بندگی خدا

نوشته‌ها

دعا، سلاح مؤمن در برابر دشمنان

آیا ما که در اسلحه‌سازی و تجهیزات نظامی از کفار عقبیم، باید در دعا هم مؤخر باشیم؟! در روایات آمده است: «أَلدعآءُ سِلاحُ الْمُؤْمِنِ؛ دعا، اسلحه مؤمن است».

آیا ما که در اسلحه‌سازی و تجهیزات نظامی از کفار عقبیم، باید در دعا هم مؤخر باشیم؟! در روایات آمده است: «أَلدعآءُ سِلاحُ الْمُؤْمِنِ؛ دعا، اسلحه مؤمن است».۱ و در بعضی دعاها داریم: «اَللهُم، إِنک أَقْرَبُ مَنْ دُعِی؛ خدایا، تو نزدیک‌ترین کسی هستی که می‌توان از او چیزی خواست»؛۲ یعنی خدا قریب و مجیب است.
خداوند متعال در قرآن می‌فرماید: «وَ إِذَا سَأَلَک عِبَادِی عَنِی فَإِنِی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الداعِ إِذَا دَعَانِ؛ هرگاه بندگان من درباره من پرسیدند، [بگو:] من نزدیکم و دعای هر کس را که مرا بخواند، اجابت می‌کنم».۳ اما دعا باشد ـ نه لقلقه زبان و صورتِ دعا ـ و دعای تائب، یعنی این که دعاکردن بعد از عزم بر ترک گناهانی که می‌کردیم و بنابر انجام آنچه نمی‌کردیم؛ زیرا دعای تائب، مقبول است، نه دعا برای رفع گرفتاری‌های موانع سر راه و توفیق انجام کارهای بد گذشته!

وقت دعا، حالت سرافکندگی و غصه و حسرت است. ملاحظه می‌فرمایید که خداوند متعال درباره حالت کفار در دم مرگ و در روز جزا می‌فرماید: «وَ أَنذِرْهُمْ یوْمَ الْحَسْرَهِ إِذْ قُضِی الاْءَمْرُ وَ هُمْ فِی غَفْلَهٍ وَ هُمْ لاَ یؤْمِنُونَ، وَ لَوْ تَرَیآ إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاکسُواْ رُئوسِهِمْ عِندَ رَبِهِمْ؛ و آنان را از روز حسرت بیم ده، آن هنگام که فرمان ما اجرا می‌گردد و آنان در حال غفلت هستند و ایمان نیاورده‌اند. ای کاش می‌دیدی آن هنگام که گناه‌کاران نزد پروردگارشان سر به زیر افکنده‌اند!».۴

دعا، تصمیم بر ترک مخالفت و عزم بر ترک گناه است، که: «مالی کلما قُلْتُ قَدْ صَلُحَتْ سَریرَتی وَ قَرُبَ مِنْ مَجالِسِ التوابِینَ مَجْلسی، عَرَضَتْ لِی بِلَیهٌ اَزالَتْ قَدَمی وَ حالَتْ بَینی وَ بَینَ خِدْمَتِک؟!؛ چه شده است مرا که هرگاه با خود می‌گویم باطنم اصلاح شده و با توبه‌کنندگان همنشین شده‌ام، بلایی بر من پیش می‌آید و میان من و بندگی تو فاصله ایجاد می‌کند؟!».۵
حال توجه و دعا، راحتی و رَوْح است؛ «وَ فِی مُناجاتِک أُنسی وَ راحَتی؛ و مناجات با تو مایه انس و راحتی من است».۶

پی‌نوشت‌ها

۱. اصول کافی، ج۲، ص۴۶۸؛ وسائل‌الشیعه، ج۷، ص۳۸ و ۳۹؛ بحارالانوار، ج۹۰، ص۲۸۸ و ۲۹۴.
۲. بحارالانوار، ج۹۵،ص۲۲۲؛ اقبال‌الاعمال،ص ۳۴۶؛ البلد‌الامین، ص۲۵۶؛ مقنعه، ص۴۱۱.
۳. بقره: ۱۸۶.
۴. سجده: ۱۲.
۵. بحارالانوار، ج۹۵،ص ۸۵؛ اقبال‌الاعمال، ص۷۱؛ البلدالامین، ص۲۰۸؛ مصباح کفعمی، ص۵۹۳؛ مصباح‌المتهجد، ص۵۸۷.
۶. بحارالانوار، ج۹۱، ص۱۴۷.

منبع: محمد حسین رخشاد؛ در محضر بهجت، ج۱، ص ۱۳۵؛ تبیان

شرح مناجات الراغبین (۳)

وَها اَنَا مُتَعرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوحِک وَ عَطفِک، وَ مُنتَجِعٌ غَیثَ جُودِک وَ لُطفِک، فآرُّ مِن سَخَطِک اِلی رِضاک، هارِبٌ مِنک اِلَیک، راجٍ اَحسَنَ ما لَدَیک، مُعَوِّلٌ عَلی مَواهِبِک، مُفتَقِرٌ اِلی رِعایَتِک؛ «و اکنون من خود را در معرض نسیم های رحمت و عطوفت تو قرار داده ام و تقاضای بارش باران جود و رحمت تو را دارم. از غضب تو به سوی خشنودی و رضایتت و از تو به سوی تو گریزان گشته ام و به بهترین چیزهایی که نزد تو است امید بسته ام و به بخشش های تو اعتماد دارم و نیازمند رسیدگی تو می باشم».

حقیقت صفات الاهی وحدت و تعدّد آنها

اگر کسی در حق ولی نعمت خود کوتاهی کرده باشد، در مقام عذرخواهی می گوید: ما در حق شما کوتاهی و ناسپاسی کردیم، اما شما اهل عفو و گذشت و بزرگی هستید، ما را به بزرگی و آقایی خودتان ببخشید. او گرچه می داند که آن بزرگ ناخشنود گردیده و غضبناک شده، اما می داند که در کنار غضب، دارای صفت رحمت و بخشش نیز هست، از این روی به وسیله عذرخواهی از غضب او به رضایش پناه می برد. حضرت نیز در مقام اعتذار از خداوند می فرمایند که من از سخط و غضب تو به رضا و خشنودی ات پناه آورده ام. البته چنان که در مباحث اعتقادی و کلامی مطرح شده، حالات گوناگون و تغییر و تعدد در ذات خداوند راه ندارد. انسان از آن روی که دارای حیثیت ها و حالات متفاوت است، دارای عواطف متفاوتی است، اما خداوند چون بسیط است، کثرت و تعدد ندارد و گرچه ما به‏ حسب مفهوم، صفات گوناگونی را برای او برمی شماریم، اما این صفات به لحاظ منشأ انتزاعشان عین هم و عین ذات باری ‏تعالی هستند و اختلافی بین ذات و صفات وجود ندارد. با توجه به این حقیقت که صفات خداوند عین ذات خداوند و زاید بر ذات نمی باشند، امیرمؤمنان علیه السلام فرمودند:
أوَّلُ الدِّینِ مَعرِفَتُهُ وَ کمَالُ مَعرِفَتِهِ التَّصدیقُ بِهِ، وَکَمالُ التَّصدِیقِ بِه تَوحِیدُهُ، وَ کمَالُ تَوحیدهِ الاخلاصُ لَهُ، وَکمالُ الاخلاصِ لَهُ نَفیُ الصِّفاتِ عَنهُ، لِشهادَهِ کلِّ صِفَهٍ أنَّهَا غَیرُ المَوصُوفِ، وَ شهادَهِ کلِّ مَوصُوفٍ أَنَّهُ غَیرُ الصِّفَهِ؛(۱) «آغاز دین شناخت خداست و شناخت راستین خدا باور داشتن اوست و باور کامل به او شهادت به یگانگی او و پیرایش ذاتش از آلایش ذاتش می باشد و حقیقت و کمال توحید و شهادت به یگانگی او اخلاص (و خالص دانستن خدا از ترکیب) است و کمال اخلاص نفی صفات مخلوقات و زاید بر ذات از خداست، زیرا هر صفتی نشان می دهد که غیرموصوف، و هر موصوفی گواهی می دهد که غیر از صفت است».
قانون کلی در صفات و موصوف ‏ها در مخلوقات این است که صفت و موصوف دو حقیقت جداگانه دارند و اگر آن دو یک حقیقت واقعی می داشتند، انتزاع صفت و موصوف از آن حقیقت واقعی واحد امکان پذیر نمی گشت و چون ترکیب از دو حقیقت، چه ترکیب اتحادی، مانند ماهیت و وجود و چه ترکیب انضمامی، مانند آب گل آلود در ذات باری ‏تعالی امکان پذیر نیست، ذات و صفات الاهی فوق صفات و موصوف ‏های معمولی است و صفات الاهی از سنخ صفات سایر موجودات که با موصوف خود ترکیب دارند و زاید بر آن هستند نمی باشند. خداوند دارای همه کمالات و جامع جلال و جمال است، اما حقیقت جلال، جمال و کمالات خدا متعدد و متنوع نیست و هیچ نوع تعدد و ترکیبی در ذات الهی وجود ندارد، و این ما هستیم که در اثر انس با کثرت ها و پراکندگی های وجودی برای خدای متعال هم حیثیت های مختلفی درنظر می گیریم و مفاهیم زیادی را به عنوان اسماء و صفات به او نسبت می دهیم.

معنای فرار از خدا به سوی خدا

برحسب آنچه ما از تجلیات الهی و روابط خداوند با مخلوقات و از جمله با انسان ها درک می کنیم صفات ذاتی و فعلی مختلف و از جمله غضب و رضا را انتزاع می کنیم و آن صفات در ذهن ما متمایز از هم می باشند و از این حیث می گوییم: صفت رحمت غیر از صفت غضب است، بر این اساس حضرت می فرمایند: خدایا من از سخط و غضبت به رضا و خشنودی ات پناه آورده ام. اما پس از آن می فرمایند: هارب منک الیک که فهم و توجیه آن دشوار است. شاید بشود در توجیه فرار از خدا به سوی خدا گفت که انسان وقتی از کسی فرار می کند به جایی می‏ رود که او آنجا نباشد و به غیر او پناه می برد. وقتی ما خجالت می کشیم با کسی رو به ‏رو گردیم از او فاصله می گیریم، یا برای اینکه از شر دشمن مصون بمانیم، جایی می ‏رویم که او به ما دسترسی نداشته باشد و اذیتش به ما نرسد. یا وقتی کسی مورد غضب حاکمی قرار گرفته و می خواهد از شرش مصون بماند، می ‏تواند به حاکم دیگری پناه آورد. اما کسی که در حق خداوند کوتاهی کرده و از عذاب و قهر او می گریزد، پناه گاهی جز خدا ندارد و هرجا برود خداوند حضور دارد و نمی ‏تواند از ملک و سلطنت خدا فرار کند، پس به ناچار به خود خدا پناه می آورد.
کراراً متذکر شده ایم که منشأ خوف و ترس ما از خدا گناهانی است که ما را مستحق عقاب می گرداند. پس به واقع ما از عقاب و آتش جهنم می ‏ترسیم و چون چنین عقوبتی به امر الاهی و اذن او تحقق می یابد و خداوند خالق جهنم و عذاب است از او می ‏ترسیم. اما مؤمن بر این باور است که نمی ‏تواند از عذاب الاهی و خواری گناه فرار کند و هرکجا برود سر و کارش با خداست، از این روی از عذاب و قهر الاهی به رحمت الاهی پناه می برد. نظیر بچه ای که در خانه شیطنت کرده و وقتی مادر می خواهد او را تنبیه کند فرار می کند و خود را پنهان می سازد، اما پس از مدتی گرسنه و تشنه می شود و به ناچار نزد مادر برمی گردد. او غیر از مادر کسی را ندارد که نوازشش کند و به او رسیدگی کند و ناچار است که تحت هر شرایطی به او پناه آورد. پس بنده عاصی که احساس گناه و پشیمانی او را می آزارد، به دامن مهر و رحمت الاهی پناه می برد و به جود و بخشش بی کران الاهی چشم می دوزد و امیدوار است که از بهترین نعمت ها و مواهب الاهی بهره ‏مند گردد و از رسیدگی و دستگیری خالق مهربان خود برخوردار شود.
الِهی ما بَدَاتَ بِهِ مِن فَضلِک فَتَمِّمهُ، وَما وَهَبتَ لی مِن کرَمِک فَلا تَسلُبهُ، وَما سَتَرتَهُ عَلَیَّ بِحِلمِک فَلا تَهتِکهُ، وَما عَلِمتَهُ مِن قَبیحِ فِعلی فَاغفِرهُ؛ «خدایا، آن نعمت هایی که از فضل و کرمت از آغاز (و بدون درخواست و سؤال) به من عنایت کردی به کمال و انجام برسان و آنچه از کرمت به من بخشیدی باز مستان و گناهانی که به واسطه حلمت از من پوشاندی آشکار مساز و از کردار زشتم ‏که از آن آگاهی درگذر».

گسترش رحمت و ریزش پیاپی نعمت ها و رازپوشی خداوند

خداوند متعال فیاض مطلق و دارای رحمت بی نهایت است و همه موجودات به فراخور ظرفیتشان از رحمت و بخشش های او بهره ‏مندند. انسان نیز برخوردار از مواهب و نعمت های الاهی است و کرم و لطف الاهی او را دربرگرفته است. قبل از اینکه بنده از خداوند درخواستی داشته باشد، خداوند باران فضل و کرم خویش را بر او می باراند و بسیاری از نعمت های خویش را در اختیارش می گذارد. حضرت از خداوند درخواست می کنند که نعمت هایی که بدون سوال و درخواست در اختیار ایشان نهاده به کمال و انجام برساند، و با مشاهده کوتاهی در بندگی و به عنوان مجازات و تنبیه آنها را نستاند، و کماکان پرده از اسرار و اعمالی که فاش شدنشان انسان را در پیشگاه خلایق رسوا و خوار می سازد برندارد. تقدیر و تدبیر الاهی ایجاب می کند که انسان در راستای پیمودن مسیر تکامل و انجام وظایف بندگی از اعتبار و شخصیت مطلوبی در نزد دیگران برخوردار باشد. اگر حریم شخصیت او شکسته شود و عیوبش آشکار گردد، مورد بی اعتنایی دیگران قرار می گیرد و بی آبرو می شود و این رسوایی و بی آبرویی باعث می گردد که از دیگران فاصله بگیرد و در انتظار به سر رسیدن زندگی آکنده از ننگ و عار خود به سر برد. در این صورت، او نه حال و انگیزه بندگی و عمل به وظایف خویش را دارد و نه دیگران فرصت ایفای نقش سازنده و انجام وظایف را در اختیارش می گذارند.
همه انسان ها، اعم از کافر و مؤمن در پی آن هستند که مورد احترام مردم باشند و با آبرومندی در جامعه زندگی کنند و داشتن آبرو و برخورداری از احترام در بین مردم را نعمتی بزرگ به حساب می آورند. تفاوت در این است که کافر چون دنیا و نعمت های آن را اصیل می داند و هدف او رسیدن به دنیا می باشد، در پی آن است که از آن آبرو و احترام اجتماعی، در جهت رسیدن به خواسته های دنیایی خویش استفاده کند. اما آنچه برای مؤمن اصالت دارد آخرت و دست‏ یابی به قرب الاهی است، و از زندگی دنیا و نعمت های آن برای تکامل معنوی و اخروی سود می برد و برخورداری از اعتبار اجتماعی و داشتن آبرو، رسیدن به این هدف را تسهیل می کند. او از آن جهت نمی خواهد در نزد مردم رسوا و بی اعتبار گردد که در این صورت کسی به او اعتنا نمی کند و از همکاری با او سر باز می‏ زنند و به او بی اعتماد می گردند و به سخنش گوش نمی دهند و از او فاصله می گیرند، در نتیجه نمی ‏تواند از نعمت های مادی و معنوی اجتماعی در جهت رسیدن به اهداف متعالی خود استفاده کند.
یکی از الطاف بزرگ خداوند در حق ما که چندان بدان توجه نداریم حفظ آبرو و پوشیده ماندن عیوب ما از منظر دیگران است. چنان که در دعا می خوانیم:
وَ اَنتَ المُعتَمَدُ لِلذُّنوبِ فی عَفوِک، وَالنَّاشِرُ عَلَی الخاطِئینَ جَناحَ سِترِک، وَاَنتَ الکاشِفُ لِلضُّرِّ بِیَدِک، فَکم مِن سَیِّئَهٍ اَخفاها حِلمُک حَتّی دَخِلَت، وَحَسَنَهٍ ضاعَفَها فَضلُک حَتّی عَظُمَت عَلَیها مُجازاتُک… سَیِّدی لَو عَلِمَتِ الارضُ بِذُنُوبی لَساخَت بی، اَو الجِبالُ لَهَدَّتنی، اَوِ السَّمواتُ لاختَطَفَتنی، اَوِ البِحارُ لاَغرقتَنی؛(۲) «تویی که معصیت ‏کاران با اعتماد و امید به عفوت گناه می کنند و تویی که بال پرده پوشی بر سر خطاکاران گسترانده ای و رنج و دردهای خلق را به دست باکفایت خویش برطرف می سازی. چه بسیار گناهانی که حلم تو پوشیده داشت و محو و نابود گردانید و چه نیکی هایی که فضل و کرم تو دو چندان ساخت تا آنکه پاداش تو بر آنها عظیم گشت… آقا و سرور من، اگر زمین از گناهان من آگاه می بود مرا در خویش فرو می برد، و اگر کوه‏ ها آگاه بود بر من واژگون می گشت، و اگر آسمان ها آگاه بود مرا می ‏ربود و به درون خویش می کشید، و اگر دریاها آگاه بود مرا غرق می ساخت».
آری، حلم الاهی بر عیوب ما پرده انداخته و مانع رسوا شدن ما در بین خلایق گردیده است و اگر رازپوشی خداوند نبود با اولین گناه ما رسوای خلایق می گشتیم و ننگ و عار و رسوایی باعث می شد که سر به زیر افکنیم و خود را از دیگران پنهان سازیم. حضرت پس از اشاره به لطف و فضل الاهی در پوشیده داشتن گناهان، از خداوند درخواست می کنند که زشتی های رفتار را از پرونده اعمال و زنگار آنها را از پرده دل بزداید تا دل نورانیت یابد و انوار قدسی بدان بتابد و مهیای پرواز به قله‏ های کمال و تعالی گردد.

استغفار اولیای خدا از کوتاهی به درگاه خداوند

از این مناجات و سایر دعاهایی که از حضرات معصومین علیهم ‏السلام وارد شده، به دست می آید که هرکس برحسب معرفت و مرتبه کمالی خود در پیشگاه الاهی قصور و تقصیر دارد و به مرتبه ای از گناه اعتراف دارد که باید از آن استغفار کند. از این جهت قرآن خطاب به رسول خدا صلی الله ‏علیه‏ و‏ آله در سوره نصر می فرماید:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‌ * إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ‌ * وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّاباً؛ «به نام خداوند بخشاینده مهربان، آن‏ گاه که یاری خدا و پیروزی [فتح مکه] فرا رسد، و مردمان را بینی که گروه گروه در دین خدا درآیند [بدان که رفتن تو به جهان پاینده نزدیک است]؛ پس خدای را همراه با سپاس و ستایش او به پاکی یاد کن [حمد و تسبیح گوی] و از او آمرزش خواه که او همواره توبه پذیر است».
پیشوایان ما به استغفار و طلب بخشش از خداوند مداومت داشته اند و درباره رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و ‏آله آمده است:
عن الحارث بن مغیره عن ابی عبدالله علیه السلام قال: کان رسول الله صلی الله علیه و آله یستغفرَ الله عزَّ و جلَّ فی کلِّ یومٍ سبعینَ مرّهً، و یتوبُ إلی اللهِ عزّ و جلّ سبعینَ مرّهً. قال: قلت: کان یقول: أستغفرالله و أتوب إلیه؟ قال: کان یقول: استغفر الله، استغفر الله سبعین مره و یقول: و أتوب إلی الله، و أتوب إلی الله سبعین مرّه؛(۳)
«حارث ‏بن مغیره از امام صادق علیه السلام روایت می کند که حضرت فرمود: رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و‏ آله همواره در هر روز هفتاد بار به درگاه خداوند استغفار می کرد و توبه می کرد. راوی گوید: گفتم: می فرمود: «استغفرالله و اتوب الیه»؟ فرمود: هفتاد بار می فرمود: استغفرالله، استغفرالله، و هفتاد بار دیگر می فرمود: اتوب الی الله، اتوب الی الله».
اعتقاد ما بر اساس دلایل قطعی و روشن بر آن است که پیشوایان معصوم ما مرتکب هیچ گناهی نمی شدند و ساحت آنان از عصیان و تقصیر در بندگی خدا پاک است. حتی بسیاری از صاحب‏ نظران معتقدند که آنان ترک اولی هم نداشته اند. آنچه بر آن اجماع صورت گرفته این است که آنان مرتکب آنچه ما اصطلاحاً گناه می نامیم، یعنی انجام آنچه در شریعت حرام گردیده نمی شدند؛ اما این اعتقاد منافات ندارد با آنکه آنان متناسب با معرفت و مرتبه کمالی خود کوتاهی هایی داشته اند که آنها را برای خودشان گناه می شمرده اند. در مباحث پیشین در این ‏باره سخن گفتیم و از جمله به این مطلب اشاره کردیم که زندگی در عالم طبیعت لوازمی دارد که هیچ ‏کس از آنها گریز ندارد. لازمه زندگی حیوانی، خوردن و آشامیدن و سایر برخورداری های مادی است که انسان دست‏ کم در حد ضرورت باید از آنها برخوردار گردد و برای اولیای خدا پرداختن به زندگی دنیوی و لوازم آن و توجه به غیرخدا که گریزی از آن نیست، گناه و کوتاهی به حساب می آید و از این روی در پیشگاه خداوند احساس خجالت و شرمساری دارند و به پوزش ‏خواهی و استغفار به پیشگاه معبود خویش مبادرت می‏ ورزند.

سخنان امام سجاد علیه السلام در مقام توجه به رحمت بی کران الهی

متناسب با معرفت و مرتبه کمال هرکسی، احساس گناه و کوتاهی به درگاه معبود؛ حیا، خجلت، حیرت و حالت انقباض را در انسان برمی انگیزاند و بر اثر این حالت، شخص با ترس و اضطراب و با لکنت زبان از معبود خویش آمرزش می ‏طلبد و از او می خواهد که از کوتاهی های او درگذرد. اما وقتی که فراتر از گناهان و عقوبتی که خداوند برای آنها در نظر گرفته، رحمت و فضل الاهی را مشاهده کرد که همواره دامن گسترده و خیل گنه کاران را به خویش فرا می خواند و به آنان امنیت و آرامش می بخشد، انبساط ‏خاطر می یابد و سرور و شادمانی ناشی از امید به رحمت بی کران الاهی و باریابی به وصل معشوق، قفل بیم و ترس را از زبانش برمی دارد و او را به اطناب در سخن در حضور معشوق وامی دارد. در آموزه ‏های دینی ما و از جمله در قرآن فراوان از حالت انبساط و گفت و گوهای عاشقانه بین اولیای خدا و معبود خویش سخن به میان آمده است. نمونه آن گفت و گویی است که بین خداوند و حضرت موسی علیه السلام رخ داده که خداوند خطاب به آن حضرت می فرماید: وَ مَا تِلک بِیَمینِک یَا مُوسی قَال هِیَ عَصَایَ أتَوَکأُ عَلَیهَا وَ أهُشُّ بِهَا عَلَی غَنَمی وَلیَ فیهَا مَآرِبُ أُخرَی؛(۴) «و ای موسی، در دست راست تو چیست؟ گفت: این عصای من است که بر آن تکیه می دهم و با آن برای گوسفندانم برگ[از درختان] می ‏تکانم و کارهای دیگری هم از آن برای من برمی آید».
پر واضح است که خداوند می دانست که چه چیزی در دست حضرت موسی علیه السلام است و توضیحات حضرت موسی علیه السلام درباره فواید آن عصا برای خداوند آشکار بود و آن گفت و گوی ها در مقام وحی و وجد و انس ناشی از خلوت عاشق و معشوق صورت پذیرفته است. در آن حالت انبساط، عاشق فارغ از ترس و بیم، خود را در پناه معشوق و مورد نوازش او می یابد و از سر شادمانی و سرور لب به سخن می گشاید. همچنین خداوند می خواست فایده دیگری از آن عصا را که حضرت موسی از آن بی خبر بود بشناساند و آن اینکه با آن عصا معجزه بزرگ الاهی، یعنی خنثی گشتن سحر ساحران انجام می‏ پذیرد و این معجزه خود طلیعه دعوت به توحید و رسالت الاهی و نابودی فرعونیان و شرک و استقرار آیین یکتاپرستی می گردد.
در این مناجات نیز حضرت سجاد علیه السلام پس از توجه یافتن به کوتاهی در امر بندگی خدا و ترس از عقاب الاهی، به رحمت بیکران الاهی نظر می افکند و آن گاه با حالت انبساط ناشی از درک لطف، محبت و نوازش الاهی مناجات خویش با معبود را پی می گیرد و می فرماید:
اِلهی، اِستَشفَعتُ بِک اِلَیک، وَاستَجَرتُ بِک مِنک، اَتَیتُک طامِعاً فی اِحسانِک، راغِباً فی امتِنانِک، مُستَسقِیاً وابِلَ طَولِک، مُستَمطِراً غَمامَ فَضلِک، طالِباً مَرضاتَک، قاصِداً جَنابَک، وارِداً شَریعَهَ رِفدِک، مُلتَمِساً سَنِیَّ الخَیراتِ مِن عِندِک، وافِداً اِلی حضرَهِ جَمالِک، مُریداً وَجهَک، طارِقاً بابَک، مُستَکیناً لِعَظمَتِک وَجلالِک، فَافعَل بی ما اَنتَ اَهلُهُ مِنَ المَغفِرَه و الرَّحمَهِ، و لا تَفعل بی ما اَنَا اَهلُهُ مِن العَذابِ وَ النِّقمَهِ، بِرَحمَتِکَ یا اَرحَمَ الرَّاحِمینَ؛ «خدایا، من تو را نزد خودت شفیع قرار داده ام و از قهر تو به تو پناه می آورم. آمدم به درگاهت در حالی که به احسان تو طمع و به نعمت هایت رغبت دارم. تشنه باران احسانت هستم و از ابر فضل و کرم تو باران عنایت می‏جویم. به جست‏ و جوی خشنودی تو برخاسته ام و آهنگ توجه به درگاهت را دارم و به جویبار عطایت وارد گشته ام. درخواست عالی ‏ترین خیراتت را دارم و در پیشگاه جمال تو بار یافته ام و خواهان وجه تو هستم. حلقه در رحمتت را می کوبم و در برابر عظمت و جلالت خاضع هستم. پس با من با بخشایش و مهربانی که شایسته آنی رفتار کن و عذاب و انتقام که شایسته من است در حقم روا مدار، به حق رحمتت ای مهربان‏ ترین مهربانان».

مفهوم عرفی شفاعت

در آغاز فراز فوق، حضرت شفیع قرار دادن خدا را برای خویش مطرح می سازند. «شفاعت» از «شفع» به معنای جفت گرفته شده و از آن برای پیشرفت امور، جبران خطاها و لغزش ها بهره ‏برداری می شود. وقتی انسان می نگرد که نیرو و امکاناتی که در اختیار دارد برای تحقق بخشیدن خواسته و آرزویش کفایت نمی کند، می کوشد که کس دیگری را معین و کمک‏ کار خود قرار دهد تا با امکانات او و توان و اراده اش به هدف خود دست یابد. در امور روزمره دنیوی وقتی کسی از جایگاه و اعتبار کافی در نزد کسی که خواسته ای از او دارد برخوردار نیست کسی را که از اعتبار و آبروی بیشتری برخوردار است شفیع خود می گرداند تا به واسطه شفاعت و سفارش او به خواسته اش دست یابد. یا کسی جرمی و خلافی مرتکب شده، چون خود را لایق بخشش نمی یابد و باید متناسب با جرمش کیفر شود، به شخص دیگری متوسل می گردد که شفاعت و وساطت کند تا از عقوبت و کیفر معاف گردد. در این‏ گونه موارد، شفیع اراده خودش را بر اراده کسی که از تأمین خواسته شفاعت‏ جوینده شانه خالی می کند و یا درصدد کیفر و مجازات شفاعت‏ جوینده برآمده حاکم می گرداند و در نتیجه این شفاعت و وساطت، شفاعت‏ جوینده به خواسته خود می‏ رسد.
در برخی از دادگاه ‏های عرفی که آلوده به پارتی بازی و فساد است، اگر قاضی بخواهد بر اساس قانون قضاوت کند باید مجرم را محکوم به کیفر زندان و یا کیفری دیگر کند، اما بر اثر شفاعت و وساطت شخص دارای نفوذ و موقعیت، حکم عفو را برای او در نظر می گیرند. به واقع با این شفاعت اراده شفیع بر اراده قاضی غالب گردیده و قاضی یا به جهت ترس از آن شفیع و واسطه و یا بدان امید که روزی نیازی به او پیدا کند و او نیازش را برآورده سازد، تسلیم خواست او می گردد. این نوع شفاعت، که ناشی از بده‏ بستان و رفاقت و رو دربایستی است مورد نظر مشرکان بود و آنان بر اساس تصوری فاسد و غلط بر این باور بودند که خداوند دخترانی دارد که به جهت محبت و علاقه و رودربایستی، خواسته آنان را تأمین می کند. از این جهت وقتی گناهی مرتکب می شدند که کیفر آن عذاب و آتش جهنم بود، به بت هایی که نماد ملائکه که از نظر آنان دختران خدا بودند به شمار می‏ رفتند متوسل می شدند و در برابر آنها تعظیم و کرنش می کردند تا نظر دختران خدا را به سوی خود جلب کنند و آنان نیز در نزد خداوند شفاعت کنند و خداوند برای خشنودی دخترانش و برای اینکه آنان از او نرنجند و آزرده نشوند، از عقوبت و کیفر گناهکار صرف‏ نظر کند. قرآن درباره این عقیده فاسد مشرکان می فرماید:
وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُمْ وَ لاَ یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعْلَمُ فِی السَّمَاوَاتِ وَ لاَ فِی الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا یُشْرِکُونَ؛ (۵) «و به جای خدا چیزهایی را می ‏پرستند که نه زیانشان می‏ رساند و نه سودشان می دهد و گویند: اینها شفیعان ما نزد خدایند. بگو: آیا خدای را به چیزی خبر می دهید که در آسمان ها و زمین سراغ ندارد؟ او پاک و برتر است از آنچه [با او]شریک می سازند».

شفاعت از منظر اسلام

اما شفاعتی که در ادیان توحیدی و به خصوص در اسلام مطرح شده است (و حتی وهابیت نیز با استناد به حدیثی که رسول خدا صلی الله‏ علیه‏ و‏ آله در آن فرمودند: ادَّخَرتُ شَفاعَتِی لاَهلِ الکَبائِرِ مِن أمَّتِی؛(۶) «شفاعتم را برای اهل گناهان کبیره از امتم ذخیره کرده ام» اصل آن را پذیرفته اند ولی آن را مختص به شفاعت پیامبر صلی الله‏ علیه‏ و ‏آله در آخرت می دانند و اعتقاد به شفاعت سایرین، از جمله ائمه اطهار علیهم ‏السلام و شفاعت در دنیا را بدعت می دانند) بدین معنا نیست که کسی اراده خودش را بر اراده خدا حاکم گرداند. بلکه حقیقت شفاعت این است که خداوند به جهت شدت محبت و رحمتش در حق بندگان، برای کسانی که در گناه و معصیت غوطه‏ ور گشته اند و به جهت پلیدی و زشتی رفتار خود، یا زمینه ارتباط با خدا را ندارند و یا خجالت می کشند به درگاه خدا متوسل شوند، کسانی را که در درگاه او مقرب و عزیزند واسطه قرار داده که دیگران با توسل به آنها به حوایج خویش دست یابند و مورد آمرزش قرار گیرند. با این شفاعت ممکن است آن بخش از گناهانی که با توبه هم بخشیده نمی شوند و شخص گناهکار لیاقت بخشش آنها را ندارد، مورد عفو خداوند قرار گیرند. به تعبیر دیگر، شفاعت راه ثانوی است که خداوند برای گناهکاران قرار داده که وقتی آنان به شفاعت‏ کنندگان خداوند توسل می ‏جویند زودتر مورد بخشش و عنایت خدا قرار می گیرند و هم اصل شفاعت را خود خداوند تأسیس کرده و هم خود، کسانی را برای شفاعت کردن معین ساخته و هم خود، قانون و چارچوبی برای شفاعت وضع کرده است.
برای تقریب به ذهن گاهی پدر برای فرزندان خود مقرراتی را وضع می کند و کیفری را برای تخلف‏ کننده از آن مقررات قرار می دهد. طبق قانونی که او وضع کرده هر یک از فرزندان که تخلف کند مجازات می شود، اما پدر به عنوان مدیر خانواده و بر اساس قانون نانوشته از مادر می خواهد که نزد او از آن فرزند متخلف وساطت و طلب بخشش کند تا پدر به پاس شفاعت و وساطت مادر آن فرزند را ببخشد. در این صورت اراده مادر بر اراده پدر حاکم نشده است، بلکه بر اساس قانونی که پدر قرار داده فرزند با شفاعت مادر مورد بخشش قرار می گیرد. پس این شفاعت ماهیتاً با شفاعت از منظر کفار و مشرکان متفاوت است و این‏ گونه نیست که کسانی اراده خود را بر اراده خدا تحمیل کنند و خداوند به جهت علاقه به آنها و به جهت رودربایستی نظر و خواست آنان را بر خواست و نظر خود ترجیح دهد. از این منظر، هیچ اراده ای جز اراده خداوند در عالم نافذ و جاری نیست و تا خداوند به انبیا، فرشتگان، شهدا و اولیای خود اجازه ندهد آنان حق سخن گفتن ندارند، چه رسد که بدون اجازه خداوند شفاعت کنند. پس چه شفاعت را در دنیا و آخرت ساری و جاری بدانیم و چه آن را به آخرت اختصاص دهیم که همه مسلمین بر آن اجماع دارند، شفاعت از مجرای اراده و خواست خداوند انجام می‏ پذیرد و خداوند مالک و حاکم هستی است و این معنا به خصوص در آخرت که در آن از مالکیت ظاهری غیرخدا که در دنیا وجود داشت نیز خبری نیست، برای همگان روشن می گردد و همه درمی یابند که حاکم و مالک حقیقی هستی خداست: یَومَ هُم بَارِزونَ لا یَخفَی عَلَی اللهِ مِنهُم شَیءٌ لِّمَنِ المُلک الیَومَ للهِ الواحِدِ القَهَّارِ؛(۷) «روزی که نمایان شوند، هیچ چیز از آنان بر خدا پوشیده نباشد، [و ندا آید که] امروز پادشاهی که راست؟ خدای راست، آن یگانه بر همه چیره».
در آن عرصه که سلطنت و حاکمیت مطلق از آن خداست، کسی بدون اجازه خداوند سخن نمی گوید: یَومَ یَقومُ الرُّوحُ وَالمَلائِکَه صَفّاً لاّ یَتَکلَّمُونَ إلاّ مَن أذِنَ لَهُ الرحمَنُ وَ قَالَ صَواباً؛(۸) «در روزی که روح [فرشته همراه وحی] و فرشتگان به صف ایستند، سخن نگویند مگر کسی که خدای رحمان او را اجازه دهد و سخن درست گوید».
در سرای آخرت که قدرت و سلطنت از آن خداست و تنها اراده و خواست خداوند حاکم و جاری است، کسی بدون اجازه خدا و جز برای کسانی که خداوند به شفاعت در حق آنان راضی گشته است، شفاعت نمی کنند. خداوند در این ‏باره فرمود: مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَه الاّ بِإذنِه…؛(۹) «کیست آنکه جز به خواست و فرمان او نزد وی شفاعت کند؟»
همچنین خداوند فرمود: یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضَى وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ‌؛ (۱۰) «آنچه را پیش‏ روی آنهاست و آنچه را واپسین آنهاست [کارهایی را که کرده اند و خواهند کرد] می داند و جز برای کسانی که او بپسندد و خشنود باشد شفاعت نمی کنند و از ترس او [از ترس عقوبت او یا عظمت و هیبت او] بیمناک اند».
وقتی ما به اولیای خدا و به خصوص رسول خدا و ائمه اطهار علیهم ‏السلام توسل می‏ جوییم و آنان را شفیع خود قرار می دهیم، به واقع به خداوند شفاعت می‏ جوییم؛ چون خداوند آنان را وسیله و راهی برای نیل به رحمت خود قرار داده است. اگر آنان مقام وساطت نمی داشتند و خداوند آنان را شفیع قرار نمی داد، نه آنان حق شفاعت داشتند و نه کسی حق داشت آنان را شفیع خود قرار دهد و نه اگر آنان کسی را شفاعت می کردند، شفاعتشان پذیرفته می شد. مگر کسی می ‏تواند در برابر خدا عرض‏ اندام کند و اراده خود را بر خدا تحمیل کند؟! خداوند به پاس رحمت بی کران و لطف و عنایتش در حق بندگان، بندگان مقرب خویش را شفیع و واسطه قرار داده تا گناهکاران سراغ آنها بروند و به آنان توسل جویند و از این طریق مورد عفو و بخشش خداوند قرار گیرند و شفاعت و وساطت آنان در راستای اذن و اراده الاهی انجام می‏ پذیرد.

تقدم رحمت الاهی بر غضب الهی

یکی از اسماء خداوند «اشد المعاقبین» است و این صفت الاهی اقتضا می کند که معصیت‏ کاران به کیفر الاهی مبتلا گردند و در آتش جهنم بسوزند. چون آنان در برابر خداوند متعال که حاکم و مالک مطلق هستی است عصیان کرده اند و با چشم، گوش، زبان و اندامی که خداوند به آنان داده مرتکب گناه شده اند. کیفر این عصیان و نافرمانی، آتش جهنم و عقوبت الاهی است. اما خداوند «ارحم‏الراحمین» نیز هست و رحمت او بر غضبش پیشی گرفته است و اگر کسی از گناهان خود نادم گردد و در جبران کوتاهی های خود بکوشد، مشمول رحمت خداوند قرار می گیرد؛ چنان که در دعای جوشن کبیر می خوانیم: یا مَن وَسِعَت کلَّ شَی‏ٍءٍ رَحمَتُهُ، یا مَن سَبقَت رَحمتُهُ غَضَبَهُ؛ «ای کسی که رحمت او همه چیز را فرا گرفته است و ای کسی که رحمتش بر غضب و خشمش پیشی گرفته است».
البته سبقت داشتن رحمت الاهی بر غضب وی بدین معنا نیست که در همه موارد رحمت الاهی جلوی خشم و غضب الاهی را می گیرد که در این صورت خداوند در حق فاسدترین و پست ‏ترین مردمان نظیر شمر نیز غضب نمی کرد و اصلاً جهنم را نمی آفرید؛ در حالی که خداوند علاوه بر بهشت، جهنم نیز دارد و کافران و گنهکاران مشمول عقوبت و غضب الاهی قرار می گیرند و خداوند خود قسم خورده که آنان را به جهنم داخل گرداند: أقسَمتَ أن تَملأها مِنَ الکافرینَ مِنَ الجنَهِ و النّاسِ اجمعین و أن تُخَلُّدَ فیهاَ المعاندین؛ (۱۱) «خداوندا، تو قسم خورده ای که دوزخ را از کافران از پریان و آدمیان انباشته سازی و دشمنانت را برای همیشه در آن جای دهی».
سبقت داشتن رحمت الاهی بر غضب الاهی از آن روست که هدف از آفرینش گسترش رحمت است و این رحمت در عرصه تکوین با رشد و تکاملی که خداوند برای موجودات در نظر گرفته حاصل می شود، و در عرصه تشریع و حوزه اختیار، این رحمت با گزینش اختیاری راه صواب و سعادت به وسیله انسان تحقق می یابد. در ارتباط با رفتار اختیاری انسان و پریان، قصد اولی خدا گسترش رحمت است که از طریق اطاعت و پیروی از دستورات او به دست می آید. اما چون انسان موجودی است مختار که در او کشش های مثبت و منفی وجود دارد و به دلیل این کشش ها و وجود جاذبه گناه و جاذبه عمل صالح، خود را همواره بر سر دوراهی سعادت و شقاوت و بهشت و جهنم می یابد، اگر جاذبه گناه و عصیان خداوند را نادیده گرفت و علی‏ رغم کشش های منفی و گرایش به هوای نفس، به اختیار خود راه صواب را برگزید و به انجام اعمال صالح مبادرت ورزید، خود را لایق بهره‏ مندی از رحمت و فیض الاهی می گرداند و به کمال و سعادت نایل می گردد. اما اگر به دستورات خدا پشت پا زد و برخلاف فطرت و عقل، از دست‏ یابی به کمال و سعادت بازایستاد و به نقص و عار تن داد، مشمول عذاب و غضب الاهی می گردد که به قصد ثانوی، خداوند آن را برای بندگان خود در نظر گرفته است. پس قصد اولی خداوند دست ‏یابی انسان به کمال و در نتیجه برخوردار گشتن از رحمت واسعه الاهی است، اما چون این کمال با اختیار و گزینش انسان تحصیل می گردد، انسان بر سر دوراهی کمال و نقص و سعادت و شقاوت قرار گرفته و در واقع، کمال انسانی بدون خلق جهنم و شیطان حاصل نمی گردد و تا انسان بر سر دوراهی بهشت و جهنم قرار نگیرد، توفیق درک رحمت الاهی و رسیدن به کمالی را که فرشتگان الاهی از درک آن عاجز بودند نخواهد داشت.

پی نوشت ها :

۱٫ نهج ‏البلاغه، خطبه ۱٫
۲٫ مفاتیح‏الجنان، دعای بعد از زیارت امام رضا علیه السلام.
۳٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۴۳۸، ح ۴٫
۴٫ طه(۲۰)، ۱۷ـ۱۸٫
۵٫ یونس(۱۰)، ۱۸٫
۶٫ مجلسی، بحارالانوار، ج ۸، باب ۲۱، ص ۳۰٫
۷٫ غافر(۴۰)، ۱۶٫
۸٫ نبا(۷۸)، ۳۸٫
۹٫ بقره(۲)، ۲۵۵٫
۱۰٫ انبیاء(۲۱)، ۲۸٫
۱۱٫ مفاتیح ‏الجنان، دعای کمیل.

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

شرح مناجات الخائفین (۲)

 نقش تربیتی ترس از خدا

آیات قرآن و سیره و سخنان انبیا و ائمه اطهار علیه السلام و بزرگان دین حاکی از آن است که خوف و خشیت از خداوند حقیقتی است انکارناپذیر و گریه های طولانی اولیای خدا حاکی از آن است که آنان حقیقتاً از خداوند ترس داشتند. همان طور که انسان از خود به عنوان عامل گناه و نیز از کیفر و عذابی که بر گناه مترتب می گردد می ترسد، از خداوند نیز که آتش جهنم را آفریده و کیفر و عذاب را مترتب بر گناه می کند می ترسد و نمی شود گفت ترس از خدا، به معنای ترس از خویش و گناه است. بلکه هم ترس از خویش و ترس از گناه و عذاب و نیز ترس از خدا، هر یک در جای خود صحیح و قابل توجیه منطقی و عقلی است.
گرچه دعوت پیامبران الاهی هم شامل بشارت به رضوان و بهشت الاهی بود و هم بیم دادن از کیفر گناهان و عصیان خداوند، اما عمومی ترین، مؤثرترین و کارسازترین شیوه تربیتی پیامبران الاهی بیم دادن از عذاب الاهی بوده است و ترس از عذاب الاهی بهترین و مؤثرترین محرک برای اطاعت از احکام الاهی و رهایی از غفلت و وسوسه های شیطانی و غلبه بر هواهای نفسانی است. با تحقیقات و روش های علمی روان شناختی و نیز با تجربه های عادی ما ثابت شده است که عامل محرک انسان در بیشتر کارها ترس است و می توان گفت در نود درصد موارد، ترس باعث تحریک و تلاش انسان می شود و ده درصد رفتار ما از وعده پاداش یا جلب منفعت ناشی می گردد. آنچه باعث تلاش بیشتر دانش‏آموزان در تحصیلاتشان می شود، ترس از شکست و مردود شدن است و آنان اگر از مردود شدن و تنبیه و سرزنش پدر و مادر و دیگران نمی ترسیدند، درس نمی‏ خواندند. بسیار اندک اند دانش‏ آموزانی که تلاش آنان ناشی از ترس نیست و عشق به علم باعث تلاش و کوشش آنان برای فراگیری دانش می گردد. بر این اساس، پدر و مادر برای اینکه فرزندشان را به درس خواندن وادار کنند، او را از عواقب مردود گشتن و شکست در تحصیل علم می ترسانند.
در امور معنوی نیز گرچه ما معتقدیم که خداوند افزون بر جهنم، بهشت نیز دارد و رحمت خداوند بس گسترده و مقدم بر غضب اوست، یا من سبقت رحمته غضبه(۱) و نیز اگرچه اندکی از بندگان ره یافته به عالی ترین مراتب معرفت و کمال در سودای نیل به قرب و رضوان الاهی هستند و از این روی بشارت به رضوان الاهی و جوار او محرک اصلی آنان بر گزینش طریق درستی و سعادت است؛ اما در بیشتر مردم ترس از عقوبت الاهی باعث انجام وظایف و عبادات می گردد و اگر ترس از عقوبت نبود، اندکی از مردم به امید ثواب و پاداش الاهی که به مؤمنان راستین وعده داده شده است، به عبادات و تکالیف خود می‏ پرداختند، وعده ای که خداوند درباره آن فرمود:
وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَهً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‌؛(۲) «خداوند به مردان و زنان مؤمن بوستان هایی وعده داده است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است، در آنها جاویدانند و نیز جوی ها خوش و پاکیزه در بهشت های پاینده و خشنودی خدا از همه برتر و بزرگ تر است. این است رستگاری و کامیابی بزرگ».
البته در برخی از رفتارها، تنها امید به پاداش محرک است، چون عقوبتی برای ترک آنها در نظر گرفته نشده است. در این رفتار، امید به پاداش که مطلوب انسان است تأثیر مستقیمی در انجام آنها دارد و در این میان، ترس از محرومیت از آن پاداش نیز به صورت غیر مستقیم محرک انسان می گردد. برای خدا باوران و معتقدان به جهان آخرت، ترس از سختی های شب اول قبر و عذاب جهنم محرک اصلی انجام تکالیف و وظایف است و لکن کسانی که به عالی ترین مدارج معرفت دست یافته اند، بزرگ ترین و جان فزاترین نگرانی شان حرمان از توجه و عنایت خداوند است و این حرمان عذاب بزرگی است که اغلب انسان ها از آن غافل اند و تنها آن راه یافتگان به معرفت ناب توحیدی که قدر و ارزش جوار معبود را می شناسند، به آن ‏واقف اند و باور دارند که حرمان از گفت و گوی معبود، چنان سنگین و گران است که عذاب ‏گرفتار شدن به آتش‏ جهنم در برابر آن ناچیز می ‏نماید.
درباره تأثیر مشاهده نظام حکیمانه حاکم بر عالم و ارتباط آن با نظام تشریع و نقش آن در برانگیختن ترس از عقوبت مخالفت با تکالیف الاهی و مخالفت با مقررات تشریعی خداوند می فرماید:
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ لَآیَاتٍ لِأُولِی الْأَلْبَابِ‌ * الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ؛(۳) «همانا در آفرینش آسمان ها و زمین و در پی یکدیگر آمدن شب و روز خردمندان را نشانه هاست، همان کسان که ایستاده و نشسته و بر پهلوها خفته خدای را یاد می ‏کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند [و گویند:] پروردگارا، این را به گزاف و بیهوده نیافریدی، تو پاکی [از اینکه کاری به گزاف و بیهوده کنی] پس ما را از عذاب آتش دوزخ نگاه ‏دار».
وقتی انسان به آفریده های خداوند می‏ نگرد، و به خصوص در شب که آرامش و سکون همه ‏جا گسترده شده به آسمان و ستارگانی که به زیبایی به جلوه‏گری می ‏پردازند می نگرد، مسحور و مبهوت جلال و شکوه خداوندی می گردد و پیش خود می اندیشد که این نظام شکوهمند و حکیمانه نمی تواند بی هدف و به گزاف آفریده شده باشد. بی تردید این نظام دارای حساب، کتاب، قانون و هدف است. آن‏ گاه در پی تأمل در عظمت آفرینش پدیده های پیرامون خویش، به خود می‏ نگرد و به این حقیقت اعتراف می‏ کند که نظام حاکم بر وجود و رفتار او به عنوان جزئی از نظام آفرینش، حکیمانه و از روی حساب و کتاب و دارای هدف است. بنابراین، او در حوزه رفتار تشریعی خود و در قبال نظام تشریع الاهی مسئول است و باید پاسخگوی رفتار خود باشد که اگر با نظام و مقررات تشریعی خداوند مخالفت کند و در چارچوب مسیری که خداوند برای زندگی او ترسیم کرده گام برندارد و به اخلال در قوانین الاهی بپردازد، کیفر و مجازات می شود.

اهمیت ترس از خدا و عذاب های اخروی

برخلاف برخی از سخنان روان شناسان که به طور مطلق ترس را مورد نکوهش قرار می دهد و آن را گناه بزرگی معرفی می‏ کند، ترس در جای خود مهم، سازنده و نقش اساسی در زندگی انسان دارد. البته انسان نباید در حالت ترس افراط داشته باشد و از هرچیزی و هرکسی بترسد و از منظر تعالیم دینی، ترس از غیر خدا نکوهیده است و از این روی اگر دشمنان ملتی را تهدید به برخورد نظامی و حتی حمله اتمی کردند، آن ملت نباید بترسد و صحنه را خالی کند، بلکه باید با توکل بر خدا در برابر دشمنان بایستد و به یاری و امدادهای الاهی ایمان داشته باشد. اما ترس از خداوند فضیلت بزرگی است و انسان باید از خداوند متعال که حاکم هستی است و همه مقدرات عالم به اذن و اراده او رقم می‏خورند بترسد. او باید از اینکه براساس نظام حکیمانه خداوند بر عالم، در صورت سرپیچی از دستورات خداوند، سرنوشت او به انحطاط و گرفتار آمدن در آتش جهنم منتهی گردد بترسد. زیان های دنیوی موقتی هستند و بالاخره به پایان می‏ رسند و آن زیان ها حداکثر در طول زندگی دنیوی انسان را گرفتار خویش می ‏سازند، اما عذاب های اخروی ابدی و جاودانه اند و انسان تبهکار را گریزی از آنها نیست. اینجاست که عقل به انسان حکم می‏ کند که فکرش را صرفاً معطوف به خطرات و زیان های موقتی دنیا نکند، و بیش از هرچیز به خطرات و زیان های ابدی آخرت بیندیشد و درصدد نجات از آنها برآید و همیشه ترس از گرفتار شدن به آنها را در دل خود زنده بدارد. البته انسان باید در حالت ترس از خدا و عذاب های الاهی جانب اعتدال را رعایت کند و ترس او چندان تشدید نگردد که به ناامیدی از رحمت الاهی بینجامد و درنتیجه شدت آن ترس، راه توبه را به روی خویش مسدود ببیند و امیدی به مغفرت و آمرزش الاهی نداشته باشد.
عامل ترس از خدا و بلاها نقش محوری و اساسی در پذیرش دعوت انبیا و ایمان مردم به خدا داشته است و بدون عامل خوف و خشیت از خدا چندان زمینه ای برای پذیرش سخنان انبیای الاهی فراهم نبوده است؛ از این روی خداوند می فرماید: إِنَّمَا تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ أَقَامُوا الصَّلاَهَ … (۴)؛ « [تو] تنها کسانی را که از پروردگارشان در نهان می ترسند و نماز برپا می دارند هشدار و بیم می ‏دهی».
اگر خوف و خشیت در اقوام پیامبران الاهی نمی ‏بود، نه فقط سخنان پیامبران، بلکه معجزات آنان نیز در آنها اثر نمی گذاشت، تا آنجا که در واکنش به سخنان پیامبران، آنها را مسخره می‏ کردند و معجزه آنها را سحر و جادو تلقی می کردند و با این اتهام شانه از زیر بار پذیرش دعوت فرستادگان خدا خالی می ‏کردند؛ قرآن در این ‏باره می فرماید:وَ لَوْ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَاباً مِنَ السَّمَاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ‌ * لَقَالُوا إِنَّمَا سُکِّرَتْ أَبْصَارُنَا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ‌؛(۵) «و اگر دری از آسمان بر آنان بگشاییم تا پیوسته در آن بالا روند [و قدرت و معجزات ما را بنگرند]؛ هر آینه گویند: چشمان ما را پوششی برنهاده اند [ما را چشم ‏بندی کرده اند] بلکه ما گروهی جادو زده ایم».

حقیقت خشیت از خداوند

چنان که گفته شد خوف و ترس عبارت است از نگرانی و بیم از خسارت و زیانی که متوجه انسان می گردد و «خشیت» یکی از گونه های خوف و به معنای ترس از جلال و عظمت دیگری همراه با احساس حقارت و کوچکی است. برخی برآنند که خشیت از خوف شدیدتر است و این کلمه از «شجره خاشیه» به معنای درختی که به کلی خشکیده است گرفته شده و خوف به معنای نقصان و از «ناقه خوفاء» گرفته شده که به معنای شتر مریضی است که هنوز از بین نرفته است، و خشیت در صورتی به کار می‏رود که آنچه انسان از آن می ترسد دارای عظمت و شکوه باشد.(۶) در مورد خداوند، خشیت ترس بنده از عظمت و جلال کبریای خداوندی است.
برخی برآنند که کاربرد خشیت با خوف متفاوت است و خوف در جایی استعمال می شود که ترس از خطر و ضرر باشد و خشیت به حالت از خودباختگی، حقارت و کوچکی همراه با بیم در برابر عظمت و جلال دیگری که ممکن است با ترس از خطر و ضرر نیز همراه نباشد اطلاق می گردد، اما در قرآن و روایات گاهی واژه خوف به معنای خشیت به کار رفته و بالعکس، گاهی واژه خشیت به جای خوف به کار رفته است. به عنوان نمونه خداوند می فرماید: وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلاَئِکَهُ مِنْ خِیفَتِهِ … ؛(۷) «و رعد با ستایش او و فرشتگان از بیمش او را به پاکی یاد می ‏کنند».
روشن است که در آیه فوق «خیفته» که از مشتقات «خوف» است به معنای خشیت به کار رفته است، چه اینکه عذاب الاهی متوجه فرشتگان نمی گردد تا آنان از آن ترس داشته باشند. به آنان، چون انسان و جن، تکلیف اختیاری متوجه نگردیده تا در صورت مخالفت کیفر شوند و طبیعت و فطرت وجودی آنها بر عبادت و ستایش خداست و ممکن نیست لحظه ای از آن تخلف و تخطی داشته باشند. پس ترس آنان ناشی از درک ابهت و عظمت و جلال خداوند است. البته در برخی از آیات، خشیت و خوف در همان معنای اصطلاحی و رایج در ادبیات دینی به کار رفته اند؛ به عنوان نمونه خداوند می فرماید: لَوْ أَنْزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ …؛(۸) «اگر این قرآن را بر کوهی فرو می فرستادیم هر آینه آن را از بیم خدا ترسان و شکافته می دیدی».
در این آیه «خشیت» به معنای رایج خودش به کار رفته است، چه اینکه ترس از عذاب الاهی در مورد کوه صدق نمی ‏کند.
وقتی انسان در برابر شخصیت بزرگی قرار می گیرد و تحت تأثیر ابهت و عظمت او واقع می شود، حالت خشیت، انفعال، خودباختگی و کوچکی در او پدید می ‏آید. هرچند عظمت و شکوه کسی که انسان با او رو به رو می گردد فزون ‏تر باشد، آن حالت خشیت در انسان تشدید می گردد. به عنوان نمونه کسی که به محضر مراجع تقلید و مقام معظم رهبری بار می ‏یابد، بدون آنکه خطری را احساس کند و ترسی از آنها داشته باشد، متناسب با معرفتی که از آنان دارد، احساس خردی و کوچکی می کند و تحت تأثیر شخصیت بزرگ آنان زانوان تواضع بر زمین می نهد و توان ابراز وجود و حتی سخن گفتن از او گرفته می شود. با توجه به عظمت و شأن والای امام معصوم علیه السلام که قابل مقایسه با مقام و منزلت مراجع تقلید نیست تا آنجا که آن بزرگواران خود را خاک پای پیشوایان معصوم علیه السلام به حساب می‏ آورند، اگر کسی توفیق باریابی به محضر امام معصوم علیه السلام را پیدا کند، تحت تأثیر عظمت و شکوه وی چه حالتی خواهد داشت؟ تازه امامان معصوم علیه السلام مخلوق و بنده خدا هستند و هیچ‏ گاه عظمت و شکوه آنان قابل مقایسه با عظمت و شکوه خداوند نیست. حال تصور کنید کسانی را که معرفت کامل به مقام و عظمت خداوند دارند که وقتی با آن موجود نامحدود و نامتناهی و دارای قدرت مطلق مواجه می گردند و در برابر عظمت بی ‏نهایت او قرار می گیرند، چنان احساس خشیت و ذلتی به آنها دست می دهد که نزدیک است قالب تهی کنند. خداوند درباره تجلی عظمت خویش بر حضرت موسی علیه السلام و واکنش آن حضرت می فرماید:
وَ لَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَنْ تَرَانِی وَلکِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَ خَرَّ مُوسَى صَعِقاً فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ؛ (۹) «و چون موسی به وعده‏گاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: پروردگارا [خود را] به من بنمای تا به تو بنگرم. گفت: هرگز مرا نخواهی دید، و لیکن به این کوه بنگر، پس اگر در جای خود قرار و آرام داشت مرا خواهی دید. و چون پروردگارش بر آن کوه تجلی کرد، آن را خرد و پراکنده ساخت و موسی مدهوش بیفتاد و چون به خود آمد، گفت: [بار خدایا]، تو پاک و منزهی [از اینکه با چشم دیده شوی] به تو بازگشتم و من نخستین باور دارنده ام».
ما وقتی به سیره و حالات رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیه

السلام می‏ نگریم، درمی ‏یابیم که آنان در مقام مناجات و راز و نیاز و مواجهه با عظمت و جلال الهی، حد اعلای خشیت را به ظهور می ‏رساندند تا آنجا که گاهی از خشیت خدا بیهوش می گردیدند. در این ‏باره روایات فراوانی وارد شده است و از جمله درباره امام سجاد علیه السلام وارد شده: کان علی ‏بن ‏الحسین علیه السلام إذَا حَضَرَتِ الصَّلاهُ إقشَعَرَّ جِلدُهُ وَ اصفَرَّ لَونُهُ وَ ارتَعَدَ کالسَّعَفَهِ؛(۱۰) «امام سجاد علیه السلام همواره چنان بود که به هنگام رسیدن وقت نماز پوست بدنش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می گشت و چون شاخه نخل به خود می ‏لرزید».
همچنین در روایتی درباره امام مجتبی علیه السلام آمده است:
أَنَّ الحَسَنَ بنَ عَلیٍّ عَلیهِ السَّلام کانَ إذَا تَوَضَّأَ ارتَعَدَت مَفَاصِلُهُ وَ اصفَرَّ لَونُهُ، فَقیلَ لَهُ فِی ذلِک فَقالَ، حَقٌّ عَلَی کلِّ مَن وَقَفَ بَینَ یَدَی رَبِّ العَرشِ أَن یَصفَرَّ لَونُهُ وَ تَرتَعِدَ مَفاصِلُهُ؛ (۱۱) «همانا امام حسن مجتبی علیه السلام چنان بود که وقتی وضو می گرفت بندبند وجودش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می گشت، در این ‏باره از حضرت سؤال شد آن حضرت فرمود: هرکس که در پیشگاه پروردگار عرش قرار گیرد شایسته است که رنگش زرد گردد و بندبند وجودش به لرزه افتد».
بی تردید چنین حالت خشیتی ناشی از ترس از گناه و عذاب الاهی نبوده، بلکه ناشی از درک عظمت الاهی و تجلی جلال معبود در آن حضرات بوده که به عالی ترین مراتب معرفت الاهی نایل آمده بودند و طبیعی است کسانی با آن معرفت متعالی وقتی با عظمت و جلال الاهی رو به رو می گردند، از شدت خشوع و خشیت به خود بلرزند و دهشت آنان را فرا گیرد.

نقش باورداشت تدبیر و حاکمیت مطلق خداوند در خوف و خشیت از او

شکی نیست که تدبیر و اختیار عالم در اختیار خالق هستی است و سود و زیان هر موجودی به دست خداست و آنچه در عالم دنیا و آخرت رخ می دهد به اراده و مشیت الاهی بستگی دارد. این اعتقاد و حقیقت در بسیاری از آیات قرآن مورد تأکید قرار گرفته است و به عنوان نمونه به سه آیه اشاره می‏ کنیم:
۱.وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ‌…؛(۱۲) «و هیچ کس جز به فرمان خدا نمیرد؛ سرنوشتی است تعیین شده… ».
۲٫ خداوند حتی ایمان آوردن بنده خویش را به خود نسبت می دهد و می فرماید که کسی بدون اذن و اراده من نمی تواند ایمان آورد: «وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ‌؛(۱۳) «و هیچ کس جز به فرمان خدا ایمان نمی‏آورد، و [خداوند] پلیدی را بر کسانی می ‏نهد که نمی اندیشند».
۳. وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَهً لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ وَ لاَ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرّاً وَ لاَ نَفْعاً وَ لاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لاَ حَیَاهً وَ لاَ نُشُوراً؛(۱۴) «و [مشرکان] به جای او [خدای یکتا] خدایانی گرفتند که هیچ ‏چیز نمی آفرینند و خود آفریده شده اند، و زیان و سودی برای خویشتن در توان و اختیار ندارند و نه مرگی را در اختیار دارند و نه حیاتی و نه رستاخیزی را».
البته معرفت انسان ها نسبت به تدبیر و حاکمیت الاهی بر جهان هستی و جهان آخرت متفاوت است و در این بین کسانی باوری به قیامت ندارند تا اعتقادی به عذاب های آن و تدبیر الاهی در صحنه قیامت داشته باشند. از این روی، پیامبران الاهی در آغاز دعوتشان با این دشواری رو به رو بودند که مردم نوعاً اعتقادی به معاد و قیامت نداشتند و سخنان آنان درباره حیات مجدد انسان و قیامت مورد انکار آنان قرار می گرفت و گاهی آنان را متهم به دیوانگی می ‏کردند و از روی تعجب به همدیگر می گفتند:
وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلَى رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ* أَفْتَرَى عَلَى اللَّهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّهٌ بَلِ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ فِی الْعَذَابِ وَ الضَّلاَلِ الْبَعِیدِ؛(۱۵) «و کسانی که کافر شدند گویند: آیا شما را به مردی راه نماییم که خبر می دهد که چون [در خاک] پاره ‏پاره و ریزریز شدید هر آینه در آفرینش نو درخواهید آمد؟! آیا بر خدا دروغی بربافته یا او را دیوانگی دست داده است؟ [نه،] بلکه کسانی که به جهان واپسین ایمان ندارند در عذاب و گمراهی دور [از حق]اند».

نقش توجه به حوادث و بلاهای طبیعی در هدایت ابتدایی انسان ها

طبیعی است وقتی مخاطبان پیامبران در آغاز دعوتشان اعتقادی به معاد و قیامت نداشتند، ترساندن آنان از عذاب های الاهی در آخرت اثری نداشت و بدین وسیله به دین حق رهنمود نمی شدند، پس با توجه به آنکه آنان به خداوند به عنوان خالق هستی اعتقاد داشته اند و چه بسا بر این باور نیز بودند که خداوند کارگردان و مدبر این جهان است، بایسته بود آنان را از بلاها و گرفتاری های دنیا که هر از گاهی انسان ها بدان ها مبتلا می گردند بترسانند و به آنان هشدار دهند که اگر به خداوند ایمان نیاورید و مسیر هدایت را نجویید خداوند بر شما عذاب و بلا فرو می فرستد؛ چنان‏ که بر اقوام گذشته نیز عذاب فرستاد و آنان را نابود گرداند. بدین طریق خوف از خدا در دل آنان پدید می آمد و دلشان نرم می شد و رفته ‏رفته به انذارها و هشدارهای رسولان الاهی گوش می دادند و عقاید توحیدی را می ‏پذیرفتند و در نهایت به این باور می ‏رسیدند که این عالم سرسری و از روی گزاف آفریده نشده است و انسان ها در برابر رفتار خود مسئول هستند و روزی به حساب اعمال آنها رسیدگی خواهد شد.
در پیرامون ما پیوسته حوادث و اتفاقات ناگواری رخ می دهد و بیماری ها، بلاهای طبیعی و مرگ بار همه را تهدید می ‏کنند. فراوان شاهد بوده ایم که کسانی در سلامتی کامل به سر می‏ بردند، اما ناگهان بیمار گردیدند و برای همیشه در بستر بیماری فرو افتادند و یا مرگ آنان فرا رسید. پس با توجه به اینکه این خطرات و بلاها پیوسته ما را تهدید می‏ کنند و در پس آنها اراده و مشیت الاهی قرار دارد، جا دارد که انسان هرچند اعتقادی به قیامت نداشته باشد و ترس از عذاب های الاهی تأثیری در او نبخشد، به جهت این بلاها و رخدادهای طبیعی از خداوند بترسد و بلاها و خطرهای دنیوی او را به تأمل و تصحیح رفتار خویش وادارند و باعث گردند که از طغیان و سرپیچی خدا دست بردارد و به اطاعت و پیروی خالصانه از دستورات الاهی بپردازد.

نمونه ای از عذاب های الاهی

در آیات قرآن فراوان به انگیزه های دنیایی ترس از خدا اشاره شده و از طریق یادآوری بلاها و عذاب های نازل گشته بر اقوام پیشین و ایجاد بیم و ترس در مردم، تلاش شده آنان به راه خداوند هدایت گردند.
در سوره قلم، خداوند تکذیب ‏کنندگان رسالت رسول خدا صلی الله ‏علیه‏ و ‏آله و کسانی که او را با تهمت جنون می آزردند تهدید می‏ کند و به آنها وعده عذاب می دهد و می فرماید:
إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ کَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّهِ إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِینَ‌ * وَ لاَ یَسْتَثْنُونَ‌* فَطَافَ عَلَیْهَا طَائِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَ هُمْ نَائِمُونَ‌* فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ‌* فَتَنَادَوْا مُصْبِحِینَ‌* أَنِ اغْدُوا عَلَى حَرْثِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صَارِمِینَ‌* فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ یَتَخَافَتُونَ‌* أَنْ لاَ یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُمْ مِسْکِینٌ‌* وَ غَدَوْا عَلَى حَرْدٍ قَادِرِینَ‌* فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ* بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ‌* قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لاَ تُسَبِّحُونَ‌* قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ‌؛(۱۶) «ما آنها [اهل مکه] را بیازمودیم [به آنها نعمت دادیم ولی کفر ورزیدند] چنان که صاحبان آن بوستان را آزمودیم؛ آن گاه که سوگند خوردند که هر آینه بامداد و پگاه [پنهان از مستمندان] میوه آن را خواهیم چید، و استثنا نکردند [نگفتند ان شاءالله]. پس شبانگاه که خفته بودند آفتی از سوی پروردگارت بر گرد آن [بوستان] بگردید. پس مانند باغی شد که میوه آن چیده و بریده باشند [یا همچون شب سیاه شد]. پس بامدادان یکدیگر را ندا دادند: اگر میوه ‏چین هستید، پگاه به کشتزار خود درآیید. پس به راه افتادند و با هم آهسته می گفتند: امروز مبادا بینوایی در آن [بوستان] بر شما درآید، و پگاه برفتند بدین آهنگ که بر [چیدن و] منع درویشان توانایند. پس چون آن را [خشک و سوخته] دیدند گفتند: هر آینه ما گمراهیم [ما راه را گم کرده ایم، نه] بلکه ما ناکام شده‏ایم. بهترینشان [به خرد و میانه روی ]گفت: آیا شما را نگفتم: چرا خدا را به پاکی یاد نمی‏کنید؟ گفتند: پاک است پروردگار ما، همانا ما ستمکار بوده ایم».
در تفسیر قمی از امام کاظم علیه السلام در ذیل آیه إنّا بَلَوناهُم کَما بَلَونا أصحابَ الجَنَّهِ إذ أقسَمُوا لَیَصرِمُنَّها مُصبِحینَ روایت شده که حضرت فرمود: «اهل مکه به گرسنگی مبتلا شدند، همان طور که صاحبان آن باغ مبتلا شدند و آن باغ در ناحیه یمن و نُه میلی صنعا قرار داشت و به آن رضوان می گفتند.»(۱۷)
جریان آن باغ بنابر نقل ابن عباس از این قرار است که پیرمردی باغی داشت و هیچ میوه ای از آن باغ را به خانه اش نمی آورد، مگر آنکه از آن حق هر صاحب حقی را می داد. پس از آنکه از دنیا رفت، فرزندانش که پنج پسر بودند، آن باغ را به ارث بردند. آن باغ در همان سال که پدرشان از دنیا رفت، بیش از سال ‏های قبل محصول آورد. جوانان بعد از نماز عصر به طرف باغ روانه شدند، میوه و رزقی فراوان دیدند که تا آن روز و در حیات پدرشان چنان محصولی در آن باغ ندیده بودند. وقتی آن محصول فراوان را دیدند طاغی و یاغی شدند و به یکدیگر گفتند: پدر ما پیر و خرفت شده بود و عقلش را از دست داده بود. بیایید با یکدیگر قرار بگذاریم که امسال به هیچ‏ یک از فقرا چیزی از این میوه ها ندهیم، تا اموالمان زیاد شود؛ آن گاه سال ‏های بعد روش پدر را دنبال کنیم. چهار نفر از برادران قبول کردند و پنجمین آنها خشمگین شد و او همان بود که بعد از سوخته شدن باغ گفت: قالَ أوسَطُهُم ألَم أقُل لَکُم لَولا تُسَبِّحونَ؛ «آیا شما را نگفتم، چرا خدا را به پاکی یاد نمی‏ کنید؟»
از ابن عباس سؤال شد: آیا نفر پنجم« اوسط» از جهت سن و سال بود؟ ابن عباس گفت: نه، اتفاقاً از جهت سن و سال از همه کوچک ‏تر بود، بلکه منظور از کلمه « اوسط» این است که از همه بهتر و عاقل تر بود. به دلیل آنکه قرآن درباره امت محمد صلی الله علیه و آله، که از همه امت ها کوچک تر است، بدان جهت که از سایر امت ها بهتر است فرمود: وَ کذَلِک جَعَلناکم أمَّهً وَسَطاً…؛(۱۸) « و این چنین شما را امتی میانه ساختیم».
(قالَ لَهُم اوسَطهُم ) بهترین آن برادران به بقیه گفت: از خدا بترسید و راه پدر را پیش بگیرید تا سالم بمانید و سود ببرید. برادران خشمگین شدند و او را سخت کتک زدند. وقتی آن برادر یقین کرد که برادران قصد کشتن او را دارند، تسلیم آنان شد و به اکراه و بدون رضایت درونی رأی آنان را تصویب کرد. از آنجا به خانه های خود برگشته، هم سوگند شدند که صبح زود میوه بچینند و در این سوگند خود، ان شاء الله نگفتند. خداوند متعال به جهت این جرمشان مبتلایشان ساخت و بین آنان و آن رزق حایل شد؛ رزقی که ایام برداشتش بسیار نزدیک بود و حتی یک دانه نیز عاید آنان نگردید… .
(سائل پرسید: ای ابن عباس، «صریم» چیست؟ گفت: صریم به معنای شب بسیار تاریک است، آن گاه گفت: شبی که هیچ نوری در آن نباشد).
برادران وقتی صبح برخاستند، یکدیگر را صدا زدند که زودتر به باغ برویم و تا کسی خبر نشده میوه ها را بچینیم. آنان به طرف باغ روانه شدند… سائل پرسید: ای ابن عباس، « تخافت» به چه معناست؟ گفت: به معنای « تشاور» است، چون آنان با یکدیگر مشورت می کردند و آهسته سخن می گفتند تا کسی صدایشان را نشنود و سخن آهسته شان این بود که احدی از فقرا داخل باغ نشود. همه فکر آنان متوجه این نقشه بود که چگونه میوه ها را بچینند و هیچ ‏یک از فقرا خبردار نشود. خاطرجمع بودند که میوه ها را خواهند چید و اصلاً احتمال نمی دادند که میوه ای و باغی در کار نباشد، و عذاب خدا و خشم او ایشان را گرفته باشد. وقتی دیدند که چه بلایی بر آنان نازل شده، گفتند: «هر آینه ما گمراهیم، بلکه ما ناکام شده ایم.» آری، خداوند متعال از آن رزق محرومشان کرد و این به جهت جرمی بود که مرتکب شدند و خدا به آنان ظلم نکرد.(۱۹)
شاید تا پیش از این، باور اینکه باغی به یک باره و خود به خود آتش بگیرد و نابود شود برای ما مشکل بود، اما اخباری که از گوشه و کنار جهان به ما می ‏رسد مبنی بر اینکه رعد و برق و خشک سالی باعث گردید هزاران هکتار جنگل و یا باغ ‏ها و مزرعه های مردم در آتش بسوزد و خاکستر شود، این باور را برای ما آسان ساخته که کشورهایی که در رفاه قرار دارند و بهره مند از جنگل ‏ها و زمین های حاصل خیز و آباد هستند، اگر به خود مشغول شوند و خداوند را فراموش کنند و به فساد و طغیان در زمین بپردازند، ممکن است خداوند بلا و آتشی بفرستد و سرزمین های آنان را بسوزاند.

مؤمن و بیم از لغزش و گرفتار شدن به عذاب الاهی

روشن شد که حتی کسانی که قیامت را باور ندارند، نگران آن هستند که امکانات و نعمت های مادی را از دست بدهند و به جهت خطرهای دنیوی و بلاهایی چون زلزله، جنگ، خشک سالی و سایر حوادث و بلایای طبیعی از خداوند می ترسند. همچنین از آن می ترسند که در چشم مردم ذلیل و خوار گردند و آبروی آنان بریزد. چه اینکه برای انسان های محترم و باشخصیت عزت، آبرو و محترم بودن در چشم دیگران چه‏ بسا از ثروت های مادی ارزشمندتر باشد و با توجه به اعتقاد به تدبیر الاهی بر امور دنیا، از آن ترس دارند که خداوند آنان را ذلیل و خوار گرداند و آبرویشان را بریزد. اما کسانی که آخرت و قیامت را باور دارند، انگیزه آنان برای ترس از خدا قوی تر است. آنان از آن بیم دارند که خداوند به عذاب های ابدی آخرت گرفتارشان گرداند. بی تردید این ترس بسیار شدیدتر و قوی تر از ترس از حرمان از نعمت های محدود دنیوی است. حتی کسانی که در سلامت نفس به سر می ‏برند و رفتارشان تاکنون سالم و پسندیده بوده و درصدد اطاعت خداوند برآمده اند، نگران آن اند که مبادا در آینده دچار لغزش شوند و به فرجام بد گرفتار گردند، چون انسان هرچند مؤمن و صالح باشد، نمی تواند به اعمال آینده خویش امیدوار باشد و بر این باور باشد که هیچ گاه فریب شیطان را نخواهد خورد. فراوان بودند کسانی که از مراتب عالی کمال و علم برخوردار گشتند، اما در نهایت بر اثر انحطاط و انحراف از مسیر خداوند با فرجامی زشت و بد از دنیا رفتند. نمونه آن افراد که قرآن از او سخن می گوید بلعم باعور است که دارای کمالات و علم فراوان بود و حتی بنابر برخی از روایات(۲۰) اسم اعظم نیز می دانست، اما چون پیرو هوا و هوس گشت و به لذت های مادی دل بست و به دشمنی و مخالفت با حضرت موسی علیه السلام پرداخت، خداوند فضائل معنوی را از او گرفت و او را به ضلالت و گمراهی ابدی و دوزخ خویش گرفتار ساخت. خداوند درباره او می فرماید:
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ‌ * وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ‌ ؛(۲۱) «و بر آنان خبر آن‏ کس [بلعم باعورا] را برخوان که آیت های خویش [برخی کرامات یا اجابت دعا] را به وی دادیم و او از آنها بیرون رفت[ به آنها وقعی ننهاد که از دانش آنها تهی شد] پس شیطان در پی او افتاد تا از گمراهان گشت. و اگر می‏ خواستیم هر آینه او را بدان ها [با آن آیت ها به جایگاهی بلند] برمی داشتیم، و لیکن او به زمین [دنیا و مال و جاه آن] چسبید و خواهش دل خود را پیروی کرد. پس داستان او چون داستان سگ است، اگر بر او بتازی زبان از دهان بیرون آرد [از نفس ‏نفس زدن به علت عطش یا رنج] یا واگذاریش باز زبان از دهان آویخته دارد. این است داستان گروهی که آیات ما را دروغ انگاشتند، پس این داستان را [بر آنان ]بازگو، شاید بیندیشند».
وقتی انسان بر این باور باشد که هیچ ‏کس نمی تواند از وسوسه های شیطان ایمن باشد و حتی برخی از امام‏ زادگان و پیغمبرزادگان در دام شیطان افتادند و شیطان آنان را فریب داد و فاسد ساخت، نگران عاقبت خویش خواهد بود و از احتمال لغزش از مسیر حق و گرفتار شدن به عذاب الاهی و حرمان از نعمت های اخروی می ترسد. انسان مؤمن و وارسته حتی اگر مطمئن گردد که به عذاب الاهی گرفتار نمی شود، از اینکه از نعمت های بهشتی محروم گردد و بالاتر از آن، از حرمان از توجه و مهر خداوند به او و بی آبرو گشتن در نزد خداوند سخت بیمناک است. اولیای خدا که به تدبیر و مالکیت خدا بر سراسر هستی ایمان داشتند و اراده و مشیت الاهی را جاری در همه شئون عالم می دانستند، پیوسته از قهر الاهی بیم داشتند و پیوسته از ترس عذاب و حرمان از توجه خداوند می گریستند. وقتی آن برگزیدگان و پاکان از بندگان خدا، که جز در مسیر بندگی خدا گام ننهادند و لحظه ‏لحظه عمرشان در راه تعالی و ترویج آیین الاهی و گسترش ایمان به خدا در بین بندگان خداوند سپری گشت، چنان از عذاب های الاهی می ترسیدند و گریه و زاری و ناله سر می دادند، حالِ ما که خود را به گناهانی آلوده ایم که برای آنها وعده عذاب داده شده چگونه باید باشد؟ آیا اگر نیک بنگریم، معنای رفتار کسی که در پیشگاه خداوندی که همه هستی اش از اوست، عصیان می ‏کند و به مخالفت با دستورات او می ‏پردازد، سرکشی و گردن کشی نیست؟ البته انسان معتقد به بندگی خدا، در هنگام گناه از این مسئله غافل است و توجه ندارد که چه می ‏کند. اما اگر او با توجه در آستانه ارتکاب گناه قرار گیرد و انجام کاری را که خداوند آن را حرام و ممنوع دانسته است، به مثابه بی اعتنایی به فرمان خدا و تخلف از بندگی خدا به حساب آورد، زشتی آن عمل در نظرش نمایان می گردد و در صورتی که کاملاً دل و جان خویش را به گناهان و فساد نیالوده باشد، متذکر می شود و از گناه باز می ایستد.
اگر انسان از خودش قدرتی می داشت و مالک چشم، زبان و سایر اندام خویش می‏ بود، باز مخالفت با خداوند خیلی زشت و ناپسند بود. حال وقتی بر این باور است که همه هستی او از خداست و او با چشمی که خدا داده و با گوش و زبانی که خداوند در اختیار او قرار داده گناه می ‏کند و به تمرد و تخلف از فرمان مالک خود می‏ پردازد، جا دارد که برای همیشه از شرم و خجالت در پیشگاه خداوند سرافکنده گردد. اما افسوس که پرداختن به امور دنیا و گرفتاری ها انسان را غافل می‏ سازد.
ماه مبارک رمضان، به خصوص سحرهای آن که انسان فارغ از گرفتاری ها و اشتغالات روزانه و در فضایی آرام و خلوت می تواند به راز و نیاز و عبادت خدا بپردازد، فرصت ارزشمندی برای توجه به خویشتن و رفتارهای ناپسندی است که از انسان سرزده است. فرصت مناسبی برای اندیشیدن در عاقبت گناهانی است که گرچه انسان توجه ندارد، اما ارتکاب آنها اعلان جنگ با خداست. تمرکز بر آثار گناه و زشتی آن و توجه به اینکه گناه اعلان جنگ با خداست، چنان احساس شرم و خجالتی را در انسان برمی انگیزد که در آن حال انسان آرزو می‏ کند که در زمین فرو رود و همچنین باعث ترس از عذاب الاهی می شود، البته انسان باید مواظب باشد که این ترس باعث یأس از رحمت الاهی نگردد؛ چه اینکه یأس از رحمت الاهی خود گناه بزرگی است. انسان در هر حال باید به خداوند امید داشته باشد و بر این باور باشد که می تواند عنایت و توجه خداوند را به سوی خود جلب کند و با توفیق الاهی به اصلاح نفس و جبران رفتارهای زشت خود بپردازد.

پی نوشت ها :

۱٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۹۴، باب ۴۰، ص ۲۳۹، ح ۹٫
۲٫ توبه(۹)، ۷۲٫
۳٫ آل عمران(۳)، ۱۹۰-۱۹۱٫
۴٫ فاطر(۳۵)،۱۸٫
۵٫ حجر(۱۵)، ۱۴-۱۵٫
۶٫ سعید الخوری الشرتوتی، اقرب ‏الموارد، ج ۱، ص ۲۷۷٫
۷٫ رعد(۱۳)، ۱۳٫
۸٫ حشر(۵۹)، ۲۱٫
۹٫ اعراف(۷)، ۱۴۳٫
۱۰٫ محدث نوری، مستدرک‏ الوسائل، ج ۱، باب ۴۷، ص ۳۵۵، ح ۴۲۱۳٫
۱۱٫ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۳، باب ۱۶، ص ۳۳۹، ح ۱۳٫
۱۲٫ آل عمران(۳)، ۱۴۵٫
۱۳٫ یونس(۱۰)، ۱۰۰٫
۱۴٫ فرقان(۲۵)، ۳٫
۱۵٫ سبأ(۳۴)، ۷-۸٫
۱۶٫ قلم(۶۸)، ۱۷-۲۹٫
۱۷٫ علی ‏بن ابراهیم قمی، تفسیر، ج ۲، ص ۳۸۲٫
۱۸٫ بقره(۲)، ۱۴۳٫
۱۹٫ علی ‏بن ابراهیم قمی، تفسیر، ج ۲، ص ۳۸۱-۳۸۲٫
۲۰٫ همان، ج ۱، ص ۲۴۸٫
۲۱٫ اعراف(۷)، ۱۷۵ـ۱۷۶٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

شرح مناجات الراجین (۴)

عالی ترین امیدواری های اخروی مؤمن

موضوع سخن ما در سه جلسه پیشین مناجات امیدواران بود و در این ارتباط درباره رجا و امید مباحثی را طرح کردیم. به این نتیجه رسیدیم که امید به خداوند در رسیدن به هر خیری مطلوب است، خواه خیر دنیا باشد و خواه خیر آخرت؛ خواه خیر مادی باشد و خواه خیر معنوی. البته به این شرط که امید انسان صادق باشد؛ یعنی از یک سو اطمینان و باور داشته باشد که خداوند متعال بندگان خویش را رهین لطف خود می سازد و به آنان خیر می رساند، و از سوی دیگر در انجام آنچه در توان دارد برای رسیدن به خیری که از خداوند درخواست کرده کوتاهی نکند. گفتیم که در ارتباط با امید اخروی به خداوند، نباید امید و درخواست ما از خداوند تنها معطوف به آمرزش گناهان و نجات از عذاب آخرت باشد، گرچه آمرزش گناهان برای مؤمن در درجه اول اهمیت قرار دارد و او بیش از هر چیز باید تلاش کند که در آخرت به عذاب ابدی گرفتار نگردد. از این روی در آیات و روایات و دعاها، درخواست آمرزش گناهان و نجات از عذاب الاهی ضروری ترین و مهم ترین درخواست انسان از خداوند معرفی شده است؛ قرآن کریم می فرماید:
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ لَآیَاتٍ لِأُولِی الْأَلْبَابِ‌ * الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ* رَبَّنَا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَ مَا لِلظَّالِمِینَ مِنْ أَنْصَارٍ؛(۱) «همانا در آفرینش آسمان ها و زمین و آمد و شد شب و روز خردمندان را نشانه هاست؛ همان کسان که ایستاده و نشسته و بر پهلوها خفته خدای را یاد می کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند [و گویند:] پروردگارا، این را به گزاف و بیهوده نیافریدی، تو پاکی [از اینکه کاری به گزاف و بیهوده کنی ] پس ما را از عذاب آتش دوزخ نگاه دار. پروردگارا، هر که را تو به آتش درآوری به راستی خوار و رسوایش کرده ای، و ستمکاران را یاورانی نیست».
همچنین در دعای مربوط به هنگام گشودن قرآن در مقابل خویش در شب قدر که شب تقدیر و سرنوشت و درخواست مهم ترین خواسته ها از خداوند است، رهایی از عذاب الاهی، برجسته ترین دعا و درخواست انسان از خداوند قلمداد شده است:
اَلّلهُمَّ اِنّی اَسئَلُک بِکِتابِک المُنزَلِ وَ ما فیهِ، وَ فیهِ اسمُک الأکبَرُ وَ اَسمآؤُک الحُسنی، وَ ما یُخافُ وَ یُرجی اَن تَجعَلَنی مِن عُتَقآئِک مِنَ النَّارِ؛(۲) «خدایا، از تو درخواست می کنم به حق قرآن نازل‏ شده از سوی تو و آنچه در آن است و در آن اسم اکبر تو و نام های نیکوی توست و به چیزهایی که مایه خوف و امید هستند، که مرا در زمره رها شدگان از آتش دوزخ قرار دهی».
شکی نیست که برای مؤمن رهایی از عذاب الاهی بسیار اهمیت دارد و برای او عمری که سراسر به خوشی و کام جویی بگذرد، اما فرجام آن عذاب ابدی باشد هیچ ارزشی ندارد. در ارتباط با آخرت نیز اگر کسی بناست به عذاب ابدی گرفتار شود، هرگز او به درجات بهشت و هم نشینی با نیکان در بهشت نمی اندیشد، چون می داند که در جهنم با پست ترین و بدترین موجودات هم نشین می گردد. اما پس از آنکه با توبه واقعی و استغفار از خدا و با اطمینان و حسن ظن به خدا، امیدوار به رهایی از عذاب الاهی گشت، امید و درخواست خود را باید معطوف به عالی ترین مقامات بهشت می گرداند. مؤمن باید همتش عالی باشد و به رهایی از عذاب جهنم و برخورداری از نعمت ها، لذت ها و خوردنی های بهشت بسنده نکند و در رأس خواسته های او رسیدن به مقام قرب الاهی باشد. البته او اگر در رجا و امید خود به قرب الاهی صادق باشد، باید تمام تلاش خود را به کار گیرد و از آنچه در این عرصه از او برمی ‏آید کوتاهی نورزد.

عنایت ویژه الهی به بندگان مؤمن

در ادامه مناجات، حضرت علاوه بر درخواست های دنیوی، درخواست های معنوی و اخروی و مقامات الاهی را مطرح می کنند و در فرازی از آن مناجات، مقامات عالی معنوی و اخروی را از خداوند درخواست می‏ کنند و می فرمایند:
کیفَ اَنسیک وَ لَم تَزَل ذاکری، وَ کیفَ اَلهُو عَنک وَ اَنتَ مُراقِبی، اِلهی بِذَیلِ کرَمِک اَغلَقتُ یَدی، وَلِنَیلِ عَطایاک بَسَطتُ اَمَلی، فَاَخلِصنی بِخالِصَهِ تَوحیدِک، وَاجعَلنی مِن صَفوَهِ عَبیدِک؛ «[خدایا،] چگونه تو را فراموش کنم در حالی که تو همیشه به یاد من هستی؟ و چگونه من به خود سرگرم شوم و از تو غافل گردم در حالی که تو همواره مراقب من هستی؟ خدایا، دستم را به دامن لطف و کرم تو آویخته ام و برای بهره مندی از عنایات و بخشش های تو دست امید و آرزویم را گشوده ام. پس مرا با توحید خالصت از شرک ظاهر و باطن خالص گردان و در شمار بندگان خاص و برگزیده ات قرارم بده».
همچنان که هدایت عام خداوند شامل همه موجودات و انسان ها می شود همه موجودات از یاد و توجه عام خداوند بهره مند می باشند و خداوند آنان را فراموش نمی کند. اما یاد و توجه تشریفی خاص خداوند که آمیخته با عنایت و رحمت خاص خداست و باعث تکامل و تقرب انسان به معبود می گردد، بسان هدایت خاص خدا مخصوص کسانی است که درصدد بندگی خدا برآمده اند و همواره به یاد خدا هستند و از این گذر خود را لایق بهره مندی از عنایت و توجه خاص خدا ساخته اند. این یاد حاکی از ارتباطی متقابل بین عبد و خالق و در رهگذر یادکرد خدا از سوی بنده حاصل می گردد؛ از این روی خداوند فرمود: فَاذکُرونِی أَذکُرکُم وَ اشکُروا لِی وَ لا تَکفُرُونِ؛ (۳) «پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و مرا سپاس گزارید و ناسپاسی من نکنید».
از این ارتباط متقابل بین خالق و مخلوق در آیات قرآن فراوان یاد شده و از جمله درباره مقام محبت و رضا، خداوند محبت خاص و رضای خویش را متوجه کسانی می داند که صادقانه به خداوند عشق و محبت ورزند و از او راضی گردند، در جایی درباره دوستان واقعی خود که آنان را از محبت خویش سرشار ساخته می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَى الْکَافِرِینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لاَ یَخَافُونَ لَوْمَهَ لاَئِمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشَاءُ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ‌ ؛(۴) «ای کسانی که ایمان آورده اید، هر کس از شما از دین خود برگردد، به زودی خداوند گروهی را بیاورد که ایشان را دوست دارد و ایشان او را دوست دارند، با مؤمنان نرم و خاکسارند و بر کافران سخت و گردن فراز، در راه خدا جهاد می کنند و از سرزنش هیچ سرزنش ‏کننده ای نمی ترسند. این برتری و بخشش خداست که آن را به هر که بخواهد می دهد و خداوند گشایش ‏بخشی داناست».
در برخی از روایات آمده است که آیه فوق درباره امیرمؤمنان علی علیه السلام نازل شده است و قسمت اول آیه خطاب به آن دسته از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله است که خلافت و حق اهل ‏بیت علیه السلام را غصب کردند و از دینشان برگشتند وَ فَسَوفَ یَأتِی اللهُ بِقَومٍ… تا آخر آیه درباره حضرت ولی ‏عصر عجل الله و تعالی فرج الشریف و اصحاب آن حضرت نازل شده است. در روایت دیگری نیز آمده است که چون از رسول خدا صلی الله ‏علیه ‏و‏آله درباره آیه سوال شد، آن حضرت دست بر شانه سلمان رضی الله عنه نهادند و فرمودند: منظور آیه این شخص و قوم او هستند و سپس فرمودند: اگر دین به ستاره ثریا آویخته شده باشد، مردانی از فارس بدان دست می یابند.(۵)
همچنین خداوند درباره رضایت متقابل بنده از خدا و خداوند از بنده خویش می فرماید:
قَالَ اللَّهُ هذَا یَوْمُ یَنْفَعُ الصَّادِقِینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‌؛(۶) «خدای گفت: این روزی است که راستگویان را راستی شان سود دهد، ایشان را بهشت هایی است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است، همیشه در آن جاویدان ‏اند. خدا از آنان خشنود است و آنان از خدا خشنودند. این است کامیابی ‏و رستگاری ‏بزرگ».
در آیه دیگر، درباره بندگان برگزیده و ره یافته به رضای خویش می فرماید:
یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی‌ * وَ ادْخُلِی جَنَّتِی‌؛ (۷) «ای جان آرام [آرامش و اطمینان‏یافته]، به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است. پس در میان بندگان [ویژه] من درآی، و در بهشت [ویژه] داخل شو».
توجه به ارتباط متقابل بین بنده با خدا تأثیر شگرفی بر او می گذارد و انگیزه و آمادگی او را برای مناجات، گفت و گوی و یاد خدا استحکام و گسترش می بخشد. طبیعی است که وقتی بنده باور داشته باشد که خداوند به یاد اوست، بیشتر برای اصلاح رفتار و باورهای خود و گسترش و عمق بخشیدن به یاد و توجه اش به خداوند تلاش می کند.
در جملات اِلهی بِذَیلِ کرَمِک اعلَقتُ یَدی، وَلِنَیلِ عَطایاک بَسَطتُ اَمَلی استعاره تخیلی به کار رفته است؛ یعنی انسان پیش خود فرض می کند که خداوند پرده ای از رحمت و کرم خود را از آسمان به سوی زمین آویخته است و بنده محتاج به رحمت و کرم الاهی گوشه آن پرده را می گیرد و با التماس و زاری از خداوند درخواست رحمت و بخشش می کند. برای کسانی که به مکه مشرف می شوند، با مشاهده پرده کعبه چنین احساسی رخ می دهد و برای برخوردار شدن از لطف و عنایت الاهی به پرده کعبه چنگ می‏ زنند و می گویند: «خدایا، دستم را به پرده کرم تو آویختم و درخواست می کنم که مرا از لطف و کرم خود محروم نسازی». همچنین با این تصور که عطایا و بخشش های الاهی در حال ریزش است، دست نیاز و دامن آرزو و امید خود را می گشایند تا در حد ظرفیت و لیاقت خود از عطایا و بخشش های الاهی بهره مند گردند.

مقام بندگی اولیای خدا و باور آنان به توحید خالص

اعتقاد و باور به «توحید خالص» که حضرت در مناجات خود از خداوند درخواست کرده اند، عالی ترین مقام اولیای خداست و عالی ترین خواسته ای است که پس از رهایی از عذاب الاهی انسان می تواند از خداوند درخواست کند. این مقام برای کسانی حاصل می گردد که همه شائبه های شرک و توجه به ماسوی الله را از درون خویش خارج کنند و جز به خداوند توکل نکنند و تنها او را مالک و حاکم هستی بشناسند و تنها به او امید داشته باشند و تنها از او خوف و ترس داشته باشند و تنها خداوند را دوست داشته باشند و دیگر دوستی ها و محبت های آنها جلوه های محبت به خداوند و در امتداد آن محبت اصیل و متعالی باشد. پس توحید خالص توحید در استعانت، توکل، توحید در خوف و رجا و توحید در محبت و بالاتر از همه «توحید در وجود استقلالی» است، یعنی موحد به مرحله ای می رسد که هستی مستقل و همه شئون هستی را مخصوص خداوند می یابد و این حقیقت را تنها با مفاهیم ذهنی و در پرتو برهان عقلی در نمی یابد، بلکه با علم حضوری شهود می کند و در نتیجه علاقه استقلالی به غیر خداوند نخواهد داشت:
اَنتَ الَّذی اَشرَقتَ الاَنوارَ فی قُلُوب اَولِیائِکَ حَتّی عَرَفُوک وَ وَحَّدُوک، وَ اَزَلتَ الاَغیارَ عَن قُلُوبِ اَحِبَّائِک، حَتّی لَم یُحِبُّوا سِواک؛(۸) «تو کسی هستی که انوار خود را در دل های اولیائت تاباندی تا آنکه تو را شناختند و به یکتایی تو باور کردند و اغیار و بیگانگان را از دل های دوستانت زدودی تا آنکه آنان غیر تو را دوست ندارند».
ره یافته به چنین مقامی انسان ایدئال از نظر اسلام و قرآن است که با نور الاهی وحدانیت خدا را می بیند و تعلق به غیر خدا را از دل بر می کند و اصالتاً خدا را دوست می دارد و به او عشق می ورزد و هرچیز از آن جهت که به او منسوب است، محبوب او خواهد بود.
از منظر قرآن، اکثر کسانی که ایمان آورده اند، ایمانشان آغشته و آمیخته با شرک است: وَ مَا یُؤمِنُ أکثَرُهُم بِاللهِ إلاّ وَ هُم مُشرِکونَ؛ (۹) «و بیشترشان به خدا ایمان نمی ‏آورند جز اینکه [با او چیزی را ]شریک می گیرند».
هرچه بر معرفت و مراتب ایمان مؤمن افزوده شود، از شرک او کاسته می شود و به توحید خالص نزدیک‏ تر می گردد و کفه ایمانش سنگین تر از کفه شرکش می گردد و در این سیر کمالی به جایی می رسد که باور و اعتقاد راستین به توحید خالص پیدا می کند و همه شائبه های کفر و شرک از دلش زدوده می شود و عبد خالص خدا می گردد و رسیدن به توحید خالص و عبودیت محض عالی ترین درجه مراتب کمالی و نهایت سیر انسان به سوی الله است و از این روی خداوند درباره اشرف بندگان و سرآمد اولیا و دوستان خود که وی را به معراج خویش سیر و بار داد فرمود: سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ؛ (۱۰) «منزه است آن [خدایی ]که بنده اش را شبانگاهی از مسجدالحرام به سوی مسجدالاقصی که پیرامون آن را برکت داده ایم، سیر داد، تا از نشانه های خود به او بنمایانیم که او همان شنوای بیناست».
شاید بشود ادعا کرد که واژه «عبد» برترین وصفی است که خداوند برای رسول خدا صلی الله علیه و آله در قرآن به کار برده است و ما هر روز در تشهد نمازهایمان می خوانیم: اَشهد انَّ مُحمّداً عَبدَهُ وَ رَسوله که در آن ویژگی عبودیت رسول خدا صلی الله علیه و آله در درجه اول اهمیت و قبل از ویژگی و مقام رسالت ایشان ذکر گردیده است. امام سجاد علیه السلام نیز از خداوند می خواهند که ایشان را در زمره خالص‏ ترین بندگان خویش قرار دهد. بندگی خدا گاهی آمیخته به بندگی غیرخداست و آن در صورتی است که انسان در کنار توجه به خدا، به غیرخداوند نیز توجه داشته باشد و نتواند محبت غیرخدا را از دل خارج سازد. وقتی انسان بنده خالص می گردد و دلش زلال و پاک و عاری از حجاب و کدورت های دنیوی و علاقه های غیر الاهی می گردد که وجودش سراسر بندگی خدا گردد و برای غیر خدا شأنی قائل نباشد. زبان حالش این باشد که خدایا، مرا چنان‏ که خود می خواهی و دوست داری قرار ده. آن‏ سان که رفتار و اندیشه هایم و حالاتم چنان باشد که تو می خواهی و کاری را جز برای رضای تو انجام ندهم و هیچ چیز مرا از یاد و توجه به تو باز ندارد.
خداوند درباره بندگان خالص خود که به غیر از بندگی خدا، برای خود و غیرخود شأنی نمی شناسند می فرماید:
رِجَالٌ لاَ تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَ لاَ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ إِقَامِ الصَّلاَهِ وَ إِیتَاءِ الزَّکَاهِ یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصَارُ؛ (۱۱) «مردانی که نه تجارت و نه داد و ستدی آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زکات بازنمی دارد و به خود مشغول نمی سازد و از روزی می ترسند که دل ها و دیدگان در آن روز دگرگون [سرگشته و پریشان] شود».
حضرت پس از درخواست رهایی از عذاب الاهی و درخواست مقامات معنوی و توحید خالص، به ستایش خداوند و ذکر اسما و صفات وی می پردازند و درخواست های دیگر از جمله درخواست های دنیوی خود را مطرح می کنند و می فرمایند:
یا مَن کلُّ هارِبٍ اِلَیه یَلتَجِیءُ‏، وَ کلُّ طالِب اِیَّاهُ یَرتَجی، یا خَیرَ مَرجُوٍّ وَ یا اَکرَمَ مَدعُوٍّ، وَ یا مَن لایَرَدُّ سآئِلَهُ، وَلا یُخَیَّبُ آمِلُهُ، یا مَن بابُهُ مَفتُوحٌ لِداعیهِ، وَ حجابُهُ مَرفُوعٌ لِراجیهِ، اَسئَلُک بِکَرمِکَ ان تَمُنَّ عَلَیَّ مِن عَطائِک بِما تَقِرُّ بِهِ عَینی، وَ مِن رَجائِک بِما تَطمَئِنُّ بِهِ نَفسی، وَ مِنَ الیَقینِ بِما تُهَوِّنُ بِهِ عَلیَّ مُصیباتِ الدُّنیا، وَ تَجلُو بِهِ عَن بَصیرَتی غَشَواتِ العَمی، بِرَحمَتِک یا اَرحَم الرَّاحِمینَ؛ «ای خدایی که هر کس از جایی فرار کند به او پناه می‏آورد و هر کس هرچه بخواهد از او امید بخشش آن را دارد. ای بهترین کسی که به او امید می توان داشت و ای کریم ترین کسی که از او می توان درخواست کرد، و ای خدایی که درخواست ‏کننده از خویش را رد نمی کند و از خویش مأیوس نمی گرداند و امیدوار به خویش را ناامید نمی سازد. ای خدایی که همواره درگاهش به روی سائلان و خوانندگان او باز است و حجابش را از برابر امیدواران برداشته است. به پاس کرمت از تو درخواست می کنم که بر من منت نهی و از عطا و بخششت که چشمم را روشن کند به من ببخشایی، و از امیدت آن ‏قدر مرا سرشار سازی که دلم بدان آرامش و اطمینان یابد، و به من یقینی ببخش که رنج و مصیبت های دنیا را بر من آسان سازد و بدان پرده ‏های جهل و ظلمت را از برابر چشم بصیرتم بردار. به رحمت بی پایانت، ای مهربان ترین مهربانان».

عالی ترین درخواست های دنیوی مؤمن

تداوم حیات و زندگی انسان در گرو تأمین نیازمندی های دنیوی اوست و انسان بدون بهره مندی از غذا، سلامتی، پوشاک و سایر نیازهای مادی و نعمت های دنیوی خداوند فرصت زندگی، و مهم تر از آن فرصت عمل به وظایف و تکالیف و حرکت در مسیر رضای الاهی را از دست می دهد. با توجه به ضروری و حیاتی بودن نیازهای مادی و نعمت های دنیوی، حضرت از خداوند درخواست بخشش هایی را دارند که روشنی بخش چشم‏ و دیدگان است.
پر واضح است که در جمله أسئَلُک بِکَرمِکَ اَن تَمُنَّ عَلیَّ مِن عَطآئِک بِما تَقَرُّبِهِ عَینی حضرت از خداوند درخواست بخشش های عینی، دنیوی و خارج از وجود خویش را دارند و گرچه «عطایا» عام است و شامل امور معنوی، نظیر ایمان و محبت و نیز شامل امور مادی می گردد و لکن از اینکه درخواست در جمله فوق در مقابل درخواست های معنوی حضرت در جملات پیشین قرار گرفته، به دست می‏ آید که حضرت درخواست عطایای عینی مادی، اما مهم و روشنی بخش چشمان را دارند. طبیعی است که نیازهای مربوط به شکم، لباس، شهوت و نیازهایی از این قبیل که یکسان در اختیار مؤمن و کافر قرار می گیرند، نمی توانند روشنی بخش چشم مؤمن باشند و خداوند تأمین این قبیل نیازمندی ها را برای همگان ضمانت کرده است. نعمتی روشنی بخش چشم مؤمن است که باعث تکامل او و کسب رضایت خداوند گردد و باعث شود که او بیشتر به بندگی خدا بپردازد و به گسترش بندگی خدا و عبودیت او همت گمارد.
مؤمن به این حقیقت باور دارد که خداوند جهان را برای انسان آفریده است و انسان را خلق کرده که با رفتار اختیاری خود به کمالی دست یابد که هیچ موجودی جز او لایق دست‏ یابی به آن کمال و رحمت خاصی که خداوند برای انسان اختصاص داده است نمی باشد. او وقتی دید که خداوند اراده کرده که موجودی به نام انسان آفریده شود که لایق رحمت خاص و کمال و تعالی است، وقتی چشمش روشن می شود که خود را وسیله و مجرای تحقق اراده الاهی و آفرینش فرزند صالحی بیابد که به وسیله او هدف از خلقت یعنی عبودیت خدا تأمین گردد. طبیعی است که تأمین این خواسته و برخوردار شدن از فرزند صالح، جز از طریق گزینش همسر صالح می سور نمی گردد. از این نظر داشتن همسر و فرزند صالح روشنی چشم انسان مؤمن است و بر این اساس خداوند از قول بندگان صالح خود می فرماید: وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَ ذُرِّیَّاتِنَا قُرَّهَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً؛ (۱۲) «و آنان که گویند: پروردگارا، از همسرانمان و فرزندانمان ما را روشنی چشم ها ببخش و ما را پیشوای پرهیزگاران گردان».

اطمینان نفس و آرامش درونی اساسی ترین نیاز روانی

حضرت پس از درخواست‏ بخشش های ‏عینی روشنی بخش چشمان، از خداوند می خواهند که به ایشان آرامش درونی و اطمینان نفس عنایت کند. اطمینان نفس و مقام یقین که حضرت از خداوند درخواست کرده اند، از بخشش ها و نعمت های درونی و متعالی است که خداوند به بندگان موحد خود عنایت می کند. از بدترین حالات روحی و روانی انسان، حالت وانهادگی و سرگردانی است که بر اثر آن انسان احساس می کند که کسی او را دوست ندارد و برایش دل نمی سوزاند. احساس می کند که همه، حتی پدر، مادر، فرزندان و خویشان او را وانهاده اند و به حال خود رها کرده اند و او را از یاری و کمک خویش محروم ساخته اند؛ او حتی از خداوند نیز ناامید می گردد. وقتی این حالت سرخوردگی از دیگران تشدید گردید، در انسان حالت افسردگی شدید پدید می‏آید که بر اثر آن حتی ممکن است دست به خودکشی بزند. شاید آیه ۱۵ سوره حج ناظر به همین حالت باشد: مَنْ کَانَ یَظُنُّ أَنْ لَنْ یَنْصُرَهُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ لْیَقْطَعْ فَلْیَنْظُرْ هَلْ یُذْهِبَنَّ کَیْدُهُ مَا یَغِیظُ؛ «هرکه می پندارد که خدا او را در این جهان و آن جهان هرگز یاری نخواهد کرد، باید ریسمانی به آسمان [سقف و هر چه در فراز سر آدمی است] کشد [و خود را حلق‏ آویز کند ]سپس [آن را ]ببرد، و آن گاه بنگرد که آیا این ترفند و نیرنگش خشم او را از میان می برد؟»
بسیاری از مفسران گفته اند که آیه شریفه درباره رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شده است و ضمیر در لن ینصره الله به رسول خدا صلی الله علیه و آله برمی گردد. چون مشرکین مکه می پنداشتند دینی که وی آورده دروغین و نوظهور است و اساس محکمی ندارد و به این جهت دعوتش منتشر نمی شود، نزد خدا هم منزلتی ندارد تا او را یاری کند. ولی وقتی آن حضرت به مدینه مهاجرت فرمود و خدا نصرتش داد و دینش عالم ‏گیر شد و آوازه اش همه جا پیچید، این حادثه غیرمنتظره سخت ایشان را به خشم آورد. از این روی، در این آیه آنان را نکوهش می کند و می فرماید که یاور او خداست و چون یاور او خداست خشم ایشان پایان نمی پذیرد گرچه خود را خفه کنند.(۱۳)
ولی با توجه به آنکه از آغاز سوره تا آیه مورد نظر نامی از رسول خدا صلی الله علیه و آله برده نشده بعید است که ضمیر در لن ینصره الله به آن حضرت برگردد و احتمال قوی تر آن است که ضمیر به «من» و خود اشخاص برمی گردد.(۱۴) و بر این اساس منظور آیه این است که هر کس از خداوند ناامید گشته و گمان دارد که خداوند او را به خود وانهاده و در دنیا و آخرت یاری اش نمی کند، طبیعی است که حالت وانهادگی و افسردگی شدید در او پدید می‏ آید و از معاشرت با دیگران و ایفای نقش مثبت در جامعه خودداری می ‏ورزد و حالت بدبینی و خشم شدید او را فرا می گیرد. شکی نیست که او نباید از خداوند نا امید گردد و باور داشته باشد که هیچ ‏گاه خداوند او را به خود وانمی‏ نهد. بنابراین، او باید حالت وانهادگی، افسردگی و خشم ناشی از آن حالت های نکوهیده روانی را از درون خویش بزداید و در پرتو امید به خداوند روحیه نشاط، آرامش و اطمینان را در خود زنده کند. در غیر این صورت برای فرونشاندن خشم خود، خویشتن را حلق‏ آویز کند و بنگرد که بدین وسیله خشم او فرو می نشیند و آیا علاج آن خشم غیرمنطقی و بیهوده در این است که خود را نابود کند؟
بدترین حالت برای انسان ناامیدی، به خصوص ناامیدی از خداست که به دنبال آن انسان دچار حالت وانهادگی و افسردگی می شود. در مقابل، حالت امید به خصوص امید به خداوند باعث سرزندگی و نشاط می گردد. وقتی انسان به خداوند امید داشت و باور داشت که سروکارش با خداست و به قدرت و رحمت بی ‏نهایت او متصل است و هر گرفتاری و مشکلی برای او پیش آید، خداوند می تواند آن را برطرف سازد، غم و اندوه از دلش زدوده می گردد و از هیچ‏ کس و هیچ‏ چیز جز خدا هراس نخواهد داشت؛ از این روی خداوند فرمود: أَلاَ إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ‌؛ (۱۵) «آگاه باشید که بر دوستان خدا نه بیمی است و نه اندوهگین می شوند».
ولایت، یعنی ارتباط و وابستگی به خدا و پذیرش تدبیر و حاکمیت مطلق خداوند بر وجود خویش. اولیای خدا کسانی هستند که با خداوند ارتباط و اتصال واقعی دارند و خود را کاملاً وابسته به خداوند می دانند و به او اتکال دارند و از این روی از غیرخدا نمی ترسند، چون ‏باور دارند که همه قدرت ها در برابر قدرت ‏لایزال‏ الاهی‏ حقیر و کوچک‏ اند. امام خمینی قدس‏ سره در اوایل نهضت و در ارتباط با حوادث سهمگینی که رخ می داد قسم می خوردند که من نترسیدم و وقتی در سال ۴۲ ایشان را دستگیر کردند و به تهران بردند، می فرمودند که اندکی ترس و نگرانی نداشتم، اما افسری که در ماشین کنار من نشسته بود، از ترس می‏ لرزید! برای ما که بارها ترس را در زندگی مان تجربه کرده ایم، آن صلابت و روحیه مستحکم و عدم ترس از حوادث و اتفاقاتی که امکان داشت برای ایشان رخ دهد شگفت ‏انگیز و باورنکردنی است که چطور کسی که در چنگ دشمن اسیر گشته و احتمال می دهد که مورد شکنجه های سخت و طاقت فرسا قرار گیرد و حتی احتمال می دهد که او را اعدام کنند، خم به ابرو نمی‏ آورد و هیچ ترس و نگرانی از آنچه ممکن است رخ دهد ندارد! آن آرامش و اطمینان خاطر ناشی از توکل به خدا و امید به اوست و با وجود چنان امیدی که به حق نعمتی بزرگ به حساب می ‏آید، و با وجودی که انسان تسلیم خواست و مشیت خدا گشته و تنها اراده و مشیت الاهی را مؤثر بر هستی می داند، طبیعی است که توجه ای به ماسوی الله نداشته باشد و ترسی از غیرخدا به خود راه ندهد.

نقش باورداشت نظام حکیمانه الاهی در تحمل مصیبت ها و سختی ها

شکی نیست که زندگی انسان همراه با مصیبت ها، سختی ها و گرفتاری هاست و این مصیبت ها و سختی ها باعث می گردد که انسان های عادی طاقت و تحمل از کف بدهند و بی تابی کنند و اضطراب و اندوه و غصه بر دلشان سایه افکند. خداوند درباره روحیه ناشکیبایی انسان می فرماید: إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً * وَ إِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً؛(۱۶) «همانا آدمی ناشکیبا آفریده شده، چون بدی [و رنجی ]به او رسد بی تابی کند و چون خیری به او رسد بخل ورزد».
شاید ما تصور کنیم که انسان های مرفه و کاخ ‏نشین ها سختی، نگرانی و غم و غصه ای ندارند، اما واقعیت این است که ناراحتی ها، نگرانی ها و مشکلات روانی آنها به مراتب بیشتر از سایرین است. امروزه بیشترین داروهای آرام ‏بخش اعصاب و روان در کشور آمریکا مصرف می گردد که از مرفه ترین و سرمایه ‏دارترین کشورهای جهان به حساب می ‏آید و بیش از هر کشور دیگری در آن کشور بیمارستان ها و کلینیک‏ های خاص بیماران روانی دایر گردیده است. این از آن جهت است که ناراحتی ها، نگرانی ها، افسردگی ها و مشکلات روانی و روحی مردم آن کشور بیش از مردم سایر کشورهاست. این ناراحتی ها و نگرانی ها وقتی از بین می رود که ایمان به خدا در دل رسوخ یابد و انسان تسلیم مقدرات الاهی گردد و یقین کند که همه امور در دایره قضا و قدر الاهی و با اراده و مشیت حکیمانه خداوند انجام می پذیرد؛ چنان‏ که خداوند فرمود:
مَا أَصَابَ مِنْ مُصِیبَهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاَ فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاَّ فِی کِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ * لِکَیْلاَ تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَ لاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ وَ اللهُ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ؛ (۱۷) «هیچ مصیبتی در زمین [چون تنگ دستی و سختی و قحطی] و نه در جان هایتان [چون بیماری و اندوه] نرسد، مگر پیش از آنکه آن را پدید آوریم در کتابی [نوشته شده] است؛ این بر خدا آسان است، تا بر آنچه از دست شما رفت اندوه مخورید و بدانچه به شما داد شادمان نشوید، و خدا هیچ گردنکش خودستا را دوست ندارد».
مؤمن به این حقیقت باور دارد که آنچه رخ می دهد بی ‏حساب و کتاب و بدون حکمت نیست و همه امور و حتی ناراحتی ها و مشکلاتی که برای افراد رخ می دهد و نیز خوشی ها همه مقدرات الاهی است و دارای حکمت می باشند. بنابراین، اگر مصیبتی به او رسید، اندوهگین نمی شود و آن را از جانب خدا و ناشی از خواست حکیمانه معبود خویش می داند و از این روی، تسلیم خواست خدا و راضی به قضا و قدر الاهی می گردد. همچنین اگر نعمتی به او رسید، سرمست نمی گردد، چون باور دارد که آن خیر و نعمت وسیله امتحان و آزمایش اوست و نباید به وسیله آن از دایره بندگی و اطاعت خداوند خارج گردد و بلکه باید از خیر و نعمتی که خداوند حکیم بدو عنایت کرده در راه خیر و کمال خویش بهره‏ برداری کند. وقتی چنین باوری بر سرحد کمال رسید، بر آن یقین اطلاق می کنند. روایات فراوانی درباره حقیقت یقین و ویژگی های آن وارد شده است؛ از جمله امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرمایند:
لا یَجِدُ عَبدٌ طَعمَ الإیمانِ حَتّی یَعلَمَ أنَّ مَا أصابَهُ لَم یَکن لِیُخطِئَهُ َو أنَّ مَا أخطَأهُ لَم یَکن لِیُصیبَهُ وَ أنَّ الضَّارَّ النَّافِعَ هُوَ اللهُ عزَّ و جَلَّ؛(۱۸) «هیچ بنده ای مزه ایمان را نچشد، تا آنکه بداند آنچه به او رسیده، از او نمی گذشت و او را گریزی از آن نبود و آنچه از او گذشته است به او نمی رسید، و اینکه زیان ‏بخش و سودرسان تنها خداوند عزَّوَ جلَّ است».
مؤمن ره یافته به مقام یقین باور دارد که خداوند قادر، حکیم و مهربان بر جهان حکومت می کند و بخشش ها و عطایای خویش را بر اساس مصلحت و استعداد افراد تقسیم می کند و نیز بر اساس حکمت و مصلحت خویش افراد را با سختی ها و مصیبت ها مواجه می گرداند. از این روی، اگر مصیبتی بر او وارد شود و چیزی را از دست بدهد ناراحت نمی شود؛ چون می داند که مدبر عالم از روی حساب و حکمت چنان تقدیری را برای او رقم زده است و آنچه رخ داده به صلاح اوست. ناراحتی و نگرانی او از آن است که نکند به جهت کوتاهی و گناهی که از او سرزده و یا به جهت آنکه حق کسی را ضایع ساخته خداوند آن مصیبت و گرفتاری را برای او پدید آورده است. اگر کسی با مصیبتی مواجه گردید، مالی را از دست داد و خسارتی بر او وارد آمد، نباید بی تابی و ناشکیبایی کند؛ بلکه به وارسی رفتار خود بپردازد و اگر اشتباه و کوتاهی از او سرزده به جبران آن بپردازد و از خداوند طلب بخشش کند. اگر اشتباه و کوتاهی از او سرنزده، باور داشته باشد که خداوند به وسیله آنچه بر او وارد آمده، او را امتحان و آزمایش کرده است، پس بکوشد که سربلند از آزمایش الاهی خارج شود و ناشکیبایی نکند و راضی به خواست خدا باشد.

هدایت و رستگاری مؤمن در پرتو نور یقین

دل مرکز احساسات، عواطف و ادراک است و بیم و امید به دل مربوط می گردند. از منظر فرهنگ قرآنی، علاوه بر چشم ظاهری، دل انسان نیز چشم دارد که از آن به «چشم بصیرت» تعبیر می شود و گاهی روی چشم دل حجاب ‏ها و پرده هایی می افتد و درنتیجه کور می گردد و آن در صورتی است که انسان به غفلت و فراموشی حق مبتلا گردیده است. حضرت با توجه به این فرهنگ قرآنی، از خداوند درخواست می کند که به ایشان یقینی عطا کند که پرده های جهل و ظلمت را از برابر چشم دل بردارد. خداوند ضمن توصیه و سفارش به گردش در زمین و تفکر در مخلوقات الاهی و تأثیر آن در گسترش بصیرت انسان و وقوف بر حقایق و زیبایی های هستی، به کور گشتن چشم دل و چشم بصیرت انسان اشاره می کند و می فرماید:
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لاَ تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَ لکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ ( ؛(۱۹) «آیا در زمین به گردش و تماشا نرفتند تا دل هایی داشته باشند که با آن [به هشیاری پند را] دریابند یا گوش هایی که با آن [اندرز را ]بشنوند؟ چون چشم ها[ی سر] نابینا نمی شود، بلکه[چشمِ]دل‏ هایی که در سینه هاست ‏کور و نابینا می شود».
در جای دیگر درباره کور گشتن چشم بصیرت کافران و غافلان از خدا می فرماید: إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ‌ * خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ عَلَى سَمْعِهِمْ وَ عَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَهٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ‌؛ (۲۰) «همانا کسانی که کافر شدند برایشان یکسان است که بیمشان دهی و یا بیمشان ندهی، ایمان نمی ‏آورند. خداوند بر دل‏ هایشان و بر گوش هایشان مهر نهاده و بر دیدگانشان پرده ای است و آنان را عذابی است بزرگ».
در برخی از آیات قرآن برتافتن و اعراض از ذکر و یاد خدا عامل کوری چشم دل و قرین گشتن با شیطان معرفی شده است؛ در آیه ای خداوند می فرماید:وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ‌ ؛(۲۱) «و هرکه از یاد خدای رحمان روی برتابد [یا چشم بپوشد و بگردد ]شیطانی برای او برگماریم که او را دمساز و هم نشین باشد».
در جای دیگر می فرماید:
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَهً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ أَعْمَى‌ * قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَى وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً * قَالَ کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسَى؛(۲۲) «و هر کس از یاد من روی بگرداند، پس زندگی تنگ و سخت خواهد داشت و روز رستاخیز او را نابینا محشور می کنیم. می گوید: پروردگارا، چرا مرا نابینا محشور کردی با آنکه بینا بودم؟ می فرماید: همان‏ طور که نشانه های ما بر تو آمد و آن را به فراموشی سپردی، امروز همان گونه فراموش می شوی».
وقتی انسان از یاد خدا و دستورات الاهی غافل گشت و به مرور غفلت در دل او ریشه دواند و دیر پای گشت، به مرحله ای می رسد که منافذ هدایت و نور به روی دلش بسته می شود و نه فقط اعتنایی به یاد خدا و قیامت ندارد، بلکه کاملاً از آنها اعراض می کند و روی برمی گرداند، به گونه ای که اگر پیش او از خدا، قیامت و مرگ سخن گفته شود ناراحت می گردد. وقتی از دنیا سخن به میان می ‏آید و می شنود که فلان کالا ارزان شده و یا زمین و کالایش گران شده و در صورت فروش آن و خرید و انباشت چیزی که ارزان گشته بر ثروتش افزوده می شود، خوش حال می گردد و همواره در تکاپوی استفاده بیشتر از امکانات دنیوی و کام‏ جویی از لذت های دنیوی است و پیوسته از دنیا سخن می گوید و بدین‏ وسیله سرور و نشاط می یابد. اما وقتی از شب اول قبر، نکیر و منکر، عذاب الهی، قیامت و حتی از خداوند سخنی ‏می ‏شنود، ناراحت ‏می ‏گردد و چهره‏ درهم‏ می کشد: وَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ وَ إِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ؛ (۲۳) «و چون خداوند به یگانگی یاد شود دل های کسانی که به آن جهان ایمان ندارند برمَد، و چون آنان که جز او هستند [معبودهایشان] یاد شوند ناگاه شادمان گردند».
گرچه سرسپردگان به دنیا و روی برتافتگان از خدا و معنویت چنان می‏ نمایانند که در رفاه و آسایش به سر می برند و دیگران نیز خیال می کنند که آنان شادمان و سرخوش از لذت ها و کام ‏جویی از دنیا هستند، اما حقیقت آن است که اعراض از یاد خدا و گسستن از مبدأ فیض و هستی، زندگی سخت و غیرقابل تحملی را برای آنان رقم زده و آنان در تنگنای بی هویتی و بی کسی و به خود وانهادگی به سر می برند و وسیله ای برای آرامش حقیقی خود نمی یابند. در آخرت نیز کر و کور محشور می شوند و به تعبیر قرآن همچنان‏ که آنان در دنیا خدا را فراموش کردند، در آن سرا نیز خداوند آنان را فراموش می کند و بهره ای از نعمت ها و عطایای بی شمار و بی ‏نهایت بهشتی خویش به آنان نمی رساند و پیوسته با لهیب آتش قهر خویش جسم و جانشان را می ‏آزارد.

پی نوشت ها :

۱٫ آل عمران(۳)، ۱۹۰-۱۹۲٫
۲٫ مفاتیح الجنان، اعمال شب قدر.
۳٫ بقره(۲)، ۱۵۳٫
۴٫ مائده(۵)،۵۴٫
۵٫ حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج ۲، ص ۲۵۲ـ۲۵۳، ح ۲۴۷، ۲۴۸ و ۲۵۰٫
۶٫ مائده(۵)، ۱۱۹٫
۷٫ فجر(۸۹)، ۲۷-۳۰٫
۸٫ مفاتیح الجنان، دعای عرفه.
۹٫ یوسف(۱۲)، ۱۰۶٫
۱۰٫ اسراء(۱۷)، ۱٫
۱۱٫ نور(۲۴)، ۳۷٫
۱۲٫ فرقان(۲۵)، ۷۴٫
۱۳٫ علامه طباطبایی، المیزان، ترجمه سید محمدباقر موسوی همدانی، ج ۱۴، ص ۵۲۳٫
۱۴٫ این احتمال از سوی برخی از مفسران نیز مطرح گردیده است ر.ک: جمعی از نویسندگان، تفسیرنمونه، ج۱۴، ص ۴۱٫
۱۵٫ یونس(۱۰)، ۶۲٫
۱۶٫ معارج(۷۰)، ۱۹ـ۲۱٫
۱۷٫ حدید(۵۷)، ۲۲ـ۲۳٫
۱۸٫ کلینی، اصول کافی، ج ۲، ص ۵۸، ح ۷٫
۱۹٫ حج(۲۲)،۴۶٫
۲۰٫ بقره(۲)، ۶-۷٫
۲۱٫ زخرف(۴۳)، ۳۶٫
۲۲٫ طه( ۲۰)، ۱۲۴-۱۲۶٫
۲۳٫ زمر(۳۹)، ۴۵٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

شرح مناجات الشاکین (۱)

شکوه از نفس سرکش و عصیانگر

دومین مناجات از مناجات های پانزده گانه منقول از امام زین العابدین علیه السلام، مناجات شکایت کنندگان نزد خداوند است. شکایت های امام سجاد علیه السلام در این مناجات مربوط به امور دنیوی، مادی و ظلم هایی که متوجه ایشان شده نیست، بلکه معطوف به مشکلاتی است که در راه انجام وظایف، طریق تعبد و بندگی خدا و راه رسیدن به کمال انسانی وجود دارد. محور این شکایت ها سه چیز است که عبارتند از: نفس، شیطان و قلب سخت و سیاه. در فراز اول این مناجات حضرت می فرمایند:
اِلهی، اِلَیک اَشکو نَفساً بِالسُّوءِ اَمّارَهً، وَ اِلیَ الخَطیئَهِ مُبادِرَهً، وَ بِمَعاصیک مُولَعَهً، وَ لِسَخَطِکَ مُتَعَرِّضهً، تَسلُک بی مَسالِک المَهالِک، وَ تَجعَلُنی عِندَک اَهوَنَ هالِک، کثیرَهَ العِلَلِ، طَویلَهَ الأمَلِ، اِن مَسَّهَا الشَّرُّ تَجزَعُ، وَ اِن مَسَّهَا الخَیرُ تَمنَعُ، مَیَّالَهَ اِلَی اللَّعبِ و اللَّهوِ، مَملوَّهً بِالغَفلَهِ وَ السَّهوِ، تُسرِعُ بی اِلیَ الحَوبَهِ، وَ تُسَوِّفُنی بِالتَّوبَهِ؛ «خدایا، به تو شکایت می کنم از نفسی که پیوسته مرا به زشتی و پلشتی فرمان می دهد، و به خطا و سرپیچی مبادرت می ‏ورزد، و به معصیت و نافرمانی تو حریص است، و مرا در معرض خشم و غضب تو می افکند. نفسی که مرا به راه های نابودی و بدفرجامی می کشاند، و در پیشگاه تو مرا پست ترین هلاک شده می گرداند. نفس بهانه ساز و درازآرزو که اگر شری به او رسد بی تابی کند، و اگر به خیری دست یابد از احسان باز ایستد. پیوسته به لهو و لعب مایل، و غرق بی خبری و فراموشی است. با شتاب مرا به گناه و هلاکت می کشاند و توبه ام را به تأخیر می افکند».
اصطلاح «نفس اماره» که از «نفس» و «اماره» که صیغه مبالغه از امر و به معنای بسیار امرکننده است تشکیل یافته، در فرهنگ دینی کاربرد فراوانی دارد و در قرآن نیز به کار رفته است و در این باره خداوند از قول حضرت یوسف علیه السلام می فرماید: وَ ما أُبَرِّی‏ءُ نَفسی إنَّ النَّفس لأمارَهٌ بِالسُّوءِ إلاّ ما رَحِمَ رَبِّی إنَّ رَبّی غَفورٌ رَحیم(۱)؛ «و من نفس خود را تبرئه نمی کنم، که نفس بسی به بدی و گناه فرمان می دهد مگر آنکه خدا رحم کند که پروردگار من آمرزگار و مهربان است».

نفس در قرآن

گرچه اصطلاح نفس اماره شناخته شده است و در مکالمات عرفی و روزمره فراوان به کار می رود، اما مصداق و حقیقت آن و ارتباطش با عقل و قلب و اینکه چرا خداوند این قوه را در درون ما قرار داد و چگونه می توان با آن مبارزه کرد و از تأثیراتش جلوگیری کرد، چندان روشن نیست و در این زمینه ابهام هایی وجود دارد. ما بر آنیم که در حد مقدور به توضیح و تبیین ماهیت نفس اماره بپردازیم و قبل از آن، بایسته گفتن است که قرآن برای نفس سه صفت برمی شمارد که نفس اماره یکی از آنها می باشد و عبارت است از نفس سرکشی که انسان را به گناه و عصیان فرمان می دهد و به هر سو که خود بخواهد می کشاند. در این مرحله از نفس، عقل انسان از چنان قدرتی که بتواند نفس سرکش را کنترل کند برخوردار نگشته است و به دلیل عدم بلوغ و ضعفی که دارد، در برابر نفس تسلیم می گردد و یا اگر بخواهد با آن مبارزه کند، در مصاف با آن شکست می خورد.
صفت یا مرحله دوم نفس «لَوّامه» است که معمولاً پس از تعلیم و تربیت و مجاهدت، برای انسان حاصل می گردد. در این مرحله، اگر انسان بر اثر طغیان غرایز مرتکب گناهی شد، فوراً پشیمان می گردد و به ملامت و سرزنش خویش می پردازد و تصمیم می گیرد که توبه کند و گناه و کوتاهی های خود را جبران سازد. در این مرحله و در کشاکش مبارزه بین نفس و عقل در نهایت عقل بر نفس چیره می گردد. این مرحله از نفس از چنان اهمیتی برخوردار است که خداوند به آن قسم می خورد و می فرماید: لا أُقسِمُ بِیَومِ القِیامَه * ولا أقسِمُ بِالنَّفسِ اللَّوامَه (۲)؛ «سوگند می خورم به روز رستاخیر و سوگند می خورم به نفس سرزنشگر [که آدمی را به روز رستاخیر برمی انگیزیم]».
اما مرحله سوم، یعنی نفس مطمئنه مرحله ای است که پس از تهذیب و تربیت نفس و تصفیه درون از آلودگی ها، غرایز سرکش در برابر انسان رام می گردند و عنان اختیار و تدبیر انسان بر عهده عقل و فطرت قرار می گیرد و دیگر نفس اماره توانایی پیکار با عقل را ندارد. خداوند خطاب به این نفس می فرماید: یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی* وَ ادْخُلِی جَنَّتِی‌(۳)؛ «ای نفس مطمئنه [و آرامش یافته]، به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است. سپس در میان بندگان [ویژه] من درآی، و در بهشت [ویژه] من درآی».

بازشناسی نفس امّاره

گرچه اجمالاً ما می دانیم که عاملی در درون ما هست که ما را به کارهای بد دعوت می کند و نام آن «نفس اماره» است، اما اطلاع کامل و جامعی از ماهیت آن نداریم و ارتباطش را با قلب و عقل و با خودمان نمی دانیم. همچنین چون کمتر در این باره بحث شده، به روشنی نمی دانیم که چرا خداوند چنین قوه ای را در ما قرار داده و چگونه می توان با آن مبارزه کرد و از تأثیرات سوء آن جلوگیری کرد. یکی از راه هایی که برای شناسایی نفس اماره فراروی ماست، شیوه عقلی و نیز شیوه تجربی است که در مباحث روان شناسی پیگیری می شود. اما از این طریق نمی توانیم ماهیت نفس اماره را به درستی بشناسیم، و کارکرد و چگونگی امر و دعوت آن به گناه و بدی را در نمی یابیم. راه دیگر شناسایی نفس اماره، بررسی آیات و روایاتی است که درباره نفس اماره وارد شده است. بهترین راه برای شناسایی نفس اماره گزینش شیوه تلفیقی از مباحث تجربی، عقلی و تعبدی است و در این راستا با درون ‏کاوی و با الهام از آیات و روایات و استفاده از مباحث علمی، بهتر می توان به شناخت نفس اماره و رابطه نفس و عقل (۴) و جنگ نفس با عقل که در کتاب های اخلاقی مطرح شده است نایل آمد و از محصول این بررسی و تحقیق در جهت تربیت نفس و مدیریت قوا سود جست.
صرف نظر از بحث ‏های فلسفی و علمی و آموزه های تعبدی، ما وقتی به درون خود می نگریم، درمی یابیم که خداوند ما را از امیال غریزی و فطری برخوردار ساخته که حرکات و رفتار ما از آنها سرچشمه می گیرند. برخی از این امیال نظیر میل به خوردن و آشامیدن و دفاع از خویش که باعث تداوم حیات می گردند از آغاز حیات در انسان وجود داشته اند. اما برخی از امیال و غرایز، نظیر غریزه جنسی که باعث بقای نسل است، در مراحل بعدی زندگی در انسان پدید می آیند. یک سلسله از امیال که مربوط به کمالات و جنبه های عقلانی و انسانی وجود انسان هستند، گرچه مایه اولیه آنها در انسان وجود دارد، اما آنها به تدریج و با تکامل انسان شکوفا و فعال می گردند. این بخش از امیال، عالی ترین و برترین امیال انسانی به حساب می آیند و برجسته ترین آنها در مؤمنان و اولیای خدا و به تناسب کمال آنها شکوفا می گردد. اما سایر امیال که مربوط به جنبه های حیوانی انسان هستند و در اصطلاح امیال حیوانی و پست نامیده می شوند، فروتر به حساب می ‏آیند و نکته این نام گذاری آن است که بعد انسانی و کمالات انسانی «اصیل» و بعد حیوانی وجود انسان و کمالات مربوط به آن «غیر اصیل» به حساب می آید.
بر اساس آنچه گفته شد، بر اثر عوامل طبیعی، نیازها و حالاتی چون گرسنگی، تشنگی، خستگی، خشم و شادی در انسان برانگیخته می شوند. این حالات و امیالی که به تبع آنها در انسان پدید می آیند، به خودی خود، ضد ارزش به حساب نمی آیند و با ارزش های اخلاقی منافات ندارند. غریزه گرسنگی، میل به خوردن و رفع گرسنگی را در انسان برمی انگیزاند، اما ما را به خوردن غذای حلال و یا حرام فرانمی خواند و ما را به گناه وا نمی دارد. پس این غریزه و سایر غرایزی که بر اثر عوامل طبیعی برانگیخته می شود «شر» نیستند؛ چه اینکه گاهی ارضای غرایز، مستحب و واجب نیز می گردند. شر و صفت ضد ارزشی وقتی به این میل ها نسبت داده می شود که آنها با یکدیگر تعارض و تزاحم پیدا کنند و انسان در ارضاء برخی از این امیال زیاده روی کند و خود را از خواسته ها و امیال دیگری که تأمین آنها نیز لازم است محروم سازد. نظیر کودکی که با برانگیخته شدن غریزه و میل به بازی کردن، آن ‏قدر به بازی سرگرم می شود و علاقه نشان می دهد که از تأمین غریزه خوردن و آشامیدن باز می ماند، یا جوان و نوجوانی بر اثر توجه بیش از حد به امور حیوانی، از درس خواندن باز می ماند و میل فطری علم‏ دوستی و حقیقت جویی در او سرکوب می گردد. توجه بیش از حد به امیال حیوانی و طغیان آنها باعث می گردد برخی از امیالی که در انسان شکوفا گردیده اند ارضا نگردند. بدتر آنکه باعث می گردند مقدمات شکوفایی امیال و غرایز متعالی انسانی فراهم نگردد، تا آنجا که انسان نه فقط آن امیال لطیف و برتر را در خود نمی یابد، بلکه امکان تحقق چنین امیالی را نیز باور ندارد. به عنوان نمونه عشق و محبت به خدا میلی فطری و برین در انسان است و با توجه به وجود این میل در انسان و آیات و روایات فراوانی که درباره محبت به خدا وارد شده، برخی از اشخاصی که این میل در آنها شکوفا و بارور نگردیده، وجود آن میل را انکار می کنند و می گویند خدا دوست ‏داشتنی نیست و تعابیر مربوط به محبت به خدا در آیات و روایات را مجازی می دانند و آنها را بر محبت رحمت خدا و یا ثواب الاهی حمل می کنند.
انسان هرچه بیشتر به غرایزش پاسخ مثبت دهد، بدان‏ ها حریص ‏تر و علاقه مندتر می گردد، نظیر کسی که به منظره زیبایی نگاه می کند و لذت می برد و بار دوم با علاقه بیشتری به آن منظره نگاه می کند و بیشتر لذت می برد، همچنین بار سوم با علاقه بیشتری بدان نگاه می کند تا آنکه به مشاهده آن منظره معتاد می گردد و نمی تواند از مشاهده آن خودداری کند. پس نگاه کردن در آغاز در حد یک خواسته برای او مطرح بود و وقتی بدان پاسخ داد، قوی تر گردید و کار به جایی رسید که مانع تأمین خواسته های عالی تر گردید. صرف خواسته و نیاز برای انسان مذموم نیست و چنان که گفتیم، ذات نیاز و خواسته مقتضی ارتکاب حرام و گناه نیست و چنان نیست که انسان در تأمین خواسته ها و نیازهایی که خداوند در وجود او تعبیه کرده، ناگزیر از انجام گناه باشد. وجود خواسته ها و نیازها و از جمله نیازهای مشترک بین حیوان و انسان، غیرارادی و غیراختیاری هستند و احساس گرسنگی و یا احساس سیری و دیگر امیالی که در انسان وجود دارند اختیاری نیستند. این نیازها لغو نیستند و اگر برای وجود ما لازم و ضروری نمی ‏بودند، خداوند آنها را در ما تعبیه نمی کرد. همچنین ارضای این نیازها و لذت بردن از آنها نیز، به خودی خود، بد و ناپسند نمی باشد؛ چه اینکه اگر لذت بردن، به خودی خود، بد می بود خداوند لذت بردن از نعمت های بهشتی را به بهشتیان وعده نمی داد. تأمین نیازها، خواسته ها و امیال در صورتی بد و ناپسند است که از حد بگذرد و باعث محروم گشتن انسان از نیازهای اصیل گردد. همچنین لذت در صورتی بد و ناپسند است که انسان در تأمین آن از حد بگذرد و اسیر وسوسه های شیطانی گردد و آن لذت موهوم مانع دست ‏یابی به لذت های اصیل و عالی گردد. حتی غضب، خود به خود، بد و ناپسند نیست و در مقام دفاع و در برابر دشمن، انسان باید از غریزه غضب استفاده کند و با اعمال آن خود را از خطر برهاند. آنچه ناپسند است عدم رعایت اعتدال در اِعمال غضب و طغیان در استفاده از آن می باشد. بنابراین، نفس اماره عبارت است از نیرو و عاملی در درون انسان که باعث طغیان و زیاده روی در استفاده از برخی از امیال و خروج از حد اعتدال و اعمال نابجای غرایز، و در نتیجه، بازماندن از ارضای امیال برتر می گردد. به تعبیر دیگر، عاملی که انسان را به تأمین امیال پست وا می دارد و مانع شکوفایی ابعاد متعالی وجود انسان و درنتیجه مانع رسیدن به کمال اصیل انسانی می گردد،
«نفس امّاره» نامیده می شود.
نفس امّاره انسان را به تأمین لذت های پست وا می دارد و مانع می شود که انسان به تأمین و ارضای لذت هایی برین و متعالی چون رضوان الاهی بپردازد که برای ره یافتگان به مراتب عالی انسانی و کمال، غایت و هدف حیات به حساب می آیند و برای رسیدن به آن دست از ماسوی الله می شویند و خداوند آن را عالی ‏ترین و بزرگ ترین نعمت و موهبت خویش معرفی می کند، آنجا که می فرماید:وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَهً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‌ ؛ (۵) «خداوند به مردان و زنان مؤمن بوستان هایی وعده داده است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است، در آنها جاویدان اند و نیز جای های خوش و پاکیزه در بهشت های پاینده و خشنودی خدا از همه برتر و بزرگ تر است. این است رستگاری و کامیابی بزرگ».
نفس امّاره صرفاً درصدد تأمین خواسته های حیوانی است و انسان را وا می دارد که حد و مرز تأمین آن خواسته ها را رعایت نکند و در هر صورت به آن خواسته ها دست یابد، خواه حلال و حرام خدا رعایت شود و خواه نشود. در نتیجه کسی که اسیر نفس اماره است، در راه رسیدن به خواسته ها و لذت های الاهی به هر کار ناصوابی دست می زند و حریم احکام الاهی را می شکند و غرایز و خواسته هایی را که تأمین صحیح آنها بستر کمال انسان را فراهم می آورد، وسیله تیره روزی و هلاکت قرار می دهد و با سوء استفاده از نعمت های الاهی و عدم استفاده درست از آنها خود را از تعالی و کمال انسانی محروم می سازد.
همه خواسته های نفس، بد و ناپسند نیست بلکه اصل خواسته ها و تمایلات نفس، نعمت خدا به حساب می آیند، و اگر کسی از بخشی از خواسته ها و قوای نفس محروم باشد ناقص به حساب می آید. چیزی که هست باید این خواسته ها و تمایلات با شرایط خاص و طبق ضوابط عقلی و دینی تأمین گردند. نفس اماره، از آن جهت که انسان را به گناه و معصیت وامی دارد و باعث می گردد که انسان در مسیر تأمین خواسته های خود حقوق الاهی را رعایت نکند و حقوق دیگران را زیر پا نهد و به ورطه فساد و انحطاط افتد، دعوت کننده و امرکننده به بدی نام گرفته است.
در این باره در روایتی از امام رضا علیه السلام وارد شده:
قَالَ سَأَلتُهُ فَقُلتُ: اللهُ فَوَّضَ الأمر إلَی العِباد؟ قالَ: اللهُ أعَزُّ مِن ذَلک. قُلتُ فَجَبَرهُم عَلَی المَعَاصِی؟ قالَ: الله أَعدَلُ وَأَحکُم مِن ذلک. قالَ: ثُمَّ قالَ: قالَ اللهُ: یَا ابنَ آدَمَ، أنّا أولَی بحَسناتِک مِنک، وَ أَنتَ أولی بِسَیِّئاتِک مِنِّی، عَمِلتَ المَعاصِیَ بِقُوَّتیَ الَّتی جَعَلتُها فِیک؛ (۶) «[وشاء] می گوید که از امام رضا علیه السلام پرسیدم: خدا کار را به خود بندگان وانهاده است؟ حضرت فرمود: خدا قادرتر از این است. گفتم: پس ایشان را بر گناه مجبور کرده است؟ فرمود: خدا عادل تر و حکیم‏ تر از این است. سپس فرمود: خدا می فرماید: ای پسر آدم، من به کارهای نیک تو از خود تو سزاوارترم و تو به کارهای زشتت از من سزاوارتری و تو به وسیله نیرویی که من در وجودت قرار داده ام مرتکب گناه می شوی».
روشن است که انسان از خود چیزی ندارد و همه چیز از خداوند است و همه رفتار انسان با اراده و قدرت الاهی انجام می گیرد. اما در عین حال خداوند او را مختار آفریده و انسان در حوزه رفتار اختیاری خود دست به انتخاب و گزینش می زند و به واسطه نیروی انتخاب، رفتار اختیاری انسان علاوه بر آنکه به خداوند مستند می گردند به انسان نیز استناد داده می شوند. اما چنان که از روایت مزبور استفاده می شود، ادب بندگی وعبودیت اقتضا می کند که انسان رفتار خوب و پسندیده خود را به خداوند نسبت دهد و رفتار بد و زشت خود را به خودش نسبت دهد. چون آنچه خداوند به انسان عنایت کرده خیر و نعمت است و ناپسند آن است که انسان نعمت ‏ها و تمایلاتی که خداوند در وجود او به ودیعت نهاده، در راه ناصواب و شر به کار بندد.

ویژگی های نفس اماره در سخن امام سجاد علیه السلام

پس از بررسی نفس اماره، اکنون به بررسی و توضیح فراز اول مناجات شکایت ‏کنندگان که شامل صفات و ویژگی های نفس است می ‏پردازیم:
۱. نفساً بالسوء اماره؛ نفس به بدی امر می کند: وقتی انسان عنان اختیارش را به نفس بسپارد طبیعی است که نفس بنای طغیان و سرکشی می‏ نهد و پیوسته انسان را به خطا و بدی و سرپیچی از دستورات الاهی وامی دارد و در نتیجه این دشمن خطرناک و سرسخت فرجامی شوم را برای انسان رقم می زند. امیرمومنان علیه السلام درباره دشمنی نفس اماره در حق انسان و چگونگی تسلط آن بر دل انسان می فرمایند:
النّفسُ الأَمارهُ المُسَوَّلَهُ تَتَمَلُّقَ تَمَلّق المُنافِقِ و تَتَصنَّعُ بِشیمَهِ الصَّدیقِ المُوافِقِ، حتّی إذا خَدَعَت و تَمَکَنت تَسَلّطَت تَسلُّط العَدُوِّ، و تَحَکَمت تحَکمَ العُتُوِّ، و أورَدَت مَوارِدَ السُّوء؛ (۷) «نفس اماره آرایش ‏دهنده [گناه] مانند یک منافق به تملق و چاپلوسی می پردازد و چهره دوست همراه به خود می گیرد، تا آنکه انسان را فریب دهد و در خانه دل او جای گزیند. آن ‏گاه مانند یک دشمن بر وی مسلط می گردد و به زورگویی می پردازد، و در نهایت انسان را به جایگاه های بدی وارد می سازد».
۲. و الی الخطیئه مبادره؛ به سوی گناه پیشی و سبقت می گیرد. عقل و فطرت پاک انسانی با توحید و احکام شرع و حرکت در مسیر راستی و درستی هماهنگ است و از این روی اگر کسی عقل سلیم و فطرت را بر وجود خویش حاکم و مسلط سازد، در مسیر سعادت و نیک‏ بختی و نیل به تعالی و کمالات برین گام می‏ نهد. اما در مقابل، طبیعت و جنبه حیوانی وجود انسان گرایش به آلودگی ها و بدی ها دارد و از این روی، کسی که کاملاً در حصار نفسانیات و خواسته های حیوانی گرفتار شده نمی تواند مطابق با شرع عمل کند و به کنترل و تعدیل خواسته های طبیعت حیوانی خود بپردازد و در نتیجه، موانعی که بر سر راه ارضاء تمایلات نفسانی وجود دارد را کنار می ‏نهد و شتابان به سوی رسیدن به خواسته ها و آرزوهای نفسانی حرکت می کند. امیرمؤمنان علیه السلام در این باره می فرمایند: إنّ هذه النّفسَ لأمارهٌ بالسوءِ فَمَن اهمَلَها جَمَحت به إلی المآثم؛ (۸) «همانا این نفس بسیار فرمان‏ دهنده به بدی است، پس هر کس آن را واگذارد، سریع و سرکشانه او را به سوی گناهان می کشاند».
۳. و بمعاصیک مولعه؛ آزمند بر نافرمانی و عصیان خداوند است نفس به انجام معصیت و گناه آزمند و حریص است و هر بار که انسان گناهی مرتکب گردد و به خواسته نفس پاسخ گوید، خواهش و طمع نفس قوی تر می شود و بیشتر انسان را به گناه و عصیان خدا وا می دارد، از این روی امیرمؤمنان علیه السلام درباره علاج آزمندی نفس به عصیان و گناه می فرمایند: قَیِّدُوا أنفُسَکم بِالمُحاسَبَه و أَملِکوها بِالمُخالَفَه؛ (۹) «با محاسبه نفس خود را در بند کشید و با مخالفت با خواسته هایش مالک آن گردید».
۴. و لسخطک متعرضه؛ خود را در معرض خشم تو قرار می دهد. طبیعی است وقتی نفس انسان نسبت به گناه حریص گشت و دستورات الاهی را زیر پا نهاد و حریم احکام الاهی را شکست، مورد سخط و خشم خداوند قرار می گیرد. البته خشم و سخط الاهی مانند خشم انسان ها با تغییر حالت همراه نیست، چون دگرگونی و تغییر در خداوند راه ندارد و منظور از آن استحقاق عذاب الاهی است و کسی که سخط الاهی را فراهم آورده، خود را در معرض عذاب خداوند قرار داده است.
۵. تسلک بی مسالک المهالک؛ انسان را به هلاکت می کشاند. پیروی از نفس و تن دادن به خواسته های آن، انسان را در معرض غضب و سخط الاهی قرار می دهد و در نتیجه انسان را به هلاکت می افکند. وقتی کسی به مخالفت با خداوند برخاست و در پی کسب رضایت الاهی نبود، خداوند او را از سعادت دنیا و آخرت محروم می سازد و او را در دنیا و آخرت خوار می سازد و از آنجا که اراده، قدرت و مشیت الاهی بر عالم حاکم است، هیچ کس نمی تواند به مدد و کمک کسی برخیزد که مورد خشم خداوند قرار گرفته و او را از هلاکت و بدبختی برهاند. وقتی خطری متوجه کسی می شود، دیگران به کمک او می شتابند و از روی ترحم و دلسوزی می کوشند که او را از خطر برهانند. اما کسی که با پیروی هوای نفس خود را در معرض هلاکت قرار داده، چنان خوار و ذلیل می گردد که هیچ کس به او توجه نمی کند و چون خداوند به او اعتنایی ندارد و مقدر کرده که از آن فرجام شوم نرهد، دیگران نیز نمی توانند به او کمک کنند، بلکه او علاوه بر خداوند نزد بندگان خدا نیز خوار و ذلیل می گردد. درباره این فرجام شوم هواپرستی، امیرمومنان علیه السلام فرمودند: إذا غَلَبَت عَلیکم أهواؤکم أورَدَتکم مَوارِدَ الهَلَکَه؛ (۱۰) «آن ‏گاه که هواهای نفسانی بر شما چیره گشت، شما را به جایگاه های هلاکت وارد می سازد».
۶. کثیره العلل؛ در سرباز زدن از اطاعت خدا بهانه ساز و توجیه‏ گر است. نفس علاوه بر آنکه به بدی فرمان می دهد و انسان را به گناه و معصیت وادار می سازد، درصدد توجیه خطاها برمی آید و سعی می کند قبح و زشتی خطاها را از دید انسان پنهان سازد. انسان را به غیبت کردن وا می دارد و آن غیبت را از موارد مجاز می شمارد. انسان را به دروغ گفتن وا می دارد و آن دروغ را مصلحتی معرفی می کند. بی تردید سنگینی و قبح توجیه گناه از خود گناه بیشتر است، چون اگر گنهکار به قبحی و زشتی گناه واقف باشد، درصدد توبه و جبران بر می آید؛ اما وقتی با توجیه‏ گری گناه موجه جلوه داده شد و قبح و زشتی آن از نظر انسان پنهان ماند، راه توبه به روی انسان سد می شود و عزم انسان بر انجام گناه راسخ تر می گردد.
۷ ؛ درازآرزوست. امید زمینه ساز تداوم حیات و عامل حرکت و پویش و کوشش انسان برای دست یابی به اهداف و مقاصد زندگی است. انسان بدون امید، افسرده و پژمرده است و از حرکت و کوشش باز می ایستد و حیات و زندگی برای او بی معنا می گردد. اما اگر امید و آرزو از حد گذشت و متوجه اهداف دست‏ نایافتنی گشت و یا باعث سلب توجه انسان به کمال و اهداف اصلی و باعث توجه به امور فانی و زودگذر مادی گشت، انسان را از حیات برین اخروی و سعادت دنیا و آخرت بازمی دارد و آرزوهای دور و دراز انسان را به خود مشغول می سازند و او را در عالم خیال ‏پردازی غرق ساخته از پرداختن به هدف نهایی حیات و زندگی باز می دارد. با توجه به خطری که آرزوهای طولانی برای انسان دارد، امیرمؤمنان علیه السلام به ما هشدار می دهند که در ورطه خیال‏ پردازی و دام آرزوهای دور و دراز نیفتیم و می فرمایند: أیُّها النّاسُ إنَّ أخوَفَ ما أخافُ عَلیکُم اثنَانِ: اتِّباعُ الهَوَی و طُولُ الأَمَلِ، فَأَمّا اتِّباعُ الهَوَی فَیَصُدُّ عَنِ الحَقِّ وَ أمَّا طُولُ الأملِ فَیُنسِی الآخِرَه؛ (۱۱) «ای مردم، از دو چیز بیش از هر چیز بر شما ترسانم: پیروی از هوای نفس و آرزوی دراز. اما پیروی از هوای نفس و اطاعت از شهوات، آدمی را از حق جدا می کند و از برکات آن محروم می سازد، و اما آرزوی دراز، رستاخیر را از یاد می برد».
۸ و۹٫ إن مَسَّها الشرُّ تَجزَع و إن مَسَّها الخیرُ تَمنَع؛ «اگر شر و بدی به او رسد بی‏تابی کند و اگر خیری به او رسد خودخواهانه از احسان بازایستد». انسانی که صرفاً به بعد حیوانی خویش می پردازد و بر مدار عقلانیت و پیام فطرت گام برنمی دارد، کم‏ طاقت و سبک ‏سر است. از این روی، وقتی با خسارت مالی و جانی مواجه می شود و سختی و بلا می بیند، صبر و طاقت از دست می دهد و بی تابی می کند. اما آن ‏گاه که خیر و منفعتی به او می رسد، از روی خودخواهی آن خیر و دارایی را برای خود حفظ می کند و در اختیار دیگران قرار نمی دهد. این دو ویژگی نفس انسان در قرآن این‏ گونه آمده است: إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً * وَ إِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً؛ (۱۲) «به راستی که انسان سخت آزمند [و بی تاب] خلق شده است. چون صدمه ای به او رسد عجز و لابه کند، و چون خیری به او رسد بخل ورزد».
۱۰. میّاله الی اللعب و اللهو؛ پیوسته به لهو و لعب مشغول و مایل است. «لهو» به معنای سرگرمی و هر کاری است که انسان را از مسائل مهم و اصلی باز می دارد و «لعب» به معنای « بازی» بر کارهایی اطلاق می شود که به منظور اهداف خیالی و برد و باخت های قراردادی انجام می گیرد. ما به تجربه دریافته ایم که نفس، میل شدیدی به بازی و سرگرمی دارد و این میل او را از رشد و تعالی در جنبه های مادی و معنوی باز می دارد. به خصوص امروزه سرگرم شدن به تماشای فیلم های سینمایی و استفاده از اینترنت و اعتیاد بدان ها آفت و بلای خانواده ها گشته است و علاوه بر آنکه آنها را از پرداختن به سایر امور باز داشته، باعث تخریب اخلاق و فرهنگ آنها گردیده است. گاه مشاهده می شود که کودک و یا نوجوانی فیلمی را مشاهده می کند و چون از آن لذت می برد، دوباره به تماشای آن می پردازد و حتی سی دی آن را فراهم می کند و مکرر به تماشای آن می پردازد و از درس و بحث و حتی تغذیه خود بازمی ماند. همچنین اینترنت چنان جاذبه ای برای مردم دارد که برخی تا آنجا بدان اعتیاد یافته اند که از سلامتی و آسایش خود نیز غافل می مانند. چندی پیش گزارشگر تلویزیون می گفت که در چین مردی سه روز پیوسته خود را به بازی های اینترنتی مشغول کرد و چنان غرق در آن کار گشت که فراموش کرد غذا بخورد و در نهایت جان سپرد. این ویژگی نفس است که وقتی از کاری لذت برد و بدان عادت کرد و بر آن تمرکز یافت، حتی به آسایش و سلامتی خود نیز نمی اندیشد و حاضر است خود را در اتاق تنهایی محبوس کند و ساعت ها به استفاده از اینترنت بپردازد، اما حاضر نیست از طبیعت آزاد استفاده کند و به تماشای جلوه های زیبای آن بپردازد و لذت برد. امیرمؤمنان علیه السلام می فرمایند: لا یُفلَحُ مَن وَلَه باللعبِ و استَهتَرَ باللهوِ و الطّرب؛ (۱۳) «کسی که شیدای بازی و لعب و شیفته لهو و طرب باشد رستگار نمی شود».
۱۱.مملوه بالغفله و السهو؛ غرق در غفلت و فراموشی است. غفلت و پرداختن به کارهای بی ارزش و غیر اصلی و بازماندن از فضایل و خوبی ها و سهو و اشتباه در تشخیص مصالح و عمل، از جمله پیامدهای حاکمیت نفس اماره بر دل انسان است. به تعبیر امیرمؤمنان علیه السلام پیامد غفلت و فریفته دنیا گشتن، سکر و مستی است که رهایی و به هوش آمدن از آن دشوارتر از به هوش آمدن از مستی شراب است:
سُکرُ الغَفلهِ و الغُرورِ اَبعَدُ إفاقهً مِن سُکرِ الخُمُور. (۱۴)
۱۲و ۱۳٫ تُسرِعُ بی اِلی الحَوبهِ و تُسَوِّفُنی بالتوبه: با شتاب مرا به گناه می کشاند و توبه ام را به تأخیر می افکند. نفس با شتاب و سرعت انسان را به گناه و عصیان خدا می کشاند و او را در کمند دنیا اسیر می سازد و از این طریق خواری و مسکنت را برای او رقم می زند. اما وقتی اندیشه توبه در انسان پدید می آید، نفس انسان را به تأخیر در توبه وا می دارد و باعث می گردد که انسان فرصت ها را صرف استفاده از لذت های دنیوی و تن ‏دادن به خواسته های شیطانی کند و با تأخیر توبه، موفق به جبران خطاهای خود نگردد. چنان که شیطان نیز با وعده های بی ‏اساس انسان گنهکار را فریب می دهد و با بهانه تراشی توبه را به آینده موکول می کند. در صورتی که ادب بندگی ایجاب می کند که پس از نافرمانی و عصیان معبود، انسان از کرده خود نادم و پشیمان گردد و درصدد جبران خطای خویش برآید. امیرمؤمنان علیه السلام درباره این دو ویژگی نفس می فرمایند: إیّاک أن تُسلِفَ المعصیهَ و تُسَوِّفَ بالتوبه؛(۱۵) «بپرهیز از آنکه گناه را جلو اندازی و توبه را به تأخیر افکنی».

پی نوشت ها :

۱٫ یوسف(۱۲)، ۵۳٫
۲٫ قیامت(۷۵)، ۱، ۲٫
۳٫ فجر(۸۹)، ۲۷-۳۰٫
۴٫ در اینجا منظور از عقل، عقل عملی است که به وسیله آن بایدها و نبایدهای اخلاقی و فقهی و حقوقی، یعنی آنچه مربوط به حکمت عملی است ادراک می شود. در مقابل عقل نظری که به وسیله آن بودها و نبودها و هست و نیست هایی که مربوط به طبیعیات، ریاضیات، منطق و الاهیات و به طور کلی حکمت نظری است ادراک می شود.
۵٫ توبه(۹)، ۷۲٫
۶٫ کلینی، اصول کافی ، ج ۱، ص ۱۵۷، ح ۳٫
۷٫ آمدی، غررالحکم، ص ۲۳۴٫
۸٫ همان، ص ۲۳۷٫
۹٫ همان، ص ۲۳۶٫
۱۰٫ همان، ص ۳۶۰٫
۱۱٫ نهج ‏البلاغه ، خطبه ۴۲٫
۱۲٫ معارج(۷۰)، ۱۹-۲۱٫
۱۳٫ آمدی، غررالحکم، ص ۴۶۰٫
۱۴٫ همان، ص ۲۶۶٫
۱۵٫ همان، ص ۱۹۴٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

بنده است یا آزاد؟!

صدای ساز و آواز بلند بود. هر کس که از نزدیک آن خانه می‌گذشت، می‌توانست حدس بزند که در درون خانه چه خبر است! بساط عیش و نوش و می‌گساری پهن بود و جام «می» بود که پیاپی نوشیده می‌شد. کنیزک خدمتکار، درون خانه را جاروب زد و خاکروبه ها را از خانه بیرون آورد تا در کناری بریزد. در همین لحظه امام موسی کاظم(علیه السلام) از آنجا می‌گذشت. از آن کنیزک پرسید: «صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟»

عرض کرد: آزاد است.

فرمود: معلوم است که آزاد است! اگر بنده می‌بود، پروای صاحب و مالک و خداوندگار خویش را می‌داشت و این بساط را پهن نمی‌کرد.

رد و بدل شدن این سخنان بین حضرت و آن کنیزک، موجب شد که کنیزک مکث زیادتری در بیرون خانه بکند. هنگامی که به خانه برگشت اربابش پرسید: «چرا این قدر دیر آمدی؟» کنیزک ماجرا را تعریف کرد و گفت: «مردی با چنین وضع و هیئتی می‌گذشت و چنان پرسشی کرد و من چنین پاسخی دادم.»

شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد. مخصوصا آن جمله (اگر بنده می‌بود، از صاحب اختیار خود پروا می‌کرد) مثل تیر بر قلبش نشست. بی‌اختیار از جا برخاست و به خود، مهلت کفش پوشیدن نداد و با پای برهنه به دنبال گوینده سخن رفت. دوید تا خود را به صاحب سخن که همانا حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) بود رساند. به دست آن حضرت به شرف توبه نائل شد و دیگر به افتخار آن روز که با پای برهنه به شرف توبه نائل آمده بود، کفش به پا نکرد. او که تا آن روز به «بشر بن حارث بن عبد الرحمن مروزی» معروف بود، از آن به بعد، لقب «الحافی» یعنی «پا برهنه» یافت و به «بشر حافی» معروف و مشهور گشت. وی تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند و از گناه دوری کرد. او تا آن روز، در سلک اشراف‌زادگان و عیاشان شهر بود، ولی از آن به بعد، در سلک مردان پرهیزکار و خداترس در آمد.

منبع: سید محمدباقر خوانساری؛ روضات الجنات صفحه۲۳۲؛ موسی خسروی؛ پند تاریخ جلد ۴ صفحه ۲۳۲

سبک زندگی اسلامی در معیشت از نگاه امام باقر(علیه السلام)

خداوند متعال در قرآن مجید، هدف از خلقت انسان و همه موجودات هستی را عبودیت و توحیدمحوری بیان نموده است: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ»(۱)؛ من جن و انس را نیافریدم جز برای عبودیت و بندگی.

نیز فرموده است: «و لقد بعثنا فی کل امه رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت و منهم من هدی الله و منهم من حقت علیه الضلاله»(۲)؛ میان هر امتی پیغمبری برانگیختیم که خدا را بپرستید و از طغیانگری کناره‌گیری کنید. بعضشان را خدا هدایت کرد و بعض دیگرشان، ضلالت برایشان مقرر شد.

برای رسیدن به این بندگی و توحیدمداری، بی‌شک سبک زندگی، از مهمترین لوازم آن است.

اگر انسان در همه شئون زندگی خویش و در همه فعالیت‌ها و افعال و گفتار خود، به صبغه اللهی عمل نماید و رنگ خدا را که بهترین رنگ‌هاست بر گزیند، به یقین زندگی معنادار خواهد شد.

در روایت زیر، گوشه‌ای از زندگی امام باقر(علیه السلام) نقل شده است که در آن، حضرت به صورت کاربردی و مختصر، سبک زندگی اسلامی را در تهیۀ معیشت، تعلیم می‌دهند. همچنین در روایت دوم که از خود ایشان نقل شده است، تقدیر در معیشت را یکی از کمالات بیان فرموده‌اند.

من آمدم تو را موعظه کنم، ولی در عوض، شما مرا موعظه کردى!

عبد الرحمن بن حجاج از حضرت صادق(علیه السّلام) روایت کرده است که محمّد بن منکدر می‌گفت: من گمان نمی‌کردم علی بن الحسین(علیه السّلام) با آن جلالت و فضلى که داشت، فرزندى مانند خودش را بجاى گذارد، تا یکى از روزها فرزندش محمّد را دیدم، خواستم وى را موعظه کنم، ناگهان او مرا موعظه کرد.

یاران ابن منکدر پرسیدند وى چگونه تو را موعظه کرد؟ گفت: در هواى بسیار گرمى، به اطراف مدینه رفتم. در این هنگام با محمّد بن علی برخورد کردم. وى مرد سمینى بود و بر دو غلامش تکیه داشت. با خود گفتم: یکى از بزرگان قریش، در این وقت روز و در این گرما، در طلب دنیا کوشش می‌کند! اینک می‌روم و او را پند می‌دهم. نزدیک رفتم و بر او سلام کردم و جواب شنیدم. از شدت گرما، عرق می‌ریخت.

گفتم: خداوند تو را عافیت دهد. تو یکى از شیوخ قریش هستى! در این وقت گرما و با این مزاج، باز هم در طلب دنیا کوشش میکنى؟! اگر اینک مرگ، تو را فرا رسد در این حال چه کار می‌کنى؟

محمّد بن منکدر گوید: وى در این هنگام دستش را از غلامان رها کرد و بر زمین نشست و فرمود: اگر اکنون مرگ من رسد مرا در حال طاعت پروردگار خواهد دید. من با این زحمت خود، براى اهل بیتم، زندگی فراهم می‌کنم و به طرف تو و امثالت، دست درازی نمی‌کنم. من می‌ترسیدم مرگ من رسد و مرا در حال نافرمانى مشاهده کند.

گفتم: خداوند تو را رحمت کند. من آمدم تو را موعظه کنم؛ و لی در عوض شما مرا موعظه کردى.(۳)

تقدیر در معیشت

قال الباقر(علیه السّلام): الکمال کلّ الکمال: التّفقّه فى الدّین، و الصّبر على النّائبه، و تقدیر المعیشه.

امام باقر(علیه السلام) فرمود: کمال و تمام کمال است تفقّه و بصیرت پیدا کردن در دین و صبر کردن در مصیبت و کار دشوار و اندازه آوردن امر معیشت.

یعنى مثلا آنچه در ماه، عاید او مى‌‏شود بسنجد، پس به همان اندازه خرج کند. پس هرگاه ماهى سه تومان عاید او می‌‏شود، روزى یک قران خرج کند و بیشتر از آن خرج ننماید و اگر اتّفاقا یک روز زیادتر خرج کرد، زیادى را کم روز دیگر گذارد تا آن که به ذلّت قرض و سؤال از مردم گرفتار نشود.(۴)

پی‌نوشت‌ها

۱- ذاریات، ۵۶

۲- نحل، ۳۶

۳- ترجمه إعلام الورى، ص۳۷۳

۴- منتهى الآمال، شیخ عباس قمى، ج‏۲، ص۱۳۰۱

منبع: پایگاه نشر معارف اهل البیت(علیهم السلام)

بندگی خدا یا بردگی شوهر؟!

فاقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَهَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ؛

پس روی خود را متوجه آیین خالص پروردگار کن! این فطرتی است که خداوند، انسان‌ها را بر آن آفریده؛ دگرگونی در آفرینش الهی نیست؛ این دین استوار و پا بر جا است، ولی اکثر مردم نمی‌‏دانند(روم، ۳۰).

در دو مقاله ی چگونه قلب یک مرد را تسخیر کنیم؟ و وقتی احساس مردانه از بین برود، از اطاعت همسر نسبت به شوهر گفتگو شد، برای تعدادی از کاربران محترم، این شبه پیش آمده بود که این اطاعت یک نوع بردگی نسبت به شوهر می‌باشد؛ از این رو مقاله حاضر را برای آن دسته از عزیزان و دیگر کاربران که شاید این شبه در ذهن آنها باشد نگاشتم. ضرورت اطاعت از همسر را ا ز دو منظر دین و علم مورد بررسی قرار می‌دهیم؛ تا این که نقش اطاعت از شوهر در تحکم زندگی و همچنین ارتقای و رشد زن به سوی خدا روشن و شفاف گردد.

هماهنگی دین و فطرت

در آیه ۳۰ سوره روم، اشاره به خلقت انسان بر اساس فطرت الهی است، فطرتی که به تعبیر قرآن غیرقابل تغییر می‌باشد، خدا دین خود را بر این فطرت بنا نهاده و با آن هماهنگ است؛ و رشد و ارتقای انسان بر اساس عمل به فرامین دینی است که بر این فطرت بنا شده است.

آیا اطاعت شوهر از دستورات دین است؟ آیا این اطاعت حدی دارد؟ و این حد چیست؟

در آیه ۳۴ سوره نساء، خدای مهربان و حکیم، قیومیت زن را به مرد واگذارده است (اَلرِّجال ُقوّامونَ عََلَی النِّساءِ). و در همان آیه، یکی از صفات زن صالح را «همسر متواضع و مطیع» معرفی کرده است (قانِتاتٌ). پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بهترین زن را این گونه معرفی کرده است: «اِنَّ مِن خَیرِنِسائِکُم. ….اَلّتی تَسمَعُ قََولَهُ وَ تُطیعُ امرَهُ» (به درستی که از بهترین زنان شما… زنی است که حرف همسرش را گوش کند و فرمان او را اطاعت کند) (بابازاده، علی اکبر، حقوق خانواده ومسایل ازدواج، ص ۲۲۹) و همچنین در حدیث دیگر، زن خوشبخت و بزرگ را این گونه تعریف کرده است: (زن بزرگ و خوشبخت، زنی است که همسرش را اکرام می‌کند و او را آزار و اذیت نمی‌کند و در تمام حال از او اطاعت می‌کند).(بحار الانوارج ۱۰۳ص۲۵۳).

با توجه به آیه قرآن و احادیث نبوی، اطاعت زن از همسر خود، از آموزه‌های اسلامی می‌باشد که موجب رشد و قرب الی اللِه زن مسلم خواهد شد. زن مسلم همواره در فکر رشد و قرب به سوی خالق خود می‌باشد، او می‌داند عمرش سرمایه‌ای است تا در این فرصت، بندگی خدا کند و به وسیله آن، به مقامات بهشتی که رب رحیم برای او آماده کرده است، دست یابد.

البته قابل ذکر می‌باشد که اسلام نیز در مورد اکرام زن و معاشرت معروف به او، سفارش اکید نموده است، به گونه‌ای که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده‌اند: (بهترین شما در ایمان، کسی است که نسبت به همسرش خوب رفتار کند.)

متأسفانه بعضی از مردان، به وظایف خود نسبت به همسر عمل نمی‌کنند و حتی رفتارهایی که در شأن یک مؤمن نیست، نسبت به او دارند. هر چند که خدا در قرآن کریم چنین مردان را به سختی تهدید کرده است:

(البته خدا کلام زنی که در مورد همسرش گفتگو می‌کرد و درباره او به سوی خدا شکایت می‌کرد، شنید؛ و خدا گفتگوی شما دو را می‌شنود، البته خدا شنوای بینا است)(آیه ۱ سوره مجادله)

اطاعت از شوهر در هر حال، می‌تواند دو پیامد مفید داشته باشد: اولاً به تغییر رفتار همسر منجر شود، و از رفتار خود پشیمان گردد. ثانیاً موجب قرب زن به سوی خدا می‌شود، و همچنین از هم پاشیدگی خانواده جلوگیری می‌کند. از این رو امام صادق(علیه السلام) در حدیثی، چنین زنی را این گونه ستایش می‌کند:

(سه زن هستند که خدا عذاب قبر را از آنها بر می‌دارد و با حضرت فاطمه(سلام الله علیها) دختر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) محشور می‌شوند: زنی که بر غیرت همسرش صبر کند، و زنی که بر سوء اخلاق همسرش صبر کند، زنی که مهرش را به همسرش ببخشد، خدا در ازای هر واحد از آن، ثواب هزار شهید می‌دهد و برای هر واحد از آن، ثواب یک سال عبادت می‌نویسد)(وسایل الشیعه ج ۱۵ص ۳۷).

اطاعت از شوهر، کوتاه‌ترین راه برای جلب یک مرد است.

زنان در دوران ابتدای آشنایی خود با یک مرد، سعی دارند با پذیرفتن نظرات او، قلب او را تسخیر کنند و این روش جلب و شکار مرد را به طور فطری اعمال می‌کند. این مطلب یعنی این که زن در درون خود حس می‌کند برای جذب مرد، احترام به عقاید و نظرات او لازم می‌باشد. یک دختربچه در زمانی که خردسال است، برای جذب پدر، این شیوه را اعمال می‌کند، تمام سعی او، کسب رضایت پدر و اجرای فرامین اوست؛ این عمل، بروز فطرت دختر می‌باشد که تمرین و تکراری به همسرداری او می‌باشد.

بنابرین اطاعت از شوهر، یک خصیصه فطری زن سالم می‌باشد که خدا برای تحکم بخشیدن و شیرین کردن زندگی زناشویی، در زن قرار داده است. آقای هاری استین متز، متخصص امور زناشویی و روان شناس معروف می‌نویسد: سازگاری و قبول کردن سلیقه همسر، در خوشبختی ازدواج مؤثر و مهمتر از آن است که زن و شوهر دارای عقیده مشترک باشند. (کارنگی، دوروتی، آیین همسرداری، ص۱۹۰)

شاید بسیاری از زنان با رجوع به فطرت خود، این حقیقت را دریابند. ولی سوء استفاده‌های بعضی از مردان، زنان را وادار به تمرد و عصیان نسبت به آنها می‌کند که در نتیجه، موجب از هم پاشیدگی زندگی زناشویی می‌گردد. خانم مارابل مورگان در مورد تجربه نادرست این چنین زنان می‌نویسد:

(اگر شاه یک تصمیم اشتباه بگیرد چه می‌شود؟ اوه، این یک وضیعت دستور است، به خصوص وقتی که شما می‌دانید حق با شما ست. در مواقع زیادی این چنین است با وجود این ملکه باید از شوهرش تبعیت کند. یک ملکه نباید پس از اعلان تصمیم شوهرش، به او غُر بزند یا از او خرده بگیرد، خانم‌ها، آن آزمون‌ها و تجربه‌های شتابزده را بخاطر آورید!!!).

آیا مخالفت با همسرتان زندگی زناشویی شما را رونق بخشید؟!! آیا با مخالفت با او، قلب همسرتان را تسخیر کرده‌اید؟!! آیا رفتار همسرتان، بدتر از قبل نشده است؟!! به نظر شما اطاعت از شوهر، بردگی است یا بندگی خداست؟

منابع

۱-قرآن کریم

۲-وسایل الشیعه

۳-بحار الانوار ج ۱۰۳

۴-آیین همسرداری

۵-حقوق خانواده ومسایل ازدواج

منبع: تبیان؛ عباس خراسانی ( مدرس دانشگاه علامه)؛ تنظیم: داوودی

مسکن در سبک زندگی اسلامی

اصول و معیارهای بنیادین مسکن ایرانی اسلامی

بنا به تفکّر وحدت‌گرای منبعث از تعالیم اسلامی، نمی‌توان مسکن را جدای از بقیّه‌ی پدیده‌ها و موضوعات مرتبط با زندگی انسان مورد بررسی قرار داد. از جمله مهمترین موضوعات قابل توجّه عبارت از مرعی داشتن توأم عوامل کیفی و کمّی می‌باشد.

ویژگی‌های کیفی مورد نظر، عمدتاً مشتمل بر اموری است که به عنوان ویژگی مسکن و مکان زندگی در تعالیم اسلامی معرّفی شده‌اند، یا این که به نحوی بر تجلّی و ارتقای کیفیاتی که برای حیات انسان در این تعالیم مورد توجه بوده‌اند، تأثیر مثبت دارند.

معیارهای مسکن مطلوب به این محدود نمی‌شود که فقط سرپناه و حافظ انسان در برابر شراط نامساعد جوّی و گزند حیوانات و احتمالاً آسیب همنوعانش باشد. یا قیمت کم و مناسبی داشته باشد، یا این که تأمین آن برای هر کس مقدور باشد. همه‌ی اینها لازمند، اما کافی نبوده و همه‌ی مسائلی نیستند که در تعریف مسکن مطلوب باید به آنها توجّه شود. یکی از نکات ضروری و بسیار مهم آن است که مسکن بایستی محل و فضای فراهم آورنده‌ی آرامش و آسایش و سکینه برای ساکن خویش باشد.

مسکن نه تنها باید شرایطی را داشته باشد تا خانواده‌ها از نظر اقتصادی توان تهیّه‌ی آن را داشته باشند، بلکه باید شرایطی را داشته باشد که بتواند به عنوان محل امن و سکنی و آرامش انسان ایفای نقش کند. و این به صراحت مأخوذ از کلام الهی است که می‌فرماید: ”اللهُ جَعَلَ لَکُم مِن بُیُوتِکُم سَکَناً: و خدا برای سکونت شما منزل‌هایتان را قرار داد”(نحل: ۸۰).

ضمن آن که توجّه به آیه‌ی شریفه‌ی ۸۶ سوره‌ی مبارکه‌ی نمل(۵) نشان می‌دهد که علاوه بر اهمّیّت مسکن(به طور عام) تأمین شرایط مناسب آن در شب نیز اهمیّت خاص دارد.

اگر برخی عوامل مرتبط با مسکن مثل الگوی ساخت و نوع مصالح(و حتّی زمین) ثابت و به عنوان ارزش فرض شوند و مدها بر آن حاکم باشند، و از سویی میزان بودجه‌ی در اختیار برای تهیّه‌ی مسکن نیز ثابت باشد ناچار دائماً از ویژگی‌های کیفی و وسعت آن کاسته شده و عنوان خانه‌ی ارزان قیمت و مسکن اقشار کم درآمد و امثال آن‌ها را به خود می‌گیرد.

در حالی که اگر برای مسکن به طور عام شرایط و خصوصیاتی تدوین شود، می‌توان متناسب با زمان و مکان و شرایط، تصمیم صحیح و مناسب را در طرّاحی و ساخت مسکن مطلوب اتّخاذ نمود. چنانچه در معماری تاریخی مسکن نیز چنین بوده است، و در واقع اصول حاکم بر خانه‌های وسیع با اصول شکل دهنده‌ی خانه‌های کوچک ثابت بوده‌اند.

حتّی عدّه‌ای دامنه‌ی این وحدت اصول و معیارها را توسعه داده و معتقدند که اصول ثابتی بر کل معماری و شهرسازی مجتمع‌های تاریخی مسلمانان، و از جمله ایرانیان، حاکم بوده است(ر، ک: نصر، ۱۳۷۰). در حالی که امروزه موضوع کاملاً بر عکس شده و آنچه ثابت است توجّه به موضوعات مادّی می‌باشد.

با این حال، برای مسکن و عوامل مربوط به مقوله‌ی سکونت دو دسته ویژگی‌های اثباتی که مرعی داشتن آنها توصیه می‌شود و دسته‌ی دوم ویژگی‌های سلبی هستند که حذف یا عدم اجازه به ظهورشان ضرورت دارد.

لازم به ذکر است که هر دوی این ویژگی‌های اثباتی و سلبی نیز به نوبه‌ی خود مشتمل بر مقولاتی جزیی تر هستند که از جمله‌ی آنها عبارتند از: صفات مسکن(مثل امنیّت، ایمنی، خصوصیّت، آرامش و مانند آنها)، امکانات مسکن(از قبیل زمینه‌ی امکان ارتباط انسان با طبیعت، امکان مرتفع شدن نیازهای انسانی و امکان دسترسی به منابع تأمین کننده‌ی نیازها) و انتظارات از مسکن یا تأثیر مسکن بر مقولات اجتماعی(مانند ترجیح هویّت جمعی به هویّت فردی، احترام به حقوق دیگران، کمک به وحدت جامعه و مانند آنها) می‌باشند.

البتّه در این مجال عمدتاً به ویژگی‌های گروه اوّل(ویژگی‌های اثباتی) اشاره خواهد شد زیرا ملحوظ داشتن این ویژگی عمدتاً به عنوان عاملی در جهت حذف ویژگی‌های نامطلوب عمل خواهند کرد. برای مثال توجّه به”هویّت جمعی و هماهنگی” به عنوان عاملی در جهت حذف پدیده یا صفت نامطلوب”از خود بیگانگی” خواهد بود.

نکته‌ی دیگر این که ویژگی‌هایی که در ادامه به آنها اشاره شده علاوه بر ویژگی‌های کمّی و مادّی(همچون استحکام و قیمت مناسب و مانند آنها) هستند که برای مسکن مطلوب و مناسب زیست مطرح می‌باشند. به بیان دیگر، در اینجا به برخی ویژگی‌هایی از قبیل استحکام و قیمت مناسب اشاره نشده است، در حالی که هر یک از این ویژگی‌ها نیز می‌توانند با توجّه به شرایط زمانی و مکانی و فناوری روز تجلّی خاصّ خود را داشته باشند.

۱- توجّه به فرهنگ جامعه

مراد از مدّ نظر داشتن فرهنگ جامعه در تعریف مسکن مطلوب آن است که اگرچه استفاده از تجربیات سایر ملل و تمدّن‌ها(اعم از گذشته و معاصر) توصیه می‌شود، اما این استفاده بایستی به گونه‌ای باشد که:

۱- با بهره‌گیری از آنها، اصول و ارزش‌های اعتقادی و باورهای جامعه تضعیف نگردند،(۶)

۲- به هویّت ملّی خدشه وارد نشود،(۷)

۳- عامل ترویج افکار و ایده‌های متضاد و مخالف ارزش‌های فرهنگی نباشد(۸)

۴- این که با معیارهای برآمده از فرهنگ ایرانی ارزیابی و انتخاب شده باشند(۹).

تاریخ نشان می‌دهد که تکرار و تقلید الگوهای بیگانه به مرور جوامع مقلّد را نسبت به فرهنگ خویش بیگانه نموده و در نهایت به استحاله‌ی جوامع انجامیدند ر. ک: Abu- Lughod‚ ۱۹۷۳? Fathy،۱۹۸۵ Haider،۱۹۸۴، Ibrahim، ۱۹۸۵ & Nasr، ۱۹۹۰

باید توجّه داشت که هر یک از مکاتب معماری و شهرسازی بر پایه‌های اعتقادی و فکری(مبانی نظری) خاصّ خود استوار هستند، اما چون بسیاری افراد؛ یا به این مبانی توجّه ندارند یا این که خود می‌خواهند مروّج اصول و ارزش‌های خاصّی باشند، دست به تقلید یا ترویج الگوهای بیگانه می‌زنند.

تقلید و ترویجی که خود، شکلی از تکرار و در نتیجه بی‌هویّتی و از خود بیگانگی است. به عبارت دیگر، این تکرار و تقلید به مرور هویّت جامعه را دگرگون می‌نماید، از خود بیگانگی و احساس حقارت در مقابل صاحبان اصلی الگوها را رشد می‌دهد، به ارزش‌ها و اصول فرهنگی جامعه لطمه وارد نمود، و در نهایت منجر به استحاله و اضمحلال تمدّن و فرهنگی که دست به تقلید و تکرار زده است، می‌گردد.

پس یکی از مهمترین نیازها تدوین مبانی نظری معماری و شهرسازی است که اصول بنیادین آن از اعتقادات جامعه سرچشمه گرفته و به نحوه‌ی نگرش جامعه به انسان و حیات او معطوف است(ر. ک: نقی زاده، ۱۳۸۵). در راستای توجّه به فرهنگ جامعه به مواردی اشاره می‌شود؛ که از جمله مهمترین آنها توجّه به وحدت جامعه است. وحدت جامعه موضوع بنیادین مورد توجّه تعالیم اسلامی است که هر گونه خدشه به آن به طور مؤکّد نهی شده است(آل عمران: ۱۰۳).

مختصّات مختلف محیط زندگی، تأثیر فراوانی بر تقویت یا تضعیف وحدت جامعه دارند. با این حال، برخی معیارهای منعبث از این اصل که مرتبط با محیط مصنوع می‌باشند، عبارتند از: هماهنگی، تجانس، توجّه به مصالح عمومی، ارتباطات مناسب، تعادل، هویّت ملّی و فقدان هر گونه قطب بندی اجتماعی و کالبدی بر اساس عامل ثروت.

در همین مقوله، یکی از منابع شناخت ویژگی‌های مسکن مطلوب بهره‌گیری از مختصّات مسکن بومی هر فرهنگ و هر منطقه می‌باشد. لازم به توضیح است که در این مقوله تکرار فرم‌ها و الگوها(جسد و کالبد صرف) مسکن بومی مدّ نظر نیست، بلکه شناسایی مختصّات ارزشی و فرهنگی مرعی داشته شده در آنها و جست و جوی روش‌های پاسخگویی به آنها در زمان حاضر و با امکانات در دسترس بایستی هدف اصلی باشد.

مطالعه‌ی متون اسلامی نیز نشان می‌دهد که بهره‌گیری از تجارب گذشته، ابداً به معنای تکرار و تقلید عینی از آثار گذشتگان نیست، بلکه آنچه مهم است توجّه به اصول و ارزش‌های حاکم بر آنهاست که در بسیاری موارد نیز به صورت عبرت‌گیری و ترغیب به عدم تکرار آثار گذشته مطرح می‌شود.

۲- فراهم آوردن امکان زندگی اسلامی ایرانی

هر جامعه‌ای به تناسب فرهنگ خویش تمایل دارد تا در فضاهای مختلف زیست و فعّالیت(و از جمله در مسکن) خویش آداب و رسوم و فعّالیت‌های خاصّی را بر پا دارد. برای نمونه، در فرهنگ ایرانی یکی از مهمترین آداب(سفارش شده) صله‌ی رحم است که در قالب دید و بازدید، نگهداری از سالمندان خانواده و برپایی میهمانی‌های فامیلی و برقراری ارتباطات صمیمانه‌ی خانوادگی جلوه گر می‌شود.

جدایی فضاهای خصوصی والدین از فرزندان و تفکیک فضاهای پسران و دختران خانواده از یکدیگر نیز موضوع سفارش شده‌ای در تعالیم اسلامی است(ر. ک: نقی زاده، ۱۳۸۵). عمل به توصیه‌ی معاشرت با همسایگان، شیوه‌ی دیگری از زندگی اجتماعی را به نمایش می‌گذارد که اگر با رعایت اخلاق و آداب و ارتباطاتی که در اسلام توصیه شده‌اند همراه شود، جلوه‌ی منحصر به فردی از وحدت اجتماعی را پدید خواهد آورد.

توجّه به پاکی و طهارت فضاهای زیست که اختلاط فضاهای بهداشتی و همجواری آنها با فضای زندگی را منتفی می‌نماید، شیوه‌های پذیرایی خاصّ ایرانی، روش‌های طبخ و ویژگی‌های غذاهای ایرانی، رازداری خانوادگی، راحتی و آسایش کودکان، حمایت از سالمندان، رعایت حریم بزرگسالان و بسیاری موضوعات دیگر از آدابی هستند که برپایی و رعایت آنها در مساکن بسیار کوچک و حداقل، به ویژه در الگوهای وارداتی شان امکان پذیر نبوده و زندگی را بر ساکنین خود سخت می‌نمایند.

اصلی‌ترین موضوع قابل طرح در این زمینه، کرامت انسان است. یکی از موضوعاتی که در جهان‌بینی اسلامی مطرح است موضوع چگونگی رابطه‌ی انسان با عالم وجود(خویش، انسان‌ها، طبیعت و محیط مصنوع) است(ر. ک: نقی زاده، ۱۳۸۴).

در مورد مطالعه‌ی حاضر که مصداق مورد نظر مسکن می‌باشد، باید توجّه داد که این عنصر نبایستی سلطه و رجحان انسان(و به ویژه سلطه و رجحان معنوی او) نسبت به محیط و به ویژه در مقایسه با ساخته‌ی خویش را خدشه دار نماید. طبیعی است که این رجحان باید ناظر بر جملگی ابعاد وجودی انسان(مادّی، روانی و معنوی) بوده و از تمرکز بر یکی از آنها به همراه غفلت از بقیّه احتراز نماید.

معیار اصلی مرتبط با این اصل را می‌توان”مقیاس انسانی” نامید که البته منحصر به ابعاد فیزیکی انسان نبوده و به موضوعات متعددی متوجّه خواهد بود.

ابعاد مورد نظر این معیار که برآمده از اصل”کرامت انسان” است، علاوه بر موضوعات فیزیکی و تطبیق با فیزیولوژی انسان، به ابعاد روانی و معنوی او نیز توجه دارد. در واقع، سخن در این است که شخصیّت روانی و معنوی انسان تحت سلطه‌ی مصنوع خودش قرار نگیرد.

به عبارت دیگر، امنیّت مناسب روانی و معنوی انسان به امنیّت فیزیکی و تنها در مقابل موضوعات طبیعی و مصنوعی(مثل زلزله و آتش سوزی) محدود و منحصر نیست و امنیت شهروندان(انسان) از جهاتی دیگر همچون امنیّت در مقابل سلطه‌ی ساخته‌ی انسان قرار گرفتن، در برابر القاء جنبه‌ی مادّی حیات قرار گرفتن، تحت اشراف و نگاه دیگران بودن؛ و در مقابل احساس حقارت در برابر تفاخر و خودنمایی دیگران نیز باید تأمین شود.

خلاصه این که تعیین درجه و مرتبه‌ی انسانی بودن، هر پدیده را در دو قلمرو اصلی معنوی(روحانی) و مادّی(فیزیکی) انسان می‌توان مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. در مورد قلمرو مادّی(به ویژه در معماری و شهرسازی معاصر)بسیار سخن رفته است، و آنچه مغفول مانده است توجّه به قلمرو حیات معنوی و روحانی است.

با این حال، به پیروی از تعالیمی که انسان را متشکّل از حداقل دو حیات معنوی و مادّی معرّفی می‌نماید و از آن فرار، برای بعد معنوی وی ارجحیّت قائل است، ساخته‌ها و عناصر محیطی نیز بایستی از این اصل تبعیّت نموده و در خدمت انسان قرار گیرند. در این مقوله، تناسب و هماهنگی ابعاد ابنیه و فضاها با توان روانی انسان از اهمیّت ویژه‌ای برخوردار است، ضمن آن که اطّلاعات واصله از محیط به انسان بایستی وی را در جهت تعالی و رشد هدایت و همراهی نمایند.

به عبارت دیگر، توجّه توأم به نیازهای مادّی و معنوی انسان موضوع بنیادینی است که مرعی داشتن آن بر تفسیری که در مورد غالب اصول و مبانی طرّاحی به عمل می‌آید تأثیر خواهد داشت. مقیاس انسانی مورد نظر در معماری مسکن را در مقولاتی همچون تناسب ابعاد فضاها با ویژگی‌های روانی و فیزیولوژیکی انسان، میزان تطابق با شرایط لازم برای تعالی معنوی انسان، تطبیق با ویژگی‌های هویّتی انسان، درجه نفوذ آلودگی هوا در مقایسه با وضعیّت مجاز، چگونگی تنظیم شرایط محیطی با ویژگی‌های فیزیولوژیکی انسان و در میزان پاسخگویی مسکن به ارزش‌های فرهنگی ساکنین آن می‌توان جست و جو کرد.

۳- جامع‌نگری و وحدت‌گرایی

جامع‌نگری، وجه مهم و مغفول طرح‌های جاری مسکن است. بدون دخول در بحث مطلوبیّت یا عدم مطلوبیّت مساکن کوچک(یا متّحدالشّکل) که به صورت انبوه تولید می‌شوند توجّه به این نکته توصیه می‌شود که پروژه‌ها در قالب زندگی برنامه‌ریزی جامع و همه سونگر اجرا شوند تا تبعات منفی فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و کالبدی و محیطی آنها منتفی یا به حداقل کاهش یابد.

رعایت این امر سبب می‌شود تا دست‌اندرکاران مسائل فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی با تبعات پروژه‌های مسکن همراهی نموده، آن را بپذیرند و از معرّفی و اهتمام در ترویج ارزش‌هایی که این گونه طرح‌ها رعایت آنها را غیر ممکن نموده‌اند، احتراز نمایند.

برای نمونه، با رواج کوچک‌سازی، دیگر نباید سخن از نگهداری از سالمندان در خانه گفت. بلکه بر عکس باید از خانه‌ی سالمندان و تعیین سرانه برای آن در طرح‌های شهری سخن به میان آورد. دیگر نباید خیلی جدّی از صله‌ی رحم و دید و بازدید و فرهنگ مهمان نوازی سخن گفت. و نباید از حس توطّن و تعلّق به مکان صحبت کرد.

مرعی داشتن حقوق سایر آحاد جامعه از جمله همسایگان تأثیری به سزا در شکل‌گیری مسکن مطلوب و ارتباطات مساکن مطلوب با یکدیگر خواهد داشت. این بدان معنا است که مساکن مطلوب در عین حالی که امکان ارتباط مناسب بین افراد و خانواده را فراهم می‌آورند از بروز مزاحمت‌های بصری و صوتی و روانی و مانند آنها پیشگیری می‌کنند.

امروزه گاهی این ایده مطرح(یا حتّی اجرا) می‌شود که در واحدهای مسکونی واقع در برج‌ها، دوربینی برای ملاحظه و نظاره‌ی مناظر تعبیه می‌شود. این موضوع اگرچه می‌تواند به عنوان امتیازی برای آن واحدها مطرح شود، امّا مصداق بارز تجاوز به حقوق و امنیّت و خلوت و حریم خصوصی کسانی است که تحت نظاره‌ی افراد و در بُرد دوربین‌های آنها قرار می‌گیرند.

علاوه بر آن، این موضوع توجّه می‌دهد که تولید و ساخت مسکن مطلوب به صورت انفرادی و تکی، در یک مجموعه‌ی ناهمگون و نامتناسب که اکثریّت خانه‌ها برای زندگی نامطلوب هستند، بسیار دشوار یا ناممکن خواهد بود، و مناسب‌ترین راه، کل‌نگری و تأمین مسکن مطلوب در قالب برنامه‌ها و طرح‌های کلّی شهرسازی و معماری و اجرایی است.

طبیعی است که تعبیر”مسکن”، منحصر به شکل داخلی بنای سکونت نبوده و عواملی را نیز که در ارتباط با سکونت هستند(از جمله امکانات و خدمات شهری، مباحث زیبایی‌شناسانه و حتّی اثرات روانی اشکال و رنگ‌ها و تناسبات عمارت) را نیز در بر می‌گیرد. بنابراین، می‌توان یکی از مظاهر مسکن مطلوب را در فقدان قطب بندی‌ها و تضاد بین خدمات در دسترس واحدهای مسکونی و حتّی در تجانس و هماهنگی و تعادل و توازن محلات همجوار قلمداد کرد.

به عبارت دیگر، بین محلات شهر(و در نتیجه بین اهالی آن) نبایستی در دسترسی به امکانات عمومی تبعیضی وجود داشته باشد. وجود تبعیض و بی‌عدالتی در توزیع امکانات و در دسترسی مردم به آنها عامل مهمّی در جهت خدشه به وحدت جامعه و بروز تضاد و دوگانگی بین مردم خواهد بود. و بر عکس، رفع تبعیض و قطب بندی شهر و گزایش به سمت عدالت، زمینه را برای تقویت وحدت و همبستگی جامعه و اهل شهر فراهم خواهد نمود.

در مورد دیگری که در بحث جامع‌نگری مهم است توجّه متعادل به هویّت جمعی و هویّت فردی جامعه و آحاد آن می‌باشد که در این زمینه نیز رجحان هویّت جمعی به هویّت فردی امری است که مقوّم وحدت و یک پارچگی جامعه خواهد شد. فرد و جامعه به عنوان دو عنصر اساسی مطرح در زمینه‌ها و دانش‌های مختلف بشری، هر کدام در هر مکتبی تعاریف و اهمّیّت خاصّی دارند.

در مقوله‌ی خاصّ مسکن مطلوب، توجّه به این نکته ضروری است که”مسکن” و به ویژه ظاهر(یا سیما و کالبد) آن به عاملی در جهت خدشه به وحدت جامعه نیانجامد.

در این راستا، توجّه به مفاهیم و ارزش‌هایی همچون زیبایی، سادگی، تأکید بر هویّت ملّی و وحدت اجتماعی؛ و هم چنین احتراز تفاخر فردی، اجتناب از خودنمایی، اجتناب از هم‌شکلی با بیگانه، احتراز از عریانی و احتراز از اموری که سبب ترویج فردگرایی و خدشه به وحدت جامعه می‌گردند ضرورت دارد. توجّه به این عوامل خواهد توانست تقویت کننده‌ی وحدت و همبستگی جامعه باشد.

توجّه انتزاعی به مسکن بدون توجّه به عناصر مکمّل آن به عنوان فراهم آورندگان محیط مناسب سکونت و بی‌التفاتی به ارتباط آن با فضاهای مجاورش موضوعی است که در تقابل با نگرش وحدت گرایانه علی رغم وجود کثرت عناصر و اجزاء محیط، در پی ایجاد وحدتی معنوی و کالبدی در محیط است.

بنابراین، در طرّاحی مسکن، توجّه به اصل وحدت در کثرت و مدّ نظر داشتن توأم کلّیّه‌ی موضوعات مرتبط با سکونت موضوعی است که نبایستی از آن غافل شود. مرعی داشتن کلّیّت در معماری مسکن مستلزم توجّه به مباحثی است که از جمله‌ی آنها عبارتند از: توجّه توأمان به جملگی نیازهای مادّی و روانی و معنوی و قلمروهای حیات انسان، ملحوظ داشتن ارتباط و تناسب ویژگی‌های مسکن مورد نظر با عملکرد و اشکال مجاور، مرعی داشتن تأثیر شرایط محیطی بر معماری مسکن، توجّه داشتن به تاریخ و هم چنین نگرش به آینده به همراه ملحوظ داشتن نیازهای روز؛ و به طور خلاصه توجّه همزمان و متوازن به کلّیّه‌ی عناصر و عوامل مرتبط با مسکن و محیط و(انسان، محیط طبیعی و محیط مصنوع) و جملگی جزئیات و روابط مربوط به آنها.

همکاری و هماهنگی جمیع دستگاه‌ها و تشکیلات اجرایی یکی دیگر از مواردی که امکان ترویج مسکن مطلوب را فراهم می‌آورد، مشروط بر آن که هیچ کدام افق فعّالیت و اهداف فعّالیت و اهداف را به قلمرو سازمان خویش منحصر و محدود ننموده و به کلّ کشور و اهداف بلند مدّت ملّی بیاندیشند.

در این حالت است که می‌توان به تحقّق تجلّی معیارهای کیفی و هم چنین ترویج الگوهایی مناسب برای اقالیم متفاوت امیدوار بود. علاوه بر جامع اندیشی و وحدت‌گرایی(در عین کثرت) مسئولین و دست اندر کاران نسبت به کلّ کشور، جامع اندیشی نسبت به همه‌ی جنبه‌های حیات فرد و اجتماع نیز موضوع مهمّی است که باید به آن توجّه شود.

علاوه بر آن، توجّه جامع به همه‌ی جنبه‌ها و وجوه حیات انسان و نیازهای مرتبط با هر وجه، ضرورتی است که جامعه‌ی معاصر به شدّت از کمبود آن رنج می‌برد. در واقع، ریشه‌ی این نیاز را در تمرکز(فعلی) بیش از حد بر جنبه‌های مادّی و اقتصادی می‌توان جست و جو کرد.

بدیهی است که تفکر وحدت گرا که جامعیّت و کلّیّت و به عبارت دیگر باور به وحدت در کثرت عالم وجود از تبعات آن هستند، نمی‌تواند موضوع مسکن را طور انتزاعی و بدون توجّه به سایر موارد مرتبط با آن مورد بررسی قرار دهد.(۱۰) لزوم این جامع‌نگری در ایران اسلامی موضوعیّت جدّی تری می‌یابد. زیرا تفکر اسلامی موضوعات بسیار مهمّی را مدّ نظر دارد که توجّه به آنها به عنوان اصول و ارزش‌های بنیادین و اعتقادی که همه‌ی امور به آنها ارجاع می‌گردند، ضرورت دارد.

مضافاً این که، جدّیت موضوع در ایران به جهت اتّصافش به صفت”اسلامی” می‌باشد که این صفت بیانگر بار فرهنگی غنی و سنگین و شناخته شده‌ی اسلام در جهان است جهانیان انتظار دارند که تجلّی فرهنگ و عقاید اسلامی را در فراورده‌های فکری و کالبدی این مرز و بوم مشاهده کنند.

طبیعی است که یکی از مهمترین این تولیدات و دستاوردها؛ معماری و شهر(محیط زندگی انسان) و از جمله مهمترین جزء آن یعنی”مسکن” است.

محیط شهری تشکّل از بسیاری فعّالیّت‌ها و عملکردهایی است که به هر حال لازمه‌ی زندگی جمعی و شهری هستند. برخی از این فعّالیت‌ها تزاحم‌هایی با یکدیگر دارند که ممکن است دائمی باشند یا این که بسته به زمان و مکان، از شدّت و ضعف متفاوتی برخوردار باشند.

برای مثال، مجاورت یک بیمارستان و یک مدرسه در شب با یکدیگر تزاحمی ندارند، همان گونه که تزاحم یک بزرگراه با مسکن در طول روز آن شدّتی را که شب هنگام دارد به نمایش نمی‌گذارد. با این حال، با توجه به جمیع جهات بایستی مسکن و رابطه‌ی مناسب آن نسبت به سایر عملکردهای عمومی شهر تعریف و مشخّص شود.

۴- حفظ و تقویت روابط همسایگی

یکی از راه‌های ایجاد و حفظ و تقویت روابط همسایگی این ارزش، پایداری اسکان است که با طرز تفکّر رایج که هر مسکنی را پلّه‌ی پرتاب به مسکنی دیگر تلقّی نموده و احساس توطّن و تعلّقی را بر نمی‌انگیزاند، منتفی است. طبیعی است که وقتی مسکن، رسماً به عنوان یک کالا(آن هم کالای مصرفی) تلقّی می‌شود نمی‌تواند به عنوان وطن که باید پاسخگوی نیاز انسان به تعلّق به مکان باشد، ایفای نقش نماید.

گزارش دفتر امور عمران شهری و روستایی سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی نیز علی رغم آن که مسکن را به عنوان یک نیاز اساسی فرد و خانواده مطرح می‌نماید، اعلام می‌نماید که:”به رغم این موضوع در عمل با مسکن به مثابه یک کالای تجاری برخورد شده و مهمترین تمایل سوداگری است”(روزانه اطّلاعات شماره ۲۲۸۷۵، ۲۹ شهریور ۱۳۸۲، ص ۱۸). و به این ترتیب ملاحظه می‌شود که یک نوع دوگانگی”تفکّر” در برخورد با موضوع مسکن رایج است.

فرد و جامعه هر کدام مقام و جایگاه خویش را دارا هستند؛ و توجّه به جامعه، در واقع، نوعی تقویت وحدت جامعه است. بنابراین، معیارهای مورد بحث باید به مسائلی بپردازند که به نحوی بتوانند در تقویت وحدت جامعه ایفای نقش نمایند. برای مثال، توجّه به ارتباطات رو در رو و ارتباط همسایگان را می‌توان به عنوان معیارهای مناسب معرّفی نمود.

یکی از معیارها را می‌توان در وجود سلسله مراتب منطقی بین فضاهای عمومی، نیمه عمومی، نیمه خصوصی و خصوصی دانست که امکان تماس‌های رو در رو با سایرین را افزایش می‌دهد. برای نمونه، مطالعات بسیاری بیانگر تقلیل ارتباطات اجتماعی و همسایگی ساکنین ساختمان‌های بلند نسبت به بافت‌های معمولی شهری است(امین زاده، ۱۳۷۷ و Gelb،۱۹۷۷ & Joo، ۲۰۰۰).

۵- حفظ و ارتقاء توجه به خانواده و روابط خانوادگی

خانواده به عنوان کوچکترین و بنیادی‌ترین واحد و اجتماع انسانی مهد پرورش انسان است که نه تنها در کودکی و نوجوانی که در بزرگسالی و حتّی کهنسالی نیز در رشد شخصیّت و احساس امنیّت و هویّت او نقشی در خور توجّه ایفا می‌نماید. تضعیف ارکان این نهاد هر چقدر هم که کم باشد تبعات نامطلوب انسانی و فرهنگی و اجتماعی در پی دارد و به این ترتیب، توجّه به ویژگی‌های مسکنی که بقا و دوام این نهاد را تضمین نماید ضرورت هر نوع برنامه‌ی تولید مسکن است.

این زمینه اگرچه تحقیقات مستقل و مستوفایی را طلب می‌کند، امّا در این مجال به نکاتی اشاره می‌شود. مصون بودن فضاهای داخلی مسکن از دید بیگانگان، موردی است که آسایش خانواده سخت بدان وابسته است. فی الواقع، مسکن به عنوان محل امن و آرامش خانواده بایستی به گونه‌ی مناسب، از مشرف قرار گرفتن در امان بماند.

شاید عدّه‌ای نصب پرده‌های ضخیم یا پنجره‌های کوتاه در ارتفاع و مانند آن را راه حلّ مناسبی برای تأمین این نیاز اساسی خانواده و مصون بودن از اشراف بدانند، امّا باید توجّه کرد که این روش‌ها روش‌هایی تدافعی و موردی هستند که روند جاری زندگی را که از جمله‌ی آنها استفاده از نور و هوای مناسب است، مختل می‌نمایند.

مورد دیگری که در این رابطه مطرح است ارتباطات صحیح فضاهای داخلی به گونه‌ای است که غریبه‌ها بر فضاهای داخلی تسلّط نداشته باشند و قلمرو اعضای خانواده(والدین و فرزندان دختر و پسر) نیز به طریق مناسب از یکدیگر تفکیک شوند(ر.ک: نور:۵۸و۵۹).

بنابراین، مصونیت مورد نظر برای مسکن مطلوب، عبارت از مصون بودن فضای داخل مسکن از دید بیگانگان و همچنین تنظیم سازمان فضایی و ارتباطات مناسب در داخل مسکن می‌باشد.

برای مثال، مکان‌هایی از مسکن مثل حیاط یا محّل اجتماع خانواده و فعّالیت‌های فردی باید از دید و دسترسی بیگانه در امان باشند. در حالی که اطاق‌های خاص (مثل اطاق والدین) باید از دید سایر اعضاء خانواده نیز دور باشد.

آرامش اعضاء خانواده کیفّیت مهّمی است که توجّه به آن ضرورت بنیادین مسکن مطلوب است. انسان از جهات بسیاری به آرامش نیازمند است، که این جهات، ناشی از قلمروهای مختلف حیات انسانی می‌باشند. انسان برای انجام عبادت نیازمند مکانی آرام است تا حضور قلب لازم اصلی تفکّر به عنوان فعّالیت توصیه شده در فرهنگ اسلامی است.

مطالعه و کسب دانش و درس خواندن فرزندان خانواده و بهره‌گیری از وسایل ارتباط جمعی نیز نیازمند آرامش است. فراهم آمدن امکان گفت و گوهای خانوادگی و تحکیم مبانی آن به وجود آرامش بستگی تام دارد. علاوه بر آن، برای انجام بسیاری فعّالیت‌های فردی و جمعی دیگر از جمله استراحت و تماس‌های رو در رو با اقوام و دوستان و همسایگان، وجود محیطی آرام ضرورت دارد.

ایجاد محیط آرام در مسکن نیز به عواملی همچون مکان یابی مسکن نسبت به سایر عملکردها، مصالح مصرفی، سلسله مراتب بین درون و برون و وسعت آن وابسته است.یکی از اصلی‌ترین زمان‌هایی که باید طّی آن آرامش مسکن تأمین باشد، طول شب است.

گذشته از همه‌ی غوغاهای بر هم زننده‌ی آرامش، نیازی است که نه تنها مسکن که همه‌ی فضا‌های شهری و معماری نیازمند آن هستند، تا حفاظت انسان در مقابل تبعات منفی معنوی و روانی و فیزیولوژیکی آنها ممکن گردد.

خانه‌ی مسلمانان، حرم او است. خانه محل سکونت است که”سکونت” در زبان‌های فارسی و عربی و حتّی در زبان عبری به معنای سکینه و آرامش است.(۱۱)”

کلمه‌ی سکینه از ماده‌ی سکون است، که خلاف حرکت است، و این کلمه در مورد سکون و آرامش قلب استعمال می‌شود، و معنایش”قرار” گرفتن دل و نداشتن اضطراب باطنی در تصمیم و اراده است”(طباطبایی، بی‌تا، ج۴،ص۱۳۸).(۱۲)

به این ترتیب، مفهوم و معنای کلمه‌ی ”ساکن”، علاوه بر آن که به بعد مادّی زندگی اشاره دارد، بر حیات معنوی و روانی انسان یا به عبارتی به وجه بنیادین زندگی انسان نیز متمرکز و ناظر است. به این ترتیب، هم ابعاد مادّی آرامش و آسایش(مثل فقدان سر و صدا و آلودگی صوتی و تنظیم شرایط محیطی) ضرورت مسکن مطلوب‌اند، و هم آرامش خیال در برابر جملگی عواملی که ممکن است آرامش قلبی و روحی انسان را مخدوش نمایند از ویژگی‌های مسکن مطلوب هستند.

برخی موضوعاتی که به ویژه در بعد معنوی مخلّ آرامش انسان هستند عبارتند از: برخی فعّالیت‌های همسایگان که مولّد انواع آلودگی‌ها باشند، احتمال در معرض دید بینندگان بودن، فقدان مراتب مختلف امنیّت فیزیولوژیکی و روانی و فرهنگی، در اختیار نبودن فضای کافی برای افراد خانواده و اختلاط قلمروها که فراهم بودن امکان پذیرایی از میهمانان را ناممکن می‌کند؛ و حتّی ارتباطات و سازمان فضایی نامناسب درون خانه.

“خلوت” مسکن از معیارهایی است که به همراه سایر معاییر فوق الاشاره ضرورت محیطی مناسب زیست انسان می‌باشد. اگر ارتباط انسان با جهان هستی را به روابط چهارگانه‌ی ارتباط با محیط‌های طبیعی و مصنوع و جامعه و”خویشتن” تقسیم کنیم(ر. ک: نقی زاده، ۱۳۸۴)، وجود خلوت در محیط زندگی یکی از مهمترین ویژگی‌های کیفی محیط است که می‌تواند به ایجاد زمینه‌ی مناسب رابطه‌ی انسان با”خویش” بیانجامد.

علاوه بر آن، آسایش خانواده و فراهم آمدن امکان ارتباط مناسب اعضاء آن با یکدیگر و حتّی با سایر نزدیکان، نیازمند خلوت مسکن می‌باشد. بنابراین، می‌توان”خلوت” را ویژگی خاصّی از مسکن دانست که به تناسب نیاز فرد یا افراد و هم چنین در رابطه با هر فعّالیتی معنای خاصّ خود را خواهد داشت. برای مثال، خلوت مطلوب برای عبادت با خلوت مورد نیاز برای برپایی محافل دوستانه و خانوادگی یا خلوت لازم برای مطالعه متفاوت خواهند بود.

تنظیم ارتباطات درونی و بیرونی خانواده نیز می‌تواند ویژگی مسکن مطلوب باشد. خانواده کوچکترین واحد اجتماعی است که ارتباطاتی با خویش، با اعضاء خود و با جهان خارج دارد. طبیعتاً، هر یک از این ارتباطات نیازمند فضا(ها)یی مناسب برای فعّالیت‌های فردی و جمعی است که در مسکن رخ می‌دهند.

ارتباطات این فضاها با یکدیگر و با فضای خارج و تناسباتشان با ویژگی‌ها و مختصّات و اهدافی که برای خانواده مطرح هستند و هم چنین تناسبشان با فعّالیت‌های مرتبط، موضوعاتی هستند که توجّه طرّاحان را طلب می‌نمایند. بنابراین، مسکن مناسب، شرایط مناسب را برای زیست ساکنین خویش به عنوان یک واحد بنیادین اجتماعی(خانواده) فراهم می‌نماید.

امروزه که بسیاری شرایط اجتماعی، نوع اشتغال، ویژگی‌های وسایل ارتباط جمعی(تلویزیون و به ویژه تلویزیون اختصاصی در هر اطاق، رایانه و تجهیزات جنبی آنها مثل هدفون)، تمایل به جدایی از خانواده در میان جوانان، ترک خانواده از سوی جوانان و تنها نماندن سالمندان، تغییر در سازمان فضای مسکن و میل به دارا بودن فضایی اختصاصی(اطاق) از سوی تک تک افراد خانواده و بسیاری موضوعات از این دست، به عنوان عوامل دوری اعضاء خانواده از یکدیگر عمل می‌کند، بر برنامه‌ریزان و طراحان است که به طریق مناسب در جهت تضعیف تأثیر این عوامل و تقویت ارتباط اعضاء خانواده با استفاده از ویژگی‌ها و آئین‌ها و مراسم و ارتباطات فرهنگی اقدام کنند. و خانه‌ها را از محل ملاقات‌ها احتمالی و حتّی اجباری اعضا آن برهانند.

۶- امنیّت

ویژگی‌های معماری مسکن مطلوب، بایستی به گونه‌ای باشد که درجات مختلف امنیّت را برای ساکنین خویش فراهم آورد. این امنیّت اعم از امنیّت در مقابل بلایا و سوانح طبیعی و غیر طبیعی، امنیّت در برابر تجاوزات سایر آحاد جامعه، امنیّت در برابر اثرات ناشی از فعّالیت‌های انسانی، امنیت روانی، امنیت فرهنگی و سایر جنبه‌های امنیّت می‌باشد.

در جهت تأمین امنیّت، منظور داشتن عوامل زیر توصیه می‌شوند: مکان یابی مناسب مسکن نسبت به سایر عملکرهای شهری، انتخاب مصالح مناسب که الزاماً مصالح گران قیمت نیستند، اتّخاذ روش‌های مناسب ساخت، پیش بینی تمهیدات لازم برای تقلیل خسارت به هنگام وقوع سانحه و مکان یابی مناسب مسکن در ارتباط با عملکرهای مولّد انواع آلاینده‌ها به ویژه آلودگی هوا و آلودگی صوتی.

قابل ذکر است که به ویژه در جامعه‌ی اسلامی، امنیت روانی و امنیت فرهنگی از بارزترین وجوه امنیت انسان هستند. علاوه بر مباحث مرتبط با مراتب مختلف هویّت که از این وجوه از امنیت متأثّر هستند، عوامل عدیده‌ای نیز بر این انواع امنیت تأثیرگذار هستند، که از جمله‌ی آنهاست: خودستایی، عریانی، برونگرایی، نمایش خود، تناسب غیر متعارف فضایی، ترغیب به مصرف و امثالهم.

به این ترتیب، بارزترین مصادیق امنیّت عبارتند از: امنیّت فرهنگی، امنیّت روانی، امنیّت اخلاقی، امنیّت در برابر گناه، امنیّت فکری و سایر وجوه و مراتب معنوی و روانی امنیّت. در دوره‌ی معاصر؛ حتّی در مقوله‌ی امنیت فیزیکی نیز، ویژگی‌های کالبدی مقابل چشم؛ علاوه بر آن که احساس فقدان یا خدشه دار بودن امنیّت را به ساکنین منتقل می‌کند، این شرایط نامطلوب(یعنی فقدان امنیت) را به ناظرین نیز القا می‌نماید.

در حالی که مسکن تاریخی ضمن تأمین امنیت ساکنین، فضای مطلوبی را برای فعّالیت‌های خانوادگی و فردی آنان فراهم می‌کرد و دیگران نه تنها به سهولت قادر به خدشه دار کردن امنیت آنها نبودن که حتّی وسوسه‌ی آن را نیز به خود راه نمی‌دادند، سیمای عمومی ساختمان‌های مسکونی معاصر نه تنها این احساس و القاء امنیت را به ذهن ساکنین و مردم متبادر نمی‌کنند، که فراتر از آن، مردم را به زیستن در زندان‌های خود ساخته(پشت میله‌ها) مجبور می‌کنند.

در مورد امنیّت می‌توان گفت که امنیّت مورد نظر، برای دو گروه مدّ نظر می‌باشد: یکی ساکنین و دیگری سایر افراد جامعه که به گونه‌ای با ساختمان‌های مسکونی در ارتباط می‌باشند. به این ترتیب، همسایگان باید از تحت اشراف و نگاه دیگران بودن در امان باشند. همسایگان باید از ترافیک و آلودگی ناشی از تردّد همسایگان در امان بمانند. اهل شهر باید از تبعات زیست محیطی بلند مرتبه‌ها در امان باشند.

۷- هویت

هویّت، اصلی است که جهان‌بینی اسلامی به جدّ آن را مورد تأکید قرار داده است. هویّت را نمی‌توان به صورت بخشنامه‌ای و آمرانه به جامعه القاء نمود، بلکه هویّت باید نشان از استقلال و خود باوری و عزّت جامعه باشد. در غیر این صورت و در صورت تقلید از هویت بیگانه، هویّت دیگران ترویج و تبلیغ می‌شود و نوعی از احساس حقارت و از خود بیگانگی را در جامعه به وجود می‌آورد.

در مقوله‌ی هویّت، معیارهایی همچون: هویّت معنوی و جمعی، احتراز از خودنمایی، فرم و شکل و کاربری مناسب، بوم آوری و هویّت ملّی را می‌توان معرّفی کرد.

هویّت شهرهای تاریخی ایرانیان چنان بارز و واضح و واجد ویژگی‌های خاصّ خود و متمایز با شهرهای غیر ایرانی و به ویژه شهرهای کشورهای غیر اسلامی است که بیگانگان اوّلین کسانی بوده‌اند که به این هویّت و وجه تمایز اشاره کرده‌اند. اندیشمندان و مهندسین ایرانی در دوره‌ی معاصر نیز چنان بر این هویّت و ارزش آن تأکید دارند که عموماً بافت‌ها و شهرهای جدید و توسعه‌های متأخّر را بی‌هویّت می‌نامند.

جلوه‌های بارز هویّت شهرهای تاریخی ایرانی را در وجوه مختلف آنها از جمله هویّت کالبدی، هویّت عملکردی، هویّت تاریخی، هویّت فرهنگی، هویّت محیطی، هویّت طبیعی، هویّت دینی، هویّت انسانی، هویّت اکتسابی، هویّت ملّی و هویّت اجتماعی آنها می‌توان تمیز داد(ر. ک: نقی زاده، ۱۳۸۶).

هویّت انسان و رابطه‌ی این هویّت با هویّت متعلّقات و آثار انسان(از جمله مسکن او) که می‌توان از آن به رابطه ی”این همانی” انسان با آثارش یا تجلّی هویّت انسان در آثار و متعلّقاتش تعبیر نمود، موضوع بنیادین مورد توجّه انسان است.(۱۳) به این ترتیب، طبیعی خواهد بود که مسکن انسان به نوعی با هویّت او مرتبط باشد.

در این وادی آنچه مهم است تقویت هویّت انسانی و فرهنگی و معنوی انسان و گرایش او به سمت همراهی با جامعه و احساس وحدت با جمع می‌باشد. بر عکس، مسکن نباید انسان را به سمت احراز و نمایش انحصاری هویّت فردی و مادّی سوق داده و به عنوان عامل رشد فردگرایی و ضعف وحدت جامعه و جمع ایفای نقش نماید. در واقع، احراز و متعادل هویت فردی و جمعی و مادّی و معنوی انسان شاخص مهمّ ارزیابی مسکن مطلوب است.

مباحث مرتبط با هویّت و از جمله هویّت ملّی، هویّت معنوی و هویّت جمعی به شدّت مقهور هویّت‌های بیگانه شده و به جای آنها هویّت کاذب مادّی و فردگرایی رشد یافته است. موضوع دگرگونی فرهنگی پدیده‌ای است که به صورت مسئله غامض عصر حاضر در آمده است. چون که”ساختمان‌های مدرن نشانه‌ی زندگی‌های مدرن‌اند.

ساختمان‌های بلند مدرنی که در این قرن ظهور کرده‌اند. مشخّصه‌های فرهنگ مدرن به ویژه فرهنگ مدرن غربی را منعکس می‌کنند. آنها تمدّن بشری را نیز به جلو می‌برند و شیوه‌ی زندگی مدرن را در همه‌ی شهرها و مناطق مختلف دنیا گسترش می‌دهند”(لی و دیگران، ۱۳۷۵).

در این مقوله برای نمونه می‌توان به ساختمان‌های بلند اشاره کرد. تقریباً هیچ کس برای عمارات بلند مرتبه‌ی موجود در ایران هویّتی ایرانی و اسلامی و ملّی قائل نیست و علی رغم طرّاحی(تقلید) و ساخت آن با مصالح ایرانی و اشغال آن توسّط ایرانیان کسی آنها را به عنوان نمادی از معماری اصیل ایرانی نمی‌شناسد.

وضعیّت اسفناک حاصل از این تفکّر، آن است که به مرور معماری ایرانی مضمحل شده و این فکر القا می‌شود که تنها عمارات قدیمی خشتی، ایرانی‌اند و به مرور این اشتباه ظهور می‌کند و رواج می‌یابد که معماری ایرانی برای زندگی امروز تناسب نداشته و چیزی به نام معماری ایرانی امکان بقا نخواهد داشت.

از جنبه‌ی دگر، به دلیل اختصاص بلند مرتبه‌ها به عملکردهای مادّی و اقتصادی و خصوصی، که با تکرار فرم‌های بیگانه تقویت می‌شود، عمدتاً هویّتی مادّی داشته و فاقد هر گونه هویّت معنوی و توان یادآوری و تذکّر ارزش‌های معنوی هستند. هویّتی که این ساختمان‌ها به جهت کالبدی و عملکردی برای شهر و محلّه به ارمغان می‌آورند، عاری از هویّت جعلی، و بر عکس تأکید کننده‌ی هویّت فردی یا هویّت‌هایی هستند که بر قطب بندی‌های اجتماعی تأکید دارند.

۸- ارتباط با طبیعت و همزیستی با آن

چنانچه از مباحث مربوط به تأکید تعالیم اسلام بر تفکّر و تدبّر و تعقّل در طبیعت و عناصر طبیعی به عنوان آیات الهی، می‌توان استنتاج کرد، توجّه به طبیعت و عناصر طبیعی و ایجاد ارتباط مناسب انسان با آنها؛ یکی از اصلی‌ترین شرایط و ویژگی‌های مسکن مطلوب می‌باشد.
هم چنین یکی از اصلی‌ترین ارتباطات انسان با عالم وجود، ارتباط او با طبیعت است(ر. ک: نقی زاده، ۱۳۸۴). فراهم بودن این ارتباط که کثرت تأکید بر لزوم آن در تعالیم اسلامی و فرهنگ ایرانی، لزوم دخول در جزئیات آن منتفی می‌نماید(ر. ک: قرآن کریم، نهج البلاغه، امام جعفر صادق(علیه السلام)، ۱۳۵۹، جعفری، ۱۳۶۲، ج۱ و۳)، امر مهمّی است که می‌تواند به عنوان یکی از معیارهای اصلی مسکن مطلوب مطرح شود.

علاوه بر نیاز انسان به تماس با طبیعت، هماهنگی محیط مطرح شود. علاوه بر نیاز انسان به تماس با طبیعت، هماهنگی محیط مصنوع و از جمله عمارت و مسکن(به عنوان مهمترین و بیشترین اثر معماری مستحدثه توسّط انسان در زمین) با طبیعت(محیط، عناصر، سیما، مناظر، مصالح و زیبایی‌های طبیعی) ضرورتی انکار ناپذیر است.

بنابراین، انسان از جنبه‌های مادّی و معنوی متفاوتی به طبیعت و عناصر طبیعی و برخورداری از تماس نزدیک و مداوم با آنها نیازمند است. در این مقوله، توجّه به چند نکته اهمیّت دارد:

۱- این که این تماس بایستی در یک سلسله مراتب منطقی از واحد مسکونی تا کوچه و خیابان و محلّه و شهر و حتّی خارج شهر(طبیعت بکر) برقرار باشد.

۲- عناصر طبیعی بسته به ارزشی که در برآورده نمودن نیازهای معنوی و روانی انسان، با توجّه به معانی نمادینشان، دارند شناسایی و دسته بندی و به مردم یادآوری شوند و امکان تماس با آنها برقرار گردد.

۳- به نقش عناصر طبیعی در جهت پاسخگویی به نیازهای معنوی انسان نیز توجّه شده و این نقش مهم به مردم معرّفی شود. علاوه بر آن، ملحوظ داشتن شرایط اقلیمی و محیطی در طرّاحی مسکن نقشی بسیار مهم ایفا می‌نمایند و نکته‌ی مهم در این مقوله آن است که ابنیه به گونه‌ای طرّاحی شوند تا نیاز به تنظیم کننده‌های مصنوعی برای تنظیم شرایط محیطی به حدّاقل ممکن کاهش یابد.

در این صورت است که نه تنها در بلند مدّت فواید زیست محیطی و حتّی صرفه‌های اقتصادی فراوانی برای جامعه خواهد داشت، بلکه در جهت خودکفایی و احراز هویّت ملّی نیز عمل خواهد کرد. نکته‌ی بعدی در ارتباط با بهره‌گیری از طبیعت عبارت از شناسایی قوانین حاکم بر طبیعت و استفاده از آنها در طرّاحی و برنامه‌ریزی محیط مصنوع و از جمله مسکن است.

این موضوع به وظیفه‌ی مهم انسان به عنوان خلیفه الله رجوع داده می‌شود که در جهت حفظ امانت الهی بایستی اصول حاکم بر اعمالش را اصولی قرار دهد که در افعال و خلقت الهی مشاهده می‌شوند(ر. ک: نقی زاده و امین زاده، ۱۳۸۴).

اگرچه این ویژگی بارز غالب مجتمع‌های زیستی دوران گذشته در بسیاری از جوامع بود که هر واحد مسکونی دارای فضای باز اختصاصی بود، امّا این ویژگی در شهرهای تاریخی ایرانی با ویژگی‌های کاملاً شاخصی وجود داشت.

جملگی خانه‌ها، مدارس، مساجد، کاروانسراها و عمارات عمومی و خصوصی دارای حیاطی بودند که به تناسب وسعت و عملکرد خویش آب و گیاه و نور طبیعی و جریان هوا و حیوانات را در خویش داشتند و به این ترتیب هر کدام پذیرای استفاده کنندگان خویش بودند. این فضاها ارتباط انسان با آسمان و ماه و ستاره و خورشید را نیز برقرار می‌کردند.

حتّی در مجتمع‌هایی که به دلیل شرایط خاصّ اقلیمی(کمبود زمین، عدم دسترسی به منابع آب در واحدهای مسکونی، صخره‌ای بودن و مانند آنها) بافت کاملاً فشرده و بدون حیاط را دارا بودند، به روش‌های دیگری، از قبیل دسترسی بسیار نزدیک به طبیعت پیرامون، اشتغال در محیط طبیعی و گذران و انجام برخی فعّالیت‌ها در بام خانه‌ها این ارتباط برقرار بود.

با عنایت به تجارب جوامع بشری و فرهنگ اسلامی-ایرانی، مناسب‌ترین شیوه‌ی برخورد انسان و طبیعت آن است که در عین حالی که انسان را اشرف مخلوقات و ارجح بر جهان می‌داند که عالم را برای او مسخّر قرار داده‌اند،(۱۴) به این مورد مهم نیز توجّه دارد که انسان در جهان و با جهان زندگی می‌کند و حیات طیّب او بستگی تامّی به پاکی و سلامت جهان دارد.(۱۵)

بنابراین در عین بهره‌گیری از جهان باید به شناسایی قوانین حاکم بر آن(سنن الهی) همّت گماشته و اعمال خویش را با آنها هماهنگ نماید. در جامعه‌ای با این تفکّر و با این روش است که نه تنها به راحتی پذیرای آرای منطقی و انسانی ظاهراً جدید همچون توسعه‌ی پایدار است، که به بالاتر از آن اندیشید(نقی زاداه، ۱۳۸۵)، و در صورت همّت کردن؛ توانایی تکامل و غنا بخشیدن به آن و ارائه‌ی سهمی مهم در ارتقاء دانش بشری دارد. در چنین جامعه‌ای نشان از خروج از تعادل به چشم نمی‌خورد، و ارتباط انسان با عناصر طبیعی در فضاهای مختلف شهری برقرار است.

ممکن است این موضوع مطرح شود که در گذشته ابزار و وسایل و امکانات تخریب کننده و آلوده کننده‌ی محیط وجود نداشت، و به بیان دیگر همزیستی با طبیعت امری طبیعی و محتوم و ناگزیر بوده است.

باید توجّه کرد که عامل تخریب محیط، تنها صنعت و ماشین و ابزار و ادوات نیستند، بلکه آنچه مهم و عامل اصلی تخریب و آلودگی محیط و طبیعت است، ویژگی‌های اخلاقی و عملی انسان می‌باشد که با بردن نامناسب ماشین و در جهت ارضای امیال خویش طبیعت را نابود می‌کند. این ماشین نیست که طبیعت را تخریب می‌نماید.

طبیعی است ماشینی که در خدمت امیال انسان قرار گیرد(همچون تیغ در دست زنگی مست) تخریب طبیعت را تسهیل و تشدید می‌کند.

مقایسه‌ی دو نوع نگرش به طبیعت و عناصر طبیعی در دوران سنّت و مدرن(۱۶) موضوع را روشن می‌کند. بدون دخول در این مباحث که در مواضعی دیگر به آنها اشاره شده است، تنها به ذکر این نکته بسنده می‌شود که مطابق بسیاری از آرا متفکّران، بزرگترین عامل تخریب طبیعت و محیط زیست و آلودگی انسان‌ها نتیجه‌ی بحران اخلاقی انسان دوران مدرن است و نه صرف ماشین(ر. ک: نصر، ۷۸-۱۳۷۷، همو، ۱۳۷۹ و سازمان حفاظت محیط زیست، ۱۳۸۰).

در عین حال، توجّه کنیم که برای نمونه، آلودن آب، در گذشته، که بسیاری قنوات و مسیرهای آب از معابر و فضاهای اصلی و حتّی از داخل خانه‌ها می‌گذشتند، می‌توانست ممکن و بسیار ساده باشد. امّا تنها عاملی که انسان‌ها را از این امر بر حذر می‌داشت در مورد آلوده کردن خاک و محیط زندگی.

توجه کنیم که در شهرهایی که اداری خدمات شهرداری و جمع آوری زباله یا رُفت و روب معابر وجود نداشت و این مهم را همه‌ی مردم با احساس تعهّدات اخلاقی و به تبعیّت از آموزه‌های دینی انجام می‌دادند. اگر این وضعیّت را با وضعیّت شهرهای اروپایی آن دوران مقایسه کنیم موضوع روشن می‌شود.

بوم‌آوری معیاری است که علاوه بر تذکّر و تقویت استقلال و عزّت جامعه‌ی اسلامی نشانه‌ای از استفاده‌ی صحیح از هر چیزی است که در اختیار جامعه می‌باشد. این معیار که به عنوان یکی از مبانی معماری ایرانی نیز معرّفی شده است(پیرنیا، ۱۳۶۹)، امروزه به عنوان یکی از اصلی‌ترین ویژگی‌ها و مبانی توسعه‌ی پایدار نیز مطرح می‌باشد.

اکثریّت ساختمان‌های بند مرتبه‌ی مستحدثه در ایران معاصر(نه در طرح، نه در شکل، نه در مصالح انتخابی، نه در تناسبات و نه در ارتباط با بافت شهر) نشانی از بوم آوری و بومی بودن ندارند.

مروری اجمالی بر تاریخ معماری و احداث ساختمان‌های بلند منفرد(همچون مساجد و مأذنه‌ها و کلیساها و میل‌ها و برج ها) و حتّی مجتمع‌های مسکونی وسیع نظیر آنچه در بابل و آتن و یمن و روم و بیزانس در ارتفاعات حتّی ۳۰ متر و تا ده طبقه در گذشته بنا می‌کرده اند(شولز، ۱۳۷۵)، دلیل روشنی است بر ردّ این نظریّه که برای بلند مرتبه‌ها صرفاً بایستی از مصالح مدرن استفاده کرد. البتّه سخن در نفی مصالح مدرن و بازگشت به استفاده از خشت و چوب نیست؛ بلکه در اینجا به دو نکته‌ی بنیادین اشاره می‌شود:

اول این که در مقوله‌ی مصالح نباید دنباله رو اکتشافات و اختراعات بیگانگان بود و باید دست به کار شد و خود نیز امکانات در دسترس به کشف و اختراع مصالحی همّت گماشت که بتوانند با هویّتی ملّی مطرح شوند و پاسخگوی نیازهای تکنیکی روز باشند و به استقلال و خودکفایی کشور کمک کنند.

دیگر این که به روند جذب ضایعات ساختمانی در طبیعت توجّه شود که چه آسیب غیر قابل تصوّری به طبیعت وارد می‌شود و این در حالی است که ضایعات مصالح سنّتی و بومی به آسانی در طبیعت قابل هضم بوده و خسارتی به آن وارد نمی‌کنند.

۹- رعایت عدل و توجّه به عدالت اجتماعی

متون اسلامی، مشحون از تذکراتی در مورد اهمیّت عدل و لزوم رعایت آن در جملگی زمینه‌های زندگی است. ضمن آن که ”عدالت” معنای وسیعی را در برگرفته است. با توجّه به فرموده‌ی نبیّ مکرّم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) که فرموده‌اند ”بِالعَدل قامَتِ السَّمواتِ وِ الاَرض: آسمانها و زمین با عدل برقرار است،” می‌توان به جمیع اموری که به عدل مربوط یا از آن مشتق شده باشند، به عنوان معائیری برای ارزیابی فعّالیت‌های انسان توجّه کرد.

اهمّ این معائیر در زمینه‌ی مورد بحث عبارتند از: تعادل بین جنبه‌های معنوی و مادّی حیات، تعادل در انتخاب کاربری، تأمین خدمات محلّ استقرار مناسب، تعادل در فضای باز و ساختمان، تأمین خدمات شهری مناسب، تعادل بین محیط مصنوع و طبیعت و سایر مصادیق تعادل و میانه‌روی.

تعادل، به عنوان بارزترین ویژگی و بنیادی‌ترین اصل حاکم بر عالم وجود که مشتق از عدل می‌باشد، اصلی است که رعایت آن در هر گونه طرح و برنامه‌ای توصیه شده و می‌تواند فراهم آورنده‌ی امکان تجلّی بسیاری ارزش‌ها و مفاهیم و معیارهای دیگر باشد. در ارتباط با مسکن، رعایت تعادل محیطی، تعادل در پاسخگویی به نیازهای توأم فرد و خانواده و جامعه، تعادل در مصرف منابع طبیعی و تعادل در فرهنگ و الگوی مصرف.

مضافاً این که تعادل(به تبعیّت از اصل عدل) در جای خود قرار گرفتن هر جزء است؛ و معرّفی کلّ مسکن به نحوی است که بهترین بازدهی معنوی و مادّی را داشته باشد.

ویژگی تعادل که مصداق و تجلّی عدالت حاکم بر عالم هستی است، اصل توصیه شده‌ی تعالیم اسلامی برای جملگی امور مسلمانان است که مباحث و صفاتی چون حنیف، وسط، قصد(اقتصاد) و میزان که برای اسلام یا مسلمانان ذکر شده است(لقمان: ۱۹، بقره:۱۴۳، مائده: ۶۶ و جوادی آملی، ۱۳۶۶)، به نحوی به آن ارجاع می‌شوند.

مصادیق مختلف تعادل را در رعایت تعادل در توجّه به ابعاد و نیازهای معنوی و مادّی انسان، ایجاد و حفاظت از تعادل بین محیط طبیعی و محیط مصنوع، و تعادل در دسترس جامع به امکانات و خدمات عمومی شهر می‌توان مورد بررسی قرار داد Naghizadeh، ،۲۰۰۰a & Naghizadeh، ۲۰۰۰

برنامه‌ریزی ملّی برای گسترش عدالت اجتماعی و کسب درآمد مناسب و دسترسی به امکانات لازم برای زیست انسانی در همه‌ی مجتمع‌های زیستی ضرورتی انکارناپذیر است که توسّط آن می‌توان از کوچه‌ای بی‌رویه‌ای که در پی تأمین زندگی مادّی و دنیایی است پیشگیری نمود.

مضافاً این که رفع قطب بندی‌های مختلف در یک شهر نیز راهی برای امحاء و مسائل و مشکلاتی است که زمینه ساز تقابل‌های اجتماعی و انسانی و بالّنتیجه بحران امنیت می‌گردند. توجّه به امر سکونت(و ایجاد شرایط سکونت مطلوب) به جای تمرکز بر تولید سرپناه موضوعی است که می‌تواند شرایط عادلانه‌ی زندگی را برای انسان‌ها فراهم آورد.

به این ترتیب، فضای خانه و مسکن، نه تنها باید بتواند زمینه‌ی مناسب رشد کرامت‌های انسانی و پاسخگوی نیازهای روحی و روانی او نیز باشد. توجّه به این نکته، مهم است که: اصل یکصد و سی و یکم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، به حقّ، از”مسکن مناسب”(و نه مسکن حداقل) سخن می‌گوید و البتّه که ویژگی‌های این تناسب نیز باید از جهان‌بینی اسلامی و فرهنگ ایرانی استخراج و معرّفی شود.

به همین دلیل است که در طرح مسکن حدّاقل توجّه به”ویژگی‌ها و ابعاد کمّی و کیفی مسکن” به گونه‌ای که فضای سکونتی مورد نیاز و متناسب با خانوار‌های ایرانی”باشد توصیه می‌شود (حبیبی و دیگران، ۱۳۶۷،ص۲). سخن در این است که ارزش‌های مطرح در فرهنگ ایرانی و شأن خانواده‌ی ایرانی باید مورد توجه قرار گیرند و از آنچه این ارزش‌ها و این شأن را تضعیف و خدشه دار می‌کند احتراز شود.

اصل سی و یکم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز”داشتن مسکن متناسب با نیاز”، را”حقّ هر فرد و خانواده ایرانی” می‌شمارد و دولت را موظّف می‌داند که با”رعایت اولویّت برای آنها که نیازمندند به خصوص روستانشینان و کارگران زمینه‌ی اجرای این اصل فراهم کند.”

توجّه کنیم که میانه‌روی، به عنوان جلوه‌ای از تعادل به هر گونه خروج از عدالت و تعادل اطاق می‌شود که مصداق بارز آن را می‌توان”اسراف” نامید که در همه‌ی امور باید از آن احتراز کرد. این موضوع، یکی از تعالیم قرآنی است که به هر گونه خروج از تعادلی، اسراف اطلاق می‌شود.

به طور نمونه فرعون به دلیل برتری جویی‌اش در زمین مسرف نامیده می‌شود(یونس: ۸۳ و دخان:۳۱). قوم لوط نیز به جهت خروجشان از جاده‌ی تعادل و روش زیست طبیعی به عنوان قومی مسرف معرّفی شده‌اند(اعراف:۸۱). غفلت نیز با اسراف مرتبط است(یونس: ۱۲).

خلاصه این که هر گونه فساد و تباهی در زمین و هم چنین ضدّیت با اصلاح در زمین نیز مصداق اسراف هستند(شعراء: ۱۵۲-۱۵۱). توازن نیز از ویژگی‌ها و صفاتی است که می‌تواند در قالب میانه‌روی مطرح شود، که همه چیز موزون خلق شده‌اند.(۱۷) و عدل(که مبنای همه‌ی صفات پسندیده و جمع فضیلت هاست)، موزون است.

در مورد مفهوم موزون بودن عدل می‌توان گفت:”اگر مجموعه‌ای را در نظر بگیریم که در آن اجزا و ابعاض مختلفی به کار رفته است و هدف خاصّی از آن منظور است، باید شرایط معیّنی در آن از حیث مقدار لازم هر جزء و از لحاظ کیفیت ارتباط اجزاء با یکدیگر رعایت شود و تنها در این صورت است که آن مجموعه می‌تواند باقی بماند و اثر مطلوب خود را بدهد و نقش منظور را ایفا نماید”(مطهری، ۱۳۵۷، ص ۵۹).

موزون و متعادل بودن به نوبه‌ی خود مستلزم نظم و حساب و جریان معیّن و مشخّصی است. و این در واقع همان حدیث نبوی است که می‌فرماید: “بِالعَدل قامَتِ السَّمواتِ وَ الاَرض.”

میانه‌روی که همان مشی در حدّ تعادل و اجتناب از افراط و تفریط است، از کیفیّاتی است که در به تعادل رساندن جامعه ایفای نقش می‌نماید. جنبه‌ای از میانه‌روی عبارت از اجتناب از اسراف و تبذیر است که در مقولاتی همچون انتخاب مصالح و شیوه‌های ساخت و تنوّع فضاهای درونی مسکن و هر آنچه بتوان آن را به عنوان خروج از تعادل ذکر کرد، بروز می‌نماید.

علاوه بر آن، میانه‌روی به معنای اجتناب از لغو و بطالت است که این اعراض و دوری به عنوان ویژگی مؤمنین ذکر شده است: “قَد اَفلَحَ المِؤمِنُونَ الَّذینَهُم فی صَلوتِهِم خاشِعُونَ وَ اَلَّذینَهُم عَنِ اللَّغوِ مُعرِضُونَ: همانا اهل ایمان به فیروزی و رستگاری رسیدند آنان که در نماز خاضع و خاشع هستند و آنان که از لغو و سخن باطل اعتراض و اعراض می‌کنند”(مؤمنون:۳-۱).

جملگی این‌ها، هشیاری جامعه را در تقابل با موج ترویج مصرف‌گرایی و مدگرایی شایعی طلب می‌نماید که دنیای صنعتی و مادّیگرایی معاصر به شدّت مبلّغ و مروّج آن است و به صورت اشکال و مصالح و فضاها و روابطی ظاهر می‌شود که در تضاد با اقلیم و ارزش‌های فرهنگی جامعه و حتّی تضعیف کننده‌ی اقتصاد خانواده‌ها می‌باشد.

“هماهنگی” موضوع بنیادینی است که رعایت آن در طرّاحی مسکن، خواهد توانست علاوه بر کمک به ایجاد مسکن مناسب، در ایجاد و نمایش تعادل‌های محیطی و کالبدی و بصری نیز نقشی در خور ایفا نماید. بدون دخول به مبانی و اثرات هماهنگی، به برخی زمینه‌هایی که هماهنگی در آنها ضرورت دارد بسنده می‌شود:

هماهنگی ویژگی‌های محیطی محیط مصنوع با مختصّات روانی و فیزیکی انسان، هماهنگی عناصر انسان ساخته با طبیعت و اقلیم، هماهنگی عناصر و عملکردهای مجاور، هماهنگی فرم‌ها و اشکال، هماهنگی مصالح با یکدیگر و با اقلیم، هماهنگی ویژه‌های مسکن با فرهنگ عمومی و با فرهنگ خانواده‌ها و خلاصه آن هماهنگی‌هایی که بایستی بین(نیازها و مختصّات) انسان و محیط طبیعی و مسکن و شهر برقرار باشند و امروزه کمتر مورد توجّه قرار دارند.(۱۸)

۱۰- زیبایی

مشاهده و احساس منظر و چشم‌انداز و اشکال زیبا که خواست انسان است، نیازمند ملحوظ داشتن تناسبات و هماهنگی‌هایی در مختصّات ابنیه و فضاهای باز شهری است. در واقع، زیبایی نتیجه‌ی تناسبات و تعادل‌هایی است که طرح‌ها و برنامه‌های از پیش اندیشیده امکان فراهم آوردن آن را دارند.

این در حالی است که عمارات و فضاهای موجود که نتیجه‌ی تصمیم و اراده‌ی فردی هستند و آنچه در این تصمیم‌گیری دخالت ندارد مختصّات عمارات اطراف می‌باشد. زشتی این ساختمان‌ها را در مقولاتی چند می‌توان برشمرد. اوّلین نکته ناهماهنگی و عدم تناسب آنها با بافت و عمارات همجوار می‌باشد که این البتّه اختصاص به بلند مرتبه‌ها نداشته و شامل جملگی ساختمان‌های شهر نیز می‌شود.

مورد بعدی فقدان نماسازی مناسب و هماهنگ در چهار طرف ساختمان است. به این ترتیب، که معمولاً یک و حدّاکثر دو نمای اصلی، نماسازی شده و دو نمای دیگر یا به حال خود رها می‌شوند که پس از مدّتی در اثر بارندگی و آلودگی هوا زشتی در چندانی می‌یابند، و به این ترتیب، از چهار نمای شهری دو نمای آن نمایی آکنده از زشتی و عدم تناسب است.

بگذریم از این که تناسبات و مصالح و رنگ‌های به کار گرفته شده در نماهای اصلی نیز در بسیاری موارد صبغه‌ای از زشتی را به نمایش می‌گذارند که اغلب حکایت از منیّت و تفاخر و انانیّت دارد.

۱۱- ارجحیّت معنویّت بر مادّیت

این رجحان، کیفیّت و جلوه‌ای است که در ظاهر و کالبد شهرها و اجزا و عناصر شهرهای مسلمانان و از جمله مسکن آنها به وضوح و روشنی باید قابل درک باشد. این ظهور چیزی جز جلوه‌ی باورهای مردم نیست که به معنویّت عنایت ویژه دارند و دنیا را در پناه آخرت جست و جو می‌کرد و در واقع دنیا را وسیله‌ای برای وصول به آخرت یا ساختن آن می‌دانست.

شاید این امر به دلیل عدم تفکیک دنیا و آخرت باشد. این عدم تفکیک با عدم تفکیکی که امروزه از آن بحث می‌شود، کاملاً متفاوت‌اند. در دوران معاصر ابتدا دنیا و آخرت از هم تفکیک می‌شوند، و از آنها به عنوان دو مقوله و دو قلمرو حیات نام شود. سپس این موضوع مطرح می‌شود که اسلام به هر دو قلمرو توجّه دارد و هیچ یک را معطّل نمی‌گذارد.

بنابراین، نتیجه می‌گیرند که هر دو را باید مدّ نظر و ملاک عمل قرار داد. طبیعی است که در این روند(تفکیک و دوباره وصل کردن این دو ساحت) جدا انگاشتن آنها اثر منفی خود را خواهد داشت. به این ترتیب که(به اشتباه و به تبعیّت از سیطره‌ی تفکّرات بیگانه) برخی چیزها دنیایی و مادّی و بعضی دیگر اخروی و معنوی تلقّی می‌شوند.

این در حالی است که در ادیان الهی چنین نیست. راه و مقصد یکی است. امّا ابزار و وسایل و ساحت‌های متفاوتی در دسترس مردم قرار دارند. حتّی تاجر پس از نماز صبح تا هنگام حضور در حنجره‌ی خویش به تحصیل(و حدّاقل به کسب علم پیشه‌ی خویش: مکاسب) می‌پردازد. و بدین ترتیب است که میان مسجد و مدرسه و بازار و محکمه‌ی شرع و مرکز فرمانروایی جدایی نیست.

۱۲- سلسله مراتب

اصل سلسله مراتب که ارتباط قلمروهای مختلف محیط زندگی را از عمومی تا خصوصی(عمومی، نیمه عمومی، نیمه خصوصی و خصوصی) تعریف و تعیین می‌کند به دلیل ویژگی‌های مسکن که آن را”حرم” نامیده‌اند و از اهمیّت خاصّی برخوردار است. در رابطه با مسکن، سلسله مراتب را می‌توان در دو درجه‌ی بیرونی و درونی مورد مداقّه قرار داد.

سلسله مراتب بیرونی به ارتباط داخل مسکن با سایر فضاها و عملکرهای پیرامون آن می‌پردازد، در حالی که سلسله مراتب درونی بر تبیین ارتباط عناصر داخل مسکن با یکدیگر متمرکز است. قابل ذکر است که در انتظام ارتباطات فضاهای داخلی نیز اهمیّت سلسله مراتب کمتر از ارتباط مسکن با خارج نمی‌باشد.

چنانچه توصیه شده است که از سنینی مشخّص، خوابگاه دختران و پسران خانواده از یکدیگر جدا شود و همچنین کودکان بایستی برای ورود به محل استراحت والدین از آنها اجازه بگیرند(نور: ۵۹-۵۸).

تأثیر اصل سلسله مراتب بر معماری مسکن، به تبیین مراتب و نحوی ارتباط قلمروهای مختلف(عمومی، نیمه عمومی، نیمه خصوصی و خصوصی) می‌پردازد و حدّ و حریم و فضاها و عناصر ارتباطی هر یک را تعیین می‌نماید. ضمن آن که در هر قلمرو نیز به جزئیّات بیشتری توجّه داشته و ارتباط اجزاء و عناصر آن قلمرو با یکدیگر و با سایر قلمروها را مورد توجّه قرار می‌دهد.

رابطه‌ی اجزاء درونی مسکن و همین طور ارتباط آن با فضاهای خارج از خود الزاماً باید، هم واجد قلمروهای مشخّص و تعریف شده‌ای باشد و هم این که حریم و فضاهای ارتباط دهنده‌ی این قلمروها باید معلوم باشند.

برای نمونه، تعریف قلمروهایی چون قلمرو زندگی والدین، قلمرو فعّالیت فرزندان، قلمرو عمومی، قلمرو پذیرایی از میهمانان، قلمروهای زندگی پسران و دختران خانواده و قلمروهایی از این قبیل ضرورت مسکن مطلوب است که در صورت اختلاط آنها از میزان مطلوبیّت مسکن کاسته خواهد شد.

تمایز قلمروها و مصون داشتن خانه از مشکلات و اشکالاتی چون اشراف بصری، نفوذ سر و صدا، نفوذ آلودگی‌های بویایی، نفوذ انواع آلودگی‌ها و امکان تجاوز بیگانگان به جهت تقلیل امنیت از مباحث قابل توجّه در طرّاحی و تعریف حرایم متنوّعی برای مسکن مطلوب هستند.

حدود و حرایم در شهرهای تاریخی، هم برای عناصر و هم برای فضاهای شهری، هم برای هر یک(یا هر گروه از) شهروندان و هم برای کلّ شهر به وضوح و به روشنی وجود داشت.

حدود و حرایم نه تنها وجود داشتند، که رعایت آنها نیز علاوه بر آن که از طریق سازمان فضایی تعریف شده و سلسله مراتب موجود به ناظر القا می‌شد، شهروندان هم به تبع سیطره‌ی ارزش‌های اخلاقی و فرهنگی، خویش را ملزم به رعایت آنها می‌دانستند.

بارزترین حرائم؛ مخصوص واحدهای مسکونی و فضاهای باز آنها بود. مکان‌گیری فضاهای مختلف یک خانه نسبت به خانه‌های مجاور و نسبت به فضاهای عمومی، چه از نظر ارتفاع، چه از نظر فاصله، چه از نظر ارتباط بصری و حتّی از نظر بویایی و شنوایی به گونه‌ای بود که کمترین امکان ارتباط بین درون و بیرون وجود داشت.

به این ترتیب، نه تنها احساس امنیّت به ساکنین القا می‌شد، که دیگران نیز از امکان بروز گناه یا خطا یا تجاوز به حقوقِ فردیِ دیگران مصون نگه داشته می‌شدند. پس از آن بن بست‌ها و کوی‌ها و حتّی محلات بودند که با حدود تعریف شده شان امکان تجاوز نامناسب و ناخواسته به حریم خویش را تقلیل می‌دانند.

این حدود و حرایم در بسیاری یا قریب به اتّفاق موارد از طریق در و دروازه و امثال آن نبود و از طریق عناصر شناخته شده‌ای همچون پلّه، ساباط، چهار طاقی، یک گردش، تغییر مصالح و از این قبیل عناصر کالبدی؛ به ناظر القا و معرّفی می‌شدند.

در پاسخ به برخی از اصول و معیارهای مطرح شده در مورد مسکن مطلوب همچون خصوصیّت و خلوت و حرمت خانواده و ارتباط با طبیعت، یکی از مهمترین ابزار و شیوه‌های تحصیل و تأمین آنها رعایت درون‌گرایی است. این اصل، برگرفته از عناصر تاریخی معماری ایران است که اکثریّت قریب به اتّفاق عناصر شهری و معماری مظهر آن بوده‌اند.

علاوه بر معیارهای مطروحه، توجّه به بسیاری از ارزش‌های اسلامی نیز در درون‌گرایی نهفته است، همچون: توجّه به درون(باطن) بیش از بیرون(ظاهر)، توجه به حیا، عدم تفاخر و ریا و خودنمایی، پرهیز از برهنگی و خودآرایی، از بین بردن زمینه‌ی رشد عُجب، تقویت وحدت جامعه و نمایش وحدت کالبدی.

ضمن آن که به تعبیر بورکهاردت خانه‌ی درون گرای مسلمین رو به آسمان دارد(۱۹) این شیوه‌ی معماری، علاوه بر این که به طور نمادین، توجّه انسان به خدا و همچنین پشت کردن به دنیا را به نمایش می‌گذارد، نمایشی از پاسخ به سیر در انفس و در درون خویش است که به تبعیّت از تعالیم قرآنی، به همراه سیر در آفاق، همواره مورد توجّه عرفای مسلمانان بوده است.

سَنُریهُم آیاتِنا فی الآفاق وَ فی اَنفُسِهِم حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُم اَنَّهُ الحَقُّ اَ وَ لَم یَکفِ بِرَبِّکَ اَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهیدٌ: ما آیات قدرت و حکمت خود را در آفاق جهان و نفوس بندگان کاملاً هویدا و روشن می‌گردانیم تا ظاهر و آشکار شود که بر حقّ است آیا‌ ای رسول!(همین حقیقت که) خدا بر همه‌ی موجودات عالم پیدا و گواه است کفایت از برهان نمی‌کند؟(فصّلت: ۵۳).

۱۳- اصلاح

این اصل که به عنوان اصلی اثباتی مطرح است، در حقیقت متّضاد فساد و اسراف در زمین می‌باشد. تعالیم اسلامی وظیفه‌ی انسان را اصلاح و عمران زمین می‌شمارد(هود: ۶۱).

در مورد عمران زمین بحث بسیار پیچیده‌ای مطرح می‌شود. به این معنا که اگر عمران زمین تنها به معنای ساخت و ساز مطرح شود، به آسانی مجوّز تخریب باغ‌ها و کشاورزی اطراف شهرها صادر می‌شود. ولی اگر آنها نیز به عنوان عمران زمین مطرح شوند، آن گاه حدّ و اندازه‌ی شهرها و چگونگی توسعه‌ی آنها سؤالی است که یکی از راه حل‌های آن می‌تواند توسعه‌های منفصل باشند.

۱۴- کمالگرایی

برای آنچه امروزه تحت عنوان توسعه‌ی پایدار مطرح است و به جهت اهمیت و ارزشی که دارد در بسیاری فعّالیت‌ها و از جمله در شهرسازی نیز مطرح شده است، نسخه‌ای ایرانی و ارزشمند نیز قابل ارائه است که آن اصل یا صفت کمال‌گرایی است. با عنایت به توضیح این موضوع در مواضعی دیگر(ر. ک: نقی زاده، ۱۳۸۹ آ) در این مجال تنها به مواردی از ویژگی‌های اصل کمال‌گرایی اشاره می‌شود:

– حدّاکثر همراهی و همزیستی با طبیعت،
– عدَم انقطاع رابطه‌ی انسان با طبیعت،
– حدّاقل یا فقدان تخلیه‌ی آلاینده‌ها(به ویژه آلاینده‌های کشنده و خطرناک) در طبیعت،
– استفاده از مصالح بومی،
– تنظیم شرایط محیطی با استفاده از امکانات و شرایط اقلیمی،
– احتراز از اسراف و فساد و تباهی و بیهودگی و بطالت،
– نگرش به طبیعت به عنوان منبع شناخت و آیات الهی،
– استفاده‌ی مناسب و بهینه از نیروی کار انسان،(۲۰)
-مصرف موادّ و مصالح در جهت کمال‌بخشی و شرافت بخشیدن به مادّه به منظور ارتقا کیفیّت حیات، و
– احتراز از مصرف موادّ و مصالح در جهت ارضا مشتهیات مادّی.

طبیعی است که با استفاده از فناوری در دسترس، امروزه می‌توان نه تنها از تخریباتی که بر طبیعت و نهایتاً بر زندگی انسان وارد می‌شود کاست، که حتّی رویّه‌های پیشین را تقویت نمود.

۱۵- عزّت

اندکی مداقّه در تعالیم اسلامی بیانگر اهمیّت عزّت جامعه‌ی اسلامی و لزوم اهتمام در نمایش و در تقویت آن است، و طبیعی است که این عزّت، علاوه بر بسیاری جنبه‌های سیاسی و علمی و هنری و اقتصادی، نیازمند نوعی احساس استقلال از بعد روانی و معنوی است.

به عبارت دیگر، یکی از ابزارهای مهمّ احراز عزّت جامعه، احساس روانی جامعه در استقلال و عدم وابستگی در مقابل بیگانه است. این گونه از استقلال فراتر از تکنیک و فناوری بوده و به قالب و شکل و محتوای موضوعات مرتبط بوده و تبعات استفاده از هر گونه الگوی بیگانه را نیز مدّ نظر قرار می‌دهد. معیارهای منبعث از این اصل عبارتند از: استقلال، بوم آوری و هویّت.

بسیاری از طرح‌ها و پروژه‌ها(و به عنوان نمونه بارز آنها: بلند مرتبه سازی جاری) نه تنها نمادی از استقلال نیستند که در بسیاری زمینه‌ها عامل تشدید وابستگی و حتّی نماد وابستگی از نظر فرم و شکل و شیوه‌ی زیست فرهنگ و حتّی فناوری هستند. فناوری‌های تهویه و تأسیسات حتّی اگر تصوّر خودکفایی کاملشان مقدور باشد، به جهت غیر بومی بودن و اصرارشان بر مصرف بیشتر تکنیکی در آینده را فراهم می‌کنند.

این موضوع وقتی تشدید می‌شود که فعّالیت‌های علمی و پژوهشی در جهت دستیابی و ابداع فناوری استفاده از انرژی‌های تجدید شونده و پایدار و دگرگونی وضع موجود به آن سمت در حدّاقل و آن هم به تقلید بیگانگان باشد.

شاید درست باشد که؛ علوم موضوعاتی جهانی و میراث بشری هستند و به قوم خاصّی تعلّق ندارند، لکن باید توجّه کرد که هر علم و هر فنّی در هر اقلیم و فرهنگی، تفسیر و حتّی شکل خاصّ خود را دارد. برای نمونه با وجود گذشت بیش از یکصد سال از ظهور نماهای شیشه‌ای و فلزّی که از مهمه‌ی ۱۹۷۰ به بعد و با ظهور معماری پُست مدرن دوره‌ی رواجشان به سر آمد، اینک تازه در بلند مرتبه سازی‌های ایران تکرار می‌شوند.

این نمونه‌ی کوچک گویای این مطلب مهم است که حتّی این تقلیدها از موضوعات متأخّر و جاری انجام نمی‌شود، بلکه موضوعاتی تقلید می‌شوند که سال هاست حتّی در غرب نیز تاریخ مصرفشان گذشته، اشکالات عدیده شان بر مبدعین آنها نیز مشخّص شده و در سرزمین اصلی خویش منسوخ شده‌اند.

۱۶- تذکّردهی

اگرچه برخی مصادیق متذکّر بودنِ شهر، تحت عناوین و هدایتگری، معنویّت‌گرایی و آموزش قابل طرح و بررسی هستند، امّا به جهت اهمیّت موضوع، بحثی جداگانه از آن نیز به وضوح بحث کمک خواهد کرد. اگر تذکّر را یادآوری به معنای مطلق آن فرض کنیم هر شهری می‌تواند برخی موضوعات را به اهل خویش یادآوری کند.

امّا با عنایت به معنای واقعی”ذکر” که به معنای یادآوری قبلاً به آنها آگاه بوده یا به آنها آگاهی داده شده است، تنها وجه معنوی آن مدّ نظر است. به این ترتیب که یادآوری برخی موضوعات مادّی از قیل مصرف، غذا، جنس مخالف، تفریح و امثال آنها چیزی جز تحریک و تهییج نیست.

آنچه که نیازمند تذکّر است، موضوعات و نیازها و نکاتی است که به دلیل سیطره و پر رنگ شدن همین موضوعات مادّی، مستور شده‌اند و انسانها نیازمند یادآوری آنها هستند. شهرهای تاریخی، به دلیل مخفی داشتن یا عدم تحریک و تهییج نیازها و مشتهیات مادّی انسان و از طریق متذکّر شدن انسان به ارزش‌های معنوی، نقش تذکّردهی خویش را به انجام می‌رسانند.

شهر تاریخی و البتّه شهروندان آن نسبت به رعایت این موضوع یعنی متذکّر نگه داشتن انسان کاملاً جدّی بودند. این در حالی است که شهر معاصر عموماً بر تهییج و تحریک قلمرو مادّی حیات متمرکز است.(۲۱) معیارهایی چون آموزش و هدایت نیز در ذیل همین اصل قابل طبقه بندی هستند.

۱۷- تواضع

به تبعیّت از تعالیم اسلامی که مشی در زمین به تفاخر و غرور را نفی و نهی نموده و بر عکس تواضع و فروتنی و عدم خودستایی و تفاخر را توصیه می‌کند(اسراء: ۳۷، لقمان:۱۸، حدید: ۲۳ و فرقان: ۶۳)، آثار انسانی و از جمله شرها و عماراتشان نیز باید القا کننده‌ی این ارزش و اصل بنیادین چنانچه برای نمونه، شهرهای تاریخی ایرانیان دارای بافت و کالبدی هماهنگ و بدون تفاخر و تمایزات خودستایانه‌ی مادّی بودند.

بارزترین ویژگی این بافت جداره‌های ساده و یکنواخت آنها به سمت فضاهای عمومی بود. در عین این سادگی و هماهنگی، استفاده از فرم‌های متنوّع و احجام متفاوت نیز یکنواختی حاصل از محدودیت رنگ و مصالح این بافت‌ها را منتفی می‌نمود.

تنوّع فرم‌ها و احجام و توالی متنوّع فضاها و سلسله مراتب مختلف بین فضاهای شهری، کسالتی را که ممکن بود در اثر استفاده از مصالح و رنگ‌های محدود حاصل شود منتفی می‌کرد. این تواضع و فروتنی و گرایش به درون را حتّی در مساجد نیز می‌توان مشاهده کرد که علی رغم ارتفاع نسبی شان که سایه‌ی معنوی خویش را بر شهر گسترده بودند، فاقد سطوح بیرونی تزئین شده بودند.

۱۸- حیا

مروری اجمالی بر کالبد و سازمان فضایی و اَشکال و سلسله مراتب موجود در بافت‌های تاریخی شهرها حکایت از آن دارد که بسیاری از دریافت‌های بصری و صوتی و بویایی که امروزه در شهرها به وفور در دسترس همگان هستند، بر مردمان آن شهرها مستور و پوشیده بودند.

این دریافت‌ها عموماً موضوعاتی خصوصی و در هر دو قلمرو مادّی و معنوی زندگی قابل طبقه بندی هستند. شهر تاریخی نه تنها از برهنگی و عریانی و نمایش خویش برای بیگانه بری بود که حتّی زمینه‌ی تحریکات مادّی یا خودنمایی و خودستایی و تحقیر انسان(دیگران) را نیز به حداقل رسانده بود.

حیای شهر تاریخی اجازه‌ی ریا و فریب نمی‌داد در عین حالی که دارای همه‌ی این صفات بود، در شهر تاریخی و در فضاهای عمومیِ آن، حتّی کسانی که مقیّد به آدابی نبودند، حرمت جمع و جامعه را به سهولت نمی‌شکستند، در حالی که امروزه حتّی افراد با ظاهر و سیمایی متدیّن به راحتی برخی مقرّرات و قوانین و حتّی هنجارهای اخلاقی را رعایت نمی‌کنند که از ذکر آن خودداری شده و برای مشاهده‌ی جزئیات آن مراجعه به فضاها و اماکن عمومی توصیه می‌شود.

۱۹- پاکی و طهارت

پاکی را به شقوق مختلفی از جمله پاکی هوا، پاکی محیط، پاکی نمای عمارات و پاکی فضاهای داخلی ساختمان‌ها می‌توان تقسیم نمود که هر کدام نیز به پاکی مرئی به تمیزی ظاهری و محسوس توسّط حواس اطلاق شود، و پاکی نامرئی شامل تمیزی و سلامت محیط و بری بودن آنها از موجودات ریز یا گازها و مواد غیر قابل رؤیت، و فراتر از آن پاکی و طهارت معنوی است.

تحقیقات انجام شده، دو زمینه‌ی اصلی پدید آمدن زشتی در اثر آسیب دیدگی نمای عمارات بلند را ناشی از”تابیدگی ساختمان” و ناشی از”آثار محیطی” معرّفی می‌کند که عمدتاً عبارتند از: شکست شیشه‌ها، ترک خوردن، قلوه کن شدن، خرد شدن، جابجایی، تغییر شکل، لکّه دار شدن، خوردگی، خرد شدن ناشی از خوردگی پرتو فرابنفش، خیسی و پوسیدگی.

و بر اینها می‌توان اهمال در تعمیرات و نگهداری ادواری را نیز افزود که پس از مدّتی چهره‌ای زشت و آلوده را در برابر چشمان شهروندان قرار می‌دهند. علاوه بر اینها، پاکی معنوی و طهارت روحی و فرهنگی نیز وجه دیگری از پاکی است که خود بحث مستقل و مستوفایی را طلب می‌کند.

۲۰- تقوی

موضوع تقوی در مطالعه‌ی حاضر از منظرهای متنوّعی دارای اهمیّت است. یکی از آنها رعایت تقوی در ساخت و سازها و در سیمای عمومی شهر است. مورد بعدی ایجاد شرایط و فضاهایی است که امکان متّقی نگهداشتن اهل شهر را فراهم نماید و آنان را نه تنها به انجام گناه ترغیب و تشویق نکند، که آنها از ارتکاب گناه نیز باز دارد. موضوع بعدی رعایت تقوی در اداره‌ی شهر و تنظیم روابط اجتماعی است.

اصول و معیارهای سلبی

در کنار و علاوه بر اصول ایجابی که اشاره شد و البتّه امکان تکمیل و افزودن بر فهرست آنها وجود دارد، برخی اصول و معیارهای سلبی نیز هستند که شهرها و عمارات و مساکن باید از آنها مبرا باشند؛ و می‌توان به عنوان مکمّل به آنها اشاره نمود به دو مورد اشاره می‌شود.

* احتراز از کِبر

این موضوع در واقع به همراه احتراز از خودستایی و تحقیر دیگران، یکی از موضوعاتی است که باید بر شکل‌گیری شهرها و عمارات و مساکن مسلمانان اعم از سیما و شکل و سازمان فضایی و رابطه‌ی اجزا آنها با یکدیگر و با مردم تأثیر داشته باشد.

جلوه‌های رعایت چنین اصلی را می‌توان در سادگی فرم‌ها و اشکال، در مصالح بومی و محدود، در درونگرایی و در حدِّاقلِ استفاده از تزئینات در سطوح بیرونی، در ارتفاع متناسب و هماهنگ ساختمان‌ها، در تجانس غیر مادّی محلات، در همجواری متناسب عملکردهای متخلف، و در وحدت کالبدی شهر و عمارات مشاهده کرد.

*اجتناب از فساد و اسراف

جهان‌بینی توحیدی با تکیه بر اصل عدل، به عنوان عامل بقای عالم وجود و بالتّبع عامل ایجاد محیط مناسبی برای حیات انسان، غالب موضوعاتی را که در تقابل با اصل عدل هستند به عنوان ظلم معرّفی می‌کند. فساد و اسراف از مهمترین این عوامل هستند که انسان از ارتکاب آنها نهی شده است.

نتیجه‌گیری و جمع بندی

با توجّه به این که همه فعّالیت‌های انسانی در جهت نوعی خلق و خلاقیت انجام می‌شود، دو مورد اساسی بایستی مدِّ نظر قرار گیرند:

۱- این که با توجّه به مقام خلیفه اللّهی انسان، بهترین الگو برای شناسایی ویژگی‌های فعّالیت‌های انسانی و تعیین اصول حاکم بر اعمال و آثار تولید او همانا خلق الهی و اصول و قوانین حاکم بر اجزا جهان هستی است.

۲- به جهت این که نقش باورها و تفکّر حاکم بر انسان و نحوه‌ی نگرش او به جهان هستی و هم چنین توجّه به اعمالش، تأثیر مستقیم بر انتخاب روش‌های طرّاحی، ساخت، تولید و نحوه‌ی بهره‌گیری از طبیعت دارد، در این باب نیز شناسایی دستورالعمل‌های برآمده از تعالیم اسلامی یا لااقل محکّ خورده شده با این تعالیم برای مسلمانان واجب الرّعایه‌اند.

به این ترتیب، مجموعه‌ی ویژگی‌های تأثیرگذار بر فعّالیت‌های انسان و از جمله طرّاحی و ساخت مسکن وی متشکل از ”قوانین حاکم بر عالم وجود” و ”اصول توصیه شده برای حیات وی” می‌باشند.

* صفات فعل الهی

صفات فعل الهی(یا اصول حاکم بر فعل و خلق الهی)، از اصلی‌ترین صفاتی هستند که می‌توانند به عنان صفات و ویژگی‌های مسکن اسلامی ایرانی مطرح شوند.

توضیح این که: از یک سو، بر افعال انسان، بنا به باورها و الگوی اصلی‌ای که برای خویش انتخاب می‌کند، اصول و صفاتی مترتّب است، و از سوی، دیگر بنا به تعالیم اسلامی، انسان خلیفه(یا جانشین) خداوند در زمین است؛ و بنابراین با یک مقایسه‌ی ساده می‌توان این گونه نتیجه‌گیری کرد که اعمال انسانی بایستی به صفات فعل الهی متّصف باشند، و در جهت متجلّی ساختن آن صفات شکل بگیرند؛ تا شرط امانتداری در خلافت رعایت گردد؛ و نه تنها با فعّالیت‌های انسان خدشه‌ای به هماهنگی و تعادل موجود در عالم وجود و طبیعت وارد نیاید، که فراتر از آن، امکان تکامل موجودات(و عالی‌تر از آن، گرایش مواد به سمت تجرّد) در اثر فعّالیت‌های انسان نیز فراهم آید.

یکی از افعال مهمّ انسان، تغییراتی است که توسّط او در محیط به وجود می‌آید که قسمتی از آن به صورت محیط و فضای زندگی و مسکن در زمین ظهور می‌یابد. خلاصه این که چون تفکّر اسلامی، انسان را به عنوان جانشین خداوند تبارک و تعالی بر روی زمین معرّفی می‌کند، اصول حاکم بر اعمال و آثار انسانی بایستی رنگ و صبغه‌ی اصولی را داشته باشند که بر فعل طرّاحی و برنامه‌ریزی محیط به عنوان یکی از مهمترین فرآورده‌های فعل انسان حاکم باشند، عبارتند از: وحدت، تعادل، زیبایی، نظم، هماهنگی، توازن، اندازه، حدّ، هدایت، سلسله مراتب، تسبیح، حسن، حساب، حقّ بودن، کرم، احسان، عدم خلق به بطالت، عدم خلق به بازی که عموماً در قرآن کریم معرّفی شده اند.

* صفات فعل انسان: اصول توصیه شده برای حیات وی

علاوه بر ویژگی‌های مذکور برای صفات مخلوقات الهی(که در سطور پیشین ذکر شدند)، آنچه خداوند تبارک و تعالی به عنوان بنیادهای مشی زندگی انسان معرّفی می‌نماید نیز در شکل‌گیری محیط زندگی که باید مقوّم ارزشهای الهی بوده و انسان را به سمت آن هدایت نمایند ایفای نقشی در خور توجّه را عهده دار هستند که اهمّ آنها عبارتند از: عبودیّت و عبادت، تقوی، ذکر، امر به معروف، نهی از منکر، کرامت انسان، عبرت‌گیری، تفکّر، حیا، تواضع، عدم پذیرش ولایت کفّار و مشرکین، عزّت، تمایز(عدم تشابه به بیگانگان)، اجتناب از کِبر، احسان، ارجحیّت معنویّت بر مادّیت، امنیّت، هدایت، اصلاح و آبادی زمین، احتراز از فساد، تعاون و همکاری، شُکر، میانه‌روی و هویّت.

منبع: سبک زندگی

امام علی(علیه السلام) و تربیت فرزند

مقوله تربیت، از ابتدایی‌ترین و اساسی‌ترین نیازهای زندگی بشری است و نه تنها تربیت لازمه جدایی‌ناپذیر زندگی که متن آن بوده و بلکه زندگی، از گهواره تا گورش جلوه‌ای از آن است. انسان، تنها در پرتو تربیت صحیح است که به عنوان موجودی هدفمند و اندیشه‌ورز به اهداف و آرمان‌های خود دست یازیده و قلّه رفیع سعادتِ مطلوب خویش را فتح می‌نماید؛ از این رهگذر برای انسان مسلمان، تربیت اسلامی ضرورتی مضاعف دارد زیرا انسانی که گردنبند مروارید دانه دین و بندگی خالق متعال را بر گردن آویخته جز در پرتو تربیت صحیح اسلامی، به مدال افتخار عبودیت و تسلیم نائل نمی‌آید، از سویی دیگر، چنین انسان مسلمانی برای پیمودن راه سعادت و بندگی احتیاج به الگوهای مطمئن عملی دارد تا با نصب العین قراردادن دیدگاه‌ها و سیره عملی آنان، هم راه صحیح بندگی و سعادت را بپیماید و هم در این وادی سریعتر گام نهد و سریعتر به مقصد نایل آید، از این رو معصومین(علیهم السلام) ـ که از گوهر عصمت و مصونیت از خطا و اشتباه برخوردارند.ـ بهترین و مطمئن‌ترین الگوهای تربیتی بوده و ارائه دیدگاه‌ها و کشف و عرضه سیره تربیتی آنان، یک ضرورت انکارناپذیر برای پویندگان عرصه تعلیم و تربیت اسلامی است و در این میان، ارائه دیدگاه‌ها و سیره تربیتی امام علی(علیه السلام) ـ که خود “اَب الائمه” و سرسلسله جانشینان به حق نبوی و سرآغاز تجلیگاه امامت معصومین(علیهم السلام) و نخستین تشکیل‌دهنده حکومت اسلامی علوی است. ـ بر ضرورت این کار می‌افزاید.

مبحث اول: اهمیت تربیت فرزندان و ضرورت تسریع در آن و هدف نهایی از آن

الف) اهمیت تربیت فرزندان

تربیت، از حیاتی‌ترین ابعاد زندگی انسان است و در پرتو آن، انسان به سعادت مطلوب نائل می‌آید. بزرگ مربی اسلام، علی(علیه السلام) در سخنان دربار خود، بارها و بارها، از این امر مهمّ پرده برداشته و آثار و نتائج مثبت تربیت فرزند و پیامدهای منفی بی‌توجهی به آن را بیان داشته‌اند. امّا پیش از بیان دیدگاه‌های حضرت در این زمینه، مناسب است نوع نگرش و برداشت آن حضرت را از فرزند ارائه نمائیم.

بر خلاف برداشت و نگرش برخی افراد که از فرزند، بیشتر به عنوان ابزاری برای پاسخگویی به نیاز عاطفی والدین و نیز عضوی برای تأمین و خدمت به خانواده و مایه فخر و مباهات والدین نگریسته می‌شود، امام علی(علیه السلام) به فرزند، بسی فراتر از این نگریسته و آن را عطیه‌ای الهی بر شمرده‌اند که در پرتو توجه و تربیت والدین، به رشد کافی رسیده و در پی نیکوکاری و احسان به والدین بر می‌آید. در نهج البلاغه آمده است که: “در حضور امام علی(علیه السلام) مردی به دیگری، تولد پسرش را این چنین تبریک گفت: “گوارایت باد رزمجویی سوارکار!” آن حضرت از نوع تبریک گفتن او نهی نمود و تبریک گفتنی این چنین را به او توصیه نمود:” امید که بخشنده‌اش را سپاسگزار باشی و این عطیه الهی مبارکت باد، او به رشد دلپذیر برسد و تو نیز از نیکی و خیرش بهره‌مند شوی.”(۱)

پس از آن که از نگرش علی(علیه السلام) نسبت به فرزند، آگاه شدیم، اینک به آثار و نتایج تربیت فرزند از دیدگاه آن حضرت اشاره می‌کنیم؛ آن حضرت در سخنی کوتاه و در عین حال عمیق و ظریف، تربیت و ادب آموزی را میراثی بی‌مانند تلقی نموده‌اند. معمولاً با در گذشت انسان، نگهبان میزان و مقدار میراث به ارث گذاشته او معطوف است و چنانچه فردی متمّول و ثروتمند باشد، اقلامی از میراث همانند زمین، خانه و ماشین در نظر کوته نظران، بزرگ و مهم جلوه می‌نماید امّا از دیدگاه امام مربیان، علی(علیه السلام)، میراثی به مانند ادب و تربیت وجود ندارد “لامیراث کالادب”(۲) و هرگز املاک و دارایی‌های باقیمانده مادّی، قابل مقایسه با میراث گرانبهای ادب و تربیت صحیح برای فرزندان نیست؛ و از این روست که در سخنی دیگر، آن حضرت فرمود: “گرانبهاترین چیزی که پدران برای فرزندانشان به ارث می‌گذارند، ادب است.”(۳)
علی(علیه السلام) ثمره و محصول تربیت صحیح را پرورش فرزند صالح و پیامد بی‌توجهی به امر خطیر تربیت را “رشد یافتن فرزند ناصالح ” برشمرده و برای هر یک از این دو، آثار و نتائج مثبت و منفی بیان نموده‌اند. از دیدگاه آن حضرت، فرزند صالح مایه انس و آرامش والدین است لذا می‌فرماید: “انس و آرامش در سه چیز است: همسری که با شوهرش توافق داشته باشد، فرزندی که صالح باشد و برادری که موافق و هم رأی انسان باشد.”(۴) همچنین در سخن دیگری، فرزند صالح را، نیکوترین یادگار و بلکه مساوی با همه یادگارهای باقیمانده از والدین، معرفی می‌نماید: “الولد الصالح، احد الذِکرین” مرحوم خوانساری در ترجمه و شرح خود بر “غررالحکم و دررالکلم” ذیل این حدیث می‌گوید: “فرزند صالح، نیکوتر دو یاد است؛ یعنی اسباب یاد کسی به نیکویی دوتاست: یکی فرزند صالح که از او بماند و دیگری سایر اسباب او. فرزند صالح نیکوتر از همه آنهاست یا این که فرزند صالح را با هر سببی بسنجند، از آن سبب نیکوتر است”(۵)
از سویی دیگر، آن حضرت آثار سوء و پیامدهای منفی پرورش فرزند ناصالح را مـورد توجه قـرار داده و همـه رهـروان صدیق خود را از بی‌توجهی به تربیت صحیح فرزندان برحذر داشته است. ایشان در سخنی، فرزند ناصالح را مایه نابودی شرف و بلندی مرتبه پدران خود و عیبناک کننده پیشینیان خود معرفی می‌نماید.(۶) و در کلامی دیگر از فرزند ناصالح، به آلوده کننده پیشینیان خود و فاسد کننده اولاد و بازماندگان یاد می‌کنند.(۷) همچنین در سخنی دیگر، او را مایه محنت و شومی دانسته(۸) و در بیانی بلیغ، فرزند ناخلف را، شدیدترین مصیبت‌ها معرفی نموده‌اند(۹). فرزند ناصالح، نه تنها خویشتن خود را گم نموده و گوهر بندگی و انسانیت خویش را از دست می‌دهد، که گاهی ممکن است پدر صالح و شایسته را به انسانی ناصالح مبدل گرداند؛ علی(علیه السلام) درباره زبیر فرمود: ” پیوسته زبیر مردی از ما اهلبیت(علیهم السلام) بود تا این که فرزند شوم و ناخلف او عبدالله بزرگ شد( و او را از ما جدا کرد.”(۱۰)

ب) ضرورت تسریع در تربیت فرزندان از دیدگاه امام علی(علیه السلام)

برای موجوداتی که در طریق تغییر، تحول، رشد و تکامل هستند، معمولاً موسم مناسبی وجود دارد که در آن به بهترین و مناسب‌ترین رشد خود می‌رسند و آثار مورد انتظار از آنها تجلی می‌یابد، گلها در موسم بهار می‌رویند، چشمه‌ها در فصل زمستان جاری می‌شوند. ابرها در زمستان بارور می‌گردند و قطرات بارانش میهمان زمین می‌گردند و… تربیت فرزند نیز موسم مناسب خود را دارد که در آن بهتر و آسانتر به بار می‌نشیند. موسم مناسب تربیت، در اوایل زندگی یعنی دوره کودکی، نوجوانی و عنفوان جوانی است، آنگاه که فرزند هنوز قلبی آسمانی و بی‌آلایش دارد، آنگاه که هنوز هواهای نفسانی و خواهش‌های غیر انسانی به سرزمین وجود او هجمه نیاورده، آنگاه که هنوز پلیدی‌ها و زنگارها میهمان ناخواسته دل او نگشته و کشتزار دل او آماده پذیرش هر بذری است. از سوی دیگر، والدین به عنوان مهمترین مربیان فرزندان خود نیز همیشه فرصت و حوصله تربیت ـ که امری ظریف و در عین حال پیچیده است.ـ را ندارند زیرا آنگاه که بهار عمر والدین به روزهای آخر رسید و ضعف و سستی بر آنان مستولی گشت و حافظه‌شان چونان جسمشان به ضعف و نقصان گرایید، توان تربیت و راهنمایی مفید رانداشته و از ایفای نقش مربیگری برای فرزندان، عاجز می‌گردند.

علی(علیه السلام)، مربی بزرگ بشریت، در منشور تربیتی خود به امام حسن مجتبی(علیه السلام)، به این نکته مهم و ظریف توجه نموده و دیدگاه تربیتی گرانسنگی ارائه نموده است؛ آن حضرت فرموده‌اند: “فرزند دلبندم! چون دیدم سالیانی راپشت سر نهاده و به سستی در افتاده‌ام، بدین وصیت برای تو مبادرت نموده‌ام و خصلت‌هایی رادر آن بر شمردم پیش از آن که مرگ بشتابد و مرا دریابد و آنچه در اندیشه دارم به تو ناگفته ماند یا اندیشه‌ام همچون تنم، نقصان بهم رساند یا پیش از نصیحت من، پاره‌ای خواهش‌های نفسانی بر تو غالب گردد یا فریبندگی‌های دنیا، تو را بفریبد و همچون شتری گریزان و نافرمان باشی. و به درستی که دل جوان، همچون زمین ناکشته است، هر چه در آن افکنند، بپذیرد. پس به ادب آموختنت، پرداختم پیش از آن که دلت، سخت شود و خِرَدت هوایی دیگر گیرد…”(۱۱) و در قسمت دیگر آن، می‌فرماید:”… چون به کار تو چونان پدری مهربان عنایت داشتم و بر ادب آموختنت، همت گماشتم، چنان دیدم که این عنایت در عنفوان جوانی‌ات به کار رود و در بهار زندگانی که نیتی پاک داری و نفسی صاف و بی‌آلایش…”(۱۲)

ج) هدف نهایی از تربیت فرزند

در نظام تربیتی اسلام، بحث اهداف، از کلیدی‌ترین مباحث بوده و جایگاه مهمّی در آن دارد؛ چرا که بدون داشتن هدف و تعیین آن، امکان برنامه‌ریزی و نیز ارزیابی فعالیت‌های تربیتی به آسانی ممکن نیست. در تربیت فرزندان آن هم در جامعه اسلامی، داشتن هدفهای الهی بسی مهمّ و تعیین کننده است.
اکنون سؤال این است که در نظام تربیتی اسلام، هدف از تربیت چه باید باشد؟ آیا هدف، صرفاً تولید نسل و افزودن بر اعضای جامعه است؟ آیا هدف، صرفاً پرورش فرزند سالم است؟ آیا هدف، تربیت نیروی انسانی برای تداوم جامعه اسلامی و به انجام رسانیدن امور آن است؟ و یا این که علاوه بر این ها، اهداف مهمتر و مقدستری وجود دارد؟ و بالاخره از دیدگاه بزرگ مربی اسلام، علی(علیه السلام) هدف از داشتن فرزند و تربیت آن چیست؟
با نگاهی به دیدگاه‌ها و سیره تربیتی علی(علیه السلام)، آشکار می‌شود که در نظام تربیت اسلامی، هدف نهایی از تربیت، رسیدن فرزند به مقام اطاعت و عبودیت الهی است. هدف نهایی، تربیت انسانی است که مطیع پروردگار و تسلیم در آستان او باشد. امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در ضمن حدیثی پیش از تولد فرزند، هدف نهایی از تربیت را به طور غیر مستقیم بیان نموده و به راستی آن حضرت در سفره تربیتی خویش، بدین هدف تحقق بخشیده و فرزندان خود را با توجه به آن، تربیت نموده‌اند. مرحوم ابن شهرآشوب به سند خود از آن حضرت نقل می‌کند که فرمود:”من از خداوند خویش، طلب فرزندان زیبا چهره و نیکو قامت ننموده‌ام، بلکه از پروردگارم خواسته‌ام فرزندانم مطیع او باشند و از او بترسند تا وقتی با این صفات به آنها نظر افکنم، مایه چشم روشنی من باشند.”(۱۳)

مبحث دوم: ابعاد تربیت از دیدگاه و سیره امام علی(علیه السلام)

انسان، موجودی است که از ابعاد گوناگون برخوردار است و به تبع آن، تربیت نیز ابعادی دارد که خود به اقسامی تقسیم می‌گردد: تربیت اخلاقی، تربیت دینی، تربیت جسمانی، تربیت اجتماعی و… در سیره تربیتی نخستین امام شیعیان نیز این ابعاد و انواع تربیت مورد توجه واقع گردیده با بررسی کامل و مفصّل هر یک از این ابعاد و انواع، نیازمند ارایه یک مقاله مستقل و بلکه یک کتاب است ولی از آنجا که موضوع این مقاله، عام بوده و امکان بررسی مفصل هر کدام در این مقاله وجود ندارد، به ناچار به صورت اشاره و گذرا، بدان نظر می‌افکنیم.

تربیت دینی

مراد ما از تربیت دینی، محدوده خاصی است، هر چند تربیت دینی به یک معنا بسیار عام و گسترده است و شامل همه ابعاد وجودی انسان می‌گردد امّا در اینجا، مراد از تربیت دینی، مقابل تربیت اخلاقی، اجتماعی و سایر ابعاد است و عمدتاً حوزه مربوط به عقاید و احکام عبادی از دین را شامل می‌گردد. تربیت دینی به این معنا در سیره تربیتی امام علی(علیه السلام) از اهمیت خاصی برخوردار است و در ذیل به نمونه‌هایی از آن اشاره می‌کنیم:

۱ – نماز

یکی از بارزترین مصادیق تربیت دینی و بلکه مهمترین نمود آن در حوزه احکام و عبادات، نماز است. نماز بزرگترین فریضه الهی و پیش درآمد قبولی سایر اعمال و عبادات است. علی(علیه السلام) در طول عمر با برکتشان زیباترین جلوه‌ها را در نماز به نمایش گذاشتند، او در حالت جنگ و صلح، بیماری و سلامت، در خانه و مزرعه، بر مسند حکومت و خانه نشینی ۲۵ ساله و در همه حالات و شرائط، نماز مهمترین عمل او بود و فرزندان خود را بدان سفارش می‌نمود. در وصیتی به امام حسن(علیه السلام) و تمامی خانواده و فرزندانش آنها را به نماز سفارش کرده می‌فرماید: “از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره نماز زیرا که نماز بهترین کارها و ستون دین شماست “(۱۴) او نه تنها خود و فرزندانش به نماز اهمیت می‌دادند که همه پیروان و شیعیان خود را به تعلیم نماز به فرزندان و سعی در تشویق آنان به مدوامت بر آن، فرا خوانده‌اند. آن حضرت فرمود: “علّموا صبیانکم الصلوه و خذوهم بها اذا بلغوا الحلم” “در کودکی به فرزندانتان نماز را تعلیم دهید و هنگام بلوغ، آنان را به نماز وا دارید.”(۱۵)

فریضه نماز در تربیت دینی، چنان مهم است که حتی در پیش از بلوغ، تنبیه مختصر فرزند به خاطر ترک آن، روا دانسته شده است. علی(علیه السلام) خطاب به یکی از اصحاب فرمود: “کودکان اهل خانه‌ات را با زبان به نماز و طهارت تأدیت نما و وقتی به سن ده سالگی رسیدند، آنان را بر ترک آن، تنبیه بدنی نما ولی از سه بار بیشتر تجاوز نکند.”(۱۶) نکته قابل توجهی که در این دو حدیث وجود دارد، توجه حضرت به مراحل تربیت و نیز روش آشنا نمودن فرزندان با نماز و اقامه آن است، زیرا در مورد نماز، بین دوره کودکی و بلوغ فرق گذاشته‌اند، در دوره کودکی تا قبل از ده سالگی فقط سفارش به آموزش و تعلیم نماز نموده‌اند و تنها به اقدام زبانی و سفارش کلامی اکتفا نموده‌اند، در این مرحله تأکید بر آمادگی و زمینه‌سازی برای اقامه نماز شده است. اما در سن ده سالگی هر چند هنوز به حّد بلوغ نرسیده امّا به علت رشد مناسب کودک در این سن و تا حدودی رسیدن به سن تمییز و تشخیص، تأکید عملی بر اقامه نماز است و آنگاه که به سن بلوغ رسیدند، تأکید بر واداشتن آنها به نماز و ترک نکردن آن است.

۲ ـ آموزش قرآن

قرآن، کتاب آسمانی و مهمترین منبع اسلامی است، قرآن، سرچشمه معارف الهی است و در تربیت دینی جایگاهی بس عظیم دارد. علی(علیه السلام) در نامه تربیتی خود به فرزندش امام حسن(علیه السلام) بعد از آن که بر اهمیت تربیت و تسریع در آن تأکید می‌نمایند، نخستین اقدام خود را تعلیم و آموزش قرآن و معارف و احکام حلال وحرام آن بیان می‌کند: “… و اَنْ ابتدئک بتعلیم کتاب اللّه و تأویله و شرایع الاسلام و احکامه و حلاله و حرامه لا اجاوز ذالک بک الی غیره…”،“نخست تو را کتاب خدا بیاموزم و تأویل آن را به تو تعلیم دهم و شریعت اسلام و احکام آن را از حلال و حرام بر تو آشکار سازم و (در آغاز) به چیزی غیر از قرآن نپردازم.”(۱۷) همچنین آن حضرت در توصیه به فرزندش محمد بن حنیفه، فرمود: “…بر تو باد به خواندن قرآن و عمل کردن به آنچه در آن است و این که به مقررات و دستورات حلال و حرام آن و امر و نهی آن پای‌بند باشی. همچنین خواندن قرآن را در شب و روز و هنگام تهجّد برخود لازم بدانی چرا که قرآن، عهدنامه‌ای است از سوی خداوند تبارک و تعالی به خلق خود، پس واجب است بر هر مسلمانی که در هر روز به عهدنامه خود بنگرد و لو پنجاه آیه باشد.”(۱۸)

۳ ـ تعلیم دعا

در تربیت دینی، دعا و درخواست از خداوند جایگاه ویژه‌ای دارد. دعا، ابزاری است که بنده را به خالق پیوند می‌دهد و از طریق آن، نیازهای فردی و درونی خویش را با خداوند قادر متعال در میان می‌گذارد و در پرتو آن، به سکون و آرامش نایل می‌آید. علی(علیه السلام) در سیره تربیتی خویش، به عنصر دعا اهمیت زیادی قائل شده‌اند. آن حضرت هم دعاهایی را به فرزندان خود تعلیم می‌دادند و هم آنان را بر مداومت بر آن توصیه می‌نمودند. امام حسین(علیه السلام) می‌فرماید: “پدرم مرا به خواندن دعای جوشن کبیر و حفظ و بزرگداشت آن توصیه نمودند و سفارش کردند که در هنگام وفاتشان آن را بر کفنشان بنویسم و آن را به خانواده‌ام تعلیم دهم و آنان را بر خواندن آن برانگیزانم.”(۱۹)
هر چند در روایات برای دعا، اوقات خاصی بیشتر مورد تأکید قرار گرفته و برخی دعاهای خاص، در اوقات خاص وارد شده، امّا علی(علیه السلام) در سیره تربیتی خود، هر فرصت مناسب را مغتنم شمرده و به تعلیم دعا به فرزندانش پرداخته، برای نمونه در هنگام غذا خوردن، فرزندش امام مجتبی(علیه السلام) را به دعایی همیشگی سفارش نموده و در ضمن آن، به نقش تغذیه و سلامتی جسمانی برای انجام عبادات و نیز وسیله بودن غذا برای توان عبادت بیشتر، اشاره می‌نماید؛ آن حضرت فرمود: “فرزندم! هیچ لقمه سرد یا گرمی را مخور و هیچ شربت یا جرعه آبی را منوش الاّ این که قبل از خوردن و آشامیدن، این دعا را بخوانی “اللّهمّ انّی اسئلک فی اکلی و شربی السلامه من وعکه و القوّه به علی طاعتک و ذکرک و شکرک فیما بقیته فی بدنی و اَنْ تشجعنی بقوّته علی عبادتک و ان تلهمنی حسن التحرز من معصیتک..”(۲۰) امام علی(علیه السلام) به دلیل اهمیت دعا و نقش آن در تربیت دینی، نه تنها در طول زندگی خویش به فرزندان خود تعلیم دعا می‌نمودند بلکه در واپسین لحظات عمر خویش و در هنگام احتضار نیز از این امر غافل نبودند، چنان که در همان حالت حساس احتضار، به فرزند خویش امام حسن(علیه السلام) دعایی را تعلیم نموده‌اند(۲۱).

۴ – آشنایی با علوم اهل بیت(علیهم السلام)

آشنا نمودن فرزندان با علوم اهلبیت(علیهم السلام) و سخنان و عقاید مربوط به آنان، از جمله عناصر مهم تربیت دینی در فرهنگ شیعی و علوی است. بر والدین ضروری است که ضمن آشنا نمودن اجمالی آنان با مذاهب اسلامی، عقاید حقّه شیعه را به آنان تعلیم دهند و بذر محبت اهلبیت(علیهم السلام) را در دلهای آنان بیفشانند و آنان را با معارف غنی، متقن و روشنگر اهلبیت(علیهم السلام) آشنا نمایند. تعلیم معارف و محاسن دانش ناب اهلبیت(علیهم السلام) به فرزندان، آنها را در حریم امن عقیده قرار داده و از آثار شوم هجوم عقاید و اندیشه‌های ناپاک مصون می‌دارد. مرحوم صدوق با سند خود در حدیث چهارصدگانه از علی(علیه السلام) نقل کرده است که حضرت فرمود: “علّموا صبیانکم من علمنا ماینفعهم اللّه به لاتغلب علیهم المرجئه برأیها”،“به کودکان خود آن مقدار از دانش ما که به حال آنان مفید است، تعلیم دهید تا اندیشه و نظر مرجئه(۲۲) بر آنان غالب نگردد.”(۲۳)

۵ ـ رعایت آداب و سنن اسلامی در هنگام تولد فرزند

در سیره تربیتی معصومین(علیهم السلام)، از لحظه تولد نوزاد، فعالیت‌های تربیتی آغاز می‌گردد و با این که نوزاد، توان بالفعل درک اشیاء و اعمال را ندارد امّا در عین حال، انجام برخی آداب و مراسم برای تربیت صحیح او در آینده مؤثر است. از این رو علی(علیه السلام) در ضمن حدیث چهارصدگانه خود به اصحابش، آنان را به انجام این آداب در هنگام ولادت فرزندانشان توصیه نموده اند:”…در روز هفتم برای فرزندانتان عقیقه نمایید و به مقدار وزن موهای سر فرزندتان، نقره صدقه دهید. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت به حسن و حسین(علیهما السلام) و سایر فرزندانش، این چنین رفتار نمود.”(۲۴) و در قسمت دیگر حدیث می‌فرماید:” فرزندان خود را روز هفتم، ختنه کنید و گرما و سرما، شما را از این کار باز ندارد که این باعث پاکیزگی بدن نوزاد است…”(۲۵)

پی‌نوشت‌ها

۱ ـ نهج البلاغه، قصارالحکم، شماره۳۵۴ و عبدالمجید معادیخواه، فرهنگ آفتاب، ج۷،ص۳۹۰۲
۲ ـ خوانساری، محمد، شرح غررالحکم و دررالکلم آمدی، ج۶، ص۳۵۳
۳ ـ همان، ج۳، ص۴۳۸-(خیرماورث الآباء الأبناءالادب).
۴ ـ همان، ج۲، ص۱۴۱-(الانس فی ثلاثه، الزوجه الموافقه والولدالصالح و الاخ الموافق).
۵ ـ همان، ص۲۳
۶ ـ همان، ج۶، ص۲۲۲(ولدالسوءیهدم الشرف و یشین السلف).
۷ ـ همان،(ولدالسوء یعرُّ السلف و یفسد الخلف).
۸ ـ همان، ج۶، ص۲۲۴( ولدعقوقٌ محنه و شوءمٌ).
۹ ـ همان، ج۲، ص۳۹۲(اشدُّ المصائب سوء الخلف).
۱۰ ـ نهج البلاغه، قصارالحکم، شماره۴۵۳(قال(علیه السلام) : مازال الزبیر رجلاًمنّا اهل البیت حتی نشاءَابنه المشؤوم عبدالله). این حدیث در برخی از نسخ موجود نهج البلاغه مثل شرح ابن ابی الحدید و شرح نهج البلاغه علامه خویی و ما آن را از معجم المفهرس نهج البلاغه اثر محمد دشتی، ص۱۲۴ نقل کرده ایم که تحت شماره۴۵۳ در قصارالحکم آمده است.
۱۱ ـ نهج البلاغه، نامه۳۱، با استفاده از ترجمه نهج البلاغه اثر دکتر سید جعفر شهیدی، ص۲۹۷
۱۲ ـ نهج البلاغه، همان با استفاده از ترجمه دکتر شهیدی، ص۲۹۸
۱۳ ـ مجلسی،محمد باقر، بحارالانوار، ج۱۰۴، ص۹۸
۱۴ ـ رسولی محلاتی، هاشم، وصایاء الرسول و الائمه(علیهم السلام) با ترحمه فارسی، ص۱۸۴
۱۵ ـ خوانساری،محمد، شرح غررالحکم و دررالکم، ج۴ص۳۵۳
۱۶ ـ محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج۱،ص۷۵ به نقل از تنبیه الخواطر و نزهه الناظر، ص۳۹۰
۱۷ ـ نهج البلاغه، نامه۳۱،با استفاده از ترجمه دکتر شهیدی، ص۲۹۸
۱۸ ـ راجی قمی، محمد،پندهای پدران به فرزندان، ص۱۶۲ و ۱۶۳
۱۹ ـ مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج۹۱، ص۳۸۴ و مستدرک الوسائل، ج۲، ص۲۳۲
۲۰ ـ طبرسی، حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، ص۷۴
۲۱ ـ ر.ک: مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج۹۲ ص۱۷۹
۲۲ ـ المرجئه فی مقابله الشیعه، من الارجاء بمعنی التأخیر لتأخیرهم علیا(علیه السلام) عن مرتبته و قد یطلق فی مقابله الوعیدیه(ر.ک: الکافی، ج۶، ص۴۷ ) و نیز ر.ک: طریحی، مجمع البحرین ج۱، ذیل ماده “رجاء”.
۲۳ ـ حسّر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۱۹۷ به نقل از خصال صدوق، ج۲، ص۱۵۷ و ابن شعبه حرانّی، تحف العقول، ص۶۸
۲۴ ـ صدوق، محمد بن علی بن الحسین، الخصال، ترجمه و تصحیح احمد فهری، ص۷۵۱
۲۵ ـ همان، ص۷۷۶ و حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۵،ص۱۵۳

منابع
۱-خوانساری، محمد، شرح غررالحکم و دررالکلم آمدی، ج۶، ص۳۵۳،.
۲-خوانساری، محمد، شرح غررالحکم و دررالکلم آمدی، ج۶، ص۳۵۳،.
۳-خوانساری، محمد، شرح غررالحکم و دررالکلم آمدی، ج۶، ص۳۵۳،.
۴-نهج البلاغه، قصارالحکم، شماره۳۵۴ و عبدالمجید معادیخواه، فرهنگ آفتاب، ج۷،ص۳۹۰۲
۵-نهج البلاغه، نامه۳۱، با استفاده از ترجمه نهج البلاغه اثر دکتر سید جعفر شهیدی، ص۲۹۷
۶-مجلسی،محمد باقر، بحارالانوار، ج۱۰۴، ص۹۸
۷-رسولی محلاتی، هاشم، وصایاء الرسول و الائمه(علیهم السلام) با ترحمه فارسی، ص۱۸۴
۸-محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج۱،ص۷۵ به نقل از تنبیه الخواطر و نزهه الناظر، ص۳۹۰
۹-مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج۹۱، ص۳۸۴ و مستدرک الوسائل، ج۲، ص۲۳۲-
۱۰-طبرسی، حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، ص۷۴
۱۱-حسّر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۱۹۷
۱۲-خصال صدوق، ج۲، ص۱۵۷ و ابن شعبه حرانّی، تحف العقول، ص۶۸
۱۳-صدوق، محمد بن علی بن الحسین، الخصال، ترجمه و تصحیح احمد فهری، ص۷۵۱
۱۴-حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۵،ص۱۵۳

منبع: تبیان

 

از خدا فرزند زیبا بخواهیم؟

مقوله تربیت، از ابتدایی‌ترین و اساسی‌ترین نیازهای زندگی بشری است و نه تنها تربیت لازمه جدایی‌ناپذیر زندگی که متن آن بوده و بلکه زندگی، از گهواره تا گورش جلوه‌ای از آن است. انسان، تنها در پرتوی تربیت صحیح است که به عنوان موجودی هدفمند و اندیشه‌ورز، به اهداف و آرمان‌های خود دست یازیده و قله رفیع سعادت مطلوب خویش را فتح می‌نماید؛ از این رهگذر برای انسان مسلمان، تربیت اسلامی ضرورتی مضاعف دارد زیرا انسانی که گردنبند مروارید دانه دین و بندگی خالق متعال رابر گردن آویخته، جز در پرتو تربیت صحیح اسلامی، به مدال افتخار عبودیت و تسلیم نائل نمی‌آید، از سویی دیگر، چنین انسان مسلمانی، برای پیمودن راه سعادت و بندگی، احتیاج به الگوهای مطمئن عملی دارد تا با نصب العین قراردادن دیدگاه‌ها و سیره عملی آنان، هم راه صحیح بندگی و سعادت را بپیماید و هم در این وادی، سریعتر گام نهد و سریعتر به مقصد نایل آید، از این رو معصومین(علیهم السلام) که از گوهر عصمت و مصونیت از خطا و اشتباه برخوردارند. بهترین و مطمئن‌ترین الگوهای تربیتی بوده و ارائه دیدگاه‌ها و کشف و عرضه سیره تربیتی آنان، یک ضرورت انکارناپذیر است و در این میان، ارائه دیدگاه‌ها و سیره تربیتی امام علی(علیه السلام) بر ضرورت این کار می‌افزاید.

فرزند ناصالح، نه تنها خویشتن خود را گم نموده و گوهر بندگی و انسانیت خویش را از دست می‌دهد، که گاهی ممکن است پدر صالح و شایسته را، به انسانی ناصالح مبدل گرداند.

الف) اهمیت تربیت فرزندان

بزرگ مربی اسلام، علی(علیه السلام) در سخنان گهربار خود، بارها و بارها از این امر مهم پرده برداشته و آثار و نتائج مثبت تربیت فرزند و پیامدهای منفی بی‌توجهی به آن را بیان داشته اند. بر خلاف برداشت و نگرش برخی افراد که از فرزند بیشتر به عنوان ابزاری برای پاسخگویی به نیاز عاطفی والدین و نیز عضوی برای تامین و خدمت به خانواده و مایه فخر و مباهات والدین نگریسته می‌شود، امام علی(علیه السلام) به فرزند بسی فراتر از این نگریسته و آن را عطیه‌ای الهی بر شمرده‌اند که در پرتو توجه و تربیت والدین، به رشد کافی رسیده و در پی نیکوکاری و احسان به والدین بر می‌آید. در نهج البلاغه آمده است که امام علی(علیه السلام) در تولد فرزندی تبریک گفتنی این چنین را به دیگران توصیه نمود: «امید که بخشنده‌اش را سپاسگزار باشی و این عطیه الهی مبارکت باد، او به رشد دلپذیر برسد و تو نیز از نیکی و خیرش بهره‌مند شوی».(۱)

آن حضرت، در سخنی کوتاه و در عین حال عمیق و ظریف، تربیت و ادب آموزی را، میراثی بی‌مانند تلقی نموده اند.

از دیدگاه امام مربیان، علی(علیه السلام)، میراثی به مانند ادب و تربیت وجود ندارد و هرگز املاک و دارایی‌های باقیمانده مادی، قابل مقایسه با میراث گرانبهای ادب و تربیت صحیح برای فرزندان نیست و از این روست که در سخنی دیگر، آن حضرت فرمود: «گرانبهاترین چیزی که پدران برای فرزندانشان به ارث می‌گذارند، ادب است».(۲)

علی(علیه السلام) ثمره و محصول تربیت صحیح را، پرورش فرزند صالح و پیامد بی‌توجهی به امر خطیر تربیت را «رشد یافتن فرزند ناصالح» برشمرده و برای هر یک از این دو، آثار و نتائج مثبت و منفی بیان نموده اند. از دیدگاه آن حضرت، فرزند صالح، مایه انس و آرامش والدین است. همچنین در سخن دیگری، فرزند صالح را نیکوترین یادگار و بلکه مساوی با همه یادگارهای باقیمانده از والدین، معرفی می‌نماید.

از سویی دیگر، آن حضرت آثار سوء و پیامدهای منفی پرورش فرزند ناصالح را مورد توجه قرار داده و همه رهروان صدیق خود را از بی‌توجهی به تربیت صحیح فرزندان، بر حذر داشته است. ایشان در کلامی از فرزند ناصالح، به آلوده کننده پیشینیان خود و فاسد کننده اولاد و بازماندگان یاد می‌کنند.(۳) فرزند ناصالح، نه تنها خویشتن خود را گم نموده و گوهر بندگی و انسانیت خویش را از دست می‌دهد، که گاهی ممکن است پدر صالح و شایسته را به انسانی ناصالح مبدل گرداند؛ علی(علیه السلام) درباره زبیر فرمود: «پیوسته زبیر، مردی از ما اهلبیت(علیهم السلام) بود تا این که فرزند شوم و ناخلف او عبدالله، بزرگ شد (و او را از ما جدا کرد».(۴)

ب) ضرورت تسریع در تربیت فرزندان از دیدگاه امام علی(علیه السلام)

برای موجوداتی که در طریق تغییر، تحول، رشد و تکامل هستند معمولا موسم مناسبی وجود دارد که در آن به بهترین و مناسب‌ترین رشد خود می‌رسند و آثار مورد انتظار از آنها تجلی می‌یابد، گلها در موسم بهار می‌رویند، تربیت فرزند نیز موسم مناسب خود را دارد که در آن بهتر و آسانتر به بار می‌نشیند. موسم مناسب تربیت، دراوایل زندگی یعنی دوره کودکی، نوجوانی و عنفوان جوانی است، آنگاه که هنوز هواهای نفسانی و خواهش‌های غیر انسانی، به سرزمین وجود او هجمه نیاورده، از سوی دیگر والدین به عنوان مهمترین مربیان فرزندان خود نیز همیشه فرصت و حوصله تربیت که امری ظریف و در عین حال پیچیده است را ندارند. علی(علیه السلام) خطاب به امام حسن مجتبی(علیه السلام) می‌فرماید: پس به ادب آموختنت پرداختم پیش از آن که دلت، سخت شود و خردت، هوایی دیگر گیرد…».(۵)

ج) هدف نهایی از تربیت فرزند

در نظام تربیتی اسلام، بحث اهداف از کلیدی‌ترین مباحث بوده و جایگاه مهمی در آن دارد چرا که بدون داشتن هدف و تعیین آن، امکان برنامه ریزی و نیز ارزیابی فعالیت‌های تربیتی به آسانی ممکن نیست. اکنون سوال این است که در نظام تربیتی اسلام، هدف از تربیت چه باید باشد؟ از دیدگاه بزرگ مربی اسلام، علی(علیه السلام)، هدف از داشتن فرزند و تربیت آن چیست؟

با نگاهی به دیدگاه‌ها و سیره تربیتی علی(علیه السلام)، آشکار می‌شود که در نظام تربیت اسلامی، هدف نهایی از تربیت، رسیدن فرزند به مقام اطاعت و عبودیت الهی است، هدف نهایی، تربیت انسانی است که مطیع پروردگار و تسلیم درآستان او باشد. مرحوم ابن شهرآشوب به سند خود از آن حضرت نقل می‌کند که فرمود: «من از خداوند خویش، طلب فرزندان زیبا چهره و نیکو قامت ننموده ام، بلکه از پروردگارم خواسته ام تا فرزندانم، مطیع او باشند و از او بترسند تا این که وقتی با این صفات به آنها نظر افکنم، مایه چشم روشنی من باشند».(۶)

پی‌نوشت‌ها

۱- نهج البلاغه، قصارالحکم، شماره ۳۵۴ و عبدالمجید معادیخواه، فرهنگ آفتاب، ج ۷،ص ۳۹۰۲٫

۲- خوانساری، محمد، شرح غررالحکم و دررالکلم آمدی، ج ۳، ص ۴۳۸٫(خیر ما ورث الآباء الابناء الادب).

۳- همان،(ولد السوء یعر السلف و یفسد الخلف).

۴- نهج البلاغه، قصار الحکم، شماره ۴۵۳

۵- نهج البلاغه، نامه ۳۱، با استفاده از ترجمه نهج البلاغه اثر دکتر سید جعفر شهیدی، ص ۲۹۷٫

۶- مجلسی،محمد باقر، بحار الانوار، ج ۱۰۴، ص ۹۸٫

منبع: مجله کوثر

عاقبت عاق والدین شدن!

عقوق والدین به این است که فرزند، حرمت آن‌ها را رعایت نکند و بی‌ادبی نماید و آن‌ها را به سبب گرفتاری یا رفتاری برنجاند و آزار و اذیت کند و در چیزهایی که عقلاً و شرعاً مانعی ندارد از آن‌ها نافرمانی نماید و این عقوق گناه کبیره است و دلیل بر حرمت آن کتاب و سنت و اجماع خاصه و عامه است.

“عقوق” از ماده‌ی عقق(عقّ) و به معنی نافرمانی و سرکشی از پدر و مادر و بریدن از ایشان می‌باشد.[۱]

عقوق شامل همه‌ی خویشاوندان نیز می‌شود و اختصاص به پدر و مادر ندارد. عاق والدین در مورد فرزندی است که پدر و مادر هر دو از او ناراضی بوده و او را نفرین کرده باشند.[۲]

عقوق و آزردن پدر و مادر بدترین نوع قطع رحم است زیرا نزدیک‌ترین ارحام به سبب ولادت تحقق می‌یابد و بنابراین حق پدر و مادر را دو چندان می‌کند، عقوق والدین یا ناشی از کینه و خشم است یا از بخل و حب دنیاست و به هر حال از رذایل اخلاقی است.[۳]

علامه مجلسی در شرح کافی گوید: عقوق والدین به این است که فرزند، حرمت آن‌ها را رعایت نکند و بی‌ادبی نماید و آن‌ها را به سبب گرفتاری یا رفتاری برنجاند و آزار و اذیت کند و در چیزهایی که عقلاً و شرعاً مانعی ندارد از آن‌ها نافرمانی نماید و این عقوق گناه کبیره است و دلیل بر حرمت آن کتاب و سنت و اجماع خاصه و عامه است.[۴]

امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «عقوقُ والِدَیْنِ مِنَ الکبائِر لِأنَّ اللهَ تعالی جَعَلَ العاقَ عَصِیّاً شَقِیّاً »[۵]

«نافرمانی والدین از گناهان کبیره است زیرا خداوند متعال فرزند نافرمان را عصیانگر بدبخت قرار داده است».

نیکی به پدر و مادر برترین وسیله‌ی قرب به خدا و شریف‌ترین سعادت‌هاست. هر مؤمنی سزاوار است که در گرامی داشتن ایشان اهتمام نماید و در خدمت آن‌ها کوتاهی نکند و در معاشرت و مصاحبت با آن‌ها رفتار نیکو داشته باشد، نگاه تند به ایشان نیفکند بلکه به نظر رحمت و عطوفت بنگرد، صدای خود را از صدای آن‌ها بلندتر نکند و هر چه از فروتنی و خاکساری بر ایشان مبالغه نماید، اجر و ثوابش بیشتر است، در صورت اختلاف بین والدین، فرزند باید در اصلاح و آشتی میان آن‌ها به هر طریق ممکن بکوشد.[۶]
عاق والدین منجر به بی‌رغبتی به فرزنددار شدن می‌شود؛ چرا که خود فرد در خاطر دارد که با پدر و مادرش چه رفتاری داشته است

آفات عقوق والدین

خروج از دایره بندگی خداوند؛ نتیجه عاق والدین

از آقا علی دامغانی، از عارفان واصل نقل شده است که نخستین نتیجه عاق والدین این است که انسان از دایره عبودیت خارج می‌شود. به تعبیر ساده، عاق والدین منجر به این می‌شود که انسان لایق بنده بودن خداوند را از دست بدهد و دیگر خداوند او را نمی‌پذیرد؛ بنابراین اگر کسی مورد عاق والدین قرار گرفت در أسفل السافلین درجات قرار می‌گیرد.

برخی از اذکار و اعمال هستند که انسان سالک را در سلوک خیلی کمک می‌کند و از آیت‌الله مرعشی نجفی نقل شده است: جوانی به سراغ فیض کاشانی رفت و اصرار بسیاری بر دریافت دستورالعمل سلوک عرفانی داشت؛ سیمای و اصرار جوان بر سلوک بر جناب فیض کاشانی خوش‌آیند آمد، بنابراین دستورالعملی برای چله‌نشینی به او داد و بعد از مدتی جوان به درگاه فیض کاشانی مراجعت کرد و اوضاع احوال خود را برای فیض بیان کرد؛ این در حالی بود که هیچ تغییری در او ایجاد نشده بود؛ لذا فیض دستور چله‌نشینی دوم را داد ولی بعد چهل روز و با مراجعت دوباره، با زهم هیج تغییری در احوال‌های جوان دیده نشد، بنابراین فیض فهمید که مشکلی در کار است؛ از جوان پرسید آیا تمام دستورالعمل را عمل می‌کنی؟! که جواب مثبت شنید ولی در عین حال جوان به او گفته بود که گاهی اوقات حال خوشی از برای عمل کردن به آن دستورالعمل را ندارم؛ که فیض به او گفته بود «آیا به دستورالعمل‌های من شک داری؟!!» که جواب منفی شنید، فیض پس از تأملی از جوان پرسیده بود که رفتارت با پدر و مادر چگونه است؟ که از جوان پاسخ شنیده بود که گاهی اوقات رفتارهای پدر و مادرم بر من سخت می‌آید، لذا نگاه خشم‌آلودی می‌کنم، در این حال فیض تغییر حالت می‌دهد و می‌گوید این دستورالعملی را که به تو دادم اگر انجام می‌دانی سرعت سلوکت بسیار زیاد بود، ولی نگاه خشم‌آلود تو به پدر و مادرت، توفیق طاعت را از تو گرفته است، چرا که یکی از حقوق پدر و مادر بر گردن فرزند «خشوع و خضوع به ایشان در هنگامی که ایشان به تو ظلمی روا می‌دارند» است.

در ادامه روایت از امام رضا(علیه السلام) نقل شده است که اگر کسی مورد عاق والدین قرار گیرد، بی‌احترامی به پدر و مادر برایش عادی می‌شود و «عاق والدین منجر به انقطاع نسل و قطع رحم می‌شود».

در برخی روایات آمده است که اگر کسی دارای فرزند نبود آب زمزم، خاک تربت، آب اطراف قبر حضرت ابوالفضل را با هم مخلوط کند و بخورد، صاحب فرزند می‌شود، اگر کسانی این عمل را انجام می‌دهند و صاحب فرزند نمی‌شوند، بدانند که بی‌احترامی به پدر و مادر دارند و باید ابتدائاً دل آن‌ها را بدست آورد.
سالک الی الله قادر به این فهم است که هر کس به بستر عبودیت ورود پیدا کند، می‌فهمد که این طاعت، توفیقش از ناحیه حضرت حق است؛ لذا هر مقدار که سالک توفیق برای طاعت پیدا می‌کند، احساس ذلیل بودن و خوار بودن در مقابل حضرت حق بیشتر می‌شود

در ادامه روایت آمده است که عاق والدین منجر به بی‌رغبتی به فرزنددار شدن می‌شود؛ چرا که خود فرد در خاطر دارد که با پدر و مادرش چه رفتاری داشته است.

سلب توفیق عبادت از آثار عاق والدین است

روایتی از امام رضا(علیه السلام) در وسائل الشیعه ج ۱۵ نقل شده است که در آن امام رضا(علیه السلام) دلایل تحریم و جزو کبائر بودن عاق والدین را بیان می‌کند؛ در آن روایت آمده است که امام می‌فرماید: خداوند بدان دلیل عاق والدین را حرام اعلام کرده است که باعث سلب توفیق اطاعت خداوند می‌شود.

کسی که به عبادت خداوند می‌پردازد، باید بداند که در مرحله اول خداوند به او توفیق طاعت را داده است، اگر به این امر توجه تام داشته باشد، لذا دچار صفت رذیله عٌجب نمی‌شود. فی الواقع عبد سالک در مقام عبودیت به جایی می‌رسد که می‌فهمد که هر مقدار در عبادت خداوند موفق باشد،‌ این موفقیت از ناحیه خودش نیست،‌ بلکه توفیق خداوند است که نصیب حال او شده است.

سالک الی الله قادر به این فهم است که هر کس به بستر عبودیت ورود پیدا کند، می‌فهمد که این طاعت، توفیقش از ناحیه حضرت حق است؛ لذا هر مقدار که سالک توفیق برای طاعت پیدا می‌کند، احساس ذلیل بودن و خوار بودن در مقابل حضرت حق بیشتر می‌شود.

سالک باید بر این امر اعتراف داشته باشد که اگر قرار بود به تنهایی به مقام عبودیت برسد، غیر ممکن می‌بود؛ لذا این طاعت‌ها از ناحیه حضرت حق است، بنابراین در بستر توفیق‌های الهی است که انسان به مقام‌های الهی می‌رسد و در روایت قدسی امده است که انسان در مقام اطاعت و عبودیت، همانند خداوند می‌شود «اجعلک مثلی» و آنچه باعث می‌شود انسان از این توفیق‌های الهی محروم شود، عاق والدین است.

پی‌نوشت‌ها

[۱] . ابن منظور، محمد بن مکرم؛ لسان العرب، ج ۱۰، ص ۲۵۶٫

[۲] . صدر حاج سید جوادی، احمد و دیگران؛ج ۱۱، ص ۳۳۳

[۳] . نراقی، مهدی؛ علم اخلاق اسلامی(گزیده ترجمه جامع السعادات)، ترجمه جلال الدین مجتبوی ، ص ۲۸۱٫

[۴] . دستغیب، عبدالحسین؛ گناهان کبیره، ج ۱، ص ۱۲۰٫

[۵] . محمدی ری شهری، محمد؛ میزان الحکمه، ترجمه حمیدرضا شیخی، ، ج ۱۴، ص ۷۰۹۸

[۶] . علم اخلاق اسلامی، پیشین،ص ۲۸۲

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان


منابع: درس اخلاق آیت الله قرهی؛ سایت پرسمان

سبک زندگی از نگاه امام‌حسین(علیه السلام)

شیعیان خود را پیرو مکتب اهل بیت(علیهم السلام) می‌دانند. به این معنا که از منظر عترت اهل بیت رسول‌الله(صلی الله علیه و آله و سلم)، به قرآن، جهان و جان می‌نگرند و می‌خواهند از این مکتب کاملی که در اختیار امامان معصوم(علیهم السلام) است بهره گیرند و بگویند که چون صد آمد نود هم پیش ماست، زیرا به تمام و کمال و صد درصد آموزه‌های وحیانی الهی را در اختیار داریم و می‌توانیم با چنین مکتبی سعادت دنیا و آخرت را تأمین کنیم.
اما بسیاری از شیعیان حتی از نظر علمی با آموزه‌های مکتب اهل بیت(علیهم السلام) آشنا نیستند؛ چه رسد که بر اساس آن رفتار و عمل کنند تا بتوانند سعادت دنیا و آخرت را تأمین و تضمین کنند. اگر بخواهیم فلسفه زندگی اهل بیت(علیهم السلام) را بدانیم و سبک زندگی آنان را بشناسیم تا بر اساس آن زندگی کنیم، باید هر روز به سخنان آنان مراجعه و سیره آنان را ببینیم. نویسنده در این مطلب بر آن است تا بخشی از سخنان امام حسین(علیه السلام) را در این‌ باره تبیین کند.

فلسفه زندگی حسینی(علیه السلام)

فلسفه زندگی، همان اهداف و اصولی است که زندگی انسان را معنا می‌بخشد. بینش‌ها و نگرش‌های برخاسته از هستی شناختی، جهان‌شناختی و جهان‌بینی، فلسفه زندگی آدمی را شکل می‌دهد. پس فلسفه زندگی انسان همان چیزهایی است که بدان باور کرده و اعتقاد و ایمان دارد و این فلسفه زندگی است که جهت‌گیری و رویکردهای فرد را نسبت به زندگی مشخص می‌کند و سبک زندگی او را شکل می‌دهد.

امام‌حسین(علیه السلام) بر اساس آموزه‌های قرآنی، در حوزه وجود شناختی و معرفت شناختی، بر این باور است که جهان غیب نه‌تنها وجود دارد، بلکه اصالت برای جهان غیب است و جهان شهود و شهادت تنها گوشه‌ای از آن حقیقت است. از میان چند منبع شناختی حسی و غیرحسی، حتی علم نیمه تجریدی که بر مفاهیم تکیه دارد، کمترین درجه ارزشی و اعتباری را در میان علوم دارد؛ چرا که علم حقیقی از نظر ایشان همان علم الیقین، عین‌الیقین و حق‌الیقین است؛ چرا که اگر کسی علم یقینی داشته باشد، همه حقایق هستی از جمله حقایق غیبی را می‌بیند و در همین جهان مادی می‌تواند بهشت و دوزخ را مشاهده و آن واقعیت خارجی در درونش همانند واقعیت وجود نفس خویش آشکار و در حضور باشد.

بر این اساس امام‌حسین(علیه السلام) همه ملکوت هستی را در پیش خود حاضر دارد و همه چیز مشهود اوست. از جمله این مشهودات همان عالم غیبی است که برای بسیاری از مردم، غیب و غیرمشهود است. بنابراین، هدف و رویکرد اساسی آن حضرت(علیه السلام) در زندگی بر اساس چنین شهودی است. این‌گونه است که غیب و حق برای او ارزش و اعتباری می‌یابد که همه چیز را برای آن فدا می‌کند. بر اساس همین علم شهودی و حضوری به مردم هشدار می‌دهد تا از غفلت نسبت به حقیقت ملکوتی و غیبی بیرون آیند و زندگی را بر مدار غیب سامان دهند. امام حسین(علیه السلام) می‌فرماید: عبادالله! لا تشتغلوا بالدنیا، فان القبر بیت‌العمل، فاعملوا و لاتغفلوا؛ ای بندگان خدا! خود را مشغول و سرگرم دنیا- و تجملات آن- نکنید که همانا قبر، خانه‌ای است که تنها عمل- صالح- در آن مفید و نجات‌بخش می‌باشد، پس مواظب باشید که غفلت نکنید.(نهج‌الشهاده، ص۴۷)

از نظر آن حضرت(علیه السلام)، دنیا آن اندازه ارزش ندارد که آدمی آخرتش را به خاطر آن تباه کند. دنیا تنها کشتزاری برای عمل است و آدمی باید بداند که اینجا باید عمل کند تا در آخرت کشته‌هایش را درو نماید. همچنین دنیا برای راحتی و آسایش و آرامش نیست و گمان نشود که در اینجا می‌توان سعادت یعنی آرامش و آسایش ابدی و بی‌رنج را به دست آورد؛ بلکه دنیا تنها خانه بلا و ابتلا است و همه چیزش رفتنی است. اگر چنین نگاهی به دنیا داشته باشیم، فلسفه زندگی ما سبک زندگی خاصی را پدید می‌آورد که دیگر دنیا ارزش این را ندارد که انسان همه هستی‌اش را فدا کند و از سرمایه‌های وجودش زیان نماید. آن حضرت(علیه السلام) درباره ماهیت دنیا و زندگی در آن می‌فرماید: ان‌ الله خلق الدنیا للبلاء، و خلق أهلها للفناء؛ خداوند متعال دنیا- و اموال آن- را برای آزمایش افراد و موجودات دنیا را جهت فناء- و انتقال از این دنیا به جهانی دیگر- آفریده است.(نهج‌الشهاده: ص۱۹۶) پس امنیت و آرامش و آسایش و سعادت را باید در آخرت در سایه بندگی خدا و ترس و خشیت از او به دست آورد؛ یعنی انسان در دنیا از خداوند خوف و خشیت داشته باشد تا در آخرت از سعادت برخوردار شود که مهمترین و اصلی‌ترین مولفه آن ایمنی و امنیت است. از این‌ رو آن حضرت می‌فرماید: لا یأمن یوم القیامه الا من قد خاف‌ الله فی‌ الدنیا؛ کسی در روز قیامت از شدائد و سختی‌های آن در امان نمی‌باشد، مگر آن که در دنیا از خداوند متعال ترس داشته باشد – و اهل گناه و معصیت نگردد.(بلاغه الحسین علیه السلام): ص۲۸۵، بحارالأنوار: ج۴۴، ص۱۹۲، ح۵)

سبک زندگی حسینی(علیه السلام)

سبک زندگی امام حسین(علیه السلام) بر اساس فلسفه زندگی آن حضرت(علیه السلام) شکل گرفته است. فلسفه زندگی و سبک زندگی آن حضرت(علیه السلام) متناظر به هم و به تعبیر قرآنی «مثنی و مثانی» است. به این معنا که همانند دو ستون هلالی به هم پیوند خورده‌اند. بر این اساس، می‌توان از سبک زندگی و سیره آن حضرت(علیه السلام) و قول و فعل و تقریرش، فلسفه زندگی ایشان را نیز استنباط کرد. تأکید بر سیره زندگی آن حضرت برای کشف فلسفه زندگی ایشان است؛ چرا که هر سبک زندگی، برخاسته از فلسفه زندگی است و به معنای دیگر، سبک زندگی، وجوه آشکار فلسفه زندگی را نمایان می‌کند و امر باطنی را ظهور می‌بخشد.

تأکید بر بیان سبک زندگی برای کشف فلسفه زندگی، از آن روست که بسیاری از مردم در مقام بیان فلسفه زندگی سخنانی را بر زبان می‌آورند که شاید حتی بدان جزم و یقین قطعی داشته باشند و عقل نظری آن را پذیرفته و عقد و انعقاد ذهنی بسته شده باشد، اما عقل عملی همراهی نمی‌کند و در مقام اراده، عزمی بر انجام آن نیست و به سخن دیگر، عقد قلبی اتفاق نیفتاده و عقیده دل و ایمان جان شخص نشده است؛ چرا که بسیاری از مردم بر خلاف یقین و قطع و برهان عمل می‌کنند و بر خلاف جزمیات خویش رفتاری را در پیش می‌گیرند و به انکار آن می‌پردازند.(نمل، آیه۱۴)

پس می‌توان گفت که هر عالمی به علم خود عمل نمی‌کند و بلکه حتی بر خلاف آن رفتار می‌کند. بنابراین، آنچه حقیقت فلسفه زندگی شخص را نشان می‌دهد همان رفتار اوست که در سبک زندگی و در مقام اراده و عمل به آن می‌پردازد. پس سبک زندگی در کشف فلسفه زندگی شخص مفیدتر و صادق‌تر است تا اقوالی که به عنوان فلسفه زندگی گفته می‌شود؛ چرا که ممکن است بر خلاف آن، رفتار کند و سبک دیگری از زندگی را در پیش گیرد. از این رو آن حضرت(علیه السلام) درباره عقاید و رفتار مردم این‌گونه می‌فرماید: الناس عبید الدنیا و الدین لعب علی السنتهم، یحوطونه ما دارت به معائشهم، فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون؛ افراد جامعه، بنده و تابع دنیا هستند و مذهب، بازیچه زبانشان گردیده است و برای امرار معاش خود، دین را محور قرار داده‌اند- و سنگ اسلام را به سینه می‌زنند- پس اگر بلایی(همانند خطر- مقام و ریاست، جان، مال، فرزند و موقعیت، …) انسان را تهدید کند، خواهی دید که دینداران واقعی کمیاب خواهند شد.(محجه البیضاء: ج ۴، ص۲۲۸؛ بحارالانوار: ج ۷۵، ص ۱۱۶، ح ۲)

امام حسین(علیه السلام) برای قضاوت توجه به عمل و رفتار را اصل قرار می‌دهد و می‌فرماید برای تشخیص فلسفه و افکار هر کسی باید به رفتارش توجه داشت؛ زیرا این رفتار و عمل است که حقیقت باورها و عقاید و بینش‌ها و نگرش‌هایش را بیان می‌کند و زندگی شخص تصویری روشن از فلسفه اوست. ایشان بر همین اساس با توجه به رفتار مومنان و منافقان می‌فرماید: ان‌ المؤمن لا یسیء و لا یعتذر، و المنافق کل یوم یسیء و یعتذر؛ شخص مؤمن خلاف و کار زشت انجام نمی‌دهد و عذرخواهی هم نمی‌کند. ولی فرد منافق هر روز مرتکب خلاف و کارهای زشت می‌شود و همیشه عذرخواهی می‌کند(تحف‌العقول: ص ۱۷۹؛ بحارالانوار: ج ۷۵، ص۱۱۹، ح ۲)

انسان اگر باور به خدا و علم مطلق و کامل او دارد یا در رفتار خویش صادق است، این صداقت را در همه حال خواهد داشت، نه این که گاهی رفتاری داشته باشد که نشانه‌ای از بی‌صداقتی اوست. پس حضور و یا غیبت افراد، در رفتارش تغییری ایجاد نخواهد کرد و همواره خدا را حاضر و ناظر خویش می‌داند و غیبت موجب نارواگویی نمی‌شود. آن حضرت(علیه السلام) می‌فرماید: لا تقولن فی أخیک المؤمن اذا تواری عنک الا مثل ما تحب آن یقول فیک اذا تواری عنه الا مثل ما تحب آن یقول فیک اذا تواریتعنه؛ سخنی – که ناراحت‌کننده باشد- پشت‌سر دوست و برادر خود مگو، مگر آن که دوست داشته باشی که همان سخن پشت سر خودت گفته شود.(بحارالانوار: ج ۷۵، ص ۱۲۷، ح ۱۰)

انسان باید مراقبت کند تا گرفتار هیچ‌گونه ظلم نشود و همواره عاقبت امور را بسنجد و با تدبر و تدبیر در آن بنگرد و اقدام کند. امام حسین(علیه السلام) می‌فرماید: اعمل عمل رجل یعلم أنه مأخوذ بالاجرام، مجزی بالاحسان؛ کارها و امور خود را همانند کسی تنظیم کن و انجام ده که می‌داند در صورت خلاف تحت تعقیب قرار می‌گیرد و مجازات خواهد شد؛ و در صورتی که کارهایش صحیح باشد پاداش خواهد گرفت.(بحار‌الانوار: ج ۲، ص ۱۳۰، ح ۱۵ و ج ۷۵، ص ۱۲۷، ح ۱۰) انسان در زندگی اشتباهاتی را مرتکب می‌شود، پس باید عادت کند که اشتباهات خود را بپذیرد و از دیگران عذرخواهی کند، چنان‌که باید عادت کند پوزش دیگران هم را بپذیرد البته سخت است که انسانی با شرایط یک انسان معمولی چنان عمل کند که امام حسین(علیه السلام) عذرخواهی و پوزش دیگران را می‌پذیرفت؛ چنان‌که آن حضرت(علیه السلام) فرمود: لو شتمنی رجل فی هذه الاذن، و اومی الی الیمنی، و اعتذر لی فی الاخری لقبلت ذلک منه، و ذلک أن أمیر المؤمنین(علیه السلام) حدثنی أنه سمع جدی رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: لا یرد الحوض من لم یقبل العذر من محق أو مبطل؛ اگر شخصی در گوش چپم به من دشنام دهد و در گوش راستم از من عذرخواهی کند از او می‌پذیرم و گذشت می‌نمایم، چون که پدرم امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) از جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرد: کسی که پوزش و عذرخواهی دیگران را – چه حق باشند و چه باطل- نپذیرد، بر حوض کوثر وارد نخواهد شد.(احقاق الحق: ج ۱۱، ص ۴۳۱)

بنابراین، اگر ما نمی‌توانیم این‌گونه باشیم می‌توانیم دست‌کم، عذر دیگران را به شکلی پس از فروبردن خشم و کظم‌الغیظ بپذیریم و از دیگران درگذریم و عفو کنیم؛ چرا که دنیا ارزشی ندارد و هر چه علیه ما شده باشد اگر در مسایل مادی باشد که ارزشی ندارد تا آدمی خود را بدان محزون و اندوهگین کند و اگر درمسایل دینی و اخروی باشد اگر به شریعت و دین آسیب نمی‌رساند باید گذشت کرد. اصولا انسان نباید به دنیا گرایش داشته باشد به طوری که ذهن و جانش را درگیر کند و ناراحت شود که چرا دیگری دارد و او ندارد یا این که وضعیت مالی او بهتر نیست و یا قدرت و ثروت و حکومت در دست دیگری است و او از دنیا بهره‌ای نبرده است؛ زیرا حقیقت این است که دنیا خیری نیست تا بگوییم از دنیا خیری ندیدم بلکه دنیا نعمتی است که اگر به درستی استفاده کنیم خیرش را خواهیم دید.
پس دنیا نباید برای ما چیزی جز راهی برای خیر باشد. از این رو، باید درباره دنیا آن چیزی را گفت که امام حسین(علیه السلام) گفته است: قیل للحسین بن‌علی: من أعظم الناس قدرا؟ قال: من لم یبال الدنیا فی یدی من کانت؛ از حضرت امام حسین(علیه السلام) سؤال شد: با شخصیت‌ترین افراد چه کسی است؟ در جواب فرمود:‌ آن کسی است که اهمیت ندهد که دنیا در دست چه کسی می‌باشد.(تنبیه الخواطر، معروف به مجموعه ورام؛ ص ۳۴۸، س ۱۱)

انسان با بندگی خدا می‌تواند خیر دنیا و آخرت را به دست آورد و از جایی که گمان نمی‌کند خدا به او عنایت کند و از فضل خویش به او ببخشد. راه برآوردن بهترین آرزوها این است که بنده خدا شد و هر چه را خدا گفت به عنوان بنده انجام داده و مطیع محض خدا بود. امام حسین(علیه السلام) در این باره می‌فرماید: من عبدالله حق عبادته، آتاه الله فوق أمانیه و کفایته؛ هر کس خداوند متعال را با صداقت و خلوص، عبادت و پرستش کند، خدای متعال او را به بهترین آرزوهایش می‌رساند و امور زندگی‌اش را تأمین می‌کند.(تنبیه الخواطر: ص ۴۲۷، س ۱۴، بحارالانوار؛ ج ۶۸، ص ۱۸۳، ح ۴۴) پس عادت نکنیم برای نعمت‌های دنیا که برای بسیاری از مردم نقمت و بلا و مصیبت می‌شود و هیچ خیری از آن نمی‌برند، دست به هر کاری بزنیم و دین و ایمان خود را از دست بدهیم. بدترین مردم، کسانی هستند که برای کسب درآمدی سوگند می‌خورند و برای قدرت و ثروتی به خدا و پیامبرش قسم می‌دهند و قسم می‌خورند در حالی که در بسیاری از موارد یا نیازی نیست یا دروغی است که باید از آن پرهیز کنند؛ چرا که هم دروغ گفته و هم سوگند دروغ خورده‌اند که دو گناه بزرگ است.

آدمی حتی نباید سوگند راست بخورد چه رسد که سوگند دروغ بخورد. امام حسین(علیه السلام) چهار علت را عامل سوگند خوردن می‌داند. آن حضرت(علیه السلام) می‌فرماید: خود را از قسم و سوگند برهانید که همانا انسان به جهت یکی از چهار علت سوگند یاد می‌کند: ۱- در خود احساس سستی و کمبود دارد، به طوری که مردم به او بی‌اعتماد شده‌اند، پس برای جلب توجه مردم که او را تصدیق و تأیید کنند، سوگند می‌خورد؛ ۲- و یا گفتارش معیوب و به دور از حقیقت است و می‌خواهد با سوگند سخن خود را تقویت و جبران کند؛ ۳- یا در بین مردم متهم است – به دروغ و بی‌اعتمادی- پس می‌خواهد با سوگند و قسم خوردن جبران ضعف کند؛ ۴- و یا آن که سخنان و گفتارش متزلزل است- هر زمان به نوعی سخن می‌گوید- و زبانش به سوگند عادت کرده است.(تنبیه الخواطر، معروف به مجموعه ورام: ص ۴۲۹، س ۶)

آنچه بیان شد، تنها گوشه‌ای از سخنان آن حضرت(علیه السلام) در بیان فلسفه و سبک زندگی اسلامی است که باید آموخت و بدان عمل کرد تا حسینی شد. بر هر یک از ما فرض است تا این سخنان و مانند آن را از پیشوایان بیاموزیم و بدان عمل کنیم تا سعادت دنیا و آخرت نصیب ما شود.

منبع: علی یزدانپرست؛ پایگاه خبری تحلیلی روزنامه کیهان

معیارهای یک خانواده ی موفق

۱- ویژگی‌های خانواده موفق

اگر از شما سؤال شود که خانواده ی موفّق چه ویژگی‌هایی دارد، یا اگر از شما بخواهند که از میان بستگان، دوستان و یا همسایگان، خانواده ی موفّقی را معرفی کنید، پاسخ شما چه خواهد بود؟ برای پاسخ به این سؤال باید به این نکته توجه کرد که خصوصیات خانواده ی موفّق، متفاوت از خصوصیات فرد موفّق است. مثلاً بارها شاهد بوده ایم که در رسانه زوجی را موفّق معرفی کرده اند که آقا، استاد دانشگاه و خانم، پزشک است. درحالی که ممکن است هر یک از این دو در جامعه فرد موفّقی هستند اما با هم خانواده ی موفّقی را تشکیل نمی‌دهند. هر یک از ما به قصد تشکیل یک خانواده ی موفّق اقدام به ازدواج کرده ایم. اساساً خیلی از تردیدها و تأخیرهای جوانان در امر ازدواج، به دلیل نداشتن حس موفّقیّت درباره ی خانواده و والدینشان است. به همین دلیل جوان، پیوسته در تردید و تأمل می‌ماند که با چگونه ازدواجی به موفّقیّت دست پیدا می‌کند!؟ به ویژه این که اقتضای فرهنگی جامعه ی ما نسبت به ازدواج، به گونه‌ای است که غالباً سعی و خطایی هم در آن پذیرفته نمی‌شود. در واقع فرهنگ و سنّت ما با تأکید بر یک انتخاب، حساسیت و لزوم یک انتخاب شایسته را برای جوان دو چندان می‌کند.

۲- ملاک‌های موفّقیّت

بعضی اوقات ما سعی می‌کنیم میزان موفّقیّت یک خانواده را با ملاک و معیارهای سطحی خود بسنجیم. به عنوان مثال می‌گوییم خانواده‌ای موفّق است که در آن تنش کمتری وجود داشته باشد. در حالی که باید گفت، ممکن است در مقطعی از زمان، تنشی در خانواده وجود نداشته باشد؛ اما این بدان معنا نیست که در آینده نیز تنشی نخواهد بود. اگر ادعا کنیم که چنین خانواده‌ایی را می‌شناسیم، باید این را در نظر داشته باشیم که ما فقط در یک مقطع زمانی با چنین خانواده‌هایی مواجه بوده ایم و در نتیجه برداشت خود را بر اساس اطلاعات ناقص بنا کرده ایم؛ و یا احتمال دارد که این خانواده در نزد ما اینچنین وانمود کرده باشند. آیا ممکن است که در معادلات انسانی تنش نباشد؟ مگر می‌شود که در جامعه ی مادّی، تزاحم، درگیری و اضطراب وجود نداشته باشد؟ باید گفت در زندگی مادّی این امر محال است. شاید خانواده‌ای را موفّق بدانیم که خوشی و شادی در آن پایدار باشد. اما آیا خانواده‌ای سراغ داریم که هیچ ناگواری و مصیبتی در آن رخ ندهد؟ آیا خانواده‌ای می‌شناسیم که خوشی برای اعضای آن تضمین شده باشد؟ اینجاست که تردید می‌کنیم که آن چه در وهله ی نخست در ذهن ما معیار برای موفّقیّت جلوه می‌کند، می‌تواند معیار مناسبی نباشد. اگر برای موفّقیّت یک خانواده، خوشی و ناخوشی یا اضطراب و تنش معیار موفّقیّت است، پس چگونه می‌توان زندگی حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت خدیجه (علیها السلام) را یک زندگی موفّق دانست؟ زندگی آن دو بزرگوار از مرحله ی انتخاب تا انتها، سراسر از رنج و ناملایمت؛ در یک فضای سنگین پرتنش بود. اما کیست که در موفّقیّت زندگیِ این دو تن تردیدی داشته باشد؟ وقتی خاطرات همسران شهدا در دوران جنگ را می‌خوانیم، به خوبی رضایتمندی و حس شیرین این عزیزان از زندگی را در می‌یابیم؛ در حالی که آنان از خیلی از خوشی‌هایی که امروزه برای یک خانواده ی موفّق تعریف می‌کنیم، بی‌بهره بوده اند. حتی غالباً از ابتدائی ترین حق خود، یعنی حضور در کنار یکدیگر نیز محروم بوده اند اما چگونه است که گاه با حسرت، چنین خوشی و صمیمیّتی را برای خود و زندگی مان آرزو می‌کنیم؟

درباره موفّقیّت باید به نکات زیر توجه داشت:

۱- موفقیت امری نسبی است؛ کمتر کسی پیدا می‌شود که در همه ابعاد زندگی به معنای واقعی موفق باشد. چه بسا فردی درمقایسه با یک فرد موفقیت کمتر و در مقایسه با فرد دیگر موفّقیّت بیشتر داشته باشد.

۲- از شاخص‌های موفّقیّت در خانواده می‌توان به درک و تفاهم پایدار، همزمانی و هم اندیشی، همکاری، کرامت، سازگاری و مدارا اشاره کرد.

۳- موفقیت در زندگی خانوادگی، تابع اموری اکتسابی است؛ که عزم، اراده و مسئولیت پذیری فرد را طلب می‌کند.

۴- خانواده‌ها ساختارهای متفاوتی دارند. به همین دلیل، ممکن است روشی که خانواده‌ای را به موفقیت می‌رساند برای خانواده ی دیگر کارآمد و مناسب نباشد. بنابراین هر خانواده برای موفقیّت بیشتر باید به دنبال روش مناسب و مخصوص به خود باشد.(۱)

۳- کلید موفّقیّت

متأسفانه نگاه غالب جوان‌های امروز نسبت به موفّقیّت، نگاهی مصرفی است. از نظر جوان امروز، این دیگران هستند که باید شرایط، محیط و فضای اجتماعی مناسبی را مهیّا کنند تا او به موفّقیّت برسد. مثلاً اگر از او درباره ی شغل آینده اش سؤال شود، پاسخ می‌دهد: «یک مغازه ی سه نبش برایم تهیّه کنید، فلان مبلغ سرمایه نیز در اختیارم بگذارید تا ثابت کنم که می‌توانم بسیار در کسب و کار موفق باشم!» یا درباره ی ازدواج می‌گوید: «همسری خوب و بساز با خانواده‌ای فهیم برایم پیدا کنید، آن وقت موفّقیّتم را در زندگی به شما ثابت خواهم کرد!» چنین جوانی به موفّقیّت نرسیده؛ بلکه تنها آن را مصرف کرده است. ساختاری که خداوند برای دنیا نهاده است، اصلاً چنین ساختاری نیست. ما باید تولید کننده ی موفّقیّت باشیم نه مصرف کننده ی آن. باید خود سفره ی موفّقیّت را با تمام ملزومات آن پهن کنیم؛ نه این که چنین سفره‌ای از قبل پهن شده باشد و ما فقط زحمت نشستن بر سر آن را بکشیم. موفّقیّت اکتسابی است، چیزی است که باید ایجادش کرد. البته یک سوی آن توفیق الهی است؛ که صد البته خداوند هیچ منعی برای توفیق بندگان خود قرار نداده است. خداوند در قرار دادن تقدیر ابایی ندارد. او می‌خواهد که همه ی ما موفّق باشیم. اصلاً او ما را برای موفّق بودن خلق کرده است. تمام آنچه که ما را به موفّقیّت یا شکست می‌رساند، در دستان خود ماست. داشتن چنین باوری، پیش نیازی مهم برای رسیدن به موفّقیّت است. «امیرالمؤمنین (علیه السلام) توفیق را رحمت و عنایت خدای مهربان و از کشش‌های پروردگار دانسته، ایشان توفیق را اساس کامیابی و خوشبختی و کلید نرمی و مدارا می‌داند.»(۲)

پس به خاطر داشته باشیم که داشتن خانواده ی موفّق، تابع برخورد پدر و یا مادرمان نیست. تابع شرایط اقتصادی جامعه نیست. حتی پایین یا بالا بودن قیمت مسکن نیز دلیل بر موفّقیّت و یا شکست ما نیست. نگوییم: «اگر می‌خواهید خانواده‌ای موفّق داشته باشیم، قیمت مسکن را پایین بیاورید، اشتغال ایجاد کنید، سطح رفاه عمومی را بالا ببرید.» اساساً باید نگاه خود را عوض کنیم. اگر باور کنیم که عامل موفّقیّتِ هر فردی، در وجود خودش است، نیمی از مسیر موفّقیّت را پیموده ایم.

اگر بالاترین نعمت‌های دنیا را نزد خود فرض کنیم، باز هم نمی‌توانند عامل موفّقیّت ما باشند. یک خانم نباید بگوید «موفّقیّت در این است که بهترین شوهر دنیا نصیبم شود؛» چون بهترین شوهر عالم نصیب زنانی همچون همسر نوح و لوط (علیه السلام) و امام حسن مجتبی (علیه السلام) شد، اما آنها نتوانستند موفّق باشند. یک آقا نباید بگوید: «موفّقیّت در این است که زن خوبی نصیبم شود». آیا همه ی همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خوب بودند؟ با این وجود چه کسی تردید دارد که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بهترین الگوی همسر موفّق است؟ آیا فرعون که همسری شایسته مانند آسیه داشت، موفّق بود؟ خداوند کلید موفّقیّت عبد را به دست خود او داده است. و می‌فرماید: (اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ)(۳) همه چیز دست اوست. عزّت و ذلّت، خوشبختی و بدبختی در دستان اوست. اما خود گفته است آنچه به دست من است را به دست شما داده ام. شما تغییر دهید تا من هم تغییر دهم؛ شما موفّق شوید تا من هم موفّقتان کنم.

۴- تأثیر شناخت درمانی در تحصیل موفّقیّت

امروزه شناخت درمانی از مباحث مهم روان شناختی است به گونه‌ای که قوی ترین درمان را درمانِ شناختی می‌داند. شناخت درمانی معتقد است که به جای تغییرات مستقیم بر روی رفتار فرد، باید تغییرات مثبتی در بینش و نگاه او ایجاد کرد. غالباً یک روانشناس رفتار درمان، برای درمان یک فردِ افسرده چنین توصیه‌هایی دارد: «خبرهای ناراحت کننده به او ندهید، او را به مجالس شادی ببرید، وی را تشویق کنید که فیلم‌های شاد ببیند و کتاب‌های شاد بخواند.» درحقیقت روانشناسِ رفتاردرمان سعی دارد که با مدد از رفتارهای مثبت، رفتارهای منفی را به عقب براند. اما بیشتر روانشناسان چنین روشی را صحیح، کارآمد و پایدار نمی‌دانند. از نظر آنان بهترین روش، ایجاد تغییر در شناخت و بینش فرد است. مطابق با نظر این گروه، برای درمان افسردگی باید بینش و تفکری که منجر به یأس و افسردگی در فرد می‌شود، تغییر داد تا به تبع آن، تظاهرات افسردگی نیز از بین برود. این‌ها تأییدی بر اهمیتِ داشتنِ باورها و بینش‌های صحیح است.

با ایجاد شناخت، بینش و باورهای درست، قادر خواهیم بود که در یک سیر طبیعی، بدون هیچ تغییر مستقیمی در رفتار اعضای خانواده، آنها را به سوی موفّقیّت و تعالی هدایت کنیم. اعتقاد به اینکه هدف از خلقت انسان معرفت خداوند است و همه برای تحقق این هدف عظیم آفریده شده اند؛ و باور این نکته که خانواده بهترین جایگاه سیر و سلوک و معنویت است؛… همه و همه سنگِ بنای موفّقیّت یک خانواده است. چرا که این باورها، خانواده‌ای بر محور محبت، خیرخواهی، رقابت در معنویت، تغافل، رفق و مدارا ایجاد می‌کند که به سوی رشد و تعالی و نهایتاً موفّقیّت گام بر می‌دارد. اگر رفتارهای ما برخاسته از نگرش ما باشد، دیگر عاریتی نیستند؛ یعنی بدون اینکه بخواهیم عملی را بر خود تحمیل کنیم یا تظاهر به آن کنیم، به خودی خود رفتار صحیح به دنبال نگرش صحیح، تولید می‌شود. منتها این نگرش و شناخت را باید قبل از مواجهه با شرایط سخت در وجود خود پایدار کنیم. به این منظور باید عقاید و باورهای درست را همواره پیش چشم داشته باشیم؛ بر آنها تفکر و تعمق کنیم و حتی با وجود علم بر آنها، مکرراً آنها را از زبان افراد صاحب دل بشنویم تا در عمق جانمان نفوذ کنند. زیرا تأثیری که در شنیدن هست در دانستن نیست. اگر قبل از مواجهه با یک پیشامد ناگوار، خود را مسلّح به بینش‌های درست نکرده باشیم، هنگام روی دادن آن، عملکرد مناسبی نخواهیم داشت و غالباً بعد از گذر از این بحران، به یاد می‌آوریم که نگرش و رویکرد بهتری نیز وجود داشت و‌ای کاش با آن نگرش و رویکرد با آن حادثه برخورد می‌کردیم. چاره آن است که هنگام برخورد با ناملایمات کوچک تر، عمل بر باورهای صحیح را تمرین کنیم تا در حوادث بزرگ تر و بحران ها، دچار سردرگمی و برآشفتگی نشویم. مثلاً اگر قبل از مواجهه با مصیبت از دست دادن فرزند یا والدین، خود را به این باور رسانده باشیم که همه چیز این دنیا فانی است و بازگشت همه به سوی خالق است، دیگر در لحظه ی حادثه، دچار اندوه عظیم و واکنش‌های نسنجیده نخواهیم شد.

۵- تفاوت نگاه دینی و دیدگاه‌های غیردینی در مورد انسان

غالباً از نگاه روانشناسی کتاب‌هایی در بازار موجود است که همانند فرهنگ دینی، راه رسیدن به رفتار درست را داشتن اندیشه ی درست می‌دانند؛ اما ممکن است سؤال شود که تفاوت آن‌ها با آنچه که فرهنگ دینی در نظر دارد، چیست؟ پاسخ آنکه: افق دیدی که این کتاب‌ها برای ما در نظر دارند، بسیار محدودتر از آن است که در فرهنگ دینی ارائه می‌شود. وسعت نگاهی که در تعالیم دینی مطرح می‌شود، همچون خود انسان یک وسعت ابدی است. همچنین از نظر آنها تغییر در شناخت، غالباً به منظور تغییر در رفتار و رسیدن به عملکرد مطلوب است؛ اما در فرهنگ دینی، رسیدن به عقیده و شناختِ درست نیز به خودی خود یک ارزش است.

اساساً از منظر دین، هدف غایی خلقت انسان ها، رسیدن به معرفت و شناخت صحیح است. امام حسین (علیه السلام) می‌فرمایند: «خداوند بندگان را جز به منظور معرفت نیافرید».(۴) دیگر آن که غالباً محور بحث‌های چنین کتاب هایی، اعتماد به نفس است. در اینجا تمام کوشش بر قوی تر کردن نفس آدمی است. اگر نفس بخواهد مورد اتّکا فرد قرار بگیرد، چاره‌ای جز فربه کردن و قوی تر کردن آن نمی‌ماند. درحالی که در تعالیم و شناخت دینی، محور، اتکا بر الله یعنی خالق نفس است و فرد با چنین اتّکایی، به یک منبع قوی و باقی متصّل می‌شود. تمام توصیه‌های شناختی در دین به منظور یادآوری اراده ی الهی به عنوان اراده‌ای مافوق همه ی اراده هاست. همه ی جهت گیری‌ها به این سوی است که: (إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ‌) (۵) یعنی هنگامی که وجود چیزی را بخواهد، به او می‌گوید: باش پس می‌باشد. چنین کتاب‌هایی به دلیل ناتوانی و ناکارآمدی نفس، از تلقین به نفس مدد می‌جویند. اساساً ادبیات آنها ادبیات تلقین است. مثلاً در این کتاب‌ها توصیه می‌شود که روزی صد بار خطاب به خود بگویید: «من می‌توانم». در حالی که پشتوانه ی تلقین، نفس ضعیف آدمی است؛ نفسی که بسیاری از کارها از عهده اش خارج است؛ نفسی که حتی قادر به نگهدرای از خود نیز نیست. اگر هم در جایی واژه ی اتّکا به نفس را به کار می‌بریم، باید بدانیم که این اتّکا به اعتبار توکّل است که معنا می‌یابد. اگر ما می‌توانیم، به واسطه ی خداوند است که می‌توانیم؛ نه مستقل از او. در غیر این صورت چنین نگاهی شرک است. حضرت علامه طباطبایی نیز در تفسیر المیزان به صراحت می‌فرمایند که اعتماد به نفس شرک است. مبنای بحث شناختی در دین، تلقین نیست بلکه یقین است. یقین به خداوندی که عالِم، قادر و خیرخواه مطلق است. خداوندی که هم می‌داند، هم می‌تواند و هم خیر ما را می‌خواهد. اساساً از برآیند این سه چیز است که مفهوم توکّل متولّد می‌شود. پشتوانه ی توکّل، چنین خدایی است. پس هرچه از دوست رسد نیکوست. چرا که باور داریم که این دوست، دانا، توانا و خیرخواه است. بنابراین فهم و بینش دینی مقدمه زندگی موفق است؛ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: «هرگاه خداوند بخواهد خیری را برای خانواده‌ای رقم بزند، آگاهی دینی شان را زیاد می‌کند؛ رفق و ملایمت را در معیشت آنها قرار می‌دهد؛ در کارهایشان آنان را میانه رو می‌کند و کوچکترهایشان را به احترام به بزرگترها وا می‌دارد و اگر غیر از این را خداوند برای اینها اراده کند اینها را رها و به خود واگذار کرده است».(۶)

بنابراین اگر زوج‌های جوان بخواهند از این خیر عظیم بهره مند شوند، باید در ابتدای ازدواج آگاهی دینی خود را در زمینه بینش، اخلاق و احکام دین افزایش دهند. همچنین در زندگی سخت نگیرند؛ یعنی نه آن قدر زهد به خرج دهند که به همسر و فرزندان فشار بیاید و نه آن قدر تجمل گرا باشند که کمر نان آور خانواده در زیر بار هزینه‌ها خم شود. علاوه بر اینها میانه رو باشند واز افراط و تفریط پرهیز کنند.

سرّ دلبران در کلام دیگران

زندگی ایده آل تکاپویی آگاهانه است. هر چه آگاهی و اشتیاق بیشتر شود، هماهنگی بین گذشته و آینده عالی تر خواهد شد. شخصیت انسانی، رهبر این تکاپو است. آن شخصیت که ازلیت سرچشمه ی آن، بی‌نهایت گذرگاهش، و ابدیّت کمال مطلوب آن است. آن حقیقت ابدی که نسیمی از جلال و محبتش، واقعیات هستی گذران را به تموّج درآورده، چراغی فرا راه پر نشیب و فراز ماده و معنا می‌افروزد.(۷) – «فرهنگ دینی، ما را به آرمان خواهی و داشتن آرمان‌های بسیار بلند دعوت کرده است. اما برای رسیدن به آنها همواره باید دو مطلب را در نظر داشته باشیم: اول آنکه نگاهمان به موفّقیّت، با توجه به واقعیت‌ها و محدودیت‌های موجود، نگاهی نسبی باشد و دوم آنکه بدانیم موفّقیّت امری تدریجی است؛ به عبارت دیگر موفّقیّت به یکباره به دست نمی‌آید، بلکه قدم به قدم حاصل می‌شود. – اصلی ترین ملاک سنجش موفّقیّت یک خانواده – که البته فقط اختصاص به خانواده ندارد بلکه در مورد شغل موفّق، زندگی موفّق، تحصیل موفّق و… هم صادق است- این است که بسنجیم تا چه میزان در جهت اصلی ترین و والاترین هدف آفرینش، یعنی بندگی و معرفت خداوند قرار دارد. خانواده‌ای موفّق است که جهت گیری تمام مسائل آن به سوی قله ی معرفت و بندگی باشد. – خانواده‌ای موفّق است که بینش‌ها و باورهایش بر پایه ی درستی بنیان نهاده شده است. این بینش‌ها یعنی نوع نگاه اعضای خانواده به خدا، خود، زندگی، مرگ، دنیا، مردم و… بر مبنای درست آن. آیا اعضای خانواده باور کرده اند که روزی خواهند مرد؟ آیا باور کرده اند که غرق در نعمت‌های خدا هستند؟ آیا دنیا را جای ماندن می‌دانند یا جای رفتن؟ به طور طبیعی این باورها در رفتارهایی که از خانواده و اعضایش سر می‌زند، خود را نشان خواهد داد. – معیار دیگر سنجش موفّقیّت خانواده، خُلقیّات است؛ مثلاً آیا اعضای خانواده اهل تواضع، رفق، تغافل، مدارا، بخشش و… هستند یا نه. – معیار نهایی برای سنجش موفّقیّت خانواده – که غالباً همه ی ما با این لایه و پوسته مواجه هستیم – رفتارهای یک خانواده است؛ یعنی بخشی که بیشتر از سایر بخش‌ها قابل مشاهده می‌باشد. بسیاری از بحث‌هایی که امروزه مطرح می‌شود و بسیاری از کوشش‌هایی که برای تغییر و اصلاح آن صورت می‌گیرد، ناظر به این بخش است. رفتارها بسیار مهم هستند؛ اما همان طور که ذکر شد رفتارها و تظاهرات بیرونی خانواده مبتنی بر اعتقادات و باورهای آن خانواده بنا می‌شود.»(۸) – شرط پیروزی و سعادت، یک اراده ی قوی است، شرایط دیگر اهمیت چندانی ندارد.(۹) – با غفلت، سستی و دوری از فعالیت مفید پیشرفتی در امور حاصل نمی‌شود. هر باغبانی می‌داند علف‌های هرز خود به خود می‌رویند و نیاز به این نیست که یک علف هرز بکاریم، رسیدن به گلها و چمن‌ها و سرسبز و با نشاط کردن فضای باغچه تلاش می‌خواهد؛ تلاش مداوم و روزانه.(۱۰) – از سنگ‌هایی که سر راهتان است برای ساختن پلکان رشد استفاده کنید.(۱۱)

احادیث

امام علی (علیه السلام): توفیق، عنایت خدای مهربان است.(۱۲) – امام علی (علیه السلام): توفیق، کلید نرمی و مداراست.(۱۳) – امام باقر (علیه السلام): در پاسخ به سؤال از معنای جمله ی «لا حَولَ وَ لا قُوّهَ إلاّ بالله»؛ معنایش این است که ما قدرت رویگرداندن از معصیت خدا نداریم، مگر به یاری خدا و توانایی بر طاعت خدا نداریم، مگر با توفیق خداوند عزوجل.(۱۴) – امام کاظم (علیه السلام): ایّوب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: پروردگارا، من هرگز چیزی دنیوی از تو نخواستم – و حالت عجب و غرور به او دست داد – در این هنگام قطعه‌ای ابر به طرف او آمد و ندایش داد که:‌ای ایّوب، چه کسی توفیق این کار را به تو داد؟ عرض کرد، تو‌ای پروردگار.(۱۵) – امام علی (علیه السلام): حفظ تجربه از توفیق (الهی) است.(۱۶) – امام علی (علیه السلام): همان گونه که جسم و سایه از هم جدا نمی‌شوند، دینداری و توفیق نیز از یکدیگر جدا نمی‌شوند.(۱۷)

پی‌نوشت‌ها

۱- تلخیص از مهارت‌های زندگیِ در سیره ی رضوی، (محمدرضا شرفی)، ص ۹۷-۱۰۳٫

۲- غررالحکم، صص ۲۰۳ و ۹۵۲؛ «التوفیق عِنایَهُ الرَحمن؛ التوفیق مِفتاحُ الرِفق».

۳- رعد/ ۱۱؛ (همانا خداوند بر هیچ گروهی آنچه را دارند تغییر نمی‌دهد، تا آن که آنان آنچه را در خود دارند تغییر دهند.)

۴- علل الشرایع، ج ۱، ص ۹؛ «إنَّ الله ما خَلَقَ العباد الاّ لیعرفون».

۵- یس / ۸۲٫

۶- مستدرک الوسایل، ج ۸، ص ۳۹۲؛ «إذا أرادَ الله ُ بأهل بَیت خَیراً فَقّهَهُم فی الدّینِ، و وقَّرَ صَغیرُهُم کبیرَهُم و رزَقَهُمُ الرِّفقَ فی مَعیشَتِهِم و القَصدَ فی نَفَقاتِهِم، و بَصَّرَهُم و بَصَّرَهُم عُیوبَهُم فیُتوبوا مِنها، و إذا أرادَ بِهم غیرَ ذلکَ تَرَکهُم هَمَلاً.»

۷- ایده آل زندگی و زندگی ایده آل، (علامه محمد تقی جعفری)، ص ۹٫

۸- سلسله نشست‌های پیک خوشبختی (ویژه زوج‌های جوان در دوران عقد)، گفتگو با حجت الاسلام و المسلمین عمومی.

۹- خوشبختی چیست؟، ص ۱۴٫

۱۰- چگونه شاد و خنده رو باشیم؟ ص ۱۷۲٫

۱۱- همان، ص ۲۵۲٫

۱۲- غررالحکم، ص ۹۵۲؛ «عنه (علیه السلام): التَّوفیقُ عِنایَهُ الرَّحمن.»

۱۳- همان، ص ۲۷۳؛ «عنه (علیه السلام): التّوفیقُ مِفتاحُ الرِّفق».

۱۴- مستدرک الوسایل، ج۵، ص ۳۶۹؛ «الإمامُ الباقرُ (علیه السلام) لَمّا سُئلَ عن «لاحَولَ و لا قُوَّهَ إلاّ بالله»؛ فَقال مَعناهُ لا حَولَ لَنا عَن مَعصِیهِ اللهِ إلاّ بِعَونِ اللهِ، و لا قُوَّهً لَنا علی طاعَهِ الله إلاّ بِتَوفیقِ اللهِ عَزَّو جلَّ.»

۱۵- بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۳۵۳؛ «الإمامُ الکاظمُ (علیه السلام): إنَّ أیُّوبَ النَّبیَّ (علیه السلام) قال: یا ربِّ، ما سَألتُکَ شَیئاً مِن الدُّّنیا قَطُّ و داخَلَنی (وداخَلَهُ) شی ءُ، فأقبَلَت إلَیهِ سَحابَهٌ حتّی نادَتهُ: یا أیُّوبُ، مَن وَفَّقَکَ لِذلکَ؟ قالَ: أنتَ یا رَبَّ.»

۱۶- نهج البلاغه: الحکمه ۲۱۱؛ «الإمامُ علیُّ (علیه السلام): من التَّوفیق حِفظُ التَّجرِبَهِ.»

۱۷- غررالحکم؛ ص ۲۰۳؛ «الإمامُ علیُّ (علیه السلام): کَما أنَّ الجِسمَ و الظِّلَّ لایَفتَرِقانِ، کذلکَ الدِّینُ و التَّوفیقُ لا یَفتَرِقان.» منبع مقاله: بانکی پورفرد، امیر حسین، (۱۳۹۱)، سّر دلبران (عوامل آرامش بخش و نشاط آفرین در خانواده)، اصفهان: حدیث راه عشق، چاپ ششم. منبع مقاله : بانکی پورفرد، امیر حسین، (۱۳۹۱)، سّر دلبران (عوامل آرامش بخش و نشاط آفرین در خانواده)، اصفهان: حدیث راه عشق، چاپ ششم.

منبع: راسخون

اخلاق معاشرت(۱)

هر مؤمنى که برادر مؤمنش را در بیمارى‏‌اش عیادت کند، اگر صبح باشد هفتاد هزار ملک او را تشییع(بدرقه و همراهى) کنند و چون نزد او بنشیند، رحمت [خدا] او را فرا گیرد و تا شب براى او استغفار کنند، و اگر شب باشد همین اجر تا صبح براى او خواهد بود.

عیادت مریض

اسلام، دینى است اجتماعى که افراد بشر را به اجتماعى زیستن فرا مى‌‏خواند. این امر در برنامه‏‌ها و معارف آن به خوبى آشکار است. یکى از دستورات مهم اسلام درباره کیفیت و چگونگى عیادت از مریض یا افرادى است که به هر نحو سلامتى خود را از دست داده ‏اند، چه افرادى که کسالتى جزیی دارند و چه کسانى که دچار معلولیت و مجروحیت و جانبازى هستند. آن که بیمار مى‏‌شود، چشم به راه است تا دوستان و بستگان از او دیدار کرده، احوال او را جویا شوند؛ چرا که مریض از تفقد آنان خوشحال مى‏‌شود. از نظر اسلام عیادت از بیمار، جزء حقوقى است که برادران و خواهران دینى موظفند نسبت ‏به همدیگر مراعات کنند.

در روایتى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله و سلم) نقل شده است که حضرت فرمودند:

«من حق المسلم على المسلم اذا لقیه ان یسلم علیه واذا مرض ان یعوده واذا مات ان یشیع جنازته؛(۱)

از حقوق هر مسلمان بر مسلمان دیگر این است که هرگاه با او دیدار کند، بر او سلام کند و هرگاه مریض شود، از او عیادت نماید و هرگاه از دنیا رفت، در تشییع جنازه‌اش شرکت کند.»

یکى از اصحاب امام صادق(علیه السلام) به نام «معلى بن خنیس‏» مى‌‏گوید: از حضرت سؤال کردم که حق مسلمان بر گردن مسلمان چیست؟ فرمود: هر مسلمان بر گردن برادر مسلمان خود، هفت‏ حق واجب دارد که همه آنها بر او واجب است و اگر چیزى از آن حقوق را تضییع نماید، از ولایت و بندگى خدا خارج مى‌‏شود و خداوند از بندگى او بهره‏‌ا‌ى ندارد(بندگى خدا را نکرده است). گفتم: فدایت‏ شوم! آن هفت ‏حق کدامند؟ فرمود: اى معلى! من نگران توام؛ مى‏‌ترسم که اگر بگویم، آنها را مراعات نکنى و آنها را تباه سازى و نگه ندارى و آنها را بدانى و به آنها عمل نکنى! گفتم: لا قوه الا بالله. فرمود:

«… و الحق السابع ان تبر قسمه و تجیب دعوته و تعود مریضه و تشهد جنازته و اذا علمت ان له حاجه تبادره الى قضائها…؛(۲)

… و حق هفتم آن است که سوگندش را قبول کنى و دعوتش را بپذیرى، از بیمارش عیادت کنى و در تشییع جنازه‌‏اش شرکت کنى و اگر مى‏‌دانى که حاجتى دارد، براى برآوردن آن تلاش کنى…»

ثواب عیادت بیمار

اسلام پس از آن که عیادت از مریض را از حقوق واجب مسلمانان نسبت ‏به یکدیگر شمرده و آن را وظیفه الهى – انسانى دانسته، جهت ایجاد انگیزه و تشویق مؤمنین به این کار، با بیان پاداشهاى اخروى، عیادت کنندگان را به این فریضه مهم فرا مى‌‏خواند.

امام صادق(علیه السلام) درباره ثواب عیادت از مریض مى‏ فرماید:

«ایما مؤمن عاد اخاه فى مرضه فان کان حین یصبح شیعه سبعون الف ملک فاذا قعد عنده غمرته الرحمه واستغفروا له حتى یمسى وان کان مساء کان له مثل ذلک حتى یصبح؛(۳)

هر مؤمنى که برادر مؤمنش را در بیمارى‏اش عیادت کند، اگر صبح باشد هفتاد هزار ملک او را تشییع(بدرقه و همراهى) کنند و چون نزد او بنشیند رحمت [خدا] او را فرا گیرد و تا شب براى او استغفار کنند، و اگر شب باشد همین اجر تا صبح براى او خواهد بود.»

در روایتى از رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم) نقل شده که حضرت فرمودند:

«اذا عاد الرجل اخاه المسلم مشى فى خرافه الجنه حتى یجلس فاذا جلس غمرته الرحمه فان کان غدوه صلى علیه سبعون الف ملک حتى یصبح؛(۴)

هنگامى که انسان به عیادت برادر مسلمان خود مى‌‏رود، در میان میوه‏‌هاى چیده نشده بهشتى راه مى‌‏رود تا آن‏گاه که [نزد بیمار] بنشیند، و هنگامى که نشست، رحمت [خدا] او را فرا مى‌‏گیرد. اگر صبح باشد تا صبح دیگر هفتاد هزار فرشته بر او درود مى‏ فرستند.»

آداب عیادت

۱- هدیه بردن

یکى از توصیه‏‌هاى ائمه معصومین(علیهم السلام) جهت عیادت، همراه داشتن هدیه است؛ اما نباید براى بردن و دادن هدیه، عوض و جایگزینى باز کرد؛ چرا که دنبال عوض و معوض بودن و گلایه از آن، نشانه کم‌ظرفیتى است. توصیه على(علیه السلام) در این خصوص این است که:

«عد من لا یعودک واهد الى من لا یهدى الیک؛(۵) به عیادت کسى برو که از تو عیادت نمى‌‏کند و براى کسى هدیه ببر که براى تو هدیه نمى‌‏آورد.»

یکى از غلامان امام صادق(علیه السلام) مى‌‏گوید: یکى از آشنایان بیمار شد، جمعى از دوستان به ملاقات او مى‌‏رفتیم که در راه به امام صادق(علیه السلام) برخوردیم. حضرت فرمودند: کجا مى‌‏روید؟ گفتیم: براى عیادت فلانى مى‌‏رویم. فرمودند: بایستید؛ ما نیز ایستادیم. پرسیدند:

«مع احدکم تفاحه او سفرجله او اترجه او لعقه من طیب او قطعه من عود بخور؟ فقلنا: ما معنا شى من هذا، فقال: اما تعلمون ان المریض یستریح الى کل ما ادخل به علیه؛(۶)

آیا براى مریض هدیه‌‏اى از قبیل سیب، به، گلابى، عطر یا قطعه‏‌اى از عود با خود مى‌‏برید؟ عرض کردیم: چیزى از اینها همراه نداریم.

حضرت فرمودند: مگر نمى‏‌دانید مریض با چیزى که برایش برده مى‏ شود، آرامش خاطر پیدا مى‏‌کند؟»

۲- کوتاهى زمان عیادت

دستور قرآن حکیم و عترت طاهرین(علیهم السلام) به ما این است که وقتى به عیادت بیمار رفتید، زیاد ننشینید و زود برخیزید؛ چرا که اولا او خسته است و رنج مى‌‏برد، ثانیا به خاطر مراعات حال عیادت‌کننده‏‌ها، علىرغم میل باطنى، خود را به زحمت مى‏‌اندازد؛ به این خاطر، بهترین عیادت، کوتاه‏ترین آن است.(۷)

در روایات براى کسى که در عیادت از مریض به کم‏ترین زمان بسنده کند، وعده اجر و پاداش داده شده؛ چنان که از على(علیه السلام) رسیده که فرمودند:

«ان من اعظم العواد اجرا عند الله عزوجل لمن اذا عاد اخاه خفف الجلوس الا ان یکون المریض یحب ذلک و یریده؛(۸)

از عیادت‌کنندگان، کسى بیشترین پاداش را از خداوند مى‌‏برد که هرگاه به عیادت برادر خود مى‌‏رود، نشستن را کوتاه کند، مگر آن که خود بیمار دوست داشته باشد و از او بخواهد.»

همچنین حضرت صادق(علیه السلام) فرمودند:

«اعظمکم اجرا فى العیاده اخفکم الجلوس؛(۹) از عیادت‌کنندگان آن کسى از شما پاداش بیشترى دارد که کمتر بنشیند.»

۳- دلدارى دادن بیمار

از برترین شیوه‏‌هاى درمانى خصوصا در مورد امراض روانى، این است که به بیمار دلدارى و قوت قلب داده شود. استفاده از روش تلقین در بهبود بیماری‌ها، داراى جایگاه ویژه‏‌اى است. ضرورى است عیادت‌کنندگان به این مطلب توجه کرده، توصیه رسول گرامى را مراعات نمایند که فرمود:

«اذا دخلتم على المریض فنفسوا له فى الاجل فان ذلک لایرد شیئا و هو یطیب النفس؛(۱۰)

هرگاه بر بیمار وارد شدید، اندوه او را نسبت ‏به زمان مرگ برطرف سازید [و او را به آینده امیدوار کنید.  این کار، گرچه چیزى را برنمى‌گرداند و مقدرات را تغییر نمى‌‏دهد، اما موجب آرامش روح مى‌‏گردد.»

۴- پرسش از حال بیمار

یکى دیگر از آداب عیادت بیمار، پرسش از حال و احوال مریض است و این که عیادت‌کننده دقایقى را از وضع جسمانى و مریضى او پرسش کند.

رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه و آله و سلم) همه عیادت را در این مى‏‌دانند که دیدار‌کننده از حال و وضع بیمار پرسش کند و جویاى احوال او باشد:

«تمام عیاده المریض ان یضع احدکم یده علیه و یساله کیف هو، کیف اصبحت و کیف امسیت و تمام تحیتکم المصافحه؛(۱۱)

همه عیادت بیمار به این است که یکى از شما دست‏ خودش را بر او بگذارد و از او بپرسد که حال او چگونه است؛ چگونه صبح کردى و چگونه روزت را گذراندى؟ و تحیت کامل شما، دست دادن است.»

۵- دعا براى بیمار

از توصیه‌هاى معصومین(علیهم السلام) در خصوص آداب عیادت این است که براى مریض دعا کنید و از خداوند سلامتى و عافیت او را درخواست نمایید. همچنین از او بخواهید براى شما دعا کند که دعاى مریض مستجاب است.(۱۲)

رسول اکرم(صلى الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«عودوا المرضى… و تدعوا للمریض فتقولوا اللهم الشفه بشفائک و داوه بدوائک و عافه من بلائک؛(۱۳)

بیماران را عیادت کنید… و براى مریض دعا کنید و بگویید: خدایا! او را به شفاى خودت، شفا عطا کن و با دواى خودت، مداوا کن و از بلاى خود سلامت ‏بخش.»

سیره خود حضرت بر این بوده که هنگام عیادت مریض، براى بیمار طلب عافیت مى‌‏کرد. نقل شده وقتى به عیادت سلمان فارسى آمدند و خواستند از بالین سلمان برخیزند، فرمودند:

«یا سلمان! کشف الله ضرک و غفر ذنبک و حفظک فى دینک و بدنک الى منتهى اجلک؛(۱۴)

اى سلمان! خداوند رنج تو را برطرف سازد و گناهت را ببخشد و دین و بدن تو را تا آخر عمرت حفظ کند.»

۶- توقع پذیرایى نداشتن

از آنجا که هدف از عیادت بیمار، اظهار محبت و اداى حق مسلمانى و کسب اجر معنوى است، کسى که به دیدن بیمار مى‌‏رود نباید انتظار پذیرایى داشته باشد؛ چرا که بیمار، خود گرفتار بیمارى است و خانواده او نیز گرفتار پرستارى از مریض هستند. پس ادب حکم مى‌‏کند که هنگام عیادت از مریض، تا جایى که ممکن است‏ خانواده او را به زحمت نیندازیم.

امام رضا(علیه السلام) از پدرانش نقل مى‌‏کند که على(علیه السلام) فرمود:

«ان رسول الله(صلى الله علیه و آله و سلم) نهى ان یؤکل عند المریض شى‏ء اذا عاده العائد فیحبط الله بذلک اجر عیادته؛(۱۵)

پیامبر خدا(صلى الله علیه و آله و سلم) از این که چیزى نزد بیمار خورده شود – در زمانى که عیادت‌کننده از او عیادت مى‏‌کند – نهى کرده است؛ زیرا این کار سبب مى‏‌شود که خداوند پاداش عیادتش را از بین ببرد.»

در باب عیادت مریض، سخن را با حکایتى آموزنده که شهد شیرینى است‏ برگرفته از آیات و روایات، به پایان مى‌‏بریم. منقول است از مرحوم حاجى سبزوارى که براى عیادت بیمارى مى‏‌رفت و عده‌اى هم با او بودند. نزدیک منزل بیمار که رسید، برگشت و نرفت. اطرافیان پرسیدند: آقا چرا تا اینجا آمدید و حالا برمى‏‌گردید؟ آقا جواب داد که خطورى به قلبم کرد که بیمار وقتى مرا ببیند از من خوشش خواهد آمد و مى‌‏گوید که سبزوارى چه انسان والا و بزرگى است که به عیادت من بیمار آمده است. حالا برمى‌گردم تا هنگامى که «اخلاص‏» اولیه را بیابم و تنها براى «خدا» به عیادت بیمار بیایم.(۱۶)

ادامه دارد…

پى‌‏نوشت‌ها
 
۱) مکارم الاخلاق، رضى الدین حسن بن فضل طبرسى، انتشارات شریف رضى قم، چهارم، ص‏۳۵۹
۲) کافى، ثقه الاسلام کلینى، دارالکتب الاسلامیه، تهران، چهارم، ج‏۲، ص‏۱۶۹، ح‏۲
۳) مکارم الاخلاق، ص‏۳۶۱
۴) کنزالعمال، المتقى الهندى، مؤسسه الرساله، بیروت – لبنان، ج‏۹، ص‏۹۹، ح‏۲۵۱۶۴
۵) من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، مؤسسه انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، ج‏۳، ص‏۳۰۰، ح‏۴۰۷۵
۶) کافى، ج‏۳، ص‏۱۱۸، ح‏۳
۷) کنزالعمال، المتقى الهندى، ج‏۹، ص‏۹۴، ح‏۲۵۱۳۹، قال رسول الله صلى الله علیه و آله: «خیر العیاده اخفها؛ بهترین عبادت کوتاه‏ترین آن است.» و همان، ج‏۹، ص‏۹۷، حدیث ۲۵۱۴۹، قال صلى الله علیه و آله: اعظم العیاده اجرا اخفها؛ پراجرترین عیادت، کوتاه‏ترین آن است.»
۸) کافى، ج ۳، ص‏۱۱۸، ح ۶
۹) مکارم الاخلاق، ص‏۳۶۱
۱۰) کنزالفوائد، شیخ ابوالفتح کراجکى، انتشارات دارالذخائر قم، اول، جلد ۱، ص‏۳۷۹
۱۱) مکارم الاخلاق، ص‏۳۵۹
۱۲) بحارالانوار، علامه مجلسى، مؤسسه الوفاء بیروت – لبنان، ۱۴۰۴ قمرى، ج ۹۰، ص‏۳۶۰، باب ۲۲، ح ۲۱، قال النبى صلى الله علیه و آله: «ثلاث دعوات مستجابه… ودعاء المریض؛ سه دعا مستجاب است… [که یکى] دعاى مریض است.» و کنزالعمال، ج‏۹، ص‏۱۰۳، ح‏۲۵۱۹۱، قال رسول الله صلى الله علیه و آله: «دعاء المریض لدعاء الملائکه؛ دعاى مریض مانند دعاى فرشتگان است‏».
۱۳) همان، ج ۷۸، ص‏۲۲۴، باب ۴، ح ۳۲
۱۴) مکارم الاخلاق، رضى الدین حسن بن فضل طبرسى، انتشارات شریف رضى قم، چهارم، ص‏۳۶۱
۱۵) مستدرک الوسائل، محدث نورى، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، قم، اول، ج ۲، ص‏۱۵۴، باب ۳۹، ح ۲۸
۱۶) داستانهاى حکیمانه در آثار استاد حسن زاده آملى، هیئت تحریریه انتشارات نبوغ، ص‏۳۹، به نقل از: در محضر استاد، ص‏۲۳

نویسنده: محمد سبحانى

منبع: مبلغان؛ شماره ۵۴