تعلیم

نوشته‌ها

بخشش ، همراه با تعلیم و تربیت

 

 

اشاره:

حسین بن علی بن ابی‌طالب(علیه السلام)، مشهور به اباعبدالله و سیدالشهداء (۴-۶۱ق)، امام سوم شیعیان است، که ده سال امامت را بر عهده داشت و در واقعه عاشورا به شهادت رسید. او فرزند دوم امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و نوه حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) است.

در کتاب مقتل آل الرّسول حکایت شده است :

روزى یک نفر عرب بیابان نشین به محضر مبارک حضرت اباعبداللّه الحسین علیه السّلام شرفیاب شد و اظهار داشت :

اى پسر رسول خدا! من دیه کامله اى را تضمین کرده ام ؛ ولیکن از پرداخت آن ناتوانم ، با خود گفتم : بهتر است نزد بخشنده ترین و بزرگوارترین افراد برسم و از او تقاضاى کمک نمایم ؛ و از شما اهل بیت رسالت گرامى تر و بخشنده تر نیافتم .

حضرت فرمود: اى برادر عرب ! من از تو سه مطلب را سؤ ال مى کنم ، چنانچه یکى از آن ها را جواب دهى ، یک سوّم دیه را مى پردازم .

و اگر دوتاى آن سؤ ال ها را پاسخ صحیح گفتى ، دوسوّم آن را خواهم پرداخت ؛ و در صورتى که هر سه مسئله را پاسخ درست دادى ، تمام دیه و بدهى تو را پرداخت مى نمایم .

اعرابى گفت : یاابن رسول اللّه ! آیا شخصیّتى چون شما که اهل فضل و کمال هستى از همانند من بیابان نشین سؤ ال مى کند؟!

حضرت فرمود: از جدّم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدم که فرمود: نیکى و احسانى را که به دیگرى مى کنى ، بایستى به مقدار شناخت و معرفت آن شخص ‍ باشد.

اعرابى عرضه داشت : پس آنچه دوست دارى سؤ ال فرما، چنانچه توانستم پاسخ مى دهم ؛ وگرنه از شما مى آموزم ، و در همه امور از خداوند متعال کمک و یارى مى طلبم .

حضرت سؤ ال نمود: کدام کارها افضل اعمال است ؟

اعرابى پاسخ داد: همانا ایمان و اعتقاد به خداوند سبحان ، افضل اعمال و برترین کارها است .

حضرت فرمود: راه نجات از هلاکت چگونه است ؟

اعرابى در جواب گفت : توکّل و اعتماد بر خداوند متعال ، بهترین وسیله نجات و رستگارى است .

سوّمین سؤ ال این بود: چه چیز موجب زینت مرد خواهد بود؟

اعرابى در پاسخ اظهار داشت : علم و دانشى که همراه با صبر و شکیبائى باشد.

سپس امام حسین علیه السّلام اظهار نمود: چنانچه براى انسان اشتباهى رخ دهد؟

اعرابى گفت : مال و ثروتى که همراه با مروّت و وجدان باشد.

و پس از آن حضرت فرمود:

چنانچه باز هم اشتباه کند؟

اعرابى اظهار داشت : تنها راه نجات او این است ، که صاعقه اى از آسمان فرود آید و او را بسوزاند و نابودش کند.

حضرت در این لحظه تبسّمى نمود و همیانى را جلوى اعرابى قرار داد که در آن مقدار هزار دینار بود؛ و همچنین انگشترش را که نگین آن صد درهم ارزش داشت به اعرابى اهدا نمود و فرمود: اى اعرابى ! این مبلغ را بابت بدهى خود بپرداز؛ و انگشتر را هزینه زندگى خود کن .

و چون اعرابى آن هدایا را گرفت ، از حضرت تشکر و قدردانى کرد و گفت :

اللّهُ یَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ.

یعنى ؛ خداوند متعال مى داند خلافت و رسالت خود را به چه کسانى واگذار نماید.(۱)

پی نوشت:

۱.بحارالانوار: ج ۴۴، ص ۱۹۶، به نقل از جامع الاخبار.

شرح مناجات الشاکین (۱)

شکوه از نفس سرکش و عصیانگر

دومین مناجات از مناجات های پانزده گانه منقول از امام زین العابدین علیه السلام، مناجات شکایت کنندگان نزد خداوند است. شکایت های امام سجاد علیه السلام در این مناجات مربوط به امور دنیوی، مادی و ظلم هایی که متوجه ایشان شده نیست، بلکه معطوف به مشکلاتی است که در راه انجام وظایف، طریق تعبد و بندگی خدا و راه رسیدن به کمال انسانی وجود دارد. محور این شکایت ها سه چیز است که عبارتند از: نفس، شیطان و قلب سخت و سیاه. در فراز اول این مناجات حضرت می فرمایند:
اِلهی، اِلَیک اَشکو نَفساً بِالسُّوءِ اَمّارَهً، وَ اِلیَ الخَطیئَهِ مُبادِرَهً، وَ بِمَعاصیک مُولَعَهً، وَ لِسَخَطِکَ مُتَعَرِّضهً، تَسلُک بی مَسالِک المَهالِک، وَ تَجعَلُنی عِندَک اَهوَنَ هالِک، کثیرَهَ العِلَلِ، طَویلَهَ الأمَلِ، اِن مَسَّهَا الشَّرُّ تَجزَعُ، وَ اِن مَسَّهَا الخَیرُ تَمنَعُ، مَیَّالَهَ اِلَی اللَّعبِ و اللَّهوِ، مَملوَّهً بِالغَفلَهِ وَ السَّهوِ، تُسرِعُ بی اِلیَ الحَوبَهِ، وَ تُسَوِّفُنی بِالتَّوبَهِ؛ «خدایا، به تو شکایت می کنم از نفسی که پیوسته مرا به زشتی و پلشتی فرمان می دهد، و به خطا و سرپیچی مبادرت می ‏ورزد، و به معصیت و نافرمانی تو حریص است، و مرا در معرض خشم و غضب تو می افکند. نفسی که مرا به راه های نابودی و بدفرجامی می کشاند، و در پیشگاه تو مرا پست ترین هلاک شده می گرداند. نفس بهانه ساز و درازآرزو که اگر شری به او رسد بی تابی کند، و اگر به خیری دست یابد از احسان باز ایستد. پیوسته به لهو و لعب مایل، و غرق بی خبری و فراموشی است. با شتاب مرا به گناه و هلاکت می کشاند و توبه ام را به تأخیر می افکند».
اصطلاح «نفس اماره» که از «نفس» و «اماره» که صیغه مبالغه از امر و به معنای بسیار امرکننده است تشکیل یافته، در فرهنگ دینی کاربرد فراوانی دارد و در قرآن نیز به کار رفته است و در این باره خداوند از قول حضرت یوسف علیه السلام می فرماید: وَ ما أُبَرِّی‏ءُ نَفسی إنَّ النَّفس لأمارَهٌ بِالسُّوءِ إلاّ ما رَحِمَ رَبِّی إنَّ رَبّی غَفورٌ رَحیم(۱)؛ «و من نفس خود را تبرئه نمی کنم، که نفس بسی به بدی و گناه فرمان می دهد مگر آنکه خدا رحم کند که پروردگار من آمرزگار و مهربان است».

نفس در قرآن

گرچه اصطلاح نفس اماره شناخته شده است و در مکالمات عرفی و روزمره فراوان به کار می رود، اما مصداق و حقیقت آن و ارتباطش با عقل و قلب و اینکه چرا خداوند این قوه را در درون ما قرار داد و چگونه می توان با آن مبارزه کرد و از تأثیراتش جلوگیری کرد، چندان روشن نیست و در این زمینه ابهام هایی وجود دارد. ما بر آنیم که در حد مقدور به توضیح و تبیین ماهیت نفس اماره بپردازیم و قبل از آن، بایسته گفتن است که قرآن برای نفس سه صفت برمی شمارد که نفس اماره یکی از آنها می باشد و عبارت است از نفس سرکشی که انسان را به گناه و عصیان فرمان می دهد و به هر سو که خود بخواهد می کشاند. در این مرحله از نفس، عقل انسان از چنان قدرتی که بتواند نفس سرکش را کنترل کند برخوردار نگشته است و به دلیل عدم بلوغ و ضعفی که دارد، در برابر نفس تسلیم می گردد و یا اگر بخواهد با آن مبارزه کند، در مصاف با آن شکست می خورد.
صفت یا مرحله دوم نفس «لَوّامه» است که معمولاً پس از تعلیم و تربیت و مجاهدت، برای انسان حاصل می گردد. در این مرحله، اگر انسان بر اثر طغیان غرایز مرتکب گناهی شد، فوراً پشیمان می گردد و به ملامت و سرزنش خویش می پردازد و تصمیم می گیرد که توبه کند و گناه و کوتاهی های خود را جبران سازد. در این مرحله و در کشاکش مبارزه بین نفس و عقل در نهایت عقل بر نفس چیره می گردد. این مرحله از نفس از چنان اهمیتی برخوردار است که خداوند به آن قسم می خورد و می فرماید: لا أُقسِمُ بِیَومِ القِیامَه * ولا أقسِمُ بِالنَّفسِ اللَّوامَه (۲)؛ «سوگند می خورم به روز رستاخیر و سوگند می خورم به نفس سرزنشگر [که آدمی را به روز رستاخیر برمی انگیزیم]».
اما مرحله سوم، یعنی نفس مطمئنه مرحله ای است که پس از تهذیب و تربیت نفس و تصفیه درون از آلودگی ها، غرایز سرکش در برابر انسان رام می گردند و عنان اختیار و تدبیر انسان بر عهده عقل و فطرت قرار می گیرد و دیگر نفس اماره توانایی پیکار با عقل را ندارد. خداوند خطاب به این نفس می فرماید: یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی* وَ ادْخُلِی جَنَّتِی‌(۳)؛ «ای نفس مطمئنه [و آرامش یافته]، به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است. سپس در میان بندگان [ویژه] من درآی، و در بهشت [ویژه] من درآی».

بازشناسی نفس امّاره

گرچه اجمالاً ما می دانیم که عاملی در درون ما هست که ما را به کارهای بد دعوت می کند و نام آن «نفس اماره» است، اما اطلاع کامل و جامعی از ماهیت آن نداریم و ارتباطش را با قلب و عقل و با خودمان نمی دانیم. همچنین چون کمتر در این باره بحث شده، به روشنی نمی دانیم که چرا خداوند چنین قوه ای را در ما قرار داده و چگونه می توان با آن مبارزه کرد و از تأثیرات سوء آن جلوگیری کرد. یکی از راه هایی که برای شناسایی نفس اماره فراروی ماست، شیوه عقلی و نیز شیوه تجربی است که در مباحث روان شناسی پیگیری می شود. اما از این طریق نمی توانیم ماهیت نفس اماره را به درستی بشناسیم، و کارکرد و چگونگی امر و دعوت آن به گناه و بدی را در نمی یابیم. راه دیگر شناسایی نفس اماره، بررسی آیات و روایاتی است که درباره نفس اماره وارد شده است. بهترین راه برای شناسایی نفس اماره گزینش شیوه تلفیقی از مباحث تجربی، عقلی و تعبدی است و در این راستا با درون ‏کاوی و با الهام از آیات و روایات و استفاده از مباحث علمی، بهتر می توان به شناخت نفس اماره و رابطه نفس و عقل (۴) و جنگ نفس با عقل که در کتاب های اخلاقی مطرح شده است نایل آمد و از محصول این بررسی و تحقیق در جهت تربیت نفس و مدیریت قوا سود جست.
صرف نظر از بحث ‏های فلسفی و علمی و آموزه های تعبدی، ما وقتی به درون خود می نگریم، درمی یابیم که خداوند ما را از امیال غریزی و فطری برخوردار ساخته که حرکات و رفتار ما از آنها سرچشمه می گیرند. برخی از این امیال نظیر میل به خوردن و آشامیدن و دفاع از خویش که باعث تداوم حیات می گردند از آغاز حیات در انسان وجود داشته اند. اما برخی از امیال و غرایز، نظیر غریزه جنسی که باعث بقای نسل است، در مراحل بعدی زندگی در انسان پدید می آیند. یک سلسله از امیال که مربوط به کمالات و جنبه های عقلانی و انسانی وجود انسان هستند، گرچه مایه اولیه آنها در انسان وجود دارد، اما آنها به تدریج و با تکامل انسان شکوفا و فعال می گردند. این بخش از امیال، عالی ترین و برترین امیال انسانی به حساب می آیند و برجسته ترین آنها در مؤمنان و اولیای خدا و به تناسب کمال آنها شکوفا می گردد. اما سایر امیال که مربوط به جنبه های حیوانی انسان هستند و در اصطلاح امیال حیوانی و پست نامیده می شوند، فروتر به حساب می ‏آیند و نکته این نام گذاری آن است که بعد انسانی و کمالات انسانی «اصیل» و بعد حیوانی وجود انسان و کمالات مربوط به آن «غیر اصیل» به حساب می آید.
بر اساس آنچه گفته شد، بر اثر عوامل طبیعی، نیازها و حالاتی چون گرسنگی، تشنگی، خستگی، خشم و شادی در انسان برانگیخته می شوند. این حالات و امیالی که به تبع آنها در انسان پدید می آیند، به خودی خود، ضد ارزش به حساب نمی آیند و با ارزش های اخلاقی منافات ندارند. غریزه گرسنگی، میل به خوردن و رفع گرسنگی را در انسان برمی انگیزاند، اما ما را به خوردن غذای حلال و یا حرام فرانمی خواند و ما را به گناه وا نمی دارد. پس این غریزه و سایر غرایزی که بر اثر عوامل طبیعی برانگیخته می شود «شر» نیستند؛ چه اینکه گاهی ارضای غرایز، مستحب و واجب نیز می گردند. شر و صفت ضد ارزشی وقتی به این میل ها نسبت داده می شود که آنها با یکدیگر تعارض و تزاحم پیدا کنند و انسان در ارضاء برخی از این امیال زیاده روی کند و خود را از خواسته ها و امیال دیگری که تأمین آنها نیز لازم است محروم سازد. نظیر کودکی که با برانگیخته شدن غریزه و میل به بازی کردن، آن ‏قدر به بازی سرگرم می شود و علاقه نشان می دهد که از تأمین غریزه خوردن و آشامیدن باز می ماند، یا جوان و نوجوانی بر اثر توجه بیش از حد به امور حیوانی، از درس خواندن باز می ماند و میل فطری علم‏ دوستی و حقیقت جویی در او سرکوب می گردد. توجه بیش از حد به امیال حیوانی و طغیان آنها باعث می گردد برخی از امیالی که در انسان شکوفا گردیده اند ارضا نگردند. بدتر آنکه باعث می گردند مقدمات شکوفایی امیال و غرایز متعالی انسانی فراهم نگردد، تا آنجا که انسان نه فقط آن امیال لطیف و برتر را در خود نمی یابد، بلکه امکان تحقق چنین امیالی را نیز باور ندارد. به عنوان نمونه عشق و محبت به خدا میلی فطری و برین در انسان است و با توجه به وجود این میل در انسان و آیات و روایات فراوانی که درباره محبت به خدا وارد شده، برخی از اشخاصی که این میل در آنها شکوفا و بارور نگردیده، وجود آن میل را انکار می کنند و می گویند خدا دوست ‏داشتنی نیست و تعابیر مربوط به محبت به خدا در آیات و روایات را مجازی می دانند و آنها را بر محبت رحمت خدا و یا ثواب الاهی حمل می کنند.
انسان هرچه بیشتر به غرایزش پاسخ مثبت دهد، بدان‏ ها حریص ‏تر و علاقه مندتر می گردد، نظیر کسی که به منظره زیبایی نگاه می کند و لذت می برد و بار دوم با علاقه بیشتری به آن منظره نگاه می کند و بیشتر لذت می برد، همچنین بار سوم با علاقه بیشتری بدان نگاه می کند تا آنکه به مشاهده آن منظره معتاد می گردد و نمی تواند از مشاهده آن خودداری کند. پس نگاه کردن در آغاز در حد یک خواسته برای او مطرح بود و وقتی بدان پاسخ داد، قوی تر گردید و کار به جایی رسید که مانع تأمین خواسته های عالی تر گردید. صرف خواسته و نیاز برای انسان مذموم نیست و چنان که گفتیم، ذات نیاز و خواسته مقتضی ارتکاب حرام و گناه نیست و چنان نیست که انسان در تأمین خواسته ها و نیازهایی که خداوند در وجود او تعبیه کرده، ناگزیر از انجام گناه باشد. وجود خواسته ها و نیازها و از جمله نیازهای مشترک بین حیوان و انسان، غیرارادی و غیراختیاری هستند و احساس گرسنگی و یا احساس سیری و دیگر امیالی که در انسان وجود دارند اختیاری نیستند. این نیازها لغو نیستند و اگر برای وجود ما لازم و ضروری نمی ‏بودند، خداوند آنها را در ما تعبیه نمی کرد. همچنین ارضای این نیازها و لذت بردن از آنها نیز، به خودی خود، بد و ناپسند نمی باشد؛ چه اینکه اگر لذت بردن، به خودی خود، بد می بود خداوند لذت بردن از نعمت های بهشتی را به بهشتیان وعده نمی داد. تأمین نیازها، خواسته ها و امیال در صورتی بد و ناپسند است که از حد بگذرد و باعث محروم گشتن انسان از نیازهای اصیل گردد. همچنین لذت در صورتی بد و ناپسند است که انسان در تأمین آن از حد بگذرد و اسیر وسوسه های شیطانی گردد و آن لذت موهوم مانع دست ‏یابی به لذت های اصیل و عالی گردد. حتی غضب، خود به خود، بد و ناپسند نیست و در مقام دفاع و در برابر دشمن، انسان باید از غریزه غضب استفاده کند و با اعمال آن خود را از خطر برهاند. آنچه ناپسند است عدم رعایت اعتدال در اِعمال غضب و طغیان در استفاده از آن می باشد. بنابراین، نفس اماره عبارت است از نیرو و عاملی در درون انسان که باعث طغیان و زیاده روی در استفاده از برخی از امیال و خروج از حد اعتدال و اعمال نابجای غرایز، و در نتیجه، بازماندن از ارضای امیال برتر می گردد. به تعبیر دیگر، عاملی که انسان را به تأمین امیال پست وا می دارد و مانع شکوفایی ابعاد متعالی وجود انسان و درنتیجه مانع رسیدن به کمال اصیل انسانی می گردد،
«نفس امّاره» نامیده می شود.
نفس امّاره انسان را به تأمین لذت های پست وا می دارد و مانع می شود که انسان به تأمین و ارضای لذت هایی برین و متعالی چون رضوان الاهی بپردازد که برای ره یافتگان به مراتب عالی انسانی و کمال، غایت و هدف حیات به حساب می آیند و برای رسیدن به آن دست از ماسوی الله می شویند و خداوند آن را عالی ‏ترین و بزرگ ترین نعمت و موهبت خویش معرفی می کند، آنجا که می فرماید:وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَهً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‌ ؛ (۵) «خداوند به مردان و زنان مؤمن بوستان هایی وعده داده است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است، در آنها جاویدان اند و نیز جای های خوش و پاکیزه در بهشت های پاینده و خشنودی خدا از همه برتر و بزرگ تر است. این است رستگاری و کامیابی بزرگ».
نفس امّاره صرفاً درصدد تأمین خواسته های حیوانی است و انسان را وا می دارد که حد و مرز تأمین آن خواسته ها را رعایت نکند و در هر صورت به آن خواسته ها دست یابد، خواه حلال و حرام خدا رعایت شود و خواه نشود. در نتیجه کسی که اسیر نفس اماره است، در راه رسیدن به خواسته ها و لذت های الاهی به هر کار ناصوابی دست می زند و حریم احکام الاهی را می شکند و غرایز و خواسته هایی را که تأمین صحیح آنها بستر کمال انسان را فراهم می آورد، وسیله تیره روزی و هلاکت قرار می دهد و با سوء استفاده از نعمت های الاهی و عدم استفاده درست از آنها خود را از تعالی و کمال انسانی محروم می سازد.
همه خواسته های نفس، بد و ناپسند نیست بلکه اصل خواسته ها و تمایلات نفس، نعمت خدا به حساب می آیند، و اگر کسی از بخشی از خواسته ها و قوای نفس محروم باشد ناقص به حساب می آید. چیزی که هست باید این خواسته ها و تمایلات با شرایط خاص و طبق ضوابط عقلی و دینی تأمین گردند. نفس اماره، از آن جهت که انسان را به گناه و معصیت وامی دارد و باعث می گردد که انسان در مسیر تأمین خواسته های خود حقوق الاهی را رعایت نکند و حقوق دیگران را زیر پا نهد و به ورطه فساد و انحطاط افتد، دعوت کننده و امرکننده به بدی نام گرفته است.
در این باره در روایتی از امام رضا علیه السلام وارد شده:
قَالَ سَأَلتُهُ فَقُلتُ: اللهُ فَوَّضَ الأمر إلَی العِباد؟ قالَ: اللهُ أعَزُّ مِن ذَلک. قُلتُ فَجَبَرهُم عَلَی المَعَاصِی؟ قالَ: الله أَعدَلُ وَأَحکُم مِن ذلک. قالَ: ثُمَّ قالَ: قالَ اللهُ: یَا ابنَ آدَمَ، أنّا أولَی بحَسناتِک مِنک، وَ أَنتَ أولی بِسَیِّئاتِک مِنِّی، عَمِلتَ المَعاصِیَ بِقُوَّتیَ الَّتی جَعَلتُها فِیک؛ (۶) «[وشاء] می گوید که از امام رضا علیه السلام پرسیدم: خدا کار را به خود بندگان وانهاده است؟ حضرت فرمود: خدا قادرتر از این است. گفتم: پس ایشان را بر گناه مجبور کرده است؟ فرمود: خدا عادل تر و حکیم‏ تر از این است. سپس فرمود: خدا می فرماید: ای پسر آدم، من به کارهای نیک تو از خود تو سزاوارترم و تو به کارهای زشتت از من سزاوارتری و تو به وسیله نیرویی که من در وجودت قرار داده ام مرتکب گناه می شوی».
روشن است که انسان از خود چیزی ندارد و همه چیز از خداوند است و همه رفتار انسان با اراده و قدرت الاهی انجام می گیرد. اما در عین حال خداوند او را مختار آفریده و انسان در حوزه رفتار اختیاری خود دست به انتخاب و گزینش می زند و به واسطه نیروی انتخاب، رفتار اختیاری انسان علاوه بر آنکه به خداوند مستند می گردند به انسان نیز استناد داده می شوند. اما چنان که از روایت مزبور استفاده می شود، ادب بندگی وعبودیت اقتضا می کند که انسان رفتار خوب و پسندیده خود را به خداوند نسبت دهد و رفتار بد و زشت خود را به خودش نسبت دهد. چون آنچه خداوند به انسان عنایت کرده خیر و نعمت است و ناپسند آن است که انسان نعمت ‏ها و تمایلاتی که خداوند در وجود او به ودیعت نهاده، در راه ناصواب و شر به کار بندد.

ویژگی های نفس اماره در سخن امام سجاد علیه السلام

پس از بررسی نفس اماره، اکنون به بررسی و توضیح فراز اول مناجات شکایت ‏کنندگان که شامل صفات و ویژگی های نفس است می ‏پردازیم:
۱. نفساً بالسوء اماره؛ نفس به بدی امر می کند: وقتی انسان عنان اختیارش را به نفس بسپارد طبیعی است که نفس بنای طغیان و سرکشی می‏ نهد و پیوسته انسان را به خطا و بدی و سرپیچی از دستورات الاهی وامی دارد و در نتیجه این دشمن خطرناک و سرسخت فرجامی شوم را برای انسان رقم می زند. امیرمومنان علیه السلام درباره دشمنی نفس اماره در حق انسان و چگونگی تسلط آن بر دل انسان می فرمایند:
النّفسُ الأَمارهُ المُسَوَّلَهُ تَتَمَلُّقَ تَمَلّق المُنافِقِ و تَتَصنَّعُ بِشیمَهِ الصَّدیقِ المُوافِقِ، حتّی إذا خَدَعَت و تَمَکَنت تَسَلّطَت تَسلُّط العَدُوِّ، و تَحَکَمت تحَکمَ العُتُوِّ، و أورَدَت مَوارِدَ السُّوء؛ (۷) «نفس اماره آرایش ‏دهنده [گناه] مانند یک منافق به تملق و چاپلوسی می پردازد و چهره دوست همراه به خود می گیرد، تا آنکه انسان را فریب دهد و در خانه دل او جای گزیند. آن ‏گاه مانند یک دشمن بر وی مسلط می گردد و به زورگویی می پردازد، و در نهایت انسان را به جایگاه های بدی وارد می سازد».
۲. و الی الخطیئه مبادره؛ به سوی گناه پیشی و سبقت می گیرد. عقل و فطرت پاک انسانی با توحید و احکام شرع و حرکت در مسیر راستی و درستی هماهنگ است و از این روی اگر کسی عقل سلیم و فطرت را بر وجود خویش حاکم و مسلط سازد، در مسیر سعادت و نیک‏ بختی و نیل به تعالی و کمالات برین گام می‏ نهد. اما در مقابل، طبیعت و جنبه حیوانی وجود انسان گرایش به آلودگی ها و بدی ها دارد و از این روی، کسی که کاملاً در حصار نفسانیات و خواسته های حیوانی گرفتار شده نمی تواند مطابق با شرع عمل کند و به کنترل و تعدیل خواسته های طبیعت حیوانی خود بپردازد و در نتیجه، موانعی که بر سر راه ارضاء تمایلات نفسانی وجود دارد را کنار می ‏نهد و شتابان به سوی رسیدن به خواسته ها و آرزوهای نفسانی حرکت می کند. امیرمؤمنان علیه السلام در این باره می فرمایند: إنّ هذه النّفسَ لأمارهٌ بالسوءِ فَمَن اهمَلَها جَمَحت به إلی المآثم؛ (۸) «همانا این نفس بسیار فرمان‏ دهنده به بدی است، پس هر کس آن را واگذارد، سریع و سرکشانه او را به سوی گناهان می کشاند».
۳. و بمعاصیک مولعه؛ آزمند بر نافرمانی و عصیان خداوند است نفس به انجام معصیت و گناه آزمند و حریص است و هر بار که انسان گناهی مرتکب گردد و به خواسته نفس پاسخ گوید، خواهش و طمع نفس قوی تر می شود و بیشتر انسان را به گناه و عصیان خدا وا می دارد، از این روی امیرمؤمنان علیه السلام درباره علاج آزمندی نفس به عصیان و گناه می فرمایند: قَیِّدُوا أنفُسَکم بِالمُحاسَبَه و أَملِکوها بِالمُخالَفَه؛ (۹) «با محاسبه نفس خود را در بند کشید و با مخالفت با خواسته هایش مالک آن گردید».
۴. و لسخطک متعرضه؛ خود را در معرض خشم تو قرار می دهد. طبیعی است وقتی نفس انسان نسبت به گناه حریص گشت و دستورات الاهی را زیر پا نهاد و حریم احکام الاهی را شکست، مورد سخط و خشم خداوند قرار می گیرد. البته خشم و سخط الاهی مانند خشم انسان ها با تغییر حالت همراه نیست، چون دگرگونی و تغییر در خداوند راه ندارد و منظور از آن استحقاق عذاب الاهی است و کسی که سخط الاهی را فراهم آورده، خود را در معرض عذاب خداوند قرار داده است.
۵. تسلک بی مسالک المهالک؛ انسان را به هلاکت می کشاند. پیروی از نفس و تن دادن به خواسته های آن، انسان را در معرض غضب و سخط الاهی قرار می دهد و در نتیجه انسان را به هلاکت می افکند. وقتی کسی به مخالفت با خداوند برخاست و در پی کسب رضایت الاهی نبود، خداوند او را از سعادت دنیا و آخرت محروم می سازد و او را در دنیا و آخرت خوار می سازد و از آنجا که اراده، قدرت و مشیت الاهی بر عالم حاکم است، هیچ کس نمی تواند به مدد و کمک کسی برخیزد که مورد خشم خداوند قرار گرفته و او را از هلاکت و بدبختی برهاند. وقتی خطری متوجه کسی می شود، دیگران به کمک او می شتابند و از روی ترحم و دلسوزی می کوشند که او را از خطر برهانند. اما کسی که با پیروی هوای نفس خود را در معرض هلاکت قرار داده، چنان خوار و ذلیل می گردد که هیچ کس به او توجه نمی کند و چون خداوند به او اعتنایی ندارد و مقدر کرده که از آن فرجام شوم نرهد، دیگران نیز نمی توانند به او کمک کنند، بلکه او علاوه بر خداوند نزد بندگان خدا نیز خوار و ذلیل می گردد. درباره این فرجام شوم هواپرستی، امیرمومنان علیه السلام فرمودند: إذا غَلَبَت عَلیکم أهواؤکم أورَدَتکم مَوارِدَ الهَلَکَه؛ (۱۰) «آن ‏گاه که هواهای نفسانی بر شما چیره گشت، شما را به جایگاه های هلاکت وارد می سازد».
۶. کثیره العلل؛ در سرباز زدن از اطاعت خدا بهانه ساز و توجیه‏ گر است. نفس علاوه بر آنکه به بدی فرمان می دهد و انسان را به گناه و معصیت وادار می سازد، درصدد توجیه خطاها برمی آید و سعی می کند قبح و زشتی خطاها را از دید انسان پنهان سازد. انسان را به غیبت کردن وا می دارد و آن غیبت را از موارد مجاز می شمارد. انسان را به دروغ گفتن وا می دارد و آن دروغ را مصلحتی معرفی می کند. بی تردید سنگینی و قبح توجیه گناه از خود گناه بیشتر است، چون اگر گنهکار به قبحی و زشتی گناه واقف باشد، درصدد توبه و جبران بر می آید؛ اما وقتی با توجیه‏ گری گناه موجه جلوه داده شد و قبح و زشتی آن از نظر انسان پنهان ماند، راه توبه به روی انسان سد می شود و عزم انسان بر انجام گناه راسخ تر می گردد.
۷ ؛ درازآرزوست. امید زمینه ساز تداوم حیات و عامل حرکت و پویش و کوشش انسان برای دست یابی به اهداف و مقاصد زندگی است. انسان بدون امید، افسرده و پژمرده است و از حرکت و کوشش باز می ایستد و حیات و زندگی برای او بی معنا می گردد. اما اگر امید و آرزو از حد گذشت و متوجه اهداف دست‏ نایافتنی گشت و یا باعث سلب توجه انسان به کمال و اهداف اصلی و باعث توجه به امور فانی و زودگذر مادی گشت، انسان را از حیات برین اخروی و سعادت دنیا و آخرت بازمی دارد و آرزوهای دور و دراز انسان را به خود مشغول می سازند و او را در عالم خیال ‏پردازی غرق ساخته از پرداختن به هدف نهایی حیات و زندگی باز می دارد. با توجه به خطری که آرزوهای طولانی برای انسان دارد، امیرمؤمنان علیه السلام به ما هشدار می دهند که در ورطه خیال‏ پردازی و دام آرزوهای دور و دراز نیفتیم و می فرمایند: أیُّها النّاسُ إنَّ أخوَفَ ما أخافُ عَلیکُم اثنَانِ: اتِّباعُ الهَوَی و طُولُ الأَمَلِ، فَأَمّا اتِّباعُ الهَوَی فَیَصُدُّ عَنِ الحَقِّ وَ أمَّا طُولُ الأملِ فَیُنسِی الآخِرَه؛ (۱۱) «ای مردم، از دو چیز بیش از هر چیز بر شما ترسانم: پیروی از هوای نفس و آرزوی دراز. اما پیروی از هوای نفس و اطاعت از شهوات، آدمی را از حق جدا می کند و از برکات آن محروم می سازد، و اما آرزوی دراز، رستاخیر را از یاد می برد».
۸ و۹٫ إن مَسَّها الشرُّ تَجزَع و إن مَسَّها الخیرُ تَمنَع؛ «اگر شر و بدی به او رسد بی‏تابی کند و اگر خیری به او رسد خودخواهانه از احسان بازایستد». انسانی که صرفاً به بعد حیوانی خویش می پردازد و بر مدار عقلانیت و پیام فطرت گام برنمی دارد، کم‏ طاقت و سبک ‏سر است. از این روی، وقتی با خسارت مالی و جانی مواجه می شود و سختی و بلا می بیند، صبر و طاقت از دست می دهد و بی تابی می کند. اما آن ‏گاه که خیر و منفعتی به او می رسد، از روی خودخواهی آن خیر و دارایی را برای خود حفظ می کند و در اختیار دیگران قرار نمی دهد. این دو ویژگی نفس انسان در قرآن این‏ گونه آمده است: إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً * وَ إِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً؛ (۱۲) «به راستی که انسان سخت آزمند [و بی تاب] خلق شده است. چون صدمه ای به او رسد عجز و لابه کند، و چون خیری به او رسد بخل ورزد».
۱۰. میّاله الی اللعب و اللهو؛ پیوسته به لهو و لعب مشغول و مایل است. «لهو» به معنای سرگرمی و هر کاری است که انسان را از مسائل مهم و اصلی باز می دارد و «لعب» به معنای « بازی» بر کارهایی اطلاق می شود که به منظور اهداف خیالی و برد و باخت های قراردادی انجام می گیرد. ما به تجربه دریافته ایم که نفس، میل شدیدی به بازی و سرگرمی دارد و این میل او را از رشد و تعالی در جنبه های مادی و معنوی باز می دارد. به خصوص امروزه سرگرم شدن به تماشای فیلم های سینمایی و استفاده از اینترنت و اعتیاد بدان ها آفت و بلای خانواده ها گشته است و علاوه بر آنکه آنها را از پرداختن به سایر امور باز داشته، باعث تخریب اخلاق و فرهنگ آنها گردیده است. گاه مشاهده می شود که کودک و یا نوجوانی فیلمی را مشاهده می کند و چون از آن لذت می برد، دوباره به تماشای آن می پردازد و حتی سی دی آن را فراهم می کند و مکرر به تماشای آن می پردازد و از درس و بحث و حتی تغذیه خود بازمی ماند. همچنین اینترنت چنان جاذبه ای برای مردم دارد که برخی تا آنجا بدان اعتیاد یافته اند که از سلامتی و آسایش خود نیز غافل می مانند. چندی پیش گزارشگر تلویزیون می گفت که در چین مردی سه روز پیوسته خود را به بازی های اینترنتی مشغول کرد و چنان غرق در آن کار گشت که فراموش کرد غذا بخورد و در نهایت جان سپرد. این ویژگی نفس است که وقتی از کاری لذت برد و بدان عادت کرد و بر آن تمرکز یافت، حتی به آسایش و سلامتی خود نیز نمی اندیشد و حاضر است خود را در اتاق تنهایی محبوس کند و ساعت ها به استفاده از اینترنت بپردازد، اما حاضر نیست از طبیعت آزاد استفاده کند و به تماشای جلوه های زیبای آن بپردازد و لذت برد. امیرمؤمنان علیه السلام می فرمایند: لا یُفلَحُ مَن وَلَه باللعبِ و استَهتَرَ باللهوِ و الطّرب؛ (۱۳) «کسی که شیدای بازی و لعب و شیفته لهو و طرب باشد رستگار نمی شود».
۱۱.مملوه بالغفله و السهو؛ غرق در غفلت و فراموشی است. غفلت و پرداختن به کارهای بی ارزش و غیر اصلی و بازماندن از فضایل و خوبی ها و سهو و اشتباه در تشخیص مصالح و عمل، از جمله پیامدهای حاکمیت نفس اماره بر دل انسان است. به تعبیر امیرمؤمنان علیه السلام پیامد غفلت و فریفته دنیا گشتن، سکر و مستی است که رهایی و به هوش آمدن از آن دشوارتر از به هوش آمدن از مستی شراب است:
سُکرُ الغَفلهِ و الغُرورِ اَبعَدُ إفاقهً مِن سُکرِ الخُمُور. (۱۴)
۱۲و ۱۳٫ تُسرِعُ بی اِلی الحَوبهِ و تُسَوِّفُنی بالتوبه: با شتاب مرا به گناه می کشاند و توبه ام را به تأخیر می افکند. نفس با شتاب و سرعت انسان را به گناه و عصیان خدا می کشاند و او را در کمند دنیا اسیر می سازد و از این طریق خواری و مسکنت را برای او رقم می زند. اما وقتی اندیشه توبه در انسان پدید می آید، نفس انسان را به تأخیر در توبه وا می دارد و باعث می گردد که انسان فرصت ها را صرف استفاده از لذت های دنیوی و تن ‏دادن به خواسته های شیطانی کند و با تأخیر توبه، موفق به جبران خطاهای خود نگردد. چنان که شیطان نیز با وعده های بی ‏اساس انسان گنهکار را فریب می دهد و با بهانه تراشی توبه را به آینده موکول می کند. در صورتی که ادب بندگی ایجاب می کند که پس از نافرمانی و عصیان معبود، انسان از کرده خود نادم و پشیمان گردد و درصدد جبران خطای خویش برآید. امیرمؤمنان علیه السلام درباره این دو ویژگی نفس می فرمایند: إیّاک أن تُسلِفَ المعصیهَ و تُسَوِّفَ بالتوبه؛(۱۵) «بپرهیز از آنکه گناه را جلو اندازی و توبه را به تأخیر افکنی».

پی نوشت ها :

۱٫ یوسف(۱۲)، ۵۳٫
۲٫ قیامت(۷۵)، ۱، ۲٫
۳٫ فجر(۸۹)، ۲۷-۳۰٫
۴٫ در اینجا منظور از عقل، عقل عملی است که به وسیله آن بایدها و نبایدهای اخلاقی و فقهی و حقوقی، یعنی آنچه مربوط به حکمت عملی است ادراک می شود. در مقابل عقل نظری که به وسیله آن بودها و نبودها و هست و نیست هایی که مربوط به طبیعیات، ریاضیات، منطق و الاهیات و به طور کلی حکمت نظری است ادراک می شود.
۵٫ توبه(۹)، ۷۲٫
۶٫ کلینی، اصول کافی ، ج ۱، ص ۱۵۷، ح ۳٫
۷٫ آمدی، غررالحکم، ص ۲۳۴٫
۸٫ همان، ص ۲۳۷٫
۹٫ همان، ص ۲۳۶٫
۱۰٫ همان، ص ۳۶۰٫
۱۱٫ نهج ‏البلاغه ، خطبه ۴۲٫
۱۲٫ معارج(۷۰)، ۱۹-۲۱٫
۱۳٫ آمدی، غررالحکم، ص ۴۶۰٫
۱۴٫ همان، ص ۲۶۶٫
۱۵٫ همان، ص ۱۹۴٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

بعثت رسول الله (ص)

   چهل سال از عمر گذشته بود که به طور آشکار فرشته وحى به آن حضرت نازل شد و آن بزرگوار به نبوت مبعوث گردید .

    بیست و هفت روز از ماه رجب گذشته بود و رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در غار « حرا » به عبادت مشغول بود . روز دوشنبه بود و حضرت خوابیده بود . رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) دو فرشته را در خواب دید که وارد غار شدند و یکى در بالاى سر آن حضرت نشست و دیگرى پایین پاى او ، آنکه بالاى سرش نشست نامش جبرئیل و آن که پایین پای آن حضرت نشست نامش میکائیل بود .

    محمد ( صلی الله علیه و آله ) بارها فرشتگان را در خواب دیده بود و در بیدارى نیز صداى آنها را مى شنید که با او سخن مى گفتند , ولى این نخستین بار بود که آشکارا فرشته الهى را پیش روى خود مى دید . گفته اند در این وقت جبرئیل ورقه ای از دیبا به دست او داد و گفت : « اقراء » یعنى بخوان .

    فرمود : چه بخوانم ! من که نمى توانم بخوانم !

    براى بار دوّم و سوّم همین سخنان تکرار شد و براى بار چهارم جبرئیل گفت :

    بخوان به نام پروردگارت که ( جهان را ) آفرید ، ( خدایى که ) انسان را از خون بسته آفرید ، بخوان و خداى تو مهمتر است ، خدایى که ( نوشتن را به وسیله ) قلم بیاموخت .

    پیغمبر بزرگوار الهى به خانه بازگشت و به خاطر آنچه دیده و شنیده بود دگرگونى زیادى در حال آن حضرت پدیدار گشته بود .

    پیغمبر خدا آنجه را دیده و شنیده بود به خدیجه گفت و خدیجه با شنیدن سخنان همسر بزرگوار چهره اش شکفته گردید . سخنان رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) که تمام شد لرزه اى اندام آن حضرت را فرا گرفت و احساس سرما در خود کرد از این رو به خدیجه فرمود :

    « من در خود احساس سرما مى کنم مرا با چیزى بپوشان » .

    خدیجه گلیمى آورد و بر بردن آن حضرت انداخت و رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در زیر گلیم آرمید .

    خدیجه محمد ( صلی الله علیه و آله ) را در خانه گذارد و لباس پوشیده پیش ورقه آمد و آنچه را شنیده بود بدو گفت و بازگشت و رسول خدا همچنان که خوابیده بود احساس کرد فرشته وحى بر او نازل گردید و از این رو گوش فرا داد تا چه مى گوید .

    « اى گلیم به خود پیچیده برخیز و ( مردم را از عذاب خدا ) بترسان ، و خدا را به بزرگى بستاى ، و جامه را پاکیزه کن ، و از پلیدى دورى گزین ، و منّت مگزار ، و زایده طلب مباش ‌، و براى پروردگارت صبر پیشه ساز . » (۱)

نخستین مسلمان ، نخستین دستور

این مطلب از نظر تاریخ و گفتار مورّخین چون ابن اسحاق ، ابن هشام و دیگران مسلّم است که نخستین مردى که به رسول خدا ایمان آورد على بن ابى طالب و نخستین زن خدیجه بوده است .

 نخستین دستورى هم که به پیغمبر اسلام نازل گردید دستور نماز بود . بدین ترتیب که در همان روزهاى نخست بعثت ، روزى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در بالای شهر مکه بود که جبرئیل نازل گردید و با پاى خود به کنار کوه زد و چشمه آبى ظاهر گردید . سپس جبرئیل براى تعلیم آن حضرت با آن آب وضو گرفت و رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) نیز از او پیروى کرد ،‌ آن گاه جبرئیل نماز را به آن حضرت تعلیم داد و نماز خواند .

    پس از على ابن ابى طالب ( علیه السلام ) دومین مردى که به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) ایمان آورد زید بن حارثه ، آزاد شده آن حضرت بود . تدریجاً با دعوت پنهانى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) گروه معدودى از مردان و زنان ایمان آوردند که از آن جمله اند :

  جعفر بن ابى طالب و هسمرش اسماء دختر عمیس ، عبدالله بن مسعود ، خباب بن ارت ، عمّار بن یاسر ، صهیب بن سنان – که اهل روم بود و در مکه زندگى مى کرد – عبیده بن حارث ، عبدالله بن حجش و جمع دیگرى که حدود ۵۰ نفر می شدند . (۱)

اظهار دعوت

پیغمبر بزرگوار اسلام از جانب خداى تعالى مأمور شد تا دعوت خویش را اظهار کرده و به طور علنى مشرکین مکه را به اسلام دعوت کند و در مرحله نخست خویشان و نزدیکان خود را انذار نماید .

 چون آیه شریفه و انذر عشیرتک الاقربین نازل گردید رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) خویشان نزدیک خود را از فرزندان عبدالمطلب که در آن روز حدود چهل نفر یا بیشتر بودند به خانه خود و صرف غذا دعوت کرد و غذاى مختصرى را که معمولاً خوراک چند نفر بیش نبود براى آنها تهیه کرد . چون افراد مزبور به خانه آن حضرت آمده و غذا را خوردند همگى را کفایت کرده و سیر شدند .

در این وقت بود که ابولهب فریاد زد : « براستى که محمد شما را جادو کرد !

 رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) که سخن او را شنید آن روز چیزى نگفت . روز دیگر به على ( علیه السلام ) دستور داد به همان گونه میهمانى دیگرى ترتیب دهد و خویشان مزبور را به صرف غذا در خانه آن حضرت دعوت نماید و چون على ( علیه السلام ) دستور او را اجرا کرد و غذا صرف شد رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) شروع به سخن کرده چنین فرمود :

« بدانید که هر یک از شما به من ایمان آورده و در کارم مرا یارى کند و کمک دهد او برادر و وصیّ و وزیر من و جانشین پس از من در میان دیگران خواهد بود …. »

  سخنان رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) به پایان رسید ، ولى هیچ کدام از آنها جز على ( علیه السلام ) دعوت آن حضرت را اجابت نکرد و براى بیعت با او از جاى برنخاست .

    سران مکّه براى جلوگیرى از پیشرفت مرام مقدس اسلام به فکر افتادند به نزد ابوطالب عموى پیغمبر که سمت ریاست بنى هاشم و کفالت رسول خدا را به عهده داشت بروند و با وى در این باره مذاکره کنند .

ابوطالب سخنان آنها را شنید و با خوشرویى و با ملایمت آنها را آرام ساخته و با خوشحالى از نزدش بیرون رفتند .

سران مکه چون ادامه کار رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) را مشاهده کردند براى بار دوم به نزد ابوطالب آمدند .

ابوطالب خود را در محذور سختى مشاهده کرد . از طرفى دشمنی و جدایى از قریش برایش سخت و مشکل بود و از سوى دیگر نمى توانست رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) را به آنها تسلیم کند و یا دست از یارى اش بردارد . این بود که محمد ( صلی الله علیه و آله ) را خواست و گفتار قریش را به اطلاع آن حضرت رسانید و به دنبال آن گفت : « اى محمد اکنون بر جان خود و من نگران باش و کارى که از من ساخته نیست و طاقت آن را ندارم بر من تحمیل نکن . »

  رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) گمان کرد که عمویش مى خواهد دست از یارى او بردارد . از این رو فرمود : «به خدا سوگند اگر خورشید را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند ، من دست از این کار برنمى دارم تا در این راه هلاک شوم یا آنکه خداوند مرا برایشان نصرت و یارى دهد و بر‌ آنان پیروز شوم . »

  و سپس اشک در چشمان آن حضرت حلقه زد و گریست و از جا برخاست و به سوى در اتاق به راه افتاد . ابوطالب که چنان دید آن حضرت را صدا زد و گفت : «فرزند برادر برگرد» و چون رسول خدا بازگشت بدو گفت : « برو و هر چه خواهی بگو که به خدا سوگند هرگز دست از یارى تو برنخواهم داشت !»

 مشرکان که از ملاقات هاى مکرّر با ابوطالب نتیحه ای نگرفتند به فکر آزار بیشترى نسبت به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) و مسلمانانى که به آن حضرت ایمان آورده بودند افتادند .

ابوطالب فرزندان هاشم و مطلب را طلبید و از ایشان خواست تا او را در دفاع از رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) کمک دهند . آنان نیز پس از استماع گفتار ابوطالب سخنش را پذیرفتند ، تنها ابولهب بود که از قبول آن پیشنهاد خوددارى کرد .

 روز به روز فشار مشرکین نسبت به افراد تازه مسلمان و پیروان رسول خدا بیشتر مى شد .

 مسلمانان نیز تا جایى که تاب تحمل داشتند و مقدورشان بود تحمل مى کردند . شاید گاهى هم به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) شکوه مى کردند . شکنجه و فشار به حدّى بود که رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) نیز دیگر تاب تحمل دیدن آن مناظر رقّتبار را نداشت . از این رو به آنها دستور داد به سرزمین حبشه هجرت کنند . از این رو گروه های زیادى آماده سفر و مهاجرت به حبشه شدند که نخستین کاروان مرکّب بود از یازده نفر مرد و چهار زن .

 مشرکین قریش براى جلوگیرى از گسترش دین اسلام و تعالیم رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) نقشه تازه و خطرناکى کشیدند و تصمیم به عقد قراردادى همه جانبه براى قطع رابطه و محاصره بنى هاشم و نوشتن تعهدنامه اى در این باره گرفتند . چهل نفر از بزرگان قریش و بر طبق نقلى هشتاد نفر از آنها پاى آن را امضا کردند .

  مندرجات و مفاد آن تعهدنامه که شاید مرکب از چند ماده بوده در جملات زیر خلاصه مى شد :

    امضا کنندگان زیر متعهد مى شوند که :

    . از این پس … هر گونه معامله و داد و ستدى را با بنی هاشم و فرزندان مطلب قطع کنند .

    . به آنها زن ندهند و از آنها زن نگیرند .

    . چیزى به آنها نفروشند و چیزى از ایشان نخرند .

    . هیچ گونه پیمانى با آن ها نبندند و در هیچ پیشامدى از ایشان دفاع نکنند و در هیچ کارى با ایشان مجلس و انجمنى نداشته باشند .

. تا هنگامى که بنى هاشم محمد را براى کشتن به قریش نسپارد و یا به طور پنهانى یا آشکار محمد را نکشند پایبند عمل به این قرارداد باشند .

  این تعهدنامه ننگین را در خانه کعبه آویختند ابوطالب که دید بنى هاشم با این ترتیب نمى توانند در خود شهر مکه زندگى را به سر برند ، آنها را به درّه اى در قسمت شمالى شهر مکه که متعلق به او بود – و به شعب ابى طالب موسوم بود – برده ، و جوانان بنى هاشم و بخصوص فرزندانش على ، طالب و عقیل را مأمور کرد که شدیداً از پیغمبر اسلام نگهبانى و حراست کنند .

براى مقابله با این محاصره اقتصادى ، خدیجه آن همه ثروتى را که داشت همه را در همان سالها خرج کرد و خود ابوطالب نیز تمام دارایى خود را داد .

 براى سه سال یا چهار سال – بنابر اختلاف تواریخ – وضع به همین منوال گذشت .

  استقامت و پایدارى بنى هاشم در برابر مشرکین و تعهدنامه ننگین آنها و تحمل آن همه شدّت و سختى به سود رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) و پیشرفت اسلام تمام شد ، زیرا از طرفى موجب شد تا جمعى از بزرگان قریش که آن تعهدنامه را امضا کرده بودند به حال آنان رقّت کرده و عواطف و احساسات آنها را نسبت به ابوطالب و خویشان خود که در زمره بنى هاشم بودند تحریک کند و در فکر نقض آن پیمان ظالمانه بیفتند . از سوى دیگر افراد زیادى بودند که در دل متمایل به اسلام گشته ، ولى از ترس قریش جرئت اظهار عقیده و ایمان به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) را نداشتند و نگران آینده بودند .

 در خلال این ماجرا شبى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) از طریق وحی مطلع گردید و جبرئیل به او خبر داد که موریانه همه آن صحیفه ملعونه را خورده و تنها قسمتى را که « بسمک اللّهم » در آن نوشته شده بود باقى گذارده و سالم مانده است .

 این دو ماجرا سبب شد که قریش به دریدن صحیفه حاضر گردند و موقتاً دست از لجاج و عناد و قطع رابطه بردارند .(۱)

معراج

 داستان معراج رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در یک شب از مکه معظمه به مسجدالاقصى و از آنجا به آسمانها و بازگشت به مکه در قرآن کریم ، در دو سوره به نحو اجمال ذکر شده ؛ یکى در سوره « اسراء » و دیگرى در سوره مبارکه « نجم » . در چند حدیث آن شب را شب هفدهم ربیع الاول و یا شب بیست و هفتم رجب ذکر کرده و در نقلى هم شب هفدهم رمضان و شب بیست و یکم آن ماه نوشته اند .

 حبرئیل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مرکبى را که نامش « براق » بود براى او آورد و رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) بر آن سوار شده و به سوى بیت المقدس حرکت کرد و در راه در چند نقطه ایستاد و نمار گزارد ، یکى در مدینه و هجرتگاهى که سالهاى بعد رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) بدانجا هجرت فرمود ، یکى هم مسجد کوفه ، دیگر در طور سینا و بیت اللحم – زادگاه حضرت عیسى ( علیه السلام ) – و سپس وارد مسجد اقصى شد و در آنجا نماز گزارد و از آنجا به آسمان رفت .

 در روایات آمده که در آن شب دنیا به صورت زنى زیبا و آرایش کرده خود را بر آن حضرت عرضه کرد ، ولى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) بدو توجهى نکرده از وى در گذشت .

 بر طبق روایتى که على بن ابراهیم در تفسیر خود از امام صادق ( علیه السلام ) روایت کرده رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) فرمود :

 « به گروهى گذشتم که پیش روى آنها ظرفهایى از گوشت پاک و گوشت ناپاک بود و آنها ناپاک را مى خوردند و پاک را مى گذاردند ، از جبرئیل پرسیدم : اینها کیان اند ؟ گفت : افرادى از امت تو هستند که مال حرام مى خورند و مال حلال را وامى گذارند ؛ و مردمى را دیدم که لبانى چون لبان شتران داشتند و گوشت های پهلوشان را چیده و در دهانشان مى گذاردند ، پرسیدم : اینها کیان اند ؟ گفت : اینها کسانى هستند که از مردمان عیب جویى مى کنند ؛ مردمان دیگرى را دیدم که سرشان را به سنگ مى کوفتند و چون حال آنها را پرسیدم پاسخ داد : اینان کسانى هستند که نماز شامگاه و عشاء را نمى خواندند و مى خفتند . مردمى را دیدم که آتش در دهانشان می ریختند و از نشیمنگاهشان بیرون مى آمد و چون از وضع آنها پرسیدم ، گفت : اینان کسانى هستند که اموال یتیمان را به ستم مى خورند .

 و از آنجا به آسمان دوم رفتیم و در آنجا دو مرد را شبیه به یکدیگر دیدم و از جبرئیل پرسیدم : اینان کیان اند ؟ گفت : هر دو پسر خاله یکدیگر یحیى و عیسى ( علیه السلام ) هستند ، بر آنها سلام کردم و پاسخ داده تهنیت ورود به من گفتند و فرشتگان زیادى را که به تسبیح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده کردم .

 و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتم و در آنجا مرد زیبایى را دیدم که زیبایى او نسبت به دیگران همچون ماه شب چهارده نسبت به ستارگان بود و چون نامش را پرسیدم جبرئیل گفت : این برادرت یوسف است ، بر او سلام کردم و پاسخ داد و تهنیت و تبریک گفت و فرشتگان بسیارى را نیز در آنجا دیدم .

  از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتم و مردى را دیدم و چون از جبرئیل پرسیدم گفت : او ادریس است که خدا وى را به اینجا آورده .

  سپس به آسمان پنجم رفتیم و در آنجا مردى را به سن کهولت دیدم که دورش را گروهى از امتش گرفته بودند و چون پرسیدم کیست ؟ جبرئیل گفت : هارون بن عمران است .

  آن گاه به آسمان ششم بالا رفتم و در آنجا مردى گندم گون و بلند قامت را دیدم که مى گفت : بنى اسرائیل پندارند من گرامى ترین فرزندان آدم در پیشگاه خدا هستم ولى این مرد از من نزد خدا گرامى تر است و چون از جبرئیل پرسیدم : کیست ؟ گفت : برادرت موسى بن عمران است .

  سپس به آسمان هفتم رفتیم و در آنجا به فرشته اى برخورد نکردم جز آنکه گفت : اى محمد حجامت کن و به امّت خود نیز سفارش حجامت را بکن و در آنجا مردى را که موى سر و صورتش سیاه و سفید بود و روى تختى نشسته بود دیدم و جبرئیل گفت ، او پدرت ابراهیم است ، بر او سلام کرده جواب داد و تهنیت و تبریک گفت ، و مانند فرشتگانى را که در آسمان هاى پیشین دیده بودم در آنجا دیدم ، و سپس دریاهایى از نور که از درخشندگى چشم را خیره مى کرد و دریاهایى از ظلمت و تاریکى و دریاهایى از برف و یخ لرزان دیدم و چون بیمناک شدم جبرئیل گفت : این قسمتى از مخلوقات خداست .

 و در حدیثى است که فرمود :

چون به حجاب هاى نور رسیدم جبرئیل از حرکت ایستاد و به من گفت : برو !

    در حدیث دیگرى فرمود :

    از آنجا به « سدره المنتهى » رسیدم و در آنجا جبرئیل ایستاد و مرا تنها گذارده و گفت : برو !

    گفتم : اى جبرئیل در چنین جایى مرا تنها مى گذارى و از من مفارقت مى کنى ؟

    گفت : « اى محمد اینجا آخرین نقطه اى است که صعود به آن را خداى عزّ و جلّ براى من مقرّر فرموده و اگر از اینجا بالاتر آیم پر و بالم مى سوزد .

    اگر سر موُى برتر پرم فروغ تجلى بسوزد پرم (۱)

 وفات ابوطالب و خدیجه

 مشرکین انواع آزار و صدمه را نسبت به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) انجام مى دادند ، ولى با این همه احوال حمایت ابى طالب از آن حضرت مانع بزرگى بود که آنها نتوانند از حدود استهزا و آزارهاى زبانى قدم فراتر نهند . اما در این میان دست تقدیر دو مصیبت ناگوار براى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) پیش آورد که دشمنان آن حضرت جرئت بیشترى در اذیت پیدا کرده و آن حضرت را در مضیقه بیشترى قرار دادند به گفته مورخین چند بار نقشه قتل و تبعید او را کشیده تا سرانجام نیز رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) از ترس آنها شبانه از مکه خارج شد و به مدینه هجرت کرد . یکى مرگ ابوطالب و دیگرى فوت خدیجه بود که طبق نقل معروف هر دو در یک سال و به فاصله کوتاهى اتفاق افتاد .

    معروف آن است که مرگ هر دو در سال دهم بعثت ، سه سال پیش از هجرت اتفاق افتاد ، و ابوطالب پیش از خدیجه از دنیا رفت . فاصله میان مرگ خدیجه و ابوطالب را نیز برخى سه روز ، جمعى سى و پنج روز و برخى نیز شش ماه نوشته اند .

    هنگامى که خبر مرگ ابوطالب را به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) دادند اندوه بسیارى آن حضرت را فراگرفت و بى تابانه خود را به بالین ابوطالب رسانده و جانب راست صورتش را چهار بار و جانب چپ را سه بار دست کشید آن گاه فرمود :

« عموجان در کودکى مرا تربیت کردى و در یتیمى کفالت و سرپرستى نمودى و در بزرگى یارى و نصرتم دادى خدایت از جانب من پاداش نیکو دهد . »

  در وقت حرکت دادن جنازه پیشاپیش آن مى رفت و درباره اش دعاى خیر مى فرمود .

  هنوز مدت زیادى و شاید چند روزى از مرگ ابوطالب و آن حادثه غم انگیز نگذشته بود که رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) به مصیب اندوه بار تازه اى دچار شده و بدن نحیف همسر مهربان و کمک کار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهى فراوان در کنار بستر او نشسته و مراتب تأثر خود را از مشاهده آن حال به وی ابلاغ فرمود آن گاه براى دلدارى خدیجه جایگاهى را که خدا در بهشت براى وى مهیا فرموده بدو اطلاع داده و خدیجه را خرسند ساخت .

 هنگامى که خدیجه از دنیا رفت رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) جنازه او را برداشته و در « حجون » ( مکانى در شهر مکه ) دفن کرد ، و چون خواست او را در قبر بگذارد ، خود به میان قبر رفت و خوابید و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد و خاک روى آن ریخت .

نخستین زنى را که رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) پس از مرگ خدیجه و پیش از هجرت به مدینه به ازدواج خویش درآورد سوده دختر زمعه بود که در زمره مسلمانان اولیه و مهاجرین حبشه هستند و چون از حبشه بازگشتند شوهرش سکران بن عمرو در مکه از دنیا رفت . رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در چنین شرایطى او را به ازدواج خویش درآورد . (۱)

 سفر به طائف

پس از فوت ابوطالب رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) درصدد برآمد تا در مقابل مشرکین ، حامی و پناه تازه اى پیدا کند .

  در این میان به فکر قبیله ثقیف افتاد و درصدد برآمد تا از آنها که در طائف سکونت داشتند استمداد کند . به همین منظور با یکى دو نفر از نزدیکان خود چون على ( علیه السلام ) و زید بن حارثه و یا چنانکه برخى گفته اند تنها به سوی طائف حرکت کرد و در آنجا به نزد سه نفر که بزرگ ثقیف بودند رفت .

 پیغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذیت و آزارى را که از قوم خود دیده بود به آنها گفت و از آنها خواست تا او را در برابر دشمنان و پیشرفت هدفش یارى کنند ، اما آنها تقاضایش را نپذیرفته و هر کدام سخنی گفتند . یکى از آنها گفت : « من پرده کعبه را دریده باشم اگر خدا تو را به پیغمبری فرستاد باشد ! »

  رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) مأیوسانه از نزد آنها برخاست – و به نقل ابن هشام – هنگان بیرون رفتن از آنها درخواست کرد که گفتگوى آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را آگاه نسازند .

اما آنها درخواست پیغمبر خدا را نادیده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند و بالاتر آنکه اوباش شهر را وادار به دشنام و استهزاى آن حضرت کردند . همین سبب شد تا چون رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) خواست از میان شهر عبور کند از دو طرف او را احاطه کرده و زبان به دشنام و استهزا بگشایند و بلکه پس از چند روز توقف ، روزى بر آن حضرت حمله کرده سنگ بر پاهاى مبارکش زدند و بدین وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بیرون کردند . (۱)

مقدمات هجرت

در شهر یثرب – که بعدها به مدینه معروف گردید، دو قبیله به نام اوس و خزرج زندگى مى کردند و در مجاورت ایشان نیز تیره هایى از یهود سکونت داشتند .

میان قبیله اوس و خزرج سالها آتش جنگ و اختلاف زبانه مى کشید و هر چند وقت یک بار به جان هم مى افتادند . اوس و خزرج که خود را برای جنگ تازه اى آماده مى کردند و هر دو دسته مى کوشیدند قبایل دیگر عرب را نیز با خود هم پیمان کرده نیروى بیشترى براى سرکوبى و شکست حریف پیدا کنند . دو قبیله اوس و خزرج به سوى قبایل مکه متوجه شده و هر کدام درصدد برآمدند تا آنها را با خود هم پیمان و همراه کنند و از نیروى آنها علیه دشمن خود کمک گیرند .

وقتى پیغمبر خدا از ورود قبیله اوس به مکه با خبر شد به نزد آنها آمده و پیش از آنکه آنها را به اسلام و ایمان به خداى تعالى دعوت کند فرمود :

من کارى را به شما پیشنهاد مى کنم که از آنچه به خاطر آن به این شهر آمده اید بهتر است.

 پرسیدند : آن چیست ؟

فرمود : « به خداى یگانه ایمان آورید و اسلام را بپذیرید.» سپس جریان نبوّت خویش را به آنها اظهار کرده و چند آیه از قرآن نیز بر آنها تلات کرد .

نخستین فردى که از قبیله خزرج اسلام آورد ، اسعدبن زراره بود . یک سال پس از مسلمان شدن اسعد ، در موسم حج ، اسعد با پنج یا هفت تن دیگر مردم یثرب به مکه آمد و رسول خدا را در عقبه دیدار کرده و به آن حضرت ایمان آوردند .

 سال دوازدهم بعثت اسعد با یازده تن دیگر نزد رسول خدا آمدند هنگامى که مى خواستند به یثرب بازگردند براى تعلیم قرآن از رسول خدا درخواست کمک کردند و رسول خدا مصعب بن عمیر را همراه آنان به یثرب فرستاد .

منبع :سید هاشم رسولى محلاتى کتاب خلاصه زندگانی حضرت محمد(ص)