بشر حافی

نوشته‌ها

امام کاظم علیه السلام و توبه بشر حافی

اشاره:

بِشْر(بُشْر) بن حارث مَروزی مشهور به بِشر حافی (۱۵۰-۲۲۷ق) از زهاد و از مشایخ صوفیه در قرن سوم قمری است. بشر در بغداد زندگی می‌کرد و بنابر برخی منابع تحت تأثیر سخنان امام کاظم (علیه‌السلام) توبه کرده است. بشر را به دلیل اینکه کفش نمی‌پوشید، «حافی(پابرهنه)» لقب داده‌اند. در این مقاله به چگونگی توبه او به وسیله امام کاظم (علیه‌السلام) اشاره شده است.

 

خطیب بغدادى درباره بشر حافى مى نویسد:

«ابو نصر، بشر بن حارث بن عبدالرحمان بن عطاء بن هلال بن ماهان بن عبدالله، معروف به حافى است. او از مردم مرو و ساکن بغداد بود.

او پسرعموى على بن خشرم بود. وى در پارسایى و زهد از مردم زمانه خود، برتر بود. وى در خرد فراوان و فضیلت هاى مختلف، درستى مذهب، رام کردن نفس، کنار زدن زواید و داشتن طریقتى نیکو منحصر به فرد بود… او روایات بسیارى نقل کرده است…».۱

هرچند خطیب بغدادى ویژگى هاى فراوانى درباره او ذکر مى کند، ولى ما به همین اندازه بسنده مى کنیم.

ابن جوزى نیز به نقل از خطیب بغدادى، شرح حال وى را نگاشته و گفته است: من درباره فضیلت هاى بشر، کتابى نگاشته ام.۲

ولى ابن تیمیّه، این حکایت را نیز هم چون حکایت دیگر، دروغ خوانده است. اما دلیل او در نادرستى این حکایت بسیار خنده دار و در همین حال ناراحت کننده است، او مى گوید:

«اما این سخن او (علامه حلى رحمه الله) که بشر حافى به دست ایشان (امام کاظم (علیه‌السلام)) توبه کرده، دروغ کسى است که نه از موسى بن جعفر و نه از بشر اطلاعات درستى ندارد. زیرا وقتى هارون الرشید موسى بن جعفر را به عراق آورد، او را زندانى کرد. بنابراین براى او موقعیتى پیش نیامد تا از کنار خانه بشر و دیگران عبور کند».

به راستى، اگر بگوییم: علامه حلى (رحمه الله) از امام کاظم (علیه‌السلام) اطلاعات درستى ندارد، پس چه کسى آن حضرت را مى شناسد؟

بى تردید این مرد نمى تواند ادّعا کند که حتى به اندازه عوام شیعه، اهل بیت (علیهم‌السلام) را مى شناسد… بهترین گواه بر بى خبرى و جهل و ناآگاهى او از احوال امامان معصوم (علیهم‌السلام) نیز همین سخن است. البته اگر بپذیریم که وى این سخن را از روى جهالت گفته، نه از روى کینه و عنادورزى نسبت به امامان (علیهم‌السلام).

ابن تیمیّه نمى داند که هارون الرشید آن امام را از زندان آزاد کرده بود و مدت زمانى ایشان در بغداد زندگى مى کردند. اما هارون دوباره ایشان را زندانى نمود تا این که آن حضرت را مسموم کرد و به شهادت رسانید.

این واقعه تاریخى، یعنى آزادى حضرت امام کاظم سلام الله علیه مورد اتّفاق مورّخان است که در آن، یکى از کرامت هاى آن بزرگوار روشن مى شود.

ابن خلّکان در شرح حال حضرت امام کاظم (علیه‌السلام) مى نویسد:

«ابوالحسن على بن حسین بن على مسعودى در کتاب مُروج الذهب در احوالات هارون الرشید مى نویسد:

عبدالله بن مالک خزاعى از پلیس هاى دربار هارون بود. او مى گوید: فرستاده هارون الرشید در هنگامى که سابقه نداشت نزد من آمد و از من خواست که همراه او بروم و نگذاشت که لباسم را عوض کنم و بدین سبب مرا نگران ساخت، وقتى به خانه هارون الرشید رسیدیم، خادم هارون رفت و خبر آمدن مرا به هارون رساند.

او نیز به من اجازه ورود داد. وارد شدم و دیدم هارون بر بستر خود نشسته است. بر او سلام کردم. او مقدارى سکوت کرد. هوش از سرم پرید، ترس و نگرانى من دوچندان شد. سپس به من گفت: اى عبدالله! مى دانى براى چه تو را در این وقت به این جا خوانده ام؟

پاسخ دادم: نه، به خدا، اى امیر مؤمنان! نمى دانم.

گفت: در همین لحظه در خواب دیدم که گویا فردى حبشى نزد من آمد و نیزه اى به دست دارد. او گفت: یا موسى بن جعفر را همین الآن آزاد مى کنى، یا این که با همین نیزه جانت را مى گیرم.

اینک برو و او را آزاد کن.

او مى گوید: سه بار پرسیدم: اى امیر مؤمنان! من موسى بن جعفر را آزاد کنم؟

پاسخ داد: بله، همین اکنون برو و او را آزاد کن و به او سى هزار درهم بده و بگو: اگر مقام مى خواهى، ما حاضریم هرچه را که دوست دارى به تو بدهیم. اگر دوست دارى به مدینه برگردى، باز هم اختیار با خود توست و مى توانى این کار را انجام بدهى.

عبدالله مى گوید: من به سمت زندان رفتم … و امام کاظم (علیه‌السلام) را آزاد کردم و به ایشان گفتم: از ماجراى تو در شگفتم.

او پاسخ داد: من به تو مى گویم که ماجرا چیست. من در خواب بودم که رسول خدا (صلی‌الله علیه و اله) را دیدم. پیامبر فرمود:

یا موسى! حبست مظلوماً;

اى موسى! مظلومانه به زندان افتاده اى.

سپس فرمود: این عبارات را بگو. پس از گفتن این عبارات، همین امشب از زندان آزاد مى شوى.

عبدالله مى گوید: عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت، پیامبر (صلی‌الله علیه وآله) چه فرمود؟

امام موسى بن جعفر علیهما السلام پاسخ داد: پیامبر (صلی‌الله علیه وآله) فرمود: بگو: یا سامع کلّ صوت، ویا سابق کلّ فوت، ویا کاسی العظام لحماً ومنشرها بعد الموت، أسألک بأسمائک الحسنى وباسمک الأعظم الأکبر المخزون المکنون الّذی لم یطّلع علیه أحد من المخلوقین، یا حلیماً ذا أناه لا یقوى على أناته، یا ذا المعروف الّذی لا ینقطع أبداً ولا یحصى عدداً، فرّج عنّی؛ اى شنونده هر صدا، اى پیشى گیرنده هر فوت شده، اى کسى که استخوان ها را با گوشت مى پوشانى و پس از مرگ آن ها را بر مى گردانى. به اسماى حسناى خودت و به اسم اعظم و اکبر خودت که پنهان است و هیچ یک از آفریدگانت از آن خبر ندارد از تو مى خواهم; اى حلیم و بردبارى که توانى در برابر صبر تو وجود ندارد، اى صاحب معروف که هیچ گاه این معروف تمام نمى شود و عدد آن قابل شمارش نیست، براى من گشایش ایجاد کن.

وقتى این ذکر را گفتم، همین شد که اکنون مى بینى».۳

زمانى که امام کاظم (علیه‌السلام) از زندان آزاد شده بودند، فرصتى بود تا آن که مردم از حضور ایشان بهره ببرند و به دست ایشان هدایت شوند. از جمله این افراد بشر حافى است که توبه کرد و چنان عابد و زاهد شد که یکى از بهترین صالحان گشت.

پی نوشت:

۱ . تاریخ بغداد:ج ۷ ، ص ۶۷ ـ ۸۰.

۲ . المنتظم: ج۱۱ ، ص ۱۲۲ ـ ۱۲۵.

۳ . وفیات الأعیان:ج ۴ ، ص ۳۹۴.

موعظه‌های هدایت گر امام کاظم (ع)

 امام کاظم و بشر حافی‏ و ماجرای توبه او

ابونصر بشر بن الحارث معروف به «بشر حافی» از اولاد روساء و درباریان بود، اغلب به لهو و لعب و بی‏عاری و کارهای قبیح اشتغال داشت، چنان که رسم این گونه اشخاص است.

روزی امام کاظم (علیه السلام) در بغداد از خانه او عبور می‏ کرد، صدای ساز و آواز و ملاهی شنید، در این بین کنیزی از خانه بشر بیرون آمد تا خاکروبه را بیرون ریزد.

امام (علیه السلام) به او فرمود:

صاحب این خانه آزاد است یا عبد؟ گفت: آزاد است. امام فرمود: راست گفتی، اگر عبد بود از مولایش می‏ ترسید. کنیز به خانه برگشت، بشر که بر سفره شراب نشسته بود، گفت: چرا تأخیر کردی؟!

گفت: با مردی سخن می ‏گفتم که چنین گفت. بشر که معنی کلام را فهمید پا برهنه در عقب امام (علیه السلام) دوید، تا خود را به امام رسانید و بدست آن حضرت توبه کرد و اعتذار نمود و گریست. (الکنی و الالقاب – حافی).

او بالاخره از زهاد عصر خود گردید، مواعظ بسیاری از او در کتب اخلاق نقل شده است. گویند: بعد از آن دیگر کفش نپوشید و پیوسته پا برهنه بود که لقب حافی (پا برهنه) یافت. لفظ بشر بضم اول بر وزن «عذر» است.

امام کاظم (علیه السلام) و صفوان بن مهران

صفوان بن مهران جمال گوید:

روزی به خدمت ابوالحسن اول (امام کاظم علیه السلام) رسیدم، فرمود: صفوان! همه چیز تو خوب است، مگر یک چیز. گفتم: فدایت شوم، آن کدام است؟! فرمود: آن که شتران خود را به هارون رشید کرایه می‏دهی، گفتم: به خدا قسم من برای تکبر، افتخار، شکار ولهو کرایه نمی ‏دهم، بلکه فقط برای سفر مکه کرایه می‏ دهم، وانگهی خودم با شتران نمی‏روم، بعضی از غلامان خود را می ‏فرستم.

فرمود: یا صفوان! آیا پول کرایه را مقروض می‏مانند یا در اول می‏ دهند؟ گفتم: بعد از عمل حج می دهند. فرمود: دوست داری زنده بمانند تا کرایه تو را بدهند؟ گفتم: آری.

فرمود: هر که بقای آنها را دوست دارد، با آنهاست و هر که با آنها باشد اهل آتش است.

صفوان گوید:

رفتم همه شتران را فروختم، هارون چون از این کار مطلع شد، مرا خواست و گفت: گزارش رسید که شتران خود را فروخته‏ ای، گفتم: آری، گفت: چرا؟ گفتم: خودم پیر شده‏ ام، غلامان نیز درست کار نمی ‏کنند.

گفت: هیهات هیهات، می‏ دانم کدام کس به این کار دلالت کرده است، موسی بن جعفر به این عمل اشاره کرده است. گفتم: مرا با موسی بن جعفر چه کار؟ گفت: ساکت باش، به خدا اگر حسن مصاحبتت نبود تو را می‏ کشتم.( رجال کشی: (صفوان).)

نگارنده گوید: صفوان بن مهران أسدی از روایان موثق و از اهل کوفه بود، او از احادیث امامان صلوات الله علیهم کتابی نوشته است، او از کرایه دادن شتران امرار معاش می ‏کرد، که صفوان جمال نام گفته بود، او دفعات متعددی حضرت صادق صلوات الله علیه را از مدینه به کوفه و بغداد آورده است. او همان است که زیارت وارث و دعای علقمه و زیارت رجبیه امام حسین صلوات الله علیه را از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است، رضوان الله علیه.

امام کاظم (علیه السلام) و مرد عمری‏

مفید رحمه الله نقل می ‏کند:

در مدینه مردی بود از نسل عمربن الخطاب، او امام کاظم (علیه السلام) را اذیت می ‏کرد، هر وقت آن حضرت را می‏دید به او و علی بن أبی طالب (علیه السلام) ناسزا می ‏گفت، بعضی از یاران امام گفتند: اجازه بدهید او را بکشیم، حضرت آنهارا از این کار بسختی نهی کرد.

حضرت از حال آن مرد عمری پرسید. گفتند: او در بعضی از نواحی مدینه به شغل زراعت مشغول است، امام بر مرکب خویش سوار شده به دیدار او رفت و داخل مزرعه او شد، عمری فریاد کشید: زراعت مرا پایمال نکن، امام به حرف او اهمیت نداد تا خودش را به او رسانید. و نزد او نشست و با او شوخی و خوشرویی کرد، بعد فرمود: برای این زراعت چقدر خرج کرده‏ ای؟ گفت: صد دینار، فرمود: چقدر امید داری عایدت شود؟ گفت: علم غیب نمی ‏دانم، فرمود: من گفتم: چقدر امید داری؟ گفت: دویست دینار.

امام کیسه‏ ای به او داد که سیصد دینار داشت، فرمود: مزرعه‏ ات نیز مال تو باشد، خدا آنچه امید داری به تو روزی فرماید. مرد عمری برخاست، سر مبارک امام را بوسید و از گذشته ‏ها معذرت خواست، امام تبسم فرمود و به مدینه برگشت و چون به مسجد داخل شد دید مرد عمری در مسجد نشسته و می‏ گوید: «الله اعلم حیث یجعل رسالته».

یاران مرد عمری پیش او آمده گفتند: چه شده!؟ چرا عوض شده‏ای؟! گفت: آنچه را که گفتم شنیدید؟ آنگاه شروع به دعا کردن برای امام کرد، با او مخاصمه کردند، او نیز با آنها مخاصمه نمود، امام چون نزد یاران خویش آمد، فرمود: کدام کار بهتر بود، آنچه شما گفتید یا آنچه من کردم. (ارشاد: ص ۲۷۸).

بخشی از نوشته سید علی اکبر قریشی – خاندان وحی، ص ۵۳۴ .

بشر حافى

در محضر هر یک از ائمه (علیهم السلام)، افراد زیادى یافت می‌شوند که به سبب طینت پاک و به فراخور لیاقتشان، مورد عنایت خاص و نظر لطف ولائى آن بزرگواران قرار گرفته‌اند.

یکى از این افراد بشر حافى است که به یک اشاره حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) روحش دگرگون شده و قلبش در مسیر هدایت قرار گرفت.

آری، بشر حافى یکى از مردم خوشگذران و لاابالى شهر بغداد بوده و پیوسته در مجالس لهو و لعب به فساد و عیش و نوش اشتغال داشته است.

در یکى از روزها که خانه او مکان طرب و خنیاگرى قرار داشته، امام کاظم (علیه السلام) عبورش از آن جا می‌گذرد و از درون خانه او متوجه صدای ساز و آواز و هرزه گرى می‌شود.

در همین زمان کنیز بشر از خانه خارج می‌شود تا زباله‌هاى خانه را بیرون بگذارد.

حضرت (علیه السلام) به او می‌فرمایند:

اى کنیزک! صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ کنیز با لحنى تعجب آمیز می‌گوید: ‌آزاد است! سپس حضرت (علیه السلام) می‌فرمایند: راست می‌گویی، اگر بنده بود،‌ از مولاى خود می‌ترسید. پس از آن که کنیز وارد خانه شد، بشر که سر سفره شراب نشسته بود،‌ به او گفت: چه اتفاقى افتاد که این قدر پشت در تأخیر کردی.

و کنیز هم تمام حکایت را براى او بیان نمود. و سخنان او بشر را در تفکر و تذلذل شدیدى فرو برد. از این رو بلافاصله براى دیدن‌ آن مرد حکیم، در حالى که حتى کفش‌هایش را به پا نکرده بود، از منزل خارج شد و پس از این که به امام (علیه السلام) رسید به گریه افتاد از ایشان عذرخواهى نمود و به شدت اظهار پشیمانى کرد و پس از آن به دست مبارک حضرت (علیه السلام) توبه نمود و تا آخر عمر به مردى مؤمن و پرهیزکار مبدل شد.

بنده است یا آزاد؟!

صدای ساز و آواز بلند بود. هر کس که از نزدیک آن خانه می‌گذشت، می‌توانست حدس بزند که در درون خانه چه خبر است! بساط عیش و نوش و می‌گساری پهن بود و جام «می» بود که پیاپی نوشیده می‌شد. کنیزک خدمتکار، درون خانه را جاروب زد و خاکروبه ها را از خانه بیرون آورد تا در کناری بریزد. در همین لحظه امام موسی کاظم(علیه السلام) از آنجا می‌گذشت. از آن کنیزک پرسید: «صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟»

عرض کرد: آزاد است.

فرمود: معلوم است که آزاد است! اگر بنده می‌بود، پروای صاحب و مالک و خداوندگار خویش را می‌داشت و این بساط را پهن نمی‌کرد.

رد و بدل شدن این سخنان بین حضرت و آن کنیزک، موجب شد که کنیزک مکث زیادتری در بیرون خانه بکند. هنگامی که به خانه برگشت اربابش پرسید: «چرا این قدر دیر آمدی؟» کنیزک ماجرا را تعریف کرد و گفت: «مردی با چنین وضع و هیئتی می‌گذشت و چنان پرسشی کرد و من چنین پاسخی دادم.»

شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد. مخصوصا آن جمله (اگر بنده می‌بود، از صاحب اختیار خود پروا می‌کرد) مثل تیر بر قلبش نشست. بی‌اختیار از جا برخاست و به خود، مهلت کفش پوشیدن نداد و با پای برهنه به دنبال گوینده سخن رفت. دوید تا خود را به صاحب سخن که همانا حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) بود رساند. به دست آن حضرت به شرف توبه نائل شد و دیگر به افتخار آن روز که با پای برهنه به شرف توبه نائل آمده بود، کفش به پا نکرد. او که تا آن روز به «بشر بن حارث بن عبد الرحمن مروزی» معروف بود، از آن به بعد، لقب «الحافی» یعنی «پا برهنه» یافت و به «بشر حافی» معروف و مشهور گشت. وی تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند و از گناه دوری کرد. او تا آن روز، در سلک اشراف‌زادگان و عیاشان شهر بود، ولی از آن به بعد، در سلک مردان پرهیزکار و خداترس در آمد.

منبع: سید محمدباقر خوانساری؛ روضات الجنات صفحه۲۳۲؛ موسی خسروی؛ پند تاریخ جلد ۴ صفحه ۲۳۲