تعارض

نوشته‌ها

تعارض آموزه های مسیحیت در مسأله شریعت

 

اشاره:

در آیین مسیحیت شریعت آسمانی جایگاهی ندارد. از این در این آینن حلال و حرام و طاهر و نجسی وجود ندارد. هرچند مسیحیان عهد قدیم یهودیان را قبول دارند ولی در عین حال به احکامی که در آیین یهودیت مطرح است در آیین مسیحیت جایگاهی ندارد. در این موضوع سؤالی مطرح می شود که مسیحیان باید به آن پاسخ گویند.

 

در نامه‌های که منسوب به پولس است بر انکار شریعت اصرار شده است و شریعت را دروازه‌ای به سوی گناه می‌داند. این مطالب با عبارت‌های مختلفی در فصل ها و موارد متعددی از نامه‌های او بیان گردیده است. او باب هفتم «نامۀ به رومیان» را به این مسأله اختصاص داده در برخی از جملات این فصل می‌گوید: «ما نسبت به شریعت که موجب بردگی ما بود مرده ایم و از این پس باید خدا را به وسیله روح‌القدس خدمت کرد نه مانند گذشته که از قوانین نوشته شده اطاعت می‌کردیم. او نیز می‌گوید : … بدون شریعت گناه مرده است و من از قبل بدون شریعت زنده می بودم ، لکن چون حکم آمد گناه زنده گشت و من مردم».[۱]

این عقیدۀ پولس با قسمتهای دیگر عهد جدید هم خوانی ندارد، بلکه صریحا با آنها در تضاد است؛ زیرا در اناجیل به خصوص در انجیل متی حضرت مسیح اصرار بر شریعت و عمل به آن داشته است. او در یکی از فقرات انجیل متی شرایع گذشته را مورد تأیید و تکمیل قرار داده می‌گوید: « تصور می‌کنید من از بهر ابطال تورات و رسایل انبیاء آمده ام، نه بلکه به جهت تکمیل آمده ام».[۲] در انجیل متی در مسائل مختلف دستور‌های تشریعی حضرت عیسی (علیه‌السلام) نقل شده است. مثلا او پیروان خود را به روزه داری بدون ریاء توصیه کرده است.[۳]

سوالاتی که اینجا مطرح می شوند  و مسیحیان باید به آنها پاسخ بگویند عبارت اند از:

چرا بین آموزه های عهد جدید به ویژه بین رساله های پولس و اناجیل تعارض و تناقض وجود دارد؟

وجود این گونه تناقضات آیا اعتبار عهد جدید را زیر سوال نمی برد؟

چرا مسیحیان در تعارض بین آموزه های اناجیل و رساله های پولس، رساله های پولس را ترجیح داده اند در حالی که آموزه های اناجیل منسوب به حضرت مسیح می باشند.

پی نوشت:

[۱]. نامه پولس به رومیان، ۴:  ۱۲؛ ۷: ۵ و۶ و ۹.

[۲]. انجیل متی، ۵: ۱۷.

[۳]. انجیل متی، ۶: ۱۶.

صلح عزّت آفرین، از زبان امام حسن(علیه السلام)

 اشاره:

صُلح امام حسن(علیه السلام)، قرارداد صلحی میان امام حسن(علیه السلام) دومین امام شیعیان و معاویه فرزند ابوسفیان، که در سال ۴۱ قمری بسته شد. این توافقنامه بعد از جنگی صورت گرفت که بر اثر زیاده‌خواهی معاویه و خودداری او از بیعت با امام حسن(علیه السلام) به عنوان خلیفه مسلمانان روی داد. گفته‌اند که خیانت برخی سرداران سپاه امام حسن(علیه السلام)، حفظ مصلحت مسلمانان، حفظ جان شیعیان و خطر خوارج از دلایل تن دادن امام حسن(علیه السلام) به این صلح بوده است. بنابر این صلح‌نامه‌، حکومت از امام حسن(علیه السلام) به معاویه واگذار می‌گشت. صلح چند شرط داشت که از مهم‌ترین آنها منع معاویه از تعیین جانشین پس از خود، خودداری از توطئه علیه امام حسن(علیه السلام) و حفظ جان مسلمانان بود. با این حال، معاویه به هیچ‌یک از شرط‌ها عمل نکرد.

الف) ریشه هاى تعارض (تعارض دائمى صالحان و نا صالحان)

عهده دارى مقام رهبرى امت شایستگی هایى را می طلبد که بدون آن، «نظام امامت» کارآیى لازم براى تداوم مسیر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و حفظ آن را نخواهد داشت. از نظر امام حسن علیه السلام اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شایسته ترین ها براى امامت هستند و نیروهاى ناصالحى که در سطح جامعه دینى حضور دارند، فاقد صلاحیت لازم براى رهبری اند.

از نگاه امام حسن علیه السلام این دو گروه، در طول تاریخ به هم برخورد کرده اند و نتیجه تعارض آنان، خروج شایستگان از نظام حاکمیت و استیلاى ناصالحان بر امت بوده است. در برابر این وضعیّت، صالحان همواره از دو راهکار استفاده کرده اند:

  1. اقدامات تاکتیکى، براى رعایت مصالح فعلى و به روز جامعه دینى مبارزه اساسى و پیگیرى هدف اصلی؛ ۲٫ تلاش براى کسب حاکمیت و رهبرى امت. نمونه هایى از سخنان امام حسن علیه السلام پیرامون تعارض یاد شده را می خوانیم:
  2. قبل از آغاز جنگ

بخشى از سخنان امام حسن مجتبى علیه السلام که گویاى تعارض مذکور است، چنین است:

امام حسن علیه السلام قبل از جنگ، نامه اى به معاویه نوشت و ضمن شرح تعارض جبهه حقّ و باطل، از وى خواست به شایستگى امام، جهت حکومت، احترام بگذارد و دست از تعارض بردارد. حضرت نوشت:

«فلمّا توفّى صلی الله علیه و آله وسلم تنازعت سلطانه العرب فقالت قریش نحن قبیلته و اسرته و أولیاؤه و لایحل لکم ان تنازعوا سلطان محمد صلی الله علیه و آله وسلم فى الناس و حقّه… فانّک تعلّم انى احقّ بهذا الامر منک عنداللّه و عند کلّ اوّاب حفیظ و من له قلب منیب و اتّق اللّه و دع البغى… و ان انت ابیت الاّ التّمادى فى غیّک نهدتُ الیک بالمسلمین فحاکمتُک حتى یحکم اللّه بیننا و هو خیرالحاکمین؛۱ پس از آنکه محمد صلی الله علیه و آله وسلم وفات یافت، عرب ها بر سر فرمانروایى او کشمکش کردند و قریش گفت: ما از قبیله، خویشان و یاران او هستیم. براى شما شایسته نیست که بر سر حق و حکومت او بر مردم، با ما نزاع کنید… عرب ها تسلیم شدند. سپس ما با همین دلیل بر قریش استدلال آوردیم؛ ولى آنها همچون عرب ها انصاف ندادند… و بر ما با اجتماع به ظلم، مخالفت و با سختى گرفتن چیره شدند… از کشمکش با آنان دست برداشتیم؛ زیرا نگران بودیم که منافقان و آن احزاب از نزاع ما روزنه عیبى در دین خدا بیابند و با آن، دین خدا را بشکنند یا دستاویزى براى فساد خود بیابند.

اى معاویه! امروز انسان از زورگویى تو در شگفت است، چیزى را غصب کرده اى که شایستگی اش را نداری! نه فضیلت شناخته شده اى در دین خدا دارى و نه اثر پسندیده اى در اسلام… پس، از ادامه راه باطل دست بکش و مثل مردم با من بیعت کن، چون خودت می دانى که من نزد خدا و هر مؤمن توبه کار، خود نگهدار و هرکسى که دل رو به خدا دارد، براى این کار از تو سزاوارترم. از خدا بترس و از شورش دست بردار و خون مسلمانان را نگهدار… در این کار با اهل آن و کسى که شایستگى بیشترى دارد، کشمکش نکن… اگر جز اصرار در گمراهى خود را نخواهى، با مسلمانان براى جنگ تو بشتابم…»

این نامه به خوبى مراحل تعارض صالحان و ناصالحان را از لحظه رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تا لحظه آغاز تعارض عملى امام حسن علیه السلام و معاویه، نشان می دهد. جالب اینکه معاویه نیز در مقابل می کوشد خود را شایسته تر نشان دهد و انتخاب خلفاى سه گانه را دلیل شایستگى آنان بر خلافت می شمارد. وى موقعیت خود با امام حسن علیه السلام را به موقعیت پس از پیامبر میان اهل بیت و ابوبکر تشبیه می کند و نتیجه می گیرد که چون شایستگی هاى خودش بیشتر است، بهتر است امام حسن علیه السلام با او بیعت کند.۲

  1. بعد از خیانت کارگزاران و فرماندهان

امام بعد از خیانت لشکریان، در نامه اى به معاویه نوشت:

«ان هذا الامر لى و الخلافه لى و لأهل بیتى و انّها لمحرّمهٌ علیک و على اهل بیتک، سمعتُه من رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم لو وجدتُ صابرین عارفین بحقّى غیر منکرین ما سلّمتُ لک…؛۳ ولایت و خلافت، متعلّق به من و خاندان من بوده و بر تو و خاندانت حرام است. این را از رسول خدا شنیدم. اگر افرادى صبور و آگاه به حقّم بیابم، آن را به تو نمی سپارم…»

پس از صلح، معاویه بر فراز منبر رفت و گفت: «حسن بن على مرا شایسته خلافت دید و خود را براى این امر، صالح ندید.» امام برخاست و بعد از حمد و ثناى الهى و برشمارى فضائل اهل بیت، مانند آیه تطهیر، مباهله، حدیث کساء و… ـ که هریک اشاره اى به شایستگی هاى غیر قابل انکار اهل بیت بر ولایت و رهبرى دارد ـ فرمود:

«انّ معاویه بن صخر زعم انّى رایتُه للخلافه اهلاً و لم ارنفسى لها اهلاً! فکذب معاویه و ایم اللّه لأنا أولى الناس بالناس فى کتاب اللّه و على لسان رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم غیر انّا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین مضطهدین منذ قبض رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم ایّها الناس انّه لایعاب احد بترک حقّه و انّما یعاب ان یأخذ ما لیس له…؛۴ معاویه فرزند صخر گمان می کند من او را شایسته خلافت دیدم و خود را شایسته ندیدم! او دروغ می گوید و سوگند به خدا! من بنابر کتاب خدا و فرموده رسول، از همه مردم به خودشان سزاوارترم؛ جز اینکه ما از زمان رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، پیوسته خوفناک و مورد ستم و آزار بوده ایم… ما از کسى نام نمی بریم؛ ولى پى درپى به خدا قسم می خورم که اگر مردم به فرامین خداى سبحان و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گوش می دادند، آسمان بارانش را به آنان هدیه می کرد و زمین برکاتش را می داد و در این امت دو شمشیر اختلاف (جنگ) نمی کرد و تا قیامت سرسبز و خرّم بهره می بردند و دیگر تو اى معاویه! در آن طمع نمی کردى. اما چون [خلافت [در گذشته از جایگاه اصلى خود خارج شد و از پایگاه هاى خود دور شد، قریش در آن به کشمکش پرداختند و همچون توپ آن را به هم پاس دادند؛ تا آنجا که تو نیز، اى معاویه و یارانت در آن طمع کردید در حالى که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: هیچ امتى کار خود را به کسى که در میان آنان داناتر از او باشد، نسپرد، مگر آنکه امورشان پیوسته در تباهى و فرومایگى افتاد تا برگردند.»۵

  1. هنگام حضور جمعى نزد معاویه

در جمعى که عبداللّه بن جعفر، ابن عباس، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نزد معاویه بودند، امام حسن علیه السلام در پاسخ به سخنان معاویه، چنین فرمود:

«العجب منک یا معاویه و من قلّه حیائک و جرأتک على اللّه حین قلت: قد قتل اللّه طاغیتکم و ردّ الامر الى معدنه. فانت یا معاویه معدن الخلافه دوننا؟ ویل لک یا معاویه و للثلاثه قبلک الذین اجلسوک هذا المجلس و سنّوا لک هذه السنّه. لأقولنَّ کلاماً ما انت اهله و لکنّى اقول لسمعتُه بنو ابى هؤلاء حولى. ان الناس قد اجتمعوا على امور کثیره لیس بینهم اختلاف فیها… واختلفوا فى سنن اقتلوا فیها و صاروا فرقاً للعن بعضهم بعضاً و هى «الولایه» و… نحن نقول اهل البیت انّ الائمّه منّا و انّ الخلافه لاتصلح الاّ فینا… و زعم قوم انّهم اولى بذلک منّا حتّى انت یابن هند تدّعى ذلک…؛۶ کم حیایى و جسارت تو در پیشگاه خدا، جاى تعجب دارد که گفتی: خدا، زورگوى شما را برد و حکومت را به جایگاه اصلی اش برگرداند. اى معاویه! آیا تو جایگاه اصلى خلافت پیامبرى و ما نیستیم؟! واى برتو و سه نفر پیش از تو! کلامى می گویم که تو اهل آن نیستى، بلکه می گویم تا این فرزندان برادرم که در اطرافم هستند، بشنوند. این امت… در موارد بسیارى اجتماع کردند و اختلافى ندارند… و در برخى سنّت ها اختلاف کردند و به خاطر آن جنگیدند و فرقه فرقه شدند و برخى برخى، دیگر را لعن کردند و آن طریق ولایت بود… ما خاندان پیامبر می گوییم امامان امت از ما هستند و خلافت جز در ما شایسته نیست و خدا در کتاب خود و سنّت پیامبرش ما را اهل آن قرار داده است و علم در ماست و ما اهل آن هستیم و دانش از هر جهت نزد ماجمع است. گروهى پنداشته اند که به امامت شایسته تر از ما هستند؛ حتى تو اى پسر هند! این ادّعا را دارى…».

در تمام موارد فوق، امام حسن علیه السلام بر تعارض تاریخى حقّ جویان و باطل طلبان و صالحان و ناصالحان تأکید و بر جنگ دائمى فاسدان امت، جهت شایسته زدایى از مسند حکومت مسلمانان اشاره می کند. امام ریشه تعارض خود با معاویه را نیز در همین روند می بیند و در واقع، آیندگان را به «جریان شناسى» دقیق از دو طیف مذکور فرامی خواند.

ب) صلح از زبان امام علیه السلام

  1. عوامل بنیادین صلح (دنیا زدگى، عدم دینداری)

اگر در صحنه «عاشورا» دو عامل «دنیازدگى و عدم دیندارى» در نهایت، موجب شهادت امام حسین علیه السلام شد و به قول حضرت «مردم بنده دنیایند و شیرینى دین را تنها بر زبان دارند…»۷، همین دو عامل موجب صلح امام حسن علیه السلام نیز گردید و امام با همین تعبیر (عبیدالدّنیا) از آنان یاد کرد.۸ امام حسن علیه السلام هم دو عامل دنیاگرایى و دین نداشتن را عامل اساسى می داند.۹

ما به نقاط اوج این رویکرد مردمى اشاراتى می کنیم:

استقبال نکردن از حضور در اردوگاه جنگ

امام حسن علیه السلام از مردم خواست براى جنگ، راهى «نُخَیله» شوند؛ اما بعد از ۱۰ روز تنها ۴۰۰۰ نفر آمدند. امام به کوفه برگشت و ضمن یک سخنرانى فرمود:

«یا عجباً من قومٍ لاحیاء لهم و لا دین مرّه بعد مرّه ولو سلّمتُ معاویه الامر، فأیم اللّه لانزول فرجاً ابداً مع بنى امیه واللّه لیسومنّکم سوء العذاب حتى تتمنّون ان یلى علیکم جسیّاً. و لو وجدتُ اعواناً ما سلّمتُ له الامر لانّه محرّم على بنى امیه فأفّ و ترحاً یا عبیدالدّنیا…۱۰؛ شگفتا! از مردمى که پی درپى، نه حیا دارند و نه دین. اگر کار را به معاویه واگذارم، سوگند به خدا با بنی امیه هرگز آسودگى نخواهید دید. آنان چنان شما را بیازارند که آرزو کنید به جاى آنان، زنگى بر شما حکم براند. اگر یاورانى بیایم، خلافت را به او نمی سپارم؛ چون حکمرانى براى بنی امیه حرام است. اف برشما! اندوه بر شما اى بردگان دنیا…»

بعد از شهادت پدر

امام حسن علیه السلام بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام براى اصحاب خود سخنرانى کرد و فرمود:

«اَما واللّه ثنانا عن قتال اهل الشام ذلّه و لا قلّه و لکن کنّا نقاتلهم بالسّلامه و الصّبر… ان معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزّ و لا نصفه. فان اردتم الحیاه قبلناه منه و اغضضنا على القذى و ان اردتم الموت بذلناه فى ذات اللّه و حاکمناه اللّه۱۱؛ سوگند به خدا، خوارى و کاستى، ما را از نبرد با شامیان بازنداشت؛ بلکه ما با سلامتى و بردبارى با آنان پیکار می کردیم. پس دشمنى، سلامتى را و بی تابى بردبارى را فرسوده کرد. شما با ما می شتافتید در حالى که دین شما پیش روى دنیایتان بود. اینک دنیاى شما پیش روى دینتان است. ما براى شما بودیم و شما براى ما، ولى امروز علیه ما هستید… همانا معاویه ما را به چیزى فراخوانده که عزّت و عدالت در آن نیست. اگر زندگى دنیا را می خواهید، می پذیریم و این خار در چشم را تحمل می کنیم و اگر مرگ را می خواهید، آن را در راه خدا ارزانى می داریم و آن را نزد خدا به داورى می بریم.»

راوى می گوید: همه فریاد زدند: «بل البقیه والحیاه؛ ما ادامه زندگى را می خواهیم.»

  1. آثار دنیاگرایى و …

در یک کلام، صلح امام حسن علیه السلام معلول دو رویکرد مهمّ دنیاگرایى و ملتزم نبودن به دین توسط مردم، به ویژه خواص است. هر چند این جمله، نقطه ثقل در تصمیم گیرى امام است؛ ولى بدان جهت که به مسأله دنیاگرایى مردم و خواص در آن و دوره ـ به مناسبت شهادت امام حسین علیه السلام ـ بارها تأکید شده است، ما فارغ از پژوهش در اصل این عوامل، خود را ملزم می دانیم که به بررسى آثارى که در پى این دو عامل، در رفتارهاى مردم، به ویژه خواص بروز کرد، بپردازیم.

آثار دنیاگرایى در قالب هاى مختلف خود را نشان داد که چهار نمونه از آن را توضیح می دهیم:

عمل نکردن به پیمان

ابن اعثم می نویسد: سپاه معاویه با لشکر قیس بن سعد به جنگ پرداخت و قیس بعد از حوادثى که براى امام حسن علیه السلام اتفاق افتاده بود (زخمى شدن)، در انتظار حضرت بود. بعد از پخش خبر، معاویه پیکى نزد قیس فرستاد و گفت: دست از جنگ بکش تا صحّت گفتار من (زخمى شدن امام تو) برایت ثابت شود. قیس هم دست از جنگ برداشت. پس از آن عراقیان قبیله به قبیله به معاویه می پیوستند. قیس جریان را به امام گزارش داد. حضرت به پاخاست و فرمود:

«یا اهل العراق ما اصنع بجماعتکم معى و هذا کتاب قیس بن سعد یخبرنى بان اهل الشرف منکم قد صاروا الى معاویه، اما واللّه ما هذا بمنکر منکم، لانّکم انتم الذین اکرهتم ابى یوم صفّین على الحکمین فلمّا امضى الحکومه و قبل منکم اختلفتم ثم دعاکم الى قتال معاویه ثانیه مکرهین فاخذت بیعتکم و خرجت فى وجهى هذا واللّه یعلم ما نویت فیه. فکان منکم الى ماکان. یا اهل العراق فحسبى منکم لاتفرّونى فى دینى فانّى مسلم هذا الامر الى معاویه۱۲؛ اى اهل عراق! من با شما چه کنم؟ این نامه سعد است که می گوید بزرگان شما به معاویه پیوسته اند. هان! سوگند به خدا! این رفتار از شما ناشناخته نیست؛ زیرا شما همان افرادى هستید که در روز صفّین پدرم را به پذیرش حکمیت واداشتید و بعد از پذیرش، اختلاف کردید. پدرم براى بار دوم شما را به نبرد با معاویه فراخواند؛ ولى سستى کردید، تا او به کرامت خدا (شهادت) پیوست. سپس آمدید و با اختیار با من بیعت کردید، من هم پذیرفتم. و در این راه بیرون آمدم و خدا می داند که چه تصمیمى داشتم؛ ولى از شما سرزد آنچه سرزد. عراقیان! دیگر بس است، مرا در دینم فریب ندهید که من این امر را به معاویه واگذار می کنم.»

خیانت به امام علیه السلام

رویکرد دنیاگرایانه خواص را در «قیام و صلح حسنى» در آینه خیانت هایشان می توان دید. روح دنیاخواهى چنان در جان لشکر رخنه کرد که معاویه توانست در لحظات آغازین، همه آنها را بخرد. وى به طور پنهانى جاسوسانى را جداگانه نزد عمر بن حریث، اشعث بن قیس، حجر بن حارث و شعب بن ربعى فرستاد و به هریک وعده داد که در صورت کشتن حسن بن على علیهماالسلام بیست هزار درهم، فرماندهى سپاهى از سپاهیان شام و یکى از دخترانش را به او خواهد داد.

امام بعد از آگاهى از این توطئه ها بود که زیر لباس خود، «زره» می پوشید و یک بار که در نمازتیرى به سویش پرتاب شد، همین زره، جان او را نجات داد. اما بالاخره در نزدیکی هاى «ساباط»، شخصى با شمشیر زهرآگین ضربه اى به حضرت زد و او را زخمى کرد. به دستور حضرت، او را به «بطن جریحى» که حاکمش عموى مختار بن ابى عبیده بود، بردند. در حقیقت همان روحیه سپاه باطل در ساباط بود که در کربلا نیز حاکم شد و هردو گرفتار یک آسیب تاریخى بودند. امام حسن علیه السلام در همان ساباط به مناسبتى فرمود: «واى بر شما! سوگند به خدا! اگر مرا بکشید، معاویه به هیچ یک از وعده هایى که براى کشتن من داده است، عمل نخواهد کرد. می دانم که اگر دست در دست او بگذارم و با او بسازم، نمی گذارد که به دین جدّم بروم و تنها می توانم خداى سبحان را بپرستم؛ ولى گویا فرزندان شما را می بینم که بر درخانه هاى فرزندان آنان ایستاده اند و آب و غذا می خواهند، ولى آنان دریغ می ورزند. پس دورى و دورى بر شما باد با این کردارتان! «کسانى که ستم کرده اند، به زودى خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.»۱۳ بعد از این سخنرانى مردم با بهانه هایى که به کار نمی آید، شروع به عذرخواهى کردند.»۱۴

حارث همدانى هم نقل می کند: پس از شهادت امام على علیه السلام مردم نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند و گفتند: تو جانشین و وصى پدرت هستی؛ ما گوش به فرمان تو هستیم. حسن علیه السلام فرمود: «دروغ می گویید، به خدا سوگند! شما به کسى که بهتر از من بود، وفا نکردید، چگونه به من وفا می کنید؟ چگونه به شما اطمینان کنم در حالى که دلم به شما اطمینان ندارد که راست می گویید. پس قرار ما و شما لشکرگاه مدائن. آنجا نزد من آیید.» پس از اینکه مردم به سردى از پیشنهاد وى استقبال کردند و عدّه کمى در محل حاضر شدند، فرمود: «شما مرا فریب دادید. همان گونه که امام پیش از مرا فریفتید. شما پس از من، همراه کدام پیشوا به پیکار بر می خیزید. آیا همراه آن کافرِ ستمگر به نبرد می روید که هرگز به خدا و پیامبرش ایمان نیاورد… او و بنی امیه جز از ترس شمشیر اظهار اسلام نکردند و چنانچه از بنی امیه جز زن سالخورده دندان ریخته اى نماند، دین خدا را تحریف شده می خواهد، پیامبر خدا چنین فرمود.»

امام حسن علیه السلام بعد از این سخنان، گروهى را به فرماندهى فردى از قبیله کِنده به سوى معاویه فرستاد و دستور داد در «انبار»، لشکر بزند و تا فرمان نرسیده، کارى نکند. وقتى معاویه مطلع شد، در نامه اى به او نوشت: اگر نزد من بیایى، فرماندهى بخشى از نواحى شامات یا جزیره را ـ که قابل تو را ندارد ـ به تو می سپارم.

وى پانصد هزار درهم نقداً فرستاد. او پول را گرفت و با ۲۰۰ نفر از یاران و خاندانش به معاویه پیوست. امام بعد از آگاهى از این خیانت برخاست و فرمود:

«هذا الکندى توجّه الى معاویه و غدر بى و بکم و قد اخبرتکم مرّه بعد اخرى انّه لا وفاء لکم انتم عبیدالدّنیا …؛ این کِندى است که به سوى معاویه رفت و به من و شما خیانت کرد و من بارها به شما گفتم که وفا ندارید و بندگان دنیایید…»

امام شخصى از قبیله مراد را با ۴۰۰۰ نفر فرستاد و از او در حضور مردم خواست خیانت نکند و به خودش هم گفت که به زودى خیانت خواهى کرد. او با سوگندهایى که کوه ها تاب آنها را ندارد، قسم یاد کرد که چنین نمی کند. اما وقتى به انبار رسید، پیک هاى معاویه آمدند و علاوه بر دادن وعده ها، پانصد هزار درهم نیز تقدیم کردند. و او هم به پیمان خود وفادار نماند. امام بار دیگر فرمود:

«من بارها به شما گفتم که براى خدا به هیچ پیمانى وفا نمی کنید. اینک، این رفیق شما مرادى است که به من و شما خیانت کرد و به معاویه پیوست!»۱۵

  1. مصمّم نبودن به مبارزه

از دیگر عوارض «دنیاگرایى» که گریبان مردم را گرفت، سستى آنان در مبارزه بود؛ به گونه اى که امام انگیزه اى جدّى در آنان براى مبارزه نمی دید. لذا وقتى جاریه بن قدامه نزد امام آمد و بعد از بیعت گفت: چرا نشسته ای؟ خدا تو را رحمت کند! حرکت کن پیش از آنکه دشمن به سوى تو راه افتد، ما را به سوى او ببر. امام حسن علیه السلام فرمود: «اگر همه این مردم، مثل تو بودند، رهسپارشان می کردم، ولى نصف و یا یک دهم مردم، این عقیده را ندارند.»۱۶

  1. سوء قصد به جان امام

در جبهه امام، روحیه «دنیاگرایى» چنان نظام لشکر را از هم پاشیده بود که آنان حتى آماده تسلیم یا قتل امام خود بودند. طبرانى از ابوجمیله چنین نقل می کند:

روزى حسن علیه السلام با مردم نماز می خواند که مردى به او حمله برد و با شمشیر بر ران او زد. حسن علیه السلام به سبب آن ضربه چندین ماه بیمار شد. سپس به منبر رفت و فرمود:

«یا اهل العراق اتّقوا اللّه فینا. فانّا أمراؤکم وضیفانکم و نحن اهل البیت الذى قال اللّه عزّوجلّ «انّما یریداللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً۱۷»۱۸؛ اى عراقیان! درباره ما از خدا بترسید که ما امیران و میهمانان شماییم. ما آن خاندانى هستیم که خداى عزّوجلّ فرمود: «همانا خدا می خواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه سازد.»

امام حسن علیه السلام سخن می گفت و مردم می گریستند. در همین باره طبرسى از زید بن وهب نقل می کند:

حسن بن على علیهماالسلام در (راه) مدائن زخمى شد؛ در حالى که درد می کشید، نزد او رفتم و عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! به چه فکر می کنی؟ مردم سرگردانند! فرمود:

«ارى واللّه انّ معاویه خیر لى من هؤلاء، یزعمون انّهم لى شیعه ابتغوا قتلى و انتهبوا ثقلى و اخذوا مالى و اللّه لئن آخذ من معاویه عهداً احقن به دمى و آمن به فى اهلى، خیر من ان یقتلونى فتضیّع اهل بیتى و اهلى. واللّه لو قاتلتُ معاویه لأخذوا بعنقى حتّى یدفعونى الیه سلماً. فواللّه لإن اسالمه و انا عزیز خیر من ان یقتلنى و انا اسیر…۱۹؛ سوگند به خدا! معاویه برایم بهتر از آنان است؛ می پندارند که شیعیان من هستند، ولى در پى قتل من برآمدند و اموالم را به غارت بردند. به خدا قسم! اگر از معاویه پیمان بگیرم که خونم را حفظ کنم و خاندانم را در امان دارم، بهتر است تا اینان مرا بکشند و خاندانم را تباه سازند. سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد و این منّت او ننگ بنی هاشم تا پایان روزگاران باشد، جنگى که معاویه و نسل او پیوسته بر زنده و مرده ما بر زبان رانند…».

  1. آثار رفتارهاى دنیاگرایانه

الف ـ تنها ماندن امام

هرچند تعارض در جبهه صالحان و فاسدان، از نظر امام حسن علیه السلام تاریخى است، اما مسأله اساسى و آنچه سرنوشت این تعارض را رقم می زند، مربوط به جبهه داخلى است و آن هم دنیاطلبى و عدم دیندارى است؛ دو نقطه ضعفى که آثار زیانبارى در رفتارهاى عوام و خواص از خود به جاى گذاشت و سرانجام به ضعف شدید جبهه صالحان انجامید. از این منظر است که امام حسن علیه السلام تنها و بی یاور می ماند؛ به گونه اى که حضرت بارها به این حقیقت تلخ اعتراف می کند؛ از جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

در آغاز جنگ

بعد از حرکت لشکر معاویه به سوى عراق و رسیدن به پل «منیح»، حجر بن عدى از سوى امام مردم را در مسجد گرد آورد. امام بعد از حمد و ثناى الهى آنان را تهییج کرد تا به نخیله بروند؛ اما مردم ساکت ماندند و کسى حرفى نزد. عدى بن حاتم برخاست و گفت: «من فرزند حاتم هستم. سبحان اللّه چقدر سکوت شما زشت است. آیا به امام و فرزند پیامبر خود پاسخ نمی دهید؟ سخنوران مُضَر کجایند؟ مسلمانان کجایند؟…» سپس رو به امام حسن علیه السلام کرد و آمادگى خود را اعلام نمود و این گونه بود که سپاه به مرور تکمیل شد.۲۰

بعد از صلح

امام حسن علیه السلام بعد از صلح با معاویه نیز بر این حقیقت تلخ، حتى نزد معاویه، تصریح نمود و فرمود: «بنی اسرائیل، هارون را رها ساختند، با اینکه می دانستند او جانشین موسى است، و از سامرى پیروى کردند و این امت نیز پدرم را رها و با غیر او بیعت کردند…رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم با اینکه قوم خود را به خداى متعال فرا می خواند، از آنان فرار کرد تا به غار [ثور [رفت، و چنانچه یارانى می یافت، فرار نمی کرد. پدر من نیز چون آنان را سوگند داد و از آنان یارى خواست و یاری اش نکردند… و [خدا] پیامبر را چون داخل غار شد و یارانى نیافت، آزاد گذاشت، به همین سان امّت پدرم و مرا رها و با تو بیعت کردند، از جانب خدا دستم باز است و همانا اینها سنّت ها و نمونه هایى است که یکى پس از دیگرى می آید.»۲۱

در برابر اعتراض ها

سالم بن ابى جعد نقل کرده است: یکى از ما نزد حسن بن على علیهماالسلام رفت و گفت: اى فرزند رسول خدا! آیا ما را خوار کردى و برده ساختی؟ دیگر کسى با تو نیست. امام فرمود: چرا؟ گفت: به خاطر سپردن خلافت به این طاغوت. امام فرمود:

«واللّه ما سلّمتُ الامر الیه الاّ انّى لم اجد انصاراً ولو وجدتُ انصاراً لقاتلتُه لیلى و نهارى حتى یحکم اللّه بینى و بینه. ولکنّى عرفتُ اهل الکوفه و بلوتهم و لایصلح لى منهم من کان فاسداً اِنّهم لا وفاء لهم و لا ذمّه فى قول و لا فعلٍ انّهم لمختلفون و یقولون لنا: انّ قلوبهم معنا و انّ سیوفهم لمشهوره علینا۲۲؛ سوگند به خدا! حکومت را به او نسپردم مگر آنکه یارانى نیافتم و اگر یاورانى داشتم، شب و روزم را با او می جنگیدم؛ تا خدا میان من و او داورى کند؛ ولى من کوفیان را شناختم و آزمودم. فاسدانشان شایسته من نیستند و آنان وفا ندارند و در سخن و کار خود بی تعهدند و نیز دوچهره اند؛ به ما می گویند: دل هاى ما با شماست، و شمشیرهایشان برما آمخته است.»

سخن از بی یاورى در آیینه دعا

آن حضرت حتى در دعاهایش نیز از این درد بزرگ، که مانع تحقّق یافتن حکومت به دست وى شد، سخن می گوید:

«تشهد الانفعال و تعلم الاختلال و ترى تخاذل اهل الخبال و جنوحهم الى ما جنحوا الیه من عاجل فانّ و حطام عقباه حمیم آن و قعود من قعد و ارتداد من ارتدّ و خلوى من النّصّار و انفرادى من الظّهّار و بک اعتصم و…۲۳؛ (خدایا) تو انفعال (درماندگی) را می بینى و از هم پاشیدگى و دست کشیدن نابکاران و گرایش انسان به دنیاى فانى و حُطامى که سرانجام آن آتش سوزان است و نیز نشست نشستگان و ارتداد مرتدان و تنها ماندنم از یاران و پشتیبان را می دانى. و به تو پناه می برم و به ریسمان تو می آویزم و برتو توکل می کنم. خدایا! تو می دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم؛ تا حرمتم شکست و تنها ماندم. سپس راه پیشینیان خود را ـ که باز داشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد ـ پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیاى خود نگهبانى کردم…»

ب. نا امیدى از وصول به هدف (احیاى حق و امحاى باطل)

بی گمان، پى آمد تنهایى و بی یاور بودن، نا امیدى از ادامه راه بود و امام به ناچار از پیگیرى هدف اصلى خود باز می ماند. آن حضرت هنگام امضاى صلحنامه به این واقعیت چنین اشاره می کند:

«اما بعد فانّ خطبى انتهى الى الیأس من حق احییته و باطل امیته و…۲۴؛ اما بعد، اینک پیش آمد من، به نا امیدى از حقّى که زنده دارم و باطلى که بمیرانم، رسید…»

ج. اتخاذ موضع تاکتیکى (صلح)

این بخش از تصمیم امام که پیامد طبیعى حوادث قبلى و سرانجام نا امیدى وى از وصول به هدف نهایى با جنگ بود، معرکه آراى صاحب نظران موافق و مخالف است و اساساً داورى ارزشى در این بخش، باعث شده است که مؤلفان و محققان از «طى مسیرى که به صلح انجامید» غافل بمانند و تمام توان خود را تنها به این بخش معطوف دارند. اینکه صلح امام حسن علیه السلام یک اقدام تاکتیکى بود، حقیقتى است که جاى شک در آن نیست و تمام روایاتى (از امام حسن علیه السلام ) که در آنها می گوید «اگر یارانى داشتم، صلح نمی کردم…»، گویاى این است که امام صلح را به عنوان تصمیم اصلى اتخاذ نکرده، بلکه طبق وضعیت موجود، ناچار به استفاده از آن شده است. آن حضرت در پاسخ به زید بن وهب جهنیّ این حقیقت را فاش می کند و می فرماید:

«سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد.»۲۵ ما به این موضوع در بحث مشروعیت تصمیم امام بیشتر خواهیم پرداخت.

مبانى مشروعیت صلح

امام حسن علیه السلام در برابر پرسشگران، از همان لحظات اولِ تصمیم به صلح، پاسخ هاى متفاوتى ارائه کرده است، که برخى به مشروعیت و مبانى پذیرش صلح برمی گردد و برخى به آثار آن. در بخش اول نیز حضرت به فراخور حال و مقام، پاسخ هاى متناسبى داده است که به چهار مورد از آنها اشاره می کنیم:

لزوم تداوم وظیفه امامت (مبارزه با ارتجاع در شکل مقتضی)

روشن است که «نظام امامت» به اذن الهى و دستور رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، جهت مبارزه با مرتجعانى بود که قصد داشتند نظام اسلامى پیامبر را که در همه ابعاد دست به «اصلاحات» زده بود، به همان نظام جاهلى برگردانند. این نظام اگر به حاشیه رانده نمی شد، می توانست مانع ارتجاع هاى مختلف شود، اما در پى همان تعارض تاریخى حقّ و باطل، نظام امامت به حاشیه رانده شد و مدیریت حکومت از دست آنان خارج گشت و مرتجعان (به خصوص بنی امیه) در ارکان حکومت، نفوذ اساسى کردند. در این میان روش هر امام در برابر مرتجعان، متناسب با شرایط آنان بود، با حفظ اصل وظیفه یعنى ارتجاع ستیزى.

امام على علیه السلام با سه جنگ در برابر ناکثین، قاسطین و مارقین، به شیوه جنگ با مرتجعان روى آورد و وظیفه ارتجاع ستیزى خود را در این شکل انجام داد.۲۶ حال امام حسن علیه السلام نیز موظّف است براى انجام وظیفه ارتجاع ستیزى، قالب مناسبى بیابد. ابتدا وى نیز مانند پدر (براى شکست رجعت طلبان) به مبارزه و جنگ روى آورد؛ ولى به دلیل ضعف جبهه داخلى (دو رویکرد عمده دنیاگرایى و باور نداشتن دین و پیامدهاى آن) مجبور شد شیوه خود را عوض کند و براى ماندگارى نظام امامت (نه خود)، شیوه اى جدید برگزیند. حقیقت این است دوره اى که امام حسن علیه السلام در آن به سرد می برد، دوران اوج تعارض با حاکمیت امامت بود. و قبل از آن، از ماه صفر سال ۱۱ تا ۳۶ هجرى، به مدت ۲۵ سال نظام ارتجاع توانسته بود، دوران نفوذ در حاکمیت را طى کند و از سال ۳۶ تا ۴۰ هجرى به مدت ۴ سال و اندى در میدان تعارض عملى با «نظام علوى» تجربیات زیادى اندوخته بود. و چنین مرتجعانِ با تجربه اى بودند که رویاروى امام حسن علیه السلام قرار داشتند. بنابراین، جبهه امام که توان مبارزه نظامى را نداشت، ناچار به یک اقدام هوشمندانه، یعنى صلح شد که نتیجه آن، بقاى نظام امامت جهت مبارزات آتى (به محض فراهم آمدن شرایط) بود. امام حسن علیه السلام بارها به این مسأله اساسى (لزوم تداوم وظیفه نهضت ضدّ ارتجاعی) اشاره کرد و در موقعیت هاى مختلف از آن سخن گفت؛ از جمله صدوق از ابوسعید عقیصا نقل می کند:

به حسن بن على بن ابیطاب علیهم السلام عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! چرا با معاویه سازش و صلح کردى، با اینکه می دانستى حق با توست نه او، و معاویه گمراه و ستمگر است؟!

امام فرمود: «آیا من حجّت خداى سبحان و پس از پدرم امام بر خلق خدا نیستم؟ گفتم: آرى. فرمود: آیا من همان نیستم که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در حق من و برادرم فرمود: «حسن و حسین دو امامند چه قیام کنند و چه بنشینند»؟ گفتم: آرى. فرمود: پس من امامم، خواه قیام کنم و یا بنشینم… اباسعید! اگر من از سوى خداى سبحان امامم، نباید نظرم را (در صلح یا جنگ) سبک بشمارید، هرچند حکمت کارم روشن نباشد.»۲۷

بر این اساس، اصل «امام بودن» را مورد تأکید قرار می دهد. و طبیعتاً کسى که امام است، به حکم وظیفه، تداوم نهضت ضدّ ارتجاعى و… را باید ادامه دهد؛ در هرشکل و صورتى که مقدور باشد و به تعبیر امام و رسول اکرم این وظیفه، گاه با قیام و گاه با قعود.

به عبارت دیگر، جنگ و صلح هردو قالب انجام وظیفه اند و به تنهایى موضوعیتى ندارند، آنچه مهم است، اصل وظیفه (امامت) است و قالب هاى مبارزه، فرع آن است.

بیعت بر جنگ و صلح

از آنجایى که مسلمانان هنگام بیعت با امام حسن علیه السلام برجنگ و صلح بیعت کرده بودند، در واقع از لحاظ حقوقى متعهد شده بودند که تصمیم هاى امام را محترم بشمارند. از این رو امام هم هنگام بیعت گرفتن بر این مسأله (بیعت بر جنگ و صلح) توجّه و تأکید داشت و هم در برابر متعرّضان آن را یادآور می شد و از لحاظ حقوقى آنان را ملزم به پذیرش عواقب تعهّدپذیرى خودشان می کرد. آن حضرت بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:

«ألا و قد علمتم انّ امیرالمؤمنین علیّاً حیّاً و میتاً، عاش بقدر و مات بأجل و اِنّى أبایعکم على ان تحاربوا من حاربتُ و تسالموا من سالمتُ۲۸؛ هان! دانستید که امیرمؤمنان على علیه السلام در زندگى و مرگ به اندازه (الهی) زیست و به اجل (خداوندی) وفات کرد. اینک من با شما بیعت می کنم که با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هر کسى آشتى کردم، صلح کنید.»

دینورى می نویسد: بعد از شهادت على علیه السلام مردم براى بیعت نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند. او دستش را باز کرد و فرمود: آیا با من بیعت می کنید که گوش کنید و فرمان برید و با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هرکس آشتى کردم، صلح کنید؟ مردم به تردید افتادند و بیعت نکردند. حسن علیه السلام هم دستش را جمع کرد. آنان نزد حسین علیه السلام آمدند و گفتند: دست بگشا که با تو بر آنچه با پدرت بیعت کردیم و نبرد با شامیان که حلال کنندگان خون و گمراهانند، بیعت کنیم. حسین علیه السلام فرمود: خدا نکند که تا حسن علیه السلام زنده است، با شما بیعت کنم. آنان نزد حسن علیه السلام برگشتند و طبق شرط او بیعت کردند.۲۹

آن حضرت حتى هنگام گسیل داشتن مردم براى نبرد با معاویه نیز یادآور نوع بیعت شد و فرمود: «اى مردم! شما بامن بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم.»۳۰

و بعد از زخمى شدن در ساباط، فرمود: «با من پیمان بستید که در صلح باشید با هرکه من با او در صلحم و بجنگید با هرکه من با او بجنگم. اینک به من گزارش رسیده است که بزرگان شما نزد معاویه می روند و بیعت می کنند…»۳۱

و خلاصه براى حاضران در مجلس معاویه بعد از صلح نیز اعلام کرد: «اى مردم! خدا نخستینِ شما را با اوّل ما هدایت کرد و خون شما را با آخر ما حفظ فرمود. و من بر عهده شما بیعتى داشتم که با هر که جنگیدم، بجنگید و با هرکه صلح کردم، صلح کنید. اینک با معاویه صلح و بیعت می کنم، شما نیز بیعت کنید.»۳۲

مسأله قضا و قدر الهى

امام حسن علیه السلام در موارد متعدّدى نیز با مطرح کردن مسأله «قضا و قدر الهى» کوشید مشروعیت صلح را براى گروه هایى از مخاطبان خود تبیین کند. طبیعى است که قضا و قدر الهى به معناى جبر و مجبور بودن انسان نیست و امام علیه السلام در عین حال، تمام حوادث را در حیطه و محصول اختیار و عقل انسان ها می دانست؛ از این رو در جواب حسن بصرى نوشت:

«هرکس به تقدیر خیر و شر ایمان نیاورد، خدا می داند که کافر است و هرکس گناهان را به خدا واگذارد (خود را مجبور بداند)، تبهکار است. همانا خدا نه از روى اجبار اطاعت شود و نه از روى شکست نافرمانى گردد. خدا بندگان را در مملکت وجود، بیهوده رها نکرده است؛ بلکه او مالک هرچیزى است که به آنها داده و توانا بر هر قدرتى است که به آنان بخشیده است. خدا بندگان را از روى اختیار فرمان داده و از روى هشدار بازداشته است. پس اگر بخواهند فرمان برند، باز دارنده اى نمی یابند و اگر بخواهند نافرمانى کنند و خدا بر آنان (بخواهد) منّت نهد و بین آنان و معاصى قرار گیرد، انجام می دهد و اگر انجام ندهد، این گونه نیست که آنان را با بازور و اکراه برگناه واداشته است؛ بلکه منّت بر آنان گذاشت که بیناشان ساخت و آگاهشان کرد، هشدارشان داد و امر و نهى کرد. نه بر آنچه فرمانشان داد، مجبورند ـ تا همچون فرشتگان باشند ـ و نه از آنچه بازشان داشت. و خدا حجّت هاى رسایى دارد که اگر بخواهد، همه شما را هدایت می کند…»۳۳

با این توضیح پیرامون قضا و قدر از زبان امام حسن علیه السلام ، نمونه هایى از استناد صلح و سپردن حکومت به معاویه، به قضا و قدر را مرور می کنیم.

امام باقر علیه السلام فرمود: یک نفر از یاران امام حسن علیه السلام به نام سفیان بن لیلى که بر شتر خود سوار بود، نزد امام حسن علیه السلام ـ که جامه به خود پیچیده و در حیاط نشسته بود ـ آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین…! امام فرمود: توچه می دانى که چرا این کار را کردم؟ از پدرم شنیدم که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «روزها و شب ها سپرى نمی شود مگر آنکه مردى گلو گشاد و سینه فراخ (معاویه) که می خورد و سیر نمی شود، امر این امت را به دست می گیرد.» از این رو چنان (صلح) کردم.۳۴

در جواب سلیمان بن صرد که بزرگ مردم عراق بود، نیز فرمود: «از خدا بترسید و به قضاى او خرسند باشید و امر خدا را بپذیرید.»۳۵

و آن گاه که در برابر سؤال زید بن وهب جهنیّ قرار گرفت، فرمود:… سوگند به خدا! من چیزى از منبعى موثّق می دانم (که تو نمی دانی). امیرمؤمنان روزى مرا شادمان دید و فرمود: «حسن جان! شادمانى می کنى، چگونه خواهى بود وقتى پدرت را کشته ببینى یا فرمانروایى جهان اسلام را بنی امیه به دست گیرند؛ امیرشان آن گلو گشادِ روده فراخ است که می خورد و سیر نمی شود، می میرد و در آسمان یاور و در زمین عذرى ندارد. پس بر شرق و غرب آن چیره گردد، در حالى که مردم از او فرمان برند و پادشاهی اش به درازا کشد. بدعت ها و گمراهی ها پدید آورد؛ حق و سنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم را بمیراند… این گونه خواهد بود تا در آخرالزمان و سختى دوران و نادانى مردمان، خدا رادمردى را برانگیزد…»۳۶

ابن اعثم می گوید: «حجر بن عدى گفت: سوگند به خدا! دوست داشتم همه می مردیم و این روز را نمی دیدیم! زیرا ما به آنچه دوست نداشتیم، خوار و زبون شدیم و آنان به آنچه دوست داشتند، شادمان شدند.

چهره حسن علیه السلام برافروخته شد و از مجلس معاویه برخاست و به منزل رفت. سپس سراغ حجربن عدى فرستاد و فرمود: حجر! من در مجلس معاویه سخن تو را شنیدم؛ این گونه نیست که همه چون تو بخواهند… در همین حال، سفیان بن لیلى آمد و گفت: سلام بر تو اى خوار کننده مؤمنان… امام حسن علیه السلام فرمود: فلانی! رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از دنیا نرفت تا برایش از پادشاهى بنی امیه پرده برداشتند و او آنان را دید که یکى پس از دیگرى بر منبرش بالا می روند و این بر او گران آمد. پس خداى متعال این آیات را فرستاد و فرمود: «انّا انزلناه فى لیله القدر و ما ادراک ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر»خدا می فرماید: شب قدر از هزار ماه سلطنت بنی امیه بهتر است.

حسین علیه السلام به برادرش حسن علیه السلام رو کرد و فرمود: سوگند به خدا! اگر همه آفریده ها جمع شوند و بخواهند جلوى آنچه را انجام شده است، بگیرند، نمی توانند…»۳۷

داشتن حکمت و مصلحت

هرچند اصلی ترین عامل مشروعیت صلح، همان عامل پیشین است، اما عوامل دیگرى هم در کلام امام به چشم می خورد؛ مانند داشتن مصلحت و حکمت. امام بارها به این موضوع تأکید کرده است که مصلحت و حکمت این کار هرچند پنهان، ولى خیلى مهم است و این، خود عاملى براى مشروعیت صلح است. امام گاه تنها به عنوان حکمت و مصلحت داشتن، اکتفا می کرد و گاه برخى از حکمت ها و مصلحت ها را که در واقع همان آثار مثبت صلح بودند، تشریح می کرد؛ مانند سخن حضرت نزد معاویه که فرمود: «اى مردم!… می دانید که معاویه در حقّى که متعلّق به من است نه او، با من ستیز کرد و من مصلحت امّت را در نظر گرفتم…. در این کار جز صلاح و دوام شما را نخواستم.»۳۸

آن حضرت در پاسخ به مردم هم فرمود: «شما از کار من آگاه نیستید. سوگند به خدا! آنچه کردم، براى شیعیان من از آنچه آفتاب بر آن می تابد یا از آن غروب می کند، بهتر است… آیا خبر ندارید که چون خضر آن کشتى را شکافت و آن دیوار را به پا کرد و آن پسر بچه را کشت، باعث خشم موسى بن عمران علیه السلام شد؛ زیرا حکمت این امور بر او پنهان بود. با اینکه نزد خداى سبحان از حکمت و حق برخوردار بود؟۳۹

علاوه بر این، آن حضرت گاه به طور مشخص به برخى حکمت ها و مصلحت ها اشاره کرده است که ما تحت عنوان آثار صلح (سه نمونه از حکمت ها) می آوریم:

  1. آثار صلح

بقاى شیعیان و اسلام

اصلی ترین اثر صلح، بقاى اسلام، شیعیان و به تبع آن نظام امامت بود. لذا حجم وسیعى از دلایل مطرح شده از سوى امام به این عنوان اختصاص دارد. امام در جواب ابو سعید عقیصا فرمود:

«لولا ما اتیتُ لما ترک من شیعتنا على وجه الارض احداً الاّ قتل؛ اگر صلح نمی کردم، روى زمین از شیعیان ما کسى نمی ماند مگر اینکه کشته می شد.»۴۰

همچنین وقتى معاویه از امام حسن علیه السلام خواست با حوثره اسدى ـ که علیه معاویه شورش کرده بود ـ بجنگد، فرمود:

«واللّه لقد کففتُ عنک لحقن دماء المسلمین و ما احبّ ذلک یسعنى أن اقاتل عنک قوماً انت واللّه اولى بقتالى منهم۴۱؛ سوگند به خدا! از تو دست کشیدم تا خون مسلمانان مصون بماند. گمان نمی کردم اینک چنین شود که از جانب تو به جنگ افرادى بروم که جنگ با تو یقیناً بهتر از جنگ با آنان است».

و در پاسخ جبیر بن نفیر فرمود: «آن را رها کردم تا خشنودى خدا را به دست آورم و خون امت محمد صلی الله علیه و آله وسلم را نگه دارم.»۴۲

آن حضرت حتى در دعاهایش هم این حکمت را آشکار می سازد و می فرماید:

«اللّهمّ فقد تعلم انّى ما ذخرتُ جهدى و لا منعتُ وجدى حتى … و تسکین الطاغیه عن دماء اهل المشایعه و حرستُ ما حرسه اولیائى من امر آخرتى و دنیاى…۴۳؛ خدایا! تو می دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم تا حرمتم شکسته شد و تنها ماندم. پس راه پیشینیان خود را که بازداشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد، پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیایم نگهبانى کردم…»

ترجیح امنیت و پرهیز از اختلاف

امام حسن علیه السلام بعد از چند روز توقف در ساباط، هنگامى که خواست از آنجا کوچ کند، فرمود: «اى مردم! شما با من بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم. سوگند به خدا! اینک آن چنان هستم که بر هیچ یک از این امت، در شرق باشد یا غرب، تاب کینه ورزى و آنچه را در جاهلیت ناگوارتان بود، ندارم. انس، آسودگى و آشتى میان مردم از جدایى، نا امنى، کینه ورزى و دشمنى که شما خواهانید، بهتر است. والسلام».۴۴

امام پس از صلح نیز در پاسخ مسیّب بن نجبه فرمود: «با این بیعت، مصلحت شما و بازداشتن از درگیرى شما را می خواستم. به قضاى الهى خشنود باشید و کار را به خدا واگذارید تا نیکوکار آسوده گردد و از شرّ تبهکار در امان ماند.»۴۵

عزّت واقعى، ننگ ظاهرى

هرچند صلح در ظاهر به عنوان عیب شمرده می شد و به همین خاطر، حتى در ساباط، عده اى به محض شنیدن بوى صلح، به امام حمله ور شدند؛ اما این کار در واقع موجب عزّت شیعیان و جلوگیرى از شکست ابدى آنان شد. لذا امام در کلامى، عار ظاهرى را به آتش دائمى ترجیح می دهد.

دینورى می گوید:

«سلیمان بن صرد نزد امام آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین… امام فرمود: «… امّا قولک یا مذلّ المؤمنین فواللّه لان تذلّوا و تعافوا احبّ الیّ من ان تعزّوا و تقتلوا فان ردّ اللّه علینا فى عافیه قبلنا و سألنا العون على امره و ان صرفه عنار ضیفا…۴۶؛ و اما گفتار تو که گفتى «یا مذلّ المؤمنین»، سوگند به خدا! اگر زیر دست و در عافیت باشید، نزد من محبوب تر است از اینکه عزیز و کشته شوید. اگر خدا حقّ ما را در عافیت به ما برگرداند، ما می پذیریم و از او بر آن کمک می گیریم و اگر بازداشت، نیز خرسندیم…».

حتى اصحاب امام به وى «یا عار المؤمنین» می گفتند. که امام در پاسخ می فرمود: «العار خیر من النّار؛۴۷ ننگ (ظاهری) بهتر از آتش است». و در جواب حجر بن عدى فرمود: «آرام باش. من خوار کننده نیستم؛ بلکه عزّت بخش مؤمنانم و بقاى ایشان را می خواهم».۴۸

پی نوشت:

  1. مقاتل الطالبیین، ص ۵۵٫
  2. همان.
  3. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۴٫
  4. همان، ج ۱۰، ص ۱۳۸؛ امالى، طوسى، ص ۵۶۱٫
  5. در سخنى دیگر در مدینه (نزد معاویه)، عواقب حکومت ناصالحان بنی‏امیه را برشمرد (شرح ابن ابی‏الحدید، ج ۱۶، ص ۲۸). بعد از آمدن معاویه به مدینه هم او را فاقد صلاحیت دانست (مقتل الحسین، ص ۱۲۵؛ تحف العقول، ص ۲۳۲؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۲)، همین طور با معرفى امام حسین(علیه السلام) به جانشینى خود بر حقّانیت و شایستگى خود و اهل‏بیت(علیه السلام) بر امامت تأکید کرد.

(کافى، ج ۱، ص ۳۰۰؛ کفایه‏الاثر، ص ۲۲۶).

  1. احتجاج، ج ۲، ص ۵۶؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۹۷٫
  2. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳٫
  3. براى پرهیز از اطاله کلام از تحلیل و تفسیر مسأله دنیاگرایى مردم در عصر مذکور، صرف نظر و شما را به مطالعه سخنان رهبرى در باره «نقش خواص در عاشورا» و دیگر کتبى که به این موضوع پرداخته‏اند، فرا می‏خوانیم.

این رویکردها دقیقاً در زمان امام حسن(علیه السلام) هم وجود داشت.

  1. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱٫
  2. همان، ص ۴۴؛ الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۵۷۵٫
  3. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱٫
  4. الفتوح، ج ۴، ص ۲۹۰٫
  5. شعرا/ ۲۲۷٫
  6. علل الشرایع، ص ۲۲۰؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۳؛ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۸۳٫
  7. الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۵۷۴٫
  8. الغارات، ص ۴۴۳؛ بحارالانوار، ج ۳۴، ص ۱۸٫
  9. احزاب / ۳۳٫
  10. معجم الکبیر، ج ۳، ص ۹۳؛ مجمع الزواید، ج ۹، ص ۱۷۲٫
  11. احتجاج، ج ۲، ص ۶۹؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۰٫
  12. مقاتل الطالبیین، ص ۵۹٫
  13. امالى، شیخ طوسى، ص ۵۵۹٫
  14. احتجاج، ج ۲، ص ۷۱؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۴۷٫
  15. مهج الدعوات، ص ۴۷؛ بحارالانوار، ج ۸۵، ص ۲۱۲٫
  16. علل الشرایع، ص ۲۲۱٫ براى اطلاع از شرایط صلح، ر.

ک: تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۱۶۵؛ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۲ ـ ۲۹۴؛ اعلام الورى، ج ۱، ص ۴۰۳٫

  1. احتجاج، ج ۲، ص ۶۹٫
  2. ماهنامه فرهنگ کوثر، ش ۵۱ و ۵۲٫

مقاله «اصلاحات نبوى و اقدامات جاهلى» و مقاله «گام‏هاى ارتجاع از رحلت نبوى تا قیام حسینى» از نگارنده.

  1. علل الشرایع، ص ۲۱۱؛ احتجاج، ج ۲، ص ۶۷٫
  2. الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۸۴؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۵۴؛ تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۱۶۴٫
  3. الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫
  4. الفتوح، ج ۳، ص ۲۸۹٫
  5. شرح ابن ابی‏الحدید، ج ۱۶، ص ۲۲٫
  6. الامامه والسیاسه، ص ۱۶۳٫
  7. تحف العقول، ص ۲۳۱٫
  8. اختیار معرفه الرجال، ج ۱، ص ۳۲۷٫
  9. الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫
  10. احتجاج، ج ۲، ص ۶۹٫
  11. الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵؛ المعجم الکبیر، ج ۳، ص ۸۹؛ المناقب، ج ۴، ص ۳۵٫
  12. الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵٫
  13. احتجاج، ج ۲، ص ۶۷؛ علل الشرایع، ص ۲۱۱٫
  14. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱؛ نورالثقلین، ج ۳، ص ۲۹۰؛ الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫
  15. کشف الغمّه، ج ۱، ص ۵۷۳؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۰۶٫
  16. حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۳۶٫
  17. مهج الدعوات، ص ۴۷؛ بحارالانوار، ج ۸۵، ص ۲۱۲٫
  18. الفتوح، ج ۳، ص ۲۸۹؛ مقاتل الطالبیین، ص ۶۳، این گونه سخنان را عامل خشم مردم و حمله و اهانت آنها به امام می‏داند.
  19. الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵٫
  20. الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳؛ نورالثقلین، ج ۵، ص ۱۹۳٫
  21. تاریخ ابن عساکر، ترجمه الامام الحسن(علیه السلام)، ص ۱۷۱؛ ذخائر العقبى، ص ۱۳۹٫
  22. دلائل الامامه، ص ۱۶۶٫

منبع: کوثر : پاییز ۱۳۸۱، شماره۵۵

 محمد عابدى

 

تعارض سخنان وهابیت در باره ابراهیم علیه السلام با صریح قرآن.

آیا این سخن رهبران وهابیها در توهین به حضرت ابراهیم که وی را درغگو معرفی کرده افزون بر اینکه از درون ناپاک آنان حکایت دارد  با تمجیدی که خداوند از مقام ابراهیم (علیه السلام) دارد، چه گونه قابل توجیه است؟ خداوند در باره این پیامبر بزرگش می­فرماید:« وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی‏ قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ [۱] (به خاطر آورید) هنگامى که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده این آزمایش ها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم!» ابراهیم عرض کرد: «از دودمان من (نیز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پیمان من، به ستمکاران نمى‏ رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شایسته این مقامند)».

افزون بر این­ها خداوند در قرآن به صراحت او را صدیق معرفی نموده و چنین می­ فرماید:« وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِبْراهیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا»[۲] (در این کتاب، ابراهیم را یاد کن، که او بسیار راستگو، و پیامبر (خدا) بود! )

ظاهراً کلمه« صدّیق» مبالغه از صدق باشد، و صدّیق کسى را گویند که در صدق مبالغه کند یعنى آنچه را که انجام مى‏ دهد مى‏ گوید، و آنچه را که مى‏ گوید انجام مى دهد، و میان گفتار و کردارش تناقضى نباشد و ابراهیم (علیه السلام) چنین بود چون در محیطى که یک پارچه وثنى و بت ‏پرست بودند دم از توحید زد، باعمو و معاصرینش در افتاد، و با پادشاه بابل در افتاد، و خدایان دروغین را بشکست، و بر آنچه مى‏ گفت مقاومت و ایستادگى مى ‏نمود، تا آنجا که در آتش افکنده شد و در آخر هم همان طور که به پدرش وعده داده بود از همه کناره‏ گیرى و اعتزال جست، و خداوند به پاداش این استقامت اسحاق و یعقوب را به او ارزانى داشت و وعده‏ هاى دیگرى هم که خدا از موهبت ‏هایش به وى داده بود در باره‏اش تنفیذ نمود.[۳] با این وصفی که خداوند برای ابراهیم خلیل ثابت می ­داند چگونه آن طوری که وهابی ­ها می ­پندارند او العیاذ بالله دروغ گفته است؟

پی نوشت:

[۱] . بقره/۱۲۴

[۲] . مریم/۴۱٫

[۳] .ترجمه المیزان، ج‏۱۴، ص ۷۴

تعارض گزاره های کتاب مقدس در حوادث زمان طفولیت حضرت مسیح(ع)

بین دو انجیل متی و لوقا در داستان بعد از تولد حضرت مسیح (علیه السلام)  تعارض آشکار وجود دارد. انجیل متی می‌گوید: «بعد از تولد مسیح یوسف با حضرت مریم و نوزادش از ترس اینکه هیرودوس پادشاه یهود او را بکُشد به دستور خداوند به مصر رفتند و در آنجا تا زمان مرگ پادشاه یهود ماندند و پس از مرگ پادشاه به سوی سرزمین اسرائیل بازگشته و در ناصره ساکن گردیدند»[۱] در حالی­­ که انجیل لوقا می‌گوید: «بعد از آنکه حضرت مسیح متولد گردید و در هشت روزگی ختنه شد او را به اورشلیم بردند و در آنجا اقامت گزیدند و پس از آنکه یوسف و مریم آداب طفل را موافق با ناموس پروردگار تمام کردند به سوی جلیل و شهر خود که ناصره بود باز گشته و در آنجا بزرگ شد».[۲]

سوالی که مطرح می شود این است که آیا با این تعارض برای کتاب مقدس چه اعتباری باقی می ماند و آیا از این تعارض و تعارضات موجود دیگر اصالت اناجیل و کتاب مقدس زیر سوال نمی رود؟

پی نوشتها

[۱]. انجیل متی، ۲: ۱۳و۱۴.

[۲]. رک: انجیل لوقا، ۲: ۲۱-۴۰.

تعارض فرزندان با والدین در سبک زندگی

تعارض فرزندان با والدین در سبک زندگی

جهت مطالعه این مقاله، به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

بررسى احادیث اهل سنت در مورد آغاز وحی بر پیامبر اسلام

در متون اهل سنت در باره آغاز وحی بر پیامبر اسلام (ص) احادیثی نقل شده که قابل نقد و بررسی است:

۱٫ تعارض دو روایتى که بخارى در کیفیت نزول قرآن بر پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) نقل مى کند. او در حدیث عایشه مى گوید: قرآن، در خواب و رؤیا بر پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) نازل شده است. در روایتى دیگر مى گوید: که قرآن، در بیدارى بر پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) نازل شده است. بخارى در صحیح چنین نقل مى کند:

حدّثنا عبدالله بن یوسف ، قال أخبرنا مالک، عن هشام بن عروه، عن أبیه، عن عائشه أمّ المؤمنین: إن الحرث بن هشام سأل رسول اللّه، فقال: «یا رسول الله! کیف یأتیک الوحى؟». فقال رسول اللّه: «أحیاناً یأتینى مثل صلصله الجرس و هو أشدّه علیّ فیفصم عنى و قد وعیت عنه ما قال و أحیاناً یتمثّل لى الملک رجلاً فیکلّمنى فأعى ما یقول». قالت عائشه: «ولقد رأیته ینزل الوحى فى الیوم الشدید البرد، فیفصم عنه و ان جبینه لیفصد عرقاً».۴۲

۲ . تعارض بین روایات در اولین سوره نازل شده بر پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) . در روایت عایشه آمده است که اوّلین سوره نازل شده بر پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم)، سوره مبارک «عَلَق» بوده است. از سوى دیگر، روایاتى، دلالت دارند بر این که اولین سوره نازل شده سوره مبارک «مدّثر» است. این دو دسته از روایات با هم تعارض دارند. براى نمونه ، مسلم در صحیح، چنین نقل مى کند.

حدّثنا زهیر بن حرب، حدّثنا الولید بن مسلم، حدّثنا الأوزاعى. قال: سمعت یحیى یقول سألت أبا سلمه: «أى القرآن أنزل قبلُ؟» قال: «یا أیّها المدّثر». فقلت: «أو إقرأ؟». قال جابر: أحدّثکم ما حدّثنا رسول الله(صلّى الله علیه و آله و سلّم). قال: جاورت بحراء شهراً ، فلمّا قضیت جوارى نزلت فاستیطنت بطن الوادى. فنودیت، و نظرت أمامى و خلفى و عن یمینى و عن شمالى، فلم اَرَ أحداً. ثم نودیت، فنظرت فلم أر أحداً. ثم نودیت فرفعت رأسى. فإذا هو على العرش فى الهواء(یعنى جبرئیل) فأخذنى رجفه شدیده فأتیت خدیجه فقلتُ: «دثّرونى! دثّرونى!». فصبوا علیّ ماء. فأنزل الله ـ عزّو جلّ ـ : «یا أیّها المدّثر…».۴۳

کیفیت دریافت وحى از جبرئیل و نقد آن

در روایت چنین نقل شده که وقتى جبرئیل به پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) گفت: «إقرأ!» و پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) پاسخ داد: «ما أنا بقارئ»، جبرئیل ، رسول خدا را گرفت و او را فشار داد ، به طورى که پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) مى فرماید که نزدیک بود بى هوش شوم و مى گوید: «جبرئیل، این عمل را سه بار تکرار کرد».۴۴

الف. مجوّز این عمل جبرئیل، چه بوده است؟ چرا که قرآن در آیه ۶۱ سوره توبه، آزار رسول خدا خدا را حرام مى داند و مى فرماید:

و منهم الذین یؤذون النبى و یقولون هو أذن قل أذن خیر لکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین و رحمه للذین آمنوا والذین یؤذون رسول الله لهم عذاب ألیم.

ب. چرا جبرئیل، این عمل را سه بار تکرار کرد؟ چرا پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) در مرتبه اوّل، سخن جبرئیل را تصدیق نکرد؟ آیا مى توان گفت که در مرتبه اوّل و دوم، پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) قابلیت نبوّت را نیافته بود؟ آیا مى توان گفت که پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) ، توان تحمّل وحى یا لیاقت آن را نداشت؟ هرگز! چرا که این سخن، مورد اتّفاق است که جبرئیل، فرستاده خدا بر پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) بوده است و به مصداق «لا یکلّف الله نفساً إلاّ وسعها»۴۵ جبرئیل مجاز نبود حکمى را که خارج از توان پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) است، بر او تحمیل کند.۴۶

ج. در صورتى که پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم)، ملزم به تصدیق جبرئیل باشد، چگونه بعد از اقرار، لیاقت پیامبرى پیدا کرد و بر این نظر باقى ماند؟ چگونه خدا، انسانى را که به خوبى تربیت نشده بود و آمادگى تام براى قبول نبوّت نداشت، به این مقام مبعوث کرد، به طورى که مى خواهد از روى وحشت، خود را از قلّه کوه به دره بیندازد، در حالى که خدا بر حکمت خود، تصریح دارد و در موارد بسیارى مى فرماید نبوّت و تنزیل قرآن، براى تثبیت قلب رسول خدا و قُلوب مؤمنان است؟ لازمه این کلام الهى این است که قلب پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) آمادگى نبوّت را داشته؛ لیکن جبرئیل، با نزول قرآن، ثبات بیشترى به قلب نبى اسلام داده است.۴۷

در إرشاد السارى در این باره آمده است:

ما درباره نحوه برخورد جبرئیل با پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) و کیفیت اخذ اوّلین وحى توسط پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) که در روایت منقول از عایشه بیان شده است، دقّت نمودیم و علّتى که شایسته ذات حق و فرشتگان الهى و پیغمبران او باشد، نیافتیم؛ بخصوص که اینها همگى براى خاتم الأنبیا نقل شده است و درباره سایر انبیا نقل نشده که در آغاز وحى، چنین صحنه هایى داشته اند.۴۸

قسطلانى مى گوید: سه بار گفتن و رها کردن را بعضى از علما، از خصایص پیغمبر خاتم شمرده اند، چون درباره دیگر انبیا نقل نشده است؛ ولى چرا انسان شعرى بگوید که در قافیه اش بماند؟۴۹

د. مقصود از «إقرأ» در کلام جبرئیل، چه بوده است؟ آیا جبرئیل، کتابى براى پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) آورده بود و او را به خواندن آن امر مى کرد؟ زیرا لازمه سخن پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) که فرمود: «ما أنا بقارئ» این است که پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) ، فهمیده باشد که جبرئیل او را به خواندن بدون تعلیم، امر کرده است. در صورتى که مراد از «اقرأ»، تلاوت باشد، چرا جبرئیل، قبل از این که چیزى را تلاوت کند، به پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) مى گوید: «بخوان»؟ علاوه بر اینها چرا پبامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) ، سخن جبرئیل را رد مى کند؟۵۰

اگر به دیده دقت به حدیث نظر کنیم، پیام حدیثْ این است که پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم)، از فهم منظور فرشته در مکلّف ساختن وى به قرائت، خیلى دور است؛ چون جبرئیل به پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) مى گوید: «بخوان!»، ولى پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) مى فرماید: «نمى توانم بخوانم». منظور فرشته این است که آنچه را او تلاوت مى کند، بخواند؛ ولى پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) این طور فهمید که جبرئیل مى گوید مکتوبى را بخوان، در حالى که پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) ، توانایى خواندن نداشت. گویى رسول خدا تصوّر کرد که فرشته، او را به کارى که مقدورش نیست، تکلیف مى کند که همه اینها از ساحت مقدّس پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) دور است. آیا شایسته پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) است که از سخن فرشته وحى سردرنیاورد؟ یا شایسته است که فرشته، از اداى آنچه خداوند وحى کرده است، ناتوان باشد؟۵۱

۳ . در حدیث آمده است که بعد از نزول وحى، پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) به خانه برگشت و داستان غار حِرا را براى خدیجه(سلام الله علیه) تعریف کرد. سپس رو به وى کرد و فرمود: «قد خشیت على نفسى». بعد از گفتن این جمله، خدیجه شروع به شمردن صفات پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) نمود و به ایشان گفت که خدا مى خواهد او را از صالحان قرار دهد تا بدین وسیله، آرامش قلبى براى پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) فراهم کند.

لازمه این سخن این است که خدیجه، داراى شرح صدر بیشتر از رسول خدا باشد که این سخن، با شخصیت والاى رسول خدا منافات دارد و با حدیث مشهور: «إن اللّه وجد قلب محمد أفضل القلوب و أوعاها، فاختاره لنبوته» معارض است.۵۲

و در این جا دو سؤال جاى طرح دارد:

۱٫ آیا ممکن است پیامبرى در آغاز بعثت، به خود گمان ناروا ببرد و بر آنچه بر او پدیدار گشته، شک و تردید به خود راه دهد؟

۲٫ آیا امکان دارد که شیطان، در امر وحى دخالت کند و تسویلات خود را به صورت وحى بر پیامبر القا کند یا خیر؟

با رجوع به قرآن و سیره پیامبر، روشن مى شود که پاسخ هر دو سؤال، منفى است؛ چرا که رفتار و کردار پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) ، دلیل بر صحّت واصالت وحى است؛ انسان صادق و امینى که هرگز قبل و بعد از اسلام، سخنى به گزاف نگفته بود و از جوانى با صفت «محمد امین» شهرت یافته بود.۵۳

سِر ویلیام مى گوید: لقب امین به اجماع مردم شهرش، به خاطر شرف اخلاقى رسول خدا به وى داده شده بود.۵۴

چنین فردى در ابتداى وحى و رسالت اعلام کرده بود که جز وحى، سخن نمى گوید. لذا هرجا که وحى نبود، با مردم به مشورت مى نشست که نمونه اى از این نحوه عمل را در جنگ بدر یا غزوه احد مى بینیم.۵۵

سخن این است که پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) ، چهل سال قبل از بعثت در میان اعراب زندگى مى کرد، به نحوى که اعراب به او لقب (امین) داده بودند. آیا اعراب، پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) را نشناخته، متّصف به این صفت کرده بودند؟ یا این که پیامبر به طور ناگهانى منحرف شده بود؟ در هر حال، این که اعراب، پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) را راستگو دانسته، به او لقب امین داده اند، با این که او در آنچه بر او نازل مى شد، شک کند، منافات دارد؛ زیرا ادّعاى خبر دادن از غیب را یا کسى مى کند که گزافه گویى مى کند و خود نیز به بیهودگى آن معتقد است، و یا کسى که به گفته اش ایمان دارد و به یقین متّکى است. مردم عرب، رسول خدا را با صفت گزافه گوى و دروغپرداز نمى شناختند. پس وى از روى یقین و صدق، این خبرها را مى داده است. اما در مورد این سؤال که آیا شیطان در نزول وحى دخالت مى کرد یا نه، در عمده القارى آمده است که همان گونه که خدا براى ما به وسیله معجزه ثابت کرد که حضرت رسول، صادق است نه دروغگو، از راه معجزه براى رسول خدا این حقیقت را ثابت کرد که فردى که نزدش مى آید، فرستاده خداست نه فرستاده شیطان.۵۶

علاوه بر آن، مسلمانان بر عصمت پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) و تنزیه او از گمان هاى نابه جا و شک در مقام اخذ وحى، اتّفاق دارند؛ خواه شکّ او این باشد که جنون بر او عارض شده باشد، یا این که شیطان به جاى قرآن، وسوسه هاى خود را به عنوان وحى بر رسول ، القا کرده باشد؛ چرا که امّت اسلام در این که پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) باید در اخذ و تبلیغ وحى، معصوم باشد، اجماع دارند؛ اگر چه میان آنها تفاوت است.۵۷

ابن تیمیّه، عصمت در اخذ و تبلیغ را این گونه بیان مى کند:

آنچه نبى از خدا خبر مى دهد، دروغ نیست، چرا که آنچه خدا از آن خبر مى دهد، دروغ نیست. آنچه نبى از آن خبر مى دهد، باید صادق باشد بر آنچه که خدا از آن خبر مى دهد. خبر باید با مُخبر، مطابقت داشته باشد و مخالفت عمدى یا سهوى در آن نباشد. این سخن، معناى قائلان به عصمت انبیا در تبلیغ «ما أَخذ عن اللّه» است. این که نبى صادق است، سخنى است که آیات قرآن نیز بر آن دلالت دارد: «والله یعصمک من الناس».۵۸ خدا کسى است که تو (رسول خدا) را از کذب عمدى و خطا دور مى کند.۵۹

وى در جاى دیگر مى گوید:

قبول آنچه نبى گفته، واجب است؛ چون نبى است و ادّعاى نبوّت کرده است. معجزات هم دلالت بر صدق نبوّتش دارند، علاوه بر این که نبى، معصوم است.۶۰

۴ .امّا نقد روایت را از جهت هماهنگى و ناهماهنگى آن با قرآن پى مى گیریم.۶۱

قرآن با بیانات مختلفى به دو سؤال پیشین، پاسخ مى دهد. در گروهى از آیات، تصریح شده که انبیا، با بیّنه مبعوث شده اند و در گروهى دیگر از آیات مى فرماید که انبیا به رسالت خود، ایمان داشته اند. در گروه سومى از آیات، خدا بر صدق وحى شهادت مى دهد و در گروه چهارمى از آیات، بر رسالت انبیا تأکید مى کند.

دسته اوّل،

آیاتى است که دلالت بر این دارند که انبیا با ادلّه و بیّنه، مبعوث شده اند. خداوند در سوره انعام مى فرماید:

کذلک نرى ابراهیم ملکوت السماوات و الأرض ولیکون من الموقنین.۶۲

و در سوره نمل مى فرماید:

وألق عصاک فلمّا رءاها تهتزّ کأنّها جانّ ولّى مدبراً و لم یعقّب، یا موسى! لا تخف إنّى لا یخاف لدیّ المرسلون.۶۳

و در سوره یوسف مى فرماید: قل هذه سبیلى أدعوا الى اللّه على بصیره أنا و من اتّبعنى.۶۴

در سوره انعام مى فرماید: قل إنّى على بیّنه ٍ من ربّى.۶۵

از این آیات، چنین استفاده مى شود که اولاً انبیا حقیقت را به یقین مى دیدند. ثانیاً، بارگاه ملکوت، جایگاه امن است و در آن جا ترس و شک راه ندارد. ثالثاً انبیا با آگاهى به نبوّت آن را پذیرفتند. پس مفاد روایت منقول از عایشه با این دسته از آیات در تعارض است.۶۶

تفسیر الدرّ المنثور و تفسیر السمرقندى و تاریخ الطبرى، مطالب فوق را تأیید مى کنند.

دسته دوم،

آیاتى است که دلالت دارند بر این که پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) به رسالت خود، ایمان داشت. خداوند در آیه۵۷ سوره انعام مى فرماید:

قل إنّى على بیّنه من ربّى و کذّبتم به ما عندى ما تستعجلون به إن الحکم إلاّ لله یَقُصّ الحق و هو خیر الفاصلین.۶۷

و در همان سوره مى فرماید:

قل إنّنى هدانى ربى إلى صراط مستقیم دیناً قیماً ملّه ابراهیم حنیفاً و ما کان من المشرکین.۶۸

و در سوره یوسف مى فرماید: قل هذه سبیلى أدعوا الى الله بصیره أنا و من اتّبعنى و سبحان الله و ما أنا من المشرکین.۶۹

و در سوره اعراف مى فرماید: وإذا لم تأتهم بآیه قالوا: لولا اجْتبیتَها، قل إنّما أتّبع ما یوحى إلى من ربّى، هذا بصائر من ربّکم و هدیً و رحمهً لقوم یؤمنون.۷۰

و در سوره بقره مى فرماید:

آمن الرسول بما أنزل الیه من ربّه و المؤمنون کلّ آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله، لانفرّق بین أحد من رسله و قالوا: سمعنا و أطعنا…۷۱

مجموعه این آیات، این پیام را در بر دارد که رسول خدا به رسالت خود، ایمان داشته و هیچ گونه شکّى در او راه نیافته بوده تا توهّمات خود یا تسویلات شیطان را به جاى وحى تلقّى کند. این پیام با آنچه که روایت عایشه حاوى آن است، در تعارض است. دیدگاه بالا در کتب تفسیرى چون الدرّ المنثور، تفسیر الطبرى و تفسیر السمرقندى، تأیید شده است.۷۲

در روایت آمده است که پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) در وحى بودن آنچه بر او نازل شد، شک کرده بود که آنچه بر وى عرضه مى شود، از القائات شیطان است یا وحى رحمانى است، در حالى که از دیدگاه قرآن، پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) به رسالت و نبوّت، ایمان داشته است. خدا نیز بر صدق وحى شهادت مى دهد. گروه سوم، آیاتى است که بر این معنا دلالت دارد.

خداوند در سوره نساء مى فرماید: لکن الله یَشهد بما أنزل الیک أنزله بعلمه والملائکه یشهدون و کفى بالله شهیداً.۷۳

و در سوره انعام مى فرماید:

قُل أیّ شىء أکبرُ شهادهً قل الله شهید بینى و بینکم و أوحى إلیّ هذا القرآن لأنذرکم به و من بلغ أئنّکم لتشهدون أنّ مع الله آلهه أخرى، قُل: لا أشهدُ قل إنّما هو إله واحد و إنّنى برىء مما تشرکون.۷۴

و در سوره نجم مى فرماید: والنجم إذا هوى ، ما ضلّ صاحبکم و ماغوى، و ما ینطق عن الهوى، إن هو إلاّ وحى یوحى، علّمه شدید القوى. ۷۵

و در سوره بقره مى فرماید: قل من کان عدواً لجبریل فانّه نزّله على قلبک بإذن الله مصدّقاً لما بین یدیه و هدى و بشرى للمؤمنین.۷۶

و در سوره شعراء مى فرماید: نزل به الروح الأمین.۷۷

و در سوره فرقان مى فرماید: تبارک الذى نزّل القرآن على عبده لیکون للعالمین نذیراً.۷۸

در آیات مذکور، خداوند شهادت مى دهد که آنچه به عنوان وحى بر پیامبر اسلام نازل شده، حقیقتاً وحى الهى بوده است، نه تسویلات شیطان. پس مضمون روایت با این دسته از آیات هم معارض است. تفسیر الدرّ المنثور و تفسیر الطبرى و تفسیر السمرقندى هم بر این امر متفق اند.۷۹

پى نوشت ها :

۴۲٫ صحیح البخارى، ج ۱۱، ح ۲؛ صحیح مسلم، ج۱، ص ۱۲۸ (کتاب الإیمان)؛ حاشیه السندى على صحیح البخارى، ج ۱، ص ۳؛ الصحیح، ج ۱، ص ۲۲۲٫

۴۳ . صحیح مسلم، ج ۱، ص ۱۲۸ (کتاب الایمان).

۴۴٫ الصحیح من سیره النبى، ص ۲۲۱ – ۲۲۳٫

۴۵٫ حاشیه السندى على صحیح البخارى، ج ۱، ص ۳٫

۴۶ . الصحیح من سیره النبى، ج۱، ص ۲۲۳٫

۴۷ . ر.ک: بقره، آیه ۵۷ و انعام، آیه ۲۵ – ۳۲؛ الصحیح من سیره النبى، ج ۱، ص ۲۲۶٫

۴۸٫ إرشاد السارى، ج ۱، ص ۱۷۱٫

۴۹ . شرح صحیح البخارى، ج ۱، ص ۶۳٫

۵۰ . الصحیح من سیره النبى، ج ۱، ص ۲۲۴٫

۵۱٫ اجتهاد در مقابل نص، ص ۴۱۴؛ الصحیح من سیره النبى، ج ۱، ص ۲۲۳ – ۲۲۴؛ حاشیه السندى على البخارى، ج ۱، ص ۳ (طبع ۱۳۰۹ق).

۵۲ . التمهید، ج ۱، ص ۷۳؛ من وحى القرآن، ج ۴۲، ص ۳۳۲٫

۵۳ . تاریخ العرب، ج ۱، ص ۵۸ (چاپ دوم)؛ محمد (صلّى الله علیه و آله و سلّم) ، رشید رضا، ص ۴۲؛ تاریخ قرآن، محمود رامیار، ص ۹۱٫

۵۴٫ تاریخ زندگى محمد(صلّى الله علیه و آله و سلّم) ، ص ۲۰؛ محمد(صلّى الله علیه و آله و سلّم) ، رشید رضا، ص ۴۲٫

۵۵ . سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۲۷۲؛ الطبقات الکبرى، ج ۲، ص ۱، و ۲۵؛ تفسیر الطبرى، ج۲، ص ۲۶۷ و ج ۳، ص ۱۱؛ المستدرک، ج ۱، ص ۱۲۶؛ زاد المعاد، ج ۲، ص ۲۳۱؛ مسند أحمد، ج ۳، ص ۲۶ ـ ۲۵۳؛ البدایه، البیهقى، ج ۴، ص ۱۱؛ المستدرک، ج ۲، ص ۱۲۸ – ۱۲۹ و ۲۹۶ – ۲۹۷٫

۵۶ . عمده القارى، ج ۱، ص ۶۲٫

۵۷٫ الشفا، قاضى عیاض، ج ۲، ص ۱۱۶؛ التفسیر الکبیر، ج ۲۳، ص ۵۰، کتاب الارشاد، ص ۲۹۸؛ البراهین، ج ۲، ص ۴۵؛ اصول دین، ص ۱۶۷، شرح المواقف، ص ۳۵۸٫

۵۸ . مائده، آیه ۷٫

۵۹٫ النبوّات، ص ۲۱۴ و ۳۳۳؛ مجموعه فتاوى ابن تیمیه: الاعتقادات، ص ۲۶ و ۱۹۱ .

۶۰٫ مجموعه فتاوى ابن تیمیه: الاعتقادات، ص۱۶۸ .

۶۱ . ر.ک: الدرّ المنثور؛ تفسیر الطبرى؛ تفسیر السمرقندى (بحرالعلوم)؛ التفسیر الکبیر، ابن تیمیّه.

۶۲٫ انعام، آیه ۷۵٫

۶۳ . نمل، آیه ۱۰٫

۶۴٫ یوسف، آیه ۱۰۸٫

۶۵٫ انعام، آیه ۵۷٫

۶۶٫ ر.ک: مائده، آیه ۳۲؛ اعراف، آیه ۱۰۱؛ توبه، آیه ۷۰؛ یونس، آیه ۱۳ – ۱۴٫

۶۷ . ر.ک: تفسیر الطبرى، ج ۳، ص ۴۲۴ و ۴۴۹ و ج ۵، ص ۶۹۰ و ج ۴، ص ۵۰۶؛ الدر المنثور، ج ۳، ص ۳۰۰؛ تفسیر السمرقندى، ج ۱، ص ۴۴۹ و ج ۲، ص ۲۲۲ و ۶۰۲٫

۶۸ . اعراف، آیه ۱۶۱٫

۶۹٫ یوسف، آیه ۱۰۸٫

۷۰ . اعراف، آیه ۲۰۳٫

۷۱٫ بقره، آیه ۲۸۵٫

۷۲ . الدرّ المنثور، ج ۳، ص ۲۷۷ و ۴۰۹و ج ۴، ص ۲۴ و ۵۰۶٫

۷۳ . نساء ، آیه ۱۶۶٫

۷۴ . انعام، آیه ۱۹٫

۷۵٫ نجم، آیه ۱ ـ ۵٫

۷۶٫ بقره، آیه ۹۷٫

۷۷٫ شعراء، آیه ۱۹۳٫

۷۸٫ فرقان، آیه ۱٫ همچنین ر.ک: یونس، آیه ۲؛ صف، آیه ۵۰؛ نحل، آیه ۲؛ آل عمران، آیه ۳؛ زخرف، آیه ۴۳ و کهف، آیه ۲۸٫

۷۹٫ الدرّ المنثور، ج ۲، ص ۲۲۳ و ۷۵۰ و ح ۳، ص ۲۵۶و ج ۶، ص ۳۲۲ و ۲۳۵؛ تفسیر السمرقندى، ج ۱، ص ۳۵۹ و ۴۳۸ و ۷۶ و ج ۲، ص ۵۵۲ و ۵۹۲ و ج ۳، ص ۳۵۸؛ تفسیر الطبرى، ج ۱، ص ۳۴۵ و ج ۳، ص ۹۴ و۳۸۸ و ج ۵، ص ۵۹۰ و ۶۸۰٫

 منبع: مصطفى سلطانى موسسه علمى فرهنگى داروالحدیث