حدیبیه

نوشته‌ها

(صلح و آشتى در عصر پیامبر اکرم (ص

اشاره:

«صلح» یکى از دلنشین ترین واژه ها براى همه انسان ها به شمار مى آید. در این حال، برخى از خاورشناسان برآنَند که اسلام را «آیین شمشیر» معرفى کنند. البته، عدم رویکرد به آشتى هاى رسول اکرم(ص)، نیز بستر مناسبى را براى این اتهام فراهم ساخته است. در این سطور، یکایک صلح هاى پیامبر(ص) شناسایى و بررسى مى شود. این مهم، با تکیه بر روش تاریخى، و بر اساس روند حوادث انجام مى یابد. صلح پرآوازه «حدیبیه» تنها یکى از صلح هاى مورد شناسایى است و در این نوشتار، موارد متعدد دیگرى مورد اشاره قرار مى گیرد که از نظر زمانى، در دو بخش «پیش» و «پس» از حدیبیه واقع شده اند.

آغاز سخن

در طول تاریخ، همواره «صلح» و «جنگ» به عنوان پدیده هایى رویارو، آدمیان را به کشاکشى بس دشوار واداشته اند: «زیستن و زنده گذاردن» و یا «مُردن و میراندَن». البته «صلح»باتداوم بخشیدن به هستى و زندگى، گوارنده کام آدمى بوده، این فرصت را به بشر داده است که به دور از تلخى هاى پیکار و کشتار، زمانى را نیز به آسودگى بگذراند. بر این اساس، همیشه «صلح» داراى چشم اندازى جذاب و دلنشین بوده است.

اینک در عصر حاضر که گفتوگو درباره یک صلح فراگیر و جهانى سخنى شایع است، تحقیق درباره پیشینه صلح در بستر تاریخ اسلام (در این جا، دوران رسول خدا(ص)) ضرورتى آشکار دارد. در این رابطه، باید توجه داشت که در تاریخ اسلام، صلح ها و جنگ هاى پرشمارى به وقوع پیوسته است، اما تاکنون بیش ترین بخش از پژوهش ها، با رویکرد به جنگ هاى مسلمانان سامان یافته است و «صلح»هاى ایشان مورد غفلت قرار گرفته و همچنان ناشناخته مانده است. بر این اساس، این زمینه فراهم بوده است که برخى از خاورشناسان، از سرِ «غرض ورزى» اسلام را «دین جنگ و شمشیر» بنامند.۱ لذا، با انجام این پژوهش در پیرامون آشتى هاى رسول خدا(ص)، تلاش مى شود تا رویه اى از تاریخ صدراسلام آشکارتر گردد، و نیز بسترى مناسب براى پاسخ گویى به آن اتهام فراهم آید.

شگفت آن که از عنوان این نوشتار، تنها یک صلح . صلح پرآوازه «حدیبیه» . به اذهان خطور مى کند، و براى بسیارى از مخاطبان بعید مى نماید که به جُز آن، پیامبر اکرم(ص) آشتى هاى دیگرى را نیز برگزار کرده باشند؛ آشتى هایى که در واقع، هم پرشمار بوده اند و هم بسیار با اهمیت.

البته باید دانست که نوشتار حاضر هرگز در تلاش نیست تا اصطلاحات و تعبیراتى رابه تاریخ زندگانى رسول خدا(ص) تزریق و تحمیل نماید، و یا به «جعل کردن» . در این جا، به «صلح سازى» و «صلح . تراشى» . بپردازد. از این رو، براى مصونیت از چنین مسائلى، در آغاز، تعریفى گویا . هر چند کوتاه . از واژه «صلح» ارائه مى گردد و بدین سان، چهارچوب و معیار مشخصى تبیین مى شود. سپس، یکایک صلح هاى پیامبر(ص) مورد شناسایى و بررسى تاریخى قرار مى گیرد. امید آن که این سطور، گامى باشد به سوى تحقیقات تاریخى جامع و «منصفانه» در مورد «صلح جویى» و «صلح پذیرى» در اسلام.

چون این سطور، «چکیده» و خلاصه اى از یافته هاى یک پایان نامه است، پس به ناچار فاقد شرح و تفصیل مطالب (مانند: متن «صلحنامه»ها، «جغرافیا»ى تاریخى مناطق، ارجاعات، و حتى بخش هایى از مطالب محتوایى) است.

«صلح» در بررسى واژگانى

«صلح» که در اصل، کلمه اى عربى است، در نزد پارسى زبانان نیز واژه اى کاملاً مأنوس و آشنا، و به معناى «آشتى» و سازش مى باشد. صلح (آشتى)، هنگامى تحقق مى یابد که عداوت و دشمنى از میان برداشته شود و مسالمت و سازش جایگزین آن گردد. بر این اساس، مى توان اذعان داشت که صلح، به معناى «رفع ستیز» . و به تعبیرى، «پرهیز از کشتار» . است. البته در گویش عربى، به جز واژه «صلح»، واژه هاى «مسالمه»، «موادعه» و «مهادنه» نیز به کار مى روند که همان مفهوم «رفع ستیز» را دربردارند و از این رو، همگى مترادف با صلح مى باشند. همچنین مفهوم یادشده (رفع ستیز)، خود معیارى براى پژوهش حاضر . در شناسایى آشتى هاى پیامبر(ص) . به شمار مى آید؛ معیارى که برگرفته از آگاهى هاى تاریخى است و با اصطلاحات امروزى نیز همسویى دارد. بر اساس همین معیار است که در این نوشتار، گونه هاى متفاوت از آشتى ها، مورد شناسایى قرار مى گیرد.

پیشینه تاریخى

در تاریخ اسلام، با هجرت رسول اکرم(ص) به یثرب، و تشکیل حکومت اسلامى، صلح و جنگ آغاز شد و دیرى نپایید که صلح ها و جنگ هاى بسیارى به وقوع پیوست. در این نوشتار، از آن جا که رویکرد اصلى سخن به صلح هاى پیامبر(ص) است، لذا شایسته است که پیش از آن، سابقه تاریخى صلح در منطقه «جزیره العرب» (و به ویژه «حجاز») . بستر جغرافیایى تاریخ اسلام . مورد بررسى قرار گیرد.

بى گمان، اقوام و قبیله هاى ساکن در جزیره العرب، خواسته یا ناخواسته، به جنگ ها و کشمکش هاى دامنه دارى تن درمى دادند که گاه تا سال ها و دهه ها به درازا مى کشید. در تحلیل این امر، این سخن کاملاً سنجیده است که بسیارى از نزاع ها، ریشه درمسائلى بیهوده و بى اساس داشت واعراب . کمابیش . بااین درگیرى ها، همخوومأنوس بودند.امااین خود،نمى تواند پایان امر به شمار آید؛ زیرا اعراب، رنجور از پیکار و کشتار، و در پىِ صلح و آرامش، به دنبال «فرصت»هایى براى ادامه حیات بودند. در این میان، مهم ترین و بارزترین فرصت، «حرمتِ» ماه هاى حرام۲ و قداست سرزمین مکه۳ بود.

در فرجام بسیارى از جنگ ها، اعراب پس از توافق بر سرِ «پرداخت خون بهاى کشتگان» به «صلح» . البته، صلحى «زودگذر» . روى مى آوردند.۴ افزون بر این، همان گونه که گاه یک سخن «نیش دار»، قبیله هاى عرب را گرفتار جنگى مهیب مى ساخت، در برخى از اوقات، گفتار و یا سروده اى، به سانِ «نوشدارو»یى بود که سبب مى شد گروهى از دام قتل و اسارت رهایى یابند. ماجراهایى به نام «یوم حلیمه» و«یوم الشِّباک»۵ از این شمار بود.

گذشته از این همه، از میان رویدادهاى پیش از اسلام، دو صلح بزرگ و بس مهم وجود دارد که به ترتیب وقوع عبارتند از:

۱. صلح «قُصَىّ» و «خزاعه»: پس از یک رشته از حوادث پرفراز و نشیب در تاریخ کهن شهر مکه، آن گاه که «قصىّ بن کلاب» و متحدان او . از اقوام «قریش»، «کنانه» و «قضاعه» . رویاروى قبیله «خزاعه» . حاکمانِ وقت مکه . قرار گرفتند، دو طرف پس از جنگى خونین، با یکدیگر صلح کردند.

بر اساس این صلح، توافق شد که زمام امور «مکه» به قصىّ واگذار شود و افراد قبیله خزاعه، تنها این اجازه را داشته باشند که در مجاورت آن شهر به سر بَرند.۶ در پى این صلح بود که قصىّ به سازماندهى امورشهرمکه۷پرداخت،وچون قصى،خود یک قریشى بود، از آن به بعد، قبیله قریش نیز به سیادت در مکه دست یافت.۸

۲. صلح «بنى عبد مناف» و «بنى عبد الدار»: با آن که خاندان هاى یاد شده، هر دو از تبار قصىّ بودند، اما بر سر امور مکه به نزاعى شدید پرداختند. در این میان، دو پیمان تاریخى «مطّیّبین» و «اَحلاف» . هر کدام به جانبدارى از یکى از دو خاندان مزبور . شکل گرفت و قریشیان، در دو دسته بزرگ، با یکدیگر رو در رو شدند. اما با وقوع صلح، خصومت پایان یافت و خاندان هاى عبد مناف و عبدالدار بر سر تقسیم امور مکه توافق کردند.۹ حال پس از این بررسى کوتاه درباره پیشینه صلح در «حجاز»، بخش اصلى سخن، با رویکرد به صلح هاى رسول اکرم(ص) ارائه مى شود.

بى گمان، در میان آشتى هاى رسول خدا(ص)، برجسته ترین مورد، «صلح حدیبیه» است. بنابراین، مى توان با معیار قرار دادن ِآن صلح، دیگر موارد را . بر اساس ترتیب وقوع صلح ها، . در دو بخش «پیش» و «پس» از حدیبیه بررسى نمود.

الف . صلح هاى پیش از «حدیبیه»

۱ و ۲. صلح با «بنى ضَمره» و «بنى مُدلج»: در دومین سال از حاکمیت اسلام در یثرب (سال دوم هجرى)، در دو مورد جداگانه، با تعقیب کاروان تجارى قریش از سوى مسلمانان، این فرصت فراهم شد تا پیامبر(ص) و دو خاندان مزبور از «مشرکان»، پیمان «ترک دشمنى» منعقد سازند و روابط خود را بر اساس گونه اى از صلح پایه گذارى نمایند.۱۰ البته هر یک از این دو صلح، به شکل مکتوب . در قالب «صلحنامه» . مضبوط گردید.۱۱

در رابطه با پیامدهاى این دو صلح، صرف نظر از تفصیل حوادث، این اندازه مى توان گفت که بنابر بررسى هاى تاریخى انجام شده، هیچ گونه نزاع و دشمنى در بین مسلمانان و طرفِ مصالحه . در هر یک از دو صلح . وجود نداشته است.

۳. صلح با یهودیان یثرب۱۲: ایشان، گرچه به ظاهر، تنها یک تمایز دینى با مسلمانان داشتند، اما اگر یثرب (مدینه النبى(ص)) از سوى دشمنان مورد یورش قرار مى گرفت، این احتمال وجود داشت که آن تمایز به شکل «رقابت» و «عداوت» نمایان شود. بر این اساس، معاهده پیامبر(ص) با آنان، که این دشمنى احتمالى را از میان برمى داشت، یک موادعه (مصالحه) به شمار مى آمد.۱۳

در این رابطه، با تفکیک و جداسازى دو گروه کلى از یهودیان یثرب، به شناسایى صلح هاى جداگانه پیامبر(ص) با هر یک از آن دو، مى پردازیم:

نخستین گروه، «یهود انصار» بودند که از نظر نَسبى، تابع قبیله هاى اوس و خَزرج به شمار مى آمدند. رسول اکرم(ص) در ضمن پیمان عمومى یثرب، یهودیان مزبور را به عنوان امتى «متحد» با مسلمانان معرفى کردند که مى توانند بر آیین خود باقى باشند، البته به شرط آن که نیرنگ نورزندو در دفاع از یثرب، همکارى نمایند.

گروه دوم، یهودیان قبیله هاى بنى قینقاع، بنى النضیر و بنى قریظه بودند که با رسول خدا(ص) عهد بستند تا در برابر مصونیت جانى و مالى و حفظ آیین خود، نسبت به مسلمانان «بى طرف» باشند و دشمن ایشان را یارى نکنند. و اگر چنین کردند، بر پیامبر(ص) روا باشد که مردانشان را به قتل برساند، فرزندان و زنانشان را به اسارت درآورد و اموالشان را بستاند.

بر این اساس، گروه اخیر . قبیله هاى سه گانه بنى قینقاع، بنى النضیر و بنى قریظه . خود گروهى از یهودیان ساکن در یثرب بودند که افزون بر تمایز «مذهبى» با مسلمانان، از نظر «تبار» و نژاد نیز با اهالى نو مسلمان یثرب (افراد قبیله هاى اوس و خزرج) تمایزى آشکار داشتند که این، خود یک تمایزِ مضاعف بود و سبب مى شد تا رسول اکرم(ص) نسبت به همکارى ایشان با دشمنان اسلام نگران و اندیشناک باشند. بدین جهت، پیامبر(ص) در صلح با این قبیله هاى یهودى، تنها بر «بى طرفىِ» آنان پافشارى کردند.

البته دیرى نپایید که هر سه قبیله یهودى (گروه دوم) . یکى پس از دیگرى . پیمان شکنى کردند، و هر کدام به گونه اى مجازات شدند که حوادث مربوط به ایشان، کمابیش مشهور است. اما نخستین گروه از یهودیان یثرب، که بنا به تعبیر استاد گرانقدر مرحوم آیت الله «على احمدى میانجى» . در کتاب ارزشمند «مکاتیب الرسول(ص)» . «یهود انصار» بودند،۱۴ خود کسانى بودند که تنها از تمایز «مذهبى» با مسلمانان برخوردار بودند، و به جز آن، از نظر «تبار»، در شمار افراد قبیله هاى مسلمان یثرب (اوس و خزرج) بودند و لذا این زمینه . و بلکه، «توقع» و انتظار . وجود داشت تا پیامبر(ص) در صلح، آنان را به عنوان امتى «متحد» با مسلمانان به شمار آورند و از ایشان براى «دفاع از یثرب» (در شرایط دفاعى) تعهد ستانند.

گفتنى است که تفکیک قایل شدن میان دو گروه از یهودیان مزبور، یک استنتاج تاریخى نو و تازه است که بیان مقدمات و مقوّمات آن نیازمند مجالى دیگر است. تنها در این جا، به بیان گویاترین سند تاریخى بسنده مى شود و آن، این است که در میان حوادث غزوه «خیبر» (سال هفتم هجرى)، همین که معلوم شد مسلمانان آماده حرکت به سوى یهودیان خیبر مى باشند، هر کدام از یهودیان مدینه که حق (دِین)ى از یک مسلمان طلب داشت، خواستار استیفاى ان شد، و هم آنان، مسلمانان را از رویارویى با خیبریان بیم دادند.۱۵ این در حالى است که در آن هنگام،به سبب مجازات هر یک از قبیله هاى سه گانه یهودى (گروه دوم)، هیچ یک از ایشان، در مدینه نبودند و اگر از آنان، کسانى نیز در قالب «کنیز» و «غلام» باقى مانده بودند، هرگز یاراىِ آن را نداشتند که چنان موضع سرسختانه اى را اتخاذ کنند.

۴. پیشنهاد صلح در غزوه «خندق»: در سال پنجم هجرى، در غزوه «خندق»، مسلمانان از سوى قبیله هاى مشرک . «احزاب» . به گونه اى سهمگین و هراس انگیز محاصره شدند. از این رو، رسول خدا(ص) تلاش نمود تا از راه صلح با قبیله «غطفان» . یکى از قبیله هاى مهاجم . صفوف دشمن را متزلزل سازد. بر این اساس، آن حضرت به غطفانیان پیشنهاد کرد که در برابر دریافت یک سوم از خرماى یثرب، دست از محاصره بردارند، اما «انصار» (اهالى یثرب) با چنین صلحى مخالفت کردند، پس پیامبر(ص) نیز از پیشنهاد خود صرف نظر نمود و صلح برقرار نشد.۱۶

۵. پیمان با «خُزاعه»: از آن جا که افراد قبیله خزاعه مشرک بودند، این زمینه وجود داشت که ایشان نسبت به رسول خدا(ص) دشمنى بورزند، اما بر خلاف این، افراد خزاعه دوستان وفادارى براى آن حضرت بودند. البته این امر ریشه در معاهده اى داشت که سال ها پیش، قبیله خزاعه و عبدالمطلب . نیاى پیامبر(ص) . آن را منعقد کرده بودند. آن معاهده گرچه در اساس، یک پیمان «دفاعىِ» مشترک بود، اما در زمان پیامبر اکرم(ص) به شکل یک پیمان «صلح» و «دوستى» کارآیى داشت تا آن جا که از نگاه مشرکان قریش، افراد خزاعه، «رازدار»انِ پیامبر(ص) به شمار مى آمدند.۱۷ همچنین پس از صلح حدیبیه، این امکان فراهم شد تا افراد این قبیله، به طور آشکار، هم پیمانىِ خود با پیامبر(ص) را ابراز نمایند.

ب . صلح «حدیبیه»

بى گمان، «صلح حدیبیه» مشتمل بر حوادث بسیارى است که بیان آن ها، خودگفتارى مستقل را اقتضا مى کند. حرکت مسلمانان از «مدینه» تا «حدیبیه»، چه از نظر «منزلگاه ها» و چه به لحاظ «رخداد»ها و «گفتوگو»هاى انجام شده، و همچنین ازجهت چندوچونِ قرارداد «صلح» و مواد صلح نامه و پیامدهاى آن، همگى مستلزم بررسى هاى دقیقى بوده است.

در این میان، این نکته بسیار حائز اهمیت است که در ماجراى حدیبیه، پیامبر اکرم(ص) از یک موضع کاملاً «فعال» برخوردار بودند، و بر خلاف آنچه که در اذهان جاى دارد، قریشیان مشرک در مراحل مختلف صلح، «منفعلانه» عمل مى کردند و موضعى «واکنشى» داشتند. چنان که در آغاز، حرکت پیامبر(ص) و مسلمانان به سوى مکه (به انگیزه انجام حج)، خود اقدامى بود که قریشیان را به مقابله اى «ناخواسته» و ناگزیر . در قالب ممانعت از انجام حج۱۸ . وادار نمود. آن گاه رسول اکرم(ص) پیشنهاد صلح را مطرح نمودند۱۹ که این بار مشرکان بسى شدیدتر به تکاپو افتادند. به هر رو، «صلح» واقع شد؛ البته صلحى که خود، زمینه سازِ «فتح» مکه گردید.۲۰

حال در این جا، با پرهیز از ذکر جزئیات، تنها به بیان ساختار ماجرا و پیامدهاى آن بسنده مى شود:

در سال ششم هجرى، مسلمانان به قصد انجام حج (به فرمان رسول خدا(ص))، از مدینه راهى مکه شدند. اما در برابر، قریشیان بر آن شدند که از ورود ایشان به مکه جلوگیرى کنند و به همین منظور، سواره نظامى را به رویارویى، گسیل داشتند. بنابراین، کاروان مسلمانان در منطقه «حدیبیه» متوقف شد.

در آن هنگام، پرهیز رسول اکرم(ص) از جنگ، و سپس وقوع یک رشته از «میانجى گرى ها» سبب شد تا آتش نبردى هولناک فرو نشیند.قریش بر جلوگیرى از ورود مسلمانان عزمى استوار داشتند، و نیز موضع پیامبر(ص) چنین مستحکم بود: «ما براى جنگیدن با کسى نیامده ایم؛ همانا آمده ایم تا این خانه را طواف کنیم، پس با هر کس که ما را از این کار بازدارد، خواهیم جنگید.»۲۱

قریشیان، در عمل، رفتارى خصمانه در پیش گرفتند. اما در برابر، رسول خدا(ص) از یک سو، پیشنهاد نمودند که با یکدیگر صلح کنند و از سوى دیگر، رفتارى آمیخته از «مدارا» و «قاطعیت» در پیش گرفتند. بر این اساس، مى توان در ماجراى حدیبیه، موضع پیامبر(ص) را واجد دو ویژگى دانست: یکى، فعالانه (کُنشى) بودن، و دیگر، آمیختگى از مدارا و قاطعیت.

در این میان، «بیعت رضوان» که در برابر اقدامات خصمانه قریش، و به نشانه تجدید وفادارى مسلمانان نسبت به پیامبر(ص) برگزار شد، در واقع سبب گشت تا قریش در مورد پایدارى مسلمانان بیمناک شوند و در یک چرخش آشکار، هرگونه تردید در مورد پذیرش صلح را کنار بگذارند.۲۲

البته براى قریشیان این نگرانى وجود داشت که قبیله هاى عرب گمان بَرند ایشان ضعیف و زبون شده اند، پس سرسختانه کوشیدند تا در صلح، شرط کنند که «مسلمانان در آن سال وارد مکه نشوند و از حدیبیه باز گردند».۲۳ همچنین، قریش خواستار آن شدند که «پیامبر(ص) به طور یک جانبه، پناه جویانى را که از مکه به مدینه رو مى آوردند، بازگرداند». افزون بر این، نماینده قریش پاى فشرد که در پیمان نامه، به جاى «بسم الله الرحمن الرحیم»، عبارت «بسمک اللهم» نگاشته شود و نیز وصف «رسول الله» حذف گردد.

در برابر این «امتیاز خواهى»ها، گرچه شخص پیامبر(ص) با نرمش و بردبارى برخورد نمودند و خواسته هاى قریش را پذیرفتند، اما این شرایط بر اصحابِ آن حضرت چنان گران آمد که در ایشان، یک ناخشنودى نسبتاً همگانى را پدیدار ساخت. این در حالى بود که صرف نظر از شرایط یاد شده، صلحنامه، مواردى را دربرمى گرفت که از نظر پیامبر اکرم(ص) بسیاراهمیت داشت؛آن موارد عبارت بود از:

    ۱. ترک مخاصمه و جنگ به مدت ده سال؛

    ۲. تأمین امنیت جانى و مالى؛

    ۳. معتبر دانستن پیمان هاى هر طرف از سوى طرف دیگر؛

    ۴. ورود به مکه و زیارت خانه خدا (از سال واپسین).۲۴

این صلح، نتایج و دستاوردهاى بسیار مهمى نیز در پى داشت که در ذیل به برخى از آن ها اشاره مى شود:

    الف . حکومت اسلامى از سوى مشرکان قریش به رسمیت شناخته شد، تا آن جا که قریشیان پذیرفتند که دیگر نسبت به مسلمانان خیانت نورزند.۲۵

    ب . شمار مسلمانان فزون گردید و آیین اسلام گسترش یافت؛ زیرا با انجام این آشتى، دیگر منعى بر «سخن گفتنِ» رسول خدا(ص) با مردم در میان نبود.۲۶

    ج . دامنه فعالیت هاى پیامبر(ص) در زمینه هاى تبلیغى، سیاسى و نظامى گسترده شد، چنان که آن حضرت پس از این صلح، توانستند «خیبر» . آخرین پایگاه یهود . را فتح نمایند، و نیز با فرستادن سفیر به سوى شاهان و امیرانِ قلمروهاى دیگر، ایشان را به آیین اسلام فرا خوانند.

    د . مسلمانان پیوند خود را با اقوام عرب در برپایى مراسم حج اعلام داشتند. چون این مراسم، در میان عرب رسمى ریشه دار بود، از این رو، انجام آن از سوى مسلمانان سبب مى شد تا دل هاى اعراب به سوى ایشان متمایل گردد.

گفتنى است که روند «پیامد»هاى صلح حدیبیه نیز به گونه اى بود که قریشیان، خود از پیامبر(ص) درخواست نمودند که شرط «بازگرداندنِ پناه جویان» را لغو نماید و آنان را در مدینه پناه دهد؛ زیرا پناه جویان به جاى روى آوردن به مدینه، بر سرِ راه بازرگانى مکه به شام استقرار یافته، آن راه را ناامن کرده بودند.۲۷ همچنین، در سال واپسین، مسلمانان وارد مکه شدند و «عمره القضاء» به جا آوردند. آن گاه، در حالى که تنها بیست و دو ماه از برگزارى صلح مى گذشت، قریشیان با نقض یکى از مواد صلحنامه (شماره سه از موارد فوق الذکر)، در شبیخونى بر ضد هم پیمانانِ پیامبر(ص) قبیله خزاعه .مشارکت ورزیدند و این سبب شد تا مسلمانان به فرمان رسول خدا(ص)، مکه را فتح نمایند و به حاکمیت مشرکان در آن شهر پایان بخشند.

ج . صلح هاى پس از «حدیبیه»

۱. صلح در غزوه «خیبر»: خیبر، مستحکم ترین منطقه یهودى نشین در جزیره العرب بود که ساکنان آن، اندیشه «تهاجم» به مدینه . و نه «قلعه نشینى» . را در سر داشتند۲۸ و از سوى دیگر، پذیراىِ گروه هایى از هم کیشانِ اخراج شده خود از مدینه بودند. بنابراین، خیبر براى مسلمانان تهدیدى بالقوه . و البته، بسیار جدى . بود که این تهدید، در سال هفتم هجرى پس از صلح حدیبیه از میان برداشته شد.

البته شرح حوادث مربوط به فتح خیبر در این مجال نمى گنجد، اما این اندازه باید دانست که فتح و گشایش خیبر، در دو مرحله «غلبه» و «صلح» تحقق یافت که حماسه «قلعه گشایى» امام على(ع) در مرحله «غلبه» روى داد و آن گاه کار به صلح منتهى شد. چرا که خیبر، دژهاى متعددى را در بر مى گرفت و روى هم رفته، مشتمل بر سه بخش بود: «نَطاه»، «شقّ» و «کتیبه». در این غزوه، بخش هاى نطاه و شقّ با غلبه نظامى به تصرف مسلمانان درآمد، اما هنگامى که دامنه جنگ به کتیبه رسید، خیبریان که شکست رادر پیش رو مى دیدند، خواستار صلح شدند، و صلح به وقوع پیوست.۲۹

بر اساس این صلح، جانِ خیبریان در امان بود و ایشان از قتل . و اسارت . مصونیت مى یافتند، اما باید خیبر را ترک مى کردند.۳۰پس از آن، یهودیان تقاضا نمودند که به کار در نخلستان هاى خیبر گماشته شوند. پس پیامبر(ص) پذیرفتند و قرار شد که آنان به کار در آن جا بپردازند و در برابر، نیمى از محصول را دریافت کنند.۳۱

۲. صلح با یهودِ «فدک»۳۲: پیش از وقوع هرگونه درگیرى، اهالى فدک نیز همانند خیبریان در یک مرحله، از پیامبر(ص) درخواست کردند که خود، آن سرزمین را ترک کنند، اما در مرحله دیگر، خواستار ادامه کشت و کار در آن جا و دریافت نیمى از محصول شدند که مورد اجابت پیامبر(ص) قرار گرفت.۳۳

۳. معاهده با یهودیان «وادى القرى»۳۴: پس از آن که وادى القرى با غلبه نظامى به تصرف مسلمانان درآمد، پیامبر(ص) نخلستان هاى یهودیان را به دست همانان سپرد و آنان را به کار در آن جا گماشت.۳۵ بنابراین، آنچه که در وادى القرى به وقوع پیوست، یک «مصالحه» سیاسى و نظامى نبود، بلکه تنها یک معاهده «کار»ى . و شغلى . (مساقاه) بود که البته در نتیجه، به شکل یک مصالحه کارآیى داشت.

۴. صلح بر اساس «جزیه»: جزیه، نوعى مالیات سالانه است که به وسیله حاکم اسلامى بر «اهل کتاب» . مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان . مقرر مى گردد. پرداخت این مالیات ویژه، در برابر آن است که ایشان در پناه حکومت اسلامى زندگى مى کنند، و در امنیت به سر مى برند.۳۶ مصالحه بر مبناى جزیه از سال نهم هجرى آغاز شد۳۷ که از آن تاریخ به بعد، رسول اکرم(ص) در موارد زیر به صلح بر اساس جزیه اقدام نمودند:

الف . صلح هایى در غزوه تبوک: مسلمانان که براى رویارویى با سپاه روم تا منطقه «تبوک» پیش آمده بودند، از آن سپاه اثرى نیافتند، اما این فرصت فراهم شد تا رسول خدا(ص) اسلام را بر گروه هایى از یهودیان و مسیحیانِ ساکن در آن سرزمین عرضه کند که البته ایشان به آیین اسلام درنیامدند و بر اساس جزیه، با پیامبر(ص) صلح کردند.

گروه هاى مزبور عبارت بودند از: ۱. اهالى تبوک؛ ۲. مسیحیان «أیله»؛ ۳. یهودیان «أذرُح» و «جَرباء»؛ ۴. یهودیان «مَقنا»؛ ۵. مسیحیان «دومه الجندل»؛ ۶. یهودیان «تَیماء».۳۸

ب . صلح با مسیحیان «نجران»: این صلح پس از آن منعقد شد که هیأتى از مسیحیان نجران به مدینه و به حضور پیامبر(ص) آمدند و با آن که در آغاز، پذیرفتند که با آن حضرت به «مباهله» (نفرین متقابل و رودررو) بپردازند، اما در میعادگاه همین که دیدند على، فاطمه، حسن و حسین:، رسول خدا(ص) را همراهى مى کنند، از مباهله سرباز زدند و به صلح بر مبناى جزیه روى آوردند.۳۹

ج . صلح با زرتشتیان «بحرین»، «هَجَر» و «عمان»: پیامبر(ص) با زرتشتیان ساکن در مناطق مزبور نیز بر مبناى جزیه صلح کردند.۴۰

در این جا، باید یادآور شد که توافق بر اساس «جزیه»، گرچه تعهد مالى یک جانبه اى را در برداشت، اما با وجود این، توافق مزبور، صلحى بود که براى «اهل کتاب»، این امکان را فراهم مى ساخت که بر دین خود باقى بمانند، و جان ها و مال هایشان نیز ایمن باشد. همچنین در این رابطه، در منابع تاریخى نیز تعبیر به صلح وجود دارد.۴۱

کوتاه سخن آن که براى رسول خدا(ص)، دعوت مردمان به اسلام و گسترش آن آیین مبین، و نجات انسان ها از گمراهى اصالت داشت. با وجود این، آن حضرت براى دست یابى به اهداف آیینىِ خود، همواره صلح را بر جنگ، و دوستى را بر دشمنى ترجیح مى داد. و چون این گزینش و ترجیح، به نوبه خود، «اصیل» . و نه شکلى و ظاهرى . بود، پس بسیار ارزشمند بود.

امید آن که با تلاش پژوهش گران، فرایند «صلح جویى» و «صلح پذیرى» در اسلام، و نیز قوانین حاکم بر این فرایند تبیین شود.

پى نوشت:

۱. براى نمونه، خوب است بدانیم که «زیگموند فروید» در کتاب «آینده یک پندار»، در بخشى از تحلیل خود درباره مذهب اسلام مى نگارد: «… تنها هدف جنگ و صلح که مذهب ]اسلام [سخت تجویز مى نمود هجوم و غارت به ملل همسایه و همجوار بود». زیگموند فروید، آینده یک پندار، ترجمه هاشم رضى، چاپ دوم، بى جا، مؤسسه انتشارات آسیا، ۱۳۷۵، ص ۳۶۷٫ همچنین ر. ک. به: ویل دورانت، تاریخ تمدن، ترجمه گروه مترجمان،یازده جلد، چاپ سوم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، ۱۳۷۱، ج ۴، ص ۲۴۱

۲. این ماه ها، عبارت بودند از: رجب، ذیقعده، ذیحجه و محرم. ر. ک. به: ابومحمد عبدالملک بن هشام، السیره النبویه، تحقیق مصطفى السّقا و دیگران، دو جلد، چاپ دوم، بیروت، دارالمعرفه، ج ۱، ص ۴۴

۳. شهر مکه، پناه و مکانى امن بوده چنان که یکى از اسامى آن شهر، «صَلاح» بوده است. ر. ک. به: یاقوت حموى، معجم البلدان، تحقیق فرید عبدالعزیزالجُندى، هفت جلد، چاپ اول، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰ / ۱۹۹۰، ج ۳، ص ۴۷۶

۴. از این شمار است صلح در جنگ هاى اوس و خزرج، و نیز صلح در ماجراهایى موسوم به «یوم داحس وغَبْراء»،«یوم طِخنه» و «این ضیا». ر. ک.به: جرجى زیدان، العرب قبل الاسلام، تحقیق حسین مؤنس، قاهره، دارالهلال، بى تا، ص ۲۸۲؛ ابوعبیده معمر بن المثنى التیمى، ایام العرب قبل الاسلام، تحقیق عادل جاسم البیاتى، چاپ اول، بیروت، عالم الکتب، ۱۴۰۷ ه..، ص ۲۷۵، ۲۸۱، ۴۶۱ و ۵۹۳

۵. ر. ک. به: محمد احمد جاد المولى بک و دیگران، ایام العرب فى الجاهلیه، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ۱۴۶۱ / ۱۹۴۲، ص ۵۹ و ۲۲۸

۶. ر. ک. به: ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۱۲۴؛ ابوالولید الأزرقى، اخبار مکه، تحقیق رشدى صالح ملحس، ۲ ج، چاپ سوم، بیروت، دارالاندلس، ۱۴۰۳ / ۱۹۸۳، ج ۱، ص ۱۰۳ و ۱۰۷؛ ابن سعید الاندلسى، نشوه الطرب فى تاریخ جاهلیه العرب، تحقیق نصرت عبدالرحمن، عمان، مکتبه الاقصى، ۱۹۸۲، ج ۱، ص ۳۲۴

۷. مراد از «امور شهر مکه»، امور مربوط به زمامدارى مکه، و امور مربوط به برپایىِ «حج» است که عبارت بود از: «حجابت»، «سقایه»، «رفاده»، «ندوه» و «لواء». گفتنى است که در متن رساله، هر یک از این امور، و چند و چون ساماندهى . و یا «تأسیس» آن ها . توسط قصىّ بررسى شده است.

۸. ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۱۲۴ . ۱۲۵؛ ابن سعید الاندلسى، همان، ج ۱، ص ۳۲۲

۹. ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۱۳۲؛ محمد بن حبیب بغدادى، المحبّر، تصحیح ایلزه لیختن شتیتر، بیروت، منشورات دارالآفاق الجدیده، بى تا، ص ۱۶۶ . ۱۶۷

۱۰. در مورد صلح با «بنى ضمره» ر. ک. به: محمد بن عمر واقدى، کتاب المغازى، تحقیق مارسدن جونز، سه جلد، چاپ سوم، بیروت، موسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۹ / ۱۹۸۹، ج ۱، ص ۱۱ . ۱۲؛ و درباره صلح با «بنى مدلج» ر. ک. به: ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۵۵۹؛ احمد بن على مقریزى،امتاع الاسماع، تحقیق محمد عبدالحمید النمیسى و محمد جمیل غازى، چاپ اول، قاهره، دارالانصار، ۱۴۰۱ / ۱۹۸۱، ج ۱، ص ۶۸

۱۱. سهیلى، الروض الانف، تحقیق عبدالرحمن الوکیل، هفت جلد، چاپ اول، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ۱۴۱۲ / ۱۹۹۲، ج ۵، ص ۷۸؛ ابن واضح یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، دو جلد، قم، منشورات الشریف الرضى،۱۳۷۳(افست)،ج۲،ص۶۶

۱۲. از نظر زمانى، صلح با «یهودیان یثرب»، پس از ورود پیامبر(ص) به یثرب . و بدون فاصله اى زیاد . رخ داده است، اما از آن جا که صلح مزبور داراى مباحث نسبتاً گسترده اى است، لذا پس از صلح با «بنى ضمره» و «بنى مدلج» بیان گردید.

۱۳. ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۵۰۱؛ ابوعبید بن سلّام، کتاب الاموال، تحقیق محمد خلیل هراس، چاپ اول، قاهره، مکتبه الکلیات الازهریه، ۱۳۸۸ / ۱۹۶۸، همان، ص ۲۹۰

۱۴. على احمدى میانجى، مکاتیب الرسول(ص)، سه جلد، چاپ اول، بى جا، دارالحدیث، ۱۹۹۸، ج ۳، ص ۱۲؛ همچنین ر. ک. به: سید جعفر مرتضى عاملى، الصحیح من سیره النبى الاعظم(ص)، ده جلد، چاپ چهارم، بیروت، دارالهادى . دارالسیره، ۱۴۱۵ / ۱۹۹۵، ج ۴، ص ۲۵۵

۱۵. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۳۴ و ۶۳۷

۱۶. واقدى، همان، ج ۲، ص ۴۷۷ . ۴۷۹٫ البته، استاد سیدجعفر مرتضى عاملى حادثه مزبور . پیشنهاد صلح از سوى پیامبر(ص) . را از اساس، موردانکارقرارداده است.ر.ک.به:سیدجعفرمرتضى عاملى، همان، ج ۹، ص ۲۴۶ . ۲۵۲

۱۷. واقدى، همان، ج ۲، ص ۷۴۹

۱۸. بى گمان، «ممانعت از انجام حج» اقدامى بود که قداست مکه وحرمت حج رامخدوش مى ساخت و به همان سان، از وجاهت قریشیان مى کاست.

۱۹. ر. ک. به: واقدى، همان، ج ۲، ص ۵۹۳ . ۵۹۴؛ مقریزى، همان، ج ۱، ص ۲۲۰ . ۲۲۱

۲۰. احمد زینى دحلان، السیره النبویه و الآثار المحمدیه، دو جلد، چاپ دوم، بیروت، دارالمعرفه، بى تا، ج ۲، ص ۴۴ . ۴۵

۲۱. واقدى، همان، ج ۲، ص ۵۹۳ . ۵۹۴؛ مقریزى، همان، ج ۱، ص ۲۲۰ . ۲۲۱

۲۲. گفتنى است که بیعت رضوان درحضور برخى از بزرگان قریش . از جمله «سهیل بن عمرو» . به انجام رسید که آنان با مشاهده شور و اشتیاق مسلمانان دربیعت باپیامبر(ص)،بیمناک شدند و به برگزارى صلح گرایش یافتند. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۰۴

۲۳. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۰۴؛ مقریزى، همان، ج ۱، ص ۲۲۴

۲۴. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۱۱ . ۶۱۲؛ ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۳۱۷ . ۳۱۸؛ محمد بن جریر طبرى، تاریخ الامم و الملوک (تاریخ الطبرى)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، یازده جلد، چاپ دوم، بیروت، روائع التراث العربى، ۱۳۸۷ / ۱۹۶۷، ج ۲، ص ۶۳۵

۲۵. در متن صلحنامه بر این امر تعهد شد که «لااسلال و لااغلال» بدین معنا که «هیچ یک از دو طرف،دیگرى راغارت نکند و به او خیانت نورزد». ر. ک. به: احمد زینى دحلان، همان، ج ۲، ص ۴۴

۲۶. ر. ک. به: واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۲۴

۲۷. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۲۷ . ۶۲۹

۲۸. گفتنى است که مدت زمانى پیش از وقوع غزوه خیبر، رئیس خیبریان . به نام «اسیر بن زارم ». با طرح ریزى نقشه یورش به مدینه، اذعان نمود: «من کارى خواهم کرد که دیگر یارانِ ما نکرده اند». البته این شخص، مقتول شد و هرگز به آمال خود دست نیافت، اما به جرأت مى توان مدعى شد که نقشه و اندیشه او همچنان در میان خیبریان پابرجا بود. ر. ک. به: واقدى، همان، ج ۲، ص ۵۶۶

۲۹. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۷۰ . ۶۷۱

۳۰.۳۱. ر.ک.به: همان،ص۶۶۹.۶۷۰/ص ۶۹۰

۳۲. صلح فدک، پس از صلح خیبر . در سال هفتم هجرى . روى داد.

۳۳. سرزمین فدک، بدون جنگ در اختیار پیامبر(ص) قرار گرفت، و از این روى، «خالصه» پیامبر(ص) بود. ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۳۵۳٫ براى آگاهى بیش تر درباره «فدک» . و رنج هاى بانوى عظیم الشأن حضرت فاطمه(س). ر. ک. به: محمدباقر صدر، فدک فى التاریخ.

۳۴. معاهده مزبور، پس از فتح خیبر . پس از صلح با اهالى خیبر و فدک . در سال هفتم هجرى واقع شد. واقدى، همان، ج ۲، ص ۷۰۷؛ احمد بن یحیى بلاذرى، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکّار و ریاض زرکلى، سیزده جلد، چاپ اول، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۷ / ۱۹۹۶، ج ۱، ص ۴۴۵

۳۵. واقدى، همان، ج ۲، ص ۷۱۱؛ بیهقى، دلائل النبوه، تحقیق عبدالمعطى قلعجى، هفت جلد، چاپ اول، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵ / ۱۹۸۵، ج ۴، ص ۲۷۱

۳۶. ر. ک. به: صبحى الصالح، النُّظُم الاسلامیه . نشأتها و تطورها، چاپ ششم، بیروت، دارالعلم للملایین، ۱۹۸۲، ص ۳۶۲ . ۳۶۳؛ وهبه زحیلى، آثار الحرب فى الفقه الاسلامى . دراسه مقارنه، چاپ سوم،دمشق،دارالفکر،۱۴۰۱/۱۹۸۱،ص ۶۹۲

۳۷. حکم جزیه، بنا به آیه بیست و نهم سوره توبه وضع گردید که این آیه در سال نهم هجرى . قبل از غزوه تبوک . نازل شده است. ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۵۴۸؛ طبرسى، مجمع البیان، تحقیق سیدهاشم رسولى محلاتى و سیدفضل الله یزدى طباطبائى، پنج جلد، چاپ دوم، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۸ / ۱۹۹۸، ج ۵، ص ۳۴

۳۸. صلح پیامبر(ص) با هر یک از گروه هاى یاد شده، به طور مفصل در متن پایان نامه مورد بررسى قرار گرفته است.

۳۹. یعقوبى، همان، ج ۲، ص ۸۲ . ۸۳

۴۰. درباره صلح یاد شده و جزئیات آن نیز در متن پایان نامه پژوهش شده است.

۴۱. در مورد توافق بر سر جزیه، این چنین تعبیر به «صلح» شده است: «صالحوا على الجزیه» و یا «صولحوا على الجزیه». ر. ک. به: واقدى، همان، ج ۲، ص ۷۱۱ و ج ۳، ص ۱۰۲۷، ۱۰۳۱ و ۱۰۳۲٫ همچنین در مورد صلح هاى دیگر، تعبیرهاى تاریخى . مذکور در متن منابع . معیار اصلى بوده است که این نکته در آغاز همین نوشتار نیز مورد اشاره قرار گرفت.

 منبع :مجله معرفت ،شماره ۴۰،فروردین ماه ۱۳۸۰

صلح امام حسن(ع) و جنگ امام حسین(ع) دو امر متناقض

 شبهه: چرا امام حسن(ع)با نیرویی که داشت نجگید وامام حسین (ع) با نیروی کم جنگید بین این دو تناقض است؟

پاسخ شبهه

این شبهه اگر از سوی وهابی ها و یا اهل سنت القا شده باشد بر طبق قاعده التزام چونکه همه صحابه راعادل شمرده و هیچ اعتراضی را در حق آنان جایز نمی دانند از دیدگاه آنان نباید اشکالی را بر این دو امام شیعه وارد نماید زیرا آنان نیز از صحابه بوده اند. بر این اساس نمی توان کار یکی را خطا و از دیدگری را دست قلمداد نمود. از این رو القا کننده این شبهه به دلیل اینکه قاعده مسلم اهل سنت را در نظر نگرفته خود را زیر سوال برده است.  چه اینکه محبت با این دو نوردیده پیامبر اسلام از نظر اسلام به خصوص بنابر احادیثی که در متون اهل سنت بیان شده لازم دانسته شده است  پیامبر فرموده است: « من أحبنی و أحب هذین یعنی الحسن و الحسین و اباهما و أمهما کان معی فی درجتی یوم القیامه».(۱)
همچنین فرمود: الحسن والحسین سیّدا شباب أهل الجنه.(۲)
این گونه شبهات از سوی کسانی صادر می شود که تصور کند آن دو امام طاهر و مطهر در فکر سلطنت و حکومت بوده اند. و از نظر هدف بسان معاویه بودند که پس از صلح با حسن بن علی، بالای منبر رفت و گفت:‌ مردم: من با شما جنگ نکردم تا نماز بخوانید و روزه بگیرید، جنگ کردم تا بر شما حکومت کنم.
در حالی که هر دو پیشوای معصوم، دنبال انجام وظیفه بودند، نه دنبال حکومت، گاهی وظیفه صلح را ایجاب می کند و گاهی جهاد را چنان که جد بزرگوارشان پیامبر اسلام در بدر و احد و احزاب جهاد کرد ولی در حدیبیه صلح نمود.
این در حالی است که حسن بن علی همان راه حسین بن علی را رفت. تا لشکریان در اطاعتش بودند به جهاد پرداخت. آنگاه که دید تن آسایی و دنیا پرستی بر آنها غالب شده است و نبرد جز نابودی باقیمانده نیروها نتیجۀ دیگری ندارد، دست از جنگ کشید، و صلح تحمیلی را پذیرفت.
شاید هیچ سندی در ترسیم دورنمای جامعۀ متشتت و پراکندۀ آن روز عراق و نشان دادن سستی عراقیان در کار جنگ، گویاتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت نباشد. حضرت مجتبی در «مدائن»، یعنی آخرین نقطه ای که سپاه امام تا آنجا پیشروی کرد، سخنرانی جامع و مهیجی ایراد نمود و طی آن چنین فرمود:
هیچ شکّ و تردیدی ما را از مقابلۀ‌ با اهل شام باز نمی دارد. ما در گذشته به نیروی استقامت و تفاهم داخلی شما، با اهل شام می جنگیدیم، ولی امروز بر اثر کینه ها، اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شکوه گشوده اید.
وقتی که به صفین روانه می شدید دین خود را بر منافع دنیا مقدم می داشتید، ولی امروز منافع خود را بر دین خود مقدم می دارید. ما همان گونه هستیم که در گذشته بودیم، ولی شما نسبت به ما آن گونه که بودید وفادار نیستید.
عده ای از شما، کسان و بستگان خود را در جنگ صفین، و عدهای دیگر کسان خود را در نهروان از دست داده اند. گروه اول، بر کشتگان خود اشک می ریزند؛ و گروه دوم، خونبهایی کشتگان خود را می-خواهند؛ و بقیه نیز از پیروی ما سرپیچی می کنند!
معاویه پیشنهادی به ما کرده است که دور از انصاف، و برخلاف هدف بلند و عزت ما است . اینک اگر آمادۀ کشته شدن در راه خدا هستید، بگویید تا با او به مبارزه برخیزیم و با شمشیر پاسخ او را بدهیم و اگر طالب زندگی و عافیت هستید، اعلام کنید تا پیشنهاد او را بپذیریم و رضایت شما را تأمین کنیم.
سخن امام که به اینجا رسید، مردم از هر طرف فریاد زدند: «البقیه، البقیه»: ما زندگی می خواهیم، ما می-خواهیم زنده بمانیم!(۳)
آیا با اتکا به چنین سپاه فاقد روحیۀ رزمندگی، چگونه ممکن بود امام با دشمن نیرومندی مثل معاویه وارد جنگ شود؟ آیا با چنین سپاهی، که از عناصر متضادی تشکیل شده بود و با کوچکترین غفلت احتمال داشت خود خطرزا باشد، هرگز امید پیروزی می رفت؟
در اینجا موشکافان تاریخ دربارۀ صلح امام حسن کتابهای ارزشمندی نوشته اند. متأسفانه نویسندۀ این کتابچه از آنها آگاهی ندارد، کسانی که بخواهند در این موضوع مطالعه کنند به کتاب صلح الحسن شیخ راضی آل یس که به قلم مقام معظم رهبری به فارسی برگردانده شده، و کتاب پیشوایان اسلام مراجعه کنند.
امّا چرا حسن بن علی با آن جمع کم جهاد نکرد در حالی که حسین بن علی با ۷۲ تن، جهاد نمود، به خاطر این که شهادت حضرت حسن به خاطر شرایط حاکم، هیچ نوع اثری در جامعه نمیگذاشت، و نهضتی را بر ضد امویان پدید نمی آورد زیرا هنوز، حزب اموی درست شناخته نشده، در حالی که شهادت امام حسین، جهان اسلام را تکان داد، و نهضتها و جنبشهای پیاپی را پدید آورد.
پی نوشتها:
۱٫ سنن ترمذی: ۵/۳۰۵ به شماره ۳۸۱۶، باب ۹۲، مناقب علی بن ابی طالب، مسند احمد: ۱/۷۷٫
۲٫ سنن ترمذی: ۵/۶۵۶، حدیث ۳۷۶۸؛ مستدرک حاکم: ۳/۱۵۴ و ۱۵۱ و صحیح ابن حیّان: ۱۵/۱۲، حدیث ۶۹۵۹٫
۳٫ – ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفه الصحابه، تهران، المکتبه الإسلامیه، ج۲، ص۱۳ و ۱۴- ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، دارصادر، ج۳، ص۴۰۶- مجلسی، بحارالأنوار، تهران، المکتبه الإسلامیه، ۱۳۹۳ هـ.ق، ج۴۴، – سبط ابن الجوزی، تذکره الخواص، نجف منشورات المطیعه الحیدریه، ۱۳۸۳ هـ.ق، ص۱۹۹٫

غزوه خیبر

 هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) از «حدیبیه» بازگشت، تمام ماه «ذى الحجه»، و مقدارى از «محرّم» سال هفتم هجرى را در «مدینه» توقف فرمود، سپس با حدود یک هزار و چهارصد نفر از یارانش که در «حدیبیه» شرکت کرده بودند، به سوى «خیبر» حرکت کرد (جائى که کانون تحریکات ضد اسلامى بود، و پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى به دست آوردن فرصت مناسبى روزشمارى مى کرد که آن کانون فساد را برچیند).

قبیله «غطفان» در آغاز تصمیم گرفتند که از «یهود خیبر» حمایت کنند، ولى بعداً ترسیدند و خوددارى کردند.

هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به نزدیک «قلعه هاى خیبر» رسید، به یارانش دستور داد توقف کنند، پس از آن سر به آسمان بلند کرد این دعا را خواند: اللّهُمَّ رَبَّ السَّمواتِ وَ ما اَظْلَلْنَ، وَ رَبَّ الاَرَضِیْنَ وَ ما اَقْلَلْنَ… نَسْأَلُکَ خَیْرَ هذِهِ الْقَرْیَهِ، وَ خَیْرَ اَهْلِها، وَ نَعُوذُ بِکَ مِنْ شَرِّها وَ شَرِّ اَهْلِها، وَ شَرِّ ما فِیْها: «خداوندا! اى پروردگار آسمان ها و آنچه بر آن سایه افکنده اند، و اى پروردگار زمین ها و آنچه بر خود حمل کرده اند… از تو خیر این آبادى و خیر اهل آن را مى خواهیم، و به تو از شرّ آن و شرّ اهلش، و شرّ آنچه در آن است پناه مى بریم».

سپس فرمود: «بِسْمِ اللّه» حرکت کنید، و به این ترتیب، شبانه به کنار «خیبر» رسیدند، و صبحگاهان که اهل «خیبر» از ماجرا با خبر شدند، خود را در محاصره سربازان اسلام دیدند، به دنبال آن پیامبر(صلى الله علیه وآله) قلعه ها را یکى بعد از دیگرى فتح کرد، تا به آخرین قلعه ها که از همه محکم تر و نیرومندتر بود و فرمانده معروف یهود، «مرحب» در آن قرار داشت، رسید.

در این ایام، حالت سر درد شدیدى که گهگاه به سراغ پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى آمد به او دست داد، به گونه اى که یکى دو روز نتوانست از خیمه بیرون آید، (طبق تواریخ معروف اسلامى) «ابوبکر» پرچم را به دست گرفت و با مسلمانان به سوى لشکر «یهود» تاخت، اما بى آنکه نتیجه بگیرد بازگشت، بار دیگر «عمر» پرچم را به دست گرفت و مسلمانان شدیدتر از روز قبل جنگیدند، ولى بدون نتیجه بازگشتند.

این خبر به گوش رسول خدا(صلى الله علیه وآله) رسید، فرمود: اَما وَ اللّهِ لَأُعْطِیَنَّها غَداً رَجُلاً یُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ، وَ یُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ، یَأْخُذُها عَنْوَهً: «به خدا سوگند فردا پرچم را به دست مردى مى سپارم، که او، خدا و پیامبرش را دوست مى دارد، و خدا و پیامبر نیز او را دوست مى دارند، او قلعه را با قدرت فتح خواهد نمود».

گردن ها از هر سو کشیده شد، که منظور چه کسى است؟ جمعى حدس مى زدند: منظور پیامبر(صلى الله علیه وآله)، على(علیه السلام) است، ولى على(علیه السلام) هنوز در آنجا حضور نداشت؛ چرا که چشم درد شدیدى او را از حضور در لشکر مانع شده بود، اما صبحگاهان على(علیه السلام) سوار بر شترى وارد شد، و نزدیک خیمه پیامبر(صلى الله علیه وآله) پیاده گشت، در حالى که چشمانش شدیداً درد مى کرد.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: نزدیک بیا! نزدیک رفت، از آب دهان مبارکش بر چشم على(علیه السلام)مالید، چشمش به برکت این اعجاز کاملاً سالم شد، سپس پرچم را به دست او داد.

على(علیه السلام) با لشکر اسلام به سوى قلعه بزرگ «خیبر» حرکت کرد، مردى از «یهود» از بالاى دیوار سؤال کرد: تو کیستى؟ فرمود: «من على بن ابى طالبم»، «یهودى» فریاد کشید: اى جماعت «یهود»، شکستتان فرا رسید! در این هنگام «مرحب یهودى» فرمانده آن دژ، به میدان مبارزه على(علیه السلام) آمد، چیزى نگذشت که با یک ضربت کارى نقش زمین شد.

جنگ شدیدى میان مسلمانان و یهودیان در گرفت، على(علیه السلام) نزدیک در «قلعه» آمد، و با حرکتى نیرومند و پر قدرت، در را از جا بَر کَند و به کنارى افکند، قلعه گشوده شد، مسلمانان وارد شدند و آن را فتح کردند.

«یهودیان» تسلیم شدند و از پیامبر خواستند در برابر این تسلیم، خون آنها محفوظ باشد، پیامبر(صلى الله علیه وآله) پذیرفت، غنائم منقول به دست سپاه اسلام افتاد، و اراضى و باغ هاى آنجا را به دست یهود سپرد، مشروط به این که نیمى از درآمد آن را به مسلمین بپردازند.(۱)

۱. تفسیر نمونه، جلد ۲۲، صفحه ۹۴.

شیعه و آیات رضایت خدا از صحابه

شبهه

در قرآن در دو آیه یکی آیه ۱۰۰ سوره توبه و دیگری  آیه ۱۸ سوره فتح به صراحت از رضایت خدا نسبت به صحابه سخن گفته شده است پس شیعیان چرا با حکم الهی مخالفت کرده و از برخی صحابه راضی نیست؟ شیعیان با این مخالف، مذهب خود را زیر سوال برده و می توان گفت که این مذهب صریحا در واقع با اسلام مخالف است.

پاسخ شبهه

هیچ کسی نه شیعه و نه سنی حق ندارد که با حکم خداوند و قرآن کریم مخالفت کند. چه اینکه قرار گرفتن در برابر خدا و رسولش مساوی با کفر است. بنابراین در مسئله دوست داشتن و دوست نداشتن افراد، مسلمانان موظف و مکلف هستند تمام کسانی را دوست داشته باشند که خدا و رسولش آنان را دوست داشته و از آنان راضی هستند. ولی سخن در این است که باید ثابت شود که خداوند از چه کسانی راضی بوده و چه کسانی را دوست دارند و چه کسانی را دوست ندارند.

با توضیحی که داده می شود ثابت خواهد شد که خداوند بدون استثنا از تمام صحابه راضی نیست. و این آیات با قیوداتی که دارد شامل برخی از صحابه می شود.

در مورد رضایت خداوند متعال از اصحاب رسول خدا(ص) دو آیه در قرآن کریم وجود دارد یکی از آنها عبارت است از: «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْری تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ»[۱]؛ پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانى که به نیکى از آنها پیروى کردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها (نیز) از او خشنود شدند و باغهایى از بهشت براى آنان فراهم ساخته، که نهرها از زیر درختانش جارى است جاودانه در آن خواهند ماند و این است پیروزى بزرگ!

منظور از«سابقون اولون» در آیه شریفه کسانى ‏اند که قبل از هجرت ایمان آورده و پیش از واقعه بدر مهاجرت کردند و یا به پیغمبر ایمان آورده و او را منزل دادند، زیرا موضوع با دو وصف سابقون و اولون بیان شده، و اسمى از اشخاص و یا عناوین آنها برده نشده، و این خود اشعار دارد بر اینکه بخاطر هجرت و نصرت بوده که سبقت و اولیت اعتبار شده است.

آن گاه جمله ‏اى که بر سابقون و اولون عطف شده یعنى جمله« وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ» طائفه و مردم دیگرى را یاد مى‏ کند که به وجه نیکو پیرو سابقون و اولون بودند.

پس منظور از «سابقون اولون» همان کسانى‏اند که اساس دین اسلام را استوار نموده، قبل از آنکه بنیانش استوار گردد و بیرقش به اهتزاز درآید، پایه‏ هاى آن را بپا داشتند، حال یا به اینکه ایمان آورده و به رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- پیوسته، در فتنه ها و شکنجه ‏ها شکیبایى نموده و از دیار و اموال خود چشم پوشیده به حبشه و مدینه هجرت کردند، و یا به اینکه آن حضرت را یارى نموده و او و مهاجرین با او را در شهر خود و خانه‏ هاى خود منزل دادند و قبل از آنکه واقعه‏اى رخ دهد از دین خدا دفاع کردند. این تنها با کسانى انطباق دارد که قبل از هجرت رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم-  ایمان آورده و تا قبل از واقعه بدر که ابتداى ظهور و قدرت‏ نمایى اسلام است دست از شهر و وطن خود شسته، به مدینه مهاجرت کردند، و یا به آن حضرت ایمان آورده، او را در شهر خود، مدینه منزل داده و برای نصرتش اعلام آمادگی کردند. پس آیه شامل مسلمانانی که بعد از هجرت مسلمان شدند نمی شود.

بنابراین، دو صنف اول جز بر مهاجرین تا قبل از بدر، و انصار، یعنى مردم مدینه تطبیق ندارد، و اما صنف سوم یعنى «الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ» در این صنف نیز قیدى آورده که نکته‏اى را افاده مى ‏کند، و آن قید« باحسان» است. ظاهرا منظور از طبقه سوم یعنى« الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ» کسانى هستند که با پیروى نیک آن دو طبقه را (مهاجرین و انصار تا قبل از جنگ بدر)پیروى کنند، یعنى پیروی شان به حق باشد- و یا به عبارتى پیروی شان‏ براى این باشد که حق را با آنان ببینند- پس در حقیقت برگشت این قید به این شد که: پیروى دسته سوم از دو دسته اول پیروى از حق باشد، نه پیروى بخاطر علاقه‏ اى که به ایشان دارند، یا بخاطر علاقه و تعصبى که به اصل پیروى از آنان دارند، و هم چنین در پیروی شان رعایت مطابقت را بکنند.

پس خلاصه بحث این شد که: آیه شریفه، مؤمنین از امت اسلام را، به سه طائفه تقسیم مى‏ کند، یکى سابقون اولون از مهاجرین، و یکى سابقون اولون از انصار، و طائفه سوم کسانى که این دو طائفه را به احسان (به حق) پیروى کنند.

در نتیجه از آنچه گذشت چند مطلب بدست مى ‏آید: اول اینکه، آیه شریفه دو طائفه اول را مى‏ستاید به اینکه ایشان در ایمان آوردن به خدا و بر پا کردن پایه ‏هاى دین، سبقت و تقدم داشته ‏اند، و بطورى که از سیاق آیه استفاده مى ‏شود مى‏ خواهد این دو طائفه را بر دیگر مسلمانان با ایمان برترى دهد.

دوم اینکه، کلمه « من» در جمله «مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ» تبعیضى است، نه بیانى، چون همه آنان این فضیلت را نداشتند، و نیز آیه شریفه مى‏ فرماید خداوند از ایشان و ایشان از خدا راضى شدند، و به شهادت خود قرآن، همه مهاجرین و انصار این طور نبودند، بلکه یک عده از ایشان بیمار دل و دهن بین بودند، و تحت تاثیر سم‏پاشى‏هاى منافقین قرار مى‏ گرفتند، عده ‏اى دیگر فاسق بودند، عده‏اى از ایشان کسانى بودند که رسول خدا (ص) از عمل آنان بیزارى جست، و معنا ندارد که خدا از کسانى راضى باشد که خودش آنها را به این عناوین یاد کرده است. پس حکم به فضیلت سابقون اولون از مهاجرین و انصار مقید است به ایمان و عمل صالح‏.

سوم اینکه، حکم به فضیلت آن دو طائفه و خوشنودى خدا از ایشان در خود آیه مقید شده‏ به ایمان و عمل صالح، و سیاق آیه بخوبى بر این معنا گواهى مى‏ دهد، چون آیه شریفه، مؤمنین را در سیاقى مدح کرده که در همان سیاق منافقین را به کفر و اعمال زشت مذمت نموده است. پس این آیه شریفه حتی نسبت به همان سابقون و اولون نیز مقید به ایمان و عمل صالح می باشد و اگر حکم در آیه مقید به ایمان و عمل صالح نباشد، و خداوند از ایشان راضى باشد و ایشان را در هر حال چه نیکى بکنند و چه نکنند چه تقوا بخرج دهند و چه ندهند مى ‏آمرزید و در هر صورت از آنها راضی می بود، این آیه شریفه، آیه« فَإِنَّ اللَّهَ لا یرْضى‏ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ»[۲] و آیه‏ «وَ اللَّهُ لا یهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ»[۳]  و آیه « انه لا یحِبُّ الظَّالِمِین»[۴] و هم چنین آیات بسیار زیادى را تکذیب مى‏ کرد، چون این آیات یا به مطابقت و یا به التزام دلالت دارد بر اینکه خداوند از ستمگر و فاسق و هر کس که امر و نهى او را اطاعت نکند راضى نیست، و این دلالت طورى است که تخصیص و تقیید و یا نسخ برنمى‏ دارد. و امکان ندارد که خداوند از فاسق و ظالم راضی باشد.

علاوه، اگر بنا باشد حکم خوشنودى خدا در آیه مورد بحث مقید به ایمان و عمل صالح نباشد، بایستى تمامى آیاتى را که راجع به جزا و پاداش نازل شده و وعد و وعید مى‏دهد، همه را مقید کنیم به غیر آن دو طائفه، و بگوئیم هر گناهى از هر کس سر بزند کیفرى دارد مگر از سابقون از مهاجرین و انصار، و آیات راجع به جزاء و پاداش آن قدر زیاد است که اگر بخواهیم یک یک آنها را مقید کنیم اصل نظام وعد و وعید اختلال یافته، بیشتر شرایع و احکام دین لغو گشته، حکمت تشریع آنها باطل مى ‏شود، چه اینکه بگوئیم« من» تبعیضى است و این فضیلت مخصوص بعضى از مهاجرین و انصار است، و یا بگوئیم بیانیه است، و فضیلت از آن تمامى ایشان است، و این خود روشن است که در هر صورت این اشکالات وارد مى‏ شود، (حتى اگر در باره یک نفر هم مى‏ بود باز هم این اشکالات وارد بود).[۵]

آیه دیگری که رضایت خداوند در آن مطرح شده عبارت است از: «لَقَدْ رَضِی اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ إِذْ یبایعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ فَعَلِمَ ما فی‏ قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکینَهَ عَلَیهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَریباً»[۶] ؛ خداوند از مؤمنان- هنگامى که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند- راضى و خشنود شد خدا آنچه را در درون دلهایشان (از ایمان و صداقت) نهفته بود مى‏ دانست از این رو آرامش را بر دلهایشان نازل کرد و پیروزى نزدیکى بعنوان پاداش نصیب آنها فرمود.

در این آیات شرحى از مؤمنین که با رسول خدا (ص) به حدیبیه رفتند ذکر نموده، و رضایت خود را از آنان که با آن جناب در زیر درخت بیعت کردند اعلام مى ‏دارد، آن گاه بر آنان منت مى ‏گذارد که سکینت را بر قلبشان نازل کرده و به فتحى قریب و غنیمت‏ هایى بسیار نویدشان مى‏ دهد.[۷]

به هرحال خداوند از مؤمنین که زیر درخت در جریان بیعت حدیبیه با پیامبر اسلام(ص) بیعت کردند راضى شد، و این بیعت را بیعت رضوان هم نامیده ‏اند، و علّت نامگذارى آن به (بیعت رضوان) همین آیه است که در آن از رضایت الهى به خاطر این بیعت یاد شده است، و رضایت خداوند از مؤمنین عبارت است از اراده تعظیم و احترام آنان و دادن پاداش که پیر.زی در جنگ های با کفار بود.

در این آیه شریفه رضایت خداوند فقط از بیعت نمودن آنانی که در حدیبیه با رسول خدا(ص) بیعت کردند ابراز شده و هیچ دلیل و شاهدی در آن وجود ندارد که اگر آنان العیاذ بالله مرتکب گناه ، معصیت و قتل نفس و شرابخوری و امثال اینها بشود باز هم خداوند از آنها راضی خواهد بود. چه اینکه خداوند در آیات بی شماری عدم رضایت بلکه قهر و غضب خود را نسبت به مرتکبین این اعمال بیان نموده است.

مثلا ولید بن عقبه پسر عموی عثمان بن عفان یکی از صحابه می باشد. او که از طرف خلیفه سوم والی کوفه بود حتی نماز صبح را به خاطر اینکه شراب خورده بود چهار رکعت خواند و بعد از آن هم به مأمومین می گوید اگر دوست دارید بیشتر بخوانم![۸] و به خاطر این کارش شلاق هم زده شد.‌ آیا می توانیم بگوییم که خداوند از این شخص هم راضی است و ما هم باید او را دوست داشته باشیم؟ به هر حال نمی توانیم خود مان را قناعت بدهیم و بگوییم که خداوند از تمام صحابه راضی است ولو هر گناهی را مرتکب شده باشد.

از آن چه بیان شد این مطلب ثابت می گردد که موضع گیری شیعیان در برابر برخی از صحابه که شرایت دین داری و ایمان را رعایت نکردند  موافق با قرآن و آموزه های آن است و یک سر سوزن هم از آن انحراف ندارد. بنابراین شیعه هرگز در این مسئله با قرآن مخالفت نکرده است.

پی نوشت ها:

[۱] . توبه/۱۰۰٫

[۲] . توبه / ۹۶٫

[۳] . مائده/۱۰۸٫

[۴] . شوری/۴۰

[۵] . رک: طباطبایى، سید محمد حسین، ترجمه تفسیر المیزان‏، ج۹،۵۰۵- ۵۰۷،   ترجمه: سید محمد باقر موسوى همدانى‏، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم‏، چ۵، ۱۳۷۴ش.

[۶] . فتح/۱۸٫

[۷] . ترجمه المیزان، ج۱۸، ص۴۲۴٫

[۸] رک: ابن حجر عسقلانی، فتح الباری شرح صحیح بخاری، ج۷ص۵۷، بیروت، دارالمعرفه.

نویسنده: حمید الله رفیعی.

علی علیه السلام در منظر قرآن و روایات تفسیری

پیش گفتار

قرآن کریم اساس معارف مسلمانان به شمار می آید. از این رو جا دارد سیمای قرآن ناطق را در کتاب نور و هدی مشاهده کنیم. شیوه رایج در این باره نقل روایات فضایل امام علیه السلام به ترتیب آیه ها و یا احیانا با محور قرار دادن ارزشهای امام علیه السلام است و چون به این سبک آثار فراوانی هست (1) و بهتر است از کارهای تکراری پرهیز و به تحقیقات افزوده شود؛ بی هیچ ادعایی (2) سخنانی در این زمینه از بزرگان نقل و بررسی می شود شاید مفید و مؤثر افتد.

آیه های ویژه حضرت علی (علیه السلام)

فضایل اهل بیت (علیهم السلام) در قرآن گاهی به صورت گروهی که شامل تمامی چهارده معصوم (علیهم السلام) است و در مواردی در خصوص پنج تن آل عبا و… بیان شده که شامل حضرت علی(علیه السلام) نیز هست و تنها چند مورد ویژه امام علی (علیه السلام) است، آقای دکتر نقی پورفر با برشماری 16 مورد، بیشترین آیه های ویژه را بر شمرده (3) ،ولی نمی توان ادعا کرد که همه دانشمندان بر تمامی این 16 مورد اجماع و اتفاق دارند. اختصاص برخی از این آیه ها به شخص حضرت علی (علیه السلام) قابل بحث و بررسی است، به هر حال عصاره شش آیه از آن ها – که در اختصاص به امام علی (علیه السلام) روشنتر است- با اندک توضیحی بیان می شود:

1) جان برکف

«و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤوف بالعباد (4) »

و از مردم کسی است که جانش را در برابر خشنودی خدا می فروشد و خداوند به بندگانش بسیار دلسوز است.

این آیه شریفه اندکی پس از هجرت درباره امیرمؤمنان نازل شده که در شب هجرت پیامبر(صلی الله علیه وآله) (لیلة المبیت) به جای پیامبر(صلی الله علیه وآله) آرمید و جان خویش را سپر بلای حضرت کرد. روایات شیعه و سنی در خصوص ایثار آن حضرت و ویژگی این آیه به امیرمؤمنان گزارش های مفصل و مکرری دارند (5).

از شش آیه قبل مسلمانان مهاجر را به چهار گروه تقسیم می کند که دو به دو شخصیتی متقابل یکدیگر دارند.

الف: گروهی که می گویند:« پروردگارا در دنیا همه چیز را به ما عطا نما، در حالی که او را در آخرت هیچ بهره ای نیست».

ب: کسانی که می گویند: «پروردگارا به ما در دنیا حسنه و در آخرت نیز حسنه عطا فرما و از عذاب آتش دوزخ حفظ نما».

ج: «و از مردم کسی هست که سخن او در زندگی پست دنیا، تو را به شگفتی می آورد و خشنود می کند [ولی در باطن چنین نیست] و خداوند بر آنچه در قلب او است گواه می گیرد و او سرسخت ترین دشمنان است. نشانه دشمنی باطنی او این است که وقتی روی بر می گرداند و از نزد تو می رود، می کوشد تا در زمین فساد به راه اندازد و حرث و نسل را نابود کند…».

د: شهادت طلب که در خصوص حضرت علی (علیه السلام) است و پاداشش رضای خدا است نه اجر مادی.

2) سخنگوی محشر

«… فاذن مؤذن بینهم ان لعنة الله علی الظالمین (6) »

در هنگامه محشر ندا دهنده ای در میان بهشتیان و دوزخیان ندا می دهد -به گونه ای که همگان می شنوند- که: «لعنت خدا بر ستمگران».

در روایات اسلامی، این مؤذن و سخنگو به امیر مؤمنان تفسیر شده است. و در روایات اهل سنت آمده که علی (علیه السلام) می فرمود:

انا ذلک المؤذن؛

آن که آن روز ندا سر می دهد منم.

از ابن عباس روایت است که علی(علیه السلام) می فرماید: «لعنت خدا بر آنان باد که ولایت مرا تکذیب کردند و حق مرا کوچک شمردند».

3) منادی برائت از مشرکان

برخی از طوایفی که در حدیبیه با پیامبر(صلی الله علیه وآله) پیمان بسته بودند، یک جانبه و بدون هیچ مجوزی پیمانشان را – به خاطر همکاری آشکار با دشمنان اسلام- شکستند و یا در صدد از بین بردن رسول خدا برآمدند. پس از خیانت اینان، سوره رائت به ویژه آغاز آن که مظهر غضب الهی است نازل شد.

به اتفاق شیعه و اکثر اهل سنت، حدود ده آیه آغازین سوره به ابوبکر سپرده شد، تا در روز عید قربان در اجتماع مردم به عنوان اعلامیه عمومی بخواند. پس از رفتن ابوبکر، جبرئیل نازل شد و اعلام کرد:

«لن یؤدی الا انت او رجل منک »

رسالت اعلان به مشرکان را کسی جز تو یا مردی از اهل بیت تو ادا نخواهد کرد.

ابوبکر را برگرداندند و علی (علیه السلام) این سوره را بر مشرکان مکه خواند. (7)

توجه به موارد مشابه، به روشنی گویای معرفی شخصیت علی (علیه السلام) در مقایسه با رقبای آینده است، در این ماجرا علاوه بر این نکته، قرابت میان علی (علیه السلام) و پیامبر(صلی الله علیه وآله) را به عموم اعلام می دارد. نظیر تعبیر «انفسنا» در قضیه مباهله.

4) شاهد همگام با پیامبر(صلی الله علیه وآله)

«افمن کان علی بینة من ربه و یتلوه شاهد منه (8) »

این آیه در حقانیت و صداقت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) است. و «بینه » و دلیل روشن صدق او قرآن است و شاهد صدق نبوتش، حضرت علی (علیه السلام) است که پیش از او در تورات نشانه هایش آمده است. مضمون آیه چنین است:

آیا کسی که (پیامبرصلی الله علیه وآله) دلیل روشنی از پروردگار خویش (قرآن) در اختیار دارد و در پی آن شاهد و گوا از سوی خدا آمده و قبل از آن کتاب موسی (تورات) به عنوان پیشوا و رحمت و بیانگر عظمت او آمده است.

امیر مؤمنان از شان ملکوتی خویش در آغاز رسالت خبر می دهد- که می تواند توضیحی بر آیه شریفه باشد:

«ولقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه… (9) »

من همواره پیامبر را دنبال می کردم، همچون در پی آمدن بچه شتر از شیر گرفته، در پی مادرش. هر روز برای من از اخلاق خود نشانه ای برپا می داشت و مرا به پیروی آن می گماشت…

من نور وحی و رسالت را می دیدم و نسیم نبوت را استشمام می کردم، و به خدا سوگند هنگام نزول وحی، من نعره شیطان راشنیدم، پرسیدم «یا رسول الله! این نعره چیست؟» پس پاسخ فرمود: « این شیطان است که – با بعثت و نزول وحی – از این که معبود مردم باشد مایوس گشته، یا علی تو می شنوی آنچه را من می شنوم و می بینی آنچه را من می بینم. جز آن که تو پیامبر نیستی و لیکن تو وزیری و بر راه خیر می روی…» (10).

نور وحی، امری محسوس نیست که به رؤیت در آید، بلکه چشم ملکوتی می طلبد تا آن را ببیند و شنیدن نعره شیطان نیز گوشی برزخی می خواهد، این ویژگی های ملکوتی برای آن حضرت در دهه اول عمر رخ داده است.

5) علی معجزه هم تراز قرآن

«و یقول الذین کفروا لست مرسلا، قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب (11) »؛

کافران می گویند: «تو پیامبر نیستی » بگو: «همین بس که دو کس میان من و شما گواه باشد، یکی الله و دیگری کسی که علم کتاب در نزد او است».

یعنی هم خدا می داند که من فرستاده اویم و هم کسانی که از قرآن آگاهی دارند.

مقصود از «شهادت خداوند» شهادت از طریق قرآن کریم است، که سند حقانیت قطعی ادعای نبوت است. نظیر آیه 51 سوره عنکبوت. و مصداق «من عنده علم الکتاب » علی (علیه السلام) است.

«ابن ماجه » از بزرگان اهل سنت در فضایل علی (علیه السلام) از آن حضرت نقل می کند:

«انا عبدالله، و اخو رسوله (صلی الله علیه وآله) و انا الصدیق الاکبر لایقولها بعدی الا کذاب »؛

یعنی من بنده خدا و برادر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و من بزرگترین تصدیق کننده رسالت هستم، پس از من این اوصاف (مثل صدیق) را جز کذاب ادعا نمی کند. (12)

6) هارون امت اسلام

هنگامی که حضرت موسی (علیه السلام) به رسالتی عظیم و گسترده مبعوث و به مبارزه با قدرت فرعونی مامور شد، دست به دعا برداشت و نیازهایی را مطرح کرد. از جمله تقاضا کرد؛ خدا برادرش هارون را به وزارت او نصب کند، تا پشتش به او محکم و شریک کارش باشد. مشخصات هارون (علیه السلام) چنین است:

«واجعل لی وزیرا من اهلی، هرون اخی…»

«وزیری از خاندانم برای من قرار ده، برادرم هارون را».

پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) نیز مشابه همین درخواست را از خدا کرد و درباره علی (علیه السلام) مستجاب شد که خلاصه اش به «حدیث منزلت » معروف است، و علامه طباطبائی می فرماید:

این حدیث از صد طریق از اهل سنت و هفتاد طریق از طرق شیعه نقل شده است.× (13)

در همین جا از طولانی کردن این بحث خودداری کرده و خوانندگان گرامی را به ماخذ ارجاع می دهیم، گفتنی است که آقای نقی پورفر جمعا 78 عنوان و آیه، از باب تفسیر قرآن به قرآن را بحث و بررسی کرده است.

جری و تطبیق در آیات ولایت

آیات شامل فضایل ائمه معصومین (علیهم السلام) دو گونه است، برخی – به کمک روایات معتبر- به معصومین (علیهم السلام) و یا تنها به امام علی (علیه السلام) اختصاص دارد. (14) و بعضی دیگر از آیات فضایل که درباره معصومان آمده طبق قاعده «جری و تطبیق » عمومیت می یابد و شامل دیگران نیز می گردد.

از بخش نخست که منحصرا درباره حضرت علی (علیه السلام) یا معصومان (علیهم السلام) است و بیش از یک یا چند مصداق ندارد؛ آیه اکمال دین (مائده/3)، آیه مباهله (آل عمران/ 60) و آیه ولایت (مائده / 55 (15) ) قابل ارایه است. و از بخش دیگر، آیه تاویل که در شرح «والراسخون فی العلم » (16) از امام صادق (علیه السلام) روایت است:

«والراسخون فی العلم هم آل محمد»

«راسخان در علم خاندان پیامبر هستند».

علامه طباطبائی(قدس سره ) می فرماید:

«این مورد نیز مانند موارد مشابه، از باب جری و انطباق است » (17)

یعنی روایت دلالت دارد که راسخان در علم خاندان پیامبرند. ولی روایت سبب اختصاص نمی شود زیرا آیه شریفه را بر مصداق هایی تطبیق کرده و مضمونش بر غیر آنان نیز جریان دارد.

مفهوم جری و تطبیق

قرآن کریم نور و بیان و تبیان است. ترجمه و برخی مفاهیم قرآن روشن و برای همگان، بشیر و نذیر است. ولی بی عنایت به روایات معصومان (علیهم السلام) تمامی آیات و معارف بلند قرآنی مفهوم و مبین نیست. در این زمینه از احادیث بی نیاز نیستیم، تفکیک تفسیر از حدیث همان تفکر «حسبنا کتاب الله » است که بر آن اساس کج، ثقلین (قرآن و عترت) از هم جدا شد و این افتراق، امت واحده را در تفسیر قرآن کریم و دین، به فرقه های مختلف و حتی متضاد منشعب ساخت.

بی شک روایات معتبر و موثق اهل بیت (علیهم السلام) در تبیین وحی، نقشی تعیین کننده و اساسی دارد و همچون مشعلی فروزان فرا راه مفسران قرار می گیرد.

نکته بسیار با اهمیت این جا است که این روایات – که معمولا به تناسب خاصی صادر شده- نباید مورد آیه را در خود منحصر کند زیرا لازمه اش این است که قرآن تنها برای زمان خاصی آمده باشد و برای کسانی که در عصر نزول، حضور نداشته اند بهره ای جز خواندن و تبرک جستن به آن نداشته باشد. بنابراین بدیهی است که سیل معارف قرآنی همواره جاری و ساری است و هر نوروزی بر مصداقی نو قابل انطباق است. به این نکته اصطلاحا «جری و تطبیق » گفته می شود.

تاریخچه جری و تطبیق

«جری » یا «تطبیق » آیه بر موردی مشخص، که در روایات به وفور یافت می شود، اصطلاحی است برگرفته از احادیث ائمه (علیهم السلام) به کارگیری چنین اصطلاحی در تفاسیر قدما دیده نشده، هر چند ممکن است به مضمون آن معتقد بوده اند.

گویا اولین مفسری که این موضوع را به روشنی پرورش و رواج داد مرحوم علامه طباطبائی (قدس سره) است. وی در آغاز تفسیر المیزان، بحث کوتاهی درباره جری فرموده و در سراسر تفسیر، روایات مربوطه را به آن مبحث ارجاع داده است. (18)

روایتی که این اصطلاح را در علوم قرآن پدید آورده، در تفسیر عیاشی (م 320ق) و از امام محمدباقر(علیه السلام) است. فضیل بن یسار می گوید: از امام درباره این روایت که می فرماید:

«مافی القرآن الا وله ظهر و بطن و ما فیها الا و له حد مطلع »

پرسیدم؛ «منظور از این که قرآن ظهر و بطنی دارد چیست؟» حضرت فرمود:

«ظاهرش تنزیل آن است و باطنش تاویل آن، بخشی از آن گذشته و بخشی هنوز نیامده است «یجری کما یجری الشمس والقمر» قرآن به موازات حرکت خورشید و ماه و سال؛ ساری و جاری است (19) و هر روز، تازه و با طراوت است».

اصطلاح «جری » از همین روایت برگرفته شده است.

مرحوم علامه( رحمه الله) می فرماید: «روش ائمه (علیهم السلام) این بوده است که آیاتی از قرآن کریم را بر مواردی قابل انطباق، تطبیق می کردند؛ گرچه از مورد نزول آیه خارج باشد. (20)

امام علی (علیه السلام) می فرماید:

قرآن، چراغ پر فروغی است که خاموشی در آن راه ندارد: «سراجا لایخبو تو قده »… (21)

اهمیت این اصل می طلبد که احادیث زیر را در پشتوانه این قاعده نقل کنیم:

1- حضرت امام باقر(علیه السلام) – ضمن روایتی- می فرماید: «اگر آیه ای درباره امتی نازل می شد و آنها منقرض می شدند و با انقراضشان آیه می مرد، چیزی از قرآن باقی نمی ماند. قرآن از آغاز تا انجامش و از انتها تا ابتدایش همواره – تا آسمان ها و زمین برپا است – جریان دارد. پس برای هر ملتی، آیه ای است که آن را تلاوت می کند، و آنان به لحاظ آن آیه در خیر یا شر خواهند بود. (22)

2- مردی از امام کاظم (علیه السلام) پرسید: «چگونه است که قرآن در نشر و آموزش جز زیادت و طراوت به دنبال ندارد؟ امام فرمود:

«خداوندتبارک و تعالی قرآن را برای زمان خاص و ملت مخصوص، قرار نداده، قرآن پیوسته تا قیامت، نو است و نزد هر امتی، تر و تازه است».

3- ابو بصیر گوید: از حضرت صادق( علیه السلام) درباره آیه:

«انما انت منذر و لکل قوم هاد (23) »

یعنی تو تنها هشدار دهنده هستی و برای هر قومی یک هادی وجود دارد

پرسیدم؛ امام فرمود:

«رسول خدا -که درود خدا بر او باد- منذر و علی (علیه السلام) هادی است. ای ابوبصیر آیا امروزه هم هادی وجود دارد؟

گفتم:« آری، فدایت شوم، از خاندان شما پیوسته هادی پس از هادی آمده تا امروز که هدایتگری به شما سپرده شده است. حضرت فرمود:

«ای ابوبصیر خدا تو را رحمت کناد، اگر چنان می بود که تا آیه ای برای مردی نازل می شد و آن مرد وفات می کرد آیه نیز می مرد، از قرآن و سنت چیزی نمی ماند، لیکن قرآن زنده است، همان گونه که درباره گذشتگان جریان داشت درباره آیندگان نیز جاری است.» (24)

حضرت در نخستین بخش این روایت، کلمه «هادی » را بر علی (علیه السلام) تطبیق می فرماید و ابوبصیر که پرورش یافته مکتب او است، به خوبی معنای «جری » قرآن در همه ادوار تاریخ را آموخته، از این رو در حضور امام، واژه «هادی » را بر فرد فرد امامان (علیهم السلام) تطبیق می کند و حضرت، علاوه بر تقریر گفته وی: «جری » را مدلل می سازد.

به جرئت می توان گفت: «بسیاری از روایاتی که آیه های قرآن کریم را در فضایل امام علی (علیه السلام )یا چهارده معصوم (علیهم السلام ) بیان می کند از همین باب است».

یعنی از مضمون آنها انحصار فهمیده نمی شود، بلکه امامان (علیهم السلام) را به عنوان برترین و بارزترین مصداق های آن فضایل نشان می دهد.

نمونه هایی از جری و تطبیق

الف: ابن عباس گوید: هنگامی که آیه شریفه:

«ان الذین آمنوا و عملواالصالحات اولئک هم خیرالبریه (25) »

نازل شد، پیامبر(صلی الله علیه وآله) به علی (علیه السلام) فرمود:

آن (مؤمنان دارای اعمال صالح که بهترین آفریدگانند) تو و شیعیان تو هستند، شما با شیعیانت در قیامت راضی و خشنود و مرضی پروردگار وارد محشر می شوید و دشمن شما خشمناک و سرافکنده. پرسید یا رسول الله! دشمن من کیست؟ فرمود: «هموکه از تو اظهار بیزاری دارد و لعنتت می کند»، سپس فرمود: «خدا علی (علیه السلام )را رحمت کند، که رحمت می کند. (26)

ب: امام صادق (علیه السلام) در روایتی می فرماید:

«یا ایتهاالنفس المطمئنة… (27) »

درباره حضرت علی (علیه السلام) است.

ج: ابن عباس گوید:

«و من یعرض عن ذکر ربه… (28) »

«ذکر ربه » ولایت علی بن ابی طالب( علیه السلام) است. (29)

د: ابن عباس و گروهی دیگر از راویان می گویند:

«والسابقون السابقون × اولئک المقربون » (30)

درباره علی (علیه السلام ) نازل گشت. (31)

ه : از امام باقر(علیه السلام) روایت است:

«و قلیل من الآخرین (32) »درباره علی (علیه السلام) است.

و: از حضرت باقر(علیه السلام) نقل شده:

«قل هل یستوی الذین یعلمون… (33) »ما هستیم و:«والذین لایعلمون »دشمن ما است.

بدیهی است مضمون آیه منحصر به حضرت علی (علیه السلام) نیست و هدف این روایات نشان دادن مصداق های روشن و مهم است نه انحصار در همین مورد.

فضایل علی (علیه السلام) از دیدگاه تفسیر قرآن به قرآن

ده ها کتاب در خصوص اهل بیت (علیهم السلام) در قرآن سامان یافته مثل:

تفسیر فرات کوفی؛ تاویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة؛ شواهد التنزیل لقواعد التفضیل.سبک همه آن ها ذکر احادیث و آثاری است که از پیامبر(صلی الله علیه وآله) و اهل بیت (علیهم السلام) یا اصحاب رسیده و دلالت دارد که آیاتی در بیان فضایل اهل بیت (علیهم السلام) یا مذمت دشمنان است.

گذشته از مبحث فضایل علی( علیه السلام) در قرآن، بسیاری از مفسران با روش «تفسیر قرآن به حدیث » به تفسیر پرداخته و کوشیده اند هر آیه ای را با تکیه بر منابع روایی توضیح دهند که آثار اینان به تفاسیر روایی معروف است، مثل: تفسیر عیاشی؛ تفسیر ابو حمزه ثمالی؛ تفسیر نعمانی؛ نور الثقلین؛ تفسیر القمی؛ البرهان؛ و الدر المنثور.

بعضی دیگر، هم از آثار معصومان و اصحاب و هم از سخنان مفسران عصر نزول قرآن و حضور اهل بیت (علیهم السلام) و هم از سایر منابع چون لغت و… بهره برده اند و کتاب هایشان به تفسیر ماثور شهرت یافته است، از این دست می توان: جامع البیان طبری؛ تفسیر ابن کثیر؛ کنز الدقائق و بحر الغرائب و منهج الصادقین را نام برد

یکی از شیوه های تفسیری که از هنگام تالیف المیزان (34) به بعد رواج و رونق بیشتری یافته «تفسیر قرآن به قرآن است ». همان گونه که قرآن کریم بیانگر هر چیزی است، روشنگر ابهام های خود نیز هست، بلکه محکمترین مصدر برای توضیح قرآن، خود قرآن است. چنان که حضرت علی (علیه السلام) می فرماید:

«کتاب الله تبصرون به و تنطقون به و تسمعون به و ینطق بعضه ببعض، و یشهد بعضه علی بعض…»

کتاب خدا که بدان راه حق را می بینید و بدان از حق سخن می گویید و بدان حق را می شنوید. بعض آن، بعض دیگر را تفسیر کند؛ و پاره ای بر پاره دیگر گواهی دهد. (35)

نمونه ای را در این باره می آوریم:

خداوند درباره شب قدر در سوره دخان می فرماید:

«انا انزلناه فی لیلة مبارکة »

به راستی که قرآن را در شب پر برکتی نازل کردیم.

در سوره قدر می فرماید:

«انا انزلناه فی لیلة القدر»

ما آن را در شب قدر فرو فرستادیم.

و بالاخره در سوره بقره می خوانیم:

«شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن (36) »

ماه رمضانی که قرآن در آن نازل شد.

با کنار هم قرار دادن این سه آیه به دست می آید که اولا قرآن کریم در یک شب و ثانیا شب قدر و ثالثا در ماه مبارک رمضان نازل شده و همچنین روشن می شود که شب قدر در ماه رمضان است. (37)

حال که با این مقدمه منظور از تفسیر قرآن به قرآن روشن شد، گفتنی است که حجت الاسلام دکتر ولی الله نقی پورفر، سعی کرده با روش تفسیر قرآن به قرآن به بررسی شخصیت اهل بیت (علیهم السلام) در قرآن بپردازد و اثری به همین نام در سال 1377 به اهتمام مرکز آموزش مدیریت دولتی در 374 صفحه وزیری منتشر کند. (38) وی می نویسد:

«این راه، اولی ترین و متقن ترین راه معرفی شان اهل بیت (علیهم السلام) می باشد… همانگونه که قرآن کریم خود حجت قاطع بر آسمانی و خدایی بودن خویش می باشد، خود سند یقینی بر اثبات اهل بیت(علیهم السلام )خواهد بود. این روش، با وجود اتقانش، متاسفانه در شان اهل بیت (علیهم السلام ) کمتر مورد استنباط قرار گرفته است؛ حال آن که – با توجه به روایات- معصومین (علیهم السلام) عملا در موارد بسیاری، با همین روش به اثبات شئون خویش پرداخته اند.

مفسران شیعه در طول تاریخ – به طور پراکنده- از این روش استفاده ها نموده اند… لیکن عمدتا به موارد محدودی از آیات پرداخته شده است که متناسب با کثرت شئون اهل بیت (علیهم السلام) و عظمت حیرت انگیز آنان نمی باشد و تحقیقی بسیار گسترده تر و متقن تری را حداقل با الهام از مجموعه احادیث وارده از طریق فریقین می طلبد (39) »

اشارتی به چند آیه

الف: اهدناالصراط المستقیم

… با توجه به قرین بودن تعبیر «الصدیقین » با «النبیین » معلوم می شود در این جا مقصود از صدیقین، ولی معصوم غیر نبی است… (40).

«و ما ارسلنا من قبلک الا رجالا نوحی الیهم فسئلوا اهل الذکر ان کنتم لاتعلمون (41) »

نویسنده در صفحات 182تا 187 کتابش با شواهد متعدد قرآنی اثبات می کند که «اهل ذکر» تنها اهل بیت نبوت (علیهم السلام) هستند که از مقام عصمت و طهارت برخوردارند و قرابت غیر قابل انفکاکی با قرآن را دارا می باشند و به دلیل «ولن یفترقا» در خطبه پیامبر(صلی الله علیه وآله) در حجة الوداع (42) قرآن و عترت از یکدیگر هرگز جدا نخواهند شد. (43)

ب: علی مجتبای غربال کننده

معیار تمیز خبیث و طیب و میزان تشخیص مؤمن و منافق، حضرت علی (علیه السلام) است. و این معیار از آیه 179 سوره آل عمران استفاده می شود، روایات نیز همین را گفته اند ولی متاسفانه در تفاسیر از آن غفلت شده است. آیه می فرماید:

«ما کان الله لیذر المؤمنین علی ما انتم علیه حتی یمیزالخبیث من الطیب و ما کان الله لیطلعکم علی الغیب و لکن الله یجتبی من رسله من یشاء فآمنوا بالله و رسله و ان تؤمنوا و تتقوا فلکم اجر عظیم.

یعنی خداوند را چنین نباشد که مؤمنان را به حالتی که شما بر آن مستقرید، واگذارد، مگر آن که خبیث را از پاکیزه جدا نماید؛ و خداوند را چنین نیست که شما را بر غیب آگاه گرداند؛ و لیکن خداوند از رسولانش هر که را بخواهد، بر می گزیند، پس به خدا و رسولانش ایمان آورید، و اگر ایمان آورید و تقوا پیشه کنید پس برای شما اجری عظیم خواهد بود.

آیه شریفه، سنت غربال مدعیان ایمان، در هر عصر و زمان به ویژه در دوران پیامبر(صلی الله علیه وآله) را بیان می فرماید. ولی این غربال گری با نزول فهرستی از اسامی مؤمنان و منافقان و آگاه سازی بر غیب نیست. به دلیل «وما کان الله لیطلعکم علی الغیب » (آل عمران، آیه 179)، بلکه از طریق برگزیدن شخصیتی ملکوتی در جامعه پیامبر، این غربال صورت می گیرد. وجود این مجتبای الهی، و عکس العمل جامعه در برابر شخصیت او، دوست و دشمن را معرفی می کند. این معیار، طبق روایات شیعه و سنی علی (علیه السلام) است. (44)

ابو سعید خدری گوید: ما فرزندان خویش را با محبت علی (علیه السلام) می آزمودیم که اگر دوستدار علی (علیه السلام) بود او را مؤمن و گرنه، منافق می شمردیم.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) می فرمایند:

«لولاک یا علی، ما عرف المؤمنون بعدی »

ای علی! اگر تو نبودی پس از من،مؤمنان شناخته نمی شدند. (45)

«علی حبه ایمان و بغضه نفاق ».

عشق به علی ایمان و دشمنیش نفاق است. (46)

در نهج البلاغه، حکمت 45 نیز همین حدیث و مضمون آمده است.

علی (علیه السلام) در نهان آیات

از دیدگاه های قابل بررسی، تفسیر باطن آیات است. یعنی آیه هایی که ظهور لفظی در امام علی (علیه السلام )یا اهل بیت (علیهم السلام) ندارند. ولی باطن آن ها درباره ائمه (علیهم السلام) است. توضیحی در تفسیر قرآن کریم به باطن و به عبارتی ظهر و بطن آیات، خالی از لطف نیست.

ظهر وبطن و تفسیر و تاویل

این دیدگاه، معتقد است، علاوه بر ظهور الفاظ قرآن کریم در دلالت های مطابقی و تضمنی و التزامی، قرآن باطنی دارد. اهل ظاهر و عربی دانان، ظاهرش را و اهل نظر و معصومان (علیهم السلام) باطن آن را می یابند، المیزان آیه «لایمسه الاالمطهرون » را به تماس اهل تطهیر با عمق و باطن قرآن، تفسیر کرده است؛ بررسی مبحث زبان وحی و مبحث مناهج و سبک های تفسیری، گسترده است.

از این رو به نقل چند روایت و ارایه منابع تحقیق بسنده می شود.

واژه تاویل چند کاربرد دارد، که یکی به همین معنا است. (47) از حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) نقل شده:

«ما فی القرآن آیة الا و لها ظهر و بطن »

در قرآن آیه ای نیست، جز آن که ظاهر و باطن و عیان و نهانی دارد.

از حضرت باقر(علیه السلام) معنای این حدیث نبوی را پرسیدند، فرمود:

«ظهره تنزیله و بطنه تاویله، منه ما قد مضی و منه مالم یکن، یجری کما تجری الشمس والقمر»

ظاهر قرآن، همان انگیزه و معنایی است که قرآن طبق آن نازل گشته و باطن قرآن تاویل و تحقق عینی آن است، بخشی از تاویل سپری شده و بعضی هنوز رخ نداده [قرآن تازه می شود و] در بلندای دوران جریان دارد همان گونه که خورشید و ماه هرلحظه در افقی در حرکت است. (48)

از پیامبر اکرم( صلی الله علیه وآله) – خطاب به یارانش – نقل است که فرمود:

«برخی از شما بر طبق تاویل قرآن می جنگد همان گونه که جنگیدم بر تنزیل آن و او علی بن ابی طالب است » (49)

شبیه این روایت، این فراز دعای شریف ندبه است:

«یحذو حذوالرسول صلی الله علیه وآله و یقاتل علی التاویل ولا تاخذه فی الله لومة لائم…»

علی (علیه السلام) قدم، جای پای پیامبر(صلی الله علیه وآله) می نهاد و طبق تاویل و باطن قرآن کریم می جنگید و در راه خدا از سرزنش هیچ ملامتگری نمی هراسید.

بدیهی است جنگ با معاویه کار آسانی نبود زیرا به بسیاری از مردم قبولانده بود که خال المؤمنین، کاتب وحی، فامیل پیامبر(صلی الله علیه وآله) خونخواه عثمان، مجری قرآن و… من هستم!.

از پیامبر(صلی الله علیه وآله) روایت شده که:

«ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطن الی سبعة ابطن (50) »

حقیقتا برای قرآن ظاهر و باطنی است و بطن آن نیز دارای باطنی است تا هفت باطن.

طبق روایتی، از امام علی (علیه السلام) پرسیدند آیا جز قرآن [غیر از قرآن رایج] چیزی از وحی نزد شما هست؟ فرمود:

«لا، والذی فلق الحبة و براالنسمة الا ان یعطی عبدا فهما فی کتابه (51) »

یعنی نه، سوگند به آن خدایی که دانه را شکافت و رویانید و جان دار را آفرید [غیر از قرآن چیزی نزد ما نیست] مگر خدا به بنده ای توفیق فهم کتابش را عطا فرماید.

یعنی هرگونه علم غیب و آگاهی که داریم به برکت فهم قرآن کریم است، بدیهی است منظورشان پنهان قرآن است نه پیدای آن، که برای همگان قابل فهم است.

از حضرت صادق (علیه السلام) روایت شده که کتاب خدا چهار بخش است:

«العبارة والاشارة و اللطائف و الحقائق، فالعبارة للعوام و الاشارة للخواص و اللطائف للاولیاء والحقائق للانبیاء» (52)

قرآن شامل عبارت، اشارت، لطایف و حقایق است، عبارت برای همگان است و اشارت برای خواص و لطایف برای اولیای خدا و حقایق برای پیامبران است.

هشدار

راه تاویل و باطن قرآن، برای همگان باز نیست و چون صراط مستقیمی است که از شمشیر باریک تر و از مو نازک تر است. راه باطن، از طریق ظاهر قرآن می گذرد و از زبان راسخان در علم و مطهرون اعتبار می یابد، چنان نیست که هرکس هر چه دل تنگش بخواهد بگوید و به حساب باطن و تاویل قرآن واریز کند، در جایی که به اتفاق و اجماع مسلمانان، تفسیر به رای و تحریف معنوی قرآن ممنوع است، نمی توان هر ادعایی را تفسیر باطن وانمود، نمود و آنچه دستاویز برخی فرقه ها است و به اسم اهل حق یا باطنیه یا نصیریه و… معروف است، تفسیر باطن قرآن نیست.

نمونه ای از تفسیر باطن

«احسان »، علی (علیه السلام) است. از ابن عباس روایت است که:« اولین کسی که از زیور بهشت می پوشد، حضرت ابراهیم (علیه السلام) است، به برکت مقام خلت و دوستیش. پس از او حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) است. زیرا او برگزیده و صفوة الله است. سپس حضرت علی (علیه السلام) است و در آیه :

ان الله یامر بالعدل و الاحسان (53) »

عدل رسول الله (صلی الله علیه وآله) و احسان علی( علیه السلام) است.

و در ادامه آیه:

«والذی جاء بالصدق »، رسول الله است «وصدق به »، علی (علیه السلام) است. (54)

علی (علیه السلام) بزرگ ترین آیت الهی

در تفاسیر روایی در زیر برخی آیه ها که از نشانه ها و آیات الهی سخن رفته، مثل آیه شریفه :

«وقال الذین لایعلمون لولا یکلمناالله او تاتینا آیة کذلک قال الذین من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم قد بینا الآیات لقوم یوقنون (55) »

آمده است که بزرگترین آیت الهی علی (علیه السلام) است. و از خود حضرت علی (علیه السلام) هم روایت شده:

«مالله آیة اکبر منی »

برای خداوند آیتی بزرگتر از من نیست. (56)

ابن قولویه در کامل الزیارات از حضرت صادق (علیه السلام) ضمن روایتی نقل می کند،

چه آیتی بزرگتر از ما است؟

علی (علیه السلام) قرآن ناطق

کتاب شریف کافی از حضرت کاظم (علیه السلام) روایت می کند که آیه 2 سوره دخان:

«حم والکتاب المبین »

«حم » حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) و «الکتاب المبین » امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.

در تفسیر قمی نیز زیر آیه بالا از امام باقر(علیه السلام) روایت شده:

«الکتاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) است » (57)

«الساعة » علی (علیه السلام) است

در تفسیر قمی (ج 2، ص 112) زیر آیه 11، سوره فرقان:

«بل کذبوا بالساعة »

آمده است، یعنی علی (علیه السلام) را تکذیب کردند.

اگر صحت این گونه احادیث ثابت شود می تواند از بابت تفسیر باطن شمرده شود.

«ماء معین » امام (علیه السلام) است

زیر آیه شریفه:

«قل ارایتم ان اصبح ماؤکم غورا فمن یاتیکم بماء معین (58) ».

اگر آب شما فرو رود، چه کسی برای شما آب گوارا می آورد؟

روایاتی چند رسیده است که آیه درباره حضرت مهدی (علیه السلام) و فرو رفتن ماء معین غیبت آن حضرت است.

استاد معرفت – دام عزه- با توضیحات مناسب و نقل دو روایت «ماء معین » را به علم امام که همچون آب حیاتبخش است تفسیر کرده و این تفسیر را نوعی گرایش به تفسیر باطن با دلالت فحوای عام دانسته است. مضمون حدیث حضرت باقرعلیه السلام در این جا چنین است:

«اذا فقدتم امامکم فلم تروه فماذا تصنعون »

هنگامی که دست شما از دامن امامتان کوتاه شد و او را ندیدید چه می کنید؟

حضرت رضا(علیه السلام) می فرماید:

«ماؤکم: ابوابکم الائمة، و الائمة: ابواب الله، فمن یاتیکم بماء معین، ای یاتیکم بعلم الامام ». (59)

منظور از «ماؤکم » امامان، باب های شمایند، و ائمه ابواب خدایند پس جمله «فمن یاتیکم بماء معین » یعنی چه کسی علم امام را برای شما می آورد. (60)

منابع تحقیق

برای استقرای آیاتی که از این دیدگاه درباره امام علی (علیه السلام) و یا ائمه معصومین (علیهم السلام) است باید به سراسر تفاسیر روایی جامع همچون نورالثقلین، الدرالمنثور و همچنین آثاری که فضایل اهل بیت (علیهم السلام) را از دیدگاه قرآن بررسی می کند، نظیر: شواهدالتنزیل، تاویل الآیات الباهره، بصائرالدرجات، احقاق الحق و ملحقات آن و موسوعة الامام علی بن ابی طالب علیه السلام و… (61) مراجعه شود.

و برای مبحث تفسیر «نهان و باطن » قرآن، ماخذ مستقلی سراغ ندارم و می توان از لابه لای آثار علوم قرآنی استفاده کرد، مثلا: تفسیر طبری، جلد اول، ص 72 و مقدمه آن صفحه 22؛ روح المعانی، جلد اول صفحه 7؛ بحارالانوار، جلد 19، صص 2 و 30 و صص 94 – 93 و… تفسیرالبرهان، جلد 1، ص 19؛ تفسیرالصافی، جلد 1، صص 17-14 و صص 34-30؛ تفسیرالتبیان، جلد1، ص 9؛ غرائب القرآن نیشابوری، ج 1، ص 26؛ فتح البیان، جلد اول، صص 17-16؛ بیان السعادة، جلد اول، ص 13؛ محاسن التاویل، جلد اول، صص 67-51. نفحات الرحمن، جلداول، صص 31-28؛ المیزان، جلد سوم، صص 74-72. الحکمة المتعالیه، جلد سوم، صص 40-32؛ الغیب و الشهادة، جلد اول، صص 18-17؛ تقریب القرآن، جلد اول، صص 26-24؛ من هدی القرآن، جلد اول، صص 44-43؛ علوم القرآن عندالمفسرین، جلد سوم، صص 112-77 و…

علی (علیه السلام) برترین مصداق فضایل مؤمنان

روایات فراوانی از طریق شیعه و سنی دلالت دارد که زیبنده ترین مصداق صفات و فضایلی که خداوند برای مؤمنان در قرآن آورده است، علی (علیه السلام) است. او امیر مؤمنان و در خوبی ها سرامد آنان است و تمام آیات اهل ایمان درباره علی (علیه السلام) نیز هست.

حافظ کبیر عبیدالله بن عبدالله بن احمد، معروف به حاکم حسکانی حنفی نیشابوری که از بزرگان قرن پنجم هجری است، یکی از مقدمات هفتگانه کتابش شواهدالتنزیل را به همین موضوع اختصاص داده است.

آقای دکتر نقی پورفر نیز در این باره راهگشایی کرده و چنین گفته است:

راه دوم: آیات ناظر به اکمل صفات مؤمنان.

یکی از راه های شناخت اهل بیت (علیهم السلام) توجه به صفات و عملکردهای متعالی است که خداوند در قرآن کریم، از مؤمنان متعالی انتظار دارد، شخصیت اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، جلوه عملی این صفات متعالی است.

در بسیاری از روایات، آیات بسیاری به عنوان شان اهل بیت (علیهم السلام) مطرح گشته است که در واقع از همین باب تطبیق آیات بر مصداق اکمل آن است، که اهل بیت (علیهم السلام) می باشند؛ نه آن که این دسته از آیات، منحصرا در شان اهل بیت (علیهم السلام) باشد و شامل دیگر مؤمنان – در رتبه نازل تر- نشود (62).

برای تبرک و نمونه این حدیث را می آوریم: ابن عباس – مشهورترین مفسر صدر اسلام- زیر آیه کریمه

«ان للمتقین مفازا (63) »

گوید: او[قهرمان این آیه] علی بن ابی طالب (علیه السلام) است، به خدا او سرور کسانی است که تقوا و خوف الهی داشتند… (64)

نیز زیر آیه شریفه:

«و اما من خاف مقام ربه و… (65) »

گوید: علی بن ابی طالب (علیه السلام) از مقام رب و صحنه حسابرسی محشر در میان بندگان، خائف بود از این رو از نافرمانی خدا دوری گزید و هوای خویش را از محرمات و از خواهش های نفسانی بازداشت و بدینسان بهشت، ویژه او است و هر کسی که چنین باشد. (66)

نکته: منظور از آیات مؤمنان، فضایل و ارزش های پارسایان است چون این روایات در مقام مدح علی (علیه السلام) است. نه آن جایی که با خطاب به اهل ایمان از کار زشتی نهی شده، مثل:

«یا ایهاالذین آمنوا لاتقربوا الصلوة و انتم سکاری حتی تعلموا ماتقولون »

ای مؤمنان! در حالت مستی نزدیک نماز نشوید تا بدانید چه می گویید.

و یا آیه:

«یا ایها الذین آمنوا آمنوا»

ای مؤمنان! ایمان واقعی و عمیق بیاورید.

توجیه و تبیین دیگر این که بگوییم: در همین موارد هم علی (علیه السلام) بارزترین مصداقی است که از این نقایص دور است.

روایات غیر منقح و نامربوط

برخی حضرت امیر(علیه السلام) را در آینه ای مغشوش و ناقص از روایات نشان داده اند که به جای مدح باعث مذمت است. مثلا در تفسیر علی بن ابراهیم قمی آن حضرت «بعوضه » یعنی پشه معرفی شده است و این نقل ناقص، با ماجرای واقعی، فرسنگ ها فاصله دارد.

بررسی آیه شریفه

در شان نزول آیه گفته اند: هنگامی که خداوند برای منافقان دو مثال:

«مثلهم کمثل الذی استوقد…» و

«او کصیب من السماء (67) »

را بیان فرمود یا هنگامی که در آیات قرآن (حج، آیه 73؛ عنکبوت، آیه 41) به مگس و عنکبوت (68) مثل زده شد، جمعی از مخالفان، این تمثیل را دستاویز قرار داده و زبان انتقاد و استهزا گشودند که این چه وحی آسمانی است که از عنکبوت و مگس سخن می گوید؟

در پاسخ شان آیه نازل شد که:

«خداوند از این که به [موجودات کوچکی مانند] پشه و حتی بالاتر آن مثال بزند شرم نمی کند… (69) »

چرا که مثال وسیله ای برای تجسم حقیقت است، گاهی بلاغت ایجاب می کند که گوینده، برای نشان دادن ضعف مدعی، موجود ضعیف یا خردی را برای مثال انتخاب کند. در ادامه می فرماید: «اما کسانی که ایمان آورده اند می دانند که آن مطلب، حقی است از سوی پروردگارشان ولی آنها که کافرند می گویند: خدا از این مثال چه منظوری داشته است…»

نقل ناقص قمی رحمه الله

در تفسیر قمی از حضرت امام صادق (علیه السلام) آمده است:…

خدا این مثل را در شان امیرالمؤمنین بیان فرموده، و بنابراین امیرالمؤمنین (علیه السلام) «بعوضه پشه » است و «مافوقها» رسول الله (صلی الله علیه وآله).

دلیلش آن که در ادامه آیه می فرماید:

«فاما الذین آمنوا فیعلمون انه الحق من ربهم » و «حق » در آیه یعنی امیرالمؤمنین (علیه السلام) که رسول خدا از مردم برایش بیعت و پیمان گرفت، باز می فرماید:

«و اما الذین کفروا… الذین ینقضون عهدالله من بعد میثاقه -فی علی- و یقطعون ما امرالله به ان یوصل…» (70) خدا در رد مخالفان، این اوصاف را بیان می دارد که با علی (علیه السلام) نقض عهد و به جای صله رحم، قطع رحم کردند و… (71)

بدیهی است معرفی حضرت علی (علیه السلام)به صورت بالا، قدح است نه مدح!.

تحقیق ریشه ماجرا

روزی حضرت امام باقر(علیه السلام) توصیه می فرمود:

ما را با نام و لقب و اوصاف خودمان یاد کنید و اوصاف ما را – جز در ضرورت – بر دشمنان ما ننهید که خداوند پاداش فراوانی می دهد…

در آن جا از امام (علیه السلام) پرسیدند:« برخی از شیعیان و دوستان شما گمان می کنند که آن «بعوضه » در سوره بقره، آیه 26، علی (علیه السلام) است و «مافوقها» که ذباب و مگس باشد پیامبر(صلی الله علیه وآله) است!

حضرت توضیح داد:

«سمع هؤلاء شیئا لم یضعوه علی وجهه، انما کان رسول الله صلی الله علیه وآله قاعدا ذات یوم هو و علی علیه السلام اذ سمع قائلا یقول: ماشاءالله و ماشاء محمد، و سمع آخر یقول: ما شاءالله و ما شاء علی فقال رسول الله (صلی الله علیه وآله): لاتقرنوا محمدا و علیا بالله عز و جل و لکن قولوا: ماشاءالله ثم ما شاء محمد ماشاءالله ثم ما شاء علی.

ان مشیئة الله هی القاهرة التی لاتساوی و لا تکافا و لا تدانی، و ما محمد رسول الله (صلی الله علیه وآله )فی الله و فی قدرته الا کذبابة تطیر فی هذه الممالک الواسعة، و ما علی فی الله و فی قدرته الا کبعوضة فی جملة هذه الممالک… (72)

یعنی:

آنان چیزی شنیدند ولی درست نفهمیدند، روزی حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) با علی (علیه السلام) نشسته بودند، شنیدند، گوینده ای می گفت: «هر چه خدابخواهد و هر چه محمد بخواهد [پدید می آید] و دیگری می گفت: هرچه خدا بخواهد و هرچه علی بخواهد [رخ می دهد].

حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) فرمود: «محمد و علی را در ردیف خداوند قرار ندهید و به صورت جداگانه بگویید: هرچه خدا خواست و سپس هر چه محمد خواست، یا به طور جداگانه بگویید: هر چه علی خواست…

زیرا مشیت و خواست خدا است که قاهر و غالب است به گونه ای که هیچ چیز مساوی و نظیر و معادل و نزدیک به آن نیست و محمد که پیامبر خدا است در مقایسه با خدا و قدرتش جز مگس نیست که در این کشورهای گسترده به پرواز در آید و علی در کنار خدا و قدرتش جز پشه ای که در این جهان پهناور پرواز کند، بیش نیست. [و این دو اصلا قابل ذکر نیستند]

با این که فضل و عنایتی که خدا بر محمد و علی داشته، آن قدر زیاد است که برابری نمی کند بر فضل الهی بر تمامی آفریدگانش از اول تا آخر روزگار .

این بود سخن رسول الله (صلی الله علیه وآله) در قصه ذباب و بعوضه در این جا، و اصلا ربطی به آیه شریفه «ان الله لا یستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضة » (73) ندارد.

نمونه دیگر

در زیر آیه شریفه

«و لقد کنتم تمنون الموت من قبل ان تلقوه فقد رایتموه (74) ».

گفته اند: «قریش حضرت امیرالمؤمنین علی« علیه السلام» را در جنگ بدر «موت » می نامیدند. (75)

بدیهی است این تعبیر قدح و مذمت است، نه مدح و منقبت، مگر تاویل شود به این که حضرت علی (علیه السلام) باعث مرگ کفار قریش بود، و این تعبیری است از زبان دشمن و شجاعت را می رساند.

بررسی

هر چه تحقیق کردم ریشه این مطلب و ماخذ دست اول را که معاصر اهل بیت (علیهم السلام ) باشد نیافتم. ولی اندکی دقت نشان می دهد که لقب «موت » برای امام (علیه السلام) با این آیه هیچ تناسبی ندارد، زیرا ماجرای آیه مزبور، مربوط به پس از جنگ احد است که مشت مدعیان دروغین اشتیاق شهادت باز شد، پیش از آن وقتی سخن از شهدای بدر و فضیلت جانبازی در راه خدا و… به میان می آمد برخی با تظاهر آرزوی شهادت می کردند و می گفتند: «ای کاش این افتخار در میدان بدر، نصیب ما نیز شده بود، طولی نکشید که جنگ احد پیش آمد».

مجاهدان راستین جنگیدند و برخی شربت شهادت نوشیدند ولی مدعیان، هنگامی که آثار شکست را در ارتش اسلام مشاهده کردند فرار کردند.

این آیه با سرزنش آن ها می گوید:

« شما کسانی بودید که آرزوی مرگ و شهادت در راه خدا را در دل می پروراندید، پس چرا آن وقت که با چشم خود محبوب خویش را در برابر خود دیدید فرار کردید؟» (76)

از این رو مضمون این آیه نیز ربطی به نام مبارک حضرت علی علیه السلام ندارد.

چند نمونه دیگر

استاد آیت الله معرفت در نقد تفسیر علی بن ابراهیم قمی چند نمونه دیگر را یادآور شده است:

1 – گفته اند مراد از «الساعة » در آیه 11 سوره فرقان یعنی علی (علیه السلام) (77) با این که منظور از آیه «کذبوا بالساعة » تکذیب قیامت است.

2 – «المشرقین » در آیه شریفه «رب المشرقین و رب المغربین (78) »حضرت رسول صلی الله علیه وآله و حضرت علی( علیه السلام) و «المغربین » امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) است. (79)

3 – «ثقلان » در آیه «سنفرغ لکم ایه الثقلان (80) »قرآن و عترت (علیهم السلام) است. (81)

پی نوشت ها:

1. در یک مقاله کتابشناسی که سالیانی پیش تهیه کردم، بیش از 70 اثر در این زمینه پیدا کردم.

2. ران ملخی است تحفه درویش چه کند بی نوا ندارد بیش

3. اهل بیت علیهم السلام در قرآن.

4. بقره (2): 207.

5. ر.ک: شواهدالتنزیل، ج 1، صص 132- 123، نورالثقلین، الدرالمنثور و سایر تفاسیر، زیر همین آیه.

6. شواهد التنزیل، ابوالقاسم حسکانی، ج 1، صص 268-267، نورالثلقین، ج 2، ص 32.

7. ر.ک: تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 322، الدرالمنثور، ج 4، صص 125-122، نورالثقلین و… زیر آیه

8. هود (11): 17.

9. نهج البلاغه، خطبه قاصعه به شماره 192، بخش پایانی خطبه.

10. اهل بیت در قرآن، نقی پورفر، صص 160-158، با اندکی تصرف.

11. رعد (13): 43.

12. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 44، باب فضایل علی علیه السلام- نقل از «اهل بیت در قرآن »، ص 173.

13. المیزان، ج 14، ص 221. ر.ک: الدرالمنثور، ج 5،ص 566، زیر همین آیه شریفه.

14. احادیث زیادی در نزول آیه شریفه « انما ولیکم الله و…» (مائده (5): 55) در مورد صدقه دادن انگشتری که حضرت امیرعلیه السلام، در حال رکوع انجام داده اند، از شیعه و سنی وارد شده است. امامان علیهم السلام و افرادی چون ابوذر، عمار، جابر، ابن عباس، انس بن مالک، سلمة بن کمیل، ابورافع و عمروعاص، آن را روایت کرده اند. مفسران روایی چون احمد، نسایی، طبری، طبرانی، عبدبن حمید آن را نقل کرده اند. فقها در کتاب «صلات » مساله فعل کثیر و در کتاب «زکات » مساله اطلاق زکات بر صدقه مستحب، متعرض آن شده اند، بزرگانی از ادبا نظیر زمخشری در کشاف و ابوحیان در تفسیر خود آیه را با روایات منطبق دانسته اند. ر.ک: المیزان، ج 6 ص 25؛مجله میراث جاویدان سال 4، ش 1، ص 50.

15. مائده (5): 55.16. آل عمران (3): 7.

17. المیزان، ج 3، ص 70.

18. ر.ک: المیزان، ج 1، ص 42.

19. تفسیر عیاشی، ج 1، ص 11.

20. المیزان، ج 1، ص 42.

21. نهج البلاغه، خطبه 198.

22. تفسیر فرات کوفی، ص 138، حدیث 166.

23. رعد (13): 7.

24. بحارالانوار، ج 2، ص 279.

25. بینه (98): 7، یعنی: در حقیقت کسانی که گرویده و کارهای شایسته کرده اند، آنانند که بهترین آفریدگانند.

26. شواهدالتنزیل، ج 2، ص 161؛ حضرت استاد، محمدباقر محمودی مصحح این کتاب، از ص 457 تا ص 474، ده ها روایت و ماخذ معتبر از اهل سنت درباره این حدیث ذکر کرده است.

27. فجر (89): 27، یعنی: ای نفس مطمئنه خشنود و خداپسند به سوی پروردگارت بازگرد و در میان بندگان من درآی و در بهشت من داخل شو.

28. جن (72): 16، یعنی: و هر کس از یاد پروردگار خود دل بگرداند، وی را در قید عذابی روز افزون درآورد.

29. شواهدالتنزیل، ج 2، ص 386.

30. واقعه (56): 10، یعنی: و سبقت گیرندگان مقدمند؛ آنانند همان مقربان.

31. شواهدالتنزیل، ج 2، صص 297-291.

32. واقعه (56): 13، یعنی: و اندکی از متاخران.

33. زمر (39): 9، یعنی: آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند، یکسانند.

34. ر.ک: تفسیر القرآن بالقرآن عند العلامة الطباطبائی، دکتر خضیر جعفر، ایران، قم، دارالقرآن الکریم، 1411.

35. نهج البلاغه، خطبه 133، ص 132، با ترجمه دکتر شهیدی.

36. بقره (2): 185.

37. ر.ک: التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب، محمدهادی معرفت، ج 2، ص 22.

38. نقد و نظر آرای این نویسنده و بررسی این که تا چه اندازه به سر منزل مقصودشان دست یافته، فرصتی فراتر می طلبد.

39. بررسی شخصیت اهل بیت علیهم السلام در قرآن، نقی پورفر، صص 6-5.

40. همان، ص 40.

41. نحل (16): 43.

42. الدرالمنثور، ج 7، ص 349.

43. اهل بیت علیهم السلام در قرآن، ص 186.

44. الدرالمنثور، ج 5، ص 544؛ شواهد التنزیل، ج 1، صص 477- 464، با 22 حدیث.

45. کنزالعمال، ج 13، ص 152.

46. همان، ص 178.

47. التفسیر والمفسرون، محمدهادی معرفت، ج 1، ص 21. حضرت استاد چهار معنای «تاویل » را نزدیک به همین اصطلاح دانسته است.

48. بصائرالدرجات، ص 195.

49. تفسیر عیاشی، ج 1، ص 15، شماره 6.

50. تفسیر صافی، فیض کاشانی، ج 1، صص 34-30.

51. همان.

52. همان.

53. نحل (16): 90.

54. القاب الرسول و عترته، قطب راوندی، ص 30؛ بحارالانوار، ج 35، ص 411.

55. بقره (2): 118؛ همچنین زیر آیات: یونس (10): 101؛ قمر (54): 43.

56. تفسیر البرغانی، جزء اول صص 327-326.

57. تفسیر البرغانی، جزء اول، ص 329.

58. ملک (67): 30.

59. تفسیر صافی، فیض کاشانی، ج 2، ص 727؛ ر.ک: تاویل الآیات الظاهرة، ج 2، ص 708.

60. التفسیر والمفسرون، محمدهادی معرفت؛ ج 1، صص 27-26، با اختصار.

61. این اثر از تازه های نشر دارالحدیث، به اهتمام آقای ری شهری و بسیار سودمند و فراگیر است.

62. بررسی شخصیت اهل بیت علیهم السلام در قرآن، دکتر نقی پورفر، ص 8.

63. نبا (78): 31.

64. شواهد التنزیل، ج 2، ص 419، زیر همین آیه.

65. نازعات (79): 41-40.

66. شواهد التنزیل، ج 2، ص 422.

67. بقره (2): 17 و 19.

68. حج (22): 73؛ عنکبوت (29): 41.

69. بقره (2): 26.

70. بقره (2): 27-26.

71. تفسیرالقمی، ج 1، صص 35-34.

72. البرهان فی تفسیر القرآن، سیدهاشم حسینی بحرانی، ج 1، صص 161-160.

73. البرهان فی تفسیرالقرآن، سیدهاشم حسینی بحرانی، ایران، قم، مؤسسة البعثه، ط 1، 1415ق، رحلی، گالینگور، ج 1 صص 161-160.

74. آل عمران (3): 143.

75. القاب الرسول و عترته، قطب الدین راوندی (م 573) در مجموعه میراث شیعه دفتر اول، ص 47.

76. ر.ک: تفسیر نمونه، ج 3، ص 112.

77. تفسیرالقمی، ص 112، زیر آیه.

78. الرحمن (55): 17.

79. تفسیر القمی، ج 2، ص 344، زیر آیه.

80. الرحمن (55): 31.

81. التفسیر والمفسرون، محمدهادی معرفت، ج 1، ص 485.

مجله: علی مختاری؛پیام حوزه-زمستان 1379، شماره 28

 

 

 

عمره القضاء پیامبر (صلى الله علیه وآله)

 «عمره القضاء» همان عمره اى است که پیامبر(صلى الله علیه وآله) سال بعد از «حدیبیه»، یعنى در «ذى القعده» سال هفتم هجرت (درست یک سال بعد از آنکه مشرکان آنها را از ورود به «مسجد الحرام» بازداشتند) به اتفاق یارانش انجام داد، و نام گذارى آن به این نام، به خاطر آن است که در حقیقت قضاى سال قبل محسوب مى شد.

توضیح این که: طبق یکى از مواد قرار داد «حدیبیه»، برنامه این بود که مسلمانان در سال آینده، مراسم عمره و زیارت خانه خدا را آزادانه انجام دهند، ولى، بیش از سه روز در «مکّه» توقف نکنند، و در این مدت، سران قریش و مشرکان سرشناس «مکّه» از شهر خارج شوند (تا هم از درگیرى احتمالى پرهیز شود، و هم آنها که به خاطر کینه توزى و تعصب، یاراى دیدن منظره عبادت توحیدى مسلمانان را نداشتند، آن را نبینند!).

در بعضى از تواریخ آمده است: پیامبر(صلى الله علیه وآله) با یارانش محرم شدند، و با شترهاى قربانى حرکت کردند، و تا نزدیکى «ظهران» رسیدند، در این هنگام، پیامبر یکى از یارانش را به نام «محمّد بن مسلمه» با تعداد قابل ملاحظه اى از اسب هاى سوارى، و اسلحه، پیشاپیش خود فرستاد، هنگامى که مشرکان این برنامه را ملاحظه کردند، شدیداً ترسیدند، گمان کردند حضرت(صلى الله علیه وآله) مى خواهد با آنها نبرد کند، و قرارداد ده ساله خود را نقض نماید، این خبر را به اهل «مکّه» دادند، اما هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) نزدیک «مکّه» رسید، دستور داد: تیرها، نیزه و سلاح هاى دیگر را به سرزمینى که «یاجج» نام داشت منتقل سازند، و خود و یارانش تنها با شمشیر، آن هم غلاف کرده وارد «مکّه» شدند.

اهل «مکّه» هنگامى که این عمل را دیدند، خوشحال شدند که به وعده وفا شده (گویا اقدام پیغمبر هشدارى بود، براى مشرکان، که اگر بخواهند نقض عهد کنند و توطئه اى بر ضد مسلمانان بچینند، آنها قدرت مقابله را دارند).

رؤساى «مکّه»، از «مکّه» خارج شدند تا این مناظر را که براى آنها دلخراش بود نبینند، ولى بقیه اهل «مکّه» از مردان و زنان و کودکان در مسیر راه، و در پشت بام ها، و در اطراف خانه خدا جمع شده بودند تا مسلمانان و مراسم عمره آنها را ببینند.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) با ابهّت خاصى وارد «مکّه» شد، شتران قربانى فراوانى همراه داشت، با نهایت محبت و ادب با اهل «مکّه» رفتار کرد، دستور داد مسلمانان به هنگام طواف با سرعت حرکت کنند، و احرامى را کمى کنار بزنند، تا شانه هاى نیرومند و سطبر آنها آشکار گردد، و این صحنه در روح و فکرِ مردم «مکّه» به عنوان دلیل زنده اى از قدرت و قوت و رشادت مسلمانان، اثر گذارد.

روى هم رفته، «عمره القضاء» هم عبادت بود، و هم نمایش قدرت، و باید گفت: بذر «فتح مکّه» که در سال بعد روى داد در همان ایام پاشیده شد، و زمینه را کاملاً براى تسلیم مکّیان، در برابر اسلام فراهم ساخت.

این وضع، به قدرى براى سران قریش ناگوار بود، که پس از گذشتن سه روز، کسى را فرستادند خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله)که طبق قرار داد باید هر چه زودتر «مکّه» را ترک گوید.

جالب این که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) زن بیوه اى را از زنان «مکّه»، که با بعضى از سران معروف قریش خویشاوندى داشت به ازدواج خود در آورد، تا طبق رسم عرب پیوند خود را با آنها مستحکم کرده و از عداوت و مخالفت آنها بکاهد.

هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) پیشنهاد خروج از «مکّه» را شنید، فرمود:

من مایلم براى مراسم این ازدواج غذائى تهیه کنم، و از شما دعوت نمایم، کارى که اگر انجام مى شد نقش مؤثرى در نفوذ بیشتر پیامبر(صلى الله علیه وآله) در قلوب آنها داشت، ولى آنها نپذیرفتند و این دعوت را رسماً رد کردند.(۱)

 ۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۲۲، صفحه ۱۱۷٫

ماجراى صلح حدیبیه

در سال ششم هجرت، ماه «ذى القعده» پیغمبر اکرم(ص) به قصد عمره، به سوى «مکّه» حرکت کرد، و همه مسلمانان را تشویق به شرکت در این سفر نمود، گروهى خوددارى کردند، ولى جمع کثیرى از «مهاجران»، «انصار» و «اعراب بادیه نشین»، در خدمتش عازم «مکّه» شدند.

این جمعیت، که در حدود یک هزار و چهارصد نفر بودند، همگى لباس احرام بر تن داشتند، و جز شمشیر، که اسلحه مسافران محسوب مى شد، هیچ سلاح جنگى با خود بر نداشتند.

هنگامى که به «عسفان» در نزدیکى «مکّه» رسید، با خبر شد که «قریش» تصمیم گرفته از ورود او به «مکّه» جلوگیرى نماید، پیامبر(ص) به «حدیبیه» رسید («حدیبیه» روستائى است در بیست کیلومترى «مکّه»، که به مناسبت چاه، و یا درختى که در آنجا بوده، به این نام، نامیده مى شد،) حضرت فرمود: همین جا توقف کنید، عرض کردند: در اینجا آبى وجود ندارد، پیامبر(ص) از طریق اعجاز، از چاهى که در آنجا بود، آب براى یارانش فراهم ساخت.

در اینجا سفیرانى میان «قریش» و پیامبر(ص) رفت و آمد کردند، تا مشکل به نحوى حل شود، سرانجام «عروه ابن مسعود ثقفى» که مرد هوشیارى بود، از سوى «قریش» خدمت پیامبر(ص) آمد، پیامبر(ص) به او فرمود: من به قصد جنگ نیامده ام و تنها هدفم زیارت خانه خدا است، ضمناً «عروه» در این ملاقات، منظره وضو گرفتن پیامبر(ص) را که اصحاب اجازه نمى دادند، قطره اى از آب وضوى او به روى زمین بیفتد، مشاهده کرد، هنگام بازگشت به «قریش» گفت: من به دربار «کسرى» و «قیصر» و «نجاشى» رفته ام، هرگز زمامدارى در میان قومش را به عظمت «محمّد»(ص) در میان یارانش ندیدم، اگر تصور کنید که آنها دست از «محمّد»(ص) بردارند، اشتباه بزرگى است، شما با چنین افراد ایثارگرى روبرو هستید، تصمیمتان را بگیرید.

پیامبر(ص) به «عمر» پیشنهاد فرمود به «مکّه» رود، و اشراف «قریش» را از هدف این سفر، آگاه سازد، «عمر» گفت: «قریش» با من عداوت شدیدى دارد، من از آنها بیمناکم، بهتر این است: «عثمان» به این کار مبادرت ورزد، «عثمان» به سوى «مکّه» رفت، چیزى نگذشت که در میان مسلمانان شایع شد، او را کشته اند، در اینجا پیامبر(ص)تصمیم بر شدت عمل گرفت، و در زیر درختى که در آنجا بود، با یارانش تجدید بیعت کرد، که به نام «بیعت رضوان» معروف شد، با آنان عهد بست که تا آخرین نفس، مقاومت کنند، ولى، چیزى نگذشت که «عثمان» سالم بازگشت، و به دنبال او «قریش»، «سهیل بن عمرو» را براى مصالحه خدمت پیامبر(ص) فرستادند، و تأکید کردند که امسال، به هیچ وجه ورود او به «مکّه» ممکن نیست.

بعد از گفتگوهاى زیاد، پیمان صلحى منعقد شد که، یکى از موادش همین بود: مسلمانان آن سال را از عمره چشم بپوشند، و سال آینده به «مکّه» بیایند، مشروط بر این که بیش از سه روز نمانند، و سلاحى جز سلاح مسافر، با خود نیاورند، و مواد متعدد دیگرى دائر بر امنیت جانى و مالى مسلمانانى که از «مدینه» وارد «مکّه» مى شوند، همچنین ۱۰ سال متارکه جنگ میان مسلمین و مشرکین، و آزادى مسلمانان «مکّه» در انجام فرائض مذهبى، در آن گنجانیده شد.

این پیمان، در حقیقت یک پیمان عدم تعرضِ همه جانبه بود، که به جنگ هاى مداوم و مکرر بین مسلمانان و مشرکان موقتاً پایان مى داد.

«متن پیمان صلح» از این قرار بود که پیامبر(ص) به «على»(علیه السلام) دستور داد بنویس: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیْم».

«سهیل بن عمرو» که نماینده مشرکان بود، گفت: من با چنین جمله اى آشنا نیستم، بنویس «بِسْمِکَ اللّهُمَّ»!

پیامبر(ص) فرمود بنویس: «بِسْمِکَ اللّهُمَّ».

آن گاه فرمود: بنویس: «این چیزى است که «محمّد» رسول اللّه(ص) با «سهیل بن عمرو» مصالحه کرده».

«سهیل» گفت: ما اگر تو را «رسول اللّه» مى دانستیم، با تو جنگ نمى کردیم، تنها اسم خودت، و اسم پدرت را بنویس.

پیغمبر(ص) فرمود مانعى ندارد، بنویس: «این چیزى است که «محمّد بن عبداللّه» با «سهیل بن عمرو»، صلح کرده، که ده سال متارکه جنگ شود تا مردم امنیت خود را بازیابند».

علاوه بر این: «هر کس از «قریش» بدون اجازه ولیّش نزد «محمّد» بیاید (و مسلمان شود) او را بازگردانند، و هر کس از آنها که با «محمّد» هستند نزد «قریش» بازگردد، بازگرداندن او لازم نیست»!.

«همه قبائل آزادند، هر کس مى خواهد، در پیمان «محمّد» وارد شود، و هر کس مى خواهد در پیمان «قریش»».

طرفین متعهدند: نسبت به یکدیگر خیانت نکنند (و جان و مال یکدیگر را محترم بشمارند).

از این گذشته، «محمّد» امسال، باز مى گردد، وارد «مکّه» نمى شود، اما سال آینده قریش به مدت سه روز از «مکّه» بیرون مى روند تا یارانش به زیارت بیایند، اما بیش از سه روز توقف نکنند (مراسم عمره را انجام دهند و بازگردند)، به شرط این که جز اسلحه مسافر، یعنى شمشیر، آن هم در غلاف، سلاح دیگرى به همراه نداشته باشند.

بر این پیمان صلح، گروهى از مسلمانان و مشرکان گواهى داده، و کاتب عهدنامه «على بن ابیطالب»(علیه السلام) بود.

مرحوم «علامه مجلسى» در «بحار الانوار»، بعضى مواد دیگر این صلح نامه را نیز نقل کرده، از جمله این که:

«اسلام در «مکّه» باید آشکار باشد، و کسى را مجبور در انتخاب مذهب نکنند، و اذیت و آزارى به مسلمانان نرسانند».

این مضمون در تعبیر سابق نیز اجمالاً وجود داشت.

در اینجا پیامبر(ص) دستور داد، شترهاى قربانى را که به همراه آورده بودند، در همانجا قربانى کنند، سرهاى خود را بتراشند، و از احرام خارج گردند.

اما این امر، براى جمعى از مسلمانان سخت ناگوار بود؛ چرا که بیرون آمدن از احرام، بدون انجام مناسک عمره، در نظر آنها امکان پذیر نبود، ولى، پیغمبر(ص)شخصاً پیشگام شد، شتران قربانى را، نحر فرمود، و از احرام بیرون آمد، و به مسلمانان تفهیم نمود که این استثنائى است در قانون احرام و قربانى، که از سوى خداوند قرار داده شده است.

مسلمین، هنگامى که چنین دیدند، تسلیم شدند، و دستور پیامبر(ص) دقیقاً اجرا شد، و از همانجا آهنگ «مدینه» کردند، اما کوهى از غم و اندوه بر قلب آنها سنگینى مى نمود؛ چرا که در ظاهر قضیه، مجموع این مسافرت، یک ناکامى و شکست بود، ولى خبر نداشتند که در پشت داستان «صلح حدیبیه»، چه پیروزى هائى براى مسلمانان و آینده اسلام، نهفته است، و در همین هنگام بود، که سوره «فتح» نازل شد، و بشارتِ فتح عظیمى را به پیامبر گرامى اسلام(ص)داد.(۱)

۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۲۲، صفحه ۲۰٫