تاريخ

نوشته‌ها

بزرگ پرستار تاريخ

جمادي الاولي سال پنجم هجرت بر شاخه وجود فاطمه (س) جوانه زد و پيامبر اكرم (ص) نام او را زينب نهاد يعني زينت پدر! محيط خانوادگي او از لحاظ شرف فضيلت و انسانيت بي نظير بود.

نگين عترت در دامان پرمهر و آغوش گرم علي و فاطمه پرورش يافت و از جدش رسول خدا فضايل بي شماري اخذ كرد.

زينب (سلام الله عليها) شخصيت بزرگي است كه وجودش در تاريخ به زن بودن «معنا» بخشيد! تجسمي از شجاعت و صبر بود و معلمي براي پاكدامني نيز الگويي براي پيروان ولايت و رهبري.

شخصيت والاي اين بانوي گرانقدر ازكودكي او شكل مي گيرد; آن زماني كه دختران هم سن و سال او بازي راتجربه مي كنند او مصيبت و رنج و صبر را مي آموزد. گويي از همان آغاز راه در برابرتوفان تازيانه غم ها و رنج ها قرار مي گيرد تا بتواند روزي به تنهايي همه درد و رنج هستي را بردوش كشد! زينب ـ سلام الله عليها ـ كسي است كه سنگ صبور اسيراني بود كه زير سنگيني بار غم خرد شده اند.

اما هرگز به روي خود نمي آورد و به پرستاري از اين قافله درد كشيده مي پردازد و همزمان از حريم «امامت» دفاع مي كند… زاد روز فرخنده او را «روز پرستار» نام نهاده اند و چه مناسبت پرشكوهي ! پرستاران جامعه ما با الگو قراردادن آن زن نمونه ايثار و فداكاري را از او مي آموزند و مي كوشند تا زينب وار زندگي كنند.

اين روز بزرگ را به پرستاران كشور عزيزمان ايران اسلامي تبريك ميگوييم.

ميلاد نگين عترت از تلاقي دو درياي نور و معرفت ـ علي و فاطمه علهم السلام ـ گوهري پا به عرصه وجود نهاد كه اين نوگل روييده در گلزار عترت عطر محمدي (ص) خوي علوي (ع) و خلق فاطمي (س) داشت با تولدش فصلي جديد در تاريخ «عفاف» رقم خورد…

زينب كبري در روز پنجم جمادي الاولي سال پنجم هجرت بر شاخه وجود فاطمه (س) جوانه زد و پيامبر اكرم (ص) نام او را زينب نهاد يعني زينت پدر! محيط خانوادگي او از لحاظ شرف فضيلت و انسانيت بي نظير بود.

نگين عترت در دامان پرمهر و آغوش گرم علي و فاطمه پرورش يافت و از جدش رسول خدا فضايل بي شماري اخذ كرد.

از همان دوران طفوليت چهره اي نوراني و با وقار داشت و در حيا و عصمت همچون زهراي مرضيه بود و در شيوايي و فصاحت كلام همچون علي مرتضي ! كمانه داغ ها هنوز پنج بهار را بيشتر تجربه نكرده بود كه نخستين داغ ـ رحلت رسول خدا(ص) ـ بر دل او نشست و به فاصله اندكي پس از آن حادثه دلخراش ميخ در و سينه مادر را به تماشا نشست ! تشييع مظلومانه «مظلومه تاريخ» را ديد و گريه هاي علي (ع) را بر سر چاه نظاره كرد.

آه… مگر دختر بچه اي پنج ساله چقدر تاب و تحمل دارد اندوه با زندگي او عجين بود و تحمل در رگهاي او جاري ! زينب رشد كرد و باليد و از درياي بي كران علي بن ابي طالب ـ كه 25 سال سكوتي شكوهمندانه را تحمل كرد ـ صبر و استقامت آموخت و آن را همچون چراغي فرا راه زندگي خود افروخت…

در خانه همسر هنگامي كه به سن ازدواج رسيد خواستگاران زيادي داشت. از جمله آنان «اشعث بن قيس» بود كه از ملوك «كنده» بود. كسي كه پول و ثروتي هنگفت داشت اما بي هويت و بي ريشه بود… سرانجام دست تقدير او را با پسر عمويش عبدالله بن جعفر به يك لانه كشاند و همسر او شد.

اما از شروط ازدواجش اين بود كه هر روز بايد حسين (ع) را ببيند.

باري مهر و محبت اين خواهر و برادر چيز ديگري است. اگر يك روز او را نمي ديد.

كسل و درمانده مي شد.

 حتي يك بار كه حسين براي ديدنش رفته بود ساعتها در برابر نور آفتاب ايستاده بود تا اشعه سوزان خورشيد چهره خواهر به خواب رفته اش را نخراشد.

و اين گونه بود كه زينب (س) نمي توانست از خاندان وحي و رسالت حتي لحظه اي دور باشد.

در كنار تنهاترين سردار در سال چهلم هجرت شاهد شهادت معصومي است كه عمرش را در راه مبارزه با پليدي سپري كرد. با اين كه شكافته شدن فرق پدر در محراب كوفه ضربه اي سهمگين بر او وارد كرد اما با اين حال به برادرش دلخوش است.

حوادث روزگار او را كه چون كوهي تسخيرناپذير بود كم كم آماده تر مي كند آماده صبري بيشتر در برابر ناملايماتي تلخ تر و شكننده تر! هنگامي كه به دستور معاويه امام مجتبي را مسموم مي كنند بار ديگر اين زينب است كه به پرستاري او مشغول مي شود و اين بار جگر پاره برادر را در طشت مي بيند.

اما باز هم صبر مي كند چرا كه هنوز حسين (ع) برايش باقي مانده است… در ركاب حسين (ع) در سال 60 هجري همراه برادرش عازم مكه مي شود.

كاروان كربلا به همراه زنان و كودكان به حركت در مي آيد.

 از كودك شيرخواره گرفته تا بچه هايي كه بايد دستشان را گرفته از بيابانها و سنگلاخ ها عبورشان داد آنهم در گرماي سوزان آفتاب حجاز و شب هاي تاريك كوه و دشت ! آفتاب جمع زنان دراين ميان زينب است.

زني پنجاه و چند ساله ! زني كه در مدينه سالها محفل تفسير قرآنش روشنايي بخش دل و ديده زنان و دختران شهر بوده. او عقيله بني هاشم است و كانون اميد گرفتاران و درماندگان.

 زينب تمام راه را در كنار «خورشيد حضور پر تلالو حسين» است. چه كسي بهتر از زينب حسين را مي شناسد و چه كسي بهتر از حسين زينب را او لحظه لحظه از وجود حسين نور مي گيرد و يار و غمخوار حسين است… در منزلگاه هاي خبرهاي ناگوار كشته شدن سفيران امام را مي شنود ولي محكم تر از پيش گام برمي دارد. مي شنود كه حسين آب پاكي روي دست همه مي ريزد و آخر كار را شهادت رقم مي زند.

 زينب اين عالمه غيرمعلمه مي داند كه حسين او تكليف خود را با مرگ روشن كرده و «مرگ سرخ» را بر زندگي ذلت بار ترجيح داده مي داند كه كوه ها هم در برابر اين اراده خاكسارند. اما باز هم دست از «ولايت» برنمي دارد.

چرا كه اسلام بدون «ولي» خانه اي بدون چراغ است…

وادي كرب و بلا… زينب در كنار عليبن حسين نشسته است.

بر بالين بيماري كه از تب مي سوزد و عمه مهربانش از او پرستاري مي كند.

خواهر صداي «يا دهر اف لك من خليل».. (1) برادرش را مي شنود و بي تاب مي گردد. تا آن روزتمام مصيب ها را در كنار امام حسين (ع) تحمل كرده است.

همه رفتگان را در چهره حسين مي بيند و صدايش به گريه بلند مي شود.

حسين (ع) او را به صبوري توصيه مي كند.

 در شب عاشورا اين خواهر و برادر به گفت و گو مي نشينند و آن بي تابي زينب در سايه سار اين گفت و گو باحسين محو مي شود و دل دريايي اش آرام مي گيرد. توفان و تلاطم از جانش رخت بربسته و آفتاب شكيبائي بر جانش مي تابد و آماده رويارويي با مصائب و مشكلات آينده مي گردد.

او بايد آمادگي پيدا كند تا پس از حسين (ع) مسئوليت ادامه راه را برعهده گيرد و بازماندگان از قافله كربلا را هدايت كند.

… نبردي نابرابر را مشاهده مي كند و نيز قطعه قطعه شدن جوانان بني هاشم را.

حتي پسران خود «محمد» و «عون» را به قربانگاه مي فرستند تا جانشان را در راه امام فدا كنند. سرانجام هنگام وداع با حسين فرا مي رسد. از زمين غم مي جوشد و از آسمان اندوه مي بارد.

نگاه اين برادرو خواهر با هم سخن مي گويد نگاهي كه سالهاي سال رنج و شكيبائي را با هم قسمت كرده اند.

 زينب مي خواهد نگريد اما وقتي فضاي سينه ابري است و دل درياست و حسين تنها! مگر مي شود نگريست ! اينجاست كه حسين دست زينب را گرفته او را به قله شكيبايي مي رساند.

وقت آن رسيده است كه زينب به وصيت مادر عمل كند. او در وداع آخرين بوسه اي بر گلوي برادر مي كارد.

گلويي كه تا ساعتي ديگر خنجر بر آن خواهد نشست… حسين مي رود و زينب تنها مي ماند. اين بار «شهادت» و «اسارت» را بين او و خودش تقسيم مي كند.

ديگر چقدر صبر و تحمل كشته شدن برادران و عزيزان آتش زدن خيمه ها و… او مي داند كه زمين نبايد از حجت خالي بماند و مسلمان بايد همواره حول محور ولايت بچرخد.

پس با به خطر انداختن جانش حتي باقيمانده خدا را از ميان آتش و دود نجات مي دهد.

«امامت» براي زينب بزرگترين سرمايه است و بايد به هر ترتيبي كه شده او را حفظ كند. روزگار اسيرى دوران اسارت آغاز مي شود دوراني سخت و جانسوز.

اما زينب كه راز شهادت را مي داند افق هاي دور دست را مي نگرد.

به آينده اي روشن اميد دارد و به همين خاطر حسين بن علي را دلداري مي دهد.

در طول مسير اسارت سهميه نان خود را نيز نمي خورد و به كودكان مي خوراند.

 اين بزرگ پرستار تاريخ با آن همه سختي ها و ناملايمات نماز شبش را ترك نمي كند اما اين بار از شدت ضعف نشسته نماز مي خواند.

مصائب كربلا و اسارت در روح بلند او تاثيري نگذاشت.

او پيام آور كربلا بود. يزيد با خود مي انديشيد با كشتن حسين و اسارت خانواده اش به قدرت و سلطه دست يازيده و در آن خراب آباد بي تپش كسي را ياراي قد علم كردن نيست. امام سخنان زينب در دار العماره و كاخ يزيد تار و پود حكومت جور و فساد را از هم مي گسست.

«گويي جريان مذابي بود كه از قلب پردود و آتشفشان سر مي كشيد.

آن هم با چه عباراتي ! سخنان زينب در برابر يزيد تا به امروز و هميشه تاريخ اديان و نيز در تاريخ عزت و آزادگي حرف اول است. او پرورده مادري چون زهراست و خطبه فدك مادر را شنيده است. وقتي عبيدالله بن زياد مي پرسد:

كار خدا را با خاندانت چگونه ديدي زينب بدون اينكه از حال طبيعي خارج شود مي گويد : «ما رايت الا جميلا..» (2) اين حرف همچون پتكي سنگين بر پيكره نظام بني اميه بود و تير خلاصي بود بر قلب شيطاني و پست عبيدالله بن زياد.

آرامش و تسلط زينب بر روح كلماتي كه ادا مي كرد جشن پيروزي بني اميه را به مجلس ماتم كفر و استبداد تبديل مي كرد و پرده از چهره كريه آنان بر مي داشت. به راستي او چگونه سخن مي گفت كه مردم از درون مي شكستند ! آن بانوي فداكار با سخنان آتشين خود بر قله آزادگي و عزت ايستاد و يزيديان را در دره غرور و تباهي سرنگون كرد. اگر تلاش بي نظير و فداكاري زينب نبود به يقين بني اميه ماجراي كربلا را يا به فراموشي ميسپردند و يا از مسير حيات بخش خود منحرف مي ساختند.

سر ني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود
كربلا در كربلا ميماند اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن توفان رنگ
پشت ابري از ريا مي ماند اگر زينب نبود
در عبور از بستر تاريخ سيل انقلاب
پشت كوه فتنه ها مي ماند اگر زينب نبود… (3)
آخرين منزل روح بي آرام آن عالمه

غيرمعلمه و عقيله بني هاشم كه از توفانها عبور كرده بود و از درياهاي آتش گذشته بود به نقلي يكسال و نيم پس از واقعه عاشورا از كالبد جسمش پركشيد و رفت. تا آخرين لحظاتش چشمانش همواره گرم اشك بود و هماره به ياد حسين (ع).

 آري اگر امروز همه جا كربلاست و هر روز عاشورا بااسارت اوست با خطبه هاي رسواگر اوست و با دعاها و اشك هاي روان او. امروز همه راه ها چشم انتظار زينب است و همه شهرها در انتظار او…(4)

پي نوشتها:
1 ـ اشعاري كه امام حسين (ع) در شب عاشورا
در نكوهش دنيا مي خواند.
2 ـ جز زيبايي نديدم.
3 ـ قسمتي از شعر قادر طهماسبي (فريد)
4 ـ با استفاده از كتابهاي آينه علي نما پيام آور عاشورا زندگاني حضرت زينب و…

منبع : مهدى  محدثى؛ روزنامه جمهورى اسلامى

معجزات پیامبر(ص)(رد الشمس و شق القمر)

 سید علی اکبر حسینی
معجزه از عجز، یَعِِِجز به معنای کاری است که دیگر مردمان از انجامش عاجز باشند.[۱] در واقع، معجزه، گواهی عملی از جانب خدای متعال بر حقانیت ادعای کسی است که مدعی پیامبری است و با خداوند در ارتباط؛ به همین دلیل است که قرآن کریم از آن به آیه[۲] و بینه تعبیر می­کند.[۳]

شقّ ­القمر
شق­القمر از آشکارترین معجزات[۴] بلکه بزرگترین آنها بعد از قرآن است.[۵] تاریخ این واقعه که ظاهر قرآن مجید نیز برآن گواهی می­دهد، به درستی معلوم نیست تنها می­دانیم که این واقعه قبل از هجرت پیامبراکرم(ص) به مدینه و در سال­های آغازین دعوت علنی، صورت گرفته است.
مفسران و سیره­­نویسان این واقعه را چنین نقل کرده­اند:
چون رسالت نبی­اکرم(ص) آشکار شد و ایشان علناً مردم را به سوی خدا دعوت می­کردند، قریش متحیر شدند که چه کنند؛ بعضی از آنها به بعضی دیگر گفتند که: «چه می­گویید که از محمد(ص) چیزی بخواهیم بیاورد که از راه سحر و کهانت قادر به انجام این کار نباشد»، پس متفقاً پذیرفتند که از او بخواهند که ماه را در آسمان به دو نیم کند.[۶] از این رو جمع شده، نزد رسول­خدا(ص) آمدند و گفتند: «ای محمد(ص)؛ اگر راست می­گویی که پیامبر خدایی، برای ما و خودت نشانه­ای از نبوتت بیاور»،[۷] حضرت(ص) به آنها فرمود: «اگر من این کار را بکنم، شما ایمان می­آورید؟» گفتند: «آری»[۸] فرمودند: «چه می­خواهید؟»، گفتند: «اگر در برابر خداوند قدر و منزلتی داری بگو ماه را به دو قطعه کند.»[۹] آن شب، شب بدر بود و  قرص ماه کامل؛ جبرئیل نازل شد و بعد رساندن سلام خداوند، گفت: «خداوند به تو می­فرماید همه چیز در اختیار توست»،[۱۰] پس رسول­خدا(ص) رو به آسمان کرده، امر فرمودند که ماه به دو نیمه گردد؛[۱۱] پس ماه به دو نیم شد، نیمه­ای بر کوه ابوقبیس و نیمه دیگر بر کوه سویداء، قرار گرفت،[۱۲] در این هنگام رسول­خدا(ص) فریاد می­زدند: «ای فلانی ای فلانی شاهد باشید»،[۱۳] این انشقاق به گونه­ای بود که حاضران کوه حرا را در میان دو شکاف آن، مشاهده کردند. ابن مسعود که خود شاهد ماجرا بود، در این باره می­گفت: «بخدا قسم که جانم در دست اوست، کوه حرا را میان دو نیمه ماه دیدم».[۱۴]  از جبیر بن مطعم و انس بن مالک نیز روایات مشابهی نقل شده است.[۱۵] عده­ای از مردم چون این معجزه را دیدند، اعراض کردند و تکذیب کردند و گفتند: «این سحر است، این جادوی پسر ابی­کشبه است»،[۱۶] محمد(ص) ما را سحر کرد. در این میان مردی گفت: «شما را سحر کرده همه مردم را که نمی­تواند سحر کند»[۱۷] پس گفتند: «ای محمد(ص)؛ کاروان­هایی که به شام و یمن فرستادیم در راهند صبر کنید تا برسند؛[۱۸] سپس از آنها درباره این شب می­پرسیم؛ اگر هر آنچه دیدیم آنها هم گفتند یقین پیدا می­کنیم که آن از سوی خداست و گرنه می­دانیم که این سحر است»؛[۱۹] چون کاروانها بیامدند، وقوع این حادثه را تأیید کردند،[۲۰] با این حال باز هم ایمان نیاوردند. سپس آیات نخستین سوره قمر نازل شد:
«اقتربت السّاعه و انشقّ القمر(۱) وإن یروا ءایه یعرضوا و یقولوا سحر مّستمرّ(۲) و کذّبوا و اتّبعوا أهواءهم و کلّ أمر مّستقرّ(۳)….»

شق­القمر در منظر اهل علم
حدیث شق­القمر را جماعت بسیاری از صحابه رسول­خدا(ص) نقل کرده­اند که از جمله آنها می­توان به عبدالله بن مسعود، انس بن مالک، حذیفه بن یمان، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس، جبیر بن مطعم و… اشاره کرد.[۲۱] اشتهار این معجزه در میان صحابه پیامبر(ص)، به قدری است که مجالی برای هرگونه قول مخالفی، نداده آن را از رونق می­اندازد.[۲۲]  با این حال به نقل از علامه طباطبایی، عده­ای وقوع این معجزه را رد می­کنند و آن را یکی از علائم روز قیامت بر می­شمارند؛[۲۳] اما آیه دوم سوره قمر گفتار این گروه را رد کرده، صراحتاً وقوع این معجزه را بیان می­کند، اخبار فراوانی هم، بر وقوع این واقعه، دلالت دارند.[۲۴] عده­ای هم اشکال می­کنند که اولاً این کار حساب و کتاب و نظم آفرینش را به هم می­زند در ثانی، اگر شق­القمر در عصر رسول­خدا(ص) واقع شده، سپس نباید این امر بر کسی از اهل عالم مخفی باشد و حال آنکه چنین نیست.[۲۵] برخی از علما در مقام پاسخ به این اشکال آنها برآمدند و جواب­هایی ارائه داده­اند.[۲۶] مترجم گرامی تفسیر ارزشمند مجمع­البیان، در این باب، مطلبی جالب از علامه مرعشی نجفی(قدس سره) ذکر کرده که آوردنش را در اینجا خالی از لطف و مناسبت ندیدیم:
علامه مرعشی نجفی فرمودند که: «در چند سال قبل در پکن پایتخت کشور چین ساختمانی خراب شد. آنجا را حفاری کردند در زیرزمین و سرداب آن، ستونهایی نمایان شد، بر بالای ستونی به خط چینی نوشته بود: «این بنا در سال دو نیمه شدن ماه، به سرانجام رسید»، حساب کردند، با سال هشتم از بعثت، منطبق گردید.»[۲۷]

رد الشمس
از چیزهایی که در اخبار مستفیضه و روایات علما و سیره­نگاران و اشعار شعرا آشکار و بارز است، بازگشت خورشید برای علی(ع) است؛ فضیلتی که در گذشته، کسی جز یوشع بن نون وصی موسای نبی(ع)،بدان نایل نیامد.[۲۸] این واقعه دو بار برای حضرت اتفاق افتاد، یکبار در زمان حیات پیامبراکرم(ص) و زمانی دیگر بعد از وفات ایشان.[۲۹]

برگشت خورشید در زمان حیات رسول­خدا(ص)
«گروهی از اصحاب روایت کرده­اند که: روزی پیامبر(ص) در منزل نشسته بودند و علی(ع) نیز در خدمت­شان بود در این هنگام وحی نازل شد و چون در حالت نزول وحی آرامشی بر حضرت عارض می­شد که ناچار به جایی تکیه می­کردند، در اینجا زانوی امیرالمؤمنین(ع) را تکیه­گاه خود قرار دادند و سر برنداشتند تا اینکه خورشید غروب کرد، امیرالمؤمنین(ع) چون نمی­توانست سر رسول­خدا(ص) را بر زمین بگذارد به ناچار نماز عصر را نشسته خواندند و رکوع و سجودش را با اشاره به جا آوردند؛[۳۰] چون حضرت(ص) به حالت عادی برگشتند به امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: «خدا را بخوان تا خورشید را برایت باز گرداند تا تو نمازت را به حالت ایستاده در وقتش بخوانی، خداوند تعالی بخاطر طاقتت برای خدا و رسولش تو را اجابت می­کند.» پس حضرت علی(ع) از خدا خواست که خورشید را برای او برگرداند، خداوند هم خورشید را بر او باز گرداند تا اینکه به موضعش در آسمان در وقت عصر رسید، پس حضرت نماز عصرشان را خواندند سپس خورشید، غروب کرد.»[۳۱]

برگشت خورشید پس از وفات پیامبر(ص)
«اما برگشت خورشید برای حضرت علی(ع) پس از وفات پیامبر(ص)چنان بود که چون در شهر بابل در نزدیک کوفه آن حضرت خواست از شط فرات عبور کند بسیاری از همراهان او سرگرم گذراندن چهارپایان و اثاثیه خود از آب بودند، حضرت به همراه عده­ای معدود که با او بودند، نماز عصر را بجا آوردند.[۳۲] سپاهیان از عبورشان از رودخانه فارغ نشده بودند که خورشید غروب کرد و نماز اول وقت بسیاری از آنها فوت شد و از فضیلت نماز جماعت با حضرت محروم شدند آنها در این باره با هم گفتگو می­کردند، پس چون حضرت کلامشان را شنید، از خدا خواست که خورشید را بر او برگرداند تا همه اصحاب نماز را در وقتش به جا آورند خداوند دعای حضرت را مستجاب کرد و خورشید را بر او برگرداند اصحاب در آن روز بسیار تسبیح و تهلیل کردند و استغفار کردند.»[۳۳] مرحوم شیخ صدوق  در کتابش من لایحضره الفقیه این جریان را به نحو دیگری نیز، بیان کرده است.[۳۴] در روایت «اسماء» این اتفاق، در صهباء در غزوه خیبر رخ داده است[۳۵] و نقل می­کند: « دیدم خورشید غروب کرده است، سپس دیدم بعد غروب دوباره طلوع کرد و بین کوهها و زمین قرار گرفت.»[۳۶]

ردالشمس در آیینه روایات
روایت ردالشمس از بسیاری از اصحاب با اندکی تفاوت روایت شده، من جمله از اسماء بنت عمیس، ام­سلمه، جابر بن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری و ابوهریره و…[۳۷] شاید همین تعدد روایات و اختلافات جزئی بین این روایات باعث شده که ابن شهر آشوب گمان کند که «چندین بار بر حضرت رد­ الشمس صورت گرفته است از جمله در بساط، خندق، حنین، خیبر، قرقیسیاء، براثا، غاضریه، نهروان، بیعت رضوان، صفین، نجف، بنی­مازر، وادی عقیق واحد.» ایشان در ادامه آورده­اند؛ «اما معروف دوبار است یک بار در زمان پیامبر(ص) در کراع غمیم و بار دیگر بعد وفات ایشان در بابل.»[۳۸]

حدیث ردالشمس در منظر اهل سنت
حدیث رد الشمس درباره علی(ع) موضوعی است که شکی در آن نیست[۳۹] و بسیاری از مورخان و سیره­نگاران در کتاب­هایشان مفصل به این موضوع، پرداخته­اند؛ به گونه­ای که ادعا شده، مفسران و علمای اهل سنت در وقوع این واقعه، اجماع دارند.[۴۰]
از میان بزرگان اهل سنت تنها چهار نفرند که این فضیلت را رد کرده­اند: ابن حزم اندلسی، ابن جوزی، ابن تیمیه و ابن­کثیر. خواننده با خواندن درشت گویی­های آنها می­پندارد که عقیده بازگشت خورشید به خاطر علی(ع)، تنها از خصوصیات شیعه است و اعتقاد به چنین امری، سخنی زننده و بی­دلیل است که اسلام معتقدان این گفته را ارج نمی­نهد و یا او را شایسته دشنام و نسبت­های زشت می­داند. حدیث ردالشمس را گروهی از حافظان موثق به اسناد فراوانی نقل کرده­اند که گروهی از کارشناسان حدیث پاره­ای از اسناد را صحیح تلقی می­کنند و پاره­ای آن را حسن تعبیر کرده­اند و بر کسانی که بر آن ایراد گرفته و اسنادش را ضعیف می­دانند، سخت به انکار و مخالفت برخاسته­اند. این منکران صحت حدیث، عبارتند از: ابن حزم و … در همین میان عده­ای از بزرگان پیدا شدند که انکار این فضیلت نبوی و کرامت علوی را که از نظر روایات، امری قطعی است بر آنها گران آمده و تألیف خود را به آن اختصاص داده­اند تا در آن اسناد و طرق حدیث رد الشمس را به تفصیل بیان نمایند. ابوبکر ورّاق کتابی به نام «من روی ردالشمس» نوشته، ابوالقاسم حسکانی و ابو عبدالله بصری بغدادی کتابی به نام «جواز رد الشمس» تألیف کردند و ابوالحسن شاذان فضیلی و حافظ ابوالفتح ازدی و دیگران نیز کتابها و رسایلی در باب ردالشمس به رشته تحریر در آورده­اند.[۴۱]

[۱] – ابن منظور؛ لسان العرب، بیروت، دار الصادر، ۱۴۱۴، چاپ سوم، ج۵، ص ۳۶۹٫
[۲] – نازعات / ۲۰٫
[۳] – البینه / ۴٫
[۴] – زمخشری؛ کشاف عن حقائق غوامض القرآن، بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۴۰۷، ج۴، ص۴۳۰٫
[۵] – حلبی شافعی، ابوالفرج؛ سیره حلبیه، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ دوم، ۱۴۲۷، ج۱، ص۴۳۴٫
[۶] – بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، تهران، بنیاد دشت، ۱۴۱۶، ج۵، ص۲۱۶٫
[۷] – بیهقی، ابوبکر؛ دلائل النبوه، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، ۱۴۰۵، ج۲، ص۲۶۲  و طبرسی، فضل بن حسن؛ مجمع البیان، تهران، ناصرخسرو، ۱۳۷۳، ج۹، ص۲۸۲ و طبری، جامع البیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۱۲، ج۲۷، ص۵۰ و رازی، فخرالدین؛ مفاتیح الغیب، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۰، ج۲۹، ص۲۸۸ .
[۸] – مجمع البیان، پیشین، ج۹، ص۲۸۲٫
[۹] – قمی، علی بن ابراهیم؛ تفسیر قمی، قم، جزائری، چاپ سوم، ۱۴۰۴، ج۲، ص۳۴۱٫
[۱۰] – همان.
[۱۱] -همان.
[۱۲] – دلائل النبوه، پیشین، ص۲۶۵٫
[۱۳] – جامع البیان فی تفسیر القرآن، پیشین، ج۲۷، ص۵۰ و مجمع البیان، پیشین، ج۹، ص۲۸۲ و شیخ  طوسی؛ امالی، قم، دارالثقافه، ۱۴۱۴، ص۳۴۱٫
[۱۴] – دلائل النبوه، پیشین، ص۲۶۲  و مجمع البیان، پیشین، ج۱، ص۲۸۲ و… .
[۱۵] – دلائل النبوه، پیشین، ص۲۶۲ و جامع البیان فی تفسیر القرآن، پیشین، ج۲۷، ص۵۰ و مجمع البیان، پیشین، ج۹، ص۲۸۲ و … .
[۱۶] – جامع البیان فی تفسیر القرآن، پیشین، ج۲۷، ص۵۱  و دلائل النبوه، پیشین، ص۲۶۶٫
[۱۷] – مجمع البیان، پیشین، ج۹، ص۲۸۲٫
[۱۸] – دلائل النبوه، پیشین، ص۲۶۶ و تفسیر قمی، پیشین، ص۳۴۱٫
[۱۹] – تفسیر قمی، پیشین، ص۳۴۱٫
[۲۰] – دلائل النبوه، پیشین، ص۲۶۶٫
[۲۱] – دلائل النبوه، پیشین، ص۲۶۲ -۲۶۶  و مجمع البیان، پیشین، ج۲۴، ص۱۰ و کشاف، پیشین، ج۴، ص۴۳۰-۴۳۲٫
[۲۲] – مجمع البیان، پیشین، ج۲۴، ص۱۱ و مفاتیح الغیب، پیشین، ج۲۹، ص۲۸۸٫
[۲۳] –  طباطبایی، محمد حسین؛ المیزان، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۷، ج۱۹، ص۵۵٫
[۲۴] – همان.
[۲۵] – مجمع البیان، پیشین، ج۲۴، ص۱۱٫
[۲۶] – همان و ابن شهرآشوب؛ مناقب، قم، انتشارات علامه، ۱۳۷۹، ج۲، ص۳۱۹٫
[۲۷] – طبرسی؛ مجمع البیان، ترجمه مترجمان، تهران، فراهانی، چاپ اول، ۱۳۶۰، ج۲۴، ص۱۱٫
[۲۸] –  شیخ صدوق؛ من لایحضره الفقیه، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۳، ج۱، ص۲۰۳  و شیخ مفید؛ الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، قم، چاپ اول، ۱۴۱۳، ج۲، ص۳۸۵٫
[۲۹] –  دیلمی، حسن؛ ارشادالقلوب، قم، انتشارات رضی، ۱۴۱۲، ج۲، ص۲۲۷ و الارشاد، پیشین، ج۱، ص۳۴۶  و راوندی، قطب الدین؛ قصص الانبیاء، مشهد، مؤسسه البحوث الاسلامیه، ۱۴۰۹، ص۲۹۲- ۲۹۱ و من لایحضره الفقیه، پیشین، ج۱، ص۲۰۳٫
[۳۰] – مقریزی، احمد بن علی؛ امتاع الاسماع، بیروت، تحقیق محمد عبدالحمید النمیسی، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، ۱۹۹۹، ج۵، ص۲۷ و ۳۰٫
[۳۱] – ارشادالقلوب، پیشین، ج۲، ص۲۲۷ و الارشاد، پیشین، ج۱، ص۳۴۶ -۳۴۵٫
[۳۲] – المناقب، پیشین، ص۳۱۸ و ارشادالقلوب، پیشین، ج۲، ص۲۲۷ والارشاد، پیشین، ج۱، ص۳۴۶٫
[۳۳] – همان.
[۳۴] – من لایحضره الفقیه، پیشین، ج۱، ص۲۰۳-۲۰۴٫
[۳۵] – امتاع الاسماع، پیشین، ص۲۷ .
[۳۶] – من لایحضره الفقیه، پیشین، ج۱، ص۲۰۳ و سمهودی، نورالدین علی، وفاء الوفا بأ خبار دار المصطفی، بیروت، دارالکتب العلمیه، ج۳، ص۳۳٫
[۳۷] – امتاع الاسماع، پیشین، ص۲۶  و الارشاد، پیشین، ص۳۴۵٫
[۳۸] – مناقب، پیشین، ص۳۱۶٫
[۳۹] -دیار بکری، حسین؛  تاریخ خمیس فی احوال انفس النفیس، بیروت، دار الصادر، ج۲، ص۵۸٫
[۴۰] – اندلسی، قاضی عیاض؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، عمان، دارالفیحاء، چاپ سوم، ۱۴۰۷، ج۱، ص۷۵۹٫
[۴۱] – علامه امینی؛ الغدیر، قم، مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه، چاپ اول، ۱۴۱۶، ج۳، ص۱۸۹- ۲۰۰٫

فاطمه بنت اسد مادر حضرت علی(علیهما السلام)

فاطمه بنت اسد
“فاطمه بنت  اسد بن هاشم بن عبدمناف”(جد سوم پیامبر(ص))، در مکه چشم به جهان گشود، نام مادر وی “فاطمه بنت هوم بن رواحة بن حجر بن عبد بن معیص بن عام بن لوی”(جد هشتم پیامبر(ص)) می باشد؛[1] لذا این بانو هم قریشی(فرزندان عبدمناف) و هم هاشمی(فرزندان هاشم) می باشد.[2]
این بانو نخستین زن هاشمی است که از شوهر هاشمی فرزند دار شد.[3] او دارای چهار پسر، به نام های “طالب”، “عقیل”، “جعفر”، “حضرت علی(ع)” و دو دختر به نام های “جمانه” و “فاخته”(ام هانی) می باشد.[4]
“ابن سعد” می گوید: «او زنی صالحه و پاکدامن بود و گفته می شود، نسل “اسد”(پدر ایشان) از فاطمه ادامه پیدا کرد.»[5]

رسول  خدا(ص) در خانه ی ابوطالب و فاطمه
زمانی که رسول  خدا به سن هشت سالگی رسید، یکی از بزرگ‌ترین حامیان خود یعنی “جناب عبدالمطلب” را از دست داد که بعد از مادرش “آمنه”، یار و یاور پیامبر (ص) بودند، از این زمان به بعد بود که مورد حمایت و سرپرستی جناب ابوطالب قرار گرفت و تا ده سال بعد از بعثت مورد حمایت این مرد بزرگ بودند.[6]
“حضرت ابوطالب” پیامبر(ص) را که در شرایط سخت از دست دادن جد بزرگوارش قرار داشت، به سفارش پدر بزرگوارش جناب عبدالمطلب به خانه آورد و وظیفه حمایت او را بر عهده گرفت، رسول خدا تحت محبت شدید اهالی خانه از جمله فاطمه بنت اسد همسر جناب ابوطالب قرار گرفت.[7]
حضرت ابوطالب به خاطر محبت و علاقه ای که به پیامبر(ص) داشت و به سفارش پدر درباره آینده ی درخشان پیامبر(ص)، دمی از پیامبر(ص) جدا نشد و فاطمه بنت اسد نیز در این امر مهم؛ یعنی نگهداری و سرپرستی پیامبر(ص)، با ابوطالب همکاری می کرد و پیامبر(ص) را در مهر ورزیدن و نیکی کردن بر فرزندان خود مقدم می شمرد تا جایی که از طرف پیامبر(ص) به تلافی و     قدر دانی به لقب “اماه”(مادر) مفتخر شد.[8]
رسول خدا از این بانو چنین یاد می کند: «او پس از ابیطالب، بهترین خلق خدا به لحاظ رفتار با من بود و مادر دیگر من پس از آمنه بود. ابوطالب نیکی می کرد و صاحب سفره بود و فاطمه ما را بر طعامی که گرد می آورد، جمع می کرد و از هر غذایی که بود، سهم مرا از دیگران بیشتر می داد.»[9]

فاطمه مادر حضرت علی(ع)
فاطمه بنت اسد، تنها زنی است که فرزند خود را در خانه کعبه به دنیا آورد[10]، چون آثار وضع حمل در او پدیدار شد، به مسجدالحرام و نزدیک کعبه آمد و به خدای خود گفت: «پروردگارا!، من به تو و پیامبرانی که از سوی تو آمدند و به کتاب های آنان و به گفتار جدم، ابراهیم خلیل،  ایمان دارم. خداوندا!، به حق کسی که این خانه را بنا کرده و به حق نوزادی که در رحم من است، این زایمان را برای من آسان گردان.»
دعای فاطمه مستجاب شد. فاطمه بنت اسد، در قسمت پشت کعبه(یعنی پشت آن سمتی که درب آن است) ایستاده بود و رو به کعبه دعا می خواند که ناگهان پیش چشمان همه حاضران، دیوار خانه خدا از همان قسمت شکاف برداشت و آن قدر از هم فاصله گرفت که فاطمه توانست از شکاف دیوار، وارد خانه خدا شود، جبرئیل امین او را به داخل کعبه برد و دوباره دیوار به هم آمد و داخل کعبه سه روز ماند و اهل مکه در کوچه و بازار این قصه را نقل            می کردند.[11]
در مورد نحوه ولادت حضرت علی(ع) روایات متعددی با سندهای بسیار، وجود دارد و احادیث در این زمینه متواتر است. به طوری که صدها تن از مورخین، محدثین و سیره نویسان آن را نقل کردند.
“علامه امینی” درباره محل تولد امام علی(ع) می فرمایند: «این حقیقت آشکار است که شیعه و سنی در اثبات آن متفقند و احادیث آن متواتر و کتاب‌ها از آن لبریز است.»[12]
از جمله این علما، عالم مشهور اهل سنت، “الحافظ ابوعبدالله” ملقب به «حاکم نیشابوری» متوفی 405هـ.ق. صاحب کتاب «المستدرک علی الصیحین» می باشد. او در باب مناقب “حکیم بن حزام” که بنابر روایت “مصعب بن زبیر” که گفت: «همانا مادر حکیم بود که دیوار کعبه برای او شکافته شد و حکیم در آن متولد شد و نه قبل و نه بعد از او کسی در کعبه متولد نشد»، می گوید: «مصعب دچار توهم شده،[13] به تحقیق اخبار متواتر زیادی وجود دارد که ثابت می کند که همانا فاطمه بنت اسد، امیرالمؤمنین علی(ع) را در کعبه به دنیا آورد».

اسلام فاطمه بنت اسد
هر کسی از سیره  نویسان که به شرح حال فاطمه بنت اسد، پرداخته است، او را از نخستین زنان مسلمان برشمرده است.
“ابن جوزی” آورده است که او نخستین زنی بود که با پیامبر(ص) بعد از خدیجه(س) در مکه بیعت کرد.[14]
“ابن ابی  الحدید” روایت کرده است که فاطمه بعد از ده تن اسلام آورد و او نفر یازدهم و از نخستین مسمانان است.[15]

فاطمه بنت اسد در قرآن
در مقاتل الطالبیین از امام صادق(ع) نقل شده است که وقتی آیه مبارکه
«یا أیها النبی إذا جاءک المؤمنات یبایعنک…»[16]
«ای پیامبر(ص) چون زنان مؤمن به سوی تو آیند که با تو بر ایمان بیعت کنند که دیگر به خدا شرک نورزند و دزدی نکنند، با این شرایط با آنان از خداوند آمرزش بخواه؛ زیرا که بخشنده و مهربان است.»
نازل شد فاطمه بنت اسد، نخستین زنی بود که با پیامبر(ص) بیعت کرد.[17] “ابن عباس” می گوید این آیه درباره فاطمه بنت اسد نازل شد.[18]
از امام صادق(ع) نقل شد که فاطمه بنت اسد نخستین زنی بود که با پای پیاده به سوی مدینه هجرت کردند.[19]

هجرت به مدینه
وقتی فرمان هجرت مسلمانان از مکه به سوی مدینه از طرف خدا بر پیامبر(ص) ابلاغ شد، مسلمانان گروه گروه به مدینه مهاجرت کردند، از جمله آنان حضرت علی(ع) به همراه فواطم(فاطمه زهرا(س)، فاطمه بنت اسد فاطمه بنت زبیر) به همراه پسر ام ایمن بودند که از مکه به سوی مدینه هجرت کردند.
“ابو واقد” فرمانبر پیامبر(ص)، شتران آنها را می راند. علی(ع) فرمود: «ابو واقد با زنان مدارا کن، چه آنان توان مشقت و سختی راه را ندارند.» ابو واقد عرض کرد: «می ترسم ما را تعقیب کنند»، حضرت فرمود: «بایست؛ زیرا   رسول خدا به من فرمود: ای علی آنها اکنون نمی توانند، صدمه ای بر تو وارد آورند»، پس آن حضرت خود هدایت آن گروه را بر عهده گرفت و آرام و ملایم می راند. در همین هنگام گروهی از مشرکین مکه که در تعقیب آنها بودند، سد راه آنان شدند و قصد برگرداندن آنها را داشتند. در این هنگام حضرت(ع) با گروه مشرکان درگیر شدند و بعضی از آنها را کشتند و بقیه فرار کردند. سپس حضرت و همراهان در محله‌ای به نام «ضجنان»(کوهی نزدیکی مکه)، فرود آمدند. در طول شبانه روزی که در آنجا توقف کرده بودند، چند تن از مستضعفین مؤمن که “ام ایمن”(دایه حضرت رسول) در میان آنها بود، به آنان پیوستند.
حضرت علی(ع) آن شب با فواطم یا به نماز و یا به ذکر خدا در حال ایستاده و نشسته سر آوردند و تا سپیده دم چنین کردند، سپیده دم نماز صبح را حضرت با ایشان به جای آورد و منزل به منزل را با یاد خدا طی کردند تا به مدینه رسیدند. در این شرایط فرشته وحی قبل از ورود ایشان به مدینه بر قلب پیامبر(ص) نازل شد و این آیه را در شأن آنان آورد.
«الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السماوات و الارض».[20]
«آنهایی که در حال ایستاده و نشسته و خفتن خدا را یاد می کنند و پیوسته در خلقت آسمان‌ها و زمین می اندیشند… پس خداوند دعایشان را مستجاب گردانید؛ زیرا من که پروردگارم عمل هیچ کس از زن و مرد را بی مزد نگذارم.»
که منظور از «مرد» حضرت علی(ع) و از «زن» فواطم می باشند که فاطمه بنت اسد یکی از افراد مورد اشاره آیه است.[21]

وفات
آری، این بانوی با فضیلت پس از سال‌ها مبارزه و حمایت از دین خدا و رسول او و پرورش ولی او سرانجام در سال چهارم هجری دیده از جهان فرو بست.[22]
امام صادق(ع) فرمودند: «بی گمان فاطمه بنت اسد مهربان‌ترین مردم به پیامبر(ص) بود و از پیامبر خدا شنید که می فرمود: بی گمان مردم در روز قیامت لُخت مادر زاد محشور می شوند، پس فاطمه بنت اسد گفت وای از رسوایی!»
سپس پیامبر خدا به او گفت: «من از خدا می خواهم که تو را پوشیده  برانگیزد.» و نیز شنید که پیامبر(ص) از فشار قبر یاد می کند، پس گفت وای از ناتوانی، پیامبر(ص) خدا به او فرمود: «من از خدا می خواهم که از این(فشار قبر )کفایتت کند.»[23]
فاطمه بنت اسد وقتی بیمار شد، پیامبر(ص) را وصی خود قرار داد و وصیتش را به پیامبر(ص) نمود و پیامبر(ص) قبول کردند.
روزی پیامبر(ص) نشسته بود که امیرالمؤمنین گریان نزدش آمد، پیامبر(ص) فرمود، چه چیزی گریانت کرده است. عرض کرد: مادرم فاطمه درگذشت؛ پیامبر(ص) فرمودند: «و نیز مادر من به خدا سوگند!» و شتابان برخاست و به درون خانه آمد، سپس به او نگریست و گریست.[24]
امام علی(ع) فرمودند: «چون مادر ما فاطمه بنت اسد درگذشت. پیامبر خدا او را در پیراهن خود کفن کرد و بر او نماز گزارد و بر او هفتاد تکبیر گفت و در قبرش فرود آمد و به اطراف قبرش اشاره می نمود، گویی که آن را فراخ و بر او هموار می کرد و از قبرش بیرون آمد، در حالی که اشک از چشمانش روان بود و بر قبر او خاک می ریخت، پس چون از قبرستان بیرون رفت، “عمر بن خطاب” به ایشان عرض کرد: ای رسول خدا دیدم کاری برای این زن کردی که برای هیچ کس نکردی حضرت فرمودند: ای عمر این زن مادر من بود، پس از مادرم که مرا بزاد، ابوطالب احسان می کرد و صاحب سفره بود و ما را خوراک و طعام می داد، پس این زن همه سهمش را به من می داد و جبرئیل از سوی پروردگارم به من خبر داد که او اهل بهشت است و جبرئیل به من خبر داد که خدای عزوجل به هفتاد هزار فرشته فرمان داد تا بر او نماز بگذارند.[25]
پی نوشتها
[1]. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، بیروت، دارصادر، 1407، ج2، ص14.
[2]. همان، ص15.
[3]. ابن سعد، طبقات الکبری، تحقیق محمد عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1412ق.، ج8، ص40.
[4]. احمد بن علی بن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، تحقیق عادل عبد الموجود، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1415ق.، چاپ اول، ج8، ص268.
[5]. همان، ص269.
[6]. ابن عبدالبر اندلسی، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، تحقیق علی محمد البجاوی، بیروت، دار الجیل، 1412ق.، چاپ اول، ج1، ص35.
[7]. محمد ابن سعد، پیشین، ج1، ص96.
[8]. ابن عبدالبر اندلسی، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، تحقیق علی محمد البجاوی، بیروت، دار الجیل، 1412ق.، چاپ اول، ج4، ص1891.
[9]. محمد بن فتال نیشابوری، روضة الواعظین، تحقیق سید محمدمهدی سید حسن، قم، منشورات الرضی، 1420ق.، ص76.
[10]. الحافظ ابو عبدالله، محمد بن عبدالله بن الحاکم النیشابوری؛ المستدرک علی الصحیحین، تحقیق یوسف المرعشی، بیروت، دارالمعرفه، 1406ق.، ج3، ص550.
[11]. شیخ صدوق، ابی جعفر محمد بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه قمی؛ الامالی، تحقیق قسم الدراسات الاسلامیه، قم، مؤسسه البعثه، 1417ق.، ص195.
[12]. امینی، شیخ عبدالحسین؛ الغدیر، بیروت، دارالکتب العربیه، 1397، چاپ چهارم، ج6، ص22.
[13]. حاکم نیشابوری، پیشین، ج3، ص117.
[14]. ابوالفرج عبدالرحمن بن علی بن محمد بن جوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، تحقیق محمد عبدالقادر، بیروت دارالکتب العلمیه، 1412ق.، چاپ اول، ج3، ص213.
[15]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، داراحیا الکتب العربیه، 1378ق.، ج1، ص14.
[16]. ممتحنه، 12.
[17]. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، تحقیق کاظم المظفر، قم، دارالکتب الاسلامیه، 1288ش.، ص5.
[18]. میرزا محمدالمشهدی القمی، تفسیر کنزالفوائد، تحقیق مجتبی عراقی، قم، مؤسسه نشر اسلامی، 1407ق.، ج2، ص326.
[19]. ابو جعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی رازی، الکافی، تحقیق علی اکبر غفاری، قم، دار الکتب الاسلامیه، 1288ق.، ج1، ص453.
[20]. آل عمران، 191.
[21]. ملا محسن فیض کاشانی، تفسیر صافی، تحقیق شیخ  حسین اعلمی، تهران، مکتبةالصدر، 1416ق.، چاپ دوم، ج1، ص410.
[22]. یعقوبی، احمد بن جعفر بن وهب؛ پیشین، ج2، ص15.
[23]. ابو جعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی رازی، پیشین، ج1، ص453.
[24]. همان.
[25]. شیخ صدوق، پیشین، ص391.
منبع : محسن محمدزاده؛سایت پژوهه