جنگ نهروان

نوشته‌ها

فتنه خوارج در شهادت حضرت على (علیه‏السلام)

اشاره:

در این مقاله ضمن اشاره به معناى لغوى و اصطلاحى واژه «خوارج»، به زمان و چگونگى پیدایش آن، فتنه انگیزى هاى آنان و نقش این گروه در شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام پرداخته شده است که درضمن بحث به اختصار به برخى ازعقاید این گروه اشاره مى شود. هم چنین تلاش شده است، با استفاده از منابع دست اول تاریخى، عاملان شهادت امام على علیه السلام معرفى شده واین مسئله مورد تجزیه وتحلیل قرارگیرد.

مقدمه

پیدایش فرقه «خوارج» که به ظاهر درجنگ «صفّین» شکل گرفت، زخم تازه اى برپیکر جامعه اسلامى بود. این گروه متعصب و پرخاش گر که نقاب تقوا و دین دارى بر چهره داشت، با عقاید و باورهاى عجیب و دور از منطق خود، همواره براى حکومت نو پاى امام على علیه السلام دردسر ساز بودند و با فتنه انگیزى هاى پى درپى، مشکلات زیادى برسر راه حاکمیتِ اسلام پدید آوردند؛ از این رو امام علیه السلام که آن ها را مردمى کم عقل وآلت دست شیطان مى دانست، در مراحل مختلف، برخوردهاى متفاوتى با آنان داشت و ضمن بیان نظر صریح اسلام در باره حکمیت و برخى مسایل دیگر، توانست گروهى بى غرض از این بى خردان را از سراشیبى سقوط نجات دهد، ولى دسته اى دیگر که هم چنان بر لجاجت و عصیان خود اصرار مى ورزیدند، درنبردى سخت با سپاهیان اسلام، به هلاکت رسیدند و باقى ماندگان این گروه با هم فکرى هم دستان خویش، توطئه قتل امیر مؤمنان علیه السلام را پى ریزى کردند و متأسفانه دراین توطئه شوم موفق شدند.

به دلیل اهمیت موضوع وماندگارى این افکار پلید درتاریخ اسلام ونیزدورنگه داشتن جامعه اسلامى از این تفکرانحرافى، دراین نوشته تلاش شده است تا ضمن شناسایى فرقه خوارج، خطر فتنه گرى ها و نقش آنان در شهادت امام على علیه السلام مورد بررسى وتجزیه و تحلیل قرار گیرد.

خوارج در لغت

بررسى دقیق واژگان «خوارج» و «خارجى» در فرهنگ هاى لغت(۲)، نمایان گر این نکته مشترک است که کلمه خوارج از فعل لازم خَرَجَ، یَخْرُجُ، خُرُوجا مشتق شده و به معناى بیرون رفتن است. این کلمه اگر با «عَلى» متعدى شود، دو معناى نزدیک به هم دارد: ۱. در مقام پیکار و جنگ برآمدن؛ خَرَجَ عَلَیْهِ، أى بَرَزَ لِقِتالِه؛ آماده جنگ شد؛ ۲. تمرد و شورش؛ خَرَجَتِ الرَّعِیَّهُ عَلَى المَلِک، أى تَمَرَّدتْ؛ ملت علیه شاه طغیان کرد.

معادل فارسى خوارج، واژه «شورشیان» است که از خروج به معناى دوم گرفته شده و مفهوم سرکشى در آن نهفته است؛ بنابراین، شورشیان و مخالفان حاکم وقت را «خارجى» مى نامند.

خوارج در اصطلاح

در اصطلاح، خوارج به گروهى از مخالفان کتاب و سنّت اطلاق مى شود که در نبرد صفین علیه امام على علیه السلام شورش کردند وبا عقایدى مخصوص در «حروراء»(۳) ساکن شدند و به علت خروجشان بر امام واجب الإطاعه، اسمِ «خوارج» بر آن ها نهاده شد.گروه پرخاش گرى که در جنگ صفین، نخست پذیرش حَکَمیت را بر على علیه السلام ، خلیفه شرعى و قانونى مسلمانان، تحمیل کردند و سپس با وى به مخالفت برخاستند.

گفتنى است: اگرچه در اصطلاح، از لفظ خوارج، گروهى که در اثناى جنگ صفین بر امام على علیه السلام خروج کردند، متبادر مى شود، ولى امروزه «اباضیان»(۴) را نیز خوارج مى نامند.

برخى از عقاید خوارج

خوارج، حضرت على علیه السلام را به دلیل پذیرش حکمیت کافر قلمداد نموده و هر فردى را که راضى به این کار بود، از دین بیرون دانستند. آنان خلافت ابوبکر، عمر، نیمه اول خلافت عثمان و تا اواسط حکومت على علیه السلام (قبل از پذیرش حکمیت) را باور داشتند و معاویه، عمروعاص و ابوموسى اشعرى را نیز تکفیر مى کردند.(۵) پس از حضرت على علیه السلام با خلفاى اموى و عباسى نیز مخالفتى شدید داشتند؛ به خصوص از بنى امیه با دشنام هاى زشتى یاد کرده، همواره با آنان درگیر بودند.

این گروه به دلیل جمود، تحجّر فکرى، جهل علمى وجهالت عملى، ناخواسته حکومت را به سوى معاویه سوق دادند و هنگام باز گشت امام على علیه السلام از صفیّن، از لشکر آن حضرت جدا شده، با جمعیتى دوازده هزارنفرى در حروراء اردو زدند و به راهزنى و فتنه انگیزى روى آوردند.

این گروه به دلیل جمود، تحجّر فکرى، جهل علمى وجهالت عملى، ناخواسته حکومت را به سوى معاویه سوق دادند و هنگام باز گشت امام على علیه السلام از صفیّن، از لشکر آن حضرت جدا شده، با جمعیتى دوازده هزارنفرى در حروراء اردو زدند و به راهزنى و فتنه انگیزى روى آوردند. على علیه السلام پیوسته با فرستادن سفیرانى آن ها را دعوت به بازگشت مى نمود، ولى متأسفانه مؤثر نمى افتاد؛ ازاین رو چاره اى جز درگیرى با آنان ندید. به هر روى، فتنه خوارج با اتمام جنگ «نهروان»(۶) به ظاهر پایان پذیرفت.

خطر تفکرخارجى گرى

خطر فتنه گرى آن ها در ضربه زدن به اسلام و مسلمانان به اندازه اى بود که امام علیه السلام پس از رویارویى با آن ها وپایان جنگ نهروان، هنگامى که به کوفه بازگشت تا براى نبرد با معاویه آماده شود، در ضمن خطبه اى، قاطعیت برخورد با خوارج را مورد تمجید قرارداد و عکس العمل بجا و شجاعانه خود مقابل خوارج را ستود و فرمود:

«أیُّها الناسُ! فَإنّى فَقَأتُ عَینَ الفِتنَه ولَم یَکُن لِیَجَتَرى ءَ عَلَیها اَحَدٌ غَیْرى بَعدَ أن ماجَ غَیْهَبُها وَاشْتَدَّ کَلَبُها؛(۷) اى مردم! این من بودم که چشم فتنه را در آوردم و کسى جز من جرأت چنین کارى را نداشت؛ آن گاه که امواج تاریک فتنه در همه جا گسترده و به آخرین درجه شدت رسیده بود».

پس از پایان نبرد نهروان و نابودى خوارج، یکى از اصحاب به گمان این که با کشته شدن خارجیان این جریان و طرز تفکّر براى همیشه پایان پذیرفته است خطاب به امام علیه السلام عرض کرد: «یا امیرالمؤمنین! هَلَک َ القومُ بأجْمَعهِم؛ همه خوارج هلاک شدند»، ولى حضرت در جواب فرمود: «کَلاّ وَالله إنَّهم نُطَفٌ فى أصلابِ الرِّجال وَ قَراراتِ النِّساء کُلَََّما نَجَمَ مِنْهُم قَرنٌ قُطِعَ حتّى یَکونَ آخِرُهُم لُصُوصا سَلاّبین(۸)؛ خیر، به خدا سوگند! چنین نیست؛ آن ها نطفه هایى در پشت مردان و رحم زنان خواهند بود و هر زمان که شاخى از آن ها سر برآورد، قطع خواهد شد تا این که سرانجامشان به دزدى و راهزنى پیوند خواهد خورد».

ریشه اصلى انحراف خوارج، جهالت، عناد و تندروى بود و این در تمام دوره هاى تاریخ تداوم دارد؛ بنابراین با کشته شدن چند تن از آنان نباید گمان کرد که کار پایان یافته است، بلکه باید دانست جهالت این گونه افراد همیشه آلتِ دست زیرکان و منافقان قرار مى گیرد و از آن ها علیه مصالح اسلام بهره بردارى مى شود و این همان حقیقتى است که درپیش گویى حضرت از آینده شوم آن ها کاملاً مشهود است.

امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اى دیگر،ضمن خبر از تحولات سیاسى مصیبت بار، آینده خوارج را چنین وصف کرده است: «أما إنّکُم سَتَلْقَونَ بَعدى ذُلاً شاملاً و سَیْفا قاطِعا و أثَرهً یَتَّخِذُها الظّالِمون فِیکُم سُنَّهً(۹)؛ آگاه باشید! به زودى پس از من خوارى و ذلت سراسر وجودتان را فراخواهدگرفت و گرفتار شمشیر بُرّنده خواهیدشد و استبدادى بر شما حکومت خواهدکرد که براى ستم گران سنت و روش خواهد شد».

این پیش گویى امام علیه السلام ، براى آیندگان روشن شد و دیرى نپایید که فردى به نام مَهْلَب بن ابى صُفره در زمان عبدالله بن زبیر و حَجّاج بن یوسف فرماندهى سپاه را بر عهده گرفت و قتل عام خوارج پرداخت. مَهلَب در پى قتل و غارت گرى و ناامنى هایى که خارجیان در سرزمین هاى اسلامى به وجود آوردند، در شهرهاى تُستَر (شوشتر)، بصره، اهواز، فارس،جرجان (گرگان)، کرمان، سابور (شاهپور)، کازرون، جیرفت و موصل با آن ها درگیرشد و شبانه روز از شهرى به شهر دیگر به دنبالشان مى گشت و هر جا آن ها را مى یافت به قتل مى رساند و اموالشان را مصادره مى کرد. وى به جهت نابود کردن خارجیان مورد تشویق و تحسین حَجّاج قرار گرفت و ضمن دریافت جوایز نفیسى از او(۱۰)، در سال ۷۸ (ه .ق) به استاندارى خراسان منصوب شد.(۱۱)

عملکرد مهلب بر درستى گفتار امیرمؤمنان علیه السلام صحه گذارد و ذلت و خوارى دائمى خوارج را ثابت کرد.

خوارج و شهادت امام على (علیه السلام)

گرچه ردپایى از خارجیان را مى توان درزمان پیامبراکرم صلى الله علیه و آله مشاهده کرد(۱۲)، ولى آن ها در جریان نبردصفین قدرت بروز پیدا کرده و جریان حَکَمیت را بر امام على علیه السلام تحمیل کردند. خوارج بعدازماجراى ننگین داورى حکمین وخیانت عمروعاص و ابوموسى اشعرى، همواره درپى فرصتى بودند تا به حضرت ضربه وارد کنند و به همین علت جنگ نهروان را بر حضرت تحمیل کردند. طبق پیش گویى امام علیه السلام ، در این نبرد کم تر از ده نفر از خوارج جان سالم به دربردند.(۱۳)

باقى ماندگان از این گروه درپى نقشه اى براى قتل امام على علیه السلام بودند و به گفته بسیارى از تاریخ نگاران، گروهى از خوارج بعد از شکست هاى مفتضحانه، توطئه اى بزرگ را پایه ریزى کردند که به قتل حضرت على علیه السلام انجامید؛ آنان در موسم حجّ سال ۳۹ (ه .ق) در مکّه گرد آمدند و درباره زمام داران به بحث پرداختند و از اعمال و رفتارشان انتقاد کردند و براى کشتن آن ها نقشه کشیدند. آن ها با یادآورى کشته هاى خود در نهروان براى آنان اشک ماتم ریختند و هم عهد شدند که دنیا دیگر برایشان خیرى ندارد و باید در راه خدا جانشان را فدا نمایند!

سرانجام، خارجیان به این نتیجه رسیدند که همه فتنه ها از على بن ابى طالب، معاویه بن ابى سفیان و عمرو بن عاص برمى خیزد و باید امت اسلام را از دست این پیشوایان گمراهى نجات داد تا جامعه اسلامى طعم خوشى و راحتى را بچشد؛ از این رو سه خارجى متعصب داوطلب اجراى این نقشه شدند؛ عبدالرحمن بن ملجم مرادى(۱۴) قتل على علیه السلام را به عهده گرفت و بَرَک بن عبیداللّه تمیمى مأمور کشتن معاویه گردید و عمرو بن بکر تمیمى نیز عهده دار قتل عمروعاص شد. این سه ضمن هم قسم شدن با یکدیگر، پیمان بستند که در شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجرى(۱۵) این نقشه را عملى کنند، سپس هر یک راهى مقصد خود شدند.(۱۶)

بَرَک بن عبیداللّه در شام توانست شمشیرى بر ران معاویه فرود آورد و او را مجروح کند و به گفته برخى تاریخ نگاران، معاویه با این ضربت تا ابد مقطوع النسل گردید(۱۷)، ولى عمرو بن بکر در مصر موفق به ترور عمروعاص نشد؛ زیرا عمرو به جهت درد شکم، در آن روز براى نماز حاضر نشد و به جاى خود خارجه بن حذافه رئیس داروغه را براى اقامه نماز فرستاد که وى با شمشیر عمرو بن بکر از پا درآمد.(۱۸)

ابن ملجم نیز به کوفه آمد و با دوستان خارجى خود ملاقات کرد، ولى آنان را از قصد خود آگاه نساخت، تا این که روزى با گروهى از قبیله «تیم الرباب» ملاقات نمود که براى کشته شدگان خود در نهروان نگران بودند. در همین روز وى با دخترى بنام «قطام» آشنا شد که سرآمد جمال و زیبایى بود و پدر و برادرانش در نهروان کشته شده بودند. ابن ملجم، عاشق این دختر شد و به وى پیشنهاد ازدواج داد، ولى قطام یکى از شرط هاى ازدواج با او را قتل امام على علیه السلام قرار داد.(۱۹)

به این ترتیب ابن ملجم از کتمان نمودن قصد خود دست کشید و با همدستى وردان بن الماجد تمیمى (پسرعموى قطام) و شبیب بن بجره و فردى که از طرف عمروعاص وکیل بود و نوشته اى صد هزار درهمى در دست داشت و تحریکات اشعث بن قیس، در سحرگاه نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى در محراب مسجد کوفه مولاى متقیان را به شهادت رساند.(۲۰)

نکته قابل توجه این که: به گفته برخى تاریخ نویسان، ابن ملجم با شعار «الحکمُ للّه یاعلى لا لَکَ»؛ حکم فقط از آن خداست نه از طرف تو اى على!»، شمشیرش را مقابل امام علیه السلام بلند کرد؛ یعنى هنوز بر عقیده خارجى گرى خود باقى بوده است.(۲۱)

شناسایى قاتلان واقعى امام

در نگاهى سطحى، به نظر مى رسد سه نفر خارجى در اقدامى شخصى توطئه ترور حضرت على، معاویه و عمروعاص را پى ریزى کردند و حضرت هم به دست ابن ملجم کشته شد، ولى با ژرف نگرى درمى یابیم که این توطئه از سوى گروه خوارج طراحى شده بود که به دست این سه نفر عملى گردید؛ زیرا:

اولاً: بیش تر روایات تاریخى بر این واقعیت تأکید دارند که گروهى از خوارج در مکّه گرد هم آمده، این توطئه را پایه ریزى کردند و این سه نفر داوطلب اجراى نقشه شدند. تاریخ نویسان، ضمن ثبت اجتماع این گروه در مکّه، تصریح کرده اند که اینان از خوارج بوده اند.(۲۲)

ثانیا: به نقل بیش تر تاریخ نگاران، ابن ملجم جزء همان نُه نفر خارجى است که از جنگ نهروان جان سالم به در بردند.

ثالثا: هم چنان که گذشت، خوارج کوفه وقتى از قصد ابن ملجم آگاهى یافتند، او را در این کار شوم یارى کردند.

رابعا: تکرار شعار معروف خوارج از زبان ابن ملجم در لحظه فرود آوردن شمشیر بر فرق امام على، دلیل دیگرى بر خارجى بودن قاتل امام است.

با وجود این شواهد، برخى از محققان، ضمن اجتماع خوارج در مکّه و ترغیب سه نفر براى قتل حضرت على علیه السلام ، معاویه و عمروعاص، مى گویند: «برفرض صحّت این مطلب، این سه نفر داوطلب، اصلاً جزء خوارج نیستند و انتساب آن ها به خوارج درست نیست».(۲۳)

اینان، اشعث بن قیس و معاویه بن ابى سفیان را در توطئه قتل امام على علیه السلام متهم کرده، مى گویند: «خوارج، ابن ملجم را بر این کار ترغیب نکردند، بلکه آن ها از کشتن على مبرّا هستند؛ در حالى که اشعث، بعد از شهادت على همیشه تلاش مى کرد تا خوارج را به این کار متهم کند و در این راه، گام هاى مؤثرى برداشت و توانست تا حدودى نزد افکار عمومى، خوارج را قاتلان اصلى امام معرفى کند».(۲۴)

در جواب این شبهه باید گفت :

اوّلاً: در منافق بودن اشعث و ارتباط مخفیانه وى با معاویه تردیدى نیست، ولى همه اَسناد دست اول تاریخى، قاتل على علیه السلام را از خوارج مى دانند. خوارج به دنبال کینه اى که از حضرت در جریان حکمیت و سپس در جنگ نهروان بر دل داشتند، او را مهدورالدم دانسته، سرانجام او را در محراب مسجد کوفه به شهادت رساندند.

ثانیا: گرچه معاویه آرزوى قتل على علیه السلام را در دل داشت، ولى طبق شواهد تاریخى، وى از توطئه شوم سحرگاه نوزدهم رمضان بى خبر بود و زمانى که «برک بن عبیدالله» را بعد از ترور نافرجام معاویه نزد وى آوردند، او جهت رهایى از بند معاویه راز پلید خود و هم دستانش را در قتل حضرت على علیه السلام و عمرو، فاش کرد و با این خبر، معاویه بسیار شادمان گردید و بعد از آن همیشه سعى داشت تا مقام معنوى ابن ملجم را بالا ببرد؛ به طورى که با اهداى چهار هزار درهم به سمره بن جندب، از وى خواست تا آیه ۲۰۷ سوره بقره(۲۵) را در شأن ابن ملجم تفسیر کند؛(۲۶) در حالى که به شهادت مفسران شیعه و سنى، این آیه در شأن و منزلت حضرت على علیه السلام نازل شده است.(۲۷)

بررسى مجموع شواهد تاریخى نشان مى دهد که توطئه قتل امیرالمؤمنین علیه السلام کارى فردى نبود، بلکه عملى از پیش طرّاحى شده بود که بزرگان خوارج در ترسیم آن نقش بسزایى داشتند و ابن ملجم فقط مجرى آن بود. براى اثبات این ادعا شواهد گوناگون تاریخى در دست است؛ مانند:

  1. ابن ابى الحدید اشعارى را از خوارج نقل مى کند که به روشنى شرکت آن ها را در قتل امام علیه السلام تأیید مى کند:

دَسَسْنا لَهُ تَحْتَ الظِّلامِ ابن مُلجَمٍ جزاءً إذا ما جاءَ نَفْسا کِتابُها

أباحَسن خُذها عَلى الرأس ضَرْبَهً بِکَفّ کریمٍ، بَعد موتٍ ثوابُها(۲۸)

یعنى ما خوارج در تاریکى شب به دست ابن ملجم با دسیسه هایى سرنوشت على را هنگامى که اَجل او فرارسید رقم زدیم. اى على! از دست ابن ملجم کریم ضربه اى را برسرت پذیرا باش که ثواب آن در گرو قتل تو است.

  1. طبرى نیز شعرى را از ابن ابى میاس مرادى نقل مى کند که بر شرکت خوارج در این توطئه دلالت دارد:

و نَحنُ ضَرَبنا یا لک الخیرُ حَیدَرا أباحَسن مأمومَهً فََتَفَطّرا

و نَحن خَلَعْنا مُلکَهُ مِن نظامِهِ بِضَربهِ سیفٍ إذْ عَلا و تَجبَّرا

و نَحنُ کرامٌ فى الصباح أعزَّهٌ إذا الموتُ بالموتِ ارتَدَى و تأزّرا(۲۹)

یعنى اى اباالحسن، حیدر! این ما (خوارج) بودیم که فرق سرت را دو نیم کرده و شکافتیم؛ ما بودیم که رشته سلطنت على را هنگامى که تکبر و عصیان ورزید با ضربه شمشیرى از نظامش پاره کردیم. ما در هنگامه صبح، گرامى و عزیزیم؛ هنگامى که مرگ جز با مرگ پاسخ داده نمى شود (بنابراین ما انتقام خود را گرفتیم).

این اشعار حماسى که توسط شاعران خوارج ایراد شده است، شاهد روشنى بر مدعاى ما است که خوارج از طراحان اصلى قتل امام علیه السلام بودند و پاداش خود را در گرو قتل آن حضرت مى دانسته و همواره بر آن فخر مى کردند.

  1. یکى از مواردى که شرکت خوارج را در شهادت امام تأیید مى نماید، ماجراى دفن شبانه پیکر مطهر امام علیه السلام و مخفى کردن قبر او است؛ فرزندان امام على علیه السلام از بیم آن که مبادا جنازه حضرت به دست خوارج بیفتد و توهینى نسبت به آن روا دارند، بدن مطهر پدر را شبانه به خاک سپردند و قبر آن حضرت را نیز مخفى نگاه داشتند.(۳۰)
  2. در گفت وگویى که ام کلثوم، دختر امام على با ابن ملجم داشت به او گفت: چرا امیرالمؤمنین را کشتى؟ ابن ملجم در جواب گفت: من امیرالمؤمنین را نکشتم، بلکه پدرت را کشتم!(۳۱)

از مجموع این شواهد این نتیجه حاصل مى شود که اولاً: ابن ملجم، بر اساس همان عقاید خارجى گرى امام علیه السلام را به شهادت رساند. ثانیا: بیش تر خوارج در این توطئه شوم شرکت داشتند. ثالثا: گفتار برخى از معاصران در این زمینه، طرفدارى کورکورانه و بدون تحقیق و تفحص بوده و ادعاى دست نداشتن خوارج در شهادت امیرمؤمنان علیه السلام ادعایى گزاف و بى اساس است.

طبق نقل ابن کثیر: «به دلیل ترس از خوارج، هر شب ده نفرمسلح، از اصحاب امام على علیه السلام در مسجد براى حفظ جان وى نگهبانى مى دادند حضرت در ملاقات با آن ها فرمود: چرا در این جا اجتماع کرده اید؟ جواب دادند: براى حفظ جان شما. امام علیه السلام فرمود: خداوند نگهبان خوبى براى من است و براى حفاظت هر فردى دو فرشته را مأمور کرده است؛ هنگامى که قضا و قدر الهى فرا رسد، آن دو این شخص را رها مى کنند».

  پى نوشت:

۱. محقق و نویسنده.
۲. کتاب العین، ج۴، صص ۱۵۸ و ۱۵۹؛ لسان العرب، ج۲، صص ۲۴۹.۲۵۱؛ تاج العروس، ج۵، ص۵۰۸؛ مجمع البحرین، ج۲، ص۲۹۴و۲۹۵؛ مقاییس اللغه، ج۲، صص ۱۷۵ و ۱۷۶؛ المنجد، ص۱۷۳٫
۳. «حروراء» نام دهکده اى است بیرون شهر کوفه که نخستین مکان اجتماع خوارج علیه امام على بود (معجم البلدان، ج۲، ص۲۸۶).
۴. «اباضیه» طرفدارن عبدالله بن اباض تمیمى هستند که معتدل ترین گروه از خوارج اند و تندروى هاى معمول خوارج را ندارند. هم اکنون این مذهب طرفدارانى در کشورهاى مغرب، عمان ومراکش دارد (خوارج در تاریخ، صص ۱۸۹ و ۱۹۰).
۵. مقالات الاسلامیین، ج۱، ص۱۸۰٫
۶. «نهروان» به منطقه پهناورى اطلاق مى شود که میان بغداد و واسط در شرق دجله قرار دارد. داراى شهرها وآبادى هاى متعدد و از زیباترین مناطق بغداد است که شامل سه رود بالایى، وسطى و پایینى است. اسم فارسى آن «جو روان» بود که معرّب به نهروان شد. این سرزمین چون در راه بغداد به خراسان قرار داشت بسیار آباد بود، امّا در زمان سلجوقیان خراب شد (معجم البلدان، ج۵، ص۳۷۵).
۷. نهج البلاغه، خطبه ۹۳٫
۸. همان، خطبه، ۶۰٫
۹. همان، خطبه ۵۸٫
۱۰. الأخبار الطوال، صص ۲۷۱ ۲۸۰٫
۱۱. تاریخ سیاسى صدر اسلام، شیعه و خوارج، ص ۱۰۲٫
۱۲. جهت اطلاع بیش تر ر،ک: المیزان، ج ۹، ص ۳۱۹؛ مجمع البیان، ج۵، ص۶۳؛ الکشاف، ج۲، ص ۲۸۱؛ تفسیر نمونه، ج۷، ص۴۵۴؛ الملل و النحل، ج۱، ص۱۱۶؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۲، ص۲۶۶؛ بحار الأنوار، ج۲۲، ص۳۷و۳۸؛ صحیح مسلم، ج۲، کتاب الزکات، صص۷۵۰.۷۴۳، ح۱۴۸،۱۴۷،۱۵۸و۱۵۶٫
۱۳. نهج البلاغه، خطبه ۵۹٫
۱۴. جهت آگاهى ازسرگذشت و روحیات این فرد ر.ک: خوارج، تندیس فتنه، اثرنگارنده، انتشارات میراث ماندگار، قم، چاپ اول، تابستان۱۳۸۳٫
۱۵. طبرى و بلاذرى، این شب را هفدهم رمضان سال ۴۲ (هجرى قمرى) مى دانند.
۱۶. تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص ۱۱۰؛ أنساب الأشراف، ج۲،ص۴۹۰؛ مناقب آل ابى طالب، ج۳، ص۳۱۱٫
۱۷. انساب الاشراف، ج۲، ص۴۹۰٫
۱۸. همان، ص۴۹۰ و ۴۹۱٫
۱۹. مهریه قطام، غیر از قتل امام على علیه السلام شامل یک بنده، یک کنیز و سه هزار درهم بود؛ هم چنان که ابن ابى میاس مرادى در شعر خویش به آن اشاره کرده است:
وَلَم أرَ مَهرا ساقَهُ ذُوسَماحَهٍ کَمَهرِ قُطامٍ مِن فَصیحٍ وأعجمٍ
ثَلاثَهُ آلافٍ و عَبدٌ و قِینَهٌ وَضَربُ علیٍ بِالحُسامِ المُصَمَّم
فَلا مَهَر أغلى مِن علیٍ وإن عَلا وَ لافَتکَ اِلاّ دونِ فَتک ابن ملجم
درمیان تمامى عرب و عجم هیچ فرد بخشنده اى را ندیدم که همانند مهریه قطام بپردازد: سه هزار درهم، یک غلام و یک کنیز و کشتن على علیه السلام با شمشیربران. هیچ مهریه اى هر چند گران مایه باشد، بالاتر از قتل على نیست و هیچ جنایتى بدتر از جنایت ابن ملجم نیست (بحار الأنوار، ج۴۲، ص۲۶۷و۲۲۹؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص ۱۱۶؛ الأخبار الطوال، ص ۲۱۴؛ مناقب آل ابى طالب، ج۳، ص ۳۱۱؛ الارشاد، ج۱، ص۲۲).
۲۰. تاریخ الأمم و الملوک، ج۴،ص ۱۱۰ و ۱۱۱؛ أنساب الأشراف، ج۲، ص ۴۹۱ ۴۹۳؛ بحار الانوار، ج ۴۲، ص۲۲۹و۲۳۰٫
۲۱. بحار الانوار، ج ۴۲، ص ۲۳۰؛ مناقب آل ابى طالب، ج۳، ص۳۱۲؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۹۳.۴۹۱٫
۲۲. مناقب آل ابى طالب، پیشین؛ الکامل فى التاریخ، ج۳، ص۲۵۵؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۸۷٫
۲۳. ر.ک: الخوارج هُم انصار على، چاپ الجزایر،۱۴۰۳ق /۱۹۸۳م،اثرسلیمان بن داوودبن یوسف، صص۱۹۶.۱۹۴٫
۲۴. همان.
۲۵. (وَمِن الناسِ مَن یَشرى نَفسَه إبْتِغاءَ مَرضاتِ الله وَاللهُ رَئُوفٌ بِالعِباد)؛ بعضى از مردم (با ایمان و فداکار، هم چون على در «لیله المبیت» به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلى الله علیه و آله جان خود را به خشنودى خدا مى فروشد و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.
۲۶. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۴، ص۷۳٫
۲۷. مجمع البیان، ج۱، ص ۵۳۵؛ المیزان، ج ۱، ص ۱۰۰؛ التفسیرالکبیر، ج ۶، ص ۱۷۴؛ روح المعانى، ج ۱، ص ۴۹۲٫
۲۸. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱۳، ص۲۴۱٫
۲۹. تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص ۱۱۵ و ۱۱۶؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۵، ص۱۸۵؛ ج ۶، ص ۱۱۹ با اندکى اختلاف.
۳۰. تاریخ الخلفاء، ص ۱۹۶؛ أنساب الأشراف، ج۲، ص ۴۹۷٫
۳۱. أنساب الأشراف، ج۲، ص ۴۹۵؛ بحار الأنوار، ج۴۲، ص۲۳۱؛ الأخبارالطوال، ص۲۱۴٫
 منبع: مجله رواق اندیشه، شماره ۴۷

ابو سلیمان مرعشی

 ابوسلیمان مرعشی، از تابعین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و از یاران امیرمؤمنان علیه‏السلام بوده که در جنگ نهروان در رکاب آن حضرت مجاهدت کرده است. خطیب بغدادی از «ابو سلیمان» نقل می‏ کند که گفت:… قبل از آغاز جنگ، امیرالمؤمنین به اصحاب فرمود: «لا تبدؤوهم؛ شما آغازگر جنگ نباشید.» تا آن که خوارج شروع به تیراندازی کرده و نبرد را آغاز کردند. در این میان شخصی گفت: «ای امیرمؤمنان! آنان تیراندازی کردند، اجازه دهید تا ما هم جنگ را شروع کنیم.» به دنبال این سخن، حضرت فرمان جنگ را صادر کردند، لکن در ابتدای نبرد، خوارج حمله شدیدی را متوجه سپاه امام کردند و بار دوم حمله شدیدتر شد و در مرتبه سوم حمله به قدری سهمگین بود که همه فکر می‏ کردند سپاه امام علیه‏السلام شکست خواهد خورد، در این میان ناگهان حضرت فریاد برآورد و سپاهیان خود را برای جنگ با نهروانیان تشویق کرد و فرمود: و الذی فَلَقَ الحَبَّه، و بَرأ النَّسمَه، لا یَقتُلون مِنکم عَشره، و لا یَبقَی مِنهم عَشره؛ سوگند به خدایی که حبه را از دل زمین شکافت و انسان را خلق کرد، از میان شما ده نفر کشته نمی ‏شود و از آنان نیز بیش از ده نفر باقی نخواهد ماند. این سخن حضرت چون به گوش سپاهیان امام رسید، گویا بشارتی برای آنان بود و آن چنان به خوارج حمله کردند که همه آنان را به جز ده نفر تمامی آنان را کشتند و سپاه خوارج را درهم شکستند، تا آخر حدیث.

منبع : تاریخ بغداد، ج ۱۴، ص ۳۶۵

زندگى علمى امام باقر (ع)

 امام باقر (علیه السلام) در زمانی که افزون بر نیم قرن از رحلت رسول اکرم (صلّى اللّه عليه و آله) گذشته و تنشهای فکری و عقیدتی، شدت بیشتری یافته است، مجال می یابد تا با تشکیل حوزه عظیم درسی به تصحیح اندیشه ها بپردازد.

مبارزه با اندیشه خوارج

خوارج گر چه پس از جنگ نهروان به شدت تضعیف شدند، ولی با گذشت زمان به تجدید قوا پرداخته و هوا دارانی یافته و بعدها به شورشها و حرکتهای اجتماعی دامن زدند.

یکی از میدانهای رویارویی امام باقر (علیه السلام) با اندیشه های منحرف، موضعگیریها و روشنگریهای آن حضرت در رویارویی با عقاید و مشی خوارج بود.

امام باقر (علیه السلام) در برخی از تعالیم خود می فرمود: به این گروه مارقه[1] باید گفت: چرا از علی (علیه السلام) جدا شدید، با این که شما مدتها سر در فرمان او داشتید و در رکابش جنگیدید و نصرت و یاری وی زمینه تقرب شما را به خداوند، فراهم می آورد.

آنها خواهند گفت: امیر المؤمنین (علیه السلام) در دین خدا حکم کرده است (یعنی در جنگ با معاویه حکمیت را پذیرفته است در حالی که نمی بایست شرعا حکمیت را بپذیرد) .

به آنان باید گفت: خداوند در شریعت پیامبر حکمیت را پذیرفته و آن را به دو مرد از بندگانش وانهاده است.آنجا که فرموده:

فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما[2]؛ هر گاه میان زن و شوهر اختلافی رخ نمود که احتمال دارد به جدایی منتهی شود، به انگیزه ایجاد سازش و همدلی میان آنها، یک مرد از جانب شوهر و یک مرد از جانب زن به عنوان حکم فرستاده شوند تا اگر بنای اصلاح باشد، خدا آنان راتوفیق عطا کند.

از سوی دیگر، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) در جریان بنی قریظه برای حکمیت، سعد بن معاذ را برگزید و او به آن چه مورد امضا و پذیرش خداوند بود، حکم کرد.

به خوارج باید گفت: آیا شما نمی دانید که وقتی امیر المؤمنین (علیه السلام) حکمیت را پذیرفت به افرادی که حکمیت بر عهده آنان نهاده شده بود فرمان داد تا بر اساس قرآن حکم کنند و از حکم خداوند فراتر نروند و شرط کرد که اگر حکم آنان خلاف قرآن باشد، آن را نخواهد پذیرفت؟ زمانی که کار حکمیت علیه علی (علیه السلام) تمام شد، برخی به آن حضرت گفتند: کسی را بر خود حکم ساختی که علیه تو حکم کرد!

امیر المؤمنین (علیه السلام) در پاسخ گفت: من به حکمیت کتاب خدا تن دادم، نه به حکمیت یک فرد تا نظر شخصی خودش را اعمال کند.

اکنون باید به خوارج گفت که در کجای این حکمیت، انحراف از حکم قرآن دیده می شود! با این که آن حضرت بصراحت اعلام کرد که: حکم مخالفت قرآن را رد می کند.[3]

در روایتی دیگر آمده است: فردی از خوارج مدعی بود که علی (علیه السلام) در جنگ نهروان به خاطر کشتن خوارج، گرفتار ظلم شده است.وی می گفت اگر بدانم که در پهنه زمین کسی هست که برای من ظالم نبودن علی (علیه السلام) را ثابت کند به سویش خواهم شتافت.به او گفتند که از میان فرزندان علی (علیه السلام) شخصی چون ابو جعفر، محمد بن علی می تواند تو را پاسخ دهد.

وی که از سردمداران خوارج بود، گروهی از بزرگان یارانش را گرد آورد و به حضور امام باقر (علیه السلام) رسید.

به امام باقر (علیه السلام) گفته شد اینان برای مناظره آمده اند.حضرت فرمود اکنون بازگردند و فردا بیایند.

فردای آن روز، امام باقر (علیه السلام) فرزندان مهاجر و انصار را گرد آورد و گروه خوارج نیز حضور یافتند.

امام باقر (علیه السلام) با حمد و ستایش خداوند، سخن آغاز کرد و پس از شهادت به وحدانیت خداوند و رسالت پیامبر اکرم (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود: سپاس خدای را که با اعطای نبوت به پیامبر اکرم، ما خاندان را کرامت بخشید و ولایت خویش را به ما اختصاص داد.ای فرزندان مهاجر و انصار! در میان شما هر کس فضیلتی از امیر المؤمنین علی (علیه السلام) می داند، بر جای ایستد و آن را بازگوید.

حاضران هر یک ایستادند و در فضیلت علی (علیه السلام) سخنها ایراد کردند.

با این زمینه و فضایی که امام باقر (علیه السلام) پدید آورد آن مرد که بزرگ خوارج آن محفل بشمار می آمد، از جای برخاست و گفت:

من فضایل و ارزشهای علی (علیه السلام) را بیش از این جمع آگاهم و روایتهای فزونتری را می دانم، ولی اینها مربوط به زمانی است که علی (علیه السلام) هنوز حکمیت را نپذیرفته، با پذیرش حکمیت کافر نشده بود.

سخن در فضایل علی (علیه السلام) به حدیث خیبر رسید، آنجا که پیامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود: «لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله، کرارا غیر فرار، لا یرجع حتی یفتح الله علی یدیه

فردا، پرچم را به فردی خواهم سپرد که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند.بر دشمن هماره می تازد و هرگز از میدان نبرد نمی گریزد، او از رزم باز نمی گردد مگر با پیروزی و فتح خیبر.

در این هنگام امام باقر (علیه السلام) رو به جانب آن مرد کرد و فرمود:

درباره این حدیث چه می گویی؟

خارجی گفت: این حدیث حق است و شکی هم در آن نیست، ولی کفر پس از این مرحله پدید آمد .

امام باقر (علیه السلام) فرمود: آیا آن روز که خداوند علی را دوست می داشت، می دانست که او در آینده اهل نهروان را خواهد کشت یا نمی دانست؟

مرد گفت: اگر بگویم خدا نمی دانست، کافر شده ام، پس ناگزیر باید اقرار کنم که خداوند می دانسته است.

امام باقر (علیه السلام) فرمود: آیا محبت خدا به علی (علیه السلام) از آن جهت بوده که وی در خط اطاعت خدا حرکت می کرده یا به خاطر عصیان و نافرمانی بوده است!

مرد گفت: بدیهی است که دوستی خداوند نسبت به امیر المؤمنین علی (علیه السلام) ازجهت اطاعت و بندگی وی بوده است نه عصیان و نافرمانی. (در نتیجه محبت خداوند به علی (علیه السلام) بیانگر این است که علی (علیه السلام) تا پایان عمر در راه اطاعت خدا گام نهاده و هرگز از مسیر رضای او بیرون نرفته است و آنچه کرده وظیفه الهی او بوده است).

سخن که به اینجا رسید، امام باقر (علیه السلام) رو به آن مرد کرده و فرمود: اکنون تو در میدان مناظره مغلوب شدی، از جای برخیز و مجلس را ترک کن.

مرد از جای برخاست و آیه ای از قرآن را که بیانگر آشکار گشتن حق برای او بود زمزمه می کرد و اظهار داشت: «الله اعلم حیث یجعل رسالته».[4]

مبارزه با توهمات قدریه و جبریه

از جمله مسایل بحث انگیز معارف اسلامی که از دیر زمان، ذهن اندیشه وران و حتی عامیان را به پرسشهای مختلف بر می انگیخته، مسأله جبر و اختیار است.

در قرآن که محور تعالیم اسلامی است از یک سو حاکمیت مطلق الهی بر تمامی ابعاد و زوایای هستی به انسان یادآوری شده است، و از سوی دیگر اعمال و موضعگیری آدمیان در صحنه زندگی و در میدان کفر و ایمان، عمل خود آنان بشمار آمده است.

در برخی آیات می خوانیم: ما شاء الله لا قوة الا بالله [5]؛ خواست، خواست خداست و نیرویی جز به اتکای خدا وجود ندارد.

و ما تشاؤون إلا ان یشاء الله… [6]؛ شما چیزی را نمی خواهید مگر این که خداوند بخواهد.

تضل بها من تشاء و تهدی بها من تشاء[7] خداوند آن کس را که بخواهد به وسیله آیات قرآن گمراه می سازد و هر آن کس را که بخواهد هدایت می کند.

و از سوی دیگر در بعضی از آیات می خوانیم:

و ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم…[8]؛ هر ناگواری که به شما برسد، نتیجه دستاوردهای خود شماست.

و لتجزی کل نفس بما کسبت و هم لا یظلمون[9]؛ هر فردی به وسیله آن چه خود کسب کرده و انجام داده است مجازات می شود و آدمیان مورد ستم واقع نخواهند شد.

و لا تزر وازرة اخری[10]؛ در نظام داوری حق، هیچ کس سنگینی بار دیگری را بر دوش نمی کشد.

هر یک از این دو دسته آیات، بیانگر بعدی از معرفت جامع دینی است، و نظر به تبیین حقیقتی خاص دارد و در صورتی که جایگاه هر یک از این آیات شناخته نشود، مثلا یک دسته مورد توجه قرار گیرد و دسته دیگر نادیده انگاشته شده، یا توجیه و تأویل شود، معرفت دینی به انحراف می گراید، چنان که در صدر اسلام، دور ماندگان از مکتب اهل بیت (علیهم السلام) به دلیل عدم آشنایی کامل با منطق وحی و عدم تسلط بر مجموعه آیات قرآن و ناآگاهی از شیوه جمع میان پیامهای آن، گرفتار افراط و تفریط شدند، گروهی به جبر گراییدند و دسته ای به تفویض کامل!

این جریانهای فکری هر چند در عصر امام صادق (علیه السلام) اوج بیشتری یافت، ولی خیزشهای آن در عصر امام باقر (علیه السلام) نمایان شد.

امام باقر (علیه السلام) در رد نظریه جبر مطلق و اختیار مطلق می فرمود:

لطف و رحمت الهی به خلق، بیش از آن است که آنان را به انجام گناهان مجبور سازد، و سپس ایشان را به خاطر کارهایی که به اجبار انجام داده اند عذاب کند! از سوی دیگر خداوند قاهرتر و نیرومندتر از آن است که چیزی را اراده کند و تحقق نیابد.

از آن حضرت سؤال شد که مگر میان جبر و اختیار، جایگاه سومی وجود دارد؟ امام باقر (علیه السلام) فرمود: آری میان جبر و اختیار مجالسی گسترده تر از فضای آسمانها و زمین هست.[11]

راوی حدیث همانند این بیان را به امام صادق (علیه السلام) نیز نسبت داده است.

موضعگیری علیه دروغپردازان و غالیان

ضعف فرهنگ جامعه، همواره دو نتیجه تلخ را به همراه دارد: افراط یا تفریط! این دو آفت در حکومت امویان و مروانیان، جامعه را بشدت رنج می داد.

برخی از مردم تحت تأثیر محیط و شگردهای تبلیغی دستگاه حکومتی، از خاندان رسالت تا آنجا فاصله گرفتند که به ایشان توهین کرده و ناسزا می گفتند.و در مقابل، گروه دیگری از مردم به انگیزه موضعگیری علیه حکومت و یا انگیزه های دیگر، در تعظیم جایگاه اهل بیت (علیهم السلام)، تا بدان جا افراط می کردند که ائمه معصومین (علیهم السلام) ناگزیر با آنان به مواجهه و مبارزه می پرداختند .

با توجه به امکانات محدودی که در اختیار امامان (علیهم السلام) قرار داشت، آنان برای ارتباط با شیعیان و تبیین مواضع حق برای ایشان، دشواریهای مهمی داشتند و عناصر فرصت طلب از این خلأ در جهت منافع شخصی خود سود جسته، شیفتگان خاندان رسالت را با روایات ساختگی و دروغ به انحراف می کشاندند.

در روایتی از امام صادق (علیه السلام) هفت تن به عنوان عناصر فرصت طلب و دروغپرداز معرفی شده اند:

1 – مغیرة بن سعید

2 – بیان

3 – صائد

4 – حمزة بن عماره بربری

5 – حارث شامی

6 – عبد الله بن عمر و بن حارث

7 – ابو الخطاب.[12]

در روایتی دیگر از امام ابو الحسن الرضا (علیه السلام) آمده است: «بیان» ، بر علی بن الحسین (علیه السلام) دروغ می بست و خداوند حرارت آهن را به او چشانید و کشته شد.مغیرة بن سعید بر امام باقر (علیه السلام) دروغ می بست، او نیز کشته شد و به کیفر رسید و…[13]

هشام بن حکم از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است:

مغیرة بن سعید از روی عمد و غرض ورزی بر پدرم (امام باقر علیه السلام) دروغ می بست.یاران مغیرة در جمع اصحاب امام باقر (علیه السلام) می آمدند و نوشته ها و روایات را از ایشان می گرفتند و به مغیره می رساندند، و او در لابلای آن نوشته ها مطالب کفر آمیز و باطل را می افزود و به امام باقر (علیه السلام) نسبت می داد و آنان را امر می کرد تا آن مطالب را به عنوان آرای امام در میان شیعه رواج دهند.پس آن چه از مطالب آمیخته به غلو در روایات امام باقر دیده شود، افزوده های مغیرة بن سعید است.[14]

امام باقر (علیه السلام) از وجود چنین عناصر نا سالمی، کاملا آگاهی داشت و در هر فرصت به افشای چهره آنان و انکار بافته های ایشان می پرداخت.

وی درباره مغیرة می فرمود: آیا می دانید مغیرة مانند کیست؟ مغیره مانند بلعم است که خداوند در حق وی فرمود:

الذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین[15] ما آیات خود را به او عطا کردیم ولی او به عصیان گرایید و پیرو شیطان گشت و در زمره گمراهان جهان قرار گرفت.[16]

از این روایت استفاده می شود که مغیرة در آغاز گمراه نبوده، بلکه در جمع شیعه جایگاهی ارزشمند داشته، ولی در مراحل بعد گرفتار کجروی و غلو شده و فرقه مغیریه را بنیان نهاده است.

مغیرة بن سعید، درباره خداوند قائل به تجسیم بود و سخنان غلو آمیز درباره علی (علیه السلام) می گفت.[17] درباره او گفته اند که بعد از وفات امام باقر (علیه السلام)، مدعی امامت شد و بعدها ادعای نبوت نیز کرد.[18]

«بیان» از دیگر چهره های افراطگر و غالی است.

درباره وی گفته اند که به الوهیت علی بن ابی طالب (علیه السلام) و حسن بن علی (علیه السلام) و حسین بن علی (علیه السلام) و محمد بن حنفیه و سپس ابو هاشم (فرزند محمد بن حنفیه) قائل بوده، و خود را مصداق آیه هذا بیان للناس می دانسته است.[19]

او تا بدان جا به انحراف گراییده که برای خویش مدعی نبوت و رسالت نیز شده است.[20]

امام باقر (علیه السلام) درباره او فرمود: «خداوند لعنت کند بیان تبان[21] را، زیرا وی بر پدرم (علی بن الحسین، زین العابدین علیه السلام) دروغ می بست.من شهادت می دهم که پدرم (علی بن الحسین) بنده صالح خدا بود.[22]

در روایتی دیگر از امام باقر (علیه السلام) این سخن نقل شده است: خداوندا! من از مغیرة بن سعید و بیان به درگاه تو تبری می جویم.[23]

حمزة بن عماره بربری، از دیگر منحرفانی است که تحت لوای اعتقاد به امامت علی (علیه السلام) و ائمه، به تحریف اندیشه ها پرداخته است.

او از اهل مدینه بود و محمد بن حنفیه را تا مرتبه الوهیت بالا برد، و گروهی از مردم مدینه و کوفه پیرو او شدند.امام باقر (علیه السلام) از او تبری جسته و وی را لعنت کرده است.[24]

ابو منصور عجلی، افراطگر و منحرف دیگری است که در عصر امام باقر (علیه السلام) باافکار غلو آمیز و آرای ساختگی خود، پیروانی برای خویش گرد آورد که با نام «منصوریه» یا «کسفیه»[25] شهرت یافتند.

امام باقر (علیه السلام) ابو منصور را به طور رسمی طرد نمود، ولی وی پس از وفات آن حضرت مدعی شد که امامت از امام باقر (علیه السلام) به وی منتقل شده است.[26]

غالیان و افترا زنندگان به ائمه، خطوط مختلفی را دنبال می کرده اند.

برخی از آنان در پی انگیزه های سیاسی، تلاش می کرده اند تا امام باقر (علیه السلام) را مهدی موعود معرفی کنند.ولی امام باقر (علیه السلام) در رد آنان می فرمود:

گمان می کنند که من مهدی موعودم، ولی من به پایان عمر خویش نزدیکترم تا به آنچه ایشان مدعی هستند و مردم را به آنان می خوانند.[27]

گروهی دیگر از این گروهها، راه تندروی و غلو را در امر ولایت و مقام ائمه در پیش گرفته بودند که امام باقر (علیه السلام) در رد ایشان می فرمود:

ای گروه شیعیان! خط میانه باشید تا تندروان از تندروی خویش نادم شوند و به شما اقتدا نمایند، و جویندگان راه و حقیقت به شما ملحق گردند.

فردی از انصار به امام عرض کرد: تندروان و غالیان چه کسانی هستند؟

امام فرمود: غالی و تندرو آن کسانی هستند که به ما اوصاف و عناوین و مقاماتی را نسبت می دهند که خودمان آن اوصاف را برای خویش قایل نشده ایم.آنان از ما نیستند و ما هم از ایشان نیستیم…

سپس آن حضرت چنین ادامه داد: به خدا سوگند، ما از سوی خدا برائت و آزادی مطلق به همراه نداریم، و میان ما و خدا خویشاوندی نیست، و بر خداوند حجت و دلیلی در ترک تکلیف و وظایف نخواهیم داشت.ما به خداوند تقرب نمی جوییم، مگر به وسیله اطاعت و بندگی او.

پس هر یک از شما که مطیع خداوند باشد، ولایت و محبت ما به حال او ثمر بخش است، و کسی که اهل معصیت باشد، ولایت ما سودی به حالش نخواهد داشت.هان، دور باشید از گول زدن خویش وگول خوردن به وسیله غالیان![28]

پدیدآور: ترابی، احمد

منبع: زندگی سیاسی امام باقر (علیه السلام)

پی نوشت ها:

[1] . «مارقه» به گروه خوارج اطلاق شده است، زیرا آنان از زیر بار بیعت خود با علی (ع) خارج شدند، و علی (ع) در خطبه شقشقیه به این جهت درباره ایشان گفت: «و مرقت اخری» .نهج البلاغه، خطبه 3.

[2] . نساء/ 35.

[3] . احتجاج طبرسی 2/ 324.

[4] . الکافی 8/349، بحار 21/ 26.

[5] . کهف/ 39.

[6] . انسان/76، تکویر/ 81.

[7] . اعراف/ 155.

[8] . شوری/ 30.

[9] . جاثیه/ 22.

[10] . انعام/164، اسراء/15، زمر/39، فاطر/ 18.

[11] . عن ابی جعفر و ابی عبد الله (ع) قالا: إن الله ارحم بخلقه من ان یجبر خلقه علی الذنوب ثم یعذبهم علیها و الله اعز من ان یرید امرا فلا یکون، قال: فسئلا (ع) هل بین الجبر و القدر منزلة ثالثة؟ قالا: نعم أوسع مما بین السماء و الارض.اصول کافی 1/باب الجبر و القدر، حدیث 9.

[12] . اختیار معرفة الرجال، جزء 4/302، حدیث 543.

[13] . همان، حدیث/ 544.

[14] . اختیار معرفة الرجال، جزء 3/225، حدیث 402.

[15] . اعراف/ 175.

[16] . تفسیر العیاشی 2/42، اختیار معرفة الرجال 228، حدیث 406، بحار 46/ 322.

[17] . تاریخ طبری 5/456، الکامل فی التاریخ 4/209-207.

[18] . الفصل فی الملل و الأهواء و النحل 2/14-13.

[19] . تاریخ طبری 5/457، الکامل فی التاریخ 4/ 209.

[20] . فرق الشیعة 34.

[21] . «تبان» به معنای علاف و کاه فروش است.

[22] . اختیار معرفة الرجال 301.

[23] . طبقات ابن سعد 5/ 237.

[24] . فرق الشیعة 28-27.

[25] . «کسفیه» نامیده شدند، چون می گفتند: «ان علیا هو الکسف الساقط من السماء» .

[26] . فرق الشیعه 38، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل 2/ 14.

[27] . سیر اعلام النبلاء 4/407، تاریخ ابن عساکر 15/ 357.

[28] . اصول کافی 2/ 75.