ثقلین

نوشته‌ها

حادثه دلخراش رحلت پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله)

اشاره:

پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) پس از بیست و سه سال دعوت و مجاهدت و ابلاغ پیام الهی و پس از فراز و نشیب‌های فراوان در راه انجام رسالت بزرگ خویش، سرانجام در روز دوشنبه، بیست و هشتم ماه صفر یازدهم هجرت  (در تاریخ وفات پیامبر اکرم احتمال زیادی بیان شده است و این بنابر قول مشهور علمای شیعه است)
پس از چهارده روز بیماری و کسالت، رحلت فرمودند و در هجرۀ مسکونی خویش در جوار مسجدی که تاسیس کرده بود، به خاک سپرده شد.

شیخ مفید در ارشاد می ‏نویسد: وقتى پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم) از نزدیکى مرگش، که قبلا آن را براى امت خود بیان کرده بود مطمئن شد، پیوسته در میان مسلمانان به سخنرانى می ‏ایستاد و آنها را از فتنه و اختلاف پس از رفتنش برحذر می‏داشت و همواره به آنها تأکید می‏کرد که به سنتهاى وى تمسک کنند و بر آنها با یکدیگر وحدت داشته باشند. مسلمانان را تشویق می‏کرد که به عترتش اقتدا کنند و آنها را اطاعت و یارى و پاسبانى نمایند و در امور دینى بدیشان چنگ آویزند و از اختلاف و ارتداد پرهیزشان می‏داد. از جمله مسایلى که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به مسلمانان تذکر داد روایتى است که همه بر صدور آن اتفاق دارند. در این روایت آمده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: اى مردم! من شما را ترک می‏کنم و شما در حوض بر من وارد می‏شوید بدانید که من درباره ثقلین از شما پرسش خواهم کرد. مواظب باشید که پس از من با آنها چگونه رفتار می‏کنید. زیرا خداوند لطیف و خبیر مرا آگهى داد که این دو از هم جدا نمی‏شوند تا مرا ملاقات کنند. من از پروردگارم چنین تقاضا کردم و او هم خواسته‏ام را روا کرد. بدانید که من این دو چیز را در شما وانهادم: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم را. از آنها پیشى نگیرید که دچار پراکندگى شوید و از آنها کوتاهى نکنید که به هلاکت می‏ افتید و به آنها نیاموزید که ایشان از شما داناترند. اى مردم! نبینم پس از من به کفر بازگردید و گردن یکدیگر را بزنید و مرا در سپاهى همچون سیل گران دیدار کنید. هان بدانید که على بن ابیطالب برادر و وصى من است. او بعد از من بر تأویل قرآن می‏جنگد چنان که من بر تنزیل آن پیکار کردم.

آن حضرت در هر مجلسى که می‏ نشست این سخن و یا نظایر آن را بر زبان می ‏آورد سپس براى اسامه بن زید بن حارثه لوای فرماندهى را بست و به وى دستور داد که با جمهور مردم به همان محل از بلاد روم رود که پدرش کشته شده بود. آن حضرت در صدد شد که عده‏اى از پیشگامان مهاجر و انصار را نیز به این سپاه الحاق فرماید تا در مدینه به هنگام وفاتش کسى نباشد که در امر ریاست اختلاف نورزد و در پیشى گرفتن براى امارت بر مردم طمع نکند و کار براى جانشین پس از او هموار گردد و دیگر کسى در گرفتن حق او به منازعه نپردازد. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) لواى امارت را بست و در حرکت دادن اصحاب و راه انداختن اسامه از مدینه به اردوگاهش در جرف، جدیت نشان داد و مردم را به حرکت و همراهى با او برانگیخت و از ملامتگرى و کندى کردن در همراهى اسامه بر حذر داشت. در لحظاتى که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به این امور اشتغال داشت ناگهان مرضى که باعث وفات وى گردید، بر حضرتش عارض شد. چنان چه در علل و عوامل این حوادث خوب تأمل کنیم و تنها با انصاف و به دور از شایبه‏ های عقیدتى به آنها بنگریم، می‏ توان گفت که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) با وجود اطمینان از نزدیکى مرگش بواسطه وحى یا غیر آن و با وجود اشارتهاى علنى حضرتش به این امر در خطبه‏اى که در حجه الوداع ایراد کرد و ما نیز متذکر آن شدیم که در آن آمده بود: من نمی‏دانم شاید سال آینده شما را دیدار نکنم و نیز فرمایش آن حضرت در یکی دیگر از خطبه‏ هایش که بعدا خواهد آمد فرمود: وقت آن رسیده که از میان شما بروم و نیز تأکید وى بر وصیت به (نگاهداشت حق) ثقلین و این فرمایش او که گفت: جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه می‏داشت و امسال دو بار آن را بر من عرضه کرد و من این کار را جز نشانه‏اى براى نزدیکى مرگم نمی‏دانم و نیز اعتکاف بیست روزه آن حضرت در این سال بر خلاف قبل که اعتکافش ده روزه بود، این قراین تصریحا یا تلویحا نشان می‏دهند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به نزدیک بودن اجلش آگاه بوده و بیمارى وى و شدت یافتن آن نیز مزید بر علت شده است . با این همه، پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در تجهیز سپاه اسامه می‏کوشد و مردم را به پیوستن بدان برمی‏انگیزد و اسامه جوان را بر سران و سرشناسان مهاجر و انصار، امارت می‏دهد و شدت بیماری و اطمینان از نزدیک بودن مرگش وى را از تلاش در تجهیز سپاه اسامه باز نمی‏دارد.

ظاهر حال و تدبیر درست چنین اقتضا می‏کرد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در چنین شرایطى که نگران مرگ خود بود، سپاهى متشکل از بزرگان صحابه و جمهور مسلمین را روانه نسازد زیرا جبران حوادثى که به هنگام وفات آن حضرت احتمال وقوع داشت و نیز تحکیم مسأله خلافت در طول حیاتش، بسیار مهم‏تر از روانه داشتن سپاه براى جنگ با رومیان بود. حتى در چنین حالتى روا نبود که پیامبر (صلی الله علیه و آله) سپاهیان را از مدینه بیرون بفرستد بلکه باید آنها را در مدینه نگاه می‏داشت تا آن شهر در برابر فتنه‏ هایى که مقارن با وفات وى رخ می‏داد، آماده و مهیا باشد. این در حالى بود که خود پیامبر (صلی الله علیه و آله) به وقوع این فتنه ‏ها اشاره کرده و فرموده بود: «فتنه ‏ها چونان پاره‏ هاى شب تاریک روى آورده ‏اند» ، خصوصا آن که گروهى از اعراب در جاهاى مختلف همین که از بیمارى آن حضرت مطلع شدند، به ارتداد رفتند و یکى از آنها ادعاى نبوت کرد و بنابر تصریح طبرى خبر این حوادث به گوش پیغمبر (صلی الله علیه و آله) رسیده بود. گذشته از اینها پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مؤید به وحى بود و به خوش تدبیرى از دیگر مردمان، متمایز بود.

همین که می‏بینیم با وجود آن همه تشویقها، سپاه اسامه روانه نمی‏شود و هم‏چنان در اردوگاه جرف می‏ماند تا پیامبر (صلی الله علیه و آله) وفات می‏یابد، درمی ‏یابیم که در این مسأله علتى بوده و روانه کردن این سپاه یک مسأله معمولی براى جنگ با روم و فتح آن کشور نبوده است. حتى با قطع نظر از تمام این مسایل، می‏ بینیم که ظاهر امر اقتضا می‏ کند که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در چنین شرایطى به خود و به بیمارى شدیدش مشغول گردد نه به روانه کردن سپاهی براى جنگ که مثل حمله دشمنان یا بروز حادثه‏ اى که تأخیر در برابر آن پسندیده نیست، از چنان فوریت و عجله‏ای برخوردار نمی‏ باشد.

ابن سعد در طبقات به سند خود از ابومویهبه آزاد کرده رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از آن حضرت نقل کرده است که آن حضرت در دل شب فرمودند: به من دستور داده شده که برای اهل بقیع آمرزش بخواهم، با من روانه شو. با او به راه افتادم تا آن که به بقیع رسید مدت درازى به آمرزشخواهى براى آنان پرداخت سپس فرمود: خوشا به حالتان به خاطر حالتى که داشتید در قیاس با آن چه مردمان در آن‏اند، فتنه ‏ها مثل پاره‏ هاى شب تاریک هجوم آورده‏اند پشت هم می‏آیند، آخرین آنها از اولین آنها پیروى می‏کند و آخرین آنها از نخستین آنها بدتر است. سپس فرمود : گنجینه‏ هاى دنیا و جاودانگى و سپس بهشت را به من دادند مرا میان آنها و دیدار پروردگارم و بهشت مخیر کردند. گفتم: پدر و مادرم فدایت گنجینه هاى دنیا و جاودانگى و سپس بهشت را بگیر. فرمود: من دیدار پروردگارم و بهشت را برگزیدم.

شیخ مفید گوید: چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) احساس بیمارى کرد، دست على (ع) را گرفت و در حالى که جماعتى او را دنبال می‏ کردند به طرف بقیع رفت و فرمود: مرا گفته‏اند که براى اهل بقیع آمرزش بخواهم. همگان با پیامبر (صلی الله علیه و آله) روانه شدند تا این که آن حضرت در میان قبرها ایستاد و فرمود: سلام بر شما اى اهل قبور! خوشا به حال شما به خاطر زمانى که در آن بودید در قیاس با آن چه مردمان در آن‏اند. فتنه ‏ها چونان پاره‏ هاى شب تاریک روی آورده‏اند آخرین آنها تابع اولین آنهاست. سپس مدت درازی براى اهل بقیع طلب مغفرت کرد و رو به على (ع) کرد و فرمود:

جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه می‏داشت ولى امسال دو بار عرضه کرد و من آن را فقط علامت حضور مرگم می‏دانم. سپس فرمود: علی! مرا میان گزینش گنجینه‏ هاى دنیا و جاودانگی در آن یا بهشت مخیر کردند و من دیدار پروردگارم و بهشت را برگزیدم. آن حضرت (صلی الله علیه و آله) دهه آخر رمضان را به اعتکاف می‏ نشست اما چون سالى که در آن جان داد فرا رسید بیست روز اعتکاف گرفت.

شیخ مفید گوید: سپس پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به خانه‏اش بازگشت و سه روز تب زده در خانه ماند. آنگاه در حالى که سرش را پیچیده بود و دست راستش را به امیرالمؤمنین (ع) و دست چپش را به فضل بن عباس تکیه داده بود، راهى مسجد شد و بر فراز منبر نشست و سپس فرمود: مردم! وقت آن رسیده که از میان شما رخت بربندم، هر که را نزد من وعده‏اى بود بیاید تا برایش برآورده سازم، و هر که را بر من وامى بود مرا بدان آگهى دهد. اى مردم! میان خود و هر کسى جز عمل و کردار چیز دیگرى وجود ندارد تا خداوند بدان خیرش دهد یا شرى را از او بازدارد . اى مردم! هیچ مدعى ادعا نکند و هیچ منت گذار منت ننهد به خدایى که مرا به حق به پیامبرى فرستاد، جز عمل با رحمت چیز دیگرى نجات بخش نیست، اگر (خدا را) عصیان کرده بودم هر آینه سقوط می‏کردم. خدایا! آیا پیامت را رساندم؟ آنگاه از منبر پایین آمد و با مردم نمازى سبک (کوتاه) گذارد و آنگاه به خانه‏اش رفت. در آن زمان آن حضرت در خانه ام سلمه بود . یک یا دو روز در خانه ام‏سلمه بود که عایشه پیش ام سلمه آمد و از او خواست که پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به خانه وى انتقال دهد تا او از حضرتش پرستاری کند. عایشه از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله) در این باره اجازه گرفت و آنها به او اجازه دادند و در نتیجه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) را به اتاقى که متعلق به عایشه بود، انتقال دادند.

طبری به سند خود از عبید الله بن عبد الله بن عتبه از عایشه نقل کرده است که گفت: بیمارى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شدت می‏گرفت و پیوسته از خانه این همسرش به خانه آن یکى می‏گردید. آن حضرت در خانه میمونه بود که زنانش را طلبید و از آنها اجازه خواست که در خانه من مورد پرستارى قرار گیرد. زنانش به او اجازت دادند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با دو مرد که یکى از آنها فضل بن عباس و دیگری مردى بود، از خانه بیرون آمد. پاهایش روى زمین کشیده می‏شد. سرش را پیچیده بود تا این که وارد خانه‏ام شد. عبید الله گوید: این حدیث را به نقل از عایشه براى عبدالله بن عباس نقل کردم، از من پرسید: آیا می‏دانى آن مرد دیگر که بود؟ گفتم: نه. گفت: على بن ابیطالب بود ولى عایشه نمی‏تواند او را به نیکی یاد کند.

حاکم در مستدرک به سند خود از گروهى از اصحاب از جمله عبید الله بن عبد الله بن عتبه، از عایشه نقل کرده است که بیمارى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که به واسطه آن از دنیا رفت در خانه میمونه آغاز شد. سپس آن حضرت در حالى که سرش را پیچیده بود بر من وارد گشت. او را دو مرد در میان گرفته بودند و پاهایش روى زمین کشیده می‏شد طرف راستش عباس بود و طرف چپش مردى دیگر. عبید الله گوید: ابن عباس به من گفت: مردى که طرف چپ پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بود على است. بیمارى چند روزى به طول انجامید و آن حضرت سنگین شد. بلال هنگام نماز صبح بیامد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) غرق در بیماری ‏اش بود. بلال صدا زد: خدا بیامرزدتان نماز! آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با شنیدن صداى بلال، شروع به گفتن اذان کرد.

نگارنده: در این‏جا روایات مختلفى نقل کرده‏اند که آیا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کسى را مأمور کرد تا با مردم نماز گزارد یا نه؟ ابن هشام در سیره می ‏نویسد: وقتى بلال، آن حضرت را به نماز فرا خواند، فرمود: کسى را بگویید که با مردم نماز بگزارد. عبد الله بن زمعه بیرون آمد و ناگهان چشمش به عمر افتاد و به او گفت: برخیز و با مردم نماز بگزار. ابوبکر در آن هنگام غایب بود. چون عمر، تکبیر گفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) صداى او را شنید و به دنبال ابوبکر فرستاد. ابوبکر، پس از آن که عمر نماز را به اتمام رسانده بود، آمد و با مردم نماز گزارد .

طبری از عایشه نقل کرده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: به ابوبکر بگویید که با مردم نماز بگزارد. عایشه گفت: او مردی رقیق القلب است. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مجددا سخن خود را تکرار کرد و عایشه هم همان جواب را داد. لذا پیامبر (صلی الله علیه و آله) خشمگین شد و فرمود: شما همان زنان همدم یوسف هستید. آنگاه آن حضرت در حالى که میان دو مرد ایستاده بود و پاهایش روى زمین کشیده می‏شد از خانه بیرون آمد. چون به ابوبکر نزدیک شد، ابوبکر عقب نشست اما پیامبر (صلی الله علیه و آله) به او اشاره کرد که در جاى خود بایست و خود در کنار ابوبکر نشست. عایشه نقل کرد که ابوبکر به نماز پیامبر (صلی الله علیه و آله) اقتدا کرده بود و مردم به نماز ابوبکر. ابن سعد و دیگر مورخان نیز همین روایت را نقل کرده‏اند.

شیخ مفید گوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: یکى از مسلمانان با مردم نماز بگزارد من مشغولم. عایشه گفت: به ابوبکر بگویید برود و حفصه هم گفت: به عمر بگویید برود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به آنها فرمود: کافى است. شما همان ندیمکهاى یوسف هستید و خود برخاست در حالى که از شدت ضعف نمی‏توانست درست بایستد آنگاه دست على بن ابیطالب و فضل بن عباس را گرفت و بر آنها تکیه کرد. پاهایش از ضعف روى زمین کشیده می‏شد. همین که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به مسجد رسید، ابوبکر را دید که به سوى محراب پیشى گرفته است لذا با دستش به او اشاره کرد که عقب‏تر از وی بایستد و خود آن حضرت در جایگاه ابوبکر ایستاد و تکبیر گفت و نمازى را که ابوبکر شروع کرده بود، از نو خواند و به نمازى که ابوبکر خوانده بود، اعتنایى نکرد.

نگارنده: ما را با نظر این مورخان، که در عقیده و نقل (روایت) با یکدیگر اختلاف دارند، چکار؟ برخى از آنها روایت می‏کنند که آن حضرت شخص خاصى را مأمور این کار نکرده است و بعضى دیگر می‏گویند: پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آغاز کسی را معین نفرمود اما بعدا وقتى شنید عمر تکبیر نماز را سر داده، ابوبکر را فرستاد و مردم دو بار نماز صبح خواندند. پاره‏ اى دیگر از مورخان می‏ نویسند پیامبر (صلی الله علیه و آله) از همان آغاز ابوبکر را مأمور این کار کرد.

ما را با این اخبار متناقض چکار؟ اما این نکته را شایان ذکر می‏دانیم که تمام این اخبار در این مسأله متفقند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالت سخت بیمارى و ضعف به سمت مسجد حرکت کرد . در حالى که نمی‏ توانست روى پاى خود بایستد یا قدم از قدم بردارد و پاهایش روى زمین کشیده می‏شد و نشسته نماز گزارد. اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) با این اعمال می‏ خواست ابوبکر را تأیید کند، او را براى نماز تعیین کرده و مردم هم پشت او به نماز ایستاده بودند و اگر بیرون نمی‏آمد او را بیشتر تأیید کرده بود چون با آمدن آن حضرت به مسجد، این شبهه ایجاد می‏شد که شاید پیامبر (صلی الله علیه و آله) از پیش نمازی ابوبکر راضى نیست.

اقتدای مردم به ابوبکر و اقتداى او به پیامبر (صلی الله علیه و آله)، موجب آن است که شخصی در آن واحد هم امام باشد و هم مأموم و این امر در شرع جایز نیست. وانگهى چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله) نگذاشت که امامت نماز تا به آخر با ابوبکر باشد؟ !

شیخ مفید گوید: چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) سلام نماز را داد به سوی خانه ‏اش رفت و ابوبکر و عمرو و گروهى از مسلمانان حاضر در مسجد را فرا خواند و سپس فرمود: مگر به شما نگفته بودم که سپاه اسامه را روانه کنید؟ گفتند: چرا، رسول خدا فرمود: پس چطور اجراى فرمان مرا به تأخیر انداختید؟ ابوبکر گفت: من رفته بودم اما بازگشتم تا با شما تجدید دیدار کنم . عمر هم گفت: رسول خدا! من نرفته بودم چون دوست نداشتم از شما تقاضاى مرکوب بکنم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: سپاه اسامه را روانه کنید. او این عبارت را سه بار بر زبان آورد و آنگاه از شدت دردی که بر حضرتش عارض شده بود و همچنین از شدت اندوه، بیهوش شد. مدتى در این حالت گذشت. مسلمانان گریه سردادند و فغان از همسران و فرزندان و زنان مسلمین و تمام کسانى که حضور داشتند، برخاست. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به هوش آمد و به آنها نگریست و سپس فرمود : دوات و کتف (استخوان شانه شتر) تا مکتوبى براى شما بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید. سپس بیهوش شد. یکى از حاضران دوات و کتف طلبید اما عمر گفت: برگرد، او هذیان می‏گوید! مرد بازگشت و حاضران از این جهت که در حاضر کردن دوات و کتف سهل انگارى کرده بودند، احساس پشیمانى کردند و به ملامت یکدیگر پرداختند و گفتند: انا لله و انا الیه راجعون. از مخالفت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بیمناک و نگران شدیم. چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به هوش آمد یکى از حاضران از آن حضرت پرسید: آیا برایتان دوات و کتف نیاوریم؟ فرمود: آیا بعد از آن حرفى که زدید؟ هرگز! اما شما را سفارش می‏کنم که با اهل بیتم به نیکى رفتار کنید . آنگاه صورتش را از آنها برگرداند و حاضران برخاستند.

بخاری در جزء چهارم از صحیح در باب سخن بیمار که می‏گوید «از کنار من برخیزید» از کتاب بیماران و طب به سند خود از عبید الله بن عبد الله بن عباس نقل کرده است که گفت: چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به حال احتضار افتاد، در خانه عده‏اى از جمله عمر بن خطاب حضور داشتند . پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: بیایید برایتان مکتوبی بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. عمر گفت : بیمارى بر پیامبر چیره گشته حال آن که شما قرآن دارید. کتاب خدا ما را بس است. حاضران به اختلاف افتادند. برخى مشاجره می‏ کردند که بگذارید پیامبر برایتان مکتوبى بنویسد تا پس از آن گمراه نشوید و برخى همان سخنى را می‏گفتند که عمر گفته بود. چون بیهوده گویى و اختلاف در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بسیار شد، آن حضرت فرمود: برخیزید. عبیدالله گوید: ابن عباس همواره می ‏گفت: فاجعه بزرگ آن بود که با اختلاف و بیهوده ‏گویی خود بین رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و نوشتن آن نامه، مانع شدند!

ابن سعد در طبقات به سند خود از عبید الله بن عبد الله بن عتبه بن عباس همین روایت را نقل کرده جز این که در الفاظ حدیث برخى اختلافات وجود دارد. وى روایت می‏کند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حال احتضار بود و در خانه عده‏اى از جمله عمر بن خطاب حضور داشتند. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: بیایید مکتوبى برایتان بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید. عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه کرده حال آن که قرآن پیش شماست و کتاب خدا ما را بس است. حاضران با یکدیگر به اختلاف پرداختند. برخى می‏گفتند اجازه دهید رسول خدا برایتان مکتوبى بنویسد و برخی نیز همان گفته عمر را بر زبان می‏آوردند. چون بیهوده گویى و مشاجره زیاد شد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را غمگین کردند، فرمود: از کنار من برخیزید آنگاه عبید الله بن عبد الله گفت: ابن عباس همواره می‏گفت: تمام فاجعه آن بود که با بیهوده گویى و مشاجره خود مانع نوشتن آن نامه توسط رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شدند.

بخاری در جزء سوم صحیح در باب مرض النبى (صلی الله علیه و آله) به سند خود از سعید بن جبیر نقل کرده است که گفت: ابن عباس می‏گفت: روز پنجشنبه؛ و چه پنجشنبه ‏ای؟ ! بیمارى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر آن حضرت چیرگى آورد آنگاه فرمود: بیایید مکتوبی برایتان بنویسم تا بعد از آن هرگز گمراه نشوید. آنها با هم در این باره به تنازع پرداختند حال آن که پیش هیچ پیامبرى تنازع زیبنده نیست. آنها گفتند: چه می ‏گوید آیا هذیان می‏گوید؟ از او دوباره پرسیدند خواستند به آن حضرت جواب دهند که فرمود: مرا واگذارید! حالتى که در آنم براى من بسیار بهتر از آن چیزى است که شما مرا بدان می‏خوانید و آنها را به سه چیز وصیت کرد، فرمود: مشرکان را از جزیره العرب بیرون برانید و از وفد همچنان که من پذیرایى می‏کردم، پذیرایی کنید و در مورد وصیت سوم سکوت کرد یا گفت: آن را فراموش کردم.

طبری در تاریخ همین روایت را به سند خود از سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده جز آن که آورده است: پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: پس از من گمراه نشوید. و گفته است: رفتند تا براى وى (دوات و کتف) بیاورند و گفت: عمدا از ذکر وصیت سوم خوددارى ورزید یا گفت: فراموش کرده‏ام .

ابن سعد در طبقات به سند خود از سعید بن جبیر از ابن عباس همانند این روایت را نقل کرده جز این که گفته است و دوات و صحیفه ‏ای بیاورید و گفت: می‏ خواستند آن چه را خواسته بود برایش بیاورند و گفت: در مورد وصیت سوم سکوت کرد نفهمیدم گفت: آن را فراموش کردم یا عمدا درباره آن چیزى نگفت.

کسی که در این روایات تأمل می‏کند در این شکى ندارد که محدثان عمدا در مورد وصیت سوم سکوت اختیار کرده‏اند نه از روی فراموشى و علت این سکوت هم سیاست بوده است که موجب شد عمدا آن را نگویند یا خود را به فراموشى بزنند. و اصلا پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به خاطر همین وصیت بوده که خواستار دوات و کتف شده است.

بخاری در صحیح در این قسمت به سند خود از عبید الله بن عبد الله بن عتبه از ابن عباس نقل کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حال احتضار بود و عده‏اى در خانه حضور داشتند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: بیایید برایتان مکتوبى بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. یکى از حاضران گفت : بیمارى بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) چیره شده، قرآن پیش شماست و ما را کتاب خدا کافى است. حاضران با یکدیگر به اختلاف افتادند و به مشاجره پرداختند برخی می‏گفتند: برایش دوات و کتف ببرید تا مکتوبی برایتان بنویسد که بعد از آن گمراه نشوید و عده‏ای دیگر، سخنى جز این می‏گفتند. چون بسیار اختلاف ورزیدند و سخنان بیهوده گفتند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: برخیزید . عبید الله گفت: ابن عباس می‏گفت: فاجعه بزرگ آن بود که به خاطر اختلاف و بیهوده‏ گویى بسیار خود نگذاشتند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن مکتوب را بنویسد.

قسطلانی در کتاب ارشاد السارى نوشته است مقصود از «یکى از حاضران» در این روایت همان عمر بن خطاب است.

ابن سعد در طبقات به سند خود از سعید بن جبیر، از ابن عباس نقل کرده است که گفت: پیامبر (صلی الله علیه و آله) روز پنج شنبه بیماری‏اش شدت یافت. آنگاه ابن عباس شروع به گریستن کرد و گفت: روز پنج شنبه و چه روز پنج شنبه ‏ای! ! بیمارى پیامبر (صلی الله علیه و آله) شدت گرفت. آنگاه فرمود: دوات و صحیفه ‏اى برایم بیاورید تا برایتان مکتوبى بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید. یکی از حاضران گفت: پیامبر خدا هذیان می‏گوید. به آن حضرت عرض شد: آیا آن چه را خواستى برایت نیاوریم؟ فرمود: آیا بعد از این حرفى که گفتید؟ لذا دیگر خواستار دوات و صحیفه نشد.

ابن سعد همچنین در طبقات به سند خود از جابر بن عبد الله انصارى نقل کرده است که گفت : رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آن بیماری‏اش که منجر به وفاتش شد دوات و صحیفه خواست تا براى امتش چیزى بنویسد که نه خود گمراه شوند و نه به گمراهى اندازند در خانه بحث و مشاجره درگرفت و عمر بن خطاب سخنانى گفت و پیغمبر (صلی الله علیه و آله) خواسته‏اش را رد کرد.

ابن سعد در همان کتاب به سند خود از سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده است که می‏گفت : روز پنج شنبه، عجب پنج شنبه‏ای! ابن عباس این سخن را می ‏گفت و من به اشکهایش که مثل دانه‏ هاى مروارید بر گونه‏اش جارى بود، می‏ نگریستم. او گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: کتف و دوات بیاورید تا برایتان مکتوبى بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نمی ‏شوید. (حاضران) گفتند: رسول خدا هذیان می‏گوید!

طبری همین روایت را در تاریخ خود به نقل از سعید بن جبیر از ابن عباس، با اندک تفاوتی، نقل کرده است. در این روایت آمده است که ابن عباس گفت: پنچ شنبه، عجب پنج شنبه‏ای! سپس به اشکهایش نگاه کردم که مثل دانه‏ هاى مروارید بر گونه ‏هایش می‏ریخت آنگاه گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: برایم لوح و دوات یا کتف و دوات بیاورید تا برایتان مکتوبى بنویسم که پس از آن گمراه نمی ‏شوید. (حاضران) گفتند: رسول خدا هذیان می‏گوید.

ابن سعد در طبقات به سند خود از عمر بن خطاب نقل کرده است که گفت: در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودیم و میان ما و زنان پرده‏اى بود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مرا با آب، هفت مشک بشویید و صحیفه و دواتی برایم بیاورید تا مکتوبى برایتان بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید . زنان گفتند: حاجت رسول خدا را برآورده سازید. عمر گفت: به زنها گفتم خاموش! شما زنان اویید هرگاه که بیمار گردد براى او گریه می‏کنید. و چون بهبود یابد، گردنش را می‏گیرید . رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: این زنها از شما بهترند.

همچنین ابن سعد به سند خود از جابر نقل کرده است که گفت: پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به هنگام مرگ خواستار صحیفه‏اى شد تا براى امت خود چیزی بنویسد که نه گمراه کنند و نه گمراه شوند. در محضر آن حضرت به مشاجره پرداختند تا این که وى خواسته‏اش را پس گرفت.

وی همچنین به سند خود از عکرمه بن ابن عباس نقل کرده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در بیماری‏اش که منجر به مرگ او شد. فرمود: دوات و صحیفه ‏اى برایم بیاورید تا برایتان مکتوبى بنویسم که پس از آن تا ابد گمراه نشوید. عمر بن خطاب گفت: فلانى و فلانى را با شهرهاى روم چه کار؟ رسول خدا مرده نیست تا آنها را فتح کنیم و چنانچه مرده باشد، مثل بنی اسرائیل که منتظر موسى شدند، در انتظار او می‏ مانیم. زینب همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفت: آیا نمی ‏شنوید پیامبر از شما چه خواست؟ حاضران به مشاجره پرداختند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: برخیزید…

طبری در قسمتى از حدیثى که از ابن عباس روایت کرده، آورده است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: على را پیش من فرستید، او را بخوانید. عایشه گفت: کاش پى ابوبکر می  ‏فرستادی. حفصه نیز گفت: کاش پى عمر می ‏فرستادی. همه پیش آن حضرت جمع شدند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: بازگردید اگر مرا به شما نیازى بود به دنبالتان می ‏فرستم. آنها هم برگشتند. در آخر این حدیث نکته‏اى آمده که با آغاز آن تناسب ندارد.

روایتی که نقل کرده‏اند مبنى بر این که پیامبر بمرد در حالى که سرش در دامن عایشه بود امکان ندارد که درست باشد. چون معمولا در چنین شرایطى زنان به خاطر ضعف و بی‏ تابی‏یى که در خود دارند نمی‏ توانند عهده‏ دار چنین امورى شوند و ممکن نیست که على (ع) در چنین حالتى از پیامبر دور شده باشد و (رسیدگى به) آن حضرت را به عهده زنان گذاشته باشد. علت طرح این نکته، معروف و معلوم است.

ابن سعد تعدادى روایت نقل کرده مبنى بر این که آن حضرت در دامان على بن ابیطالب (ع) جان داد. آخرین آنها روایتى است که به سند خود از ابوغطفان، از ابن عباس نقل کرده است که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالى که به سینه على تکیه داده بود، از دنیا رفت. گفتم: عروه از قول عایشه به من گفت که عایشه گفته است رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالى که میان سینه و گردن من بود جان داد. ابن عباس گفت: آیا معقول است؟ ! به خدا سوگند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالى که به سینه على تکیه داده بود جان داد و على و برادرم فضل او را غسل دادند و پدرم هم از حضور در مراسم غسل وی، خودداری ورزید.

حاکم در مستدرک روایتى آورده و آن را صحیح دانسته است. وی این روایت را به سند خود از احمد بن حنبل، به سندش از ام سلمه نقل کرده که گفت: به خدایى که بدو سوگند می‏ خورم على از نظر دیدار نزدیک‏ترین مردم به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود.

صبحگاهان پیش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بازگشتیم، آن حضرت پیوسته می‏ فرمود: على آمد؟ على آمد؟ فاطمه گفت: گویا شما او را به دنبال کارى فرستادید. لحظاتى بعد على آمد. ام سلمه گفت: خیال کردم پیامبر با على کارى دارد. از اتاق بیرون آمدم و کنار در نشستم و نزدیک‏ترین کسان به در بودم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خود را روى على انداخت و با وى شروع به نجوا کرد. سپس در همان روز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قبض روح شد. بنابراین على از نظر دیدار، نزدیک‏ترین کس به پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود.

وفات آن حضرت چنان که در میان علماى امامیه مشهور است، به هنگام زوال آفتاب روز دوشنبه بیست و هشتم صفر اتفاق افتاد. کلینى از علماى شیعه می‏گوید: وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) در دوازدهم ربیع الاول سال یازده هجرى به وقوع پیوست. شیخ مفید در ارشاد و طبرسى در اعلام الورى سال وفات آن حضرت را سال دهم هجرى ذکر کرده‏اند.

طبری در تاریخ می ‏نویسد: میان علما خلافى نیست که آن حضرت روز دوشنبه در ماه ربیع الاول از دنیا رفت. اما این که در چه ساعتى از آن روز بدرود حیات گفته اختلاف شده است. از فقهاى اهل حجاز نقل است که آن حضرت در نیم روز دوشنبه دوم ماه ربیع جان داده است و واقدى گوید: روز دوشنبه دوازدهم ماه ربیع الاول از دنیا رفته است.

ابن سعد در طبقات گوید: آن حضرت در روز چهارشنبه دهم صفر سال یازدهم هجرى بیمار شد و سیزده شب در بستر بیمارى بود و روز دوشنبه دوم ماه ربیع الاول سال یازدهم هجرى بدرود حیات گفت. سپس وى روایت کرده است که آن حضرت روز چهارشنبه بیست و نهم صفر سال یازدهم هجرى به بستر بیمارى افتاد و روز دوشنبه، دوازدهم ربیع الاول از دنیا رفت.

عمر آن حضرت شصت و سه سال بود. در چهل سالگى به پیغمبرى مبعوث شد و پس از بعثت سیزده سال در مکه زیست و بعد از هجرت ده سال در مدینه زندگى کرد.

وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بدرود حیات گفت، ابوبکر در خانه‏اش در سنج، محلی بیرون از مدینه، بود. طبرى و ابن سعد و مورخان دیگر نوشته‏ اند: عمر گفت که رسول خدا نمرده بلکه به سوى پروردگارش رفته چنان که موسى بن عمران رفت و چهل شب از میان آنها غایب گردید و بعد از آن که گفتند که مرده است، بازگشت. به خدا قسم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) باز می‏گردد و دست و پاى کسانى را که ادعا می ‏کنند مرده است، قطع می‏کند.

در روایت ابن سعد آمده است که خود عمر و مغیره بن شعبه، بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) وارد گشتند و جامه از روى آن حضرت برگرفتند. عمر گفت: غش و بیهوشى رسول خدا چه سخت است. مغیره گفت : به خدا رسول خدا مرده است. عمر گفت: دروغ می‏گویى او نمرده…

ابوبکر وقتى خبر رحلت آن حضرت را شنید به مدینه آمد و داخل خانه پیامبر شد و پیکر آن حضرت را دید و سپس از خانه بیرون آمد و گفت: مردم! هر که محمد را می‏ پرستید، محمد مرده است و آن که خدا را می ‏پرستید، خداوند زنده است و نمرده. سپس این آیه را برخواند: «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل…» (۱)

عمر گفت: وقتى ابوبکر این آیه را خواند، بر زمین افتادم و دانستم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از دنیا رفته است. نظیر همین گفتار به هنگام بیمارى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، زمانى که آن حضرت خواستار دوات و صحیفه شد، در حدیثى که قبلا از ابن سعد نقل کردیم بر زبان عمر جارى شده بود.

مظنون این است که مرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر عمر پوشیده نبود اما انگیزه‏اى که موجب شد عمر در هر دو مورد چنین جمله ‏اى به زبان آورد، مقصودى سیاسى بود. وى در نخستین جا (بیمارى پیامبر (صلی الله علیه و آله) می‏خواست توجه مردم را از صحیفه و نوشتن مکتوب منصرف سازد و در دومین جا (پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله)) می‏خواست مردم را از گفت‏وگو درباره مسأله خلافت باز دارد و آنها را به چیزى سرگرم سازد تا ابوبکر برسد. (و الله اعلم) .

ابن سعد در طبقات روایت کرده است که على بن ابی‏طالب و فضل بن عباس و اسامه بن زید، پیامبر (صلی الله علیه و آله) را غسل دادند. در روایت دیگرى آمده است: علی، آن حضرت را غسل می‏داد و فضل و اسامه پیکر مبارکش را می‏ پوشاندند.

در روایت دیگرى گفته شده است: على او را می‏ شست و فضل در آغوشش گرفته بود و اسامه آن حضرت را بر می‏گرداند. در روایت دیگرى آمده است: على گفت: پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مرا وصیت فرمود که جز من کسى دیگرى او را غسل ندهد. بنابراین فضل و اسامه از پشت پرده و در حالى که چشمانشان را با پارچه ‏اى بسته بودند، آب به دست من می‏دادند.

در روایتى است که على آن حضرت را غسل داد. او دستش را زیر پیراهن پیامبر (صلی الله علیه و آله) می‏ برد و فضل جامه را بر پیکر آن حضرت نگاه می ‏داشت و بر دست على خرقه‏اى بود. ابن سعد روایات دیگرى جز اینها در این مورد نقل کرده است.

شیخ مفید گوید: چون امیرالمؤمنین (ع) خواست پیغمبر (صلی الله علیه و آله) را غسل دهد، فضل بن عباس را طلبید و بدو فرمود که نخست چشمانش را ببندد و سپس به وى آب رساند تا آن حضرت را غسل دهد. آنگاه پیراهن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را از یقه تا ناف پاره کرد و خود عهده‏ دار غسل و حنوط و تکفین وى شد. فضل به او آب می‏داد و وى را در غسل دادن پیامبر (صلی الله علیه و آله) یارى می‏کرد. همین که آن حضرت از کار غسل و تجهیز جنازه پیامبر (صلی الله علیه و آله) فارغ شد، جلو ایستاد و به تنهایى و بى آن که کسى با وى باشد، بر پیکر آن حضرت نماز گزارد. در این هنگام مسلمانان در مسجد بودند و با هم بحث می‏کردند که چه کسى براى نماز خواندن بر او جلو بایستد و کجا وى را به خاک بسپارند؟ امیرالمؤمنین (ع) نزد آنها رفت و گفت: رسول خدا، مرده و زنده، امام و پیشواى ماست. آنگاه مردم دسته دسته بر وى وارد می‏شدند و بدون امام (پیش نماز) بر پیکرش نماز می‏ گزاردند و برمی ‏گشتند. و خداوند جان پیامبرى را در جایى نستاند جز آن که همان جا را براى دفنش پسندید و من او را در همان حجره‏ اى که بدرود حیات گفت به خاک می‏ سپارم. مسلمانان این سخن را پذیرفتند و بدان رضایت دادند.

ابن هشام می‏نویسد: نخست مردان، سپس زنان و آنگاه کودکان بر جنازه‏اش نماز گزاردند. ابن عبد البر در استیعاب می‏نویسد: على و عباس و بنى هاشم (در آغاز) بر وى نماز گزاردند . سپس آنها بیرون آمده، مهاجران و آنگاه انصار و سپس مردم پاره پاره و بى آن که کسى به عنوان پیش نماز داشته باشند، بر آن حضرت نماز گزاردند و پس از مردم، زنان و کودکان بر آن حضرت نماز خواندند. چون مسلمانان همه بر جنازه حضرتش نماز گزاردند، عباس بن عبدالمطلب کسى را به سوى ابو عبیده بن جراح، که برای مکیان قبر می‏کند و بنابر عادت مکیان (۲) ضریح می‏ساخت، فرستاد و یک نفر را هم به سوى زید بن سهیل که براى اهل مدینه قبر می‏کند و لحد (۳) می‏ساخت، فرستاد و آن دو را به نزد خود طلبید و گفت: خدایا! خودت برای پیغامبرت انتخاب کن. پس ابوطلحه زید بن سهل را دید. به او گفته شد: براى رسول خدا قبرى مهیا کن. زید، لحدی براى او حفر کرد. امیرالمؤمنین و عباس بن عبد المطلب و فضل بن عباس و اسامه بن زید داخل شدند تا کار دفن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به انجام رسانند. انصار از پشت خانه فریاد زدند: تو را به خدا و حق امروزمان در مورد رسول خدا سوگند می‏دهیم که یکى از ما را وارد قبر رسول خدا کنى و ما را از حظ به خاک سپارى حضرتش بهره‏مند سازد. على گفت: اوس بن خولی، وارد شود. این اوس از جنگجویان بدر، و مردی فاضل از بنى عوف از خزرج بود. چون داخل شد، على به او فرمود در قبر فرو شو. اوس وارد قبر شد و امیرمؤمنان (ع)، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بر دستان او گذارد و وارد قبرش کرد. چون اوس، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بر زمین نهاد، بدو فرمود: بیرون شو. اوس بیرون آمد و على (ع) در قبر شد و روى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را کنار زد و گونه‏ اش را بر زمین به طرف قبله در سمت راستش، نهاد. سپس بر وى آجر گذاشت و روى او خاک ریخت و قبرش را مربع ساخت و بر آن خشتى نهاد و به اندازه یک وجب از زمین بلندترش ساخت. »

روایت کرده‏اند که قبر آن حضرت یک وجب و چهار انگشت از زمین بالاتر بود. ظاهر عبارت شیخ مفید این است که دفن پیامبر (صلی الله علیه و آله) در همان روزى بود که وفات یافته بود. ابن هشام روایت کرده است که آن حضرت (صلی الله علیه و آله) روز دوشنبه درگذشت و روز سه شنبه غسل داده شد و روز چهارشنبه، شبانه، به خاک سپرده شد. ابن سعد نیز مثل همین روایت را نقل کرده جز قسمت غسل در روز سه شنبه. همچنین روایت کرده‏اند که آن حضرت در روز دوشنبه هنگام غروب جان داد و در تاریکى به خاک سپرده شد و جز نزدیکانش عهده‏ دار کار او نشدند و در روایتى است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در سحرگاه شب چهار شنبه به خاک سپرده شد و در روایت دیگرى است که آن حضرت روز دوشنبه هنگام غروب خورشید از دنیا رفت و روز سه شنبه هنگام غروب به خاک سپرده شد. شاید این روایت با آن چه نقل کرده‏ اند مبنى بر این که آن حضرت را یک شبانه روز پس از وفاتش رها کردند موافق باشد. روایت ابن هشام هم که گفته است آن حضرت روز دوشنبه مرد و روز سه شنبه به خاک سپرده شد، محمول بر آن است. نیز روایت شده است که آن حضرت روز دوشنبه هنگام غروب بدرود حیات گفت و روز چهارشنبه به خاک سپرده شد. این سخن با دفن آن حضرت در شب چهارشنبه منافات ندارد زیرا کلمه «یوم» بر «لیله» و یا «لیله» بر «یوم» اطلاق می‏شود.

شیخ مفید گوید: اکثر مردم به خاطر مشاجراتى که در مورد خلافت میان مهاجران و انصار صورت گرفت در مراسم به خاک سپارى آن حضرت شرکت نداشتند و به همین خاطر اغلب آنها نتوانستند بر جنازه آن حضرت نماز بگزارند.

ابن سعد در طبقات گوید: على (ع) بر قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) آب پاشید. ابن عبد البر در استیعاب نویسد: على (ع)، قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را صاف کرد و بر آن آب پاشید.

تنی چند روایت کرده‏اند که چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به خاک سپرده شد، فاطمه (س) گفت: آیا دلهاتان اجازه داد که بر پیکر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خاک بریزید. آنگاه از خاک قبر مبارک آن حضرت، مشتى برداشت و بر دیدگانش نهاد و این دو بیت را خواند:

ماذا على من شم تربه احمد

 ان لا یشم مدى الزمان غوالیا

 صبت علی مصائب لوانها

 صبت علی الایام عدن لیالیا

مرا چه شود از بوییدن تربت احمد (صلی الله علیه و آله) که در طول روزگاران غالیه‏ها بوییده نشوند؟

بر من مصایبى فرو ریخت که اگر بر سر روزهاى (تابناک) می‏بارید، شب می‏شدند.

ابن سعد گوید: هند دختر اثاثه بن عباد بن عبد المطلب بن عبد مناف، خواهر مسطح بن اثاثه در سوگ آن حضرت اشعارى سرود. (۴)

پی‏ نوشت:

  1.  آل عمران/۱۴۴؛ و محمد نیست مگر پیامبرى که پیش از وى رسولان در گذشته‏اند…
  2.  ضریح آن است که در زمین کنده می‏شود و میت را در میان آن به خاک می‏سپارند.
  3. لحد، در زمینى که قبر در آن است حفره‏اى می‏کنند تا جایى که به آخر قبر می‏رسد، سپس در سمت قبله به اندازه‏ای که میت در آن جاى بگیرد، قسمتى را گود می‏کنند و میت را در آن می‏نهند و با آجر و یا غیر آن روى او را می‏پوشانند و سپس بر آن خاک می‏ریزند. لحد بهتر از شکافتن است.
  4.  در این جا مؤلف محترم اشعارى از صفیه دختر عبد المطلب و حسان بن ثابت و ابوسفیان بن حارث بن عبد المطلب را در رثاى پیامبر (صلی الله علیه و آله) ذکر کرده که جهت اختصار از آوردن آنها خوددارى شد. (مترجم)
  5. منبع: برگرفته از کتاب سیره معصومان ؛ ج ۱

عدم اشاره قرآن به جانشینی پیامبر اسلام (ص)

شبهه

وهابیت می گوید اگر مئله جانشینی پیامبر اسلام این قدر مهم بود که شیعیان به آن اعتقاد دارند باید در قرآن آیه ای در مورد جانشینی پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  نازل می شد و اسامی آنها را ذکر می کرد، در حالیکه به موضوعات ساده مثل وضو و .. . اشاره نموده است. از اینجا معلوم می شود که مسئله امامت ربطی به خداوند و پیامبرش ندارد.

پاسخ شبهه

برای رسیدن به پاسخ شبهه توجه به امور ذیل ضروری است:

الف: جای تردید نیست قرآن کتاب هدایت و تبیان هر چیزی است و برای رسیدن انسان به سعادت و کمال برنامه های راهگشا و نجات بخش دارد و کلیات هر امری که در سعادت او دخیل است در قرآن آمده و مجرایی را که از آن مجرا باید این کلیات تبیین شود خود قرآن بیان کرده است و آن امر و نهی پیغمبر است که به دلالت آیه ۷ سوره حشر لازم الاتباع است که می فرماید «آنچه را پیامبر آورده بگیرید و از آنچه نهی کرده خود داری کنید…»

ب: مطابق آیه ۶۴ سورۀ نحل یکی از اهداف نزول قرآن آن است که پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ آنرا برای مردم بیان کند چون تمام معارف، احکام، شرایع و تاریخ احوال امتهای گذشته بدون واسطه به مردم نمی رسد و ناگزیر باید کسی از میان انسانها منصوب شود تا آنچه را این کتاب جامع آسمانی مشتمل بر آن است، استخراج نماید و در تمام آنچه مورد اختلاف نوع انسان است بیانگر حق و باطل باشد.[۱] بنابر این بیان جزئیات جمیع امور در قرآن موجود نیست و آن موکول شده به پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از این‌رو اگر فقط به مسائل فقهی اسلام از طهارت تا دیات نظری بیفکنیم می بینیم جزئیات آن در قرآن نیامده و این پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بوده است که آنها را شرح و بیان نموده است. این مدعا را سئوال و جواب ابی بصیر و امام صادق ـ علیه السلام ـ مستدل می کند؛ زیرا وقتی از آیۀ اولی الامر (نساء/۵۹) سئوال می کند،  حضرت می فرماید در شأن علی و حسن و حسین نازل شده است. بعد سائل می گوید که مردم می گویند چرا اسم علی و اولاد علی به صراحت در قرآن نیامده است؟ حضرت فرمود به آنها بگوئید نماز بر رسول خدا نازل شد اما نفرمود سه رکعت است یا چهار رکعت تا اینکه پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ آنرا شرح کرد، زکات نازل شد و نفرمود که از هر ۴۰ درهم یک درهم زکات آن است، حج نازل شد ولی بیان نکرد که هفت مرتبه طواف کنید و نیز آیه اولی الامر نازل شد و این پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بود که آنها را تفسیر کرد و در مورد اولی الامر فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه» و اگر پیغمبر آنها را معرفی نمی کرد همانا آل فلان و آل فلان ادعا می کرد که اهل بیت و اولی الامر ما هستیم.[۲]

روشن شد که نیامدن اسم ائمه ـ علیهم السلام ـ در قرآن اولاً به این دلیل است که قرآن مسائل را بصورت اصل و کلی بیان می کند نه بصورت شخصی و به همین جهت از ائمه ـ علیهم السلام ـ در قرآن اسم برده نشده است. ثانیاً: در ضمن استدلال به آیه ۶۷ مائده خواهد آمد که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از ابلاغ امامت علی ـ علیه السلام ـ از ناحیه امت بر دین اسلام احساس خطر می کرد چون مسأله زعامت مسأله‌ای است که هوی و هوسها ممکن است عدۀ ضعیف الایمان را دچار شبهه و گرفتار مخالفت با آن نماید و خدا نمی خواهد مخالفت این عده که به هر حال تمرد خواهد کرد، به شکلی تمرد در مقابل اسلام و طرد قرآن در کمال صراحت باشد؛ بلکه مسأله را به گونه ای بیان می کند که این عده یک پردۀ توجیهی بتواند برای آن درست کند و از این‌رو است که آیات مربوط به امامت معمولاً در وسط آیاتی قرار گرفته که مربوط به مسألۀ امامت نیست مثلاً آیه تطهیر در وسط آیات مربوط به زمان پیغمبر و آیه تبلیغ در وسط آیات مربوط به اهل کتاب و آیۀ اکمال دین در وسط آیات مربوط به احکام قرار گرفته است.[۳]

البته آنچه گفته شد به این معنی نیست که آیات امامت اگر وضعیت فعلی را نمی داشت قرآن دچار تحریف می شد زیرا قرآن خود وعدۀ حفاظت از قرآن را در آیه ۹ سوره حجر داده است، بلکه منظور آن است که مخالفت عده ای با آیه قرآن که فرضاً در آن اسم «علی» آمده است به صورت طرد صریح آن در نیاید.

ثالثاً: بعد از پذیرش عصمت پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و اینکه آن حضرت از روی هوی سخن نمی گوید،[۴] ابلاغ امامت ائمه ـ علیهم السلام ـ توسط پیغمبر که در احادیث متواتر، غدیر، ثقلین، منزلت، ولایت، سفینه و … صورت گرفته در واقع همان ابلاغ خداست، گذشته از اینکه بیان اصل خلافت در قرآن جای تردید برای هیچ منصفی باقی نمی گذارد.

رابعاً: نپذیرفتن خلافت بلافصل علی ـ علیه السلام ـ به این بهانه که اسم ائمه ـ علیهم السلام ـ در قرآن نیامده، این نتیجه را بدنبال دارد که جمیع دستورات قرآن را از عبادات و معاملات و… را ترک کنیم و به آن عمل ننمائیم زیرا فرض اینست که جزئیات آن در قرآن نیامده است و این بر خلاف ضرورت و اجماع و عملکرد فریقین است و هیچ مسلمانی به آن ملتزم نیست. در این حالی است وهابیت ملتزم اند به تبعیت از خلفاء راشدین، امویان و عباسیان طریقۀ انتخاب و اختیار امت در تعیین خلیفه در حالیکه در قرآن آیه ای اشاره به مقام خلافت خلفاء راشدین(بجز علی ـ علیه السلام ـ )حکّام اموی و عباسی و مسأله انتخاب داشته باشد نیامده است و اگر مسأله خلافت بعد از پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به مردم واگذار شده چگونه است که قرآن نسبت به شرائط منتخبین مردم و کیفیت انتخاب مطلبی بیان نکرده است؟

خامساً: اگر مسأله انتخابی است پس خلیفۀ دوم چرا به انتخاب به خلافت رسید و اگر انتصابی است خلیفۀ اول چرا به انتخاب عده ای زمام امور را در دست گرفت؟! گذشته از همۀ اینها مسأله امامت که مورد اختلاف شیعه و سنی است در قرآن مکرراً بیان شده و نحوۀ بیان قرآن به گونه ای است که با در نظر گرفتن قرائن داخلی و خارجی و شأن نزول آیات مربوط به امامت و نیز روایات که در تفسیر آنها وارد شده است، این آیات مصداق دیگری غیر از ائمه ـ علیهم السلام ـ نمی تواند داشته باشد. از جمله این آیات متعدد آیه موده (سوره شوری/ ۲۳)، آیه تطهیر (احزاب/۳۳) آیه مباهله (۶۱ آل عمران) آیه اکمال دین (مائده/۳) آیه ولایت (مائده/۵۵) آیه خیر البریه (بینّه/۷) آیه صادقین (توبه/۱۱۹)، آیه تبلیغ (مائده/ ۶۷)و آیه اولی الامر (نساء/۵۹) می باشد که در اینجا بعنوان نمونه به دلالت آیه تبلیغ به حقانیت عقیده شیعه در مسئله امامت می پردازیم:

آیۀ تبلیغ:[۵] «یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربک و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من الناس إنّ الله لا یهدی القوم الکافرین»؛ ای پیامبر آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است (به مردم) برسان و اگر این کار را نکنی رسالت خدای را انجام نداده ای خدا ترا از (خطرات احتمالی) مردم نگاه می دارد و خدا جمعیت کافران (لجوج) را هدایت نمی کند.»[۶]

این آیه از آخرین آیاتی است که بر پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نازل شده است و لحن خطاب و تأکید پی در پی و تهدید رسول خدا به اینکه اگر این پیام را ابلاغ نکنی به رسالت ۲۳ ساله خویش عمل نکرده ای، حکایت از امر مهمی دارد که اولاً تبلیغ نکردن آن مساوی تبلیغ نکردن وظایف ۲۳ ساله رسالت پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ است و دلالت آیه بر تهدید و تأکید نیز از جهت اهمیت موضوع این آیه می باشد نه از جهت آنکه ممکن است پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مأموریتش را انجام ندهد؛ زیرا این مطلب با عصمت او نمی سازد و پیامبر هیچگاه و در هیچ امری تخطی از فرمان خدا نمی کند.

ثانیاً: پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از ابلاغ کردن آن اضطراب داشته و خدا با این سخن که: «و الله یعصمک من الناس؛ خدا ترا از مردم حفظ می کند»، به او دلداری می دهد و این مطلب می رساند که موضوع از موضوعاتی بوده است که مخالفان در برابر آن سر سختی داشته و مخالفت آنها ممکن بوده است زحمات ۲۳ سالۀ پیغمبر را بر باد داده و موجب نابودی دین شود و اضطراب پیامبر نیز از همین جهت بوده است زیرا بیم حضرت بر جانش و تبلیغ نکردن پیام خدا بخاطر خطرات جانی همانگونه که با عصمت حضرت نمی سازد با سیرۀ آن حضرت و جان نثاریهایش در راه خدا سازگاری ندارد.[۷]

اکنون با توجه به این ویژگی ها و با توجه به شأن نزول آیه و تاریخ نزول آن[۸] روشن می شود این موضوع مهم جز مسأله ابلاغ خلافت امر دیگری نمی تواند باشد زیرا اولاً مسائلی از قبیل شرک، توحید، نماز و … قبلاً ابلاغ شده بودند و نیاز به ابلاغ مجدد نداشته اند. ثانیاً: با یأس کفار و منافقین که آیۀ ۳ سوره مائده از آن حکایت می کند و می گوید کفار دل بسته بودند که با رحلت پیغمبر، دین اسلام بر چیده خواهد شد؛ ولی وقتی مسأله امامت ابلاغ شد مأیوس شدند، تناسبی ندارد. در نتیجه پیام جدید در این آیه فقط مسأله جانشینی پیغمبر می تواند باشد و با توجه به اینکه آیه می گوید: «… اگر این مسأله را ابلاغ نکنی اصلاً دین و رسالت را ابلاغ نکرده ای» معلوم می شود امامت از نظر اهمیت نسبت به سایر تعالیم اسلام نظیر روح نسبت به جسد است.

ولی اگر مثل برخی ها بگوئیم این آیه در اول بعثت، نازل شده و منظور از «ما انزل الیک … آنچه از طرف خدا بر تو نازل شده» مجموع دین است نه بعض از تعالیم دین که از نظر اهمیت در حدّ مجموع دین است،[۹] در این صورت معنای آیه این می شود که: «مجموع دین را که بر تو نازل شده ابلاغ کن و گرنه مجموع دین را ابلاغ نکرده ای» و معلوم است که چنین معنائی اولاً مستلزم لغویت و توضیح واضحات است و لغو در کلام خدای حکیم محال است.

ثانیاً در اول بعثت مجموع دین تبلیغ نشده تا در تبلیغ آن خطر نابودی دین و هدر رفتن زحمات پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ وجود داشته باشد بلی خطر جانی احتمالش متصور است ولی این احتمال غیر معقول است؛ زیرا پیامبر بخاطر خطرات جانی هرگز تبلیغ وظیفه و انجام مأموریتش را به تأخیر نمی اندازد.

بنابر این باید گفت نگرانی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از ابلاغ پیام که این آیه عهده دار آن است، و تهدید و تأکید و نیز وعدۀ خدا را به پیامبر مبنی بر اینکه خدا او را حفظ نموده و در انجام مأموریتش موفق خواهد کرد و مخالفان دین اسلام را به اهداف شوم شان هدایت نخواهد کرد، فقط و فقط با ابلاغ جانشینی علی ـ علیه السلام ـ هم خوانی و تناسب دارد و احادیث و روایات وارده در شأن نزول آیه و نیز حدیث غدیر مؤید این مدعا است.

پی نوشت ها:

[۱] . طباطبائی محمد حسین، تفسیر المیزان، ج ۱۲ ص ۳۷۹، دفتر انتشارات اسلامی، بی تا.

[۲] . میرزا جواد تبریزی، النصوص الصحیحه، دار الصدیقه الشهیده، اول، ۱۴۱۹ و اصول کافی ج ۲، ص ۳۸۸، اسوه.

[۳] . مجموعه آثار ج ۴ ص ۴۰۵ و ۴۱۶، انتشارات صدرا، هفتم ۱۳۸۱، شهید مطهری.

[۴] . سورۀ نجم آیه ۳٫

[۵] . در بیان مفاد این آیه از تفسیر المیزان ج۶، ص ۵۹ علامه طباطبائی، دفتر انتشارات اسلامی، بی تا، استفاده شده و نیز تفسیر نمونه.

[۶] . سورۀ مائده،۶۷٫

[۷] . رک: المیزان ج ۶ ص ۵۹٫

[۸] . در کتابهای متعدد از اهل سنّت آمده است که آیۀ تبلیغ در شأن علی ـ علیه السلام ـ و معرفی او در حجۀ الوداع در جریان غدیر نازل شده است مراجع شود به: اسباب النزول ص۱۵۰، واحدی نیشابوری و تفسیر فخر رازی ج ۶ ص ۵۳٫ و روح المعانی ج ۴ ص ۱۷۲، شهاب الدین آلوسی و الدر المنثور ج ۲ ص ۲۹۸، سیوطی.

[۹] . روح المعانی ج ۶ ص ۱۹۳، شهاب الدین آلوسی، دار احیاء التراث، بی تا و تفسیر المنار ج ۶ ص ۴۶۳، رضا، محمد رشید، دار المعرفه، بیروت.

منبع: نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات.

اهل بیت مرجع دینی و علمی در مذهب شیعه

 اشاره:

یکی از پایه‌های مذهب شیعه اعتقاد به مرجعیت دینی و علمی اهل بیت علیهم السلام است. به این معنا که در میان امت اسلامی اهل‌بیت علیه السلام که شامل پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت فاطمه سلام الله علیه و دوازده امام علیهم السلام می‌شود، به عنوان برترین و عالم ترین انسانهای امت اسلامی، مرجع دینی و علمی از طرف خداوند متعال هستند. این عقیدۀ شیعه از قرار دادن آیات قرآن کریم در کنار احادیث نبوی به دست می‌آید. در این نوشته مختصر این مطلب مورد توجه قرار داده شده است.

عنوان و اسم اهل‌البیت در قرآن کریم آمده است و مصداق آن با شأن نزول آیه‌ای که این عنوان در آن ذکر شده مشخص گردیده است و مرجعیت اهل‌بیت هم با احادیث نبوی به ویژه حدیث ثقلین به اثبات می‌رسد.

 خداوند در آیه تطهیر می فرماید:«إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ ا لرِّجْسَ أَهْلَ ا لْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً؛[۱] همانا خدا می‌خواهد که هر گونه رجس و پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را پاک و طاهر قرار دهد».

مصداق اهل‌بیت گذشته از آنچه که در متون معتبر شیعه آمده، بنابر منابع معتبر اهل‌سنت، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، امام علی علیه السلام ، فاطمۀ الزهرا ، امام حسن و امام حسین: هستند که در زمان نزول این آیه حضور داشته‌اند. در صحیح مسلم که از معتبر ترین کتاب‌های اهل‌سنت است، از زبان عایشه همسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  نقل شده که روزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بین طلوعین، کسائی را که از پشم سیاه بافته شده بود بر روی خود انداخت که در این هنگام حسن بن علی آمد و پیامبر او را در کنار خود زیر کساء برد و سپس حسین آمد او هم زیر کساء رفت و بعد از او فاطمه دختر رسول الله آمد او هم داخل کساء شد و بعد از او علی آمد و در زیر کساء با آن‌ها یکجا شد. در این زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ ا لرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ».[۲] در مستدرک حاکم و کتاب‌های دیگر اهل‌سنت نیز از زبان ام‌سلمه همسر دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده‌است زمانی که این آیه در خانۀ او بر پیامبر نازل گردید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علی، فاطمه، حسن و حسین را در زیر کساء جمع کردند و فرمودند: «اللهم هؤلاء اهل‌بیتی». ام سلمه می‌گوید من عرض کردم آیا من از اهل‌بیت نیستم فرمودند: تو اهل منی و با خیر هستی و اینان اهل‌بیت من هستند. و سپس فرمودند :«اللهم اهلی احق». حاکم اظهار می‌کند که این حدیث با شرط بخاری و مسلم صحیح است.[۳]

حدیث ثقلین «یا خلیفتین و امرین» مرجعیت دینی و علمی اهل‌بیت را در دین اسلام به صراحت بیان کرده، حجت را بر همگان تمام نموده است. این حدیث در متون معتبر شیعه و سنی با الفاظ گوناگون نقل شده‌است. در اینجا به ذکر آن نقلی از کتاب های اهل‌سنت بسنده می‌شود که به صراحت بر این مطلب دلالت دارد.

حاکم از زید بن ارقم نقل کرده که رسول خدا در راه بین مکه و مدینه، بعد از حمد و ثنای خداوند و موعظه خطاب به مردم فرمود: «أیها الناس إنی تارک فیکم أمرین لن تضلوا إن اتبعتموهما و هما کتاب الله وأهل بیتی عترتی ثم قال أتعلمون إنی أولى بالمؤمنین من أنفسهم ثلاث مرات قالوا نعم فقال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم من کنت مولاه فعلی مولاه» به گفته حاکم این حدیث با شرط شیخین(بخاری و مسلم) صحیح است.[۴]

بر طبق روایات اهل‌سنت حدیث ثقلین در حادثه تاریخی غدیر خم از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم صادر شده‌است. پیامبر در خطبه غدیر فرمود: «من در میان شما دو چیز گران بها را بر جای گذاشتم یکی از آن ها بزرگتر از دیگری است. کتاب خدا و عترتم اهل بیتم. آن دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا این که در حوض بر من وارد شوند».[۵]

درسنن ترمذی از زید بن ارقم نقل شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «إنی تارک فیکم ما إن تمسکتم به لن تضلوا بعدی أحدهما أعظم من الآخر کتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتی أهل بیتی ولن یتفرقا حتى یردا علی الحوض فانظروا کیف تخلفونی فیهما».[۶] یعنی من در میان شما چیزی می گذارم اگر به آن تمسک کنید بعد از من هرگز گمراه نمی‌شوید یکی از آن دو بزرگتر از دیگری است. کتاب خدا که ریسمان کشیده شده از آسمان به سوی زمین است و عترتم اهل‌بیتم است و آن دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا اینکه در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. ببینید بعد از من با آن دو چه معامله‌ای خواهید کرد.

در مسند احمد بن حنبل حدیث ثقلین به کرات ذکر شده‌است. در یکی از این موارد از ابو سعید خدری نقل شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «انی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ أَحَدُهُمَا أَکْبَرُ مِنَ الآخَرِ کِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إلى الأَرْضِ وعترتی أَهْلُ بیتی وانهما لَنْ یَفْتَرِقَا حتى یَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ».[۷] و در نقل دیگر این عبارت را دارد که: «وان اللَّطِیفَ الْخَبِیرَ أخبرنی انهما لَنْ یَفْتَرِقَا حتى یَرِدَا علی الْحَوْضَ فانظرونی بِمَ تخلفونی فِیهِمَا».] در جایی دیگری این حدیث را از زید بن ثابت نقل کرده است که به جای کلمه ثقلین، خلیفتین آمده است.[۹]

این حدیث در اکثر کتاب های تفسیری، حدیثی و تاریخی اهل‌سنت نقل شده که نیازی به نقل آن ازهمه این کتابها نیست. ولی سخنی از آلوسی در این مورد قابل توجه است. او در تفسیر روح‌المعانی می‌گوید ظاهر حدیث صحیح رسول‌خدا صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: «إنی تارک فیکم خلیفتین وفی روایۀ ثقلین کتاب الله حبل ممدود ما بین السماء والأرض وعترتی أهل بیتی وإنهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض»، اقتضا می‌کند که همسران مطهر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  داخل در اهل‌بیت که یکی از دو ثقلین است، نمی‌شوند؛ زیرا عترت هر مردی چنانچه در صحاح آمده بر نسل بعد از او اطلاق می‌شود و کلمۀ اهل‌بیت در این حدیث، بیان یا بدل از عترت است.[۱۰]

مناوی نیز در ضمن شرح این حدیث گفته است که اهل‌بیت در این حدیث به عنوان تفصیل بعد از اجمال، بیان عترت یا بدل از آن است و مراد از آن اصحاب کساء است که خداوند رجس را از آنان زدوده و پاک و طاهر شان قرار داده است. و آنان کسانی هستند که به گفتۀ قرطبی پیروی از نواهی و اوامر و اقتداء به سیره آنان موجب هدایت و نجات ابدی از گمراهی می‌شود و این وصیت‌رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و تأکید بزرگ آن حضرت برای کسی عذری باقی نمی‌گذارد. به ویژه که فرموده است قرآن و عترت تا روز قیامت هرگز از هم جدا نمی‌شوند تا اینکه در حوض کوثر بر آن حضرت وارد شوند. و این تصریح بر این است که قرآن و عترت متلازم و توأم همدیگر هستند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  آنها را برای استمساک در دین بعد از خودش بر جای گذاشته است.[۱۱]

در تفسیر بحرالمحیط آمده که پیامبر اسلام در آخرین خطبه در حالی‌که مریض بود، فرمود: «أیها الناس إنی تارک فیکم الثقلین إنه لن تعمى أبصارکم ولن تضل قلوبکم ولن تزل أقدامکم ولن تقصر أیدیکم کتاب الله سبب بینکم وبینه طرفه بیده وطرفه بأیدیکم فاعملوا بمحکمه وآمنوا بمتشابهه وأحلوا حلاله وحرموا حرامه ألا وأهل بیتی وعترتی وهو الثقل الآخر فلا تسبوهم فتهلکوا».[۱۲]

ملا علی قاری حنفی در شرح این حدیث می‌گوید: این که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده«انی تارک فیکم» اشاره بر این است که این دوثقل توأم باهم هستند. و این مطلب بسیار روشن است که اهل بیت اعرف به صاحب بیت و حالات اوست. پس مراد از آن اهل علم از اهل بیت است که از سیرۀ پیامبر اسلام اطلاع دارند و آشنا به حکم و حکمت او هستند و به همین دلیل صلاحیت دارند که در کنار قرآن قرار داشته باشند؛ زیرا خداوند فرموده«ویعلمهم الکتاب والحکمۀ»( البقره، ۱۲۹).[۱۳]

از آنچه بیان شد این نتیجه به دست می آید که قرآن کریم و اهل بیت دو مرجع دینی و علمی اسلام است و هر کسی به این دو منبع الهی تمسک کنند اهل نجات خواهد بود. از میان مذاهب اسلامی تنها مذهب شیعه امامیه قرآن و اهل بیت را باهم مرجع دینی و علمی خود می دانند و سایر مذاهب اهل بیت را کنار گذاشته و تنها قرآن را به عنوان مرجع دینی و علمی پذیرفته اند.

پی نوشت:

[۱] . الاحزاب، ۳۳.

[۲] . مسلم بن حجاج نیشابوری، صحیح مسلم، ج۴ص۱۸۸۳.

[۳] . محمد بن عبد الله حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحن، ج۲ص۴۵۱ و ج۳ص۱۵۹، بیروت، دار الکتب العلمیه، چ۱، ۱۴۱۱ق/ ۱۹۹۰م. تحقیق: مصطفی عبدالقادر عطا.

[۴] .  همان، ج۳ص۱۱۸.

[۵] . نسائی، احمد بن شعیب، فضائل الصحابه، بیروت، دار الکتب العلمیه، ص ۱۴.

[۶] . سنن الترمذی، ج۵ ص۶۶۳.

[۷] .  احمد بن حنبل، مسند احمد بن حنبل، ج۳ص۱۴.

[۸] . مسند احمد بن حنبل، ج۳ ص۱۷.

[۹] .  أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشیبانی، مسند احمد بن حنبل، ج۵ص۱۸۱، مصر، مؤسسۀ قرطبۀ.

[۱۰] . شهاب الدین سید محمد آلوسی بغدادی، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، ج۲۲ص۱۶، بیروت،  دار إحیاء التراث العربی.

[۱۱] . رک: عبدالرؤوف مناوی، فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، ج۳ص۱۴-۱۵، مصر،  المکتبۀ التجاریۀ الکبرى، چ۱،  ۱۳۵۶ق.

[۱۲] . محمد بن یوسف الشهیر بأبی حیان الأندلسی، تفسیر البحر المحیط، ج۱ص۱۱۷،لبنان، بیروت، دار الکتب العلمیۀ چ۱، ۱۴۲۲ق/۲۰۰۱م.، تحقیق: الشیخ عادل أحمد عبد الموجود و دیگران.

[۱۳] . علی بن سلطان محمد القاری، مرقاۀ المفاتیح شرح مشکاۀ المصابیح، ج۱۱ص۳۰۷لبنان، بیروت،  دار الکتب العلمیۀ، چ۱، ۱۴۲۲ق/ ۲۰۰۱م.تحقیق: جمال عیتانی.

نجات تنها در پیروی از قرآن و اهل بیت علیهم السلام با استناد به کتب اهل سنت

اشاره:

نبی مکرم (صلی الله علیه وآله) و ائمه (علیه السلام) و ۱۴۰۰ سال فقهاء و بزرگان ما، روی قرآن و عترت تکیه کرده‌اند و گفتند قرآن و عترت؛ نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. اگر کسی بگوید من به قرآن و سنت اکتفاء می‌کنم، همان طور که احدی گفت: «حسبنا کتاب الله…» کتاب خدا برای ما کافی است، و از وصیت رسول الله(صلی الله علیه وآله) در زمان وفاتش جلوگیری کرد. این سخن ، هم مخالف سخنان نبی مکرم (صلی الله علیه وآله) است و هم ائمه (علیه السلام). در عین حال پیامبر گرامی اسلام رهنمودهایی زیادی برای نجات امتش از گمراهی ارائه داده است. در اینجا به این رهنمودها است که از متون اهل سنت نقل شده اند.

 

رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) در حدیث معروف «ثقلین» برای نجات امتش از گمراهی چنین راهنمائی می فرمایند:

 ... حَدَّثَنِی یَزِیدُ بْنُ حَیَّانَ، قَالَ: انْطَلَقْتُ أَنَا وَحُصَیْنُ بْنُ سَبْرَهَ، وَعُمَرُ بْنُ مُسْلِمٍ، إِلَى زَیْدِ بْنِ أَرْقَمَ، فَلَمَّا جَلَسْنَا إِلَیْهِ قَالَ لَهُ حُصَیْنٌ: لَقَدْ لَقِیتَ یَا زَیْدُ خَیْرًا کَثِیرًا، رَأَیْتَ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، وَسَمِعْتَ حَدِیثَهُ، وَغَزَوْتَ مَعَهُ، وَصَلَّیْتَ خَلْفَهُ لَقَدْ لَقِیتَ، یَا زَیْدُ خَیْرًا کَثِیرًا، حَدِّثْنَا یَا زَیْدُ مَا سَمِعْتَ مِنْ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، قَالَ: یَا ابْنَ أَخِی وَاللهِ لَقَدْ کَبِرَتْ سِنِّی، وَقَدُمَ عَهْدِی، وَنَسِیتُ بَعْضَ الَّذِی کُنْتُ أَعِی مِنْ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، فَمَا حَدَّثْتُکُمْ فَاقْبَلُوا، وَمَا لَا، فَلَا تُکَلِّفُونِیهِ، ثُمَّ قَالَ: قَامَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یَوْمًا فِینَا خَطِیبًا، بِمَاءٍ یُدْعَى خُمًّا بَیْنَ مَکَّهَ وَالْمَدِینَهِ فَحَمِدَ اللهَ وَأَثْنَى عَلَیْهِ، وَوَعَظَ وَذَکَّرَ، ثُمَّ قَالَ: ” أَمَّا بَعْدُ، أَلَا أَیُّهَا النَّاسُ فَإِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ یُوشِکُ أَنْ یَأْتِیَ رَسُولُ رَبِّی فَأُجِیبَ، وَأَنَا تَارِکٌ فِیکُمْ ثَقَلَیْنِ: أَوَّلُهُمَا کِتَابُ اللهِ فِیهِ الْهُدَى وَالنُّورُ فَخُذُوا بِکِتَابِ اللهِ، وَاسْتَمْسِکُوا بِهِ ” فَحَثَّ عَلَى کِتَابِ اللهِ وَرَغَّبَ فِیهِ، ثُمَّ قَالَ: «وَأَهْلُ بَیْتِی أُذَکِّرُکُمُ اللهَ فِی أَهْلِ بَیْتِی، أُذَکِّرُکُمُ اللهَ فِی أَهْلِ بَیْتِی، أُذَکِّرُکُمُ اللهَ فِی أَهْلِ بَیْتِی» فَقَالَ لَهُ حُصَیْنٌ: وَمَنْ أَهْلُ بَیْتِهِ؟ یَا زَیْدُ أَلَیْسَ نِسَاؤُهُ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ؟ قَالَ: نِسَاؤُهُ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ، وَلَکِنْ أَهْلُ بَیْتِهِ مَنْ حُرِمَ الصَّدَقَهَ بَعْدَهُ، قَالَ: وَمَنْ هُمْ؟ قَالَ: هُمْ آلُ عَلِیٍّ وَآلُ عَقِیلٍ، وَآلُ جَعْفَرٍ، وَآلُ عَبَّاسٍ قَالَ: کُلُّ هَؤُلَاءِ حُرِمَ الصَّدَقَهَ؟ قَالَ: نَعَمْ؛

«همراه با حصین بن سبره و عمر بن مسلم نزد زید بن ارقم رفتیم. بعد از این که در کنار او نشستیم حصین گفت: ای زید! ترا خیر بسیار نصیب شده است. پیغمبر را دیده ای و حدیث او را شنیده ای و همراه با آن حضرت جهاد کرده ای. ای زید! تو خیر بسیار دیده ای. برای ما شمه ای از آن چه از رسول الله (صلی الله علیه وآله) شنیده ای باز گوی. زید گفت: ای برادرزاده! به خدا سوگند که سال من بزرگ و عهدم با رسول الله (صلی الله علیه وآله) کهن شده و بسیاری از آنچه از او شنیده بودم فراموش کرده ام. پس آن چه برای شما می گویم بپذیرید و آن چه را نمی گویم مرا به گفتن آن مجبور نسازید. پس گفت: روزی پیغمبر خدای بین ما برای خواندن خطبه برخاست. ما در مکانی بین مکه و مدینه بودیم که «خم» خوانده می شود. پس حمد خدای و ثنای او را به جای آورد و به وعظ و ذکر پرداخت. سپس گفت: اما بعد، بدانید ای مردم که من هم بشرم و به زودی فرستاده خدای پیش من می آید و دعوت او را اجابت می کنم. من بین شما دو چیز گرانبها از خود بر جای می گذارم. نخستین آنها کتاب خداست که در آن هدایت و نور است. کتاب خدا را محکم در دست بگیرید و آن را رها نکنید پس درباره قرآن سفارش بسیار نمود و بدان تشویق و ترغیب فرمود سپس گفت: و اهل بیت من. درباره اهل بیت من همواره خدای را به یاد داشته باشید (این جمله را سه بار فرمود) حصین از زید پرسید: اهل بیت او چه کسانی هستند؟ مگر زنان او اهل بیت او نیستند؟ گفت: زنان او اهل خانه او بودند اما اهل بیت رسول الله (صلی الله علیه وآله) کسانی هستند که بعد از او صدقه برایشان حرام است حصین گفت: آنان چه کسانند؟ گفت آل علی و آل عقیل و آل جعفر و آل عباس. حصین گفت: آیا صدقه بر همه ایشان حرام است؟ گفت: آری. مسلم به اسناد دیگری از زید بن ارقم روایت کرده است که از او پرسیدند: آیا زنان پیغمبر هم اهل بیت او هستند؟ گفت نه به خدا قسم زن تا مدتی از زمان با مرد است. بعد او را طلاق می دهد و نزد پدر و مادر خود بر می گردد. اهل بیت او اصل و جماعت او هستند که صدقه بر ایشان حرام است.

صحیح مسلم ج۴ ص۱۸۷۳ المؤلف: مسلم بن الحجاج أبو الحسن القشیری النیسابوری (المتوفى: ۲۶۱هـ)، المحقق: محمد فؤاد عبد الباقی، الناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، عدد الأجزاء: ۵. مسند الإمام أحمد بن حنبل ج۲۳ ص۱۰ و ۱۱ المؤلف: أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشیبانی (المتوفى: ۲۴۱هـ)، المحقق: شعیب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن الترکی، الناشر: مؤسسه الرساله، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۱ هـ – ۲۰۰۱ م.

ترمذی در سنن خود آورده است:

 حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ المُنْذِرِ الکُوفِیُّ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُضَیْلٍ قَالَ: حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ، عَنْ عَطِیَّهَ، عَنْ أَبِی سَعِیدٍ، وَالأَعْمَشُ، عَنْ حَبِیبِ بْنِ أَبِی ثَابِتٍ، عَنْ زَیْدِ بْنِ أَرْقَمَ قَالَا: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: ” إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمْ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِی أَحَدُهُمَا أَعْظَمُ مِنَ الآخَرِ: کِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الأَرْضِ. وَعِتْرَتِی أَهْلُ بَیْتِی، وَلَنْ یَتَفَرَّقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الحَوْضَ فَانْظُرُوا کَیْفَ تَخْلُفُونِی فِیهِمَا

رسول الله (صلی الله علیه وآله) فرمود: من چیزی بین شما بر جای می نهم که اگر بدان چنگ زنید، بعد از من هرگز گمراه نخواهید شد. یکی از آن دو از دیگری عظیم تر است: کتاب خدا رشته ای است که از آسمان به زمین کشیده شده است. و دیگری عترت که اهل بیت منند. این دو هرگز از هم جدا نمی گردند تا بر سر حوض (کوثر) نزد من وارد شوند. پس بنگرید بعد از من با ایشان چگونه رفتار می کنید.

سنن الترمذی ج۵ ص۶۶۳ المؤلف: محمد بن عیسى بن سَوْره بن موسى بن الضحاک، الترمذی، أبو عیسى (المتوفى: ۲۷۹هـ)، تحقیق وتعلیق:أحمد محمد شاکر (جـ ۱، ۲)، ومحمد فؤاد عبد الباقی (جـ ۳)، وإبراهیم عطوه عوض المدرس فی الأزهر الشریف (جـ ۴، ۵)، الناشر: شرکه مکتبه ومطبعه مصطفى البابی الحلبی – مصر، الطبعه: الثانیه، ۱۳۹۵ هـ – ۱۹۷۵ م، عدد الأجزاء: ۵ أجزاء. أسد الغابه فی معرفه الصحابه ج۲ ص۱۳ المؤلف: أبو الحسن علی بن أبی الکرم محمد بن محمد بن عبد الکریم بن عبد الواحد الشیبانی الجزری، عز الدین ابن الأثیر (المتوفى: ۶۳۰هـ)، المحقق: علی محمد معوض – عادل أحمد عبد الموجود، الناشر: دار الکتب العلمیه، الطبعه: الأولى، سنه النشر: ۱۴۱۵هـ – ۱۹۹۴ م، عدد الأجزاء: ۸ (۷ ومجلد فهارس). الدر المنثور ج۷ ص۳۴۹ المؤلف: عبد الرحمن بن أبی بکر، جلال الدین السیوطی (المتوفى: ۹۱۱هـ)، الناشر: دار الفکر – بیروت، عدد الأجزاء: ۸.

حَدَّثَنَا نَصْرُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الکُوفِیُّ قَالَ: حَدَّثَنَا زَیْدُ بْنُ الحَسَنِ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: رَأَیْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فِی حَجَّتِهِ یَوْمَ عَرَفَهَ وَهُوَ عَلَى نَاقَتِهِ القَصْوَاءِ یَخْطُبُ، فَسَمِعْتُهُ یَقُولُ: ” یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی تَرَکْتُ فِیکُمْ مَا إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا: کِتَابَ اللَّهِ، وَعِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی “

رسول الله را در حجه الوداع، در روز عرفه دیدم که بر ناقه قصوای خود سوار بود و خطبه می خواند. از او شنیدم که می گفت ایها الناس! همانا من چیزی را بین شما بر جای می گذارم که اگر نگاه دارید و بدان عمل کنید هرگز گمراه نخواهید شد. آن کتاب خدا و عترت من یعنی اهل بیت من است.

سنن الترمذی ج۵ ص۶۶۳ المؤلف: محمد بن عیسى بن سَوْره بن موسى بن الضحاک، الترمذی، أبو عیسى (المتوفى: ۲۷۹هـ)، تحقیق وتعلیق:أحمد محمد شاکر (جـ ۱، ۲)، ومحمد فؤاد عبد الباقی (جـ ۳)، وإبراهیم عطوه عوض المدرس فی الأزهر الشریف (جـ ۴، ۵)، الناشر: شرکه مکتبه ومطبعه مصطفى البابی الحلبی – مصر، الطبعه: الثانیه، ۱۳۹۵ هـ – ۱۹۷۵ م، عدد الأجزاء: ۵ أجزاء. المصنف فی الأحادیث والآثار ج۶ ص۳۰۹ المؤلف: أبو بکر بن أبی شیبه، عبد الله بن محمد بن إبراهیم بن عثمان بن خواستی العبسی (المتوفى: ۲۳۵هـ)، المحقق: کمال یوسف الحوت، الناشر: مکتبه الرشد – الریاض، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۹، عدد الأجزاء: ۷، کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال ج۱ ص۱۷۲ و ۱۸۶ و ۱۸۷ المؤلف: علاء الدین علی بن حسام الدین ابن قاضی خان القادری الشاذلی الهندی البرهانفوری ثم المدنی فالمکی الشهیر بالمتقی الهندی (المتوفى: ۹۷۵هـ)، المحقق: بکری حیانی – صفوه السقا، الناشر: مؤسسه الرساله، الطبعه: الطبعه الخامسه، ۱۴۰۱هـ/۱۹۸۱م.

…. عَنْ زَیْدِ بْنِ أَرْقَمَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: لَمَّا رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ مِنْ حَجَّهِ الْوَدَاعِ وَنَزَلَ غَدِیرَ خُمٍّ أَمَرَ بِدَوْحَاتٍ فَقُمْنَ، فَقَالَ: ” کَأَنِّی قَدْ دُعِیتُ فَأَجَبْتُ، إِنِّی قَدْ تَرَکْتُ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ: أَحَدُهُمَا أَکْبَرُ مِنَ الْآخَرِ، کِتَابُ اللَّهِ تَعَالَى، وَعِتْرَتِی، فَانْظُرُوا کَیْفَ تَخْلُفُونِی فِیهِمَا، فَإِنَّهُمَا لَنْ یَتَفَرَّقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ “ثُمَّ قَالَ: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ مَوْلَایَ، وَأَنَا مَوْلَى کُلِّ مُؤْمِنٍ» ، ثُمَّ أَخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ، فَقَالَ: «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا وَلِیُّهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ»…

المستدرک على الصحیحین ج۳ ص۱۱۷ و ۱۱۸ المؤلف: أبو عبد الله الحاکم محمد بن عبد الله بن محمد بن حمدویه بن نُعیم بن الحکم الضبی الطهمانی النیسابوری المعروف بابن البیع (المتوفى: ۴۰۵هـ)، تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا، الناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۱ – ۱۹۹۰، عدد الأجزاء: ۴.

چون رسول الله (صلی الله علیه وآله) از حجه الوداع بازگشت و در «غدیر خم» فرود آمد دستور داد زیر درختها را از خار و خاشاک پاک کردند… سپس فرمود: گویا که مرا فرا خوانده اند و من اجابت کرده ام. همانا من بین شما دو شی ء گرانبها بر جای گذاشته ام که یکی از آنها از دیگری بزرگتر است، کتاب خدای تعالی و عترت من. پس بنگرید که بعد از من با آن دو چگونه رفتار می کنید، کتاب خدا و عترت من از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض (کوثر) نزد من بیایند. سپس گفت: همانا خدای عز و جل مولای من است و من مولای همه مؤمنانم. پس دست علی را گرفت و فرمود: هر که را من مولای اویم پس علی هم ولی و سرور اوست. خدایا دوست بدار هر که او را دوست دارد و دشمن بدار هر که با او دشمنی کند. حاکم نیشابوری تمام این حدیث را مفصلا نقل کرده و آن را صحیح شمرده است.

حَدَّثَنَاهُ أَبُو بَکْرِ بْنُ إِسْحَاقَ، وَدَعْلَجُ بْنُ أَحْمَدَ السِّجْزِیُّ، قَالَا: أَنْبَأَ مُحَمَّدُ بْنُ أَیُّوبَ، ثنا الْأَزْرَقُ بْنُ عَلِیٍّ، ثنا حَسَّانُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ الْکَرْمَانِیُّ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ سَلَمَهَ بْنِ کُهَیْلٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ أَبِی الطُّفَیْلِ، عَنِ ابْنِ وَاثِلَهَ، أَنَّهُ سَمِعَ زَیْدَ بْنَ أَرْقَمَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ یَقُولُ: نَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ بَیْنَ مَکَّهَ وَالْمَدِینَهِ عِنْدَ شَجَرَاتٍ خَمْسِ دَوْحَاتٍ عِظَامٍ، فَکَنَسَ النَّاسُ مَا تَحْتَ الشَّجَرَاتِ، ثُمَّ رَاحَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ عَشِیَّهً فَصَلَّى، ثُمَّ قَامَ خَطِیبًا، فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عَلَیْهِ، وَذَکَرَ وَوَعَظَ، فَقَالَ: مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ یَقُولَ: ثُمَّ قَالَ: ” أَیُّهَا النَّاسُ، إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمْ أَمْرَیْنِ لَنْ تَضِلُّوا إِنِ اتَّبَعْتُمُوهُمَا، وَهُمَا: کِتَابُ اللَّهِ، وَأَهْلُ بَیْتِی عِتْرَتِی “

رسول الله (صلی الله علیه وآله) بین مکه و مدینه نزدیک پنج درخت بزرگ پر شاخ و برگ فرود آمد. پس مردم زیر درختها را جارو کردند. سپس رسول الله (صلی الله علیه وآله) شامگاهان به آن جا رسید و بعد از نماز برای ایراد خطبه برخاست. ابتدا حمد و ثنای الهی را به جای آورد و سخنانی در ذکر و وعظ بیان کرد و آنچه را خدای می خواست که او بگوید گفت. سپس فرمود: ایها الناس، من دو امر را بین شما باقی می گذارم که اگر از آن دو پیروی کنید هرگز گمراه نمی شوید: کتاب خدا و عترت و اهل بیت من. (سپس گفت) آیا می دانید که من بر مؤمنان از جانهای خودشان اولی ترم؟ (سه بار) گفتند: آری. پس رسول الله (صلی الله علیه وآله) فرمود: هر که را من مولی و سرورم علی هم مولی و سرور اوست.

المستدرک على الصحیحین ج۳ ص۱۱۷ و ۱۱۸ المؤلف: أبو عبد الله الحاکم محمد بن عبد الله بن محمد بن حمدویه بن نُعیم بن الحکم الضبی الطهمانی النیسابوری المعروف بابن البیع (المتوفى: ۴۰۵هـ)، تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا، الناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۱ – ۱۹۹۰، عدد الأجزاء: ۴.

 


حَدَّثَنَا أَبُو بَکْرٍ، مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ مُصْلِحٍ الْفَقِیهُ بِالرِّی، ثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَیُّوبَ، ثَنَا یَحْیَى بْنُ الْمُغِیرَهِ السَّعْدِیُّ، ثَنَا جَرِیرُ بْنُ عَبْدِ الْحَمِیدِ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ اللهِ النَّخَعِیِّ، عَنْ مُسْلِمِ بْنِ صُبَیْحٍ، عَنْ زَیْدِ بْنِ أَرْقَمَ، رَضِیَ اللَّهُ عَنْه، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ: کِتَابَ اللهِ، وَأَهْلَ بَیْتِی، وَإِنَّهُمَا لَنْ یَتَفَرَّقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ. هَذَا حَدِیثٌ صَحِیحُ الإِسْنَادِ عَلَى شَرْطِ الشَّیْخَیْنِ وَلَمْ یُخَرِّجَاهُ.

همانا من بین شما دو شی ء (یادگار) گرانبها از خود بر جای می گذارم، کتاب خدا و اهل بیت خود را و همانا این دو هرگز از هم جدا نمی گردند تا در کنار حوض بر من وارد شوند حاکم این حدیث را صحیح دانسته است.

المستدرک على الصحیحین ج۳ ص۱۶۰ المؤلف: أبو عبد الله الحاکم محمد بن عبد الله بن محمد بن حمدویه بن نُعیم بن الحکم الضبی الطهمانی النیسابوری المعروف بابن البیع (المتوفى: ۴۰۵هـ)، تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا، الناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۱ – ۱۹۹۰، عدد الأجزاء: ۴.

حَدَّثَنَا أَبُو النَّضْرِ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ یَعْنِی ابْنَ طَلْحَهَ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ عَطِیَّهَ الْعَوْفِیِّ، عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ، عَنِ النَّبِیِّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: ” إِنِّی أُوشِکُ أَنْ أُدْعَى فَأُجِیبَ، وَإِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ: کِتَابَ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ، وَعِتْرَتِی، کِتَابُ اللهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ، وَعِتْرَتِی: أَهْلُ بَیْتِی، وَإِنَّ اللَّطِیفَ الْخَبِیرَ أَخْبَرَنِی أَنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ، فَانْظُرُوا بِمَ تَخْلُفُونِی فِیهِمَا “

یعنی نزدیک شده است که مرا فرا خوانند و من اجابت کنم. و همانا من دو شی ء گرانبها را بین شما باقی می گذارم، کتاب خدای عز و جل و عترت خود را. کتاب خدا رشته ای است که از آسمان به زمین کشیده شده و عترت من اهل بیت منند. همانا خدای مهربان مرا خبر داده که این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض نزد من بیایند. پس بنگرید بعد از من با این دو چگونه رفتار می کنید.

مسند الإمام أحمد بن حنبل ج۱۷ ص۱۷۰ و۲۱۱ و۳۰۹ و ج۱۸ ص۱۱۴ المؤلف: أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشیبانی (المتوفى: ۲۴۱هـ)، المحقق: شعیب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن الترکی، الناشر: مؤسسه الرساله، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۱ هـ – ۲۰۰۱ م

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ حَمْدَانَ، ثَنَا الْحَسَنُ بْنُ سُفْیَانَ، حَدَّثَنِی نَصْرُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْوَشَّاءُ، ثَنَا زَیْدُ بْنُ الْحَسَنِ الْأَنْمَاطِیُّ، عَنْ مَعْرُوفِ بْنِ خَرَّبُوذَ الْمَکِّیِّ، عَنْ أَبِی الطُّفَیْلِ عَامِرِ بْنِ وَاثِلَهَ، عَنْ حُذَیْفَهَ بْنِ أَسِیدٍ الْغِفَارِیُّ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: «أَیُّهَا النَّاسُ، إِنِّی فَرَطُکُمْ، وَإِنَّکُمْ وَارِدُونَ عَلَیَّ الْحَوْضَ، فَإِنِّی سَائِلُکُمْ حِینَ تَرِدُونَ عَلَیَّ عَنِ الثَّقَلَیْنِ، فَانْظُرُوا کَیْفَ تَخْلُفُونِی فِیهِمَا، الثَّقَلُ الْأَکْبَرُ کِتَابُ اللهِ، سَبَبٌ طَرَفُهُ بِیَدِ اللهِ، وَطَرَفَهُ بِأَیْدِیکُمْ، فَاسْتَمْسِکُوا بِهِ وَلَا تَضِلُّوا وَلَا تَبَدَّلُوا، وَعِتْرَتِی أَهْلُ بَیْتِی، فَإِنَّهُ قَدْ نَبَّأَنِی اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ أَنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ»

یعنی ایها الناس همانا من پیشگام و پیشاهنگ شمایم. و شما همه در کنار حوض نزد من خواهید آمد. وقتی بر من وارد شدید از شما درباره ثقلین پرسش خواهم کرد. بنگرید بعد از من با ایشان چگونه رفتار می کنید ثقل (وزنه) بزرگ کتاب خدا است. ریسمانی است که یک طرفش در دست خداست و طرف دیگرش در دستهای شماست. پس بدان چنگ بزنید تا گمراه نگردید و دگرگون نشوید. و عترت من که اهل بیت منند زیرا خدای مهربان دانا مرا خبر داده است که این دو گوهر گرانبها از هم جدا نشوند تا در کنار حوض بر من وارد گردند.

حلیه الأولیاء وطبقات الأصفیاء ج۱ ص۳۵۵ المؤلف: أبو نعیم أحمد بن عبد الله بن أحمد بن إسحاق بن موسى بن مهران الأصبهانی (المتوفى: ۴۳۰هـ)، الناشر: السعاده – بجوار محافظه مصر، ۱۳۹۴هـ – ۱۹۷۴م، ثم صورتها عده دور منها، ۱ – دار الکتاب العربی – بیروت، ۲ – دار الفکر للطباعه والنشر والتوزیع، بیروت، ۳- دار الکتب العلمیه- بیروت (طبعه ۱۴۰۹هـ بدون تحقیق)، عدد الأجزاء: ۱۰. مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ج۱۰ ص۳۶۳ المؤلف: أبو الحسن نور الدین علی بن أبی بکر بن سلیمان الهیثمی (المتوفى: ۸۰۷هـ)، المحقق: حسام الدین القدسی، الناشر: مکتبه القدسی، القاهره، عام النشر: ۱۴۱۴ هـ، ۱۹۹۴ م، عدد الأجزاء: ۱۰. کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال ج۱۴ ص۴۳۵ المؤلف: علاء الدین علی بن حسام الدین ابن قاضی خان القادری الشاذلی الهندی البرهانفوری ثم المدنی فالمکی الشهیر بالمتقی الهندی (المتوفى: ۹۷۵هـ)، المحقق: بکری حیانی – صفوه السقا، الناشر: مؤسسه الرساله، الطبعه: الطبعه الخامسه، ۱۴۰۱هـ/۱۹۸۱م.

این حدیث در معتبرترین کتب أهل سنت آمده است. این روایت را شیعه و سنی نقل کرده‌اند؛ حتی بسیاری از بزرگان أهل سنت بر این نظر هستند که این حدیث از احادیث متواتر است.

نبی مکرم (صلی الله علیه وآله) می‌فرماید:

۳۴۱۵۱- “مثل أهل بیتی مثل سفینه نوح، من رکبها نجا ومن تخلف عنها غرق.

کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال ج۱۲ ص۹۵ المؤلف: علاء الدین علی بن حسام الدین ابن قاضی خان القادری الشاذلی الهندی البرهانفوری ثم المدنی فالمکی الشهیر بالمتقی الهندی (المتوفى: ۹۷۵هـ)، المحقق: بکری حیانی – صفوه السقا، الناشر: مؤسسه الرساله، الطبعه: الطبعه الخامسه، ۱۴۰۱هـ/۱۹۸۱م.

تنها کشتی نجات، أهل بیت من هستند و هر کس سوار کشتی شود، نجات می‌یابد و هر کس تخلف کند غرق می‌شود.جدائی از أهلبیت (علیه السلام)، پیوستن به حزب شیطان است.

حکم جدایی از اهل بیت علیهم السلام

وَأخرج ابْن عَسَاکِر (أول النَّاس هَلَاکًا قُرَیْش وَأول قُرَیْش هَلَاکًا أهل بَیْتِی) وَفِی رِوَایَه قیل لَهُ فَمَا بَقَاء النَّاس بعدهمْ قَالَ (بَقَاء الْحمار إِذا کسر صلبه)

از رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) سؤال شد: اگر أهل بیت (علیه السلام) را کنار بزنند، شما جامعه را چطور می‌بینید؟ فرمود: جامعه منهای أهل بیت (علیه السلام)، همانند ألاغ کمر شکسته است.

الصواعق المحرقه ج۲ ص۶۸۵ المؤلف: أحمد بن محمد بن علی بن حجر الهیتمی السعدی الأنصاری، شهاب الدین شیخ الإسلام، أبو العباس (المتوفى: ۹۷۴هـ)، المحقق: عبد الرحمن بن عبد الله الترکی – کامل محمد الخراط، الناشر: مؤسسه الرساله – لبنان، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۷هـ – ۱۹۹۷م، عدد الأجزاء: ۲.

منبع: دارلقران الکریم اصفهان

 

در آمدى بر سیره قرآنى امام حسین(ع)

على اسعدى

اشاره:

امام حسین(ع) گوهر تابناک و چراغ درخشانى است که هماره بر تارک تاریخ درخشیده و خواهد درخشید. طالبان هدایت و انسان هاى خسته از ظلم و تبعیض و ذلت و ستیزه، نامردمى و ناجوانمردى را به حق رهنمون ساخته و بیدار نموده است. عنصر جاودانه اى که به یقین رمز ماندگاریش را در الهى بودنش باید جُست. سیره ى ارجمندش را در قرآن باید نگریست تا به حقیقتش یا شمه اى از حقیقتش دست یافت. امام حسین(ع) نه تنها شاگرد مکتب قرآن که عِدْل و شریک قرآن است از این روست که در فرازى از زیارتنامه ى شریفش مى خوانیم: «السَّلامُ عَلَیکَ یا شریکَ القُران؛(۱) سلام بر تو اى شریک قرآن» و در حدیث «ثقلین» نیز همدوشى امام به عنوان قرآن ناطق و قرآن به عنوان امام صامت گردیده است.

رسولُ اللَّه(ص) فرمودند:

«انى تارکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کتابَ اللَّه و عترَتى اهلَ بَیْتى فَأِنَّهُمَا لَنْ یَفتَرِقا حتَّى یَردِا عَلَىّ الحوض»(۲)

حال که ائمه(ع) بطور عام و امام حسین(ع) به طور خاص چنین نسبت و خویشاوندى محکمى با قرآن دارند باید تفسیر قرآن را در آنان جُست که در «وجود آنها کرامت ها و فضیلت هاى قرآن و گنج هاى الهى نهفته است.» «فیِهْم کوائِمُ القرآن و هُمْ کُنوُز الرَّحمان»(۳) در این نوشتار بر آنیم که فرازهایى از آیات نورانى قرآن را در سیره ى علمى و عملى آن امام همام جستجو کنیم و آیات این کتاب صامت را با نور وجود این پرتو درخشنده به نطق آوریم.

اگر چه ما را هرگز یاراى آن نیست که عمق شخصیت آن دریاى علم و معرفت و اخلاق و معنویت را بپیماید ولى از باب عرض ارادات به پیشگاه آن شفیع روز محشر چند جمله اى را به تحریر در مى آوریم.

  1. انس با قرآن

انس آدمى با هر چیز ریشه در ارج و اهمیتى دارد که انسان براى آن چیز قائل است ره پویان راه یقین و سالکان وادى علم و معرفت از آن جا که محبوبترین محبوب را ذات اقدس خداوند مى دانند و فقط دل در گرو او دارند، کتاب او را که پرتوى از ذات او و واسطه سخن خداوند با بندگان است – پر منزلت و تنها طریق هدایت مى دانند از این رو با آن انس ویژه اى داشته و قلب و جان و اعمال خویش را با آن گوهر حیاتبخش خدایى مى کنند.

قرآن کریم به لزوم این انس اشاره کرده است. از مؤمنان مى خواهد با تلاوت آیات آن، اولین مرحله ى انس را بپیمایند. «فَاقْرَءُواْ مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْءَان؛(۴) هر آنچه برایتان امکان دارد قرآن بخوانید».

در آیه ى دیگر آنان که در قرآن اندیشه نمى کنند مورد نکوهش قرار داده، مى فرماید:

«أَفَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا؛(۵)

آیا به آیات قرآن نمى اندیشند؟ یا بر دلهایشان قفل هایى نهاده شده است؟»

امام حسین(ع) انس ویژه اى با قرآن داشت چون منزلتى بزرگ براى آن قائل بود. نمونه اى از این منزلت را مى توان در حکایت زیر مشاهده کرد:

«عبدالرحمان» به فرزند امام حسین(ع) «الحمدللَّه رب العالمین» را آموخت، وقتى که آن را بر پدر خواند، حضرت هزار دینار را به او بخشید و دهان او را پر از طلا کرد. از آن حضرت دلیل آن سؤال شد. حضرت پاسخ دادند:

«چگونه مى توان کار او را [تعلیم قرآن ]با این پاداش مقایسه کرد؟!»(۶)

انس امام حسین با قرآن را مى توان در تمام زوایاى زندگیش ملاحظه کرد، نصایح و مواعظش، سیره ى علمى و عملى اش و حماسه خونینش همه و همه در قرآن و الهام گرفته از آن بود. بنابراین کوته بینانى که شخصیت حماسى و قیام مردانه اش را زیر سؤال مى برند و گاه بر چسب خشونت طلبى، عدم توجه به مصالح، بى سیاستى، انتقام جویى و… را به آن حضرت نسبت مى دهند اگر ریشه هاى قرآنى عمل آن بزرگوار را بدانند و واقعاً در پى حق و یقین باشند نه بهانه جویى، به حقیقت رهنمون خواهند شد.

آرى، اهل بیت و بویژه امام حسین(ع) فرزندان پیامبر و شاگرد مکتب قرآنند پس چگونه گفتار و مواعظشان متکى به قرآن نباشد حرکت و قیام حسینى از همان آغاز بر مبناى قرآن همراه بود. نه تنها ریشه هاى این حماسه را مى توان با قرآن بدست آورد بلکه امام(ع) خود با استناد به آیات قرآن حرکت خود را الهام گرفته از آن مى دانست که نمونه هایى از آن را ذکر مى کنیم.

الف) در نخستین برخورد با والى مدینه، خود و اهل بیت را معدن رسالت و… معرفى مى کند و مى فرماید: «در حالى که یزید مردى فاسق و شرابخوار و… است پس چگونه امام را شایسته است که با او بیعت کند.»(۷)

ب) هنگامى که مروان اصرار مى کند که والى مدینه از امام حسین(ع) بیعت بگیرد امام(ع) او را پلید و خود را با استناد به قرآن «مُطهّر» بیان مى دارد:

«اِلَیک عَنّى، أَنا مِنْ بَیْتِ الطَّهارهِ الّذین أنْزلَ اللَّهُ فیهم عَلى نَبیّه:

«إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»(۸)

ج) آنگاه که با کاروان خود از مدینه بیرون آمد این آیه را تلاوت فرمود:

«رَبِ نَجِّنِى مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِین»(۹) و این همان دعایى است که حضرت موسى(ع) به هنگام خروجش با بنى اسرائیل آن را بر زبان جارى ساخت.

د) آنگاه که به مکه رسید این آیه را تلاوت نمود: «وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَى رَبِّى أَن یَهْدِیَنِى سَوَاءَ السَّبِیل»(۱۰) به این ترتیب هجرت خود را به هجرت موسى که هر دو در جهت کوبیدن بیداد و ظلم بود تشبیه مى کند.

ه) پس از ورود به مکه نامه اى براى سران قبایل بصره نوشت و آنان را به کتاب خدا دعوت کرد: «وَ اَنا ادعوکم اِلى کتابِ اللَّه و سُنه نبیّهِ»(۱۱)

و) وقتى که عصر پنج شنبه نهم محرّم عمر بن سعد فرمان حمله داد و لشکر به حرکت در آمد از برادرش اباالفضل(ع) درخواست مى کند که یک شب از امویان مهلت بگیرید تا در آن شب فقط دعا، نماز، تلاوت قرآن، استغفار و راز و نیاز با خدا داشته باشد:

«فَهُوَ یَعْلَمُ أنّى کُنتُ قَدْ اُحِبُّ الصَّلوه و تلاوه کتابِهِ و کثره الدَّعاء و الاستغفار» و خداوند مى داند که من نماز براى خدا و تلاوت قرآن و بسیارى دعا و استغفار را دوست مى داشتم» امام آن شب به خیمه باز مى گردد و تمام شب را چنین مى کند.(۱۲)

اُنس امام با قرآن به دوران حیات جسمى محدود نمى شود بلکه بعد از شهادت نیز ادامه دارد: «منهال بن عمرو» گوید، چون سر مطهّر امام(ع) را به دمشق آورده بر نى حمل مى کردند، من پیش روى او بودم. شخصى سوره ى کهف را مى خواند تا رسید به آیه ى شریفه:

«أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کَانُواْ مِنْ ءَایَتِنَا عَجَبًا؛(۱۳)

آیا پنداشتى که داستان اصحاب کهف و رقیم از آیات شگفت ماست؟!»

به خدا سوگند ناگاه آن سر مطهر به سخن آمد و با زبان فصیح فرمود:

«شگفت تر از اصحاب کهف، واقعه ى شهادت و بردن من بر نى است»(۱۴)

«سلمه بن کهیل» گوید:

سر مطهّر را دیدم که بر نى این آیه را مى خواند «فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیم؛(۱۵)

خداوند شما را از شر ایشان نگه خواهد داشت و او شنواى داناست».(۱۶)

  1. اخلاص و رضایت الهى

اکسیر حیات بخشى که به کارها و افکار رنگ جاودانگى مى بخشد اخلاص و انجام عمل براى رضاى الهى است خداوند در قرآن از بندگان مؤمن خویش خواسته است که کارها را فقط براى رضاى او انجام دهند.

«صِبْغَهَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَه؛(۱۷) رنگ الهى بگیرید و چه چیز از رنگ الهى نیکوتر است».

و در آیه ى دیگر خداوند به پیامبر مى فرماید:

«أَن تَقُومُواْ لِلَّهِ مَثْنَى وَ فُرَ دَى؛

دو دو به تنهایى براى خدا به پا خیزید»

قرآن در ستایش طبقه اى از مجاهدان راه حق و تشویق آن ها مى فرماید:

«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّه؛(۱۸)

در حقیقت خدا از مؤمنان جان و مالشان را به[بهاى]اینکه بهشت براى آنان باشد خریده است».

چنان که ملاحظه مى شود خداوند در این آیه بهشت را بهاى جان و مال مؤمنان جهادگر مى شمارد اما در آیه اى دیگر در ستایش تعدادى از انسان هاى بلند پرواز مى فرماید:

«وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّه»(۱۹)

در این آیه آنانکه جانشان را با عشق به خدا مى فروشند هدفشان در بهشت فقط رضاى الهى است.(۲۰)

امام حسین(ع) هدف اصلى سفر به کربلا را تحصیل رضاى الهى مى داند از این رو در آغاز سفر و کنار قبر جدّ بزرگوارش(ص) از خداوند مى خواهد که او را به این همه موفق بدارد و راهى در پیش رویش بگذارد که رضاى او و رضاى رسولش در آن است.(۲۱)

این معنا در خطابه هاى دیگر آن بزرگوار نیز کاملاً مشهود است.(۲۲)

۳٫اخلاق کریمانه

سخاوت، عفو و گذشت، احسانگرى و دستگیرى بینوایان نمودهایى از اخلاق کریمانه اى است که در جاى جاى قرآن مى توان آنها را جست و امام حسین، شاگرد مکتب قرآن تجسم عینى این صفات و اوصاف دیگر قرآنى است و ما در این جا به عنوان نمونه به ذکر پاره اى از آن ها مى پردازیم.

۳-۱٫ گذشت

گذشت عالى ترین کرامت انسانى است بویژه آنکه آدمى قدرت بر انتقام نیز داشته باشد آموزه هاى قرآنى نه تنها به عفو در مقابل بدى تأکید دارند بلکه در سطحى بالاتر توصیه مى کنند که جواب را با خوبى پاسخ دهید:

«وَأَن تَعْفُواْ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى ؛(۲۳)

گذشت کردن شما به تقوى نزدیک تر است».

«وَ لَا تَسْتَوِى الْحَسَنَهُ وَ لَا السَّیِّئَهُ ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَن؛(۲۴)

و نیکى با بدى یکسان نیست [بدى را] به آنچه بهتر است دفع کن».

«عصام بن المصطلق» گوید: وارد مدینه شدم، حسین بن على(ع) را مشاهده نموده و خوش نامى و مقام و منزلتش مرا به شگفت آورد به گونه اى که حسدى که در سینه نسبت به پدرش داشتم مرا به شدت برانگیخت به او گفتم: تو پسر ابوتراب هستى؟ ایشان فرمود:

آرى. شروع کردم به شتم و سب او و پدرش، حسین(ع) نگاهى رئوفانه به من کرد و فرمود:

«اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم. بسم اللَّه الرحمن الرحیم * خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِین»

آنگاه فرمود: آرام باش و براى من و خودت از خداوند طلب مغفرت کن اگر از ما یارى مى خواستى ما تو را کمک مى کردیم و اگر طالب حمایت بودى، تو را پشتیبانى مى نمودیم و اگر هدایت و ارشاد طلب مى کردى تو را رهنمون مى شدیم… عصّام مى گوید آثار ندامت و پشیمانى در چهره ام نقش بست. آنگاه امام فرمود: سرزنشى بر تو نیست خداوند تو را مى بخشاید که مهربان ترین مهربانان است. آیا تو اهل شامى؟ گفتم: بلى، گفت: خداوند ما و تو را زنده نگه دارد، هر حاجت و نیازى داشتى با ما در میان بگذار، امیدوارم که به خواست خدا هرچه مى خواهى به بهترین وجهى آن را بیابى. عصّام گوید: زمین با تمام وسعتش بر من تنگ شد. دوست داشتم که مرا در خود فرو برد. در همان لحظه ناگهان فکر کردم که در سرتاسر زمین محبوبتر از او و پدرش نزد من هیچ کس وجود ندارد.»(۲۵)

۳-۲٫ تواضع و فروتنى

تواضع صفت ارزشمند مردان الهى است و آنان که پیشواى مردمند و الگوى آنان، وجود این صفت در آنان لازمتر است. تواضع در مقابل بندگان خوب و انسان هاى ستم کشیده نوعى جوانمردى، صبر و شجاعت، اما در مقابل مستکبران و کافران نشانه ى ذلت است. قرآن کریم از یک سو به نکوهش تکبر مى پردازد:

«وَ لَا تَمْشِ فِى الْأَرْضِ مَرَحًا؛(۲۶)

در روى زمین با تکبّر راه مرو»؛

«فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَکَبِّرِین؛(۲۷) بد جایگاهى است جایگاه متکبران»

و از سوى دیگر لزوم تواضع را گوشزد مى کند:

«وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا؛(۲۸)

بندگان خداى رحمان کسانى اند که در روى زمین به نرمى [و بدون تکبّر] گام بر مى دارند»؛

«وَ اخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِین»(۲۹) امام حسین(ع) نیز صاحب این سیره ى ارزشمند قرآنى بود.

«مسعده» گوید: گذر امام حسین(ع) به فقیرانى افتاد که گلیم خود را پهن کرده و خود را بر آن افکنده بودند (و غذا مى خوردند) و حضرت را دعوت نمودند، حضرت(ع) به زانو، نشست و با آنان هم خوراک شد. سپس این آیه فوق را تلاوت نمود آن گاه فقرا را به منزل خویش دعوت نمود. پس برخاستند و همراه حضرت(ع) به منزل او آمدند. حضرت(ع) به کنیز خود فرمود:

«آنچه را ذخیره مى کردى بیرون بیاور.»(۳۰)

۳-۳٫ سخاوت

«جود و سخاوت» از فضایل مهم اخلاقى است، هر اندازه «بُخل» نشانه ى پستى و حقارت و ضعف ایمان و فقدان شخصیت است «جود و سخاوت» نشانه ى ایمان و شخصیت والاى انسانى است. در آیات قرآن هر چند واژه ى «جود» و «سخاوت» به کار نرفته اما تعبیراتى دیده مى شود که بر این دو مفهوم منطبق است، انفاق اموال در راه خدا، ایثار اموال و جان ها، انفاق از آنچه خود به آن نیازمندیم یا آن را دوست داریم، و… از جمله تعبیرات قرآن براى توصیف سخاوت است که اکنون به چند مورد آن اشاره مى کنیم:

«یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ وَ لَا یَجِدُونَ فِى صُدُورِهِمْ حَاجَهً مِّمَّا أُوتُواْ وَ یُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَه…؛(۳۱)[انصار]…

هر کس را که به سوى آنان کوچ کرد. دوست دارند و نسبت به آن چه به ایشان داده شده در دلهایشان حسد نمى یابند، هر چند در خودشان احتیاجى، [مبرم ]باشد.»

«وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْکِینًا وَ یَتِیمًا وَ أَسِیرًا * إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَ لَا شُکُورًا؛(۳۲)

و غذاى (خود) را با این که به آن، علاقه (و نیاز) دارند به مسکین و یتیم و اسیر مى دهند (و مى گویند) ما شما را به خاطر خدا اطعام مى کنیم و هیچ پاداش و سپاسى از شما نمى خواهیم.»

امام حسین(ع) اُسوه سخاوت بود. روایت شده که «ابوهشام قناد» از بصره براى حسین(ع) کالا مى آورد و آن حضرت از جاى برنخاسته همه را به مردم مى بخشید.(۳۳)

«ابن عساکر» روایت کرده است: گدایى، میان کوچه هاى مدینه قدم برمى داشت و گدایى مى کرد تا به در خانه ى حسین(ع) رسید در را کوبید و این چنین سرود «ناامید بر مى گردد امروز آن کسى که به تو امیدوار باشد و حلقه ى درخانه تو را حرکت دهد. تو صاحب جود و معدن بخششى و پدرت کشنده ى فاسقان بود».

حسین(ع) مشغول نماز بود. نماز را به زودى به جاى آورد و بیرون آمده و در سیماى اعرابى اثر تنگدستى را مشاهده کرد. برگشت و قنبر را صدا زد. قنبر جواب داد (لبیّک یابن رسول اللَّه) فرمود:

از پول مخارج ما چه قدر مانده است. عرض کرد دویست درهم که فرمودى در بین اهل بیت تقسیم کنم. فرمود:

آن را بیاور، کسى آمده که از آن ها به این پول سزاوارتر است…

اعرابى پول ها را گرفت و رفت در حالى که مى گفت:

«اللَّهُ اَعْلم حَیْثُ یجعل رسالَتَهُ؛(۳۴)

خداوند داناتر است به اینکه رسالت خویش را نزد چه کسى قرار دهد»

۳-۴٫ احسان گرى

«أنس» گوید نزد امام حسین(ع) نشسته بودم در این هنگام یکى از کنیزان آن حضرت وارد شد و با دسته ى ریحانى که به آن حضرت هدیه کرد سلام و تحیّت گفت، حضرت نیز به او فرمود: تو در راه خدا و براى خدا آزادى.

أنس مى گوید: من به آن حضرت عرض کردم: این کنیز با چند شاخه ى ریحان که اهمیتى ندارد به شما تحیّت گفت، حال شما او را آزاد مى کنید؟ حضرت فرمود: حق تعالى ما را چنین تربیت کرده و فرموده است:

«وَإِذَا حُیِّیتُم بِتَحِیَّهٍ فَحَیُّواْ بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا؛(۳۵) و چون به شما درود گفته شد شما به [صورتى ] بهتر از آن درود گویید یا همان را [در پاسخ ] بر گردانید».

  1. امر به معروف و نهى از منکر

امر به معروف و نهى از منکر محور تحقق یافتن حکمیت ارزشها و محو پلیدیها است بناى رفیع جامعه ى اسلامى بر ستون مستحکم امر به معروف و نهى از منکر گذاشته شده و امت مسلمان بهترین امتى هستند که براى امر به معروف و نهى از منکر برانگیخته شدند.

امام حسین(ع) مصداق این آیه بود:

«وَلْتَکُن مِّنکُمْ أُمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَأُوْلَکَ هُمُ الْمُفْلِحُون؛(۳۶)

باید از میان شما گروهى به نیکى دعوت کنند و به کار شایسته وادارند و از زشتى بازدارند و آنان همان رستگارانند»

آن بزرگوار هدف قیام خود را اصلاح طلبى و امر به معروف و نهى از منکر معرفى کرد از اولین مراحل امر به معروف که همان اندرز و نصیحت است آغاز کرد و بارها و بارها یزیدیان را پند داد(۳۷) و تا آخرین مرحله که گذشتن از جان خویش است در راه احیاى این عنصر مهم کوشا بود. آن حضرت در این باره چنین مى فرماید:

«اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الأِصلاح فى أَمّهِ جَدّى محمد(ص) اُریدُ أَن آمُرَ بِالمَعروف وَانهى عنِ المُنکر…؛

من براى اصلاح در امت جدّم محمد(ص) قیام کردم و امر به معروف و نهى از منکر را طالبم…»(۳۸)

  1. ایثار

ایثار یکى از جلوه هاى عرفانى قیام امام حسین(ع) و بلکه از زیباترین آنهاست، جلوه اى که قرآن کریم بسیار بر آن تأکید کرده و در نمودهاى مختلف ظاهر گشته است، شهادت در راه خدا و انفاق مال که آیات بسیارى درباره آن ها نازل شده از این جمله است؛ اوج ایثار و از خودگذشتگى را در لیلهالمبیت که على(ع) به جاى پیامبر خوابید مى توان ملاحظه کرد و خداوند مدال «وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّه…»(۳۹) را درباره ى آن بزرگوار نازل کرد.

در سوره ى انسان نیز درخشش دیگرى از این فداکارى را که ناظر بر اهل بیت است ملاحظه مى کنیم «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْکِینًا وَ یَتِیمًا وَ أَسِیرًا * إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّه…»(۴۰)

اساس قیام امام حسین(ع) و یاران آن بزرگوار که برگرفته از مکتب آن حضرت است بر محور از خودگذشتگى است. عدم قبول بیعت امام با امویان و از خود گذشتن براى اثبات حقیقت نمونه ى بارز ایثار آن بزرگوار بود.

دست یابى حضرت اباالفضل العباس(ع) به آب و نیاشامیدن آن، جان فشانى دو تن از یاران امام(ع) در ظهر عاشورا که جهت اقامه ى نماز تن خود را سپر بلاى آن حضرت ساختند و به شهادت رسیدند، ارادتهایى که اصحاب آن حضرت در شب عاشورا ابراز کردند و در روز عاشورا تا زنده بودند نگذاشتند که از بنى هاشم وارد میدان شود و بنى هاشم نیز تا زنده بودند نگذاشتند امام(ع) وارد میدان شود و(۴۱)… همه و همه نمونه هایى بى مانند ایثارند که در قیام امام حسین جلوه گر شد.

«محمدعلى جناح» سیاستمدار پاکستانى در این باره مى گوید: «هیچ نمونه اى از شجاعت بهتر از آن که امام حسین(ع) از لحاظ فداکارى نشان داد در عالم پیدا نمى شود»(۴۲) دانشمند اروپایى «موریس دوکبرى» نیز مى نویسد: «امام حسین براى حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگى مقام و مرتبه از جان و مال و فرزند گذشت…»(۴۳)

  1. توکّل

یکى دیگر از آموزه هاى ارجمند قرآنى توکل است، کارها را به خدا سپردن و دل از هر چه غیر اوست برکندن، به یک مبدأ خبیر قادر تکیه کردن و در راه او گام برداشتن است چرا که قرآن خود فرموده است:

«و مَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُه؛(۴۴)

هر کس بر خدا توکل کند خدا او را کافى است»:

«عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُون»(۴۵)

امام حسین(ع) در طول سفر خود به کربلا، خدا را تنها تکیه گاه خود مى داند، در دومین سخنرانى خود در روز عاشورا پس از آن که هر دو سپاه آماده ى نبرد شدند خطاب به سربازان عمر سعد فرمود: «سخن مرا بشنوید و عجله نکنید… پس در کارتان با شریکان خود همداستان شوید تا کارتان بر شما مشتبه ننماید پس درباره من تصمیم گرفته مهلتم ندهید»؛ «بى تردید سرور من آن خدایى است که قرآن را فرو فرستاده و همواره دوستدار شایستگان است.»(۴۶)

  1. جامع اضداد

عده اى چنین مى پندارند که انسان هایى که اهل عبادت و تهجّد، عرفان و خلوت گزینى اند در صحنه ى اجتماع حضورى مؤثر نداشته و بالعکس انسان هاى حماسى و قاطع، از روحیه لطیفى برخوردار نیستند.

اما انسان قرآنى در عین صلابت و قاطعیت، رؤوف و در عین تهجّد شبانگاهى چون شیر در روز، بر دشمنان مى غرّد قرآن رهبانیت را نمى پذیرد و در عین حال قطع ارتباط با خالق را نیز رد مى کند.

از یک سو بر جهاد و شهادت، هجرت و امر به معروف و نهى از منکر به عنوان عناصر کلیدى شجاعت و حضور مؤثر در جامعه تأکید مى کند و از دیگر سو مؤمنانى را مى ستاید که شبها به نجواى با معبودشان مى پردازند.

قرآن از یک سو نجواى «وَ مِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَهً لَّک»(۴۷) سر مى دهد و از سوى دیگر بانگ «وَقَاتِلُواْ الْمُشْرِکِینَ کَآفَّه»(۴۸) بر مى آورد و حسین(ع) نیز چنین بود، آمیزه اى از حماسه و دلاورى و شجاعت و عرفان و معنویت، دعاى عرفه ى امام حسین(ع) سراسر زمزمه هاى عارفانه او با معبود خویش است: «اِلهى مَنْ کانَتْ مَحاسِنُهُ مساوىِ فکیف لایکون مساویه مساوى؛(۴۹) خدایا کسى که خوبى هایش بدى است چگونه بدیهایش بدى نباشد».

جملات عارفانه ى امام حسین تنها یک روى سکه ى شخصیت است اما روى دیگر شخصیت حماسى و قهرمانى است که با سلاح خون به دیدار شمشیر مى رود و چنین مى سراید که:«اِنْ کانَ دینُ مُحَمَّدٍ لَمْ یَسْتَقِم اِلاَّبِقتلى یا سیوف خذینى؛(۵۰) اگر دین محمد(ص) جز با کشتن من پایدار نمى ماند پس اى شمشیرها مرا دریابید.»

  1. جاودانگى

قرآن کریم کتابى است که با گذشت زمان رنگ کهنگى بر چهره ى مفاهیم بلندش نمى نشیند و همواره ماندگار و جاودانه است. مردى از امام صادق(ع) سؤال کرد چگونه است که قرآن با بحث و گفتگو در مورد آن فرسوده نمى شود و همواره شاداب و تازه است؟ حضرت فرمودند:

«بدان جهت که خداوند قرآن را مخصوص عصر و دورانى خاص قرار نداد. همچنانکه آن را به مردم خاصى اختصاص نداده است بلکه قرآن براى همه ى اعصار جدید و نزد هر گروهى تا به قیامت تازه است.»(۵۱)

از آنجا که سرشت سیره ى گفتارى و رفتارى امام حسین(ع) با آموزه هاى قرآنى عجین گشته است، شخصیت او، قیام او و سیره ى او جاودانه است. حضرت زینب، شیر زن کربلا، این جاودانگى را پیش بینى کرده و خطاب به امام سجاد در دلدارى آن حضرت بعد از واقعه دلخراش عاشورا مى فرماید:

«… بر فراز آرامگاه پدرت قبله اى ترتیب خواهد داد که نشانه هایش کهنه نمى گردد و گذشت روزگار آن را از بین نمى برد، هر چه ستمگران براى نابودى آن کوشش کنند، هرگز به خواسته ى خود نائل نمى شوند، پیوسته شکوه و جلال آن رو به افزایش است»(۵۲)

شیخ «عبدالحسین الاعم» شاعر متعهّد عرب در سوگ شهادت آن حضرت شعرى ناظر به همین معنا دارد که:

«گرچه جسم مطهّر حسین(ع) در صحراى کربلا مدتى اندک بدون دفن باقى ماند… لیکن قبر او در درون سینه و قلب دوستدارانش تا ابد جاى دارد»(۵۳)

  1. حق تلاوت قرآن

در قرآن، ایمان آورندگان به این کتاب الهى کسانى معرفى شدند که حق تلاوت را به جاى آورند:

«الَّذِینَ ءَاتَیْنَهُمُ الْکِتَابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلَاوَتِهِ أُوْلئکَ یُؤْمِنُونَ بِه؛(۵۴)

کسانى که کتاب آسمانى به آن دادیم و آن را چنانکه باید مى خوانند ایشانند که بدان ایمان دارند…»

امام صادق(ع) درباره ى چگونگى رعایت حق تلاوت قرآن مى فرماید:

«آیاتش را روشن و شمرده مى خوانند، سعى مى کنند معنایش را بفهمند، احکام و فرامینش را به کار مى بندند و به وعده هایش امیدوارند و از عذابش مى ترسند… به خدا سوگند که حق تلاوت قرآن به حفظ آیات و پشت سر هم خواندن حروف و کلمات و تلاوت سوره ها و مطالعه حواشى و هوامش آن نیست…»(۵۵)

امام حسین از کسانى بود که در گفتار و کردار حق تلاوت قرآن را رعایت کرد از این رو در قسمتى از زیارت نامه اش مى خوانیم:

«أشهد أنّکَ…تَلَوتَ الکتاب حَقَّ تِلاوَتِهِ…؛(۵۶) گواهى مى دهم که تو حق تلاوت قرآن را ادا نمودى» و نیز آن حضرت خدا را به خاطر فراگیرى معناى قرآن و رسیدن به مقام فقاهت دینى حمد و سپاس مى گوید:

«اللهم اِنى اَحْمَدُکَ عَلى ان اَکْرَمْتَنا بِالنَّبُوَّهِ وَعلَّمْتنَا القرآن وفقَّهتَنا فى الدّین»(۵۷)

  1. حق گویى

قرآن کریم خود سخن حق است «وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْیَقِین»(۵۸)؛

«وَأَنزَلْنَآ إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِ …»(۵۹)

امام حسین(ع) نیز زندگى و گفتارش بر مبناى حق و راستى بود چرا که بر مبناى آیه ى تطهیر امامان از هر گونه ناحق و پلیدى مبرّایند. در بخشى از زیارت آن بزرگوار که خطاب به ایشان است مى خوانیم: «أَنَّ الحقَّ مَعَکَ و اِلَیْکَ وَ أنتَ أهْلُهُ و مَعْدِنُه؛(۶۰) همانا حق با تو و به سوى توست و تو اهل حق و معدن آن هستى»

  1. چند بُعدى بودن

قرآن کریم کتابى است که از زوایاى مختلف مى توان به آن نگریست هر چند همه ى این ابعاد در یک جهت و آن هم هدایتگرى است آیهاللَّه جوادى آملى در این باره چنین مى نویسد: «آیات قرآن که خود را هدایتگر مردم مى داند «هدىً للنّاس»(۶۱) طورى تنظیم شده است که هر کس مى تواند به مقدار سطح فکر خود از خرمن معارف و مآثر آن خوشه اى بر گیرد، هم براى عارفان، حکیمان و سایر اندیشوران برنامه ى هدایتى دارد و هم براى توده ى مردم و اعراب بیابانگرد… سالار شهیدان، حسین بن على(ع) همانند قرآن در چهره هاى گوناگون براى مردم جهان درخشید، براى عارفان در چهره ى دعاى عرفه، براى زمامداران حامى قسط و عدل و حامى مستضعفان و محرومان در چهره ى نهضت و قیام علیه طغیانگران امویان، براى پرهیزکارى در چهره ى تارک دنیا و براى دیگران در چهره هاى دیگر…»(۶۲)

  1. حضور در محضر الهى

عارف، عالَم را محضر خدا مى داند و او را شاهد و ناظر بر جمیع امور مى شمارد. در قرآن کریم مى خوانیم که «قُلِ اعْمَلُواْ فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُون …؛(۶۳)

و بگو [هر کارى مى خواهید] بکنید که به زودى خدا و پیامبر و مؤمنان در کردار شما خواهند نگریست»

امام حسین(ع) در روز عاشورا بعد از شهادت اصحاب سرش را به آسمان بلند کرد و گفت: «الَّلهُمَّ اِنّک تَرى ما یُصْنَعُ بولد نبیّک؛(۶۴) خدایا تو شاهدى که با پسر پیغمبر تو چه مى کنند» همچنانکه پس از شهادت طفل شیرخوار دست مبارک خود را زیر گلوى او گرفت وقتى که دستش پر از خون شد آن را به طرف آسمان پاشید و گفت: «هَوّن عَلىّ ما نَزَل بىِ أنّه بعین اللَّه؛ آن چه که این مصیبت را بر من آسان مى کند این است که این مصایب در محضر خدا و منظر او واقع مى شود»

  1. خوف و خشیت الهى

قرآن کریم مؤمنان را مى ستاید که فقط از خدا مى ترسند و جز او از کس دیگر هراس ندارند:«الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَ لَا یَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّه …؛(۶۵) کسانى که پیام هاى خدا را ابلاغ مى کنند و از او مى ترسند و از هیچ کس جز خدا بیم ندارند…»

سیره عملى امام حسین در جریان کربلا مصداق واقعى این آیه است چرا که اگر ترس از نابودى خود و فرزندانش داشت هرگز پاى به این صحنه ى پرمخاطره نمى گذاشت. امام در زمره ى عارفانه خود در دعاى عرفه چنین مى فرماید که: «الّلهم اخشاک کأنى أراک؛(۶۶) خدایا مرا آنچنان قرار ده که از تو بیمناک باشم بطورى که گویا تو را مى بینم»

  1. مقام ذکر

از دیگر اوصاف پارسایان رسیدن به مقام ذکر است. یاد خدا را در دل داشتن و همواره به یاد او بودن، یاد خدا مایه ى آرامش است:

«أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَنُّ الْقُلُوب»(۶۷)

و مؤمنان راستین آنانند که خرید و فروش و مشغولات دنیوى آن ها را از یاد خدا غافل نمى سازد.«رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تَجارَهٌ وَ لَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّه…»(۶۸)

سرور و سالار شهیدان از جمله کسانى بود که به این مقام شریف نائل گشته بود و همواره یاد خدا مى کرد موقع حمله به دشمن ذکر «لاحول ولاقوّه اِلّا باللَّه العلىّ العظیم»مى گفت(۶۹) هنگام احساس خطر مرگ «اناللَّه و انا الیه راجعون» بر زبان جارى مى ساخت(۷۰) هنگام رسیدن به کربلا از بلاها و مصیبت هاى آن به خدا پناه مى برد «الّلهم أَعوذُبِکَ مَنِ الکَربِ وَ البَلاء»(۷۱)

و بالاخره دشمنان خود را سرزنش مى کند که: «شیطان بر شما مسلط شده و یاد خداى بزرگ را فراموشتان ساخته، ننگ بر شما و آنچه مى خواهید، ما از خداییم و به سوى خدا باز مى گردیم.»(۷۲)

  1. صبر و تسلیم

صبر در برابر مصیبت ها و تسلیم در برابر اراده الهى یکى دیگر از خصلت هاى نیک عارفان است. عارف معتقد است که آنچه در عالم وجود واقع مى شود قضاى الهى است و تا چیزى از جانب او مقدّر نشده باشد واقع نمى شود. اگرچه حرکت و تلاش براى دگرگونى وضع موجود و تغییر ناهنجارى هاى خود، قضا و قدر الهى و مرزى جدا از آن ندارد.

در قرآن کریم هفتاد بار مقوله ى صبر مطرح شده که ده مورد آن مرتبط با پیامبر اکرم(ص) است. خداوند به مؤمنان دستور داده از صبر و صلوه براى حل مشکلات کمک بگیرید. «یا أَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوه»(۷۳) و در آیه دیگر «صبر و تقوى» از استوارترین امور شمرده شده است «وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ ذَ لِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُور»(۷۴)

«تسلیم» نیز اگرچه از جنس صبر است اما مقامى بالاتر است در مقام تسلیم «خود»ى باقى نمى ماند تا انسان بگوید آنچه را جانان مى پسندند مورد پسند من است بلکه خود و هرچه را در اختیار دارد تسلیم مولاى خود مى کند.

سخن حضرت اسماعیل که در جواب «یا بُنَىَّ إِنِّى أَرَى فِى الْمَنَامِ أَنِّى أَذْبَحُک»(۷۵) گفت: «یَأَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِن شَآءَ اللَّهُ مِنَ الصَّبِرِین؛(۷۶)

مأموریت خود را انجام بده که اگر خدا بخواهد مرا صابر خواهى یافت» نشانه ى دست یابى آن حضرت به مقام تسلیم و تفویض است.»(۷۷)

حسین(ع) قهرمان صبر و تسلیم است و گفتار و کردارش بر آن گواه، آن بزرگوار در وصیت نامه ى خود که به محمد بن حنفیه نوشته فرموده است: «هر کس مرا رد کند و از یارى من سر باز زند صبر مى کنم تا خدا بین من و قوم اموى حکم کند که او بهترین حکم کنندگان است.»(۷۸)

صبحگاه عاشورا یاران خویش را چنین به صبر فرا مى خواند که: «اى کریم زادگان! صبورى کنید زیرا مرگ چونان پلى است که شما را از سختى ها و آسیب ها عبور داده و به بهشت هاى پهناور و نعمت هاى جاودانه مى رساند…»(۷۹)

در قتلگاه و عروجگاه، عصر عاشورا در نیایشى عاشقانه با تن و بازوى زخمدار چنین عرضه مى دارد: «بر قضا و حکم تو صبر مى کنم، اى خداى من، جز تو خدایى نیست. اى فریادرس فریادگران.»(۸۰)

  1. عبادت

«عبادت» پیوند مخلوق با خالق و اوج کمال انسانى و ارج بخشیدن خداوندى است که نعمات فراوانى به ما عطا کرده است. قرآن کریم، گاه پرستش را هدف آفرینش و گاه عامل نفى سلطه هاى شیطانى، و گاه زمینه ى وحى و پیامبرى و… معرفى مى کند. خداوند در این زمینه مى فرماید «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُون؛(۸۱) و جن و انس را نیافریدیم جز براى آنکه مرا بپرستند.»

امام حسین(ع) عبدصالح خدابود و تجسم عینى آیات الهى، در عین حال که پهلوانى بزرگ بود، عابدى تمام عیار و عارفى کامل در پیشگاه الهى بود. از «مصعب زبیرى» روایت شده که گفت: « حسین(ع) با فضیلت و متمسّک به دین بود و نماز و روزه و حج او بسیار بود.»(۸۲)

«عقاد» نیز گوید: علاوه بر نمازهاى پنجگانه نمازهاى دیگر بجاى آورد و علاوه بر روزه ى ماه رمضان در ماه هاى دیگر هم روزهائى را روزه مى گرفت و در هیچ سال حج خانه ى خدا از او فوت نشد مگر آن که ناچار به ترک شده باشد.(۸۳)

امام حسین(ع) انس ویژه اى با نماز داشت. چنان که قبلاً بیان شد از برادرش حضرت اباالفضل خواست یک شب از امویان مهلت بگیرد تا در آن شب فقط به دعا، نماز، تلاوت قرآن و استغفار و راز و نیاز با خدا بپردازد.

در ظهر عاشورا نیز که تنور جنگ به شدت گرم شده بود وقتى صحبت از نماز شد به فکر اقامه ى نماز افتاد و به شخصى که وقت نماز را به ایشان یادآورى کرد فرمود: «نماز را به یادمان آوردى خدا تو را از نمازگران قرار دهد، بلکه اکنون وقت آن است، از دشمنان بخواهید که دست از جنگ بشویند تا نمازمان را بخوانیم.» و چون آنان حاضر به این امر نشدند، سعیدبن عبداللَّه حنفى و زهیر بن قین، پاسدارى از جان امام را بر عهده گرفته و در این راه شهید شدند.(۸۴)

  1. عزت طلبى و ذلّت ستیزى

عزّت از آن خداست و هرکس طالب عزت است باید آن را نزد خدابجوید «مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّهَ فَلِلَّهِ الْعِزَّهُ جَمِیعًا»(۸۵) در قرآن کریم خطاب به پیامبر خود مى فرماید که:

«وَ لَن تَرْضَى عَنکَ الْیَهُودُ وَ لَا النَّصارى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم؛(۸۶)

یهود و نصارى هرگز از تو خشنود نخواهند شد تا زمانى که از آنان تبعیت کنى»

بنابراین در صورتى که پیامبر ذلت تبعیت از آنان را بپذیرد تا آن ها از او خشنود مى گردند و توطئه نکنند. اما در ادامه آیه خداوند به پیامبر دستور مى دهد که بگوید: «إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَى »(۸۷) به طور قاطع و با عزت تمام سخن آنان را رد کند.

اساساً نفوذناپذیرى از صفات قرآن است، هرگونه بطلان، دروغ، تحریف، تغییر و شکست در آن راه ندارد. از این رو درباره ى صفت قرآن در این کتاب مى خوانیم «إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ * لَّا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لَا مِنْ خَلْفِه؛(۸۸)

این کتاب نفوذناپذیر [و صاحب عزّت] است هیچ باطلى چه از پیشِ رو یا از پشت سر به آن راه نمى یابد…»

سیره امام حسین(ع) نیز بر مبناى همین حبل متین الهى بود و لحظه اى تن به ذلت و سر به خوارى نداد و سطر سطر قیام او نشانگر عزت مدارى و پایدارى بر راه هدایت الهى بود.

امام(ع)در روز عاشورا در مقابل سپاه دشمن فریاد بر آورد که: «آگاه باشید که زنازاده پسر زنازاده (ابن زیاد) مرا بین دو چیز مخیّر ساخته یا شمشیر کشیده آماده جنگ شوم و یا لباس ذلّت بپوشم و با یزید بیعت نمایم ولى ذلت از ما بسیار دور است.»(۸۹)

پى نوشت ها:

۱) بحار الانوار، ج ۹۸، ص ۳۵۵٫

۲) منبع پیشین، ج ۲۳، ص ۱۳۳: مرحوم سید هاشم بحرینى در کتاب غایه المرام این حدیث را با سى و نه سند از دانشمندان اهل تسنن و با هشتاد سند از دانشمندان شیعه نقل کرده است.

۳) نهج البلاغه، خطبه ى ۱۵۴٫

۴) مزمل/ ۲۰٫

۵) محمد/ ۲۴٫

۶) تفسیر البرهان، ج ۱، ص ۱۰۰٫

۷) الفتوح، ج ۵، ص ۱۴٫

۸) احزاب/ ۳۳٫

۹) قصص/ ۲۱ و ۲۲٫

۱۰) قصص/ ۲۲ ؛ الفتوح، ج ۲، ص ۲۵٫

۱۱) تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۲۸٫

۱۲) بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۹۲ و ج ۴۵، ص ۳٫

۱۳) کهف/ ۹٫

۱۴) بحار الانوا، ج ۴۵، ص ۳۲ و ۱۸۸٫

۱۵) بقره/ ۱۳۷٫

۱۶) معالى السبطین، ج ۲، ص ۱۱۵٫

۱۷) بقره/ ۱۳۸٫

۱۸) توبه/ ۱۱۱٫

۱۹) بقره/ ۲۰۷٫

۲۰) حماسه و عرفان/ ۲۴۷٫

۲۱) بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۸٫

۲۲) بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۷۷٫

۲۳) بقره/ ۲۳۷٫

۲۴) فصلت/ ۳۴٫

۲۵) سفینهالبحار، مادّه ى خ ل ق، ج ۲، ص ۱۱۶٫

۲۶) اسراء/ ۳۷٫

۲۷) زمر/ ۷۲٫

۲۸) فرقان/ ۶۳٫

۲۹) شعراء/ ۲۱۵٫

۳۰) بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۸۹٫

۳۱) حشر/ ۹٫

۳۲) انسان/ ۸ و ۹٫

۳۳) پرتوى از عظمت حسین(ع)، به نقل از سمعوالمعنى، ص ۱۵۰ – ۱۵۱٫

۳۴) پرتوى از عظمت حسین(ع)، ص ۱۶۸ – ۱۶۹، به نقل از سمعوالمعنى، ص ۱۵۱٫

۳۵) نساء/ ۸۶٫

۳۶) آل عمران/ ۱۰۴٫

۳۷) ر.ک: «نصیحت گرى و خیرخواهى» در همین مقاله.

۳۸) بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۹٫

۳۹) بقره/ ۲۰۷٫

۴۰) انسان/ ۸ و ۹٫

۴۱) حماسه عرفان، ص ۲۴۶٫

۴۲) مجله نور دانش، سال دوم، ش ۳٫

۴۳) تاریخ سیاسى اسلام، ج ۱، ص ۴۵۱٫

۴۴) طلاق/ ۳٫

۴۵) ابراهیم/ ۱۲٫

۴۶) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۶؛ تاریخ الطبرى، ج ۳، ص ۳۱۸، برگرفته از آیات: اعراف ۱۹۶/ و یونس/ ۷۱٫

۴۷) اسراء/ ۷۹٫

۴۸) توبه/ ۳۶٫

۴۹) دعاى عرفه، مفاتیج الجنان.

۵۰) اعیان الشیعه/ ۵۸۱٫

۵۱) بحار الانوار، ج ۱۷، ص ۲۱۳٫

۵۲) مقتل مقرم، ص ۳۹۷ – ۳۹۸٫

۵۳) قرآن،حسین،شهادت، ص ۱۱۸٫

۵۴) بقره/ ۱۲۱٫

۵۵) تنبیه الخواطر و نزهه النواظر، ج ۲، ص ۲۳۶، نقل از میزان الحکمه، ج ۱۰، ص ۴۸۲۴٫

۵۶) کامل الزیارات، ص ۳۷۱٫

۵۷) تاریخ الطبرى، ج ۳، ص ۳۱۵٫

۵۸) حاقه/ ۵۱٫

۵۹) مائده ۴۸/.

۶۰) بحار الانوار/ ج ۱۰۰، ص ۲۹۴ و ۲۰٫

۶۱) بقره/ ۱۸۵٫

۶۲) حماسه و عرفان، ص ۲۲۹ – ۲۳۰٫

۶۳) توبه/ ۱۰۵٫

۶۴) بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۱٫

۶۵) احزاب/ ۳۹٫

۶۶) مفاتیح الجنان، دعاى عرفه.

۶۷) رعد/ ۲۸٫

۶۸) نور/ ۳۷٫

۶۹) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵۰٫

۷۰) بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۷۹٫

۷۱) پیشین، ص ۳۸۱٫

۷۲) پیشین، ج ۴۵، ص ۶٫

۷۳) بقره/ ۱۵۳٫

۷۴) آل عمران/ ۱۸۶٫

۷۵) صافات/ ۱۰۲٫

۷۶) صافات/ ۱۰۲٫

۷۷) حماسه و عرفان، ص ۲۵۸٫

۷۸) بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۳۰٫

۷۹) معانى الاخبار، ص ۲۸۹٫

۸۰) مقتل مقرّم، ص ۲۸۳٫

۸۱) ذاریات/ ۵۶٫

۸۲) پرتوى از عظمت حسین(ع)، ص ۱۶۵، به نقل از اسدالغابه، ج ۲، ص ۲۰٫

۸۳) منبع پیشین، به نقل از: ابوالشهداء/ ۷۳٫

۸۴) پیشین.

۸۵) فاطر/ ۱۰٫

۸۶) بقره/ ۱۲۰٫

۸۷) بقره/ ۱۲۰٫

۸۸) فصّلت/ ۴۱ – ۴۲٫

۸۹) لهوف، ص ۱۳۹، مقتل الحسین للخوارزمى، ص ۹ و ۱۰٫

منبع: مجله پاسدار اسلام ـ ش۲۶۷-۲۶۸ .

 

جایگاه اهل بیت در مذهب شیعه امامیه

اهل‌بیت در عرف قرآن اسم خاص پنج نفر آل کساء است که عبارت اند از پیامبراسلام -صلی الله علیه و آله و سلم-، علی، فاطمه، و حسن و حسین – علیه السلام-  و بر غیر آنان اطلاق نمی‌شود.[1] و آنها کسانی هستند که آیۀ تطهیر در حق آنان در زمانی نازل شد[2] که همۀ آنان زیر کسائی که از پشم سیاه بافته شده بود، جمع شدند و رسول خدا -صلی الله علیه و آله و سلم– در این هنگام فرمود: «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا».[3] در اصطلاح احادیث نبوی و مذاهب اسلامی اهل‌بیت بر دوازده امام از خاندان رسول خدا -صلی الله علیه و آله و سلم- اطلاق می‌شود و مذهب منسوب به آنان به نام‌های مذهب اهل‌بیت، اماميۀ اثنا عشريه و شيعۀ جعفري معروف است.[4]

با وجود آحادیث روشن در باره مصداق اهل بیت، برخی خواسته اند که مصداق اهل بیت را در معرض ابهام قرار داده و اراء و نظریات مختلفی را ارائه دهند. با توجه به حدیثی که از عایشه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در صحیح مسلم نقل شده است زنان و اقوام پیامبر هیچ کدام تحت این اسم قرار نمی گیرند.

 افزون بر آن با توجه به حدیث ثقلین که  در اکثر کتاب های تفسیری، حدیثی و تاریخی اهل‌سنت نقل شده است این توهم را که ممکن است اهل بیت زنان، یا اقوام پیامبر از بنی هاشم را نیز شامل شود از بین می برد. آلوسی از مفسرین بنام اهل سنت در این مورد می‌گوید ظاهر حدیث صحیح رسول‌خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- که فرمود: «إنی تارك فیكم خلیفتین وفی روایۀ ثقلین كتاب الله حبل ممدود ما بین السماء والأرض وعترتی أهل بیتی وإنهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض»، اقتضا می‌کند که همسران مطهر رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم– داخل در اهل‌بیت که یکی از دو ثقل است، نمی‌شوند؛ زیرا عترت هر مردی چنانچه در صحاح اللغة آمده بر نسل بعد از او اطلاق می‌شود و کلمۀ اهل‌بیت در این حدیث، بیان یا بدل از عترت است.[5]

مناوی نیز در ضمن شرح این حدیث گفته است که اهل‌بیت در این حدیث به عنوان تفصیل بعد از اجمال، بیان عترت یا بدل از آن است و مراد از آن اصحاب کساء است که خداوند رجس را از آنان زدوده و پاک و طاهر شان قرار داده است. و آنان کسانی هستند که به گفتۀ قرطبی پیروی از نواهی و اوامر و اقتداء به سیره آنان موجب هدایت و نجات ابدی از گمراهی می‌شود و این وصیت‌رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم– و تأکید بزرگ آن حضرت برای کسی عذری باقی نمی‌گذارد. به ویژه که فرموده است قرآن و عترت تا روز قیامت هرگز از هم جدا نمی‌شوند تا اینکه در حوض کوثر بر آن حضرت وارد شوند. این تصریح بر این است که قرآن و عترت متلازم و توأم همدیگر هستند که رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم-  آنها را برای استمساک در دین بعد از خودش بر جای گذاشته است.[6]

احادیث نبوی مانند حدیث ثقلین، حدیث سفینه و امثال آنها پیروی از اهل‌بیت- علیه السلام- را بر امت اسلامی واجب می‌کند. زیرا احادیث ثقلین و سفینه پیروی از مذهب اهل‌بیت – علیه السلام-  را تنها علت نجات از گمراهی و مایه رستگاری دانسته است. در حدیث ثقلین پیامبر اسلام – صلی الله علیه و آله و سلم- فرموده است: «أيها الناس إني تارك فيكم أمرين لن تضلوا إن اتبعتموهما و هما كتاب الله وأهل بيتي عترتي…».[7]  بنابراین اهمیت پیروی از اهل‌بیت به قدری ضروری و حیاتی است که نباید از آن چشم پوشی شود.

همین وجوب پیروی از اهل بیت، خود دلیل روشنی بر این است که زنان و بنی هاشم و هر کسی دیگری نمی توانند از مصادیق اهل بیت باشند زیرا پیروی از آنان بر هیچ کسی واجب نیست.

ولی با وجود این احادیث و اهمیت پیروی از اهل بیت امت اسلامی در مواجهه با اهل‌بیت – علیه السلام- به سه دسته تقسیم می‌شود:

الف) دسته اول پیروان مذهب امامیه است. مذهب شیعه امامیه در حقیقت همان مذهب اهل‌بیت – علیه السلام-  است. مذهبی که در میان مذاهب اسلامی از قرآن و اهل‌بیت پیروی کرده به نام مذهب شیعه امامیه اثناعشریه، مذهب جعفری و مذهب اهل‌بیت نامیده شده است. مذهب شیعه امامیه‌ خود را در امور دینی پیرو اهل‌بیت-علیه السلام– می‌داند، دلایل متعددی ثابت می‌کند که مذهب شیعه تنها مذهبی است که منطبق بر مذهب اهل‌بیت است:

در میان مذاهب اسلامی هیچ مذهبی مدعی پیروی از اهل‌بیت- علیه السلام– نیست. تنها مذهب شیعه امامیه است که از صدر اسلام تا کنون از اهل‌بیت‌- علیه السلام- پیروی کرده و می‌کند. به تعبیر دیگر مذهب شیعه بدون اهل‌بیت – علیه السلام- هیچ قوامی نداشته و هم چنین مذهب اهل‌بیت – علیه السلام-  بدون مذهب شیعه وجود خارجی ندارد. بنابراین مذهب شیعه همان مذهب ‌اهل ‌بیت و مذهب اهل ‌بیت همان مذهب شیعه است. اینکه مذهب اهل ‌بیت خودش یک مذهب اسلامی است در متون اهل ‌سنت نیز منعکس گردیده و کتابهایی به این نام نوشته شده اند. مثلا شوکانی کتابی به نام «ارشاد الغبي الى مذهب اهل‌البيت في صحب‌النبي»[8] و سید عبدالهادی کتابی به نام «هدايۀ الراغبين الى مذهب اهل ‌البيت الطاهرين»[9] نوشته‌ اند. پس مذهبی به نام مذهب اهل‌بیت قابل انکار نبوده و این مذهب جز بر مذهب شیعه امامیه بر هیچ مذهبی دیگری قابل انطباق نیست. بنابراین بدون مذهب شیعه امامیه مذهب اهل‌ بیت وجود خارجی ندارد.

دلیل دیگر بر اینکه مذهب شیعۀ امامیه از مذهب‌اهل‌بیت انفکاک ناپذیر است، این است که شیعه حافظ و ناقل تعالیم اهل ‌بیت است. اگر شیعیان با تحمّل زحمات طاقت ‌فرسا و فشارهای سیاسی حکام مخالف این مذهب، تعالیم و میراث دینی، علمی و فرهنگی گرانقدر اهل‌بیت را حفظ نکرده و آنها را در قالب کتابهای بی‌ شمار برای آیندگان منتقل نمی‌کردند، امروز هیچ اثری از این میراث باارزش وجود نداشت. اهل‌سنت و سایر مذاهب اسلامی هرگز نمی ‌توانند ادعا کنند که آنان حامل این تعالیم هستند؛ زیرا در متون حدیثی و علمی آنان توجهی به تعالیم اهل ‌بیت نشده و حتی نخواسته‌ اند روایتی را از طریق اهل ‌بیت نقل کنند تا چه رسد که تعالیم و آموزه‌ های دینی، اخلاقی، اعتقادی و علمی اهل‌بیت را منعکس کنند. این در حالی است که متون حدیثی، تفسیری، اخلاقی و سایرکتابهای دینی شیعه بر تعالیم و احادیث اهل‌بیت – علیه السلام– مبتنی هستند.

شیعۀ امامیه درطول تاریخ حامی اهل‌بیت- علیه السلام– بوده است. این مذهب در ضمن حمایت از آموزه‌های اهل‌بیت، از مواضع سیاسی و اجتماعی آنان نیز تا پای جان حمایت کرده است. شیعیان چه در زمان حیات امامان اهل‌ بیت و چه پس از حیات آنان هرگونه خطر جانی و مالی را در راستای حمایت از آنان با دل و جان خریده و از هیچ‌گونه تلاش فروگزار نکرده‌اند. ارادت و اخلاص شیعیان نسبت به امامان اهل‌بیت برای کسی که اندک اطلاعات از تاریخ شیعه داشته باشد پوشیده نیست. عزاداری‌های شیعیان در شهادات و جشن آنان در میلادها گواه روشن بر این حمایت شیعیان از اهل بیت است. هم چنین درخشش زیارت‌گاه‌های امامان اهل‌بیت- علیهالسلام- بر صفحۀ زمین از این حمایت  شیعیان حکایت دارد .

حمایت امامان اهل‌بیت – علیه السلام- از شیعیان دلیلی دیگری بر این است که شیعیان تنها پیروان واقعی مذهب اهل‌بیت – علیهالسلام- هستند. این مطلب به قدری روشن است که نیازی به ذکر نمونه‌هایی از این حمایت‌ها نیست؛ ولی در عین حال ذکر یک نمونه برای بیان این حقیقت که شیعیان به علت پیروی از اهل‌بیت- علیه السلام– مورد طعن قرار گرفته و این امامان اهل‌بیت- علیه السلام-  بوده‌ اند که آنان را دلداری می‌داده ‌اند، لازم است. در حدیثی مفصلی نقل شده که روزی فردی از یاران امام صادق- علیه السلام- به نام ابومحمد به آن حضرت عرض کرد: «لقبی به ما شیعیان داده می‌ شود که به خاطر آن کمر ما شکسته و دلهای ما مرده است و والیان با حدیثی که فقهای‌شان برای آنان روایت می‌کنند، خون ما را حلال کرده‌اند. امام صادق -علیه السلام- فرمود آیا منظورت لقب رافضه است؟ گفت بلی. امام فرمود نه به خدا قسم آنان این اسم را برشما نگذاشته‌اند؛ بلکه خدا شما را به این نام نامیده‌است. آیا می‌دانی که هفتاد نفر از بنی اسرائیل، فرعون و قومش را در زمانی رفض کردند و به موسی -علیه السلام- ملحق شدند که هدایت موسی و گمراهی فرعون برای آنان آشکار گردید و سپس همین گروه رافضه نامیده شدند؛ زیرا آنان فرعون را رفض و رها کردند. این‌ گروه عابدترین یاران حضرت موسی – علیه السلام- و دوستداران شدید موسی و هارون و ذریه آن دو بودند. خداوند به موسی وحی کرد که این اسم در تورات برای آنان ثابت شده و من این اسم را بر آنان گذاشتم… در ادامۀ این حدیث امام صادق – علیه السلام- فرمود آنانی که به شما رافضه می‌گویند خیر را رفض کرده‌اند و شما شر را رفض کرده‌اید. مردم به دسته هایی افتراق کرده شعبه شعبه شدند و شما از آنان با اهل‌بیت پیامبر تان جدا شدید و راهی را رفتید که آنان رفتند و چیزی را اختیار کردید که خداوند برای شما اختیار کرده‌است…».[10] در این حدیث از شیعیان به علت پیروی آنان از اهل‌بیت رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلمتمجیدها و حمایت‌هایی بی‌شماری از طرف یکی از امامان اهل‌بیت – علیه السلام- صورت گرفته است که مجالی برای ذکر همۀ آنها نیست.

پی نوشت ها:

[1] . محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیرالقرآن، ج16، ص312.

[2] . أحمد فتح الله، معجم ألفاظ الفقه الجعفري، ص75.

[3] . رک: مسلم بن حجاج نيشابوري، صحیح مسلم، ج4، ص1883.

[4] . نوبختي، حسن بن موسي، فرق الشيعه، ص4.

[5] . شهاب الدین سید محمد آلوسی بغدادی، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، ج22ص16، بیروت،  دار إحیاء التراث العربی.

[6] . رک: عبدالرؤوف مناوی، فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، ج3ص14-15، مصر،  المكتبۀ التجاریۀ الكبرى، چ1،  1356ق.

[7]. محمد بن عبد الله حاكم نيشابوري، المستدرک علی الصحیحن ، ج3ص118.

[8] . اسماعیل پاشا بغدادی، ایضاح المکنون فی‌الذیل علی کشف الظنون، ج1،ص61.

[9] . همان، ج2، ص720.

[10] . محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج8،ص34.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

فضایل امام جوادعلیه السلام از زبان آیت الله صافی گلپایگانی

امام جوادعلیه السلام در اخلاق کریمه و صفات پسندیده و علم، معرفت، دانش، زهد و تقوا، وارث اجداد بزرگوار و در عظمت و جلالت، زبانزد خاص و عام بود و شخصیت‌های بزرگ علمی و دینی در برابر او خاضع و فروتن بودند.
محدثان بزرگ و علمای عالیقدر، افتخار کسب علوم از آن حضرت را داشته و در دشوارترین مسایل علمی، او را حلال مشکلات می‌یافتند.
روایات بسیار در فضایل و کرامات و نصوصی که دلالت بر امامت آن حضرت می‌کند، وجود دارد. با اینکه مدت زندگی امام جواد علیه‌السلام دیری نپایید و عمر شریفش به بیست و شش سال نرسید، علوم بسیاری از آن بزرگوار صادر شد و مجالس بحث و مناظراتی بین آن حضرت و علمای بزرگ آن زمان صورت می‌گرفت. مانند مناظره علمی و مباحثه‌ای که با «یحیی بن اکثم» قاضی القضاه، در حضور مامون- خلیفه عباسی- و جمعی از بنی‌عباس و دیگران فرمود، و در پاسخ به مساله او، شقوق آن را چنان بیان کرد که قاضی القضاه، حیران و خجل گشت و حکم تمام آن شقوق را بیان فرموده، سپس از یحیی- طبق پیشنهاد مامون- مساله‌ای پرسید که از جواب آن عاجز گردید و حل آن مساله را از شخص امام علیه السلام در خواست کرد و حضرت پاسخ فرمود و بر همه بنی‌عباس واضح شد که طبق گفته مامون، آن حضرت با وجود کمی سن، افضل و اعلم از همه علما است و خداوند متعال او را به این فضیلت و کمال مزین کرده است.
از جمله مناظرات و مباحثات آن حضرت، مباحثه‌ای است که برحسب روایت «ابن شهر آشوب» از کتاب «الجلاء و الشفاء» در سن هشت سالگی با جمعی از دانشمندان فرمود و مسایل مشکل آنها را به طور علمی پاسخ داد.
امامت در صباوت و صغرسن دست یافتن بر امامت، پیش از سن بلوغ، گرچه تا آن زمان به طور رسمی سابقه نداشت و در بین امامان، هیچ یک در این سن بر مسند امامت ننشسته بود، ولی در بین سایر انبیا و پیامبران سابقه‌دار است و حضرت عیسی و یحیی در کودکی به مقام نبوت رسیدند و قرآن درباره حضرت عیسی می‌فرماید: (انی عبدالله آتانی الکتاب و جعلنی نبیا؛ منم بنده خدا، به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است.»
و درباره حضرت یحیی می‌فرماید: «و آتیناه الحکم صبیا و از کودکی به او نبوت دادیم.»
این مساله که علوم امامان و قوت فهم و کثرت معارف آنان به واسطه آموزش و گذشت زمان و رشد جسمانی نیست، همواره مقبول خواص و عوام بوده است.
از دوران کودکی هر یک از ایشان، حکایات و داستان‌های شگفت‌انگیز بسیاری که حاکی از نبوغ فوق‌العاده و فعلیت کمالات و فضایل آنهاست، نقل شده است؛ حتی معاویه و یزید و عبدالله بن عمر نیز از علم لدنی آنها سخن می‌گفتند، چون ابوحنیفه که وقتی حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام در سن هفت سالگی به سر می‌برد، از ایشان مسائل فقهی می‌پرسید و پاسخ می‌شنید.
شاگردان خاص مکتب پیغمبرصلی الله علیه و آله و سلم
هر کس در حالات آن بزرگواران مطالعه کند و علومی را که در دوران کودکی و بعد از بلوغ از آنها صادر شده را ملاحظه نماید، می‌فهمد که این همه علم و معرفت از راه تحصیل فراهم نمی‌شود. علوم بی‌پایان امیرالمومنین علیه السلام را در همه رشته‌های علوم اسلامی و حقوق و معارف و الهیات و…، چگونه می‌توان با تحصیل به دست آورد و کدام مکتب و مدرسه غیراز مکتب خاص حضرت خاتم‌الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم می‌توانست در آن زمان چنین فارغ‌التحصیل داشته باشد و کدام استاد می‌توانست این شاگرد بی‌نظیر را تربیت کند و غیر از علی علیه السلام چه کسی می‌توانست علوم نبوت را حمل کند و باب مدینه علوم نبی شود؟
علوم تمام اصحاب و شاگردان مکتب پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم در برابر علوم علی علیه السلام قطره‌ای در مقابل دریا بود. این علوم از فضل خدا و میراث آنان از رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم است و صدور این علوم اگر از خردسالان تعجب داشته باشد، از سالمندان نیز متعجب‌ کننده است. مگر سالمندان دیگر، ظرفیت این همه علم را دارند؟ و مگر دانشمندان سالمند، این گونه بدون سابقه و بالبداهه به مسایل مردم پاسخ داده‌اند؟در این باب فرقی ما بین کودک هفت ساله و مرد هفتادساله نیست؛ هر دو باید استواری خاص و صلاحیت تمام و کمال داشته باشندتا بتوانند این علوم را اخذ کرده و ملهم و مفهم و محدث به آن شوند.
همان‌گونه که منصور، (خلیفه) در مورد امام جعفر صادقعلیه السلام گواهی داد که آن حضرت، از کسانی بود که خدا در شان آن می‌فرماید: «ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا…»
هر یک از امامان نیز بنده برگزیده خدا بودند که خدا کتاب و علم کتاب را برایشان عطا فرمود و هیچ گاه امت، از چنین شخصیتی از اهل بیت، محروم نخواهد شد.
احادیث «ثقلین»، «سفینه»، «امان» و حدیث «فی کل خلف من امتی» و روایات دیگر، همه مبین و موید این موضوع است و مرور زمان نیز ثابت کرد غیر از این ذوات مقدسه، فرد دیگری مصداق این احادیث نیست و ایشان هستند که علمشان از علم خدا و بصیرتشان، موهبت خاص خدا است و مسلمانان به شرق بروند یا به غرب، علم صحیح را جز در نزد آنها نخواهد یافت.
منبع: روزنامه کیهان

موسس مذهب شیعه امامیه

اشاره:

 مذهب شیعه امامیه که در حقیقت همان اسلام واقعی است به امامت و خلافت بلافصل علی- علیه السلام-  و فرزندان او از طریق نصب و نص پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم- معتقد هستند.[۱] باتوجه به اینکه این مذهب  همان اسلام ناب است، نمی تواند موسس خاصی غیر از پیامبر اسلام داشته باشد. یعنی مانند فرقه های دیگر اسلامی که مؤسس خاصی دارند، نیست. در این مقاله کوتاه مطالبی در این خصوص بیان گردیده است.

 

 

زمان پیدایش شیعه امامیه در زمان حیات پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله و سلم- بوده است؛ زیرا شیعه علی بارها و بارها در سخنان آن حضرت به کار رفته است.

نوبختی می‌گوید: شیعه پیروان علی – علیه السلام-  و معتقدان به امامت او بودند که در زمان پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله و سلم-  و پس از آن وجود داشتند. اولین کسانی که در اسلام به اسم شیعه نامیده شدند مقداد، سلمان فارسی، ابوذر، عمار یاسر بودند.[۲] بر این اساس اسم و مفهوم تشیع توسط خود پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم-  مطرح شده و ایشان شیعه را در میان فرقه های دیگر اسلامی که بعدا به وجود آمده، به عنوان اصل اسلام که از تحریف و کجروی سالم است معرفی نموده است.

در واقع پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم- از همان ابتدای تبلیغ عمومی خویش نخستین سنگ بنای تشیع امامی را پایه ریزی کرد؛ زیرا در آغاز بعثت پس از نزول آیه «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الْأَقْرَبینَ»[۳] صریحا علی- علیه السلام- را وصی و وارث خویش خواند[۴] و پس از آن همواره و در هر مناسبتی به تکمیل این بنا می پرداخت؛ تا اینکه اندکی قبل از وفاتش در واقعه غدیر خم در برابر انبوه مسلمانان از حج برگشته، مأموریت خویش را به کمال رساند و فرمود: هر که من مولای اویم این علی مولای او است[۵]. بعد از رحلت رسول اکرم – صلی الله علیه و آله و سلم- به جز شیعیان و پیروان علی بقیه اصحاب با نادیده گرفتن همه دستورات و سفارشات صریح آن حضرت، علی – علیه السلام-  را رها کرده و به دنبال دیگران رفتند.

این و اقعیت از مطالبی که ذکر می شود با شفافیت قابل اثبات است:

در اینکه مسلمانان به فرقه های مختلفی افتراق کردند هیچ شکی وجود ندارد و در این مطلب هم هیچ تردیدی نیست که با انشعاب و ایجاد فرقه های متعدد، خود دین اسلام منشعب نگردیده؛ بلکه این مسلمانان هستند که راه های مختلفی را در پیش گرفته و هر کسی راه خود را دین اسلام تلقی نموده و آن را حق پنداشته است. دین اسلام دینی است که هیچگونه تغییر و تبدیلی در حقیقت آن از طرف هیچ کسی امکان پذیر نیست. زیرا خدای متعال دین کاملی را با رسالت خاتم الانبیاء – صلی الله علیه و آله و سلم-  برای بشر نعمت بزرگی قرار داده است.[۶] و پیامبر اسلام – صلی الله علیه و آله و سلم-  نیز برای بقای اصل اسلام تلاش های زیادی را مبذول داشتند و برای اینکه دین اسلام مانند ادیان گذشته کاملا از روی زمین محو نشود به دستور خداوند متعال[۷] مسئله امامت و جانشینی خود را بیان فرموده و برای تثبیت آن به صورت ممتد در زمانها و مکانهای متعددی تلاش نمودند. روایات و حوادث تاریخی متعددی از آن جمله حدیث ثقلین[۸]، حدیث منزلت[۹]، حدیث و واقعۀ تاریخی غدیر[۱۰]، حدیث قلم و دوات[۱۱] و… دلایل قطعی بر این مطلب هستند.

عده­ای از اصحاب بر اساس آیات قرآن کریم،[۱۲] پیروی از رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم-  را بر خود لازم دانسته، از این رو از سخنان و دستورات آن حضرت در مسئلۀ امامت پیروی نمودند و بر اصل اسلام باقی ماندند و این روایات را سرلوحۀ هدایت خودشان قرار داده و بعد از پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم- اعتقاد به امامت امام علی علیه السلام- و سایر اهل بیت- علیهم السلام – را در حوزه دینی خودشان حفظ نمودند. این دسته از مسلمین توسط خود پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم-  شیعه نامیده شدند[۱۳] و بعد از رحلت آن حضرت بر همین نام تا امروز باقی ماندند.

اما عدهای از صحابه به علل مختلف از این اصل انحراف نموده و به دستورات پیامبر خدا – صلی الله علیه و آله و سلم- اعتنا نکرده و در روز وفات حضرت پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم-  در حالیکه علی علیه السلام-  با سایر بنی هاشم مشغول کفن و دفن بودند، خودسرانه با توجه به اینکه قبلاً هم با رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم- در مسئلۀ امامت و خلافت به مشاجره پرداخته بود،[۱۴] شورایی را تشکیل داده و بعد از جدال و منازعات شدید بین مهاجرین و انصار، مهاجرین موفق می شوند که ابوبکر را به دستور عمر به عنوان خلیفه تعیین کنند[۱۵] و بدین گونه زمام حکومت و امور سیاسی و نظامی امت اسلامی را قبضه نمایند.

این دسته از مسلمین در ابتداء عنوان خاصی نداشتند بلکه به عنوان طرفداران عمر و ابوبکر معروف بودند و بنا بر قول ابوحاتم رازی بعد از کشته شدن عثمان، در زمان معاویه و بعد از آن به «عثمانیه» نامیده می شدند و شیعیان علی علیه السلام- در این زمان به نام علویه معروف بودند تا اینکه در زمان عباسیان نام علویه و عثمانیه نسخ گردیدند و علویه بنام پیشین خود یعنی شیعه برگشتند و بر دیگران اسم اهل سنت گذاشته شد و این اسم تا امروز ادامه دارد.[۱۶]

پی نوشت:

[۱]. نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، ص۴، انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۶۱ش.

[۲]. همان، ص۳۳ ـ ۳۴٫

[۳] .شعراء،۲۱۴٫

[۴]. ابن اثیر، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲ـ۶۳، دارصادر، بیروت، ۱۳۸۶ق.

[۵]. برنجکار، رضا، آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی، ص۵- علیه السلام- ، موسسه فرهنگی طه، قم، ۱۳۸۷ش.

[۶] . مائده،۳٫( الیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا)

[۷] . مائده،۶۷٫( یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ)

[۸] . نیشابوری، حاکم محمد بن محمد، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالمعرفه، بی تا، ج۳، ص۱۱۰٫

[۹] . نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، بیروت، دارالفکر، بی تا، ج- علیه السلام- ، ص۱۲۰٫

[۱۰] . ابن اثیر، اسدالغابه، تهران، اسماعیلیان، بی تا، ج۵، ص۲۰۵٫

[۱۱] . بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دارصعب، بی تا، ج۳، ص۹۱٫

[۱۲] . حشر، ۷٫ ( وَمَا آَتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ)

[۱۳] . طوسی، مصباح المتهجد، بیروت، موسسه فقه الشیعه، اول، ۱۴۱۱ ق، ص ۱۶؛ و متقی هندی، علی، کنز العمال، بیروت، موسسه الرساله، ج۱۳، ص۱۵۶، حدیث ۳۶۴۸۳٫

[۱۴] . هیتمی، احمد بن حجر، الصوارق المحرقه، مصر، مکتبه القاهره، بی تا.

[۱۵] . بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دارصعب، بی تا، ج۲، ص۲۹۱٫

[۱۶] . ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، قم، مرکز جهانی علوم اسلامی، ص۱۶۸ و سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۸، دارالتعارف.

منبع: برگرفته از نرم افزار پاسخ۲ مرکز مطالعات.

شخصیّت علمى امام حسن مجتبى(علیه السلام)

اشاره:

دامنه شخصیّت بى مانند سبط اکبر پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم امام حسن مجتبى علیه السلام آنقدر وسیع و گسترده است که آثار و نشانه هاى آن در تمام کتاب هاى حدیث، تراجم، سیره، تاریخ و مناقب فراوان به چشم مى خورد. تواضع، فروتنى، خداترسى، روابط حسنه، احترام متقابل و کمک به بینوایان از ابعاد برجسته زندگى آن سرور جوانان بهشتى است. آن بزرگوار بازویى علمى، قضایى و نیرویى بسیار کارآمد براى حکومت علوى و شخص امیرمؤمنان علیه السلام بوده است.

امام از جمله کسانى بود که از آغاز تا پایان به دفاع از حریم رهبرى پرداخته و در جنگ هاى جمل، صفّین و نهروان فعالانه شرکت جسته، بلکه در بسیج نیروها از کوفه براى مقابله با فتنه طلحه و زبیر، گام هاى بسیار مثبت و مؤثرى برداشته است.

زندگى پر رنج و محنت امام، پر از این مسائل است که فقط به یک بُعد آن، که جایگاه علمى امام مجتبى علیه السلام باشد، اشاره مى کنیم.

الف) امام در نگاه پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم

امام حسن مجتبى علیه السلام کودک بود که پیامبر بزرگوار اسلام از او به عظمت و بزرگى یاد مى کرد. به یقین این برخوردهاى محبت آمیز که هیچ گاه در زمان خاص و یا در محدوده خاصّى ابراز نمى شد، نشان دهنده این بود که آن حضرت مى خواست نقاب از چهره امام حسن علیه السلام کنار زده و شخصیّت والاى او را بیش از پیش، به مسلمانان معرفى کند.

هادى امت

حذیفه گوید: روزى صحابه رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم در نزدیکى کوه حرا ـ یا غیر آن ـ گرد پیامبر جمع شده بودند که حسن در خردسالى با وقار خاصّى به جمع آنان پیوست. پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم با نگاه طولانى که بر او داشت، همه را مخاطب قرار داده و فرمود:

«آگاه باشید که همانا او ـ حسن ـ بعد از من راهنما و هدایتگر شما خواهد بود. او تحفه اى است از خداوند جهان براى من؛ از من خبر خواهد داد و مردم را با آثار باقى مانده از من آشنا خواهد کرد. سنت مرا زنده خواهد کرد. و افعال و کردارش نشانگر کارهاى من است. خداوند عنایت و رحمتش را بر او فرو فرستد. رحمت و رضوان خداوند بر کسى باد که حقّ او را بشناسد و به خاطر من به او احترام نموده و نیکى کند.»۱

مصلح بزرگ

مورّخان نوشته اند که: روزى رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم ضمن اظهار محبت به امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود:

«انّ هذا ریحانتى و انّ ابنى هذا سید، سیصلح اللّه به بین فئتین من المسلمین؛۲ همانا حسن ریحانه من است. و این فرزندم سیّد و بزرگ است و به زودى خداوند به دست او بین دو گروه مسلمان، صلح برقرار خواهد کرد.»

ناگفته نماند که این سخن، یک پیشگویى از رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم بود که در آینده بین دو گروه از مسلمانان جنگ و خونریزى خواهد شد و امام حسن علیه السلام بین آن دو، صلح و دوستى برقرار خواهد کرد.

طبق نقل تاریخ، امام حسن مجتبى علیه السلام با مشاهده خیانت یاران و فراهم نبودن زمینه جنگ با معاویه، خیر و صلاح امت را در این دیدند که از درگیر شدن با معاویه خوددارى کرده و با صلح پیشنهادى معاویه، موافقت کنند. و در اثر این صلح، هم مسلمانان را از شرّ هجوم خارجیان نجات دادند و هم از جنگ و خونریزى جلوگیرى کردند.۳

گواه رسالت نبوى صلى الله علیه و آله وسلم

و در ادامه ماجرایى که حذیفه به نقل آن پرداخته بود، آمده است که: ناگاه مرد عربى چماق به دست وارد شد و فریاد برآورد: «کدام یک از شما محمد هستید؟» یاران رسول خدا، با ناراحتى جلو رفته و گفتند: «چه مى خواهى؟» رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: «آرام بگیرید.» مرد عرب خطاب به پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم گفت: «تو را دشمن داشتم، و اکنون دشمنى من نسبت به تو بیشتر شد. تو ادّعاى رسالت و پیامبرى کرده اى، دلیل و برهانت چیست؟» حضرت فرمود: «چنانچه مایل باشى، عضوى از اعضاى من به تو خبر دهد که برهان و دلیلم روشن تر خواهد بود.» مرد عرب گفت: «مگر عضو انسان هم سخن مى گوید؟!» پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: «آرى. حسن جان! برخیز.» مرد عرب که گمان مى کرد، پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم او را مسخره مى کند، گفت: «خود از عهده پاسخگویى برنمى آیى، خردسالى را از جاى بلند مى کنى تا با من صحبت کند؟!»

رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: «به زودى او را آگاه به خواسته هاى خویش خواهى یافت.» طبق پیش بینى رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم امام حسن علیه السلام از جاى برخاسته و از وضعیت آن مرد عرب و چگونگى گرفتارى وى در بین راه سخن گفت؛ به گونه اى که باعث تعجب و حیرت او شده و گفت: «اى پسر! تو این مطالب را از کجا مى دانى؟! تو اسرار دل مرا برملا ساختى؟ گویى همراه من بوده اى! مگر تو غیب مى دانى؟» آن گاه مسلمان شد.۴

راستى که امام حسن علیه السلام با این بیانات، برهان و دلیل نبوّت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله وسلم بوده است؛ چرا که این عضو کوچک پیامبر آنقدر از خود دانش نشان داد که دشمن را وادار به تسلیم و اسلام نمود.

ب) امام در نگاه امیرمؤمنان علیه السلام

امام حسن مجتبى علیه السلام در نگاه على علیه السلام شخصیتى بسیار بزرگ و ممتاز بود. و از همان دوران کودکى که آیات الهى را براى مادرش فاطمه زهرا علیهاالسلام مى خواند، به این گوهر گرانبها را شناخت و در طول سالیانى که در کنار یکدیگر بودند، هماره از فرزند خود تعریف، تمجید و تقدیر مى کرد. حتى در برخى از موارد، قضاوت و یا پاسخ به سؤالات علمى را به عهده اش مى گذاشت. نمونه هاى زیر، بیانگر شخصیت علمى و جایگاه والاى آن حضرت در نزد پدر بزرگوارش مى باشد.

سخنرانى در محضر پدر

روزى امام علیه السلام به فرزند خود فرمود: «برخیز و سخن گوى تا گفتارت را بشنوم». امام حسن علیه السلام عرض کرد: «پدرجان! چگونه سخنرانى کنم با اینکه رو به روى تو قرار گرفته ام؟!» امام خود را پنهان نمود؛ به طورى که صداى حسن را مى شنید. امام حسن علیه السلام برخاست و خطابه خود را شروع کرد و پس از حمد و ثناى الهى، فرمود:

«على، درى است که اگر کسى وارد آن در شود، مؤمن است و کسى که از آن خارج گردد، کافر است.»

در این هنگام امام على علیه السلام برخاست و بین دو چشم حسن را بوسید و سپس فرمود: «ذریه بعضها من بعض و الله سمیع علیم»؛ آنها فرزندان و دودمانى هستند که بعضى از بعضى دیگر گرفته شده اند و خداوند، شنوا و داناست.۵

پاسخ به سؤالات مرد شامى

روز دیگرى یک فرد شامى، که خود را از پیروان امیرمؤمنان معرفى مى کرد، حضرت ضمن معرفى وى که: تو از پیروان ما نیستى بلکه براى پادشاه کشور روم سؤال هایى پیش آمده و پیکش را نزد معاویه فرستاده، او که در جواب عاجز مانده، تو را به نزد ما فرستاده است. براى پاسخ به سؤالاتش امام حسنو امام حسین علیهماالسلام را معرفى کرد. او امام حسن را براى پاسخ به سؤالات خود انتخاب کرد. مرد شامى پیش از آنکه سؤالات خود را مطرح کند، امام حسن علیه السلام لب به سخن گشوده، فرمود:

«آمده اى که چنین سؤال هایى را مطرح کنى: فاصله بین حق و باطل چه قدر است؟ بین آسمان و زمین چه قدر فاصله است؟ قوس و قزح چیست؟ کدام چشمه و چاه است که ارواح مشرکان در آن جمع هستند؟ ارواح مؤمنان در کجا جمع مى شوند؟ خنثى کیست؟ کدام ده چیز است که هریک سخت تر از دیگرى است؟»

عرض کرد یابن رسول اللّه! درست است، پرسش هاى من همین هاست که فرمودید. سپس امام در حضور پدر به تمام آن پرسشها پاسخ گفت. وقتى آن مرد شامى این پاسخ ها را شنید، گفت:

گواهى مى دهم که تو فرزند رسول خدایى و همانا على بن ابى طالب سزاوارتر است براى خلافت و جانشینى رسول خدا از معاویه…۶

در مسند قضاوت

از دیگر دلایل شخصیت علمى و جایگاه والایش این است که امیرمؤمنان علیه السلام از او مى خواهد تا در جریانى بسیار مشکل، داورى کند. او نیز درباره فردى که چاقو در دست داشت و در خرابه اى کنار کُشته اى دستگیرش کرده بودند و همچنین درباره فرد دیگرى که خود اقرار کرده بود که مقتول در خرابه را، او کشته است؛ چنین قضاوت کرد:

«قاتل واقعى با اقرار و صداقتش جان متّهم را نجات داد و با این کار، گویى بشریت را نجات داده است و خداوند فرموده: «و من أحیاها فکانّما احیا النّاس جمیعاً»؛ هرکس انسانى را از مرگ رهایى بخشد، چنان است که گویى همه مردم را زنده کرده است. بنابراین، آن دو را آزاد کنید و دیه مقتول را از بیت المال پرداخت نمایید.»۷

ج) در نگاه امام حسین علیه السلام

با توجه به سال شهادت امام حسن مجتبى علیه السلام به یقین هیچ معصومى به اندازه امام حسین علیه السلام در کنار برادر خود نبوده است. این دو امام معصوم نزدیک به پنجاه سال در کنار یکدیگر زندگى مى کردند. بدین جهت امام حسین علیه السلام بیشتر از هر مسلمان دیگرى به شخصیت علمى برادرش پى برده بود. و به ویژه در آن ده سال آخر که امامت و رهبرى را عهده دار بود، با نگرش دیگرى به امام حسن علیه السلام مى نگریست.

امام حسین علیه السلام ضمن اینکه برادر خود را شخصیتى بى مانند مى دانست، او را عالم ترین فرد به تفسیر و تأویل و آشنا به تمام علوم و مسائل حکومت و جهان اسلام مى دانست. چنانچه این نظر را مى توان از برخورد امام حسین علیه السلام با عایشه در تشییع جنازه برادرش به دست آورد.

در تاریخ آمده است: هنگامى که امام حسین علیه السلام خواست برادر خود را، بنا به توصیه اش پیش از دفن براى تجدید عهد نزد قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم ببرد، عایشه به تحریک بنى امیه از ورود جنازه امام حسن علیه السلام به داخل حجره پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم جلوگیرى کرد. امام در برابر این اهانت به فرزند پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم به عایشه فرمود:

«این تو و پدرت بودید که حُرمت و حجاب رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم را دریدید و کسى را داخل حجره اش کردید که پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم جوارش را دوست نمى داشت و اینکه خداوند در فرداى قیامت از تو بازخواست خواهد کرد. بدان اى عایشه! که برادرم داناترین فرد به خدا و رسول او است. و داناتر است به کتاب خدا از اینکه بخواهد نسبت به رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم پرده درى کند…»۸

امام حسن و نقل حدیث از پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم

از جمله افرادى که نامش جزو راویان و محدّثان از رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم در تاریخ ثبت گردیده، امام حسن مجتبى علیه السلام است. امام که در حیات پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم هنوز ده سال نداشت، با دریافت گفته هاى پیامبر که گاهى آیات وحى بود و گاهى روایات، آنها را از سینه پیامبر به سینه خودش منتقل کرده و سپس به دیگران انتقال مى داد.

امام حسن علیه السلام با شنیدن آیات وحى که بر رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم فرود مى آمد، بى درنگ به منزل آمده و آنها را براى مادرش حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام قرائت مى کرد. که این مسأله باعث تعجب امیرمؤمنان علیه السلام شده بود.

آورده اند که: امام مجتبى علیه السلام هفت ساله بود که به همراه پیامبر در مسجد حضور مى یافت و آنگاه که آیات جدید بر او نازل مى شد، همان ها را از زبان جدّش مى شنید و آن گاه که به خانه باز مى گشت، براى مادرش فاطمه تلاوت مى کرد؛ به گونه اى که هرگاه امیرمؤمنان وارد خانه مى شد، ملاحظه مى کرد آیات جدیدى که بر پیامبر نازل گردیده نزد فاطمه است. از آن حضرت جویا مى شد؛ فاطمه مى فرمود: از فرزندت حسن.

بدین جهت، روزى على بن ابى طالب علیه السلام زودتر به خانه آمد و از دیدِ فرزندش پنهان گشت تا آیات جدید را که بر پیامبر نازل شده بار دیگر از فرزندش بشنود.

امام حسن علیه السلام وارد خانه شد؛ همین که خواست آیات قرآن را براى مادرش بخواند، زبانش به لکنت افتاد و از خواندن سریع باز ماند. مادرش شگفت زده شد. امام حسن علیه السلام گفت: مادرم! تعجب نکن؛ گویا شخصیت بزرگى در خانه است که با شنیدن سخنانم، مرا از سخن گفتن باز مى دارد!

در این هنگام، امیرمؤمنان علیه السلام از محلّ اختفا بیرون آمده و فرزندش حسن را به آغوش گرفته و بوسید.۹

گلایه اى از احمد بن حنبل

احمد بن حنبل در مسند خود، ضمن اختصاص فصلى به روایات امام حسن مجتبى علیه السلام از طریق شش نفر به نام هاى ابوالحوراء سعدى، هبیره، عمر بن حبشى، محمد بن على، ربیعه بن شیبان و محمد، دوازده روایت از امام حسن علیه السلام از پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم نقل کرده است.۱۰

در حالى که در همین مسند، از عبداللّه بن عباس صد و شصت صفحه۱۱ روایت نقل کرده است که بدون شک، مجموع آن روایات کمتر از هزار روایت نخواهد بود.

حال سؤال ما این است: با اینکه ابن عباس در مکه یا مدینه به دنیا آمده۱۲ و با امام حسن علیه السلام بیش از دو یا سه سال تفاوت سنّى ندارد، چه شده که از امام حسن علیه السلام دوازده روایت نقل مى کند ولى از ابن عباس صد و شصت صفحه روایت؟ در حالى که اگر بخواهیم حضور هریک را به محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم حساب کنیم، به یقین با شرایطى که امام حسن علیه السلام داشت، از جمله نوه بودن، حضور وى به مراتب بیشتر از حضور ابن عباس بوده است!

افزون بر این، با در نظرگرفتن اظهار نظر برخى که ابن عباس از پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم چهار یا نه و یا ده حدیث۱۳ بیشتر نشنیده است؛ شگفت آور است که چرا احمد بن حنبل، این همه روایت را به او نسبت داده است؟!

تدریس معارف الهى

یکى از بهترین شواهد و دلایل شخصیت والاى امام حسن مجتبى علیه السلام این است که وى از همان آغاز جوانى، بلکه کودکى، آنچه را که از زبان پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله وسلم گرفته بود، سخاوتمندانه در اختیار دیگران قرار مى داد. ابن الصباغ مالکى درباره این کلاس پرخیر و برکت مى نویسد:

«حکى عنه علیه السلام انه کان یجلس فى مسجد رسول اللّه صلى الله علیه و آله وسلم و یجتمع الناس حوله فیتکلّم بما یشفى غلیل السائلین و یقطع حجج المجادلین…؛ درباره حسن بن على ـ که درود بر او باد ـ نقل شده است که در مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم مى نشست و تشنگان معارف اسلامى گرداگردش مى نشستند. او به گونه اى سخن مى گفت که تشنگان علم و معرفت را سیراب نموده و ادّله و براهین دشمنان را باطل مى کرد…»۱۴

ابن الصباغ سپس به نقل جریان زیر پرداخته تا شخصیت علمى امام حسن مجتبى علیه السلام و جایگاه والاى او را در امت اسلامى بیان کرده باشد:

على بن احمد واحدى در تفسیر خود آورده است که مردى وارد مسجد رسول اللّه شده، ملاحظه کرد که شخصى مشغول نقل حدیث از پیامبر است. مردم اطراف او را گرفته، به سخنانش گوش مى دادند. پس آن شخص به نزد وى آمده، گفت: مراد از شاهد و مشهود ـ که در آیه شریفه آمده است ـ چیست؟ پاسخ داد: اما شاهد که روز جمعه است و اما مراد از مشهود، روز عرفه مى باشد. پس از او گذشته به دیگرى برخورد کرد که همانند اولى به نقل حدیث پرداخته بود، سؤال خود را تکرار کرده از او پرسید که: مراد از شاهد و مشهود چیست؟ وى پاسخ داد: اما شاهد که روز جمعه است و اما مشهود، روز عید قربان است. آنگاه از کنار آن دو نفر گذشته، گذرش به نوجوانى افتاد که چهره اش همانند طلا مى درخشید که او هم در مسجد، کلاس درس تشکیل داده بود. پس از او درباره شاهد و مشهود پرسید. وى در پاسخ گفت:

آرى. اما شاهد، حضرت محمد صلى الله علیه و آله وسلم است و اما مشهود، روز قیامت مى باشد.

آنگاه براى گفته خود، این چنین استدلال کرد:

آیا سخن پروردگار را نشنیده اى که مى فرماید: «یا ایها النّبىّ انّا أرسلناک شاهداً و مبشّراً و نذیراً»۱۵؛ اى پیامبر! ما تو را به عنوان شاهد و بشارت دهنده و بیم دهنده فرستادیم. «ذلک یوم مجموع له الناس و ذلک یوم مشهود»۱۶؛ روز قیامت روزى است که همه مردم براى آن جمع مى شوند و آن روز، روزى است که مشهود همگان است.

گوید: سپس از نام شخص اوّل پرسید، گفتند: ابن عباس است و از دومى که پرسید، گفتند: ابن عمر است و از شخص سوم که پرسید، گفتند: وى، حسن بن على بن ابى طالب است.۱۷

جالب اینجاست که بر طبق نقل علامه مجلسى در بحارالانوار: «این شخص تفسیر امام را از شاهد و مشهود، بر دیگر تفسیرها که از عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن عمر شنیده بود، ترجیح داده و آن را پسندیده بود»۱۸؛ شاید دلیل این پذیرش، استدلال قوى امام حسن به دو آیه شریفه بوده است.

امام حسن علیه السلام و تربیت شاگردان

امام حسن مجتبى علیه السلام از دوران کودکى سفره علمى خود را پهن کرده و با نقل آیات شریفه و سپس نقل حدیث از پیامبر بزرگوار اسلام صلى الله علیه و آله وسلم خدمت بزرگى به تشنگان علم و معرفت نمود؛ به ویژه در این ده سال آخر که حوادث دردناکى به مسلمانان، خاصّه پیروان اهل بیت روى آورده بود.

امام با حلم، بردبارى، صبر و حوصله اى که از خود نشان مى دادند، خویشتن را براى هر نوع پاسخ گویى آماده ساخته بودند.

از این روى، مى بینیم که افراد و گروه ها و شخصیت هاى زیادى در محضر درس امام علیه السلام مى نشستند که یقیناً تاریخ، نام بسیارى از آنها را ثبت نکرده است. از جمله بسیارى از صحابه رسول خدا و تابعین هستند که از محضر پرفیض امام حسن علیه السلام استفاده کرده اند.

در اینجا برخى از بزرگان شیعه همانند شیخ طوسى در رجال خود، نام برخى از این شخصیت ها را به عنوان اصحاب امام آورده است که تعداد آنها از چهل و یک نفر نمى گذرد.

اگرچه جاى این سؤال هست که: چگونه یاران امام حسن علیه السلام از چهل و یک نفر تجاوز نمى کنند در حالى که امام نزدیک پنجاه سال در بین امت اسلامى زندگى مى کردند؟ و چرا یک مرتبه از تعداد ۴۵۰ یار که براى امیرمؤمنان علیه السلام ثبت شده به چهل و یک نفر مى رسد؟ و چرا این عدد نسبت به امام حسین علیه السلام هم به دو برابر، بلکه بیشتر مى رسد و چرا با مقایسه با یاران امام زین العابدین علیه السلام یاران او یک چهارم مى باشد؟! علت چیست و چرا چنین شده است؟

احتمال دارد شیخ طوسى فقط نام راویان از اصحاب امام حسن علیه السلام را آورده باشد؛ به دلیل اینکه در بخش آخر کتاب خود به نام عده اى اشاره کرده است که از معصومین علیهم السلام روایت نکرده اند.

و احتمال دارد امام در زمانى مى زیسته که بیشتر اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم بودند، و آنها به هر دلیلى از حضور در پاى درس امام حسن علیه السلام و یا نقل روایت از او، خوددارى مى کردند.

و نیز محتمل است که تبلیغات سوء معاویه بن ابى سفیان تأثیر خود را گذارده باشد.

یاران امام حسن مجتبى علیه السلام

حال، این ما هستیم و تعداد بسیار کم از یاران امام حسن مجتبى علیه السلام که بخش دیگرى از این نوشتار را به یادآورى نام آنها اختصاص مى دهیم:

  1. احنف بن قیس؛ ۲٫ اصبغ بن نباته؛ ۳٫ اشعث بن سوار؛ ۴٫ جابر بن عبداللّه انصارى؛ ۵٫ جعید همدانى؛ ۶٫ جارود بن منذر؛ ۷٫ جارود بن أبى بشر؛ ۸٫ حبیب بن مظاهر؛ ۹٫ حذیفه بن اسید غفارى؛ ۱۰٫ حارث اعور؛ ۱۱؛ حجر بن عدى؛ ۱۲٫ حبّه بن جویر عرنى؛ ۱۳٫ حبابه والبیه؛ ۱۴٫ رشید هجرى؛ ۱۵٫ رفاعه بن شداد؛ ۱۶٫ زید بن ارقم؛ ۱۷٫ سلیم بن قیس؛ ۱۸٫ سفیان بن ابى لیلى همدانى؛ ۱۹٫ سلیمان بن صرد خزاعى؛ ۲۰٫ سوید بن غفله؛ ۲۱٫ ظالم بن عمرو؛ ۲۲٫ عبایه بن عمرو ربعى؛ ۲۳٫ عمرو بن حمق خزاعى؛ ۲۴٫ عامر بن واثله؛ ۲۵٫ عبداللّه بن جعفر بن أبى طالب؛ ۲۶٫ عبیداللّه بن عباس؛ ۲۷٫ عمرو بن قیس مشرقى؛ ۲۸٫ قیس بن سعد بن عباده؛ ۲۹٫ کمیل بن زیاد؛ ۳۰٫ کیسان بن کلیب؛ ۳۱٫ لوط بن یحیى؛ ۳۲٫ مسلم البطین؛ ۳۳٫ مسعود مولى أبى وائل؛ ۳۴٫ میثم تمّار؛ ۳۵٫ مسیب بن نجبه؛ ۳۶٫ مسلم بن عقیل؛ ۳۷٫ هلال بن نساف؛ ۳۸٫ ابواسحاق همدانى؛ ۳۹٫ ابواسحاق سبیعى؛ ۴۰٫ ابن کلیب؛ ۴۱٫ فاطمه والبیه.۱۹

نکته جالب توجّه اینکه یاران امام از نظر عدد، بسیار کم هستند اما بسیارى از آنها از شخصیت هاى برجسته عالم اسلام مى باشند.

برخى از آنها پیامبر و پنج امام را درک کرده اند؛ همانند جابر بن عبداللّه انصارى و برخى دیگر علاوه بر اینکه از یاران امام حسن علیه السلام هستند، جزو یاران امیرمؤمنان بوده اند؛ همانند احنف، اصبغ، جابر بن عبداللّه، جعید، حبیب، حبّه، رشید، رفاعه، زید، سلیم، سلیمان، سوید، ظالم، عمرو بن حمق، عامر، کمیل، لوط، میثم، مسیب و ابواسحاق.

و برخى دیگر جزو یاران امام حسین علیه السلام نیز هستند؛ همانند جابر، جعید، حبیب، رشید، زید، سلیم، ظالم، عمرو، کیسان، لوط، میثم و فاطمه. دسته دیگر از آنها جزو یاران امام سجاد علیه السلام نیز هستند؛ همانند جابر، رشید، سلیم و ظالم.

و گروهى نیز جزو یاران امام باقر علیه السلام شمرده شده اند؛ همانند جابر بن عبداللّه انصارى که در سال ۷۸ ق. به دیدار خدا شتافت.۲۰

نکته دوم اینکه عده اى از یاران امام حسن علیه السلام همانند حبیب بن مظاهر اسدى، جزو شهداى کربلا هستند. و برخى همانند کمیل بن زیاد، عمرو بن حمق خزاعى، رشید هجرى و حجر بن عدى در راه ولایت و دفاع از اهل بیت علیهم السلام به شهادت رسیده اند.

پى نوشت:

  1. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۳٫
  2. الاصابه فى تمییز الصحابه، ج ۲، ص ۱۲؛ ذخائر العقبى، ص ۱۲۵٫
  3. ر.ک: صلح الحسن.
  4. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۳٫
  5. همان، ص ۳۵۱؛ اثبات الوصیه، ص ۱۵۹٫
  6. احتجاج، طبرسى، ج ۱، ص ۳۳۹٫ (با تلخیص).
  7. کافى، ج ۷، ص ۲۸۹٫
  8. همان، ج ۱، ص ۳۰۲٫
  9. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۸٫
  10. مسند احمد، ج ۱، ص ۱۹۹٫
  11. همان، ص ۲۱۴ ـ ۳۷۴٫
  12. در بین مورّخان اختلاف است که ابن عباس به هنگام رحلت پیامبر(ص) چند ساله بوده است؟ عده اى او را ده ساله، برخى سیزده ساله و گروهى پانزده ساله دانسته اند. (تهذیب التهذیب، ج ۵، ص ۲۴۴٫)
  13. همان.
  14. الفصول المهمه، ص ۱۳۷٫
  15. احزاب / ۴۵٫
  16. هود / ۱۰۳
  17. الفصول المهمه، ص ۱۳۷٫
  18. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۴۵٫
  19. رجال شیخ طوسى، ص ۶۶٫
  20. بهجه الآمال، ج ۲، ص ۴۸۰٫

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

محمد جواد مروّجى طبسى