جعفر

نوشته‌ها

نگاهى به شیوه هاى تبلیغى امام صادق علیه السلام

اشاره:

به مناسبت ۲۵ شوال، سالروز شهادت ششمین اختر تابناک امامت و ولایت، صادق آل محمد (ع) پاسدار بزرگ اسلام و شیخ الائمه، که در حدود شصت و پنج‏سال عمر با برکت‏خود را در شرایطى که امویان و عباسیان سرگرم زد و خورد با یکدیگر بودند، صرف احیاى دین و تربیت هزاران شاگرد در علوم و فنون مختلف نمود و بدین‏گونه، اسلام را از غربت و انزوا نجات بخشید . در این نوشتار کوتاه‏نگاهى داریم بر برخى شیوه هاى تبلیغى آن حضرت .

جامعیت

از ویژگى‏هاى امام صادق، جامعیت در علوم مختلف بود . حضرت با تاسیس دانشگاه چهار هزار نفرى در رشته‏هاى مختلف، متخصصین بسیارى در رشته هاى کلام، فقه، حدیث، طب، شیمى و . . . تربیت کرد.

و بدین گونه در تمام رشته ها و قشرها نفوذ داشت و بزرگان علم و دانش، خود را شاگرد او به حساب مى‏آوردند .

«ابوحنیفه‏» پیشواى اهل سنت مى‏گوید: من فقیرتر از امام صادق (ع) کسى را ندیده‏ام . روزى طبق سفارش «منصور دوانیقى‏» چهل مساله مهم فقهى را آماده کرده بودم تا در جلسه‏اى با حضور شخص خلیفه مطرح کنم . هنگامى که در محضر خلیفه با امام روبرو شدم و سؤال‏ها را مطرح کردم حضرت آن‏چنان پاسخ‏ها را طبق اقوال مختلف بیان کردند و به هر چهل مساله آن چنان پاسخ دادند که همگان اعتراف کردند که او دانشمندترین مردم و آگاه ترین آنان بر موارد اختلاف آراء مردم مى‏باشد . (۲)

«حسن بن على وشاء» که از شخصیت‏هاى بزرگ شیعه به شمار مى‏رود مى‏گوید: من فقط در مسجد کوفه نهصد نفر از اساتید بزرگ و تربیت‏یافتگان مکتب امام صادق (ع) را درک کردم که هر یک حوزه درسى تشکیل داده و آنچه را که از مکتب حضرت فراگرفته بودند، براى شاگردان خود بازگو مى‏کردند . (۳)

براى درک عظمت گوشه‏اى از دانشگاه بى‏همتاى اسلامى، کافى است گفته شود که اصول چهارصدگانه حدیث و معارف اسلامى که تنها منبع اصلى و اصیل کتابهاى معتبر چهارگانه «کافى شیخ کلینى، من لایحضره الفقیه صدوق و تهذیب و استبصار شیخ طوسى‏» محصول مستقیم شاگردان با کفایت امام صادق (ع) بوده است . آرى، در مکتب تربیتى امام شاگردان برجسته‏اى هم چون «ابان بن تغلب‏» ، «محمد بن مسلم‏» و «زراره ابن اعین‏» پرورش یافته‏اند که هزاران روایت از امام صادق نقل کرده‏اند . در دیگر رشته‏هاى علوم و فنون و معارف نیز شاگردانى چون «جابر ابن حیان ثقفى‏» و «هشام ابن حکم‏» تربیت‏یافته‏اند که هر دو از پایه‏گذاران علم شیمى و علم کلام به شمار مى‏روند، و نیز از شاگردان نامدار دیگر، «ابوحنیفه قاضى سکونى‏» و «قاضى ابوالبخترى‏» را مى‏توان نام برد . (۴)

استفاده از موقعیت‏ها

امام صادق (ع) در سال‏هاى آخر حکومت امویان و اوایل حکومت عباسیان، با استفاده از درگیرى بنى‏امیه و بنى‏عباس و مشغولیت آنان به مسایل خود که موجب تخفیف خفقان شده بود، نهضت علمى و مذهبى خود را گسترش داده و عملا مدینه را حوزه درسى قرار دادند که در آن هزاران پژوهنده مشتاق، در رشته‏هاى گوناگون از محضر آن امام بهره مى‏گرفتند . شهرت علمى امام در بلاد اسلامى آن چنان چشمگیر و زبانزد خاص و عام بود که از نقاط بسیار دور سرزمین‏هاى اسلامى براى کسب فیض به مدینه و حوزه درس او مى‏آمدند و از دریاى بى‏کران علوم الهى او بهره مى‏بردند . حتى بسیارى از متفکران غیر مسلمان نیز براى مذاکره علمى با امام به خدمتش مى‏رسیدند و حضرت به میزان سطح درک و علمشان پاسخ مى‏گفتند; گاهى سطح علمى سؤال کننده ایجاب مى‏کرد که حضرت پاسخ علمى و فلسفى بدهد و گاهى پاسخ در حد ابطال دلیل خصم بودن و گاهى ساده‏تر از آن .

بدین گونه، حضرت با نهضت علمى خود افق معارف اسلامى را چنان گسترش داد که دیگر توطئه‏هاى دشمنان نتوانست جلوى فوران انوار معرفت را بگیرد . این زمینه‏سازى‏ها بود که یک نسل بعد هنگامى که هشتمین پیشوا و امام وقتى به نیشابور وارد شد، هزاران هزار عاشق مشتاق با تمام وجود به استقبال آن حضرت شتافتند تا قطره‏اى از دریاى معارف اهل بیت را فراگیرند . در حالى که در زمان امام زین العابدین (ع) و ائمه دیگر، چنین شرایطى فراهم نبود .

مناظره و بحث آزاد

یکى از شیوه هاى تبلیغى ائمه معصومین – علیهم السلام – مناظره با سران مذاهب و ادیان و ملحدان و شبهه افکنان بود این شیوه در زندگى امام صادق (ع) رنگ و لعاب بیشترى داشت . حضرت با ارباب دانش‏هاى گوناگون، چون: پزشکان، فقیهان، منجمان، متکلمان، صوفیان و . . . به بحث و مناظره مى‏پرداخت که کیفیت اغلب آنها در منابع اسلامى ثبت و ضبط شده است . مناظرات حضرت با چهره‏هایى همچون «ابن ابى العوجا» ، «ابن‏مقفع‏» ، «ابوشاکر ایمانى‏» «سفیان ثورى‏» ، «ابوحنیفه‏» ، «عمروبن عبید» و «واصل بن عطا» که هر دو از سران معتزله بودند، معروف و مشهور است . (۵)

برخورد عملى

انسان بیش از آنکه از گفتار متاثر گردد، از کردار تاثیر مى‏پذیرد; بویژه کردارى که از ایمان برخیزد و سخنى که از قلب سرچشمه گیرد .

سخن خیزد گر از اعماق جانى

به فریاد آورد جان جهانى

سخن کز دل برآید آتش است آن

که مى‏سوزد تو را تا پرده جان

حضرت آن چه را که مى‏خواست‏به دیگران بیاموزد عمل مى‏آموخت . بر هیچ معروفى امر نمى‏کرد، جز آنکه خود بیشتر و پیشتر از دیگران بدان عملى مى‏کرد و از هیچ منکرى نهى نمى‏کردند; جز آن که خود همیشه از آن اجتناب مى‏نمودند .

«مالک بن انس‏» مى‏گوید: اغلب اوقاتى که بر امام صادق (ع) وارد مى‏شدم، او را در یکى از سه حال مى‏دیدم: نماز، روزه، قرائت قرآن . (۶)

و به یارانش نیز مى‏فرمود: «کونوا دعاه للناس بغیر السنتکم‏» (۷) مردم را به غیر زبانتان به نیکى فراخوانید .

یکى از بستگان امام صادق (ع) از آن حضرت بدگویى کرده بود .

وقتى به آن حضرت خبر رسید . بدون آن که عکس العمل شدیدى از خود نشان دهند، با آرامش برخاستند و وضو گرفتند و مشغول نماز شدند . یکى از حاضران به نام «حماد لحام‏» مى‏گوید: من گمان کردم حضرت مى‏خواهد آن شخص را نفرین کند، ولى برخلاف تصور خود دیدم آن بزرگوار بعد از نماز چنین دعا کرد: خدایا من حقم را به او بخشیدم . تو از من بزرگوارتر و سخى‏ترى او را به من ببخش و کیفر مکن! (۸)

مردى با یکى از بستگانش بر سر میراثى اختلاف داشت و کارشان به دعوا و جدال کشید . «مفضل‏» که یکى از یاران امام صادق (ع) است و از آن جا مى‏گذشت، متوجه درگیرى آن دو شد، آنها را خانه خود برد و با چهارصد درهم میان آن دو مصالحه برقرار کرد و درهم‏ها را هم خودش پرداخت و اختلاف حل شد .

آن گاه مفضل به آنان گفت: بدانید پولى که براى حل اختلاف پرداختم، از آن خودم نبود . و از اموال امام صادق (ع) بود، زیرا حضرت به من فرمان داده‏اند که هر جا دو نفر از شیعیان ما اختلافى داشتند، از مال آن بزرگوار آنان را صلح دهم . (۹)

نهى از منکر با محبت

امام صادق (ع) شنیده بودند که از مسلمانان مردى به نام «شقرانى‏» شراب خورده است و به دنبال فرصتى بودند که نهى از منکر کنند . روزى او براى دریافت‏سهمى از بیت المال نزد حضرت آمد . حضرت ضمن این که سهمى از بیت المال به او دادند با لحنى ملاطفت آمیز فرمودند: کار خوب از هر کسى خوب است، ولى از تو به واسطه آشنایى که با ما دارى و آزاد شده پیامبر هستى زیباتر است . و کار بد از هر کسى بد است، و از تو به خاطر همین انتساب زشت‏تر و قبیح‏تر است .

شقرانى با شنیدن این جمله دانست که امام از شراب خوارى او آگاه بوده و در عین حال به او محبت کرده است . نادم گشت و در درونش تحولى ایجاد شد . (۱۰)

آرى، توجه به کمالات، موقعیت و شخصیت افراد یکى از عوامل بازدارنده از منکرات و کارهاى زشت است .

اختصار در سخن

از ویژگى‏هاى تمام معصومین اختصار در سخن و خطابه و پرهیز از سخنان زاید بوده است . امام صادق (ع) مى‏فرماید:

«ثلاثه فیهن البلاغه التقرب من معنى البغیه و التعبد من حشو الکلام و الدلاله بالقلیل على الکثیر» (۱۱) سه چیز از بلاغت است: استفاده از رساترین عبارات براى رسانیدن مطالب، مخاطبان و دورى از سخنان زاید و بیهوده که شنونده را خسته مى‏کند و استفاده از جملات کوتاه و پر معنا .

ترغیب به نشر فرهنگ اهل بیت

حضرت به شیعیان توصیه و سفارش مى‏کردند که به زیارت یکدیگر بروید، که این دید و بازدیدها دل‏هایتان را زنده مى‏دارد . و احادیث و سخنان ما را به یکدیگر نقل کنید، که سخنان و احادیث ما، شما را به یکدیگر پیوند مى‏دهد و بهره‏گیرى از آنها هدایتتان مى‏کند و نجاتتان مى‏بخشد .

اما اگر آنها را ترک کنید گمراه شده و هلاک مى‏گردید . پس به احادیث و سخنان ما توجه نمائید که من نجات شما را با عمل به آنها تضمین مى‏کنم . (۱۲)

توجه به جوانان

یکى از شیوه‏هاى دیگر تبلیغى حضرت دعوت به دانش اندوزى و کسب معارف دینى بود . حضرت اصحاب و شاگردانش را به دانش‏اندوزى و کسب معارف تشویق مى‏نمود و مى‏فرمودند:

«لست احب ان ارى الشاب منکم الا غادیا فى حالین اما عالما او متعلما» (۱۳) دوست ندارم یکى از شما جوانان را جز در یکى از دو حال ببینم: یا دانشمند و عالم باشید و یا متعلم و دانشجو . و بدین گونه به جوانان بهاى بیشترى در مسائل تبلیغى مى‏دادند .

توجه به ظرفیت افراد

امام صادق (ع) شخصى را براى ماموریتى به منطقه‏اى فرستاد . او در گزارش خود به امام از مردم منطقه به شدت انتقاد کرد . امام فرمود: اى سراج، ایمان ده درجه دارد . بعضى یک درجه ایمان دارند و بعضى دو درجه . بعضى هم هفت تا ده درجه . نباید کسانى که ایمان کامل‏ترى دارند از دیگران بیش از ظرفیت آنها توقع داشته باشند . (۱۴)

تبلیغ پنهانى

امام صادق (ع) در میان امامان معصوم، تنها امامى بود که با دو حکومت مروانى و عباسى معاصر بود . دو حکومت و قدرتى که عملا با شریعت اسلام و بنیانگذار آن به نبرد برخاسته بودند و در این راستا بدعت گذاران و مذهب سازان گوناگونى هم پدید آورده بودند . حضرت که نظاره‏گر این شبهه‏افکنى‏ها و تبلیغات ضددینى بودند، بهترین راه را در نشر فرهنگ اسلامى در پرتو تقیه (تلاش پنهانی) دیدند . و بدین گونه توانستند خدمات بسیارى را در بعد فرهنگى به عالم تشیع بنمایند . (۱۵)

حضرت به اصحاب خود نیز سفارش مى‏کردند که مخفیانه عمل کنند و در هر عملى که انجام مى‏دهند توجه کامل داشته باشند که مخالفان و دشمنانشان متوجه آنان نشوند و مى‏فرمودند: مبلغان خاموش ما باشید .

نوآورى

یکى از روش‏هاى تبلیغى حضرت نوآورى بود . یکى از دانشمندان مسیحى درباره حضرت مى‏گوید: امام صادق (ع) سرمنشا مجموعه ابتکارات و افکار و روش‏هاى جدید است . (۱۶)

نویسنده کتاب «مغز متفکر شیعه‏» مى‏نویسد: امام صادق (ع) شخصیتى است که مذهب شیعه را از خطر نابودى نجات داد . او بود که نخستین بار نظریه «بطلمیوس‏» در موضوع مرکزیت کره زمین و گردش خورشید به دور آن را مورد انتقاد قرار داد و رکزیت‏خورشید را مطرح ساخت او نخستین کسى بود که عقیده عناصر چهارگانه آب، آتش، خاک، هوا را مطرح ساخت . او نخستین پایه‏گذار عرفان در اسلام بود . او پدید آورنده فرهنگ جامع شیعه بود . او پایه‏گذار تئورى حرکت تمام موجودات و ده‏ها نظریه جدید علمى بود که تفصیل آن را در همان کتاب باید مطالعه نمود. (۱۷)

تبلیغ در حساس ترین لحظه‏ها

«ابوبصیر» مى‏گوید: امام صادق (ع) در آخرین لحظه‏هاى عمرش فرمود: همه اقوام و خویشان مرا خبر کنید .

همین که همه بستگانش را خبر کردیم و همه در خانه حضرت جمع شدند، حضرت فرمود: شفاعت ما هرگز نصیب کسى که نماز را سبک مى‏شمارد نخواهد شد . (۱۸)

امام صادق (ع) با تدوین فقه و حدیث و نشر معارف اهل‏بیت، تشیع را آسیب ناپذیر ساخت و سهم ایشان چنان بزرگ است که مذهب شیعه را «مذهب جعفرى‏» نامیدند .

«علامه طباطبایى‏» مى‏گوید: احادیثى که از امام صادق (ع) و امام باقر (ع) نقل شده، از مجموع احادیثى که از پیامبر و ده امام بزرگوار ضبط شده بیشتر مى‏باشد . (۱۹) و به دلیل همین رهبرى مذهبى و فکرى و علمى سیاسى دستگاه خلافت‏سخت نگران بود .

به همین جهت هر از چند گاهى، به بهانه‏اى امام را به عراق احضار کرده و نقشه قتل ایشان را مى‏کشیدند که هر بار به نحوى خطر از وجود مقدس امام برطرف مى‏گردید . ولى سرانجام، دستگاه خلافت در شوال سال ۱۴۱۸ امام را مسموم و به شهادت رسانید .

پى‏نوشت‏:

۱) احزاب، آیه ۳۹ .

۲) مناقب ابن حلیفه، ج‏۱، ص‏۱۷۳، تذکره الحفاظ، ج‏۱، ص‏۱۵۷، دور نمایى از زندگانى امام جعفر صادق، عقیقى بخشایشى .

۳) رجال نجاشى ، ص‏۴۰: «لقد ادرکت فى هذا المسجد تسعماه شیخ کل یقول حدثنى جعفر بن محمد» .

۴) زندگانى امام جعفر صادق، بخشایشى، ص‏۱۹ .

۵) صفحاتى از زندگانى امام جعفر صادق ، محمد حسین مظفر، نشر قلم، ص‏۲۸۱، بیست گفتار شهید مطهرى، ص‏۱۵۷ .

۶) میزان الحکمه، ج‏۱، ص‏۲۵۵ .
۷) بحارالانوار، ج‏۷۰، ص‏۳۰۳ .
۸) انوارالبهیه، ص‏۱۹۴ .
۹) کافى، ج‏۲، ص‏۲۰۹، بحارالانوار، ج‏۴۷، ص‏۵۸ .
۱۰) بحارالانوار، ج‏۴۷، ص‏۳۴۹ .
۱۱) تحت العقول ، ص‏۳۳۰ .

۱۲) کافى، ج‏۲، ص‏۱۸۶ .

۱۳) بحارالانوار، ج‏۱، ص‏۱۷۰ .

۱۴) ره توشه راهیان نور، ویژه محرم ۱۴۱۹ .

۱۵) بر امام صادق چه گذشت، سید محمد حسن موسوى کاشانى، ص‏۱۰۳ .

۱۶) مغز متفکر شیعه، ص‏۵۹ .

۱۷) دورنمایى از زندگانى امام صادق، عقیقى بخشایشى، ص‏۷۵،

۱۸) بحارالانوار، ج‏۱۱، ص‏۱۰۵ .

۱۹) شیعه در اسلام، علامه طباطبایى، ص‏۱۴۰ .

منبع : ماهنامه پاسدار اسلام  بهمن ۱۳۷۸ – شماره ۲۱۸

جعفر بن ابی‌طالب.

چکیده:

جعفر بن ابی‌طالب بن عبدالمطلب مشهور به جعفر طیار و ذوالجناحین، سومین فرزند ابوطالب، پسرعموی پیامبر اکرم (ص)، برادر بزرگ‌تر امام علی(ع) و از صحابی رسول خدا(ص). جعفر نزد پیامبر اکرم(ص) مقام و منزلت فراوانی داشت و رسول خدا(ص) او را به سرپرستی کاروان مسلمانان در مهاجرت به حبشه برگزید. پیامبر(ص) پس از بازگشت جعفر از حبشه به او نمازی آموخت که به نماز جعفر طیار مشهور است. جعفر در جنگ موته به شهادت رسید و مزار او هم‌اکنون در اردن است.

 

جعفر

بنا بر نظر مشهور، تولد جعفر، بیست سال پیش از بعثت پیامبر(ص) در طایفه بنی‌هاشم از قبیله قریش اتفاق افتاد. پدر وی ابوطالب از بزرگان قریش و مادرش فاطمه بنت اسد بود. او سومین فرزند ابوطالب پس از طالب و عقیل بود و فرزند چهارم ابوطالب، علی(ع) است. گفته شده فاصله بین هر کدام از برادران ده سال بوده است.[۱]

کنیه‌ها و القاب

جعفر را به خاطر داشتن فرزندی به نام عبدالله، ابوعبدالله می‌خواندند.[۲] از دیگر کنیه‌های‌ جعفر «ابوالمساکین» بود. وی به دلیل ملازمت فقرا و مساکین و احسان به آنان به این نام شهرت یافت.[۳][۴][۵] وی به «طیار» و «ذوالجناحین» مشهور است که پس از شهادت و از دست‌دادن دو دستش به آن ملقّب گردید.

در روایتی از رسول اکرم(ص) آمده که شبی را در بهشت وارد شدم، در حالی که جعفر با ملائکه پرواز می‌کرد.[۶] و در روایتی دیگر از امام باقر(ع) است که خداوند، چهار خصلت جعفر را دوران جاهلیت ارج می‌نهد. پرسیدند که آن‌ها عدم شُرب خمر، دروغ‌نگفتن، پرهیز از فحشا و نپرستیدن بت است. نقل شده که پیامبر(ص) هم در حق او دعا کرد که خداوند عزّوجل به تو دو بال عطا کند که با ملائکه در بهشت پرواز کنی.[۷] از دیگر القاب وی «ذوالهجرتین» به خاطر هجرت به حبشه و هجرت به مدینه است.[۸]

همسر و فرزندان

نام همسر جعفر، اسماء بنت عمیس بن نعمان است. فرزندان او، عبدالله، عون، محمد و احمد هستند که همگی از اسماء هستند.[۹] ابن عنبه، هشت فرزند برای جعفر از اسماء بنت عمیس می‌شمرد.[۱۰]

تحت کفالت عموی خویش

پس از آن که ابوطالب دچار فقر و تنگدستی شد، برادرش حمزه[۱۱] و بنابر قولی برادر دیگرش عباس بن عبدالمطلب[۱۲][۱۳] کفالت جعفر را بر عهده گرفت و تا زمانی که جعفر اسلام آورد و مستغنی گردید، در خانه عمویش زندگی می‌کرد.

اسلام وی

جعفر دومین مردی بود که بلافاصله پس از برادرش علی(ع) به پیامبر(ص) ایمان آورد و مسلمان شد. ابوطالب هنگامی که دید فرزندش علی(ع) در کنار پیامبر(ص) نماز می‌گذارد به جعفر گفت: در سمت چپ پیامبر(ص) نماز بگزار.[۱۴] برخی نیز گفته‌اند وی بیست‌و‌ششم و یا سی‌ودومین مردی بود که اسلام آورد.[۱۵] ابن سعد می‌گوید: جعفر بن ابی‌طالب قبل از آن که رسول خدا(ص) در بیت ارقم وارد شود، ایمان آورد.[۱۶]

مقام و منزلت

بنابر آن چه در منابع و متون دینی آمده وی از مرتبت و منزلت والایی برخوردار است.

روایت شده که پیامبر(ص) فرمود: مردم از درخت‌های مختلف خلق شده‌اند، اما من و جعفر مانند یک درخت هستیم و از یک گِل آفریده شدیم.[۱۷][۱۸] و در روایتی دیگر فرمود: جعفر! تو در چهره و اخلاق شبیه من هستی.[۱۹] این شباهت به گونه‌ای بود که هر کس جعفر را می‌دید می‌گفت: «سلام بر تو یا رسول‌الله» به گمان این که پیامبر(ص) است و جعفر در پاسخ می‌گفت: من رسول‌الله نیستم و من جعفر هستم.[۲۰]

وی مورد علاقه شدید پیامبر اکرم(ص) بود. رسول خدا(ص) از غنایم غزوه بدر به جعفر بخشید با این که وی در جنگ حضور نداشت.[۲۱] همچنین پیامبر(ص) در بازگشت از غزوه پیروزمندانه خیبر علیه یهودیان، جعفر را که از حبشه بازگشته بود ملاقات کرد، او را در آغوش گرفت، میان دو چشم او را بوسید و فرمود: به خدا قسم نمی‌دانم برای کدام یک مسرور باشم، دیدار جعفر یا فتح خیبر؟.[۲۲] آن گاه به او نمازی آموخت که به «نماز جعفر طیار» معروف است.[۲۳]

علاقمندی امیرمؤمنان(ع) به او نیز تا آن جا بود که عبدالله بن جعفر می‌گوید: هر گاه درخواستی را از عمویم علی(ع) داشتم و به حق پدرم – جعفر – او را قسم می‌دادم آن را می‌پذیرفت.[۲۴]

ویژگی‌ها

ابو نعیم اصفهانی می‌گوید: جعفر بن ابی‌طالب مردی خطیب، سخاوتمند، شجاع و عارف بود.[۲۵] ابن قدامه وی را فردی بردبار و متواضع می‌خواند.[۲۶] ذهبی از عالمان اهل‌سنت می‌نویسد: جعفر بن ابی‌طالب، دارای مقامی بزرگ، سید شهیدان و مجاهدان است.[۲۷]

مصداق آیات قرآن

آن چه درباره مقام و منزلت جعفر بن ابی‌طالب آمده، همین بس که برخی آیات قرآن کریم در شأن او نازل شده است. علی بن ابراهیم قمی در ذیل آیه مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ ۖ فَمِنْهُم مَّن قَضَیٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن ینتَظِرُ ۖ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا ﴿۲۳﴾ (ترجمه: از میان مؤمنان مردانی‌اند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند. برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی از آنها در [همین‌] انتظارند و [هرگز عقیده خود را] تبدیل نکردند.)[ احزاب–۲۳] ، روایتی را از امام باقر(ع) نقل می‌کند که مراد از کسانی که بر عهد خویش وفادار ماندند و جان خویش را تسلیم کردند حمزه و جعفربن ابی طالب است.[۲۸] یا آیه أُذِنَ لِلَّذِینَ یقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ عَلَیٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ ﴿۳۹﴾ (ترجمه: به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل شده، رخصت [جهاد] داده شده است، چرا که مورد ظلم قرار گرفته‌اند، و البته خدا بر پیروزی آنان سخت تواناست.)[ حج–۳۹] که در شأن علی(ع)، حمزه و جعفر نازل شده است.[۲۹]

سرپرست مهاجران به حبشه

در سال پنجم بعثت و به دنبال اذیت و آزار کفار به مسلمانان، گروهی از آنان به دستور پیامبر(ص) از مکه به حبشه مهاجرت کردند که سرپرستی کاروان مهاجرین، بر عهده جعفربن ابی‌طالب بود.[۳۰][۳۱] گفته شده تعداد آنان ۸۲ مرد به غیر از زنان و کودکان بود.[۳۲] پیامبر(ص) به مهاجرین فرمود: گروهی از شما به حبشه هجرت کنید، زیرا پادشاه حبشه فردی صالح است و به هیچ کس ستم روا نمی‌دارد. به آن جا بروید تا خداوند در کار مسلمانان گشایشی ایجاد کند.[۳۳]

نجاشی پس از ورود مهاجران مسلمان، آنان را به دربار طلبید. جعفربن ابی طالب رو به نجاشی گفت: «من آن چه را از راهنما و پیامبرم شنیده‌ام خواهم گفت.» سپس جعفر به منزله سخن‌گوی اسلام، چنین گفت: ما را پیامبری آمده ست که ما را به کنار گذاردن بت‌ها، ترک رباخواری، حرمت ظلم و خونریزی به غیر حق، حرمت فحشا و پلیدی امر کرده و به نماز، زکات، عدل و احسان خویشاوندان ملزم ساخته است. سپس از جعفربن ابی طالب پرسید: «آیا از آن چه پیامبرتان از سوی خدا آورده است، چیزی همراه داری؟ جعفر نیز آیه‌هایی را از سوره مریم که جایگاه حضرت مریم و عیسی(ع) را روشن می‌ساخت، خواند. نجاشی با شنیدن آن آیه‌ها سخت گریست.[۳۴] وی پس از استماع سخنان جعفر، مشرکان مکه را که با هدایایی نزد نجاشی آمده بودند تا مسلمانان را نپذیرد از حبشه اخراج کرد و مسلمانان در امنیت کامل در آن سرزمین زندگی کردند.[۳۵]

حضور مسلمانان در حبشه تا اواخر سال ششم هجری ادامه داشت. پیامبر(ص) قبل از غزوه خیبر، از نجاشی خواست تا مسلمانان را بازگرداند. نجاشی نیز پذیرفت، اسلام آورد و جعفر و دیگران را همراه عمرو بن امیه ضمری، سفیر رسول خدا(ص) با دو کشتی به مدینه فرستاد.[۳۶]

فرمانده سپاه اسلام

پس از فتح خیبر و مراجعت جعفر از حبشه، رسول اکرم(ص) در جمادی الاول سال هشتم هجری، جعفر را به عنوان فرمانده اول سپاه به موته فرستاد تا با سپاهیان روم شرقی بجنگندند. وی فرمود: اگر جعفر کشته شد، زید بن حارثه فرمانده سپاه خواهد بود و اگر او نیز کشته شود، عبدالله بن رواحه فرماندهی را بر عهده بگیرد.[۳۷][۳۸] برخی نیز زید بن حارثه را فرمانده اول دانسته و جعفر را امیر دوم سپاه گفته‌اند.[۳۹][۴۰]

نمایی از قبر و ضریح جعفربن ابی‌طالب

شهادت

جعفر در جنگ موته در جمادی الاولی سال هشتم هجری به شهادت رسید.[۴۱] ابوالفرج اصفهانی، اولین شهید از فرزندان ابوطالب در اسلام را، جعفر بن ابی طالب خوانده است.[۴۲] طبری می‌نویسد: پس از شهادت زید، جعفر پرچم را در دست گرفت و شروع به جنگ کرد. چون دید دشمن دورش را احاطه کرده، از اسبش پیاده شد و آن را پِی کرد. سپس جنگید تا دو دستش قطع گردید و شهید شد.[۴۳] بنا بر قول مشهور، وی در سن ۴۱ سالگی و دهمین نفری بود که در این جنگ، به شهادت نائل آمد.[۴۴][۴۵]

شیخ صدوق روایت کرده است پیامبر(ص) پس از شهادت جعفر بر خانواده‌اش وارد شد و سخت گریست[۴۶] و فرزندان جعفر را در بغل گرفت و مورد تفقد قرار داد.[۴۷] روایت شده که اسماء بنت عمیس و کعب بن مالک در رثای جعفر بن ابی طالب اشعاری را سرودند.[۴۸][۴۹]

مدفن

مدفن وی و دیگر شهدای موته در منطقه‌ای به نام مزار در نزدیکی موته (اردن) و مورد احترام همگان است. جعفر بن ابی طالب، عبدالله بن رواحه و زید بن حارثه در یک قبر دفن شدند و قبر پنهان داشته شد.[۵۰] این مقبره در سالیان اخیر توسط وهابیان تندرو به آتش کشیده شد.[۵۱]

پانویس

  1. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۳.
  2. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۳.
  3. ابن حجر، الاصابه، ۱۴۱۵ق، ج۷، ص۳۰۹.
  4. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۲۸۸.
  5. ابن عنبه، عمده الطالب، ۱۳۸۰ق، ص۳۵.
  6. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، جپ۲۲، ص۲۷۷.
  7. صدوق، علل الشرایع، ۱۳۸۵ش، ج ۲، ص۵۵۸.
  8. ابن عنبه، عمده الطالب، ۱۳۸۰ق، ص۳۵.
  9. ابن حجر، الاصابه، ۱۴۱۵ق، ج۱، ص۳۲۵.
  10. ابن عنبه، عمده الطالب، ۱۳۸۰ق، ص۳۶.
  11. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۱۵
  12. ابن هشام، السیره النبویه، ۱۳۸۳ق، ج۱، ص۱۶۲.
  13. طبری، تاریخ طبری، ۱۴۰۳ق، ج۲، ص۵۸.
  14. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۲۸۷.
  15. ابن حجر، الاصابه، ۱۴۱۵ق، ج۱، ۵۹۲.
  16. ابن سعد، طبقات کبری، ج۴، ص۳۴.
  17. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۱۰.
  18. مغربی، شرح الاخبار، ۱۴۱۴ق، ج۳، ص۲۰۵.
  19. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۲۲، ص۲۷۶.
  20. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۱۲۵.
  21. واقدی، مغازی واقدی، ۱۴۰۹ق، ج۱، ص۱۵۶.
  22. ابن سعد، طبقات ابن سعد، ج۴، ص۳۵.
  23. حرعاملی، وسائل الشیعه، ج۸، ص۴۹.
  24. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۱۲۶.
  25. اصفهانی، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۱۴.
  26. ابن قدامه، التبیین، ۱۴۰۸ق، ص۱۱۵.
  27. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ۱۴۱۳ق، ج۱، ص۲۰۶.
  28. قمی، تفسیر قمی، ۱۴۰۴ق، ج۲، ص۱۸۸.
  29. قمی، تفسیر قمی، ۱۴۰۴ق، ج۲، ص۸۴.
  30. ابن هشام، السیره النبویه، ۱۳۸۳ق، ج۱، ص۳۲۳.
  31. ابن سعد، طبقات کبری، ج۴، ص۳۴.
  32. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج ۱۸، ص۴۱۲.
  33. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۱۸، ص۴۱۲.
  34. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۱۸، ص۴۱۵.
  35. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۱۲۳.
  36. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ۱۴۱۵ق، ج۴۵، ص۴۳۰.
  37. طوسی، امالی طوسی، ۱۴۱۴ ق، ص۱۴۱.
  38. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۶.
  39. سیره ابن هشام، ۱۳۸۳ق، ج ۳، ۸۲۹.
  40. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ۱۴۰۸ق، ج۴، ص۲۷۵.
  41. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۱۱۸.
  42. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۳.
  43. طبری، تاریخ طبری، ۱۴۰۳ق، ج۲، ص۳۲۱.
  44. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۲۲، ص۱۲۶.
  45. ابن عبدالبر، استیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۴۵.
  46. صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج۱، ص۱۷۷.
  47. واقدی، مغازی واقدی، ۱۴۰۹ق، ج۲، ص۷۶۶.
  48. مزی، تهذیب الکمال، ۱۴۰۶ق، ج۵، ص۶۳.
  49. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۳۸۵ق، ص۸ و ۹.
  50. ابن عنبه، عمده الطالب، ۱۳۸۰ق، ص۳۶.

منابع

  1. اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، نجف، المکتبه الحیدریه، ۱۳۸۵ق.
  2. عسقلانی، ابن حجر، الاصابه، بیروت،‌ دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.
  3. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ق.
  4. ابن اثیر، علی، اسد الغابه، بیروت،‌دار الکتاب العربی.
  5. ابن عنبه، احمد، عمده الطالب، نجف، المطبعه الحیدریه، ۱۳۸۰ق.
  6. صدوق، محمد بن علی، علل الشرایع، قم، کتاب فروشی داوری، ۱۳۸۵ش.
  7. ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، بیروت،‌ دار صادر.
  8. ابن قدامه، عبدالله، التبیین فی انساب القرشیین، بیروت، ۱۴۰۸ق.
  9. ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۳ق.
  10. مغربی، نعمان بن محمد، شرح الأخبار، قم، جامعه مدرسین،۱۴۱۴ق.
  11. امین عاملی، سیدمحسن، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف.
  12. واقدی، محمد بن عمر، المغازی، بیروت، اعلمی، ۱۴۰۹ق.
  13. حر عاملی، محمد، وسائل الشیعه، قم، آل‌البیت.
  14. قمی، علی بن إبراهیم، تفسیر القمی، قم، مؤسسه‌ دار الکتاب، ۱۴۰۴ق.
  15. ابن هشام، عبدالملک، السیره النبویه، قاهره، مدنی، ۱۳۸۳ق.
  16. ابن عساکر، علی، تاریخ مدینه دمشق، بیروت،‌دار الفکر، ۱۴۱۵ق.
  17. طوسی، محمد بن حسن، امالی، قم، دارالثقافه، ۱۴۱۴ق.
  18. ابن کثیر، اسماعیل، البدایه و النهایه، بیروت،‌ دار إحیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ق.
  19. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، بیروت، مؤسسه الأعلمی، ۱۴۰۳ق.
  20. ابن عبد البر، احمد، الاستیعاب، بیروت، دارالجیل، ۱۴۱۲ق.
  21. صدوق، محمد بن علی، من لا یحضره الفقیه، قم، جامعه مدرسین.
  22. مزی، یوسف، تهذیب الکمال، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۶ق.

 

خبر از دگرگونى رؤساى حکومت

مرحوم کلینى ، طبرسى و دیگر بزرگان به نقل از خیران ساباطى حکایت کنند:

در آن ایّام و روزگارى که حضرت ابوالحسن ، امام علىّ نقىّ صلوات اللّه علیه در مدینه منوّره بود، به خدمت ایشان شرف حضور یافتم ، حضرت ضمن صحبت هائى به من فرمود: از واثق چه خبر دارى ؟

عرضه داشتم : قربان شما گردم ، ده روز قبل با او بودم و چون خواستم از او خداحافظى کنم ، مشکلى نداشت ؛ بلکه در کمال صحّت و سلامتى بود.

امام علیه السلام فرمود: ولى مردم و اهل مدینه مى گویند که واثق مرده است .

پس فهمیدم که منظور حضرت از اهل مدینه ، خودش مى باشد.

و سپس حضرت فرمود: از جعفر چه خبر دارى ؟

گفتم : در وضع بسیار بدى بود و در زندان به سر مى برد.

بعد از آن ، امام علیه السلام اظهار داشت : او از زندان آزاد شده و به منصب ریاست خواهد رسید.

و آن گاه افزود: اکنون بگو که وضع محمّد بن زیّات چگونه است ؟

عرض کردم : و امّا محمّد بن زیّات بر مسند ریاست تکیه زده و مردم حکم او را نافذ مى دانند.

حضرت فرمود: او آینده خطرناکى را در پیش دارد؛ و پس از لحظه اى سکوت ، افزود: باید مقدّرات الهى جارى گردد و چاره اى جز تسلیم در برابر آن نیست .

سپس امام هادى علیه السلام در ادامه فرمایشاتش افزود: اى خیران ساباطى ! تو را آگاه مى کنم بر این که واثق مرده است و متوکّل عبّاسى ، جعفر را جایگزین او کرده ؛ و نیز دستور قتل محمّد بن زیّات را صادر و او را کشته اند.

عرض کردم : یاابن رسول اللّه ! چند روز مى شود که این جریانات و دگرگونى ها رخ داده است که ما نسبت به آن ها بى اطّلاع مى باشیم ؟

در جواب فرمود: شش روز بعد از آن که از عراق خارج گشتى ، این وقایع رخ داده است .

خیران گوید: و چون از محضر مبارک حضرت بیرون آمدم ، بررسى و تحقیق کردم ، همان طورى که حضرت خبر داده بود، این وقایع و جریانات به وقوع پیوسته بود.(۱)

۱- اصول کافى : ج ۱، ص ۴۹۸، ح ۱، اثبات الهداه : ج ۳، ص ۳۶۰، ح ۴، إعلام الورى طبرسى : ج ۲، ص ۱۱۴، مناقب ابن شهرآشوب : ج ۴، ص ۴۱۰، هدایه الکبرى حضینى : ص ۳۱۴، کشف الغمّه : ج ۲، ص ۳۷۸، مجموعه نفیسه : ص ۴۶۶٫

امام حسن عسکری در منظر علمای شیعه و سنی

امام حسن عسکری (علیه السلام) نه تنها در منظر شیعیان بلکه در دیدگاه علمای اهل سنّت و شخصیت های جهان اسلام نیز از جایگاه والا و با عظمتی برخوردار است که در این جا به چند نمونه اشاره می شود.

۱. معتمد عباسی

نقل شده است که جعفر بن علی الهادی (کذاب) از معتمد درخواست کرد که او را به امامت نصب کند و مقام برادرش امام عسکری را بعد از ایشان به او واگذار نماید. معتمد گفت: «منزلت و مقام برادرت مربوط به ما نمی شود بلکه «انّما کانت باللّه عزّ و جلّ» فقط از طرف خداوند عزیز و جلیل است و ما هر چند در نابودی و پایین آوردن مقام آن ها تلاش کردیم، خداوند از این کار اباء دارد و هر روز بر مقام و رفعت آنها افزود، از طریق حفظ و نگهداری، و نیکو سکوت کردن و از طریق افزودن علم و عبادت آنها، و امّا تو اگر در نزد شیعیان برادرت منزلت و مقام او را داری، نیازی به ما نداری، و اگر از چنان منزلتی برخوردار نیستی و آن اوصافی را که برادرت داشت دارا نیستی، از ما در این رابطه کاری ساخته نیست.[۱]

۲ـ طبیب دربار

بختی شوع طبیب معروف بود و در زمان امام حسن عسکری طبیب دربار عباسی نیز بود. روزی حضرت عسکری نیاز به طبیب پیدا کرد از بختیشوع درخواست کرد که یکی از شاگردان خود را در محضر حضرت بفرستد، او به یکی از شاگردان خود دستور داد که نزد امام حسن عسکریبرود و از مقام و منزلت آن حضرت برای او نکاتی متذکر شد از جمله گفت: «طَلَبَ مِنِّی ابْنُ الرِّضَا مَنْ یَفْصِدُهُ فَصِرْ إِلَیْهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ فِی یَوْمِنَا هَذَا بِمَنْ هُوَ تَحْتَ السَّمَاءِ….»؛ ابن الرضا خواسته کسی نزد او بفرستم (برای طبابت) پس تو نزد او می روی در حالی که این مسئله را بخوبی باید بدانی که در این زمان زیر آسمان از او داناتر نیست، و آنچه به تو دستور می دهد اعتراض نکن».[۲]

۳ـ احمد بن عبید اللّه بن خاقان

احمد عامل جمع آوری خراج و مالیات در منطقه قم بود، پدرش عبیداللّه بن خاقان وزیر معتمد عباسی بود، خود احمد از ناجین و دشمنان سرسخت اهل بیت(علیه السلام) به حساب می آمد، او مأمور شد که گزارش کسانی از آل ابی طالب را که مقیم سامرّا هستند و جایگاه و منزلت آنان را نسبت به سلطان بنویسد، پس او چنین گزارش داد: «در سامرّا ندیدم و نشناختم مردی از خاندان علی را به مانند حسن بن علی بن محمد بن الرضا(علیه السلام) و نشنیدم جز سکوت و عفت و بزرگی و کرم او در نزل اهل بیتش و تمام بنی هاشم، و همین طور همه او را مقدّم می داشتند بر بزرگان، پیرمردان و رهبران و وزراء و… بعد از این ارزش و مقام وی در نظرم بزرگ آمد و فهمیدم که دوست و دشمن او را به دیده احترام می نگرند».

۴ـ نویسنده معتمد عباسی

از ابی جعفر احمد القیصر البصری نقل شده است که ما نزد آقایمان ابی محمد در عسکر(سامرّا) بودیم پس خادم سلطان (معتمد) وارد شد. عرض کرد: امیرمؤمنان!! به شما سلام رسانده و گفته است، کاتب (دربار) ما «انوش نی» می خواهد دو پسر خود را پاکیزه کند، درخواست می کنیم از شما که به نزد او بروی و برای سلامتی و بقای فرزندان او دعا فرمایی. پس من دوست دارم اکنون شما سوار اسب شده نزد او بروی و این کار را انجام دهی. البته این زحمت را برای آن به شما تحمیل کردیم که او (نصرانی) خود گفته است: ما دوست داریم با دعای بقایای نبوت و رسالت متبرک شویم پس آن گاه آقای ما حسن عسکری(علیه السلام) فرمود: «الحمد للّه الّذی جعل النصاری اعرف بحقنا من المسلمین»؛ ستایش خدای را که نصاری را آگاه تر به حق ما از مسلمین این زمان قرار داد.[۳]

آن گاه حضرت فرمود: اسبی را برایم آماده کنید، پس سوار شد تا بر «انوش» وارد شدیم، در حالی که او سربرهنه و پابرهنه همراه با عالمان و راهبان مسیحی در حالی که انجیل را بر سینه نهاده بود، به استقبال آن حضرت آمد و به امام عرض کرد: ای سید ما متوسّل می شوم به سوی تو با این کتاب (انجیل) که خود بر آن از ما داناتری، جز آن که گناه جسارت زحمت خودت را بر من ببخشی قسم به حق مسیح بن مریم و آنچه که از انجیل از نزد خداوند آورده است ما از امیرالمؤمنین، خلیفه شما را درخواست نکردیم مگر به این جهت که در انجیل مقام شما را مانند مقام مسیح در پیشگاه الهی یافتیم.

پس امام عسکری(علیه السلام) فرمود:

«امّا ابنک هذا فباق علیک و امّا الآخر فمأخوذ عنک بعد ثلاثه ایامٍ ـ ای میّتاً ـ و هذا الباقی یسلم و یحسن اسلامه و یتولّانا اهل البیت[۴]؛ امّا این پسرت باقی می ماند و اما دیگری از تو گرفته می شود ـ یعنی می میرد ـ بعد از سه روز و این که باقی می ماند، مسلمان می شود و اسلامش نیکو است و ما اهل بیت را دوست می دارد. پس انوش گفت: به خدا قسم ای سیّد من سخن تو حق است، و به راستی مرگ این پسرم برایم آسان است، به خاطر آنچه که از پسر دیگر گفتی که مسلمان می شود و شما اهل بیت را دوست می دارد، پس برخی از کشیشان پرسید چرا خود مسلمان نمی شوی؟ انوش گفت: من مسلمانم و مولایم این را می داند پس مولای ما فرمود: راست می گوید و اگر نبود که مردم می گفتند: ما خبر وفات پسرت را دادیم و آن چنان که ما گفتیم واقع نشده، از خدا می خواستم بقای فرزندت را.

انوش: من جز آن چه اراده کرده ای نمی خواهم. ابوجعفر احمد می گوید: به خدا قسم این پسر بعد از سه روز از دنیا رفت و دوّمی بعد از یک سال مسلمان شد و با ما نزد امام حسن رفت تا وفات آن حضرت بود.[۵]

روایت فوق سراسر عظمت امام حسن عسکری(علیه السلام) را می رساند، هم می رساند که مسیحیان به مقام و عظمت اهل بیت آگاهی دارند، چرا که در انجیل عظمتی چون مسیح (بلکه بالاتر) از آن برای آنان بیان شده است و همین طور کاشف و بیانگر علم غیبی آن حضرت است که از آینده افراد خبر می دهد. و همین طور این نکته و درد را نیز آشکار می سازد که افرادی با این همه عظمت در بین مسلمین وجود داشته نه تنها از علم و عظمت آنها استفاده نبردند، بلکه آنان را با انواع اذیت و آزارها، رنج دادند و تنها در مواردی که درمانده می شدند و یا افتخار می خواستند برای خود کسب کنند درب خانه اهل بیت می آمدند.

۵ـ ابن صبّاغ مالکی

او درباره امام حسن عسکری(علیه السلام) و علم و عظمت او چنین می گوید: «او آقای مردم عصرش و امام روزگارش بود، سخنان او محکم، کارهایش پسندیده، اگر افاضل زمان او قصیده باشند او در خانه و معدن قصید قرار دارد، اگر گردنبدی از دُر را به نظم کشند رابط و تنظیم کننده او خواهد بود سوار بر علومی است که همسان ندارد و بیان کننده غوامض آن است که کسی با او مجادله نتواند کشف کننده حقایق است با نظر صائب خود، اظهار کننده دقائق است با فکر ژرف اندیش خود، بیان کننده امور غیبی در (جلسات) پنهانی بود. او دارای بزرگواری ریشه دار و روح و ذات کریم بود، خدای او را مورد رحمت فراوان خویش قرار داده در بهشت جایش دهد.

۶ـ زندانبانان حضرت

خلیفه عباسی به صالح بن وصیف توصیه کرد که در حبس به امام حسن عسکری(علیه السلام) سخت گیرد، صالح گفت: چه کنم، من او را به دست دو نفر که بدترین اشخاص است سپرده ام به نام علی بن یارمش و دیگری افتامش ولی بعد از مدّتی این دو نفر اهل نماز و روزه شده اند، و به مقاماتی دست یافته اند، پس آن دو را احضار کردند، و مورد ملامت قرار دادند، که چرا بر امام حسن عسکری(علیه السلام) سخت نمی گیرید، گفتند: چه کنیم و چه بگوییم در حق مردی که روزها را روزه می گیرد و شب ها را تا صبح مشغول عبادت است… و هر وقت به ما نظر می افکند بدن ما می لرزد چنان که مالک نفس خود نیستیم و نمی توانیم خود را نگهداریم، خلیفه وقتی سخنان آن دو را شنید، با ذلّت از نزد صالح برگشت.[۶]

۷ـ راهب دیرالعاقول

او از بزرگان مسیحیت و داناترین آنها بود، هنگامی که کرامات امام حسن عسکری (علیه السلام) را شنید، و کراماتی از آن حضرت دید، با دست مبارک آن حضرت اسلام اختیار کرد، لباس نصرانیت را از تن بیرون آورد و لباس سفیدی بر تن نمود و زمانی که پزشک معروف (بختیشوع) از او درباره دست برداشتن از دینش (و مسیحیت) پرسید، در جواب گفت: او را هم چون مسیح و مانند او یافتم، لذا به دست او (امام عسکری ع) مسلمان شدم آری او مانند عیسی است در نشانه ها و برهانهایش، آن گاه نزد حضرت عسکری(علیه السلام) رفت و ملازم او بود تا از دنیا رفت.[۷]

۸ـ علّامه شبراوی شافعی

او می گوید: یازدهمین امام حسن خالص ملقب به عسکری است، در شرف او همین بس که امام مهدی(عج) منتظر از اولاد او است. خدا به این بیت (اهل بیت) خیر کثیر دهد که بیت شریفی است، و نسب خالص و بلند مرتبه دارد و همین بس در افتخار این خانواده از علوّ و بلندی مقام…خوشا بحال حسن عسکری که از خانواده عالی مرتبه و بلند مرتبه ای می باشد و به راستی در بلند مرتبگی بر همه غلبه یافته و بر خورشید و قمر از نظر جایگاه رفعت یافته است ، و همه کمالات بدون استثناء در او جمع آمده و هیچ کمالی با کلمه «غیر» و الا از او استثنا نشده است همچون دُر و گوهر در مجد و عظمت آن امامان به نظم آمده اند، اوّل آنها با آخر آنها یکسان هستند. و چه بسیار کسانی که تلاش کردند مقام آنها را پایین آورند ولی خدا آنها را بالا برد.[۸]

۹ـ علی بن اوتاش

محمد بن اسماعیل علوی می گوید: امام عسکری (علیه السلام) را زمانی در نزد علی بن اوتامش که یکی از دشمنان سرسخت آل محمد(ص) بود زندانی کردند او مردی زشت خو و بد سیرت (بود) و با خاندان علی (علیه السلام) عداوتی دیرینه داشت از طرف خلیفه به او دستور داده بودند که هر چه می تواند امام را اذیت کند و بر او سختگیری نماید. امّا ابهت، هیبت و صلابت امام (علیه السلام) و حالات عرفانی و معنوی آن حضرت چنان آن مرد شقاوت پیشه را متحوّل کرد ـ با این که حضرت عسکری بیش از یک روز در زندان او نبود ـ که صورت خود را به احترام حضرتش بر خاک می نهاد و سر خود را بالا نمی گرفت و همراهی یک روزه این مرد با پیشوای یازدهم، رفتار و گفتارش را عوض نمود و حضرت عسکری(علیه السلام) را در منظر او نیک ترین مردم قرار داد.[۹]

۱۰ـ محمد شاکری

محمد شاکری که از همراهان امام عسکری (علیه السلام) است درباره آن حضرت می گوید: او در محراب عبادت می نشست و سجده می کرد در حالی که من پیوسته می خوابیدم و بیدار می شدم و می خوابیدم در حالی که او در سجده بود او کم خوراک بود، برایش میوه هایی می آوردند،او یکی دو دانه از آنها را می خورد و می فرمود: محمد! این ها را برای بچّه هایت ببر.[۱۰]

با توجه به آن چه که از سخنان عالمان و محدّثان و مورخان اهل سنّت و غیر آنها درباره امام عسکری(علیه السلام) نقل شد به خوبی به دست می آید که مقامات معنوی و فضائل علمی آن حضرت بر اثر اتصال به پروردگار ربوبی، و بر اثر عبادت و زهد بندگی، به این جهت به این بدخواهان و دشمنان اهل بیت(علیه السلام) و آنهایی که در طول تاریخ سعی کرده اند از طریق حذف فیزیکی و شهادت امامان و یا از طریق حبس و زندان، و یا از راه تخریب قبور و بارگاه امامان، نام اهل بیت (علیه السلام) و مرام آنان را از زمین و یاد و محبّت آنها را از قلب ها بردارند، باید گفت که سخت در اشتباه هستند و هرگز بر این کار موفق نخواهند شد، آن زمانی که علی(علیه السلام) را خانه نشین کردند شیعیان آن حضرت بسیار محدود بود امّا با شهادت او و دیگر امامان و تخریب قبور ائمه بقیع، و تخریب مرقد امام حسین (علیه السلام) در کربلا که فقط ۱۷ بار توسط متوکّل عباسی انجام گرفته است نه تنها از شیعیان علی(علیه السلام) کاسته نشده بلکه امروزه با تمام افتخار می توان گفت چهارصد میلیون شیعه در جهان داریم. آری خداوند خواسته نام اهل بیت و مکتب آنان را زنده نگهدارد هرگز کسی قادر نخواهد بود جلو پیشرفت آن را بگیرد. به این جریان تاریخی توجه نمایید.

اربلی در کشف الغمّه نقل کرده است که مستنصر خلیفه عباسی، سالی جهت زیارت قبور اجداد خود و تفریح به سامرا رفت. ابتدا به زیارت عسکریین(علیه السلام) مشرف گردید و سپس به مقبره خلفاء عباسی رفت. دید آن جا خراب گردیده است و پرندگان و حیوانات قبور خلفاء را آلوده کرده اند.

از این مسئله متأثر شد یکی از همراهان گفت: قدرت و ثروت در دست تو است و خلیفه مسلمین تو هستی، دستور ده که قبور پدرانت را مرتب کنند! هم چنان که قبور این علویین را مشاهده می کنی که دارای صحن و بارگاه و فرش، چراغ و خدمه و زوّار می باشند. مستنصر گفت: این امری است الهی و به زور نمی توان مردم را واداشت که به زیارت قبور پدران من بیایند و اگر هم اجبار کنم پذیرفته نیست.[۱۱]

پی نوشت ها

[۱].  قطب راوندى، ‏الخرائج و الجرائح‏، ج ۳، ص ۱۱۰۹، ناشر، مدرسه امام مهدى، قم‏، چاپ اول، ۱۴۰۹ ق،

[۲]. همان، ج‏۱، ص ۴۲۲٫

[۳]. حلیه الأبرار، البحرانی ،ج ‏۶،ص۱۱۱٫کتابنامه تکمیل شود.

[۴]. حرعاملى،محمد بن حسن، ‏إثبات الهداه بالنصوص و المعجزات،‏ ج ‏۵، ص۴۳، ناشر، اعلمى، بیروت، ۱۴۲۵ ق‏ ،

[۵]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۶]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ، ج‏۵۰، ص ۳۰۸، ناشر، اسلامیه، تهران‏.

[۷]. الخرائج و الجرائح، ج‏۱، ص ۴۲۴٫

[۸]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[۹].  بحار الأنوار، ج ‏۵۰، ص ۳۰۷٫

[۱۰].  همان، ج‏۵۰، ص ۲۵۳٫

[۱۱]. محدث اربلى‏،کشف الغمه فی معرفه الأئمه، ج ۲، ص ۵۱۹، ناشر، بنى هاشمى، تبریز، چاپ، اول، ۱۳۸۱ ق‏.،

 منبع: سایت موسسه جهادی.

همسر و فرزندان امام هادى علیه السلام

على احمدى

همسر امام

همسر امام هادى (ع)سوسن نام داشت. وى کنیزی از اهالى نوبه[۱] بود. دست تقدیر او را به مدینه و خانه امام هادى‏(ع) رساند و پس از مدتى امام حسن عسکرى‏(ع) از او متولد شد. وى از زنان عارف و فاضل عصر خود و به نام‏هاى «سلیل، حدیثه، حربیه» معروف و مشهور بود. قبل از آنکه امام هادى‏(ع) با آن خانم ازدواج کند، امام جواد(ع) در وصف آن بانو گفت:

«سلیل»، یعنى بیرون کشیده از هر آفت و پلیدى و ناپاکى (بعد، از آینده او خبر داد) و فرمود: اى سلیل! زود است خداوند به تو، حجت خود را عطا فرماید که زمین را از عدل پر کند، بعد از آنکه از ستم پر شده باشد.[۲]

همچنین امام هادى‏(ع) او را ستود و درباره او ‏فرمود:

«سلولٌ مسلولهٌ من الآفات و الانجاس؛ سلول (یکى از القاب سوسن) از بدى‏ها و آلودگی‌ها پاک است».

سوسن به قدرى با فضیلت بود که وقتى امام حسن عسکرى‏(ع)به شهادت رسید، به عنوان پناهگاه شیعیان به شمار مى‏آمد. احمد بن ابراهیم مى‏گوید: از حکیمه دختر امام جواد(ع)پرسیدم: در این دوران اضطراب و نگرانى شیعه (دوران غیبت حضرت ولى عصر)، شیعیان به چه کسى مراجعه کنند؟ در جواب فرمود: «الى الجده امّ ابى محمد».

در سال ۲۵۹ ق. امام حسن عسکرى‏(ع)،سوسن و امام زمان را به سفر حج فرستاد و قبل از حرکت، اسم اعظم، سلاح و… را به حضرت مهدى واگذار فرمود. سوسن و نوه گرامی‌اش، به سفر مکه مشرف شدند و سپس به مدینه رفتند. در آن‏جا باخبر شد که فرزند دلبندش به شهادت رسیده است؛ پس با عجله به طرف سامرا حرکت کرد. هنگامى که به سامرا رسید، متوجه شد جعفر کذّاب ادعاى ارث و وصایت حضرت امام حسن(ع) دارد و خود را وصىّ و وارث امام معرفى مى‏کند. سوسن نزد جعفر کذاب رفته و فرمود: «وصىّ امام حسن من هستم». جعفر قبول نکرد. وى براى اثبات مدعاى خود، نزد «ابوالشّوارب»، قاضى سامرا، رفت و وصایت خود را به اثبات رساند.

سوسن وصیت کرد: هرگاه از دنیا رفتم، مرا در کنار قبر شوهرم امام هادى و فرزندم امام حسن عسکرى‏(ع) دفن کنید. هنگامى که از دنیا رفت، خواستند به وصیتش عمل کنند، جعفر کذاب به بهانه اینکه وارث برادر و مالک منزل حضرت است، از دفن کردن سوسن خوددارى کرد. در این لحظه به امر پروردگار حضرت مهدى‏(ع)ظاهر شد و خطاب به عموى ناخلفش فرمود: «اى جعفر! آیا این خانه، خانه توست یا خانه من است؟!» و از نظرها غایب گردید. جعفر که به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود، خود را کنار کشید و به این ترتیب سوسن در کنار شوهر و فرزند معصومش به خاک سپرده شد.[۳]

فرزندان

اکثر علماى شیعه چهار فرزند پسر براى امام هادی(ع) ذکر کرده‏اند، اما در تعداد دختران ایشان اختلاف وجود دارد.

حضینى مى‏نویسد: فرزندان امام هادى(ع)عبارت‌اند از: امام حسن (ع)، محمد، حسین و جعفر که مدّعى امامت و به کذّاب معروف بود.[۴]

شیخ مفید مى‏نویسد: جانشین آن حضرت ابامحمد حسن است که امام بعد از اوست و حسین و محمد و جعفر و دخترى به نام عایشه.[۵]

شیخ طبرسى غیر از عایشه، دخترى به نام دلاله را هم به عنوان دختر امام هادى(ع) معرفى می‌کند.[۶] و ابن شهر آشوب دخترى به نام علیّه براى ایشان نام مى‏برد.[۷]

البته با توجه به قرائن و شواهد امکان دارد که امام هادى(ع) فقط داراى یک دختر بود که نام‌هاى متفاوتى داشته است. از سخنان علماى اهل سنّت هم این مطلب استفاده مى‏شود که حضرت امام هادى(ع) چهار فرزند پسر و یک دختر به نام عایشه داشته‏است[۸].

ابن عنبه معتقد است که نسل امام هادى(ع) از طریق دو فرزندش (امام حسن عسکرى و جعفر) ادامه یافت.[۹]

اینک به صورت گذرا به شرح حال فرزندان آن حضرت می‌پردازیم:

۱٫ امام حسن عسکرى

امام حسن عسکرى در روز جمعه هشتم[۱۰] ماه ربیع الثانى سال ۲۳۲ق. در مدینه منوره، دیده به جهان گشود.[۱۱]

مادر گرامی‌ا‌ش، «حُدَیث» بانویى بزرگوار، باتقوا و نیکوکار بود. از دیگر نام‏هاى او «سوسن»، «سلیل» و «جدّه» است.

دوران کودکى آن حضرت، تحت سرپرستى پدر بزرگوارش امام هادى‏(ع)سپرى شد. امام هادى‏(ع)در حق فرزندش مى‏فرماید:

«فرزندم ابومحمد، اصیل‏ترین چهره خاندان نبّوت و استوارترین حجت (خدا) است. او بزرگِ فرزندانم و جانشین من است و امامت و احکام به سوى او باز مى‏گردد».[۱۲]

روایات بسیارى از امام هادى‏(ع)نقل شده است که در آنها بر امامت و رهبرى امام حسن عسکرى‏(ع)تأکید شده است. صقر بن ابى دلف مى‏گوید: از امام هادى شنیدم که فرمود:

امام بعد از من، حسن و بعد از حسن، پسرش «قائم» است؛ کسى که زمین را پر از قسط و عدل مى‏کند؛ همانطور که از جور و ظلم پر شده باشد.[۱۳]

امام حسن عسکرى‏(ع)، عابدترین فرد زمان خود بود و بیش از همه به عبادت خداوند و انجام دستورهاى الهى مى‏پرداخت. شب‏ها را تا بامداد به تلاوت قرآن، نماز و سجده براى خدا مى‏پرداخت. نماز اول وقت را بر هر کارى مقدم مى‏داشت و هر گاه به نماز مى‏ایستاد، با تمام وجود نیایش مى‏کرد و تا وقتى که از نماز فارغ نشده بود، هیچ چیزى توجه او را به خود معطوف نمى‏کرد. ابوهاشم جعفرى مى‏گوید:

خدمت امام حسن عسکرى‏(ع)شرفیاب شدم. امام مشغول نوشتن چیزى بود. وقت نماز فرا رسید، امام از نوشتن دست کشید و به نماز ایستاد.[۱۴]

سخاوت از اخلاق کریمه امام حسن عسکرى‏(ع)است. او بخشنده‏ترین مردم زمان خویش بود. هیچ فقیر و تهى‏دستى از منزل آن حضرت، دست خالى بر نمى‏گشت. سعى داشت، قبل از آن‏که ابراز فقر شود به آنان کمک کند. آن حضرت در بیشتر مناطق اسلامى، وکیلانى تعیین فرمود تا حقوق شرعى را از مردم وصول و به فقیران و درماندگان برسانند و به آنان اجازه داده بود که از آن اموال در راه حل اختلاف میان مسلمانان و دیگر موارد خیر مصرف کنند.[۱۵]

۲٫ سیّد محمد

سید محمد بنابر برخى از منابع، حدود سال ۲۲۸ ق. متولد شد.[۱۶] بنا بر این قول، سید محمد، فرزند اول امام است؛ ولى طبق برخى روایات سید محمد فرزند دوم و از امام حسن عسکرى‏(ع)کوچک‌تر بود. على بن مهزیار نقل مى‏کند: به امام هادى‏(ع)گفتم: اگر شما از دنیا بروید، به چه کسى رجوع کنیم؟

امام فرمود: «عهدى الى الاکبر من ولدى».[۱۷]

سید محمد به اندازه‌اى جلیل القدر و عظیم الشأن بوده است که شیعیان خیال مى‏کردند او امام بعدى است. یاران امام هادى‏(ع)نیز درباره امامت وى از امام سؤال مى‏کردند. على بن عمرو نوفلى مى‏گوید:

همراه ابى الحسن‏(ع)در حیاط منزلشان بودیم که پسرش محمد از جلوى ما گذشت. گفتم: فدایت شوم، آیا امام ما بعد از شما این است؟ امام در جواب من فرمود: نه، امام شما بعد از من، حسن است[۱۸].

علاقه امام به سید محمد

امام هادى‏(ع)و فرزندش امام حسن عسکرى‏(ع)به محمد بسیار ابراز علاقه مى‏کردند؛ به طورى که امام براى او مجلس ختم برگزار کرد. جمعى از بنى هاشم، از جمله حسن بن حسن افطس نقل کرده‏اند:

روز وفات سید محمد، به خانه امام هادى‏(ع)رفتیم، مشاهده کردیم که در صحن خانه بساط گسترده‏اند و مردم دور تا دور نشسته‏اند. جمعیت را تخمین زدیم، به جز موالى و سایر مردم ۱۵۰ نفر از آل ابى طالب، بنى هاشم و قریش حضور داشتند. ناگهان امام حسن‏(ع) وارد شد و در کنار پدرش ایستاد. ما حضرت را نمى‏شناختیم. پس از ساعتى امام هادى‏(ع)رو به او کرد و فرمود: «یا بنى احدث للّه شکرا فقد احدث فیک امرا».

امام حسن‏(ع) گریه کرد و گفت: الحمد للّه رب العالمین، ایاه نشکر نعمه علینا و انا للّه و انا الیه راجعون».

پرسیدم: او کیست؟ جواب دادند: حسن‏(ع)فرزند امام على النقى(ع). در آن وقت بیست ساله به نظر مى‏رسید، ما فهمیدیم که پس از پدر، او امام است.[۱۹]

وفات

سید محمد در سال ۲۵۲ق. براى زیارت خانه خدا، قصد سفر کرد. هنگامى که به قریه بلد[۲۰] رسید، مریض شد و درگذشت. شیعیان او را در همان‌جا دفن کردند.[۲۱]

کرامات

کرامات زیادى از این فرزند بزرگوار امام هادی(ع) دیده شده است، میرزا حسین نورى در النجم الثاقب مى‏نویسد:

سید محمد صاحب کرامات متواتر است و حتى نزد اهل سنت هم معروف است. مردم عراق حتى اعراب بادیه نشین هم مى‏ترسند به نام او قسم یاد کنند. اگر آنها را به برداشتن مالى متهم کنند، آن را بر مى‏گردانند، ولى به سید محمد قسم نمى‏خورند؛ زیرا عذاب آن را دیده‏اند.[۲۲]

تعدادى از علما، درباره کرامات سید محمد کتاب هایى نوشته‏اند؛ از جمله: رساله‏اى در کرامات سید محمد بن على الهادى، تألیف مهدى آل عبد الغفار کشمیرى. در اینجا به نمونه‏اى از کرامات وى اشاره مى‏شود:

علامه سید هادى خراسانى بجستانی[۲۳] از سید حسن آل خوجه، از خدام آستانه عسکریین‏(ع)، نقل مى‏کند:

در صحن شریف ابى جعفر سید محمد نشسته بودم. متوجه شدم شخصى عرب در حالى که یکى از دست‌هایش را به گردن بسته بود، وارد آستانه شد. نزدیک رفتم و از علت مریضى او سؤال کردم. در جوابم گفت: سال گذشته، روزى به منزل خواهرم رفتم. دیدم در حیاط، گوسفندى بسته است. خواستم ذبح کنم و بخورم، خواهرم اجازه نداد و گفت: این گوسفند نذر سید محمد است. من به حرف او توجه نکردم و آن را ذبح کردم، پس از سه روز آثار شلى در دستم نمایان و روز به روز بدتر شد. من متوجه علت آن نبودم، تا اینکه در این اواخر متوجه عملم شدم. حالا هم پشیمانم و براى شفا به آستانه سید محمد آمدم. سپس با همراهیان وارد حرم شد و شروع به گریه و زارى کردند. پس از ساعتى دیدم دستش را حرکت مى‏دهد. سجده شکر به جا آورد و نذر کرد هر سال گوسفندى بیاورد و به نیت سید محمد ذبح کند.[۲۴]

۳٫ حسین

درباره حسین بن علی(ع) مطلب زیادى به ما نرسیده است. شیخ عباس قمى مى‏نویسد:

«معروف است که در نزد قبر عسکریین قبور جمله‏اى از سادات عظام است که از جمله آنهاست حسین پسر امام على نقی(ع) و من بر حال حسین مطلع نشدم، لیکن آنچه به نظرم مى‏رسد آن است که سید جلیل القدر و عظیم الشأن بوده؛ زیرا که من از بعضى روایات استفاده کردم که از مولاى ما حضرت امام حسن عسکرى و برادرش حسین بن على تعبیر به سبطین مى‏کردند و تشبیه مى‏کردند این دو برادر را به دو جدّشان دو سبط پیغمبر اکرم(ص) امام حسن و امام حسین(ع).

و در روایت ابوالطّیب است که صداى حضرت حجّت (صلوات الله علیه) شبیه بود به صداى حسین و در شجرهالاولیاء تألیف فقیه، محدّث، و حکیم سید احمد اردکانى یزدى در ذکر اولاد حضرت امام على نقى(ع) است که حسین، فرزند آن حضرت، از زهّاد و عباد بود و به امامت برادر خود اعتراف داشت و شاید متتبّع ماهر بیابد غیر از آنچه ذکر شد، چیزى که دلالت کند بر جلالتش».[۲۵]

۴٫ جعفر

جعفر در تاریخ، به جعفر کذّاب معروف است. روایاتى هم از اهل بیت(ع) در نکوهش وى وارد شده است. ابن سیابه مى‏گوید:

«هنگامى که مى‏خواست جعفر به دنیا بیاید، در خانه‏ى امام هادى(ع) بودم. دیدم اهل منزل همه خوشحال هستند؛ امّا امام خوشحال نبود. گفتم: اى سید و آقاى من! چرا به آمدن این مولود خوشحال نیستید؟ حضرت فرمود: یهوّن علیک امره فانّه سیضلّ خلقاً کثیراً».[۲۶]

از برخى روایات استفاده مى‏شود که وى در زمان حیات امام هادى(ع) تلاش مى‏کرد که خود را امام بعد از پدر معرفى کند. احمد بن سعد کوفى مى‏گوید:

«به همراه گروهى از شیعیان نزد امام هادى(ع) رسیدیم و از امامت بعد از ایشان سؤال کردیم و گفتیم که برخى مى‏گویند امام بعد از شما، جعفر است و نه حسن.

امام فرمود: [از این سخن‏] بپرهیزید، همانا جعفر دشمن من است؛ اگرچه فرزند من است. همچنین او دشمن برادرش حسن است و حسن او امام بعد از من است…».[۲۷]

همچنین امام هادى(ع) در روایت دیگرى مى‏فرماید:

«از فرزندم جعفر دورى کنید، آگاه باشید همانا نسبت او [به من‏]، همچون حام به نوح است».[۲۸]

همچنین ابوخالد کابلى از امام سجّاد(ع) روایت مى‏کند که رسول گرامى اسلام هنگامى که امامان بعد از خود را معرفى مى‏فرمود، موقع ذکر امام صادق(ع) این گونه فرمود:

«… جعفر بن محمد که او را صادق مى‏نامند. پس براى پنجمین فرزندش )امام هادى(ع)( هم فرزندى است به نام جعفر که ادّعاى امامت مى‏کند و به خداوند دروغ مى‏بندد! پس او نزد خداوند جعفر کذّاب و افترا زننده به خداوند و مدّعى امرى است که اهل آن نیست. همچنین او مخالف پدرش و حاسد برادرش است….».[۲۹]

سؤال: آیا جعفر به همین وضعیت باقى ماند یا توبه کرد؟

در تاریخ یا در سخنان اهل بیت: چیزى در این زمینه وارد نشده است. فقط على علوى عمرى در المجدى فى الانساب مى‏نویسد:

«قولى هست که او قبل از پدرش برگشت و توبه کرد، ولى پس از شهادت برادرش امام حسن، چون گمان مى‏کرد فرزندى ندارد، ادّعاى امامت بعد از برادرش را کرد و به کذّاب معروف شد».[۳۰]

احمد بن اسحاق، وکیل امام حسن عسکرى(ع) مى‏گوید:

«جعفر کذّاب کتابى نوشته و مدّعى شده بود که در این کتاب، علم حلال و حرام و همه‏ علوم تا ابد نوشته شده است کتاب را خواندم و درباره آن براى امام زمان(ع) نامه‌اى نوشتم. حضرت در جواب نوشتند:

«… از عبارت کتاب معلوم است که چه کسى نوشته است. خداوند حق را بر اهل آن حفظ کند! خداوند ابا دارد از اینکه امامت را بین دو برادر، بعد از امام حسن و امام حسین، جمع کند…».[۳۱]

جعفر در سال ۲۷۱ق در سامرا، در حالى که ۴۵ سال داشت، مرد. او را در کنار قبر پدرش در سامرا به خاک سپردند.[۳۲]

پی‌نوشت‌ها
[۱] . نوبه، نام سرزمین وسیعى در جنوب مصر است. رسول گرامى اسلام اهالى آن دیار را ستود و درباره آنها ‏فرمود: من لم یکن له أخ فلیتخذ اخاً من النوبه. «هر کس برادرى ندارد شخصى از اهالى نوبه را به برادرى بگیرد.
[۲] . کشف‏الغمه، ج ۳، ص ۱۹۷؛ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۷۰۱ و…
[۳] . زنان مرد آفرین، محمد محمدى اشتهاردى، ص ۱۸۵٫
[۴] . الهدایه الکبراى، ص ۳۱۳، س ۱۲٫
[۵] . الارشاد، ص ۳۳۴٫
[۶] . دلائل الامامه، ص ۴۱۲٫
[۷] . المناقب، ج ۴، ص ۴۰۲٫
[۸] . الفصول المهمه، ص ۲۸۳؛ الصواعق المحرقه، ص ۲۰۷؛ ینابیع الموده، ج ۳، ص ۱۲۹، نور الابصار، ص ۳۳۷٫
[۹] . عمده الطالب، ص ۱۷۹٫
[۱۰] . بعضى از مورخین روز ولادت آن حضرت را دهم ربیع الثانى، بعضى روز چهاردهم همان ماه و بعضى روزهاى دیگر گفته‏اند؛ ولى مشهور همان روز هشتم ربیع الثانى است. (بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۳۵
[۱۱] . الارشاد، ج ۲، ص ۳۱۳؛ بحارالانوار، ج ۵، ص ۲۳۵؛ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۷۰۱ و… .
[۱۲] . اعیان‏الشیعه، ج ۲، ص ۴۱٫
[۱۳] . همان، ج ۵۰، ص ۲۳۹٫
[۱۴] . بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۳۰۴؛ اثبات الهداه، محمد بن حسن حر عاملى، ج ۳، ص ۴۳۰،.
[۱۵] . الامام الحسن العسکرى، ص ۴۰؛ مناقب آل ابى‏طالب، ج ۴، ص ۴۲۳٫
[۱۶] . دایره المعارف تشیع، ج ۳، ص ۴۱۰٫
[۱۷] . موسوعه کلمات الامام الهادى، پژوهشکده باقر العلوم، ص ۱۲۶٫
[۱۸] . کافى، ج‏۱، ص ۳۲۵
[۱۹] . بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۲۴۵؛ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۶۸۸٫
[۲۰] . هم اکنون شهر بلد در هشتاد کیلومترى بغداد و در مسیر بغداد ـ سامرا قرار دارد. اکثر اهاى این شهر کوچک شیعه هستند و ارادت ویژه‌اى به سید محمد عابد دارند.
[۲۱] . المجدى، ص۱۳۰٫
[۲۲] . ابو جعفر محمد بن على الهادى، غروى اردوبادى، ص ۴۰٫
[۲۳]. زندگى این عالم بزرگوار در گلشن ابرار جلد۵، ص۳۲۹٫ آمده است.
[۲۴] . همان، ص ۴۲٫
[۲۵] . مفاتیح الجنان، ص ۱۰۱۲٫
[۲۶] . اکمال الدین و اتمام النعمه، ص ۳۲۱٫
[۲۷] . الهدایه الکبرى، ص ۳۲۰٫
[۲۸] . همان، ص ۳۸۱٫
[۲۹] . اکمال الدین و اتمام النعمه، ص ۲۱۹؛ اثبات الهداه، ج ۱، ص ۲۷۵، ح ۱۲۹٫
[۳۰] . المجدى فى الانساب، ص ۱۳۰٫
[۳۱] . الغیبه، شیخ طوسى، ص ۲۸۷٫
[۳۲] . همان، ص ۸۴٫
منبع :کوثر ، تابستان ۱۳۸۶، شماره ۷۰

فضایل امام صادق- علیه السلام- از دیدگاه اهل سنت

[خلاصه: امام صادق- علیه السلام- امام ششم از امامان دوازده گانه است. علمای اهل سنت در بارۀ فضل، علم، عبادت، زهد و تقوای آن حضرت مطالبی بیان داشته که قابل توجه است. در این مقاله به فرازهای از این مطالب اشاره شده تا جایگاه این امام شیعیان در نزد عالمان درجه یک اهل سنت روشن گردد].
امام صادق- علیه السلام- ششمین امام از امامان اهل بیت رسول الله – صلی الله علیه و آله و سلم- است. اسم او جعفر و کنیه اش ابو عبدالله است. پدرش امام محمد باقر فرزند امام زین العابدین پسر حسین بن علی بن ابی طالب- علیه السلام- است. امام جعفر صادق- علیه السلام- رئیس مذهب تشیع بوده که در سال 83 هجری قمری در مدینه منوره متولد گردیده و در سال 148 هجری قمری در همین شهر وفات نموده و در کنار پدر و جد و عمویش امام حسن- علیه السلام- در قبرستان بقیع به خاک سپرده شده است.
عالمان و دانشمندان اهل سنت در کتاب های تفسیری، فقهی و حدیثی از امام صادق- علیه السلام- به بزرگی یاد نموده و مطالبی فراوانی را به سخنان و احادیث این امام مستند کرده اند. در اینجا به برخی از مطالبی که در متون و کتاب¬های اهل سنت در باره امام صادق- علیه السلام- ذکر گردیده، پرداخته می شود:
اوصاف امام صادق 
در کتاب های اهل سنت افزون بر ذکر فضایل اهل بیت، امام صادق- علیه السلام- با عناوین و عباراتی بزرگ و پر معنایی توصیف شده است. این اوصاف و عناوین حاکی از جلالت و بزرگواری او در نسب و حسب است. و بر مقام فوق العاده معنوی و علمی او نیز دلالت دارد.
ابن عبد البر در تعریف او چنین می¬گوید: «جعفر بن محمد بن علی بن ابی طالب رضی الله عنهم کنیه اش ابو عبدالله و مادرش فروه دختر قاسم پسر محمد بن ابی بکر صدیق است و او آن جعفری است که معروف به صادق است و او ثقه، امین، عاقل، حکیم، بسیار با تقوا و صاحب فضلی بوده که مذهب جعفری منسوب به اوست».
نووی دانشمند معروف اهل سنت او را این¬گونه توصیف می¬کند: «او امام ابو عبدالله جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب رضی الله عنهم، هاشمی، مدنی و صادق است. محمد بن اسحاق و یحیی انصاری و مالک و ابن جریح و شعبه و یحیی القطان و دیگران از او نقل حدیث کرده اند و همگی اتفاق بر امامت و جلالت و سیادت او دارند. عمرو بن ابی المقدام گفته است که هرگاه به جعفر بن محمد نظر می¬کردم می¬دانستم که او از سلاله انبیاست».
شیخ عطار در کتاب تذکره الاولیاءکه در شرح حال عرفا و اولیاء نگاشته است از امام صادق- علیه السلام- آغاز میکند و می¬گوید: «آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صدیق، آن عالم تحقیق، آن میوه دل اولیاء، آن جگرگوشه انبیاء، آن ناقد علی، آن وارث نبی، آن عارف عاشق: جعفر الصادق رضی الله عنه».
شیخ عطار می¬گوید ذکر انبیاء و صحابه و اهل بیت نیاز به کتاب جداگانه دارد اما در این کتاب که شرح اولیاء است به سبب تبرک به صادق ابتداء می¬کنیم. وسپس ادامه می¬دهد: «چون ذکر او کرده شود از آن همه بود. نه بینی که قومی که مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند. یعنی یکی دوازده است و دوازده یکی. اگر تنها صفت او گویم، به زبان و عبارت من راست نیاید. که در جمله علوم و اشارات و عبارات بی تکلّف به کمال بود، و قدوة جملة مشایخ بود، و اعتماد همه بر وی بود، و مقتدای مطلق بود، هم الهیان را شیخ بود، و هم محمدیان را امام، و هم اهل ذوق را پیشرو، و هم اهل عشق را پیشوا. هم عبّاد را مقدّم، و هم محمدیان را مکرم، هم صاحب تصنیف حقایق، هم در لطایف تفسیر و اسرار تنزیل بی نظیر بود… و عجب دارم از آن قوم که ایشان خیال بندند که اهل سنت و جماعت را با اهل بیت چیزی در راه است … و من آن نمی¬دانم که کسی در خیال باطل مانده است. آن می دانم که هرکه به محمد ایمان دارد و به فرزندانش ندارد به محمد ایمان ندارد. تا به حدی که شافعی در دوستی اهل بیت به حدی بوده است که به رفضش نسبت کردند و محبوس کردند و او را در آن معنی شعری سروده است و یک بیت آن این است:
لو کان رفضا حب آل محمد فلیشهد الثقلان انی رافض
یعنی : اگر دوستی آل محمد رفض است گو جمله انس و جن گواهی دهید به رفض من».
عبادت و تقوای امام صادق 
امام جعفر صادق- علیه السلام- با جان و دل بنده واقعی خداوند بود و لحظه‌ای از عبادت خدا غافل نبوده است. مالک رحمه الله در باره عبادت آن حضرت می¬گوید: «من ندیدم او را مگر بر سه خصلت، یا نماز گزار بود یا روزه گیر و یا این¬که قرآن می‌خواند. و ندیدم او را که بدون طهارت(وضو) حدیثی از رسول الله – صلی الله علیه و آله و سلم- نقل کند. و در باره چیزی که سودی نداشت سخن نمی¬گفت. او از عالمان عابد و زاهدی بود که از خداوند می‌ترسند. همانا سالی با او حج انجام دادم و چون به شجره رسید محرم شد پس هرگاه می¬خواست تهلیل بگوید حالت غش و بی‌هوشی بر او عارض می‌گردید. من به او گفتم آیا این حالت حتما باید بر تو عارض شود؟ او با اکرام و چهره شادمان به من گفت: ای پسر ابی عامر من می¬ترسم از این¬که بگویم«لبیک اللهم لبیک» خداوند بگوید«لا لبیک و لا سعدیک».
به گفته ابو نعیم، ابوعبدالله جعفر بن محمد صادق امام ناطق بود و صاحب زمام ولایت بود که به عبادت و فروتنی رو آورده و عزلت و خشوع را اختیار کرده بود.
علم و فضل امام صادق- علیه اسلام-
فضل و علم امام صادق بر ارباب علم و دانش پوشیده نیست. این مطلب در کتاب¬های مختلف مربوطه بیان گردیده است. در اینجا به عنوان نمونه به آنچه که در برخی کتاب¬های اهل سنت آمده است اشاره می¬شود.
محمد بستی می¬گوید: «و کان من سادات اهل البیت فقها و علما و فضلا روی عنه الثوری و مالک و شعبه و…؛ امام صادق- علیه السلام- از نظر فقه و علم و فضل از سادات اهل بیت بود و ثوری و مالک و شعبه و راویان زیاد دیگر از او نقل حدیث کرده اند».
ازهمه بالاتر ابو حنیفه رئیس مذهب حنفی که امروز دارای بیشترین پیرو در جامعه اسلامی است، او را فقیه‌ترین کسی معرفی نموده که در زندگی اش دیده است. حسن بن زیاد می¬گوید از ابو حنیفه از فقیه‌¬ترین کسی که اورا دیده است سوال شد، او در جواب گفت:«ما رأیت احدا افقه من جعفر بن محمد»؛ هیچ کسی را فقیه¬تر از جعفر بن محمد ندیده است. این مطلب را زمانی متوجه شده که او را به دستور منصور خلیفه عباسی آزموده است، وقتیکه منصور از ابوحنیفه می¬خواهد چهل سوال مشکل را آماده کرده و از امام صادق- بپرسد، ابوحنیفه چنین میکند و بعد از پاسخ-های امام صادق – علیه السلام- بر مبنا و نظرهای تمام مذاهب اسلامی، ابوحنیفه می¬گوید: من قبلا روایت کرده بودم که داناترین مردم عالم¬تر آنان به اختلاف مردم است. مراد امام ابوحنیفه این است که هر کسی که مسلط بر آراء و انظار تمام مذاهب اسلامی بوده و بر اختلافات در بین آنان آگاهی داشته باشد، عالم¬ترین فقیه اسلامی است و امام صادق چون علم کامل بر اختلاف آراء و فتاوی همه مذاهب داشته است پس او فقیه¬تر ازهمه بوده است.
واژگان کلیدی: امام صادق، اهل سنت، ابو حنیفه، عطار، مالک، نماز، روزه، وضو.
نویسنده: حمیدالله رفیعی

محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب(علیهم السلام)

پسر حضرت زینب و عبدالله بن جعفر ، که روز عاشورا در رکاب سیدالشهداء (ع) به شهادت رسید . او و برادرش عون ، پس از خروج امام حسین (ع) از مکه ، در میان راه به او پیوستند و در کربلا در نبرد تن به تن با دشمن در محاصره قرار گرفتند و شهید شدند . (1) رجز او در میدان مبارزه اینگونه بود :

نَشکو اِلَی اللهِ مِنَ العُدوانِ

قِتالَ قَومٍ فِی الردی عُمیانِ

قَدْ تَرَکوا مَعالِمَ القُرآنِ

وَ مُحکمَ التنزیلِ وَ التبیانِ

وَ أظهَرُوا الکفرَ مَعَ الطغیانِ(2)

1 – انصارالحسین ، ص 115 .

2- عوالم ( امام حسین ) ، ص 277 .

عَون بن عبدالله بن جعفر (علیهم السلام)

پسر حضرت زینب علیها السلام که همراه برادر دیگرش محمد ، روز عاشورا در نبرد تن به تن با سپاه کوفه به شهادت رسید . عون و برادرش ، پس از حرکت امام حسین (ع) از مدینه ، در پی کاروان راه افتادند و در منزلگاه « ذات عرق » خدمت امام رسیدند . نامش در زیارت ناحیه مقدسه هم آمده است . (1) رجزی که هنگام نبرد می خواند چنین بود :

اِن تُنکرُونی فَاَنَا ابنُ جَعفَرٍ
شَهیدِ صِدقٍ فِی الجِنانَِازهَرِ
یطیرُ فیها بِجَناحٍ اَخضَرٍ
کفی بِهذا شَرَفا فِی المَحشَرِ(2)

1- انصار الحسین ، ص 114 .

2 – عوالم ( امام حسین ) ، ص 277 .

عبدالله بن جعفر طيار، همسر زينب سلام الله عليها (2)

محمد جواد طبسى

دفاع از حريم ولايت و رهبرى

عبدالله بن جعفر در ملاقاتى كه با معاويه و چند نفر از بنى هاشم در مدينه داشت، از اهانت معاويه به حضرت على(ع) برآشفت و به دفاع از ولايت و رهبرى آن حضرت پرداخت. (1)

ابان از سليم نقل مى كند: عبدالله بن جعفر بن ابى طالب براى من نقل كرد: با حسن و حسين(عليهما السلام) نزد معاويه بودم. عبدالله بن عباس نيز آن جا بود. معاويه رو به من كرد و گفت: اى عبدالله! چقدر تعظيم و احترام به حسن و حسين مى كنى؟ در حالى كه اينان بهتر از تو نيستند و پدرشان بهتر از پدر تو نيست و اگر فاطمه دختر رسول الله نبود مى توانستم بگويم مادرت، اسمإ كم تر از او نيست. به معاويه گفتم: قسم به خدا! فهم و معلومات تو نسبت به اينان و به پدر و مادرشان كم است. قسم به خدا! اينان بهتر از من هستند و پدرشان بهتر از پدرم و مادرشان بهتر از مادر من است. اى معاويه! تو از آنچه كه من از رسول الله در باره اينان و پدرانشان شنيده ام و حفظ كرده ام و نگهداشته ام و نقل كرده ام، غافل هستى.

معاويه گفت: اى پسرجعفر! بگو! به خدا قسم! تو دروغگو و متهم نيستى! گفتم: مطلب بزرگ تر از آن است كه تو مى دانى. معاويه گفت: بگو! اگرچه از تمام كوه احد وحرا بزرگ تر باشد! وقتى كه خداوند رفيق تو را (2) كشت و اجتماع شما را پراكنده ساخت و اين امر در خانواده اش قرار گرفت، بنابراين ما باكى نداريم از آنچه شما گفتيد و ضررى به ما نمى رساند. آنچه كه از شما نابود شد. گفتم: از رسول الله(ص) درباره اين آيه سوال شد: آن خوابى را كه به تو نشان داديم و درخت ملعونه را كه در قرآن هست قرار نداديم مگر گرفتارى آزمايش براى مردم.! (3)

آن حضرت فرمود: من دوازده نفر از پيشوايان گمراه را در خواب ديدم كه بر منبرم بالا و پايين مى روند و امتم را به عقب بر مى گردانند. در ميان آنان دو نفرشان از دو طايفه مختلف قريش و سه نفرشان از بنى اميه و هفت نفرشان از فرزندان حكم بن ابى العاص هستند. فرزندان ابى العاص وقتى كه عده شان به پانزده نفر رسيد، قرآن را سرمايه سود جويى و بندگان را غلام و كنيز قرار مى دهند و مال خدا را ميان قوم و خويشان خود تقسيم مى كنند.

اى معاويه! من از رسول الله(ص) شنيدم كه بالاى منبر فرمود: آيا زنان من مادران شما نيستند؟ گفتيم: بلى. يارسول الله! فرمود: كسى كه من مولاى او هستم، على مولاى اوست.

بعد دست به شانه على(ع) زد و گفت: پروردگارا! دوست بدار كسى كه على(ع) را دوست بدارد و دشمن بدار كسى كه على(ع) را دشمن بدارد.

اى مردم! من اولى به مومنين از خودشان هستم. بابودن من، آن ها حق هيچ امرى را ندارند. على(ع) نيز بعد از من، اولى به مومنين از خودشان است. با بودن وى، آنان حق هيچ امرى را ندارند. بعد پسرم، حسن اولى به مومنين ازخودشان است. با بودن او، آنان حق امرى را ندارند. سپس تكرار كرد و فرمود: اى مردم! وقتى كه از دنيا رفتم، على(ع) اولى به مومنين است از خودشان. وقتى على(ع) از دنيا رفت، حسن اولى به مومنين است از خودشان. وقتى حسن از دنيا رفت پسرم، حسين اولى به مومنين است از خودشان. وقتى حسين ازدنيا رفت، پسرم على بن الحسين اولى به مومنين است از خود آنان كه با بودن وى حق هيچ امرى را ندارند. بعد رو كرد به على(ع) و فرمود: ياعلى! تو او را درك خواهى كرد. سلام مرا به او برسان. وقتى كه على ابن الحسين(ع) از دنيا رفت، پسرم، محمد اولى به مومنين است، از خودشان. يا حسين تو او را درك خواهى كرد. سلام مرا به او برسان. بعد در نسل محمد مردانى يكى پس از ديگرى است. هيچ يك از آنان نيست، مگر اولى به مومنين است از خودشان كه با بودن آنان، مردم حق هيچ امرى را ندارند. همه آن ها راهنما و هدايت شده هستند…. معاويه گفت: اى پسر جعفر! با مطالب بزرگ سخن گفتى. اگر آنچه كه گفتى حق و صحيح باشد، امت محمد(ص) مهاجرين و انصار غير از شما، اهل بيت و دوستان وياران شما، همه در هلاك اند. گفتم: قسم به خدا! آنچه گفتم حق بود، از رسول الله(ص) شنيدم. معاويه گفت: اى حسن! اى حسين! اى ابن عباس! پسرجعفر چه مى گويد؟

ابن عباس گفت: اگر به آنچه كه او گفت: ايمان ندارى كسانى را كه اسم برد، از آنان سوال كن. معاويه دستور داد عمربن ابى سلمه و اسامه بن زيد را نزد او آوردند و از آنان سوال كرد. آنان گواهى دادند كه آنچه پسر جعفر مى گويد: همان طور كه او شنيده بود، نيز از رسول الله(ص) شنيديم…. (4)

رابطه صميمى با امام حسن و امام حسين(عليهما السلام)

عبدالله بن جعفر از دوران كودكى ارادت خاص به امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) داشت و هيچ گاه خود را بالاتر از آن ها نمى دانست. حتى در وقت عطا و بخشش اگر آنان مبلغى را به نيازمند مى دادند، عبدالله به احترام آن ها مبلغ كم ترى را به نيازمند عطا مى كرد.

معاويه توسط مروان، حاكم مدينه دختر عبدالله را جهت فرزندش يزيد خواستگارى نمود. عبدالله در جواب گفت: اختيار زنان ما با حسن بن على(عليهما السلام) مى باشد. از او خواستگارى كن. چون امام حسن(ع) جريان خواستگارى را شنيد، فورا دختر عبدالله را به عقد پسر عمويش، قاسم بن محمد بن جعفر در آورد. (5)

عبدالله در دفاع از امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) به معاويه گفت: سيدبنى هاشم فقط حسن و حسين(عليهما السلام) هستند و هيچ كس با آن ها برابرى نمى كند.

محور سخاوت

جود و بخشش عبدالله بن جعفر داستان شگفتى دارد كه هرشنونده اى را حيرت زده مى كند. اگر مى خوانيم كه عبدالله به خاطر عرض حاجتى و يا سروده اى هر آنچه داشت، را در راه خدا مى داد، عجيب نيست; زيرا او فرزند جعفر طيار است. آن پدرى كه نه تنها اموال خود را در راه خدا داد، بلكه جانش را نثار اسلام و قرآن كرد. عبدالله نيز نه تنها اموال خود را در راه خدا داد، بلكه سه فرزندش را در راه خدا، در كربلا هديه كرد كه نشانگر عالى ترين مراتب و درجات گذشت و ايثار اوست.

درباره جود و بخشش عبدالله سخنان فراوان گفته و اشعار زيادى سروده شده است كه به بخشى از آن ها مى پردازيم:

ابن حبان مى گويد: به عبدالله بن جعفر، قطب السخإ گفته مى شد. (6) همچنين مى گويند: سخى ترين افراد بين مسلمانان ده نفر هستند و سخى ترين فرد اهل حجاز عبدالله بن جعفر است. (7)

محدث قمى مى نويسد: مردم مدينه كه تهى دست مى شدند، از يكديگر قرض مى گرفتند و وعده پرداخت عطا و تقسيمى عبدالله بن جعفر مى دادند. (8)

مبادا اين شمشير را از دست دهى

مرد عربى به مروان بن الحكم روى آورد. مروان گفت: چيزى در نزد ما نيست، برتوباد به عبدالله بن جعفر كه نيازت را برآورده خواهد كرد. مرد عرب نزد عبدالله رفت و گفت:

اى ابوجعفر! تو از اهل بيت نبوتى هستى كه در دوستى آنان براى مسلمانان طهارت و پاكى است. اى ابوجعفر! امير مدينه برمالى كه نزد او بود، برمن بخل ورزيد ولى تو برآنچه كه در دست دارى، ايمن مى باشى. اى ابوجعفر! اى فرزند شهيدى كه دوبال دارد و با آن، در بهشت پرواز مى كند! اى ابوجعفر! امروز همانند تو كسى نيست كه ديگرى به او اميد داشته باشد. پس مرا رها مكن كه در صحرا و بيابان براى به دست آوردن مالى سرگردان و حيران باشم. عبدالله گفت: اى اعرابى! مركبى كه زاد و توشه را حمل مى كرد، رفته است. برتوباد به اين مركب و آنچه كه بر آن است ولى مواظب باش كه فريب نخورى و اين شمشيرى كه به هزار دينار آن را خريدارى كرده ام، به مفت از دست ندهى. (9)

هديه فراوان به شاعر سياه پوست

روزى نصيب بن رياح، عبدالله بن جعفر را به قطعه شعرى مدح و ثنا كرد. عبدالله دستور داد تا پول بسيارى به همراه لباس هاى فراوان و مركب هاى متعددى به او بدهند. به وى گفته شد: اين همه اموال را به اين غلام سياه واگذار نكن! پاسخ داد: به خدا سوگند! اگرچه او غلام است، سروده اش آزاد مى باشد. اگرچه سياه است ، مدح و ثنايش سفيد مى باشد. او اموالى را گرفته است كه فنا پذيرند و لباس هايى كه پوشيده خواهند شد و مركب هايى كه از بين خواهند رفت اما مدحى گفت: كه قابل روايت بارى ديگران و ثنايى است جاودانه. (10)

در استيعاب آمده است: عبدالله گفت: او سياه است ولى موى او سفيد است. او استحقاق بيش تر از اين را دارد; چون چيزى گفته كه ماندنى است و چيزى كه دريافت داشته فانى است. من شترى را كه نابود خواهد شد به او دادم و او مدح وثناى ماندگار به من داد. (11)

اتهام رابطه با معاويه و يزيد

برخى مورخان كه با خلفاى جور در ارتباط بودند، مطالب فراوانى درباره عبدالله بن جعفر و رابطه اش با خلفاى جور نوشته اند كه كذب بودن برخى از آن ها آن قدر واضح و روشن است كه هيچ نيازى به توضيح ندارد. چگونه مى توان باور كرد كه شخصيتى مانند عبدالله بن جعفر در كنار اميرمومنان(ع) به جنگ بامعاويه بپردازد ولى با گذشت چند سال از شهادت حضرت على(ع) كاملا رنگ عوض كند و در سر سفره معاويه بنشيند و فرزند خود را به افتخار معاويه، معاويه نامگذارى كند. و يا پس از شهادت امام حسين(ع) و دو يا سه فرزندش; عون و محمد و عبدالله نزد يزيد برود؟!

اگر عبدالله با يزيد رابطه داشت، چرا و چگونه دو فرزندش در واقعه حره (12) به شهادت رسيد؟! آيا از مجموع اين قضايا نمى توان نتيجه گرفت كه اكثر اين اتهام ها بى اساس است.

1ـ پس از شهادت امام حسين(ع) در سال 61 ه’ .ق و بالاگرفتن كفر وطغيان يزيد، مردم مدينه فرماندار شهر را به همراه مروان و ساير اموىها از مدينه بيرون كردند و با عبدالله بن حنظله بيعت كردند. چون اين خبر به گوش يزيد رسيد، مسلم بن عقبه را با لشكرى فراوان براى سركوب كردن مردم مدينه به آن جا گسيل داشت. جنگ عظيمى رخ داد و بسيارى از مردم مدينه كشته شدند. مردم مدينه چون تاب مقاومت را از دست دادند به قبر پيامبر(ع) پناه بردند. لشكر يزيد به قتل عام مردم پرداختند. (13)

آيا فكر نمى كنيد دشمن در صدد مخدوش كردن چهره اين مدافع حريم ولايت و يار باوفاى امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) بوده است، تا بتواند باخدشه دار كردن اين چهره مقدس، روايت و سخنش را از اثر بيندازند. چگونه مى توان باور كرد كه عبدالله كه از دوران كودكى در دامان رسول الله(ص) تربيت يافته و با سه امام معصوم(عليهم السلام) خو گرفته و هيچ گاه خلاف از او سرنزده بود، ناگهان رنگ عوض كند و به دربار يزيد روى آورد؟!

آيا مى توان پذيرفت كه عبدالله با داشتن آن همه سوابق درخشان در عالم اسلام، كه از او به عنوان محور سخاوت ياد مى شود، به خاطر گرفتن پول از خليفه، آن همه عزت و شرف و روح بلند و طبع عالى خود را زير پا بگذارد؟!

ابن ابى الحديد نقل مى كند: روزى معاويه و عمروعاص باهم نشسته بودند، دربان گفت: عبدالله، پسر جعفر طيار اجازه ورود مى طلبد. عمروعاص گفت: در حضور او به على(ع) ناسزا مى گويم و او را عصبانى مى كنم. معاويه گفت: چنين مكن كه مى ترسم نتوانى از عهده آن برآيى و سبب گردى فضائلى را اظهار كند كه دوست نداريم بشنويم. عبدالله وارد شد. معاويه از روى سياست اظهار خوشوقتى كرد و او را نزديك خواند و با وى گرم گرفت ولى عمروعاص نتوانست خوددارى كند. به عبدالله چيزى نگفت ولى باديگران سرصحبت را گشود و ضمنا از اميرمومنان(ع) بدگويى كرد و با صداى بلند ناسزا گفت و بى شرمى را از حد گذراند.

رنگ عبدالله متغيير گرديد، از خشم لرزه براندامش افتاد و ناگهان مانند شير از تخت فرود آمد. عمروعاص كه او را خشمناك ديد، گفت: هان! عبدالله! چه خبر است؟! عبدالله گفت: مرگت باد! خاموش باش! سپس اين شعر را خواند:

اظن الحلم دل على قومى

و قد يتجهل الرجل الحليم.

حلم وبردبارى زبان مردم را برويم گشوده است و خيال مى كنند نمى فهمم.

پس آستين ها را بالا زد و خطاب به معاويه گفت: معاويه! تا كى خشم تو را در دل نگهداريم و بر بدىها و زشتى ها صبر كنيم، گفتار زشت را بشنويم و بى ادبيت را ببنيم و اخلاق ناستوده ات را مشاهده كنيم؟! گريه كنندگان بگريند! مثل اين كه از فحش و ناسزاى به همنشينانت ناراحت نمى شوى. اگر چنين است، معلوم مى شود دين در نظرت موقعيتى ندارد، تا تو را از كردار زشت باز دارد. به خدا قسم! اگر عاطفه خويشاوندى در تو بود، يا به سهم خود از اسلام حمايت مى كردى، نبايد فرزندان كنيزان بى اصل و بردگان پست طبع را در رديف افراد فاميل خود جاى دهى. مردمان ستم پيشه به موقعيت افراد برگزيده جاهلند. معاويه! اين كه كارهاى خطاى تو را تإييد مى كنند و ريختن خون مسلمانان و جنگيدن با اميرمومنان(ع) را صحيح مى دانند، تو را مغرور نكند تا به هر چه فساد و تباهيش برتو روشن است، اقدام كنى، چشم سر و چشم دلت از تشخيص راهت كور شده است. اگر از خطاى خود بر نمى گردى، به ما اجازه بده تا هرچه مى خواهيم از زشتى هايت بگوييم.

مجلس در بهت و حيرت فرو رفته بود و همگى غرق سخنان او شده بودند. معاويه صدا زد: عبدالله! ما از خطا و اشتباهمان برمى گرديم. تو را به خدا! بنشين! خدا لعنت كند آن كه آتش درونى تو را افروخت. هرچه بگويى انجام مى دهم و هر حاجتى دارى بر مى آورم. اگر مقام و موقعيتت نبود، همان روش و اخلاقت كافى بود كه خواسته هايت برآورده شود. آخر تو پسر ذوالجناحين و سيد و بزرگ بنى هاشمى.

عبدالله فرياد زد:… نه، نه، چنين نيست. سيد و آقاى بنى هاشم حسن و حسين(عليهما السلام) هستند. كسى را نرسد كه در مقام با ايشان برابرى كند. معاويه گفت: تو را قسم مى دهم! هرچه مى خواهى بگو. هرحاجتى دارى برآورده است، هرچه با تمام هستى ام برابرى كند.

عبدالله گفت: در اين مجلس چيزى نمى خواهم و حاجتى ندارم. اين جمله را گفت و از مجلس خارج شد. معاويه هم او را بدرقه كرد و گفت: به خدا قسم! تمام حركات و اخلاق و رفتار و راه رفتنش به پيامبر(ص) مى ماند. پس از آن كه عبدالله رفت، معاويه رو به عمر و عاص كرد و گفت: چرا با تو حرف نزد و جوابت را نداد؟ عمروعاص گفت: برتو معلوم است و مى دانى چرا؟ معاويه گفت: خيال مى كنى از جواب هايت ترسيد؟ خير، چنين نيست بلكه تو را قابل و لايق ندانست تا جوابت را بگويد يا با تو طرف شود.

(14) چرا عبدالله بن جعفر در كربلا شركت نكرد؟

يكى از فرازهاى پيچيده زندگانى عبدالله، عدم حضور وى در كربلاست. وى با معرفتى كه نسبت به امام حسين(ع) داشت و با اين كه از حضور همسر و فرزندش دركاروان امام حسين(ع) جلوگيرى ننمود، چرا خودش به يارى امام حسين(ع) نشتافت؟

بيشتر بزرگان عقيده دارند كه عبدالله بن جعفر معذور بود، چنانچه مرحوم مامقانى (15) و ديگران بدان اشاره كرده اند.

برخى ديگر براين عقيده هستند كه او در آن زمان نابينا بود. بدين خاطر نتوانست به كاروان امام حسين(ع) ملحق شود. بنابراين آنچه كه درباره اش گفته مى شود، عارى از هرگونه حقيقت است. (16)

عبدالله بعد از حادثه كربلا، از همراهى نكردن امام حسين(ع) اظهار تإسف مى كرد ممكن است به دلايلى مانند پيرى، امام حسين(ع) از عبدالله نخواسته تا در كاروانش حضور يابد.

آخرين تلاش عبدالله

عبدالله از آن جا كه كشته شدن امام حسين(ع) را ضايعه اى بزرگ براى عالم اسلام مى دانست، سخت در تلاش بود تا امام را از سفر به كوفه بازدارد. اما همين كه در بين راه از زبان امام شنيد كه آن حضرت در انجام مإموريتى است، عبدالله ديگر هيچ سخنى نگفت و فرزندان خود را به همراه امام(ع) فرستاد.

نامه عبدالله به امام حسين(ع)

عبدالله در نامه اى كه به وسيله فرزندانش براى امام حسين(ع) فرستاد عرض داشت: تو را به خدا سوگند مى دهم كه از اين راه برگرد; زيرا مى ترسم تو را بكشند و خاندانت را اسير كنند. اگر شما كشته شويد، نور زمين خاموش مى گردد; زيرا شما چراغ و نشانه هدايت يافتگانيد. اميد مومنان به توست. در رفتن شتاب مكن. خود نيز پشت سرنامه به شما محلق خواهم شد. (17)

عبدالله بى درنگ نزد عمروبن سعيد رفت و از او خواست كه امان نامه براى حضرت سيدالشهدإ(ع) بنويسد و از او بخواهد كه از اين سفر منصرف شود. عمرو امان نامه اى به خط خود نوشت و از آن حضرت خواست برگردد. او نامه را به وسيله برادر خود، يحيى بن سعيد به امام داد. عبدالله نيز همراه يحيى نزد امام رفت. آن ها از امام خواستند تا از ادامه راه منصرف شود. حضرت در پاسخ فرمود: من پيامبر(ص) راe در خواب ديدم. آن حضرت به من دستورى داد كه اينك در پى انجام آن امر، روانه ام. آن ها گفتند: آن خواب چيست؟ امام فرمود: تا به حال براى احدى نگفته ام و بعد از اين هم نخواهم گفت، تا خداى خود را ملاقات كنم. عبدالله كه از برگرداندن امام مإيوس شده بود، فرزندان خود; عون و محمد را را نزد آن حضرت فرستاد. (18)

اظهار تإثر شديد از شهادت امام حسين(ع)

يكى از دلايل محكمى كه تإييد مى كند عبدالله بسيار مايل بود همراه امام حسين(ع) باشد، اما به دلايلى نتوانسته بود. در كربلا حضور يابد، همانا اظهار تإثر و تإلم شديد وى از شهادت امام حسين(ع) و ياران باوفايش است.

هنگامى كه خبر شهادت فرزندانش به وى رسيد، كلمه استرجاع (انا لله و انا اليه راجعون را بر زبان راند. يكى از غلامان عبدالله به نام (ابوسلاسل) درمقام تإسف برآمد و گفت:

اين مصيبت از ناحيه حسين به ما رسيده است، عبدالله از سخن گلايهآميز ابوسلاسل ناراحت شد و بر آشفت و با كفش خود برسراو كوفت و گفت: آيا درباره حسين(ع) چنين مى گويى؟ به خدا سوگند! خودم نيز دوست مى داشتم هرگز از او جدا نشوم و اگر در كربلا حضور داشتم، در ركاب او مى جنگيدم تا شهيد شوم; زيرا او شايسته است كه جان ها فدايش شود.

فرزندان من همراه برادرم و پسر عمويم كشته شدند و مواسات نمودند و به پاداش صابران هم دست خواهند يافت. آن گاه عبدالله متوجه اهل مجلس شد وگفت: راستى شهادت حسين(ع) برمن سخت و دشوار است اما خداى را سپاس مى گويم كه شهادت حسين(ع) به ما عزت بخشيد و اگر خود نتوانستم در ركاب حسين فداكارى كنم، فرزندانم با جانبازى خود، حسين(ع) را خوب يارى كردند. (19)

روزى عبدالله بن جعفر يكى از دوستان همنشين خود را در مجلس نديد، روز ديگر كه ملاقاتش كرد، از او پرسيد: ديروز كجابودى؟ چرا غيبت داشتى؟ او گفت: با يكى از دوستان به حومه مدينه رفته بودم.

عبدالله زبان به نصحيت او گشود و گفت: (اگر چاره اى جز همراهى و رفاقت با مروان را ندارى، برتوباد به همراهى و رفاقت با كسى كه با او دوست شدى، موجب خوبى و صلاح تو شود. و اگرترسيدى تو را نگه دارد و اگر به او نياز پيدا كردى، كمكت كند، و اگر خلااى در تو ديد، پركند و اگر يك خوبى ديد برشمرد، و اگر وعده اى به تو داد، محرومت نسازد و اگر زياد رفت و آمد كردى، رهايت نكند و اگر چيزى از او خواستى، به تو بدهد و اگر دست نگه دارى و چيزى به او ندهى، او شروع كننده باشد.) (20)

رحلت و محل دفن

سرانجام عبدالله بن جعفر پس از يك عمر طولانى و بابركت، در سال 80 ه’ .ق يا 85 ه’ .ق و يا 90 ه’ .ق (21) در مدينه دارفانى را وداع گفت. ابان بن عثمان كه از سوى عبدالملك بن مروان فرماندار مدينه بود، او را غسل داد و كفن كرد و بر او نماز خواند و در قبرستان بقيع، نزديك قبر امام حسن مجتبى(ع) به خاك سپرد. ابان بن عثمان درحالى كه قطرات اشك روى صورتش سرازير بود، گفت: به خدا سوگند! تو مردخوبى بودى! به خدا سوگند! تو مرد شريف و نيكوكار و بخشنده اى بودى! (22)

پى نوشتها:
1 ـ مرحوم نمازى، عبدالله بن جعفر را يكى از راويان حديث غدير مى شمارد. ر.ك: مستدرك علم رجال الحديث، ج 5، ص 500.
2 ـ مقصود معاويه از رفيق عبدالله جعفر همانا اميرالمومنين(ع) است. 3 ـ سوره اسرإ، آيه 60. 4 ـ اسرار آل محمد، ص 221 و احتجاج، ج 2، ص 3. 5 ـ معارف و معاريف، ج 4، ص 1508 و سيره ابن اسحاق، ص 251. 6 ـ تهذيب التهذيب، ج 5، ص 150.
7 ـ الاصابه، ج 2، ص 276. 8 ـ سفينه البحار، ج 2، ص 126.
9 ـ سيراعلام النبلإ، ج 3، ص 458. 10 ـ العقد الفريد، ج 6، ص 143 و ج 1، ص 269. 11 ـ زينب قهرمان دختر على(ع)، ص 45. الاستيعاب، (درحاشيه الاصابه، ج 2، ص 277).
12 ـ منتهى الامال، ج 2، ص 34. 13 ـ پيغمبر و ياران، ج 4، ص 133. 14 ـ تنقيح المقال، ج 2، ص 173.
15 ـ دائره المعارف، ج 12، ص 282.
16 ـ معارف و معاريف، ج 2، ص 1508.
17 ـ ارشاد مفيد، ص 202.
18 ـ منتهى الامال، ج 1، ص ;323 ارشاد مفيد، ص 202 و الكامل، ج 3، ص 402.
19 ـ زينب قهرمان دختر على(ع)، ص ;93 پيامبر و ياران، ج 4، ص ;137 قاموس الرجال، ج 5، ص 413 و منتهى الامال، ج 1، ص 416.
20 ـ سفينه البحار، ج 2، ص 126.
21 ـ سيراعلام النبلإ، ج 3، ص 462.
22 ـ زينب قهرمان، ص 96 و اسدالغابه، ج 3، ص 135.
منبع :ماهنامه كوثر ـ شماره 44 ـ آبان 79