حجّة الوداع

نوشته‌ها

سر اقسام حج

اشاره

حج یکی از مهم‌ترین فروع دین اسلام است. مسلمانان با داشتن شرایطی مکلف‌اند در دهه اول ماه ذی الحجه به مسجد الحرام در شهر مکه در عربستان سعودی رفته و مجموعه‌ای از اعمال نیایشی را به جا آورند. حج بر سه نوع تمتع، قرآن و افراد است که حج قرآن و افراد وظیفه ساکنان مکه است. در اسلام بر کسی که دارای بلوغ، عقل، آزاد بودن و استطاعت باشد واجب می‌شود.

 

اقسام حج

حج به سه صورت قابل انجام است.

۱. حج تمتع: افضل انواع حج است و بر کسانی واجب می‌شود که از مکه دور باشند.

۲. حج افراد: بر کسانی واجب می‌شود که ساکن مکه و اطراف آن باشند. و یا کسانی که به عمره و تمتع نرسند و یا امکان آن را پیدا نکنند.

۳. حج قران: حجی است که حاجی از میقات، قربانی‌اش را به همراه دارد.

پیشینه انواع حج

تاریخ آغاز حج به صورت، «تمتع»، یقینا به حجه الوداع بر می‌گردد. پیش از آن حج به صورت افراد و قران بوده است و کسی که وارد مکه می‌شده، تا زمان عرفات و اعمال پس از آن، بایستی در احرام باقی می‌ماند.

در حجه الوداع و پس از نزول آیه واتموا الحج و العمره لله، پیامبر خدا در مروه برای مردم سخنرانی کرد و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «من عمره را داخل در حج نمودم، این چنین تا روز قیامت (و حضرت انگشت‌های دو دست خود را در یکدیگر داخل کردند)». [۱]

همان زمان این موضوع، مورد انکار برخی افراد نادان قرار گرفت و شخصی از «بنی عدی» برخاست و گفت: ما به منا برویم؛ در حالی که آب غسل (به جهت نزدیکی با زنان) از سرهای ما می‌ریزد! ؟ حضرت فرمود: تو هرگز ایمان نمی‌آوری تا بمیری … [۲]

این موضوع پس از ارتحال پیامبر اکرم نیز ادامه یافت و برخی از افراد سبک مغز، با حج تمتع مخالفت کردند. در مقابل، ائمه معصوم (علیهم‌السّلام) بر حج تمتع و فضیلت آن اصرار ورزیدند و آن را افضل اقسام حج دانسته و برای کسانی که از مکه دور هستند آن را لازم شمردند.

از صفوان نقل شده است: «قلت لابی عبدالله ان بعض الناس یقول جرد الحج و بعض الناس یقول اقرن و سق و بعض الناس یقول تمتع بالعمره الی الحج فقال: لو حججت الف عام لم اقرنها الا متمتعا»؛ [۳]

«به امام صادق(علیه‌السّلام) گفتم: پدر و مادرم فدایت، برخی می‌گویند: حج قران بجای آور و قربانی‌ات را همراه ببر و برخی می‌گویند: حج تمتع بجای آور، حضرت فرمود: اگر من هزار سال حج به جا آورم، جز تمتع انجام نمی‌دهم». [۴]

تاکید فراوان اهل بیت بر حج تمتع و امکان تبدیل نیت افراد و قران- با شرایطی- به حج تمتع، گویای برتری و فضیلت این نوع حج، بر اقسام دیگر حج است. و این به جهت سهولت و تامین اهداف مورد نظر شارع در حج است.

البته برای حاضران در مکه و اطراف آن تا ۴۸ میل، حج افراد و قران واجب است و این بدان جهت است که با توجه به حضورشان در منطقه حرم، چندان مشکلی در احرام حج نداشته و می‌توانند در فاصله نزدیکی از روز عرفه، برای حج محرم شوند. برخلاف کسانی که از راه دور می‌آیند و برای عبور از میقات، بایستی محرم شوند. اینان به جهت بعد مسافت و زمان طولانی احرام، دچار مشکلات فراوانی می‌شوند و نیرو و فکرشان تحلیل می‌رود و برای اهداف فراوان حج فرصتی باقی نمی‌گذارد.

سخن امام رضا درباره اقسام حج

امام هشتم (علیه‌السّلام) درباره سر اقسام حج چنین فرموده است: «قال انما امروا بالتمتع الی الحج لانه تخفیف من ربکم و رحمه لان یسلم الناس فی احرامهم و لا یطول ذلک علیهم فیدخل علیهم الفساد و ان یکون الحج و العمره واجبین جمیعا فلا تعطل العمره و تبطل و لا یکون الحج مفردا من العمره و یکون بینهما فصل و تمییز و ان لا یکون الطواف بالبیت محظورا لان المحرم اذا طاف بالبیت احل الا لعله فلو لا التمتع لم یکن للحاج ان یطوف لانه ان طاف احل و افسد احرامه» [۵]

مردم به حج تمتع فرمان یافتند، چون تخفیفی از جانب پروردگارتان و رحمت او است؛ بدان جهت که مردم در احرام‌شان سالم بمانند و احرام بر آنها طولانی نشود که موجب بروز فساد در عمل‌شان گردد (با ارتکاب محرمات احرام) و نیز به جهت آن که عمره و حج، هر دو در کنار هم واجب باشند و عمره تعطیل نشده و حج از عمره خالی نباشد و هر دو با مشخصات و ویژگی‌های از هم شناخته شوند.

همچنین برای اینکه جهت طواف کعبه، محظوری برای حاجی نباشد؛ چون شخص محرم (به احرام حج) با طواف محل می‌شود؛ مگر به جهتی خاص. اگر حج تمتع نبود، حاجی نمی‌توانست (در حین احرام حج) طواف مستحبی به جا آورد؛ چون در این صورت محل شده و احرامش قبل از ادای حج فاسد می‌شد. (از همین جهت علما در کتب خود بر ترک طواف مستحبی برای کسی که به احرام حج محرم شده است تاکید کرده‌اند.)

دلایل احکام انواع حج

احکام و ویژگی‌های هر یک از انواع حج، در کتاب‌های فقهی ثبت شده است. این تنوع و شکل‌های مختلف عمل _که با یکدیگر نقاط اشتراک فراوان دارند_ دلایل مختلفی دارد، از جمله:

الف. تسهیل برای مکلفان تا هریک، در حد توان و انگیزه خود عمل را انتخاب کند (در غیر موارد واجب).

ب. هیچ کس از عمل حج باز نماند و اگر برخی اقسام حج معذور شد، بتواند نوع دیگر عمل را به جا آورد.

سر توجه به مقدمات حج

انجام هر کاری نیاز به تحصیل مقدماتی دارد؛ ولی در حج علاوه بر ضرورت آماده ساختن وسایل و لوازم، بر یک سری مقدمات دیگر تاکید شده است. حج قله‌ای است که برای رسیدن به آن، بایستی از تپه‌ها و کوه‌های مرتفع عبور کرد تا بدان رسید.

امام صادق(علیه‌السّلام) به عیسی بن منصور فرمود: «یا عیسی انی احب ان یراک الله عزّوجلّ فیما بین الحج الی الحج و انت تتهیا للحج»؛ [۶]

«ای عیسی! من دوست دارم خداوند تو را بدین گونه ببیند که در فاصله بین دو حج، مشغول تهیه مقدمات برای حج دیگر هستی».

پس انداز برای حج

آمادگی برای حج و مطرح بودن آن در زندگی، به قدری مهم است که پس انداز برای آن، مورد ترغیب قرار گرفته است. امام صادق(علیه‌السّلام) فرمود: «لو ان احدکم اذا ربح الربح اخذ منه الشی ء فعزله فقال هذا للحج و اذا ربح اخذ منه و قال هذا للحج جاء ابان الحج و قد اجتمعت له نفقه عزم الله فخرج و لکن احدکم یربح الربح فینفقه فاذا جاء ابان الحج اراد ان یخرج ذلک من راس ماله فیشق علیه»؛ [۷]

«هر یک از شما، وقتی سودی حاصل کرد، اگر قدری از آن را کنار بگذارد و بگوید: این برای حج است … زمانی که ایام حج فرا برسد، هزینه حج او آماده است و به راحتی عازم سفر می‌شود. اما اگر هر سودی که به دست آورد، هزینه کرد (و پس انداز نکرد)، وقتی زمان حج می‌رسد، بایستی از سرمایه هزینه کند و این کار بر او گران می‌آید».

یاد حج و مطرح بودن آن در طول سال، آثار ارزنده و مثبتی در فرد و جامعه دارد. از یک سو موجب تلاش اقتصادی بیشتر، برای تحصیل درآمد و تامین هزینه حج می‌شود و از سوی دیگر در زندگی سالانه شخص، هدفی معنوی و بعدی ارزشمند را مطرح می‌کند که دارای نقش سازندهای از نظر اخلاقی و اجتماعی است.

امروزه این نقش، جنبه جیاتی تر و مهمتری نسبت به گذشته دارد، چون با گسترش ارتباطات و سهولت حمل و نقل و مسافرت، انگیزه‌های دیگری به میان می‌آید؛ بدون این که فایده‌ای معنوی و حتی در مواردی مادی در برداشته باشد، بلکه گاه خسارت‌های فراوانی را نیر در پی دارد.

حج با مال حلال

از جمله مقدمات ضروری حج، استفاده از توشه حلال در این مسیر است. این موضوع گرچه از مقدمات و گاه آداب حج دانسته شده؛ ولی آن را باید از واجبات و ضروریات حج دانست؛ چون حج با مال حرام و شبهه ناک حج نیست. رسول گرامی اسلام فرمود: «اذا اکتسب الرجل مالا من غیر حله ثم حج و لبی نودی لا لبیک و لا سعدیک و ان کان من حله فلبی نودی لبیک و سعدیک»؛ [۸]

«اگر حاجی با مال حرام حج به جا آورد و بگوید: «لبیک اللهم لبیک» خداوند در پاسخ او میگوید: «لا لبیک و لا سعدیک»، این لبیک به تو برگشت داده می‌شود». [۹]

در روایات، حج مبرور مقابل حج مازور آورده شده است حج مازور حجی است که با «مال زور» انجام می‌گیرد. روشن است که حج، صافی مسلمانی است و حج‌گزار با ورود به این عمل، همه جوانب نظری و عملی دین خود را کمال می‌بخشد. اگر کسی با مال ناپاک حج به جا آورد، در تضاد مقتضای حج- که عبودیت خداوند است- گام برداشته است.

تقوا شرط قبولی هر عمل است انما یتقبل الله من المتقین و عبادتی که مقدمات آن، از حلال تهیه نشده باشد، از «تقوا» تهی است و با چنین عملی «تقرب» حاصل نمی‌شود.

در حقیقت عبادت بدون تقوا، دچار تضاد درونی است؛ چون از یک سو کار انجام شده مخالف فرمان خداوند و دور کننده انسان از او است و از جهت دیگر او می‌خواهد یا چنین ترکیبی از عمل، به خداوند تقرب پیدا کند. در این صورت آنچه «مقرب» است با آنچه «مبعد» است، در یک نقطه تلاقی می‌کند؛ در حالی که دو ضد در یک نقطه، جمع نمی‌شود.

تهیه بهترین توشه برای حج

حج بایستی با مال حلال باشد؛ ولی علاوه بر آن تاکید شده است که زاد و توشه حج یا عمره، از بهترین‌ها باشد: «وکان علی بن الحسین اذا سافر الی مکه للحج او العمره تزود من اطیب الزاد من اللوز و السکر و السویق المحمض و المحلی»؛ [۱۰]

« امام سجاد(علیه‌السّلام) زمانی که به مکه برای حج یا عمره سفر می‌کرد، از پاکیزه‌ترین چیزها برای آن توشه تهیه می‌کرد. حج و عمره مظهر غنای جامعه اسلامی است. از همین رو به برگرفتن بهترین توشه، توصیه شده و از طرفی ریخت و پاش در حج ممنوع شمرده نشده است. رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) فرمود: «ما من نفقه احب الی الله عزّوجلّ من نفقه قصد و یبغض الاسراف الا فی الحج و العمره»؛ [۱۱] «خداوند زیاده روی را دوست نمی‌دارد، مگر در حج و عمره».

این نکته تاکیدی بر الگوی «استغنا» در حیات جامعه اسلامی است و این که در راه خدا، همه سرمایه‌ها و بهترین آنها را باید به کار گرفت.

پی نوشتها

۱.شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۲۳۶.   

۲.شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۲۳۶.   

۳.کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج۴، ص۲۹۲.   

۴.شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۲۵۰.   

۵.شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۲۳۲.   

۶.کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج۴، ص۲۸۱.   

۷.کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج۴، ص۲۸۰.   

۸.شیخ طوسی، محمد بن حسن، تهذیب الاحکام، ج۶، ص۳۶۸.   

۹.شیخ صدوق، محمد بن علی، من لا یحضره الفقیه، ج۲، ص۳۱۷.   

۱۰.شیخ صدوق، محمد بن علی، من لا یحضره الفقیه، ج۲، ص۲۸۲.   

۱۱.شیخ صدوق، محمد بن علی، من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۱۶۷.   

منبع: ویکی فقه

گریه در احادیث اهل بیت علیهم السلام

  1. امام حسین (علیه السلام):

     الْبُکَاءُ مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ نَجَاهٌ مِنَ النَّارِ؛ گریه از ترس خدا سبب نجات از آتش جهنّم است.

    (جامع الاخبار(شعیری) ص ۹۷)

  1. امام صادق (علیه السلام):

    طَلَبْتُ نُورَ الْقَلْبِ فَوَجَدْتُهُ فِی التَّفَکُّرِ وَ الْبُکَاءِ وَ طَلَبْتُ الْجَوَازَ عَلَى الصِّرَاطِ فَوَجَدْتُهُ فِی الصَّدَقَهِ وَ طَلَبْتُ نُورَ الْوَجْهِ فَوَجَدْتُهُ فِی صَلَاهِ اللَّیْل‏؛ روشنایى دل را جوییدم و آن را در اندیشیدن و گریستن یافتم و گذر از صراط را جوییدم و آن را در صدقه دادن یافتم و نورانیّت چهره را جوییدم و آن را در نماز شب یافتم .

    (مستدرک الوسائل ج ۱۲، ص ۱۷۳، ص ۱۳۸۱۰)

  1. امام هادى (علیه السلام):

    [اَلْمُؤْمِنُ] یُحْسِنُ وَ یَبْکی کَما أَنَّ الْمُنافِقُ یُسیى‏ءُ وَ یَضْحَکُ؛ مؤمن خوبى مى ‏کند و مى ‏گرید، ولى منافق بدى مى ‏کند و مى ‏خندد.

    (ارشاد القلوب(دیلمی) ج ۱ ، ص ۱۳۵)

  1. پیامبر (صلی الله علیه و آله):

    البکاء من الرّحمه و الصّراخ من الشّیطان؛ گریه از رحمت است و فریاد از شیطان است.

    (نهج الفصاحه ص ۳۷۶ ، ح ۱۱۱۳)

  1. پیامبر (صلی الله علیه و آله):

     طُوبَى لِصُورَهٍ نَظَرَ اللَّهُ إِلَیْهَا تَبْکِی عَلَى ذَنْبٍ مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یَطَّلِعْ إِلَى ذَلِکَ الذَّنْبِ غَیْرُهُ؛ خوشا چهره اى که خداوند به آن مى‏ نگرد در حالى که از ترس خدا بر گناهى که کرده مى‏ گرید و جز او کسى از آن گناه آگاه نیست .

    (بحار الأنوار(ط.بیروت) ج ۹۰ ، ص ۳۳۱ ،ح ۱۵؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ص ۱۶۷)

  1. پیامبر (صلی الله علیه و آله):

    فی خُطبه الوَداعِ: و مَن ذَرَفَتْ عَیناهُ مِن خَشیهِ اللّه کانَ لَه بکلِّ قَطرهٍ مِن دُموعِهِ مِثلُ جَبَلِ اُحُدٍ یکونُ فی میزانِهِ مِن الأجْرِ ؛ در خطبه حجه الوداع : هر کس چشمانش از ترس خدا اشک ریزد براى هر قطره اشک او به اندازه کوه احد در ترازوى اعمالش پاداش نهند .

    (بحار الأنوار(ط.بیروت) ج ۹۰ ، ص۳۳۴،ح ۲۵؛ مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل ج ۱۱ ، ص ۲۴۲ ، ح ۱۲۸۷۰)

  1. پیامبر (صلی الله علیه و آله):

     سَبْعَهٌ فِی ظِلِّ عَرْشِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یَوْمَ لَا ظِلَّ إِلَّا ظِلُّهُ … وَ رَجُلٌ ذَکَرَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَالِیاً فَفَاضَتْ عَیْنَاهُ مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ؛ در آن روز که سایه‏اى جز سایه عرش خدا نیست هفت تن در سایه عرش اویند : … و مردى که در خلوت یاد خداوند عز و جل کند و از ترس خدا اشک از دیدگانش سرازیر شود .

    (بحار الأنوار(ط.بیروت) ج ۸۱ ، ص  ۲ ، ح ۷۱)

  1. امام على (علیه السلام):

    البُکاءُ مِن خَشیَهِ اللّه مِفتاحُ الرَّحمهِ؛گریستن از ترس خدا کلید رحمت است.

    (عیون الحکم و المواعظ(لیثی) ص ۶۲ ، ح ۱۶۱۷)

  1. امام باقر (علیه السلام):

     فِیمَا نَاجَى بِهِ اللَّهُ مُوسَى(علیه السلام)  عَلَى الطُّورِ أَنْ یَا مُوسَى أَبْلِغْ قَوْمَکَ أَنَّهُ مَا یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ الْمُتَقَرِّبُونَ بِمِثْلِ الْبُکَاءِ مِنْ خَشْیَتِی وَ مَا تَعَبَّدَ إِلَیَّ الْمُتَعَبِّدُونَ بِمِثْلِ الْوَرَعِ عَنْ مَحَارِمِی وَ لَا تَزَیَّنَ لِیَ الْمُتَزَیِّنُونَ بِمِثْلِ الزُّهْدِ فِی الدُّنْیَا عَمَّا بِهِمُ الْغِنَى عَنْهُ قَالَ فَقَالَ مُوسَى (علیه السلام)  یَا أَکْرَمَ الْأَکْرَمِینَ فَمَا ذَا أَثَبْتَهُمْ عَلَى ذَلِکَ فَقَالَ یَا مُوسَى أَمَّا الْمُتَقَرِّبُونَ إِلَیَّ بِالْبُکَاءِ مِنْ خَشْیَتِی فَهُمْ فِی الرَّفِیقِ الْأَعْلَى لَا یُشَارِکُهُمْ فِیهِ أَحَدٌ؛ از نجواهاى خداوند متعال با موسى (علیه السلام) در کوه طور این بود : اى موسى ! به قوم خود برسان که تقرّب جویان ، با چیزى مانند گریستن از ترس من ، به من نزدیک نشدند و متعبدان به چیزى مانند پرهیز از حرامهاى من مرا عبادت نکردند و آراستگان ، به چیزى مانند بى‏اعتنایى به چیزهایى از دنیا که بدان نیاز ندارند ، خویشتن را نیاراستند .

    موسى عرض کرد: اى گرامیترین گرامیان! چه چیز آنان را در این راه ، استوار و ثابت قدم گرداند ؟ فرمود : اى موسى ! امّا آنان که با گریستن از ترس من جویاى تقرّب به من هستند ، در اعلى علیّین‏اند و هیچ کس در این (مرتبه) با آنان شریک نیست .

    (ثواب الأعمال ص ۱۷۲)

  1. امام على (علیه السلام):

     بُکَاءُ الْعُیُونِ وَ خَشْیَهُ الْقُلُوبِ مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ تَعَالَى ذِکْرُهُ فَإِذَا وَجَدْتُمُوهَا فَاغْتَنِمُوا الدُّعَاء؛ گریه چشمها و ترس دلها نشانه رحمت خداى بلندنام است . هرگاه این دو را در خود یافتید دعا کردن را غنیمت شمرید .

    (بحارالانوار(ط.بیروت) ج ۹۰ ، ص ۳۳۶)

  1. امام سجّاد (علیه السلام):

     مَا مِنْ قَطْرَهٍ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ قَطْرَتَیْنِ قَطْرَهِ دَمٍ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ قَطْرَهِ دَمْعَهٍ فِی سَوَادِ اللَّیْلِ لَا یُرِیدُ بِهَا عَبْدٌ إِلَّا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ؛ هیچ قطره‏اى نزد خدا محبوبتر از این دو قطره نیست : قطره خونى که در راه خدا ریخته شود و قطره اشکى که براى خدا در دل شب فرو افتد .

    (بحار الأنوار(ط.بیروت) ج ۶۶ ، ص ۳۷۸، ح۳۱؛ خصال ص ۵۰ ، ح ۶۰)

  1. امام صادق (علیه السلام):

     مَا مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا وَ لَهُ کَیْلٌ وَ وَزْنٌ إِلَّا الدُّمُوعَ فَإِنَّ الْقَطْرَهَ مِنْهَا تُطْفِئُ بِحَاراً مِنْ نَارٍ وَ إِذَا اغْرَوْرَقَتِ الْعَیْنُ بِمَائِهَا لَمْ یَرْهَقْ وَجْهَهُ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّهٌ فَإِذَا فَاضَتْ حَرَّمَهُ اللَّهُ عَلَى النَّارِ وَ لَوْ أَنَّ بَاکِیاً بَکَى فِی أُمَّهٍ لَرُحِمُوا؛ هر چیزى پیمانه و وزنى دارد مگر اشکها؛ زیرا قطره‏اى اشک دریاهایى از آتش را فرو مى ‏نشاند . و هرگاه چشم در اشک خود غرق شود ، گَرد هیچ فقر و ذلّتى بر چهره آن ننشیند . و هرگاه اشکها سرازیر شود خداوند آن چهره را بر آتش حرام گرداند . و اگر گرینده ‏اى در میان امتى بگرید همه آن امّت مشمول رحمت مى‏ شوند .

    (بحار الأنوار(ط.بیروت) ج ۹۰ ، ص ۳۳۱، ح ۱۴ ؛ثواب الاعمال ص ۱۶۷)

  1. پیامبر (صلی الله علیه و آله):

    مِن عَلاماتِ الشَّقاءِ جُمودُ العَینِ؛از نشانه‏ هاى شقاوت و بدبختى خشکیدگى چشم است .

    (کافی(ط.الاسلامیه) ج ۲ ، ص ۲۹۰ ، ح ۶ ؛ تحف العقول ص ۴۷)

  1. امام على (علیه السلام):

    الْعُبُودِیَّهُ خَمْسَهُ أَشْیَاءَ خَلَاءُ الْبَطْنِ وَ قِرَاءَهُ الْقُرْآنِ وَ قِیَامُ اللَّیْلِ وَ التَّضَرُّعُ عِنْدَ الصُّبْحِ وَ الْبُکَاءُ مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ؛ بندگى در پنج چیز اســت : اندرون از طعام تهى داشتن ، قرآن خواندن ، شب را به عبادت گذراندن و هنگام صبح زارى کردن (به درگاه خداوند) و گریستن از ترس خدا .

    (مستدرک الوسائل ج ۱۱، ص ۲۴۴، ح ۱۲۸۷۵ ؛ جامع الاخبار(شعیری) ص ۱۷۸)

  1. امام على (علیه السلام):

     مَا جَفَّتِ الدُّمُوعُ إِلَّا لِقَسْوَهِ الْقُلُوبِ وَ مَا قَسَتِ الْقُلُوبُ إِلَّا لِکَثْرَهِ الذُّنُوبِ؛ چشمها نخشکید مگر بر اثر سخت دلى و دلها سخت نشد مگر به سبب گناه زیاد.

    (وسایل الشیعه ج ۱۶ ، ص ۴۵ ، ح ۲۰۹۳۸ ؛ بحار الأنوار(ط.بیروت) ج ۷۰، ص ۳۵۴، ح ۶۰ ؛ علل الشرایع ج ۱ ، ص ۸۱)

جايگاه على عليه السلام در ميان اصحاب

 غلامحسن محرمى

على اول مظلوم تاريخ است، بزرگترين محبوبيت ها و بيشترين دوستداران را داشته است، چه انسانهايى كه در طول تاريخ به جرم محبت و عشق او انواع اذيت ها و آزارها رامتحمل شده اند، حتى جان خود را در اين راه از كف داده اند.اكنون بر آن هستيم كه موقعيت او را ميان معاصران به ويژه اصحاب پيامبر كه نخستين مسلمانان بودند، بررسى كنيم. البته تنها به جنبه سياسى اين مسئله پرداختيم.

جايگاه على عليه السلام

اميرمؤمنان على عليه السلام در ميان صحابه پيامبر داراى موقعيت و جايگاه خاصى بود،چنانكه مسعودى گويد: «از تمام فضايل ومناقبى كه اصحاب پيامبر دارا بودند چون سبقت در اسلام، هجرت، نصرت پيامبر،خويشى با آن حضرت، قناعت، ايثار، آگاهى ازكتاب خدا، جهاد، ورع، زهد، قضاوت، فقه و …على عليه السلام بهره اى كامل و حظى وافر داشت. به علاوه فضائلى تنها در او بود مثل: اخوت باپيامبر، فرمايش پيامبر در باره او كه تو از من به منزله هارون از موسى هستى و نيز فرمايش پيامبر به او كه هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، بار خدايا دوستش رادوست و دشمنش را دشمن بدار، همچنين دعاى پيامبرصلى الله عليه وآله در مورد ايشان، آن هنگام كه انس پرنده پخته اى را خدمت حضرت رسول آورد، حضرت فرمود:

بار خدايا!محبوب ترين خلقت را وارد كن كه با من هم غذا شود. كه ساير اصحاب پيامبر از اين فضايل بى بهره بودند» (1)

ويژگى على عليه السلام در ميان بنى هاشم

بنى هاشم يعنى فرزندان هاشم، جد دوم پيامبر، طايفه آن حضرت و نزديك ترين مردم به ايشان بودند. هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مبعوث شد، چهار تن از عموهاى پيامبر: اابوطالب، ابولهب، عباس و حمزه در قيد حيات بودند و جز ابولهب بقيه مسلمان شدند. باوجود عموهاى پيامبر در ميان بنى هاشم،على عليه السلام نزديك ترين شخص به پيامبر بود، ازخردسالى در خانه پيامبر و با تربيت آن حضرت رشد يافته بود. (2) شب هجرت به جاى پيامبر خوابيد و ودايع و امانتهاى آن جناب را به مردم بر گرداند و در مدينه به پيامبر ملحق شد. (3)

مهمتر از همه، جايگاه على عليه السلام در اسلام بود، رسول اكرم صلى الله عليه وآله جايگاه على عليه السلام را دراسلام از همان اوايل بعثت تعيين فرمود،آنگاه كه به فرمان خدا مامور شد عشيره خويش را انذار كند و در آن جلسه تنها كسى كه حاضر به يارى و موازرت نبى اكرم صلى الله عليه وآله شد، على عليه السلام بود. با اينكه سن آن جناب ازهمه حاضران كمتر بود، رسول اكرم در ميان بزرگان و پير مردان خاندانش اعلام كرد كه على وزير، خليفه و جانشين اوست.(4)

مقابله پيامبر با بدخواهان على عليه السلام

بعد از اينكه اسلام گسترش يافت و تقريبااكثر مناطق جزيرة العرب را گرفت و افرادزيادى با انگيزه هاى مختلف به سلك مسلمانان در آمدند، حتى عده كثيرى از آنهادر مدينه ساكن شدند، در حالى كه به گواهى قرآن ايمان در قلوبشان جاگير نشده بود، به ويژه عده اى از قريشيان كه علاوه بر اين مطلب پيوسته بر بنى هاشم حسدمى ورزيدند، به خصوص على عليه السلام به خاطرسابقه و جهادش بيشتر از همه مورد حسدآنان بود. از اين رو پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مواظب رفتار اصحابش با على عليه السلام بود و درمناسبتهاى مختلف، مقام و موقعيت آن جناب را به آنان گوشزد مى كرد و بر جايگاه على عليه السلام تاكيد مى نمود، ابن شهر آشوب ازعمر بن خطاب نقل كرده كه من على را اذيت مى كردم، پيامبرصلى الله عليه وآله مرا ملاقات كرد و فرمود:«تو مرا آزردى اى عمر! گفتم: پناه بر خدا ازاذيت رسول خدا.»، فرمود:

«تو على را آزردى وهر كس على را بيازارد، مرا آزرده است »،مصعب بن سعد از پدرش سعد بن ابى وقاص نقل كرده كه او گفته است: «من و مرد ديگرى در مسجد بوديم و به على بد مى گفتيم، پيامبربا حالت غضب به سوى ما آمد و فرمود: چرا مرامى آزاريد هر كس على را بيازارد، مرا آزرده است » (5) .

ابن شهر آشوب از محدثان اهل سنت چون ترمذى، ابو نعيم، بخارى و موصلى نقل مى كنند:

عمران بن حصين و ابن عباس و بريده گفته اند، كه: «على عليه السلام از ميان غنائم جنگى،خواست كنيزى را بخرد، حاطب بن ابى بلتعه و بريده اسلمى با او رقابت كردند و قيمت كنيزرا بالا بردند و على عليه السلام با آن قيمت كنيز راخريد، وقتى كه برگشتند، بريده مقابل پيامبرايستاد و از على عليه السلام شكايت كرد، پيامبرصورتش را از او برگرداند، از راست و چپ وپشت سر آمد و شكايت خود را تكرار كرد،آنگاه حضرت رو كرد به او و رنگش تغيير نمودو صورت مباركش سرخ شد و فرمود:اى بريده!چه شده، تا امروز رسول خدا را اذيت نكرده بودى؟! مگر نشنيدى خداى تعالى مى فرمايد:«ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الاخرة و اعد لهم عذابامهينا»؟! مگر نمى دانى كه على از من است ومن از على؟! هر كس او را بيازارد، مرا آزرده وهر كس مرا بيازارد، خدا را آزرده است و هركس خدا را بيازارد، خدا حق دارد كه او را با سخت ترين عذابش در آتش جهنم بيازارد!اى بريده! تو آگاهى يا خدا؟ تو آگاهى ياصاحبان لوح محفوظ آگاهند؟ تو آگاهى يافرشته رحمها آگاه است؟ اى بريده! تو آگاهى يا فرشتگان مواظب على بن ابى طالب؟ گفتم:بلكه فرشتگان حافظ او. حضرت فرمود:جبرئيل به من خبر داد از فرشتگان مواظب على، كه آنان از روز تولدش، حتى يك خطابراى او ننوشته اند، فرشته رحمها و فرشتگان صاحب لوح محفوظ نيز همين طور. بعد سه بار فرمود: از على چه مى خواهيد؟ او از من است و من از او، او ولى هر مؤمنى بعد از من است.»(6)

على عليه السلام ميزان ايمان و نفاق

بيان مناقب امير المؤمنين توسط پيامبراكرم صلى الله عليه وآله موجب افزايش محبوبيت آن جناب در ميان صحابه شده بود، به حدى كه با وجودپيامبرصلى الله عليه وآله، على عليه السلام سمبل و معيار حق وايمان شده بود، چنانكه انس بن مالك نقل كرده: «ما در عصر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اگرمى خواستيم بفهميم كسى زنازاده است بابغض على بن ابى طالب مى فهميديم، بعد ازجنگ خيبر مردى بچه خود را به آغوش گرفته و مى رفت، در راه كه على را ديد، باءدستش او را به بچه نشان داد، از طفل پرسيد:اين مرد را دوست دارى؟ اگر مى گفت: آرى، اورا مى بوسيد و اگر مى گفت: نه، او را به زمين مى انداخت و مى گفت: نزد مادرت برو».

عبادة بن صامت نيز مى گويد: «ما اولاد وفرزندانمان را با حب على بن ابى طالب مى آزموديم، اگر مى ديديم كه يكى از آنها او رادوست ندارد، مى دانستيم كه او را رستگارنخواهد شد.» (7)

درباره شناختن مؤمن و منافق با حب وبغض على عليه السلام مى توان به حديث ابن عباس هم اشاره كرد…

اعلام جانشينى على عليه السلام

اگر چه از اوايل بعثت، جانشينى على عليه السلام مطرح شده بود و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در ميان خويشان نزديكش آن جناب را وزير وجانشين خود اعلام كرده بود، ولى اين مطلب در ميان عده خاصى بود. اما با گذشت سالهاى آخر عمر پيامبر، مساله جانشينى على عليه السلام عمومى تر مى شد، به حدى كه لقب «وصى » ازالقاب شايع آن حضرت گشت كه دوست ودشمن آن را قبول داشتند، به خصوص بعد اززمانى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به على عليه السلام فرمود:«انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى » كه اين قضيه پيش از رفتن به جنگ تبوك بود.

بالاخص در جريان حجة الوداع در منى وعرفات، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در سخنرانى هاى خود به مردم گوشزد مى كرد كه دوازده نفرجانشين او خواهند شد كه همه از بنى هاشم هستند. بالاخره در باز گشت از مكه، در غديرخم از سوى خدا مامور مى شود كه جانشينى على عليه السلام را به تمام مسلمانان ابلاغ كند.رسول اكرم صلى الله عليه وآله نيز به مسلمانان دستور دادكه توقف كنند و آنگاه بر منبرى از جهاز شتران رفت و فرمود: «… من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عادمن عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله » بعد به مردم فرمود، كه با آن جناب بيعت كنند. بدين ترتيب رسول خداصلى الله عليه وآله به مسلمانان اعلام كرد كه چه كسى جانشين اوست، از اين رو عموم مردم بر اين باور بودندكه بعد از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله، على عليه السلام خليفه او خواهد شد، چنان كه زبير بن بكار – كه ازخاندان زبير و از مخالفان على عليه السلام است. -مى نويسد: «عموم مهاجران و همه انصار شك نداشتند كه على عليه السلام خليفه و صاحب امر بعداز رسول خداصلى الله عليه وآله است.» (8) . همچنين اين مطالب از اشعارى كه از جريان سقيفه بر جاى مانده، به خوبى مشهود است، زيرا تحريف كمتر به شعر راه يافته است (9) . اين مطلب به قدرى روشن بود كه دشمنى چون معاويه نيزبه آن اقرار كرده است، چنان كه در جواب نامه محمد بن ابى بكر نوشته است:

«ما و پدرت درعصر رسول خداصلى الله عليه وآله اطاعت پسر ابى طالب را بر خود لازم مى ديديم و فضلش را برخودمان آشكار، بعد از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله پدرت و عمر نخستين كسانى بودن كه منزلت او را پايين آوردند و به يعت خودشان فراخواندند.» (10) بدين جهت آنان كه درماههاى آخر عمر پيامبر در مدينه نبودند و ازبعضى توطئه ها خبر نداشتند، بعد از رحلت پيامبر كه به مدينه برگشتند و مشاهده كردندكه ابو بكر به جاى پيامبر نشسته و خود راخليفه پيامبر معرفى مى كند، سخت برآشفتند، مثل خالد بن سعيد (11) ، حتى ابوسفيان وقتى كه از سفر برگشت و وضع راچنين ديد، خدمت عباس بن عبدالمطلب وعلى عليه السلام آمد و از آنان خواست كه براى استيفاى حق خويش قيام كنند، ولى آنان پيشنهاد او را نپذيرفتند. (12)

اما اين كه چگونه ورق برگشت و ابوبكر برمسند خلافت نشست و از اين جهت بامخالفت جدى روبرو نشد؟ بايد در نفوذسياسى و نقش تبليغاتى قريش و نوبنيادبودن جامعه اسلامى جستجو كرد.

پى نوشتها:

1 – مسعودى، على بن الحسين: مروج الذهب،منشورات موسسة الاعلمى المطبوعات، بيروت،1411 ه .ق، ج 2، ص 446.

2 – ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، منشورات الشريف الرضى، 1416 ه .ق، ص 41.

3 – مروج الذهب، ص 294.

4 – رجوع شود به: يوسفى غروى، محمد هادى،موسوعة التاريخ الاسلامى، مجمع الفكر الاسلامى،قم، ط اول، 1417 ه .ق، الجزء الاول، ص 410.

5 – ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، مؤسسه انتشارات علامه، قم، ج 3، ص 211.

6 – همان، ص 211 و 212.

7 – همان، ص 207.

8- زبير بن بكار: اخبار الموفقيات، منشورات الشريف الرضى، قم، 1416 ه .ق، ص 580.

9 – رجوع شود به همان منبع، ص 579، 581 و 592،ابن واضح، تاريخ يعقوبى، منشورات الشريف الرضى، قم، 1414 ه .ق، ج 2، ص 128 – 126 و مغنيه،محمد جواد، الشيعة فى الميزان، منشورات الشريف الرضى، قم، ص 20.

10 – بلاذرى، احمد بن جابر انساب الاشراف،منشورات مؤسسه الاعلمى المطبوعات، بيروت،1394 ه .ق، ج 2، ص 296.

11و 12 – تاريخ يعقوبى، ص 126.

غدیر از گلوى شقایق

محمد محمدیان تبریزى

با اینکه بیشتر مسلمانان صحت حدیث غدیر و اعلام ولایت امیرمؤمنان على – علیه السلام – را پذیرفته اند و غالبا آن را از احادیث قطعى و متواتر مى دانند، باز گروهى چنین مى پرسند: اگر واقعا حادثه غدیر خم اتفاق افتاده و بسیارى نیز شاهد آن بوده اند، چرا شخص امیرمؤمنان – علیه السلام – براى اثبات حقانیت خود هرگز از آن بهره نگرفت؟

در باور این گروه عدم استشهاد حضرت به حدیث غدیر نشان دهنده این حقیقت است که یا واقعه اى به نام غدیر در تاریخ تحقق نیافته، یا بر فرض تحقق بر امامت حضرت دلالت نداشته است.

در پاسخ این مطلب باید گفت: اگر حدیث غدیر را از احادیث قطعى و متواتر ندانیم، باید بپذیریم که در میان احادیث پیامبر اکرم(ص) و مطالب تاریخى مورد قطعى و متواتر وجود ندارد؛ علاوه بر این، این ادعا که امیرمؤمنان(ع) براى اثبات حقانیت خود به حدیث غدیر استناد نکرده، خود شاهد بى اطلاعى و ناآگاهى گوینده آن است.

بررسى اجمالى کتابهاى معتبر و مورد قبول فرقه هاى گوناگون اسلامى نشان مى دهد که حضرت على(ع) بیش از ۲۲ بار پیرامون غدیر و استشهاد به آن سخن گفته است. هر چند این موارد در حوصله این مقاله نمى گنجد و نیازمند رصت بیشتر است، ولى براى نمونه تنها ده مورد آن را نقل و در بقیه موارد تنها به ذکر منابع بسنده مى کنیم.

در مسجد پیامبر(ص)

  1. برابر آنچه از منابع تاریخى به دست مى آید اولین موردى که حضرت على – علیه السلام – حدیث غدیر را مطرح فرمود، بعد از رحلت پیامبر اکرم – صلى الله علیه و آله – بود. وقتى حضرت را براى بیعت به مسجد آوردند، آن بزرگوار با بیان حقانیت خود خلافت مسلمین را از آن خویش دانست و از بیعت امتناع کرد. بشیر بن سعد انصارى برخاست و گفت: اى ابوالحسن، اگر انصار قبل از بیعت با ابوبکر این کلام را مى شنیدند، حتى دو نفر در باره بیعت با شما اختلاف نمى کردند. حضرت در جواب فرمود:

«یا هؤلاء اکنت ادع رسول الله مسجى لا اواریه و اخرج انازع فى سلطانه؟ و الله ما خفت احدا یسمو له و ینازعنا اهل البیت فیه و یستحل ما استحللتموه، و لا علمت ان رسول الله صلى الله علیه و آله ترک یوم غدیر خم لاحد حجه و لا لقائل مقالا. فانشد الله رجلا سمع النبى صلى الله علیه و اله یوم غدیر خم یقول: «من کنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله » ان یشهد الان بما سمع ». (۱)

آیا باید پیکر رسول خدا(ص) را بر روى زمین رها مى کردم و قبل از کفن و دفن آن حضرت، در باره خلافت و جانشینى وى نزاع مى کردم؟ مساله خلافت چنان روشن بود که گمان نمى کردم کسى در صدد دستیابى به آن باشد و در این موضوع با اهل بیت پیامبر(ص) درگیر شوند. مگر رسول خدا – صلى الله علیه و آله – در روز غدیر خم حجت را بر مردم تمام نکرد و مگر جاى عذرى براى کسى باقى مانده بود؟

همگان را به خدا قسم مى دهم، هر کس کلام پیامبر اکرم در روز غدیر خم را شنیده است که مى فرمود: «هر کس که من مولاى او هستم اینک على مولاى اوست. خداوندا، هر کس على را دوست دارد دوست بدار و آن که على را دشمن بشمارد، دشمن دار، هر کس على را یارى کند یارى کن، و هر که على را خوار کند، خوار ساز.» برخیزد و شهادت دهد.

زید بن ارقم مى گوید: بعد از این سخن حضرت، دوازده تن از اصحاب جنگ بدر برخاستند و گواهى دادند. اما من، با آنکه این گفتار را از زبان رسول الله – صلى الله علیه و آله – شنیده بودم، از اداى شهادت خوددارى کردم و بر اثر همین امر و نفرین حضرت بینایى ام را از دست دادم.

در خطبه وسیله

  1. هفت روز پس از وفات پیامبر اکرم(ص)، امیرمؤمنان – علیه السلام – در مدینه خطبه اى بسیار بلند ایراد فرمود که به خطبه وسیله معروف شد. حضرت در آن خطبه به واقعه غدیر خم و نزول آیه اکمال دین در آن روز تصریح مى کند. ثقه الاسلام کلینى، در روضه کافى، خطبه وسیله را نقل کرده است. در بخشى از آن چنین مى خوانیم:

«… و قوله صلى الله علیه و اله حین تکلمت طائفه فقالت: نحن موالى غ رسول الله(ص) فخرج رسول الله صلى الله علیه و آله الى حجه الوداع ثم صار الى غدیر خم، فامر فاصلح له شبه المنبر ثم علاه و اخذ بعضدى حتى رئى بیاض ابطیه رافعا صوته قائلا فى محفله: «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه » فکانت على ولایتى ولایه الله و على عداوتى عداوه الله. و انزل الله عزو جل فى ذلک الیوم: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا (۲) فکانت ولایتى کمال الدین و رضا الرب جل ذکره…» (۳)

[در اواخر عمر پیامبر اکرم(ص)،]، وقتى گروهى گفتند: ما بعد از پیامبر رهبران مردم هستیم، رسول خدا(ص) براى حجه الوداع از مدینه خارج شد و پس از اعمال حج به وادى غدیر خم شتافت، فرمان داد چیزى مانند منبر برایش آماده کردند. سپس بالاى آن رفت، و بازوى مرا گرفت و بلند کرد، به گونه اى که سفیدى زیر شانه هایش دیده شد. آنگاه با آواز بلند فرمود:

هر کس که من مولاى او هستم على مولاى اوست. خدایا، دوستش را دوست بدار و دشمنش را دشمن شمار. پس ولایت من معیار ولایت خدا و دشمنى با من میعار دشمنى با خدا شد؛ و خداوند در همان روز این آیه را نازل فرمود: امروز دین شما را کامل ساختم، نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.

پس ولایت من کمال دین و رضایت پروردگار جل ذکره شد. …

در شوراى شش نفره

  1. در شوراى منتخب خلیفه دوم براى تعیین خلیفه، که امیرمؤمنان – علیه السلام – نیز در شمار آنان جاى داشت، استدلالهاى فراوانى از حضرت نقل شده که در کتابهاى تاریخ و حدیث به «حدیث الانشاد» یا «حدیث المناشده » معروف است. امام(ع) در یک از استدلالهاى خود به حدیث غدیر خم استناد کرده است.

ابن مغازلى شافعى (متوفاى ۴۸۳)، در کتاب المناقب،سخن على(ع) را چنین نقل مى کند:

«فانشدکم بالله، هل فیکم احد قال له رسول الله صلى الله علیه و آله: «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، لیبلغ الشاهد منکم الغائب » غیرى؟ (۴) قالوا: اللهم لا.»

شما را به خدا سوگند مى دهم، در جمع شما غیر از من کسى هست که پیامبر در باره او فرموده باشد: «هر کس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا، دوستدارش را دوست بدار و دشمنش را دشمن بشمار، حاضران باید این مطلب را به غائبان برسانند؟ اعضاى شورا گفتند: به خدا سوگند، نه ».

در روزگار عثمان

  1. در ایام خلافت عثمان جمعى از مهاجران و انصار در مسجد النبى – صلى الله علیه و اله – گرد آمده، پیرامون فضایل و سوابق قریش و انصار سخن مى گفتند و از سخنان پیامبر اکرم(ص) در باره قریش و انصار بهره مى جستند. حضرت على – علیه السلام – نیز در این مجلس حضور داشت و به سخنان آنان گوش مى داد. گروهى از حضرت خواستند که او نیز سخنى بگوید. حضرت پاره اى از سوابق و مناقبش را برشمرد و حاضران بر درستى گفتارش گواهى دادند. آنگاه امام به حدیث غدیر اشاره کرد و فرمود:

«افتقرون ان رسول الله صلى الله علیه و آله دعانى یوم غدیر خم فنادى لى بالولایه ثم قال: لیبلغ الشاهد منکم الغائب؟ »قالوا: اللهم نعم. (۵)

آیا قبول دارید که رسول خدا – صلى الله علیه و آله – در روز غدیر خم مرا خواست، ولایتم را به مردم ابلاغ کرد و فرمود حاضران باید این مطلب را غایبان برسانند؟

حاضران گفتند: آرى.

در میدان جنگ جمل

  1. قبل از شروع جنگ جمل، حضرت براى اتمام حجتى دیگر به طلحه پیام داد تا با وى دیدار کند. طلحه نیز پذیرفت و به حضور امیرمؤمنان – علیه السلام – شتافت. حضرت به وى فرمود:

«نشدتک الله هل سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله یقول: «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه »؟

قال: نعم. قال – علیه السلام – «فلم تقاتلنى؟» قال: لم اذکر. (۶)

تو را به خدا سوگند مى دهم، آیا شنیدى که رسول الله – صلى الله علیه و آله – مى فرمود: «هر کس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا هر کس او را دوست دارد دوست بدار و هر کس ا او دشمنى مى کند دشمن بدار؟»طلحه گفت: آرى شنیده ام:

حضرت فرمود: پس چرا با من مى جنگى؟

طلحه جواب داد: فراموش کرده بودم.

در صحنه صفین

  1. در جنگ صفین، هنگامى که فرستاده هاى معاویه به حضور امیرمؤمنان – علیه اسلام – رسیدند تا به اصطلاح بین حضرت و معاویه صلح برقرار سازند، حضرت خطبه اى ایراد کرد و فرمود:

«انشد کم الله فى قول الله: (یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم) (۷) و قوله: (انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه و هم راکعون) (۸) ثم قال: (و لم یتخذوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنین ولیجه)، (۹) فقال الناس: یا رسول الله، اخاص لبعض المؤمنین ام عام لجمیعهم؟ فامر الله عز و جل رسوله ان یعلمهم فیمن نزلت الایات و ان یفسر لهم من الولایه ما فسر لهم من صلاتهم و صیامهم و زکاتهم و حجهم. فنصبنى بغدیر خم و قال: «ان الله ارسلنى برساله ضاق بها صدرى و ظننت ان الناس مکذبونى، فاوعدنى لابلغنها او یغذبنى، قم یا على » ثم نادى بالصلاه جامعه فصلى بهم الظهر ثم قال: «ایها الناس، ان الله مولاى و انا مولى المؤمنین و اولى بهم من انفسهم، الا من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره و اخذل من خذله.» فقام الیه سلمان الفارسى فقال: یا رسول الله ولاءه کما ذا؟ فقال: «ولاءه کولایتى، من کنت اولى به من نفسه فعلى اولى به من نفسه.» و انزل الله تبارک و تعالى: (الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا) (۱۰) …» (۱۱)

شما را به خدا سوگند مى دهم، در باره این آیات: «اى مؤمنان، از خدا و پیامبر و صاحبان امر خود پیروى کنید؛» «صاحب اختیار و ولى شما خدا و پیامبرش و کسى است که نماز را به پا داشته، در حال رکوع زکات مى دهد» و «غیر از خدا، پیامبر و مؤمنان را دوست صمیمى به شمار نیاوردید.»

مردم از رسول خدا(ص) سؤال کردند: آیا مراد از «مؤمنان » در این آیات بعضى از آنهاست یا همه آنان را شامل مى شود؟ خداوند به پیامبرش دستور داد تا به آنان بفهماند که این آیات در باره چه کسى نازل شده است و ولایت را براى آنها تفسیر کند چنانکه نماز، روزه، زکات و حج را تفسیر کرد. پیامبر(ص)، براى امتثال امر خدا، در غدیر خم مرا به خلافت منصوب کرد و فرمود: «خداوند مرا به رسالتى فرستاده است که سینه ام از آن به فشار آمده، گمان مى کنم مردم مرا تکذیب خواهند کرد؛ ولى خداوند مرا تهدید کرد و فرمود: این پیام را برسانم وگرنه مرا عذاب مى کند. اى على برخیز». سپس مردم را براى نماز جماعت فرا خواند، و نماز ظهر را با آنان خواند و فرمود: اى مردم، خداوند مولاى من است، من مولاى مؤمنینم و اختیارم بر مؤمنین از خود آنان بیشتر است، بدانید هر که من مولاى او هستم على مولاى اوست. خداوندا، هر که على را دوست دارد دوست بدار و آن که على را دشمن دارد دشمن بدار، هر کس على را یارى کند یارى کن و هر که على را یارى نکند خوار کن.

در اینجا سلمان فارسى برخاست و گفت: یا رسول الله، ولایت و اختیار او بر مردم چگونه است؟ حضرت فرمود: اختیارات او مانند اختیارات من است، هر کس اختیار من به او از خود او بیشتر بوده، على هم اختیارش بر او از خودش بیشتر است.

و خداوند تبارک و تعالى این آیه را نازل فرمود: امروز دین شما را کامل کردم، نعمتم را بر شما تمام کردم و راضى شدم که اسلام دین شما باشد.

در مسجد کوفه

  1. امام على – علیه السلام – بارها مردم را مسجد کوفه جمع کرد و فرمود که، هر کس در غدیر خم حضور داشته، حدیث غدیر را از زبان پیامبر اکرم شنیده است برخیزد و شهادت دهد.

هر بار حضرت چنین خواسته اى را بیان کرده، جمعى از بزرگان اصحاب پیامبر(ص) اجابت کرده، شهادت دادند که، ما در غدیر خم این سخن را از رسول خدا(ص) شنیده ایم.

این بخش از استشهادات حضرت چنان گسترده و متنوع است که، بى هیچ اغراقى گردآورى منابع آن کتابى مى طلبد.

احمد بن حنبل در مسند خود داستان یکى از گواه جویى هاى حضرت را چنین نقل مى کند: على – رضى الله عنه – مردم را در رحبه (یکى از میادین کوفه) گرد آورد و فرمود:

«انشد الله کل امرئ مسلم سمع رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول یوم غدیر خم ما سمع لما قام.»

به خدا سوگند مى دهم هر مسلمانى که در روز غدیر خم گفتار پیامبر خدا(ص) را شنیده است برخیزد و شهادت دهد.

احمد بن حنبل مى افزاید: به گفته ابى الطفیل سى تن از مردم برخاستند ولى ابونعیم نقل مى کند که بسیارى از مردم برخاسته، شهادت دادند پیامبر اکرم(ص) را در غدیر خم در حالى که دست حضرت على را گرفته بود، مشاهده کردند که مى فرمود: «آیا مى دانید که من به مؤمنین از خودآنان سزاوارترم؟» مردم در جواب عرضه داشتند: آرى چنین است، اى رسول خدا. آنگاه فرمود: «هر کس من مولاى او هستم على مولاى اوست. خدایا، دوستدار وى را دوست بدار و با دشمن وى دشمن باش.

ابى الطفیل که راوى این حدیث است، مى گوید: من از جمع مردم خارج شدم. در حالى که پذیرش این حدیث برایم مشکل بود و در تردید به سر مى بردم، به ملاقات زید بن ارقم رفتم و آنچه از على(ع) در آن روز دیده و شنیده بودم با وى در میان گذاشتم. زید بن ارقم گفت: حق همان است که شنیده اى. من خود همه آن مطالب را از رسول خدا(ص) شنیده ام ». (۱۲)

در میدان کوفه

  1. امام على(ع) در خطبه اى، که در رحبه کوفه ایراد کرد، به واقعه غدیر و گفتار پیامبر اکرم(ص) در آن تمسک جست. ولى در این محفل انس بن مالک، که در غدیر حضور داشت، مصلحت اندیشى پیشه کرده، از گواهى دادن سرباز زد.

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه چنین نقل مى کند:

«المشهور ان علیا – علیه السلام – ناشد الناس الله فى الرحبه بالکوفه، فقال: انشدکم الله رجلا سمع رسول الله صلى الله علیه و آله، یقول لى و هو منصرف من حجه الوداع: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، فقام رجال فشهدوا بذلک. فقال – علیه السلام – لانس بن مالک: «لقد حضرتها فما بالک؟. فقال: یا امیرالمؤمنین کبرت سنی و صار ما انساه اکثر مما اذکر. فقال [على علیه السلام] له: ان کنت کاذبا فضربک الله بها بیضاء لا تواریها العمامه. فما مات حتى اصابه البرص ». (۱۳)

مشهور است که على – علیه السلام – در رحبه کوفه مردم را سوگند داد و گفت: به خدا سوگند مى دهم هر کس در بازگشت رسول خدا(ص) از حجه الوداع از آن حضرت شنید که در باره من فرمود: «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه » برخیزد و گواهى دهد. مردانى برخاستند و گواهى دادند. سپس على – علیه السلام – به انس بن مالک فرمود: تو نیز آن روز حضور داشتى، چه شده است [که گواهى نمى دهى]؟ انس گفت: یا امیرالمؤمنین، سن من زیاد شده و آنچه فراموش کرده ام بیش از چیزهایى است که به یاد دارم. حضرت فرمود: اگر دروغگو باشى، خداوند تو را به چنان سفیدى مبتلا کند که حتى عمامه نیز آن را پنهان نسازد. پس انس قبل از آنکه بمیرد مبتلا به پیسى شد.

در مسجد کوفه

  1. حضرت على – علیه السلام – بارها در مسجد کوفه نیز به واقعه غدیر و سخن رسول خدا در آن روز تمسک جست. زید بن ارقم چنین نقل مى کند: «نشد على – علیه السلام – الناس فى المسجد فقال: انشد الله رجلا سمع النبى صلى الله علیه و آله یقول: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. فقام اثنا عشر بدریا، سته من الجانب الایمن و سته من الجانب الایسر، فشهدوا بذلک. و کنت انا فیمن سمع ذلک فکتمته، فذهب الله ببصرى ». (۱۴)

على – علیه السلام – مردم را در مسجد سوگند داد و فرمود: به خدا سوگند مى دهم هر که گفتار پیامبر(ص) را شنید که فرمود: هر که من مولا و فرمانرواى اویم على مولاى اوست، خدایا هر که او را دوست دارد دوست بدار و هر که او را دشمن دادر دشمن دار؛ برخیزد و گواهى دهد. پس دوازده تن از اهل بدر، شش تن از سمت راست و شش تن از سمت چپ، برخاستند و بدان گواهى دادند. من نیز از کسانى بودم که این سخن را از پیامبر(ص) شنیده بودم، ولى آن روز از گواهى خوددارى کردم و خداوند بینایى را از من گرفت.

به نوشته تاریخ نگاران او براى شهادتى که نداده بود افسوس مى خورد، اظهار پشیمانى مى کرد و از خدا آمرزش مى طلبید.

پس از جنگ نهروان

  1. پس از جنگ نهروان امیرمؤمنان على – علیه السلام – نامه اى خطاب به شیعیان خود نوشت و ده نفر از بزرگان کوفه را که مورد اعتماد بودند، مامور کرد تا هر جمعه در حضور آنها این نامه براى مردم قرائت شود. حضرت در بخشى از این نامه بر حق ولایت خود استدلال مى کند و مى فرماید:

«و انما حجتى انى ولى هذا الامر من دون قریش، ان نبى الله صلى الله علیه و آله قال: «الولاء لمن اعتق » فجاء رسول الله صلى الله علیه و آله بعتق الرقاب من النار، و اعتقها من الرق، فکان للنبى صلى الله علیه و آله، ولاء هذه الامه، و کان لى بعده ما کان له، فما جاز لقریش من فضلها علیها بالنبى صلى الله علیه و آله، جاز لبنى هاشم على قریش، و جاز لى على بنى هاشم یقول النبى صلى الله علیه و آله یوم غدیر خم «من کنت مولاه فعلى مولاه »، الا ان تدعى قریش فضلها على العرب بغیر النبى صلى الله علیه و آله. فان شاءوا فلیقولوا ذلک…» (۱۵)

دلیل من بر اینکه من ولى امرم نه سایر قریش، این است که پیامبر(ص) فرمود: ولایت براى کسى است که آزاد کرده است؛ و چون رسول الله(ص) مردم را از قید بندگى و آتش جهنم آزاد کرد پس بر امت ولایت دارد. بعد از آن حضرت، همان ولایت او از آن من است؛ زیرا هر فضیلتى که قریش بر سایر امت دارد به سبب پیامبر(ص) است و [با توجه به این معیار] بنى هاشم بر قریش فضیلتى آشکارتر دارد؛ و من همان فضیلت را بر بنى هاشم دارم، زیرا رسول خدا در روز غدیر خم فرمود: «من کنت مولاه فهذا على مولاه.» مگر آنکه قریش ادعا کند به دلیلى جز انتساب به پیامبر بر عرب برترى دارد، پس اگر مى خواهند چنین بگویند، بگویند…

در پایان مقاله براى تکمیل بحث، فهرست بقیه مواردى که حضرت على(ع) به حدیث غدیر استناد کرده است، ذکر مى شود:

موارد دیگر

۱ – طولانى ترین کلامى، که پیرامون غدیر خم و عظمت آن از حضرت على(ع) نقل شده است، خطبه اى است که در جمعه اى که با سالگرد غدیر خم مصادف بود در کوفه ایراد شده است.

شیخ طوسى در صفحه ۷۵۲ مصباح المتهجد این خطبه را بطور کامل آورده است و علامه مجلسى در جلد۹۷ بحارالانوار آن را از «مصباح الزائر» سید بن طاووس نقل مى کند.

۲ – امیر مؤمنان على(ع) در نامه اى، که در قالب نظم براى معاویه فرستاد، به حدیث غدیر تصریح کرده است. کتابهاى زیر بخشى از منابعى است که این ابیات در آنها دیده مى شود:

  1. الفصول المهمه، ابن الصباغ المالکى، ص ۱۵٫
  2. تذکره الخواص، ابن الجوزى، ص ۱۰۳٫
  3. فوائد السمطین، حموینى، ج ۱، ص ۴۲۷٫
  4. الفصول المختاره، شیخ مفید، ج ۲، ص ۷۰٫
  5. الاحتجاج، طبرسى، ج ۱، ص ۴۲۹٫

۳ – همچنین اشعار بسیار زیبایى از حضرت على(ع) نقل شده است، که امام(ع) براى اثبات حقانیت خویش به حدیث غدیر خم تمسک جسته است. این اشعار در صفحه ۷۸ ینابیع الموده قندوزى حنفى، صفحه ۵۴۰ دیوان منسوب به امیرالمؤمنین و صفحه ۳۲ جلد دوم الغدیر نقل شده است.

۴ – حضرت على(ع) در مجلسى که انس بن مالک، براء بن عازب، اشعث بن قیس و خالد البجلى حضور داشتند، خطبه اى ایراد کرد و از این چهار تن خواست که بر درستى حدیث غدیر گواهى دهند. ولى هر چهار تن به خاطر ملاحظات سیاسى از اداى شهادت خوددارى کردند. حضرت در باره هر یک آنها دعایى کرد که به اجابت رسید. شیخ صدوق(ره) در کتابهاى «الخصال » و «امالى » خود از این واقعه یاد کرده است. این مطلب در جلد دوم، مناقب آل ابى طالب ج ۲ و جلد ۳۱ و بحارالانوار نیز نقل شده است.

۵ – داستان نفرین حضرت در باره کسانى که حدیث غدیر را کتمان کردند در منابع معتبر بسیار آمده است.

انساب الاشراف، اسدالغابه، مسند احمد، و البدایه و النهایه بخشى از روایات این واقعه شمرده مى شوند.

۶ – امیر مؤمنان على – علیه السلام – در روایتى طولانى هفتاد فضیلت ویژه خود را بیان کرده، در ضمن آنها از حادثه غدیر خم نیز سخن گفته است. این روایت را شیخ صدوق(ره) در جلد دوم کتاب خصال آورده است.

۷ – همچنین در صفحه ۱۶۶ کتاب بشاره المصطفى حادثه غدیر و سخنان پیامبر اکرم(ص) در آن روز از زبان على(ع) نقل شده است.

۸ – حضرت على(ع) هنگام عزیمت به سوى شام براى جنگ با معاویه، در یکى از منازل بین راه، خطبه اى نسبتا طولانى ایراد کرد، او ضمن تشویق یارانش به جهاد در راه خدا به حدیث غدیر استناد جست و مردم را به اطاعت از خود دعوت کرد. این خطبه را شیخ مفید(ره) در جلد اول کتاب ارشاد، طبرسى در جلد اول الاحتجاج و علامه مجلسى بحارالانوار در جلد ۳۲ و ۳۴ نقل کرده اند.

۹ – قضیه معمم شدن امیرمؤمنان على – علیه السلام – به وسیله پیامبر اکرم(ص) در روز غدیر، از مواردى است که حضرت پیرامون غدیر خم صحبت کرده است. ابن صباغ مالکى در «الفصول المهمه » این کلام حضرت را نقل کرده است. علامه امینى در جلد اول الغدیر از چندین منبع دیگر اهل سنت نام برد که این حدیث را نقل کرده اند.

۱۰ – حضرت على(ع) در جواب سؤال کسى که گفت: مهمترین فضیلت خود را از زبان پیامبر اکرم(ص) بیان کنید، به حادثه غدیر و وجوب ولایت خود اشاره مى کند. این روایت را طبرسى در جلد اول کتاب احتجاج نقل کرده است. کتاب سلیم بن قیس و جلد چهلم بحارالانوار نیز از منابع این حدیث شمرده مى شود.

۱۱ – حضرت على(ع)، در توضیح حدیث «ان حدیثنا اهل البیت صعب مستصعب »، حدیث غدیر را بیان کرده، از آزمون مؤمنان در این مسیر سخن گفته است. این روایت در صفحه ۵۵ تفسیر فرات کوفى و نیز جلد ۲۵ بحارالانوار دیده مى شود.

۱۲ – ابن عساکر شافعى در جلد دوم تاریخ دمشق به طرق مختلف حدیث غدیر را از زبان على – علیه السلام – نقل کرده است. همچنین ابن مغازلى شافعى در صفحه ۲۱ کتاب «المناقب »، ابن کثبر در جلد پنجم البدایه و النهایه و هیثمى در جلد نهم مجمع الزواید سخنان حضرت را نقل کرده اند.

به امید آنکه در پرتو نور غدیر به حریم ولایت راه یابیم و از سرچشمه حیات طیبه اهل بیت – علیهم السلام – حیاتى نو به دست آوریم.

پى‌نوشت‌ها:

۱- احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۱۸۴؛ الامامه و السیاسه، ص ۲۹ – ۳۰؛ بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۱۸۵٫

۲- مائده،۳٫

۳- الروضه من الکافى، ج ۸، ص ۲۷٫

۴- مناقب ابن المغازلى، ص ۱۱۴؛ مناقب الخوارزمى، ص ۲۲۲؛ امالى، شیخ طوسى، ص ۳۳۳؛ همان، ص ۵۴۶؛ همان، ص ۵۵۵؛ الاحتجاج، طبرسى، ج ۱، ص ۳۳۳ و۲۱۳؛ کشف الیقین، ص ۴۲۳؛ نویسنده؟؛ فرائد السمطین، ج ۱،ص ۳۱۵؛ نویسنده؟ ؛ ارشاد القلوب، ج ۲، ص ۲۵۹٫ نویسنده؟؛

۵- کتاب سلیم بن قیس، حدیث ۱۱، ص ۶۴۱؛ فوائد السمطین، ج ۱، ص ۳۱۲؛ الغدیر، ج ۱، ص ۱۶۳٫

۶- مناقب الخوارزمى، ص ۱۸۲؛ مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۳۷۱؛ مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۷۳؛ تذکره الخواص، ابن الجوزى، ص ۷۳؛ مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۰۷٫

۷- النساء،۵۹٫

۸- المائده، ۵۵٫

۹- التوبه،۱۶٫

۱۰- المائده،۳٫

۱۱- کتاب سلیم بن قیس، ص ۷۵۸؛ الغدیر، ج ۱، ص ۱۹۵؛ احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۳۴۱؛ فرائد السمطین، ج ۱، ص ۳۱۴؛ کمال الدین، ج ۱، ص ۲۷۴؛ بحارالانوار، ج ۳۳، ص ۱۴۷٫

۱۲- مسند احمد بن حنبل، ج ۴، ص ۳۷۰؛ این حدیث در صدها کتاب شیعه و سنى باعبارات مختلف نقل شده است .

۱۳- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱۹، ص ۲۱۷؛ المعارف، ابن قتیبه، ص ۵۸۰؛ انساب الاشراف، بلاذرى، ج ۲، ص ۱۵۶؛ حلیه الاولیاء، ج ۵، ص ۲۶؛ الارشاد، شیخ مفید، ج ۱، ص ۳۵۱؛ کشف الیقین، علامه حلى، ص ۱۱۰؛ الغدیر، ج ۱، ص ۱۹۳٫

۱۴- الارشاد، شیخ مفید، ج ۱، ص ۳۵۲؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۷۴؛ مجمع الزواید، ج ۹، ص ۱۰۶؛مناقب، ابى مغازلى شافعى، ص ۲۳؛ العمده ص ۱۱۰، الغدیر، ج ۱، ص ۱۶۷٫

۱۵- کشف المحجه، سید بن طاووس، ص ۲۴۶٫ معادن الحکمه فى مکاتیب الائمه، فصل ۲؛ بحار، ج ۳۰،ص ۷٫

منبع :فرهنگ کوثر ؛شماره ۲؛سال انتشار ۱۳۷۶

 

ولایت وخم مستندات تاریخی و خلافت امام علی (ع)

شیعه امامیه مدعى است پیامبر اکرم(ص) در زمان حیات خود تمهیدات بسیارى در زمینه سازى ولایت و خلافت امام علی(ع) براى زمان پس از خود به کار بسته است؟ مستندات تاریخى این ادعا را بیان نمائید؟

پاسخ:

می توان تدابیر پیامبر اکرم(ص) در تبیین و تثبیت خلافت و جانشینى امام علی(ع) را در سه نوع خلاصه کرد:

۱ـ آمادگى تربیتى امام علی(ع) از کودکى و امتیاز او در کمالات و فضایل و علوم؛

۲ـ بیان نصوص ولایت و امامت؛

۳ـ اجراى عملى با تدابیر مخصوص در اواخر عمر پیامبر.

اینک هر یک از این سه مورد را توضیح می دهیم:

الف ـ آمادگى تربیتی

از آن جا که قرار بود خلیفه و جانشین رسول خدا(ص) امام على بن ابى طالب(ع) باشد، لذا اراده و مشیّت الهى بر آن تعلّق گرفت که از همان ابتداى طفولیت در دامان رسول خدا(ص) و در مرکز وحى تربیت شود.

۱ـ حاکم نیشابورى می گوید: «از نعمت هاى خدا بر على بن ابى طالب (ع) این بود که بر قریش قحطى شدیدى وارد شده، ابوطالب(ع) عیال وار بود. رسول خدا(ص) به عموى خود عباس، که از ثروتمندان بنی هاشم بود، فرمود: اى ابافضل! برادرت عیال وار است و قحطى بر مردم هجوم آورده، بیا به نزد او رویم و از عیالات او کم کنیم.

من یکى از فرزندانش را انتخاب می کنم، تو نیز یک نفر را انتخاب کن، تا با کفالت آن دو از خرجش بکاهیم. عباس این پیشنهاد را پذیرفت و با پیامبر(ص) به نزد ابوطالب(ع) رفتند و پیشنهاد خود را بازگو کردند. ابوطالب(ع) عرض کرد: شما عقیل را نزد من بگذارید و هر کدام از فرزندانم را که می خواهید به منزل خود ببرید. رسول خدا(ص) علی(ع) را انتخاب کرد و عباس، جعفر را برگرفت. علی(ع) تا زمان بعثت پیامبر(ص)، با آن حضرت بود و از او پیروى کرده و او را تصدیق می نمود.»[۱]

۲ـ در آن ایّام پیامبر اکرم(ص) به مسجد الحرام می رفت تا نماز بخواند، علی(ع) و خدیجه نیز به دنبالش می رفتند و با او در مقابل دیدگان مردم نماز می خواندند، و این در زمانى بود که کسى غیر از این سه، روى زمین نماز نمی گزارد.[۲]

عباد بن عبدالله می گوید: از علی(ع) شنیدم که می فرمود: «من بنده خدا و برادر رسول خدا و صدّیق اکبرم؛ این ادعا را کسى بعد از من، غیر از دروغگو و افترا زننده، نمی کند، هفت سال، قبل از مردم با رسول خدا(ص) نماز گزاردم.»[۳]

ابن صباغ مالکى و ابن طلحه شافعى و دیگران نقل می کنند: «رسول خدا(ص) قبل از دعوت به رسالت خود هرگاه می خواست نماز بگزارد، به بیرون مکّه، در میان درّه ها، می رفت، تا مخفیانه نماز بخواند و علی(ع) را نیز با خود می برد، و هر دو با هم هر مقدار می خواستند نماز می گزاردند و باز می گشتند.»[۴]

۳ـ امام علی(ع) آن ایّام را، در نهج البلاغه چنین توصیف می کند: «شما می دانید که من نزد رسول خدا چه جایگاهى دارم، و خویشاوندیم با او در چه درجه است. آن گاه که کودک بودم مرا در کنارش می نهاد و در سینه خود جا می داد و در بستر خود می خوابانید، چنانکه تنم را به تن خویش می سود، و بوى خوشِ خود را به من می افشاند! و گاه بود که چیزى را می جَوید و به من می خورانید. از من دروغى نشنید و خطایى ندید.

 هنگامى که از شیر گرفته شد خدا بزرگ ترین فرشته خود را شب و روز هم نشین او فرمود، تا راه هاى بزرگوارى را پیمود و خوی هاى نیکوى جهان را فراهم نمود.

من در پى او بودم ـ در سفر و حضر ـ چنان که بچه شترى در پى مادر. هر روز براى من از اخلاقِ خود نشانه اى بر پا می داشت و مرا به پیروى از آن می گماشت. هر سال در «حراء» خلوت می گزید، من او را می دیدم و جز من کسى وى را نمی دید. آن هنگام، اسلام در هیچ خانه اى جز در خانه اى که رسول خدا(ص) و خدیجه در آن بود، راه نیافته بود، من سوّمین آنان بودم. روشنایى وحى و پیامبرى را می دیدم و بوى نبوت را می شنیدم.

من هنگامى که وحى بر او(ص) فرود آمد، آواى شیطان را شنیدم، گفتم: ای فرستاده خدا این آوا چیست؟ فرمود: این شیطان است و از این که او را نپرستند نومید و نگران است. همانا تو می شنوى آنچه را من می شنوم و می بینى آنچه را من می بینم، جز این که تو پیامبر نیستى و وزیرى و به راه خیر می روی.»[۵]

۴ـ پیامبر اکرم(ص) هنگام هجرت به سوى مدینه، علی(ع) را انتخاب کرد تا در جاى او بخوابد، آن گاه امانت ها را به صاحبانش برگرداند و سپس با بقیه زنان بنی هاشم به سوى مدینه هجرت کند.[۶]

۵ـ در سنین جوانى او را به دامادى خود برگزید، و بهترین زنان عالم یعنی فاطمه زهرا(ع) را به ازدواج او درآورد. و این هنگامى بود که خواستگارى ابوبکر و عمر را رد نموده بود.[۷]

پیامبر(ص) بعد از ازدواج فرمود: «من تو را به ازدواج کسى درآوردم که در اسلام از همه پیش تر و در علم از همه بیشتر و در حلم از همه عظیم تر است.»[۸]

۶ـ در غالب جنگ ها پرچم مسلمانان یا تنها مهاجرین به دست على بن ابی طالب(ع) بود.[۹]

۷ـ در حجّه الوداع در هدى و قربانیِ پیامبر(ص) شریک شد.[۱۰]

۸ـ پیامبر(ص) در طول مدّت حیاتش او را امتیاز خاصّى داده بود، که احدى در آن شریک نگشت یعنى اجازه داده بود که علی(ع) ساعتى از سحر نزد او بیاید و با او مذاکره کند.[۱۱]

امام علی(ع) می فرمود: من با پیامبر(ص) شبانه روز دو بار ملاقات می کردم: یکى در شب و دیگرى در روز.[۱۲]

۹ـ هنگام نزول آیه شریفه (وَ أمُرْ أهْلَکَ بِالصَّلاهِ) پیامبر(ص) هر روز صبح کنار خانه علی(ع) می آمد و می فرمود: «الصلاه رحمکم الله (إنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً)».[۱۳]

۱۰ـ در جنگ خیبر بعد از آن که ابوبکر و عمر کارى از پیش نبردند، پیامبر(ص) فرمود: پرچم را به کسى خواهم داد که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند، خداوند او را هرگز خوار نخواهد کرد، باز نمی گردد تا آن که خداوند به دست او فتح و پیروزى برساند. آن گاه علی(ع) را خواست، و پرچم را به دست او داد و برایش دعا کرد. و پیروزى به دست علی(ع) حاصل شد.[۱۴]

۱۱ـ پیامبر(ص) ابوبکر را با سوره برائت، امیر بر حجّاج نمود، آن گاه به امر خداوند علی(ع) را به دنبال او فرستاد تا سوره را از دست او گرفته و خود، آن را بر مردم ابلاغ کند. پیامبر(ص) در پاسخ اعتراض ابوبکر فرمود: من امر شدم که خودم این سوره را ابلاغ کنم یا به کسى که از من است بدهم تا او ابلاغ نماید.»[۱۵]

۱۲ـ برخى از اصحاب درى را به سوى مسجد باز کرده بودند که پیامبر(ص) دستور داد تا همه درها بسته شود به جز در خانه علی(ع).[۱۶]

۱۳ـ عایشه می گوید: رسول خدا(ص) هنگام وفات خود فرمود: حبیبم را صدا بزنید که بیاید. ابوبکر را صدا زدند. تا نگاه رسول خدا(ص) به او افتاد سر خود را به زیر افکند. باز صدا زد: حبیبم را بگویید تا بیاید. عمر را خواستند. هنگامى که پیامبر(ص) نگاهش به او افتاد سر را به زیر افکند. سوّمین بار فرمود: حبیبم را بگویید تا بیاید. علی(ع) را صدا زدند. هنگامى که آمد، کنار خود نشانید و او را در پارچه اى که بر رویش بود، گرفت در این حال بود تا آن که رسول خدا(ص) دست در دستان علی(ع) از دنیا رحلت نمود.[۱۷]

امّ سلمه نیز می گوید: رسول خدا(ص) هنگام وفاتش با علی(ع) نجوا می نمود و اسرارى را به او بازگو می کرد و در این حال بود که از دنیا رفت. لذا علی(ع) نزدیک ترین مردم به رسول خدا(ص) از حیث عهد و پیمان است.[۱۸]

۱۴ـ ترمذى از عبدالله بن عمر نقل می کند که پیامبر اکرم(ص) بین اصحاب خود عقد اخوت بست. علی(ع) در حالى که گریان بود خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض کرد: ای رسول خدا، بین اصحاب خود عقد اخوّت بستید ولى میان من و کسى عقد اخوت نبستید؟

رسول خدا(ص) فرمود: «تو برادر من در دنیا و آخرتی!»

توجه خاص پیامبر(ص) به علی(ع) جهتى جز آماده کردن علی(ع) براى خلافت نداشت، و اینکه نشان دهد تنها کسى که براى این پست و مقام قابلیّت دارد امام علی(ع) است.

ب ـ تصریح بر ولایت و امامت

تدبیر دیگر پیامبر اکرم(ص) این بود که در طول ۲۳ سال بعثت هر جا که موقعیت را مناسب می دید یادى از ولایت امام علی(ع) و جانشین خود کرده، و مردم را به این مسئله مهمّ تذکّر می داد. به برخى از آن ها فهرست وار اشاره می کنیم، زیرا در بحث «عوامل ظهور شیعه» به صورت مفصل اشاره نموده ایم:

آیات

۱ـ آیه ولایت: (انّما ولیّکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکاه و هم راکعون).[۱۹]

۲ـ آیه إنذار: (انّما انت منذر و لکل قوم هاد).[۲۰]

۳ـ آیه تبلیغ: (یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و الله یعصمک من الناس).[۲۱]

۴ـ آیه اکمال: (الیوم الکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا).[۲۲]

۵ـ آیه تطهیر: (إنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً).[۲۳]

۶ـ آیه اولى الامر: (أطِیعُوا اللهَ وَ أطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أولِی الأمْرِ مِنْکُمْ).[۲۴]

روایات

۱ـ حدیث غدیر: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه».[۲۵]

۲ـ حدیث دوازده خلیفه: «یکون بعدى إثنا عشر أمیراً کلّهم من قریش».[۲۶]

۳ـ حدیث ولایت: «و هو ولیّ کلّ مؤمن بعدی».[۲۷]

۴ـ حدیث وصایت: « انّ لکلّ نبیّ وصیّاً و وارثاً و إنّ علیّاً وصیّى و وارثی».[۲۸]

۵ـ حدیث منزلت؛ پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود: « أنت منّى بمنزله هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی».[۲۹]

۶ـ حدیث خلافت؛ پیامبر(ص) خطاب به علی(ع) فرمود: « أنت أخى و وصیّى و خلیفتى فیکم فاسمعوا له واطیعوا».[۳۰]

۷ـ حدیث ثقلین: « انّى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی، ما إن تمسکتم بهماه لن تضلّوا بعدى أبداً».[۳۱]

۸ـ حدیث مدینه علم: « انا مدینه العلم و علیّ بابها فمن اراد العلم فلیأتها من بابها».[۳۲]

۹ـ حدیث سفینه: « مثل اهل بیتى کسفینه نوح من رکبها نجى و من تخلف عنها زخّ فى النار».[۳۳]

۱۰ـ حدیث امان: « النجوم أمان لأهل السماء و أهل بیتى أمان لأمّتى من الاختلاف فإذا خالفتها قبیله من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبلیس».[۳۴]

۱۱ـ حدیث حق: « علیّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ یدور حیثما دار».[۳۵]

۱۲ـ حدیث قرآن: « علیّ مع القرآن و القرآن مع علیّ».[۳۶]

ج ـ تدابیر عملی

پیامبر اکرم(ص) در آخر عمر خود نیز براى تثبیت خلافت امام علی(ع) راه هایی را عملى کردند تا شاید جلوى مکر و حیله دیگران را در غصب خلافت بگیرند، ولی متأسفانه این تدابیر اثرى نداشت، زیرا گروه مخالف، چنان قوى بود که نگذاشت این تدبیرهاى پیامبر(ص) عملى شود. در این جا به چند نمونه از تدابیر عملى اشاره خواهیم کرد:

۱ـ بلند کردن دست امام علی(ع) در روز غدیر خم

پیامبر اکرم(ص) براى به جا آوردن آخرین حج که به حجه الوداع معروف شد با جماعت زیادى از اصحاب به سوى مکه حرکت کرد. در سرزمین عرفات براى مردم خطبه ای ایراد فرمود. در آن خطبه خواست امامان بعد از خود را معرفى کند تا امّت بعد از خود به گمراهى و فتنه و آشوب نیفتد. ولى گروه مخالف بنی هاشم که با خلافت اهل بیت(ع) دشمنى می ورزیدند در کمین بودند تا مبادا در آن جمع عظیم، پیامبر(ص) مطلبى بگوید و توطئه هاى آنان نقش بر آب شود. جابر بن سمره سوائى می گوید: من نزدیک پیامبر(ص) بودم تا سخنان او را بشنوم. حضرت در خطبه اش اشاره به خلفا و امیرانى بعد از خود نمود و فرمود: «امامان و خلفا و جانشینان بعد از من دوازده نفرند». جابر می گوید: پیامبر(ص) به این جا که رسید عده اى شلوغ کردند به حدّى که من نفهمیدم پیامبر(ص) چه گفت. از پدرم که نزدیک تر بود پرسیدم، گفت: پیامبر(ص) در ادامه فرمودند: «تمام آنان از قریشند».

شگفتا هنگامى که به مُسند جابر بن سمره در «مسند احمد» مراجعه می کنیم، می بینیم تعبیراتى از جابر آمده که سابقه نداشته است. در برخى از روایات جابر بن سمره آمده: هنگامى که سخن پیامبر(ص) به این نقطه رسید فرمود: جانشینان بعد از من دوازده نفرند: مردم فریاد زدند. در بعضى دیگر آمده «تکبیر گفتند» و در برخى دیگر: «شلوغ کردند» و در برخى دیگر: «بلند شده و نشستند».

جمع این روایات که همگى از یک راوى است به این است که در آن مجلس طیف مخالف دسته هایى را براى بر هم زدن مجلس قرار داده بود تا نگذارند که پیامبر(ص) به مقصود خود در امر خلافت و جانشینى برسد. و این دسته ها درصدد برآمدند تا هر کدام به نحوی جلسه را برهم زنند که در این امر نیز موّفق شدند.

پیامبر اکرم(ص) براى آنکه بتواند با گفتار خود امر خلافت را در این مرکز بزرگ و تبیین و تثبیت کند مأیوس شد. و به فکر مکانى دیگر برآمد، تا با اجراى عملی، امر خلافت را براى امام علی(ع) تثبیت نماید. از آن رو بعد از پایان اعمال حجّ و قبل از آن که حاجیان متفرّق شوند، مردم را در سرزمین غدیر خم جمع کرد و قبل از بیان ولایت امام، امورى را به عنوان مقدمه بیان داشته و از مردم نیز اقرار گرفت. پیامبر(ص) می دانست که این بار نیز منافقین در کمین اند تا نگذارند امر خلافت حضرت علی(ع) تثبیت شود، ولى آن حضرت(ص) تدبیرى عملى اندیشید که همه نقشه ها را بر باد داد، و آن این که دستور داد تا سایه بانهاى هودج شتران را روى هم بگذارند، آن گاه خود و علی(ع) بر بالاى آن قرار گرفتند؛ به طورى که همگى آن دو را می دیدند. پس از قرائت خطبه و تذکر به نکاتى چند و اقرارهاى اکید از مردم، آن گاه دست علی(ع) را بلند کرد و از جانب خداوند، ولایت و امامت او را به مردم ابلاغ نمود.

منافقان با این تدبیر پیامبر(ص) که قبلاً فکر آن را نکرده بودند، در مقابل یک عمل انجام شده قرار گرفتند، و لذا نتوانتستند از خود عکس العملى انجام دهند.

۲ـ فرستادن لشکر اسامه

پیامبر(ص) در بستر بیمارى است، در حالى که بر امت خود سخت نگران می باشد؛ نگران اختلاف و گمراهی؛ نگران این که تمام تدابیر او بر هم ریزد؛ نگران این که مسیر نبوت و رسالت و شریعت به انحراف کشیده شود. پیامبر(ص) مضطرب است، دشمنى بزرگ چون روم در پشت مرزهاى اسلامى کمین نموده تا صحنه را خالى ببیند و با ضربه ای سهمگین مسلمین را از پاى درآورد.

پیامبر(ص) وظایف مختلفى دارد؛ از سویى باید با دشمن بیرونى مقابله کند، لذا تأکید فراوان داشت تا لشکرى را براى مقابله با آنان گسیل دارد، از طرفى دیگر خلیفه و جانشین به حقّ باید مشخص شده و موقعیّت او تثبیت گردد، ولى چه کند؟ نه تنها با دشمن بیرونى دست به گریبان است بلکه با طیفى از دشمنان داخلى نیز که درصددند تا نگذارند نقشه ها و تدابیر پیامبر(ص) در مسئله خلافت و جانشینى عملى شود، نیز روبه روست.

پیامبر(ص) براى عملى کردن تدبیر خود دستور می دهد همه کسانى که آمادگی جهاد و شرکت در لشکر اسامه را دارند از مدینه خارج شده و به لشکر او بپیوندند. ولی مشاهده می کند که عده اى با بهانه هاى واهى عذر آورده و از لشکر اسامه خارج می شوند و به او نمی پیوندند. گاهى بر پیامبر(ص) اعتراض می کنند که چرا اسامه را، که فردى جوان و تازه کار است، به امیرى لشکر برگزیده است، در حالى که در میان لشکر افرادى کارآزموده وجود دارد؟

پیامبر(ص) با اعتراض بر آن ها و این که اگر بر فرماندهى اسامه خرده می گیرید، قبلاً بر امارت پدرش ایراد می کردید، سعى بر آن داشت که جمعیّت را از مدینه خارج کرده و به لشکر اسامه ملحق نماید. حتّى کار به جایى رسید که وقتی پیامبر(ص) نافرمانى عده اى از جمله عمر و ابوبکر و ابو عبیده و سعد بن ابى وقاص و برخى دیگر را دید که امر او را در ملحق شدن به لشکر اسامه امتثال نمی کنند، آنان را لعنت کرد و فرمود: «خدا لعنت کند هر که را که از لشکر اسامه تخلّف نماید.»[۳۷] ولى در عین حال به دستورهاى اکید پیامبر(ص) توجهى نمی کردند. و گاهى به بهانه اینکه ما نمی توانیم دورى پیامبر(ص) را هنگام مرگ تحمل کنیم، از عمل به دستور پیامبر(ص) سرپیچى می کردند.

ولى حقیقت امر چیز دیگرى بود؛ آنان می دانستند که پیامبر(ص) و برخى از اصحاب خود را که موافق با بنی هاشم و امامت و خلافت امام علی(ع) هستند، نزد خود نگاه داشته تا هنگام وفات به او وصیت کرده و بعد از وفات نیز آن گروه از صحابه با علی(ع) بیعت نمایند و خلافت از دست آنان خارج شود، ولى عزم آنان بر این بود که هر طور و به هر نحوى که شده از انجام این عمل جلوگیرى کنند، و نگذارند که عملى شود.

این نکته نیز قابل توجه است که چرا پیامبر(ص) اسامه را که جوان تازه کار و کم سنّ و سال است، به فرماندهى لشکر برگزید و به پیشنهاد کنار گذاشتن او از فرماندهى لشکر به حرف هیچ کس توجهى نکرده بلکه بر امیرى او تأکید نمود؟ نکته اش چیست؟

پیامبر(ص) می دانست که بعد از رحلتش به مسئله خلافت و امامت على بن ابی طالب(ع) به بهانه هاى مختلف از جمله جوانى على بن ابى طالب(ع) خرده می گیرند؛ خواست با این عمل به مردم بفهماند که امارت و خلافت به لیاقت است، نه به سنّ، بعد از من نباید در امامت علی(ع) به عذر اینکه علی(ع) کم سن و سال است، اعتراض کرده و حقّ او را غصب نمایند. اگر کسى لایق امارت و خلافت است، باید همه ـ پیر و جوان، زن و مرد ـ مطیع او باشند، ولى ـ متأسفانه ـ این تدبیر پیامبر(ص) عملى نشد و با بر هم زدن لشکر و خارج شدن از آن به بهانه هاى مختلف نقشه هاى پیامبر(ص) را بر هم زدند.[۳۸]

مگر خداوند متعال در قرآن امر اکید به اطاعت از دستورهاى پیامبر اکرم(ص) نکرده است آن جا که می فرماید: (وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا[۳۹] «آنچه را که رسول دستور دهد بگیرید و آنچه را که از آن نهى کند واگذارید.» و نیز می فرماید: (فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤمِنُونَ حَتّى یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِى أنْفُسِهِمْْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً[۴۰] «نه چنین است قسم به خدای تو که اینان به حقیقت اهل ایمان نمی شوند مگر آن که در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاکم کنند و آن گاه هر حکمى که کنى هیچ گونه اعتراض در دل نداشته، کاملاً از دل و جان تسلیم فرمان تو باشند.»

۳ـ دعوت به نوشتن وصیت

بعد از آنکه پیامبر(ص) مشاهده نمود که تدبیر فرستادن مردم با لشکر به بیرون مدینه عملى نشد، درصدد برآمد که تمام سفارش هاى لفظى را در باب امامت علی(ع) که در طول ۲۳ سال به مردم گوشزد کرده است، در وصیت نامه اى مکتوب کند. از همین رو در روز پنج شنبه چند روز قبل از وفاتش در حالى که در بستر آرمیده بود و از طرفى نیز حجره پیامبر(ص) مملوّ از جمعیّت و گروه هاى مختلف بود، خطاب به جمعیت کرده و فرمود: «کتابى بیاورید تا در آن چیزى بنویسم که با عمل به آن بعد از من گمراه نشوید.» بنی هاشم و همسران پیامبر(ص) در پشت پرده اصرار اکید بر آوردن صحیفه و قلم برای نوشتن وصیت نامه رسول خدا(ص) داشتند. ولى همان طیفى که در سرزمین عرفات مانع شدند تا پیامبر(ص) کلام خود را در امر امامت خلفاى بعدش بفرماید، در حجره پیامبر(ص) نیز جمع بودند و از عملى شدن دستور پیامبر(ص) جلوگیرى کردند. عمر یک لحظه متوجه شد که اگر این وصت مکتوب شود تمام نقشه ها و تدبیرهایش در غصب خلافت بر باد خواهد رفت و از طرفى مخالفت دستور پیامبر(ص) را صلاح نمی دید.

لذا درصدد چاره اى برآمد و به این نتیجه رسید که به پیامبر(ص) نسبتى دهد که عملاً و خودبه خود نوشتن نامه و وصیت بی اثر گردد. از این رو به مردم خطاب کرده و گفت: «نمی خواهد صحیفه بیاورید، زیرا پیامبر(ص) هذیان می گوید، کتاب خدا ما را بس است!» این جمله را که طرفداران عمر و بنی امیه و قریش از او شنیدند، نیز تکرار کردند. ولى بنی هاشم سخت ناراحت شده با آنان به مخالفت برخاستند. پیامبر(ص) با این نسبت ناروا، که همه شخصیت پیامبر(ص) را زیر سؤال می برد، چه کند؟ چاره اى ندید جز اینکه آنان را از خانه خارج کرد و فرمود: «از نزد من خارج شوید، سزاوار نیست که نزد پیامبر(ص) نزاع شود!»[۴۱]

تعجب اینجاست که طرفداران عمر بن خطاب و به طور کلّى مدرسه خلفا براى سرپوش گذاشتن بر این نسبت ناروا از طرف عمر به پیامبر اکرم(ص)، هنگامى که اصل کلمه را که همان «هجر ـ هذیان» باشد می خواهند نقل کنند، آن را به جمعیت نسبت داده می گویند: «قالوا: هجر رسول الله». و هنگامى که به عمر بن خطاب نسبت می دهند می گویند: «قال عمر: انّ النبیّ قد غلب علیه الوجع». ولى کلام ابوبکر جوهرى در کتاب «السقیفه» مطلب را روشن می سازد که: شروع نسبت هذیان از جانب عمر بوده و طرفداران او به متابعت از او این جمله را به پیامبر(ص) نسبت دادند.

جوهرى این گونه نسبت را از ناحیه عمر نقل می کند: «قال عمر کلمه معناها انّ النبیّ قد غلب علیه الوجع»؛ عمر جمله اى گفت که مضمون و معناى آن این است که پیامبر(ص) درد مرض بر او غلبه کرده است. پس معلوم می شود که تعبیر عمر چیز دیگرى بوده که به جهت قباحت آن نقل به معنا کرده اند.

متأسفانه بخارى و مسلم و دیگران اصل کلمه را نقل نکرده اند و نقل به معنا و مضمون را آورده اند. گرچه از کلام ابن اثیر در «النهایه» و ابن ابى الحدید استفاده می شود که نسبت هذیان را مستقیماً خود عمر داده است. لکن به هر تقدیر پیامبر اکرم(ص) بعد از بیرون کردن گروه مخالف و خالص شدن اصحاب وصیت خود را آن طور که باید بیان نمود، و طبق نصّ سلیم بن قیس با وجود برخى از اصحاب بر یکایک اهل بیت(ع) وصیت کرده و آنان را به عنوان خلفاى بعد از خود معرفى کرد.[۴۲]

اهل سنت نیز در کتاب هاى حدیثى خود به این وصیت اشاره کرده اند، ولى اصل موضوع را مبهم گذارده اند.

ابن عباس در پایان آن حدیث می گوید: «پیامبر در آخر امر، به سه مورد وصیت نمود: یکى آن که مشرکین را از جزیره العرب بیرون برانید. دیگر آن که به کاروان ها همان گونه که من اجازه ورود داد، اجازه دهید. ولى در خصوصِ وصیت سوّم سکوت کرد. و در برخى از احادیث دیگر آمده است: آن را فراموش کردم.[۴۳]

سابقه نداشته است که در حدیثى ابن عباس بگوید: این قسمت از آن را فراموش کرده ام یا آن را نقل نکند. این نیست مگر خوف و ترس ابن عباس از عمر بن خطاب، زیرا به طور حتم وصیت سوّم به ولایت و خلافت و امامت علی(ع) و اهل بیت پیامبر(ص) بوده است، ولى از آن جا که ابن عباس از عمر می ترسید، از نشر آن جلوگیرى کرد. همان گونه که در زمان حیات عمر بن خطاب نتوانست با نظر عمر بن خطاب در مسئله عول و تعصیب مخالفت کند، تا این که بعد از فوت او حقّ را بیان کرد و هنگامى که از او در تأخیر بیان حکم سؤال کردند، گفت: از مخالفت با نظر عمر بیمناک بودم.

چرا عمر از نوشتن نامه جلوگیرى کرد؟

این سؤال در ذهن هرکس خطور می کند که چرا عمر بن خطاب و طرفدارانش نگذاشتند قصد و تدبیر پیامبر(ص) عملى شود؟ مگر پیامبر(ص) نوید نگهدارى امّت از ضلالت را تا روز قیامت نداده بود؟ چه بشارتى بالاتر از این؟ پس چرا با این کار مخالفت نمودند؟ چرا امّت را از این سعادت محروم کردند؟ چه بگوییم که حبّ جاه و مقام و کینه و حسد گاهى بر عقل چیره می شود و نتیجه گیرى را از عقل سلب می کند.

می دانیم که عمر چه نیّاتى در سر می پروراند. او می دانست که پیامبر(ص) براى چه از مردم کاغذ و دوات می خواهد، او به طور حتم می دانست که پیامبر(ص) قصد مکتوب کردن سفارش هاى لفظى خود در امر خلافت على بن ابى طالب(ع) و بقیه اهل بیت(ع) را دارد، از همین رو مانع نوشتن این وصیّت شد. این صرف ادعا نیست بلکه می توان براى آن شواهدى قطعى ادعا نمود که به دو نمونه از آن اشاره می کنیم:

۱ـ عمر بن خطاب در اواخر زندگانى پیامبر(ص) مکرر حدیث ثقلین به گوشش رسیده بود؛ در آن حدیث، پیامبر(ص) می فرماید: من دو چیز گران بها در میان شما به ارمغان می گذارم که با تمسک به آن دو هرگز گمراه نخواهید شد. این تعبیرِ «گمراه نشدن» را چندین بار عمر درباره کتاب و عترت شنیده بود. در حجره هنگام درخواست کاغذ و دوات نیز همین تعبیر را از زبان پیامبر(ص) شنید که می فرماید: «نامه اى بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید.» فوراً عمر به این نکته توجه پیدا کرد که: پیامبر(ص) قصد دارد تا وصیت به کتاب و عترت را مکتوب دارد، لذا شدیداً با آن به مخالفت برخاست.

۲ـ ابن عباس می گوید: «در اول خلافت عمر بر او وارد شدم… رو به من کرده گفت: بر تو باد خون هاى شتران اگر آن چه از تو سؤال می کنم کتمان نمایی! آیا هنوز على در امر خلافت، خود را بر حق می داند؟ آیا گمان می کند که رسول خدا(ص) بر او نصّ نموده است؟ گفتم: آری. این را از پدرم سؤال کردم؛ او نیز تصدیق کرد… عمر گفت: به تو بگویم: پیامبر(ص) در بیماریش خواست تصریح به اسم علیّ به عنوان امام و خلیفه کند، من مانع شدم… .»[۴۴]

شیعه شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانی، ج ۲، صص: ۶۱۶ـ۶۳۰٫

پی نوشتها:

[۱] . مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۸۲٫

[۲] . مسند احمد، ج ۱، ص ۲۰۹؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۳۱۱٫‌

[۳] . تاریخ طبری، ج ۲، ص ۵۶٫

[۴] . الفصول المهمه، ص ۱۴؛ مطالب السؤول، ص ۱۱؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۵۸٫

[۵] . نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲٫

[۶] . مسند احمد، ج ۱، ص ۳۴۸، تاریخ طبری، ج ۲، ص ۹۹، مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۴، شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۳، ص ۲۶۲٫

[۷] . الخصائص، ح ۱۰۲٫

[۸] . مسند احمد، ج ۵، ص ۲۶٫

[۹] . الإصابه، ج ۲، ص ۳۰٫

[۱۰] . کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۳۰۲٫

[۱۱] . الخصائص، ح ۱۱۲٫

[۱۲] . السنن الکبری، ج ۵، ص ۱۴۱۴، حدیث ۸۵۲۰٫

[۱۳] . تفسیر قرطبی، ج ۱۱، ص ۱۷۴، تفسیر فخر رازی، ج ۲۲، ص ۱۳۷، روح المعانی، ج ۱۶، ص ۲۸۴٫

[۱۴] . سیره ابن هشام، ج ۳، ص ۲۱۶؛ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۱۲؛ کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۲۱۹٫

[۱۵] . مسند احمد، ج ۱، ص ۳؛ سنن ترمذی، ج ۵، ص ۳۷۱۹؛ سنن ترمذی، ج ۵، ح ۸۴۶۱٫

[۱۶] . مسند احمد، ج ۱، ص ۳۳۱؛ سنن ترمذی، ج ۵، ص ۳۷۳۲؛ البدایه و النهایه، ج ۷، ح ۳۷۴٫

[۱۷] . الریاض النضره، ص ۲۶؛ ذخائر العقبی، ص ۷۲٫

[۱۸] . مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۳۸؛ مسند احمد، ج ۶، ص ۳۰۰٫

[۱۹] . مائده (۵)، آیه ۵۵٫

[۲۰] . رعد (۱۳)، آیه ۷٫

[۲۱] . مائده (۵)، آیه ۶۷٫

[۲۲] . مائده (۵)، آیه ۳٫

[۲۳] . احزاب (۳۳)، آیه ۳۳٫

[۲۴] . نساء (۴)، آیه ۵۹٫

[۲۵] . مسند احمد، ج ۴، ص ۴۰۱، ح ۱۸۵۰۶٫

[۲۶] . صحیح بخاری، باب الاستخلاف.

[۲۷] . المعجم الکبیر، ج ۱۲، ص ۷۸٫

[۲۸] . تاریخ دمشق، ج ۴۲، ص ۳۹۲٫

[۲۹] . صحیح ترمذی، ج ۵، ص ۶۴۱، ح ۳۷۳۰٫

[۳۰] . کامل ابن اثیر، حوادث سال سوم بعثت.

[۳۱] . صحیح ترمذی، ج ۵، ص ۶۲۱٫

[۳۲] . مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۳۶٫

[۳۳] . نهایه، ابن اثیر، ماده زخّ.

[۳۴] . مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۴۹٫

[۳۵] . همان، ج ۳، ص ۱۳۵؛ صحیح ترمذی، ج ۵، ص ۵۹۲٫

[۳۶] . همان، ج ۳، ص ۳۴٫

[۳۷] . ملل و نحل، شهرستانی، ج ۱، ص ۲۳٫

[۳۸] . ر.ک. طبقات ابن سعد، ج ۴، ص ۶۶؛ تاریخ ابن عساکر، ج ۲، ص ۳۹۱؛ کنز العمال، ج ۵، ص ۳۱۳؛ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۹۳؛ شرح ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۲۱؛ مغازى واقدی، ج ۳، ص ۱۱۱؛ تاریخ ابن خلدون، ج ۲، ص ۴۸۴؛ سیره حلبیه، ج ۳، ص ۲۰۷٫

[۳۹] . حشر (۵۹)، آیه ۷٫

[۴۰] . نساء (۴)، آیه ۶۵٫

[۴۱] . ر.ک. صحیح بخارى کتاب المرضی، ج ۷، ص ۹؛ صحیح مسلم، کتاب الوصیه، ج ۵، ص ۷۵؛ مسند احمد، ج ۴، ص ۳۵۶، ح ۲۹۹۲٫

[۴۲] . کتاب سلیم بن قیس، ج ۲، ص ۶۵۸٫

[۴۳] . صحیح بخاری، کتاب مغازی، باب ۷۸؛ صحیح مسلم، کتاب وصیّت، باب ۵٫

[۴۴] . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۲، ص ۲۱٫