بنی امیه

نوشته‌ها

خطاى مستشرقین‏-

اشاره:

بعضى از مستشرقان و ضعیف ‏اندیشان شرقى، حقیقت شخصیتى حسین‏ علیه السلام را نادیده مى‏ گیرند و آن را در داورى خود به محک عیار نمى‏ آورند!. شایسته بود که این گروه از مدعیان دانش، یادآورى کنند که مسأله عقیده دینى در شخصیت حسین ‏علیه السلام چیزى کم‏ ارزش و نوعى معامله نبود!. او عمیقاً به احکام اسلامى اعتقاد داشت و یقیناً معتقد بود که تعطیل حدود دین، بزرگ‏ترین بلا و فتنه ‏اى است که او را رنج مى ‏دهد و به ضرر تمامى امت اسلامى است. چه حاضر و چه آینده!

او مسلمان است. نواده پیامبر است. اگر براى مسلمانى، اسلام براى ارشاد و هدایت آدم است، براى حسین ‏علیه السلام، هم هدایت است و هم شرف خاندان. بنى ‏امیه پس از شهادت حسین ‏علیه السلام هفتاد سال در حکومت باقى ماندند. حسین و پدرش على‏ علیه السلام را بالاى منابر سبّ و لعن مى‏ کردند؛ اما کسى در این مدت به ورع و تقواى حسین ‏علیه السلام و رعایت احکام دینى‏ اش، در کوچک‏ترین امور و یا کارهاى مهم، تردید نداشته است. تنها عیبى که بر حسین ‏علیه السلام داشتند این بود که بر علیه حکومت بنى ‏امیه، قیام کرده است. هیچ‏یک از دست‏پروردگان و مزدوران بنى ‏امیه، عیبى به جز خروج او، نگفته ‏اند. چگونه چنین انسان باتقوایى، با خطرى که دین را در رأس حکومت و تخت خلافت تهدید مى‏ کند، مقابله نکند و بى‏ طرف بماند و آرام بنشیند و در اندیشه امنیّت خود باشد؟! و چگونه با کسى کنار مى ‏آید که براى شرایط رهبرى و خلافت هیچ شایستگى ندارد؛ جز این‏که پسر پدرش -معاویه- است؟!

آرى معاویه -پدر یزید- حداقلّ براى اداره کشور و خلافت، بهره ‏اى از شایستگى و درایت و وقار را داشت. به علاوه او چندین مشاور و صاحب ‏رأى و باتجربه را به همراه داشت که اوضاع را ارزیابى مى‏ کردند. او را در موارد افراط و انحراف بازمى‏ داشتند و در در موارد ناتوانى، واقعیت را به او مى ‏گفتند و واقع‏گرایش مى ‏کردند! اما این پسر (احمق) که به جایش نشسته است نه لیاقت دارد، نه وقار، و نه از وجود مشاوران باتجربه برخوردار است. جز عده‏ اى چاپلوس و متملق که به نفع خود، او را به اعمال شرّ و خطا وامى ‏دارند و در راه ضلالت و کج‏راهى، همراهى مى‏ کنند.

قطعاً تأیید صلاحیت چنین آدم احمقى براى پیشوایى مسلمین، فریب‏ دادنِ مردم و قانع شدن به عافیت و سکوت در برابر دریافت پاداشى در برابر این فریبکارى است و هرگز حسین ‏علیه السلام چنین کارى نمى‏ کند! به علاوه اگر حسین ‏علیه السلام تسلیم شود و با یزید بیعت کند، دیگر او هرگز برنمى‏گردد و زیر قول خود نمى ‏زند. زیرا او مرد وفا و صداقت است. اگر براى یک‏بار هم که شده با یزید بیعت کند قطعاً بقیه عمرش را نیز باوفا مى‏ ماند. چنانکه با پدرش -معاویه- همان رفتار را کرد! زیرا با او پیمان مصالحه و عدم تعرض داشت (در پیمان صلح برادرش حسن با معاویه) به ویژه اگر با یزید -با همه عیوبى که دارد.

پس حکومت یزید براى حسین ‏علیه السلام امتیازى ندارد که به جهت دین ‏اش یا شرف ‏اش یا براى نفع امت اسلامى با او بیعت کند. کسى که انتظار دارد حسین ‏علیه السلام با یزید بیعت کند و کنار بیاید، انگار چنین درخواست مى‏ کند که حسین ‏علیه السلام از همه ادعاهاى خود، شرف خود و دیانت خود چشم بپوشد!!

پیامدهاى زیانبار سکوت‏

به علاوه نباید فراموش کرد اگر حسین‏ علیه السلام هم با چنین حکومتى کنار بیاید و با یزید -علیرغم همه کرامت‏ها و شهرت پدر و شیعیان خود- بیعت کند، هرگز مردم نسبت به یزید، خوش‏بین نخواهند شد و ضعف‏هاى او را نادیده نخواهند گرفت و پایه ‏هاى حکومت وى، در اذهان مردم، استحکام نخواهد یافت.

مردم دقیقاً به یاد دارند که چگونه بنى ‏امیه، على‏ علیه السلام را بر بالاى منابر سب مى‏ کردند و در حضور آنها به او بد مى‏ گفتند و همواره بنى ‏امیه به دنبال جستجوى انصار و یاران على‏علیه السلام بودند که وادارشان کنند به او ناسزا بگویند و از او تبرّى جویند وگرنه به انواع شکنجه و زجر و عذاب گرفتار خواهند بود. جریان و دوام چنین شکنجه‏ هایى علیه شیعه، در آغاز حکومت جدید، معنایش این است که این روند، هنوز جریان خواهد داشت و نسل به نسل باید آن را ببینند و به آن عادت کنند و امید هیچ‏گونه تغییرى نمى‏رود.

کسى که این حکومت را با چنین سیاست‏هاى خصمانه‏اى تأیید کند، امید خود و امید انصار و یاران خود را از دست مى ‏دهد و هر روزى که مى‏ گذرد به او، بى ‏اعتمادتر مى‏ شوند و در مدت مناسبى، همه پشتیبانى یاران خود را از دست مى‏ دهد و دوستِ دشمن مى ‏شوند.

اینها انگیزه ‏ها و موجبات روانى حسین‏علیه السلام هستند که در سینه و قلب او خلجان دارد. آن روزى که اولیاى بنى ‏امیه او را به بیعت یزید فراخواندند و از او خواستند که از همه حق و حقوق خود، حقوق فرزندان و خانواده ‏اش به نفع یزید بگذرد و او را به پیشوایى مسلمین بپذیرد گرچه او هیچ‏گونه داراى شایستگى و امتیاز نیز نباشد، این‏ها انگیزه‏ هایى است که او را به قیام وامى‏دارد و به او ابلاغ مى‏ کند که یکى از دو راه را در پیش بگیرد:

قیام یا تسلیم. گرچه شقّ دوم برخلاف میل خود و خاندانش باشد.

شهادت و پیروزى‏

اگر به قضیه کربلا با دید وسیعى نگاه کنیم، نتایج حرکت امام حسین ‏علیه السلام بسیار درخشان است و بیشتر از آن است که حسین‏ علیه السلام در صورت بیعت یزید به دست مى ‏آورد.

حسین‏ علیه السلام در همان سالِ قیامش به شهادت رسید. یزید هم پس از چندى، تقریباً چهار سال بعد مرد. دقیقاً شش سال از شهادت حسین ‏علیه السلام نگذشته بود که همه کسانى که در قتل و جنگ وى دست داشتند، هر کدام به جزاى خود رسیدند و هر یک به فجیع‏ ترین وضعى – با بدنامى و سوءعاقبت (در قیام مختار)- کشته شدند. دولت بنى‏ امیه هم پس از شهادت حسین‏ علیه السلام عمر چندانى نکرد. حتى به عمر یک شخص معمولى نرسید و پس از هفتاد سال سقوط کرد.

آرى دقیقاً شهادت حسین‏ علیه السلام آفتى بود که به اندام نحیف دولت بنى ‏امیه افتاد تا سرانجام آن را از پا درآورد. نداى انتقام‏ گیرى خون حسین‏ علیه السلام نخستین صداى عدالت‏ خواهان ه‏اىی بود که به دل‏ها راه یافت و هر دولت تازه‏ نفسى آن را بر علیه بنى ‏امیه عنوان مى‏ کرد. از این جهت بعضى از مورخان، نتایج این حرکت را قطعى دانسته‏ اند و اظهار نظر کرده ‏اند که حسین ‏علیه السلام از روز نخست و گام‏هاى اولیه حرکت خود، مى ‏دانست که به چنین پیروزى‏اى دست خواهد یافت. او شک نداشت که در آن سال -۶۱ هجرت- به شهادت مى ‏رسد و عاقبت و سرانجام قتل او، به سقوط بنى‏ امیه منجر مى ‏شود.

ماربین آلمانى در کتاب خود «السیاسه الاسلامیه» (سیاست اسلامى) مى ‏گوید:

«حرکت و نهضت حسین‏ علیه السلام در قیامش علیه یزید، نتیجه عزم و اراده ‏اى بوده است که قلب بزرگ یک انسان بزرگ، بر آن تمرکز داشته است و به نتیجه خود نیز رسید. او با فرزندان و خاندانش به این نهضت اقدام کرد و پس از شهادتش به پیروزى رسید و نهضت او، آن چنان پایدار ماند که به جز شهادت، چیز دیگرى آن را جاودان نمى ‏ساخت».

اگر نظر این نویسنده در همه ابعادش درست نباشد، قطعاً در برخى جهات، درست و صحیح است. بنى ‏امیه نگذاشتند که حسین‏ علیه السلام راه خود را برود و او را مجبور کردند که به کربلا برود و سرانجام شهید شود و او مرگ را انتخاب کرد و مى‏ دانست که چه آثارى از شهادت او به بساط حکومت بنى‏امیه، خواهد رسید. او پیروز شد بیش از آنچه اگر آزادش مى‏ گذاشتند و از حادثه رهایى مى‏ یافت و سالم مى ‏ماند.

مرگ و شهادت، از آن لحظات اولیه قیام امام حسین‏ علیه السلام بر زبانش جارى بود. هنگامى که آماده کوچ مى‏ شد و در مکه با اصحاب و یارانش وداع مى ‏کرد به آنان گفت:

«خُطَّ المَوْتُ على‏ وُلد آدَمَ مَخَطَ القلادهِ على جید الفتاه».

«مرگ بر فرزندان آدم، حتمى است مانند گردن‏ بند بر گردن دختران جوان».

او از مرگ نترسید و بر آن مرکبى سوار شد که مى‏ دانست سرانجامِ او به کجا مى‏ رسد. اما هنوز او، از اقناع مردم مأیوس نبود و مى‏خواست که نظر مردم را از لحظه اول به سوى خود جلب کند. او مرگ را از ابتدا استقبال نکرد، بلکه او را وادار ساختند و او امتناع کرد از این‏که ذلیلانه تسلیم و به اطاعت شخصى مانند عبیداللَّه بن زیاد درآید.

نظر مورخان متأخر مسلمان‏

البته آراء و نظریات مورخان متأخر مسلمان درباره قیام امام حسین ‏علیه السلام با اطفال و زنان خود، مختلف است. آیا صلاح و احتیاط و شایسته به کرامت او، این بود که به تنهایى برود و استقبال و استجابت مردم را بیازماید که او را مى ‏پذیرند یا از او اعراض کرده و تأیید نمى ‏کنند؟!

قطعاً متأخران دانشمند مسلمان، چندان حقى ندارند درباره مسأله ‏اى به این مهمى داورى نمایند و به قضاوت بنشینند، مسأله ‏اى که آداب و رسوم عرب و عقل و تفکر عربى، پیش ‏زمینه داورى درباره آن است. معمولاً همراهى زنان و کودکان در مهاجرت‏هاى جنگى و قبیله ‏اى، یک عادت عربى بود که مرد عرب به هنگام جنگ همراه خود مى‏ برد. البته در مهاجرتى که احتمال صلح و جنگ داشت -مانند مهاجرت حسین ‏علیه السلام- این مسأله واضح‏تر دیده مى ‏شود.

جنگ ذى‏ قار

مثلاً در جنگ ذى‏ قار (میان عرب‏ها و ایرانیان) جنگاوران عرب، همراه زنان و خانواده‏ شان به جنگ مى‏ رفتند و هودج‏ هاى قافله را که زنان را حمل مى‏ کرد، پیش از آغاز جنگ مى‏ فرستادند. مسلمانان و مشرکان هم در جنگ‏ها و غزوات پیامبر صلى الله علیه وآله، زنان و فرزندان خود را همراه مى‏ بردند. در جنگ مسلمانان با دولت روم، زنان قریش و بزرگان زنان قبایل حاضر بودند و پیامبر هم غالباً یکى از زنان و یا چند نفر از آنها را همراه مى‏ برد.

همراه بردن زن و فرزند، نشان تصمیم قاطع و عزم راسخ عرب بود که آنها را به عنوان نشانه این تصمیم مى ‏آوردند. در معلّقه ابن‏ کلثوم -از شاعران جاهلى- بر این عادت عربى از زمان‏هاى قدیم دو شاهد شعرى وجود دارد:

على آثارِنا بیضٌ حِسانٌ‏

نُحاذِرُ أنْ تُقْتَسَمَ أوْ تَهونا

یَقْتنَّ جِیادَنا و یَقُلْنَ لَسْتُم‏

بُعُولَتُنا إذا لَمْ تَمْتُعُونا

به دنبال قافله ‏هاى ما، زنان سپیدرو و نیکوصورت همراه است. مى‏ پرهیزیم که آنان پراکنده شوند یا مورد اهانت واقع شوند. بگذار اسبانمان را تغذیه کنند و به ما نیرو بخشند و بگویند: شما شوهران ما نیستید اگر ما را از گزند و حمله دشمن مانع نشوید.

حسین ‏علیه السلام مسلمانان را به جهادى فرامى‏ خواند که اگر حتمى باشد که بجنگند، دیگر باک نداشته باشند که به خودشان یا اموالشان یا ثروتشان چه مى‏ رسد. زیرا آنان با این جنگ، عزیزتر و شریف‏تر از مال و جان و فرزند، به دست مى ‏آورند و انسان مؤمن، دین را ترجیح مى‏ دهد.

حسین‏ علیه السلام رهبر چنین مسلمانانى است. از مروت و انصاف به دور است که خود جلوتر از آنان نباشد. حسین‏ علیه السلام آن‏جا که تصمیم به قیام کرده است مى ‏خواهد قوى‏ترین حجّت را در دست داشته باشد و قوى‏ ترین حجّت را نیز بر علیه دشمنانش -اگر اوضاع بر علیه‏ شان برگردد-. داشته باشد و اگر شکست خورد، دشمنان مبغوض ‏ترین کس باشند.

مسلمانى که حسین ‏علیه السلام را به جهت شرافت نسبش یارى مى ‏دهد، شایسته است که او را در حالى که او میان اقوام و عشیره خود است کمک نماید. اگر چنین نباشد هرگز او را کمک نمى‏ کند و در صورت شکست، مسأله برعکس است؛ آن‏که پیروز شده است لعنت و نفرین همگان را خریده است و اگر هم روزى اوضاع برگردد، انتقام خون حسین ‏علیه السلام از او گرفته شود.

عباس محمود عقاد

ترجمه :سید محمد ثقفى‏

منبع :ماهنامه مکتب اسلام ـ شماره ۹ ـ آذر ۱۳۸۶

سب على (ع )

اشاره:

سَبّ علی به معنای ناسزا گفتن و لعن کردن امام علی(ع) است که توسط معاویه بن ابی‌سفیان بنا نهاده شد. حکمرانان و پیروان بنی‌امیه در منابر رسمی حکومتی به لعن و ناسزا گفتن به امام علی(ع) می‌پرداختند. این عمل حدود شصت سال رواج داشت و در نهایت توسط عمر بن عبدالعزیز ممنوع شد. با این حال امام علی، یاران خود را از ناسزاگفتن به معاویه باز می‌داشت.

معاویه، مروان بن حکم، مغیره بن شعبه و حجاج بن یوسف ثقفی از جمله حاکمان دوره بنی‌امیه بودند که امام علی(ع) را بر منبر سب می‌کردند، همچنین عطیه بن سعد به جهت خودداری از سب امام علی، به دستور حجاج بن یوسف مجازات شد.

برخی از علمای شیعه سب و لعن امام علی(ع) را از مصادیق ناصبی‌گری دانسته‌اند.

«سب» به معنای فحش و ناسزاست.[۱] ابن‌اثیر «لعن» توسط انسان‌ها را هم‌ردیف با سبّ دانسته‌اند.[۲] برخی نیز لعن را به معنای سب و یا بیرون راندن دانسته‌اند.[۳] برخی نیز در تفاوت سب و لعن،‌ سب را به معنای بیان کلام زشت، و لعن را به معنای دور گرداندن از رحمت الهی دانسته‌اند.[۴]

امام باقر(ع) از امام سجاد(ع) نقل می‌کند که ایشان یکی از همسرانش را به دلیل سب امام علی(ع) طلاق داد[۵] برخی از این روایت استنباط کرده‌اند که ناسزا گفتن به علی بن ابی‌طالب(ع) از مصادیق ناصبی‌گری است.[۶] جعفر سبحانی، پایه‌گذاری دشنام به علی بن ابی‌طالب توسط معاویه را منشأ و سرآغاز رواج ناصبی‌گری در میان مسلمانان دانسته است.[۷]

فقیهان شیعه فردی را که سب علی(ع) کند، مهدور الدم دانسته‌اند.[۸]

تاریخچه

آغاز سب و لعن امام علی(ع) توسط بنی‌امیه، از زمان حیات ایشان گزارش شده؛ به صورتی که بنابر گزارش‌های تاریخی، یکی از شروط امام حسن(ع) در صلح با معاویه این بود که علی بن ابی‌طالب در منابر لعن نشود.[۹] گزارش‌هایی از سب امام علی توسط معاویه، مروان بن حکم و مغیره بن شعبه، در منابع تاریخی نقل شده است.[۱۰] فرمان عمومی برای ممنوعیت نقل فضایل امام علی، ممنوعیت روایت کردن از وی، ممنوعیت یاد کردن از او به نیکی و ممنوعیت نامگذاری فرزندان به نام علی، از دیگر اقداماتی است که دشمنان او به اجرا گذاشته‌اند.[۱۱] پس از قتل عثمان طرفداران وی برای سرپیچی از بیعت با امام علی (ع)، او را عامل قتل عثمان جلوه می‌دادند. معاویه نیز برای حفظ این تقابل، دستور داد امام علی(ع) را سب و لعن کنند.[۱۲] به گفته زمخشری در زمان بنی امیه بر روی ۷۰ هزار منبر به پیروی از سنتی که معاویه بنا نهاده بود امام علی(ع) لعن می‌شد.[۱۳]

سبّ امام علی(ع) حدود شصت سال تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز (۹۹۱۰۱ق) جریان داشت و او پس از آنکه به خلافت رسید به تمام والیان خویش دستور داد این عمل را ترک کنند. چنانکه ابن خلدون، مورخ قرن هشتم نقل کرده، بنی‌امیه پیوسته علی(ع) را لعن می‌کردند، تا اینکه عمر بن عبدالعزیز به همه مناطق اسلامی نامه نوشت و دستور توقف آن را صادر کرد.[۱۴] براساس روایتی که از ام‌سلمه، یکی از زنان پیامبر در بسیاری از کتاب‌های روایی نقل شده، پیامبر، ناسزا گفتن به امام علی(ع) را همچون ناسزا گفتن به خود، و در نسخه‌هایی دیگر، همسان با ناسزا گفتن به خداوند دانسته است.[۱۵] علامه مجلسی در بحار الأنوار، علاوه بر روایت منسوب به ام‌سلمه، روایات دیگری نیز در این باب نقل کرده است.[۱۶]

معاویه

مواردی از سب و لعن امام علی توسط معاویه گزارش شده است؛ از جمله بنابر نقل طبری، مورخ قرن چهارم هجری، معاویه وقتی در سال ۴۱ قمری مغیره بن شعبه را والی کوفه قرار داد، از او خواست بر بدگویی به علی بن ابیطالب و تجلیل از عثمان پافشاری کند.[۱۷] او همچنین به مغیره بن شعبه توصیه کرد یاران علی را تبعید کند.[۱۸]

معاویه همچنین پس از صلح با امام حسن(ع) در نخیله از مردم بیعت گرفت و در خطبه خود، به امام علی(ع) و امام حسن(ع) ناسزا گفت.[۱۹]

مروان بن حکم

بنابر آنچه ذهبی، تاریخ‌نگار اهل سنت، در کتاب تاریخ خود ذکر کرده، مروان بن حکم در سال ۴۱ق حاکم مدینه شد، و در مدت شش سال حکومت خود، هر جمعه در منبرش علی(ع) را سب می‌کرد. پس از او سعید بن عاص دو سال والی شد و علی بن ابیطالب را سب نمی‌کرد. پس از سعید بن عاص، دوباره مروان حاکم شد و سبّ علی را از سر گرفت.[۲۰]

مغیره بن شعبه

بلاذری، مورخ قرن سوم هجری، اشکال مغیره بن شعبه که ۹ سال والی کوفه از سوی معاویه بود را این می‌داند که او به صورت مداوم از علی بن ابی‌طالب بدگویی کرده و به او دشنام می‌داد.[۲۱]

حجاج بن یوسف

بنابر آنچه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ذکر کرده، حجاج بن یوسف، علاوه بر لعن امام علی(ع)، دیگران را نیز به این کار امر می‌کرد و از آن خشنود می‌شد؛[۲۲] چنان‌که مردی به او گفت خانواده‌ام در حق من ظلم کرده و نامم را علی گذاشته‌اند، پس نامم را تغییر بده و چیزی به من ببخش که با آن زندگی کنم، چرا که فقیرم. حجاج گفت به پاس ظرافت در آنچه دستاویز خود قرار دادی، نامت را فلان قرار دادم و فلان کار را به تو سپردم.[۲۳]

در روایات دیگری، حجاج بن یوسف، سب علی را منقبتی ستودنی دانسته[۲۴] و در شرح حال عطیه بن سعد بن جناده کوفی آمده است که حجاج از او خواست علی بن ابی‌طالب را لعن کند، وگرنه ۴۰۰ ضربه شلاق خواهد خورد، اما عطیه نپذیرفت و ۴۰۰ ضربه شلاق خورد و موی سر و ریشش را نیز تراشیدند.[۲۵]

مخالفت امام علی(ع) با سب معاویه

معاویه در حالی دستور سبّ امام علی(ع) در منابر را صادر کرد که پیش از آن در جنگ صفین، علی بن ابی‌طالب با سب و ناسزا گفتن به معاویه مخالفت کرده بود.[۲۶] وقتی حجر بن عدی و عمرو بن حمق از سپاهیان امام علی(ع)، معاویه و اهل شام را لعنت کردند، امام آنها را از این کار منع کرد و در پاسخ به این سؤال که مگر ما بر حق نیستیم، گفت که ما بر حقیم، اما اکراه دارم از اینکه لعن‌کننده و دشنام‌دهنده باشید. امام علی(ع) همچنین در ادامه به آنها گفت که از خدا بخواهند خون ما و آنها را حفظ کند، میان ما و آنها صلح بیاورد، و آنان را از گمراهی نجات دهد تا هر کسی که حق را نشناخته، آن را بشناسد و هر که بر باطل اصرار می‌کند، دست از آن بردارد.[۲۷]

  1. پی نوشت:
  2. طریحی، مجمع البحرین، ۱۳۷۵ش، ج۲، ص۸۰.
    ابن اثیر جزری، النهایه، ۱۳۶۷ش، ج۴، ص۲۵۵.
    بستانی، فرهنگ ابجدی، ۱۳۷۵ش، ص۷۵۶.
    فخلعی، مجموعه گفتمان‌های مذاهب اسلامی، ۱۳۸۳ش، ص۲۹۹.
    طوسی، تهذیب الاحکام، ۱۴۰۷ق، ج۷، ص۳۰۳.
    بلقان‌آبادی، شواهد نصب در آثار بخاری، ص۷۹.
    سبحانی، گزیده سیمای عقاید شیعه، ۱۳۸۹ش، ص۲۲.
    مغنیه، فقه الإمام الصادق(ع)، ۱۴۲۱ق، ج۶، ص۲۷۸.
    طبرسی، إعلام الوری، ۱۳۹۰ق، ص۲۰۶.
    طبری، تاریخ الطبری، ۱۳۸۷ق، ج۵، ص۲۵۳؛ بلاذری، أنساب الأشراف، ۱۴۰۰ق/۱۹۷۹م، ج۵، ص۲۴۳.
    نگاه کنید به: محمدی ری‌شهری، دانش‌نامه امیر المؤمنین، ۱۴۲۸ق، ص۴۷۵-۴۸۳.
    نگاه کنید به: جمشیدی‌ها و دیگران، «پروپاگاندای بنی امیه علیه خاندان پیامبر (ص)»،‌ ص۱۵ـ۱۸؛ کوثری، «بررسی ریشه‌های تاریخی ناصبی‌گری»، ص۹۶ـ۱۰۰.
    زمخشری، ربیع الابرار، ۱۴۱۲ق، ج۲، ص۱۸۶.
    ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ۱۴۰۸ق، ج۳، ص۹۴.
    سید بن طاووس، بناء المقاله الفاطمیه، ۱۴۱۱ق، ص۲۱۲؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ۱۴۱۷ق، ج۴۲، ص۵۳۳.
    نگاه کنید به: علامه مجلسی، بحار الانوار، ۱۴۰۳ق، ج۳۹، ص۳۱۱-۳۳۰.
    طبری، تاریخ الطبری، ۱۳۸۷ق، ج۵، ص۲۵۳.
    طبری، تاریخ الطبری، ۱۳۸۷ق، ج۵، ص۲۵۳؛ ذهبی، تاریخ الإسلام، ۱۴۰۹ق، ج۵، ص۲۳۱؛
    الحسینی الموسوی الحائری الکرکی، تسلیه المجالس و زینه المجالس، ۱۴۱۸ق، ج۲، ص۵۱-۵۲؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ۱۴۱۹ق، ص۷۸.
    ذهبی، تاریخ الإسلام، ۱۴۰۹ق، ج۵، ص۲۳۱.
    بلاذری، أنساب الأشراف، ۱۴۰۰ق/۱۹۷۹م، ج۵، ص۲۴۳.
    ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۴۰۴ق، ج۴، ص۵۸.
    ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۴۰۴ق، ج۴، ص۵۸.
    عسکری، ترجمه معالم المدرستین، ۱۳۸۶ش، ج۱، ص۴۱۵-۴۱۶.
    ابن سعد، الطبقات الکبری، ۱۴۱۰ق، ج۶، ص۳۰۵.
    دینوری، الأخبار الطوال، ۱۳۶۸ش، ص۱۶۵.

فهرست منابع:

  • ابن اثیر جزری، مبارک بن محمد، النهایه فی غریب الحدیث و الأثر، محقق، مصحح، طناحی، محمود محمد، قم، موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان،‌ ۱۳۶۷ش.
  • ابن خلدون، عبد الرحمن بن محمد، دیوان المبتدأ و الخبر فی تاریخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوی الشأن الأکبر (تاریخ ابن خلدون)، تحقیق خلیل شحاده، بیروت،‌ دار الفکر، چاپ دوم، ۱۴۰۸ق.
  • ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، تحقیق علی شیری، بیروت، دار الفکر، ۱۴۱۷ق/۱۹۹۶م.
  • ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، مقاتل الطالبیین، بیروت، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات، ۱۴۱۹ق/۱۹۹۸م.
  • بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق احسان عباس، بیروت، جمعیه المستشرقین الالمانیه، ۱۴۰۰ق/۱۹۷۹م.
  • بلخی، مقاتل بن سلیمان، تفسیر مقاتل بن سلیمان، تحقیق: شحاته، عبدالله محمود، بیروت،‌ دار إحیاء التراث، چاپ اول، ۱۴۲۳ق.
  • بلقان‌آبادی، حسن، شواهد نصب در آثار بخاری، مقدمه: نجم الدین طبسی، بی‌جا، بی‌تا.
  • جمشیدیها غلامرضا، روحانی محمد رضا، علم الهدی سید عبدالرسول، «پروپاگاندای بنی امیه علیه خاندان پیامبر (ص)»، در فصلنامه شیعه شناسی، سال هفتم، شماره۳۵، پاییز۱۳۹۰ش.
  • الحسینی الموسوی الحائری الکرکی، محمد بن ابی طالب، تسلیه المجالس و زینه المجالس: الموسوم بمقتل الحسین علیه السلام، تحقیق فارس حسون کریم، قم، پاسدار اسلام، ۱۴۱۸ق.
  • دینوری، ابو حنیفه احمد بن داود، الاخبار الطوال، قم، منشورات الرضی، ۱۳۶۸ش.
  • ذهبی، محمد بن احمد، تاریخ الاسلام، تحقیق: تدمری، عمر عبد السلام، بیروت،‌دار الکتاب العربی، چاپ دوم، ۱۴۰۹ق.
  • زمخشری، محمود بن عمرو، ربیع الابرار و نصوص الاخبار، بیروت، موسسه اعلمی، ۱۴۱۲ق.
  • سبحانی، جعفر، درسنامه گزیده سیمای عقاید شیعه، مترجم: جواد محدثی، تهران، مشعر، ۱۳۸۹ش.
  • سید بن طاووس، احمد بن موسی، بناء المقاله الفاطمیه فی نقض الرساله العثمانیه، تحقیق سید علی العدنانی الغریفی، قم، مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث، ۱۴۱۱ق.
  • طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری بأعلام الهدی، تهران،‌ دار الکتب الاسلامیه، چاپ سوم، ۱۳۹۰ق.
  • طبری، أبو جعفر محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک (تاریخ طبری)، تحقیق: ابراهیم، محمد أبوالفضل، بیروت،‌ دار التراث، چاپ دوم، ۱۳۸۷ق.

مبارزات فرهنگى امام باقر علیه السلام

اشاره:

از آنجا که عصر امام باقر علیه‏السلام، روزگار برخورد اندیشه‏هاى اسلامى و غیر اسلامى بود، مناظرات زیادى بین دانشمندان ادیان مختلف با امام از سوى دربار سازمان دهى شد و آخرین حکمرانان بنى‏امیه این سیاست کهنه و شکست خورده را بار دیگر از سر گرفتند. هر چند که تاریخ همواره از شکست دربار در این گونه مناظرات حکایت مى‏کرد، پافشارى بر پندارهاى خام، سبب آموزه‏پذیرى آنها از تاریخ و عملکرد ناموفق نیاکان‏شان در این عرصه نشد. آنان همواره در کمین فرصتى بودند تا بتوانند چهره امام را مخدوش سازند.

به عنوان نمونه، امام پیش از بازگشت از شهر دمشق و مسابقه تیراندازى‏اى که هشام ترتیب داده بود، هنگام بیرون آمدن از قصر هشام، با گروهى که در اطراف میدان مشرِف به قصر تجمع کرده بودند، برخورد کرد. امام پرسید: اینان کیستند؟ پاسخ گفتند: اینها راهبان و کشیشان مسیحى هستند که در مجمع بزرگ سالانه خود گرد هم آمده‏اند و در این مکان، نشست علمى دارند و در مورد مسائل گوناگون علمى خود بحث و تبادل نظر مى‏کنند. امام علیه‏السلام عباى خود را به سر گرفت و به گونه ناشناس در آن مجمع شرکت کرد. امام صادق علیه‏السلام نیز که همراه پدرش بود، در گوشه‏اى نشست.

امام باقر علیه السلام با توضیح مسئله، نظر مرجئه را رد مى‏کند و مى‏فرماید: «پروردگارا، پیروان گروه مرجئه را از رحمت خود دور فرما که آنان دشمنان ما در دنیا و آخرت هستند.»

جاسوسان حکومتى که امام را زیر نظر داشتند، بى‏درنگ هشام را آگاه کردند. هشام که مى‏پنداشت فرصتى مناسب یافته است، به چند نفر از افراد خود دستور داد تا از نزدیک شاهد ماجرا باشند و لحظه به لحظه آن را گزارش کنند. گروهى از مسلمانان که امام را مى‏شناختند نیز در نشست حاضر شدند و کنار امام نشستند. در این هنگام، اسقف بزرگ مسیحیان وارد جمع شد و همگان به احترام او برخاستند. او بسیار سالخورده بود و لباسى از حریر زرد نیز بر تن داشت. آهسته به سمت جایگاه خود گام برداشت و نشست. نگاهى به حاضرین کرد، نگاهش بر چهره تابنده امام متوقف شد. پرسید: «آیا شما از مایید یا از امت مرحومه؛ امام پاسخ فرمود: از امت مرحومه. پرسید: «از دانشمندان‏شان هستى یا از نادانان؟» فرمود: «از نادانان نیستم.»

گونه‏اى تشویش بر اسقف حاکم شد. پرسید: «نخست من از شما سؤال کنم. یا شما مى‏پرسید؟» امام فرمود: «شما بپرسید.» او گفت: «شما مسلمانان از کجا مى‏گویید که بهشتیان مى‏خورند و مى‏آشامند، ولى نیاز به قضاى حاجت ندارند؟ آیا دلیلى یا نمونه‏اى نظیر آن در این جهان سراغ دارید؟»

امام فرمود: «آرى نمونه آن، جنینى است که در رحم مادرش تغذیه مى‏کند، ولى مدفوعى ندارد و نیاز به قضاى حاجت پیدا نمى‏کند.» اضطراب اسقف بیشتر شد و گفت: «شگفت‏انگیز است! شما که گفتید از دانشمندان نیستید؟» امام فرمود: «خیر، من گفتم از نادانان نیستم.»

اسقف دوباره پرسید: «شما از کجا ادعا مى‏کنید که نعمت‌ها و میوه‏هاى بهشتى کم نمى‏شوند و هر چه از آنها مصرف شود، باز به حال خود باقى مى‏مانند و کاهش نمى‏یابند؟ آیا نمونه روشنى از پدیده‏هاى این جهان مى‏توانید ذکر کنید؟»

امام فرمود: «آرى، نمونه بارز آن در عالم محسوسات، آتش است. شما اگر از شعله شمعى صدها چراغ بیفروزید، از شعله آن کاسته نمى‏شود.»

باز هم بر شگفتى اسقف افزوده شد و پرسش‌هاى دیگرى مطرح کرد و هر بار پاسخى قانع کننده مى‏شنید. وقتى پرسش‌هایش به پایان رسید، با عصبانیّت از جایش برخاست و به حاضرین گفت: «شما دانشمندى بلند مرتبه‏تر از مرا آوردید و نزد من براى مناظره نشاندید تا مرا رسوا سازید و مسلمانان بدانند که از ما مسیحیان برترند و دانش بیشترى دارند. به خدا سوگند دیگر کلمه‏اى از من نخواهید شنید و اگر تا سال دیگر زنده ماندم، مرا در بین خود نخواهید یافت. این را گفت و رفت.

مجلس به هم خورد و همه پراکنده شدند. خبر به هشام رسید و از شنیدن آن بسیار برآشفت. او که مى‏پنداشت امام در مناظره با اسقف مسیحى سر افکنده بیرون مى‏آید، با شنیدن خبر پیروزى امام، بسیار بیمناک و مضطرب شد؛ از این رو، به فکر فرو رفت تا چاره‏اى بیندیشد و به این نتیجه رسید که باید پیروزى امام را با اتهام گرایش به مسیحیت، خدشه‏دار کند. او با ظاهر سازى، هدیه‏اى براى امام فرستاد و از او خواست که دمشق را ترک نکند و در این فرصت به فرماندار خود در شهر «مَدْیَن» که در مسیر حرکت امام به سوى مدینه بود، نگاشت: «محمد بن على علیهماالسلام و فرزندش در آنچه از اسلام اذعان مى‏دارند دروغگو هستند. آن دو نزد من بودند، وقتى من آنان را به قصد مدینه بازگردانیدم نزد کشیشان مسیحى رفتند و آنچه در دل خود از کفر مخفى کرده بودند نمایاندند و از اسلام به دین مسیحیان نزدیک شدند. من به خاطر خویشاوندى‏اى که با آنها داشتم نخواستم کیفرشان کنم ولى وقتى نامه‏ام به دستت رسید، مردم را از آن آگاه کن و ندا در ده که آن دو مرتد هستند و امیرالمؤمنین همگان را از معاشرت با آنها باز داشته است و دستور قتل آن دو و دوستان و پیشکارانشان را صادر کرده است… (۱)

ولى تلاش‌هاى مذبوحانه هشام در سرپوش گذاشتن بر واقعیت بى‏نتیجه ماند و مردم که نخست تحت فشارهاى تبلیغاتى هشام قرار گرفته بودند، به واقعیت پى بردند و جایگاه امام، بهتر براى آنها تبیین شد و بر عکس، این حرکت هشام بیشتر سبب رسوایى او و حکّام منطقه گردید.

جبریه بر این باورند که انسان از خویش هیچ گونه اختیارى ندارد و مجبور است. در مقابل آن، فرقه قدریه بر آنند که هر بنده‏اى به وجود آورنده فعل خود است و خدا، کار او را به خودش وانهاده و حتى در اسباب کار یا انگیزه آن هم مختار است و درست در مقابل جبریه قرار دارند.

دفع شبهات دینى

امام باقر علیه‏السلام در مقام بزرگْ پاسدار دین در مناظراتى با سران فرقه‏هاى مختلف، پوچى عقاید منحرفشان را آشکار مى‏کرد و استوارانه از پایگاه‏هاى فکرى و عقیدتى شیعه دفاع مى‏کرد. در اینجا، برخى از این مناظرات و موضع‏گیری‌ها از نظر خوانندگان مى‏گذرد.

۱. فرقه مُرجئه

این فرقه در پایان نیمه اول قرن اول هجرى پدید آمد. آنان بر این باور بودند که مرتکب گناهان کبیره، همیشه در دوزخ نمى‏ماند، بلکه کار او را به خدا وا مى‏گذاشتند. به این دلیل آنان را مرجئه مى‏خواندند که نیت را کافى مى‏دانستند و بر این باور بودند که خدا نیز بر آن بسنده مى‏کند و عذابشان نخواهد کرد.(۲)

پس از آن که در نبرد صفین، سپاهیان شام، سپاه امیرالمؤمنین علیه‏السلام را به داورى کتاب خدا و سنت پیغمبر صلى‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله درباره خلافت امام على علیه‏السلام یا معاویه مجبور کردند و على علیه‏السلام به ناچار حکمیت «ابو موسى اشعرى» و «عمرو بن العاص» را پذیرفت و این دو داور، به خلع على علیه‏السلام از خلافت رأى دادند. خوارج، امام على علیه‏السلام و معاویه را مرتکب گناهى بزرگ (حکمیت در دین خدا) دانستند و به دنبال این تهمت، این مسئله پیش آمد که مرتکب گناه کبیره را حال چیست؟ آیا در آتش جهنم مخلّد خواهد بود؟ به دنباله این بحث، سخن از ایمان و حدود آن به میان آمد که ایمان چیست و مؤمن کیست؟(۳)

این نزاع بستر سرکشى و فساد را براى حکمرانان مهیا کرد تا هر چه مى‏خواهند بکنند و سرانجام کار را به خدا وا گذارند؛ زیرا که معصیت و گناه هیچ آسیبى به ایمان نمى‏رساند.(۴) از این رو، حکمرانان خلفاى بنى‏امیه تلاش زیادى در تقویت پایگاه‏هاى اعتقادى مرجئه کردند که از آنان «حجاج بن یوسف ثقفى» را مى‏توان نام برد.(۵) این فرقه از چهار گروه تشکیل شده که عبارت‏اند از: «یونسیه»، «عبدیه»، «فسانیه» و «ثوبانیه» که هر یک اعتقادات خاص خود را دارند.(۶) این فرقه در دوره امامت امام باقر علیه‏السلام نیز به فعالیت خود ادامه داد. امام با اتخاذ موضعى تند و آشکار با آنان مخالفت کرد و هر جا سخنى از آنان به میان مى‏آمد، آنان را لعن و نفرین مى‏کرد و مى‏کوشید با بهره‏گیرى از این شیوه، محدوده اعتقادى درست شیعه را در زمینه‏هاى مختلف از این فرقه جدا کند؛ زیرا آنان با افراشتن عَلم اعتقادات منحرف خود، سبب گمراهى پیروان اهل‌بیت علیهم‏السلام مى‏شدند و این به دلیل معاشرت زیاد آنان با دیگر شیعیان بود. به عنوان نمونه، در گفتگوى «عبداللّه‏ بن عطاء» با امام، سخن این گروه پیش مى‏آید و عبداللّه‏ اعتقاد آنان را در مورد وقت بر پا داشتن نماز ظهر بیان مى‏دارد. امام با توضیح مسئله، نظر مرجئه را رد مى‏کند و مى‏فرماید: «پروردگارا، پیروان گروه مرجئه را از رحمت خود دور فرما که آنان دشمنان ما در دنیا و آخرت هستند.»(۷)

۲. فرقه‏هاى جبریه و قدریه

جبریه بر این باورند که انسان از خویش هیچ گونه اختیارى ندارد و مجبور است. در مقابل آن، فرقه قدریه بر آنند که هر بنده‏اى به وجود آورنده فعل خود است و خدا، کار او را به خودش وانهاده و حتى در اسباب کار یا انگیزه آن هم مختار است(۸) و درست در مقابل جبریه قرار دارند.

این دو مسلک نیز در زمان خلافت امویان و در دوران حکمرانى معاویه به وجود آمدند و نزاع این دو، در تاریخ، پیشینه‏اى دراز دارد و در دوران حکمرانى «معاویه بن یزید» و «یزید بن ولید» به اوج خود رسید.(۹) امامیه، مشربى خلاف این دو نظر را پذیرفتند که توسط امامان شیعه تبیین شد.(۱۰) امام باقر علیه‏السلامنیز،در این زمینه بسیار کوشید و با پیروان این دو نظر به شدت برخورد کرد. ایشان در ردّ نظریه قدریه و جبریه فرمودند:

«پروردگار بر آفریدگان خود مهربان‏تر از آن است که آنان را به گناه وا دارد و سپس بر آن عذابشان نماید. (ردّ دیدگاه جبریه) و او عزیزتر از آن است که اراده انجام کارى را بکند و آن محقق نگردد. (ردّ دیدگاه قدریه)

ایشان در پاسخ به این که آیا مشرب سومى هم وجود دارد، مى‏فرمود: آرى، گسترده‏تر از فاصله میان آسمان و زمین (و آن مشرب امرٌ بین الامرین است).»(۱۱)

شخصى از امام صادق علیه‏السلام درباره جبر و اختیار سؤال کرد که کدامیک از آن دو مورد تأیید امام است. امام در پاسخ فرمود: «لا جَبْرَ وَلا تَفْویضَ وَلکِنْ اَمْرٌ بَیْنَ الأَمْرَین؛ نه جبر و نه تفویض بلکه امرى میان آن دو مؤرد تأیید است» فرد پرسش کننده دوباره پرسید: «امر بین امرین» چیست؟ امام براى روشن‏تر شدن مطلب، آن را در قالب مثالى براى او توضیح داد و فرمود:

«مَثَلُ ذلِکَ رَجُلٌ رَأَیْتَهُ عَلى مَعْصِیَهٍ فَنَهَیْتَهُ فَلَمْ یَنْتَهِ فَتَرَکْتَهُ فَفَعَلَ تِلْکَ الْمَعْصِیَهَ فَلَیْسَ حَیْثُ لَمْ یَقْبَلْ مِنْکَ فَتَرَکْتَهُ کُنْتَ اَنْتَ الَّذى اَمَرْتَهُ بِالْمَعْصِیَهِ؛

مثل آن به کسى مى‏ماند که مى‏بینى به گناهى مشغول است و او را نهى مى‏کنى اما او دست از گناه بر نمى‏دارد. پس او را رها مى‏کنى و او نیز آن گناه را مرتکب مى‏شود. پس چون او نهى را از تو نپذیرفته و تو نیز او را رها کردى نمى‏توان گفت که تو او را به گناه وا داشته‏اى.»(۱۲)

۳. فرقه خوارج

این گروه نیز پس از داورى بین امام على علیه‏السلام و معاویه در جنگ صفین پدید آمد. هنگام بازگشت امام على علیه‏السلام از صفین به کوفه، عده‏اى از لشکریان بر او شوریدند و حکمیت را بر خلاف اسلام دانستند و شعار «لا حکم الاّ للّه» سر دادند. آنان امام على علیه‏السلام، معاویه، عثمان و حکمین را کافر شمردند؛ زیرا آنان، عملکرد امام على و … را گناه کبیره دانستند و مرتکب گناهان کبیره را کافر مى‏دانستند و ریختن خونشان را مباح بر مى‏شمردند. آنها دشمنان آشتى‏ناپذیر بنى‏امیه، زمین‏داران بزرگ و مخالف وجود املاک خصوصى بودند و با اصل «مخلوق بودن قرآن» به شدت مخالف بودند. از بزرگان آنان مى‏توان از: «اشعث بن قیس کندى»، «مسعر بن فدکى تمیمى» و «زید بن حصین طائى(۱۳)» و از فرقه‏هاى منشعب از آن، مى‏توان «محکمه»، «ازارقه»، «بیهسیه»، «عجارده»، «ثعالبه»، «اباضیه» و «صفریه» را نام برد.(۱۴)

آنان در طول تاریخ، رفتارى نابخردانه با امامان شیعه داشتند. در زمان امامت امام مجتبى علیه‏السلام، امام را به خاطر صلح با معاویه بسیار سرزنش کردند.(۱۵) در دوران امامت امام باقر علیه‏السلام نیز مناظراتى بین آنها و امام در گرفت. امام در ردّ مبانى و باورهاى اعتقادى‏شان، آنان را «خُسران زده‏ترین آفریدگان خدا دانسته که دنیا و آخرت خود را تباه کرده‏اند(۱۶)» و به اصحاب خود مى‏فرمود:

«به این پیمان گریزان (خوارج) بگویید: چگونه بر جدایى از على علیه‏السلام گردن نهادید، با وجود این که خونتان را پیش‏تر در راه فرمان‏بردارى از او ارزانى داشتید و در خشنود کردن خدا بر هم پیشى مى‏گرفتید؟ و اگر به شما گفتند که ما بر حکم الهى گردن نهاده بودیم و شعار «لا حکم الا لله» سر دادند، در پاسخ بگویید: مگر خدا حکمیت را در دین خود نپذیرفته است؟ و مگر آن را به داورى دو نفر در این آیه وانگذارده که فرمود: «فَابعَثوا حَکَما مِن اَهلِهِ وَ حَکَما مَن اَهلِها اِن یُریدا اِصلاحا یُوَفِّقِ اللّه‏ُ بَینَهُما»(۱۷)؛ «هرگاه میان زن و شوهر اختلاف افتاد یک نفر از جانب شوهر و یک نفر از جانب زن به عنوان داور بر انگیزید تا اگر اصلاح را خواستند، خداى بین آنان وفاق ایجاد کند.»

آیا رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله در ماجراى «بنى قریظه»، «سعد بن معاذ» را داور معرفى نکرد تا بر آنچه مورد پذیرش خداست، حکم کند. آیا نمى‏دانید که امیرالمؤمنین علیه‏السلام با این شرط حکمیت را پذیرفت که آن دو حَکَم بر اساس کتاب خدا حکم کنند و از آن فراتر نروند؟ آیا نگفت که اگر حکم آنها بر خلاف کتاب خدا باشد نخواهد پذیرفت؟ وقتى داورى به پایان رسید، به على علیه‏السلام گفتند: کسى را داور خود ساختى که بر ضد تو حکم داد. آیا امیرالمؤمنین علیه‏السلام نفرمود: من به داورى کتاب خدا تن در دادم، نه داورى یک شخص؟ حال باید گفت، در کجاى این حکمیت انحراف از حکم قرآن است؟ و این در حالى است که امام على علیه‏السلام فرموده بود که حکمى را که خلاف قرآن باشد نخواهد پذیرفت. اتهام آنان به امیرالمؤمنین علیه‏السلام پوچ و بى‏اساس است.»(۱۸)

در مناظره دیگرى نیز یکى از بزرگان خوارج که به برترى امیرالمؤمنین علیه‏السلام اقرار داشت، او را به کفر پس از ایمان در فرمان‏بردارى از خدا و رسولش متهم کرد. امام باقر علیه‏السلام به او فرمود: «آیا آن روز که خدا على علیه‏السلام را دوست داشت، نمى‏دانست که او روزى به دست یکى از اهل نهروان (خوارج) کشته مى‏شود؟» مرد خارجى پذیرفت. امام پرسید: «آیا محبت خدا به على علیه‏السلام از روى فرمان‏بردارى او از دستورهاى خدا بود یا به خاطر گناه و سرکشى؟» مرد گفت: «پیداست که از روى بندگى و اطاعت على علیه‏السلام بوده.» امام فرمود:«پس حال که على علیه‏السلام از روى اطاعت و فرمان‏بردارى مورد محبت خدا واقع شده و خداى او را دوست مى‏داشته، واضح است که تمامى اعمالش مورد پسند خدا بوده است اینک برخیز و برو!» مرد خارجى که در میدان بحث و مناظره با امام به سادگى شکست خورده بود، زیر لب گفت: «اللّه‏ُ اَعلَم حَیثُ یَجعَلُ رِسالَتَهُ؛ خداى بهتر مى‏داند که رسالت خود را کجا قرار دهد.»(۱۹)

«پروردگار بر آفریدگان خود مهربان‏تر از آن است که آنان را به گناه وا دارد و سپس بر آن عذابشان نماید. (ردّ دیدگاه جبریه) و او عزیزتر از آن است که اراده انجام کارى را بکند و آن محقق نگردد. (ردّ دیدگاه قدریه)

۴. فرقه غُلات

غلات به معناى «گزافه گویان» است. ایشان فرقه‏اى از شیعه هستند که درباره امامان خود گزافه‌گویى کرده و آنان را تا سر حد خدایى رسانیده‏اند و یا قایل به حلول جوهر نورانى الهى در امامان خود شده‏اند یا به تناسخ قایل گردیده‏اند. آنان چند دسته شدند، برخى گفتند امام على علیه‏السلام و بعضى از امامان شیعه، خدا هستند و برخى دیگر از آنان گفتند که ایشان پیغمبرند.(۲۰)

جاى شگفتى ندارد که ریشه عقاید آنان را در مذاهب حلولیه و تناسخیه مثل یهود و نصارا و یا از خرّم دینى و مزدکى بدانیم؛ زیرا جزیره العرب و سرزمین بین النهرین و شامات پیش از ظهور اسلام، کانون قبیله‏هاى مختلف عرب و غیر عرب بوده و نیز برخوردگاه عقاید و ادیان گوناگون بوده است و نشانه‏هاى آشکارى از عقاید و دیدگاه‏هاى آنان در برخى فرق اسلامى دیده مى‏شود.(۲۱) فرقه غلات مشتمل بر ده‏ها فرقه دیگر مى‏شود که نام تمامى آنها در نوشته‏هاى ملل نویسان موجود است.

امامان شیعه، اندیشه آنان را به شدت طرد کردند و آنان را «یهود و نصاراى» امت پیامبر صلى‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله نامیدند تا عمق انحراف و کج‏روى اندیشه آنان بر مسلمانان آشکار شود.(۲۲)

امام باقر علیه‏السلام با اتخاذ موضعى صریح و شفاف به رویارویى با اندیشه‏هاى منحرف آنان پرداخت. روزى امام باقر علیه‏السلام در میان جمعى از شیعیان خود رو به آنها کرده و فرمود: «اى جماعت شیعه! میانه رو باشید تا تندروان (غلات) از تندروى خویش پشیمان شوند و به شما اقتدا کنند و جویندگان راه حقیقت به شما ملحق گردند.»

در این لحظه مردى از میان جمعیت برخاست و پرسید: «تندروان کیانند؟» امام فرمود: «آنان کسانى هستند که به ما اوصاف و عناوینى را نسبت مى‏دهند که ما خودمان آن را براى خویش قائل نشده‏ایم. آنان از ما نیستند و ما هم از ایشان نیستیم… به خدا سوگند ما از سوى خدا آزادى مطلق نداریم و بین ما و خدا خویشاوندى نیست و بر خداوند حجّتى بر ترک تکلیف نخواهیم داشت. ما به پروردگار، جز به وسیله اطاعت و بندگى او تقرب نمى‏جوئیم. هر یک از شما مطیع خداوند باشد، ولایت و محبت ما براى او سودمند است و کسى که اهل معصیت باشد، ولایت ما سودى به حالش ندارد. پس بر حذر باشید از فریفتن خویش و فریب خوردن از غلوّ کنندگان.»(۲۳)

از جمله سردمداران این گروه، فردى به نام «ابو منصور عجلى» بود که خود را پس از شهادت امام باقر علیه‏السلام جانشین ایشان معرفى کرد. او که در شهر کوفه خانه داشت و زادگاهش در بیابان‌هاى عراق بود، فردى بى‏سواد بود که حتى خواندن و نوشتن را نمى‏دانست. وى یاران خود را بر خفه کردن و قتل ناگهانى مخالفان خود دستور داده بود.(۲۴)

او بر این باور بود که نبوت ختم نشده است و ائمه پس از پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله، از امیرالمؤمنین علیه‏السلام تا امام باقر علیه‏السلام، از پیامبران الهى هستند و پس از آنان پیامبرى به وى رسیده و تا شش پشت از فرزندان او همگى پیامبر خدایند و آخرین پیامبر، قائم آخر الزمان مى‏باشد که ششمین فرزند اوست. در ذیل آیه شریفه «وَ اِنْ یَرَوْا کِسْفا مِنَ السَّماءِ ساقِطا یَقُولُوا سَحابٌ مَرْکُومٌ»(۲۵) مى‏گفت: «على علیه‏السلام همان ابرى است که از آسمان فرو افتاده است.» و سپس آیه را در شأن خود دانست و گفت: «من

همان پاره ابرى هستم که خدا افتادن آن را از آسمان وعده داده است. پروردگار مرا به آسمان‌ها فراخواند و دست بر سر من کشید و گفت: فرزندم بر زمین نازل شو و پیام‌هاى مرا به مردم برسان و سپس من به زمین هبوط کردم.»(۲۶)

وى پس از چندى با برخورد شدید امام باقر علیه‏السلام روبرو شد و امام او را طرد کرد. وى از ادعاى نبوت دست برداشت؛ اما داعیه امامت بلند کرد.(۲۷)

از دیگر چهره‏هاى منحرف و پیشوایان فرقه غلات «بیان تَبّان» (کاه فروش) است که امیرالمؤمنین علیه‏السلام را خدا مى‏انگاشت و خود را مضمون آیه شریفه «هذا بَیانٌ للنّاس وَ هدىً وَ مَوْعِظَهٌ لِلْمُتَّقینَ»(۲۸) مى‏انگاشت و مى‏گفت: «در روز قیامت همه چیز از بین مى‏رود به جز چهره خدا که مردى از نور است و او نیز متلاشى شده ولى صورتش باقى مى‏ماند؛ زیرا خداوند فرموده است:

«کُلُّ شَىْ‏ءٍ هالِکٌ اِلاّ وَجْهَهُ.»(۲۹)

و نیز تفاسیر دگرگونه دیگرى در مورد برخى دیگر از آیات قرآن داشت.(۳۰) او نامه‏اى توهین‏آمیز با این مضامین به امام باقر علیه‏السلام نوشت: «اسلام بیاور تا رستگار شوى و نجات یابى؛ چرا که تو نمى‏دانى خدا رسالت را در کجا و بر دوش چه کسى قرار داده است و منِ رسول خدا وظیفه‏اى جز ابلاغ پیام خدا ندارم و کسى که انذار کند همانا معذور است.(۳۱)»

امام باقر علیه‏السلام به شدت از او بیزارى جست و فرمود: «خداوند بیان تبّان را لعنت کند، زیرا وى بر پدرم دروغ مى‏بست و من شهادت مى‏دهم که پدرم بنده نیکوکار و صالح خدا بود.»(۳۲)

و در روایتى دیگر نیز آمده است که امام علیه‏السلام به درگاه خداى خویش عرض کرد: «پروردگارا! من از بیان تبّان به درگاه تو تبرّى و بیزارى مى‏جویم.»(۳۳)

۵. فرقه مغیریه

آنان پیروان «مغیره بن سعید عجلى» و فرقه‏اى از غلات بودند که اعتقاد به رؤیت و تجسیم و نیز امامت او پس از امام باقر علیه‏السلام داشتند و مى‏گفتند او منجى آخرالزمان است؛ نمى‏میرد و ظهور خواهد کرد. هنگامى که مغیره به قتل رسید، در بین یاران و پیروانش اختلاف افتاد و دسته‏اى از آنان در پندار انتظار ظهور او و رجعتش باقى ماندند و دسته‏اى دیگر قائل به انتظار ظهور امام باقر علیه‏السلام شدند. او فتاواى عجیبى در احکام دین از خود صادر کرد. مغیره در ابتدا قائل به امامت امام باقر علیه‏السلام بود ولى پس از مدتى، به غلو روى آورد و به خداوندى امام باقر علیه‏السلام معتقد شد. گاه نیز به یارانش در مورد امام مى‏گفت: «منتظر ظهور او باشید که او باز خواهد گشت و جبرئیل و میکائیل با او بین رکن و مقام بیعت خواهند نمود.»(۳۴)

امام باقر علیه‏السلام و دیگر امامان او را لعن و نفرین کردند. امام باقر علیه‏السلام در روایات بسیارى او را لعن کرده فرمود:

«خدا و رسولش، مغیره بن سعید را از رحمت و دوستى خود دور گردانند که او دروغ‌هاى بسیارى بر ما اهل‌بیت بست.»(۳۵)

امام در سخنى دیگر او را به «بلعم» تشبیه کرد که خداوند به او دانش عطاء فرموده بود، ولى او از نشانه‏هاى خدا روى گرداند و از شیطان پیروى کرد و گمراه شد.(۳۶)

امام صادق علیه‏السلام نیز در مورد او فرمود: «خدا مغیره بن سعید را لعنت کند! او بر پدرم دروغ بست و خدا نیز سختى عذابش را به او چشاند. خدا لعنت کند کسى را که چیزى در مورد ما بگوید که ما خود در مورد خویش نگفته‏ایم و خدا لعنت کند کسى را که نسبت بندگى خدا را از ما دور کند.»(۳۷)

۶. فرقه جارودیه

«جارودیه» یکى از فرق «زیدیه» است که رهبرى آن را «ابو الجارود زیاد بن منذر سرحوب» به عهده داشت. او از شاگردان امام باقر علیه‏السلام بود. نابیناى مادر زاد بود و لقب سرحوب را امام باقر علیه‏السلام به او داد که نام شیطانى نابیناست و در دریاها زندگى مى‏کند. از این رو، نام دیگر این فرقه را «سرحوبیه» نیز گفته‏اند.(۳۸) آنان پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام امامت را در فرزندان او و امام حسن علیه‏السلام مى‏دانند و هر که از فرزندان آن دو امام به پا خیزد و قیام کند، پیروى‏اش را در مقام امام، واجب مى‏دانند.(۳۹)

امام باقر علیه‏السلام در دوران زندگانى خود، هر گاه ابوالجارود را مى‏دید او را ارشاد مى‏کرد و شیعیان را از نزدیک شدن به او باز مى‏داشت و مى‏فرمود: «او شیطانى نابیناست. او کورچشم و کوردل است.»(۴۰) بین او و امام مناظره‏اى بر سر امامت فرزندان امام حسن علیه‏السلام و امام حسین علیه‏السلام در گرفت که تاریخ گویاى آن است.(۴۱)

مبارزه با اندیشه‏هاى خطر آفرین یهود

فتنه انگیزى یهودیان، سرسخت‏ترین دشمنان اسلام، از بعثت پیامبر اکرم صلى‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله آغاز شد و سالیان متمادى به فتنه انگیزى خود به صورت پنهانى و آشکار ادامه دادند. آنان از حربه‏هایى مانند جعل احادیث استفاده‌اى جماعت شیعه! میانه‌رو باشید تا تندروان (غلات) از تندروى خویش پشیمان شوند و به شما اقتدا کنند و جویندگان راه حقیقت به شما ملحق گردند.

امام تلاش خود را بیشتر متوجه محافل علمى مسلمانان با حرکتى خزنده در فقه و کلام ادامه مى‏دادند.

مبارزه با اندیشه خطر آفرین یهود و شناساندن خط توطئه‏اى که براى خدشه‏دار کردن اسلام ترسیم کرده بودند، یکى از تلاش‌هاى دراز مدت و گسترده امام باقر علیه‏السلام را به خود اختصاص داد. یهودیانى که در محیط زندگانى مسلمانان مى‏زیستند، آنان که اسلامى ظاهرى آورده بودند و یا هنوز بر آیین یهود پا مى‏فشردند، تلاش مى‏کردند تا قبله خود، بیت‏المقدس را برتر از قبله مسلمانان جلوه دهند و در این باره کوشش بسیار مى‏کردند. زراره مى‏گوید: «نزد امام باقر علیه‏السلام که رو به ‏روى کعبه نشسته بود، نشسته بودم. فرمود: مى‏دانستى که نگریستن به خانه خدا عبادت است؟ در این لحظه مردى از قبیله «بُجَلیه» به نام «عاصم بن عمر» وارد شد و به امام گفت: کعب الاحبار مى‏گوید: کعبه هر صبح در برابر بیت‏المقدس سجده مى‏آورد. امام فرمود: نظر تو در مورد سخن کعب الاحبار چیست؟ گفت: راست گفته است. امام فرمود: تو و کعب الاحبار هر دو دروغ مى‏گویید. و امام خشمگین شد به گونه‏اى که راوى مى‏گوید هرگز امام را به خاطر سخن کسى این قدر خشمگین ندیده بودم. امام فرمود: خداوند خانه‏اى به بلند مرتبگى این خانه و به کعبه اشاره کرد نیافریده و هیچ جایى را به سان آن گرامى نداشته است….»(۴۲)

پی‌نوشت‌:

۱. محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۳ ق، ج ۴۶، ص ۳۰۹، /ابو جعفر محمدبن جریر بن رستم الطبرى، دلائل الامامه، نجف، منشورات مطبعه الحیدریه، ۱۳۶۹ ق، ص ۱۰۶ (با اندکى تفاوت).

۲. شیخ محمدحسین الاعلمى الحائرى، دائره المعارف الشیعیّه العامّه، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۴۱۳ ق، چاپ دوم، ج ۱۷، ص ۷۳.

۳. معارف و معاریف، ج ۹، ص ۲۶۹.

۴. ابوالفتح الشهرستانى، موسوعه الملل و النحل، بیروت، مؤسسه ناصر للثقافه، ۱۹۸۱ م، چاپ‏اول، ص ۶۰.

۵. فرهنگ فرق اسلامى، ۱۳۶۸ ش، صص ۴۰۴ ـ ۴۰۶.

۶. دایره المعارف الشیعیه العامه، ج ۱۷، ص ۷۳.

۷. بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۲۹۱.

۸. موسوعه الملل و النحل، ص ۳۶/ دائره المعارف الشیعیه العامه، ج ۱۴، ص ۲۸۶/ معارف و معاریف، ج ۸، ص ۲۶۱.

۹. فرهنگ فرق اسلامى، ص۳۵۸.

۱۰. ن، ک: محمد بن یعقوب الکلینى، اصول کافى، قم، انتشارات اسوه، ۱۴۱۴ ق، ج ۱، ۴۴۵.

۱۱. اصول کافى، ج ۱، ص ۴۵۲.

۱۲. اصول کافى، محمد بن یعقوب بن اسحاق الکلینى، قم، انتشارات اسوه، چاپ دوم، ۱۳۷۲ ه . ش، ج۱، ص۴۵۶.

۱۳. محمدجواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامى، مشهد، بنیاد پژوهش‌هاى اسلامى آستان قدس رضوى، ۱۳۶۸ ش، ص ۱۸۶ ـ ۱۸۸/ الملل و النحل، ص ۵۰/ معارف و معاریف، ج ۵، ص ۲۴۴.

۱۴. موسوعه الملل و النحل، ص ۵۰.

۱۵. ن. ک: بحارالانوار، ج ۲، ص ۲۹۸.

۱۶. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۳.

۱۷. نساء/۳۵.

۱۸. ابو منصور احمد بن على بن ابى‏طالب الطبرسى، الاحتجاج، قم، دارالاسوه للطباعه و النشر، چاپ دوم، ۱۴۱۶ ق، ج ۱، ص ۱۷۴.

۱۹. بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۲۶.

۲۰. فرهنگ فرق اسلامى، ص ۳۴۴.

۲۱. موسوعه الملل و النحل، ص ۸۱.

۲۲. ن. ک: بحارالانوار، ج ۲، ص ۲۵۰ و ج ۴، ص ۳۰۳ و ج ۲۵، ص ۱۳۴.

۲۳. اصول کافى، ج۲، ص۷۵.

۲۴. فرهنگ فرق اسلامى، محمدجواد مشکور، مشهد، بنیاد پژوهش‌هاى اسلامى آستان قدس رضوى، ۱۳۶۸ ه . ش، ص ۴۲۸.

۲۵. طور/ ۴۴ «آنها چنان لجوجند که اگر ببینند قطعه سنگى از آسمان براى عذابشان سقوط مى‏کند، مى‏گویند: این ابر متراکمى است.»

۲۶. الملل و النحل، ابو الفتح الشهرستانى، بیروت، مؤسسه الناصر للثقافه، چاپ اول، ۱۹۸۱م، ص۷۶.

۲۷. قاموس الرجال، محمدتقى التسترى، قم، انتشارات جامعه مدرسین، چاپ اول، ۱۴۲۲ ه . ق، ج۱۱، ص۵۲۴.

۲۸. آل عمران/ ۱۳۹.

۲۹. قصص/ ۸۸.

۳۰. الملل و النحل، ص۶۵.

۳۱. همان، ص۶۶.

۳۲. اختیار معرفه الرجال، ابو جعفر الطوسى، قم، مؤسسه آل البیت، ۱۴۰۴ ه . ق، ج۱، ص۳۰۳.

۳۳. همان.

۳۴. موسوعه الملل و النحل، ص ۷۵ ـ ۷۶.

۳۵. محمدتقى التسترى، قاموس الرجال، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، چاپ دوم، ۱۴۱۵ ق، ج ۱۰، ص ۱۹۱.

۳۶. همان، ص ۱۹۰؛ ابو جعفر محمدبن حسن طوسى، اختیار معرفه الرجال، قم، مؤسسه آل البیت علیهم‏السلام ، ۱۴۰۴ ق، ج ۱، ص ۴۹۴.

۳۷. همان، ص ۱۸۸ و ۴۹۱.

۳۸. ابو جعفر محمد بن حسن طوسى، اختیار معرفه الرجال، قم، مؤسسه آل البیت علیهم‏السلام ، ۱۴۰۴ ق، ج ۳، ص ۴۹۵.

۳۹. فرهنگ فرق اسلامى، ص ۲۲۷/ موسوعه الملل و النحل، ص ۶۸.

۴۰. اختیار معرفه الرجال، ج ۳، ص ۴۹۵.

۴۱. ن. ک: الاحتجاج، ج ۲، ص ۱۷۵.

۴۲. بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۳۵۳.

منبع: مجله ‏مبلغان، شماره ۶۴ .

تبرئه یزید در حادثه عاشورا

اشاره:

با وجود تمام نصوص و عبارات صریحی که وجود دارد و قاتل امام حسین (علیه السّلام) را مشخص می گرداند اما با این وجود هم چنان برخی افراد در سایت ها و کتاب های خود در صدد عوام فریبی و سم پاشی بر آمده و تلاش می کنند که یزید را در حادثه عاشورا تبرئه نموده و همه تقصر ها را به گردن امام حسین و یاران آن حضرت بیندازند. در این مقاله ارای برخی از علمای اهل سنت سلفی مشرب ذکر گردیده و سپس به آنها پاسخ داده شده است.

قاتل امام حسین کیست:

هواداران بنی امیه، چه در آن زمان و چه قرنی بعد و حتی عصر حاضر، کوشیده اند حرکت آن حضرت را نوعی شورش، آشوب، فتنه انگیزی، ایجاد تفرقه در امت و تمرد از خلافت معرفی کنند و در کشتن او، حق را به جانب یزید بدهند که یک شورش گر بر ضد خلافت مرکزی را کشته است. در این مورد، به احادیثی هم استناد می کنند که رسول خدا (صلّی الله علیه و آله وسلّم) به کشتن کسی که یک پارچگی امت را به هم زده فرمان داده است و می گویند: «ان یزید قتل الحسین بسیف جده» (حسین با شمشیر جدش کشته شد)

دیدگاه ابن العربی

ابن العربی (قاضی ابوبکر محمد بن عبد اللَّه ابن العربی المالکی) متوفای ۵۴۳ هـ. ق. صاحب کتاب «العواصم من القواصم» (توجه شود که با ابن عربی عارف معروف که در متون فارسی ما بدون الف و لام می آید اشتباه نشود. و گر چه شخصیت و تفکرات وی در جای خود قابل نقد و مناقشه است اما او نسبت به اهل بیت (علیهم السّلام) ارادت داشته است.) وی که در طرفداری از بنی امیه و بغض و دشمنی نسبت به اهل بیت شهره بوده است، برای آن که دامن یزید را از خون امام حسین (علیه السّلام) تطهیر کند، گفته است:

«انّ یزید قتل الحسین بسیف جده؛ [۱][۲] یعنی یزید [امام] حسین (علیه السلام) را با شمشیر جدش به قتل رساند.»

پس همان طور که در مباحث گذشته گفتیم: اشخاصی هم چون ابن حجر هیثمی و محمد کرد علی و تقی الدین ابن الصلاح و غزالی، و ابن العربی و ابن تیمیه و غیره که از بزرگان و اسلاف همینان بوده اند با عبارات دیگری این شبهات را طرح نموده اند. [۳][۴][۵][۶][۷][۸][۹][۱۰]

نظریه محمد الخضری

محمد الخضری این گونه می گوید:

«الحسین اخطا خطا عظیماً فی خروجه هذا الذی جر علی الامه وبال الفرقه، وزعزع الفتها الی یومنا هذا…؛ [۱۱] یعنی [امام] حسین (علیه السلام) در خروجش بر علیه حکومت که موجب گرفتاری و تفرقه امت پیامبر شد و تا امروز این الفت و دوستی از بین آن ها رخت بربسته است مرتکب خطا شد…»

محمد ابو الیسر عابدین، مفتی شام این گونه گفته است: «بیعه یزید شرعیه، ومن خرج علیه کان باغیاً؛ [۱۲] بیعت با یزید از وجاهت شرعی برخوردار بوده و هر کس بر علیه او خروج نماید سرکشی و طغیان نموده است.»

دیدگاه ابو الخیر شافعی

ابو الخیر شافعی قزوینی، یزید را در کارش این گونه توصیف می کند: «اماماً مجتهداً» (یزید امام و مجتهد بوده است) [۱۳] بلکه بعضی ادعا کرده اند که یزید از صحابه، و از خلفاء راشدین مهدیین و یا از انبیاء بوده است. [۱۴]

پاسخ اول به عالمان اهل سنت

در پاسخ به این گروه از افراد این گونه می گوییم:

عدم مشروعیت خلافت یزید به شهادت جمع کثیری از صحابه: زمانی که امام حسین (علیه السّلام) که برترین و بزرگ ترین صحابه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و دیگر صحابه حاضر در عهد یزید که اهل حل و عقد امت بودند امارت یزید را بالاتفاق ردّ نموده و او را شخصی فاسق، فاجر شراب خوار و… دانستند، از این رو دیگر جایی برای توجیه حاکمیت و خلافت نامشروع یزید باقی نمی ماند تا امام حسین (علیه السّلام) به عنوان شورش گر و خروج کننده بر علیه او خوانده شود.

با این تفصیل اصل مشروعیت خلافت یزید زیر سؤال رفته و بطلان گفتار افرادی که امام حسین (علیه السّلام) را خروج کننده بر علیه یزید دانسته اند آشکار می شود.

پاسخ دوم به عالمان اهل سنت

صدور فرمان از سوی یزید برای کشتن امام حسین (علیه السّلام): در تبیین قاتل بودن یزید نسبت به امام حسین (علیه السّلام) لازم نیست که او خود به صورت مستقیم و مباشر قاتل آن حضرت بوده باشد؛ بلکه زمانی که تمام حکام و فرماندهان زیر دست او در انجام دستورات و فرامین حکومتی تابع محض او به حساب آیند و شکست و پیروزی آن ها به یزید نسبت داده شود دیگر هیچ جایی برای توجیه بی گناهی یزید در این اقدام وجود ندارد. به تعبیر دیگر: یزید بن معاویه قاتل امام حسین (علیه السّلام) است اما با شمشیر ابن زیاد، و شمر و عمر بن سعد.

در این زمینه می توان به این دسته از روایات تاریخ اشاره نمود:

۱. دیدگاه ذهبی

خرج الحسین الی الکوفه، فکتب یزید الی والیه بالعراق عبید الله بن زیاد: ان حسینا صائر الی الکوفه، وقد ابتلی به زمانک من بین الازمان، وبلدک من بین البلدان، وانت من بین العمال، وعندها تعتق او تعود عبدا. فقتله ابن زیاد وبعث براسه الیه.

حسین به سوی کوفه، عزیمت نمود. از این رو یزید به والی و حاکم عراق عبید الله بن زیاد نوشت: حسین به سوی کوفه عازم است، و او از میان شهر ها سرزمین تو را انتخاب کرده که هم زمان با ایام و دوران حکومت توست، تو از میان عمال و گارگزاران برای این کار برگزیده شده ای پس لازم است یا خود را آزاد سازی یا به بردگی و غلامی درآیی و از این رو بود که ابن زیاد حسین را کشت و سر او را برای یزید فرستاد.

۲.دیدگاه سیوطی

و نیز سیوطی می نویسد:

«فکتب یزید الی والیه بالعراق، عبید الله بن زیاد بقتاله؛ [۱۵] یزید به عبید الله بن زیاد والی و فرماندار خود در عراق، دستور قتال و جنگیدن با حسین را صادر کرد.»

ابن زیاد به مسافر بن شریح یشکری می گوید:

«اما قتلی الحسین، فانه اشار علی یزید بقتله او قتلی، فاخترت قتله؛ [۱۶] این که من حسین را به قتل رساندم به این خاطر بود که به مرا بین کشته شدن خودم و کشتن حسین مخیر نموده بود و من بین این دو کشتن حسین را انتخاب کردم.»

۳. نامه ابن زیاد به امام

ابن زیاد در نامه ای به امام حسین (علیه السّلام) می نویسد: «قد بلغنی نزولک کربلاء، وقد کتب الی امیرالمؤمنین یزید: ان لا اتوسد الوثیر، ولا اشبع من الخمیر، او الحقک باللطیف الخبیر، او تنزل علی حکمی، وحکم یزید، والسلام؛[۱۷][۱۸][۱۹] به من خبر رسیده است که تو در سرزمین کربلاء فرود آمده ای، و یزید به من نوشته است: که بر بستر نرم نیارامم و از شکم سیر نکنم تا این که یا تو را به دیار دیگر نزد خدای لطیف خبیر فرستم و یا این که تحت فرمان خود و حکومت یزید در آورم، والسلام.»

یعقوبی می گوید: یزید در نامه ای به ابن زیاد نوشت:

«قد بلغنی: ان اهل الکوفه قد کتبوا الی الحسین فی القدوم علیهم، وانه قد خرج من مکه متوجهاً نحوهم، وقد بلی به بلدک من بین البلدان، وایامک من بین الایام، فان قتلته، والا رجعت الی نسبک وابیک عبید، فاحذر ان یفوت؛ [۲۰] به من خبر رسیده است که اهل کوفه به حسین نامه نوشته اند تا به سوی آن ها حرکت کند، و او از مکه به سوی آن ها راه افتاده است، و او از میان شهر ها سرزمین تو را انتخاب کرده که هم زمان با ایام و دوران حکومت توست، اگر او را به قتل رساندی که هیچ و الا باید هم چون پدرت به بردگی و غلامی درآیی پس بترس از آن که فرصت از دست برود.»

در جای دیگر این گونه آمده است:

«ان یزید قد انفذ عمرو بن سعید بن العاص فی عسکر علی الحاج، وولاه امر الموسم، واوصاه بالفتک بالامام الحسین علیه السلام، اینما وجد؛ [۲۱] یزید، عمرو بن سعید بن عاص را بر لشکری از حاجیان گمارد تا بر مراسم حج سرپرستی کند، و به توصیه نمود تا هر کجا [امام] حسین (علیه السلام) را یافت او مورد هجوم قرار دهد.»

در بعضی دیگر از تواریخ آمده که یزید به ولید بن عتبه نوشت:

«خذ الحسین وعبدالله بن عمر، وعبد الرحمان بن ابی بکر، وعبدالله بن الزبیر بالبیعه اخذاً شدیداً، ومن ابی فاضرب عنقه، وابعث الی براسه؛ [۲۲][۲۳][۲۴] حسین و عبدالله بن عمر و عبد الرحمان بن ابو بکر و عبدالله بن زبیر را برای بیعت گرفتن از آن ها به سختی با ایشان برخورد کن، و اگر هر کس از این امر سرباز زد گردنش را بزن و سر او را برایم بفرست.»

۴. گزارش یعقوبی

«اذا اتاک کتابی، فاحضر الحسین بن علی، وعبدالله بن الزبیر، فخذهما بالبیعه، فان امتنعا فاضرب اعناقهما، وابعث الیّ براسیهما، وخذ الناس بالبیعه، فمن امتنع فانفذ فیه الحکم وفی الحسین بن علی وعبدالله بن الزبیر والسلام؛ [۲۵] به محض رسیدن نامه من حسین بن علی و عبدالله بن زبیر را احضار کن، و از آن ها بیعت بگیر، و اگر از این کار امتناع ورزیدند آن ها را گردن بزن، و سر هایشان را برای من بفرست، و از تمام مردم بیعت بگیر و اگر شخصی از این کار امتناع ورزید حکم را در باره او و حسین بن علی و عبدالله بن زبیر اجرا کن. والسلام.»

«وعجل علی بجوابه، وبین لی فی کتابک کل من فی طاعتی، او خرج عنها، ولیکن مع الجواب راس الحسین بن علی؛[۲۶][۲۷] در جواب نامه عجله کن، و در آن برای من بیان کن چه کسانی تحت فرمان و چه کسانی خارج از فرامین من هستند، و به همراه جواب نامه من سر حسین بن علی با نیز بفرست.»

در عبارتی دیگر آمده که ولید بن عتبه به یزید اطلاع داد که بین او و امام حسین (علیه السّلام) و ابن زبیر چه گذشته از این رو یزید غضب ناک شد و به او نوشت:

«اذا ورد علیک کتابی هذا، فخذ بالبیعه ثانیاً علی اهل المدینه بتوکید منک علیهم، وذر عبدالله بن الزبیر، فانه لن یفوتنا، ولن ینجو منا ابداً ما دام حیاً، ولیکن مع جوابک الی، راس الحسین بن علی، فان فعلت ذلک فقد جعلت لک اعنه الخیل، ولک عندی الجائزه والحظ الاوفر الخ؛ [۲۸] زمانی که نامه من به دست تو رسید بار دیگر از مردم مدینه بیعت بگیر و این را به عنوان تاکید بر بیعت قبل قرار بده، و عبدالله بن زبیر را رها کن، که فرصت برای بیعت گرفتن از او زیاد است، و او مادامی که زنده است نمی تواند از چنگ ما فرار کتد، و لازم است که همراه با جواب نامه من سر بریده حسین بن علی را نیز بفرستی، که اگر این گونه کردی فرماندهی سپاهیان از توست و جایزه و هدیه ای ارزشمند نیز نزد من داری.»

۵. دیدگاه ابن عساکر

ابن عساکر می گوید: :

«بلغ یزید خروجه، فکتب الی عبید الله بن زیاد، وهو عامله علی العراق، یامره بمحاربته، وحمله الیه ان ظفر به؛ [۲۹]

[۳۰] به یزید خبر رسید که [امام]حسین (علیه السلام) خارج شده است، از این رو او به عبید الله بن زیاد که عامل و کارگزار او در عراق بود نامه نوشت، و او را امر نمود تا با حسین به محاربه بپردازد، و اگر بر او پیروز شد او را به سوی او بفرستد.»

و ده ها و صد ها متن و سند دیگر وجود دارد ؛ که هر کدام به خودی خود می تواند بهترین شاهد و تایید برای اثبات قاتل بودن یزید باشد.

حال ما سؤال می کنیم امر به محاربه و قتال و جنگیدن و کشتن و سر از تن جدا کردن امام حسین (علیه السّلام) آیا از کسی غیر از یزید صادر شده است؟!

و از طرفی دیگر، اگر بر فرض، این ادعا که یزید امر به کشتن امام حسین (علیه السّلام) نکرده صحیح می بود، لازم بود همان گونه که در متون بالا امر نمودن به قتل آن حضرت را ذکر کرده اند خلاف آن را نیز ذکر می کردند و یا بعد از این اتفاق ـ علی الاقل ـ توبیخ و عقاب و تنبیه نمودن عوامل و کارگزاران در این واقعه هم چون: ابن زیاد و عمر بن سعد و شمر بن ذی الجوشن و غیره (لعنهم الله) را که مشارکت در این امر داشتند را صادر می نمود.

و اگر یزید قاتل نبود و یا از این عمل رضایت نداشت لااقل لازم بود از عمل سفیانیه اهل دمشق که از اسرای کاروان کربلاء با دف و ساز و طنبور و خوشحالی و پای کوبی استقبال کردند جلوگیری به عمل آورده و آن ها را از این کار منع نماید!

پی نوشت:

۱.محمد بن عبد اللَّه المناوی، فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، تحقیق احمد عبد السلام، ج۱، ص ۲۰۴، دارالکتب العلمیه، چاپ اول ۱۴۱۵ق، بیروت.

۲.میر سید حامد حسین النقوی، خلاصه عبقات الانوار، تلخیص المیلانی، ج ۴، ص۲۳۷-۲۳۸، مؤسسه البعثه قم ۱۴۰۶.   

۳.احمد بن محمد ابن حجر هیثمی، الفتاوی الحدیثیه، ص۱۹۳.

۴.احمد بن عبد الحلیم ابن تیمیه الحرانی، رساله ابن تیمیه: سؤال در رابطه با یزید بن معاویه ص۱۴-۱۷.

۵.ابن العربی، العواصم من القواصم، ص۲۳۲-۲۳۳.   

۶.محمد بن محمد غزالی، احیاء علوم الدین، ج۳، ص۱۲۵.   

۷.عبدالله بن محمدشبراوی، الاتحاف بحب الاشراف، ص۶۷- ۶۸.

۸.احمد بن محمد ابن حجر هیثمی، الصواعق المحرقه، ص۲۲۱.

۹.محمد کرد علی، خطط الشام، ج۱، ص۱۴۵.

۱۰.محمد بن طولون الحنفی، قید الشرید، ص۵۷ – ۵۹.

۱۱.عبدالحسین امینی، محاضرات فی تاریخ الامم الاسلامیه، ج۱، ص۱۰.   

۱۲.محمد ابوالیسر عا بدین ، اغالیط المؤرخین، ص۱۲۰.

۱۳.عبدالرحمن بن اسماعیل ابوشامه، ۵۹۹- ۶۶۵ق، تراجم رجال القرنین السادس والسابع، ص۶.

۱۴.احمد بن عبد الحلیم ابن تیمیه الحرانی، منهاج السنه، ج۴، ص۵۴۹ به بعد.   

۱۵.عبدالرحمن بن ابی بکر سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص۱۵۷، چاپ دار الفکر سال ۱۳۹۴ ه. بیروت.    

۱۶.ابوالحسن علی بن ابی الکرم ابن اثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۳۴.   

۱۷.محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۴۴، ص۳۸۳.   

۱۸.عبدالله بحرانی، العوالم، ص۲۳۴.   

۱۹.ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۵، ص۸۵.   

۲۰.احمد بن اسحاق یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴۲، چاپ صادر.   

۲۱.فخر الدین بن محمّد علی طریحی، المنتخب، ج۳، ص۳۰۴، اللیله العاشره.

۲۲.موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، ج۱، ص۲۶۲.   

۲۳.محمد بن علی ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۲۴۰، چاپ مکتبه مصطفوی قم ایران.   

۲۴.ابومحمد احمد بن اعثم ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۵، ص۱۰.   

۲۵.احمد بن اسحاق یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴۱.   

۲۶.محمد بن علی  صدوق، الامالی، ص۲۱۶ چاپ سال ۱۳۸۹ نجف اشرف عراق.   

۲۷.محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۴۴، ص۳۱۲.   

۲۸.ابومحمد احمد بن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، جزء ۵، ص۱۸.   

۲۹.محمد بن  مکرم ابن منظور، تاریخ دمشق، ج۷، ص۱۴۵.   

۳۰.ابوالقاسم بن معصوم اشکوری، حاشیه بغیه الطالب، ج۶، رقم ۲۶۱۴.

منبع: ویکی فقه (برخی از  مقاله قاتلان امام حسین با کمی اصلاحات)

مختصری از عبرتها و درسهای عاشورا

 

اشاره:

عاشورا، تبلور زنده نماز، مناجات، حماسه، عدالت، و شهادت است. در مورد این رخداد بسیار سخن گفته شده است، ولی به ابعاد گوناگون انسانی و اجتماعی و درسها و پیامهای زندگی ساز و حماسه‌آفرین آن کمتر توجه شده است. حال ما در این مختصر به عبرتهای عاشورا می پردازیم:

 

الف) عبرتهای سیاسی

 حرکت و نهضت امام حسین ـ علیه السّلام ـ یک جنبش خصوصی یا خانوادگی نبود بلکه حرکتی عظیم و انقلابی بزرگ علیه حکومت بنی امیه بود. از این رو یک حرکت سیاسی محسوب می شود. که ازجهات گوناگون می تواند الگوی سیاسی جوامع باشد که مهمترین آنها عبارتند:

۱. ولایت و رهبری: از مهمترین اصول اسلام «ولایت» است. ولایت بر مسلمین را امامان حق خودشان میدانستند و به غاصب بودن دیگران عقیده داشتند. از این رو امام حسین ـ علیه السّلام ـ فرمودند: « ما خاندان پیامبر بر تصدی این امر (حکومت بر امت) از این مدّعیان ناحق سزاوارتریم».(۱)

و در زیارتنامه ها گاهی لعنت بر کسانی آمده است که ولایت آنان را انکار کردند.

از سرمایه ها و عبرت‌های نهفته در حرکت عاشورا، معرفی «رهبری صالح» به امت اسلام و افشای رهبران ناشایسته است.

۲. عدم ترک امر به معروف و نهی از منکر: حیات جامعه اسلامی به حساسیت مردم نسبت به احکام خدا ونظارت عمومی در امور والیان و مسئولان و مردم عادی وابسته است. از این رو امام حسین ـ علیه السّلام ـ با درک موقعیت حساس جامعه که روز به روز از سنت رسول خدا فاصله می گرفت، پرچم امر به معروف و نهی از منکر را علم کرد و در این راه جان خود و اطرافیانش را به خطر انداخت و برای همیشه و به همگان آموخت که سکوت در برابر ظلم، بدعت، انحراف، گناهی بزرگ و قیام علیه آنها بالاترین درجه امر به معروف و نهی از منکر است. حال پیروان فرهنگ عاشورا، با الهام از عاشورا باید نبض پرحرکت جامعه اسلامی باشند و نسبت به جریان امور و وضعیت فرهنگی و سیاسی حساسیت نشان دهند و با حضور دائم در میدان امر به معروف و نهی از منکر، عرصه را بر فساد آفرینان تنگ سازند.

۳. باطل ستیزی و جهاد: تلاش برای بازگرداندن خلافت اسلامی و حاکمیت مسلمین به مجرای حق و اصیل خود و از بین بردن سلطه جائرانه باطل، صفحه دیگری از مبارزات امام حسین ـ علیه السلام ـ می باشد که تکلیف «باطل ستیزی» را به صورت کلی و همیشگی روشن میسازد و اینکه در برابر قدرت‌های باطل، نباید سکوت و سازش کرد.

از تکالیف مهم مسلمانان در حراست از دین و کیان خویش و مقابله با دشمنان «جهاد» است که عامل عزّت مسلمین است. کربلا و عاشورا یکی از مظاهر عمل به این تکلیف دینی بود و درسی برای همه آزادگان جهان که در همه حال با همه توان تا آخرین دم، به نبرد با دشمنان اسلام و دین خدا برخیزند.

۴. تدبیر و برنامه ریزی: قیام عاشورا، یک نهضت حساب شده و با برنامه بود نه یک شورش کور و بی‌هدف. برای لحظه به لحظه و روز بروز آن، دوراندیشی و تدبیر به کار گرفته شده بود.

۵. کل یوم عاشورا: از عبرت‌ها و درسهای مهم عاشورا، شناخت تکلیف دفاع از حق و مبارزه با باطل و ستم در هر جا و هر زمان است. قیام عاشورا تکلیف خاص آن‌حضرت و یارانش در آن مقطع زمانی خاص نبود، بلکه هرگاه هر جا نظیر آن شرایط پیش آید، همان تکلیف هم ثابت است.

ب) پیامها و عبرتهای اخلاقی

۱. آزادگی: آزادی در مقابل بردگی، اصطلاحی، حقوقی و اجتماعی است، اما «آزادگی» برتر از آزادی است و نوعی حریت و رهایی انسان از قیدهای ذلت‌آور و حقارت بار است. نهضت عاشورا جلوه بارزی از آزادگی در مورد امام حسین ـ علیه السلام ـ و خاندان و یاران شهید او است که از میان دو امر شمشیر یا ذلّت، مرگ با افتخار را پذیرفت و فرمود: «هیهات منَّ الذّله»(۲) انسانهای آزاده در راه استقلال و رهایی از ستم طاغوتها و در آن لحظات حساس و دشوار انتخاب، مرگ سرخ و مبارزه خونین را برمی‌گزینند و فداکارانه جان میبازند تا جامعه خود را آزاد کنند.

۲. ایثار: اوج ایثار، ایثار خون و جان است. ایثارگر کسی است که حاضر باشد هستی و جان خود را برای دین فدا کند. در صحنه کربلا نخستین ایثارگر سید الشهدا ـ‌ علیه السلام ـ بود که در راه خدا از جان و مال خود گذشت. و برای همه مخصوصاً شیعیان این درس را داد که در راه رضای خدا و حفظ دین خدا باید از تمنیات خویش گذشت.

۳. شجاعت: صحنه عاشورا تصویری است واضح از شجاعت امام حسین ـ علیه السلام ـ و اهل بیتش. شجاعت عاشورائیان ریشه در اعتقادشان داشت. لذا عاشورا الهام بخش شجاعت به مبارزان بوده است و محرم همواره روحیه، شهامت و ظلم ستیزی به مردم می داده است.

۴. عزت: عزت یعنی، شکست ناپذیری، صلابت نفس، و حفظ کرامت و شخصیت والای انسان. ستم پذیری و تحمل سلطه باطل و سکوت در برابر تعدی، و تسلیم فرومایگان شدن و اطاعت از فاجران، همه از ذلت نفس و زبونی وحقارت روح سرچشمه می گیرد.

عزت و کرامت امام حسین ـ علیه السلام ـ در عاشورا درس عبرتی برای تمام مسلمانان شد که به زیر بار خواسته های ستمگران و ظالمان و قدرتهای بزرگ نروند و در برابر تعدی آنها با تمام قوا با عزت و سربلندی بایستند.

۵. عمل به تکلیف: فرهنگ «عمل به تکلیف» وقتی در جامعه و میان افراد حاکم باشد، همواره احساس پیروزی می کنند. امامان شیعه در هر شرایطی طبق تکلیف عمل می کردند. حادثه عاشورا نیز یکی از جلوه های عمل به وظیفه بود.

پیام عاشورا «شناخت تکلیف» و «عمل به تکلیف» است  برای همه مردم، به ویژه آنان که موقعیت ویژه دارند و الگویی برای دیگران هستند.

۶. عشق به خدا: از والاترین و زلالترین حالات جان آدمی، عشق به کمال مطلق خدای متعال است. سراسر عاشورا و صحنه های رزم رزمندگان، جلوه ای از این جذبه معنوی و عشق برین است و شهادت یاران و عزیزان هر کدام هدیه ای به درگاه دوست است تا رضای او تأمین شود. این مشرب عرفانی و عشق به خدا باید سرمشق صاحبدلان و عاشقان درگاه حضرت دوست باشد. حفظ دین خدا قربانی می خواهد که امام و یارانش قربانیان در این راه بودند.

برای ملتها هم قربانی شدن و قربانی دادن، رمز عزت و پیروزی است. عبرت و پیام عاشورا به ملتی که در راه «آزادی» گام برداشته این است که باید قربانیان بسیاری تقدیم آستان حرّیت کند.

آری حوادث تاریخی اگر به چشم عبرت و درس گرفتن مورد مطالعه قرار گیرد «درس آموز» است. حادثه کربلا یکی از این حوادث «الهام بخش» و «عبرت آموز» است. در عین حال که برای همه حق جویان و عدالت خواهان و مبارزان راه حق و آزادی، یکی از غنی ترین منابع الهام گیری است، از نگاه دیگر یکی از تلخ‌ترین حوادث و فجایعی است که در تاریخ اسلام پدید آمد و جا دارد که کاملاً بیان شود که چه عواملی سبب شد، این فاجعه به بار آمد و از آن درس عبرت گرفت. عواملی مثل دنیاطلبی، غفلت، رها کردن تکلیف، بی‌طرفی نسبت به حق و باطل و… که همه اینها در به وجود آمدن این فاجعه به نوعی دخیل بودند.

پی نوشت:

  1. طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، بیروت، دار الکتب العلمیه، ج ۴، ص ۳۰۳.
  2. لهوف، سید بن طاوس، ص۵۷.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

سؤالاتى پیرامون زیارت عاشورا

اشاره:

در زیارت عاشورا فرازهاى گوناگونى قرار گرفته که با توجه به معانى آن جملات سؤالاتى به ذهن مى رسد که نیاز به پاسخ دارد. در این مقاله به پاره اى از سؤالات، پاسخ داده شده که توجه خوانندگان عزیز را به آن جلب مى کنیم.

 

 

 

۱. «و لعن اللّه بنى امیه قاطبه» چرا دعا مى کنیم خدا همه بنى امیه را (تک تک شان را) از رحمتش دور کند؟ خوبان بنى امیه چه گناهى دارند که باید مورد لعن قرار گیرند؟

پاسخ:

۱. لعن هیچ مؤمن و مسلمانى هرچند گناهکار باشد، جایز نیست و فقط باید کافران معاند و ستیزندگان با حق و اولیاى حق را لعن کرد. این از آموزه هاى مهم قرآن و عترت است و امامان معصوم(ع) هیچ گاه جز دشمنان سرسخت حق را لعن و نفرین نکردند.

۲. نسبت افراد از نظر قرآن به نسب ظاهرى نیست بلکه آنچه افراد را به هم منسوب مى کند، ارتباطهاى ایمانى و روحى است که پایدار بوده و در دنیا و آخرت پایدار است. این مطلب در قرآن بارها مورد تأکید قرار گرفته است از جمله خداوند به حضرت نوح وعده مى دهد که اهل و خانواده او را از عذاب نجات خواهد داد و وقتى عذاب فرا مى رسد فرزند او غرق مى گردد. حضرت نوح به خداوند عرض مى کند: «انّ ابنى من أهلى؛ فرزند از اهل من است» و خداوند فرمود: «انّه لیس من أهلک؛(۱) او از اهل تو نیست.»

در آیه دیگر از زبان حضرت ابراهیم(ع) به عنوان یک اصل کلى مى فرماید: «فمن تبعنى فانّه منّى؛(۲) هر کس مرا پیروى کند از من است».

و باز به عنوان یک اصل کلى، حق تعالى مى فرماید:

«و من یتولّهم فانّه منهم؛(۳) هر کس اهل کتاب را دوست بدارد و ولایت آنان را بپذیرد، به درستى که از آنان است.»

بنابر این آیات آنچه نسب شخص را به واقع معلوم مى کند، نه نسب ولادتى ظاهرى و جسمى است بلکه نسب ایمانى و روحى و معنوى است و بنى امیه همه کسانى هستند که پیرو راه معاویه و یزید هستند و بر آن راضى بوده و بر تداوم آن راه اصرار دارند و هر کس محب اهل بیت و خدا و ایمان و عمل صالح بوده از بنى امیه نیست و از بنى هاشم است هرچند فرزند بلافصل معاویه یا یزید باشد.

۳. گاهى قومى آن چنان در دریاى کفر و شرک و ظلم غوطه ور مى شوند که از آن هیچ جوانه پاکى نخواهد روئید. خداوند در مورد قوم نوح به آن حضرت چنین وحى مى کند:

«انّه لن یؤمن من قومک الّا من قد آمن؛(۴) از قوم تو جز آنان که ایمان آورده اند، کسى دیگر به ایمان نخواهد گرایید.»

و حضرت نوح نیز این گونه قوم را نفرین مى کند:

«ربّ لاتذر على الأرض من الکافرین دیاراً انّک إن تذرهم یضلّوا عبادک ولایلدوا إلّا فاجراً کفّاراً؛(۵) خدایا احدى از کافران را بر روى زمین مگذار، زیرا اگر آنان را واگذارى بندگانت را گمراه ساخته و جز بدکار کافر نزایند.» و علم به این وضعیت را فقط خدا و بندگان خاص او به اذن او مى دانند.

زیارت عاشورا در کتب معروف دعا ثبت شده از جمله: مصباح المتهجد شیخ طوسى، مصباح کفعمى، بحارالانوار و کتب حدیثى دیگر و بنابر نقل شیخ طوسى این دعا را خداوند به جبرئیل(ع) و او به رسول خدا(ص) و آن حضرت به امامان تعلیم داده و آنان به شیعیان خود یاد داده اند و خداوند وقتى قومى را به تمامى لعن مى کند، با لعن خود خبر مى دهد که از این قوم مؤمنى بر نخواهد خاست.

بنابراین لعن یک قوم از جانب خدا و اولیاى الهى دلالت دارد که آن قوم همگى . گذشتگان و آیندگان آنان . گمراه و ظالم اند و این لعن بدین جهت به همه آنان تعلق گرفته است. در عین حال اگر از آن قوم مؤمنى هم برخیزد با ایمان آوردن، نسبتش با آنان قطع مى شود و دیگر از آن قوم حساب نمى شود تا لعنت آن قوم به او هم شامل گردد.

۲. «اللّهم انّ هذا یوم تبرکت به بنو امیّه و ابن آکله الاکباد اللّعین ابن اللّعین على لسانک و لسان نبیّک صلّى اللّه علیه و آله فى کلّ موطن و موقفٍ وقف فیه نبیّک صلّى اللّه علیه و آله؛ آیا پسر هند جگرخوار(معاویه) (و پسرش یزید) و پدرش(ابوسفیان) را پیامبر در هر منزل و مسکن که توقف داشت(هر جا و مکانى که توقف مى کرد) لساناً لعن مى نمود؟ ضمناً لسان خدا یعنى چه؟

پاسخ:

آرى، خداوند و پیامبر، ابوسفیان، معاویه و یزید را لعن کرده اند و پیامبر بارها و بارها در مواقف فراوان این برائت را اظهار کرد هم چنان که در مواقف بسیار به امام حسین(ع) ابراز محبت کرد و براى او اقامه عزا نموده، اظهار مودّت نسبت به بندگان برگزیده و اظهار برائت از سردمداران کفر و گمراهى یک وظیفه الهى براى همه مؤمنان و ازجمله براى رسول خداست و این هم جزو رسالت ها و وظایف آن حضرت بوده است. این اظهار برائت ها و بیزارى ها نصب تابلو براى آیندگان است تا بدانند این گروه گمراه و گمراه کننده اند و از آنان دورى جویند و حریم بگیرند تا در امان بمانند. لعن هاى پیامبر نسبت به ابوسفیان، معاویه و یزید در کتب روایى و تاریخى فراوان ثبت شده است.

«لسان خدا» عبارت محاوره اى است و گرنه خداوند تعالى داراى اعضاء و جوارح نیست تا زبان داشته باشد. همین که خدا این لعن را به سمع و گوش بندگان خود رسانده و در قرآن خود که کلام او مى باشد، ثبت کرده است، در محاوره و گفتگو به «جارى شدن بر زبان او» تعبیر مى شود همچنان که «یداللّه» به معناى دست خدا نیست زیرا حق تعالى دست ظاهرى ندارد و جسم ندارد بلکه قدرت خدا و یارى دهى خدا به «دست خدا» تعبیر شده است و لفظ دیگرى رساتر از این لفظ براى این معنا وجود ندارد تا بدان معنا رسانده گردد.

آکله الاکباد هند همسر ابوسفیان است و معاویه فرزند اوست هم چنان که یزید هم نوه و فرزند او است و یزید (یعنى فرزند هند) و بنى امیه، همگى روز عاشورا را بعد از شهادت امام حسین(ع) به عنوان روز پیروزى عید و جشن گرفتند.

۳. «السّلام على الحسین و على على بن الحسین و على اولاد الحسین و على اصحاب الحسین». على بن الحسین کیست؟ على اکبر یا على اوسط(امام سجاد)؟ لطفاً دلیل خود را بگویید، یعنى ذکر شود که آیا قرائنى وجود دارد که نشان دهد منظور کیست؟

پاسخ:

زیارت عاشورا زیارت امام حسین(ع) و کسانى است که با آن حضرت شهید شده و در کربلا دفن شده اند. وقتى زیارت مى خوانیم باید متوجه زیارت شونده باشیم و خود او یا مقبره او مد نظر ما باشد. در این زیارت مى گوییم:

«سلام بر حسین و بر على فرزند حسین و بر فرزندان دیگر حسین و بر اصحاب حسین».

معلوم است که منظور از فرزندان و اصحاب در این عبارت آن فرزندان و اصحابى هستند که با امام در کربلا بوده و همراه ایشان شهید شده و در کنار ایشان دفن شده اند و چون همه آنان در یک محدوده کوچک (حائر حسینى یعنى موضع قبر امام و دیگر یارانش) هستند، پس همگى مى توانند در یک لحظه مورد توجه ما باشند و اما فرزندان دیگر امام حسین(ع) و اصحاب دیگر آن حضرت اگر چه بلند مرتبه و شایسته درود فرستادن هستند و باشند، ولى در این مقام مورد توجه ما نیستند تا سلام ما شامل آنان شود. امام سجاد(ع) دفن شده در کنار امام حسین(ع) نیست تا وقتى ما امام و شهداى کربلا را زیارت مى کنیم و سلام مى دهیم، او را هم یاد کنیم ولى حضرت على اکبر در زمره آنان است و اگر در این زیارت آن بزرگوار جداگانه ذکر شده، نشان از عظمت و جلال ایشان دارد از این رو آن حضرت جداگانه ذکر شده با این که او نیز از جمله اولاد امام حسین(ع) است.

و اما امام سجاد(ع) گرچه در کربلا حضور داشت، ولى آنجا به شهادت نرسید و دفن نشد و زیارتى براى ایشان در کربلا وارد نشده است.

۴ . «والعن عبیداللّه بن زیادٍ و ابن مرجانه و عمر بن سعدٍ و شمرا و آل ابى سفیان و آل زیادٍ و آل مروان الى یوم القیمه». اصولاً کسى که مرده و دستش از دنیا کوتاه است، آیا از بدخواهى نیست که بخواهیم او از رحمت حق دور شود؟ آیا این از «رحمه للعالمین» بودن دور نیست؟ ما معتقدیم ائمه دشمنانشان را هم دوست داشتند، حتى کسى را که با او مى جنگیدند، به سرنوشتشان علاقه مند بودند، و همیشه پیش از شروع جنگ آن ها را به راه حق و صحیح راهنمایى مى کرده اند. یعنى مى خواستند مردم را به رحمت حق نزدیک سازند. ما از انسان ها متنفر نیستیم، بلکه از اعمالشان متنفریم(لو علم المدبرین کیف اشتیاقى بهم لماتوا شوقا» پس چرا کسى که مرده او را لعن مى کنیم، آن هم لعنى همیشگى.

پاسخ:

محبت به مخلوقات خداوند و سعى و تلاش در آشنا کردن آنان با حق تعالى و برگرداندن آنان به سوى خدا خصیصه ذاتى اولیاء است. آنان چشمه جوشان محبت هستند و محبت را به همه بندگان نثار مى کنند، جفاى مخلوقات را فراموش مى کنند و از ستم ظالمان چشم مى پوشند و این آموزه مکتب آنان به پیروانشان نیز هست.

اما نسبت به دشمنان حق و انسانیت و پیشوایان گمراهى امر غیر از این است. خداى تعالى که رحمن و رحیم و ارحم الراحمین و…است، خودش نسبت به دشمنان حق و پیشوایان گمراهى قهر و غضب دارد و لعن ابدى خود را نثار آنان کرده است. توجه کنید:

«انّ الّذین یکتمون ما أنزلناه من البیّنات و الهدى من بعد ما بیّناه للناس فى الکتاب اولئک یلعنهم اللّه و یلعنهم اللاعنون».(۶)

آنان که آیات روشن و هدایتگر را بعد از بیان آنها براى مردم در کتاب خدا، کتمان مى کنند، آنان را خداوند لعن مى کند و لعن کنندگان.

«کیف یهدى اللّه قوماً کفروا بعد إیمانهم و شهدوا أنّ الرسول حقّ و جاءهم البیّنات و اللّه لایهدى القوم الظالمین اولئک جزاؤهم أنّ علیهم لعنه اللّه و الملائکه و الناس أجمعین».(۷)

چگونه هدایت کند خدا قومى را که بعد از ایمان و شهادت به حقانیت رسالت، کفر مى ورزند با اینکه آیات روشن بر آنان نازل شده و خداوند ستمکاران را هدایت نمى کند. کیفر اینان لعنت خدا، ملائکه و همه مردم است.

کسى که با حق به ستیز برخاسته و منشأ گمراهى شده، میکروبى است که آثار وخیم او حتى پس از مرگش هم ادامه دارد و مستحق لعن ابدى است و ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکارى بود بر گوسفندان. اینان بنیانگذاران و قوام دهندگان سنّت گمراهى و ستمگرى هستند و سزاوار لعن و نفرین ابدى و ترحم بر چنین موجودات ستم پیشه نه نشان از رحمت و رحمانیت بلکه نشان از جهالت دارد. جهالت به آثار وخیم وجودى آنان که هم چنان تداوم دارد.

۵ . «السّلام علیک یا ثاراللّه وابن ثاره و الوتر الموتور» لطفاً معنا کنید، و ضمناً بفرمایید که آیا خون خواهى عملى از روى کینه نیست؟ و مگر مؤمن ازعقده و کینه خالى نیست؟

پاسخ:

«ثار» را خون و خونخواهى و انتقام معنا کرده اند. خونخواهى عملى است که از نظر حق تعالى و انسان هاى سلیم النفس جایز شمرده شده است. قرآن مى فرماید:

«من قُتل مظلوماً فقد جعلنا لولیّه سلطاناً»(۸)

آن کس که مظلومانه کشته شود، ولىّ او سلطه (و حق قصاص و خونخواهى) دارد.

امام حسین(ع) بنده خاص خدا و دعوت کننده به صراط حق بود و به خاطر همین دعوتگرى و مخالفت با گمراه کنندگان از راه حق، مورد قهر و غضب ستمگران قرار گرفت و کشته شد، از این رو ولىّ او خود حق تعالى گردید و حق تعالى خونخواهش شد، از این رو به ثار اللّه یعنى کسى که خدا خونخواهش مى باشد، نام گرفت.

عبارت وارد شده در یکى از زیارات این معنا را بیان مى کند. در آن زیارت آمده: «و انّک ثار اللّه فى الأرض و الدم الذى لایدرک ثاره أحد من اهل الأرض ولایدرکه الّا اللّه وحده»(۹) شهادت مى دهم تو خون خدایى در زمین، خونى که کسى جز خدا خونخواه او نیست.

گروهى نیز «ثار» را به معناى خون گرفته اند یعنى خون خدا یعنى همچنان که خون جارى در رگ ها حیاتبخش کیان وجود است، امام حسین(ع) هم همچون خون حیاتبخش دین خدا است همچنان که پدر گرامى اش اسد اللّه و ید اللّه و ثار اللّه بود. بنابر این معناى عبارت این گونه است:

سلام بر تو اى خون خدا و فرزند خون خدا و اى تنهاى تنها شده.

و اما کیفر بعد از مرگ، تجسّم عمل است و نامگذارى آن به خونخواهى و… براى تقریب به ذهن مى باشد. کسى که گناهى مرتکب مى شود، با ارتکاب خود، قیامتش را مى سازد و آن را خود ساخته یا در جهنمى که خود افروخته.

و وجه دیگر نام گذارى خونخواهى، رعایت حقوق مظلوم است. وقتى کسى مظلوم واقع مى شود باید دادگاهى باشد تا حق او را از ظالم بستاند، کسى که ناحق کشته شده، در دنیا دیگر براى او احقاق حقى نیست و باید در دادگاه آخرت احقاق حق صورت بگیرد و حاکم دادگاه گاهى خودش شاکى مى شود از جمله در مورد امام حسین(ع) خود حق تعالى خصم قاتلانش مى باشد و به این وجه او خونخواه امام مى باشد.

۶. لطفاً معنا کنید: «السّلام علیک یا ابا عبداللّه و على الارواح الّتى حلّت بفنائک» در ترجمه نوشته «کسانى که به آستانت فرود آمدند». یعنى کسانى که به زیارت امام مى آیند؟ یا کسانى که در کربلا کنار قبر ایشان خاک شده اند؟ یا کسانى که در وجود حسین فانى شدند، و جانشان را در راه او دادند(یاران حسین(ع))؟

پاسخ:

منظور کسانى است که در رکاب حضرت شهید شدند و در کنار ایشان دفن گردیدند . نه دیگر مدفونان در کربلا . اینان کسانى هستند که به آستان حضرت آمده و در آنجا بار انداخته و ملازم شده اند. «فناء» یعنى فضاى باز جلو منزل، کسانى که حوارى و فدایى امام شدند و در راه ایشان به شهادت رسیدند. این زیارت امام حسین(ع) و یاران آن حضرت است که در رکاب ایشان شهید شده اند، نه زیارت زائران کربلا یا مدفونان کربلا.

۷ . «والعن عبید اللّه بن زیادٍ و ابن مرجانه» مگر ابن مرجانه همان عبیداللّه بن زیاد نیست؟ پس چرا بینشان «واو» آمده؟

پاسخ:

ابن مرجانه همان عبیداللّه است و تکرار دوباره آن با واو عطف تفسیرى معمول است. عبیداللّه بن زیاد فرد شناخته شده اى بود و ظلم و ستم بى حد او نسبت به شیعیان على بن ابى طالب او را مشهور ساخته بود ولى در این زیارت و در خطابه هاى اهل بیت و اسراى کربلا، ابن زیاد به مردم بیشتر معرفى شده و با معرفى مادر وى، اوج خباثت، ناپاکى و رذالت او به شنوندگان منتقل شده است. مرجانه مادر عبیداللّه بن زیاد از زنان بدکار مشهور و معروف بود(۱۰) و معرفى ابن زیاد در این زیارت و در خطابه هاى دیگر به ابن مرجانه یادآورى خباثت اصل و طینت و ریشه اوست.

۸ . «و لعن اللّه امّهً دفعتکم عن مقامکم و ازالتکم عن مراتبکم الّتى رتّبکم اللّه فیها» مگر امامان از رتبه امامت و مقام ولایت دفع و ازاله شدند؟ این مقامات قابل منع نیست از طرف مردم.

پاسخ:

مقام امامان چند چیز است:

۱. وساطت بین پیامبر و مردم در بیان و تفسیر دین و رفع اختلاف.

۲.  مقام هدایت و راهبرى و دستگیرى طالبان هدایت.

۳. مقام حکومت و قضاوت و تصدى ریاست امور دین و دنیاى مردم.

نصب امامان به این مقامات از طرف خداوند صورت گرفته و به جهت شایستگى ذاتى آنان است. آنان به اوج بندگى رسیده و خداوند آنان را صالح براى تصدى این مقامات روحانى و معنوى یافته و به این مقامات نصب کرده است.

این مقامات از طرف مردم قابل دفع و زوال نیستند اما تحقق بالفعل این مقامات با مراجعه مردم صورت مى پذیرد. وقتى مردم در مقام حلّ اختلاف یا فهم دین به امام مراجعه نکنند یا دست خود را به دست او ندهند تا آنان را به راه حق ببرد و یا از ایشان نخواهند که زمام امور مادى و معنوى آنان را به دست گیرد، امام در مقام عمل واسطه و هدایتگر و حاکم نخواهد بود. حالا کسانى که اجازه نمى دهند مردم به امامان رجوع کنند و بیان دین را از آنان بگیرند و خود را به آنان بسپارند و زمام امورشان را به دست بگیرند این کسان در حقیقت امامان را از این مقامات کنار زده و دفع کرده اند.

وقتى مردم به خواست خود یا به قهر و جبر منع کننده اى، به امام مراجعه نکنند، دیگر امام مبیّن دین و هدایتگر و حاکم مردم نخواهد بود و آن مانع امام را از تصدّى این مقامات منع کرده، و این مقامات را از امام سلب کرده و به دیگرى سپرده است. آنان امام را از مقام بیان دین کنار زدند و دیگران مانند کعب الاحبار و ابوهریره را بر آن مقام گمارد. حکومت را از امامان گرفتند و خود حاکم شدند.

۹. «اللّهم لک الحمد حمد الشّاکرین لک على مصابهم، الحمد للّه على عظیم رزیتى» چرا خدا را بر مصیبتى که به آن ها رسیده حمد و شکر مى گوییم؟ یعنى «خدا را شکر که این بلا به سر حسین آمد!» و چرا خدا را بر مصیبت زدگى خود حمد مى گوییم؟

پاسخ:

قسمت اول سؤال شما، ناشى از برداشت اشتباه شماست «مُصاب» یعنى مصیبت دیده «مصابهم» یعنى کسانى که به مصیبت امام و یارانش دردمند و مصیبت زده شده اند و این جاى شکر فراوان دارد. بسیارى از مسلمانان به مصیبت امام و یارانش مصیبت زده نشده اند و آن فاجعه عظیم دل آنان را به درد نیاورده و از نظر آنان اهمیتى نداشته است. اینان مصیبت زدگان به اهل بیت نیستند چون حبّ اهل بیت را نداشته اند ولى من و شما چون دوستدار اهل بیت هستیم با آمدن محرم عزادار مى شویم و این جاى شکر بسیار دارد که ما در زمره عزاداران و مصیبت زدگان کربلا هستیم. ما از اینکه امام خانواده گرامى اش به این مصیبت عظمى گرفتار شدند، غم زده ایم و دردمندیم نه اینکه شاکر خوشحال از اینکه مصیبت زده شده اند. ما شاکریم که در زمره مصیبت زدگان هستیم نه در زمره بى تفاوت ها یا در زمره شادى رسیدگان. حزب اموى و طرفداران بنى امیه این روز ذوق زده و شادى زده اند. این روز عید آنان است ولى روز عزاى ماست و این جاى شکر بسیار دارد که ما در زمره حزب اموى نیستیم و در زمره حزب نبوى و علوى هستیم. و مصیبت ما هم در این روز عظیم است، عظیم تر از مصیبت مرگ پدر و مادر و فرزندمان. مصیبت ما در این روز بزرگترین مصیبت است و این نشان از حبّ فوق العاده ما به خانواده رسول خدا(ص) دارد و نعمتى عظیم است و سپاس فراوان مى طلبد.

پى‏ نوشت‏:

۱. سوره هود، آیه ۴۶.

۲. سوره ابراهیم،آیه ۳۶.

۳. سوره مائده، آیه ۵۱.

۴. سوره هود، آیه ۳۶.

۵. سوره نوح، آیه ۲۶ . ۲۷.

۶. سوره بقره، آیه ۱۵۹.

۷. سوره آل عمران، آیه ۸۶ . ۸۷.

۸. سوره اسراء،آیه ۳۳.

۹. ترجمه کامل الزیارات، ص ۶۸۳ زیارت ۱۶.

۱۰. تراجم اعلام النساء، محمد حسین اعلمى حائرى، ج ۲، ص ۳۹۹.

منبع: پاسدار اسلام ، اسفند ۸۶ و فروردین ۸۷

عبداللّه امینى پور

فرهنگ عاشورا در سیره معصومین(ع)

اشاره:

آداب و عادات و اندیشه ها و اوضاعی که گروهی در آن شرکت دارند، فرهنگ نامیده می شود که از نسلی به نسل دیگر انتقال می یابد. زبان و وسیله های نمادین دیگر عوامل اصلی انتقال فرهنگ است؛ در عین حال ممکن است بسیاری از رفتارها و عادات و رسوم تنها از طریق تجربه حاصل گردد. اصولا هر جامعه ای برای خود روش و اسوه ویژه ای از کلیات فرهنگی و رفتاری دارد که امور ضرور انسانی مانند سازمان اجتماعی، دین، حقیقت جویی، ساختمان سیاسی، نحوه تفکر، مؤسسات اقتصادی و فرهنگ مادی آن را به وجود می آورد. این مقاله از فرهنگ عاشورا در سیره معصومان (علیه‌السلام) سخن گفته است.

از آغاز پیدایش بشر فرهنگ مایه تمایز هر گروه از گروه دیگر بوده است درجه پیچیدگی سازمانهای فرهنگی یکی از ابزارهای تشخیص جامعه های متمدن از جامعه های ابتدایی است. «فرهنگ» به معنی تعلیم و تربیت، نیز به کار رفته چنانچه در شعر فردوسی آمده است:

تو دادی مرا فر و فرهنگ و رای          تو باشی به هر نیک و بد رهنمای

عاشورا کدام روز است؟

در کتابهای لغت چنین آمده است: عاشورا با (الف مقصوره) و عاشوراء با (الف ممدوده) را روز دهم و بعضی روز نهم دانسته اند. زهری گفته است جز در چند مورد، اسمی که بر وزن فاعولاء باشد شنیده نشده. (۱)

از ابن بزرج نقل است که: «ضاروراء» به معنی «ضرا» (سختی) و «ساروراء» به معنی «سرا» (گشایش و شادمانی) و «دالولا» به معنی «دلال » به کار رفته است.

صاحب مجمع البحرین در این باره گفته است: «عاشورا یک نام اسلامی است و آن روز دهم محرم است و گاهی الف بعد از عین حذف می گردد و «عشورا» تلفظ می شود». (۲)

و نیز گفته اند که عاشورا کلمه ای است عبری و معرب «عاشور» که دهم تشری یهود باشد که روزه آن روز «گپور» [کفاره] است و چون آن روز را به ماههای عربی انتقال دادند، روز دهم اولین ماه تازیان شد.

چنانکه در ماههای یهود هم در اولین ماه و روز دهم است. (۳)

روایات جعلی در مورد عاشورا

از امور مسلم تردیدناپذیر و مورد اتفاق تمام فرق اسلامی این است که حضرت امام حسین علیه السلام بی نهایت مورد علاقه و محبت خاص جد بزرگوارش پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بوده است و اظهار این موضوع از روایات فراوانی که تواتر معنوی دارد ثابت می شود. (۴)

گروه کثیری از محدثان اسلامی نقل کرده اند که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «حسین از من و من از حسینم. خداوند دوست دارد کسی را که حسین را دوست بدارد». (۵)

در محاوره عربها این چنین است که وقتی می خواهند بین خود و دیگری کمال الفت و یگانگی و شدت ارتباط و دوستی را بفهمانند آن تعبیر را به کار می برند و می گویند: «فلان کس از من و من از اویم » چنانچه وقتی می خواهند نفرت و بیزاری خود را نسبت به دیگری اظهار کنند، می گویند: «من از او نیستم و او از من نیست » شاعر گفته است:

ایها السائل عنهم و عنی              لست من قیس و لاقیس منی

پس تعبیر «حسین منی و انا من حسین» یا شبه آن تعبیر مانند «حسین منی و انا منه » بر محبت شدید و اتصال و علاقه تام بین پیامبر صلی الله علیه وآله و فرزند گرامی اش دلالت می کند. و نیز قسمت اول حدیث «حسین منی» ارتباط و اتصال جسمی و قسمت دوم آن «و انا من حسین» ارتباط معنوی را می رساند. توضیح آن که «حسین منی» می فهماند که امام، پاره تن پیامبر است و به لحاظ مادی به آن حضرت انتساب دارد و «انا من حسین» می فهماند که اگر فداکاری و ایثار و از خودگذشتگی آن جناب نبود، زحمات پیامبرصلی الله علیه وآله به هدر می رفت و اثری از اسلام باقی نمی ماند.

در روایات فراوانی آمده است که پیامبرصلی الله علیه وآله آن حضرت را می بوسید و هر وقت او و برادرش امام حسن علیهماالسلام را می دید و مناسبت اقتضا می کرد، با آنان به مداعبه و ملاعبه می پرداخت. عده ای از راویان نقل کرده اند که رسول خدا یک دست را بر قفا و دست دیگر را بر زنخ فرزندش حسین علیه السلام قرار می داد و دهان بر دهانش می گذاشت. (۶) و در برخی از روایات است که پیامبرصلی الله علیه وآله درباره امام حسین علیه السلام فرمود: «فدای کسی بشوم که فرزندم ابراهیم را فدای او کردم». (۷)

از آنچه به اختصار در عظمت و فضیلت سرور شهیدان حسین بن علی علیه السلام بیان داشتیم و نیز از آنچه رسول اکرم صلی الله علیه وآله در شدت علاقه و محبت به فرزند بزرگوارش ابراز داشته، به خوبی درمی یابیم که اخبار حاکی از عید بودن روز عاشورا و تبرک جستن در آن روز از قول پیامبر صلی الله علیه وآله دروغ و افترای محض است. چگونه ممکن است قبول کرد که رسول خداصلی الله علیه وآله روز شهادت ریحانه اش (۸) را که مکرر بر مکرر از آن خبر داده (۹) روز جشن و عید اعلام کند. در صورتی که آن حضرت به یاد آن روز گریه می کرد.

روایات صحیح که در کتب اهل سنت نیز نقل شده بر گریستن رسول خداصلی الله علیه وآله به خاطر شهادت فرزند فداکارش دلالت دارد.

از ام الفضل بنت حارث روایت کرده اند که او گفت: … من حسین علیه السلام را در دامن پیامبرصلی الله علیه وآله گذاشتم. لحظه ای گذشت که ناگهان اشک از چشمانش فرو ریخت. گفتم یا نبی الله پدر و مادرم قربانت گردد چه شده؟! فرمود: جبرئیل آمد و خبر داد که امتم این پسرم را به زودی می کشند! گفتم همین پسر را؟! گفت: آری. (۱۰)

لازم است مسلمین از دسایس بنی امیه برحذر باشند، و به رسول خداصلی الله علیه وآله اقتدا کنند (۱۱) و او را اسوه و مقتدای خویش قرار دهند. از اعمال و رفتار و گفتار آن پیشوای عظیم الشان پیروی نمایند و بر اثر روایاتی که در زمان سلطنت بنی امیه درباریان جعل نموده بودند (۱۲) نباید از روش آن حضرت منحرف شوند که سالروز شهادت فرزند دلبندش را جشن بگیرند و آن روز را روز عید و شادی و مبارک قرار دهند. (۱۳)

بر مسلمانان است که بخود آیند، بیدار شوند، به حقیقت اسلام توجه کنند و بیندیشند تا آنچه را که دشمنان پیامبر و اسلام داخل دین کرده اند کنار بزنند و بفهمند که اسلام واقعی کدام است و بر چه محور دور می زند. در هر امری از امور به دیده انتقاد و تحقیق بنگرند و سرسری و تقلیدی آن را نپذیرند. (۱۴)

بنی امیه با بنی هاشم کینه دیرینه داشتند. (۱۵) از طرف دیگر چون منصب شامخ نبوت در خاندان بنی هاشم بود و آنان این موهبت و افتخار را برنمی تافتند، تا توانستند با اسلام به ضدیت و معاندت پرداختند.

آنها در اصل به اسلام هیچ گونه اعتقادی نداشتند. عقاد نویسنده و متفکر شهیر مصری می گوید: ابوسفیان پس از آن که اسلام آورد غلبه اسلام را غلبه بر خود تلقی می کرد. (۱۶)

هند، مادر معاویه پس از اسلام آوردنش فریاد می زد: چرا جنگ نکردید و از خود و سرزمینتان دفاع ننمودید؟!

ابوسفیان و پسرش معاویه پس از فتح مکه اسلام آوردند. ابوسفیان و خانواده اش با دشواری تمام اسلام را گردن نهادند. بدین معنی که در ظاهر اسلام آوردند و در واقع اسلام را قبول نداشتند. (۱۷) ابوسفیان بر قبر حضرت حمزه علیه السلام ایستاد و گفت: ای اباعماره بر امارت و فرمانروایی با ما جنگیدی که آن به ما انتقال یافت. (۱۸)

به نظر می رسد معاویه به نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله اعتقاد نداشت به دلیل آن که عده ای از مصریان بر وی وارد شدند و گفتند: «السلام علیک یا رسول الله » او آنان را از این گفتار منع نکرد. (۱۹)

محققان اهل سنت به سندهای متعدد در تفسیر آیه شریفه «الم تر الی الذین بدلوا نعمت الله کفرا»، (۲۰) ذکر نموده اند که مقصود دو طایفه تبهکار بنی امیه و بنی المغیره است. (۲۱)

سیاست بنی امیه در جهت محو آثار نهضت عاشورا

معلوم است که بنی امیه با این پیشینه سیاه و خباثت (۲۲) چون اسلام را با منش و خواسته های مادی خود موافق نمی دیدند به انحا و وسائل گونه گون، در تضعیف اسلام و خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله که نگهبان و بیان کنندگان دستورهای اسلام و قرآن بودند، کوشیدند از جمله آن که برای پاشانیدن گرد فراموشی به واقعه کربلا و آثار آن به روحانی نمایان درباری دستور دادند که روز عاشورا را، روز جشن و عید و روز بسیار مبارک معرفی کنند! و در این باره حدیث جعل نمایند. این حدیثها به گونه ای است که هر کس اندکی به آنها توجه کند آشکارا مجعول بودن آنها را می فهمد، مثلا روایت کرده اند که چون پیامبرصلی الله علیه وآله به مدینه آمد. دید که یهود روز عاشورا روزه می گیرند آن حضرت از آنان پرسید: چرا این روز را روزه دارید؟ گفتند: چون خداوند فرعون و پیروانش را در این روز غرق کرد و موسی و یارانش را نجات داد. آنگاه پیغمبر فرمود: ما از یهود به موسی سزاوارتریم. و به اصحاب خود دستور داد که آن روز را روزه بدارند.

ساختگی و مجعول بودن این حدیث از دو طریق ثابت است:

الف) بنابر تحقیقی که ابوریحان انجام داده است «این که یهود می گویند خداوند فرعون را در روز عاشورا غرق کرد، خلاف تورات است. زیرا فرعون روز بیست و یکم نیسن که هفتم از ایام فطیر است غرق شد و اول فصح یهود پس از قدوم پیامبرصلی الله علیه وآله به مدینه روز سه شنبه بیست و دوم آذار با نهصد و سی وسه اسکندری بود که با روز هفدهم ماه رمضان موافق می شد. روزی که خداوند فرعون را غرق کرد بیست و سوم ماه رمضان می شود، پس برای این روایت وجهی نخواهد بود». (۲۳)

ب) در این روایت آمده است که پیامبر از یهود پرسید که چرا این روز را روزه می گیرید؟ گفتند چون خداوند در این روز فرعون را غرق کرد. ساختگی بودن این روایت از آن جهت آشکار می گردد که در آن نسبت نادانی به نبی بزرگوار اسلام داده شده به گونه ای که پس از آگهی یافتن از موضوع و یادآوری یهودیان امری به فکرش خطور نموده و حکمی بر آن مترتب کرده است! چنان که معلوم است این گونه امور از ساحت قدس پیامبرصلی الله علیه وآله به دور است. ابوریحان درباره روز عاشورا و امور مربوط به آن چنین توضیح داده است…

«قتل حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام در این روز اتفاق افتاد. و او و یارانش را از راه بستن آب، بر آنان، گذراندن از دم شمشیر، انداختن آتش در خیام حرم، بر نیزه کردن سرها، اسب دوانیدن بر اجساد که در هیچ امتی حتی با اشرار خلق چنین نکرده اند، از میان بردند و از این تاریخ، مسلمانان، عاشورا را شوم دانستند. اما بنی امیه در این روز لباس نو پوشیدند و زیب و زیور کردند و سرمه به چشم خود کشیدند و این روز را عید گرفتند و عطرها استعمال نمودند و مهمانیها و ولیمه ها دادند. و تا زمانی که ایشان بودند، این رسم در توده مردم پایدار بود، حتی این که پس از انقراض ایشان باز هم این رسم باقی ماند ولی شیعیان از راه تاسف و سوگواری به قتل سیدالشهداء در مدینه السلام و بغداد و شهرهای دیگر گریه و نوحه سرایی می کنند و تربت مسعود حسین را در کربلا در این روز، زیارت می نمایند. و چون خبر کشته شدن حسین را به مدینه آوردند، دختر عقیل بن ابی طالب بیرون آمد و این اشعار را برخواند:

ماذا تقولون ان قال النبی لکم ماذا فعلتم و انتم آخرالامم بعترتی و باهلی بعد مفتقدی نصف اساری و نصف ضرجوا بدم ما کان هذا جزائی اذ نصحت لکم ان تخلفونی بسوء فی ذوی رحم

ابراهیم بن اشتر ناصر و یاور آل رسول الله در این روز کشته شد. و می گویند در این روز بود که خداوند توبه آدم را پذیرفت و در این روز بود که کشتی نوح بر جودی فرود آمد. و عیسی بن مریم در این روز، زاییده شد. و موسی و ابراهیم در این روز نجات یافتند. در این روز آتش به ابراهیم برد و سلام گردید و در این روز چشم یعقوب بینا شد. یوسف از چاه بیرون آمد. سلیمان از نو به سلطنت رسید. عذاب از قوم یونس برداشته شد. بدبختی و بیچارگی از ایوب مرتفع گشت. دعای زکریا مستجاب شد و یحیی را به او بخشیدند و گفته اند یوم الزینه موعد سحره فرعون در وقت زوال این روز بود. و این اتفاقات را که در این روز ذکر نموده اند، اگر چه وقوع آن امکان عقلی دارد اما معلوم است که ناقلان آنها دسته ای از عوام محدثان بوده اند. و یا آن که خواسته اند با اهل کتاب (۲۴) مسالمت کنند.»

ابوریحان به جهت حسن ظن یا به جهات دیگر وانمود نکرده که این گونه روایات مجعول است. بلکه گفته است ناقل آن روایات عوامند یا برای مسالمت با اهل کتاب آنها را نشر داده اند، در هر صورت نتیجه همان است که آن روایتها عاری از حقیقت است.

بسیار مناسب است که آنچه را امام صادق علیه السلام در این باره بیان فرموده است نقل کنیم: عبدالله بن فضل بن هاشمی گفت: «به امام صادق علیه السلام عرض کردم چگونه عامه (مردم) روز عاشورا را روز برکت نامگذاری کرده اند؟ در این هنگام آن حضرت گریه کرد. سپس فرمود: وقتی که (امام) حسین علیه السلام کشته شد، مردم در شام، به یزید تقرب می جستند و حدیث جعل می کردند. و اموالی به عنوان جایزه دریافت می نمودند، از جمله امور مجعوله این بود که این روز را روز برکت (و سرور) اعلام داشتند، تا مردم از جزع و گریه و مصیبت و اندوه به شادی و خوشحالی و تبرک جستن بپردازند و به آن سرگرم باشند». (۲۵) تا مردم آن واقعه حزن انگیز را فراموش کنند و در نتیجه بنی امیه از لعن و نفرین ابدی و پی آمدهای ناگوار جنایت هولناکی که انجام داده بودند درامان بمانند. پس در واقع این نوعی سیاست بود که دستگاه تبلیغی بنی امیه امر را بر مردم مشتبه ساخت و خواستند بواسطه منحرف نمودن اذهان عمومی، بر زشتی جنایاتشان سرپوش بگذارند و برای رسیدن به این هدف به انواع دسایس و حیله ها متوسل شدند. دسیسه دیگر آنها این بود که شایع کردند امام حسین علیه السلام کشته نشده بلکه انعکاسی از وی بر حنظله بن اسعد شامی قرار گرفته و او به جای آن حضرت به قتل رسیده و امام به آسمان عروج نموده چنانچه حضرت عیسی این چنین بود (۲۶) و این سیاست عین همان سیاستی است که پس از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله و مشغول ساختن افکار مردم نسبت به جانشین واقعی آن حضرت در پیش گرفتند و شایع ساختند که پیامبر از دنیا نرفته و زنده است. (۲۷)

اگر این شایعه پراکنی نبود، قویا احتمال داشت که عده ای به این فکر بیفتند که چرا وصیتها و سفارشهای پیامبرصلی الله علیه وآله را درباره جانشین واقعی اش حضرت علی علیه السلام کنار گذاشتند و هنوز پیامبر را دفن نکرده برای امارت و خلافت به گفتگو و اختلاف پرداختند و می خواهند دیگری را به جای آن حضرت، به خلافت بردارند.

بدون شک از نظر روایی آن شایعه از جهت انصراف افکار عمومی و برگرداندن توجه مردم از این امر مهم تاثیری بسزا داشت، تا در این گیرودار بتوانند خلیفه موردنظر خود را به قدرت برسانند. و این شایعه – چنان که بعضی گمان کرده اند – از روی جهل و اشتباه صورت نگرفت، بلکه روی نقشه حساب شده طرح شده بود.

عظمت قیام امام حسین علیه السلام

نهضت امام حسین علیه السلام نهضتی مقدس، متعالی و روحانی بود. پاکی، خلوص، بی اعتنایی به دنیا، بری بودن از اغراض شخصی و آز و جاه طلبی و خودخواهی از ویژگیهای این قیام است. (۲۸) انقلاب آن حضرت درس قسط، عدالت، توحید، شرافت، ایثار و فداکاری به مردم داد. (۲۹)

فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله با خون خویش درخت اسلام را که رو به خشکیدگی گذاشته بود، آبیاری کرد و در تاریکی ظلم و فساد بنی امیه درخششی بوجود آورد که آن محیط ظلمانی را نور و روشنایی بخشید و بزرگراه سعادت را نمایان کرد و ابرهای تیره و تاری از آسمان بر جوامع اسلامی بلکه جوامع انسانی پراکنده شد و چهره اسلام را چنان که هست بر جهانیان آشکار ساخت (۳۰) به همین جهت است که سوره «الفجر» سوره «الحسین » نامگذاری شده است.

از امام صادق علیه السلام نقل شده که این سوره درباره حسین علیه السلام نازل شده و سوره حسین است (۳۱) و چون آن جناب با اخلاص کامل در راه خدا خاندان و اموالش را فدا نمود، با اطمینان و اشتیاق فراوان به دیدار معبود خود شتافت و مصداق واقعی «نفس مطمئنه» واقع شد، و در نزد پروردگار در جوار رحمتش قرار گرفت، لذا امام صادق علیه السلام فرمود: مقصود از «نفس مطمئنه» حسین و یاران اوست که صاحب نفس مطمئنه اند که در روز قیامت رضوان خدا برای ایشان است و خداوند از ایشان راضی است. (۳۲)

او کسی است که با نیل به درجه رفیع شهادت جاودانگی یافت، به میزانی که در راه موضوعی فدا و فانی می شود ارزش آن را به خود می گیرد و کسب می نماید.

حسین بن علی علیه السلام کسی است که تمام هستی و متعلقات خویش را با اخلاص در راه خدا که اصل و منشا تمام کمالات و تقدسهاست، فدا و فانی نموده است پس جای شگفتی نیست که بگوییم تمام تقدسها و کمالات و جاودانگی به وجود فدا شده اش انتقال یافته است. (۳۳) و نیز بی جهت نیست که محبت و عشق به آن حضرت در دلهای مؤمنان جایگزین شده به همان گونه که محبت و علاقه به خداوند در آن دلها جای دارد. لذا از رسول اکرم صلی الله علیه وآله نقل شده است: «همانا برای شهادت حسین علیه السلام حرارتی وجود دارد که هیچ گاه سرد نمی شود. (۳۴) و نیز فرمود: «برای حسین علیه السلام در دلهای مؤمنان محبتی است ». (۳۵)

آری! حضرت سیدالشهداعلیه السلام که از روی خلوص به پیشگاه معبود خویش سر عبودیت فرود آورده و بر آن مداومت ورزیده، به اوج کمال و قرب رب ذی الجلال رسیده و آن قدر شرافت و قداست پیدا کرده که صحیح است او را به خدا نسبت دهند، مثلا بگویند: دست او، دست خدا، خون او خون خدا و گوش و زبان و چشم او، گوش و زبان و چشم خداست، و این بدان جهت است که توجه به خدا، فدا شدن در راه او، و استمرار بر طاعتش، چنان انقلابی در وی به وجود آورد که عظمت خداوندی به او نسبت داده می شود زیرا از معنویت ارتباط با خداوند متاثر گشته است. در این باره حدیثی از امام باقر علیه السلام نقل شده است که همین معنی را می رساند و می فهماند که آدمی با رشته ارتباط و بندگی خالصانه خدا به مقامی می رسد که در فکر نگنجد و شرافت و قداست و ابدیت ذات اقدس ربوبی او را متاثر می سازد و آن خصوصیات به او انتقال می یابد:

… ان الله جل جلاله قال: ما تقرب الی عبد من عبادی بشی ء احب الی مما افترضت علیه و انه یتقرب الی بالنافله حتی احبه فاذا احببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها. ان دعانی اجبته و ان سالنی اعطیته. (۳۶)

حسین بن علی علیه السلام که در راه خدا و در راه افکار عالیه اش شهید شد وجود مادی خود را نفی کرد اما به صورت منبع فضیلت و مرکز شرافت و عظمت وجود جاودانه خود را اثبات نمود عقل و دین حکم می کند که بزرگان و افراد برگزیده را در حال حیات و ممات ارج نهیم و آنان را دوست بداریم و از یاد نبریم و در سالروز وفات و شهادتشان مجالس یادبود برپا کنیم. به ویژه که آن شخص تمام هستی خودش را در طبق اخلاص نهاده و از هیچ فداکاری در راه خدا دریغ نورزیده باشد.

از این جهت است که در اقطار مختلف اسلامی به نام آن حضرت اقامه مجالس می کنند و چنین نیست که تکریم و تعظیم آن حضرت اختصاص به شیعیان داشته باشد مثلا در کشور مصر در روز ولادت آن حضرت و خواهر بزرگوارش حضرت زینب مجالس جشن و سرور برپا می دارند. (۳۷) و درباره فضایل ایشان قلمفرسایی می کنند و کتابها و مقاله ها می نویسند. (۳۸)

حسین بن علی علیه السلام برای هدفی بس عالی در راه معبود خود با نفس نفیس جهاد نمود. (۳۹) و برای احیای فضیلت و شرافت و برقراری آزادی و بیداری بشر قیام کرد. پس سزاوار است که تمام جوامع انسانی – خواه مسلمان خواه غیرمسلمان – به پاس احترام و بزرگداشت آن شخصیت عظیم الشان سالروز شهادت آن حضرت را بزرگ بشمارند و به سوک و ماتم بنشینند.

او ابرمرد عالم و شخصیت بسیار بزرگواری است که تمام مکارم و فضایل را دارا بود به گونه ای که ابعاد گسترده بسیار وسیع وجودش همگان را متحیر ساخته است. (۴۰)

از لحاظ نسب نیز کسی به پایه امام حسین علیه السلام نمی رسد: جدش رسول خدا سیدالمرسلین و خاتم النبیین و پدرش علی مرتضی سیدالوصیین و مادر فاطمه زهرا سیده نساء عالمین و برادرش امام حسن مجتبی، و عمویش جعفر طیار و عموی پدرش حمزه سیدالشهداء است.

فکر او بر محور ابدیت و ماورای محسوسات دور می زند او شهادت را برگزید و منیه را بر دنیه و کرامت قداست را بر لئامت اطاعت بدسگالان و نابکاران ترجیح داد. (۴۱)

فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله چندان ثبات و استقامت و شجاعت و بردباری و صبر از خود بروز داده که نظر همه متفکران و بزرگان را به خود جلب نموده و همگان در برابر عظمتش سر تعظیم فرود آورده اند. و هر کس که درباره احوال و رفتار آن حضرت مطالعاتی داشته باشد غیرممکن است مجذوب فضایل و شخصیت او نگردد و از مصایبی که برای نجات اسلام و بشریت متحمل شده متاثر و اندوهگین نشود.

عاشورا «یوم الله » است

روزهایی که در آن روزها وقایع مهمی انجام می شود و مسیر تاریخ در جهت رشد و کمال تغییر می نماید و سبب می شود که تحول در اجتماع به وجود آید و مردم راه فضیلت و سعادت را در پیش گیرند، «ایام الله» نامیده می شود. در قرآن مجید در دو مورد (سوره ابراهیم آیه ۵ و سوره الجاثیه آیه ۱۴) ایام الله ذکر شده است.

از ابن عباس روایت شده که منظور از آن روزهایی است که در آن روزها در امم پیشین وقایعی مهم رخ داده است واضح است که منظور وقایعی (۴۲) است آموزنده که بدان وسیله مردم از جهل و غفلت رهایی یافته اند و دگرگونی در تمام شؤون زندگی شان پدید آمده است. چون شهادت سبط پیامبرصلی الله علیه وآله و یارانش در روز عاشورا باعث شد که حقایق آشکار شود و اسلام تجدید حیات نماید ستمگران رسوا شدند و تغییر اساسی در جامعه اسلامی به وجود آید، آن روز «یوم الله» به حساب آمد. از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله روایت شده است که عاشورا از «ایام الله» است. (۴۳) این روز به اندازه ای اهمیت داشته که به امم پیشین نیز معرفی شده تا آنان نیز نتایجی را که بر این روز عظیم ترتب می یابد درک کنند و آن را پاس دارند.

در حدیث مناجات حضرت موسی علیه السلام آمده است که حضرت موسی علیه السلام عرض کرد: خدایا! به چه جهت امت پیامبر خاتم را بر سایر امم برتری داده ای؟ خداوند فرمود: ده خصلت است که موجب برتری ایشان شده است. موسی علیه السلام گفت: آنها کدامند تا به بنی اسرائیل دستور دهم که به آنها عمل کنند. فرمود: نماز، زکات، روزه، حج، جهاد، جمعه، جماعت، قراءت، علم و عاشورا. حضرت موسی علیه السلام پرسید: عاشورا چیست؟ فرمود: گریه کردن و خود را به گریه واداشتن بر سبط پیامبر خاتم است. (۴۴) از این حدیث برمی آید که اهمیت دادن به عاشورا و بهره مند شدن از آثار آن روز عظیم، در ردیف صلاه و صوم و سایر مبانی مهم اسلامی است و این بدان جهت است که اگر واقعه عاشورا و شهادت فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله نبود از اسلام واقعی و صلاه و صوم و سایر ارکان اسلام اثری برجای نمی ماند.

عاشورا در سیره ائمه اطهار

از آنچه تاکنون ذکر نمودیم روشن می شود که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و ائمه اطهارعلیهم السلام در روز عاشورا به یاد آن همه مصایبی که بر امام حسین علیه السلام وارد شده اندوهگین می شده اند و به دیگران هم دستور می داده اند که در آن روز به عزاداری بپردازند و به سوک و ماتم بنشینند. (۴۵) هر چند چنین دستوری از جانب معصومان صادر نمی شد بر مسلمین لازم بود که در آن روز مراسم عزا به پای دارند و آثار حزن و ماتم در ایشان ظاهر گردد، زیرا همان طور که پیشتر اشاره کردیم کسی که رسول خدا را دوست داشته باشد غیرممکن است که به فرزند آن حضرت عشق نورزد و او را دوست نداشته باشد. و در روز شهادتش غبار حزن و ماتم بر دلش ننشیند. واضح است که اگر فردی در روز مصیبت دوستش ناراحت و آزرده خاطر نگردد، دوستی او ظاهری و سطحی است و در واقع او را دوست نمی دارد؛ زیرا ارتباط معنوی بین دو دوست ایجاب می کند که در غم و شادی یکدیگر شریک باشند. (۴۶) پس اگر ما در روز عاشورا متاثر نشویم و در خود احساس ماتم و اندوه ننماییم بدون تردید در دوستی مان نسبت به رسول اکرم صلی الله علیه وآله و فرزندش که بسیار مورد تکریم و محبت آن بزرگوار بوده است صادق نیستیم. (۴۷) در کتب فریقین روایات بسیاری نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله بارها بر مصایب امام حسین علیه السلام که جبرئیل از آن خبر داده بود، گریه کرد. در پیش روایت صحیحی از مستدرک حاکم نیشابوری از ام الفضل بنت الحارث در این باره نقل کردیم.

همچنین از کتاب «ذخایر العقبی» از ام سلمه بازگو شده است که او گفت رسول خدا را دیدم در حالی که بر سر حسین دست می کشید، گریه می کرد. عرض کردم: چرا گریه می کنی؟! فرمود: همانا جبرئیل به من خبر داد که این پسرم در سرزمینی به نام کربلا کشته می شود. سپس مقداری خاک قرمز رنگ به من داد و فرمود: این از خاک همان سرزمین است و هر زمان آن خاک به خون مبدل گشت بدان که وی کشته شده. ام سلمه گفت: آن خاک را در شیشه ای نزد خودم نگه داشتم و با خودم می گفتم آن در روز بسیار عظیمی به خون مبدل می شود. (۴۸) گفتگو درباره بیانات و مطالبی که از معصومان در مورد عاشورا ابراز داشته اند و نیز بررسی روش ایشان در آن روز بسیار مفصل است که در این مختصر نگنجد. اما به طور کلی می توان گفت که آن بزرگواران در روز عاشورا به عزاداری و سوگواری می پرداختند. دستور می داده اند، مرثیه خوانان، شعرا و کسانی که از آن واقعه مطلع بوده اند، آن واقعه را برای دیگران تشریح کنند و مصایبی را که در آن روز بر اهل بیت پیامبر وارد شده بیان نمایند. و مقصودشان این بوده که آن رویداد به صورت یک مکتب پویا و خطدهنده برای همیشه زنده بماند. لذا تاکید کرده اند که عاشورا را از یاد نبرید و به نام امام حسین مجالس سوگ و ماتم به پا دارید، تا حقایقی که آن حضرت به آن جهت به شهادت رسیده فراموش نشود.

روشن است که احکام اسلامی بر مبنای جلب مصلحت و دفع مفسده پایه گذاری شده است. بنابراین منظور از به پا داشتن مجالس عزای حسینی این نیست که تنها برای خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله همدردی و تسلیتی باشد و به قول روضه خوان ها حضرت زهراعلیهاالسلام را خوشحال کنیم و چنین بپنداریم که به هر اندازه گریه کنیم به همان اندازه تسلی خاطر برای رسول خداصلی الله علیه وآله و حضرت فاطمه علیهاالسلام فراهم آورده ایم اگر عقیده مان درباره به پا داشتن مجالس حسینی تنها این موضوع باشد یقینا مقاصد حضرت پیغمبر و حضرت علی و حضرت فاطمه را پایین آورده ایم. بدون شک تاکید بر این که مراسم عاشورا و عزای حسینی فراموش نشود مقصود آن است که واقعه کربلا به عنوان مکتب تعلیم و تربیت الهی برای همیشه زنده باشد.

آری به وسیله همین مجالس است که دین اسلام تبلیغ می شود و بر اثر واقعیاتی که در آن مجالس بیان می گردد مردم حق را از باطل تشخیص می دهند و راه خود را بازمی یابند. بنا به گمان برخی از سیاحان فرانسوی، از پیشرفت طایفه شیعه بدون امکانات تبلیغاتی و قوه قهریه در این دوره کوتاه می توان گفت که در یکی دو قرن آینده به لحاظ کمی بر سایر فرق مسلمان غلبه خواهد کرد و سبب آن همین تعزیه داری است که فرد فرد این فرقه را داعی و مبلغ مذهب خود ساخته است. امروزه هیچ نقطه ای از نقاط عالم را نمی بینیم که دو نفر شیعه باشند و اقامه عزای حسینی ننمایند و بذل مال و منال نکنند.

در کتاب «السیاسه الحسینیه» آمده است یک نفر عرب شیعی بحرینی را دیدم که در هتل یکه و تنها مجلس عزا برپا کرده، کتاب گرفته بر کرسی نشسته، چیزی می خواند و گریه می کرد و سپس آنچه را از ماکول و مشروب برای آن مجلس تهیه دیده بود میان فقرا تقسیم کرد. (۴۹)

شیخ طوسی از عبدالله بن سنان روایت کرده است که او گفت: بر سرورم جعفربن محمدعلیه السلام در روز عاشورا وارد شدم، او را با چهره گرفته و ظاهری اندوهگین در حالی که اشکهایش مانند مروارید افشان فرومی ریخت، ملاقات کردم! عرض کردم ای پسر رسول خدا چرا گریه می کنی؟ – خدا چشم تو را نگریاند – فرمود: آیا غافلی که حسین بن علی در مثل این روز به قتل رسیده و (دچار مصیبت شده)؟ از آن حضرت پرسیدم: سرورم، رای شما درباره روزه این روز چیست؟ فرمود: روزه بگیرید بدون این که آن را روزه به حساب آورید و افطار کنید بدون این که آن را موجب خوشحالی و «برکت » قرار دهید، و آن را روزه کامل قرار مدهید. یک ساعت پس از نماز عصر با آب افطار کنید. (۵۰) شیخ صدوق به سند خودش از حضرت رضاعلیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: «ماه محرم ماهی است که در زمان جاهلیت، در آن ماه جنگ و ظلم را حرام می دانستند، اما در آن ماه خون ما حلال دانسته شد و حرمت ما هتک گردید. اهل بیت و زنان ما اسیر شدند، خیمه های ما سوزانیده شد و اموال ما غارت گردید وهیچ احترامی برای رسول خدا درباره ما ملحوظ نگردید! همانا روز قتل حسین علیه السلام در صحرای کربلا چشمهای ما را مجروح، اشک ما را جاری، و عزیز ما را [به حسب ظاهر] خوار ساخت. و تا آخر دنیا موجب غصه و بلای ما گردید. پس بر همچون حسین علیه السلام باید گریه کنندگان بگریند. که گریه بر وی گناهان بزرگ را فرو می ریزد. سپس فرمود: هنگامی که ماه محرم داخل می شد پدرم خندان دیده نمی شد و اندوه بر وی غالب بود تا هنگامی که عاشورا سپری می گشت و وقتی که روز عاشورا فرامی رسید، آن روز، روز مصیبت و اندوه و گریه اش بود و می فرمود: این همان روزی است که حسین علیه السلام در آن روز به قتل رسید. (۵۱)

از ابوالفرج اصفهانی در کتاب «الاغانی» نقل شده که او به سند خودش از علی بن اسماعیل تمیمی و او از پدرش بازگو نموده که وی نزد امام صادق علیه السلام بود و خدمتگزارش برای سید حمیری اجازه ورود به مجلس درخواست کرد حضرت دستور داد که او را به آن مجلس بیاورند و زنان را در پس پرده جای داد و سید حمیری وارد شد، سلام کرد و نشست امام علیه السلام از وی خواست در رثای امام حسین علیه السلام شعر بخواند. او در این باره اشعاری خواند که اولش این است:

امرر علی جدث الحسین فقل لاعظمه الزکیه      یا اعظما لا زلت من وطفاء ساکبه رویه

دیدم اشکهای امام صادق علیه السلام بر عارضش فرو می ریخت و ناله و فریاد از خانه اش برخاست تا این که دستور داد از ناله و گریه خودداری کنند و چنین کردند. (۵۲)

اخبار و روایات درباره لزوم به پا داشتن مجالس عزای حسینی و گریستن بر مصایب آن حضرت بسیار زیاد و به حد تواتر است که نقل آنها درخور رساله ای است. (۵۳) اکنون برای رعایت اختصار تنها به ذکر روایتی که عبدالله بن فضل از امام صادق علیه السلام روایت نموده می پردازیم و آن را ختام مقال خویش قرار می دهیم: عبدالله بن فضل گفت: به امام صادق علیه السلام عرض کردم ای پسر رسول خدا، چگونه روز عاشورا روز مصیبت و اندوه و جزع و گریه قرار داده شده و روزی که رسول خدا قبض روح شد و روزی که حضرت فاطمه علیهاالسلام از دنیا رفت و روزی که امیر مؤمنان به قتل رسید و روزی که حضرت امام حسن به زهر کشته شد بدین گونه نیست که روز حزن و اندوه اعلام شده باشد؟ (امام) فرمود: همانا روز مصیبت قتل حسین علیه السلام از همه ایام دیگر عظیم تر است و این بدان جهت است که اصحاب کسا که نزد خداوند گرامی ترین خلق اند پنج نفر بودند: هنگامی که پیامبرصلی الله علیه وآله از میان ایشان رفت، امیرمؤمنان و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السلام باقی بودند که مردم به ایشان تسلی و گشایش حاصل کنند. و وقتی که حضرت فاطمه از دنیا رفت به وسیله امیرمؤمنان و حضرت امام حسن و حضرت امام حسین علیهم السلام برای مردم تسلی و گشایش بود و زمانی که امام حسن علیه السلام به شهادت رسید برای مردم به وجود حسین علیه السلام تسلی و گشایش بود. اما آن گاه که آن حضرت علیه السلام به قتل رسید هیچ کس از اصحاب کسا نبود که بعد از او برای مردم به او تسلی و گشایش باشد پس از دنیا رفتن آن حضرت به منزله از دنیا رفتن همگی ایشان بود. چنان که ماندن وی در این عالم به منزله ماندن همگی ایشان بود. بدین جهت است که روز شهادت او به لحاظ مصیبت برترین روزهاست. عبدالله بن فضل گفت: به امام عرض نمودم: ای پسر رسول خدا چرا برای مردم بعد از اصحاب کسا به علی بن الحسین علیه السلام تسلی و گشایش نبود. به همان گونه که به پدرانش برای آنان تسلی و گشایش بود؟ فرمود: همانا علی بن حسین بعد از درگذشت پدرانش سید عابدین و امام و حجت بود، اما رسول خدا را دیدار ننمود و از وی کلامی نشنید و علمش از پدرش و پدرش به وسیله جدش به آن حضرت به ارث رسیده بود و مردم امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین را با رسول خدا بسیار در حالات مختلف مشاهده کرده بودند پس هر وقت به یکی از ایشان نگاه می کردند حال او را نسبت به رسول خدا و گفتار آن حضرت را به او و درباره او به یاد می آوردند هنگامی که ایشان درگذشتند مردم دیدار کسانی را که در نزد خداوند عزوجل بزرگوارترین بودند از دست دادند. از دست رفتن همگی شان نبود مگر وقتی که حسین علیه السلام از دست رفت چون او پس از همه درگذشت، بدین جهت است که روز قتل آن حضرت به لحاظ صیبت بزرگترین ایام است. عبدالله بن فضل گفت: عرض کردم: ای پسر رسول خدا چگونه عامه مردم روز عاشورا را روز برکت نامگذاری کرده اند. آن حضرت گریه کرد سپس فرمود: وقتی که حسین علیه السلام به قتل رسید، بدین وسیله گروههای زیادی به یزید تقرب جستند و برای خوش آمدن او به جعل حدیث پرداخته شد و برای این کار اموالی به عنوان جایزه دریافت کردند و از جمله مجعولات آنان درباره همین روز بود.

پی نوشت:

۱- رک: دائره المعارف مصاحب و لغتنامه دهخدا ماده «فرهنگ ».

۲- رک: لسان العرب و مجمع البحرین، ماده «عشر».

۳- الآثار الباقیه عن القرون الخالیه باب «القول علی ما یستعمله اهل الاسلام ».

۴- فضایل الخمسه من الصحاح السته ۳/۲۶۰ و ۲۶۲ ط سال ۱۳۸۴ مطبعه النجف و بحارالانوار، ج ۴۴، ص۲۵.

۵- همان ماخذ. «احب الله من احب حسینا حسین سبط من الاسباط » و فهارس مسند ابن حنبل ماده «احب ».

۶- فضایل الخمسه،ج ۳، ص۲۶۱. عن جابر: کنا مع رسول الله صلی الله علیه وآله فدعینا الی طعام فاذا الحسین علیه السلام یلعب فی الطریق مع الصبیان فاسرع النبی امام القوم ثم بسط یده فجعل حسین یفر هاهنا و هاهنا…

۷- … فدیت من فدیته بابنی ابراهیم. اشاره به این موضوع است که خداوند به پیامبرصلی الله علیه وآله وحی نمود که یکی از دو فرزندت (حسین علیه السلام یا ابراهیم علیه السلام را فدای دیگری کن و این چنین نیست که بخواهم هر دو برای تو بمانند آنگاه پیامبر گریه کرد و این چنین مصلحت دید که ابراهیم علیه السلام را به خاطر فرزندش امام حسین علیه السلام (که فرزند علی و زهراعلیهماالسلام نیز می باشند) فدا کند. رک. فضایل الخمسه، ج ۳، ص ۲۵۷ به نقل از تاریخ بغداد.

۸- وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۹۷ ط اسلامیه: ریحانتی من الدنیا الحسن و الحسین…

۹- فضائل الخمسه،ج۳، ص ۲۷۰ و ما بعد و بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۵۰.

۱۰- … فوضعته فی حجره ثم حانت منی التفاته فاذا عینا رسول الله تهریقان من الدموع. قالت قلت یا نبی الله… رک: فضایل الخمسه ۳/۲۷۰. این روایت از مستدرک حاکم نقل شده او گفته است این روایت بنابر شرط شیخین صحیح است.

۱۱- لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه. سوره احزاب آیه ۲۱.

۱۲- «اضواء علی السنه المحمدیه و دفاع عن الحدیث » تالیف محمود ابوریه ط ۵ صفحه ۱۲۶ به بعد.

۱۳- دائره المعارف بستانی و مصاحب ماده «عشر» و در زیارت عاشورا آمده است. «هذا یوم تبرکت به بنوامیه…»

۱۴- فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه، سوره زمر آیه ۱۷ و ۱۸.

۱۵- الحسین ابوالشهدا عباس محمود العقاد، ص ۳۳-۳۲، ط. دارالهلال.

۱۶- همان ماخذ، ص ۲۱.

۱۷- همان ماخذ، ص ۲۱.

۱۸- سموالمعنی فی سمو الذات ط ۲، ص ۵۷، تالیف عبدالله علائلی.

۱۹- تاریخ طبری، ط دارالمعارف مصر، ج ۵، ص ۳۳۱.

۲۰- تفسیر روح البیان، اسماعیل حقی بروسوی، ج ۴، ص ۴۱۸ ذیل آیه ۲۸ سوره ابراهیم؛ و نیز تفسیر قرطبی،۹/۳۶۴، ذیل همان آیه، فضائل الخمسه، ج ۳، ص ۳۰۳ باب ۲۶.

۲۱- فضایل الخمسه، ج ۳، ص۳۰۳ و ۳۰۴ و ۳۰۵.

۲۲- الحسین ابوالشهدا، ص ۲۵-۲۳.

۲۳- الآثار الباقیه عن القرون الخالیه، تالیف ابوریحان محمدبن احمد البیرونی باب «القول علی ما یستعمله اهل الاسلام ». و ترجمه الآثار الباقیه فصل بیستم، ترجمه اکبر داناسرشت و دائره المعارف بستانی ماده «عشر».

۲۴- الآثار الباقیه باب «القول علی ما یستعمله اهل الاسلام » و ترجمه آن فصل بیستم، ترجمه اکبر داناسرشت.

۲۵- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۷۰.

۲۶- همان، ج ۴۴، ص ۲۷۱.

۲۷- الکامل فی التاریخ، ذکر احداث سال یازدهم.

۲۸- … و انی لم اخرج اشرا و لابطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی… رک: بحارالانوار،ج ۴۴، ص ۳۲۹ و سمو المعنی لسمو الذات، ص ۱۰۶،۱۳۵۹.

۲۹- … الاترون ان الحق لایعمل به و ان الباطل لایتنهی عنه… تاریخ طبری، ج ۵، ص ۲۲۹ ط – المطبعه الحسینیه المصریه.

۳۰-سبقت العالمین الی المعالی بحسن خلیقه و علو همه و لاح بحکمتی نورالهدی فی لیال فی الضلاله مدلهمه یرید الجاحدون لیطفؤوه و یابی الله الا ان یتمه.

رک: بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۹۴.

۳۱- البرهان فی تفسیر القرآن، سوره فجر.

۳۲- همان.

۳۳- حسین وارث آدم، صفحه ۲۱۲ به بعد.

۳۴- لؤلؤ و مرجان، انتشارات نوین، ص ۳۸.

۳۵- همان ماخذ.

۳۶- وسائل الشیعه، ج۳، ص ۵۳ ط اسلامیه.

۳۶- مجله رساله الاسلام، سال ۱۱، شماره ۳، ص ۲۶۴.

۳۸- الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله، سوره توبه، آیه ۲۰.

۳۹- سیاسه الحسینیه، ص ۸، و ۵۱، ط زهره.

۴۰- اعیان الشیعه، ۱ج، ص ۵۸۱… ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین…

۴۱- تفسیر قرطبی،ج۹، ص ۳۴۲ ذیل آیه و ذکرهم بایام الله، سوره ابراهیم، آیه ۵۴.

۴۲- کنزالعمال،ج ۸، ص ۵۷۱، ط بیروت مؤسسه الرساله، و صحیح مسلم، باب صیام عاشورا، فمن شاء صامه و من شاء ترکه.

۴۳- مجمع البحرین، ماده «عشر» فی حدیث مناجاه موسی و قد قال یارب لم فضلت امه محمدصلی الله علیه وآله علی سایر الامم…

۴۴- اعیان الشیعه،ج۱، ص ۵۸۶ و۵۸۷ و بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۷۸.

۴۵- … فجعل طینه شیعتنا من نضح طینتنا فقلوبهم تحن الینا… بحارالانوار، ج۶۷، ص ۱۲۶.

۴۶- قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله، آل عمران، آیه ۳۱.

۴۷- فضائل الخمسه،ج۳، ص ۲۸۵. روایات در این باره بسیار است به همین ماخذ ص ۲۷۰ رجوع شود.

۴۸- سیاسه الحسینیه، ص ۵۰، ط سال ۱۳۵۱.

۴۹- اعیان الشیعه، ج۱، ص ۵۸۶ ط دارالتعارف بیروت.

۵۰- بحارالانوار،ج ۴۴، ص ۲۸۳.

۵۱- رک: اعیان الشیعه،ج ۱، ص ۵۸۶.

۵۲- برای آگاهی بیشتر رک: بحارالانوار،ج ۴۴، ص ۲۷۸، باب ۳۴.

۵۳- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۷۹.

منبع : فصلنامه مشکوه ، شماره ۵۳ , صانعی ، سید مهدی
 

گذشت و ملاطفت امام حسن(علیه السلام)

اشاره:

فضایل امام حسن(علیه السلام) در منابع شیعه و اهل سنت آمده است. او یکی از اصحاب کسا است که آیه تطهیر درباره آنان نازل شد و شیعیان آنان را معصوم می‌دانند. آیه اطعام و آیه مودت و آیه مباهله نیز درباره او و پدر و مادر و برادرش نازل شده است. او دو بار کل دارایی‌اش را در راه خدا بخشید و سه بار نیمی از اموالش را به نیازمندان داد. گفته‌اند به سبب همین بخشندگی‌ها، او را «کریم اهل بیت» خوانده‌اند. او ۲۰ یا ۲۵ بار پیاده به حج رفت.

ابن عبّاس ضمن حدیثى حکایت کند:

روزى جمعى از بنى امیّه در محلّى نشسته بودند و در جمع ایشان یک نفر از اهالى شام نیز حضور داشت .

و امام حسن مجتبى علیه السلام به همراه عدّه اى از بنى هاشم از آن محلّ عبور مى کردند، مرد شامى به دوستان خود گفت : این ها چه کسانى هستند، که با چنین هیبت و وقارى حرکت مى کنند؟!

گفتند: او حسن ، پسر علىّ بن ابى طالب علیه السلام است ؛ و همراهان او از بنى هاشم مى باشند.

مرد شامى از جاى برخاست و به سمت امام حسن مجتبى علیه السلام و همراهانش حرکت نمود؛ و چون نزدیک حضرت رسید گفت : آیا تو حسن ، پسر علىّ هستى ؟!

حضرت سلام اللّه علیه با آرامش و متانت فرمود: بلى .

مرد شامى گفت : دوست دارى همان راهى را بروى که پدرت رفت ؟

حضرت فرمود: واى بر تو! آیا مى دانى که پدرم چه سوابق درخشانى داشت ؟!

مرد شامى با خشونت و جسارت گفت : خداوند تو را همنشین پدرت گرداند، چون پدرت کافر بود و تو نیز همانند او کافر هستى و دین ندارى .

در این لحظه ، یکى از همراهان حضرت سیلى محکمى به صورت مرد شامى زد و او را نقش بر زمین ساخت .

امام حسن علیه السلام فورا عباى خود را روى مرد شامى انداخت و از او حمایت نمود؛ و سپس به همراهان خود فرمود: شما از طرف من مرخّص هستید، بروید در مسجد نماز گذارید تا من بیایم .

پس از آن امام علیه السلام دست مرد شامى را گرفت و او رابه منزل آورد و پس از رفع خستگى و خوردن غذا، یک دست لباس نیز به او هدیه داد و سپس روانه اش نمود.

بعضى از اصحاب به حضرت مجتبى علیه السلام گفتند: یا ابن رسول اللّه ! او دشمن شما بود، نباید چنین محبّتى در حقّ او شود.

حضرت فرمود: من ناموس و آبروى خود و دوستانم را با مال دنیا خریدارى کردم .

همچنین در ادامه روایت آمده است : پس از آن که مرد شامى رفت ، به طور مکرر از او مى شنیدند که مى گفت : روى زمین کسى بهتر و محبوب تر از حسن بن علىّ علیهما السلام وجود ندارد.(۱)

پی نوشت:

۱. ترجمه الامام الحسن علیه السلام : ص ۱۴۹، به نقل از طبقات ابن سعد.

روش آشنا کردن اهل سنت با اهل بیت(علیهم‌السلام)

اشاره:

با توجه به اینکه اهل تسنن با تاثیر پذیری از افکار و سیاست های بنی امیه از اهل بیت پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) فاصله گرفته و اطلاعات لازم را نسبت به اهل بیت ندارند. حتی برخی از اهل سنت بع علت نفوذ افکار امویان و دشمنان اهل بیت(علیهم‌السلام) ناآگاهانه با اهل بیت (علیهم‌السلام) دشمنی می ورزند. بنابراین وظیفه شرعی و عقلی ایجاب می کند که هر مسلمانی باید نسبت به اهل بیت (علیهم‌السلام) شناخت کافی داشته باشد.

به عنوان مقدمه برای شناخت اهل بیت(علیهم‌السلام) باید از شخص پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) و مقام و عظمت آن حضرت سخن گفت. به این معنا که تمام ارزش ها و اعتقادات اسلامی با وجود مقدس رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) و ایمان به آن حضرت معنا پیدا می کند و اگر لازمه پذیرش و ایمان نسبت به برخی موضوعات، اهانت رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) و سرپیچی از دستورات آن حضرت باشد، اعتقاد و ایمان در نزد خدا و رسول او نه تنها هیچ ارزشی نخواهد داشت بلکه مساوی با کفر خواهد بود. برای اثبات این موضوع باید به آیاتی از قرآن کریم تمسک جست. زیرا خداوند اطاعت و پیروی از دستورات رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) را بر همگان واجب کرده و بهای سرپیچی از اوامر و دستورات آن حضرت را آتش جهنم قرار داده است. بنابراین مطالبی به ترتیب و مراحل زیر برای آشنا کردن یک فرد سنی مذهب با اهل بیت پیشنهاد می شود:

۱.در آغاز باید از قرآن شروع کرد. قرآن کریم کتابی است که تمام مسلمانان آن را قبول داشته و انکار حتی یک آیه آن موجب کفر می شود. در قرآن کریم آیاتی در خصوص اهل بیت رسول خدا وجود دارد که آنان را بر دیگران برتر نموده است. ما در اینجا فقط به دو آیه اشاره می کنیم.

الف. آیه تطهیر در قرآن کریم اختصاص به اهل بیت رسول(صلی‌الله علیه و آله) خدا دارد. خداوند می فرماید: إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً(۱). «خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملًا شما را پاک سازد» این آیه به گفته عایشه همسر رسول خدا در شأن امام علی، فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسین(علیه‌السلام) نازل شده است. این حدیث در صحیح مسلم اینگونه نقل شده است: روزی پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) قبل از طلوع آفتاب ردایی که از پشم سیاه بافته شده بود بر خودش انداخت. در این زمان حسن بن علی آمد و رسول خدا او را در کنار خودش زیر رداء برد. لحظه ای بعد حسین آمد رسول خدا او را هم زیر رداء قرار داد. پس از او فاطمه دختر پیامبر آمد او هم زیر رداء رفت. و سپس علی آمد در کنار آنان زیر رداء قرار گرفت. در این زمان رسول خدا فرمود: إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا.

بنابراین از نظر قرآن کریم امام علی(علیه‌السلام) و فاطمه(سلام‌الله علیها) و امام حسن و امام حسین (علیه‌السلام) اهل بیت رسول خدا هستند که از طرف خداوند از هر نوع گناه و معصیت تطهیر شده اند.

ب. در قران کریم محبت اهل بیت بر همه مسلمانان واجب شده است. خداوند در قرآن کریم می فرماید: قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی(۲). «به مسلمانان بگو که من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی کنم جز دوستداشتن نزدیکانم [اهل بیتم]». در کتابهای معتبر اهل سنت آمده که از رسول خدا پرسیده شد که این اقارب و اهل بیت شما کیست که محبت آنان بر ما واجب شده است؟ رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: آنان علی ، فاطمه، و دو پسر آنها است.(۳)

بعد از اینکه با این آیات قرآن ثابت شد که امام علی و فاطمه و حسن و حسین(علیه‌السلام) از اهلبیت رسول خدا هستند، اهل بیت بودن سایر امامان به گفته آنان قابل اثبات می باشند. پس بر هر مسلمانی واجب می شود که اهل بیت را بشناسند تا بر طبق فرمایش خداوند نسبت به آنان محبت بورزند.

۲٫ در مرحله بعد برای اینکه یک مسلمان سنی مذهب را به اهل بیت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) نزدیک کنیم لازم است در ابتداء آیاتی در راستای وجوب اطاعت رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) و عواقب مخالفت با دستورات آن حضرت را بیان کرد تا آنان برای پذیرش مطالبی که نسبت به اهل بیت (علیه‌السلام) در متون اسلامی توسط پیامبر خدا بیان شده است آمادگی پیدا کنند. به عنوان نمونه آیات زیر را برای این منظور می توان ذکر کرد:

وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ(۴). «آنچه را رسول خدا برای شما آورده بگیرید (و اجرا کنید)، و از آنچه نهی کرده خودداری نمایید و از (مخالفت) خدا بپرهیزید که خداوند کیفرش شدید است!»

وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبینا(۵). «و هر کس نافرمانی خدا و رسولش را کند، به گمراهی آشکاری گرفتار شده است!»

وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها أَبَدا(۶). «و هر کس نافرمانی خدا و رسولش کند، آتش دوزخ از آن اوست و جاودانه در آن میماند!».

قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْکافِرینَ(۷). «بگو: از خدا و رسولش فرمان ببرید. پس اگر رویگردان شدند، بدانند که خدا کافران را دوست ندارد».

وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدی وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبیلِ الْمُؤْمِنینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّی وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصیراً(۸). «هر که پس از آشکار شدن راه هدایت با پیامبر مخالفت ورزد و از شیوهای جز شیوه مؤمنان پیروی کند، بدان سوی که پسند اوست بگردانیمش و به جهنمش افکنیم، و جهنم سرانجام بدی است»

وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَنْ یَتَوَلَّ یُعَذِّبْهُ عَذاباً أَلیماً(۹). «و هر که از خدا و پیامبرش اطاعت کند، او را به بهشت‌هایی داخل میکند که در آن نهرها روان است. و هر که سر برتابد به عذابی دردآورش عذاب میکند»

کسی که واقعا ایمان به اسلام و قرآن داشته باشد به اندازه سر سوزن نباید با دستورات رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) مخالفت کند و نباید از آنچه که او برای مسلمانان آورده اعراض کرده و به چیزهای که از طرف آن حضرت نهی شده بپردازد.

۳٫ در مرحله سوم روایات و احادیثی رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) که در باره اهل بیت و امامان دوازده گانه در متون معتبر اهل سنت آمده است برای آنان بازگو شود. برای نمونه به چند حدیث در این باره اشاره می شود:

الف) یکی از این احادیث حدیث ثقلین می باشد. این حدیث در کتابهای متعدد اهل سنت نقل شده است. در صحیح مسلم یکی از معتبر ترین کتابهای حدیثی این حدیث اینگونه آمده است: رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در بین راه مکه و مدینه در محلی به نام «خم» بعد از حمد و ستایش خداوند و موعظه مردم چنین فرمود: امّا بعد الا أیهاالناس فإنّما انا بشر یوشک أن یأتی رسول ربی فأجیب و أنا تارک فیکم الثقلین أولهما کتاب الله فیه الهدی والنور فخذوا بکتاب الله و استمسکوا به و أهل بیتی أذکرکم الله فی اهل بیتی أذکرکم الله فی اهل بیتی أذکرکم الله فی اهل بیتی. یعنی ای مردم همانا من بشر هستم و زود است ملک الموت بیاید و من او را لبیک گویم. اینست من دو چیز گرانبها برای تان می گذارم یکی از آن ها کتاب خدا است که در آن نور و هدایت است و به آن متمسک شوید و دوم آن اهل بیت من است و در باره اهل بیتم به شما سفارش می کنم و خدا را گواه می گیرم.(۱۰) و در مسند احمد بن حنبل این حدیث این گونه نقل شده است: إنّی تارک فیکم الثقلین أحدهما أکبر من الآخر کتاب الله حبل ممدود من السماء إلی الارض و عترتی أهل بیتی و أنّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض. من در میان شما دو چیز گرانبها می گذارم که یکی بزرگتر از دیگری است و آن کتاب خدا است که به صورت ریسمان از آسمان به سوی زمین کشیده شده است و دیگری عترت و أهل بیت من است. آن دو هر گز از هم جدا نمی شوند تا اینکه روز قیامت در کنار حوض بر من وارد شوند.(۱۱)

این حدیث بر مسلمانان واجب می گرداند که اهل بیت رسول خدا را بشناسند و از آنان در کنار قرآن پیروی کنند.

ب) حدیث سفینه یکی دیگر از احادیث رسول خدا است که مسلمانان را به سوی اهل بیت دعوت می کند. این حدیث در کتاب مستدرک حاکم محدث اهل سنت و دیگر کتابهای آنان اینگونه آمده است: الا أنّ مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق. آگاه باشید مثل اهل بیت من در میان شما مانند کشتی نوح است که هر کس سوار آن شود نجات یابد و هر که تخلّف ورزد غرق شود.(۱۲)

ج) روایاتی زیادی در فضلیت اهل بیت و وجوب محبت آنها و نهی از دشمنی با آنان در متون اهل سنت ذکر شده است. در صحیح ابن حبان آمده است که پیامبر فرمود: به آن خدایی قسم که جان محمد در دست اوست هیچ کس با ما اهل بیت دشمنی نمی کند مگر اینکه خداوند او را وارد آتش دوزخ کند.(۱۳)

این روایات شناخت اهل بیت را برعموم مسلمین لازم و واجب می گرداند و هر مسلمانی باید بداند که اهل بیت رسول خدا چه کسانی هستند تا در دین و عمل خود شان آنان را پیشوا قرار داده و راه سعادت و نجات را با این کار نصیب خود شان گرداند و از عذاب دردناک الهی در امان باشد.

۴٫ در مرحله آخر می توان یک فرد سنی مذهب را جهت آشنایی کامل با اهل بیت به کتابهایی که در این رابطه از طرف علمای شیعه و سنی مبنی بر ذکر فضایل آنان نوشته شده اند ارجاع داد مثلا از باب نمونه خصائص نسائی بهترین کتابی است که توسط یکی از علمای اهل سنت نوشته شده است. و مقاتل الطالبین ابو نعیم اصفهانی و مناقب آل بی طالب ابن شهر آشوب از کتابهای مهمی است که فضایل اهل بیت را منعکس نموده اند. ینابیع الموده قندوزی کتابی دیگری است یکی از علمای اهل سنت در فضایل اهل بیت نوشته است. حتی فضایل اهل بیت در کتاب صواعق المحرقه تالیف ابن حجر هیتمی که بر علیه شیعه نوشته شده نیز منعکس گردیده است.

پی نوشت:

  1. احزاب: ۳۳.
  2. شوری: ۳۳
  3. زمخشری، محمود بن عمر، الکشاف، بیروت، دار احیاء التراث العربی، و قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج۴،ص۲۲۳و۲۲۴، ج۱۶ص۲۱و۲۲.
  4. حشر:۷.
  5. احزاب:۳۶.
  6. جن:۲۳.
  7. آل عمران:۳۲.
  8. نساء: ۱۱۵.
  9. فتح:۱۷.
  10. نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج۴ص۱۸۷۳.
  11. احمد بن حنبل، مسند احمد، بیروت، دار صادر، ج۳، ص۱۴.
  12. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالکتب العلمیه،اول، ۱۴۱۱ق، ج۲ص۳۷۳.
  13. ابن حبان، صحیح ابن حبان، حدیث۲۵۷۸، بیروت، دارالکتب العلمیه، ج۱۵ص۴۳۵.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

چگونگی به شهادت رسیدن امام حسین علیه السلام

اشاره:

حسین بن علی بن ابی‌طالب(علیه السلام)، مشهور به اباعبدالله و سیدالشهداء (۴-۶۱ق)، امام سوم شیعیان است، که ده سال امامت را بر عهده داشت و در واقعه عاشورا به شهادت رسید. او فرزند دوم امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و نوه حضرت محمد(صلی الله علیه) است. بنابر گزارش‌های تاریخی شیعه و اهل سنت، پیامبر اسلام(صلی الله علیه) هنگام تولد او از شهادتش خبر داد و نام «حسین» را برای او برگزید. رسول خدا، حَسَنَین (امام حسن و امام حسین) را بسیار دوست داشت و همه را به دوست داشتن آن دو سفارش می‌کرد.

قطب راوندی از حضرت امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است: «که حضرت امام حسن (علیه السلام) به اهل‌بیت خویش می‌فرمود که من با زهر شهید می‌شوم مانند رسول خدا . صلی الله علیه و آله و سلم . پرسیدند: چه کسی این کار را خواهد کرد؟ فرمود: این کار را زن من خواهد کرد که جعده باشد دختر اشعث بن قیس. معاویه به طور پنهانی زهری برای او خواهد فرستاد و امر خواهد کرد او را که آن زهر را به من بخوراند. گفتند: او را از خانه‌ی خود بیرون کن و او را از خود دور گردان. فرمود: چگونه او را از خانه بیرون کنم، در حالی که کاری نکرده است; اگر او را بیرون کنم، کسی به غیر او مرا نخواهد کشت و او را نزد مردم عذری خواهد بود، که بی‌جرم و جنایت مرا اخراج کردند; پس از مدّتی معاویه مال بسیاری را با زهر کشنده ای برای جعده فرستاد و به او پیغام فرستاد که اگر این زهر را به امام حسن (علیه السلام) بخورانی، من صد هزار درهم به تو می‌دهم و ترا به ازدواج پسر خود یزید در می‌آورم پس آن زن عزم را جزم نمود که آن حضرت را مسموم نماید. روزی آن حضرت روزه بودند و روز بسیار گرمی بود و تشنگی بر آن جناب اثر کرده و در وقت افطار بسیار تشنه بود، آن زن شربت شیری را از برای آن حضرت آورد و آن زهر را داخل آن کرده بود و به آن حضرت داد، چون امام حسن (علیه السلام) بیاشامید و احساس سمّ نمود، کلمه‌ی استرجاع «انا لله و انا الیه راجعون» گفت و خداوند را حمد کرد که از این جهان فانی به سوی جهان جاودانی رهسپار می‌شود و جدّ و پدر و مادر و عمّ خود جعفر و حمزه را دیدار می‌فرماید; پس روی به جعده کرد و فرمود: کُشتی مرا، خدا بکشد ترا، به خدا سوگند که خَلَفی (جانشینی) بعد از من نخواهی یافت، آن شخص ترا فریب داده، خدا ترا و او را، به عذاب خود خوار فرماید. پس آن حضرت، دو روز در درد و اَلَم ماند و بعد از آن به جدّ بزرگوار و پدر عالی قدر خود ملحق گردید. معاویه از برای آن ملعونه وفا به عهدهای خود نکرد و به روایتی آن مالی که وعده کرده بود، به او داد و لکن او را به ازدواج یزید در نیاورد و گفت کسی که با حسن (علیه السلام) وفا نکرد، با یزید هم وفا نخواهد کرد».[۱] شیخ مفید (ره) هم این مطالب را ذکر کرده و می‌افزاید: «پس مردی از خاندان طلحه جعده را گرفت و فرزندانی برای او آورد. هرگاه میان آن فرزندان و قبائل قریش نزاعی در می‌گرفت، قریش آنان را سرزنش می‌کردند و به آنان می‌گفتند: ای پسران زنی که شوهرش را زهر می‌خوراند».[۲]

در کتاب احتجاج روایت شده است: مردی به خدمت امام حسن (علیه السلام) رفت و گفت: یابن رسول الله ما را ذلیل کردی و ما شیعیان را غلامان بنی امیّه گردانیدی. حضرت فرمود: به چه سبب؟ گفت: به سبب آن که خلافت را به معاویه سپردی. حضرت فرمود: به خدا سوگند که یاوری نداشتم و اگر یاوری می‌یافتم شب و روز با او جنگ می‌کردم تا خدا میان من و او حکم کند. لکن شناختم اهل کوفه را و امتحان کردم ایشان را و دانستم که ایشان به کار من نمی‌آیند. عهد و پیمان ایشان را وفایی نیست و بر گفتار و کردار ایشان اعتمادی نیست و… آن حضرت سخن می‌گفت، که ناگهان خون از حلق مبارکش فرو ریخت. طشتی طلب کرد و پیوسته خون از حلق شریفش می‌آمد تا آن که آن طشت مملوّ از خون شد. راوی گفت: گفتم یابن رسول الله این چیست؟ فرمود: معاویه زهری فرستاده بود که به من خوراندند، آن زهر به جگر من رسیده است و این خون‌ها که در طشت می‌بینی، قطعه‌های جگر من است. گفتم، چرا مداوا نمی‌کنی. فرمود: دو مرتبه دیگر مرا زهر داده‌اند و مداوا شده‌ام، این مرتبه‌ی سوّم است و قابل معالجه و درمان نیست.[۳]

معرفی منابع، جهت مطالعه بیشتر:

۱. حسن کیست؟، فضل اله کمپانی.

۲. منتهی الآمال، شیخ عباس قمی.

۳. الارشاد، شیخ مفید، ترجمه رسولی محلاتی.

[۱] . قمی، شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، چاپ کتابفروشی علمیه اسلامیه تهران، ۱۳۷۱، ه.. ق، ج اول، ص ۱۶۸٫ طبرسی، الاحتجاج، انتشارات اسوه، ج۲، ص ۷۳ و شیخ مفید، الأرشاد، با ترجمه‌ی سید هاشم رسولی محلاتی، انتشارات علمیه اسلامیه، ج ۲، ص ۱۲٫ شیخ عباس قمی، همان، ص ۱۶۹٫ ج اول.

[۲] . شیخ مفید، همان، ص ۱۲، ۱۳٫

[۳] . طبرسی، الاحتجاج، همان، ج۲، ص۷۲ و قمی، شیخ عباس، منتهی الآمال، همان، ج اول، ص ۱۶۹٫

سیره عملی امام حسن مجتبی علیه السلام

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(علیه السلام) مشهور به امام حسن مجتبی(۳-۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰-۵۰ق.) امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(صلی الله علیه و آله) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

حسن بن علی (علیه السلام) عابدترین و زاهدترین مردم بود. سیره عملی آن حضرت در تمام شئون زندگی می تواند الگوی عملی قرار گیرد که در این جا به خلاصه ای از زوایای مختلف آن اشاره می کنیم:

۱. پیاده به حج می رفت و گاهی نیز پا برهنه راه می رفت.[۱] اما در توضیح دلیل این کار می فرمود: من شرم دارم خداوند را ملاقات کنم در حالی که پیاده به خانه او نرفته باشم.[۲] بنابر نقلی بیست بار و در نقل دیگری بیست و پنج بار با پای پیاده به سفر حج رفت.[۳]

۲. خوف از خدا: امام حسن(علیه السلام) وقتی یاد مرگ می کرد می گریست، و چون یاد قبر می کرد می گریست، و چون ازقیامت و بعث و نشور یاد می کرد می گریست، و چون متذکر عبور از صراط می شد می گریست و هرگاه به یاد توقف در پیشگاه خدای تعالی در محشر می افتاد، فریادی می زد و روی زمین می افتاد … و چون به نماز می ایستاد بند های بدنش می لرزید… و پیوسته در هر حالی که کسی آن حضرت را می دید به ذکر خدا مشغول بود.[۴]

۳. یاد خدا در هر حال: شیوه امام حسن(علیه السلام) این بود که وقتی به بستر خواب می رفت، سوره کهف را می خواند و می خوابید.[۵] حسن بن علی چنان بود که چون از وضو فارغ می شد رنگش تغییر می کرد و می فرمود: حق است بر کسی که می خواهد به محضر خداوند وارد شود، این که رنگ چهره اش تغییر کند.[۶]

۴. رعایت حال و حقوق مردم: امام حسن(علیه السلام) از لحاظ اجتماعی به گونه ای رفتار می کرد که همسایگان و شهروندان و هیچ کس به خاطر شأن والای ایشان از دست یابی به ایشان و دست یابی به حقوق خویش محروم نشوند؛ یعنی آثار جلالت امام بر مردم تحمیل نمی شد و از جبروت آنی امام ضرری به نظم جامعه و حقوق مردم نمی رسید.

تواضع و ادب اجتماعی امام

سیوطی در کتاب تاریخ الخلفا روایت کرده که روزی امام حسن (علیه السلام) در مکانی نشسته بود و چون خواست از آن جا رود فقیری وارد شد، امام به آن مرد فقیر خوش آمد گفت و با او ملاطفت کرد و سپس به او فرمود: ای مرد تو وقتی نشستی که ما برای رفتن برخاستیم، آیا اجازه رفتن به من می دهی؟ مرد فقیر عرض کرد: آری ای پسر رسول خدا.[۷]

روزی گذر امام به جمعی از گدایان افتاد که چند پاره نان خشک در پیش داشتند و مشغول خوردن بودند. چون نظر آنان به حضرت افتاد، تعارفش کردند. امام حسن از اسب فرود آمده و فرمود: خدا متکبران را دوست نمی دارد. آن گاه با آنان نشست و از غذایشان تناول کرد. به برکت وجود آن بزرگوار چیزی از غذا کم نیامد. آن وقت، حضرت آنان را به مهمانی دعوت کرده و ضمن دادن غذای خوب، لباسهای فاخری نیز به آنها هدیه داد.[۸]

مهربانی با تمام موجودات

مردی به نام نجیح می گوید: دیدم امام حسن (علیه السلام) دارد غذا می خورد. در این حال سگی آمد و پیش روی آن حضرت ایستاد. امام مجتبی (علیه السلام) یک لقمه غذا که می خورد یک لقمه هم به سگ می داد. گفتم یابن رسول الله! اجازه می دهی این سگ را دور کنم؟ فرمود نه! زیرا دوست ندارم که جانداری به من بنگرد که غذا می خورم و من چیزی به او ندهم. بگذار باشد وقتی سیر شد خودش می رود.[۹]

حلم و بردباری امام حسن(علیه السلام)

حلم و بردباری امام چنان بود که گاه دشمن کینه توز را که به قصد کشتن آمده بود، به دوستی مخلص و هواداری مؤمن تبدیل می کرد.[۱۰] امام حسن از نمونه های مشهور، به بردباری و نیکی در برابر بدکاران است. و الگوی حقیقی در مکارم اخلاق است. موفق بن احمد خوارزمی روایت کرده که امام حسن(علیه السلام) گوسفندی داشت که به آن علاقه داشت، روزی مشاهده کرد که پای آن گوسفند شکسته به غلامش فرمود چه کسی پای این گوسفند را شکسته؟ پاسخ داد: من! فرمود چرا؟ گفت: می خواستم شما را غمگین کنم! امام فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم کرد و تو در راه خدا آزادی![۱۱]

مردی از شامیان گوید: روزی در مدینه شخصی را دیدم با چهره ای آرام و بسیار نیکو و لباسی در بر کرده که به طرز زیبایی آراسته و سوار بر اسب. درباره او پرسیدم. گفتند حسن بن علی بن ابیطالب است. خشمی سوزان سرتاپای وجودم را فرا گرفت و بر علی بن ابیطالب حسد بردم که چگونه او چنین پسری دارد. پیش او رفته و پرسیدم آیا تو فرزند علی هستی؟ وقتی تأیید کرد، سیل دشنام و ناسزا بود که از دهان من به سوی او سرازیر شد. پس از آن که به ناسزاگویی پایان دادم از من پرسید آیا غریب هستی؟ گفتم: آری. فرمود با من بیا اگر مسکن نداری به تو مسکن می دهم و اگر پول نداری به تو کمک می کنم و اگر نیازمندی، بی نیازت می سازم. من از او جدا شدم درحالی که در روی زمین محبوب تر از او نزد من کسی نبود.[۱۲]

شجاعت امام حسن(علیه السلام)

ایشان در دوران کودکی هم از بیان حق و اعتراض به حق کشی ابایی نداشت. در یکی از روزها در حالی که کودکی هفت یا هشت ساله بود خود را به مسجد رسول خدا رسانده و ابوبکر را که در جایگاه جدش پیامبر(صلی الله علیه و آله) نشسته بود مخاطب ساخته و با همان لحن کودکانه، ولی پرمعنی و کوبنده، به او فرمود: «فرود آی و فرود آی از منبر پدرم و به سوی منبر پدرت برو!» امام حسن همه آن چه را که ممکن بود به صورت مناظره و استدلال بیان دارد، با همین دو جمله کوتاه و پرمعنی اظهار فرمود. خلیفه که غافلگیر شده بود در پاسخ فرزند رسول خدا گفت: راست گفتی به خدا سوگند که آن منبر پدر توست نه منبر پدر من.[۱۳] امام حسن تنها کسی بود که در جنگ جمل حامیان شتر سرخ موی را که در حمایت جاهلانه از یک شتر فتنه انگیزی و لجاجت می کردند، پراکنده ساخته و نیزه خود را در شکم بت سرخ فرود آورد.[۱۴] در جنگ صفین نیز وقتی امیر المؤمنین(علیه السلام) تاخت بی باکانه امام حسن(علیه السلام) را دید با نگرانی متوجه اطرافیان شده فرمود: این پسر را نگه دارید… که من از آمدن این دو (حسن و حسین) دریغ دارم مبادا به خاطر (آمدن) این دو نسل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قطع شود.[۱۵]

کنیزکی آمد و شاخه گلی را به آن حضرت هدیه داد. حسن بن علی(علیه السلام) به او گفت: تو در راه خدا آزادی! من که آن ماجرا را دیدم به آن حضرت عرض کردم: کنیزکی شاخه گلی بی ارزش به شما هدیه کرد و شما او را آزاد کردید؟ ایشان در پاسخ فرمودند: این گونه خدای تعالی ما را ادب کرده که فرمود: «وقتی تحیتی به شما دادند، تحیتی بهتر بدهید». و بهتر از آن گل، آزادی اوست.[۱۶]

ابن کثیر از علمای اهل سنت در کتاب البدایه و النهایه روایت کرده که امام (علیه السلام) غلام سیاهی را دید که گرده نانی در پیش خود نهاده وخودش لقمه ای از آن می خورد و لقمه ای دیگر را به سگی که آن جا بود می دهد. امام (علیه السلام) که آن منظره را دید به او فرمود: انگیزه تو در این کار چیست؟ پاسخ داد من از او شرم دارم که خود بخورم و به او نخورانم! امام (علیه السلام) به او فرمود از جای خود بر نخیز تا من بیایم! سپس به نزد مولای آن غلام رفت و او را با آن باغی که در آن زندگی می کرد از وی خریداری کرد، آن گاه آن غلام را آزاد و باغ را نیز به او بخشید![۱۷]

کرامت های آن حضرت

امام حسن مجتبی(علیه السلام) نیز همچون دیگر ائمه ـ علیهم السلام ـ دارای کرامت عدیده ای است که به جهت رعایت اختصار به یک مورد اشاره می گردد:

مردی نامه ای را به دست امام حسن(علیه السلام) داد که در آن حاجت خود را نوشته بود. امام بدون این که نامه را بخواند به او فرمود: حاجتت رواست! شخصی عرض کرد: ای فرزند رسول خدا خوب بود نامه اش را می خواندی و می دیدی حاجتش چیست و آن گاه بر طبق حجتش پاسخ می دادی؟ امام فرمود: بیم آن دارم که خدای تعالی تا به این مقدار که من نامه اش را می خوانم از خواری مقامش مرا مورد مؤاخذه قرار دهد.[۱۸]

پی نوشت:

[۱]. رسولی محلاتی، سید هاشم، زندگانی امام حسن، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ ششم، ۱۳۷۶ش، ص۳۲۵ به نقل از بحارالانوار، ج۴۳، ص ۳۳۱.

[۲]. ابو نعیم اصفهانی، اخبار اصبهان، تهران، النصر، افست، چاپ لیدن، ۱۹۳۴م، ج۱، ص ۴۴.

[۳]. همان و سیوطی، تاریخ الخلفا، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، مصر، السعاده، ۱۳۷۱ق، ص ۷۳.

[۴]. سولی محلاتی، همان، ص۲۲۵ ـ ۲۲۶ به نقل از بحارالانوار، ج۴۳، ص ۳۳۱.

[۵]. رسول محلاتی، همان، ص۳۳۰. به نقل از ملحقات، احقاق الحق، ج۱۱، ص۱۱۴. که این روایت از سیر اعلام النبلاء ذهبی روایت شده است.

[۶]. رسولی محلاتی، همان، ص۳۳۱، به نقل ازملحقات احقاق الحق، ج۱۱، ص ۱۱۲.

[۷]. رسول محلاتی، همان، ص ۳۳۰؛ به نقل از تاریخ الخلفاء سیوطی، ص ۷۳.

[۸]. جواد نعیمی، همان، ص ۵۹؛ به نقل از جلاء العیون علامه مجلسی، ص ۲۴۱.

[۹]. جواد نعیمی، همان، ص ۶۰؛ به نقل ازجلاء العیون مجلسی و چهارده معصوم عماد زاده اصفهانی.

[۱۰]. غیاثی کرمانی، رضا، سیره اخلاقی امام حسن (ره توشه راهیان نور ـ ویژه رمضان ۱۴۲۷ق،) قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه، ۱۳۸۵ش، ص۳۱۴.

[۱۱]. رسولی محلاتی، همان، ص۳۵۰؛ به نقل از ملحقات احقاق الحق، ج۱۱، ص۱۱۷؛ باقر شریف قرشی، حیاه الامام حسن(علیه السلام)، ج۱، ص۳۱۴.

[۱۲]. محمد بن یزید مبرد نحوی، الامل فی اللغه و الادب، تحقیق تغارید بیضون، نعیم زرزور، بیروت، بی نام، ۱۴۰۷ق، ج۱، ص ۲۳۵.

[۱۳]. همان، ص۱۰۰ـ۱۰۱؛ به نقل از شرح نهج البلاغه بن ابی الحدید، ج۲، ص ۱۷.

[۱۴]. همان، ص۱۳۶ـ۱۳۷؛ به نقل از مناقب آل ابیطالب، چاپ قم، ج۴، ص ۲۱.

[۱۵]. همان، ص۱۴۶؛ به نقل از حیاه الامام حسن (علیه السلام)، ج۱، ص ۴۹۷.

[۱۶]. رسولی محلاتی، همان، ص۳۳۸؛ به نقل از ملحقات احقاق الحق، ج۱۱، ص ۱۴۹.

[۱۷]. همان، ص ۳۳۶؛ به نقل از البرایه و النهایه، ابن کثیر، چ مصر، ج۸، ص ۳۸.

[۱۸]. رسولی محلاتی، همان، ص ۳۳۹؛ به نقل ازملحقات احقاق الحق، ج۱۱، ص ۱۴۱.

تولد و شهادت امام حسن مجتبی(ع)

اشاره:

این مقاله به صورت مختصر به زندگینامه امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) از تولد تا شهادت پرداخته است. امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) دومین امام از امامان اهل بیت است که بعد از شهادت پدر بزرگوارش به امامت رسید. امامت آن امام همام در زمان حکومت معاویه بود و از سوی معاویه آن حضرت و شعیانش به شدت در اختناق قرار داشتند و حتی در جنگ با معاویه اطرافیانش با او خیانت کردند و آن حضرت مجبور به صلح با معاویه نمودند.

 

درنیمه رمضان سال دوم یا سوم[۱] هجری ستاره ای دیگر در آسمان امامت و ولایت بدرخشید و با نور خود جهان را منور ساخت . پس از تولد، حضرت فاطمه علیها السلام او را برای نام گذاری خدمت امیر المؤمنین (علیه‌السلام) آورد، آن حضرت فرمود: من در نام گذاری او بر رسول خدا پیشی نمی گیرم . پس او را به نزد رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) آوردند، ایشان فرمودند: من در نام گذاری او برخداوند عزوجل پیشی نمی گیرم . در این هنگام خداوند به جبرئیل فرمود: محمد (صلی‌الله علیه و آله) صاحب فرزندی شده، فرود آی و به او سلام برسان و تبریک بگو و بگو که علی (علیه‌السلام) نسبت به تو به منزله هارون نسبت به موسی (علیه‌السلام) است، پس نام فرزند هارون را بر او بگذار . جبرئیل فرود آمد و پس از ابلاغ سلام و تبریک، عرض کرد: خداوند به تو امر کرده که نام فرزند هارون را بر او بگذاری . حضرت (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: نام او چه بوده است؟ عرض کرد: «شبر». حضرت فرمود: زبان ما عربی است . جبرئیل عرض کرد: پس نام او را «حسن » بگذار، و پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) نیز چنین کرد.[۲]

کنیه ایشان ابو محمد» است و برخی از القابشان عبارتند از: «سید، مجتبی، سبط، الامین، الحجه، البر، التقی، الزکی و الزاهد».[۳]

ایشان هفت سال و اندی از دوران کودکی خویش را در دامان شریف رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) سپری کردند و پس از آن ۳۰ سال یاوری صدیق برای پدر گرامی خویش بودند و پس از شهادت امیر مؤمنان (علیه‌السلام) ۱۰ سال عهده دار امامت شیعیان گردیدند .

سرانجام معاویه (لعنهالله علیه) با فریفتن «جعده » ، همسر آن حضرت و اعطای صدهزار درهم و وعده ازدواج با فرزند خود یزید، امام (علیه‌السلام) را مسموم ساخت وایشان پس از ۴۰ روز بیماری در آخر صفر سال ۵۰ هجری مظلومانه به شهادت رسیدند.[۴]

دوران امامت آن حضرت با دوران خلافت یکی از پلیدترین و در عین حال زیرک ترین خلفای بنی امیه مقارن بود . معاویه بن ابی سفیان که بازور و نیرنگ حاکمیت خود را تثبیت کرده بود، برای توسعه و بسط حکومت خود از هیچ اقدامی فروگذاری نمی کرد، و از آنجا که خاندان اهل بیت (علیهم‌السلام) و شیعیان آنان را مانع اصلی بر سر راه خود می دید، به روشهای گوناگون به خشونت و ظلم و جنایت نسبت به آنان اقدام می کرد . ابن ابی الحدید از علمای اهل سنت می نویسد: شیعیان در هرجا که بودند به قتل می رسیدند، بنی امیه دستها و پاهای اشخاص را به احتمال اینکه از شیعیان هستند می بریدند و هرکس که معروف به دوستداری و دلبستگی به خاندان پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بود زندانی می شد و اموالش به غارت می رفت و خانه اش ویران می شد.[۵]

ابن جریر طبری از مورخین اهل سنت از قول ابوسوار عدوی می گوید: سمره بن جندب که جانشین زیاد بن ابیه در بصره بود، در بامداد یک روز چهل و هفت نفر از بستگان مرا کشت که همگی حافظ قرآن بودند .[۶]

پی نوشت:

[۱] . اصول کافی، کلینی، دارالاضواء، ج ۱، ص ۴۶۱; بحارالانوار، مجلسی، دار احیاء التراث العربی، ج ۴۴، ص ۱۳۴.

[۲] . الامالی، شیخ صدوق، موسسه الاعلمی، ص ۱۱۶ ; بحارالانوار، همان، ج ۴۳، ص ۲۳۸.

[۳] . مناقب ابن شهر آشوب، طبع حیدریه، ج ۳، ص ۱۷۲; بحارالانوار، همان، ج ۴۴، ص ۱۳۵.

[۴] . مصنفات مفیدقدس سره، الارشاد، ج ۱۱، ص ۵; مناقب ابن شهر آشوب، همان، ج ۳، ص ۲۰۲; بحارالانوار، همان، ج ۴۴، ص ۱۳۵.

[۵] . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، داراحیاءالکتب العربیه، قاهره، ج ۱، ص ۴۳ – ۴۵.

[۶] . تاریخ طبری، دارالقاموس الحدیث، ج ۶، ص ۱۳۲.

مناظره های امام حسن (علیه السلام) با مخالفان.

اشاره:

امام حسن مجتبی علیه السلام در برابر حرکتهای ضد اسلامی معاویه هرگز سکوت نمی‌کرد و به محض یافتن فرصتی مناسب، پیشینه ننگین و اغراض شوم او را آشکار می‌ساخت و ضربه‌های سهمگینی بر پیکر حکومت غاصبانه او وارد می‌ساخت. امام همواره انزجار خود را نسبت به معاویه هویدا می‌کرد و مشروعیت حاکمیت او را زیر سؤال می‌برد. ایشان بدون هیچ گونه واهمه‌ای از قدرت حاکمه، حتی در زمان صلح و با وجود افزایش قدرت معاویه، دست به افشاگری زده و با تمام توان معاویه را به باد انتقاد می‌گرفت.

بهترین نمونه این افشاگری، مناظره‌ای طولانی بود که میان امام و معاویه در گرفت و امام در آن مناظره، از چهره کثیف معاویه و فرزندانش پرده برداشت. معاویه و کارگزارانش می‌کوشیدند تا با ترتیب دادن گفتگویی از پیش تعیین شده، موقعیت فرهنگی امام را در نزد مردم مخدوش کنند و به جایگاه او لطمه بزنند. بر این اساس، معاویه سران قبیله‌ها و بزرگان اقوام مختلف را فرا خواند و عمرو عاص، مغیره بن شعبه، ولید بن عُقبه، عتبه ابن ابی سفیان و عمرو بن عثمان را که نظریه سازان دستگاه او بودند مأمور مناظره با امام کرد. امام واپسین روزهای اقامت خود را در کوفه سپری می‌نمود که پیک معاویه او را به مجلس فریب کارانه کوفه فرا خواند. حضرت وارد مجلس شد و معاویه به گرمی از او استقبال کرد و با او مصافحه نمود. امام که از نیت معاویه آگاهی داشت فرمود: «آیا خوش آمدگویی و دست دادن با مهمان، نشانه امنیت و سلامت برای اوست؟!»

معاویه با قیافه‌ای حق به جانب به حاضران اشاره کرد و گفت: «این جماعت آمدنت را درخواست کرده بودند و می‌خواهند بدانند، آیا عثمان را پدرت کشته است یا نه؟ در این زمینه، پرسشهایی دارند و منتظر پاسخ‌اند. تا وقتی که من در این مجلس هستم، نگران نباش [که در امانی] .»

امام فرمود: «سبحان الله! اگر تو به خواسته مهمانانت تن در داده‌ای و خواسته آنان را اجابت کرده ای، عمل زشتی مرتکب شده‌ای و من از ناسزا گفتن به تو [در خانه ات] شرم دارم، ولی اگر آنها [با اصرار] بر تو پیروز شده‌اند و تو را به انجام آن وادار کرده‌اند، در این صورت از ناتوانی و بیچارگی ات شرمنده هستم. حال به کدام یک [زشتی عمل یا بیچارگی خود] اقرار می‌کنی؟ بدان که اگر می‌دانستم چنین افرادی در این مجلس هستند، من هم افرادی از خاندان خودم، از فرزندان عبدالمطلب، می‌آوردم تا در بحث هم ردیف با آنان باشند. بدان که از تو و این افرادت هرگز هراسی به دل راه نداده ام، بلکه اینهایند که ترسیده اند؛ زیرا خداوند من یکتاست. هم او که قرآن را فرو فرستاده و اختیاردار نیکان است.»

طرح شبهه خلافت امیرالمؤمنین:

گفتار آغازین امام به قدری کوبنده بود که همه یکّه خوردند، ولی با این حال، پرسشهای خود را این گونه مطرح کردند: «بنی امیه در جنگ بدر، هفده کشته داده است و باید از بنی هاشم انتقام گرفته شود؛ پدرت علی علیه السلام به خاطر دنیا و فرمانروایی در قتل عثمان شرکت کرد؛ ادعای تو برای خلافت به دلیل ناتوانی در خردورزی است؛ پدرت ابوبکر را مسموم کرد و در قتل عمر نقش داشت؛ شما چیزهایی را ادعا می‌کنید که شایستگی آن را ندارید؛ پدرت با رسول خداصلی الله علیه وآله دشمن بود. او شمشیری برنده و زبانی گزنده داشت که زنده‌ها را می‌کشت و مردگان را متهم می‌کرد….»

محورهای پاسخ گویی امام علیه السلام

امام با دقت به سخنان آنان گوش داد و مطالب دیکته شده و جهت دار آنان را شنید. سپس به معاویه که چهره خود را در نقاب پرسشهای مشاورانش پنهان کرده بود، شروع به پاسخ دادن کرد.

  1. حمد و سپاس الهی:

در ابتدا امام به شیوه جدش رسول اللَّه با سپاس و ستایش الهی سخن را آغاز نمود و فرمود:

«سپاس خدایی را که هدایت اولین و آخرین شما را بر عهده ما گذاشت و محمدصلی الله علیه وآله سرور ما و خاندان او را مورد رحمت و بزرگداشت خویش قرار داد. اما بعد،‌ای معاویه از تو شروع می‌کنم. این گروه به من ناسزا نگفتند، بلکه تو گفتی؛ زیرا تو با پستی هم نشین هستی و زشتیها در جانت ریشه دوانیده‌اند. با محمد و خاندانش دشمنی می‌کنی. به خدا سوگند،‌ای معاویه! اگر من و این جماعت در مسجد پیامبر این گونه روبرو می‌شدیم و مهاجران در اطراف ما بودند، جرأت چنین جسارتهایی را پیدا نمی‌کردید و با من این گونه رفتار نمی‌کردید. شما که بر ضد من اینجا گرد آمده اید، حق را نپوشانید و باطل را گواهی ندهید. شما را به خدا سوگند می‌دهم! آیا می‌دانید آن کسی را که دشنام دادید، به سوی هر دو قبله مسلمانان نماز گزارده است (سبقت در اسلام. در حالی که تو‌ای معاویه! به هر دوی این قبله‌ها کافر بوده‌ای و لات و عّزی را پرستش می‌کرده ای. او در پیمان رضوان و فتح شرکت داشته است، ولی تو نسبت به بیعت رضوان کفر ورزیدی و در بیعت فتح نیز پیمان شکستی.

  1. ذکر افتخارات امیرالمؤمنین علیه السلام:

امام پس از حمد الهی ابتدا به بر شمردن افتخارات پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین علیه السلام پرداخت و فرمود: «اُنْشِدُکُمْ بِاللَّهِ! هَلْ تَعْلَمُونَ اَنَّما اَقُولُ حَقّاً اِنَّهُ لَقیکُمْ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ یَوْمَ بَدرٍ وَ مَعَهُ رایَهُ النَّبِی صلی الله علیه وآله وَ مَعَکَ یا مَعاوِیَّه رایَهُ الْمُشْرِکینَ؛ شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید که آنچه می‌گویم حق است که علی بن ابی طالب علیهما السلام در جنگ بدر همراه پیامبر با شما برخورد کرد در حالی که پرچم پیامبر را بر دوش می‌کشید. و با تو‌ای معاویه، پرچم مشرکان بود.» سپس ادامه داد: علی علیه السلام در احد و خندق همراه پیامبرصلی الله علیه وآله بود و پرچم پیامبرصلی الله علیه وآله را بر دوش داشت، ولی تو همان کسی هستی که پرچم کفر را در جبهه کفر بر دوش می‌کشیدی. خداوند در هر سه جنگ، حجت خود را آشکار ساخت و دین خود را یاری کرد و گفتار پیامبرش را در مورد پیروزی گواهی کرد. پیامبر در همه این جنگها از پدرم راضی بود، ولی از پدر تو خشمگین. علی علیه السلام همان کسی بود که شب در بستر پیامبر خوابید تا او را از چنگال مشرکان نجات دهد و درباره اش این آیه نازل شد که «وَ مِنَ النّاسِ مَن یَشری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ‌»؛(۱. «و از میان مردم کسی است که جان خود را برای طلب خوشنودی خدا می‌فروشد.»(۲.

شما را به خدا سوگند می‌دهم! آیا به یاد می‌آورید هنگامی که لشکر اسلام، بنی قریظه و بنی نضیر را محاصره کرد و پرچم مهاجرین را به عمر و پرچم انصار را به سعد بن معاذ داد. سعد مجروح شد و عمر نیز ترسید و پیامبر پرچم را گرفت و فرمود: پرچم را به کسی خواهم سپرد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست می‌دارند. یورشی بدون فرار می‌برد و تا خدا پیروزی را به دستان او مسلّم نکند، باز نمی‌گردد.

و فردا در برابر چشمان نگران و منتظر ابوبکر، عمر و دیگر مهاجرین، پرچم را به دست علی علیه السلام سپرد. پیامبر چشمان پدرم را که درد می‌کرد، شفا داد و پرچم را به او سپرد و او نیز رفت و با پیروزی بازگشت.

اما تو‌ای معاویه! در آن روزها که در مکه بر دشمنی با خدا و رسولش پا می‌فشردی، آیا با علی علیه السلام که عمرش را به خیرخواهی در راه خدا و یاری و پیروی از رسولش گذراند، برابر هستی؟

به خدا سوگند که هنوز ایمان به دل تو راه نیافته است و از ترس جانت چیزی را زبانت می‌گوید که در قلبت نیست.‌ای مردم! شما را به خدا سوگند، به یاد ندارید که در غزوه تبوک، رسول خداصلی الله علیه وآله، علی علیه السلام را در مدینه به جای خویش گمارد تا اداره مدینه را عهده دار شود؟ در آن روزگار، منافقان علیه او بسیار گفتند تا او مدینه را خالی کند. علی علیه السلام نیز به رسول خداصلی الله علیه وآله گفت: من در هیچ غزوه‌ای از شما جدا نشده ام، مرا هم با خود ببرید، ولی رسول خدا فرمود: «تو جانشین و وصی من از میان اهل بیتم هستی. تو برای من مانند هارون برای موسی هستی.»

پیامبرصلی الله علیه وآله دست پدرم را گرفت و فرمود:‌ای مردم! هرکس مرا ولی خود می‌داند، خدا را ولی خود دانسته و هرکس علی را ولی خود بداند، مرا سرپرست خود خوانده است.

  1. تمسک به حدیث ثقلین:

از جمله احادیثی که امام بدان تمسک جست حدیث شریف ثقلین بود که فرمود: آیا به یاد نمی‌آورید آنچه را که پیامبرصلی الله علیه وآله درباره علی علیه السلام در حجه الوداع به شما فرمود که‌ای مردم! من در میان شما کتاب خدا را به امانت می‌گذارم تا گمراه نشوید و به آن عمل کنید… و اهل بیت مرا دوست بدارید و در برابر دشمنان، آنها را یاری کنید. قرآن و اهل بیتم در میان شما می‌ماند تا در روز رستاخیز بر من وارد شوند. پیامبرصلی الله علیه وآله بالای منبر بود که علی علیه السلام را صدا زد. دست او را گرفت و فرمود: خدایا! هر که علی را دوست دارد، دوست بدار و با هر که با علی دشمنی کند، دشمن باش. به خدا سوگندتان می‌دهم، آیا به یاد نمی‌آورید روزی را که پیامبر به علی علیه السلام فرمود: تو دور کننده بیگانگان از حوض کوثر هستی. شما را به خدا سوگند، آیا به یاد ندارید که علی علیه السلام هنگام درگذشت پیامبرصلی الله علیه وآله علّت گریه او را جویا شد و او فرمود: گریه‌ام به خاطر توست که عده‌ای از امّت کینه تو را به دل می‌گیرند و آنگاه که به قدرت برسند، در پی تلافی و ستم بر می‌آیند و عقده گشایی می‌کنند.

  1. تمسک به حدیث سفینه:

امام سپس به حدیث سفینه تمسک نمود و فرمود: «اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَ اللَّهِ حینَ حَضْرَتِهِ الْوَفاهَ قالَ: اِنَّما مَثَلُ اَهْلِ بَیتی فیکُمْ کَسَفینَهِ نُوحٍ مَنْ دَخَلَ فیها نَجا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرَقَ؛ آیا می‌دانید که رسول خداصلی الله علیه وآله در هنگام رحلت فرمود که اهل بیت من در میان شما مانند کشتی نوح هستند؛ هرکس در آن وارد شود، نجات می‌یابد و هرکس وارد نشود، نابود می‌گردد.»

شما را به خدا سوگند، به یاد نمی‌آورید که اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله، همگی در زمان زندگانی او، جانشینی علی علیه السلام را به او تبریک می‌گفتند…. علی بن ابی طالب اولین کسی بود که به زمان مرگ مردم آگاهی داشت. حقایق احکام را می‌دانست و جداکننده حق از باطل بود، به تأویل و تفسیر قرآن آگاهی داشت. او جزو افرادی بود که خدا او را مؤمن نامید که شمارشان به ده نفر نمی‌رسید.

  1. اشاره به سوابق شوم معاویه:

امام در تکمیل فرمایشات خود به پیشینه معاویه در دوران حیات پیامبرصلی الله علیه وآله اشاره نمود و سرپیچیها و فرمان شکنیهای او را یادآور شد و فرمود:‌ای معاویه! و‌ای هواداران او! شما کسانی هستید که رسول خدا شما را نفرین کرد. من گواهی می‌دهم که شما نفرین شدگان پیامبرصلی الله علیه وآله هستید. شما را به خدا سوگند‌ای مردم، آیا نمی‌دانید پیامبرصلی الله علیه وآله سه بار شخصی را درپی معاویه فرستاد تا نامه‌ای به قبیله بنی خزیمه بنویسد، ولی او آنقدر اهمال کرد و مشغول خوردن شد که پیامبرصلی الله علیه وآله به خشم آمد و فرمود: خدا شکمش را سیر نگرداند.

سوگند به خدا! دعای پیامبر درباره تو مستجاب شد و تو به این شکم پرستی و پرخوری تا قیامت دچار خواهی بود.‌ای معاویه! پدرت در روز جنگ احزاب (خندق. بر شتری سرخ موی سوار بود و مردم را به جنگ با مسلمانان تشویق می‌کرد؛ در حالی که تو آن شتر را می‌راندی و برادرت عتبه که اینک در مجلس حضور دارد، مهار آن شتر را گرفته بود و وقتی رسول خدا این صحنه را دید، بر هر سه تان نفرین فرستاد و فرمود: خدایا! سواره، راننده و مهارگیرنده این شتر را از رحمت خود دور فرما!

  1. برشمردن نفرینهای پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نسبت به پدر معاویه:

پیامبر خداصلی الله علیه وآله در هفت مورد ابوسفیان پدر معاویه را مورد لعن و نفرین قرار داده بود. امام در این رابطه فرمود:‌ای معاویه! آیا تو فراموش کرده‌ای که وقتی پدرت خواست مسلمان شود، تو با اشعاری او را از این کار باز می‌داشتی؟‌ای جماعت، شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا به یاد نمی‌آورید روزی را که رسول خدا در هفت جا بر ابوسفیان لعنت فرستاد که هیچ کس نمی‌تواند آن را انکار کند:

اول، آن روزی که در خارج مکه نزدیک طائف در حالی که پیامبر قبیله بنی ثقیف را به اسلام فرا می‌خواند، پدرت پیش آمد و به پیامبر ناسزا گفت و او را دیوانه و دروغگو خواند. حتی بر او حمله ور شد که پیامبرصلی الله علیه وآله او را لعنت کرد.

دوم، روزی که کاروان قریش از شام باز می‌گشت و پیامبر می‌خواست آنان را در برابر اموالی که از مسلمانان باز ستانده بود، توقیف کند، ولی ابوسفیان از بی‌راهه رفت و جنگ بدر را به راه انداخت. از این رو، پیامبر او را نفرین کرد.

سوم، در جنگ احد که پیامبر بر فراز کوه بود و فریاد می‌زد: خدا سرپرست ماست، ولی شما کسی را ندارید، و ابوسفیان نعره می‌زد، بت هبل بلند آوازه باد! ما عزّی را داریم و شما ندارید. در آنجا نیز پیامبر به همراه خدا و فرشتگان الهی و مؤمنان بر او لعنت فرستادند.

چهارم، در جنگ احزاب (که بر شتر سرخ موی سوار بود و مردم را به جنگ با مسلمانان بر می‌انگیخت..

پنجم، در روز صلح حدیبیه که ابوسفیان به همراه قریش راه را بر مسلمانان بست و آنان را از انجام حج بازداشت، پیامبر بر آنان لعنت فرستاد. از حضرت پرسیدند: آیا مسلمان شدن هیچ یک از آنان را امید نداری؟ فرمود: این نفرین بر فرزندان مؤمن آنها نمی‌رسد، ولی زمامدارانشان هرگز روی رستگاری را نخواهند دید.

ششم، وقتی در جنگ حنین، ابوسفیان کافران قبیله‌های قریش و هوازن را جمع کرد و نیز عنینه، غطفان و عده‌ای از یهودیان را گرد آورد، ولی خدا شر آنها را بازگرداند. در آن روز [ای معاویه] تو مشرک بودی و پدرت را یاری می‌کردی ولی علی علیه السلام در دین پیامبرصلی الله علیه وآله راسخ و استوار بود.

و هفتم، در روز ثنیه که یازده نفر به همراه ابوسفیان، کمر به قتل پیامبرصلی الله علیه وآله بسته بودند و پیامبر آنان را نفرین کرد.‌ای مردم! شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا نمی‌دانید که ابوسفیان (در پایان عمرش. پس از بیعت مردم با عثمان، به خانه وی رفت، (او که در پیری نابینا شده بود. از عثمان پرسید: برادرزاده! آیا کسی غیر از بنی امیه در اینجا هست؟ عثمان گفت: نه! گفت:‌ای جوانان بنی امیه! خلافت را بربایید و همه پستهای آن را در دست بگیرید، که نه بهشتی در کار است و نه جهنمی!

ای مردم، آیا نمی‌دانید پس از بیعت مردم با عثمان، ابوسفیان دست برادرم حسین علیه السلام را گرفت و به سوی قبرستان بقیع برد و نعره زد:‌ای اهل قبرها! شما با ما بر سر حکومت و خلافت جنگیدید، ولی امروز بدنتان در زیر خاک است و حکومت در دست ماست و حسین علیه السلام در پاسخ او فرمود:‌ای ابوسفیان! عمری از تو گذشته است، چهره ات زشت باد. آنگاه دست خود را کشید و به مدینه آمد و اگر نعمان بن بشیر نبود، چه بسا حسین را به قتل می‌رساند.

ای معاویه! این کارنامه ننگین توست. آیا باز هم سخنی برای گفتن داری؟ عمر بن خطاب تو را والی شام کرد و تو خیانت کردی. عثمان تو را ابقا کرد و تو او را به کام مرگ کشاندی. از این دو بالاتر اینکه به خودت جرأت دادی و با علی علیه السلام به مخالفت پرداختی! تو به خوبی از برتریهای او آگاه بودی. تو مردم نادان را علیه او برانگیختی و با مکر و حیله خونشان را بر زمین ریختی… آنگاه که در قیامت نامه اعمالت را به دست گیری و به دوزخ وارد شوی و علی علیه السلام روانه بهشت شود [خواهی دانست] که چه کرده ای؟

در دنباله گفتگو، امام به ترتیب دیگر حاضران در مجلس را که عبارت بودند از عمروبن عثمان، عمروعاص، ولیدبن عقبه، عتبه بن ابی سفیان و مغیره بن شعبه، مورد خطاب آتشین خود قرار داد و با بیانی کوبنده همگی آنان را رسوا ساخت. و در پایان سخنان روشن گرانه اش را با این آیه به انجام رسانید:

«وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَهً أَمَرْنا مُتْرَفِیها فَفَسَقُوا فِیها فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِیراً‌»؛(۳. «و چون بخواهیم شهری را هلاک کنیم، خوش گذرانانش را وا می‌داریم تا در آن به انحراف و [فساد] بپردازند و در نتیجه عذاب بر آن [شهر] لازم گردد. پس آن را [یک سره] زیر و رو می‌کنیم.»

آن گاه از جای برخاست و رو به معاویه و دیگر حاضران این آیه را تلاوت فرمود:

«الْخَبیثاتُ لِلْخَبیثینَ وَ الْخَبیثُونَ لِلْخَبیثاتِ‌»؛(۴. «زنان پلید برای مردان پلید و مردان پلید برای زنان پلید.»

سپس به معاویه فرمود: «ای معاویه! به خدا سوگند ناپاکان در این آیه تو و اطرافیانت هستند.»

آن گاه در حالی که همگان محو سخنان او بودند و چشمانشان از بیان واقعیتها توسط امام حسن علیه السلام خیره مانده بود، مجلس معاویه را ترک کرد.(۵.

ترویج ارزشهای ناب اسلامی

امام حسن علیه السلام در برابر جریان تحریفها و تهاجم گسترده دستگاه حکومتی معاویه بر ضد فرهنگ اسلامی، به ترویج ارزشهای اسلامی پرداخت و در این راه، گامهای بزرگی برداشت و در بیدار کردن کسانی که آموزه‌های ارزشمند اسلامی را به خوبی درک نکرده بودند، بسیار کوشید. امام هر روز پس از انجام فریضه صبح و بالا آمدن آفتاب جلسه‌های آموزش احکام به مردان را تشکیل می‌داد. و پس از نماز ظهر نیز احکام اسلامی را به بانوان می‌آموخت.(۶.

همگان برای شنیدن سخنان شیوایش به مسجد می‌آمدند و امام نیز آنان را با روش و سیره جدش رسول خدا آشنا می‌کرد و در برابر دستگاه معاویه و سیاستهای شیطانی آن، به نشر معارف اسلام ناب می‌پرداخت.

تربیت شاگردان و نیروهای ارزشی

امام پس از پذیرش صلح و بازگشت به مدینه، در مدت ده سال شاگردانی در زمینه‌های علمی و اعتقادی تربیت کرد. امام حسن علیه السلام افرادی را که زمینه‌های خوبی در فهم مسائل دینی و سیاسی داشتند گرد خود جمع می‌کرد و آموزشهای لازم را به آنان می‌داد. در واقع، فضای صلح، فرصت مناسبی برای حضرت پیش آورد تا به پرورش استعدادهای جامعه بپردازد و دانشمندان بزرگی را از آفتاب وجودش، نورافشان سازد. عده‌ای از آنان، کسانی بودند که گذشته نیکی در اسلام داشتند و حتی بعضی، از صحابه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به شمار می‌آمدند و یا از محضر امیرالمؤمنین علیه السلام کسب فیض کرده بودند. سرشناسان این گروه عبارت بودند از: احنف بن قیس، جابربن عبدالله انصاری، اصبغ بن نباته، حبیب بن مظاهر، حجر بن عدی، رفاعه بن شداد، زید بن ارقم، رشید هجری، حبّه بن جوین عرنی، جعید همدانی، عمرو بن حمق، کمیل بن زیاد، مسیب بن نجبه، میثم تمار، قیس بن عباد(۷. و….

دسته‌ای دیگر از آنان از اطراف به مدینه می‌آمدند که برخی از آنان پس از شهادت امام، شربت شهادت نوشیدند. این بزرگان عبارت بودند از: ابوالاسود دوئلی، ابو صادق، ابومخنف، ابو یحیی، ابو جوزی، ابو اسحاق بن کلیب سبیعی، اسحاق بن یسار، اشعث بن سوار، جابر بن خلد، جارودبن منذر، حبّابه بنت جعفر، مسلم بن عقیل، محمد بن اسحاق(۸. و….

پی نوشت:

۱. بقره/ ۲۰۷٫

۲. همان آیه‌ای که معاویه دستور داد آن را در شأن ابن ملجم روایت کنند.

۳. اسراء/۱۶٫

۴. نور/ ۲۶٫

۵. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۸۰؛ با اندکی اختلاف در اعیان الشیعه، ج ۱ ص ۵۷۵؛ تذکره الخواص، سبط ابن الجوزی، تهران، مکتبه نینوی الحدیثه، بی‌تا، ص ۱۸۲٫

۶. حیاه الامام الحسن بن علی علیه السلام، ص ۱۳۹٫

۷. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۱۰٫

۸. همان.

منبع: https://www.imamali.net/?id=1502

جایگاه علمی امام صادق علیه السلام.

اشاره:

در خلال درگیری ها و کشمکش هایی که میان دو خاندان اموی و عباسی بر سر خلافت در گرفته بود، مجالی به دست آمد تا حافظان و فقیهان امت پیرامون حاملان علوم نبوی؛ یعنی امام باقر و امام صادق علیهماالسلام گرد آیند. آن دو امام بزرگوار نیز از آن فرصت بهره جستند و توانستند با انتشار احکام و آموزه های ناب نبوی، احکام و معارف تحریفی را آشکار سازند.

دولت اموی بزرگ ترین مانع در برابر مکتب اهل بیت علیهم السلام بود و ایشان از هر سو زیر فشار بودند، به گونه ای که تاریخ نگاران و محدثان شیعه و سنی نقل کرده اند که مالک ابن انس از امام صادق علیه السلام روایتی نقل نمی کرد تا اینکه دولت بنی عباس سر کار آمد.۱

خفقان و سخت گیری چنان بود که برخی حتی از بردن نام امام می ترسیدند. یعقوبی در تاریخش می نویسد:

افرادی از اهل علم از امام حدیث می شنیدند، ولی وقتی می خواستند بازگو کنند، می گفتند: «اَخْبَرَنَا الْعالِمُ؛ عالم به ما روایت کرد».۲

ازاین رو، با سقوط دولت اموی و در اوایل حکومت بنی عباس، مجال مناسبی برای امام صادق پیش آمد تا علوم اهل بیت را نشر دهد. از آن پس، گاه دیده می شد که هزاران تن از طالبان علم پیرامون حضرت جمع شده اند.

امام در این فرصت توانست معارف حقه دین و احکام شریعت اسلامی را میان مسلمانان و سراسر سرزمین های اسلامی نشر دهد. آن گونه که جاحظ، عالم مشهور اهل سنت در قرن سوم می گوید: «جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الَّذِی مَلأَ الدُّنْیا عِلْمُهُ وَ فِقْهُهُ…؛ جعفر بن محمد کسی است که علم و فقهش؛ جهان را پر کرد».۳

همچنین ابن حجر هیثمی می نویسد:

نَقَلَ النّاسُ عَنْهُ مِنَ الْعُلُومِ ما سارَتْ بِهِ الرُّکْبانُ و انْتَشَرَ صِیْتُهُ فِی جَمِیعِ الْبُلْدانِ… .۴

مردم به اندازه ای از وی علوم نقل کردند که در تمام جهان منتشر شد و شهرتش سراسر جهان را فراگرفت… .

در توجه طالبان علم به در خانه حضرت نوشته اند: «جعفر بن محمد کسی است که دانشمندان به در خانه اش هجوم می آوردند…».۵

عظمت علمی امام صادق علیه السلام

حضرت به منبع علم الهی متصل بود و علمش علم لدنّی بود. علم امام منحصر به بحث یا فن خاصی نبود و این علوم را از همان اوان کودکی و تولد در سینه خود داشت. او در تمام علوم سرآمد بود. ازاین رو، پیش نیامد که از حضرت پرسشی شود و حضرت در پاسخ بگوید نمی دانم یا در مناظره ای ناکام گردد. امام کامل ترین پاسخ را به پرسش ها می داد و در تمام مناظره ها پیروز بود. بزرگان اهل سنت از صالح بن ابی اسود نقل کرده اند که:

شنیدم از جعفر بن محمد که می گفت: «سَلُونِی قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونِی فَإِنِّهُ لایُحَدِّثُکُمْ اَحَدٌ بَعْدِی بِمِثْلِ حَدِیِثی؛ از من بپرسید پیش از اینکه از میان شما بروم که همانا پس از من کسی نیست که مثل حدیث مرا برای شما بازگو کند».۶

عبدالرحمن بن محمد بسطامی حنفی می نویسد: «او در حالی که هفت سال بیش نداشت، درباره اسرار و علوم حقیقی سخن می گفت».۷

حضرت به دروازه شهر علم نبوی، علی بن ابی طالب علیه السلام متصل بود و جمله ای را که او فرموده بود، بر زبان می آورد. امام صادق از پدرش امام باقر و او از پدرش زین العابدین و او از پدرش امام حسین و او از علی بن ابی طالب علیهم السلام حدیث نقل می کند و این همان سند معروف به «سلسله الذهب» است که صحیح ترین و قوی ترین سندهاست.۸

سخنان بزرگان اهل سنت درباره علم امام صادق علیه السلام

بسیاری از بزرگان اهل سنت زبان به مدح حضرت گشوده و جایگاه علمی حضرت را توصیف کرده اند.

ابوحنیفه، امام بزرگ اهل سنت می گوید: «ما رَأَیْتُ أفْقَهَ مِنْ جَعْفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ».۹

شهرستانی می نویسد: «جعفر بن محمد، صاحب دانش و آگاهی فراوانی بود و اطلاعات گسترده ای درباره مسائل حکمت داشت».۱۰

منصور دوانیقی گفته است:

جعفر بن محمد از کسانی است که خداوند درباره او می فرماید: «سپس این کتاب آسمانی را به گروهی از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم». او از کسانی است که خداوند او را برگزیده است و او از سبقت گیرندگان در امور خیر بود.۱۱ دانشگاه بزرگ جعفری علم اهل بیت علیهم السلام، علم الهی بود. آنان به علم بی پایان خداوندی متصل بودند و علمشان از معدن علم الهی سرچشمه می گرفت. امام جعفر صادق علیه السلام از امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل می کند:

نیکان عترت من و پاکان خاندان من، بردبارترین مردم در کودکی و داناترین آنها در بزرگی هستند. علم ما از علم خداست و به حکم خدا حکم می کنیم و سخن از پیامبر راست گو شنیده ایم. اگر از آثار ما پیروی کنید، با راهنمایی ما هدایت می یابید و پرچم حق با ماست که هر کس از آن پیروی کند به حق می رسد و هر کسی از آن روی گرداند، در گمراهی غرق می شود.۱۲

دانش امام صادق به علم خاص یا فن خاصی محدود نبود. ابو زهره، عالم بزرگ معاصر اهل سنت می نویسد: علم و دانش حضرت منحصر به حدیث و فقه نبود، بلکه علم کلام نیز تدریس می فرمود… بالاتر از همه این علوم، امام صادق علیه السلامدر زمینه اخلاق و علل و انگیزه های فساد آن آگاهی های بسیار ارزنده ای داشت.۱۳

ابن طولون درباره گستردگی دانش امام صادق علیه السلام می نویسد:

او سخنانی در علم کیمیا و زجر و فال۱۴ دارد. شاگردش جابر بن حیان کتابی در هزار صفحه نگاشته بود که متضمن پانصد رساله از رسائل امام صادق علیه السلامبود.۱۵

حضرت در علم جفر هم سرآمد بود. از حضرت نقل شده است که می فرمود: «جفر ابیض و جفراحمر و جفر جامع از ماست».۱۶

ابن خلدون، مورخ و جامعه شناس و فیلسوف اهل سنت می نویسد:

هارون ابن سعید عجلی که رئیس زیدیه بود، کتابی داشت که آن را از امام جعفر صادق روایت کرده بود. در آن کتاب آنچه بر عموم اهل بیت و بر برخی از ایشان روی خواهد داد، نوشته شده بود. این علوم بر امام صادق علیه السلام و دیگر امامان اهل بیت از راه کشف و کرامت که خاص ایشان است، حاصل شده بود. این کتاب بر پوست گاوی نوشته شده و نزد امام صادق علیه السلام بود. هارون عجلی آن را از آن بزرگوار روایت کرد و از آن نسخه ای نوشته است.۱۷

گستردگی دانش امام صادق علیه السلام از یک سو و اخلاق کریمانه و مقام معنوی ایشان از سوی دیگر، شاگردان فراوانی را از فرقه های مختلف برای خوشه چینی در محضر آن حضرت گرد آورده بود.

ابو زهره در این زمینه می نویسد:

علمای اسلام با تمام اختلاف نظرها و تعدد مشرب هایشان، در فردی غیر از امام صادق و علم او اتفاق نظر ندارند.۱۸

ازاین رو، بزرگان اهل سنت همچون ابوحنیفه برای شاگردی در محضر حضرت حاضر می شدند۱۹ و به این افتخار می بالیدند. آلوسی در مختصر التحفه الاثنی عشریه می نویسد:

ابوحنیفه با آن عظمت و جایگاهی که نزد اهل سنت دارد، بر خود فخر می کرد و با لسان فصیحی می گفت: «لَوْلاَ السَّنَتان لَهَلَکَ النُّعمانُ؛ اگر آن دو سال نبود، نعمان (ابوحنیفه) هلاک می شد» و منظورش از دو سال، دو سال شاگردی در محضر امام جعفر صادق بود. برخی از علما گفته اند ابوحنیفه علم و طریقت را از امام صادق علیه السلام و پدرش و عمویش زید بن علی بن حسین یاد گرفته بود.۲۰

مالک ابن انس، سفیان ثوری، سفیان بن عینه، یحیی بن سعید انصاری، یحیی بن سعید القطان، ایوب سجستانی و دیگر بزرگان اهل سنت در محضر حضرت گرد می آمدند و از خرمن دانش ایشان بهره مند می شدند. از بزرگان شیعه نیز هشام بن حکم، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مؤمن طاق، مفضل بن عمر و جابر بن حیان، در رشته ها و علوم مختلف عقلی و نقلی تربیت یافته مکتب امام صادق علیه السلام بودند. اینها نمونه هایی از شاگردان امام صادق علیه السلام بودند که شمار آنها را افزون بر چهار هزار نفر نوشته اند.

سید محمد صادق، استاد دانشکده ادبیات در قاهره می گوید:

بیت جعفر صادق علیه السلام مثل یک دانشگاه همواره از بزرگان و علما در رشته های مختلف علوم چون حدیث، تفسیر و حکمت پر بود. در مجلس درسش بیش از دو هزار نفر و گاهی چهار هزار نفر از علمای مشهور حاضر می شدند. شاگردانش تمام درس ها و احادیث او را در مجموعه ای از کتاب ها جمع آوری کرده اند که به مثابه دایره المعارفی برای مذهب شیعه یا مذهب جعفری شمرده می شود.۲۱

جریان های فکری در زمان امام صادق علیه السلام

قرن دوم هجری یکی از دوره های شکوفایی دانش، پژوهش، برخورد اندیشه ها و پیدایش فرقه ها و مذاهب گوناگون در جامعه اسلامی بود. وارد شدن علومی همچون فلسفه یونان و دیگر علوم، شبهه ها و مشکلات عقیدتی فراوانی در پی داشت.

ابو زهره در توصیف دوران امام صادق علیه السلام می نویسد:

در عهد امام صادق علیه السلام، فلسفه بر عرب وارد شد و در پی آن، شبهاتی در انکار الوهیت و حمله به حقایق اسلامی و ایجاد شک و شبهه در باورهای مسلمانان و ایجاد مفاسد و اختلافات نزد آنها نیز بر جوامع اسلامی وارد شد. در همین عصر، عده ای در خلق قرآن و عده ای در رد اختیار و اثبات جبر سخن می گفتند.۲۲

در میان جماعت شیعه نیز ظهور فرقه غلات، افکار و عقاید شیعیان را تهدید می کرد. در این برهه از زمان، امام صادق علیه السلام مسئولیت رویارویی با مشکلات و شبهه ها را بر عهده داشت.

از سوی دیگر، در این سال ها برخی فکر تدوین حدیث پیامبر را در سر داشتند که امام صادق علیه السلامبایستی با نقل احادیث صحیح از پیامبر، از نفوذ احادیث جعلی در میان احادیث نبوی جلوگیری می کرد.

تلاش های فکری امام صادق علیه السلام

امام صادق علیه السلام در آن برهه حساس برای رویارویی با مشکلات به پا خاست. در مرحله اول، مدارس علمی خود را تشکیل داد و شاگردانی را برای هدایت مردم و پاسخ گویی به شبهه ها تربیت کرد. خود نیز در مدینه به ارشاد مردم و مناظره با شبهه افکنان پرداخت.

ابو زهره، عالم معاصر اهل سنت با نقل مناظره های بی شماری از امام صادق علیه السلام در کتابش می نویسد: حضرت در مدینه به رد شبهات اقدام می کرد و به شبهه ها پاسخ می داد و راه راست را به مردم نشان می داد.۲۳

تلاش های فکری امام صادق علیه السلام در رویارویی با مشکلات و مناظره با اصحاب اندیشه های انحرافی چنان گسترده بود که شهرت جهانی داشت. حتی گاهی افرادی از راه های دور آهنگ مدینه و مناظره با حضرت می کردند.

عبدالحلیم جندی از هشام بن حکم نقل می کند که در مصر فردی ملحد و کافر بود. خبرهایی از امام صادق علیه السلام به او رسیده بود. ازاین رو، آهنگ مدینه کرد تا با حضرت مناظره کند. در آن زمان، حضرت به مکه رفته بود. آن مرد نیز به مکه رفت و حضرت را دید. سپس جندی، مناظره میان حضرت صادق علیه السلام و آن مرد را نقل می کند و در پایان می نویسد: «در آخر آن مرد ایمان آورد و گفت مرا از شاگردان خود قرار دهید» و حضرت به هشام بن حکم فرمود: «به او دانش یاد بده.» هشام به او دانش یاد داد. سپس آن مرد رهسپار دیار خود شد و مردم مصر و شام را به ایمان فراخواند.۲۴

حضرت صادق علیه السلام در برابر فتنه غلات هم به شدت برخورد می کرد و شیعیان را از آلوده شدن به افکار انحرافی آنان بازمی داشت. شهرستانی در الملل و نحل می نویسد:

ابی الخطاب بن ابی زینب الاسدی کسی بود که خود را به امام جعفر بن محمد الصادق نسبت می داد. وقتی حضرت صادق از غلو او باخبر شد، از او برائت جست و او را لعن کرد و اصحاب خود را به دوری از او دستور داد… . ابوالخطاب گمان می کرد ائمه، پیامبر هستند و سپس به الوهیت آنها و الوهیت جعفر بن محمد اعتقاد پیدا کرد.۲۵

در روایت دیگری که علامه سهمی در کتاب خود آورده، نقل شده است که عیسی حجرانی گفت: از جعفر بن محمد الصادق پرسیدم: آیا آنچه را از این قوم شنیده ام، باز گویم؟ امام فرمود: بگو. گفتم: «دسته ای تو را عبادت می کنند و تو را خدایی به غیر از اللّه می دانند و طایفه ای دیگر تو را تا درجه نبوت بالا برده اند». حضرت آن قدر گریست که محاسنش خیس شد. سپس فرمود: «اگر خدا مرا بر آنان مسلط کند و خون آنان را نریزم، خدا خون فرزندم را به روی دستم بریزد».۲۶

همچنین امام صادق علیه السلام در برابر افرادی که در اصول و فروع دین خدا بر مبنای قیاس فتوا می دادند و با این کار، ارکان دین را متزلزل می ساختند و اندیشه های خود را به عنوان حکم خدا و پیامبرش به مردم می آموختند، ایستادگی می کرد؛ زیرا قیاس در نظر امام صادق علیه السلام، گمراهی از مسیر حق و پیروی از شیطان بود. ایشان قیاس را از عوامل تهدیدکننده دین خدا و نابودکننده اصول و ارکان دین محمدی می دانست. ازاین رو، حضرت با ابوحنیفه که پیشوای قیاس کنندگان بود و فتوا به قیاس می داد، مناظره هایی داشت و او را از این کار بازمی داشت و به پیروی از قرآن و سنت پیامبر خدا فرا می خواند و روی آوردن به قیاس را به جای قرآن و سنت، خطایی بزرگ می دانست.

در ملاقاتی که میان امام صادق علیه السلام و ابوحنیفه رخ داد، حضرت به وی فرمود:

وَ یْحَکَ یا نُعْمانُ، اِیّاکَ وَ الْقِیاسَ فَإنَّ اَهلَ الْقِیاسِ لایَزالُونَ فِی إلْتِباسٍ.۲۷

وای بر تو ای نعمان! از قیاس بپرهیز که بی گمان، اهل قیاس همیشه در اشتباه و گمراهی به سر می برند.

مناظره امام صادق علیه السلام با ابوحنیفه

ابن شبرمه گوید: من و ابوحنیفه به محضر امام جعفر بن محمد علیه السلام وارد شدیم. پس بر او سلام کردم و گفتم: خدا سایه شما را مستدام بدارد؛ این مردی از اهل عراق است و بهره ای از علم و فقه دارد. پس امام فرمود: او همان کسی است که در دین قیاس می کند؟ سپس خطاب به او فرمود:

از خدا بترس و در دین خدا به قیاس عمل نکن که بی گمان، نخستین فردی که قیاس کرد، ابلیس بود که وقتی خدا او را به سجده بر آدم دستور داد، گفت: «أَنَا خَیْرُ مِنْهُ…؛ من از او بهترم». (ص: ۷۶)

سپس حضرت فرمود: آیا سزاوار است که سرت را با بدنت قیاس کنی؟ گفت: خیر؛ آن گاه فرمود: به من از سرّ شوری آب چشم و از سرّ وجود ماده ای تلخ در گوش و وجود آب در بینی و وجود آبی گوارا در دهان بگو.

ابوحنیفه گفت: نمی دانم. حضرت فرمود: خداوند تعالی چشم انسان را خلق کرد و آن را در چربی قرار داد. پس شوری را در آن به خاطر منت بر انسان نهاد که اگر آن نبود، چشمان آدمی آب می شد. به آدمی منت نهاد و مادّه تلخی را در گوش آدمی قرار داد و آب را در بینی آدمی قرار داد که نفس از آن بالا رود و بیرون آید و آدمی بتواند بوی خوب و بد را از هم تشخیص دهد و آبی گوارا در دهان آدمی قرار داد که انسان بتواند به آسانی، لذت و طعم غذاها و نوشیدنی ها را دریابد.۲۸

پس به ابوحنیفه فرمود: به من از کلمه ای بگو که اولش کفر و آخرش توحید است. گفت: نمی دانم. حضرت فرمود: کلمه «لا اله الا اللّه » است که اگر بگوید: لا اله و چیزی نگوید، کفر است. سپس فرمود: وای بر تو، قتل نفس گناه و جنایت بزرگی است یا زنا؟ ابوحنیفه گفت: قتل نفس. پس حضرت فرمود: پس چرا خدا در قتل نفس به دو شاهد کفایت کرده، ولی در زنا چهار شاهد خواسته است. چگونه می توان این را با قیاس حل کرد و تو چگونه به قیاس عمل می کنی؟ پس فرمود: آیا نماز افضل و مهم تر است یا روزه؟ گفت: نماز. حضرت فرمود: پس چگونه است که زن حایض باید صومش را قضا کند، ولی نمازش قضا ندارد؟ سپس فرمود: ای بنده خدا! از خدا بترس و در دین خدا قیاس نکن و بدان که فردا من و شما و دیگر کسانی که با ما مخالفت کردند، در حضور خدا حاضر می شویم. پس ما می گوییم: خدا و رسولش چنین گفته اند و تو و اصحابت می گویید: ما چیزهایی شنیدیم و به قیاس عمل کردیم. پس خدا میان ما و شما قضاوت می کند و آن گونه که سزاوار است، با ما و شما رفتار می کند.۲۹

مناظره امام صادق علیه السلام با ابن ابی العوجاء

عبدالحلیم جندی می نویسد:

ابن ابی العوجاء۳۰ به مناظره حضرت رفت، ولی لکنت زبان بر او عارض شد. امام از او پرسید: چرا سخن نمی گویی؟ گفت: به سبب شکوه و جلال و هیبت شما در مقابل شما زبانم یارای سخن گفتن ندارد. من بسیاری از علما را دیده و با متکلمین به بحث و مناظره پرداخته ام، ولی هیبت آنها آن گونه که ابهت شما مرا گرفته است، در من اثر نگذاشت.۳۱

مناظره ای دیگر میان امام و ابن ابی العوجاء در اعمال حج و در حرم رخ داد که امام به او فرمود:

ای عبدالکریم (ابن ابی العوجاء) تو هنوز بر لجاجت و گمراهی هستی… . اگر چنان باشد که تو می گویی و آن گونه که ما می گوییم نیست، پس هم ما نجات یافته ایم و هم تو و اگر چنان باشد که ما می گوییم و نه آن گونه که تو می گویی، پس ما نجات یافته ایم و تو هلاک خواهی شد.۳۲

مناظره دیگر امام صادق علیه السلام با ابو حنیفه

حسن بن زیاد گوید: از ابوحنیفه شنیدم در پاسخ این پرسش که عالم ترین و فقیه ترین فرد نزد تو کیست؟ گفت: افقه از جعفر بن محمد ندیدم. وقتی منصور به حیره آمد، به سراغ من فرستاد و گفت: ای ابوحنیفه! مردم به جعفر بن محمد روی آورده و فتنه کرده اند. پس برای او تعدادی سؤال مشکل آماده کن. پس من ۴۰ مسئله سخت آماده کردم.

منصور دوانیقی در پی من فرستاد. در حیره بر او وارد شدم که جعفر بن محمد هم کنار منصور بود. پس چون نظرم به آنها افتاد، از هیبت جعفر بن محمد حالت خوفی بر من پیش آمد که از دیدن منصور چنان بهت زده نشدم. سلام کردم و اجازه دادند. من هم نشستم. منصور رو به حضرت کرد و گفت: ای ابا عبداللّه ! آیا این مرد را می شناسی؟ حضرت فرمود: آری، او ابوحنیفه است. سپس فرمود: او به نزد ما می آید. منصور گفت: ای ابوحنیفه! مسائل خود را بیاور که از اباعبداللّه بپرسیم. من شروع کردم به سؤال کردن. هر مسئله ای می پرسیدم، می فرمود: شما در این مسئله چنین می گویید و رأی اهل مدینه این است و رأی ما چنین است. گاهی حضرت نظرشان موافق ما بود و گاهی موافق اهل مدینه و گاهی با هر دو نظر مخالف بود. پس من چهل مسئله را پرسیدم و امام به تمام مسائل پاسخ داد.

سپس ابوحنیفه گفت: آیا اعلم مردم عالم ترین آنها به اختلاف مردم نیست.۳۳

پی نوشت:

  1. تهذیب التهذیب، ج ۲، ص۹۳؛ میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۱۴۴؛ تهذیب الکمال، ج ۳، ص ۴۱۹٫
  2. تاریخ یعقوبى، ص ۲۶۶٫
  3. شرح نهج البلاغه، ج ۱۵، ص ۲۸۹٫
  4. الصواعق المحرقه، ج ۲، ص ۵۸۶٫
  5. عبدالرحمن بسطامى حنفى، مناهج التوسل، ص ۱۰۶؛ به نقل از: داوود الهامى، امامان اهل بیت، قم، مکتب اسلام، ۱۳۷۷، چ ۱، ص ۳۵۱٫
  6. سیر اعلام النبلاء، ج ۶، ص ۴۴۰؛ شمس الدین ذهبى، تاریخ اسلام، بیروت، دارالکتب، ۱۴۱۸ه . ق، چ۳، حوادث سال ۱۴۸، ص ۸۹٫
  7. مناهج التوسل، ص ۱۰۶، به نقل از: امامان اهل بیت، ص۳۵۱٫
  8. اسد حیدر، الامام الصادق علیه السلام، ج ۲، ص ۲۵، به نقل از: حاکم نیشابورى، معرفه علوم الحدیث، ص۵۵٫
  9. سیر اعلام النبلاء، ج ۶، ص ۴۴۰؛ تهذیب الکمال، ج ۳، ص ۴۲۱؛ تاریخ اسلام ذهبى؛ حوادث سال ۱۴۸، ص ۸۹٫
  10. ملل و نحل، ج ۱، ص ۱۶۶٫
  11. تاریخ یعقوبى، ص ۲۶۸٫
  12. احمد بن محمد بن عبد ربه اندلسى، العقد الفرید، تحقیق: عبدالمجید رحینى، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ه . ق، چ ۱، ج ۴، ص ۱۵۷٫
  13. الامام الصادق، صص ۶۶ و ۶۷٫
  14. زجر و فال علمى است در پیش گویى حوادث آینده.
  15. الائمه الاثنى عشر، ص ۸۵؛ ینابیع الموده، ج ۳، ص ۱۶۰٫ ابن عماد حنبلى، شذرات الذهب، بیروت، دارالکتب، ۱۴۱۹، چ۱، ج ۱، ص ۳۶۲٫
  16. ینابیع الموده، ج ۳، ص ۲۰۴٫
  17. ابن خلدون، مقدمه، ترجمه: محمد پروین گنابادى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر، ۱۳۵۹، چ ۴، ج۱، ص۶۵۲٫
  18. ابوزهره، الامام الصادق علیه السلام، ص ۶۶٫
  19. فراگیرى ابوحنیفه از محضر امام صادق را بزرگانى از اهل سنت مانند شبلنجى و ابن حجر و ابن صباغ و ابن ابى الحدید ذکر کرده اند. الصواعق، ج۲، ص۵۹۰؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۳٫
  20. محمود شکرى آلوسى، مختصر التحفه اثنى عشریه، ترکیه، ۱۳۹۹ ه . ق، ص ۸٫
  21. به نقل از: الامام الصادق، اسد حیدر، ج ۱، ص ۶۲٫
  22. همان، ص ۹۵٫
  23. همان، ص ۹۶٫
  24. الامام الصادق علیه السلام، (جندى)، ص ۱۶۹٫
  25. ملل و نحل، ج ۱، ص ۱۸۳٫
  26. تاریخ جرجان، صص ۳۲۲ و ۳۲۳٫
  27. الف باء، ج ۲، ص ۳۰۵٫
  28. شاید مراد حضرت از بیان این مطلب توجه دادن ابوحنیفه به بطلان قیاس باشد؛ چون اگر بر مبناى قیاس حکم مى کردیم، باید آب دهان و چشم و گوش و بینى همه یک گونه باشند؛ زیرا همه جزئى از سر آدمى هستند.
  29. وفیات الاعیان، ج ۱، ص ۴۷۱؛ حلیه الاولیاء، ج ۳، ص ۱۹۷٫ با اندکى اختلاف
  30. از ملحدان و دهرى هاى زمان حضرت بود.
  31. ابوزهره، الامام الصادق علیه السلام، ص ۱۶۷٫
  32. همان.
  33. تهذیب الکمال، ج ۳، ص ۴۲۱؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۶، ص ۲۵۸٫

سیاست در حکومت عثمان

 عثمان در مقام خلافت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مرتکب کارهای شد که نه با کتاب الله وفق دارد و نه با سنت رسول خدا و حتی در موارد زیادی مخالف عمل کرد دو خلیفه پیشین بود. مطالبی که به آن اشاره می شود از باب  مشت نمونه خروار است.

واگذاری فرمانداری شهرها به خاندان بنی امیه: از زمان خلافت عثمان حکومت قدم به قدم به سوی اشرافیت شاخه­ ای از قریش یعنی بنی امیه و شدت بهره گیری از معیارهای قبیله ای در انتخاب خلیفه و موروثی شدن خلافت پیش رفت. یعنی همان موضوعی که ابوسفیان درهمان ابتدا خلافت عثمان به او و بنی امیه گفت که: «امر خلافت اکنون به منزلگاه خود باز گشته آن را موروثی کرده و در میان فرزندان خود بگردانید که بهشت و جهنمی درکار نیست.[۱] عثمان هم از همان ابتدا به تدریج افکار ابوسفیان را عملی کرده و در نیمه اول خلافت ۱۲ ساله خود بطور آرام در صدد پیاده کردن اهداف شوم خود برآمد اما در نیمه دوم علنا به مسلط کردن بنی امیه بر رقاب و امور مسلمین پرداخت. او می­گفت دو خلیفه پیش از او  صله رحم را ترک کردند ولی من به آن عمل می کنم.[۲]

    عثمان در جهت به قدرت رساندن بنی امیه هیچ کوتاهی نکرد و حتی کسانی را بر سر کار آورد که متجاهر به فسق بودند.  سیوطی می گوید عثمان حکومت مناطق مختلف را به خویشاوندان خود واگذار کرد از جمله و لیدبن عقبه بن ابی معیط برادر مادری خود را بر کوفه مسلط کرد همو که درحال مستی نماز صبح را با مردم چهار رکعت خواند و به مردم گفت امروز  بسیار مسرورم اگر خواهید چند رکعت دیگر بخوانم ؟ [۳] همو که قرآن او را فاسق خوانده [۴] او کسی بود که رسول خدا او را به جهنم وعده داده بود.[۵] و حکَم بن ابی العاص را که تبعید شده رسول خدا بود و شیخین او را باز نگردانده بودند، به مدینه فراخواند و برای جمع آوری صدقات قبیله خزاعه او را به کار گماشت و صد هزار درهم از بیت المال به او داد.[۶] حکومت مصر را به دست عبدالله بن سعد بن ا بی سرح مطرود پیامبر سپرد و مردم مصر مورد ظلم و ستم شدید او  قرار گرفت و عثمان هیچ گونه اعتنایی به شکایت مردم در مورد ستم این فرماندار(همانند دیگر فرمانداران) خویش نمی نمود.و بلکه نامه مخفیانه به والی مصر نوشت که کسانی را که برای شکایت به مرکز خلافت آمده بودند، بکشد.[۷]

آیا عثمان با این روش خود صریحا با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مخالفت نکرده است؟ ایا او  با حاکم نمودن بنی امیه خلافت را به سلطنت مبدل نکرده است؟

پی نوشتها

[۱] علامه امینی ، الغدیر ج۸، ص ۲۷۷،بیروت، دارالکتاب  العربی، چ۳، ۱۳۸۷؛  مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۱، ص۶۹۹، شرکت انتشارات علمی وفرهنگی، چ۸، ۱۳۸۷ش؛ الاغانی، ج۶، ص ۳۵۶.

[۲] سیوطی، جلال الدین، تاریخ الخلفاء، ص ۱۲۴، بیروت، دارالکتب العلمیه، چ۱، ۱۴۰۹ق ؛ محمدبن سعد، الطبقات الکبری، ج۳،ص ۶۴ ، بیروت، دار صارد، بی تا.

[۳]  تاریخ الخلفاء، ص ۱۲۳.

[۴].ر،ک :فیض کاشانی ،ملا محسن، تفسیر صافی، ج ۵ ص ۴۹، انتشارات الصدر. ذیل آیه:إن جائکم فاسق بنبإ فتبینوا( حجرات، ۶) و تفاسیر دیگر.

[۵] مروج الذهب ج ۱ص ۶۹۱.

.[۶] ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغه، ج۳ص ۲۹، و ج۱ ص ۱۹۷، بیروت، دارالطباعه والنشر، چ۲، ۱۳۸۵ق؛ مروج الذهب، ج۱، ص ۶۹۱

[۷] تاریخ الخلفاء، ص۱۲۵؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه ج۱ ص ۱۹۹. 

نامه امام سجاد علیه السلام به زُهری.

 

اشاره:

نامه حضرت امام سجاد علیه السلام به زهری که برای موعظه او نوشته شده است یک بیانیه سیاسی اخلاقی تمام عیار و افشاگری بر علیه نظام اموی و هشدار دهنده مسئولیت خطیر همه کسانی است که به نحوی در تحکیم آن دخالت داشته و به ظالمین یاری رسانده اند. امام با بیانی از سر دلسوزی و نه با انگیزه های مادی این چنین به ارشاد او پرداخته است.

خداوند تو را از فتنه ها و آتش دور بدارد و مورد رحمت خودش قرار دهد.

تو اکنون در موقعیتی گرفتار آمده ای که دل هر که را از آن با خبر باشد، به درد می‌آورد. اما نعمت‌های خداوند بر دوش تو سنگینی می کند. این نعمت ها عبارت اند از:

سلامتی بدنت که خداوند به تو ارزانی داشته و عمرت که آن را طولانی فرموده است؛ حجت‌های الهی بر تو اقامه شده، چرا که خداوند تو را به کتابی مکلّف فرموده و تو را در دینش عالم و آگاه گردانیده و همچنین سنتهای پیامبرش، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله، را به تو شناسانده است.

خداوند در هر نعمتی که به تو انعام کرده و در هر حجتی که به آن بر تو احتجاج فرموده است واجبی را بر تو واجب کرده است، پس آن نعمت ها نگذشت مگر اینکه با شکرگذاری تو در این مورد تو را آزمود و در آن فضلش را برتو ظاهر کرد.

او چنین فرموده است:«اگر در برابر نعمتهایی که به شما دادم شکرگزار باشید نعمت‌هایم را بر شما افزون می‌سازم و اگر کفران و ناسپاسی کنید، عذاب من شدید خواهد بود.»

حال تو نیک نظاره کن!! فردا هنگامی که در محضر خداوند بایستی و او از نعمتهایش بر تو سئوال کند که چگونه شکر آنها را به جا آوردی و از حجت‌هایش بپرسد که چگونه به آنها عمل کردی، چگونه خواهی بود ؟

مبادا گمان کنی که خداوند از تو عذری قبول خواهد کرد و یا از سر تقصیر تو خواهد گذشت.

هرگز، هرگز! هرگز چنین نیست. خداوند در کتابش از همه ما پیمان گرفته و فرموده است:«هر آینه حقایق دین را برای مردم بیان کنید و هرگز آن را پوشیده نگه ندارید.» _سوره آل عمران، ۱۸۷_ و باید بدانی کمترین کاری که در پوشیدن حقایق کرده‌ای نزدیکی تو به ظالمان و اجابت دعوت آنها، همنشینی با آنان در هنگام وحشت‌شان و هموار‌کردن راه تجاوز و ستم به مردم برای آنها بوده است.

با توجه به اینها، من برای تو بسیار بیمناکم که با جرم بزرگ خود، فردا با ستمگران خیانت پیشه در یک جا منزل گیری و از دستمزدت بابت کمک به ظلم ستمگران، مورد بازخواست قرار گیری.

اموالی را که آنان به تو داده اند، برای تو نبوده است. تو به کسی نزدیک شده‌ای که حق هیچ‌کس را پرداخت نمی کند. تو نتوانسته‌ای هیچ کار باطلی را ردّ کنی و مانع آن شوی، تو کسی را دوست داشته‌ای که دشمن خداست. آیا چنین نیست که آنان می‌خواستند با دعوت از تو، از با نیرو و آبروی تو به ظلم و ستم‌ خود مشروعیت ببخشند.

آری، آنها تو را پلی قرار دادند تا با عبور از آن به بلا و شرور خود برسند، تو نردبانی بودی که برای رسیدن به گمراهی‌های آنها مورد سوء استفاده قرار گرفتی. تو دانسته یا ندانسته نقش یک تبلیغات‌چی را برای آنها بازی می کنی که مردم را به گمراهی می خوانی و در همان راه آنان حرکت می کنی. تو وسیله‌ای شده‌ای که حاکمان ستمگر با سوء استفاده از تو سایر عالمان را دچار شک و تردید می کنند.

بنابراین تو با توجیه مفاسد آنها و زمینه‌سازی رفت‌وآمد خواص و عوام به سوی آنها خدمتی به این نظام بیدارگر و سردمداران آنها کرده ای که هرگز از عهده بهترین وزیران و قویترین یارانشان ساخته نبوده است.

با توجه به خدماتت به آنها باید متوجه باشی که با این حساب، آنچه به عنوان مزد به تو عطا می‌‌کنند در برابر چیزی که از تو می گیرند، چه ناچیز و اندک است! آنچه که برای عمران و آبادی زندگی تو هزینه می کنند چه ناچیز است و در مقابل، ببین چگونه تو را و دین و ایمان و سعادت واقعی‌ات را تخریب کرده اند‌؟

پس باید خود به حال خویش بنگری، چرا که جز تو هیچ‌کس به نفع تو در این میدان وارد نمی‌شود و باید به مثابه یک مرد مواخذه به حساب خود رسیدگی نمائی! بنگر سپاس تو در مقابل کسی که در کودکی و بزرگی با نعمتهای خود تو را تغذیه نموده است، چگونه بوده است.

آه، چقدر می ترسم که تو مصداق آن دسته از افرادی باشی که خداوند در کتابش در مورد آنها فرموده است:«گروهی به جای آنان جایگزین شدند که کتاب آسمانی را به ارث بردند و این در حالی است که متاع بی ارزش این عالم پست را برای خود بر می گیرند و چنین می پندارند که به زودی آمرزیده خواهند شد.» (بخشی از آیه ۱۶۸ / اعراف )

تو در سرای جاودان نیستی، تو در منزلی هستی که صدای کوچ از آن به گوش می رسد، مگر بقاء و دوام آدمی که از پی‌اش مرگ می‌آید چقدر می‌تواند باشد؟! خوشا به حال کسی که در دنیا همواره نگران فرجام کار خویش است، و بدا به حال کسی که بمیرد و گناهانش از پس او بر جای بماند.

بر حذر باش! هشدارهای لازم به تو داده شده. زمان رفتنت مشخص است و سر و کار تو با خدایی است که بر تو حافظ و مراقب است و ابدا از تو غافل نمی شود. بار خود را ببند که سفری بسیار دور برای تو نزدیک شده است، و گناه خود را مداوا نما که مرضی شدید است.

نباید گمان بری که انگیزه من در این توصیه ها مادی بوده یا می خواهم تو را توبیخ و ملامت کنم و بر تو عیب بگیرم بلکه می‌خواهم خداوند آنچه را از چشم تو غافل مانده، جبران نماید و آنچه را از دینت از دست رفته به تو بر گرداند.

آری فرمایش خداوند متعال را به خاطر آور که در کتابش می فرماید و « پند بده که تذکر، مومنین را نفع می رساند.» _ ذاریات،آیه ۵۵_ تو از سر گذشت همسالان پیشین خود که درگذشته اند غافل مانده ای و بعد از آنان مانند شاخ شکسته‌ای، تنها باقی مانده‌ای.

بنگر، آیا آنها به مثل آنچه تو به آن مبتلی شده‌ای، مبتلی نبوده‌اند؟ آیا آنها در آنچه تو درگیر شده‌ای درگیر نشدند؟ آیا می پنداری که تو چیزی را می‌دانی که آنها نمی‌دانستند؛ تو در جامعه دارای مقام و منزلت شده‌ای و در نظر مردم موقعیت پیدا کرده‌ای، و آنان مکلف به تبعیت تو شدند، آنها به تو اقتدا می کنند و بر اساس دیدگاه تو عمل می کنند. اگر چیزی را حلال کنی آنها آن را حلال می دادند و اگر به حرمت چیزی فتوی دهی آنان نیز به حرمت آن معتقد می شوند، بهر حال در جامعه برو و بیائی پیدا کرده ای و بدان که این امور به خاطر شخص تو نیست.

ریشه این اقبال مردم به تو و به آنچه که تو از آن بهره‌مندی این است که اولاً عالمان صالح و وارسته از جامعه رخت بر بسته اند و ثانیاً هم تو و هم آنان مبتلی به جهالت واقعی گردیده شده‌اید. مسئله واقعی حب ریاست است و طمع به دنیا در دل تو و آنان است که این مریدبازی را سازمان داده است.

آیا وقت آن نرسیده که به خود برگردی و به کوری و جهالت و غرور فراوان خود واقف شوی؟ از سوی دیگر آیا به فتنه و بلاهای موجود در مردم نمی نگری ؟!! تو آنان را مبتلی نموده‌ای و با فتنه‌انگیزی از جانب تو در پرتو آنچه که دیدند از کسب و کار خود منصرف شدند (و گول معلومات ظاهری تو را خورده) و نفوسشان اشتیاق پیدا کرد که به آن مرتبه ای از علم برسند که تو رسیدی، و نتیجه‌اش این شده که در دریای ژرفی از گمراهی در غلطیده‌اند که عمق آن قابل ادراک نیست، و به بلایی بی‌اندازه مبتلا گردیده‌اند. در این شرائط فقط باید از خدا کمک گرفت.

(حال اگر به دنبال نجات هستی) باید از تمام موقعیت و امکانات ناروای خویش روی برگردانی تا بتوانی به «صالحین» ملحق گردی، همان کسانی که با جامه زاهدانه خویش بدرود حیات گفتند و به قبر وارد رفتند، در حالی که از شدت زهد و دوری از تن‌پروری و زیاده روی، پشتشان به شکمشان چسبیده بود. آری بین آنان و خدایشان هیچ حجاب و پرده ای وجود نداشت. دنیا آنها را نفریفت و در دنیا به فتنه گری مشغول نبودند.

آنان به دنبال وصول به کمالات بلند انسانی بودند و در نتیجه خود را معطل چیزی نکردند تا به آنچه می خواستند رسیدند. پس اگر با این سنّی که از تو گذشته و دیگر پیرمرد شده ای و با توجه به علم تو، دنیا به این درجه از افتضاح و بدبختی می رسد، پس چگونه جوانان جان سالم به در ببرند در حالی که بهره ای از علم نیز ندارند و عقل و قوه تشخیص‌شان نیز ضعیف و خطاپذیر است؟ « انا لله و انا الیه راجعون ».

به چه کسی باید تکیه کرد و به کجا باید پناه آورد؟! ما شدت غم و نگرانی خود را و آنچه در مورد تو شاهدیم به سوی خداوند شکایت می بریم و مصیبت‌های خود را که از ناحیه تو می‌رسد به حساب خداوند می گذاریم. نیک بنگر در برابر کسی که تو را با از کودکی چه تا بزرگسالی تغذیه نموده است؟

چگونه شکرگزار هستی و برای کسی که به وسیله دینش تو را در میان مردم، عزیز قرارداده است چگونه احترام می کنی؟ و چگونه از لباسی که خداوند با آن تو را در میان مردم پوشانیده است، محافظت نموده ای؟ و نزدیکی و دوری تو از کسی که امر نموده به او نزدیک باشی و در مقابلش خود را ذلیل بدانی، چگونه است؟!

تو را چه شده است که از خواب خرگوشی بیدار نمی شوی و از لغزش‌هایت توبه نمی کنی؛ چرا نمی گویی:«سوگند به خدا، من حتی یک کار که باعث احیای دین او یا از بین رفتن باطل گردد نکرده ام.»

چقدر می ترسم از اینکه تو مصداق این سخن خداوند در قرآن باشی که:«نماز را ضایع کردند و شهوت ها و تمایلات نفسانی را تبعیت نمودند. پس به زودی با اعمالشان به گمراهی مطلقی دچار خواهند شد.» _سوره مریم، آیه ۵۹_

خداوند کتاب خدا را بر دوش تو نهاد و عملش را به تو ودیعه سپرد ولی تو آن را ضایع نمودی! اما ما خداوند را سپاس می گذاریم که ما را از آنچه تو را بدان مبتلی نموده است، نجات داده است.

پی نوشت:

۱.بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۱۳۱بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۱۳۱