جهل

نوشته‌ها

انگیزه های گرایش انسان به خدا

اشاره:

سرچشمه و انگیزه گرایش انسان به خدا چیست؟ یعنی بر اثر چه علل و عواملی مفهوم خدا در ذهن بشر خطور کرده است؟ آیا در روزهای نخستین تاریخ بشری کسی انسان ها را با اندیشه ی وجود خدا آشنا ساخت یا علل و شرایط اجتماعی و محیطی موجب پیدایش چنین مفهومی شد؟ و اصولاً آیا علت گرایش انسان به خدا بر اثر یک عامل بوده و یا عواملی چند دست اندرکار بوده اند؟ در نوشتار به این پرسشها پاسخ داده شده است.

 

تحقیق و بررسی پیرامون موضوعات فوق به وسیله جمعی از مردم شناسان و جامعه شناسان انجام گرفته است. مردم شناسان با مطالعه در آداب و رسوم و فرهنگ اقوام و قبایل بومی که در آفریقا، استرالیا، امریکای شمالی و اقیانوسیه به سر می برند دریافته اند که این اقوام از نظر تکامل اجتماعی شبیه اقوام و انسان های دوران نخستین تاریخ هستند.

بنابراین با مطالعه عقاید و اندیشه های این اقوام می توان به ریشه های گرایش انسان های اولیه به خدا و مذهب پی برد.

اساسً مهمترین راه شناخت اندیشه ها و افکار انسان های دوران نخستین حیات بشری به وسیله مطالعه زندگی و فرهنگ قبایل ابتدایی جوامع به دور از تمدن کنونی میسر است. فرانسیس گالتون Francis Galton، ادوارد تایلور Edward Tylor، جیمز فریزر James Frazer، هربرت اسپنسر Herbert spencer، گیلن Gillen امیل دورکیم از جمله محققانی هستند که در زمینه آداب و رسوم اقوام ابتدایی بویژه گرایش های مذهبی آنان به مطالعه پرداخته اند.

تایلور با تألیف کتاب فرهنگ بدوی، تحقیق در پیشرفت علم الاساطیر، فلسفه و هنر primitive culture,Research in progress of Mythology philosophy,and Art. در سال ۱۸۷۱ و فریزر با تألیف کتاب شاخه طلایی The Golden Bough که در دوازده جلد به سال ۱۸۹۰ منتشر ساخته اند، تحقیقات ارزنده ای درباره مذاهب و ادیان ابتدایی نموده اند.

اگرچه تفسیرها و دیدگاه های این دو محقق مورد انتقاد قرار گرفته است، ولی به هر جهت نمی توان منکر کوشش هایشان شد.

به طور کلی مردم شناسان و پژوهشگرانی که پیرامون انگیزه های گرایش به خدا به تحقیق پرداخته اند، حدود پانزده نظریه ارائه داده اند که اکثر آنها فرضیاتی بیش نیست، یعنی اظهارنظرهایی است که به گفته خودشان از نظر علمی مسلم و قطعی نمی باشد.

ساموئیل کینگ در این باره چنین می گوید:

« منبع مذهب مستور از اسرار است. از میان نظریه های بی شمار دانشمندان در این خصوص برخی منطقی تر از دیگران به نظر می رسد، لکن حتی بهترین این نظریه ها از لحاظ اثبات علمی محل ایراد است و از دایره تصور منطقی خارج نیست و به همین جهت بین جامعه شناسان در پیرامون منبع مذهب اختلاف نظر شدیدی وجود دارد. فقط همه آنان تقریباً در این نظریه هم داستانند که مذهب نیز مانند دیگر تاسیسات اجتماعی بر اثر برخی از نیازمندی های بشر و یا بر اثر شرایط زندگی وی در روی زمین پدید می آید.»(۱)

قبل از نقد و بررسی این فرضیات به طور اجمال به شرح هر یک از آنها می پردازیم:

۱. ترس:

عده ای از دانشمندان می گویند که انگیزه ی گرایش بشر به خدا ترس از عوامل طبیعی بوده است. یعنی چون انسان های اولیه از طوفان سیل و رعد و برق و … می ترسیدند. به ناچار برای به دست آوردن آرامش معتقد به خدا شدند تا آنها را در برابر حوادث محفوظ نگاه دارد.

۲. جهل:

جمعی معتقدند که انگیزه گرایش انسان به خدا، بی خبری وی از اسرار طبیعت بوده است؛ یعنی چون افراد اولیه حوادثی نظیر خسوف و کسوف و … را می دیدند، ولی علل آنها را نمی دانستند معتقد به عوامل ماوراء طبیعی از جمله خدا یا خدایان شدند.

۳. تخیل و توهم:

مطالعه تاریخ تکامل عقاید بشری گروهی از دانشمندان را بر آن داشته تا بگویند که مفهوم خدا ساخته شده ذهن آدمی است و اگر بشر گرایش به مبدیی دارد آن مبدأ چیزی جز ساخته های قوه ی تخیل آدمی نیست.

۴. نظریه اقتصادی:

مارکسیست ها معتقدند که اندیشه وجود خدا را در طول تاریخ طبقه استثمارگر به وجود آورده اند، تا به وسیله آن طبقات زحمتکش و رنجبر جامعه را تحقیق و تخدیر کنند.

۵. نیازهای روحی:

چون بشر همواره با مخاطرات و حوادث فراوانی مواجه است در نتیجه به هنگام کودکی با اتکا به پدر و مادر خطرات موجود را از خود دور می سازد، ولی پس از دوره ی بلوغ چون به ناتوانی آنها پی می برد معتقد به خدا می شود تا با اتکا به او به هنگام مواجه با حوادث آرامش پیدا کند.

۶. عقده های روحی:

اعتقاد به خدا بر اثر وجود عقده های روانی و اضطراب های ناشی از غریزه پیدا شده و مذهب نوعی از بیماریهای نوروزی است.

۷. مساله جنسی:

علت اساسی گرایش به خدا مسائل جنسی است. یعنی در دوران اولیه تاریخ بشری ممنوعیت ازدواج با محارم و پیدایش تابو و … موجب شد تا اعتقاد به خدا به فکر انسان خطور کند.

۸. آداب و رسوم اجتماعی:

بعضی از جامعه شناسان معتقدند که فکر وجود خدا را اجتماع ایجاد نموده، و این اعتقاد مساله ای مجزا از اجتماع نیست.

بنابراین نظریه آداب و رسوم اجتماعی و احساسات و عواطف انسانی موجب پیدایش اندیشه خدا شده است.

۹. شانس و بخت و اقبال:

چون در زندگی انسان های اولیه حوادثی پیش آمد و خوشبختی آنها را از میان می برد، گروهی برای به دست آوردن نیک بختی دست به دامان ماوراء طبیعت و خدا زدند، و بدین وسیله فکر وجود خدا در مغز بشر خطور کرد.

۱۰. اعتقاد به وجود روح:

پس از آنکه در نخستین دوران تاریخ بشری گروهی معتقد به وجود روح شدند، از آنجا اعتقاد به جهان ماوراء طبیعت و به دنبال آن گرایش به خدا پیدا کردند.

۱۱. عقیده به جادو:

بعضی از جامعه شناسان می گویند که بر اثر اعتقاد به جادو . که آن خود بر اثر علل و عواملی به وجود آمده است . بشر گرایش به خدا و ماوراء طبیعت پیدا نمود.

۱۲. وحدت جویی:

پی بردن به وحدت جهان هستی موجب گردیده تا بشر به شناخت خدا نایل آید.

۱۳. قانون علیت:

از وقتی که انسان های اولیه پی به قانون « علیت » بردند، اعتقاد به خدا به ذهن آنها راه یافت، زیرا دریافتند که چون هر چیزی علتی می خواهد، پس بناچار باید جهان آفرینش نیز پدید آورنده ای داشته باشد.

۱۴. نظم جهان هستی:

مطالعه جهان آفرینش و مشاهده نظم آن موجب شد تا بشر پی به وجود نظم دهنده طبیعت ببرد و از اینجا بود که افراد انسانی گرایش به خدا پیدا کردند.

۱۵. فطرت:

از آنجایی که در درون انسان غرایز و فطریات گوناگونی هست، کششی درونی نیز در وی بوده و هست که از آن به نام حس مذهبی می توان نام برد که وجود همین بعد روحی در روان افراد عامل اساسی گرایش بشر به خدا بوده و هست.

برای مطالعه نظریه های فوق می بایست به نکات زیر توجه کرد:

۱. بسیاری از دانشمندان نه تنها می خواهند که با فرضیات خود گرایش به خدا را در دوران اولیه تاریخ بشری توجیه کنند، بلکه می کوشند تا اثبات کنند که عوامل مزبور امروزه نیز جزء انگیزه های گرایش به خداست. مانند نظریه های ترس و نیازهای روحی.

۲. بعضی از محققین گرایش به خدا را با اعتقادات مذهبی اشتباه کرده و به جای بررسی انگیزه های گرایش به خدا به بررسی علل گرایش به مذهب ( اعتقادات و رفتارهای مذهبی) پرداخته اند. مانند نظریه ی آداب و رسوم اجتماعی.

۳. مطالعات و تحقیقات دانشمندان پیرامون علل گرایش انسان به خدای از روی پژوهش در زندگی و افکار اقوام بدوی کنونی انجام شده است.

شکی نیست که تنها با مطالعه در زندگی و آداب و رسوم انسان های اولیه نمی توان پی به علل گرایش انسان های دوران اولیه و انسان های پیشرفته امروزی برد.

به بیان دیگر مردم شناسان و جامعه شناسان به طور عموم مطالعه ی خود را به انسان های اولیه اختصاص داده اند و اینکه این انسان ها چه تصور و دریافتی از خدا و مذهب دارند. شکی نیست که این مطالعات در حد خود قابل ارزش است، اما برای این که یک نظریه کلی ارائه شود کافی به نظر نمی رسد. برای ارائه یک نظریه کلی باید به مطالعه ی عقاید انسان های گوناگون آن هم در قرون و اعصار مختلف پرداخت تا ریشه ای همیشگی برای گرایش انسان به خدا بتوان ارائه کرد.

فروید Freud درباره اینکه مطالعه اندیشه های اقوام به تنهایی برای ارائه یک نظریه کلی کافی نیست، مطالب مهمی را مطرح می کند. وی در کتاب توتم و تابو در این مورد چنین می گوید:

« شاید مفید باشد از مشکلاتی که در ضمن کوشش برای حصول یقین در این قلمرو پیش می آید . و باید با آن مقابله شود .، از قبل خوانندگان را آگاه سازیم. مشکل نخستین این است که، کسانی که مشهودات را ضبط و جمع آوری می کنند، همان افرادی نیستند که آن گزارش ها را مورد بحث و بررسی قرار می دهند. افراد گروه اول، سیاحان و مبلغان هستند.

درحالی که گروه دوم شامل دانشمندانی است که شاید هم هرگز موضوع تحقیقات خود را به چشم ندیده اند.

تفاهم با انسان های بدوی کار آسانی نیست. ناظران همه با زبان آنها آشنایی ندارند و ناچارند به مترجمان متوسل شوند یا زبان انگلیسی کمکی را به کار ببرند. انسان های بدوی، وقتی موضوع مربوط به امور بسیار خصوصی رسومشان باشد میل و رغبتی به دادن اطلاعات از خود نشان نمی دهند و به خارجیان جز آنها که مدتی مدید در میانشان به سر برده اند، اعتماد نمی کنند و به دلایل مختلف، اغلب اطلاعات نادرست و غلط به ما می دهند.

به علاوه نباید فراموش کرد که اقوام بدوی نه تنها نورس و جوان نیستند، بلکه از لحاظ قدمت همپای متمدنترین ملل هستند و نباید انتظار داشت که افکار و بنیادهای ابتدایی آنها، دست نخورده و بی کمترین تغییر تا روزگار ما برحال خود مانده باشد، برعکس، مسلم است که در میان بدویان، از جمیع جهات تحولاتی عمیق روی داده است، به نحوی که در میان اندیشه ها و معتقدات فعلی آنها، هرگز نمی توان تشخیص داد که کدام یک شکل ثابت گذشته را می رساند و کدام یک تغییر شکلی از گذشته دور است، بحث های پایان ناپذیر بین مصنفان بر اینکه در میان ویژگی های یک فرهنگ بدوی، چه اموری را باید ابتدایی و چه چیزهایی را لاحق تلقی کرد، از همین جا سرچشمه گرفته است.

بنابراین تشخیص حالت بدوی، مسأله ای است که برای حلش باید هم چنان تلاش شود. مشکل دیگر این است که حالت روحی و فکری انسان ابتدایی را نمی توانیم در خود احساس کنیم. درک ما از آنها به اندازه ی درکمان از کودکان، ناقص و ناچیز است و همیشه در معرض آن هستیم که رفتار و احساسات انسان بدوی را بر اساس کیفیات نفسانی خودمان تعبیر و تفسیر کنیم».(۲)

۴. عموم کسانی که درباره ی علل گرایش انسان به خدا به فرضیه سازی و نظریه پردازی پرداخته اند، به این جهت بوده که چون اعتقاد به خدا نداشته اند، کوشیده اند تا انگیزه های غیر عقلی و غیر فطری برای این موضوع ارائه کنند، تا بدین وسیله برای عدم ایمان خود به خدا دلیل بیشتری ارائه دهند. به طور مثال مارکسیست ها که از یک سوی اعتقاد به خدا ندارند و از سوی دیگر طرفدار ماتریالیسم تاریخی هستند و تاریخ را به مراحلی تقسیم می کنند و برای هر دوره ای بر اساس جبر تکاملی ویژگی هایی را در نظر می گیرند، ناگزیرند تا عامل گرایش به خدا را جز به وسیله زیر بناهای تولیدی با هیچ عامل دیگری توجیه نکنند.

۵. اکثر جامعه شناسان هنگام مطالعه و پژوهش به جای آنکه واقعیت را آن گونه که دیده اند ارائه دهند شروع به قضاوتهای ارزشی کرده و آراء و نظریات قبلی و دریافت های ذهنی خود را در نتیجه گیری تحقیقات خود ارائه می دهند.

نکته مهم دیگر اینکه جامعه شناسان فقط به مطالعه ی مذهب حاکم بر جامعه و آداب و رسوم مذهبی پرداخته و می کوشند تا نقش مذهب موجود را در رابطه با پدیده های اجتماعی مطالعه کنند، بدون آنکه به ریشه ها و عوامل درونی که احیاناً موجب گرایش انسان به خدا شده بپردازند. به طور مثال طرفداران نظریه تکاملی که قبل از تحقیق درباره ی خدا و مذهب عینک تکامل گرایی را به چشم زده اند، می کوشند تا مسأله ی خدا را نیز در رابطه با تکامل اجتماعی توجیه کنند.

به بیان دیگر هر یک از دانشمندان که درباره ی مسأله ی گرایش انسان به خدا بحث کرده اند کوشیده اند تا این مسأله را در رابطه با اصل موضوعی تفکر خود بررسی کنند. به طور مثال چون فروید همه ی مسائل بشری را با عینک روانکاوی می نگرد، آن هم به رنگ غریزه جنسی، بناگزیر مسأله خدا و مذهب را نیز از این دیدگاه تفسیر می کند. امیل دورکیم نیز که اصالت اجتماع را محور فکر و اندیشه خود قرار داده بناچار گرایش به خدا را نیز جز در این رابطه قابل توجیه نمی داند و هم چنین مارکس و دیگران.

۶. بسیاری از پژوهشگران به هنگام تحقیق پیرامون این موضوع تصور کرده اند که انسان ابتدایی نیز . با اندیشه و فکر محدودش . باید همان خدایی را مورد گرایش قرار می داده که بزرگترین فیلسوفان ماوراالطبیعی بدان معتقدند.

این هم یک اشتباه بزرگ است که در بررسی ها و ارزیابی های دین شناسان و مردم شناسان و جامعه شناسان هنگام مطالعه ی عقاید انسان های ابتدایی در مورد خدا و مذهب راه یافته است. از این محققان باید سؤال کرد که آیا در این عصر علم و دانش عموم معتقدین به خدا، خدا را مانند متفکران و فیلسوفان الهی می شناسند که ما از انسان های ابتدایی انتظار شناخت درست خدا را داریم؟ آیا مگر اعتقاد انسان های روزگار ما به خدا عاری از خرافات و اوهام است که ما از انسان ابتدایی انتظار داریم که آنها خدا را عاری از هرگونه تصور غلطی درک کنند.

۷. اشتباه دیگر اکثر دانشمندان از اینجا ناشی شده که به هنگام مطالعه در ادیان رمزها و سمبلها را امری حقیقی تصور نموده اند. به طور مثال توتمیسم را که برای مطالعه گرایش به خدا در نظر گرفته اند امّا متوجه نشده اند که توتم ها عموماً علامت ها و سمبل هایی برای امور مقدس می باشند.

پی نوشت:

  1. جامعه شناسی ص ۱۳۱.
  2. توتم و تابو صص ۴۰.۱۳۹.

منبع مقاله : نصری، عبدالله؛ (۱۳۷۳)، خدا در اندیشه ی بشر، تهران: انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی، چاپ اول

اجناس صفات رذیله‏

اشاره:

فضایل و رذایل اخلاقی دارای اجناسی هستند که صفات متعددی را در تحت خود قرار می دهند. البته به دلیل اینکه این صفات دارای مراتب هستند و در بین افراط و تفریط مراتب مختلفی وجود دارد. در فضایل اخلاقی حد وسط آن را می توان فضیلت شمرد و خروج آز به سوی افراط و تفریط نیز به رذیله تبدیل می شود. در نوشته کوتاه به این مطالب مربوط به این موضوع اشاره شده است.

 

شکى نیست که در مقابل هر صفت نیکى، خلق بدى است که ضد آن است. با توجه به اینکه اجناس همه فضایل چهارند، پس معلوم مى‏ شود که اجناس صفات رذایل نیز چهارند:

اول: جهل، که ضد حکمت است.

دوم: جبن، که ضد شجاعت است.

سوم: شره، که ضد عفت است.

چهارم: جور، که ضد عدالت است.

لیکن این به حسب «مؤدّاى نظر»[۱] است، اما تحقیق مطلب آن است که: از براى هر فضیلتى حدى است مضبوط و معیّن، که به منزله وسط است، و تجاوز از آن خواه به جانب افراط و خواه به طرف تفریط به صفت رذیله تبدیل می شود.

پس هر صفت فضیلتى که وسط است به جاى مرکز دایره است، و اوصاف رذایل به منزله سایر نقطه‏هایى است که در میان مرکز یا محیط فرض شود. و شکى نیست که مرکز، نقطه‏اى است معیّن و سایر نقاط متصوّره در اطراف و جوانبش غیر متناهیه‏ اند.

بنابر این، در مقابل هر صفت فضیلتى، اوصاف رذیله غیر متناهیه خواهد بود، و مجرد انحراف از صفت فضیلتى از هر طرفى موجب افتادن در رذیله خواهد بود. یعنی استقامت در سلوک طریقه اوصاف حمیده به منزله حرکت در خط مستقیم، و ارتکاب رذایل به جاى انحراف از آن است. و چون خط مستقیم در میان دو نقطه نیست مگر یکى، و خطوط منحنیه میان آنها لا محاله غیر متناهیه است، پس استقامت بر صفات نیک‏ نیست مگر بر یک نهج، و از براى انحراف از آن مناهج بى‏شمارى است.

این است سبب در اینکه اسباب بدى و شر بیشتر است از اسباب و بواعث خیر و نیکى. از آنجا که پیدا کردن یک چیز معین در میان امور غیر متناهیه مشکل، و وسط را یافتن فیما بین اطراف متکثّره مشکلتر است، پس استقامت بر آن و ثبات در آن «اصعب»[۲] از هر دو است، و لهذا جستن وسط از میان اخلاق، که آن حد اعتدال است و استقامت بر آن، در غایت صعوبت است. و از این جهت است که: بعد از آنکه سوره «هود» به برگزیده معبود نازل شد، و در آنجا امر به آن بزرگوار شد که: «فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ‏» یعنى: «بایست و ثابت باش همچنانکه تورا امر فرموده ‏ایم».[۳] فرمود: «شیّبتنى سوره هود» یعنى: «پیر کرد مرا سوره هود».[۴]

 مخفى نماند که وسط بر دو قسم است: حقیقى و اضافى. حقیقى آن است که نسبت به آن، طرفین حقیقتا مساوى بوده باشد. مثل نسبت چهار به دو و شش. و وسط اضافى آن است که نزدیک به حقیقى باشد عرفا. بعضى تفسیر نموده‏اند به اینکه نزدیکتر چیزى است به وسط حقیقى که ممکن است از براى نوع یا شخص. و وسطى که در علم اخلاق معتبر است و امر به استقامت و ثبات بر آن شده آن وسط اضافى است، زیرا که یافتن وسط حقیقى و رسیدن به آن متعذر، و استقامت و ثبات بر آن غیر میسّر است. و چون معتبر، وسط اضافى است و اختلاف آن ممکن است، به این جهت است که: اوصاف حمیده گاه به اختلاف اشخاص و احوال و اوقات مختلف مى‏ شود. پس بسا باشد مرتبه‏اى از مراتب وسط اضافى فضیلت باشد به نظر شخصى یا حالى و وقتى، و رذیله باشد نسبت به غیر آن.[۵]

پی نوشت:

[۱]. در نسخه خطى« بادى نظر» ذکر شده یعنى ابتداى امر و آغاز نظر، و ظاهرا آن صحیح است.

[۲]. سخت‏تر، دشوارتر.

[۳] .هود،( سوره ۱۱)، آیه ۱۱۲.

[۴] . مجمع البیان، ج ۳، ص ۱۴۰( با اندک تفاوتى).

[۵]. گرفته شده توسط حمید رفیعی از:  نراقى، احمد بن محمدمهدى، معراج السعاده، ص۵۲-۵۳، هجرت – ایران – قم، چاپ: ۶، ۱۳۷۸ ه.ش.

اصول اخلاق اسلامى در روایات

در روایات اسلامى احادیثى که بیانگر اصول اخلاقى حسنه و سیّئه است دیده مى شود که روش مخصوص به خود را تعقیب مى کند، نه روشى را که حکماى یونان داشته اند، از جمله:

  1. در حدیث معروفى که در کتاب «اصول کافى» از امام صادق علیه السلام نقل شده است چنین مى خوانیم که: یکى از یاران آن حضرت به نام  «سماعه بن مهران» مى گوید: با گروهى از اصحاب آن حضرت در خدمتش بودیم که سخن از عقل و جهل به میان آمد، فرمود: «لشکریان عقل و جهل را بشناسید تا هدایت شوید»، من گفتم فدایت شوم، تا شما شرح ندهید ما آگاه نخواهیم شد، امام فرمود: «خداوند در آغاز، عقل را آفرید … سپس جهل را (عقل از در اطاعت در آمد و جهل طریق معصیت را پویید) خداوند هفتاد و پنج لشکر به عقل داد و هفتاد و پنج لشکر که ضدّ آن بود به جهل.»

سپس امام، هفتاد و پنج لشکر[۱] عقل و جهل را به شرح زیر بیان فرمود:

الْخَیْرُ وَ هُوَ وَزِیْرُ الْعَقْلِ ؛ نیکى وزیر عقل است

وَجَعَلَ ضِدَّهُ الَشَّرَّ وَهُوَ وَزِیُر الْجَهْلِ ؛ و ضدّ آن بدى است که وزیر جهل است

وَالْایمانُ وَضِدُّهُ الْکُفْرُ؛ و ایمان و ضدّش کفر

وَالتَّصْدِیْقُ وَضِدُّهُ الُجُمُودُ؛ و تصدیق (ایمان به آیات الهى و انبیاء) و ضدّش انکار

وَالرَّجاءُ وَضِدُّهُ الْقُنُوطُ؛ امید و ضدّش نومیدى

وَالْعَدْلُ وَضِدُّهُ الجَوْرُ؛ و عدالت و ضدّش ستم

وَالرِّضاءُ وَضِدُّهُ السَّخَطُ؛ رضا و خشنودى و ضدّش خشم و نارضایى

وَالشُّکْرُ وَضِدُّهُ الْکُفْرانُ ؛ شکرگزارى و ضدّش کفران

وَالطَّمَعُ وَضِدُّهُ الْیَأْسُ ؛ طمع (به آنچه در دست مردم است) و ضدّش نومیدى (از آنها)

وَالتَّوَکُّلُ وَضِدُّهُ الْحِرْصُ ؛ توکّل و ضدّش حرص

وَالرَّأْفَهُ وَضِدُّهُ الْقَسْوَهُ؛ رأفت و ضدّش سنگدلى

وَالرَّحْمَهُ وَضِدُّها الْغَضَبُ ؛ رحمت و ضدّش غضب

وَالْعِلْمُ وَضِدُّهُ الْجَهْلُ ؛ علم و ضدّش جهل

وَالْفَهْمُ وَضِدُّهُ الْحُمْقُ ؛ فهم و ضدّش حماقت

وَالْعِفَّهُ وَضِدُّهُ التَّهْتُّکُ ؛ عفّت و ضدّش پرده درى

وَالزُّهْدُ وَضِدُّهُ الرَّغْبَهُ؛ زهد و ضدّش دنیاپرستى

وَالَرِّفْقُ وَضِدُّهُ الْخُرْقُ ؛ مدارا و ضدّش خشونت

وَالرَّهْبَهُ وَضِدُّهُ الْجُرْأَهُ؛ خدا ترسى و ضدّش بى باکى و جسارت

وَالتَّواضُعُ وَضِدُّهُ الْکِبْرُ؛ تواضع و ضدّش تکبّر

وَالتُّؤدَهُ وَضِدُّها التَّسَرُّعُ ؛ متانت و آرامش و ضدّش شتابزدگى

وَالْحِلْمُ وَضِدُّهُ السَّفَهُ ؛ بردبارى و ضدّش سفاهت و نابردبارى

وَالصَّمْتُ وَضِدُّهُ الْهَذَرُ؛ خاموشى و ضدّش بیهوده گویى

وَالْاسْتِسْلامُ وَضِدُّهُ الْاسْتِکْبارُ؛ تسلیم (در برابر حق) و ضدّش استکبار

وَالتَّسْلیمُ وَضِدُّهُ الشَّکُ ؛ تسلیم (در برابر عقائد الهى) و ضدّش شکّ

وَالصَّبْرُ وَضِدُّهُ الْجَزَعُ ؛ صبر و ضدش بى تابى

وَالصَّفْحُ وَضِدُّهُ الْانْتِقامُ ؛ گذشت و ضدّش انتقام

وَالْغِنى وَضِدُّهُ الْفَقْرُ؛ بى نیازى و ضدّش فقر

وَالتَّذَکُّرُ وَضِدُّهُ السَّهْوُ؛ توجّه و ضدّش غفلت

وَالْحِفْظُ وَضِدُّهُ النِّسْیانُ ؛ حفظ و ضدّش فراموشکارى

وَالتَعَطُّفُ وَضِدُّهُ الْقَطِیْعَهُ؛ محبّت و پیوند و ضدّش قطع رابطه

وَالقُنُوُعُ وَضِدُّهُ الْحِرْصُ ؛ قناعت و ضدّش حرص

وَالْمُؤاساهُ وَضِدُّها الْمَنْعُ ؛ مواسات و ضدش منع

وَالْمَوَدَّهُ وَضِدُّها الْعَداوَهُ؛ دوستى و ضدّش عداوت

وَالْوَفاءُ وَضِدُّهُ الْغَدْرُ؛ وفا و ضدّش پیمان شکنى

وَالطَّاعَهُ وَضِدُّهَا الْمَعْصِیَهُ؛ اطاعت و ضدّش معصیت

وَالْخُضُوعُ وَضِدُّهُ التَّطاوُلُ ؛ خضوع و ضدّش برترى جویى

وَالسَّلامَهُ وَضِدُّهَا الْبَلاءُ؛ سلامت و ضدّش بلا

وَالحُبُّ وَضِدُّهُ الْبُغْضُ ؛ محبّت و ضدّش کینه توزى

وَالصِّدْقُ وَضِدُّهُ الکِذْبُ ؛ راستى و ضدّش دروغگویى

وَالْحَقُّ وَضِدُّهُ الْباطِلُ ؛ حق و ضدّش باطل

وَالْامانَهُ وَضِدُّهَا الْخِیانَهُ؛ امانت و ضدّش خیانت

وَالْاخِلاصُ وَضِدُّهُ الشَّوْبُ ؛ خلوص و ضدّش آلودگى نیّت

وَالشَّهامَهُ وَضِدُّهَا الْبِلادَهُ؛ شهامت و ضدّش خمودى

وَالْفَهْمُ وَضِدُّهُ الْغَباوَهُ؛ فهم و ضدّش کودنى

وَالْمَعْرِفَهُ وَضِدُّهَا الْانْکارُ؛ معرفت و ضدّش عدم عرفان

وَالْمُداراهُ وَضِدُّهَا الْمُکاشَفَهُ؛ مدارا و ضدّش پرده درى

وَسَلامَهُ الْغَیْبِ وَضِدُّهَا الْمُماکَرَهُ؛ حفظ الغیب و ضدّش توطئه گرى

وَالْکِتْمانُ وَضِدُّهُ الْافْشاءُ؛ کتمان (اسرار مردم) و ضدّش افشاگرى

وَالصَّلاهُ و ضِدُّهَا الْاضاعَهُ؛ نماز و ضدّش بى نمازى

وَ الصَّوْمُ و ضِدُّهُ الْافْطارُ؛ روزه و ضدّش افطار

وَالْجِهادُ وَضِدُّهُ الْنُّکُولُ ؛ جهاد و ضدّش خوددارى از جهاد

وَالْحَجُّ وَضِدُّهُ نَبْذُ الْمِیْثاقِ ؛ حج و ضدّش پیمان شکنى خدا

وَصَوْنُ الْحَدِیْثِ وَضِدُّهُ النَّمِیْمَهُ؛ نگهدارى سخنان و ضدّش سخن چینى

وَبِرُّالْوالِدَیْنِ وَضِدُّهُ الْعُقُوقُ ؛ نیکى به پدر و مادر و ضدّش مخالفت و آزار

وَالْحَقیقَهُ وَضِدُّهَا الرِّیاءُ؛ حق جویى و ضدّش ریاکارى

وَالْمَعُروفُ وَضِدُّهُ الْمُنْکَرُ؛ معروف و ضدّش منکر

وَالسِّتْرُوَ ضِدُّهُ التَّبَرُّجُ ؛ پوشیدگى و ضدّش نمایش زینت

وَالتَّقِیَّهُ وَضِدُّهَا الْاذاعَهُ؛ تقیّه و ضدّش افشاى اسرار

وَالْانْصافُ وَضِدُّهُ الْحَمِیَّهُ؛ انصاف و ضدّش تعصّب

وَالتَّهْیِئَهُ وَضِدُّها الْبَغْىُ ؛ مصالحه و ضدّش کارشکنى

وَالنَّظافَهُ وَضِدُّهَا الْقَذَرُ؛ نظافت و ضدّش کثافت

وَالْحَیاءُ وَضِدُّهَا الْجَلْعُ ؛ حیا و ضدّش بى حیایى

وَالْقَصْدُ وَضِدُّهُ الْعُدْوانُ ؛ میانه روى و اعتدال و ضدّش تجاوز

وَالرّاحَهُ وَضِدُّهَا التَّعَبُ ؛ راحت و ضدّش رنج

وَالسُّهُولَهُ وَضِدُّهَا الصُّعُوْبَهُ؛ سهولت و ضدّش سختگیرى

وَالْبَرَکَهُ وَضِدُّهَا الْمَحْقُ ؛ برکت و ضدّش نقصان

وَالْعافِیَهُ وَضِدُّهَا الْبَلاءُ؛ تندرستى و ضدّش بیمارى

وَالْقَوامُ وَضِدُّهَا الْمُکاثَرهُ؛ اعتدال و ضدّش فزون طلبى

وَالْحِکْمَهُ وَضِدُّهَا الْهَواءُ؛ حکمت و ضدّش هواپرستى

وَالْوَقارُ وَضِدُّهُ الْخِفَّهُ؛ وقار و ضدّش جلفى و سبکى

وَالسَّعادَهُ وَضِدُّهَا الشِّقاوَهُ؛ سعادت و ضدّش شقاوت

وَالتَّوْبَهُ وَضِدُّهَا الْاصْرارُ؛ توبه و ضدّش اصرار بر گناه

وَالْاسْتِغْفارُ وَضِدُّهُ الْاغْتِرارُ؛ پوزش طلبیدن و ضدّش مغرور بودن

وَالْمُحافَظَهُ وَضِدُّهَا التَّهاوُنُ ؛ جدّیّت و ضدّش سستى

وَالدُّعاءُ وَضِدُّهُ الْاسْتِنْکافُ ؛ دعا و ضدّش خوددارى از دعا

وَالنَّشاطُ وَضِدُّهُ الْکَسَلُ ؛ نشاط و ضدّش کسالت

وَالْفَرَحُ وَضِدُّهُ الْحُزْنُ ؛ شادى و ضدّش غم

وَالالْفَهُ وَضِدُّهَا الْفُرْقَهُ؛ الفت و جوشش با مردم ضدّش جدایى طلبى

وَالسَّخاءُ وَضِدُّهُ الْبُخْلُ ؛ سخاوت و ضدّش بخل

فَلاتَجْتَمِعُ هذِهِ الْخِصالُ کُلُّها مِنْ اجْنادِ الْعَقْلِ الَّافِى نَبِىٍّ اؤْ وَصِىِّ نَبِىٍّ اوْ مُؤمِنٍ قَدْ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْایْمانِ وَامَّا سائِرُ ذلِکَ مِنْ مَوالیِنْا فَانَّ احَدَهُمْ لایَخْلُو مِنْ انْ یَکُونَ فِیْهِ بَعْضُ هَذِهِ الْجُنودِ حَتَّى یَسْتَکْمِلَ وَیُنَقِّى مِنْ جُنُودِ الْجَهْلِ فَعِنْدَ ذلِکَ یَکُونُ فِى الدَّرَجَهِ الْعُلیا مَعَ الْانْبِیاءِ وَالْاوْصیاءِ وَانَّما یُدْرَکُ ذلِکَ بِمَعْرِفَهِ الْعَقْلِ وَجُنُودِهِ وَبِمُجانَبَهِ الْجَهْلِ وَجُنُودِهِ وَفَّقَنَا اللَّهُ وَایَّاکُمْ لِطاعَتِهِ وَمَرْضاتِهِ انْشاءَ اللُّه.

سپس امام فرمود: این لشکریان عقل بطور کامل جمع نمى شود مگر در پیامبر یا وصّى پیامبر یا مؤمنى که خداوند قلبش را براى ایمان آزموده و شایستگى پیدا کرده است، ولى سایر دوستان ما بعضى داراى بخشى از این لشکریانند و در راه تکمیل آن و طرد لشکر جهل از خود مى باشند و در آن هنگام در درجه بالا با انبیاء و اوصیاء قرار مى گیرند، و این در صورتى ممکن است که آگاهى کافى نسبت به عقل و لشکریانش و دورى از جهل و لشکریانش حاصل شود؛ خداوند ما و شما را براى اطاعتش و کسب رضاى او موفّق دارد![۲]

حدیث بالا، حدیث جامعى درباره اصول و فروع اخلاق اسلامى است که بعضى از صاحب نظران آن را بطور مستقل موضوع بحث قرار داده، و کتاب جداگانه اى پیرامون آن نوشته اند.

  1. در حدیثى که در نهج البلاغه در کلمات قصار آمده است مى خوانیم که از امام امیر مؤمنان على علیه السلام درباره ایمان پرسیدند (ذیل حدیث نشان مى دهد که منظور از ایمان، ایمان علمى و عملى است که اصول اخلاق را نیز شامل مى شود) امام در جواب فرمود:

«الْایْمانُ عَلى  ارْبَعِ دَعائِمَ، عَلَى الصَّبْرِ وَالْیَقینِ وَالْعَدْلِ وَالْجِهادِ؛ ایمان بر چهار پایه قرار دارد: بر صبر و یقین و عدالت و جهاد.»

سپس افزود «وَالصَّبْرُ مِنْها عَلى ارْبَعِ شُعَبٍ، عَلَى الشَّوْقِ وَالشَّفَقِ وَالزُّهْدِ وَالتَّرَقُّبِ؛ صبر نیز بر چهار پایه استوار است؛ بر شوق و ترس و زهد و انتظار.» (شوق به بهشت و پاداشهاى الهى، و ترس از کیفرها و دوزخ، که مایه حرکت به سوى خوبیها و پرهیز از بدیها است) و زهد و بى اعتنایى نسبت به زرق و برق دنیا که سبب مى شود انسان مصائب را ناچیز شمرد، و انتظار مرگ و پایان زندگى که انسان را به انجام اعمال نیک تشویق مى کند.

بعد افزود: «وَالْیَقینُ مِنْها عَلى  ارْبَعِ شُعَبٍ، عَلى  تَبْصِرَهِ الْفِطْنَهِ وَتَأَوُّلِ الْحِکْمَهِ، وَمَوْعِظَهِ الْعِبْرَهِ، وَسُنَّهِ الْاوَّلِینَ؛ یقین نیز بر چهار بخش تقسیم مى شود: بینش در هوشیارى و زیرکى، رسیدن به دقایق حکمت، پند گرفتن از حوادث و توجّه به روش پیشینیان.»

سپس مى افزاید: «و الْعَدَلُ مِنْها عَلى  ارْبَعِ شُعَبٍ، عَلى  غائِصِ الْفَهْمِ، وَغَوْرِ الْعِلْمِ، وَزُهْرَهِ الْحُکْمِ، وَرَساخَهِ الْحِلْمِ؛ عدالت نیز بر چهار شاخه است: دقّت براى فهم مطالب، غور در علم و دانش، (سپس) قضاوت صحیح و (سرانجام) حلم و بردبارى پایدار.»

و در پایان مى فرماید: «وَالْجِهادُ مِنْها عَلى  ارْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْامْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىِ عَنِ الْمُنْکَرِ و الصِّدْقِ فِى الْمَواطِنِ، وَشَنآنِ الْفاسِقِینَ؛ جهاد نیز چهار شاخه دارد: امربه معروف، و نهى از منکر، صدق و راستى در معرکه نبرد، و دشمنى با فاسقان.»

سپس به ستونهاى چهارگانه کفر که نقطه مقابل آن است، مى پردازد و یک به یک را شرح مى دهد.[۳]

همان گونه که ملاحظه مى شود، امام با دقّت بى نظیرى اصول اساسى ایمان و کفر و آثار آن را در درون و برون که شامل اخلاق عملى مى شود ترسیم فرموده و براى هر شاخه، شاخه هاى دیگرى ذکر کرده است، که بررسى جزئیّات این حدیث مقال دیگرى را مى طلبد.

  1. در حدیث دیگرى از امام امیر مؤمنان على علیه السلام مى خوانیم:

«ارْبَعٌ مَنْ اعْطِیَهُنَّ فَقَدْ اوتِىَ خَیرَ الدُّنْیا وَالْاخِرَهِ، صِدْقُ حَدِیْثٍ وَاداءُ امانَهٍ، وَعِفَّهُ بَطْنٍ وَحُسْنُ خُلْقٍ؛ چهار چیز است به هرکس داده شود خیر دنیا و آخرت به او داده شده است: راستى در سخن گفتن و اداء امانت، و عفّت شکم (پرهیز از حرام) و حسن خلق.»[۴]

  1. همین معنى بطور فشرده تر و در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام آمده است، کسى خدمتش رسید و تقاضا کرد چیزى به او بیاموزد که خیر دنیا و آخرت در آن باشد، و مشتمل بر سخن طولانى نباشد، امام علیه السلام در پاسخ او فرمود: «لاتَکْذِبْ؛ دروغ مگو!»[۵]

در واقع چنین است که ریشه تمام فضائل اخلاقى بر راستى و صدق قرار گرفته که انسان نه تنها به مردم دروغ نگوید، به خویشتن هم دروغ نگوید و حتّى به خداى خود دروغ نگوید؛ هنگامى که در نماز «ایَّاکَ نَعْبُدُ وایَّاکَ نَسْتَعیُن » مى خواند و مى گوید خداوندا تنها تو را مى پرستم و تنها از تو یارى مى جویم، کمترین دروغى در این سخن نباشد، از هرگونه معبود شیطانى و هواى نفس برکنار باشد و تنها خضوع و تسلیمش در برابر حق باشد؛ پس، از تکیه کردن بر مال و جاه و قدرت و مقام و ما سوى اللَّه بر کنار باشد، تنها تکیه بر لطف خدا کند و از او مدد جوید. اگر کسى چنین باشد تمام اصول و فروع اخلاق در او زنده مى شود.

  1. در روایات اسلامى تعبیراتى تحت عنوان «افضل الاخلاق» (برترین صفات اخلاقى) یا «اکرم الاخلاق» و «احسن الاخلاق» و «اجمل الخصال» دیده مى شود که در آنها نیز اشاره به بخشهاى مهمى از اصول اخلاقى شده است؛ از جمله، در حدیثى مى خوانیم: «سُئِلَ الْباقِرُ علیه السلام عَنْ افْضَلِ الْاخلاقِ فَقالَ الصَّبْرُ وَالسَّماحَهُ؛ از امام باقر علیه السلام درباره بهترین اخلاق سؤال شد، فرمود: صبر (شکیبایى و استقامت) و جود و بخشش است.»[۶]

در حدیث دیگرى از على علیه السلام آمده، فرمود: «اکْرَمُ الْاخْلاقِ السَّخاء وَاعَمُّها نَفْعاً الْعَدْلُ؛ باارزش ترین اخلاق اسلامى سخاوت و پرسودترین آنها عدالت است.»[۷]

در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم: «اشْرَفُ الْخَلائِقِ التَّواضُعُ وَالْحِلْمُ وَلِیْنُ الْجانِبِ؛ برترین صفات اخلاقى، تواضع و حلم و نرمش و انعطاف پذیرى و مدارا است.»[۸]

در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام مى خوانیم که از آن حضرت پرسیدند:

«اىُّ الْخِصالِ بِالْمَرْءِ اجْمَلُ فَقالَ وِقارٌ بِلامَهَابَهٍ، وَسَماحٌ بِلا طَلَبِ مُکافاهٍ، وَتَشاغُلٌ بِغَیْرِ مَتاعِ الدُّنْیا؛ کدامیک از صفات انسانى زیباتر است؟ فرمود: وقارى که توأم با ایجاد ترس نباشد، و بخششى که انتظار مقابله با مثل در آن نباشد، و مشغول شدن به غیر متاع دنیا است.»[۹]

  1. باز در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام مى خوانیم که در آن اصول اخلاق زشت، تحت عنوان اصول الکفر بیان شده است، فرمود:

«اصُولُ الْکُفْرِ ثَلاثَهُ: الْحِرْصُ وَاْلِاسْتِکْبارُ وَالْحَسَدُ؛ اصول کفر سه چیز است: حرص و تکبّر و حسد.»

سپس در توضیح این سه اصل چنین بیان فرمود:

«فَامّا الْحِرْصُ فَانَّ آدَمَ حِیْنَ نُهِىَ عَنِ الشَّجَرَهِ حَمَلَهُ الْحِرْصُ انْ اکَلَ مِنْها، وَامَّا اْلِاسْتِکْبارُ فَابْلِیْسُ حِیْنَ امِرَ بِالسُّجُودِ لِآدَمَ اسْتَکْبَرَ، وَامّا الْحَسَدُ فَابْنا آدَمَ حَیْثُ قَتَلَ احَدُهُما صاحِبَه؛ امّا حرص (در آنجا ظاهر شد که) آدم هنگامى که نهى از آن درخت مخصوص شد، حرص او را وادار کرد که از آن بخورد (و از بهشت بیرون برده شد) و امّا تکبّر (آنگاه ظاهر شد که) ابلیس هنگامى که مأمور به سجود براى آدم شد تکبّر ورزید (و از سجده خوددارى کرد و براى همیشه ملعون و مطرود درگاه الهى شد) و امّا حسد (آنگاه ظاهر شد که) دو پسر آدم یکى بر دیگرى حسد برد و او را به قتل رسانید.»[۱۰]

به این ترتیب، سرچشمه بدبختیهاى بزرگى که در جهان انسانیّت یا در آغاز آن رخ داد، این سه صفت نکوهیده بود. حرص، آدم را از بهشت الهى بیرون کرد؛ و استکبار، ابلیس را براى همیشه از درگاه خدا راند؛ و حسد پایه قتل و خونریزى و جنایت در جهان شد.

  1. این سخن را با حدیثى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله پایان مى دهیم، امام صادق علیه السلام مى گوید:

پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:

«انَّ اوَّلَ ماعُصِىَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ سِتٌّ: حُبُّ الدُّنْیا وَحُبُّ الرِّیاسَهِ، وَحُبُّ الطَّعامِ وَحَبُّ النَّوْمِ وَحُبُّ الرّاحَهِ وَحُبُّ النِّساءِ؛ نخستین چیزى که نافرمانى و عصیان الهى به وسیله آن انجام شد شش چیز بود: محبّت (افراطى به مال) دنیا و ریاست و طعام و خواب و راحت طلبى و زنان!»[۱۱]

از مجموع آنچه در بالا ذکر شد اصول فضایل اخلاقى و رذایل اخلاقى اجمالًا روشن شد؛ ولى همان گونه که از مجموع روایات نیز استفاده مى شود عدد خاص و معیّنى نمى توان براى این معنى در نظر گرفت؛ چرا که اخلاق نیک و بد انگیزه هاى بسیار متنوّع و عوامل و عوارض مختلف و گوناگون دارد؛ و به تعبیر دیگر، همان گونه که صفات جسمانى انسان، تعداد و شماره خاصّى ندارد، صفات روحانى خوب و بد نیز از شماره بیرون است.[۱۲]

پی نوشتها

[۱] . توجّه داشته باشید که تعداد امورى که در این روایت آمده ۷۸ موضوع است ولى با توجّه به این که خیر و شرّ موضوع مستقلّى در برابر امور دیگر نیست، بلکه جامع در میان آنها است؛ به علاوه ایمان و کفر و تصدیق و تکذیب مربوط به اصول عقائد است، این سه مورد از مجموعه جدا مى‏شود و باقیمانده همان هفتاد و پنج موضوع خواهد بود.

[۲] . اصول کافى، ج ۱، ص ۲۰ تا ۲۳، حدیث ۱۴٫

[۳] . کلمات قصار نهج البلاغه، کلمه ۳۱( با تلخیص)؛ شبیه این حدیث درباره شعب چهارگانه کفر، در اصول کافى، جلد ۲، ص ۳۹۱( باب دعائم الکفر و شعبه) آمده است.

[۴] . غرر الحکم.

[۵] . تحف العقول، ص ۲۶۴٫

[۶] . بحار الانوار، ج ۳۶، ص ۳۵۸٫

[۷] . غرر الحکم.

[۸] . غرر الحکم.

[۹] . اصول کافى، ج ۲، ص ۲۴۰٫

[۱۰] . اصول کافى، ج ۲، ص ۲۸۹٫

[۱۱] . بحار، ج ۶۹، ص ۱۰۵، ح ۳٫

[۱۲]. برگرفته از:  مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۱۰۷-۱۱۵، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب (علیه السلام) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ ه.ش.

تأثیر علم و آگاهى در تربیت‏

از زمینه هاى پرورش اخلاق بالا بردن سطح علم و معرفت افراد است، چرا که هم با دلیل منطقى و هم با تجربه هاى فراوان به ثبوت رسیده است که هر قدر سطح معرفت و دانش الهى انسان بالاتر برود فضائل اخلاقى در او شکوفاتر مى شود؛ و بعکس، جهل و فقدان معارف الهى ضربه شدید بر پایه ملکات فضیله وارد مى سازد و سطح اخلاق را تنزّل مى دهد.

در آغاز این کتاب در بحث رابطه «علم » و «اخلاق » بحث فشرده اى درباره پیوند این دو داشتیم، و گفتیم بعضى از دانشمندان و فلاسفه آن قدر دراین باره مبالغه کرده اند که گفته اند «علم مساوى است با اخلاق».

و به تعبیر دیگر، علم و حکمت سرچشمه اخلاق است (آن گونه که از سقراط نقل شده) و رذائل اخلاقى معلول جهل و نادانى است.

مثلًا، انسانهاى متکبّر و حسود به این دلیل گرفتار دو رذیله شده اند که از آثار شوم و زیانهاى حسد و تکبّر بى خبرند؛ آنها مى گویند هیچ کس آگاهانه به دنبال بدیها و زشتیها نمى رود.

بنابراین اگر سطح معرفت جامعه بالا رود کمک به ساختار سالم اخلاقى آنها مى کند.

هرچند این سخن مبالغه آمیز است، و تنها از یک زاویه به مسائل اخلاقى در آن نگاه شده است، ولى این واقعیّت را نمى توان انکار کرد که علم، یکى از عوامل زمینه ساز اخلاق است و به همین دلیل افرادى که گرفتار جهل و جاهلیّت هستند آلودگى بیشتر دارند و عالمان آگاه که داراى معارف الهى هستند آلودگى کمترى دارند هرچند هریک از این دو نیز استثناهائى دارند!

به همین دلیل، در قرآن مجید در مورد دعوت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم که او مبعوث شد تا «آیات خداوند را بر مردم بخواند و از آلودگیهاى اخلاقى و گناهان پاکسازى کند. (هُوَ الَّذى  بَعَثَ فِى الامّیینَ رَسوُلًا مِنهُمْ یَتْلوُا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ اْلکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ انْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفى  ضَلالٍ مُبینٍ) (سوره جمعه، آیه ۲)

و به این ترتیب، نجات از ضلال مبین و گمراهى آشکار و همچنین پاکسازى از رذائل اخلاقى و گناهان به دنبال تلاوت آیات قرآن مجید و تعلیم کتاب و حکمت فراهم است که بى شک نشانه روشنى بر وجود ارتباط در میان این دو است.

در جلد اوّل از دوره اوّل پیام قرآن، به هنگام بحث پیرامون مسائل مربوط به معرفت و شناخت، شواهد زنده فراوانى از آیات قرآن مجید بر ارتباط علم و معرفت با فضائل اخلاقى و رابطه جهل و عدم شناخت با رذائل اخلاقى بیان گردیده که در اینجا به ده نمونه از آن به صورت فشرده اشاره مى کنیم:

  1. جهل سرچشمه فساد و انحراف است!

در آیه ۵۵ سوره نمل مى خوانیم که لوط پیامبر بزرگ خدا به قوم منحرفش فرمود: «انَّکُمْ لَتَاْتُونَ الِرّجالَ شَهْوَهً مِنْ دوُنِ الِنّساءِ بَلْ انْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ؛ آیا شما به جاى زنان از روى شهوت به سراغ مردان مى روید؟! شما قومى نادانید!»

در اینجا، جهل و نادانى قرین با انحراف جنسى و فساد اخلاقى شمرده شده.

  1. جهل سبب بى بندوبارى جنسى است!

در آیه ۳۳ سوره «یوسف» مى خوانیم که آن حضرت در کلام خودش بى بندوبارى جنسى را همراه با جهل مى شمارد: «قالَ رَبِ السِّجْنُ احَبُّ الَىَّ مِمَّا یَدْعُونَنى الَیْهِ وَالَّا تَصْرِفْ عَنِىّ کَیْدَهُنَّ اصْبُ الَیْهِنَّ وَ اکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ؛ او (یوسف) گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوب تر است از آنچه این زنان مرا به سوى آن مى خوانند! و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من بازنگردانى، به آنها متمایل مى شوم و از جاهلان خواهم بود!»

  1. جهل یکى از عوامل حسادت است!

در آیه ۸۹ سوره یوسف مى خوانیم: (در آن زمان که او عزیز مصر شد و بر تخت قدرت نشست و بطور ناشناس در برابر برادرانش که براى تحویل گرفتن گندم از کنعان به مصر آمده بودند، ظاهر شد؛) چنین گفت: «قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ اخیهِ اذْانْتُمْ جاهِلُونَ؛ آیا دانستید با یوسف و برادرش (بنیامین) چه  کردید، آنگاه که جاهل بودید!»

یعنى جهل شما سبب آن حسادت شد و آن حسادت سبب شد که توطئه قتل یوسف را بچینید و او را شکنجه دهید و در چاه بیفکنید!

  1. جهل سرچشمه تعصّب و لجاجت است!

در آیه ۲۶ سوره فتح تعبیرى به چشم مى خورد که نشان مى دهد تعصّب کور مشرکان عرب در عصر پیامبر از جهل و نادانى آنها سرچشمه مى گرفت: «اذْ جَعَلَ الَّذینَ کَفَرُوا فى قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّهَ حَمِیَّهَ الْجاهِلِیَّهِ؛ (به خاطر بیاورید) هنگامى را که کافران در دلهاى خود خشم و تعصّب جاهلیّت را قرار دادند.»

  1. رابطه جهل و بهانه جوئى:

تاریخ انبیاء پر است از بهانه جوئیهائى که امّتهاى نادان در برابر آنها داشتند؛ در قرآن مجید مکرّر به آن اشاره مى کند و گاه روى رابطه آن با جهل انگشت مى گذارد؛ از جمله در آیه ۱۱۸ سوره بقره مى خوانیم: «وَ قالَ الَّذینَ لایَعْلَمونَ لَوْلا یُکَلِّمُنا اللَّهُ اوْ تَأتینا آیَهٌ کَذلِکَ قالَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ ؛ افرادى جاهل و ناآگاه گفتند چرا خدا با ما سخن نمى گوید و چرا آیه و نشانه اى بر خود ما نازل نمى کند! پیشینیان آنها نیز همین گونه سخن مى گفتند؛ دلها و افکارشان شبیه یکدیگر است.»

در اینجا تکیه بر جهل به عنوان زمینه بهانه جویى شده است، و نشان مى دهد که این انحراف اخلاقى، رابطه نزدیکى با جهل دارد، همان گونه که تجربیّات فراوان نیز آن را نشان مى دهد.

  1. رابطه سوءظن و بدبینى با جهل:

در آیه ۱۵۴ سوره آل عمران در مورد جنگجویان احُد مى خوانیم: «ثُمَّ انْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ امَنَهً نُعاساً یَغْشى  طائِفَهً مِنْکُمْ وَ طائِفَهٌ قَدْ اهَمَّتْهُمْ انْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِیَّهِ؛ سپس به دنبال این غم و اندوه (که از شکست احُد حاصل شد) خداوند آرامش را به صورت خواب سبکى بر شما فرستاد که جمعى را فراگرفت؛ امّا جمع دیگرى در فکر جان خود بودند (و خواب به چشمانشان نرفت) آنها گمانهاى نادرستى درباره خداوند مانند گمانهاى دورانهاى جاهلیّت داشتند!»

بى شک سوءظن یکى از رذائل اخلاقى است که سرچشمه مفاسد بسیارى براى فرد و جامعه است؛ در اینجا رابطه میان جهل و سوءظن به روشنى بیان شده است.

  1. بى ادبى از جهل سرچشمه مى گیرد!

قرآن مجید در آیه ۴ سوره حجرات، غالب  کسانى را که نسبت به مقام والاى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله احترام لازم را نمى کردند، افراد کم فکر و نادان مى شمرد؛ مى فرماید: «انَّ الَّذینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ اکثُرُهُمْ لایَعْقِلُونَ؛ کسانى که از پشت حجره ها (ى خانه ات) بلند صدا مى زنند، اکثرشان نمى فهمند.»

این آیه اشاره به کسانى است که وقت و بى وقت، پشت در خانه پیامبر صلى الله علیه و آله مى آمدند و بلند صدا مى زدند: «یا مُحَمَّد! یا مُحمَّدُ! اخْرُجُ الیْنا!؛ اى محمّد! اى محمّد! بیرون بیا (با تو کار داریم)!»

پیامبر صلى الله علیه و آله از بى ادبى و مزاحمتهاى پى درپى آنان، سخت آزرده خاطر بود ولى براثر حجب و حیا سکوت مى کرد، تا این که آیه ۴ سوره حجرات نازل شد و آداب سخن گفتن و خطاب با پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله را شرح داد.

تعبیر به  اکْثَرُهُم لایَعقْلِونَ  (غالب آنها نمى فهمند) اشاره لطیفى است به این که این خلق و خوى زشت (جسارت و بى ادبى) غالباً از پایین بودن سطح آگاهى سرچشمه مى گیرد.

  1. دوزخیان جاهلانند!

بى شک کسانى راهى جهنّم مى شوند که داراى اعمال زشت و اخلاق رذیله اند؛ و به تعبیر دیگر، صفات اخلاقى و نیز اعمال اخلاقى آنها آلوده است؛ و با توجّه به این که قرآن، دوزخیان را افرادى ناآگاه و جاهل و نادان معرفى مى کند بخوبى روشن مى شود که رابطه نزدیکى در میان اعمال زشت و جهل و نادانى است.

در آیه ۱۷۹ سوره اعراف مى خوانیم:

«وَ لَقَدْ ذَرَأنا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لایَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اعیُنٌ لایُبْصِرُونَ بِها، وَلَهُمْ آذانٌ لایَسْمَعُونَ بِها، اولئِکَ کَالْانَعامِ بَلْ هُمْ اضَلُّ اوُلئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ؛ به یقین گروه بسیارى از جنّ و انس را براى دوزخ آفریدیم؛ آنها دلها (عقلها) یى دارند که با آن (اندیشه نمى کنند و) نمى فهمند؛ و چشمانى که با آن نمى بینند؛ و گوشهایى که با آن نمى شنوند؛ آنها همچون چهارپایانند؛ بلکه گمراه ترند! اینان همان غافلانند!»

در این آیه و بسیارى دیگر از آیات قرآن، رابطه اى میان جهل و اعمال و اخلاق سوء، تبیین شده است.

  1. صبر و شکیبایى از آگاهى سرچشمه مى گیرد!

در آیه ۶۵ سوره انفال این نکته به مسلمانان گوشزد شده است که در عین نابرابرى سپاه خود با سپاه دشمن مى توانند

به وسیله سپاه ایمان و صبر که زائیده علم و آگاهى است جبران کنند؛ مى فرماید:

«یا ایُّهَا النّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤمِنینَ عَلَى الْقِتالِ انْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ یَغْلِبُوا مِأَتَیْنِ وَ انْ یَکُنْ مِنْکُمْ مَأَهٌ یَغْلِبُوا الْفاً مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا بِانَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ؛ اى پیامبر! مؤمنان را به جنگ (با دشمن) تشویق کن! هرگاه بیست نفر با استقامت از شما باشند، بر دویست نفر غلبه مى کنند؛ و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانى که کافر شدند، پیروز مى گردند؛ چرا که آنها گروهى هستند که نمى فهمند!»

آرى، ناآگاهى کافران سبب سستى و عدم شکیبایى آنها مى شود؛ و آگاهى مؤمنان، سبب استقامت و پایمردى مى گردد؛ تا آنجا که یک نفر از آنها با ده نفر از سپاه دشمن، مى تواند مقابله کند.

  1. نفاق و پراکندگى از جهل سرچشمه مى گیرد!

قرآن مجید در آیه ۱۴ سوره حشر، اشاره به گروهى از یهود مى کند (یهود بنى نضیر) که به سبب اختلاف و پراکندگى (على رغم ظاهر فریبنده آنها) از مقابله با مسلمانان عاجز و ناتوان ماندند؛ مى فرماید: «لایُقاتِلوُنَکُمْ جَمیعاً الَّا فى قُرًى مُحَصَّنَهٍ اوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمیعاً وَ قُلوُبُهُمْ شَتّى  ذلِکَ بِانَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ؛ آنها هرگز به صورت گروهى با شما نمى جنگند جز در دژهاى محکم یا از پشت دیوارها! پیکارشان در میان خودشان شدید است، (امّا در برابر شما ضعیف!) آنها را متّحد مى پندارى در حالى که دلهایشان پراکنده است؛ این به خاطر آن است که آنها قومى نادان هستند!»

به این ترتیب، نفاق و پراکندگى آنها را که از رذائل اخلاقى است ناشى از جهل و نادانى آنها مى شمرد.

نتیجه

آنچه در بالا تحت عناوین دهگانه آمد، بخشى از آیاتى است که در قرآن مجید پیرامون رابطه علم و فضیلت از یک سو و جهل و رذیلت ازسوى دیگر آمده است و به عنوان مشت نمونه خروار مى تواند ما را به واقعیّت این رابطه محکم آشنا سازد.

به تجربه روزمرّه خود نیز این مسئله را بسیار دیده ایم که افراد جاهل و ناآگاه، مرتکب اعمال زشتى مى شوند و داراى صفات رذیله اى هستند، و هنگامى که آگاهى کافى درباره قبح آن اعمال و مفاسد و زیانهاى آن صفات پیدا مى کنند یا سطح و معارف آنها درباره مبدأ و معاد بالاتر مى رود، بکلّى آن اعمال و صفات را رها کرده، یا لااقل به مقدار زیادى از آن مى کاهند.

دلیل منطقى این مسئله نیز روشن است؛ زیرا حرکت به سوى صفات والا و اعمال صالحه احتیاج به انگیزه اى دارد؛ بدون شک یکى از بهترین انگیزه ها، آگاهى از مصالح اعمال و صفات نیک و مفاسد اعمال و صفات رذیله است، و نیز آگاهى بر مبدأ و معاد، و آشنائى با برنامه هاى مکتب انبیاء و اولیاء، انسان را به سوى آنها سوق مى دهد و بازتاب وسیعى در اصلاح مفاسد اخلاقى دارد.

ناگفته پیدا است که منظور از علم و آگاهى در اینجا، آگاهى بر فنون صنایع و مسائل مادّى نیست؛ چرا که بسیارند کسانى که از این مسائل آگاهند و از همه آلودگان آلوده ترند؛ بلکه منظور علم و آگاهى به ارزشهاى والاى انسانى و تعلیمات الهى و مصالح و مفاسد معنوى و معارف الهیّه است.[۱]

پی نوشتها

[۱]. برگرفته از: مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۱۷۵-۱۸۰، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب (علیه السلام) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ ه.ش.

مناظره علمی بسیار عجیب امام جعفر صادق(ع) با ابو شاکر

 اشاره:

مقاله ذیل قسمتی از کتاب-امام جعفر صادق علیه السلام مغز متفکر جهان شیعه- می باشد. این کتاب نوشته شده توسط مرکز مطالعات اسلامی استراسبورگ است. بد نیست بدانید۲۵دانشمند در این مجمع در مورد شیعه دوازده امامی تحقیق کرده اند. در بخشهایی از کتاب مطالبی از امام صادق  علیه السلام ثبت گردیده که این دانشمندان معتقداند جواب ان متعلق به قرن بیستم می باشد و خود متحیراند که چگونه امام صادق علیه السلام درچهارده قرن قبل چنین اشارات علمی داشته اند. از شما تقاضا می کنیم این مطلب را با دقت مطالعه فرمایید.

امام جعفر صادق یکی از صبورترین مدرسین دنیای قدیم بود. او در دوره ای که تدریس می کرد نه فقط هر روز درس می داد، بلکه بعد از خاتمه درس مخالفین علمی خود را می پذیرفت و ایرادهای انها را می شنود و جواب می داد. بعضی از شاگردان او،در روزهایی که می دانستند استادشان به مخالفین علمی جواب می دهد پس از خوردن غذا مراجعت می کردند تا در جلسه مباحثه شرکت داشته باشند. یکی از مخالفین امام مرشدی بود به اسم ابو شاکر. ان مرد یک روز بعد از اینکه امام صادق از خواندن نماز فارغ گردید بحضورش رسید و گفت:آیا اجازه می دهی آنچه می خواهم بگویم. جعفر صادق جواب داد بگو.

ابوشاکر گفت:آنچه تو درباره خدا می گویی غیر از افسانه نیست وتو با افسانه سرایی می خواهی مردم را وادار به قبول چیزی بکنی که وجود ندارد وبه این دلیل خدا وجود ندارد که ما نمی توانیم با هیچ یک از حواس پنجگانه آنرا درک کنیم. ممکن است بگویی با عقل بوجود خدا پی می بری ولی من می گویم عقل هم بدون حس ظاهری قادر بفهم چیزی نیست. ای مردی که دعوی دانشمندی می کنی ومی گویی جانشین پیغمبر مسلمین هستی من به تو می گویم که در بین افسانه هایی که مردم نقل می کنند هیچ افسانه ای بی پایه تر از موجود بودن یک خدای نادیده نیست. اما من فریب تو را نمی خورم و افسانه ات را درباره خدای که دیده نمی شود نمی پذیرم. من خدایی را می پرستم که بتوانم با دو چشم او را ببینم و…

در تمام مدتی که ابوشاکر مشغول صحبت بود امام حتی یک بار تکلم نکرد و وقتی گفتۀ ابوشاکر به اتمام رسید باز امام جعفرصادق چند لحظه لب به سخن نگشود و منتظر بود که ابو شاکر حرف بزند.

سپس جواب داد: ..تو گفتی که من افسانه سرایی می کنم و مردم را به پرستش خدایی دعوت می نمایم که دیده نمی شود. ای ابوشاکر تو که منکر خدای نادیده هستی،می توانی درون خود را ببینی؟

ابوشاکر گفت:نه

امام صادق فرمود:هرگاه می توانستی درون خود را ببینی نمی گفتی که چون خدا را نمی توان دید پس افسانه ای بیش نیست.

ابوشاکر گفت: دیدن درون چه ربطی به پرستش خدایی که موجود نیست دارد.

امام فرمود:تو می گویی چیزی که دیده نمی شود و نمی توان صدایش را شنید و آنرا لمس کرد وجود ندارد.

ابوشاکر گفت: بله

امام صادق فرمود:آیا صدای حرکت خون را در بدن خود می شنوی؟

ابوشاکر گفت:مگر خون در بدن حرکت دارد؟!

امام فرمود:ای ابوشاکر خون هر چند دقیقه یک مرتبه در تمام بدن تو حرکت می نماید و اگر حرکت آن چند دقیقه در بدن تو متوقف شود تو خواهی مرد.آیا تا امروز گردش خون را در بدن خود دیده بودی؟

ابوشاکر گفت: نه و من نمی توانم قبول کنم که خون در بدن من حرکت می کند.

جعفر صادق فرمود:آنچه مانع از این می شود که قبول کنی خون در عروق تو حرکت می کند جهل است و همین جهل مانع از آن می‌گردد که تو خدای واحد و نادیده را بشناسی.

آیا تو ازمخلوقاتی که خداوند آفریده و آنها را دربدن تو گمارده و تو بر اثر کار آنها زنده‌ای اطلاع داری؟

ابوشاکر گفت: نه

امام فرمود:تو فقط متکی به مشاهدات خود هستی و می گویی آنچه را نمی بینی وجود ندارد.آنها در کالبد تو بوجود می‌آیند رشد می کنند و دارای اولاد می شوند وبعد از مدتی از کار می افتند….ولی تو نه صدایشان را می شنوی و نه لمس می کنی.

ای ابو شاکر بدان که شماره موجودات جاندار که اینک در کالبد تو زندگی می کنند و می میرند نه فقط از شماره تمامی آدمیان که در این جهان زندگی می کنند بیشتر است بلکه از شماره ریگ های بیابان بیشتر است. چرا گفته اند کسی که خود را بشناسد خدای خود را می شناسد.

ای ابوشاکر آیا این سنگ را می بینی که در پای دیوار کار گذاشته اند. تو این سنگ را بی‌حرکت می ‌بینی چون چشم تو حرکت آنرا نمی بیند وهر کس بتو بگوید در سنگ حرکاتی وجود دارد که حرکات ما که در اینجا جمع هستیم چون سکون است تو نمی پذیری و می گویی افسانه سرایی می کند. غافل از اینکه چون تو نادان می باشی نمی توانی به حرکت درون این سنگ پی ببری وشاید روزی برسد که بر اثر توسعه دانایی مردم بتوانند حرکت درون سنگ را ببینند.  (مجله علم چاپ امریکا در تاریخ جون ۱۹۷۳نوشت:توانسته اند با عکس برداری بوسیله لیزر برای اولین بار حرکت مولکول ها را بطور واضح ببینند ومدت فلاش دوربین عکاس که بوسیله لیزر عکس می‌گیرد یک تریلیونیم ثانیه است وبرای اینکه بدانیم یک تریلیونیم ثانیه در مقابل یک ثانیه چقدر کوتاه است می‌گوییم که متناسب است با یک شبانه روز از عمر مادر قبال ده میلیارد سال)….

ای ابوشاکر با اینکه هوا وسیله حیات تو وسایر افراد بشر است تو آن را نمی بینی و فقط وقتی که باد می وزد آن را حس می کنی.آیا می توانی منکر وجود هوا بشوی…. ای ابوشاکر انکار خالق از جهل است نه عقل. من خدای خود را نساخته ام و او را از اندیشه های خود بیرون نیاورده ام.اما خدای توبه ‌قول تو ساخته دست های تو می باشد.آنچه من کردم و می‌کنم این است که با اندیشه خود خدا را بهتر بشناسم وزیادتر به عظمت او پی ببرم.

منبع: سایت مشرق.

تعجب و خندۀ خداوند

 در صحاح اهل سنت نقل شده که خداوند مانند انسانها می‌خندد. در صحیح بخاری داستانی از قیامت در مورد خروج برخی از جهنم و داخل شدن آنان به بهشت نقل شده است که آخرین نفر آنان در میان جهنم و بهشت باقی می‌ماند. او از خدا می خواهد که از آتش نجاتش دهد. خداوند از او عهد و پیمان می گیرد که اگر او را از آتش نجات دهد چیزی دیگری از خداوند نخواهد خداوند او را از آتش نجات می دهد. اما هنگامی که بهشت را می بیند از خدا می خواهد که او را تا دروازۀ بهشت ببرد. خداوند به او می‌ گوید تو عهد بستی که چیزی دیگری از من طلب نکنی. او می‌گوید که خدایا مرا بدترین بنده‌ات قرار مده اگر مرا کنار دروازه بهشت ببری چیزی دیگر از تو نمی ‌خواهم. خداوند او را تا پیش دروازه بهشت می برد. وقتی به دروازۀ بهشت می‌ رسد و بهشتیان و شادابی و سرور آنان را می بیند دوباره به خداوند می‌ گوید: خدایا مرا وارد بهشت کن. خداوند به او می‌گوید: «وَيْحَكَ يا بن آدَمَ ما أَغْدَرَكَ أَلَيْسَ قد أَعْطَيْتَ العهد وَالْمِيثَاقَ أَنْ لَا تَسْأَلَ غير الذي أُعْطِيتَ فيقول يا رَبِّ لَا تَجْعَلْنِي أَشْقَى خَلْقِكَ فَيَضْحَكُ الله عز وجل منه ثُمَّ يَأْذَنُ له في دُخُولِ الْجَنَّةِ»؛[1] یعنی وای بر تو چقدر نقض پیمان می‌ کنی آیا تو عهد و پیمان نبستی که چیزی دیگری غیر از آنچه به تو دادم از من نخواهی؟ او می‌گوید خدایا مرا شقی ترین خلق خود قرار مده. خداوند در این هنگام می خندد سپس به او اجازه می‌دهد که وارد بهشت شود!

همچنین نقل شده که خداوند از دو نفری که یکی از آن دو دیگری را کشته است و هردو وارد بهشت می‌ شوند، تعجب می کند و خنده اش می‌گیرد. از ابو هریره نقل شده که پیامبر فرمود: «يَضْحَكُ الله إلى رَجُلَيْنِ يَقْتُلُ أَحَدُهُمَا الْآخَرَ يَدْخُلَانِ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُ هذا في سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلُ ثُمَّ يَتُوبُ الله على الْقَاتِلِ فَيُسْتَشْهَدُ».[2]

سوالاتی که باید اهل سنت به آنها پاسخ بدهند عبارت اند از:

  1. آیا خداوند از نظر اهل سنت فریبهای پی در پی بنده گناهکارش را می خورد؟
  2. آیا این داستان علم خداوند را محدود نمی کند و خدا نمی داند که بنده اش به پیمانش وفا نخواهد کرد؟
  3. آیا تعجب و خنده خداوند دلیل بر نقص خداوند نمی شود؟ و آیا جهل او را نسبت به حوادث به اثبات نمی رساند؟ زیرا خنده و تعجب از اطلاع به وقایع و حوادثی ناشی می شود که انسان آن را نمی داند.
  4. آیا از تعجب و خندۀ خداوند تشبیه لازم نمی آید؟

[1] . محمد بن مسلم بخاری، صحیح بخاری، ج1،ص 278؛ دار ابن كثير , اليمامة ، بيروت، چ2،1407ق / 1987م، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا؛ و مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، ج1، ص166، دار إحياء التراث العربي – بيروت، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي.

[2] . صحیح بخاری، ج3، ص1040.

جهل گرایی پولس و نسبت دادن جهل به خدا

 پولس مؤسس مسیحیت موجود  ضمن اینکه جسم را مصداق گناه می­داند می­گوید: «خدا پسر خود را در شبیه جسم گناه و برای گناه فرستاده و بر گناه در جسم فتوا داد[۱] و سرّ دینداری عظیم است که خدا در جسم ظاهر شد و در روح تصدیق کرده شد[۲] و خدا به وساطت انبیاء دربارۀ پسر خود وعده داده بود که به حسب جسم از نسل داود متولد شد».[۳] از نظر پولس عیسی «دیروز و امروز و تا ابدالآباد» همان است.[۴] این‌گونه نیست که خداوند به منظور نمایاندن خویش مدتی به هیأت بشر به نام عیسی در آمده و سپس بازگشته و جدایی از میان رفته و به خدای یگانه تبدیل شده است.[۵]

چون این عقیدۀ پولس از نظر عقل قابل پذیرش نیست و به دلیل اینکه بین تجرد و جسمیت هیچ نسبتی وجود ندارد و نمی‌توانند باهم جمع شوند، پولس برای فرار از این اشکال بر علیه فلسفه و مباحث عقلی قیام نموده[۶] و حکمت را موجب بطلان آن دانسته[۷] و لذا او مدعی است که به وسیلۀ «خدای مجسم بر روی صلیب» حکمت حکما را باطل کرده و فهم فهیمان را نابود ساخته است و چونکه جهان از راه حکمت به معرفت نرسید، خداوند راضی شد که به وسیلۀ جهالت، ایمان داران را نجات دهد. [۸]  او در دفاع از این عقیده، جهل و ناتوانی را به خدا نسبت داده می­گوید: جهالت خدا از انسان حکیم­ تر است و ناتوانی او از مردم تواناتر است[۹] و سپس این نتیجه را می ­گیرد که خدا جهال را برگزید تا حکما را رسوا سازد و ناتوانان را برگزید تا توانایان را رسوا کند.[۱۰]

در این موضوع سوالات زیر از سوی مسیحان نیازی به پاسخ دارد:

  1. مسیحیان این سخنان پولس را چگونه توجیه می کنند و چگونه ممکن است که جهل بر علم برتری داشته باشد؟
  2. مسیحیان در برابر این سخن نیچه که گفته است پولس با این سخن ثابت کرده که او نیاز به خود مسیح نداشته بلکه به «مرگ بر صلیب مسیح» به عنوان ابزار برای رسیدن به هدف خود نیاز داشته[۱۱] و از آن در برابر سخت گیری عقل و مسائل وجدانی آن استفاده کرده است،[۱۲] چه پاسخی دارند؟
  3. همچنین این سخن نیچه را که پولس با جنبش مسیحی با گذر از یهودیت آتشی در جهان بر افروخت و با نماد «خدای مجسم بر صلیب» تمام امور پست و آشوب طلبانه و پنهان و… را در امپراطوری روم چون قدرت عظیم گرد آورد.[۱۳] چگونه پاسخ می گویند؟

پی نوشتها

[۱]. رساله پولس به رومیان، ۸: ۳٫

[۲]. رساله پولس به تیموتاؤس، ۳: ۱۶٫

[۳]. رساله پولس به رومیان، ۱: ۱-۴٫

[۴]. رساله پولس به عبرانیان، ۱۳: ۸٫

[۵]. ستیفن نیلز، خدای مسیحیان، (از سلسله کتابهای مسیحی برای جهان)، ترجمه: مسعود رجب‌نیا، ص۱۰۹٫

[۶]. محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیرالقرآن، ج۳ص۲۹۷٫

[۷]. رساله اول پولس به قرنتیان، ۱: ۱۷٫

[۸]. رساله اول پولس به قرنتیان، ۱: ۱۹-۲۳٫

[۹]. رساله اول پولس به قرنتیان، ۱: ۲۵٫

[۱۰]. رساله اول پولس به قرنتیان، ۱: ۲۷٫

[۱۱]. فریدریش ویلهلم نیچه، دجال«تلاشی برای نقد مسیحیت»، ترجمه: سعید فیروزابادی، ص۹۲٫

[۱۲]. همان، ص۱۰۳٫

[۱۳]. همان، ص۱۲۵-۱۲۸٫

نویسنده: حمیدالله رفیعی

رابطه اخلاق و تربیت خانوادگی در احادیث اسلامی‏

بی‌شک نخستین مدرسه هر انسانی، دامان مادر و آغوش پدر اوست، و در همین جا است که نخستین درسهای فضیلت یا رذیلت را می‌آموزد. و اگر مفهوم تربیت را اعم از «تکوینی» و «تشریعی» در نظر بگیریم نخستین مدرسه رحم مادر و صلب پدر است که آثار خود را به طور غیر مستقیم در وجود فرزند می‌گذارد، و زمینه‌ها را برای فضیلت و رذیلت آماده می‌سازد.
در احادیث اسلامی تعبیرات بسیار لطیف و دقیقی در این قسمت وارد شده که به بخشی از آن ذیلاً اشاره می‌شود:
۱ – علی (علیه السلام) فرمود: «حُسْنُ الْاَخْلاقِ بُرْهانُ کَرَمِ الْاَعْراقِ؛ اخلاق پاک و نیک، دلیل وراثتهای پسندیده انسان (از پدر و مادر) است».(۱۳۹)
به همین دلیل در خانواده‌های پاک و با فضیلت غالباً فرزندانی با فضیلت پرورش می‌یابند و به عکس افراد شرور غالباً در خانواده‌های شرور و آلوده‌اند.
۲ – در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «عَلَیْکُمْ فی طَلَبِ الْحَوائِجِ بِشَرافِ النُّفُوسِ وَ ذَوِی الْاُصوُلِ الطَیِّبَهِ فاِنَّها عِنْدَهُمْ اَقْضی وَ هِیَ لَدَیْهِمْ اَزْکی؛ در طلب حوائج به سراغ مردم شریف النّفس که در خانواده‌های پاک و اصیل پرورش یافته‌اند بروید، چرا که نیازمندیها نزد آنها بهتر انجام می‌شود و پاکیزه‌تر صورت می‌گیرد!»(۱۴۰)
۳ – در عهد نامه مالک اشتر در توصیه‌ای که علی (علیه السلام) به مالک درباره انتخاب افسران لایق برای ارتش اسلام می‌کند، چنین می‌خوانیم: «ثُمَّ الْصَقْ بِذَوی الْمُروُءاتِ وَ الْاَحْسابِ وَ اَهْلِ الْبُیُوتاتِ الصالِحَهِ وَ السَّوابِقِ الْحَسَنَهِ ثُمَّ اَهْلَ النَّجَدَهِ وَ الشُّجاعَهِ وَ السَّخاءِ وَ السَّماحَهِ فَاِنَّهُمْ جِماعٌ مِنَ الْکَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ؛ سپس پیوند خود را با شخصیّتهای اصیل و خانواده‌های صالح و خوش سابقه برقرار ساز و پس از آن با مردمان شجاع و سخاوتمند و بزرگوار، چرا که آنها کانون فضیلت و مرکز نیکی هستند.»(۱۴۱)
۴ – تأثیر پدر و یا مادر آلوده در شخصیّت اخلاقی فرزندان تا آن اندازه است که در حدیث دیگری از امام صادق (علیه السلام) آمده است: «اَیُّما اِمْرأَهٍ اَطاعَتْ زَوْجَها وَ هوَ شارِبُ الْخَمْرِ، کانَ لَها مِنَ الْخَطایا بِعَدَدِ نُجُوُمِ السَّماءِ، وَ کُلُّ مَوْلوُدٍ یَلِدُ مِنْهُ فَهُوَ نَجسٌ؛ هر زنی اطاعت از همسرش کند در حالی که او شراب نوشیده (و با او همبستر شود)، به عدد ستارگان آسمان مرتکب گناه شده است و فرزندی که از او متولّد می‌شود، آلوده خواهد بود!»(۱۴۲)
در روایات متعدد دیگری نیز از قبول خواستگاری مرد شراب خوار و بداخلاق و آلوده نهی شده است.(۱۴۳)
۵ – تأثیر تربیت پدر و مادر در فرزندان تا آن پایه است که در حدیث مشهور نبوی آمده است:
کُلُّ مَوْلُودٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَهِ حتّی یَکُونَ اَبَواهُ هُمَا اللَّذانِ یُهَوِّدانِهِ وَ یُنَصِّرانِهِ؛ هر نوزادی بر فطرت پاک توحید (و اسلام) متولّد می‌شود مگر این که پدر و مادر او را به آئین یهود و نصرانیّت وارد کنند»(۱۴۴)
جایی که تربیت خانوادگی، ایمان و عقیده را دگرگون سازد چگونه ممکن است در اخلاق اثر نگذارد؟
۶ – همین امر سبب شده است که مسأله تربیت فرزندان به عنوان یکی از اساسی‌ترین حقوق آنها بر پدر و مادر شمرده شود؛ در حدیث نبوی (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌خوانیم:
«حَقُّ الْوَلَدِ عَلَی الْوالِدِ اَنْ یُحْسِنَ اِسْمَهُ وَ یُحسِنَ اَدَبَهُ؛ حقّ فرزند بر پدر این است که نام نیکی بر او بگذارد و او را به خوبی تربیت کند»(۱۴۵)
روشن است نامها آثار تلقینی بسیار مؤثّری در روحیّه فرزندان دارد؛ نام شخصیّتهای بزرگ و پیشگامان تقوا و فضیلت، انسان را به آنها نزدیک می‌کند، و نام سردمداران فجور و رذیلت، انسان را به سوی آنها می‌کشاند؛ در اسلام حتّی از این مسأله ظریف روانی غفلت نشده و فصل مبسوطی درباره نامهای خوب و نامهای بد در کتب حدیث آمده است.(۱۴۶)
۷ – در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «ما نَحَلَ والِدٌ وَلَدَهُ اَفْضَلَ مِنْ اَدَبٍ حَسَنٍ؛ بهترین بخششی یا میراثی که پدر برای فرزندش می‌گذارد، همان ادب و تربیت نیک است.»(۱۴۷)
۸ – امام سجّاد علیّ بن الحسین (علیه السلام) در همین زمینه تعبیر رسایی فرموده است می‌فرماید: «وَ اِنَّکَ مَسُؤُولٌ عَمَّا وَلَّیْتَهُ بِهِ مِنْ حُسْنِ الْاَدَبِ وَ الدِّلالَهِ عَلی رَبّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ الْمَعُونَهٍ لَهُ عَلی طاعَتِهِ؛ تو در برابر آنچه ولایتش برعهده تو گذارده شده است (از خانواده و فرزندان) مسؤول هستی نسبت به تربیت نیکوی آنها و هدایت به سوی پروردگار و اعانت او بر اطاعتش.»(۱۴۸)
۹ – امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در یکی از کلمات خود تعبیری دارد که نشان می‌دهد که خلق و خوی پدران میراثی است که به فرزندان می‌رسد؛ می‌فرماید: «خَیْرُ ما وَرَّثَ الْآباءُ اَلْاَبْناءَ اَلْاَدَبَ؛ بهترین چیزی که پدران برای فرزندان خود به ارث می‌نهند ادب و تربیت صحیح و فضائل اخلاقی است.»(۱۴۹)
۱۰ – این بحث را با سخن دیگری از علی (علیه السلام) در نهج البلاغه پایان می‌دهیم:
امام (علیه السلام) به هنگام شرح شخصیّت و بیان موقعیّت خود برای ناآگاهانی که او را با دیگران مقایسه می‌کردند می‌فرماید: «وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ بِالْقِرابَهِ الْقَریبَهِ وَ الْمَنْزِلَهِ الْخَصیصَهِ وَضَعَنی فی حُجْرِهِ وَ اَنَا وَلیدٌ یَضُمُّنی اِلَی صَدْرِهِ … یَرْفَعُ لی کُلَّ یَوْمٍ عَلَماً مِنْ اَخْلاقِهِ وَ یَأمُرُنی بِالْاِقتِداءِ؛ شما قرابت و نزدیکی مرا با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و منزلت خاصّم را نزد آن حضرت بخوبی می‌دانید؛ کودک خردسالی بودم پیامبر مرا در دامان خود می‌نشاند و به سینه اش می‌چسباند… او هر روز برای من پرچمی از فضائل اخلاقی خود می‌افراشت و مرا امر می‌کرد که به او اقتدا کنم (و این خلق و خوی من زائیده آن تربیت است.)
جالب این که امام در لا به لای همین سخن هنگامی که از خلق و خوی پیغمبر اکرم بحث می‌کند، چنین می‌فرماید: «وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مِنْ لَدُنْ اَن کانَ فَطیماً اَعْظَمَ مَلَکٍ مِن ملائِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمکارِمِ وَ مَحاسِنَ اَخْلاقِ الْعالَمِ لَیْلَهُ وَ نَهارَهُ؛ از همان زمان که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از شیر باز گرفته شد، خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگان خویش را مأمور ساخت تا شب و روز وی را به راههای مکارم اخلاق و صفات نیک جهان سوق دهد.»(۱۵۰) بنابراین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خود نیز از تربیت یافتگان فرشتگان بود.
درست است که اخلاق و صفات روحی انسان اعم از خوب و بد، از درون او بر می‌خیزد و با اراده او شکل می‌گیرد ولی انکار نمی‌توان کرد که زمینه‌های متعدّدی برای شکل گیری اخلاق خوب و بد وجود دارد که یکی از آنها وراثت از پدر و مادر و همچنین تربیت خانوادگی است؛ و این مسأله قطع نظر از تحلیلهای علمی و منطقی، شواهد عینی و تجربی فراوان دارد که قابل انکار نیست.
به همین دلیل برای ساختن فرد یا جامعه آراسته به زیورهای اخلاقی باید به مسأله وراثت خانوادگی و تربیت‌هایی که از نونهالان در دامن مادر و آغوش مادر می‌بینند توجّه داشت و اهمّیّت این دوران در ساختار شخصیّت انسانها را هرگز فراموش نکرد

تأثیر علم و آگاهی در تربیت

دیگر از زمینه‌های پرورش اخلاق، بالا بردن سطح علم و معرفت افراد است، چرا که هم با دلیل منطقی و هم با تجربه‌های فراوان به ثبوت رسیده است که هر قدر سطح معرفت و دانش الهی نسان بالاتر برود فضائل اخلاقی در او شکوفاتر می‌شود؛ و به عکس، جهل و فقدان معارف الهی ضربه شدید بر پایه ملکات فضیله وارد می‌سازد و سطح اخلاق را تنزّل می‌دهد.
در آغاز این کتاب در بحث رابطه «علم» و «اخلاق» بحث فشرده‌ای درباره پیوند این دو داشتیم، و گفتیم بعضی از دانشمندان و فلاسفه آنقدر در این باره مبالغه کرده‌اند که گفته‌اند «علم مساوی است با اخلاق».
و به تعبیر دیگر، علم و حکمت سرچشمه اخلاق است (آن گونه که از سقراط نقل شده) و رذائل اخلاقی معلول جهل و نادانی است.
مثلاً، انسانهای متکبّر و حسود به این دلیل گرفتار دو رذیله شده‌اند که از آثار شوم و زیانهای حسد و تکبّر بی‌خبرند؛ آنها می‌گویند هیچ کس آگاهانه به دنبال بدیها و زشتیها نمی‌رود.
بنابراین اگر سطح معرفت جامعه بالا رود کمک به ساختار سالم اخلاقی آنها می‌کند.
هرچند این سخن مبالغه آمیز است، و تنها از یک زاویه به مسائل اخلاقی در آن نگاه شده است، ولی این واقعیّت را نمی‌توان انکار کرد که علم، یکی از عوامل زمینه ساز اخلاق است و به همین دلیل افرادی که گرفتار جهل و جاهلیّت هستند آلودگی بیشتر دارند و عالمان آگاه که دارای معارف الهی هستند آلودگی کمتری دارند هر چند هر یک از این دو نیز استثناهایی دارند!
به همین دلیل، در قرآن مجید در مورد دعوت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌خوانیم که او مبعوث شد تا «آیات خداوند را بر مردم بخواند و از آلودگیهای اخلاقی و گناهان پاکسازی کند. (هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الاُمّیینَ رَسوُلاً مِنهُمْ یَتْلوُا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ اْلکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ اِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبینٍ) (سوره جمعه، آیه ۲)
و به این ترتیب، نجات از ضلال مبین و گمراهی آشکار و همچنین پاکسازی از رذائل اخلاقی و گناهان به دنبال تلاوت آیات قرآن مجید و تعلیم کتاب و حکمت فراهم است که بی‌شک نشانه روشنی بر وجود ارتباط در میان این دو است.
در جلد اوّل از دوره اوّل پیام قرآن، به هنگام بحث پیرامون مسائل مربوط به معرفت و شناخت، شواهد زنده فراوانی از آیات قرآن مجید بر ارتباط علم و معرفت با فضائل اخلاقی و رابطه جهل و عدم شناخت با رذائل اخلاقی بیان گردیده که در اینجا به ده نمونه از آن به صورت فشرده اشاره می‌کنیم:
۱ – جهل سرچشمه فساد و انحراف است! در آیه ۵۵ سوره نمل می‌خوانیم که لوط پیامبر برگ خدا به قوم منحرفش فرمود: «اِنَّکُمْ لَتَاْتُونَ الِرّجالَ شَهْوَهً مِنْ دوُنِ الِنّساءِ بَلْ اَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ؛ آیا شما به جای زنان از روی شهوت به سراغ مردان می‌روید؟! شما قومی نادانید!»
در اینجا، جهل و نادانی قرین با انحراف جنسی و فساد اخلاقی شمرده شده.
۲ – جهل سبب بی‌بندوباری جنسی است! در آیه ۳۳ سوره «یوسف» می‌خوانیم که آن حضرت در کلام خودش بی‌بندوباری جنسی را همراه با جهل می‌شمارد: «قالَ رَبِ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی اِلَیْهِ وَاِلاَّ تَصْرِفْ عَنِیّ کَیْدَهُنَّ اَصْبُ اِلَیْهِنَّ وَ اَکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ؛ او (یوسف) گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه این زنان مرا به سوی آن می‌خوانند! و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من باز نگردانی، به آنها متمایل می‌شوم و از جاهلان خواهم بود!»
۳ – جهل یکی از عوامل حسادت است! در آیه ۸۹ سوره یوسف می‌خوانیم: (در آن زمان که او عزیز مصر شد و بر تخت قدرت نشست و به طور ناشناس در برابر برادرانش که برای تحویل گرفتن گندم از کنعان به مصر آمده بودند، ظاهر شد؛) چنین گفت: «قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ اَخیهِ اِذْاَنْتُمْ جاهِلُونَ؛ آیا دانستید با یوسف و برادرش (بنیامین) چه کردید، آن گاه که جاهل بودید!»
یعنی جهل شما سبب آن حسادت شدید و آن حسادت سبب شد که توطئه قتل یوسف را بچینید و او را شکنجه دهید و در چاه بیفکنید!
۴ – جهل سرچشمه تعصّب و لجاجت است! در آیه ۲۶ سوره فتح تعبیری به چشم می‌خورد که نشان می‌دهد تعصّب کور مشرکان عرب در عصر پیامبر از جهل و نادانی آنها سرچشمه می‌گرفت: «اِذْ جَعَلَ الَّذینَ کَفَرُوا فی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّهَ حَمِیَّهَ الْجاهِلِیَّهِ؛ (به خاطر بیاورید) هنگامی را که کافران در دلهای خود خشم و تعصّب جاهلیّت را قرار دادند.»
۵ – رابطه جهل و بهانه جوئی: تاریخ انبیاء پر است از بهانه جوئیهایی که امّتهای نادان در برابر آنها داشتند؛ در قرآن مجید مکرّر به آن اشاره می‌کند و گاه روی رابطه آن با جهل انگشت می‌گذارد؛ از جمله در آیه ۱۱۸ سوره بقره می‌خوانیم: «وَ قالَ الَّذینَ لایَعْلَمونَ لَوْلا یُکَلِّمُنا اللَّهُ اَوْ تَأتینا آیَهٌ کَذلِکَ قالَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ؛ افرادی جاهل و ناآگاه گفتند چرا خدا با ما سخن نمی‌گوید و چرا آیه و نشانه‌ای بر خود ما نازل نمی‌کند! پیشینیان آنها نیز همین گونه سخن می‌گفتند؛ دلها و افکارشان شبیه یکدیگر است.»
در اینجا تکیه بر جهل به عنوان زمینه بهانه جویی شده است، و نشان می‌دهد که این انحراف اخلاقی، رابطه نزدیکی با جهل دارد، همان گونه که تجربیّات فراوان نیز آن را نشان می‌دهد.
۶ – رابطه سوء ظن و بدبینی با جهل: در آیه ۱۵۴ سوره آل عمران که در مورد جنگجویان اُحُد می‌خوانیم: «ثُمَّ اَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ اَمَنَهً نُعاساً یَغْشی طائِفَهً مِنْکُمْ وَ طائِفَهٌ قَدْ اَهَمَّتْهُمْ اَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِیَّهِ؛ سپس به دنبال این غم و اندوه (که از شکست اُحُد حاصل شد) خداوند آرامش را به صورت خواب سبکی بر شما فرستاد که جمعی را فرا گرفت؛ امّا جمع دیگری در فکر جان خود بودند (و خواب به چشمانشان نرفت) آنها گمانهای نادرستی درباره خداوند مانند گمانهای دورانهای جاهلیّت داشتند!»
بی‌شک سوء ظن یکی از رذائل اخلاقی است که سرچشمه مفاسد بسیاری برای فرد و جامه است ؛ در اینجا رابطه میان جهل و سوء ظن به روشنی بیان شده است.
۷ – بی‌ادبی از جهل سرچشمه می‌گیرد! قرآن مجید در آیه ۴ سوره حجرات، غالب کسانی را که نسبت به مقام والای پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) احترام لازم را نمی‌کردند، افراد کم فکر و نادان می‌شمرد؛ می‌فرماید: «اِنَّ الَّذینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ اَکثُرُهُمْ لایَعْقِلُونَ؛ کسانی که از پشت حجره‌ها (ی خانه ات) بلند صدا می‌زنند، اکثرشان نمی‌فهمند.»
این آیه اشاره به کسانی است که وقت و بی‌وقت، پشت در خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌آمدند و بلند صدا می‌زدند: «یا مُحَمَّد! یا مُحمَّدُ! اُخْرُجُ اِلیْنا!؛‌ای محمّد!‌ای محمّد! بیرون بیا (با تو کار داریم)!»
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از بی‌ادبی و مزاحمتهای پی در پی آنان، سخت آزرده خاطر بود ولی بر اثر حجب و حیا سکوت می‌کرد، تا این که آیه ۴ سوره حجرات نازل شد و آداب سخن گفتن و خطاب با پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را شرح داد.
تعبیر به اَکْثَرُهُم لایَعقْلِونَ (غالب آنها نمی‌فهمند) اشاره لطیفی است به این که این خلق و خوی زشت (جسارت و بی‌ادبی) غالباً از پایین بودن سطح آگاهی سرچشمه می‌گیرد.
۸ – دوزخیان جاهلانند! بی‌شک کسانی راهی جهنّم می‌شوند که دارای اعمال زشت و اخلاق رذیله اند؛ و به تعبیر دیگر، صفات اخلاقی و نیز اعمال اخلاقی آنها آلوده است؛ و با توجّه به این که قرآن، دوزخیان را افرادی ناآگاه و جاهل و نادان معرفی می‌کند بخوبی روشن می‌شود که رابطه نزدیکی در میان اعمال زشت و جهل و نادانی است.
در آیه ۱۷۹ سوره اعراف می‌خوانیم:
«وَ لَقَدْ ذَرَأنا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لایَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اَعیُنٌ لایُبْصِرُونَ بِها، وَلَهُمْ آذانٌ لایَسْمَعُونَ بِها، اُولئِکَ کَالْاَنَعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ اوُلئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ؛ به یقین گروه بسیاری از جنّ و انس را برای دوزخ آفریدیم؛ آنها دلها (عقلها)یی دارند که با آن (اندیشه نمی‌کنند و) نمی‌فهمند؛ و چشمانی که با آن نمی‌بینند؛ و گوشهایی که با آن نمی‌شنوند؛ آنها همچون چهارپایانند؛ بلکه گمراهترند! اینان همان غافلانند!»
در این آیه و بسیاری دیگر از آیات قرآن، رابطه‌ای میان جهل و اعمال و اخلاق سوء، تبیین شده است.
۹ – صبر و شکیبایی از آگاهی سرچشمه می‌گیرد! در آیه ۶۵ سوره انفال این نکته به مسلمانان گوشزد شده است که در عین نابرابری سپاه خود با سپاه دشمن می‌توانند به وسیله سپاه ایمان و صبر که زائیده علم و آگاهی است جبران کنند؛ می‌فرماید:
«یا اَیُّهَا النّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤمِنینَ عَلَی الْقِتالِ اِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ یَغْلِبُوا مِأَتَیْنِ وَ اِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مَأَهٌ یَغْلِبُوا اَلْفاً مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا بِانَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ؛‌ای پیامبر! مؤمنان را به جنگ (با دشمن) تشویق کن! هرگاه بیست نفر با استقامت از شما باشند، بر دویست نفر غلبه می‌کنند؛ و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانی که کافر شدند، پیروز می‌گردند؛ چرا که آنها گروهی هستند که نمی‌فهمند!»
آری، ناآگاهی کافران سبب سستی و عدم شکیبایی آنها می‌شود؛ و آگاهی مؤمنان، سبب استقامت و پایمردی می‌گردد؛ تا آنجا که یک نفر از آنها با ده نفر از سپاه دشمن، می‌تواند مقابله کند.
۱۰ – نفاق و پراکندگی از جهل سرچشمه می‌گیرد! قرآن مجید در آیه ۱۴ سوره حشر، اشاره به گروهی از یهود می‌کند (یهود بنی نضیر) که به سبب اختلاف و پراکندگی (علی رغم ظاهر فریبنده آنها) از مقابله با مسلمانان عاجز و ناتوان ماندند؛ می‌فرماید: «لایُقاتِلوُنَکُمْ جَمیعاً اِلاَّ فی قُرًی مُحَصَّنَهٍ اَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمیعاً وَ قُلوُبُهُمْ شَتّی ذالِکَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ؛ آنها هرگز به صورت گروهی با شما نمی‌جنگند جز در دژهای محکم یا از پشت دیوارها! پیکارشان در میان خودشان شدید است، (امّا در برابر شما ضعیف!) آنها را متّحد می‌پنداری در حالی که دلهایشان پراکنده است؛ این به خاطر آن است که آنها قومی نادان هستند!»
به این ترتیب، نفاق و پراکندگی آنها را که از رذائل اخلاقی است ناشی از جهل و نادانی آنها می‌شمرد.

نتیجه

آنچه در بالا تحت عناوین دهگانه آمد، بخشی از آیاتی است که در قرآن مجید پیرامون رابطه علم و فضیلت از یک سو و جهل و رذیلت از سوی دیگر آمده است و به عنوان مشت نمونه خروار می‌تواند ما را به واقعیّت این رابطه محکم آشنا سازد.
به تجربه روزمرّه خود نیز این مسأله را بسیار دیده ایم که افراد جاهل و ناآگاه، مرتکب اعمال زشتی می‌شوند و دارای صفات رذیله‌ای هستند، و هنگامی که آگاهی کافی درباره قبح آن اعمال و مفاسد و زیانهای آن صفات پیدا می‌کنند یا سطح و معارف آنها درباره مبدأ و معاد بالاتر می‌رود، بکلّی آن اعمال و صفات را رها کرده، یا لااقل به مقدار زیادی از آن می‌کاهند.
دلیل منطقی این مسأله نیز روشن است؛ زیرا حرکت به سوی صفات والا و اعمال صالحه احتیاج به انگیزه‌ای دارد؛ بدون شک یکی از بهترین انگیزه ها، آگاهی از مصالح اعمال و صفات نیک و مفاسد اعمال و صفات رذیله است، و نیز آگاهی بر مبدأ و معاد، و آشنایی با برنامه‌های مکتب انبیاء و اولیاء، انسان را به سوی آنها سوق می‌دهد و بازتاب وسیعی در اصلاح مفاسد اخلاقی دارد.
ناگفته پیدا است که منظور از علم و آگاهی در اینجا، آگاهی بر فنون صنایع و مسائل مادّی نیست؛ چرا که بسیارند کسانی که از این مسائل آگاهند و از همه آلودگان آلوده ترند؛ بلکه منظور علم و آگاهی به ارزشهای والای انسانی و تعلیمات الهی و مصالح و مفاسد معنوی و معارف الهیّه است.

منبع: مرکز اطلاع رسانی غدیر

علم خدا و جبرگرایی

شبهه

معروفترین شبهه جبر همان است که با مساله قضا و قدر به مفهوم الهى یعنى با مساله علم خداوند مربوط است و آن این است:
خداوند از ازل از آنچه واقع می شود و آنچه واقع نمی شود آگاه است و هیچ حادثه اى نیست که از علم ازلى الهى پنهان باشد از طرفى علم الهى نه تغییر پذیر است و نه خلاف پذیر؛ یعنى ممکن است عوض شود و صورت دیگر پیدا کند زیرا تغییر با تمامیت و کمال ذات واجب الوجود منافى است و نه ممکن است آنچه او از ازل می داند با آنچه واقع می شود مخالف و مغایر باشد زیرا لازم می آید علم او علم نباشد، جهل باشد؛ این نیز با تمامیت و کمال وجود مطلق منافى است.
پس به حکم این دو مقدمه:
الف. خداوند از همه چیز آگاه است.
ب. علم الهى نه تغییر پذیر است و نه خلاف پذیر.
منطقا باید چنین نتیجه گرفت: حوادث و کائنات جبرا و قهرا باید به نحوى واقع شوند که با علم الهى مطابقت داشته باشند خصوصا اگر این نکته اضافه شود که علم الهى علم فعلى و ایجابى است یعنى علمى است که معلوم از علم سرچشمه می گیرد نه علم انفعالى که علم از معلوم ریشه می گیرد نظیر علم انسان به حوادث جهان.
علیهذا اگر در ازل در علم الهى چنین بوده است که فلان شخص در فلان ساعت فلان معصیت را مرتکب می شود جبرا و قهرا آن معصیت باید به همان کیفیت واقع شود شخص مرتکب قادر نخواهد بود طورى دیگر رفتار کند بلکه هیچ قدرتى قادر نخواهد بود آن را تغییر دهد والا علم خدا جهل خواهد بود خیام می گوید:
من مى خورم و هر که چو من اهل بود        مى خوردن من به نزد او سهل بود

مى خوردن من حق ز ازل می دانست         گر مى نخورم علم خدا جهل بود

پاسخ شبهه
جواب این شبهه پس از درک صحیح مفهوم قضا و قدر آسان است این شبهه از آنجا پیدا شده که براى هر یک از علم الهى و نظام سببى و مسببى جهان حساب جداگانه اى فرض شده است؛ یعنى چنین فرض شده که علم الهى در ازل به طور ژرف و تصادف به وقوع حوادث و کائنات تعلق گرفته است؛ آنگاه براى اینکه این علم درست از آب در آید و خلافش واقع نشود لازم است وقایع جهان کنترل شود و تحت مراقبت قرار گیرد تا با تصور و نقشه قبلى مطابقت کند.
به عبارت دیگر چنین فرض شده که علم الهى مستقل از نظام سببى و مسببى جهان به وقوع یا عدم وقوع حوادث تعلق گرفته است و لازم است کارى صورت گیرد که این علم با معلوم خود مطابقت کند از این رو بایدنظام سببى و مسببى جهان کنترل گردد در مواردى جلوى طبع آنچه به حکم طبع اثر می کند و جلوى ارده و اختیار آن که با اراده و اختیار کار می کند گرفته شود تا آنچه در علم ازلى الهى گذشته است با آنچه واقع می شود مطابقت کند و با هم مغایرت نداشته باشند از این رو از انسان نیز باید اختیار و آزادى و قدرت و ارده سلب گردد تا اعمالش کاملا تحت کنترل در آید و علم خدا جهل نشود.
این چنین تصور درباره علم الهى منتهاى جهل و بی خبرى است مگر ممکن است که علم حق به طور تصادف و گزاف به وقوع یا عدم وقوع حادثه اى تعلق بگیرد و آنگاه براى اینکه این علم با واقع مطابقت کند لازم شود دستى در نظام متقن و قطعى على و معلولى برده شود تغییراتى در این نظام داده شود از طبیعتى خاصیتى سلب گردد یا از فاعل مختارى اختیار و آزادى گرفته شود؟!
لهذا بعید به نظر می رسد که رباعى بالا از خیام که لااقل نیمه فیلسوفى است، بوده باشد شاید این رباعى جزء اشعارى است که بعد به خیام نسبت داده اند یا از خیام است ولى خیام نخواسته در این رباعى به زبان جد و فلسفه سخن بگوید؛ خواسته فقط خیالى را به صورتى زیبا در لباس نظم ادا کند بسیارى از اهل تحقیق آنجا که شعر می سروده اند افکار علمى و فلسفى خود را کنار گذاشته، تخیلات لطیف را جامه اى زیبا از شعر پوشانیده اند به عبارت دیگر به زبان اهل ادب سخن گفته اند نه به زبان اهل فلسفه همچنانکه بسیارى از اشعار منسوب به خیام از این قبیل است. خیام شهرت جهانى خود را مدیون این گونه تخیلات و این طرز بیان است.
علم ازلى الهى از نظام سببى و مسببى جهان جدا نیست علم الهى علم به نظام است آنچه علم الهى ایجاب و اقتضا کرده و می کند این جهان است با همین نظاماتى که هست علم الهى به طور مستقیم و بلا واسطه نه به وقوع حادثه اى تعلق می گیرد ونه به عدم وقوع آن علم الهى که به وقوع حادثه اى تعلق گرفته است به طور مطلق و غیر مربوط به اسباب و علل آن حادثه نیست بلکه تعلق گرفته است به صدور آن حادثه از علت و فاعل خاص خودش علل و فاعلها متفاوت می باشند یکى علیت و فاعلیتش طبیعى است و یکى شعورى یکى مجبور است و یکى مختار آنچه علم ازلى از فاعل شعورى اثر فاعل مجبور از فاعل مجبور و اثر فاعل مختار از فاعل مختار صادر شود علم الهى ایجاب نمی کند که اثر فاعل مختار از آن فاعل بالاجبار صادر شود علم الهى ایجاب نمی کند که اثر فاعل مختار از آن فاعل بالاجبار صادر شود.
به عبارت دیگر علم ازلى الهى علم به نظام است؛ یعنى علم به صدور معلولات است از علل خاص آنها در نظام عینى خارجى علتها و فاعلها متفاوت اند: یکى طبیعى است و یکى شعورى؛ یکى مختار است و یکى محبور در نظام علمى نیز امر از این قرار است یعنى هر فاعلى همان طور که عالم عینى هست در عالم علمى هست بلکه باید گفت آن طور که در عالم علمى هست در عالم عینى هست علم الهى که به صدور اثرى از فاعلى تعلق گرفته است به معنى این است که تعلق گرفته به صدور اثر فاعل مختار از فاعل مختار و به صدور اثر فاعل مجبور از فاعل مجبور. آنچه علم الهى اقتضا دارد و ایجاب می کند این است که فعل فاعل مختار از فاعل مختار و فعل فاعل مجبور از فاعل مجبور صادر شود نه اینکه علم الهى ایجاب می کند که فاعل مختارى مجبور بشود یا فاعل مجبورى مختار گردد.
انسان در نظام هستى چنانکه در گذشته گفته شد داراى نوعى اختیار و آزادى است و امکاناتى در فعالیتهاى خود دارد که آن امکانات براى موجودات دیگر حتى براى حیوانها نیست و چون نظام عینى از نظام علمى ریشه می گیرد و سرچشمه عالم کیانى عالم ربانى است، پس علم ازلى که به افعال و اعمال انسان تعلق گرفته است به معنى این است که او از ازل می داند که چه کسى به موجب اختیار و آزادى خود طاعت می کند و چه کسى معصیت می کند به اراده واختیار خود معصیت کند. این است معنى سخن کسانى که گفته اند:«انسان مختار و بالاجبار است »؛ یعنى نمی تواند مختار نباشد پس علم ازلى دخالتى ندارد در سلب آزادى و اختیار آنکه در نظام علمى و نظام عینى مقرر است که مختار و آزاد باشد دخالتى ندارد در سلب اختیار و آزادى انسان به اینکه او را به معصیت یا اطاعت وادار و مجبور کند.
علیهذا دو مقدمه اى که در اشکال به کار برده شده هر دو صحیح و غیر قابل تردید است و هم آنچه در ضمن نکته اضافه شد که علم الهى علم فعلى و ایجابى است نه علم انفعالى و تبعى نیز صحیح و غیر انکار است اما لازمه اینها همه این نیست که انسان مجبور و مسلوب الاختیار باشد آنگاه که معصیت می کند از طرف قوه و نیرویى مجبور بوده باشد بلکه آن موجودى که در نظام تکوینى آزاد آفریده شده و در نظام علمى نیز آزاد و مختار قرار گرفته اگر کارى را به جبر بکند «علم خدا جهل بود». لذا اشکال کننده که می گوید:«مى خوردن من حق ز ازل می دانست »، باید توضیح خواست که آیا آنچه حق ز ازل می دانست، مى خوردن اختیارى و از روى میل و اراده و انتخاب شخصى بدون اکراه و اجبار بود یا مى خوردن جبرى و تحمیلى به وسیله یک قوه اى که خارج از وجود انسان و یا مى خوردن اجبارى بود و نه مى خوردن مطلق؛ مى خوردن اختیارى بود و چون علم ازلى چنین است پس اگر مى به اختیار نخورد و به جبر بخورد «علم خدا جهل بود». علیهذا نتیجه علم ازلى به افعال و اعمال موجودات صاحب اراده و اختیار، جبر نیست؛ نقطه مقابل جبر است. لازمه علم ازلى این است که آن مختار است حتما باید مختار باشد پس راست گفته آن که گفته است:
علم ازلى علت عصیان کردن نزد عقلا ز غایت جهل بود
اینها همه در صورتى است که محل بحث را علم سابق ازلى الهى قرار دهیم که در قرآن کریم به نام کتاب و لوح محفوظ و قلم و امثال اینها یاد شده است و در اشکال هم همین علم ذکر شده است اما باید دانست گذشته از اینکه موجودات جهان و نظام سببى و مسببى معلوم حق می باشند به علم سابق ازلى خود همین نظام که معلوم حق است علم حق نیز می باشد این جهان با همه نظامات خود هم علم بارى تعالى است و هر چیزى نزد او حاضر است امکان ندارد در تمام سراسر هستى موجودى از او پنهان بماند او همه جاست و با همه چیز است:
فاینما تولوا فثم وجه الله (۱)
و نحن اقرب الیه من حبل الورید. (۲)
هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شى علیم. (۳)
علیهذا خود جهان با همه خصوصیات و نظامات از مراتب علم خداوند است. در این مرتبه از علم، علم و معلوم یکى است نه دو تا، تا در آن انطباق و عدم انطباق علم با معلوم فرض شود و آنگاه گفته شود اگر چنین شود علم خداوند علم و اگر چنان شود جهل خواهد بود.
پی نوشتها
۱- بقره / ۱۱۵
۲- ق /۱۶
۳- حدید / ۳
منبع:مجموعه آثار جلد ۱، مطهرى مرتضى.

بداء

آیا تقدیر الهى در مورد بندگانش قابل تغییر است  یا نه؟ ما مسلمانها به بداء عقیده داریم بداء یعنى تغییر پیدا کردن تقدیر الهى; مقاله حاضر به بررسى این مطلب پرداخته است.
تقدیر الهى درباره انسان بر دو نوع است:
۱ . تقدیر محتوم و قطعى، که به هیچ وجه قابل تغییر نیست
۲ . تقدیر معلق و مشروط، که با فقدان برخى شرایط، دگرگون می شود و تقدیر دیگر جایگزین آن می گردد.
با توجه به اصل مسلم فوق، یادآور می شویم که اعتقاد به «بداء» یکى از عقاید اصیل اسلامى است که همه فرق اسلامى اجمالا به آن اعتقاد دارند، هر چند برخى از آنان از به کار بردن لفظ «بداء» خوددارى می کنند. و این استیحاش از استعمال لفظ بداء نیز ضررى به قضیه نمی زند، چه مقصود، تبیین محتوى است نه اسم.
حقیقت بداء بر دو اصل استوار است:
الف – خداوند داراى قدرت و سلطه مطلقه بر هستى است و هر زمان خواست می تواند تقدیرى را جایگزین تقدیر دیگر سازد; در حالیکه به هر دو نوع تقدیر، علم قبلى داشته، و هیچگونه تغییرى نیز در علم وى راه نخواهد یافت. زیرا تقدیر نخست چنان نیست که قدرت خدا را محدود ساخته و توانایى دگرگون کردن آن را از او سلب کند. خداوند متعال بر خلاف عقیده یهود، که می گفتند: (ید الله مغلوله)، قدرت گسترده دارد و به تعبیر قرآن دست او باز است: (بل یداه مبسوطتان).
به دیگر سخن، خلاقیت و آفرینش گرى و اعمال قدرت از جانب خداوند، استمرار داشته و به حکم (کل یوم هو فى شان) وى از امر آفرینش فارغ نگشته و کار آفرینشگرى همچنین ادامه دارد.
امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه (قالت الیهود ید الله مغلوله…) می فرماید: یهود می گویند خدا از امر آفرینش فارغ شده، کم و زیاد (در رزق و عمر و غیره) راه ندارد. خداوند در تکذیب آنان چنین فرمود: (غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان ینفق کیف یشاء): دستشان بسته باد و به گفتار ناهنجار خود از رحمت خدا دور باشند! بلکه قدرت او گسترده است، هر گونه بخواهد انفاق می کند. سپس می افزاید:
الم تسمع قول الله عز وجل (یمحوا لله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب): آیا سخن خدا را نشنیده اى که می فرماید: خدا آنچه را بخواهد محو کرده و ثابت می دارد، و نزد خداست ام الکتاب (لوح محفوظ).
نتیجه اینکه: عقیده اسلامى بر اساس قدرت گسترده، سلطه مطلقه، و دوام و استمرار خلاقیت خداوند استوار است، و خداوند می تواند هر زمان بخواهد در مقدرات انسان، از عمر و روزى و غیره، تحول ایجاد کرده و مقدرى را جایگزین مقدر قبلى نماید، و هر دو تقدیر قبلا در ام الکتاب به ثبت رسیده است.
ب – اعمال قدرت و سلطه از سوى خداوند، و اقدام وى به جایگزین کردن تقدیرى جاى تقدیر دیگر، بدون حکمت و مصلحت انجام نمی گیرد، و بخشى از قضیه، در گرو اعمال خود انسان است که از طریق اختیار و برگزیدن و زندگى شایسته یا ناشایسته، زمینه دگرگونى سرنوشت خویش را فراهم سازد.
فرض کنیم انسانى، خداى ناکرده، حقوق والدین و بستگان خود را مراعات نمی کند. طبعا این عمل ناشایست او در سرنوشت او تاثیر ناخوشایندى خواهد داشت. حال اگر در نیمه زندگى از کرده خود نادم گشته و از آن پس به وظایف خود در این باره اهتمام ورزد، در این صورت زمینه دگرگونى سرنوشت خود را فراهم کرده و مشمول آیه (یمحوا الله ما یشاء و یثبت)خواهد گشت. این مطلب در عکس قضیه نیز حاکم است.
آیات و روایات در این مورد بسیار است که برخى را یادآور می شویم:
۱ . (ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم) (رعد / ۱۱): خدا وضع هیچ قومى را (از آسایش به سختی) دگرگون نمی سازد مگر اینکه آنان خود وضع خویش را دگرگون سازند.
۲ . (ولو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض و لکن کذبوا فاخذنا هم بما کانوا یکسبون) (اعراف / ۹۶):اگر ساکنان آبادیها ایمان آورده و پرهیزگار می شدند ما برکات آسمانها و زمین را به روى آنان می گشودیم، ولى (چه سود؟ که) آنان دین خدا را تکذیب کردند و ما هم آنان را به کیفر اعمالشان عذاب کردیم.
۳ . سیوطى در تفسیر خود آورده است که: امیر مؤمنان على علیه السلام از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم درباره تفسیر آیه (یمحوا الله ما یشاء) سؤال کرد، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در پاسخ چنین فرمود: من دیدگان تو و امتم را با تفسیر این آیه روشن می کنم. صدقه در راه خدا، نیکى به پدر و مادر، و انجام کارهاى نیک، بدبختى را به خوشبختى دگرگون ساخته، مایه افزایش عمر می گردد و از مرگهاى بد جلوگیرى می کند.
۴ . امام باقر علیه السلام می فرماید: صله رحم، اعمال را پاکیزه و اموال را با برکت می سازد. همچنین بلا را دفع، و حساب را آسان می گرداند و اجل (معلق) را عقب می اندازد.
با توجه به این دو اصل روشن می شود که اعتقاد به بداء یک عقیده مسلم اسلامى است که، صرفنظر از تعبیر و اصطلاح خاص بداء، تمامى مذاهب و فرق اسلامى به مفهوم آن اعتقاد دارند.
در خاتمه، براى آگاهى از اینکه چرا از این عقیده اسلامى با جمله «بدا الله » تعبیر شده است، دو نکته را متذکر می شویم:
الف – در به کارگیرى این کلمه، از پیامبر گرامى پیروى شده است. بخارى در صحیح خود نقل می کند که آن حضرت درباره سه نفر که مبتلا به بیمارى پیسى، گرى و نابینایى شده بودند، فرمود: «بدالله عز وجل ان یبتلیهم ». آنگاه سرگذشت آنان را از آنجا تا پایان مشروحا بیان داشت و نشان داد که چگونه خداوند بر اثر کفران نعمت دو نفر از آنان سلامتى اولیه را از ایشان گرفته و گرفتار امراض پیشینیانشان ساخت.
ب – این نوع استعمالات از باب مشاکله و سخن گفتن به لسان قوم است. در عرف معمول است که وقتى فردى تصمیمش تغییر می کند می گویند: «بدالی » براى من بدا رخ داد. پیشوایان دین نیز، از باب تکلم به لسان قوم، و تفهیم مطلب به مخاطبین، این تعبیر را درباره خداى متعال به کار برده اند. در همین زمینه در خور ذکر است که در قرآن، کرارا به ذات اقدس الهى صفاتى چون مکر و کید و خدعه و نسیان نسبت داده شده است. در حالى که مسلما ساحت الهى از ارتکاب این گونه امور (به مفهوم و شکل رایج آنها در میان انسانها) منزه است. با این وصف در قرآن به ذات اقدس الهى صفت مکر و کید و خدعه و نسیان نسبت داده شده است:
۱ . (یکیدون کیدا و اکید کیدا) (طارق / ۱۵-۱۶).
۲ . (و مکروا مکرا و مکرنا مکرا) (نمل / ۵۰).
۳ . (ان المنافقین یخادعون الله و هو خادعهم) (نساء / ۱۴۲).
۴ . (نسوا الله فنسیهم) (توبه / ۶۷).
به هر روى، محققین شیعه درباره استعمال لفظ بداء، با توجه به امتناع دگرگونى در علم خدا تحقیقات بلندى دارند که مجال ذکر آنها در این مختصر نیست و ما طالبان تفصیل را به کتب یاد شده در زیر ارجاع می دهیم.
منبع:منشور عقاید امامیه ، جعفر سبحانى