جنگ جمل

نوشته‌ها

غدیر به روایت امیرالمؤمنین علیه ‏السلام

اشاره:

با اینکه بیشتر مسلمانان صحت حدیث غدیر و اعلام ولایت أمیرمؤمنان على ـ علیه السلام ـ را پذیرفته ‏اند و غالبا آن را از احادیث قطعى و متواتر مى ‏دانند، باز گروهى چنین مى ‏پرسند : اگر واقعا حادثه غدیر خم اتفاق افتاده و بسیارى نیز شاهد آن بوده ‏اند، چرا شخص امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ برای اثبات حقانیت خود هرگز از آن بهره نگرفت؟ در باور این گروه عدم استشهاد حضرت به حدیث غدیر نشان‏ دهنده این حقیقت است که یا واقعه‏ اى به نام غدیر در تاریخ تحقق نیافته، یا بر فرض تحقق بر امامت حضرت دلالت نداشته است.

در پاسخ این مطلب باید گفت: اگر حدیث غدیر را از احادیث قطعى و متواتر ندانیم، باید بپذیریم که در میان احادیث پیامبر اکرم(ص) و مطالب تاریخى مورد قطعى و متواتر وجود ندارد؛ علاوه بر این، این ادعا که امیرمؤمنان(ع) براى اثبات حقانیت خود به حدیث غدیر استناد نکرده، خود شاهد بى ‏اطلاعى و ناآگاهى گوینده آن است.

بررسى اجمالى کتابهاى معتبر و مورد قبول فرقه‏ هاى گوناگون اسلامى نشان مى‏ دهد که حضرت على(ع) بیش از ۲۲ بار پیرامون غدیر و استشهاد به آن سخن گفته است. هر چند این موارد در حوصله این مقاله نمى‏ گنجد و نیازمند فرصت بیشتر است، ولى براى نمونه تنها ده مورد آن را نقل و در بقیه موارد تنها به ذکر منابع بسنده مى‏ کنیم.

در مسجد پیامبر(ص)

۱٫ برابر آنچه از منابع تاریخى به دست مى‏آید اولین موردى که حضرت على ـ علیه السلام ـ حدیث غدیر را مطرح فرمود، بعد از رحلت پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ بود. وقتى حضرت را براى بیعت به مسجد آوردند، آن بزرگوار با بیان حقانیت خود خلافت مسلمین را از آن خویش دانست و از بیعت امتناع کرد. بشیر بن سعد انصارى برخاست و گفت: اى ابوالحسن، اگر انصار قبل از بیعت با ابوبکر این کلام را مى‏شنیدند، حتى دو نفر در باره بیعت با شما اختلاف نمى‏ کردند. حضرت در جواب فرمود:

«یا هؤلاء أکنت أدع رسول الله مسجى لا أواریه و أخرج أنازع فى سلطانه؟ و الله ما خفت أحدا یسمو له و ینازعنا أهل البیت فیه و یستحل ما استحللتموه، و لا علمت أن رسول الله صلى الله علیه و آله ترک یوم غدیر خم لأحد حجه و لا لقائل مقالا. فأنشد الله رجلا سمع النبى صلى الله علیه و اله یوم غدیر خم یقول: «من کنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» أن یشهد الان بما سمع». (۱)

آیا باید پیکر رسول خدا(ص) را بر روى زمین رها مى‏کردم و قبل از کفن و دفن آن حضرت، در باره خلافت و جانشینى وى نزاع مى‏کردم؟ مسأله خلافت چنان روشن بود که گمان نمى‏کردم کسى در صدد دستیابى به آن باشد و در این موضوع با اهل بیت پیامبر(ص) درگیر شوند. مگر رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ در روز غدیر خم حجت را بر مردم تمام نکرد و مگر جاى عذرى براى کسى باقى مانده بود؟

همگان را به خدا قسم مى‏ دهم، هر کس کلام پیامبر اکرم در روز غدیر خم را شنیده است که مى‏ فرمود: «هر کس که من مولاى او هستم اینک على مولاى اوست. خداوندا، هر کس على را دوست دارد دوست بدار و آن که على را دشمن بشمارد، دشمن دار، هر کس على را یارى کند یارى کن، و هر که على را خوار کند، خوار ساز.» برخیزد و شهادت دهد.

زید بن‏ارقم مى‏ گوید: بعد از این سخن حضرت، دوازده تن از اصحاب جنگ بدر برخاستند و گواهى دادند. اما من، با آنکه این گفتار را از زبان رسول الله ـ صلى الله علیه و آله ـ شنیده بودم، از اداى شهادت خوددارى کردم و بر اثر همین امر و نفرین حضرت بینایى ‏ام را از دست دادم.

در خطبه وسیله

۲٫ هفت روز پس از وفات پیامبر اکرم(ص)، امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ در مدینه خطبه‏اى بسیار بلند ایراد فرمود که به خطبه وسیله معروف شد. حضرت در آن خطبه به واقعه غدیر خم و نزول آیه اکمال دین در آن روز تصریح مى‏کند. ثقهالاسلام کلینى، در روضه کافى، خطبه وسیله را نقل کرده است. در بخشى از آن چنین مى‏خوانیم:

«... و قوله صلى الله علیه و اله حین تکلمت طائفه فقالت: نحن موالى رسول‏الله(ص) فخرج رسول الله صلى الله علیه و آله إلى حجه الوداع ثم صار الى غدیر خم، فأمر فأصلح له شبه المنبر ثم علاه و أخذ بعضدى حتى رئى بیاض إبطیه رافعا صوته قائلا فى محفله: «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» فکانت على ولایتى ولایه الله و على عداوتى عداوه الله. و أنزل الله عزو جل فى ذلک الیوم: الیوم اکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا (۲) فکانت ولایتى کمال الدین و رضا الرب جل ذکره…» (۳)

[در اواخر عمر پیامبر اکرم(ص)،]، وقتى گروهى گفتند: ما بعد از پیامبر رهبران مردم هستیم، رسول خدا(ص) براى حجه الوداع از مدینه خارج شد و پس از اعمال حج به وادى غدیر خم شتافت، فرمان داد چیزى مانند منبر برایش آماده کردند. سپس بالاى آن رفت، و بازوى مرا گرفت و بلند کرد، به گونه ‏اى که سفیدى زیر شانه ‏هایش دیده شد. آنگاه با آواز بلند فرمود:

هر کس که من مولاى او هستم على مولاى اوست. خدایا، دوستش را دوست بدار و دشمنش را دشمن شمار. پس ولایت من معیار ولایت خدا و دشمنى با من میعار دشمنى با خدا شد؛ و خداوند در همان روز این آیه را نازل فرمود: امروز دین شما را کامل ساختم، نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.

پس ولایت من کمال دین و رضایت پروردگار جل ذکره شد. …

در شوراى شش نفره

۳٫ در شوراى منتخب خلیفه دوم براى تعیین خلیفه، که امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ نیز در شمار آنان جاى داشت، استدلالهاى فراوانى از حضرت نقل شده که در کتابهاى تاریخ و حدیث به «حدیث الانشاد» یا «حدیث المناشده» معروف است. امام(ع) در یکی از استدلالهاى خود به حدیث غدیر خم استناد کرده است.

ابن‏ مغازلى شافعى (متوفاى ۴۸۳)، در کتاب المناقب،سخن على(ع) را چنین نقل مى‏ کند:

«فأنشدکم بالله، هل فیکم أحد قال له رسول الله صلى الله علیه و آله: «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، لیبلغ الشاهد منکم الغائب» غیرى؟ (۴) قالوا: اللهم لا

شما را به خدا سوگند مى‏دهم، در جمع شما غیر از من کسى هست که پیامبر در باره او فرموده باشد: «هر کس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا، دوستدارش را دوست بدار و دشمنش را دشمن بشمار، حاضران باید این مطلب را به غائبان برسانند؟ اعضاى شورا گفتند: به خدا سوگند، نه».

در روزگار عثمان

۴٫ در ایام خلافت عثمان جمعى از مهاجران و انصار در مسجد النبى ـ صلى الله علیه و اله ـ گرد آمده، پیرامون فضایل و سوابق قریش و انصار سخن مى‏گفتند و از سخنان پیامبر اکرم (ص) در باره قریش و انصار بهره مى‏جستند. حضرت على ـ علیه السلام ـ نیز در این مجلس حضور داشت و به سخنان آنان گوش مى‏ داد. گروهى از حضرت خواستند که او نیز سخنى بگوید. حضرت پاره ‏اى از سوابق و مناقبش را برشمرد و حاضران بر درستى گفتارش گواهى دادند. آنگاه امام به حدیث غدیر اشاره کرد و فرمود:

«افتقرون أن رسول الله صلى الله علیه و آله دعانى یوم غدیر خم فنادى لى بالولایه ثم قال : لیبلغ الشاهد منکم الغائب؟»قالوا: اللهم نعم. (۵)

آیا قبول دارید که رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ در روز غدیر خم مرا خواست، ولایتم را به مردم ابلاغ کرد و فرمود حاضران باید این مطلب را غایبان برسانند؟ حاضران گفتند : آرى.

در میدان جنگ جمل

۶٫ قبل از شروع جنگ جمل، حضرت براى اتمام حجتى دیگر به طلحه پیام داد تا با وى دیدار کند. طلحه نیز پذیرفت و به حضور امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ شتافت. حضرت به وى فرمود :

«نشدتک الله هل سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله یقول: «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه»؟ قال: نعم. قال ـ علیه السلام ـ «فلم تقاتلنى؟» قال: لم اذکر. (۶)

تو را به خدا سوگند مى‏دهم، آیا شنیدى که رسول الله ـ صلى الله علیه و آله ـ مى‏فرمود : «هر کس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا هر کس او را دوست دارد دوست بدار و هر کس با او دشمنى مى‏کند دشمن بدار؟»طلحه گفت: آرى شنیده‏ ام.

حضرت فرمود: پس چرا با من مى‏جنگى؟

طلحه جواب داد: فراموش کرده بودم.

در صحنه صفین

۶٫ در جنگ صفین، هنگامى که فرستاده‏هاى معاویه به حضور امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ رسیدند تا به اصطلاح بین حضرت و معاویه صلح برقرار سازند، حضرت خطبه‏اى ایراد کرد و فرمود:

«أنشد کم الله فى قول الله: (یا ایها الذین آمنوا أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولى الأمر منکم) (۷) و قوله: (إنما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه و هم راکعون) (۸) ثم قال: (و لم یتخذوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنین ولیجه)، (۹) فقال الناس: یا رسول الله، أخاص لبعض المؤمنین أم عام لجمیعهم؟ فأمر الله عز و جل رسوله أن یعلمهم فیمن نزلت الایات و أن یفسر لهم من الولایه ما فسر لهم من صلاتهم و صیامهم و زکاتهم و حجهم. فنصبنى بغدیر خم و قال: «إن الله ارسلنى برساله ضاق بها صدرى و ظننت أن الناس مکذبونى، فأوعدنى لأبلغنها أو یغذبنى، قم یا على» ثم نادى بالصلاه جماعه فصلى بهم الظهر ثم قال: «ایها الناس، إن الله مولاى و أنا مولى المؤمنین و أولى بهم من أنفسهم، ألا من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره و اخذل من خذله.» فقام إلیه سلمان الفارسى فقال: یا رسول الله ولائه کماذا؟ فقال: «ولائه کولایتى، من کنت اولى به من نفسه فعلى أولى به من نفسه.» و أنزل الله تبارک و تعالى : (الیوم اکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الإسلام دینا) (۱۰) …» (۱۱)

شما را به خدا سوگند مى‏دهم، در باره این آیات: «اى مؤمنان، از خدا و پیامبر و صاحبان امر خود پیروى کنید؛»«صاحب اختیار و ولى شما خدا و پیامبرش و کسى است که نماز را به پا داشته، در حال رکوع زکات مى‏دهد» و «غیر از خدا، پیامبر و مؤمنان را دوست صمیمى به شمار نیاوردید.»

مردم از رسول خدا(ص) سؤال کردند: آیا مراد از «مؤمنان» در این آیات بعضى از آنهاست یا همه آنان را شامل مى ‏شود؟ خداوند به پیامبرش دستور داد تا به آنان بفهماند که این آیات در باره چه کسى نازل شده است و ولایت را براى آنها تفسیر کند چنانکه نماز، روزه، زکات و حج را تفسیر کرد. پیامبر(ص)، براى امتثال امر خدا، در غدیر خم مرا به خلافت منصوب کرد و فرمود: «خداوند مرا به رسالتى فرستاده است که سینه‏ ام از آن به فشار آمده، گمان مى ‏کنم مردم مرا تکذیب خواهند کرد؛ ولى خداوند مرا تهدید کرد و فرمود: این پیام را برسانم وگرنه مرا عذاب مى‏کند. اى على برخیز». سپس مردم را براى نماز جماعت فرا خواند، و نماز ظهر را با آنان خواند و فرمود: اى مردم، خداوند مولاى من است، من مولاى مؤمنینم و اختیارم بر مؤمنین از خود آنان بیشتر است، بدانید هر که من مولاى او هستم على مولاى اوست. خداوندا، هر که على را دوست دارد دوست بدار و آن که على را دشمن دارد دشمن بدار، هر کس على را یارى کند یارى کن و هر که على را یارى نکند خوار کن.

در اینجا سلمان فارسى برخاست و گفت: یا رسول الله، ولایت و اختیار او بر مردم چگونه است؟ حضرت فرمود: اختیارات او مانند اختیارات من است، هر کس اختیار من به او از خود او بیشتر بوده، على هم اختیارش بر او از خودش بیشتر است. و خداوند تبارک و تعالى این آیه را نازل فرمود: امروز دین شما را کامل کردم، نعمتم را بر شما تمام کردم و راضى شدم که اسلام دین شما باشد.

در مسجد کوفه

۷٫ امام على ـ علیه السلام ـ بارها مردم را در مسجد کوفه جمع کرد و فرمود که، هر کس در غدیر خم حضور داشته، حدیث غدیر را از زبان پیامبر اکرم شنیده است برخیزد و شهادت دهد.

هر بار حضرت چنین خواسته ‏اى را بیان کرده، جمعى از بزرگان اصحاب پیامبر(ص) اجابت کرده، شهادت دادند که، ما در غدیر خم این سخن را از رسول خدا(ص) شنیده ‏ایم.

این بخش از استشهادات حضرت چنان گسترده و متنوع است که، بى هیچ اغراقى گردآورى منابع آن کتابى مى‏ طلبد.

احمد بن‏ حنبل در مسند خود داستان یکى از گواه‏ جویى‏ هاى حضرت را چنین نقل مى‏ کند: على ـ رضى الله عنه ـ مردم را در رحبه (یکى از میادین کوفه) گرد آورد و فرمود:

«أنشد الله کل امرئ مسلم سمع رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول یوم غدیر خم ما سمع لما قام.»

به خدا سوگند مى‏ دهم هر مسلمانى که در روز غدیر خم گفتار پیامبر خدا(ص) را شنیده ‏است برخیزد و شهادت دهد.

احمد بن‏ حنبل مى ‏افزاید: به گفته ابى ‏الطفیل سى تن از مردم برخاستند ولى ابونعیم نقل مى‏ کند که بسیارى از مردم برخاسته، شهادت دادند پیامبر اکرم(ص) را در غدیر خم در حالى که دست حضرت على را گرفته بود، مشاهده کردند که مى‏ فرمود: «آیا مى‏ دانید که من به مؤمنین از خودآنان سزاوارترم؟» مردم در جواب عرضه داشتند: آرى چنین است، اى رسول خدا. آنگاه فرمود: «هر کس من مولاى او هستم على مولاى اوست. خدایا، دوستدار وى را دوست بدار و با دشمن وى دشمن باش.

ابى ‏الطفیل که راوى این حدیث است، مى‏ گوید: من از جمع مردم خارج شدم. در حالى که پذیرش این حدیث برایم مشکل بود و در تردید به سر مى‏بردم، به ملاقات زید بن‏ارقم رفتم و آنچه از على(ع) در آن روز دیده و شنیده بودم با وى در میان گذاشتم. زید بن ارقم گفت: حق همان است که شنیده ‏اى. من خود همه آن مطالب را از رسول خدا(ص) شنیده ‏ام». (۱۲)

در میدان کوفه

۸٫ امام على(ع) در خطبه‏اى، که در رحبه کوفه ایراد کرد، به واقعه غدیر و گفتار پیامبر اکرم(ص) در آن تمسک جست. ولى در این محفل انس بن‏مالک، که در غدیر حضور داشت، مصلحت‏اندیشى پیشه‏ کرده، از گواهى دادن سرباز زد.

ابن‏ ابى ‏الحدید در شرح نهج‏البلاغه چنین نقل مى‏کند:

«المشهور أن علیا ـ علیه السلام ـ ناشد الناس الله فى الرحبه بالکوفه، فقال: أنشدکم الله رجلا سمع رسول الله صلى الله علیه و آله، یقول لى و هو منصرف من حجه الوداع: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، فقام رجال فشهدوا بذلک. فقال ـ علیه السلام ـ لانس بن‏مالک: «لقد حضرتها فما بالک؟. فقال: یا امیرالمؤمنین کبرت سنی و صار ما أنساه اکثر مما اذکر. فقال [على علیه السلام‏] له: ان کنت کاذبا فضربک الله بها بیضاء لا تواریها العمامه. فما مات حتى أصابه البرص». (۱۳)

مشهور است که على ـ علیه السلام ـ در رحبه کوفه مردم را سوگند داد و گفت: به خدا سوگند مى ‏دهم هر کس در بازگشت رسول خدا(ص) از حجه الوداع از آن حضرت شنید که در باره من فرمود : «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» برخیزد و گواهى دهد . مردانى برخاستند و گواهى دادند. سپس على ـ علیه السلام ـ به انس بن مالک فرمود: تو نیز آن روز حضور داشتى، چه شده است [که گواهى نمى‏ دهى‏]؟ انس گفت: یا امیرالمؤمنین، سن من زیاد شده و آنچه فراموش کرده ‏ام بیش از چیزهایى است که به یاد دارم. حضرت فرمود : اگر دروغگو باشى، خداوند تو را به چنان سفیدى مبتلا کند که حتى عمامه نیز آن را پنهان نسازد. پس انس قبل از آنکه بمیرد مبتلا به پیسى ‏شد.

در مسجد کوفه

.۹ حضرت على ـ علیه السلام ـ بارها در مسجد کوفه نیز به واقعه غدیر و سخن رسول خدا در آن روز تمسک جست. زیدبن‏ارقم چنین نقل مى‏کند: «نشد على ـ علیه السلام ـ الناس فى المسجد فقال: أنشد الله رجلا سمع النبى صلى الله علیه و آله یقول: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. فقام اثنا عشر بدریا، سته من الجانب الأیمن و سته من الجانب الأیسر، فشهدوا بذلک. و کنت انا فیمن سمع ذلک فکتمته، فذهب الله ببصرى». (۱۴)

على ـ علیه السلام ـ مردم را در مسجد سوگند داد و فرمود: به خدا سوگند مى ‏دهم هر که گفتار پیامبر(ص) را شنید که فرمود: هر که من مولا و فرمانرواى اویم على مولاى اوست، خدایا هر که او را دوست دارد دوست بدار و هر که او را دشمن دارد دشمن دار؛ برخیزد و گواهى دهد. پس دوازده تن از اهل بدر، شش تن از سمت راست و شش تن از سمت چپ، برخاستند و بدان گواهى دادند. من نیز از کسانى بودم که این سخن را از پیامبر(ص) شنیده بودم، ولى آن روز از گواهى خوددارى کردم و خداوند بینایى را از من گرفت.

به نوشته تاریخ نگاران او براى شهادتى که نداده بود افسوس مى‏ خورد، اظهار پشیمانى مى‏کرد و از خدا آمرزش مى ‏طلبید.

پس از جنگ نهروان

۱۰٫ پس از جنگ نهروان امیرمؤمنان على ـ علیه السلام ـ نامه‏اى خطاب به شیعیان خود نوشت و ده نفر از بزرگان کوفه را که مورد اعتماد بودند، مأمور کرد تا هر جمعه در حضور آنها این نامه براى مردم قرائت شود. حضرت در بخشى از این نامه بر حق ولایت خود استدلال مى‏کند و مى‏فرماید:

«و انما حجتى أنى ولى هذا الأمر من دون قریش، أن نبى الله صلى الله علیه و آله قال: «الولاء لمن أعتق» فجاء رسول الله صلى الله علیه و آله بعتق الرقاب من النار، و أعتقها من الرق، فکان للنبى صلى الله علیه و آله، ولاء هذه الأمه، و کان لى بعده ما کان له، فما جاز لقریش من فضلها علیها بالنبى صلى الله علیه و آله، جاز لبنى هاشم على قریش، و جاز لى على بنى هاشم یقول النبى صلى الله علیه و آله یوم غدیر خم «من کنت مولاه فعلى مولاه»، الا أن تدعى قریش فضلها على العرب بغیر النبى صلى الله علیه و آله. فإن شاءوا فلیقولوا ذلک…» (۱۵)

دلیل من بر اینکه من ولى امرم نه سایر قریش، این است که پیامبر(ص) فرمود: ولایت براى کسى است که آزاد کرده است؛ و چون رسول الله(ص) مردم را از قید بندگى و آتش جهنم آزاد کرد پس بر امت ولایت دارد. بعد از آن حضرت، همان ولایت او از آن من است؛ زیرا هر فضیلتى که قریش بر سایر امت دارد به سبب پیامبر(ص) است و [با توجه به این معیار] بنى‏هاشم بر قریش فضیلتى آشکارتر دارد؛ و من همان فضیلت را بر بنى ‏هاشم دارم، زیرا رسول خدا در روز غدیر خم فرمود: «من کنت مولاه فهذا على مولاه.» مگر آنکه قریش ادعا کند به دلیلى جز انتساب به پیامبر بر عرب برترى دارد، پس اگر مى‏ خواهند چنین بگویند، بگویند…

در پایان مقاله براى تکمیل بحث، فهرست بقیه مواردى که حضرت على(ع) به حدیث غدیر استناد کرده است، ذکر مى‏ شود:

موارد دیگر

۱ ـ طولانى‏ترین کلامى، که پیرامون غدیر خم و عظمت آن از حضرت على(ع) نقل شده است، خطبه‏اى است که در جمعه‏اى که با سالگرد غدیر خم مصادف بود در کوفه ایراد شده است.

شیخ طوسى در صفحه ۷۵۲ مصباح المتهجد این خطبه را بطور کامل آورده است و علامه مجلسى در جلد ۹۷ بحارالانوار آن را از «مصباح الزائر» سید بن‏طاووس نقل مى‏کند.

۲ ـ امیر مؤمنان على(ع) در نامه‏اى، که در قالب نظم براى معاویه فرستاد، به حدیث غدیر تصریح کرده است. کتابهاى زیر بخشى از منابعى است که این ابیات در آنها دیده مى ‏شود:

۱. الفصول المهمه، ابن الصباغ المالکى، ص ۱۵

۲. تذکره الخواص، ابن‏الجوزى، ص‏ ۱۰۳

۳. فوائد السمطین، حموینى، ج ۱، ص‏ ۴۲۷

۴. الفصول المختاره، شیخ مفید، ج ۲، ص ۷۰

۵. الاحتجاج، طبرسى، ج ۱، ص ۴۲۹

۳ ـ همچنین اشعار بسیار زیبایى از حضرت على(ع) نقل شده است، که امام(ع) براى اثبات حقانیت خویش به حدیث غدیر خم تمسک جسته است. این اشعار در صفحه ۷۸ ینابیع الموده قندوزى حنفى، صفحه ۵۴۰ دیوان منسوب به امیرالمؤمنین و صفحه ۳۲ جلد دوم الغدیر نقل شده است.

۴ ـ حضرت على(ع) در مجلسى که انس بن‏مالک، براء بن‏عازب، اشعث بن‏قیس و خالد البجلى حضور داشتند، خطبه ‏اى ایراد کرد و از این چهار تن خواست که بر درستى حدیث غدیر گواهى دهند. ولى هر چهار تن به خاطر ملاحظات سیاسى از اداى شهادت خوددارى کردند. حضرت در باره هر یک آنها دعایى کرد که به اجابت رسید. شیخ صدوق(ره) در کتابهاى «الخصال» و «امالى» خود از این واقعه یاد کرده است. این مطلب در جلد دوم، مناقب آل ابى‏طالب ج ۲ و جلد ۳۱ و بحارالانوار نیز نقل شده است.

۵ ـ داستان نفرین حضرت در باره کسانى که حدیث غدیر را کتمان کردند در منابع معتبر بسیار آمده است.

انساب الاشراف، اسدالغابه، مسند احمد، و البدایه و النهایه بخشى از روایات این واقعه شمرده مى‏شوند.

۶ ـ أمیر مؤمنان على ـ علیه السلام ـ در روایتى طولانى هفتاد فضیلت ویژه خود را بیان کرده، در ضمن آنها از حادثه غدیر خم نیز سخن گفته است. این روایت را شیخ صدوق(ره) در جلد دوم کتاب خصال آورده است.

۷ ـ همچنین در صفحه ۱۶۶ کتاب بشاره المصطفى حادثه غدیر و سخنان پیامبر اکرم(ص) در آن روز از زبان على(ع) نقل شده است.

۸ ـ حضرت على(ع) هنگام عزیمت به سوى شام براى جنگ با معاویه، در یکى از منازل بین راه، خطبه‏اى نسبتا طولانى ایراد کرد، او ضمن تشویق یارانش به جهاد در راه خدا به حدیث غدیر استناد جست و مردم را به اطاعت از خود دعوت کرد. این خطبه را شیخ مفید(ره) در جلد اول کتاب ارشاد، طبرسى در جلد اول الاحتجاج و علامه مجلسى بحارالانوار در جلد ۳۲ و ۳۴ نقل کرده ‏اند.

۹ ـ قضیه معمم شدن امیرمؤمنان على ـ علیه السلام ـ به وسیله پیامبر اکرم(ص) در روز غدیر، از مواردى است که حضرت پیرامون غدیر خم صحبت کرده است. ابن صباغ مالکى در «الفصول المهمه» این کلام حضرت را نقل کرده است. علامه امینى در جلد اول الغدیر از چندین منبع دیگر اهل سنت نام برد که این حدیث را نقل کرده ‏اند.

۱۰ ـ حضرت على(ع) در جواب سؤال کسى که گفت: مهمترین فضیلت خود را از زبان پیامبر اکرم (ص) بیان کنید، به حادثه غدیر و وجوب ولایت خود اشاره مى‏کند. این روایت را طبرسى در جلد اول کتاب احتجاج نقل کرده است. کتاب سلیم بن‏ قیس و جلد چهلم بحارالانوار نیز از منابع این حدیث شمرده مى‏ شود.

۱۱ ـ حضرت على(ع)، در توضیح حدیث «ان حدیثنا أهل البیت صعب مستصعب»، حدیث غدیر را بیان کرده، از آزمون مؤمنان در این مسیر سخن گفته است. این روایت در صفحه ۵۵ تفسیر فرات کوفى و نیز جلد ۲۵ بحارالانوار دیده مى‏ شود.

۱۲ ـ ابن عساکر شافعى در جلد دوم تاریخ دمشق به طرق مختلف حدیث غدیر را از زبان على ـ علیه السلام ـ نقل کرده است. همچنین ابن مغازلى شافعى در صفحه ۲۱ کتاب «المناقب»، ابن‏کثبر در جلد پنجم البدایه و النهایه و هیثمى در جلد نهم مجمع الزواید سخنان حضرت را نقل کرده‏اند.

به امید آنکه در پرتو نور غدیر به حریم ولایت راه یابیم و از سرچشمه حیات طیبه اهل بیت ـ علیهم السلام ـ حیاتى نو به دست آوریم.

پى‏ نوشت:

۱ـ احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۱۸۴؛ الامامه و السیاسه، ص ۲۹ ـ ۳۰؛ بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۱۸۵

۲ـ مائده .۳

۳ـ الروضه من الکافى، ج ۸، ص ۲۷

۴ـ مناقب ابن المغازلى، ص ۱۱۴؛ مناقب الخوارزمى، ص ۲۲۲؛ امالى، شیخ طوسى، ص ۳۳۳؛ همان، ص ۵۴۶؛ همان، ص ۵۵۵؛ الاحتجاج، طبرسى، ج ۱، ص ۳۳۳ و ۲۱۳؛ کشف الیقین، ص ۴۲۳؛ نویسنده؟؛ فرائد السمطین، ج ۱،ص ۳۱۵؛ نویسنده؟؛ ارشاد القلوب، ج ۲، ص .۲۵۹ نویسنده؟؛

۵ـ کتاب سلیم بن‏قیس، حدیث ۱۱، ص ۶۴۱؛ فوائد السمطین، ج ۱، ص ۳۱۲؛ الغدیر، ج ۱، ص ۱۶۳

۶ـ مناقب الخوارزمى، ص ۱۸۲؛ مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۳۷۱؛ مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۷۳؛ تذکره الخواص، ابن الجوزى، ص ۷۳؛ مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۰۷

۷ـ النساء، ۵۹

۸ـ المائده، ۵۵

۹ـ التوبه، ۱۶

۱۰ـ المائده، ۳

۱۱ـ کتاب سلیم بن‏قیس، ص ۷۵۸؛ الغدیر، ج ۱، ص ۱۹۵؛ احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۳۴۱؛ فرائد السمطین، ج ۱، ص ۳۱۴؛ کمال الدین، ج ۱، ص ۲۷۴؛ بحارالانوار، ج ۳۳، ص ۱۴۷

۱۲ـ مسند احمد بن‏حنبل، ج ۴، ص ۳۷۰؛ این حدیث در صدها کتاب شیعه و سنى با عبارات مختلف نقل شده است.

۱۳ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى‏الحدید، ج ۱۹، ص ۲۱۷؛ المعارف، ابن قتیبه، ص ۵۸۰؛ انساب الاشراف، بلاذرى، ج ۲، ص ۱۵۶؛ حلیه الاولیاء، ج ۵، ص ۲۶؛ الارشاد، شیخ مفید، ج ۱، ص ۳۵۱؛ کشف الیقین، علامه حلى، ص ۱۱۰؛ الغدیر، ج ۱، ص .۱۹۳

۱۴ـ الارشاد، شیخ مفید، ج ۱، ص ۳۵۲؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى‏الحدید، ج ۴، ص ۷۴؛ مجمع الزواید، ج ۹، ص ۱۰۶؛مناقب، أبى مغازلى شافعى، ص ۲۳؛ العمده ص ۱۱۰، الغدیر، ج ۱، ص ۱۶۷

۱۵ـ کشف المحجه، سید بن‏طاووس، ص .۲۴۶ معادن الحکمهفى مکاتیب الائمه، فصل ۲؛ بحار، ج ۳۰،ص‏ ۷

مأخذ: مجله کوثر شماره ۲

محمد محمدیان تبریزى

تقلید و شخصت گرایی گمرا کننده از دیدگاه حدیث

اشاره:

 گرایش به شخصیتها در درون هر انسانی هست. ازاین رو بنا بر فرمایش قرآن؛ مردم بر راه و رسم پادشاهان خود حرکت می کنند و  تقلید انسان از رهبران، بیش از تقلید از پدر و مادر است. به همین دلیل قرآن اصرار دارد که شخصیتهای واقعی را اولیای خدا معرفی کند و افرادی را هم که با ریخت وپاش خود را مطرح می کنند، به برادران شیطان لقب می دهد. در این نوشته نکوهش تقلید و شخصیت گرایی از دیدگاه احادیث بیان شده است.

 

در منابع روایی و حدیثی به کسی که خود اهل نظر نیست و نظریه دیگران را بر مبنای تقلید – و نه بر اساس تحقیق و تفحص – می پذیرد، امعه گفته می شود.

در کتاب نهایه ابن اثیر، حدیثی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است که آن حضرت می فرماید:

«اغد عالما او متعلما و لاتکن امعه؛ صبح کن، در حالی که یا دانشمند هستی و یا دانشجو؛ ولی امعه نباش. صاحب کتاب النهایه می نویسد: امعه به کسی گفته می شود که صاحب رای و نظر نیست و بدین جهت از هر صاحب نظری پیروی می کند و «ها» در آن برای مبالغه است(۱).

امام علی (علیه السلام) نیز در ضمن اشعاری امعه بودن و تقلید کردن از این و آن را از خویش نفی می کند و می فرماید: من حقایق را با اندیشه و تامل کشف می کنم:

اذا المشکلات تصدین لی – کشفت حقائقها بالنظر

…و لست بامعه فی الرجال – اسائل هذا و ذا ما الخبر

و لکننی مدرب الاصغرین – ابین مع ما مضی ماغبر(۲)

هنگامی که مشکلات نظری برای من پیش آید، نظریه صحیح و مطابق با واقع را به وسیله اندیشه و تامل کشف می کنم… من از مردمانی نیستم که صاحب نظر نیستند تا برای تقلید از دیگران از این و آن بپرسم که چه خبر؛ بلکه من از نظر اندیشه و بیان، فرد با تجربه ای هستم که با مقیاس آن چه گذشته است، آیند ه را پیش بینی می کنم.

بنابراین کسانی که مدعی پیروی از امام علی (علیه السلام) هستند، باید در مسائل نظری و عقیدتی صاحب نظر شوند و خود با تعقل و اندیشه آن را به دست آوردند و پس از تحقیق و تدبر، حق را، در یابند و به آن معتقد و پایبند گردند.

امام صادق (علیه السلام) به یکی از یاران خویش توصیه می کنند که امعه مباش و آن گاه توضیح می دهد که امعه بودن، آن است که: تقول: «انا مع الناس و انا کواحد من الناس(۳)؛ امعه بودن آن است که بگویی: من با مردمم و پیرو آنانم و من همانند یکی از مردمم.(هرچه دیگران گفتند، من هم می گویم و هرچه کردند من هم می کنم).»

در حدیث دیگری امام کاظم (علیه السلام) به یکی از اصحاب خود به نام فضل بن یونس می فرماید:«ابلغ خیرا و قل خیرا و لاتکن امعه(۴)؛هم خیر برسان و هم خیر بگو و امعه مباش.»

کمیل بن زیاد می گوید: امام علی (علیه السلام) دست مرا گرفت و با خود به صحرا برد و در آن جا با آه و اندوه فرمود:

«الناس ثلاثه: فعالم ربانی و متعلم علی سبیل نجاه و همج رعاع، اتباع کل ناعق، یمیلون مع کل ریح، لم یستضیئوا بنور العلم و لم یلجاووا الی رکن و ثیق(۵)؛مردم سه دسته اند: عالم ربانی، آموزنده ای که در راه رستگاری کوشاست و فرومایگانی بی هویت که پی هر بانگی را گیرند و با هر باد به سویی خیزند.نه از روشنی دانش فروغی یافتند و نه به سوی پناه گاهی استوار شتافتند.»

در این تقسیم، مردم جامعه به سه دسته تقسیم یا عالم ربانی اند و یا دانشجو بر راه هایی و یا همج الرعاع یعنی کسانی که به خود اجازه تفکر و تحقیق نمی دهند؛ موجوداتی حقیر و بی ارزش، چون حشرات که متاسفانه اکثریت را تشکیل می دهند(۶).مردمی فاقد استقلال فکری و عقیدتی که حزب بادند و همراه هر بادی، به چپ و راست می غلتند.

پس روح احادیث و روایات وارده از رهبران دینی ما، با تقلید کورکورانه ناسازگار است و به شدت در مقام نکوهش برخاسته است.

آفت و خطر تقلید کورکورانه، آن گاه شدت می یابد که انسان عقاید دینی خود را بر مبنای تقلید از دیگران قرار دهد؛ یعنی در عقاید و باورهای اعتقادی به جای آن که خود تحقیق کند و دینی را برگزیند، به خاطر تقلید از شخصیت های آن دین، به آن مذهب گرایش پیدا کند و در نتیجه اگر روزی آن شخصیت از دین برگشت و تغییر عقیده داد، او نیز از آن دین روی می گرداند و تغیر عقیده می دهد.امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «من دخل هذا الدین بالرجال اخرجه منه الرجال کما ادخلوه فیه و من دخل فیه بالکتاب و السنه زالت الجبال قبل ان یزول(۷)؛آن کس که به واسطه تقلید از شخصیت ها وارد دین شود با تقلید از شخصیت ها نیز از آن خارج می شود و کسی که با کتاب و سنت به دین گرایش یابد، کوه ها از جای خود کنده می شود؛ بیش از آن که عقیده او از او جدا شود.»

همچنین در حدیث دیگری می فرماید: «من عرف دینه من کتاب الله زالت الجبال قبل ان یزول و من دخل فی امر بجهل خرج منه بجهل(۸)؛ کسی که دین خود را از طریق کتاب خدا بشناسد، کوه ها از جای خود کنده می شود؛ بیش از آن که در عقیده اش متزلزل گردد و اما کسی که از روی نادانی وارد امری شود، به نادانی نیز از آن خارج می گردد.»

با مطالعه تاریخ برخی ادیان، در می یابیم که بیماری شخصیت گرایی، بزرگ ترین ضربه را به دین وارد ساخته است.افرادی که به خاطر تقلید از شخصیت ها وارد دین شدند، باز به خاطر پیروی از آنان، از دین گریزان شده اند.

در جنگ جمل یکی از یاران امام علی (علیه السلام) به نام حارث بن حوث، وقتی می نگرد که طرف مقابل عایشه، ام المومنین، است و شخصیت های خویش سابقه ای همانند طلحه و زبیر در رکاب او هستند، نمی تواند باور کند که اینها خطا کارند و بدین جهت نزد امام آمده، می گوید: ای امیرمومنان! تصور نمی کنم که طلحه و زبیر و عایشه بر حق نباشند.

امام (علیه السلام) در جواب وی جمله بسیار جالب و مهمی بیان نمودند که باید همیشه مورد توجه قرار گیرد؛ فرمودند:

«انک ملبوس علیک.ان الحق و الباطل لایعرفان باقدار الرجال، اعرف الحق تعرف اهله و اعرف الباطل تعرف اهله(۹)؛تو سخت در اشتباهی (یا امر بر تو مشتبه شده است)؛ حق و باطل با معیار شخصیت ها شناخته نمی شوند.حق را بشناس، اهل حق را خواهی شناخت باطل را بشناس، اهل باطل را خواهی شناخت.»

این مشکل امروز هم در میان جامعه ما دیده می شود.چه بسا افرادی که هوادار شخصیتی و یا سازمان گروهی شدند و بی تامل و اندیشه دل به آنان بسته، دنبالشان راه افتادند؛ اما همین که شخصیت مورد نظرشان دچار انحراف شد، آنها نیز منحرف شدند.

«ان دین الله لا یعرب بالرجال بل بایه الحق، فاعرف الحق تعرف اهله(۱۰)؛ دین خدا را نمی توان با اشخاص (و با عملکرد آنان) شناخت؛ بلکه با معیار حق می توان شناخت؛ پس حق (معیار را) بشناس در آن صورت اهل آن را و (عمل کنندگان به آن را) خواهی شناخت.»

این تعلیم آگاهی بخش، انسان را برای حفظ ایمان و دین خویش در دژی استوار قرار می دهد؛ چون همیشه مردانی در میان امت اسلامی هستند که به مقام و منصب های بزرگ می رسند و توجه همگان را به خود جلب نموده آدمی به آنان گرایش پیدا می کند و آنان را معیار حق و باطل می پندارد.

انگیزه های تقلید کورکورانه

تقلید کورکورانه (تقلید جاهل از جاهل و یا تقلید عالم از جاهل)، نشانه وابستگی فکری است و این، عوامل و انگیزه های متعددی دارد:

۱.عدم بلوغ فکری

ممکن است کسانی از نظر جسمی بالغ باشند؛ اما تا آخر عمر به بلوغ فکری نرسند؛ به همین دلیل همیشه در زندگی پیرو این و آن شده، چشم بسته به دنبال دیگران باشند و گاه در راه های متضاد حرکت کنند. راه مبارزه با این نوع تقلید بالا بردن سطح فرهنگ جامعه است.

۲.شخصیت زدگی

گاهی انسان، کسی را به عنوان قهرمان شکست ناپذیر پنداشته و در برابر حرکات و رفتار او، هیچ حق اظهار نظری بر نمی تابد و چشم و گوش بسته به دنبال وی حرکت می کند و گاهی به طور ناخودآگاه، هواخواه برخی از هنر پیشه ها، خواننده ها و یا ورزشکاران می شوند و به دنبال آنان می شتابند.

۳.علاقه شدید به نیاکان و پیشینیان

عشق به بزرگان و شخصیت ها همیشه در تاریخ به چشم می خورد و آنها مدل و الگو قرار گرفته، از تجربیات و افکار آنها استفاده شده، اساس تمدن های بعد و موفقیت های بعدی می گردد، اما اگر این عشق، فکری را از تلاش و تکاپو باز دارد و انسان را محدود کند، به گونه ای که نتواند حتی در کوچک ترین مراحل زندگی تصمیم بگیرد و از عقلش بهره ببرد، مانع بزرگی برای رشد فکری او خواهد شد.راز عدم پیروی بسیاری از انسان ها از پیامبران در همین جا نهفته است و علت و عقب ماندگی بسیاری از جامعه ها را باید در عشق های کور، باز دارنده و تعصب آمیز افراد نسبت به گذشتگان و بزرگانی جست و جو کرد که بر اندیشه های آنان حکومت می کنند.

قرآن کریم از زبان کفاری که به بیماری شخصیت زدگی و تقلید از نیاکان دچار شده بودند، نقل می کند که آنها در روز رستاخیز اعتراف خواهند کرد که بر اثر اطاعت بی چون و چرا از شخصیت های بزرگ قوم خود، به ضلالت و گمراهی کشانده شده بودند: «و قالوا ربناانا اطعنا سادتنا و کبراءنا فاضلونا السبیلا(۱۱)؛ و گویند: پروردگارا! ما مهتران و بزرگان خود را فرمان بردیم؛ پس ما را گمراه کردند.»

۴.گروه گرایی یا تعصب های قومی

این گونه گرایش ها نیز موجب می شود که انسان، چشم و گوش بسته به دنبال گروه، حزب، قبیله و دار و دسته خود حرکت کند و هر چه آنها گویند، تکرار نموده، هرگز به حوزه تجزیه و تحلیل مسائل و استقلال در تفکر وارد نشود و با این تقلید کور و تعصب آمیز، در میان افکار حزب و گروه مورد علاقه اش محصور بماند.

آری، روزگار انسان مقلد، مانند روزگار همان مرد سرگردان در قبرستان است که عطار در وصف حالش چنین سروده است:

مگر مردی ز مردان طلبکار –                     به گرد گور مردان گشت بسیار

شبی می گشت خوش خوش گرد خاکی –       به گوش او رسید آواز پاکی

تا کی گور مردان را پرستی –                       به گرد کار مردان گرد و رستی

پی نوشت:

۱) الامعه بکسر الهمزه و تشدید المیم: الذی لا رای له فهو یتابع کل احد علی رایه، و الهاء فیه للمبالغه و یقال فیه امع ایضا… و قیل هو الذی یقول لکل احدنا معک.منه حدیث ابن مسعمد – رضی الله عنه لا یکونن احدکم امعه قیل و ما الامعه؟قال: الذی یقول انا مع الناس (النهایه، ج ۱، ص ۶۷.)

۲) بحار الانوار، ج ۲، ص ۶۰.

۳) همان، ج ۲، ص ۸۲.

۴) بحار الانوار، ج ۷۸، ص ۳۲۵.

۵) نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷، ص ۳۸۷.

۶) ابن اثیر در النهایه می نویسد: فی حدیث سایر الناس همج رعاع المهج: رذاله الناس و المهج: ذباب صغیر یستقط علی وجود الغنم و الحمیر و قیل هو البعوص فشبه به رعاع الناس

۷) بحار الانوار، ج ۲۳، ص ۱۳.

۸) همان، ج ۲، ص ۱۰۵.

۹) محمد باقر محمودی، نهج السعاده، ج ۱، ص ۲۹۸؛ در نهج البلاغه، حکمت ۲۶۲ آمده است: ارتانی اظن اصحاب الجمل کانوا علی ضلاله؛ چنین پنداری که من اصحاب جمل را گمراه می دانم؟فقال (علیه السلام) یا حارث انک نظرت تحتک و لم تنظر فوقک فحرت انک لم تعرف الحق فتعرف اهله و لم تعرف الباطل فتعرف من اتاه حارث تو کوتاه بینانه نگرستی؛ مه عمیق و زیرکانه و سرگردان ماندی.تو حق را نشناخته ای تا بدانی اهل حق چه کسانند و نه باطل را تا بدانی پیروان آن آن چه مردمانند.

۱۰) بحار الانوار، ج ۶۸، ص ۱۲۰.

۱۱) احزاب (۳۳) آیه ۶۷.

منبع: عوامل و ریشه های دین گریزی

نویسنده : علی شکوهی

شعر شیعی و شعرای شیعه در عصر اول عباسی

اشاره:

تشیع از آغاز عصر عباسیان، سال ۱۳۲ق، تاپان غیبت صغری، ‌سال ۳۲۹ق، از گسترش بیشتری، نسبت به عصر امویان برخوردار بود؛ این مسئله علل و عواملی داشت. اتحاد هاشمیان اعم از عباسیان و علویان در عصر بنی امیه؛ به پایان رسیدن عصر اموی و روی کار آمدن عباسیان سبب ایجاد ‌فرصت برای امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام) برای تربیت شاگرد در رشته‌ها و علوم متفاوت و مهاجرت و پراکنده شدن سادات و علویان در سرزمین‌های مختلف اسلامی از مهم‌ترین علل گسترش تشیع، ‌در عصر عباسیان بشمار می آیند.

 

درباره ی ادبیات شیعی، تاکنون پژوهش های بسیاری به زبان فارسی و عربی سامان یافته است. نامدارترین اثر در این زمینه – به زبان فارسی – کتاب «ادبیات و تعهد در اسلام» نوشته ی استاد محمدرضا حکیمی است که آشنایی و اُنس ایشان با ادب فارسی و عربی و دانشوری ایشان در حوزه ی معارف شیعی، پژوهشی اثرگذار و مثال زدنی را به یادگار نهاده است. ادبیات انقلاب در شیعه (دکتر صادق آئینه وند)، رجزهای یورشی (دکتر غلامرضا رحمدل)، و تک نگاری هایی چونان دعبل خزاعی (مصطفی قلی زاده)، ابوفراس حمدانی (محمد باقر پورامینی)، سید حمیدی (محمد صحتی سردرودی) و سُدیف شاعر انقلاب کربلا (محمدباقر خالصی) دیگر پژوهش هایی هستند که به زبان فارسی منتشر شده هریک جنبه ها و دامنه هایی از این رویکرد ادبی – اعتقادی را بازگو می کنند؛ رویکردی که در آن ادبیات با باورها و ارزش های مکتب گره می خورد و امروزه – درست یا غلط – ذیل عنوان «ادبیات ملتزم یا متعهد» بازشناخته می شود و طیفی گسترده از آثار ادبی با گرایش های متفاوت و حتی متضاد را در بر می گیرد.

کتاب «شعر شیعی و شعرای شیعه در عصر اول عباسی» از جدیدترین پژوهش هایی است که در این مقوله منتشر شده است. این پژوهش با تأکید بر این واقعیت شکل گرفته که اغلب کتاب هایی که در زمینه ی شعر شیعی نوشته شده، به دست کسانی بوده که با معتقداتِ شیعی سرستیز داشته اند یا دست کم از شورِ همدلی بی بهره بوده اند، «از این رو اُنسی با افکار و اشخاص شیعی نداشته و یا انس کمی داشته اند […] آنچه در کتاب های ادب عرب درباره ادب شیعه نوشته شده، ناقص و احیاناً غیرواقعی و تعصب آلود است و اصولاً محیط و جو مسلط بر آن اجازه نمی داده است که نویسندگان کتاب های تاریخ ادب عربی بتوانند اطلاعات درستی از شیعه اثنی عشری به دست بیاورند. از این رو برخی شیعه را حزب سیاسی و برخی شیعه را فقط در چهره شیعیان اسماعیلی دیده اند، از آن جهت که فاطمیان اسماعیلی مذهب، مدت ها بر کرسی حکومت مصر مستولی بوده اند، گاه نیز زیدیه با غلاه را مصداق شیعه پنداشته اند».

عصر عباسی ۵۲۳ سال است که از سال ۱۳۲ هجری قمری آغاز شده، تا سال ۶۵۶ ه. ق به طول می انجامد؛ آغاز آن با روی کار آمدن ابوالعباس سفاح و پایان آن با قتل آخرین خلیفه ی عباسی(المعتصم) به دست هلاکو خان مغول.

نویسنده در انتخاب عصر اول عباسی برای پژوهش شعر شیعی به دو نکته اشاره می کند؛ «عصر اول عباسی (از سقوط بنی امیه در سال ۱۳۲ ه.ق تا آغاز خلافت متوکل در سال ۲۳۲ ه.ق) از دوران های مصیبت بار تاریخ شیعه است و در آن زمان، لب به مدح و ثنای اهل بیت(علیه‌السلام) گشودن و دفاع از حریم آنان کردن و بر غاصبان و ظالمان تاختن، کار آسانی نبوده است.. .اما انتخاب عصر اول عباسی و نه عصور قبل از آن، بدان جهت است که نسبت به عصر اموی و عصر رسالت و خلفای راشدین کارهایی صورت گرفته و نسبت به عصر عباسی کمتر کار شده است.»

کتاب در پنج بخش تدوین شده است؛ بخش اول، پیرامون ادب و ادبیات و پیوند سیاست و مذهب با آن، بخش دوم؛ پیرامون عصور تاریخی ادب عربی، دوره های عباسی، ویژگی های عصر اول عباسی و خدمات شعرای اهل بیت(علیه‌السلام)، بخش سوم؛ پیرامون شعر و شاعری، بخش چهارم؛ پیرامون شیعه، و بخش پنجم گزیده ای از شعرای شیعه و شیعه گرا در عصر اول عباسی و نمونه ی آثار آنان.

در بخش نخست، مولف بین ادب سیاسی و ادب مذهبی از لحاظ انگیزه و غایت و هدف فرق می گذارد، با یادآوری این نکته که «با اعتقاد به اینکه دیانت عین سیاست است، شعر مذهبی و شعر سیاسی، به ویژه در مذهب شیعه، رابطه ای تنگاتنگ دارند، زیرا شیعه اثنی عشری مدعی حکومت جهانی است و منتظر چنین حکومتی نیز هست، بنابراین لازم است آمیختگی ادب سیاسی و ادب مذهبی را هم مطمح نظر قرار دهیم.»

در این نکته می توان چند و چون کرد؛ زیرا بسیاری از ایدئولوژی های غیر دینی و یا غیرشیعی در قرن اخیر همین خصلت را داشته اند، که مدعی حکومت جهانی بوده و به موعودی از سنخ خویش نوید داده اند. بنابراین تفاوت ها را باید در ناحیه ی دیگری جست و چنین خصلتی وجهِ فارق و ممیزه ی شعر و ادبیات شیعی نیست.

نویسنده، نقطه ی آغاز شکل گیری ادب شیعی را ماجرایی می داند که در سقیفه ی بنی ساعده ساخته و پرداخته شد؛ در کنار فِرَق دیگری که شعر سیاسی ملتزم به خویش را پدید آوردند و در این میان به این نکته اشاره می کند که در برخی از فرقه های متفاوت با شیعه، چون خوارج ادبیات قدرتمندی رقم خورده که تحلیل ویژگی های آن جالب توجه است؛ او تفاوت فاحش ادب شیعی با ادب خوارج، ادب اَموی، ادب زبیری، ادب عباسی و امثال آن را ادله ی محکم و استوار شیعه بر حقانیت موضع و راه خود می داند. که با عنایت به تاریخ خونبار صدر اسلام و عصر اَموی و عصر عباسی، عواطف شاعران شیعه در سه ناحیه ی خشم، خون و عشق جوشش یافت؛ خشم شاعران به دلیل ستمی که بر اهل بیت(علیه‌السلام) رفت، شعری در هجا و اجتماع و نقیضه پردازی را پدید آورد، اندوه و حزن نسبت به آلام و مصایب خاندان نور سوگ سرایی و مرثیه پردازی را دامن زد، و عشق و محبت خاندان به خاطر فضایل و مناقب بی شمار ایشان منقبت سرایی و ستایش گری از موضوعات مختلفی که شعر شیعی به آنان می پردازد، چنین یاد شده است؛ «خلافت و اقامه دلیل در مورد آن، سقیفه، شورا و قضیه عثمان، داستان فدک، جنگ جمل و صفین و نهروان، جایگاه و فضایل امام علی(علیه‌السلام) در عهد پیامبر و در جنگ های آن زمان، شهادت امام علی(علیه‌السلام) و امام حسن و امام حسین و سایر امامان(علیه‌السلام) و ستمی که بر آنان رفته، مدایح اهل بیت(علیهم السلام) و مناقب ایشان، داستان مهدی موعود(عج‌الله فرجه) و انتظار فرج، هجو عباسی ها و اموی ها و سایر مخالفان و دشمنان اهل بیت(علیهم السلام)، داستان توابین و موضوعات دیگر.»

در بخش دوم کتاب، پس از بررسی دوره های تاریخی ادبیات عرب، از ویژگی های عصر عباسی سخن می رود و با استناد به روایت نویسندگان تاریخ ادبیات نظیر طه حسین، حنّا الفاخوری، عمر فرّوخ، جرجی زیدان و حسن زیّات، سیمای عمومی شعر دوره ی عباسی چنین تصویر می شود؛ شعری در خدمت فسق و فجور، در وصف مجالس می گساری، هوس رانی و بی بند و باری، چاپلوسی ها مبالغه آمیز و باطل، به منظور کسب مال و یا هجوهایی در همین زمینه، وصف بوستان ها و شکارگاه ها، در فضایی که شاعران «نه تنها به ارضای تمایلات نفسانی و به گمراهی کشاندن دیگران اصرار داشتند، بلکه تظاهر به کفر و زندقه نیز در میان جماعتی از آنان معمول و شایع شد.»

گرچه «ابونواس» شاعر مشهور و نمونه ی مثالیِ این دوره از ادب عربی عنوان می شود اما تأکید بر این است که این رسم و راه اکثریت قریب به اتفاق شعرای آن زمان بوده است. سپس با ذکر نمونه هایی تقابل دو طیف از شاعران – اشاره وار- ذکر می کند؛ شاعران درباریِ ستایشگر زر و زور و شاعرانِ آزاد مرد و داربردوشی چون دعبل خزاعی که سرودن شعرشان امضای سند آوارگی ها و حرمان های خونبار بوده است؛ «شعر این بزرگواران» اولاً سند تاریخی معتبر و مهمی است برای شیعه امامیّه و صحّت انتخاب او، ثانیاً دارای نور و معنویتی است که در تهذیب نفوس تأثیر ویژه دارد، ثالثاً از نظر فنی و ارزش ادبی، دارای مرتبه ای از جمال و ظرافت است که قابل مقایسه با سایر آثار شعری دوره مورد بحث نیست.»

در بخش سوم کتاب، مفهوم شعر از نظر لغوی و تعریف منطقی آن، با اشاره به آیه ی شریفه ی: «وَ الشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغاوُون‏» شعر متعهد داخل در مفهوم حکومت و موعظه حسنه دانسته شده و برکارآمدی آن تأکید می شود. سپس نمونه هایی از مواضع پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) در قبال شعر و شاعران ملتزم که مشتمل بر تقدیر و سپاسی از آنان است، ذکر می شود.

در بخش چهارم پس از بررسی مفهوم شیعه و روند تاریخی شکل گیری مکتب تشیع، نویسنده شاعران شیعه و شاعران شیعه گرا را تفکیک می کند. توجه به این تفکیک خالی از لطف نیست؛ به بیان مولف دسته ی نخست باورمندان به شیعه بوده و دسته ی دوم اگرچه به اصول و مبانی عقیدتی شیعه به خصوص در مسأله ی امامت اعتقاد نداشته اند اما تحت تأثیر فضل و کمالات و معنویت و مظلومیت اهل بیت(علیه‌السلام) به سرودن شعر پرداخته اند؛ ابواسود دوئلی (۶۹۳ ه.ق) و سید اسماعیل حمیری (۱۷۳ – ۱۰۵ ه.ق) از گروه نخست اند، و امام شافعی (پیشوای مذهب شافعی (۲۴۰ – ۱۵۵ ه.ق) از گروه دوم یعنی محبان اهل بیت، که اشعار فراوان و پرشوری در تکریم حضرت علی(علیه‌السلام) و اهل بیت(علیه‌السلام) دارد؛ ابونواس (م ۱۹۸ه.ق) نیز که شاعر خمرّیات است از همین گروه شاعران بر شمرده می شود که شیعه نیستند. اما در مناقب اهل بیت(علیه‌السلام) اشعاری سروده اند.

در بخش پنجم کتاب – به اجمال – از چند شاعر برگزیده ی شیعه و شیعه گرا در عصر اول عباسی سخن می رود و نمونه ی آثار آنان مرور می شود؛ اجمال قضیه را از مقایسه ی فصول اول و چهارم این بخش با تک نگاری هایی چون سید حمیری (محمد صحتی سردرودی) و دعبل خزاعی (مصطفی قلی زاده) – که در آغاز این مقاله از آنان یاد شد – می توان دریافت که به تفصیلی در خور و نثری روان و ترجمه ی اشعار و متون عربی مورد استناد، به شعر و زندگی سید حمیری و دعبل خزاعی پرداخته اند و البته به رغم فضل تقدم، در این پژوهش – حتی – اشاره ای به کوشش آنان نشده است!

در این بخش از نُه شاعر سخن می رود؛ سید اسماعیل حمیری، منصور نمری، عبدی کوفی، دعبل خُزاعی، دیک الجن حمصی، اتوتمّام طائی، ابن رومی، ابوالعناهیه محمد بن ادریس شافعی که شعرشان دل در گرو مضامین شیعی دارد، چه خود شیعه باشند یا نباشند.

این بخش هر چند مختصر و مجمل است، به دلیل نقل زندگی و شعر شاعرانِ یاد شده خواندنی تر و پرشورتر از دیگر بخش های کتاب است. شاید خواندنی ترین قسمت آن زندگی سید حمیری باشد که از سوی حضرت امام صادق(علیه‌السلام) سید شاعران خوانده شده است. سید حمیری در خاندانی نشو و نما یافت که از خوارج بودند. و ابتدا مذهب کیسانی را برگزید که به امامت محمد حنفیّه باور دارند و سپس در مرحله ای دیگر به مذهب جعفری گروید. اِعراض سید از فرقه ی خوارج و گرویدن به تشیع، آغاز آوارگی ها و حِرمان های بسیار برای او بوده و این بیانگر آن است که او با درآمیختن معرفتی ژرف با عشقی پرسوز برای شعر باورمندش هزینه های گران پرداخته است؛ «تشیع سید، موجب درگیری او با والدینش شد و بناچار اغلب اوقات را در خارج خانه سپری می کرد و در مساجد وقت می گذراند.

دخترش عباسه نقل می کند که پدرم می گفت: «من کودک بودم و می شنیدم که پدر و مادرم امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را لعن می کنند، پس از آنها دوری می جستم و در بیرون منزل گرسنه می ماندم و با همان حال در مساجد، شب را به روز می رساندم تا سر انجام وقتی که از گرسنگی بی تاب می شدم، به خانه برمی گشتم و غذایی می خوردم و دوباره بیرون می آمدم.»

فصلِ دِعبل نیز به تبع زندگی پرجوش و خروش او فصلی پرشور است. در این فصل به کینه ی تاریخ نویسان و نویسندگان تاریخ ادبیات عرب اشاره می شود؛ «نویسندگان تاریخ ادب به علت این که دعبل شیعه مخلص بوده […] به او با چشم کینه و بغض می نگرند […[ و هجویات او را برای تکسب و توأم با وقاحت و فحش می دانند و این عناوین را، با عنوان تشیع او، همراه می کنند و بدین وسیله می خواهند از شاعری که عمر خود را اغلب به دربه دری، دفاع از عقیده خود و حمایت از حق اهل بیت(علیه‌السلام) گذرانیده است، انتقام بگیرند. ولی از جست وجو در مجموع نوشته های آنها و تدبر در اشعار بلند دعبل، چیزی جز فتوّت و اخلاص او به اهل بیت (علیه‌السلام) نمی یابیم.»

نمونه های دیگری نیز از این دست کم لطفی ها در فصول مربوط به دیگر شاعران – از جمله درباره ی ابن رومی – بیان می شود که از نقاط برجسته ی این کتاب است.

آنچه که در بخش پایانی کتاب «شعر شیعی و شعرای شیعه» جای خالی آن به روشنی مشهود است؛ ترجمه ی ابیات و برگزیده است که فقط به متن عربی بسنده شده، که در پژوهش هایی این چنین – که به مخاطب ایرانی عرضه می شود – ترجمه ی آن ضروری است، هرچند لازمه ی ترجمه ی شعر عربی – به خصوص شعر کلاسیک آن – دانش عربی وسیع و صرف حال و مجال بسیار است. بنابراین دوستداران را به ترجمه ی فارسی کتاب گرانسنگ الغدیر (علامه امینی) ارجاع می دهیم و نیز کتاب هایی که در آغاز نام برده شدند، به ویژه به کتاب ادبیات و تعهد در اسلام (استاد محمدرضا حکیمی) که ترجمه ی شیوای بخشی از اشعار مورد استناد کتاب حاضر در آنجا آمده است.

واپسین سطور کتاب «شعر شیعی و شعرای شیعی» ذکر مظلومیت شعر شیعی است که به عنوان یکی از دستاوردهای مهم پژوهش حاضر بر شمرده می شوند: «همان گونه که حق اهل بیت گرامی رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) ضایع گردیده و آن پرچم داران عدل و انصاف، مورد ظلم و بی انصافی فراوان واقع شده اند، شعرای شیعه نیز، چه در زندگی و چه پس از مرگشان مورد تضییع حق و ستم قرار گرفته اند. در زندگی، محرومیت از مزایای اجتماعی، تبعید و آوارگی و در نهایت مرگ مظلومانه و یا شهادت را پذیرا شده اند و پس از مرگ نیز از تعصب و عناد راویان و تاریخ ادب نویسان به دور نمانده اند، در مواردی نام آنان از ردیف شاعران حذف شده و در مواردی با کلمات زشت و توهین آمیز از آنان یاد کرده اند. و در مواردی از ارائه آثار و اشعار زیبا و شکوهمندشان به دلیل اینکه مفاهیم شیعی داشته خودداری شده است».

ذکر یک دو نکته را در پایان این مرور لازم می دانم؟

مؤلف در ابتدای کتاب چند شعر از سروده های خویش را آورده که نشان از عواطف و عشق ورزی ایشان به ساحت اهل بیت(علیه‌السلام) است و انشاء الله به عنایت آن پاک ترینان نواخته شوند، اما با توجه به موضوع و ساختار کتاب بهتر بود که به عنوان پیوستی در پایان کتاب آورده شوند یا حتی به کتابی دیگر و جایگاهی مناسب تر منتقل شوند.

دیگر این که مطالب بخش نخست – به نوعی – چکیده بخش های دیگر کتاب است که در آن بخش ها با تفصیلی بیش تر بازگفته می شوند. منطقی تر به نظر می رسد که مطالب خاص این بخش ذیل عناوین مرتبط در بخش های دیگر توزیع می شد و کتاب در چهار بخش ترتیب می یافت. به علاوه، شاید بهتر آن بود که بخش سوم، به عنوان بخش نخست در آغاز کتاب قرار می گرفت تاروالی منطقی تر پدید می آمد.

و نکته ی آخر اینکه جای خالی فهرست اعلام در پایان کتاب دیده می شود.

در پایان باید تأکید کنیم که به رغم اغتنام و ارزشمندی تألیف هایی نظیر کتاب حاضر، ضرورت پژوهش های دامنه داری در مقوله ی شعر و ادب شیعی هنوز احساس می شود، پژوهش هایی که با تفصیل و تحلیل به زندگی و شعر شاعران باورمندِ این عرصه بپردازد؛ از صدر اسلام تاکنون، به علاوه، گزینه ای از ارزشمندترین سروده های آنان را با ترجمه ای مقبول و زیبا به زبان فارسی عرضه کند. چنین پژوهش هایی هم غبار فراموشی از شعر و یاد و نام شاعرانِ شیعی را می زداید، هم پیش روی شاعران امروز و دوستداران ادبیات پنجره هایی به باغ های معطّر ادب آیینی می گشاید.

منبع: سایت حوزه نت.

نوشته: دکتر محمد شیخ الرئیس کرمانی.

 

شیعه در ایام امامت امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام)

اشاره:

امام علی (علیه‌السلام) که امام بر حق و خلیفه بلافصل پیامبر گرامی اسلام بود، بعد از ۲۵ سال با بیعت مردم به خلافت ظاهری رسید. در این زمان شیعیان و نیز علویان اطراف آن حضرت جمع شدند. اما با کمال تأسف برخی از مسلمانان در برابر آن حضرت قرار گرفته و موانع بزرگی را در برابر حکومت آن حضرت ایجاد کردند و نگذاشتند که امام (علیه‌السلام) به امور اصلی دین اسلام و بیان حقایق و نشر علوم دینی بپردازد. ولی در عین حال امام علیه‌السلام  از همین فرصت کوتاه در حد ممکن استفاده نمود و مسیر حق را برای شیعیان ترسیم کرد.

خلافت امام علی (علیه‌السلام) در اواخر سال سی و پنج ه.ق شروع شد و تقریباً چهرا سال و نُه ماه ادامه یافت. شیعیان امیر المؤمینین (علیه‌السلام) هنگام بیعت عمومی با آن حضرت وقت مناسب دیدند تا یادی از ولایت امیر المؤمنین (علیه‌السلام) کرده مردم را به آن مقام شامخ تذکر دهند تا خواستند با آن حضرت بیعت کنند با انگیزه ای حقیقی باشد از این رو هنگام بیعت مردم با امیر المؤمنین (علیه‌السلام) مالک بن حارث اشتر خطاب به مردم کرده فرمود: «‌ای مردم! این علی (علیه‌السلام) وصی اوصیاء و وارث علم انبیاست، او کسی است که بلاهای بزرگ را به جان خریده و زحمت های فراوانی در راه اسلام تحمل کرده است. او کسی است که کتاب خدا به ایمان او شهادت داده و پیامبرش او را به بهشت رضوان بشارت داده. کسی که تمام فضائل در او جمع شده، واحدی از گذشتگان و اهل این زمان در سابقه و علم و فضلش شک نکرده است…»[۱] خزیمه بن ثابت نیز پس از بیعت با امام علی (علیه‌السلام) می گفت: «‌ما کسی را برگزیدیم که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) او را برای ما برگزید.»[۲] امام علی (علیه‌السلام) به کوفه آمد و آن شهر را محل اقامت خود ، به عنوان پایتخت، انتخاب نمود؛ تا آنکه بتواند تشیع را در عراق گسترش داده و خود را نیز به اهل عراق معرفی نماید. از طر فی کوفه منطقه ای سوق الجیشی بود، و چون کل عراق نیز به شام نزدیک بود، آن حضرت خواست تا علاوه بر عراق؛ شام را نیز تحت نظر قرار دهد. بعد از ورود امام (علیه‌السلام) به عراق ، مردم با ملاحظه امام علی (علیه‌السلام) به عنوان قهرمان سیاست، در مقابل استیلای شامیان از او حمایت کردند و مدتها از حامیان مذهبی امام علی (علیه‌السلام) بودند.

پس از جنگ جمل، اصطلاح شیعه علی (علیه‌السلام) شامل همه کسانی می شد که از علی (علیه‌السلام) مقابل عائشه حمایت می کردند. علاوه بر آن به اشخاص و گروه های غیر مذهبی که به دلائل سیاسی از علی (علیه‌السلام) حمایت می کردند، لفظ شیعه اطلاق می گردید. در این مفهوم وسیع بود که کلمه شیعه در سند حکمیت در صفین به کار رفت. ده سال بعد، زمانی که شیعیان شروع به تثبیت موقعیت اسمی خود کردند، کوشش هایی برای جدایی حامیان علی (علیه‌السلام) صورت گرفت و بین حامیان مذهبی و غیر مذهبی وی تمایزی حاصل شد.

امام علی (علیه‌السلام) در طول چهار سال ونه ماه حکومت خویش ، اگر چه نتوانست جامعه اسلامی را به صورت اوّل خویش بازگرداند، اما به موفقیت های مهمّی دست یافت که عبارتند از:

  1. معرفی کردن شخصیت واقعی رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) برای مردم.
  2. تبیین احکام فراموش شده اسلام.
  3. جلوگیری از بدعتها و تحریف های دینی درحدّ امکان.
  4. تصحیح و اصلاح احکامی که به اشتباه برای مردم تبیین شده بود.
  5. تبین مقدار زیادی از معارف دینی.
  6. تربیت شاگردانی جلیل القدر مانند: اویس قرنی، کمیل بن زیاد، میثم تمار، رشید هجری و….

در عصر حکومت امام علی (علیه‌السلام) اگر چه فشار ها و حصر های سیاسی از شیعه بر طرف شد، ولی در عوض مبتلا به جنگ های داخلی متعدد شدند و در این جنگ ها نیز با گفتار و عمل دست از دفاع از امیر المؤمنین (علیه‌السلام) بر نداشتند. شیعیان با وجود شکست در جنگ ها برای دفاع از امیر المؤمنین (علیه‌السلام) و مقابله با مخالفین آن حضرت، دست از دفاع عقیدتی از آن حضرت ‎(علیه‌السلام) بر نداشتند.

الف) جنگ جمل

شیعیان عقیدتی در جنگ جمل به جهت آگاهی دادن مخالف و موافق به حقانیت امیر المؤمنین (علیه‌السلام) در خطبه ها و رجزهای حماسی خود، آن حضرت را به دیگران معرفی می کردند

ابوالهثیم بن تیهان که بدری است می گوید:

قل للزبیر و قل لطلحه إنّنا نـحن الذین شعارنا الأنصار

إنّ الوصیّ إمامنـا و ولیّنـا برح الخفاء وباحت الأسرار

مردی از قبیله ازد به میدان آمده می گوید:

هذا علیّ و هو الوصیّ أخاه یـوم النجوه النبیّ

و قال هذا بعدی الولیّ وعاه واع و نسی الشقیّ

حجر بن عدی کند، صحابی جلیل القدر، می گوید:

یا ربّنا سلّم لنا علیّاً سلّم لنا المبارک المضیّا

المؤمن الموحّد التقیّا لا خَطِل الرأی و لا غویّا

بل هادیاً موفّقاً مهدیّاً واحفظه ربیّ واحفظ النبیّا

فیه فقد کان له ولیّاً ثمّ ارتضاه بعده وصیّاً

زحر بن قیس جعفی می گوید:

أضربکم حتی تقرّوا لعلیّ خیر قریش کلّها بعد النبیّ

من زانه الله و سمّاه الوصی انّ الولیّ حافظاً ظهر الولی

ب) جنگ صفین

در جنگ صفین نیز شیعیان به طرق مختلف به دفاع از امیر المؤمنین (علیه‌السلام) و حریم ولایت بر آمدند.

عده ای با بیان خطبه ها، به دفاع از مقام او بر آمدند. ابن ابی الحدید می گوید: «‌بعد از آن که امیر المؤمنین (علیه‌السلام) مردم را در کوفه برای حرکت به طرف صفین به جهت جنگ با معاویه جمع کرد، عمر و بن حمق خزاعی ایستاد و امام علی ‎(علیه‌السلام) را مورد خطاب قرار داده عرض کرد: «‌ای امیر مؤمنان ! من تو را به جهت خویشاوند یا طلب مال، یا سلطنت و جاه، دوست ندارم بلکه دوستی من نسبت به تو از آن جهت است که پنج خصلت در تو یافتم که در دیگری نبوده است: تو پسر عموی رسول خدا و جانشین و وصیّ او هستی، و پدر ذریه پیامبری که در میان ما به ودیعت گذارده شده است. تو اول کسی هستی که اسلام آورد، و سهم تو در جهاد از همه بیشتر است….»[۳] امّ خیر نیز در روز صفین در تحریک سپاهیان امام علی (علیه‌السلام) می فرمود: «‌عجله کنید ـ خداوند شما را رحمت کند ـ به یاری امام عادل و با تقوای باوفا و راستگو که وصی رسول خداست.»[۴]

برخی دیگر نیز با اشعار خود به دفاع از مقام ولایت بر آمدند:

قیس بن سعد، صحابی عظیم و سید خزرج می گوید:

و عـلـیّ إمـامـنـا و إمـام لسوانـا أتی بــه الـتنزیل

یوم قال النبیّ من کنت مولا ه فهذا مولاه خطب جلیل

إنّ مـا قـاله النبی علی الأمّه حتــم مـا فیه قال و قیل.

و نعمان بن عجلان انصاری نیز می گوید:

کیف التفرق و الوصیّ إمامنا لاکیف إلّا حیره و تخاذلاً

لا تغبنُنّ عقولکم، لا خیر فی من لم یکن عند البلابل عاقلا

و ذوو معاویه الغویّ و تابعوا دین الوصیّ لتحمدوه آجلاً.

اینان در اشعار خود عمدتاً بر مسأله وصایت و جانشینی امام علی (علیه‌السلام) از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) تأکید داشتند. برخی دیگر نیز پس از آن که امام علی (علیه‌السلام) از صفین به کوفه بازگشت و خوارج از او جدا شدند، در کنار امام علی (علیه‌السلام) ثابت قدم ماندند و بار دیگر با آن حضرت تجدید بیعت و عهد نمودند. از جمله عهد آنان این بود که به حضرت خطاب کرده عرض کردند: «‌ما دوست هر کسی هستیم که تو دوست آنی، و دشمن هر کسی هستیم که تو با آنان دشمنی داری.»[۵] عده ای دیگر با نوشتن نامه به معاویه او را مورد عتاب و سرزنش قرار داده مقام ولایت و خلافت به حق امیر المؤمنین (علیه‌السلام) را به او گوشزد می کردند. محمد بن ابی بکر در نامه ای که به معویه می نویسد، می گوید: «‌… و ای برتو! چگونه خودت را در کنار علی (علیه‌السلام) قرار می دهی، کسی که وارث رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) و وصیّ او و پدر فرزندان اوست. کسی که قبل از دیگران به او گروید و آخرین کسی بود که عهد پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را شیند. او را از اسرارش آگاه و در امرش شریک ساخت.»[۶] دارمیه حجونیه از زنان شیعه امام علی (علیه‌السلام) در برابر معاویه در بیان علل دوستی علی (علیه‌السلام) گفت: «‌من او را دوست دارم زیرا مساکین را دوست می داشت و به واماندگان کمک می کرد. او فقیه در دین بود و از بیان حق کوتاهی نمی نمود. او از جانب رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) ولایت داشت…».[۷]

جنایات معویه بر شیعه در اواخر حکومت امام علی (علیه‌السلام)

از سال ۳۹ هجری، معاویه هجوم همگانی و گسترده ای را بر علیه شیعیان امیر المؤمنین آغاز نمود و با فرستادن افرادی خشن و بی دین برای سرکوب شیعیان ، حیطه حکومت حضرت را مورد تاخت و تاز قرار داد:

  1. نعمان بن بشیر را با هزار نفر برای سرکوب مردم عین التمر فرستاد.
  2. سفیان بن عوف را با شش هزار نفر برای سرکوب مردم هیت و از آن جا به انبار و مدائن فرستاد.
  3. عبد الله بن مسعده بن حکمه فزاری که از دشمنان امیر المؤمنین (علیه‌السلام) بود با هزار و هفت صد نفر به تیماء فرستاد.
  4. ضحاک بن قیس را با سه هزار نفر به واقعه برای غارت هر کس که در طاعت امام علی (علیه‌السلام) است فرستاد. و در مقابل ، حضرت امیر المؤمنین (علیه‌السلام) حجر بن عدی را با چهار هزار نفر برای مقابله با او فرستاد.
  5. عبد الرحمن بن قباث بن اشیم را با جماعتی به بلاد جزیره فرستاد، که حضرت کمیل رابرای مقابله با او فرستاد.
  6. حرث بن نمر تنوخی را نیز به جزیره فرستاد تا با هر کس که در اطاعت امام علی (علیه‌السلام) است مقابله کند که در آن واقعه افراد زیادی کشته شدند.[۸]
  7. در سال ۴۰، بُسر بن أرطاه را با لشکری به سوی مکه و مدینه و یمن فرستاد او هنگامی که به مدینه رسید، عبید الله بن عباس که عامل مدینه از طرف امام علی (علیه‌السلام) بود، ازآن جا فرار کرده و در کوفه به حضرت ملحق شد ولی بُسر هر دو فرزند او را به شهادت رسانید.[۹] یکی دیگر از مناطقی که سر راه «‌بُسر» مورد غارت قرار گرفت منطقه ای بود که گروهی از قبیله همدان و شیعیان حضرت علی (علیه‌السلام) در آنجا سکونت داشتند. بُسر با حرکتی غافلگیرانه به آن ها حمله کرد. بسیاری از مردان را کشت، و تعدای از زنان و فرزندان آنان را به اسارت بود. و این اولین بار بود که زنان و کودکان مسلمین به اسارت برده می شدند. [۱۰] مسعودی در مورد بُسر بن ارطاه می گوید: «‌او افرادی از خزاعه و همدان و گروهی را که معروف به «‌الانباء» از نژاد ایرانیان مقیم یمن بودند کشت. و هر کسی را که مشاهده می کرد میل به علی دارد یا هوای او را در سر دارد، می کشت.»[۱۱] ابن ابی الحدید می گوید: «‌بُسر به طرف اهل حسبان که همگی از شیعیان علی (علیه‌السلام) بودند، آمد و با آنان سخت درگیر شد و به طور فجیعی آنان را به قتل رسانید. و از آنجا به طرف صنعا آمد و در آنجا صد نفر از پیر مردان را که اصالتاً از فارس بودند بودند کشت، تنها به جرم این که دو فرزند عبید الله بن عباس در خانه یکی از زنان مخفی شده است. و بُسر در حمله هایش حدود سی هزار نفر را به قتل رساند و عده ای را نیز در آتش سوزاند.[۱۲] او نیز می نویسد: «‌معاویه در نامه ای به تمام کارگزارانش نوشت: به هیچ یک از

شیعیان علی و اهل بیتش اجازه شهادت ندهید. و در مقابل ، شیعیانِ عثمان را پناه داده و آنا را اکرام کنید…. و نیز در نامه ای دیگر به کارگزاران خود نوشت هر کسی که ثابت شد محب علیّ و اهل بیت اوست اسمش را از دیوان محو کرده و عطا و روزیش را قطع نمایید. و در ضمیمه این نامه نوشت: هر کس که متّهم به ولای اهل بیت (علیه‌السلام) است او را دستگیر کرده و خانه او را خراب کیند. بیشتر مصیبت بر اهل عراق بود خصوصاً اهل کوفه…».[۱۳]

پی نوشت:

[۱]. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص ۱۷۸.

[۲]. المعیار و الموازنه ، ص ۵۱.

[۳]. شرحا بن ابی الحدید ، ج۱، ص ۲۸۱.

[۴]. بلاغات النساء ، ص ۶۷.

[۵]. تاریخ طبر، ج۵، ص ۶۳. انساب الاشراف، ج۲، ص ۳۴۸.

[۶]. تاریخ ابن اثیر، ج۳، ص ۱۰۸. وقعه صفین، ص ۱۱۸.

[۷]. الوافدات من النساء عل معاویه، ص ۴۱.

[۸]. ر. ک. الاغانی، ج۱۵، ص ۴۴. تاریخ ابن عساکر، ج۱۰، ص ۱۵۲. الاستیعاب، ج ۱ / ۶۵. تاریخ طبری، ج ۵، ص ۱۳۴؛ الکامل، ج۲، ص ۴۲۵.

[۹]. تاریخ طبری، ج۵، ص ۱۳۹. کامل ابن اثیر ، ج۲، ص ۴۲۵. تاریخ دمشق، ج۱۰، ص ۱۵۲. البدایه و النهایه، ج۷، ص ۳۵۶.

[۱۰]. العقد الفرید، ج۵، ص ۱۱.

[۱۱]. مروج الذهب، ج۳، ص ۲۲.

[۱۲]. شرح ابن ابی الحدید ، ج۱، ص ۱۱۶ ـ ۱۲۱.

[۱۳]. همان، ج۱۱، ص ۴۴ ـ ۴۵.

منبع: شیعه شناسی و پاسخ به شبهات

 نویسنده:علی اصغر رضوانی

احتجاج امیرمؤمنان علی (علیه‌السلام) به حدیث غدیر دلیل امامت آن حضرت

اشاره:

برخی تصور می کنند که امامام شیعه برای امامت خود هیچ دلیل اقامه نکرده اند. در این راستا بر دلالت حدیث غدیر بر امامت امام علی (علیه‌السلام) خدشه نموده و می گویند که اگر این حدیث بر امامت امام علی‌(علیه‌السلام) دلالت می داشت خود آن حضرت با این حدیث در برابر خلفا و دیگران احتجاج می کرد. و اینکه چنین احتجاجی نکرده است پس این حدیث برای امامت امام علی(علیه‌السلام) از پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و اله) صادر نشده است. در نوشته کوتاه بیان شده که امام علی(علیه‌السلام) به این حدیث احتجاج نموده است.

از چیزهایی که ثابت می‌کند مراد رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در حدیث غدیر ولایت و امامت امیر مؤمنان (علیه‌السلام) بوده نه صرف محبت و دوستی ، احتجاج و استدلال امیر مؤمنان به حدیث غدیر است . امیر مؤمنان در رحبه کوفه در مقام رد کسانی که خلافت وی را قبول نداشتند ، صحابه را جمع و حدیث غدیر را به آن‌ها یادآوری کرد . این قضیه با سند‌های صحیح نقل شده است . از آن جایی که ما این مطلب را در جایی دیگر به صورت مفصل در مقاله «احتجاج امیر مؤمنان (علیه‌السلام) به حدیث غدیر» بررسی کرده‌ایم ، در این جا به یک روایت اکتفا می‌کنیم: احمد بن حنبل در مسندش با سند صحیح نقل می‌کند: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِى أَبِى حَدَّثَنَا حُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَأَبُو نُعَیْمٍ الْمَعْنَى قَالاَ حَدَّثَنَا فِطْرٌ عَنْ أَبِى الطُّفَیْلِ قَالَ جَمَعَ عَلِىٌّ النَّاسَ فِى الرَّحَبَهِ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ أَنْشُدُ اللَّهَ کُلَّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ (صلی‌الله علیه و سلم یَقُولُ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ مَا سَمِعَ لَمَّا قَامَ . فَقَامَ ثَلاَثُونَ مِنَ النَّاسِ – وَقَالَ أَبُو نُعَیْمٍ فَقَامَ نَاسٌ کَثِیرٌ – فَشَهِدُوا حِینَ أَخَذَهُ بِیَدِهِ فَقَالَ لِلنَّاسِ « أَتَعْلَمُونَ أَنِّى أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ». قَالُوا نَعَمْ یَا رَسُولَ اللَّهِ. قَالَ « مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا مَوْلاَهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ ». قَالَ فَخَرَجْتُ وَکَأَنَّ فِى نَفْسِى شَیْئاً فَلَقِیتُ زَیْدَ بْنَ أَرْقَمَ فَقُلْتُ لَهُ إِنِّى سَمِعْتُ عَلِیًّا یَقُولُ کَذَا وَکَذَا. قَالَ فَمَا تُنْکِرُ قَدْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی‌الله علیه و سلم) یَقُولُ ذَلِکَ لَهُ . حضرت على (علیه‌السلام) مردم را در رحبه گرد آورد و فرمود: شما را به خدا سوگند، هر مرد مسلمانى که غدیر خم را به خاطر دارد و سخنى را که در آن روز از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) شنیده است ، از جا برخیزد و شهادت دهد. سى تن از مردم براى اقامه شهادت بپا خاستند ـ ابو نعیم گفته است که افراد بسیارى‏ شهادت دادند ـ و اعلام کردند آن هنگام که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) دست امیر المؤمنین على (علیه‌السلام) را به دست مبارک خود گرفت خطاب به مردم فرمود: آیا می‌دانید که من شایسته‌تر به مؤمنان از خود آنها مى‏باشم ؟ همگى فرمایش رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) را تصدیق کردند . رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود:هر کس من مولای او هستم ،‌ این [علی] مولای او است ، پروردگارا ! دوست على را دوست بدار ، و دشمن على را دشمن بدار . ابو طفیل گفت: از میان جمع در حالى بیرون رفتم که در خودم احساس ناراحتى مى‏‌کردم ، و در بازگشت از اجتماع مردم ، به دیدار «زید بن ارقم» رفتم و به او گفتم: از على چنین و چنان شنیدم و ناراحت شدم ! «زید» گفت: آنچه را که شنیدى انکار مکن ! زیرا آنچه تو امروز شنیده ای من از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) شنیده‏ام ![۱]

هیثمی بعد از نقل روایت می‌گوید: رواه أحمد ورجاله رجال الصحیح غیر فطر بن خلیفه وهو ثقه . این روایت را احمد نقل کرده و راویان آن ، راویان صحیح بخاری هستند ؛ غیر از فطر بن خلیفه که او نیز مورد اعتماد است .[۲]

محمد ناصر البانی بعد از نقل روایت می‌گوید: أخرجه أحمد ( ۴ / ۳۷۰ ) و ابن حبان فی ” صحیحه ” ( ۲۲۰۵ – موارد الظمآن ) و ابن أبی عاصم ( ۱۳۶۷ و ۱۳۶۸ ) و الطبرانی ( ۴۹۶۸ ) و الضیاء فی «المختاره» ( رقم -۵۲۷ بتحقیقی ) . قلت: و إسناده صحیح على شرط البخاری . این روایت بنا بر نقل بخاری سند آن صحیح است.[۳]

در تأیید این مطلب می‌توان به گفتگو و استدلال امیر مؤمنان (علیه‌السلام) با طلحه در جنگ جمل استناد جست . حاکم نیشابوری در المستدرک می‌نویسد: أخبرنی الولید وأبو بکر بن قریش ثنا الحسن بن سفیان ثنا محمد بن عبده ثنا الحسن بن الحسین ثنا رفاعه بن إیاس الضبی عن أبیه عن جده قال کنا مع علی یوم الجمل فبعث إلى طلحه بن عبید الله أن القنی فأتاه طلحه فقال نشدتک الله هل سمعت رسول الله (صلى الله علیه وسلم) یقول من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من ولاه وعاد من عاداه قال نعم قال فلم تقاتلنی قال لم أذکر قال فانصرف طلحه . رفاعه بن ایاس الضبی از جدش که در جنگ جمل حضور داشته است نقل می‌کند که گفت: علی در پیامی برای طلحه در خواست دیدار با وی را نمود، پس از آمدن طلحه به وی گفت: تو را به خدا سوگند، آیا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدی که فرمود: کسی که من مولای او هستم علی مولای او است، خداوندا دوست بدار دوست او را و دشمن بدار دشمن او را؟ گفت: آری، فرمود: پس چرا با من می جنگی؟ گفت: آن را فراموش کرده ام .[۴]

اگر حدیث غدیر دلالتی بر حقانیت آن حضرت بر خلافت و امامت نداشت ، چرا امیر المؤمنین با طلحه و دیگران با حادثه غدیر احتجاج می‌کند؟ و چرا طلحه اعتراض نکرد و نگفت ما تو را دوست داریم ؛‌ ولی خلافتت را قبول نداریم، و با عذر خواهی گفت: فراموش کرده بودم؟

پی نوشت:

[۱]. أحمد بن حنبل ، أبو عبدالله الشیبانی (متوفای۲۴۱هـ) ، مسند أحمد بن حنبل ، ج ۴ ، ص ۳۷۰ ، ح ۱۹۸۲۳ ، ناشر: مؤسسه قرطبه – مصر .

[۲] . الهیثمی ، علی بن أبی بکر (متوفای۸۰۷ هـ ) ، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج ۹ ، ص ۱۰۴ ، ناشر: دار الریان للتراث/‏دار الکتاب العربی – القاهره ، بیروت – ۱۴۰۷ .

[۳] . البانی ، محمد ناصر ، السلسله الصحیحه ، ج ۴ ، ص ۲۴۹ ، طبق برنامه المکتبه الشامله .

[۴] . الحاکم النیسابوری ، محمد بن عبدالله أبو عبدالله (متوفای ۴۰۵ هـ) ، المستدرک على الصحیحین ، ج ۳ ، ص ۴۱۹ ، ح ۵۵۹۴ ، تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا ، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت الطبعه: الأولى ، ۱۴۱۱هـ – ۱۹۹۰م .

عثمان بن حنیف

چکیده:

عثمان بن حُنَیف اوسی انصاری از صحابه پیامبر(ص) و امیرالمؤمنین(ع). عثمان در حکومت امام علی(ع) تا قبل از جنگ جمل، والی بصره بود. هنگامی که برپاکنندگان جنگ جمل به بصره وارد شدند عثمان با آنها مقابله کرد و پس از جنگی شدید که میان آنها درگرفت با آنها پیمان بست که تا ورود امام علی(ع) اقدامی نکنند. اما زبیر و یارانش پیمان شکنی کردند و شبانه به عثمان و یارانش حمله کردند؛ بسیاری از یاران عثمان را کشتند و عثمان را پس از شکنجه رها کردند. وی پس از رهایی به اردوگاه امیرالمؤمنین(ع) پیوست.

نسب، کنیه، درگذشت

عثمان بن حنیف بن واهب اوسی انصاری، که پس از شهادت امام علی(ع) در دوره معاویه، در کوفه درگذشت.[۱]

مادر وی‌ام سهل دختر رافع بن قیس بن معاویه بن امیه ابن زید بن مالک بن عوف بود. کنیه عثمان، ابوعبدالله است.[۲]

عثمان برادر سهل بن حنیف و عباد بن حنیف و عموی ابوامامه بن سهل بن حنیف است. ابن حبان در گذشت وی را در زمان معاویه، ولی در مدینه می‌داند.[۳]

در زمان پیامبر(ص)

عثمان در جنگ احد و جنگ‌های پس از آن، شرکت داشت و روایتی را از پیامبر(ص) نقل کرده است.[۴]

در زمان خلفا

از فضل بن شاذان نقل شده است که عثمان و بردارش سهل از نخستین کسانی بود که [پس از درگذشت پیامبر(ص)] به سوی امام علی(ع) برگشتند.[۵]

عثمان در زمان عمر برای اندازه گیری زمین‌های عراق و تعیین خراج و جزیه مردمان آنجا فرستاده شد.[۶]

امیرالمؤمنین(ع) و جنگ جمل

عثمان به همراه برادرش سهل از شرطه الخمیس (یاران ویژه امام علی(ع) بودند.[۷]

با آغاز حکومت امام علی(ع)، عثمان والی بصره شد (سال ۳۶ق). در این زمان بود که وی در مهمانی یکی از اشراف بصره شرکت کرد و نامه معروف عتاب آمیز امام به او نوشته شد.[۸]

پیمان‌شکنان در اطراف بصره

هنگامی که عثمان والی بصره بود، جنگ جمل رخ داد. چون ناکثین به حومه بصره رسیدند به عثمان نامه نوشتند که‌دار الاماره را برای ما خالی کن. وی پس از خواندن نامه با احنف بن قیس مشورت کرد. احنف گفت: اینها عایشه را آورده‌اند تا خون عثمان طلب کنند در حالی که خودشان مردم را ضد عثمان جمع کردند و خونش را ریختند و چنانکه من می‌بینم ما را رها نمی‌کنند تا اینکه میان ما دشمنی ایجاد کنند و خونمان را بریزند. احنف در ادامه پیشنهاد داد که قبل از اینکه بصریان از اطاعت تو خارج شوند آنها را مهیا کن و به جنگ با آنها برو.[۹]

عثمان سخنان وی را تأیید کرد ولی گفت: شر را و اینکه آغازگر جنگ باشم ناپسند می‌دارم و امید به عافیت و سلامت دارم تا اینکه نامه امیرالمؤمنین و نظر وی به دستم برسد و طبق آن عمل کنم. پس از این گفتگو، حکیم بن جبله عبدی رسید و عثمان نامه طلحه را برایش خواند و او نیز همچون احنف سخن گفت و عثمان نیز همانطور پاسخ داد.[۱۰]

نامه امام علی(ع)

پس از این، نامه امام علی(ع) از ربذه به دست عثمان بن حنیف رسید. در این نامه با توجه به شکستن پیمان توسط طلحه و زبیر، از عثمان خواسته شده است که آنها را به طاعت خدا و وفای به پیمانشان فرابخواند که اگر چنین کردند عثمان باید با آنها به نیکی رفتار کند. و اگر سر پیمان شکنی و اختلاف داشتند عثمان مأمور به جنگ با آنها شده بود.[۱۱]

عثمان با خواندن این نامه، ابوالاسود دئلی و عمران بن حصین خزاعی را برای گفتگو با عایشه و طلحه و زبیر به نزد آنها فرستاد و چون گفتگوی آنها سودی نبخشید عثمان فرمان مسلح شدن را صادر کرد.[۱۲]

درگیری، پیمان‌نامه و پیمان‌شکنی

پس از گفتگوهایی میان دو طرف سرانجام جنگی شدید درگرفت و در پایان با شروطی مصالحه کردند که تا رسیدن امیرالمؤمنین(ع) از جنگ خودداری کنند. بدین طریق عثمان به دارالاماره برگشتو به یارانش گفت سلاح هایتان را زمین بگذارید و زخم هایتان را مدوا کنید.[۱۳]

اما طلحه و زبیر به آشتی نامه وفادار نماندند و با رایزنی با رؤسای بعضی از قبایل بصره آنها را به طرف خویش کشانیدند و با استوار شدن کارشان در یک شب به مسجدی که عثمان بن حنیف در آنجا امام جماعت بود وارد شدند و از امام جماعت شدن وی ممانعت کردند و چون یاران عثمان به دفاع از وی برخاستند یاران زبیر در جدال بر آنها چیره شدند. در ادامه عثمان را کتک زدند و موهای سر، ابرو، پلک‌ها و همه موهای صورتش را کندند و او و ۷۰ نفر از یارانش را نزد عایشه بردند. عائشه به ابان فرزند عثمان بن عفان گفت: بسویش [یعنی بسوی عثمان بن حنیف] برو و گردنش را بزن چرا که انصار پدرت را کشتند و بر قتلش یاری نمودند. عثمان بن حنیف گفت:‌ای عائشه و طلحه و زبیر! برادرم سهل، جانشین علی بن ابی طالب در مدینه است و سوگند می‌خورم که اگر بکشیدم بر خاندانتان شمشیر می‌کشد و کسی از شما را باقی نمی‌گذارد. بدین طریق، آنها از ترس اینکه سهل در مدینه با خاندانشان چنین کند دست از عثمان برداشتند.[۱۴] البته چنانکه قطب راوندی نوشته است، همسر عثمان آنها را با تهدید مذکور ترساند و نه خود عثمان.[۱۵]

کشتن یاران عثمان بن حنیف

پس از این عائشه به زبیر پیام داد که سیابجه (۷۰ نفر از یاران عثمان بن حنیف) را بکش. با سخن عائشه، زبیر به همراهی پسرش عبدالله آنها را سربریدند. باقی ماندگانی از سیابجه که نگهبان بیت المال بودند گفتند: بیت المال را به شما نمی‌دهیم تا اینکه امیرالمؤمنین(ع) بیاید. اما زبیر شبانه بدانها حمله کرد و ۵۰ نفر از آنها اسیر گرفت و کشت. چنانکه ابومخنف نقل کرده است، کشته‌های سیابجه در آن روز ۴۰۰ نفر بوده است.[۱۶]

پیوستن عثمان به اردوگاه امام(ع)

عثمان بن حنیف چون از دست آنها رها شد از بصره بیرون شد و چون به امیرالمؤمنین(ع) رسید و او را دید گریست و گفت: پیرمرد از تو جدا شدم و اَمرَد [یعنی شخص نوجوانی که موی صورت ندارد] برگشتم. پس از این، امام علی(ع) ۳ بار فرمود:[۱۷] إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیهِ رَ‌اجِعُونَ (ترجمه: «ما از آنِ خدا هستیم، و به سوی او باز می‌گردیم.»)[ بقره–۱۵۶]

پی نوشتها

  1. الامین، اعیان الشیعه، ج۸، ص۱۴۲.
  2. الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۱.
  3. ابن حبان، مشاهیر علماء الامصار، ص۴۹.
  4. الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۱.
  5. الطوسی، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۱۷۷-۱۸۳.
  6. الامین، اعیان الشیعه، ج۸، ص۱۳۹.
  7. البرقی، الرجال، ص۴.
  8. الامین، اعیان الشیعه، ج۸، ص۱۳۹.
  9. الامین، اعیان الشیعه، ج۸، ص۱۴۰-۱۳۹.
  10. الامین، اعیان الشیعه، ج۸، ص۱۴۰.
  11. الامین، اعیان الشیعه، ج۸، ص۱۴۰.
  12. الامین، اعیان الشیعه، ج۸، ص۱۴۰.
  13. الامین، اعیان الشیعه، ج۸، ص۱۴۱.
  14. الامین، اعیان الشیعه، ج۸، ص۱۴۱؛ الراوندی، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۵۸.
  15. الراوندی، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۵۸.
  16. الامین، اعیان الشیعه، ج۸، ص۱۴۱-۱۴۲.
  17. الامین، اعیان الشیعه، ج۸، ص۱۴۲.

    منبع: ویکی شیعه

خزیمه بن ثابت

چکیده:

خُزَیمَه بن ثابِت بن فاکه بن ثَعْلَبَه بن ساعده انصاری ، از صحابه پیامبر اکرم(ص) و حضرت علی(ع) که در گرویدن به اسلام و پیامبر(ص)، بر تمامی افراد قبیله خویش پیشی گرفت. به سبب شهادتش به نفع پیامبر در ماجرای معامله یک اسب، پیامبر به او لقب ذوالشهادتین داد. وی در جنگ صفین در رکاب حضرت علی(ع) به شهادت رسید.

نام، نسب و کنیه

خُزَیمَه بن ثابِت، بن فاکه بن ثَعْلَبَه بن ساعده انصاری، اهل مدینه، از قبیله اوس و طایفه بنی خَطْمَه، از اصحاب پیامبر اسلام(ص) و یاران حضرت علی(ع) بود.

مادرش، کبْشَه دختر اَوْس، از بنی ساعده بود.[۱] کنیه خزیمه را ابوعماره نوشته‌اند.[۲].از زندگی پیش از اسلام وی خبری در دست نیست.

اسلام آوردن خزیمه

زمان اسلام آوردن وی مورد اختلاف است. برخی اسلام وی را پیش از نبرد بدر(سال دوم هجری)[۳] و گروهی پس از آن و پیش از نبرد احد(سال سوم) دانسته‌اند.[۴] او پس از اسلام آوردن به همراه عمیر بن عدی بن خرشه مأمور شکستن بت‌های قبیله خود شد.[۵]

لقب ذوالشهادتین

خزیمه بن ثابت به لقب ذوالشهادتین معروف است،[۶] زیرا در جریان گواهی خواستن بر صحت یک دادوستد، شهادت داد و رسول خدا شهادت او را به منزله شهادت دو شاهد عادل پذیرفت. گواهی خزیمه درباره اسبی از پیامبر، به نام مُرْتَجِز، بود[۷] که پیامبر آن را از یک اعرابی خرید؛ اما آن اعرابی معامله را به تحریک برخی منافقان انکار کرد و خزیمه به نفع رسول خدا شهادت داد. پیامبر از او پرسید: «چگونه شهادت می‌دهی، در حالی که تو همراه ما نبودی؟». خزیمه پاسخ داد: «من می‌دانم که تو جز حق نمی‌گویی، چگونه تو را در آوردن دینی از جانب خدا تصدیق کنیم، ولی ادعایت بر خرید اسبی از یک اعرابی پلید را تصدیق نکنیم؟». پس از آن، پیامبر فرمود: «هر که خزیمه به نفع یا برضد وی برای او شهادت دهد، او را بس است».[۸] ظاهراً این شهادت ناشی از ایمان استوار خزیمه به رسول خدا و اسلام بوده است.[۹] این امر موجب موقعیتی بس ارزشمند برای خزیمه شد و مردم مدینه اعم از اوس و خزرج بدین امر افتخار می‌کردند. مردم اوس می‌گفتند: «کسی که پیامبر خدا شهادت او را به مثابه شهادت دو نفر قرار داد، از میان ماست».[۱۰]

در عصر پیامبر(ص)

خزیمه بن ثابت از مسلمانانی بود که در غزوه بدر و جنگ‌ها و غزوات پس از آن شرکت کرد.[۱۱] به روایتی، وی نخستین بار در غزوه احد حضور یافت،[۱۲] هر چند نویسندگان مَغازی نام وی را در شمار یاران پیامبر در غزوۀ احد یاد نکرده‌اند و گفته شده است که وی پس از غزوۀ احد در غزوات حضور یافت.[۱۳] در هنگام فتح مکه، خزیمه بن ثابت پرچم طایفه بنی خطمه را حمل می‌کرد.[۱۴] برخی منابع اهل سنت نقل کرده‌اند وی در خواب دید که بر پیشانی پیامبر(ص) سجده می‌کند، وقتی خواب خود را باز گو کرد پیامبر ضمن تصدیق رؤیای وی به خزیمه اجازه داد بر پیشانی حضرت سجده کند.[۱۵]

خزیمه بن ثابت در جنگ موته (سال ۸) حضور یافت.[۱۶] خزیمه در این کارزار در نبردی تن به تن یکی از رومیان را کشت و جواهری را از وی به غنیمت گرفت که بعدها با فروش آن نخلستانی در بین بنی خطمه خرید.[۱۷]

نپذیرفتن خلافت خلیفه اول

برخی از منابع از حضور خزیمه در سقیفه بنی ساعده خبر داده‌اند. به گزارش این منابع خزیمه در این اجتماع به عنوان اولین سخنران به بیان فضائل انصار پرداخت و از آنها خواست که با مردی بیعت کنند که قریش از وی حساب برده و انصار از آسیبش در امان باشند.[۱۸]

خزیمه بن ثابت، همچون برخی دیگر از اصحاب، پس از رحلت پیامبر اسلام به همراه اکثر بنی هاشم در امر خلافت به علی(ع) رجوع کرد و خلافت ابوبکر را نپذیرفت و در این باره با ابوبکر محاجه کرد. خزیمه شهادت داد که پیامبر در روز غدیر خم فرمود، من کنت مولاه فهذا علی مولاه و به ولایت و برادری و جانشینی علی(ع) گواهی داد.[۱۹]

نام خزیمه در میان ۱۲ نفری ذکر شده است که خلافت ابوبکر را انکار کردند و هر کدام با سخنانی از وی خواستند که از خلافت صرف نظر کند. سخنان خزیمه به ابوبکر چنین نقل شده است: ای ابوبکر! آیا می‌دانی که رسول خدا(ص) گواهی مرا به تنهایی پذیرفت؟ ابوبکر پاسخ داد: بله. خزیمه گفت:

    پس من گواهی می‌دهم بخدا که از رسول خدا(ص) شنیدم که می‌گفت: «اهل بیت من میان حق و باطل جدا می‌کنند، و آنان پیشوایانی هستند که بدانها اقتدا می‌شود.».[۲۰]

از سوی دیگر گزرارش‌هایی مبنی بر همکاری وی با ابوبکر در جریان جمع آوری قرآن وجود دارد. [۲۱] از نقش خزیمه در رویدادهای عصر خلیفه دوم و سوم اطلاعی در دست نیست.

در عصر حضرت علی(ع)

خزیمه در جریان بیعت با علی (ع) در سخنانی او را شایسته‌ترین برای خلافت، برترین اشخاص از جهت ایمان، داناترین نسبت به خدا، و نزدیکترین به رسول خدا معرفی کرد.[۲۲] وی اشعاری در این باره سرود.[۲۳]

در جنگ جمل

وی دردر جنگ جمل (سال ۳۶) نقشی مهم ایفا کرد. درحالی که عمامه‌ای زرد رنگ بر سر و لباسی سفید بر تن داشت، فرماندهی هزار سوار را به عهده داشت و پرچم نیز در دست وی بود.[۲۴] هنگامی که امام علی(ع) از سران فتنه جمل زبیر، طلحه، عایشه و یعلی بن منیه گلایه کرد، خزیمه از جای برخاسته و آنها را پیمان شکن و غدار و فروتر از امیرالمؤمنین خوانده و شعری در این باره سرود.[۲۵] در هنگام آغاز جنگ نیز با خواندن رجز با رشادت به نبرد پرداخت.[۲۶]

در همین جنگ وقتی محمد حنفیه که پرچمدار بود در اجرای فرمان حمله علی(ع) مبنی بر آغاز نبرد، حمله مورد انتظار حضرت را انجام نداد و امام با ناراحتی پرچم را از وی گرفت[۲۷] با وساطت خزیمه پرچم به محمد برگردانده شد و حضرت، خزیمه و گروهی دیگر از بدریان را همراه وی ساخت. پس از جنگ، خزیمه در سخنانی از رشادت و جنگاوری محمد تمجید کرد.[۲۸] برخی از منابع ضمن تایید حضور خزیمه از جنگ نکردن یاد کرده‌اند[۲۹] که با گزارش‌های موثق دیگر مبنی بر شرکت فعالانه وی در نبرد همخوانی ندارد.

در جنگ صفین، و شهادت

خزیمه در جنگ صفّین از بزرگان سپاه امام بود. وی که در آن هنگام پیری ریش سپید بود، با ایمان به حقانیت امام علی، سرسختانه با سپاهیان معاویه جنگید و از فریب کاری معاویه سستی به خود راه نداد.[۳۰] در جنگ صفّین، پس از آنکه عمار بن یاسر به شهادت رسید، خزیمهبن ثابت به چادر خویش رفت، غسل کرد و سپس به میدان جنگ آمد و چندان نبرد کرد تا به شهادت رسید.[۳۱]

شهادت به کشته شدن عمار به دست گروه ستمکار

خزیمهبن ثابت از پیامبر روایت کرده است که، عمار بن یاسر به دست گروهی ستمکار کشته خواهد شد.[۳۲] شهادت خزیمهبن ثابت در سال ۳۷،[۳۳] در مرحله‌ای از جنگ صفّین روی داد که آتش پیکار بسیار شدید شد و به «یوم وقعه الخمیس» معروف گشته است.[۳۴] امام علی(ع) خزیمه بن ثابت را جزو شهدای صفّین و از برادران خویش یاد کرده که تا آخر بر راه حق پایدار ماندند.[۳۵] بنابراین با توجه به روایات پیشین، اینکه خزیمهبن ثابت در جنگ جمل و در جنگ صفّین تا قبل از شهادت عمار، جنگ نمی‌کرده است،[۳۶] صحت ندارد.[۳۷]

برخی راویان گفته‌اند که خزیمهبن ثابت در زمان عثمان درگذشت و آن کسی که در صفّین حضور داشت، فرد دیگری همنام او بود،[۳۸] اما شهادت خزیمه بن ثابت در صفّین، طبق روایات عام و خاص، متواتر است و انکار شهادت خزیمه در صفّین، در واقع تلاشی از سوی معاندان برای بیان این مطلب است که مجاهدان بدر، علی(ع) را در صفّین یاری نکرده‌اند.[۳۹] به علاوه، غالب مورخان همچون خطیب بغدادی و ابن ابی الحدید، گفته‌اند ذوالشهادتین همان خزیمه بن ثابت است و با استناد به کتب انساب، در میان انصار هیچ مرد دیگری به نام خزیمه بن ثابت نبوده است، این نظر که خزیمه فردی غیر از ذوالشهادتین است، در حقیقت ناشی از تعصب‌های برخاسته از تبلیغات امویان است.[۴۰]

از راویان حدیث

خزیمهبن ثابت در زمره راویان حدیث و از ثقات است و بدون واسطه از رسول خدا(ص) حدیث نقل کرده است.[۴۱] کسانی نیز از خزیمهبن ثابت روایت کرده‌اند که بعضی از آنها عبارت‌اند از:

    ۱٫فرزندش عُماره

    ۲٫جابر بن عبدالله انصاری

    ۳٫عماره بن عثمان بن حنیف

    ۴٫عمرو بن میمون

    ۵٫ابراهیم بن سعد بن ابی وقاص

    ۶٫ابوعبدالله جَدَلی

    ۷٫عبدالله بن یزید خطمی

    ۸٫عطاء بن یسار[۴۲]

از خزیمه بن ثابت، ۳۸ حدیث از رسول خدا روایت شده که در مجامع حدیثی آمده است.[۴۳]

سرودن شعر در مدح علی(ع)

خزیمه بن ثابت ذوق شاعری نیز داشت و اشعار بسیاری به او منسوب است. بعضی او را در زمرۀ شعرای شیعه برشمرده‌اند. خزیمه که در وقایعی چون سقیفه بنی ساعده، جمل و صفّین حاضر بوده، در تفضیل و ستایش امیرالمؤمنین علی(ع) و حمایت از آن حضرت اشعار فراوانی سروده است.[۴۴]

فرزندان خزیمه

خزیمه دو همسر به نام‌های جمیله دختر زید بن خالد از بنی قوقل و صفیه دختر عامر از بنی خطمه داشت. عبدالرحمن و عبدالله از همسر اول و عماره از صفیه متولد شدند. در جریان شهادت خزیمه در صفین از دختری به نام ضُبیعه یا نعیمه نام برده شده که در شهادت پدرش مرثیه خواند.[۴۵] در شرح حال خزیمه به داشتن دختری به این نام اشاره نشده و دختر عماره به نام نعیمه معرفی شده است. ابن فندق یعلی بن زید طبری(۴۹۹-۵۶۵ق) مورخ قرن ششم از نسل خزیمه بن ثابت بود.[۴۶] محل قبر خزیمه بن ثابت در صفّین ناشناخته است.[۴۷]

پی نوشتها

  1. ابن کلبی، ص۶۴۲ـ۶۴۳؛ ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳؛ نووی، ج۱، ص۱۷۵
  2. ابن عبدالبرّ، ج۲، ص۴۴۸؛ ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳، ابن حجر عسقلانی، ۱۴۱۲، ج۲، ص۲۷۸
  3. ابن عبدالبر، ج۲، ص۴۸۸؛ ابن حجر، ج۱، ص۱۹۳؛ مزی،ج۸، ص۲۴۳.
  4. صفدی، ج۴، ص۳۶۲
  5. ابن سعد،ج۴، ص۲۷۹.
  6. ابن کلبی، ص۶۴۳
  7. ابن قتیبه، ص۱۴۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۱۴
  8. ابن سعد، ج۴، ص۳۷۸ـ۳۷۹؛ کلینی، ج۷، ص۴۰۱؛ مقدسی، ج۵، ص۲۴ـ۲۵؛ ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳
  9. ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ص۲۷۸ـ۲۷۹
  10. ذهبی، ج۲، ص۴۷۸؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییزالصحابه، ص۲۷۹
  11. ابن عبدالبرّ، ج۲، ص۴۴۸؛ ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳
  12. ذهبی، ج۲، ص۴۸۵
  13. ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳؛ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۲، ص۵۵۷
  14. ابن عبدالبرّ، ج۲، ص۴۴۸
  15. ابن سعد، ج۴، ص۲۸۱؛ فسوی، ج۱، ص۳۸۰
  16. ابن عساکر، ج۱۶، ص۳۵۹؛ ذهبی، ج۲، ص۴۸۵
  17. واقدی، ج۲، ص۷۶۹؛ ذهبی،سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۴۸۵.
  18. ابن اعثم کوفی، ج۱، ص۷۰.
  19. یعقوبی، ج۲، ص۱۷۹؛ ابن بابویه، ص۵۳؛ طوسی، ۱۳۴۸، ص۳۸، ۴۵
  20. الصدوق، کتاب الخصال، ج۲، ص۴۶۱-۴۶۴.
  21. ابن عساکر، ج۱۵، ص۳۹۰.
  22. یعقوبی، ج۱، ص۱۷۸ و نیز نک:ابن سعد، ج۳، ص۳۱.
  23. مجلسی، ج۳۲، ص۳۴.
  24. مسعودی، ج۲، ص۳۵۹.
  25. ابن اعثم کوفی، ج۲، ص۲۶۳-۲۶۴.
  26. همو، ج۲، ص۴۸۱.
  27. مسعودی ج۱، ص۳۲۰
  28. ابن ابی الحدید، ج۱، ص۲۴۲-۲۴۳.
  29. ابن عساکر،ج۴۳، ص۴۷۱.
  30. ذهبی، ج۲، ص۴۸۵؛ امین، ج۶، ص۳۱۹
  31. ابن سعد، ج۳، ص۳۲، ۲۶۳؛ طوسی، ص۵۲ـ۵۳؛ ابن عساکر، ج۱۶، ص۳۷۰
  32. ابن سعد، ج۳، ص۲۵۹؛ ابن عبدالبرّ، ج۲، ص۴۴۸؛ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ص۲۷۹
  33. ابن عبدالبرّ، ج۲، ص۴۴۸
  34. نصربن مزاحم، ص۳۶۲ـ۳۶۳
  35. نهج البلاغه، خطبه ۱۸۲، ص۱۹۲
  36. ابن سعد، ج۳، ص۲۵۹؛ ابن عبدالبرّ، ج۲، ص۴۴۸؛ ابن اثیر، ۱۳۸۵، ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب؛ ج۳، ص۳۲۵
  37. تستری، ج۴، ص۱۷۳
  38. طبری، ج۴، ص۴۴۷؛ ابن عساکر، ج۱۶، ص۳۷۱ـ۳۷۲
  39. تستری، ج۴، ص۱۷۲
  40. ابن ابی الحدید، ج۱۰، ص۱۰۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۲۸۰؛ امین، ج۶، ص۳۱۷ـ۳۱۸
  41. ابن عساکر، ج۱۶، ص۳۵۸، ۳۶۶؛ ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳
  42. ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۲، ص۵۵۶
  43. نووی، ج۱، ص۱۷۶
  44. نصربن مزاحم، ص۳۹۸؛ ابن شهرآشوب، ج۲، ص۲۱۱، ۳۲۰، ۳۴۵، ۳۶۲، ۳۷۵ـ۳۷۶؛ ابن ابی الحدید، ج۱، ص۱۴۵ـ۱۴۶، ج۱۳، ص۲۳۱
  45. نصربن مزاحم، ص۳۶۵ـ۳۶۶
  46. مصطفی بن قحطان الحبیب، ص۹۰
  47. هروی، ص۶۲

حجر بن عدی

چکیده:

حُجْر بن عَدیّ بن جَبَله کندی، صحابی پیامبر(صلی الله علیه و آله) و از یاران خاص امام علی(علیه السلام) و از بزرگان کوفه بوده است. وی در جنگ‌های مختلف از جمله جمل، صفین و نهروان نقش بسزایی داشت. او در راه دفاع از ولایت حضرت علی(علیه السلام) توسط معاویه به شهادت رسید. به روایت مسعودی، وی نخستین مسلمانی بود که در زمان فتوحات وارد مرج عذراء شد و آنجا را فتح کرد و نخستین مسلمانی بود که به دستور معاویه در آنجا به شهادت رسید. قتل حجر و یارانش انتقاد امام حسین(علیه السلام)، مردم کوفه و اعتراض برخی از نزدیک‌ترین یاران معاویه مانند مالک بن هبیره را نیز برانگیخت. در دوازدهم اردیبهشت سال ۱۳۹۲ه‍.ش مزار و قبر حجر توسط جبهه النصره از مخالفان دولت سوریه تخریب و ویران شد.

نسب، کنیه

حجر بن عدی بن معاویه بن جبله کندی کوفی، کنیه‌اش ابو عبدالرحمان و معروف به حجر خیر و حجر بن ادبر[۱] (ادبر لقب پدر وی بوده است). در برخی از منابع نسب وی به حجر بن عدی بن بجله یاد شده است.[۲]

جایگاه

حجر و برادرش، هانی، در زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) اسلام آوردند و حجر از بزرگان بود.[۳]

حجر بن عدی از اصحاب صاحب منزلت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) بود که در زهد و تقوا و عبادت اشتهار داشته است. به نقل اهل تاریخ و حدیث، او را “حجرالخیر” می‌خواندند و مستجاب الدعوه بود.[۴] حجربن عدی را موثق و عابد دانسته‌اند. وی فقط از علی (علیه السلام) روایت کرده است.[۵]

حضور در فتوحات

حجر در فتوحات اسلامی، از جمله نبرد قادسیه (سال ۱۴ یا ۱۵ یا ۱۶)، حضور یافت[۶] در نبرد جلولاء (سال ۱۶ یا ۱۷ یا ۱۹) نیز فرماندهی جناح راست لشکر عمروبن مالک (سردارِ سعدبن ابی وقّاص) را برعهده داشت.[۷]

در فتح شام نیز شرکت کرد و جزو لشکریانی بود که مَرج عَذراء را فتح کردند. در روایتی از وی به عنوان فاتح آنجا یاد شده است.[۸]

در دوره حکومت امام علی(علیه السلام)

حجر بن عدی پس از فتوحات، ظاهراً در کوفه اقامت کرد.[۹] و با آغاز حکومت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، حضرت می‌خواست او را به ریاست قبیله کنْدَه بگمارد و هم قبیله‌ای او، اشعث بن قیس، را از آن منصب عزل کند، اما حجر از اینکه تا زنده بودن اشعث، سرپرستی کنده را قبول کند، عذرخواهی کرد.[۱۰]

    جنگ جمل

در جنگ جمل، هنگامی که ابوموسی اشعری، فرماندار کوفه، از شرکت کردن مردم در جنگ برای یاری امام علی(علیه السلام) جلوگیری کرد، حجربن عدی همراه امام حسن(علیه السلام) و عمار بن یاسر به مسجد کوفه رفت، ابوموسی را بیرون راند و مردم را به شرکت در جنگ تشویق کرد. در این جنگ حضرت علی(علیه السلام)، حجر را به ریاست قبایل کنده، حضرموت، قُضاعه و مَهْره گمارد.[۱۱]

    جنگ صفین

حجر در جنگ صفّین (سال ۳۷) از امرای لشکر امام علی(علیه السلام) و فرمانده مردان جنگی قبیله کنده بود.[۱۲]

    ماجرای حکمیت

در ماجرای حکمیت، وی از سوی مردم عراق، جزو گواهان عهدنامه میان ابوموسی اشعری و عمرو بن عاص بود.[۱۳]

    جنگ نهروان

حجر در جنگ نهروان (سال ۳۸) نیز فرمانده جناح راست سپاه امام علی(علیه السلام) در نبرد با خوارج بود.[۱۴] هنگامی که معاویه برای ایجاد رعب در مردم عراق، ضحّاک بن قَیس را روانه آنجا کرد تا با حمله به صحرانشینان ایجاد ناامنی کند، امام علی(علیه السلام)، حجر بن عدی را با چهار هزار تن به مقابله آنان فرستاد. حجر تا تَدْمُر به تعقیب مهاجمان پرداخت و سرانجام، آنان را شکست داد. سپس، دو شبانه روز در آن نواحی ماند.[۱۵]

در دوره امام حسن(علیه السلام)

پس از شهادت امیرمؤمنان و به امامت رسیدن امام حسن(علیه السلام) و اقدام آن حضرت(علیه السلام) برای جنگ با معاویه، جریان به سمتی پیش رفت که امام مصلحت را در پذیرش صلح با معاویه دید. حجر اولین کسی بود که به دیدار امام(علیه السلام) رفت و با لحنی تند اعتراض کرد و حضرت(علیه السلام) را به ادامه جنگ فراخواند. پاسخ امام حسن(علیه السلام) این بود که چون رغبت بیشتر مردم عراق بر صلح است، تن به صلح داده است تا جان شیعیان خاص ایشان محفوظ بماند.

پس از آن، حجر نزد امام حسین(علیه السلام) رفت و دیدگاه خود را درباره جنگ با معاویه مطرح کرد، اما ایشان او را به متابعت از امام حسن(علیه السلام) فراخواند.[۱۶]

در دوره معاویه

    مخالفت با ناسزاگویی به امام علی(علیه السلام)

چون مغیره بن شعبه (حاکم کوفه) به دستور معاویه، علی علیه‌ السلام را بر منبر لعن می‌کرد، حجر و عمرو بن حمق خزاعی همراه شماری از یاران خود، با او مخالفت نمودند[۱۷] و به وی سنگ ریزه پرتاب کردند. مغیره با فرستادن مبلغی برای او کوشید وی را به خود نزدیک سازد.[۱۸]

    دستگیری

در سال ۵۰ که زیاد بن ابیه حکومت کوفه را، علاوه بر بصره، از طرف معاویه به دست گرفت، با وجود دوستی‌اش با حجربن عدی، به او درباره دفاع از علی بن ابی طالب و انتقاد از معاویه هشدار داد، اما حجر همچنان بی‌پروا مردم را برضد معاویه تحریک می‌کرد.[۱۹]

هنگامی که زیاد در بصره به سر می‌برد، حجر و یارانش به عَمْروبن حُرَیث، جانشین زیاد در کوفه، هنگام ایراد خطبه که با بدگویی و ناسزا به امیرمؤمنان علیه‌السلام همراه بود، سنگ ریزه پرتاب کردند. عمرو به زیاد گزارش داد و زیاد به سرعت به کوفه بازگشت و مأموران خود را فرستاد تا حجر و یارانش را دستگیر کنند.[۲۰] گروهی از ایشان کشته شدند و عده‌ای گریختند. حجربن عدی و سیزده تن دیگر دستگیر شدند.

    در مسیر شام

زیاد، دستگیر شدگان را همراه صد تن از لشکریانش نزد معاویه فرستاد و درباره ایشان نوشت که در لعن ابوتراب (علی علیه‌السلام) با ”جماعت“ مخالفت ورزیده و در نتیجه از فرمان خلیفه سرپیچی کرده‌اند.

وی شهادت برخی بزرگان کوفه مبنی بر مخالفت صریح حجر با بدگویی از علی بن ابی طالب، را نیز بر ضد حجر ضمیمه نامه کرد.[۲۱]

شهادت

چون حجر و یارانش به قریه مرج عذراء در دوازده میلی دمشق رسیدند، معاویه فرمان قتل آنان را صادر کرد،[۲۲] اما به شفاعت کسانی[۲۳] به حجر و شش نفر دیگر فرصت داده شد تا جان خود را با سَبّ علی علیه‌السلام نجات دهند، اما آنان نپذیرفتند و تن به کشته شدن دادند. هفت تن از یاران حجر نجات یافتند؛[۲۴] یعقوبی،[۲۵] که عده مقتولان را هفت نفر نوشته، اما فقط از شش تن، نام برده که حجر نیز یکی از آنهاست.

مرقد حجر ویارانش( شریک بن شداد الحضرمی، صیفی بن فیل الشیبانی، قبیسه ابن ضبیعه العبسی، محرز بن شهاب السعدی و کدام بن حیان العنزی، عبد الرحمن ابن حسان العزب )

به روایت مسعودی،[۲۶] هفت تن از آنان بیزاری جستن از علی را پذیرفتند و جان به در بردند و هفت تن دیگر کشته شدند. کشتگان را کنار قبرهایی که کنده و کفن‌هایی که گشوده بودند، به شهادت رساندند، سپس بر آنها نماز گزاردند و اجسادشان را به خاک سپردند.[۲۷]

شب قبل از شهادت

حجر و یارانش شب قبل از شهادت را به نماز خواندن گذراندند و حجر قبل از شهادت نیز دو رکعت نماز گزارد.[۲۸]

نخستین شهید مرج عذراء

به روایت مسعودی،[۲۹] حجربن عدی نخستین مسلمانی بود که دست بسته و به اسارت کشته شد. او نخستین مسلمانی بود که در زمان فتوحات وارد مرج عذراء شد و آنجا را فتح کرد و نخستین مسلمانی بود که در آنجا کشته شد.[۳۰]

زمان شهادت

درباره تاریخ شهادت او اختلاف است. طبری و ابن اثیر، سال ۵۱ هجری، یعقوبی سال ۵۲ هجری، و ابن قتیبه و مسعودی سال ۵۳ هجری را زمان شهادت وی ذکر کرده‌اند.[۳۱] در روایتی ضعیف، قتل حجر در سال ۵۰ ذکر شده است[۳۲] عبدالله و عبدالرحمان از فرزندان حجر بودند که در سال ۶۷ق همراه مختار بن ابی عبید ثقفی توسط مصعب بن زبیر کشته شدند.[۳۳]

واکنش‌ها به قتل حجر

کوفیان کشتن حجر را وحشتناک دانستند. این امر چنان قبیح بود که انتقاد و اعتراض برخی از نزدیک‌ترین یاران معاویه را نیز برانگیخت؛ حتی مالک بن هُبَیره به وی گفت که به کاری زشت دست زده است و آنان کاری که مستوجب قتل باشد مرتکب نشده بودند، اما معاویه گفت که خواسته است ریشه فتنه را برکند.[۳۴]

    واکنش امام حسین(علیه السلام)

شنیدن این خبر برای امام حسین(علیه السلام) بسیار گران آمد و در نامه‌ای به معاویه، یکی از زشتی‌های رفتار او را کشتن حجر قلمداد کرد.[۳۵]

    واکنش عایشه

عایشه کسی را نزد معاویه فرستاد تا مانع از کشته شدن حجر شود، اما پیک عایشه پس از شهادت حجر رسید.[۳۶] شهادت حجر، موجب اعتراض عایشه شد. وقتی معاویه علت کار خود را صلاح امت ذکر کرد، عایشه گفت:

            سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله) یقول سیقتل بعذراء اناس یغضب الله لهم و اهل السماء. ترجمه: شنیدم که پیامبر(صلی الله علیه و آله) می‌گوید: پس از من مردمانی در عذراء کشته می‌شوند که خداوند متعال و اهل آسمان از قتل ایشان به خشم می‌آیند.[۳۷]

مدفن حجر

به روایت ابن اثیر[۳۸] قبر حجر در مرج عذراء مشهور و محل اجابت دعا بود. مسجدی نیز کنار قبر وی ساخته شد.[۳۹] امروزه نیز مدفن او زیارتگاه است.

    تخریب مرقد

در دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ش، قبر و ضریح حجر به دست جبهه النصره از مخالفان دولت سوریه تخریب شد و پس از نبش قبر، جسد موجود در قبر به مکانی نامعلوم انتقال یافت.[۴۰]

پی نوشتها

  1. ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۳۳.
  2. الامین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۵۶۹.
  3. اسدالغابه، دارالکتاب، ج۱، ص۳۸۵.
  4. اسدالغابه، دارالکتاب، ج۱، ص۳۸۶.
  5. رجوع کنید به ابن سعد، ج۶، ص۲۲۰؛ ابن عساکر، ج۱۲، ص۲۱۰
  6. ابن سعد، ج۶، ص۲۱۷؛ ابن قتیبه، ص۳۳۴؛ ابن اثیر، ج۱، ص۴۶۱.
  7. رجوع کنید به بلاذری، ص۲۶۴؛ طبری، ج۴، ص۲۷.
  8. رجوع کنید به: ابن عساکر، ج۱۲، ص۲۰۷، ۲۱۰۲۱۱.
  9. رجوع کنید به دینوری، ص۱۴۵.
  10. دینوری، ص۲۲۴.
  11. رجوع کنید به: دینوری، ص۱۴۴۱۴۶؛ طبری، ج۴، ص۴۸۵؛ مفید، ص۲۵۵ ۲۵۶، ۳۲۰؛ البته روایات تاریخی ذکر شده در مورد افراد به کوفه آمده جهت مقابله با ابوموسی اشعری و برانگیختن مردم کوفه، متفاوت است و نقل قول مذکور عمدتاً با دینوری سازگار است. در برخی روایت‌ها نقش مالک اشتر پررنگ شده است و در برخی نقش ابن عباس؛ علاوه بر اینکه سخنرانی‌های امام حسن(علیه السلام) و عمار بن یاسر نیز در برانگیختن مردم مؤثر دانسته شده است.
  12. رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص۱۰۳۱۰۴، ۱۹۵، ۲۰۵، ۲۴۳؛ ابن عساکر، ج۱۲، ص۲۰۸.
  13. رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص۵۰۶۵۰۷؛ دینوری، ص۱۹۵۱۹۶؛ طبری، ج۵، ص۵۴
  14. دینوری، ص۲۱۰؛ طبری، ج۵، ص۸۵
  15. یعقوبی، ج۲، ص۱۹۵ ۱۹۶؛ طبری، ج۵، ص۱۳۵
  16. دینوری، ص۲۲۰؛ برای توضیح وجه این اظهارات رجوع کنید به شوشتری، ج۳، ص۱۳۱
  17. رجوع کنید به یعقوبی، ج۲، ص۲۳۰؛ طبری، ج۵، ص۲۵۴
  18. دینوری، ص۲۲۳
  19. رجوع کنید به ابن سعد، ج۶، ص۲۱۸؛ یعقوبی، ج۲، ص۲۳۰
  20. دینوری، ص۲۲۳؛ قس ابن سعد، ج۶، ص۲۱۸
  21. رجوع کنید به دینوری، ص۲۲۳۲۲۴؛ یعقوبی، ج۲، ص۲۳۰؛ نیز رجوع کنید به ابن سعد، ج۶، ص۲۱۹؛ طبری، ج۵، ص۲۶۹۲۷۰، که عده آنان را هفتاد تن ذکر کرده‌اند
  22. ابن سعد، ج۶، ص۲۱۹؛ مسعودی، ج۳، ص۱۸۹
  23. یعقوبی، ج۲، ص۲۳۱
  24. رجوع کنید به طبری، ج۵، ص۲۷۵۲۷۸؛ قس ابن سعد، ج۶، ص۲۲۰
  25. ج۲، ص۲۳۱
  26. ج۳، ص۱۸۸ ۱۸۹
  27. یعقوبی، ج۲، ص۲۳۱؛ نیز رجوع کنید به طبری، ج۵، ص۲۷۵۲۷۷
  28. طبری، ج۵، ص۲۷۵
  29. ج۳، ص۱۸۸
  30. ابن سعد، ج۶، ص۲۱۷؛ یعقوبی؛، ج۲، ص۲۳۱، ابن اثیر، ج۱، ص۴۶۲
  31. رجوع کنید به طبری، ج۵، ص۲۵۳ به بعد؛ ابن اثیر، ج۱، ص۴۶۲: سال ۵۱؛ یعقوبی، ج۲، ص۲۳۱: سال ۵۲؛ ابن قتیبه، ص۳۳۴؛ مسعودی، ج۳، ص:۱۸۸ سال ۵۳.
  32. رجوع کنید به مسعودی، ج۳، ص۱۹۰.
  33. ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۳۴.
  34. الدینوری، الاخبار الطوال، ص۲۲۴.
  35. الدینوری، ص۲۲۳۲۲۴؛ نیز رجوع کنید به طبری، ج۵، ص۲۷۹؛ کشی، ص۹۹
  36. ابن سعد، ج۶، ص۲۱۹۲۲۰؛ دینوری، ص۲۲۳۲۲۴؛ ابن اثیر، ج۱، ص۴۶۲
  37. سیوطی، الجامع الصغیر، ج۲، ص۶۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، دارالفکر، ج۱۲، ص۲۲۶؛ الصفدی، الوافی بالوفیات، ج۱۱، ص۲۴۸؛ مجلسی، بحارالانوار، ج۱۸، ص۱۲۴.
  38. ج۱، ص۴۶۲
  39. ابن عساکر، ج۱۲، ص۲۰۸
  40. نبش قبر حجر بن عدی.

منبع: ویکی شیعه

وجود خویشاوندی بین اهل بیت و صحابه

 شبهه

یکی از شبهاتی که بر علیه شیعه دامن زده می شود این است که وجود خویشاوندی اهل بیت با صحابه دلیل بر حقانیت صحابه است. و شیعیان برخی صحابه را با وجود این خویشاندی آنان با اهل بیت قبول ندارند.

پاسخ شبهه

البته بین اهل بیت رسول الله (صلی الله علیه و آله) و صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) که از جان و مال خویش در راه اعتلای کلمه توحید و گسترش اسلام دریغ ننموده، رابطه خوب و صمیمانه وجود داشته است و شیعه بر این امر تأکید دارد. اما ازدواج و مصاهرت بین خانواده‌ها که باعث ایجاد خویشاوندی می شود یک چیز است و راه حق و دلایل اثبات آن و تشخیص راه باطل از حق، چیز دیگری است. در زندگی و حیات بشر و در هیچ جای دنیا ازدواجها بین افراد جامعه، دلیل و برهان بر اثبات راه حق و نیز دلیل بر حقانیت عقاید طرفین گرفته نشده است و درستی عقاید و ایمان کسی از این راه به دست نمی‌آید؛ زیرا هیچ رابطه منطقی بین آنها وجود ندارد. در قرآن کریم و احادیث پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) نیز گفته نشده است که اگر دو نفر با هم ازدواج کردند اگر یکی از طرفین ازدواج، انسان سالم العقیده و درستکار بود، حتماً طرف دیگر آن نیز چنین است، بلکه در قرآن، بر عکس این سخن، به ازدواج هایی اشاره شده که یک طرف آن بسیار مؤمن بلکه پیامبر خدا بوده و طرف دیگر کافر و بی ایمان بوده است.

خداوند می فرماید: «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِینَ کفَرُوا اِمْرَأَهَ نُوحٍ وَاِمْرَأَهَ لُوطٍ کانَتَا تَحْتَ عَبْدَینِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَینِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ یغْنِیا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَیئًا وَقِیلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ»[۱]؛ «خداوند برای کسانی که کافر شده اند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است، آن دو تحت سرپرستی دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولی به آن دو خیانت کردند و ارتباط با این دو پیامبر سودی به حال شان (در برابر عذاب الهی) نداشت و به آنها گفته شد: وارد آتش شوید همراه کسانی که وارد می شوند».

خداوند در آیه دیگری نیز می‌فرماید: «وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِینَ آمَنُوا اِمْرَأَهَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِندَک بَیتًا فِی الْجَنَّهِ وَنَجِّنِی مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ»[۲] ؛ «و خداوند برای مؤمنان، به همسر فرعون مثل زده است در آن هنگام که گفت: پروردگارا! خانه ای برای من نزد خودت در بهشت بساز و مرا از فرعون و کار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهایی بخش».

ملاحظه می شود که به علت خوبی زن فرعون، خود فرعون خوب نیست. بلکه زن فرعون (آسیه) اهل بهشت و فرعون اهل جهنم است. و نیز حضرت نوح و حضرت لوط (علیهما السلام) پیامبران الهی هستند اما زنان آنها کافر و اهل جهنم اند.

اگر ازدواج تأثیری داشت زنان این دو پیامبر عظیم الشأن مؤمن و اهل بهشت بودند و فرعون، همسر آسیه از آتش جهنم نجات پیدا می‌کرد. همچنین زنان حضرت لوط و حضرت نوح (علیهماالسلام) وارد جهنم نمی‌شدند.

در ازدواج های برخی اعضای اهل بیت و دیگران از جمله برخی از صحابه نمی توان بر خلاف این آیات واضح قرآن قضاوت نمود و دربست و بدون استثناء این ازدواج ها را دلیل بر حقانیت اطراف ازدواج قرار داد، بلکه هر انسان را باید از اعمال و رفتار او شناخت در این میان فرقی نمی‌کند که آن شخص صحابی است یا غیر صحابی. در میان اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) انسان های بزرگ و بزرگواری وجود دارد و احترام آنها بر مسلمانان واجب است اما برخی از اصحاب به علت کارهایی که مرتکب شده اند نمی‌توان آنان را با آن اصحابی که عمل نیک و صالح انجام داده اند در یک ترازو گذاشت. برای دسترسی به این حقایق بهتر است به کتاب های حدیثی و تاریخی اهل سنت رجوع شود و زندگی نامه و بیوگرافی آنان را که در این کتاب ها منعکس شده به دست آورد و سپس در مورد آنان قضاوت نمود.

به عنوان مثال علی (علیه السلام) از صحابه بود و معاویه نیز از صحابه بود در جنگ صفین که هزاران انسان در آن کشته شدند، یا حق با علی ـ علیه السلام ـ بود یا با معاویه، حتماً یکی از آنها بر باطل بوده است. عقل و وجدان انسان اجازه نمی دهد که بگوید حق با هر دو بوده است.

همین داستان در جنگ جمل و حادثه قتل عثمان و… بین صحابه جاری است. مجرد جاری شدن اسم صحابه بر کسی او را به انسان خوب تبدیل نمی‌کند بلکه باید ایمان و عمل او مورد ارزیابی قرار گیرد و بعد قضاوت شود، و به عنوان صحابی درست کار و با ایمان رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) پذیرفته شده و احترام او بر همه مسلمانان واجب قرار داده شود.

پی نوشتها

[۱]. تحریم، ۱۰٫

[۲]. تحریم ، ۱۱٫

شیعه در زمان خلفای صدر اسلام

آغاز پیدایش شیعه و کیفیت آن

اشاره:

آغاز پیدایش«شیعه»را که براى اولین بار به شیعه علی علیه السلام (اولین پیشوا از پیشوایان اهل بیت علیهم السلام) معروف شدند،همان زمان حیات پیغمبر اکرم باید دانست و جریان ظهور و پیشرفت دعوت اسلامی در ۲۳ سال زمان بعثت،موجبات زیادی در بر داشت که طبعا پیدایش چنین جمعیتی را در میان یاران پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ایجاب می‏کرد (۱) .

الف:پیغمبر اکرم در اولین روزهای بعثت که به نص قرآن مأموریت یافت که خویشان نزدیکتر خود را به دین خود دعوت کند (۲) صریحا به ایشان فرمود که هر یک از شما به اجابت دعوت من سبقت گیرد،و زیر و جانشین و وصی من است.علی علیه السلام پیش از همه مبادرت نموده اسلام را پذیرفت و پیغمبر اکرم ایمان او را پذیرفت ووعده‏های خود را (۳) تقبل نمود و عادتا محال است که رهبر نهضتی در اولین روز نهضت و قیام خود یکی از یاران نهضت را به سمت وزیری و جانشینی به بیگانگان معرفی کند،ولی به یاران و دوستان سر تا پا فداکار خود نشناساند یا تنها او را با امتیاز وزیری و جانشینی بشناسد و بشناساند ولی در تمام دوره زندگی و دعوت خود،او را از وظایف وزیری معزول و احترام مقام جانشینی او را نادیده گرفته و هیچگونه فرقی میان او و دیگران نگذارد.

ب:پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به موجب چندین روایت مستفیض و متواترـکه سنی و شیعه روایت کرده ‏اندـ تصریح فرموده که علی (۴) علیه السلام در قول و فعل خود از خطا و معصیت مصون است،هر سخنی که گوید و هر کاری که کند با دعوت دینی مطابقت کامل دارد وداناترین (۵) مردم است به معارف و شرایع اسلام.

ج:علی علیه السلام خدمات گرانبهایی انجام داده و فداکاریهای شگفت‏انگیزی کرده بود،مانند خوابیدن در بستر پیغمبر اکرم در شب هجرت (۶) و فتوحاتی که در جنگهای بدر و احد و خندق و خیبر به دست وی صورت گرفته بود که اگر پای وی در یکی از این وقایع در میان نبود،اسلام و اسلامیان به دست دشمنان حق،ریشه کن شده بودند.(۷)

د:جریان«غدیر خم»که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در آنجا علی علیه السلام را به ولایت عامه مردم نصب و معرفی کرده و او را مانند خود متولی قرار داده بود (۸) .

بدیهی است این چنین امتیازات و فضائل اختصاصی دیگر که مورد اتفاق همگان بود (۹) و علاقه مفرطی که پیغمبر اکرم به‏علی علیه السلام داشت (۱۰) ،طبعا عده‏ای از یاران پیغمبر اکرم را که شیفتگان فضیلت و حقیقت بودند بر این وا میداشت که علی علیه السلام را دوست داشته به دورش گرد آیند و از وی پیروی کنند،چنانکه عده‏ای را بر حسد و کینه آن حضرت وا می‏داشت.

گذشته از همه اینها نام«شیعه علی»و«شیعه اهل بیت»در سخنان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بسیار دیده می‏شود (۱۱) .

 جدا شدن پیروان علی از پیروان خلفا

هواخواهان و پیروان علی علیه السلام نظر به مقام و منزلتی که آن حضرت پیش پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و صحابه و مسلمانان داشت مسلم می‏داشتند که خلافت و مرجعیت پس از رحلت پیغمبر اکرم از آن علی علیه السلام می‏باشد و ظواهر اوضاع و احوال نیز جزء حوادثی که درروزهای بیماری پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به ظهور پیوست (۱۲) نظر آنان را تأیید می‏کرد.

ولی بر خلاف انتظار آنان درست در حالی که پیغمبر اکرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهل بیت و عده ‏ای از صحابه سرگرم لوازم سوگواری و تجهیزاتی بودند که خبر یافتند عده‏ای دیگرـکه بعدا اکثریت را بردندـبا کمال عجله و بی آنکه با اهل بیت و خویشاوندان پیغمبر اکرم و هوادارانشان مشورت کنند و حتی کمترین اطلاعی بدهند،از پیش خود در قیافه خیرخواهی،برای مسلمانان خلیفه معین نموده‏اند و علی و یارانش را در برابر کاری انجام یافته قرار داده‏اند (۱۳) .علی علیه السلام و هواداران اومانند عباس و زبیر و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ از دفن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و اطلاع از جریان امر در مقام انتقاد بر آمده به خلافت انتخابی و کارگردانان آن اعتراض نموده اجتماعاتی نیز کرده‏اند ولی پاسخ شنیدند که صلاح مسلمانان در همین بود (۱۴) .

این انتقاد و اعتراف بود که پیروان علی علیه السلام را به همین نام «شیعه علی»به جامعه شناسانید و دستگاه خلافت نیز به مقتضای سیاست وقت،مراقب بود که پیروان علی به این نام معروف نشوند و جامعه به دو دسته اقلیت و اکثریت منقسم نگردد بلکه خلافت را اجماعی می‏شمردند و معترض را متخلف از بیعت و متخلف از جماعت مسلمانان می‏نامیدند و گاهی با تعبیرات زشت دیگر یاد می‏کردند (۱۵) .

البته شیعه همان روزهای نخستین،محکوم سیاست وقت شده نتوانست با مجرد اعتراض،کاری از پیش ببرد و علی علیه السلام نیز به منظور رعایت مصلحت اسلام و مسلمین و نداشتن نیروی کافی دست به یک قیام خونین نزد،ولی جمعیت معترضین از جهت عقیده تسلیم اکثریت نشدند و جانشینی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و مرجعیت علمی را حق طلق علی علیه السلام می‏دانستند (۱۶) و مراجعه علمی و معنوی‏را تنها به آن حضرت روا می‏دیدند و به سوی او دعوت می‏کردند (۱۷) .

دو مسئله جانشینی و مرجعیت علمی

«شیعه»طبق آنچه از تعالیم اسلامی به دست آورده بود معتقد بود که آنچه برای جامعه در درجه اول اهمیت است،روشن شدن تعالیم اسلام و فرهنگ دینی است (۱۸) و در درجه تالی آن،جریان کامل آنها در میان جامعه می‏باشد.

و به عبارت دیگر اولا:افراد جامعه به جهان و انسان با چشم واقع بینی نگاه کرده،وظایف انسانی خود را (به طوری که صلاح واقعی است) بدانند و بجا آورند اگر چه مخالف دلخواهشان باشد.

ثانیا:یک حکومت دینی نظم واقعی اسلامی را در جامعه حفظ و اجرا نماید و به طوری که مردم کسی را جز خدا نپرستند و از آزادی کامل و عدالت فردی و اجتماعی بر خوردار شوند،و این دو مقصود به دست کسی باید انجام یابد که عصمت و مصونیت خدایی داشته باشد و گرنه ممکن است کسانی مصدر حکم یا مرجع علم قرار گیرند که در زمینه وظایف محوله خود،از انحراف فکر یا خیانت سالم نباشد و تدریجا ولایت عادله آزادیبخش اسلامی به سلطنت استبدادی و ملک کسرایی و قیصری تبدیل شود و معارف پاک دینی مانند معارف ادیان دیگر دستخوش تحریف و تغییر دانشمندان بلهوس و خودخواه گردد و تنها کسی که به تصدیق پیغمبر اکرم در اعمال و اقوال خود مصیب و روش او با کتاب خدا و سنت پیغمبر مطابقت کامل داشت همان علی علیه السلام بود (۱۹) .

و اگر چنانچه اکثریت می‏گفتند قریش با خلافت حقه علی مخالف بودند،لازم بود مخالفین را بحق وادارند و سرکشان را به جای خود بنشانند چنانکه با جماعتی که در دادن زکات امتناع داشتند،جنگیدند و از گرفتن زکات صرفنظر نکردند نه اینکه از ترس مخالفت قریش،حق را بکشند .

آری آنچه شیعه را از موافقت با خلافت انتخابی باز داشت،ترس از دنباله ناگوار آن یعنی فساد روش حکومت اسلامی و انهدام اساس تعلیمات عالیه دین بود،اتفاقا جریان بعدی حوادث نیز این عقیده (یا پیش بینی) را روز به روز روشنتر می‏ساخت و در نتیجه شیعه نیز در عقیده خود استوارتر می‏گشت و با اینکه در ظاهر با نفرات ابتدائی انگشت شمار خود به هضم اکثریت رفته بود و در باطن به اخذ تعالیم اسلامی از اهل بیت و دعوت به طریقه خود،اصرار می‏ورزیدند در عین حال برای پیشرفت و حفظ قدرت اسلام،مخالفت علنی نمی ‏کردند و حتی افراد شیعه،دوش به دوش اکثریت به جهاد می‏رفتند و در امور عامه دخالت می‏کردند و شخص علی علیه السلام در موارد ضروری،اکثریت را به نفع اسلام راهنمایی می‏ نمود (۲۰) .

روش سیاسی خلافت انتخابی و مغایرت آن با نظر شیعه

«شیعه»معتقد بود که شریعت آسمانی اسلام که مواد آن در کتاب خدا و سنت پیغمبر اکرم روشن شده تا روز قیامت به اعتبار خود باقی و هرگز قابل تغییر نیست (۲۱) و حکومت اسلامی با هیچ عذری نمی‏تواند از اجرای کامل آن سرپیچی نماید،تنها وظیفه حکومت اسلامی این است که با شورا در شعاع شریعت به سبب مصلحت وقت،تصمیماتی بگیرد ولی در این جریان،به علت بیعت‏سیاست آمیز شیعه و همچنین از جریان حدیث دوات و قرطاس که در آخرین روزهای بیماری پیغمبر اکرم اتفاق افتاد،پیدا بود که گردانندگان و طرفداران خلافت انتخابی معتقدند که کتاب خدا مانند یک قانون اساسی محفوظ بماند ولی سنت و بیانات پیغمبر اکرم را در اعتبار خود ثابت نمی‏دانند بلکه معتقدند که حکومت اسلامی می‏تواند به سبب اقتضای مصلحت،از اجرای آنها صرفنظر نماید.و این نظر با روایتهای بسیاری که بعدا در حق صحابه نقل شد (صحابه مجتهدند و در اجتهاد و مصلحت بینی خود اگر اصابت کنند مأجور و اگر خطا کنند معذور می‏باشند) تأیید گردید و نمونه بارز آن وقتی اتفاق افتاد که خالد بن ولید یکی از سرداران خلیفه،شبانه در منزل یکی از معاریف مسلمانان«مالک بن نویره»مهمان شد و مالک را غافلگیر نموده،کشت و سرش را در اجاق گذاشت و سوزانید و همان شب با زن مالک همبستر شد!و به دنبال این جنایتهای شرم آورد،خلیفه به عنوان اینکه حکومت وی به چنین سرداری نیازمند است،مقررات شریعت را در حق خالد اجرا نکرد (۲۲) !!

و همچنین خمس را از اهل بیت و خویشان پیغمبر اکرم بریدند (۲۳) و نوشتن احادیث پیغمبر اکرم به کلی قدغن شد و اگر در جای حدیث مکتوب کشف یا از کسی گرفته می‏شد آن را ضبط کرده‏ می‏سوزانیدند (۲۴) و این قدغن در تمام زمان خلفای راشدین تا زمان خلافت عمر بن عبد العزیز خلیفه اموی (۹۹ـ۱۰۲) استمرار داشت (۲۵) و در زمان خلافت خلیفه دوم (۱۳ـ۲۵ ق) این سیاست روشنتر شد و در مقام خلافت،عده‏ای از مواد شریعت را مانند حج تمتع و نکاح متعه و گفتن«حی علی خیر العمل»در اذان نماز ممنوع ساخت (۲۶) و نفوذ سه اطلاق را دایر کرد و نظایر آنها (۲۷) .

در خلافت وی بود که بیت المال در میان مردم با تفاوت تقسیم‏شد (۲۸) که بعدا در میان مسلمانان اختلاف طبقاتی عجیب و صحنه‏ های خونین دهشتناکی به وجود آورد و در زمان وی معاویه در شام با رسومات سلطنتی کسری و قیصر حکومت می‏کرد و خلیفه او را کسرای عرب می‏نامید و متعرض حالش نمی‏شد.

خلیفه دوم به سال ۲۳ هجری قمری به دست غلامی ایرانی کشته شد و طبق رأی اکثریت شورای شش نفری که به دستور خلیفه منعقد شد،خلیفه سوم زمام امور را به دست گرفت.وی در عهد خلافت خود خویشاوندان اموی خود را بر مردم مسلط ساخته در حجاز و عراق و مصر و سایر بلاد اسلامی زمام امور را به دست ایشان سپرد (۲۹) ایشان بنای بی‏بند و باری گذاشته آشکارا به ستم و بیداد و فسق و فجور و نقص قوانین جاریه اسلامی پرداختند،سیل شکایتها از هر سوی به دار الخلافه سرازیر شد،ولی خلیفه که تحت تأثیر کنیزان اموی خود و خاصه مروان بن حکم (۳۰) قرار داشت،به شکایتهای مردم ترتیب اثر نمی‏داد بلکه گاهی هم دستور تشدید و تعقیب شاکیان را صادر می‏کرد (۳۱) و بالأخره به سال ۳۵ هجری،مردم بر وی شوریدند وپس از چند روز محاصره و زد و خورد،وی را کشتند.

خلیفه سوم در عهد خلافت خود حکومت شام را که در رأس آن از خویشاوندهای اموی او معاویه قرار داشت،بیش از پیش تقویت می‏کرد و در حقیقت سنگینی خلافت،در شام متمرکز بود و تشکیلات مدینه که دار الخلافه بود جز صورتی در بر نداشت (۳۲) خلافت خلیفه اول با انتخاب اکثریت صحابه و خلیفه دوم با وصیت‏خلیفه اول و خلیفه سوم با شورای شش نفری که اعضا و آیین نامه آن را خلیفه دوم تعیین و تنظیم کرده بود،مستقر شد .و روی هم رفته سیاست سه خلیفه که ۲۵ سال خلافت کردند در اداره امور این بود که قوانین اسلامی بر طبق اجتهاد و مصلحت وقت که مقام خلافت تشخیص دهد،در جامعه اجرا شود و در معارف اسلامی این بود که تنها قرآن بی اینکه تفسیر شود یا مورد کنجکاوی قرار گیرد خوانده شود و بیانان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم (حدیث) بی اینکه روی کاغذ بیاید روایت شود و از حدود زبان و گوش تجاوز نکند.

کتابت،به قرآن کریم انحصار داشت و در حدیث ممنوع بود (۳۳) پس از جنگ یمامه که در سال دوازده هجری قمری خاتمه یافت و گروهی از صحابه که قاری قرآن بودند در آن جنگ کشته شدند،عمر بن الخطاب به خلیفه اول پیشنهاد می‏کند که آیات قرآن در یک مصحف جمع آوری شود،وی در پیشنهاد خود می‏گوید اگر جنگی رخ دهد و بقیه حاملان قرآن کشته شوند،قرآن از میان ما خواهد رفت،بنابر این،لازمست آیات قرآنی را در یک مصحف جمع آوری کرده به قید کتابت در بیاوریم (۳۴) ،این تصمیم را درباره قرآن کریم گرفتند با اینکه حدیث پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که تالی قرآن بود نیز با همان خطر تهدید می‏شد و از مفاسد نقل به معنا و زیاده و نقیصه و جعل و فراموشی در امان نبود ولی توجهی به نگهداری حدیث نمی‏شد بلکه کتابت آن ممنوع و هر چه به دست می‏افتاد سوزانیده‏می‏شد تا در اندک زمانی کار به جایی کشید که در ضروریات اسلام مانند نماز،روایات متضاد به وجود آمد و در سایر رشته‏های علوم در این مدت قدمی بر داشته نشد و آنهمه تقدیس و تمجید که در قرآن و بیانات پیغمبر اکرم نسبت به علم و تأکید و ترغیب در توسعه علوم وارد شده بی اثر ماند و اکثریت مردم سرگرم فتوحات پی در پی اسلام و دلخوش به غنایم فزون از حد که از هر سو به جزیره العرب سرازیر می‏شد،بودند و دیگر عنایتی به علوم خاندان رسالت که سر سلسله‏شان علی علیه السلام بود و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم او را آشناترین مردم به معارف اسلام و مقاصد قرآن معرفی کرده بود نشد،حتی در قضیه جمع قرآن (با اینکه می‏دانستند پس از رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مدتی در کنج خانه نشستند و مصحف را جمع‏آوری نموده است) وی را مداخله ندادند حتی نام او را نیز به زبان نیاوردند (۳۵) .

اینها و نظایر اینها اموری بود که پیروان علی علیه السلام را در عقیده خود راسختر و نسبت به جریان امور،هشیارتر می‏ساخت و روز به‏روز بر فعالیت خود می‏افزودند.علی نیز که دستش از تربیت عمومی مردم کوتاه بود به تربیت خصوصی افراد می‏پرداخت.

در این ۲۵ سال،سه تن از چهار نفر یاران علی علیه السلام که در همه احوال در پیروی او ثابت قدم بودند (سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد) در گذشتند ولی جمعی از صحابه و گروه انبوهی از تابعین در حجاز و یمن و عراق و غیر آنها در سلک پیروان علی درآمدند و در نتیجه پس از کشته شدن خلیفه سوم،از هر سوی به آن حضرت روی نموده و به هر نحو بود با وی بیعت کردند و وی را برای خلافت برگزیدند.

انتهای خلافت به امیر المؤمنین علی (ع) و روش آن حضرت

خلافت علی علیه السلام در اواخر سال ۳۵ هجری قمری شروع شد و تقریبا چهار سال و پنج ماه ادامه یافت.علی علیه السلام در خلافت،رویه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را معمول می‏داشت (۳۶) و غالب تغییراتی را که در زمان خلافت پیشینیان پیدا شده بود به حالت اولی برگردانید و عمال نالایق را که زمام امور را در دست داشتند از کار بر کنار کرد (۳۷) .و در حقیقت یک نهضت انقلابی بود و گرفتاریهای بسیاری در بر داشت.

علی علیه السلام نخستین روز خلافت در سخنرانی که برای مردم نمود چنین گفت:«آگاه باشید !گرفتاری که شما مردم هنگام بعثت پیغمبر خدا داشتید امروز دوباره به سوی شما برگشته و دامنگیرتان‏شده است.باید درست زیر و روی شوید و صاحبان فضیلت که عقب افتاده‏اند پیش افتند و آنان که به ناروا پیشی می‏گرفتند،عقب افتند (حق است و باطل و هر کدام اهلی دارد باید از حق پیروی کرد) اگر باطل بسیار است چیز تازه‏ای نیست و اگر حق کم است گاهی کم نیز پیش می‏افتند و امید پیشرفت نیز هست.البته کم اتفاق می‏افتد که چیزی که پشت به انسان کند دوباره برگشته و روی نماید» (۳۸) .

علی علیه السلام به حکومت انقلابی خود ادامه داد و چنانکه لازمه طبیعت هر نهضت انقلابی است،عناصر مخالف که منافعشان به خطر می‏افتد از هر گوشه و کنار سر به مخالفت بر افراشتند و به نام خونخواهی خلیفه سوم،جنگهای داخلی خونینی بر پا کردندـکه تقریبا در تمام مدت خلافت علی علیه السلام ادامه داشتـبه نظر شیعه،مسببین این جنگهای داخلی جز منافع شخصی منظوری نداشتند و خونخواهی خلیفه سوم،دستاویز عوامفریبانه‏ای بیش نبود و حتی سوء تفاهم نیز در کار نبود (۳۹) .سبب جنگ اول که«جنگ جمل»نامیده می‏شود،غائله اختلاف طبقاتی بود که از زمان خلیفه دوم در تقسیم مختلف بیت المال پیدا شده بود،علی علیه السلام پس از آنکه به خلافت شناخته شد،مالی در میان مردم بالسویه قسمت فرمود (۴۰) چنانکه سیرت پیغمبر اکرم نیز همانگونه بود و این روش زبیر و طلحه را سخت بر آشفت و بنای تمرد گذاشتند و به نام زیارت کعبه،از مدینه به مکه رفتند و ام المؤمنین عایشه را که در مکه بود و با علی علیه السلام میانه خوبی نداشت با خود همراه ساخته به نام خونخواهی خلیفه سوم!نهضت و جنگ خونین جمل را بر پا کردند (۴۱) .

با اینکه همین طلحه و زبیر هنگام محاصره و قتل خلیفه سوم در مدینه بودند از وی دفاع نکردند (۴۲) و پس از کشته شدن وی اولین کسی بودند که از طرف خود و مهاجرین با علی بیعت کردند (۴۳) و همچنین ام المؤمنین عایشه خود از کسانی بود که مردم را به قتل خلیفه سوم تحریص می‏کرد (۴۴) و برای اولی بار که قتل خلیفه سوم را شنید به وی دشنام داد و اظهار مسرت نمود.اساسا مسببین اصلی قتل خلیفه،صحابه بودند که از مدینه به اطراف نامه‏ها نوشته مردم را بر خلیفه می‏شورانیدند .

سبب جنگ دوم که جنگ صفین نامیده می‏شود و یک سال و نیم طول کشید،طمعی بود که معاویه در خلافت داشت و به عنوان خونخواهی خلیفه سوم این جنگ را بر پا کرد و بیشتر از صد هزار خون ناحق ریخت و البته معاویه در این جنگ حمله می‏کرد نه دفاع،زیرا خونخواهی هرگز به شکل دفاع صورت نمی‏گیرد.

عنوان این جنگ«خونخواهی خلیفه سوم»بود با اینکه خود خلیفه سوم در آخرین روزهای زندگی خود برای دفع آشوب از معاویه استمداد نمود وی با لشگری از شام به سوی مدینه حرکت نموده آنقدر عمدا در راه توقف کرد تا خلیفه را کشتند آنگاه به شام‏برگشته به خونخواهی خلیفه قیام کرد (۴۵) .

و همچنین پس از آنکه علی علیه السلام شهید شد و معاویه خلافت را قبضه کرد،دیگر خود خلیفه سوم را فراموش کرده،قتله خلیفه را تعقیب نکرد!!

پس از جنگ صفین،جنگ نهروان در گرفت،در این جنگ جمعی از مردم که در میانشان صحابی نیز یافت می‏شد،در اثر تحریکات معاویه در جنگ صفین به علی علیه السلام شوریدند و در بلاد اسلامی به آشوبگری پرداخته هر جا از طرفداران علی علیه السلام می‏یافتند می‏کشتند،حتی شکم زنان آبستن را پاره کرده جنینها را بیرون آورده سر می‏بریدند (۴۶) .

علی علیه السلام این غائله را نیز خوابانید ولی پس از چندی در مسجد کوفه در سر نماز به دست برخی از این خوارج شهید شد.

بهره‏ای که شیعه از خلافت پنجساله علی (ع) بر داشت

علی علیه السلام در خلافت چهار سال و نه ماهه خود اگر چه نتوانست اوضاع درهم ریخته اسلامی را کاملا به حال اولی که داشت‏برگرداند ولی از سه جهت عمده موفقیت حاصل کرد:

۱ـبه واسطه سیرت عادله خود،قیافه جذاب سیرت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را به مردم،خاصه به نسل جدید نشان داد،وی در برابر شوکت کسرایی و قیصری معاویه در زی فقرا و مانند یکی از بینواترین مردم زندگی می‏کرد.وی هرگز دوستان و خویشاوندان و خاندان خود را بر دیگران مقدم نداشت و توانگری را به گدایی و نیرومندی را به ناتوانی ترجیح نداد .

۲ـبا آن همه گرفتاریهای طاقت فرسا و سرگرم کننده،ذخایر گرانبهایی از معارف الهیه و علوم حقه اسلامی را میان مردم به یادگار گذاشت.

مخالفین علی علیه السلام می‏گویند:وی مرد شجاعت بود نه مرد سیاست،زیرا او می‏توانست در آغاز خلافت خود،با عناصر مخالف،موقتا از در آشتی و صفا در آمده آنان را با مداهنه راضی و خشنود نگهدارد و بدین وسیله خلافت خود را تحکیم کند سپس به قلع و قمعشان بپردازد .

ولی اینان این نکته را نادیده گرفته‏اند که خلافت علی یک نهضت انقلابی بود و نهضتهای انقلابی باید از مداهنه و صورت سازی دور باشد.مشابه این وضع در زمان بعثت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز پیش آمد و کفار و مشرکین بارها به آن حضرت پیشنهاد سازش دادند و اینکه آن حضرت به خدایانشان متعرض نشود ایشان نیز کاری با دعوت وی نداشته باشند ولی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نپذیرفت با اینکه می‏توانست در آنروزهای سخت،مداهنه و سازش کرده موقعیت خود را تحکیم نماید،سپس به مخالفت دشمنان قد علم کند .اساسادعوت اسلامی هرگز اجازه نمی‏دهد که در راه زنده کردن حقی،حق دیگری کشته شود یا باطلی را با باطل دیگری رفع نمایند و آیات زیادی در قرآن کریم در این باره موجود است (۴۷) .

گذشته از اینکه مخالفین علی در باره پیروزی و رسیدن به هدف خود از هیچ جرم و جنایت و نقض قوانین صریح اسلام (بدون استثنا) فرو گذاری نمی‏کردند و هر لکه را به نام اینکه صحابی هستند و مجتهدند،می‏شستند ولی علی به قوانین اسلام پایبند بود.

از علی علیه السلام در فنون متفرقه عقلی و دینی و اجتماعی نزدیک به یازده هزار کلمات قصار ضبط شده (۴۸) و معارف اسلام را (۴۹) در سخنرانیهای خود با بلیغترین لهجه و روانترین بیان ایراد نموده (۵۰) وی دستور زبان عربی را وضع کرد و اساس ادبیات عربی را بنیاد نهاد.وی اول کسی است در اسلام که در فلسفه الهی غور کرده (۵۱) به سبک استدلال آزاد و برهان منطقی سخن گفت و مسائلی را که تا آن روز در میان فلاسفه جهان،مورد توجه قرار نگرفته بود طرح کرده و در این باب بحدی عنایت به خرج می‏داد که در بحبوحه (۵۲) جنگها به بحث علمی می‏پرداخت.

۳ـ گروه انبوهی از رجال دینی و دانشمندان اسلامی را تربیت کرد (۵۳) که در میان ایشان جمعی از زهاد و اهل معرفت مانند«اویس قرنی و کمیل بن زیاد و میثم تمار و رشید هجری»وجود دارند که در میان عرفای اسلامی،مصادر عرفان شناخته شده‏اند و عده‏ای مصادر اولیه علم فقه و کلام و تفسیر و قرائت و غیر آنها می‏باشند.

پی‏ نوشت:

۱ـ اولین اسمی که در زمان رسول خدا پیدا شد،«شیعه»بود که سلمان و ابوذر و مقداد و عمار با این اسم مشهور شدند (حاضر العالم الاسلامی،ج ۱،ص ۱۸۸)

۲ـ و انذر عشیرتک الاقربین (سوره شعرا،آیه ۲۱۴)

۳ـ در ذیل این حدیث،علی (ع) میفرماید:«من که از همه کوچکتر بودم عرض کردم:من وزیر تو میشوم،پیغمبر دستش را به گردن من گذاشته فرمود:این شخص برادر و وصی و جانشین من میباشد باید از او اطاعت نمایید،مردم میخندیدند و به ابی طالب میگفتند:تو را امر کرد که از پسرت اطاعت کنی»، (تاریخ طبری،ج ۲ ص ۳۲۱.تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۱۶.البدایه و النهایه،ج ۳،ص ۳۹.غایه المرام،ص ۳۲۰)

۴ـ ام سلمه میگوید پیغمبر فرمود:«علی همیشه با حق و قرآن است و حق و قرآن نیز همیشه با اوست و تا قیامت از هم جدا نخواهند شد.»، (این حدیث با پانزده طریق از عامه و یازده طریق از خاصه نقل شده و ام سلمه و ابن عباس و ابو بکر و عایشه و علی (ع) و ابو سعید خدری و ابو لیلی و ابو ایوب انصاری از راویان آن هستند.غایه المرام بحرانی،ص ۵۳۹ و ۵۴۰)

پیغمبر فرمود:«خدا علی را رحمت کند که همیشه حق با اوست»، (البدایه و النهایه،،ج ۷،ص ۳۶)

۵ـ پیغمبر فرمود:«حکمت ده قسمت شده،نه جزء آن بهره علی و یک جزء آن در میان تمام مردم قسمت شده است» (البدایه و النهایه،ج ۷،ص ۳۵۹)

۶ـ هنگامی که کفار مکه تصمیم گرفتند محمد (ص) را به قتل رسانند و اطراف خانهاش را محاصره کردند،پیغمبر (ص) تصمیم گرفت به مدینه هجرت کند،به علی فرمود:«آیا تو حاضری شب در بستر من بخوابی تا گمان برند من خوابیدهام و از تعقیب آنان در امام باشم»،علی در آن وضع خطرناک،این پیشنهاد را با آغوش باز پذیرفت.

۷ـ تواریخ و جوامع حدیث.

۸ـ «حدیث غدیر»از احادیث مسلمه میان سنی و شیعه میباشد و متجاوز از صد نفر صحابی با سندها و عبارتهای مختلف آن را نقل نمودهاند و در کتب عامه و خاصه ضبط شده،برای تفصیل به کتاب غایه المرام،ص ۷۹ و عبقات،جلد غدیر و الغدیر مراجعه شود.

۹ـ تاریخ یعقوبی (ط نجف) ج ۲،ص ۱۳۷ و ۱۴۰.تاریخ ابی الفداء ج ۱،ص ۱۵۶

صحیح بخاری،ج ۴،ص ۱۰۷.مروج الذهب،ج ۲،ص ۴۳۷.ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۱۲۷ و ۱۶۱

۱۰ـصحیح مسلم،ج ۱۵،ص ۱۷۶.صحیح بخاری،ج ۴،ص ۲۰۷.مروج الذهب،ج ۲،ص ۲۳ و ج ۲،ص ۴۳۷.تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۲۷ و ۱۸۱

۱۱ـ جابر میگوید:نزد پیغمبر بودیم که علی از دور نمایان شد،پیغمبر فرمود:«سوگند به کسی که جانم به دست اوست!این شخص و شیعیانش در قیامت رستگار خواهند بود»،ابن عباس میگوید وقتی آیه: ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریه نازل شد،پیغمبر به علی فرمود:«مصداق این آیه تو و شیعیانت میباشید که در قیامت خشنود خواهید بود و خدا هم از شما راضی است»،این دو حدیث و چندین حدیث دیگر،در تفسیر الدر المنثور،ج ۶،ص ۳۷۹ و غایه المرام،ص ۳۲۶ نقل شده است.

۱۲ـ محمد (ص) در مرض وفاتش لشکری را به سرداری اسامه بن زید مجهز کرده اصرار داشت که همه در این جنگ شرکت کنند و از مدینه بیرون روند،عدهای از دستور پیغمبر اکرم (ص) تخلف کردند که از آن جمله«ابو بکر و عمر»بودند و این قضیه پیغمبر را بشدت ناراحت کرد (شرح ابن ابی الحدید،ط مصر،ج ۱،ص ۵۳)

پیغمبر اکرم (ص) هنگام وفاتش فرمود:«دوات و قلم حاضر کنید تا نامهای برای شما بنویسم که سبب هدایت شما شده گمراه نشوید»،عمر از این کار مانع شده گفت:مرضش طغیان کرده هذیان میگوید!!! (تاریخ طبری،ج ۲،ص ۴۳۶.صحیح بخاری،ج ۳.صحیح مسلم،ج ۵.البدایه و النهایه،ج ۵،ص ۲۲۷.ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۱۳۳)

همین قضیه در مرض موت خلیفه اول تکرار یافت و خلیفه اول به خلافت عمر وصیت کرد و حتی در اثنای وصیت بیهوش شد،ولی عمر چیزی نگفت و خلیفه اول را به هذیان نسبت نداد در حالی که هنگام نوشتن وصیت،بیهوش شده بود،ولی پیغمبر اکرم (ص) معصوم و مشاعرش بجا بود (روضه الصفا،ج ۲ ص ۲۶۰)

۱۳ـ شرح ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۵۸ و ص ۱۲۳ـ۱۳۵.یعقوبی،ج ۲،ص ۱۰۲.تاریخ طبری،ج ۲،ص ۴۴۵ـ ۴۶۰

۱۴ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۰۳ـ۱۰۶.تاریخ ابی الفداء ج ۱،ص ۱۵۶ و ۱۶۶.مروج الذهب،ج ۲،ص ۳۰۷ و ۳۵۲.شرح ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۱۷ و ۱۳۴

۱۵ـ عمرو بن حریث به سعید بن زید گفت:آیا کسی با بیعت ابی بکر مخالفت کرد؟پاسخ داد:هیچ کس مخالف نبود جز کسانی که مرتد شده بودند یا نزدیک بود مرتد شوند! (تاریخ طبری،ج ۲،ص ۴۴۷)

۱۶ـ در حدیث معروف ثقلین میفرماید:«من در میان شما دو چیز با ارزش را به امانتمیگذارم که اگر به آنها متمسک شوید هرگز گمراه نخواهید شد.قرآن و اهل بیتم تا روز قیامت از هم جدا نخواهند شد»،این حدیث با بیشتر از صد طریق از ۳۵ نفر از صحابه پیغمبر اکرم (ص) نقل شده است،رجوع شود به طبقات حدیث ثقلین.غایه المرام.ص ۲۱۱

پیغمبر فرمود:«من شهر علم و علی درب آن میباشد پس هر که طالب علم است از درش وارد شود»، (البدایه و النهایه،ج ۷،ص ۳۵۹)

۱۷ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۰۵ـ۱۵۰ مکررا ذکر شده است.

۱۸ـ کتاب خدا و بیانات پیغمبر اکرم (ص) و ائمه اهل بیت با ترغیب و تحریص به تحصیل علم تا جایی که پیغمبر اکرم میفرماید:«طلب العلم فریضه علی کل مسلم»طلب دانش به هر مسلمانی واجب است (بحار،ج ۱،ص ۱۷۲)

۱۹ـ البدایه و النهایه،ج ۷،ص ۳۶۰

۲۰ـ تاریخ یعقوبی،ص ۱۱۱،۱۲۶ و ۱۲۹

۲۱ـ خدای تعالی در کلام خود میفرماید: و انه لکتاب عزیز لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه یعنی:«قرآن کتابی است گرامی که هرگز باطل از پیش و پس به آن راه نخواهد یافت»، (سوره فصلت،آیه ۴۱ و ۴۲)

میفرماید: ان الحکم الا لله یعنی:«جز خدا کسی نباید حکم کند»، (سوره یوسف،آیه ۶۷) یعنی شریعت تنها شریعت و قوانین خداست که از را نبوت باید به مردم برسد

و میفرماید: و لکن رسول الله و خاتم النبیین ، (سوره احزاب،آیه ۴۰) و با این آیه،ختم نبوت و شریعت را با پیغمبر اکرم (ص) اعلام میفرماید.

و میفرماید: و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون .

یعنی:«هر کس مطابق حکم خدا حکم نکند،کافر است»، (سوره مائده،آیه ۴۴)

۲۲ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۱۰.تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۵۸

۲۳ـ در الذر المنثور،ج ۳،ص ۱۸۶.تاریخ یعقوبی،ج ۳،ص ۴۸،گذشته از اینها وجوب خمس در قرآن کریم منصوص میباشد: و اعلموا انما غنمتم من شیء فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی ، (سوره انفال،آیه ۴۱)

۲۴ـ ابو بکر در خلافتش پانصد حدیث جمع کرد،عایشه میگوید یک شب تا صبح پدرم را مضطرب دیدم،صبح به من گفت:احادیث را بیاور،پس همه آنها را آتش زد (کنزل العمال،ج ۵،ص ۲۳۷)

عمر به همه شهرها نوشت:نزد هر کس حدیثی هست باید نابودش کند (کنز العمال ج ۵،ص ۲۳۷)

محمد بن ابی بکر میگوید:در زمان عمر،احادیث زیاد شد،وقتی به نزدش آوردند دستور داد آنها را سوزانیدند (طبقات ابن سعد،ج ۵،ص ۱۴۰)

۲۵ـ تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۵۱ و غیر آن.

۲۶ـ پیغمبر اکرم (ص) در حجه الوداع عمل حج را برای حجاج که از دور به مکه وارد شوند (طبق آیه: فمن تمتع بالعمره الخ) به شکل مخصوص مقرر داشت و عمر در خلافت خود آن را ممنوع ساخت.و همچنین در زمان رسول خدا متعه (ازدواج موقت) دایر بود ولی عمر در ایام خلافت خود آن را قدغن کرد و برای متخلفین مقرر داشت که سنگسار شوند.و همچنین در زمان رسول خدا در اذان نماز«حی علی خیر العمل»،یعنی مهیا باش برای بهترین اعمال که نماز است»،گفته میشد،ولی عمر گفت:این کلمه مردم را از جهاد باز میدارد و قدغن کرد!و همچنین در زمان رسول خدا به دستور آن حضرت در یک مجلس یک طلاق بیشتر انجام نمیگرفت ولی عمر اجازه داد که در یک مجلس سه طلاق داده شود!!قضایای نامبرده در کتب حدیث و فقه و کلام سنی و شیعه مشهور است.

۲۷ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۳۱.تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۶۰

۲۸ـ اسد الغابه،ج ۴،ص ۳۸۶.

۲۹ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۰.تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۶۸.تاریخ طبری،ج ۳،ص ۳۷۷ و غیر آنها .

۳۰ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۰.تاریخ طبری،ج ۳،ص ۳۹۷

۳۱ـ جماعتی از اهل مصر به عثمان شوریدند،عثمان احساس خطر کرده از علی بن ابیطالب استمداد نموده اظهار ندامت کرد،علی به مصریین فرمود:شما برای زنده کردن حق قیام کردهاید و عثمان توبه کرده میگوید:من از رفتار گذشتهام دست بر میدارم و تا سه روز دیگر به خواستههای شما ترتیب اثر خواهم داد و فرماندارانستمکار را عزل میکنم،پس علی از جانب عثمان برای ایشان قراردادی نوشته و ایشان مراجعت کردند.

در بین راه،غلام عثمان را دیدند که بر شتر او سوار و به طرف مصر میرود،از وی بدگمان شده او را تفتیش نمودند،با او نامهای یافتند که برای والی مصر نوشته بود بدین مضمون :به نام خدا،وقتی عبد الرحمان بن عدیس نزد تو آمد،صد تازیانه به او بزن و سر و ریشش را بتراش و به زندان طویل المده محکومش کن و مانند این عمل را درباره عمرو بن احمق و سودان بن حمران و عروه بن نباع اجزاء کن!!

نامه را گرفته و با خشم به جانب عثمان برگشته اظهار داشتند:تو به ما خیانت کردی!عثمان نامه را انکار نمود.گفتند غلام تو حامل نامه بود.پاسخ داد بدون اجازه من این عمل را مرتکب شده.گفتند مرکوبش شتر تو بود،پاسخ داد شترم را دزدیدهاند!گفتند:نامه به خط مشی تو میباشد،پاسخ داد بدون اجازه و اطلاع من این کار را انجام داده!!

گفتند پس به هر حال تو لیاقت خلافت نداری و باید استعفا دهی،زیرا اگر این کار به اجازه تو انجام گرفته خیانت پیشه هستی و اگر این کارهای مهم بدون اجازه و اطلاع تو صورت گرفته پس بی عرضگی و عدم لیاقت تو ثابت میشود و به هر حال یا استعفا کن و یا الآن عمال ستمکاران را عزل کن.

عثمان پاسخ داد:اگر من بخواهم مطابق میل شما رفتار کنم پس شما حکومت دارید،من چه کاره هستم؟آنان با حالت خشم از مجلس بلند شدند (تاریخ طبری،ج ۳،ص ۴۰۲ـ۴۰۹.تاریخ یعقوبی،ج ۲ ص ۱۵۰ و ۱۵۱)

۳۲ـ تاریخ طبری،ج ۳،ص ۳۷۷

۳۳ـ صحیح بخاری،ج ۶،ص ۸۹.تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۱۳

۳۴ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۱۱.تاریخ طبری،ج ۳،ص ۱۲۹ـ ۱۳۲

۳۵ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۱۳.شرح ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۹:در روایات زیادی وارد شده که بعد از انعقاد بیعت ابی بکر،وی پیش علی فرستاد و از وی بیعت خواست،علی پاسخ داد که من عهد کردهام که از خانه بجز برای نماز بیرون نروم تا قرآن را جمع کنم.و باز وارد است که علی پس از شش ماه با ابی بکر بیعت کرد و این دلیل تمام کردن جمع قرآن میباشد.و نیز وارد است که علی پس از جمع قرآن مصحف را به شتری بار کرده پیش مردم آورده نشان داد.و نیز وارد است که جنگ یمامه که قرآن پس از آن تألیف شده،در سال دوم خلافت ابی بکر بوده است،مطالب نامبرده در غالب کتب تاریخ و حدیث که متعرض قصه جمع مصحف شدهاند یافت میشود .

۳۶ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۴

۳۷ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۵.مروج الذهب،ج ۲،ص ۳۶۴

۳۸ـ نهج البلاغه،خطبه ۱۵

۳۹ـ پس از رحلت پیغمبر اکرم (ص) اقلیت انگشت شمار به پیروی علی (ع) از بیعت تخلف کردند و در رأس این اقلیت از صحابه سلمان و ابوذر و مقداد و عمار بودند و در آغاز خلافت علی (ع) نیز اقلیت قابل توجهی به عنوان مخالف از بیعت سر باز زدند و از جمله متخلفین و مخالفین سر سخت سعید بن عاص و ولید بن عقبه و مروان بن حکم و عمرو بن عاص و بسر بن ارطاه و سمره بن جندب و مغیره بن شعبه و غیر ایشان بودند.

مطالعه بیوگرافی این دو دسته و تأمل در اعمالی که انجام دادهاند و داستانهایی که تاریخ از ایشان ضبط کرده،شخصیت دینی و هدف ایشان را به خوبی روشن میکند.دسته اولی از اصحاب خاص پیغمبر اکرم و از زهاد و عباد و فداکاران و آزادیخواهان اسلامی و مورد علاقه خاص پیغمبر اکرم بودند.پیغمبر فرمود خدا به من خبر داد که چهار نفر را دوست دارد و مرا نیز امر کرده که دوستشان دارم . نام ایشان را پرسیدند سه مرتبه فرمود:علی سپس نام ابوذر و سلمان و مقداد را برد (سنن ابن ماجه،ج ۱،ص ۶۶)

عایشه گوید رسول خدا فرمود:هر دو امری که بر عمار عرضه شود حتما حق و ارشد آنها را اختیار خواهد کرد (سنن ابن ماجه،ج ۱،ص ۶۶)

پیغمبر فرمود:«راستگوتر از ابوذر در میان زمین و آسمان وجود ندارد»، (سنن ابن ماجه،ج ۱،ص ۶۸)

از اینان در همه مدت حیات،یک عمل غیر مشروع نقل نشده و خونی به نا حق نریختهاند،به عرض کسی متعرض نشدهاند،مال کسی را نربودهاند یا به افساد و گمراهی مردم نپرداختهاند .

ولی تاریخ از فجایع اعمال و تبهکاریهای دسته دوم پر است و خونهای نا حق که ریختهاند و مالهای مسلمانان که ربودهاند و اعمال شرم آور که انجام دادهاند،از شماره بیرون است و با هیچ عذری نمیتوان توجیه کرد جز اینکه گفته شود (چنانکه جماعت میگویند) خدا از اینان راضی بود و در هر جنایتی که میکردند آزاد بودند و مقررات اسلام که در کتاب و سنت است در حق دیگران وضع شده بوده است!!

۴۰ـ مروج الذهب،ج ۲،ص ۳۶۲.نهج البلاغه،خطبه ۱۲۲.تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۶۰ شرح ابن ابی الحدید ج ۱،ص ۱۸۰

۴۱ـ تاریخ یعقوبی،ج .تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۷۲.مروج الذهب،ج ۲،ص ۳۶۶

۴۲ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۲

۴۳ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۴.تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۷۱

۴۴ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۲

۴۵ـ هنگامی که عثمان در محاصره شورشیان بود به وسیله نامه از معاویه استمداد کرد،معاویه دوازده هزار لشکر مجهز تهیه کرده به سوی مدینه حرکت نمود ولی دستور داد در حدود شام توقف نمایند و خودش نزد عثمان آمد آمادگی لشگر را گزارش داد،عثمان گفت:تو عمدا لشگر را در آنجا متوقف کردی تا من کشته شوم سپس خونخواهی مرا بهانه کرده قیام کنی (تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۲.مروج الذهب،ج ۳،ص ۲۵.تاریخ طبری،ص ۴۰۲)

۴۶ـ مروج الذهب،ج ۲،ص ۴۱۵

۴۷ـ به شأن نزول آیه: و انطلق الملأ منهم ان امشوا و اصبروا علی الهتکم ، (سوره ص،آیه ۵) و آیه: و لو لا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا (سوره اسری،آیه ۷۴) و آیه : ودوا لو تدهن فیدهنون (سوره قلم،آیه ۹) در تفاسیر روایتی مراجعه شود.

۴۸ـ کتاب الغرر و الدرر آمدی و متفرقات جوامع حدیث.

۴۹ـ مروج الذهب،ج ۲،ص ۴۳۱.شرح ابن ابی الحدیث ج ۱،ص ۱۸۱

۵۰ـ اشباه و نظایر سیوطی در نحو،ج ۲.شرح ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۶

۵۱ـ ر،ک:نهج البلاغه.

۵۲ـ در بحبوحه جنگ جمل،عربی خدمت علی (ع) عرض کرد:یا امیر المؤمنین!تومیگویی خدا واحد است؟مردم از هر طرف به وی حمله کرده گفتند ای عرب!مگر پراکندگی قلب و تشویش خاطر علی را مشاهده نمیکنی که به بحث علمی میپردازی؟علی (ع) به اصحاب خود فرمود:این مرد را به حال خود بگذارید،زیرا من در جنگ با این قوم هم جز روشن شدن عقاید درست و مقاصد دین،منظوری ندارم،سپس تفصیلا به پاسخ سؤال عرب پرداخت (بحار،ج ۲،ص ۶۵)

۵۳ـ شرح ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۶ـ ۹

منبع:شیعه در اسلام ، علامه طباطبایى