اهل بیت

نوشته‌ها

تفاوت بین توسّل شیعیان به ائمه و اهل بیت (علیهم السّلام) با توسّل زرتشتیان به نور و آتش

اشاره:

توسل به این معنا است که موجود گرانمایه‌ای جهت نیل به مقام قرب الهی بین خود و خدا وسیله قرار داده شود. ابن منظور در لسان العرب می‌گوید: با فلان موجود به وی متوسّل شد، یعنی: به وسیله احترام و مقام آنچه نظر او را جلب می‌کند به وی نزدیک گردید[۱]. و از نظر شیعه هم توسّل به معنای این ‌است که یک فرد شیعه برای تقرب به خداوند از وسیله‌ای استفاده کند که آن وسیله نزد خداوند دارای ارج ومقام باشد تا خداوند بخاطر آن دعا و حاجت بنده را قبول کند و بنده به مطلوبش برسد[۲].  دراین نوشته تفاوت توسل در مذهب شیعه با توسل زرتشتیان در برابر آتش  بیان گردیده است.

در قرآن کریم می‌خوانیم : ای مؤمنان، پرهیزکار باشید و به سوی خدای بزرگ، وسیله فراهم سازید و در راه او مبارزه کنید، باشد که رستگار گردید[۳].

توسّل را می توان به سه قسم تقسیم کرد:

  1. توسّل به اعمال صالح: مفسرین در ذیل آیه «وَ ابتغوا الیه الوسیل‍‍ه» از قتاده نقل می‌کنند که او گفت: با اطاعت خدا و عملی که مورد خوشنودی خدا باشد به او نزدیک بشوید[۴].
  2. توسّل به دعای بندگان شایسته: چنانچه فرزندان یعقوب به یعقوب گفتند: ای پدر، از خدای بزرگ بخشش گناهان ما را بخواه که ما در اشتباه به سر می‌بردیم. یعقوب گفت: به زودی از پروردگار خود، برای شما طلب بخشش می‌نمایم که او بسیار مهربان و آمرزنده است[۵].
  3. توسّل به شخصیتهای آبرومند معنوی؛ که در نزد خدا از مقام و حرمت خاصی برخوردارند.، به منظور رسیدن به مقام قرب الهی که این نوع توسّل مورد بحث می‌باشد.

از آنجایی‌که انسان به عنوان اشرف مخلوقات شناخته می‌شود و به خاطر همین شرافت است که عنوان خلافت الهی در زمین به او اختصاص داده شده است و از طرفی هم در میان همین افراد انسان کسانی هستند که مقام و شرافتشان نسبت به دیگران در نزد خداوند متعال بیشتر است، لذا عقل سلیم حکم می‌کند که وقتی که انسان دچار مشکل می‌شود به کسی توسّل جوید که آن شخص نزد خدای کریم دارای مقام و قرب باشد و مورد تأیید الهی باشد، و از آنجایی‌که ائمه و اهل بیت (علیهم‌السلام) از این خصوصیت برخوردارند و به علت داشتن عصمت، طهارت و علم لدنی، دارای مقام معنوی فوق‌العاده در نزد خداوند می‌باشند لذا شیعه بر این اساس از طریق این بزرگان می‌خواهد به خداوند تقرب جوید چرا که خود حضرات معصومین (علیهم‌السلام) فرمودند که «نحن الوسیل‍ه الی الله»[۶] یعنی ما وسیله نزدیکی به خداوند هستیم همچنین خداوند می‌فرماید: «برای خداوند اسمای حسنی هست پس خداوند را بوسیله آن اسمای حسنی بخوانید»[۷].و در روایات متعدد هم وارد شده که ائمه (علیهم‌السلام) فرمودند: مائیم اسمای حسنی الهی که خداوند خواندن و طلبیدن آنها را از مردم خواسته است[۸]. و همچنین از آنجایی‌که این بزرگواران (ائمه معصومین (علیهم ‌السّلام)) عِدل قرآن و ثقل اصغر می‌باشند و پیامبر نیز دوری از این حضرات و قرآن را مایه گمراهی دانسته‌اند و همچنین ائمه‌ (علیهم السّلام) کشتی نجاتند و بوسیله آنها انسان از امواح بلاها و گرفتاری‌ها نجات می‌یابد[۹].این مطالبی که بیان شد حکمت و فلسفه توسّل به ائمه معصومین (علیهم‌السلام) را چه در حال حیات و چه بعد از رحلتشان بیان می‌کند که به دستور خداوند و تأکید پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) می‌باشد، بنابراین نمی‌توان توسّل شیعه به ائمه معصومین (علیهم ‌السّلام) را با احترام و ستایش زرتشتیان برای آتش مقایسه کرد ،احترام زرتشتیان به آتش بخاطر این است که آنها آتش و نور را یکی از مظاهر خدای روشنایی می‌دانند و لذا افروخته نگهداشتن آن را و انجام مراسمی در اطراف آن به خاطر مظهر خدایی آتش و نور در نزد زرتشتیان است[۱۰]. درمذهب زرتشت اهورامزدا نورالانوار است یعنی همه انوار جهان ازمقام الوهیت او صادر شده[۱۱]، و اهورا مزدا همان خدای زرتشتیان است. زرتشتیان بعد از ورود به آتشکده در برابر آتشدان مقدس نماز می‌خوانند و به آتش تعظیم می‌کنند خم شده و نماز می‌گذارند و دعا می‌خوانند و در همه حال آن آتش را رمز و نشانه ملکوت الهی می‌دانند[۱۲]. بنابراین می‌توان به این نتیجه رسید که شیعه بر خلاف زرتشتیان به افرادی مثل خود متوسل می‌شوند که در اثر اعمال و اخلاق و کردارشان نزد خداوند دارای مقام و عظمت هستند نه اینکه به عنوان مظهر الهی آنان را بپرستند ولی زرتشتیان به آتشی که خودشان روشن می‌کنند تعظیم می‌کنند و تنها دلیلشان این است که چون بین نور و ظلمت قرنها جنگ و دعوا بوده و در نهایت نور به پیروزی رسیده لذا آتش را مظهر الهی می‌دانند که گوشه‌ای از نور اهورا مزداست و لذا ستایش می‌کنند و احترامش می‌کنند در حالیکه آتش مثل سایر مخلوقات خداوند از قبیل آب، سنگ و چوب و امثال آنها بوده که نه تنها هیچ معنویتی در آن نیست بلکه به اندازه حیوانات دارای حیات و شعور هم نمی باشد.پس فرق توسّل شیعه به ائمه با زرتشتیان به آتش در این است که شیعه به گفته خداوند و با تأکید پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و موافق با معیارهای عقلانی ولی زرتشتیان به آتشی که خودشان درست می‌کنند و در آتشکده در برابر آن تعظیم می‌کنند و نماز می‌گذارند و آن را مظهر الوهی دانسته و به آن توسّل می‌جویند.

 پی نوشت:

[۱] . ابن منظور، لسان العرب، ج ۱۱، ص ۷۲۴.

[۲] . سبحانی، جعفر، فی ضلال التوحید، قم، امام صادق، ص ۵۷۶.

[۳] . سوره مائده، آیه ۳۴.

[۴] . سیوطی، جلال الدین، درالمنثور، بیروت، ج ۲، ص ۲۸۰، در ذیل آیه یاد شده.

[۵] . سوره یوسف، آیه‌های ۷ و۸.

[۶] . تقوی، سید حامد حسین، خلاصه عقبات الانوار، قم؛ سیدالشهداء. ۱۴۰۶، ج ۴، ص ۱۱۵.

[۷] . سوره اعراف، آیه ۱۸۰.

[۸] . علامه مجلسی، بحارالانوار، بیروت مؤسسه الوفاء، ج ۱۰۲، ص ۹۳.

[۹] . تقوی، سید حامد حسین، خلاصه عقبات الانوار، قم؛ سیدالشهداء. ۱۴۰۶، ج ۴، ص ۱۱۵.

[۱۰] . توفیقی. حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، تهران؛ سمت، ۱۳۸۴، ص ۵۹

[۱۱] . مشکور، محمد جواد ، خلاصه ادیان، تهران؛ شرق، ۱۳۶۹ ص ۹۸.

[۱۲] . جان بایر ناس، تاریخ جامع ادیان، مترجم؛ علی اصغر حکمت، علمی فرهنگی، ۱۳۷۳، ص ۴۸۱.

اهل بیت یا سنت

 

اشاره:

اهل سنت می گویند پیامبر فرمود من قرآن و سنت را برای شما گذاشتم و شیعه می گویند آن حضرت فرمود من قرآن و اهل بیت را در میان شما گذاشتم. در این نوشته بیان شده است که واقعاً پیامبر گرامی اسلام برای اینکه امتش پس از آن حضرت گمراه نشوند چه چیزی بر جای گذاشته است.

 

حدیث ثقلین به مناسبت های مختلف و در مکان های مختلف از وجود مبارک پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) صادر شده و در هر موردی که حضرت این کلام را ایراد فرموده است راویان متعدد آن را روایت نموده و علماء شیعه و سنی آن را در منابع روائی، تاریخی، تفسیری و کتب سیره ضبط کرده اند.

برخی گفته است چون این حدیث و سفارش را پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در مورد قرآن و اهل بیت (علیهم‌السلام) بارها بیان نموده است در حقیقت می توان گفت یک حدیث نیست بلکه چندین روایت است و روی همین جهت برخی از کلمات آن فرق می کند در برخی «لن یفترقا» و در برخی «لایفترقان»، در برخی «ترکت فیکم» و در برخی دیگر «انی تارک فیکم…» آمده است.[۱]

امّا پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) بعد از واژه ثقلین آیا «کتاب الله و عترتی اهل بیتی» فرموده است یا «کتاب الله و سنتی» در برخی از منابع اهل سنت آمده است که حضرت به جای عترتی «اهل بیتی و سنتی» فرموده است. امّا در بیشتر از منابع معتبر آنان همانند منابع شیعه «عترتی اهل بیتی» و «عترتی» تنها آمده است که در اینجا فقط به ذکر برخی از منابع روائی، تاریخی و تفسیری آنان اکتفاء می شود.

  1. صحیح مسلم، مسلم بن حجاج، بیروت، در احیاء التراث العربی، ج۴، ص۱۸۷۳
  2. الحاکم النیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۰۹، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ق.
  3. ابن کثیر، اسماعیل، البدایه و النهایه، ج۵، ص۲۲۸، بیروت، داراحیاء التراث العربی، اول، ۱۴۰۸ق.
  4. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۹۴، بیروت، دار صادر، بی تا.
  5. الطبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، ج۳،ص ۶۶، قاهره، مکتبه ابن تیمیه، بی تا.
  6. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۳۷۵ دار احیاء الکتب العربیه، بی تا.
  7. هندی، متقی، کنز العمال، ج۱، ص۱۸۶، بیروت، موسسه الرساله، بی تا.
  8. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، ص۲۱۶، دارالفکر، بی تا.
  9. السیوطی، جلال الدین، تفسیر الدر المنثور، ج۲، ص۶۰، دار المعرفه، اول، ۱۳۶۵.
  10. فخر رازی، محمد، تفسیر کبیر، ج۴، ص۱۷۶، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵.
  11. النسائی الشافعی، احمد بن شعیب، خصائص امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ ص۹۳، مکتبه النینوی، بی تا.
  12. الهیثمی، نور الدین، مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۶۳، بیروت درالکتب العلمیه، ۱۴۰۸.

حاکم نیشاوری در مستدرک، ج۳، ص۱۰۹ روایت را از زید بن ارقم این گونه آورده است که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «… إنی قد ترکت فیکم الثقلین احدهما اکبر من الاخر کتاب الله و عترتی…» دو چیز گرانبها و نفیس را میان شما امتم می گذارم که یکی بزرگتر از دیگری است، کتاب الله و عتره… ایشان می گوید این حدیث طبق شرط مسلم وبخاری صحیح است وسند آن متصل و معتبر بوده و بیش از بیست نفر آن را به طور مستقیم از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) روایت کرده است.[۲]

بنابراین بر اساس منابع معتبر خود اهل سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) عترت و اهل بیت (علیهم‌السلام) خود را قرین قرآن قرار داده و در مورد آن دو به امت سفارش کرده که از آن دو جدا نشوند همان طوری که در قرآن، باطل از پیش رو و پشت سر راه ندارد[۳] عترت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نیز معصوم بوده و از هر گونه خطاء و گناه بدوراند. ثانیا بر فرضی که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در یک موردی در تبیین الثقلین «کتاب الله و سنتی» فرموده باشد و آن دو را ضامن نجات بشر از گمراهی معرفی کرده باشد، باید گفت بین «کتاب الله و سنتی» و «کتاب الله و عترتی» هیچ گونه منافاتی وجود ندارد چون سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) که روایات و سیره آن حضرت می باشد، به تمام و کمال به وسیله عترت آن حضرت بیان شده است و نزد آنان است چون اهل خانه به آنچه در خانه است بیشتر و بهتر آشنا هستند.

ابن حجر یکی از متعصب ترین علما اهل سنت می گوید این فرموده پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در مورد اهل بیت که به آنان نیاموزید که از شما داناترند، دلیل است که عترت آن حضرت دانایان به کتاب و سنت رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) هستند و به همین جهت از بقیه علماء ممتازند و نیز به این علت از باقی علما ممتازند که خداوند از آنان رجس را برده و آنان را پاکیزه کرده و تطهیر شان نموده است. بعد ایشان اضافه می کند که امام و عالم اهل بیت علی بن ابی طالب است به جهت زیادی علم او و استنباطات های دقیق او و از این جهت ابوبکر گفت علی عترت رسول خدا است… .[۴]

و البته حفظ و نشر سنت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) به وسیله اهل بیت (علیهم‌السلام) به موجب علم آنان هیچ منافاتی ندارد که برخی از روایات و سخنان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به واسطه کسانی دیگری نیز نقل و حفظ شده باشد.

ثالثا: در حدیث ثقلین پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تأکید نموده است که مردم به این دو چیز گرانبها تمسک نمایند و تأکید و سفارش و اطاعت مطلق از آن دو بر عصمت آن چیزی که قرین قرآن است دلالت دارد و الاّ اگر معصوم نمی بود پیامبر این گونه با قاطعیت به پیروی از آن دو تأکید نمی نمود.

با عنایت به این نکته می توان گفت هر چند با تبعیت از قرآن و سنت رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) ممکن است انسان از ضلالت نجات یابد ولی این مطلب در صورتی است که سنت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از آفات جعل و تغییر و تبدیل مصون مانده باشد در حالی که در میان روایات رسیده، به وضوح روایات جعلی دیده می شود و این خود قرینه و شاهد بر این مطلب می تواند باشد که آن چه را پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در کنار قرآن قرار داده است «عترت و اهل بیت» می باشد و نه «سنت»، چون اهل بیت (علیهم‌السلام) در هر حال مصون از خطا و گناه بوده و تحریف و تغییر در مورد آنان معنای درستی نمی تواند داشته باشد و آنها هستند که حافظ دین و سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) می باشند امّا سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) بدون نگهبانی و حراست اوصیاء پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) ممکن است دستخوش تحریف و تغییر به نقیصه و زیاده قرار گیرد و روشن است که سنت تحریف شده نمی تواند عامل نجات انسان از گمراهی و ضلالت باشد.

به بیان دیگر ما مدعی نیستیم که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) حتی در یک موردی هم سفارش به حفظ «کتاب الله و سنت» خود نکرده است بلکه می گوئیم اگر فرضا این سفارش را در یک مورد کرده در قبال آن در چندین مورد سفارش به تمسک به قرآن و عترت خویش نموده است و مسأله تأمین سعادت و نجات انسان از ضلالت، با «کتاب الله و عترت و اهل بیت» تناسب بیشتر دارد چون عترت هم می تواند کتاب الله را معصومانه تبیین نماید و هم سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را به درستی حفظ و نشر کند و هم در مورد عترت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) که خدا آنها را مصون از خطاء و گناه قرار داده،[۵] تغییر و تحریف وجهی ندارد تا گفته شود همان احتمال تحریف که در سنت رسول الله مطرح است در مورد عترت او نیز هست.

رابعا در سند حدیث که واژه «سنتی» آمده است کسانی قرار گرفته اند که از نظر علم رجال متهم به جعل و کذب اند و این مطلبی است که در کتب خود اهل سنت نسبت به راویان این حدیث آمده است بنابراین حدیث ثقلین به آن کیفیتی که در برخی از کتاب های اهل سنت آمده فاقد اعتبار است.[۶]

پی نوشت:

[۱]. مکارم شیرازی، ناصر پیام قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ پنجم، ۱۳۸۱ش، ج۹، ص۶۴.

[۲]. حاکم نیشابوری، المستدرک، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ق، ج۳، ص۱۰۹.

[۳]. فصلت / ۴۲.

[۴]. ابن حجر، الصواعق المحرقه، ص۱۵۱، به نقل از: وحید خراسانی، حسین، آشنای با اصول دین، قم، مدرسه باقر العلوم، چاپ سوم، ۱۳۸۸ش، ص۱۳۲.

[۵]. احزاب / ۳۳.

[۶]. ذهبی، میزان الاعتدال، ج۱، ص۲۲۳، ج۲، ص۳۰۲، و ج۳، ص۴۰۷، و ج۲، به نقل از: زکریا برکات، علی درویش، قره العین، بحدیث الثقلین، ص۱۰۴، موسسه الکوثر، ۱۴۲۲ق.

جایگاه صحابه از دیدگاه قرآن و عترت

اشاره:

در مورد سنّت و سیره پیامبر گرامى اسلام(ص. اختلافى بین امّت اسلام نیست و شیعه و اهل سنّت بالاتفاق سنّت حضرت را به عنوان مصدرى از مصادر استنباط احکام خداوند در کنار قرآن مى‏شناسند. لیکن در دو مورد بین شیعه و اهل سنّت اختلاف است: سیره اهل بیت(ع. و سیره صحابه.

۱ـ سیره اهل بیت

اهل سنّت ارزش شایسته و در خور شأنى براى سیره اهل‏بیت(ع. قائل نیستند، ضمن آن که بسیارى از آنان تکریم فوق‏العاده براى امامان قائلند، اما سنّت و سیره اهل بیت(ع. را به عنوان مصدر و مرجع نمى‏شناسند. در مقاله گذشته اثبات کردیم که پیروان اسلام باید مرجعیت علمى و فقهى اهل بیت(ع. را بپذیرند و همان ارج و ارزشى که براى سنّت پیامبر(ص. قائلند، براى سیره اهل بیت(ع. قائل باشند.

۲ـ سیره صحابه

اهل سنّت براى صحابه و سیره آنان قداستى ویژه قائلند و همان عصمتى که ما براى پیامبر و امامان قائلیم براى صحابه ثابت دانسته و سنت و سیره آنان را به عنوان مصدرى از مصادر استنباط مى‏شناسند.

بحث جایگاه صحابه، شأن و منزلت آنان، تکریم منزلت خوبان آنان و نقد عملکرد نادرست بدان صحابه، بحثى است دراز دامن. از اتهاماتى که سالیانى طولانى است شیعه را به آن متهم مى‏کنند این است که شیعه همه صحابه را تکفیر مى‏کند و جز براى معدودى از آنان ارج و منزلتى قائل نیست.

نویسنده مزدور کتاب «الوشیعه» ـ که جز هتّاکى و اهانت به پیروان مکتب اهل بیت سخنى ندارد و از سوى عالمان بزرگ شیعه همانند مرحوم شرف الدین سید محسن امین جبل عاملى، نقدهاى عالمانه و افشاگرانه بر آن نوشته شده ولى مع‏الأسف همچنان این کتاب در ایام حج توسط وهابیان سعودى در بین مسلمین در تیراژ وسیعى منتشر مى‏شود ـ گوید:

«کتب الشیعه تکفّر عامه الصحابه کافّه لم ینج من التکفیر سوى قلیل منهم لاتزید عدّتهم على سبعه؛ کتاب هاى شیعه تمامى صحابه جز معدودى از آنها را که عددشان به هفت نفر نمى‏رسد، تکفیر مى‏کنند.»۱

این اتهام، آن قدر واهى است که اگر کسى نگاهى هر چند گذرا به کتاب‏هاى شیعه بیفکند به بى‏اساس بودن آن پى مى‏برد.

نظریه شیعه در باب صحابه معتدل‏ترین دیدگاه است؛ شیعه مى‏گوید: صحابه نیز همانند تمامى امّت، خوب و بد دارند، بر خوبان آنان درود مى‏فرستیم و آنان را الگوى فضایل مى‏دانیم و با بدان آنها همان رفتار و منشى را داریم که قرآن کریم و پیامبر اکرم(ص. و صحابه خوب آن حضرت داشتند. هرگز در بینش صحابه این نبود که همنشینى با پیامبر(ص. ملاقات و رؤیت حضرت، انسان را از لغزش بیمه مى‏کند. براین اساس به صراحت علیه مجرمان و مفسدان از اصحاب شهادت مى‏دادند و خواستار اجراى حدود الهى در مورد آنان مى‏شدند.۲ اینک براى آن که بحث به طور منظم پى گیرى شده و به همراه خواننده محترم به نتیجه برسیم این مسأله را در چند محور پى مى‏گیریم:

۱ـ صحابى کیست؟

۲ـ صحابه از دیدگاه قرآن.

۳ـ صحابه از دیدگاه پیامبر(ص. و امامان(ع..

۴ـ ارزش حقوقى سیره صحابه.

۱ـ صحابى کیست؟

معناى لغوى صحابه عبارت است از کسى که همنشین و ملازم کسى است و عرفا به کسى اطلاق مى‏شود که مدتى طولانى با دیگرى معاشرت و ملازمت داشته باشد.۳ اما در اصطلاح، تعاریف گوناگونى براى صحابى شده است. برخى گفته‏اند: صحابى کسى است که همنشین با پیامبر بوده و حضرت را هرچند در یک لحظه از روز دیده باشد.۴

گروهى دیگر گفته‏اند: صحابى کسى است که در حال اسلام حضرت را دیده باشد و در حال اسلام نیز از دنیا برود.۵

بعضى دیگر گفته‏اند: صحابى کسى است که یک سال تمام با پیامبر بوده یا لااقل در یک جنگ با آن حضرت همراه بوده باشد.۶

اینها برخى از تعریف‏هایى است که براى صحابى گفته شده، به نظر مى‏رسد که صحابه همان معناى لغوى است و صاحبان این تعریف هر کدام به سلیقه خود آن را به

گونه‏اى تفسیر کرده‏اند، به هر حال با توجه به این اختلافاتى که در تعریف صحابى هست اگر قرار باشد «صحابی» موضوع حکمى قرار گیرد باید قدر متیقّن را گرفت و نمى‏توان آن را براى همه جارى دانست و در اخذ به قدر متیقّن باید تمام قیود را یک جا جمع کرد.

از اتهاماتى که سالیانى طولانى است شیعه را به آن متهم مى‏کنند این است که شیعه همه صحابه را تکفیر مى‏کند و جز براى معدودى از آنان ارج و منزلتى قائل نیست.

۲ـ صحابه از دیدگاه قرآن کریم

قرآن کریم صحابه پیامبر را همانند همه مسلمانان در تمامى ادوار به دو گروه خوب و بد تقسیم مى‏کند؛ خوبان را مى‏ستاید و بدان را نکوهش مى‏کند. از بیعت کنندگان در لحظه بحرانى ماجراى حدیبیه تجلیل مى‏کند،۷ از یاران حضرت که در جمع خود نسبت به یکدیگر مهربانند، در برابر دشمن خشن و شدیدند، پیوسته در حال رکوع و سجودند، سیماى آنها نشانه سجده در پیشگاه خداوند را دارد ستایش مى‏کند،۸ پیشتازان ایمان و جهاد را تکریم مى‏کند۹ و… .

از طرفى در ده‏ها آیه قرآن منافقان مورد نکوهش قرار مى‏گیرند. منافقان در متنِ اصحاب پیامبر بودند و خود را آن‏چنان مسلمان جلوه داده بودند و به اصطلاح مؤمن جا زده بودند که قرآن کریم به پیامبر(ص. مى‏گوید: حتّى تو هم با علم عادى (نه با علم غیب و وحی. نمى‏توانى آنها را بشناسی!: «… و من اهل المدینه مردوا على النفاق لاتعلمهم نحن نعلمهم…؛۱۰

و از اهل مدینه گروهى سخت پاى‏بند نفاق‏اند که آنها را نمى‏شناسى ما آنها را مى‏شناسیم…»

واژه «مردوا» از ماده «مَرْد» به معناى طغیان، سرکشى و بیگانگى مطلق مى‏باشد و در اصل به معناى برهنگى و تجرّد آمده و به همین جهت به پسرانى که هنوز در صورتشان مو نروییده است «امرد» مى‏گویند، «شجره مرداء» یعنى درختى که هیچ برگ ندارد. «مارد» به معناى شخص سرکش است که به کلّى از اطاعت فرمان خارج شده است.۱۱

از این تعبیر استفاده مى‏شود که این گروه از منافقان چنان بر کار خود مسلّط بودند که مى‏توانستند خود را در صف مسلمانان راستین جا بزنند بدون این که کسى متوجه آنها بشود.! آیا مى‏توان اینان را دربست تنزیه کرد و سیره آنان را مصدرى در کنار سیره رسول الله(ص. دید؟! در بین صحابه بودند کسانى که توطئه مسجد ضرار را تدارک دیدند!۱۲، بودند کسانى که به آزار رسول الله مى‏پرداختند.۱۳

بودند کسانى که روزى کبوتر حرم بودند و وقتى به مال و منال رسیدند با دین و مسجد خداحافظى کردند.۱۴

بودند کسانى که تهمت ناروا به همسر پاک دامن رسول الله «ماریه قبطیه» زدند و آیات فراوانى در نکوهش آنان نازل شد.۱۵

نظریه شیعه در باب صحابه معتدل‏ترین دیدگاه است؛ شیعه مى‏گوید: صحابه نیز همانند تمامى امّت، خوب و بد دارند، بر خوبان آنان درود مى‏فرستیم و آنان را الگوى فضایل مى‏دانیم و با بدان آنها همان رفتار و منشى را داریم که قرآن کریم و پیامبر اکرم(ص. و صحابه خوب آن حضرت داشتند.

بودند کسانى که در جنگ‏هاى احد، احزاب، تبوک و… هر طور مى‏توانستند و در قدرتشان بود براى جلوگیرى از پیروزى مسلمین کارشکنى و توطئه مى‏کردند.

بودند کسانى که در جریان فتح مکّه براى دشمنان زخم خورده اسلام جاسوسى کردند.۱۶

بودند کسانى که خداوند، مُهر «فاسق» بر پیشانى آنها زد و…۱۷

آیا به راستى مى‏توان اینان را تقدیس کرد؟ دیدگاه قرآن این است که این ارزش‏ها است که تعیین کننده است نه انتساب‏ها.! و صحابه از این قانون کلّى مستثنا نیستند.

۳ـ صحابه از دیدگاه پیامبر(ص. و امامان (ع.

طبعا دیدگاه پیامبر(ص. و امامان در مورد صحابه، غیر از دیدگاه قرآن نیست، چرا که آنان مفسر قرآن‏اند و خود، قرآن ناطق. پیامبر اکرم(ص. تجلیل شایسته‏اى از خوبان صحابه داشته و کلمات فراوانى در شأن و منزلت و منقبت آنان فرموده است: از سلمان، مقداد، ابوذر، عمّار و… تجلیل‏هاى فراوانى کرده است، و از طرفى نگرانى خود را از «ارتداد اکثریت امت» بعد از خود و «افتراق امت» بارها و بارها ابراز نموده است.۱۸ در یک کلمه، پیامبر(ص. نگران «ارتجاع امّت» بود؛ همان که در قرآن نیز آمده است: «…أفان مات أو قُتل انقلبتم على اعقابکم و من ینقلب على عقبیه فلن یضرّ الله شیئا؛۱۹ آیا اگر او بمیرد یا کشته شود شما به عقب برمى‏گردید؟ و هر کس به عقب بازگردد هرگز ضررى به خدا نمى‏زند.»

در روایات فراوانی، پیامبر تصریح کرده است که افتراق بین امت حضرت موسى(ع. و عیسى(ع. بعد از این دو پیامبر تحقق یافت بعد از من نیز این افتراق تحقق مى‏یابد ولى بدانید که تنها یک فرقه بر حق، و باقى باطلند!۲۰ سخن این است آیا اینان که بعد از پیامبر مرتد شدند و از آرمان بلند پیامبر(ص. با کنار زدن وصى حقّ؛ على(ع. دورشدند ـ گرچه ارتداد به معناى بازگشت به بت‏پرستى صریح، تحقق نیافت ـ از اصحاب پیامبر محسوب نمى‏شدند. به گفته برخى از نویسندگان، پیامبر(ص. به هنگام وفات صد و چهارده هزار صحابى داشته است.۲۱ سخن این است آیا «افتراق»، «ارتداد» بیرون از این جمع بود؟! بى‏تردید نه، پس چگونه مى‏توان سیره و روش اینان را به عنوان یک منبع استنباط احکام خداوند در کنار کتاب خدا و سنت پیامبر(ص. گذارد؟! پیامبرى که

به گواهى ده‏ها روایت دلى خون از این ارتداد داشت. ابن اثیر جزرى ده حدیث از صحیح بخارى و مسلم در کتابش آورده۲۲ که در این جا یکى از آنها را مى‏آوریم:

پیامبر(ص. فرمود: «یرد علیّ یوم القیامه رهط من اصحابى فیحلوون عن الحوض فاقول یا ربّ اصحابى فیقول انه لاعلم لک ما احدثوا بعدک انهم ارتدّوا على ادبارهم القهقری؛ گروهى از یارانم بر من وارد مى‏شوند ولى از حوض کوثر منع مى‏شوند، من به خداوند عرض مى‏کنم که آنان یاران منند، خطاب مى‏رسد تو نمى‏دانى آنان پس از تو چه بدعت‏هایى گذاردند؛ آنان به دوران جاهلیت برگشتند.»۲۳

امام على(ع. نیز در نهج البلاغه گاه ذکر خیر و تحلیلى از خوبان صحابه دارد، گاه از فداکارى بى‏نظیر آنها در جبهه جنگ مى‏فرماید: نبرد فرزند با پدر، با برادر، با اقوام و بستگان نزدیک بود اما همه این حوادث بر پایمردى و استقامت یاران وفادار پیامبر مى‏افزود: «فلقد کنّا مع رسول الله (ص. و ان القتل لیدور على الآباء والابناء والقرابات فما نزداد على کل مصیبه و شده الاّ ایمانا… .»۲۴

گاه شب زنده دارى‏ها و عشق به خداوند را در میان اصحاب پیامبر ترسیم مى‏کند: شب تا به صبح در حال سجده و قیام و عبادت بودند گاه پیشانى و گاه گونه‏ها را در پیشگاه خداوند به خاک مى‏گذاردند، از وحشت قیامت همچون شعله‏هاى آتش لرزان بودند، پیشانى آنها از سجده‏هاى طولانى پینه بسته بود و هنگامى که نام خدا برده مى‏شد آن چنان چشمشان اشکبار مى‏شد که گریبان آنها تر مى‏گردید و همچون بید که از شدّت تندباد بلرزد مى‏لرزیدند!۲۵

این سیماى ملکوتى خوبان اصحاب رسول الله(ص. است.

باز على(ع. در هنگام تنهایى، سوگمندانه از یاران خوب رسول الله(ص. یاد مى‏کند که: «أین أخوانى الّذین رکّبوا الطّریق و مضوا على الحق؟؛ کجایند برادران من آنان که راه را طى کرده و عمرشان را در مسیر حق گذراندند؟»

«أیْنَ عمّار؟ أیْنَ ابن التیهان؟ أیْنَ ذو الشهادتین؟ و أیْنَ نُظَراؤُهُمْ؛ کجاست عمّار؟ کجاست ابن تیهان؟ کجاست ذوالشهادتین؟ کجایند همانند اینها… .»

پیداست این سخن را امام على(ع. با دلى پردرد، در زمان حکومت خود و بعد از جنگ صفّین ایراد کرده است. از عمار یاد مى‏کند، او که افتخار این را دارد که اولین خانواده شهید در اسلام منسوب به اویند: سمیّه، یاسر، عبدالله، مادر، پدر، برادر عمار از شهداى آغاز بعثت‏اند۲۶ و او خود شهید سرفراز جنگ صفّین است؛ همو که پیامبر در موردش فرمود: «عمار بر حق است و حق با عمّار.»۲۷

از «مالک بن تیهان» یاد مى‏کند او که از پیشگامان اسلام و از نقیبان بیعت عقبه بود با این که ثروت فراوان داشت همه را فداى على(ع. کرد و در جنگ صفّین به شهادت رسید و به برادر شهیدش «عتیک بن تیهان» که در جنگ احد به شهادت رسیده بود ملحق شد.۲۸

از «خزیمه بن ثابت» (ذى الشهادتین. یاد مى‏کند شهید وفادار جنگ صفّین، ابن ابى لیلى گوید: در صفّین بودم مردى را دیدم با ریش سفید و عمامه بر سر و لثام بر چهره فقط انتهاى ریش او دیده مى‏شد، سخت مى‏جنگید، گفتم: اى شیخ با مسلمانان مى‏جنگی؟ لثام از چهره برداشت و گفت: بلى من خزیمه‏ام از پیامبر خدا شنیدم که فرمود: «با همه کسانى که با على مى‏جنگند بجنگ!»۲۹

در نهج البلاغه آمده است که امام على(ع. پس از یادِ این شهیدان، دست بر محاسن خود گذاشت و مدتى طولانى گریه

کسى که سیرى هرچند گذرا در نهج البلاغه کند مى‏یابد که نظر امام على(ع. نه تنها تنزیه صحابه نبوده بلکه در موارد زیادى به نکوهش از عملکرد نادرست بسیارى از آنان پرداخته است. دیگر امامان نیز در مورد صحابه همین برداشت را داشته، پیوسته بر معیارها تکیه کرده‏اند: خوبان را مورد مهر و لطف خود و بَدان از آنها را مورد نکوهش قرار داده‏اند.

کرد و سپس فرمود:

«أوِّهْ على اخوانى الّذین تَلَوا القرآنَ فاحکموه و تدبّروا الفَرْضَ فأقاموه، أحیوا السنه و أماتوا البدعه دعوا للجهاد فأجابوا و وثقوا بالقائد فاتّبعوه؛۳۰ آه بر برادرانم! همان‏ها که قرآن را تلاوت مى‏کردند و به کار مى‏بستند، در فرایض دقت مى‏کردند و آن را به پا مى‏داشتند، سنت‏ها را زنده و بدعت‏ها را مى‏میراندند، دعوت به جهاد را مى‏پذیرفتند و به رهبر خود اطمینان داشتند و صمیمانه از او پیروى مى‏کردند.»

این یک جنبه دیدگاه نهج البلاغه در مورد خوبان از صحابه است، از سوى دیگر در ده‏ها مورد از نهج البلاغه، مولا به طور عام آنان که در مسأله خلافت و امامت، تلاش انحرافى و یا سکوت کردند مورد نکوهش قرار مى‏دهد، خود را مظلوم مى‏داند و از حق خود محروم مى‏بیند:

«فوالله ما زلت مدفوعا عن حقّى مستأثرا علیّ منذ قبض الله نبیّه حتى یوم الناس هذا؛۳۱ به خدا سوگند از هنگام رحلت

پیامبر تا هم اکنون از حق خویش محروم مانده‏ام و دیگران را به ناحق بر من مقدم داشته‏اند.»

سخن این است آیا این جز گِلِه از صحابه، چیز دیگرى است، چه کسانى زمینه‏ساز این همه مظلومیت شدند؟ چه کسانى سبب شدند که على(ع. از حقّ مسلم خود محروم شود؟ و خلاصه چه کسانى على(ع. را تنهاى تنها گذاشتند تا آن جا که خود دردمندانه مى‏گوید: «فنظرت فاذا لیس لى مُعین إلاّ أهل بیتى فضننت بهم عن الموت…؛۳۲ پس نگاه کردم دیدم براى گرفتن حق خود یاورى جز خاندان خویش ندارم به مرگ آنان راضى نشدم!»

و در مواردى از نهج البلاغه به اسم یا وصفِ صریح‏تر از اسم، برخى از چهره‏هاى سرشناس از صحابه را مورد نکوهش قرار مى‏دهد که صریح‏ترین خطبه‏ها در این زمینه خطبه شقشقیه است.۳۳ کسى که سیرى هرچند گذرا در نهج البلاغه کند مى‏یابد که نظر امام على(ع. نه تنها تنزیه صحابه نبوده بلکه در موارد زیادى به نکوهش از عملکرد نادرست بسیارى از آنان پرداخته است. دیگر امامان نیز در مورد صحابه همین برداشت را داشته، پیوسته بر معیارها تکیه کرده‏اند: خوبان را مورد مهر و لطف خود و بَدان از آنها را مورد نکوهش قرار داده‏اند، در دعاى چهارم صحیفه سجادیه حضرت امام سجاد(ع. خوبان از صحابه را با تکیه بر معیارها و ارزش‏ها مى‏ستاید و مى‏فرماید: «أللهمّ و أصحاب محمّد خاصّه الّذین أحسنوا الصحابه والّذین ابلوا البلاء الحسن فى نصره و کانفوه و أسرعوا إلى وفادته و سابقوا إلى دعوته واستجابوا له حیث اسمعهم حجّه رسالاته؛ خداوندا، درود فرست بر اصحاب پیامبر(ص. آنان که حق صحبت و همنشینى با پیامبر(ص. را ادا کردند و در یاریِ او نیک کوشیدند و او را مدد کردند و به سوى او شتافتند و به دعوت او پیشى گرفتند و چون براهین نبوت خود را به آنان رساند، پذیرفتند.»

«و فارقوا الأزواج والأولاد فى اظهار کلمته و قاتلوا الاباء والأبناء فى تثبیت نبوّته و انتصروا به؛ و از زن و فرزند جدا گشتند تا سخن او آشکار گشت و براى استوار کردن دین او با پدر و پسر جنگیدند و به برکت پیامبر پیروز شدند.»

«و من کانوا منطوین على محبّته یرجون تجاره لن تبور فى مودّته؛ و آنان که دوستى پیامبر(ص. را در دل داشتند و تنها از این کار بهره اخروى و تجارت فاسد نشدنى را مدّ نظر داشتند.»

«والّذین هجرتهم العشائر إذا تعلّقوا بعروته و انتفت منهم القرابات إذ سکنوا فى ظلّ قرابته؛ آنان که به جرم ایمانشان به پیامبر(ص. خویشاوندانشان از آنها بیگانه گشتند و به خاطر نزدیکى با پیامبر، نزدیکان از آنها دور شدند.»

«فلاتنس لهم أللهم ما ترکوا لک و فیک و أرضهم من رضوانک و بما حاشوا الخلق علیک و کانوا مع رسولک دعاه لک إلیک؛ پس خداوندا، آنچه را که براى تو و در راه تو رها کردند از عنایت دور مدار، به خشنودى خود آنها را شاد کن که مردم را بر پرستش تو متّفق ساختند و با پیامبرت مردم را به سوى تو خواندند… .»

این خلاصه‏اى بود از دیدگاه پیامبر و امامان در مورد صحابه.

۴ـ ارزش حقوقى سیره صحابه

با توجه به آنچه گفته شد، ثابت شد که هرگز نمى‏توان «سیره صحابه» را به عنوان مصدرى از مصادر استنباط احکام خداوند در کنار کتاب و سیره رسول خدا(ص. قرار داد. هرچند بعضى از اهل سنت تا ۴۶ دلیل! بر آن اقامه کرده‏اند و ابن قیم در اعلام الموقفین ۲۲ دلیل را ذکر کرده است!۳۴ ولى در هیچ یک از این ادلّه قداست مطلق صحابه نیست! اینها آیات و روایاتى که دلالت بر ارزش‏هاى والاى برخى از صحابه مى‏کند دلیلى بر تنزیه مطلق صحابه گرفته‏اند در حالى که ما هم منکر این ارزش‏ها در برخى از آنها نیستیم ولى مى‏گوییم این به معناى اثبات عصمت حتى براى خوبان و تنزیه براى مطلق صحابه نیست و به اصطلاح دلیل شما اخص از مدعاست وانگهى تمام آیات و روایاتى که به نکوهش برخى یا اکثر صحابه مى‏پردازد خود شاهدى بر نقد نظریه فوق است. علاوه اگر واقعا «سیره صحابه» جایگاه حقوقى مورد نظر اهل سنت را داشت باید در آیات و در سنت و سیره پیامبر(ص. بیان مى‏شد، و حدود و ثغور آن مشخص مى‏شد آن چنان که در مورد سیره پیامبر(ص. و معصومین بیان شده است.

نتیجه آن که تنزیه همه صحابه و استناد به نظریات آنان مبناى صحیحى نداشته و هرگز نمى‏تواند در کنار کتاب خدا و سنت پیامبر(ص. و معصومین قرار گیرد و این نظریه‏اى است که بعد از دوره صحابه پیدا شده، حتى خود صحابه چنین نظرى در مورد خود نداشته و خود را انسانى همانند دیگران جایز الخطا مى‏دیدند.

به یارى خداوند در مقاله آینده درباره «سیر و سلوک و بندگى در سیره اهل بیت(ع.» بحث مى‏کنیم.

پی نوشت:

۱ . موسى جارالله، الوشیعه، (مطبعه الکیلانی. ص۱۱۰٫

۲ . اجوبه مسائل جار الله، (چاپ مجمع جهانى اهل بیت(ع.. ص۲۵٫

۳ . مفردات راغب اصفهانى، ماده صحب.

 ۴ و ۵ و ۶ . آراء علماء المسلمین فى التقیه و الصحابه و صیانه، القرآن الکریم، ص۱۰۰٫

 ۷ . فتح (۴۸. آیه۱۸٫

 ۸ . همان، آیه۲۹٫

 ۹ . توبه(۹. آیه۱۰۰٫

۱۰ . همان، آیه۱۰۱٫

 ۱۱ . التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج۱۱، ص۷۱٫

۱۲ . توبه (۹. آیه۱۰۷ و ۱۰۸٫

 ۱۳ . همان، آیه۶۱٫

۱۴ . همان، آیه۷۵ و ۷۶٫

۱۵ . نور (۲۴. آیه۱۱ ـ ۳۶ در این زمینه رجوع کنید به: علامه سید جعفر مرتضى عاملى، حدیث الافک.

۱۶ . تفسیر مجمع البیان، ج۹، ص۴۰۴، ذیل آیات اول سوره ممتحنه.

۱۷ . حجرات (۴۹. آیه۶٫

 ۱۸ . المیزان، ج۳، ص۳۷۹ و ۳۸۰ (چاپ بیروت..

۱۹ . آل عمران (۳. آیه۱۴۴٫

۲۰ . المیزان، ج۳، ص۳۷۹ و ۳۸۰٫

۲۱ . فتح البارى، ج۷، ص۴٫

۲۲ . جامع الاصول، ج۱۱، ص۱۲۰ نیز مراجعه کنید به: اجوبه مسائل جار الله، ص۱۱ ـ ص۱۳٫

 ۲۳ . صحیح بخارى، ج۷، ص۲۰۸٫

۲۴ . نهج البلاغه (نسخه معجم، صبحى صالح و…. خطبه۱۲۲ نیز بنگرید به: خطبه۵۶٫

 ۲۵ . نهج البلاغه، خطبه ۹۷٫

 ۲۶ . شهداء الاسلام فى عصر الرساله، ص۱۸ و ص۱۹٫

 ۲۷ . احقاق الحق، ج۴، ص۱۷۳ و ج۸، ص۴۴۳، ج۱۶، ص۴۴۱٫

۲۸ . محمد هادى امینى، اعلام نهج البلاغه، ص۱۲٫

 ۲۹ . همان، ص۱۲٫

۳۰ . نهج البلاغه، خطبه۱۸۲٫

 ۳۱ . همان، خطبه۶٫

 ۳۲ . همان، خطبه۲۶٫

۳۳ . ر.ک: مصادر نهج البلاغه، ج۱، ص۳۰۹٫

۳۴ . در مقاله «حجیه سنه الصحابی» مجله الفکر الاسلامى، سال چهارم، شماره۱۳ و ۱۴ به نقد این ۲۲ دلیل پرداخته شده است.

منبع: پاسدار اسلام ، شماره ۱۸۱

 سید احمد خاتمى

حکم اعدام امام هادی (ع)

اشاره:

علی بن محمد مشهور به امام هادی یا امام علی النقی (۲۱۲-۲۵۴ق) دهمین امام شیعیان و فرزند امام جواد(ع) است. او از ۲۲۰ تا ۲۵۴ق به مدت ۳۳ سال، امامت را به عهده داشت. امام هادی با چند تن از خلفای عباسی از جمله متوکل همزمان بود و بیشتر سال‌های امامت را در سامرا تحت نظارت حاکمان عباسی گذراند. از امام هادی(ع) احادیثی در امور اعتقادی، تفسیر، فقه و اخلاق روایت شده و بخشی از آنها درباره مباحث کلامی همچون تشبیه و تنزیه و جبر و اختیار است. زیارت جامعه کبیره و غدیریه از امام دهم شیعیان نقل شده است.

ابن اورمه نقل می کند:«در عصر خلافت متوکل ، به سامره رفتم ، اطلاع یافتم که او، حضرت امام هادی (ع) را زیر نظر یکی از درباریانش بنام سعید حاجب زندانی نموده ، و حکم اعدام آن حضرت را به سعید داده است . نزد سعید رفتم ، از روی مسخره به من گفت :« آیا می خواهی خدای خود را بنگری ؟» گفتم :« خداوند پاک و منزه از آن است که چشمها او را ببینند.» گفت : « منظورم این شخص – امام هادی (ع) – است که شما می پندارید او امام شما است» . گفتم : « بی میل نیستم آن حضرت را دیدار کنم» . گفت : « من مامور اعدام او هستم ، فردا او را اعدام می کنم ،»

رئیس پست در نزد سعید بود، واسطه شد تا من به خدمت امام (ع) برسم ، به آن اطاقی که امام در آنجا بود رفتم ، ناگاه دیدم در مقابل آن حضرت قبری کنده اند، سلام کردم و گریه سخت نمودم . حضرت فرمود:« چرا گریه می کنی ؟ » گفتم : «به خاطر آنچه می نگرم ». فرمود: «گریه نکن ، آنها به مراد خود نخواهند رسید،» قلبم آرام گرفت ، دو روز بعد خبر کشته شدن متوکل و همدمش (فتح بن خاقان) را شنیدم ، آری سوگند به خدا، بیش از دو روز از دیدار من با امام نگذشته بود که آنها کشته شدند (عجیب اینکه حادثه کشته شدن متوکل و فتح بن خاقان ، بدست پسر متوکل ، اجرا شد).

 نویسنده:محمد محمدی اشتهاردی.راسخون

منبع:داستانهای شنیدنی از چهارده معصوم(علیهم السلام)

ولادت، کودکی و جوانی و دوران امامت امام هادی(ع) همراه با ذکر بخشی از فضایل و کرامات آن حضرت

اشاره:

حضرت امام علی النقی (هادی) ( علیه السّلام ) در سحرگاه نیمه ذی حجه سال ۲۱۲ هـ.ق در محلی به نام صُریا در حومه مدینه به دنیا آمد. پدرش امام جواد (علیه السّلام) امام نهم شیعیان و مادرش سمانه بانویی پاک و باتقوا بود. نامش علی، کنیه اش ابوالحسن و برخی القابش نقی، هادی، عالم، فقیه، امین، طیب، ناصح و مرتضی است.[۱] امام هادی( علیه السّلام)  در ۸ سالگی به امامت رسید و پس از ۳۳ سال امامت در سن ۴۱ سالگی به شهادت رسید. دوره امامت حضرت معاصر بود با خلافت خلیفه عباسی معتصم، واثق، متوکل، منتصر، مستعین و معتز که حضرت در ماه رجب سال ۲۵۴ هـ.ق مسموم شده و به شهادت رسید.[۲] دوره زندگی این امام همام (علیه السّلام ) در زمان پدر و شش خلیفه عباسی مجموعا هفت دوره است که به اختصار به همراه فضایل و معجزات آن دوره ذکر می شود:

۱٫ امام هادی (علیه السّلام)در زمان پدر

حضرت در خانه اهل بیت که خداوند آنها را از هر آلودگی پاک کرده است،[۳] به دنیا آمد و در این خانه نورانی که معدن حکمت و فضیلت بود پرورش یافت. از همان کودکی به راهنمایی و ارشاد مردم پرداخت و در مکتب عالی دانش و فضیلت خود، گروه هایی از علاقه مندان و ارادتمندان خاندان نبوت را می پروراند. امام هادی (علیه السّلام) شش ساله بود که مأمون از دنیا رفت و معتصم جای او را گرفت. دو سال بعد معتصم امام جواد (علیه السّلام) پدر امام هادی (علیه السّلام)  را مسموم کرد و به شهادت رساند و امام هادی ( علیه السّلام)  به امامت رسید.

۲٫ امام هادی ( علیه السّلام ) در دوره خلافت معتصم (۲۱۷ـ۲۲۷ هـ.ق)

از بزرگ ترین معجزات امام هادی (علیه السّلام)  این بود که در سن کودکی به درجه امامت رسید.[۴] در همان کودکی تمام فضایل ، کرامات ،کمال علم و دانش را در خود جمع کرده بود. بارها معتصم مانند برادرش مأمون سعی کرد از این فرصت استفاده کرده و ضربه مهلکی به اساس شیعه و محور اعتقاد آن که همان امامت است، وارد کند ولی خداوند متعال خواست که نور الهی روشن بماند. به همین جهت بارها امام هادی (علیه السّلام) را با سؤال ها و مسائل بسیار مشکل و پیچیده آزمایش کردند، ولی همیشه ائمه(علیهم السلام) سربلند بودند[۵] و در مقابل هر سئوالی به بهترین و کامل ترین نحو پاسخ می دادند و در نتیجه دشمنان امام در همان دامی می افتادند که خود برای امام گسترده بودند.

۳٫ امام هادی( علیه السّلام)  در دوره خلافت واثق پسر معتصم (۲۲۷ـ۲۳۲ هـ.ق)

در این دوره مسئله خلق قرآن مطرح شد. این مسئله به صورت یک فتنه در آمد و بهانه ای شد برای ریختن خون بسیاری از مخالفان حکومت.[۶] عده ای به مخلوق بودن و عده ای دیگر به مخلوق نبودن آن معتقد شدند. امام (علیه السّلام) برای نجات شیعیان از افتادن در این فتنه ، نامه هایی به تعدادی از بزرگان شیعه نوشت[۷] و ضمن اعلام نظر خود، دوستان و شیعیان خود را از داخل شدن در این فتنه بر حذر داشت. کرامت دیگر امام هادی (علیه السّلام) در این دوره خبر از مرگ واثق بود که به خیران خادم فرمودند.[۸]

۴٫ امام هادی( علیه السّلام ) در دوره خلافت متوکل برادر واثق (۲۳۲ـ۲۴۸ هـ.ق)

تقریباً نصف دوره امامت حضرت هادی (علیه السّلام)  با خلافت متوکل معاصر بود. گرچه همه خلفای بنی عباس در آزار و صدمه زدن به شخص امام (علیه السّلام) و سازمان تشیع سعی زیادی داشتند؛ ولی در این میان متوکل در ظلم و ستم به حضرت و سنگدلی گوی سبقت را از دیگران ربود[۹].

سخت گیری خلفای قبلی برای شیعیان قابل تحمل بود، لذا تعداد زیادی از آنها در سامرا مرکز عباسیان ساکن شدند اما متوکل آن چنان سخت گیری و ستم کرد که آنها متفرق شدند.[۱۰] این دوره از سخت ترین و طاقت فرساترین دوره های شیعیان بود. در این دوره شیعیان زیادی مقتول یا مسموم یا متواری شدند.[۱۱]

از دیگر جنایت های متوکل تخریب مرقد شریف امام حسین (علیه السّلام ) و تبعید امام هادی (علیه السّلام) از مدینه به سامرا بود[۱۲] تا هم امام و ارتباط شیعیان را تحت نظر بگیرد و هم پایگاه مهم و قوی شیعه در مدینه را تضعیف کند.

از دیگر جنایت های متوکل این بود که گاه بگاه به مأموران خود دستور می داد تا ناگهانی به خانه امام ریخته و بازرسی کنند به امید آن که سلاح یا مدرکی دال بر فعالیت ایشان علیه حکومت بدست آورند لکن در این حمله های شبانه جز کتاب های علمی و دعا چیزی یافت نشد.[۱۳]

گاهی متوکل فرمان می داد تا امام را در هر حالتی که هست به دربار آورند ؛ در یکی از این احضارها امام در حالی وارد شد که او مست و لا یعقل در کنار جام ها و سبو های شراب و در میان گروه های خنیاگر و رقاصه افتاده بود. امام بی توجه به خطرات احتمالی او را سرزنش کرد و در ضمن خواندن اشعاری به نصیحت گویی و یادآوری قیامت پرداخت. متوکل برآشفت و دستور داد حضرت را محبوس سازند.[۱۴] سپس شخصی از حضرت شنید که می فرمودند: « من از ناقه صالح نزد خدا محترم ترم و سپس آیه « تَمَتَّعُوا فِی دَارِکُمْ ثَلاثَهَ أَیَّامٍ ذَلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ »[۱۵] را خواندند. بیش از سه روز نگذشت که متوکل بدست فرزندش منتصر به هلاکت رسید.[۱۶]

علاوه بر این کرامت، جریان زینب کذّاب نیز از کرامات امام هادی (علیه السّلام)  در دوره متوکل است. زنی ادعا کرد من زینب دختر فاطمه زهرا (سلام الله علیها)  و نوه پیامبرم. پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم ) دعاکرده که در هر ۴۰ سال جوانی من برگردد، همه گفتند دروغ می گوید؛ ولی نتوانستند دلیلی بیاورند که او را قانع کند. به سراغ امام هادی (علیه السّلام ) رفتند و حضرت فرمود: « گوشت فرزندان فاطمه (سلام الله علیها) بر درندگان حرام است و خود در قفس شیران رفت و همه شیرها دور امام (علیه السّلام) جمع شدند و امام دست نوازش بر سر آنها کشید. در این هنگام زن فریاد زد: «به خدا دروغ گفتم و ادعای باطلی کردم»  .[۱۷]

۵٫ امام هادی(علیه السّلام)در زمان خلافت منتصر (۲۴۸ هـ.ق به مدت شش ماه)

منتصر با طرح نقشه ای پدرش را کشت و به خلافت رسید. او برخلاف پدر خونریز و بی رحمش، بر علویان و شیعیان سخت نمی گرفت. او اجازه داد شیعیان به زیارت امام حسین (علیه السّلام) بروند و فدک را نیز به فرزندان امام حسین (علیه السّلام)  پس داد و پس از گذشت ۶ ماه کشته شد.[۱۸]

۶ . امام هادی( علیه السّلام ) در دوره خلافت مستعین (۲۴۸ـ۲۵۲ هـ.ق)

در زمان مستعین خلافت ضعیف شده بود و ترکان در حکومت نفوذ کرده و قدرتمند شده بودند. در این دوره قیام ها و شورش های زیادی صورت گرفت و شیعیان وضع بهتری نسبت به گذشته داشتند.[۱۹]

۷٫ امام هادی (علیه السّلام) در دوره خلافت معتزّ (۲۵۲ـ۲۵۵ هـ.ق)

پس از معتصم ، معتز که در دشمنی با آل محمد و قتل دشمنان خلافت معروف بود[۲۰]، به خلافت رسید؛ او وجود نورانی امام (علیه السلام) را برنتابید و در زمان او حضرت مسموم شد و به شهادت رسید. همچنین در این زمان عده زیادی از شیعیان به قتل رسیده و یا آن قدر در زندان ماندند تا وفات کردند.[۲۱]

پی نوشت:
[۱] . شیخ مفید، الارشاد، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ج۲، ص۴۱۷؛ طبرسی، امین الاسلام، اعلام الوری، چاپ سوم، ص۳۵۵؛ پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان، قم، مؤسسه امام صادق(ع)، چاپ سیزدهم، ۱۳۸۱ش، ص۵۶۷٫
[۲] . الارشاد، پیشین ، ص۴۴۰؛ اعلام الوری، پیشین ، ص۳۶۳؛ سیره پیشوایان، همان، ص۶۱۲٫
[۳] . احزاب / ۳۳٫
[۴] . اعلام الهدایه، مرکز جهانی اهل بیت، قم، انتشارات لیلی، چاپ اول، ج۱۲، ص۸۱٫
[۵] . همان.
[۶] . همان، ص۸۶ .
[۷] . همان، ص۸۸، به نقل از امالی شیخ صدوق، ص۴۹۸٫
[۸] . همان، ص۸۸، به نقل از اصول کافی، ج ، ص۴۹۸٫
[۹] . اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، نجف، مکتبه الحیدریه، ص۳۹۵ ؛ ادیب، عادل، زندگانی تحلیلی پیشوایان ما، ترجمه اسدالله مبشری، نشر فرهنگ اسلامی، چاپ شانزدهم، ص۲۵۶٫
[۱۰] . پیشوای دهم، مؤسسه در راه حق، سلمان فارسی، ۱۳۶۹ش، ص۶ـ۷٫
[۱۱] . همان.
[۱۲] . الارشاد، پیشین ، ص۴۳۷٫
[۱۳] . قرشی، باقر شریف، زندگانی امام علی الهادی، ترجمه سید حسن اسلامی، قم، انتشارات اسلامی، چاپ اول، ۱۳۷۱ش، ص۳۸۷؛ اعلام الهدایه، پیشین ، ص۱۱۲؛ سعد، طعمه، المصابیح الزاهره، قم، دارالاعتصام، چاپ دوم، ۱۴۲۰ق، ج۲، ص۲۲۶٫
[۱۴] . المصابیح الزاهره، پیشین ، ص۲۲۸؛ اعلام الهدایه، پیشین ، ص۱۱۲؛ اعلام الوری، پیشین ، ص۳۶۳؛ زندگانی امام علی الهادی، پیشین ، ص۳۸۶٫
[۱۵] . هود / ۶۵ : در خانه هایتان سه روز به آسایش و لذت بپردازید آن (وعده عذاب) وعده ای غیر دروغ است.
[۱۶] . المصابیح الزاهره، پیشین ، ص۲۲۸؛ اعلام الهدایه، پیشین ، ص۱۱۲؛ اعلام الوری، پیشین ، ص۳۶۳؛ زندگانی امام علی الهادی، پیشین ، ص۳۸۶٫
[۱۷] . اعلام الهدایه، پیشین ، ص۱۰۴، به نقل از بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۹٫
[۱۸] . پیشوای دهم، پیشین ، ص۲۳؛ اعلام الهدایه، پیشین ، ص۱۱۴؛ مقاتل الطالبیین، پیشین ، ص۳۹۶٫
[۱۹] . اعلام الهدایه، پیشین ، ص۱۱۴؛ سیره پیشوایان، پیشین ، ص۵۶۸ .
[۲۰] . اعلام الهدایه، پیشین ، ص۱۱۴؛ سیره پیشوایان، پیشین ، ص۶۱۰٫
[۲۱] . اعلام الهدایه، پیشین ، ص۱۱۴٫

نگاهی به شیوه های رهبری امام هادی (علیه السلام)

اشاره:

امام هادی (علیه السلام) در نیمه ذیحجه سال ۲۱۲ هجری در اطراف مدینه در محلی به نام «صریا» (۱) به دنیا آمد. پدرش پیشوای نهم، امام جواد علیه السلام و مادرش بانوی گرامی «سمانه مغربیه » است که زنی با فضیلت، شب زنده دار و با تقوا بود. آن حضرت در سال ۲۲۰ ه . ق در ۸ سالگی، پس از شهادت پدر گرامی اش به امامت رسید. امام علی النقی علیه السلام در طول ۳۳ سال امامت خویش، با چند تن از خلفای عباسی هم عصر بود; که به ترتیب عبارتند از:

۱ – معتصم، برادر مامون (۲۱۷ – ۲۲۷)

۲ – واثق، پسر معتصم (۲۲۷ – ۲۳۲)

۳ – متوکل، برادر واثق (۲۳۲ – ۲۴۸)

۴ – منتصر، پسر متوکل (۶ ماه)

۵ – مستعین، پسر عموی منتصر (۲۴۸ – ۲۵۲)

۶ – معتز، پسر دیگر متوکل (۲۵۲ – ۲۵۵)

امام هادی (علیه السلام) در زمان خلیفه آخر و به دست عوامل وی مسموم گردیده و به شهادت رسید و ایشان را در شهر سامرا و در خانه خود به خاک سپردند.

روش های مبارزاتی امام هادی (علیه السلام)

۱ – نفوذ در میان دولتمردان

روش های حکیمانه و کمالات علمی، معنوی انسانی امام هادی (علیه السلام) سبب شد که آن بزرگوار در میان کارگزاران حکومت و دولتمردان عصر خویش محبوبیت خاصی پیدا کند.

مثلا هنگامی که هرثمه، آن حضرت را وارد بغداد کرد، اسحاق بن ابراهیم طاهری که والی بغداد بود به او گفت: « تو متوکل را می شناسی (که چه قدر فرد خبیث و بدسرشتی است) اگر او را بر قتل این آقا تحریک کنی، امام را خواهد کشت و حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) در روز قیامت خصم تو خواهد بود و او گفت: «سوگند به خدا، جز نیکی از او ندیده ام.» (۲)

وصیف ترکی یکی از امرای بزرگ ترک در دستگاه خلافت، در سامرا هرثمه را تهدید کرد که اگر مویی از سر او (امام هادی علیه السلام) کم شود تو مسؤول خواهی بود.

امام هادی (علیه السلام) نه تنها مورد تکریم برخی از خواص حکومت بود، بلکه بعضی از رجال و کارکنان دربار به آن حضرت ارادتی خالصانه داشتند. غلامان و خادمان دربار، هنگام ورود آن حضرت به پایتخت کشورهای اسلامی سخت در احترام و اعزاز ایشان می کوشیدند. تا آنجا که این کار موجب حسد و ناراحتی بعضی از درباریان شده بود.

عوامل نفوذ امام هادی (علیه السلام) در میان دولتمردان

الف) حل مشکلات

متوکل خلیفه خودخواه و مستبد عباسی در اثر دملی که روی بدن او پدید آمده بود، در بستر مرگ افتاده بود. هیچ یک از پزشکان به خود جرات نمی داد تا برای جراحی کاردی تیز به بدن او بزند. مادرش چاره کار را در آن دید که نذر کند. او نذر کرد که در صورت بهبودی فرزندش، مقدار فراوانی از اموال خویش را به امام هادی (علیه السلام) برساند.

فتح بن خاقان (وزیر دربار خلافت) به متوکل پیشنهاد کرد که اگر کسی را به نزد امام (علیه السلام) بفرستی و از او راه درمان این بیماری را بخواهی، شاید او دارویی بشناسد که با استفاده از آن، شفا یابی. متوکل گفت:«کسی را نزد او بفرستید». پیک متوکل نزد امام رفت و چنین پیغام آورد که: « پشکل گوسفندی را که زیر پا مالیده شده با گلاب بخیسانید و بر روی دمل بگذارید که به اذن خدا سودبخش است.» برخی از کسانی که در محضر متوکل حاضر بودند، از شنیدن این سخن به خنده افتادند. اما فتح بن خاقان به آن ها گفت: « چه عیبی دارد که سخن او را نیز تجربه کنیم؟ به خدا سوگند! من امیدوارم به آن چه او گفته خلیفه از این بیماری بهبود یابد.» از این رو مقداری پشکل آورده در گلاب خیساندند و بر روی دمل نهادند. سر دمل باز شد و هر چه در آن بود بیرون آمد. مادر متوکل از بهبودی فرزند خویش بسیار خوشحال شد و ده هزار دینار مختوم به مهر خویش برای آن حضرت فرستاد و متوکل از مرگ نجات یافت. (۳)

ب) دانش سرشار

یحیی بن هرثمه می گوید: «در یکی از روزهای بهاری که آسمان صاف بود و خورشید می درخشید، امام هادی (علیه السلام ) با پوشیدن لباس بارانی از خانه بیرون آمد، من و همراهان از کار او تعجب کردیم. چون به میان صحرا رسیدیم، ابری پرباران ظاهر شد و بارانی سخت باریدن گرفت، در آن حال هیچ کس جز امام هادی (علیه السلام) از باران و عواقب آن در امان نماند. آن حضرت به من رو کرده و فرمود:«من می دانم که تو از آنچه که از من دیدی بسیار تعجب کردی و گمان کردی که من درباره باران چیزی می دانستم که تو نمی دانستی، ولی آن گونه نیست که تو گمان کردی (براساس علم امامت نیست)، بلکه من در صحرا زیسته ام و بادهای باران آور را می شناسم. امروز صبح بادی وزید، من بوی باران را از آن استشمام کردم، از این رو برای آن آماده شدم.» (۴)

بدین وسیله بسیاری از مردم و کارگزاران حکومت به سوی دانش بی پایان حضرتش راهنمایی شدند. آن حضرت می کوشید تا به این وسیله در عصر خفقان خلفای عباسی از موقعیت مثبتی که در جهت مصلحت دعوت الهی برای او فراهم آمده بود بهره برداری کند. و این کار البته با حکمت و استقامت و بردباری در راه خدا امکان پذیر می شد.

ج) رفتار کریمانه

روزی ابوعبدالله محمد بن قاسم بطحائی که از خاندان ابوطالب ولی از پیروان بنی عباس بود از آن حضرت نزد متوکل بدگوئی کرد و گفت: «در خانه او اموال و سلاح است» . متوکل به سعید حاجب دستور داد که شبانه به منزل آن حضرت هجوم برده و تمام اموال و سلاح هایی را که در خانه او یافت می شود برای وی بیاورد. ابراهیم بن محمد این واقعه را از زبان سعید حاجب چنین نقل می کند:« شبانه به سرای امام هادی (علیه السلام) رفتم. نردبانی همراه داشتم، به وسیله آن خود را به بالای بام خانه رسانیدم و در تاریکی از پلکان فرود آمدم. نفهمیدم که چگونه به صحن خانه رسیدم که ناگهان آن حضرت مرا از درون خانه صدا کرد و گفت: «یا سعید مکانک حتی یاتوک بشمعه; سعید همان جا بمان تا برایت شمع بیاورند!»

مدتی نگذشت که برایم شمعی آوردند و من به صحن منزل رفتم. آن حضرت کلاه و ردای پشمین در تن نموده و روی سجاده اش که بر حصیری پهن بود، رو به قبله نشسته بود. به من گفت: «این اتاق هاست، برو بگرد.» وارد اتاق ها شدم و آن ها را مورد بازرسی قرار دادم و چیزی در آن ها نیافتم. تنها کیسه زری دیدم که به مهر مادر متوکل ممهور بود، و کیسه هایی نیز یافتم که از همان مهر داشتند. امام هادی فرمود: «این سجاده!» سجاده را بالا زدم، شمشیری یافتم که غلاف نداشت. من نیز کیسه ها و شمشیر را برداشته برای متوکل بردم. چون متوکل به مهر مادرش بر روی کیسه نگریست، کسی را در پی او فرستاد، مادرش نزد او آمد. متوکل درباره آن کیسه ها پرسید و مادرش پاسخ داد: «من به هنگام بیماری تو نذر کردم که اگر بهبودی یابی، ده هزار دینار برای حضرت هادی ببرم و این دینارها همان است. چنان که می بینی امام حتی کیسه ها را باز هم نکرده است!!»

متوکل کیسه آخر را گشود، در آن چهارصد دینار بود. آن گاه دستور داد که کیسه ها را پیش کیسه های دیگر ببرند و با دینارهایی که در آن ها بود به علاوه شمشیر به امام هادی (علیه السلام) بازگردانند.

وی می گوید: «من کیسه ها را به همراه شمشیر دوباره بازگرداندم، از او خجالت می کشیدم»، از این رو به او گفتم: « سرورم! بر من گران بود بدون اجازه شما وارد خانه شما شوم، اما چه کنم که مامور بودم.» امام فرمود: «و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون »; (۵) «آنان که ستم کردند به زودی خواهند دانست که بازگشت شان به کجا خواهد بود.» (۶)

رفتار متوکل با آن حضرت به ظاهر محترمانه بود، ولی پیوسته او را تحت نظر داشت و شکوه و جلال اجتماعی آن حضرت را برنمی تابید.

گاهی به حبس و توقیف و جست وجوی منزل آن حضرت فرمان می داد و با انواع دسیسه ها سعی می کرد از شکوه آن حضرت در میان مردم بکاهد. مثلا هنگامی که متوکل آن حضرت را بر خلاف میلش از مدینه به سامرا آورد، اول تصمیم گرفت که از قدر و منزلت آن حضرت در نزد مردم بکاهد، از این رو ابتدا خود را به آن حضرت نشان نداد بلکه دستور داد امام را پیش از آن که نزد وی ببرند مدتی در «خان الصعالیک » که محل تجمع گدایان و مستمندان بود جای دهند. یکی از پیروان امام هادی (علیه السلام) به نام صالح بن سعید، در همان مکان محقر به محضر آن حضرت رسیده و گفت: «فدایت شوم! اینان خواسته اند نور تو را خاموش سازند و جلال و عظمت تو را در میان مردم بشکنند و برای همین در این جای ناپسند شما را فرود آورده اند.» امام هادی (علیه السلام) با نیروی اعجاز خویش توجه صالح بن سعید را به نقطه ای جلب نمود و با دست مبارک خویش محلی را نشان داد. وقتی صالح به آن جا نگاه کرد، باغ های سرسبز و قصرهای زیبایی را مشاهده نمود که از دیدن آن همه مناظر حیرت انگیز، چشم هایش خیره شده و تعجب نمود. امام هادی علیه السلام در این هنگام به وی فرمود: «حیث کنا فهذا لنا یا ابن سعید لسنا فی خان الصعالیک; (۷) ای پسر سعید، هر جا که باشیم این برای ما مهیا است، ما در سرای گدایان و بیچارگان نیستیم.»

به این ترتیب توطئه های متوکل یکی پس از دیگری با شکست مواجه می شد و هر روز که بر زندگی حضرت هادی (علیه السلام) می گذشت، ابعاد وجودی و چهره الهی و سیمای ملکوتی آن گرامی، در میان مردم و حتی دولتمردان حکومتی تجلی بیشتری پیدا می کرد. بدین جهت خشم و کنیه متوکل نسبت به آن حضرت افزایش می یافت، تا جایی که وجود امام علیه السلام برای او غیر قابل تحمل گردید و تصمیم گرفت آن حضرت را به قتل برساند. (۸)

۲ – پاسخ به پرسش های علمی

یکی دیگر از شیوه های امام هادی (علیه السلام) در رهبری جامعه اسلامی پاسخ به پرسش های علمی و شرعی بود که به دو مورد اشاره می کنیم:

الف) در عصر متوکل، فردی مسیحی با زنی مسلمان زنا کرد، آن گاه اسلام آورده و شهادتین بر زبان جاری نمود. او را دستگیر کرده و نزد متوکل عباسی آوردند. از میان دانشمندان حاضر، یحیی بن اکثم مهم ترین دانشمند عصر، در مورد این عمل چنین حکم نمود: مسلمان شدن او پلیدی کفر و عمل غیر شرعی او را از بین می برد و حد شرعی بر او جاری نمی شود. عده ای از فقها گفتند: باید بر او سه بار حد جاری شود. برخی دیگر از فقها نظراتی دیگر اظهار داشتند. متوکل در مورد این مساله متحیر شده و ناچار حقیقت حکم را از امام هادی علیه السلام جویا شد. آن حضرت با رؤیت صورت مساله فرمود: «یضرب حتی یموت; آن قدر باید شلاق زده شود تا بمیرد.»

یحیی بن اکثم و سایر فقهای عصر اعتراض کرده و گفتند: «یا امیر! چنین حکمی در کتاب خدا و سنت پیامبر وجود ندارد، از او مدرک این فتوا را بخواه». هنگامی که متوکل از امام علی النقی علیه السلام مدرک خواست، حضرت با اشاره به آیاتی از سوره غافر برای او چنین نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم، «فلما راوا باسنا قالوا آمنا بالله وحده و کفرنا بما کنا به مشرکین فلم یک ینفعهم ایمانهم لما راو باسنا سنت الله التی قد خلت فی عباده و خسر هنالک الکافرون »; (۹) «هنگامی که عذاب شدید ما را دیدند گفتند: « هم اکنون به خداوند یگانه ایمان آوردیم و به معبودهایی که همتای او می شمردیم کافر شدیم. اما هنگامی که عذاب ما را مشاهده کردند ایمانشان برای آن ها سودی نداشت. این سنت خداوند است که همواره در میان بندگانش اجرا شده و آن جا کافران زیان کار شدند.»

متوکل پاسخ امام هادی (علیه السلام) را پسندیده و دستور داد آن قدر به آن مرد مسیحی فاسق شلاق بزنند تا بمیرد. (۱۰)

ب) ابوعبدالله زیادی می گوید: «هنگامی که متوکل مسموم شد، نذر کرد که اگر خداوند او را عافیت بخشد، مال زیادی صدقه دهد و از قضا سلامت خود را بازیافت و در مورد مقدار نذر خویش از فقهای عصر استفسار نمود، آنان در مصداق و مقدار «مال کثیر» اختلاف نمودند. حسن که حاجب متوکل بود به وی گفت: یا امیرالمؤمنین! اگر من پاسخ صحیح این مشکل را برای شما بیاورم، مرا در نزد شما چه پاداشی خواهد بود؟ متوکل گفت: اگر جواب صحیح را بیاوری ده هزار درهم پاداش می گیری و گرنه صد تازیانه بر تو خواهم زد. حسن گفت: می پذیرم. آن گاه نزد امام هادی علیه السلام رفت و از او درباره مقدار مال کثیر سؤال نمود. امام به او پاسخ داد: «یتصدق بثمانین درهما; هشتاد درهم صدقه دهد». متوکل پرسید: به چه دلیل؟ حسن دوباره نزد امام رفته و از او لت حکم را جویا شد. امام هادی علیه السلام فرمود: «چون خدای تعالی به پیامبرش فرمود: لقد نصرکم الله فی مواطن کثیره; (۱۱) خداوند شما را در جاهای بسیار یاری کرد (و بر دشمن پیروز شدید.) و شمار مواطنی که خداوند، پیامبرش را یاری داده به هشتاد می رسد.»

حسن با شنیدن این جواب به نزد متوکل آمد و او را از پاسخ امام آگاه ساخت، متوکل نیز از این دلیل قرآنی خوشحال شده و ده هزار درهم به وی عطا نمود. (۱۲)

۳ – سازماندهی مبارزات سری

یکی از شیوه های رهبری امام هادی (علیه السلام)، مدیریت مبارزات مخفیانه با حکومت استبدادی و طاغوتی عصر بود. آن حضرت این کار را از راه های مختلفی انجام می داد:

الف) محمد بن داود قمی و محمد طلحی نقل می کنند:«اموالی از قم و مناطق اطراف آن که شامل وجوهات شرعی، نذورات، هدایا و جواهرات بود، برای امام هادی (علیه السلام) حمل می کردیم. در راه پیک امام رسید و به ما خبر داد که باز گردیم; زیرا موقعیت برای تحویل اموال مناسب نیست. ما بازگشتیم و آن چه را نزدمان بود هم چنان نگه داشتیم. تا آن که پس از مدتی امام دستور داد اموال را بر شترانی که فرستاده بود، بار کنیم و آن ها را بدون ساربان به سوی آن حضرت روانه کنیم. ما اموال را به همین کیفیت حمل کرده و فرستادیم. بعد از مدتی که به حضور امام (علیه السلام) رسیدیم فرمود: «به اموالی که فرستاده اید بنگرید!» دیدیم در خانه امام اموال به همان حال محفوظ است. (۱۳)

ب) محمد بن شرف می گوید: «همراه امام هادی (علیه السلام) در مدینه راه می رفتم. امام (علیه السلام) فرمود: «آیا تو پسر «شرف » هستی؟» عرض کردم:« آری». آن گاه خواستم از حضرت پرسشی کنم. امام (علیه السلام) از من پیشی گرفت و فرمود: «نحن علی قارعه الطریق و لیس هذا موضع المساله; ما در حال عبور از شاهراه هستیم و این محل برای طرح سؤال مناسب نیست.» (۱۴)

در موارد متعددی شبیه همین موارد آن حضرت فعالیت هایش را استتار کرده و دور از چشم عاملان حکومت انجام می داد.

۴ – مبارزه با اندیشه های انحرافی

برخورد با غلاه (تندروها):

در عصر امام هادی (علیه السلام ) عده ای از «غلاه » در مورد معصومین (علیهم السلام) افراط می کردند و آن بزرگواران را تا حد مقام خداوندی بالا می بردند و گروهی را با این افکار باطل به گمراهی کشانیده بودند. پیشوای دهم با گفتار حکیمانه، رفتار مدبرانه و نامه های روشنگرانه خود مرز افراط و تفریط را مشخص می نمود. آن حضرت دوستداران واقعی اهل بیت (علیهم السلام) را از ا نحراف و تمایل به سوی اندیشه های نادرست و آراء باطل بر حذر می داشت. افرادی مانند: علی بن حسکه قمی، قاسم یقطینی، حسن بن محمد بابای قمی، محمد بن نصیر و فارس بن حاتم قزوینی و … از جمله این کج اندیشان منحرف بودند. امام هادی (علیه السلام) با شیوه های مختلف با این افراد برخورد می نمود:

الف) گفتارها و نامه ها: در مورد عقاید باطل و انحرافی این گروه یکی از یاران امام هادی (علیه السلام) به آن حضرت نامه نوشته و اعتقادات علی بن حسکه را شرح داد خلاصه نامه چنین است: «فدایت گردم ای آقا و سرور من! علی بن حسکه معتقد است تو ولی او و همان خدای قدیم هستی، و خود را پیامبری می داند که از جانب شما ماموریت یافته مردم را به سوی شما دعوت کند.» آن حضرت پاسخ می دهد: «ابن حسکه دروغ گفته است. من او را در شمار دوستان خود نمی دانم … به خدا سوگند، خداوند محمد (صلی الله علیه وآله) و پیامبران پیش از او را جز به آیین یکتاپرستی و نماز و زکات و حج و ولایت نفرستاده است.

محمد( صلی الله علیه وآله) تنها به خدای یکتای بی شریک دعوت کرده است و ما جانشینان او نیز، بندگان خداییم و به او شرک نمی ورزیم. در صورت اطاعت از خدا مورد رحمت او قرار گرفته و چنانچه از فرمانش سرپیچی کنیم، عقوبت و عذاب خواهیم شد. ما حجتی بر خداوند نداریم و خداوند بر ما و تمام مخلوقاتش حجت دارد. من از کسی که این سخنان را به زبان آورده بیزاری جسته، به خدا پناه می برم – خدا آنان را لعنت کند – شما نیز از آنان دوری کنید و آنان را در تنگنا قرار داده و تکذیب شان کنید. و اگر به یکی از این افراد دسترسی پیدا کردید سرش را با سنگ بشکنید.» (۱۵)

ب) اقدامات عملی: فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینی در ابتدا از یاران نزدیک امام هادی (علیه السلام) و نماینده آن حضرت بود. اما بعدها از خط دین و امامت خارج شده و با اظهار عقاید کفرآمیز مردم را به سوی انحراف از حق و بدعت در دین دعوت می کرد. او که در میان مردم نماینده امام هادی (علیه السلام) شناخته شده بود، اموال و وجوهات شرعیه را از مردم گرفته و برخلاف مصالح دین و خواسته امام هادی (علیه السلام) در آن تصرف می کرد. یکی از علل لغزش و سقوط وی دنیاپرستی و علاقمندی به جاه و مال دنیوی بود که او را از جاده مستقیم حقیقت و امامت دور کرده و به سوی باطل کشانید. فارس بن حاتم در پیمودن راه باطل و ایجاد فتنه و تفرقه در میان شیعیان آن چنان افراط نمود که حکم ارتداد و کفر وی از طرف امام علی النقی (علیه السلام) صادر گردید.

متن حکم آن حضرت چنین بود: «هذا فارس – لعنه الله – یعمل من قبلی فتانا داعیا الی البدعه، و دمه هدر لکل من قتله، فمن هذا الذی یریحنی منه یقتله و انا ضامن له علی الله الجنه; (۱۶) فارس – که خدا او را لعنت کند – خود را نماینده من می داند در حالی که ا و مردی آشوبگر و فتنه ساز است و مردم را به سوی بدعت می خواند، قتل او واجب است و هر کس او را بکشد و مرا از شر او راحت نماید، بهشت را برایش ضمانت می کنم.» مدتی گذشت و چون کسی اقدام به قتل وی ننمود، حضرت هادی (علیه السلام )یکی از شیعیان شجاع، متدین و مورد اعتماد خویش را به نام جنید مامور اجرای حکم نمود و او در فرصتی مناسب، دستور امام (علیه السلام) را به اجرا درآورد. (۱۷)

مبارزه با صوفیه

محمد بن ابی خطاب می گوید: «به همراه جمعی از یاران امام هادی (علیه السلام) در مسجدالنبی در محضر آن حضرت نشسته بودیم، ناگاه جماعتی از صوفیان وارد مسجد شدند و به گرد هم حلقه زده و به ذکر «لا اله الا الله » مشغول گردیدند. امام هادی (علیه السلام) به ما رو کرده و فرمودند: «لاتلتفتوا الی هؤلاء الخداعین، فانهم خلفاء الشیاطین و مخربوا قواعد الدین یتزهدون لراحه الاجسام و یتهجدون لتعبید الانعام; به این دغل بازان ریاکار توجه نکنید، آن ها هم پیمانان با شیطان ها و ویرانگران بنیادهای دین هستند، آن ها برای آسایش جسم پارسایی نشان می دهند و شب زنده داری آن ها برای به چنگ آوردن غذاهای چرب و شیرین است . ..» و سپس فرمود: فمن ذهب الی زیاره احد منهم حیا و میتا فکانما ذهب الی زیاره الشیطان و عبده الاوثان …; کسی که به دیدار زنده و مرده آن ها برود، گویی به دیدار شیطان و بت پرستان رفته است … .»

در این هنگام که سخن امام هادی (علیه السلام) به این جا رسید، یکی از شیعیان گفت: «گرچه به امامت و حقوق شما معتقد و معترف باشد؟» امام هادی (علیه السلام) خشمگین به او نگریسته و فرمود: «این تصورات نادرست را رها کن; کسی که امامت ما را پذیرفته، برخلاف روش و رضایت ما گام برنمی دارد، آیا نمی دانی که آن ها پست ترین گروه صوفیان هستند؟» سپس فرمود: «والصوفیه کلهم من مخالفینا، و طریقتهم مغایره لطریقتنا، و ان هم الا نصاری و مجوس هذه الامه اولئک الذین یجهدون فی اطفاء نور الله والله یتم نوره و لو کره الکافرون; همه صوفیان از مخالفان ما هستند و برنامه و روش آن ها با برنامه و روش ما مغایرت دارد، آن ها مطمئنا نصاری و مجوس این امت هستند، آن ها کسانی هستند که در خاموش نمودن نور خدا سعی می کنند، خداوند نور خود را کامل می کند، گرچه کافران نپسندند.» (۱۸)

امام هادی و واقفیه

یکی از گروه های منحرف که در مقابل امامان معصوم (علیهم السلام) ایستاده و موجب مزاحمت ها شدند، گروهک واقفیه بودند، آن ها معتقد بودند که امام کاظم (علیه السلام) زنده است و آخرین امام و مهدی موعود است. امام هادی (علیه السلام) در برابر آن ها موضع قاطعی اتخاذ کرده و با آنان مقابله نمود. روزی یکی از شیعیان نامه ای به امام نوشته و در ضمن آن پرسید: « فدایت شوم، این افراد را می شناسید، آیا در قنوت نماز آن ها را لعن و نفرین بکنیم؟» امام هادی (علیه السلام) نوشت: «نعم، اقنت علیهم فی صلاتک; آری در قنوت نماز آن ها را نفرین کن.» (۱۹)

۵ – احیای فرهنگ غدیر و امامت

یکی دیگر از روش هایی که در سیره امام هادی( علیه السلام) مورد توجه بوده نشر معارف ائمه و فرهنگ اهل بیت (علیه السلام) در آن عصر ظلمانی می باشد. هنگامی که معتصم خلیفه عباسی حضرت هادی (علیه السلام) را در روز غدیر احضار نمود، آن حضرت در آن موقعیت حساس به زیارت جد بزرگوارش امام علی (علیه السلام) شتافته و بانوای ملکوتی و عبارات دلنشین خویش، فضائل و مناقب حضرت علی (علیه السلام) را بار دیگر در خاطره ها زنده کرد. محتوای این زیارت درباره فرهنگ غدیر و زندگی ارزشمند و باشکوه امیر مؤمنان علی (علیه السلام) است و محورهای مهمی در زیارت غدیر مورد توجه و تاکید امام هادی (علیه السلام) قرار گرفته است.

فضائل امام علی (علیه السلام) در قرآن از جمله آیات ولایت، شراء، بلاغ، جهاد و سایر آیاتی که در مورد امام علی (علیه السلام) نازل گردیده، در این زیارت مورد اشاره قرار گرفته است: از همه مهم تر اشاره به واقعه تاریخی غدیر است که محور زیارت غدیر در کلام امام هادی (علیه السلام) است. در فرازی از این زیارت امام هادی (علیه السلام ) خطاب به جد بزرگوار خویش می فرماید:

«اشهد یا امیرالمؤمنین ان الشاک فیک ما آمن بالرسول الامین و ان العادل بک غیرک عائد عن الدین القویم الذی ارتضاه لنا رب العالمین و اکمله بولایتک یوم الغدیر و اشهد انک المعنی بقول العزیز الرحیم و ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوا السبل; (۲۰) ای امیر مؤمنان! شهادت می دهم هر کس در مورد تو تردید داشته باشد، به رسول اکرم صلی الله علیه وآله که امین خداوند است ایمان نیاورده و کسی که از ولایت تو به سوی غیر تو عدول کند از دین استوار خداوند – که پروردگار جهانیان برای ما برگزیده و در روز غدیر با ولایت تو آن را کامل نموده – برگشته است و گواهی می دهم که معنی این آیه تو هستی که فرمود:« این راه مستقیم من است، از او پیروی کرده و راه های دیگر را پیروی نکنید.»

زیارت جامعه یا منشور امامت

امام هادی (علیه السلام) علاوه بر زیارت غدیر، برای تبیین جایگاه امامت و مشخص شدن منزلت پیشوایان معصوم (علیهم السلام) یکی از آثار ماندگار خویش را به نام زیارت «جامعه کبیره » که یک دوره امام شناسی جامع و کامل می باشد، به شیفتگان معارف اهل بیت (علیهم السلام) عرضه نموده است. به گفته علامه مجلسی، این زیارت از نظر سند صحیح ترین و از جهت محتوی فراگیرترین زیارت ها نسبت به ائمه اطهار(علیهم السلام) می باشد و در مقایسه با دیگر زیارت ها از فصاحت لفظ و بلاغت معنی و شان و منزلت والایی برخوردار است. (۲۱)

۶ – بهره گیری از موقعیت ها

هنگامی که بدخواهان در نزد متوکل، از امام هادی (علیه السلام) سعایت و بدگویی کرده و گفتند:« در منزل او سلاح و نوشته ها و اشیای دیگری است که از طرف شیعیان به وی رسیده و او قصد قیام بر ضد دولت تو را دارد»، متوکل گروهی را به منزل آن حضرت فرستاد، آنان شبانه به خانه امام (علیه السلام) هجوم بردند، ولی چیزی به دست نیاوردند، آن ها دیدند که حضرت تنها در اطاقی دربسته نشسته و در حالی که جامه پشمین بر تن دارد و بر زمین خاکی روی شن و ماسه نشسته، به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است.

امام را با همان حال دستگیر کرده و نزد متوکل بردند و به او گزارش دادند که در خانه اش چیزی نیافتیم و او را رو به قبله دیدیم که قرآن می خواند. متوکل چون امام را دید، از عظمت و هیبت امام بی اختیار ایشان را احترام نموده و در کنار خود نشانید و با کمال گستاخی جام شرابی را که در دست داشت به امام (علیه السلام) تعارف نمود. امام سوگند یاد کرده و فرمود: «گوشت و خون من با چنین چیزی آمیخته نشده است، مرا معاف دار!» متوکل حضرت را معاف نمود و گفت: «شعری بخوان!» حضرت فرمود: «من شعر کم می خوانم ». متوکل گفت: «باید بخوانی!» امام هادی (علیه السلام) آن گاه که اصرار وی را دید اشعاری را قرائت نمود که تمام اهل مجلس متاثر شده و به گریه افتادند و بزم شراب و عیش به سوگ و عزا تبدیل شده و آنان جام های شراب را بر زمین کوبیدند. اشعار امام چنین بود:

باتوا علی قلل الاجبال تحرسهم

غلب الرجال فلم تنفعهم القلل

واستنزلوا بعد عز عن معاقلهم

واسکنوا حفرا یا بئس ما نزلوا

ناداهم صارخ من بعد دفنهم

این الاساور و التیجان والحلل

این الوجوه التی کانت منعمه

من دونها تضرب الاستار والکلل

فافصح القبر عنهم حین سائلهم

تلک الوجوه علیها الدود یقتتل

قد طال ما اکلوا دهرا و ما شربوا

واصبحوا بعد طول الاکل قد اکلوا; (۲۲)

«[گردنکشان مغرور و پادشاهان مقتدر] بر قله کوهسارها شب را به روز آوردند در حالی که مردان نیرومند از آنان پاسداری می کردند، ولی قله ها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند.

آنان پس از مدت ها عزت از جایگاه های امن به زیر کشیده شدند و در گودال ها جایشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندی!

پس از آن که به خاک سپرده شدند، فریادگری فریاد برآورد: «کجاست آن دست بندها، تاج ها و لباس های گران قیمت و فاخر؟»

«کجاست آن چهره های در ناز و نعمت پرورش یافته که به احترامشان پرده ها می آویختند؟» گور به جای آنان پاسخ داد: «اکنون کرم ها بر سر خوردن آن چهره ها با هم می ستیزند!آنان مدت درازی در دنیا خوردند و آشامیدند; ولی بعد از خوردن طولانی، خود خورده شدند!»

مجله:مبلغان-اسفند ۱۳۸۰، شماره ۲۶

نویسنده : عبد الکریم پاک نیا ، صفحه۲۱

پی نوشت:

۱) صریا روستایی است به فاصله سه میل از مدینه که توسط امام کاظم علیه السلام تاسیس شده است.

۲) انوار البهیه، ص ۴۴۹ و ۴۵۰٫

۳) بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۹۸٫

۴) انوار البهیه، ص ۲۸۸ و ۲۸۹٫

۵) الشعرا/ ۲۲۷٫

۶) بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۹۹ و ۲۰۰٫

۷) بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۳۲ و ۱۳۳٫

۸) همان، ص ۱۹۴ و ۱۹۵٫

۹) غافر/ ۸۴ و ۸۵٫

۱۰) وسائل الشیعه، ج ۲۸، ص ۱۴۱٫

۱۱) توبه/ ۲۵٫

۱۲) بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۶۲ و ۱۶۳٫

۱۳) همان، ج ۵۰، ص ۱۸۵٫

۱۴) بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۷۶٫

۱۵) همان، ج ۲۵، ص ۳۱۷; رجال کشی، ص ۵۱۸٫

۱۶) معجم رجال الحدیث، ج ۱۴، ص ۲۵۹٫

۱۷) همان، ۲۶۰; بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۰۵٫

۱۸) سفینه البحار، ج ۲، ص ۵۸ و طبع جدید، ج ۵، ص ۱۹۹ و ۲۰۰٫

۱۹) بحارالانوار، ج ۸۲، ص ۲۰۳; رجال کشی، ص ۳۹۱٫

۲۰) هدیه الزائرین، ص ۱۷۶٫

۲۱) همان، ج ۹۹، ص ۱۴۴٫

۲۲) همان، ج ۵۰، ص ۲۱۱ و ۲۱۲٫

طرز شهادت امام هادی (علیه السلام)

اشاره:

علی بن محمد مشهور به امام هادی یا امام علی النقی (۲۱۲-۲۵۴ق) دهمین امام شیعیان و فرزند امام جواد(ع) است. او از ۲۲۰ تا ۲۵۴ق به مدت ۳۳ سال، امامت را به عهده داشت. امام هادی با چند تن از خلفای عباسی از جمله متوکل همزمان بود و بیشتر سال‌های امامت را در سامرا تحت نظارت حاکمان عباسی گذراند. از امام هادی(ع) احادیثی در امور اعتقادی، تفسیر، فقه و اخلاق روایت شده و بخشی از آنها درباره مباحث کلامی همچون تشبیه و تنزیه و جبر و اختیار است. زیارت جامعه کبیره و غدیریه از امام دهم شیعیان نقل شده است. امام هادی(ع) به واسطه جمعی از وکیلان که سازمان وکالت خوانده می‌شد، با شیعیان ارتباط داشت. عبدالعظیم حسنی، عثمان بن سعید، ایوب بن نوح، حسن بن راشد و حسن بن علی ناصر، از اصحاب او به شمار آمده‌اند. مزار امام هادی در سامرا که به دلیل دفن وی و فرزندش امام حسن عسکری(ع)، حرم عسکریین خوانده می‌شود، از زیارتگاه‌های شیعیان در عراق است. حرم عسکریین در سال‌های ۱۳۸۴ و ۱۳۸۶ش طی حملات تروریستی تخریب شد. ستاد عتبات عالیات ایران از سال ۱۳۸۹ تا ۱۳۹۴ش آن را بازسازی کرده است.

نخستین فرزند امام جواد (علیه السلام) در نیمه ماه ذى الحجه سال ۲۱۲ هجرى دیده به گیتى
گشود.
پس از پدر، درخشان ترین و شامخ ‌ترین شخصیت اسلام بود.
امام (علیه السلام) معاصر با خلفا و زمامدارانى بود که آنان را محو شدگان مى نامند.
معتصم عباسى محو در خونریزى، هارون و واثق پسرش محو در لذت طلبى و جعفر و متوکّل برادر
وى، محو در عقده هاى روانى بودند.
اسم شریف آن حضرت على و کنیه او ابوالحسن بود و چون در ائمه مکنى به این کنیت
بودند به جهت تعیین آن جناب را  ابوالحسن الثالث  مى گویند. القاب شریفه زیاد و اشهر آنها
نقى و هادى است. گاهى آن حضرت را نجیب عالم، فقیه، ناصح، طیب، و مؤ تمن، مى گفتند.
چون آن حضرت و فرزندش امام حسن (علیه السلام) در سامرّا سکنى فرمودند و در محله عسکر
بدین سبب آن بزرگواران به آن مکان منسوب شدند و «عسکرى»  نام گرفتند.
آن حضرت در سال ۲۵۴ هجرى (طبق روایات شیعه) به دست پلید معتز، خلیفه عباسى با سم به
شهادت رسیده است.(۱)
امام هادى (علیه السلام) در ایام خود با هفت تن از خلفاى عباسى: ماءمون، معتصم، واثق، متوکّل،
منتصر، مستعین و معتز معاصر بوده است.
در عهد معتصم، سال ۲۲۰ بود که پدر بزرگوارش در بغداد با سم شهید شد.
حضرتش در مدینه بود و به امر خدا و معرفى امامان گذشته به امامت رسید و به نشر تعالیم دینى
مى پرداخت تا زمان متوکّل فرارسید.
متوکّل در سال ۲۴۳ در اثر سعایت هایى که کرده بودند، به یکى از امراى دولت خود ماءموریت داد
که آن حضرت را از مدینه به سامرّا – که آن روز پایتخت و عاصمه خلافت بود – جلب کند و نامه اى
مهرآمیز با کمال تعظیم (!!) به آن حضرت نوشت و تقاضاى حرکت و ملاقات نمود.(۲)
البته پس از ورود آن حضرت به سامرّا، در ظاهر اقداماتى به عمل نیامد. ولى در عین حال آنچه مى
توانست در فراهم آوردن وسایل اذیت و هتک آن حضرت کوتاهى نمى کرد و بارها به منظور قتل یا
هتک، امام را احضار کرده و به امر وى خانه اش را تفتیش نمودند.
متوکّل در دشمنى با خاندان رسالت در میان خلفاى عباسى نظیر نداشت. به ویژه با حضرت
امیرمومنان على علیه السلام دشمن سرسخت بود و آشکارا به حضرتش ناسزا مى گفت و مرد
مقلّدى را موظف داشت که در بزم هاى عیش تقلید آن حضرت را درمى آورد و خلیفه مى خندید.
وى در سال ۲۳۷ هجرى امر کرد قبه و ضریح حضرت امام حسین (علیه السلام) را در کربلا، هم
چنین خانه هاى بسیارى که در اطرافش ساخته بودند، ویران و با زمین یکسان نمودند و دستور داد
که آب به حرم امام بستند و زمین قبر مطهر را شخم و زراعت کنند تا به کلى اسم و رسم مزار
فراموش شود.(۳)
در زمان متوکّل وضع زندگى سادات علوى – که در حجاز بودند – به مرحله رقت بارى رسیده بود،
چنان که زن هاى ایشان هیچ گونه ساتر نداشتند و عده اى از ایشان یک چادر کهنه داشتند که در
اوقات نماز آن را به نوبت مى پوشیدند و نماز مى خواندند.(۴)
نظیر این فشارها را به سادات علوى – که در مصر بودند – نیز وارد مى ساخت.
امام هادى (علیه السلام ) به شکنجه و آزار متوکّل صبر مى فرمود تا آن خلیفه نابه حق در گذشت. و
پس از وى، منتصر، مستعین و معتز روى کار آمدند و به دسیسه معتز، آن حضرت مسموم و شهید
شد.
اغلب روات و مورخین گویند:« آن حضرت در نیمه ذى حجه سال ۲۱۲ در صریا موضعى در حوالى
مدینه – دنیا را به نور خود منور فرمود. بعضى دوم – یا پنجم – رجب را ذکر کرده است.
والده معظمه اش سمانه مغربیه و معروف به سیّده است کهو کانت من القانتات.
محدث قمى رحمه الله از جنات الخلود نقل مى نماید که آن مخدره در زهد و تقوى مثل و
مانندى نداشت و بیشتر اوقات روزه بود.
شمائل امام هادى (علیه السلام) را این گونه توصیف کرده اند:
حضرت متوسط القامه بود، روى سرخ و سفید، چشم هاى فراخ، ابروهاى گشاده و چهره دلنشین
داشت، که هر مغمومى که بر روى مبارکش نظر مى کرد، غم او زایل مى گشت و محبوب القلوب
و صاحب هیبت بود، و در راه رفتن قدم ها را کوچک مى گذاشت، و پیاده رفتن بر آن حضرت دشوار
بود.
نقش خاتم آن حضرت (علیه السلام) الله ربى و هو عصمتى من خلقه بود. انگشتر دیگرى داشت که
در آن نقش بودحفظ العهود من اخلاق المعبود.
سید بن طاووس (رحمه الله) روایت کرده که جناب عبدالعظیم حسنى گوید:
«حضرت امام محمد تقى (علیه السلام) این حرز را براى پسرش حضرت امام على النقى (علیه السلام)
آنگاه که آن حضرت کودک بوده و در گهواره جاى داشت نوشت و او را تعویذ مى کرد و آن حضرت این
تعویذ را به اصحاب خود امر مى کرد و آن حرز چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم. اللهم رب الملائکه و الروح.
تمام این تعویذ در مهج الدعوات آمده است و تسبیح آن حضرت هم این گونه بود:
سبحان من هو دائم لا یسهو، سبحان من هو قائم لا یلهو، سبحان من هو غنى لا یفتقر، سبحان
الله و بحمده.(۵)

پی نوشت:
۱-اصول کافى، ج ۱، ص ۴۹۷ – ۵۰۲؛ ارشاد مفید، ص ۳۰۷؛ دلائل الامامه، ص ۲۱۶ – ۲۲۲؛ فصول
المهمه، ص ۲۵۹ – ۲۶۵؛ تذکره الخواص، ص ۳۶۲؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۰۱ – ۴۲۰٫
۲-ارشاد مفید، ص ۳۰۷ – ۳۱۳؛ اصول کافى، ج ۱، ص ۵۰۱؛ فصول المهمّه، ص ۲۶۱؛ تذکره
الخواص، ص ۳۵۹؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۱۷؛ اثبات الوصیه، ص ۱۷۶؛ تاریخ یعقوبى، ج
۳، ص ۲۱۷٫
۳-مقاتل الطالبین، ص ۳۵۹٫
۴-مقاتل الطالبین، ص ۳۹۵ و ۳۹۶٫
۵-منتهى الآمال، بخش زندگانى امام هادى علیه السلام.

ادله اى که نقش انسان را در مقدرات شب قدر ثابت مى کند

اشاره:

یکی از الطاف و موهبت‌های ویژۀ خداوند در ماه رمضان شب قدر است. چنانکه پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) فرموده‌اند: «خداوند از روزها، جمعه و از ماهها، ماه رمضان و از شبها، شب قدر را برای خود اختیار کرده است» شب قدر اوج معنویت و عبادت ماه مبارک رمضان است. شبی که قرآن؛ کلام خداوند در آن نازل شده است و مقدرات زندگی بشر تا شب قدر آینده در آن تعیین می‌شود. امام صادق (علیه‌السّلام) در این‌باره می‌فرمایند: «ابتدای سال، شب قدر است، در آن شب آنچه از این سال تا سال آینده انجام خواهد گرفت، نوشته می‌شود» شب قدر شب تجلی میعاد انسان با خداوند و ار خود جدا شدن و غرق در دریای رحمت و محبت و مهربانی خدا شدن است.

 ۱- حالات و دریافت هاى شخصى

 کسانى که اهل دعا و راز و نیاز و اهل شب قدر هستند, نقش خویش را در شب قدر به خوبى دریافته اند. گاهى این حالات آن چنان ژرف و تاثیرگذار است که تا شب قدر آینده و بلکه تا آخر عمر, در همه افکار, اخلاق, کردار و رفتار شخص رخنه کرده و آن را در یک خط و سیر معنوى قرار مى دهد. دیگرانى هم که به این حد از معنویت راه پیدا نمى کنند, به فراخور حال خود از مجالس و محافل و شب زنده دارىهاى شب قدر بهره بردارى کرده و فیض معنوى مى برند. ریشه اصلى این دگرگونى ها و حالات, به خود افراد بر مى گردد و اینکه تا چه حد خود را آماده بهره بردارى از برکات شب قدر و فضیلت هاى آن کرده باشند. اگر معنویاتى که در شب قدر نصیب انسان شده و در زندگى آن ها تحولى آفریده, هیچ ارتباطى با آنان نداشته باشد و تنها به خدا و فرشتگان و نویسندگان مربوط باشد که هر چه بخواهند, براى هر کس بدون ملاحظه حالاتش تقدیر کنند در این صورت مقتضاى حکمت و مصلحت این است که یا به هیچ کس هیچ ندهند و یا آنچه مى دهند, به همه یکسان و على السویه بدهند; در حالى که ما مى دانیم همه برکات خداوندى در شب قدر براى بندگان سرازیر مى گردد و با اختلاف و تفاوت به آنان داده مى شود; پس نتیجه مى گیریم تنها دلیل این تفاوت, کارها و اعمال و میزان تلاش خود بندگان است و بس. نتیجه اینکه یکى از راه هاى رسیدن به اینکه آیا افراد در مقدرات منتخب قدر, صاحب نقش هستند یا نه, این است که ببینیم چه اندازه دگرگونى در همین شب با برکت در آنان ایجاد گشته است.

۲- شناساندن شب قدر

 خداوند تبارک و تعالى با نزول سوره اى خاص, شب قدر را به مردم معرفى فرموده است. در دو آیه این سوره مبارکه فرموده است:

 قرآن در شب قدر نازل شده و فرشتگان در آن شب فرود مىآیند. سپس افزوده است: شب سلامت است. و فرموده است: عمل صالح در او, برابر با عمل صالح در طول هزار ماه است.

فردى به امام باقر(ع) عرض کرد: مراد و مقصود از اینکه شب قدر بهتر از هزار ماه است چیست؟ حضرت فرمودند:

 والعمل الصالح فیها من الصلاه والزکاه و انواع الخیر خیر من الف شهرلیس فیها لیله القدر (۱)

کار شایسته از قبیل نماز و زکات, صدقات و انفاقات و, انواع خوبى ها در آن شب برتر از هر کار شایسته اى است که در مدت هزار ماه که شب قدر در آن نیست, انجام شود. اگر کارهاى نیک بندگان و چند برابر پاداش آن تاثیرى در مقدرات و سرنوشت افراد در شب قدر ندارد, از گفتن و دانستن آن چه سودى عاید بندگان مى شود؟ اگر نزول قرآن در شب قدر و بیان کردن این مطلب, سود و زیانى را متوجه هیچ کس نمى کند, چه انگیزه اى در اعلام این شب نهفته است؟ اگر دانستن نزول فرشتگان, در نتیجه تلاش افراد سودمند نباشد, چرا باید مردم در جریان آن باشند و دانستن آن چه گرهى از کار بندگان مى گشاید؟ مى دانیم که کار بیهوده حتى از افراد عادى و معمولى پسندیده نیست, چه رسد به پروردگار آسمان و زمین که هیچ

کارى را بدون حکمت و مصلحت انجام نمى دهد. حکمت معرفى شب قدر به عنوان شبى که قرآن در آن نازل شده و شبى که مقدرات در آن سامان داده مى شود, این است که بنده سرنوشت و مقدرات خویش را به قرآن پیوند بزند و آن را سرمشق و سرچشمه فکر و عمل خویش قرار بدهد,اگر کردارش موافق با قرآن و در جهت آن باشد, عمل کننده به آن سعادتمنداست واگر خداى نکرده مخالف با قرآن باشد, فاعل آن شقى خواهدبود.

۳- اجماع و سیره مسلمانان

 مى دانیم که همه دانشمندان اسلام و مسلمانان از هر فرقه و گروهى, بر اهمیت شب قدر و احیاى آن تاکید فراوان دارند و به شب زنده دارى آن شب, اهتمام مى ورزند. نقل شده که یکى از دانشمندان بزرگ اسلام, براى اینکه شب قدر را درک کند, یک سال تمام یعنى حدود ۳۵۷ شب, از سر شب تا به صبح شب زنده دارى کرد.(۲) این همه اقبال و توجه به تشکیل اجتماعات با شکوه براى خواندن دعا و مناجات و راز و نیاز و تضرع و ابتهال, همراه گریه وزارى و استغفار, برخاسته از یک واقعیت انکارناپذیر است و آن دخالت انسان ها در سرنوشت خودشان است.

۴- سفارش امامان دین بر احیاى شب قدر حتى در حال بیمارى

 امام صادق(ع) به ابوبصیر مى فرماید:

وصل فى کل واحده منهما مئه رکعه

 در هر یک از دو شب بیست و یکم و بیست و سوم صد رکعت نماز بخوان

واحیهما ان استطعت الى النور

تا مى توانى آن دو شب را تا سپیده صبح شب زنده دارى کن

واغتسل فیهما

در آن دو شب غسل کن. ابوبصیر عرض کرد اگر نتوانستم ایستاده نماز بخوانم؟ فرمودند: نشسته بخوان. اگر باز هم نتوانستم؟ خوابیده بخوان.

اگر باز هم نتوانستم؟ ایرادى ندارد که سر شب کمى بخوابى و باقى مانده شب را, به هر نحوى که مى توانى به عبادت بپردازى, چون در ماه رمضان, درهاى آسمان گشوده است, شیطان ها در زنجیرند و اعمال مومنان پذیرفته مى شود. از حدیث فوق, مى توان تاثیر فراوان کارهاى انسان را بر سرنوشت او ارزیابى کرد. مى بینیم ابوبصیر که یک راوى زبردست و کار کشته در فن روایت است, با پیش بردن مرحله به مرحله سوال ها در صدد آن است که ژرفاى شب قدر و اهمیت عمل در آن شب را به دست آورد; امام(ع) هم, چنان بر اهمیت عبادت در شب قدر پافشارى مى فرمایند که رضایت نمى دهند بنده حتى اگر بیمار باشد, از نتیجه اعمال صالح خویش محروم گردد. نکته در خور توجهى که تاثیر انسان را مشخص مى کند, جمله پایانى امام(ع) است که آن را به عنوان ریشه و علت تاکید و تشویق بر عمل صالح بیان فرموده اند; آنجا که فرمودند:

و تقبل اعمال المومنین

 اعمال مومنان در شب قدر پذیرفته مى شود. (۳)

۵- تشویق زیاد به دعاهاى ماثور و راز و نیاز

 مى دانیم که دعاهاى شب قدر, از طولانى ترین و پر محتواترین دعاهاست; دعاهایى مانند جوشن کبیر , ابوحمزه ثمالى و امثال آن ها که اگر با حال و توجه خوانده شود, مایه انقلاب و دگرگونى روحى است, ادعیه اى که انسان را با دریایى از معارف آشنا مى کند. انسان با خواندن دعا از یک طرف, با یاد آورى لطف, گذشت, کرم, رحمت و بخشش بى پایان خداى مهربان او را در کنار و دستگیر خویش مى بیند و نور امید در دلش مى درخشد و از دیگر سو, با یاد آوردن سختى هاى جان کندن, تنگى و فشار قبر, گرفتارىهاى عالم برزخ , حساب و کتاب فرداى قیامت, شعله هاى دردناک و سوزان دوزخ و حسابرسى دقیق در صحراى محشر, تمام وجودش, سرشار از ترس و نگرانى گردیده و آنچه عیش و نوش است فراموش کرده و گذشته خود و آنچه بوده و کرده است را با آنچه باید باشد مى سنجد و زیانى که در گذشته متوجه وى شده است را در مى یابد و علاوه بر شک و تردیدى که نسبت به راه و روش نا مطلوب خویش پیدا مى کند, ندامت سراسر وجودش را پر کرده و تصمیمى سرنوشت ساز مى گیرد و مسیر زندگى اش را دگرگون مى کند. اگر هم به این مرحله نرسد, لااقل بر کردار خود بیشتر مواظبت خواهد داشت; زیرا بیم و امیدى که دستاورد شب قدر است در مراحل زندگى به یارىاش مى شتابد. در مقابل, اگر کسى از دعا رو برگرداند و شب قدر را هم به غفلت سپرى کند, در همان جمود و غفلت, زندگى را به پایان خواهد برد و سرنوشتى شقاوت بار در انتظارش مى باشد. از گفتار فوق, این نتیجه به دست مىآید که در واقع خود انسان وارد مسیر سرنوشت خویش گشته و آن را تغییر مى دهد. گاهى براى پیمودن مسیر مقدرات, بر بال دعا و گاه بر بال عمل مى نشیند; گر چه دعا هم نوعى عمل محسوب مى شود. بنابراین, دعا در شب هاى قدر که یک کار اختیارى است منشااثر است و در سرنوشت افراد دخالت دارد; به همین دلیل به آن سفارش اکید شده است. علاوه بر سفارش شفاهى بزرگان دین و علماى اسلام به خواندن دعاها در طول سال, در شب هاى قدر تاکید بیشترى بر این امر شده است; پس حتما منشا اثر است وگرنه کار لغو و بیهوده از بزرگان سر نمى زند.

۶- نکوهش بهره نبردن از شب قدر

پیامبر گرامى اسلام(ص) فرمودند:

من ادرک لیله القدر, فلم یغفر له فابعده الله  (۴)

از خداوند به دور باد و نفرین بر کسى که به شب قدر برسد و زنده باشد, اما آمرزیده نشود.

با این حدیث نقش انسان در تعیین سرنوشت خود واضح تر مى گردد و معلوم مى شود که بدبختى و شقاوت مقدر در شب قدر, نتیجه کار خود بندگان است وگرنه از نظر منطقى با توجه به شان و مقام پیامبر گرامى(ص) قابل قبول نیست که آن بزرگوار به خاطر انجام ندادن کارى بى اثر و بى خاصیت, سهل انگاران را نکوهش و مذمت فرمایند.

انس بن مالک از پیامبر(ص) نقل کرده که فرمودند:

ان هذا الشهر قد حضرکم

 ماه مبارک به شما رو آورده است.

و فیه لیله خیر من الف شهر; در این ماه شبى است که برتر از هزار ماه است.

من حرمها فقد حرم الخیر کله

 هر کس از فیض شب قدر محروم گردد, از تمام خیرات بى نصیب مانده است.

ولا یحرم خیرها الا محروم (۵)

و محروم نمى ماند از برکات شب قدر, مگر کسى که خویشتن را محروم کرده است.

 روایات, بعضى از گناهان را مانع بهره بردارى گناهکار از شب قدر دانسته اند, از جمله آن کارها میخوارگى یا (دایم الخمر) بودن و نیز آزار پدر و مادر است.

۷- شب قدر مکمل اعمال صالح

 یکى از دلایل تفضل شب قدر به امت اسلام, کامل و پر کردن پیمانه اعمال صالح مسلمانان و جبران کمبودهاى آنان است, تا با دستى پر این جهان را ترک کنند. پیش از این گفتیم که امام صادق(ع) در تفسیر آیه شریفه (لیله القدر خیر من الف شهر) فرمودند:

مراد این است که انجام کار خوب در آن شب برابر عمل صالح در طول هزار ماه است.

روایتى نیز از امام باقر(ع) وارد شده, در پاسخ     به این پرسش که چرا شب قدر به وجود آمده و به عبارت دیگر فلسفه شب قدر چیست؟ ایشان مى فرمایند:

و لولا ما یضاعف الله للمومنین, لما بلغوا ولکن الله عز و جل یضاعف لهم الحسنات

اگر خداوند کارهاى مومنان را چند برابر نکند به سر حد کمال نمى رسند, اما از راه لطف کارهاى نیکوى آن ها را چند برابر مى فرماید تا کاستى هایشان جبران شود. از این روایت و روایت قبلى به خوبى مى توان فهمید که مبنا و اساس, عمل صالح خود بنده است; هنگامى که یک عمل صالح معمولى با زمانى پر برکت و مقدس همراه گردد, از ارزشى چند برابر برخوردار مى شود و گاه همراه شدن یک عمل صالح با ولایت و اعتقاد و امامت مى تواند انسان را به اوج شرافت برساند; پس, راز سعادتمند شدن انسان ها در شب قدر, عمل اختیارى صالحى است که با عنایت خداوند, برکت یافته و چند برابر مى شود. در روایات به پاره اى از اعمال سفارش شده که نتیجه ویژه آن در شب قدر نهفته است

۸- نتیجه بخش بودن بعضى از اعمال در شب قدر :

۱- در باره نماز جماعت، انس بن مالک از پیامبر گرامى(ص) روایت کرده که فرمودند:

 من صلى من اول شهر رمضان الى آخره فى جماعه فقد اخذ بحظا من لیله القدر (۶)

 کسى که از اول تا آخر ماه مبارک, در نماز جماعت حاضر شود, بهره اى از شب قدر نصیبش شده است.

۲- افطارى دادن با مال حلال، ابو شى ابن حیان از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده که فرمودند:

من فطر صائما فى شهر رمضان من کسب حلال صلت علیه الملائکه و لیالى رمضان کلها و صافحه جبرائیل(ع) لیله القدر و من صافحه جبرائیل(ع) یرق قلبه و تکثر دموعه… (۷)

کسى که با مالى که از راه حلال به دست آورده, روزه دارى را افطار دهد, در تمام شب هاى رمضان فرشتگان بر او درود فرستند و جبرئیل در شب قدر با وى مصافحه کند, نشانه مصافحه جبرئیل آن است که دل مصافحه شونده نرم و اشکش جارى مى شود.

۳- در باره صدقه از امام زین العابدین(ع) آمده است:

کان اذا دخل شهر رمضان تصدق فى کل یوم بدرهم فیقول: لعلى اصیب لیله القدر (۸)

در هر روز ماه مبارک یک درهم صدقه مى دادند, آن گاه مى فرمودند:

شاید با این کار, شب قدر را دریابم و از آن بهره گیرم.

عبدالله بن مسعود روایت مى کند که شبى رسول خدا(ص) از نماز عشا فارغ شد, مردى از میان صفوف برخاست و گفت:

 اى مهاجران و انصار, مردى غریبم و بر هیچ چیز قدرت ندارم. مرا طعامى دهید. رسول خدا گفت: اى فقیر, ذکر غریب مکن که دل مرا اندوهگین ساختى. بعد از آن فرمودند:

غریبان چهار قسمتند:

۱- مسجدى که در میان قومى باشد که در آنجا نروند و نماز نخوانند.

۲- مصحفى و قرآنى که در خانه اى باشد و مردم آن خانه از آن تلاوت نکنند.

۳- عالمى که در میان جماعتى باشد و ایشان تفقد وى نکنند و از او مسایل دینى سوال نکنند.

۴- اسیران اهل اسلام که در میان کفار باشند.

 پس فرمود: کیست که موونه و غذاى این مرد را کفایت کند تا در فردوس اعلا خدا او را جاى دهد؟ حضرت على(ع) برخاست و دست سائل را گرفت و به حجره فاطمه زهرا(س) رفت و گفت: اى دختر رسول خدا, در کار این میهمان نظرى کن. حضرت زهرا فرمود:

 در خانه طعام اندکى موجود است و حسن و حسین گرسنه اند و شما روزه دارید و آن طعام یک نفر را بیشتر کفایت نمى کند. على(ع) فرمود: آن را حاضر کن.

فاطمه(س) طعام را پیش آورد. حضرت امیر آن طعام را پیش میهمان نهاد و با خود گفت که اگر من از این طعام بخورم میهمان را کافى نباشد و اگر نخورم سبب خجالت میهمان شود, پس دست دراز کرد به سوى چراغ و چنان نشان داد که چراغ را اصلاح مى کنم و آن را خاموش کرد و فاطمه(س) را گفت در روشن کردن چراغ دیگر تعلل کن تا میهمان از خوردن غذا فارغ شود و خود حضرت دهان را مى جنباند تا مهمان تصور کند که على غذا مى خورد. و چون میهمان از غذا خوردن فارغ شد فاطمه(س) چراغ را آورد و طعام همچنان برجاى بود. امیرالمومنین فرمود:

 اى فقیر, چرا طعام خود را نخوردى؟ گفت: سیر شدم; پس على(ع) و فاطمه(س) و حسن(ع) و حسین(ع) و فضه و همسایگان از آن طعام خوردند و هنوز باقى بود. (۹)

۴- شب زنده دارى حضرت رسول(ص) فرمودند:

من احیا لیله القدر حول عنه العذاب الى السنه القابله (۱۰)

 کسى که شب قدر را شب زنده دارى کند, تا شب قدر آینده, عذاب دوزخ از او دور گردد.

۵- غسل و شب زنده دارى امام موسى بن جعفر(ع) فرمودند:

من اغتسل لیله القدر و احیاها الى طلوع الفجر خرج من ذنوبه (۱۱)

کسى که در شب قدر غسل کرده و تا سپیده صبح شب زنده دارى کند, گناهانش آمرزیده مى شود. روایاتى که ذکر شد به خوبى دلالت دارند که برخى مقدرات و پاداش ها, مانند دور شدن عذاب دوز که در حدیث پیامبر اکرم(ص) ذکر شده بود, نتیجه کار خود بندگان است. موارد فوق مى تواند براى نشان دادن اینکه سرنوشت هر انسانى در شب قدر به دست خودش رقم مى خورد, کافى باشد, ولى براى تکمیل بحث, نکاتى چند که خارج از چارچوب شب قدر و نشان دهنده موثر بودن انسان در تعیین سرنوشت خویش است را مطرح مى کنیم. این بحث تکمیلى را در دو بخش انجام مى دهیم:

۱-عمل و پاداش آن در ماه مبارک رمضان.

۲-عمل و پاداش آن, صرف نظر از زمان خاص.

۱- پاداش ها در ماه مبارک رمضان که  امام على بن موسى الرضا (ع) فرمودند:

در ماه مبارک کارهاى خوب پذیرفته و کارهاى زشت بخشیده شده است. خواندن یک آیه قرآن در این ماه, برابر با یک ختم قرآن در ماه هاى دیگر است. کسى که برادر خود را با یک لبخند شاد کند, در روز واپسین خداوند دلش را شاد کرده و مژده بهشت به او دهد. کسى که مومنى را در این ماه یارى کند, خداوند در روزى که قدم ها بر پل صراط مى لغزند او را دستگیرى کرده و از پل صراط عبورش خواهد داد. هرکس خشم خود را نگه دارد, خداوند در روز قیامت بر وى خشم نکند. هرکس درمانده اى را فریادرسى کند, خداوند در روز قیامت وى را از رسوایى بزرگ ایمن گرداند و رسوایش نکند. کسى که ستمدیده اى را یارى کند, خداوند او را در دنیا, در مقابل دشمنانش یارى کرده و در روز قیامت نیز, در موقف حساب و میزان یاریش فرماید. (۱۲)

 و در روایت دیگر امام صادق(ع) از پیامبر اکرم(ص) روایت کرده که فرمودند:

 کسى که ماه مبارک رمضان را روزه دارد و از حرام و تهمت زدن به دیگران اجتناب ورزد, خدا از او خشنود شده و بهشت را بر او واجب و حتمى مى کند. (۱۳) دو روایت بالا ارتباط محکم پاداش ها و اعمال بنده در ماه مبارک و نقش انسان در ترسیم سیماى درونى او را کاملا آشکار نموده است.

۲- پاداش عمل با صرف نظر از زمان خاص آیات و روایات فراوانى هست که بعضى دگرگونى ها و پاداش هاى خاص را نتیجه کار بنده دانسته, یا عمل او را تنها عامل معرفى کرده اند.

نمونه اى از این آیات و روایات:

ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم (۱۴)

 در حقیقت خدا حال قومى را تغییر نمى دهد, تا آنان حال خود را تغییر دهند.

ظهر الفساد فى البر والبحر بما کسبت ایدى الناس لیذیقهم بعض الذى عملوا لعلهم یرجعون (۱۵);

 به سبب اعمال مردم, فساد در خشکى و دریا آشکار شد تا به آنان جزاى بعضى از کارهایشان را بچشانند, باشد که باز گردند.

 دعا دگرگون کننده سرنوشت ابن حبان و حاکم  از پیامبر اکرم(ص) روایت کرده اند که فرمود:

فقط دعاست که تقدیر و سرنوشت ها را دگرگون مى کند و تنها نیکى است که مایه افزایش عمر مى گردد. گاهى شخص گناهى را مرتکب مى شود و به واسطه آن از روزى و نعمتى محروم مى ماند.

 اختیار انسان و شب قدر

آنچه از مجموع مباحث به دست مىآید این است که با ملاحظه آیات و روایات و دریافت ها و مشاهدات, اطمینان کامل پیدا مى کنیم که شب قدر هیچ گونه منافاتى با اختیار انسان ندارد و یقینا, او در مقدرات و سرنوشتى که در شب قدر برایش رقم مى خورد موثر است; حتى مى شود گفت که نقش اصلى را به خود انسان سپرده اند تا آنچه بخواهد براى فردا رقم بزند.

 پی نوشت:

۱- اصول کافى , ج ۴, ص ۱۵۸٫مى گردد (۱۶).

۲-فوائد الرضویه , ص ۱۰ – قصص العلمإ, ص ۱۸- سیماى فرزانگان , ج ۳٫

۳- وسائل الشیعه, ج ۱۰, باب ۳۲, ص ۳۵۴٫

۴- بحار الانوار , ج ۹۴, ص ۸۰, ح ۴۷٫

۵- کنزالعمال , ج ۸ , ص ۵۳۴, ح ۲۴۰۲۸٫

۶- همان , ص ۵۴۵, ح ۲۴۰۹۰٫

۷- الترغیب و الترهیب , ج ۲ , ص ۹۵, ح ۱۴٫

۸- بحار الانوار , ج ۹۵, ص ۸۲٫

۹- تفسیر منهج الصادقین , ج ۹ , ص ۲۳۷٫

۱۰- بحار الانوار , ج ۹۵, ص ۱۴۵٫

۱۱- همان , ج ۸۰, ص ۱۲۸٫

۱۲- همان , ج ۹۳, ص ۳۴۱٫

۱۳- همان , ص ۳۴۶٫

۱۴- رعد , آیه ۱۱٫

۱۵- روم , آیه ۴۱٫

۱۶- تحفه الاحوذى , ج ۶ , ص ۳۴۸ , ح ۲۲۲۵٫

منبع: IRIB

خورشید مدینه

اشاره:

جعفر بن محمد معروف به امام جعفر صادق(ع) (۸۳-۱۴۸ق) ششمین امام شیعیان امامی بعد از پدرش امام باقر(ع) و پنجمین امام اسماعیلیه است. او به مدت ۳۴ سال (۱۱۴ تا ۱۴۸ق) امامت شیعیان را بر عهده داشت که با خلافت پنج خلیفه آخر اموی یعنی از هشام بن عبدالملک به بعد و دو خلیفه نخست عباسی سفاح و منصور دوانیقی هم‌زمان بود. امام صادق(ع) به جهت ضعف حکومت اموی، فعالیت علمی بسیار بیشتری نسبت به دیگر امامان شیعه داشت. شمار شاگردان و راویان او را ۴۰۰۰ نفر دانسته‌اند. بیشتر روایات اهل بیت(ع)، از امام صادق(ع) است و از این‌رو مذهب شیعه امامی را مذهب جعفری نیز می‌خوانند.

به یاد بحر حقایق، حضرت صادق(ع)

زبان رساى اسلام بود و مبین شریعت مصطفى(ص).

با سخنانى حکیمانه، منطقى استوار، علمى سرشار، برگزیده روزگاربه شمار مى‏آمد و… بنده شایسته پروردگار.

در سالهاى سیاهى که ابرهاى سلطه امویان، آسمان جهان اسلام راتاریک کرده بود و در سالهایى تیره‏تر، که حکومت عباسیان،مسلمانان را به تیرگى نشانده بود.

او خورشید مدینه دین و دانش بود.

در میان این دو فصل سیاه و سرد و ابرآلود، چند صباحى که خورشیدوجودش از افق مکتب و مذهب تابید، اسلام و قرآن را جان بخشید.

او آبیارى نهال حق کرد تا این بذر ایمان پاگرفت و در افق‏اندیشه‏ها تابان شد.

دین به نام او زنده گشت.

درخت علم، در بوستان کلامش رویید و به برگ و بارنشست.

گلشن فضل، از چشمه دانش او سیراب شد.

کتاب فقه، با «الفباى صادقى‏» نگاشته گشت.

وقتى چشمه فضل و فقه و علم و کمال او مى‏جوشید، حسودان و عنودان‏زبان به طعن مى‏گشودند و تیغ دشمنى بر مى‏کشیدند و پاى خصومت پیش‏مى‏گذاشتند.

ولى… کدام دانشور را مى‏توان شناخت و نام برد که از گنج دانش‏حضرت صادق(ع) بهره نبرده باشد؟

و کدام معلم را مى‏توان یافت که به اندازه او، تربیت‏یافته درمکتب عترت داشته باشد؟

حوزه‏هاى علمیه، نقش شاگردى او را به سردرهاى خویش نوشته‏اند.

فقیهان دین مدار، خوشه چین حدیث و حکمت صادقی‏اند.

آن چهار هزار گوش حکمت نیوش، که از زبان این حجت‏خدا حدیث‏مى‏شنیدند و آن چهار هزار زبان و قلم که به گفتن و نوشتن و ثبت‏و نشر حقایق دین از زبان او مى‏پرداختند، هرکدام منشورى بودندکه آن نورهاى تابان را در رواق اندیشه‏هاى بشرى مى‏تاباندند و آن‏معارف ناب و والا را از عرش بلند «علم لدنى‏» حضرتش، بر فرش‏کتابها و دفترها فرود مى‏آوردند.

خوشا به حال آن چهار هزار حکمت‏آموز محضرش!

آنان، همچون نسیمى خوشبوى، از کوى معارف او گذشته، در پهنه‏قلمرو اسلام، جوهره دین را پخش مى‏کردند و «قال الصادق‏» گویان،کام تشنگان معرفت را عطر آگین مى‏ساختند.

عصرى بود که بدعت گذاران و دین ستیزان، در قالبهاى مختلف به‏تحریف چهره آیین محمدى(ص) مى‏پرداختند.

امام صادق(ص) بود که خورشید گون مى‏تابید و آن اوهام و خرافات وتحریفات را مى‏زدود.

درود بر سلسله نورانى راویان احادیث،

آنان که حلقه‏اى از «تعبد» و «اطاعت‏» برگردن داشتند و برگرد«آل الله‏»، پروانه وار مى‏چرخیدند و خوشه چین محضر آن انوارتابناک مى‏شدند، تا جهان در ظلمت نماند و بشریت از این کوثر ناب‏و زلال، محروم نباشد.

ابان بن تغلب‏ها، هشام‏ها، مؤمن طاق‏ها، جمیل بن دراج‏ها،ابوبصیرها، زراره‏ها، سماعه‏ها، عمارساباطی‏ها، جابربن حیان‏ها،مفضل‏ها، صفوان‏ها و… صدها ستاره فروزان، هریک در فروغ گستری‏مکتب امام صادق(ع)، نقشى عظیم داشتند و حاملان و وارثان وراویان و ناشران آن علوم بودند.

سیراب شدگانى بودند از این زمزم جوشان!

باده نوشانى بودند از این ساغر کوثر گون!

آنان، کام دل را با حلاوت «مکتب عترت‏» آشنا ساخته بودند و ازپیشوایان دین، بویژه از صادق آل محمد، نه تنها علم، که عمل هم‏مى‏آموختند و نه تنها دانش، که عصاره دین را از زبان اومى‏گرفتند.

امروز، بام و در کشورما، «صادقیه‏» است.

اینک، در کشور امام صادق(ع)، فرهنگ اهل‏بیت علیهم السلام ، ساری‏و جارى است.

امروز، هرجا که شیعه‏اى است، جعفرى است.

و هرجا که حوزه‏اى است، صادقى است!…

منبع :کوثر ، تیر ۱۳۷۹، شماره ۴۰

جواد محدثى

سیره ائمه اطهار (ع) در زنده نگه داشتن عاشورا

اشاره:

در میان حوادثى که در طول تاریخ بشریّت به وقوع پیوسته است، هیچ نهضت و حرکتى به پویایى و برجستگى قیام عاشورا نیست، نهضتى که در سرزمینى محدود، زمانى کوتاه و با فداکارى افراد معدودى رخ داد، امّا توانست الگویى عملى براى آزاد مردان جهان ارائه کند و براى همیشه به عنوان «انقلاب بزرگ» بر تارک تاریخ بشر بدرخشد. آن چه بیش از همه حادثه کربلا را پرفروغ و سازنده جلوه مى‏دهد، سیره ائمه اطهار(ع) است.

در زنده نگه داشتن این حماسه زیبا و احیاى فرهنگ آن. امامان معصوم(ع) على‏رغم این که در دوران امامت خویش در محدودیت‏هاى شدیدى به سر مى‏بردند و حاکمان مستبد اموى و عباسى سایه شوم خود را بر شهرهاى اسلامى گسترده بودند، ولى با اتخاذ صحیح‏ترین تصمیم‏ها و موضع‏گیرى‏هاى مناسب و با استفاده از مؤثرترین شیوه‏ها توانستند از فرهنگ عاشورا و دستاوردهاى ارزشمند آن به صورت شایسته پاسدارى کنند و راه حماسه آفرینان کربلا را تداوم بخشند. آنان این واقعه را به دید معجزه نگریسته‏اند و در سیره عملى خود به عنوان راهکارهاى مؤثّر و زنده براى مبارزه علیه ظلم و ستم از آن بهره جسته‏اند که در این مقال به روش‏هاى عملى آنان جهت حفظ این نهضت از تحریفات و زنده نگه داشتن آن اشاراتى گذرا خواهیم داشت. توصیه به سوگوارى و عزادارى‏ عاشورا دهم ماه محرم الحرام است که از دیر باز مورد توجه و احترام مردم بوده است. ولى در فرهنگ شیعه به خاطر شهادت سومین پیشواى شیعیان و اصحاب او در سرزمین کربلا، این روز از جایگاه والایى برخوردار است. دهم ماه محرم با رخداد قیام سیدالشهداء (ع) در بین امامان (ع) و دوستداران اهل بیت (ع) به عظیم‏ترین روزسوگوارى و ماتم تبدیل شد.(۱) پیشوایان معصوم(ع) همواره جهت زنده نگه داشتن یاد و خاطره عاشورا، شیعیان را به سوگوارى و عزادارى توصیه نموده و اثرات و ثمرات این شعایر را تشریح مى‏نمودند. راز این که ائمه هدى(ع) بر ماتم سرایى شهداى کربلا تأکید نموده‏اند این است که: اوّلاً دشمنان و مخالفان اهل بیت (ع) این روز را به جشن و سرور سپرى مى‏کردند و ثانیاً این عزادارى‏ها و سوگوارى‏ها اگر آگاهانه، خالصانه و سازنده باشد، دل صاحب عزا را با دل حماسه‏سازان دشت نینوا پیوند مى‏دهند و این ارتباط خود باعث ازدیاد معرفت و قرب به بارگاه ملکوتى خواهد شد. امام صادق(ع) در توصیف مصایب روز عاشورا این گونه فرمودند: «وَ اَمّا یَومَ عاشوراءَ فَیَومٌ اُصیبَ فیه الحُسین صریعاً بینَ اَصحابِهِ و اصحابُهُ حَولَهُ صَرعى عُراهٌ؛(۲) امّا روز عاشورا روزى است که در آن حسین(ع) میان یارانش کشته بر زمین افتاد و یاران او نی ز اطراف او بر خاک افتاده و عریان بودند». امام رضا(ع) دراین‏باره مى‏فرماید: «من ترک السّعى فى حوائجه یوم عاشوراء قضى اللّه له حوائج الدّنیا و الآخره و من کان عاشوراء یوم مصیبته جعل اللّه عزّ و جلّ یوم القیامه یوم فرجه و سروره؛(۳) هر کس تلاش در رفع نیازهایش را در عاشورا به خاطر به پاداشتن عزا تر ک کند، خداوند حوایج دنیا و آخرتش را برآورده سازد و هر کس عاشورا را روز مصیبت خویش قرار دهد، خداوند تبارک و تعالى روز قیامت را روز شادى و خوشحالى او قرار مى‏دهد.» هم چنین امام صادق(ع) فرمودند: «انّ یوم الحسین اعظم مصیبهً من جمیع سائر الایّام؛(۴) روز شهادت امام حسین(ع) سوزناک‏ترین روزهاست.» در سیره اهل بیت عصمت و طهارت(ع) هرچه بیشتر تفحّص گردد، مشاهده مى‏شود که آن بزرگواران براى ترویج فرهنگ عاشورا و تطبیق آن بر مصادیقش بر اساس مقتضیات هر عصر، اهتمامى وافر و تأکیدى مصرّانه داشته‏اند. امام باقر(ع) در تعقیب این هدف و توجه دادن مردم به ستمى که بر اهل بیت(ع) روا شده، وصیّت مى‏کند تا ده سال در موسم حج در منى براى امام حسین(ع) و همراهانش عزادارى کنند. آن حضرت بودجه‏اى را براى چنین امرى اختصاص داد. عزادارى گروهى در ایام حج و سرزمین حسّاس منى، سؤالات معنا دارى را در اذهان ترسیم مى‏کند و این خود بهترین نوع مبارزه غیر مستقیم ائمه(ع) براى توجه دادن افکار عمومى بر ضد جنایات اموى بود. ائمه هدى(ع) غیر از آن که قولاً و عملاً در سیره و رفتار خود در جهت برپایى مجالس سوگوارى براى اباعبداللّه(ع) تأکید و اصرار داشته‏اند، از مردم خواسته‏اند که در این امر مهم کوتاهى نکنند و به آنان نوید داده‏اند که براى عزاداران حسینى پاداش بسیار ویژه‏اى در نظر گرفته شده است. از منابع روایى چنین برمى‏آید هر کس بر مصایب ائمه خصوصاً امام حسین (ع) بگرید و از این بابت محزون گردد: ۱- در روز جزاء با ائمه هدى(ع) محشور خواهد بود. ۲- حضرت سیدالشهداء (ع) براى سوگوار خود از خداوند طلب آمرزش مى‏کند. ۳- عزادار اباعبداللّه(ع) مصداق کسى است که در شادى اهل عترت شادمان و در حزن آنان اندوهناک و محزون است. ۴- در هنگام احتضار سوگوار اباعبداللّه(ع)، ائمه هدى(ع) حاضر مى‏شوند و عزرائیل را به مراعات حال وى توصیه مى‏کنند به حدى که ملک الموت از مادر نسبت به او رؤوف‏تر است. ۵ – سوگوار حماسه ساز عاشورا، از آب گواراى کوثر جرعه‏هایى مى‏نوشد و به میوه‏هاى جنّت متنعم مى‏شود. ۶- شفاعت رسول خدا(ص) شامل عزاداران امام حسین(ع) مى‏شود. ۷- قبر ماتم دار کربلا نورانى است و از عذاب برزخى مصون مى‏باشد. ۸ – خداوند از این که عزادار امام حسین(ع) را عذاب کند، پروا مى‏کند. ۹- سوگواران و زائران در پرتو عرش الهى در مجلس منوّر در محضر اباعبداللّه هستند.(۵) گریستن و گریاندن‏ گریه براى مصایب امام حسین(ع) نوعى پیوند با راه و روش و هدف آن حضرت است که باعث آمادگى براى مبارزه و جهاد در راه خدا مى‏شود و نیروى ایمان و عقیده را از هر جهت بسیج مى‏کند و ناامیدى و زبونى را از انسان دور مى‏نماید. از آن‏جا که شهادت سالار شهیدان و ی اران با وفایش از منظر عمومى، آثار ویرانگرى براى حکومت بنى‏امیه و سال‏ها بعد براى بنى عباس داشت و مشروعیّت حاکمان این دو سلسله را زیر سؤال برده بود، براى این که این تراژدى غم‏بار به دست فراموشى سپرده نشود، امامان(ع) با گریه بر شهیدان نینوا و زنده نگه داش تن یاد و خاطره جانبازى‏هاى آنان اهداف شهیدان کربلا را دنبال مى‏کردند. عظمت حادثه کربلا به قدرى دلخراش بود که شاهدان آن مصیبت تا زنده بودند آن را فراموش نکردند. امام سجّاد(ع) در مناسبت‏هاى گوناگون بر عزیزانش گریه مى‏کرد. اشک‏هاى آن حضرت(ع) عواطف را بر مى‏انگیخت و در اذهان مخاطبان مظلومیّت شهداى کربلا را ترسیم مى‏نمود. امام سجّاد (ع) بنیانگذار فرهنگ گریه در میان مؤمنان بود و طى ۳۵ سال امامتش به این روش ادامه داد (۶) تا جایى که یکى از «بکّائین پنج گانه تاریخ»(۷) نامیده شد. وقتى راز آن همه گریه را از آن حضرت مى‏پرسیدند، حضرت مصایب جانگداز کربلا را بازگو مى‏کرد و مى‏فرمود: مرا ملامت نکنید. بدرستى یعقوب(ع) پس از آن که یک فرزند خود را از دست داد، آن قدر گریست تا از غصّه چشم‏هایش سفید شد. در حالى که یقین به مرگ فرزندش نداشت ولى من به چشم خود در نصف روز دیدم که چهارده نفر از اهل بیت مرا سربریدند.(۸) او نه تنها خود در سوگ شهداى کربلا مى‏گریست، بلکه شیعیان و مؤمنان را نیز ترغیب به گریستن بر آن شهدا مى‏کرد و مى‏فرمود: «هر مؤمنى که بر شهادت حسین(ع) بگرید به طورى که اشک بر گونه‏هایش جارى شود، خداوند براى او غرفه هایى در بهشت آماده مى‏سازد که تا ابد در آ ن اقامت خواهد گزید».(۹) امام صادق(ع) فرمودند: «على بن الحسین(ع) به یاد عاشورا بیست سال گریست و هرگز طعامى نمى‏خورد مگر این که گریه مى‏کرد».(۱۰) همچنین امام رضا(ع) فرمودند: «فعلى مثل الحسین فلیبک الباکون فانّ البکاء علیه یحطّ الذّنوب العظام؛(۱۱) گریه کنندگان باید بر کسى همچون حسین(ع) گریه کنند، زیرا گریستن بر او گناهان بزرگ را فرو مى‏ریزد». باز امام صادق (ع) فرمودند: «کلّ الجزع و البکاء مکروهٌ سوى الجزع و البکاء على الحسین؛(۱۲) هر ناله و گریه‏اى مکروه است، مگر ناله و گریه بر حسین(ع)». این اشک‏ها و گریه‏ها در عزاى مظلوم کربلا، فریاد مداوم علیه ستمگران و ابلاغ پیام خون مطهر شهدا بود. اگر گریه‏هاى ائمه(ع) نبود، حادثه عاشورا از خاطره‏ها محو مى‏شد و شعاع این مشعل فروزان فروکش مى‏کرد. بیان گریه نظام هستى مسأله گریه نظام هستى به ویژه گریه آسمان بر شهادت حضرت اباعبداللّه(ع) در روایات منقول از ائمه هدى(ع) منعکس شده است.راز این گریه اظهار عظمت مصیبت است به نحوى که در جزء جزء عالم هستى داراى تأثیر بوده است. پس از بازگشت اهل بیت عصمت و طهارت از کربلا و ورود به مدینه امام سجاد(ع) ضمن خطبه‏اى چنین فرمودند: «اى مردم! پس از این مصیبت عظمى کدام یک از مردانتان تواند شاد بود یا کدامین چشم مى‏تواند اشکش را حبس کند؟ همانا آسمان‏هاى هفت گانه بر قتل او گریستند و دریاها با امواجشان و آسمان‏ها با ارکانشان و زمین با پهنه وسیعش و درختان با شاخه‏هایشان و ماهیان اعماق دریا و ملائکه و اهل آسمان بر شهادت او گریستند».(۱۳) امام صادق(ع) در روایتى به صحابى بزرگوارش زراره فرمودند: «اى زراره! آسمان چهل روز بر حسین(ع) گریست و زمین چهل روز با سیاهى و خورشید چهل روز با سرخى و کسوف و کوه‏ها از هم پاشیدند و دریاها متلاطم شدند و ملائکه چهل روز بر حسین(ع) گریستند».(۱۴) هم چنین امام رضا(ع) در روایتى به گریه آسمان‏هاى هفت گانه و زمین اشاره نموده‏اند.(۱۵) از روایاتى که گذشت مى‏توان چنین استنباط کرد که اصل مسأله گریه هستى بر شهادت امام حسین(ع) امرى است قطعى که خود سند متقنى است براى زنده نگه داشتن این قیام. ترغیب شاعران به سرودن شعر و مرثیه‏ برپایى مجالس نوحه خوانى و خواندن شعر و مرثیه از عباداتى است که داراى ثواب و پاداش فراوانى در نزد پروردگار است. امام صادق(ع) مى‏فرماید: «الحمد لله الّذى جعل فى النّاس من یفد الینا و یمدحنا و یرثى لنا؛(۱۶) حمد و ستایش خداوندى را که در میان مردم کسانى را قرار داد که به سوى ما مى‏آیند و ما را مدح مى‏کنند و براى ما مرثیه مى‏خوانند». این نشان دهنده جایگاه «مرثیه» و «مدح» در فرهنگ شیعه و در راستاى احیاى فرهنگ اهل بیت(ع) است. بیان مصایب و مراثى سرور شهیدان امام حسین (ع) به اندازه‏اى مهم و ضرورى است که پیشوایان معصوم(ع) همواره بدان سفارش کرده و خواستار زنده نگه داشتن نام و یاد آن امام(ع) به این شیوه شده‏اند. آنان خود نیز بدین امر پاى‏بند بوده و در بزرگداشت این واقعه جانسوز قلبى سوزان و زبانى نوحه‏گر داشته‏اند. استاد شهید آیت اللّه مرتضى مطهرى (ره) در این زمینه مى‏نویسد: «ائمه دین خواستند قیام امام حسین(ع) به صورت یک مکتب و به صورت یک مشعل فروزان همیشه باقى بماند. این یک چراغى است از حق، از حقیقت دوستى و از حقیقت خواهى. این یک ندایى است از حق‏طلبى، از حرّیت و آزادى، این مکتب آزادى و این مکتب مبارزه با ظلم را خواستند براى همیشه باقى بماند. در زمان خود ائمه اطهار(ع) که این دستور صادر شد، سبب شد که جریان زنده و فعّال و انقلابى به وجود آید. نام امام حسین(ع) شعار انقلاب علیه ظلم گشت، یک عدّه شاعر انقلابى به وجود آ مدند مانند: کمیت اسدى، دعبل خزایى، سیّد حمیرى و…کمیت اسدى مى‏دانید کیست؟ همان کسى که با اشعارش از یک سپاه بیشتر براى بنى امیّه ضرر داشت».(۱۷) مشهور است که چون اهل بیت عصمت و طهارت (ع) از شام به مدینه بازگشتند، در حوالى مدینه براى مدتى کوتاه اقامت نمودند. اهالى مدینه با شور و شوق خاصى به استقبال آنان رفتند. در میان استقبال کنندگان فردى بود به نام «بشیر بن جذلم» که چون امام سجاد(ع) او را دید، فرمود: اى بشیر! پدرت شاعر بود. آیا تو هم از شاعرى بهره‏دارى، وى جواب داد: آرى! خود نیز شاعر هستم. حضرت(ع) فرمودند: ابیاتى بسراى و خبر ورود اهل بیت(ع) و مصیبت جانگداز کربلا را اعلام کن. بشیر مى‏گوید بر مرکب خود سوار و با عجله وارد مدینه شدم و صدا به گریه بلند کردم و این اشعار را خواندم: یا اهل یثرب لامقام لکم بها قتل الحسین و ادمعى مدرار الجسم منه بکربلا مضرّج‏ و الرأس منه على القناه یدار یعنى: اى اهل یثرب (مدینه) دیگر در شهر نمانید چون حسین(ع) کشته شد. پس اشک فراوان از گونه‏ها جارى کنید. بدنش در کربلا آغشته به خون شده و سر مطهرش را بر سر نیزه کردند. بعد از این مرثیه، شهر مدینه شکل ماتم به خود گرفت. همه اهل شهر از منازل بیرون آمدند و به گریه و زارى پرداختند و این ماتم‏سرایى تا چندین روز ادامه داشت. در عصر امامت ائمه(ع) شعرایى چون کمیت اسدى، سیّد حمیرى، دعبل خزایى و… به سفارش آن بزرگواران براى فداکاران کربلا به مرثیه گویى پرداختند. اشعار حماسى و عمیق این یاران اهل بیت(ع) بنى امیّه و بنى عباس را در هراس افکنده بود.(۱۸) شاعر و مدّاح اهل بیت(ع) «دعبل خزایى» این گونه نقل کرده است: ایام محرم بود که به زیارت امام هشتم على بن موسى الرضا(ع) رفتم. دیدم آن حضرت با حالت حزن و اندوه نشسته و اصحاب هم دور او جمع شده‏اند. چون مرا دید، فرمود: اى دعبل! دوست دارم شعرى بخوانى، زیرا این روزها غم و اندوهى است که بر خاندان ما رفته است و کسى که بر مصیبت جدّم امام حسین(ع) بگرید، خداوند گناهان او را مى‏آمرزد. سپس آن حضرت از جاى خویش برخاست و پرده‏اى را نصب کرد و اهل خانه را در پشت آن پرده قرار داد تا در مصایب جدّشان عزادارى کنند. در این حال رو به سوى من کرد و فرمود: براى جدّم حسین(ع) مرثیه‏اى بخوان. دعبل مى‏گوید: اشعارى خواندم به طورى که صداى گریه امام رضا(ع) و اهل بیت او بلند شد.(۱۹) زید شجام مى‏گوید: «با جمعى از کوفیان نزد امام جعفر صادق(ع) بودیم که جعفر بن عفان وارد شد. امام صادق(ع) او را نزدیک خود جاى داد. سپس فرمود: شنیده‏ام تو درباره عزادارى امام حسین(ع) خوب شعر مى‏گویى، گفت: بلى! فرمود: بگو! پس جعفر شعرى درباره امام حسین(ع) سر ود به طورى که امام صادق(ع) و تمام اطرافیان گریستند. سپس امام (ع) فرمود: اى جعفر! به خدا قسم دیدم ملائکه اشعار تو را درباره حسین(ع) مى‏شنوند و آن‏ها هم گریه مى‏کنند. اى جعفر! خداوند همین الآن بهشت را بر تو واجب کرد و گناهانت را بخشید».(۲۰) سفارش به زیارت سالار شهیدان‏ از شیوه هایى که امامان (ع) براى احیاى نهضت عاشورا به کار گرفتند، توجه فراوان به زیارت امام حسین(ع) بود. سفارش‏هاى فراوانى که از خاندان عترت و طهارت در باب بزرگداشت مقام آن حضرت و زیارت آن امام مظلوم در اوقات مختلف به ما رسیده است، عمق و میزان مقام الهى سالار عشق را به وضوح بیان مى‏کند. امام سجاد(ع) در سخنان گهر بار خویش، سفارش زیادى به زیارت امام حسین(ع) داشت. ایشان بعد از بازگشت به مدینه در بیرون شهر خیمه‏اى برپا کرد و چندین سال در آن اقامت گزید تا ملاقاتى با دشمنان عترت نداشته باشد. حضرت پیوسته در طول این مدت به قصد زیارت پدر و جدّ خویش به عراق مى‏آمد، ولى کسى متوجّه نمى‏شد.(۲۱) امام صادق(ع) فرموده‏اند: «لو یعلم النّاس ما فى زیاره قبر الحسین(ع) من الفضل لماتوا شوقاً؛(۲۲) اگر مردم فضیلت زیارت قبر امام حسین(ع) را مى‏دانستند از شوق جان مى‏باختند». سدیر صیرفى مى‏گوید: امام صادق(ع) به من فرمود: اى سدیر! آیا هر روز حسین(ع) را زیارت مى‏کنى، عرض کردم فدایت شوم نه، فرمود: چقدر جفاکار هستى! سپس فرمود: آیا هر جمعه او را زیارت مى‏کنى؟ عرض کردم نه، فرمود: آیا هر ماه او را زیارت مى‏کنى؟ عرض کردم نه. فرمود: آیا هر سال او را زیارت مى‏کنى؟ عرض کردم گاهى. حضرت فرمود: شما به حسین(ع) چقدر جفا مى‏کنید! آیا نمى‏دانى که خداوند عزّ و جلّ دو میلیون فرشته دارد که پریشان حال بر حسین گریه مى‏کنند و او را زیارت مى‏کنند و خسته نمى‏شوند؟ چه مانعى دارد که قبر حسین(ع) را در هر جمعه پنج بار و یا در هر روز یک بار زیارت کرده باشى؟ عرض کردم: فدایت شوم. میان ما و قبر حسین(ع) بسیار فاصله است. حضرت فرمود: زیارت را از راه دور انجام بده و آن بدین گونه است: برو بالاى پشت بام و به راست و چپ توجه کن. آن وقت سر به طرف آسمان بلند کن سپس به طرف قبله توجه کن و بگو: «السلام علیک یا اباعبداللّه الحسین. السلام علیک و رحمه اللّه و برکاته» اگر چنین کنى براى تو یک زیارت مى‏نویسند معادل یک حج و یک عمره.(۲۳) امام رضا (ع) فرمودند: «من زار قبر ابى عبداللّه بشطّ الفرات کان کمن زار اللّه فوق عرشه؛(۲۴) هر کس قبر امام حسین(ع) را در کنار رود فرات زیارت کند، مانند کسى است که خداوند را در بالاى عرش زیارت کرده است». آرى از سیاست‏هاى ثابت و تغییرناپذیر امامان معصوم(ع) بعد از شهادت سالار شهیدان احیاء این نهضت بود. تأکید آنان بر عزادارى، گریه، فضایل، زیارت و… از عاشورا مشعلى جاویدان ساخت و کربلا را به صورت بزرگ‏ترین دژ مقاومت امت اسلامى در برابر کفر و نفاق و بیداد د ر آورد. امروزه با استفاده از سیره ائمه هدى(ع) عاشوراى حسینى سمبل ظلم ستیزى و عدالت خواهى و راه رهایى مظلومان جهان از سلطه مستکبران شناخته مى‏شود. اگرچه در طول تاریخ از سوى کوردلان تلاش‏هایى براى فراموش شدن نام حسین(ع) و خاموشى این مشعل هدایت صورت گرفته ا ست، امّا همه این تلاش‏هاى مذبوحانه نشان وحشت آنان از جوشش خون پاک حسینى در رگ‏هاى نسل جوان است و على‏رغم همه این کوشش‏ها هر روز گرایش دل‏هاى صالحان و مؤمنان به سوى عاشورا و محرم افزون‏تر و گسترده‏تر مى‏گردد و محبت حسینى دل‏هاى مظلومان جهان را شیداى فرزند فاطمه (س) مى‏کند. والسلام

پى نوشت: 

 مآخذ: ۱. ماهنامه مبلّغان، شماره ۳۹، ص ۷۱. ۲. اصول کافى، کلینى، ج ۴، ص ۱۴۷. ۳. عیون اخبار الرّضا، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۲۹۸. ۴. همان، ص ۲۲۵. ۵. مجله پاسدار اسلام، شماره‏هاى ۲۶۷ و ۲۶۸(اسفند ۸۲ و فروردین ۸۳) ص ۲۹ – ۲۷، برگرفته از مقاله جارى با جرعه‏هاى عاشورا، غلامرضا گلى زواره. ۶. امالى شیخ صدوق، ص ۱۴۰. ۷. حضرت آدم(ع)، حضرت نوح(ع)، حضرت یعقوب(ع)، حضرت فاطمه(س) و امام سجاد(ع).

۸ امالى شیخ صدوق، ص ۱۴۰.
۹. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، شیخ صدوق، ص ۸۳.
۱۰. بحارالانوار، مجلسى، ج ۴۶، ص ۱۰۸.
۱۱. همان، ج ۴۴، ص ۲۸۳.
۱۲. همان، ج ۴۵، ص ۳۱۳.
۱۳. عوالم العلوم و المعارف، عبداللّه بحرانى، ج امام حسین(ع)، ص‏۴۵۹.
۱۴. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۰۷ – ۲۰۶.
۱۵. همان، ج ۴۴، ص ۲۸۶.
۱۶. وسایل الشیعه، حرّ عاملى، ج ۱۰، ص ۴۶۹.
۱۷. ده گفتار، شهید مطهرى، ص ۲۵۲ – ۲۵۱.
۱۸. مجله پاسدار اسلام، شماره ۱۶۳، تیر ۱۳۷۴، ص ۳۲.
۱۹. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۷۵.
۲۰. وسایل الشیعه، ج ۴، ص ۵۹۴.
۲۱. الامام زین العابدین، علّامه مقدم، ص ۴۲.
۲۲. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص ۳۱۹.
۲۳. وسایل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۸۶.
۲۴. مأخذ قبل، ص ۱۸۳.
منبع: ماهنامه پاسدار اسلام ،‌شماره ۲۸۴

اسماعیل نسّاجى زواره‏

نگاهی گذرا بر زندگینامه حضرت معصومه(س)

اشاره:

حضرت فاطمه معصومه (س) در روز اول ذیقعده سال ۱۷۳ هجری، در شهر مدینه چشم به جهان گشود. این بانوی بزرگوار، از همان آغاز، در محیطی پرورش یافت که پدر و مادر و فرزندان، همه به فضایل اخلاقی آراسته بودند. عبادت و زهد، پارسایی و تقوا، راستگویی و بردباری، استقامت در برابر ناملایمات، بخشندگی و پاکدامنی و نیز یاد خدا، از صفات برجسته این خاندان پاک سیرت و نیکو سرشت به شمار می رفت. پدران این خاندان، همه برگزیدگان و پیشوایان هدایت، گوهرهای تابناک امامت و سکان داران کشتی انسانیت بودند.

سرچشمه دانش
حضرت معصومه (س) در خاندانی که سرچشمه علم و تقوا و فضایل اخلاقی بود، پرورش یافت. پس از آنکه پدر بزرگوار آن بانوی گرامی به شهادت رسید، فرزند ارجمند آن امام، یعنی حضرت رضا (ع) عهده دار امر تعلیم و تربیت خواهران و برادران خود شد و مخارج آنان را نیز بر عهده گرفت. در اثر توجهات زیاد آن حضرت، هر یک از فرزندان امام کاظم (ع) به مقامی والا دست یافتند و زبانزد همگان گشتند. ابن صباغ ملکی در این باره میگوید: هر یک از فرزندان ابی الحسن موسی معروف به کاظم، فضیلتی مشهور دارد.

بدون تردید بعد از حضرت رضا (ع) در میان فرزندان امام کاظم (ع)، حضرت معصومه (س) از نظر علمی و اخلاقی، والامقام ترین آنان است. این حقیقت از اسامی، لقب ها، تعریف ها و توصیفاتی که ائمه اطهار (ع) از ایشان نموده اند، آشکار است و این حقیقت روشن می سازد که ایشان نیز چون حضرت زینب (س) عالمه غیر معلمه بوده است.

مظهر فضایل
حضرت فاطمه معصومه (س) مظهر فضایل و مقامات است. روایات معصومان (ع) فضیلت ها و مقامات بلندی را به آن حضرت نسبت می دهد. امام صادق (ع) در این باره می فرمایند: آگاه باشید که برای خدا حرمی است و آن مکه است؛ و برای پیامبر خدا حرمی است و آن مدینه است. و برای امیرمؤمنان حرمی است و آن کوفه است. بدانید که حرم من و فرزندانم بعد از من، قم است. آگاه باشید که قم، کوفه کوچک ماست، بدانید بهشت هشت دروازه دارد که سه تای آن ها به سوی قم است. بانویی از فرزندان من به نام فاطمه، دختر موسی، در آن جا رحلت می کند که با شفاعت او، همه شیعیان ما وارد بهشت می شوند.

مقام علمی حضرت معصومه (س)
حضرت معصومه (س) از جمله بانوان گرانقدر و والا مقام جهان تشیع است و مقام علمی بلندی دارد. نقل شده که روزی جمعی از شیعیان، به قصد دیدار حضرت موسی بن جعفر (ع) و پرسیدن پرسش هایی از ایشان، به مدینه منوره مشرف شدند. چون امام کاظم (ع) در مسافرت بود، پرسش های خود را به حضرت معصومه (س) که در آن هنگام کودکی خردسال بیش نبود، تحویل دادند. فردای آن روز برای بار دیگر به منزل امام رفتند، ولی هنوز ایشان از سفر برنگشته بود. پس به ناچار، پرسش های خود را باز خواستند تا در مسافرت بعدی به خدمت امام برسند، غافل از این که حضرت معصومه (س) جواب پرسش ها را نگاشته است. وقتی پاسخ ها را ملاحظه کردند، بسیار خوشحال شدند و پس از سپاسگزاری فراوان، شهر مدینه را ترک گفتند. از قضای روزگار در بین راه با امام موسی بن جعفر (ع) مواجه شده، ماجرای خویش را باز گفتند. وقتی امام پاسخ پرسش ها را مطالعه کردند، سه بار فرمود: پدرش فدایش.

فضیلت زیارت
دعا و زیارت، پر و بال گشودن از گوشه تنهایی، تا اوج با خدا بودن است. دعا و زیارت، جامی است زلال از معنویت ناب درکام عطشناک زندگی؛ و زیارت حرم معصومه (س)، بارقه امیدی در فضای غبارآلود زمانه، فریاد روح مهجور در هنگامه غفلت و بی خبری، و نسیمی فرحناک و برخاسته از باغستان های بهشت است. زیارت مرقد فاطمه معصومه (س)، به انسان اعتماد به نفس می دهد، و او را از غرق شدن در گرداب نومیدی باز می دارد و به تلاش بیشتر دعوت می کند. زیارت مزار با صفای کریمه اهل بیت (س)، سبب می شود که زائر حرم، خود را نیازمند پروردگار ببیند، در برابر او خضوع کند، از مرکب غرور و تکبر- که سرچشمه تمامی بدبختی ها و سیه روزی هاست- فرو آید و حضرت معصومه (س) را واسطه درگاه پروردگار عالمیان قرار دهد. بر همین اساس است که برای زیارت آن حضرت، پاداش بسیار بزرگی وعده داده شده و آن، ورود به بهشت است. در این باره از امام جواد (ع) نقل شده که فرمود: هر کس عمه ام را در قم زیارت کند، بهشت از آن اوست.

برگزیدن شهر قم
پس از آنکه حضرت معصومه (ع) به شهر ساوه رسید، بیمار شد. چون توان رفتن به خراسان را در خود ندید، تصمیم گرفت به قم برود. یکی از نویسندگان در این باره که چرا حضرت معصومه (س) شهر قم را برگزید، می نویسد: بی تردید می توان گفت که آن بانوی بزرگ، روی ملهم و آینده نگر داشت و با توجه به آینده قم و محوریتی که بعدها برای این سرزمین پیش می آید – محوریتی که آرامگاه ایشان مرکز آن خواهد بود – بدین دیار روی آورد. این جریان به خوبی روشن می کند که آن بانوی الهی، به آینده اسلام و موقعیت این سرزمین توجه داشته و خود را با شتاب بدین سر زمین رسانده و محوریت و مرکزیت آن را با مدفن خود پایه ریزی کرده است.

زیارت حضرت معصومه (س) از منظر روایات
درباره فضیلت زیارت حضرت معصومه (س) روایات فراوانی از پیشوایان معصوم رسیده است. از جمله، هنگامی که یکی از محدثان برجسته قم، به نام سعد بن سعد به محضر مقدس امام رضا (س) شرفیاب می شود، امام هشتم خطاب به ایشان می فرماید: ای سعد! از ما در نزد شما قبری است. سعد می گوید: فدایت شوم! آیا قبر فاطمه دختر موسی بن جعفر (س) را می فرمایید می فرماید: آری، هر کس او را زیارت کند، در حالی که به حق او آگاه باشد، بهشت از آن اوست.
پیشوای جهان تشیع امام جعفر صادق (س) نیز در این باره می فرماید:  هر کس او را زیارت کند، بهشت بر او واجب گردد. و در حدیث دیگری آمده است: زیارت او، هم سنگ بهشت است.

زیارت مأثور درباره حضرت معصومه (ع)
یکی از ویژگیهای حضرت معصومه (س)، ورود زیارتنامه ای از سوی معصومان (س) درباره ایشان است که پس از حضرت فاطمه زهرا (س)، او تنها بانوی بزرگواری است که زیارت مأثور دارد. بانوان برجسته ای چون: آمنه بنت وهب، فاطمه بنت اسد، خدیجه بنت خویلد، فاطمه ام البنین، زینب کبری، حکیمه خاتون و نرجس خاتون که هیچ شک و تردیدی در مقام بلند و جایگاه رفیع آن ها نیست. هیچ کدام زیارت مأثور از سوی معصومان (س) ندارند و این نشان دهنده مقام والای این بانوی گرانقدر اسلام است. باشد که شیعیان و پیروان اهل بیت عصمت و طهارت (س) به ویژه بانوان، این مقام بزرگ و عالی را پاس بدارند و همواره الگو و مظهر عفاف و تقوا و حیا باشند. تنها در این صورت است که روح باعظمت این بانوی بزرگ از همه ما خشنود خواهد شد.

امام رضا (ع) و لقب معصومه
حضرت فاطمه معصومه (س) بانویی بهشتی، غرق در عبادت و نیایش، پیراسته از زشتی ها و شبنم معطر آفرینش است. شاید یکی از دلایل «معصومه» نامیدن این بانو، آن باشد که عصمت مادرش حضرت زهرا (س) در او تجلی یافته است. بر اساس پاره ای از روایات، این لقب از سوی امام رضا (ع) به این بانوی والامقام اسلام وارد شده است؛ چنان که فقیه بلند اندیش و سپید سیرت شیعه، علامه مجلسی (ع) در این باره میگوید: امام رضا (ع) در جایی فرمود: «هرکس معصومه را در قم زیارت کند، مانند کسی است که مرا زیارت کرده است».

کریمه اهل بیت
حضرت معصومه (س) در زبان دانشمندان و فقیهان گران قدر شیعه، به لقب کریمه اهل بیت یاد می شود. از میان بانوان اهل بیت، این نام زیبا تنها به آن حضرت اختصاص یافته است. بر اساس رویای صادق و صحیح نسب شناس گرانقدر، مرحوم آیت الله مرعشی نجفی، این لقب از طرف امام صادق (ع) بر حضرت معصومه (س) اطلاق شده است. در این رؤیا، امام صادق (ع) به آیت الله نجفی که با دعا و راز و نیاز، تلاش پیگیری را برای یافتن قبر مطهر حضرت زهرا (س) آغاز کرده خطاب فرمود: برتو باد به کریمه اهل بیت.

القاب حضرت معصومه (س)
به طور کلی، سه زیارت نامه برای حضرت معصومه (س) ذکر شده که یکی از آن ها مشهور و دو تای دیگر غیر مشهور است. اسامی و لقب هایی که برای حضرت معصومه (س) در دو زیارت نامه غیر مشهور ذکر شده؛ به قرار ذیل است: طاهره (پاکیزه)، حمیده (ستوده)؛ بِرّه (نیکوکار)؛ رشیده (حد یافته)؛ تقّیه (پرهیزگار)؛ رضّیه (خشنود از خدا)؛ مرضیّه (مورد رضایت خدا)؛ سیده صدیقه (بانوی بسیار راستگو)؛ سیده رضیّه مرضّیه (بانوی خشنود خدا و مورد رضای او)؛ سیدهُ نساء العالمین (سرور زنان عالم). هم چنین محدثّه و عابده از صفات و القابی است که برای حضرت معصومه (س) عنوان شده است.

شفاعت حضرت معصومه (س)
بالاترین جایگاه شفاعت، از آن رسول گرامی اسلام است که در قرآن کریم، از آن به مقام محمود تعبیر شده است. همین طور دو تن از بانوان خاندان رسول مکرم اسلام، شفاعت گسترده ای دارند که بسیار وسیع و جهان شمول است و می تواند همه اهالی محشر را فرا گیرد. این دو بانوی عالی قدر، صدیقه اطهر، حضرت فاطمه زهرا (س) و شفیعه روز جزا، حضرت فاطمه معصومه (س) هستند. در مورد شفاعت گسترده حضرت زهرا (س) همین بس که شفاعت، مهریه آن حضرت است و به هنگام ازدواج، پیک وحی طاقه ابریشمی از سوی پروردگار آورد که در آن، جمله خداوند مهریه فاطمه زهرا را، شفاعت گنهکاران از امت محمد (ص) قرار داد ، این حدیث از طریق اهل سنت نیز نقل شده است. پس از فاطمه زهرا (س) از جهت گستردگی شفاعت، هیج بانویی به شفیعه محشر، حضرت معصومه (س) نمی رسد. بر همین اساس است که حضرت امام جعفر صادق (ع) فرمودند: با شفاعت او، همه شیعیان ما وارد بهشت می شوند.

سرّ قداست قم
در احادیث فراوانی به قداست قم اشاره شده است. از جمله امام صادق (ع) قم را حرم اهل بیت (ع) معرفی و خاک آن را، پاک و پاکیزه تعبیر کرده است. همچنین ایشان در ضمن حدیث مشهوری که درباره قداست قم به گروهی از اهالی ری بیان کردند، فرمودند: بانویی از فرزندان من به نام فاطمه دختر موسی، در آن جا رحلت می کند که با شفاعت، او همه شیعیان ما وارد بهشت می شوند. او می گوید: من این حدیث را هنگامی از امام صادق (ع) شنیدم که حضرت موسی بن جعفر(ع) هنوز دیده به جهان نگشوده بود. این حدیث والا، از رمز شرافت و قداست قم پرده برمی دارد و روشن می سازد که این همه فضیلت و شرافت این شهر که در روایات آمده، از ریحانه پیامبر، کریمه اهل بیت (س)، مهین بانوی اسلام، حضرت معصومه (س) سرچشمه می گیرد که در این سرزمین دیده از جهان فرو می بندد و گرد و خاک این سرزمین را، توتیای دیدگان حور و ملایک می کند.

محبت و مباهات حضرت معصومه (س) به امام هشتم
مدت ۲۵ سال تمام، حضرت رضا (ع) تنها فرزند نجمه خاتون بود. پس از یک ربع قرن انتظار، سرانجام ستاره ای تابان از دامان نجمه درخشید که هم سنگ امام هشتم (ع) بود و امام (ع) توانست والاترین عواطف انباشته شده و در سودای دلش را بر او نثار کند. بین حضرت معصومه و برادرش امام رضا (ع) عواطف سرشار و محبت شگفت انگیزی بود که قلم از ترسیم آن عاجز است. در یکی از معجزات امام کاظم (ع) که حضرت معصومه (ع) نیز نقشی دارد، هنگامی که نصرانی می پرسد: شما که هستید می فرماید: من معصومه، خواهر امام رضا (ع) هستم. این تعبیر، از محبت سرشار آن حضرت به برادر بزرگوارش امام رضا (ع) و نیز از مباهات ایشان به این خواهر- برادری سرچشمه می گیرد.

سرآمد بانوان
فاطمه معصومه (س) از جهت شخصیت فردی و کمالات روحی، در بین فرزندان موسی بن جعفر (ع) بعد از برادرش، علی بن موسی الرضا (ع) در والاترین رتبه جای دارد. این درحالی است که بنا بر مستندات رجالی، فرزندان دختر امام کاظم (ع) دست کم هجده تن بوده اند و فاطمه در بین این همه بانوی گران قدر، سرآمد بوده است. حاج شیخ عباس قمی آنگاه که از دختران موسی بن جعفر (ع) سخن می گوید، درباره فاطمه معصومه (س) می نویسد: بر حسب آنچه به ما رسیده، افضل آن ها، سیده جلیله معظمه، فاطمه بنت امام موسی (ع) معروف به حضرت معصومه است.

فضیلت بی نظیر
شیخ محمد تقی تُستری، در قاموس الرجال، حضرت معصومه (س) را به عنوان بانوی اسوه معرفی کرد و فضیلت وی را در میان دختران و پسران حضرت موسی بن جعفر (ع)، غیر از امام رضا (ع) بی نظیر دانسته است. ایشان در این زمینه چنین می نویسند: در میان فرزندان امام کاظم (ع) با آن همه کثرتشان، بعد از امام رضا (ع) کسی هم شأن حضرت معصومه (س) نیست. بی گمان این گونه اظهار نظرها و نگرش به شخصیت فاطمه دختر موسی بن جعفر (ع) بر برداشت هایی استوار است که از متن و روایات وارده از ائمه اطهار (ع) به دست آمده است. این روایت ها، مقام هایی را برای فاطمه معصومه (س) برشمرده اند؛ مقامی که نظیر آن، برای دیگر برادران و خواهران وی ذکر نکرده اند و به این ترتیب، نام فاطمه معصومه (س) درشمار زنان برتر جهان قرار گرفته است.

به جـــان پاک تو ای دختر امام، ســلام به هر زمان و مـکان و به هر مقام، سـلام
تویـی که شــاه خراسان بود بــرادر تــو بـــر آن مقام رفیــع و بـر این مقام، ســلام
به هر عدد که تکلم شـود به لیل و نهار هــــزار بـار فـــزون تـر ز هـر کـلام، ســلام
صبح تا شب و از شام، تا طلیعه صبــح بر آستـانه قــدسـت علی الـدوام، ســلام
در آســـمان ولایــت، مــه تمــامی تـــو ز پای تا به ســرت ای مـــه تـمـام، ســلام
به پیشگــاه تو ای خواهـــر شه کـَـونین ز فـرد فـرد خلیـق، به صبح و شام ســلام
منم که هر سر مویم به هر زمان گویـد به جـان پــاک تـو ای دخــتـر امـام، ســلام

غروب غمگین
حضرت فاطمه (س) پس از ورود به شهر قم، تنها هفده روز در قید حیات بود و سپس دعوت حق را لبیک گفت و به سوی بهشت برین پرواز کرد. این حادثه در سال ۲۰۱ هجری رخ داد. سلام بر این بانوی بزرگوار اسلام از روز طلوع تا لحظه غروب. درود بر روح تابناک معصومه (س) که اینک آفتاب حرم باصفایش، زمین قم را نورانی کرده است. سلام بر سالار زنان جهان و فرزند پیام آوران مهر و مهتران جوانان بهشتی. ای فاطمه! در روز قیامت، شفیع ما باش که تو در نزد خدا، جایگاهی ویژه برای شفاعت داری.

علت تنها شدن سید الشهدا (ع)%

 

اشاره:

در زیارت عاشورا به امام حسین(ع) این‌گونه خطاب می‌کنیم: «و الوتر الموتور». وتر به معنای «تنها و یکتا»، و موتور «تنها شده» است. یک احتمال درباره‌ی این معنا، یگانگی، منحصر به فرد بودن و بی‌بدیل بودن حضرت است. احتمال دیگر این است که، حضرت تنهاست و در این تنهایی «موتور» است؛ یعنی حضرت با نقشه و برنامه‌ریزی تنها شده است؛ به خصوص اگر توجه داشته باشیم که درگیری سیدالشّهدا (ع) مخفیانه نبود که مسلمانان از آن بی‌خبر باشند. یزید بعد از مرگ معاویه به استاندار مدینه نامه نوشت که باید از حسین بیعت بگیری و الاّ او را بکش و سرش را بفرست. حضرت بیعت نکردند و با تدبیر از مدینه خارج شدند؛ در مکه برای مسلمانان نامه‌ی دعوت نوشتند و آنها را مطلّع کردند، علاوه بر این مکه محل رفت و آمد مسلمانان بود و اخبار از آنجا منتشر می‌شد. بعد هم یزید، عده‌ای را فرستاد تا حضرت را در مکه ترور کنند و توصیه کرد که، حتّی اگر دست حضرت به پرده‌ی کعبه بود او را بکشید، لذا حضرت در ۸ ذی‌الحجّه در حالی‌که همه مُحرِم می‌شدند کاملاً با سر و صدا و با حالتی که همه متوجه باشند از مکه خارج شدند و با صراحت اعلام کردند:

کسی که حاضر است خون دلش را در راه ما بدهد و خودش را مهیای لقای خدا کرده است، همراه ما کوچ کرده، همسفر شود.[۱]

از آن طرف مردم کوفه از خروج امام از مدینه و حرکت به سوی مکه مطّلع شدند، نامه نوشتند و حضرت را دعوت کردند. حضرت نیز سفیر فرستادند. لذا به گونه‏ ای نبود که مردم مطّلع نباشند. هم مردم حجاز، مدینه، بصره و هم مردم کوفه مطّلع بودند. کمابیش تمام مناطق اسلامی مطّلع شده بودند که چنین حادثه‌ای در شرف اتّفاق است و امام با یزید بیعت نکرده، ابتدا به مکه رفته سپس از مکه هم بی‌وقت خارج شده و مردم را به همکاری دعوت کرده‌اند.

۱ـ شرایط تنها شدن حضرت سیدالشهدا (ع)

شرایطی که موجب تنها شدن امام حسین(ع) شد را می­ت‌وان در جبهه دشمن و جبهه حضرت سیدالشهدا (ع) مشاهده کرد:

۱/۱ ـ شرایط جبهه‌ دشمن

اگر طرف درگیری حضرت، یکی از صحابی رسول‌الله یا فردی که امثال این عناوین را یدک می‌کشید، بود، جای توجیه ـ ولو به باطل ـ وجود داشت. ولی طرف مقابل سیدالشّهدا(ع)، یزید و ابن زیاد است که حسب و نسب‌شان معلوم و هیچ نقطه‌ی قوتی در آنها نیست. یزید شخصیتی است که طرفداران او نیز نتوانسته‌اند برایش مدحی بگویند، حتی خیلی از اهل‌سنت هم یزید را واجب اللعن می‌دانند. غیر از اینکه امتیازی هر چند دروغین نداشته، معروف به قماربازی و عیاشی بوده است.

یکی از اشکالاتی که برخی به حضرت امیر(ع) ـ ارواحنا و ارواح العالمین له الفدا ـ می‌کردند این بود که، تو جوان هستی و مردم زیر بار خلافت شما نمی‌روند.[۲] غافل از اینکه اساس دیانت تولّی به ولی خدا و تسلیم بودن در مقابل اوست. لذا یکی از کمالاتی که شیعه در طول تاریخ به واسطه‌ی زحمات معصومین (ع) رسیده این است که، برای او امام، کوچک یا بزرگ و حاضر یا غایب ندارد. بعد از امام هشتم(ع)، سه امام داریم که در سنّ کودکی به امامت رسیده‌اند؛ امام جواد، امام هادی و امام زمان(ع) و شیعه نیز قبول کرده و هیچ انشعاب عمده‌ای اتفاق نیفتاده است. به این علت که، فرهنگ شیعه، فرهنگ رشد یافته‌ای شده و پذیرفته است که، امامت منصبی صوری نیست؛ لذا مثل علی بن جعفر (ع)[۳] که هنگام امامت امام جواد (ع) پیرمرد بود و سه امام (امام صادق، امام کاظم و امام رضا(ع) را قبل از آن درک کرده بود محدّث جلیل‌القدری بود و روایات بسیاری از وی نقل شده است، وقتی امام جواد(ع) در حلقه‌ی درسی او وارد می‌شدند، درس را تعطیل می‌کرد به طرف امام می‌رفت و دست ایشان را می‌بوسید. اگر هم اعتراض می‌شد که شما عموی پدر ایشان هستید، می‌گفت: «خدای متعال این ریش سفید را قابل امامت ندانسته ولی این نوجوان را قابل دانسته است».

هر چند اساس کار دین معرفت است، اما گروهی پس از رسول خدا (ص) توجیه باطلی می‌کردند. جالب این است که، در خصوص سیدالشّهدا (ع) این توجیه هم نیست؛ بلکه مسئله به کلی بر عکس است؛ چون سیدالشّهدا(ع) حدود ۶۰ سال داشتند و یزید، جوان تازه به دوران رسیده بود؛ لذا ابن زیاد و یزید نه اسمی داشتند، نه صحابه بودند، نه سابقه‌ی خوشی داشتند. ابن زیاد پسر زیاد است، زیاد هم اولاد نامشروع بود که معاویه او را ملحق به ابوسفیان کرد و به خاطر این کار مورد طعن بسیاری قرار گرفت. یزید هم مجهول‌الهویه است؛ چون مادر یزید قبل از اینکه زن معاویه بشود باردار به یزید بوده ولی به اسم معاویه تمام شد. این نسب، آن اخلاق و آن هم سایر اوصافی که هیچ نقطه‌ی مثبتی در آن نیست.

۲/۱ـ شرایط جبهه‌ امام حسین(ع)

طرف دیگر درگیری، سیدالشّهدا(ع) از هر نظر صاحب کمال هستند. قلم دست دشمن بوده است ولی یک نقطه‌ی منفی برای سیدالشّهدا(ع) در تاریخ ننوشته‏اند؛ نوه‌ی پیامبر، فرزند امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه زهرا ـ علیهم السلام ـ غیر از اینها، همه نوع کمالات را دارند به طوری‌که، در روز عاشورا وقتی فرمودند: به چه عذری مرا می‌خواهید بکشید؟ یک نفر نگفت شما فلان جرم را دارید. وقتی که فرمودند: مگر شما از پیامبر نشنیدید که؛ «حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشتند»؟ اگر نشنیده‌اید، اصحاب هستند، از آنها بپرسید که نه تنها اهل بهشت، بلکه سرور اهل بهشتند. هیچ کسی انکار نکرد، چطور شده، سیدالشّهدا(ع) با این همه کمالات و اعلان علنی که در طول چند ماه کرده‌اند، حالا به کربلا آمده‌اند ولی در آخر کار برای حضرت حداکثر کمتر از ۲۰۰ نفر (نظر مشهور ۷۲ نفر است) یاور جمع شده است؟! ولی آن طرف، فقط از کوفه و از نزدیکی‌های آن لشکر سی هزار نفری جمع شد، بیشتر از این نیز نقل کرده‌اند!! چرا و چگونه ولی خدا تنها شد؟ البته این طور نیست که حضرت یک دفعه تنها شده باشند؛ بلکه یک حرکت و نقشه‌ی تاریخی است که سیدالشّهدا(ع) را تنها و منزوی کرده است.

۲٫ عوامل تنهایی ولی خدا

چه عواملی موجب تنهایی سیدالشّهدا(ع) شد؟ مرحوم علامه طباطبائی (رض) فرموده بودند: «همه‌ی کتاب وسایل الشیعه را از اول تا آخر مطالعه کردم تا ببینم چند روایت فقهی از سیدالشّهدا(ع) نقل شده است، سه روایت بیشتر پیدا نکردم»!! معنای این حرف این است که مردم، سیدالشّهدا(ع) را در حدّ یک مسئله‌گو هم قبول نداشتند؛ در حالی‌که ابوهریره‌ها به اسم صحابی، مراجع صاحب فتوا شده بودند؛ همه‌ی اینها نشان می‌دهد که ولی خدا با سازمان‌دهی قبلی تنها شده بود.

در اینجا عوامل تنهایی ولی خدا را بر می‌شماریم با تذکر به این نکته که، با حرکت سیدالشّهدا(ع)، کار برعکس و توجه به اهل بیت شروع شد؛ تا جایی که در زمان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) به اوج رسید.

۱/۲ـ شبهه‌ها و فتنه‌ها

عواملی که باعث تنهایی ولی خدا می‌شوند، دو دسته هستند؛ شبهه‌ها و فتنه‌ها. که وقتی این دو با هم ترکیب شوند به شدت کارگر می‏‌شوند؛ شبهات فضا را تاریک می‏کند و در این فضا فتنه‌ها تأثیرگذار می‌شوند. و الّا در فضای روشن، فتنه‌ها کارساز نیستند.

اعلان بی‌نیازی نسبت به ولی خدا و طرح «حسبنا کتاب الله» اولین و اساسی‌ ترین شبهه‌ای است که از زمان حیات خود پیامبر اکرم(ص) آغاز شد. مورخان اهل سنت از جمله، طبری نوشته‌اند: در آخرین روزهای حیات پیامبر(ص) در حالی‌که مردم در منزل حضرت بودند، فرمودند: دوات و قلم بیاورید تا چیزی بنویسم که بعد از من گمراه نشوید. کسی گفت: «إنّ الرجل لیهجر حسبنا کتاب الله» به فارسی یعنی هذیان می‌گوید!! از قرائن تاریخی پیداست که گوینده‌ی این سخن کیست، شیعه و سنی هم متّفقند که او کیست. البته؛ متأسفانه عدّه‌ای از علمای اهل سنت این جریان را توجیه کرده و گفته‌اند: این حرف بدی نیست. او در دوره‌ی خلافتش نیز می‌گفت:

«آن روزی که پیامبر آن جمله را فرمود، می‌خواست مسئله‌ خلافت را مطرح کند، ولی من صلاح مسلمانان ندانستم».

جریان از اینجا شروع شد که، اسلام نیاز به «ولی» ندارد؛‌ بلکه کتاب برای ما کافی است، در حالی که شیعه و سنی متواتر نقل کرده‌اند که حضرت به روشنی فرمودند: « إنّی تارکٌ فیکم الثّقلین کتاب الله و عترتی» البته بعضی از سنّی‌ها این روایت را نیز تحریف کرده، گفته‌اند: کتاب الله و سنتی!

شبهه از اینجا شروع شد که گفتند: قانون خدا وجود دارد؛ فرموده: نماز بخوانید، می‌خوانیم، روزه بگیر، می‌گیریم، حج برو، می‌رویم و … به جایی رسید که به تدریج گفتند: نوشتن حدیث معنا ندارد باید کتاب خدا را حفظ کنیم؛ چون اگر بخواهیم حدیث بنویسیم کتاب خدا از بین می‌رود؛ لذا نوشتن حدیث پیامبر را در زمان خلیفه‌ی اول منع کردند، البته به این علّت که احادیث پیامبر خاتم(ص)، صراحت بر فضایل اهل بیت(ع) دارد. این شبهه ظاهر فریبنده‌ای هم داشت؛ چون می‌گفتند روایت به اندازه‌ی قرآن اهمیت ندارد؛ لذا نگذارید قرآن از بین برود، در حالی که مفسّر قرآن، کلام رسول خدا(ص) است. «لتبیـّن للنّاس ما نزّل إلیهم»[۴] روشن است که اگر برای قرآن تبیین‌کننده‌ای نباشد، متشابهات آن به دلخواه افراد، معنا می‌شود.

۲/۲ـ جعل شخصیت در مقابل اهل بیت (ع)

بعد از اینکه جلوی نشر فضایل اهل بیت را گرفتند، کم‌کم شروع به جعل شخصیت و شخصیت علی‌البدل کردند، که در دنیای سیاست کار رایجی است؛ لذا در مقابل امیرالمؤمنین(ع) که صاحب فضایل است، برای دیگران جعل فضیلت کردند. معاویه دو کار انجام داد: اول، اینکه احدی حق ندارد نقل حدیث در فضایل علی و اهل بیت کند، (اگر کرد او را بکشید)، دوم، به استاندارانش دستور داد برای عثمان و شیخین فضیلت نقل کنید. کار جعل فضایل به حدی رایج شد که خود معاویه گفت: بس است. چون جعلیاتی مثل: مَثَل اصحاب من، مَثَل ستارگان آسمان است، به هر کدام اقتدا کنید، هدایت می‌شوید، خلاف صریح قرآن است، چون قرآن می‌گوید: داخل صحابه منافق هم وجود دارد.

۳/۲ـ تحریف در معنای دین و مسلمان بودن

این شبهات در حقیقت، تحریف در معنی دین و مسلمان بودن است، غافل از اینکه حقیقت دین چیزی جز تسلیم در مقابل خدای متعال نیست « إن الدّین عندالله الإسلام»[۵] و این تسلیم بودن زمانی ثبوت پیدا می‌کند که در مقابل ولی‌ خدا تسلیم باشیم.

قل إن کنتم تحبون الله فاتّبعونی یحببکم الله و یغفر لکم ذنوبکم و الله غفورٌ رحیمٌ.[۶]

تولّی به ولی خدا گوهر دین و باقی مسائل، آداب ظاهری دین است. اینها در معنای دین‌داری تحریف کردند، تحریف‌ هایی که تاکنون ادامه دارد.

یک نگاه این است که، دین همین آداب است هر کس بیشتر نماز بخواند مقدس‌تر است. یک نگاه دیگر هم که کم کم شکل گرفت و هم اکنون نیز وجود دارد این است که، دین یک مشت تجارب باطنی و به قول امروزی‌ها تجارب قدسی، تأملات، رازدانی، رمزدانی، ریاضیت‌ کشی، حالات و مقامات باطنی است و رسیدن به اینها هم یک آداب و فرمول‌هایی دارد،‌ اگر به آن عمل کنی به نتیجه می‌رسی، لذا اهل سنت کتاب‌هایی دارند به نام منازل الفلان، خیال می‌کنند پلکان است اگر رفتی به خدا می‌رسی. البته همه‌ی این حرف‌ها مطلقاً باطل نیست،‌ ولی این تحریفی است که پیدا شده و کم‌کم به جایی رسیده که رسیدن به خدا، بدون ولی فرمول پیدا کرده است.

در این وسط ولی خدا چه می‌شود؟ این همان ظهور «حسبنا کتاب الله» است. درباره‌ی امور اجتماعی نیز برخی می‌گویند: اول اینکه امور ظاهری است و اعتبار چندانی ندارد، دوم اینکه به دین ربط ندارد، باید خود مردم آن را سامان دهند.

این تفکّرات که از صدر اسلام شروع شد، باعث کارگر شدن فتنه‌ها و تنها شدن ولی خدا شد. از زمانی که دین‌داری، فقط رمزدانی و نماز و روزه‌ شد و همه‌ی صحابه عادل و محترم شدند، کم‌کم امیرالمؤمنین(ع) هم عرض طلحه یا زبیر شدند، چون همه صحابی هستند؛ لذا فتنه‌ اثر خودش را گذاشت. از حضرت امیر(ع) نقل شده است که فرمودند: «مرا روزگار این‌قدر پایین آورد که کنار معاویه گذاشت، تا جایی که گفتند: علی و معاویه». معاویه کسی است که تا فتح مکه هم خودش و هم پدرش بت‌پرست بودند، بعد از فتح هم به زور اسلام آوردند لذا جزو طلقا (آزاد شدگان به دست حضرت) هستند، یعنی در حقیقت برده بودند، اما حضرت علی(ع) اوّل مؤمن است، مجاهدات و بت‌شکنی و سایر فضایل نامتناهی حضرت، که دیگر جای خود دارد.

باید تذکر داد که ما در این زمان نگران فتنه‌های دشمن نیستیم، فتنه‌هایی مانند ماهواره، فیلم، ویدئو، رمان و … انحرافی نمی‌توانند در فضای روشن، کاری بکنند. در سال ۱۳۵۷ از این فتنه‌ها بسیار داشتیم ولی امام خمینی(ره) باذن الله ـ تبارک و تعالی ـ در دل فتنه‌ها جوانان را نجات دادند و به مقام شهادت رساندند؛ مهم شبهه‌ ها هستند، شبهاتی مثل اینکه؛ اصلاً دین، حکومت و سیاست ندارد (دین حداقل)، برای تفسیر دین، روحانیت لازم نیست، دین طبقه‌ی مفسّر ندارد، هر کس هر طوری فهمید، بالنسبه حق است (تکثّرگرایی)، و … .

اگر این شبهه‌ها گرفت، فتنه به راحتی کارگر می‏افتد،‌ هر کس صدا بلند کرد دورش جمع می‌شوند؛ لذا این‌دو در کنار هم کار می‌ کنند. اگر در تاریخ جریان فتنه‌ها و شبهه‌ها را تأمل کنیم به همین نتایج خواهیم رسید.

سیدالشّهدا(ع) نیز به همین شکل تنها شدند. مردم طوری پراکنده شدند که احکام فقهی خود را نیز از سید الشّهدا(ع) نمی‌پرسیدند با اینکه، حضرت سبط پیامبر، صحابی و … بودند (حالا فضایلی که شیعه نقل می‌کند، بماند) بنابراین، شبهه‌ها و فتنه‌ها یکی از عوامل مهم تنهایی حضرت بود و این‌دو در یک شب درست نمی‌شوند؛ بلکه یک برنامه‌ریزی تاریخی پشتیبان قضیه بود،‌ لذا همین که حضرت را به عنوان «وتر موتور» سلام می‌دهید،‌ بلافاصله یک امت را لعن می‌کنید. « فلعن الله امّه أسّست أساس الظّلم و الجور علیکم أهل البیت» بدین معنی که حضرت با یک امت تاریخی روبه‌رو هستند، نه فقط با ابن زیاد و یزید.

۴/۲ ـ بالا بودن هدف در دستگاه اولیای الهی

یکی دیگر از عوامل تنهایی ولی خدا این است که در کار اولیای خدا هدف، خیلی بالاتر از آن است که اهل دنیا تعقیب می‌کنند. هدفی را که سیدالشّهدا(ع) تعقیب می‌کنند این نیست که انسان‌ها را به رفاه و عیش دنیا یا حتّی به آن چیزی که توسعه‌ی مادی و تکامل مادی نامیده می‌شود، برساند؛ اگر هدف اینها بود خیلی زود انسان‌ها همراه می‌شدند؛ تأمین شهوات و ارضای غرایز مردم، هدف اصلی نیست، اگرچه نیاز مادی مردم در حکومت دینی و در جامعه‌ای که بر محور اولیای خدا شکل می‌گیرد به بهترین وجه و در شکل معقول تأمین می‌شود ولی هدف برتر از رفاه و امنیت مادی و حتی برتر از آزادی مطلوب تمدن‌های مادی و بالاتر از توسعه‌ای که آنها تعقیب می‌کنند، است. لذا هیچ‌کدام از اولیای الهی در آغاز دعوتشان به رفاه دنیا دعوت نکردند، با اینکه اغلب بعثت‌شان در جوامعی بود که وضعیت مادی بسیاری از آنها، وضعیت مناسبی نبوده است. نمونه‌اش جامعه‌ی جاهلی قبل از نبی مکرم اسلام(ص) که از نظر امنیت و رفاه خیلی عقب افتاده بودند. ولی حضرت در بدو بعثت نفرمودند: ای مردم وضعتان بد است، دور هم جمع شوید، زندگی‌تان را سامان دهید، امنیت اجتماعی برای خودتان ایجاد کنید، بلکه فرمودند: «قولوا لا إله إلّا ‌الله تفلحوا» و بلافاصله دعوت به معاد کردند، دعوتی که برای انبیا بسیار سنگین تمام می‌شد، لذا در جوامعی که ادراکشان ضعیف و تعلّقشان به دنیا شدید بود، دعوت‏کننده به معاد و اینکه بعد از مردن، زنده شدنی هست،‌ متّهم به جنون می‌شد. این جریان در آیات متعددی از قرآن آمده است. با همه‌ی این زحمات، شروع دعوتشان از اینجا بود؛ چرا؟ به دلیل اینکه می‌خواهند انسان را به مقام توحید، زهد، یقین و رضا برسانند. این هدف بدون یقین به آخرت، بدون ایمان به الله ممکن نیست. البته وقتی هدف رفیع شد طبیعی است که همراهان واقعی دیرتر و کمتر پیدا می‌شوند، چون همه برای آن هدف‌های رفیع آماده نیستند و همت ندارند.

۵/۲‍ـ نبود تزویر در منطق اولیای الهی

از جمله عوامل تنهایی اولیای خدا این است که نمی‌خواهند با هر قیمتی شده ـ ولو با حیله و تزویر ـ مردم را به طرف خود بکشانند و به هدف برسانند، می‌خواهند اگر مردم می‌آیند،‌ از سر بصیرت و آگاهی و فهم باشد، چون فقط این نوع آمدن به طرف خدای متعال درست است « و هدیناه النّجدین»[۷] طوری مدیریت و رهبری می‌کنند که حق و باطل روشن شود، مردم با بصیرت و آگاهی تصمیم بگیرند. لذا اگر موارد زیادی در حکومت امیرالمؤمنین(ع) یا در کلّ بر خورد اولیای الهی می‌بینید که ظاهراً چرا امیرالمؤمنین(ع) به طلحه و زبیر اجازه دادند از مدینه خارج شوند؟ گفتند: می‌خواهیم عمره برویم، حضرت فرمودند: می‌خواهند بروند مکر کنند، دنبال فتنه هستند. حضرت با اینکه می‌دانست، جلوی آنها را نگرفت. یا می‌دانستند امشب بنا است ابن ملجم ایشان را ترور کند ولی مانع نشدند؟ مسلم بن عقیل(ع) می‌دانست ابن زیاد داخل خانه آمده ولی ترورش نکرد! و داستان‌های متعدد دیگر، معلوم می‌شود ترور و فریب، مشکلی را حل نمی‌کند، اگر بنا است مردم به بصیرت برسند باید طوری عمل کرد که حق و باطل روشن شود و مردم انتخاب کنند،‌ قدرت اختیار حق و باطل معلوم شود تا تکلیف و رشد معنی‌دار شود. لذا سیدالشّهدا(ع) طبق بعضی از نقل‌ها در بین راه مکرر خطبه خواندند و هشدار دادند، عده‌ای هم پراکنده شدند، هر چه مخاطرات شدیدتر می‌شد عده‌ی بیشتری می‌رفتند،‌ حتی حضرت در شب آخر نیز فرمودند: بروید. البته مورخان نوشته‌اند در آن شب با اینکه حضرت بیعت را از آنها برداشتند، کسی نرفت همگی التماس کردند و ماندند.

در حکومت دینی هدف این نیست که به هر قیمتی شده ـ ولو با دروغ و تزویر ـ مردم را نگه داریم؛ بلکه هدف روشن شدن حق و باطل است. به طوری که حجّت تمام شود و بر سر ایمان انسان‌ها مانعی وجود نداشته باشد، برای رسیدن به این هدف شیاطین و فتنه‌ها لازمند؛‌ لذا خداوند متعال در قرآن به پیامبرش می‌فرمایند:

«وکذلک جعلنا لکلّ نبی عدوّاً شیاطین الإنس و الجنّ».

برای هر پیامبری دشمن قرار دادیم، اعم از شیاطین انسی و جنی.

که الهاماتی نیز در بین خود دارند؛ یوحی بعضهم إلی بعضٍ زخرف القول غروراً.[۸]

حرف‌هایی که زخرف القول یعنی ظاهر فریب و خوش ظاهر است، بین خودشان رد و بدل می‌کنند. بعد خداوند متعال به پیامبرش می‌فرماید: «ولو شاء ربّک ما فعلوه» اگر خداوند متعال می‌خواست، نمی‌توانستند چنین کارهایی انجام دهند؛ یعنی خداوند متعال محکوم آنها نبوده، در مقابل فتنه‌ آنها، دست خدا بسته نیست.

۶/۲ـ رنگین‌تر بودن سفره‌ی جبهه‌ی مقابل

وسوسه‌ها خیلی زیاد است،‌ زیرا معمولاً پول، قدرت، ثروت و مظاهر دنیا در آن طرف است، سفره‌ی معاویه رنگین‌تر است،‌ در حالی که سفره‌ی امیرالمؤمنین(ع) هیچ وقت مثل سفره‌ی معاویه نیست. آنها به هر قیمتی که شده می‌خواهند مردم را جمع کنند، سران اقوام را با پول و وعده و وعید بر اساس انگیزه‌های مادی جمع می‌کردند. ولی حضرت نمی‌خواست لشکرش بر اساس انگیزه‌های مادی پر شود؛ بلکه می‌خواست آنهایی که در رکابش شمشیر می‌زنند، با این جنگ به بلوغ و رشد برسند؛ لذا حضرت امیر(ع) در جنگ صفین حکمیت را تا آخرین لحظه نپذیرفتند، بعد هم که قرآن بر سر نیزه رفت، قبول نکردند تا اینکه حکمیت تحمیل شد،‌ به حسب ظاهر اگر یک سیاست‌مدار متداول بود، حکمیت را می‌پذیرفت تا لااقل حکم را خودش تعیین کند، تا ابوموسی اشعری حَکم نشود، ولی حضرت این کار را نکرد؛ زیرا بنا بود صفوف از هم جدا شوند و تقدیر ولی خدا در این جریان نقش دارد.

۳ـ علت باز ماندن افراد از یاری ولی خدا

مسئله‌ی اساسی و عبرت‌آموز دیگر اینکه؛ اگر قبلاً انسان خودش را برای همراهی با ولی خدا آماده نکرده باشد، عقب خواهد ماند. سیدالشّهدا(ع) از ماه‌ها قبل اعلام موضع کردند،‌ یک نمونه‌ی آن طرمّاح بود که در راه با چند نفر دیگر، به حضرت برخورد کردند (یکی دو منزل با کوفه بیشتر فاصله نداشت) حضرت پرسیدند: «وضع کوفه چگونه است؟» گزارشی داد که وضع کوفه خوب نیست،‌ قلوب مردم با شما، اما شمشیرهایشان علیه شماست، ما که از کوفه بیرون می‌آمدیم، در مخلیه، لشکر انبوهی برای جنگ با شما جمع شده بود که تاکنون لشکری به این عظمت و وسعت ندیده بودیم،‌ از آن طرف، طرمّاح برای خانواده‌اش آذوقه می‌برد؛ لذا به حضرت عرض کرد: اجازه بدهید آذوقه‌ها را برسانم و برگردم. حضرت فرمودند: «سعی کن زود بیایی». رفت، زود هم برگشت ولی وقتی به همین منزل رسید، خبر شهادت سیدالشّهدا(ع) را شنید. از ماه‌ها قبل سیدالشّهدا(ع) از مدینه خارج شده و اعلام موضع کرده‌اند، بعد از ۶ ماه حالا که حضرت در محاصره‌ی دشمن قرار گرفته، تازه ایشان برای زن و بچه‌اش آذوقه می‌برد. نقطه‌ی ضعف بالاتر اینکه، به حضرت نصیحت می‌کند ـ به این خیال که حضرت محتاج نصیحت اوست ـ گفت: بیایید به یمن برویم، کوفیان وفادار نیستند من برای شما در کوهستان‌ های یمن ۲۰ هزار شمشیر زن آماده می‌کنم تا جنگ را از آنجا شروع کنید. غافل از اینکه ۲۰ هزار شمشیرزن که مثل شما بخواهند آذوقه‌ی زن و بچه را بر سیدالشّهدا(ع) مقدم بدارند، به درد سیدالشّهدا(ع) نمی‌خورند. پس اگر با تمام وجود آماده نبوده، دنبال آذوقه‌ی زن و بچه و نام و نشان باشیم، مسلّم است که ولی خدا تنها می‌ماند.

آنهایی که به حضرت کمک نکردند، چند دسته بودند؛ یک دسته کسانی هستند که در صف دشمن رودرروی سیدالشّهدا(ع) ایستادند و تا حدّ ریختن خون ایشان اقدام کردند. دسته‌ی دیگر کسانی که، نشسته و حضرت را نصیحت کردند که، به کوفه نروید اگر بروید کشته می‌شوید، و با کشته شدن شما زمین خالی از حجّت می‌شود.[۹] بعضی هم مثل عبیدالله جعفی، از کوفه خارج شده بود تا در جریان نباشد اما حضرت در راه با او برخورد کردند و فرمودند: «عبیدالله، وضع تو به خاطر عثمانی بودن خوب نیست اگر به ما ملحق شوی همه‌ی گذشته‌ات جبران می‌شود». در جواب گفت: من از کوفه خارج شدم تا خیالم راحت باشد، حالا دوباره خودم را گرفتار کنم. نه با شما هستم نه با ابن زیاد، ولی اسب تندرویی دارم که هر که سوار بر آن شده دشمن نتوانسته او را بگیرد، آن را به شما می‌دهم که فرار کنید. تلقی این آدم را ببینید در مقابل دعوت حضرت اعلام می کند که مثلاً ماشین آخرین سیستم یا هواپیمای شخصی خود را بدهد که حضرت سوار شوند و از محاصره‌ ی ابن زیاد بیرون روند غافل از اینکه، حضرت آمده‌اند تا ابن زیاد را محاصره‌ی تاریخی کرده، شکست دهند.

عدّه‌ای نیز مشغول طواف و تلاوت قرآن بوده‌، از سیدالشّهدا(ع) غافل شدند. حال آنکه وقتی سیدالشّهدا(ع) راه افتادند، در خانه خدا بودن هم حاصلی ندارد. مسئله‌ی اساسی کمبود معرفت است. اینکه انسان نفهمد تنها راه، راه «ولی خدا» است،‌ اینکه انسان خیرخواهی خود را برای ولی خدا از حدّ پیشکش کردن اسب و مانند اینها،‌ جلوتر نبرد،‌ اینکه؛ خودش را به اصطلاح فهمیم‌تر از ولی خدا بداند و خیال کند این حق را دارد که ولی خدا را موعظه کند، عوامل تنهایی ولی خدا و جدایی حساب ما از اوست.

در مقابل، حضرت ابوالفضل(ع) سرآمد همه‌ی کسانی بودند که از روی بصیرت و درایت به حضرت پیوستند، اگر همه‌ی مقاتل را بگردید، یک‌جا نمی‌یابید که موّرخان نقل کنند که حضرت پیشنهادی به امام داده باشند که مثلاً بروید یا نروید، جنگ کنید یا نکنید،‌ زن و بچه با خودتان ببرید یا نبرید، کاملاً می‌دانند که سیدالشّهدا(ع) موعظه لازم ندارند و اگر انسان می‌خواهد بهره ببرد، باید همراه حضرت شود.

عدّه‌ای هم کسانی بودند که دیر آمدند؛ چند نفر از بزرگان بلخ وقتی نامه‌ی حضرت به دستشان رسید با سخنرانی‌های تند دیگران را تحریک کرده، راه افتادند ولی وقتی رسیدند که دیگر دیر بود و ماجرای کربلا تمام شده بود. آنها از قبل خود را آماده نکرده بودند تا لیاقت همراهی امام زمان خود را بیایند.

۱/۳ـ علاقه به دنیا

اگر در دل انسان هوسی باشد این هوس در جایی راهش را از اولیای خدا جدا می‌کند ولو ممکن است قدم‌هایی همراه با اولیای خدا برود اما آنجایی که این هوس سر بر می‌دارد راه انسان را از ولی خدا جدا می‌کند. تأخیرها، سستی‌ها، کم معرفتی‌ها و… از همه مهم‌تر، تعلق به دنیاست که موجب می‌شود انسان تا مرز ریختن خون سیدالشّهدا(ع) پیش برود. همان کسانی که برای سیدالشّهدا نامه نوشته بودند، برای حفظ دنیا و غنیمت بردن از یکدیگر سبقت می‌گرفتند تا پیش ابن زیاد، عزیز شوند. کار آنها در اثر حبّ دنیا به جایی رسید که صفشان را از سیدالشّهدا(ع) جدا کردند. عمر سعد کسی است که در لشکر صفین،‌ اگر فرمانده نبوده لااقل شرکت داشته است اما حالا فرماندهی لشکر ابن زیاد را قبول کرده است!‌ طمع در ملک ری، ریشه‌ی این تغییر موضع بود. وقتی به او پیشنهاد فرماندهی لشکر را دادند یک شب مهلت خواست. در واقع ابن زیاد نوعی تزویر کرد،‌ اول لشکر را تجهیز کرد و فرماندهی آن را همراه با حکومت ری، به عمر سعدداد چون ری،‌ آن روز بخش عظیمی از منطقه‌ی حکومت اسلامی بود، بعد که برای حرکت آماده شد به او گفتند: شورش خوابیده و سرکوب شده باید به کربلا بروی. گفت:‌ نمی‌روم، گفتند مهم نیست. حکومت ری را برگردان. گفت: اجازه دهید فکر کنم، تا صبح قدم می‌زد و تأمل می‌کرد و می‌گفت: «می‌گویند» یک آخرتی هست یعنی از لفظ «یقولون» استفاده می‌کرد و بالاخره به جنگ سیدالشّهدا(ع) رفت. حضرت بین دو لشکر با او صحبت کردند و فرمودند: چرا در این کار شرکت کردی؟!‌ گفت: دنیایم چنین و چنان است. حضرت فرمودند: من، تأمین می‌کنم. بهانه‌های زیادی آورد، آخر هم نپذیرفت!

تعلّق خاطر به دنیا درجایی انسان را رودرروی اولیای خدا قرار می‌دهد و این خطر برای همه ما جدی است. بعضی از بزرگان تعبیر خیلی زیبایی دارند، می‌گویند یکی از اقسام گریه در مراسم سیدالشّهدا(ع) گریه‌ی خوف است که انسان واقعاً خائف باشد، نکند روزی پیش بیاید مثل مدعیانی که نامه نوشته بودند که، باغ‌های ما آماده، نهرهای ما جاری و مزارع ما خرم و آباد و منتظر قدوم شما هستیم اما وقتی که ولی خدا آمد تیغ روی او کشیدند، بعد از دعوت،‌ او را محاصره و شهید کردند، ما نیز با امام خود چنین کنیم.

۲/۳ـ جمع بین دنیا و آخرت

عامل دیگری که موجب جدایی از سیدالشّهدا(ع) و حتی موجب قرار گرفتن در صف ابن زیاد شد، این بود که عدّه‌ای می‌خواستند بین دنیا و آخرت جمع کنند. با خود تصفیه‌ی حساب نکرده بودند تا بتوانند یکی از این‌دو را انتخاب کنند؛ لذا خداوند متعال فتنه‌ها را پیش می‌آورد تا انسان یکی را انتخاب کند. عده‌ای گفتند: سری که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند، نه با سیدالشّهدا(ع) می‌جنگیم و نه با ابن زیاد درگیر می‌شویم، چون سهم ما از بیت‌المال قطع می‌شود. ابن زیاد با ۲۰ الی ۳۰ نفر سرباز به اضافه‌ی ۱۰ یا ۲۰ نفر از سران اقوام در دارالاماره بودند. ابن زیاد اول چند نفر از این سران را بالای دارالاماره فرستاد، گفت: مردم را موعظه کنید و بگویید لشکر شام در راه است مقاومت بی‌فایده است. چرا می‌خواهید بجنگید؟ شما که در مقابل لشکر شام نمی‌توانید مقاومت کنید. بعد هم گفت: به مردم بگویید هر کس تا شب در اینجا باقی بماند سهمش از بیت‌المال قطع می‌شود، بعد هم به یکی از همین سران دستور داد تا یک پرچم سفید به دست بگیرد و بگوید: هر کس زیر این پرچم بیاید در امان است مردم هم گروه گروه زیر پرچم می‌آمدند، لذا آن چند نفر، چهار هزار نیرو را با نیرنگ جمع کردند.

اینکه آدم بخواهد جمع بین دنیا و آخرت کند؛ یعنی هم نماز بخواند، هم دین داشته باشد، نه با یزید بجنگد نه با سیدالشّهدا(ع)، مثل کوفیان می‌شود اراده‌ی جمع بین دنیا و آخرت موجب شد قدم به قدم آمدند به لشکر نخیله، آمدند با این نیت که انشاءالله صلح می‌شود، بعد هم گفتند: برویم کربلا انشاءالله اتفاقی نمی‌افتد، کم کم کار به جایی رسید که از همدیگر سبقت می‌گرفتند مبادا از غنیمت عقب بمانند و مبادا پیش ابن زیاد بگویند: این افراد کوتاهی کردند. غافل از اینکه؛ تنها ماندن سیدالشّهدا(ع) بزرگ‌ترین جرم است، لازم نیست با ایشان بجنگیم. همین که دو صف ایجاد شد (صف سیدالشّهدا(ع) و صف یزید)، باید به هر قیمتی شده در صف سیدالشّهدا(ع) باشیم نه در صف ابن زیاد، ولو آخر کار صلح شود. اینکه انسان خیال کند اگر کار به کشتار و ریختن خون سیدالشّهدا(ع) نرسد، در لشکر ابن زیاد بودن جرم نیست، از نقطه ضعف‌های اساسی است. عده‌ای بر این فکر بودند که می‌شود مسلمان بود ولو زیر چتر ابن زیاد! حالا ابن زیاد حاکم باشد یا امام حسین(ع) چه فرقی می‌کند. مثل کسانی که الآن در آمریکا هستند و خیال می‌کنند دینشان را هم حفظ می‌کنند، زیرا آمریکا نمی‌گوید نماز نخوانید، اصلاً کاری به دین ما ندارند؛ اتفاقاً در آنجا مسلمانی بهتر و بیشتر است!! غافل از اینکه نبودن در صف سیدالشّهدا(ع) گناه کبیره و اعظم کبائر است. حُر(ره) یک شخصیت بسیار بسیار محترم و فوق‌العاده است، و با توبه خود، معجزه کرده است و یکی از نمونه‌‌ های توبه است. وقتی برای عذرخواهی خدمت سیدالشّهدا(ع) آمد، به آقا عرض کرد؛ گمان نمی‌کردم کار ابن زیاد با شما به اینجا برسد! این فکر،‌ خودش عین جرم است، بر فرض که کار ابن زیاد با سیدالشّهدا(ع) به اینجا نمی‌رسید، مگر باید کار به جنگ برسد تا انسان در صف سیدالشّهدا(ع) قرار بگیرید؟! مگر انسان معذور است، در صف ابن زیاد باشد و سیدالشّهدا(ع) را تنها بگذارد؟

۳/۳ ـ احساس عدم احتیاج به ولی خدا

جرم را تا به آخر نرسیده، جرم ندانستن و به دنبال جمع دنیا و آخرت بودن، تأخیر داشتن، خود را محتاج ولی خدا ندیدن، اینکه می‌شود جز‌ء اولیای خدا بود و بهشت رفت اگرچه همسفر سیدالشّهدا(ع) نبود، جرم‌هایی است که وجود داشته و علت تنهایی سیدالشّهدا(ع) شده است. خیال می‌کردند برای اصلاح شدن نیازی به سیدالشّهدا(ع) نیست؛ لذا طواف کرده، نماز می‌خواندند، چله نشینی می‌کردند تا مهذب شوند.

به ما دستور داده‌اند مهیای ظهور باشید؛ چون ظهور ناگهانی واقع می‌شود، اصحاب امام زمان(ع) به علت آمادگی، به محض شنیدن ندای حضرت، همگی در مکّه جمع می‌شوند. اینها که بیکار نیستند ولی طوری آماده‌اند که اگر آب دستشان باشد، زمین گذاشته، می‌روند. حبیب بن مظاهر در میان راه حمام با مسلم بن عوسجه برخورد کرد و گفت: کجا می‌روی؟ گفت: می‌روم حمام، گفت: وقت این کارها نیست از سیدالشّهدا(ع) نامه رسیده، باید رفت. از وسط راه، خانه نرفته به طرف کربلا رفتند. این آمادگی خیلی فرق می‌کند با آن کسی که در زمان رسیدن سیدالشّهدا(ع) به کربلا، تازه برای زن و بچه‌اش آذوقه می‌برد. خیلی هم دوست دارد به حضرت کمک کند ولی از قبل فرصت‌ها را تخمین نزده، خودش را مهیا نکرده، اهل سرعت و سبقت نبوده، پیدا است چنین آدمی عقب می‌افتد. اشتغال انسان به کار خویش و اینکه دل‌ مشغولی انسان، ولی خدا نباشد، یا اینکه صبح که بلند می‌شود فکرش این نباشد که، امروز در کار امام زمان(عج)چه وظیفه‌ای دارم، مشکل ساز است. البته بار ما را امام زمان(عج) برمی‌دارد، نه اینکه ما ایشان را یاری کنیم. در صلواتی که از امام حسن عسکری(ع) برای امام عصر(ع) نقل شده، آمده است: « اللهم ّانصره و انتصر به لدینک و انصر به اولیائک و اولیائه و شیعته و أنصاره»[۱۰] خدایا او را یاری کن و به وسیله‌ی او، دوستان خود را و دوستان او را و شیعیان و یاران او را، یاری کن. به هر حال باید دید کجای اردوگاه امام خالی است، همانجا را پر کرد. دنبال کار خودمان نباشیم، اگر ما به دنبال آیت‌الله شدن باشیم و آن یکی، به دنبال خانه خریدن باشد، و سومی به دنبال چیز دیگر حتماً این تعلقات، ما را از ولی خدا دور می‌کند. اگر آمادگی و حالت انتظار وجود داشت انسان به نصرت ولی خدا موفق می‌شود، همین‌که حضرت پرچم برداشت چنین شخصی آماده است. همه‌ی‌ کارهایش را کرده، نه اینکه وقتی جنگ شروع شد تازه به فکر نماز و روزه‌های قضا و به فکر قرض‌هایش باشد. حالا که سیدالشّهدا(ع) به میدان آمده، وقت نماز قضا خواندن نیست اینها را باید قبلاً می‌خواند باید خود را به هر قیمتی شده به سیدالشّهدا(ع) برسانی ولو اینکه این دو رکعت نماز را نخوانی ولو همه‌ قرض عالم روی دوش تو باشد، تا بروی قرضت را بدهی کار تمام شده است.

در هر صورت، این آماده‌ نبودن‌ها و غفلت‌ها، سلسله عواملی است که موجب جدا شدن افراد مختلف، از سیدالشّهدا(ع) و تنها شدن حضرت شد.

پى‏نوشت‏:

[۱] ـ ابن طاووس، لهوف، ص ۸۸، ترجمه‌ی رجالی تهرانی.

[۲] ـ نقل شده که پدر ابوبکر، ابوقحافه، به پسرش گفت اگر بنا بر سن باشد من از تو پیرتر هستم.

[۳] ـ عموی امام رضا(ع) و احتمالاً همان کسی هستند که در گلزار قم مدفونند.

[۴] ـ سوره‌ی نحل (۱۶)، آیه‌ی ۴۴٫

[۵] ـ سوره‌ی آل عمران (۳)، آیه‌ی ۱۹٫

[۶] ـ سوره‌ی آل عمران (۳)، آیه‌ی ۳۱٫

[۷] ـ سوره‌ی بلد (۹۰) آیه ۱۰؛ انسان را به راه خیر و شر هدایت کردیم.

[۸] ـ سوره‌ی انعام (۶)، آیه‌ی ۱۱۲٫

[۹] ـ خود این سخنان، حجت علیه آنها است. شما که می‌دانید سیدالشّهدا(ع) کسی است که اگر برود زمین از حجت خالی می‌شود چرا او را تنها گذاشتید؟

[۱۰] ـ محدّث قمی، مفاتیح ‌الجنان، ص ۱۰۱۵٫

منبع : نشریه موعود

سید محمدمهدی میرباقری

سیره امام صادق (ع) در حج

اشاره:

جعفر بن محمد معروف به امام جعفر صادق(ع) (۸۳-۱۴۸ق) ششمین امام شیعیان امامی بعد از پدرش امام باقر(ع) و پنجمین امام اسماعیلیه است. او به مدت ۳۴ سال (۱۱۴ تا ۱۴۸ق) امامت شیعیان را بر عهده داشت که با خلافت پنج خلیفه آخر اموی یعنی از هشام بن عبدالملک به بعد و دو خلیفه نخست عباسی سفاح و منصور دوانیقی هم‌زمان بود. امام صادق(ع) به جهت ضعف حکومت اموی، فعالیت علمی بسیار بیشتری نسبت به دیگر امامان شیعه داشت. شمار شاگردان و راویان او را ۴۰۰۰ نفر دانسته‌اند. بیشتر روایات اهل بیت(ع)، از امام صادق(ع) است و از این‌رو مذهب شیعه امامی را مذهب جعفری نیز می‌خوانند.

سیره امام صادق(ع) در حج، معیار و الگویى سازنده در حجِ همه شیعیان و مسلمانان به شمار مى رود. آنچه ما در این زمینه بدان دست یافتیم و متون تاریخى و روایى ما را به آن راهنمایى می‌کند، موارد ذیل است:

۱. مناظرات

حج، کنگره‌اى عظیم و بسترى مناسب براى گفتگو و مناظره با همه اقوام و ادیان است. به همین جهت، امام صادق(ع) از این زمینه براى ارشاد همگان استفاده کرد.

هشام بن حکم می‌گوید: در مصر زندیقى بود که خبرهاى امام صادق(ع) به او رسیده بود. او خود را به مدینه رساند تا با حضرت مناظره کند. وقتى وارد مدینه شد، حضرت را نیافت. به او گفته شد که آن حضرت در مکه است. او نیز به طرف مکه حرکت کرد. هشام می‌گوید: ما در خدمت امام صادق(ع) در حال طواف بودیم که با آن زندیق برخورد کردیم. او شانه‌اش را به شانه امام(ع) زد . امام پرسید: اسمت چیست؟

ـ عبدالملک.

ـ کنیه‌ات؟

ـ ابوعبدالله.

ـ این ملکى که عبد او هستى، کیست؟ ایا از ملوک آسمان است یا زمین؟ ایا فرزند تو، بنده خداى آسمان است یا زمین؟

زندیق در جواب فرو ماند.

آنگاه حضرت به او فرمود:

ـ طوافم که تمام شد، بیا.

پس از طواف، زندیق نزد امام آمد و رو به روى ایشان نشست و ما (هشام و جمعى از شیعیان) هم در خدمت حضرت بودیم. امام صادق(ع) به زندیق فرمود:

ـ ایا می‌دانى زمین، تحت و فوق دارد؟

ـ بله.

ـ تو زیر زمین رفته‌اى؟

ـ نه.

ـ چه می‌دانى زیر زمین چیست؟

ـ نمی‌دانم، گمان می‌کنم چیزى زیر زمین نباشد.

ـ گمان، عجز است. پس تو یقین ندارى.

ـ به آسمان رفته‌اى؟

ـ نه.

ـ می‌دانى در آسمان چیست؟

ـ نه.

ـ تعجب است از تو! نه به مشرق رفته‌اى و نه به مغرب، نه درون زمین رفته‌اى و نه به آسمان، اما وجود چیزى را در آنها انکار می‌کنى؟ ایا عاقل می‌تواند چیزى را منکر شود که نمی‌داند؟

ـ تا کنون کسى با من چنین سخن نگفته بود!

امام(ع) ادامه داد:

ـ پس تو، شک دارى که شاید آنچه فکر می‌کنى، همان باشد و شاید نباشد؟

ـ بله، شک دارم.

ـ اى مرد! عالم بر غیر عالم حجت ندارد و براى جاهل حجتى نیست. اى برادر مصرى! بدانکه ما در خدا شک نداریم. مگر نمی‌بینى خورشید و ماه و شب و روز می‌روند و به جاى خود برمی‌گردند و اشتباه نمی‌کنند. اگر اینها به اختیار خود می‌روند و باز می‌گردند و از خود توانایى دارند، چرا شب تبدیل به روز و روز تبدیل به شب نمی‌‌گردد.

اى برادر اهل مصر! به خدا قسم اختیار آنها به دست دیگرى است و او از آنها بزرگ‌تر و تواناتر است.

ـ راست می‌گویى.

امام(ع) ادامه داد:

ـ اگر گمان می‌کنید «دهر» این امور را انجام می‌دهد، پس چرا قادر بر تغییر نیست؟ چرا آسمان مرتفع است و بر زمین فرود نمی‌اید و زمین گسترده است و بالاتر از سطح خود نمی‌رود و این دو به یکدیگر متصل نمی‌شوند؟

زندیق گفت:

ـ این دو را خدایشان نگه داشته است!

هشام می‌گوید: مرد زندیق به دست امام صادق(ع) مسلمان شد. و حمران بن اعین به امام(ع) گفت: جانم فدایت! اگر زنادقه به دست شما مسلمان می‌شوند، کفار نیز به دست پدر شما مسلمان شدند.

آن‌گاه زندیق تازه مسلمان شده، به امام صادق(ع) عرض کرد: مرا از شاگردان خودت قرار ده. امام(ع) خطاب به هشام فرمود: «او را تعلیم ده». آن مرد نیز خود معلم اهل شام و اهل مصر گردید و موفقیت او تا بدان حد رسید که مورد رضایت حضرت قرار گرفت.[۱]

مناظره دیگر، میان امام صادق(ع) و ابن ابی‌العوجاء صورت گرفت. روزى عبدالله بن مقفع و ابن ابى العوجاء در مسجدالحرام نشسته بودند. ابن مقفع به ابن ابى العوجاء خطاب کرد:

این مردم را می‌بینى؟ (با دست اشاره به طواف کنندگان) کرد. هیچ‌یک از اینها شایسته نام انسان نیستند، مگر این مردى که نشسته است؛ یعنى امام صادق(ع)، و بقیه، چهارپایان‌اند.

ابن ابى العوجا: چرا فقط او شایسته نام انسان است و بقیه چنین نیستند؟

ابن مقفع: من چیزى در او می‌بینم که بقیه ندارند.

ابن ابى العوجاء: باید آنچه را در مورد او می‌گویى، امتحان کنیم.

ابن مقفع: این کار را نکن (با او مناظره نکن)؛ چرا که عقایدت را از تو سلب می‌کند.

ابن ابى العوجاء: چنین نیست، تو می‌ترسى توصیفاتى را که از او کردى، نتوانى براى من اثبات کنى!

ابن مقفع: حال که چنین است، بلند شو و نزد او برو، ولى مواظب باش و عنان خود را رها نکن که تو را به بند خواهد کشید.

ابن ابى العوجاء نزد امام صادق(ع) رفت و پس از مدتى که با ایشان گفتگو کرد، پیش ابن مقفع برگشت و خطاب به وى گفت: اى پسر مقفع! او بشر نیست. اگر در دنیا روحى وجود داشته باشد که هر گاه بخواهد ، در قالب جسد ظاهر شود و هر گاه بخواهد، غایب شود، او همین مرد است.

ابن مقفع: چگونه؟

ابن ابی‌ العوجاء: وقتى نزد او نشستم و دیگران رفتند، او شروع به سخن کرد و گفت: اگر امر چنان باشد که مسلمانان می‌گویند (یعنى مبدأ و معاد وجود داشته باشد)، آنان در امان‌اند و شم هلاک خواهید شد و اگر امر چنان باشد که شما می‌گویید که چنین نیست، شما و موحّدان مساوى هستید.

گفتم: سخن ما و اینها، یکى است.

حضرت فرمود: چگونه گفته شما و اینها یکى است و حال آنکه آنها می‌گویند: معاد و ثواب و عقاب در کار است و دنیا نظم و نظام و خدایى دارد، ولى شما معتقدید خدایى نیست و جهان بی‌نظم است.

ابن مقفع: تحویل بگیر!

ابن ابى العوجاء ادامه داد: به او گفتم: اگر امر چنان است که اینها می‌گویند، چرا خدا براى خلقش ظاهر نمی‌شود تا در وجود او اختلاف نشود؟ او خود را مخفى کرده و پیامبران را می‌فرستد. اگر خود را بنمایاند، بهتر به او ایمان خواهند آورد.

حضرت پاسخ داد: چگونه کسى که قدرتش را به تو نشان داده، از تو مخفى است؟ تو را به وجود آورد، در حالى که نبودى.

آن‌گاه قدرت خداوند را یک به یک براى من شمرد، آن‌قدر که نتوانستم از خود دفاع کنم و چنان شدم که گویى الآن خدا در حضور ما ظاهر می‌شود.[۲]

موردى دیگر از این دست، هنگامى بود که چهار تن از زندیق‌‌ها در مسجد الحرام گردآمده و قرآن را به سخره گرفته بودند. هشام بن حکم می‌گوید:

ابن ابى العوجاء گفت: بیایید هر کدام از ما یک چهارم از قرآن را نقض کنیم. فردا در همین مکان جمع می‌شویم و تمام قرآن را ابطال می‌کنیم؛ چرا که با نقض قرآن، نبوت محمد باطل می‌شود و در ابطال نبوت محمد، مهر بطلان بر اسلام می‌خورد و سخنان ما هم اثبات می‌شود.

آنها رفتند و روز بعد، به کنار کعبه آمدند. ابن ابى العوجاء گفت: از دیروز که از یکدیگر جدا شدیم، در این ایه فکر می‌کنم: )فَلَمّا اسْتَیأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیا(.[۳] من نتوانستم در فصاحت و معناى بلند این ایه جمله‌اى مانند آن را بیابم و تفکر در این ایه، مرا از ایات دیگر بازداشت.

عبدالملک گفت: من از دیروز که از یکدیگر جدا شدیم، در این ایه تفکر می‌کنم: )یا أَیهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنّ الّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ یخْلُقُوا ذُبابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یسْلُبْهُمُ الذّبابُ شَیئًا لا یسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ(.[۴] نتوانستم مثل این ایه را پیدا کنم.

ابوشاکر گفت: من از زمانى که از یکدیگر جدا شدیم، در این ایه فکر می‌کنم: ) لَوْ کانَ فیهِما آلِهَهٌ إِلاّ اللّهُ لَفَسَدَتا(.[۵] ولى نتوانستم مثل آن را بیاورم.

ابن مقفع گفت: این قرآن از جنس کلام بشر نیست و من از زمانى که از شما جدا شدم، این ایه فکرم را مشغول کرده: ) وَ قیلَ یا أَرْضُ ابْلَعى ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعى وَ غیضَ الْماءُ وَ قُضِى اْلأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِی‏ِ وَ قیلَ بُعْدًا لِلْقَوْمِ الظّالِمینَ([۶]. نه به نهایت معرفت این ایه رسیدم و نه توانستم مثل آن را بیاورم.

هشام می‌گوید: در این هنگام، جعفر بن محمد صادق(ع) از کنار آنان می‌گذشت که فرمود: ) قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ اْلإِنْسُ وَ الْجِنّ عَلى‏ أَنْ یأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیرًا(.[۷]

این چهار نفر به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: اگر براى اسلام حقیقتى باشد، امر وصایت محمد نباید منتهى شود، مگر به جعفر بن محمد. به خدا قسم، مانند او را هرگز ندیدیم و به خدا قسم که پوست ما از هیبت او می‌لرزد. سپس پراکنده شدند؛ در حالى که به عجز خود اقرار می‌کردند.[۸]

دیگر مناظره، با سفیان ثورى بود که خود را زاهد زمان خویش می‌دانست. او روزى از مسجدالحرام می‌گذشت که دید امام صادق(ع) لباس‌هاى گران‌قیمت و زیبا پوشیده است. گفت: نزد او می‌روم و او را توبیخ می‌کنم. پس نزد امام آمد و گفت: مثل این لباس را نه رسول الله(ص) پوشید و نه على(ع) و نه هیچ کس از پدرانت.

امام(ع): رسول الله(ص) در زمان گرفتارى و فقر زندگى می‌کرد و آن حضرت با اینکه قدرت داشت، ولى ساده می‌زیست. بعد از ایشان وسعت بر مردم روى آورد و از این رو، سزاوارترین مردم به نعمت‌ها، ابرار هستند. آن حضرت سپس این ایه را خواند: )قُلْ مَنْ حَرّمَ زینَهَ اللّهِ الّتى أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطّیباتِ مِنَ الرِّزْقِ([۹]. فرمود: براى بهره‌مند شدن از نعمت‌هاى خداوند، ما از همه سزاوارتر هستیم.

آن گاه حضرت، دست سفیان را گرفت و به سمت خود کشید، فرمود: این لباس را به خاطر مردم پوشیده‌ام و لباس زیر آن را که زبر و خشن است، براى خودم؛ ولى تو لباس رویین را که زبر است، به خاطر مردم (ریا) پوشیده‌اى و لباس زیرین را که نرم و راحت است، به خاطر خودت.[۱۰]

۲. حاجت مؤمن

پرداختن به نیازهاى برادران و خواهران دینى از دستورهاى اکید امام صادق(ع) است. این فرمان در سفر و به خصوص سفر حج اهمیت بیشترى می‌یابد.

ابان بن تغلب می‌گوید: به همراه امام صادق(ع) در حال طواف بودم که مردى از شیعیان نزد من آمد و درخواست کرد با او به دنبال کارى بروم، ولى من دوست نداشتم که امام(ع) را رها کنم و به سوى او بروم. در حال طواف، آن مرد بار دیگر به من اشاره کرد. امام صادق(ع) دید و فرمود: اى ابان! این شخص با تو کار دارد؟

گفتم: بله.

امام(ع): او کیست؟

عرض کردم: یکى از یاران ماست.

امام: شیعه است؟

گفتم: بله.

امام: برو.

عرض کردم: پس طوافم را قطع کنم؟

حضرت: بله.

گفتم: هر چند طواف واجب باشد؟

امام: بله.

ابان می‌گوید: به همراه آن مرد رفتم و سپس نزد امام برگشتم و از ایشان در مورد «حقّ مؤمن» سؤال کردم.

حضرت: اى ابان! وارد این مطلب نشو.

عرض کردم: جانم به قربانت! می‌خواهم بدانم، و پیوسته اصرار کردم.

امام: بخشى (نصفی) از مال خودت را باید با او تقسیم کنى.

حضرت نگاه به چهره من کرد که چگونه متغیر شدم، و فرمود: اى ابان! مگر نمی‌دانى که خداى عزوجل، ایثارکنندگان را یاد فرموده؟

گفتم: آرى، جانم به فدایت!

امام(ع): مالت را که با برادرت تقسیم کنى، هنوز ایثار نکرده‌اى. ایثار، وقتى است که از نصف دیگر مالت نیز به او بپردازى![۱۱]

در موردى دیگر، امام صادق(ع) اهمیت پرداختن به امر مسلمان (و نه فقط شیعه) را گوشزد کرده است.

یکى از شیعیان آن حضرت به نام ابواحمد می‌گوید: با حضرت صادق(ع) در طواف بودیم و دست ایشان در دست من بود. در این هنگام مردى نزد من آمد و کارى داشت. با دست اشاره کردم که صبر کن تا طوافم تمام شود.

امام(ع) به من فرمود: موضوع چیست؟

گفتم: شخصى آمده و کارى با من دارد.

امام(ع): مسلمان است؟

گفتم: بله.

امام(ع): برو به کارش رسیدگى کن.

عرض کردم: طوافم را قطع کنم؟

فرمود: بله.

گفتم: حتى طواف واجب؟

فرمود: بله، حتى طواف واجب را.

آن‌گاه فرمود: «من مشى مع أخیه المسلم فى حاجته کتب الله له ألف ألف حسنه و محى عنه ألف ألف سیئه و رفع له ألف ألف درجه؛ کسى که با برادر مسلمانش براى رفع حاجت او حرکت کند، خداوند یک میلیون حسنه در حق او می‌نویسد و یک میلیون گناه را از او محو می‌کند و یک میلیون درجه او را بالا می‌برد».[۱۲]

۳. حرمت مسجد الحرام و کعبه

سیره امام صادق(ع) و همه امامان معصوم(ع)، بر حفظ حرمت «مسجد الحرام» و اولویت بخشیدن به آن بوده است.

زمانى منصور دوانیقى تصمیم گرفت که خانه‌هاى اطراف مسجدالحرام را بخرد و به مسجدالحرام بیفزاید و آن را توسعه دهد، ولى مردم امتناع ورزیدند. او خدمت امام صادق(ع) رسید و مشکل خود را با آن حضرت در میان گذاشت. حضرت فرمود: اندوهگین مباش؛ چرا که حجت تو بر آنها آشکار است.

منصور: چگونه بر آنان احتجاج کنم؟

امام(ع) به کتاب خدا.

منصور: به کدام ایه؟

امام(ع): با این ایه که خدا فرموده: )إِنّ أَوّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلّذى بِبَکّهَ مُبارَکًا.([۱۳] خداوند از اولین خانه به تو خبر داده است. اگر در این سرزمین اول آنان ساکن شدند، خانه‌هاى آنان از آنِ خودشان است و اگر اول کعبه بنا شده، پس حق تقدم با کعبه است.

منصور دوانیقى پس از شنیدن سخنان امام(ع)، صاحبان منازل اطراف مسجد الحرام را دعوت کرد و همین دلیل را براى آنها بیان داشت. آنان وقتى حجت را بر خود تمام دیدند، به او گفتند: هر چه دوست دارى، انجام ده.[۱۴]

مورد دیگر در این زمینه، این پرسش و پاسخ است.

ابى الصباح کنانى می‌گوید:

از امام صادق(ع) پرسیدم: اسلام برتر است یا ایمان؟ زیرا بعضى می‌گویند اسلام افضل از ایمان است.

امام: ایمان بالاتر از اسلام است.

ابى الصباح: این مطلب را براى من اثبات کن.

امام: چه می‌گویى در مورد کسى که عمداً در مسجدالحرام محدث گردد؟

ابى الصباح: به شدت او را می‌زنند.

امام: درست گفتى. چه می‌گویى درمورد کسى که در کعبه عمداً محدث گردد؟

ابى الصباح: کشته می‌شود.

امام: درست گفتى. مگر نمی‌بینى که کعبه از مسجد الحرام افضل و شریک با مسجدالحرام است، ولى مسجد الحرام شریک کعبه نیست. همین گونه ایمان نیز شریک اسلام است، ولى اسلام (در فضیلت) شریک ایمان نیست.[۱۵]

جمیل بن درّاج از امام صادق(ع) نقل می‌کند که حضرت فرمود: «للجنب أن یمشى فى المساجد کلّها …إلاّ المسجد الحرام و مسجد الرسول(ص)؛[۱۶] جنب می‌تواند از همه مساجد عبور کند… مگر از مسجد الحرام و مسجد النبى».

محمد بن یحیى با یک واسطه از امام صادق(ع) نقل می‌کند: «همگان براى نماز عید فطر و قربان، باید به بیرون شهر بروند، مگر اهل مکه که باید نماز را در مسجدالحرام بخوانند».[۱۷]

حلبى از امام صادق(ع) نقل می‌کند: از حضرتش در مورد اعتکاف سؤال شد. ایشان فرمود: «اعتکاف صحیح نیست، مگر در مسجد الحرام یا مسجد الرسول(ص) یا مسجد کوفه یا مسجد جامع، و در حال اعتکاف پیوسته باید روزه‌دار بود».[۱۸]

حماد بن عثمان از امام صادق(ع) حدیث می‌کند که حضرت فرمود: «یکره الاحتباء للمحرم و یکره فى المسجد الحرام؛[۱۹] نشستن به شکل احتباء (گرفتن زانو در بغل) براى محرم و در مسجد الحرام، مکروه است». شیخ صدوق می‌گوید: «و انما یکره الاحتباء فى المسجد الحرام تعظیما للکعبه؛[۲۰] علت کراهت احتباء، بزرگداشت کعبه است».

معاویه بن عمار، در مورد کیفیت ورود به مسجدالحرام از امام صادق(ع) نقل می‌کند که فرمود: «اذا دخلت المسجد الحرام فادخله حافیاً على السکینه و الوقار و الخشوع…؛ آن گاه که داخل مسجد الحرام می‌شوى، با پاى برهنه و با آرامش روحى و جسمى و خشوع وارد شو. کسى که با خشوع داخل مسجد الحرام شود، خداوند به خواست خودش او را می‌آمرزد».

به امام عرض کردم: مقصود از خشوع چیست؟

امام فرمود: «السکینه لا تدخله بتکبّر؛ آرامش بدون تکبر است». سپس فرمود وقتى به در مسجد رسیدى، بایست و بگو: «السلام علیک ایها النبى و رحمه الله و برکاته، بسم الله و بالله و من الله و ماشاء الله…».[۲۱]

امام صادق(ع) فرمود: «یجوز أخذ حصى الجمار من جمیع الحرم الا من المسجد الحرام و مسجد الخیف؛[۲۲] جمع کردن ریگ براى جمرات از تمام حرم جایز است، مگر از مسجد الحرام و مسجد خیف».

صامت می‌گوید: امام صادق(ع) از پدران بزرگوارش نقل فرمود: «الصلاه فى المسجد الحرام تعدل مأه الف صلاه؛[۲۳] نماز در مسجد الحرام، برابر صدهزار نماز است».

ابوبصیر می‌گوید: از امام صادق(ع) شنیدم که فرمود: در چهار مکان نماز تمام است: مسجد الحرام، مسجد الرسول، مسجد کوفه و حرم حسین(ع).[۲۴]

اما خوابیدن در مسجدالحرام، در برخى از روایات به طور مطلق جایز شمرده شده؛ مثل روایت معاویه بن وهب که می‌گوید: از امام پیرامون خواب در مسجدالحرام و مسجد پرسش کردم. فرمود: «نعم فاین ینام الناس؛[۲۵] بله (جایز است)، مردم کجا بخوابند؟»

از امام کاظم(ع) نیز روایاتى در این زمینه نقل شده است.[۲۶] اما با وجود این، در روایت دیگرى اسماعیل بن عبدالخالق از امام صادق(ع) درباره خوابیدن در مسجدالحرام می‌پرسد و آن حضرت می‌فرماید: «چنانچه چاره ندارد، اشکال ندارد».[۲۷]

این روایت می‌تواند شاهد بر این باشد که جواز خوابیدن، مختص به صورت اضطرار است. البته می‌توان بین این روایات به گونه‌اى دیگر جمع کرد و گفت: عدم جواز خوابیدن مربوط به قسمت‌هایى از مسجد الحرام و مسجد النبى است که در زمان پیامبر(ص) بنا شده است؛ چنان که زراره می‌گوید: از امام باقر(ع) پرسیدم که چه می‌فرمایید در مورد خوابیدن در مساجد؟ آن حضرت فرمود: «اشکالى ندارد، مگر در مسجدین (مسجدالحرام و مسجدالنبی)».[۲۸]

پی‌نوشت‌:

[۱] .الکافى، محمد بن یعقوب کلینى، ج۱، ص۷۲، دار الکتب الاسلامیه؛ بحارالانوار، علامه مجلسى، ج۳، ص۵۱، مؤسسه الوفاء بیروت؛ التوحید، شیخ صدوق، ص۲۹۳، انتشارات جامعه مدرسین.

[۲] . الکافى، ج۱، ص۷۴؛ بحارالانوار، ج۳، ص۴۲.

[۳] . یوسف/۸۰.

[۴] . حج / ۷۳.

[۵] . انبیاء / ۲۲.

[۶] . هود / ۴۴.

[۷] . اسراء / ۸۸.

[۸] . الاحتجاج، احمد بن على الطبرسى، ج۲، ص۳۷۷، نشر مرتضى، ۱۴۰۳؛ الصراط المستقیم، على بن یونس نباطى، ج۱، ص۴۳، کتابخانه حیدریه، نجف.

[۹] . اعراف / ۳۲.

[۱۰] . الکافى، ج۶، ص۴۴۳، باب اللباس.

[۱۱] . همان، ج۲، ص۱۷۱؛ التهذیب، شیخ طوسى، ج۵، ص۱۲۰، دار الکتب الاسلامیه؛ وسائل الشیعه، ج۱۲، ص۲۰۹؛ ج۱۳، ص۳۸۰ ـ ۳۸۳، مؤسسه آل البیت.

[۱۲] . الکافى، ج۴، ص۴۱۴، باب الرجل یطوف فعرض له الحاجه؛ التهذیب، شیخ طوسى، ج۵، ص۱۱۹، دارالکتب الاسلامیه، تهران؛ الاستبصار، شیخ طوسى، ج۲، ص۲۲۴، دارالکتب الاسلامیه، تهران؛ وسائل الشیعه، ج۱۳، ص۳۸۳.

[۱۳] . آل عمران / ۹۶.

[۱۴] . التفسیر، محمد بن مسعود بن عیاش السلمى، ج۱، ص۱۸۵، انتشارات علمیه اسلامیه؛ وسائل الشیعه، ج۱۳، باب وجوب بناء الکعبه ان انهدمت.

[۱۵] . الکافى، ج۲، ص۲۶، باب ان الایمان یشرک الاسلام… .

[۱۶] . همان ،ص۱۹۸؛ من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج۱، ص۵۰۸، انتشارات جامعه مدرسین، قم؛ التهذیب، ج۱، ص۱۲۵؛ وسائل الشیعه، ج۲، ص۲۰۵.

[۱۷] . الکافى، ج۳، ص۴۶۱، باب صلاه العیدین؛ التهذیب، ج۳، ص۱۳۸.

[۱۸] . الکافى، ج۴، ص۱۷۶، باب المساجد التى یصلح الاعتکاف فیها.

[۱۹] . همان، ص۳۶۶، باب ادب المحرم.

[۲۰] . همان. ممکن است این جمله ، بخشى از روایت باشد.

[۲۱] . همان، ص۴۰۱، باب دخول المسجد الحرام.

[۲۲] . همان، ص۴۷۸؛ من لا یحضره الفقیه، ج۲، ص۴۷۳.

[۲۳] . الکافى، ج۴، ص۵۲۶، باب فضل الصلاه فى المسجد الحرام.

[۲۴] . همان، ص۵۸۶.

[۲۵] . التهذیب، ج۳، ص۲۵۸؛ الکافى، ج۳، ص۳۱۹؛ وسائل الشیعه، ج۵، ص۲۱۹.

[۲۶] . قرب الاسناد، عبدالله بن جعفر حمیرى قمى، ص۱۲۰، انتشارات کتابخانه نینوا.

[۲۷] . بحارالانوار، ج۹۶.

[۲۸] . علامه مجلسى نیز با این روش میان این دو دسته روایت، جمع کرده است. ر.ک: بحارالانوار ، ج۸۰، ص۳۵۸.

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۷، شماره

سید جعفر ربانى۷۵

نگاهى به حکومت امام مجتبى(ع)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(ع) مشهور به امام حسن مجتبی(۳۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰۵۰ق.امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(ص) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(ص) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(ص) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

سال چهلم هجرى در حالى که خاندان وحى و امّت اسلامى در سوگ امیرمؤمنان على علیه‏السلام نشسته‏اند، کوفه، مرکز استقرار خلافت علوى، بار دیگر انتخاب و آزمایشى برزگ را تجربه مى‏کند. صبحگاه روز بیست و یکم ماه رمضان، ابن عباس به میان مردم آمده و مى‏گوید: اى مردم! امیرمؤمنان به سراى دیگر سفر کرد و فرزندش را از براى شما به یادگار گذاشت. اگر دوست دارید، فرزندش به سوى شما آید! مردم گریستند و خواستار حضور امام مجتبى علیه‏السلام در میان خود شدند. حضرت، به مسجد کوفه آمد و پس از سپاس الهى و درود بر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم چنین ادامه داد:

«در این شب، مردى از دنیا رفت که پیشینیان بر او در عمل نیک سبقت نگرفتند و آیندگان توان رسیدن به او را نخواهند داشت. او همراه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در راه خدا مى‏جنگید و جان خویش را سپر بلاى وى مى‏نمود. پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم پرچم خویش را به وى مى‏داد، در حالى که جبرئیل از طرف راست و میکائیل از جانب چپ، در کنار او بودند و از جنگ برنمى‏گشت تا خداوند پیروزى را به وى ارزانى مى‏داشت. او در شبى به عالم بقا رفت که حضرت عیسى علیه‏السلام در آن شب به آسمان عروج نمود؛ شبى که یوشع بن نون، وصىّ موسى علیهماالسلام از دنیا رفت. از طلا و نقره چیزى جز هفتصد درهم برایش باقى نماند که از بخشش‏هاى او زیاد آمده بود و مى‏خواست با آن پول، خادمى براى خانواده‏اش خریدارى کند.»

پس از آن گریست و مردمان نیز گریه کردند، آنگاه فرمود:

منم پسر بشارت دهنده «به رحمت خداوند». منم فرزند بیم دهنده «از عذاب الهى» منم پسر دعوت کننده به سوى خداوند به اذن او. منم پسر نور تابناک. منم از اهل بیتى که خداوند، ایشان را پاک و پاکیزه ساخت. و منم از خاندانى که خداوند در قرآن کریم محبّت ایشان را واجب ساخته و خطاب به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرموده است: «بگو از شما پاداشى جز دوستى اهل‏بیت خود نمى‏خواهم و هرکس کار نیکى انجام دهد، برنیکى‏اش مى‏افزاییم.»۱ و این نیکى، دوستى ما اهل‏بیت علیهم‏السلام است.»۲

آنگاه نشست و مردم را غرق جذبه و نور معنویّت خویش نمود.

بیعت با امام مجتبى علیه‏السلام

پس از سخنرانى امام، ابن عباس برخاست و گفت:

«معاشرالنّاس هذا ابنُ نبیّکم و وصىُّ امامکم فبایِعوه؛ اى مردم! این فرزند پیامبر شما و وصىّ امام شماست، با او بیعت کنید.»

مردم گفتند: او را نیک دوست داریم و حقّ او را برخویش واجب مى‏شماریم.۳

به عقیده طبرى، اوّلین کسى که با آن حضرت بیعت کرد، قیس بن سعد بن عباده بود. وى به هنگام بیعت، گفت: با تو بیعت مى‏کنم به حکم خدا و سنّت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و جهاد با دشمنان خدا. امام مجتبى علیه‏السلام فرمود: بیعت کن به حکم خدا و سنّت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم که در بردارنده تمامى شرط‏هاست. و او با این شرط بیعت نمود و مردم نیز با آن حضرت بیعت کردند.۴

قیس بن سعد، اوّلین استاندار امیرمؤمنان على علیه‏السلام در مصر بود و در تمامى جنگ‏ها همراه آن حضرت شرکت داشت. وى تا آخر به پیمانى که با سبط اکبر علیه‏السلام بسته بود، وفادار ماند و زمانى که فرمانده بخشى از لشکریان امام شد، فریب وعده‏هاى معاویه را نخورد و در جواب وى نگاشت:

«لا واللّه لا تَلْقانى ابداً الاّ بینى و بینک الرُّمح؛ سوگند به خدا! مرا دیدار نخواهى کرد، مگر آنگاه که بین من و تو نیزه باشد.»۵

دلائل انحصار خلافت در اهل‏بیت علیهم‏السلام

پس از پایان یافتن بیعت، امام مجتبى علیه‏السلام دیگر بار در سخنانى، دلائل شایستگى خویش براى خلافت و انحصار آن را در اهل‏بیت علیهم‏السلام برشمرد و فرمود:

«ماییم حزب پیروز خدا ماییم عترت پیامبر خدا که از هرکس به وى نزدیک تریم. ماییم اهل‏بیت رسالت که از گناهان و بدى‏ها معصوم و پاکیزه‏ایم. ماییم یکى از دو چیز گرانبها که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در میان امت به یادگار گذاشت. ماییم تلاوت کنندگان قرآن که همه اشیا به تفصیل در آن بیان شده‏اند، کتابى که باطل از هیچ سو در آن راه نمى‏یابد.

در تفسیر قرآن تنها مرجعِ مورد اعتماد، ما هستیم. در قرآن با یقین سخن مى‏گوییم و با گمان، تأویل آیات نمى‏نماییم. از ما اطاعت کنید؛ زیرا اطاعت ما، از جانب خدا بر شما واجب شده است و فرمانبرى ما را با اطاعت خود و رسول خویش همراه نموده و فرموده است: «یا ایّها الذّین آمنوا اطیعوا اللّه و اطعیوا الرّسول و اُولى الأمر منکم فَاِن تنازعتم فى شى‏ء فرُدّوه الى اللّه والرّسول»۶؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید، اطاعت کنید خدا را، و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولوالأمر «اوصیاى پیامبر» را و هرگاه در چیزى نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم باز گردانید (و از آنها داورى بطلبید)

و در آیه دیگر فرمود: «اگر آن را به پیامبر و اولى الأمر بازگردانند، از ریشه‏هاى مسائل آگاه خواهند شد.»۷

امام مجتبى علیه‏السلام در ادامه فرمود:

«شما را از گوش دادن به سخنان شیطان برحذر مى‏دارم؛ زیرا او دشمن آشکار شماست، تا همانند سپاهیان کفر در جنگ بدر نباشید که شیطان به آنان گفت: «امروز هیچ کس از مردم بر شما پیروز نمى‏گردد، و من همسایه «و پناه دهنده» شما هستم؛ اما هنگامى که دو گروه (کافران و مؤمنانِ مورد حمایت فرشتگان) در برابر یکدیگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: من از شما بیزارم، من چیزى مى‏بینم که شما نمى‏بینید».۸

در این خطبه، دلایلى براى انحصار امامت در اهل‏بیت علیهم‏السلام وجود دارد، که در منابع اهل سنّت نیز مورد قبول واقع شده است؛ از جمله:

۱. طهارت و عصمت اهل بیت علیهم‏السلام ؛ که قرآن کریم آن را در آیه تطهیر «انّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت»، بیان داشته است.

۲. آیه اولوالأمر؛ که منظور از آن، امامان معصوم علیهم‏السلام هستند.

۳. حدیث ثقلین؛ که بین شیعه و سنّى متواتر است.

امام علیه‏السلام در کلامى دیگر به حدیث پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم استناد مى‏کند و مى‏فرماید:

«اَلستُ الّذى قال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم لى وَ لاِءخى: الحسن والحسین امامان قاما او قعدا؛ آیا من همان فرد نیستم که پیامبر گرامى در حقّ من و برادرم فرمود: حسن و حسین هردو امام هستند؛ چه قیام کنند و چه صلح.»۹

راهکارهاى حکومتى امام مجتبى علیه‏السلام

پیشوا و رهبر، حلقه اتصال و سررشته‏دار امور مملکتى است که با فقدان او، نظام جامعه دچار از هم گسیختگى مى‏شود. بر این اساس امام حسن علیه‏السلام پس از شهادت امیرمؤمنان و عهده دارشدن خلافت، بدین امر اهتمام ورزید و در این راستا به اجراى راهکارهایى اقدام نمود که بدین شرح است:

الف) تثبیت نظام مدیریّتى

امام مجتبى علیه‏السلام پس از اوّلین سخنرانى خود، بعد از شهادت امیرمؤمنان، به اداره مملکت پرداخته و کارگزاران سابق را در یمن، حجاز، آذربایجان، خراسان، کرمان و فارس در کار خویش ابقا نمود و عبداللّه بن عباس را به بصره فرستاد.۱۰

شیخ مفید مى‏نویسد: «فرتَّب العّمال و امَّرَ الاُمراء وانفذ عبداللّه بن عباس الى البصره و نظر فى الاُمور؛ کارگزاران خود را به اطراف و نواحى فرستاد و حکّام و امراء را در هر محلّ نصب کرد و عبداللّه بن عباس را به بصره فرستاد و به تدبیر امور پرداخت.»۱۱

بدین ترتیب امام حسن علیه‏السلام ساختار مدیریتى را، که از پیش به وسیله امیرمؤمنان علیه‏السلام پایه ریزى شده بود، حفظ و با همان آهنگ و مقصد بر استمرار آن راه تأکید نمود.

ب) جلوگیرى از نفوذ دشمن

پس از آنکه معاویه از بیعت مردم با امام حسن مجتبى۷ آگاه شد، توطئه‏هاى مختلفى را با هدف ایجاد نابسامانى و از هم گسیختن امور، تدارک دید که فرستادن جاسوس به سوى کوفه و بصره، از آن جمله است. البته به دستور حضرت، جاسوس معاویه در کوفه گردن زده شد و امام نامه‏اى به بصره براى ابن عباس نگاشت و از وى خواست جاسوس معاویه را دستگیر و او را نیز اعدام کند.۱۲

ج) اتمام حجّت با معاویه

معاویه با بهانه‏هاى بى‏اساس، از تسلیم در مقابل حکومت امیرمؤمنان على علیه‏السلام سرباز زد. عملکرد معاویه، حتى طبق مبانى‏اهل سنت ـ که اتفاقِ اهل حلّ و عقد را براى امامت کافى مى‏دانند ـ نیز محکوم است. امام مجتبى علیه‏السلام با یادآورى این اصل، براى اتمام حجّت به معاویه نامه مى‏نویسد و او را از مخالفت با حکومت مرکزى بر حذر مى‏دارد. در بخشى از این نامه چنین آمده است:

«همانا على علیه‏السلام ـ چون از جهان چشم فروبست، که رحمت خداى بر او باد، روزى که به شهادت رسید و روزى که خداوند بر او با انتخاب اسلام منّت نهاد و روزى که در قیامت بر انگیخته شود ـ پس از او مسلمانان مرا به خلافت و امامت برگزیدند. از خداوند خواستارم که عطایاى دنیوى او، چیزى از آنچه مایه کرامت ما، در آخرت است، کم نکند.

آنچه مرا به ارسال این نامه واداشت، این است که برتو اتمام حجّت کنم و نزد خداوند معذور باشم؛ اگر بپذیرى، بهره‏اى بزرگ مى‏یابى و کارى به صلاح مسلمانان مى‏نمایى. پس باطل را رها کن و در آنچه دیگران از بیعت من وارد شدند، تو نیز داخل شو؛ زیرا خود نیک مى‏دانى که من، نزد خدا و نزد آنان که به سوى حق باز مى‏گردند و پیمان‏ها و احکام او را حفظ مى‏کنند، از تو شایسته‏تر به خلافت هستم.»۱۳

حوادث دوران حکومت امام مجتبى علیه‏السلام

۱. ترور امام حسن علیه‏السلام

مرحوم صدوق مى‏نویسد:

معاویه جاسوسى را به سوى تعدادى از منافقان و خوارج مثل عمرو بن حریث، اشعث بن قیس، شبث ابن ربعى و… روانه ساخت و به هریک از آنها وعده داد که در صورت کشتن امام حسن علیه‏السلام دویست هزار درهم، به همراه فرماندهى بخشى از لشکریان شام اعطا کند. امام علیه‏السلام که از توطئه دشمنان آگاهى داشت، حتى در حال نماز از زره استفاده مى‏نمود. روزى یکى از مخالفان، در حال نماز به سوى حضرت تیراندازى کرد که با برخورد به زره، اثر نکرد. و نیز هنگامى که حضرت شبانه از ساباط مداین عبور مى‏کرد، یکى از منافقان خنجرى مسموم بر ران مبارکش زد که موجب شد حضرت در مداین بسترى و مورد معالجه قرار بگیرد.»۱۴

۲. خیانت فرماندهان

یکى از حوادث اسفبار، که زمینه ساز تضعیف روحیه سپاهیان امام مجتبى علیه‏السلام شد، خیانت فرماندهان بود. یکى از آنان، فردى است به نام «حکم» که از بزرگان قبیله «کِندَه» بود. امام علیه‏السلام او را براى فرماندهى چهار هزار نفر، به شهر انبار گسیل داشت. معاویه در نامه‏اى او را تطمیع کرد و پانصد هزار درهم براى وى فرستاد . این فرمانده، دین خود را به دنیا فروخت و روانه شام شد.۱۵

یکى دیگر از فرماندهان خائن، مردى است از قبیله «بنى‏مراد» که او نیز به همان شیوه ذکر شده فریفته شد.

عبیداللّه بن عباس از دیگر فرماندهانى است که فریب معاویه را خورد. او که فرماندهى دوازده هزار نفر را عهده دار بود، شبانه به سوى معاویه گریخت. قیس بن سعد در نامه‏اى به امام مجتبى علیه‏السلام جریان پیوستن وى به معاویه را چنین شرح مى‏دهد:

چون عبیداللّه بن عباس در قریه «حَبّونیَّه»، که مقابل اراضى «مِسکَن» است، سپاه را رو به روى لشکرگاه معاویه مستقر ساخت، معاویه فرستاده‏اى به نزد عبیداللّه روانه کرد و او را به سوى خود دعوت نمود و تعهّد کرد که به او یک میلیون درهم بپردازد؛ نصف آن را نقد و نصف دیگرش را پس از داخل شدن در کوفه. او، شبانه به سوى لشکر معاویه رفت و چون صبح شد، مردم امیر خود را نیافتند و با من (قیس بن سعد) نماز صبح را به جاى آوردند.۱۶

۳. صلح با معاویه

از دیگر حوادث مهم، صلح امام مجتبى علیه‏السلام با معاویه است؛ صلحى که به تعبیر امام باقر علیه‏السلام «براى امت، از آنچه خورشید بر آن مى‏تابد، بهتر بود.»۱۷ و همان گونه که خود فرمود: «بسان صلح حدیبیّه است.» و به نقل بسیارى از مفسران قرآن کریم امام حسن علیه‏السلام از این صلح به «فتح مبین» یاد مى‏کند: «انّا فتحنا لک فتحاً مبیناً». کتاب‏هاى بسیارى در باره صلح آن حضرت نگاشته شده و آن را از ابعاد مختلفى بررسى نموده‏اند. از آنجا که سخنان و پاسخ‏هاى امام علیه‏السلام در این موضوع، روشنى بخش تاریکى‏هاى شبهه‏آمیز است، به صورت اختصار، به بخشى از آنها اشاره مى‏شود:

جواب اجمالى امام علیه‏السلام

امام مجتبى علیه‏السلام خطاب به ابو سعید مى‏فرماید:

«مگر من حجّت خدا بر خلق و امام بعد از پدرم نیستم! مگر من همان نیستم که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در باره من و برادرم فرمود: «حسن و حسین هردو امام هستند، چه قیام کنند و چه صلح»؟ پس من، چه قیام کنم و چه صلح، امام خواهم بود. اى اباسعید! علت صلح من با معاویه همان علتى است که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به خاطر آن با «بنى‏ضمره» و «بنى اشجع» و با اهل مکّه به هنگام بازگشت از «حدیبیّه» صلح نمود. آنان به صراحت حکم قرآن، کافر بودند و اینان به حکم تأویل قرآن کافر نیستند. آیا نمى‏دانى که خضر علیه‏السلام چون کشتى را سوراخ نمود و پسرى را کشت و دیوار را در محلّى که از اطعام آنان خوددارى کردند، تعمیر نمود، موسى علیه‏السلام خشمناک شد؛ ولى بعد از آگاهى به حکمت آن، قانع گردید؟ شما نیز این چنین هستید که به خاطر عدم آگاهى از حکمت صلح، ناخشنود هستید.»۱۸

جواب تفصیلى امام علیه‏السلام

الف) حفظ شیعه

امام علیه‏السلام در سخنى یادآور مى‏شوند:

«وَ لَولا ما اَتَیتُ لَما تُرِکَ مِن شِیعتنا على وجهِ الأرض اَحَدٌ الاّ قُتِلَ؛ اگر صلح نمى‏کردم، هیچ کس از شیعیان ما باقى نمى‏ماند و همه آنان کشته مى‏شدند.»۱۹

و در پاسخ حُجر بن عدى فرمود:

«و انّما فَعَلْتُ ما فَعَلْتُ ابقاءً علیکم؛ انجام صلح براى حفظ بقاى شما بود.»۲۰

ب) اندک بودن یاران صدّیق

اگرچه در ظاهر، تعداد لشکریان امام علیه‏السلام زیاد بود؛ اما یاوران صدّیق و مقاوم اندک بودند. و این عده قلیل توان مقابله با سپاه معاویه را نداشتند. در آغاز وقتى حضرت، مردم را به جهاد دعوت کرد، پاسخى نشنید، در این حال عدىّ بن حاتم به پا خاست و گفت: سبحان اللّه! امام خود را اجابت نمى‏نمایید؟! بعد از آن بود که مردم، یکى پس از دیگرى براى جهاد اعلام آمادگى کردند.۲۱

امام علیه‏السلام در خطبه‏اى این نکته را بیان داشته و در قسمتى از آن مى‏فرماید:

«خداوند، هارون (وصىّ موسى علیه‏السلام ) را، هنگامى که بنى اسرائیل او را ناتوان ساخته و نزدیک بود وى را بکشند، به دلیل نداشتن یاور، در تنگنا نگذاشت. نیز به همین دلیل، پیامبر اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم اجازه یافت که هجرت کند. و این چنین است کار من و پدرم زمانى که مردم، ما را رها نموده و با دیگرى بیعت نمودند و یاورى نیافتیم.

اینها قوانین و سنّت‏هاى ناستوده‏اى است که یکى پس از دیگرى مى‏آید!»۲۲

در راستاى تأکید بر همین نکته، در نقل دیگرى مى‏خوانیم که حضرت در خطبه‏اى فرمود:

«انّ معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزٌّ و لا نَصِفهٌ فاِنْ اَرَدتُمُ الحیوهَ قَبلناه منه و اَغْضَینا على القَذى وَ اِن اَرَدْتُمُ المَوت بَذَلناهُ فى ذات اللّه و حاکمناه الى اللّه؛ معاویه به بیعتى دعوت کرده است که عزّت و انصافى در آن نیست. اگر زندگى و ماندن خویش را مى‏خواهید، ما قبول مى‏کنیم و پلک چشم بر خار فرو نهیم و اگر مرگ را بر زنده ماندن اختیار مى‏کنید، جان را در راه خدا تسلیم کنیم و داورى را از خدا بخواهیم.»

در این هنگام لشکریان به اتقاق فریاد کردند که: ما زندگى و ماندن را مى‏خواهیم.۲۳

در این هنگام امام علیه‏السلام خود را تنها و به ناچار پذیراى «صلح» گشت تا استمرار اسلام و تشیّع علوى را در امتداد تاریخ تضمین کند.

پى‏نوشت‏:

۱. شورى / ۲۳.

۲. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۱؛ مقاتل الطالبیین، ص ۲۰، چ قدیم؛ ناسخ التواریخ، ج ۱، حضرت امام حسن(ع)، ص ۱۷۸.

۳. بحارالانوار، ج ؟، ص ۳۶۲.

۴. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۱۲۱.

۵. سفینه‏البحار، ج ۲، واژه «قیس».

۶. نساء / ۵۹. ۷. همان / ۸۳.

۸. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۰.

۹. علل‏الشرایع، به‏نقل از بحارالانوار، ج ۴۴،ص۲.

۱۰. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۳.

۱۱. ارشاد، شیخ مفید، ص ۱۶۸.

۱۲.مقاتل‏الطالبیین،ص۲۲؛بحارالانوار،ج۴۴،ص۴۰.

۱۳. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۳.

۱۴. اختیار معرفه الرّجال، ص ۱۱۳.

۱۵. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۸.

۱۶. الروضه من الکافى، ص ۳۳۰، به نقل از بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۵.

۱۷. مجمع البیان، ج ۹ـ۱۰، ذیل آیه.

۱۸ و ۱۹. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲ و ۱۹.

۲۰. همان، ص ۲۹.

۲۱. سفینه‏البحار، ج ۲، ص ۱۷۰.

۲۲. احتجاج، ج ۲، ص ۸، انتشارات مطابع نعمان، النجف.

۲۳.الکامل‏فى‏التاریخ،ج۳،ص۴۰۶؛اسدالغابه،ج۲،ص۱۳.

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

واقعیت ‏بعثت از نگاه اهل بیت (علیهم السلام)

اشاره:

بعثت پیغمبر اسلام یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتمیت، حساس‏ترین فراز تاریخ درخشان اسلام است. بعثت پیغمبر درست درسن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پیغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پیک وحى بر وى نازل نشده بود. قبلا علائمى ازعالم غیب دریافت مى‏داشت، ولى مامور نبود که آن را به آگاهى خلق هم برساند. میان مردم قریش و ساکنان مکه مرسوم بود که سالى یک ماه را به حالت گوشه گیرى و انزوا در نقطه خلوتى مى‏گذرانیدند. (۱)درست روشن نیست که انگیزه آنها از این گوشه‏گیرى چه بوده است، اما مسلم است که این رسم در بین آنها جریان داشت و معمول بود.

نخستین فرد قریش که این رسم را برگزید و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پیغمبر اکرم بود که چون ماه رمضان فرا مى‏رسید، به پاى کوه حراء مى‏رفت، و مستمندان را که از آنجا مى‏گذشتند، یا به آنجا مى‏رفتند، اطعام مى‏کرد. (۲)

به طورى که تواریخ اسلام گواهى مى‏دهد، پیغمبر نیز پیش از بعثت ‏به عادت مردان قریش، بارها این رسم را معمول مى‏داشت. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مى‏گرفت و به نقطه خلوتى مى‏رفت و به تفکر و تامل مى‏پرداخت.

در مدتى که بعدها در «حراء» به سر مى‏برد،غذایش نان «کعک‏» و زیتون بود، و چون به اتمام مى‏رسید، به خانه بازمى‏گشت و تجدید قوا مى‏کرد. گاهى هم همسرش خدیجه برایش غذا مى‏فرستاد. غذائى که در آن زمان‏ها مصرف مى‏شد، مختصر و ساده بود. (۴)

پیغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى یک ماه در حرا به سر مى‏برد، و چون روز آخر باز مى‏گشت، نخست ‏خانه خدا را هفت دور طواف مى‏کرد، سپس به خانه مى‏رفت. (۵)

کوه حراء امروز در حجاز به مناسبت این که محل بعثت پیغمبر بوده است «جبل النور» یعنى کوه نور خوانده مى‏شود. حراء در شمال شهر مکه واقع است و امروز تقریبا در آخر شهر در کنارجاده به خوبى دیده مى‏شود. کوه‏هاى حومه مکه اغلب به هم پیوسته است و از سمت ‏شمال تا حدود بندر «جده‏» واقع در ۷۰ کیلومترى مکه و کنار دریاى سرخ امتداد دارد.

این سلسله جبال که از یک سو به صحراى «عرفات‏» و سرزمین «منا» وشهر «طائف‏» و از سوى دیگر به طرف «مدینه‏» کشیده شده است، با دره‏ها و بیابان‏هاى خشک و سوزان و آفتاب طاقت ‏فرساى خود شاید بهترین نقطه‏اى است که آدمى را در اندیشه عمیق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعینات صورى و مادى فرو مى‏برد.

کوه نور از بلندترین کوه‏هاى اطراف مکه است، و جدا از کوه‏هاى دیگر به نحو بارزى سر به آسمان کشیده و خودنمائى مى‏کند. هرچه بیننده به آن نزدیک‏تر مى‏شود، مهابت و جلوه کوه بیشتر مى‏گردد. از آن بلندى در زمان خود پیغمبر قسمتى از خانه‏هاى مکه پیدا بود، و امروز قسمت زیادترى از شهر مکه پیداست. قله کوه نیز درپشت‏بام‏ها و از داخل اطاق‏هاى بعضى از طبقات ساختمان‏هاى مکه به خوبى پیدا است.

«غار حراء» که در قله کوه قرار دارد، بسیار کوچک و ساده است. در حقیقت غار نیست، تخته سنگى عظیم به روى دو صخره بزرگ‏ترى غلت‏خورده و بدین گونه تشکیل دهنه غار حراء داده است. دهنه غار به قدرى است که انسان مى‏تواند وارد و خارج شود. کف آن هم بیش از یک متر و نیم براى نمازگزاردن جا ندارد.

غار حراء جائى نبوده که هرکس میل رفتن به آنجا کند، و محلى نیست که انسان بخواهد به آسانى در آن بیاساید. فقط یک چیز براى افراد دوراندیش در آنجا به خوبى به چشم مى‏خورد، و آن مشاهده کتاب بزرگ آفرینش و قدرت لایزال خداوند بى زوال است که در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افکنده و آسمان و زمین را به نحو محسوسى آرایش داده است! براساس تحقیقى که ما نموده‏ایم پیغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى کوه حراء فى‏المثل در خیمه به سر مى‏برده و رهگذران را پذیرائى مى‏کرده و فقط گاهگاهى به قله کوه مى‏رفته و به تماشاى جمال آفرینش مى‏پرداخته است که از جمله لحظه نزول وحى، در روز ۲۷ ماه رجب بوده است.

به طورى که قبلا یادآور شدیم، پیغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح‏القدس گاهى تراوشاتى غیبى مى‏دیده و اسرارى بر آن حضرت مکشوف مى‏شده است. هنگامى که پانزده سال بیش نداشت، گاهى صدائى مى‏شنید، ولى کسى را نمى‏دید.

هفت‏سال متوالى بود که نور مخصوصى مى‏دید و تقریبا شش سال مى‏گذشت که زمزمه‏اى را مى‏شنید، ولى درست نمى‏دانست موضوع چیست؟

چون این اخبار را براى همسرش خدیجه بازگو مى‏کرد، خدیجه مى‏گفت: «تو که مردى امین و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رئوف و خوئى پسندیده دارى و در مهمان‏نوازى و تحکیم پیوند خویشاوندى سعى بلیغ مبذول مى‏دارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نیست. (۶)

هنگامى که به سن سى و هفت‏سالگى میل به گوشه گیرى و انزواى از خلق پیدا کرد، چندین بار در عالم خواب، سروش غیبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه‏اى آگاه ساخت، بعدها نیز در پاى کوه حراء و میان راه‏هاى مکه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مى‏شنید ولى صاحب صدا را نمى دید!

در یکى از روزها که در دامنه کوه حراء گوسفندان عمویش ابوطالب را مى‏چرانید، شنید کسى از نزدیک او را صدا مى‏زند و مى‏گوید: یا رسول الله! ولى به هرجا نگریست کسى را ندید. چون به خانه آمد و موضوع را به خدیجه اطلاع داد، خدیجه گفت: امیدوارم چنین باشد. (۷)

روز بیست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مکه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حراء آرمیده بود و مانند اوقات دیگر از آن بلندى به زمین و زمان و ایام و دوران و جهان و جهانیان مى‏اندیشید. مى‏اندیشید که خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهکار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرینش خلق نمده و همه گونه لیاقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چیز را برایش فراهم نموده تا او در سیر کمالى خود نانى به کف آرد و به غفلت نخورد. ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش‏گذران و مال دوست و مال‏دار قریش در این اندیشه‏ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عیش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چیزى نمى‏اندیشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون ‏بخت و نیازمند، تنها اندیشه‏اى است که آنها در سر مى‏پرورانند…

اینک «او» درست چهل سال پرحادثه را پشت‏سر نهاده است. تجربه زندگى و پختگى فکر و اراده‏اش و استحکام قدرت تعقلش به سرحد کمال رسیده، و از هر نظر براى انجام سؤولیت‏بزرگ پیغمبرى آماده است. در تمام قلمرو عربستان و دنیاى آن روز جز او چه کسى بود که از جانب خداوند عالم شایستگى رهبرى خلق را داشته باشد؟

رهبرى که سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسان‏هاى شرافتمند بر شخصیت ذاتى و تربیت‏ خانوادگى و سوابق درخشان و ملکات فاضله و صفات پسندیده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهیم بت ‏شکن خلیل خدا و اسماعیل ذبیح و فرزند هاشم سید و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قریش است. پدر در پدر و مادر در مادر شکوفان و درخشان و فروزان است.

او از سلامتى کامل جسم و جان برخوردار بود که نتیجه وراثت صحیح و سالم است. وراثتى که پدران پاک و مادران پاک سرشت‏برایش باقى گذارده بودند. به طورى که دنیاى جاهلیت هم با همه پلیدى و تیرگى و تاریکیش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چیزى از شرافت و حسب و نسب او بکاهد. (۸)

نگاهى به احادیث ‏بعثت

دراینجا باید اعتراف کرد که ماجراى بعثت پیغمبر با همه اهمیتى که داشته است،در تواریخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسیر قرآنى و احادیث اسلامى و تواریخ اولیه آمده است،عایشه همسرپیغمبر یا خواهرزادگان او عبدالله زبیر و عروه بن زبیر یا عمرو بن شرحبیل یا ابومیسره غلام پیغمبر، گفته‏اند: جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدایت; «اقرا باسم ربک الذى خلق‏» و پیغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم; «ما انا بقارى‏» یا من خواننده نیستم; «لست‏بقارى‏». جبرئیل سه بار پیغمبر را گرفت وفشار داد تا بار سوم توانست‏ بخواند!

در صورتى که: اولا جبرئیل از پیغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در یک حدیث که آن هم قابل اهمیت نیست. بیشتر مى‏گویند منظور جبرئیل این بوده که هرچه او مى‏گوید پیغمبر هم آن را تکرار کند. در این صورت باید از ناقلین این احادیث پرسید: آیا پیغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آیه کوتاه اول سوره اقرا یعنى; «اقرا باسم ربک الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربک الاکرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم‏» را همان طور که جبرئیل آیه آیه مى‏خوانده او هم تکرار کند؟ این کار براى یک کودک پنج ‏ساله آسان است تا چه رسد به داناى قریش!

از این گذشته «وحى‏» به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئیل امین آیات قرآنى را بر پیغمبرنازل کرده است آن را آهسته تلفظ مى‏نموده و همان دم در سینه پیغمبر نقش مى‏بسته است. بنابراین هیچ لزومى نداشته که هرچه را جبرئیل مى‏گفته است پیامبر مانند بچه مکتبى تکرار کند تا آن را از حفظ نماید، و فراموش نکند!

ثانیاً کسانى که بعثت را بدین گونه نقل کرده‏اند هیچ کدام از نظر شیعیان قابل اعتماد نیستند. عایشه همسرپیغمبر هم که شیعه و سنى ماجراى بعثت را در کلیه منابع تفسیر و حدیث و تاریخ اسلامى بیشتراز وى نقل کرده‏اند، پنج ‏سال بعد از بعثت متولد شده و از کسى هم نقل نمى‏کند، بلکه حدیث وى به اصطلاح مرسل است که قابل اعتماد نیست، و از پیش خود مى‏گوید: آغاز وحى چنین و چنان بوده است.

ثالثاً معلوم نیست جمله «بخوان به نام خدایت‏» که در ترجمه آیه اول درهمه تفسیرهاى اسلامى اعم از سنى و شیعى آمده است ‏یعنى چه؟ از حفظ بخواند، یا از رو بخواند؟ و گفتم که هر دوى آنها خلاف واقع است.

رابعاً مگر خدا و جبرئیل نمى‏دانسته‏اند پیغمبر درس نخوانده بود و چیز نمى‏نوشته که دو بار از وى مى‏خواهند بخواند؟ و چون پیغمبر مى‏گوید: نمى‏توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مى‏توان توجیه کرد؟ آیا اگر کسى را فشار دادند باسواد مى‏شود؟ این معنا درباره پیغمبران پیشین بى‏سابقه بوده است تا چه رسد به پیامبر خاتم (صلى الله علیه و آله)!!

خامساً هیچ کدام از مفسران اسلامى نگفته‏اند چرا اولین سوره قرآنى «بسم الله الرحمن الرحیم‏» نداشته است! بلکه همگى گفته‏اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آیه اوایل سوره اقرا بوده است از «اقرا بسم ربک الذى خلق‏» تا «ما لم یعلم‏».

سادساً دنباله حدیث عایشه و دیگران که مى‏گوید: «وقتى پیغمبر از کوه حراء برگشت‏ سخت مضطرب بود! و چون به نزد خدیجه آمد گفت: «زملونى زملونى‏» مرا بپوشانید، مرا بپوشانید. و او را پوشانیدند، و پس ازآن ماجرا را براى خدیجه نقل کرد و گفت: «از سرنوشت‏ خود هراسانم‏» و «خدیجه او را برد نزد پسر عمویش ورقه بن نوفل که نصرانى شده بود، و تورات و انجیل را مى‏نوشت و آن پیر کهنسال نابینا گفت: اى خدیجه! آنچه او دیده است همان پیک مقدسى است که بر موسى نازل شده است‏» همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پیامبر و ظواهر امر است. (۹)

علامه فقید شیعه سید عبدالحسین شرف الدین عاملى در کتاب پرارج «النص والاجتهاد» تنها کسى است که براى نخستین بار متوجه قسمتى از اشکالات این حدیث ‏شده و مى نویسد: «مى‏بینید که این حدیث (حدیث عایشه) صریحا مى‏گوید پیغمبر بعد از همه این ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن که فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بیم و هراسى که پیدا کرده نیاز به همسرش داشت که او را تقویت کند، و محتاج ورقه بن نوفل مرد غمگین نابیناى جاهل مسیحى بوده است که قدم او را راسخ کند، و دلش را از اضطراب و پریشانى در آورد! محتواى این حدیث ضلالت و گمراهى است. آیا شایسته پیغمبر است که از خطاب فرشته سر در نیاورد؟ بنابراین حدیث عایشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (۱۰)

در حدیث دیگر مى‏گوید: «پیغمبر چنان از برخورد با جبرئیل بیمناک شده بود که مى‏خواست‏خود را از کوه به زیر بیندازد»، یعنى حالت ‏شبیه بیمارى صرع! در روایت دیگر هم مى‏گوید: «تختى مرصع روى کوه حراء گذاشته شد، و تاجى مکلل به جواهر بر سر پیغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد که تو خاتم انبیا هستى‏»! و چیزهاى دیگر که بازگو کردن آن چندش ‏آور است.

راستى چقدر باعث تاسف است که پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و بعثت‏خاتم انبیا چه سان انجام گرفته است؟!! این کوتاهى ازآن مورخان و دانشمندان اسلامى از شیعه و سنى است که در این قرون متمادى غفلت نموده و به تحقیق پیرامون آن نپرداخته‏اند، و فقط به ذکر و تکرار گفتار عایشه و دیگران اکتفا نموده‏اند!

ما پس از نقدى که دانشمندان عالى‏ مقام شیعه سید شرف الدین عاملى بر یکى از حدیث‏ بعثت (حدیث عایشه) نوشته و توفیق ترجمه آن را یافتیم، به قسمت عمده‏اى از تفسیر و حدیث و تاریخ سنى وشیعى مراجعه نمودیم، و با کمال تاسف به این نتیجه رسیدیم که احادیث‏بعثت کاملا مغشوش است، و بیشتر آنها از راویان عامه است، که نزد ما اعتبارى ندارند.متن همه آن احادیث نیز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شیعه و سنى است، و اسناد آن نیز مخدوش مى‏باشد.

ایراد ما به احادیث‏بعثت

کلیه این احادیث که نخست از طریق اهل تسنن نقل شده و در کتاب‏هاى آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به کتب شیعه هم سرایت کرده است، از درجه اعتبار ساقط مى‏باشد. در اینجا به چند نکته آن اشاره مى‏کنیم، و تفصیل را به کتاب «شعاع وحى برفراز کوه حراء» که براى نخستین بار پرده از روى ماجراى مبهم بعثت ‏برداشته است، حوالت مى‏دهیم. (۱۲)

۱- چنانکه گفتیم پیغمبر از زمان کدکى و ایام جوانى تا سى و هفت‏سالگى، بارها علائمى مى‏دید که از آینده درخشان او خبر مى‏داد. مانند ابرى که برسر او سایه افکنده بود، و خبرى که راهب شهر «بصرى‏» در اردن راجع به پیغمبرى او به عمویش ابوطالب داد، و آنچه روح القدس به وى مى‏گفت، و صداهائى که مى‏شنید. بنابراین هیچ معنا ندارد که هنگام نزول وحى و برخورد با جبرئیل این طور دست و پاى خود را گم کند، و نداند که چه اتفاقى افتاده است، و باید ورقه بن نوفل به داد او برسد!

۲- پیغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مکه و قبائل عرب و مردم عصر برترى داشت. با توجه به این حقیقت چگونه او پس از اعلام نبوت دچار وحشت و تردید شده و به همسرش خدیجه متوسل مى‏شود که او را بگیرد تا به زمین نیفتد یا تقویت کند که از شک و تردید به در آید؟

۳- آیا پس از دیدن پیک وحى و آوردن پنج آیه قرآن و اعلام این که تو پیغمبر خدائى و من جبرئیل هستم، و مشاهده جبرئیل با آن عظمت، دیگر جاى این بود که پیغمبر درباره وحى آسمانى و تکلیف خود دچار تردید شود، یا احتمال دهد موضوع حقیقت نداشته باشد؟!

۴- تخت و تاج و سایر تشریفات تعینات صورى است و تناسب با سلاطین و پادشاهان دارد، نه مقام معنوى نبوت که باید با کمال سادگى و دور از هرگونه تشریفات مادى انجام گیرد. دور نیست که سازندگان این حدیث‏به تقلید از تاج‏گذارى پادشاهان ایران، خواسته‏اند براى پیغمبر عربى هم در عالم خیال چنین صحنه‏اى بسازند!

واقعیت‏بعثت از دیدگاه شیعه

ماجراى بعثت‏ بدان گونه که قبلا گذشت موضوعى نبود که یک فرد مسلمان معتقد به آن باشد، و پى‏برد که خاتم انبیا چگونه به مقام عالى پیغمبرى رسیده است. ما پس از بررسى‏هاى لازم از مجموع نقل‏ها به این نتیجه رسیده‏ایم که آنچه در منابع شیعه و احادیث‏خاندان نبوت رسیده است، واقعیت‏بعثت را چنان روشن مى‏سازد که هیچ یک از اشکالات گذشته مورد پیدا نمى‏کند.

از جمله احادیثى که بازگو کننده حقیقت‏بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مى‏سازد، روایتى است که ذیلا از لحاظ خوانندگان مى‏گذرد:

پیشواى دهم ما حضرت امام هادى (علیه السلام) مى‏فرماید: «هنگامى که محمد (صلى الله علیه و آله) ترک تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشیده بودبه مستمندان بخشید، هر روز به کوه حراء مى‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى‏نگریست، و شگفتى‏هاى رحمت و بدایع حکمت الهى را مورد مطالعه قرار مى‏داد.

به اطراف آسمان‏ها نظر مى‏دوخت، و کرانه‏هاى زمین و دریاها ، دره‏ها ، دشت‏ها و بیابان‏ها را از نظر مى‏گذرانید، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مى‏آموخت.

ازآنچه مى‏دید، به یاد عظمت‏خداى آفریننده مى‏افتاد. آن گاه با روشن بینى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى‏وزید. چون به سن چهل سالگى رسید خداوند نظر به قلب وى نمود، دل او را بهترین و روشنترین و نرمترین دلها یافت.

در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمان‏ها گشوده گردد. محمد (صلى الله علیه و آله) از آنجا به آسمان‏ها مى‏نگریست، سپس خدا به فرشتگان امر کرد فرود آیند، و آنها نیز فرود آمدند، و محمد (صلى الله علیه و آله) آنها را مى‏دید. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به سر محمد (صلى الله علیه و آله) و چهره او معطوف داشت.

در آن لحظه محمد (صلى الله علیه و آله) به جبرئیل که در هاله‏اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئیل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تکان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟

جبرئیل گفت: «نام خدایت را بخوان که جهان و جهانیان را آفرید. خدائى که انسان را از ماده پست آفرید (نطفه). بخوان که خدایت‏بزرگ است. خدائى که با قلم دانش آموخت و به انسان چیزهائى یاد داد که نمى‏دانست‏». پیک وحى، رسالت‏ خود را به انجام رسانید، و به آسمان‏ها بالا رفت. محمد (صلى الله علیه و آله) نیز از کوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسیله وحى دیده بود که از شکوه و عظمت ذات حق حکایت مى‏کرد،بى‏هوش شد، و دچار تب گردید.

از این که مبادا قریش و مردم مکه نبوت او را تکذیب کنند، و به جنون و تماس با شیطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او ازروز نخست‏خردمندترین بندگان خدا و بزرگترین آنها بود. هیچ چیز مانند شیطان و کارهاى دیوانگان و گفتار آنان را زشت نمى‏دانست.

در این وقت‏خداوند اراده کرد به وى نیروى بیشترى عطا کند، و به دلش قدرت بخشد. بدین منظور کوه‏ها و صخره‏ها و سنگلاخها رار براى او به سخن در آورد. به طورى که به هر کدام مى‏رسید، به وى اداى احترام مى‏کردند. و مى‏گفت: السلام علیک یا حبیب الله! السلام علیک یا ولى الله! السلام علیک یا رسول الله! اى حبیب خدا مژده باد که خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها که پیش از تو بوده‏اند، و آنها که بعدها مى‏آیند برتر و زیباتر و پرشکوه‏تر و گرامى‏تر گردانیده است.

از این که مبادا قریش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زیرا بزرگ کسى است که خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراین از تکذیب قریش و سرکشان عرب ناراحت مباش که عنقریب خدایت تو را به عالى‏ترین مقام خواهد رسانید، و بالاترین درجه را به تو خواهد داد.

پس از آن نیز پیروانت‏به وسیله جانشین تو على بن ابیطالب (علیه السلام) ازنعمت وصول به دین حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مى‏گردند. دانش‏هاى تو به وسیله دروازه شهر حکمت و دانشت على بن ابیطالب در میان بندگان و شهرها و کشورها منتشر مى‏گردد.

به زودى دیدگانت‏به وجود دخترت فاطمه (سلام الله علیها) روشن مى‏شود، و از وى و همسرش على، حسن و حسین که سروران بهشتیان خواهند بود، پدید مى‏آیند.

عنقریب دین تو در نقاط  مختلف جهان گشترش مى‏یابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند یافت. لواى حمد را به دست تو مى‏دهیم، و تو آن را به برادرت على مى‏سپارى. پرچمى که در سراى دیگر همه پیغمبران و صدیقان و شهیدان در زیر آن گرد مى‏آیند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.

من در پیش خود گفتم: «خدایا! این على بن ابیطالب که او را به من وعده مى‏دهى کیست؟ آیا او پسر عم من است؟ ندا رسید اى محمد! آرى، این على بن ابیطالب برگزیده من است که به وسیله او این دین را پایدار مى‏گردانم، و بعد از تو برهمه پیروانت‏برترى خواهد داشت. (۱۳)

در این حدیث همه چیز راجع به آغاز کار پیغمبر گفته شده است. جاى تعجب است که مفسران اسلامى به خصوص مفسران شیعه از این حدیث‏ شریف و نقل آن درتفسیر سوره اقرا غافل مانده‏اند، با اینکه نکات جالب و تازه‏اى از تاریخ حیات پیغمبر را بازگو مى‏کند، که مى باید مسلمانان از آن آگاه گردند.

ملاحظه مى‏کنید که پیغمبر بدون هیچ گونه تشریفات مادى یا اشکالاتى که در احادیث اهل تسنن بود، به مقام عالى پیغمبرى رسید. با قدم‏هائى شمرده و دیدى وسیع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت.

همین که وارد خانه شد پرتوى از نور و بوئى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خدیجه پرسید این چه نورى است؟ پیغمبر فرمود: این نور نبوت است. اى خدیجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پیغمبر ماجراى بعثت را چنانکه اتفاق افتاده بود براى خدیجه شرح داد و افزود که جبرئیل به من گفت: «از این لحظه تو پیغمبر خدائى‏».

خدیجه که از سالها پیش هاله‏اى از نور نبوت درسیما درخشان همسر محبوب خود دیده و از کردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت: به خدا دیر زمانى است که من در انتظار چنین روزى به سر برده‏ام، و امیدوار بودم که روزى تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوى. (۱۴)

بدین گونه محمد بن عبدالله برازنده‏ترین مردم قریش که سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملکات فاضله و سجایاى اخلاقى و خصال روحى شهره شهر بود، برفراز کوه حراء از جانب خداوند یکتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزیده شد، و خاتم انبیا گردید.

نظر ما پیرامون بعثت پیغمبر (ص)

نکته اساسى که قرآن در نزول وحى به پیغمبر بازگو مى‏کند، و متاسفانه کسى توجه نکرده است،این است که همه مفسران اسلامى نوشته‏اند، و در تمام احادیث نیز هست که در روز بعثت فقط پنج آیه آغاز سوره «اقرا» بر پیغمبر نازل شد.

این پنج آیه از «اقرا باسم ربک الذى خلق‏» آغاز مى‏گردد. و به «مالم یعلم‏» ختم مى‏شود. هیچ کس نگفته است «بسم الله‏» این سوره کى نازل شده؟ و آیا نخستین سوره قرآن بسم الله داشته است‏یا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته‏اند، و اگر نداشته است آیا بعدها آمده است، یا طور دیگر بوده؟ همگى سؤالاتى است که پاسخى براى آن نمى‏بینیم.

ما پس از تحقیقات زیاد به این نتیجه رسیده‏ایم که جبرئیل از پیغمبر خواست آیه «بسم الله الرحمن الرحیم‏» را که در آغاز سوره بود، به زبان آورد. «اقرا باسم ربک‏» نیز به همین معنا است. باء «بسم‏» هم به گفته بعضى از مفسرین زائده است‏یعنى معنا ندارد و فقط براى زینت در کلام است. درحقیقت جبرئیل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحیم‏» از آن حضرت خواست که نام خدا یعنى بسم الله الرحمن الرحیم را قرائت کند. و آنرا به زبان آورد. ولى چون پیغمبر درآغازکارو اولین برخورد با پیک وحى نمى‏دانست نحوه قرائت نام خدا که جبرئیل از وى مى‏خواست چگونه است، پرسید: ما اقرا؟ یعنى; چه بخوانم، و نام خدا که باید قرائت کنم چیست و ترکیب آن چگونه است؟ جبرئیل بار دیگر تکرار کرد و گفت:«بسم الله الرحمن الرحیم – اقرا بسم ربک الذى خلق -» یعنى نام خدایت را قرائت کن و بگو بسم الله الرحمن الرحیم.

در این مورد چند حدیث معتبر و بسیار جالب در چند منبع مهم اسلامى و شیعه هست که از هر نظر جالب مى‏باشد. ولى جاى کمال تاسف است که چرا مفسران ما این دو حدیث را در تفسیر سوره «اقرا» نیاورده‏اند. حدیث اول درکتاب «کافى‏» باب (فضل قرآن) است که امام صادق (علیه السلام) مى‏فرماید: «نخستین چیزى که بر پیغمبر نازل شد بسم الله الرحمن الرحیم – اقرا بسم ربک بود»!

حدیث دوم در «عیون اخبارالرضا» شیخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا (علیه السلام) روایت مى‏کند که فرمود: «اولین بار که جبرئیل بر پیغمبر (صلى الله علیه و آله) نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم – بسم الله الرحمن الرحیم – اقرا بسم ربک الذى خلق …»

حدیث‏سوم در «محاسن برقى‏» ج ۱ ص ۴۱ ازصفوان جمال روایت مى‏کند که گفت‏حضرت صادق (علیه السلام) قرمود: هیچ کتابى ازآسمان نازل نشد مگر اینکه در آغاز آن «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود. (۱۵)

با توجه به این سه حدیث ارزنده و گویا، مى‏گوییم که پیک وحى الهى سوره اقرا را به عکس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت‏باشش آیه آورد: آیه اول همان «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود. و از پیغمبر خواسته بود همان آیه اول یعنى; «بسم الله الرحمن الرحیم‏» را قرائت کند، یعنى قبل از هر چیز «بسم الله‏» بگوید و سرآغاز کارنبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه که خدا خواسته بود، هماهنگ سازد.

پس «اقرا بسم ربک‏» یعنى; نام خدایت را بخوان. مطابق نقل على بن ابراهیم قمى در تفسیرش، پیغمبر پرسید چه بخوانم؟ جبرئیل مجددا گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم – اقرا بسم ربک الذى خلق‏». یعنى نام خدا را که مامور هستى بخوانى، همین «بسم الله الرحمن الرحیم‏» است، و پیغمبر بار دوم «بسم الله‏» را براى نخستین بار خواند و با آن آشنا شد. همان که خود پیغمبر بعدها به ما دستورداده است که هیچ کارى را آغاز نکنید مگر این که اول بگویید: «بسم الله الرحمن الرحیم‏».

آرى، هنگامى که حقایق اسلامى را برگزیدگان الهى بیان کنند، چنین خواهد بود، که مردم بى‏خبر را با آنچه واقعیت دارد آشنا مى‏سازند.

به عبارت روشن‏تر آنچه خداوند به وسیله جبرئیل در آغاز وحى و اولین لحظه پیغمبرى خاتم انبیا (صلى الله علیه و آله) ازآن حضرت خواسته بود بهزبان آورد و قرائت کند فقط گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود! بقیه آیات همان طور که پیک وحى مى خواند مانند موارد بعدی دردم در سینه مقدس آن حضرت نقش مى‏بست و دیگر نیازى به تکرار پیغمبر نداشت تا از حفظ کند. این بود واقعیت‏بعثت از زبان ائمه اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، و توضیح ما به طور اجمال.

پى‏نوشت:

۱- سیره ابن هشام – ج ۱ ص ۱۵۴ سیره ابن هشام که آنرا قدیمترین تاریخ حیات پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله دانسته‏اند، تلخیص از «سیره النبى ص‏» تالیف محمد بن اسحاق بن یسار مطلبى متوفاى سال ۱۵۱ ه است که ابن حجر عسقلانى شافعى در کتاب «تقریب‏» رمى به تشیع او نموده است. ابن هشام، یعنى عبدالملک بن هشام حمیرى، خود در سال ۲۱۸ ه وفات یافته است.)

۲- سیره حلبه – ح ۱ ص ۳۸۱

۳- همان کتاب – ج ۱ ص ۳۸۲

۴- همان کتاب – ج ۱ ص ۳۸۲

۵- تاریخ طبرى – ج ۳ ص ۱۱۴۹ – سیره ابن هشام، ج ۱ ص ۱۵۵

۶- سیره حلبیه – ج ۱ ص ۳۸۰ – ۳۹۱

۷-  مناقب ابن شهر آشوب – ج ۱ ص ۴۴

۸- در زیارت وارث حضرت سید الشهداء امام حسین علیه السلام مى‏خوانیم که: «گواهى مى‏دهم تو نورى بودى در صلب‏هاى شامخ پدرانت و رحم‏هاى پاک مادرانت، به طورى که ایام جاهلیت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پلید خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند».

۹- حدیث عایشه درباره آغاز وحى که مستند همگى دانشمندان سنى و شیعى است در جزء اول «صحیح بخارى‏» و تفسیر سوره اقرا جزء سوم آن، و باب ایمان «صحیح مسلم نیشابورى‏» و تفسیر سوره اقرا در «صحیح ترمذى‏» و سنن نسائى آمده است.

۱۰- کتاب «اجتهاد در مقابل نص‏» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدین به قلم نویسنده این سطور – ص ۴۱۲

۱۱- «سیره حلبیه‏» جلد اول از۳۳ تا ۴۲

۱۲- به یارى خداوند این کتاب با تفصیل بیشتر و تحقیق کامل در آینده منتشر خواهد شد.

۱۳- «بحار الانوار» علامه مجلسى – ج ۱۸ ص ۲۰۵ و ج ۱۷ ص ۳۰۹ چاپ جدید.

۱۴- مناقب ابن شهر اشوب ج ۱ ص ۳۶

۱۵- مفاخر اسلام – تالیف نویسنده – ج ۱ ص ۳۶۸

منبع: تاریخ اسلام على دوانى

وظایف منتظران در عصر غیبت

 

اشاره:

از جمله مسائلی که همواره شیعیان و پیروان اهل بیت علیهم السلام در دوران غیبت کبری خواهان فهم آن هستند، شناخت وظایفی است که در این دوران به عهده آنان گذاشته شده است . در این مقاله تلاش خواهیم کرد وظایف منتظران را هر چند به صورت مختصر بیان کنیم .

 

۱- معرفت نسبت به حضرت ولی عصر علیه السلام

از حضرت امام صادق علیه السلام نقل شده است که: روزی امام حسین علیه السلام بر اصحاب خود وارد شدند، بعد از حمد خدا و درود بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

«یا ایها الناس ان الله ما خلق العباد الا لیعرفوه فاذا عرفوه عبدوه فاذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عباده من سواه، فقال له رجل: بابی انت وامی یابن رسول الله ما معرفه الله؟

قال: معرفه اهل کل زمان امامهم الذی یجب علیهم طاعته (۱) ؛ ای مردم! خداوند بندگان را نیافرید مگر برای اینکه او را بشناسند، زمانی که او را شناختند، او را پرستش کنند و هنگامی که او را پرستش کردند، با عبادت و پرستش او از بندگی غیر او بی نیاز گردند . مردی عرض کرد: ای پسر پیامبر! پدر و مادرم فدای شما باد، معرفت خداوند چیست؟ فرمود: شناخت اهل هر زمانی نسبت به امامشان، امامی که طاعت او بر آنان واجب است .»

همچنین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیه (۲) ؛

هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است .»

توجه به مضامین دعاهایی که خواندن آن ها در عصر غیبت توصیه شده است نیز ما را به اهمیت مساله شناخت حضرت ولی عصر علیه السلام راهنمایی می کند . در یکی از دعاهای معروف و معتبری که شیخ صدوق آن را در کتاب کمال الدین نقل کرده است، می خوانیم:

«اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف نبیک، اللهم عرفنی نبیک فانک ان لم تعرفنی نبیک لم اعرف حجتک، اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی (۳) ؛  بارالها! خودت را به من بشناسان که اگر خود را به من نشناسانی پیغمبرت را نخواهم شناخت . بارالها! پیغمبرت رابه من بشناسان که اگر پیغمبرت را به من نشناسانی حجت تو را نخواهم شناخت . بارالها! حجت خود را به من بشناسان که اگر حجت خود را به من نشناسانی از دینم گمراه می گردم .»

۲- تمسک به ریسمان ولایت اهل بیت علیهم السلام

ولایت اهل بیت علیهم السلام دو گونه است: ا . ولایت تکوینی ۲ . ولایت تشریعی .

ولایت تکوینی بدین معناست که حضرات معصومین علیهم السلام به اذن و اراده الهی، می توانند در مقام تکوین و عینیات خارجی، دخل و تصرف کنند، مانند معجزات انبیاء علیهم السلام و کرامات اولیاء علیهم السلام، و ولایت تشریعی، به معنای ولایت و سرپرستی جامعه و مؤمنین است . امامان معصوم علیهم السلام، هر کدام در زمان خود، ولی و سرپرست جامعه بوده و مردم را هدایت تشریعی می کنند .

از جمله وظایف مهم منتظران در زمان غیبت، چنگ زدن به ریسمان ولایت اهل بیت علیهم السلام است . امام صادق علیه السلام فرمودند: «طوبی لشیعتنا المتمسکین بحبلنا فی غیبه قائمنا (۴) ؛ خوشا به حال شیعیان ما! آنان که در زمان غیبت قائم ما به ریسمان [ولایت] ما تمسک می جویند .»

همچنین امام سجاد علیه السلام فرمودند: «من ثبت علی موالاتنا «ولایتنا» فی غیبه قائمنا اعطاه الله عزوجل اجرالف شهید من شهداء بدر و احد (۵) ؛ هر کس در غیبت قائم ما بر دوستی [و عقیده به امامت ما] ثابت قدم باشد، خدای متعال اجر هزارشهید از شهدای بدر و احد به او عطا می کند .»

و نیز امام صادق علیه السلام فرمود: «یاتی علی الناس زمان یغیب عنهم امامهم؛ زمانی بر مردم فرا رسد که پیشوایشان از آنان غایب گردد .»

زراره پرسید: در آن زمان مردم چه کنند؟ امام علیه السلام فرمود: «یتمسکون بالامر الذی هم علیه حتی یتبین لهم (۶) ؛ به همان امر [ولایتی] که برآنند چنگ زنند، تا برایشان آشکار شود .»

۳- انتظار فرج

یکی از وظایف مهم مردم در عصر غیبت، انتظار فرج است . رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «افضل اعمال امتی انتظار الفرج (۷) ؛ با فضیلت ترین اعمال امت من، انتظار فرج است .»

امام صادق علیه السلام فرمود: «اقرب ما یکون العباد من الله جل ذکره و ارضی ما یکون عنهم اذا افتقدوا حجه الله جل و عز و لم یظهر لهم و لم یعلموا مکانه و هم فی ذلک یعلمون انه لم تبطل حجه الله جل ذکره و لا میثاقه، فعندها فتوقعوا الفرج صباحا و مساء (۸) ؛ زمانی بندگان به خدای بزرگ نزدیک ترند و خدا از ایشان راضی تر است که حجت خدای متعال از میان آنان ناپدید گردد و ظاهر نشود و آنان جایش را [هم] ندانند . با این همه بدانند که حجت و میثاق خدا باطل نشده است . در آن زمان، هر صبح و شام چشم انتظار فرج باشید .»

آنچه در روایات مربوط به انتظار فرج حضرت ولی عصر علیه السلام بسیار به آن پرداخته شده، مساله صبر در این انتظار و پاداش صابران در این دوران است . در ذیل به چند نمونه از این روایات اشاره می شود .

الف: امام صادق علیه السلام به نقل از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «سیاتی قوم من بعدکم، الرجل الواحد منهم له اجر خمسین منکم، قالوا: یا رسول الله! نحن کنامعک ببدر و احد و حنین و نزل فینا القرآن؟ فقال: انکم لو تحملوا لما حملوا لم تصبروا صبرهم (۹) ؛ پس از شما کسانی بیایند که یک نفر از ایشان پاداش پنجاه نفر از شما را داشته باشد [ . اصحاب] گفتند: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله! ما در جنگ بدر و احد و حنین با تو بودیم و درباره ما آیه نازل شده است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اگر آنچه [از حوادث ایام] به ایشان می رسد، به شما رسد، صبر آنان را ندارید .»

ب: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «انتظار الفرج بالصبر عباده (۱۰) ؛ » انتظار فرج با صبر، عبادت است .»

ج: امام رضا علیه السلام فرمود: «ما احسن الصبر و انتظار فرج (۱۱) ؛ چه نیکوست شکیبائی و انتظار فرج .»

د: امام حسین علیه السلام فرمود: «له غیبه یرتد فیها اقوام و یثبت فیها علی الدین آخرون، فیؤذون و یقال لهم: «متی هذا الوعد ان کنتم صادقین » اما ان الصابر فی غیبته علی الاذی و التکذیب بمنزله المجاهد بالسیف بین یدی رسول الله (۱۲) ؛ برای او [مهدی] غیبتی است که اقوامی در آن از دین خارج شوند و گروهی بر دین ثابت قدم بمانند و آزار و اذیت می کشند و به آن ها گفته می شود: این وعده [ظهور] چه وقت عملی می شود، اگر راست می گویید؟ بی تردید صبر کننده در زمان غیبت در برابر آزار و تکذیب [مخالفان]، به منزله جهاد کننده با شمشیر در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله است .»

۴- تهذیب نفس و اصلاح فردی

یکی از وظایف مهم منتظران دولت حق، پارسائی و آراستگی به اخلاق خوب و پسندیده است . امام صادق علیه السلام فرمود: «من سره ان یکون من اصحاب القائم، فلینتظر ولیعمل بالورع و محاسن الاخلاق، و هو منتظر (۱۳) ؛ هر کس شادمان می گردد از اینکه از یاران حضرت مهدی علیه السلام باشد، باید منتظر باشد و به پرهیزکاری و اخلاق نیکو رفتار نماید و او منتظر [واقعی ] است .»

همچنین امام صادق علیه السلام فرمود: «ان لصاحب هذا الامر غیبه فلیتق الله عبده ولیتمسک بدینه (۱۴) ؛ به یقین برای صاحب این امر غیبتی است، پس بنده خدا باید تقوای الهی پیشه کند و به دینش چنگ زند .»

۵- اصلاح اجتماعی

یکی از وظایف مهم مردم در دوران غیبت کبری، داشتن روحیه اصلاح گری در سطح جامعه است . هر فردی باید در برابر آحاد جامعه اسلامی احساس مسؤولیت کرده، در راه اصلاح و ساختن افراد تلاش نماید، تا جامعه و افراد آن آماده پذیرش حکومت جهانی حضرت مهدی شوند .

اصلاح جامعه از راه امر به معروف و نهی از منکر تحقق می یابد و قانون امر به معروف و نهی از منکر در متن دین اسلام بسیار مورد تاکید قرار گرفته است .

امام باقر علیه السلام در بیان وظایف شیعیان در دوران غیبت فرمودند: «لیعن قویکم ضعیفکم و لیعطف غنیکم علی فقیرکم ولینصح الرجل اخاه النصیحه لنفسه (۱۵) ؛ توانمندان شما باید به ضعیفانتان کمک کنند و اغنیاء شما باید به فقرایتان مهربانی کنند، هر کس باید برادر [دینی] اش را نصیحت کند، نصیحتی که به نفع برادرش باشد .»

خداوند متعال می فرماید: «کنتم خیر امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر) . . . (۱۶) ؛ «شما بهترین امتی بودید که به سود انسان ها آفریده شده اند؛ [چه اینکه] امر به معروف و نهی از منکر می کنید و . . .»

و امام صادق علیه السلام فرمود: «ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر سبیل الانبیاء و منهاج الصلحاء، فریضه عظیمه بها تقام الفرائض و تامن المذاهب و تحل المکاسب و ترد المظالم و تعمر الارض و ینتصف من الاعداء و یستقیم الامر (۱۷) ؛ بی تردید امر به معروف و نهی از منکر راه انبیاء علیهم السلام و طریقه صالحان است [ . امر به معروف و نهی از منکر ] وظیفه ای سترگ [و خطیر] است که به وسیله آن سایر واجبات انجام می پذیرد و راه ها امنیت می یابد و در آمدها حلال [و مشروع] می گردد، مظالم باز گردانده می شود، زمین آباد می شود و از دشمنان انتقام گرفته می شود و امور سامان می یابد .»

آری اگر همه مسلمانان خود را موظف به اجرای امر به معروف و نهی از منکر در جامعه اسلامی بدانند، قدم های اولیه برای نیل به جامعه ایده آل و مطلوب مهدوی برداشته می شود .

۶- آمادگی نظامی برای ظهور امام زمان علیه السلام

به تصریح روایات، آماده کردن سلاح و کسب مهارت نظامی که مناسب با هر عصری باشد، برای شرکت در سپاه حضرت مهدی علیه السلام از وظایف منتظران است .

امام صادق علیه السلام فرمود: «لیعدن احدکم لخروج القائم علیه السلام و لوسهما، فان الله تعالی اذا علم ذلک من نیته رجوت لان ینسئ فی عمره حتی یدرکه (فیکون من اعوانه و انصاره) (۱۸) ؛ هر یک از شما باید برای خروج حضرت قائم علیه السلام هر چند به اندازه یک تیر، مهیا کند . هر گاه خدای تعالی چنین نیتی از او ببیند، امیدوارم عمرش را طولانی کند تا آن حضرت را درک کند (و در زمره یاران و همراهانش قرار گیرد) .

همچنین امام کاظم علیه السلام فرمود: «من ارتبط دابه متوقعا به امرنا و یغیظ به عدونا و هو منسوب الینا ادر الله رزقه، و شرح صدره و بلغه امله و کان عونا علی حوائجه (۱۹) ؛

هر کس مرکبی را به انتظار امر ما نگاه دارد و به سبب آن دشمنان ما را خشمگین سازد در حالی که خودش به ما منسوب باشد، خداوند روزیش را فراخ گرداند، به او شرح صدر عطا کند، او را به آرزویش برساند و در رسیدن به خواسته هایش او را یاری کند .»

۷- یاد حضرت ولی عصر علیه السلام

از جمله وظایف مهم شیعیان و علاقمندان آن حضرت، فراموش نکردن او، و همیشه به یاد و ذکر او بودن است .

امام علی علیه السلام فرمود: «من احب شیئا لهج بذکره (۲۰) ؛ هر کس چیزی را دوست بدارد، همواره نام آن را بر زبان دارد .»

و امام کاظم علیه السلام درباره غیبت امام زمان علیه السلام فرمود: «یغیب عن ابصار الناس شخصه ولا یغیب عن قلوب المؤمنین ذکره (۲۱) ؛ خودش از دیدگان مردم پنهان می شود ولی یاد او از دل های مؤمنان مخفی نمی شود .»

دعای ندبه زمزمه ای است عاشقانه که در آن هر صبح جمعه با معشوق خود ارتباط برقرار می کنیم و به یاد او سرشک از دیدگانمان جاری می گردد . چه زیباست نغمه های عاشقان مهدی آنجا که می گویند: «عزیز علی ان اری الخلق و لا تری و لا اسمع لک حسیسا و لا نجوی؛ بسیار بر من سخت است که خلق را ببینم و تو را نبینم و از تو صدایی نشنوم .»

«هل من معین فاطیل معه العویل و البکاء؟ هل من جزوع فاساعد جزعه اذا خلا؟ هل قذیت عین فساعدتها عینی علی القذی؟ هل الیک یا ابن احمد سبیل فتلقی؟ هل یتصل یومنا منک بعده فنحظی؟

آیا کسی هست که مرا یاری کند تا به همراهی او ناله و گریه را طولانی کنم؟ آیا ناله کننده و بی تابی هست که من با زاری او را در هنگام تنهائیش یاری و همراهی کنم؟ آیا در چشمی خار رفته است که چشم من [در ناراحتی و اشک] با او هم دردی نماید؟ ای زاده احمد! آیا راهی به سوی تو هست که به ملاقات تو منتهی گردد؟ آیا روز [جدایی] ما به فردای [وصال ] می رسد که از آن حظ بریم؟»

امام زمان علیه السلام نیز از یاد شیعیان خود غافل نیست و اگر ارتباط ما با امام زمان علیه السلام برقرار شود و در همه امور زندگی به یاد و ذکر آن حضرت باشیم، یقینا مورد عنایت و لطف ایشان قرار می گیریم، چنانکه در نامه امام زمان علیه السلام به شیخ مفیدقدس سره به این موضوع اشاره شده است . آن حضرت می فرماید:

«انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم (۲۲) ؛ ما از رسیدگی به حال شما کوتاهی نمی کنیم و یاد شما را از خاطر نمی بریم .»

یارب آن مونس جان محرم اسرار کجاست

و آن طبیب دل بی طاقت بیمار کجاست

یک جهانند گرفتار فراقش یا رب

آن رهاننده این جمع گرفتار کجاست (۲۳)

۸- محبت به حضرت مهدی علیه السلام

انسان وقتی به کسی علاقه داشته باشد، یاد و خاطره محبوب همیشه در فکر و ذهنش حضور دارد و این موجب می شود که زندگیش رنگ و بوی معشوق بگیرد . اگر محبوب انسان موجودی متعالی و ملکوتی باشد، این الگو پذیری زمینه رشد و تعالی او را فراهم می سازد و اگر محبوب و معشوق او موجودی پست و فرومایه باشد، این الگو پذیری موجب سقوط و هلاکت وی خواهد شد . به خاطر اهمیت محبت به اهل بیت علیهم السلام خداوند در قرآن کریم، مزد رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را مودت و دوستی خاندان او قرار داده است و می فرماید: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی » (۲۴) ؛ «بگو من از شما در برابر رسالتم مزدی طلب نمی کنم، به جز دوستی و مودت نسبت به اهل بیتم .»

همچنین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «لا یؤمن عبد حتی اکون احب الیه من نفسه و اهلی احب الیه من اهله و عترتی احب الیه من عترته و ذاتی احب الیه من ذاته (۲۵) ؛ هیچ بنده ای ایمان [واقعی ] نمی آورد مگر اینکه در نزد او من از خودش محبوب تر و اهل بیت من و خاندان من از اهل بیت و خاندان او محبوب تر باشند و ذات من از ذات خودش محبوب تر باشد .»

امام حسن عسکری علیه السلام خطاب به حضرت مهدی علیه السلام فرمودند: «واعلم ان قلوب اهل الطاعه و الاخلاص نزع الیک مثل الطیر الی او کارها (۲۶) ؛ بدان که دل های اهل بندگی و اخلاص به سوی تو پر می کشند؛ همچنان که پرنده به سوی آشیانه اش پر می کشد .»

البته این طور نیست که محبت یک طرفه باشد، بلکه امامان معصوم علیهم السلام نیز نسبت به شیعیان واقعی ابراز علاقه و محبت کرده و می کنند، و در غم و شادی آنان شریکند.

امام رضا علیه السلام فرمود: «الامام الامین الرفیق، و الاخ الشفیق، و کالام البره بالولد الصغیر (۲۷) ؛ امام، امین و دوست است، و برادر دلسوز است، و مانند مادری است که نسبت به فرزند خردسال خود مهربان است .»

همچنین امام علی علیه السلام فرمود: «انا لنفرح لفرحکم و نحزن لحزنکم (۲۸) ؛  ما در شادمانی شما شاد و برای اندوه شما اندوهگین می شویم .»

امام رضا علیه السلام فرمود: «ما من احد من شیعتنا . . . لا یغتم الااغتممنا لغمه، و لا یفرح الافرحنا لفرحه، و لا یغیب عنا احد من شیعتنا این [ما] کان فی شرق الارض وغربها (۲۹) ؛ هیچ کس از شیعیان ما . . . غم دیده نمی شود مگر آن که ما نیز در غم او غمگین می شویم و شاد نمی شود مگر اینکه از شادی او شاد می شویم، و هیچ یک از شیعیان ما در مشرق و مغرب زمین از نظر ما دور نیستند .»

امام مهدی علیه السلام فرمود: «انه انهی الی ارتیاب جماعه منکم فی الدین وما دخلهم من الشک والحیره فی ولاه امرهم، فغمنا ذلک لکم لا لنا، وساءنا فیکم لا فینا (۳۰) ؛ از تردید گروهی از شما (شیعیان) در دین، و شک و سرگردانی در مساله والیان امرشان آگاه شدم، پس این غم ما به خاطر شما است نه به خاطر خود ما، و برای شما متاثر شدیم نه برای خودمان .»

در این روایت و امثال آن ها حضرت مهدی علیه السلام نسبت به شیعیان ابراز محبت و علاقه نموده و اعلام کرده است که از گمراه شدن آن ها شدیدا ناراحت و متاثر می شود .

۹- اندوهگین بودن در فراق حضرت

یکی از نشانه های دوستی، محزون بودن در فراق و دوری از دوست و محبوب است . بدیهی است که علاقمندان به امام زمان علیه السلام در دوران غیبت در فراق او اندوهگین هستند و این حزن و اندوه را به گونه های مختلفی بروز می دهند .

امامان معصوم نیز به خاطر غیبت امام زمان علیه السلام می گریستند . به عنوان نمونه، سدیر صیرفی می گوید: به خدمت مولایمان امام صادق علیه السلام رفتیم و امام را در حال گریه و ناله دیدیم . او آنگاه حالت امام را این گونه تشریح می کند: «هو یبکی بکاء الوالد الثکلی ذات الکبد الحرسی قد نال الحزن من وجنتیه وشاع التغییر فی عارضیه واملاء الدموع محجریه وهو یقول سیدی غیبتک نفت رقادی وضیقت علی مهادی وابتزت منی راحه فؤادی، سیدی غیبتک اوصلت مصابی بفجائع الابد (۳۱) ؛ او همچون مادر فرزند از دست داده، می گریست، اندوه از گونه های مبارکش پیدا بود و رنگ چهره اش تغییر کرده بود . اشک های او لباسش را خیس کرده بود و در این حالت می گفت: مولای من! غیبت تو، خواب را از چشمانم ربوده و زمین را بر من تنگ نموده و آسایش دلم را از من گرفته است . مولای من! غیبت تو، بلا و مصیبت مرا به فاجعه های ابدی پیوند داده است .»

شاعر عرب حزن و اندوه قلبی خود را در غم دوری از حضرت مهدی علیه السلام چنین بیان کرده است:

قلبی الیک من الاشواق محترق

ودمع عینی من الآماق مندفق

الشوق یحرقنی والدمع یغرقنی

فهل رایت غریقا وهو محترق (۳۲) ؟

و شاعری پارسی گوی، ابیات فوق را چنین به فارسی در آورده است:

دل زشوق دیدنت سوزد چو عود

از فراقت دیده بارد همچو رود

غرقه در سیلاب اشک و دل کباب

کس غریق شعله ور کی دیده بود

۱۰- شناخت عظمت و مقام حضرت مهدی علیه السلام و نگه داشتن حرمت او

از جمله وظایف مهم شیعیان، شناخت جایگاه رفیع حضرت مهدی علیه السلام و رعایت احترام آن حضرت است . امامان معصوم علیهم السلام بعد از مقام ربوبی و نبوی صلی الله علیه و آله، مقام و رتبه سوم را در عالم وجود دارند، و انسان های عادی با آنان مقایسه نمی شوند .

امام علی علیه السلام فرمود: «لا یقاس بآل محمد احد من هذه الامه ولا یسوی بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا . هم اساس الدین وعماد الیقین (۳۳) ؛ نباید احدی از این امت را با آل محمد صلی الله علیه و آله مقایسه نمود و نباید کسی را که نعمت آل محمد صلی الله علیه و آله همواره بر او جریان داشته، با آنان برابر دانست، آنان اساس دین و ستون یقین هستند .»

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در توصیف جایگاه حضرت مهدی علیه السلام در بهشت فرمود: «المهدی طاووس اهل الجنه، علیه جلابیب النور (۳۴) ؛ مهدی علیه السلام طاووس اهل بهشت است که هاله ای از نور او را احاطه کرده است .»

و نیز فرمود:

«نحن سبعه من ولد عبد المطلب ساده الجنه، انا وحمزه وعلی وجعفر والحسن والحسین والمهدی (۳۵) ؛ ما هفت نفر از اولاد عبد المطلب هستیم که سروران اهل بهشتیم: من و حمزه و علی و جعفر و حسن و حسین و مهدی علیهم السلام .»

امام علی علیه السلام فرمود: «هو فی الذروه من قریش والشرف من هاشم والبقیه من ابراهیم (۳۶) ؛ او (حضرت مهدی علیه السلام) والاترین قریش و گرامی ترین بنی هاشم و تنها بازمانده ابراهیم خلیل است .»

و امام رضا علیه السلام فرمود: «یکون اعلم الناس واحکم الناس واتقی الناس واحلم الناس واسخی الناس واعبد الناس (۳۷) ؛

او (حضرت مهدی علیه السلام) داناترین مردم، حکیم ترین مردم، پرهیزگارترین مردم، بردبارترین مردم و بخشنده ترین مردم و عابدترین مردم است .»

جای آنست که شاهان زتو شرمنده شوند

سلطنت را بگذارند و تو را بنده شوند

گر به خاک قدمت سجده میسر گردد

سر فرازان جهان جمله سرافکنده شوند

«هلالی »

. . .

ای که از لطف سراسر جانی

جان چه باشد؟ که تو صد چندانی

به دمی زنده کنی صد مرده

عیسیی، آب حیاتی، جانی

به تماشای تو آید همه کس

لاله زاری، چمنی، بستانی

روی در روی تو آرند همه

قبله ای، آینه ای، جانانی

آرزوی دل بیمار منی

صحتی، عافیتی، درمانی

همه خوبان به تو آراسته اند

کهربایی، گهری، مرجانی

«فخر الدین عراقی »

۱۱- دعا برای فرج امام زمان علیه السلام

در روایات معصومین علیهم السلام دعا برای فرج امام زمان علیه السلام به عنوان یکی از عوامل نجات انسان ها در دوران لاکت بخش غیبت کبری مطرح شده است .

امام حسن عسکری علیه السلام فرمود: «والله لیغیبن غیبه لا ینجوا فیها من الهلکه الا من ثبته الله عزوجل علی القول بامامته ووفقه فیها للدعاء بتعجیل فرجه (۳۸) ؛ به خدا سوگند که او غیبتی [سخت ] می کند . در آن غیبت، از هلاکت نجات نمی یابد مگر کسی که خدای عزوجل او را بر قول به امامت آن حضرت ثابت بدارد و او را در عصر غیبت بر دعای به تعجیل فرج او موفق بدارد .»

از سوی دیگر امام زمان علیه السلام در موارد زیادی شیعیان را به دعای برای فرج خویش توصیه کرده است . به عنوان مثال، آن حضرت در پایان توقیع به جناب اسحاق بن یعقوب می فرماید:

«واکثروا الدعاء بتعجیل الفرج فان ذلک فرجکم (۳۹) ؛ برای تعجیل در فرج، زیاد دعا کنید که همانا آن فرج شماست .»

درباره زمان و نحوه دعا برای فرج امام زمان علیه السلام توصیه های زیادی از سوی اولیای دین بیان شده است که در ذیل به برخی از آن ها اشاره می شود:

الف) در منهاج العارفین آمده است: «مستحب است انسان پس از نماز صبح صد مرتبه بگوید: اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم . (۴۰) »

ب) مرحوم شیخ بهائی نقل می کند: «پس از نماز صبح و در حالی که با دست راست محاسن خود را گرفته و کف دست چپ را به سوی آسمان می گیری، هفت مرتبه می گویی: یا رب محمد وآل محمد صل علی محمد وآل محمد وعجل فرج محمد وآل محمد . (۴۱) »

ج) علامه مجلسی در کتاب «المقباس » نقل کرده است که: «در تعقیب نماز صبح قبل از آنکه با کسی صحبت کند صد بار بگوید: یا رب صل علی محمد وآل محمد، وعجل فرج آل محمد واعتق رقبتی من النار . (۴۲) »

د) کتاب «جمال الصالحین » از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که حضرت فرمودند: «از حقوق ما بر شیعیان این است که پس از هر نماز واجب دست خود را به چانه گرفته و سه بار بگویند: یا رب محمد عجل فرج آل محمد یا رب محمد احفظ غیبه محمد، یارب محمد انتقم لابنه محمد صلی الله علیه و آله . (۴۳) »

ه) مرحوم شیخ طوسی در کتاب «مختصر المصباح » در جایی که وظیفه های شب جمعه را ذکر می کند، صد بار این دعا را سفارش می کند:

«اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم، واهلک عدوهم من الجن والانس من الاولین والآخرین . (۴۴) »

۱۲- دعا و زمزمه عاشقانه

دعا بهترین وسیله ارتباط انسان با خدای خویش، ناشی از شناخت انسان از عجز خویش و اظهار کرنش در برابر آفریدگار است .

انسان مؤمن امید خود را از غیر خدا قطع کرده و دست نیاز به سوی خدای بی نیاز دراز می کند و رفع مشکلات خویش را تنها از او می خواهد . در رابطه با موضوع امام زمان علیه السلام دعاها و زیارت های مخصوصی وارده شده است که به برخی از آن ها اشاره می شود:

الف) دعای ندبه

مرحوم علامه مجلسی در «بحار الانوار» دعای شریف ندبه را از سید بن طاووس از بعضی از اصحاب نقل می کند و می گوید: محمد بن علی بن ابو قره می گوید: دعای ندبه از کتاب محمد بن حسین بن سفیان بزوفری برای من نقل شد، و گفته شده که آن دعا برای صاحب الزمان علیه السلام است و مستحب است در اعیاد چهارگانه (جمعه، عید فطر، قربان، غدیر) خوانده شود (۴۵) .

ب) دعای عهد

امام صادق علیه السلام فرمود: کسی که چهل بامداد خدای را با دعای عهد بخواند، از یاوران قائم ما خواهد بود . و اگر پیش از ظهور آن حضرت بمیرد، خداوند او را از قبر بیرون می آورد (۴۶) .

پی‌نوشت:

۱) بحارالانوار، ج ۵، ص ۳۱۲ و کنز الفوائد، کراجکی، ص ۱۵۱ .

۲) بحار الانوار، ج ۸، ص ۳۶۸ و ج ۳۲، ص ۳۲۱ و ینابیع الموده، القندوزی، ج ۳، ص ۳۷۲ .

۳) کمال الدین، ج ۲، ص ۵۱۲ .

۴) همان، ج ۲، باب ۳۴، ح ۵ .

۵) همان، ج ۱، ص ۴۳۹ .

۶) همان، ج ۲، باب ۳۳، ح ۴۴ .

۷) مجمع البحرین، ص ۲۹۷ .

۸) کافی، ج ۲، باب نادر فی الغیبه، ص ۱۲۷ .

۹) کافی، ج ۸، ص ۳۷ و مکیال المکارم، ج ۲، ص ۲۹۰ .

۱۰) الدعوات، قطب الدین راوندی، مدرسه الامام المهدی، ص ۴۱ .

۱۱) بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۹ .

۱۲) کمال الدین، ج ۱، ص ۴۳۷ .

۱۳) غیبت نعمانی، ص ۲۰۰، ح ۱۶ .

۱۴) کافی، ج ۲، باب فی الغیبه، ص ۱۳۲ .

۱۵) بشاره المصطفی لشیعه المرتضی، عماد الدین طبری الآملی الکنجی، چاپ نجف اشرف، ص ۱۱۳ .

۱۶) آل عمران/۱۱۰ .

۱۷) الکافی، ج ۵، ص ۵۶؛ التهذیب طوسی، ج ۶، ص ۱۸۰ و تحف العقول، ص ۲۲۷ .

۱۸) غیبت نعمانی، باب ماجاء فی ذکر الشیعه، ص ۱۷۳؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۶۶ .

۱۹) الکافی، ج ۶، ص ۵۳۵، ح ۱ .

۲۰) غرر و درر، ج ۱، ص ۲۳۱ .

۲۱) کمال الدین، ج ۲، ص ۲۲۱، ح ۶ .

۲۲) احتجاج، ج ۲، ص ۵۹۸ .

۲۳) یار غائب از نظر، محمد حجتی، ص ۳۵ .

۲۴) شوری/۲۳ .

۲۵) بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۷۵؛ امالی، ص ۸۶، ح ۳۰ .

۲۶) کمال الدین، ج ۲، ص ۳۴۸، ح ۱۹ .

۲۷) تحف العقول، ص ۳۲۴ .

۲۸) مکیال المکارم، ج ۱، ص ۹۴ .

۲۹) همان، ج ۱، ص ۴۵۴ .

۳۰) بحار الانوار، ج ۵۳، ص ۱۷۸ .

۳۱) کمال الدین، ج ۲، باب ۳۴، ص ۲۱ .

۳۲) مکیال المکارم، ج ۲، ص ۲۵۰ .

۳۳) نهج البلاغه فیض، خطبه دوم .

۳۴) منتخب الاثر، ص ۱۴۷؛ ینابیع الموده، ج ۳، ص ۱۶۴ و نور الابصار، ص ۱۷۰ .

۳۵) غیبت شیخ طوسی، ص ۱۱۳؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۶۵؛ ینابیع الموده، ج ۱، ص ۹۱ .

۳۶) الزام الناصب، ص ۱۱ .

۳۷) همان، ص ۹ .

۳۸) کمال الدین، ج ۲، ص ۲۶۰ .

۳۹) همان، ص ۳۶۱ .

۴۰) منهاج العارفین، ص ۱۰۸ .

۴۱) مفتاح الفلاح، ص ۲۰۶؛ مصباح المتهجد، ص ۵۳ .

۴۲) مکیال المکارم، ج ۲، ص ۱۳ .

۴۳) همان، ص ۷ .

۴۴) همان، ص ۳۱ .

۴۵) صحیفه مهدیه، ص ۲۱۷، به نقل از بحار الانوار .

۴۶) بحار الانوار، ج ۹۴، ص ۴۱ .

مجله مبلغان آبان ۱۳۸۱، شماره ۳۴