حدیث منزلت

نوشته‌ها

الفاظ حدیث منزلت را از زبان صحابه

اشاره:

حدیث منزلت از درجه اعتبار خاصى برخوردار است به حدّى که بخارى و مسلم آن را در صحیحین نقل کرده اند. و به تواتر از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده که در حقّ على بن ابى طالب(علیه السلام) فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى»؛ «تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى.» این حدیث را حافظان و محدثان از فریقین شیعه و سنّى به سندهاى بسیارى از صحابه نقل کرده اند. اینک به برخى از آن ها اشاره مى کنیم:

۱ ـ امام على(علیه السلام)

ابن عساکر به سندش از امام على(علیه السلام) نقل کرده که فرمود: رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در حقّ من فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى».(۱)

۲ ـ عمر بن خطّاب

ابن عساکر به سندش از سوید بن غفله نقل مى کند که عمر روزى مردى را دید که در حقّ على(علیه السلام) دشمنى مى ورزد. به او گفت: گمان مى کنم که از منافقین هستى. شنیدم از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) که مى فرمود: «على منّى بمنزله هارون من موسى الاّ انّه لا نبىّ بعدى».(۲)

و نیز به سندش از ابن عباس نقل کرده که از عمر بن خطّاب در حالى که جماعتى نزد او بودند و صحبت از سابقین به اسلام مى کردند، شنیدم که گفت: امّا على؛ پس از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)شنیدم که در شأن او سه خصلت بیان داشت، دوست داشتم یکى از آن ها براى من باشد که اگر چنین مى شد براى من از هر چه خورشید بر آن مى تابد بهتر بود. روزى من و ابوعبیده و ابوبکر و جماعتى از صحابه بودیم که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به دست خود بر شانه على زد و فرمود: اى على! تو اوّل مؤمنى هستى که ایمان آوردى و اول مسلمانى هستى که اسلام انتخاب کردى و تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى مى باشى.(۳)

۳ ـ عبدالله بن عمر

وصابى در «أسنى المطالب» به سندش از عبدالله بن عمر نقل کرده که از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)شنیدم که مى فرمود: «امّا على؛ پس او براى من به منزله هارون نزد موسى است جز آن که بعد از من نبى نخواهد بود».(۴)

۴ ـ جابر بن عبدالله انصارى

ابن عساکر به سندش از جابر نقل کرده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) خطاب به على(علیه السلام) فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من  موسى».(۵)

۵ ـ ابن عباس

ابن عساکر هم چنین به سندش از ابن عباس نقل کرده که از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شنیدم که خطاب به على(علیه السلام)مى فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى غیر انّه لا نبىّ بعدى».(۶)

ابن عساکر به سندش از ابن عباس نقل کرده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) خطاب به ام سلمه فرمود: «اى امّ سلمه! همانا على گوشتش از گوشت من و خونش از خون من است. و او نزد من به منزله هارون نزد موسى است جز آن که پیامبرى بعد از من نخواهد بود».(۷)

۶ ـمعاویه بن ابى سفیان

ابن عساکر از قیس بن ابى حازم نقل کرده که شخصى درباره مسأله اى از معاویه سؤال کرد؟ معاویه گفت: از على بن ابى طالب سؤال کن؛ زیرا او از من داناتر است. او گفت: گفتار و جواب تو اى امیرالمؤمنین نزد من محبوب تر است از جواب على! معاویه گفت: بد سخنى گفتى، تو از مردى کراهت دارى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)به او علم فراوان داده است. پیامبر در شأن او فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى الاّ انّه لا نبىّ بعدى…».(۸)

۷ ـ ابوسعید خدرى

ابن عساکر به سندش از ابوسعید خدرى نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى».(۹)

۸ ـ ابوهریره

همین مضمون از ابوهریره نیز نقل شده است.(۱۰)

۹ ـ انس بن مالک

ابن عساکر به سندش از انس نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «یا على، انت منّى بمنزله هارون من موسى الاّ انّه لا یوحى الیک».(۱۱)

۱۰ ـ براء بن عاذب و زید بن ارقم

ابن عساکر به سندش از این دو نفر صحابى نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «تو نزد من همانند هارون نزد موسى هستى جز آن که تو نبى نیستى».(۱۲)

۱۱ ـ اسماء بنت عمیس

ابن عساکر به سندش از اسماء(علیه السلام) نقل کرده که فرمود: جبرئیل بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نازل شد و عرض کرد: اى محمّد! همانا پروردگارت تو را سلام مى رساند و به تو مى گوید: «على نزد تو به منزله هارون نزد موسى  است جز آن که پیامبرى بعد از تو نیست».(۱۳)

۱۲ ـ ام سلمه

همین مضمون نیز از ام سلمه وارد شده است.(۱۴)

۱۳ ـ سعد بن ابى وقّاص

بخارى به سندش از سعد بن ابى وقاص نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هنگام رفتن به تبوک، على را جانشین خود قرار داد. على عرض کرد: آیا مرا جانشین خود در بین بچه ها و زنان قرار مى دهى؟ حضرت فرمود: آیا راضى نمى شوى که تو نزد من به منزله هارون نزد موسى باشى جز آن که بعد از من پیامبرى نخواهد بود».(۱۵)

مسلم نیز این مضمون را به سند خود از سعد نقل کرده است.(۱۶)(۱۷)

پی نوشت:

۱. ترجمه امام على(علیه السلام) از ابن عساکر، ج ۱، ص ۳۳۴، ح ۴۰۲و۴۰۴.

۲. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۴، ح ۴۰۳.

۳. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳، ح ۴۰۰.

۴. اسنى المطالب، باب ۶، ص ۳۰، رقم ۲۷.

۵. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۴۶، رقم ۴۲۷.

۶. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۵۵، رقم ۴۰۵.

۷. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۵۵، رقم ۴۰۶.

۸. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۱۰.

۹. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۲۰.

۱۰. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۱۲.

۱۱. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۳۶.

۱۲. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۳۳.

۱۳. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۴۴.

۱۴. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۴۲.

۱۵. صحیح بخارى، ج ۳، ص ۱۷۶، ح ۴۴۱۶، باب غزوه تبوک.

۱۶. صحیح مسلم با شرح نووى، ج ۱۵، ص ۱۷۴، باب فضائل الامام على(علیه السلام).

۱۷-على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۲۱۵.

حدیث منزلت در شأن على(علیه السلام)

اشاره:

حدیث منزلت روایتی که جایگاه امام علی(علیه السلام) را نسبت به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، همانند جایگاه هارون نسبت به حضرت موسی معرفی می‌کند. این حدیث از احادیث مشهور نبوی و مورد قبولِ عالمان شیعه و اهل سنت است. عالمان شیعه به این حدیث برای اثبات جانشینی حضرت علی(علیه السلام) پس از پیامبر و نیز برتری موقعیت ایشان بر دیگر اصحاب استدلال می‌کنند. از نظر عالمان شیعی این حدیث متواتر است.

اشکال ابن تیمیه در دلالت حدیث منزلت : آیا همانگونه که ابن تیمیه مى گوید، حدیث منزلت  فضیلتى براى على (علیه السلام) محسوب نمى شود؟

 ابن تیمیه در کتاب خود « المُنتقی»  ۴ شبهه را در دلالت حدیث منزلت ذکر کرده و مى گوید این گفتار رسول خدا باعث فضیلتى براى على (ع ) نیست؛ وى مى گوید :

۱. این جایگزینى فضیلتى را برا ى على (علیه السلام) ثابت نمى کند، زیرا موسى به تنهایى به میقات رفت و اصحابش همه در زیر فرمان هارون قرار گرفتند، پس هارون  واقعاً جایگزین موسى در قوم او بود، در حالى که پیامبر(صلی الله علیه و آله) با همه اصحاب خود به تبوک رفت، و على (علیه السلام) تنها بر کودکان و زنان ریاست داشت.

در پاسخ باید گفت: لازم نیست در تشبیه، جمیع خصوصیات وجود داشته باشد و گرنه باید بگوییم وجود خصوصیات زمانى و مکانى نیز لازم است، مثلاً هارون در زمان موسى و در صحراى سینا بوده، در حالى که  حضرت علی(علیه السلام) در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مدینه بوده است،  این خصوصیات، در تشبیه هیچ گونه دخالتى ندارند، و تنها صفت بارز مورد نیاز است که بایستى آن صفت بارز در تشبیه حتماً وجود داشته باشد، مثلاً وقتى کسى را به شیر تشبیه مى کنیم باید شجاعت و بیباکى شیر در آن شخص وجود داشته باشد(۱) و در اینجا آن چیزى که مورد تشبیه قرار گرفته، مسئله جانشینى هارون از موسى است، و پیامبر (صلی الله علیه و آله) در نظر دارد، على را در جانشینى خود، همانند هارون از موسى بداند، گرچه محدوده جانشینى تفاوت داشته باشد و مثلاً  قوم موسى از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله)  که در مدینه باقى ماندند بیشتر باشند.

دیگر اینکه از کجا معلوم است که محدوده ریاست پیامبر در مدینه کم اهمیت تر از قوم موسى باشد؟ در حالى که مدینه مرکز حکومت اسلامى بوده و شامل قبایل اطراف مدینه نیز مى شود.

۲. او مى گوید: مقصود پیامبر(صلی الله علیه و آله) از این سخن دلجویى از امیرالمؤمنین(علیه السلام) بوده است، چون علی(علیه السلام) از این جهت که در سپاه،  شرکت نداشته دلتنگ شده بود.

پاسخ اینکه: بر فرض که این سخن بخاطر دلجویى از علی(علیه السلام) صادر شده باشد، شکى نیست که پرده از حقیقت مهمى بر مى دارد و آن اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) با بیان این جمله مسئله جانشینى علی(صلی الله علیه و آله) و مقام او نسبت به خود را براى همگان روشن نمود. و این خود فضیلتى آشکار است.

۳. همچنین او مى گوید:

اگر کسى صلاحیت جانشینى را براى مدّت کوتاهى در زندگى پیامبر(صلی الله علیه و آله) داشته باشد، به معناى جانشینى همیشگى و بعد از مرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیست.

پاسخ آن است که : مقتضاى تشبیه علی(علیه السلام) به هارون  این است که هر چه هارون دارد همه آن را علی(علیه السلام) نیز دارا است. و اگر کسى در زمان حیات رسول(صلی الله علیه و آله) صلاحیت خلافت را داشت چرا باید بعد از وفات آن حضرت این صلاحیت را از دست بدهد، بلکه ما از طریق روایات دیگر که در باب خلافت و وصایت آن حضرت وارد شده مى فهمیم که این خلافت و تشبیه مطلق است و منحصر به زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) نمى شود .(۲)

۴.  و نیز مى گوید: این جانشینى همیشگى نبوده است، لذا به مجرد حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله) على از خلافت عزل مى شود.

در پاسخ مى گوییم: نحوه صدور حدیث منزلت در مواقع مختلف از پیامبر(صلی الله علیه و آله) و الفاظ حدیث و مراتبى که پیامبر (صلی الله علیه و آله) براى علی(علیه السلام) در نظر گرفته است هیچگاه  مورد را به زمان خاصّى مقیّد نمى کند، مضافاً هرگز پیامبر (صلی الله علیه و آله) این مراتب را  از على (علیه السلام) سلب ننمودند.

و با بیان دیگر، پیامبر (صلی الله علیه و آله) نشان وزارت و خلافت را به امیرالمؤمنین (ع ) واگذار نمود، علاوه بر این پیامبر (صلی الله علیه و آله) ریاست بر مدینه را نیز در غیاب خود به او واگذار کرد، و از همان اوّل مشخص بود که دوران ریاست علی(علیه السلام) در مدینه تا موقع برگشت پیامبر(صلی الله علیه و آله) از جنگ است، نه اینکه با آمدن پیامبر عنوان وزارت و خلافت، را نیز از دست بدهد یعنى على (ع ) با حفظ سمت وزارت و خلافت، مقام ریاست پیامبر (صلی الله علیه و آله) را ـ به نیابت ـ دارا بود، که با حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) این مقام را  از دست مى داد، اما سمت هاى دیگر على (علیه السلام) از بین نمى رود، مگر با سلب آن عنوان و هرگز کسى نگفته است: پیامبر (صلی الله علیه و آله) این مقام خلافت و وزارت را از او سلب نمود.

ابن ابى الحدید مى گوید:

از جمله مواردى که دلالت دارد بر اینکه على علیه السلام وزیر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است، وصریح قرآن و سنت مى باشد، این گفته پیامبر (صلی الله علیه و آله) است که همه فرق اسلامى آن را روایت نموده اند)  «اَنتَ مِنِّى بِمَنزِلَهِ هَارُونَ مِن مُوسَى اِلاَّ اَنَّهُ لاَ نَبِیَّ بَعدِی» (تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى ، جز اینکه پس از من پیامبرى نخواهد بود). و با این کیفیت همه مراتب هارون نسبت به  موسى را براى على (علیه السلام) نسبت به خود ثابت نمود، و اگرنه این بود  که او خاتم پیامبران است، حتى در امر نبوت، نیز على (علیه السلام) شریک پیامبر (صلی الله علیه و آله)مى بود، طبق صریح این آیه )«وَاجعَل لِى وَزِیراً مِن اَهلِى هَارُونَ اَخِى اُشدُد بِهِ اَزرِی»(۳) بنابر این على (علیه اسلام) وزیر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) (و خلیفه او ست)(۴).(۵)

پی نوشت:

 ۱.  نه آنکه تمام خصوصیات ویژه شیر مثل : چهار پا  بودن یا یال داشتن یا دندانهاى تیز او باید در شخص تشبیه شده وجود داشته باشد.

۲. مراجعه شود به : ” حدیث یوم الدار ” و حدیث غدیر ” وآیۀ ولایت”و……

۳. سوره طه، آیه ۲۹.۳۱.

۴. شرح نهج البلاغه ، این ابى الحدید ، ج ۳، ص ۲۱۱، دارالکتب؛ حدیث الوزاره، مجمع الزوائد  الهیثمى، ج۹ ص۱۲۱؛ دار احیاء الکتب العربی.

۵.  على محدّث (بندر ریگى) سیاهترین هفته تاریخ.

حدیث منزلت و امامت امام علی علیه السلام

اشاره:

حدیث منزلت روایتی که جایگاه امام علی(علیه السلام) را نسبت به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، همانند جایگاه هارون نسبت به حضرت موسی معرفی می‌کند. این حدیث از احادیث مشهور نبوی و مورد قبولِ عالمان شیعه و اهل سنت است. عالمان شیعه به این حدیث برای اثبات جانشینی حضرت علی(علیه السلام) پس از پیامبر و نیز برتری موقعیت ایشان بر دیگر اصحاب استدلال می‌کنند. از نظر عالمان شیعی این حدیث متواتر است.

از جمله براهین برتری امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام. بر سایر صحابه و از دلایل اثبات امامت و خلافت آن حضرت حدیثی است که نزد علمای اسلام به نام حدیث منزلت معروف است. رسول الله (صلی الله علیه و آله. به مناسبت های مختلف علی (علیه السلام. را نسبت به خود در منزلت و مقام هارون برای موسی معرفی نموده و بدو فرموده است: انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی. یعنی : تو برای من در مقام و منزلت هارون از موسی هستی جز اینکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود و با این سخن به همه خاطر نشان کرد که مانند هارون برای موسی، علی هم برادر و وزیر و معتمد و معاون و خلیفه من است و هیچ یک از خویشان و یاران من به قدر علی به من نزدیک نیستند (صحیح ترمذی، ۲/۳۰۱؛ مسند، ابن حنبل، ۱/۱۷۹ و ۳/۳۳۸؛ مناقب، ابن حنبل، حلیه الاولیاء، حافظ ابو نعیم اصفهانی، ۷/۱۹۵؛ تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ۱/۳۲۴، ۴/۲۰۴، ۹/۲۹۲؛ کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، متقی هندی، ۱۲/۱۱۵۵ به بعد. .

ذیلا چند صورت از حدیث منزلت با اشاره به موارد و مناسبات صدور آن نقل می گردد:

۱. رسول الله (صلی الله علیه و آله. بعد از ورود به مدینه برای تحکیم وحدت در امت اسلامی و ایجاد انس و الفت بین مهاجرین و انصار مسلمانان را با یکدیگر برادر ساخت و علی را به برادری خویش اختصاص داد . عبدالله بن عباس حدیث ذیل را در این باره روایت کرده است: «لما آخی النبی بین اصحابه من المهاجرین و الانصار فلم یواخ بین علی بن ابی طالب علیه السلام و بین احد منهم خرج مغضبا حتی اتی جدولا فتوسد ذراعه… الی ان قال له: قم فما صلحت ان تکون الا ابا تراب . اغضبت علی حین واخیت بین المهاجرین و الانصار و لم اواخ بینک و بین احد منهم؟ اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لیس بعدی نبی. الا من احبک حف بالامن و الایمان و من ابغضک اماته الله میته الجاهلیه و حوسب بعمله فی الاسلام. یعنی: وقتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله. بین اصحاب خود از مهاجرین و انصار پیوند برادری بست و علی بن ابی طالب (علیه السلام. را با هیچ یک از ایشان برادر نساخت علی خشمگین از مسجد بیرون رفت تا به جدولی (نهری خشک. رسید ذراع (آرنج. خود را زیر سر گذاشته (استراحت نمود. رسول الله (صلی الله علیه و آله. وقتی او را نیافت در پی او رفت تا علی را در جدول روی خاک خفته یافت. پس بدو فرمود: برخیز که شایسته ترین نام برای تو آن است که ابوتراب باشی. آیا بر من خشمگین شدی که بین مهاجرین و انصار پیوند برادری بستم و ترا به هیچ کدام از ایشان برادر نساختم؟ آیا خشنود نیستی که برای من در مقام و منزلت هارون برای موسی باشی (برادر و جانشین. جز این که بعد از من پیغمبری نخواهد بود؟ هان ای علی! هر کس ترا دوست بدارد امن و امان از هر سو او را فرا می گیرد و هر کس دشمن تو باشد خدا او را به مرگی چون مرگ بت پرستان بمیراند و به عملش در اسلام حسابرسی و بازجوئی خواهد شد. این حدیث را طبرانی در المعجم الکبیر (به نقل سید مرتضی فیروزآبادی در فضائل الخمسه فی الصحاح السته، ۱/۳۱۱. محب طبری مشروحا در الریاض النضره (۱/۱۳.، نورالدین هیثمی در مجمع الزوائد (۹/۱۱۰. و علی متقی در کنز العمال (۱۲/۱۱۷۵. روایت کرده اند؛

۲. حدیث ذیل از امیرالمؤمنین (علیه السلام. روایت شده که ترجمه آن چنین است: «رسول الله (صلی الله علیه و آله. اراده فرمود با او برای جهاد عازم یکی از غزوات شویم. پس جعفر را پیش خواند و امر کرد در مدینه به جای او باقی بماند. جعفر گفت: ای فرستاده خدا. من هرگز بعد از تو نمی توانم در مدینه بمانم. پس مرا پیش خواند و پیش از اینکه سخنی بگویم سوگند داد در مدینه به جانشینی او بمانم. من به گریه افتادم. فرمود چرا گریه می کنی ای علی؟ گفتم: ای فرستاده خدای سه امر است که مرا می گریاند. تنها یک سبب نیست. نخست آنکه فردا قریش می گویند: علی چه زود از همراهی پسر عمش سرباز زد و او را تنها گذاشت. دیگر این که می خواستم در جهاد فی سبیل الله حاضر باشم. خدای می فرماید: و لا یطؤن موطئا یغیظ الکفار الخ (توبه، ۱۲۰.، یعنی: اهل مدینه و اعرابی که در اطراف ایشانند نباید که همراه رسول الله نروند و نباید جان خود را از جان او عزیزتر بشمرند. زیرا هیچ تشنگی و ماندگی و گرسنگی در راه خدای به ایشان نمی رسد و پای بر زمینی که موجب غیظ کفار گردد نمی گذارند و هیچ گزندی به دشمن نمی رسانند مگر آن که خدای در برابر هر یک از آنها عمل صالحی می نویسد… می خواستم به اجر جهاد برسم. موجب دیگری که مرا می گریاند آن است که می خواستم در این غزوه از فضل خدا (غنیمت. بهره ور گردم رسول الله (صلی الله علیه و آله. فرمود: اما این که گفتی قریش خواهد گفت : علی چه زود از یاری پسر عم خود باز ایستاد و او را خوار گذاشت، همانا تو به من تأسی کرده ای قریش مرا هم ساحر و کاهن و کذاب خواندند. اما این که گفتی خواستار اجر جهادی «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؟ آیا خشنود نمی شوی که برای من در مقام و منزلت هارون برای موسی باشی (برادر و خلیفه. جز اینکه بعد از من پیغمبری نیست. و اما این که گفتی فضل (غنیمت. خدا را می جوئی این دو بهار فلفل است که از یمن برای ما آورده اند. آن را بفروش و تو و فاطمه از بهای آن بهره مند شوید تا خداوند فضل و نعمت خود را به شما برساند. به هر صورت امور مدینه جز با من یا تو به صلاح نمی انجامد» . این حدیث را بزاز و ابوبکر عاقولی و ابن مردویه اصفهانی و حاکم نیشابوری روایت کرده و حاکم آن را صحیح دانسته است. همچنین سیوطی در الدر المنثور تفسیر آیه «ما کان لاهل المدینه و من حولهم من الاعراب (توبه، ۱۲۰. که ترجمه آن گذشت، نقل کرده است. ابن حجر در اتحاف المهره باطراف العشره گوید: وزن هر بهار سیصد رطل عراقی است. هر رطل عراقی برابر است با دوازده اوقیه یا صد و سی درهم یا نود و یک مثقال. چون جعفر بن ابی طالب یکسال قبل از غزوه تبوک به شهادت رسیده بود و سردار دیگری به نام جعفر در بین صحابه نبود این حدیث شریف باید مربوط به زمانی قبل از غزوه تبوک باشد (کنزالعمال، ۱۲/۱۱۷۳ به بعد؛ خصائص امیرالمؤمنین، نسائی، ۸۴؛ فضائل الخمسه، ۱/۳۰۲ و سایر مآخذ. ؛

۳. در مناقب ابن حنبل (خطی ورق ۱۲۵. از سعد بن ابی وقاص روایت شده است که پیغمبر فرمود: یا علی. اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؟ متقی هندی این حدیث را در کنز العمال (۱۳/۱۱۲۶ به بعد، ۱۵/۴۳۲. از مسند ابن حنبل و سنن ابن ماجه قزوینی نقل کرده است؛

۴. ابن عباس از رسول الله (صلی الله علیه و آله. حدیث کرده است که آن حضرت به امیرالمؤمنین علی (علیه السلام. فرمود: اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انک لست بنبی. انه لا ینبغی لی ان اذهب الا و انت خلیفتی. یعنی آیا تو راضی نیستی که برای من در مقام هارون برای موسی باشی جز این که تو پیغمبر نیستی؟ همانا شایسته نیست که من بروم مگر این که تو خلیفه من باشی. این حدیث را علی متقی در کنز العمال (۱۲/۱۱۷۱. به روایت از احمد بن محمد بن حنبل در مسند و حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین و با مختصر اختلاف لفظی بخاری در صحیح در بدء الخلقه باب مناقب علی بن ابی طالب و مسلم بن حجاج در صحیح در باب فضائل علی بن ابی طالب و ابن ماجه در سنن (به روایت فضائل الخمسه، ۱/۲۹۹. و ابو داوود طیالسی در مسند (۱/۲۸. و حافظ ابونعیم در حلیه الاولیاء (۷/۱۹۴. روایت کرده اند؛

۵. عبدالله بن احمد بن محمد بن حنبل از پدرش و او از ابوسعید و او از سلیمان بن بلال و او از جعید بن عبدالرحمان و او از عایشه دختر سعد بن ابی وقاص و عایشه از پدرش چنین آورده است: «علی با پیغمبر (صلی الله علیه و آله. تا ثنیه الوداع بیرون رفت و گریه می کرد. او می گفت: مرا با زنان بر جای می گذاری؟ پیغمبر فرمود: اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا النبوه؟ آیا نمی خواهی برای من به جای هارون برای موسی باشی مگر در پیغمبری؟ این حدیث در مناقب ابن حنبل (ورق ۱۲۶. تاریخ بغداد (۸/۵۲. خصائص نسائی و تفسیر سیوطی (فضائل الخمسه، ۱/۳۰۳. نقل شده است؛

۶. سعد بن ابی وقاص چنین حدیث کرده است: «علی را سه برتری و امتیاز است که اگر یکی از آنها را من می داشتم برایم از شتران سرخ موی (ثروت بسیار. محبوبتر بود: رسول الله بعد از نزول وحی (آیه تطهیر. علی و فاطمه و دو پسر ایشان را زیر بالاپوش خود برد و گفت: خدایا اینها اهل من و اهل بیت منند. و علی را در یکی از غزوات در مدینه به خلیفتی گذاشت. گفت: یا رسول الله آیا مرا با زنان و کودکان بر جای می گذاری؟ رسول الله به او گفت: آیا خشنود نیستی که برای من به جای هارون برای موسی باشی «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبوه بعدی؟ و سخن او در روز خیبر که سوگند می خورم فردا این رایت (درفش. را به مردی خواهم داد که خدای و رسول او را دوست دارد و خدای به دست او فتح را روزی خواهد کرد. پس مهاجران همه به سوی او گردن کشیدند تا خود را به نظر رسول الله (صلی الله علیه و آله. درآورند ولی آن حضرت فرمود: علی کجاست؟ گفتند به درد چشم مبتلی است، فرمود او را بخوانید. پس علی را نزد رسول الله (صلی الله علیه و آله. آوردند . او آب دهان در چشم علی چکانید (و فورا بهبود یافت. پس خدای خیبر را به دست علی گشود» این حدیث از کنز العمال (۱۵/۴۱۱. و اعیان الشیعه (۱/۳۵۲. نقل شده است؛

۷. حدیث ذیل را عمر بن الخطاب از رسول الله روایت کرده است: «انما علی منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی این است و جز این نیست که علی برای من به جای هارون برای موسی است (برادر و خلیفه. جز این که بعد از من پیامبری نیست» این حدیث را علی متقی در کنز العمال (۱۲/۱۱۷۴ به بعد. به روایت از ابن عباس و اسماء بنت عمیس آورده است؛

۸. اسماء بنت عمیس چنین حدیث کرده است: «هبط جبرئیل علیه السلام علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم فقال: یا محمد ان ربک یقرئک السلام و یقول لک: علی منک بمنزله هارون من موسی لکن لانبی بعدک همانا خدایت سلام می رساند و به تو می گوید: علی برای تو به جای هارون برای موسی است. لکن بعد از تو پیغمبری نیست» این حدیث را محب طبری در الریاض النضره (۳/۱۵۴. به نقل از ابن عساکر و او از ابوذر غفاری روایت کرده است؛

۹. حدیث ذیل را ابن عباس روایت کرده است : «عمر بن الخطاب گفت: از علی به بدی یاد می کنید زیرا من از رسول الله سه خصلت (امتیاز. درباره او شنیدم که اگر یکی از آنها را من داشتم برایم از هر چه آفتاب بر آن تافته است گرامی تر بود. من و ابوبکر و ابوعبیده جراح و چند تن دیگر از صحابه همراه رسول الله (صلی الله علیه و آله. بودیم. او تکیه بر علی بن ابی طالب داشت… تا این که دست بر شانه علی زد و گفت : ای علی تو از همه مؤمنان زودتر ایمان آوردی و زودتر مسلمان شدی. سپس گفت: انت منی بمنزله هارون من موسی، تو برای من به جای هارون برای موسی (برادر و خلیفه. هستی. و فرمود: بر من دروغ می بندد کسی که ادعا می کند دوست من است ولی ترا دشمن می دارد» این حدیث را حسن بن بدر در مارواه الخلفا حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، شیرازی در الالقاب و ابن النجار و جمعی دیگر از محدثین روایت کرده اند؛

۱۰. پیشوای حنبلیان امام احمد در مسند (۱/۳۳۱. به اسناد خود از عمر بن میمون چنین حدیث کرده است: «من نزد ابن عباس نشسته بودم که یک گروه نه نفری پیش او آمدند و بدو گفتند: ای پسر عباس، یا همراه ما به گوشه خلوتی بیا و یا مجلس را از این جمع که نزد تواند بپرداز. ابن عباس گفت: من با شما می آیم . او در آن وقت هنوز کور نشده بود و چشمش سالم بود. پس به کناری رفتند و شروع به سخن کردند و چندی با هم حرف زدند که ما نمی شنیدیم چه می گویند. پس ابن عباس نزد ما بازگشت و در حالی که گرد و خاک جامه خود را تکان می داد گفت: اف و تف. اینها از کسی بدگوئی کردند که ده و اند فضیلت دارد. سپس فضائل علی (علیه السلام. را که به ایشان گفته بود برای ما شمردن گرفت… گفت: پیغمبر خدای با مردم به غزوه تبوک بیرون شد. علی گفت: آیا من هم با تو خواهم آمد؟ فرمود: نه. پس علی (علیه السلام. بگریست. پیغمبر (صلی الله علیه و آله. بدو گفت: آیا خشنود نیستی که از برای من مقام و منزلت هارون را نزد موسی داشته باشی جز این که تو پیغمبر نیستی؟ همانا شایسته نیست که من بروم مگر این که تو خلیفه من باشی. این حدیث را امام نسائی در خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام. (۶۴.، حاکم نیشابوری در المستدرک (۳/۱۳۲.، محب طبری در الریاض النضره (۲/۲۰۳. و هم او در ذخائر العقبی (۸۵.، ابن کثیر در البدائه و النهایه (۷/۳۳۷.، نورالدین هیثمی در مجمع الزوائد، (۹/۱۰۸. ؛ ابن حجر عسقلانی در الاصابه فی معرفه الصحابه (۲/۵۰۹. و امینی در الغدیر، (۱/۵۰. و سایر محدثین شیعی و سنی این حدیث را روایت کرده اند؛

۱۱. حدیث ذیل را مأمون عباسی از هارون الرشید روایت کرده است: «سفیان ثوری نزد من آمد. او را گفتم بهترین حدیثی را که از فضائل علی (علیه السلام. می دانی برای من روایت کن. سفیان گفت: سلمه بن کهیل از حجبه بن عدی از علی علیه السلام روایت کرده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله. مرا گفت: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» (کنزالعمال به روایت از ابن النجار، ۶/۴۰۲؛ الریاض النضره، ۲/۱۶۲؛ تاریخ بغداد، ۴/۷۱. ؛

۱۲. در صحیح باب فضائل صحابه از سعید بن مسیب از عامر بن سعد بن ابی وقاص از پدرش سعد روایت شده که پیغمبر (صلی الله علیه و آله. به علی (علیه السلام. فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» سعید آورده است که خواستم این حدیث را از زبان سعد بشنوم. پس نزد او رفتم و حدیث عامر را بازگو کردم. سعد وقاص گفت: آری من خود این حدیث را از رسول الله (صلی الله علیه و آله. شنیدم. سپس انگشتهایش را در دو گوشش نهاد و گفت با این گوشهایم شنیدم و اگر خلاف گفته باشم بیمار و ناشنوا شوند. این حدیث را ابن اثیر در اسد الغابه (۴/۲۶.، امام نسائی در خصائص (۷۹. فیروزآبادی در فضائل الخمسه (۱/۳۰۰. خطیب در تاریخ بغداد (۱۰/۴۳، ۱۲/۳۲۳. و ابن عبدالبر در الاستیعاب (۲/۴۵۹. … روایت کرده اند؛

۱۳. خطیب در تاریخ بغداد (۷/۴۵۲. چنین آورده است: «عمر بن الخطاب مردی را دید که به علی دشنام می دهد. به او گفت: تو مردی منافقی زیرا من خود از رسول الله (صلی الله علیه و آله. شنیدم که می فرمود: «انما علی منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی» این حدیث را محب طبری نیز در الریاض النضره (۲/۱۶۳. روایت کرده است. ابن حجر عسقلانی در فتح الباری فی شرح صحیح البخاری (۸/۷۶. بعد از نقل حدیث منزلت از صحیح مسلم و صحیح ترمذی گوید: «این حدیث را علاوه بر سعد وقاص و ابوهریره و ابن عباس و جابر بن عبدالله و براء بن عازب و زید بن ارقم و انس بن مالک و جابر بن سمره و حبشی بن جناده و معاویه و اسماء بنت عمیس … گروه دیگری هم از صحابه روایت کرده اند (فضائل الخمسه، ۱/۳۰۱. ؛

۱۴. محمد بن اسحاق راوی احادیث سیره و مغازی رسول الله در اخبار غزوه تبوک آورده است که: «… رسول الله علی بن ابی طالب را در مدینه به خلیفتی گذاشت… پس منافقان به بدگویی پرداختند و گفتند: او را بدان سبب با خود نبرده که بر وی ثقیل آمده و خواسته است خود را از او سبک سازد… علی سلاح خود را برگرفت و به دنبال رسول الله شتافت تا در جرف بدو رسید. عرض کرد ای پیغمبر خدای، منافقین گمان بردند که وجود من بر تو سنگینی کرده و خواسته ای خود را از من سبک سازی. پیغمبر فرمود: دروغ گفته اند، افلا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی؟ (سیره ابن هشام، ۲/۳۱۰؛ تاریخ طبری، ۲/۳۶۸؛ طبقات ابن سعد، ۳ ۱/۱۵. ؛

۱۵. پیشوای حنبلیان امام احمد بن محمد بن حنبل روایت کرده است که: مردی نزد معاویه بن ابی سفیان آمد و از او مسأله ای پرسید. گفت برو از علی بن ابی طالب بپرس که او آن را از من بهتر می داند. مرد گفت: ای امیرالمؤمنین پاسخ تو را از جواب علی بیشتر دوست دارم. معاویه گفت: چه حرف زشتی زدی و چه سخن ناشایستی بر زبان آوردی. تو مردی را دوست نمی داری که رسول الله (صلی الله علیه و آله. او را به خاطر علمش بسیار گرامی می داشت . به تحقیق که آن حضرت به علی فرمود: انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی، و من شاهد بودم که مسأله مشکلی برای عمر پیش آمد اما او گفت (باکی نیست. علی اینجا هست (و هر مشکلی را حل می کند. سپس به آن مرد گفت برخیز که خدا پاهایت را از حرکت باز دارد و قائم و استوار ندارد. این حدیث را علاوه بر مناقب ابن حنبل (ورق ۱۱۶ نسخه عکس. الریاض النضره (۲/۱۹۵. نیز به روایت از ابوحازم نقل کرده است.

حدیث منزلت که قطعیت صدور آن مورد اعتراف بزرگان علمای اسلام و ثقات محدثین شیعی و سنی است از لحاظ صحت اسناد و اثبات دلالت بر تقدم و افضلیت علی بر سایر صحابه از مدارک ثابت و مسلم شیعیان شمرده می شود (الاستیعاب به نقل سید محسن امین در اعیان الشیعه، ۱/۳۷۱. . به اسناد معتبر از امیرالمؤمنین (علیه السلام. و عمر بن الخطاب و سعد بن ابی وقاص و معاویه و ابوسعید خدری و ام سلمه و اسماء بنت عمیس و سایر یاران رسول الله (صلی الله علیه و آله. روایت شده و در صحاح و مسانید عمده چون صحیح بخاری و صحیح مسلم و صحیح ابن ماجه و سنن بیهقی… ثبت است. دلالت حدیث بر مطلوب نیز صحیح است. استثناء و تخصیص یعنی استثناء کردن مقام نبوت و تخصیص سایر صفات هارون به علی (علیه السلام. ثابت می کند که آن حضرت نزدیکترین و محبوبترین و معتمدترین صحابه برای پیغمبر بوده است. شیخ مفید در الارشاد (اعیان الشیعه، ۱/۳۷۱. آورده است که این حدیث متضمن نص رسول الله (صلی الله علیه و آله. بر امامت علی (علیه السلام. و اختصاص او به خلافت و برتری و امتیاز او بر همه کسانی است که خصوصیات هارون را برای موسی نداشته اند. این امتیازات از زبان موسی بدین شرح آمده است: «… و اجعل لی وزیرا من اهلی هارون اخی. اشدد به ازری . و اشرکه فی امری. کی نسبحک کثیرا و نذکرک کثیرا (طه، ۳۴. خدایا برای من وزیری از خاندان من تعیین فرما. او برادرم هارون است. خدایا پشت مرا با وجود او محکم کن و او را در کار پیغمبری شریک من ساز تا ترا به پاکی یاد کنیم و ترا فراوان در یاد داریم. وظایف هارون نیز باز از زبان موسی چنین بوده است: «و قال موسی لاخیه هارون: اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتبع سبیل المفسدین (اعراف، ۱۴۲. و موسی به برادرش هارون گفت: خلیفه من باش در قوم من و کار بنی اسرائیل را اصلاح کن و راه تباهکاران را مپوی. پس به موجب این حدیث غیر قابل انکار جمیع آنچه درباره هارون برای موسی ثابت شده غیر از مقام نبوت آن همه برای علی (علیه السلام. نیز ثابت شده است. میر حامد حسین کنتوری نیشابوری همه اسامی رجال و صور و الفاظ حدیث منزلت و اسناد صحت آن را در مجلد دوم از منهج دوم عبقات الانوار جمع آورده است و این مجلد را به حدیث منزلت اختصاص داده است.

منبع : دایره المعارف تشیع، ج ۶ , فریدنی، مشایخ؛صص ۱۹۰-۱۹۲

حدیث منزلت و امامت حضرت علی علیه السلام

 

اشاره:

یکی از نصوص امامت حضرت علی علیه السلام حدیث منزلت است.محدثان اسلامی اعم از شیعی و سنی روایت کرده اند که پیامبر گرامی صلی اللّه علیه وآله خطاب به علی علیه السلام فرمود: انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی، نسبت تو به من همانند نسبت هارون به موسی است، جز این که پس از من پیامبری برانگیخته نخواهد شد.

سند حدیث منزلت

در سند حدیث منزلت(۱) جای کم ترین تردیدی وجود ندارد، تا آنجا که ابن تیمیه که در فضایل امیرالمومنین علیه السلام روش سلبی را برگزیده و تا جایی که توانسته در آنها تردید و تشکیک کرده است، درباره حدیث منزلت گفته است: ان هذا الحدیث صحیح بلا ریب ثبت فی الصحیحین و غیرهم(۲) این حدیث، بدون شک صحیح است؛ در صحیحین (صحیح بخاری و صحیح مسلم) و غیر آن دو، ثبت گردیده است.

ابوعبداللّه گنجی شافعی گفته است: صحت این حدیث مورد اتفاق است، پیشوایان علم حدیث مانند ابی عبداللّه بخاری، مسلم بن حجاج، ابو داود و ابوعیسی ترمذی، ابی عبدالرحمن نسائی و ابن ماجه در صحاح و سنن خود آن را نقل کرده اند و بر صحت آن اتفاق نظر دارند، و حاکم نیشابوری آن را متواتر دانسته است.(۳)

جلال الدین سیوطی آن را در کتابی که درباره احادیث متواتر نگاشته، درج کرده است.(۴)

شیخ علی متقی هندی نیز در کتابی که درباره احادیث متواتر نگاشته، دو حدیث غدیر و منزلت را آورده است.

محمد صدر عالم پس از نقل حدیث منزلت گفته است: این حدیث از نظر سیوطی متواتر است.(۵)

ولی اللّه دهلوی پس از نقل حدیث منزلت گفته است: شواهد این حدیث بسیار است و در حد تواتر است.(۶)

مولوی محمد مبین در باب فضایل امام علی علیه السلام گفته است: اکثر احادیث مذکور در این باب متواترند مانند حدیث انت منی بمنزله هارون من موسی و حدیث انا من علی و علی منی و اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و حدیث لاعطین الرایه رجلا یحب اللّه و رسوله و یحبه اللّه و رسوله و غیره(۷)

ابن عبدالبر، حدیث منزلت را از استوارترین و صحیح ترین روایات دانسته است: هو من اثبت الاخبار و أصحه(۸)

محدثان اهل سنت این حدیث را از بیش از بیست صحابی روایت کرده اند که عده ای از آنان عبارتند از: امیرالمومنین علیه السلام، عمر بن خطاب، ابن عباس، ابوهریره، جابر بن عبداللّه، ابوسعید خدری، براء بن عازب، جابر بن سمره، انس بن مالک، زید بن ابی اوفی، زید بن ارقم، معاویه، مالک بن حویرث، بنیط بن شریط، سعد بن ابی وقاص، اسماء بنت عمیس، فاطمه بنت حمزه، حبیش بن جناده، عبداللّه بن جعفر، ابوالفیل، ام سلمه.(۹)

محدث بحرانی در کتاب غایهالمرام درباره حدیث منزلت از طریق اهل سنت یکصد روایت و از طریق شیعه هفتاد روایت نقل کرده است.(۱۰)

سخنان بی پایه

با توجه به آنچه گفته شد، بی پایگی سخنان برخی از متکلمان اهل سنت که در صحت حدیث منزلت تردید کرده اند، روشن می گردد.

۱. ابوالحسن آمدی آن را غیر صحیح پنداشته است.(۱۱)

۲. عضدالدین ایجی صحت آن را نپذیرفته است.(۱۲)

۳. سعدالدین تفتازانی آن را خبر واحد انگاشته است که در برابر اجماع (برخلافت ابوبکر) اعتبار ندارد.(۱۳)

۴. سید شریف جرجانی نیز سخنان آمدی را تأیید نکرده و گفته است محدثان آن را صحیح دانسته اند، ولی خبر واحد است.(۱۴)

با توجه به مطالبی که درباره صحت و تواتر حدیث منزلت از عالمان برجسته اهل سنت نقل شده، بی پایگی این سخنان روشن است. چگونه آمدی و دیگران حدیثی را که در صحیح بخاری و مسلم ثبت گردیده است غیر صحیح دانسته اند؟ در حالی که عالمان برجسته اهل سنت مانند: ابن الصلاح، ابواسحاق اسفرائنی، ابوحامد اسفرائنی، قاضی ابوالطیب، ابواسحاق شیرازی، ابوعبداللّه حمیدی، سرخسی حنفی، قاضی عبدالوهاب مالکی، ابویعلی حنبلی، ابن فورک، محمد بن طاهر مقدسی، ابن تیمیه، ابن کثیر، ابن حجر عسقلانی، سیوطی، عبدالحق دهلوی، ولی اللّه دهلوی و دیگران، احادیث صحیحین را قطعی الصدور دانسته اند.(۱۵)

و چگونه افراد یاد شده، در تواتر حدیثی که از بیش از بیست نفر از صحابه نقل شده است تردید کرده اند در حالی که برخی از عالمان اهل سنت حدیث صلاه ابی بکر را که از هشت نفر از صحابه نقل کرده اند، متواتر دانسته اند.(۱۶)

و بر فرض که حدیث منزلت، متواتر نباشد، اهل سنت امامت را از اصول دین نمی دانند که خبر واحد در آن معتبر نباشد، چنان که در جریان سقیفه به حدیث الائمه من قریش که تنها ابوبکر آن را روایت کرده است، بر ابطال مدعای انصار در باب امامت استدلال کرده اند.

موارد صدور حدیث منزلت

در این که یکی از موارد صدور حدیث منزلت، جریان سفر پیامبر صلی اللّه علیه وآله به غزوه تبوک است، تردیدی نیست، ولی صدور حدیث به این مورد اختصاص ندارد، و در موارد بسیار دیگری نیز وارد شده است. بنابراین موارد صدور یا ورود حدیث منزلت عبارت است از: ۱. غزوه تبوک که معروف ترین مورد آن است؛

۲. در جریان عقد اخوت میان مسلمانان که پیامبر صلی اللّه علیه وآله میان خود و علی علیه السلام عقد اخوت برقرار کرد؛

۳. هنگام تولد امام حسن و امام حسین علیهماالسلام؛

۴. در جریان جنگ خیبر؛

۵. هنگام سدالابواب (بسته شدن درب منازل افراد به مسجد النبی)؛

۶. در غدیر خم؛

۷. هنگام بیان فضل عقیل، جعفر و علی علیه السلام فرزندان ابوطالب؛

و موارد دیگر. (۱۷)

با توجه به ورود حدیث منزلت در موارد یاد شده، بی پایگی سخن ابن تیمیه که گفته است: حدیث منزلت تنها در جریان غزوه تبوک وارد شده است، (۱۸) روشن گردید. برای روشن تر شدن بی پایگی ادعای ابن تیمه نام عده ای از محدثانی که ورود حدیث منزلت را در غیر تبوک نقل کرده اند یادآور می شویم.

۱. احمد بن حنبل؛ ۲. ابوحاتم محمد بن حبان؛ ۳. سلیمان بن احمد طبرانی؛ ۴. ابوعبداللّه حاکم نیشابوری؛ ۵. ابوبکر جعفر بن محمد مطیری؛ ۶. عبدالملک بن محمد بن ابراهیم خرگوشی؛ ۷. احمد بن موسی بن مردویه اصفهانی؛ ۸. ابونعیم اصفهانی؛ ۹. ابن سمان؛ ۱۰. خطیب بغدادی؛ ۱۱. ابن مغازلی؛ ۱۲. ابن عساکر؛ ۱۳. ابن خلکان؛ ۱۴. محب الدین طبری؛ ۱۵. ابن صباغ مالکی؛ ۱۶. جلال الدین سیوطی؛ ۱۷. خطیب خوارزمی؛ ۱۸. سبط ابن جوزی؛ ۱۹. شهاب الدین همدانی؛ ۲۰. شمس الدین دولت آبادی و افراد بسیار دیگر. (۱۹)

تقریرهای چهارگانه

متکلمان شیعه، استدلال به حدیث منزلت بر امامت حضرت علی علیه السلام را به گونه های مختلفی تقریر کرده اند که در این نوشتار چهار تقریر را از نظر می گذرانیم:

تقریر اول: جانشینی هارون علیه السلام پس از موسی علیه السلام

۱. یکی از منزلت های هارون علیه السلام این بود که اگر پس از موسی علیه السلام زنده می بود، جانشین او می شد، زیرا او در زمان موسی علیه السلام جانشین وی شد. و اگر با وجود او فرد دیگری جانشین موسی علیه السلام می شد، بیانگر منفعت در مقام هارون علیه السلام بود که با مقام نبوت او سازگاری نداشت.

۲. پیامبر صلی اللّه علیه وآله در حدیث منزلت همه منزلت های هارون را بجز پیامبری برای علی علیه السلام اثبات کرده است.

۳. پس منزلت جانشینی پیامبر صلی اللّه علیه وآله برای علی علیه السلام ثابت می باشد.

اشکال: منزلت خلافت برای هارون علیه السلام بدان جهت برای او پس از موسی علیه السلام ثابت شده است که او پیامبر بود، پس نبوت هارون سبب خلافت او بود، و چون علی علیه السلام پیامبر نیست، پس مقام خلافت برای او ثابت نیست.

پاسخ: مقام نبوت با امامت ملازمه ندارد، و می توان فرض کرد که فردی پیامبر باشد ولی امام نباشد. بنابراین، نمی توان خلافت و امامت هارون را لازمه لاینفک نبوت او دانست و به دلیل این که علی علیه السلام پیامبر نیست، خلافت و امامت را از او نفی کرد. بنابراین، نقش نبوت هارون در خلافت و امامت او، در بقاء آن است نه در حدوث آن، حدوث خلافت و امامت او ناشی از جعل و نصب حضرت موسی علیه السلام است که به او فرمود: اخلفنی فی قومی.

بنابراین، موسی علیه السلام، هارون علیه السلام را خلیفه خود قرار داد، و اگر هارون تا پس از موسی علیه السلام باقی می ماند، مقام خلافت و امامت را دارا می بود، و چون پیامبر این منزلت هارون را برای علی علیه السلام اثبات کرده است، و علی علیه السلام پس از پیامبر علیه السلام باقی بود، مقام خلافت و امامت برایش ثابت می باشد. و در باب تشبیه، همانندی مشبه و مشبه به در همه خصوصیات لازم نیست، بلکه مهم وجه شبه است. و وجه شبه در مورد بحث ما، منزلت خلافت و امامت است که به جعل و نصب حضرت موسی علیه السلام برای هارون علیه السلام اثبات شده است، و مقتضای تشبیه منزلت علی علیه السلام نسبت به پیامبر صلی اللّه علیه وآله به منزلت هارون نسبت به موسی علیه السلام، این است که وجه شبه (خلافت و امامت) در مشبه (علی علیه السلام) نیز ثابت باشد.

اشکال: هارون علیه السلام پیامبر بود نه جانشین موسی علیه السلام استدلال شیعه به حدیث منزلت بر امامت علی علیه السلام به این بیان که هارون علیه السلام در زمان حضرت موسی علیه السلام، آنگاه که وی به میقات رفت، جانشین او گردید، و اگر زنده می ماند، پس از موسی علیه السلام نیز جانشین او بود، درست نیست، زیرا هارون علیه السلام به نص قرآن کریم، شریک حضرت موسی علیه السلام در امر نبوت بود (و اشرکه فی امری)، بنابراین، در غیبت حضرت موسی علیه السلام به دلیل این که دارای مقام نبوت بود، بر قوم موسی علیه السلام ولایت و امامت داشت، و به این که موسی علیه السلام او را جانشین خود سازد نیازی نداشت. و جمله و قال موسی لاخیه هارون اخلفنی فی قومی و اصلح و لاتتبع سبیل المفسدین نیز با مطاب یاد شده منافات ندارد، زیرا اولا: جمله اخلفنی فی قومی عین سخن موسی علیه السلام نیست، بلکه مفاد آن نقل شده است، و ثانیا: می توان آن را دستوری ارشادی و نصیحت آمیز دانست، چنان که جمله و اصلح و لاتتبع سبیل المفسدین همین گونه است، زیرا اگر موسی علیه السلام نیز او را به اصلاح گری و دوری گزیدن از روش مفسدان دستور نمی داد، این کار بر هارون علیه السلام لازم بود. (۲۰)

پاسخ: ۱. درستی فرضیه یاد شده در گرو این است که امامت و رهبری سیاسی از لوازم لاینفک نبوت باشد، در حالی که چنین نیست، زیرا می توان پیامبری را فرض کرد که تنها به ابلاغ پیام های خداوند به افراد بشر و بشارت و انذار آنان مأموریت داشته باشد، و مأموریت رهبری سیاسی جامعه را بر عهده نداشته باشد. این فرض، در جایی که دو پیامبر در یک زمان و در یک مکان باشند، و یکی از آن دو پیامبر اولو العزم و صاحب شریعت باشد، قوی تر و پذیرفتنی تر است. بر این اساس، هارون علیه السلام اگر چه پیامبر بود و مأموریت امر ابلاغ پیام های خداوند به بنی اسرائیل و ارشاد و هدایت آنان را بر عهده داشت، ولی وظیفه رهبری سیاسی جامعه بر عهده موسی علیه السلام قرار داشت.

۲. بر این که قرآن کریم در نقل سخن پیامبران و دیگران باید عین الفاظ یا ساختار زبانی سخن آنان را نقل کند، دلیلی در دست نیست، بلکه مقتضای اعجاز بیانی قرآن کریم این است که آن را تغییر دهد، ولی این تغییر لفظی و زبانی، به گونه ای نخواهد بود که مفاد و مدلول کلام را تغییر دهد، زیرا در آن صورت نقل قول لغو، و نسبت سخن به دیگری دروغ خواهد بود، و در نادرستی چنین نسبتی به ساحت خداوند متعال تردیدی نیست. بنابراین، ظاهر آیات قرآن در نقل قول ها همانند موارد دیگر حجت است و بدون دلیل معتبر نمی توان آن را نادیده گرفت.

۳. با توجه به نکته اول، مقایسه جمله اخلفنی فی قومی با جمله و اصلح و لاتتبع سبیل المفسدین نادرست است، زیرا صالح و مصلح بودن و از راه و روش مفسدان دوری گزیدن، به رهبران جامعه اختصاص ندارد، بلکه وظیفه هر انسان دیندار و خداپرستی است. بر این اساس، فرمان موسی علیه السلام به اصلاح و دوری گزیدن از روش تبهکاران، ارشادی و تأکیدی است، ولی فرمان او به جانشینی وی در امر رهبری سیاسی بنی اسرائیل تأسیسی و تکلیفی است.

تقریر دوم: شایستگی هارون علیه السلام برای جانشینی موسی علیه السلام

به جای آنکه خلافت هارون علیه السلام پس از موسی علیه السلام به عنوان منزلت تقدیری و فرضی هارون علیه السلام مبنای مقایسه و تشبیه در حدیث منزلت قرار گیرد، می توان شایستگی خلافت پس از موسی علیه السلام را مبنا قرار داد که تقدیری و فرضی نیست، زیرا شایستگی خلافت غیر از فعلیت آن است. آنچه تقدیری و فرضی است، فعلیت خلافت هارون علیه السلام پس از موسی علیه السلام است، نه شایستگی خلافت پس از وی. چنان که اگر فردی، شخص دیگری را وصی خود قرار دهد، شایستگی وصی در تصرف در اموال وصیت کننده، در همان زمان حاصل می شود، اگر چه فعلیت تصرف در اموال موصی مشروط به درگذشت او است. همین گونه است کسی که ریاست مؤسسه ای را برعهده دارد، اگر فردی را به عنوان جانشین خود در مواقعی که به سفر می رود یا به دلیل دیگری از انجام ریاست معذور است، استحقاق و شایستگی ریاست نیابی آن فرد از همان زمان حاصل می شود، اگر چه فعلیت ریاست نیابی او مشروط به سفر رفتن رئیس یا تحقق عذرهای دیگر است.

در این صورت، با توجه به دو مثال یاد شده اگر زید به عمرو بگوید منزلت تو نسبت به من مانند منزلت وصی نسبت به وصیت کننده، یا جانشین رئیس نسبت به رئیس است، شایستگی عمرو برای آنکه به عنوان وصی یا جانشین در امور زید تصرف کند، اثبات می شود، و تحقق آن در گرو درگذشت وی یا به سفر رفتن او است. و در این جهت، میان این که وصی یا جانشین تا پس از درگذشت وصیت کننده، یا به سفر رفتن رئیس زنده باشد، یا قبل از آن از دنیا برود، تفاوتی وجود نخواهد داشت.

بر این اساس، می گوییم، پیامبر صلی اللّه علیه وآله در حدیث منزلت، منزلت های هارون غیر از نبوت را برای علی علیه السلام اثبات کرده است. پس علی علیه السلام در زمان پیامبر صلی اللّه علیه وآله استحقاق و شایستگی این که پس از رحلت پیامبر صلی اللّه علیه وآله جانشین او شود و رهبری امت اسلامی را عهده دار گردد، را دارا بود، و با رحلت پیامبر صلی اللّه علیه وآله استحقاق او به فعلیت رسید.

تقریر سوم: وجوب اطاعت هارون علیه السلام بر قوم موسی علیه السلام

۱. یکی از منزلت های هارون علیه السلام این بود که اطاعت او بر امت موسی علیه السلام واجب بود، زیرا او پیامبر خدا بود، و اطاعت از پیامبر خدا بر مردمی که آن پیامبر به سوی آنان مبعوث شده، واجب است. بدون شک اگر او تا پس از حضرت موسی علیه السلام باقی می ماند نیز اطاعتش بر امت موسی علیه السلام واجب بود، زیرا کسی که به مقام پیامبری برگزیده شود، تا زنده است دارای مقام پیامبری است، چون عزل او از مقام پیامبری، با مقام نبوت و عصمت او سازگاری ندارد.

۲. پیامبر گرامی صلی اللّه علیه وآله در حدیث منزلت، همه منزلت های هارون را جز پیامبری برای علی علیه السلام اثبات کرده است.

۳. پس اطاعت علی علیه السلام بر امت اسلامی واجب است. و چون او پیامبر نیست، وجوب اطاعتش به دلیل مقام خلافت و امامت او است.

اشکال: وجوب اطاعت هارون علیه السلام بر امت موسی علیه السلام به دلیل نبوت او بود، و چون علی علیه السلام دارای مقام نبوت نبود اطاعت او بر امت اسلامی واجب نبوده است.

پاسخ: در صورتی با نفی نبوت علی علیه السلام وجوب اطاعت او بر امت اسلامی منتفی بود که وجوب اطاعت منحصر در نبوت باشد، در حالی که وجوب اطاعت اعم از نبوت است. و امامت را هم شامل است، چنان که در قرآن کریم آمده است: یا ایها الذین آمنوا اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول، و اولی الامر منکم (نساء/۵۹) و این مطلب که اطاعت امام بر امت واجب است؟ مورد اجماع مسلمانان است.

بنابراین، استثناء نبوت در حدیث منزلت، وجوب اطاعت مخصوص به مقام نبوت را از علی علیه السلام نفی می کند، نه مطلق آن را، در نتیجه، وجوب اطاعت، مربوط به مقام امامت در مستثنی منه باقی است، به اصطلاح منطقی و علمی، نفی خاص مستلزم نفی عام نیست، از باب مثال: اگر وجود حیوان در خصوص انسان نفی شود، بر نفی حیوان به صورت مطلق دلالت نمی کند، و ممکن است حیوان در نوع دیگر تحقق داشته باشد. وجوب اطاعت دو مصداق دارد، یکی نبوت و دیگری امامت. وجوب اطاعت در مصداق نبوت از علی علیه السلام نفی شده است، پس وجوب اطاعت در مصداق امامت باقی است.

اشکال: لازمه استدلال مزبور این است که همان گونه که اطاعت از هارون علیه السلام بر امت موسی علیه السلام در زمان موسی علیه السلام واجب بود، اطاعت از علی علیه السلام نیز در زمان پیامبر اسلام صلی اللّه علیه وآله بر امت او واجب بوده باشد، در حالی که اجماع مسلمانان بر این است که اطاعت از او به صورت مستقل و جدا از پیامبر صلی اللّه علیه وآله بر مسلمانان واجب نبود.

پاسخ: استثناء در حدیث منزلت چنان که گفته شد وجوب اطاعت از علی علیه السلام را به عنوان نبوت نفی کرده است، بنابراین، وجوب اطاعت از او بر امت اسلامی به عنوان خلافت و امامت خواهد بود، این مطلب هم زمان پیامبر صلی اللّه علیه وآله را شامل می شود و هم زمان پس از پیامبر صلی اللّه علیه وآله را، و هیچ گونه اشکالی نیز متوجه آن نیست، زیرا آنچه مورد اجماع است، نفی وجوب اطاعت از علی علیه السلام بر امت اسلامی در زمان پیامبر صلی اللّه علیه وآله به صورت مستقل و جدا از پیامبر صلی اللّه علیه وآله است، نه به عنوان جانشینی پیامبر صلی اللّه علیه وآله و به امر و دستور او.

اشکال: وجوب اطاعت هارون علیه السلام از جانب خداوند است نه موسی.

استدلال شیعه به حدیث منزلت بر این که یکی از منزلت های هارون علیه السلام وجوب اطاعت از او بر بنی اسرائیل بود، زیرا او پیامبر بود، و اطاعت از پیامبر واجب است، و در حدیث منزلت، منزلت های هارون غیر از نبوت برای علی علیه السلام اثبات شده است، بنابراین، اطاعت او نیز بر مسلمانان واجب است، و چون مقام نبوت ندارد، وجوب اطاعتش به عنوان خلافت و امامت خواهد بود. این استدلال درست نیست؛ زیرا ظاهر حدیث منزلت این است که منزلت هارون علیه السلام از سوی موسی علیه السلام بوده است؛ منزله هارون من موسی در حالی که وجوب اطاعت هارون علیه السلام ناشی از نبوت او بود که خداوند به او عطا کرده بود نه موسی علیه السلام.

بنابراین، نمی توان وجوب اطاعت هارون علیه السلام را از منزلت هایی دانست که در حدیث منزلت مطرح شده است.(۲۱)

پاسخ: کلمه من در جمله منزله هارون من موسی بر این که منزلت های هارون علیه السلام از سوی موسی بوده است، دلالت نمی کند، گواه روشن بر این مطلب، این است که جمله الا انه لانبی بعدی بیانگر این است که یکی از منزلت های هارون علیه السلام نسبت به موسی علیه السلام منزلت نبوت بود، با این که نبوت هارون از سوی خداوند است نه از سوی موسی علیه السلام.

گواه دیگر بر این مطلب این است که این ساختار زبانی در محاوره های عمومی نیز بکار می رود، چنان که گفته می شود: منزلت زید نسبت به من مانند منزلت برادر یا پدرم به من است روشن است که منزلت برادری یا پدری از گوینده سخن مزبور حاصل نشده است. علاوه بر این، ساختار کلامی یاد شده در مورد اجسام و جمادات نیز بکار می رود. از باب مثال گفته می شود: منزلت برخی از اعضای بدن انسان نسبت به او مانند منزلت برخی از اعضای او است، یا منزلت خانه زید به خانه عمرو، همانند منزلت خانه خالد به خانه بکر است. مقصود از این ساختار کلامی مشابهت و همانندی دو چیز در اوصاف و احوال است، نه نشأت گرفتن یکی از دیگری. و کلمه من به معنای کلمه عند است، و مقصود این است که جایگاه یک چیز یا یک فرد نزد انسان، همانند جایگاه فرد یا چیزی دیگر نزد او یا نزد فرد یا چیز دیگری است.

اشکال: خلافت و وجوب اطاعت از هارون علیه السلام پس از موسی علیه السلام امری تقدیری و فرضی است، زیرا او قبل از موسی علیه السلام از دنیا رفته است. و از طرفی، منزلت به صفاتی گفته می شود که برای فردی ثابت بوده و شاخص و معروف باشند، تا بتوان آن را به عنوان مشبه به مطرح کرد، و فرد دیگری را به آن تشبیه کرد. اما صفتی که تقدیری و فرضی است، قابل آنکه مورد اشاره قرار گرفته، و چیزی به آن تشبیه شود نخواهد بود. از باب مثال: اگر فردی به دیگری بگوید طلب تو نزد من همانند طلب زید نزد عمرو است، این سخن در صورتی درست است، که زید واقعا از عمرو طلبکار باشد، نه این که طلب او تقدیری و فرضی باشد، یعنی اگر زید کالایی را به عمرو فروخته بود، یا پولی را به او قرض داده بود، طلبکار می شد، در حالی که چنین مطلبی تحقق نیافته است. چیزی که تحقق نیافته است از نظر عرف مبنای مقایسه و تشبیه واقع نمی شود.

بر این اساس، چون هارون علیه السلام پس از موسی علیه السلام باقی نبوده است، نمی توان خلافت یا وجوب اطاعت، او را به عنوان منزلتی از منزلت های او به شمار آورد، آنگاه منزلت علی علیه السلام را با او مقایسه کرد، و مقام خلافت و وجوب اطاعت را برای او پس از پیامبر گرامی صلی اللّه علیه وآله اثبات کرد. و این که اگر هارون علیه السلام باقی می ماند دارای مقام خلافت و وجوب اطاعت بود، کافی در اثبات آن نخواهد بود، و گرنه باید نماز واجب یومیه دیگری غیر از نمازهای پنجگانه را نیز از احکام شریعت بدانیم، زیرا اگر پیامبر صلی اللّه علیه وآله آن را واجب کرده بود، قطعا از احکام شریعت بوده ولی این حکم تقدیری و فرضی برای اثبات نماز یومیه دیگری در شریعت اسلام کافی نیست، بنابراین خلافت یا وجوب اطاعت هارون علیه السلام پس از موسی علیه السلام نیز ثابت نشده است، تا براساس آن و با استناد به حدیث منزلت، این دو منزلت برای علی علیه السلام نیز اثبات شود. (۲۲)

پاسخ: ۱. صفتی که مقدر است اگر سبب معینی داشته باشد که اگر آن سبب تحقق یابد، آن صفت نیز تحقق خواهد یافت، می تواند به عنوان منزلت به شمار آید، و قابل اشاره خواهد بود، و می توان آن را مبنای مقایسه و تشبیه و اثبات آن برای موضوع دیگری قرار داد. از باب مثال: در مورد مثال طلبکاری، اگر خالد به زید وعده بدهد که هر گاه کالایی خاص مانند ماشین یا فرش یا گندم یا چیز دیگری را فروخت، مبلغ یک میلیون تومان به او قرض الحسنه خواهد داد. در این صورت هر گاه بکر که از این جریان آگاه است، به عمرو که او نیز از جریان مزبور آگاه است بگوید، طلبکاری تو از من مانند طلبکاری خالد از زید است، مقایسه و تشبیه مزبور از نظر محاوره های عرفی بی اشکال و کاملا گویای مقصود است، و مفاد آن این است که بکر از عمرو یک میلیون تومان طلب دارد، اگر چه طلبکاری زید از خالد تقدیری و فرضی است، و چه بسا زید قبل از آنکه کالای خود را بفروشد و به وعده اش عمل کند، از دنیا برود.

سر مطلب آن است که آنچه مقدر و مفروض است، موضوع است نه حکم، یعنی وعده وام دادن یک میلیون تومان توسط زید به خالد منجز است، نه معلق یا مقدر، ولی شرط آنکه فروش کالای خاصی است، مقدر است. از اینجا می توان به نادرستی مثال نماز یومیه دیگری که اگر پیامبر صلی اللّه علیه وآله آن را واجب کرده بود، واجب می شد، پی برد، زیرا در این مثال حکم، تقدیری و فرضی است، اما در مورد حدیث منزلت، خلافت هارون علیه السلام و وجوب اطاعت از او بر امت موسی علیه السلام تقدیری و فرضی نیست، زیرا هر دو منزلت در زمان حیات او برایش ثابت شده است، آنچه تقدیری و فرضی است، موضوع است، یعنی بقای او تا پس از موسی علیه السلام، مانند این که حکم عتق برده به عنوان یکی از خصال کفارات در شریعت اسلام تقدیری و فرضی نیست، ولی در زمان ما که موضوع آن تحقق ندارد، حکم مزبور نیز منتفی است، با این حال حکم یاد شده هم چنان در شریعت ثابت است، و اگر بر فرض بار دیگر موضوع آن تحقق یابد، حکم مزبور نیز معتبر و نافذ خواهد بود.

حاصل آن که: در اشکال یاد شده، میان تقدیری و فرضی بودن حکم و موضوع خلط شده است. این مطلب را می توان با مثال دیگری روشن تر ساخت، و آن این که بکر بگوید منزلت خالد نسبت به من مانند منزلت زید به عمرو است، و ما می دانیم که زید و عمرو به قدری با یکدیگر صمیمی اند که هر درخواستی را که عمرو از زید بکند که مقدور است، آن را برآورده خواهد ساخت. ولی عمرو در عمل چیزی از زید درخواست نکند، سپس خالد از بکر مبلغی را درخواست کند، در این صورت، برآوردن درخواست او بر بکر لازم خواهد بود، و او نمی تواند از آن امتناع ورزد و به این دلیل که عمرو از زید پولی را درخواست نکره، عذرخواهی کند. بنابراین، تحقق یافتن یا نیافتن موضوع ملاک تسری حکمی از موضوعی به موضوع دیگری نیست، بلکه ملاک منجز بودن حکم است. حدیث منزلت با مثال یاد شده مطابقت کامل دارد، زیرا پیامبر صلی اللّه علیه وآله منزلت های هارون غیر از نبوت را برای علی علیه السلام اثبات کرده است، خلافت و وجوب اطاعت از منزلت های هارون بود، که اگر پس از موسی علیه السلام باقی می ماند آنها را دارا بود، و چون علی علیه السلام پس از پیامبر صلی اللّه علیه وآله باقی مانده، آن منزلت را داشته است.

تقریر چهارم: نفی نبوت از علی علیه السلام پس از پیامبر صلی اللّه علیه وآله دلیل بر اثبات منزلت های دیگر برای او پس از پیامبر صلی اللّه علیه وآله می باشد.

زیرا همان گونه که استثنا به طور مطلق و بدون مقید شدن به زمان یا مکانی خاص، بر اثبات غیرمستثنی به طور مطلق دلالت می کند، استثنا به طور مقید به زمان یا مکانی خاص بر اثبات غیرمستثنی به طور مقید (در مکان یا زمان خاص) دلالت می کند. از باب مثال: اگر گفته شود: با دوستانم ملاقات کردم مگر زید در مدرسه، مفاد این عبارت این است که گوینده با دوستانش به جز زید در مدرسه ملاقات کرده است بنابراین، مفاد حدیث منزلت این است که منزلت های هارون نسبت به موسی به جز نبوت که استثنا شده است، و برادری نسبی که مستثنی بودن آن بدیهی است، برای علی علیه السلام نسبت به پیامبر اسلام صلی اللّه علیه وآله پس از آن حضرت ثابت است. یکی از منزلت های هارون خلافت او بود، بنابراین، مقام خلافت پیامبر صلی اللّه علیه وآله برای علی علیه السلام پس از رسول خدا صلی اللّه علیه وآله ثابت خواهد بود.(۲۳)

اشکال: مقصود از کلمه بعدی در جمله لا نبی بعدی پس از نبوت رسول خدا صلی اللّه علیه وآله است، نه پس از رحلت آن حضرت؛ زیرا تشبیه علی علیه السلام به هارون علیه السلام باید با شرایط هارون علیه السلام در واقع و نفس الاCمر همانند باشد، و هارون علیه السلام پس از رحلت موسی علیه السلام مقام نبوت نداشت، تا جمله لا نبی بعدی آن را استثناء کند، ولی او پس از مقام نبوت برای موسی علیه السلام دارای مقام نبوت بود، و جمله لا نبی بعدی همین مطلب را استثناء می کند. بنابراین استدلال مزبور ناتمام است. گواه دیگر بر این مطلب این است که استثناء از نظر زمان با مستثنی منه هماهنگ است، از باب مثال اگر گفته شود: زید از من یک میلیون تومان طلب دارد مگر یکصد هزار تومان. اثبات و نفی در این سخن ناظر به زمان حال است، و غیر از آن نیازمند قرینه است. (۲۴)

پاسخ: متکلمان شیعه به این اشکال دو پاسخ داده اند:

۱. مفاد ظاهری کلمه بعدی بعدیت زمانی است، چنان که اگر گفته شود: فلان فرد وصی من پس از من است، یا فلان مال را پس از من به فقیران اعطا کنید، مقصود پس از درگذشت او است. ولی این پاسخ استوار نیست، زیرا در دو مثال یاد شده بر این که مقصود پس از مرگ است قرینه وجود دارد. ولی چنین نیست که کلمه بعدی هر جا استعمال شود بدون وجود قرینه بر زمان پس از مرگ دلالت کند، چنان که اگر فردی بگوید: فلان فرد را پس از من بر دیگران مقدم بدار، یا پس از من سخن بگو، مقصود پس از زمان مرگ او نیست، بلکه زمان حیات او می باشد، و لااقل می توان ناظر به زمان حیات او نیز باشد، و اگر زمان حیات را اراده کند، سخن مجازی نگفته است. (۲۵)

۲. هر گاه مقصود از لانبی بعدی نفی نبوت علی علیه السلام پس از نبوت رسول خدا صلی اللّه علیه وآله باشد، یعنی پس از پیامبری رسول گرامی اسلام صلی اللّه علیه وآله فرد دیگری دارای مقام نبوت نخواهد بود، در این صورت، از نظر زمان اطلاق دارد، هم زمان حیات پیامبر صلی اللّه علیه وآله را شامل می شود و هم زمان پس از رحلت آن حضرت را، بنابراین، مقتضای مطابقت استثناء با مستثنی منه این است که به جز نبوت، دیگر منزلت ها (که منزلت خلافت و امامت از آن جمله است) برای علی علیه السلام در زمان حیات پیامبر صلی اللّه علیه وآله و پس از زمان او اثبات گردد. و اگر دلیل خاصی بر نفی خلافت و امامت او در برخی از این زمان ها دلالت کند به آن ملتزم خواهیم شد، در غیر این صورت خلافت وی در زمان پیامبر صلی اللّه علیه وآله و پس از او ثابت خواهد بود. (۲۶)

پی نوشت:

۱ مطالب مربوط به صحت و تواتر حدیث منزلت از کتاب نفحات الازهار فی خلاصه عبقات الانوار، ۱۷/ ۱۵۱-۱۶۲ نقل شده است.

۲ منهاج السنه ۷/۳۲۰.

۳ کفایهالطالب فی مناقب علی ابن ابی طالب، ص۲۸۳.

۴ الازهارالمتناثره فی الاCحادیث المتواتره،حرف الف.

۵ معارج العلی فی مناقب المرتضی، مخطوط.

۶ قرهالعینین، ص۱۳۸.

۷ وسیلهالنجاه فی مناقب السادات، ص۷۱، باب دوم.

۸ الاستیعاب، ج۳، ص۱۰۹۳.

۹ ر.ک: تاریخ ابن کثیر، ج۷، ص ۳۴۱-۳۴۲. کفایهالطالب، ص۲۸۵.

۱۰ غایهالمرام و حجه الخصام، ج۲، ص۲۱- ۱۴۳.

۱۱ الصواعق المحرقه، ص۷۳.

۱۲ المواقف فی علم الکلام، ص۴۰۶.

۱۳ شرح المقاصد، ج۵، ص۲۷۵.

۱۴ شرح المواقف، ج۸، ص۲۶۲.

۱۵ نفحات الازهار، ج۱۷، ص۱۷۵-۱۷۶.

۱۶ اعلم ان هذا الحدیث متواتر، فانه ورد من حدیث عائشه، و ابن مسعود، و ابن عباس، و ابن عمر، و عبداللّه بن زمعه، و ابی سعید، و علی بن ابی طالب، و حفصه… الصواعق المحرقه، ص۱۸۷.

۱۷ ر.ک: نفحات الازهار، ج۱۷، ص۲۸۱-۲۸۶.

۱۸ ان النبی (صلی اللّه علیه وآله) لم یخاطب علیها بهذا الخطاب الا ذلک الیوم فی غزوه تبوک، منهاج السنه، ج۷، ص۳۳۶.

۱۹ ر.ک: نفحات الازهار، ج۱۷، ص۲۸۹-۲۹۱.

۲۰ المغنی، ۲۰، قسمت اول، ص۱۶۵-۱۶۶.

۲۱ المغنی؛ ۲۰/ قسمت اول، ص.

۲۲ المغنی، ج۲۰، جزو اول ص۱۶۰-۱۶۱.

۲۳ تلخیص الشافی، ج۲، ص۲۲۱-۲۲۲.

۲۴ المغنی، ۲۰ قسمت اول، ص۱۶۳.

۲۵ الشافی، ج۳، ص۲۵-۲۶.

۲۶ الشافی، ج۳، ص۲۵؛ تلخیص الشافی، ج۲، ص۲۲۳.

منبع :افق حوزه – ۱۰ تیر ۱۳۸۸ – شماره ۲۳۴ .

اشکال های غیرعلمی به حدیث منزلت

برخی از مغرضان اهل تسنن، آن گاه که از راه علمی نتوانسته اند اشکالی بر حدیث منزلت وارد کنند، از روش های غیرعلمی بهره جسته اند.

۱. تحریف حدیث

نخستین راهی که پس از اشکال های واهی و شکست خورده برمی گزینند، همان تحریف حدیث است.
آنان پس از آن که ملاحظه کردند که اشکال های بی موردشان در سندهای حدیث و دلالت های آن بی فایده است، به تحریف حدیث روی آوردند؛ از جمله یکی از ناصبی ها که چاره ای جز تحریف حدیث ندیده؛ به این کار دست زده است؛ ولی چه کار زشتی و چه تحریف بدی کرده است. او به گونه ای این حدیث را تحریف کرده که کافران چنین نمی کنند.
به شرح حال حریزبن عثمان در تاریخ بغداد، خطیب بغدادی و هم چنین به کتاب تهذیب التهذیب ابن حجر عسقلانی مراجعه کنید. آن ها از حریز چنین نقل می کنند. حریز می گوید: روایتی را که مردم از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل می کنند که به علی گفته: «أنت منّی بمنزله هارون من موسی»؛ این سخن درست است. اما شنونده اشتباه شنیده است.
راوی پرسید: مگر چطور بوده است؟
گفت: این حدیث چنین است:
أنت منی بمنزله قارون من موسی [!!]
پرسیدم: از چه کسی این طور نقل می کنی؟
گفت: شنیدم که ولید بن عبدالملک بر فراز منبر آن را نقل می کرد. (۱)
به راستی نظر شما در مورد این شخص و راویان این روایت چیست؟
ولی با تأسف بسیار، همین حریز از کسانی است که بُخاری در صحیح خود بر او اعتماد نموده و احادیثش را نقل کرده است. از طرفی تمامی نگارندگان کتاب های صحیح اهل تسنن – جز صحیح مسلم – او را پذیرفته و روایتش را تصحیح نموده و از او نقل کرده اند!
در نقلی آمده است: هنگامی که از احمد بن حنبل درباره ی این شخص پرسیدند گفت: مورد اعتماد است، مورد اعتماد است، مورد اعتماد است!
این در حالی است که در شرح حال حریز این گونه نوشته اند: او همیشه به علی (علیه السلام) فحش می داد و با تمام توان به آن حضرت می تاخت و ظلم می کرد [!]
عالمان اهل سنّت تصریح کرده اند که حریز ناصبی بوده و همواره می گفته: من علی را دوست ندارم، چون پدران مرا کشته است.
وی همواره می گفته: امام ما (معاویه) برای ما و امام شما (علی) برای خودتان. او در هر صبح و شام هفتاد مرتبه علی را لعن می کرده است [!]
و موارد دیگری از این قبیل که از او نقل شده است؛ اما با تمام این تفاصیل، اهل سنت روایت او را صحیح می دانند، احمد بن حنبل سه بار می گوید که او مورد اعتماد است و بخاری و همه نگارندگان کتاب های صحیح – جز مسلم – از او روایت می کنند.
آری، از این رو پژوهشگر آزاداندیش می فهمد که آنان بر چه معیارها و ضوابطی در تصحیح حدیث و اثبات وثاقت راوی اعتماد می کنند، و با علی (علیه السلام) و خاندانش (علیهم السلام) چگونه رفتار می کنند.

۲. جعل حدیث منزلت برای شیخین

عدّه ای دیگر در قبال حدیث منزلت روش دیگری را برگزیدند. آنان حدیث منزلت دیگری را هم برای شیخین درست کردند! و از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چنین نقل نمودند که فرمود:
أبوبکر و عمر منّی بمنزله هارون من موسی.
ابوبکر و عمر برای من به منزله هارون برای موسی است [!]
این حدیث را خطیب بغدادی به سند خود نقل کرده و پس از او مَنّاوی در کتاب کنوز الحقائق من حدیث خیر الخلائق، این حدیث را از خطیب بغدادی نقل می کند. (۲)
اما از نیک بختی این است که ابن جوزی این حدیث ساختگی را آورده است، البته نه در کتاب الموضوعات؛ بلکه در کتاب العلل المتناهیه فی الاحادیث الواهیه. وی پس از نقل آن می گوید: این حدیث صحیح نیست. (۳)
هم چنین ذهبی در میزان الاعتدال می گوید: این حدیث منکر و ناشناخته است. (۴)
وی بار دیگر این حدیث را در همین کتاب آورده و می گوید:
خبری دروغ است. (۵)
ابن حجر عسقلانی نیز در لسان المیزان، این حدیث را دروغ دانسته و بر ساختگی بودن آن تصریح می کند. (۶)
بنابراین، هیچ راهی برای استناد به این حدیث ساختگی نیست. حدیثی که خود اهل تسنن بر ضعف، یا دروغ بودن و مجعول بودنش تصریح می کنند و علاوه بر آن این حدیث ساختگی، در هیچ کدام از کتاب های صحاح، مسانید و سنن وجود ندارد.

۳. ردّ حدیث منزلت

سومین و آخرین روشی که برای آنان مانده، همان ردّ کردن حدیث منزلت و نپذیرفتن صحّت آن است؛ با این که – آن سان که روشن شد – این حدیث در صحیح بخاری و صحیح مسلم و منابع دیگر آمده است.
بسیاری از علمای اهل تسنن همین راه را پیموده اند و همین بهترین گواه است که آن ها در راه های دیگر شکست خورده و با روش های علمی نتوانسته اند در این حدیث اشکالی وارد نمایند.
ابوالحسن سیف الدین آمدی گوید: این حدیث صحیح نیست.
ابن حجر مکّی سخن او را در الصواعق المحرقه نقل کرده است. (۷)
هم چنین شریف جرجانی در شرح المواقف، نظر آمدی را پذیرفته و بر آن اعتماد کرده است. (۸)
قاضی ایجی نیز در پاسخ حدیث منزلت می گوید: از ناحیه ی سند نمی توان به این حدیث استدلال کرد. (۹)
هم چنین افراد دیگری نیز این حدیث را ردّ می کنند و می گویند: سند آن صحیح نیست و افراد بسیاری از آنان نیز بر سخن آمدی اعتماد می نمایند.
جالب این که ذهبی در میزان الاعتدال و در شرح حال آمدی چنین می گوید: به جهت عقیده ی بدی که آمدی داشت از دمشق بیرون رانده شد، و این که نقل شده است که او نماز نمی خوانده، صحیح است. (۱۰)
ما می گوییم: اگر بی نمازی عیبی است که انسان را از عدالت می اندازد و سبب می شود که سخن و نظرش در مسایل علمی بی اعتبار شود؛ پس چرا به این شخص اعتماد نموده و سخنش را نقل می کنند؟
علاوه بر آن بنا بر تحقیق انجام یافته، در شرح حال بسیاری از حافظان حدیث و پیشوایان بزرگ اهل سنت؛ همان محدثان و راویان سنت پیامبر و امینان بر دین آمده است که نماز نمی خوانده اند [!]
اگر این نوشتار فرصتی می داد، به برخی از عبارت هایی که در مدح و ثنای آن ها و توثیق و تعظیمشان آمده است اشاره می کردیم که این عبارت ها گواه این است که ترک نماز، همان که در نزد مسلمانان پایه و عمود دین است، مایه هیچ نقص و عیبی در این افراد نیست [!]

سخن آخر

آن چه بررسی و بیان شد، تلاش و اشکالاتی بود که اهل تسنن پیرامون حدیث منزلت داشتند. اشکال کنندگان، علما و حافظان آن ها و کسانی هستند که اهل سنت در عقاید، احکام و فروع فقهی بر آن ها اعتماد می کنند.
به راستی اگر خدای متعال برای این امت، بهترین علمایش را – از همین طایفه ی مظلومی که به گفته اروی حالشان همچون بنی اسرائیل در چنگال فرعونیان است – تقدیر نکرده بود، دین مبین از بین می رفت و آثار سیدالمرسلین نابود می گشت.
ولی خداوند سبحان به وسیله این عالمان حجت را بر دیگران تمام کرده است.
اکنون بر پژوهشگران با انصافی که در پی بحث و تحقیقند و می خواهند حق را در هر جا که باشد بیابند و از آن پیروی نمایند، شایسته است که واقعیت قضایا را بفهمند.
از خداوند بزرگ می خواهیم که ما را بر این اعتقاد که بر پایه قرآن و سنّتی که نزد همه مقبول و معتبر است، استوار کرده و ثابت قدم بدارد و به ما توفیق دهد تا وظایف و مسئولیتمان را در آشکار کردن حقایق و توضیح امور- همان گونه که وجود دارد – به خوبی انجام داده و آن هایی را که در پی حق و واقعیتند به آن چیزی که خدا و رسولش راضی هستند یاری نماییم. صلوات و رحمت خدا بر حضرت محمد و خاندان پاکش باد.

پی نوشت ها :

۱. تاریخ بغداد: ۲۶۸/۸، حدیث ۴۳۶۵، تهذیب التهذیب: ۲۰۹/۲.
۲. تاریخ بغداد: ۳۸۵/۱۱، حدیث ۶۲۵۸، کنوز الحقائق من حدیث خیر الخلائق – چاپ شده در حاشیه الجامع الصغیر -: حرف الف.
۳. العلل المتناهیه: ۱۹۹/۱، حدیث ۳۱۲.
۴. میزان الاعتدال: ۴۷۳/۵، حدیث ۶۹۰۰.
۵. همان، ۲۰۷/۵،‌ حدیث ۶۰۱۵.
۶. لسان المیزان: ۹/۵، حدیث ۵۸۲۸. در این منبع فقط نام ابوبکر آمده است.
۷. الصواعق المحرقه: ۷۳.
۸. شرح مواقف: ۶۳۲/۸.
۹. همان.
۱۰. میزان الاعتدال: ۳۵۸/۳، حدیث ۳۶۵۲.

منبع  :حسینی میلانی، سید علی؛ (۱۳۹۰)، نگاهی به حدیث منزلت، ترجمه: هیئت تحریریه ی انتشارات الحقایق، قم: الحقایق، چاپ چهارم.

وصایای پیامبر اسلام (ص) و امامت امام علی (ع)

اشاره:

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بر مسئله امامت امام علی (علیه السلام) بسیار تأکید داشته است. از این رو وصایای متعددی در این باره  در مکانها و احادیث گوناگون از پیامبر اسلام صادر شده است. حدیث یوم انذار،  حدیث منزلت، حدیث غدیر، حدیث ولایت، حدیث ثقلین، و احادیث دوازده امیر و خلیفه گواه روشن بر این مطلب است. این احادیث در متون اهل سنت نیز منعکس شده و هرکدام به گونه ای بر امامت امام علی (علیه السلام) دلالت دارند.

 

کسانی که از سیره و تاریخ زندگانی پیامبر (صلی الله علیه و آله) آگاهی داشته باشند و از تأسیس دولت اسلامی، تشریع احکام و مهیا ساختن قواعد و پایه های آن به خوبی آگاه باشند می یابند که علی (علیه السلام) وزیر رسول خدا، وارث حکم و فرمانش و خلیفه پس از آن حضرت می باشد و کسانی که بر گفتار و کردار پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سفر و حضر دست یابند، نصوص متواتر و پی در پی در این باره خواهند یافت، که در ادامه به بعضی از آنها اشاره می نمائیم:

۱. حدیث یوم الأنذار

هنگامی که «و انذر عشیرتک الأقربین؛(۱) قوم و خویشان نزدیک را انذار فرما» نازل شد آنان را به خانه عمویش ابوطالب دعوت کرد و در پایان بعد از آن که فقط علی (علیه السلام) به پیامبر (صلی الله علیه و آله) لبیک گفت، به او اشاره کرد و فرمود: «ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی، فیکم فاسمعوا له و اطیعوا»(۲) این (علی) برادر، وصی و جانشین من در میان شما خواهد بود، پس به او گوش فرا دهید و از او اطاعت کنید. در این حدیث به طور صریح علی (علیه السلام) علاوه بر برادر وصی، خلیفه و جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) معرفی شد.

قرائن روشن بر این مطلب: ۱. اکثر لغویین خلیفه را به معنای «جانشین و قائم مقام» گرفته اند،(۳) پس حدیث صراحت دارد که علی (علیه السلام) جانشین و قائم مقام پیامبر (صلی الله علیه و آله) از بین آنان است. ۲. اگر خلیفتی معنایی غیر از جانشینی در امر امامت داشت، صحیح نبود که در ذیل حدیث گفته شود «فاسمعو له و اطیعوا».

۲. حدیث منزلت

از طریق فریقین روایت شده که رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) به علی (علیه السلام) فرمودند: «اما ترضی أن تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انک لست بنبی»(۴) آیا راضی نیستی که تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی باشی مگر این که تو نبی نیستی. با کمی دقت و واقع بینی روشن می شود که این حدیث دلیلی قاطع و برهانی روشن بر جانشینی و خلافت علی (علیه السلام)بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) می باشد، چرا که: ۱. از روشن ترین مقام های هارون نسبت به موسی مقام وزارت، پشتیبانی و شرکت در امر رسالت و خلافت بوده چنانچه حضرت موسی می گوید: و اجعل لی وزیراً من اهلی هارون اخی اشدد به أزری و اشرکه فی امری(۵) خداوند وزیری از اهلم قرار بده و به وسیله برادرم هارون پشتم را محکم کن و او را در کارم شریک ساز. سپس خداوند فرمود: ای موسی آنچه خواستی به تو داده شد. پس علی (علیه السلام) وزیر و پشتیبان و شریک در برنامه های رهبری و جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است. ۲. در آیات فوق آمده: «و اشرکه فی امری»، اگر منظور از این عبارت شرکت در امر ارشاد و دعوت مردم به سوی حق و به عبارت دیگر همان امر به معروف و نهی از منکر باشد که این وظیفه تمام مسلمانان است، پس این چیزی نبوده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای علی (علیه السلام) بخواهد و از سوی دیگر می دانیم که منظور شرکت در امر نبوت هم نبوده، پس نتیجه می گیریم که منظور مقام خاصی بوده که همان امامت و رهبری امت است.

۳. حدیث غدیر

طبق نقل فریقین:(۶) پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در روز غدیر خم چنین خطبه خواند: ای مردم نزدیک است که من به سوی خدا دعوت شوم، من مسئولم و مورد پرسش قرار خواهم گرفت، شما نیز مسئول هستید و باز جویی خواهید شد، در آن جا چه خواهید گفت؟ گفت: گواهی می دهیم که تبلیغ رسالت فرمودی… فرمود: آیا شهادت می دهید که بهشت، جهنم، مرگ و زندگی پس از مرگ حق است و قیامت بدون تردید خواهد آمد، گفتند: بلی، پس فرمودند: ای مردم خداوند مولای من است و من مولای مؤمنان و من از خودشان نسبت به آنها اولی هستم «من کنت مولاه فعلی مولاه»(۷) دلائل و شواهد روشن بر امامت علی (علیه السلام) در این حدیث عبارتند از:

۱. اگرچه لفظ مولی معانی متعددی دارد،(۸) همچون: پسر عمو، همسایه، ناصر، دوست و لکن معنای صحیح در این جا اولی به تصرف و ولایت و رهبری است چون علی (علیه السلام) پسر عموی پیامبر و بهترین دوست و یاری کننده پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سخت ترین لحظات بوده و لزومی ندارد در چنین شرایطی همان موارد تکرار شود، پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) می خواسته او را ولی و سرپرست مردم قرار بدهد. سبط ابن جوزی از علمای اهل سنت و شیخ مفید بعد از بیان ده معنا برای مولی، معنای فوق را می پذیرند.(۹) ۲. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به مردم فرمودند که من نسبت به مردم از خودشان اولی هستم که منظور اولی به تصرف و ولایت بر مردم است و پس با فاء که دلالت بر اتصال دارد جمله «من کنت مولاه…» را بیان فرموده اند، پس در این جمله هم معنای مولی، اولی به تصرف بودن و ولایت و سرپرستی مردم است. ۳. پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) در آن گرمای شدید هزاران نفر را از حرکت باز داشت تا آنان که پیشا پیش رفته بودند باز گردند و آنان که عقب مانده بودند برسند و سخن از مرگ خویش را به میان آورد و از حقانیت بهشت و جهنم و مرگ و زندگی پس از مردم سؤال نمود و از مسؤولیت خود و مردم در روز قیامت صحبت کرد و… آیا هیچ انسان منصف و آزاده ای می پذیرد که تمام این وقایع برای این بوده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فقط به مردم بگوید علی (علیه السلام) دوست و یاور من است و شما هم او را دوست بدارید؟ نه چنین نیست، و این حدیث جز با معنای ولایت و سرپرستی و امامت با هیچ معنای دیگر سازگار نیست. و الا کار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) العیاذبالله لغو و بی فایده خواهد بود.

۴. حدیث ولایت علی (علیه السلام) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله)

جمع کثیری از شیعه و اهل سنت از پیامبر گرامی اسلام نقل کرده اند که خطاب به علی بن ابی طالب (علیه السلام) فرمود: «انت ولیی کل مؤمن بعدی؛ تو بعد از من ولی و سرپرست مؤمنین خواهی بود»(۱۰) استدلال به این حدیث با توجه به حدیث غدیر که در آن لفظ «مولی» به کار رفته بود، بسیار روشن است و دیگر نیازی به بحث مستقل ندارد.

۵. حدیث ثقلین و سفینه و دوازده خلیفه و روایات متعددی دیگر، در کتاب های اهل سنت و شیعه وجود دارند که با عمومیت خود امامت امام علی(علیه السلام) را به اثبات می رسانند. و مجالی برای طرح همه آنها نیست. و از طرف دیگر هیچ دلیل نقلی و عقلی بر حقانیت کسانی که بر جای پیامبر نشستند وجود ندارد و لا اقل پذیرفتن خلافت آنان در برابر امام علی(علیه السلام) ترجیح مرجوح می باشد

پی نوشت:

  1. شعراء:۲۱۴.
  2. تاریخ طبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، (بیروت، دار سویدان) ج۲، ص۳۱۹. و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ (بیروت، دار صادر، ۱۳۹۹ ه. ) ج۲، ص۶۳. و تفسیر ابن کثیر (بیروت، دار المعرفه، ۱۴۰۲ ه. ) ج۳، ص۳۵۱.
  3. معجم مقاییس اللغه، ابن فارس (مکتبه الاعلام الاسلامی ذیل کلمه خلف. و مفردات، راغب اصفهانی (دفتر نشر الکتاب، ۱۴۰۴) ذیل کلمه خلف. و المنجد، لوئیس معلوف (بیروت، دار المشرق) ذیل کلمه خلف.
  4. صحیح مسلم (بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ دوم، ۱۹۷۲ م) باب فضائل الصحابه، ج۴، ص۱۸۷۰. و صحیح بخاری (بیروت دار احیاء التراث العربی) ج۵، ص۲۴، کتاب فضائل الصحابه. و مسند احمد بن حنبل، تحقیق شعیب ارنؤوط، بیروت، مؤسسه الرساله، چاپ اول، ۱۴۱۴ ه. ، ج۵، ص۱۸۰. و علامه هندی، کنزل العمال، بیروت، مؤسسه الرساله، چاپ پنجم، ۱۴۰۵ ه. ، ج۱۱، ص۶۰۶، ح:۳۲۹۳۱.
  5. طه:۲۹.۳۲.
  6. ابن کثیر، البدایه و النهایه، بیروت، دار الکتب العلمیه، ج۷، ص۳۶۲. و کنر العمال، همان، ج۱، ص۱۸۸. و ابن عساکر، تاریخ دمشق، تحقیق علی شیری، دار الکفر، ۱۴۱۵ ه. ، ج۴۲، ص۲۱۹.
  7. سنن ترمذی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، تحقیق ابراهیم عطوه عوض، ج۵، ص۶۳۲. و کنز العمال، همان، ج۱۱، ص۶۰. و سیوطی، الدر المنشور، دار الفکر، چاپ دوم، ۱۴۰۹ ه. ، ج۳، ص۱۹.
  8. معجم مقاییس اللغه، همان، ذیل کلمه ولی، و نهایه ابن اثیر، اسماعیلیان، ذیل کلمه ولی.
  9. سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، مکتبه نینوی الحدیث، ص۳۲ و مصنفات شیخ مفید، ج۸، ص۴۷، (اقسام المولی).
  10. سنن ترمذی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، تحقیق ابراهیم عطوه عوض، ج۵، ص۶۳۲. و کنز العمال، همان، ج۱۱، ص۵۹۹، ح:۳۲۸۸۳. و مسند احمد، همان، ص۱۸۰. و نسایی، خصائص امیر المؤمنین، تحقیق محمودی (مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه، چاپ اول، ۱۴۰۳ ه. ) ص۱۶۴.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

بررسی تطبیقی حدیث منزلت از نگاه مذهب اهل بیت(ع) و اهل سنت

چکیده

یکی از اعتقادات اصیل و مستدل ما این است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بعد از خود فرد یا افرادی را به عنوان جانشینان خود معرفی نموده است.

در قرآن کریم و نیز در سنت نبوی برای اثبات این مدعا ادله متعدد و بی شماری وجود دارد. یکی از ادله مهم در مورد اثبات حقانیت اهل بیت(علیهم السلام) و یا به عبارت درست تر اثبات حقانیت رهبری امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام)، حدیث صحیح و متواتر «منزلت» است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) علی بن ابیطالب(علیه السلام) را نسبت به خود همانند نسبت هارون(علیه السلام) و حضرت موسی(علیه السلام) تشبیه نموده است.

این نوشتار، حدیث مزبور را به نحو تطبیقی بررسی کرده است.

واژه های کلیدی: حدیث منزلت، صدور روایت، امام علی(علیه السلام)، اهل بیت(علیهم السلام)، اهل سنت.

فصل اول) نگاهی به منابع حدیثی

حدیث منزلت در بسیاری از کتب حدیثی، تاریخی، تفسیری و… اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت موجود است و تعداد قابل توجهی از آنها از دیدگاه مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت صحیح و قابل اعتمادند، در عین حال این حدیث از احادیث متواتر به حساب می آید.

در این فصل به منابع و کتب مذاهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت مراجعه می کنیم و از هر یک از آنها نمونه هایی را ارائه خواهیم داد.

الف) حدیث منزلت در منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام)

حدیث منزلت در منابع مختلف حدیثی مذهب اهل بیت(علیهم السلام) موجود است که در اینجا به نقل چند مورد از آنها اکتفا می کنیم:

۱. ابوالنضر محمد بن مسعود بن عیاش السمرقندی (م۳۲۰ق) در تفسیر خود از امام باقر(علیه السلام) نقل می کند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در غدیر خم پس از اعلان ولایت و رهبری علی بن ابیطالب(علیه السلام) چنین فرمود: «فانه منی و انا منه و هو منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛[۱] او [علی] از من است و من از او هستم و او نسبت به من مانند نسبت هارون به موسی است؛ جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نیست.»

۲. شیخ صدوق (م۳۰۵ـ۳۸۱ق) از امام علی(علیه السلام) نقل می کند که حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «یا علی انت منی بمنزله هارون من موسی غیر انه لا نبی بعدی؛[۲] یا علی! مثل تو نسبت به من مانند مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

۳. شیخ طوسی (۳۸۵ـ۴۶۰ق) از جابربن سمره نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطاب به علی(علیه السلام) فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛[۳] نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

شیخ طوسی(ره) همچنین از ابوالطفیل نقل می کند که امام علی(علیه السلام) در جلسه شورا (انتخاب خلیفه پس از عمر بن خطاب) خطاب به حاضران فرمود: «فانشدکم بالله هل فیکم احد قال له رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) انت منی بمنزله هارون من موسی غیری؟ قالوا: اللهم لا…»[۴] شما را به خدا قسم می دهم که آیا در بین شما غیر از من کسی هست که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره او چنین فرموده باشد: تو نسبت به من مانند نسبت هارون به موسی هستی؟ حاضران گفتند: نه.»

۴. شیخ علی بن ابراهیم قمی و نیز به نقل از ایشان علامه مجلسی (م۱۱۱۱ق) در کتاب خود نقل می کند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پس از مهاجرت به مدینه در بین مسلمانان صیغه اخوت خواند. از بین مسلمانان امام علی(علیه السلام) تنها ماند و دچار غم شدید شد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: «… انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی.»[۵] حضرت علی(علیه السلام) نیز پس از شنیدن سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خوشحال شد.

۵. سیدهاشم البحرانی (م۱۱۰۹ق) در کتاب خود نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در جنگ تبوک حضرت علی(علیه السلام) را (در مدینه) جانشین خود ساخت و به امام علی(علیه السلام) فرمود: «الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی.»[۶]

ب) حدیث منزلت در منابع اهل سنت

حدیث منزلت، علاوه بر منابع و کتب مذهب اهل بیت(علیهم السلام)، در منابع حدیثی، تاریخی و… اهل سنت نیز به وفور پیدا می شود که در اینجا به ذکر چند نمونه از آنها اکتفا می کنیم:

۱. ابوعبدالله محمد بن اسماعیل البخاری (۱۹۴ـ۲۵۶ق) در کتاب خود از ابراهیم بن سعد، او هم از پدرش چنین نقل می کند: حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) به حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟»[۷]

بخاری (۱۹۴ـ۲۵۶ق) در حدیث دیگر از سعد نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برای جنگ تبوک از مدینه خارج شد و علی را در شهر مدینه جانشین خود قرار داد. علی(علیه السلام) گفت: آیا مرا در میان بچه ها و زنان می گذاری؟ حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟ الا انه لیس نبی بعدی.»[۸]

۲. ابوالحسین مسلم بن الحجاج النیشابوری (۲۰۶ـ۲۶۱ق) در کتاب خود از سعد بن ابی وقاص نقل می کند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) علی بن ابی طالب(علیه السلام) را در جنگ تبوک [در مدینه] جانشین خود قرار داد و حضرت علی(علیه السلام) گفت: یا رسول الله! آیا مرا در میان زنان و بچه ها می گذاری؟ حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟ غیرانه لانبی بعدی.»[۹]

۳. حافظ ابوعبدالله محمد بن یزید القزوینی (ابن ماجه ۲۰۷ـ۲۷۵ق) در سنن خود از ابو وقاص نقل می کند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به علی(علیه السلام) فرمود: «الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟»[۱۰]

۴. ابوعیسی محمد بن عیسی الترمذی (۲۰۹ـ۲۹۷ق) در کتاب خود از سعد بن ابی وقاص نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطاب به علی(علیه السلام) فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی.»[۱۱] وی در ذیل این حدیث می گوید: «هذا حدیث حسن صحیح؛ این حدیث حسن [و] صحیحی است.»

۵. حافظ عمرو بن ابی عاصم الضحاک الشیبانی (م۲۸۷ق) در کتاب خود از جابربن عبدالله نقل می کند که حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟»[۱۲]

وی در حدیثی دیگری از اسماء بنت عمیس نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی.»[۱۳]

۶. حافظ احمد بن شعیب النسائی (۲۱۵ـ۳۰۳ق) در کتاب خود از عبدالله بن عباس نقل می کند که مسلمانان همراه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از مدینه جهت جنگ تبوک خارج شدند. حضرت علی(علیه السلام) به پیامبر(صلی الله علیه و آله) گفت: آیا من هم همراه شما خارج شوم؟ حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: نه، حضرت علی(علیه السلام) نیز با شنیدن این جواب گریه کرد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟ الا انک لست بنبی ثم قال: انت خلیفتی ـ یعنی فی کل مومن ـ من بعدی؛[۱۴] آیا خشنود نیستی که مثل تو نسبت به من مانند مثل هارون نسبت به موسی باشد؟ جز اینکه [پس از من] تو پیامبر نیستی. سپس فرمود: تو پس از من جانشین و خلیفه من (بر هر مؤمن) هستی.»

۷. حافظ ابوعبدالله الحاکم النیسابوری (م۴۰۵ق) در کتاب خود از سعد بن ابی وقاص نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هنگام خروج برای جنگ تبوک خطاب به حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «الاترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبوه بعدی؛»[۱۵]

حاکم نیشابوری در ذیل این حدیث می گوید: «هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین و لم یخرجاه بهذه السیاقه؛ این حدیث بر اساس شرایط بخاری و مسلم در اخذ حدیث صحیح، صحیح می باشد، ولی آن دو این حدیث را با این سیاق در کتب خود نقل نکرده اند.»[۱۶]

چنان که ملاحظه می شود، حدیث منزلت در مهم ترین منابع حدیثی مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت نقل شده است. تعداد قابل توجهی از این احادیث که در منابع مختلف مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت موجود می باشد، صحیح و مورد اعتماد بوده و در عین حال به حد تواتر نیز رسیده است. قابل ذکر است، تعداد منابع و کتبی که در آنها حدیث منزلت نقل شده است، بیش از اینهاست، ولی ما به جهت رعایت اختصار به همین مقدار از منابع اهل سنت اکتفا نمودیم.

فصل دوم) راویان حدیث منزلت از صحابه و محل صدور آن

در این بخش ابتدا نگاهی به راویان حدیث منزلت می کنیم و سپس محل صدور این حدیث را از دیدگاه مذهب اهل بیت و اهل سنت مورد بررسی قرار خواهیم داد:

راویان حدیث منزلت از صحابه

حدیث منزلت را تعداد قابل توجهی از اصحاب و یاران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل کرده اند که از جمله آنها افراد ذیل هستند:[۱۷]

۱. سعد بن ابی وقاص؛ ۲. معاویه؛ ۳. حبشی بن جناده؛ ۴. جابر؛ ۵. ابوسعید الخدری؛ ۶. سعد بن مالک؛ ۷. اسماء بنت عمیس؛ ۸. عبدالله بن عمر؛ ۹. ابن ابی لیلی؛ ۱۰. مالک بن الحویرث؛ ۱۱. علی بن ابیطالب(علیه السلام)؛ ۱۲. عمر بن الخطاب؛ ۱۳. عبدالله بن عباس؛ ۱۴. ام سلمه؛ ۱۵. عبدالله بن مسعود؛ ۱۶. أنس بن مالک؛ ۱۷. زید بن ارقم؛ ۱۸. ابوایوب؛ ۱۹. ابوبرده؛ ۲۰. جابربن سمره؛ ۲۱. البراء؛ ۲۲. ابوهریره؛ ۲۳. زید بن ابی أوفی؛ ۲۴. نبیط بن شریط؛ ۲۵. فاطمه بنت حمزه.

محل صدور حدیث منزلت

معروف ترین محل صدور حدیث منزلت در جایی بوده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در سال نهم هجرت هنگام ترک مدینه، علی بن ابیطالب(علیه السلام) را جانشین خود در شهر قرار داد و خود همراه سی هزار نفر رزمنده جهت برخورد و جنگ احتمالی با روم شرقی که نیروهای خود را در نوار مرزی شام برای مقابله با نفوذ اسلام مستقر کرده بود، عازم سفر شد.[۱۸]

علی بن ابیطالب(علیه السلام) که در کنار صفات برجسته تقوا، زهد، ایمان راسخ و… رزمنده و جنگ آور شجاعی بود، از ماندن در مدینه ناراحت شد و گریه کرد. اما رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او دلداری داد و چنین فرمود: آیا خشنود نمی شوی که مثل تو نسبت به من، مثل هارون نسبت به موسی باشد؟ جز اینکه پس از من پیامبری نیست؟! امام علی(علیه السلام) نیز رضایت خود را با این سخن اعلام داشت و در مدینه ماند.

قسمتی از روایات مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت صرفاً محل صدور حدیث منزلت را درباره همین موضوع بیان می کند. ولی این همه مطلب نیست و طبق ادله و روایات موجود در منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت، حدیث منزلت علاوه بر جنگ تبوک در موارد دیگری نیز از طرف رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بیان شده است. در اینجا نگاهی گذرا به موارد دیگر می کنیم و آنها را از دیدگاه منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت خواهیم شمرد:

محل صدور حدیث منزلت از دیدگاه منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام)

۱. هنگام عزیمت به جنگ تبوک

همان گونه که گذشت، یکی از موارد صدور حدیث منزلت زمانی بود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) جهت رفتن به جنگ تبوک، حضرت علی(علیه السلام) را در مدینه جانشین خود قرار داد و هنگامی که ناراحتی او را مشاهده نمود، همین حدیث منزلت را بیان فرمود. ما به جهت نقل این روایات در فصل اول از تکرار آن در اینجا خودداری می کنیم.[۱۹]

۲. هنگام برگشت از حجه  الوداع و در غدیر خم

یکی دیگر از موارد صدور حدیث منزلت در جایی است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هنگام برگشتن از آخرین مراسم حج خود، از طرف خداوند متعال مأمور به ابلاغ ولایت و رهبری علی بن ابیطالب(علیه السلام) پس از خود شد و آن حضرت پس از بیان این مطلب، در ادامه سخنان خود، حدیث منزلت را بیان فرمود[۲۰] که نمونه این سخن نیز در فصل اول گذشت.

۳. روز نامگذاری امام حسن مجتبی و امام حسین(علیه السلام)

شیخ صدوق (۳۰۵ـ۳۸۱ق) در کتاب خود از زید بن علی نقل می کند که هنگام تولد امام حسن مجتبی و نیز هنگام تولد امام حسین(علیه السلام)، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همراه امام علی(علیه السلام) قصد نامگذاری آنها را داشتند که جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و پس از تهنیت، این سخن الهی را به اطلاع رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رساند: «و قل له: ان علیاً منک بمنزله هارون من موسی؛ به پیامبر بگو که: همانا مثل علی نسبت به تو مثل هارون نسبت به موسی است…» و سپس اسم آنها را بیان کرد: امام حسن(علیه السلام) را با نام پسر هارون [یعنی شبیر] که همان حسن باشد و امام حسین(علیه السلام) را به نام پسر دیگر هارون [یعنی شبر] که همان حسین است، نامگذاری فرمود. [۲۱]

۴. حدیث خطاب شده به ام المؤمنین ام سلمه

شیخ طوسی (۳۸۵ـ۴۶۰ق) از عبدالله بن عباس نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطاب به ام سلمه چنین فرمود: «یا ام سلمه! علی منی و انا من علی لحمه لحمی و دمه ]من[ دمی و هو منی بمنزله هارون من موسی یا ام سلمه! اسمعی و اشهدی هذا علی سید المسلمین؛ [۲۲] ای ام سلمه! علی از من است و من از علی هستم، گوشت او گوشت من، خون او [از] خون من است. مثل او نسبت به من، مثل هارون نسبت به موسی است. ای ام سلمه! بشنو! و شاهد باش که این علی سرور مسلمانان است.»

همان گونه که ملاحظه می کنید، این روایت هیچ ربطی به مسئله جنگ تبوک و جانشینی آن حضرت در مدینه ندارد.

۵. بیان حدیث منزلت در منا

عمادالدین طبری (م۵۵۳ق) در کتاب خود از عبدالله بن عباس نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در منا در جمع مسلمانان فرمود: «معاشر الناس! هذا علی بن ابی طالب سید العرب و الوصی الاکبر، منزلته منی منزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی… ؛[۲۳] ای مسلمانان! این علی بن ابیطالب(علیه السلام) سرور عرب و جانشین بزرگ تر است. مثل او نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است جز اینکه بعد از من پیامبری نیست.»

۶. بیان حدیث منزلت در حجه الوداع (قبل از غدیر خم)

شیخ طوسی(م۴۶۰ق) در کتاب خود از عمر بن سلمه و سلمه بن سلمه نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حج [وداع] چنین فرمود: «علی یعسوب المؤمنین و المال یعسوب الظالمین علی اخی و مولی المؤمنین من بعدی و هو منی بمنزله هارون من موسی الا ان الله تعالی ختم النبوه بی فلا نبی بعدی و هو الخلیفه فی الاهل و المؤمنین بعدی؛[۲۴]علی رهبر و پیشوای مؤمنان است و مال [دنیا] پیشوای ستمکاران است. علی برادر من و مولای مؤمنان بعد از من است. مثل او نسبت به من، مثل هارون نسبت به موسی است. جز اینکه همانا خداوند متعال پیامبری را به وسیله من ختم نموده است و پس از من هیچ پیامبری نیست. او [علی بن ابی طالب] پس از من در مورد خانواده [من] و مؤمنان، جانشین [خلیفه] است.»

۷. بیان حدیث منزلت در روز برادری

پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله) پس از هجرت به مدینه، بین مهاجرین و انصار عقد اخوت بست و آنها را برادر دینی و شرعی یکدیگر قرار داد. آن حضرت بین یکایک مسلمانان عقد اخوت بست، ولی علی بن ابیطالب(علیه السلام) را ترک نمود. امام علی(علیه السلام) نیز از این مسئله بسیار غمگین شد و گفت: یا رسول الله! مرا با هیچ کس برادر نکردی! رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز او را با سخنان بی نظیر خود دلداری داد و فرمود: من تو را برای خود نگاه داشته ام. سپس فرمود: «و انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛ مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نیست.» امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نیز از این سخنان شاد و خوشحال شد.[۲۵]

۸. بیان حدیث منزلت هنگام فتح خیبر

شیخ صدوق(ره) در کتاب خود از جابربن عبدالله نقل می کند هنگامی که امام علی(علیه السلام) در [روز] فتح خیبر حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسید، آن حضرت فرمود: «…و لکن حسبک ان تکون منی و انا منک ترثنی و ارثک و انک منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛[۲۶] برای تو همین کافی است که تو از من باشی و من از تو باشم، تو از من ارث ببری و من از تو ارث ببرم و همانا مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نیست.»

همچنین در مورد محل صدور حدیث منزلت، موارد دیگری (مثل روز مباهله و …) نیز گفته شده است. [۲۷] چنان که ملاحظه می شود، حدیث منزلت از دیدگاه منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام) تنها مربوط به قضیه جنگ تبوک نبوده، بلکه این حدیث در جاها و موارد دیگری نیز توسط رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بیان شده است.

محل صدور حدیث منزلت از دیدگاه منابع اهل سنت

با وجود اینکه دانشمندان اهل سنت حدیث منزلت را معمولاً مرتبط با قضیه جنگ تبوک می دانند، ولی اگر در منابع حدیثی اهل سنت تتبع بیشتری شود، بیان این حدیث در غیر جنگ تبوک برای همگان روشن خواهد شد.

اما ابتدا در این مورد ذکر یک روایت مناسب است. ابن مغازلی (م۴۸۳ق) در کتاب خود از سعید بن مسیب نقل می کند که سعد ابن ابی وقاص گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در جنگ [تبوک علی(علیه السلام) را در مدینه جانشین خود قرار داد و] فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی…؛ مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

سعید بن مسیب می گوید: از سعد بن ابی وقاص پرسیدم: «انت سمعت هذا من رسول الله۶؛ آیا تو این سخن را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیده ای؟» سعد بن ابی وقاص در جواب گفت: «نعم، لامره و لامرتین یقول ذلک لعلی(علیه السلام)؛[۲۸] آری، نه یک مرتبه و نه دو مرتبه که [پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)] این سخن را به علی(علیه السلام) می فرمود.»

از این روایت به خوبی روشن می شود که رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) حدیث منزلت را تنها در یک مورد و آن هم در قضیه جنگ تبوک بیان نکرده، بلکه در موارد مختلف و متعدد آن را فرموده است. البته ممکن است برخی از دانشمندان این حدیث را نپذیرند و مثلاً در اسناد آن ایجاد شک و تردید کنند. اما آنها نباید فراموش کنند که این حدیث در منابع اهل سنت و توسط امثال ابن مغازلی شافعی (م۴۸۳ق) و دیگران نقل شده است.

از طرف دیگر، اگر به منابع حدیثی اهل سنت توجه بیشتر شود، صحت سخن سعد بن ابی وقاص برای همه آشکار خواهد شد که در اینجا برخی از آن موارد را می آوریم.

۱. هنگام عزیمت به جنگ تبوک

با توجه به اینکه در این مورد احادیثی را در فصل اول همین مبحث ذکر کرده ایم، از تکرار آنها در اینجا خودداری می کنیم.[۲۹]

۲. حدیث سد الابواب (بستن درها)

در منابع حدیثی و تاریخی آمده است که منازل تعدادی از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به جهت مجاورت به مسجد النبی(صلی الله علیه و آله) به داخل آن مسجد شریف درهایی داشت. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) یک روز طبق دستور الهی بسته شدن همه درها ـ به جز در خود و در علی بن ابیطالب(علیه السلام) ـ را به اطلاع اصحاب خود رساند و غیر از آن دو در، همه درها بسته شد و صاحبان آن خانه ها دیگر از طریق مسجد به خانه های خود ورود و خروج نداشتند.

در همین زمینه شیخ سلیمان قندوزی حنفی (م۱۲۹۴ق) در کتاب خود به نقل از موفق بن احمد خوارزمی و او نیز از جابر بن عبدالله نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) [در جریان همین مسئله] خطاب به امام علی(علیه السلام) فرمود: «یا علی! انه یحل لک فی المسجد ما یحل لی، و انک منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛[۳۰] یا علی! همانا [انجام دادن] هر چیزی که در مسجد برای من حلال است برای تو هم حلال می باشد و همانا مثل تو نسبت به من، مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

۳. روز نامگذاری امام حسن و امام حسین(علیه السلام)

شیخ سلیمان قندوزی حنفی و دیگر دانشمندان اهل سنت در کتب خود از اسماء نقل می کنند؛ هنگامی که فاطمه(سلام الله علیها) امام حسن(علیه السلام) و سپس [پس از شش ماه] امام حسین(علیه السلام) را به دنیا آورد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در گوش راست آنها اذان و در گوش چپ آنها اقامه گفت و سپس فرمود: «جاءنی جبرائیل فقال: یا محمد ان ربک یقرئک السلام و یقول لک: ان علیاً منک بمنزله هارون من موسی… ؛[۳۱] جبرائیل پیش من آمد و گفت: یا محمد! همانا پروردگارت به تو سلام می رساند و می گوید: همانا مثل علی نسبت به تو مثل هارون نسبت به موسی است… .»

طبق این روایت، آن حضرت بر اساس دستور الهی، امام حسن را «حسن» [شبر] و اسم امام حسین را «حسین» [شبیر]، نام دو فرزند هارون نهاد.

۴. حدیث خطاب شده به ام المؤمنین ام سلمه

موفق بن احمد الخوارزمی الحنفی (م۵۶۸ق) و دیگر علمای اهل سنت در کتب خود نقل کرده اند که عبدالله بن عباس گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «هذا علی بن ابی طالب لحمه لحمی و دمه دمی و هو منی بمنزله هارون من موسی غیر انه لا نبی بعدی. یا ام سلمه! اشهدی و اسمعی هذا علی امیرالمؤمنین و سید المسلمین؛[۳۲] گوشت این علی بن ابی طالب گوشت من و خون او خون من است و مثل او نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست. ای ام سلمه! شاهد باش و بشنو که این علی رهبر مؤمنان و سرور مسلمانان است.»

۵. بیان حدیث منزلت در حال اتکا به حضرت علی(علیه السلام) و دست زدن به شانه آن حضرت

علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین الهندی (م۹۷۵) در کتاب خود از عبدالله بن عباس نقل می کند که عمر بن خطاب گفت: «کنت انا و ابوبکر و ابو عبیده ابن الجراح و نفر من اصحاب رسول الله۶ و النبی(صلی الله علیه و آله) متکی علی علی بن ابی طالب ، حتی ضرب بیده علی منکبه ثم قال: انت یا علی! اول المؤمنین ایماناً و اولهم اسلاماً! ثم قال: انت منی بمنزله هارون من موسی و کذب علی من زعم انه یحبنی و یبغضک؛[۳۳] من و ابوبکر و ابوعبیده بن جراح و تعدادی از اصحاب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) [با هم بودیم] و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به علی بن ابی طالب تکیه نموده بود که با دست خود بر شانه او زد و سپس گفت: یا علی! تو از جهت ایمان و اسلام اولین مؤمنان هستی. سپس گفت: مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است و کسی که گمان می کند مرا دوست دارد، اما تو را دشمن می دارد، به من دروغ بسته است.»

۶. بیان حدیث منزلت در روز برادری

چنان که قبلاً اشاره شد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در بین مسلمانان عقد اخوت بست و آنها را برای یکدیگر برادر دینی و شرعی نمود.

موفق بن احمد الخوارزمی الحنفی (م۵۶۸ق) و ابن صباغ المالکی (م۸۵۵ق) در کتب خود نقل کرده اند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در بین مهاجرین و انصار عقد اخوت خواند، ولی علی بن ابیطالب(علیه السلام) را تنها گذاشت و او را با کسی برادر ننمود. امام علی(علیه السلام) نیز از این موضوع سخت ناراحت شد و غمگین گشت و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را دلداری داده و چنین فرمود: «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی [لیس بعدی نبی].» [۳۴]

و نیز طبق روایت موفق بن احمد الخوارزمی و علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین الهندی (م۹۷۵ق) از زید بن ابی أوفی، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در مسجد خود بین مسلمانان عقد اخوت را اجرا نمود و علی بن ابیطالب(علیه السلام) تنها ماند و او را با کسی برادر ننمود. وقتی امام علی(علیه السلام) از این موضوع به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شکایت کرد، آن حضرت فرمود: «و الذی بعثنی بالحق ما اخرتک الا لنفسی و انت منی بمنزله هارون من موسی غیر انه لانبی بعدی…؛[۳۵] قسم به خدایی که مرا به حق به پیامبری برگزید، من تو را فقط برای خود نگاه داشتم و مثل تو نسبت به من، مثل هارون نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

همچنین موفق بن احمد الخوارزمی (م۵۶۸ق) از محدوج بن زید الالهانی نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بین مسلمانان عقد اخوت را خواند و سپس فرمود: «یا علی انت اخی و انت منی بمنزله هارون من موسی غیر انه لا نبی بعدی.»[۳۶]

۷. بیان حدیث منزلت در روز فتح خیبر

موفق بن احمد الخوارزمی (م۵۶۸ق) در کتاب خود روایت می کند هنگامی که علی بن ابیطالب(علیه السلام) جهت فتح خیبر حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسید، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: اگر سخن نصاری درباره عیسی در مورد تو گفته نمی شد، در شأن تو سخنی را می گفتم که مردم از خاک زیر پای تو بر می گرفتند و از آن استشفا می کردند… سپس فرمود: «ولکن حسبک ان تکون منی و انا منک ترثنی و أرثک و انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی… ؛[۳۷] لیکن درباره تو همین بس که تو از من هستی و من از تو هستم. تو از من ارث می بری و من از تو ارث می برم، و مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نیست.»

۸. بیان حدیث منزلت در جمع اصحابی که در مسجد خوابیده بودند

موفق بن احمد الخوارزمی (م۵۶۸ق) در کتاب خود از جابر بن عبدالله انصاری نقل می کند که ما [جمعی از اصحاب] در مسجد خوابیده بودیم ]و علی بن ابی طالب نیز همراه ما بود[. در این هنگام رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد… و فرمود: «تعال یا علی! انه یحل لک فی المسجد ما یحل لی الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا النبوه؛[۳۸] یا علی! برخیز که همانا هر چیزی که انجام آن در مسجد برای من حلال است، برای تو نیز حلال می باشد، آیا خشنود نیستی که مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی باشد مگر پیامبری؟»

گفتنی است که منابع اهل سنت درباره بیان حدیث منزلت در موارد دیگر، چند مورد دیگر (مانند بیان آن در روز جنگ بدر و …) نیز ذکر کرده اند.[۳۹]

فصل سوم) منظور از تشبیه حضرت علی(علیه السلام) به هارون(علیه السلام) چیست؟

پس از توضیحات و بیان مطالب مربوط به حدیث منزلت، اکنون در این بخش منظور از تشبیه علی بن ابیطالب(علیه السلام) به هارون(علیه السلام) را بررسی خواهیم کرد. ابتدا جهت روشن شدن این مطلب به آیات نورانی قرآن کریم مراجعه و نسبت هارون(علیه السلام) به موسی را روشن می کنیم. او از پیامبران الهی است که به سوی قوم بنی اسرائیل و جهت مبارزه با طاغوت زمان، فرعون و اطرافیان او فرستاده شد.[۴۰]

اما در مورد مهم ترین ویژگیهای هارون(علیه السلام) و نسبت او به موسی(علیه السلام) ذکر چند آیه ذیل مناسب است:

۱. حضرت موسی(علیه السلام) وقتی مأمور به رفتن به پیش طاغوت زمان (یعنی فرعون) شد، به درگاه خداوند متعال چنین عرض کرد: «… و اجعل لی وزیراً من أهلی هارون اخی اشدد به ازری و اشرکه فی امری؛[۴۱] [پروردگارا] وزیری از خاندانم برای من قرار ده، برادرم هارون را، با او پشتم را محکم کن و او را در کارم شریک ساز.»

۲. خداوند متعال در جایی دیگر در این مورد می فرماید: «ولقد آتینا موسی الکتاب وجعلنا معه أخاه هارون وزیرا؛[۴۲]و ما به موسی کتاب [آسمانی] دادیم؛ و برادرش هارون را وزیر [یاور] او قرار دادیم.»

۳. همچنین خداوند متعال درباره حضرت موسی و هارون(علیه السلام) چنین می فرماید: «و واعدنا موسی ثلاثین لیله وأتممناها بعشر فتمّ میقات ربّه أربعین لیله وقال موسی لأخیه هارون اخلفنی فی قومی وأصلح ولا تتّبع سبیل المفسدین؛[۴۳]و ما با موسی سی شب وعده گذاشتیم، سپس آن را با ده شب [دیگر] تکمیل نمودیم؛ به این ترتیب میعاد پروردگارش [با او] چهل شب تمام شد. و موسی به برادرش هارون گفت: جانشین من در میان قومم باش و [آنها را] تا اصلاح کن و از روش مفسدان پیروی نکن! »

همان گونه که از آیات ذکر شده به دست می آید، هارون(علیه السلام) نسبت به حضرت موسی(علیه السلام) دارای مقام وزارت و جانشینی بوده است. ولی واژه «وزارت» نیاز به توضیح بیشتر دارد که در اینجا آن را به طور فشرده بیان می کنیم:

راغب اصفهانی (م۴۲۵ق) واژه «وَزَر» را به معنای ملجأ (و محل برگشت) و واژه «وِزر» را به معنای ثقل و سنگین معرفی نموده است. همچنین «وزارت» را به معنای تحمل کننده سنگینی امیر خود و شغل می گیرد.[۴۴] خلیل بن احمد فراهیدی (م۱۷۵ق) وزیر و وزارت را به معنای تحمل سنگینی پادشاه و کمک کردن به او به واسطه رأی و نظر دانسته است.[۴۵] همچنین شیخ علی بن محمد مشهور به ابن صباغ مالکی (م۸۵۵ق) در این زمینه می گوید: کلمه وزیر مشتق از یکی از معانی ذیل است:

۱. از مادّه «و زر» و به معنای سنگینی است. بنابراین، منظور از واژه وزیر، کسی است که سنگینی را از شخصی بر می دارد و کار را بر وی سبک می کند.

۲. از مادّه «وَزَر» و به معنای مرجع و ملجأ (جایگاه برگشت) است. بنابراین، منظور از آن کسی است که دیگری به رأی و نظر و معرفت او رجوع می کند و از او کمک می گیرد.

۳. از مادّه «اَزر» و به معنای پشت است که بدن به وسیله آن قوی و محکم می شود. [۴۶]

به هر حال، کلمه وزیر بر شخصی اطلاق می شود که دیگری [پادشاه، رهبر و …] در اداره امور بر او تکیه می کند و از او کمک می گیرد و در صورت نبود او، وزیر اداره امور را به دست می گیرد و جانشین او محسوب می شود. بنابراین، منظور از تشبیه امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) به هارون(علیه السلام) نیز به خوبی روشن می شود و آن معرفی امام علی(علیه السلام) به عنوان جانشین و رهبر امت اسلامی پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.

نکته قابل توجه اینکه برخی از دانشمندان بیان و صدور حدیث منزلت را صرفاً به قضیه جنگ تبوک منحصر می کنند و نتیجه می گیرند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همانند حضرت موسی(علیه السلام) برای خود جانشین قرار داده است و این به هیچ وجه رهبری امام علی(علیه السلام) را نمی رساند. از طرف دیگر، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در سفرهای خود به خارج از مدینه افراد دیگری را نیز به عنوان جانشین خود در مدینه مشخص کرده اند، در حالی که هیچ کس رهبری آنها را ادعا نکرده است.

استاد فقه و اصول در دانشکده شریعت کشور قطر، دکتر علی احمد السالوس در این مورد می گوید:

حدیث [مربوط به قضیه تبوک و حدیث منزلت] توسط بخاری، مسلم و دیگران نقل شده است و بدون شک این حدیث دلالت بر فضل امام [علی] ـ کرم الله ـ وجهه می کند. اما پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) دیگران [هنگام جنگ بنی النضیر، ابن ام مکتوم و در جنگ خندق نیز ابن ام مکتوم، در جنگ ذات الرقاع، عثمان بن عفان و در جنگ بدر، ابولبابه بن عبدالمنذر] را در مدینه به عنوان جانشین خود قرار داده است. بنابراین، جانشین قرار دادن، مخصوص [امام علی(علیه السلام)] نبوده است و این جانشینی به معنای خلافت و رهبری [امام علی(علیه السلام)] برای امت اسلامی پس از وفات پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نیست.[۴۷]

جناب السالوس در ادامه سخنان خود می گوید: «[اصلاً] هارون(علیه السلام) بعد از موسی(علیه السلام) به رهبری قوم اسرائیل نرسید، بلکه پس از حضرت موسی(علیه السلام) یوشع بن نون خلافت و رهبری بنی اسرائیل را عهده دار شده است.»[۴۸]

اما در پاسخ به این سخن سست تر از خانه عنکبوت، ذکر نکات زیر ضروری است:

۱. ارائه این استدلال قانع کننده نیست؛ چون همان گونه که در فصل گذشته گفته شد، حدیث منزلت علاوه بر قضیه جنگ تبوک در موارد و فرصتهای دیگر نیز توسط رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بیان شده است و این موارد شامل بیش از ده مورد می شود که روایات مربوط را در فصل دوم ملاحظه نمودید.

۲. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در جنگهای مختلف افراد مختلفی را در شهر مدینه قرار داده است که در این مورد می توان از جانشینی ابن ام مکتوم در جنگهای بنی نضیر و خندق و جانشینی عثمان بن عفان در جنگ ذات الرقاع و نیز از جانشینی ابولبابه بن عبدالمنذر در جنگ بدر نام برد. اما مسئله جالب اینکه رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) به هیچ کدام از افراد مذکور و نیز به استثنای علی بن ابیطالب(علیه السلام) به هیچ یک از اصحاب خود، چنین سخنی را نگفته و نسبت هیچ کسی را به خود، مانند نسبت هارون(علیه السلام) به حضرت موسی(علیه السلام) بیان نکرده است. بنابراین، حدیث منزلت بر خلاف گفته جناب سالوس تنها بر فضل امام علی(علیه السلام) دلالت ندارد، بلکه به حتم بر ولایت و خلافت آن حضرت دلالت می کند.

۳. دکتر سالوس می گوید که اصلاً هارون(علیه السلام) پس از حضرت موسی(علیه السلام) به مقام رهبری بنی اسرائیل نرسیده است. وی با این سخن قصد دارد که خلافت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) پس از وفات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مورد تشکیک قرار دهد و بدین وسیله ولایت بلافصل آن حضرت را که از حدیث منزلت به خوبی به دست می آید، انکار نماید. اما غافل از اینکه ما هیچ گاه ادعا نکردیم منظور از حدیث منزلت، تشبیه کلی حضرت علی(علیه السلام) در همه زمینه ها به هارون(علیه السلام) است!

قرآن کریم می فرماید: «قال ربّ إنّی قتلت منهم نفسا فأخاف أن یقتلون وأخی هارون هو أفصح منّی لسانا فأرسله معی ردءا یصدّقنی… ؛[۴۹] [هنگامی که موسی(علیه السلام) مأمور به مبارزه با فرعون شد] گفت: پروردگارا! من یک تن از آنان را کشته ام، می ترسم مرا به قتل برسانند و برادرم هارون زبانش از من فصیح تر است، او را همراه من بفرست تا یاور من باشد و مرا تصدیق کند.»

با توجه به این آیات، هیچ کس ادعا نکرده است که طبق حدیث منزلت، حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مثل حضرت موسی(علیه السلام) به جهت کشتن یک نفر از طرف مقابل از قبیله قریش ترس و واهمه داشته و نیز حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دارای زبان فصیح نبوده است!!! چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) افصح عرب بوده و در این مورد کسی جرأت رقابت با آن حضرت را نداشته است. سخن جناب سالوس در مورد پیامبر بعد از حضرت موسی(علیه السلام) نیز از همین قبیل است و در واقع نوعی مغالطه کاری به حساب می آید.

همان گونه که در ابتدای این فصل بیان شد، مهم ترین نسبت هارون(علیه السلام) به موسی(علیه السلام)، وزارت، برادری و بالاخره جانشینی او بوده است که در این مورد آیات نورانی قرآن کریم بسیار واضح و روشن است و نیازی به تفسیر و توضیح مفصّل آیات مذکور نیست.

حدیث منزلت نیز بیانگر همین نسبتها برای امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) است و اعمال هر گونه رأی و دیدگاه شخصی و گروهی و نیز بیان یک نظریه مغالطه آمیز در این مورد، در نزد خداوند متعال قابل بخشش نبوده و دارای عقاب بزرگی است.

خلاصه سخن اینکه امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) طبق حدیث منزلت و نیز بر اساس سایر ادله و براهین قطعی قرآنی، روایی و تاریخی، جانشین بلافصل رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) و رهبر امت اسلامی پس از وفات آن حضرت به حساب می آید.

فصل چهارم) نتیجه بحث و حقایق نهفته در حدیث منزلت

در فصلهای گذشته به طور فشرده در مورد حدیث منزلت سخن گفتیم و مطالب لازم را در این باره بیان کردیم. اما با توجه به اینکه پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله) طبق دستور الهی و بر اساس حکمت و مصلحت سخن می گفت، از این رو کلمات و سخنان آن حضرت دارای حقایق و دقایقی است و بدون شک حدیث منزلت از این سخن و ویژگی مستثنا نیست. ما با توجه به مطلب فوق، به طور اجمالی برخی از حقایق نهفته در حدیث منزلت را به عنوان نتیجه کلی از مباحث مطرح شده در اینجا بیان می کنیم و به سخن خود در این موضوع پایان می دهیم:

۱. مقام و منزلت امام علی بن ابیطالب(علیه السلام)

همان گونه که طبق آیات نورانی قرآن کریم، هارون(علیه السلام) وزیر، شریک، پشت و جانشین[۵۰] حضرت موسی(علیه السلام) بود، امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) نیز طبق ادله و شواهد متعدد و به ویژه بر اساس حدیث منزلت، وزیر، شریک، پشت و جانشین رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) بوده است.

۲. توضیحی در باره منزلت امام علی بن ابیطالب(علیه السلام)

هارون(علیه السلام) از نظر معنوی و الهی دارای مقامات بزرگ و به ویژه مقام نبوت بوده، ولی در عین حال برتر از حضرت موسی(علیه السلام) نبوده، بلکه با تبعیت از حضرت موسی(علیه السلام)، در عمل تابع شریعت موسوی بوده است. امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) نیز طبق ادله و شواهد مختلف و اعتراف دانشمندان مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت، دارای مقامات بزرگ (علمی، معنوی، الهی و…) بوده است. ولی در عین حال از پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله) برتر نبوده، بلکه خود را کمتر از حضرت محمد بن عبدالله۶ معرفی فرموده است. همان طوری که می فرماید: «وانا من رسول الله کالضوء من الضوء والذراع من العضد؛ من از رسول خدا مانند نور از نور هستم و مانند ساق از بازو می باشم.»[۵۱]

از طرف دیگر، بر اساس قسمت آخر حدیث منزلت، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ختم نبوت و پیامبری است. بنابراین، پیامبری هارون(علیه السلام) در مورد امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) صدق نمی کند.

۳. منظور از برادری امام علی بن ابیطالب(علیه السلام)

همان گونه که طبق آیات نورانی قرآن کریم هارون(علیه السلام) برادر حضرت موسی(علیه السلام) است،[۵۲] امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) نیز برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) محسوب می شود. البته منظور از برادری حضرت علی(علیه السلام) با رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، برادری خونی نیست، چون همه می دانیم که آن حضرت با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برادر این چنینی نبوده اند. البته حضرت علی(علیه السلام) پسر عموی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده اند و در این مورد هیچ شکی وجود ندارد.

اما منظور از برادری بین رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و حضرت علی(علیه السلام)، برادری معنوی و دینی است. چنان که امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) در حدیثی می فرماید: «انا عبدالله و اخو رسوله و انا الصدیق الاکبر لا یقولها بعدی الا کذاب [مفتری] و لقد صلیت قبل الناس بسبع سنین؛[۵۳] من بنده خداوند و برادر پیامبر او هستم و من صدیق اکبر هستم که پس از من این سخن را جز کذاب [دروغگو] [و افتراگر] نمی گوید و همانا من در هفت سالگی قبل از مردم نماز خوانده ام.»

۴. امیرالمؤمنین امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) جانشین واقعی رسول خدا(صلی الله علیه و آله)

طبق آیه شریفه ۱۴۲ سوره مبارکه اعراف، هارون(علیه السلام) در غیاب حضرت موسی(علیه السلام) وظیفه انجام اصلاحات الهی را بر عهده داشت. حضرت علی(علیه السلام) نیز پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وظیفه انجام اصلاحات الهی در بین امت اسلامی را بر عهده داشتند، ولی متأسفانه به جهت سهل انگاری امت اسلامی، انجام چنین وظیفه سنگین و بزرگ، دهها سال به تأخیر افتاد و پس از به خلافت رسیدن امام علی(علیه السلام)، جنگها، اختلافات و عناد ورزیها و هوا پرستیهای داخلی، مانع از انجام حقیقی این وظیفه بزرگ الهی شد.

۵. ختم نبوت توسط رسول خدا(صلی الله علیه و آله)

طبق قسمت اخیر حدیث منزلت، نبوت و پیامبری با حضرت محمد۶ به پایان رسیده و پس از آن حضرت هیچ پیامبری نخواهد آمد. در واقع پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) با بیان قسمت اخیر حدیث منزلت که می فرماید: «الا انه لانبی بعدی؛ یعنی جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نخواهد آمد»، باب سوء استفاده افراد گمراه و غالی از حدیث منزلت را به کلی بسته است. چون همان گونه که می دانید، هارون(علیه السلام) با وجود وزیر و پشت و جانشین بودن برای حضرت موسی(علیه السلام)، خود پیامبر الهی نیز بوده است. همین مطلب ممکن بود مورد سوء استفاده گروهی از منحرفان باشد، ولی با درایت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) چنین شبهه ای به کلی از بین رفته است.

پی نوشتها:

* تاریخ دریافت: ۱۰/۰۸/۸۶ تاریخ تأیید:۱۱/۱۰/۸۶

** دانش پژوه دوره دکتری تفسیر تطبیقی، مدرسه عالی امام خمینی(ره) قم.

۱. ابوالنضر محمد بن مسعود بن عیاش السلمی السمرقندی (م۳۲۰ق)، تفسیر العیاشی، تصحیح و تعلیق: السیدهاشم الرسولی المحلاتی، المکتبه العلمیه الاسلامیه، تهران، ۱۳۸۰، ج۱، ص۳۳۲ و ۱۵۳.

۲. شیخ صدوق، الامالی، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، چاپ پنجم، ۱۹۹۰، مجلس ۶۳، حدیث۱۰، ص۳۳۲.

۳. شیخ طوسی، الامالی، تحقیق: قسم الدراسات الاسلامیه مؤسسه البعثه، دارالثقافه، قم، چاپ اول، ۱۴۱۴ق، مجلس ۹، حدیث۴۵، ص۲۵۳.

۴. همان، ص۳۳۳، مجلس۱۲، حدیث ۷.

۵. تفسیر القمی، مؤسسه دارالکتاب، ج۲، ص۱۰۹، قم، ۱۴۰۴ق؛ محمدباقر المجلسی(م۱۱۱۱ق)، بحارالانوار، مؤسسهالوفاء، بیروت، چاپ دوم، ۱۹۸۳، ج۳۸، ص۳۳۴، حدیث۷.

۶. السیدهاشم البحرانی(م۱۱۰۹ق)، غایه المرام، تحقیق سیدعلی عاشور، مؤسسه التاریخ العربی، بیروت، چاپ اول، ۲۰۰۱، ج۲، ص۸۴، حدیث۲۱. گفتنی است که سیدهاشم بحرانی در این کتاب، حدیث شریف منزلت را صد مورد از منابع اهل سنت و هفتاد مورد از منابع شیعه نقل کرده و سپس متواتر بودن آن را بیان نموده است. ن.ک: غایه المرام، ج۲، ص۲۳ـ۱۴۳.

۷. محمدبن اسماعیل البخاری (۱۹۴ـ۲۵۶ق)، صحیح البخاری، تحقیق: محمدمحمود محمد، دارالکتب العلمیه، بیروت، چاپ اول، ۲۰۰۱، کتاب فضائل أصحاب النبی، باب۹، ص۶۷۶ ـ۶۷۷، حدیث۳۷۰۶.

۸. صحیح البخاری، کتاب المغازی، باب۸۰، ص۷۹۴، حدیث۴۴۱۶.

۹. مسلم بن الحجاج النیشابوری (۲۰۶ـ۲۶۱ق)، صحیح مسلم، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ اول، ۲۰۰۰، کتاب فضائل الصحابه، باب۴، ص۱۰۴۲، حدیث۳۱. گفتنی است که مسلم نیشابوری این حدیث را در این باب با چهار طریق نقل کرده است.

۱۰. الحافظ ابوعبدالله محمد بن یزید القزوینی (۲۰۷ـ۲۷۵ق)، سنن ابن ماجه، تحقیق: صدقی جمیل العطار، بیروت، دارالفکر، ۱۹۹۵، (باب فضائل اصحاب رسول الله۶)، ج۱، ص۵۴، حدیث۱۱۵.

۱۱. ابوعیسی محمد بن عیسی بن سوره (۲۰۹ـ۲۹۷ق)، الجامع الصحیح، سنن الترمذی، (کتاب المناقب، باب۲۱)، تحقیق: ابراهیم عطوه عوض محمد فوائد عبدالباقی و احمد محمد شاکر دار احیاء التراث العربی، بیروت، بی تا، ج۵، ص۶۴۱، حدیث۳۷۳۱.

۱۲. الحافظ ابوبکر عمرو بن ابی عاصم الضحاک بن مخلد الشیبانی (م۲۸۷ق)، تحقیق: محمد ناصرالدین الالبانی، المکتب الاسلامی، بیروت، چاپ سوم، ۱۹۹۳، کتاب السنه، ص ۵۸۸، حدیث۱۳۴۹.

۱۳. کتاب السنه، ص۵۸۸، حدیث۱۳۴۶. گفتنی است که عمرو بن ابی عاصم در این کتاب، حدیث شریف منزلت را با طرق مختلف و عبارات متعدد نقل کرده است. ر.ک: ص۵۸۶ـ۵۸۸، احادیث۱۳۳۱ـ۱۳۵۰.

۱۴. الحافظ ابو عبدالرحمن احمد بن شعیب النسائی (۲۱۵ـ۳۰۳ق)، خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب، تحقیق: محمد الکاظم المحمودی، مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه، قم، چاپ اول، ۱۴۱۹ق، ص۵۳، حدیث۲۴؛ ن.ک: ص۳۴ـ۳۵، حدیث۱۱ـ۱۲، ص۷۶ـ۹۵، احادیث۴۴ـ۶۳ و ص۱۷۱ـ۱۷۲، حدیث۱۲۶.

۱۵. الحافظ ابوعبدالله الحاکم النیشابوری (م۴۰۵ق)، المستدرک علی الصحیحین، (کتاب معرفه الصحابه، مناقب امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام))، دارالمعرفه، بیروت، چاپ اول،۱۹۸۶،ج۳، ص۱۰۹.

۱۶. المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۰۹.

۱۷. ن.ک: عبدالحسین شرف الدین (م۱۳۷۷ق)، المراجعات، (الهوامش التحقیقیه)، تحقیق: الشیخ حسین الراضی، المجمع العالمی لاهل البیت(علیه السلام)، چاپ دوم، قم، ۱۴۱۶ق، ص۳۷۳ـ۳۷۵.

۱۸. ن.ک: المراجعات، الهوامش التحقیه (شیخ حسین الراضی)، ص۳۷۳.

۱۹. گفتنی است دژ بلند و استواری که در کنار چشمه آبی ساخته شده بود و در کنار نوار مرزی کشور سوریه قرار داشت، تبوک نامیده می شد. سوریه در آن زمان از مستعمرات روم شرقی بود و اهالی آن نیز همگی مسیحی بودند. (ر.ک: لغت نامه دهخدا، ج۱۴، ص۳۲۹، انتشارات مجلس شورا ملی، تهران، ۱۳۳۵ش)

۲۰. شیخ طوسی، الامالی، ص۲۶۱، حدیث۱۳، مجلس۱۰، غایه المرام، ج۲، ص۸۴، حدیث۲۱.

۲۱. شیخ صدوق، علل الشرایع، مقدمه: سیدمحمدصادق بحرالعلوم، منشورات المکتبه الحیدریه، نجف، ۱۹۶۶، باب۱۱۶، ص۱۳۷ـ۱۳۸، حدیث۵.

۲۲. شیخ طوسی، الامالی، ص۵۰، مجلس۲، حدیث۳۴؛ بحارالانوار، ج۳۷، ص۲۵۴ـ ۲۵۵، حدیث۳. گفتنی است که کلمه داخل پرانتز (من) فقط در بحارالانوار آمده است. و همچنین ن.ک: بحارالانوار، ج۳۷، ص۲۵۷، حدیث۱۴.

۲۳. بشاره المصطفی۶، ص۱۴۷، عمادالدین طبری، کتابخانه حیدریه، نجف، ۱۳۸۳ق.

۲۴. الآمالی، شیخ طوسی، ص۵۳۰ـ۵۳۱، ح۱۱۴۷، دارالثقافه، قم، ۱۴۱۴ق.

۲۵. همان، ج۳۸، ص۳۳۴، حدیث۷ و نیز ن.ک: همان، ج۳۸، ص۳۳۶، حدیث۱۱ و ج۳۸، ص۳۴۲، حدیث۱۸.

۲۶. شیخ صدوق، الامالی ، ص ۸۶، مجلس۲۱، حدیث۱.

۲۷. جهت اطلاع بیشتر ن.ک: شیخ حسین الراضی، المراجعات، الهوامش التحقیقیه، ص۳۷۵.

۲۸. الحافظ ابوالحسن علی بن محمد الواسطی الشافعی (مشهور بن ابن مغازلی) (م۴۸۳ق)، مناقب علی بن ابیطالب(علیه السلام)، تحقیق: محمدباقر البهبودی، المکتبه الاسلامیه، تهران، ۱۳۹۴ق، ص۳۲ـ۳۳، حدیث۴۹.

۲۹. صحیح البخاری، ص۷۴۹، حدیث۴۴۱۶؛ صحیح مسلم، ص۱۰۴۲؛ خصائص امیرالمومنین(علیه السلام)، ص۵۳، حدیث۲۴۰۴؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۰۹.

۳۰. الشیخ سلیمان القندوزی الحنفی، م۲۹۴ق، ینابیع الموده، ج۱، باب۶، ص۶۰ و ج۱، باب۱۷، ص۱۰۱ و نیز ن.ک به: ابن عساکر الشافعی، تاریخ دمشق، تصحیح و تعلیق اعلاء الدین الاعلمی، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، چاپ اول، ۱۹۹۷، ج۱، ص۳۲۹ ـ۳۳۰.

۳۱. ینابیع الموده، ج۲، باب۵۶، ص۲۶۱. (شیخ قندوزی در پایان این روایت می گوید: این روایت را امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) نقل کرده است.)

۳۲. الموفق بن احمد بن محمد المکی الخوارزمی (م۵۶۸ق)، المناقب، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، چاپ چهارم، ۱۴۲۱ق، ص۱۴۲، حدیث۱۶۳؛ ینابیع الموده، ج۱، باب۷، ص۶۵؛ الهیثمی، مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۱۱؛ الگنجی الشافعی، کفایه الطالب، ص۱۶۸. (لازم به ذکر است که شیخ قندوزی این روایت را از زوائد المسند آورده است.)

۳۳. کنز العمال، ج۱۳، ص۱۲۲ـ۱۲۳، حدیث۳۶۳۹۲؛ المناقب، ص۵۴ـ۵۵، حدیث۱۹ (با کمی تفاوت)؛ تاریخ دمشق، ج۱، ص۳۲۱، حدیث۴۰۱. (قابل ذکر است که طبق تصریح جناب هندی، این روایت را حاکم در کتاب الکنی، شیرازی در کتاب الالقاب و نیز ابن النجار آورده اند.)

۳۴. المناقب، ص۳۹، حدیث۷؛ الفصول المهمه، فصل۱، ص۳۸ـ۳۹. گفتنی است که جمله داخل پرانتز (لیس بعدی نبی) مربوط به نقل خوارزمی است. لازم به ذکر است که ابن صباغ این روایت را از کتاب مناقب ضیاء الدین خوارزمی نقل نموده است.

۳۵. المناقب، ص۱۵۲، حدیث۱۷۸؛ کنزالعمال، ج۱۳، ص۱۰۵ـ۱۰۶، حدیث۳۶۴۳۴۵؛ ینابیع الموده، ج۱، باب۷، ص۶۷ (با کمی تفاوت). لازم به ذکر است که شیخ قندوزی این روایت را از مسند احمدبن حنبل نقل و جناب هندی آن را از مسند زیدبن ابی اوفی روایت نموده است.

۳۶. المناقب، ص۱۴۰، حدیث۱۵۹.

۳۷. همان، ص۱۵۸، حدیث۱۸۸؛ مجمع الزوائد ج۹، ص۱۳۱؛ کفایه الطالب، ص۲۶۴.

۳۸. المناقب، ص۱۰۹،حدیث۱۱۶؛ کفایه الطالب، ص۲۸۴.

۳۹. ن.ک: المراجعات، الهوامش التحقیقیه، ص۲۷۶ـ۲۷۷.

۴۰. ن.ک به: مؤمنون: ۴۵ـ۴۸؛ مریم: ۵۱ ـ۵۳؛ یونس: ۷۵.

۴۱. طه: ۲۹ـ۳۲.

۴۲. فرقان: ۳۵.

۴۳. اعراف: ۱۴۲.

۴۴. مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانی، ص۸۶۷ـ۸۶۸، دارالقلم، دمشق، چاپ اول، ۱۹۹۶م.

۴۵. کتاب العین، فراهیدی، ج۳، ص۱۹۴۶، انتشارات اسوه، قم، چاپ اول، ۱۴۱۴ق.

۴۶. علی بن محمد ابن احمد المالکی مشهور به ابن الصباغ (م۸۵۵ق)، الفصول المهمه، انتشارات اعلمی، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۵، ص۴۴.

۴۷. دکتر علی احمد السالوس (استاذ الفقه و الاصول بکلیه الشریعه جامعه قطر)، عقیده الامامه عند الشیعه الاثنی عشریه، دار الاعتصام، قاهره، چاپ اول، ۱۹۸۷، ص۱۵۲.

۴۸. همان، ص ۱۵۳.

۴۹. قصص: ۳۳ـ۳۴.

۵۰. ن.ک: طه: ۲۹ـ۳۲ .

۵۱. نهج البلاغه، نامه ۴۵.

۵۲. ن.ک: اعراف: ۱۴۲.

۵۳. سنن ابن ماجه، ج۱، ص۵۶ـ۵۵، حدیث ۱۲۰؛ خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام)، ص۲۹، حدیث۷؛ عمرو بن ابی عاصم، کتاب السنه، ص۵۸۳، حدیث۱۳۲۴.

منبع :طلوع – بهار ۱۳۸۷، شماره ۲۵ –

گونه‌شناسی انتقادی دیدگاه‌ها درباره تاریخ و چگونگی پیدایش تشیع(۲)

اشاره

در این نوشته   دیدگاه‌هایی مورد بررسی قرار گرفته که در مورد شیعه طرح گردید. این بررسی برای این است  تا آشکار شود آیا می‌توان یکی از آنها را به‌عنوان دیدگاهی مطابق واقع و شایسته دفاع برگزید، یا باید چاره‌ای دیگر اندیشید و دیدگاهی نو پیشنهاد کرد.

 

الف) پیدایش شیعه در مقطعی معین

همان‌گونه که اشاره شد، این دیدگاه را می‌توان به دو دسته اصلی تقسیم کرد: دیدگاه‌هایی که قائل به پیدایش شیعه در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) و دیدگاه‌هایی که قائل به پیدایش شیعه در مرحله پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله) هستند.

یک: پیدایش شیعه در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله)

پیروان این دیدگاه که اکثریت شیعیان هستند، تأسیس شیعه را نه‌تنها در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) بلکه به‌دست ایشان می‌دانند. این نظریه را تعداد قابل توجهی از اندیشمندان معاصر مطرح کرده‌اند. (۱) این دیدگاه از نظر چگونگی استدلال به هفت دسته فرعی و یا ترکیبی از آنها تقسیم می‌شود:

۱.‌ دیدگاه متن‌محور برپایه استدلال به کاربرد واژه شیعه از سوی پیامبر(صلی الله علیه و آله)

این استدلال، رایج‌ترین استدلال بر اثبات پیدایش تشیع در عصر نبوی است. عصاره این استدلال مبتنی بر این باور است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) بارها واژه شیعه را در حق پیروان علی(علیه السلام) به‌کار برد و به این ترتیب، به‌دست خود تشیع را پایه‌گذاری کرد. به‌عنوان نمونه، پیامبر(صلی الله علیه و آله) با اشاره به علی(علیه السلام) فرمودند: «إن هذا و شیعته لهم الفائزون» (۲) و در جایی دیگر خطاب به علی(علیه السلام) فرمودند: «أنت و شیعتک ترد علی انت و شیعتک راضین مرضیین.»(۳)

با توجه به فراوانی ذکر این استدلال در منابع مختلف، جا دارد اندکی بیشتر بر آن تأمل شود. نقدی که متوجه این دیدگاه است اینکه، کلمه شیعه در آن دوره به مفهوم مطلق پیرو به‌کار می‌رفت؛ در نتیجه نمی‌توان آن را به‌مثابه یک اصطلاح که در دوران بعد رواج یافت، درنظر گرفت. ما در زبان فارسی با کلماتی مثل مشایعت و تشییع که با شیعه و تشیع هم‌خانواده هستند، آشنایی داریم. این کلمه به مفهوم لغوی خود در صدر اسلام کاربرد زیادی داشت. واژه شیعه به استناد بیشتر منابع لغوی (۴) و نیز در کاربرد قرآنی آن (۵) به مفهوم پیرو می‌باشد. این واژه که مشتقات آن جمعاً ۱۲ بار در قرآن به‌کار رفته است، جز در سه مورد (۶) مجموعاً بار ارزشی مثبت ندارد؛ (۷) پس به هیچ روی نمی‌توان برای اثبات این مدعا به کاربرد قرآنی این واژه استناد کرد. درباره کاربرد این واژه از سوی پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم باید توجه داشت که این واژه در همان دوران و نزدیک به آن دوران هم مطلقاً به‌معنای پیرو به‌کار می‌رفت (۸) و هیچ انحصاری در کاربرد آن برای امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) وجود ندارد. به همین دلیل بعضی نویسندگان از دو شیعه رودررو در آن روزگار، یعنی شیعه آل‌البیت و شیعه بنی‌امیه یاد کرده‌اند. (۹) البته نمی‌توان انکار کرد که این واژه بعدها کارکرد خاص لغوی خود را از دست داد و تنها به‌عنوان اسم خاص بر پیروان علی(علیه السلام) اطلاق شد. (۱۰)

بنابراین این استدلال براساس خلط بین مفهوم لغوی و اصطلاحی واژه شیعه شکل گرفته و نمی‌توان در موضوعی بدین پایه از اهمیت به آن تکیه کرد. به‌کار رفتن لفظ شیعه علی(علیه السلام) در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) نمی‌تواند به‌معنای شیعه به مفهوم اصطلاحی باشد و ما وقتی از پیدایش شیعه سخن می‌گوییم، مراد مفهوم اصطلاحی شیعه است، نه مفهوم لغوی آن و نباید بین این دو مفهوم خلط کرد؛ یعنی در زمان خود پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم این کلمه به مفهوم لغوی آن به‌کار می‌رفت و تعبیر شیعه علی(علیه السلام) که پیامبر(صلی الله علیه و آله) آن را چندین بار به‌کار برده بود، ناظر به مفهوم لغوی بود و با مفهوم اصطلاحی شیعه که بعدها رواج یافت، تفاوت دارد. شاید به‌دلیل اشکالی که به این استدلال وارد است، صاحب‌نظرانی همچون شهید صدر که انتظار می‌رفت در کتاب نشأه الشیعه و التشیع دراین‌باره سخن گویند، موضع مشخصی درباره پیدایش این کلمه به‌عنوان یک اصطلاح نگرفته‌اند؛ (۱۱) بلکه به‌صراحت در مقدمه‌ای که بر کتاب مرحوم دکتر عبدالله فیاض نوشته‌اند، چنین آورده‌اند:

درست نیست که تاریخ پیدایش مکتب شیعه را وابسته به پیدایش واژه شیعه یا تشیع بدانیم؛ چراکه پیدایش نام‌ها و اصطلاحات امری است و پیدایش محتوا و واقعیت اصول آن امر دیگر، و صرف اینکه ما واژه شیعه را در بین واژه‌هایی که در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) یا بعد از رحلت آن حضرت حاکم بود، نیابیم، دلیل بر نبودن این مکتب و محتوا و اصول آن نمی‌شود. (۱۲)

واژه شیعه بعدها تنها برای پیروان علی(علیه السلام) به‌کار رفت و در این کاربرد جدید تعین یافت. زمان دقیقی برای تعین این اصطلاح در راستای اشاره به پیروان علی(علیه السلام) و به بیانی دیگر، برای رواج این اصطلاح وجود ندارد.

۲. دیدگاه رویدادمحور برپایه استدلال به پاره‌ای اقدامات پیامبر(صلی الله علیه و آله) مانند ماجرای یوم‌الدار و غدیر

انبوهی از روایات درباره عنایت و توجه خاص پیامبر(صلی الله علیه و آله) به امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) وجود دارد. این روایات در متون کهن ما بیشتر برای اثبات فضیلت و برتری علی(علیه السلام) مورد توجه بود؛ ولی برخی نویسندگان از این روایات هم برای اثبات وجود تشیع در عهد نبوی سود جسته‌اند. مهم‌ترین این رویدادها، مسائلی مانند ماجرای یوم‌الدار، لیله‌المبیت، ضربه غزوه خندق، فتح خیبر، غزوه تبوک و حدیث منزلت و غدیرخم است. از نگاه این افراد، چنین رویدادهایی به‌خوبی نشان‌دهنده وجود یک جریان متفاوت با دیگران در آن دوران است و این جریان، همان جریان، تشیع است. (۱۳)

این استدلال در نوع خود استدلال متینی است، ولی روشن است که سخن در این است که تشیع اثناعشری به مفهومی که امروزه وجود دارد، از چه زمانی پدید آمده است؛ درحالی‌که پیداست که نمی‌توان به کمک این استدلال اثبات کرد که این آیین به همین صورت از عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) وجود داشته است. البته در جمع‌بندی مقاله به این استدلال و دیگر استدلال‌های مربوط به اثبات وجود تشیع در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) که از این پس خواهد آمد، بار دیگر رجوع و پیشنهادی برای چگونگی استناد به آنها ارائه خواهد شد.

۳. دیدگاه شخص‌محور برپایه استدلال به رفتار متفاوت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و طرف‌داران او در عصر پیامبر

این دیدگاه نیز با تکیه بر وجود یک جریان سیاسی متمایز از دیگران با محوریت علی(علیه السلام) و یارانش، (۱۴) درپی اثبات وجود تشیع در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. سید علی‌خان مدنی شیرازی در الدرجات الرفیعه، شرح‌حال هفتاد نفر از صحابه رسول گرامی اسلام را به‌عنوان اصحاب شیعی می‌آورد که ۲۵ نفر از بنی‌هاشم و ۴۵ نفر دیگر از غیر بنی‌هاشم می‌باشند. (۱۵) ویژگی‌های این جریان در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) چنین برشمرده شده است: اطاعت و تسلیم محض در برابر نص، ایمان و اعتقاد راسخ، شجاعت و جنگجویی، زهد و پارسایی و ساده‌زیستی. (۱۶)

این دیدگاه نیز به‌روشنی نسبت به اثبات جریانی به‌نام تشیع به مفهوم امروزی آن در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) بیگانه است. هرچند این استدلال، استدلالی متین و شایسته دفاع است، ولی به‌نظر می‌رسد چگونگی استناد به این گزارش‌ها باید به‌گونه‌ای دیگر باشد.

۴. دیدگاه جامعه‌محور برپایه استدلال به تضادهای موجود در جامعه نخستین اسلامی

براساس این دیدگاه، پس از شکل‌گیری خرده‌گروه‌های منزلتی، طبقاتی و جغرافیایی در درون جامعه نوپای اسلامی، جمعی که احساس وفاق ارزشی و هنجاری بیشتری به یکدیگر داشتند و تعلق خاطر بیشتری به دین و فرهنگ جدید داشتند، برای حفظ ارزش‌ها و منافع مذهبی خویش به یکدیگر پیوستند و نزدیک‌ترین فرد به دین اسلام در کنش و اندیشه را علی بن ابی‌طالب(علیه السلام) دیدند. از این رو او را به رهبری برگزیدند و گروه شیعه را تشکیل دادند. این روند در فرایندی اجتماعی و در گذر چندین سال به‌وقوع پیوست؛ یعنی ابتدا رهبر جامعه اسلامی ادعای نبوت نمود و برای ترویج عقاید خویش، عضوگیری کرد و به آنها آگاهی بخشید و اعضای گروه با آگاهی بر منافع خویش به‌سوی تضاد بیشتر با کسانی پیش رفتند که در تعارض با منافع آنان بود، تا اینکه ستیز به اوج خود رسید … تا اینکه جمعی علی(علیه السلام) را برگزیدند و با محوریت او گروه شیعه را تشکیل دادند و در زمان پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، به شیعه علی(علیه السلام) شهرت یافتند. گروه شیعه این تشکیلات را برای حفظ و توسعه همان اسلام و عقایدی بنا نهاد که روز اول به آن ایمان آوردند و سال‌ها برای حفظ و توسعه آن به مبارزه و ستیز با معارضان پرداختند. (۱۷)

این دیدگاه در کتابی با عنوان تحلیلی بر چگونگی شکل‌گیری شیعه در صدر اسلام با رویکردی جامعه‌شناختی و با استفاده از نظریه تضاد کارل مارکس و نظریه کشمکش دارندورف (۱۸) و برای سنجش این فرضیه نگارش یافته است.

عده‌ای از مسلمانان مکه و مدینه به رهبری علی بن ابی‌طالب(علیه السلام) در صدر اسلام برای رسیدن به منابع کمیاب به انگیزه تثبیت و توسعه ایدئولوژی اسلامی، گروه شیعه را تشکیل داده‌اند. (۱۹)

مؤلف معتقد است که توانسته است فرضیه خود را به اثبات برساند. (۲۰)

این تحلیل برای پیدایش تشیع هرچند نقطه آغاز تشیع را به عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) برمی‌گرداند، ولی به‌روشنی برخلاف مسلمات اعتقاد شیعیان اثناعشریه است که پیدایش تشیع را به‌دست خود پیامبر(صلی الله علیه و آله) و به هدایت اهل‌بیت(علیه السلام) و به‌مثابه تداوم نبوت می‌دانند، نه معلول یک تضاد اجتماعی و به ابتکار گروهی از مسلمانان که علی(علیه السلام) را برای رهبری مناسب تشخیص دادند.

۵. دیدگاه عقل‌محور برپایه استدلال عقلی بر سرشت و اقتضای دعوت نبوی و به‌هم پیوستگی نبوت و امامت

استدلال دیگر هم که گاه برای اثبات تشیع در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) اقامه می‌شود، یک استدلال عقلی برای ضرورت تداوم نبوت و فلسفه وجودی امامت است. براساس این دیدگاه، چون جوهره تشیع را باور به امامت تشکیل می‌دهد و پیوندی ژرف بین امامت و نبوت وجود دارد، پس صرف‌نظر از گزاره‌های تاریخی، از نظر عقلی نیز باید باور داشت که تشیع از همان عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) وجود داشته است. نویسنده کتاب بحوث مع اهل السنه و السلفیه ضمن ذکر نمونه‌هایی قابل توجه از کاربرد واژه شیعه در عهد نبوی که به‌مثابه تلاش پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای ترویج لفظ شیعه است، استدلال عقلی مبسوطی برای اثبات تلاش پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای نشاندن مضمون امامت در جان مردم اقامه کرده‌است. (۲۱)

این استدلال نیز به‌نوبه خود استدلالی استوار و خدشه‌ناپذیر است؛ ولی سخن در این است که آیا به کمک این استدلال می‌توان اثبات کرد که جریانی به‌نام تشیع به مفهوم امروزی آن در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) وجود داشته است؟

۶. دیدگاه اندیشه‌محور برپایه استدلال به وجود اندیشه و فهمی متمایز از اسلام و سیره نبوی در زمان حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله) در مقایسه با دیگر فهم‌ها و برداشت‌ها از اسلام و سیره نبوی

جوهره این دیدگاه هم آن است که در زمان حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله)، اندیشه و فهمی متمایز از اسلام و سیره نبوی وجود داشت و همین فهم متمایز را می‌توان نشانه وجود تشیع از همان دوره شمرد. آنچه درباره ناکارآمدی چند دیدگاه اخیر ذکر شد، عیناً برای این دیدگاه نیز قابل ذکر است.

۷. دیدگاه دین‌محور برپایه استدلال به یکسانی اندیشه شیعی با دین اسلام و نادرست بودن تعبیر پیدایش تشیع

این دیدگاه وجود تشیع در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) را این‌گونه اثبات می‌کند که تشیع، چیزی جز اسلام نیست. لذا پاسخ دادن به این پرسش که پس از ظهور اسلام، تشیع چگونه پدید آمد، افتادن در این دام است که ابتدا پذیرفته‌ایم که زمانی اسلام بوده و تشیع نبوده است، اکنون می‌خواهیم بدانیم تشیع در چه زمانی و چگونه پدید آمده است؛ حال آنکه این پرسش را باید متوجه اهل‌سنت ساخت و پرسید تسنن چگونه و از چه زمانی پدید آمده است؟ درست است که پیروان تشیع در مقایسه با اهل‌سنت همواره در اقلیت بوده‌اند، ولی هیچ پیوند منطقی بین اقلیت و اکثریت بودن با تقدم و تأخر در پیدایش وجود ندارد؛ درواقع این‌گونه نیست که الزاماً زمان پیدایش هر اندیشه و فهمی از اسلام که پیروان آن در اقلیت هستند، پس از زمان پیدایش اندیشه‌ای با پیروان بیشتر باشد. (۲۲)

درباره این استدلال هم باید گفت اگر سخن در ریشه‌های تشیع باشد، این استدلال پذیرفتنی و گره‌گشاست؛ ولی اگر سخن در تشیع به‌معنای امروزی آن باشد، این استدلال با وجود اتقان و استواری، ناتوان از آن است که وجود اعتقاد به تشیع دوازده امامی را در آن روزگاران ثابت کند.

دو. دیدگاه‌های پیدایش تشیع در دوران پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)

اگر بیشتر شیعیان بر این باورند که تشیع در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) پدید آمد، بیشتر دیدگاه‌ها درباره پیدایش تشیع، آن را مربوط به دوران پس از حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) می‌داند. این دیدگاه‌ها را هم می‌توان به دو دسته کلی تقسیم کرد: دیدگاه‌هایی که برای پیدایش تشیع ریشه‌های درون‌دینی درنظر گرفته و دیدگاه‌هایی که برای آن ریشه‌هایی برون‌دینی درنظر گرفته‌اند. این دو دیدگاه را با عنوان‌های دیگری هم مانند دیدگاه‌هایی که پیدایش تشیع را متأثر از رویدادهای نخستین جامعه اسلامی درنظر گرفته‌اند و دیدگاه‌های که آن را متأثر از روابط با غیر مسلمانان دانسته‌اند (۲۳) و یا نگاه همدلانه و ناهمدلانه یاد کرده‌اند.

۱. دیدگاه‌هایی که پیدایش تشیع را دارای منشأ درون‌دینی می‌دانند

۱ ـ ۱. پیدایش تشیع در روز رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله): مرحوم علامه طباطبایی در کتاب شیعه(۲۴) در بحثی با عنوان «مخالفان شیعه» ضمن اشاره به دیدگاه‌هایی که تشیع را نتیجه اقدامات ابن‌سبأ یهودی و ایرانی‌ها و حتی مساعی امام پنجم و ششم و آل‌بویه و صفویه می‌دانند و رد آنها، (۲۵) نظر خود را این‌طور بیان می‌کند:

طریقه تشیع از روز رحلت پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله) طلوع کرده و جماعتی با این روش، تعین و تمیز پیدا کرده‌اند (۲۶) … غرض آنها (شیعیان) از این انتقاد (به خلفا) دفاع از یک رشته نصوص مسلمه‌ای بود که به‌موجب آنها، ولایت مسلمین به‌دست امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) سپرده شده بود؛ نصوصی که به‌موجب آنها اهل‌بیت پیغمبر، پیشوایان دین و مرجع جمیع شئون علمی و عملی اسلام معرفی شده بودند و همین نصوص، هم‌اکنون نیز به‌نحو تواتر در دست فریقین ـ اهل‌سنت و شیعه ـ موجود می‌باشد. (۲۷)

۲ ـ ۱. پیدایش شیعه درپی ماجرای سقیفه: این دیدگاه که طرف‌داران زیادی دارد، تفاوت موضع شیعیان با جریان حاکم پس از سقیفه و متمایز شدن صف پیروان علی(علیه السلام) از جریان حاکم را عامل اصلی پیدایش تشیع می‌شمرد.(۲۸)

۳ ـ ۱. پیدایش شیعه در عصر خلافت عثمان: در این دیدگاه، رویه ناپسند عثمان در حکومت‌داری و موضع‌گیری تند برخی یاران امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) علیه او و کارگزاران حکومتی‌اش، موجب متمایز شدن یک خط سیاسی جدید در جامعه اسلامی به‌نام تشیع شد. (۲۹)

۴ ـ ۱. پیدایش شیعه در ماجرای قتل عثمان: این دیدگاه پیدایش تشیع را مربوط به اواخر خلافت عثمان و به‌صورت مشخص در ماجرای فتنه «الدار»، یعنی کشته شدن خلیفه سوم می‌داند. (۳۰)

۵ ـ ۱. پیدایش شیعه در عصر خلافت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام): از نظر قائلین این دیدگاه، قدرت یافتن امیرالمؤمنین و پیروان ایشان و تشکل یافتن آنها در قالب حکومت، خاستگاه پیدایش تشیع شد. (۳۱)

۶ ـ ۱. پیدایش شیعه در ماجرای جنگ جمل: این دیدگاه نیز به ابن‌الندیم نسبت داده شده است. (۳۲)

۷ ـ ۱. پیدایش تشیع بعد از ماجرای حکمیت: گروهی نیز پیدایش تشیع را به مقطع زمانی پس از ماجرای حکمیت در سال ۳۷ ق تا پیش از شهادت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) برگردانده‌اند. (۳۳)

۸ ـ ۱. پیدایش تشیع به‌دنبال شهادت امام حسین(علیه السلام): برخی نیز به این باور گرویده‌اند که به‌دنبال شهادت امام حسین(علیه السلام) و پیدایش جریان‌هایی مانند توابین و کیسانیه، عملاً گروهی از پیروان اهل‌بیت(علیه السلام) گرد هم آمدند و همین نکته از نظر صاحبان این نظریه موجب شکل‌گیری جریانی شد که به تشیع شهرت یافت. (۳۴)

۹ ـ ۱. پیدایش تشیع پس از کشته شدن مختار در کوفه: این دیدگاه بر این باور است که تشیع پس از کشته شدن مختار در کوفه پدید آمد. (۳۵)

۱۰ ـ ۱. پیدایش تشیع در عصر امام صادق(علیه السلام): کثرت فعالیت‌های فرهنگی و علمی امام صادق(علیه السلام) برای تبیین مرزهای اعتقادی شیعه و نشان دادن مبانی رفتار دینی، یعنی فقه سبب شده است برخی مورخان پیدایش شیعه را به عصر این امام منسوب دارند. (۳۶)

۱۱ ـ ۱. پیدایش تشیع در عصر غیبت صغرا: این دیدگاه بیشتر به تشیع اثناعشری نظر دارد و بر این باور است که ابهام‌ها و حیرت دوران غیبت صغرا سبب متمایز شدن گروهی از شیعیان شد که بعدها به‌نام اثناعشریه شهرت یافتند. (۳۷)

۱۲ ـ ۱. پیدایش تشیع در عصر آل‌بویه: گرایش‌های شیعی آل‌بویه ـ که البته معلوم نیست به‌عنوان شیعه زیدی یا اثناعشری صورت می‌بست ـ و آزادی عمل نسبی علمای شیعه و رونق و اعتبار آنها در پایتخت خلافت، عمران و آبادانی عتبات مقدسه و فراهم آمدن آثاری که کلام و فقه شیعه را از کلام و فقه اهل‌سنت جدا و متمایز می‌ساخت، سبب شده است که عده‌ای از مورخان، عصر آل‌بویه را عصر پیدایش شیعه بشمارند. (۳۸)

شاید در لابه‌لای آثار متعدد مربوط به پیدایش تشیع، دیدگاه‌های دیگری هم مانند پیدایش تشیع در عصر صفویه وجود داشته باشد که به‌دلیل وضوح بطلان آن، نیازی به ذکر آنها دیده نشد.

در مقام نقد عام این دیدگاه‌ها می‌توان گفت گرچه هریک از این مقاطع تاریخی، مقطعی سرنوشت‌ساز و حتی نقطه عطفی برای تاریخ شیعه به‌حساب می‌آیند، اما بنا به ادله زیر نمی‌توان هیچ‌یک از این مقاطع را به‌عنوان مقطع پیدایش تشیع درنظر گرفت: (۳۹)

ـ پیشینه داشتن هریک از این مقاطع: آنچه به‌عنوان نشانه‌های پیدایش شیعه در هریک از این مقاطع بیان می‌شود، رد پایی در دوران پیش از خود دارد. به‌عنوان مثال، اگر روز رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله) را روز پیدایش تشیع درنظر بگیریم، کسانی که در آن روز موضعی متفاوت از دیگر صحابه داشتند، در ایام حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز چنین بودند و نمی‌توان نقطه آغاز موضع متفاوت آنها را روز رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله) دانست، و یا اگر شیخ مفید در عصر آل‌بویه برای نخستین‌بار اندیشه‌هایی را ابداع و آنها را ساخته و پرداخته می‌کرد، شاید می‌توانستیم وی را پایه‌گذار و مبتکر تشیع بدانیم، ولی وقتی شاهدیم که او به گردآوری و تدوین و تبویب و تنقیح و تهذیب احادیثی پرداخته که دو قرن پیش از ایام حیات او صادر شده است، دیگر نمی‌توان وی را پایه‌گذار تشیع دانست.

ـ محل مناقشه بودن شواهد تاریخی مورد استناد این دیدگاه‌ها: شواهدی که این دیدگاه‌ها برای اثبات مدعای خود به آن استناد می‌کنند، در بسیاری از موارد مورد مناقشه و قابل خدشه است. به‌عنوان نمونه، پیدایش تشیع در عصر عثمان ـ لااقل در یکی از برداشت‌ها ـ مبتنی بر این برداشت است که شیعیان درپی قتل خلیفه و جایگزین کردن علی(علیه السلام) بودند و با کشتن خلیفه توانستند به‌عنوان یک قدرت سیاسی و اجتماعی بروز کنند. روشن است که از نظر تاریخی چنین نیست و نمی‌توان همه دشمنان عثمان را پیرو اندیشه شیعی دانست. همچنین بعد از کشته شدن مختار از سوی زبیریان، تحول خاصی رخ نداد تا بتوان آن را نقطه آغاز تشیع نامید. نقد و بررسی مبسوط تاریخی هریک از دیدگاه‌ها نیازمند فرصت دیگری است.

ـ ناهمگونی در تعریف تشیع: در این دیدگاه‌ها، مفهوم واحدی از تشیع مبنا قرار نگرفته است؛ گاه سخن از تشیع به میان است و گاه سخن از شیعیان، گاه مراد از تشیع تنها دوستداری امیرالمؤمنین است و گاه اعتقاد به حقانیت او برای خلافت و گاه مسائل دیگر و این‌گونه نیست که در تمام آنها مراد تشیع اثناعشری باشد. روشن است که این اشکال شاید متوجه یکایک دیدگاه‌ها مستقل از دیگری نباشد، ولی وقتی مجموع آنها را با هم مدنظر قرار دهیم، با این اشکال مواجه خواهیم شد.

ـ خلط بین عامل پیدایش و عامل مؤثر بر روند فعالیت: این عوامل شاید هرکدام در یکی از مراحل حرکت اجتماعی تشیع اثناعشری نقش داشته باشد، ولی نمی‌توان عامل مؤثر بر روند رشد و گسترش را با عامل مؤثر در پیدایش یکی انگاشت.

با توجه به آنچه گذشت، نمی‌توان هیچ‌یک از این مقاطع تاریخی را به‌عنوان نقطه آغاز تشیع نامید؛ هرچند تأثیر این مقاطع بر تاریخ حیات اندیشه‌ای و سیاسی تشیع را نیز نمی‌توان انکار کرد. دراین‌باره نیز در جمع‌بندی مقاله نکاتی مطرح خواهد شد.

۲. دیدگاه‌هایی که معتقدند تشیع منشأ برون‌دینی دارد (ریشه‌های پیدایش شیعه را به بیرون از محیط اسلامی پیوند می‌زنند)

۱ ـ ۲. پیدایش تشیع به‌دست عبدالله بن سبأ

یکی از دیدگاه‌های شگفت درباره پیدایش تشیع که به‌ویژه در سال‌های اخیر به گستردگی تمام در پایگاه‌های اطلاع‌رسانی و منابع مکتوب ضد شیعه بر طبل آن نواخته می‌شود، معتقد است تشیع را یک یهودی یمنی تازه‌مسلمان به‌نام عبدالله بن سبأ بنیان نهاده است. لازمه پذیرش این دیدگاه این است که پیدایش تشیع را در زمان خلافت عثمان و خلافت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بدانیم.

این دیدگاه به‌خوبی از سوی صاحب‌نظران شیعی و غیر شیعی نقد شده است که اگر مفاد مجموعه متون و منابع مربوط به این موضوع را در یک طیف درنظر بگیریم، یک سر طیف را انکار وجود تاریخی شخصی به‌نام عبدالله بن سبأ تشکیل می‌دهد و طرف دیگر را پیدایش تشیع و پایه‌گذاری اعتقادات شیعی به‌دست او. (۴۰) مهم‌ترین ادله نادرست بودن این توهم که منجر به تردید در وجود تاریخی چنین شخصی می‌شود، چنین است: عدم وثاقت قدیم‌ترین راوی این ماجرا، (۴۱) عدم ذکر اخبار عبدالله بن سبأ از سوی همه مورخان برجسته به‌ویژه در سده‌های نخستین اسلامی، (۴۲) چنددستگی گزارش‌های مربوط به نسب او و نیز شرح ماجرا در متون اولیه، قابل قبول نبودن تحت‌تأثیر قرار گرفتن صحابه کبار مانند ابوذر و عمار، مفقود بودن حلقه‌هایی مهم از حضور ابن‌سبأ در حوادث صدر اسلام، طرد و لعن ابن‌سبأ از سوی شیعیان در طول تاریخ و تبری جستن از او. (۴۳)

پیدایش تشیع به‌دست ایرانیان

دیدگاه دیگر در این زمینه، دخالت و نقش ایرانیان در پیدایش شیعه است. (۴۴) خلاصه این دیدگاه چنین است که ایرانی بودن مادر امام سجاد(علیه السلام) سبب شد ایرانیان که از دیرباز به فرهنگ سلطنت و پادشاهی خو گرفته بودند، آن را به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) منسوب کنند و از در هم آمیختن اسلام و فرهنگ شاهنشاهی، نوعی اسلام ایرانی پدید آورند. علاوه بر این، هر امام فرزند امام پیشین است و این امر نوعی شباهت با سلطنت موروثی ایرانیان دارد. آموزه‌های آشکار شیعی پیش از رواج اسلام در ایران، رواج تشیع در جنوب لبنان پیش از عمومیت یافتن آن در ایران و غیر عرب بودن مادر برخی دیگر از ائمه و شیعه نشدن مردمان منسوب به قوم و قبیله ایشان، از مهم‌ترین نشانه‌های نادرستی این توهم است. (۴۵)

بنابر آنچه گذشت، هیچ‌یک از دیدگاه‌هایی که یکی از مقاطع پس از حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به‌عنوان مقطع پیدایش تشیع درنظر گرفته‌اند، چه دیدگاه‌های دوازده‌گانه‌ای که برای پیدایش تشیع منشأ درونی قائل بودند و چه دو دیدگاهی که برای پیدایش تشیع منشأ بیرونی قائل بودند، قابل پذیرش به‌نظر نمی‌رسد.

پی نوشت:

[۱]. آتام در مقاله «نظریه پیدایش تشیع در زمان پیامبر اسلام|»، سخن تاریخ، ش ۳، تابستان ۱۳۸۷، ص ۲۲ ـ ۴ باورمندان به این دیدگاه را معرفی کرده است: کاشف‌الغطاء، اصل الشیعه و اصولها، ص ۲۰؛ مظفر، السقیفه، ص ۶۰ ـ ۲۸؛ زین عاملی، الشیعه فی التاریخ، ص ۳۴؛ مغنیه، الشیعه فی المیزان، ص ۲۴؛ نعمه، روح التشیع، ص ۳۰؛ گلپینارلی، مذاهب اسلامی و تشیع در مسیر تاریخ، ص ۳۱ ـ ۲۶. این نویسندگان مستندات این دیدگاه را در آثار خود آورده‌اند. دیدگاه پیدایش تشیع در عصر پیامبر| به اشعری قمی، نوبختی و ابوحاتم رازی (۳۲۲ ق) هم نسبت داده شده است. (ر.ک به: آتام، «نظریه پیدایش تشیع در زمان پیامبر اسلام|»، سخن تاریخ، ش ۳، تابستان ۱۳۸۷، ص ۶ ـ ۵) به این فهرست می‌توان شواهد دیگری هم افزود؛ ازجمله سعید، الرسول و الشیعه (این کتاب یکبار هم در کویت به چاپ رسیده و به زبان فارسی نیز با نام شناخت شیعه ترجمه شده است)؛ سبحانی، تشیع از چه زمانی پدید آمده است؟ در تاریخ ۱۳/۴/۹۱:

http://www.shafaqna.com/persian/component/k2/item/15840.html

۲. سیوطی، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج ۶، ص ۳۷۹، ذیل آیه ۷ سوره مبارکه بینه.

۳. الحبری الکوفی، تفسیر الحبری، ص ۳۷۲. برای آگاهی از کاربردهای واژه شیعه علی(علیه السلام) در حدیث ر.ک به: آتام، «نظریه پیدایش تشیع در زمان پیامبر اسلام|»، سخن تاریخ، ش ۳، تابستان ۱۳۸۷، ص ۱۰ ـ ۹ و در روایات ذیل آیات ر.ک به: الحبری الکوفی، تفسیر الحبری، ص ۱۳ ـ ۱۰.

۴. فیروزآبادی، محمد بن یعقوب، القاموس المحیط، بیروت، دارالفکر، ۴ جلد، ۱۴۰۳ق؛ الجوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح، تحقیق احمد عبدالغفور عطار، ج دوم، بیروت، دارالعلم للملایین، ۶ ج، ۱۳۷۶ق؛ ابن‌منظور، لسان العرب، ج ۷، ص ۲۵۸.

۵. عبدالباقی، المعجم المفهرس، ص ۳۹۸.

۶. دو بار در آیه ۱۵ سوره مبارکه قصص درباره شیعه حضرت موسی(علیه السلام): «وَ دَخَلَ الْمَدینَه عَلى‏ حین‌ِ غَفْلَه مِنْ أ‌َهْلِها فَوَجَدَ فیها رَجُلَین‌ِ یقْتَتِلان‌ِ هذا مِنْ شیعَتِه وَ هذا مِنْ عَدُوِّه فَاسْتَغاثَهُ الَّذی مِنْ شیعَتِه عَلَى الَّذی مِنْ عَدُوِّه فَوَکزَهُ مُوسى‏ فَقَضى‏ عَلَیه قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیطان‌ِ إ‌ِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبین» و یک بار درباره حضرت ابراهیم(علیه السلام) در آیه ۸۳ سوره صافات: «وَ إ‌ِنَّ مِنْ شیعَتِه لَإ‌ِبْراهیمَ.»

۷. به‌عنوان نمونه: «قُلْ هوَ الْقادِرُ عَلى‏ أ‌َنْ یبْعَثَ عَلَیکمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکمْ أ‌َوْ مِنْ تَحْتِ أ‌َرْجُلِکمْ أ‌َوْ یلْبِسَکمْ شِیعاً وَ یذیقَ بَعْضَکمْ بَأْسَ بَعْضٍ انْظُرْ کیفَ نُصَر‌فُ الْآیاتِ لَعَلَّهمْ یفْقَهونَ» (انعام (۶): ۶۵)؛ «إ‌ِنَّ الَّذینَ فَرَّقُوا دینهمْ وَ کانُوا شِیعاً لَسْتَ مِنهمْ فی‏ شَی‏ءٍ إ‌ِنَّما أ‌َمْرُهمْ إ‌ِلَى اللَّه ثُمَّ ینَبِّئُهمْ بِما کانُوا یفْعَلُونَ» (انعام (۶): ۱۵۹)، «إ‌ِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِى الْأ‌َرْضِ وَ جَعَلَ أ‌َهلَها شِیعاً یسْتَضْعِفُ طائِفَه مِنهمْ یذَبِّحُ أ‌َبْناءَهمْ وَ یسْتَحْیی‏ ن‌ِساءَهمْ إ‌ِنه کانَ مِنَ الْمُفْس‌ِدینَ» (قصص (۲۸): ۴)؛ «مِنَ الَّذینَ فَرَّقُوا دینهمْ وَ کانُوا شِیعاً کلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیهمْ فَر‌حُونَ.» (روم (۳۰): ۳۲)

۸. ازجمله: «قال أبوالخطاب: بلغ مروان أن أبا مسلم و قحطبه و أصحاب الرایات السود و أشیاعهم شیعه لإبراهیم» ناشناس، اخبار الدوله العبادیه، ص ۳۹۳؛ «… و ذلک أن شیعه ولد العباس افترقت بعد إبراهیم‏» (همان، ص ۴۰۳)؛ «و ان المختار بن ابى‌عبید الثقفى جعل یختلف بالکوفه الى شیعه بنى هاشم‏» (الدینوری، الاخبار الطوال، ص ۲۸۸)؛ «و کان من شیعه عثمان رضى الله عنه» (ابن‌اثیر، اسد الغابه، ج ۵، ص ۲۳۷)؛ «و هو معاویه بن حدیج الّذی کان من شیعه معاویه بن أبی‌سفیان» (ابن‌حجر العسقلانی، الاصابه، ج ۴، ص ۳۰۳)؛ «إلى أن صار فی کل بلد من شیعه بنى‌العباس من یحمل السلاح» (ابن‌العمرانی، الإنباء فی تاریخ الخلفاء، ص ۵۹)؛ «و شیعه محمد بن الحنفیه یزعمون انه لم یمت» (بلاذری، انساب الاشراف، ج ۲، ص ۲۰۲)؛ «فکان یحرّضنا و یحضّنا و یقول إنّ شیعه الله یقتلونهم بنصیبین» (همان، ج ۶، ص ۴۲۶)؛ «و أنصار الضعیف، و شیعه الرسول و آل الرسول‏» (همان، ص ۴۳۰)؛ «اسمه الحصین و سمّاه رسول الله صله عبدالله و هو من شیعه عثمان بن عفّان روى عنه‏»(المقدسی، البدء و التاریخ، ج ۵، ص ۱۱۸)؛ «کان جماعه من بنی‌هاشم و شیعه المهدی خاضوا فی خلع عیسى بن موسى من ولایه» (ابن‌خلدون، تاریخ ابن‌خلدون، ج ۳، ص ۲۶۱)؛ «ینادی من أعلى القصر بأعلى صوته: ألا یا شیعه مسلم بن عقیل! ألا یا شیعه الحسین بن علی!» (ابن‌اعثم الکوفی، کتاب الفتوح، ج ۵، ص ۵۰)؛ «فصاح بهم الحسین رضی الله عنه: و یحکم یا شیعه آل سفیان»! (همان، ص ۱۱۷)؛ «فرفع مصعب رأسه إلیهم فقال: الحمد للّه الذی أمکن منکم یا شیعه الدجال! قال: فتکلم رجل منهم یقال له بحیر بن عبدالله السلمی، فقال: لا و الله ما نحن بشیعه الدجال، و لکنا شیعه آل محمد|» (همان، ج ۶، ص ۲۹۲).

۹. الموسوی، التشیع، نشأته، معالمه، ص ۴۱.

۱۰. بنابراین در گزاره‌هایی مثل: «و أهل قمّ شیعه غالیه قد ترکوا الجماعات و عطّلوا الجامع الى ان الزمهم رکن الدوله عمارته و لزومه‏» (مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، ص ۳۹۵) و «و نصف الأهواز شیعه» (همان، ص ۴۱۵) بدون تردید امامیه موردنظر است.

۱۱. الصدر، نشأه التشیع و الشیعه، ص ۶۳ ـ ۵۸.

۱۲. فیاض، پیدایش و گسترش تشیع، ص ۸ .

۱۳. به‌عنوان نمونه: حسینی روحانی، بحوث مع اهل السنه و السلفیه، ص ۱۹ به بعد (البته استدلال‌های مؤلف محترم تنها منحصر به این رویدادها نیست)؛ غریفی، التشیع، نشوئه، مراحله، مقوماته، ص ۲۵ به بعد.

۱۴. الزین عاملی، الشیعه فی التاریخ، ص ۴۰ ـ ۳۸.

۱۵. نوری، «ویژگی‌های جریان تشیع در عصر نبوی|»، شیعه‌شناسی، سال پنجم، ش ۱۷، بهار ۱۳۸۶، ص ۷۸ ـ ۷۷، به نقل از شیرازی، الدرجات الرفیعه فی طبقات الشیعه، ص ۴۵۲ ـ ۴۱.

۱۶. نوری، «ویژگی‌های جریان تشیع در عصر نبوی|»، شیعه‌شناسی، سال پنجم، ش ۱۷، بهار ۱۳۸۶، ص ۹۸ ـ ۸۳.

۱۷. غفاری‌فر، تحلیلی بر چگونگی شکل‌گیری شیعه در صدر اسلام با رویکردی جامعه‌شناختی، ص ۲۳۰ ـ ۲۲۹.

۱۸. همان، فصل اول به‌ویژه ص ۴۷ ـ ۳۱.

۱۹. همان، ص ۴۷.

۲۰. … این نتیجه، همان مستدل کردن فرضیه و مدل تحقیق است. (همان، ص ۲۳۰)

۲۱. حسینی روحانی، بحوث مع اهل السنه و السلفیه، ص ۱۹ به بعد.

۲۲. الصدر، نشأه التشیع والشیعه، ص ۶۳ ـ ۵۸.

۲۳. آقانوری، خاستگاه تشیع، ص ۱۵۵ ـ ۱۳۸.

۲۴. کتاب شیعه (طباطبایی، شیعه؛ مذاکرات و مکاتبات پروفسور هانری کربن با علامه سید محمدحسین طباطبایی) ترکیب دو کتاب است: کتاب مکتب تشیع که در سال ۱۳۳۹ منتشر شد و در سال ۱۳۵۵ با عنوان شیعه، تجدیدنظر کلی و تجدید چاپ شد، و نیز رسالت تشیع در دنیای امروز که تکمیل گفتگوهایی در سال ۱۳۴۰ است و نخستین‌بار در سال ۱۳۷۰ چاپ شد. (همان، مقدمه دکتر غلامرضا اعوانی، ص ۳؛ چاپ مستقل و جدید کتاب رسالت تشیع در دنیای امروز با این نام است: رسالت تشیع در دنیای امروز (گفت‌وگویی با هانری کربن) کتاب شیعه بار دیگر به کوشش آقای سید هادی خسروشاهی بدون قسمت «رسالت تشیع در دنیای معاصر»، ولی با دو ضمیمه سودمند منتشر شده است؛ (ر.ک به: طباطبایی، شیعه؛ مجموعه مذاکرات با پروفسور هانری کربن) ضمیمه نخست با عنوان «اعتراض یک ناشناس بر کتاب شیعه»، (همان، ص ۲۰۴ ـ ۱۸۱) پاسخ مرحوم علامه به یک نویسنده ناشناس در نقد کتاب شیعه است که قبلاً در نشریه مکتب تشیع، سال سوم، مورخ ذی‌حجه ۱۳۸۰ هجری، ص ۷۹ ـ ۴۹ درج شده بود. در این نقد، معترض ناشناس اولین اشکال خود را به ملاقات علامه با هانری کربن گرفته است: «نباید با مردم امروز و خصوصاً با امروزی‌ها که سراپا فاسدند و غرضی جز هدم اساس دین ندارند، تماس گرفت؛ نباید گول وعده‌های بی سر و ته آنها را خورده و به کمک و مساعدت دینی آنها امیدوار بود و از این‌گونه نظریه که در نشریه شیعه است، سخن به‌میان آورد. امید را به خدایی باید بست که وعده حفظ و حراست دین خود را داده و در کلام خود می‌فرماید: «انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون.» ما چرا چشم کمک و همراهی از امام زمان# نداشته باشیم، ما چرا شِکوه به او نبریم و دست به دامن او نشویم؟» (همان، ص ۱۸۳) ضمیمه دیگر با عنوان «توضیحات» (همان، ص ۴۱۰ ـ ۲۰۵) حاوی ۱۲۰ پاورقی از آقایان خسروشاهی و احمدی میانجی است. پاورقی ۳ تا ۸ (همان، ص ۲۵۶ ـ ۲۰۸) ذکر مستندات دیدگاه‌های منقول از سوی علامه و نقد آنها و ذکر مستندات پیدایش شیعه پس از جریان سقیفه است.

۲۵. طباطبایی، شیعه؛ مذاکرات و مکاتبات پروفسور هانری کربن با علامه سید محمدحسین طباطبایی، ص ۱۹ ـ ۱۸؛ همو، شیعه، ص ۳۸ ـ ۳۷.

۲۶. همو، شیعه، ص ۹؛ همو، شیعه، ص ۳۹.

۲۷. همو، شیعه، ص ۲۰؛ همو، شیعه، ص ۴۰.

۲۸. به‌عنوان نمونه ر.ک به: امین، فجر الاسلام، ص ۲۶۶؛ گولتسیهر، العقیده و الشریعه فی الاسلام، ص ۱۷۴؛ غریفی، التشیع، نشوئه، مراحله، مقوماته، ص ۲۵ به بعد؛ ابن‌خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج ۳، ص ۳۶۴؛ حسن، تاریخ الاسلام، ج ۱، ص ۳۷۱؛ و برای آگاهی از اهم منابع و نقد اجمالی آنها ر.ک به: الخرسان، نشأه التشیع، ص ۳۱ ـ ۳۵؛ آقانوری، خاستگاه تشیع، ص ۱۲۹ ـ ۱۲۶.

۲۹. به‌عنوان نمونه ر.ک به: همان، ص ۱۲۹؛ ابن‌حزم ظاهری، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۲، ص ۷۸؛ الوائلی، هویه التشیع، ص ۱۵؛ فرغل، عوامل و اهداف نشأه علم الکلام، ج ۱، ص ۱۰۵؛ غریفی، التشیع، نشوئه، مراحله، مقوماته، ص ۲۵ به بعد.

۳۰. ولهاوزن، الخوارج و الشیعه؛ المعارضه السیاسیه الدینیه، ص ۱۶۴؛ و برای آگاهی از دیگر منابع ر.ک به: الخرسان، نشأه التشیع، ص ۳۶ ـ ۳۵؛ محرمی، تاریخ تشیع، ص ۴۳.

۳۱. ابن‌الندیم، الفهرست، ص ۲۲۳؛ نعمه، روح التشیع، ص ۲۲؛ آقانوری، خاستگاه تشیع، ص ۱۳۰.

۳۲. الخرسان، نشأه التشیع، ص ۳۷ ـ ۳۶ و نقد آن.

۳۳. همان، ص ۴۲ ـ ۳۷؛ بغدادی، الفَرق بین الفِرق، (۱۳۵۸ق) ص ۱۳۴.

۳۴. شیبی، الصله بین التصوف و التشیع، ص ۲۲؛ بروکلمان، تاریخ الشعوب الاسلامیه، ص ۱۲۸؛ برای آگاهی از منابع بیشتر و نقد اجمالی این دیدگاه ر.ک به: الخرسان، نشأه التشیع، ص ۴۵ ـ ۴۲؛ آقانوری، خاستگاه تشیع، ص ۱۳۲ ـ ۱۳۱.

۳۵. نشار، نشأه الفکر الفلسفی فی الاسلام، ص ۲۱.

۳۶. عبدالرزاق، الاسلام و اصول الحکم، ص ۱۵۹ ـ ۱۵۸؛ آقانوری، خاستگاه تشیع، ص ۱۳۵ ـ ۱۳۲. «پس از آنکه امام باقر(علیه السلام) رحلت کرد و امامت به حضرت صادق(علیه السلام) منتقل شد، نیاکان شیعه امامیه به امامت آن حضرت اعتراف کردند و از آن زمان قائلین به امامت آن حضرت به‌عنوان یک فرقه متمایز و مشخص دینی نمودار شدند.» (فیاض، پیدایش و گسترش تشیع، ص ۹۶) البته از بخش‌هایی از مطالب فصل دوم کتاب آقای فیاض می‌توان چنین برداشت کرد که شاید او را نیز بتوان در زمره قائلین به پیدایش تشیع در عصر پیامبر| نامید؛ هرچند چه‌بسا مخالفت شهید صدر با برخی مطالب کتاب به همین موضوع عدم صراحت مؤلف در این زمینه برگردد. (ر.ک به: همان، ص ۴۱).

۳۷. مختار اللیثی، جهاد الشیعه فی العصر العباسی الاول، ص ۳۷.

۳۸. طباطبایی، شیعه؛ مذاکرات و مکاتبات پروفسور هانری کربن با علامه سید محمدحسین طباطبایی، ص ۱۹.

۳۹. برای ملاحظه نقدی دیگر درباره این‌گونه دیدگاه‌ها ر.ک به: آقانوری، خاستگاه تشیع، ص ۱۳۷ ـ ۱۳۵.

۴۰. برای آگاهی از تقسیم‌بندی دیدگاه‌ها درباره ابن‌سبأ به سه دسته باورمندان به عبدالله بن سبأ و تردیدکنندگان درباره او و سرانجام منکران وجود ابن‌سبأ ر.ک به: بیضون، «عبدالله بن سبأ»، المنهاج، العددان ۱ و ۲، ربیع و صیف ۱۹۹۶.

۴۱. عسکری، عبدالله بن سبأ و اساطیر اخری، ص ۲۶.

۴۲. حسین، الفتنه الکبری، ج ۱، ص ۱۰۰ ـ ۹۸.

۴۳. خسروشاهی، عبدالله بن سبأ بین الواقع و الخیال، ص ۴۳ ـ ۳۴.

۴۴. برای آشنایی با منابع برگزیده این دیدگاه ر.ک به: آقانوری، خاستگاه تشیع، ص ۱۴۵ ـ ۱۴۰.

۴۵. به‌عنوان نمونه ر.ک به: جعفریان، تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن دهم، ج ۱، ص ۹۸ ـ ۸۵.

محسن الویری: استادیار دانشگاه باقرالعلوم(علیه السلام).

منبع :تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی سال سوم پاییز ۱۳۹۱ شماره ۸