جليل القدر

نوشته‌ها

نفیسه؛ گوهرى از نسل امام(ع)

از جمله همسران امام حسن مجتبى علیه السلام ، امّ بشیر دختر ابى مسعود است که در برخى منابع نامش فاطمه درج شده است. دومین فروغ امامت، از این بانو، صاحب سه فرزند به نامهاى: زید، امّ الحسن و امّ  الحسین گردید. زید، بزرگ ترین فرزند پسر امام مجتبى است و کنیه  اش را ابوالحسن گفته  اند. عده  اى از تراجم نگاران و شرح حال نویسان، وى را با زید بن حسن قرشى یکى دانسته و شرح حال این دو را به هم آمیخته  اند.

زید که از مادرى خزرجى به دنیا آمد، سیدى جلیل القدر و با سخاوت بود که خیرش به همه می رسید.

در آینه معرفت

شیخ مفید می گوید:

«طبع بلند، احسان و نیکویى، از خصال بارز وى به شمار می رفت و همین صفات موجب گردید تا مردمان محتاج به او مراجعه کنند و از بذل و بخشش او برخوردار گردند.»

شیخ طوسى در کتاب رجال خود، زید را در زمره اصحاب امام صادق علیه السلام دانسته است. سید شریف تاج الدین محمد، نقیب حلب، در وصفش گفته است:

«زید انسانى عالیقدر، با منزلتى والا و داراى جود و سخاوت بود که تولیت صدقات (موقوفات) حضرت رسول اکرم صلی الله  علیه  و آله  وسلم را عهده دار بود.»

عبدالحمید ثانى (سید نسّابه) خاطر نشان ساخته است: «زید در خصال نیک، درجاتى عالى داشت و از زاهدان و پارسایان به شمار می رفت و ضمن آنکه رئیس طائفه خویش بود، در میان اقارب و انساب، به فضیلت و خوبى شهرت داشت و در صفت شجاعت و صلابت، ممدوح مردمان عصر خود گشت.»

نجیح بن عبدالرحمن (متوفّاى ۱۷۰ ه .ق.) می گوید: «زید را در بازار معروف سوق الظهر دیدم در حالى که جمعیتى در برابرش ازدحام نموده بودند و از سیماى پرشکوهش در شگفتى بودند و می گفتند: چقدر به جدّش رسول اکرم صلی الله  علیه  و آله  وسلم شباهت دارد.»

ابن حجر عسقلانى گفته است: «زید در میان محدّثان و راویان، از ثقات به شمار می رود.»

منابع دیگر افزوده  اند:

زید از پدرش و نیز جابر بن عبداللّه انصارى و عبداللّه بن عباس روایت نقل کرده و پسرش حسن و گروهى دیگر چون عبداللّه بن عمرو بن خداش، عبدالله بن زکریا انصارى و… از وى حدیث نقل کرده  اند.

ابن حبان، زید را از ثقات دانسته و او را به عنوان «مقبول الروایه» معرفى کرده است. ابن عساکر هم راوى بودن او را مورد تأیید قرار داده است.

همسر و فرزندان

زید بن حسن، لبابه دختر عبیداللّه بن عباس را به همسرى خویش برگزید. البته لبابه در آغاز به ازدواج حضرت ابوالفضل علیه السلام درآمد که ثمره آن دو فرزند به نام هاى: فضل و عبیداللّه بود. و نسل آن شهید دشت کربلا از عبیداللّه باقى ماند. لبابه همسر داغدیده باب الحوائج ـ که شوهر و فرزند دلبند خود را در قیام عاشورا از دست داده بود ـ به مدینه آمد و در این شهر، همراه امّ  البنین به سوگوارى پرداخت و ایامى را با اندوه و ماتم سپرى کرد.

زید از لبابه صاحب دو فرزند شد؛ یکى حسن و دیگرى نفیسه. متأسفانه عدّه  اى از مورّخان و رجال شناسان نفیسه ذکر شده را با نفیسه دختر حسن بن زید، یکى گرفته  اند. شخصى به نام ابن عنبه که از تاریخ نویسان معروف و با معتبر است، می نویسد:

زید دخترى به نام نفیسه داشت که با ولید بن عبدالملک ازدواج کرد و به مصر مهاجرت نمود و در آن سرزمین دفن گردید.

حتى سید محسن امین در کتاب «اعیان الشیعه» به قول ابن عنبه استناد کرده است.

تنها پسر زید، حسن، معروف به «حسن انور» است که از طریق وى، نسل او ادامه یافت. به گفته ابوالفرج اصفهانى، زید همراه عمویش امام حسین علیه السلام به کربلا آمد و پس از حادثه عاشورا، در سلک اسیران به سوى کوفه و شام رفت و از آن پس همراه اهل بیت علیهم  السلام به مدینه بازگشت. زید سرپرستى موقوفات جدّش را بر عهده داشت؛ ولى چون سلیمان بن عبدالملک، در سال ۹۶ ه .ق. به زمامدارى رسید، به حاکم مدینه نوشت که او را از تولیت صدقات (موقوفات) عزل کند و دیگرى را به جاى وى متولّى این امور سازد؛ اما با روى کار آمدن عمر بن عبدالعزیز، حاکم مدینه النبى موظف گردید با توصیه کتبى این خلیفه اموى، تولیت صدقات رسول اکرم صلی الله  علیه  و آله  وسلم را به زید بازگرداند و اجازه ندهد کسى با وى از درِ معارضه در آید.

زید به قولى، صد سال و به نقلى دیگر نود سال زیست. او در منطقه اى به نام بطحا ـ واقع در شش منزلى مدینه ـ به دار بقا شتافت، پیکرش را به مدینه آوردند و پس از تشییع با شکوهى، در قبرستان بقیع دفن کردند. سال رحلتش را ۱۲۰ ه .ق. نوشته اند.

عده اى از شاعران در سوگ او مرثیه  سرایى نمودند و مقام او، خاندان و اجدادش را مورد ستایش قرار دادند.

سیّدى جلیل القدر

حسن بن زید در بیت پدر به شکوفایى رسید و دوران کودکى را با پرورش هاى پدرى جلیل القدر و مادرى پارسا، پشت سر نهاد. او در بهار جوانى پدر را از دست داد و پس از وى ریاست «بیت هاشمى» را عهده دار گشت. وى که کنیه اش ابومحمد بود، به گفته ابن سعد در کتاب «طبقات الکبرى» و ابن حجر عسقلانى در کتاب «تهذیب»، عابد مورد اعتماد و مستجاب الدعوه بود و به پیروى از اجداد طاهرینش، بسیار قرآن تلاوت می کرد و به کثرت عبادت، تهجد، روزه  دارى و پیمودن راه خیر و صلاح، معروف بود.

وى باب معرفت، علم و ادب را به روى خویش گشود و به دلیل مقامات علمى و اخلاقى، در منابع رجالى از او به عنوان «حسن انور، النابه، عالم، عابد، فاضل و شریف علوى» یاد کرده  اند. حسن انور (نوه امام حسن مجتبى علیه السلام )، در نقل احادیث از افراد مورد وثوق است و از پدرش زید، عمویش عبداللّه بن حسن، عکرمه غلام ابن عباس، عبدالله بن ابی بکر، محمد بن عمرو بن حزم و… روایت نقل می نمود. شخصیت هایى چون: مالک بن انس، محمد بن اسحاق، ابن یسار و محمد بن ابى ذئب، از محضرش استفاده کرده و از وى روایت نقل نموده  اند.

شهرت حسن بن زید در جود و کرم به حدّى بود که مردمان بسیارى از نقاط دور و نزدیک به حضورش می رسیدند و مورد اکرام او واقع می شدند. خطیب بغدادى در تاریخ مشهور خود، سخاوتش را ستوده و او را صاحب فضل و کرم دانسته است.

از جمله خصوصیات اخلاقى حسن بن زید، این بود که به مشکلات و معضلات مردم رسیدگى می نمود و در حدّ توان براى گره  گشایى از گرفتاری هاى محرومان، قرض داران و بینوایان می کوشید و شخصاً قرض بدهکاران را ادا می نمود و موجبات شادمانى آنان را فراهم می کرد.

به اقامه نماز در اوّل وقت، تقیّد داشت. در حالات اخلاقى او گفته  اند که بارها پیش می آمد که صورت خویش را بر زمین می نهاد و خداوند را تسبیح میگفت و در ضمن گریه و زارى، به استغفار می پرداخت. در امور شرعى و مراعات موازین دینى، جازم و پیگیر بود و می کوشید تا مردم آداب اسلامى را کاملاً رعایت کنند. حسن بن زید با سپر «تقیّه» به مبارزه با عباسیان ادامه داد و اگرچه با این طایفه رابطه داشت؛ اما این ارتباط مانع از آن نبود که رفتار امیران عباسى را مورد انتقاد قرار ندهد.

ابراهیم فرزند عبدالله بن حسن در بصره، مبارزه با منصور عباسى را آغاز کرد؛ به همین دلیل، او همراه عده  اى از علویان به قتل رسیدند. چون سر بریده ابراهیم را در طشتى نهاده و مقابل منصور نهادند، حسن بن زید که آنجا حاضر بود، منقلب گشت؛ به حدّى که رخسارش به زردى گرایید. با حالتى عتاب آلود، منصور را مورد خطاب قرار داد و به وى گفت:

اى حاکم جفا پیشه! به خدا قسم او را در حالى کشتى که بسیار روزه دار و شب زنده دار بود. دوست نداشتم تو که ادعاى خلافت بر سرزمین مسلمانان را دارى، به چنین جنایت بزرگى دست بزنى.

یکى از درباریان چاپلوس که ناظر این سخنان مذمّت گونه بود، به وى گفت: گویا به قتل رسانیدن ابراهیم را بر خلیفه مسلمانان عیب می گیرى؟ حسن بن زید پاسخ داد: آیا توقع داشتى پس از این که ابراهیم با خداى خویش ملاقات کرد، غیر از این گویم؟

نکته قابل یادآورى این است که چون بنی عباس سرکوبى و کشتار شیعیان و اولاد على علیه السلام را به نحو شدیدى پیگیرى می کردند و علویان به طرز فجیعى کشته می شدند و خانه  هاى آنان بر سرشان خراب می شد، حسن بن زید با مشاهده این جنایات در دستگاه ستم نفوذ کرد، به نحوى که امارت شهر مدینه را به خود اختصاص داد تا از طریق این اقتدار سیاسى ـ اجتماعى تا حدودى از رنجهاى خاندان عترت کم کند و فرزندان امام حسن علیه السلام را مورد حمایت قرار دهد. او از طریق مأمورانى در دستگاه عباسى نفوذ لازم و کافى داشت و مبارزان علوى را از کمّ و کیف، موقعیت و میزان اقتدار حاکمان وقت با خبر می کرد، به همین دلیل منصور عباسى به وى اعتماد نداشت و گفت و گوى او گمان این خلیفه را در مورد حسن بن زید شدت بخشید. منصور در جایى گفته بود: او با ما مخالفت داشت و قصدش این بود که مرا از این مقام عزل نموده و بعد هلاکم سازد؛ ولى آن نقشه اى را که او درباره ما می خواست به اجرا بگزارد، در مورد خودش اجرا کردیم.

در هر حال، حسن بن زید به دلیل ایستادگى در مقابل شقاوت منصور، شغل خود را از دست داد و تا زمان هلاکت وى در حبس و مشقّت به سر برد.

حسن انور براى مطالبه حقوق علویان اهتمام زیادى داشت و از این جهت هرگاه فرصتى به دست می آورد و مقتضیات زمان اجازه می داد، توان خود را براى تضعیف قدرت عباسیان به کار می گرفت. او بر این باور بود که عباسیان، خلافت را غصب کرده  اند و استحقاق این مقام را به هیچ عنوان ندارند.

منصور عباسى هم به تفکّرات فرزند زید واقف بود؛ زیرا افرادى را به عنوان جاسوس در دستگاه او وارد کرد، تا از اعمال و رفتارش پرده بردارند. از این جهت با وجود آنکه حسن انور، والى مدینه بود و نسبت به امور اجتماعى، سپاهیان، برگزارى جماعت و جمعه، اقامه حدود و برنامه ریزیها ى منطقه  اى باید اختیاراتى داشته باشد، اما بسیارى از امور مهم را از ید قدرت وى بیرون آورده بودند تا نتواند با این امکانات، اهل بیت و مبارزان حسنى را تقویت کند. استمرار مقاومت ها و مبارزات فرزند زید بر ضدّ هیأت حاکمه، موجب شد تا وى از سال ۱۵۶ ه .ق. تا زمان روى کار آمدن مهدى عباسى، در حبس به سر برد و تمام دارایى او مصادره گردد.

حسن بن زید در مدینه اقدامات عمرانى عمومى به عمل آورد و در صدد بود مسجدالنبى را توسعه دهد؛ اما منصور عباسى بر فعالیت هاى او در این زمینه معترض بود. این انسان پارسا و اهل سخاوت پس از عمرى بابرکت و در حالى که هشتاد سالگى را پشت سر مینهاد، در سال ۱۶۸ ه .ق. در سفر حجّ به دار بقا شتافت و پیکرش در مکه به خاک سپرده شد.

البته در خصوص محلّ دفن وى بین مورّخان اختلاف است؛ گروهى گفته  اند که در بغداد وفات نمود و او را در بقعه خیزران دفن کرده  اند. عده  اى دیگر بر این باورند که حسن انور، همراه دخترش نفیسه به مصر آمد و در این شهر از دنیا رفت و در آن دیار مدفون گشت؛ اما بررسیهاى دقیق چنین موضوعى را به اثبات نمی رساند و مقبره اى که در مصر هست، مربوط به آرامگاه سید محمد انور، برادر سید حسن انور است.

از ابو محمد حسن بن زید، هفت پسر و دو دختر باقى ماند که همگى داراى اعقاب و فرزندان هستند. سادات گلستانه که در اصفهان اقامت دارند، از نسل اویند.

شهد شکوفایى

یازدهم ربیع الاول سال ۱۴۵ ه .ق. بود و مسلمانان در این ایام خود را مهیا می ساختند تا سالروز بهجت افزا و شادى آفرین میلاد باسعادت خاتم رسولان را گرامى بدارند. فرارسیدن چنین روز خجسته اى براى علویان و سادات، نشاطى مضاعف و شعفى دوچندان داشت. حسن انور که بر حسب اظهار نظر برخى سیره نویسان، در قیافه و شمایل به جدّش رسول اکرم صلی الله  علیه  و آله  وسلم شباهت داشت، براى گرامى داشتن چنین روز مبارکى، لحظه شمارى میکرد؛ اما گویا در خانه خودش هم خبرهایى است که آگاهى از آن، خالى از شادمانى نبود. زیرا در چنین روزى حسن انور صاحب دخترى شد که او را «نفیسه» نامید. همسایگان، آشنایان و بستگان گروه گروه، به سوى منزل وى حرکت می کردند تا ولادت این کودک را به آن سید بزرگوار تبریک گفته و به برکت این رخداد سرور افزا، از خوان نعمت او بهره  مند شوند.

مادر این کودک، امّ ولد بود که نوباوه خویش را با نوازش هاى سرشار از عطوفت خویش آشنا ساخت و در تربیت نفیسه چنان اهتمام ورزید که دخترش در مسیر صلاح و فضیلت گام نهد. به سبب پرورش هاى پرمایه والدین نفیسه، از دوران کودکى مزه ایمان و تقوا با ذائقه روح و روان این کودک آشنا گردید. خانه اى که نفیسه در آن اقامت داشت، در غرب مدینه و درست مقابل خانه امام صادق علیه السلام قرار گرفته بود. و این ویژگى موقعیت معنوى محلّ سکونت وى را ارتقا میداد.

پیوندى پاک

هنگامى که نفیسه پانزده بهار از عمرش را پشت سر نهاد و به موازات رشد بدنى و روحى از تربیت هاى والا برخوردار گردید، در بین علویان و بنی هاشم و عده کثیرى از شیعیان، به عنوان دخترى عفیف، متدیّن و باوقار شهرت یافت. اعتبار بالاى خانواده و این مزایا سبب شد که برخى از جوانان هاشمى و سادات حسینى، افتخار وصلت با او را خواستار باشند. اما این تمایل آنان با پاسخ منفى حسن انور مواجه گردید. در این هنگام «اسحاق مؤتمن»، فرزند برومند امام جعفر صادق علیه السلام از پدرش (حسن بن زید) خواست تا اجازه دهد با دختر او ازدواج کند؛ گویا وى در مقابل این تقاضا پاسخ روشنى نداد و مهر سکوت بر لب زد. اسحاق از چنین وضعى ناراحت گردید و از منزل حسن انور به مزار جدّش رسول اکرم صلی الله  علیه  و  آله  وسلم رفت و خطاب به آن رحمت عالمیان عرض کرد: یا رسول اللّه! من نفیسه را به دلیل تدیّن، پاکدامنى و شرافت خانوادگى به عنوان همسر آینده خویش می خواستم که تقاضایم بدون جواب مانده است!

سپس از حرم مطهّر نبیاکرم صلی الله  علیه  و آله  وسلم بیرون آمد، در حالى که اطمینان داشت مقام با قداست آن ختم رُسُل، با نفوذ معنوى خود، زمینه  هاى این پیوند را فراهم خواهد ساخت. آن روز به پایان رسید. شب هنگام که حسن انور بر بستر خویش آرمیده بود، حضرت محمد صلی الله  علیه  و آله  وسلم را در رؤیاى راستین مشاهده کرد که خطاب به وى فرمود: اى حسن! نفیسه را به ازدواج اسحاق درآور. فرزند زید فرداى آن شب، بیدرنگ با این وصلت موافقت کرد، و در ماه رجب سال ۱۶۱ ه .ق. آن دو گوهر تابناک به ازدواج هم درآمدند.

اسحاق مؤتمن در کتاب هاى تاریخى، انسان پرهیزگار، فاضل و مورد وثوق در حدیث معرفى شده است، چنانچه وقتى ابن کاسب روایتى نقل مینمود، میگفت: «مرا حدیث کرد ثقه رضى، اسحاق فرزند جعفر صادق علیه السلام .» وى امامت برادر خود حضرت امام موسى کاظم علیه السلام را مورد تأیید قرار داد و از پدر خویش براى اثبات مقام او، روایت ذکر می کرد. اسحاق از جمله شهود وصیتى است که امام هفتم علیه السلام درباره فرزندش حضرت امام رضا علیه السلام از او استشهاد کرده است.

کنیه اسحاق، ابومحمد است و به دلیل شهرت در امانت، او را «مؤتمن» گفته  اند. محلّ تولّد و نشو و نماى اسحاق را، عُریض (ناحیه اى در مدینه) نوشته  اند.

بر ساحل کمالات و کرامات

سیده نفیسه در حال عبادت و زهد در مدینه طیّبه پرورش یافت. او روزها را روزه بود و شب ها را به نماز و عبادت می گذرانید و از حرم جدّش، حضرت محمد مصطفى صلی الله  علیه  و آله  وسلم جدایى نمی گرفت. سى مرتبه حجّ گزارد که بیشترش را پیاده راه سپرد. وى سخت می گریست و دستان خویش را به پرده کعبه می آویخت و عرض میکرد:

«اى خداى من و اى آقایم و مولایم! با خشنودیت از من، مرا شادمان بگردان؛ چون وسیله اى ندارم که بدان توسّل جویم تا غضب تو را از خود دور کنم.»

زینب، دختر یحیى متوج، برادر زاده نفیسه می گوید: چهل سال در خدمت عمه  ام (نفیسه) بودم، ندیدم شب ها بیشتر بخوابد و یا روزها غذا بخورد؛ به او گفتم: آیا با خود مدارا نمیکنى؟ در پاسخ گفت: چگونه چنین کنم در حالى که در مقابل من گذرگاه  هاى سخت و خطرناکى است که احدى نمی تواند از آنها عبور کند؛ مگر آنکه جزو رستگاران باشد.

چون ساعت هاى متوالى به نماز می ایستاد و به مناجات با پروردگار خویش مبادرت مینمود و اغلب اوقات روزه دار بود و در مقام توجه به ذات ربوبى، استقامت و مداومت به خرج میداد، به همان اندازه انوار حبّ الهى در نهان خانه دلش روشن تر می شد و بر محبتش به حضرت حق، افزوده می گشت. استمرار این روند، بر بصیرت و بینش او تأثیرى عمیق نهاد و به تشخیص حق از باطل نائل آمد و صفحه ذهنش شفاف گشت. به همین دلیل بدون آنکه نزد استادان به تحصیل دانش و معرفت بپردازد و یا به مدرسه برود، به معارفى دست یافت و حکمت راستین خانه دلش را تابناک ساخت؛ از این رو است که احمد ابوکف مصرى خاطر نشان می نماید:

نفیسه نفحه  اى از نفحات اهل بیت علیهم السلام بود که در خلال زندگى با تهجّد، تعبّد و خصالى شریف چون ورع و تقوا به آن درجه اى از دانش و حکمت به همراه فصاحت لسان، دست یافت که دانشمندان، عارفان و فقیهان به محضرش میشتافتند تا از چشمه دانش و اندیشه  اش بهره  گیرند. او علم و تقوا را با هم جمع کرده بود.

دمیرى گفته است:

سیده نفیسه درس نخوانده بود؛ اما احادیث بسیارى شنیده و اهل خیر و صلاح بود و در اواخر عمر چون از خواندن نمازها با سوره  هاى طولانى در حال قیام (ایستاده) عاجز شده بود، نشسته نماز می خواند و از شدت روزه دارى قواى بدنى وى به تحلیل رفته بود.

محدّث نورى در کتاب دارالسلام، از ابن ضبّان، صاحب کتاب « اسعاف الراغبین» و او هم از عبدالوهاب شعرانى، روایت کرده که رسول اکرم صلی الله  علیه  و آله  وسلم در عالم رؤیا فرمودند:

اگر تو را حاجتى باشد به سوى خداوند، از براى سیده نفیسه طاهره نذر کن، اگرچه یک درهم باشد؛ تا خداوند حاجت تو را برآورده کند.

از برادرزاده  اش پرسیدند: خوراک این بانو چیست؟ گفت: هرسه روز، یک دفعه طعام می خورد و چون میل به چیزى کند، سبدى در مصلاّى او آویخته می شود و آنچه بخواهد، در آن می یابد و من نمی دانم از کجا این طعام ها بدو میرسد، از این حال در شگفت شدم. چون نفیسه اعجاب مرا دریافت، گفت: اى زینب! هرکس در جوار حضرت یزدان استقامت گیرد و خود را تسلیم حق کند، از چنین نعمت هاى غیبى برخوردار می گردد!

نفیسه خاتون در زمره بانوانى است که در تاریخ اسلام به قرائت و ختم قرآن شهرت دارد و چون از سلاله خاندان طهارت بوده و در حدیث و تفسیر نیز تواناییهایى داشته، این کتاب آسمانى را از روى بصیرت می خوانده و آیات قرآن بر جان پاک و دل مهذّبش مینشسته است. در حال تلاوت آیات ملکوتى، جذبات شوق الهى، او را فرامیگرفته و او را به درجاتى از معنویت و قداست سوق می داده است که با رسیدن به این کمالات، کراماتى را از خود بروز داده است. بزرگان و دانشمندانى که در عصر او می زیسته  اند و با وى آشنایى داشته  اند، از مشاهده چنین حالاتى در این بانو، مبهوت و متحیر بوده  اند.

بنا به قولى هزار و نهصد بار قرآن را ختم کرده و برخى گفته  اند: در قبرى که اواخر عمر در منزل خویش حفر کرده، به این میزان کتاب هدایت را ختم نمود. از کثرت تلاوت قرآن توسط وى نباید تعجب کرد؛ زیرا او حافظ این کلام آسمانى بود و با این ویژگى براى قرائت آن وقت کمترى صرف می نمود. نفیسه خاتون از آیات قرآن به سادگى نمیگذشت، در آنها تدبّر میکرد و چون به آیات رحمت می رسید، از خداوند مسئلت می نمود او را مشمول لطف خویش قرار دهد و هر کجا که از آتش دوزخ سخن میرفت، به خداوند از عذاب پناه میبرد، در حالى که مروارید اشک از دیدگانش جارى بود.

از زبان دیگران

شرح حال نگاران و مورّخان، این بانو را به القاب نیکو و پسندیده اى وصف کرده و از او به عنوان زنى عارف، عابد، عامل به دستورات الهى، پرهیزگار، زاهد و دانشور سخن گفته  اند.

زرکلى در کتاب الاعلام خود، او را با القابى چون: تقیه، صالحه و عالمه بالتفسیر و الحدیث معرفى میکند.

احمد ابوکف نیز وى را با لقب هایى از قبیل: نفیسه الدارین، نفیسه الطاهره، نفیسه العباده و نفیسه المصریین وصف مینماید.

شیخ محمد ضبّان، دانشور اهل مصر میگوید: در حالى که سیده نفیسه میتوانست از امکانات رفاهى و منابع مالى فراوانى استفاده کند، از آنها اعراض نموده و زندگى زاهدانه  اى را براى خویش برگزید؛ به همین دلیل، مردم به وى علاقه مند گردیدند و در شدائد و مصائب به او مراجعه نموده و خواستار رفع مشکلاتشان بودند.

ابونصر بخارى متذکر می شود: مقام این بانو آن قدر والاست که مردم مصر براى اثبات ادّعاى خویش، به وى سوگند یاد می کنند.

یافعى یمنى، ضمن اینکه سیده نفیسه را بانویى صاحب مناقب ذکر می کند، می افزاید: در عصر خویش شایسته و بزرگوار بود، مرقدش زیارتگاه بوده و دعا در جوار مزارش مستجاب است.

جمال الدین بن تغرى بُردى، خاطر نشان می نماید: از سیده نفیسه کرامات زیادى مشاهده شده که نشان میدهد اهل فضیلت و پوینده طریق معنویت بوده و این کرامت ها در همه جا معروف و شرق و غرب عالم را فرا گرفته است.

محمود شرقاوى می نویسد: این بانوى بزرگوار به درجه اى از کمال رسید که انوارش مردم را فرا گرفت و عده  اى از دانش او استفاده می کردند و دل هاى زیادى متوجه او گردید.

مقریزى در وصفش گفته است: نفیسه در پرهیزگارى و اعراض از دنیا و اهلش شهرت جهانى به دست آورد؛ او ترجیح داد زحماتى را متحمل شود تا به رحمت الهى نزدیک گردد.

ابن خلکان در کتاب وفیات الاعیان می نگارد: سیده نفیسه در روایت، مهارت داشت و برخى از مشاهیر و بزرگان از وى حدیث نقل کرده  اند.

صالح الوردانى نوشته است: سیده نفیسه از خوف خداوند زیاد میگریست، قرآن را از حفظ داشت و با علم تفسیر آشنا بود.

مهاجرت با برکت

دورانى که سیده نفیسه در مدینه اقامت داشت، از جهاتى برایش، رویش معنویت و فضیلت را به ارمغان آورد؛ زیرا میتوانست از بارقه ملکوتى بارگاه مطهّر جدّش، حضرت محمد صلی الله  علیه  و آله  وسلم بهره  گیرد. کانون امامت حضرت موسى کاظم علیه السلام (برادر همسرش) در این شهر پرتو افشانى می کرد که این موقعیت نیز برایش برکات فراوانى به همراه داشت. گرچه برخود می بالید که در پایگاه نشر توحید هفتمین فروغ امامت، از فرهنگ قرآن و سنّت نبوى حراست مینماید و با تلاش ژرف و ریشه دار خویش به ارشاد و هدایت جامعه اسلامى می پردازد؛ اما از ناحیه  اى دیگر دلتنگ میگشت؛ زیرا عباسیان با مکر و خدعه، لباس خلافت بر تن کرده بودند و امام کاظم علیه السلام به رغم آن لیاقت ها و فروزندگی هاى فراوان در خانه نشسته و تحت فشار و اختناق غاصبان و زورمداران، روزگار سختى را سپرى می نمود. حقوق علویان از بیت المال قطع گردیده و خیلى از سادات و شیعیان حوزه حکومتى در بازداشت و حصر به سر می بردند.

در سال ۱۸۳ ه .ق. امام هفتم علیه السلام به شهادت رسید و حضرت امام رضا علیه السلام عهده  دار پیشوایى مردم گردید؛ اما فشارها و آشفتگی هاى ناشى از حکمرانى زمامداران خودسر عباسى همچنان ادامه داشت. در همین حال، اسحاق بن حسن بن زید (برادر سیده نفیسه) در حبس هارون رحلت یافت.

یکى از کارگزاران عباسى در مدینه مأموریت یافت که به خانه هاى آل ابیطالب حمله کند، اموال آنان را غارت نماید و براى هر کدامشان تنها یک پیراهن بر جاى نهد. سیده نفیسه از وقوع این رویدادهاى دردناک، احساس کرد باید سرزمین حجاز را با تمام فضایلى که دارد، ترک کند و هجرت اختیار نماید. وى در ذى حجّه سال ۱۹۲ ه .ق. براى بار سیام، با پاى پیاده به سوى مکه عزیمت نمود؛ تا بار دیگر خانه خدا را زیارت کند. در این آخرین سفر معنوى، شوهرش (اسحاق مؤتمن) او را همراهى میکرد. وقتى در بیت اللّه الحرام به سر میبرد، با حالتى از خشوع و خضوع از خداوند خواست او را در زیارت مرقد حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام موفق نماید، که پروردگار متعال دعایش را مستجاب نمود و او پس از گزاردن حجّ، همراه با همسر دانشور و با عطوفت خود، به سوى «بیت المقدس» رهسپار گردید.

وى چون به این دیار مبارک رسید، به راهنمایى فردى که در آن حوالى بود، به مسجد قدس رفت و پس از انجام عبادت در این مکان مبارک و به جاى آوردن آداب مخصوصش، به سوى شهرک کوهستانى «الخلیل» رفت؛ تا حرم حضرت ابراهیم علیه السلام را در این سرزمین زیارت کند. پس از اینکه در کنار بارگاه مطهّر خلیل خداوند قرار گرفت؛ با یک حالت استغاثه و توأم با زارى و ندبه گفت:

اى فرستاده الهى! به اتفاق همسرم پس از پیمودن راهى دور و دراز، به این مکان رسیدم و اکنون در مقابل ضریح پاکت قرار گرفته ام و این اشک ها که میبینى از دیدگانم روان است و قطرات آن رواقت را نمناک نموده است، از شوق و اشتیاقم حکایت دارد. من میهمان تو و افتخار دارم که فرزندى از نسل تو هستم. پس اى نبیگرامى! تو که در نزد حضرت ربّ جلیل منزلتى دارى و خلیل او هستى، واسطه باش تا از دریاى بیکران حقیقت بهره مند گردم و در پیمودن مسیر درست، به مشکلى بر نخورم و فرجامى نیک و مورد تأیید پروردگار داشته باشم.

پس از این درد دل ها و گفت و گوها، آیاتى چند از کلام اللّه مجید را تلاوت کرد و با خشوع وصف ناپذیرى به اذکار و مناجات با خداى خویش مشغول گشت و بعد عرض کرد:

اى جدّ بزرگوارم! اینک با جان و تن در جوارت حاضر گردیده  ام، در حالى که قبلاً روح و روانم در اینجا بود. عاجزانه از تو می خواهم مرا از چشمه فضیلت خویش بهره  مند سازى و زمینه اى فراهم نمایى که در پرتو مقام مقدّست، از فیض قدّوسى توشه برگیرم.

در این هنگام ندایى از داخل مرقد حضرت ابراهیم خلیل شنید که گفت:

اى دخترم، نفیسه! برتو مژده دهم که خداوند عزّوجلّ از بانوان صالح و شایسته ات قرارداده و تو را موفق به اطاعت و تقوا کرده است؛ اما از تو می خواهم که سوره «مزمل» را قرائت کنى و در معانى آیات آن تفکّر نمایى. خداى را سپاس گوى که تو را از پارسایان قرارداده و بدان که تا پایان عمر از چنین توفیقى برخوردار خواهى بود. از این پس، چون مشعلى فروزان به جامعه فروغ خواهى بخشید و براى امت مسلمان، اسوه  اى ارزنده خواهى بود و مردم به سویت روى می آورند و راه خیر، سعادت، عبادت و تقوا را از تو میآموزند.

سیده نفیسه چند صباحى در منطقه فلسطین اقامت داشت و چون مایل نبود به حجاز برود، رو به شوهرش نمود و گفت: تمایل دارم به مصر برویم، همان جا که برخى از علویان زندگى میکنند. عباسیان جفا پیشه در این دیار نفوذ کمترى دارند، ترجیح میدهم در این کشور اسلامى رحل اقامت افکنیم.

فروزندگى در سرزمین مصر

سرانجام دختر حسن بن زید، در روز ۲۵ ماه رمضان سال ۱۹۳ ه .ق. وارد سرزمین مصر گردید. مردم این سامان وقتى از ورود بانویى علوى با خبر شدند، به استقبال او آمدند و با هودج  هایى که حمل می نمودند، او را تا خانه والى مصر همراهى کردند. حاکم که به خاندان عترت علاقه داشت، مقدم این میهمان را گرامى داشت و دستور داد خادمان و ملازمان در خدمت نمودن به وى، هیچ گونه کوتاهى نورزند. سیده نفیسه مدتى کوتاه در این سراى سکنا داشت و در چند روز اوّل اقامت در مصر، تصمیم گرفت صله ارحام را به جاى آورد؛ از این رو به دیدار برخى بانوان علوى که با آنان خویشاوندى داشت، رفت و جویاى احوالشان گردید. وى از دختر عمویش ـ سکینه خاتون ـ دلجویى نمود و سپس به زیارت قبور علویان، سادات و… مصر رفت و در جوار قبر این صالحان به ذکر، دعا و تلاوت قرآن مبادرت و براى ایشان از پیشگاه پروردگار استغفار و آمرزش طلب نمود.

از آنجا که اقامت در مقرّ حاکم مصر براى او، با برخى تکلّف ها و تجمّلات همراه بود، تصمیم گرفت به جاى دیگر نقل مکان نماید. محلّ سکونت بعدى او سراى جمال الدین عبداللّه بن جصّاح، از بزرگان، بازرگانان و صالحان آن عصر بود. او مدتى در آنجا زیست و به دلیل شهرتى که سیده نفیسه در پیمودن مسیر تقوا و کرامت هاى اخلاقى به دست آورده بود، مردم از نقاط مختلف این سرزمین به حضورش تشرّف می یافتند و چون برخى کرامات از وى ظاهر شد، آوازه  اش بیش از پیش فزونى گرفت.

اقامت او و همسرش در این سراى، مدتى ادامه یافت تا آنکه به منزل امّ  هانى نقل مکان کرد. این بانوى مصرى که از پرهیزگاران بود، کوشید تا وسایل آسایش و آرامش این دو زوج نکونام و زاهد را فراهم نماید، و با نیّت خیرخواهانه  اى به خدمتگزارى آنان همّت گماشت. اما چون خبر ورود سیده نفیسه و همسرش به مصر در همه ولایات و نواحى این سرزمین منتشر شده بود، مردم به هر نحوى که بود، محلّ اقامتش را مییافتند و از مسافت هاى دور و نزدیک به منزلش رفته و حوائج خود را مطرح می نمودند؛ تا آنکه به دلیل ازدحام زیاد و تردّد شدید، سیده نفیسه احساس نمود کوچه تنگ منتهى به خانه امّ  هانى و نیز منزل محقّر او نمی تواند چنین ظرفیتى را تحمّل کند، وانگهى چرا باید همسایه  ها این قدر اذیت شوند و تحت فشار باشند. صاحب خانه نیز از ورود و خروج پى در پى و شور و هیجان ملاقات کنندگان در رنج بود. لذا به منزل ابوالسّرایا ایّوب بن صابر، که در ناحیه  اى مناسب تر قرار داشت، اقامت گزید. در این منزل هم سیل مردمان مشتاق سرازیر بود. این بار ازدحام شدیدتر و گسترده تر بود، این رفت و آمدهاى متوالى و دیدارهاى پى در پى و شهرت در سطح شهر، از اوقات عبادت و راز و نیاز سیده نفیسه میکاست. ارتباط با مردم در نظر این بانو در صورتى شایسته بود که امر به معروفى کند، حاجتى را از بنده مؤمنى روا سازد، فردى را به سوى مسیر درست هدایت کند و از انسانى رفع ستم نماید؛ اما گویا در این شلوغیها سیده نفیسه، از ستایش هاى عوامانه به ستوه آمده بود، دوست نداشت این قدر نامش بر سرزبان ها باشد و مایل بود با فراغتى خاص به ذکر، عبادت و خدمت به افراد جامعه بپردازد؛ لذا به سراى ابوجعفر خالد بن هارون سُلمى انتقال یافت.

چون مراجعه اقشار گوناگون مردم به محلّ اقامت سیده نفیسه همچون گذشته استمرار داشت و این رفت و آمدها برایش با زحمت و مشقّت توأم بود، مصمّم گشت به سوى حجاز برود و به مدینه باز گردد و در جوار بارگاه جدّش به عبادت و نیایش مبادرت ورزد. گروه  هاى زیادى از مردم که در معابر اطراف محلّ اقامت وى اجتماع نموده بودند، وقتى شنیدند آن بانوى پرهیزگار چنین تصمیمى گرفته است و میخواهد مصر را ترک کند، بسیار ناراحت شدند؛ زیرا چندى نمیگذشت که به این چشمه شفابخش خوگرفته بودند و برایشان بسیار سخت بود که از این وجود بابرکت محروم شوند. افراد دیگرى نیز به آن جمع افزوده شدند و همگى از سیده نفیسه خواستند از این تصمیم منصرف گردد و در مصر باقى بماند؛ اما او حاضر نبود پیشنهاد آنان را بپذیرد. چون مردم مشتاق مصر این وضع را مشاهده کردند، به صورت یک راهپیمایى گسترده اى به طرف سراى امیر مصر روانه شدند و خبر عزیمت این بانو را به سوى حجاز مطرح نمودند و از وى خواستار شدند ترتیبى اتّخاذ نماید که سیده نفیسه در مصر بماند. حاکم نامه  اى همراه با پیکى به جانب این بانو فرستاد و تقاضا کرد که او از عزم خود برگردد؛ اما او نپذیرفت. حاکم شخصاً به محلّ اقامت آن بانوى وارسته آمد و با کمال فروتنى از وى خواست در مصر بماند. سیده نفیسه گفت:

قصد داشتم در این منطقه بمانم؛ ولى من زنى هستم با تواناییهاى محدود و قادر نیستم هر روز ساعت هاى متوالى، با سیلى از جمعیت دیدار داشته باشم و سخن و حاجاتشان را گوش دهم و به هر کدام پاسخ مناسب بدهم. تمام اوقاتم را گرفته  اند و مرا از عبادت، ذکر و تلاوت قرآن باز داشته  اند.

والى مصر گفت: قبول دارم که این وضع براى شما زحمت ایجاد می کند؛ ولى چه می شود کرد؟ مردم مسلمان علاقه دارند با شما ملاقات کنند و از پرتو معارف و فضایلتان بهره  گیرند. در هر حال، این مسائل را به نحوى اصلاح میکنم که هم خاطر شریف شما از هر جهت آسوده گردد و نیز مردم هم با شما ارتباط داشته باشند. در اوّلین قدم، خانه  اى نسبتاً وسیع را که در «درب السباع» دارم، در اختیارتان می گذارم و خدا را بر این حال گواه گرفتم و از تو می خواهم که این هدیه را بپذیرى و با عدم قبول آن، شرمسارم ننمایى!

سیده نفیسه گفت: می پذیرم؛ ولى با این مردم که به سویم هجوم میآورند و هرکدام خواسته اى دارند، چه کنم؟ حاکم گفت: ضمانت این کار نیز به عهده من است، امر می کنم در هر هفته، بیش از دوبار با شما ملاقات ننمایند.

جویبار حکمت و صفا

یادآور میشود برخى دیگر از بانوان علوى چون: امّ  کلثوم دختر امام صادق علیه السلام و آمنه وسطى دختر امام کاظم علیه السلام که در مصر به سر می بردند، با سیده نفیسه رفت و آمد داشتند؛ در اقامتگاه جدید نیز این ارتباط استمرار یافت. و اهالى آن سرزمین و توابع، روزهاى یکشنبه و چهارشنبه براى ملاقات با سیده نفیسه میآمدند و از مقام معنوى او تبرّک می جستند. سیده نفیسه با مستمندان و فقیران همدردى می نمود و بر زخم  هاى محرومان مرهم می نهاد. اگر نیازمندى به خانه  اش میرفت، ناامیدش نمی کرد و به قول مرحوم حاج شیخ عباس قمى در کتاب منتهى الآمال «به زمین گیران، افراد مریض و درماندگان احسان می نمود.» احمد ابوکف نوشته است:

در یکى از روزها شخصى مبالغ قابل توجهى برایش فرستاد، او تمام اموال اهدایى مذکور را در کیسه  اى ریخت و بین فقیران و یتیمان تقسیم کرد و درهمى از آن را براى خویش نگه نداشت. زنى که در حضورش بود، گفت: بهتر بود مقدارى از آن را نگهدارى می کردى تا از آن افطارى تهیه کنیم. سیده نفیسه گفت: من با دست خود مقدارى پشم رشته  ام، آنها را ببرید و در بازار بفروشید و از بهایش افطارى تهیه کنید.

زمانى براى سیده نفیسه موقعیتى پیش آمد که احساس کرد عفو و اغماض در آن، مورد ندارد و سکوت، در حکم امضاء و تأیید ستم است؛ زیرا حاکمى از شدت جور و جفا، مردم مصر را به ستوه آورده و اهالى به محضر سیده نفیسه آمدند و از ظلم او شکایت کردند. سیده نفیسه نام ه اى نگاشت و روش مذموم آن حاکم را مورد انتقاد قرار داد؛ او خود در مسیرى که حاکم از آن عبور می نمود، توقف کرد و با مشاهده او، رقعه  اى را که نوشته بود، به وى داد. حاکم آن را مطالعه کرد و متوجه شد سیده نفیسه روش ستمگرانه او را نکوهش نموده است و چون مقام معنوى این بانو نزدش مشخص بود و احترام او را لازم می دانست، از آن زمان تصمیم گرفت از ستم به افراد جامعه اجتناب نماید.

میهمان عرشیان

سیده نفیسه براى اینکه انس زیادى با حیات برزخى داشته باشد و توشه سراى جاوید را غنیتر نماید، در خانه اى که سکونت داشت، قبرى حفر نموده و بسیار در آن نماز خواند و به نقلى هزار و نهصد بار قرآن را در این جایگاه ختم نمود. از آنجا که این بانو از لذت هاى دنیوى کناره گرفت و به اندک غذایى قناعت کرد، ضمن آنکه هر روز بر نیروى ایمان و صلابت معنوى او افزوده می گشت، به موازات این اعتلاى روحانى، بدنش نحیف و تکیده میشد. روز اوّل رجب سال ۲۰۸ ه .ق. پاییز زندگى فرا رسید. برادرزاده  اش، زینب می گوید:

عمه ام، سیده نفیسه، رنجور شد و در اوّلین روز از ماه رجب در بستر بیمارى قرار گرفت. لحظه به لحظه حالش رو به وخامت می نهاد؛ اما با این وجود، نه از عبادت شبانه دست کشید و نه روزه دارى خود را ترک نمود، تا آنکه در شب جمعه، مصادف با اوّل ماه رمضان سال ۲۰۸ ه .ق. بیماریش شدت یافت. روز بعد در حالى که صائم بود، برایش طبیبى آوردند. وى که از حکیمان حاذق و مشهور مصر بود، پس از بررسی هاى لازم و دریافت شرح حال بیمار، گفت: مریض باید براى به دست آوردن سلامتى و کسب بهبودى، روزه خویش را افطار کند؛ چرا که ضعفى مفرط در مزاجش نفوذ کرده و جانش را تهدید می کند. وقتى سیده نفیسه اظهارات طبیب را شنید، خاطرنشان ساخت:

«شگفتا! سى سال است که از خداوند می خواهم با حالت روزه از این دنیاى فانى به سراى باقى بروم.»

برادرزاده  اش ادامه می دهد:

عمّه  ام تا دهه دوم ماه رمضان المبارک سال ۲۰۸ ه .ق. در همین حال بماند و چون حال احتضار به وى دست داد، قرآن را گشود تا آیاتى را تلاوت نماید. پس سوره انعام آمد. همین طور آیات آن را تلاوت می نمود، وقتى به آیه «کَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَه»۱ رسید، روحش به جنان قدس پرواز کرد.

در منابعى چون: «دُرَرُ الاصداف» آمده است: چون به آیه ۱۲۷ از سوره انعام رسید «لَهُم دار السلام عند ربّهم و هو ولیّهم بما کانوا یعملون»، از حال رفت. زینب (برادرزاده اش) میگوید: «من او را در آغوش گرفتم و در این حال شهادتین بر زبان جارى نمود و روحش از بدنش مفارقت کرد.»

اسحاق مؤتمن که در ایام کسالت همسرش در مدینه به سر میبرد، توسط نامه از بیمارى وى مطلع گردید؛ اما روزى به مصر رسید که سیده نفیسه رحلت کرده بود و اطرافیان در تدارک مقدمات کفن و دفن بودند. اسحاق که با مشاهده این وضع بسیار متأثّر و سوگوار گردیده بود، خطاب به جماعت حاضر گفت: می خواهم پیکر همسرم را به مدینه النبى انتقال دهم و در جوار مرقد مقدّس اجدادش به خاک سپارم.

مردم مصر که به دلیل وفات این بانو، در موجى از حزن و ماتم به سر میبردند، با شنیدن این خبر بر تأثّرشان افزوده شد؛ زیرا امیدوار بودند حال که از حیات دنیوى این زن نیکو سرشت محروم شده اند، حدّاقل به مزارش پناه ببرند و حاجات خویش را از وى بخواهند. و چون اصرار اسحاق را در این خصوص مشاهده کردند، نزد امیر وقت مصر رفتند و از او خواستند ترتیبى اتّخاذ نماید که وى از انتقال پیکر سیده نفیسه به مدینه، منصرف شود. واسطه قرار دادن حاکم براى رفع این مشکل نیز مؤثّر واقع نشد، پس مردم اموال فراوانى فراهم کردند و به قدر بار شترى که اسحاق با آن از مدینه به مصر آمده بود، به وى دادند و از او خواستند، اجازه دهد بانو نفیسه در مصر دفن گردد؛ اما او از پذیرش درخواست مردم امتناع نمود. اهالى مشتاق، آن شب را با اندوهى مضاعف سپرى کردند، چون صبح روز بعد فرا رسید و نزد فرزند امام صادق علیه السلام آمدند، مشاهده کردند از تصمیم روز گذشته برگشته و با نظر مردم موافق گردیده است. مردم با شگفتى دلیل آن را جویا شدند، او پاسخ داد:

شب گذشته در رؤیایى راستین جدّم رسول اکرم صلی الله  علیه  و آله  وسلم را دیدم که خطاب به من فرمود: «رُدَّ عَلَیْهِمْ أمْوالَهُمْ وَ ادْفَنْها عِنْدَهُمْ؛ اموالشان را به آنان باز گردان و پیکر نفیسه را نزدشان دفن کن.»

و در نقل دیگر، پیامبر صلی الله  علیه  و آله  وسلم به اسحاق مؤتمن توصیه نموده است: «با اهل مصر بر سر محلّ دفن سیده نفیسه معارضه مکن، همانا به برکت او بر آنان رحمت نازل میشود.»

بدین صورت مقدّر گردید پیکر آن خاتون پرهیزگار در خانه  اش واقع در «درب السّباع» دفن گردد. روز خاک سپارى این بانوى گرامى واقعاً از ایام شگفت در تاریخ مصر بود؛ زیرا مردم مسلمان از اطراف و اکناف با ازدحام عجیبى آمدند تا در تشییع جنازه او حضور یابند.

بارگاه درخشان

به گفته مورّخان و نویسندگان مصرى: مرقد و مسجد مجاور مزار این بانو در مصر، چون مرواریدى بر تارک این سرزمین می درخشد. هر وقت مردم دچار مشکلى می شوند و سینه  اى تنگ مییابند، به سوى آرامگاهش می روند و در فضاى معنوى آن تنفس می نمایند و بدین گونه آرامش خویش را به دست میآورند.

اینکه مصریان براى مزار این بانو قبر، گنبد، روضه و رواق در نظر گرفته  اند، از نفوذ معنوى و اشتهار وى حکایت دارد. اصولاً مردم این سامان، به این جایگاه مبارک اعتقاد خاصّى دارند و همواره آن مزار شریف پناهگاهى براى درماندگان است. به گفته صالح الوردانى: مقبره سیده نفیسه به همگان این حقیقت را اعلام میدارد که تشیّع در مصر هنوز ریشه  هاى تنومند و عمیقى دارد و تبلیغات مسموم وهابیان و روشنفکران غرب زده، نتوانسته آن را کمرنگ کند.

در شب سالگرد تولّد این بانو، ازدحام جمعیت در روضه  اش چنان زیاد است که امکان ورود حتّى به صحن مسجدى که در مجاور مرقدش قرار دارد، بسیار دشوار است. شیعیان در کنار اهل تسنّن تا پاسى از شبه با مولودیه خوانى، نسبت به مقام این بانو و اجدادش ابراز محبت می نمایند.

نخستین کسى که بر قبر سیده نفیسه بارگاه بنا کرد، عبیداللّه بن السّرمى بن الحکم، والى مصر بود. با روى کار آمدن «فاطمیان»، این بنا که رو به ویرانى بود، به طور اساسى مورد بازسازى و مرمّت قرار گرفت. قبّه اى که بر فراز ضریح قرار دارد و به هنرها و نقوش اسلامى آراسته است، از بناهاى خلیفه الحافظ الدین اللّه عبدالمجید علوى است. وى محراب پرشکوهى نیز ترتیب داد که میتوان در آن گنجینه  هایى از خطوط کوفى را ملاحظه کرد. کار احداث قبّه و محراب در سال ۵۳۲ ه .ق. خاتمه یافت. ناصر بن محمد قلاوون (معروف ترین فرمانروا از سلسله ممالیک) در سال ۷۱۴ ه .ق. زیارتگاه کنونى سیده نفیسه را ساخت و دستور داد در جوار آن مسجدى بسازند که اکنون به «جامع سیده نفیسه» معروف است. تجدید بناى حرم سیده نفیسه تا دهه  هاى اخیر ادامه یافت و در اعصار گوناگون، ضمن مرمّت، بازسازى و توسعه بناها، ضمائمى براى این بنا در نظر گرفته شده است.

در کتابهاى تراجم و شرح حال، براى این بانو زیارت نامه  هایى را ذکر کرده  اند. شبلنجى در کتاب «الدَّره النفیسه فى ترجمه السیده نفیسه» نمونه  هایى از این زیارات را آورده است.

بازماندگان

مورّخان و نسب شناسان گفته اند: حاصل ازدواج اسحاق با سیده نفیسه، دو فرزند به نام هاى قاسم و امّ  کلثوم است. برخى رجال شناسان خاطر نشان نموده  اند: حسین از فرزندان اسحاق بوده که به حَرّان مهاجرت کرده است و نخستین فرد از دودمان او به حَلَب رفت و پس از ازدواج با دختر یکى از رجال این دیار، موفق گردید زمانى که مذهب تشیّع در حلب حکمفرما بود، به نشر مذهب شیعه در این سرزمین مبادرت ورزد. از نسل وى دانشمندانى برخاستند.(۲)

غلامرضا گلی زواره

پی نوشت ها:

  1. انعام / ۱۲٫
  2. این مقاله، خلاصه کتاب «بانوى باکرامت» است که در شرح حال سیده نفیسه توسط نگارنده (انتشارات حسنین، قم، ۱۳۸۲ش.) تدوین یافته است.

منبع :کوثر : پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

سیده نفسیه (س)

خاندان و خانواده
از جمله همسران دومین فروغ امامت حضرت امام حسن مجتبى(علیه السلام) ام بشیر دختر ابی مسعود می باشد که در برخى منابع نامش را فاطمه نوشته اند، امام دوم از این بانو صاحب سه فرزند به نام هاى زید، امّ الحسن و امّ الحسین گردید. زید بزرگترین فرزند امام مجتبى است و ابونصر بخارى حتى وى را به لحاظ سن از حسن مثنى بزرگتر دانسته است.
زید که از مادرى خزرجى دیده به جهان گشود سیدى جلیل القدر، شکوهمند و بخشنده بود که خیر او به همه می رسید و مردمانى از روستاها و شهرهاى دور و نزدیک براى جلب سخاوت و کرامت او به سوى مدینه رهسپار می گردیدند، در سروده اى او را چنین ثنا گفته اند: نواده محمد مصطفى چون به سرزمینى در آید خشکى آن را برطرف می نماید و آن را به منطقه اى سبز و خرّم تبدیل می کند، زید بهار مردم است و در هر تابستان گرم و خشکى وقتى گیاهان شکوفه نمایند و خوشه ها برآیند تمامى خوبی ها را به دوش می گیرد، گویا چراغى است در شبى تاریک و قیرگون.(۱)
رجال شناسان در آثار خود یادآور شده اند زید فرزند امام حسن (علیه السلام) در حالى که بر اسبى سوار بود در بازار معروف مدینه می ایستاد و مردم در برابرش ازدحام می کردند. و از سیماى پرجاذبه اش متحیّر می شدند و می گفتند: چقدر به رسول اکرم(ص) شباهت دارد. شیخ مفید می گوید: طبع بلند، احسان و نیکى به مردم از صفات بارز زید بود. زید تولیت موقوفات حضرت نبی اکرم(ص) را عهده دار بود و در زمان خود ریاست طایفه اى از بنی حسن را بر عهده داشت، خویشاوندان او را به فضیلت و پارسایى می شناختند.(۲) زید با وجود مقامات و کمالاتى که داشت، مطیع امامان عصر خود بود و پیروى از ستارگان درخشان را وظیفه خویش می دانست.(۳)
زید، لُبابه دختر عبیداللّه بن عباس را به همسرى خویش برگزید، این بانو نخست به ازدواج حضرت ابوالفضل درآمد و با شهادت آن حضرت به مدینه آمد و در این شهر همراه ام البنین به سوگوارى پرداخت. محصول این پیوند پاک پسرى است به نام حسن که نسل زید از طریق او تداوم می یابد. زید دست این فرزند را می گرفت و وى را به بارگاه جدّ خویش حضرت رسول (ص) می آورد و عرض می کرد: اى رسول خدا این پسر حسن فرزند من است، و از او رضایت دارم، در یکى از شب ها طى رؤیایى راستین حضرت محمد(ص) را مشاهده کرد که خطاب به وى می فرمود: اى زید به دلیل رضایت تو از حسن، من از وى خشنودم و خداوند متعال نیز از او راضى است.
مورخین نوشته اند زید همراه عمویش به کربلا رفته و همراه اسیران به سوى شام روانه شده و از آن پس به مدینه بازگشت. حسن در بیت پدر به شکوفایى رسید و در پرتو پروش هاى پدرى جلیل القدر و مادرى با ایمان دوران کودکى و نوجوانى را پشت سرنهاد، حسن اَنور را شیخ بنی هاشم معرفى کرده اند، شرح حال نگاران او را عابد مورد اعتماد و بزرگى از اهل بیت و مستجاب الدعوه معرفى کرده اند، او با پیروى از اجداد پاک خود، بسیار قرآن کریم را تلاوت می کرد و به کثرت عبادت، شب زنده دارى، روزه دارى همراه با زهد و پارسایى مشهور بود، باب دانش، بیان، ذوق و ادبیات را بر روى خود گشود و به دلیل همین مقامات معنوى و علمى لقب هایى چون انور،عالم،عابد،فاضل،شریف،مِنْ کُبّارِ آل البیت برایش ذکر نموده اند. حسن النور در روایات از افراد مورد وثوق می باشد و از پدرش زید و عمویش عبداللّه بن حسن و جمعى دیگر از راویان مورد اعتماد حدیث نقل می کرد. او سخاوت و کرم را از پدرش به ارث برد و مردمان زیادى را مورد اکرام خویش قرار می داد. از حسن انور کراماتى نیز نقل شده است.(۴)
حسن انور در رعایت امور شرعى و مراعات مسایل دینى اصرار داشت و می کوشید در جامعه، مردم موازین مذهبى را به درستى رعایت کنند. وقتى در حجاز مسؤولیت اجتماعى سیاسى را عهده دار بود، اگر مشاهده می کرد کسى خلاف شرعى مرتکب می شد او را به شدت مورد توبیخ و ملامت قرار می داد، در هنگام امارت مدینه در امور حکومت احتیاط بسیار می نمودو بر این که مردم حدود الهى را مورد توجه قرار دهند و گرد محرمات نگردند مُصِر بود، از مدح و چاپلوسى افراد بخصوص توصیف هاى اغراق گونه شاعران نفرت داشت و به آنان تأکید می نمود به جاى این امور حُرمت دستورات قرآنى و سنت نبی اکرم را پاس بدارید و مردم رابه سوى خصال نیکو تشویق کنید. و اهل بیت پیامبر (ص) را مدح نمائید.(۵)
حسن بن زید از جنایات منصور خلیفه عباسى بسیار متنفر و منزجر بود. یک بار وقتى ابراهیم فرزند عبداللّه بن حسن در بصره همراه عدّه زیادى از اولاد انصار و مهاجرین و فرزندان ابوطالب به دلیل مخالفت با عباسیان و مبارزه با منصور دوانیقى کشته شدند حسن انور از این ماجرا بسیار متأسف گردید و چون سرابراهیم را در طشتى نهادند و در برابر خلیفه عباسى قرار دادند، حسن که در آنجا حضور داشت با مشاهده این وضع اسف بار دگرگون گردید، رخسارش به زردى گرائید و خطاب به منصور گفت: در حالى او را به شهادت رسانیدى که بسیار روزه دار و شب زنده دار بود و مایل نبودم چنین جنایات بزرگى را مرتکب شوى، یکى از چاپلوسان دربارى گفت: اى حسن، گویا کشتن ابراهیم را براى خلیفه عیب می دانى، فرزند زید پاسخ داد: آیا توقع داشتى حقیقت را انکار کنم و پس از این که آن انسان به خون خفته، خداوند را ملاقات کرد بر وى دروغ گویم، ناگفته نماند حسن بن زید در برخورد با عباسیان راه تقیه را پیش گرفت و با پذیرش امارت مدینه کوشید از اولاد امام حسن حمایت کند و تلاش نماید فرزندان على(علیه السلام) کمتر مورد فشار و اذیّت قرار گیرند و نام خاندان عصمت و طهارت با نقشه ها و تبلیغات عباسیان کم رنگ نگردد. همچنین با گماشتن افرادى در دستگاه عباسیان نفوذ لازم و کافى داشته باشد و مبارزان حسنى را از کم و کیف، موقعیّت و میزان قدرت دولت وقت باخبر کند کما این که منصور به این موضوع پی برد و اعتمادش نسبت به حسن انور کاهش یافت و وى را مورد غضب خود قرار داد و از فرمانروایى مدینه برکنار کرد و تا زمان هلاکت این خلیفه خون آشام و سفّاک وى در حبس و مشقت بسر برد.(۶)
او در جهت مطالبه حقوق علویان اهتمام وافرى داشت و از این حیث هرگاه فرصتى بدست می آورد قواى خود را براى تضعیف قدرت عباسیان بکار می گرفت. حسن بن زید که روزگار را با فراز و نشیب فراوانى سپرى نمود و در پایان زندگى دنیوى هنگام برگزارى حج، دنیاى فانى را وداع گفت، او در این هنگام (سال ۱۶۸ هجرى) هشتاد سال داشت.(۷)
نوید پر امید
یازدهم سال ۱۴۵ هجرى بود و جامعه اسلامى خودش را براى بزرگداشت سالروز ولادت حضرت ختمى مرتبت مهیا می ساخت، فرا رسیدن چنین ایّام فرخنده اى براى علویان و سادات و منسوبین به رسول اکرم(ص) نشاطى مضاعف داشت. حسن انور همچون دیگر افراد از خاندان نبوى براى گرامى داشتن چنین روز مبارکى لحظه شمارى می کرد، امّا گویا در خانه خودش هم خبرهایى بود که آگاهى از آن توأم با شعف و شادمانى بود. رفت و آمد زنان خویشاوندان و همسایه ها در خانه حسن انور بیانگر واقعه اى مسرّت بخش است، آرى همسرش که در حال وضع حمل بود که دردها و ضعف هاى خویش را با ذکر و دعا کاهش می داد، ناگهان پس از لحظاتى طفلش دیده به جان گشود، سیماى این نورسته چون ماه شب چهارده می درخشید، اشک شوق بر گونه هایش دوید و با عواطف مادرى به نوزاد خویش می نگریست. اهل خانه و اطرافیان حسن انور را از تولّد این کودک با خبر ساختند و افزودند فرزندى بر اولادت افزوده شد، امّا این یکى دختر است، مبارک باشد. موجى از نشاط قلب و ذهن این سید هاشمى را فرا گرفت، فرمایش جدش رسول خدا(ص) در گوش او طنین انداز گردید که فرموده اند «خیر اولادکم البنات»(۸)زنان بنی هاشم فریاد می زدند و شادى می نمودند، فرزند زید به سوى اتاقى که مادر و کودک بودند رفت، حاضران با ورودش به رسول اکرم(ص) و آل او صلوات فرستادند و براى عرض تبریک بر یکدیگر پیشى گرفتند، نان و خرما بود که دست به دست، بین میهمانان توزیع می گردید، فقیران و درماندگان نیز بی نصیب نبودند، آشنایان و بستگان گروه گروه به سوى منزل حسن انور حرکت می کردند تا ضمن تهنیت گویى از خوان نعمت حسن انور برخوردار شوند.
کودک را در قنداقه سفیدى پیچیدند و در دامن پدرش نهادند، او نوزاد را در آغوش کشید و درگوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و با اجراى این سنّت نبوى رفتار فرزند خویش را تقدیس کرد و ذهن و روانش را با نغمه توحید و سرودى آسمانى و عرشى آشنا ساخت. در هفتمین روز ولادتش طى مراسمى نام نفیسه براى این دختر تعیین گردید که هم هویت او را روشن کند و هم یادآور خصال نیک او باشد از قرائن برمی آمد که مولود مزبور آینده اى درخشان خواهد داشت و چون گوهر نفیسى در صدف عفاف به انسان ها درس درستى و راستى و بهتر زیستن را آموزش خواهد داد، در سیمایش اطرافیان کرامت و خصلتى ویژه مشاهده می کردند و آینده اى امید بخش و توأم با عزت را در چهره اش می کاویدند به راستى این طفل چقدر خوش قدم و مبارک بود که پس از طى دوران رشد و شکوفایى به درجات و مراتبى از فضل و فضیلت رسید که پس از قرون و اعصار متمادى نام و یادش در اذهان باقى مانده و نیز به واسطه وجود او، از پدر و جدش(زید) یاد می گردد و در میان نه فرزند که حسن انور داشت، این دختر با کسب معارف و پیمودن طریق حقیقت نامى جاویدان و شهرتى فراگیر بدست می آورد و نه تنها براى خانواده اش بلکه براى سادات حسنى و شیعیان عزّت و افتخار آفرید. گویى خداوند تبارک و تعالى گلى معطر را به این خاندان تقدیم کرده بود تا از شمیم روح بخش آن کثیرى از مردمان بهره مند گردند.
دوران صباوت
نفیسه از همان ماههاى نخستین ولادت، با نوازش هاى سرشار از عطوفت والدین مأنوس گردید، بتدریج رشد نمود و با اطرافیان ارتباط برقرار کرد، این کودک توانست از مادرى پاک سرشت سرمشق بگیرد و از رفتار وى تأثیر پذیرفته و با پرورش هاى اخلاقى چنان شکوفا شود که دوران با برکت زندگى را با شرافت، سلامت نفس، پرهیزگارى و کردارى شایسته بگذراند، مادر، حسن سلوک، وظیفه شناسى، مهربانى، فداکارى و دلسوزى را به نفیسه آموخت و بذر عفت و تقوا و اخلاص را در اعماق وجودش کاشت، این گوهر گرانبها در کلاس درس مادر یاد گرفت که چگونه در برابر سختی ها مقاومت کند، شکیبایى ورزد، از ناملایمات هراس به دل راه ندهد و با جرأت و شهامت از مظلومان و محرومان دفاع کند و رفتار ستمگران را نکوهش کند. نفوذ سازنده و رشد دهنده پدر را نیز نباید در تربیت این دختر کم اهمّیت تلقى کرد.گویا نفیسه با لبخندهاى کودکانه به این واقعیت صحه می نهاد که می تواند بر رفتارهاى خوب پدر تکیه کند زیرا او خیلى پر حرارت، رئوف و پرشور بود و نسبت به دخترش عطوفت ویژه اى بروز می داد.
نفیسه این سعادت را بدست آورد که در بوستان عترت رشد یابد و محیط تربیتى او حرم امن الهى گردید گویى شرایط گوناگون با یکدیگر متحد شده بودند تا این کودک سعادت دنیا و آخرت را نصیب خود بنماید و در پرتو معارف قرآنى و فرهنگ اهل بیت خود را در چشمه فضایل و مکارم شستشو دهد و با کسب کمالاتى ملکوتى به عنوان اُسوه اى براى بانوان، معرفّى شود.
سازندگی هاى اخلاقى موجب گردید که نفیسه در دوران کودکى مزه ایمان را با ذائقه روح و روان خویش بچشد، او دوران کودکى و نوجوانى را در مکّه و مدینه گذرانید، خانه اى که در آن اقامت داشت در غرب مدینه و درست مقابل خانه حضرت امام صادق (علیه السلام) قرار گرفته بود، در ایامى که نفیسه بهار نوجوانى را سپرى می کرد هفتمین فروغ امامت حضرت امام کاظم(علیه السلام) در این شهر به تلاش هاى برجسته علمى و فرهنگى و نیز تربیت شاگردانى برجسته مشغول بود اما نفیسه همچون گروه دیگرى از سادات، علویان و شیعیان از یک ماجراى تلخ و مرارت آور رنج می برد زیرا در پرتو افشاگری هاى حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) متوجّه گردید اختناق و فشار سیاسى زمامداران خودکامه و مستبد پیروان خاندان عصمت و طهارت (علیه السلام) را در تنگناهاىسختى قرار داده است به موازات این رنجیدگى خاطر، وقوع برخى حوادث، این دختر نوجوان را نسبت به آینده امیدوار می ساخت و آن قیام هاى شورانگیز گروهى از علویان بود که پرده از چهره کریه ستمگران و غاصبان حکومت برمی افکند.(۹)
پیوندى پربار
هنگامى که نفیسه پانزده بهار را پشت سرنهاد و به موازات رشد جسمى از تربیت هاى معنوى برخوردار گردید در بین علویان و بنی هاشم و عدّه زیادى از عاشقان خاندان عترت به عنوان دخترى متدیّن، باوقار،عفیف و پاک نهاد شهرت یافت. از این جهت بسیارى از جوانان نکونام مدینه مهیاى آن بودند تا او را به عنوان همسر آینده خویش انتخاب کنند اما پدرش درباره این که نفیسه با چه کسى ازدواج کند دقت زیادى داشت و مایل نبود دخترش را که در سنین نوجوانى در فضیلت و تقوا به موفقیّت هایى دست یافته است به هر خواستگارى بدهد. در این هنگام، اسحاق مؤتمن فرزند برومند امام صادق(علیه السلام)، از حسن انور خواست تا اجازه دهد او با این دختر ازدواج کند، فرزند زید در مقابل این خواستگارى مهر سکوت بر لب زد و جواب مثبتى نداد اسحاق وقتى موافقت پدر را دریافت نکرد از منزل حسن به روضه جدش پیامبر اکرم(ص) رفت و خطاب به آن رحمت عالمیان عرض کرد: یا رسول اللّه من دختر حسن را به دلیل تدیّن، پاکدامنى و شرافت خانوادگى به عنوان همسر آینده خویش می خواستم که پدرش تقاضایم را بدون پاسخ گذاشت، بسیار امیدوار بود که پیامبر زمینه هاى این پیوند پاک را با آن نفوذ معنوى و قدوسى خویش فراهم سازد، آن روز به پایان رسید و چون حسن انور بربستر خویش آرام گرفت و خواب چشمانش را در ربود خاتم رسولان را در رؤیایى راستین مشاهده کرد که خطاب به وى فرمود: اى حسن، نفیسه را به اسحاق تزویج کن، فرزند زید روز بعد بدون درنگ با این ازدواج موافقت کرد و در ماه رجب سال ۱۶۱ هجرى زندگى مشترک آن دو آغاز گردید.(۱۰) بدین گونه دو انسان نیکو سرشت همدیگر را کشف کردند و روح هاى تشنه آنان از سرچشمه زلال یکدیگر سیراب گردید. با این پیوند نور امام حسن (علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) بهم رسید زیرا جدّ نفیسه امام دوم و جدّ اسحاق امام سوم بود.
هر دو بحرى آشنا آموخته                                        هر دو جان بى دوختن بر دوخته
نفیسه و اسحاق قره العین هم بودند زیرا هر کدامشان با معیارهاى ارزشى مجذوب هم گردیدند و در ایمان و پرهیزگارى و خلق و خوى با یکدیگر سنخیت داشتند و چنین ویژگى نه تنها آن دو را در حوادث و مصائب بیمه نمود بلکه همواره بر استحکام عاطفى و فکریشان افزود، اتکال به خداوند و امیدوارى به لطف پروردگار این ارمغان را در آن دو زوج پدید آورد که به کشف استعدادها و توانایی هاى خود نایل گردند و در مسیر زندگى آن چنان سربلند گردند که خانواده هاى دیگر از برکت وجود این دو نفر بهره هاى معنوى و عرفانى ببرند. گویا آن دو گوهر هاشمى چشمه اى از معارف و فضایل را جارى ساختند که تشنگان فضایل و مکارم جرعه هاى جاویدى از جویبارهاى آن نوشیدند.
همسرى محدّث و وارسته
اسحاق هفتمین پسر امام صادق(علیه السلام) می باشد و مادرش حمیده مُصفّات نام دارد. وى فرزند صاعد از اهالى اندلس می باشد که در عصر امامت حضرت باقر(علیه السلام) از آن نواحى به عنوان کنیز به مدینه انتقال داده شد. این دختر بربرى در بیت امام صادق (علیه السلام) شخصیتى شریف داشت و پیشواى ششم شایستگی هاى ذاتى و کمالات اکتسابى او را تکریم می نمود، امام صادق(علیه السلام) در وصف وى فرموده است: حمیده همچون گوهرى از پلیدی ها پاک بود و فرشتگان همواره از این بانو مراقبت می نمودند تا به من رسید و این به دلیل کرامتى است که خداوند در خصوص من و امام پس از من نمود به همین جهت حمیده را مصفاه(داراى سرشتى پاک) نامیده اند. حمیده در معارف و فضایل به درجه اى رسید که ششمین فروغ امامت به بانوان توصیه می فرمود در احکام شرعى و امور علمى به وى مراجعه کنند.(۱۱)
آرى اسحاق فرزند فرزانه چنین بانویى بود که منابع تاریخى او را به عنوان انسانى پرهیزگار و فاضل معرّفى کرده اند و از وى به عنوان فردى مورد وثوق، حدیث نقل کرده اند. چنانچه وقتى ابن کاسب روایتى نقل می نمود می گفت: مراثقه رضى اسحاق فرزند جعفر روایت نمود. اسحاق، امامت برادر خود را مورد تأیید قرار داد و از پدر خود براى مقام امامت حضرت کاظم(علیه السلام) روایت ذکر کرد، او را شبیه ترین مردم عصرش به رسول خدا(ص) دانسته اند.(۱۲)
مقریزى (مورخ مصرى) می نویسد: اسحاق اهل صلاح، خیر، فضل و فردى متدیّن به شمار می رود و طوایف رقى در مصر و بنوزهره در شهر حلب از نسل اویند.(۱۳) ابن حجر عسقلانى نوشته است: اسحاق از کثیربن عبداللّه، عمروبن عوف، عبداللّه بن جعفر نخدومى و غیره، روایت نقل می کرد و ابراهیم من منزر، یعقوب بن حمید، یعقوب بن محمد الزهرى از وى حدیث ذکر کرده اند.(۱۴) اسحاق این روایت را در تأیید مقام با عظمت حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) آورده است: یعقوب فرزند جعفر روایت می کند که حدیث کرد مرا اسحاق بن جعفر الصادق که او گفت: روزى نزد پدر بزرگوار بودم که على بن عمر بن على بن على از آن حضرت پرسید: جانم فدایتان باد، به که پناه بریم و مردم پس از شما به چه کسى مراجعه کنند. امام صادق(علیه السلام) فرمود: به صاحب این دو جامه زرد که بر تو هویدا خواهد گردید، لحظاتى گذشت که امام موسى بن جعفر بر ما وارد گردید در حالى که کودک بودند و دو جامه زرد بر تن داشت. همچنین اسحاق از جمله شهود وصیتى است که امام موسی بن جعفر(علیه السلام) درباره امامت فرزندش حضرت رضا(علیه السلام) از او استشهاد کرده است رجال شناسان از صداقت و درستى اسحاق سخن گفته اند، این مرد پارسا و محدث، آداب، سنن، فضایل و مناقب وافرى از پدرش فرا گرفت. و در بین سادات، علویان، شیعیان، اصحاب پدر و مادر و نیز راویان حدیث، علماء و معاریف، مقام ارجمند و منزلتى والا به خود اختصاص داد. کنیه اسحاق ابومحمد می باشد و به دلیل شهرت در امانت دارى او را مؤتمن گفته اند و محل تولدش را عُریض (ناحیه اى در مدینه) نوشته اند.(۱۵)
وصف وارستگى
نفیسه در اعماق ضمیر خود گرایشى عارى از هرگونه آلایش به سوى حقیقتى مقدّس داشت که این ویژگى سرچشمه تلاش و تکاپویش به جانب کمال بود، بدین گونه در مسیر عبودیت گام برداشت و کوشید از هر عاملى که دلش را از یاد خدا غافل و از درگاه ربوبیت منصرف می کند اعراض نماید و چون تعلقات فناپذیر را ترک گفت رفته رفته حُب الهى در کانون دلش شعله ور گردید و از این رهگذر تمامى آثار خودخواهى و لذّات غافل کننده را از خود بپیراست. در مدینه طیّبه به حال عبادت و زهد بالید، روزها را صائم بود و شب ها را به نماز، ذکر و دعا سپرى می ساخت، از حرم رسول خدا(ص) جدایى نمی گرفت، سی مرتبه اقامه حج نمود که بیشتر آن به حالت پیاده برگزار گشت، در حال انجام این فریضه عبادى و سیاسى سخت می گریست و به پرده کعبه می آویخت و عرض می کرد: الهى و سیّدى و مولاى متّعنى و فرّحنى برضاک عنّى فلا سبب لى تسبب به یحجبک عنّى؛ اى خدا و آقایم و اى مولایم با رضا و خشنودى از من، مرا شادمان و بهره مند بنما چون وسیله اى ندارم که بدان متوسّل شوم تا غضب تو را از من دور کند.(۱۶)
زینب دختر یحیى متّوج ـ برادرزاده این بانو ـ می گوید سال هاى متوالى در خدمت عمه ام نفیسه بودم، در این ایام ندیدم شب ها آرام گیرد و روزها از غذاها تناول کند، به او گفتم آیا به جان خودت ارفاق نمی کنى؟ جواب داد: چگونه چنین عمل نمایم در حالى که در برابرم گذرگاههاى سخت و خطرناکى است که جز رستگاران کسى نمی تواند به سلامت از آنها عبور نماید و در حالى که قرآن را تلاوت می نمود و جویبار اشک از چشمانش برگونه هایش جارى بود.(۱۷)
احمد ابوکف مصرى خاطرنشان می نماید: نفیسه نفحه اى از نفحات روحانى اهل بیت بود که در خلال زندگى با تهجد و تعبّد و خصالى چون ورع و تقوا به درجه اى از دانش و معارف به همراه فصاحت رسید که دانشمندان و عارفان به محضرش می شتافتند تا از چشمه دانش و اندیشه اش بهره گیرند. گویى علم و تقوا را با هم جمع کرده بود(۱۸)، دمیرى گفته است سیده نفیسه نزد کسى درس نخوانده و استادى ندیده بود اما احادیث بسیارى شنیده و از اهل خیر و صلاح به شمار می آمد. در اواخر عمر چون از خواندن نماز با سوره هاى طولانى در حال قیام ناتوان گردیده بود، نشسته نماز اقامه می نمود. از شدت روزه دارى بدنش به تحلیل رفته بود.(۱۹)
نفیسه خاتون در زمره بانوان وارسته اى است که در تاریخ اسلام به تلاوت و ختم قرآن شهرت دارد، چون از سلاله خاندان طهارت بوده و در حدیث و تفسیرمهارت داشته، این کتاب آسمانى را از روى بصیرت می خوانده و آیات قرآن بر جان پاک و دل مهذبش می نشسته است و در حال تلاوت این نور ملکوتى جذبات شوق و عشق الهى او را فرا می گرفته است و با رسیدن به حالات معنوى کراماتى از خود بروز داده که اعیان و اعلام عصر خویش را متحیّر ساخته است.(۲۰) برخى گفته اند قریب به دوهزار بار قرآن را ختم کرده است.(۲۱)
شرح حال نگاران لقب هایى چون نفیسه الدارین، نفیسه الطاهره، نفیس العباده را برایش ذکر نموده اند. استاد توفیق ابوعلم او را سیده اى شریف، اهل تقوا،نقى، عفیف زاهد، ساجد و محدثه معرفى کرده و افزوده است از این جهت وى را نفیسه العلم گفته اند که در استنباط انواع دانش هاى عصر خود و نیز کشف پیچیدگی هایى از معارف و رسیدگى به مشکلات دانشوران توانا بود.
ابن عماد از قول ابن اهدل نوشته است: سیده نفیسه از زنان پارسا زاهد و عابد بود و سلسله نسب و پیوستگى وى به خاندان عترت و نیز توانایى در دانش حدیث، مقام و موقعیّت فوق العاده اش را در عصر خویش ثابت می کند و این واقعیت مؤید آن است که این بانو تا چه اندازه مورد توجّه جامعه اسلامى اعم از خواص و عوام بوده است. ابونصر بخارى در وصف وى متذکر می گردد: بارگاهش در مصر زیارتگاه مردم است و مصریان مقامش را تکریم می کنند و حتى براى اثبات ادعاى خویش به وى سوگند یاد می کنند. شیخ محمد ضبّان ـ دانشور، مورّخ و شرح حال نگار معروف مصرى ـ گفته است: سیده نفیسه که امکانات مادى و تسهیلات رفاهى کاملاً برایش فراهم بود، مردم اعم از عموم آنها و نیز علما و مشاهیر به وى علاقه مند گردیدند، در شدائد و مصائب به او مراجعه کرده و خواستار رفع گرفتاری هاى خود بودند.
سخاوى در کتاب مزارت خود، خاطرنشان می نماید: وقتى این بانو به سرزمین مصر رفت و در این دیار رحل اقامت افکند مردم به دلیل فضایل و مکارمى که در وجودش سراغ داشتند گروه گروه به دیدنش می رفتند و از مشعل معنویت او براى رفع ناگواری ها و برطرف شدن آلام و ناراحتی ها و نیز موفقیّت در زندگى تبرک می جستند. یافعى یمنى سیده نفیسه را صاحب مناقب معرفى می کند و محمود شرقاوى او را چنین وصف می کند: سیده نفیسه از بانوان پاک و بزرگوار است که چون ستاره اى در آسمان خاندان طهارت به پرتو افشانى پرداخت. این پاره تن رسول خدا(ص) در خاندانى بزرگوار و شریف دیده به جهان گشود، انوار فروزان او همه جا را فرا گرفت، مردم از معارف و کمالاتش بهره مند می شدند، دل هاى زیادى را به سوى خویش معطوف ساخت. مقریزى (مورّخ نامدارى از سرزمین مصر) نوشته است:
بانو نفیسه در پرهیزگارى، اعراض از دنیا و اهل آن در مقامى قرار گرفت که این خصال به همراه بندگى خداوند، موجب زبانزد گردیدن نامش در میان مسلمانان جهان گشت، او روزها را روزه دارى و شب ها را به تهجّد، نماز و نیایش مشغول بود گرچه در این راه بدنش به تحلیل رفت و سلامتى جسمى او دچار مخاطراتى شد ولى ترجیح می داد این زحمات، لطمات و مشقات را تحمل کند تا رحمت الهى را به خود نزدیک نماید، تذکرات اطرافیانش در خصوص دست برداشتن از این برنامه عبادى و معنوى هیچ تأثیرى در وى نداشت.(۲۲)
پی نوشت ها:
۱٫ الطبقات الکبرى، ابن سعد، ج ۵، ص ۳۱۸ ؛ تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۵۹٫
۲٫ بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۲۳۴، خطط مقریزى، ج ۲، ص ۶۳۸، ارشاد شیخ مفید، ج ۲، ص ۲۰ ـ ۲۱، عمده الطالب، ص ۶۵٫
۳٫ اعلام الورى، طبرسى، ص ۲۱۲٫
۴٫ العباس، عبدالرزاق موسوى مقدم، ص ۳۴۳؛ آل بیت النبى مصر، احمد ابوکف، ص ۱۴۲؛ سرالسلسله العلویه، ص ۲۱٫
۵٫ آل بیت النبى فى مصر، ص ۱۴۵ ـ ۱۴۴٫
۶٫ عبدالعظیم حسنى حیاته و مسنده، عزیز اللّه عطاردى، ص ۹۹٫
۷٫ وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج ۵، ص ۴۲۳؛ مرآه الجنان، یافعى، ج اول، ص ۳۵۵٫
۸٫ بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۹۱٫
۹٫ ناسخ التواریخ (امام کاظم(علیه السلام))، ج سوم، ص ۱۳۲٫
۱۰٫ آل بیت النبى فى مصر، ص ۱۰، السیده نفیسه، توفیق ابوعلم، ص ۹۶ ـ ۹۵٫
۱۱٫ نک، اصول کافى، ج ۲، ص ۳۸۷ ـ ۳۸۵ ؛ سفینه البحار، ج ۲، ص ۴۶۹ ؛ ریاحین الشریعه، ج ۳، ص ۱۸٫
۱۲٫ اعلام الورى، ص ۲۸۵؛ کشف الغمه، اربلى، ج ۲، ص ۴۰۸٫
۱۳٫ خطوط مقریزى، ج ۲، ص ۶۳۸٫
۱۴٫ تهذیب التهذیب، ج ۱، ص ۲۰۷٫
۱۵٫ همان، و نیز الارشاد، ج ۲، ص ۲۲۱ ـ ۲۱۹؛ کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۷ ؛ قاموس الرجال، ج۱، ص ۳۷۵ ؛ حضرت صادق، فضل اللّه کمپانى ، ص ۲۰ ـ ۲۲٫
۱۶٫ نورالابصار فى مناقب آل بیت النبى المختار، شیخ شبلنجى، ص ۲۵۴ ؛ السیده نفیسه، توفیق ابوعلم، ص ۱۲٫
۱۷٫ ناسخ التواریخ (امام کاظم)، ج ۳، ص ۱۱۹ ؛ ریاحین الشریعه، ج ۵، ص ۸۷٫
۱۸٫ آل بیت النجافى مصر، ص ۱۰۷ ـ ۱۰۶٫
۱۹٫ نورالابصار، ص ۲۵۷٫
۲۰٫ نور ملکوت قرآن، آیه اللّه سید محمد حسین حسینى تهرانى، ج ۴، ص ۴۹۷٫
۲۱٫ ریاحین الشریعه، ج ۵، ص ۹۲٫
۲۲٫ نک کتاب بانوى با کرامت، از نگارنده: بخش سوم.
منبع : پاسدار اسلام ، تیر۱۳۸۳، شماره ۲۷۱