تعصب

نوشته‌ها

 مقایسه تعصب بین شیعه و سنی نسبت به همدیگر

اشاره:

برخی ممکن است تصور کنند که علمای شیعه نسبت به برادران دینی خود از اهل سنت تعصب نشان می دهند. بدون شک مسلمانان از گذشته تا حال از لحاظ اعتقادی و فقهی در برخی مسائل اختلاف داشته و فرقه های مختلفی را به وجود آورده اند. اما اینکه پیروان کدام مذهب و با چه انگیزه ای علیه همدیگر تعصب می ورزند در این نوشته به این مطالب اشاره شده است.

 

 در مسئله تعصب میان مذاهب دو معضلی که باعث این پدیده شوم شده و می شود بیان می گردد:

۱. اینکه دچار سوء تفاهمات زیادی نسبت به همدیگر و درک نکردن همدیگر آنچنان که هست بوده و هستند و تهدیدی که از ناحیه سوء تفاهمات بیجا و خوب درک نکردن یک دیگر متوجه مسلمانان است بیش از آن است که از ناحیه خود اختلافات مذهبی (کلامی و فقهی) متوجه آن ها است چون مسلمانان از نظر اختلافات مذهبی طوری نیستند که نتوانند وحدت داشته باشند و نتوانند با یک دیگر برادر و مصداق آیه شریفه انما المؤمنون اخوه باشند؛ زیرا خدای همه یکی و همه می گویند لا اله الاّ الله و همه به رسالت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، ایمان داشته و سلسله نبوت را به او پایان یافته می دانند و دین او را خاتم ادیان می شناسند، همه قرآن را کتاب مقدس آسمانی خود می دانند و آن را تلاوت و بر اساس آن تشکیل خانواده داده و اولادشان را تربیت می نمایند و هم‌چنین مثل هم اموات شان را دفن می کنند و در ماه معین روزه می گیرند و به سوی قبله واحد نماز می خوانند و مراسم حج را مثل هم انجام می دهند و جز در امور جزئی، در انجام این کارها با هم تفاوتی نداشته و هم از یکنوع جهان بینی برخوردارند.

و لکن همان طوری که اشاره شد از جمله عواملی که بر اختلافات مسلمانان افزوده و آنان را نسبت به هم دچار کینه نموده و احساسات کینه توزی را در میان آنان به وجود آورده و یا شعله ور نموده است؛ تصورات غلطی بوده که فرقه های مختلف اسلامی درباره یک دیگر دارند و این تصورات وهمی و دروغ را مبنای قضاوت قرار دادن، موجب آن شده که برخی از مسلمانان تهمت، دروغ و مسخره نمودن را نسبت به هم روا داشته و از حدود منطق و انصاف خارج شوند در حالی که کمترین وظیفه یک مسلمان و حق برادران دینیش بر او و همانند او این است که همان امری را که اسلام در دعوت غیر مسلمان به اسلام، لازم دانسته و فرموده «با برهان و موعظه حسنه و جدال احسن به سوی صراط حق دعوت کن».[۱] باید نسبت به مسلمانان دیگر رعایت کند.

و می دانیم ثمره عمل به این دستور قرآن این است که زمینه اتحاد اسلامی را میان مسلمانان فراهم می کند و موجب وحدت اسلامی می گردد که قرآن بر آن تأکید نموده «وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ… [۲]» «و همگى به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده نشوید» و از تشتت و اختلاف منع کرده است: «وَ لَا تَکُونُواْ کاَلَّذِینَ تَفَرَّقُواْ وَ اخْتَلَفُواْ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَینَاتُ[۳]» «و چون کسانى مباشید که پس از آنکه دلایل آشکار برایشان آمد، پراکنده شدند و با هم اختلاف پیدا کردند، و براى آنان عذابى سهمگین است‏».

آری نتیجه شناخت صحیح همدیگر و رو آوردن به منطق و خردگرائی همین است که شکاف های موجود میان مسلمانان به حداقل رسیده و وحدت اسلامی حکم فرما می شود چون منظور از وحدت فرقه های مختلف اسلامی و اجتناب از اختلاف نه به این معنی است که از مذاهب اسلامی یکی انتخاب و سائر مذاهب کنار گذاشته شود و نه منظور این است که مشترکات مذاهب اخذ و مفترقات همه آن ها کنار گذاشته شود و مذهبی جدیدی اختراع گردد بلکه منظور اتحاد پیروان مذاهب مختلف در عین اختلافات مذهبی است. چون اختلافات اعتقادی و غیره آن قدر نیست که مانع وحدت شود.

۲. معضل دومی که مسلمانان با آن دست و پنجه نرم می کنند این است که علاوه بر تبلیغات سوء دشمنان اسلام و بد معرفی کردن مذاهب اسلامی و نشان دادن چهره نامطلوب از آنان، متأسفانه در گذشته و حال آتش افروزان و انسان های متعصب و افراطی در میان خود مسلمانان بوده و هستند که کوشش آنان بر این بوده که بر بدبینی های مسلمین نسبت به دیگران روا داشته و تا سر حد تکفیر طرف مقابل پیش رفته اند و این امر خود ناشی از آن است که چنین افرادی از اهداف اساسی و اصولی اسلامی بی خبرند و یا خود را به بی خبری زده و دنبال اهداف شخصی خودشان هستند.

البته نمی توان انکار کرد که افراد متعصب و افراطی و ناآگاه از هویت دیگر مذاهب اسلامی کم و بیش در میان پیروان همه فرق و مذاهب اسلامی وجود داشته و دارد ولی اگر از انصاف دور نشده و خود را پشت پرده تعصب های جاهلی قرار ندهیم این گونه افراد که بدان اشاره شد و این قبیل نظر و دیدگاه در میان شیعیان به مراتب کمتر از انسان هایی است که در میان پیروان اهل سنت وجود دارد که به برخی اتهامات این دسته افراد نسبت به شیعیان و مذهب شیعه اشاره می شود:

۱. سید محمد رشید از علماء اهل سنت می گوید «شیعه از هر شکستی که نصیب مسلمین شود خوشحال می شود تا آنجا که پیروزی روس را بر مسلمین، شیعیان ایران جشن گرفتند». و نیز می گوید به وجود آورنده شیعه و اصول مذهب شیعه عبدالله بن سبا می باشد.[۴]

۲. علامه امینی(ره) از ابن تیمیه، آلوسی و قصیمی تهمت هایی را نسبت به شیعه نقل نموده و از جمله نقل کرده است که اینان می گویند: «شیعه برخی از اهل بیت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را از قبیل زید بن علی بن الحسین (علیه‌السلام) را دشمن می دارد.[۵]

۳. ابن حزم اندلسی می گوید شیعه یک گروه سیاسی بوده و اسلام آوردن شان بدان جهت بوده که جان شان را نجات بدهند و از این طریق شکستی را که از ناحیه اسلام دیده و دماغ شان به خاک مالیده شده بود جبران کنند.[۶]

۴. آلوسی از مفسرین اهل سنت می گوید: «شیعه قائل به جواز ارتکاب مفطرات روزه بعد از طلوع فجر هستند».[۷]

۵. شیعه ائمه را برتر از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) دانسته و آنان را خدا می دانند و بعد از هر نماز با گفتن جمله «خان الامین؛ جبرئیل امین خیانت کرد» اظهار تأسف می کنند که چرا نبوت به علی (علیه‌السلام) نرسید و جبرئیل در رساندن مقام نبوت و پیامبری، خیانت کرد و آن را به محمد بن عبدالله (صلی‌الله علیه و آله) رساند.[۸]

۶. شهرستانی از علماء اهل سنت در کتاب ملل و نحل خویش با اینکه کتابی است گزارشی، نسبت به هشام بن حکم از متکلمین شیعه و از اصحاب امام صادق (علیه‌السلام) این نسبت ناروا را داده که ایشان قائل به تشبیه بوده و خدا را جسمی می داند به اندازه هفت وجب از وجب های خودش و نیز گفته هشام بن حکم قائل به الوهیت علی بوده و او را خدای واجب الاطاعه می داند.[۹]

۷. و بالاخره ابن عبد ربه از علماء اهل سنت شیعه را این گونه معرفی می نماید: شیعه یهود این امت است آنان اسلام را دشمن می دارند همان طوری که یهود نسبت به نصاری بغض می ورزند، آنان نه از روی علاقه و عمق دل ایمان آورده و نه بخاطر ترس از خدا بلکه ایمان آورده اند تا اسلام را نابود کنند.

آنان همانند یهودند که گفتند حکومت مخصوص آل داود است و اینان می گویند مخصوص آل علی (علیه‌السلام) است یهود گفتند جهاد در راه خدا وجود ندارد تا مسیح منتظر ظهور کند و شیعیان نیز می گویند جهادی وجود ندارد تا مهدی ظهور کند و همان طوری که یهود تورات را تحریف نمودند شیعه قرآن را تحریف کردند و هم چنانکه یهود جبرئیل را دشمن می دارند اینان هم او را دشمن می دارند چون معتقدند در مسأله رساندن وحی خیانت کرده است و…[۱۰]

همان طوری که اشاره شد در میان شیعیان نیز افراد متعصب ممکن است وجود داشته باشد اما در عین حال اگر برخی از مردم عادی و متعصب شیعه را نادیده بگیریم، اکثریت قاطع علماء و به تبع آنان سائر شیعیان بر این باورند که برادران آنان از اهل سنت محترم بوده و هستند و اخوت اسلامی هرگز محدود به جهان تشیع نمی باشند و در این جهت فرقی میان شیعه و سنی نیست لذا حکم به تکفیر اهل سنت به جزء فرقه ناصبی، از ناحیه علماء تشیع صادر نشده در حالی که در میان اهل سنت از گذشته تا حال کسانی چون آقای عادل الکبانی امام جماعت مسجد الحرام بوده و هستند که شیعه را کافر می دانند غافل از اینکه این گونه تکفیرها دشمنان اسلام را به اهداف شان می رساند و نیز غافل از اینکه قرآن به ما دستور می دهد که وحدت داشته باشید و از اختلاف و تشتت و دامن زدن به اختلافات پرهیز کنید.

پی نوشت:

[۱]. نحل / ۱۲۵.

[۲]. آل عمران / ۱۰۳.

[۳]. آل عمران / ۱۰۵.

[۴]. امینی، عبدالحسین، الغدیر، بیروت، دارالکتاب العربی، چاپ چهارم، ۱۳۹۷ق.

[۵]. همان، ص۲۶۸.

[۶]. ابن حزم اندلسی، ابی محمد علی، الفصل فی الملل و الاهوا و النحل، بیروت، دارصادر، چاپ اول، ۱۳۱۷ق، ص۱۱۵، ج۳، ص۲۶۶ و ۲۶۷.

[۷]. آلوسی، سید محمود، تفسیر روح المعانی، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق، ج۱، ص۴۶۳.

[۸]. صافی گلپایگانی، لطف الله، صوت الحق و دعوه الصدق، بی تا، بی نا، ص۴۸.

[۹]. شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، ص۲۵ به نقل از: الغدیر، ج۳، ص۱۴۲.

[۱۰]. عبد ربه اندلسی، احمد بن محمد، عقد الفرید، بیروت، دارالفکر،بی تا، جزء ۲، ص۲۲۲.

منبع: نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات حوزه.

تشیع و افغانستان امروز

اشاره:

یکی از موضوعات و مسائل مورد اختلاف بین مورخان و محققان افغانستان، تاریخ و نحوه ورود آیین شیعه به افغانستان است. در این باره افعانستان پژوهان سه نظریه متفاوت را مطرح می کنند. آنچه در ذیل می خوانید کنفرانس علمی دکتر سجادی، نماینده پارلمان افغانستان است که به همت معاونت پژوهش، اداره سامان دهی مطالعات و تحقیقات، انجمن دانش پژوهان تاریخ و انجمن طلاب افغانستان در مدرسه عالی امام خمینی(ره) در بهمن ۱۳۸۵ ایراد و سپس توسط ایشان ویرایش علمی گردیده است.

غدیر و تشیع در افغانستان

بحث در دو محور فوق از اهمیت فراوانی برخوردار است. زیرا بحث از غدیر بحث از اندیشه و تفکر ماست. بحث از افغانستان نیز بحث از بستر رسالت فکری ماست. لذا در هر دو زمینه علاقه مندی وافر برای ما وجود دارد. درباره افغانستان اگر نکاتی را مطرح می کنیم، صرفاً از منظر بستر و فضای کاری است. نکاتی که در مورد کشور افغانستان به عنوان بستر فعالیت های دینی و فرهنگی ما مطرح خواهد شد، می تواند بین تئوری و عمل ارتباط ایجاد کند و نیز می تواند زمینه ساز تطابق و سازگاری بین داده های علمی و هست های موجود در جامعه ما باشد. طبعاً ما زمانی می توانیم به انجام موفقیت آمیز فعالیت های دینی و فکری خود بپردازیم که بتوانیم یک سازگاری منطقی بین تئوری و یافته های علمی خود با واقعیت های موجود جامعه خود ایجاد نماییم. در غیر این صورت، ممکن است دچار نوعی ذهن گرایی و یا آرمان گرایی شویم. هر چند آرمانها در جای خود شایسته و بایسته است، اما برای مرد عمل و اندیشمند و متفکری که به اصلاح جامعه می اندیشد، صرف توجه به آرمانها و باورها کافی نیست؛ بلکه او باید باورها و آرمانهای خویش را در تطابق با واقعیت ها و هست های جامعه خود بیازماید. پس باید برای ورود به بحث از تشیع در افغانستان شروع کنیم.

غدیر و تشیع

غدیر و تشیع دو مقوله جدایی ناپذیر و توأم با هم هستند. در تمام جوامعی که فرهنگ تشیع حضور پر نفوذ داشته است، رد پایی از غدیر و فرهنگ غدیر را نیز می توان مشاهده کرد. اما غدیر برای توده های مردم اگر جشن و احساس شادمانی است، برای مرد اندیشمند و متفکر و روشن ضمیری که دینی می اندیشد صرفاً احساس دینی نیست، بلکه یک مفکوره (تفکر) است. غدیر صرفاً شعار نیست، بلکه شعور نیز هست و مهم ترین بعد غدیر دقیقاً در همین نکته نهفته است.[۱]

پس غدیر را می توان با اندیشه و تفکر تشیع توأمان به بحث گرفت و تحلیل کرد. از زمانی که تشیع در افغانستان حضور یافته است و فرهنگ شیعی در بلد شرقی و به خصوص خراسان بزرگ و افغانستان امروزی گسترش یافته است، غدیر را نیز با خود داشته است. هر چند بر خلاف کشوری که در آن زندگی می کنیم (جمهوری اسلامی ایران) که بحمدالله در اثر فضای مناسبی که ایجاد گردیده است، علاوه بر بعد فکری و فرهنگی غدیر، ابعاد نمادی و سمبولیک در واقعیت های عینی جامعه نیز به خوبی قابل مشاهده، بروز و ظهور داشته است. اما متأسفانه در برخی از کشورهای اسلامی که تشیع و فرهنگ شیعی در اقلیت قرار داشته است و فضای نامساعدی بر سیاست و اجتماع این جوامع حاکم بوده است، ممکن است تفکر و اندیشه غدیر بروز برونی جدی نداشته است.

تشیع و افغانستان

در مورد فرهنگ تشیع و تشیع در افغانستان از منظر تاریخی، همه روشن ضمیران بیشتر و بهتر می دانند که از زمانی که ما با کشوری به نام افغانستان در تاریخ سیاسی ملل آشنا می شویم، بخشی از این جامعه سیاسی را فرهنگ تشیع و مردم شیعی به خود اختصاص داده اند. در مورد ورود تشیع به افغانستان یا خراسان بزرگ گمانه ها و فرضیه های مختلفی قابل ردیابی و مطالعه است و این بر دانش پژوهان و محققان روشن اندیش جامعه ماست که در این زمینه با دیدگاه عالمانه بیندیشند و پژوهش های عمیق و عالمانه انجام دهند و این از موضوعاتی است که از ارزش و اعتبار خاصی برخوردار می باشد. حداقل سه گمانه را به عنوان طرح بحث می توان مطرح کرد.[۲]

گمانه ای اعتقاد دارد که تشیع در بلاد شرقی و خراسان بزرگ و افغانستان امروزی به دوران خلافت مولای متقیان علی بن ابی طالب  بر می گردد. به این صورت که در زمان خلافت علی بن ابیطالب(ع) یکی از خواهرزادگان و اقارب مؤمن و متعهد حضرت به صفت والی و استاندار ولایت یا استان غور افغانستان امروزی معرفی می شود. وقتی این فرد به عنوان والی به غور که یکی از استان های امروزی افغانستان است اعزام می شود، به تدریج تشیع و فرهنگ شیعی در این کشور شکل می گیرد و روز به روز گسترش می یابد. گمانه دوم تشیع در افغانستان را به مهاجرت آل ابیطالب(ع) و امام زادگانی که در اثر فضای اختناق ناشی از استبداد و ظلم امویان و سپس عباسیان به آنجا رفته اند مربوط می کند. در این دیدگاه گفته می شود شیعه و فرهنگ تشیع معلول و دستاورد مهاجرت امام زادگانی است که از مراکز حکومت اسلامی به سوی بلاد اطراف و حواشی دور دست تبعید می شدند و یا مهاجرت می کردند. این مهاجرت بزرگ، دستاوردی همچون گسترش تشیع در بلاد شرقی را نیز همراه داشته است.

گمانه سوم تشیع در افغانستان را به دوره های اخیر و یا حداقل حکومت صفویه در ایران بر می گرداند و این نظر را مطرح می کند که پس از رسمیت تشیع در ایران، به تدریج زمینه های گسترش فرهنگ تشیع در بلاد شرقی و از جمله افغانستان مطرح شد. اما آنچه ذهن کوتاه و قصیر این حقیر دریافت می کند این است که هیچ لزومی ندارد ما در پژوهش های علمی خود روی یکی از این گمانه ها تأکید نماییم. زیرا فرضیه های یاد شده به گونه ای است که هم به لحاظ زمانی و هم به لحاظ محتوا و هم به لحاظ ترتب و تدریجی بودن وقایع تاریخی می تواند با هم قابل جمع باشد.[۳]

واقعیت این است که والی غور در زمان علی بن ابیطالب(ع) یک فرد شیعی و پیرو اهل بیت است و او با حضور خود در بلاد شرقی و کشوری مثل افغانستان امروزی می تواند سر آغاز خوبی برای حرکت تشیع و شیعی در افغانستان باشد. مضافاً امروز ما در کشور افغانستان مانند ایران شاهد مقبره ها و بناهایی از بزرگان و اندیشمندانی هستیم که از خاندان اهل بیت و در زمره مهاجران آل ابیطالب(ع) هستند و طبعاً حضور آنها نیز در قصبات و قرای افغانستان می توانست و می تواند منشأ خدمات فکری و فرهنگی باشد که همین فرهنگ، می تواند فرهنگ غدیر و تشیع محسوب شود. و واقعیت این است که رسمیت مذهب تشیع در ایران به عنوان کشوری که دارای بیشترین مشترکات تاریخی فرهنگی و اجتماعی با جامعه افغانستان است و در سال های پیش از دویست سال قبل، پیکره واحدی را تشکیل می دادند، نمی تواند در گسترش و توسعه فرهنگ تشیع در افغانستان بی تأثیر باشد.

بنابراین همه این موارد را به گونه ای می توان کنار هم قرار داد. اما اگر به دنبال جست وجوی نقطه آغازین یک رخداد تاریخی باشیم، نه تنها در مورد ورود تشیع در افغانستان که در مورد خیلی از پدیده های تاریخی با دشواری می توان روی یک فرضیه و یا نظریه پای فشرد و یا اصرار ورزید. اما چیزی که یک واقعیت عینی است و امروزه بحمدالله در میان جوامع اسلامی و کشورهای اسلامی یک پدیده شناخته شده است این است که امروزه افغانستان جزئی از خانواده بزرگ امت اسلامی است و در میان افراد و شهروندان ساکن در کشوری به نام افغانستان یک مجموعه عظیم و بزرگ از مردم با اعتقاد به فرهنگ غدیر و تشیع زندگی می نمایند. آن چیزی که امروز برای رسالت بدوشان فرهنگ غدیر و روشن ضمیران و روشن فکران دین مدار جامعه افغانستان حائز اهمیت می باشد، نوع تعامل و برخورد با مسائل زمانه و پرسش های امروزی جامعه است که بتواند درباره این مسائل با استفاده از فرهنگ غدیر و تشیع تعامل داشته باشد.

راهکارهای حفظ فرهنگ غدیر در افغانستان

مسئله اساسی، راه ها و شیوه های حفظ و گسترش فرهنگ غدیر و تشیع در افغانستان است، آن هم از منظر تاریخی و با یک نگاه کوتاه و اجمالی به گذشته تشیع در افغانستان. متأسفانه به دلیل فضای سیاسی بسته و به دلیل استفاده های ابزاری از آموزه های مذهبی و عدم آشنایی کافی پیروان مذاهب به باورهای مذهبی همدیگر، تشیع در تاریخ گذشته افغانستان تاریخ مشقت باری را پشت سر نهاده است. تعصبات ناشی از مسائل مذهبی و ناروایی های حاکمان سیاسی و جور سیاسی که در اثر تفاوت های مذهبی نسبت به جمعی از مردمان ساکن در افغانستان اعمال می گردید، تبعید مذهبی و اخراج از برخی نقاط کشور، مواردی است که در تاریخ سیاسی کشور نمونه های فراوانی از آن داریم و به عنوان خاطرات تلخ در تاریخ معاصر افغانستان به ثبت رسیده است.

اما با تمام اینها علمای دینی و اندیشمندان مسلمان و کسانی که از مراکز علمی همانند نجف و قم بر می گشتند، رشادتها و فداکاریهای ارزشمندی را برای حفظ و گسترش فرهنگ تشیع در افغانستان انجام داده اند که ما نمونه هایی از آن را امروزه هم در جامعه خود مشاهده می کنیم. با این تفاوت که در گذشته تشیع و فرهنگ شیعی عمدتاً از طریق برپایی مراسم مذهبی می توانست هویت مذهبی خود را حفظ کند، بدون آنکه فضا آماده بروز آن باشد. بحمدالله پس از مجاهدت های پر افتخار ملت افغانستان که محصول مشترک تشیع و تسنن برای راندن اشغالگران و متجاوزان از کشور اسلامی بود، ما شاهد بوجود آمدن فضای جدید و مناسب در افغانستان هستیم. فضای جدید از این جهت بسیار حائز اهمیت است که تشیع در کنار تسنن و شیعیان در کنار برادران اهل سنت خود از هویت ملی، مذهبی، حقوق سیاسی و شهروندی مشخصی برخوردارند. و این برکتی است که در اثر فداکاری های مجاهدان پاک راه خدا و آزادی وطن و اشک مادران شهید گمنام این سرزمین به دست آمده است. پس ما می مانیم و میراث گران سنگی به نام فرهنگ تشیع که در افغانستان امروزی می شناسیم.

اولین پرسشی که در پیش روی همه روشن ضمیران و روشن فکران دینی جامعه ما قرار دارد، پرسش از مکانیزم تعامل فرهنگ تشیع، برادران اهل تسنن و همچنین شیوه ها و راه های حفظ و گسترش فرهنگ تشیع و فرهنگ غدیر در سرزمینی به نام افغانستان می باشد. در این باره یک نکته قابل یادآوری است و همه باید به این نکته با اهمیت، توجه و اهتمام داشته باشند. نکته ای که در آغاز یاد شد، تناسب و سازگاری بین تئوری و عمل یا تفکر و بستر فعالیت های فکری بود. ما در جامعه ای همانند جمهوری اسلامی ایران زندگی می کنیم، با فضای بسیار خاص به خود. اما باید بپذیریم کشور ما افغانستان که بستر فعالیت های فکری و فرهنگی ماست، فضای کاملاً متفاوت و ویژگی ها و مقتضیات خاص به خود را دارد. ما در آموخته ها و آموزه های خود در فعالیت های فکری و نظریه پردازی هایی که داریم و در فعالیت های عینی که در جامعه انجام می دهیم، اگر می خواهیم با موفقیت گام برداریم، ناگزیریم به واقعیت های عینی و مقتضیات خاص جامعه خود را مورد توجه قرار دهیم.

مقتضیات خاص جامعه ما که آن را متفاوت از جامعه ای کرده که محل تحصیل ماست و بحمدلله مرکز حکومت رسمی شیعی در جهان اسلام است این است که به هر حال در کشوری مثل افغانستان، ما با تعداد زیادی از برادران اهل تسنن خود زندگی می کنیم و افغانستان را به عنوان خانه مشترک بین تشیع و تسنن تلقی می نماییم. اگر قرار است در این فضای مشترک کار علمی و فرهنگی صورت بگیرد و راه هایی برای گسترش فرهنگ غدیر و تشیع جست وجو شود، باید متناسب با این فضا باشد و باید مقتضیات خاص این جامعه مورد توجه قرار گیرد. فرهنگ غدیر و تشیع چیست؟ فرهنگ غدیر و تشیع فرهنگی است که با قطع نظر از عناصر و اجزای سازنده این فرهنگ، در محور و مرکز این فرهنگ دو ثقل اصغر و اکبر وجود دارد: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی.»[۴] کتاب الهی قرآن یک محور اساسی در فرهنگ تشیع و غدیر است. اهل بیت(ع) و عترت پیامبر که پیامبر گرامی اسلام از زبان وحی مودت و محبت به آنان را به عنوان اجر و مزد رسالت قرار داد، محور دیگر در فرهنگ تشیع و غدیر است. اگر ما برای شناسایی قرآن و اهل بیت(ع) آن گونه که قرآن ما را توصیه می کند و با روش هایی که قرآن از ما می خواهد، یعنی استفاده از موعظه و حکمت و جدال احسن[۵] عمل کنیم، یقیناً در توسعه و گسترش تشیع موفق خواهیم بود.

این دو محور یاد شده و این دو میراث گران سنگ نبی مکرم اسلام(ص)، محور اساسی فرهنگ تشیع و محور مشترک تشیع و تسنن است و بسیار جالب است که خیلی از عصبیت ها و تعصباتی که نسبت به اهل بیت  صورت می گیرد، ناشی از آموزه های مذهبی اهل سنت نیست، بلکه ناشی از عدم آشنایی با آموزه های مذهبی است. بنابراین ما وظیفه داریم به عنوان روشن فکران دینی جامعه افغانستان و رسالت به دوشان خط غدیر و تشیع برای حفظ و گسترش فرهنگ تشیع در افغانستان امروزی تلاش نماییم. امروزه بحمدالله فضای جدیدی که در کشور ما برای تشیع و فرهنگ شیعی و برای مردم شیعه ایجاد شده است، فضای طلایی و آرمانی است. این فضای طلایی را شاید نسل های پیش از ما تصور هم نمی کردند و حتی به عنوان یک آرزو هم باور نداشتند. فضایی که ما می توانیم به عنوان یک مجموعه ای که سی درصد این جامعه را تشکیل می دهد، نسبت به باورها و شعائر مذهبی خود آن گونه که می خواهیم تعامل داشته باشیم و به خود هویت ببخشیم.

علمای دینی گذشته زحمات بسیار ارزشمندی را در جهت حفظ فرهنگ تشیع در افغانستان تحمل کردند، اما صرفاً از طریق برپایی مراسم و مجالس دینی و غیر رسمی و غیر سیاسی و گاه هم مخفی و پنهانی. اما امروزه بحمدالله تشیع و شیعه در قانون اساسی افغانستان به عنوان یک مجموعه، تثبیت شده و به عنوان یک مذهب رسمی مطرح است.[۶] این نکته گفتنی است که در میان تمام کشورهای اسلامی افغانستان تنها کشوری است که مذهب تشیع در عین حال که در اقلیت است، به عنوان یک مذهب رسمی در قانون اساسی شناخته شده است. تا به حال در هیچ یک از کشورهای اسلامی دیگر که تشیع و شیعه در اقلیت بوده است تا امروز مذهبشان به عنوان مذهب رسمی در قانون اساسی به ثبت نرسیده است. اما این در افغانستان انجام شد. بگذریم از اینکه جهاد مردم افغانستان به تاراج رفت و با دست نامردمان و نااهلان آلوده شد. اما هیچ کس نمی تواند از یاد ببرد که این غرور و افتخار را تنها ملت افغانستان داشت که با تجربه مشترک با برادران اهل سنت خود توانست بزرگ ترین ابر قدرت عصر را به زانو در آورد و پس از آن یک نظامی را طراحی کند که تشیع و تسنن در کنار هم و به عنوان دو مذهب رسمی در قانون اساسی کشور بروز پیدا کند.

گاهی با توجه به وضعیت موجودی که پیش آمده، ممکن است نقد و ابرامهایی نسبت به افغانستان و افغانها وجود داشته باشد. اما اگر ما با دید منصفانه تحلیل کنیم، باید از قضاوتهای یک جانبه اجتناب کنیم. در همین سرزمین امروزه اسلام به عنوان دین رسمی و تشیع به عنوان مذهب رسمی در قانون اساسی در کل تاریخ این منطقه به ثبت رسیده است و این افتخار، افتخار کمی نیست. البته با تمام فجایع و گرفتاری هایی که در روزهای واپسین این جهاد بزرگ پیش پای مردم مظلوم و جنگ زده افغانستان قرار گرفت. امروزه ما هستیم و کشور جنگ زده ما، و ما با این افتخار که بر خلاف گذشته و در دوران حکومت های پادشاهی که کشور آباد بود و مهاجر و آواره نداشتیم، اما زمینه ای برای نفس کشیدن و ابراز عقیده و هویت هم نداشتیم. اما امروزه ما هستیم و ویرانه های وطن، امروز ما هستیم و کشور آواره و شهرهای مخروبه، اما با غرور و افتخار می توانیم دیدگاه های مذهبی و سیاسی خود را آزادانه آن گونه که می خواهیم ابراز کنیم.[۷]

سخن از رسالت گسترش و حفظ فرهنگ تشیع در افغانستان بود. سخن مهم در مورد مکانیزم ها و شیوه های این قضیه است. با استفاده از چه مکانیزم و شیوه هایی ما می خواهیم فرهنگ تشیع را در افغانستان گسترش دهیم؟ با استفاده از شعارهای حساسیت زا، با استفاده از برخوردهای احساسی، با استفاده از شیوه هایی که کم و بیش از گذشته ها رایج بوده است؟ خیر. ما باید با استفاده از منطق قرآنی و منطق اهل بیت  به ترویج و گسترش قرآن و اهل بیت  بپردازیم. منطق قرآن منطق حکمت و موعظه و جدل احسن است. منطق قرآن منطق ایجاد کردن حساسیت نیست. منطق قرآن منطقی است که از طرح هر نوع مسئله ای که در ذهن مخاطب حساسیت و ذهنیت منفی ایجاد کند، ما را بر حذر می دارد.[۸] منطق قرآن ما را از هر نوع برخورد متعصبانه و لجوجانه برحذر می دارد. منطق قرآن این است که ما باید دعوت حق را بپذیریم و لبیک گوییم و سخن حق را بشنویم.

ما اعتقاد داریم تشیع و اعتقاد شیعی بر محوریت قرآن و اهل بیت(ع) کاملاً حقانیت دارد. اگر حقانیت دارد، باید حق را با زبانی که شایسته حق است بیان کنیم و به مخاطبان برسانیم. و چه بسا کسانی باشند که برای ایجاد ارتباط بین ما و مخاطب ما فاصله ایجاد کنند. فاصله همین ذهنیت های منفی و حساسیت های لجوجانه است. پس بر می گردیم به این نکته که مکانیزم ترویج فرهنگ قرآنی و اهل بیت  در دو نکته اساسی قابل طرح است. یکی ترویج آموزه های قرآن با استفاده از روایات و تفاسیر اهل بیت(ع) و دیگر تعصب زدایی از میان جامعه اسلامی.

ترویج فرهنگ قرآنی

وقتی به ترویج قرآن می پردازیم، در کشوری مثل افغانستان که ۷۵یا ۷۰درصد آن برادران اهل سنت ما هستند، فرزندان تسنن نیز مخاطب ما خواهند بود. اما وقتی به مسائل و جنبه های دیگر مسئله توجه می کنیم، این توانمندی و ظرفیت در ما وجود ندارد. پس تأکید بر تعامل و تقریب مذهبی است ما باید در ترویج فرهنگ تشیع و فرهنگ غدیر تلاش کنیم و جهت و مسیر فعالیت ما تقریب مذاهب باشد. حضرت امام خمینی(ره) جمله بسیار زیبایی داشت که شاید در فضای امروز ایران زیاد قابل فهم نباشد، اما در فضای مثل افغانستان با تمام وجود قابل لمس است و آن این بود که ایجاد اختلاف مذهبی بین تشیع و تسنن کار فرقه سازان استعمار است. خوب اگر ما این را باور داشته باشیم، باید سعی کنیم این حربه زنگ زده را، این تیغ زهرآلود را از دست مخالفان بستانیم و آنها را خلع سلاح کنیم و این جز از طریق ایجاد ذهنیت مثبت و زدودن ذهنیتهای منفی بین تشیع و تسنن امکان پذیر نیست. تلاش برای تقریب مذاهب و تقویت اخوت اسلامی بین شیعه و سنی، مهم ترین رسالت اندیشمندی است که دغدغه دینداری، روشنفکری و کشورداری را دارد.

تعصب زدایی

نکته دوم تعصب زدایی است. تقریب صرفاً از بعد ایجابی کفایت نمی کند که با مطرح کردن محورهای مشترک تلاش کنیم ذهنیت به هم نزدیک شود، بلکه باید بعد سلبی آن را نیز مورد توجه قرار دهیم، یعنی تعصب زدایی و زدودن ریشه ها و عوامل تعصب مذهبی. اگر خودمان جامعه ای با فرهنگ اسلامی هستیم و با اندیشه غدیر و فرهنگ ناب قرآنی و اگر می خواهیم مردم ما از وطن و سرزمین برخوردار باشند و نسل های آینده این مردم آواره دیار دیگران نباشند، باید تلاش کنیم بین تشیع و تسنن در افغانستان حلقه های وصل عمیق و ناگسستنی را ایجاد کنیم. همان طور که گفته شد خوشبختانه برادران اهل تسنن در افغانستان اگر به درک درستی از اهل بیت(ع) و قرآن برسند، با ما هیچ گونه تفاوت نظر، ندارند جز تفاوت های بسیار جزئی در مسائل فرعی فقهی و در فروعات.

اما سخن مهم این است که چگونه می توانیم تعصب زدایی کنیم. اینکه گفته می شود وظیفه ما ترویج فرهنگ قرآنی و اهل بیت و تلاش برای تعامل و تقریب مذهبی و تلاش برای تعصب زدایی است، به این دلیل است که ما اگر دهها پایان نامه و مقاله علمی در موضوعات دیگر بنویسیم، ممکن است بار ثمره علمی برای ما داشته باشد، ولی اگر یک مطلب کوچک درباره این مسائل ناظر به جامعه امروزی افغانستان داشته باشیم، بالفعل مخاطبان بسیار آماده ای را با تأثیر گذاری عمیق خواهد داشت. پس ما نباید صرفاً به تئوری پردازیهایی که صرفاً ارزش علمی دارند اکتفا کنیم. ما باید تئوری پردازیهای خود را به مسیری هدایت کنیم که پاسخ به واقعیت های جامعه باشد. اساساً کاری که نظریه پرداز و تئوریسین انجام می دهد این است که پرسشهای جامعه خود را پاسخ می دهد. چه کنیم که در جامعه افغانستان امروزی تشیع و تسنن به عنوان دو برادر در یک خانه مشترک مخروبه، دست به دست هم دهند و ویرانه های کشور خود را آباد کنند و برای مقابله با فرهنگ دین ستیزی که از بیرون وارد این سرزمین می شود متحد شوند؟ این رسالت ماست. یافتن راهکار و مکانیزم های این مسئله مهم ترین وظیفه همه ماست. درباره تعصب زدایی که مهم ترین مسئله در جامعه افغانستان است، مسئله اساسی شناسایی ریشه ها و عوامل تعصب است. چه چیزی باعث تعصب می شود؟

ریشه های تعصب

سه عامل ویرانگر برای ترویج فرهنگ تعصب وجود دارد. این سه عامل تحت عنوان جهالت، لجاجت و سیاست خلاصه می شود که سه عامل اساسی برای ترویج تعصبات در هر جامعه ای من جمله افغانستان است.

جهالت مهم ترین عامل تعصب است. انسان زمانی که نسبت به دیگران و تفکر دیگران آشنایی ندارد و به خصوص اگر زمینه و پیش فرص منفی هم داشته باشد، از ابتدا نسبت به چیزی که او می گوید متعصبانه برخورد می کند. در افغانستان به دلیل فضای سیاسی حاکم، کمبود ارتباطات و نبود امکانات، درک و تلقی بسیار متبذلی در مورد پیروان مذاهب از همدیگر وجود داشته است. یعنی به گونه ای که شاید در برخی از موارد، برادران اهل سنت تصور می کردند شیعیان آدمهای عادی نیستند. یا مثلاً اگر از برادران شیعه درباره سنیها اطلاعات می خواستیم، شاید می گفتند سنی انسان دیگر رقمی (به شکل دیگر) باشد. بگذریم از اینکه نسبت به آموزه های مذهبی هیچ گونه درک و تلقی درستی وجود نداشت. بنابراین یک نوع جهل و تاریکی بسیار مفرط در این جامعه از نظر مذهبی و دینی حاکم بوده، و این جهل عامل تعصب و دگم اندیشی و عامل عصبیت منفی در بین پیروان مذاهب و مردم افغانستان بوده است.

اگر خواستار از بین بردن تعصب مذهبی هستیم، کافی است که افق دید جامعه خود را نسبت به باورها و آموزه ها و باورهای دینی خود باز کنیم و بخواهیم تعصب را از بین ببریم و تعصب را عامل عقب ماندگی بدانیم. بنابراین باید تلاش کنیم تا عامل اساسی تعصب یعنی جهل را ریشه کن سازیم و این رسالت و وظیفه ما و شماست. باید درک و تلقی درست خود را از مذهب در جامعه ترویج نماییم، بکوشیم فقه تسنن را بشناسیم و تلاش کنیم که فقه تشیع را خود بشناسانیم. تنها در این صورت است که تعصب از بین خواهد رفت. خیلی از موارد احساس می شود که اگر همین تعاملات سازنده با برادران اهل سنت ادامه یابد، تعصبات منفی از بین می رود. اکثر کشورهای اسلامی متأسفانه با این مشکل روبه رو هستند. عراق هم همین درد را دارد. و همین جاست آن جمله حضرت امام(ره) و در واقع استفاده های ابزاری که استعمارگران از فرقه سازی های مذهبی می کنند، در اینجا معنا پیدا می کند.

عامل دوم لجاجت است. لجاجت گاهی ریشه های روانی دارد. غرور کاذب به انسان اجازه نمی دهد که حرفهای دیگران را ولو حق است بپذیرد. گاهی ممکن است لجاجت خود ریشه در جهل و نادانی داشته باشد. اما جای شکی نیست که لجاجت مهم ترین سد راه توسعه و گسترش حق در جامعه است. اگر ما فرهنگ تشیع و غدیر را فرهنگی می دانیم که با باورهای درونی و فطرت انسان ها همساز و دمساز است و حقانیت دارد، بنابراین چیزی که مانع پذیرش آن خواهد شد لجاجت خواهد بود نه چیز دیگر.

سومین عامل، عامل سیاست است. عامل سیاست به این معنا که در طول تاریخ افغانستان و حتی سایر کشورهای اسلامی و حتی در طول این دهه های اخیر جنگ های داخلی در افغانستان، متأسفانه دست بی رحم سیاست، از مذهب و باورهای مذهبی یک ابزار سیاسی ساخت و برای بسیج مردم و برانگیختن احساس مردم و تحریک آنان، از برجسته ساختن عصبیت ها و تعصبات مذهبی بهره جست. بنابراین آن گاه که مذهب ابزاری در دست سیاست شود، وضعیت بسیار خطرناکی در یک جامعه به وجود خواهد آمد.

این سه نکته به عنوان عمده ترین عوامل و یا ریشه های تعصب مطرح می شود.

نتیجه

نتیجه ای که از این بحث می گیریم این است که:

۱. ما وظیفه داریم برای گسترش فرهنگ تشیع و غدیر در افغانستان تلاش کنیم.

۲. ما ناگزیر هستیم راههای متناسب با واقعیتهای جامعه افغانستان را برای گسترش فرهنگ تشیع و غدیر جست وجو کنیم.

۳. هر راه حل و هر مکانیزمی که برای گسترش و حفظ فرهنگ تشیع و غدیر در کشور افغانستان مطرح می شود، باید به منظور تقریب مذهبی بین تشیع و تسنن در افغانستان تلاش نماید.

۴. برای رسیدن به جامعه آباد و با ثبات از نظر سیاسی و برای گسترش و تقویت فرهنگ غدیر در کشور افغانستان، ما نیاز به یک فعالیت مستمر تعصب زدایی داریم. باید یک جریان مستمر و جدی را در این کشور دنبال نماییم که بدین منظور باید با سه عامل بسیار خطرناک و منفی مقابله و مبارزه کنیم و کمر همت ببندیم و قدم به قدم به جنگ جهالت، لجاجت و استفاده های ابزاری از مذهب یعنی استفاده سیاسی از حساسیت های مذهبی برویم و این وظیفه و رسالت همه ماست. بحمدالله فضای جدیدی که در کشور ایجاد شده که فضای طلایی و آرمانی است و زمینه هر نوع فعالیت فکری و مذهبی برای روشن ضمیران، صاحبان قلم و صاحبان اندیشه و رسالت به دوشان فرهنگ تشیع و غدیر در افغانستان به وجود آمده است.

و آخرین نکته اینکه برای گسترش فرهنگ تشیع و فرهنگ قرآنی در افغانستان ابتدا باید خود را با تفسیر و برداشت عقلانی و به روز از قرآن و شریعت و باورهای آسمانی مجهز و آماده سازیم و در قدم دوم برای ترویج عقلانی آموزه های دینی در جامعه افغانستان بکوشیم. زیرا امروزه مخاطبان ما، به خصوص دانشجویان و طیف جوان با دو پرسش اساسی مدرن بودن و مسلمان بودن توأمان همراه هستند و از ما می خواهند که هویتی را برای جوان مسلمان افغانستان تعریف کنیم که هم مدرن باشد و برخوردار از تجربیات دنیای کنونی و هم مسلمان و برخوردار از باورهای دینی. برای همه کسانی که به دینداری، روشن اندیشی، عقلانیت امروزی و نقل گرایی وحیانی اعتقاد دارند آرزوی موفقیت داریم.

پی نوشت:

** عضو هیأت علمی دانشگاه مفید، قم.

۱. ر.ک. محمدرضا حکیمی، غدیر.

۲. ر.ک. موسوی سید عسکر، هزاره های افغانستان.

۳. جهت مطالعه مبسوط نقد نظریه های یاد شده ر.ک. علی نجفی، گفتمان نو، شماره۱۰.

۴. این حدیث که معروف به حدیث ثقلین در منابع فریقین به صورت متواتر آمده است.

۵. قرآن می فرماید: ادعوا الی سبیل ربک باالحکمه والموعظه و جادلهم بالتی هی احسن.

۶. ماده ۱۳۱ قانون اساسی افغانستان برای محاکم اجازه می دهد که در احوال شخصیه برای پیروان مذهب جعفری براساس فقه جعفری حکم نماید.

۷. آزادی بیان آن گونه که امروزه در قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان تأمین گردید و نیز تصویب قانون جدید رسانه ها که در سال۱۳۸۶ در پارلمان افغانستان انجام شد، در تاریخ افغانستان و متطقه کم سابقه و کم نظیر بوده است.

۸. قرآن کریم فراتر از تفاوتهای مذهبی حتی در بحث ایمان و کفر منطق عدم تمدن و اهانت به اعتقاد دیگران را مورد تأکید قرار می دهد. حتی به کافران اجازه می دهد که اگر به خدا ایمان نمی آورند در دین خود باشند:« لکم دینکم ولیّ دین».

منبع :طلوع – بهار ۱۳۸۶، شماره ۲۱ –

تعصّب و لجاجت‏.

اشاره‏:

بى تردید اساسى‏ ترین پایه عبودیّت و بندگى خدا، تسلیم و تواضع در برابر حق است و به عکس هرگونه‏ تعصّب و لجاجت‏ مایه دورى از حقّ و محروم شدن از سعادت است. لجاجت به معنى اصرار بر چیزى است به گونه‏اى که منطق و عقل را زیر پا بگذارد، ثمره این دو شجره خبیثه‏ نیز «تقلید کورکورانه» است که سدّ راه پیشرفت و تکامل انسانهاست. هنگامى که به تاریخ انبیاى بزرگ بازمى‏ گردیم و علل انحراف و گمراهى اقوام پیشین را مورد بررسى قرار مى‏ دهیم به خوبى مى ‏توان دریافت که این سه امر (تعصّب و لجاجت و تقلید کورکورانه) نقش اصلى را در انحراف آنها داشته است.

 قرآن مجید پر است از اشارات روشن به این مسئله که در یک بررسى فشرده در اینجا به سراغ آن مى‏ رویم:

از قوم نوح علیه السلام آغاز مى‏ کنیم، قرآن مجید مى ‏گوید:

۱- وَ انِّى کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصَابِعَهُمْ فِى آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَاراً (سوره نوح، آیه ۷)

۲- وَ قَالُوا لَاتَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَ لَاتَذَرُنَّ وَدّاً وَ لَاسُوَاعاً وَ لَایَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْراً (سوره نوح، آیه ۲۳)

سپس به داستان هود نگاه مى‏ کنیم، قرآن درباره آنها مى ‏گوید:

۳- قَالُوا اجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مَا کَانَ یَعْبُدُ آبَائُنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ‏ (سوره اعراف، آیه ۷۰)

سپس نوبت به داستان ابراهیم علیه السلام مى ‏رسد، قرآن در این زمینه مى‏ گوید:

۴- اذْ قَالَ لِابِیهِ وَ قَوْمِهِ مَا هَذِهِ الَّتمَاثِیلُ الَّتِى انْتُمْ لَهَا عَاکِفُونَ* قَالُوا وَجَدْنَا آبَائَنَا لَهَا عَابِدِینَ‏ (سوره انبیاء، آیات ۵۲ و ۵۳)

۵- قَالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ اذْ تَدْعُونَ* اوْ یَنْفَعُونَکُمْ اوْ یَضُرُّونَ* قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَائَنَا کَذَلِکَ یَفْعَلُونَ‏ (سوره شعراء، آیات ۷۲ تا ۷۴)

سپس نوبت به قوم موسى و فرعون مى ‏رسد، مى ‏فرماید:

۶- قَالُوا اجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَیْهِ آبَائَنَا وَ تَکُونَ لَکُمَا الْکِبْرِیَاءُ فِى الْارْضِ وَ مَا نَحْنُ لَکُمَا بِمُؤْمِنِینَ‏ (سوره یونس، آیه ۷۸)

سپس به عصر پیامبر گرامى اسلام بازمى ‏گردیم و همین معنى را در سخنان و اعمال دشمنان آن حضرت نمایان مى ‏بینیم:

۷- وَ اذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا انْزلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا الْفَیْنَا عَلَیْهِ آبَائَنَا اوَلَوْ کَانَ آبَائُهُمْ لَایَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لَایَهْتَدُونَ‏ (سوره بقره، آیه ۱۷۰)

۸- اذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِى قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّهَ حَمِیَّهَ الْجَاهِلِیَّهِ فَانْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَ الْزَمَهُمْ کَلِمَهَ التَّقْوى‏ وَ کَانُوا احَقَّ بِهَا وَ اهْلَهَا وَ کَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْئٍ عَلِیماً (سوره فتح، آیه ۲۶)

۹- و نیز مى‏فرماید: وَ لَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْاعْجَمِینَ* فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ‏ (سوره شعراء، آیات ۱۹۸ و ۱۹۹)

گاه تعصّب اقوام را بر ضدّ یکدیگر بیان مى ‏کند و مى‏ فرماید:

۱۰- وَ قَالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصَارَى عَلَى شَىْ‏ءٍ وَ قَالَتِ النَّصَارَى لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلَى‏

شىْ‏ءٍ وَ هُمْ یَتْلُونَ الْکِتَابَ کَذَلِکَ قَالَ الَّذِینَ لَایَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ فِیمَا کَانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ‏ (سوره بقره، آیه ۱۱۳)

در جاى دیگر مسئله تقلید کورکورانه و تعصّب و لجاجت را به عنوان یک برنامه عمومى همه اقوام گمراه شمرده، مى ‏فرماید:

۱۱- وَ کَذَلِکَ مَا ارْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ قَرْیَهٍ مِنْ نَذِیرٍ الّا قَالَ مُتْرَفُوهَا انَّا وَجَدْنَا آبَائَنَا عَلَى امَّهٍ وَ انَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ‏ (سوره زخرف، آیه ۲۳)

۱۲- وَ یَقُولُونَ ائِنَّا لَتَارِکُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَجْنُونٍ‏ (سوره صافّات، آیه ۳۶)

ترجمه‏

۱- و من (نوح) هر زمان آنها را دعوت کردم که (ایمان بیاورند) تو آنها را بیامرزى، انگشتان خویش را در گوشهایشان قرار داده و لباسهایشان را بر خود پیچیدند و در مخالفت اصرار ورزیدند و به شدّت استکبار کردند.

۲- و (قوم نوح) گفتند: دست از خدایان و بتهاى خود برندارید (به خصوص) بتهاى «وَدّ»، «سواع»، «یغوث»، «یعوق» و «نسر» را رها نکنید!

۳- گفتند: آیا به سراغ ما آمده‏اى که تنها خداى یگانه را بپرستیم و آنچه را پدران ما مى‏پرستیدند، رها کنیم؟! پس اگر راست مى‏گویى آنچه را (از بلا و عذاب الهى) به ما وعده مى‏دهى، بیاور (ما آماده‏ایم)!

۴- (به یاد بیاور ابراهیم را) آن هنگام که به پدرش (آزر) و قوم او گفت: «این مجسّمه‏هاى بى روح چیست که شما همواره آنها را پرستش مى‏کنید»؟! گفتند: «ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت مى‏کنند»!

۵- گفت: «آیا هنگامى که آنها را مى‏خوانید صداى شما را مى‏شنوند؟! یا سود و زیانى به شما مى‏رسانند»؟! گفتند: «ما فقط نیاکان خود را یافتیم که چنین مى‏کنند».

۶- (فرعونیان به موسى) گفتند: «آیا آمده‏اى که ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم منصرف سازى و بزرگى (و ریاست) در روى زمین، از آن شما دو تن (موسى و هارون) باشد؟!

ما (هرگز) به شما ایمان نمى‏آوریم»!

۷- و هنگامى که به آنها گفته شود: «از آنچه خدا نازل کرده است پیروى کنید!» مى‏گویند:

« (نه) ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم پیروى مى‏نماییم» آیا اگر پدران آنها چیزى نمى‏فهمیدند و هدایت نیافتند (باز از آنها پیروى خواهند کرد)؟!

۸- (به خاطر بیاورید) هنگامى را که کافران در دلهاى خود خشم و نخوت جاهلیّت داشتند

(در مقابل) خداوند آرامش و سکینه خود را بر فرستاده خویش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقیقت تقوا ملزم ساخت و آنان از هر کس شایسته‏تر و اهل آن بودند و خداوند به همه چیز داناست.

۹- هرگاه ما قرآن را بر بعضى از عجم‏ها (غیر عرب) نازل مى‏کردیم- و او آن را بر ایشان مى‏خواند (به خاطر تعصّب و لجاجت) به آن ایمان نمى‏آوردند!

۱۰- یهودیان گفتند: «مسیحیان هیچ موقعیّتى (نزد خدا) ندارند» و مسیحیان نیز گفتند:

«یهودیان هیچ موقعیّتى ندارند (و بر باطلند)» در حالى که هر دو دسته کتاب آسمانى را مى‏خوانند (و باید از این گونه تعصّب‏ها برکنار باشند) افراد نادان (دیگر، همچون مشرکان) نیز، سخنى همانند سخن آنها داشتند خداوند، روز قیامت در باره آنچه در آن اختلاف داشتند داورى مى‏کند.

۱۱- و این گونه در هیچ شهر و دیارى پیش از تو پیامبر انذار کننده‏اى نفرستادیم مگر اینکه ثروتمندان مست و مغروران گفتند: «ما پدران خود را بر آیینى یافتیم و به آثار آنان اقتدا مى‏کنیم»!

۱۲- و پیوسته مى‏گفتند: «آیا ما معبودان خود را به خاطر شاعرى دیوانه رها کنیم»؟!

تفسیر و جمع ‏بندى برنامه عمومى اقوام منحرف!

همان گونه که در بالا اشاره شد این رذایل سه ‏گانه اخلاقى یعنى‏ «تعصّب» و «لجاجت» و «تقلید کورکورانه» یک برنامه عام براى همه اقوام زشتکار پیشین بوده است، آنها به‏

خاطر وابستگى شدید به افکار و برنامه ‏هاى خرافى، و لجاجت و اصرار بر آنها، چشم و گوش بسته به پیروى نیاکانشان ادامه مى‏ دادند و به این طریق، خرافات بى‏ اساس از نسلى به نسل دیگر منتقل مى‏ شد، و صداى دلنشین مردان الهى که براى هدایت آنها آمده بودند، در میان نعره ‏هاى جاهلانه آنان گم مى شد.

نخست‏ از داستان نوح علیه السلام شروع مى‏ کنیم مى‏ بینیم که بت‏پرستان عصر آن پیامبر اولواالعزم به قدرى لجوج و متعصّب بودند که حتّى از شنیدن صداى این منادى توحید وحشت داشتند، همان گونه که در نخستین آیه مورد بحث از زبان نوح علیه السلام مى‏ خوانیم: «و من هر زمان آنها را دعوت کردم که ایمان بیاورند، و تو (اى خدا) آنها را بیامرزى انگشتان خود را در گوشها قرار داده و لباسهایشان را بر سر و صورت مى‏ پیچیدند و در مخالفت با حق اصرار ورزیدند و شدیداً تکبّر کردند»! (وَ انِّى کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصَابِعَهُمْ فِى آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَاراً).[۱]

آرى تعصّب و لجاجت آنها به قدرى شدید بود که اجازه نمى‏دادند ذرّه‏اى از امواج صوتى نوح علیه السلام که حامل پیام حقیقت بود به گوش آنها برسد، و یا چهره او را ببینند و این گونه گریز از حقیقت به راستى عجیب و خطرناک است.

در آیه بعد چهره دیگرى از همین رذایل اخلاقى در قوم نوح علیه السلام به چشم مى‏خورد، قرآن درباره آنها مى‏ گوید: «آنها گفتند: دست از خدایان و بتهاى خود برندارید مخصوصاً بتهاى (بزرگ) «وَدّ»، «سواع»، «یَغُوث»، «یعوق» و «نسر» را رها نکنید»، (وَ قَالُوا لَاتَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَ لَاتَذَرُنَّ وَدّاً وَ لَاسُوَاعاً وَ لَایَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْراً).[۲]

امّا چرا و به چه دلیل دست از این بت‏ هاى رنگارنگ که ساخته و پرداخته دست خودشان بود برندارند و آنها را بر مقدّرات جهان هستى، و هم بر مقدّرات سازندگانش حاکم بدانند؟! هیچ دلیلى بر آن جز تعصّب و تقلید کورکورانه نداشتند.

در سومین‏ آیه که از قوم عاد و گفتگوى پیامبرشان هود علیه السلام با آنها سخن مى ‏گوید، مى ‏فرماید: «قوم عاد به قدرى لجوج و متعصّب و جاهل بودند که در برابر دعوت آن حضرت به توحید خالص و ناب گفتند: آیا به سراغ ما آمده‏اى که تنها خداى یکتا را بپرستیم و آنچه را پدران ما مى ‏پرستیدند رها کنیم؟ (ما هرگز چنین کارى نخواهیم کرد، هر کارى از دست تو ساخته است انجام بده و) آنچه را (از بلا و عذاب الهى) به ما وعده مى‏ دهى بیاور اگر راست مى‏ گویى»! (قَالُوا اجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مَا کَانَ یَعْبُدُ آبَائَنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ).[۳]

به این ترتیب بر اثر تعصّب و لجاجت و تقلید کورکورانه، توحید خالص که‏ روح جهان هستى‏ است در نظر آنها امرى وحشتناک، و پرستش بت‏هاى بى عقل و شعور امرى شایسته و با ارزش جلوه مى‏ کرد، و حتّى برخلاف قانون دفع ضرر محتمل که عقل حاکم به آن است کمترین اعتنایى به احتمال عذاب الهى نمى ‏کردند و مصرّاً از او مى‏ خواستند که به تهدیدهاى خود جامه عمل بپوشاند، این خیره ‏سرى چیزى جز محصول تعصّب و لجاجت نبود.

آرى آنها براى فرار از حق و ادامه تقلید کورکورانه به سوى عذاب الهى شتافتند و سرانجام خود را در آتش عذاب سوزاندند، و این است نتیجه لجاجت و تعصّب خشک و تقلید غلط!

در چهارمین‏ آیه، سخن از پیامدهاى شوم این رذایل اخلاقى درباره‏ «نمرود» و نمرودیان است، مى‏فرماید: «هنگامى که ابراهیم به پدرش (عمویش آزر) و قوم او گفت این مجسّمه‏هاى بى‏روحى را که شما همواره پرستش مى‏کنید چیست»؟ (اذْ قَالَ لِابِیهِ وَ قَوْمِهِ مَا هَذِهِ الَّتمَاثِیلُ الَّتِى انْتُمْ لَهَا عَاکِفُونَ).[۴]

ولى آنها جوابى نداشتند جز اینکه «گفتند: ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت‏ مى ‏کنند»، (قَالُوا وَجَدْنَا آبَائَنَا لَهَا عَابِدِینَ).[۵]

و هنگامى که ابراهیم علیه السلام با صراحت به آنها گفت که هم خودتان و هم نیاکانتان در گمراهى آشکارى بوده‏اید بیدار نشدند، ابراهیم علیه السلام بى اعتبار بودن این خدایان ساختگى و بى ارزش را از طریق بت شکنى به آنها نشان داد، باز هم بر سر عقل نیامدند، بلکه ابراهیم بیدارگر و پاره کننده پرده‏هاى جهل و تعصّب و لجاجت را به سوزاندن در آتش تهدید کردند، و به تهدید خود جامه عمل پوشاندند و او را در میان دریایى از آتش پرتاب کردند، و هنگامى که آتش بر ابراهیم علیه السلام سرد و خاموش و گلستان شد، و بزرگترین معجزه الهى در برابر چشمانشان به وقوع پیوست باز هم این اسیران زنجیرهاى جهل و تعصّب و لجاجت به بهانه‏ هاى دیگرى هم چون سحر به راه خود ادامه دادند.

اینها همه نشان مى‏ دهد که تا چه حدّ این رذایل اخلاقى خطرناک و مانع از آزاد اندیشى و رسیدن به حق است، و آنها که در چنگال آن گرفتار مى ‏شوند تن به هر ذلّت و حقارتى مى‏ دهند و عظمت مقام انسان و روح بلند او را در هم مى‏ شکنند ولى تسلیم حق نمى‏ شوند.

در پنجمین‏ آیه نیز اشاره به بت ‏پرستى لجوجانه قوم‏ «نمرود» مى‏ کند، هنگامى که ابراهیم علیه السلام با دلیل بسیار روشن و قاطع، بت‏پرستى را ابطال مى ‏نماید و به آنها مى‏ گوید:

«آیا آنها را که مى‏ خوانید صداى شما را مى‏ شنوند؟ یا سود و زیانى به شما مى‏رسانند»؟ (قَالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ اذْ تَدْعُونَ* اوْ یَنْفَعُونَکُمْ اوْ یَضُرُّونَ).[۶]

آنها هیچ پاسخ منطقى در برابر این گفتار روشن نداشتند، جز اینکه پناه به تقلید کورکورانه ببرند و بگویند: «ما فقط نیاکان خود را یافتیم که چنین مى‏ کردند»، (قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَائَنَا کَذَلِکَ یَفْعَلُونَ).[۷]

در حالى که اگر انسان مى‏خواهد تقلید کند حدّ اقل باید از عالم و دانشمندى تبعیّت کند که او را به واقعیّت‏ ها رهنمون گردد نه از جاهل و گمراهى بدتر از خود! ولى این حجاب تعصّب و لجاجت به قدرى ضخیم است که اجازه نمى‏دهد کمترین نور آفتاب هدایت و منطق و دلیل عقل در آن نفوذ کند، و ماوراى آن را روشن سازد.

در ششمین‏ آیه سخن از لجاجت فرعونیان در برابر معجزات روشن حضرت موسى علیه السلام است، آنها بر آیین بت‏پرستى نیاکانشان لجاجت و اصرار ورزیدند و گفتند:

« (اى موسى) آیا آمدى که ما را از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم منصرف سازى؟ و بزرگى (و ریاست) در روى زمین فقط از آن تو و برادرت باشد، ما هرگز به شما ایمان نمى‏ آوریم»! (قَالُوا اجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا[۸] عَمَّا وَجَدْنَا عَلَیْهِ آبَائَنَا وَ تَکُونَ لَکُمَا الْکِبْرِیَاءُ فِى الْارْضِ وَ مَا نَحْنُ لَکُمَا بِمُؤْمِنِینَ).[۹]

آنها هرگز از خود سؤال نمى‏کردند که آیین موسى علیه السلام حق است یا باطل و در برابر آیین نیاکانشان چه امتیازى دارد؟ سخن آنها فقط این بود که ما باید آیین نیاکان خود را حفظ کنیم، خواه حق باشد یا باطل! ارزش واقعى براى ما همین است و بس، سپس آن را با سوء ظن نیز آمیختند و گفتند آنچه را موسى علیه السلام به عنوان آیین الهى ارائه مى‏دهد در واقع مقدّمه‏اى است براى رسیدن به مقاصد سیاسى و حکومت بر مردم، نه خدایى در کار است و نه وحى آسمانى! این بدبینى نیز از آثار همان تعصّب و لجاجت بود که جهت فرار از حق، عذر و بهانه‏هاى واهى براى خود مى ‏تراشیدند.

و شاید آنها از این بیم داشتند که اگر نور هدایت از طریق آیین موسى علیه السلام بر افکار مصریان بیفتد، هم آیین خرافى نیاکانشان را از دست مى‏دهند، و هم حکومتى را که بر اساس آن بنیان نهاده بودند. به همین دلیل با تمام قدرت در برابر آن به پا خاستند و مردم را به تعصّب و لجاجت تشویق کردند و از آنجا که درباریان فرعون همه چیز را براى ادامه حکومت خود مى‏ خواستند، تصوّرشان این بود که موسى و هارون نیز همه چیز را ابزار وصول به حکومت کرده ‏اند.

این رشته در طول تاریخ هم چنان ادامه مى‏یابد تا عصر رسول خدا صلى الله علیه و آله مى‏ رسد.

در هفتمین‏ آیه نیز مى ‏بینیم که عامل اصلى انحراف مشرکان عرب تقلید کورکورانه و تعصّب است که درهاى معرفت و شناخت را از هر سو به روى صاحبان این صفات رذیله مى‏ بندد، مى ‏فرماید: «هنگامى که به آنها (مشرکان عرب) گفته شود از آنچه خدا نازل کرده است پیروى کنید مى‏گویند: ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم پیروى مى‏ نماییم»، (وَ اذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا انْزلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا الْفَیْنَا عَلَیْهِ آبَائَنَا …).[۱۰]

و قرآن بلافاصله در پایان این آیه جواب دندان شکنى به آنها مى‏ دهد و مى ‏گوید:

«مگر نه این است که پدران آنها چیزى نمى‏ فهمیدند و هدایت نیافتند»؟ (… اوَلَوْ کَانَ آبَائُهُمْ لَایَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لَایَهْتَدُونَ).[۱۱]

تعبیرات آیه نشان مى‏ دهد که آنها انکار نمى‏ کردند که آنچه را پیغمبر آورده‏ «مَا انْزَلَ اللَّهُ» و فرمان الهى است، بلکه به قدرى گرفتار جهل و تعصّب بودند که آیین نیاکانشان را بر آن مقدّم مى‏ شمردند، نیاکانى که واقف به جهل و گمراهیشان بودند.

به این ترتیب جهل و تعصّب سبب مى‏شود که انسان به راحتى‏ مَا انْزَلَ اللَّهُ‏ را رها سازد و پشت به حق کند و رو به باطل نماید، هر چند حق را از باطل بشناسد!

در هشتمین‏ آیه خداوند مسلمانان را به یاد ماجراى حدیبیّه مى ‏اندازد که کفّار با دیدن آن همه آیات و نشانه ‏هاى حقّانیّت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به خاطر تعصّب‏هاى جاهلى ایمان نیاوردند و این رذیله اخلاقى آنها را از سعادت بزرگ بازداشت، مى ‏فرماید: «به خاطر بیاورید هنگامى را که کافران در دلهاى خود خشم و نفرت جاهلیّت داشتند (به همین دلیل نه تنها ایمان نیاوردند بلکه در مقام مبارزه با حق برآمدند) و در مقابل خداوند آرامش و سکینه را بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود (تا با رعایت اصول حق و عدالت در برابر آن دشمنان متعصّب بایستد، و آنها را به کلمه تقوا ملزم ساخت که از هر کس شایسته ‏تر و اهل آن بودند و خداوند بر هر چیز غالب است»، (اذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِى قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّهَ حَمِیَّهَ الْجَاهِلِیَّهِ فَانْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَ الْزَمَهُمْ کَلِمَهَ التَّقْوى‏ وَ کَانُوا احَقُّ بِهَا وَ اهْلَهَا وَ کَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَىْ‏ءٍ عَلِیماً).[۱۲]

حمیّت از مادّه حمى (بر وزن حمد) به معنى حرارتى است که بر اثر عوامل خارجى در بدن انسان یا اشیاى دیگر به وجود مى‏ آید، به همین دلیل به حالت تب، حُمّى (بر وزن کبرى) گفته مى‏شود.

سپس به حالات روحى همچون خشم و تکبّر و تعصّب، حمیّت اطلاق شده است، چرا که همه اینها حالتى آتشین در انسان ایجاد مى‏ کند.

جالب اینکه در این آیه حمیّت به جاهلیّت اضافه شده که اشاره‏اى به تعصّب‏ هاى برخاسته از جهل و نادانى، و سکینه که نقطه مقابل آن است به خدا نسبت داده شده است که آرامشى است آگاهانه و برخاسته از ایمان.

در بحث‏هاى آینده پیرامون تعصّب منفى و مثبت نکته اضافه شدن حمیّت به جاهلیّت روشن ‏تر خواهد شد.

در نهمین‏ آیه اشاره به نکته دیگرى شده است که پرده از روى تعصّب شدید مشرکان عرب در عصر جاهلیّت برمى ‏دارد، مى‏ فرماید: «هرگاه قرآن را بر بعضى از عجم‏ها (غیر عربها) نازل مى‏کردیم و او آن را به ایشان مى‏ خوانده، به آن ایمان نمى‏ آوردند»، (وَ لَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْاعْجَمِینَ* فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ).[۱۳]

یعنى نژادپرستى و تعصّب قومى آنها به قدرى شدید بود که اگر قرآن با تمام معارف عالى و فصاحت و بلاغت فوق‏العاده و محتواى بى نظیر بر فردى غیر عرب نازل مى‏شد، تعصّب و لجاجت هرگز به آنها اجازه نمى‏ داد که آن را پذیرا شوند!

این تعبیر قاطع به خوبى نشان مى‏ دهد که رذیله اخلاقى‏ «تعصّب و لجاجت» تا چه حدّ مى ‏تواند انسان را از درک حقیقت و رسیدن به مقصود بازدارد.

گرچه بعضى از مفسّران براى این آیه تفسیرهاى دیگرى ذکر کرده‏اند ولى روشن ‏ترین‏ و مناسب‏ ترین تفسیر همان است که در بالا ذکر شد.

روى همین اصل در بعضى از روایات اسلامى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله افراد متعصّب و لجوج را در سرنوشت شوم اعراب جاهلى شریک مى‏ شمرد و مى‏ فرماید: «مَنْ کَانَ فِى قَلْبِهِ حَبَّهً مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِیَّهٍ بَعَثَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ مَعَ اعْرَابِ الْجَاهِلِیَّهِ؛ هر کس در دلش به اندازه دانه خردلى عصبیّت باشد، خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیّت محشور مى ‏کند»، (دانه خردل دانه بسیار ریزى است که همواره به عنوان ضرب المثل براى خُردى ذکر مى ‏شود).[۱۴]

در دهمین‏ آیه، چهره دیگرى از این رذیله اخلاقى در اقوام مختلف دیده مى ‏شود و آن اینکه هر گروهى به خاطر تعصّب و لجاجت، خود را بهترین مى‏داند، و دیگران را نفى مى‏کند گویى تنها بندگان برگزیده خدا آنها هستند و دیگران هیچ، و همین امر سبب درگیرى مستمرّ در میان اقوام مى شود، مى ‏فرماید: «یهود گفتند مسیحیان (نزد خدا) هیچ ارزشى ندارند، و مسیحیان نیز گفتند: یهودیان ارزشى ندارند، در حالى که هر دو گروه، کتاب آسمانى را مى‏ خواندند (که به آنها دستور مى‏داد باید از این‏گونه تعصّب‏ها به کنار باشند) آرى افراد نادان (از مشرکان عرب) نیز سخنى همانند آنها داشتند، خداوند روز قیامت درباره اختلاف آنها داورى خواهد کرد»، (وَ قَالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصَارَى عَلَى شَىْ‏ءٍ وَ قَالَتِ النَّصَارَى لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلَى شىْ‏ءٍ وَ هُمْ یَتْلُونَ الْکِتَابَ کَذَلِکَ قَالَ الَّذِینَ لَایَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ فِیمَا کَانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ).[۱۵]

از تعبیرات این آیه به خوبى استفاده مى‏شود که این گونه تعصّب‏ها و خودبینى‏ها از جهل و نادانى سرچشمه مى‏ گیرد، و هر قوم جاهل و بى خبر گرفتار این رذیله اخلاقى خواهد شد.

تعبیر به‏ «الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ» (کسانى که نمى‏دانند) مفهوم وسیع و گسترده‏اى دارد که‏ مشرکان عرب یکى از آن بودند و لذا بعضى از مفسّران آن را به قوم نوح، یا همه امّت‏هاى پیشین که بر اثر جهل و نادانى گرفتار تعصّب و لجاجت بودند، تفسیر کرده‏اند.

در یازدهمین‏ آیه سخن از یک حکم کلّى و عمومى است و نشان مى‏دهد که در تمام طول تاریخ تعصّب و لجاجت نقش اصلى را در ادامه کفر و توحیدستیزى ایفا مى‏کرده است، مى‏فرماید: «این گونه در هیچ شهر و دیارى پیش از تو پیامبرى بیم دهنده نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور آن گفتند: ما نیاکان خود را بر آیینى یافتیم و به آثار و روش آنها اقتدا مى‏ کنیم»! (وَ کَذَلِکَ مَا ارْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ قَرْیَهٍ مِنْ نَذِیرٍ الّا قَالَ مُتْرَفُوهَا انَّا وَجَدْنَا آبَائَنَا عَلَى امَّهٍ وَ انَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ).[۱۶]

این تعبیر نشان مى‏ دهد که همیشه مهمترین مانع در برابر ایمان به آیین پیامبران الهى همان تعصّب و تقلید کورکورانه ناشى از جهل بوده است.

و از اینجا خطر این رذیله اخلاقى آشکارتر مى ‏شود.

در دوازدهمین‏ و آخرین آیه مى‏خوانیم که اقوام جاهلى به خاطر تعصّب و لجاجت بزرگ‏ترین انبیاى الهى و عقل کلّ را متّهم به جنون مى‏کردند و آن را بهانه مخالفت خود با آیین آنها قرار مى ‏دادند، مى ‏فرماید: «آنها پیوسته مى‏گفتند: آیا ما خدایان خود را به خاطر شاعرى دیوانه رها کنیم؟» (وَ یَقُولُونَ ائِنَّا لَتَارِکُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَجْنُونِ).[۱۷]

عجب اینکه آنها به قدرى در حجاب تاریک جهل و تعصّب گرفتار بودند که نمى ‏فهمیدند این سخن یک گفتار ضدّ و نقیض است، «شاعر بودن» احتیاج به تفکّر و ذوق سلیم و آگاهى کافى از دقایق سخن دارد (توجّه داشته باشید که شاعر از مادّه شعور گرفته شده است) و این با مجنون بودن هرگز سازگار نیست.

همچنین گاه آنها را متّهم به‏ «سحر» و «جنون» مى ‏کردند در حالى که سحر نیز احتیاج به آگاهى قابل ملاحظه‏اى نسبت به بخشى از علوم و دانشها دارد، و هوشیارى خاصّى را مى ‏طلبد، و این با جنون سازگار نیست، این سخنان ضدّ و نقیض ناشى از جهل و تعصّب بود.

نتیجه نهایى‏

یک نگاه اجمالى به آیات گذشته که اشباه و نظایر دیگرى نیز در قرآن مجید دارد این حقیقت را اثبات مى‏ کند که از مهمترین موانع معرفت و شناخت، تقلیدهاى کورکورانه‏اى است که از تعصّب و لجاجت و وابستگى بى قید و شرط نسبت به امورى که با تمایلات نفسانى و هوا و هوس هاى انسان مى ‏سازد ناشى مى‏شود.

ضایعات و آثار زیانبار این رذیله اخلاقى صفحات تاریخ بشریّت را سیاه کرده و پیامبران الهى را با مشکل‏ترین موانع رو به رو ساخته، و خونهاى زیادى را بر خاک ریخته است و همین معنى براى پى بردن به آثار زیانبار آن کافى است.

اگر این رذیله اخلاقى در درون جان انسانها نبود، تاریخ بشریّت چهره دیگرى داشت و پیشرفت تکامل تمدّنها شتاب دیگرى پیدا مى‏ کرد، و نیروهاى خلّاق در مسیر سعادت انسانها به کار مى‏افتاد، و به جاى اینکه به صورت سیل ویرانگرى در آید، نهرهاى منظّمى از معارف الهیّه را تشکیل مى ‏داد که همه جا مایه عمران و آبادى قلوب بود.

تعصّب و لجاجت در احادیث اسلامى‏

پیش از آنکه به تحلیل معنى تعصّب و سرچشمه و انگیزه ‏ها و آثار زیانبار آن بپردازیم لازم است نگاهى به احادیث اسلامى که در این زمینه وارد شده است بیفکنیم، چرا که بسیارى از مسایل مورد نظر در لابه‏لاى این احادیث به صورت اجمالى مطرح شده است.

احادیث در این زمینه فراوان است که در ذیل به نمونه ‏هایى از آن اشاره مى‏ کنیم:

۱- در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى ‏خوانیم: «مَنْ کَانَ فِى قَلْبِهِ حَبَّهً مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ‏

عَصَبِیَّهٍ بَعَثَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ مَعَ اعْرَابِ الْجَاهِلِیَّهِ؛ هر کسى در دلش به اندازه دانه خردلى عصبیّت باشد خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیّت محشور مى ‏کند».[۱۸]

این تعبیر نشان مى‏ دهد که این رذیله اخلاقى به قدرى خطرناک است که پایین ‏ترین درجات آن نیز با ایمان خالص سازگار نیست.

۲- در حدیثى از امیر مؤمنان على علیه السلام مى‏ خوانیم:

«انَّ اللَّهَ یُعَذِّبُ السِّتَّهَ بِالسِّتَّهِ، الْعَرَبَ بِالْعَصَبِیَّهِ، وَ الدَّهَاقِینَ بِالْکِبْرِ، وَ الْامَرَاءَ بِالْجَوْرِ، وَالْفُقَهَاءَ بِالْحَسَدِ، وَ التُّجَّارَ بِالْخِیَانَهِ، وَ اهْلَ الرَّسَاتِیقِ بِالْجَهْلِ؛ خداوند شش گروه را به خاطر شش چیز عذاب مى‏ کند: عرب را به خاطر تعصّب، و اربابان را به خاطر تکبّر، و حاکمان را به خاطر ستم، و فقیهان را به خاطر حسد، و تجّار را به خاطر خیانت، و اهل روستاها را به خاطر جهل و نادانى»![۱۹]

جالب اینکه تعصّب را نخستین امر از امور ششگانه ذکر فرموده، در حالى که همه آنها از گناهان بزرگ است.

۳- در حدیث دیگرى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى‏ خوانیم:

«لَیْسَ مِنَّا مَنْ دَعَا الَى عَصَبِیَّهٍ، وَ لَیْسَ مِنَّا مَنْ قَاتَلَ عَلَى عَصَبِیَّهٍ، وَ لَیْسَ مِنَّا مَنْ مَاتَ عَلَى عَصَبِیَّهٍ؛ کسى که مردم را دعوت به تعصّب کند از ما نیست، و کسى که به خاطر تعصّب بجنگد از ما نیست، و کسى که با تعصّب بمیرد از ما نیست»![۲۰]

۴- امیر مؤمنان على علیه السلام در خطبه معروف‏ «قاصعه» که اساس آن بر نفى تکبّر و تعصّب است عامل اصلى انحراف و بدبختى ابلیس را تعصّب و تکبّر مى‏شمرد، و مى‏ فرماید:

«هنگامى که خداوند به فرشتگان دستور داد براى آدم علیه السلام سجده کنند، همگى اطاعت کردند جز ابلیس» سپس مى ‏افزاید: «اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِیَّهُ فَافْتَخَرَ عَلَى آدَمَ بِخَلْقِهِ وَ تَعَصَّبَ عَلَیْهِ لِاصْلِهِ فَعَدُوُّ اللَّهِ امَامُ الْمُتَعَصِّبِینَ، وَ سَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِینَ الَّذِى وَضَعَ اسَاسَ الْعَصَبِیَّهِ؛ تکبّر و تعصّب به او دست داد، و بر آدم علیه السلام به خاطر خلقت خویش افتخار کرد، و از جهت اصل و ریشه خود نسبت به او تعصّب ورزید، به همین دلیل این دشمن خدا پیشواى متعصّبان، و سر سلسله مستکبران است، و کسى است که بناى تعصّب را پى‏ریزى کرد»![۲۱]

۵- در حدیث دیگرى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى ‏خوانیم:

«مَنْ تَعَصَّبَ اوْ تُعُصِّبَ لَهُ فَقَدْ خَلَعَ رَبَقَ الْایمَانِ مِنْ عُنُقِهِ؛ هر کس تعصّب بورزد، یا دیگران به خاطر او تعصّب بورزند، رشته‏ هاى ایمان را از گردن خود بازگردانده است».[۲۲]

مى ‏دانیم‏ «تعصّب» و «لجاجت» لازم و ملزوم یکدیگرند، و به همین دلیل ما هر دو را تحت یک عنوان آوردیم، در رابطه با نکوهش رذیله لجاجت نیز روایات زیادى داریم از جمله:

۱- در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى‏ خوانیم:

«ایَّاکَ وَ اللِّجَاجهَ، فَانَّ اوَّلَهَا جَهْلٌ وَ آخِرَهَا نَدَامَهً؛ از لجاجت بپرهیزید که آغازش جهل و پایانش پشیمانى است»![۲۳]

۲- در حدیث دیگرى از امیر مؤمنان على علیه السلام آمده است که فرمود:

«اللِّجَاجُ اکْثَرُ الْاشْیَاءِ مَضَرَّهً فِى الْعَاجِلِ وَ الْآجِلِ؛ لجاجت در دنیا و آخرت از همه چیز زیانبارتر است».[۲۴]

۳- در حدیث دیگرى از همان حضرت مى ‏خوانیم:

«اللِّجَاجُ بَذْرُ الشَّرِّ؛ لجاجت بذر شرّ و بدى است»![۲۵]

۴- در نهج البلاغه آمده است که فرمود:

«اللِّجَاجَهُ تَسِلُّ الرَّأْىَ؛ لجاجت آراء انسان را سست، و او را به خطا مى ‏افکند».[۲۶]

۵- و نیز از همان حضرت آمده است: «لَیْسَ لِلَجُوجٍ تَدْبِیرٌ؛ لجوج مدیریّت و تدبیر ندارد».[۲۷]

با توجّه به روایاتى که در بالا آمد تأثیر تخریبى این دو رذیله اخلاقى (تعصّب و لجاجت) در زندگى فردى و اجتماعى انسانها روشن مى‏شود تا آنجا که انسان را از ایمان و اسلام بیگانه ساخته، و به سوى کفر و شرک و اقتداى به شیطان و رها کردن رشته محکم ایمان سوق مى‏دهد که دلایل آن را در بحث بعد خواهید خواند.

اخلاق در قرآن، ج‏۲، ص: ۲۱۸

۱- مفهوم تعصّب و انگیزه هاى آن‏

«تعصّب» از مادّه‏ «عَصَب» در اصل به معنى رشته هایى است که مفاصل استخوانها و عضلات را به هم پیوند مى‏ دهد، سپس این مادّه به معنى هر نوع وابستگى شدید فکرى و عملى آمده است که غالباً بار منفى دارد هر چند وابستگى ‏هاى مثبت نیز در مفهوم آن افتاده است که شرح آن در بحث‏ هاى آینده به خواست خدا خواهد آمد.

بدیهى است وابستگى ‏هاى غیر منطقى نسبت به شخص یا عقیده و یا چیزى انسان را به لجاجت و تقلید کورکورانه نسبت به آن وادار مى‏ کند، و سرچشمه بسیارى از کشمکش ها و جنگ‏ها و خونریزی ها و اختلافات مستمر است.

هرگاه این گونه تعصّب‏ها از میان جامعه انسانى برود و مردم تسلیم منطق و حرف حساب باشند بسیارى از اختلافات برچیده مى ‏شود و آرامش بر جوامع بشرى حاکم مى‏ شود.

چنین تعصّبى که نتیجه مستقیم آن لجاجت و تقلید کورکورانه است از امور زیر سرچشمه مى‏ گیرد:

۱- حبّ ذات و علاقه شدید به نیاکان- حبّ ذات افراطى سبب مى‏شود که انسان نسبت به هر چیزى که به او ارتباط و پیوند دارد دلباختگى و دلدادگى نشان دهد از جمله نسبت به پدر و نیاکان و آیین و رسوم آنها.

این وابستگى شدید عامل انتقال بسیارى از خرافات و زشتى ‏ها به بهانه حفظ آداب و سنن، از نسلى به نسل دیگر مى ‏باشد، و حجابى در برابر معرفت و شناخت حق است.

دفاع و طرفدارى شدید از قوم و قبیله گاه به جایى مى‏ رسد که بدترین افراد قبیله و زشت‏ترین آداب و سنن آنها در نظر افراد متعصّب بسیار زیبا جلوه مى‏ کند در حالى که بهترین افراد قبایل دیگر و عالى‏ترین آداب و سنن آنها در نظر آنها زشت و بى معنى است!

۲- پایین بودن سطح فکر و فرهنگ- هر قدر سطح فکر مردم کوتاه‏تر و فرهنگ آنها ضعیف‏تر باشد، تعصّب‏هاى جاهلانه و لجوجانه و تقلیدهاى کورکورانه در میان آنها

اخلاق در قرآن، ج‏۲، ص: ۲۱۹

بیشتر است، به عکس هر قدر سطح فکر بالاتر رود و فرهنگ کامل‏تر شود توجّه او به منطق و استدلال و نفى تعصّب و لجاجت و جانشین ساختن تحقیق به جاى تقلید کورکورانه بیشتر مى‏ شود.

۳- شخصیّت‏زدگى عامل دیگرى براى تعصّب و تقلید کورکورانه است- گاه شخصى در نظر انسان چنان قداست پیدا مى‏ کند که گفتار و رفتار او از دایره نقد خارج مى‏شود هر چند از نظر علمى و اخلاقى در سطح پایینى قرار داشته باشد و همین امر سبب مى‏ شود که عدّه‏اى چشم و گوش بسته به دنبال او بیفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست بدهند، بى آنکه در محتواى سخنان و رفتار او کمترین اندیشه کنند!

۴- انزواى اجتماعى و فکرى یکى دیگر از اسباب تعصّب است- وقتى انسان در خودش و محیط فکرى و اجتماعیش فرو برود و از جوامع و افراد دیگر و افکار آنها بى‏خبر بماند نسبت به آنچه در اختیار اوست سخت وابسته مى‏ شود، در برابر آن تعصّب مى‏ ورزد، در حالى که اگر با دیگران بنشیند و فکر خود را با افکار دیگران مقایسه کند نقطه‏ هاى قوّت و ضعف و مثبت و منفى به زودى آشکار مى‏ گردد، و به او اجازه مى‏ دهد بهترین انتخاب را داشته باشد.

۲- آثار و پیامدهاى منفى تعصّب و لجاجت‏

تعصّب و لجاجت، آثار منفى شدیدى دارد که در زندگى انسانهاى متعصّب و لجوج به زودى ظاهر مى ‏شود.

۱- تعصّب یعنى وابستگى غیر منطقى به شخص یا عقیده یا عادت و رسم خاصّى، همان گونه که قبلًا نیز اشاره شد، حجاب ضخیمى بر دیده عقل انسان مى‏افکند، و او را از درک حقایق و خیر و شرّ و مصلحت و مفسده و عاقبت امور و پیدا کردن راه چاره محروم مى‏ سازد.

به همین دلیل در احادیث سابق خواندیم که لجوج مدیریّت و تدبیر ندارد، و در اخلاق در قرآن، ج‏۲، ص: ۲۲۰

حالات شیطان دیدیم که به خاطر تعصّب از درک بدیهیّات واماند، و رشته عبودیّت و بندگى را از گردن خویش برداشت و براى همیشه رانده درگاه الهى شد.

۲- تعصّب و لجاجت آتش سوزانى است که پیوندهاى وحدت و اتّحاد را در جامعه بشرى مى‏سوزاند، و بذر نفاق و اختلاف را در میان افراد م ى‏پاشد و نیروهایى را که باید صرف پیشرفت جوامع انسانى شود، به جنگ و ستیز با یکدیگر وامى‏ دارد، به همین دلیل در حدیثى از امیر مؤمنان على علیه السلام مى‏ خوانیم: «اللِّجَاجُ یُنْتِجُ الْحُرُوبَ وَ یُوغِرُ الْقُلُوبَ؛ لجاجت آتش جنگها را روشن مى ‏سازد و دلها را پر از کینه و دشمنى مى‏ کند».[۲۸]

۳- تعصّب و لجاجت سبب مى‏ شود که دوستان از هم دور شوند و محبّت‏ ها به عداوت‏ها مبدّل گردد.

۴- تعصّب و لجاجت یکى از عوامل مهمّ کفر است، و بسیارى از امّت‏ هاى پیشین تنها به این دلیل راه کفر را پیش گرفتند که تعصّب و لجاجت نسبت به آیین نیاکانشان مانع پذیرش حقّ شد (شرح این معنى را در تفسیر آیات گذشته خواندیم).

۵- تعصّب و لجاجت مایه درد و رنج و زحمت و ناراحتى است، چرا که سبب مى ‏شود انسان مدّتها، و گاه سالیان دراز، در بیراهه سرگردان شود و چون به بن بست مى‏رسد سرانجام خسته و وامانده از راهى که رفته است بازمى‏گردد.

روى همین معنى در حدیثى از امیر مؤمنان على علیه السلام مى‏ خوانیم:

«ثَمَرهُ اللِّجَاجِ الْعَطَبَ؛ ثمره لجاجت شکست خوردن و هلاکت است».[۲۹]

و به همین دلیل غالباً مایه ندامت و پشیمانى است همان گونه که در احادیث گذشته به آن اشاره شده بود که «آغاز لجاجت، جهل است و پایان آن ندامت»!

۶- تعصّب و لجاجت در بسیارى از مواقع، کنترل امور را از اختیار انسان خارج مى‏سازد و او را به جاهایى مى‏ کشاند که هرگز مایل به آن نبوده است، روى این جهت در بعضى از احادیث اسلامى از امیر مؤمنان على علیه السلام نقل شده است که مى‏ فرماید: «لَامَرْکَبَ‏ اجْمَحَ مِنَ اللِّجاجِ؛ هیچ مرکبى سرکش‏تر از مرکب لجاجت نیست»![۳۰]

۷- و بالاخره تعصّب و لجاجت هم دنیاى انسان را بر باد مى‏ دهد و هم آخرت او را، چرا که در دنیا سرچشمه عداوت‏ها و جدایى‏ ها و اشتباهات فراوان و از دست دادن آرامش مى‏شود و در آخرت سبب دورى از رحمت خدا، و این همان است که در روایت امیر مؤمنان على علیه السلام خواندیم: «اللِّجَاجُ اکْثَرُ الْاشْیَاءِ مَضَرَّهً فِى الْعَاجِلِ وَ الْآجِلِ؛ لجاجت از همه چیز زیانبارتر است در دنیا و آخرت»!

بار دیگر لازم است این نکته را یادآور شویم که این سه رذیله اخلاقى (تعصّب و لجاجت و تقلید کورکورانه) گرچه از نظر مفهوم و محتوا از هم جدا هستند ولى چون رابطه بسیار نزدیکى با هم دارند، و به اصطلاح لازم و ملزوم یکدیگرند هر سه را با هم عنوان کردیم.

انگیزه‏هاى تعصّب و لجاجت نیز روشن است، زیرا: تعصّب‏هاى کور و مخرّب قبل از هر چیز برخاسته از جهل و نادانى است، به همین دلیل هر قومى جاهل‏تر باشند، تعصّب و وابستگیش به آنچه دارد بیشتر است، تا آنجا که حاضر نیستند از طریق ایجاد تحوّل در وضع خود، گامهایى به سوى تکامل بردارند، و همین تعصّب و لجاجت عامل عقب ماندگى آنها مى‏ شود.

در اخبار گذشته نیز خواندیم که پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى ‏فرمود:

«از لجاجت بپرهیزید که آغاز آن جهل و پایان آن پشیمانى است»!

عامل دیگر تعصّب و لجاجت، خودخواهى است، چه اینکه افراد خودخواه به آنچه دارند سخت علاقه‏مند و وابسته ‏اند، هر چند آیین غلط و رسوم و آداب نادرستى باشد، همین که احساس مى‏ کنند مربوط به قوم و قبیله و نیاکانشان است، آن را پذیرا مى‏ شوند و چشم و گوش خود را بر همه چیز مى‏ بندند.

گاه‏ راحت‏ طلبى و تنبلى‏ نیز انگیزه تعصّب و لجاجت مى‏ شود، زیرا انتقال از وضع موجود به وضعى دیگر در بسیارى از اوقات نیاز به تلاش و کوشش و پیکار با موانع‏ دارد و افراد عافیت طلب حاضر به استقبال این امور نیستند، به همین دلیل آنچه را دارند سخت مى‏ چسبند، و از آن جدا نمى ‏شوند.

۳- تعصّب مذموم و ممدوح‏

«تعصّب» و «حمیّت» و «تقلید» سه مفهوم نزدیک به هم هستند که شاخه مذموم و شاخه ممدوح دارند هرچند غالباً واژه تعصّب در بخش مذموم به کار مى ‏رود.

به طور کلّى اگر وابستگى انسان به امور نادرست و غیر منطقى باشد تعصّب مذموم است، و این همان چیزى است که در قرآن مجید از آن به عنوان‏ «تعصّب جاهلیّت» یاد شده است، و اگر وابستگى به امور مثبت و مفید و سازنده و از روى علم و آگاهى باشد تعصّب مثبت و ممدوح است.

امام امیر مؤمنان به هر دو قسمت در خطبه قاصعه از نهج البلاغه اشاره مى ‏فرماید:

در یک جا مى‏ گوید: «فَاطْفِئُوا مَا کَمَنَ فِى قُلُوبِکُمْ مِنْ نِیرَانِ الْعَصَبِیَّهِ، وَ احْقَادِ الْجَاهِلِیَّهِ، فَانَّمَا تِلْکَ الْحَمِیَّهُ تَکُونُ فِى الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّیْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ؛ شراره‏هاى تعصّب و کینه ‏هاى جاهلیّت را که در قلب شما پنهان شده است، خاموش سازید که این نخوت و تعصّب ناروا در مسلمان از القائات و خودخواهى‏ها و فساد و وسوسه‏ هاى شیطان است».[۳۱]

و در همین خطبه که اساس آن برکوبیدن کبر و غرور و تعصّب و لجاجت است در جاى دیگرى مى ‏فرماید:

«فَانْ کَانَ لَابُدَّ مِنَ الْعَصَبِیَّهِ فَلْیَکُنْ تَعَصُّبُکُمْ لِمَکَارِمِ الْخِصَالِ، وَ مَحَامِدِ الْافْعَالِ، وَ مَحَاسِنِ الْامُورِ الَّتِى تَفَاضَلَتْ فِیهَا الُمجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُیُوتَاتِ الْعَرَبِ … فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ، مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ، وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ، وَ الطَّاعَهِ لِلْبِرِّ، وَ الْمَعْصِیَهِ لِلْکِبْرِ، وَ الْاخْذِ بِالْفَضْلِ، وَ الْکَفِّ عَنِ الْبَغْىِ …؛ اگر قرار است تعصّبى در کار باشد، تعصّب خود را در اخلاق پسندیده، افعال نیکو، کارهاى خوب، و اعمال و امورى که افراد

با شخصیّت و شجاع از خاندان ‏هاى (برجسته) عرب داشتند قرار دهید … تعصّب شما در راه حفظ صفات با ارزش هم چون حفظ حقوق همسایگان، وفاى به عهد، اطاعت از نیکی ها، سرپیچى از تکبّر، جود و بخشش و خوددارى از ستم باشد»![۳۲]

به این ترتیب امام علیه السلام به هر دو شاخه‏ «تعصّب» در این خطبه اشاره فرموده، و فرزندش امام سجّاد علیه السلام در برابر این سؤال که عصبیّت چگونه است، هر دو شاخه را در برابر یکدیگر قرار داده چنین مى‏ فرماید: «الْعَصَبِیّهُ الَّتِى یَأْثِمُ عَلَیْهَا صَاحِبُهَا انْ یَرىَ الرَّجُلُ شَرَارَ قَوْمِهِ خَیْراً مِنْ خِیَارِ قَوْمٍ آخِرِین! وَ لَیْسَ مِنَ الْعَصَبِیَّهِ انْ یُحِبَّ الرَّجُلُ قُوْمَهُ وَ لَکِنْ مِنَ الْعَصَبِیّهِ انْ یُعِینَ قُوْمَهُ عَلَى الظُّلْمِ؛ تعصّبى که دارنده آن مرتکب گناه مى‏ شود این است که انسان بدان طایفه خود را از نیکان طوایف دیگر بهتر بداند (و به خاطر تعصّب بدان را بر نیکان مقدّم بشمرد) ولى تعصّب این نیست که انسان به طایفه خود علاقه و محبّت داشته باشد تعصّب آن است که آنها را در ظلمشان یارى دهد».[۳۳]

مطابق این حدیث وابستگى به قوم و طایفه تا آن حدّ که به آنها علاقه داشته باشد و در کارهاى خیر آنان را یارى دهد نکوهیده نیست، چرا که این وابستگى نه تنها او را به انجام کار خلافى دعوت نکرده، بلکه تشویق به پیوندهاى محبّت آمیز و سازنده نموده است، تعصّب نکوهیده آن است که انسان به خاطر وابستگى ‏هاى قومى و مانند آن حق و عدالت را زیر پا بگذارد و حتّى بدان وابسته را بر نیکان غیر وابسته مقدّم بشمرد.

در حدیث دیگرى از همان حضرت مى‏ خوانیم:

«لَمْ یَدْخُلِ الْجَنَّهَ حَمِیَّهٌ غَیْرُ حَمِیَّهِ حَمْزَهِ ابْنِ عَبْدِالْمُطِّلِبِ، وَ ذَلِکَ حِینَ اسْلَمَ غَضَباً لِلنَّبِىِّ فِى حَدِیثِ السِّلَا[۳۴] الَّذِى الْقِىَ عَلَى‏ النّبِىّ صلى الله علیه و آله؛ هیچ تعصّبى وارد بهشت نمى‏ شود جز تعصّب حمزه بن عبد المطّلب‏[۳۵] و این زمانى بود که اسلام آورد و به خاطر (بى احترامى به پیامبر صلى الله علیه و آله از جهت) بچه‏دان حیوانى که بر آن‏

حضرت فکنده شده بود خشمگین گشت (و به یارى آن حضرت شتافت و اسلام را پذیرا شد)».[۳۶]

بدیهى است تعصّب حمزه در دفاع از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله در مقابل مشرکان کثیف و ننگین و بى منطق چیزى جز دفاع از حق و عدالت نبود، و این تعصّب ممدوح است، اگر حمزه علیه السلام به خاطر تعصّب چیزى بر خلاف حق و عدالت انجام مى‏ داد مذموم بود.

۴- تقلید سازنده و کورکورانه‏

«تقلید» نیز همانند «تعصّب» داراى دو شاخه است: شاخه مثبت، و شاخه منفى، و به تعبیر دقیق‏تر براى تقلید چهار قسم تصوّر مى ‏شود که سه قسم آن منفى است و یک قسم آن مثبت.

نخست‏ «تقلید جاهل از جاهل» است که گروهى نادان چشم و گوش بسته از گروه نادان دیگرى تبعیّت کنند و اعتقادات و رسوم و سنّت‏هاى غلط آنان را پذیرا گردند، این گونه تقلید است که در آیات قرآن شدیداً از آن مذمّت شده و از اسباب لجاجت و تعصّب و گاه از آثار آن محسوب مى‏ شود و سبب انتقال خرافات از قومى به قوم دیگر، و ایستادن در برابر انبیاى الهى و داعیان به سوى حق است.

دوّم‏ «تقلید عالم از جاهل» است که بدترین نوع تقلید مى‏باشد و آن اینکه انسان آگاهى به خاطر گرفتار شدن در چنگال تعصّب، علم خود را رها ساخته و چشم و گوش بسته به دنبال جاهلان بیفتد.

مسئله‏ عوام ‏زدگى‏ و تسلیم دانشمندان قوم در برابر عوام نوعى تقلید عالم از جاهل است.

سوّم‏ «تقلید عالم از عالم دیگر» است به این صورت که انسان آگاه، زحمت بحث و بررسى و تحقیق در باره بعضى از مسائل را به خود ندهد و چشم و گوش بسته به دنبال‏

عالمى بیفتد، روشن است که این تقلید نیز نکوهیده است، هر چند مانند قسم اوّل و دوّم نیست، زیرا بر علما و دانشمندان هر امّت لازم است به تحقیق و بررسى مسائل بپردازند و با داشتن سرمایه ‏هاى علمى در برابر تقلید کورکورانه تسلیم نشوند، به همین دلیل در فقه اسلامى آمده است که تقلید کردن بر مجتهد حرام است، و یکى از تعبیرهاى معروفى که در اجازه‏ هاى اجتهاد نوشته مى‏ شود «یحرم علیه التقلید» مى ‏باشد، مگر اینکه رشته تخصّصى آن دو عالم از هم جدا باشد (مانند طبیب متخصّص قلب که مثلًا در بیمارى چشم خود به متخصّصان چشم‏ پزشکى مراجعه مى‏کنند) و یا متخصّصى که به استاد خود رجوع مى‏ کند که در واقع هر دو از قبیل قسم چهارم است که به آن اشاره خواهد شد.

نوع چهارم‏ «تقلید جاهل از عالم» در آنچه مربوط به علم اوست، و به تعبیر دیگر مراجعه غیر متخصّصین به متخصّصین هر فن، و باز به تعبیر دیگر آنچه را انسان نمى‏ داند از کسانى که آگاه و اهل خبره آنند فراگیرد و به آن عمل کند (درست مانند مراجعه بیماران به اطبّاء در بیمارى‏هاى مختلف) این مسئله پایه زندگى فردى و اجتماعى انسان را تشکیل مى‏ دهد.

توضیح اینکه: علوم و فنون و دانشها به حدّى وسیع و گسترده است که یک انسان هرگز نمى‏ تواند در همه آنها صاحب نظر و اهل اطّلاع باشد، از قدیم الایّام چنین بوده و در عصر ما که علوم به شاخه ‏هاى بسیار متعدّد و پیشرفت ه‏اى تقسیم شده این مسئله ظاهرتر و آشکارتر است تا آنجا که حتّى یک انسان نمى‏تواند مثلًا در تمام رشته‏ هاى پزشکى یا راه و ساختمان صاحب نظر باشد، تا چه رسد به رشته‏ هاى دیگر.

با این حال چاره‏اى جز این نیست که افراد ناآگاه به آگاهان هر رشته مراجعه کنند، این یک اصل مسلّم است که از سوى تمام عقلاى جهان به رسمیّت شناخته شده است و رها کردن آن سبب از هم پاشیدگى تمام پیوندهاى اجتماعى مى‏ شود.

در مسائل معنوى و اخلاقى و علوم دینى نیز همین گونه است، هرگز نمى‏توان انتظار داشت که همه مردم در همه رشته‏ هاى علوم اسلامى صاحب نظر باشند، بعضى از این رشته ‏ها به اندازه‏اى وسیع و گسترده است که بعد از پنجاه سال نیز احتیاج به بحث و بررسى بیشتر دارد (مانند علم فقه).

طبیعى است که در این گونه علوم نیز افراد غیر وارد به آگاهان این علوم مراجعه کنند.

ولى البتّه در مورد اصول دین که پایه‏ هاى اصلى دین را تشکیل مى‏دهد و هر کس به فراخور حالش مى‏تواند در باره آن تحقیق کند باید دلیلى متناسب با فکر و فهم خود به دست آورد، و تقلید در آن جایز نیست، باید تحقیق کرد و آن را از روى دلیل شناخت.

به هر حال این قسم تقلید مذموم و نکوهیده حساب نمى‏شود، این مصداق. .. انَّا وَجَدْنَا آبَائَنَا عَلَى امَّهٍ وَ انَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ‏[۳۷] نیست بلکه مصداق. .. فَاسْئَلُوا اهْلَ الذِّکْرِ انْ کُنْتُمْ لَاتَعْلَمُونَ[۳۸] است.

تعصّب مذموم که سبب لجاجت و تقلید کورکورانه است، ارتباطى با این مسئله ندارد.

۵- طرق درمان‏

راه علاج این رذیله اخلاقى مانند سایر رذایل اخلاقى در درجه اوّل توجّه به انگیزه‏ها و ریشه‏ ها و از بین بردن آن است، و با توجّه به اینکه ریشه تعصّب، حبّ ذات افراطى، پایین بودن سطح فرهنگ، شخصیّت‏ زدگى، و انزواى اجتماعى و فکرى است، براى از میان بردن این صفت رذیله باید سطح آگاهى افراد بالا رود، با اقوام و ملل دیگر و گروه ‏هاى مختلف اجتماعى بیامیزند، حبّ ذات در آنها تعدیل گردد، و گرایش هاى زیانبار قومى و قبیلگى از میان آنها برچیده شود تا پایه ‏هاى تعصّب و لجاجت و تقلیدهاى کورکورانه برچیده شود.

هم چنین باید به آثار و پیامدهاى زیانبار آن توجّه شود، که این خود عامل دیگرى براى از میان بردن این رذیله اخلاقى است.

هنگامى که انسان توجّه داشته باشد که تعصّب و لجاجت، پرده‏اى بر فکر و عقل او مى‏اندازد و او را از درک صحیح بازمى ‏دارد، و نیز پیوندهاى وحدت و اتّحاد را در جامعه بشرى پاره مى ‏کند، و بذر نفاق و اختلاف را در میان آنها مى‏ پاشد، و مایه درد و رنج انسانها مى ‏گردد، و حتّى گاه او را به پرتگاه ‏هایى که هرگز انتظار آن را نداشته است مى‏ کشاند، به یقین توجّه به این امور، او را از مرکب سرکش تعصّب و لجاجت پایین مى‏آورد، و از بیراهه‏ هاى خطرناک به شاهراه سعادت و خوشبختى رهنمون مى‏ گردد.

یکى دیگر از طرق درمان رذایل اخلاقى تغییر شکل و تعویض محتواى آن است به این معنى که انگیزه ‏ها را از بخش هاى منفى به بخشهاى مثبت هدایت کنیم:

مثلًا کسى که داراى تعصّب شدید نسبت به مسائل نادرستى است، به جاى اینکه انگیزه تعصّب را در او بمیرانیم، تعصّب او را به امور مثبت متوجّه سازیم.

این همان چیزى است که در سخنان نورانى امیر مؤمنان على علیه السلام در خطبه قاصعه خواندیم که مى فرماید: «اگر بنا هست تعصّب داشته باشید سعى کنید تعصّب شما به خاطر مکارم اخلاق و محامد افعال و محاسن امور باشد».[۳۹]

یعنى اگر بناست وابستگى توأم با اصرار نسبت به چیزى داشته باشید این وابستگى را نسبت به فضایل اخلاقى قرار دهید.

۶- تسلیم در برابر حق‏

نقطه مقابل‏ «تعصّب» و «لجاج» و «تقلید کورکورانه» تسلیم در برابر حق است که از فضایل مهمّ اخلاقى محسوب مى‏شود، یعنى انسان حق را نزد هرکس، حتّى دورترین و کوچکترین افراد ببیند، در برابر آن تسلیم شود و آن را با آغوش باز پذیرا گردد.

این فضیلت اخلاقى سبب پیشرفت علم و دانش انسان و پرهیز از گمراهى ‏ها و گام نهادن در صراط مستقیم است.

این فضیلت اخلاقى جز براى مؤمنان و صالحان و کسانى که از حبّ ذات افراطى دورند و از وابستگى‏ هاى تعصّب آلود قومى و گرایشهاى گروهى برکنارند حاصل نمى‏ شود.

تسلیم در برابر حق نشانه ایمان، سلامت فکر و روح، و بالا بودن سطح فرهنگ و تهذیب نفس است.

قرآن مجید خطاب به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله چنین مى ‏فرماید:

«فَلَا وَ رَبِّکَ لَایُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لَایَجِدُوا فِى انْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً؛ به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود مگر اینکه در اختلافاتشان، تو را به داورى طلبند و سپس از داورى تو در دل خود احساس ناراحتى نکنند و کاملًا تسلیم باشند»![۴۰]

و در جاى دیگر مى ‏فرماید:

«وَ مَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لَامُؤْمِنَهٍ اذَا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ امْراً انْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ امْرِهِمْ …؛ هیچ مرد و زن با ایمانى حق ندارند هنگامى که خدا و پیامبرش امرى را لازم بدانند اختیارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشند …».[۴۱]

البتّه تسلیم- به عنوان یک فضیلت اخلاقى- به دو معنى استعمال مى‏شود، یکى تسلیم در برابر حق که نقطه مقابل تعصّب و لجاجت و تقلید کورکورانه است و دیگر تسلیم در برابر قضا و قدر الهى و خواسته‏ هاى او، در برابر اعتراض و نارضایى و ناشکرى.

پی نوشت:

[۱] . نوح، ۷٫

[۲] . همان، ۲۳٫

[۳] .اعراف، ۷۰٫

[۴] . انبیاء، ۵۲٫

[۵] . انبیاء، ۵۳٫

[۶] . شعراء، ۷۳، ۷۲٫

[۷] . شعراء، ۷۴٫

[۸] .« لِتَلْفِتَنا» از مادّه« لفت»( بر وزن نفت) به معنى منصرف ساختن است، و التفات نیز از همین مادّه گرفته شده و به معنى توجّه به چیزى بعد از انصراف از چیز دیگر است.

[۹] . یونس، ۷۸٫

[۱۰] . بقره، ۱۷۰٫

[۱۱] .همان مدرک.

[۱۲] . فتح، ۲۶٫

[۱۳] . شعراء، ۱۹۹- ۱۹۸٫

[۱۴] . اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۳۰۸، باب العصبیّه، حدیث ۳٫

[۱۵] . بقره، ۱۱۳٫

[۱۶] . زخرف، ۲۳٫

[۱۷] . صافّات، ۳۶٫

[۱۸] . اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۳۰۸( باب العصبیّه).

[۱۹] . کافى، جلد ۸، صفحه ۱۶۲، حدیث ۱۷٫

[۲۰] . سنن ابى داوود، حدیث ۵۱۲۱، طبق نقل میزان الحکمه.

[۲۱] . نهج البلاغه، خطبه قاصعه، خطبه ۱۹۲٫

[۲۲] . اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۳۰۸، حدیث ۲٫

[۲۳] . میزان الحکمه، جلد ۴، صفحه ۲۷۷۰( مادّه لجاجه).

[۲۴] . همان مدرک.

[۲۵] . همان مدرک.

[۲۶] . نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۱۷۹٫

[۲۷] . غرر الحکم، حدیث ۱۰۶۶۲٫

[۲۸] . غرر الحکم( طبق نقل میزان الحکمه، باب اللّجاجه).

[۲۹] . همان مدرک.

[۳۰] . همان مدرک( مادّه لجاجت).

[۳۱] . نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲ از بند ۲۲ تا ۲۳٫

[۳۲] . نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲، بند ۷۶ تا ۷۹٫

[۳۳] . اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۳۰۸( باب العصبیّه، حدیث ۷).

[۳۴] . بچه‏دان حیوان.

[۳۵] . منظور از وارد شدن تعصّب در بهشت، وارد شدن صاحب آن است.

[۳۶] . اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۳۰۸٫

[۳۷] . زخرف، ۲۳٫

[۳۸] . نحل، ۴۳٫

[۳۹] . نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲٫

[۴۰] . نساء، ۶۵٫

[۴۱]. احزاب، ۳۶٫

منبع : اخلاق در قرآن ، مکارم شیرازی، ج۲، ص ۲۴۴٫

راز موفقیت(۱۰)

بخش ھفتم استفاده از نشانه‌ھای عمل

شما خود، منشاء ھمه عواطف و احساساتتان ھستید. در ھر لحظه که بخواھید، می‌توانید آنھا را ایجاد کنید و یا تغییر دھید. پس چرا ما چنین نمی‌کنیم؟ بسیاری از ما (بدحال) بودن را طبیعی می‌دانیم، اما برای خوشحال بودن، باید دلیلی داشته باشیم. اما شما برای احساس خوشحالی به ھیچ بھانه‌ای نیاز ندارید. می‌توانید ھم اکنون تصمیم بگیرید که خوشحال باشید، به این دلیل ساده که زنده‌اید، به این دلیل که چنین می‌خواھید. لزومی ندارد که منتظر چیزی یا کسی باشید!

بھترین راه بر خورد با عواطف منفی چیست؟

راھ‌‌ھای معمولی و بی‌اثر، بسیار است. می‌توانید عواطف خود را ندیده بگیرید؛ البته آنھا از بین نمی‌روند. می‌توانید آنھا را سرکوب کنید، اما دوباره به شکلی ظاھر می‌شوند. می‌توانید در آنھا فرو بروید و برای خویشتن، احساس تاسف کنید، اما آن نیز وضع را بھتر نمی‌کند. می‌توانید آنھا را مایه فخرفروشی قرار دھید:(خیال می‌کنی وضع تو بد است؟ وضع من از آن بدتر است!) البته ھوشمندانه‌ترین کار، این است که با برخورد مؤثر در ھر وضعیت، و جستجوی راه‌حل، این عواطف را دگرگون کنید و از آنھا درس بگیرید و با استفاده از عواطف خود، زندگی خویش و اطرافیانتان را غنی سازید.

بدانید که ھمه عواطف، در خدمت شما ھستند. عواطفی که زمانی در نظر شما منفی جلوه می‌کردند، چیزی جز (دعوت به عمل) نیستند. مثلاٌ اگر احساس دلسردی می‌کنید (و ما در این باره به تفصیل بیشتر سخن خواھیم گفت.) معنی‌اش آنست که به اعتقاد شما امور می‌توانند بھتر از این باشند، و نیستند. این نوع دعوت به عمل است و به شما می‌گوید که باید کاری کنید تا شرایط را بھتر سازید. اگر از این احساس منفی به نحوه صحیح استفاده کنید، عملاٌ موھبتی است. از این به بعد، ھر وقت به یاد عواطفی می‌افتید که آنھا را منفی می‌نامیدید، آنھا را دعوت به عمل یا(نشانه عمل) تلقی کنید. اگر در زندگی خود در ھر وضعیتی رنج را تجربه کرده باشید، علتش یا نحوه نگرش شما به امور است(توجه و ادراک) و یا در نتیجه کار‌ھایی است که می‌کنید، که ما می‌توانیم آن را روش بنامیم. پس اگر از احساسات خود ناراضی ھستید یا مرکز توجه خود و یا شیوه عملکرد خود را تغییر دھید، تا بلافاصله تغییری در عواطف ایجاد شود. راه‌ھای تازه‌ای برای رفتار با ھمسر و یا گفتگو با رییس خود پیدا کنید. و یا طرز فکر خود را طوری عوض کنید که ھمه با نظرات شما موافق باشند.
ھرگاه دچار عواطف دردناکی شدید، می‌توانید پنج قدم بردارید تا بتوانید به سرعت از نشانه‌ھای عمل درس بگیرید و از آنھا استفاده کنید:

۱- مشخص کنید که احساس شما دقیقاٌ چیست؟
۲- عواطف خود را بپذیرید و آنھا را تحسین کنید. بدانید که این عواطف در مواردی حامی شما ھستند و شما را به عمل دعوت می‌کنند تا تغییری مثبت به وجود آورید.
۳- کنجکاو باشید! توجه کنید که این عاطفه، پیامی برای شما دارد تا چیزی را دگرگون کنید. پس یا باید ادراک و یا روش خود را عوض کنید.
۴- به خود اعتماد داشته باشید و بدانید که می‌توانید بلافاصله بر عواطف خود مسلط شوید. زیرا که در گذشته نیز چنین کرده‌اید. زمانی را به خاطر آورید که با کمال موفقیت بر این احساس غالب شده‌اید پس، از عملکرد خود در گذشته سر مشق بگیرید تا بدانید که در زمان حال و یا آینده چه باید بکنید.
۵- ھیجان داشته باشید و دست به عمل بزنید!

ھنگامی که ما دچار التھابی لحظه‌ای ھستیم، کنجکاو شدن درباره عواطف و احساسات، کاری دشوار است. برای این که بتوانید از نشانه‌ھای عمل درس بگیرید و از آنھا استفاده کنید چھار سؤال زیر را از خود بپرسید:

۱- در این لحظه واقعاٌ دلم می‌خواھد چه احساسی داشته باشم؟
۲- چه اعتقادی سبب شده است که دچار این احساسات شوم؟
۳- برای پیدا کردن راه‌حل در حال حاضر چه باید بکنم.
۴- از این موضوع چه درسی می‌گیرم؟

برای ایجاد اعتماد به نفس و برخورد با عواطف منفی، زمانی را به یاد آورید که دچار احساس مشابھی شده‌اید. توجه کنید که در گذشته توانسته‌اید با موفقیت بر احساس منفی خود غلبه کنید. آیا اتفاق افتاده که است که زمانی احساس افسردگی کرده و آن را بر طرف ساخته باشید؟ یا این که احساس ناکامی یا بیچارگی کرده و به شکلی توجه خود را به چیز دیگری معطوف کرده باشید؟ رفتار‌ھای گذشته خود را سرمشق خود قرار دھید. کدامیک از شیوه‌ھای را که بکار برده‌اید، مؤثر واقع شده است؟ آیا توجه خود را به چیز دیگری معطوف کرده‌اید؟ آیا سؤال بھتری از خود پرسیده‌اید؟ آیا با تغییر حالت جسمی، قدم زدن و برگشتن به حالت متعادل، الگوی منفی را به هم زده‌اید؟

اگر دوباره دچار ھمین احساس شدید، برای مقابله با آن از شیوه‌ھای موفق گذشته استفاده کنید. در ذھن خود موقعیت‌ھای دشواری را که در آینده ممکن است باعث بروز عواطف منفی شود طوری مجسم کنید که بر آنھا تسلط دارید. خود را در حالت تسلط بر حوادث ببینید، بشنوید، و احساس کنید. تا این که احساسی از اعتماد به صورت شرطی در شما به وجود آید و یقین کنید که با اعتماد به نفس و قدرت می‌توانید با ھر اتفاقی مقابله کنید.
فلسفه من این است که (غول را تا کودک است، نابود کنید.) بھترین زمان برای رفع عواطف منفی، ھنگام بروز و احساس آنھاست. ھنگامی که این عواطف قدرت گرفتند، رفع آنھا بسیار مشکل‌تر است.

نشانه عمل شماره ۱

احساسات نامطبوعی از قبیل کسالت، بی‌تفاوتی، ناراحتی، پریشانی خفیف و یا دستپاچگی پیام آزاردھنده‌ای به ما می‌دھند که در جایی اشکالی وجود دارد. یعنی یا درک شما از موضوع، موجب ناراحتی است و یا عمل شما در جھت ھدفتان نیست.

راه‌حل

۱- از مھارت‌ھایی که در بخش دوم کتاب آموخته‌اید، برای تغییر روحیه استفاده کنید.
۲- مشخص کنید که چه احساسی می‌خواھید داشته باشید و چه کاری را می‌خواھید به انجام برسانید.
۳- رفتار و اعمال خود را اصلاح و یا عوض کنید. تغییر مختصری در رفتار خود بدھید تا ببینید که آیا می‌توانید احساس خود را نسبت به آن وضعیت فوراٌ تغییر دھید و یا تغییری در نتیجه‌ای که بدست می‌آورید ایجاد کنید. نشانه عمل شماره ۱ نیز مانند ھر احساس منفی، اگر به سرعت رفع نشود، رشد می‌کند و شدیدتر می‌شود و احتمالاٌ به نشانه عمل شماره ۲ مبدل می‌شود.

نشانه عمل شماره ۲

اگر با وضعیت‌ھایی که موجب ناراحتی ما می‌شوند برخورد صحیحی نکنیم، رشد می‌کنند و به صورت ترس ظاھر می‌شوند. احساساتی از قبیل ترس، تشویش، اضطراب و نگرانی به شما می‌گویند که باید آمادگی بیشتری داشته باشید تا با اتفاقی که در شرف وقوع است روبرو شوید.

راه‌حل

۱- درباره وضعیتی که از وقوع آن واھمه دارید، فکر کنید و ببینید اکنون چه باید بکنید تا از نظر جسمی و فکری، آمادگی لازم را پیدا کنید.
۲- ببینید برای مقابله با آن وضعیت به بھترین شکل ممکن، چه قدم‌ھایی باید بردارید.
۳- پس از آن که آماده شدید، تصمیم بگیرید که نگرانی را کنار بگذارید. آنگاه خود را در حالتی که با موفقیت با آن وضعیت روبرو شده و بر خویشتن مسلط ھستید، مجسم کنید.

نشانه عمل شماره ۳

احساس آزردگی، از احساس زیان‌دیدگی (غالباٌ واھی) سرچشمه می‌گیرد. این نشانه عمل، ما را دعوت می‌کند که در نحوه ادراک خود تجدید نظر کنیم و یا متوجه شویم که شاید انتظارمان به جا نبوده است.

راه‌حل

۱ – توجه کنید که ممکن است عملاٌ ضرری نکرده باشید. اگر کسی صدایش را برای شما بلند کرد، معنی‌اش این نیست که دیگر به شما علاقه ندارد.
۲ – موضوع را دوباره بررسی کنید. درست است که انتظارات شما بر آورده نشده است، اما شاید ھمین موضوع به نفعتان باشد. آیا زود یا غلط قضاوت نکرده‌اید؟
۳ – با ملایمت و با مناسبترین لحنی، احساس خود را با کسی که از او رنجیده‌اید در میان گذارید. مثلاٌ: (می‌دانم که به من لطف دارید. آیا می‌توانید اتفاقی را که افتاد برایم توجیه کنید؟)

نشانه عمل شماره ۴

احساس خشم و عصبانیت و از جا در رفتن، احساس نیرومندی است. منشا آن، ھمان احساس آزردگی است که با آن به خوبی مقابله نشده است. این نشانه عمل به ما می‌گوید که یکی از اصول یا قوانین مھم ما توسط خودمان، یا فرد دیگری زیر پا گذاشته شده است.

راه‌حل

۱–توجه کنید که ممکن است سوء تفاھمی پیش آمده و شخصی که نسبت به او خشمگین ھستید اصلاٌ متوجه نبوده است که بر خلاف اصول شما عمل کرده است.
۲ – توجه کنید که قوانین مورد قبول شما ممکن است صحیح نباشد. (انجام این کار، گاھی مشکل است).
۳ – خشم خود را با طرح پرسش‌ھایی از این قبیل کاھش دھید(آیا درست است که این شخص، در مجموعه به من محبت دارد؟ از این تجربه چه درسی می‌توانم بگیرم؟ چگونه می‌توانم اھمیت اصول و قوانین مورد قبول خود را به او گوشزد کنم؟

نشانه عمل شماره ۵

احساس ناکامی به این معنی است که علیرغم این که فعلاٌ پیشرفتی نکرده‌اید، اما تا حدودی قبول دارید که می‌توانستید بھتر عمل کنید و نتایج بھتری به دست آورید. این نشانه عمل، به شما می‌گوید که اگر روش خود را تغییر دھید، باز ھم می‌توانید به خواسته خود برسید.

راه‌حل

۱ – نرمش داشته باشید! بدانید که احساس ناکامی، به منزله دوست شماست. راه‌ھای تازه‌ای برای رسیدن به نتیجه بیندیشید.
۲ – کسی را که قبلاٌ به ھدف مورد نظر شما رسیده است، سر مشق خود قرار دھید و از او چیزی بیاموزید.
۳ – با مطالبی که فرا گرفته‌اید، ممکن است طوری بر این مشکل فائق شوید که وقت و انرژی کمی ھدر رود و عملاٌ موجب شادی شود.

نشانه عمل شماره ۶

یأس و نومیدی، احساس دردناکی است و معنی‌اش آن است که به اعتقاد خودتان دارید چیزی را برای ھمیشه از دست می‌دھید. این نشانه عمل شما را دعوت می‌کند که در انتظارات خود تجدید نظرکنید.

راه‌حل

۱ – در نظر بگیرید که چه درس‌ھایی از این وضعیت می‌آموزید، یا این که توقعات خود را تغییر دھید.
۲ – ھدفی تازه و جالب‌تر برای خود قرار دھید، به طوری که بتوانید فوراٌ در آن راه پیشرفت کنید.
۳ – توجه کنید که ممکن است عجولانه قضاوت کرده باشید. بسیاری از چیزھا که موجب یاس ما می‌شوند، مشکلات زودگذری ھستند.
۴ – توجه و علاقه نشان دھید. خواسته خود را دوباره بررسی کنید و طرح تازه و مؤثرتری برای رسیدن به آن بریزید.
۵ – بدون توجه به آنچه که در گذشته اتفاق افتاده است، نسبت به آینده دیدی مثبت و خوشبینانه داشته باشید.

نشانه عمل شماره ۷

۱ – احساس گناه، می‌گوید که عمل شما، بر خلاف یکی از بالاترین معیارھاتان بوده است و باید بلافاصله قدمی در جھت جبران آن بردارید و دیگر آن عمل را تکرار نکنید. بدین ترتیب، وحدت درونی‌تان محفوظ می‌ماند.

راه‌حل

۱ – قبول کنید که یکی از مھمترین معیار‌ھای مورد قبول خود را شکسته‎اید.
۲ – به طور قاطع عھد کنید که دیگر ھرگز آن عمل را تکرار نکنید. با کمک عقل و احساس مجسم کنید که در آینده در معرض ھمان گناه قرار گرفته و این بار بر اساس عالی‌ترین معیار‌ھای فردی خود عمل کرده‌اید.
۳ – زیاد در بحر آن گناه، غوطه ور نشوید. اکنون که با استفاده از آن، دوباره به راه راست ھدایت شده‌اید، دیگر به آن فکر نکنید. بعد از این، کار‌ھای درست انجام دھید! غصه خوردن و لطمه زدن به خویشتن، نه کمکی به شما می‌کند و نه به دیگران.

نشانه عمل شماره ۸

احساس بی‌کفایتی می‌گوید برای کاری که در دست اجرا دارید، به اعتقاد خودتان دارای اطلاعات، درک، روش، سیاست و اعتماد به نفس لازم، نیستند. این نشانه عمل، شما را دعوت می‌کند که منابع بیشتری جمع‌آوری کنید.

راه‌حل

۱ – شاید ضابطه شما برای ارزیابی عملکردتان، منصفانه نبوده است. از خود بپرسید(آیا امکان دارد که واقعاٌ توانایی انجام این کار را داشته باشم و فقط خیال می‌کنم که بی‌کفایتم؟)
۲ – اگر متوجه شدید که فاقد مھارت‌ھای لازم برای انجام کارھستید، دعوت این نشانه عمل را برای افزایش مھارت بپذیرد و قدر این احساس را بدانید.
۳ – کسی را که در ھمین زمینه از خود لیاقت نشان داده است. الگوی خود قرار دھید و نکات ساده‌ای را که بلافاصله می‌تواند عملکردتان را بھتر کند یاد بگیرید.

نشانه عمل شماره ۹

احساسات مربوط به زیادی مشغله و گرفتاری و ھمچنین افسردگی، تاثر و بیچارگی ھنگامی ایجاد می‌شوند که فکر می‌کنیم وقایعی که اتفاق می‌افتد به کلی از اختیارمان خارج است. باید مشکل را به قطعات کوچکتر تجزیه کنیم.

راه‌حل

۱ – ببینید کدام یک از کار‌ھایی که در دست دارید، به توجه بیشتر نیاز دارد.
۲ – برای پیشرفت در این زمینه، چه قدم‌ھایی دارای اولویت است؟
۳ – بلافاصله به مھمترین کاری که مشخص کرده‌اید بپردازید.
۴ – در میان ھمه غصه‌ھا و گرفتاری‌ھایی که شما را احاطه کرده است، از پس ھر کدام که می‌توانید به خوبی بر آیید، حواستان را به ھمان جلب کنید. بدانید که در پس ھمه این گرفتاری‌ھا، حکمتی است. ھر اتفاقی که در زندگی می‌افتد، دارای دلیل و مقصودی است و سرانجام به نفع ما تمام می‌شود.

نشانه عمل شماره ۱۰

احساس انزوا، نشانه این است که به ارتباط با مردم نیاز دارید، واقعاٌ به وجود دیگران اھمیت می‌دھید و دوست دارید با آنھا باشید. این نشانه عمل شما را دعوت می‌کند که از منزل خارج و با مردم مرتبط شوید.

راه‌حل

۱ – توجه کنید که مردم با محبت در ھمه جا فراوانند. می‌توانید از منزل خارج شوید و با آنھا رابطه برقرار کنید.
۲ – مشخص کنید که به چه رابطه‌ای نیاز دارید: دوستی پایدار؟ محبت بی‌دریغ؟ یا یک گوش شنوا؟
۳ – بلافاصله برای خروج از منزل و ارتباط با دیگران اقدام کنید.

برای این که ھمیشه به نشانه‌ھای عمل و راه‌حل آنھا توجه داشته باشید و به کمک آنھا الگو‌ھای نامناسب را رفع کنید، آنھا را روی تکه کاغذ یا مقوای کوچکی بنویسید و ھمیشه با خود داشته باشید. وقتی دچار یکی از این عواطف منفی شدید، به معنای آن و عملی که باید انجام دھید، توجه کنید. یکی از این کارت‌ھا را پشت سایبان اتومبیلتان بچسبانید تا ھر روز چشمتان به آن بیفتد (مخصوصاٌ ھنگام ازدحام ترافیک!). در روز‌ھای آینده به ده احساس نیروبخش می‌پدازیم که می‌توانید آنھا را جایگزین عواطف منفی سازید.

احساس نیروبخش شماره ۱

احساس عشق و صمیمیت را در خود تقویت کنید. این عقیده جالب را در کتابی خوانده‌ام که (ھر گفتگو یا ارتباط، پاسخی است به محبت و یا فریادی است برای کمک). اگر کسی با حالت خشم و رنجش پیش شما بیاید و شما مرتباٌ با عشق و گرمی به او پاسخ دھید، بالاخره حالت آن شخص دگرگون می‌شود و فشار عصبی وی از میان می‌رود.

احساس نیروبخش شماره ۲

احساس قدرشناسی و سپاس را در خود تقویت کنید. این عواطف از معنوی‌ترین احساسات ما ھستید و بیش از ھر چیز، زندگی ما را پربار می‌سازند. با احساس شکرگزاری، زندگی کنید.

احساس نیروبخش شماره ۳

احساس کنجکاوی را در خود به وجود آورید. اگر واقعاٌ بخواھید که در تمام مدت عمر رشد و پیشرفت کنید، یاد بگیرید که مانند کودکان، فضول و کنجکاو باشید. افراد کنجکاو ھرگز کسل نمی‌شوند، و در نظر آنھا زندگی، مطالعه پایان‌ناپذیر خوشی‌ھاست.

احساس نیروبخش شماره ۴

احساس شور و ھیجان را در خود تقویت کنید تا ھر مشکلی را به صورت فرصتی در نظر آورید و زندگی خود را با ضرب‌آھنگی سریع‌تر پیش ببرید. شوق را در خود شعله‌ور کنید. و برای این کار، از جسم خود کمک بگیرید: تندتر صحبت کنید، تصاویر را سریع‌تر مجسم کنید و جسم خود را در جھتی که می‌خواھید حرکت کنید، به جلو برانید.

احساس نیروبخش شماره ۵

تفاوت میان ایستایی و پویایی، با قدرت تصمیم‌گیری مشخص می‌شود. اراده خود را قوی سازید! کافی نیست که به خود فشار بیاورید بلکه باید خود را در حالتی مصمم قرار دھید.

احساس نیروبخش شماره ۶

قابلیت انعطاف داشته باشید. تنھا ھمین یک خصوصیت که بتوانید شیوه کار خود را تغییر دھید، موفقیت شما را تضمین می‌کند. در واقع پیام ھمه نشانه‌ھای عمل این است که نرمش داشته باشید. در زندگی مواردی ھست که از اختیار شما خارج است. قابلیت انعطاف و عدم تعصب در مورد قوانین فردی، معنایی که به امور می‌دھید و کار‌ھایی که می‌کنید، در درازمدت، موفقیت یا شکست و مسلماٌ خوشی‌ھای فردی شما را مشخص می‌کند.

احساس نیروبخش شماره ۷

ھمیشه به خود اعتماد داشته باشید. اگر یک با کاری را با موفقیت انجام داده باشید، باز ھم می‌توانید. به علاوه با نیروی توکل و ایمان می‌توانید از پس شرایط محیط و موقعیت‌ھایی که برایتان تازگی دارند بر آیید. ھم اکنون خود را دارای عواطف مثبت و نیروبخش احساس کنید و منتظر نشوید که این احساسات، در آینده‌ای دور، به طور اتفاقی به سراغ شما بیایند.

احساس نیروبخش شماره ۸

نشاط و خوشدلی، اعتماد به نفس شما را تقویت و زندگی را دلپذیرتر می‌سازد و باعث می‌شود که اطرافیان شما شادی بیشتری را احساس کنند. خوشدلی به معنی خوشخیالی و فرار از مشکلات نیست بلکه نشانه ھوش و ذکاوت شماست. چرا که می‌دانید اگر با لذت زندگی کنید و انوار شادی را به اطراف خود پراکنده سازید می‌توانید مشکلات زندگی را آسانتر بر طرف سازید.

احساس نیروبخش شماره ۹

به شادابی جسمی خود توجه کنید. اگر مراقب سلامت خود نباشید، مشکل است که بتوانید از عواطف خود بھره‌مند شوید. بر عکس عقیده عموم، عدم تحرک باعث ذخیره نیروی جسمی نمی‌شود. اعصاب انسان برای پیدا کردن انرژی، به حرکت نیاز دارند. ھر چه فعال‌تر باشید، اکسیژن بیشتری به اندام‌ھای شما می‌رسد و با بالا رفتن سلامت جسمانی برای رفع مشکلات و استفاده از فرصت‌ھا، نشاط و شادابی بیشتری پیدا می‌کنید.

احساس نیروبخش شماره ۱۰

در نظر من، ھیچ احساسی شریف‌تر از دلسوزی و خدمتگزاری به دیگران نیست. احساس این که به عنوان یک انسان، چه کسی ھستید، چگونه زندگی کرده‌اید، گفتار و اعمال شما چه بوده است، و چه اثرات عمیق و معنی‌داری بر زندگی دیگران گذاشته‌اید، بزرگترین موھبت زندگی است. رمز زندگی، بخشندگی است. در دو روز آینده، ھر گاه دچار یکی از عواطف تضعیف‌کننده شدید، یادتان باشد که به پیام این نشانه عمل توجه کنید. در عین حال که به رفع عواطف منفی می‌پردازید، از احساسات نیروبخش نیز به عنوان نوش‌داروی آنھا استفاده کنید.

ادامه دارد…

منبع: آنتونی رابینز؛ راز موفقیت؛ ص۵۰-۵۷

آسیب‌شناسی خانوادگی اعتیاد

نقش خانواده و عوامل خانوادگی را همواره می‌توان پررنگ ترین و مهم ترین عامل در گرایش یا عدم گرایش به مواد مخدر دانست

مقدمه
بی شک نقش خانواده به عنوان واحد اصلی و عنصر تأثیرگذار بر روابط، رفتارها و خصوصیات ذاتی و اکتسابی اعضا، واضح و غیرقابل تردید است. تأثیرگذاری و تأثیرپذیری افراد این نهاد کوچک اجتماعی از یکدیگر، باعث شده خانواده همواره عنصر اصلی مطالعات و پژوهش‌های اجتماعی قرار گیرد و تأثیر آن بر موفقیت‌ها یا آسیب‌های فردی و اجتماعی در موضوعات مختلف سنجیده شود. خانواده سالم بستر مناسبی برای رشد و شکوفایی و بالندگی اعضای خود فراهم می‌کند و در حفظ و ارتقای سلامت جسمی و روانی آنها تأثیر فراوان و غیرقابل انکاری دارد. در مقابل، خانواده ناسالم زمینه را برای ایجاد اختلاف در ابعاد جسمی، روانی و اجتماعی فراهم کرده و افراد را به سمت بزهکاری سوق می‌دهد.
از موضوعات قابل تحقیق در مطالعات خانوادگی، بحث نقش خانواده در بروز و پیشگیری از اعتیاد اعضای خود است و با توجه به این حقیقت که درمان اعتیاد امری دشوار و پرهزینه می‌باشد و احتمال بازگشت فرد معتاد به سمت مصرف مواد مخدر در اغلب موارد وجود دارد، پیشگیری از این بلای خانمان سوز از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. در این مقاله پس از مروری اجمالی بر علل و عوامل گرایش به اعتیاد، به نقش خانواده در گرایش به اعتیاد اعضاء، به خصوص فرزندان و هم چنین نقش آن در پیشگیری از اعتیاد می‌پردازیم.

به طور کلی، عواملی را که باعث بروز اعتیاد می‌شوند، می‌توان به چهار دسته تقسیم کرد:
۱– محیط فرهنگی- اجتماعی؛ (۳)
۲- عوامل بین شخصی (۴) ( خانواده، مدرسه و همسالان )؛
۳- متغیرهای روانی- رفتاری (۵) ( شخصیت، برخوردها و فعالیت‌ها )؛
۴- تأثیرات بیولوژیک (۶) ( بشارت، ۱۳۸۶: ۲۷ ).
البته باید توجه داشت که نمی‌توان یک عامل را به طور خاص و جداگانه عامل بروز اعتیاد دانست، بلکه اغلب مجموعه‌ای از عوامل، انگیزه‌های کشش فرد به سمت مواد مخدر هستند که به تفصیل می‌توان عوامل زیر را برشمرد:

۱-عوامل فردی

( عقب ماندگی‌ها و محرومیت ها، بوالهوسی، کنجکاوی فرد در خصوص مواد مخدر، بیکاری، باورهای مثبت در مورد سوء مصرف مواد، بی سوادی و بی اطلاعی از تأثیر و عواقب مواد مخدر و … )،

۲- عوامل سیاسی- اجتماعی

( در دسترس بودن مواد مخدر، فقر، مهاجرت ها، تنهایی، زورگویی و نابرابری در اجتماع، سیاست‌های مستعمران در کشورهای عقب مانده و … )،

۳- عوامل خانوادگی

( اختلافات خانوادگی، طلاق، زندگی نوجوانان با نامادری و یا ناپدری، از بین رفتن احترام و ارزش‌های خانوادگی، سخت گیری‌ها و تنبیه بدنی، ملامت‌ها و سرزنش‌های زیاد و مداوم، منحرف بودن پدر و مادر از اصول اخلاقی، انحراف خواهرها یا برادرها، اعتیاد یکی از اعضای خانواده، بی سوادی و نادانی والدین، فقدان احساس مسئولیت پدر و مادر، تربیت غلط کودک، کمبود محبت در دوران کودکی و … ) و

۴- سایر عوامل

( روابط و دوستی‌های خطرناک با افراد معتاد، بیماری‌های مزمن و لاعلاج، نقص عضو، بیماری‌های روانی و شخصیتی و یا تأثیر ژن در بروز اعتیاد ) عوامل نام برد. (۷)
بسیاری از محققان در این زمینه بر این باورند که تیپ شخصیتی فرد نیز در معتاد شدن وی مؤثر است؛ به طوری که شخصیت‌های خودشیفته، پرخاشگر و ضد اجتماعی، مستعد اعتیاد به مواد مخدر هستند، چرا که مواد مخدر نیازهای روانی ایشان را کاملاً برطرف می‌کند. هم چنین افراد با شخصیت افسرده، زودرنج و احساساتی نیز کاملاً مستعد اعتیاد به مواد مخدر هستند. (۸)
با این همه، نقش خانواده و عوامل خانوادگی را همواره می‌توان پررنگ ترین و مهم ترین عامل در گرایش یا عدم گرایش به مواد مخدر دانست. در خصوص آسیب شناسی خانوادگی اعتیاد می‌توان به اعتیاد پدر، اعتیاد مادر و اعتیاد فرزندان و تأثیر آن بر سایر اعضای خانواده به طور جداگانه پرداخت.

۱- اعتیاد پدر و نقش آن بر سایر اعضای خانواده

بی شک نقش بنیادین پدر در تحکیم پایه‌های خانواده غیرقابل تردید است. پدر به عنوان سرپرست و رئیس خانواده، برای فرزندان به عنوان الگو شناخته می‌شود. فرزندان با توجه به رفتارهای پدر، مسئولیت پذیری، اجتماعی بودن، چگونگی ارتباطات خانوادگی، مدیریت در مسائل مختلف اقتصادی، خانوادگی و اجتماعی را می‌آموزند و پس از تشکیل خانواده به همان شیوه سعی در اداره ی امورشان خواهند داشت. بنابراین یک خانواده ی سالم باید دارای اعضای سالم و روابطی سالم میان این اعضا باشد و هرگونه مشکل و اختلالی در این زمینه می‌تواند بستری برای انحرافات روحی و جسمی فرزندان و سایر اعضای خانواده شود.
بی شک علل و عوامل بسیاری در سلامت و عدم سلامت یک خانواده مؤثر هستند و اعتیاد یکی از مخرب ترین عوامل فروپاشی خانواده‌ها است. اعتیاد پدر خانواده به عنوان تکیه گاه مادر و فرزندان، سلامت جسمی و روانی ایشان را به شدت تهدید می‌کند. آمارها نشان می‌دهند، در خانواد‌هایی که پدر خانواده معتاد است، احتمال آلودگی فرزندان و حتی مادر خانواده به مواد مخدر بسیار بالاتر از خانواده‌هایی است که پدر معتاد نمی‌باشد. علاوه بر این اعتیاد پدر موجب بروز بیماری‌های روانی در مادر و فرزندان شده و سلامت روانی خانواده را به شدت تهدید می‌کند. در پژوهشی در خصوص بررسی ویژگی‌های روانی و اجتماعی همسران افراد معتاد، افسردگی، اضطراب، تمایل به خودکشی، بی خوابی، درگیری‌های شدید عاطفی، جستجوی حمایت اجتماعی، نارسایی عملکرد اجتماعی و … از جمله آسیب‌هایی که مادر خانواده را تهدید می‌کند، شمرده شده است ( قلی زاده، ۱۳۸۲: ۴۱-۳۳ ).
از آنجا که مصرف کنندگان مواد مخدر اغلب رفتارهای ناسازگارانه و نامتناسبی مانند دروغگویی، دزدی، بی توجهی، پرخاشگری، خشونت، عدم مسئولیت پذیری و … از خود بروز می‌دهند، موجب اختلال در ارتباطات خانوادگی و اجتماعی شده و نوعی بی اعتمادی در اطرافیان خود ایجاد می‌کنند. بنابراین در چنین خانواده‌ای معمولاً فرد معتاد توسط سایر اعضا طرد می‌شود و به عنوان یک عضو بی کفایت همواره موجب سرافکندگی سایرین است. البته این امر در خصوص پدر خانواده مانع از تأثیرپذیری همسر و کودکان از رفتارهای وی نمی‌شود؛ به طوری که همان طور که ذکر شد، یکی از عوامل مهم اعتیاد در میان اعضای خانواده، اعتیاد پدر است.
علاوه بر عوامل مختلفی که در ابتدای مقاله در خصوص گرایش به اعتیاد ذکر شد، می‌توان به علل زیر به عنوان عوامل گرایش پدر خانواده به اعتیاد اشاره کرد:
– مواجه شدن با مشکلات خانوادگی در اوایل زندگی؛
– بیکاری و مشکلات اقتصادی؛
– ازدواج اجباری و عدم واقع بینی در زمینه ماهیت ازدواج؛
– مشکلات روانی؛
– داغ دیدگی‌ها و … ( بشارت، پیشین: ۳۰ ).
البته باید توجه داشت که مشکلات اقتصادی و خانوادگی مختص یک قشر یا خانواده نیست، اگرچه باتوجه به میزان درآمد و سطح فرهنگی و اجتماعی خانواده، مقابله با این قبیل مشکلات در افراد مختلف متفاوت است اما تربیت صحیح خانوادگی و تقویت اعتقادات مذهبی و اخلاقی در خانواده سبب می‌شود فرد در بحران‌هایی که پیش رو دارد، بیشتر به حل مشکل بیندیشد تا به راهی برای فرار از مشغولیت ذهنی خود.
آموزش‌های قبل از ازدواج در ارتباط با ازدواج و مسئولیت‌های آن، به طور وسیع و جدی می‌تواند ذهنیت روشنی به افرادی که تصمیم به تشکیل خانواده می‌گیرند، بدهد. هم چنین آشنایی با مضرات مواد مخدر و آگاهی در خصوص آن، به پیشگیری از اعتیادهایی که از روی جهالت و سطح پایین سواد و یا فرهنگ خانواده است، کمک می‌کند.
تمرکز و دقت در تربیت پسران خانواده به عنوان پدر آینده نیز می‌تواند در سلامت خانوادگی نقش بسزایی ایفا کند، زیرا همان طور که آمارها نشان می‌دهد، درصد معتادان مرد نسبت به زنان بسیار بیشتر و تمایل جنس مذکر به مواد مخدر و اعتیاد بیش از جنس مؤنث است شاید بتوان یکی از عوامل این امر را علاوه بر تفاوت‌های جنسیتی که بین زنان و مردان وجود دارد، نوع نگاه خانواده‌ها به فرزند پسر به عنوان جنس برتر و عدم توجه کافی در تربیت وی دانست. به طوری که در بسیاری از خانواده‌ها مشاهده می‌شود: والدین دغدغه ی بسیاری برای تربیت صحیح دختر دارند اما پسر را آزادانه به حال خود می‌گذارند و کنترل صحیحی بر روابط و رفتارهای فردی و اجتماعی او ندارند. این اعتماد کاذب، علاوه بر تصویر ذهنی غلطی که به مردان آینده در خصوص برتری شان بر جنس مؤنث می‌دهد، باعث می‌شود به راحتی هر چیز را تجربه کنند و حدود اخلاقی و اجتماعی کمتری برای خویش قائل باشند. بنابراین می‌توان توجه و تمرکز والدین بر تربیت صحیح فرزندان به عنوان پدران و مادران آینده را یکی از مهم ترین عوامل پیشگیری از بروز اختلالات و مشکلات جسمی و روانی از جمله اعتیاد در آنان دانست.

۲- اعتیاد مادر و نقش آن بر سایر اعضای خانواده

علاوه بر علل و عواملی که در ابتدای بحث به عنوان زمینه‌های کشش افراد به سوی مواد مخدر ذکر شد، عوامل دیگری را برای اعتیاد زنان در خانواده می‌توان برشمرد. از آنجا که جنس زن از لحاظ روحی و عاطفی بسیار حساس تر از مرد است، در تقابل با مشکلات و معضلات خانوادگی از آسیب پذیری بیشتری برخوردار است. حال با توجه به این مطالب می‌توان بیشترین علل گرایش فردی زنان به اعتیاد را در موارد زیر خلاصه کرد.

۲-۱- اعتیاد همسر

شوهران معتاد یکی از مهم ترین عوامل اعتیاد زنان به حساب می‌آیند. بسیاری از مردان برای آنکه در موقع استعمال مواد مخدر مصاحبی داشته باشند و از سرزنش و انتقاد همسر خود بکاهند و در موقع تنگدستی و عدم تمکن مالی برای تهیه مواد مخدر از او سوء استفاده کنند، همسر خود را نیز معتاد می‌کنند. آنها حتی ممکن است از فرزندان خود سوء استفاده کنند و آنها را به کارهایی مثل توزیع مواد مخدر، گدایی، دستفروشی و حتی خودفروشی مجبور می‌سازند.

۲-۲- نارضایتی از زندگی زناشویی

زنانی که از زندگی زناشویی خود راضی نیستند و احساس می‌کنند راهی برای بازگشت ندارند، بیشتر در معرض خطر اعتیاد قرار می‌گیرند. به طور نمونه، دختری که پدرش برای رهایی از مخارج زندگی او را در سنین پایین مجبور به ازدواج با فردی می‌کند که از نظر سنی تفاوت زیادی با او دارد و شغل و تحصیلات مناسبی ندارد، در این صورت تنفر بیش از اندازه از شوهر، او را وادار می‌کند که به جای دل بستن به زندگی و انجام نقش‌های خویش و اظهار عشق و علاقه به شوهر، جذب گروه‌های منحرف و معتاد شود و به انگیزه‌های مختلفی از جمله تقلیل ناراحتی‌های روحی و روانی، رهایی از فشار زندگی و جبران نارضایتی از ارتباط جنسی با شوهر، به سوی کسب لذت‌های جایگزین نظیر مصرف مواد مخدر کشیده شود. هم چنین زنانی که در زندگی قبلی و فعلی خود مورد بدرفتاری و خشونت همسر قرار گرفته اند، ممکن است برای غلبه بر درد، اضطراب و ترس ناشی از آن به سمت مواد مخدر رو آورند.

۲-۳- از هم گسیختگی خانواده

طلاق و جدایی به عنوان آسیبی اجتماعی، آثار روانی نامطلوبی بر روی زوجین و فرزندانشان می‌گذارد. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که تعداد قابل توجهی از زنان بعد از طلاق نسبت به آینده ناامید بوده و احساس اضطراب، دلتنگی و اندوه می‌کنند. در اغلب خانواده‌های طلاق، فرزندان به ویژه دختران، از منزل و مدرسه فرار می‌کنند و ضمن جذب باندهای انحراف، به ارتکاب جرائم مختلف از جمله اعتیاد روی می‌آورند. طلاق و جدایی از همسر هم چنین اثرات سوء و ناگواری بر زوجین، به ویژه زن بر جای می‌گذارد؛ به حدی که زن مطلقه برای رفع مشکلات روحی ناشی از طلاق به اعتیاد گرایش پیدا می‌کند ( قاسمی روشن،۱۳۸۲: ۳۲- ۲۹ ).
اعتیاد مادر خانواده به مواد مخدر، علاوه بر آسیب‌های جسمی و روانی که برای خود مادر در پی دارد، موجب تزلزل نظام خانوادگی و عدم انجام وظایف مادری و همسری از سوی او می‌شود. اغلب فرد معتاد بی عاطفه، خودخواه و دارای شخصیت نامتعادل و ناموزون است. این خصوصیات برای یک زن که نقش مادر در خانواده را برعهده دارد سازگار نیست. زن معتاد به خاطر وابستگی که به مواد مخدر پیدا می‌کند، اولویت هایش تغییر یافته و به جای توجه به تربیت فرزندان و تحکیم نظام و چهارچوب خانواده، هر لحظه به تهیه مواد مخدر و مصرف آن می‌اندیشد و دیگر جایی برای تدبیر امور خانواده و سامان دهی به آن به عنوان مدیر داخلی خانه باقی نمی‌گذارد.
هم چنین اعتیاد به مواد مخدر در زنان زمینه ارتکاب بسیاری از انحرافات را فراهم می‌سازد، زیرا فرد معتاد برای به دست آوردن مواد مورد نیاز حاضر است هر قیمتی را پرداخت کند. او نسبت به قوانین اجتماعی و دستورات دینی بی تفاوت است و مسلماً نمی‌تواند فرزندان قانونمند و با اخلاق تربیت نماید. پس به طور کلی می‌توان گفت: فساد مادر، تأثیر مستقیم بر فساد خانواده و تزلزل نظام این واحد اجتماعی دارد.
به طور کلی، ابتلا به بیماری‌های روانی، جسمی و جنسی را می‌توان از پیامدهای فردی اعتیاد زنان دانست و از پیامدهای خانوادگی این ابتلا می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

۲-۳-۱- طرد خانواده

زنان معتاد علاوه بر از دست دادن اعتبار و منزلت اجتماعی خود، از لحاظ عرف جامعه مورد قبول نیستند و طرد می‌شوند. این طرد هم چنین از سوی خانواده فرد معتاد نیز صورت می‌گیرد. به جهت آنکه اعتیاد زنان اغلب نشانه ی فروغلطیدن آنان در انواع رفتارهای ضد اخلاقی است، روابط عاطفی و انواع حمایت‌های خانوادگی آنان قطع می‌شود و این مسئله آغاز مشکلات جدیدتر و خطرناک تری است.

۲-۳-۲- عدم ایفای نقش مادری

تردیدی نیست که اعتیاد مادر موجب عدم انجام وظایف مادری می‌شود. فرزندان یک مادر معتاد از ابراز احساسات و عواطف مادری محروم بوده و مسلماً به فکر رفع نیازهای عاطفی و روانی خود در بیرون خانواده می‌شوند. هم چنین به جهت ارتباط مستمر مادر با فرزندان، میزان اثرگذاری او بر افکار، اخلاق و رفتار فرزندان بیش از پدر است. بنابراین تأثیرات منفی اعتیاد مادر بر فرزندان مضاعف است.

۲-۳-۳- فروپاشی خانواده

احساس مسئولیت زن معتاد نسبت به اعضای خانواده خود بسیار پایین است. ارتباط عاطفی او با اعضای خانواده بسیار سطحی و زودگذر است و در آلام آنها همدردی نمی‌کند. همیشه نیازهای خود را بر خواست دیگران مقدم می‌کند و وظایف و نقش خود را در خانواده انجام نمی‌دهد. چنین رویه‌ای در نهایت منجر به درخواست طلاق از سوی مرد می‌شود. تحقیقات نشان می‌دهد: تأثیر اعتیاد مادر در فروپاشی خانواده و قربانی شدن کودکان به مراتب از اعتیاد پدر بیشتر است، زیرا با اعتیاد مادر، به عنوان رکن اصلی خانواده، نظم و انضباط خانواده برهم می‌خورد.

۲-۳-۴- ایجاد نسل معتاد

از جمله امیال و آرزوهای هر خانواده، داشتن فرزند سالم و تندرست است. از این رو، والدین تمام توان خود را برای دسترسی به این مطلوب به کار می‌گیرند. اما مادر معتاد در دوران بارداری، فرزندش را معتاد می‌کند. یافته‌های تحقیقاتی حاکی از آن است که به احتمال زیاد، نوزادان زنان معتاد از نظر فیزیکی غیرعادی بوده و دچار محرومیت می‌شوند.

۲-۳-۵- عدم نظارت صحیح بر رفتار فرزندان

یکی از آثار مخرب اعتیاد از میان رفتن نظم، انضباط و کنترل رفتار اعضای خانواده است. والدین معتاد به جای اینکه افکار، اخلاق و رفتار فرزندان را کنترل کنند، اعمال و روابط آنها توسط سایر اعضای خانواده کنترل و حتی از سوی فرزندان شماتت می‌شوند. در این شرایط، فرزندان از آزادی بیشتری برخوردار بوده و در مقابل رفتارهای مختلف خود پاسخگو نیستند. فرزندان این خانواده‌ها زمینه انحرافات بیشتری را دارند، اغلب بدون اطلاع و رضایت والدین به هر شهری که بخواهند مسافرت می‌کنند، هر گروهی را برای دوستی برمی گزینند و از هر راهی که بخواهند درآمد کسب کرده و هر طور که بخواهند خرج می‌کنند. بررسی‌ها نشان داده است: فرزندان این قبیل خانواده‌ها اغلب ترک تحصیل کرده یا دچار افت تحصیلی می‌شوند.

۲-۳-۶- ارائه الگوی نامناسب رفتاری

در خانواده‌هایی که مادر معتاد است، هنجارهای موجود در جامعه پرورش نمی‌یابند، زیرا فرزندان الگوی مناسب رفتاری ندارند. در چنین خانواده‌هایی احترام متقابل بین افراد، جای خود را به نزاع و درگیری می‌دهد. بنابراین فرزندان حاضر به پذیرش سخنان و نصایح مادر نیستند و رفتارهای خود را بر اساس خواسته خود تنظیم می‌کنند. روابط عاطفی و روانی مادر با فرزندان به دلیل اعتیاد آسیب می‌بیند و مصرف مواد مخدر برای وی اولویت می‌یابد، همین امر فرزندان را نیز به سوی اعتیاد، بزهکاری و رفتار ضد اجتماعی می‌کشاند.

۲-۳-۷- کاهش روابط فامیلی

اعتیاد والدین، به خصوص مادر خانواده، علاوه بر اینکه بر روابط داخلی خانواده اثر می‌گذارد، موجب ایجاد تفاوت در برخوردها و روابط فامیلی می‌شود. بی شک بستگان و آشنایان رفت و آمد با این خانواده را موجب سرافکندگی خویش می‌دانند و حتی ارتباط با آنها را برای سلامت خانواده خود مضر می‌انگارند. بنابراین شکی نیست که کاهش ارتباط وابستگان و فامیل و عدم حمایت‌های آنان می‌تواند از لحاظ روحی و اجتماعی آسیب‌های جدی بر پیکره خانواده وارد کند ( همان: ۳۸-۳۴ ).

۳- اعتیاد فرزندان در خانواده و نقش آن بر سایر اعضای خانواده

فرزندان ثمره ی زندگی مشترک پدر و مادر و گرمابخش کانون خانواده هستند. پس از تولد اولین فرزند در خانواده، بیشتر تمرکز پدر و مادر بر رفع نیازها و خواسته‌های او قرار می‌گیرد و تمام تلاش آنها بر این امر استوار است که در حد توان فرزندانی سالم و خوب تربیت کنند.
شکل گیری شخصیت کودکان، ارتباط مستقیم با رفتارها و اعمال والدینشان دارد و این امر شاکله ی شخصیتی آنان تا بزرگسالی را بنا می‌نهد. رفتارهای غلط والدین در خانواده می‌تواند صدمات جبران ناپذیری بر شخصیت فردی و اجتماعی کودک وارد آورد.migna.ir بنابراین وظیفه ی هر پدر و مادری است تا با مطالعه، هم فکری و مشاوره، بهترین راهکارهای تربیتی را به دست آورند و با تمام توان در تربیت صحیح فرزندان کوشا باشند.
رفتارهای ناصحیح والدین گاهی موجب به وجود آمدن ناهنجاری‌های روحی و روانی در کودکان شده و آنها را به پناهگاهی دیگر غیر از خانواده سوق می‌دهد. این پناهگاه ممکن است دوستان و همسالان، معلم و یا افراد دیگری در فامیل باشند؛ اگرچه در برخی موارد این افراد در بهبود خلأهای شخصیت فرد تأثیر دارند، اما نباید از خطرات دوستی و همنشینی با افراد نالایق غافل بود.
کودکانی که از وضعیت مناسبی در خانواده برخوردار نیستند و محیط امن و محبت آمیزی را در خانه تجربه نمی‌کنند، بسیار سریع تر به انحرافات اخلاقی و اجتماعی دچار می‌شوند. آمار اعتیاد در میان نوجوانان و جوانانی که از محیط خانوادگی مناسبی برخوردار نیستند، بسیار بالا است. از همین رو محققان، خانواده درمانی را یکی از روش‌های مؤثر در پیشگیری و ترک اعتیاد برمی شمارند. نتایج تحقیقی از شصت نفر از مصرف کنندگان مواد ( تریاک، شیره و هروئین ) که جهت درمان به مراکز مشاوره و بیمارستان مراجعه کرده بودند و مورد مصاحبه ی بالینی قرار گرفتند مؤید این مطلب است. پس از تجزیه و تحلیل داده ها، نتایج تحقیقات، وجود مشکلات زیر را در سیستم‌های خانواده‌های آنها نشان داد ( رمضانی، ۱۳۷۸: ۳- ۱ ).

زمینه‌های خانوادگی مؤثر در سوء مصرف مواد مخدر

مشکلات اقتصادی %۹۰

روابط سرد عاطفی%۸۹

آشفتگی‌های عاطفی و خانوادگی%۸۰

مصرف مواد مخدر توسط والدین%۶۳

بی توجهی والدین%۶۰

نداشتن سرپرست مناسب%۴۰

رفتارهای اقتدارآمیز و خصمانه%۴۰

طلاق والدین%۳۰

بنابراین، با توجه به تحقیقات متعددی که در مورد نقش خانواده در پیشگیری از مصرف مواد مخدر انجام شده و هم چنین نتایج پژوهش بالا، به نظر می‌رسد: خانواده درمانی می‌تواند به عنوان یک شیوه ی مؤثر و مفید در پیشگیری از گرایش به مصرف مواد مورد استفاده قرار گیرد.
بنابراین گرایش به مواد مخدر علل و زمینه‌های بسیاری دارد که در مورد نوجوانان و جوانان باید عمده دلایل آن را در خانواده هایشان جستجو کرد. بسیاری از خانواده‌ها با آموزش درست و کارآمد، توجه و محبت به فرزندان، ایجاد محیطی توأم با آرامش، تأمین امنیت، تربیت صحیح، رفتارهای منطقی و … اعضای خود را از خطر ابتلا به اعتیاد ایمن می‌دارند. اما خانواده‌های متشنج و ناآرام، خانواده‌هایی که والدین متعصب و بدون انعطاف و یا بی خیال و معتاد دارند، اصطلاحاً خانواده‌های معتادپرور نامیده می‌شوند. هم چنین خشونت در خانواده، کشمکش‌های مداوم میان والدین، مشکلات خاص تحصیلی یا شغلی، طلاق و جدایی، فقر مادی خانواده، نبود آگاهی و آموزش لازم، بیکاری و … نیز بر این امر دامن می‌زنند. در زیر به برخی از عوامل زمینه ساز اعتیاد جوانان در خانواده می‌پردازیم.

۳-۱- خانواده‌های متشنج و ناآرام

جو حاکم بر این گونه خانواده‌ها آکنده از تشویش و عدم اعتماد است و اعضای خانواده همواره با هم اختلاف داشته و درک متقابلی از هم ندارند. این خانواده‌ها از ایجاد روابط سالم و بدون تنش ناتوانند و در آنها به تربیت و رشد شخصیتی فرزندان کمتر بها داده می‌شود و افراد آن نسبت به یکدیگر انواع توهین‌ها را روا می‌دارند. این قبیل خانواده‌ها محیطی ناامن و غیرجذاب برای کودکان هستند و خطر سوق فرزندان آنها به سوی اعتیاد و انواع دیگر بزهکاری فراوان است.

۳-۲- خانواده‌هایی که والدین متعصب و ایرادگیر دارند

خانواده‌هایی که با والدین متعصب و ایرادگیر، که حق تصمیم گیری به فرزندان را نمی‌دهند و آزادی‌های فردی آنها را سلب می‌کنند نیز در افزایش اعتیاد فرزندان مؤثر هستند. هم چنین خانواده‌ها با مقایسه‌های بی مورد، پس از هر شکست، تنبیه کردن، اهمیت ندادن به شخصیت و شعور فرد، جدی نگرفتن فرد و سلب مسئولیت از او، فرد را به ورطه ی ضعف و افسردگی می‌کشانند و راه را برای بروز انواع بزه خاصه اعتیاد بازتر می‌کنند.

۳-۳- خشونت در خانواده

خشونت علیه همسر و فرزندان در خانواده موجب ایجاد تنش و ناآرامی، احساس عدم امنیت در خانواده (که به طور طبیعی باید مکانی برای تأمین بیشترین امنیت برای فرد باشد)، استرس مداوم و ترس از والدین، پناه بردن هر یک از اعضای خانواده به تنهایی، از میان رفتن رابطه ی سالم میان اعضای خانواده، بی حوصلگی و عدم تمایل برای برقراری رابطه میان اعضا و در نتیجه، افسردگی ناشی از این عوامل می‌شود.

۳-۴- طلاق و جدایی والدین

از پژوهش‌های علمی و عینی جامعه سنجی خانواده‌های نابسامان چنین برمی آید که کانون‌های نابسامان خانوادگی که افراد بزهکار را تحویل جامعه می‌دهند، دو خصیصه اصلی دارند:
۱- از هم پاشیدگی کانون خانواده بر اثر طلاق یا مرگ یکی از والدین؛
۲- عدم مراقبت از فرزندان و عدم نظارت صحیح، به دلیل غیبت والدین.
این مسئله که طلاق یکی از عوامل محوری و اصلی بزهکاری کودکان و نوجوانان است، امری غیرقابل انکار است. بر این اساس، از عوامل بسیار مهم در اعتیاد فرد، جدایی والدین از یکدیگر است، زیرا پس از جدایی، کودک پناهگاه و تکیه گاه خود را از دست می‌دهد و تنها و افسرده می‌شود. هم چنین نظارت و کنترلی که باید از سوی والدین او صورت بگیرد کاهش می‌یابد و فرایند آموزش و آگاهی دادن به شخص نیز مختل می‌شود ( چترایی، ۱۳۸۷: ۴۸-۴۱ ).

۳-۵- فقر مادی/ رفاه اقتصادی خانواده

فقر اقتصادی خانواده‌ها نیز از دلایل بسیار مهم اعتیاد است. هرچند نمی‌توان بین فقر مادی و اعتیاد رابطه ی مستقیمی در نظر گرفت، اما همین مسئله در گروه عمده‌ای از معتادان باعث گرایش به مصرف مواد مخدر سوق می‌شود. از آنجایی که فقر اقتصادی مشکلات متعددی به دنبال دارد و فشار بسیار زیادی بر فرد تحمیل می‌کند، باعث روی آوردن افراد به سمت مصرف مواد مخدر می‌شود. البته گفتنی است که در مواردی رفاه اقتصادی خانواده نیز خود عامل اعتیاد است.
در واقع باید دانست علاوه بر متغیرهای محروم ساز خانوادگی، متغیرهای برخوردارساز خانوادگی نیز در گرایش جوانان به سوی اعتیاد و وابستگی به مواد مخدر مؤثر هستند. از جمله ی این متغیرهای برخوردارساز می‌توان به موقعیت‌های اقتصادی و اجتماعی برتر خانوادگی اشاره کرد و موقعیت‌های اجتماعی خانواده، بازخوردها، تأییدات و انتظارات خانوادگی ( و اجتماعی )، اعتماد به نفس کاذب در کودک تقویت می‌شود. گمانی که در چنین خانواده‌هایی معمولاً مجال آزمایش نمی‌یابد و در آزمون‌های واقعی، زندگی فرد را با شکست و ناکامی مواجه می‌کند. پناه بردن به مواد مخدر برای چنین فردی دست آویزی است برای فرار از مشکلات واقعی زندگی و بازگشت به وضعیت آزاد پیشین ( بشارت، ۱۳۸۶: ۳۶-۳۵ ).

۳-۶- کم سوادی، نبود آگاهی و آموزش لازم

از میان عوامل خانوادگی اعتیاد جوانان، نباید از نقش آگاهی و سواد غافل شد. افرادی که از آگاهی و سواد کمتری برخوردار هستند آسیب پذیرترند. در واقع، اشخاصی که از پیامدهای منفی مواد مخدر آگاهی دارند، در مقایسه با اشخاصی که چنین اطلاعاتی ندارند، کمتر احتمال خطر اعتیاد برایشان متصور است. در نتیجه، خانواده‌ها باید نقش خود را به عنوان یک مرکز اطلاعاتی و آموزشی به درستی ایفا کنند.
در پژوهشی که به بررسی رابطه بین میزان آگاهی از مواد مخدر و اعتیاد با نوع نگرش نسبت به آن در دانش آموزان مقطع متوسطه استان بوشهر صورت گرفت، نتایج نشان داد که بین سطح آگاهی و نوع نگرش دانش آموزان نسبت به اعتیاد و مواد مخدر رابطه ی معناداری وجود دارد. در جنس پسر، آگاهی نسبت به مواد مخدر کمتر و نگرش مثبت تری نسبت به جنس دختر وجود دارد. همبستگی بین میزان آگاهی و نوع نگرش منفی در جنس دختران بسیار بیشتر از پسران بود و در مجموع، میانگین سطح آگاهی دانش آموزان بالاتر از نوع نگرش منفی نسبت به اعتیاد و مواد مخدر است. بنابراین، با توجه به مطالب ذکر شده، بالا بردن سطح آگاهی خانواده‌ها یکی از مهم ترین اقدامات اساسی پیشگیری از اعتیاد در میان نوجوانان و حتی اعضای دیگر خانواده است. بالابردن سطح آگاهی خانواده‌ها برای آگاه سازی فرزندان پیرامون معضلات فردی و اجتماعی اعتیاد باعث تغییر نگرش آنان شده و رفتارهای فرد بر اساس همین نگرش شکل می‌گیرد ( زارع، ۱۳۸۱: ۳-۲ ).

۳-۷- تأثیر گروه‌های دوستی و همسالان

از دیگر عوامل مهم اعتیاد جوانان می‌توان به گروه‌های دوستی ناسالم، که اصطلاحاً به آن «رفقای ناباب» می‌گویند، اشاره کرد. گروهی از جوانان و نوجوانان به دلیل سازگاری با دوستان و همسالان و یک رنگ شدن با آنها، در برابر هر تقاضایی سر تسلیم فرود می‌آورند. نقش خانواده‌ها در انتخاب دوستان بسیار مهم و اساسی است. اکثر افراد معتاد وجود گروه‌های دوستی نابهنجار، که اغلب اعضای آن نیز اعتیاد دارند، را از عوامل مهم معتادشدن خودشان عنوان می‌کنند. این در حالی است که اعضای خانواده می‌توانند با نظارت و کنترل صحیح بر روابط دوستی و معاشرت‌های دیگر، اعضای خود آنها را از افتادن در دام اعتیاد برهانند.
در ضمن به این نکته نیز باید توجه داشت که هرچه رابطه ی بین والدین و فرزندان نوجوانشان کاهش یابد، ارزش همسالان و روابط گروهی در نظر آنان بیشتر می‌شود. بنابراین پدر و مادر باید بکوشند جایگاه خود را در خانواده حفظ کنند تا همواره مأمن و پناهگاه فرزندان خود بوده و رابطه‌ای صمیمانه با ایشان برقرار سازند.

۳-۸- محرومیت از والدین

برخی از فرزندان با جنبه‌های متعدد محرومیت از مواظبت پدر و مادر سروکار دارند. در خانواده‌هایی که یکی از پدر و مادر به دلایلی فوت کرده است، شخصیت فرزند بسیار آسیب پذیر می‌شود. خلأ وجود پدر به عنوان الگوی زندگی فردی و اجتماعی به خصوص برای فرزندان پسر به خوبی احساس می‌شود. بسیاری از پدران و مادران نیز ظاهراً در محیط خانواده حاضر هستند، اما از لحاظ عاطفی غایب محسوب می‌شوند. فرزندان این خانواده‌ها اغلب از خلأ عاطفی برخوردارند و سعی دارند خود با روش‌های گوناگون این خلأ عاطفی را پر کنند. چنین خانواده‌هایی بستر مناسب برای بروز انواع بزهکاری از جمله اعتیاد را فراهم می‌کنند.

۳-۹- خصوصیات و ویژگی‌های خود افراد

برخی از خصوصیات و ویژگی‌های فردی نوجوان نیز در اعتیاد او دخیل است. نوجوانان و جوانانی که مضطرب، پریشان، افسرده و منزوی هستند، مرتب دچار سرخوردگی و شکست‌های گوناگون می‌شوند، عزت نفس خود را از دست می‌دهند و به سیگار، الکل، مواد مخدر و ... به عنوان مفری برای رهایی از این مشکلات روی می‌آورند. اما باز هم در شکل گیری هر یک از ویژگی‌های شخصیتی فرد نباید از نقش تأثیر خانواده غافل شد ( چترایی، پیشین: ۵۱-۴۵ ).
با توجه به موارد بالا، اهمیت و نقش خانواده بر گرایش جوانان به سوی مواد مخدر و اعتیاد مشخص شد. حمایت‌های خانواده نه تنها در پیشگیری از اعتیاد در فرزندان و اعضای خانواده مؤثر است، بلکه می‌تواند عاملی برای بازگرداندن فرد معتاد به زندگی سالم و ترک اعتیاد او باشد. در واقع، با شناخت و آگاهی از میزان تأثیرگذاری خانواده‌ها در فرایند ترک اعتیاد، می‌توان به ترسیم و برنامه ریزی واقع بینانه جهت آموزش خانواده‌ها و ارائه حمایت‌های لازم از این نهاد اجتماعی جهت دستیابی به دوران ترک موفقیت آمیز و به تأخیر انداختن مدت زمان عود اعتیاد امیدوار شد.
نتایج پژوهشی در این خصوص نشان می‌دهد: بین میزان حمایت روانی، اقتصادی و اجتماعی خانواده‌ها از افراد معتاد و انگیزه ی آنان جهت ترک اعتیاد، رابطه ی معناداری وجود دارد. همچنین بین برخی ویژگی‌های دموگرافیک خانواده نظیر حجم خانواده، درآمد و تحصیلات با ارجاع معتادان به مراکز درمان سرپایی اعتیاد، رابطه معناداری وجود دارد. نوع مواد مصرفی، مدت زمان اعتیاد و دفعات ترک قبلی با میزان حمایت خانواده‌ها از ارجاع معتادان برای ترک مرتبط است ( قجاوند، ۱۳۸۳: ۲ ).

۴- نتیجه‌گیری

عوامل متعدد در بروز اعتیاد به خصوص در میان جوانان مؤثر هستند. در واقع، نمی‌توان تنها به یک عامل در مورد ابتلا به اعتیاد یک فرد اشاره کرد، بلکه مجموعه‌ای از عوامل فردی، اجتماعی، خانوادگی و … دست به دست هم می‌دهند تا زمینه‌های گرایش افراد به سمت مواد مخدر فراهم آید. اما در میان تمام این علل و عوامل، نقش خانواده و تأثیر آسیب‌های خانوادگی در گرایش اعضایش به سمت اعتیاد پررنگ تر و قابل توجه تر است، زیرا خانواده اولین نهاد اجتماعی است که فرد در آن رشد می‌کند و شخصیت پیدا می‌کند.
مشکلات و معضلات خانوادگی از جمله اعتیاد والدین، مشکلات اقتصادی، مشکلات روانی سایر اعضا، نارضایتی پدر و مادر از زندگی عاطفی والدین، نداشتن سرپرست مناسب، طلاق و جدایی و عوامل بسیار دیگر می‌توانند زمینه ساز گرایش هر یک از اعضا به سمت مواد مخدر باشند. به نظر می‌رسد، با آگاهی دادن و آموزش سایر اقشار جامعه نه تنها در خصوص اعتیاد، بلکه در خصوص تأمین سلامت روانی خانواده‌ها می‌توان گام بزرگی را در تأمین سلامت و امنیت روانی جامعه برداشت.
به عقیده ی نگارنده، بایدها و نبایدهای زندگی خانوادگی را باید از سنین کودکی به کودکان آموزش داد و با ترغیب والدین برای گذراندن دوره‌های آموزشی در این خصوص، به سطح آگاهی خانواده‌ها افزود. تصحیح روابط میان اعضای خانواده، به خصوص پدر و مادر، می‌تواند محیط خانه را به محیطی امن و دوست داشتنی برای فرزندان تبدیل کند و بی تردید چنین خانواده‌ای کمتر در خطر اعتیاد اعضای خود قرار می‌گیرد.
بنابراین، سرمایه گذاری برای آموزش و بالا بردن آگاهی اقشار مختلف اجتماع در خصوص اعتیاد و خطرات آن، بسیار سودمندتر از سرمایه گذاری برای درمان معتادان و یا دستگیری فروشندگان مواد مخدر است.
تأمین سلامت روانی خانواده‌ها از طریق بالا بردن سطح سواد و آگاهی ایشان- که می‌تواند به وسیله ی رسانه‌های گروهی هم چون رادیو و تلویزیون صورت پذیرد- نیز زیربنایی برای پیشگیری از اعتیاد در میان اعضای خانواده است.

نویسندگان:
دکتر سیدمصطفی بنی طباء (۱)
حسناسادات بنی طباء (۲)

پی‌نوشت‌ها:

۱- دکتری حرفه‌ای و متخصص درمان اعتیاد.
۲- کارشناس ارشد عرفان اسلامی پژوهشکده امام خمینی (رحمه الله) انقلاب اسلامی.
۳- Cultural- Societal Environment
۴- Interpersonal Factors
۵- Psychobehavioral Factors
۶- Biogenetic Influences
۷- www.pezeshk.us/?p=14635.
۸- www.pezeshk.us/?p=14633.
منابع تحقیق:
۱- بشارت، محمدعلی، آسیب شناسی خانوادگی اعتیاد، تازه‌های روان درمانی، سال دوازدهم، شماره ۴۳ و ۴۴، بهار و تابستان ۱۳۸۶-
۲- چترایی، منیره، خانواده و اعتیاد، ماهنامه پرواز پیشگامان رهایی، شماره ۷، دی ۱۳۸۷-
۳- رمضانی، حمیدرضا، کاربرد خانواده درمانی به عنوان یک روش پیشگیری از سوء مصرف مواد، اولین کنگره سراسری راهکارهای بهداشتی مبارزه با اعتیاد، اسفند ۱۳۷۸
۴- زارع، محمدصادق، بررسی رابطه بین میزان آگاهی از مواد مخدر و اعتیاد با نوع نگرش نسبت به آن در دانش آموزان مقطع متوسطه استان بوشهر، اداره کل مطالعات و پژوهش‌های ستاد مبارزه با مواد مخدر، ۱۳۸۱
۵- سایت پزشکان بدون مرز: www.pezeshk.us.
۶- قجاوند، کاظم، نقش خانواده در ارجاع معتادان به مراکز درمان سرپایی شهر تهران و اصفهان، مجموعه مقالات دومین همایش نقدی بر راهکارهای علمی و کاربردی رهایی از اعتیاد، تهران، ۱۳۸۳
۷- قاسمی روشن، ابراهیم، از اعتیاد زنان تا نابسامانی خانواده، کتاب زنان، شماره ۲۲، ۱۳۸۲
۸- قلی زاده، آذر، بررسی ویژگی‌های روانی و اجتماعی همسران افراد معتاد و شیوه‌های مقابله آنها با اعتیاد همسران شان، مجله تحقیقات علوم رفتاری، شماره ۲، پاییز و زمستان ۱۳۸۲

منبع مقاله: امیری، صالح؛ (۱۳۸۹)، مجموعه مقالات همایش ملی راهبردهای تحکیم نهاد خانواده، تهران: مجمع تشخیص مصلحت نظام، مرکز تحقیقات استراتژیک، چاپ اول

منبع نقل: میگنا با اندکی تصرف  و تلخیص

رابطه اخلاق و تربیت خانوادگی در احادیث اسلامی‏

بی‌شک نخستین مدرسه هر انسانی، دامان مادر و آغوش پدر اوست، و در همین جا است که نخستین درسهای فضیلت یا رذیلت را می‌آموزد. و اگر مفهوم تربیت را اعم از «تکوینی» و «تشریعی» در نظر بگیریم نخستین مدرسه رحم مادر و صلب پدر است که آثار خود را به طور غیر مستقیم در وجود فرزند می‌گذارد، و زمینه‌ها را برای فضیلت و رذیلت آماده می‌سازد.
در احادیث اسلامی تعبیرات بسیار لطیف و دقیقی در این قسمت وارد شده که به بخشی از آن ذیلاً اشاره می‌شود:
۱ – علی (علیه السلام) فرمود: «حُسْنُ الْاَخْلاقِ بُرْهانُ کَرَمِ الْاَعْراقِ؛ اخلاق پاک و نیک، دلیل وراثتهای پسندیده انسان (از پدر و مادر) است».(۱۳۹)
به همین دلیل در خانواده‌های پاک و با فضیلت غالباً فرزندانی با فضیلت پرورش می‌یابند و به عکس افراد شرور غالباً در خانواده‌های شرور و آلوده‌اند.
۲ – در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «عَلَیْکُمْ فی طَلَبِ الْحَوائِجِ بِشَرافِ النُّفُوسِ وَ ذَوِی الْاُصوُلِ الطَیِّبَهِ فاِنَّها عِنْدَهُمْ اَقْضی وَ هِیَ لَدَیْهِمْ اَزْکی؛ در طلب حوائج به سراغ مردم شریف النّفس که در خانواده‌های پاک و اصیل پرورش یافته‌اند بروید، چرا که نیازمندیها نزد آنها بهتر انجام می‌شود و پاکیزه‌تر صورت می‌گیرد!»(۱۴۰)
۳ – در عهد نامه مالک اشتر در توصیه‌ای که علی (علیه السلام) به مالک درباره انتخاب افسران لایق برای ارتش اسلام می‌کند، چنین می‌خوانیم: «ثُمَّ الْصَقْ بِذَوی الْمُروُءاتِ وَ الْاَحْسابِ وَ اَهْلِ الْبُیُوتاتِ الصالِحَهِ وَ السَّوابِقِ الْحَسَنَهِ ثُمَّ اَهْلَ النَّجَدَهِ وَ الشُّجاعَهِ وَ السَّخاءِ وَ السَّماحَهِ فَاِنَّهُمْ جِماعٌ مِنَ الْکَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ؛ سپس پیوند خود را با شخصیّتهای اصیل و خانواده‌های صالح و خوش سابقه برقرار ساز و پس از آن با مردمان شجاع و سخاوتمند و بزرگوار، چرا که آنها کانون فضیلت و مرکز نیکی هستند.»(۱۴۱)
۴ – تأثیر پدر و یا مادر آلوده در شخصیّت اخلاقی فرزندان تا آن اندازه است که در حدیث دیگری از امام صادق (علیه السلام) آمده است: «اَیُّما اِمْرأَهٍ اَطاعَتْ زَوْجَها وَ هوَ شارِبُ الْخَمْرِ، کانَ لَها مِنَ الْخَطایا بِعَدَدِ نُجُوُمِ السَّماءِ، وَ کُلُّ مَوْلوُدٍ یَلِدُ مِنْهُ فَهُوَ نَجسٌ؛ هر زنی اطاعت از همسرش کند در حالی که او شراب نوشیده (و با او همبستر شود)، به عدد ستارگان آسمان مرتکب گناه شده است و فرزندی که از او متولّد می‌شود، آلوده خواهد بود!»(۱۴۲)
در روایات متعدد دیگری نیز از قبول خواستگاری مرد شراب خوار و بداخلاق و آلوده نهی شده است.(۱۴۳)
۵ – تأثیر تربیت پدر و مادر در فرزندان تا آن پایه است که در حدیث مشهور نبوی آمده است:
کُلُّ مَوْلُودٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَهِ حتّی یَکُونَ اَبَواهُ هُمَا اللَّذانِ یُهَوِّدانِهِ وَ یُنَصِّرانِهِ؛ هر نوزادی بر فطرت پاک توحید (و اسلام) متولّد می‌شود مگر این که پدر و مادر او را به آئین یهود و نصرانیّت وارد کنند»(۱۴۴)
جایی که تربیت خانوادگی، ایمان و عقیده را دگرگون سازد چگونه ممکن است در اخلاق اثر نگذارد؟
۶ – همین امر سبب شده است که مسأله تربیت فرزندان به عنوان یکی از اساسی‌ترین حقوق آنها بر پدر و مادر شمرده شود؛ در حدیث نبوی (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌خوانیم:
«حَقُّ الْوَلَدِ عَلَی الْوالِدِ اَنْ یُحْسِنَ اِسْمَهُ وَ یُحسِنَ اَدَبَهُ؛ حقّ فرزند بر پدر این است که نام نیکی بر او بگذارد و او را به خوبی تربیت کند»(۱۴۵)
روشن است نامها آثار تلقینی بسیار مؤثّری در روحیّه فرزندان دارد؛ نام شخصیّتهای بزرگ و پیشگامان تقوا و فضیلت، انسان را به آنها نزدیک می‌کند، و نام سردمداران فجور و رذیلت، انسان را به سوی آنها می‌کشاند؛ در اسلام حتّی از این مسأله ظریف روانی غفلت نشده و فصل مبسوطی درباره نامهای خوب و نامهای بد در کتب حدیث آمده است.(۱۴۶)
۷ – در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «ما نَحَلَ والِدٌ وَلَدَهُ اَفْضَلَ مِنْ اَدَبٍ حَسَنٍ؛ بهترین بخششی یا میراثی که پدر برای فرزندش می‌گذارد، همان ادب و تربیت نیک است.»(۱۴۷)
۸ – امام سجّاد علیّ بن الحسین (علیه السلام) در همین زمینه تعبیر رسایی فرموده است می‌فرماید: «وَ اِنَّکَ مَسُؤُولٌ عَمَّا وَلَّیْتَهُ بِهِ مِنْ حُسْنِ الْاَدَبِ وَ الدِّلالَهِ عَلی رَبّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ الْمَعُونَهٍ لَهُ عَلی طاعَتِهِ؛ تو در برابر آنچه ولایتش برعهده تو گذارده شده است (از خانواده و فرزندان) مسؤول هستی نسبت به تربیت نیکوی آنها و هدایت به سوی پروردگار و اعانت او بر اطاعتش.»(۱۴۸)
۹ – امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در یکی از کلمات خود تعبیری دارد که نشان می‌دهد که خلق و خوی پدران میراثی است که به فرزندان می‌رسد؛ می‌فرماید: «خَیْرُ ما وَرَّثَ الْآباءُ اَلْاَبْناءَ اَلْاَدَبَ؛ بهترین چیزی که پدران برای فرزندان خود به ارث می‌نهند ادب و تربیت صحیح و فضائل اخلاقی است.»(۱۴۹)
۱۰ – این بحث را با سخن دیگری از علی (علیه السلام) در نهج البلاغه پایان می‌دهیم:
امام (علیه السلام) به هنگام شرح شخصیّت و بیان موقعیّت خود برای ناآگاهانی که او را با دیگران مقایسه می‌کردند می‌فرماید: «وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ بِالْقِرابَهِ الْقَریبَهِ وَ الْمَنْزِلَهِ الْخَصیصَهِ وَضَعَنی فی حُجْرِهِ وَ اَنَا وَلیدٌ یَضُمُّنی اِلَی صَدْرِهِ … یَرْفَعُ لی کُلَّ یَوْمٍ عَلَماً مِنْ اَخْلاقِهِ وَ یَأمُرُنی بِالْاِقتِداءِ؛ شما قرابت و نزدیکی مرا با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و منزلت خاصّم را نزد آن حضرت بخوبی می‌دانید؛ کودک خردسالی بودم پیامبر مرا در دامان خود می‌نشاند و به سینه اش می‌چسباند… او هر روز برای من پرچمی از فضائل اخلاقی خود می‌افراشت و مرا امر می‌کرد که به او اقتدا کنم (و این خلق و خوی من زائیده آن تربیت است.)
جالب این که امام در لا به لای همین سخن هنگامی که از خلق و خوی پیغمبر اکرم بحث می‌کند، چنین می‌فرماید: «وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مِنْ لَدُنْ اَن کانَ فَطیماً اَعْظَمَ مَلَکٍ مِن ملائِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمکارِمِ وَ مَحاسِنَ اَخْلاقِ الْعالَمِ لَیْلَهُ وَ نَهارَهُ؛ از همان زمان که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از شیر باز گرفته شد، خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگان خویش را مأمور ساخت تا شب و روز وی را به راههای مکارم اخلاق و صفات نیک جهان سوق دهد.»(۱۵۰) بنابراین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خود نیز از تربیت یافتگان فرشتگان بود.
درست است که اخلاق و صفات روحی انسان اعم از خوب و بد، از درون او بر می‌خیزد و با اراده او شکل می‌گیرد ولی انکار نمی‌توان کرد که زمینه‌های متعدّدی برای شکل گیری اخلاق خوب و بد وجود دارد که یکی از آنها وراثت از پدر و مادر و همچنین تربیت خانوادگی است؛ و این مسأله قطع نظر از تحلیلهای علمی و منطقی، شواهد عینی و تجربی فراوان دارد که قابل انکار نیست.
به همین دلیل برای ساختن فرد یا جامعه آراسته به زیورهای اخلاقی باید به مسأله وراثت خانوادگی و تربیت‌هایی که از نونهالان در دامن مادر و آغوش مادر می‌بینند توجّه داشت و اهمّیّت این دوران در ساختار شخصیّت انسانها را هرگز فراموش نکرد

تأثیر علم و آگاهی در تربیت

دیگر از زمینه‌های پرورش اخلاق، بالا بردن سطح علم و معرفت افراد است، چرا که هم با دلیل منطقی و هم با تجربه‌های فراوان به ثبوت رسیده است که هر قدر سطح معرفت و دانش الهی نسان بالاتر برود فضائل اخلاقی در او شکوفاتر می‌شود؛ و به عکس، جهل و فقدان معارف الهی ضربه شدید بر پایه ملکات فضیله وارد می‌سازد و سطح اخلاق را تنزّل می‌دهد.
در آغاز این کتاب در بحث رابطه «علم» و «اخلاق» بحث فشرده‌ای درباره پیوند این دو داشتیم، و گفتیم بعضی از دانشمندان و فلاسفه آنقدر در این باره مبالغه کرده‌اند که گفته‌اند «علم مساوی است با اخلاق».
و به تعبیر دیگر، علم و حکمت سرچشمه اخلاق است (آن گونه که از سقراط نقل شده) و رذائل اخلاقی معلول جهل و نادانی است.
مثلاً، انسانهای متکبّر و حسود به این دلیل گرفتار دو رذیله شده‌اند که از آثار شوم و زیانهای حسد و تکبّر بی‌خبرند؛ آنها می‌گویند هیچ کس آگاهانه به دنبال بدیها و زشتیها نمی‌رود.
بنابراین اگر سطح معرفت جامعه بالا رود کمک به ساختار سالم اخلاقی آنها می‌کند.
هرچند این سخن مبالغه آمیز است، و تنها از یک زاویه به مسائل اخلاقی در آن نگاه شده است، ولی این واقعیّت را نمی‌توان انکار کرد که علم، یکی از عوامل زمینه ساز اخلاق است و به همین دلیل افرادی که گرفتار جهل و جاهلیّت هستند آلودگی بیشتر دارند و عالمان آگاه که دارای معارف الهی هستند آلودگی کمتری دارند هر چند هر یک از این دو نیز استثناهایی دارند!
به همین دلیل، در قرآن مجید در مورد دعوت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌خوانیم که او مبعوث شد تا «آیات خداوند را بر مردم بخواند و از آلودگیهای اخلاقی و گناهان پاکسازی کند. (هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الاُمّیینَ رَسوُلاً مِنهُمْ یَتْلوُا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ اْلکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ اِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبینٍ) (سوره جمعه، آیه ۲)
و به این ترتیب، نجات از ضلال مبین و گمراهی آشکار و همچنین پاکسازی از رذائل اخلاقی و گناهان به دنبال تلاوت آیات قرآن مجید و تعلیم کتاب و حکمت فراهم است که بی‌شک نشانه روشنی بر وجود ارتباط در میان این دو است.
در جلد اوّل از دوره اوّل پیام قرآن، به هنگام بحث پیرامون مسائل مربوط به معرفت و شناخت، شواهد زنده فراوانی از آیات قرآن مجید بر ارتباط علم و معرفت با فضائل اخلاقی و رابطه جهل و عدم شناخت با رذائل اخلاقی بیان گردیده که در اینجا به ده نمونه از آن به صورت فشرده اشاره می‌کنیم:
۱ – جهل سرچشمه فساد و انحراف است! در آیه ۵۵ سوره نمل می‌خوانیم که لوط پیامبر برگ خدا به قوم منحرفش فرمود: «اِنَّکُمْ لَتَاْتُونَ الِرّجالَ شَهْوَهً مِنْ دوُنِ الِنّساءِ بَلْ اَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ؛ آیا شما به جای زنان از روی شهوت به سراغ مردان می‌روید؟! شما قومی نادانید!»
در اینجا، جهل و نادانی قرین با انحراف جنسی و فساد اخلاقی شمرده شده.
۲ – جهل سبب بی‌بندوباری جنسی است! در آیه ۳۳ سوره «یوسف» می‌خوانیم که آن حضرت در کلام خودش بی‌بندوباری جنسی را همراه با جهل می‌شمارد: «قالَ رَبِ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی اِلَیْهِ وَاِلاَّ تَصْرِفْ عَنِیّ کَیْدَهُنَّ اَصْبُ اِلَیْهِنَّ وَ اَکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ؛ او (یوسف) گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه این زنان مرا به سوی آن می‌خوانند! و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من باز نگردانی، به آنها متمایل می‌شوم و از جاهلان خواهم بود!»
۳ – جهل یکی از عوامل حسادت است! در آیه ۸۹ سوره یوسف می‌خوانیم: (در آن زمان که او عزیز مصر شد و بر تخت قدرت نشست و به طور ناشناس در برابر برادرانش که برای تحویل گرفتن گندم از کنعان به مصر آمده بودند، ظاهر شد؛) چنین گفت: «قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ اَخیهِ اِذْاَنْتُمْ جاهِلُونَ؛ آیا دانستید با یوسف و برادرش (بنیامین) چه کردید، آن گاه که جاهل بودید!»
یعنی جهل شما سبب آن حسادت شدید و آن حسادت سبب شد که توطئه قتل یوسف را بچینید و او را شکنجه دهید و در چاه بیفکنید!
۴ – جهل سرچشمه تعصّب و لجاجت است! در آیه ۲۶ سوره فتح تعبیری به چشم می‌خورد که نشان می‌دهد تعصّب کور مشرکان عرب در عصر پیامبر از جهل و نادانی آنها سرچشمه می‌گرفت: «اِذْ جَعَلَ الَّذینَ کَفَرُوا فی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّهَ حَمِیَّهَ الْجاهِلِیَّهِ؛ (به خاطر بیاورید) هنگامی را که کافران در دلهای خود خشم و تعصّب جاهلیّت را قرار دادند.»
۵ – رابطه جهل و بهانه جوئی: تاریخ انبیاء پر است از بهانه جوئیهایی که امّتهای نادان در برابر آنها داشتند؛ در قرآن مجید مکرّر به آن اشاره می‌کند و گاه روی رابطه آن با جهل انگشت می‌گذارد؛ از جمله در آیه ۱۱۸ سوره بقره می‌خوانیم: «وَ قالَ الَّذینَ لایَعْلَمونَ لَوْلا یُکَلِّمُنا اللَّهُ اَوْ تَأتینا آیَهٌ کَذلِکَ قالَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ؛ افرادی جاهل و ناآگاه گفتند چرا خدا با ما سخن نمی‌گوید و چرا آیه و نشانه‌ای بر خود ما نازل نمی‌کند! پیشینیان آنها نیز همین گونه سخن می‌گفتند؛ دلها و افکارشان شبیه یکدیگر است.»
در اینجا تکیه بر جهل به عنوان زمینه بهانه جویی شده است، و نشان می‌دهد که این انحراف اخلاقی، رابطه نزدیکی با جهل دارد، همان گونه که تجربیّات فراوان نیز آن را نشان می‌دهد.
۶ – رابطه سوء ظن و بدبینی با جهل: در آیه ۱۵۴ سوره آل عمران که در مورد جنگجویان اُحُد می‌خوانیم: «ثُمَّ اَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ اَمَنَهً نُعاساً یَغْشی طائِفَهً مِنْکُمْ وَ طائِفَهٌ قَدْ اَهَمَّتْهُمْ اَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِیَّهِ؛ سپس به دنبال این غم و اندوه (که از شکست اُحُد حاصل شد) خداوند آرامش را به صورت خواب سبکی بر شما فرستاد که جمعی را فرا گرفت؛ امّا جمع دیگری در فکر جان خود بودند (و خواب به چشمانشان نرفت) آنها گمانهای نادرستی درباره خداوند مانند گمانهای دورانهای جاهلیّت داشتند!»
بی‌شک سوء ظن یکی از رذائل اخلاقی است که سرچشمه مفاسد بسیاری برای فرد و جامه است ؛ در اینجا رابطه میان جهل و سوء ظن به روشنی بیان شده است.
۷ – بی‌ادبی از جهل سرچشمه می‌گیرد! قرآن مجید در آیه ۴ سوره حجرات، غالب کسانی را که نسبت به مقام والای پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) احترام لازم را نمی‌کردند، افراد کم فکر و نادان می‌شمرد؛ می‌فرماید: «اِنَّ الَّذینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ اَکثُرُهُمْ لایَعْقِلُونَ؛ کسانی که از پشت حجره‌ها (ی خانه ات) بلند صدا می‌زنند، اکثرشان نمی‌فهمند.»
این آیه اشاره به کسانی است که وقت و بی‌وقت، پشت در خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌آمدند و بلند صدا می‌زدند: «یا مُحَمَّد! یا مُحمَّدُ! اُخْرُجُ اِلیْنا!؛‌ای محمّد!‌ای محمّد! بیرون بیا (با تو کار داریم)!»
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از بی‌ادبی و مزاحمتهای پی در پی آنان، سخت آزرده خاطر بود ولی بر اثر حجب و حیا سکوت می‌کرد، تا این که آیه ۴ سوره حجرات نازل شد و آداب سخن گفتن و خطاب با پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را شرح داد.
تعبیر به اَکْثَرُهُم لایَعقْلِونَ (غالب آنها نمی‌فهمند) اشاره لطیفی است به این که این خلق و خوی زشت (جسارت و بی‌ادبی) غالباً از پایین بودن سطح آگاهی سرچشمه می‌گیرد.
۸ – دوزخیان جاهلانند! بی‌شک کسانی راهی جهنّم می‌شوند که دارای اعمال زشت و اخلاق رذیله اند؛ و به تعبیر دیگر، صفات اخلاقی و نیز اعمال اخلاقی آنها آلوده است؛ و با توجّه به این که قرآن، دوزخیان را افرادی ناآگاه و جاهل و نادان معرفی می‌کند بخوبی روشن می‌شود که رابطه نزدیکی در میان اعمال زشت و جهل و نادانی است.
در آیه ۱۷۹ سوره اعراف می‌خوانیم:
«وَ لَقَدْ ذَرَأنا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لایَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اَعیُنٌ لایُبْصِرُونَ بِها، وَلَهُمْ آذانٌ لایَسْمَعُونَ بِها، اُولئِکَ کَالْاَنَعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ اوُلئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ؛ به یقین گروه بسیاری از جنّ و انس را برای دوزخ آفریدیم؛ آنها دلها (عقلها)یی دارند که با آن (اندیشه نمی‌کنند و) نمی‌فهمند؛ و چشمانی که با آن نمی‌بینند؛ و گوشهایی که با آن نمی‌شنوند؛ آنها همچون چهارپایانند؛ بلکه گمراهترند! اینان همان غافلانند!»
در این آیه و بسیاری دیگر از آیات قرآن، رابطه‌ای میان جهل و اعمال و اخلاق سوء، تبیین شده است.
۹ – صبر و شکیبایی از آگاهی سرچشمه می‌گیرد! در آیه ۶۵ سوره انفال این نکته به مسلمانان گوشزد شده است که در عین نابرابری سپاه خود با سپاه دشمن می‌توانند به وسیله سپاه ایمان و صبر که زائیده علم و آگاهی است جبران کنند؛ می‌فرماید:
«یا اَیُّهَا النّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤمِنینَ عَلَی الْقِتالِ اِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ یَغْلِبُوا مِأَتَیْنِ وَ اِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مَأَهٌ یَغْلِبُوا اَلْفاً مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا بِانَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ؛‌ای پیامبر! مؤمنان را به جنگ (با دشمن) تشویق کن! هرگاه بیست نفر با استقامت از شما باشند، بر دویست نفر غلبه می‌کنند؛ و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانی که کافر شدند، پیروز می‌گردند؛ چرا که آنها گروهی هستند که نمی‌فهمند!»
آری، ناآگاهی کافران سبب سستی و عدم شکیبایی آنها می‌شود؛ و آگاهی مؤمنان، سبب استقامت و پایمردی می‌گردد؛ تا آنجا که یک نفر از آنها با ده نفر از سپاه دشمن، می‌تواند مقابله کند.
۱۰ – نفاق و پراکندگی از جهل سرچشمه می‌گیرد! قرآن مجید در آیه ۱۴ سوره حشر، اشاره به گروهی از یهود می‌کند (یهود بنی نضیر) که به سبب اختلاف و پراکندگی (علی رغم ظاهر فریبنده آنها) از مقابله با مسلمانان عاجز و ناتوان ماندند؛ می‌فرماید: «لایُقاتِلوُنَکُمْ جَمیعاً اِلاَّ فی قُرًی مُحَصَّنَهٍ اَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمیعاً وَ قُلوُبُهُمْ شَتّی ذالِکَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ؛ آنها هرگز به صورت گروهی با شما نمی‌جنگند جز در دژهای محکم یا از پشت دیوارها! پیکارشان در میان خودشان شدید است، (امّا در برابر شما ضعیف!) آنها را متّحد می‌پنداری در حالی که دلهایشان پراکنده است؛ این به خاطر آن است که آنها قومی نادان هستند!»
به این ترتیب، نفاق و پراکندگی آنها را که از رذائل اخلاقی است ناشی از جهل و نادانی آنها می‌شمرد.

نتیجه

آنچه در بالا تحت عناوین دهگانه آمد، بخشی از آیاتی است که در قرآن مجید پیرامون رابطه علم و فضیلت از یک سو و جهل و رذیلت از سوی دیگر آمده است و به عنوان مشت نمونه خروار می‌تواند ما را به واقعیّت این رابطه محکم آشنا سازد.
به تجربه روزمرّه خود نیز این مسأله را بسیار دیده ایم که افراد جاهل و ناآگاه، مرتکب اعمال زشتی می‌شوند و دارای صفات رذیله‌ای هستند، و هنگامی که آگاهی کافی درباره قبح آن اعمال و مفاسد و زیانهای آن صفات پیدا می‌کنند یا سطح و معارف آنها درباره مبدأ و معاد بالاتر می‌رود، بکلّی آن اعمال و صفات را رها کرده، یا لااقل به مقدار زیادی از آن می‌کاهند.
دلیل منطقی این مسأله نیز روشن است؛ زیرا حرکت به سوی صفات والا و اعمال صالحه احتیاج به انگیزه‌ای دارد؛ بدون شک یکی از بهترین انگیزه ها، آگاهی از مصالح اعمال و صفات نیک و مفاسد اعمال و صفات رذیله است، و نیز آگاهی بر مبدأ و معاد، و آشنایی با برنامه‌های مکتب انبیاء و اولیاء، انسان را به سوی آنها سوق می‌دهد و بازتاب وسیعی در اصلاح مفاسد اخلاقی دارد.
ناگفته پیدا است که منظور از علم و آگاهی در اینجا، آگاهی بر فنون صنایع و مسائل مادّی نیست؛ چرا که بسیارند کسانی که از این مسائل آگاهند و از همه آلودگان آلوده ترند؛ بلکه منظور علم و آگاهی به ارزشهای والای انسانی و تعلیمات الهی و مصالح و مفاسد معنوی و معارف الهیّه است.

منبع: مرکز اطلاع رسانی غدیر

وظایف مرد در خانواده

هر اجتماعی، نیازمند مدیر و سرپرست است؛ خانواده نیز از این اصل کلی پیروی می‌کند. اگر خانواده‌ای از مدیریت صحیح برخوردار نباشد، شیرازه ی آمورش از هم می‌پاشد و نظم و انسجام آن از بین می‌رود. خانواده‌هایی که نقش سرپرستی در آنها ضعیف است، از جنبه‌های گوناگون رفتار مشکل هستند.
خانواده، یک واحد کوچک اجتماعی است و همانند یک اجتماعی بزرگ، باید رهبر واحدی داشته باشد؛ زیرا سرپرستی که زن و مرد به طور مشترک آن را به عهده بگیرند، مفهومی ندارد. در نتیجه، یکی از زن و مرد، باید «رئیس» خانواده و دیگری «معاون» و تحت نظارت او باشد.
در اسلام، وظیفه ی سرپرستی خانواده به عهده ی مرد گذاشته شده است.
خداوند در قرآن می‌فرماید: الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ؛ [۱]مردان [درخانواده] بر زنان سرپرستی دارند.»
موقعیت سرپرستی مرد بر خانواده، به سبب وجود ویژگی‌هایی در مرد است؛ مانند برتری قدرت تفکر او بر نیروی عاطفه و احساسات(به عکس زن که سرشار از عواطف است) و داشتن بنیه و نیروی جسمی بیش‌تر که هم بتوانند بیندیشد و نقشه طرح کند و هم از حریم خانواده ی خود دفاع نماید.
خانواده به همان اندازه که به لطافت روح، احساسات و عواطف سرشار زن نیازمنداست؛ به قدرت، قاطعیت، تدبیر و رهبری نیز احتیاج دارد و چون این ویژگی‌ها به طور طبیعی و فطری در مرد قوی‌تر است، اسلام مسؤولیت اداره ی خانواده را بر عهده ی او نهاده است.
افزون بر آن، تعهد مرد در برابر همسر و فرزندان نسبت به پرداختن هزینه‌های زندگی، مهریه و تأمین زندگی آبرومندانه همسر و فرزندان، این حق را به او می‌دهد که وظیفه ی سرپرستی بر عهده او باشد.  [۲]بنابر این در ادامه ی آیه مورد نظر این گونه آمده است: «الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما انفقوا من اموالهم»؛ مردان [در خانواده] بر زنان سرپرستی دارند؛ به سبب برتری‌هایی که خداوند(از نظر قدرت بدنی و مدیریتی) برای بعضی [مردان] نسبت به برخی دیگر[زنان] قرار داده است؛ نیز به دلیل انفاق‌هایی که مردان از اموالشان [در مورد زنان] می‌کنند.»
در مقابل، زن نیز باید با اطاعت و فرمان برداری از شوهر، نقش سرپرستی و مدیریتی او را بپذیرد تا تنظیم امور خانواده با مشکل روبرو نشود. در ادامه ی همان آیه در توصیف زنان شایسته چنین گفته شده است:
«فالصالحات قانتات حافظات للغیب بما حفظ الله»؛ زنان صالح، آنهایی هستند که در مقابل شوهر، فرمان بردار و متواضعند و در غیاب(همسر خود)، اسرار و حقوق او را در مقابل حقوقی که خدا برای آنان قرار داده، حفظ می‌کنند.»

یادآوری دو نکته
در اینجا توجه به دو نکته ضروری است:
اول، دادن حق مدیریت سرپرستی به مردان، به معنای مطلق بودن فرمانروایی مرد در محیط خانواده نیست که به دلخواه خود فرمان دهد و زن همانند برده‌ای مطیع و تسلیم او باشد؛ هیچ یک از منابع معتبر اسلامی و آیات و روایات، چنین حقی برای مرد قائل نشده است. [۳] مدیریت در خانواده و در هر سازمان اجتماعی دیگر برای گردش بهتر امور و جلوگیری از ایجاد اختلال است؛ نه ایجاد حق برای مدیر در زورگویی و آزار و اذیت زیردستان؛ بنابراین، مرد باید توجه داشته باشد که در امور مربوط به زن و مسایل عمومی خانواده، با همسر خود به مشورت و تبادل نظر بپردازد و تا حد امکان، برای تأمین خواسته‌های او تلاش کند و در مواقعی که میانشان اختلاف نظری وجود دارد، با بحث و استدلال منطقی در جهت حل مشکل بکوشد.
بنابراین، همان گونه که برای تحکیم بنیاد خانواده، به وجود یک سرپرست نیاز است و بدون آن، خانواده به سستی می‌گراید، خودسری‌ها و اعمال قدرت بیجا نیز بنیاد خانواده را متزلزل خواهد کرد؛ پس مرد باید از حق سرپرستی خود سوء استفاده نکند و جز در محدوده شرع، گامی بر ندارد و با شیوه‌ای صحیح، زندگی را اداره کند. چنان که زن نیز نباید با زورگویی و خودمحوری، محبت و مودت خانواده را بر هم بزند؛ بلکه باید با احترام به حق مرد و پذیرش آن، از پاشیده شدن خانواده جلوگیری کند. [۴]
دوم، سپردن وظیفه ی سرپرستی همسر و خانواده به مردان، نه دلیل بالاتر بودن شخصیت انسانی آنها است و نه سبب امتیاز آنها در جهان دیگر؛ زیرا این‌ها صرفاً به تقوا و پرهیزگاری بستگی دارد.
برخی چنین تصور می‌کنند که اسلام به مردان بیش از زنان شخصیت داده است؛ شاید منشأ اشتباه آنها پاره‌ای از امتیازها و تفاوت‌های حقوقی است که هر یک، دلیل خاصی دارد؛ ولی بدون شک، قطع نظر از این گونه تفاوت‌ها که ارتباط با موقعیت اجتماعی و شرایط طبیعی آنها دارد، هیچ گونه فرقی از جنبه‌های انسانی و مقام‌های معنوی میان زن ومرد در برنامه‌های اسلام وجود ندارد.
آیت الله جوادی آملی در این باره می‌فرماید:
«قوّام بودن نشانه ی کمال و تقرب الی الله نیست؛ هم چنان که در تمام وزارتخانه‌ها، مجامع، جامعه‌ها و مراکز، افرادی هستند که قوّام دیگری هستند؛ مدیر، مسؤول، رئیس و مانند آن هستند؛ اما این مدیریت، فخر معنوی نیست، بلکه یک کار اجرایی است، این چنین نیست که آن کس که رئیس یا مسؤول شد یا قیم و قوّام شد، به خدا نزدیک‌تر باشد؛ بلکه آن فقط یک مسؤولیت شد یا قیم و قوّام شد، به خدا نزدیک‌تر باشد؛ بلکه آن فقط یک مسؤولیت اجرایی است و ممکن است کسی که ریاست آن مؤسسه را به عهده ندارد، خالصانه‌تر از قیم کار بکند و در قیامت اجر بهتری ببرد و پیش خدا مقرب‌تر باشد. قوام بودن مربوط به کارهای مدیریت و اجرایی است و دلیلش را هم قرآن این چنین بیان کرد: «الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما انفقوا من اموالهم.»
مسایل اجتماعی، شم اقتصادی، تلاش و کوشش برای تحصیل مال، تأمین نیازمندی‌های منزل و اداره ی زندگی را مرد بهتر به عهده می‌گیرد و چون مسؤل تأمین هزینه، مرد است، سرپرستی خانواده هم با مرد است؛ اما این چنین نیست که از این سرپرستی بخواهد مزیتی هم به دست آورد و بگوید من چون سرپرستم، پس افضل هستم؛ بلکه این، یک کار اجرایی است؛ یک وظیفه است نه فضیلت. روح قیوم و قوّام بودن، وظیفه است و این چنین نیست که قرآن به زن بگوید تو تحت فرمان مرد هستی، بلکه به مرد می‌گوید تو سرپرستی زن و منزل را به عهده بگیر. اگر ما این آیه را به صورت تبیین وظیفه تلقی کنیم نه اعطای مزیت، آن گاه روشن می‌شود «الرجال قوامون علی النساء»؛ یعنی «یا ایها الرّجال کونوا قوّامین»؛ یعنی این مردها شما به امر خانواده قیام کنید.»[۵]
خدا در قرآن کریم می‌فرماید:
«ان المسلمین و المسلمات والمؤمنین و المؤمنات، و القانتین و القانتات، و الصادقین والصادقات، والصابرین والصابرات و الخاشعین والخاشعات، و المتصدقین والمتصدقات والصائمین والصائمات و الحافظین فروجهم و الحافظات و الذاکرین الله کثیراً و الذاکرات اعدالله لهم مغفره و اجراً عظیماً»[۶]؛ به یقین، مردان و زنان مسلمانان، مردان و زنان با ایمان، مردان و زنان مطیع فرمان خدا، مردان و زنان راستگو، مردان و زنان روزه دار، مردان و زنان پاکدامن، مردان و زنانی که بسیار خدا را یاد می‌کنند؛ خداوند برای همه ی آنان مغفرت و پاداش عظیمی فراهم ساخته است».
این آیه دلیل روشنی بر تفاوت نداشتن زن و مرد در شخصیت انسانی و برتر نبودن مردان بر زنان در این زمینه است؛ زیرا به هنگام بیان ویژگی‌های مؤمنان و اساسی‌ترین مسایل اعتقادی و اخلاقی و عملی، زن و مرد را در کنار یکدیگر همچون دو کفه ی یک ترازو قرار می‌دهد و برای هر دو پاداشی یکسان بدون کم‌ترین تفاوت قائل می‌شود.
به تعبیر دیگر، تفاوت جسمی و روحی مرد و زن را نمی‌توان انکار کرد؛ بدیهی است که این تفاوت برای ادامه ی نظام جامعه ی انسانی ضروری است و پیامدهایی در برخی از قوانین حقوقی زن و مرد ایجاد می‌کند. با این حال، اسلام هرگز شخصیت انسانی زن را زیر سؤال نمی‌برد که آیا زن واقعاً انسان است و آیا روح انسانی دارد یا نه؟!، بلکه هیچ گونه تفاوتی از نظر روح انسانی در میان این دو قائل نیست. در سوره نحل، آیه ۹۷ می‌خوانیم:
«من عمل صالحاً من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیاه طیبه و لنجزینهم اجرهم باحسن ما کانوا یعملون؛ هر کس عمل صالح انجام دهد، مرد باشد یا زن، در حالی که مؤمن است، او را به حیاتی پاک زنده می‌داریم و پاداش آنها را به بهترین اعمالی که انجام می‌دهند، خواهیم داد.» [۷]

وظایف مردان در جهت مدیریت و سرپرستی خانواده

مردان به منظور انجام وظیفه ی سرپرستی خانواده، وظایف زیر را به عهده دارند:

۱- تأمین نیازهای مادی همسر

واجب است مرد نیازهای مادی همسر(خوارک، پوشاک، مسکن، لوازم زندگی و… ) را در حد توان خود و در حد شأن او تأمین کند.

اسحاق بن عمار از امام صادق(علیه السلام) درباره ی حق زن بر شوهرش پرسید؛ حضرت پاسخ داد:

«یشبع بطنها و یکسو جثتها و ان جهلت غفر لها؛  [۸] خوراک او را تأمین کند؛ بدن او را بپوشاند و اگر خطایی از او سرزد، بر او ببخشاید».
در اسلام، انجام این کار امری بسیار شایسته تلقی شده و مورد ستایش قرار گرفته است.
امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید:
«من سعاده الرجل ان یکون القیم علی عیاله؛  [۹] از سعادت مرد آن است که سرپرست خانواده‌اش باشد.»
از امام رضا(علیه السلام) روایت شده است:
«الذی یطلب من فضل الله عزوجل ما یکف به عیاله اعظم اجراً من المجاهد فی سبیل الله عزوجل؛ [۱۰] کسی که از فضل خدای عز وجل، به دنبال خرج زندگی اهل و عیال خود باشد، اجرش از کسی که در راه خدا به جهاد پرداخته، بیش‌تر است».
از سوی دیگر، کوتاهی در این امر بسیار نکوهش شده است. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
«کفی بالمرء هلاکاً ان یضیع من یعول؛ [۱۱] در هلاکت مرد همین بس که درباره ی افراد تحت سرپرستی خود کوتاهی کند.»
همچنین از آن حضرت نقل شده:
«ان من شر رجالکم البهات الفاحش… البخیل الملجیء عیاله الی غیره؛ [۱۲]
بدترین مردان کسی است که تهمت زن و ناسزاگو باشد…؛ مردی که بخیل است و عیال خود را به دیگری می‌سپارد.»

ایجاد گشایش در وضع مادی خانواده

از امور بسیار نیکو و پسندیده در زندگی خانوادگی، آن است که مرد در صورت توان، وضع مادی همسر و فرزندان خود را بهتر کند و شرایط رفاهی بیشتری برای آنان فراهم آورد.
امام رضا(علیه السلام) در این باره فرموده است:
«صاحب النعمه یحب علیه التوسعه عن عیاله؛  [۱۳]فرد غنی باید بر اهل و عیال خود توسعه دهد.»
و امام زین العابدین(علیه السلام) چنین بیان داشته است:
«ان ارضاکم عندالله اسبغکم علی عیاله؛  [۱۴] خداوند از کسی بیش‌تر خشنود است که بر خانواده‌اش توسعه دهد.»

تذکر دو نکته مهم
اول، در توسعه بر خانواده، باید مردان مراقب باشند که اسراف نکنند. ایجاد رفاه و آسایش برای همسر و فرزندان، امری بسیار پسندیده است، اما اسراف نیز از گناهان کبیره می‌باشد. مرد باید در عین رعایت حال خانواده و ایجاد گشایش در زندگی آنان، از هزینه‌ها و ریخت و پاش‌های نا به جا و بی‌فایده نیز خودداری نماید؛ چنان که قرآن کریم در توصیف بندگان مؤمن می‌فرماید:
«وَ الَّذِینَ اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواماً»؛  [۱۵][بندگان خوب خدا] کسانی هستند که در هنگام خرج کردن، اسراف یا سختگیری نمی‌کنند و روش آنها میانه ی این دو است».
امام صادق(علیه السلام) به یکی از اصحاب خود فرمود:
«ا تری الله اعطی من اعطی من کرامته علیه و منع من منع من هوان به علیه! لا، ولکن المال مال الله، یضعه عند الرجل ودایع و جوز لهم ان یاکلو قصداً و یشربوا قصداً و یلبسوا قصداً و ینکحوا قصداً و یرکبوا قصداً ویعودوا بما سوی ذلک علی فقراء المومنین و یلموا به شعثهم؛ فمن فعل ذلک کان ما یأکل حلالاً و یشرب حلالاً و یرکبُ حلالا و ینکح حلالاً، و من عدا ذلک کان علیه حراماً؛ ثم قال: و لاتسرفوا انه لا یحب المسرفین، اتری الله ائتمن رجلاً علی مال خول له ان یشتری فرسا بعشره آلاف درهم و یجزئه فرس بعشرین درهماً… و قال: و لاتسرفوا انه لا یحب المسرفین؛  [۱۶] آیا گمان می‌کنی خدا به کسی که مال و ثروت داده، به سبب کرامت و احترام او است، یا به کسی که نداده به واسطه ی پستی او است؟! چنین نیست؛ بلکه مال و ثروت، مال خدا است و آن را به طور امانت نزد شخص می‌گذارد و اذن می‌دهد که به طور میانه روی از آن بخورد، بیاشامد، لباس تهیه کند، ازدواج کند و مرکب سواری تهیه کند، و زیادی آن را به مومنان فقیر برساند و نیازهای آنها را رفع کند. پس هر کس به این دستور عمل کند، آنچه خورده، آشامیده پوشیده سوار شده و نکاح نموده، همه بر او حلال است و اگر چنین نکرد [و اسراف نمود]، همه ی اینها بر او حرام است. سپس برای توضیح بیشتر فرمود: اسراف نکنید که خدا اسراف کاران را دوست ندارد، نظرت در این باره چیست که خدا مالی به طور امانت به کسی بدهد؛ پس او اسبی به مبلغ ده هزار درهم برای سوار شدن بخرد؛ در حالی که می‌توانست اسبی به مبلغ ۲۰ درهم بخرد و کاملاً کفایتش می‌کرد… [آیا به نظر تو این کار صحیح است]. سپس آن حضرت این آیه را تلاوت فرمود: و لاتسرفوا انه لایحب المسرفین؛ اسراف نکنید که خدا اسراف کاران را دوست ندارد.»
همچنین، در خانواده‌هایی که درآمد زیادی ندارند، ریخت و پاش، خانواده را با بدهی مواجه می‌کند. خانواده برای تأمین هزینه‌های سنگین زندگی و پرداخت دیون، با مشکلات جدی روبرو می‌شود. این است که در روایات، عاقبت اسراف، فقر و تنگدستی دانسته شده است.
پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید:
«ان السرف یورث الفقر و ان القصد یورث الغنی؛  [۱۷] اسراف، فقر و تنگدستی می‌آورد و میانه روی، ثروتمندی و بی نیازی را در پی دارد.»
دوم، تأمین هزینه ی خانواه بر عهده ی مردان گذاشته شده و آنان نباید در انجام این کار کوتاهی کنند، اما ممکن است در مواقعی، مرد به دلیل بی کاری یا علت دیگر نتواند از عهده ی این وظیفه بر آید؛ در این مواقع، باید زن قناعت پیشه کند و از توقعات خود بکاهد.
اصولاً لازمه ی وجود محبت و مودت میان زن و شوهر، آن است که در مشکلات و سختی‌ها یکدیگر را تنها نگذارند؛ از برخی توقعات خود، که خارج از توانایی همسر است، چشم بپوشند و برای حفظ خانواده و زندگی مشترک، تنگدستی و نداری را با قناعت و صبر، از سر بگذرانند. صبر نکردن زن بر مشکلات، باعث آزار و اذیت شوهر او می‌گردد؛ این امر به شدت در روایات اسلامی نکوهش شده است.
امام صادق(علیه السلام) در این باره فرموده است:
«ملعونه ملعونه امراه توذی زوجها و تعمه و سعیده سعیده امراه تکریم زوجها و لاتؤدیه و تطیعه فی جمیع احواله؛  [۱۸] ملعون است زنی که همسر خود را می‌آزارد و او را غمگین می‌سازد؛ و خوشبخت است زنی که شوهر خود را اکرام می‌کند و او را نمی‌آزارد و در همه حال از او اطاعت می‌کند.»
برخی از بانوان به این مسأله توجه ندارند و خوشبختی را در ارضای هر چه بیش‌تر خواسته‌های مادی خود می‌جویند؛ انتظارهای ایشان حدی ندارد و پیوسته خواسته ی تازه‌ای دارند؛ این افراد بی آن که امکانات همسر خویش را بسنجند و با آینده‌نگری، مصالح خانواده را درنظر بگیرند، بر خواسته‌های خود پافشاری می‌کنند؛ حال اگر اینها برآورده نشود، زندگی را برای خود و همسر و فرزندان تیره و تار می‌کنند؛ نخستین چیزی که ایشان از دست می‌دهند، احساس رضایت همسر و در پی آن، احساس خوشبختی در زندگی است.
بعضی از زنان هم به دلیل چشم و هم چشمی‌های رایج، به قدری در ارضای خواسته‌های مادی خود زیاده روی می‌کنند که گویی تنها برای خرج تراشیدن و مصرف کردن ساخته شده اند؛ این گونه زنان، باری سنگین بر اقتصاد خانواده تحمیل می‌کنند.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به ایشان فرموده است:
«ایما امراه لم ترفق بزوجها و حملته علی ما لایقدر وما لایطیق لم تقبل منها حسنه و تلقی الله و هو علیها غضبان؛  [۱۹] هر زنی که نسبت به شوهر خود دلسوزی نکند و او را بر امری که توانایی و طاقت آن را ندارد وادار نماید، هیچ عمل نیکی از او پذیرفته نمی‌شود و خدا را در حالی ملاقات می‌کند که بر او خشمناک است».
چه بسیارند خانواده‌هایی که با وجود امکانات مادی کم یا متوسط، به سبب داشتن صفت والای قناعت، بسیار سعادتمند هستند؛ این همان سعادت و آرامشی است که بعضی افراد مرفه آن را در خانه‌های مجلل، مهمانی‌های پرخرج، طلا و جواهرات و. . . می‌جویند و هرگز به آن دست نمی‌یابند. به همین جهت، بسیاری از مشکلات روانی و اجتماعی مانند افسردگی، احساس پوچی، انحراف‌های اخلاقی و از هم پاشیدن خانواده و امثال آن، بیشتر در میان قشر مرفه رواج دارد.  [۲۰]

۲- تأمین امنیت خانواده

تلاش برای حفظ امنیت مالی، جانی و ناموسی همسر و فرزندان نیز وظیفه ی مرد است. خداوند سرپرستی زن را بر عهده ی مرد قرار داده و از او خواسته است تا از او نگهداری کند.
امام علی(علیه السلام) در توصیه‌های خود به امام حسن(علیه السلام) درباره ی محافظت از عفت و پاکدامنی زنان می‌فرماید:
«و اکفف علیهن من ابصارهن بحجابک ایاهن، فان شده الحجاب ابقی علیهن، و لیس خروجهن باشد من ادخالک من لا یوثق به علیهن و ان استطعت ان لایعرفن غیرک فافعل؛  [۲۱] زنان را در پرده حجاب و عفاف، نگاهشان دار تا نامحرمان را ننگرند؛ زیرا هر چه آنان محجوب‌تر و پوشیده‌تر باشند، عفتشان بهتر محفوظ می‌ماند؛ و این نکته را در نظر داشته باش که بیرون رفتن آنان، فسادش بیش‌تر از این نیست که تو افرادی را که مورد اطمینان نیستند، به منزل ببری(افرادی را که مورد اطمینان نیستند، به منزل نبر)، و اگر توانستی کاری کنی که جز تو را نشناسند، این کار را بکن».
خانواده و محافظت از آن، در اسلام آن قدر اهمیت دارد که حتی فدا کردن جان در این راه امری ممدوح و پسندیده شمرده شده است.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
«من قتل دون عیاله فهو شهید؛  [۲۲] کسی که در راه دفاع از اهل و عیال خود کشته شود، شهید است».
یکی از ویژگی‌های ناپسندیده و بسیار مهم برای مردان، داشتن غیرت است. غیرت یکی از جلوه‌های مردی و مردانگی و حسی درونی است که آفریدگار برای نگهبانی از حریم خانواده و پاسداری از نسل، در وجود مرد به ودیعه نهاده است. در حقیقت، این حسّ فطری در نهاد مرد قرار داده شده تا ناموس خود را از دسترس کامجویی دیگران حفظ کند و همسرش را تنها در انحصار خود نگه دارد. در روایات رسیده از معصومین(علیهم السلام) نیز غیرت ورزی مردان بسیار ستایش شده و نداشتن غیرت، مورد نکوهش فراوانی قرار گرفته است.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره ی غیرت فرموده است:
«ان الغیره من الایمان؛ [۲۳] همانا غیرت از ایمان است».
و باز هم از ایشان نقل شده است:
«ان الجنه لیوجد ریحها من مسیره خمس ماه عام و لایجدها عاق و لادیوث؛ قیل یا رسول الله، و ما الدیوث؟ قال: الذی تزنی امراته وهو یعلم بها؛  [۲۴] بوی بهشت از فاصله ی پانصد سال راه به مشام می‌رسد، ولی عاق والدین و دیوث آن را استشمام نمی‌کنند. اصحاب پرسیدند: ‌ای رسول خدا، دیوث به چه کسی می‌گویند؟ فرمود: مردی که زنش زنا بدهد و او بداند [و عکس العملی نشان ندهد]».
بدین ترتیب، مرد باید همسر خود را در رعایت عفاف و حجاب یاری کند و اگر همسرش در این باره کوتاهی کند او را از این کار باز دارد؛
همچنین از حضور او در مجالس مختلط و اماکن شلوغ که بدن مردها و زن‌ها با هم تماس دارد، جلوگیری کند.
امام علی(علیه السلام) مردم عراق را این چنین نکوهش می‌کنند:
«یا اهل العراق نبئت ان نسائکم یدافعن الرجال فی الطریق، اما تستحیون؟!؛  [۲۵]‌ای مردم عراق، به من خبر رسیده که زنانتان در راه به مردها تنه می‌زنند؛ آیا حیا نمی‌کنید( چرا جلوی زنانتان را نمی‌گیرید)؟!»
حدیث دیگری از آن حضرت بدین مضمون است:
«اما تستحیون ولا تغارون نسائکم یخرجن الی الاسواق و یزاحمن العلوج؟؛  [۲۶] آیا حیا نمی‌کنید و نسبت به زنانتان، که به بازارها می‌روند و با بدن مردان قوی هیکل برخورد می‌کنند، غیرت نمی‌ورزید؟!»
البته مردان نیز نباید در غیرت ورزی، شدت بیش از حد نشان دهند و باعث آزار و اذیت بی دلیل همسر پاکدامن خود شوند. مردان باید مواظب همسر خود باشند، اما این به معنای بدگمانی و تجسس بی جا درباره ی او نیست. بنای خانواده بر اعتماد متقابل استوار است و سوء ظن به همسر، باعث رنجش خاطر او می‌شود و استحکام روابط خانوادگی را سست می‌گرداند.
امام علی(علیه السلام) در سفارش‌های خود به فرزندش امام حسن مجتبی(علیه السلام) می‌فرماید:
«ایاک و التغایر فی غیر موضع غیره فان ذلک یدعو الصحیحه الی السقم و الریئه الی الریب؛  [۲۷] از غیرت‌ورزی بیجا بپرهیز؛ زیرا چنین تعصب افراطی، زن درستکار را به بیمار دلی و پاکدامن را به بدگمانی می‌خواند».
اسلام نیز به زن‌ها نیز توصیه می‌کند بر غیرت ورزی شوهران خود صبر کنند؛ این زنان هر چند ممکن است از این جهت اذیت شوند، بدانند که سخت گیری شوهران، به سود خود آنها است و اگر در موردی باعث آزار و اذیت آنها می‌شود، از آن گذشت نمایند.
فرموده ی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در این باره:
«جهاد المراه ان تصب علی ما تری من اذی زوجها و غیرته؛  [۲۸] جهاد زن آن است که بر آزار و اذیت و غیرت ورزی شوهرش صبر کند.»

۳- هدایت خانواده به سوی خدا و کمال معنوی

یکی از وظایف اصلی مرد در جایگاه سرپرست خانواده، راهنمایی همسر و فرزندان به سوی صراط مستقیم الاهی و دور کردن آنها از دوزخ و عذاب است.
به طور کلی، هدایت دیگران، در اسلام از شأن و مرتبه ی بالایی برخوردار است و در اصل، فرستاده شدن پیامبران از سوی خداوند، برای هدایت بشر بوده است.
هنگامی که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) علی(علیه السلام) را برای هدایت مردم یمن گسیل داشت، پیش از سفر به ایشان فرمود:
«و ایم الله لئن یهدی الله علی یدیک رجلاً خیر لک مما طلعت علیه الشمس وغربت؛(۲۹)[۲۹] به خدا قسم، اگر خدا به دست تو کسی را هدایت کند، برای تو از آنچه خورشید بر آن طلوع و غروب کرده، بهتر است».
دستور امر به معروف و نهی از منکر، یک دستور عام است که همه ی مسلمانان باید آن را انجام دهند. با این حال، امر به معروف و نهی از منکر در محیط خانواده اهمیت ویژه‌ای دارد.
قرآن کریم درباره ی امر به معروف و نهی از منکر در محیط خانواده می‌فرماید:
«یا ایها الذین امنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا و قودها الناس و الحجاره…؛  [۳۰]‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خود و خانواده خویش را از آتشی که هیزم آن انسان‌ها و سنگ‌ها است نگه دارید».
از این آیه و روایات گوناگونی که از معصومین(علیهم السلام) به دست ما رسیده، به خوبی استفاده می‌شود که انسان در برابر همسر و فرزندان خویش، مسؤولیت سنگین تری دارد و موظف است تا آنجا که می‌تواند در تعلیم و تربیت آنها بکوشد؛ آنها را از گناه باز دارد و به نیکی‌ها دعوت نماید؛ نه اینکه تنها به تأمین نیازهای مادی آنها بسنده کند.
در حقیقت، اجتماع بزرگ از واحدهای کوچکی به نام “خانواده” تشکیل می‌شود؛ هرگاه این واحدهای کوچک که رسیدگی به آن آسان‌تر است اصلاح گردد، کل جامعه اصلاح می‌شود. به ویژه در عصر ما که امواج کوبنده فساد در بیرون خانواده‌ها بسیار قوی و خطرناک است، برای خنثی کردن آنها از راه تعلیم و تربیت خانوادگی، باید برنامه ریزی اساسی‌تر و تلاش بیش تری انجام گیرد.  [۳۱]
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لا یزال المومن یورث اهل بیته العلم و الادب الصالح حتی یدخلهم الجنه…؛  [۳۲] بنده ی مؤمن، پیوسته به خانواده ی خود علم و ادب صالح می‌آموزد تا این که همه آنان را وارد بهشت می‌گرداند.»
در حدیثی می‌خوانیم هنگامی که آیه ی ۶ سوره تحریم(که کمی قبل ذکر آن گذشت) نازل شد، یکی از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید: چگونه خانواده ی خود را از آتش دوزخ حفظ کنم؟ حضرت پاسخ داد:
«تامرهم بما امر الله و تنهاهم عما نهاهم الله، فان اطاعوک کنت قد وقیتهم و ان عصوک کنت قد قضیت ما علیک؛  [۳۳] آنان را به آنچه خدا امر فرموده، امر کن و از آنچه خدا نهی فرموده باز دار؛ اگر از تو اطاعت کردند، ایشان را از آتش دوزخ حفظ کرده‌ای و اگر نافرمانی کردند، تو به وظیفه ی خود عمل نموده‌ای.»

هدایت معنوی خانواده در سخن علامه مجلسی
علامه مجلسی(رحمه الله) در بحار الانوار  [۳۴]، در توضیح آیه ی شریفه «قوا انفسکم و اهلیکم نارا»، چند وظیفه را برای سرپرست خانواده در جهت هدایت آن یادآوری کرده:
۱٫ بدعائهم الی طاعه الله؛ پدر وظیفه دارد همسر و فرزندان خود را به سوی عبادت و اطاعت پروردگار دعوت کند.
امام صادق(علیه السلام) در این باره فرموده است:
هنگامی که آیه «یا ایها الذین آمنوا قوا انفسکم واهلیکم ناراً»
نازل شد، مردم گفتند: یا رسول الله، چگونه خود و اهل و عیالمان را از آتش دوزخ حفظ کنیم؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «اعملوا الخیر و ذکروا به اهلیکم و ادبوهم علی طاعه الله؛ اعمال نیک انجام دهید و به خانواده خود نیز یادآوری کنید؛ بدین طریق، آنها را بر اطاعت و عبادت پروردگار تربیت نمایید».
آن گاه امام صادق فرمود: آیا نمی‌بینی که خداوند به پیامبر خود می‌فرماید: ”
وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاَهِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْهَا [۳۵] و نیز: “ وَ اذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِسْمَاعِیلَ إِنَّهُ کَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَ کَانَ رَسُولاً نَبِیّاً وَ کَانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاَهِ وَ الزَّکَاهِ وَ کَانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیّاً  [۳۶][۳۷]
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
«اذا ایقظ الرجل اهله من اللیل فتوضئا و صلیا کتبا من الذاکرین الله کثیراً و الذاکرات؛  [۳۸]هنگامی که مرد همسرش را شبانگاهان بیدار کند، هر دو وضو بگیرند و نماز [شب] بخوانند، از مردان و زنانی خواهند بود که خدا را بسیار یاد می‌کنند».
نکته ی شایان توجه این که فرد باید در دعوت خانواده به اطاعت از خدا تا حد امکان از ملایمت و ملاطفت استفاده کند و از خشونت و زور بپرهیزد؛ تنها در این صورت می‌تواند به موفقیت خود امیدوار باشد.
۲٫ و تعلیمهم الفرائض؛ مرد باید احکام دین و واجبات و محرمات الاهی را به همسر و فرزندان خود بیاموزد. مسایل نماز، روزه، وضو، غسل و… مورد نیاز هر فرد است و انسان باید در آموزش دادن آنها به خانواده‌اش کوتاهی نکند.
۳٫ و نهیهم عن القبائح: سرپرست خانواده باید همسر و فرزندان را نسبت به زشتی گناهان آگاه سازد؛ آنان را از انجام گناه باز دارد و زمینه ی گناه و بی تقوایی را در خانواده از بین ببرد.
۴٫ و حثهم علی افعال الخیر؛ پدر باید اهل و عیال خود را به انجام اعمال نیک تشویق کند. اخلاق نیک، علم آموزی، جهاد در راه خدا، رعایت حجاب و… اموری است که انجام آنها بر افراد بایسته است و مدیر خانواده باید افراد تحت سرپرستی خود را به انجام آنها ترغیب نماید.

پی‌نوشت‌ها

[۱] نساء(۴)، ۳۴٫

[۲] تفسیر نمونه، ج۳، ص ۳۶۹ به بعد.

[۳] اخلاق در قرآن، ج ۳، ص ۸۱٫

[۴] همان.

[۵] جوادی آملی، زن در آیینه جلال و جمال، ص ۳۶۶٫

[۶] برگرفته ا زتفسیر نمونه، ج ۱۷، ص ۳۱۳٫

[۷] برگرفته ا زتفسیر نمونه، ج ۱۷، ص ۳۱۳٫

[۸] من لایحضره الفقیه، ج ۳، ص ۴۴۰٫

[۹] کافی، ج ۴، ص۱۳٫

[۱۰] همان، ج ۵، ص ۸۸٫

[۱۱] مستدرک الوسائل، ج ۱۵، ص ۲۵۶٫

[۱۲] التهذیب، ج ۷، ص ۴۰۰٫

[۱۳] کافی، ج ۴، ص۱۱٫

[۱۴] همان.

[۱۵] فرقان(۲۵)، ۶۷٫

[۱۶] مستدرک الوسائل، ج ۱۵، ص ۲۷۰٫

[۱۷] کافی، ج ۴، ص ۵۳٫

[۱۸] بحار الانوار، ج ۱۰۰، ص ۲۵۳٫

[۱۹] همان، ص ۲۴۴٫

[۲۰] برگرفته از راهنمای همسران جوان، ص ۱۳۴٫

[۲۱] نهج البلاغه، نامه ی ۳۱، ص ۵۳۶٫

[۲۲] وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۱۲۰٫

[۲۳] همان، ج ۲۰، ص ۱۵۴٫

[۲۴] همان.

[۲۵] کافی، ج ۵، ص ۵۳۶٫

[۲۶] همان، ص ۲۳۷٫

[۲۷] نهج البلاغه، نامه ۳۱، ص ۵۳۶٫

[۲۸] کافی، ج ۵، ص ۹٫

[۲۹] بحار الانوار، ج ۲۱، ص ۳۶۱٫

[۳۰] تحریم( ۶۶)، ۶٫

[۳۱] تفسیر نمونه، ج ۲۴، ص ۲۹۳٫

[۳۲] مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۲۰۱٫

[۳۳] کافی، ج ۵، ص ۶۲٫

[۳۴] ج ۸، ص ۲۶۹؛ و نیز ج ۷۱، ص ۸۶٫

[۳۵] طه( ۲۰)، ۱۳۲( خانواده خود را به نماز دستور ده و خود نیز بر آن شکیبا باش).

[۳۶] مریم(۱۹)، ۵۴و ۵۵( در این کتاب اسماعیل را یاد کن؛ او درست قول و فرستاده‌ای پیامبر بود و خاندان خود را به نماز و زکات امر می‌کرد و مورد رضایت پروردگارش بود. )

[۳۷] مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۲۰۱٫

[۳۸] تفسیر مجمع البیان و تفسیر قرطبی؛ به نقل از تفسیر نمونه، ج ۱۷، ص۳۱۲٫

منبع: حیدری، مجتبی؛ (۱۳۸۵)، دینداری و رضامندی خانوادگی، قم: انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(رحمه الله)، چاپ سوم بهار(۱۳۸۷).