تشاور

نوشته‌ها

شرح مناجات الخائفین (۲)

 نقش تربیتی ترس از خدا

آیات قرآن و سیره و سخنان انبیا و ائمه اطهار علیه السلام و بزرگان دین حاکی از آن است که خوف و خشیت از خداوند حقیقتی است انکارناپذیر و گریه های طولانی اولیای خدا حاکی از آن است که آنان حقیقتاً از خداوند ترس داشتند. همان طور که انسان از خود به عنوان عامل گناه و نیز از کیفر و عذابی که بر گناه مترتب می گردد می ترسد، از خداوند نیز که آتش جهنم را آفریده و کیفر و عذاب را مترتب بر گناه می کند می ترسد و نمی شود گفت ترس از خدا، به معنای ترس از خویش و گناه است. بلکه هم ترس از خویش و ترس از گناه و عذاب و نیز ترس از خدا، هر یک در جای خود صحیح و قابل توجیه منطقی و عقلی است.
گرچه دعوت پیامبران الاهی هم شامل بشارت به رضوان و بهشت الاهی بود و هم بیم دادن از کیفر گناهان و عصیان خداوند، اما عمومی ترین، مؤثرترین و کارسازترین شیوه تربیتی پیامبران الاهی بیم دادن از عذاب الاهی بوده است و ترس از عذاب الاهی بهترین و مؤثرترین محرک برای اطاعت از احکام الاهی و رهایی از غفلت و وسوسه های شیطانی و غلبه بر هواهای نفسانی است. با تحقیقات و روش های علمی روان شناختی و نیز با تجربه های عادی ما ثابت شده است که عامل محرک انسان در بیشتر کارها ترس است و می توان گفت در نود درصد موارد، ترس باعث تحریک و تلاش انسان می شود و ده درصد رفتار ما از وعده پاداش یا جلب منفعت ناشی می گردد. آنچه باعث تلاش بیشتر دانش‏آموزان در تحصیلاتشان می شود، ترس از شکست و مردود شدن است و آنان اگر از مردود شدن و تنبیه و سرزنش پدر و مادر و دیگران نمی ترسیدند، درس نمی‏ خواندند. بسیار اندک اند دانش‏ آموزانی که تلاش آنان ناشی از ترس نیست و عشق به علم باعث تلاش و کوشش آنان برای فراگیری دانش می گردد. بر این اساس، پدر و مادر برای اینکه فرزندشان را به درس خواندن وادار کنند، او را از عواقب مردود گشتن و شکست در تحصیل علم می ترسانند.
در امور معنوی نیز گرچه ما معتقدیم که خداوند افزون بر جهنم، بهشت نیز دارد و رحمت خداوند بس گسترده و مقدم بر غضب اوست، یا من سبقت رحمته غضبه(۱) و نیز اگرچه اندکی از بندگان ره یافته به عالی ترین مراتب معرفت و کمال در سودای نیل به قرب و رضوان الاهی هستند و از این روی بشارت به رضوان الاهی و جوار او محرک اصلی آنان بر گزینش طریق درستی و سعادت است؛ اما در بیشتر مردم ترس از عقوبت الاهی باعث انجام وظایف و عبادات می گردد و اگر ترس از عقوبت نبود، اندکی از مردم به امید ثواب و پاداش الاهی که به مؤمنان راستین وعده داده شده است، به عبادات و تکالیف خود می‏ پرداختند، وعده ای که خداوند درباره آن فرمود:
وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَهً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‌؛(۲) «خداوند به مردان و زنان مؤمن بوستان هایی وعده داده است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است، در آنها جاویدانند و نیز جوی ها خوش و پاکیزه در بهشت های پاینده و خشنودی خدا از همه برتر و بزرگ تر است. این است رستگاری و کامیابی بزرگ».
البته در برخی از رفتارها، تنها امید به پاداش محرک است، چون عقوبتی برای ترک آنها در نظر گرفته نشده است. در این رفتار، امید به پاداش که مطلوب انسان است تأثیر مستقیمی در انجام آنها دارد و در این میان، ترس از محرومیت از آن پاداش نیز به صورت غیر مستقیم محرک انسان می گردد. برای خدا باوران و معتقدان به جهان آخرت، ترس از سختی های شب اول قبر و عذاب جهنم محرک اصلی انجام تکالیف و وظایف است و لکن کسانی که به عالی ترین مدارج معرفت دست یافته اند، بزرگ ترین و جان فزاترین نگرانی شان حرمان از توجه و عنایت خداوند است و این حرمان عذاب بزرگی است که اغلب انسان ها از آن غافل اند و تنها آن راه یافتگان به معرفت ناب توحیدی که قدر و ارزش جوار معبود را می شناسند، به آن ‏واقف اند و باور دارند که حرمان از گفت و گوی معبود، چنان سنگین و گران است که عذاب ‏گرفتار شدن به آتش‏ جهنم در برابر آن ناچیز می ‏نماید.
درباره تأثیر مشاهده نظام حکیمانه حاکم بر عالم و ارتباط آن با نظام تشریع و نقش آن در برانگیختن ترس از عقوبت مخالفت با تکالیف الاهی و مخالفت با مقررات تشریعی خداوند می فرماید:
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ لَآیَاتٍ لِأُولِی الْأَلْبَابِ‌ * الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ؛(۳) «همانا در آفرینش آسمان ها و زمین و در پی یکدیگر آمدن شب و روز خردمندان را نشانه هاست، همان کسان که ایستاده و نشسته و بر پهلوها خفته خدای را یاد می ‏کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند [و گویند:] پروردگارا، این را به گزاف و بیهوده نیافریدی، تو پاکی [از اینکه کاری به گزاف و بیهوده کنی] پس ما را از عذاب آتش دوزخ نگاه ‏دار».
وقتی انسان به آفریده های خداوند می‏ نگرد، و به خصوص در شب که آرامش و سکون همه ‏جا گسترده شده به آسمان و ستارگانی که به زیبایی به جلوه‏گری می ‏پردازند می نگرد، مسحور و مبهوت جلال و شکوه خداوندی می گردد و پیش خود می اندیشد که این نظام شکوهمند و حکیمانه نمی تواند بی هدف و به گزاف آفریده شده باشد. بی تردید این نظام دارای حساب، کتاب، قانون و هدف است. آن‏ گاه در پی تأمل در عظمت آفرینش پدیده های پیرامون خویش، به خود می‏ نگرد و به این حقیقت اعتراف می‏ کند که نظام حاکم بر وجود و رفتار او به عنوان جزئی از نظام آفرینش، حکیمانه و از روی حساب و کتاب و دارای هدف است. بنابراین، او در حوزه رفتار تشریعی خود و در قبال نظام تشریع الاهی مسئول است و باید پاسخگوی رفتار خود باشد که اگر با نظام و مقررات تشریعی خداوند مخالفت کند و در چارچوب مسیری که خداوند برای زندگی او ترسیم کرده گام برندارد و به اخلال در قوانین الاهی بپردازد، کیفر و مجازات می شود.

اهمیت ترس از خدا و عذاب های اخروی

برخلاف برخی از سخنان روان شناسان که به طور مطلق ترس را مورد نکوهش قرار می دهد و آن را گناه بزرگی معرفی می‏ کند، ترس در جای خود مهم، سازنده و نقش اساسی در زندگی انسان دارد. البته انسان نباید در حالت ترس افراط داشته باشد و از هرچیزی و هرکسی بترسد و از منظر تعالیم دینی، ترس از غیر خدا نکوهیده است و از این روی اگر دشمنان ملتی را تهدید به برخورد نظامی و حتی حمله اتمی کردند، آن ملت نباید بترسد و صحنه را خالی کند، بلکه باید با توکل بر خدا در برابر دشمنان بایستد و به یاری و امدادهای الاهی ایمان داشته باشد. اما ترس از خداوند فضیلت بزرگی است و انسان باید از خداوند متعال که حاکم هستی است و همه مقدرات عالم به اذن و اراده او رقم می‏خورند بترسد. او باید از اینکه براساس نظام حکیمانه خداوند بر عالم، در صورت سرپیچی از دستورات خداوند، سرنوشت او به انحطاط و گرفتار آمدن در آتش جهنم منتهی گردد بترسد. زیان های دنیوی موقتی هستند و بالاخره به پایان می‏ رسند و آن زیان ها حداکثر در طول زندگی دنیوی انسان را گرفتار خویش می ‏سازند، اما عذاب های اخروی ابدی و جاودانه اند و انسان تبهکار را گریزی از آنها نیست. اینجاست که عقل به انسان حکم می‏ کند که فکرش را صرفاً معطوف به خطرات و زیان های موقتی دنیا نکند، و بیش از هرچیز به خطرات و زیان های ابدی آخرت بیندیشد و درصدد نجات از آنها برآید و همیشه ترس از گرفتار شدن به آنها را در دل خود زنده بدارد. البته انسان باید در حالت ترس از خدا و عذاب های الاهی جانب اعتدال را رعایت کند و ترس او چندان تشدید نگردد که به ناامیدی از رحمت الاهی بینجامد و درنتیجه شدت آن ترس، راه توبه را به روی خویش مسدود ببیند و امیدی به مغفرت و آمرزش الاهی نداشته باشد.
عامل ترس از خدا و بلاها نقش محوری و اساسی در پذیرش دعوت انبیا و ایمان مردم به خدا داشته است و بدون عامل خوف و خشیت از خدا چندان زمینه ای برای پذیرش سخنان انبیای الاهی فراهم نبوده است؛ از این روی خداوند می فرماید: إِنَّمَا تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ أَقَامُوا الصَّلاَهَ … (۴)؛ « [تو] تنها کسانی را که از پروردگارشان در نهان می ترسند و نماز برپا می دارند هشدار و بیم می ‏دهی».
اگر خوف و خشیت در اقوام پیامبران الاهی نمی ‏بود، نه فقط سخنان پیامبران، بلکه معجزات آنان نیز در آنها اثر نمی گذاشت، تا آنجا که در واکنش به سخنان پیامبران، آنها را مسخره می‏ کردند و معجزه آنها را سحر و جادو تلقی می کردند و با این اتهام شانه از زیر بار پذیرش دعوت فرستادگان خدا خالی می ‏کردند؛ قرآن در این ‏باره می فرماید:وَ لَوْ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَاباً مِنَ السَّمَاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ‌ * لَقَالُوا إِنَّمَا سُکِّرَتْ أَبْصَارُنَا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ‌؛(۵) «و اگر دری از آسمان بر آنان بگشاییم تا پیوسته در آن بالا روند [و قدرت و معجزات ما را بنگرند]؛ هر آینه گویند: چشمان ما را پوششی برنهاده اند [ما را چشم ‏بندی کرده اند] بلکه ما گروهی جادو زده ایم».

حقیقت خشیت از خداوند

چنان که گفته شد خوف و ترس عبارت است از نگرانی و بیم از خسارت و زیانی که متوجه انسان می گردد و «خشیت» یکی از گونه های خوف و به معنای ترس از جلال و عظمت دیگری همراه با احساس حقارت و کوچکی است. برخی برآنند که خشیت از خوف شدیدتر است و این کلمه از «شجره خاشیه» به معنای درختی که به کلی خشکیده است گرفته شده و خوف به معنای نقصان و از «ناقه خوفاء» گرفته شده که به معنای شتر مریضی است که هنوز از بین نرفته است، و خشیت در صورتی به کار می‏رود که آنچه انسان از آن می ترسد دارای عظمت و شکوه باشد.(۶) در مورد خداوند، خشیت ترس بنده از عظمت و جلال کبریای خداوندی است.
برخی برآنند که کاربرد خشیت با خوف متفاوت است و خوف در جایی استعمال می شود که ترس از خطر و ضرر باشد و خشیت به حالت از خودباختگی، حقارت و کوچکی همراه با بیم در برابر عظمت و جلال دیگری که ممکن است با ترس از خطر و ضرر نیز همراه نباشد اطلاق می گردد، اما در قرآن و روایات گاهی واژه خوف به معنای خشیت به کار رفته و بالعکس، گاهی واژه خشیت به جای خوف به کار رفته است. به عنوان نمونه خداوند می فرماید: وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلاَئِکَهُ مِنْ خِیفَتِهِ … ؛(۷) «و رعد با ستایش او و فرشتگان از بیمش او را به پاکی یاد می ‏کنند».
روشن است که در آیه فوق «خیفته» که از مشتقات «خوف» است به معنای خشیت به کار رفته است، چه اینکه عذاب الاهی متوجه فرشتگان نمی گردد تا آنان از آن ترس داشته باشند. به آنان، چون انسان و جن، تکلیف اختیاری متوجه نگردیده تا در صورت مخالفت کیفر شوند و طبیعت و فطرت وجودی آنها بر عبادت و ستایش خداست و ممکن نیست لحظه ای از آن تخلف و تخطی داشته باشند. پس ترس آنان ناشی از درک ابهت و عظمت و جلال خداوند است. البته در برخی از آیات، خشیت و خوف در همان معنای اصطلاحی و رایج در ادبیات دینی به کار رفته اند؛ به عنوان نمونه خداوند می فرماید: لَوْ أَنْزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ …؛(۸) «اگر این قرآن را بر کوهی فرو می فرستادیم هر آینه آن را از بیم خدا ترسان و شکافته می دیدی».
در این آیه «خشیت» به معنای رایج خودش به کار رفته است، چه اینکه ترس از عذاب الاهی در مورد کوه صدق نمی ‏کند.
وقتی انسان در برابر شخصیت بزرگی قرار می گیرد و تحت تأثیر ابهت و عظمت او واقع می شود، حالت خشیت، انفعال، خودباختگی و کوچکی در او پدید می ‏آید. هرچند عظمت و شکوه کسی که انسان با او رو به رو می گردد فزون ‏تر باشد، آن حالت خشیت در انسان تشدید می گردد. به عنوان نمونه کسی که به محضر مراجع تقلید و مقام معظم رهبری بار می ‏یابد، بدون آنکه خطری را احساس کند و ترسی از آنها داشته باشد، متناسب با معرفتی که از آنان دارد، احساس خردی و کوچکی می کند و تحت تأثیر شخصیت بزرگ آنان زانوان تواضع بر زمین می نهد و توان ابراز وجود و حتی سخن گفتن از او گرفته می شود. با توجه به عظمت و شأن والای امام معصوم علیه السلام که قابل مقایسه با مقام و منزلت مراجع تقلید نیست تا آنجا که آن بزرگواران خود را خاک پای پیشوایان معصوم علیه السلام به حساب می‏ آورند، اگر کسی توفیق باریابی به محضر امام معصوم علیه السلام را پیدا کند، تحت تأثیر عظمت و شکوه وی چه حالتی خواهد داشت؟ تازه امامان معصوم علیه السلام مخلوق و بنده خدا هستند و هیچ‏ گاه عظمت و شکوه آنان قابل مقایسه با عظمت و شکوه خداوند نیست. حال تصور کنید کسانی را که معرفت کامل به مقام و عظمت خداوند دارند که وقتی با آن موجود نامحدود و نامتناهی و دارای قدرت مطلق مواجه می گردند و در برابر عظمت بی ‏نهایت او قرار می گیرند، چنان احساس خشیت و ذلتی به آنها دست می دهد که نزدیک است قالب تهی کنند. خداوند درباره تجلی عظمت خویش بر حضرت موسی علیه السلام و واکنش آن حضرت می فرماید:
وَ لَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَنْ تَرَانِی وَلکِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَ خَرَّ مُوسَى صَعِقاً فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ؛ (۹) «و چون موسی به وعده‏گاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: پروردگارا [خود را] به من بنمای تا به تو بنگرم. گفت: هرگز مرا نخواهی دید، و لیکن به این کوه بنگر، پس اگر در جای خود قرار و آرام داشت مرا خواهی دید. و چون پروردگارش بر آن کوه تجلی کرد، آن را خرد و پراکنده ساخت و موسی مدهوش بیفتاد و چون به خود آمد، گفت: [بار خدایا]، تو پاک و منزهی [از اینکه با چشم دیده شوی] به تو بازگشتم و من نخستین باور دارنده ام».
ما وقتی به سیره و حالات رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیه

السلام می‏ نگریم، درمی ‏یابیم که آنان در مقام مناجات و راز و نیاز و مواجهه با عظمت و جلال الهی، حد اعلای خشیت را به ظهور می ‏رساندند تا آنجا که گاهی از خشیت خدا بیهوش می گردیدند. در این ‏باره روایات فراوانی وارد شده است و از جمله درباره امام سجاد علیه السلام وارد شده: کان علی ‏بن ‏الحسین علیه السلام إذَا حَضَرَتِ الصَّلاهُ إقشَعَرَّ جِلدُهُ وَ اصفَرَّ لَونُهُ وَ ارتَعَدَ کالسَّعَفَهِ؛(۱۰) «امام سجاد علیه السلام همواره چنان بود که به هنگام رسیدن وقت نماز پوست بدنش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می گشت و چون شاخه نخل به خود می ‏لرزید».
همچنین در روایتی درباره امام مجتبی علیه السلام آمده است:
أَنَّ الحَسَنَ بنَ عَلیٍّ عَلیهِ السَّلام کانَ إذَا تَوَضَّأَ ارتَعَدَت مَفَاصِلُهُ وَ اصفَرَّ لَونُهُ، فَقیلَ لَهُ فِی ذلِک فَقالَ، حَقٌّ عَلَی کلِّ مَن وَقَفَ بَینَ یَدَی رَبِّ العَرشِ أَن یَصفَرَّ لَونُهُ وَ تَرتَعِدَ مَفاصِلُهُ؛ (۱۱) «همانا امام حسن مجتبی علیه السلام چنان بود که وقتی وضو می گرفت بندبند وجودش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می گشت، در این ‏باره از حضرت سؤال شد آن حضرت فرمود: هرکس که در پیشگاه پروردگار عرش قرار گیرد شایسته است که رنگش زرد گردد و بندبند وجودش به لرزه افتد».
بی تردید چنین حالت خشیتی ناشی از ترس از گناه و عذاب الاهی نبوده، بلکه ناشی از درک عظمت الاهی و تجلی جلال معبود در آن حضرات بوده که به عالی ترین مراتب معرفت الاهی نایل آمده بودند و طبیعی است کسانی با آن معرفت متعالی وقتی با عظمت و جلال الاهی رو به رو می گردند، از شدت خشوع و خشیت به خود بلرزند و دهشت آنان را فرا گیرد.

نقش باورداشت تدبیر و حاکمیت مطلق خداوند در خوف و خشیت از او

شکی نیست که تدبیر و اختیار عالم در اختیار خالق هستی است و سود و زیان هر موجودی به دست خداست و آنچه در عالم دنیا و آخرت رخ می دهد به اراده و مشیت الاهی بستگی دارد. این اعتقاد و حقیقت در بسیاری از آیات قرآن مورد تأکید قرار گرفته است و به عنوان نمونه به سه آیه اشاره می‏ کنیم:
۱.وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ‌…؛(۱۲) «و هیچ کس جز به فرمان خدا نمیرد؛ سرنوشتی است تعیین شده… ».
۲٫ خداوند حتی ایمان آوردن بنده خویش را به خود نسبت می دهد و می فرماید که کسی بدون اذن و اراده من نمی تواند ایمان آورد: «وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ‌؛(۱۳) «و هیچ کس جز به فرمان خدا ایمان نمی‏آورد، و [خداوند] پلیدی را بر کسانی می ‏نهد که نمی اندیشند».
۳. وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَهً لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ وَ لاَ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرّاً وَ لاَ نَفْعاً وَ لاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لاَ حَیَاهً وَ لاَ نُشُوراً؛(۱۴) «و [مشرکان] به جای او [خدای یکتا] خدایانی گرفتند که هیچ ‏چیز نمی آفرینند و خود آفریده شده اند، و زیان و سودی برای خویشتن در توان و اختیار ندارند و نه مرگی را در اختیار دارند و نه حیاتی و نه رستاخیزی را».
البته معرفت انسان ها نسبت به تدبیر و حاکمیت الاهی بر جهان هستی و جهان آخرت متفاوت است و در این بین کسانی باوری به قیامت ندارند تا اعتقادی به عذاب های آن و تدبیر الاهی در صحنه قیامت داشته باشند. از این روی، پیامبران الاهی در آغاز دعوتشان با این دشواری رو به رو بودند که مردم نوعاً اعتقادی به معاد و قیامت نداشتند و سخنان آنان درباره حیات مجدد انسان و قیامت مورد انکار آنان قرار می گرفت و گاهی آنان را متهم به دیوانگی می ‏کردند و از روی تعجب به همدیگر می گفتند:
وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلَى رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ* أَفْتَرَى عَلَى اللَّهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّهٌ بَلِ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ فِی الْعَذَابِ وَ الضَّلاَلِ الْبَعِیدِ؛(۱۵) «و کسانی که کافر شدند گویند: آیا شما را به مردی راه نماییم که خبر می دهد که چون [در خاک] پاره ‏پاره و ریزریز شدید هر آینه در آفرینش نو درخواهید آمد؟! آیا بر خدا دروغی بربافته یا او را دیوانگی دست داده است؟ [نه،] بلکه کسانی که به جهان واپسین ایمان ندارند در عذاب و گمراهی دور [از حق]اند».

نقش توجه به حوادث و بلاهای طبیعی در هدایت ابتدایی انسان ها

طبیعی است وقتی مخاطبان پیامبران در آغاز دعوتشان اعتقادی به معاد و قیامت نداشتند، ترساندن آنان از عذاب های الاهی در آخرت اثری نداشت و بدین وسیله به دین حق رهنمود نمی شدند، پس با توجه به آنکه آنان به خداوند به عنوان خالق هستی اعتقاد داشته اند و چه بسا بر این باور نیز بودند که خداوند کارگردان و مدبر این جهان است، بایسته بود آنان را از بلاها و گرفتاری های دنیا که هر از گاهی انسان ها بدان ها مبتلا می گردند بترسانند و به آنان هشدار دهند که اگر به خداوند ایمان نیاورید و مسیر هدایت را نجویید خداوند بر شما عذاب و بلا فرو می فرستد؛ چنان‏ که بر اقوام گذشته نیز عذاب فرستاد و آنان را نابود گرداند. بدین طریق خوف از خدا در دل آنان پدید می آمد و دلشان نرم می شد و رفته ‏رفته به انذارها و هشدارهای رسولان الاهی گوش می دادند و عقاید توحیدی را می ‏پذیرفتند و در نهایت به این باور می ‏رسیدند که این عالم سرسری و از روی گزاف آفریده نشده است و انسان ها در برابر رفتار خود مسئول هستند و روزی به حساب اعمال آنها رسیدگی خواهد شد.
در پیرامون ما پیوسته حوادث و اتفاقات ناگواری رخ می دهد و بیماری ها، بلاهای طبیعی و مرگ بار همه را تهدید می ‏کنند. فراوان شاهد بوده ایم که کسانی در سلامتی کامل به سر می‏ بردند، اما ناگهان بیمار گردیدند و برای همیشه در بستر بیماری فرو افتادند و یا مرگ آنان فرا رسید. پس با توجه به اینکه این خطرات و بلاها پیوسته ما را تهدید می‏ کنند و در پس آنها اراده و مشیت الاهی قرار دارد، جا دارد که انسان هرچند اعتقادی به قیامت نداشته باشد و ترس از عذاب های الاهی تأثیری در او نبخشد، به جهت این بلاها و رخدادهای طبیعی از خداوند بترسد و بلاها و خطرهای دنیوی او را به تأمل و تصحیح رفتار خویش وادارند و باعث گردند که از طغیان و سرپیچی خدا دست بردارد و به اطاعت و پیروی خالصانه از دستورات الاهی بپردازد.

نمونه ای از عذاب های الاهی

در آیات قرآن فراوان به انگیزه های دنیایی ترس از خدا اشاره شده و از طریق یادآوری بلاها و عذاب های نازل گشته بر اقوام پیشین و ایجاد بیم و ترس در مردم، تلاش شده آنان به راه خداوند هدایت گردند.
در سوره قلم، خداوند تکذیب ‏کنندگان رسالت رسول خدا صلی الله ‏علیه‏ و ‏آله و کسانی که او را با تهمت جنون می آزردند تهدید می‏ کند و به آنها وعده عذاب می دهد و می فرماید:
إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ کَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّهِ إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِینَ‌ * وَ لاَ یَسْتَثْنُونَ‌* فَطَافَ عَلَیْهَا طَائِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَ هُمْ نَائِمُونَ‌* فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ‌* فَتَنَادَوْا مُصْبِحِینَ‌* أَنِ اغْدُوا عَلَى حَرْثِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صَارِمِینَ‌* فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ یَتَخَافَتُونَ‌* أَنْ لاَ یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُمْ مِسْکِینٌ‌* وَ غَدَوْا عَلَى حَرْدٍ قَادِرِینَ‌* فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ* بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ‌* قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لاَ تُسَبِّحُونَ‌* قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ‌؛(۱۶) «ما آنها [اهل مکه] را بیازمودیم [به آنها نعمت دادیم ولی کفر ورزیدند] چنان که صاحبان آن بوستان را آزمودیم؛ آن گاه که سوگند خوردند که هر آینه بامداد و پگاه [پنهان از مستمندان] میوه آن را خواهیم چید، و استثنا نکردند [نگفتند ان شاءالله]. پس شبانگاه که خفته بودند آفتی از سوی پروردگارت بر گرد آن [بوستان] بگردید. پس مانند باغی شد که میوه آن چیده و بریده باشند [یا همچون شب سیاه شد]. پس بامدادان یکدیگر را ندا دادند: اگر میوه ‏چین هستید، پگاه به کشتزار خود درآیید. پس به راه افتادند و با هم آهسته می گفتند: امروز مبادا بینوایی در آن [بوستان] بر شما درآید، و پگاه برفتند بدین آهنگ که بر [چیدن و] منع درویشان توانایند. پس چون آن را [خشک و سوخته] دیدند گفتند: هر آینه ما گمراهیم [ما راه را گم کرده ایم، نه] بلکه ما ناکام شده‏ایم. بهترینشان [به خرد و میانه روی ]گفت: آیا شما را نگفتم: چرا خدا را به پاکی یاد نمی‏کنید؟ گفتند: پاک است پروردگار ما، همانا ما ستمکار بوده ایم».
در تفسیر قمی از امام کاظم علیه السلام در ذیل آیه إنّا بَلَوناهُم کَما بَلَونا أصحابَ الجَنَّهِ إذ أقسَمُوا لَیَصرِمُنَّها مُصبِحینَ روایت شده که حضرت فرمود: «اهل مکه به گرسنگی مبتلا شدند، همان طور که صاحبان آن باغ مبتلا شدند و آن باغ در ناحیه یمن و نُه میلی صنعا قرار داشت و به آن رضوان می گفتند.»(۱۷)
جریان آن باغ بنابر نقل ابن عباس از این قرار است که پیرمردی باغی داشت و هیچ میوه ای از آن باغ را به خانه اش نمی آورد، مگر آنکه از آن حق هر صاحب حقی را می داد. پس از آنکه از دنیا رفت، فرزندانش که پنج پسر بودند، آن باغ را به ارث بردند. آن باغ در همان سال که پدرشان از دنیا رفت، بیش از سال ‏های قبل محصول آورد. جوانان بعد از نماز عصر به طرف باغ روانه شدند، میوه و رزقی فراوان دیدند که تا آن روز و در حیات پدرشان چنان محصولی در آن باغ ندیده بودند. وقتی آن محصول فراوان را دیدند طاغی و یاغی شدند و به یکدیگر گفتند: پدر ما پیر و خرفت شده بود و عقلش را از دست داده بود. بیایید با یکدیگر قرار بگذاریم که امسال به هیچ‏ یک از فقرا چیزی از این میوه ها ندهیم، تا اموالمان زیاد شود؛ آن گاه سال ‏های بعد روش پدر را دنبال کنیم. چهار نفر از برادران قبول کردند و پنجمین آنها خشمگین شد و او همان بود که بعد از سوخته شدن باغ گفت: قالَ أوسَطُهُم ألَم أقُل لَکُم لَولا تُسَبِّحونَ؛ «آیا شما را نگفتم، چرا خدا را به پاکی یاد نمی‏ کنید؟»
از ابن عباس سؤال شد: آیا نفر پنجم« اوسط» از جهت سن و سال بود؟ ابن عباس گفت: نه، اتفاقاً از جهت سن و سال از همه کوچک ‏تر بود، بلکه منظور از کلمه « اوسط» این است که از همه بهتر و عاقل تر بود. به دلیل آنکه قرآن درباره امت محمد صلی الله علیه و آله، که از همه امت ها کوچک تر است، بدان جهت که از سایر امت ها بهتر است فرمود: وَ کذَلِک جَعَلناکم أمَّهً وَسَطاً…؛(۱۸) « و این چنین شما را امتی میانه ساختیم».
(قالَ لَهُم اوسَطهُم ) بهترین آن برادران به بقیه گفت: از خدا بترسید و راه پدر را پیش بگیرید تا سالم بمانید و سود ببرید. برادران خشمگین شدند و او را سخت کتک زدند. وقتی آن برادر یقین کرد که برادران قصد کشتن او را دارند، تسلیم آنان شد و به اکراه و بدون رضایت درونی رأی آنان را تصویب کرد. از آنجا به خانه های خود برگشته، هم سوگند شدند که صبح زود میوه بچینند و در این سوگند خود، ان شاء الله نگفتند. خداوند متعال به جهت این جرمشان مبتلایشان ساخت و بین آنان و آن رزق حایل شد؛ رزقی که ایام برداشتش بسیار نزدیک بود و حتی یک دانه نیز عاید آنان نگردید… .
(سائل پرسید: ای ابن عباس، «صریم» چیست؟ گفت: صریم به معنای شب بسیار تاریک است، آن گاه گفت: شبی که هیچ نوری در آن نباشد).
برادران وقتی صبح برخاستند، یکدیگر را صدا زدند که زودتر به باغ برویم و تا کسی خبر نشده میوه ها را بچینیم. آنان به طرف باغ روانه شدند… سائل پرسید: ای ابن عباس، « تخافت» به چه معناست؟ گفت: به معنای « تشاور» است، چون آنان با یکدیگر مشورت می کردند و آهسته سخن می گفتند تا کسی صدایشان را نشنود و سخن آهسته شان این بود که احدی از فقرا داخل باغ نشود. همه فکر آنان متوجه این نقشه بود که چگونه میوه ها را بچینند و هیچ ‏یک از فقرا خبردار نشود. خاطرجمع بودند که میوه ها را خواهند چید و اصلاً احتمال نمی دادند که میوه ای و باغی در کار نباشد، و عذاب خدا و خشم او ایشان را گرفته باشد. وقتی دیدند که چه بلایی بر آنان نازل شده، گفتند: «هر آینه ما گمراهیم، بلکه ما ناکام شده ایم.» آری، خداوند متعال از آن رزق محرومشان کرد و این به جهت جرمی بود که مرتکب شدند و خدا به آنان ظلم نکرد.(۱۹)
شاید تا پیش از این، باور اینکه باغی به یک باره و خود به خود آتش بگیرد و نابود شود برای ما مشکل بود، اما اخباری که از گوشه و کنار جهان به ما می ‏رسد مبنی بر اینکه رعد و برق و خشک سالی باعث گردید هزاران هکتار جنگل و یا باغ ‏ها و مزرعه های مردم در آتش بسوزد و خاکستر شود، این باور را برای ما آسان ساخته که کشورهایی که در رفاه قرار دارند و بهره مند از جنگل ‏ها و زمین های حاصل خیز و آباد هستند، اگر به خود مشغول شوند و خداوند را فراموش کنند و به فساد و طغیان در زمین بپردازند، ممکن است خداوند بلا و آتشی بفرستد و سرزمین های آنان را بسوزاند.

مؤمن و بیم از لغزش و گرفتار شدن به عذاب الاهی

روشن شد که حتی کسانی که قیامت را باور ندارند، نگران آن هستند که امکانات و نعمت های مادی را از دست بدهند و به جهت خطرهای دنیوی و بلاهایی چون زلزله، جنگ، خشک سالی و سایر حوادث و بلایای طبیعی از خداوند می ترسند. همچنین از آن می ترسند که در چشم مردم ذلیل و خوار گردند و آبروی آنان بریزد. چه اینکه برای انسان های محترم و باشخصیت عزت، آبرو و محترم بودن در چشم دیگران چه‏ بسا از ثروت های مادی ارزشمندتر باشد و با توجه به اعتقاد به تدبیر الاهی بر امور دنیا، از آن ترس دارند که خداوند آنان را ذلیل و خوار گرداند و آبرویشان را بریزد. اما کسانی که آخرت و قیامت را باور دارند، انگیزه آنان برای ترس از خدا قوی تر است. آنان از آن بیم دارند که خداوند به عذاب های ابدی آخرت گرفتارشان گرداند. بی تردید این ترس بسیار شدیدتر و قوی تر از ترس از حرمان از نعمت های محدود دنیوی است. حتی کسانی که در سلامت نفس به سر می ‏برند و رفتارشان تاکنون سالم و پسندیده بوده و درصدد اطاعت خداوند برآمده اند، نگران آن اند که مبادا در آینده دچار لغزش شوند و به فرجام بد گرفتار گردند، چون انسان هرچند مؤمن و صالح باشد، نمی تواند به اعمال آینده خویش امیدوار باشد و بر این باور باشد که هیچ گاه فریب شیطان را نخواهد خورد. فراوان بودند کسانی که از مراتب عالی کمال و علم برخوردار گشتند، اما در نهایت بر اثر انحطاط و انحراف از مسیر خداوند با فرجامی زشت و بد از دنیا رفتند. نمونه آن افراد که قرآن از او سخن می گوید بلعم باعور است که دارای کمالات و علم فراوان بود و حتی بنابر برخی از روایات(۲۰) اسم اعظم نیز می دانست، اما چون پیرو هوا و هوس گشت و به لذت های مادی دل بست و به دشمنی و مخالفت با حضرت موسی علیه السلام پرداخت، خداوند فضائل معنوی را از او گرفت و او را به ضلالت و گمراهی ابدی و دوزخ خویش گرفتار ساخت. خداوند درباره او می فرماید:
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ‌ * وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ‌ ؛(۲۱) «و بر آنان خبر آن‏ کس [بلعم باعورا] را برخوان که آیت های خویش [برخی کرامات یا اجابت دعا] را به وی دادیم و او از آنها بیرون رفت[ به آنها وقعی ننهاد که از دانش آنها تهی شد] پس شیطان در پی او افتاد تا از گمراهان گشت. و اگر می‏ خواستیم هر آینه او را بدان ها [با آن آیت ها به جایگاهی بلند] برمی داشتیم، و لیکن او به زمین [دنیا و مال و جاه آن] چسبید و خواهش دل خود را پیروی کرد. پس داستان او چون داستان سگ است، اگر بر او بتازی زبان از دهان بیرون آرد [از نفس ‏نفس زدن به علت عطش یا رنج] یا واگذاریش باز زبان از دهان آویخته دارد. این است داستان گروهی که آیات ما را دروغ انگاشتند، پس این داستان را [بر آنان ]بازگو، شاید بیندیشند».
وقتی انسان بر این باور باشد که هیچ ‏کس نمی تواند از وسوسه های شیطان ایمن باشد و حتی برخی از امام‏ زادگان و پیغمبرزادگان در دام شیطان افتادند و شیطان آنان را فریب داد و فاسد ساخت، نگران عاقبت خویش خواهد بود و از احتمال لغزش از مسیر حق و گرفتار شدن به عذاب الاهی و حرمان از نعمت های اخروی می ترسد. انسان مؤمن و وارسته حتی اگر مطمئن گردد که به عذاب الاهی گرفتار نمی شود، از اینکه از نعمت های بهشتی محروم گردد و بالاتر از آن، از حرمان از توجه و مهر خداوند به او و بی آبرو گشتن در نزد خداوند سخت بیمناک است. اولیای خدا که به تدبیر و مالکیت خدا بر سراسر هستی ایمان داشتند و اراده و مشیت الاهی را جاری در همه شئون عالم می دانستند، پیوسته از قهر الاهی بیم داشتند و پیوسته از ترس عذاب و حرمان از توجه خداوند می گریستند. وقتی آن برگزیدگان و پاکان از بندگان خدا، که جز در مسیر بندگی خدا گام ننهادند و لحظه ‏لحظه عمرشان در راه تعالی و ترویج آیین الاهی و گسترش ایمان به خدا در بین بندگان خداوند سپری گشت، چنان از عذاب های الاهی می ترسیدند و گریه و زاری و ناله سر می دادند، حالِ ما که خود را به گناهانی آلوده ایم که برای آنها وعده عذاب داده شده چگونه باید باشد؟ آیا اگر نیک بنگریم، معنای رفتار کسی که در پیشگاه خداوندی که همه هستی اش از اوست، عصیان می ‏کند و به مخالفت با دستورات او می ‏پردازد، سرکشی و گردن کشی نیست؟ البته انسان معتقد به بندگی خدا، در هنگام گناه از این مسئله غافل است و توجه ندارد که چه می ‏کند. اما اگر او با توجه در آستانه ارتکاب گناه قرار گیرد و انجام کاری را که خداوند آن را حرام و ممنوع دانسته است، به مثابه بی اعتنایی به فرمان خدا و تخلف از بندگی خدا به حساب آورد، زشتی آن عمل در نظرش نمایان می گردد و در صورتی که کاملاً دل و جان خویش را به گناهان و فساد نیالوده باشد، متذکر می شود و از گناه باز می ایستد.
اگر انسان از خودش قدرتی می داشت و مالک چشم، زبان و سایر اندام خویش می‏ بود، باز مخالفت با خداوند خیلی زشت و ناپسند بود. حال وقتی بر این باور است که همه هستی او از خداست و او با چشمی که خدا داده و با گوش و زبانی که خداوند در اختیار او قرار داده گناه می ‏کند و به تمرد و تخلف از فرمان مالک خود می‏ پردازد، جا دارد که برای همیشه از شرم و خجالت در پیشگاه خداوند سرافکنده گردد. اما افسوس که پرداختن به امور دنیا و گرفتاری ها انسان را غافل می‏ سازد.
ماه مبارک رمضان، به خصوص سحرهای آن که انسان فارغ از گرفتاری ها و اشتغالات روزانه و در فضایی آرام و خلوت می تواند به راز و نیاز و عبادت خدا بپردازد، فرصت ارزشمندی برای توجه به خویشتن و رفتارهای ناپسندی است که از انسان سرزده است. فرصت مناسبی برای اندیشیدن در عاقبت گناهانی است که گرچه انسان توجه ندارد، اما ارتکاب آنها اعلان جنگ با خداست. تمرکز بر آثار گناه و زشتی آن و توجه به اینکه گناه اعلان جنگ با خداست، چنان احساس شرم و خجالتی را در انسان برمی انگیزد که در آن حال انسان آرزو می‏ کند که در زمین فرو رود و همچنین باعث ترس از عذاب الاهی می شود، البته انسان باید مواظب باشد که این ترس باعث یأس از رحمت الاهی نگردد؛ چه اینکه یأس از رحمت الاهی خود گناه بزرگی است. انسان در هر حال باید به خداوند امید داشته باشد و بر این باور باشد که می تواند عنایت و توجه خداوند را به سوی خود جلب کند و با توفیق الاهی به اصلاح نفس و جبران رفتارهای زشت خود بپردازد.

پی نوشت ها :

۱٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۹۴، باب ۴۰، ص ۲۳۹، ح ۹٫
۲٫ توبه(۹)، ۷۲٫
۳٫ آل عمران(۳)، ۱۹۰-۱۹۱٫
۴٫ فاطر(۳۵)،۱۸٫
۵٫ حجر(۱۵)، ۱۴-۱۵٫
۶٫ سعید الخوری الشرتوتی، اقرب ‏الموارد، ج ۱، ص ۲۷۷٫
۷٫ رعد(۱۳)، ۱۳٫
۸٫ حشر(۵۹)، ۲۱٫
۹٫ اعراف(۷)، ۱۴۳٫
۱۰٫ محدث نوری، مستدرک‏ الوسائل، ج ۱، باب ۴۷، ص ۳۵۵، ح ۴۲۱۳٫
۱۱٫ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۳، باب ۱۶، ص ۳۳۹، ح ۱۳٫
۱۲٫ آل عمران(۳)، ۱۴۵٫
۱۳٫ یونس(۱۰)، ۱۰۰٫
۱۴٫ فرقان(۲۵)، ۳٫
۱۵٫ سبأ(۳۴)، ۷-۸٫
۱۶٫ قلم(۶۸)، ۱۷-۲۹٫
۱۷٫ علی ‏بن ابراهیم قمی، تفسیر، ج ۲، ص ۳۸۲٫
۱۸٫ بقره(۲)، ۱۴۳٫
۱۹٫ علی ‏بن ابراهیم قمی، تفسیر، ج ۲، ص ۳۸۱-۳۸۲٫
۲۰٫ همان، ج ۱، ص ۲۴۸٫
۲۱٫ اعراف(۷)، ۱۷۵ـ۱۷۶٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

جایگاه مشورت در مذهب شیعه

در باره مشورت و تابعیت از رأی اکثریت لازم است مطالب زیر مورد توجه قرار گیرد.

مشاوره و مشورت معمولا در کارهای شخصی و نیز در امور سیاسی و حکومتی و نظامی کاربرد دارد تا به وسیله آن راه درست و کار آمد برای تصمیم گیری از طرفی کسی که مشاوره خواسته است اتخاذ شود. در قرآن بر مسئله مشورت در دو آیه شریفه تاکید شده است در یکی از این آیات می فرماید: « وَ الَّذینَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَمْرُهُمْ شُورى‏ بَینَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ ینْفِقُون؛‏ و آنان كه دعوت پروردگارشان را پاسخ مى‏ گویند و نماز مى‏ گزارند و كارشان بر پایه مشورت با یكدیگر است و از آنچه به آنها روزى داده‏ایم انفاق مى‏ كنند».[1] در این آیه خداوند مشورت و مشاوره را از صفات مؤمنین می شمارد.

در آیه دیگر می فرماید: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُتَوَكِّلینَ؛ به سبب رحمت خداست كه تو با آنها این چنین خوشخوى و مهربان هستى. اگر تندخو و سخت‏دل مى‏ بودى از گرد تو پراكنده مى ‏شدند. پس بر آنها ببخشاى و برایشان آمرزش بخواه و در كارها با ایشان مشورت كن و چون قصد كارى كنى بر خداى توكل كن، كه خدا توكل كنندگان را دوست دارد».[2] خداوند در این آیه پیامبرش را دستور می دهد که در امور و کارها با مؤمنین و اطرافیان خودش مشورت کند و به رأی و نظر آنان احترام بگذارد.

راغب مى ‏گوید: كلمه« تشاور» و «مشاورت» و «مشورت» به معناى استخراج رأى صحیح است، به اینكه آدمى در مواقعى كه خودش در باره كارى رأى صحیح ندارد، به دیگرى مراجعه كند و از او رأى صحیح بخواهد. و این كلمه از ماده« شور» گرفته شده است، عرب مى‏ گوید:« شرت العسل» یعنى من عسل را از كندویش استخراج كردم.

از این آیه به دست می آید که مؤمنین اهل رشدند، و كارى مى‏ كنند كه در واقع هم باید بكنند، و در به دست آوردن و استخراج رأى صحیح دقت به عمل آورده و برای این منظور به صاحبان عقل مراجعه مى‏ كنند. در نتیجه آیه شریفه قریب المعنى با آیه شریفه« الَّذِینَ یسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»[3]  خواهد بود.[4]

اصل« شورى» یک اصل مهم اجتماعی است كه بدون آن، همه كارها ناقص است. یك انسان هر قدر از نظر فكرى نیرومند باشد نسبت به مسائل مختلف تنها از یك یا چند بعد مى‏ نگرد، و لذا ابعاد دیگر بر او مجهول مى‏ ماند، اما هنگامى كه مسائل در شورى مطرح گردد و عقل ها و تجارب و دیدگاه هاى مختلف به كمك هم بشتابند مسائل كاملا پخته و كم عیب و نقص مى‏ گردد، و از لغزش دورتر است.  لذا در حدیث پر معنایى از پیغمبر گرامى اسلام ص مى ‏خوانیم: «انه ما من رجل یشاور احدا الا هدى الى الرشد؛ احدى در كارهاى خود مشورت نمى‏ كند مگر اینكه به راه راست و مطلوب هدایت مى‏ شود».

به هر حال شوری و مشورت یک امر پسندیده و مورد تاکید در اسلام است که حتی خداوند به  پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)دستور می دهد که با مسلمانان در کارها مشورت بکند.

 پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) هم با اینکه عقل كل بود و با مبدء وحى ارتباط داشت در مسائل مختلف اجتماعى و اجرایى، در جنگ و صلح و امور مهم دیگر، به مشورت با یاران مى ‏نشست، و حتى گاه نظر آنها را ترجیح مى‏ داد با اینكه مشكلاتى از این ناحیه حاصل مى ‏شد، تا الگو و اسوه ‏اى براى مردم باشد، چرا كه بركات مشورت از زیانهاى احتمالى آن به مراتب بیشتر است.[5]

ولی توجه به این مطلب ضروری است که شورى منحصرا در مورد كارهاى اجرایى و شناسایى موضوعات است نه در باره احكام كه تنها باید از مبدء وحى و از كتاب و سنت گرفته شود تعبیر به«امرهم»(كارهایشان) نیز ناظر به همین معنى است چرا كه احكام كار مردم نیست بلکه كار خدا است. بنا بر این اگر بعضى از مفسران مانند« آلوسى» دامنه آن را توسعه داده‏اند و احكام را در آنجا كه نص خاصى در آن وارد نشده مشمول آن شمرده‏اند بى‏اساس است به خصوص اینكه ما معتقدیم هیچ امرى در اسلام نیست مگر اینكه نص عام یا خاصى در مورد آن صادر شده است، و گرنه « الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ»[6] صحیح نبود. [7]

هر چند پیامبران به علت داشتن علم لدنی و به علت اینکه آنان هدایت گر الهی بوده اند نیازی به مشوره با کسی نداشته است لکن برای احترام مسلمانان و نشان دادن اهمیت و ترویج مشوره در میان آنان این کار را انجام می داده اند.

مشورت و مشاوره پیامبر اسلام با مسلمین در امور اجتماعی و نظامی در تاریخ اسلام منعکس شده که آن حضرت در موارد مختلفی با مسلمین برای تصمیم گیری و انجام کارهای اجتماعی و نظامی مشاوره می کرده است حتی اگر ممکن بوده است که نتیجه ای مثبتی بر آن مترتب نمی شده است و این فقط به خاطر احترام و ارزش گذاری رأی مردم بوده است.

مثلا قبل از آغاز جنگ«احد» در چگونگى مواجهه با دشمن با یاران خود مشورت كرد و نظر اكثریت بر این شد كه اردوگاه، در دامنه کوه احد باشد و دیدیم كه این نظر، محصول رضایت بخشى نداشت. در اینجا این فكر به نظر بسیارى مى‏ رسید كه در آینده پیامبر (صلی الله علیه و آله) نباید با كسى مشورت كند. قرآن به این طرز تفكر پاسخ مى ‏گوید و دستور مى‏ دهد كه باز هم با آنها مشورت كن هر چند نتیجه مشورت در پاره‏اى از موارد، سودمند نباشد زیرا از نظر كلى كه بررسى كنیم منافع آن روی همرفته بمراتب بیش از زیانهاى آن است و اثرى كه در آن براى پرورش فرد و اجتماع و بالا بردن شخصیت آنها وجود دارد از همه اینها بالاتر است.[8]

گرچه كلمه« الامر» در«شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ» مفهوم وسیعى دارد و همه كارها را شامل مى‏شود ولى مسلم است كه پیامبر (صلی الله علیه و آله) هرگز در احكام الهى با مردم مشورت نمى‏ كرد بلكه در آنها صرفا تابع وحى بود. بنابراین، مورد مشورت تنها طرز اجراى دستورات و نحوه پیاده كردن احكام الهى بود و بعبارت دیگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) در قانون‏گذارى، هیچ وقت مشورت نمى‏ كرد و تنها در طرز اجراى قانون نظر مسلمانان را مى ‏خواست و لذا گاهى كه پیامبر (صلی الله علیه و آله) پیشنهادى را طرح مى‏ كرد مسلمانان نخست سؤال مى‏ كردند كه آیا این یك حكم الهى است؟ و یك قانون است كه قابل اظهار نظر نباشد و یا مربوط به چگونگى تطبیق قوانین مى‏باشد اگر از قبیل دوم بود اظهار نظر مى ‏كردند و اگر از قبیل اول بود تسلیم مى‏ شدند.

چنان كه در جنگ بدر لشكر اسلام طبق فرمان پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مى‏ خواستند در نقطه ‏اى اردو بزنند یكى از یاران بنام «حباب بن منذر» عرض كرد اى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) این محلى را كه براى لشگرگاه انتخاب كرده‏اید طبق فرمان خدا است كه تغییر آن جایز نباشد و یا صلاحدید خود شما مى‏ باشد؟

پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: فرمان خاصى در آن نیست، عرض كرد: اینجا به این دلیل و آن دلیل جاى مناسبى براى اردوگاه نیست دستور دهید لشكر از این محل حركت كند و در نزدیكى آب براى خود محلى انتخاب نماید. پیغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله) نظر او را پسندید و مطابق رأى او عمل كرد.[9] مشورت پیامبر(صلی الله علیه و آله) در جنگ خندق بسیار معروف است که از میان نظرات نظر سلمان فارسی مبنی بر کندن خندق در اطراف شهر مدینه برگزیده شد.

اهمیت مشاوره در اسلام‏.

موضوع مشاوره در اسلام با اهمیت خاصى تلقى شده، پیغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله) با این كه قطع نظر از وحى آسمانى آن چنان فكر نیرومندى داشت كه نیازى به مشاوره نداشت براى اینكه از یك سو مسلمانان را به اهمیت مشورت متوجه سازد تا آن را جزء برنامه ‏هاى اساسى زندگى خود قرار دهند، و از سوى دیگر، نیروى فكر و اندیشه را در افراد پرورش دهد، در امور عمومى مسلمانان كه جنبه اجراى قوانین الهى داشت (نه قانونگذارى) جلسه مشاوره تشكیل مى ‏داد، و مخصوصا براى رأى افراد صاحب نظر ارزش خاصى قائل بود، تا آنجا كه گاهى از رأى خود براى احترام آنها، صرف نظر می­ نمود چنان كه نمونه آن را در جنگ« احد» مشاهده كردیم و مى‏ توان گفت: یكى از عوامل موفقیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) در پیشبرد اهداف اسلامى همین موضوع بود.

اصولا مردمى كه كارهاى مهم خود را با مشورت و صلاح ‏اندیشى یكدیگر انجام می دهند و صاحب ‏نظران آنها به مشورت مى‏ نشینند، كمتر گرفتار لغزش مى‏ شوند.

بعكس افرادى كه: گرفتار استبداد راى هستند و خود را بى نیاز از افكار دیگران مى‏ دانند- هر چند از نظر فكرى فوق العاده باشند- غالبا گرفتار اشتباهات خطرناك و دردناكى مى ‏شوند.

از این گذشته استبداد راى، شخصیت را در توده مردم مى‏ كُشد و افكار را متوقف مى‏ سازد، و استعدادهاى آماده را نابود مى‏ كند، و به این ترتیب بزرگترین سرمایه‏ هاى انسانى یك ملت از دست مى ‏رود.

بعلاوه كسى كه در انجام كارهاى خود با دیگران مشورت مى‏ كند، اگر مواجه با پیروزى شود كمتر مورد حسد واقع مى‏ گردد، زیرا دیگران پیروزى وى را از خودشان مى‏ دانند و معمولا انسان نسبت به كارى كه خودش انجام داده حسد نمى‏ ورزد و اگر احیانا مواجه با شكست گردد زبان اعتراض و ملامت و شماتت مردم بر او بسته است، زیرا كسى به نتیجه كار خودش اعتراض نمى‏ كند، نه تنها اعتراض نخواهد كرد بلكه دلسوزى و غمخوارى نیز مى‏ كند.

یكى دیگر از فوائد مشورت این است كه انسان ارزش شخصیت افراد و میزان دوستى و دشمنى آنها را با خود درك خواهد كرد و این شناسایى راه را براى پیروزى او هموار مى‏ كند و شاید مشورتهاى پیامبر (صلی الله علیه و آله) با آن قدرت فكرى و فوق العاده ‏اى كه در حضرتش وجود داشت، بخاطر مجموع این جهات بوده است.

در اخبار اسلامى تاكید زیادى روى مشاوره شده است:

در حدیثى از پیامبر اكرم ص نقل شده كه فرمود: «ما شقى عبد قط بمشورة و لا سعد باستغناء رأى‏؛ هیچكس هرگز با مشورت بدبخت و با استبداد رأى، خوشبخت نشده است»

در سخنان على (علیه السلام) مى‏ خوانیم:« من استبد برأیه هلك و من شاور الرجال شاركها فى عقولهم‏ ؛كسى كه استبداد به راى داشته باشد هلاك مى‏ شود و كسى كه با افراد بزرگ مشورت كند در عقل آنها شریك شده است».[10]

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) چون چندین سال رهبری و هدایت مسلمانان را به عهده داشت و حوادث مختلف و متعددی که در امور مسلمانان اتفاق افتاد در موارد مختلف با مسلمانان مشورت کرده و در بیشتر آنها رأی آنان را پذیرفته اند چنانچه که نمونه های از آن بیان گردید.

اما اهل بیت رسول خدا به غیر از امام علی (علیه السلام) در شرایطی قرار نگرفتند که با مسلمانان مشورت کنند چون همگی آنان در انزوا و به دور از رهبری جامعه قرار داده شده اند و لذا این زمینه برای مشورت آنان با مسلمین وجود نداشته است. و اگر قدرت سیاسی و رهبری جامعه به دست آنان می بود قطعا با توجه به اهمیت مشورت در اسلام  و مورد تاکید قرار داشتن آن در قرآن و روایات به مشورت بها می دادند و با مسلمانان و پیروان شان در امور اجتماعی و در نحوه عمل به قوانین الهی مشورت می کردند.

امام علی (علیه السلام) که مدت کوتاهی پس از 25 سال سکوت به خلافت رسید و رهبری امت اسلامی را رسما با  بیعت مسلمانان به عهده گرفت نیز چندان فرصتی برای این کار نداشته و لی در عین حال در مواردی با پیروانش مشورت کرده و رأی آنان را ترجیح داده اند. مثلا امام علی (علیه السلام) می خواست ابو موسی اشعری را که مانع بزرگی در برابر اجرای سیاست های امام علی (علیه السلام)بود از فرمانداری کوفه عزل کند لاکن با مشورت و صلاح دید مالک اشتر او را بر این فرمانداری ابقاء نمود.[11]

پی نوشت ها:

[1] . شوری/38.

[2] . آل عمران/159.

[3] .زمر/18.

[4] . المیزان (ترجمه موسوی همدانی)، ج‏18، ص: 93

[5].   تفسیر نمونه، ج‏20، ص: 463

[6] . مائده/3.

[7] .  تفسیر نمونه، ج‏20، ص: 464

[8] . تفسیر نمونه، ج‏3، ص: 143

[9] . تفسیر نمونه، ج3ص144

[10] .   تفسیر نمونه، ج‏3، ص: 146

[11] . سبحانی، جعفر، فروغ ولایت،390، انشارات صحیفه، اول، 1368ش.