جواد محدثى

نوشته‌ها

اخلاق معاشرت(۸)

با همسایگان

آیا تا به حال از دست همسایه ناراحت شده‌اید یا به عکس، همسایه از شما رنجیده و دلخور شده است؟ علت چیست؟ و… چگونه مى‌توان از آن پیشگیرى کرد و راه همزیستى و حسن معاشرت با همسایگان چیست؟ این مسإله گاهى به نشناختن(حقوق) همسایه مربوط مى‌شود گاهى هم ریشه در رعایت نکردن آن دارد. ببینیم در دستورالعمل‌هاى مکتب چه نکاتى وجود دارد؟

سایه همسایه

آیا دو همسایه تنها در(سایه) شریکند و نزدیک به هم؟ یا حق و حقوق و حد و حدودى هم وجود دارد؟
بعضى مى‌گویند:(چهار دیوارى، اختیارى!)؛ اما این سخن، نه معقول است نه مشروع؛ نه با عرف سازگار است نه با شرع و عقل. گرچه انسانها را دیوارهاى خانه‌ها از هم جدا مى‌کند و هر کس وارد محدوده خانه و زندگى خویش مى‌شود، اما زندگى اجتماعى افراد جامعه را به صورت اعضاى یک(خانواده) درمى‌آورد که پیوسته با هم در ارتباط رفت و آمد برخورد و تعاونند و نیازهاى متقابل به یکدیگر دارند. از این رو، سایه هر کدام از دو همسایه، باید آرامبخش دیگرى باشد و هر یک زیر سایه همسایه خود، احساس(امنیت)(آسودگى) و(اعتماد) کنند. این چیزى است که دستورهاى معاشرتى و اخلاقى اسلام بر آن تإکید اکید دارد.

در متون دینى، چیزى به نام(حسن الجوار) یا(تعهد الجیران) و … دیده مى‌شود یعنى رسیدگى و سرکشى به همسایگان و داشتن رفتارى نیک با آنان و هم آزار نرساندن به همسایه و صبورى و تحمل نسبت به آنچه از ناملایمات از آن ناحیه سر مى‌زند. همچنان که خود شما نیز از همسایه‌تان توقع دارید، سازگارى نشان دهند و با اندک چیزى، عصبانى نشوند و پرخاش نکنند؛ خودتان نیز در معرض همین خواسته و انتظار از سوى همسایگانید.

هر چه روحیه دینى و اخوت اسلامى میان افراد جامعه حاکم باشد، به همان اندازه رابطه‌ها نزدیکتر و صمیمى‌تر و فاصله‌ها کمتر و کمتر مى‌شود و دو همسایه، بازوى یکدیگر مى‌شوند و در غم و شادى و راحت و رنج، شریک هم مى‌گردند. بر عکس آن در جوامع غربى و اروپایى و غرب‌زده است که هر چه علایق مذهبى کمرنگ‌تر و ضعیف‌تر باشد، زندگی‌ها حالت سردى و کسالت بار مى‌یابد و به زندگى غربی‌ها شبیه مى‌شود که نه تنها یک دیوار بلکه دیوارهاى متعددى میان دو همسایه و دو هم محل یا کسانى که در یک خیابان یا یک و مجتمع مسکونى به سر مى‌برند، پدید مى‌آید و همسایه از حال و روزگار همسایه بغلى یا طبقه بالا یا پایین یا خانه رو به رویى، بى‌خبر است.

راستى… این گونه زیستن، انسانى و اسلامى است؟ پس جایگاه عواطف اجتماعى کجاست؟ همسایه کیست؟ وظیفه ما نسبت به او چیست؟ و حد و حریم همسایگى تا کجاست؟…

همسایگى و حسن همجوارى

(حسن همجوارى) تنها یک اصطلاح سیاسى در ارتباط میان کشورها نیست و تنها کاربرد بین‌المللى ندارد. میان اهل یک محل یا در روابط دو همسایه نیز مطرح است. داشتن بهترین خانه اما با همسایه‌اى بد و ناهنجار و مردم‌آزار، مفت هم گران است! افراد عاقل و هوشیار در جایى خانه مى‌خرند که محلش خوب و همسایگانش سالم و بافرهنگ باشند؛ وگرنه یا باید خانه را عوض کنند یا عمرى در رنج و عذاب به سر برند. توجه به همسایه در خریدن و ساختن خانه، مغازه و محل کار، نشانه خردمندى است.
پیشواى نخستین ما در نامه‌اى که به فرزندش امام حسن مجتبى(علیه السلام) به عنوان توصیه‌هایى از پدرى دنیادیده و باتجربه مى‌نویسد از جمله مى‌فرماید:(سل عن الرفیق قبل الطریق و عن الجار قبل الدار)(۱)
پیش از سفر، از همسفر بپرس و پیش از خانه، از همسایه!

آرى …(بسا کس اند از این همرهان(آرى) کوى که دل به وسوسه راه دیگرى دارند. بسا کس‌اند که جایى موافقان رهند که خود نه جاى هماهنگى است و همراهى است. بدین سبب نخست باید آیین همرهى دانست!)

همسایه خوب داشتن، نعمتى ارزشمند است و همسایه خوب بودن، محبت‌آور و رفیق‌ساز است. همیشه دلها متوجه جایى مى‌شود که دوستى و نیکى از آنجا بجوشد و بتراود. هر جا که شهد خیر باشد، افراد هم گرد مى‌آیند و افراد و جامعه دلگرم شده محیط هم آباد مى‌گردد. نقش رفتار نیک در همسایگى و در ایجاد تجمع‌هاى پرشکوه و الفت‌هاى اجتماعى فراوان است. حضرت على(علیه السلام) مى‌فرماید: آن که همسایگى‌اش نیکو باشد، همسایگانش روزافزون مى‌شوند.(من حسن جواره کثر جیرانه)(۲).

در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) آمده است:(حسن الجوار یعمر الدیار و یزید فى الاعمار)(۳).
(خوش همسایگى) هم آبادی‌ها را آبادان مى‌سازد و هم عمرها را مى‌افزاید!

در این دو حدیث، هم به بازده عمرانى و اجتماعى سلوک شایسته در همسایگى اشاره شده هم به منافع شخصى و بهداشت روانى. البته در پاداش‌هاى اخروى آن، احادیث فراوانى نقل شده است.(۴)

توصیه به(حسن جوار)

حضرت امیر(علیه السلام) پس از آن که از دست شقى‌ترین افراد کوردل و کج فهم، ضربت خورد و در بستر افتاد، در آستانه شهادت، وصایاى ارزشمندى خطاب به فرزندان و پیروانش فرمود که بخشى از آنها هم به حقوق همسایه مربوط مى‌شود:
(الله الله فى جیرانکم فانها وصیه نبیکم ما زال یوصى بهم حتى ظننا انه سیورثهم)(۵).
این سفارش على(علیه السلام) در واپسین لحظات عمر است که فرمود:
خداى را خداى را درباره همسایگانتان که این وصیت پیامبر شماست. پیامبر خدا همواره نسبت به همسایگان سفارش مى‌فرمود تا حدى که گمان کردیم آنان را از ارث برندگان قرار خواهد داد!

امام صادق(علیه السلام) نیز در سخنى فرموده است: (بر شما باد نماز خواندن در مسجدها و همسایگى خوب با مردم).(۶) اگر به دستور مکتب رفتار بزرگوارانه و شایسته با همسایگان داشته باشیم دوستی‌ها را جلب مى‌کند و افراد در مشکلات و گرفتاری‌ها و نیازهاى متقابل با بهره‌گیرى از این تکیه‌گاه مى‌توانند از قوت روح برخوردار باشند. گاهى هم باید جور همسایه را کشید. این شرط همسایگى خوب است. (حسن جوار) تنها به این نیست که اذیت و رنجى به همسایه نرسانیم. گاهى تحمل سختی‌ها و ناملایماتى که از سوى او برایمان پیش مى‌آید، مصداق این(حسن همجوارى) است. اگر بخواهیم روابط از هم نگسلد، باید صبور بود و با تحمل و گرنه پاسخ بدى را با بدى دادن و در زشتی‌ها مقابله به مثل کردن، نشان حقارت روح و دون‌همتى است. به علاوه این کار از همه برمی‌آید. گذشت و تحمل است که اراده و ایمان و بزرگوارى مى‌طلبد. در عالم رفاقت، شراکت، دوستى، ازدواج و همسرى، همسفرى، محیط کار و … نیز باید گاهى(سنگ زیرین آسیا) بود نه کم‌ظرفیت و بى‌طاقت.

امام کاظم(علیه السلام) فرمود: حسن جوار و همسایه خوب بودن، تنها آزار نرساندن نیست بلکه آن است که بر اذیت همسایه صبور و بردبار باشى: (لیس حسن الجوار کف الاذى و لکن حسن الجوار صبرک على الاذى)(۷)

روشن است که این گونه حدیث‌ها، هرگز مجوز (همسایه‌آزارى) نیست. اگر توصیه به بردبارى نسبت به آزار همسایه شده، بیش از آن و اکیدتر و شدیدتر، سفارش به خوش‌رفتارى و نرساندن آسیب و آزار به همسایگان شده است. مزاحمت براى همسایه، از بدترین رفتارهاى اجتماعى است.

آخرین مرز

در هر چیزى، حد و مرز و حریمى وجود دارد. وقتى از اندازه گذشت، صفحه برمى‌گردد و اوضاع به گونه‌اى دیگر مى‌شود. تحمل نسبت به آزار و زحمت‌آفرینى همسایه نیز این گونه است. گاهى مزاحمت به حدى مى‌رسد که پایان خط است و حریم‌ها و حرمت‌ها دیگر فرو مى‌ریزد چون خود همسایه مردم‌آزار، حریم نگه نداشته است.
در تاریخ است که مردى خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و از آزار همسایه‌اش شکایت کرد. حضرت فرمود: برو و تحمل کن. بار دوم که به شکوه آمد و نالید، پیامبر باز هم دستور صبر و تحمل داد. آزار همسایه به اوج رسید و خارج از مرز تحمل. وقتى براى سومین بار شکایت از همسایه کرد، حضرت رسول چنین راهنمایى و سفارش کرد: (روز جمعه وقتى مردم به سوى نماز جمعه مى‌روند تو وسایل و اسباب و اثاث خویش را بیرون بریز و در رهگذار مردم قرار بده تا همه آنان که به نماز مى‌روند این صحنه را ببینند؛ وقتى علت را مى‌پرسند، ماجرا را به آنان بگو). آن مرد نیز چنان کرد. همسایه مردم‌آزار(که آبروى خود را در خطر دید) بى‌درنگ به سوى او شتافت و ملتمسانه از او خواست که وسایلش را به خانه برگرداند و قول داد و عهد و پیمان بست که دیگر آن گونه رفتار نکند.(۸)
این نتیجه بى‌پروایى و قدرنشناسى نسبت به لطف‌ها و مداراهاست. لطف خدا هم با انسان خطاکار مدارا مى‌کند ولى …(چون که از حد بگذرى رسوا کند). از حلم و بردبارى دیگران نباید سوءاستفاده کرد و نجابت و بزرگوارى دیگران را نباید به حساب ضعف یا بى‌عرضگى آنان گذاشت.

حد و حق همسایه

محدوده رعایت حقوق همسایگان و داشتن رفتار شایسته، تنها به همسایه دست راست و چپ خانه منحصر نمى‌شود و تنها به پرهیز از آزار هم خلاصه نمى‌گردد. سرکشى، رسیدگى، احوالپرسى، رفت و آمد، مساعدت و یارى، عیادت، انفاق و صدقه، رفع نیاز، همدردى و … از جمله امورى است که بر عهده هر همسایه است و اینها نشانه فتوت و جوانمردى است. پیشواى جوانمردان على بن ابى طالب(علیه السلام) فرمود: (من المروه تعهد الجیران)(۹). رسیدگى به همسایگان، از مروت و جوانمردى است. حضرت امام باقر(علیه السلام) نیز در بیان صفات و خصال شیعه و پیروان و رهروان خط اهل بیت(علیهم السلام) یکى هم همین را دانسته و فرموده است:
(و التعاهد للجیران من الفقرإ و اهل المسکنه و الغارمین و الایتام … )(۱۰)
از نشانه‌هاى پیروان ما، رسیدگى به همسایگان نیازمند و تهیدست و بدهکاران و یتیمان است.

چگونه انسان شرافتمند و باوجدان مى‌تواند آسوده و با شکم سیر بخوابد و مرفه و برخوردار باشد در حالى که در همسایگانش محرومان تهیدست یتیمان بى‌سرپرست گرسنگان بینوا و بدهکاران درمانده باشند و او بتواند گرهى بگشاید اما بى‌تفاوت باشد؟ اینجاست که کلام نورانى پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بر تارک تاریخ مى‌درخشد که فرمود: هر کس سیر بخوابد در حالى که همسایه مسلمانش گرسنه باشد، به من ایمان نیاورده است.(ما آمن بى‌ من بات شبعانا و جاره المسلم جایع)(۱۱)

آرى مسلمانى به عمل است نه به ادعا و شعار! این حقوق و رعایت‌ها به تعبیر احادیث تا مرز چهل همسایه از هر طرف است. امام صادق(علیه السلام) از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل مى‌کند که فرمود: هر چهل خانه از هر چهار طرف، همسایه محسوب مى‌شود.(۱۲)

امام باقر(علیه السلام) نیز فرمود: (حد الجوار اربعون دارا من کل جانب من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله)(۱۳). که مضمونش همان حد و حریم همسایگى تا چهل خانه از چهار طرف است.

اگر این حق و حد و حریم که اسلام بیان کرده است، مسئولانه شناخته و رعایت شود، در جامعه اسلامى نیازمند و گرفتار و بینوایان بى‌سرپرست و رنجدیدگان دست از همه جا کوتاه و آبرومندانى که صورت خود را با سیلى سرخ نگه مى‌دارند یافت نخواهد شد. سخن را در این بخش با کلامى از محدث بزرگوار مرحوم(شیخ عباس قمى) به پایان مى‌بریم که چنین نوشته است:
(… در زمینه معاشرت نیکو با همسایه، حدیث بسیار است و (حسن جوار) هم تنها پرهیز از همسایه‌آزارى نیست. بلکه تحمل جفا و ناملایمات همسایه هم از آن جمله است. همچنین از امور مربوط به(خوش همسایگى)، ابتدا کردن به سلام، عیادت در هنگام بیمارى، تسلیت و تعزیت گفتن در سوگ‌ها و مصیبت‌ها، تبریک و تهنیت گفتن در شادی‌ها و اعیاد، چشم‌پوشى از لغزش‌ها، سرک نکشیدن به رازها و امور پنهانى همسایه، مضایقه نکردن از کمک‌هایى که مورد نیاز او است حتى اگر مى‌خواهد چوبى(و تیرآهنى) بر دیوارت بگذارد یا ناودانى را بر خانه تو بگذارد و از این گونه امور … مضایقه نکنى و سخت نگیرى …)(۱۴)

ادامه دارد…

نویسنده: جواد محدثى

پی‌نوشت‌ها

۱ـ نهج البلاغه صبحى صالح نامه ۳۱
۲ـ غررالحکم(چاپ دانشگاه) ج۷ ص۴۹
۳ـ کافى کلینى ج۱ ص۶۶۷ احادیث ۸ ۱۰ و ۷
۴ـ در اصول کافى ج۲(عربى) باب(حق الجوار) همچنین در سفینه البحار واژه(جور) ملاحظه شود
۵ـ نهج البلاغه صبحى صالح نامه ۴۷ خطاب به امام حسن و امام حسین(علیه السلام).
۶ـ کافى ج۲ ص۶۳۵
۷ـ همان ص۶۶۷
۸ـ سفینه البحار ج۱ ص۱۹۱(واژه جار) کافى ج۲ ص۶۶۸
۹ـ غررالحکم(چاپ دانشگاه) ج۷ ص۴۹
۱۰ـ کافى ج۲ ص۷۴
۱۱ـ سفینه البحار ج۱ ص۱۹۲
۱۲ـ کافى ج۲ ص۶۶۹ باب(حد الجوار).
۱۳ـ همان.
۱۲ـ سفینه البحار ج۱ ص۱۹۲(حسن الجوار).

نگاهى به شخصيّت و فضايل امام حسن مجتبى (عليه السلام) در منابع اهل سنّت

سرّ دلبران در حديث ديگران

مظلوميّت اهل بيت عليهم السلام ، به ويژه امام مجتبى عليه السلام در همه ابعاد مشهود است؛ از جمله در ثبت و ضبط سخنان و زندگينامه و شخصيّت آنان در منابع مكتوب، به خصوص در كتب اهل سنّت.

از اين رو، دلباختگان اين خاندان كوشيده اند تا غبار غربت از سيماى نورانى آنان بزدايند و با تأليف آثارى مستند به كتب اهل سنّت، گوشه اى از فضايل خورشيدگون و جاودان امامان شيعه را تبيين كنند.

محقق ارجمند، استاد حسن مصطفوى با نگارش كتابى با عنوان «الامام المجتبى، ابومحمد الحسن بن على عليه السلام ، حياته، مقاماته، خلافته، حلمه، جريان صلحه، كلماته، خطبه، ردّ الاعتراضات» و با استناد به كتب تاريخى و حديثى و صحاح اهل سنّت، تلاش كرده است شخصيّت حضرت مجتبى عليه السلام را ترسيم كند.

به پاس ارج نهادن به تلاش ارزشمند آن پژوهشگر نامدار، گزارشى از تحقيق او تقديم شما عزيزان مى شود.

مؤلّف، اثر خود را در 58 بخش تدوين كرده است كه شامل همه دوره هاى حيات پربركتِ سبط اكبر عليه السلام مى شود. به خصوص بخشهايى كه به دوران امامت و صلح و قضاياى پس از صلح و برخوردهاى او با معاويه و امويانِ كينه توز و جريان هاى انحرافى در جهان اسلام مربوط مى شود، غناى بيشترى دارد.

عمده مطالب اين كتابِ 260 صفحه اى از منابع اهل سنّت است و در فهرست منابع، نام 61 كتاب ديده مى شود؛ همچون: «اخبار اصبهان» ابونعيم؛ «اخبارالطّوال» دينورى؛ «استيعاب» ابن عبدالبر؛ «اَغانى» ابوالفرج اصفهانى؛ «البداية و النهاية» ابن كثير؛ «البيان و التبيين» جاحظ؛ «تهذيب» ابن عساكر؛ «سنن» بيهقى؛ «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحديد؛ «طبقات» شعرانى؛ «عقدالفريد» ابن عبد ربّه؛ «الفصول المهمّه» ابن صبّاغ؛ «مُرُوج الذّهب» مسعودى؛ «محاسن» بيهقى؛ «نورالأبصار» شبلنجى و… دهها كتاب ديگر كه عمدتاً از منابع و متون كهن تا قرن پنجم هجرى است.

گاهى هم در تكميل بحث، نكاتى از برخى منابع شيعى همچون: كافى، وافى، تنقيح المقال، ارشاد، اعيان الشيعه و… آورده است.

مؤلف در مقدمه، اشاره دارد كه در اين تدوين و تأليف، از هرگونه تعصّب در گفتار و سخنان بى مدرك و مطالب غير مورد اطمينان يا غير قابل قبول براى فهم سليم، پرهيز كرده و بنياد كار را بر بيان حقيقت و اظهار آنچه درست است و آوردن مطالبى كه منطبق با حق و برهان و استدلال استوار است، نهاده است و كتاب را پيشكش به ساحت مقدّس حضرت مجتبى عليه السلام نموده است.

در نخستين بخش، به درج گفته هاى اهل سنّت و مؤلّفان بزرگ آنان پيرامون شخصيّت آن حضرت، پرداخته است. مثلاً به نقل از كتاب «البدايه» موضع او را در حادثه قتل عثمان و تلاش براى جلوگيرى از هجوم شورشيان براى كشتن او، بيان كرده و مى نويسد: «ابوبكر و عمر، امام مجتبى عليه السلام را دوست داشتند و به او احترام مى گذاشتند. ابن عباس، ركاب حضرت را مى گرفت تا سوار شود و اين را از افتخارات خود مى دانست.»

در فصلى به استناد منابع اهل سنت، به مقام و فضيلت و جايگاه رفيع آن حضرت نزد خدا و رسول مى پردازد و نمونه هاى متعددى از كرم، بزرگوارى، جود و بخشندگى، علوّ همّت و بى اعتنايى به زرق و برق دنيا مى آورد.

در فصل ديگر، شرافت حسب و نسب امام حسن عليه السلام و برجستگى خاصّ وى را مستند به منابع سنّى ياد مى كند. يكى از دهها موارد، مطلبى است كه از «عقدالفريد» اين گونه نقل مى كند:

«روزى معاويه به همنشينان خود گفت: گرامى ترين و ارجمندترين مردم از نظرپدر، مادر، جدّ، جدّه، عمو، عمّه، دايى و خاله كيست؟ گفتند: شما بهتر مى دانيد. وى دست حسن بن على عليهماالسلام را گرفت و گفت: اين؛ پدرش على بن ابى طالب است، مادرش فاطمه دختر پيامبر، جدّش رسول خدا، جدّه اش حضرت خديجه، عمويش جعفر طيّار، عمّه اش هاله دختر ابوطالب، دايى اش قاسم پسر پيامبر و خاله اش زينب دختر حضرت محمد صلى الله عليه و آله وسلم .»(1)

اين، مصداقِ بارز همان نكته معروف است كه «اَلْفَضْلُ ما شَهِدَتْ بِهِ اْلأَعْداءُ».

از فصول ديگر كتاب، عبارتند از: امام مجتبى عليه السلام و آيه تطهير، امام و آيه مودّت، سرور جوانان بهشتى، محبّت پيامبر نسبت به حسنين، صلح امام حسن از زبان پيامبراكرم صلى الله عليه و آله وسلم ، امام مجتبى و ايّام شورا، امام در دوره خلافت عثمان، نقش و حضور آن حضرت در جنگ جمل و جنگ صفّين، مسافرت هاى حضرت و عبادت هاى امام حسن عليه السلام .

جود و بخشش، از ويژگى هاى ديگر حضرت مجتبى عليه السلام است كه فصلى را به اين موضوع اختصاص داده و نمونه هاى متعدّدى از آن را باز گفته است.

نمونه اى ديگر را از «محاسن» بيهقى، چنين نقل مى كند:

«مردى نيازمند، خدمت امام حسن مجتبى عليه السلام رسيد و نياز خويش را مطرح كرد. حضرت فرمود: برو و خواسته ات را روى كاغذى بنويس و پيش ما بياور، تا آن را بپردازيم. او رفت و نيازمندى اش را نوشت و آورد. حضرت دو برابر آن به وى بخشيد. يكى از همنشينان و اهل جلسه گفت: چه نامه پربركتى براى او بود اى پسر پيامبر! امام فرمود: بركت او بر ما بيشتر بود؛ چرا كه آن شخص، ما را اهل نيكى قرار داد. مگر نمى دانى كه نيكى و معروف، آن است كه بدون درخواستِ طرف، پرداخته شود؟ امّا وقتى كسى از تو درخواستى مى كند و به او عطا مى كنى، تو در مقابل آبرويى كه او از خودش در برابر تو ريخته است، عطا مى كنى؛ شايد او شب را تا صبح، بى تاب بوده و به خود مى پيچيده و بين بيم و اميد به سر مى برده و نمى دانسته كه آيا خواسته و نيازش ادا خواهد شد يا نه؟ با حالتى نگران و مردّد پيش تو آمده است. اگر تو در مقابل آبرويى كه او پيش تو ريخته است، به او چيزى بدهى، اهميّت كار او بيش از عطاى توست!»(2)

بارى… قضاياى آن حضرت هنگام شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام ، برخورد او با ابن ملجم، خطبه اش پس از شهادت پدر، به خلافت رسيدن او و بيعت مردم با وى، نامه نگارى هايش با معاويه، گوشه هايى از مطاعن و ستم ها و انحرافات معاويه، حكّام و واليان گماشته از سوى معاويه و جرائم ارتكابى آنان، تلاش براى به خلافت رساندن يزيد از سوى معاويه، آماده شدن امام براى نبرد با معاويه و قضاياى منتهى به امضاى صلحنامه، از بخش هاى ديگر اين تحقيق ارزشمند است.

در بخشى از كتاب، به نقل هاى متعدّدى مى پردازد كه ديگران به حضرت مجتبى عليه السلام به خاطر صلحش با معاويه، ايراد و اعتراض داشتند و با تعابيرى تند و گاهى اهانت آميز با آن حضرت گفت و گو مى كردند و حضرت با منطق و مدارا پاسخ آنان را مى فرمود و به نامه هاى اعتراض آميزشان جواب مى نوشت و تسليم خود را نسبت به آنچه تقدير الهى است و تلاش خويش را براى جلوگيرى از ريخته شدن خون مردم بر سر منازعات حكومت و رياست، باز مى گفت. در ميان چهره هاى معترض، نام كسانى چون: سفيان بن ليلى، سليمان بن صرد، حجر بن عدى و على بن محمد همدانى ديده مى شود. پاسخ هاى امام هم گوناگون است و به تناسب سطح فكر مخاطب و زمينه هاى روحى او فرق مى كند.

موضع روشنگر امام نسبت به اذهان مردم و پيشگيرى از مسأله دار شدن آنان، در صحنه هاى مختلف تكرار مى شود و امام به خاطر مصالح مسلمين، تن به «صلح تحميلى» مى دهد، نه آنكه تسليم معاويه شده باشد.

پس از صلح، تلاش هاى معاويه براى كشاندن امام به صحنه هايى در جهت منافع حكومت اموى، بى نتيجه مى ماند. از جمله شواهد اين مسأله، درخواستى است كه معاويه از امام مى خواهد تا در فرونشاندن فتنه هاى ضدّ حكومت، همكارى كند و امام نمى پذيرد.

استاد مصطفوى به نقل از «كامل» ابن اثير مى نويسد:

«گروهى از خوارج در حدود پانصد نفر ـ كه از سپاه على عليه السلام جدا شده و در جنگ معاويه و على عليه السلام بى طرفى را برگزيده بودند ـ وقتى شنيدند امام حسن عليه السلام با معاويه صلح كرده و حكومت را به معاويه سپرده است؛ براى جنگ با معاويه مصمّم شدند. در حالى كه امام حسن عليه السلام از كوفه عازم مدينه بود، معاويه به آن حضرت نامه نوشت و از او خواست كه به جنگ با آن گروه بپردازد. در قادسيه، پيك معاويه به او رسيد. امام خواسته او را رد كرد و در جواب نوشت: «اگر جنگ با يكى از اهل قبله را برگزيده بودم، ابتدا با تو مى جنگيدم؛ در حالى كه من به خاطر مصلحت امّت و حفظ خون مردم، دست از جنگ كشيدم.»(3)

در فصول بعدى، قضايايى از دوران مسموميّت و بيمارى حضرت مجتبى عليه السلام و شهادت امام و وصاياى او مى آورد و به نقل از استيعاب، مروج الذهب، تاريخ الخلفاء، المقاتل و مستدرك حاكم، شهادت آن حضرت را با زهر و با دسيسه معاويه و همدستى اشعث و دخترش جُعده مى داند.

سپس به نقل از «البداية» و «عقد الفريد» جلوگيرى از دفن آن حضرت در جوار قبر جدّش رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم و فتنه گرى كينه توزانه مروان بن حكم و دست به سلاح بردن بنى اميّه براى جنگ با بنى هاشم به خاطر اين مسأله را، نقل مى كند.

بحثى هم درباره همسران و فرزندان آن حضرت دارد.

در بخش پايانى نيز نمونه هايى از سخنان حكمت آميز، وصايا، نامه ها، خطبه ها و دعاهاى آن حضرت را نقل كرده است. به عنوان نمونه، حديثى را از آن حضرت به عنوان پايان بخش اين گشت و گذار در كتاب «الامام المجتبى» مى آوريم؛ وى در فصل 58 ضمن سخنان آن حضرت، از تهذيب ابن عساكر چنين نقل مى كند:

امام حسن مجتبى عليه السلام فرزندان و برادرزادگان خويش را جمع كرد و به آنان چنين سفارش نمود:

«يا بَنىَّ وَ بَنى اَخىّ! اِنَّكُم صِغارُ قَوْمٍ وَ يُوشَكُ اَنْ تَكُونُوا كِبارَ آخَرينَ، فَتَعَلَّمُوا الْعِلْمَ، فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ اَنْ يَرْوِيَهُ اَوْ يَحْفَظَهُ فَلْيَكْتُبْهُ وَ يَجْعَلْهُ فى بَيْتِهِ

اى فرزندانم و برادرزادگانم! شما اكنون كوچك هاى قومى هستيد و اميد مى رود كه به زودى بزرگانِ قوم ديگر شويد؛ پس دانش بياموزيد. هركس از شما نتواند كه علم و دانش را روايت كند يا به خاطر بسپارد و حفظ كند، پس آن را بنويسد و در خانه اش نگه دارد.»

جواد محدّثى

پى نوشت ها:

  1. عقدالفريد، ج 3، ص 282.
  2. محاسن، ص 55.
  3. كامل، ج 3، ص 177.
  4. تهذيب، ج 4، ص 219.

منبع :کوثر ، پاييز 1381، شماره 55

 

نهاد خانواده و سازندگى‌هاى ازدواج

نهاد خانواده

انسانها، گرچـه واحدهاى جـدا از هم‌اند، اما عوامل مختـلفى از این آحاد، (مجموعه) پدید مى‌آورد و آنان را بـه شکل‌هاى مختلفى (با هم) و مرتبط با یکدیگر مى‌سازد.

(خـانواده)، یکى از این گونه مجـموعه‌هاسـت و از مقدس تـرین نهادهاى اجتماعى و پیونددهنده افراد به شمار مى‌آید.

آنچـه افراد را وادار مى‌سازد که بـا هم زندگى مشتـرک و جـمعى داشتـه بـاشند و در واقع، زیرساخـت پـدید آمدن این گونه نهادها (نیاز متـقابـل) آنان اسـت، چـه در مسـایل فکرى و حـل مشـکلات اجـتـماعى خـود، چـه در مسایل و زمینه‌هاى اقتـصادى و اشتـغال و معیشت، و چه از نظر روحى و عاطفى و غریزى.

بنیان نهادن (نهاد خانواده)، هم تأمین‌کننده نیازهاى روحى و عاطفى انسانهاست، هم روحیه تـعاون و ایثـار را زنده و تـقویت مى‌کند و زمینه‌ساز بـروز اسـتـعدادهاى انسـان مى‌گردد. رمز و راز تاءکید شدید اسلام بر (ازدواج) نیز در همین نکتـه نهفتـه است، زیرا با این برنامه، انسانها حیاتـى فطرى‌تـر و رو بـه کمال تـرى مى‌یابند. در بـیان نـورانـى حـضـرت رسـول(صلی الله علیه و آله و سلم) ازدواج بـه عـنـوان محبوب‌ترین بنیاد نزد خداوند به شمار آمده است:

(ما بـنى فى الاسلام احب الى الله عز و جـل من التـزویج) .(۱)

در حـدیث دیگرى از آن حـضـرت، ازدواج بـه عـنوان (آبـادى یک خـانواده)، و در مقـابـل آن، طلاق بـه عـنوان (ویران شـدن یک خانه) بـا جدایى بـیان گشته است. در این حدیث، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ضمن تـأکید و تـشویق بـر ازدواج و عهده‌دارى زندگى و مخـارج یک زن، مى‌فرماید: در اسلام، هیچ چیز نزد خداوند محبـوب‌تـر از خانه‌اى که با ازدواج، آباد مى‌شود، نیست. در مقابل، هیچ چیز نزد پروردگار، نکوهیده‌تر از آن نیست که خـانه‌اى در اسـلام، بـه وسـیله جـدایى، ویران گردد:

(ما من شـیى احـب الى الله عز و جـل من بـیت یعمر فى الاسـلام بـالنکاح، و ما من شـیى ابـغض الى الله عز و جـل من بـیت یخـرب فى الاسلام بالفرقه یعنى الطلاق.) (۲)

البـته مهمتر از اصل این نهاد و تشکیل خانواده، انگیزه‌اى است که دو انسان را در سایه ازدواج، بـه هم پـیوند مى‌دهد و (زندگى مشتـرک) آغاز مى‌شود. نهاد خـانواده بـا آنکه مقدس و معنى بـخـش زندگى و آرامش بـخـش روح و سـالم کـننده اخـلاق و نگهدارنده دین و تـاءمین‌کننده خـلا روحـى اسـت، اما اگر غفلت شود، یا انگیزه‌هاى ناسالم و غیر متعالى در آغاز کار وجود داشته بـاشد، یا (تـوان مدیریت) نسبـت بـه این نهاد، ضعیف بـاشد، یا بـنا بـر تفاهم و همدلى دو روح و دو فرد و گذشتن از برخى خودخواهی‌ها نباشد، ممکن است این کانون یا از هم بپاشد و این بـنا دچار زلزله اختلافات و تـنشهاى ویرانگر شود، یا پـیوسـتـه بـحـرانى و رنجآفرین بـاشد.

از کشش، تا تنش

از مظاهر رحمت و حکمت الهى، به ودیعت نهادن میل و جذبه در زن و مرد، نسبت بـه یکدیگر است. این جـذب کردن و جـذب شدن، شیرازه این (نهاد) را مستـحـکم مى‌سازد و افراد پـراکنده را بـه صورت (مجـموعه) در مى‌آورد. در ازدواج نیز، شکل خاصى از این جـذب و انجذاب میان دو جـنس مخالف وجـود دارد که در نتـیجـه آن، وقتـى رابـطه زناشویى و ازدواج پدید مى‌آید، آن دو روح تشنه و مضطرب و ناآرام، به ثبات و سکون و آرامش مى‌رسند.

زوجیت عمومى که در همه پدیده‌ها وجود دارد و عامل حرکت، نشو و نما و بقا و تـزاید و رشـد اسـت، در قرآن کریم نیز مورد اشـاره است: (و خلقناکم ازواجا)،(۳) ما شما را جفت جفت آفریدیم. در جاى دیگر به نکته آرامش و سکون و مودت میان دو همسـر اشاره شده اسـت که از نشانه‌هاى قدرت و حـکمت پـروردگار است:

(و من آیاتـه ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتـسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه)؛(۴)

از نشانه‌هاى خداست این که براى شما از خودتان جفت‌ها و همسرانى آفرید، تا در کنار آنها آرامش یابـید و میان شما دوستـى و رحمت قرار داد.

هسـتـه اولیه این کانون مودت، انس و رحـمت و آرامش، زن و مرد است و آنچه این آثار را به بار مى‌آورد، انگیزه و هدف از ازدواج است. دختر و پـسرى که تـصمیم مى‌گیرند بـراى پـى نهادن یک زندگى مشتـرک، دست در دست هم و دل در گرو عشق یکدیگر بـگذارند، بـاید خردورزى، آینده نگرى، حیات عقلانى، مسئولیت‌پـذیرى، تعاون و همدلى را از یاد نبرند، که اینها عوامل قوام و استحکام بـناى خانواده است.

گرچـه بـه لطف خدا، پـس از ازدواج و تـحـقق علقه همسرى، میان زوجـین مودت و رحـمت ایجـاد مى‌شود و دو انسان غریبـه و ناآشنا، چنان به یکدیگر دلبـسته و وابـسته مى‌شوند که گویا سالیان دراز، بـا هم بـوده و زیسته اند، ولى عوامل (تفرقه آور) و جدایى آفرین هم بسیار اسـت و شیطان و اخـلاق شیطانى انسـان، گاهى آتـش افروزى مى‌کند و آرامش را از خانه و خانواده مى‌گیرد و آن کشش اولیه، به تنش و رویارویى و تخاصم و تفرقه مى‌انجامد.

اگر هشیارى، متانت و تدبیر نبـاشد، همین کانون محبـت و گرمى، به کانون بحران و مرکز فتنه و پایگاه نزاع و کشمکش تبدیل مى‌شود و آفات و پیامدهاى آن، چه بر تداوم زندگى مشترک، چه بـر انسانى بـودن رابـطه زوجین و چه بـر اخلاق و روح فرزندان خانواده، آثار تـلخ و سوء بـسیارى بـر جاى مى‌گذارد که بـه این آسانى هم زدوده نمى‌شود. وقتى شیطان، جاى پـایى بـراى خود در این کانون رأفت و همدلى بـاز کرد، زوجین بـه جاى آن که مکمل وجود هم و سایه امن و آرام یکدیگر و پناه هم باشند، از هم تنافر و گریز پیدا مى‌کنند.

بر اساس همین حساسیت و بـه لحاظ زمینه‌هاى بـحران در این کانون، بـاید بـه (نهاد خـانواده) بـه چـشمى دیگر نگریسـت و (زندگى مشترک) را بر پایه‌هاى عقل و شرع بنا نهاد، تا این نهاد، دیرپا و مستحکم شکل بگیرد و دوام یابـد و شادابـى و نشاط و امید، رنگ زیباى این نهاد مقدس گردد.

سازندگی‌هاى ازدواج

وقتى نهادى مانند خانواده قداست یافت، کمک بـه پى ریزى آن نیز مقدس خواهد بود، چه از سوى خود دختر و پسر بـاشد، که حاضر شوند دوش خود را زیر بـار مسئولیت خانواده قرار دهند، چه از سوى پدر و مادر باشد، و چه از سوى بستگان، آشنایان و نیکوکارانى که بـه هر نحوى در شکل‌گیرى یک (زندگى مشتـرک) و بـرپـایى این (خیمه عفاف) و ایجاد تسهیلات آن بکوشند و همکارى کنند.

ازدواج، مایه آرامش فکرى و روحى جوان و احساس شخصیت و اعتماد بـه نفس مى‌شـود و او را از بـى عـارى و بـیکارى و بـى‌بـرنامگى و ناامیدى مى‌رهاند و جـلوى بـرخى گناهان را مى‌گیرد و موجـب صیانت روحـى و اخـلاقى جـوان مى‌شود. پـیامبـر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز فرموده اسـت:

(من تزوج فقد احرز نصف دینه فلیتق الله فى النصف الباقى)؛(۵)

هر کس ازدواج کند، نیمى از دین خود را نگه داشته است، پـس در نیمه باقى مانده، از خداوند پروا کند و تقوا بورزد.

وقتى اصل ازدواج تا این حد مهم، کارساز، گناه سوز، مصلحت آفرین و مفسده زداست، کمک به آن نیز اهمیت مى‌یابد و بـراى پدر و مادر، تلاش در این راه و فـراهم کـردن مقـدمات و زمینه آن، یک تـکـلیف محسوب مى‌شود و زدودن موانع و بـرطرف کردن (دشواری‌هاى ازدواج)، و ترویج (آسـان سـازى ازدواج) و آسـان‌گیرى در این زمینه بـه عنوان یک فرهنگ عمومى، وظیفه به شمار مى‌آید.

کسـى که ازدواج نکرده اسـت، خـود را آزاد حـس مى‌کند و مسـئول نمى‌شناسد. در نتیجه، استعدادها و خلاقیتـهاى انسانى او هم بـروز نمى‌کند. اما با ازدواج، بار (اداره زندگى) را بـر دوش مى‌کشد.

این تعهد و احساس مسئولیت، سازنده است. کلا هر نوع مسئولیت‌پذیرى، انسان را بـه تـلاش و آشکار سـاخـتـن اسـتـعداد و توانایى خویش وا مى‌دارد.

از سوى دیگر، حسابگرى، نظم، برنامه‌ریزى و بـه تعبـیر روایات، (تقدیر معیشت) لازمه بـه دوش کشیدن تعهد اداره یک زندگى مشترک و تأمین همسر و فرزندان و تربیت شایسته اولاد است.

از آنجا که تربیت نسلى باایمان، مودب، سالم و موفق، براى خود انسان نیز مایه آبرو و حیثیت اجتماعى است، این رسالت سنگین نیز به نوع دیگرى تواناییهاى شخص را به مرحله ظهور و بروز مى‌رساند.

ازدواج، سبـب مى‌شود که (حقوق متقابـل) میان دو ا نسان پدید آید. این هم بـه نوعـى سـازنده اسـت. ارتـبـاطهاى خـانوادگـى و پـیوندهاى فامیلى، دامنه این حقوق و وظایف اخلاقى و اجتـماعى را گسترده‌تر مى‌سازد و سامان بخش روابط انسانى مى‌گردد.

ایجاد بستر مناسب و انگیزه قوى‌تر بـراى تأمین معاش و درآمد، از آثار مثبت دیگر ازدواج است. گرچه نباید بى حساب و بـدون سنجش دست بـه ازدواج زد و لازم اسـت که شرایط اقتـصادى و تـواناییهاى مالى هم لحـاظ شود، ولى وعده خـداوند نیز نبـاید فراموش شود که قول داده است تنگدستى را به غنا تبدیل کند و جایى براى بـیم از فقر بـاقى نگذارد. پس ایجاد روحیه توکل و اعتماد بـه لطف الهى، بعد مثبت دیگرى از تشکیل خانواده است. خداوند متعال، ضمن دستور بـه ازدواج بـا دختران و جوانان شایسته و صالح و کنیزهاى مناسب همسرى، مى‌فرماید:

(ان یکونوا فقراء یغنهم الله من فضله و الله واسـع علیم)؛(۶)

چـنانچـه تـنگدست و فقیر بـاشند، خداوند آنان را از فضل خویش بى‌نیاز و توانگر مى‌سازد، خداوند وسعت بخش و داناست.

از پـیامبـر اسـلام(صلى الله علیه و آله و سلم) روایت اسـت که فرمود:

(من ترک التزویج مخافه العیله(الفقر) فقد ساء ظنه بالله عز و جـل، ان الله عـز و جـل یقول: ان یکونوا فـقراء یغـنهم الله من فضله)؛(۷)

کسى که از بیم فقر و تنگدستى ازدواج نکند، به خداوند بـدگمان شده است، خدایى که فرماید: اگر فقیر بـاشند، خـدا از فضل خـویش آنان را بى نیاز و غنى مى‌سازد.

این که ازدواج، مایه رونق وضع اقتـصادى زندگى مى‌شود، هم لطف و نظر الهى را مى‌رساند که رزاق است و بـه تناسب نیاز معیشتى، رزق را هم افزایش مى‌دهد، هم تلاش تولیدى و اقتصادى و معیشتـى، انسان مى‌افزاید، چون به هر حال براى (تأمین زندگى) باید بیشتر کار کند. از این رو در حدیث رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم) توصیه شده کـه (ازدواج کـنید، زیرا کـه بـراى شـما روزى‌آورتـر اسـت):

(اتخذوا الاهل فانه ارزق لکم)؛(۸).

کمک بـه ازدواج جوانان و تـشکیل خانواده، کمک بـه ساختـه شدن انسانهاى مسئولیت پذیر، مدیر و صالح است و یکى از راه‌هاى عمده و موفق مبارزه با گناه در جامعه، تسهیل ازدواج است.

این، هم تـکـلیف والدین و افـراد خـیر و تـوانمند را سـنگـین مى‌سازد، هم روشـنگر راهى بـراى آنانى اسـت که در اندیشـه صلاح و سلامت قشر جوان جامعه اند، هم وظیفه خود جـوانان را در این زمینه روشن مى‌کند. با تقویت و تـرویج و تـسهیل این سنت نبـوى، بـهتـر مى‌توان با منکرات مقابله کرد و سدى در برابـر هجوم فساد فرهنگى بیگانه پدید آورد.

پی‌نوشت‌ها

۱ـ وسائل الشیعه، ج۱۴، ص۳٫

۲ـ همان، ص۵٫

۳ـ نباء، آیه ۸٫

۴ـ روم، آیه ۲۱٫

۵ـ بحارالانوار، ج۱۰۰، ص۲۱۹٫

۶ـ نور، آیه ۳۲٫

۷ـ وسائل الشیعه، ج۱۴، ص۲۴٫

۸ـ همان.

منبع: ماهنامه پیام زن؛  جواد محدثى

 

حضرت اباالفضل العباس (عليه السلام)

 پيشگفتار

در نگاه به قلّه ‏هاي رفيع ايمان و شجاعت و وفا، چشم ما به وارسته مردي بزرگ و بي ‏بديل مي ‏افتد، به نام عبّاس فرزند رشيد اميرالمؤمنين(ع) كه در فضل و كمال و فتوّت و رادمردي، الگويي برجسته است. در اخلاص و استقامت و پايمردي، نمونه است و در هر خصلت نيك و صفت ارزشمندي، كه كرامت يك انسان به آن بسته است، سرمشق است. ما پيوسته دين باوري و حق جويي و باطل ستيزي و جانبازي را از او آموخته ‏ايم و نسل الله ‏اكبرِ امروز، وامدار مكتب جهاد و شهادتي است كه اباالفضل(ع) در آن مكتب، علمدار است و همچون خورشيد، درخشان.
اينك، گرچه از صحنه‏ هاي آن همه ايثار و دلاوري و وفا كه در عاشورا اتّفاق افتاد و آينه‏ اي فضيلت نما پيش چشم جهانيان نهاد، بيش از هزار و سيصد سال ميگذرد، امّا تاريخ، روشن از كرامت هاي عباس بن علي(ع) است و نام ‏او با وفا، ادب، ايثار و جانبازي همراه است و گذشتِ اين همه سال، كمترين غباري بر سيماي فتوّتي، كه در رفتار آن حضرت جلوه‌گر شد، ننشانده است.
عاشورا روز پر شكوه و الهام بخش و پر حماسه‏ اي بود كه انسانهايي والا و روح‏ه ايي بزرگ و اراده‏ هايي عظيم، عظمت و والايي خود را به جهانيان نشان دادند و تاريخ از فداكاري عاشوراييان، روح و جان گرفت و زمان با نبض كربلاييانِ قهرمان و حماسه آفرين، تپيد. كربلا مكتبي شد آموزنده و سازنده، كه فارغ التحصيلان آن، در رشتهء ايمان و اخلاص و تعهّد و جهاد، مدرك و مدال گرفتند و … عباس از زبده ‏ترين معرفت آموختگان آن دانشگاه بود.
هنوز هم اين مكتبِ عالي باز است و دانشجو مي ‏پذيرد و يكي از استادان اين دوره ‏هاي آموزشِ وفا و مراحلِ كسبِ معرفت، علمدار كربلاست، ايستاده بر بلنداي عشق و شهامت، كه با دستان بريده ‏اش معبرِ آزادگي را ميگشايد و راه نور را نشان مي ‏دهد و اين حقايق، همه در نام عبّاس نهفته است و همراه با اين نام،عطر يك «فرهنگ» به مشام جان مي‏رسد.

عبّاس يعني تا شهادت يكّه تازي             عبّاس يعني عشق، يعني پاكبازي
عبّاس يعني با شهيدان همنوازي             عبّاس يعني يك نيستان تكنوازي

ما براي رسيدن به سرچشمه يقين و كوثر ايمان، نيازمند راهنماييم. جانمان تشنه است و دلهايمان مشتاق. اولياي دين و سرمشق هاي پاكي و فضيلت مي ‏توانند راه را نشانمان دهند و از زمزم گوارايي كه در اختيارشان است سيرابمان سازند.
اگر در امتداد «اسوه ‏ها» به عبّاس بن علي(ع) مي‏رسيم براي روشني چراغي است كه پيش پاي انسان‏ها افروخته است و از آن دور دستها ما را به اين راه فرا مي‏ خواند. او الگو و سرمشق است، نه تنها در شجاعت و رزم آوري، بلكه در ايمان و معنويّت هم؛ نه فقط در مقاومت و استواري، در عبادت و شب زنده داري هم؛ نه تنها در روحيه سلحشوري و حماسه، كه در اخلاص و آگاهي و معرفت و وفا هم.
آنچه مي ‏خوانيد گوشه‏اي از شخصيّت حضرت اباالفضل(ع) را ترسيم مي‏ كند، باشد كه نام و ياد و زندگينامه آن شهيد بزرگ و سردار رشيد، چراغ يقين و شعله ايمان را در ذهن و زندگي‏مان روشن سازد.

 ميلاد فرزند شجاعت

سالها از شهادت جانگداز دختر پيامبر، حضرت زهرا مي گذشت. حضرت علي(ع) پس از فاطمه با امامه (دختر زاده پيامبر اكرم) ازدواج كرده بود. امّا با گذشت بيش از ده سال از آن داغ جانسوز، هنوز هم غم فراق زهرا در دل علي(ع) بود.
براي خاندان پيامبر، سرنوشتي شگفت رقم زده شده بود. بني هاشم، در اوج عزّت و بزرگواري، مظلومانه مي‏ زيستند. وقتي علي(ع) به فكر گرفتن همسر ديگري بود، عاشورا در برابر ديدگانش بود. برادرش «عقيل » را كه در علم نسب‏ شناسي وارد بود و قبايل و تيره‏ هاي گوناگون و خصلتها و خصوصيّتهاي اخلاقي و روحي آنان را خوب مي‏ شناخت طلبيد. از عقيل خواست كه: برايم همسري پيدا كن شايسته و از قبيله ‏اي كه اجدادش از شجاعان و دلير مردان باشند تا بانويي اين چنين، برايم فرزندي آورد شجاع و تكسوار و رشيد.
پس از مدّتي، عقيل زني از طايفه كلاب را خدمت اميرالمؤمنين(ع) معرفي كرد كه آن ويژگي ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نياكانش همه از دليرمردان بودند. از طرف مادر نيز داراي نجابت خانوادگي و اصالت و عظمت بود. او را فاطمه كلابيّه مي گفتند و بعدها به «امّ‏ البنين» شهرت يافت، يعني مادرِ پسران، چهار پسري كه به ‏دنيا آورد و عبّاس يكي از آنان بود.
عقيل براي خواستگاري او نزد پدرش رفت. وي از اين موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آري گفت. حضرت علي(ع) با آن زن شريف ازدواج كرد. فاطمه كلابيّه سراسر نجابت و پاكي و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتي وارد خانه علي(ع) شد، حسن و حسين (عليهماالسلام) بيمار بودند. او آنان را پرستاري كرد و ملاطفت بسيار به آنان نشان داد.
گويند: وقتي او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنيد تا ياد غمهاي مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانيد.
ثمره ازدواج حضرت علي با او، چهار پسر رشيد بود به نامهاي: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثه كربلا به شهادت رسيدند. عباس، قهرماني كه در اين بخش از او و خوبي ‏ها و فضيلت هايش سخن مي گوييم، نخستين ثمره اين ازدواج پر بركت و بزرگترين پسر امّ البنين بود.
فاطمه كلابيه (امّ البنين) زني داراي فضل و كمال و محبّت به خاندان پيامبر بود و براي اين دودمانِ پاك، احترام ويژه ‏اي قائل بود. اين محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پيامبر را «مودّت اهل بيت» دانسته است. او براي حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم، يادگاران عزيز حضرت زهرا (س)، مادري مي‏ كرد و خود را خدمتكار آنان مي ‏دانست. وفايش نيز به اميرالمؤمنين (ع) شديد بود. پس از شهادت علي(ع) به احترام آن حضرت و براي حفظ حرمت او، شوهر ديگري اختيار نكرد، با آن كه مدّتي نسبتاً طولاني (بيش از بيست سال) پس از آن حضرت زنده بود.
ايمان والاي امّ البنين و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بيشتر از فرزندان خود، دوست مي‏ داشت. وقتي حادثه كربلا پيش آمد، پيگير خبرهايي بود كه از كوفه و كربلا مي‏ رسيد. هركس خبر از شهادت فرزندانش مي‏داد، او ابتدا از حال حسين(ع) جويا مي‏شد و برايش مهمتر بود.
عبّاس بن علي(ع) فرزند چنين بانوي حق شناس و بامعرفتي بود و پدري چون علي بن ابي طالب(ع) داشت و دست تقدير نيز براي او آينده ‏اي آميخته به عطر وفا و گوهر ايمان و پاكي رقم زده بود.
ولادت نخستين فرزند امّ البنين، در روز چهارم شعبان سال 26 هجري در مدينه بود. تولّد عباس، خانه علي و دل مولا را روشن و سرشار از اميد ساخت، چون حضرت مي ‏ديدند در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ علي، فداي حسينِ فاطمه خواهد گشت.
وقتي به دنيا آمد حضرت علي(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحيد و رسالت و دين، پيوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامي گوسفندي را به عنوانِ عقيقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند.
آن حضرت، گاهي قنداقه عبّاس خردسال را در آغوش ميگرفت و آستينِ دستهاي كوچك او را بالا مي‏زد و بر بازوان او بوسه مي‏زد و اشك مي‏ ريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گريه امام را پرسيد. حضرت فرمود: اين دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد شد؛ گريهء من براي آن روز است.
با تولّد عبّاس، خانه علي(ع) آميخته ‏اي از غم و شادي شد: شادي براي اين مولود خجسته، و غم و اشك براي آينده‏ اي كه براي اين فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود.
عبّاس در خانه علي(ع) و در دامان مادرِ با ايمان و وفادارش و در كنار حسن و حسين (عليهماالسلام) رشد كرد و از اين دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهاي بزرگ انسانيت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.
تربيت خاصّ امام علي(ع) بي‏ شك، در شكل دادن به شخصيت فكري و روحي بارز و برجستهء اين نوجوان، سهم عمده‏ اي داشت و درك بالاي او ريشه در همين تربيتهاي والا داشت.
روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زينب (س) هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: بگو يك. عبّاس گفت: يك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: شرم مي‏كنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ‏ام دو بگويم. حضرت از معرفت اين فرزند خشنود شد و پيشاني عبّاس را بوسيد.
استعداد ذاتي و تربيت خانوادگي او سبب شد كه در كمالات اخلاقي و معنوي، پا به پاي رشد جسمي و نيرومندي عضلاني، پيش برود و جواني كامل، ممتاز و شايسته گردد. نه‏ تنها در قامت رشيد بود، بلكه در خِرد، برتر و درجلوه‏ هاي انساني هم رشيد بود. او مي ‏دانست كه براي چه روزي عظيم، ذخيره شده است تا در ياري حجّت خدا جان نثاري كند. او براي عاشورا به دنيا آمده بود.
شايد در همان لحظات آخر عمر علي(ع) كه فرزندانش دور بستر او حلقه زده بودند و نگران آينده بودند، حضرت به فراخور هر يك، توصيه‏ هايي داشته است. جا دارد كه دست عبّاس را در دست حسين(ع) گذاشته باشد و عبّاس را سفارش كرده باشد كه: عباسم، جان تو و جان حسينم در كربلا! مبادا از او جدا شوي و تنهايش گذاري!
عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگي داشت و از نفسهاي پاك و عنايتهاي ويژه علي(ع) و مادرش امّ البنين برخوردار شده بود. امّ البنين هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پيامبر را يكجا داشت و در ولا و دوستي آنان، مخلص و شيفته بود. از آن سو نزد اهل بيت هم وجهه و موقعيّت ممتاز و مورد احترامي داشت. اين كه زينب كبري پس از عاشورا و بازگشت به مدينه به خانه او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به اين مادرِ داغدار تسليت گفت و پيوسته به خانه او رفت و آمد مي‏ كرد و شريك غمهايش بود، نشانِ احترام و جايگاه شايسته او در نظر اهل‏بيت بود

فصل جواني

از روزي كه عبّاس، چشم به جهان گشوده بود اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين را در كنار خود ديده بود و از سايه مهر و عطوفت آنان و از چشمه دانش و فضيلتشان برخوردار و سيراب شده بود.
چهارده سال از عمر عبّاس در كنار علي(ع) گذشت، دوراني كه علي(ع) با دشمنان درگير بود. گفته‏ اند عبّاس در برخي از آن جنگها شركت داشت، در حالي كه نوجواني در حدود دوازده ساله بود، رشيد و پرشور و قهرمان كه در همان سنّ و سال حريف قهرمانان و جنگاوران بود. علي(ع) به او اجازه پيكار نمي‏داد، به امام حسن و امام حسين هم چندان ميدانِ شجاعت نمايي نمي‏داد. اينان ذخيره‏ هاي خدا براي روزهاي آينده اسلام بودند و عبّاس مي‏بايست جان و توان و شجاعتش را براي كربلاي حسين نگه دارد و علمدار سپاه سيدالشهدا باشد.
برخي جلوه ‏هايي از دلاوري اين نوجوان را در جبهه صفّين نگاشته ‏اند. اگر اين نقل درست باشد، ميزان رزم آوري او را در سنين نوجواني و دوازده سالگي نشان مي‏دهد.
مگر برادرزاده‏ اش حضرت قاسم سيزده ساله نبود كه آن حماسه را در ركاب عمويش آفريد و تحسين همگان را برانگيخت؟ مگر پدرش علي بن ابي طالب(ع) در جواني با قهرمانان نام آور عرب، همچون «مرحب» در جنگ خيبر و «عمروبن عبدودّ» در جنگ خندق درگير نشد و آنان را به هلاكت نرساند؟ مگر عباس، برادر امام حسن و امام حسين ومحمد حنفيّه و زينب و كلثوم نبود؟ مگر نياكانش ازناحيه مادر در قبيله «كلاب» همه از سلحشوران و تكسواران عرصه ‏هاي رزم وشجاعت و شمشيرزني و نيزه افكني نبودند؟ عباس، محلّ تلاقي دو رگ و ريشه شجاعت بود، هم از سوي پدر كه علي(ع) بود و هم از طرف مادر. و امّا آن حماسه آفريني در سنّ نوجواني:
در يكي از روزهاي نبرد صفّين، نوجواني از سپاه علي(ع) بيرون آمد كه نقاب بر چهره داشت و از حركات او نشانه‏ هاي شجاعت و هيبت و قدرت هويدا بود. از سپاه شام كسي جرأت نكرد به ميدان آيد. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاويه يكي از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»كه دليرمردي برابر با هزاران نفر بود صدا كرد و گفت: به جنگ اين جوان برو. آن شخص گفت: اي امير، مردم مرا با ده هزار نفر برابر مي‏دانند، چگونه فرمان مي‏دهي كه به جنگ اين نوجوان بروم؟ معاويه گفت: پس چه كنيم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، يكي از آنان را مي‏فرستم تا او را بكشد. گفت: باشد. يكي از پسرانش را فرستاد، به دست اين جوان كشته شد. ديگري را فرستاد، او هم كشته شد. همهء پسرانش يك به يك به نبرد اين شير سپاه علي(ع) آمدند و او همه را از دم تيغ گذراند.
خود ابن شعثاء به ميدان آمد، در حالي كه ميگفت: اي جوان، همهء پسرانم را كشتي، به خدا پدر و مادرت را به عزايت خواهم نشاند. حمله كرد و نبرد آغاز شد و ضرباتي ميان آنان ردّ و بدل گشت. با يك ضربت كاري جوان، ابن ‏شعثاء به خاك افتاد و به پسرانش پيوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. اميرالمؤمنين او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهره ‏اش كنار زد و پيشاني او را بوسه زد. ديدند كه او قمر بني هاشم عباس بن علي(ع) است.
نيز آورده‏ اند در جنگ صفين، در مقطعي كه سپاه معاويه بر آب مسلّط شد و تشنگي، ياران علي(ع) را تهديد مي‏ كرد، فرماني كه حضرت به ياران خود داد و جمعي را در ركاب حسين(ع) براي گشودن شريعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علي هم در كنار برادرش و يار و همرزم او حضور داشته است.
اينها گذشت و سال چهلم هجري رسيد و فاجعهء خونين محراب كوفه اتّفاق افتاد. وقتي علي(ع) به شهادت رسيد، عباس بن علي چهارده ساله بود و غمگينانه شاهد دفن شبانه و پنهاني اميرالمؤمنين(ع) بود. بي شك اين اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختي آزرد. امّا پس از پدر، تكيه گاهي چون حسنين (عليهماالسلام) داشت و در سايه عزّت و شوكت آنان بود. هرگز توصيه‏ اي را كه پدرش در شب 21 رمضان درآستانه شهادت به عباس داشت از ياد نبرد. از او خواست كه در عاشورا و كربلا حسين را تنها نگذارد. مي‏دانست كه روزهاي تلخي در پيش دارد و بايد كمر همّت و شجاعت ببندد و قرباني بزرگ مناي عشق دركربلا شود تا به ابديّت برسد.
ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهايي كه برادرش امام حسن مجتبي(ع) به امامت رسيد، حيله گري‏هاي معاويه، آن حضرت را به صلح تحميلي وا داشت. ستمهاي امويان اوج گرفته بود. حجربن عدي و يارانش شهيد شدند؛ عمروبن حمق خزاعي شهيد شد، سختگيري به آل علي ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطباي وابسته به دربارِ معاويه، پدرش علي(ع) را ناسزا مي گفتند. عباس بن علي شاهد اين روزهاي جانگدازي بود تا آن كه امام حسن به شهادت رسيد. وقتي امام مجتبي، مسموم و شهيد شد، عباس بن علي 24 سال داشت. باز هم غمي ديگر برجانش نشست.
پس از آن كه امام مجتبي(ع) بني هاشم را در سوگ شهادت خويش، گريان نهاد و به ملكوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار ديگر تجربه رحلت رسول خدا و فاطمه زهرا وعلي مرتضي را تكرار كردند و غمهايشان تجديد شد. خانه امام مجتبي پر از شيون و اشك شد. عباس بن علي نيز ازجمله كساني بود كه با گريه و اندوه براي برادرش مرثيه خواند و خاك عزا بر سر و روي خود افكند و از جان صيحه كشيد.
امّا چاره ‏اي نبود، مي‏بايست اين كوه غم را تحمل كند و دل به قضاي الهي بسپارد و خود را براي روزهاي تلخ‏تري آماده سازد. امام حسن مجتبي(ع) را غسل دادند و كفن كردند. عبّاس در مراسم غسل پيكر مطهّر امام حسن(ع) با برادران ديگرش (امام حسين و محمد حنفيّه) همكاري و همراهي داشت و شاهد غمبارترين وتلخ‏ترين صحنهء مظلوميّت اهل‏بيت بود. آنگاه كه تابوت امام مجتبي(ع) را وارد حرم پيامبر(ص) كردند تا تجديد ديداري با آن حضرت كنند، مروانيان پنداشتند كه مي‏خواهند آن جا دفن كنند و جلوگيري كردند و تابوت امام حسن(ع) را تيرباران نمودند.در اين صحنه ‏ها بود كه خشم جوانان غيرتمند بني هاشم برانگيخته شد و اگر سيد الشهدا(ع) آنان را به خويشتن‏داري و صبر دعوت نكرده بود، دستهايي كه به قبضه‏ هاي شمشير رفته بود زمين را از خون دشمنانِ بدخواه سيراب مي‏كرد. عباس رشيد نيز در جمع جوانان هاشمي، جرعه جرعه غصه مي‏ خورد و بنابه تكليف، صبر مي‏كرد. مي‏خواست كه شمشير بركشد و حمله كند، امّا حسين بن علي نگذاشت و او را به بردباري و خويشتن‏داري دعوت كرد و وصيّت امام مجتبي(ع) را يادآور شد كه گفته بود خوني ريخته نشود.
اين سالها نيز گذشت. عباس بن علي(ع) زير سايه برادر بزرگوارش سيدالشهدا(ع) و در كنار جوانان ديگري از عترت پيامبر خدا مي‏زيست و شاهد فراز و نشيبهاي روزگار بود.
عباس چند سال پس از شهادت پدر در سنّ هجده سالگي در اوائل امامت امام مجتبي با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج كرده بود. ابن عباس راوي حديث و مفسّر قرآن و شاگرد لايق و برجسته علي(ع) بود. شخصيّت معنوي و فكري اين بانو نيز در خانه اين مفسّر امّت شكل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از اين ازدواج دو فرزند به نامه اي «عبيدالله» و «فضل» پديد آمد كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دين و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نيز كساني بودند كه در شمار راويان احاديث و عالمان دين در عصر امامان ديگر بودند و اين نور علوي كه در وجود عباس تجلّي داشت، در نسلهاي بعد نيز تداوم يافت و پاسداراني براي دين خدا تقديم كرد كه همه از عالمان و عابدان و فصيحان و اديبان بودند.
آن حضرت، در مدينه و در جمع بني هاشم مي‏زيست و زمان همچنان ميگذشت تا آن كه سال شصت هجري رسيد و حادثه كربلا و نقش عظيمي كه وي در آن حماسه آفريد. با اين بخش از زندگي الهام بخش او در آينده آشنا خواهيم شد.
عباس درهمه دوران حيات، همراه برادرش حسين(ع) بود و فصل جواني ‏اش در خدمت آن امام گذشت. ميان جوانان بني‏ هاشم شكوه و عزّتي داشت و آنان برگرد شمع وجود عباس، حلقه‏ اي از عشق و وفا به وجود آورده بودند و اين جمعِ حدوداً سي نفري، در خدمت و ركاب امام حسن و امام‏ حسين همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شكوه اين جوانان، به ويژه از صولت و غيرت و حميّت عباس سخن بود.
آن روز هم كه پس از مرگ معاويه، حاكم مدينه مي‏ خواست درخواست و نامه يزيد را درباره بيعت با امام حسين(ع) مطرح كند و ديداري ميان وليد و امام در دارالاماره انجام گرفت، سي نفر از جوانان هاشمي به فرماندهي عباس‏ بن علي(ع) با شمشيرهاي برهنه، آماده و گوش به فرمان، بيرون خانه وليد و پشت در ايستاده بودند و منتظر اشاره امام بودند كه اگر نيازي شد به درون آيند و مانع بروز حادثه ‏اي شوند. كساني هم كه از مدينه به مكه و از آن‏جا به كربلا حركت كردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند.
اينها، گوشه‏ هايي از رخدادهاي زندگي عباس در دوران جواني بود تا آن كه حماسه عاشورا پيش آمد و عباس، وجود خود را پروانه ‏وار به آتشِ عشقِ حسين زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاكان بر او باد.

سيماي اباالفضل(ع)

هم چهره عباس زيبا بود، هم اخلاق و روحيّاتش. ظاهر و باطن عباس نوراني بود و چشمگير و پرجاذبه. ظاهرش هم آيينه باطنش بود. سيماي پر فروغ و تابنده ‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان مي‏ داد و در ميان بني هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از اين رو او را «قمر بني هاشم» مي گفتند.
در ترسيم سيماي او، تنها نبايد به اندام قوي و قامت رشيد و ابروان كشيده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضيلتهاي او نيز، كه درخشان بود، جزئي از سيماي اباالفضل را تشكيل مي‏داد. از سويي نيروي تقوا، ديانت و تعهّدش بسيار بود و از سويي هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏ شمار مي‏ آمد. زيبايي صورت و سيرت را يكجا داشت. قامتي رشيد و بر افراشته، عضلاتي قوي‏ و بازواني ستبر وتوانا و چهره ‏اي نمكين و دوست داشتني داشت. هم وجيه بود، هم مليح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهايي داشت.
وقتي سوار بر اسب مي ‏شد، به خاطر قامت كشيده ‏اش پاهايش به زمين مي‏رسيد و چون پاي در ركاب اسب مي ‏نهاد، زانوانش به گوشه اي اسب مي‏ رسيد. شجاعت و سلحشوري را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواري و عزّت نفس و جاذبه سيما و رفتار، يادگاري از همه عظمتها و جاذبه‏ هاي بني‏ هاشم بود. بر پيشاني‏ اش علامت سجود نمايان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساري در برابر «اللّه» حكايت مي‏ كرد. مبارزي بود خدا دوست و سلحشوري آشنا با راز و نيازهاي شبانه.
قلبش محكم و استوار بود همچون پاره آهن. فكرش روشن و عقيده ‏اش استوار و ايمانش ريشه ‏دار بود. توحيد و محبّت خدا در عمق جانش ريشه داشت. عبادت و خداپرستي او آن چنان بود كه به تعبير شيخ صدوق: نشان سجود در پيشاني و سيماي او ديده مي‏ شد.(23)
ايمان و بصيرت و وفاي عباس، آن چنان مشهور و زبان زد بود كه امامان شيعه پيوسته از آن ياد مي‏كردند و او را به عنوان يك انسان والا و الگو مي ‏ستودند. امام سجاد(ع) روزي به چهره «عبيدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گريست. آنگاه با ياد كردي از صحنه نبرد اُحد و صحنه كربلا از عموي پيامبر (حمزه سيدالشهدا) و عموي خودش (عباس‏ بن علي) چنين ياد كرد:
« هيچ روزي براي پيامبر خدا سخت‏تر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمويش حضرت حمزه كه شير دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسيد. بر حسين بن علي(ع) هم روزي سخت‏ تر از عاشورا نگذشت كه در محاصره سي ‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان مي‏ پنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزديك مي‏شوند و سرانجام، بي ‏آن‏كه به نصايح و خيرخواهي هاي سيدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»
آنگاه در يادآوري فداكاري و عظمت روحي عباس(ع) فرمود:
«خداوند،عمويم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ايثار و فداكاري كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاري كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نيز به او همانند جعفربن ابي‏طالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز مي ‏كند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتي دارد بس بزرگ، كه همه شهيدان در قيامت به مقام والاي او غبطه مي‏ خورند و رشك مي ‏برند.»
آن ايثار و جانبازي عظيم اباالفضل، پيوسته الهام بخش فداكاري هاي بزرگ در راه عقيده و دين بوده است و جانبازان بسياري اگر دستي در راه دوست فدا كرده ‏اند، خود را رهپوي آن الگوي فداكاري مي‏ دانند و اسوه ايثارشان جعفر طيّار و عباس بن علي بوده است:
چون اقتدا به جعفر طيّار كرده‏ ايم
پرواز ماست با پرِ جان در فضاي دوست
در پيروي ز خطّ علمدار كربلاست
دستي كه داده‏ ايم به راه رضاي دوست
بصيرت و شناخت عميق و پايبندي استوار به حق و ولايت و راه خدا از ويژگي هاي آن حضرت بود. در ستايشي كه امام صادق(ع) از او كرده است بر اين اوصاف او انگشت نهاده و به‏ عنوان ارزش‏هاي متبلور در وجود عبّاس، ياد كرده است:
«كان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصيره صُلب الايمانِ، جاهد مع ابي ‏عبدالله(ع) وابْلي’ بلاءاً حسناً ومضي شهيداً؛
عموي ما عباس، داراي بصيرتي نافذ و ايماني استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمايش خوبي داد و به شهادت رسيد».
و در يكي از زيارتنامه ‏هاي آن حضرت نيز بر اين «بصيرت» و اقتدا به شايستگان اشاره شده است «شهادت مي‏ دهم كه تو با بصيرت در كار و راه خويش رفتي و شهيد شدي و به صالحان اقتدا كردي».
بصيرت و بينش نافذ و قوي كه امام در وصف او به كار برده است، سندي افتخار آفرين براي اوست. اين ويژگي‏هاي والاست كه سيماي عباس بن علي را درخشان و جاودان ساخته است. وي تنها به عنوان يك قهرمانِ رشيد و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضايل علمي و تقوايي او و سطح رفيع دانش او كه از خردسالي از سرچشمه علوم الهي سيراب و اشباع شده بود، نيز درخور توجّه است. تعبير «زُقّ العِلْم زقّاً» كه در برخي نقلها آمده است، اشاره به اين حقيقت دارد كه تغذيه علمي او از همان كودكي بوده است.
مقام فقاهتي او بالا بود و نزد راويان، مورد وثوق به شمار مي‏رفت و داراي پارسايي فوق العاده ‏اي بود. تعبير برخي بزرگان درباره او چنين است:
«عباس از فقيهان و دين شناسانِ اولاد ائمّه بود و عادل، ثقه، با تقوا و پاك بود.»
و به تعبير مرحوم قايني: «عباس از بزرگان و فاضلانِ فقهاي اهل بيت بود، بلكه او داناي استاد نديده بود.»
اين سردار رشيد و شهيد، علاوه بر آن كه خود به لحاظ قرب و منزلتي كه نزد پروردگار دارد در قيامت از مقام شفاعت برخوردار است، وسيله شفاعت حضرت زهرا نيز خواهد بود. در روايت است:
در روز رستاخيز، آنگاه كه كار سخت و دشوار گردد، پيامبر خدا، حضرت علي را نزد فاطمه خواهد فرستاد تا درجايگاه شفاعت حاضر شود. اميرمؤمنان به فاطمه ميگويد: از اسباب شفاعت چه نزد خود داري و براي امروز كه روز بي‏تابي و نيازمندي است چه ذخيره كرده ‏اي؟ فاطمه زهرا ميگويد: يا علي، براي اين جايگاه، دستهاي بريده فرزندم عباس بس است.
افتخار بزرگ عباس بن علي اين بود كه در همه عمر، در خدمتِ امامت و ولايت و اهل‏بيت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله.

جواد محدّثى.    12 بهمن 1378 شمسي

منابع تحقيق:
1 . ارشاد، شيخ مفيد، كنگرهء هزارهء مفيد، قم، 1413 ق.
2 . اعيان الشيعه، سيد محسن الامين، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، 1404 ق.
3 . بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسي، مؤسسه الوفاء، بيروت، 1403 ق.
4 . تاريخ طبري، محمد بن جرير طبري، قاهره، 1358ق.
5 . ترجمهء نفس المهموم (محدث قمي)، شعراني، انتشارات علميه اسلاميه، تهران.
6 . تنقيح المقال، عبدالله مامقاني، مطبعه مرتضويّه، نجف، 1352ق.
7 . چهرهء درخشان قمر بني هاشم، علي رباني خلخالي، مكتبه الحسين، قم، 1375.
8 . حياه الامام الحسين بن علي، باقر شريف القرشي، دارالكتب العلميه، قم، 1397 ق.
9 . زندگاني قمر بني هاشم، عم‏اد زاده، انتش‏ارات خ‏رد، 1322 ش.
10 . سفينه البحار، شيخ عباس قمي، فراهاني، تهران.
11 . العباس، عبدالرزاق الموسوي المقرّم، منشورات الشريف الرّضي، 1360 ق.
12 . العباس بن علي، باقر شريف القرشي، دارالاضواء، بيروت، 1409 ق.
13 . قاموس الرّجال، محمد تقي شوشتري، مركز نشر كتاب، تهران.
14 . المحاسن والمساوي، ابراهيم بن محمد بيهقي، داربيروت للطباعه والنشر.
15 . معالي السبطين، محمد مهدي مازندراني حائري (چاپ سنگي)، مكتبه القرشي، تبريز.
16 . مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران.
17 . مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهاني، دارالمعرفه، بيروت.
18 . مقتل الحسين، عبدالرزاق الموسوي المقرّم، مكتبه بصيرتي، قم، 1394 ق.
19 . منتهي الامال، شيخ عباس قمي، انتشارات هجرت.
20 . يادوارهء پنجمين مراسم شب شعر عاشورا (عباس، علمدار حسين)، ستاد شعر عاشورا، شيراز.

سلامت خانواده

معیارگرایى

چنین نیست که هر کس ازدواج کرد، سعادتـمند شد. چـنین هم نیست که هر کس همسرى بـرگزید، مى‌تـواند او را بـه سعادت و خوشبـختـى برساند. دلیل آن هم وجود آتش‌هاى اختلاف و زبانه‌هاى کینه و کدورت در خانواده‌هاى بسیارى است که گاهى هم پایشان به شکایت و دادگاه و پرونده و… کشیده مى‌شود.

مهمتر از (تشکیل خانواده)، داشتن خانواده‌اى سالم، استوار، پاک و عاطفى و داشتن همسرى همدل و همزبان و همراه و همدرد است. خانواده‌هایى که پـس از تـشکیل، خیلى زود از هم مى‌پـاشد و طوفان اختلاف، ریشه آن را لرزانده و سقف آن را فرو مى‌ریزد، یا از همان آغاز، میان زن و شوهر و اقوام و بـسـتـگان دو طرف، (مسـإله) بوده است، یا در اثر لجاجتها، خودخواهیها، نبـودن روحیه گذشت و ایثار و نادیده گرفتـن خطاهاى کوچک و ضعف‌هاى ناچیز، (مسایلى) بروز مى‌کند و رفته رفته بـزرگ مى‌شود و (مشکلات)، عرصه را بـر (زندگى) تـنگ مى‌سازد. اگر از آغاز، بـناى ازدواج، سالم نهاده شده بـاشد، این گونه بـحـرانها یا هرگز یا دیر بـه سـراغ خـانه مى‌آید.

هستـه اولیه یک خـانواده سالم و مطلوب، از همان آغاز ازدواج، از هنگام خواستگارى و وصلت بـا خانواده دیگر شکل مى‌گیرد و ریشه آن، شناختن و داشتن (معیارهاى مکتـبـى) در انتـخاب همسر است.

همسر ایده آل کیست؟ خصوصیات یک زن یا شوهر خوب کدام است و بـا کدام (معیار)، بـاید سـراغ انتـخـاب شریک زندگى رفت، یا بـه درخواسـت یک خـواسـتـگار بـراى ازدواج، (آرى) گفت؟ و این آرى گفتن، که گاهى بلکه اغلب، یک زندگى مادام ا لعمر را بر دوش انسان مى‌گذارد، باید با در نظر گرفته چه ویژگیهایى باشد؟

نجابت و دیانت

وصلت با خانواده‌هایى که نجیب و شریف‌اند، پسندیده‌تر است. تدین و تقوا، ملاک دیگرى در همسرگزینى است. ارزش و اعتبـار یک مسلمان در دیدگاه مکتب، بـه (دین) او است. پس ملاک قرار دادن دیندارى در ازدواج، نشانه اصول‌گرایى و مکتبى اندیشیدن و مکتبى عمل کردن است.

اگر کسى مسلمان و مومن است و در ازدواج، دنبـال همتا، هم شإن و (کفو) مى‌گردد، لابد مى‌داند که مسلمانى و ایمان، رمز و نشانه آن همتایى اسـت و مومن، کفو مومن اسـت و زنان پـاک و عفیف، لایق مردان باتقوا و پاکند(و الطیبـات للطیبـین)(۱) و در آیات قرآن، ازدواج بـا مشرک و کافر نهى شده است، چرا که همتـاى مومن نیست. (۲

امام صادق(علیه السلام) فرمود: (الکفو ان یکون عفیفا و عنده یسار)؛ (۳)

کفو و همتا در همسرى، آن است که پـاکدامن و تـوانگر بـاشد(تـا بتواند خرج زندگى را تإمین کند).

پـس معیار در (آرى) گفتن بـه همسر آینده یا خواستگارى کردن از یک دخـتـر، آن اسـت که هم (عفاف) داشتـه بـاشد، هم (قدرت مالى). در برخى احادیث، دین و امانت مطرح شده است، در روایتى (دین و اخـلاق) معیار قرار گرفتـه اسـت و بـى اعتـنایى بـه این معیارها فسادآفرین دانسته شده است.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

(اذا جإکم من ترضون خلقه و دینه فزوجوه و ان لا تفعلوه تـکن فتنه فى الارض و فساد کبیر)؛ (۴)

هر گاه کسـى سـراغ شـما آمد کـه (اخـلاق) و (دیانت) او را مى‌پسندید، پس بـا او ازدواج کنید و گرنه در زمین فتنه خواهد شد و فساد بزرگ پدید خواهد آمد.

گرچه (زیبایى و جمال) را بـه عنوان یک معیار و ارزش مى‌توان حساب کرد، اما در صورتى که با تقوا، عفاف و پاکى در تعارض قرار نگیرد. کسى که در ازدواج، تنها به (زیبایى)، یا (ثروت) یا (شهرت) توجه کند و از اصالت خانوادگى و تربـیت و اخلاق پـدر و مادر و عفاف دختر غافل شود، چه تـضمینى وجود دارد که خانواده‌اى محکم، استوار و پـابـرجا پـدید آید و این کانون، پـایگاه صفا و محبت شود؟!

سنت‌هاى دینى و ملى را نبـاید نادیده گرفت. فرهنگ خودى ما بـه اصول خوبـى آمیخته و بـر آنها استوار است، اگر آن را در مقابـل فـرهنگ بـیگانه، بـه دیده حـقارت ننگریم و کنار نگذاریم. در یک خانواده، هر چه نجابت و اصالت و حیا و عفت بیشتر بـاشد و هر چه معیارهاى مکتبى بـیشتـر حاکم و سرنوشت ساز و تـإثیرگذار بـاشد، نظام و انسجام و قوام آن خانواده نیز، مستـحکم‌تـر و بـادوام‌تـر خواهد بود.

سستى بنیان خانواده‌ها را بـیشتر در میان کسانى مى‌توان دید که به اصول مکتبى و ارزش‌هاى فرهنگ خودى بى اعتنا و از آنها بـیگانه یا گریزانند.

همسر نمونه

بـراى خـیلى‌ها این سـوال که (همسـر نمونه کیسـت؟ زن یا شوهر ایده آل و مطلوب، چـه ویژگی‌هایى بـاید داشتـه بـاشد؟) از سوالات اساسى در گزینش همسر است. نه تنها در گام نخست و آغاز کار، حتى در مورد کسـانى هم که ازدواج کرده اند و مدتـى از پـى نهادن این بـنا و بـر پـا ساختن این خیمه گذشته و صاحب فرزند نیز شده اند، آشنایى بـا این (شاخص)‌ها و (معیار) ها، مناسب و مفید است، زیرا بـا عینیت بـخشیدن بـه آنها در زندگى مشترک، مى‌توانند بـه سلامت و استحکام بنیان خانواده خویش، کمک کنند.

پـیش از آن که بـه خصوصیات مثبـت و ارزشى همسر اشاره شود، بـد نیست که بـا چـهره منفى و نکوهیده همسر ناشایست هم آشنا شویم و خـانواده‌هاى (مسـإله دار) را بـشناسـیم. در این زمینه روایات بسـیار اسـت و در این احـادیث، از ازدواج بـا فاسـق، بـداخـلاق، شراب خوار، عقیم، احمق و سفیه، مجنون، و دخترى که در خانواده بد رشد و نمو یافته است، نهى شده است. از جمله این حدیث مشهور است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: از ازدواج بـا (خضرإ دمن) بـپـرهیزید. پرسیدند: یا رسـول الله! مقصود از خـضرإ دمن(سـبـزه روییده در مزبله)چـیسـت؟ فرمود: (المرإه الحـسـنإ فى منبـت السـوء). (۵)یعنى زن زیبـارویى که در خانواده‌اى پست و فرومایه، بـه بـار آمده باشد.

همچنین از زنان نازا، آلوده، لجبـاز، نافرمان، حقیر و پست در نظر فامیل خـود، سرکش در بـرابـر شوهر، رام و تـسلیم در مقابـل دیگران، ناموافق با شوهر، کینه توز، فخرفروش، بى پروا از کار زشت و… در روایات نکوهش شده و از این گونه زنان به عنوان (شرار النساء) یاد شده است.

در مقابل، بـه ازدواج بـا دوشیزگان، زیبـارویان، فرزندآوران، عفیفان و نجیبان، صاحبان اخلاق نیکو، دیندار و امین، فرمانبرداران از شوهر و حافظان مال و آبروى همسر و… تشویق و ستایش شده است.

از پـیامبـر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت است: از جمله عواملى که موجب صلاح و اصلاح مرد مسلمان مى‌شوند آن است که همسرى داشته بـاشد که هر گاه به او بنگرد، خوشحال و مسرور شود و اگر از زنش غایب باشد، حافظ و نگهبان آبرو و حرمت شوهر باشد و اگر به او دستورى داد، اطاعت کند.(۶)

و در روایت دیگر چـنین اسـت: هیچ مرد مسـلمانى پـس از اسـلام، بهره‌اى بیشتر از این نبرده است که همسرى مسلمان داشته بـاشد که اگر به او بـنگرد، شادمان شود و اگر فرمانش دهد اطاعت کند و هر گاه از همسرش غایب باشد، وى نسبت به خودش و مال شوهرش، نگهبـان و امین باشد.(۷

و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: (من سعاده المرء الزوجه الصالحه)؛ (۸) همسر صالح و شایسـتـه، از جـمله عوامل خـوشبـخـتـى مرد اسـت.

رهنمود این احادیث، عبـارت از این اسـت که از معیارهاى همسـر خوب، (حفظ عفاف)، (مراعات حـقوق همسر) و (صیانت از مال و آبـرو) اسـت. همین عوامل و مراعات این نکات، از سـوى دیگر بـه قوام و استحکام بنیاد خانواده کمک مى‌کند. روابط مناسب عاطفى زن و شوهر با یکدیگر و آن دو با فرزندان و بستگان و حفظ حقوق آنان و مراعات وظایف متـقابـل، عامل دیگرى بـراى سلامت خـانواده است.

آتش اختلاف

به کار بستن معیارهاى مکتب، بـه انس و الفت خانواده مى‌انجامد و بى توجهى به آنها عامل بروز تشنج و اختلاف در خانواده است سعدى گفته است: (قدر عافیت کسى داند که به مصیبـتـى گرفتـار آید.) (۹)و چه مصیبتى سخت‌تـر و تـلخ‌تـر از بـروز اختـلاف در یک خانه و خانواده؟

صفاى زندگى، نعمت بزرگى است که برخورداران از آن باید پیوسته شکرگزار آن باشند و قدر و قیمت خانه بى اختلاف و نزاع را بدانند. چنین محیط‌هاى گرمى، بهشتى دنیوى براى فرزندان نیز خواهد بـود و طعم شیرین زندگى را به آنان خواهد چشاند.

البـته گاهى بـرخى بـگو مگوها در حد بـیان دیدگاهها و انتقال سـلیقه‌ها بـه طرف مقابـل لازم اسـت، تـا دو همسـر که شریک زندگى یکدیگرند، از نظرات، خـواسـتـه ها، تـوقعات و کاسـتـیها و حـتـى انتـقـادها و عـیوب خـویش آگاه شـوند و عـقـده‌اى در دل نماند و (انتقاد حضورى) به (غیبـت و بـدگویى پشت سر) نیانجامد. اما تـا حـدى که صمیمیت زندگى مشتـرک و آرامش کانون خانه را بـر هم نزند و بـراى خود زوجین، کینه نیافریند و کودکان را هم که شاهد این گونه مشاجرات یا بحثهاى (درون خانگى) مى‌شوند، بـه نگرانى و اضطراب و آشفتگى فکرى و روحى نکشاند.

اگر زوجین، اهل منطق باشند و حرفهاى خود را مستدل و در فضایى دور از تعصب و لجاجت و پرخاش براى هم بـگویند و موضوعاتى را که سبب بروز ناسازگارى شده و بحران آفریده است، ریز و مشخص کنند و بـراى حل آن همفکرى جدى داشته بـاشند، مطمئنا هیچ خطرى خانواده را تهدید نمى‌کند.

بـسیارى از اختلاف‌ها، ریشه در (سوء تفاهم) و (بـدفهمى) از حرف و عمل طرف مقابـل دارد. گفتـگوى منصفانه مى‌تـواند آشتـى‌آور باشد. نحوه بـرخورد بـا یک مشاجره خانوادگى، هم مى- تواند آمیخته به صحبتى منطقى و معقول بـاشد و آن مسایل را روشن سازد و گره‌ها را بگشاید، هم مى‌تواند آن را به یک بحران و مشکله لاینحل تبـدیل سازد. این که گفته‌اند: (گرهى را که با دست باز مى‌شود، با دندان باز نمى‌کنند) اشاره به همین گونه راه حل‌هاى صحیح و منطقى بـراى معضلات خانوادگى و رفتارى و ارتباطى هم مى‌تواند باشد.

گفتـگوها و نزاع‌هاى لفظى، آسمان خـانه و خـانواده را ابـرى و بـغض‌آلود مى‌کند. نبـاید گذاشـت این وضـعیت ادامه یابـد و ریشـه بـدواند. حرف‌هاى پـشت سر و پـیش این و آن، اوضاع را بـحرانى تـر مى‌سازد و (پرنده آشتى) را از بـام و در آن خانه دورتر مى‌کند. تا مى‌توان در خانه به درمان پرداخت، چرا باید بـه بـیرون کشیده شود؟ و تا مى‌توان خود به خاموش کردن شعله اقدام کرد، چرا بـاید دامنه شعله را گسترده‌تر ساخت؟

صحبـت رویاروى و بـى‌واسطه، خیلى کارسازتـر از آن است که پـاى بـیگانگان و حتـى اقوام نزدیک که اغلب، کارى هم از آنان در رفع اخـتـلاف ساخـتـه نیست، بـه میان کشیده شود. زیرا خـطر رسوایى و بى‌آبرویى و عمیق‌تر شدن اختلاف، بیشتر مى‌شود.

اگر قرآن کریم، فرمان مى‌دهد که خود و خانواده خود را از آتـش حفظ کنید: (قو انفسکم و اهلیکم نارا) (۱۰)، هم حفاظت از آتـش دوزخ به وسیله پرهیز از مفاسد و گناهان است، هم اگر بروز اختلاف در یک خانواده را شعله‌اى هستى سوز بـدانیم ـ که هست ـ بـاید بـا رفتـار سنجیده و صحیح، خود و خانواده را از سوختـن در این آتـش نیز نگه داشت.

نعمت (خانواده بـى اختلاف) را قدر بـدانیم و اگر این شعله در بـساط و کانون زندگى ما در افتاده است، هر چه سریعتر آن را بـا تدبیر و حکمت، با تصحیح رفتار، با گفتگوى منطقى، با ریشه یابى و درمان فـورى، خـاموش کـنیم، پـیش از آنکـه ما و فـرزندانمان را خاکسترنشین کند.

راستـى که همسر صالح، نجـیب، بـا تـقوا و عفاف، هدیه‌اى از سوى خداوند است و خوشا آنان که از این موهبت برخوردارند.

پى‌نوشت‌ها

۱ـ نور، آیه ۲۶٫

۲ـ ر.ک: بقره، آیه ۲۲۱٫

۳ـ بحارالانوار، ج۱۰۰، ص۳۷۲٫

۴ـ همان، ص۳۷۳٫

۵ـ همان، ص۲۳۲٫

۶ـ وسائل الشیعه، ج۱۴، ص۲۲٫

۷ـ همان، ص۲۳٫

۸ـ همان.

۹ـ گلستان سعدى، باب هشتم.

۱۰ـ تحریم، آیه ۶٫

منبع: ماهنامه پیام زن؛ جواد محدثى

روش مطالعه و پژوهش(۳)

بهتر است که نور، غیر مستقیم به کتب بتابد. مطالعه در وقت غروب، که نور به حد کافى نیست، براى چشم مضر است. گفته‌اند: «مَن‏ْ اَحَبَّ کریمتَیْهِ فَلْیَحْذَرِ المطالعهَ عِنْدَ الغروب» یعنى: «هرکس دو گران‌بهاى خود (چشم‌هایش) را دوست دارد، از مطالعه هنگام غروب بپرهیزد.»

۶- فاصله چشم و کتاب، در حد متوسط اگر سى سانتى مترباشد، کافى است؛ نه دورتر و نه نزدیک‌تر.

۷- مطالعه بدون حرکت؛ کتاب خواندن در حال راه رفتن یا در اتومبیلى که لرزش دارد یا به هر نحوى که به چشم فشار آورد و خسته کند، مضر است.

۸- کیفیت نشستن؛ نحوه نشستن هنگام مطالعه مهم است. باید حالتِ کمر و ستون فقرات و تسلّط ما بر کتاب، عادى باشد تا انسان قوز در نیاورد و به بیمار‌ى‌هاى دیگر مبتلا نشود.

۹- پرهیز از پیش‌داورى؛ مطالعه بدون پیش‌داورى نسبت به مؤلف و کتاب، و بدون داشتن ذهنیت خاص، ما را در بهره‌ورى از کتاب، کمک مى‌کند. گاهى مى‌توان از کتاب‌هایى هم که نویسنده‌اش مسأله‌دار است، با توجه به محتوایش استفاده کرد.

کتاب یا دوست خاموش

نکات زیر را در مقایسه کتاب، با دوست خاموش، مى‌توان براى دانش‌آموزان و خردسالانى که با کتاب و کتابخانه سر و کار دارند تذکر داد، نکات، هم شیرین و هم آموزنده است، تا ضمن نگهدارى خوب از کتاب بهره بیشترى ببرند:

۱- دوست خاموش را ما باید به حرف آوریم، کتاب را هم باید خواند تا با ما حرف بزند.

۲- آزردن دوست، بد است و موجب قطع دوستى است. پاره کردن کتاب همچنین است و نیز کثیف کردن، خط خطى کردى، مداد و دفتر لاى کتاب گذاشتن.

۳- بى‌اعتنایى به دوست، ناپسند است. پرت کردن کتاب نیز نوعى بى‌اعتنایى است.

۴- دوست اگر بى‌فایده باشد، از دوستى چه فایده؟ کتابى هم که تنها دکورِ خانه و زینتِ طاقچه باشد به آن دوست مى‌ماند.

۵- کتاب گران، ‌مثل دوست پرتوقع است که افراد به سراغش کمتر مى‌روند.

۶- در دوست، مهم فکر و اخلاق اوست، نه لباس و ظاهرش، کتاب خوب هم بستگى به محتوا و مطلب آن دارد، نه جلد و نوع کاغذ.

۷- انسان بى‌مطالعه، مانند فرد بدون دوست است.

۸- کتابِ نیمه مطالعه، مانند دوست نیمه‌راه است.

۹- انسانِ دوست از دست داده، مثل مطالعه بدون یادداشت است.

۱۰- شناخت دوست از دشمن لازم است. تشخیص کتاب‌هاى خوب و بد و مفید و مضر نیز ضرورى است.

۱۱- دوستِ مفید، کوچک و بزرگ ندارد. کتاب آموزنده هم جیبى و وزیرى و قطع کوچک و بزرگ ندارد.

۱۲- انحصار دوست براى ما غلط است. انحصار کتاب هم چنین است. کتاب را براى مطالعه باید به دیگران امانت داد،‌ نه آن که احتکار کرد.

منبع: جواد محدثى؛ روش‌ها؛ ص ۱۳
منبع: سایت اندیشه قم

اخلاق معاشرت(۳)

سوغات و عیادت

چه خوب است که دیدارها، همراه با تحفه و هدیه‌اى باشد، تا لذّتبخش‌تر و مودّت‌آمیزتر گردد. اصل هدیه، جلب محبّت و مودّت مى‌کند، اگر در دیدارهاى پس از مسافرت و زیارت باشد، چه بهتر و بیشتر!

از مولایمان على(علیه السلام) است: «الهدیّه تجلبُ المَحبّهَ»(۱)

هدیه، دوستى مى‌آورد.

این کار، هم بازگشت از سفرها را شیرین مى‌سازد، هم در یادها زنده نگه مى‌دارد و خاطره‌انگیز مى‌شود. چه بسیار کسانى که خاطره شیرین یک سفر را تنها از رهگذر هدیه و سوغاتش در یاد خود نگه داشته‌اند. عیدى گرفتن‌هاى دوران کودکى و جوایزى که دانش‌آموزان دریافت مى‌کنند، اغلب جزء شیرین‌ترین و فراموش نشدنى‌ترین خاطرات زندگى آنهاست. وقتى افراد یک خانواده، چشم به راه بازگشت مسافرشان از «حجّ»، «مشهد»، شهرهاى داخلى یا سفرهاى خارجى باشند، هنگام آمدنش کلمه «سوغات»، شیرین‌ترین وِردى است که بر زبان‌هایشان جارى مى‌شود و بر خاطرشان مى‌گذرد. از این طریق، خانواده نیز خوشحال مى‌شوند.

سوغات آوردن (اگر در حدّ و حدود مناسب و در شأن انسان باشد)، سنتى اسلامى است و نشانه آن است که «مسافر»، در سفر هم به یاد آنها بوده است. مهمّ، اصل هدیه و سوغات است، قیمت آن چندان مهمّ نیست. یعنى ارزش معنوى و عاطفى هدیه جاى توجّه است، نه ارزش مادّى و ریالى آن. گاهى یک شیشه عطر، یک تسبیح و سجّاده، یک کتاب و مجّله، یک دست کفش و لباس، یک کیف و جوراب، یک شیرینى و میوه محلى از محل سفر و… حلاوتى فراموش نشدنى پدید مى‌آورد. هدیه، هر چه باشد لازم نیست سفر، حتما طولانى یا به جاهاى دور باشد، تا «هدیه» بطلبد! و ضرورت هم ندارد که سوغات، گرانبها و داراى ارزش مادّى بالا باشد! گفتیم که خود سوغات و هدیه سفر، ارزشى معنوى و اخلاقى دارد، هر چند قیمتش نازل و مقدارش اندک باشد.

بشنویم از اسوه اخلاق، حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود:

«اِذا خَرَجَ اَحَدُکُم اِلى سَفَرٍ ثُمّ قَدِمَ عَلى اَهْلِهِ فَلْیُهْدِهِمْ وَ لْیُطْرِفْهُمْ وَ لَوْ بِحِجارهٍ»(۲)

هر گاه یکى از شما به سفر رفت، هنگامى که به سوى خانه و خانواده‌اش برمى‌گردد، حتما برایشان هدیه و سوغات آورد، حتّى اگر شده، سنگى باشد.

روشن است که هدف آن حضرت، آوردن سنگ نیست، بلکه مى‌خواهد بفرماید هدیه، هر چند ارزان و ناچیز هم باشد، «موضوعیّت» دارد و خوب است که مردِ خانه و بزرگ خانواده، دست خالى و بى‌سوغات به خانواده‌اش برنگردد. البته اگر سفر، سفرى معنوى باشد (مانند حج، عمره، سوریه، مشهد و…) از مسافر آگاه و مکتبى انتظار مى‌رود که ره‌آوردهاى معنوى از این سفر براى خانواده و دوستان بیاورد و دریافت‌ها، معرفت‌ها، آموختنی‌هاى سفر را به عنوان یک «ارمغان» براى دیدارکنندگانش بازگو کند و آنان را در فضاى معنوى و روحانى مسافرت خویش قرار دهد. متأسّفانه این گونه تحفه‌ها بسیار اندک است و زائران ما، کیف و چمدان خویش را از هر چیز پر مى‌کنند، جز خاطراتِ معنوى و ره‌آوردهاى روحى و تربیتى؛ مگر کسانى انگشت شمار، که خداوند بر شمارشان بیفزاید.

عیادت بیمار

از نمونه‌هاى بارز اخلاق معاشرت، رفتن به عیادت بیماران است. چه در شهرى که هستیم، چه با سفر به شهرى دیگر، چه بیمارانى که از خویشاوندان و فامیلند، چه آنان که دوست و آشنایند، و چه حتّى عیادت بیماران غریب و بى‌دوست و آشنا!

به قول سعدى:

قدر عافیت کسى داند

که به مصیبتى گرفتار آید.(۳)

تندرستى از نعمت‌هاى ناشناخته الهى است.

آن که بیمار مى‌شود، چشم به راه دیدار و سرکشى و احوالپرسى دوستان و بستگان است و از تفقّد آنان خرسند مى‌شود. از بهترین کارها که پاداش بسیار نیز دارد و موجب رضاى خالق و مخلوق است، «عیادت بیمار» است. این عمل در اسلام، آداب خاصّى دارد.

نیکو است که انسان به عنوان سرکشى و احوالپرسى از مریض، به سراغ او برود، کم بنشیند (مگر آن که خود بیمار، طالب و مشتاق باشد بیشتر بنشینید) دست و نبض بیمار را بگیرد، دست بر پیشانى‌اش بگذارد، به مریض دعا کند، از او دعا بخواهد، ولى به گونه‌اى باشد که اسباب زحمت بیمار و خانواده‌اش را فراهم نسازد.(۴) حتّى چیزى با خود بردن هنگام رفتن به عیادت بیمار (همان گونه که رایج و مرسوم است)، بسیار پسندیده است.

یکى از غلامان امام صادق(علیه السلام) مى‌گوید: یکى از آشنایان بیمار شد. جمعى از دوستان به ملاقات او مى‌رفتیم که در راه، به امام صادق(علیه السلام) برخوردیم. امام پرسید: کجا؟ گفتیم: به عیادت فلانى مى‌رویم. فرمود: بایستید. ما نیز ایستادیم. پرسید: آیا میوه اى، سیبى، گلابى، عطر و… چیزى همراه دارید؟ گفتیم: نه، هیچ یک از اینها را نداریم. فرمود: آیا نمى‌دانید هر چه که نزد بیمار برده شود، با همان خوشحال مى‌شود و مایه راحت و استراحتِ او است؟(۵)

این، حتّى نشانه کاهش دردهاى جسمى در سایه خرسندی‌هاى روحى است، چیزى که در روانشناسى و درمان جدید، به عنوان یک دستور درمانى مورد توجّه است.

اخلاق پیامبرانه

رفت و آمد به خانه بیماران و عیادتشان و تفقّد از حالشان، از اخلاق انبیاء است و سبب تحکیم رابطه‌ها و تقویت دوستی‌ها و الفت خانواده‌هاست.

پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز به عیادت بیماران مى‌رفت. حتى یک بار از یک یهودى نیز عیادت فرمود که همسایه او بود.(۶)

آنچه به عیادت، ارزش مى‌بخشد، خدایى بودن آن و اخلاص در عیادت است، حتّى خارج از مرز دوستى و رفاقت و آشنایى و شغل و موقعیّت طرف، به عیادت رفتن مهمّ است. این در آنجا جلوه مى‌کند که مریض، گمنام و بى‌کس و ناشناخته و غریب باشد که بیش از دیگران چشم به راه دیدارکنندگان است. تعبیر «فى اللّه» که در روایات عیادت بیماران به چشم مى‌خورد، به همین نکته حساس اشاره مى‌کند. چگونه مى‌توان به این گوهر دست یافت و از کجا مى‌توان «نیّت خدایى» را در عیادت‌ها تشخیص داد؟

عیادت بى‌ریا

وقتى به عیادت بیمارى مى‌روید، روى چه انگیزه‌اى است؟ آیا از ترس گلایه‌هاى بعدى او و خانواده او است؟ یا این که چون همسایه و آشناست و فردا چشم در چشم هم خواهید انداخت؟ یا چون رئیس و مسؤول است؟ یا براى خدا؟ البته دلجویى از یک بیمار و خانواده‌اش یا رعایت حقّ همسایگى و حقّ رئیس، جاى خود دارد، ولى آیا شده که جعبه شیرینى یا پاکت میوه‌اى بگیرید و به عیادت بیمارانى در بیمارستان‌ها بروید که کسى را ندارند و شما را هم نمى‌شناسند؟ در ایام جنگ، بعضی‌ها به دیدار و عیادت رزمندگان مجروح مى‌رفتند که در شهرستانهایى دور از بستگان خود تحت درمان بودند، بى‌ آن که سابقه آشنایى با مجروحانِ جنگى داشته باشند، تنها به خاطر خدا و انجام وظیفه دینى و انسانى. این کار، بس عظیم است و الهى! و مایه آسانى حساب خداوند در قیامت مى‌گردد.

در حدیث قدسى آمده است: «مَنْ عادَ مؤمنا فِىَّ فَقَدْ عادنى»؛(۷)

هر کس در راه من (به خاطر خدا) مؤمنى را عیادت کند، مرا عیادت کرده است.

در حدیث است که روز قیامت، پروردگار به بنى آدم خطاب مى‌کند: مریض شدم چرا به عیادتم نیامدى؟ مى گوید: خدایا! تو پروردگار جهانیانى، چگونه به عیادت تو مى‌آمدم؟ پاسخ مى‌شنود: فلان بنده‌ام بیمار شد و از او عیادت نکردى! مگر نمى‌دانستى که اگر به عیادتش مى‌رفتى، مرا نزد او مى‌یافتى؟(۸)

به علاوه، عیادت بیمار، انسان را به یاد قیامت مى‌اندازد و او را متوجّه نعمت تندرستى مى‌سازد و زمینه‌ساز شکر به خاطر سلامتى مى‌گردد. از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت است که: به عیادت بیمار و تشییع جنازه بروید، که شما را به یاد آخرت مى‌اندازد.(۹)

عیادت و سوغات بى‌توقع

دانستیم که اگر به عیادت بیمار، یا هدیه و سوغات، جنبه الهى بدهیم و آن را به حساب خدا بگذاریم، هم پاداش بیشترى مى‌بریم، هم به ترویج این گونه سنت‌هاى اسلامى در اخلاق معاشرت، کمک کرده‌ایم. با این حساب، نباید در دادن هدیه و بردن سوغات یا رفتن به عیادت بیمار، حسابِ عوض و جایگزین آن را کرد. گلایه از این که چرا ما که به عیادتش رفتیم، او به عیادت ما نیامد، کم‌ظرفیّتى است؛ یا اگر کسى هنگام بیمارى‌تان از شما عیادت نکرد، شما «مقابله به مثل» نکنید و کریم و بزرگوار باشید.

رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: «عُدْ مَنْ لا یَعُوُدکَ وَ اَهْدِ مَنْ لا یُهدى لَک»(۱۰)

به عیادت کسى برو که از تو عیادت نکرده است و براى کسى هدیه ببر که براى تو هدیه و سوغات نیاورده است.

و… اخلاص و وسعت نظر و بزرگ مَنِشى، از همین جاها شناخته مى‌شود!

ادامه دارد…
 
پی‌نوشت‌ها
 
۱ـ غررالحکم، چاپ دانشگاه، ج۷، ص۴۲۱٫
۲ـ مکارم الاخلاق، طبرسى، ص۲۶۶، بحارالانوار، ج۷۹، ص۲۸۳٫
۳ـ گلستان سعدى، باب هشتم.
۴ـ روایات بیمارى و عیادت و… را در «مکارم الاخلاق»، باب ۱۱ مطالعه فرمایید.
۵ـ مکارم الاخلاق، ص۳۶۱٫
۶ـ همان، ص۳۵۹٫
۷ـ همان، ص۳۶۰٫
۸ـ میزان الحکمه، ج۹، ص۱۲۸٫
۹ـ همان، ص۱۳۰٫
۱۰ـ کنزالعمال، متقى هندى، حدیث شماره ۲۵۱۵۰٫

نویسنده: جواد محدثى

منبع: پیام زن؛ شماره ۶۳

اخلاق معاشرت(۶)

در روابط اجتماعى، کسانى بر دلها حکومت مى‌کنند که دلشان را خانه مهر و محبت مردم کرده باشند. بر عکس، آنان که «خود» را بیش از همه مى‏‌پسندند و «خود» را بیش از دیگران دوست دارند و آسایش و راحتى خود را بر دیگران ترجیح مى‏‌دهند، نه نزد خدا و رسول اعتبارى دارند، نه در دل و جان مردم، جایى و موقعیّتى! …

گوهر «خدمتگزارى به مردم»، تنها در دلهاى وارسته از منیّت و خودخواهى یافت مى‏‌شود. خداى مهربان، بندگانش را دوست دارد. کسانى را هم که به بندگان خدا خدمت و مهربانى کنند، دوست مى‏‌دارد و این مقتضاى محبت و علاقه است.

تا توانى به جهان، خدمت محتاجان کن

به دمى یا درمى، یا قلمى یا قدمى!

خدمت، سرمایه سرورى

خیلى‏‌ها به سیادت و سرورى و عزت و محبوبیّت علاقمندند، ولى راه به دست آوردن آن را نمى‌دانند. اصلاً سخن را این گونه عنوان کنیم که:

در دلهایمان، چه اندازه «جا» براى دیگران باز کرده‏‌ایم؟

در زندگیمان چه میزان وقت، به مردم اختصاص داده‏‌ایم؟

و … اساسا تا چه حدّ به فکر مردم و مشکلات، رنج‌ها و اندوه‌هاى آنانیم؟

شاید کسانى بگویند: ما خود، گرفتاری‌هاى فراوان داریم. اگر گریستن است، باید به حال خود بگرییم و اگر کمک است، خود محتاج به کمکیم …

ولى … ایثار و فتوّت و جوانمردى چه مى‏ شود؟ اگر مسائل و مشکلات مسلمانان برایمان اهمیتى نداشته باشد که اصلاً مسلمان نیستیم! چون که مسلمانى تنها به اسم و شناسنامه و نماز نیست. بخش عظیمى از محتواى اسلام را نوعدوستى، ایثار، خدمت به دیگران، کمک به درماندگان، کارگشایى براى مشکلات مردم و قضاى حاجت گرفتاران تشکیل مى‏‌دهد.

باز هم براى چندمین بار، گوش‏ جان را با این حدیث نبوى بنوازیم که فرمود: «مَنْ اَصْبَحَ لا یَهْتَمُّ بِامُورِ المُسْلِمینَ فَلَیْسَ مِنَ الاسْلامِ فى شَئٍ، وَ مَنْ شَهِدَ رَجُلاً یُنادى «یا لَلْمُسلِمینَ!» فَلَمْ یُجِبْهُ فَلَیْسَ مِنَ المُسلمینَ.»(۱)

کسى در حالى صبح کند که به امر مسلمانان بى‌فکر و اهتمام باشد، بهره‏‌اى از اسلام نبرده است و هر کس شاهد فریادخواهى و کمک‏ طلبیدن مردى باشد که مسلمانان را به یارى مى‏ طلبد، اما پاسخى به او ندهد، از مسلمانان نیست!

پس باید بخشى از دل، محبّت، فکر، زندگى، تلاش، اهتمام، عشق ورزیدن و دلسوزى کردن ما نسبت به دیگران باشد که بندگان خدایند و آفریدگار، از این راه، بندگان دیگرش را مى‏‌آزماید. نتیجه این مردم‌دوستى و همیارى نیز، محبوبیّت و سیادت است. هر که براى مردم کار کند، مردم نیز او را دوست خواهند داشت. هر که خدمتگزار جامعه باشد، از حق‏‌شناسى مردم بهره‌مند مى‌شود و هر که به مردم نیکى کند، در دلها جاى مى‌گیرد.

فریدون فرّخ، فرشته نبود

ز مشک و عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویى

تو داد و دهش کن، فریدون تویى

این حقیقت را، پیش از هر چیز، در حدیث مى‌خوانیم که: «سَیّدُ القومِ خادِمُهُم»(۲)

سرور هر گروهى، خدمتگزار آنان است.

طنین کلام معطّر حضرت امام راحل(قدس‏ سّره) در گوشمان است که فرمود: «به من رهبر نگویید، به من خدمتگزار بگویید».

خدمتگزارى به بندگان خدا، غیر از آن که رسالت دولتمردان و مسؤولان اجرایى و متصدیان امور در ادارات و نهادهاست، وظیفه هر یک از ما در معاشرت با همنوعان خودمان است.

کارگشایى

از توفیقات مهم یک انسان، آن است که گشایش معضلات مردم به دست او باشد. نعمتى است که هزاران شکر و سپاس مى‏‌طلبد. کارگشایى، از مقدس‌ترین خدماتى است که مورد قبول و امضاى آیین خدا و شرعِ محمدى(صلی الله علیه و آله و سلم) است.

با عنوانِ «قضاء حاجت مؤمن»، انبوهى عظیم از روایات نقل شده که اهمیت و فضیلت و قداست کار راه‏ اندازى و رفع نیاز مردم و برطرف کردن مشکلات آنان و … خلاصه در خدمت مردم و جامعه بودن را بیان مى‌‏کند. این کار را باید به حساب خدا گذاشت و چشم تشکر و اجر هم از او داشت، نه از مردم.

تو نیکى مى‏ کن و در دجله انداز

که ایزد در بیابانت دهد باز

«قصد قربت»، مایه ثمربخشى و ثواب الهى و ارزشمندى نیکوکاری‌هاست، و ریا، آفت آن به شما مى‏‌رود. آنان که خالصانه و بى‏‌توقّع و چشمداشت، گره از کار بسته مردم مى‌گشایند، بندگان خاصّ خدا و مأموران ویژه الهى‏‌اند. توفیق و امداد الهى را همراه دارند، فیض دنیوى و اجر اخروى نیز، دستاوردِ این خدمت است. به این حدیث زیبا از حضرت رضا(علیه السلام) توجه کنید:

«اِنَّ لِلّهِ عِبادا فىِ الأرضِ یَسْعَوْنَ فى حَوائجِ النّاسِ، هُمُ الآمِنوُنَ یَوْمَ القیامَهِ.»(۳)

خداوند را در روى زمین، بندگانى است که کارشان تلاش براى رفع نیاز و حاجت مردم است. آنان روز قیامت، ایمن و آسوده‏‌اند.

آرى … رنج دنیا و راحتِ آخرت!

شنیده‌اید که امام معصوم(علیه السلام)، طواف حج را رها کرد و به کار دیگران رسید، یا کسى را که دیگرى صدایش مى‌کرد و او به طواف مشغول بود، توبیخ کرد که: مگر نمى‏‌دانى انجام کار دیگران، از خیلى طواف‌ها برتر و ثوابش بیشتر است؟

نبىّ مکرّم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) هم فرموده است:

«خَیْرُ النّاسِ مَنِ انْتَفَعَ بِهِ النّاس»(۴)

بهترین مردم، کسى است که مردم از او سود و بهره ببرند.

درسى از امام سجّاد(علیه السلام)

شاید از درخشان‌‏ترین فصل‌هاى زندگانى هر یک از پیشوایان دین، رسیدگى به محرومان و زدودن نیاز نیازمندان بوده است، درسى که از پیامبر خدا آموخته و رهنمودى که از دین به ارث برده‌اند. راستى … ملاکِ در «خیّر» بودن آدمى به چیست؟ هر چه بیشتر سودرسانى به خلایق! و گره‌‏گشایى از کار مردم، به قدر توان.

روایت است که امام زین‏ العابدین(علیه السلام) از راهى که مى‌گذشت، هر گاه در میان جاده به کلوخى بر مى‏‌خورد، از مرکب خویش پیاده مى‌‏شد و آن را با دست خود از وسط راه برمى‏‌داشت، آنگاه سوار شده، به راه خود ادامه مى‌داد:

«لَقَدْ کانَ علىّ بنُ الحسینِ یَمُرُّ عَلَى الْمَدَرَهِ فى وَسَطِ الطّریقِ فَیَنْزِلُ عَنْ دابَّتِهِ حتّى یُنَحّیها بِیَدِهِ عَنِ الطّریقِ …»(۵)

سیره نورانى و سازنده یعنى این! زدودنِ موانع راه، پرکردن چاله‌هاى خیابان‌ها، رفع سدّ معبرها و ده‌ها کار خدماتى دیگر، کارهاى شایسته‏‌اى است که زیبنده رفتار اجتماعى یک مسلمان است. چه خوش سروده است «ابن‏ یمین»:

سود دنیا و دین اگر خواهى

مایه هر دوشان نکوکارى است

راحتِ بندگانِ حق جستن

عین تقوا و زهد و دیندارى است

گر درِ خُلد را کلیدى هست

بیش بخشیدن و کم‌‏آزارى است.

و به گفته حافظ شیرازى:

دایم گل این بستان، شاداب نمى‌ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایى

خرج مال و آبرو

سرمایه و دارایى، تنها پول و اندوخته مالى نیست، گاهى نفوذ و اعتبار، بیش از ثروت و پول مى‌ارزد. کمک به دیگران هم تنها خرج پول و مصرف مال نیست. کسى هم که تهیدست، امّا آبرومند است، مى‏‌تواند از وجهه و آبرویش سرمایه بگذارد و آن را در راه دیگران به کار اندازد. اگر خودتان هم کاره‏‌اى نیستید، ولى مى‏‌توانید نیازى را به کارگشایان منتقل کنید، خودِ این کار هم عبادت است و خدمت. نقش راهنما و واسطه داشتن براى حلّ مشکلات، مشارکت در پاداش آن خدمت است. اگر خودتان «مقصد» نیستید، مى‏‌توانید فلش و راهنما به سوى مقصد باشید. نگذارید وجودتان «بن‏ بست» باشد، یا سراب، که دیگران به فریب یا امید، نزد شما آیند، یا وقتى به شما برسند، به وجود عایقى برخورد کنند. وجودتان را «هادى» کنید، به سوى خدمت‌ها و خدمتگزاران.

در حدیثى از پیشواى ششم حضرت صادق(علیه السلام) چنین آمده است: «به خدا و محمد و على ایمان نیاورده است کسى که هر گاه برادر دینى‏‌اش براى رفع نیازى به او مراجعه مى‌کند، با چهره‌‏اى خندان با او برخورد نکند. اگر رفع حاجتش به دست او است، باید به انجام آن بشتابد و اگر کار از دست او بیرون است، سراغ دیگرى رود و از طریق دیگران، مشکل او را حل کند.» اما متن این حدیث شریف:

«ما آمَنَ بِاللّه‏ وَ لا بِعَلىٍّ مَنْ اِذا اَتاهُ اَخوهُ المؤمنُ فى حاجهٍ لَمْ یَضْحَکْ فى وَجْهِهِ، فَاِنْ کانَت حاجَتُهُ عِندَهُ سارَعَ الى قضاءِها وَ اِنْ لَمْ یَکُنْ عِنْدَهُ تَکَّلَّفَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِهِ حَتّى یَقْضِیَها لَهُ.»(۶)

مى‌بینید که این کوشش براى رفع مشکل برادر ایمانى، هم شرط اسلام است و هم ولایت! ایمان به خدا و رسول و ولایت، با این روحیّه و خصلت شناخته مى‌شود.

برخى «دلاّل» و «کارچاق‏کن» فساد و گناه و نیرنگ و حقّه‌بازى‌اند. آنان فرزندانِ شیطان و شاگردان ابلیس به حساب مى‏‌آیند. بعضى هم «واسطه خیر» و «شفیع حسنات»اند. دلاّلى و کارچاق‏‌کنى در امور خیر و کارهاى صالح و خداپسند، از بزرگترین توفیقات الهى است که شامل بندگان ویژه‌اش مى‌شود. اگر نیازمندى براى کارى سراغ ما آمد، فورى ردّ نکنیم، اگر از خودمان کارى ساخته نیست، به کسى، جایى، مؤسسه‏‌اى، اداره‏‌اى و … معرفى و راهنمایى کنیم که چاره کارش با آنجا است.

صدقه، اما بى‏‌پول

با شنیدن کلمه «صدقه»، ذهن‌ها فورى سراغ کمک مالى به تهیدستان یا انداختن سکه و اسکناسى در صندوق صدقات و امثال آن مى‏‌رود. ولى … این، تنها شکل‌هاى عملى صدقه نیست. مى‏‌توان اهل صدقه بود، بى‏ آن که پول خرج کرد. البته کمک‌هاى مالى، جاى خاصى دارد که در هر حال و هر جا خوب است، اما مهم، توجه به وسعتِ دایره «نیکى» است. باز هم از گفتار پیشوایان الهام بگیریم.

از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که فرمود: هر مسلمان هر روز باید صدقه‏‌اى بدهد (اِنَّ عَلى کُلِّ مُسلمٍ فى کُلِّ یومٍ صَدَقَهٌ).

وقتى پیامبر چنین فرمود، برخى از اصحاب، با شگفتى پرسیدند: ـ یا رسول اللّه‏! چه کسى طاقت و توان این کار را دارد؟ حضرت براى رفع ابهام و توضیح بیشتر، و براى این که صدقه را تنها در انفاق مالى خلاصه نکنند، فرمود: «برطرف کردن عوامل اذیّت از راه مردم، صدقه است، راهنمایى کردن جاهل به «راه»، صدقه است، عیادت کردن بیمار، صدقه است، امر به معروف کردن تو، صدقه است، نهى از منکر کردنت صدقه است؛ و … پاسخ سلام دادن نیز صدقه است!» …

شگفتا که چه وسعتى دارد نیکى و احسان! و چه آسان است ذخیره‏‌سازى عملى صالح براى آن روز نیاز و احتیاج! کلام رسول، چنین بود:

«اِماطَتُکَ الأذى عَنِ الطّریقِ صَدقهٌ، و ارشادُکَ الجاهلَ الى الطّریقِ صدقهٌ، و عَیادَتُکَ المریضَ صَدقهٌ، و اَمرُکُ بالمعروف صدقهٌ و نهیُک عَنِ المنکرِ صدقهٌ و رَدُّکَ السّلامَ صَدقهٌ.»(۷)

ایثار

کلمه‏‌اى زیباست، فضیلتى بزرگ است، اما عملى است بسیار دشوار! گذشتن از «خود» و مقدم داشتن «دیگران»، شجاعتى بزرگ مى‌‏طلبد و این عمل قهرمانانه، جز از روح‌هاى بزرگ و پاک، سر نمى‌‏زند، چه ایثار مالى، چه جانى! «خودمحورى»، سدّ راه ایثار است «تعلّقات» و «وابستگى» هم، آفتى خطرناک براى رشد خصلت‌هاى کمال‌گراست.

برادرى در سایه ایثار معنى مى‏‌یابد. ایثارگر، کسى است که در عین نیاز، دیگرى را بر خود مقدم مى‌دارد و در عین خستگى، کارهاى دشوار را بر عهده مى‌گیرد و فداکارانه به خاطر خدا، به نفع مردم از «حقّ شخصى» خویش مى‌گذرد.

ایثارگرى، وارستگى از وابستگی‌هاست. در رابطه‏‌هاى مالى با دیگران نیز چنین است. کسى که شادى خود را به قیمت اندوه دیگران بدست مى‌آورد، مسلمان نیست و آن که «راحت» خود را با «رنج» دیگران مى‌طلبد، انسان نیست.

اگر در جمع مؤمنان، روحیّه ایثارگرى برادرانه باشد، تا آنجا که جیب‌ها و منافع یکى باشد، نه تنها اصطکاک منافع پیش نمى‌آید و نه تنها کلاه‏‌گذارى بر سر دیگران در اندیشه‏‌ها نمى‌گذرد، بلکه روحیه سختى‏‌پذیرى براى رفاه دیگران رواج مى‌یابد، کارى که «خداپسندانه» است. ایثارگر، چون «رضاى خدا» را به دست مى‌آورد، از عمق جان خشنود مى‌شود. اوج صفا و گذشت، در آن است که برادرى را به مرز یگانگى برسانند؛ وحدت در خواسته، وحدت در محبت، وحدت در منفعت.

امام سجاد(علیه السلام) به مردى فرمود: آیا به این مرحله رسیده‌اید که یکى از شما دست در جیب دیگرى کند و آنچه را نیاز دارد بردارد، بى‏ آن که اجازه بگیرد؟ گفت: نه. فرمود: پس هنوز «برادر» نیستید!

«هَلْ یُدخِلُ احدُکم یَدَهُ فى کُمِّ اخیهِ و کیسِهِ فَیَأْخُذُ ما یُریدُ مِن غَیْرِ اذنٍ؟ قالَ: لا. قالَ: فَلَسْتُم بِاِخوان».(۸)

و به راستى که چه مرز دشوارى! ولى برادرى، این دشواری‌ها را آسان مى‏‌سازد. البته بى‌اجازه دست در جیب و کیف کسى کردن، هم حرام است، هم خلاف ادب، لیکن در حدیث یاد شده، منظور آن است که صفا و برادرى و یکرنگى و اخوّتِ دو برادر دینى به حدّى برسد که جیب من و تو با هم نداشته باشند و حتى در استفاده از اموال یکدیگر، محتاج به اجازه گرفتن نباشند، یعنى اوج برادرى و ایثار!

روحیّه‏‌هاى سرشار از «ایثار»، «خدمتگزارى»، «کارگشایى»، مایه گذاشتن از «مال» و «آبرو»، ارزشى فوق تصور دارد و اگر بر زندگی‌ها و معاشرت‌ها سایه‌گستر شود، بهشت را در همین دنیا هم مى‏‌توان دید.

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها
 
۱ـ بحارالأنوار، ج۷۲، ص۲۱؛
۲ـ کنزالعمّال، ج۶، ص۷۱۰؛
۳ـ الکافى، ج۲، ص۱۹۷؛
۴ـ بحارالأنوار، ج۷۲، ص۲۳؛
۵ـ همان، ص۵۰؛
۶ـ همان، ص۱۷۷؛
۷ـ همان، ص۵۰؛
۸ـ الأخلاق، شبّر، ص۹۴؛
 
نویسنده: جواد محدثى

منبع: پیام زن؛ شماره ۶۶

اخلاق معاشرت(۲)

«زیارت» برادران دینى رفتن و «دیدار مؤمنان»، مورد سفارش اولیاء دین است که هم رابطه‏‌هاى درونى آحاد امّت را استوارتر مى‏‌سازد، هم محبّت‌ها را مى‏‌افزاید و هم کدورت‌ها را مى‌ زداید و هم خدا و رسول را خوشحال مى‌سازد…

دید و بازدید

آنچه روحیه‏‌ها را شاداب و زندگی‌ها را باصفا مى‏‌سازد، «دیدار» است. چه دیدارهاى دوستانه، چه خویشاوندانه! به ویژه اگر در دیدارها، سخنان دلنشین گفته شود و خاطرات شیرین و همفکرى در مسیر گشایش مشکلات.

«زیارت»

برادران دینى رفتن و «دیدار مؤمنان»، مورد سفارش اولیاء دین است؛ که هم رابطه‏‌هاى درونى آحاد امّت را استوارتر مى‌سازد، هم محبّت‌ها را مى‏‌افزاید و هم کدورت‌ها را مى‏‌زداید و هم خدا و رسول را خوشحال مى‏‌سازد؛ و چه کار نیکى بهتر از این؟ …

بجاست که این‏ گونه دیدارها به خاطر خدا و با انگیزه خلوص و عمل به سنّت دین باشد، نه روى طمع‌هاى دنیوى و انگیزه‏‌هاى مادّى و سودگرایانه و سوداگرایانه!

محتواى دیدارها

گاهى رفت و آمدها و زیارت‌ها، به جاى سودمندى، زیانبار است و به جاى آن که بهره تربیتى یا پاداش اخروى داشته باشد، محصولى جز افزایش گناه یا هدر رفتن فرصت‌ها ندارد. هوشیاران مى‏‌کوشند از همه دیدارها سود ببرند و از تباهى فرصت، جلوگیرى کنند. باید با «حصارشکنى»، خود و زندگى خود را از انزوا درآورد و روحیه جمعى و تعاون و همزیستى را تقویت کرد. آنان که پاى خود و خانواده خود را از رفت و آمد با افراد با ایمان و خانواده‏‌هاى شریف و بافرهنگ مى‏‌برند، راه خیر را به روى خود مى‏‌بندند. مگر نه این که این‏ گونه انزواها، حالتى از یأس براى انسان پدید مى‏‌آورد و افسرده مى‏‌سازد و نشاط از چنین زندگی‌هایى رخت برمى‏‌بندد؟!

امام صادق(علیه السلام) به اصحاب خویش سفارش مى‏‌فرمود: «تَزاوَرُوا و تلاقوا و تَذاکروا اَمْرَنا وَ اَحْیُوهُ»؛(۱)

«به دیدار و ملاقات یکدیگر بروید و «امر» ما را یاد کنید و به یاد هم آرید و آن را زنده نگهدارید.»

این حدیث، محتواى سازنده و تربیتى و جهت‌‏دار و هدفدار بودن دیدارها را تبیین مى‏‌کند.

ملاقات‌هایى که شیعیان اهل بیت داشتند، محتوایى مکتبى داشت و به توصیه امام، مى‌بایست در راستاى «احیاى امر» و زنده نگهداشتن مرام و مکتب و فلسفه سیاسى امامت شد، تا «امّت»، روح و جان یابد و به بیراهه نیفتد.

بهره‏‌هاى دیدار

مناسب است در سایه ملاقات‌ها و دید و بازدیدها، خانواده‏‌ها و افراد، از دردها و مشکلات یکدیگر آگاه شوند و در حدّ توان، در رفع آنها بکوشند. مشورت و همدلى و همدردى، گوشه‏‌اى از این بهره‏‌ها است. تشریک مساعى در حلّ معضلات و رسیدگى به نیازمندان، گوشه‏‌اى دیگر.

«خیثمه» مى‏ گوید: خدمت حضرت امام باقر(علیه السلام) رسیدم تا با آن حضرت خداحافظى کنم. امام فرمود: «اى خیثمه! هر کدام از دوستان و هواداران ما را دیدى، سلام ما را به آنان برسان و آنان را به تقواى الهى توصیه کن و سفارش کن که توانگرانشان به فقیران سر بزنند، توانمندان به ناتوانان سرکشى کنند، زندگان در تشییع جنازه مردگان شرکت کنند، در خانه‏‌هاى هم، یکدیگر را دیدار کنند. این‏ گونه دیدارها، سبب احیاء امر ما (خطّ ولایت و رهبرى اهل بیت) مى‏‌گردد.»(۲)

اگر دیدارها، چنین برکت‌هایى نداشته باشد، جز اتلاف وقت و سرمایه چیزى نیست! وقتى جمعى دور هم مى‏‌نشینند و ساعاتى را به صحبت مى‏‌گذرانند، در جمع‏ بندى پایانى، اگر دیدند از آن همه صحبت، چیزى نه در یاد مانده، نه سودى به کف آمده، دریغ از آن اتلاف فرصت! امّا اگر بحث‌هاى علمى و اجتماعى، به روشنگرى افکار کمک کند، نقل خاطرات و سرگذشت‌ها، براى دیگران عبرت‏‌آموز و راهگشا باشد، بازگویى حالات دیگران، حسّ همدردى و کمک‌رسانى را تقویت کند، اینجاست که ملاقات، به بهره‏‌ورى رسیده است.

زیارت مؤمن

در یک جامعه ایمانى، همبستگى اهل ایمان ضرورى است. این پیوند، در سایه دیدارها پدید مى‌آید و استحکام مى‌یابد. در روایات، بابى تحت عنوان «زیاره المؤمن» است که به این‏ گونه دیدارها تأکید دارد. امام صادق(علیه السلام) فرموده است:

«ما زارَ مسلمٌ اَخاهُ المسلمَ فی اللّه‏ِ وَ للّه‏ِ الاّ ناداهُ اللّه‏ُ عزّ و جلّ: ایّها الزّائرُ طِبْتَ وَ طابَتْ لَکَ الجنّهُ»(۳)

«هیچ مسلمانى برادر دینى‌اش را در راه خدا و براى خدا زیارت نمى‏‌کند، مگر آن که خداى متعال به او ندا مى‌دهد:‌ اى دیدارکننده! خوش به حالت، بهشت براى تو سزاوار و گوارا باد!»

در این دیدارها، دو رکن وجود دارد: دیدارکننده و دیدارشده (زائر و مَزور). آن که پیشقدم در زیارت مى‌شود، فضیلت بیشترى دارد و پاداشى افزونتر. این سخن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمود:

«الزّائر اَخاهُ المسلم اَعْظَمُ اَجْرا مِنَ المَزُور.»(۴)

«آن که برادر مؤمن خود را دیدار مى‌کند، پاداشى بزرگتر از شخصِ دیدارشده دارد.»

آنان که «کار» را بهانه کاستن از دیدارها و صله‏ رحم‌ها و رفت و آمدها مى‏‌کنند، باید خود اینها را هم کار به حساب آورند، بلکه از بهترین کارها. این، اقتدا به سیره رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است. در حدیث است: هرگاه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) یکى از مسلمانان را سه روز نمى‏‌دید، از حال او مى‌پرسید. در پاسخ سؤال پیامبر، اگر مى‌‏گفتند که غایب است (مثلاً سفر رفته) برایش دعا مى‏‌کرد. اگر حاضر بود، به دیدارش مى‏‌رفت و اگر بیمار بود، به عیادتش مى‏‌شتافت.(۵)

دیدار حضورى

برخى به هر دلیل، عیادت و زیارت و احوالپرسى‌شان «غیر حضورى» است. مى‏‌کوشند تا از طریق این و آن، یا از راه تلفن و نامه، احوالپرسى کنند و تماس داشته باشند. گرچه از این رهگذر، «کسب اطّلاع» مى‏‌توان کرد؛ ولى دیدار رویاروى و نشست و گفتگوى چهره به چهره، حلاوت و برکتى دیگر دارد. در احادیث، عنوانِ «تزاور» و «ملاقات» مطرح است. البته احوالپرسى تلفنى هم خیلى خوب است و نوعى صله‏ رحم محسوب مى‌ شود، ولى جاى «دیدار حضورى» را پر نمى‌کند. نامه نوشتن به اقوام و دوستان، نیکو است، امّا بار سفر بستن و حضورا خدمت پدر و مادر و بستگان و آشنایان رسیدن و آنان را شاد کردن، ثوابى مضاعف و تأثیرى افزون‌تر دارد. مى‏ گویید نه؟ امتحان کنید! شما خودتان از دیدار چهره برادر یا فرزند یا دوست، بیشتر خوشحال مى‌شوید ـ اگر از سفر آیند ـ یا از شنیدن صدایشان از آن سوى سیم‌هاى مخابرات؟ تازه، این خودش نشان محبّت بیشتر و صمیمیّت و یکدلى در رابطه‏‌ها است.

اگر هنگام درگذشت یکى از اقوام، از دوستان و آشنایانتان کسى تلگراف تسلیت بفرستد، یا آن که از شهر و محله خود پیش شما آمده، از نزدیک در غمتان شریک شود و در مراسمتان شرکت کند، کدام یک را صمیمى‏‌تر مى‏‌یابید؟ رفت و آمد خودتان با دیگران نیز چنین است. هرگز به تلفن و نامه، قناعت نکنید و «صدا» و «دست‌خط» و «عکس» را به جاى دیدار حضورى ننشانید.

«اُویس قرنى» را شنیده‏ اید که از مادر اجازه گرفت و از «یمن» به «مدینه» آمد، تا محبوبش، محمد مصطفى(صلی الله علیه و آله و سلم) را یک بار ببیند و برگردد … و چنان شد که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:  من بوى بهشت را از سوى قَرَن مى‏‌شنوم، چه بسیار مشتاق تو هستم،‌ اى اویس قرن!

«تَفُوحُ روایحُ الجنّهِ مِن قِبَلِ قَرَن، واشوقاه الیکَ یا اویسَ القَرَن!»(۶)

در همین دیدارهاى حضورى است که نشاط خاطر و بهره‏‌ورى از تجارب و سخنان نهفته است.

امام هادى(علیه السلام) فرموده است: «مُلاقاهُ الاِخوان نَشْرَهٌ وَ تلقیحُ العَقْلِ وَ اِنْ کانَ نَزْرا قَلیلاً»(۷)

«دیدار برادران، سبب انبساط خاطر و بارورى اندیشه است، هر چند کوتاه و اندک باشد.»

با این همه آثار و برکات، دیگر چه جاى درنگ و بهانه‏‌جویى و عذرتراشى براى ترک مراوده و رفت و آمد؟! براى این‏ گونه دیدارها، باید در پى بهانه بود و هر فرصتى را مغتنم شمرد، … البتّه تا حدّى که به مزاحمت نیانجامد و موجب اتلاف وقت دیگرى نشود.

وقتى کسى از مسافرت برمى‌گردد، یا خداوند به کسى فرزندى عنایت مى‌کند، یا ازدواجى صورت مى‌گیرد، یا خانه جدیدى خریدارى مى‌شود، یا خداى ناکرده بیمارى و کسالتى براى کسى پیش مى‌آید، اینها همه بهانه «تجدید عهد» و دیدار حضورى است. حتّى اگر او هم مهمانى ندهد، ولى در صورت فراهم بودن شرایط، رفتن به دیدار و گفتنِ خوشامدى، تهنیتى، تبریکى، تسلیتى، خدا شفا دهدى، چشم روشنى و … مناسب است و این «دیدارها، مایه تحکیم دوستی‌ها است.»

پیامبر رحمت(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «الزّیارهُ تُنْبِتُ المودَّهَ»(۸)

«دیدار، دوستى‌آور است.»

دیدار کریمانه

چه خوب که در دیدارها، قصد قربت کنید و اینها را به حساب خدا بگذارید. اگر معامله و سودا هم مى‌کنید، با خدا سودا کنید، تا اجر ببرید. نگویید: من چند بار رفته‌ام، آنها نیامده‌اند، نوبتى هم که باشد، حالا نوبت آنها است. در بهره‌ورى از ثواب و پاداش الهى که نباید این‏ گونه محاسبات را به میان کشید. درست است که هر «دید»ى، «بازدید»ى دارد و هر سلامى، علیکى و هر نامه‏‌اى جوابى! ولى گاهى هم باید کریمانه و بزرگوارانه برخورد کرد.

دیدار مؤمن، دیدار خدا است و چقدر ثواب دارد. در حدیث قدسى آمده است که خداوند مى‏ فرماید:

«اَیّما مُسلِمٍ زارَ مُسلما فَلَیْسَ ایّاهُ زارَ، اِیّاىَ زارَ وَ ثوابُهُ عَلىَّ اَلجَنَّهُ».(۹)

«هر مسلمانى که به دیدار مسلمانى برود، او را نه، بلکه مرا زیارت کرده است و پاداش او بر عهده من، بهشت است.

چه چیزى بالاتر از این؟ دیدار مؤمن، همپاى دیدار خدا!».

از امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) روایت است: «هر مؤمنى که به قصد دیدار مؤمن دیگر بیرون رود و او را همراه با معرفت به حقوقش زیارت کند، به پاداش هر گامش در این راه، خداوند حسنه‏‌اى براى او مى‌‏نویسد و سیّئه‏‌اى از او محو مى‏‌کند و درجه‏‌اى مى‏‌افزاید. چون در بزند، درهاى آسمان به رویش باز مى‏‌شود و چون با یکدیگر ملاقات و مصافحه و معانقه کنند، خداى متعال رو به فرشتگان کرده و مباهات مى‏‌کند که: دو بنده‏‌ام را بنگرید! به خاطر من با هم دوستى و دیدار مى‏‌کنند. بر من است که از این پس از عذاب، مصونشان دارم. و چون برگردد، فرشتگان بدرقه‏‌اش مى‏‌کنند و اگر تا شبِ بعد، از دنیا برود، از حساب، معاف مى‏‌شود …»(۱۰)

وقتى دیدارها این همه فضیلت و ثواب و آثار دنیوى و اخروى دارد، چه محرومند آنان که به بهانه‏‌هاى مختلف یا لجاجت‌ها و اندیشه‏‌هاى کودکانه و حقیرانه، با هم قهر یا ترک رفت و آمد مى‏‌کنند و درهاى برکت را به روى خویش مى‏ بندند! گرماى دلها در سایه دیدارهاى صمیمانه و معاشرت‌هاى مخلصانه و آمیخته به صداقت و مودّت است.

کانون زندگى و خانواده‏‌ها را گرم‌تر کنیم، با معاشرت و مودّت و دیدار ….

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها
 
۱ـ اصول کافى، ج۲، ص۱۷۵٫
۲ـ همان.
۳ـ همان، ص۱۷۷، حدیث۱۰٫
۴ـ میزان‏‌الحکمه، ج۴، ص۲۹۷٫
۵ـ مکارم‏‌الأخلاق، ص۱۹٫
۶ـ سفینه‏‌البحار، ج۱، ص۵۳٫
۷ـ میزان‌‏الحکمه، ج۴، ص۲۹۸٫
۸ـ سفینه‏‌البحار، ج۱، ص۵۶۷٫
۹ـ همان.
۱۰ـ همان.

نویسنده: جواد محدثى

منبع: پیام زن؛ شماره ۶۲

اخلاق معاشرت(۴)

سلام و مصافحه

پیوندهاى اجتماعى، نیازمند «تحکیم» است. استوارسازى این رشته‌ها، با کلّى‌گویى بدست نمى‌آید. باید نمونه‌هاى عملى و مصداق‌هاى خاصّ و روشن ارائه شود، تا مرزهاى دوستى و پیوندهاى عاطفى استوارتر گردد و پایدار بماند.

«سلام» و دست دادن، یکى از این امور است. سلام، چراغ سبز آشنایى است. وقتى دو نفر به هم مى‌رسند، نگاه‌ها که به هم مى‌افتد، چهره‌ها که رو در رو قرار مى‌گیرد، نخستین علامت صداقت و مودت و برادرى، «سلام دادن» است و در پى آن، دست دادن و «مصافحه». دو نفر را تصور کنید که به یکدیگر مى‌رسند، آشنا و دوست هم هستند. در این برخورد، بهتر است نخستین کلامشان چه باشد؟ آیا مناسب‌تر از «سلام» چیزى سراغ دارید؟

مفهوم سلام

سلام، اطمینان دادن به طرف مقابل است که: هم سلامتى و تندرستى تو را خواستارم، هم از جانب من آسوده باش و مطمئن، که گزندى به تو نخواهد رسید. من خیرخواه تو هستم، نه بدخواه و کینه‌ورز و دشمن. نیز نوعى درود و تحیّت اسلامى است که دو مسلمان به هم مى‌گویند. این معناى شعار اسلامى سلام است.

دست دادن و دست هم را صادقانه به گرمى فشردن، نشان دیگرى از محبت و صمیمیت و خیرخواهى است. دلها را به هم نزدیکتر و محبت‌ها را بیشتر مى‌سازد. تماس دو دست، قلبها را نیز به هم نزدیکتر مى‌کند، اگر منافقانه و دروغ و فریب نباشد!

«دست در دست، چو پیوند دو قلب

گرمتر مى‌گردد،

دل آزرده دوست،

نرمتر مى‌گردد …»

بارى … سلام، نام خداست و تحیّت الهى؛ سفارش پیامبر است و امامان؛ تا آنجا که فرموده‌اند: اگر کسى پیش از سلام، شروع به سخن کرد، جواب ندهید:

«مَنْ بَدَءَ بالکلام قبلَ السّلامِ فَلا تُجیبوهُ»(۱)

در حدیث دیگرى امام صادق(علیه السلام) از قول خداوند نقل مى‌کند که: بخیل، کسى است که از سلام دادن به دیگرى بخل ورزد:

«البخیلُ مَن بَخِلَ بِالسّلامِ»(۲)

راستى … سلام دادن به دیگرى، نه تنها چیزى از قدر و جایگاه انسان نمى‌کاهد و هیچ گونه ضرر و زیان مادى، پولى، آبرویى و … ندارد، بلکه محبت‌آور و صفابخش است و خداپسند و سیره رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و روش و منش اولیاء الهى است. به علاوه، نشانه‌اى از تواضع و فروتنى و نداشتن کبر است. انسانهاى متواضع، نه تنها زیان نمى‌بینند، بلکه عزّت و محبوبیّت هم پیدا مى‌کنند.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «مِنَ التّواضُعِ اَنْ تُسَلِّمَ عَلى مَنْ لَقیتَ»(۳)

از نشانه‌هاى فروتنى این است که به هر کس برخوردى، سلام دهى.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز فرمود: «اِذا تلاقَیْتُم، فَتَلاقُوا بِالتسلیم و التَّصافُح»(۴)

هرگاه یکدیگر را دیدار کردید، با «سلام» و «دست دادن» با هم دیدار کنید.

ادب و آداب سلام

سیره رفتارى پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آن بود که به هر که مى‌رسید ـ حتى کودکان ـ ابتدا به او سلام مى‌کرد، به خصوص در مورد سلام کردن به کودکان مى‌فرمود: پنج صفت است که تا زنده‌ام، آنها را رها نخواهم کرد، یکى هم سلام دادن به کودکان است، تا پس از من «سنت» گردد.(۵)

این خصلت خجسته، از اخلاق حسنه و روحیه پاک و تواضع او سرچشمه مى‌گرفت. اینها درست؛ ولى ادب اقتضا مى‌کند که کوچکترها به بزرگترها سلام کنند. در حدیث آمده است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کوچک به بزرگ سلام کند، یک نفر به دو نفر و جمعیت کم به جمعیت فراوان، و سواره بر پیاده، و رهگذر، بر کسى که ایستاده است؛ و ایستاده بر کسى که نشسته است.(۶)

و البته که اگر جز این باشد، نشانِ تواضع نخواهد بود! سلام را باید آشکارا، بلند و با صداى رسا ادا کرد.

احادیث فراوانى با عنوانِ «الجهرُ بالسّلام» و «افشاء سلام» آمده که سفارش اکید دارد که سلام‌ها، رسا و بلند باشد، نه زیر لب و آهسته و نامفهوم و ناقص. جواب سلام نیز باید همین گونه باشد، یعنى بلند و واضح، تا طرف بشنود.

اگر در برخورد با دیگران یا ورود به جلسه و جمعى، یا رسیدن به خانه و محل کار، سلام بگویید، ولى آهسته، شاید سلامتان را نشنوند. با این که شما سلام داده‌اید، ولى به دلیل سر و صدا یا جمع نبودن حواس یا هر عامل دیگر، سلامتان را نشنوند، شما را بى‌ادب و بى‌اعتنا خواهند شمرد و متکبّر خواهند پنداشت. یا اگر سلام دیگرى را جواب دهید؛ اما آهسته و زیر لب، به گونه‌اى که نفهمد و نشنود، شاید پیش خود فکر کند مسأله‌اى، خصومتى و … پیش آمده، یا شما سرسنگین و متکبّر شده‌اید که حتى جواب سلامش را هم نمى‌دهید یا با دشوارى و بى‌علاقگى جواب مى‌دهید. راه جلوگیرى از این سوءتفاهم‌ها و بدگمانی‌ها، رعایت همان دستور دینى در معاشرت‌ها است، یعنى آشکارا سلام کردن.

امام صادق(علیه السلام) مى‌فرماید: «هرگاه یکى از شما سلام مى‌دهد، سلامش را آشکارا بگوید. نگوید که «سلام دادم، ولى جوابم ندادند»، شاید سلام داده ولى آنان نشنیده باشند! و هرگاه یکى از شما جواب سلام مى‌دهد، جواب را آشکارا و بلند بگوید، تا آن مسلمان دیگر نگوید که «سلام کردم ولى جوابم را ندادند!»(۷)

اگر سلام مستحب است، جوابش واجب است. البته بیشترین ثواب نیز از آنِ کسى است که شروع به سلام کند. آن که سلام مى‌دهد، پاسخش را باید گرمتر و بیشتر داد، چرا که سلام نوعى تحیت و هدیه از سوى یک مؤمن است و هدیه را باید پاسخى بهتر ارائه داد، تا نشان قدرشناسى باشد. و این تعلیم قرآن کریم است که تحیّت دیگران را به گونه‌اى بهتر پاسخ دهید: «… فَحَیُّوا بِاَحْسَنَ منها»(۸)؛ یا مثل همان را بازگردانید.

دست دادن

گفتیم که «مصافحه» هم، «دوستى‌آور»، «کدورت‌زدا» و «محبت‌آفرین» است. ما علاقه خود و صمیمیت را با دست دادن ابراز مى‌کنیم. برعکس، اگر با کسى کدورت و دشمنى داشته باشیم، از دست دادن با او پرهیز مى‌کنیم. به همین خاطر، این دستور مقدس و پربرکت اسلامى، در تحکیم رابطه‌هاى دوستى و اخوّت، ثمربخش است.

امام باقر(علیه السلام) فرمود: هر دو نفر مؤمنى که با هم دست بدهند، دست خدا میان دست آنان است و دست محبت الهى بیشتر با کسى است که طرف مقابل را بیشتر دوست بدارد.(۹)

و نیز امام صادق(علیه السلام) فرمود: هنگامى که دو برادر دینى به هم مى‌رسند و با هم دست مى‌دهند، خداوند با نظر رحمت به آنان مى‌نگردد و گناهانشان، آنسان که برگ درختان مى‌ریزد، فرو مى‌ریزد، تا آن که آن دو از هم جدا شوند.(۱۰)

شیوه مصافحه

دست دادن نیز، همچون سلام، ادب و آدابى دارد. یکى از آنها پیوستگى و تکرار است. در یک سفر و همراهى و دیدار، حتى چند بار دست دادن نیز مطلوب است.

ابوعبیده نقل مى‌کند: همراه امام باقر(علیه السلام) بودم. اول من سوار مى‌شدم، سپس آن حضرت. چون بر مرکب خویش استوار مى‌شدیم، سلام مى‌داد و احوالپرسى مى‌کرد، چنان که گویى قبلاً یکدیگر را ندیده‌ایم. آنگاه مصافحه مى‌کرد. هرگاه هم از مرکب فرود مى‌آمدیم و روى زمین قرار مى‌گرفتیم، باز هم به همان صورت، سلام مى‌کرد و دست مى‌داد و احوالپرسى مى‌کرد و مى‌فرمود:

«با دست دادن دو مؤمن، گناهانشان همچون برگ درختان فرو مى‌ریزد و نظر لطف الهى با آنان است، تا از هم جدا شوند.»(۱۱)

از آداب دیگر مصافحه، فشردن دست، از روى محبّت و علاقه است، اما نه در حدى که سبب رنجش و درد گردد.(۱۲)

جابر بن عبداللّه مى‌گوید: در دیدار با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بر آن حضرت سلام کردم. آن حضرت دست مرا فشار داد و فرمود: دست فشردن، همچون بوسیدنِ برادر دینى است.(۱۳)

همچنین هنگام مصافحه، طول دادن و دست را زود عقب نکشیدن از آداب دیگر این سنّت اسلامى است. در مصافحه، پاداش کسى بیشتر است که دستش را بیشتر نگه دارد.(۱۴)

پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز این سنّت نیکو را داشت که چون با کسى دست مى‌داد، آن قدر دستِ خود را نگه مى‌داشت، تا طرف مقابل دست خود را سست کند و عقب بکشد.(۱۵)

بارى … محبت قلبى را باید آشکار ساخت. علاقه، گنجى نهفته در درون است که باید آن را استخراج و آشکار کرد، تا از برکاتش بهره برد. روشنترین خیر و برکتش، تقویت دوستی‌ها و تحکیم آشنایی‌ها و رابطه‌ها است. به دستور اسلام، هرگاه مؤمنى را ملاقات مى‌کنید، مصافحه کنید، خوشرویى و چهره گشاده و بشّاش و خندان به هم نشان دهید.(۱۶)

از آثار دیگر مصافحه، «کینه زدایى» است.

پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «تَصافَحُوا، فَاِنَّ التّصافُحَ یُذْهِبُ السَّخیمَه»(۱۷) و «تَصافَحُوا فَاِنَّهُ یَذْهَبُ بالْغِلِّ»؛(۱۸)

مصافحه کنید و دست دهید، چرا که آن، کینه و کدورت را مى‌زداید.

دست دادن با زنان

بر اساس «مکتبى» بودن مرز دوستی‌ها و رابطه‌ها و معاشرت‌ها، دست دادن با نامحرم، حرام است و صِرف دوستى و رفاقت و آشنایى و همکار بودن، دلیل نمى‌شود که کسى با نامحرم و اجنبى، مصافحه کند. روشنفکرمآبى در این مسأله جایى ندارد. رسول خدا فرمود: با زنان دست نمى‌دهم(۱۹) (البته زنان نامحرم). و در حدیث نبوى دیگرى آمده است: «اگر زنى بخواهد با مرد نامحرم دست بدهد (که نباید دست دهد) و ناچار باشد، یا بخواهد با او «بیعت» کند، از پشت لباس (و با وجود حایل و پوشش دست، دستکش) مانعى ندارد».(۲۰)

البته معیار عمل، فتواى مجتهدى است که از او تقلید مى‌کنید و هر مسلمان متعهّد، باید براى عمل خود ملاک و حجّت شرعى داشته باشد.

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها
 
۱ـ سفینه البحار، محدث قمى، ج۱، ص ۶۴۵٫
۲ـ میزان الحکمه، رى شهرى، ج۴، ص۵۳۵٫
۳ـ خصال صدوق، ص۱۱٫
۴ـ سفینه البحار. ج۱، ص۴۶۵٫
۵ـ بحارالانوار (بیروت)، ج۷۳، ص۱۰٫
۶ـ میزان الحکمه، ج۴، ص۵۳۸٫
۷ـ اصول کافى (عربى) کلینى، ج۲، ص۶۴۵٫
۸ـ نساء، آیه ۸۶٫
۹ـ اصول کافى، ج۲، ص۱۷۹٫
۱۰ـ همان، ص۱۸۳٫
۱۱ـ همان، ص۱۷۹٫
۱۲ـ بحارالانوار، ج۷۳، ص۲۶٫
۱۳ـ همان، ص۲۳٫
۱۴ـ همان، ص۲۸٫
۱۵ـ همان، ص۳۰٫
۱۶ـ میزان الحکمه، ج۵، ص۳۵۵٫
۱۷ـ بحارالانوار، ج۷۴، ص۱۵۸٫
۱۸ـ میزان الحکمه، ج۵، ص۳۵۴٫
۱۹ـ کنزالعمّال، حدیث ۴۷۵٫
 
نویسنده: جواد محدثى

منبع: پیام زن؛ شماره ۶۴

اخلاق معاشرت(۷)

مردم‏‌دارى

یکى از ضرورت‌هاى اخلاق مسلمانى و معاشرت مکتبى، «مردم‏‌دارى» است، یعنى با مردم بودن، براى مردم بودن، در خدمت دیگران بودن، شریک درد و رنج و راحت و غم دیگران بودن. همراهى و همدردى و همگامى و همخونى با دیگران و هر نام دیگرى که بتوانى بر آن بگذارى، لیکن واقعیت، همه یکى است، یعنى خود را خدمتگزار و غمخوار دیگران دیدن و دانستن. این، رمز و راز حیات اجتماعى یک مسلمان است و براى او «پایگاه مردمى» و برخوردارى از رأفت و رحمت و مودّت و حمایت مردم را فراهم مى‏‌آورد.

ماهى به آب زنده است و یک مسلمان اجتماعى، به حسن سلوک با دیگران. باید دید چه چیزهایى و چگونه رفتارهایى و چه روحیّاتى این زمینه و موقعیت و پایگاه را براى انسان پدید مى‏‌آورد؟ وقتى هدف یک مسلمان، خدمت بیشتر به همنوعان است، باید راه و رسم آن را هم آموخت. مردم‌‏دارى، یکى از این رمزها است.

نمودهاى مردم‌دارى

بدون شناخت نمودها و شاخصه‌اى مردم‏‌دارى و این خصلت نیکو، نمى‏‌توان به رمز آن دست یافت. چه روحیه‏‌ها و خصلت‌هایى سبب جذب دیگران مى‏‌شود؟ جذبى که راهگشاى توفیق بیشتر براى خدمت و همدلى باشد. برخى از این نمودها از این قرار است:

۱ـ خوش‌اخلاقى

«حسن خلق»، کمندى است که دیگران را در دام محبت اسیر مى‏‌کند. کیست که از برخورد شایسته، خوشش نیاید و جذب چنین انسانى نشود؟

از امام صادق(علیه السلام) پرسیدند: حدّ و مرز اخلاق نیک، چیست؟ فرمود: آن است که: اخلاقت را نرم کنى، کلامت را پاکیزه سازى، و با چهره‏‌اى باز و گشاده با برادران دینى‌ات رو به‏ رو شوى.(۱)

گشاده‌رویى، از بارزترین صفات رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود که سهمى عمده در جذب مردم به اسلام و شیفتگى آنان به شخص پیامبر اسلام داشت. خداوند در باره این خصلت مردمى رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‌فرماید: «فَبِما رَحمهٍ مِنَ اللّه‏ِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظّا غَلیظَ القلبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک»(۲)

«به خاطر رحمت الهى بود که براى مردم نرم شدى و اگر تندخو و خشن و سخت‌‏دل بودى، از دور تو پراکنده مى‌شدند.» در ادامه آیه مى‌‏فرماید: پس، از آنان درگذر، برایشان استغفار کن، و در کار، با آنان مشورت نما.

گویا که «عفو»، «استغفار» و «مشورت»، نمونه‏‌هاى دیگرى از حسن خلق و رفتار مردم‏‌دارانه و جاذب است، چرا که نوعى اعتماد به مردم و به حساب آوردن آنان است و چنین برخوردى، عامل جاذبه شخص مى‌گردد.

۲ـ عفو و گذشت

کینه‏‌توزى و لجاجت، ویژه روح‌هاى حقیر و همت‌هاى پایین است. بر عکس، آنان که نظربلند و روح بزرگ دارند، پوزش‌ها را مى‏‌پذیرند، از خطاهاى دیگران چشم مى‏‌پوشند و از حق شخصى خویش در مى‌گذرند. بلندنظرى انسان، عامل محبت دلهاى دیگران است. براى خود انسان نیز نوعى لذّت روحى دارد و گفته‏‌اند: «در عفو، لذّتى است که در انتقام نیست.» عفو و گذشت و چشم‏‌پوشى و نادیده‌گرفتن لغزش‌هاى دیگران، دانه‌هاى جلب محبت است و دیگران را خوشبین، وفادار و با محبت نگاه مى‏‌دارد.

امام سجاد(علیه السلام) در دعاى بلند «مکارم الاخلاق»، از خداوند این‏ گونه مى‌طلبد: «خداوندا!… مرا ثابت‌قدم و استوار بدار، تا با ناخالصان و دغل‌ها، خیرخواهانه برخورد کنم، و هر کس از من دورى گزید، من به او نیکى کنم، و به کسى که مرا محروم کرده، بذل و عطا کنم، و با آن که با من قطع رابطه کرده، بپیوندم، و کسى را که غیبت مرا کرده است، به خوبى یاد کنم، توفیقم ده که نیکى را سپاسگزار باشم، و … از بدى، چشم پوشم و درگذرم.»(۳)

اینها گوهرهاى تابناکى در شیوه‏‌هاى معاشرت است. گفتن اینها در زبان، آسان است، اما عمل، بسیار سنگین است و جز از همت‌هاى والا و روحیه‏‌هاى زیبا بر نمى‌آید و باید توفیقش را از خدا طلبید.

۳ـ بخشش و محبت

آدمیزاد، بنده احسان است. به هر کس نیکى کنى، او را رام و مطیع خویش مى‌سازى و به هر کس محبت و لطف کنى، قلعه دلش را فتح کرده‌‏اى.

به قول سعدى:

                بنده حلقه بگوش، ار ننوازى، برود

           لطف کن لطف، که بیگانه شود حلقه بگوش

این تعلیم حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) است که: «اى مردم! مى‏‌دانم که نمى‌توانید با اموالتان همه مردم را راضى کنید، ولى با چهره باز و گشاده‏‌رویى و خوش‌اخلاقى، مى‌توانید.»(۴)

و سخن مولایمان حضرت امیر(علیه السلام) چنین است: «بالأیثار یُسْتَرَقُّ الأحرارُ»(۵)

«آزادمردان، با ایثار، بنده و غلام مى‏‌شوند.»

البته بنده و غلام خوبی‌ها و کرامت‌هاى اخلاقى. این هم گام دیگرى در جذب دلها و ایجاد الفت‌ها و تحکیم رابطه‏‌هاى عاطفى در جامعه بشرى است.

۴ـ تواضع و خاکسارى

همچنان در پى بیان نمونه‌هایى از روحیه «مردم‏دارى» هستیم. افتادگى و تواضع و فروتنى، یکى دیگر از این ویژگیهاست. چنین کسان مى‏‌توانند مردم را دور شمع وجود خودشان جمع کنند، آن‏ گونه که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود و انجام مى‌داد. تکبّر، پشت انسانها را خالى مى‏‌کند و زیر پا را هم! مردم، از پیرامون افراد مغرور و متکبّر و خودخواه، پراکنده مى‏‌شوند. بر عکس آن، تواضع، مردم را به محبت و عنایت و حمایت مى‏‌کشاند.

امام على(علیه السلام) فرموده است: سه چیز موجب محبت دیگران مى‌شود:

«الدّینُ وَ التّواضُعُ وَ السَّخاءُ».(۶)

«دیندارى، فروتنى و بخشندگى.»

مغروران و خودبزرگ‌بینان، هرگز نمى‌توانند با جمعى کار کنند و حمایت آنان را همواره همراه خود داشته باشند. اگر هم چند صباحى مردم در پى آنان باشند، به تدریج رهایشان مى‌کنند. مى‏‌گویى نه؟! به اطراف و دوستانت بنگر، و به آنان که کارى در دستشان است دقت کن؛ ببین متکبّران در میان مردم جا و محبوبیّت دارند، یا متواضعان؟

۵ـ حوصله و تحمل

«سعه‏ صدر»، وسعت‏ نظر و ظرفیّت لازم داشتن، از نمونه‏‌هاى دیگر «مردم‏‌دارى» است. گاهى افراد، بى‌حوصله‏‌اند، از جایى و چیزى ناراحتى دارند، یا ضرر و آسیبى دیده‌اند، یا تحت فشار و گرفتارى‌اند، توقّع‌هایشان بالاست، عصبانى مى‌شوند، حرف تند مى‏‌زنند و … آن که صبور باشد و بردبار، مى‌تواند با مردم کنار آید، آن که تحمّل حرف‌ها، تندی‌ها و بداخلاقی‌ها را در «مکتب صبر»، تمرین و تجربه کرده باشد، مى‌تواند در ارتباط با مردم، به خدمت خویش و حضور کریمانه در کنارشان ادامه دهد. خودِ تحمّل و مقاومت، براى انسان، هوادار درست مى‏‌کند. از کوره در نرفتن، بردبارى نشان دادن، خشمگین نشدن، از آثار این «ظرفیّت» است. کسى که از این ویژگى اخلاقى برخوردار باشد، از یارى و حمایت دیگران هم برخوردار خواهد بود.

باز بشنویم از کلام امیرالمؤمنین(علیه السلام) که فرمود:

«بِالْحِلْمِ تَکْثُرُ الأنْصارُ»(۷)

و نیز این کلام نورانى آن حضرت: «بِالأحتِمالِ وَ الْحِلْمِ یَکُونُ لَکَ النّاسُ اَنصارا وَ اَعْوانا»(۸)

که هر دو سخن، معناى مشابه دارد، یعنى: در سایه حلم و بردبارى و تحمّل است که یاوران زیاد مى‏‌شوند و مردم، پشتیبان و حامى تو مى‏‌گردند. این خصلت، به ویژه براى کسانى که با مردم در تماس و ارتباط بیشترى‌اند و در معرض مراجعات، طرح سؤال‌ها، نیازها، توّقعات و مشکلاتند، ضرورى‏‌تر و از مهمترین صفات شایسته براى مسئولان است.

۶ـ تفقّد و رسیدگى

مردم، به ویژه گرفتاران و دردمندان، نیازمند احوالپرسى، رسیدگى، سرکشى و در یک کلمه «تفقّد»ند. گاهى یک احوالپرسى و سلام، شادابى روح و نشاط زندگى فراوانى(براى هر دو طرف) پدید مى‏‌آورد. گاهى نوشتن یک نامه یا تلفن کردن به یک آشنا و فامیل، محبت‌ها و صفاهاى بسیارى ایجاد مى‌کند. گاهى سر زدن به همسایه و عیادت یک بیمار و شرکت در یک مجلس ختم یا عروسى، مبدأ بسیارى از دوستی‌هاى ماندگار مى‏‌شود.

دید و بازدیدهاى خانوادگى، دلها و زندگی‌ها را به هم مربوط مى‌کند. پرسیدن از گرفتاری‌ها و مشکلات دیگران و تلاش در حلّ و رفع آنها، درِ دلها را به روى انسان مى‏‌گشاید. پس چه باید کرد؟ روشن است: با مردم زیستن، با همسایه‏‌ها و همشهری‌ها و همکاران و معاشران و همنوعان، جوش خوردن، انس گرفتن، در رنج و راحت دیگران شریک شدن، فاصله‏‌ها را با دیگران کوتاه کردن، قطع رابطه‏‌ها را به «آشتى» بدل کردن، اختلاف‌ها و کدورت‌ها را زدودن و … اینها همه «عمل صالح» است و خداوند چنین نیکوکاران را دوست مى‌دارد.

       تا توانى به جهان خدمت محتاجان کن

 به دمى یا دِرمى یا قلمى یا قدمى

«مردم‏‌دارى»، اخلاق زیبنده مسلمانى است که مى‌خواهد از الگوهاى دینى و ارزشهاى مکتبى الهام بگیرد و «زندگى اسلامى» داشته باشد. باید با «عمل»، دیگران را جذب کرد، نه با «حرف»! «گفتار بى‌عمل، چکِ بى‌محل است». و مردم‏‌دارى، اخلاق انبیاء و اولیاست…

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها
 
۱ـ معانى‏ الأخبار، صدوق، ص ۲۵۳٫
۲ـ آل عمران، آیه ۱۵۹٫
۳ـ صحیفه سجّادیه، دعاى ۲۰(دعاى مکارم الاخلاق).
۴ـ مستدرک وسائل‏ الشیعه، ج ۲، ص ۸۳٫
۵ـ غررالحکم. آمدى، ج ۱، ص ۳۲۹٫
۶ـ همان، ص ۳۶۰٫
۷ و ۸ـ همان، ص ۳۲۹ و ۳۳۵٫

نویسنده: جواد محدثى

منبع: پیام زن؛ شماره ۶۷

اخلاق معاشرت(۱۰)

آداب مهمانى

ضیافت و مهمانى دو طرف دارد: یکى مهمان مى‏‌شود، دیگرى میزبان است. یکى بر سر سفره دیگرى مى‏‌نشیند و طعام مى‏‌خورد، دیگرى سفره مى‌‏گسترد و اطعام مى‏‌کند. لذت یکى در غذا خوردن است و دیگرى در طعام دادن.

در بخش گذشته، اصل مهمانى و ضیافت و مواردى را که در اسلام، توصیه به مهمانى دادن شده است، بحث کردیم و با میزبانان سخن گفتیم. در این قسمت، بیشتر سخن با مهمان است و آداب مهمانى رفتن.

مهمان یا دردسر؟!

در فرهنگ دینى ما، مهمان، حبیب خدا و مایه برکت است، هدیه‌‏اى از سوى پروردگار و عامل افزایش رزق و سبب آمرزش گناهان صاحبخانه و سبب نزول مغفرت الهى است. اینها همه بجا و درست، چرا که فرموده معصومین(علیهم السلام) و تعالیم مکتب است. اما در همین جا «هزار نکته باریکتر ز مو» وجود دارد که اگر مهمانى رفتن ما سبب زحمت و رنجش صاحبخانه شود و او را به دردسر بیندازد، آن وقت چه؟ باز هم رحمت است؟!

البته همه یکسان نیستند و روحیه‏‌ها متفاوت است. بعضی‌ها آمادگى پذیرش مهمان ندارند. برخى از وضع مالى مناسبى براى مهمان‏‌نوازى و خرج ضیافت برخوردار نیستند. بعضى از نظر جا و منزل و امکانات پذیرایى آبرومندانه از مهمان در مضیقه و فشارند. بعضی‌ها اشتغالاتى دارند که مهمانى مزاحم وقت و یا کارشان خواهد شد. اینجاست که خود مهمان باید مراعات حال طرف را بکند، انتظار بیش از حد نداشته باشد، بى‏‌خبر و بى‏‌دعوت نرود، دیروقت و نابهنگام بر سر صاحب منزل فرود نیاید و او را به تکلف و زحمت نیفکند(البته فرودهاى اضطرارى مستثنى است!…)

سفارش معاشرتى قرآن به مؤمنان درباره ادبِ مهمان شدن در خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چنین است: «اى کسانى که ایمان آورده‌اید! بدون اذن و اجازه و دعوت براى طعام، وارد خانه پیامبر نشوید، و هر گاه دعوت شدید، داخل شوید، و چون غذا خوردید، پخش شوید(و بروید) و براى حرف زدن(و گپ زدن) ننشینید، این کار شما سبب اذیت پیامبر است و از شما خجالت مى‏‌کشد، ولى خداوند از گفتن حق، حیا نمى‌کند!»(۱)

در مهمانى اگر آداب و سنن اسلامى مراعات شود، دیگر مهمان، اسبابِ زحمت و بار خاطر نخواهد شد، بلکه مایه برکت و سبب خوشحالى خواهد بود و از همین جاست که به مسأله «تکلف» برمى‏‌خوریم که پیامدهاى بدى دارد و مایه تلخکامی‌هایى در زندگى است.

«تکلّف» یا «ماحضر»؟

در مثل‌هاى زیباى فارسى است که: «رسیده، رسیده خورَد»، یا این که: «مهمان، هر که باشد، در خانه هر چه باشد».(۲) چیزى به نام «حفظ آبرو» یا «حیثیّت»، براى برخى چنان تکلّف‏‌آور و مشقّت‏‌بار است که براى آن خود را به زحمت‌هاى بسیار دچار مى‌کنند و به هر قیمتى شده از مهمان پذیرایى مى‌کنند، مبادا که آبرویشان برود. البته توقعات نابجاى برخى مهمانان هم در این مسأله دخالت دارد. این گونه مهمان که میزبان را به «تکلّف» و زحمت مى‌افکند، نه تنها رحمت نیست که شوم است. اگر میان مردم و خویشاوندان، صفا و صداقت و صمیمیت باشد و مهمانى از راه برسد و دیروقت یا نابهنگام باشد، باید به هر چه که «هست» قناعت کرد. نه مهمان توقع زیادى داشته باشد و نه صاحب خانه خود را به دردسر بیفکند؛ در این صورت، دوستی‌ها و رفت و آمدها تداوم مى‏‌یابد. اما رفت و آمدهاى هزینه‏‌ساز و خرج‏ تراش و تکلّف‌آور، سبب کاهش دید و بازدیدها و مهمانی‌ها و موجب قطع رابطه‌‏ها یا کاهش و سردى آن مى‏‌گردد.

درسى از امیر مؤمنان(علیه السلام) بیاموزیم: مردى حضرت على(علیه السلام) را به خانه دعوت کرد. حضرت فرمود: به سه شرط مى‏‌آیم. آن مرد پرسید: آن شرایط چیست؟ امام پاسخ داد: یکى این که از بیرون خانه چیزى برایم تهیه نکنى. دوم آن که آنچه را در خانه دارى، پنهان و ذخیره نسازى(هر چه دارى بیاورى). سوم آن که به خانواده‌‏ات اجحاف و فشار وارد نیاورى. مرد گفت: باشد، مى‏‌پذیرم. حضرت قبول کرد و مهمانِ خانه او شد.(۳)

این حدیث، درس‌هاى عظیم و نکات ظریفى را بیان مى‏‌کند. بعضی‌ها به خانواده و همسر خویش زحمت بسیار مى‌دهند و تهیه بساط و مواد یک سفره و پخت و پز را به او تحمیل مى‏‌کنند تا یک مهمانى آبرومند بر پا شود. زحمتش را خانم مى‏‌کشد، ولى پُزش را آقا مى‏‌دهد. این، نوعى ستم به خانواده است و روا نیست که از سوى مرد انجام گیرد. در مهمانى رفتن، هم مهمان نباید متوقع باشد که براى او چنین و چنان کنند و به «ماحَضَر» ـ هر چه که موجود است ـ قانع باشد، و هم صاحبخانه خرجى را بر خود و رنجى را بر عیال، تحمیل نکند.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مهمان تا دو شب مورد اکرام و پذیرایى قرار مى‏‌گیرد. اگر شب سوم فرا رسید، دیگر او از اهل خانه محسوب مى‌شود، هر چه که بود، مى‌خورد.(۴) نیز از آن حضرت روایت است: به خانه دیگرى چنان وارد نشوید و مهمان نروید که چیزى نداشته باشند تا خرج و انفاق کنند.(۵) این براى حفظ آبرو و عزت صاحبخانه است که نزد مهمان شرمنده و سرافکنده نشود. در ضرب‏‌المثل‌هاى فارسى است که: «مهمان دیروقت(یا: ناخوانده) خرجش به پاى خودش است».

سلمانى و مسلمانى

روش مسلمانى را باید از حضرت «سلمان» آموخت که اهل قناعت و ساده‏‌زیستى بود و پرهیز از تکلف و تجمل. از این‏ رو سلمان فارسى در فضیلت‌ها و ارزش‌ها از «اهل‏بیت» به شمار مى‏‌آمد. (سلمان منّا اهل‏ البیت).

بارى، نقل خاطره‏اى از سلمان مناسب این بحث است: یکى از مسلمانان صدر اسلام به نام «ابووائل» مى‏‌گوید: من به اتفاق دوستم به خانه سلمان فارسى رفتیم و مدتى نشستیم. هنگام غذا فرا رسید. سلمان گفت: اگر نبود آن که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از تکلف و خویشتن را به زحمت افکندن نهى کرده است، برایتان غذاى خوبترى فراهم مى‏‌کردم. سپس برخاست و مقدارى نان معمولى و نمک آورد و جلوى مهمانان گذاشت. رفیقم گفت: کاش همراه این نمک، مقدارى سعتر(مرزه و آویشن) بود! سلمان رفت و ظرف آب خویش را «گرو» نهاد و کمى مرزه فراهم کرد و سر سفره نهاد. وقتى غذا خوردیم، دوستم گفت: خدا را شکر که به روزىِ خدا قانعیم! سلمان گفت: اگر به رزق خدا قانع بودى، الآن ظرف آب من در گرو نبود! …(۶)

سلمان اهل تکلف نبود، ولى وقتى مهمان، خواسته‏‌اى را بر زبان آورد و تمناى غذا و طعامى داشت، سلمان ناچار شد که براى رضاى خاطر مهمان آن را تأمین کند، هر چند با «رهن» گذاشتن وسیله زندگى!

بسیارى اوقات، نه تنها در مهمانی‌ها، بلکه در مجموعه رفت و آمدها و روابط، توقعات بیجاى افراد از یکدیگر، بار سنگینى را به دوش دیگران مى‏‌گذارد و این هیچ پسندیده و اسلامى نیست! مهمان خوب کسى است که وقتى به خانه کسى مى‌رود، به خصوص اگر بدون اطلاع دادن قبلى باشد، همان جا که کفش‌هایش را از پا در مى‌آورد، توقع و انتظار را هم از خود جدا کند و بیرون در بگذارد و وارد شود، تا جاى هیچ گله‏‌اى نباشد. وقتى بارى بر دوش میزبان سنگینى نکند، این گونه مهمانى بى‌زحمت و رنج است و اگر خدا کمک کند و همراه مهمان، روزىِ او را هم بفرستد که چه بهتر.

در حدیث است: «لا تَکَلّفوا لِلضّیف» یا «لا یَتکَلَّفَنَ احدٌ لضیفه ما لا یَقْدِرُ»(۷)

براى پذیرایى از مهمان، خود را بیش از حد توان به زحمت و مشقت نیندازید.

مى‏‌بینید که مسأله، ظریف است و مرزها گاهى آشفته مى‏‌شود. هم دعوت به پذیرایى از مهمان کرده‏‌اند، هم نهى از تکلف! هم مهمان را موهبت الهى شمرده‏‌اند و مایه رزق و برکت خانه دانسته‏‌اند، هم ایجاد اذیت و سختى براى میزبان را نهى کرده‏‌اند. شناخت تکلیف صحیح، هم براى مهمان هم میزبان، دقت و ظرافت مى‌طلبد.

مهمان ناخوانده

روابط مودت‌آمیز در جامعه اسلامى و میان برادران دینى و خانواده‌ها، باید در سطحى باشد که رفت و آمدها گرم، و مهمانى‏ دادن‌ها صمیمى، مهمانى‏ رفتن‌ها بى‌تکلّف، و پذیرایی‌ها خودمانى و بى‌گله باشد. این مطلوب نهایى است، ولى رعایت آدابى خاصّ، به ویژه آنجا که محبت‌ها و صمیمیت‌ها در حدى نیست که «هیچ آدابى و القابى مجوى»، ضرورى است.

یکى از این نکات، بى‌دعوت به مهمانى نرفتن است، یکى هم همراه دعوت شده را با خود نبردن! گرچه میزبانان معمولاً مى‏‌گویند: «خوب، چه مى‏‌شد مهمانتان را هم مى‏‌آورید، غریبه که نیستید، مى‌آورید و دور هم بودیم و …» اما توصیه اسلام به پرهیز از این مسأله است. حتى همراه بردن کودکان به مهمانى، اگر دعوت نشده‏‌اند، گاهى اشکال شرعى هم پیدا مى‏‌کند، به ویژه اگر در دعوتنامه قید شده باشد که: «لطفا از آوردن بچه …».

امام صادق(علیه السلام) از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل مى‌کند که فرمود: «هر گاه یکى از شما به مهمانى و طعامى دعوت شدید، فرزند خود را همراه نبرید، اگر چنین کنید، کارى ناروا و غاصبانه کرده‌اید.»(۸)

این همان عادت ناپسند «طُفیلى» و «قُفیلى» بردنِ همراه است. و … سومى را هم که صاحبخانه مى‏‌شناسد!

در حدیث دیگرى پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت على(علیه السلام) در ضمن وصایایى فرمود: «یا على! هشت گروهند که اگر مورد اهانت قرار گرفتند، خودشان را سرزنش کنند، نه دیگرى را؛ یکى از آنان کسى است که به مهمانى‌اى که دعوت نشده برود و بر سر سفره ناخوانده بنشیند:

«الذّاهبُ اِلى مائدهٍ لَمْ یُدْعَ اِلیها …»(۹)

گله نداشتن

مشهور است که: «سفره نینداخته، یک عیب دارد، سفره انداخته، هزار عیب!» این مثل، همان کلام دیگر است که مى‌گویند: دیکته نوشته نشده، غلط ندارد! وقتى کسانى مهمانى مى‏‌دهند، به خصوص به صورت دسته‏‌جمعى و عمومى، چیزى به نام «گلایه» مطرح مى‏‌شود. البته ما نباید اهل گله باشیم که چرا مثلاً ما را خبر نکردند، مگر غریبه بودیم که دعوت نشدیم و … از طرف دیگر، هم میزبان باید خود را براى گلایه‏‌هاى احتمالى آماده کند. اما آنچه براى دیگران بسیار کارساز است، «عدم توقع» است. نتیجه این روحیه، آرامش وجدان و آسایش درون است.

اگر کسى از دوستان، بستگان، همسایگان و همکاران، سورى داد و ما جزو مدعوّین نبودیم، چه جاى گلایه؟ … مگر به ما بدهکار بوده است؟ شاید دسترسى نداشته، شاید فراموش کرده که بگوید و از قلم افتاده‌ایم، شاید از نظر جا و غذا، امکانات و ظرفیت نبوده، و … یا به هر دلیل دیگرى به ما نگفته است. چرا به ما بر بخورد و غبار کدورت بر آینه دوستی‌هایمان بنشیند؟! حیف است که حریم و مرز دوستی‌ها و خویشاوندی‌ها با این گونه مسایل، آشفته گردد. زبان به گلایه گشودن، هم طرف مقابل را شرمنده و رنجیده مى‌کند، هم نشانه کم‌ظرفیتى و دون‏‌همتى و حقارت نفس گله‌کننده است.

مناعت طبع، گوهرى است که نباید آن را با سنگ «توقع‌هاى کوچک» شکست! اگر به مهمانى هم رفتیم و غذا و جا و شرایط بر طبق میل و انتظارمان نبود، باز هم عیب‏جویى و شکوه، مناسب نیست؛ زیرا گلایه‏‌هاى بعدى، نه عیوب و کاستی‌هاى گذشته را اصلاح مى‏‌کند، نه چیزى عاید ما مى‌شود. تنها پایین بودن سطح اندیشه و افق فرهنگ خویش را با این کار، نشان داده‌ایم. ایثار و گذشت و بلندنظرى و والاهمتى، مخصوص همین جاهاست! پس همت بلنددار … مبادا صفاى دوستى و خویشاوندى با چنین توقع‌هایى به کدورت مبدل شود. حیف است!

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها
 
۱ـ سوره احزاب، آیه ۵۳(لا تدخلوا بیوت النّبى …).
۲ـ امثال و حکم، دهخدا، ج۴، کلمه «مهمان».
۳ـ بحارالانوار(چاپ بیروت)، ج۷۲، ص۴۵۱، حدیث ۴؛
۴ـ وسائل‏‌الشیعه، ج۱۶، ص۴۵۶؛
۵ـ همان، حدیث ۲؛
۶ـ میزان الحکمه، ج۵، ص۵۲۵(به نقل از بحارالانوار، ج۲۲، ص۳۸۴).
۷ـ کنز العمّال، ج۱۶، ص۲۴۸؛
۸ـ بحارالانوار، ج۷۲، ص۴۴۵؛
۹ـ همان، ص۴۴۴، حدیث ۱ و ص۴۵۲، حدیث ۶؛

نویسنده: جواد محدثى

منبع : پیام زن؛شماره ۷۲

اخلاق معاشرت(۹)

مهمانى و ضیافت

از برجسته‏‌ترین خصلت‌هاى نیک‌مردان و آزادگان، کرم و سخاوت است؛ و همین آزادگى از تعلّقات و خوى بذل و بخشش است که دیگران را اسیر محبّت و احسان مى‏‌کند. «ضیافت» و داشتن دستى باز و سفره‌‏اى گشوده و عطایى پیوسته و مهمان‏دارى و مهمان‏‌نوازى، از نشانه‏‌ها و جلوه‏‌هاى این روحیّه فتوّت و جوانمردى است. معاشرت‌ها، دید و بازدیدها و رفت و آمدها، گاهى به صورت «مهمانى» است؛ از این رو، آشنایى با آداب ضیافت و رسوم دینى مهمانى، در محدوده «اخلاق» معاشرت مى‌گنجد.

این موضوع، دو جنبه و دو طرف دارد: یکى کسى که مهمان مى‌کند، دیگرى آن که مهمان مى‌شود؛ و هر کدام را آداب و روش و حدّ و حدودى است، قابل بحث.

مهمان، برکتِ خانه

بعضى، از مهمان گریزانند. برخى هم، مهمان‏‌دوستند. هر کدام هم نشان‌‏دهنده خصلتِ درونى افراد است.

حضرت على(علیه السلام) را اندوهگین دیدند، پرسیدند: یا على! سبب اندوه شما چیست؟ فرمود: «یک هفته است که مهمانى برایم نیامده است!…»(۱)

این کجا؟ و آن که آمدن مهمان را نزول بلا مى‌‏شمارد و کوه غم بر دلش مى‌افتد و عزا مى‏‌گیرد، کجا؟ برکتِ خانه، در آمد و شد مهمان است. مهمان، رحمت الهى است و پذیرایى از مهمان، توفیقى ارجمند است که نصیب هر کس نمى‌‏شود. مهمان حبیب خداست. در ضرب‏‌المثل‌هاى ایرانى است که: «مهمان، روزىِ خود را مى‏ آورد.»(۲) البته این ضرب‏ المثل، از احادیث اسلامى گرفته شده و ریشه‌‏اى دینى دارد. از حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت است که: «الضّیفُ یَنْزِلُ بِرِزْقِهِ…»(۳) مهمان، روزى خود را نازل مى‏‌کند. البته اضافه بر این، گناهان صاحبخانه و میزبان را هم مى‌زداید و این برکتى شگفت است.

باز هم در این زمینه حدیثى از امام صادق(علیه السلام) بشنویم که به یکى از یارانش به نام «حسین بن نعیم»؛ فرمود:

ـ آیا برادران دینى‌ات را دوست دارى؟

ـ آرى.

ـ آیا به تهیدستانِ آنان سود مى‏‌رسانى؟

ـ آرى.

ـ سزاوار است که دوستداران خدا را دوست بدارى. به خدا سوگند، نفع تو به هیچ یک از آنان نمى‌رسد مگر آن که دوستشان بدارى. راستى، آیا آنان را به خانه خودت دعوت مى‌کنى؟

ـ آرى؛ هرگز غذا نمى‌خورم مگر آن که پیش من دو سه نفر یا کمتر و بیشتر از برادران هستند.

حضرت فرمود: ـ آگاه باش که فضیلت آنان بر تو، بیش از برترى تو بر آنان است!(راوى که با شنیدن این سخن به تعجب آمده بود، پرسید:)

ـ فدایت شوم! من به آنان طعام مى‏‌دهم، مرکب خویش را در اختیارشان مى‏‌گذارم، با این حال آنان برتر از منند؟!

ـ آرى! چون وقتى آنان به خانه تو وارد مى‌شوند، همراه خود، آمرزش تو و خانواده‌ات را همراه مى‌آورند و چون مى‌روند، گناهان تو و خانواده‌ات را با خویش مى‌برند.(۴)

کسى که خانه‏‌اى وسیع، امکاناتى فراوان و دستى سخاوتمند دارد، شکرانه نعمت‌هاى الهى را گاهى باید با انفاق و صدقه، گاهى با اطعام و مهمانى، هدیه، دستگیرى از بینوایان، کمک به محرومان و … ادا کند، و گرنه شهرت و ثروت و مال، وبال او خواهد شد.

«ولیمه»، یک سنّت دینى

درباره این که کىْ باید سور و اطعام داد و به چه کسانى و چگونه، در دستورهاى دینى، آداب و نکات فراوانى آمده است که به بعضى اشاره مى‏‌شود.

موارد مهمانى

از توصیه‏‌هاى حضرت رسول به امیرالمؤمنین(علیه السلام) یکى هم این بود: «یا علىّ! لا وَلیمهَ اِلاّ فى خَمسٍ: فى عِرسٍ اَو خِرسٍ او عِذارٍ او وِکارٍ اَوْ رِکازٍ.»(۵)

یا على! جز در این پنج مورد، ولیمه‏‌اى(اطعام و مهمانى‏ دادن) نیست: ازدواج و عروسى، تولّدِ نوزاد، ختنه کردن کودک، ساختن یا خریدن خانه، بازگشت از سفر حجّ.

در این موارد، سزاوار است که انسان به این بهانه و مناسبت، سفره‌‏اى بگسترد، ذبحى کند و مؤمنان را به مهمانى دعوت کند.

در حدیث دیگرى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که فرمود: هر کس مسجدى ساخت، گوسفند چاقى را ذبح کند و از گوشت آن به محرومان بینوا اطعام کند و از خداوند بخواهد که شرّ سرکشانِ جنّ و انس و شیطان‌ها را از او دور کند.(۶)

مهمانى براى هر یک از موارد یاد شده، سنّتى اسلامى است که دلها را به هم مهربان‌تر و صفا و صمیمیّت میان جامعه را بیشتر مى‌کند و اقوام و دوستان، یکدیگر را مى‏‌بینند و آشناتر مى‏‌شوند، روح‌ها شاداب‌‏تر و زندگی‌ها با نشاط‌تر مى‏‌شود. در زندگى اولیاء دین و پیشوایان معصوم(علیهم السلام) نیز، نمونه‏‌هاى فراوانى از این گونه ضیافت‌ها دیده مى‏‌شود؛ از جمله به این نمونه دقت کنید:

امام هفتم، حضرت کاظم(علیه السلام) براى تولّد یکى از فرزندانش ولیمه و اطعام داد و به مدت سه روز در مسجدها و کوچه‌ها، در ظرف‌هایى به مردم «فالوده» داده شد. برخى پشت سر، این کار را بر حضرت عیب گرفتند. وقتى امام کاظم(علیه السلام) شنید، در پاسخ آن عیبجویى، به سنّت انبیاء و روش پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) استناد نمود.(۷)

مهمان‌نوازى

گرچه بادیه‏‌نشینان عرب به مهمان‌نوازى معروفند، همچنین عشایر خودمان در ایران، ولى در بسیارى از شهرها و مناطق، با جلوه‏‌هاى زیباى مهمان‏‌دوستى مواجه مى‏‌شوید. شاید شما هم نام برخى از شهرها و مناطق را به عنوان مهمان‌نواز و مهمان‏‌دوست شنیده‌اید که در این خصلت، مشهورند و زبانزدِ خاصّ و عام. این نیز ریشه در فرهنگ دینى و باورهاى مذهبى دارد و تعلیمى است که از قرآن و دین فرا گرفته‌اند. اساسا دین ما، یکى از مؤثرترین عوامل شکل‌دهنده به «فرهنگ عمومى» در جامعه ایرانى و اسلامى است.

در روایات اسلامى، حتى فصلى به عنوانِ «باب اِقراء الضّیف و اکرامه»(۸) وجود دارد که به تکریم و گرامى داشتن و احترام و پذیرایى از مهمان سفارش مى‌کند و مهمان‏‌دوستى را خوش مى‌دارد و خوشحال شدن از آمدن مهمان را بسیار نیکو مى‌شمارد و خانه بى‌مهمان را دور از فرشتگان مى‏‌داند.

امام باقر(علیه السلام) به نقل از پدرانش از قول حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: «اِذا دَخَلَ الرَّجُلُ بَلْدَهً فَهُوَ ضَیْفٌ عَلى مَن بِها مِنْ اَهلِ دینهِ، حَتّى یَرْحَلَ عَنْهُمْ …»(۹)

هرگاه کسى وارد شهرى شد، او مهمانِ هم‌دینان خودش در آن شهر است، تا آن که آنجا را ترک کند.

وقتى تازه‏‌واردى به یک شهر، مهمان مردم آنجا محسوب شود و آنان وظیفه اکرام و مهمان‌نوازى دارند، ورود مهمان به خانه شخصى یک مسلمان، ضرورت اکرام و پذیرایى بیشترى را داراست. از همین جاست که اگر شهرى پذیراى مهمان‌هاى خارجى، سیل‌زدگان، آوارگان جنگ، آسیب‌دیدگان از زلزله و حوادث و آوارگان از یک کشور همسایه باشد، به حکم وظیفه انسانى و به دستور اخلاقى اسلام، وظیفه آن شهروندان است که با آغوشى باز و گرم و برخوردى کریمانه و بزرگوارانه، مهمان‌نوازى کنند.

از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده است که فرمود: «اَکْرِمُوا الضُّیوفَ وَ اَقْرُوا الضّیوُفَ»(۱۰)،

مهمان‌ها را اکرام و پذیرایى کنید.

پرهیز از اسراف و ریا

هر عمل خیر و شایسته‏‌اى، گاهى دچار برخى آفت‌ها مى‏‌شود. با همه ستایشى که از پذیرایى شایسته از مهمان شده، اگر جنبه تعادل رعایت نشود و به مرز اسراف و ولخرجی‌هایى برسد که اغلب، یا روى چشم و هم‏ چشمى است، یا ریشه در خودنمایى و تفاخر دارد، ناپسند است و همین کار مقّدس و خداپسند، از قداست و محبوبیّت نزد خدا مى‌افتد.

اطعام، با همه ارزشى که دارد، آنجاست که «فِى‏ اللّه‏» و «للّه‏» باشد و به قصد سیر کردن شکمى گرسنه یا شاد کردنِ برادرى مؤمن یا تقویت رابطه‏‌هاى خویشاوندى و صله رحم باشد. درست است که از نعمت الهى باید بهره گرفت، امّا با حفظ حدّ و مرز ارزشى آن و فراتر نرفتن از مرز اعتدال، و انجام دادن آن کار به صورتى خردمندانه و شرع پسند و عرف‏ پذیر!

روزى حضرت امیر(علیه السلام) به «علاء بن زیاد» که خانه‏‌اى وسیع و مجلّل براى خود ساخته بود، فرمود: با این خانه بزرگ، در این دنیا مى‏‌خواهى چه کنى؟ تو در آخرت، به چنین منزل وسیعى بیش از دنیا نیاز دارى؛ مگر آن که بخواهى از همین خانه وسیع دنیوى، به آخرت برسى، مثل این که در این خانه از مهمان پذیرایى کنى، صله رحم نمایى، به بستگانت برسى، حقوقى را که از این خانه بر گردنِ دوست توست ادا کنى. در این صورت، از همین خانه به آخرت مى‌رسى! …(۱۱)

گاهى اصل مهمانى‏ دادن، ریاکارى است. گاهى نوع غذا و محلّ اطعام و کیفیّت سفره ‏چیدن، تظاهر و خودنمایى است. گاهى مهمان‌هاى خاصّ و مدعوّین، شایسته اطعام نیستند، یا با انگیزه‏‌هاى ریاکارانه و حسابگرانه و مصلحت‌اندیشانه دعوت مى‏‌شوند. همه اینها نارواست و هدر دادن نعمت‌هاى الهى.

پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر کس طعامى را از روى ریا و خودنمایى اطعام کند و مهمانى دهد، در روز قیامت، همانندِ آن را خداوند از طعام‌هاى دوزخى به او مى‏‌خوراند.(۱۲) و امام باقر(علیه السلام) فرمود: «ولیمه»، در حدّ یکى دو روز، کرامت و بزرگوارى است، بیشتر از آن، ریا و سُمعه است:

«الوَلیمهُ یَوْمٌ اَوْ یَوْمَیْنِ مَکْرَمَهٌ وَ مازادَ ریاءٌ و سُمعَهٌ».(۱۳)

البته اینها در سور دادن‌ها و مهمانی‌هاى رایج و مرسوم به مناسبت‌هاى یاد شده است. امّا اصل مهمان‏‌دوستى و کرم و اطعام به محرومان، سخاوتى است که هر چه بیشتر و مستمرّتر باشد، بهتر و زیبنده‏‌تر است.

«هاشم»، جدّ بزرگ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، همیشه سفره‌ه‏اى باز داشت و غذاى آماده او و خانه مهیّایش براى عامّه مردم، او را به سیادت و آقایى قریش رسانده بود.

«حاتم طایى»، سخاوتمند معروف عرب، خانه‏‌اى داشت که ملجأ مردم و محلّ امیدِ بینوایان و مسافران و مهمانان مختلف بود.

امام حسن مجتبى(علیه السلام) مهمان‌خانه‏‌اى در منزل داشت که به طور معمول، از طبقات مختلف، به ویژه افراد غریب و بى‌خانه و بینوا و مسافران و یتیمان و محرومان، پیوسته از آن بهره‌مند مى‏‌شدند.

براى کریمان بلندهمّت، «اِطعام» لذّتى بیش از طعام خوردن دارد و حظّ روحى آنان از این رهگذر است.

چه زیباست این کلام مولا على(علیه السلام) که فرمود: «قُوتُ الأَجسادِ الطَّعامُ، وَ قُوتُ الأَرواحِ الأِطعام».(۱۴)

قُوت و غذاى جسم، غذا خوردن است، ولى غذاى روح، اِطعام و غذا دادن.

کسى مى‏‌گفت: بزرگترین لذّت روحى من، وقتى است که عدّه‏‌اى نیازمند و تهیدست را به مهمانى دعوت کنم و آنها سر سفره نشسته و مشغول خوردن باشند و من از دور، این صحنه را نگاه کنم و لذّت ببرم!

مجال سخن درباره مهمانى هنوز هم باقى است، تا فرصتى دیگر.

پایان این نوشته را از «قابوسنامه» مى‌آوریم که توصیه مى‏‌کند: «چون میهمان کنى، از خوبى و بدىِ خوردنی‌ها عذر مخواه که این طبع بازاریان باشد، هر ساعت مگوى که فلان چیز بخور، خوب است! یا چرا نمى‏‌خورى؟ یا من نتوانستم سزاى تو کنم که اینها سخن کسانى است که یک بار میهمانى کنند.»(۱۵)

پی‌نوشت‌ها
 
۱ـ میزان‏ الحکمه، ج۵، ص۵۲۱؛
۲ـ امثال و حکم، دهخدا، ج۴، حرف میم.
۳ـ میزان‏ الحکمه، ج۵، ص۵۲۰، وسائل‏ الشیعه، ج۱۶، ص۴۵۹؛
۴ـ کافى، ج۲، ص۲۰۱، ح۸ و ۹؛
۵ـ وسائل‏ الشیعه، ج۱۶، ص۴۵۴؛
۶ـ همان، ح۴؛
۷ـ همان، ص۴۵۲، ح۲؛
۸ـ بحارالانوار(بیروت)، ج۷۲، ص۴۵۸؛
۹ـ همان، ص۴۶۲؛
۱۰ـ کنزالعمّال، ج۹، ص۲۴۵؛
۱۱ـ نهج‏ البلاغه، خطبه ۲۰۹؛
۱۲ـ وسائل‏ الشیعه، ج۱۶، ص۴۵۵؛
۱۳ـ همان، ص۴۵۶؛
۱۴ـ بحارالانوار، ج۷۲، ص۴۵۶؛
۱۵ـ رهنمون، ص۷۴۸؛

نویسنده: جواد محدثی؛

منبع: پیام زن؛ شماره ۷۱

اخلاق معاشرت(۱۱)

اذن و اجازه

نهاد «خانواده»، از مقدس‌ترین نهادهاست. سلامت و استوارى آن نیز، مورد توجه اسلام است. نوع برخوردها نسبت به تحکیم رشته‏‌هاى این نهاد، یا گسستن پیوندها و آفت‏ خیز کردن آن مؤثر است. اشاره داشتیم که خانواده و خانه، حد و حریمى دارد که باید رعایت شود و مورد تعدّى و «مرزشکنى» قرار نگیرد. تهاجم و تعدّى به این حدود و حقوق، گاهى هم از طریق «نگاه» است که کنترل آن ضرورى است.

چشم‌هاى بى‌بها

آنچه سبب بى‌بهایى چشم‌ها مى‌شود، بى‏‌محابایى آنهاست، یعنى شناختن حریم‌ها و مراعات نکردن حقوق شخصى دیگران و ورود به قلمرو ممنوع. چشم، گوهر ارزنده و نعمت عظیم الهى است و ارزش آن برابر با کل وجود و جان آدمى است، تا آنجا که اگر کسى دو چشم دیگرى را کور کند، دیه کامل یک انسان بر عهده او است.(۱)

و دیه یک چشم، به قدر نصف دیه انسان است. اما همین چشم، اگر نگاه خائنانه کند و به خانه‏‌ها و عورات و اسرار و درون خانه مردم و به نوامیس دیگران نگاه دزدانه کند و در آن حالت، بزنند و آسیب ببیند، دیه ندارد. این، بى‌ارزشىِ چشم ناپاک را مى‏‌رساند که بى‌اذن و به ناروا و حرام، وارد حریم دیگران مى‌شود و مرتکب گناه مى‏‌گردد. فتواى حضرت امام«قدس‏ سره» چنین است:

«دید زدن به خانه مردم و نگاه به نامحرم، گناه است و صاحبخانه حق دارد سنگ یا چیزى به طرف او پرتاب کند و ضمانى هم بر او نیست. حتى اگر به درون خانه‏‌هایى دور، با ابزارى(مثل دوربین قوى) نگاه کند، مثل آن است که از نزدیک نگاه کند. نگاه به درون خانه کسى از طریق نصب آینه نیز همین حکم را دارد.»(۲)

این حرمت‌شکنى براى چشم‌هاى ناپاک، نهایت حرمت‏گذارى براى حقوق شخصى در زندگى خصوصى انسانهاست. در حدیثى از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است:

«هر کس به خانه همسایه‏‌اش سرک بکشد تا به عورتِ مردى یا موى زنى یا بدن او نگاه کند، بر خداوند رواست که او را همراه منافقان به آتش دوزخ افکند …»(۳) و نیز فرموده است:

«مَنِ اطّلَعَ فى بیتٍ بغیر اِذْنِهم فَقَدْ حَلَّ لَهم اَنْ یَفْقأوْا عَیْنَهُ»(۴)

هر کس بى‌اجازه، به خانه‌‏اى دید بزند، آنان حق دارند که چشمش را کور سازند.

در حدیث دیگرى امام صادق(علیه السلام) فرموده است: در چنین حالتى اگر چشمش را معیوب کنند، دیه‏‌اى بر آنان نیست.(۵)

در نقل‌هاى متعددى آمده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه خویش مشغول شانه زدن خود بود ـ و با یکى از همسرانش بود ـ کسى از شکاف در، درون خانه را دید مى‌زد. پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر نزدیک تو بودم، چشمت را با همین شانه درمى‌آوردم (یا:) برخاست به سراغش رفت … که مرد، گریخته و صحنه را ترک کرده بود.(۶)

از این سو، بى‏‌اجازه وارد حریم زندگى کسى شدن تا این حدّ ناپسند است، از آن سو هم سفارش به اجازه گرفتن براى ورود به خانه دیگرى و استیذان و استیناس شده است(که در بخش پیشین، به تفصیل گذشت).

درسى براى نوجوانان

ادب دیگرى که قرآن مى‏‌آموزد و به سلامت خانوادگى و اخلاقى جوانان نابالغ مربوط مى‌شود، اجازه گرفتن براى ورود به اتاق پدر و مادر است. این نکته را، هم خود نوجوانان باید رعایت کنند و هم والدین باید به نحوى شایسته و هنرمندانه و بدون بدآموزى و تحریک، آنان را توجیه کنند.

گاهى پدر و مادر، در اتاق خویش ممکن است به استراحت مشغول باشند، با لباس‌هاى راحت و وضعى متناسب با خواب. سرزده وارد شدن کودکانى که در سنین قبل از بلوغ باشند، ممکن است عوارضى داشته باشد و نوجوانان را به برخى مسایل انحرافى بکشد. اینجاست که باید نوجوانان، در بزنند، اجازه بگیرند و بى‏‌اطلاع و اذن، وارد اتاق دیگران نشوند.

آموزش قرآن این است که هم غلامان و خدمتکاران خانه و هم کودکانى که به سنّ بلوغ جنسى نرسیده‌اند، سه بار و در سه هنگام، اذن بگیرند. این سه وقت عبارت است از:

۱ـ پیش از نماز صبح

۲ـ هنگام استراحت ظهر

۳ـ شب، بعد از عشاء

این سه وقت را قرآن کریم به نام «راز» و «سرِّ» پوشیدنى(عورت) یاد مى‌کند و جز این سه وقت را ـ که معمولاً ممکن است افراد در این مواقع، با لباس زیر و وضع خاص یا نیمه لخت یا بدون پوشش کافى باشند ـ بلامانع اعلام مى‏‌کند.

متن آیه قرآن چنین است: «یا ایّها الّذین امَنوا لِیستأذِنکم الّذینَ ملکتْ اَیْمانُکم و الّذین لَم یبلُغوا الحُلُمَ منکم ثلاث مرّاتٍ: مِن قبلِ صَلوه الفجرِ و حینَ تَضَعون ثیابکم مِن الظّهیرهِ و من بعد صلوهِ العَشاءِ ثلاثُ عَوراتٍ لکم …»(۷)

در این آیه، یک مرحله جلوتر و فراتر از اجازه گرفتن براى ورود به «خانه» را هم مطرح کرده است، یعنى ورود به اتاق شخصى در مواقعى خاصّ.

ممکن است برخى، ترددّ کودکان را نزد بزرگترها، امرى ساده و عادى تلّقى کنند و بچه‏‌ها از این رهگذر، صحنه‌هایى ببینند و با مسایلى رو به‏ رو شوند که برایشان غیر قابل هضم و درک یا بدآموز باشد و به انحراف بیفتند. این مسأله در یک نگاه عام‏تر، به کنترل روابط همسران نسبت به توجه و دیدن و فهمیدن کودکان مربوط مى‌شود که … بماند! و به این اشاره بسنده کنیم و بگذریم، چرا که مسأله چندان مهم است که باید نوشته‏‌اى مفصل و مستقل پیرامون آن نگاشت.

به هر حال، این مسأله به ظاهر ساده و جزیى، از چنان اهمیتى در «تصحیح معاشرت» دارد که قرآن کریم به تفصیل و با ذکر جزئیات به آن پرداخته است، تا خانواده‏‌ها و فرزندان گرفتار بیماری‌هاى روانى و اخلاقى نشوند و از آثار سوء عصبى و روانى نبودن کنترل و حریم در معاشرت‌ها، به خصوص در مورد خلوت‏ سرا و ترددّ و دیدن و فهمیدن کودکان، مصون بمانند.

در پرونده بسیارى از گرفتاران به بیماری‌هاى جنسى و انحرافات اخلاقى از این نوع، اعترافاتى به چشم مى‏‌خورد که نشان‏‌دهنده تأثیر منفى این گونه ولنگاری‌ها و نبودن حریم در معاشرت‌ها است و توجه یافتن کودکان و نوجوانان به برخى از اسرار زندگى خصوصى والدین، که آنان را به گناه مى‏‌کشد، جاى دقت و تأمل است، که حضرت امیر(علیه السلام) فرمود: «کم مِنْ نَظرهٍ جَلَبَتْ حَسْرهً»(۸)، چه بسا نگاهى که حسرت مى‌آورد!

چرا بى‌اجازه؟ بارى … رعایت حریم حقوق دیگران در معاشرت‌ها ما را به بحث از استیذان و استیناس کشاند. ولى سخن اصلى آن است که احترام گذاشتن به این حقوق فردى، شرط اخوّت اسلامى در یک جامعه مکتبى است و پاى‌بندى به این اصول، ضامن تداوم دوستی‌هاست. این عمل بى‏‌اذن و اجازه، تنها مربوط به ورود به خانه و اتاق اشخاص نمى‏‌شود؛ دامنه‏‌اى گسترده دارد.

اگر کسى یادداشتى مى‏‌کند و نامه‏‌اى مى‌نویسد، نباید دزدانه به آن نگاه کرد.

اگر کسى رازى را به امانت نزد ما مى‌گوید، نباید خیانت کرد و اسرارش را فاش ساخت.

اگر کسى کلید خانه، کمد، کیف یا سویچ ماشین و موتور را به دست ما داد، نباید بیش از حدّى که یقین به اذن و رضایت او داریم، در آن تصرف کنیم.

اگر دو نفر با هم صحبت خصوصى مى‌کنند، چه حضورى، چه تلفنى، «گوش ایستادن» و به نجواها گوش کردن و «استراق سمع» کردن و شنود گذاشتن، جایز نیست.

اگر حامل نامه‏‌اى به دیگران هستیم، حق گشودن نامه و مطالعه محتواى آن را نداریم.

اگر پاکتى براى شخصى فرستاده مى‌شود و تأکید مى‌کنند که «شخصا مفتوح فرمایید»، دیگرى حق باز کردن و مطالعه آن را ندارد(مگر با اجازه طرف اصلى).

بى‏‌اجازه نمى‏‌توان سرِ کمد و کیف و جیب و دفتر کسى رفت و چیزى برداشت یا خواند یا تصرّف کرد.

اگر روى جزوه، بولتن یا خبرنامه‏‌اى مُهر «محرمانه» خورده است، یا نقل مطلبى از جایى یا کسى منوط به «اجازه» دانسته شده است، در همه این موارد، بى‏‌اذن کار کردن، نوعى خیانت است و دور از ادب اسلامى و انسانى.

اگر آلبومى «خانوادگى» است، دیگرى بى‌اجازه حق نگاه کردن به آن را ندارد.

اگر گفتند: راضى نیستیم مطالب این دفتر را بخوانى، یا اگر مطلبى و انتقادى و مقاله‌‏اى نوشتند و با نوشتن «امضاء محفوظ» گفتند که راضى به افشاى نام نیستند، افشاى آن خلاف ادب و قانون و وجدان است.

اگر کسى مطلبى را با ما در میان گذاشت و تأکید کرد که: «راضى نیستم به کسى بگویى»، تا چه اندازه رعایت مى‏‌کنیم؟ آیا حاضریم این‌ها را هم جزء حقوق و حدود اشخاص به حساب آوریم و مراعات کنیم؟!

پس، مجموعه آنچه «راز شخصى» و اسرار زندگى خصوصى محسوب مى‌شود، بسیار است. تنها در خانه و اتاق و نامه و راز هم خلاصه نمى‌شود. ممکن است حتى نوعى از غذا و میوه و خوراکى در خانه و یخچال و … کسى باشد ولى دوست نداشته باشد که آن را بدانند. یا یک بیمارى یا نقص عضو و جسم در کسى باشد که نخواهد دیگرى آن را بداند. یا در شرایط بحرانى خاصى قرار داشته باشد که نخواهد مردم بدانند. همه اینها در قلمرو «حریم شخصى» است و ورود به آن «اجازه» مى‏‌خواهد.

گاهى در یک خانواده، یک «اختلاف» است، ولى دوست ندارند که اقوام و آشنایان از این اختلاف باخبر شوند. وسوسه شدن براى پى بردن به آن، و فاش ساختن براى دیگران هم از همین مقوله غیر مُجاز و غیر مأذون است.

«سید قطب»، در اشاره به این نکته لطیف قرآنى و آداب اجتماعى مى‌نویسد: «امروز ما مسلمانان، نسبت به این گونه امور دقیق و ظریف، حساسیت خود را از دست داده‌ایم.

گاهى شخصى به خانه برادرش حمله‏‌ور مى‏‌شود، هر لحظه از لحظات شب و روز که باشد، برایش فرق نمى‏‌کند. آن قدر در مى‌زند تا باز کنند و اگر در به رویش باز نکنند برنمى‏‌گردد تا آن که صاحب‌خانه را به ستوه آورد و در بگشایند.

گاهى در خانه، تلفن وجود دارد و مى‏‌تواند پیش از آمدن، تلفنى تماس گرفته و خبر دهد تا اجازه بدهند یا روشن شود که موقعیت مناسب نیست؛ ولى این راه و شیوه را رها مى‏‌کند تا بى‏‌خبر و بى‏‌موقع وارد شود و بدون قول و قرار قبلى به خانه‏‌اش رود. متأسفانه چنان شده که عرف هم نمى‌پذیرد که اگر چه صاحب خانه ناراحت و رنجیده شود، از آمدنِ بى‏‌خبر و غیر منتظره باز گردد.

ما مسلمانان امروز، سرزده و بى‏‌خبر، هر لحظه که بخواهیم وارد خانه هم مى‌شویم و اگر وقت غذا باشد و غذاى مناسبى پیش ما نیاورد، در دلمان مى‏‌رنجیم؛ یا شب دیرهنگام به خانه کسى مى‌رویم، اگر آخر شب از ما نخواهد که همان جا بخوابیم، در دل رنجیده مى‌شویم، بى‏ آن که به عذر آنان در این گونه مواقع توجه داشته باشیم.

این نشانه آن است که ما هنوز، به ادبِ اسلام و ادب رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مؤدب نشده‌ایم، برده عُرفِ خطاکاریم؛ ولى اگر همین گونه مراعات آداب را در غیر مسلمانان ببینیم، برایمان شگفت جلوه مى‌کند و نمى‏‌کوشیم دریابیم که ریشه این ادب‌ها در شریعت خود ما نهفته است و باید به آن اصل خویش برگردیم …».(۹)

به هر حال، هر چند در نوع ارتباطات، گاهى با خویشاوندان و دوستانِ بسیار صمیمى مواجه هستیم، ولى هرگز این «مجوّز» ورود به «منطقه ممنوعه» از زندگى شخصى آنان شمرده نمى‌شود، مگر آن که «اذن صریح» داشته باشیم.

در روایات، «نگاه» همچون تیرى مسموم از تیرهاى شیطان قلمداد شده است. گاهى «گناه»، در پى یک «نگاه» پدید مى‌آید و اگر کسى نتواند چشم‌ها و پلک‌هاى خود را تحت اختیار و کنترل داشته باشد، به روز سیاه مى‏‌نشیند. حیف است که انسان از راه نگاه، جهنمى شود. به فرموده حضرت على(علیه السلام): چشم‌ها، شکارگاه شیطان است.

(العیونُ مصائد الشیطان»(۱۰)

این سخن نیز از حضرت مسیح(علیه السلام) است که: «ایّاکم وَ النّظَر اِلىَ المحذوراتِ فانّها بَذْرُ الشَّهَواتِ و نَباتُ الفِسقِ».(۱۱)

از نگاه به آنچه «ممنوع» است بپرهیزید، چرا که چنین نگاهى، بذر شهوت و رویش فسق و گناه است.

بکوشیم تا در سخن، نگاه، رفتار، معاشرت و ارتباط، از آنچه خارج از قلمرو «اذن» و «اجازه» قرار دارد، وارد نشویم.

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها
 
۱ـ رساله نوین، امام خمینى، ج۴، ص۲۸۵٫
۲ـ تحریر الوسیله، امام خمینى، ج۱، ص۴۹۲، بحث دفاع(مسایل ۳۷ ـ ۳۸ ـ ۳۹ و ص۴۹۱ مسایل ۳۰ و ۳۱).
۳ـ وسائل الشیعه، ج۱۴، ص۱۴۱٫
۴ـ منهج الصادقین، ملا فتح‏ اللّه‏ کاشانى، ج۶، ص۲۹۲٫
۵ـ وسائل الشیعه، ج۱۹، ص۵۰٫
۶ـ همان، ص۴۸ و ۴۹٫
۷ـ نور، آیه ۵۸(این بحث را در تفسیر نمونه ج۱۴، ص۵۳۸ مطالعه کنید).
۸ـ غرر الحکم.
۹ـ فى ظلال القرآن، سید قطب، ج۶، ص۹۱٫
۱۰ـ غرر الحکم.
۱۱ـ میزان الحکمه، ج۱۰، ص۷۱٫

نویسنده: جواد محدثى

منبع: پیام زن؛ شماره ۷۴

اخلاق معاشرت(۱۳)

ادب

از قیمتى‌‏ترین سرمایه‌ها و میراث‌هاى حیات آدمى، «ادب» است، حتى بالاتر از ثروت و سرمایه است(ادب مرد، به ز دولت اوست).

در برخوردها چیزى به زیبایى و جذابیت ادب نمى‌‏رسد. باید آن را آموخت، به کار بست تا روابطى سالم و احترام‌آمیز و پایدار میان افراد، حاکم شود. اما همین واژه متداول و مشهور، گاهى تعریفى ناشناخته و حدّ و مرزى مبهم دارد. از این‏ رو، مناسب است که بر مفهوم و جایگاه و شرایط آن، تأملى مجدد داشته باشیم و بدانیم که براستى «ادب چیست؟»؛ این صفت که سرمایه ارزشمند رفتارى انسان و رسالت پدر و مادر و مربى است بر چه پایه‌هایى استوار است؟ آیا یک خصلت درونى است؟ آیا رفتارى اجتماعى است یا حالتى روحى؟ رمز این که انسان از افراد مؤدب، خوشش مى‌آید چیست؟

وقتى سخن از «ادب» به میان مى‌آید، نوعى رفتار خاصّ و سنجیده با افراد پیرامون(از کوچک و بزرگ و آشنا و بیگانه) در نظر مى‏‌آید. این رفتار که از تربیت شایسته نشأت مى‌‏گیرد، به نحوه سخن گفتن، راه رفتن، معاشرت، نگاه، درخواست، سؤال، جواب و … مربوط مى‌‏شود.

ادب، هنرى آموختنى است. مى‏‌توان گفت: «ادب، تربیت شایسته است»، خواه مربى، پدر و مادر باشد، یا استاد و مربى.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: پدرم مرا به سه نکته ادب کرد … فرمود: هر کس با رفیق بد همنشینى کند، سالم نمى‌‏ماند و هر کس که مراقب و مقید به گفتارش نباشد پشیمان مى‌گردد و هر کس به جاهاى بد، رفت و آمد کند، متهم مى‌‏شود: «ادّبنى ابى بثلاثٍ … قال لى: یا بُنىَّ! مَنْ یَصْحَبْ صاحبَ السوءِ لا یسلِمْ و مَن لا یقیّدْ الفاظَهُ یَنْدَم و مَن یَدْخُلْ مداخِلَ السّوءِ یُتَّهمْ».(۱)

آنچه در این حدیث مطرح است، ضابطه داشتنِ «دوستى» و «گفتار» و «معاشرت» است. دوست دارى با تو چگونه رفتار کنند؟ مگر نه این که مى‏‌خواهى تو را با احترام یاد کنند؟ خوبی‌هایت را بگویند؟ نام و لقب زشت بر تو نگذارند؟ مگر نه این که از توهین و تحقیر و استهزاى دیگران نسبت به خودت ناراحت و رنجیده مى‏‌شوى؟ مگر نه این که دوست دارى در جمع مردم، مورد تکریم و تشویق و توجه قرار گیرى؟

یکى از نکات مهم مربوط به معاشرت، آن است که آنچه را درباره خود نمى‌پسندى، درباره دیگران هم روا ندانى و آنچه نسبت به خویش دوست مى‌دارى، براى دیگران هم بخواهى و آنچه را در کار دیگران زشت مى‏‌شمارى، براى خود نیز زشت بدانى.

اگر از کارهاى ناپسند دیگران انتقاد مى‌کنى، همان کارها و صفات در تو نباشد. این نوعى «خود ادب کردن» است و کسى به این موهبت دست مى‌یابد که از فرزانگى و هوشیارى و عقلانیّتى تیز و بصیر برخوردار باشد. به فرموده حضرت امیر(علیه السلام):

«کفاک اَدبا لِنَفْسِکَ اِجتنابُ ما تَکْرَهُهُ مِنْ غیرِکَ»(۲)

در ادب کردن تو نسبت به خویشتن، همین تو را بس که آنچه را از دیگرى ناپسند مى‌بینى، از آن پرهیز کنى.

هر کس حدّ و مرز خود را بشناسد و از آن فراتر نرود، داراى ادب است. بى‏‌ادبى، نوعى ورود به منطقه ممنوعه و پایمال کردن حدّ و حریم در برخورده است. این سخن بلند علوىّ را هم در این زمینه بخوانیم که فرمود:

«اَفْضَلُ الأدبِ اَنْ یَقِفَ الإنسانُ على حَدِّهِ و لا یَتَعدّى قَدْرَهُ»(۳)

برترین ادب، آن است که انسان بر سر حدّ و مرز و اندازه خویش بایستد و از قدر خود فراتر نرود.

ادب، به خودى خود، یک ارزش اخلاقى و اجتماعى است و ارزش‏‌آفرین، هم براى فرزندان، هم براى اولیاء که تربیت‏‌کننده آنانند. ادب در هر که و هر کجا باشد، هاله‏‌اى از محبت و مجذوبیت را بر گرد خود پدید مى‌‏آورد و انسان با ادب را عزیز و دوست‏ داشتنى مى‌‏کند. ادب، خودش یک سرمایه است و هر سرمایه‌اى بدون آن بى‏‌بهاست. مدالى است بر سینه صاحبش که چشم‌ها و دل‌ها را خیره و فریفته مى‌سازد.

آراستگى هر چیزى، به چیزى است. آن گونه که علم، با حلم آراسته مى‌‏گردد، و شجاعت، با گذشت و عفو زینت مى‌یابد، و ثروت، با انفاق و بخشش، ارزش پیدا مى‌کند، حسب و نسب هم با ادب، ارج مى‌‏یابد. شرافت نسب و اعتبار خانوادگى و آبرو و وجهه اجتماع، بدون داشتن ادب، آرایشى سطحى بر چهره‌اى زشت است.

این سخن حضرت على(علیه السلام) است که: «لا شَرَفَ مَعَ سُوءِ الأدبِ»(۴)

با بى‌‏ادبى، هیچ شرافتى نیست.

کسى که بى‌‏اصل و تبار و نسب و حسب باشد، اگر ادب داشته باشد، شرافت مى‏‌یابد. ادب، حتى نسب و تبار نامناسب را هم مى‏‌پوشاند. کلام امیرالمؤمنین(علیه السلام) چنین است: «حُسْنُ الأدبِ یَسْتُرُ قبیحَ النَّسَبَ»(۵)

نشانه‌ها و جلوه‏‌ها

هر یک از ادب و بى‏‌ادبى، نشانه‌ایى دارد. شناخت ادب هم جز با توجه به نمودهاى بى‏‌ادبى میسر نمى‏‌گردد. این نمودها و نشانه‌ها و علایم، هم در گفتار نمایان است، هم در رفتار و برخورد. اگر عاقلانه زیستن و متانت در گفتار و وقار در رفتار، نشانه ادب است، بى‏‌خردى، گفتار زشت، بددهانى، تندخویى، زشت‏‌گویى، دشنام و توهین، سبک‌سرى و خیره‏‌سرى، لجاجت و عناد و … هم بى‌ادبى است. اگر کنترل دوستی‌ها و معاشرت‌ها ادب است، بى‏‌ادبى یعنى رفت و آمد با افراد ناباب و بى‏‌دقتى در گزینش دوستان و بى‏‌تعهدى در مجالست‌ها و رفاقت‌ها.

آن که زشت‌‏گفتار و بدزبان است، به تعبیر حضرت على(علیه السلام)، از ادب بى‌بهره است: «لا اَدَبَ لِسَّئىِ النُّطْقِ».(۶)

کسى که در برخورد با افراد، حاضر نیست از آنان با عظمت و تکریم یاد کند و مدام به استهزاء دیگران و غیبت آنان مشغول است، آن که یاوه دیگران را با یاوه و دشنامشان را با دشنامى زشت‏‌تر پاسخ مى‏‌دهد، آن که در مجالس و محافل و صف‌ها، رعایت حق دیگران و نظم و مقررات و سکوت و نوبت را نمى‌کند، آن که حاضر نیست به حرف دیگران گوش دهد، کسى که در گفتگو و بحث، داد مى‌‏زند، گلو پاره مى‌‏کند و جانب انصاف و حق را مراعات نمى‏‌کند، آن که … اینها همه نشانه‌هایى از فقدانِ ادب است. از آن سو، مراعات آداب در خوردن، آشامیدن، لباس پوشیدن یا لخت بودن، خلال کردن، دهن‌درّه، سرفه، عطسه و … نشان ادب است.

بى‌ادبى، بى‏‌اعتنایى به حقوق و شخصیت و حرمت انسانهاست. اگر کسى هنگام عطسه، آب دهان به سفره و صورت بیفکند، یا به طرز مشمئزکننده‌اى غذا بخورد، یا به جاى تقدیم دو دستىِ نامه و وسیله و ابزار، آن را پرت کند یا حتى یک دستى بدهد، یا هنگام مطالعه شما، سر و صدا کند، یا هنگام خلوت، سرزده وارد اتاقتان شود، و اجازه ورود نگیرد، اینها نمونه‌هایى از مراعات نکردن ادب اجتماعى است.

جالب این است که اسلام براى همه این موارد، دستورالعمل دارد. «تربیت اسلامى» و اخلاق مکتبى، همه دستورها و «باید» و «نباید»هایش، «ادب‏ آموزى» است. کسى که پاى‌بند تعالیم دین نباشد، از حوزه ادب به وادى بى‏‌ادبى پاى نهاده است.

ادب از که آموزیم؟ رفتار نیک دیگران، بر انسان تأثیر مثبت مى‌‏گذارد. این امرى روشن و طبیعى است. ناپسندی‌هاى اخلاقى مردم نیز تأثیر سوء مى‏‌گذارد. این هم عادى است. هنر انسان‌هاى فرزانه و هوشمند، آن است که از رفتارهاى ناپسند دیگران هم عبرت و درس مى‌آموزند. هم نیکان الگوى نیکى‌اند، هم بدان سرمشق بدى براى غافلان. اما عاقل‌تر کسى است که از بدی‌ها راه خوبی‌ها را مى‌‏آموزد. این همان حکمتِ لقمانى است که از فرزانگى او سرچشمه مى‌‏گیرد. به قول سعدى: «لقمان را گفتند: ادب از که مى‌‏آموختى؟ گفت: از بى‌ادبان، که هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، از فعل آن پرهیز کردم.»(۷) و اگر جز این بود، لقمان به لقبِ «حکیم» مشهور نمى‌شد.

آرى… ادب آموختن از بى‌ادبان. همچنان که باید کم‌حرفى را از ورّاجان پرحرف و بیهوده‌گوى الهام گرفت. بزرگوارى و کرامت نفس را هم باید از زشتىِ کارِ تنگ‏‌نظران و خسیس‏‌طبعان فرا گرفت. هیچ کس از زشتى و بدى، خوشش نمى‏‌آید. پس چرا ما خود را از آن پاک نسازیم که محبوب شویم؟ اگر از زشتی‌هاى دیگران، آموختیم که به خوبی‌ها روى آوریم، «استاد اخلاقِ» ما در درون خودمان نهفته است. این روش، شیوه آموخته از امیر مؤمنان(علیه السلام) است که فرمود:

«اِذا رَأیتَ فى غَیْرِکَ خُلْقا ذَمیما فَتَجَنَّبْ مِنْ نَفْسِک اَمثالَهُ».(۸)

هر گاه در دیگرى اخلاق ناپسندى را دیدى، بپرهیز که آن گونه رفتار در خودت نباشد!

عیساى مسیح هم همین روش را داشت. از او پرسیدند: چه کسى تو را ادب آموخت؟ فرمود: کسى مرا ادب نکرد. من، زشتى جهل را دیدم و از آن پرهیز کردم.(۹)

نشست و برخاست و انس و معاشرت با افراد مؤدب، خلق و خوى و رفتارمان را به زینت «ادب»، مى‌آراید.

از ادب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)

رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) که اسوه ایمان و الگوى اخلاق و ادب و رفتار نیکو است، خود را ادب کرده پروردگار دانسته و مى‏‌فرماید:

«اَدَّبَنى رَبّى فَاَحْسَنَ تأدیبى»(۱۰)

پروردگارم مرا ادب کرد و نیکو ادب کرد!

«سیره پیامبر»، یک کتابِ ادب‏ آموزى است. رفتار پیامبر، نمونه عالى اخلاقى و معاشرت والاست. به چند نمونه از ادبِ برخورد پیامبر با دیگران اشاره مى‏ کنیم:

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با هر کس رو به‏ رو مى‏‌شد، سلام مى‌داد، هم به کوچک، هم بزرگ.(۱۱)

هیچ گاه پاى خود را پیش کسى دراز نمى‌‏کرد.

هنگام نگاه، به صورت کسى خیره نمى‌شد، با چشم و ابرو به کسى اشاره نمى‌کرد، هنگام نشستن، تکیه نمى‌داد.(۱۲)

وقتى با مردم دست مى‏‌داد و مصافحه مى‏‌کرد، هیچ گاه دست خود را عقب نمى‌‏کشید، تا طرف مقابل دست خود را بکشد.(۱۳)

هیچ خوراکى را مذمّت نمى‌‏کرد.(۱۴)

به هیچ کس دشنام و ناسزا نمى‌‏گفت و سخن ناراحت‏‌کننده‌اى بر زبان نمى‏‌آورد و بدى را با بدى پاسخ نمى‌‏گفت.

زیرانداز خود را به عنوان اکرام، زیر پاى کسى که خدمتش مى‏‌رسید پهن مى‌‏کرد.(۱۵)

از روز بعثت تا دم مرگ، هرگز در حال تکیه دادن غذا نخورد.(۱۶)

هدیه افراد را(هر چند اندک و ناچیز) قبول مى‌‏کرد.(۱۷)

بیشتر اوقات، رو به قبله مى‏‌نشست.(۱۸)

زانوهایش را پیش اشخاص، باز نمى‏‌کرد و بیرون نمى‏‌آورد.

بر تندخویى غریبه‏‌ها در سؤال و درخواست و سخن صبر مى‌‏کرد.

هیچ کس را ملامت و سرزنش نمى‏‌کرد و در پى کشف اسرار دیگران نبود.(۱۹)

خنده‏‌هایش تبسم بود و هرگز قهقهه سر نمى‏‌داد.(۲۰)

بسیار شرمگین و با حیا بود.

سخن کسى را قطع نمى‌‏کرد.

از جلوى خودش غذا مى‏‌خورد. کار افراد را به هر شکلى راه مى‌انداخت و … بسیارى از فضایل برجسته دیگر که همه حاکى از روحى بلند و اخلاقى والا و ادبى متعالى بود.

ادب در معاشرت، میزان رشد و شعور انسان است و هر کس به اندازه‌اى مى‌‏ارزد که ادب دارد. عیار سنجش قیمت انسانى افراد، «ادب» آنان است. وقتى مى‌‏توان با «ادب»، دلها را خرید و هنگامى که «ادب داشتن»، نشانه ایمان و وسیله تقرّب به خدا و محبوبیت نزد خالق و خلق است، چرا از سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و سیره اولیاء دین(علیهم السلام)، ادب نیاموزیم؟ … آرى، ادب در گفتار و کردار، در خانه و جامعه، با کوچک و بزرگ، با خودى و غریبه، در همه جا … و با همگان!

پی‌نوشت‌ها
 
۱ـ بحارالانوار، ج۷۵، ص۲۶۱؛
۲ـ میزان الحکمه، ج۱، ص۷۲؛
۳ و ۴ و ۵ و ۶ـ غررالحکم.
۷ـ گلستان سعدى، باب ۲، حکایت ۲۰؛
۸ـ میزان الحکمه، ج۱، ص۷۰، حدیث ۳۷۴؛
۹ـ ما ادّبنى احدٌ رأیتُ قبحَ الجهلِ فجانبتُه(بحارالانوار، ج۱۴، ص۳۲۶).
۱۰ـ میزان الحکمه، ج۱، ص۷۸؛
۱۱ـ سنن النبى، علامه طباطبایى، ص۴۱، ۴۳ و ۷۵؛
۱۲ـ همان، ص۴۵، ۴۶، ۴۷، ۷۳ و ۶۱؛
۱۳ و۱۴ـ همان، ص۴۱ و ۴۷؛
۱۵ـ همان، ص۷۵ و ۷۶؛
۱۶ـ بحارالانوار، ج۱۶، ص۲۳۷؛
۱۷ و ۱۸ـ همان، ص۲۲۷ و ۲۴۰؛
۱۹ـ مکارم الاخلاق، ص۱۷، ۱۵ و ۱۳؛
۲۰ـ سنن النبى، ص۷۵؛

جواد محدثى

منبع: پیام زن؛ شماره ۷۶