حضرت عباس

نوشته‌ها

نقش حضرت ابوالفضل در واقعه عاشورا

اشاره:

زندگانی حضرت عباس بن علی تا قبل از واقعه عاشورا کمتر مورد توجه مورخان قرار گرفته است. مطلبی هم که برخی نظیر مورخ الدوله سپهر در ناسخ التواریخ و به تبع او دیگران در باب شجاعت عباس در جنگ صفین نقل کرده اند، کاملاً بی پایه و اساس است؛ چرا که وی هنگام جنگ صفین نوجوانی چهارده ساله بود و در جنگ حضور نداشت. از سال ۴۰ هجری یعنی سال شهادت امام علی(ع) تا واقعه عاشورا هم در سال ۶۱ هجری رویداد برجسته یی که حضور جنگاوری مثل عباس را ضروری کند، رخ نداد و دوران جوانی عباس در صلح تحمیلی طی شد.

تقریباً کلیه مقاتل معتبر متقدم، بر این نکته اتفاق دارند که امام حسین(ع) پس از تصمیم به هجرت از مدینه به سوی مکه، همراه فرزندان، برادران، برادرزادگان و همه خاندانش به جز محمد بن حنیفه از مدینه بیرون آمد. عبدالله، جعفر و عثمان دیگر برادران کوچک تر عباس از نسل علی و ام البنین، او را در این سفر همراهی می کردند. از این چهار برادر فقط عباس متاهل بود و دو فرزند به نام های فضل و عبیدالله داشت به همین دلیل کنیه او «ابوالفضل» نام گرفت. اگر چه فضل در نوجوانی درگذشت و عبیدالله تنها وارث عباس بود.

روزها و ساعاتی را که این چهار برادر در کنار امام حسین(ع) و همراه کاروان او از مدینه تا مکه و سپس کربلا سپری کردند، تاریخ به روشنی ثبت نکرده است، اما سیر حوادث بعدی نشان می دهد که آنان لحظه یی را در کنار امام حسین(ع) به غفلت طی نکردند. تاریخ نخستین خبر از ایفای نقش عباس در واقعه کربلا را در روز هشتم محرم سال ۶۱ هجری نقل می کند. در روز هشتم کاروان امام در کربلا زمینگیر بود. ابومخنف در این خصوص می نویسد؛ از عبیدالله بن زیاد نامه یی به این مضمون به عمر بن سعد رسید؛ اما بعد از حمد و ثنای خدا بین حسین و یارانش با آب فاصله بینداز، تا قطره یی از آن را ننوشد، همان گونه که با امیرالمومنین خلیفه متقی پاک و مظلوم عثمان بن عفان کردند. عمر بن سعد، عمرو بن حجاج زبیدی را در راس پانصد سپاهی به کناره فرات فرستاد و آنها بین حسین و یارانش و آب فرات مانع شدند تا قطره یی از آن را ننوشد. این اقدام سه روز قبل از شهادت حسین(ع) بود.

وی ادامه می دهد؛ وقتی تشنگی بر حسین و یارانش عارض شد، برادر خود عباس بن علی بن ابی طالب را فراخواند و او را همراه سی سوار و بیست پیاده و بیست مشک برای آوردن آب فرستاد. آنان شبانه آمدند تا به آب نزدیک شدند. جلودار ایشان نافع بن هلال جملی با پرچم پیش آمد. عمرو بن حجاج زبیدی گفت؛ این مرد کیست؟ آمد و گفت؛ برای چه آمده یی؟ گفت؛ آمده ایم از این آبی که ما را از آن ممنوع کرده اید، بنوشیم. گفت؛ بنوش، نوش جانت. گفت؛ نه، سوگند به خدا مادامی که حسین و یارانش تشنه هستند، قطره یی از آن نخواهم نوشید.

همراهان عمرو بن حجاج متوجه آنها شدند. عمرو گفت؛ آنان نمی توانند آب بنوشند. ما را اینجا گذاشته اند که نگذاریم آنها آب بنوشند. وقتی یاران نافع نزدیک شدند، وی به پیادگان گفت؛ مشک هایتان را پر کنید، پیادگان با سرعت مشک ها را پر کردند. عمرو بن حجاج و یارانش به طرف آنها هجوم بردند. عباس بن علی و نافع بن هلال نیز حمله آنها را دفع کردند. سپس به طرف خیمه ها بازگشتند. ۱

 عصر روز نهم محرم

در این روز عبیدالله بن زیاد نامه شدیداللحنی برای عمر بن سعد فرستاد و او را به جنگ با حسین(ع) تشویق و ترغیب کرد و نامه را به شمر بن ذی الجوشن سپرد. شمر بن ذی الجوشن نامه را گرفت با عبدالله بن ابی المحل به عبیدالله گفت؛ خدا کار امیر را سامان دهد، خواهرزاده های ما با حسین هستند، اگر صلاح می دانی برای ایشان امان نامه بده. ام البنین دختر حزام همسر علی بن ابی طالب(ع) بود که عباس، عبدالله، جعفر و عثمان را برای او به دنیا آورده بود. ام البنین عمه عبدالله بن ابی المحل بن حزام بن ربیعه بن الوحید بن لعب بن عامر بن کلاب بود. عبدالله بن ابی المحل امان نامه را به وسیله غلام خود کزمان فرستاد. وقتی وی رسید آنها را فرا خواند. او گفت؛ این امان نامه را دایی شما برایتان فرستاده است. جوانان به او گفتند؛ سلام ما را به او برسان و بگو ما نیازی به امان شما نداریم. امان خدا بهتر از امان پسر سمیه است.

راوی گفت؛ شمر بن ذی الجوشن با نامه عبیدالله بن زیاد نزد عمر بن سعد آمد. هنگامی که عمر بن سعد نامه را خواند، گفت؛ وای بر تو، خدا خانه ات را خراب کرده و این نامه را نابود کند، سوگند به خدا مطمئن هستم تو مانع پذیرش پیشنهادهای من به او شده و کاری را که امید اصلاح داشتیم، خراب کردی. به خدا قسم حسین هرگز تسلیم نمی شود، چون روح پدرش در اوست. شمر گفت؛ چه خواهی کرد؟ آیا دستور امیر را اجرا کرده و دشمنش را خواهی کشت؟ اگر چنین نمی کنی سپاهیان را به من واگذار. عمر بن سعد گفت؛ نه تو لیاقت نداری، خود این کار را به عهده می گیرم و تو فرمانده پیادگان باش.

راوی گفت؛ شب پنجشنبه نهم محرم عمر بن سعد به حسین و یارانش حمله کرد. شمر در مقابل یاران حسین ایستاد و گفت؛ خواهرزاده های ما کجایند؟ عباس، جعفر و عثمان فرزندان علی بن ابی طالب جلو آمده و گفتند؛ چه می خواهی؟ گفت؛ شما در امانید. جوانان به او گفتند؛ خدا تو و امانت را لعنت کند، چون دایی ما هستی در امانیم، ولی پسر رسول خدا در امان نیست،

راوی گفت؛ سپس عمر بن سعد فریاد زد؛ ای لشگر خدا غبر اسبان خودف سوار شوید و خوشحال باشید. آنان سوار شدند و بعد از نماز عصر برای جنگ با حسین آماده شدند. حسین در مقابل خیمه خود دو زانو نشسته و به شمشیرش تکیه داده بود. خواهرش زینب فریادی شنید. نزدیک برادر آمد و گفت؛ ای برادر، آیا نمی شنوی صداها نزدیک شده است، حسین(ع) سر خود را بالا کرد و گفت؛ من رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم که به من گفت؛ تو به سوی ما می آیی. راوی گفت؛ زینب به صورت خود زده و گفت؛ ای وای بر ما، حسین(ع) گفت؛ خواهرم چرا وای بر تو، آرام باش، خدا تو را رحمت کند. عباس بن علی گفت؛ ای برادر، لشگر آمد. حسین برخاست، سپس گفت؛ عباس، ای برادر سوار شو و از ایشان سوال کن چه شده و چه اتفاق تازه یی افتاده است و برای چه آمده اند؟ عباس همراه بیست سوار از جمله زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر نزد سپاه عمر بن سعد رفت و گفت؛ چه شده؟ و چه می خواهید؟ گفتند؛ فرمان امیر آمده که به شما اعلام کنیم یا بر حکم گردن نهید یا به این کار مجبور خواهید شد. عباس گفت؛ عجله نکنید تا نزد ابا عبدالله برگشته و پیغام شما را به او برسانم. گفتند؛ برو و او را از این خبر آگاه کن و به ما بگو او چه گفته است. عباس با شتاب نزد حسین آمد و مطلب را به او گفت. یاران امام غنیزف در این فرصت برای سپاه عمر خطابه می خواندند.

راوی گفت؛ عباس بن علی با شتاب خود را به لشگر عمر رساند و گفت؛ ای مردم، ابا عبدالله از شما می خواهد که امشب را برگردید تا در این کار اندیشه کند زیرا در مساله یی که میان شما و او واقع شده سخن ره به جایی نمی برد. پس صبح هنگام یکدیگر را خواهیم دید ان شاءالله. اگر درخواست شما را پذیرفتیم پس بدان گردن می نهیم و اگر مایل نبودیم؛ نخواهیم پذیرفت. حسین امشب را فرصت می خواهد تا به کارهایش رسیدگی کرده و به خاندانش وصیت کند. هنگامی که عباس بن علی این پیغام را داد، عمر بن سعد گفت؛ ای شمر نظر تو چیست؟ شمر گفت؛ تو چه می گویی؟ تو فرمانده هستی. نظر، نظر توست، عمر بن سعد گفت؛ ای کاش نبودم. سپس عمر بن سعد به لشگر گفت؛ نظر شما چیست؟ عمرو بن حجاج سلمه زبیدی گفت؛ سبحان الله، به خدا سوگند اگر مردم دیلم هم چنین درخواستی از تو می کردند باید قبول می کردی. قیس بن اشعث گفت؛ قبول کن، به جان خودم سوگند صبح زود برای جنگ با تو آماده می شوند. عمر بن سعد گفت؛ سوگند به خدا اگر بدانم که چنین خواهند کرد هم امشب به ایشان می تازم.

راوی گفت؛ هنگامی که عباس بن علی پیام عمر بن سعد را برای امام آورده بود، امام گفت؛ به سوی ایشان برو اگر توانستی تا فردا از ایشان مهلت بگیر و امشب آنان را دور کن، تا این شب را به نماز و دعا و استغفار پروردگار بگذرانیم. او خود می داند که من خواندن نماز و قرائت قرآن و دعای فراوان و استغفار نمودن را دوست دارم. ۲

 شب عاشورا

پس از دفع عمر بن سعد، حسین(ع) شب هنگام یارانش را جمع کرد و گفت؛ خدا را به بهترین شکل ممکن حمد و ثنا نموده و او را در خلوت و جلوت ستایش می کنم. خدایا تو را می ستایم که ما را به وسیله نبوت گرامی داشتی و به ما قرآن آموختی. در دین، بصیرتمان عنایت کردی و برای ما گوش و چشم و دل نهاده و از مشرکانمان قرار ندادی. اما بعد، من هیچ کس را شایسته و بهتر از یاران خود و هیچ خاندانی را صادق تر و متحد تر از خاندانم ندیده ام. خداوند از جانب من به شما بهترین پاداش را بدهد. آگاه باشید من گمان می کنم فردا سرانجام ما و این گروه مشخص شود. بدانید که من همه شما را آزاد کرده و بیعت خود را از شما برداشتم. تاریکی شب پوشش مناسبی است که سوار شده و بروید.

حسین(ع) ادامه داد؛ از تاریکی شب استفاده کرده و بر شتر سوار شوید و هر کدام شما، دست یکی از افراد خانواده مرا بگیرد و به روستاها و شهرهای خود ببرد تا زمانی که خدا گشایشی حاصل کند زیرا اینان مرا خواسته و اگر به من دست یابند دیگران را دنبال نمی کنند. پس برادران، پسران، برادرزادگان و فرزندان عبدالله بن جعفر گفتند؛ چنین نمی کنیم که بعد از تو باقی بمانیم، خداوند این کار را هرگز از ما نبیند. ابتدا عباس بن علی چنین گفت. سپس دیگر یارانش مطالب مشابهی بیان کردند. ۳

صبح عاشورا

در صبح عاشورا وقتی که دشمن آماده نبرد شد بار دیگر حسین(ع) آنان را نصیحت کرد و گفت؛ ای مردم، سخنم را بشنوید و عجله نکنید تا به دلیل حقی که بر من دارید شما را اندرز داده و علت آمدن خود را شرح دهم. اگر عذرم را بپذیرید و سخنانم را صادقانه یافتید و منصفانه قضاوت کردید، چاره یی جز پرهیز از جنگ با ما ندارید و

اگر عذر نپذیرفته و با حق و انصاف رفتار نکردید؛ فَعَلَى اللّهِ تَوَکَّلْتُ فَأَجْمِعُواْ أَمْرَکُمْ وَشُرَکَاءکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّهً ثُمَّ اقْضُواْ إِلَیَّ وَلاَ تُنظِرُونِ (سوره یونس آیه ۷۱)

شما با آن خدایانتان که شریک خدای جهان می دانید، همدست شوید و کار خود را به شورا بگذارید تا مطلبی بر شما پوشیده نماند. سپس تصمیم خود را درباره من به مرحله اجرا بگذارید و مهلتم ندهید، به یقین مولا و یاور من خدا است و از صالحان حمایت خواهد کرد.

راوی گفت؛ دختران و خواهران امام حسین(ع) با شنیدن این سخن فریاد زدند و گریستند. حسین(ع) عباس و پسرش علی را نزد آنان فرستاد و به آن دو گفت؛ آنان را آرام کنید. به جان خود سوگند از این پس زیاد گریه خواهند کرد و آنان برای ساکت نمودن زنان رفتند. ۶

پس از آن امام یاوران خویش را برای جنگ به صف کرد و پرچم جنگ را به دست برادرش عباس سپرد. از این به بعد تا لحظه شهادت عباس خبر معتبری درباره او به دست نداریم.

خبر آخر

خبر آخر، شیخ مفید می نویسد؛ چون تشنگی بر امام حسین(ع) سخت شد به سوی فرات به راه افتاد و برادرش عباس همراه او بود. سواران دشمن راه بر او گرفتند. مردی از بنی دارم تیری به سوی امام پرتاب کرد که زیر چانه آن حضرت نشست و… امام به جای خویش باز گشت. از آن سو لشگر دور عباس را گرفته به او حمله ور شدند و آن جناب به تنهایی با ایشان جنگ کرد تا شهید شد و عهده دار شهادت آن جناب، زید بن ورقاء حنفی و حکیم بن طفیل سنبسی بودند و این پس از آن بود که زخم های سنگینی برداشته بود و نیروی جنبش نداشت. ۷

اخبار فوق را اکثر مقاتلی که تا قرن هشتم هجری نگارش یافته است درخصوص عباس بن علی ذکر کرده اند. برخی از آنها چهره او را چنین توصیف کرده اند؛ عباس بن علی مرد خوش صورت و زیبارویی بود، چون سوار اسب می شد پاهای مبارکش به زمین کشیده می شد و به او «ماه بنی هاشم» می گفتند. ابوالفرج می نویسد؛ «حرمی بن ابی العلا از زبیر و عمویش نقل کرده فرزندان عباس بن علی او را «سقا» نامیده و کنیه اش را «ابوقربه» گذارده بودند، ولی من از هیچ یک از فرزندان عباس بن علی و آنانی که پیش از ایشان بودند، چنین چیزی نشنیده ام.»۸

عباس بن علی تقریباً جزء آخرین افرادی است که قبل از امام حسین(ع) به شهادت رسید. آنچه در اقوال بیان می شود و بیشتر ناشی از نقل روضه خوانان است، مبنی بر آوردن آب از فرات و قطع دست راست و سپس دست چپ ایشان و به دندان گرفتن مشک آب و سخنان جانسوز عباس، پرداخته ملاحسین کاشفی در روضه الشهدا است و مجلسی نیز مطالب خود را از ایشان اخذ کرده است اگر چه نامی از او نمی برد. نویسندگان، مداحان و مرثیه خوانان هم به نوبه خود، بعدها این تصویر غم انگیز را به شکل سوزناک تری تکمیل کردند.

متاسفانه بسیاری از مداحان، شجاعت عباس بن علی در غلبه بر هوای نفس را نادیده انگاشته و فقط از زور بازوی او سخن رانده اند. در حالی که می بینیم در شب عاشورا، سخنان عباس بن علی «فصل الخطاب» برای همه یاران و خویشاوندان امام حسین(ع) بود. وی اعلام داشت هرگز از امام جدا نخواهد شد. همچنین در روز عاشورا، عباس بن علی احتمالاً برای اکمال وفاداری، از برادران تنی کوچک تر خود خواست تا زودتر از او به میدان نبرد بروند و او با صبوری نظاره گر شهادت ایشان شد و آنگاه به نبرد با دشمن برخاست. با بررسی اخبار مربوط به عباس بن علی در کربلا به این نکته واقف می شویم که پندار (ظن و گمان) مردم باعث ستم مظاعفی بر این پرچمدار باوفای نهضت حسینی شد. کاش این مردم به پیروی از این آیات؛ وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولـئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً(سوره الاسراء؛ آیه ۳۶)معرفت علمی را سرلوحه کار خود قرار می دادند و از معرفت ظنی دوری می کردند.

 پی نوشت:

۱- قیام جاوید، ترجمه مقتل الحسین ابی مخنف، ترجمه حجت الله جودکی، انتشارات تبیان، ص۶۷

۲- همان منبع، صص ۷۴- ۷۱

۳- همان منبع، ص ۷۴

۴- سوره یونس، آیه ۷۱

۵- سوره اعراف، آیه ۱۹۶

۶- همان منبع، ص ۸۱

۷- ترجمه ارشاد شیخ مفید

۸- ترجمه مقاتل الطالبین. ص ۸۱

منبع: روزنامه  اعتماد

حجت الله  جودکى

سوگوارى خاندان سیدالشهدا(ع) در کربلا، مدینه، کوفه و شام

اشاره:

سوگوارى براى خاندان عترت و بخصوص سالار شهیدان و امامى که همراه با یاران وفادار خود، خالصانه براى زنده نگاه داشتن آیین حق و ارزش‏هاى معنوى، به ستیز و مبارزه با ستمگران عصر خویش برخاست و از سیماى پلید دستگاه فاسد بنى ‏امیه پرده برافکند، حرکتى است اسلامى و در واقع شعارى است که از شعور و معرفت افراد حکایت دارد. روش ائمه هدى و بانوان اهل بیت در این زمینه مى‏ تواند براى علاقه‏ مندان مفید و آموزنده باشد. آن انوار فروزان تأکید داشتند از طریق مجالس عزادارى و جارى ساختن اشک از دیدگان، مى ‏توان واقعه کربلا را چون مشعلى فروزان، روشن و پرفروغ نگاه داشت.

چشمه اشک در کویر غم‏

بر اساس سنت‏هاى شیعه، گریه بر فداکارى عاشورا، فریاد قلب و نبرد عاطفى با همه ستمگران تاریخ است. در حال گریه آدمى بیش از هر حالتى خود را به محبوبى که برایش سوگوارى مى‏کند، نزدیک مى‏بیند.

راز بقاى نهضت امام حسین(ع) این است که علاوه بر تأیید منطق و خرد، در عمق احساسات و عواطف راه یافته است. گریه‏هایى این گونه مى‏تواند حماسه کربلا را در اعماق جان‏ها استوار نماید به شرط آنکه بهره‏بردارى درستى بشود. حرمت اشک و مقام ارزشمند آن در این راز نهفت ه است که ساختگى و در اختیار انسان نمى‏باشد، یعنى تا دل نسوزد و سینه نگدازد، چنین جویبارى بر گونه‏هاى آدمى جارى نمى‏شود و کسى که درون پاک و اندیشه‏اى صادقانه دارد، مى‏تواند بگرید. چنین اشکى گواهى مى‏دهد که صاحبش با امام حسین(ع) به چه میزان صمیمیت دارد، زی را با تمام وجود رخدادهاى کربلا را تصدیق مى‏کند و خود را دلبسته و وابسته به چنین حماسه‏اى مى‏داند. این ویژگى مى‏تواند رفتار فرد را در جهت خودسازى معنوى و تزکیه درونى دگرگون کند.

نخستین کسانى که وقایع عاشورا را بیان کردند و سوگوارى و ماتم‏دارى را در سرزمین حجاز، عراق و سوریه متداول ساختند، بانوانى از خاندان عترت بودند. از این جهت آشنایى با چگونگى سوگوارى‏ها و نوحه ‏خوانى‏ ها و گریستن آنان مى‏تواند براى خوانندگان مفید و آموزنده باشد.

پیشینه عزادارى زنان‏

از امورى که در سیره خاندان عصمت و طهارت در ارتباط با شهادت ائمه مطرح است، مرثیه‏سرایى و گریه مى‏باشد که هم خود آن بزرگواران در سوگ بزرگان خویش اشک مى‏ریخته‏اند و هم دیگران را به گریستن و ندبه تشویق مى‏ کرده ‏اند.

نکته دیگر اینکه: گریه و زارى به هیچ عنوان با صبر، رضا و پذیرش خواست خدا منافاتى ندارد و نمایانگر رحمت و دلسوزى در نهاد انسانى است اما گریبان چاک کردن، لطمه زدن به صورت و خراشیدن گونه در هنگام عزادارى، توسط رسول اکرم(ص) و ائمه هدى نهى شده است.(۱)

در نبرد احد که سپاهیان اسلام هفتاد شهید تقدیم نمودند، زنان مسلمان مدینه در سوگ آن مجاهدان جامه سیاه بر تن و فریاد خویش را بر گریه و زارى بلند کردند.(۲) حضرت فاطمه زهرا(س) هر دو، سه روزى یک بار به مزار شهیدان این غزوه مى ‏آمد و در آنجا دعا مى‏ خواند و گریه مى‏ کرد. «ام‏ سلمه» – همسر پیامبر(ص) – هر ماه یک روز بر سر قبر آن به خون خفتگان مى‏ آمد و بر آنها درود مى‏فرستاد و تمام روز را در آن مکان مقدس مى‏ماند. روزى با خدمتکارش آمد اما وى به آنان سلام نگفت. ام ‏سلمه او را توبیخ کرد و گفت: «چرا به آنان سلام نمى ‏گویى . به خدا سوگند! هر کس بر این شهیدان درود بفرستد، تا رستاخیز جوابش را تکرار مى‏ کنند و این سنتى است که رسول اکرم(ص) بنیان نهاد.» «فاطمه خزاعیه» که محضر نبى اکرم(ص) را درک کرده است، به قتلگاه کشتگان احد آمد و در آنجا سوگوارى کرد.(۳)

زنان پیامبر(ص) وقتى آن حضرت رحلت نمود، جامه تیره در بر کردند و به سوگوارى و ماتمدارى پرداختند چنان که «حسان بن‏ ثابت» در چکامه‏اى به این موضوع اشاره دارد.(۴)

هنگامى که «جعفر طیّار» در جنگ موته به شهادت رسید، پیامبر همچون پدرى مهربان و دلسوز به خانه وى رفت و بر سر کودکان یتیمش دست نوازش کشید و ضمن دلجویى از همسرش – «اسماء بنت عمیس خثعمى» – به دیگر زنان فرمود: با خانواده جعفر همدردى کنند، در ضمن به این بانو فر مود: سه روز لباس سیاه ماتم بپوش. ام‏سلمه نقل کرده است که اسماء سه روز در سوگ جعفر گریست، و چون به شدت سوگوارى کرده بود، پیامبر تأکید نمود بر چشمش مرهم نهد، زیرا چشمانش آسیب دیده بود.(۵) پیشقدم شدن براى ندبه و زارى بر امام حسین(ع)

حضرت صدیقه طاهره(س) در روز ولادت امام حسین(ع) و پس از آن که رسول خدا(ص) خبر شهادت فرزندش را داد، نیز به مناسبت‏هاى مختلف (که جبرئیل مى‏ آمد و خبرى به پدر بزرگوارش در باره حماسه کربلا و شهادت امام سوم مى‏ داد) به سوگوارى مى‏ پرداخت.(۶)

«ام‏ ایمن» سال‏ها پیش از واقعه کربلا حدیثى را که از رسول خدا(ص) در خصوص کربلا و شهادت امام حسین(ع) و یارانش و اسارت عقیله بنى‏هاشم، شنیده بود، براى زینب کبرا(س) بیان کرد و گریست.(۷)

در روز عاشورا ام‏سلمه رسول اکرم(ص) را در رؤیا مشاهده کرد، حضرت ناراحت و گریان بود و سر شریف‏شان خاک ‏آلود. از حضرت پرسید: این چه حالتى است که در شما مى ‏بینم؟ فرمود: امام حسین(ع) کشته شده است. در این حال با سوگ و زارى بانوان هاشمى را فرا خواند و به آنان گ فت اى زنان عبدالمطلب، مرا یارى کنید براى گریستن، زیرا آقایمان به شهادت رسیده است.(۸)

امام باقر(ع) فرمود: هنگامى که حسین بن‏ على(ع) قصد داشت از مدینه به سوى مکه حرکت کند، بانوان هاشمى آمدند و گریستند. حضرت سیدالشهدا تشریف آورد و فرمود: چرا شما گریه مى ‏کنید و دیگران را بر این مسافرت آگاه مى‏ نمایید. بانوان گفتند: چرا در اشک ریختن پیشى نگیری م و حال آنکه وقتى شهید مى‏شوید، نزد ما مانند روز رحلت جدتان رسول‏ اللَّه(ص)، شهادت على مرتضى، فاطمه زهرا(س) و امام حسن مجتبى است. سوگند مى‏دهیم شما را که مانع گریه ما نشوید. خداوند ما را فداى شما گرداند.

یکى از عمه‏ هاى حضرت در حالى که گریه مى‏ کرد گفت: گواهى مى ‏دهم اى حسین که شنیدم طایفه جنّ بر تو مى‏ گریستند.(۹)

در کربلا

هنگامى که حضرت حسین بن‏على(ع) در کربلا به شهادت رسید، نخستین کسى که بر آن حضرت گریست و نوحه خواند، حضرت زینب(س) بود. «قروه بن ‏قیس حنظلى» نقل مى ‏کند:

به خدا سوگند! فراموش نمى‏ کنم که دختر على براى برادرش سوگوارى مى‏کرد و با صوتى حزین و قلبى داغدار روضه مى‏ خواند. مرثیه‏ سرایى این بانو، دوست و دشمن را متأثر کرد.(۱۰)

البته تاریخ گزارش کرده که زینب حتى پیش از کشته شدن برادرش، به مناسبت‏هایى سوگوارى مى ‏کرده است. در عصر تاسوعا وقتى سید شهیدان جلوى خیمه نشسته بودند و سر مبارک روى زانویشان بود، لحظه‏اى خواب ایشان را فرا گرفت. ناگهان صداى فریاد خواهرشان زینب را شنیدند که مى‏ گفت لشکر دشمن نزدیک شده است. اباعبداللَّه(ع) فرمود: خواهرم، رسول خدا(ص) را در عالم رؤیا دیدم که فرمود: تو نزد ما مى‏آیى؛ که حضرت زینب(س) با صداى بلند گریست، امام ایشان را ساکت کرد.(۱۱)

شب عاشورا نیز وقتى سالار شهیدان از بى‏ وفایى دنیا سخن گفت، زینب کبرا(س) نالید و بی هوش بر زمین قرار گرفت که امام آن بانوى گرامى را به هوش آورد و نکاتى را فرمود.(۱۲)

وقتى زینب کبرا(س) خبر شهادت برادرش حضرت عباس را شنید، فریاد برآورد: واى برادر، واى عباس، واى از وضع ما پس از تو. زنان گریستند و چون حضرت اباعبداللَّه(ع) براى آخرین وداع نزد بانوان حرم آمد، صداى گریه آنان برخاست. امام حسین(ع) آنان را دعوت به صبر و سکوت کرد.(۱۳)

زنان هاشمى و علوى با دیدن ذوالجناح که با زین واژگون و یال خونین از گودال قتلگاه بازگشته بود، از خیمه ‏ها بیرون آمدند و در حالى که به شدت ناراحت بودند، ناله خود را بلند کردند و به سوى مقتل شتافتند. لشکر ستم براى غارت اموال به خیمه‏ ها یورش بردند. در این حال زنان فاطمى و علوى با گریه و ناله و فریاد از خیمه ها بیرون آمدند و رو به بیابان نهادند(۱۴) و چون خیمه‏ ها آتش گرفت، زن‏ها به شدت مى‏گریستند. در همین زمان عقیله بنى‏ هاشم با قلبى محزون فرمود: اى محمد(ص)، درود ملائک آسمان بر تو، این حسین توست که به خون آغشته گردیده، اعضایش قطع شده و دخترانت آواره ‏اند.(۱۵)

روز عاشورا دختر کوچکى از امام حسین(ع) در قتلگاه کنار پدر قرار گرفت و در حالى که به شدت مى‏گریست، شانه باباى خویش را گرفت و انگشتان پدر را بر سینه نهاد و گاهى بر دیدگانش مى‏ کشید و مى‏گفت: آیا نمى‏نگرى بر اوضاع ما و دل‏هاى غمگین ما و تازیانه خوردن عمه ‏ام! از مرثیه‏سرایى وى چشم‏ها گریان و اشک‏ها روان گردید.(۱۶)

«مصقله طحان» مى‏ گوید: از امام صادق(ع) شنیدم که فرمود: چون امام حسین(ع) شهید شد، همسر او براى حضرت ماتم برپا کرد و گریست. زنان نیز سوگوارى کردند، چنان اشک ریختند که چشمان‏شان خشک گردید. در این میان کنیزى بود که مدام مى‏گریست و قطرات اشک همچنان از دیدگانش جارى بود. به او گفتند: تو را چه شده که اشکت تمام نمى‏شود. گفت: شربتى از سویق نوشیده ‏ام. پس همسر امام توصیه کرد طعام و سویق (آرد برنج) حاضر کردند و از آن خورده و نوشیدند تا توان بیشترى براى عزادارى امام حسین بیابند.(۱۷)

در مرکز فرمانروایى بنى‏ امیه‏

وقتى اهل بیت(ع) به شام آمدند، وارد بارگاه یزید شدند، در حالى که آنان را در دو ردیف به ریسمان‏هایى بسته بودند. چون زینب کبرا(س) سرِ بریده برادر را دید، با ناله و گریه جانسوزش دل‏ها را جریحه‏دار کرد و فریاد زد: اى حسین، اى حبیب رسول خدا، اى فرزند مکه و منا، اى پسر فاطمه زهرا(س) سرور زنان، اى پسر دختر مصطفى.

راوى مى ‏گوید: به خدا قسم! هر کس در آن مجلس بود، گریست.(۱۸)

مردى از اهالى شام مى ‏گوید: وقتى یزید لعین با چوب خیزران بر لب و دندان امام حسین(ع) مى‏زد، زنى را دیدم که با دست‏هاى بسته و چشم گریان، ایستاده بود، با سوز دل مى‏نالید و از دیده اشک مى ‏بارید و آهسته مى‏ گفت: اى برادر، کاش خواهرت زینب تو را به این حال مشاهد ه نمى‏ کرد.

حضرت رقیه(س) نیز زمانى که در خرابه شام لب‏ها را بر دهان مبارک پدر نهاد، جان به جان آفرین تسلیم کرد. وقتى اهل بیت این حال را دیدند صداى خود را به ناله و شیون بلند کردند و مرد و زن از این رخداد گریان شدند.(۱۹)

در برخى منابع آمده است فاطمه دختر دیگر امام حسین(ع) وقتى سرِ پدر را دید، همراه با دیگر بانوان ضجه ‏اى زد و نالید و گفت: اى یزید، آیا دختران پیامبر اسیر باشند؟ آنگاه همه حاضران و اهل خانه یزید به طورى گریستند که صداها بلند گردید.

سپس زنى از بنى‏ هاشم که در خانه فرزند معاویه به سر مى‏ برد، براى امام حسین(ع) ندبه و عزادارى کرد و صدا مى ‏زد: یا حبیبا! اى سرور خاندان ما، اى فرزند محمد(ص)، اى پناه بیوه ‏زنان و یتیمان، اى کسى که توسط فرزند زناکارى کشته شدى. هر کس صداى این بانو را شنید گریه کرد.

«رباب» دختر امرءالقیس و مادر عبداللَّه شیرخوار و سکینه(س) که میان اسیران بود، سر امام را برداشت و به آغوش کشید و آن را بوسید. پس از آن سه روز پشت سر هم عزادارى برپا شد، این اولین مجلس عزادارى عمومى بود که در شام براى سیدالشهدا و یارانش برپا گردید.

فرداى آن روز که همسر یزید خوابى شگفت و عبرت‏ انگیز دید و شوهر را از پیامد جنایتش باخبر ساخت، یزید اسراى اهل بیت را خواست و به آنان گفت: چه چیزى را بیشتر دوست دارید، ماندن نزد من یا بازگشت به مدینه را؟ گفتند: بیش از هر چیز دوست داریم بر امام حسین(ع) بگریی م. گفت: هر چه مى‏خواهید انجام دهید. سپس حجره ‏ها و منازلى را در دمشق برایشان فراهم ساخت تا به سوگوارى بپردازند. زنى از بنى‏ هاشم و اهل یثرب باقى نماند جز آن که به نشانه عزادارى، لباس سیاه بر تن کرد و تمام آنها به مدت هفت روز ندبه و زارى کردند.(۲۰)

برخى مقتل‏ نویسان افزوده‏اند که زنان شامى و اموى نیز با آنان در سوگوارى همدردى مى‏ کردند. همچنین وقتى اسیران از این مجلس بیرون رفتند، مدت سه روز در خانه یزید بودند و آنجا هم مشغول نوحه‏ سرایى شدند.

دختر عقیل بن‏ ابى ‏طالب براى حسین(ع) و همراهانش مرثیه مى‏ خواند و مى ‏گفت: اى چشم من، با اشک و ناله بگرى و اگر ندبه کردى، بر آل پیامبر زارى کن. شهیدانى که شش نفرشان از نسل على(ع) و پنج نفر از صُلب عقیل بودند.(۲۱)

در شهر بى ‏وفایان‏

«عمرسعد» دستور داد پس از حادثه اسفناک عاشورا، زنان، دختران، خواهران و کودکان امام حسین(ع) به همراه حضرت على بن‏ الحسین(ع) به سوى کوفه حرکت داده شوند. وقتى اسیران وارد شهر شدند، مردم براى تماشا دور آنان را گرفتند. زنى متوجه آنان شد و پرسید: شما از کدام اسیران هستید؟ اهل بیت امام پاسخ دادند ما اسیران آل‏ محمدیم. آن بانو از خانه بیرون آمد و برایشان پیراهن و مقنعه تهیه کرد. در این هنگام اهل کوفه ضجه زدند. امام سجاد(ع) فرمود: براى ما نوحه ‏سرایى مى‏ کنید؟! پس ما را چه کسى کشته است؟ در این هنگام حضرت زینب کبر ا خطبه خواند، آنگاه فاطمه دختر امام حسین(ع) و سپس ام‏ کلثوم و امام زین‏ العابدین خطبه خواندند که پس از پایان هر سخنرانى، اهالى کوفه با فریاد شدید گریه و زارى سر مى ‏دادند. در آن روز هیچ مرد و زنى نبود که عزادارى نکند. نقل کرده ‏اند در اواخر خطبه فاطمه دختر ا مام، ندبه‏ ها افزایش یافت و شنوندگان و حاضران گفتند: بس است اى دختر پاکان، قلب ما را آتش زدى و گلویمان را خشک نمودى و اندرون‏ مان را شعله ‏ور ساختى.

مقتل ‏نویسان گزارش کرده‏ اند: «بشر بن‏خزیم اسدى» مى‏ گوید: آن روز هیچ زن باحیایى را ندیدم که نطقش بهتر از زینب باشد. مثل اینکه از زبان امیرالمؤمنین(ع) سخن مى‏ گوید، آنجا که به مردم اشاره کرد: ساکت شوید. در همان حال نفس‏ها در سینه‏ ها محبوس گشت، سکوت مطلق حکم فرما گردید و زنگ‏هاى شتران از صدا بازماند.

سپس فرمود: حمد مختص خداست و درود بر حضرت محمد و خاندان طاهرینش باد؛ اما بعد، اى اهل کوفه! امید آنکه هیچ گاه اشک ‏تان خشک نشود و ناله‏ هایتان قطع نشود.

سید بن‏ طاووس پس از نقل تمام خطبه حضرت زینب اضافه مى ‏کند: سوگند به خداوند! آن روز اهالى کوفه را حیرت فرا گرفته بود، در حالى که دست‏ها را بر دهان نهاده و مى‏ گریستند.

اهل کوفه ضمن عبرت و ناله، از روى رحمت و رأفت به کودکان نان و خرما مى ‏دادند. در اینجا حضرت زینب(س) فریاد زد: صدقه بر ما اهل بیت حرام است. زنانى که در کوچه‏ ها و پشت‏ بام‏ها بودند با شنیدن این سخن با شدت بیشترى گریستند.(۲۲)

هنگامى که اهل بیت را بر ابن‏ زیاد ملعون وارد نمودند، امر کرد سرِ مبارک امام حسین(ع) را آوردند و در برابرش گذاشتند. او بر آن مى‏ نگریست و مى ‏خندید و چوب بر دندان‏هاى حضرت مى‏ زد! «انس بن‏ مالک» و «زید بن ‏ارقم» که در مجلس حضور داشتند بر این عمل زشت اعتراض کرد ند. زید از جاى برخاست و گفت: شما پسر فاطمه را کشته‏اید و فرزند مرجانه را امیر خود کرده‏ اید. سوگند به خداوند، نیکان شما را خواهد کشت و بَدان را بنده خود مى‏ نماید. از رحمت الهى دور باد کسى که به ذلت و ننگ رضایت دهد.

سپس ابن‏ زیاد سخنانى بر زبان آورد که بخشى از آن این بود: خداوند بر اثر کشته شدن حسین و سرکشان و نافرمایان خاندان او، دل مرا شفا داد!

حضرت زینب(س) گریست و فرمود: به جان خودم سوگند! بزرگ فامیل مرا کشتى و شاخه‏ هاى مرا بُریدى و ریشه‏ هایم را برکندى.

«رباب» دختر امرئ‏القیس از دیدن آن سر مطهر بى‏تاب شد، به حدى که از جاى برخاست و آن را برداشت و بوسید و ناله جانگدازى سر داد.

پس از این قضایا ناله و نوحه اهل کوفه اعم از مرد و زن براى اسیران ادامه پیدا کرد و هر چه در دست آنان بود، از شدت بى‏ تابى و هول و هراس بر زمین انداختند. در این موقع حضرت ام‏ کلثوم با گریه گفت: اى اهل کوفه، واى بر شما، چرا به برادرم حسین(ع) این چنین جسارت ک ردید و او را کشتید؟! اموالش را غارت کردید و خانواده ‏اش را اسیر نمودید. مرگ بر شما باد! مى‏دانید چه خون‏هایى را بر زمین کربلا جارى ساختید و چه بانوانى را به اسارت گرفتید؟! بعد اشعارى سوزناک را برایشان خواند. در همین لحظات صداى مردم کوفه با ضجه و گریه بلند شد. زن‏ها بیشتر پریشان بودند و خاک بر سر مى‏ ریختند و جزع و فزع مى‏ کردند و مى‏ گفتند: واى بر ما.(۲۳)

بازگشت به نینوا

اسیران را در هنگام مراجعت به مدینه از میدان خونین کربلا عبور دادند. در آن زمان زمین نینوا هنوز به خون‏هاى خشکیده برخى شهیدان، نیز قطعاتى از بدن‏هاى آن فداکاران مزیّن بود. نوحه‏ سرایان اهل بیت سه روز در آنجا عزادارى کردند. صداى ناله آنان خاموش نمى‏ شد و اشک‏شان بند نمى ‏آمد.

در بعضى کتب تاریخ آمده است: وقتى که اهل بیت در کربلا به محل شهادت امام حسین(ع) رسیدند، مشاهده کردند «جابر بن‏ عبداللَّه انصارى» و جمعى از بنى‏ هاشم و افرادى از خاندان پیامبر براى زیارت امام حسین(ع) وارد آن سرزمین شده ‏اند. همگى همزمان به هم رسیدند و با گریه و حزن و در حالى که بر سر و صورت مى‏زدند، یکدیگر را ملاقات کردند.

اهالى روستاهاى اطراف کربلا و شاید برخى عشایر آن نواحى نیز به جمع مزبور پیوستند و چند روز عزا برپا کردند. «اعمش» از عطیه کوفى نقل کرده است: با جابر براى زیارت قبر امام بیرون آمدم و چون وارد کربلا شدیم، مشاهده کردیم خاندان رسول خدا(ص) از راه مى‏رسند، براى استقبال رفتیم. نزدیک‏تر که آمدیم دیدیم امام سجاد(ع)، عمه‏ها و خواهرانش هستند. جابر با سر و پاى برهنه راه افتاد تا نزد امام زین‏العابدین رسید. امام به وى فرمود: آیا تو جابرى، گفت: بلى، اى فرزند رسول خدا. امام فرمود: اى جابر! سوگند به خداوند! مردان ما را کشتند و کودکان ما ذبح و زنان ما اسیر و خیمه‏هاى ما غارت گردید.

تاریخ این ملاقات‏ها بیستم صفر سال ۶۱ هجرى است و هر ساله هزاران نفر از مسلمانان در این روز که اربعین امام حسین(ع) است گرد مى‏آیند و به نوحه‏ سرایى و ماتمدارى مى‏پردازند. کاروان اسیران پس از سه یا چهار روز از کربلا به سوى مدینه حرکت کرد.(۲۴)

بازگشت به مدینه‏

«عبدالملک بن‏ابى‏ الحدیث سلمى» مأمور گردید از سوى یزید به مدینه برود و خبر شهادت امام حسین(ع) را به والى شهر یعنى «عمرو بن‏ سعید بن‏ عاص» بدهد. وى مى‏گوید: وقتى بر کارگزار یزید وارد شدم، گفت: چه خبرى آورده‏اى؟ گفتم: ماجراى کشته شدن فرزند على را. عمرو بن ‏سعید گفت: بیرون برو و خبر مزبور را به مردم برسان. چنین کردم و هیچ ناله‏اى نشنیدم که مثل بانوان بنى‏هاشم باشد، وقتى که شنیدند فرزند دختر رسول خدا به قتل رسیده است. «ام‏لقمان» و خواهرانش «ام ‏هانى»، «اسماء»، «رمله» و «زینب» چون این خبر را شنیدند براى کشته‏ هاى خود در کربلا عزادارى کردند. ام‏لقمان ابیاتى مى‏خواند که ترجمه‏اش چنین است: چه مى‏گویید وقتى که پیامبر به شما بگوید: پس از رفتن من با عترت و خاندانم چه کردید؟! شما که آخرین امت‏ها هستید، بعضى از آنها را اسیر و برخى را به خون آغشته ساختید، درست نمى‏باشد که پس از من به خویشاوندانم بدى کنید.

مدینه با اهلش به گریه و زارى در آمد و در همان حوالى که با کاروان حسینى وداع کرده بودند، استقبال شایانى از بازماندگان عاشورا به عمل آوردند. سپس به خانه‏هاى خود رفتند و بساط ماتم و ندبه برگزار کردند. فریاد وا حسین، وا حسین از تمامى منازل بلند بود. خانه‏ اى نبود مگر اینکه به عزاخانه تبدیل گردید و نوحه‏سرایى براى شهیدان روزها و شب‏هاى متوالى در آنجا برپا بود. تا آنکه از شدت گریه، اشک‏هاى آنان به پایان رسید و بینایى زنان در خطر قرار گرفت. گلوى بانوان نیز از بس که نوحه ‏سرایى کردند، خشک شده بود.

«رباب» همسر امام، در مدینه مجلس عزاى ویژه‏ اى برپا کرد، پس از مدتى که اشراف عرب از وى خواستگارى کردند، سر باز زد و گفت: دیگر نمى‏ توانم ازدواج کنم. تا یک سال بعد که حیات داشت، زیر سایه نمى‏ رفت.

مورخان نقل کرده ‏اند وقتى کاروان اسیران به اطراف مدینه رسید، «بشیر بن ‏جذلم» به توصیه امام سجاد به داخل مدینه رفت و با گریه و زارى در حوالى مسجد پیامبر اشعارى را خواند که ترجمه‏ اش چنین است:

اى اهل یثرب (مدینه)، ماندن براى شما در مدینه روا نیست زیرا امام حسین کشته شد. پى در پى بگریید چون در کربلا بدنش به خون آغشته شد و سرش بر سر نیزه ‏ها گردید.

بشیر مى ‏گوید: به اهل مدینه گفتم: على بن ‏حسین با عمه ‏ها و خواهرانش آمده ‏اند و من فرستاده او هستم که وضع کنونى ایشان را به شما بگویم.

سپس اضافه مى‏ کند: در مدینه هیچ زن پرده ‏نشین و باحجابى نماند مگر اینکه از شهر بیرون آمد تا با بازماندگان عاشورا همدردى کند. هیچ گاه گریه‏ کنان را بیشتر از آن روز عزادار ندیدم. زنى بر امام نوحه ‏سرایى مى‏ کرد و مى ‏گفت: اى خبردهنده شهادت حسین(ع)، اندوه مرا نسبت به اباعبداللَّه زنده کردى و زخمى در دل‏هاى ما به وجود آوردى که مداوا نمى‏ شود.

«ام‏ البنین» فاطمه دختر حزام بن‏ خالد العامریه کلابیه، همسر امام على و مادر عباس و سه برادرش پس از کشته شدن چهار فرزندش، هر روز در مدینه به بقیع مى ‏رفت و عبیداللَّه فرزند عباس را نیز با خود مى ‏برد و براى آنان با ناله‏ اى دردناک و دلسوز گریه مى ‏کرد. به طورى که مردم مدینه جمع مى‏ شدند و گریه ‏هایش را گوش مى‏ دادند. ام ‏البنین اشعارى را م ى‏خواند که مفهومش چنین است:

مرا ام‏ البنین نخوانید چون با این نام، شیران بیشه را به یادم مى ‏آورید. آن وقت که پسرانى داشتم، با این اسم معروف بودم ولى حالا که آنان را از دست داده‏ ام دیگر مایل نیستم با این عنوان فراخوانده شوم.

حضرت زینب کبرا نیز مدینه را خطاب قرار داد و فرمود: اى مدینه، ما با خاندان خود از تو بیرون رفتیم ولى حالا که بازگشتیم، نه مردان و نه فرزندان خود را داریم. در هنگام خروج، دور هم بودیم اما حالا پریشان و غارت شده ‏ایم. بزرگ و مولایمان امام حسین بود ولى اکنون با ما نمى ‏باشد. بدون پشتیبان و نوحه‏ کنان بر برادرمان آمده ‏ایم، بر شتران دشمن سوار شدیم و شهرها را درنوردیدیم.

زنان بنى‏ هاشم در مدینه تا مدت‏ها لباس‏هاى سیاه و خشن بر تن کرده و از سرما و گرما شکایت نمى ‏کردند و به دلیل برپایى عزادارى نمى‏ توانستند غذا درست کنند.(۲۵)

پى نوشت:

۱) در این مورد بنگرید به کتاب مسکن الفواد، به قلم شهید ثانى.

۲) سیره ابنهشام، ج۳، ص۱۶۰ – ۱۵۹٫

۳) المغازى، واقدى، ج اول، ص۳۱۸ – ۳۱۳٫

۴) دیوان حسان بنثابت، ص۶۷٫

۵) وسائلالشیعه، شیخ حر عاملى، ج۲، ص۹۳۲؛ معجم الکبیر، طبرانى، ج۲۴، ص۱۳۹٫

۶) بحارالانوار، علامه مجلسى، ج۴۴، ص۲۳۳٫

۷) بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۸۳٫

۸) همان، ج۴۵، ص۲۳۰٫

۹) همان، ص۸۹ – ۸۸٫

۱۰) ذریه النجاه، گرمرودى، ص۱۶۸٫

۱۱) الارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۸۹٫

۱۲) مقتل الحسین، خوارزمى، ج اوّل، ص۲۳۷٫

۱۳) نفس المهموم، ص۳۴۶٫

۱۴) بحارالانوار، ج۱۰۱، ص۳۲۲ و ج۴۵، ص۵۸٫

۱۵) همان، ج۴۵، ص۵۸٫

۱۶) مقتل جامع مقدم، ج ۲، ص۶۹٫

۱۷) اصول کافى، ج اوّل، ص۴۶۶٫

۱۸) معالى السبطین، ج۲، ص۱۵۵٫

۱۹) نفس المهموم، ص۴۵۶٫

۲۰) مقتل ابىمخنف، ص۲۲۲ – ۲۲۰٫

۲۱) مجالس السّنیه، ص۱۳۴؛ موسوعه آلالنبى ذیل رباب، نهضه الحسین، ص۱۴۷٫

۲۲) موسوعه آلالنبى، عایشه بنت عبدالرحمن، ص۷۳۴؛ نهضه الحسین، ص۱۳۸ – ۱۳۷؛ مجالس السّنیه، ص۱۲۳٫

۲۳) بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۰۹ و ۱۱۳٫

۲۴) موسوعه آلالنبى، ص۷۴۷؛ مجالس السّنیه، ص۱۴۲٫

۲۵) محاسن، برقى، حدیث ۱۹۵، ص۲۰۵؛ وسائلالشیعه، ج۲، ص۸۹۰؛ سکینه بنت الحسین، بنت الشاطى، ص۶۸ و ۲۱۸؛ مجالس السّنیه، ص۱۴۴؛ امالى، شیخ طوسى، ص۳۹٫

منبع: مجله پیام زن  ، شماره ۱۶۸ اسفند ۸۴

غلامرضا گلى زواره

بقعه متبرکه امامزاده عقیل (ع)

حضرت امامزاده عقیل (ع)از نوادگان حضرت عباس بن على بن ابى طالب (ع) است .بقعه او در خیابان شهید مدنى اسلام شهر واقع شده است .بناى بقعه در مساحتى حدود ۳۷۰۰۰متر مربع قرار دارد .پلان بنا مستطیل شکل دارای گنبدى خشتى است .نماى بیرونى بقعه با کاشی هاى معرق آبى ،زرد و فیروزه اى رنگ پوشیده شده و بر روى کاشی ها کتیبه هاى زیادى به خط کوفى و نستعلیق کتیبه هاى زیادى به خط کوفى و نستعلیق وجود دارد .ضریح مشبک روى مرقد درسال ۱۳۷۲ در اصفهان ساخته شده و در حرم مطهر نصب گردیده است . اصالت بناى بقعه به دوره صفویه باز مى گردد و در دوره هاى قاجاریه و معاصر نیز مورد مرمت قرار گرفته و قسمت هایى به آن افزوده شده است .نام این بقعه در فهرست آثار تاریخى میراث فرهنگى استان تهران به ثبت رسیده برخی دیگر از بقاع متبرکه منطقه اسلام شهر عبارتند از : بقعه متبرکه امازاده عیسى (ع)واقع در شهرک واوان بقعه متبرکه امامزاده طاهر (ع)واقع در شهرک صنعتى چهار دانگه بقعه متبرکه امامزاده زکریا (ع)روستاى ایرین اسلام شهر بقعه متبرکه امامزاده محمد (ع)روستاى ایرین اسلام شهر بقعه متبرکه امامزاده اسماعیل (ع)روستاى چیچکلو اسلام شهر

شب نهم (شب تاسوعا)حضرت عباس(علیه السلام)

۱٫ آب رسانی

روز هفتم محرم، سه روز پیش از شهادت امام، عبیداللّه به عمر سعد نگاشت: «…به هوش باش! وقتی نامه ام به دستت رسید، به حسین(علیه السلام) سخت بگیر و اجازه نده از آب فرات حتی قطره ای بنوشد و با آنان همان کاری را بکن که آنان با بنده پرهیزگار خدا عثمان بن عفان کردند. والسلام.»۱

امام، حضرت عباس(علیه السلام) را فرا خواند و سی سوار را به اضافه بیست پیاده با او همراه کرد تا بیست مشکی را که همراه داشتند، پر از آب نمایند و به اردوگاه امام بیاورند. پانصد سواره نظام دشمن در کرانه فرات استقرار یافته و مانع برداشتن آب شدند. حضرت عباس(علیه السلام) به مبارزه با نگاهبانان فرات پرداخت و افراد پیاده، مشک ها را پر کردند. وقتی همه مشک ها پر شد، حضرت عباس(علیه السلام) دستور بازگشت به اردوگاه را داد و محاصره دشمن را شکسته و توانست آب را به اردوگاه برساند.۲

از آن پس حضرت عباس(علیه السلام) به «سقّا» مشهور شد.۳ یکی از شعارهای بنی امیه در مقابله اهل بیت(علیهم السلام)خونخواهی عثمان بوده است. اما ادعای عبیداللّه در این نامه افترایی بیش نیست؛ زیرا امام علی(علیه السلام) و فرزندان او آب را بر عثمان نبستند و این قاتلین عثمان بودند که برای بیرون کشیدن او از خانه اش آب را به خانه او بستند و در واقع این امیرمؤمنان(علیه السلام)بود که در اعتراض به این حرکت، به امام حسین(علیه السلام) دستور داد تا به او و خانواده اش آب برساند.۴

۲٫ نمایندگی و سخنگویی از جانب امام

شب عاشورا یا تاسوعا عمر سعد در برابر لشکر خود ایستاد و فریاد کشید: «ای لشکریان خدا! سوار مرکب هایتان شوید و مژده بهشت گیرید». امام حسین(علیه السلام)جلوی خیمه ها بر شمشیر خود تکیه کرده بود. حضرت عباس(علیه السلام) با شنیدن سر و صدای لشکر دشمن، نزد امام آمد و عرض کرد: «لشکر حمله کرده است». امام حسین(علیه السلام)برخاست و به او فرمود:

«عباس! جانم به فدایت. سوار شو و نزد آنان برو و اگر توانستی، [حمله] آنان را تا فردا به تأخیر بینداز و امشب آنان را از ما بازدار تا شبی را برای پروردگارمان به نماز بایستیم و او را بخوانیم و از او طلب آمرزش نماییم که او می داند من به نماز عشق می ورزم و خواندن قرآن و دعای بسیار و طلب بخشایش را دوست می دارم». حضرت عباس(علیه السلام) به سوی لشکرگاه دشمن رفت و موفق شد جنگ را به تأخیر بیندازد.۵

۳٫ ردّ امان نامه دشمن

آوازه دلاورمردی های حضرت عباس(علیه السلام) چنان در گوش عرب آن روزگار طنین افکنده بود که دشمن را بر آن داشت تا با اقدامی جسورانه، وی را از صف لشکریان امام جدا سازد. در این جریان، «شَمِر بن شُرَحْبیل (ذی الجوشن)» فردی به نام «عبداللّه بن ابی محل» را که حضرت امّ البنین(علیهاالسلام) عمه او می شد، به نزد عبیداللّه بن زیاد فرستاد تا برای حضرت عباس(علیه السلام)و برادران او امانی دریافت دارد. سپس آن را به غلام خود «کَرْمان» یا «عرفان» داد تا به نزد لشکر عمر سعد ببرید.۶

شمر امان نامه را گرفت و به عمر سعد نشان داد. عمر سعد که می دانست این تلاش ها بی نتیجه است، شمر را توبیخ کرد؛ زیرا امان دادن به برخی نشان از جنگ با بقیه است. شمر که می انگاشت او از جنگ طفره می رود، گفت:

«اکنون بگو چه می کنی؟ آیا فرمان امیر را انجام می دهی و با دشمن می جنگی و یا به کناری می روی و لشکر را به من وامی گذاری؟» عمر سعد تسلیم شد و گفت: «نه! چنین نخواهم کرد و سرداری سپاه را به تو نخواهم داد. تو امیر پیاده ها باش!» شمر امان نامه را ستاند و به سوی اردوگاه امام به راه افتاد. وقتی رسید، فریاد برآورد: «أَیْنَ بَنُوا أُخْتِنَا»؛خواهرزادگان ما کجایند؟

حضرت عباس(علیه السلام) و برادرانش سکوت کردند. امام به آن ها فرمود: «پاسخش را بدهید، اگر چه فاسق است».۷ حضرت عباس(علیه السلام)به همراه برادرانش به سوی او رفتند و به او گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت کند! آیا به ما امان می دهی، در حالی که پسر رسول خدا(صلی الله علیه وآله)امان ندارد؟!» شمر با دیدن قاطعیت حضرت عباس(علیه السلام)و برادرانش خشمگین و سرافکنده به سوی لشکر خود بازگشت.۸

رفع یک شبهه

از گفتگویی که بین شمر و فرزندان امّ البنین(علیهاالسلام) صورت گرفت، شبهه ای در اذهان به وجود می آید که مراد شمر از جمله «أین بنو أختنا» چه بوده است؟ برخی گفته اند: بین عرب رسم بوده، دختران قبیله خود را خواهر صدا می زده اند. باتوجه به زندگی عشیره ای اعراب در آن دوران و انسجام ناگسستنی پیوندهای خونی در چنین جوامعی، بعید به نظر نمی رسد، چنین رسمی بین آنان حاکم بوده باشد. اما تا چه اندازه این انگاره درست و قابل اثبات باشد، معلوم نیست. در هر حال، روشن کردن نسبت خانوادگی امّ البنین(علیهاالسلام) با شمر تا اندازه ای می تواند مطلب را شفاف تر سازد.

گفتنی است: امّ البنین(علیهاالسلام) و شمر هر دو از قبیله «بنی کلاب» می باشند. نسب خانوادگی آنان این گونه است:

بنابراین امّ البنین(علیهاالسلام)از عموزادگان شمر می باشد. دلیل واضح تر این خطاب از سوی شمر، جنبه روانی و کارکرد روان شناختی آن است. بدین معنا که شمر با توجه به این که روحیات حضرت عباس(علیه السلام) را می شناخته، احتمال می داده که او امان نامه را نپذیرد. شمر با اتخاذ این لحن، می خواست که حضرت را متوجه پیوند خانوادگی اش با خود نماید و شرایط روحی عباس(علیه السلام) را برای پذیرش امان نامه بیشتر آماده سازد. گذشته از آن، شمر این سخن را در حضور دیگران و با صدای بلند اظهار می کند تا عرصه را بر حضرت بیشتر تنگ نموده و او را وادار به مصالحه نماید.

۷٫ پاسداری از خیمه ها

شب عاشورا حضرت عباس(علیه السلام)پاسداری از حرم را بر عهده گرفت. اگر چه ایشان آن شب را از دشمن مهلت گرفته بود، ولی از پستی و دون مایگی آنان بعید نبود که پیمان شکنی کنند. آن شب، هنگامی که حضرت عباس(علیه السلام) از گفتگو با شمر در مورد پذیرش یا ردّ امان نامه بازگشت، زهیر نزد او رفت. زهیر دیر زمانی بود که با خاندان امام علی(علیه السلام) آشنایی داشت. او پرچمی را که در دست «عبداللّه بن جعفر بن عقیل» بود، گرفت. عبداللّه پرسید: «ای برادر! آیا در من ضعف و سستی ای دیده ای که پرچم را از من می گیری؟» زهیر پاسخ داد: «خیر، با آن کاری دارم». سپس نزد عباس(علیه السلام) آمد. حضرت بر مرکب خویش سوار و با نیزه ای در دست و شمشیری به کمر مشغول نگاهبانی بود.۱۰ زهیر نزد او آمد و گفت: «آمده ام تا با تو سخنی بگویم». حضرت که بیم حمله دشمن را داشت، فرمود: «مجال سخن نیست، ولی نمی توانم از شنیدن گفتار تو بگذرم. بگو، من سواره می شنوم». زهیر جریان خواستگاری علی(علیه السلام) از امّ البنین(علیهاالسلام) را بیان کرد و انگیزه امام را از ازدواج با او یادآور شد و افزود: «ای عباس(علیه السلام)! پدرت تو را برای چنین روزی خواسته، مبادا در یاری برادرت کوتاهی کنی!» حضرت عباس(علیه السلام) از شنیدن این سخن خشمگین شد و سخت برآشفت و از عصبانیت آن قدر پایش را در رکاب اسب فشرد که تسمه آن پاره شد و فرمود: «زهیر! تو می خواهی با این سخنانت به من جرأت دهی؟! به خدا سوگند تا دم مرگ، از یاری برادرم دست بر نمی دارم و در پشتیبانی از او کوتاهی نخواهم کرد. فردا این را به گونه ای نشانت می دهم که در عمرت نظیرش را ندیده باشی».۱۱

۸٫ پرچمداری سپاه

صبح عاشورا، وقتی امام از نماز و نیایش فارغ شد، لشکر دشمن آرایش نظامی به خود گرفت و اعلان جنگ نمود. امام افراد خود را آماده دفاع کرد. لشکر امام از سی و دو سواره و چهل پیاده تشکیل شده بود. امام در چینش نظامی لشکر خود، زهیر را در «مَیمنه» و حبیب را در «مَیسره» گماشت و پرچم لشکر را در قلب سپاه، به دست برادر خود حضرت عباس(علیه السلام) داد.۱۲

۹٫ شکستن حلقه محاصره دشمن

در نخستین ساعت های جنگ، چهار تن از افراد سپاه امام حسین(علیه السلام) به نام های «عمرو بن خالد صیداوی»، «جابر بن حارث سلمانی»، «مجمع بن عبداللّه عائذی» و «سعد؛ غلام عمر بن خالد» حمله ای دسته جمعی به قلب لشکر کوفیان نمودند.

دشمن تصمیم گرفت آنان را محاصره نماید. حلقه محاصره بسته شد؛ به گونه ای که کاملاً ارتباط آن ها با سپاه امام قطع گردید. در این هنگام حضرت عباس(علیه السلام)با دیدن به خطر افتادن آن ها، یک تنه به سوی حلقه محاصره تاخت و موفق شد حلقه محاصره دشمن را شکسته و آن چهار تن را نجات بدهد، به طوری که وقتی آن ها از چنگ دشمن بیرون آمدند، تمام پیکرشان زخمی و خون آلود بود.۱۳

۱۰٫ کندن چاه برای تهیه آب

در میانه روز، آن گاه که تشنگی بر کودکان، زنان و حتی سپاهیان امام فشار شدیدی آورده بود، امام به حضرت عباس(علیه السلام)دستور داد اقدام به حفر چاه نماید؛ چرا که سرزمین کربلا بر کرانه رودی پر آب قرار داشت و احتمال آن می رفت که با کندن چاه به آب دست یابند. حضرت عباس(علیه السلام) مشغول کندن چاه شد. پس از مدتی کندن زمین، از رسیدن به آب از آن چاه ناامید گردید، از چاه بیرون آمد و در قسمت دیگری از زمین دوباره شروع به حفر چاه نمود، ولی از چاه دوم نیز آبی نجوشید.۱۴

۱۲٫ پیش فرستادن برادران برای نبرد

وقتی حضرت عباس(علیه السلام) بدن های شهیدان بنی هاشم و دیگر شهدا را بر گستره کربلا دید، برادران مادری خود، عبداللّه، جعفر و عثمان را فراخواند و به آن ها فرمود: «ای فرزندان مادرم! پیش بتازید تا جانفشانی شما را در راه خدا و رسول خدا(صلی الله علیه وآله) شاهد باشم». آنان که خون علی(علیه السلام) در رگ هایشان جاری بود، پیش تاخته و پس از مدتی نبرد با دشمن، پیش چشم حضرت عباس(علیه السلام) به شهادت رسیدند.۱۵

۱۳٫ شهادت فرزندان حضرت عباس(علیه السلام)

هنگامی که حضرت عباس(علیه السلام)به شهادت رسید، امام حسین(علیه السلام)خود را به او رسانید و وقتی که حالت او را مشاهده نمود، فریاد بی یاوری برآورد. «محمد» و «قاسم» فرزندان عباس(علیه السلام)صدای امام را شنیدند، نزد ایشان رفته و در پاسخ امام فریاد زدند: «در خدمت توایم ای سرور ما!»

امام فرمود: «بِشَهَادَهِ اَبِیکُمَا الکِفَایَه»؛ شهادت پدرتان بس است. اما آنان امتناع ورزیده و از امام اجازه گرفته، به میدان نبرد شتافتند و پس از پیکار با دشمن ابتدا محمد و پس از او قاسم به شهادت رسید.۱۶ علامه «سید محسن امین»، نیز «عبداللّه بن عباس(علیه السلام)» را در شمار شهیدان کربلا ذکر می نماید،۱۷ اما بنا به گزارش برخی دیگر از تاریخ نگاران، تنها «محمد» در کربلا به شهادت رسیده است.۱۸

۱۴٫ پیکار شجاعانه

حضرت با سه تن از جنگجویان دشمن روبه رو می شود، نخستین آنان، «مارد بن صُدَیف» بود. او دو زره نفوذناپذیر پوشیده، کلاهخودی بزرگ بر سر نهاده و نیزه ای بلند در دست گرفته بود. وقتی به میدان آمد، نیزه اش را به حمایل سینه حضرت فرو کرد. عباس(علیه السلام) سر نیزه او را گرفت و پیچاند و نیزه اش را از دستش بیرون آورد و او را با نیزه خودش هلاک کرد.۱۹

نفر دوم، «صَفوان بن ابطح» بود که در پرتاب سنگ و نیزه مهارت فراوان داشت. او پس از چند لحظه رویارویی، مجروح شد، ولی بخشش حضرت، زندگی دوباره به او بخشید.

سومین رزم آور «عبداللّه بن عقبه غَنَوی» بود. حضرت، پدر او را می شناخت و برای این که کشته نشود، مهرورزانه به او گفت: «تو نمی دانستی که در این جنگ با من روبه رو می شوی. به سبب احسانی که پدرم به پدرت کرده است، از جنگ با من دست بردار و برگرد». خیرخواهی حضرت در او اثر نکرد و به جنگ پرداخت. ساعتی نگذشته بود که شکست خورد و مفتضحانه از میدان نبرد گریخت.۲۰

پی نوشت ها:

۱ـ نهایه الارب، ج۲۰، ص۴۲۷؛ بغیه الطلب، ج۶، ص۲۶۲٫

۲ـ تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۲؛ نفس المهموم، ص۲۱۴؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۳؛ تذکره الخواص، ص۲۴۸؛ اعیان الشیعه، ج۷، ص۴۳؛ مقاتل الطالبیین، ص۷۸٫

۳ـ تسلیه المجالس، ج۲، ص۲۶۴؛ الثقات، ج۱، ص۵۵۹؛ السیره النبویه، ج۱، ص۵۵۹؛ بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۷۸ ؛ مُثیر الاحزان، ص۵۱٫

۴ـ مروج الذهب، ج۲، ص۷۰۱٫

۵ـ الإرشاد، ج۲، ص۹۲؛ مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۹۸؛ بحارالأنوار، ج۴۴، ص۳۹۱؛ تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۶؛ اعیان الشیعه، ج۷، ص۴۳۰؛ تجارب الامم، ج۲، ص۶۸٫

۶ـ تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۵؛ الفتوح، ج۵، ص۱۶۶؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۴٫

۷ـ مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج۱، ص۲۴۶؛ عمده الطالب، ص۳۹۴؛ اللهوف، ص۸۸٫

۸ـ الإرشاد، ج۲، ص۹۱؛ بحارالأنوار، ج۴۴، ص۳۹۰، اعلام الوری، ص۲۳۳؛ مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج۱، ص۲۴۶؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۴؛ المنتظم، ج۵،پص۳۳۷٫

۹ـ جمهره النسب، ج۲، ص۳۲۱٫

۱۰ـ وسیله الدارین، ص۲۷۰ ؛ مقتل الحسین(ع) بحرالعلوم، ص۳۱۴؛ معالی السبطین، ج۱، ص۴۴۳٫

۱۱ـ مقتل الحسین(ع) بحرالعلوم، ص۳۱۴؛ کبریت الأحمر، ص۳۸۶؛ بطل العلقمی، ج۱، ص۹۷٫

۱۲ـ شرح الاخبار، ج۳، ص۱۸۲؛ بحارالأنوار، ج۴۵، ص۴؛ تذکره الخواص، ص۲۵۱ ؛ الأخبارالطوّال، ص۲۵۶٫

۱۳ـ تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۴۶؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۹۳؛ اعیان الشیعه، ج۷، ص۴۳۰؛ معالی السبطین، ج۱، ص۴۴۳؛ العیون العبری، ص۱۲۶٫

۱۴ـ ینابیع الموده، ج۲، ص۳۴۰؛ المنتخب، ج۲، ص۴۴۱؛ مقتل ابی مخنف، ص۵۷؛ بطل العلقمی، ج۲، ص۳۵۷٫

۱۵ـ الامالی الخمیسیه، ج۱، ص۱۷۵؛ بحارالأنوار، ج۴۵، ص۳۸؛ مقاتل الطالبیین، ص۵۴؛ اعلام الوری، ص۲۴۳؛ الإرشاد، ج۲، ص۱۱۳٫

۱۶ـ بطل العلقمی، ج۳، ص۴۳۳٫

۱۷ـ اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۱۰٫

۱۸ـ بحارالانوار، ج۴۵، ص۶۲؛ مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۱۲؛ العوالم، ج۱۷، ص۳۴۳٫

۱۹ـ کبریت الأحمر، ص۳۸۷٫

شمیم یاس – شهریور ۱۳۸۴، شماره ۳۰ – نقش آفرینی حضرت عباس(علیه السلام) در حماسه عاشورا.

مسئله آب در کربلا

دکتر اصغر فروغى

درآمد

در واقعه کربلا، آب و تشنگى از برجستگى ویژه اى برخوردار است، چنان که تا حدّى دیگر وقایع، تحت تأثیر آن قرار گرفته اند و بخش قابل توجهى از گفتوگوى بین دو سپاه بر سر آب بوده; به طورى که مظلومیت امام حسین(علیه السلام) و سنگدلى دشمن از همین امر معلوم مى گردد. اهمیت آب در کربلا چنان بود که حتى نزاع بر سر آن، چند روزى قبل از عاشورا آغاز شد و تا پایان جنگ در روز عاشورا ادامه داشت و حتى اگر صحیح تر بگوییم مسئله آب و تشنگى با مأموریت مسلم آغاز شد. چنان که بنابر روایتى، او در مسیر خود از مدینه به کوفه به رغم اینکه دو راهنما داشت; ولى راه خود را گم کرد و دو راهنماى او نیز از شدّت تشنگى جان دادند.۱ مسلم نیز بعد از آنکه در کوفه مجروح و دستگیر شد، به رغم اینکه در آستانه قصرِ دار الحکومه قدح آبى به او دادند; ولى به سبب شدّت خون ریزىِ دهان، نتوانست آن را بیاشامد و سر انجام با لب تشنه شهید شد.۲ شهداى کربلا هم به ویژه آنهایى که متأخرتر شهید شدند با لب تشنه به جوار حق آرمیدند. از این رو است که این بخش واقعه کربلا دل هر خواننده و شنونده را مى سوزاند.

با یک نگاه اجمالى به نوحه ها و مرثیه هایى که پیرامون واقعه کربلا سروده شده، مى توان دریافت که بخش قابل توجهى از آنها درباره آب و تشنگى است. بنابر این ما در این مقاله مختصر مى کوشیم ـ با استفاده از منابع ـ مسئله آب و تشنگى حسین(علیه السلام) و یارانش را مورد بررسى قرار دهیم. قبل از ورود به متنِ مقاله، توجه به این نکته ضرورى است که ما با استناد به منابع، مى توانیم ممانعت از رسیدن آب به خیمه هاى امام حسین(علیه السلام) را و نه تشنگى مفرط ایشان و یارانش را نفى کنیم و این حکایت از هنر نظامى امام حسین(علیه السلام) در جهت آرامشِ خاطر یاران و خانواده اش و نیز ارتقا روحیه آنها در برابر دشمن دارد.

آب به عنوان حربه نظامى

آن چه موجب شگفتى است، این است که بشر در طى قرن ها، آب را که گوهر گران بهاى الهى، مایه حیات و پیام آور شادى، نشاط و صلح و صفاست همواره در جهت نابودى انسان ها و ویرانى بلاد به کار گرفته است و بدین وسیله هزاران جنبنده را از فرط قحطِ آب به دیار نیستى فرستاده و هزاران شهر و روستا را به ویرانى مهلِک مبدل نموده است. بنابراین شکى نیست که دشمنان اسلام و مسلمین نیز هم چون دیگر دشمنان بشریت از آن به عنوان حربه نظامى استفاده کرده اند.

انقلابیونى که در سال ۳۵ هجرى عثمان را در خانه اش محاصره کردند، مانع از رسیدن آب به وى شدند تا اینکه على(علیه السلام)با تلاش فراوانى آب مورد نیاز وى را به وسیله حسنین(علیهما السلام)براى او فرستاد.۳ معاویه که احیا کننده خوى و خصلت و کینه هاى دوران جاهلیت بود، کوشید که در جنگ صفین از آب به عنوان حربه جنگى استفاده کند، از این رو نخست بین سپاهیان
امیرالمؤمنان(علیه السلام) و منابع آب مانع ایجاد کرد، ولى على(علیه السلام) که سمبل اسلام بود به محض اینکه بر منابع آب دست یافت، سپاهیان معاویه را از آب منع نکرد.۴

امام حسین(علیه السلام) نیز همانند جدّ و پدرش نه تنها از آب به عنوان حربه نظامى استفاده نکرد; بلکه از آن در جهت ارائه چهره واقعى اسلام و پیوند بین مسلمین بهره گرفت. او هنگامى که در منزل شراف با سپاهیان کوفه به فرماندهى حُر بن یزید ریاحى رو به رو شد; در حالى که آنها از فرط تشنگى به ستوه آمده بودند، امام(علیه السلام) به یارانش دستور داد از آبى که همراه داشتند به آنها بدهند، تا آنجا که سپاهیان و چهار پایان آنان سیراب شدند. و بنابر روایتى، امام حسین(علیه السلام) خود در نوشاندن آب به آنها کمک مى کرد;۵ ولى دشمنان آن حضرت که اهداف جاهلیت را تعقیب مى کردند در بَدوِ اَمر براى اعلان جنگ از حربه آب استفاده نمودند. چنان که عبیدالله بن زیاد طى نامه اى از حُر مى خواهد که امام حسین(علیه السلام)را در سرزمینى بدون پناهگاه و آب و آبادى فرود آورد.۶ و همین که امام حسین(علیه السلام) در سرزمین کربلا فرود آمد و مستقر گردید; عمر بن سعد از سوى عبیدالله بن زیاد مأموریت یافت که بین امام حسین(علیه السلام)و آب حایل گردد. ابو حنیفه دینورى در این باره مى نویسد: «ابن زیاد به عمر بن سعد نوشت که از حسین(علیه السلام) و یاران او آب را باز گیرد و نباید یک جرعه آب بنوشد، هم چنان که این کار را نسبت به عثمان بن عفان پرهیزکار انجام دادند».۷ عمر بن سعد مأموریت حفاظت از آب را به عمرو بن حجاج زبیدى به همراه پانصد سوار واگذار کرد. آنان از روز هفتم تا دهم محرّم یعنى پایان جنگ با جدّیت تمام از شریعه فرات حفاظت مى نمودند که مبادا امام حسین(علیه السلام)و یارانش از آن، آب بَردارند.۸ آنها نه تنها بین امام حسین(علیه السلام) و آب حایل شدند; بلکه با به راه انداختن جنگ روانى بر آثار ناشى از تشنگى و فقدان آب افزودند، به طور مثال: عبدالله بن حصین ازدى که از قبیله بجیله بود ندا داد: «اى حسین آیا این آب را مى بینى که مانند قلب آسمان صاف است تو یک قطره از آن را نخواهى چشید تا آنکه از تشنگى بمیرى».۹ شمر نیز از جمله کسانى بود که در رابطه با آب به امام حسین(علیه السلام) زخم زبان مى زد.۱۰

عمر بن سعد هم افزون بر آن که عمرو بن حجاج زبیدى را نگهبان آب کرد، شخصى را نیز مأمور نمود که ندا دهد: «اى پسر فاطمه(علیه السلام) و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) تو از این آب یک قطره نچشى تا آن وقت که طعم مرگ را بچشى یا به حکم عبیدالله گردن نهى».۱۱

از جمع بندى مطالب بالا مى توان اهداف دشمن را از بستن آب به روى امام حسین(علیه السلام) در موارد زیر بیان نمود:

نخست اینکه: آنها از آب به عنوان حربه مؤثرِ نظامى استفاده مى کردند، بدان معنا که با شدّت تشنگى که بر امام حسین(علیه السلام)و یارانش تحمیل کردند، مى خواستند توان نظامى آنها را پایین آورده و در جبهه نظامى به شکست بکشانند.

دوم آنکه: با توجه به حضور زنان و فرزندان در اردوى امام حسین(علیه السلام) که در برابر سختى و کمبودها زودتر تحت تأثیر قرار مى گرفتند، دشمن مى خواست از این طریق با بر پا کردن جنگِ روانى امام(علیه السلام) و یارانش را به تسلیم وادار نماید.

سوم اینکه: بنى امیه که به عنوان خون خواهان عثمان به پیروزى غیر قابل تصورى دست یافته بودند به لطایف الحیل کوشیدند آن واقعه فتنه انگیز را دوباره احیا کنند و از طریق برانگیختن احساس ها بار دیگر از آن استفاده لازم را ببرند. از این رو دوباره از محاصره خانه عثمان و نرسیدن آب به آن سخن به میان آوردند، گویا امام حسین(علیه السلام) و یارانش مسبّب آن بوده اند! بنابراین تشنگى عثمان را بهانه اى براى جلوگیرى از استفاده امام حسین(علیه السلام) و یارانش از آب کردند.

تلاش هاى امام حسین (ع) براى تأمین آب

منعِ آب از امام حسین(علیه السلام) حقیقتى است که نه تنها مورخان از آن یاد کرده اند; بلکه امام زمان(عج) نیز در زیارت ناحیه مقدسه به آن اشاره نموده، مى فرماید: «فمنعوک الماء ووُرودَهُ» «پس آب و ورود بر آن را از تو منع کردند» آن چه مسلّم است سپاهیان کوفه از روز هفتم محرم به طور جدّى مانع از دستیابى امام حسین(علیه السلام) به آب شدند. بنابراین، آن چه مربوط به تشنگى امام(علیه السلام) و یارانش به ویژه فرزندان و زنان مى شود مربوط به سه روزِ پایانى، یعنى از هفتم تا دهم محرم است و در این فاصله امام حسین(علیه السلام)به طرق گوناگون آب مورد نیاز اردوى خویش را تأمین مى کرده است. بنابر روایت ابن اعثم کوفى و ابن شهرآشوب، امام حسین(علیه السلام) در جلوىِ خیمه چاهى حفر کرد که آب گوارایى داشت.۱۲ ابن اعثم کوفى در این باره اظهار مى دارد که: «چون عطش بر ایشان غالب گشت امیر المؤمنین حسین(علیه السلام) تَبرى برگرفت و از آن جانب که خیمه زنان بود از سوى قبله نوزده گام برفت، پس زمین را بکَند. چشمه آب ظاهر شد، آبى به غایت گوارا و شیرین، اصحاب را فرمود تا آب بخورند و مشک ها پر آب کردند و بازگشتند. بعد از آن آب فرو خورد و غایب شد و دیگر آن چشمه را ندیدند».۱۳

حفر چاه با آبى گوارا به دست مبارک امام حسین(علیه السلام) ـ با توجه به مقام امامت آن حضرت ـ امرى طبیعى بود; زیرا بنابر روایتى، مردم آن عصر بین آن حضرت و گوارایى و برکت آب، ارتباطى معنادار قایل بودند. بنابر روایت ابن عساکر، امام حسین(علیه السلام) هنگامى که از مدینه به مکه مى رفتند با عبدالله بن مطیع برخورد کردند که در حال حفر چاهى بود. ابن مطیع به امام حسین(علیه السلام) عرض کرد: «این چآه را من به آب رساندم و امروز ابتداى آب است که با دَلو براى ما خارج مى شود، پس اى کاش براى ما در آن از خدا برکت مى خواستى». امام حسین(علیه السلام)فرمودند: از آب آن بیاور; وى نیز چنین کرد و آن حضرت آشامید و مضمضه نمود. سپس آب را به چاه برگرداند. پس آن چاه گوارا و زیاد شد.۱۴

این امر درباره سایر ائمه(علیهم السلام) نیز صادق است; چنان که شیخ صدوق و ابن شهرآشوب از ابوالصلت روایت کرده اند که «وقتى امام رضا(علیه السلام) به نزد مأمون مى رفت چون به ده سرخ رسید، گفتند: یابن رسول الله ظهر شده است، نماز نمى گزارید؟ پس فرود آمد و آب طلبید; گفتند که آب همراه نداریم. پس به دست مبارک خود زمین را کاوید آن قدر آب جوشید که آن حضرت و هر که با آن حضرت بود وضو ساختند و اثرش تا امروز باقى است.»۱۵

نتیجه، اینکه امام حسین(علیه السلام)وقتى که مشاهده کردند که دشمن بین او و آب حایل شده، آب مورد نیاز اردوى خود را از طریق حفر چاه تأمین نمودند و این از گزارشى که براى عبیدالله بن زیاد فرستاده اند به خوبى معلوم مى شود. او طى نامه اى به عمر سعد مى نویسد: «اما بعد به من چنان رسانیده اند که حسین(علیه السلام) و یاران او چاه ها فرو برده اند و آب برمى دارند، لهذا ایشان را هیچ فرو ماندگى نیست. چون بر مضمون نامه وقوف یابى باید که حسین بن على(علیه السلام) و یاران او را از کندن چاه منع کنى و نگذارى که پیرامون آب گردند».۱۶

ما مدرکى دال بر اِقدام عمر بن سعد مبنى بر پُر کردن چاهِ حفر شده از جانب امام حسین(علیه السلام)نداریم; اما از طرفى شاهد آن هستیم که امام حسین(علیه السلام) ۳۰ تن از سواران و ۲۰ تن از پیادگان سپاه خود را به فرماندهى برادرش حضرت عباس(علیه السلام)جهت آوردن آب به سوى فرات فرستاده و آنها با درگیرى مختصر با محافظان آب موفق شدند ۲۰ مَشک آب براى امام حسین(علیه السلام)و یارانش بیاورند.۱۷ بنابراین براى ما به درستى معلوم نیست که سرنوشت چاه، چه شده است و به روایت ابن اعثم کوفى هم که مى گوید آن چشمه ناپدید شد نمى توان چندان اعتماد کرد; زیرا که کَندن چاه براى امام حسین(علیه السلام) و یارانش چندان کار مشکلى نبود; چون آنها در مدت کوتاهى خندق بزرگ و عمیقى را در اطراف خیمه ها حفر کردند.۱۸ و از طرفى هم بنابر روایتى، امام حسین(علیه السلام) و برخى از یارانش صبح روز عاشورا به نظافت و زایل کردن موهاى بدن خویش پرداختند.۱۹ پس معلوم مى شود که تا صبح عاشورا امام حسین(علیه السلام) و یارانش داراى آب کافى بوده اند; چرا که اگر آب کافى نمى داشتند از آن براى نظافت استفاده نمى کردند تا خود، فرزندان و زنان را در تنگنا قرار دهند. ولى تأثیرهاى ناشى از بستن آب، رفته رفته بر اردوى امام حسین(علیه السلام) به ویژه زنان و کودکان سایه افکنده بود. از این رو برخى از یاران امام حسین(علیه السلام)، زبان به اعتراض و سرزنش مردم کوفه گشودند که ذکر نمونه اى از آنها مى تواند بیانگر شرایط سختى باشد که امام(علیه السلام)و یارانش در آن بسر مى بردند. حُرّ و بریر بن حضیر همدانى در این باره خطاب به سپاهیان کوفه مى گویند: «وى را با زنان و کودکان خُردسال و یارانش از آب روان فرات که یهودى و مجوسى و نصرانى مى نوشند و خوک ها و سگان روستا در آن مى غلطند، ممنوع داشته اید که هم اکنون از تشنگى از پا درآمده اند.»۲۰

همان گونه که گفتیم از سرنوشت چاهِ آبِ حفر شده جلوى خیمه ها اطلاعى نداریم; ولى از یک سو تلاش امام حسین(علیه السلام)و یارانش به ویژه حضرت عباس(علیه السلام) براى کسب آب و از سوى دیگر تشنگى یاران و خانواده آن حضرت براى ما روشن مى سازد که گرچه اندک ذخیره آبى در خیمه ها بوده، امّا از چاه آب، دیگر خبرى نبوده است و ناچاریم که نظر ابن اعثم کوفى را بپذیریم و چون دلیلى براى آن نداریم مجبوریم که بگوییم شاید این یک معجزه و یا امتحانى براى یاران و خاندان حسین(علیه السلام)بوده است.

آن چه مسلّم است، امام حسین(علیه السلام) و یارانش به سبب اشتغال به جنگ و فعالیت بسیار در روز عاشورا از یک سو، به آب زیادى نیاز داشتند و از سوى دیگر نمى توانستند آب مورد نیاز را تأمین کنند; از این رو بود که از نظر آب در تنگناى شدیدى قرار گرفتند و به احتمال زیاد ذخیره آب خود را براى فرزندان و زنان حفظ مى کردند. از این رو بود که اکثر یاران امام حسین(علیه السلام) به سبب رعایتِ حال زنان و کودکان تشنگى را تحمل کرده و سرانجام با تشنگى به شهادت رسیدند. بنابر نقلِ ابن شهرآشوب، على اکبر که از شدّت مبارزه با دشمنان، تشنگى بر او عارض شده بود به سوى پدر آمد و طلب آب کرد; او گفت که به دست جدّت آب مى نوشى.۲۱

بنابر روایتِ ابن شهرآشوب حضرت عباس(علیه السلام) که علمدار حسین(علیه السلام) بود و مقام سقّایى داشت جَهت آوردن آب به سوى فُرات رفت، ولى دشمنان دست راست و چپ او را قطع کرده و سپس با عمود آهنى او را کشتند; امّا او از مشک و برداشتن آب از فرات ذِکرى نمى کند.۲۲ از روایت دیگرِ او که مى نویسد، امام حسین(علیه السلام) به فاصله بین شط فرات و عائله خود مى نگریست و مى گریست برمى آید که تشنگى به فرزندان او نیز عارض شده بود.۲۳ ولى باز هم از روایت ابوحنیفه دینورى که مى نویسد: «امام حسین(علیه السلام) در لحظات آخر از فرط تشنگى قدح آبى خواست و چون آن را به دهان نزدیک ساخت، حصین بن نمیر، تیرى بر آن حضرت زد که به دهانش خورد و مانع از آشامیدن شد و امام قدح را رها فرمود».۲۴ مى توان دریافت که هنوز در خیمه ها آبى بوده که قدحى از آن را به امام حسین(علیه السلام) داده اند، زیرا که به طور قطع دشمن به امام آب نمى داد. و از روایت علامه مجلسى که مى نویسد، وقتى حضرت عباس(علیه السلام)از برادرش امام حسین(علیه السلام) اجازه نبرد گرفت، امام از وى درخواست کرد که کمى آب براى کودکان بیاورد و او نیز صداى العطش آنها را شنید، برمى آید که در این لحظات واپسین، آخرین ذخیره آب آنها تمام شده است و بر اساس همین روایت، حضرت عباس(علیه السلام) نیز موفق به آوردن آب نشد.۲۵ بنابراین امام(علیه السلام)تا لحظات پایانى، لحظه اى از جنگ با محافظان آب غافل نشد. بنابر روایت شیخ مفید امام حسین(علیه السلام) و حضرت عباس(علیه السلام) همزمان به سوى فرات به دشمنان و محافظین آب حمله کردند که امام(علیه السلام) از ناحیه چانه زخمى شد و حضرت عباس(علیه السلام)به شهادت رسید.۲۶

از روایت ابو مخنف برمى آید که بار دیگر امام حسین(علیه السلام)موفق شد وارد شریعه فرات شود ولى همین که آمد آب بیاشامد، یکى از دشمنان فریاد زد که به خیمه ها حمله کرده اند. بنابراین امام(علیه السلام) آب ننوشید و بازگشت.۲۷

همان گونه که مشاهده نمودید، بخشى از نیرو و فکر امام(علیه السلام) و یارانش متوّجه تأمین آب گردید و دشمن تا حدودى از ضربات سهمگین و نابود کننده آنان در امان ماند.

تذکر نکته اى در باب شهادت کودکِ شیرخوارِ امام حسین(علیه السلام) ضرورى است و آن این است که هیچ یک از منابع معتبر اشاره اى نکرده اند که امام حسین(علیه السلام) فرزند خود را روى دست گرفت و در مقابل سپاه دشمن ایستاد و از آنها براى وى آب طلبید. آن چه در منابع معتبر آمده است، این است که این کودک در دامان پدر به هنگام وداع مورد اصابت تیر قرار گرفت و به شهادت رسید. ابو حنیفه دینورى در این باره مى نویسد: «امام حسین(علیه السلام) در لحظات آخر که تنها مى جنگید کودک کوچک خود را خواست و او را در دامن نشاند. مردى از بنى اسد او را هدف تیرى بلند قرار داد و در دامن پدر شهید کرد».۲۸ روایت مورخان دیگر نیز با تغییرهاى اندکى همانند روایت دینورى است. ۲۹

نتیجه گیرى

دشمن براى به تسلیم در آوردن امام حسین(علیه السلام) و خانواده اش از حربه آب با نهایت شقاوت و سنگدلى استفاده کرد; ولى با تدبیر امام(علیه السلام) و مقاومت اصحاب و صبر زنان و کودکان، هرگز نتوانست توفیقى حاصل کند و به رغم فشار تشنگى بر امام(علیه السلام)، یاران و خانواده اش، هرگز سر تسلیم فرود نیاوردند و قهرمانانه و تشنه لب با عزت نفس به شهادت رسیدند و از این طریق نیز دشمن را سر در گُم و مستأصل نمودند.

پاورقیها:
۱٫ مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد، مترجم سید هاشم رسولى محلاتى، انتشارات علمیه اسلامیه، چاپ دوم، بى تا، ج ۲، ص ۳۷ و علامه مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، به اهتمام محمد باقر بهبودى، انتشارات مکتبه الاسلامیه، تهران، صَفر ۱۳۸۵، ج ۴۴، ص ۳۳۵٫
۲٫ مفید، محمد بن محمد بن نعمان، همان، ج ۲، ص ۶۱ و مسعودى، ابو الحسن على بن حسین، مروج الذهب و معادن الجواهر، مترجم ابو القاسم پاینده، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، ۱۳۶۰، ج ۲، ص ۶۳٫
۳٫ طبرى، محمد بن جریر، تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۲۲۴۷ و ابن اثیر، عزالدین على، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج ۳، سنه ۳۵، ص ۲۷۸ و مسعودى، ابوالحسن على بن حسین، مروج الذهب و معادن الجواهر، ج ۲، ص ۷۰۱ و مسکویه رازى، ابوعلى، تجارب الامم، مترجم ابوالقاسم امامى، انتشارات سروش، تهران، ۱۳۶۹، ج ۱، ص ۴۱۴٫
۴٫ نصر بن مزاحم منقرى، پیکار صفین، مصحح عبد السلام محمد هارون، مترجم پرویز اتابکى انتشارات آموزش انقلاب اسلامى، ۱۳۶۶، صص ۲۲۲ ـ ۲۱۹ و یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، تاریخ یعقوبى، ج ۲، صص ۸۹ ـ ۸۸ و دینورى ابو حنیفه، احمد بن داوود، اخبار الطوال، مترجم دکتر محمود مهدوى دامغانى، نشر نى، تهران، ۱۳۶۶، صص ۲۱۰ ـ ۲۰۸ و ابن طباطبا (ابن طقطقى)، محمد بن على، تاریخ فخرى، مترجم محمد وحید گلپایگانى، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، صص ۱۲۳ ـ ۱۲۲٫
۵٫ طبرى، محمد بن جریر، تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۲۹۹۰ و مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد، ج ۱، ص ۷۹ و ابن اثیر، عزالدین على، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج ۵، ص ۱۴۹٫
۶٫ طبرى، محمد بن جریر، همان، ج ۷، صص ۳۰۰۱ ـ ۳۰۰۰ و ابن اثیر، عزالدین على، همان، ج ۵، ص ۱۵۶ و بلاذرى، احمد بن یحیى بن جابر، انساب الاشراف، مصحح الشیخ محمد باقر مهدوى، دار التعارف بیروت، ۱۳۹۷ ق ۱۹۷۷ م، ج ۲، جزء ۳، ص ۱۷۶ و ابن شهر آشوب، سروى مازندرانى، ابى جعفر رشید الدین محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، مصحح سیّدهاشم رسولى محلاتى، مؤسسه انتشارات علامه، بى تا، ج ۴، ص ۹۶ و مفید، محمد بن محمد بن نعمان، همان، ج ۲، صص ۸۵ ـ ۸۴٫
۷٫ همان کتاب ص ۳۰۱٫
۸٫ ابن اعثم کوفى، ابومحمد احمد بن على، الفتوح، مصحح غلامرضا طباطبایى، مجد، مترجم محمد بن احمد بن مستوفى هروى، انتشارات آموزش انقلاب اسلامى، شرکت افست، تهران ۱۳۷۲، ص ۸۸۷ و ابو حنیفه دینورى، احمد بن داوود، اخبار الطوال، ص ۳۰۱ و ابن اثیر، عزالدین على، همان، ج ۵، ص ۱۸۵ و ابن شهر آشوب، ابى جعفر رشید الدین محمد بن على، همان، ج ۴، ص ۹۷ و طبرى، محمد بن جریر، همان، ج ۷، ص ۳۰۰۶ و مفید، محمد بن محمد بن نعمان، همان، ج ۲، ص ۸۸٫
۹٫ ابن اثیر، عزالدین على، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج ۵، ص ۱۵۸ و طبرى، محمد بن جریر، تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۰۰۶ و بلاذرى، احمد بن یحیى بن جابر، انساب الاشراف، ج ۲، جزء ۳، ص ۱۸۱ و ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبیین، مصحح على اکبر غفارى، مترجم سیّدهاشم رسولى محلاتى، نشر صدوق، چاپ تابش، بى تا، ص ۱۱۸ و مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد، ج ۲، ص ۸۸٫
۱۰٫ ابوالفرج اصفهانى، همان، ص ۱۱۸ و مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج ۴۵، صص ۵۲ ـ ۵۱٫
۱۱٫ ابن اعثم کوفى، ابومحمد احمد بن على، الفتوح، ص ۸۳٫
۱۲٫ ابن شهرآشوب، ابى جعفر رشیدالدین محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، ج ۴، ص ۵۰ و ابن اعثم کوفى، ابو محمد احمد بن على، الفتوح، ص ۸۹۳٫
۱۳٫ همان، ص ۸۹۳ و مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۳۷٫
۱۴٫ ابن عساکر، ابى القاسم على بن الحسن بن هبه الله بن عبد الله الشافعى الدمشقى، ترجمه ریحانه رسول الله الامام المفدى فى سبیل الله الحسین بن على بن ابى طالب۷ من تاریخ مدینه دمشق، مصحح محمد باقر محمودى، مؤسسه المحمودى الطباعه والنشر، بیروت، لبنان، ۱۳۹۸ ق ۱۹۷۸ م، ص ۱۵۵ و ذهبى، شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان، تاریخ الاسلام وفیات المشاهیر والاعلام، به تحقیق عمر عبد السلام ترمزى، ناشر دارالعربى، بیروت، ۱۴۱۰ ق ۱۹۹۰ م، ج ۵، ص ۸٫
۱۵٫ قمى، شیخ عباس، منتهى الآمال، نشر مطبوعاتى حسینى، چاپ احمدى، ۱۳۶۸، ص ۸۹۴٫
۱۶٫ ابن اعثم کوفى، ابومحمد احمد بن على، الفتوح، ص ۸۹۳٫
۱۷٫ طبرى، محمد بن جریر، تاریخ طبرى، ج ۷، صص ۳۰۰۷، ۳۰۰۶ و ابن اثیر، عزالدین على، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج ۵، ص ۱۵۹ و ابن اعثم کوفى، ابو محمد بن على، همان، ص ۸۹۴ و ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبیین، ص ۱۱۹، بلاذرى، احمد بن یحیى بن جابر انساب الاشراف، ج ۲ جزء ۳، ص ۱۸۱ و دینورى، ابو حنیفه احمد بن داوود، اخبار الطوال، صص ۳۰۲، ۳۰۱ و علامه مجلسى، محمد باقر، «همان کتاب»، ج ۴۴، ص ۳۳۸٫
۱۸٫ مجلسى، محمد باقر، «همان کتاب»، ج ۴۵، ص ۴٫
۱۹٫ طبرى، محمد بن جریر، تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۰۲۱ و ابن اثیر، عزالدین على کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج ۵، ص ۱۶۷٫
۲۰٫ طبرى، محمد بن جریر، همان، ج ۷، ص ۳۰۲۹ و ابن اثیر، عزالدین على همان، ج ۵، ص ۱۷۳ و بلاذرى، احمد بن یحیى بن جابر، انساب الاشراف، ج ۲، جزء ۳، ص ۱۸۹، ابن اعثم کوفى، ابو محمد احمد بن على، الفتوح، ص ۹۰۲ و مفید، محمد بن نعمان، الارشاد، ج ۲، ص ۱۰۴٫
۲۱٫ ابن شهر آشوب، ابى جعفر، مناقب آل ابى طالب، ج ۴، ص ۱۰۹ و ابن اعثم کوفى، ابومحمد احمد بن على، الفتوح، ص ۹۰۷ و علامه مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۱٫
۲۲٫ «همان کتاب»، ج ۴، ص ۱۰۸٫
۲۳٫ همان، ج ۴، ص ۱۰۸٫
۲۴٫ همان، ج ، ص ۳۰۴٫
۲۵٫ همان، ج ۴۵، ص ۴۱٫
۲۶٫ همان، ج ۲، صص ۱۱۴ ـ ۱۱۳ و بلاذرى، احمد بن یحیى بن جابر، انساب الاشراف، ج ۲، جزء ۳، ص ۲۰۱ و علامه مجلسى، محمد باقر، همان، ج ، ۴۵، ص ۵۰٫
۲۷٫ ابن شهر آشوب، ابى جعفر رشید الدین محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، ج ۴، ص ۵۸ و علامه مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۵۱٫
۲۸٫ همان، ص ۳۰۴٫
۲۹٫ ابن شهرآشوب، ابى جعفر رشید الدین محمد بن على، همان، ج ۴، ص ۱۰۹ و ابن اعثم کوفى، ابو محمد احمد بن على، الفتوح، ص ۹۰۸ و ابن اثیر، عزالدین على، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج ۵، ص ۱۸۶ و طبرى، محمد بن جریر، تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۰۵۵ و مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد، ج ۲، ص ۱۱۲ و بلاذرى، احمد بن یحیى بن جابر، انساب الاشراف، ج ۲، جزء ۳، ص ۲۰۱; قمى، شیخ عباس، نفس المهموم نفثه المصدور، نگارش آیت الله کمره اى، انتشارات کتابخانه اسلامیه، بى تا، صص ۱۶۲ ـ ۱۶۱٫

منبع: تاریخ درآینه پژوهش – پیش شماره ۴ – زمستان ۸۲  

تربیت صحیح فرزند

روزى امام عـلى(علیه السلام) در منزل بود و فرزندانش عباس و زینب، که آن زمان خردسال بودند، در دو طرف آن حضرت نشسته بودند.
على(علیه السلام) رو به عباس کرد و فرمود: بگو یک.
عباس عرض کرد: یک.
حضرت فرمود: بگو دو.
عباس عرض کرد: حیا مى‌کنم با زبانى که یک گفته‌ام، دو بگویم!
على(علیه السلام) با شنیدن این سخن حکمت آمیز عباس، بسیار خوشحال شد و چشمانش را بوسید.
سپس حضرت به زینب که در طرف چپ نشسته بود، توجه فرمود. زینب عرض کرد: پدر جان! آیا ما را دوست دارى؟! حضرت فرمود: آری دخترم، فرزندان ما، پاره‌هاى جگر ما هستند.
زیـنـب عرض کرد: ای پدر! دو مـحـبت که در دل مردان با ایمان نمى‌گنجد: حب خدا و حب اولاد! پس ناچار باید گفت: حب به ما، شفقت و مهربانى است و محبت خالص، مخصوص ذات الهى است.
حضرت با شنیدن این حرف به آن دو، مهر و عطوفت بیشترى فرمود و آنان را تحسین و تمجید کرد.

(منبع: علامه محدث نوری؛ مستدرک الوسائل؛ ج ۲؛ ص ۶۲۶)

نوادگان و فرزندان حضرت عباس عليه السلام

ابوالفضل هادى منش

اشاره

بى ترديد در بين شيعيان موضوع حادثه عاشورا بيشترين عناوين و پژوهشى را در قالب هاى مختلف و سطوح گوناگون به خود اختصاص داده است. مسأله عاشورا در اذهان عمومى شيعه بيشترين جايگاه را دارد. اما اين، بدان معنا نيست كه ديگر نقطه مبهمى در اين راستا نزد انديشه عمومى جامعه شيعه وجود ندارد، بلكه زواياى بسيارى از اين واقعه و شخصيت هاى آن، هم چنان در هاله ابهام مى باشد. از جمله اين موارد: سن، نام همسر و فرزندان شخصيت هاى برجسته اى در اين حادثه سترگ چون حضرت عباس(ع) است.

همسر و فرزندان حضرت عباس عليه السلام

حضرت ابوالفضل العباس(ع)، با لبابه دختر عبيدالله بن عباس، پسر عموى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، ازدواج نمود.[1] لبابه، از بانوان بزرگ زمان خويش بود و در فضايى آكنده از نور و قرآن و مالامال از عطر روح نواز محبت به خاندان وحي، ديده به جهان گشوده و در سايه سار «قرآن و عترت» تربيت يافته بود. مادر لبابه، ام حكيم جويرى دختر خالد بس قرظ كنانى است.[2]

تاريخ ازدواج چندان مشخص نيست اما از سن فرزندان حضرت عباس(ع) مى توان حدس زد كه ازدواج او بين سال هاى 40 تا 45 هجرى صورت گرفته و اينكه سن او هنگام ازدواج بيست سال بوده است. ثمره اين پيوند فرزندانى به نام هاى عبيدالله، فضل، حسن، قاسم ويك دختر بود.[3] اما بين تاريخ نگاران د رتعداد آنها اختلاف نظر وجود دارد.

برخي، حضرت عباس(ع) را صاحب دو فرزند به نام هاى عبيدالله و فضل دانسته اند[4] و برخى ديگرعبيدالله، حسن و قاسم[5]و برخى نيز عبيدالله و محمد را فرزندان او بر شمرده اند.

پس از شهادت حضرت عباس(ع) و فرزندان او در كربلا، لبابه به عقد زيد بن الحسن(ع) «فرزند امام مجتبي(ع)»در آمد و از او صاحب دخترى به نام نفيسه گرديد. برخى ديگر نوشته اند: او از زيد، فرزند پسرى به دنيا آورد و نام او را  حسن گذاشت. بنابراين،‌ «حسن» پسر حضرت عباس(ع) نبوده بلكه نوه حضرت مى باشدكه از روى اشتباه در رديف فرزندان او ذكر شده است.

شهادت فرزندان حضرت عباس عليه السلام در كربلا

برخى منابع، از شهادت فرزندان حضرت در كر بلا سخن به ميان آوردند اما در نام آنها گوناگونى وجود دارد. نوشته اند: هنگامى كه حضرت عباس(ع) از روى اسب خود بر زمين افتاد و در درگيرى با دشمن به شهادت رسيد، امام حسين(ع) خود را به او رسانيد و وقتى كه حالت او را مشاهده نمودند، فرياد برآورد: ((واغوثاه بِكّ يا الله، وّاقِلَه نا صِراه:فرياد [از بى كسي]، به تو پناه مى برم اى خدا ! واى ازكمى ياران !)) در اين لحظه، محمد و قاسم صداى امام را شنيدند، نزد ايشان رفته ودر پاسخ امام، فرياد زدند: «لّّّّبّيكّ يا

 مّولا”نا، نّحنُ بّينّ يدّ يكّ . در خدمت توايم اى سرور ما».

امام حسين (ع) رو به آنان كرد و فرمودند:

« بِشّهادّةِ اّبيكُمّا الكِفاية: شهادت پدرتان بس است».

اما آنان امتناع ورزيدند و گفتند: «نه به خدا اى عمو!»سپس از امام اجازه گرفته وبه ميدان نبرد شتافتند و پس از او قاسم به شهادت رسيد. علا مه سيد محسن امين- تراجم نويس مشهور عبدالله بن عباس(ع) را نيز در شمار شهيدان كربلا ذكر مى نمايند. اما بنا به گزارش برخى ديگر از تاريخ نگاران، تنها محمد در كربلا به شهادت رسيده است در اين زمينه نوشته اند: د ركربلا سه تن از فرزندان حضرت عباس(ع) با او حضور داشتند كه د ربين آنها، حضرت عباس(ع)، محمد را از همه بيشتر دوست مى داشت و او را از خود جدا نمى كرد. او نوجوانى پارسا و خدا برس بود و در ميان ابروانش اثر سجده ديده مى شد. وقتى حضرت عباس(ع) برادر بزرگوار خويش امام حسين(ع) را بى ياور ديد،‌فرزند خود محمد را صدا زد و با دست خود، لباس جنگ بر تن او پوشاند و شمشير به كمر او بست.سپس دست او را گرفته و نزد امام خويش رفت و خود از امام پيكار او را گرفت. محمد دست امام را بوسيد و پس از خداحافظى با زنان خيمه، به ميدان رفته و مبارز طلبيد و پس از ساعتى نبرد، به شهادت رسيد.

اعقاب و بازمانگان حضرت عباس عليه السلام

آنچه همگى تاريخ نگاران بدان تصريح كرده و اتفاق نظر دارند، اين است كه نسل حضرت عباس(ع) از  طريق فرزند او عبيدالله گسترش يافته است. او در هنگام حركت امام حسين(ع) از مدينه به سوى كربلا در سنين كودكى بود ولى بعدها مردى دانشمند و فرزانه در دين و از فرهيختگان دوره خود گرديد. او با سه زن از زنان پاكدامن و فهيم مدينه به نام هاى رقيه دختر امام مجتبي(ع)، دختر معبد عبدالله تن عباس و دختر مسور بن مخزمه زبيرى ازدواج نمود و صاحب دو فرزند به نام عبدالله و حسن شد كه نسل او نيز از طريق حسن، گسترش يافت.

از اين رو، بايد حسن بن عبيدالله بن عباس(ع) را سرشاخه اصلى نوادگان حضرت عباس(ع) برشمرد. لذا به معرفى و بررسى زندگانى نوادگان حضرت عباس(ع) از نسل حسن بن عبيدالله بن عباس(ع) مى پردازيم.

فرزندان حسن بن عبيدالله بن عباس عليه السلام

حسن بن عبيدالله 67 سال عمر نمودو صاحب پنج فرزند به نام هاى عباس، عبيدالله، ابراهيم، فضل و حمزه گرديد. شايد اين تيره از نسل حضرت عباس(ع) بلند آوازه ترين طايفه از تبار آن حضرت باشد كه به شرح كوتاهى از سرگذشت آنان پرداخته مى شود.

1- عباس بن الحسن

فردى شجاع و صريح بود به گونه اى كه نوشته اند كسى از بنى هاشم در جرأت و صراحت لهجه مانند او وجود نداشت. وى در ايام خلافت هارون الرشيد به بغداد آمد. هارون الرشيد به خاطر فضل، ادب و شجاعت او همواره او را به كنيه مى خواند.

او به اندازه اى شيوا شعر مى سرود كه او را برترين شاعر از فرزندان امام علي(ع) مى دانستند. او ده فرزند داشت، كه از جمله آنان عبدالله بن العباس است. مأمون پس از درگذشت او گفت: «بعد از تو اى فرزند عباس! همه مردم مساوى شدند (تو با ديگران تفاوت داشتي).» مأمون جناره او را پياده تشييع نمود و شيخ بن شيخ خواندش.

محمد بن حمزه از ديگر نوادگان اوست كه به جوانمردى و بخشش، مشهور بود و به نزديكان خود بسيار رسيدگى نمود.نيكى او شامل حال همه مى شد و بخششى گسترده داشت، در طبريه اردن، اموال بسيار داشته و داراى اراضى زيادى بود. طغج بن جفّ فرغانى بر او حسادت كرد و سپاهى براى چپاول اموال او فرستاد. و يد رنتيجه اين درگيرى در باغ خود، در سال 287 ق. به قتل رسيد و شاعران د رسوگ او قصيده ها گفتند. از اين رو، به فرزندان و نوادگان او بنو الشّهيد گفته مى شود.

2- عبيدالله بن الحسن

درباره اش گفته اند: مردى به سان او پرهيبت و شكوه ديده نشده بود. وى امارت حرمين شريفين مكه و مدينه را بر عهده داشت و امر قضاوت در اين دو شهر نيز بر عهده او بود. مأمون، او را در سال 204 ق. به سرپرستى امو رحجاج بيت الله الحرام منصوب كرد و در دوران مأمون نيز از دنيا رفت. به تازماندگان و نوادگان او كه در سرزمين دمياط بودند، بنى هارون و به دسته اى از آنان كه در فساى امروزى بودند،‌بنى هدهد مى گفتند. گروهى از احفاد و دودمان او نيز در يمن سكنا گزيدند. عبيدالله بن الحسن داراى 11 فرزند شد.از جمله آنان قاسم بن عبيدالله بود كه پست جد خويش (امارت و قضاوت در حرمين شريفين) را عهده دار گرديد. او از نزديكان امام حسن عسكري(ع) هم بود.

3- ابراهيم بن الحسن

معروف به جردقة و در شمار پارسايان و اديبان زمان خود بود. وى صاحب نوزده فرزند گرديد و در سال 264 ق. درگذشت. از فرزندان او على بن ابراهيم جردقه، فردى سخاوتمند و والا مقام بوده است. نوه او عبدالله بن على به بغداد آمد و سپس به مصر رفت و در آن جا به بيان حديث پرداخت و كتابى به نام جعفرية نگاشت كه حاوى مطالب عالى در فقه شيعه بود. او در رجب سال 312 ق. وفات يافت.

4- فضل بن الحسن

او مردى دانشمند، سخنور، شجاع و مورد بزرگداشت خلفاى وقت خود و معروف به ابن الهاشميه بود. از او سه فرزند به نام هاى جعفر، عباس الاكبر و محمد به جاى ماند كه آنان نيز داراى جايگاهى ويژه نزد مردم بودند و هر يك، داراى فرزندانى بزرگوار چون خود بودند.از جمله آنان فضل بن محمد است كه مردى سخن دان و شاعر بود كه بازماندگان او د رقم و طبرستان پراكنده هستند. او اشعار زيادى در مدح دلاورى جد خود، حضرت عباس(ع) در كربلا سروده است.

5-حمزه بن الحسن

او بسيار شبيه به امام علي(ع) بود و در روزگار مأمون عباسى مى زيست. از آن جا كه عباسيان خود را از نوادگان عباس (عموى پيامبر صلى الله عليه و آله) مى دانستند، اين موضوع را در بسيارى مواقع، دستاويزى براى توجيه اعمال قرار مى دادند. مأمون بدين منظور، نامه اى با دست خط خود براى حمزه نوشت و در ضمن آن بيان داشت: « به حمزه بن الحسن هزار در هم به جهت شباهت وافرش به امير المؤمنان علي(ع) بخشيده شود». او با زينب از نوادگان عبدالله بن جعفر ازدواج نمود. مردم او را زينبى مى خواندند؛ زيرا او با زينب(ع) دختر امير مؤمنان(ع) نسبت داشت. از نوادگان حمزه بن الحسن مى توان شاعرى بلند آوازه به نام محمد بن على را نام برد كه در بصره مى زيست و احاديثى را هم از امام رضا(ع) و رخى ديگر از امامان روايت كرده است.

از جمله بستگان حمزه بن الحسن، مى توان به برادرزاده اش كه هم نام اوست، اشاره كرد. هم اكنون مقبره او در شهر حلّه است و داراى گنبد و بارگاه با شكوهى مى باشد.

نوشته اند: مدر امام زمان (عج) مدتى در خانه او مهمان بوده است. او را نيز از راويان احاديث آل محمد (ص) و فردى درستكار و محترم و مورد اطمينان ذكر كرده اند. از فرزندان او قاسم بن حمزه مى باشد كه از دانشمندان و فقيهان زمان خود بوده است. او مردى بسيار زيباروى و ثروتمندى بخشنده در يمن بوده كهثروت او به صد هزار دينار مى رسيده است. او بسيار اهل بخشش به مردم بود.

ديگر نوادگان

حمزه بن قاسم

او از جمله نوادگان حضرت عباس(ع) مى باشد كه از مشايخ بزرگ و علماى بنام شيعه دردوره خود بوده است. حضرت عباس(ع) نياى پنجم او مى باشد و نسب كامل او عبارت است از: ابويعلى حمزه بن قاسم بن على بن حمزه بن الحسن بن عبيدالله بن عباس(ع).

درباره او نگاشته اند: ابويعلى از دانشمندان شيعه و بنام و برخاسته از خاندان وحى و درختى تناور در بوستان دانشمندان شيعى است. وى از راويان احاديث اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بوده و دانشمندان بسياري، شاگردى او را به جاى آورده اند و وى را فردى مورد اعتماد و بلند مرتبه د رنقل روايات معصومان عليهم السلام ذكر كرده اند.

از او كتاب هاى زيادى بر جاى مانده است كه عبارت مى باشد از: التّوحيد، الزّيارات و المناسك، ده محمد بن جعفر اسدى و … او در دست نوشته هاى خود احاديث بسيارى را از امام صادق(ع) نقل نموده است.

او در قرن چهارم هجرى مى زيسته و مرقد شريفش در جنوب شهر حله، بين رود فرات و دجله و در دهكده اى به نام قريه حمزه قرار دارد. پيشتر در مورد محل دفن او اختلاف بوده و مردم مى پنداشتند مرقد او متعلق به حمزه بن موسى كاظم(ع) است و با اين پندار، او را زيارت مى كرده اند اما داستان جالبى سبب بر طرف شدن اين پندار مى شود.

مى گويند: عالمى ربانى و فقيهى بزرگ به نام سيد مهدى قزوينى جهت تبليغ معارف دينى به حله رفت. او گه گاه از كنارمرقد ابويعلى حمزه بن قاسم مى گذشت اما به زيارت مرقد او نمى رفت. اين موضوع، موجب كن رغبتى مردم آن منطقه نسبت به زيارت آن مرقد شريف گرديد. روزى از او خواستند به زيارت مرقد برود، او د رپاسخ گفت به زيارت كسى كه نمى شناسد، نمى رود.

روز بعد، او به دهكده مذكور رفت و در اواخر شب براى خواندن نماز شب برخاست. نزديكى هاى طلوع آفتاب، سيدى از اهل همان روستا كه مورد اعتماد آن عالم ربانى بود، نزدوى رفت و از او دليل زيارت نكردن او را پرسيد؛ ولى همان پاسخ پيشين را شنيد.

آن سيد علوى گفت:

«چه بسيار امور مشهورى هستند كه اصلى ندارند، اين مرقد متعلق به حمزه بن موسى كاظم(ع) نيست كه به اشتباه اين گونه مى پندارند، بلكه اين مرقد متعلق به ابويعلى حمزه بن قاسم از نوادگان حضرت عباس(ع) است كه از علما اجازه حديث داشته و دانشمندان رجال، او را بر وثاقت و پارسايى ستوده اند».

سيد مهدى قزوينى گمان كرد كه او اين سخن را از علما شنيده و هرگز نمى پنداشت كه او از كتاب هاى رجالى و روايى چيزى بداند. از اين رو،‌ به آن سيد علوى چندان توجهى نكرد.

سيد علوي، خارج شد و سيد مهدى قزوينى در سجاده خود به تعقيبات نماز مشغول گرديد تا آفتاب دميد سپس به كتاب هاى رجالى كه در دسترس داشت، مراجعه كرد و ديد گفته آن سيد علوى درست است. فردا در بين جمعيت، همان سيد علوى را يافت. نزد او رفت و پرسيد مطلبى را كه ديشب پيش از سحر به او گفته، از كجا به دست آورده است؟ سيد علوى انكار كرد كه سحر، پيش او بوده و سوگند خورد كه شب گذشته اصلاً در روستا نبوده و بيرون از روستا به سر مى برده است و حتى ادعا كرد اصلاً سيد مهدى قزوينى را نمى شناسد.

  سيد مهدى بى درنگ سوار مركب خود شد و عازم زيارت مرقد ابويعلى گرديد و به مردم گفت:

«اكنون بر من واجب شد كه به زيارت او بشتابم. زيرا شك ندارم آن سيد علوى كه ديشب ديدم، امام زمان(عج) بوده است.»

 از آن پس، مرقد او رونق بيشترى گرفت و مردم توجه بيشترى به زيارت او نشان دادند. سيد مهدى قزوينى بعدها د ركتاب فلكك النّجاه خود تصريح نمود كه مرقد مذكور، متعلّق به ابويعلى حمزه بن قاسم از نوادگان حضرت عباس(ع) است.

پى نوشتها:

[1] .ابوعبدالله المصعب بن عبدالله بن المصعب الزبيري، نسب قريش، دارالمعارف للطباعه و النشر، 1953 م، ج1، ص 79؛ المحبّر، ابو جعفر محمد بن حبيب البغدادي، بيروت، منشورات دار الافاق الجديده؛ بى تا، ج 1، ص 44.

[2] .عبدالرزاق المقرم، العباس(ع)، نجف، مطبعة الحيدريه، بى تا، ص 195.

[3] .همان.

[4] .السيد عبدالمجيد الحائري، ذخيرة الدارين، نجف، مطبعة المرتضوية، 1345 ق، ج 1، ص 145؛ وسيله الدارين، ص 278.

[5] .بطل العلقمي، ج 3، ص 429.

منبع : فصلنامه فرهنگ کوثر ، شماره 64 .