزارم جنگها و خشونتهای مسیحیان نمی­رسد، نمی­باشیم بلکه آنها در جای خود با موازین و تعالیم اسلام منافات دارند ولی درعین حال برخی از جنگهایی که در صدر اسلام و یا در برخی از کشورهای اسلامی تحقق پیدا کرده است همگی دفاعی بوده و از قداست انسانی و معنوی برخوردار بوده اند.

 افزون بر اینها تولید جنگ افزارها و تسلیحات نظامی از توپ و تانک و هواپیماهای جنگی و اسلحه­های سبک و سنگین و بمبهای اتمی و نیتروجنی و شیمایی و مکروبی و نیز تولید مواد مخدر شیمیایی به انواع گوناگون و حمایت ازشرکتهای آن و اشاعه تروریزم دولتی در سطح جهان از ابتکارت و اختراعات مسیحیان می­باشد و از وظایف هدفمند سران مسیحیت به شمار می­آیند. آیا تولید این وسایل و تکنولوژی آن، جز خشونت چیزی دیگری می­تواند باشد؟

اینکه مسیحیان و هواخواهان مسیحیت به این باوراند که دین مسیحیت دین مخالف جنگ و خشونت است و در این راستا مدعی هستند که در اناجیل و کتاب مقدس در باره جنگ هیچ آموزه­ای وجود ندارد، این سخن با واقع مطابقت ندارد. در حالی­که عدم پرداختن به مسائل جنگ و دفاع، دلیل بر نقص و ناتوانی دین به شمار می­آید؛ چون جنگ یک پدیده اجتناب ناپذیر اجتماعی است و باید یک کتاب مقدس دینی به مسائل آن مطالبی داشته باشد تا پیروان آن نسبت به مسائل جنگ آگاهی داشته و بر طبق آموزه و تعالیم آن آداب جنگ و عدالت و موازین انسانی را رعایت کنند و آنچه که مورد رضای آورنده کتاب است حاصل شود.

در عین حال بر خلاف تصور مسیحیان و هوادران آنان در همین انجیل مورد تأیید مسیحیت مطالبی متعددی در باره جنگ با دشمنان دینی و حربی از حضرت مسیح(ع) نقل شده است که ما در اینجا به برخی از آنها اشاره می­کنیم:

  در انجیل لوقا جملاتی از زبان حضرت مسیح(ع)اینگونه بیان شده است: «من آمده‌ام تا آتشی در زمین افروزم پس چه می­خواهم اگر الآن در گرفته است؛ اما مرا تعمیدی است که بیایم و چه بسیار در تنگی هستم تا وقتی که آن به سر آید. آیا گمان می­برید که من آمده ام تا سلامتی بر زمین بخشم! نی بلکه به شما می­گویم تفریق را؛ زیرا بعد از این پنج نفر که در یک خانه باشند دو از سه و سه از دو جدا خواهند شد، پدر از پسر و پسر از پدر و مادر از دختر و دختر از مادر و خارسو از عروس و عروس از خارسو مفارقت خواهند نمود».[۳]

   این سخنان حضرت عیسی(ع) بنابر نقل انجیل حکایت از جنگ و خشونت دارد و در اثر مقابله با دشمنان و به وجود آمدن جنگ، مردم سلامتی و امنیت را از دست خواهد داد. و قطعا بدون جنگ این تفرّق و نا امنی غیر معقول است و پیروان انجیل و هیچ عاقلی دیگری به آن تن در نخواهد داد.

  این مطالب در انجیل متی با عبارات متفاوت نقل شده است: «گمان مبرید که آمده‌ام تا سلامتی بر زمین بگذارم، نیامده­ام تا سلامتی بگذارم بلکه شمشیر را؛ زیرا که آمده­ام تا مرد را از پدر خود و دختر را از مادر خویش و عروس را از مادر شوهرش جدا سازم و دشمنان شخص، اهل خانه او خواهد بود. وهر که پدر یا مادر را بیش از من دوست دارد لایق من نباشد و هر که پسر یا دختر را از من زیاده دوست دارد لایق من نباشد و هرکه صلیب خود را بر نداشته، از عقب من نیاید لایق من نباشد، و هر که جان خود را دریابد، آن را هلاک سازد و هر که جان خود را بخاطر من هلاک کرد آن را خواهد دریافت».[۴]

   در انجیل لوقا و متی عبارتی شبیه جملات آخر مطالب بالا از حضرت عیسی(ع) این گونه نقل  شده است: «اگر کسی بخواهد مرا پیروی کند می­باید نفس خود را انکار نموده صلیب خود را هر روزه بردارد و مرا متابعت کند؛ زیرا هرکه بخواهد خود را خلاصی دهد آن را هلاک سازد و هر کس جان خود را جهت من تلف کرد آن را نجات خواهد داد؛ زیرا انسان را چه فائده دارد که تمام جهان را ببرد و نفس خود را برباد دهد یا آن را زیان رساند».[۵]

  و نیز در انجیل لوقا از حضرت مسیح(ع) نقل شده که: «اگر کسی نزد من آید و پدر و مادر و زن و اولاد و برادران و خواهران و حتی جان خود را نیز دشمن ندارد، شاگرد من نمی­تواند بود و هر که صلیب خود را برندارد و از عقب من نیاید نمی­تواند شاگرد من باشد».[۶]

 و باز نقل شده که: «و لیکن الآن هر که کیسه دارد آن را بردارد و همچنین توشه دان را و کسی که شمشیر ندارد جامه خود را فروخته آن را بخرد».[۷]

  جملات و عباراتی که از اناجیل نقل شد به صراحت این را می‌رساند که اولا از نظر حضرت عیسی مسیح(ع) جنگ با دشمن امر پسندیده و لازم بوده است و ثانیا  دلالت روشن بر شجاعت و شهامت حضرت عیسی(ع) دارد و بر خلاف تصور مسیحیان حضرت عیسی(ع) دست بسته، خود و پیروانش را به دشمن دینی و نظامی تسلیم نمی‌کرده‌اند و مدام به شاگردانش می­فرموده که جان برکف در مقابل دشمن بایستند و صلیب را که نماد کشته شدن در فرهنگ آن زمان بوده به همراه داشته باشند و شمشیر را که برای کشتن دشمن از آن استفاده می­شود به هر وسیله­ای که می­شود باید تهیه نموده و شجاعانه در برابر دشمن قیام کنند و خود را برای احقاق حق و حمایت از حضرت عیسی(ع) فدا کند. متأسفانه به علت شرایط اجتماعی و دینی و فرهنگی نامساعد و خشن و حاکمیت قدرت­مند شرک و بت‌پرستی رومی و وجود سران یهودیان متعصّب، به جز افراد انگشت شماری به نام حواریون از حضرت عیسی(ع) پیروی نکردند و از این‌روی حاکمان رومی به تحریک و همکاری یهودیان منطقه خواستند آن حضرت را به قتل برسانند که این واقعیت هم در قرآن کریم و هم در اناجیل منعکس شده‌است منتهی بنابر نقل قرآن کریم یهودیان نتوانستند آن حضرت را به شهادت برسانند و خداوند او را به آسمان عروج داد و اشتباها به جای آن حضرت کسی دیگری را کشتند.[۸] بنابر نقل اناجیل، یهودیان و حاکمان رومی موفق به کشتن آن حضرت گردیدند. و حتی در آناجیل گفته شده است که یکی از حواریون به نام یهودا مرتکب خیانت شده و در دستگیری حضرت مسیح(ع) با رومیان همکاری نموده است.[۹] طبیعی است که حضرت مسیح(ع) نمی­توانسته بدون داشتن نیروی انسانی با دشمن بجنگد به خصوص که بنابر نقل متون مسیحی مدّت رسالت و تبلیغ حضرت مسیح(ع) فقط سه سال بوده[۱۰] و در این مدت کوتاه امکان آمادگی جنگ با دشمن قوی و سخت دل وجود نداشته است. و این تصور که حضرت مسیح به پیروانش دستور داده باشد که در برابر دشمن باید تسلیم بود و هیچ حرکت نظامی و جنگی در مقابل آنان نباید صورت گیرد، نه از نظر عقل و سنت دینی قابل قبول است و نه از نظر عرف و عقلاء قابل پذیرش می­باشد؛ زیرا تسلیم بودن در برابر دشمن افزون بر اینکه انسان را به هدفش نمی­رساند و نقض غرض در راستای تبلیغ و رسالت است، جز خواری و ذلت و ذبونی و در نهایت نابودی چیزی دیگری نتیجه نخواهد داد و این چنین پیامد و نتیجه در شأن اهداف انسانهای معمولی کمترین جایگاه ندارد تا چه رسد که انسانهای بزرگ و الهی مانند حضرت مسیح(ع) به آن توصیه کند!

  بعد از این مطالب لازم به نظر می­آید که به برخی از عملکردهای مصداقی مسیحیان به عنوان نمونه اشاره شود:

  1. تعصب مذهبی در مسیحیت

   مسیحیان از نظر دینی و مذهبی بسیار متعصّب اند و روش و برخورد آنان در قبال پیروان مذاهب و ادیان دیگر به نژادپرستی قوم یهود شباهت دارد. آنان مخالف سرسخت غیر مسیحیان هستند، چنانچه در کشورهای غربی این تعصّب آنان به خصوص نسبت به اسلام با کشیدن کاریکاتورهای شرم آور پیامبر اسلام(ص) و ممنوعیت حجاب در ادارات دولتی و مدارس و دانشگاه­ها برای زنان مسلمان و متهم ساختن مسلمانان به خشونت از طرف شخص پاپ و ترویج ابتذال و فحشاء و منکرات در میان مسلمانان کاملا در عرصه عمل به نمایش گذاشته شده است. و نیز حمایت از دشمنان اسلام مانند سلمان رشدی و امثال او در راستای همین تعصب و خصومت آنان با مسلمانان می باشد.

  1. اعمال مسیحیان نسبت به دشمنان خود

حوادث تاریخی مسیحیّت بیانگر این نکته است که آنان هیچگاه به دستور حضرت مسیح -علیه السلام-  مبنی بر محبّت و دوستی نسبت به همه، حتی دشمنان، عمل نکرده‌اند. «در سال ۱۴۱۵ میلادی، پاپ نیکلای پنجم فرمان داد که هر شخص مظنون به انجام آداب مذهبی یهود، به محکمه انگیزیسیون جلب شود و بدین ترتیب، ۳۰۰ هزار یهودی قتل عام شدند و بقیه به ایتالیا گریختند و از آنجا نیز مجبور به مهاجرت به ترکیه شدند.[۱۱]

در کتاب تاریخ یهود آمده است: با به قدرت رسیدن اولین امپراتور مسیحی به نام «کنستانتین» فشار به یهودیان شروع شد. یهودیت، که هنوز از مخاطرات و مظالم بت‌پرستان بابل نفس راحتی نکشیده بود، بار دیگر گرفتار همان بت‌پرستانی شد، که به لباس جدید مسیحیت در آمده بودند، آنها بر طبق معتقدات ملّی و رسوم اجدادی، یهودیان را به چشم برده و اسیر و مغلوب می‌نگریست. بدین سان، قدرت جدید در مسیحیّت کوشش کرد تا آثار باقی مانده فرهنگ یهود در یهودیه را نابود سازد.[۱۲] در جوامع مسیحی، همیشه احساسات ضد یهود وجود داشته است. از این رو، هیچ گاه یک پارچگی و تفاهم و محبّت بین آن دو پدید نیامد. جولیوس کرنیستون در این باره می‌گوید، «یهودیان، که در ابتدا دوست داشتند به بهای انکار ملّیت خویش با همسایگان خود یکی شوند، به تدریج، دریافتند که از خود گذشتگی ایشان بیهوده است؛ زیرا یگانگی از یک طرف معنا ندارد، بلکه طرف مقابل نیز باید به آن راغب باشد.»[۱۳]

  1. رفتار مسیحیان با مسلمانان

مسیحیان همین رفتار کینه‌توزانه و بلکه شدیدتر از آن را نسبت به مسلمانان نیز اعمال می‌نمودند که مهم‌ترین آن، جنگهای صلیبی میان اروپاییان و مسلمانان بر سر تصاحب «بیت المقدس» بود. عامل اصلی این جنگهای خونین، اربابان کلیسا و رهبران مسیحی بودند که می‌خواستند ضربه مهلک خود را بر پیکر اسلام و مسلمانان وارد سازند.

این مطلب را، حتّی نویسندگان غربی، معترف هستند. آبر ماله می‌گوید: فرو آدو بویون، فرمانده صلیبیون، در گزارش خود به پاپ، چنین تصریح می‌کند: «اگر می‌خواهید بدانید با دشمنان (مسلمانان) که در بیت‌المقدس به دست ما افتادند، چه معامله‌ای شد، همین قدر بدانید که کسان ما در رواق سلیمان و در معبد، در لجّه‌ای از خون مسلمانان، می‌تاختند و خون تا زانوی مرکب می‌رسید!» تقریباً ده هزار مسلمان در معبد، قتل عام شد و هر کس در آنجا راه می‌رفت، تا بند پایش را خون می‌گرفت. از کفّار (مسلمانان)، هیچ کسانی جان به در نبرد و حتی زن و اطفال خردسال را هم معاف ننمودند.[۱۴]

ویل دورانت، از کسانی که شاهد ماجرای اسف انگیز جنگهای صلیبی بوده است، نقل می‌کند: در کوچه‌ها، توده‌هایی از کلّه، دست و پاهای مقتولان دیده می‌شد؛ و مرکبها، در میان اجساد مقتولان و لاشه اسبان راه می­رفتند. زنان را با ضرب دشنه می‌کشتند. ساق پای اطفال شیرخوار را گرفته و به جبر آنها را از پستان مادرشان، جدا می‌ساختند و به بالای دیوار پرتاب می‌کردند و یا با کوفتن آن‌ها بر ستون‌ها، گردنشان را می‌شکستند. در نتیجه، هفتادهزار نفر مسلمان را، که در شهر مانده بودند، به هلاکت رساندند.[۱۵]

گوستاو لوبون، مستشرق مسیحی، درباره اعمال وحشتناک سپاه صلیب چنین می‌گوید: «در گذرها و میدان‌های بیت‌المقدس، از سرها و دست‌ها و پاها، تل‌هایی تشکیل یافته، از روی آن‌ها عبور می‌کردند. مجروحین را در آتش می‌سوزانیدند. ده هزار نفوسی که به «مسجد عمر» پناه برده بودند. تمام آن‌ها را طعمه شمشیر قرار دادند. در هیکل سلیمان (معبد قدیم)، خون به قدری جاری بود که لاشه‌های مقتولین، در آن غوطه‌ور بودند. اعضای جدا شده مثل دست و پا و غیره و نیز بدن‌های بدون اعضا آن قدر جمع شده و روی هم ریخته بودند که هیچ نمی‌شد آن‌ها را از هم تمیز داد. حتی سپاهیانی که مباشر چنین قتل عامی بودند، از بخار خون زیاد، فوق‌العاده در زحمت بودند.»[۱۶]

  1. اعمال مسیحیان نسبت به همکیشان خود

 از سال ۱۱۳۴ ـ ۱۸۳۴م. در حدود هفت سال، توسط محاکم تفتیش عقاید مسیحیت، ده‌ها هزار نفر صرفاً به اتهام ارتداد و تخطّی از دین رسمی، در آتش سوزانده شدند و یا پس از شکنجه‌های هولناک به قتل رسیدند و اموالشان مصادره گردید. در این دوره، تعصّبات خشک و کور مذهبی، به شدت اعمال می‌شد. افراد ملزم می‌شدند که عقیده و مذهب خاص داشته باشند. دوران قرون وسطا، دوران قتل و شکنجه می­باشد که از طرف مسیحیان بر مسیحیان اعمال می­شد؛ کسی که به داشتن عقیده خلاف مظنون بود، به قتل می‌رسید. نتیجه طبیعی این سخت‌گیری‌های مذهبی، این بود که به محض دمیدن فجر آزادی و گشایش روزنه‌ای، علیه این طرز تفکّر، آزادی مذهبی به عنوان مهم‌ترین دستاورد مبارزه برای حقوق انسان در اعلامیه حقوق بشر و شهروند فرانسه (۱۷۸۹) مطرح گردید. کلیسا ابتدا سخت با آزادی مذهب مخالف بود. پاپ ششم طی پیامی در ۱۰ مارچ۱۷۹۱م. آزادی مذهبی را به «حقوق وحشتناک» توصیف کرد. کاردینال پی اسقف پواتیه در سال۱۸۵۳م. به ناپلئون سوّم نوشت: «متأسفم که دولت شما همچنان از اعلامیه حقوق بشر الهام می‌گیرد که چیزی جز نفی حقوق خدا را در بر ندارد.» [۱۷]

آلبر ماله درباره تفتیش عقاید در کشور فرانسه می‌نویسد: «مدت هجده سال جنوب فرانسه به آتش و خون کشیده شد، ولی بدعت از آن جا بر نیفتاد. مأموران هر چه می‌خواستند، می‌کردند و به همه کس به مجرّد سوء ظن، امر به توقیف می‌دادند. محاکمات، که در بدو امر علنی بود، مخفی شد. متهم با متهم کننده مواجه نمی‌گردید و حتی نام او را نمی‌دانست و وکیل مدافع هم نداشت و اگر انکار می‌کرد، به شکنجه از او اقرار می‌گرفتند. در صورتی که تا آن زمان، روحانیان در امر قضاء به شکنجه متوسل نشده بودند. هرگاه متهم به میل یا به زور، بعد از اقرار به ارتداد خود توبه می‌کرد، به عقوبتی محکوم می‌شد، امّا اگر زیر بار توبه نمی‌رفت یا اینکه سابقاً‌ از ارتداد توبه کرده و توبه خود را شکسته بود، حکمش آن بود که زنده طعمه آتش شود. در عهد «سِن لویی» یکی از کسانی که در شامپانی مأمور تفتیش عقاید بود،‌ یک بار امر داد که ۱۸۳ نفر مرتد را زنده سوزانیدند. دیوان تفتیش عقاید مدت‌های متمادی در جنوب فرانسه برقرار بود و در ایتالیا نیز مدت‌ها دوام داشت، امّا در آلمان هر چند وقت یک بار ایجاد می‌شد و باز متوقّف می‌گردید.[۱۸]

  1. مسیحی گردانیدن ملت­ها با زور

   مسیحیان آمریکایی معتقد اند که خداوند برای آمریکا مقرر نموده که جهان را به سوی آزادی رهبری و هدایت کند. این اعتقاد پیامبرگونه را «جان اوسولیوان» در سال ۱۸۴۵م. که مهاجرین مسیحی وارد قاره آمریکا شدند ارائه داد. و بدین روی آنان تجاوزات شان را علیه سرخپوستان و سرزمینهای ایشان و به خدمت گرفتن بردگان را توجیه کردند و اشغال تکزاس، نیومکسیکو، کالیفرنیا، لویزیانا، فلوریدا و مناطق زیاد دیگر را با همین دلیل توجیه کردند. برای تکمیل این غارت و چپاول، با پایان قرن نوزدهم، آمریکایی­ها اقدام به استعمار ملل دیگر نمودند و در این زمینه آلاسکا، سپس هاوایی و گوام و فلیپین و پورتوریکو را به استعمار خویش در آوردند.[۱۹]

  این رسالت صلیبی مسیحیان که در سال ۱۸۱۹م. آغاز شده بود بعد از انجیلی نمودن جزایر هاوایی در مورد فلیپین نیز عملی گردید و رئیس جمهور وقت آمریکا به نام «مک نلی» چنین عنوان کرد:«آمریکا چیزهای لازم را به فلیپین یاد خواهد داد و باعث پیشرفت و ترقی آنها می­شود، و آنها را به آیین مسیحیت در خواهد آورد چرا که مسیح برای آنها نیز مرد!»[۲۰]

  «ترومن» رئیس جمهور دیگر آمریکا گفته است که جنگ جهانی دوم جنگ میان ایمان و مادی گری بود و «جنرال مک آرتور» پس از بمباران اتمی ژاپن وارد این کشور شد و اعتقاد داشت که ژاپن باید مسیحی شود.[۲۱]

  پس از آنچه که به صورت مختصر در مورد کارنامه مسیحیت از حیث صلح و خشونت در عرصه عملکرد بیان گردید این نتیجه به دست می­آید که مسیحیان در واقع پیروان واقعی حضرت مسیح نمی­باشند. همانگونه که از نظر اعتقادی در باره شخص حضرت مسیح راه انحراف و خلاف عقل را در پیش گرفته اند و تسلیم عقاید جعلی و کشف و شهودی پولس گردیده و معتقد خدایی مسیح شدند، در عملکرد نیز حضرت مسیح(ع) را اسوه و پیشوای خود قرار نداده بلکه به تأسی از اجداد رومی و بت پرستان مسیحی خشونت و جنگ و خونریزی را از برنامه های اصلی خود قرار داده اند. و چون در قرنهای اخیر اقتصاد دنیا را قبضه نموده توانسته اند که در افکار افراد نا آگاه خود شان را طرف­دار و حامی حقوق بشر قلمداد کنند و به جای آن مسلمانان را متهم به خشونت و تروریسم  نموده و در این راستا با قدرت اقتصادی که دارند امثال بن لادن­ها و گروه­های القاعده، داعش، طالبان، و… را به وجود آورده و با حمایت مالی و نظامی آنان را برای بدنام کردن اسلام و مسلمانان به کشورهای اسلامی گسیل داشته و سپس برای تأیید ادعای شان مبنی بر خشونت و جنگ افروزی مسلمانان به رخ جهانیان کشانده و نتیجه دلخواه خود را از این نقشه­ها می­گیرند و سپس به بهانه نجات آنان به میل خود مسلمانان، وارد کشورهای شان می­شوند. اگر مسیحیان واقعا حامی حقوق بشر بودند نباید از رژیم صهیونیستی و کشتار بی­رحمانه مسلمانان مظلوم فلسطین توسط آنان حمایت کنند در حالی که نه تنها اعمال خشونت بار و وحشت­زای اسرائیل را محکوم نمی­کنند بلکه آنان را برای  انجام این وحشی گری و خشونت و خونریزی از کمک‌های همه جانبه سیاسی و روانی و اقتصادی و نظامی خود بهره مند می­سازند. و حملات بی رحمانه عربستان بر مردم مظلوم یمن با پشتیبانی مسیحیان و یهودیان انجام می گیرد.

در پایان توجه به این مطلب لازم است که به حکم عقل موظف هستیم برای به دست آوردن دین حق، عقاید و آموزه ادیان از جمله دین مسیحیت را با عقاید و آموزه های دین مبین اسلام بسنجیم و مقایسه کنیم تا بعد از آن بدست آوریم که کدام یکی بر دیگری می چربد و کدام یکی بر طبق موازین عقل و عقلا مردم را به سوی سعادت و کمال دنیا و آخرت رهنمون می شود نه اینکه عمل کرد کسانی را که اصلا معلوم نیست مسلمان هستند یا خیر و یا مسیحی هستد یانه، معیار حقانیت دینی قرار دهیم که خود را به آن منسوب می‌کنند.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

پی نوشتها

[۱]. گیتستا و ژانتستا، دیباچهای بر تاریخ تفتیش عقاید در اروپا و آمریکا، ص۷،ترجمه دکتر غلامرضا افشار نادری، تهران: زرین، اول، ۱۳۶۸

[۲]. ویل دورانت،  تاریخ تمدن، عصر ایمان، ج۴، ص۱۰۵۵، مترجم: ابوالقاسم طاهری، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، سوم ۱۳۷۱ش، ج ۴

[۳]. انجیل لوقا، ۱۲: ۴۹-۵۳٫

[۴]. انجیل متی،۱۰: ۳۴-۳۹٫

[۵]. انجیل لوقا، ۹: ۲۳-۲۵؛ انجیل متی، ۱۶: ۲۴-۲۶٫

[۶]. انجیل لوقا،۱۴: ۲۶و۲۷٫

[۷]. انجیل لوقا،۲۲: ۳۶٫

[۸]. نساء، ۱۵۷و۱۵۸٫

[۹]. رک: انجیل متی، باب۱۶؛  انجیل مرقس، باب۱۴؛ انجیل لوقا، باب۲۲٫

[۱۰]. رک: ریچارد بوش و دیگران، ادیان در جهان امروز(جهان مذهبی)، ترجمه: عبدالرحیم گواهی، ص۶۸۳ به بعد؛ جان بایر ناس،تاریخ جامع ادیان، ترجمه: علی اصغر حکمت، ص۵۸۴٫

[۱۱] . دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، اسلام و حقوق بین‌الملل عمومی، تهران، سمت، ۱۳۷۷، ج ۲، ص ۵۱، به نقل از: محمد باقرعطیّه، پناهندگی سیاسی، ص ۳۸٫

[۱۲] . همان، ص ۵۱، به نقل از: تاریخ یهود.

[۱۳] . جولیوس کرینستون، انتظار مسیحا در آیین یهود، ترجمه حسین توفیقی، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، ۱۳۷۷، ص ۱۶۷٫

[۱۴] . زین العابدین قربانی، اسلام و حقوق بشر، تهران، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، چ پنجم، ۱۳۷۵، ص۳۷۳،‌ به نقل از: آلبر ماله، تاریخ عمومی.

[۱۵] . همان، ص ۳۷۴، ویل دورانت، تاریخ تمدن اسلام و عرب، ج ۱۳، ص ۱۵٫

[۱۶] . رک: به: آلبر ماله ، تاریخ قرون وسطی تا جنگ صد ساله، ترجمه میرزا عبدالحسین هژیر، تهران؛ کمیسیون معارف، ۱۳۱۱ ش، ص ۲۲۰ ـ ۲۱۸٫

[۱۷] . تاریخ قرن وسطی تا جنگ صدساله، ص ۲۹۲٫

[۱۸] . رک: البرماله و ژول ایزاک، تاریخ قرون جدید، ص ۱۰۸ ـ ۱۰۶، تهران، علمی، ۱۳۶۳ش.

[۱۹] . رضا هلال، مسیح یهودی و فرجام جهان(ترجمه: قبس زعفرانی)ص۲۷۶، تهران، موعود، دوم، ۱۳۸۴ش.

[۲۰] . همان، ص۲۷۷٫

[۲۱] . همان، ص۲۷۸٫