اهل بيت

نوشته‌ها

اهل بیت در آیه تطهیراز نگاه اهل سنٌت

 یکی ازآیاتی که مصداق عینی و خارجی آن فقط به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله، قابل تطبیق است،وعصمت، امامت ودر نتیجه مرجعیٌت دینی آنهاراثابت می کند، آیه تطهیر است که خدا می فرماید: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»[۱]«خداوند فقط مى‏خواهد پلیدى و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملًا شما را پاک سازد»
بادقت در آیه شریفه، این سؤال به ذهن می آید که منظور از اهل بیت چه کسانى هستند؟آیا این آیه، ارتباطی به آیات قبلی[۲] دارد که در باره همسران پیامبر نازل شده است وخطاب این آیه هم، آنهاراشامل می شودیا اینکه مقصود از اهل بیت در آیه افراد خاصٌی غیر از همسران پیامبر هستند.
با توجه به اینکه اهل سنت در تلاشند تا هر طوری شده ،مصداق آیه را به زنان پیامبر(ص)توجیه کنند،با بررسی در معروفترین منابع اهل سنت که مورد قبول آنها است، در صدد هستیم به این نکته برسیم که مصداق مشخص اهل بیت در آیه تطهیر،که دارای طهارت وعصمت هستند، چه کسانی می باشند.

قبل از اینکه اقوال وروایات درباره مصداق اهل بیت را نقل کنیم ،ضروری است لغات کلیدی آیه که دلالت بر عصمت وامامت اهل بیت می کند رامورد بررسی قرار بدهیم .
واژه شناسی
واژه«انُما»به معنی «فقط »ودلالت بر حصر حکم بر موضوع می کند .
وکلمه «یرید»اصلش «الرُود» بوده است به معنی رفت و آمد با مدارا در طلب چیزى.اگر واژه- اراده- در خداى تعالى بکار رود مراد حکم و نتیجه و پایان آن است هر گاه گفته شود: أَرَادَ اللّهُ بکذا یعنى خداوند در آن حکم کرد که آنطور هست وآنطور نیست[۳]
اراده بر دونوع است تکوینی[۴] وتشریعی که هردو در قرآن آمده است مانند آیه« إِنَّما أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»[۵]فرمان او چنین است که هر گاه چیزى را اراده کند، تنها به آن مى گوید: «موجود باش!» آن نیز بى درنگ موجود مى شود!.وآیه« یُریدُ اللهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَلا یُریدُ بِکُمُ الْعُسْرَ»[۶]خداوند راحتى شما را مى خواهد، نه زحمت شما را !
آیه اول اراده تکوینی و آیه دوم اراده تشریعی خداوندرا بیان می کند.
«رجس» در لغت شی قذر وپلید را گویند [۷]آلوسی می گوید رجس در اصل، «شی قذر» را گویند {بعد از عده ای نقل می کند} که رجس، شامل شرک ،گناه ،عذاب،نجاست ونقایص می شود[۸]
رجس، در اصطلاح قرآن به پلیدی ظاهری وباطنی ومعنوی اطلاق شده است مانند آیه « یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیسِرُ وَالاَْنْصابُ وَاْلاَزْ لامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»[۹] اى کسانى که ایمان آورده اید! شراب و قمار و بتها و از لام (=نوعى بخت آزمایى) پلید و از عمل شیطان است، از آنها دورى کنید تا رستگار شوید
در این آیه «رجس» به معناى پلیدى ظاهرى وپلیدى معنوى آمده است زیرا شراب پلیدى و آلودگى ظاهرى دارد، ولى قمار وازلام پلیدى ظاهرى ندارند، ولی پلیدى معنوى دارند.
راغب اصفهانی در باره« اهل [۱۰]» می گوید: أهل الرّجل- در اصل کسانى هستند که مسکن و خانه‏اى واحد، آنها را در یک جا جمع و فراهم مى‏آورد سپس این معنى توسعه یافته و گفته‏اند- أهل بیت- یعنى کسانى که نسب خانوادگى وسیله جمع آنهاست و بعدا اصطلاح- أهل بیت- بطور مطلق به خاندان پیامبر (ص) اطلاق شده است[۱۱] ابن منظور «اهل الرجل» را به معنی عشیره وخاندان معنی می کند [۱۲]
بنابراین «اهل بیت» مفهوم وسیعى دارد که فرزندان و همسران انسان را نیز دربرمى گیرد،لذا قرآن به روشنى آن را در مورد همسر ابراهیم به کار برده و آورده است که فرشتگان خطاب به او گفتند«رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ»[۱۳] رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است.
با توجه به این مقدمه ای که ذکر شد وقت آن فرارسیده است که به آن پرسش اساسی که مصداق اهل بیت چه کسانی هستند، پاسخ بدهیم وبعد از آن هم مقداری درباره دلالت آیه بر عصمت وامامت اهل بحث کنیم.

اقوال اهل سنت در مقصود از اهل بیت
مفسٌران اهل سنٌت در تعیین مصداق «اهل بیت» در آیه تطهیراختلاف دارند که به چند نمونه اشاره می کنیم.
۱) عده ای مثل عکرمه ،عروه بن زبیر[۱۴] ، مقاتل مصداق «اهل بیت »را همسران پیامبر معرفی کرداند .[۱۵]
۲)برخی دیگرآیه را مخصوص پیامبر(ص)، علیّ، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام و همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله)قلمداد کردند. [۱۶]
۳) عده ای مصداق آیه راتنها شامل پیامبر صلی الله علیه وآله می دانند
۴)وعده ای دیگر زنان پیامبر(صلی الله علیه وآله) و تمامی بنی هاشم که صدقه بر آنان حرام است را مصداق حقیقی آیه تطهیر، معرفی می کنند[۱۷].
۵) بزرگانی از اهل سنت نیزآیه رامخصوص پیامبر(ص) وعلی(ع) وفاطمه(ع) وحسن(ع) وحسین(ع) می دانند [۱۸]

اهل بیت وانحصار آن در پنج تن آل عباء
کسانی که همسران پیامبر (ص)ودیگران را مصداق اهل بیت معرفی کرده اند،در پاسخ به آنها بایدگفت؛ درست است که این آیه در لابلاى آیات مربوط به همسران پیامبر (ص)است ولى آیه تطهیر که در لابلاى آنها نازل شده لحن جداگانه اى دارد و نشان مى دهد هدف دیگرى را دنبال مى کند، چرا که آیات قبل و بعد همه با ضمیرهاى «جمع مؤنث» است، ولى آیه مورد بحث با ضمائر «جمع مذکر» آمده است!وبا کمی دقت درمتن روایتی که بعد از نزول آیه تطهیر نقل شده است ،خواهند دید که پیامبر چه به صورت گفتاری ویا رفتاری زنان خود را از مصداق آیه خارج کرد .واهل بیت را محدود به یک عده خاصٌی کرد.اکنون دو روایت از همسران پیامبر(ص) نقل می کنیم تا مشخصٌ شود «اهل بیت» چه کسانند وشأن نزول آیه درباره کیست .
مسلم به سند خود از عائشه نقل می کند :«خَرَجَ النَّبِىُّ -صلى الله علیه وسلم- غَدَاهً وَعَلَیْهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ مِنْ شَعْرٍ أَسْوَدَ فَجَاءَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِىٍّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ جَاءَ الْحُسَیْنُ فَدَخَلَ مَعَهُ ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَهُ فَأَدْخَلَهَا ثُمَّ جَاءَ عَلِىٌّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ قَالَ (إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا)»: »
پیامبر(صلی الله علیه وآله) صبحگاهی از حجره خارج شد، در حالی که بر روی دوش او پارچه ای از پشم سیاه خیاطی نشده بود. حسن بن علی (ع)بر او وارد شد، او را داخل کسا کرد، آن گاه حسین(ع) وارد، او نیز در آن داخل شد. سپس فاطمه(ع) وارد شد، او را نیز داخل آن کرد، بعد علیّ (ع)وارد شد، او را نیز داخل کسا نمود; آن گاه این آیه را تلاوت کرد.[۱۹] «خداوند فقط مى‏خواهد پلیدى و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملًا شما را پاک سازد».
ترمذی، دانشمند معروف اهل سنت، از ابی سلمه، پسر خوانده پیامبر(صلی الله علیه وآله) نقل می کند: هنگامی که آیه تطهیر در خانه ام سلمه بر پیامبر(صلی الله علیه وآله) نازل شد، فاطمه(ع) و حسن (ع)و حسین( ع) را دعوت نمود و روی آنان کسایی کشید. علی (ع)نیز پشت سرش بود آنگاه کساء را بر روی همه کشید سپس عرض کرد: بار خدایا! اینان اهل بیت من هستند، رجس و پلیدی را از آنان دور کن و پاکشان گردان. امّ سلمه عرض کرد: ای رسول خدا! آیا من هم با آنانم؟ حضرت فرمود: تو در جای خود هستی، تو بر خیری[۲۰].
روایاتى که درباره آیه تطهیر و اختصاص آنها به پیامبر (صلى الله علیه وآله) و على و فاطمه و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) در منابع معروف اسلامى آمده است به قدرى زیاد است که آن را در ردیف روایات متواتره[۲۱] قرار مى دهد،
نکته ای که باید به آن توجه کرد این است که پیامبر (ص)با جمع کردن اهل بیت خود در زیر عباءوبااجازه ندادن به داخل شدن همسرش در زیر کساء،مصداق آیه تطهیر را مشخص ومحدود کردند وهمسران خود را از مصداق اهل بیت،جداکردند. با این کار به مردم وخانواده خود نشان دادند که«اهل بیت» رابه افراد دیگر تطبیق ندهند وتنها کسانی که شایسته رهبری ومرجعیٌت دینی مردم هستندوسنُت آنها برای همه مردم حجٌت است وباید بااقتداء به آنها خودرا در مسیرراه مستقیم الهی قرار داد،پنج تن آل کساء { پیامبر (ص) ،علی(ع)، فاطمه(ع)،حسن(ع) وحسین(ع) }می باشند واطاعت از آنهاکه از همه افضل ودارای عصمت هستندواز گناه وخطاء واشتباه در امان می باشند،بر همه واجب است وچنین اشخاصی فقط شایسته رهبری جامعه رادارند.

تاکید پیامبر (ص )در معرفى اهل بیت (ع)
پـس از نزول آیه تطهیر، پـیامبر اکرم(ص )در معرفى اهل بیت اهتمام بیشتری داشتندتا مسلمانان بدانند منظور از اهل بیت چـه کسانى هستند تاکسی به ناحق خود رااز اهل بیت به حساب نیاورد.
بسیارى از آنان که شاهد رفتار پـیامبر (ص)در معرفى اهل بیت بوده اند آن را روایت کرده اندابوسعیدخدری نقل می کند پیامبر به مدت چهل صبح بر در خانه علی(ع) آمدو ودر هربارکه داخل خانه فاطمه(ع) می شد می فرمود: السلام علیکم أهل البیت ورحمه الله وبرکاته[۲۲] { إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت ویطهرکم تطهیرا } ” .انس بن مالک نیزمی گوید: پیامبر به مدت شش ماه بر در خانه فاطمه عبور می­کردوسه مرتبه آیه را تکرار می کرد .[۲۳]

دلالت آیه تطهیر برعصمت وامامت اهل بیت (ع)
پس ازاثبات اینکه این آیه فقط بر اهل بیت پیامبر(ص)که به اصحاب کساء(عباء)مشهورند ،قابل تطبیق است حال باید روش اثبات عصمت وامامت آنها را با دقت در کاربرد الفاظ وچینش کلماتی که در کنار هم به کاررفته است، به دست آورد.
الف )بیان شد که «انُما»دلالت بر حصر حکم بر موضوع می کند یعنی اینکه چیزی در این آیه برای« اهل بیت» ثابت است که دیگران از آن بی بهره هستند.
ب)واراده خدابراین تعلق گرفته است که پلیدی رافقط از«اهل بیت» دور کند ودیگران مشمول این حکم نمی شوند،علاوه بر این آن «پلیدى» هم، پلیدى خاصّى است که از افراد خاصّى برطرف شده و تنها آنها تطهیر شده اندزیرا پرهیزکاری ودوری از گناهان وپلیدی بر همه واجب است ومخصوص افراد خاصی نیست ولی آنچه که این آیه در صدد اثبات آن برای افراد مخصوص است چیزی فراتر از تقوا ودوری ازگناه است بلکه آیه مطلق پلیدی را از این افراد نفی می کند.
ج)در بحث لغت شناسی بیان شد که اراده بر دو قسم است: تکوینى و تشریعى. تکوینی یعنى ایجادوخلق ؛ هرگاه خدا وجود یافتن چیزى را اراده کند، به محض تعلق اراده الهى ، آنچـیز وجود پـیدا مى کند. این اراده تکوینى است که تخلف ناپذیر بوده است .
اما هرگـاه خداوند انجام یا ترک فعلى را از بنده بخواهد، بدان امر یا نهى مى کند، این همان اراده تشریعى است . در این مورد، ممکن است بنده امر و نهى راامتثال کند و اراده خدا را محقق سازد و یا امتثال نکند و برخلاف خواست و رضاى خداعمل نماید.
با دقٌت در معنای «اراده» به خوبی روشن می شود که اراده در آیه همان اراده تکوینی خدا می باشد نه تشریعی زیرا اراده تشریعی خدا مخصوص افراد خاصٌ نیست بلکه برای عموم مردم است وخدا از همه خواسته است که به اختیار خود از گناه وپلیدی دوری کنندو اراده تکوینی خدا، در این آیه بر این تعلق گرفته است که «اهل بیت(ع)» از در جه بالای از طهارت به نام« عصمت» برخوردار باشندتا آنهارااز معصیت وپلیدی وخطاءواشتباه حفظ کند. این عنایتی است ازطرف خداوند که فقط به «اهل بیت (ع)» اختصاص داده شده است ودیگران از آن سهمی ندارند .
د)بنابراین با اختصاص وحصر اراده تکوینی خداوندبر زدودن هرپلیدی مثل گناه، خطاء، اشتباه وفراموشی ،از اهل بیت علیهم السلام ، عصمت ،افضلیت، امامت ومرجعیٌت دینی آنها به اثبات می رسد.
با این توضیحی که بیان شد، مصداق آیه فقط اهل بیتی را شامل می شود که خود پیامبر (ص)آنهارا معیٌن ومعرفی کرده است وفقط این افراد دارای ویژگی منحصر به فرد، عصمت می باشندنه همسران پیامبر که نه تنها فاقد مقام عصمت بودند بلکه در زندگی آنها اشتباهاتی وجود دارد که قابل تطبیق به آیه تطهیر نیست واینکه آنها هم هیچگاه ادعا ی عدم ارتکاب گناه واشتباه وخطاء نکرده وخود را جزء مصداق اهل بیت در آیه شریفه به شمار نیاورده اند.واز همه مهمتر اینکه خطاب در آیه به صورت مذکر «کم»آمده است که زنان پیامبر(ص) را در بر نمی گیرد.

[۱] .سوره احزاب آیه ۳۳
[۲] .از ایه ۲۸ تا مقداری از صدر آیه «۳۳وَ قَرْنَ فى بُیُوتِکُنَّ وَلاتَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الجاهِلیَّهِ الاوُلى وَاَقِمْنَ الصَّلوهَ و آتینَ الزَّکاهَ وَاَطِعْنَ اللّهَ وَرَسُولَهُ »«و در خانه‏هاى خود بمانید، و همچون دوران جاهلیّت نخستین (در میان مردم) ظاهر نشوید، و نماز را برپا دارید، و زکات را بپردازید، و خدا و رسولش را اطاعت کنید»خطاب در باره زنان پیامبر است
[۳]اصفهانى،. حسین بن محمد راغب‌، مفردات ألفاظ القرآن‌ ،لبنان –سوریه ،دار العلم -الدار الشامیه‌ ، ۱۴۱۲ ه‍ ق،چاپ اول ص۳۷۱
[۴]. در تکوینى مستقیماً اراده به تحقق مراد و ایجاد آن در خارج تعلّق مى‏گیرد و هرگز از مراد تخلّف‏بردار نیست ولی اراده تشریعى مستقیماً به ایجاد فعل در خارج تعلّق نمى‏گیرد، بلکه اراده به فعل بندگان تعلّق‏ مى ‏گیرد تا با اختیارشان در خارج ایجاد شود و مستلزم وقوع مراد درخارج به طور جبر نیست.
[۵] .یس، ایه ۸۲
[۶] .بقره آیه ۱۸۵
[۷] .مفردات الفاظ القران ص۳۴۲
[۸] آلوسى ،سید محمودآلوسی، روح المعانى فى تفسیر القرآن العظیم، تحقیق: على عبدالبارى عطیه، بیروت‏، دارالکتب العلمیه ،۱۴۱۵ق، چاپ: اول‏،ج۱۱ص۱۹۳
[۹] .مائده آیه ۹۰
[۱۰].واژه« آل‏ » مقلوب لفظى- أهل- و تصغیرش- أُهَیْل‏ است.فرق میان (آل) و (أهل) اینست که واژه (آل) مخصوص اعلام و معروفین است، و از این روى به ناشناخته‏ها و زمانها و مکانها اضافه نمى‏شود مثلا مى‏گویند- آل فلان- و نمى‏گویند- آل رجل- و نه- آل زمان یا مکان، و نمى‏گویند- آل الخیّاط- بلکه واژه آل به شریفتر و با فضیلت‏ترها اضافه مى‏شود مانند: آل اللّه- و- آل النّبى و آل السّلطان، امّا واژه- أهل، اضافه شدنش کلّى و عمومى است مانند أهل اللّه- و- أهل الخیاط، چنانکه مى‏گویند اهل آن زمان و اهل آن مکان.راغب اصفهانی مفردات الفاظ قران ص۹۸
[۱۱] اصفهانى، ،مفردات الفاظ القران ،ص۹۶‌
[۱۲] ابن منظور، ابو الفضل، جمال الدین، محمد بن مکرم‌، لسان العرب،‌ بیروت- لبنان،‌ دار الفکر للطباعه و النشر و التوزیع- دار صادر،‌۱۴۱۴ ه‍ ق،‌۱۴۱۴ ه‍ ق،ج۱۱ص۲۸‌
[۱۳] .هود آیه ۷۳
[۱۴]. عکرمه؛ کسى است که مردم را به گمراهی وانحراف می کشاند و ذهبى او را از خوارج برشمرده است. وى در دروغ‏گویى به حدّى رسیده بود که حتّى به استاد خود ابن‏عباس دروغ مى‏بست؛ تا این‏که دروغ او ضرب‏المثل شد. ابن‏سیرین، یحیى بن معین و مالک او را کذّاب توصیف کرده‏اند. ابن ذویب او را غیرثقه معرفى کرده و مالک، نقلِ روایت از او را حرام کرده و مسلم بن حجاج از روایات او اعراض نموده است. «ذهبی، شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد الذَهَبی، سیر أعلام النبلاء ،(بی جا )مؤسسه الرساله (بی تا)ج۵ ص۱۱ -۳۴» عروه بن زبیر هم مشهور به بغض و دشمنی با امیرالمؤمنین(علیه السلام) است. عروه بن زبیر کسى است او کسى بود که بغض شدیدى نسبت به على علیه السلام داشت، به حدّى که هرگاه نام آن حضرت نزد او برده مى‏شد، او را سبّ مى‏کرد «.ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه – ابن ابی الحدید، بیروت ،دار الکتب العلمیه ،۱۴۱۸هـ – ۱۹۹۸م،ج۴ص۱۰۲»
[۱۵] . سیوطی، عبد الرحمن بن الکمال جلال الدین السیوطی، الدر المنثور ،بیروت، دارالفکر،۱۹۹۳ج۶ص۹۰۳
[۱۶]. بیهقی ،أبو بکر أحمد بن الحسین بن علی البیهقی: السنن الکبرى ،حیدر آبادهند ،مجلس دائره المعارف النظامیه الکائنه،۱۳۴۴ ه،چاپ اول،ج۲ص۱۵۰
[۱۷] . إبن حجر هیتمی، أبی العباس أحمد بن محمد بن محمد بن علی إبن حجر الهیتمی، الصواعق المحرقه على أهل الرفض والضلال والزندقه،- بیروت ،مؤسسه الرساله۱۹۹۷،چاپ اول،ج۲ص۴۲۱
[۱۸] .همان ،ج۲ ص۴۲۱
[۱۹] . مسلم قشیری نیسابوری ، أبو الحسین مسلم بن الحجاج بن مسلم القشیری النیسابوری، بیروت،دار الجیل بیروت – دار الأفاق ،(بی تا)،ج۷ص۱۳۰
[۲۰] . ترمذی ،: محمد بن عیسى أبو عیسى الترمذی السلمی ،الجامع الصحیح سنن الترمذی، تحقیق : أحمد محمد شاکر وآخرون ،بیروت،دار إحیاء التراث العربی (بی تا)ج۵ص۳۵۱
[۲۱] . حدیث متواترحدیثی است که : راویان آن در هر طبقه ، بحدى برسند که اطمینان حاصل شود که آنها توطئه و سازشى براى دروغ گفتن نداشته اند. به همین جهت ، مى گویند خبر متواتر مفید قطع و یقین است ، در مقابل آن ، خبر ((واحد)) است که مفید ظنّ و گمان مى باشد .
[۲۲] . هیثمی، نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، بیروت، دار الفکر۱۴۱۲ هـ،ج۹ص۲۶۷
[۲۳] حسکانى عبید الله بن احمدحسکانى ؛شواهد التنزیل لقواعد التفضیل؛ تحقیق: محمد باقر محمودى‏،تهران ،سازمان چاپ وانتشارات وزارت ارشاد اسلامى( ۱۴۱۱ ق) چاپ: اول‏ ج۲ص

منبع : وحید خورشید؛سایت پژوهه

محبّت به اهل بیت تنها وسیله سعادت

ابن شهاب زُهرى حکایت نماید:

در جنگ بین مسلمانان و رومیان ، یکى از برادران ایمانى من – که به او علاقه بسیارى داشتم – کشته شد و شهید گشت ؛ و من همواره افسوس مى خوردم که چرا همراه او نبودم تا من هم با فداکارى ، به فیض رفیع شهادت نائل آیم .

شبى در عالم خواب او را دیدم ، به او گفتم : پروردگارت را چگونه یافتى ؟ و با تو چه برخوردى داشته است ؟

پاسخ داد: خداوند متعال ، به جهت شرکت من در جنگ و جهاد با دشمنان اسلام ، گناهان مرا مورد عفو و بخشش خویش قرار داد.

همچنین به جهت محبّت و علاقه اى که به حضرت رسول و اهل بیتش ‍ صلوات اللّه علیهم داشتم ، مورد شفاعت امام زمانم ، حضرت علىّ بن الحسین ، زین العابدین علیه السّلام قرار گرفتم ؛ و در بهشت درجات عالیه اى ، عطایم گردید.

زُهرى گوید: در همان خواب به او گفتم : من بیش از حدّ، افسوس مى خورم که چرا همراه تو نبودم و شهادت شامل من نشده است ؟!

در پاسخ اظهار داشت : تو در پیشگاه خداوند متعال ، مقامى عالى و والاترى خواهى داشت .

سؤ ال کردم : چگونه و به چه سببى ؟ من که کار شایسته اى انجام نداده ام !

در جواب گفت : تو در هر جمعه – حدّ اءقلّ – یک بار مولاى خود حضرت سجّاد، امام زین العابدین علیه السّلام را ملاقات و زیارت مى نمائى ؛ همچنین جمال نورانیش را نگاه مى کنى و بر محمّد و آل او صلوات مى فرستى ، نیز احادیث و سخنان آن بزرگوار را براى دیگران نقل مى کنى ، و امر به معروف و نهى از منکر انجام مى دهى ؛ خداوند متعال تو را از شرّ مخالفین و کینه توزان در پناه خود حفظ مى نماید.

در همین حال از خواب بیدار شدم ، و با خود گفتم : این ها همه خواب است و اعتبارى ندارد و دو مرتبه خوابیدم و همان دوست و برادرم بخوابم آمد و از من پرسید: آیا درباره آنچه با تو گفتم و تو را از آن آگاه ساختم ، شکّ دارى ؟

و سپس افزود: مواظب باش که به خود هیچ شکّ و شبهه اى راه ندهى و آنچه را که شنیدى یقین و اطمینان داشته باش و این راز را براى کسى بازگو و مطرح نکن ؛ و براى یقین و اطمینان بیشتر، حضرت سجّاد علیه السّلام نیز به آنچه با تو گفته ام خبر مى دهد و تو را از آن آگاه مى سازد.

پس چون از خواب بیدار شدم و نماز صبح را به جا آوردم ، شخصى نزد من آمد و گفت : من از طرف امام علىّ بن الحسین آمده ام ، آن حضرت با تو کار دارد، زودتر نزد حضرت بیا.

به همین جهت ، سریع بلند شدم و به سوى منزل سرور و مولایم رهسپار گشتم ، همین که در محضر مبارک آن امام همام علیه السّلام شرفیاب شدم ، فرمود: اى زُهرى ! دیشب در عالم خواب برادر ایمانى تو به خوابت آمد و با تو چنین و چنان گفت – و تمام صحبت هاى آن دوست شهید را برایم بازگو نمود – و سپس افزود: بدان آنچه را که او به تو خبر داده است ، صحّت دارد و بر آن گفته ها ایمان و اعتقاد کامل داشته باش .(۱)

۱– الثّاقب فى المناقب : ص ۳۶۲، ح ۳۰۱٫

سعدى شيرازى

شيخ مصلح الدين سعدى شيرازى (متوفاى 691 هـ  . ق) كه يكى از اركان مسلّم شعر فارسى است به قولى در سال 571 هـ  . ق در شيراز به دنيا آمد. وى سى سال از عمر خود را در كسب علوم و معارف سپرى كرد. حدود سى سال ديگر آن را به سير و سياحت و بقيه عمر را در زادگاه خود به عبادت و ارشاد پرداخت و سرانجام به سال 691 هـ  . ق خرقه خاكى را به دور افكند و در خانقاه خود معروف به سعيديّه به خاك سپرده شد. ميزان عمر او را به تفاوت از صد تا يكصدوبيست سال ثبت كرده اند.

سعدى پس از تحصيل علوم مقدماتى در شهر زادگاه خود، رهسپار بغداد شد و از محضر اساتيد بزرگ آن سامان مانند ابن جوزى بهره ها برد و معارف طريقتى را از عبدالقادر گيلانى1 آموخت و صلاحيت ارشاد را احراز كرد.

گلستان و بوستان سعدى از شاه كارهاى نثر و نظم پارسى است و شيوه سهل و ممتنع او در نگارش گلستان اگر چه مورد تقليد بسيارى از بزرگان اهل قلم قرار گرفت ولى هيچ كدام از آن ها نتوانستند در برابر او قد عَلَم كنند. بر گلستان سعدى شرح هاى مختلفى نگاشته شده، و به زبان هاى زنده دنيا ترجمه شده است.

بوستان او نيز از اشعار شيرين و دلنشينى عطرآگين است كه رايحه دل انگيز آن را در كمتر ديوانى مى توان يافت. بنا به نوشته مورّخان و تذكره نگاران، سعدى در گشت و گذارهايى كه از ميانْ سالى به بعد به شهرها و كشورهاى مختلف داشته است، با جلال الدين محمّد مولوى (متوفاى 673 هـ  . ق) در روم و امير خسرو دهلوى (متوفاى 725 هـ  . ق) در هند و همام تبريزى (متوفاى 714 هـ  . ق) در تبريز آشنا شده است.

كليات سعدى بارها در ايران و كشورهاى مختلف چاپ و منتشر شده و نام و ياد او را براى هميشه جاودانه ساخته است.

اين قطعه شعر را ـ كه در عظمت مقام ادبى سعدى سروده ام، به پيشگاه سخن شناسان پارسىْ زبان تقديم مى كنم:

«قطعه»

وصف سعدى اگر چه لا يُحْصى ست *** شايد اينجا ز لا يُعَدّى گفت

سير مينوى شعر اگر خواهى *** بايد از بوستان سعدى گفت

پيش شعر رسا و فاخر او *** نتوان از رهى و رعدى گفت

زان نگويم پيمبر شُعراست *** كه نبىّ: «لا نَبِىَّ بَعْدى» گفت

در كليات سعدى اين بخش ها به چشم مى خورد:

رسائل، گلستان، بوستان، قصايد عربى، قصايد فارسى، مراثى، ملمّعات، مثلّثات، ترجيعات، طيّبات، بدايع، خواتيم، غزليات قديم، صاحبيّه، مثنويات، قطعات، رباعيات و مفردات.

سعدى، ممدوحان فراوانى داشته كه براى نمونه مى توان از مستعصم باللّه، نورالدين بن صياد، سعيد فخرالدين منجّم، علاءالدين عطا ملك جوينى، مظفرالدين سلجوق شاه، شمس الدين حسين علكانى، امير انكيانو، اميرسيف الدين محمّد، ملكه تركان خاتون، سعد بن ابوبكر، امير فخرالدين ابى بكر، عزّالدين احمد بن يوسف و ابوبكر بن سعد زنگى.

اتابكان فارس كه در زمان خلفاى بنى عباس حكومت مى كردند عبارت بودند از: سلغر (543 ـ 557هـ  . ق)، زنگى و ملك بن زنگى و طغرل بن سلغر (557 ـ 591هـ  . ق)، سعد و ابوبكر (591 ـ 623هـ  . ق) و خلفاى زمانه آنان عبارت بودند از: راشد و مقتفى (529 ـ 530هـ  . ق)، مستنجد (555 ـ 566هـ  . ق)، مستضى (566 ـ 575هـ  . ق)، ناصر (575 ـ 622هـ  . ق)، ظاهر و مستنصر (622 ـ 623هـ  . ق) و مستعصم (656 ـ 640هـ  . ق).

سعدىدر روزگار مستعصم خليفه خون خوار عباسى مى زيسته كه به سال 656 هـ .ق به دست سپاهيان مغول كشته شد و بساط سلطنت خلفاى بنى عباس به دست آنان برچيده گشت سعدى در مرثيت مستعصم خليفه عباسى و زوال خلافت بنى عباس دو چكامه عربى و فارسى دارد كه از شأن انسانى و مردمى او كاسته است.

اگر چه جنايات مغولان در ايران را نمى توان نوشت و عمق اين فاجعه به حدى است كه آدمى از بيان آن عاجز است ولى مستعصم كه خود را خليفه خدا بر مسلمين و جانشين رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مى دانسته، رفتار حكومتى چندان مسالمت آميزى نداشته كه با مرگ او شيرازه آسمان و زمين از هم بپا شد و آسمان در قتل او خون گريه كند! ولى سعدى درباره او چنين باورى نداشته و از ژرفاى جان در سوك او ناله سر داده است:

آسمان را حق بود گر خون بگريد بر زمين *** بر زوال ملك مستعصم، امير المؤمنين!

اى محمّد! گر قيامت مى برآرى سر زخاك *** سر برآور، وين قيامت در ميان خلق بين!

نازنينان حرم را خون خلق بى دريغ *** ز آستان بگذشت و، ما را خون چشم از آستين …

ديده بردار اى كه ديدى شوكت بابُ الحرام *** قيصران روم سر بر خاك و خاقانان چين

خون فرزندان عَمّ مصطفى شد ريخته *** هم بر آن خاكى كه سلطانان نهادندى جبين

وه كه گر بر خون آن پاكان فرو آيد مگس *** تا قيامت در دهانش تلخ گردد انگبين

بعد ازين آسايش از دنيا نبايد چشم داشت *** قير در انگشترى مانَد، چو برخيزد نگين2

*     *     *

سعدى در ديباچه بوستان پس از عرض نيايش به درگاه حضرت بارى به ستايش پيامبر عظيم الشأن اسلام(صلى الله عليه وآله) پرداخته است كه به نقل ابياتى از آن بسنده مى كنيم:

كريمُ السَّجايا، جميلُ الشِّيَم3 *** نَبىُّ البَرايا، شفيعُ الاُمَم4

امام رسُل، پيشواى سبيل *** امين خدا، مَهبط5 جبرئيل

شفيعُ الوَرى6، خواجه بعث و نشر *** امام الهُدى، صدر ديوان حشر

كليمى كه چرخ فلك طور اوست *** همه نورها، پرتو نور اوست

شفيعٌ مُطاعٌ نَبىٌّ كريم7 *** قَسيمٌ، جَسيمٌ، بسيمٌ، وَسيم8

يتيمى كه ناكرده قرآن دُرست *** كتبْ خانه چند ملت بشُست

چو عزمش برآميخت شمشير بيم *** به معجز، ميان قمر زد دو نيم

چو صيش9 در اَفواه10 دنيا فتاد *** تزلزل در ايوان كسرى فتاد

به لا11، قامت لات12 بشكست خُرد *** به اعزاز دين، آب عُزّى13 ببرد

نه از لات و عُزّى برآورد گرد *** كه تورات و انجيل منسوخ14 كرد

شبى برنشست از فلك برگذشت *** به تمكين و جاه از مَلك درگذشت

چنان گرم در تيهِ قُربت15 براند *** كه بر سدره16، جبريل ازو باز ماند

بدو گفت سالار بيت الحرام *** كه اى حامل وحى! برتر خرام

چو در دوستى مُخلصم يافتى *** عنانم ز صحبت چرا تافتى؟!

بگفتا: فراتر مجالم نماند *** بماندم، كه نيروى بالم نماند

اگر يك سر موى برتر پرم *** فروغ تجلّى بسوزد پرم

نمانَد به عصيان كسى در گرو *** كه دارد چنين سيّدى پيشرو

چه نعت پسنديده گويم تو را؟ *** عليكَ السّلام اى نَبىُّ الوَرى17

خدايا! بحقّ بنى فاطمه *** كه بر قول ايمان كنم خاتمه

اگر دعوتم رد كنى وَر قبول *** من و دست و دامان آل رسول

ندانم كدامين سخن گويمت؟ *** كه والاترى زان چه من گويمت

تو را عِزّ «لولاك18»  تمكين بس ست *** ثناى تو، طاها و ياسين بس ست

چه وصفت كند سعدىِ ناتمام؟ *** عليكَ السّلام اى نَبىّ السّلام19

در قسمت قصايد فارسى كليات سعدى، قصيده اى در ستايش حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)يافتيم و ما ابياتى از اين قصيده نبوى(صلى الله عليه وآله) را براى نقل در اين اثر برگزيده ايم:

چو مرد رهرو اندر راه حق ثابت قدم گردد *** وجود غير حق در چشم توحيدش، عدم گردد …

تو خواهى نيك، خواهى بد كن امروز اى پسر! كاين جا *** عمل گر بد بود وَر نيك، بر عامل رقم گردد …

درين گرداب بى پايان منه بار شكم بر دل *** كه كشتى روز طوفان غرقه از بار شكم گردد

به سعى اى آهنين دل! مدّتى بارى بكش كآهن *** به سعى، آيينه گيتى نما و جام جم گردد

تكاپوى حرم تا كى؟ خيال از طبع بيرون كن *** كه مَحرم گر شوى، ذاتت حقايق را حرم گردد …

دلت را ديده ها بر دوز، تا عَين اليقين گردد *** تنت را زخم ها برگير تا كنزُ الحِكَم20 گردد …

خداوندا! گر افزايى بدين حكمت كه بخشيدى *** مرا افزون شود، بى آنكه از مُلك تو كم گردد

فتاد اندر تن خاكى ز ابر بخششت قطره *** مدد فرما به فضل خويش تا اين قطره، يَم گردد

اميد رحمت ست آرى خصوصْ آن را كه در خاطر *** ثناى سيّد مُرسَل، نبىِّ محترم گردد

محمّد كز ثناى فضل او، بر خاك هر خاطر *** كه بارد قطره اى، در حالْ درياى نِعَم گردد

چو دولت بايدم، تحميد21 ذات مصطفى گويم *** كه در دريوزه، صوفى گِرد اصحاب كرم گردد

زبان را دركش اى سعدى! ز شرح علم او گفتن *** تو در علمش چه دانى؟ باش تا فردا علَم گردد

اگر تو حكمت آموزى، به ديوان محمّد رو *** كه بوجهل آن بوَد كاو خود به دانش بوالحَكم22 گردد

زفقر جاودانى رَست و صاحبْ مال دنيا شد *** هر آن درويش صاحبدل كزين در محتشم گردد23

اين غزل نبوى(صلى الله عليه وآله) را از قسمت طيّبات كليات سعدى براى ثبت در اين دفتر انتخاب كرديم:

ماه فرو مانَد از جمال محمّد(صلى الله عليه وآله) *** سرو نباشد به اعتدال محمّد(صلى الله عليه وآله)

قدر فلك را، كمال و منزلتى نيست *** در نظر قدر با كمال محمّد(صلى الله عليه وآله)

وعده ديدار هر كسى به قيامت *** ليله اسْرى24، شب وصال محمّد(صلى الله عليه وآله)

آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى *** آمده مجموع در ظِلال25 محمّد(صلى الله عليه وآله)

عرصه گيتى، مجال همت او نيست *** روز قيامت نگر مجال محمّد(صلى الله عليه وآله)

وان همه پيرايه بسته جنّت فردوس *** بو كه26 قبولش كند بلال محمّد(صلى الله عليه وآله)

شمس و قمر در زمين حشر نتابند *** نور نتابد، مگر جمال محمّد(صلى الله عليه وآله)

همچو زمين، خواهد آسمان كه بيفتد *** تا بدهد بوسه بر نِعال27 محمّد(صلى الله عليه وآله)

شايد28 اگر آفتاب و ماه نتابد *** پيش دو ابروىِ چون هلال محمّد(صلى الله عليه وآله)

چشم مرا تا به خواب ديد جمالش *** خواب نمى گيرد از خيال محمّد(صلى الله عليه وآله)

(سعدى)! اگر عاشقى كنى و جوانى *** عشق محمّد بس است و آل محمّد29(صلى الله عليه وآله)

در ديباچه گلستانِ سعدى نيز به مناسبت اين دو بيت در ستايش از پيامبر رحمت(صلى الله عليه وآله)آمده است:

بَلَغَ العُلى بِكمالِهِ، كَشَفَ الدُّجى بِجَمالِه30 *** حَسُنَت جَميع خِصالِه، صَلُّوا علَيه و آله31

*    *    *

چه غم ديوار امت را؟ كه دارد چون تو پشتيبان *** چه باك از موج بحر آن را كه باشد نوح كشتىْ بان32؟

پانوشته ها :

1 ـ برخى از شيخ شهاب الدين سهروردى به عنوان استاد و مراد طريقتى او نام برده اند و درست نيست زيرا سهروردى معروف به شيخ اشراق به دستور صلاح الدين ايوبى و توسط فرزند او مَلك ظاهر به سال 581 هـ  . ق و در سن 36 سالگى به قتل رسيده و اگر با مسامحه سال تولد سعدى را 571 بدانيم به هنگام قتل شيخ ده ساله بوده است.

2 ـ كليات سعدى، به تصحيح مرحوم محمدعلى فروغى، تهران، انتشارات جاويدان، بى تا، ص 487 و 488.

3 ـ يعنى: پيامبر كريمى كه سجاياى اخلاقى بسيارى دارد و رفتارهاى او بسيار زيباست.

4 ـ يعنى: پيامبر آفريدگان خدا و شفاعت گران امّت ها در روز قيامت.

5 ـ مَهبط: محلّ نزول.

6 ـ يعنى: شفاعت گر مردم.

7 ـ يعنى: رسولى شفاعت گر و فرمان گزار و پيامبرى كريم است.

8 ـ يعنى: قسمت كننده بهشت و دوزخ، خوش اندام، خوش تبسّم و خوش روى.

9 ـ صِيّت: شهرت، آوازه.

10 ـ اَفواه: زبان ها، جمع فوه.

11 ـ اشاره دارد به: لاالهَ الاّاللّه.

12 ـ لات: نام يكى از بت هاى معروف عصر جاهلى.

13 ـ آب عُزّى: آبروى عُزى. عُزّى نيز از بت هاى مشهور روزگار جاهليت است.

14 ـ منسوخ: باطل شده.

15 ـ تيهِ قربت: وادى قُرب الهى.

16 ـ سِدْره: سدرة المنتهى، نام درختى در بهشت.

17 ـ يعنى: بر تو باد سلام اى پيامبر خلق خدا.

18 ـ لولاك: لولاك لَما خَلَقْتُ الافلاك.

19 ـ ديباچه بوستان، ص 226 و 227.

20 ـ كنزُ الحِكَم: گنج حكمت ها.

21 ـ تمحيد: ثنا گفتن، ستايش و مدح كسى كردن.

22 ـ بوالحَكَم: ابوجهل در زمانه جاهليت به ابوالحَكَم يعنى پدر حكمت و دانش معروف بود ولى در اثر دشمنى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، به ابوجهل موسوم شد.

23 ـ كليات سعدى، قصايد فارسى، ص 436 و 437.

24 ـ ليله أسْرى: شب معراج.

25 ـ ظِلال: سايه ها، جمع ظلّ.

26 ـ بوكه: به اميد آنكه، در آرزوى آنكه.

27 ـ نِعال: نعل كفش ها، جمع نعل.

28 ـ شايد: سزاوارست، به جاست.

29 ـ كليات سعدى، طيّبات، ص 521 و 522.

30 ـ يعنى: بزرگى و بزرگوارى با كمال او به اوج خود رسيد و با پرتو جمال نورانى و سياهى شب ها از ميان رفت.

31 ـ يعنى: تمامى خصلت او نيكوست. بر او و خاندان او درود و صلوات بفرست.

32 ـ كليات سعدى، ديباچه گلستان، ص 71 و 72.

براى آگاهى بيشتر از شرح احوال و آثار شيخ اجل سعدى شيرازى مى توانيد از اين منابع استفاده كنيد:

تاريخ ادبيات دكتر رضازاده شفق، ص 120; تاريخ ادبيات هرمان اته، ص 167; سبك شناسى ملك الشعراى بهار، ج 3، ص 112; قاموس الاعلام، ج ص، ص 2572; ريحانة الأدب، ج 2، ص 820; بهارستان جامى، ص 117; مجالس المؤمنين، ص 337; آثار عجم، ص 467; هفت اقليم رازى، ج 1، ص 196; آتشكده آذر، ص 275; رياض العارفين، ص 133; مجمع الفصحا، ج 2، ص 748; تذكره دولتشاه سمرقند، ص 223; مجالس النفائس، ص 337; كليات سعدى; ذكر جميل سعدى، به كوشش كميسيون ملى يونسكو; دويست سخنور از نظمى تبريزى، ص 143 تا 145.

مودت و محبت خلفاى ثلاث به اهل بيت (ع)

شيعيان مدعي هستند كه خلفاي ثلاث ظالم به اهل بيت هستند در حاليكه آنها همواره مودت و محبت خود را به اهل بيت اثبات كرده‌اند؟

پاسخ :

در تاريخ، هيچ واقعه‌اي عميق‌تر و ماندني‌تر از مسأله جانشيني پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) موجب تفرقه در اسلام نبوده است. حق جانشيني پيامبر (صلي الله عليه و آله) و به دست گرفتن زمام امور امّت پس از رحلت او به صورت يكي از مسايل ديني در‌آمد كه تا به امروز سبب جدايي اهل سنت و تشيع بوده است.

از نظر اهل تسنن ابوبكر خليفه اول تنها خليفه بر حق بود زيرا او افضل مردمان پس از پيامبر (صلي الله عليه و آله) بود هر چند پيامبر (صلي الله عليه و آله) به صراحت او را به جانشيني خود منصوب نكرده است اما انتخاب ابوبكر به امامت جماعت مسلمانان در زمان بيماري پيامبر دليل بر اولويت او بود.

از نظر شيعه حضرت علي (عليه السلام) پسر عم و داماد پيامبر كه به علت سوابق شايسته‌اش در اسلام و نسبت نزديكش، پيامبر وي را به جانشيني خود منصوب كرده است و ابوبكر به حمايت اكثر صحابه، اين مقام بر حق حضرت را غصب كرده است.

قرآن با تأكيد بسيار همه مسلمانان را مكلف كرده است كه پيوندهاي خويشاوندي را حفظ كنند.[1] هم‌چنين در تاريخ پيامبران سلف به نقل از قرآن، اهل بيت آنان اهميت ويژه‌اي داشته‌اند اهل بيت معمولاً ياور اصلي پيامبران در مقابل مخالفان آنها در ميان امتشان بودند و پس از رحلت آنها خاندانشان وارثان معنوي و مادي آنها بودند.[2] به علت وجه تشابهي كه بين مقام والاي خاندان‌ها و فرزندان پيامبران پيشين و خاندان پيامبر (صلي الله عليه و آله) در قرآن ذكر شده است لازم است كه پيامبر نيز جايگاه ممتازي براي خاندان خود در نظر گرفته باشد.[3]

آيه بيست و سوم سوره شوري شاهد اين است كه پيامبر فرمان مي‌دهد كه بر اين رسالت مزدي از شما نمي‌خواهم جز دوست داشتن خويشاوندان من، از طرف ديگر قرآن بخشي از خمس و غنيمت و نيز قسمتي از فيء را به خويشاوندان محمد (صلي الله عليه و آله) و به خود او اختصاص داده است.[4] سهم خويشاوندان پيامبر از غنيمت و فيء بر حسب روايات بسياري در كتب حديث جبراني براي استثنا كردن آنان از دريافت صدقه و زكات بود.

با اين مقدمه ما مي‌گوييم نه تنها خلفاي ثلاث مودتي در حق اهل بيت نكردند بلكه آنان را از حق مسلم و قرآني خود محروم كردند و اگر چنانچه مودتي هم بوده به خاطر فرار از انتقاداتي كه از سوي اهل بيت و مردم بر آنها شده بوده است.

از جمله حقي كه از آنها غصب شده است: مسئله جانشيني حضرت علي (عليه السلام) بود كه خطبه و حديث غدير در اكثر كتب اهل سنت آمده است و علامه اميني در كتاب شريف الغدير كليه اسناد و مدارك را از كتابهاي اهل سنت جمع‌آوري كرده است. هم‌چنين روايت‌هايي وجود دارد درباره اِعمال زور عليه حضرت علي (عليه السلام) و بني‌هاشم در مورد بيعت با ابوبكر.[5]

محروم كردن اهل بيت از حق ارث: ابوبكر مطابق احكام قرآن ارث و خمس و فيء را به كساني بايد پرداخت مي‌كرد كه از سوي قرآن به عنوان اهل بيت مطرح بودند و وقتي حضرت فاطمه (سلام الله عليها) و عباس ميراث پيامبر را از ابوبكر طلب كردند او آنها را از اين حق محروم كرد و گفت:‌از پيامبر شنيدم كه ما ارث نمي‌گذاريم و هر چه از ما بماند صدقه است.[6] ابوبكر اهل بيت را از حق مسلم آنها محروم كرد و گفت در صورت نياز آنها مي‌توانند از صدقات استفاده كنند در صورتي كه خود پيامبر در دوران حيات خود استفاده از صدقات را براي اهل بيت خود اكيداً حرام كرده بود.

هم‌چنين ابوبكر حضرت فاطمه را از فدك كه پيامبر به حضرت بخشيده بودند محروم كرد در حالي كه ابوبكر به دختر خود در بخش عاليه در مدينه و بحرين زمين‌هايي واگذار كرد.[7]

هجوم و كتك زدن حضرت فاطمه (سلام الله عليها) ،ابوبكر در پايان عمر از اين كه حضرت فاطمه را ناراضي كرده و به خانه اش هجوم برده است اظهار پشيماني و ندامت كرد او در روزهاي آخر زندگي گفت: اي كاش هرگز خانه زهرا را مورد تفتيش قرار نداده بودم. و اين از سوي بسياري از مورخان اهل سنت روايت شده است.[8]

عمر با حضرت علي (عليه السلام) مانند ديگر صحابه نخستين رفتار مي‌كرد او توجه خود به خويشاوندان پيامبر را بيشتر با رعايت حال عباس نشان مي‌داد. عمر امتيازاتي به بني‌هاشم داد او ما ترك پيامبر را در مدينه به عباس و علي (عليهم السّلام) باز گرداند اما سهم پيامبر (صلي الله عليه و آله) از خيبر و فدك را نزد خود نگه داشت.[9] عمر با اقداماتش سعي داشت ميان خلافت و بني ‌هاشم آشتي برقرار كند.

عمر به شدت درصدد كنترل بني‌هاشم بود و سعي مي‌كرد آنها از مدينه دور نشوند در حالي كه ديگران در آزادي كامل به سر مي‌بردند.

امّا در زمان عثمان: ابوبكر و عمر با آن كه پس از رحلت پيامبر (صلي الله عليه و آله) بني‌هاشم را از سهم قرآني خود محروم كردند اما از آن به نفع خويشاوندان خود استفاده نكردند بلكه آن را در بيت المال نهادند. عثمان سهم قرآني را به خويشاوندان نزديكش سپرد او آبادي فدك را به مروان حكم داد.[10]

پی نوشتها:

[1] . احزاب، آيه 6.

[2] . آل عمران، آيه 33و 34 و سوره مريم آيه 59.

[3] . شوري،آيه 23.

[4] . انفال، آيه 41.

[5] . تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، چاپ دوم،تهران، 1362، ج 1، ص 1819.

[6] . همان، ج 1، ص 1825.

[7] . طبقات،‌ابن سعد، به اهتمام زاخا و ديگران، ليدن، 1905، ج 3، ص 138.

[8] . حياه الصحابه، الكاند هلوي، دارالوعي، 1391،ج 2،‌ص 24، و كنزالعمال، ج 5، ش 14113.

[9] . صحيح بخاري، قاهره، 1894، خمس 2.

[10] . ابن قتبه، المعارف به كوشش ثروت عكاشه قاهره،1960، ص 195.

پیامبر اعظم (ص) و عدالت اجتماعى

مقدمه

«لَقَد اَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَیِّناتِ واَنزَلنا مَعَهُمُ الکِتابَ والمیزانَ لِیَقومَ النّاسُ بِالقِسطِ؛[۱] ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و باآن ها کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم به عدالت قیام کنند.»

مطابق این آیه کریمه، در اسلام تحقق عدالت از اهداف مهم و اجتناب ناپذیر حکومت نبوى و به طور اساسى بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله) است. ضرورت پرداختن به این مسئله از آن جهت است که بدون شک امروز نه تنها جامعه ما که جهان بشریت دست به گریبان پدیده زشتى به نام بى عدالتى و تبعیض است به طورى که حتى جوامع توسعه یافته نیز با وجود درآمدهاى فراوان از بى عدالتى در توزیع آنها رنج مى برند. براى مثال، در آمریکا در سال ۱۹۷۳ سهم یک پنجم خانواده هاى پایین جدول درآمدى، ۵/۵ درصد کل درآمد و سهم یک پنجم بالاى جدول، ۱/۴۱ درصد کل درآمد بود و در سال ۱۹۹۱ سهم یک پنجم نخست به ۵/۴ و یک پنجم دوم به ۲/۴۴ رسید و این روند با مختصر تغییراتى ادامه دارد[۲]؛ یعنى هرچه، زمان پیش مى رود توزیع درآمدها نامتوازن تر مى شود.

یا طبق آمار دیگرى گرچه بین سال هاى ۱۹۷۳-۱۹۹۴ میزان سرانه تولید ناخالص ملى آمریکا به صورت واقعى بیش از یک سوم افزایش یافته لکن متوسط دستمزدهاى ناخالص براى همه شاغلینى که در پست هاى مدیریت نبودند، یعنى براى سه چهارم نیروى کار، ۱۹ درصد کاهش یافته است.[۳] و طبق آمار منتشره، بین ۱۰-۱۵ درصد جمعیت آمریکا (در حدود ۳۷ میلیون نفر) زیر خط فقر قرار دارند[۴] و کشورهاى دیگر نیز بعید به نظر مى رسد که بهتر از این باشند. این در حالى است که به اعتقاد نظریه پردازان توسعه، عامل عمده این شکاف طبقاتى، فقر و بى عدالتى ناشى از ظالمانه بودن مناسبات و روابط فیمابین عوامل اقتصادى به ویژه کار و سرمایه است.

براى مثال، اقتصاددانانى چون مایکل تودارو[۵] دیوید کلمن، فورد نیکسون[۶] و نواب حیدر نقوى،[۷] توزیع ناعادلانه ثروت هایى مانند زمین، سرمایه مالى، ابزار تولید و وجود آزادى هاى نابرابر را عامل اصلى ناعادلانه شدن درآمدها مى دانند و این درحالى است که نظام اجتماعى اسلام، در عین حال که از تمام ظرفیت هاى وجودى انسان ها و طبیعت براى رشد و شکوفایى مظاهر مادى استفاده مى کند، با نهادینه کردن باورهاى الهى و ارزش هاى انسانى و با اتخاذ روش ها و قوانین خاص، زمینه هاى شکاف طبقاتى و بهره کشى از انسان را از بین برده، و در عین حال رفاه عمومى را گسترش مى دهد.[۸]

چیستى عدالت

اسلام از یک سوبه همه افراد جامعه حق مى دهد که از امکانات اجتماعى استفاده کنند و از سوى دیگر، به دنبال متوازن کردن امکانات و فرصت ها براى همه است و به وجود آمدن فاصله طبقاتى و تبعیضات اجتماعى را نتیجه عدم تحقق عدالت و ممنوع مى داند. رضایت عمومى نیز از دیدگاه اسلام زمانى حاصل مى شود که امکانات موجود هر آنچه که هست میان همگان به طور مساوى تقسیم گردد. به عبارتى ممکن است براى همگان غنا حاصل نیاید اما استغنا حالتى است که به احساس درونى انسانها مربوط مى شود. چنانکه امام صادق(علیه السلام) در این باره مى فرماید: «اگر در میان مردمان به عدالت رفتار شود همه احساس بى نیازى مى کنند.»[۹]

اما اینکه عدالت چیست و معیار آن کدام است مطلبى است که براى پاسخ به آن به سخن، حکیم بوعلى سینا مراجعه مى کنیم که مى گوید: «انسان داراى زندگى اجتماعى است و از وضع قوانینى که بتواند زندگى اجتماعى و بلکه فردى اش را بر اساس عدالت سامان دهد و او را به سعادت شایسته خود برساند، ناتوان است. پس بر خداوند لازم است که به مقتضاى حکمتش انسان را در این زمینه هدایت کند.»[۱۰] از این رو عدالت امرى نسبى نبوده و متعین است و براى شناخت معیار آن باید به وحى مراجعه کرد.

نکته دیگر این که در مکتب اسلام عدالت، توزیع مساوى فقر نبوده نظام عدالت محور اسلام از مبناى سامان جامعه که بى نیازى و استکمال مادى نیز هست غفلت ننموده و به طور کلى نزد شرایع و حاملان آنها منفورترین پدیده ها فقر است، تا جایى که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در موارد زیادى فقر و تنگدستى را همسان کفر دانسته و از آن دو به خداوند پناه مى برد.[۱۱] و در روایتى فقر مادى را با فقر فرهنگى پیوند داده بیان مى دارد: «اگر رحمت و شفقت پروردگار شامل فقراى امتم نبود چیزى نمانده بود که فقر موجب کفر شود.»[۱۲]

و در دعاى دیگرى فرمودند: «اللهم بارک لنا فى الخبز و لا تفرق بیننا و بینه، فلو لا الخبز ما صلّینا و لا صمنا و لا ادّینا فرائض ربّنا؛ یعنى خداوندا، نان را براى ما بابرکت قرار ده، و میان ما و نان جدایى مینداز که اگر نان نباشد نه مى توانیم نماز گزاریم نه روزه بداریم و نه دیگر واجبات الهى را انجام دهیم.»

اصولاً به بیان قرآن، فقر و فحشا وعده شیطان، و فضل و مغفرت وعده خداوند است.[۱۳] و پیامبر مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) از حضرت ابراهیم خلیل(علیه السلام) چنین نقل مى کنند: پروردگارا، فقر از آتش نمرود سخت تر است.»[۱۴] یا خود آن حضرت مى گفتند: «فقر سخت تر از مرگ است.»[۱۵]

بنابراین پیامبران الهى اگرچه جهت تسکین آلام و کاهش پریشانى درماندگان و تهیدستان با آنان بناى رفاقت مى گذاشتند و زندگى شخصى خود را در سطح فقیرانه قرار مى دادند، لکن در صدد بوده اند با فکر و تدبیر، فقر را محو و زندگى شرافتمندانه اى را براى همه انسانها تدارک نمایند.

ریشه بى عدالتى

نکته دیگر آنکه اساساً از دیدگاه اسلام تفکر فقر جبرى طبیعت باطل بوده، ریشه همه بدبختى ها نه در کمبود امکانات طبیعت بلکه در اعمال ظالمانه انسان ها است. چرا که خداوند روزى هر جنبنده اى را فراهم مى کند: «وما مِن دابَّهٍ فِى الاَرضِ اِلّا عَلَى اللَّهِ رِزقُها ویَعلَمُ مُستَقَرَّها ومُستَودَعَها کُلٌّ فى کِتابٍ مُبین؛[۱۶] هیچ جنبنده اى در زمین نیست مگر این که روزى او بر خداست. او قرارگاه و محل رفت و آمدش را مى دند، همه اینها در کتاب آشکارى ثبت است.»

بنابراین اگر بخشى از جامعه در فقر به سر مى برند نتیجه اعمال ناشایست خود انسان هاست: «ظَهَرَ الفَسادُ فِى البَرِّ والبَحرِ بِما کَسَبَت اَیدِى النّاسِ لِیُذیقَهُم بَعضَ الَّذى عَمِلوا لَعَلَّهُم یَرجِعون؛[۱۷] فساد، در خشکى و دریا به خاطر کارهایى که مردم انجام داده اند آشکار شده است، خدا مى خواهد نتیجه بعضى از اعمالشان را به آنها بچشاند شاید (به سوى حق) بازگردند.»

و بر همین اساس امیر مؤمنان على(علیه السلام) فرمود: «هیچ فقیرى گرسنه نماند مگر آن که توانگرى از دادن حق او ممانعت کرد.»[۱۸] و فرمود: «همانا مردم جز در اثر گناه ثروتمندان، فقیر و محتاج و گرسنه و برهنه نمى شوند.»[۱۹]

بنابراین اگر فرهنگ کار و تلاش در میان مردم گسترده شود بر اساس تعالیم اسلام، سنت خداوند بر آن است که انسان ها با کار و تلاش روزى خود را به دست آورند: «هُوَ الَّذى جَعَلَ لَکُمُ الاَرضَ ذَلُولًا فَامشوا فى مَناکِبِها وکُلوا مِن رِزقِهِ؛[۲۰] خداوند کسى است که زمین را براى شما رام کرد، پس در اطراف آن حرکت کنید و از روزى هاى خداوند بخورید.»

راهکار عدالت گسترى

مهم ترین عامل فقر و بدبختى گروهى از انسان ها و به وجود آمدن تضاد طبقاتى، ساختار ناسالم نظام اقتصادى حاکم بر جوامع و وجود روابط ظالمانه بین افراد است. نظام اجتماعى و اقتصادى اسلام و مکتب نبوى با عنایت به این امر و با توجه به آثار سوء تمرکز ثروت در دست اغنیا، ساختار ویژه اى در مسئله مالکیت تدبیر کرده و ضوابطى را براى آن قرار داده است تا عدالت اقتصادى در جامعه تأمین گردد.

به عنوان مثال بخش زیادى از اموال و ثروت هاى طبیعى چون دریاها، رودخانه ها، کوه ها، جنگل ها، دشت و بیابان ها، معادن، حیوانات بیابانى، ماهى هاى دریاها و رودخانه، درختان جنگلى، علف هاى بیابان و… را از دایره مالکیت خصوصى خارج کرده و همه افراد را با رعایت مصالح اجتماعى که دولت اسلامى تشخیص مى دهد، در استفاده و بهره بردارى از آن ها یکسان دانسته است.

بر این اساس در قرآن کریم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) مأمور مى شوند غنایم و ثروت هاى عمومى را بین همه توزیع کنند تا ثروت در دست اغنیا متمرکز نشود: «ما اَفاءَ اللَّهُ عَلى رَسولِهِ مِن اَهلِ القُرى فَلِلَّهِ ولِلرَّسولِ ولِذِى القُربى والیَتامى والمَساکینِ وابنِ السَّبیلِ کَى لا یَکونَ دولَهً بَینَ الاَغنِیاءِ مِنکُم؛[۲۱] آنچه را خداوند از اهل این آبادى ها به رسولش بازگرداند، براى خدا و رسول و خویشاوندان او، و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است تا ثروت در میان ثروتمندان دست به دست نگردد.»

از سوى دیگر تحقق مالکیت خصوصى را براساس کار مفید و مشروع مى داند و ثروت هاى بادآورده در اسلام مورد مذمت قرار گرفته است. که احیاء موات از آن جمله است.

و از دیگر سوى نظام اقتصادى اسلام با توجه به خصلت حب نفس و زیاده طلبى انسان، و با توجه به قانون کلى «لاضرر و لاضرار فى الاسلام» براى حفظ و دفاع از منافع جامعه، با پذیرش اصل بازار آزاد و آزادى فعالیت هاى اقتصادى، حدود و مقرراتى را براى آن در نظر گرفته است که مهم ترین آنها عبارتند از،

۱- منع اجحاف و خیانتگرى

قرآن کریم در خصوص کم فروشى با لحن بسیار شدیدى مى فرماید: «ویلٌ لِلمُطَفِّفین * اَلَّذینَ اِذَا اکتالوا عَلَى النّاسِ یَستَوفون * واِذا کالوهُم اَو وزَنوهُم یُخسِرون * اَلا یَظُنُّ اُولئکَ اَنَّهُم مَبعوثون * لِیَومٍ عَظیم * یَومَ یَقومُ النّاسُ لِرَبِ العالَمین؛[۲۲] واى بر کم فروشان که چون از مردم پیمانه ستانند تمام ستانند و چون براى آنان پیمان یا وزن کنند به ایشان کم دهند مگر آنان گمان نمى کنند که برانگیخته خواهند شد در روزى بزرگ روزى که مردم در برابر پروردگار جهانیان به پاى ایستند؟»

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: «تاجران خائن بدترین مردم اند»[۲۳]

امیرمؤمنان امام على(علیه السلام) براى فرماندار خویش، مالک اشتر، مى نویسند: «ولیکن البیع بیعا سمحا، بموازین عدل و اسعار لاتجحف بالفریقین من البایع و المبتاع؛[۲۴] معاملات بایستى آسان، با ترازوهایى صحیح و با قیمت هایى که به هیچ یک از طرفین (فروشنده و خریدار) ستم نرود، صورت گیرد».

در خصوص نظارت دولت اسلامى بر قیمت هاى بازار از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است: «امیرالمؤمنین (علیه السلام) هیچ گاه بر کالاى کسى قیمت گذارى نکرد ولى هر کس که در معامله مردم کم مى گذاشت، به او گفته مى شد همان طور که مردم مى فروشند بفروش وگرنه از بازار خارج شو، مگر در مواردى که کالاى وى بهتر از دیگران بود.»[۲۵]

۲- جلوگیرى از انحصار

به طور کلى باید گفت سیاست اقتصادى و اجتماعى اسلام بر اساس نفى انحصار شکل گرفته است که در قرآن کریم فرمود: «کَى لا یَکونَ دولَهً بَینَ الاَغنِیاءِ مِنکُم»[۲۶] که بر مبناى آن هدف مهم سیاست هاى اقتصادى اسلام بر اساس نفى انحصار در گردش ثروت شکل گرفته است.

امام على(علیه السلام) در این باره به فرماندار خود مى فرمایند: «در چیزهایى که مردم در آن ها برابرند از ویژه سازى و انحصارطلبى پرهیز کن». سپس حضرت در مورد اطرافیان فرصت طلب زمامداران مى نویسد: «بدان براى زمامدار خاصان و صاحبان اسرارى است که انحصارطلب و دست درازند، در داد و ستد با مردم عدالت و انصاف را رعایت نمى کنند، ریشه ستم آنان را با قطع وسایل آن از بیخ بر کن، به هیچ یک از اطرافیان و بستگان خود زمینى از اراضى مسلمانان واگذار مکن، باید طمع نکنند قراردادى به سود آنان منعقد سازى که مایه ضرر به سایر مردم باشد، خواه در آب رسانى یا هر عمل مشترک دیگر، به طورى که هزینه هاى آن را بر دوش دیگران تحمیل کنند.»[۲۷]

۳- حمایت از طبقه کارگر

در اسلام غصب دستمزد کارگران یا کم دادن آن در ردیف گناهانى چون اختراع دین و انسان فروشى قرار گرفته است. پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) مى فرماید: «خداوند هر گناهى را مى آمرزد مگر این که کسى دینى بسازد، یا مزد کارگرى را غصب کند یا شخص آزادى را به بردگى فروشد.»[۲۸]

در روایت دیگرى مى فرماید: «اى مردم، هر کس مزد کارگرى را کم بدهد بایستى جایگاه خود را در آتش جهنم آماده بیند.»[۲۹]

و در کلام دیگر خطاب به امام على(علیه السلام) فرمود: «یا على، مبادا با حضور تو بر کشاورزان ستم رود.»[۳۰]

۴- مبارزه با رباخوارى

در راستاى شکل گیرى نظام سالم اقتصادى و به جهت تأکید بر نظام تولید محور که بر کار و تلاش تأکید دارد نه ثروت اندوزى و استثمارگرى، اسلام رابطه حقوقى قرض با بهره را ظالمانه و در ردیف پیکار با خدا و رسول دانسته، به شدت با آن مبارزه کرده مى فرماید: «یااَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا اتَّقوا اللَّهَ وذَروا ما بَقِىَ مِنَ الرِّبوا اِن کُنتُم مُؤمِنین * فَاِن لَم تَفعَلوا فَأذَنوا بِحَربٍ مِنَ اللَّهِ ورَسولِهِ واِن تُبتُم فَلَکُم رُءوسُ اَموالِکُم لا تَظلِمونَ ولا تُظلَمون؛[۳۱] اى کسانى که ایمان آورده اید از مخالفت فرمان خدا بپرهیزید و آن چه از ربا باقى مانده، رها کنید، اگر ایمان دارید. اگر چنین نمى کنید اعلام جنگ با خدا و رسول بدهید، و اگر توبه کنید سرمایه هاى شما از آن شماست نه ظلم مى کنید و نه بر شما ظلم وارد مى شود.»

۵- توجه ویژه به ضعیفان و نیازمندان

در هر جامعه اى گروهى از انسان ها هستند که به دلیل نداشتن توان فعالیت اقتصادى یا نبودن زمینه فعالیت، قادر به تأمین نیازهاى خود نیستند. افراد جامعه اسلامى نسبت به تأمین نیازهاى حیاتى هم دیگر مسئولیت متقابل دارند که در حد سایر فرایض لازم الاجرا است و خداوند مؤمنان را در صورت کوتاهى در انجام آن تهدید مى کند و مى فرماید: «هاَنتُم هؤُلاءِ تُدعَونَ لِتُنفِقوا فى سَبیلِ اللَّهِ فَمِنکُم مَن یَبخَلُ ومَن یَبخَل فَاِنَّما یَبخَلُ عَن نَفسِهِ واللَّهُ الغَنىُّ واَنتُمُ الفُقَراءُ واِن تَتَوَلَّوا یَستَبدِل قَومًا غَیرَکُم ثُمَّ لا یَکونوا اَمثالَکُم؛[۳۲] شما همان گروهى هستید که براى انفاق در راه خدا دعوت مى شوید، بعضى از شما بخل مى ورزند، و هرکس بخل ورزد، به خود بخل کرده است و خداوند بى نیاز است و شما همه نیازمندید، و هر گاه سرپیچى کنید خداوند گروه دیگرى را جاى شما مى آوردپس آنها مانند شما نخواهند بود (و سخاوتمندانه در راه خدا انفاق مى کنند).»

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز در این باره مى فرماید: «کسى که شب سیر بخوابد در حالى که همسایه اش گرسنه باشد، به من ایمان نیاورده است.»[۳۳]

در این راستا دولت اسلامى وظیفه دارد با استفاده از منابعى که در اختیار دارد، معیشت شهروندان جامعه اسلامى را در سطح مناسب تأمین نماید.

بر این اساس پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) مى فرماید: «خدا را به یاد هر حاکم اسلامى پس از خود مى آورم… مردمان را فقیر نکند (و به فقرشان رضایت ندهد) که در نتیجه کافرشان خواهد کرد.»[۳۴]

بلال نیز از طرف رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مأموریت داشت به وضعیت فقرا و بینوایان رسیدگى و آنان را تأمین کند. حتى او اجازه داشت در صورت نبودن امکانات مالى براى بیت المال، با قرض کردن محرومان را تأمین نماید.[۳۵]

نویسنده: محمد رضا باقرزاده

پاسدار اسلام ـ ش ۲۹۶ – مرداد ۸۵

پى نوشت ها:

[۱] . حدید / ۲۵٫

[۲] . والدن بیو، پیروزى سیاه، ترجمه احمد سیف و کاظم فرهادى (چاپ اول: تهران انتشارات نقش جهان، تهران، ۱۳۷۶) ص ۲۲۹٫

[۳] . هانس – پیتر مارتین، دام جهان گرایى، ترجمه عبدالحمید فریدى عراقى (فرهنگ و اندیشه، ۱۳۷۸) ص ۱۹۰٫

[۴] . دیوید ماکارو، رفاه اجتماعى ساختار عملکرد، ص ۲۰۷٫

[۵] . مایکل تودارو، توسعه اقتصادى در جهان سوم، ص ۱۷۳٫

[۶] . دیوید کلمن و فورد نیکسون، اقتصادشناسى توسعه نیافتگى، ص ۱۲۱٫

[۷] . نواب حیدر نقوى، اقتصاد توسعه یک الگوى جدید، ترجمه دکتر توانایان فرد، ص ۸۳٫

[۸] . سید عباس موسویان، فصلنامه اقتصاد اسلامى، شماره ۴ – زمستان ۱۳۸۰٫

[۹] . محمد بن یعقوب کلینى، کافى، ج ۳، ص ۵۶۸٫

[۱۰] . ابن سینا، الشفا، الهیات (انتشارات بیدار) ص ۵۵۷٫

[۱۱] . اللهم انى اعوذ بک من الکفر والفقر، فقال رجل: أیعدلان؟ قال: نعم، (همان، ص ۲۴۳۸).

[۱۲] . محمد محمدى رى شهرى، میزان الحکمه، ج ۳، ص ۲۴۳۸٫

[۱۳] . الشیطان یعدکم الفقر و یامرکم بالفحشاء واللَّه یعدکم مغفره منه و فضلا واللَّه واسع علیم، (بقره / ۲۶۸).

[۱۴] . محمد محمدى رى شهرى، همان، ص ۲۴۴۲٫

[۱۵] . همان، ص ۲۴۴۲٫

[۱۶] . هود / ۶٫

[۱۷] . روم / ۴۱٫

[۱۸] . نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۲۴۲٫

[۱۹] . محمد رضا حکیمى، الحیاه، ترجمه احمد آرام، ج ۳، ح ۴، ص ۳۲۹٫

[۲۰] . ملک / ۱۵٫

[۲۱] . حشر/ ۷٫

[۲۲] . مطففین/ ۱ – ۶٫

[۲۳] . محمد رضا حکیمى، همان، ج ۶، ص ۳۸۷٫

[۲۴] . نهج البلاغه، نامه ۵۳٫

[۲۵] . دعائم الاسلام، ج ۲، ص ۳۶٫

[۲۶] . حشر/ ۷٫

[۲۷] . نهج البلاغه، نامه ۵۳٫

[۲۸] . محمد رضا حکیمى، همان، ج ۴، ص ۴۵۶٫

[۲۹] . محمد رضا حکیمى، همان، ج ۴، ص ۴۵۷٫

[۳۰] . همان، ج ۲، ص ۷۴۴٫

[۳۱] . بقره/ ۲۷۸ – ۲۷۹٫

[۳۲] . محمد / ۳۸٫

[۳۳] . محمد بن یعقوب کلینى، ج ۲، ص ۶۶۸٫

[۳۴] . محمد رضا حکیمى، همان، ج ۴، ص ۴۲۲٫

[۳۵] . سیدکاظم صدر، اقتصاد صدر اسلام، ص ۷۲٫

سیره پیامبر اعظم(ص) در تعامل با مردم

مقدمه

پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)اسوه حسنه ای است که تمام صفات حمیده و فضایل اخلاقی در وجود مقدسش، بی کم و کاست جمع شده است ؛زیرا آن بزرگوار دست پرورده پروردگار و گل سر سبد جهان هستی و کامل ترین انسان روی زمین است که با آغاز رسالت جدید و کاملش ،نشاطی روح افزا به عالم هستی دمیده شد و بهترین خصلت های پسندیده اخلاقی به انسان های غرق در جهالت و گمراهی عطا گردید.

این نوشتار در صدد است تا زمینه آشنائی هر چه بیشتر باسیره پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)در تعامل با مردم را برای خوانندگان محترم فراهم نماید به این امید که در معاشرت ها و رفتارهای فردی و اجتماعی از آنها بهره بگیریم .

ملاطفت و مهربانی با مشرکان

یکی از بارزترین ویژگی های اخلاقی حضرت رسول (صلی الله علیه و آله)بر خورد محبت آمیز با دیگران بود .

آن بزرگوار باداشتن این خصلت ستودنی توانست طی ۲۳ سال رنج و تلاش ،دلهای بسیاری از مردم را شیفته خود کند و به صراط مستقیم هدایت نماید .

قرآن مجید در این زمینه می فرماید : «فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لا نفضو من حولک …؛به موجب رحمتی که خداوند به تو عنایت کرده بود برای آنان نرم شدی که اگر خشن و سنگ دل بودی از اطراف تو پراکنده می شدند .»[۱]

ابراز محبت و مهرورزی آن حضرت (صلی الله علیه و آله)نه تنها شامل دوستان و اهل ایمان می شد ،بلکه مخالفین آن بزرگوار از اخلاق خوب و شفقت آمیز آن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بهره مند بودند و این سبب جذب آنان به سوی اسلام گردید.

در سال هشتم هجری که پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله)با اقتدار و پیروزی کامل به شهر مکه وارد شد وآن را ازدست کفار و مشرکان خارج نمود ،طرفداران جبهه باطل به ویژه کسانی که درمدت ۲۰ سال گذشته بدترین ستم ها و دشمنی ها را در حق آن حضرت (صلی الله علیه و آله)و یارانش روا داشتند ،در هاله ای از رعب و وحشت گرفتار شدند و بعد از فتح مکه منتظر انتقام و عکس العمل متقابل پیامبر (صلی الله علیه و آله)بودند این نگرانی و اضطراب هنگامی به اوج خود رسید که اهل مکه از سعدبن عباده (پرچم دار پیامبر (صلی الله علیه و آله) )شنیدند که فریاد می زد :

«امروز روز جنگ و خونریزی و اسارت است»[۲]

هنگامی که این شعار به گوش رسول خدا (صلی الله علیه و آله)رسید ،آن حضرت (صلی الله علیه و آله)ناراحت شدند و دستور دادند پرچم اسلام را از او گرفته و به دست حضرت علی (علیه السلام) بسپارند ،سپس با سخنان آرام بخش و ملاطفت آمیز خود ،دشمنان دیرینه خود را آرامش دادند آن حضرت (صلی الله علیه و آله) فرمودند :

شما در مورد من چگونه می اندیشید؟ مشرکان گفتند :

ما جز نیکی و محبت از تو انتظاری نداریم ،رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: من آنچه را برادرم یوسف در مورد برادران ستمگر خود انجام داد، همان می کنم و همانند او می گویم :«قال لا تثریب علیکم الیوم…؛ امروز ملامت و سرزنش بر شما نیست… »[۳]

هنگامی که آن رهبر مهربان، مردم هراسناک و نگران را آرام نمود، اضافه کرد که امروز نه روز نبردو انتقام، بلکه روز رحمت و محبت است و من از تمام جنایات و گناهان شما گذشتم .

آن گاه جمله معروفش را فرمود : «اذهبوا فانتم الطلقاء؛به دنبال زندگی تان بروید که همه شما آزاد هستید.»[۴]

تمامی آنان گویا دوباره متولد شدند؛ بنابراین نفس راحت کشیدند و به غیر از افراد معدودی، همگی محبت و عشق رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در اعماق وجود شان نفوذ کرد و مسلمان شدند.

بنابراین اگر ما انسانها بخواهیم در زندگی خود موفق باشیم و جامعه اسلامی به سعادت و کمال برسند.

باید این رفتار پیامبر (صلی الله علیه و آله)را الگوی خود قرار دهیم و ما هم در مقابل همه انسانها رفتار محبت آمیز داشته باشیم.

حتی در مقابل کسانیکه در مقابل ما ایستاده اند و در واقع با ما همسو و هم فکر نیستند. برای اینکه محبت است که دلها را تسخیر می کند و قرآن چه زیبا پیامبر (صلی الله علیه و آله) را معرفی می کند «وما ارسلناک الا رحمه للعالمین؛یعنی پیامبر سراسر وجودش رحمت است برای همه آنچه درعالم است، پس بیایید ماهم سراسر وجود خود را رحمت قرار دهیم و نثار کنیم برای انسانها و سعی کنیم در این سال پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله)الگوی رفتاری خود پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) را قرار دهیم که بهترین الگو است که قرآن معرفی کرده است «لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه»[۵]

بنابراین حضرت پیامبر (صلی الله علیه و آله)می تواند در همه زمینه ها الگوی ما باشد حتی در انجام کارهای شخصی و یا رفتار بادیگران و لذا پیامبر (صلی الله علیه و آله) لباس و کفش خود را می دوخت ،گوسفندان خود می دوشید، بابردگان هم غذا می شد ، بر زمین می نشست ،بدون اینکه خجالت بکشد مایحتاج خانه اش را از بازار تهیه می کرد، و برای اهل خانه می برد، باثروتمند و فقیر یکسان مصافحه میکرد و دست خود را نمی کشید تاطرف دست خود را بکشد

پیامبر(صلی الله علیه و آله) در تعامل با مسلمانان

به هرکسی می رسید سلام می کرد چه توانگر و چه درویش، چه کوچک وچه بزرگ و اگر به مهمانی و خوردن چیزی دعوت می شد آن را کوچک نمی شمرد هرچند خرمائی پوسیده باشد «وکان خفیف المونه کریم الطبیعه جمیل المعاشره طلق الوجه بساما من غیر ضحک محزونا می غیر عبوس متواضعا من غیر مذله جوادا من غیر سرف رقیق القلب رحیما بکل مسلم ؛ مخارج زندگی آن حضرت سبک ،دارای طبع بزرگ و خوش معاشرت ،وخوش رو بود بدون اینکه بخندد همیشه تبسمی بر لب داشت و بدون اینکه چهره اش در هم کشیده باشد ،اندوهگین به نظر می رسید بدون اینکه از خود ذلتی نشان دهد همواره متواضع بود بدون اینکه اسراف بورزود سخی بود دل نازک و با همه مسلمانان مهربان بود »[۶]

«یقسم لحظاته بین اصحابه فینظر الی اذا وینظر الی اذا بالسویه قال : ولم یبسط رسول الله رجلیه بین اصحابه ؛پیامبر (صلی الله علیه و آله)بین اصحاب خود بطور مساوی چشم می دوخت و به آنان یکنواخت نظر می افکند و فرمود : هرگز پای خود را بین اصحاب دراز نکرد.[۷]

«کان رسول الله اذا حدث بحدیث تبسم فی حدیث»[۸]

«لقد کان النبی صلی الله علیه و آله یداعب الرجل یرید به ای یسره»[۹]

هنگام سخن گفتن لبخند می زود و بامردم شوخی می کرد و منظورش از این کار مسرور ساختن آنها بود اگر انسان دقت کند در زندگی آن حضرت می فهمد تمام سعی و تلاش آن عزیز این است که خود را در دلها و قلوب مردم جای دهد ازنگاه مساوی و لبخند شرین توقع جز سرور و شادی دلها نمی رود اگر ما بخواهیم نفوذ در دلها پیدا کنیم باید از رفتار آن حضرت الگو بیگریم مردی عربی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)تقاضای کمک مالی کرد حضرت به اندازه کفایت به او بخشید و فرمود :

احسان به تو کردم ؛گفت نه بلکه کار خوبی هم نکردی اطرافیان خشمناک شد و از جای حرکت کردند تا او را کیفر دهند حضرت اشاره کرد خود داری کیند آنگاه وارد منزل شد مقدار دیگر به او بخشید بعد فرمودند: اینک احسان کردم گفت : آری خداوند پاداش نیکوئی به شما عنایت کند پس به آن مرد عرب فرمود:

تو در پیش اصحابم سخنی گفتی که باعث کدورت آنها شد اکنون اگر صلاح می دانی همین حرف را پیش آنها بزن تارنجیدگی شان بر طرف شود .

فردا صبح هنگامی که اصحاب حضور داشتند خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله)رسید فرمود : دیروز این مرد حرفی زد ،پس از آنکه بعطایش اضافه کردم می گفت:

از من راضی شده رو به او کرد و فرمود :همیطوراست ؟عرض کرد آری خداوند به فامیل و خانواده شما خیر عنایت کند آنگاه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)رو به اصحاب کرد فرمود: مثل من و مثل این مرد مانند کسی است که شترش رم کرده و درحال فرار باشد مردم به دنبال آن شتر بروند هر چه بیشتر ازدحام کنند آن حیوان فرارش زیادتر می شود .

صاحب شتر فریاد می کند مرا باشترم واگذارید من بهتر اورا رام می کنم و راه رام کردنش را خوب تر می دانم آنگاه خودش پیش می رود گرد و غبار از پیکر او می زداید تا آرام شود کم کم او را خوابانده جهاز بر او می گذارد و سوار می شود من هم اگر شما را آزاد می گذاشتم و قتی این مرد آن حرف را زد اورا می کشتید بیچاره به آتش جهنم می سوخت.[۱۰]

پیامبر (صلی الله علیه و آله)به اصحاب گوش زد می کند که کاری نکنید که مردم از شما فرار کند و این کار پیامبر (صلی الله علیه و آله)برای پیروان آن حضرت پیام دارد که هرگز در بر خوردها از خشونت استفاده نکنید ؛زیرا خشونت موجب نارضایتی افراد می شود و مردم از ما فرار می کند .

پیامبر در تعامل با یهودیان

امیرالمومنین علی (علیه السلام) فرمود:

که مردی یهودی از رسول الله (صلی الله علیه و آله) چند دینار طلبکار بود ،روزی تقاضای پرداخت طلب خود را نمود پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:

فعلا ندارم گفت از شما جدا نمی شوم تا طلبم را بپردازید آن حضرت فرمود:

من هم در اینجا با تو می نشینم به اندازه ای نشست که نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاءو نماز صبح روز بعد را همانجا خواند، اصحاب یهودی را تهدید کردند ،پیامبر (صلی الله علیه و آله)رو به آنها کرد وفرمود: این چه کاری است می کنید؟ عرض کردند یک یهودی شما را بازداشت کند ؟فرمود:

«لم یبعثنی ربی عزوجل بان اظلم معاهدا ولا غیره؛خداوند مرا مبعوث نکرده تا به کسانی که معاهده مذهبی با من دارند یا غیر آنها ستم روا دارم صبحگاه روز بعد تا برآمدن آفتاب نشست در این هنگام یهودی گفت :

«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله» نیمی از اموال خود را در راه خدا دادم بعد گفت ای رسول خدا به خدا سوگند این کاری که نسبت به شما کردم قصدم جسارت نبود، بلکه می خواستم ببینم اوصاف شما با آنچه که در تورات به ما وعده داده اند مطابقت می کند یا نه؟زیرا در آن جا خوانده ام که«محمد بن عبدالله مولد مکه و مهاجره بطیبه و لیس بفظ و لا غلیظ و لا سخاب و لا متزیل لا لفخش و لا قول الخنا؛ محمد بن عبدلله در مکه متولد می شود و به مدینه هجرت می کند درشت خو و بد اخلاق نیست باصدای بلند سخن نمی گوید ناسزاگو و بدزبان نمی باشد اینک گواهی می دهم به یگانگی خدا و پیامبری شما ،تمام ثروت من در اختیارتان هر چه خداوند دستور داده در باره آن عمل کنید در پایان داستان ،مولا امیر المومنین (ع)می فرماید: «مرد یهودی ثروت زیادی داشت»[۱۱]

خلاصه از رفتار فردی و اجتماعی آن حضرت

پیامبر اعظم هدیه را می پذیرفت و لو جرعه از شیر باشد، ولی غذای که بعنوان صدقه بود از آن میل نمی کرد به چهره هیچکس خیره نمی شد جشمش برای خدا بود و هر گز برای خویشتن غضب نمی کرد ،گاهی از شدت گرسنگی بر شکم سنگ می بست دو لباس با هم به تن نمی کرد ،بیشتر لباسهای آن حضرت سفید بود ،روی شبکلاه عمامه می پوشید ،یک لباس مخصوص روز جمعه داشت ،عبائی داشت که چون می خواست درجای بنشیند آن را دو تا کرده و بزیر خود می انداخت ،انگشتری نقره در انگشت کوچک راستش می کرد.

گاهی بدون پوشیدن عبا و عمامه و بدون کفش پیاده راه می رفت تشییع جنازه می کرد و در دور ترین نقاط شهر از بیماران عیادت می فرمود با فقراء می نشست و با آنان هم غذا می شد و با دست خود به آنان غذا می داد و به کسانی که در اخلاق با فضلیت بودند احترام می گذاشت و با اشخاص آبرومند الفت می گرفت و به آنان نیکی می کرد به احدی از مردم جفا نمی کرد ،پوزش عذر خواهان را می پذیرفت در غیر اوقات که قرآن بر او نازل می شد ،و یا موعظه می کرد از مردم قسمتش بیشتر بود و گاهی که خنده می کرد بدون قهقه بود .

هرگز به کسی فحش نداد و هیچ وقت زن یاخادمی را لعن نکرد ،هرگاه در حضور آن حضرت کسی ملامت می شد می فرمود به او کاری نداشته باشید در مقابل بدی دیگران بدی نمی کرد بلکه گناه آنان را ندیده میگرفت و از آن میگذشت بهر کسی می رسید ابتداء به او سلام می کرد و بعد با او مصاحفه می نمود.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله)نمی نشست و بلند نمی شد مگر به یاد خدا و چنانکه مشغول نماز بود و کسی در کنارش می نشست نماز خود را تخفیف می داد و تمام می کرد و به سوی او بر می گشت و می فرمود:آیا حاجتی داری؟ نشستن رسول خدا (صلی الله علیه و آله)اکثر اوقات چنین بود ،ساقهای پا را بلند می کرد و دو دست خود را از جلو بر آن حلقه می زد و موقع و رود به یک مجلس در نزدیک ترین جای که خالی بود می نشست و بیشتر اوقات او به قبله می نشست.

هر کس بر وی داخل می شد از او احترام می کرد چنانکه گاهی لباس خود را زیر او پهن می کرد و یا او را برتشک خود می نشانید.

حال رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در رضاء و غضب یکسان بود و جز حق بر زبان چیزی نمی راند[۱۲]

از فال بد زدن بدش می آمد و دوست داشت همیشه از خوبی ها گفتگو شود.

اگر کسی پیش آن حضرت سخن دروغی می گفت آن حضرت لبخندی می زد و می فرمود :

سخنی است که می گوید هنگامی که رسول الله (صلی الله علیه و آله)صحبت می کرد و یا از چیزی سئوال می شد سه مرتبه تکرار می فرمود تا اینکه حرف طرف کاملا روشن شود و دیگران نیز متوجه فرمایش حضرتش گردند.[۱۳]

وقتی یکی از مسلمانان به آن حضرت سلام می کرد و می گفت السلام علیک در جوابش می فرمود:

و علیک السلام و رحمه الله و چون می گفت السلام علیک و رحمه الله می فرمود: و علیک السلام ورحمه الله وبرکاته و به این کیفیت رسول الله (صلی الله علیه و آله)در پاسخ سلام اضافه می نمود.[۱۴]

همین که به مردی نگاه می کرد و از وی خوشش می آمد می فرمود:آیا شغلی داری؟ اگر می گفتند بیکار است می فرمود: از چشم من ساقط شد عرض می شد یا رسول الله برای چه از چشم شما افتاد فرمود: زیرا مؤمن وقتی بیکار بود دین خود را اسباب معیشت قرار می دهد.[۱۵]

نتیجه

بنابراین ما وقتی که زندگی پیامبر (صلی الله علیه و آله)را بررسی می کنیم تمام رفتار و کردار آن حضرت آموزنده است و اگر واقعا انسان بتواند لا اقل مقداری از آن را در زندگی خود مراعات کند زندگی انسان دگرگون خواهد شد و مخصوصا ما قشر روحانیت که همیشه با مردم سرو کار داریم باید در رفتار و کردار پیامبر (صلی الله علیه و آله)الگوی خود قرار دهیم بدون تردید هر انسانی بلحاظ فطری طالب کمال و درجستجوی راه و طریق کمال است .

گاهی اوقات افراد مختلف برای رسیدن به کمال واقعی دچار اشتباه شده و مصادیق غیر واقعی وکاذب را به جائی مصادیق واقعی و حقیقی دنبال و بر می گزینند.

اصولا انسان ها به طور فطری و طبیعی افرادی را بعنوان الگو و قهرمان برای خود انتخاب می کنند ؛و سعی می کنند از این رهگذر به کمال مطلوب خود برسند و از الگوی خود صفاتی و نکاتی در خود تطبیق نماید.

این خواسته فطری و غریزی طبیعی انسان که با فطرت و آفرینیش او سرشته شده است ،مورد توجه تربیتی او از سوی خالقش قرار گرفته و به عنوان تربیت الگوی در مکتب و دین مقدس اسلام جای ویژه دارد خداوند متعال به مقتضای خلقت حکیمانه خود به این خواسته و نیاز پاسخ مثبت داده و در طول تاریخ برای بشریت پیامبران و رسولان را به عنوان الگوی کامل فضایل و سجایای اخلاقی فرستاده است.

در آموزه های قرآن مجید ،اشخاص متعددی از جمله حضرت ابراهیم خلیل (ع)به عنوان الگو و اسوه معرفی شده اند خالق انسان ها الگوهای مفرفی شده را مصادیق واقعی و حقیقی برای رسیدن به کمال و هدایت می داند.

در راس این الگوها و اسوه ها، انسان کامل و جامع، یعنی رسول خدا حضرت محمد بن عبدلله (صلی الله علیه و آله)قرار دارد که قرآن مجید او را به عنوان «اسوه حسنه»یاد می کند و چه زیبا است که مارفتار پیامبر (صلی الله علیه و آله)را که بهترین الگو است الگو و سر مشق زندگی خود قرار دهیم بدین امید که انشاءالله با این نوشتار و عمل به آن پاسگو ی شور وعشق دوستداران و علاقه مندان به مطالعه زندگی نامه پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)باشیم امیدوارم خداوند تبارک و تعالی به همه ما توفیق اخلاص در گفتار و رفتار عنایت فرماید تا هر چه برای مردم منتشر می کینم در طریق جلب رضایت حضرتش باشد.

نویسنده: محمد رضا اکبری

پی نوشتها:

[۱] . آل عمران /۱۵۹.

[۲] . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج۱۷ ص۲۷۲.

[۳] . سوره یوسف /۹۲.

[۴] . بحار الانوار ج۲۱ ص۱۳۲.

[۵] . سوره احزاب /۲۱.

[۶] . سنن النبی ص۴۱ -۴۸.

[۷] . همان.

[۸] . همان.

[۹] . همان.

[۱۰] . سفینه البحار ج۱ ص۴۱۶.

[۱۱] . بحار الانوار ج۱۶ ص۱۶.

[۱۲] . مناقب ابن شهر آشوب ج۱ ص۱۴۵.

[۱۳] . مکارم الاخلاف ج۱ ص۱۹.

[۱۴] . مستدرک الوسائل ح۲ص۷۰.

[۱۵] . مستدرک الوسائل ج۲ص۴۱۵.

آداب خوردنی ها و آشامیدنی ها در سنت پیامبر (ص)

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چیزى محبوبتر از این نبودکه پیوسته در راه خدا گرسنه و ترسان باشد.

عیص بن قاسم گوید: به امام صادق (علیه السّلام) عرض کردم: حدیثى از پدربزرگوارتان روایت مى شود که فرموده: هرگز رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از زنان گندم سیر نخورد؛آیا این مطلب درست است؟فرمود: نه، بلکه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگز نان گندم نخورد، واز نان جو نیز هرگز سیر نخورد.

یکى از پرسشهایى که آن مرد یهودى شامى از امیر مؤمنان (علیه السّلام) کرد آن است که گفت: مردم پندارند که عیسى (علیه السّلام) مردى زاهد بود. على (علیه السّلام) به او فرمود : آرى، چنین بود و محمّد (صلّى اللّه علیه و آله) از همه پیامبران زاهدتر بود، زیرا آن حضرت علاوه برکنیزهایى که داشت داراى سیزده تن زن (در زمانهاى متفاوت) بود، با این حال هیچ گاه سفره اى از نزد آن حضرت برچیده نشد که در آن طعامى باقى مانده باشد و هرگز نان گندم نخورد و از نان جو نیز سه شبانه روز پیاپى سیر نخورد.

على (علیه السّلام) فرمود: پیامبر پاک و پاکیزه خود را سرمشق قرار ده… که پهلویش از همه اهل دنیا لاغرتر، و شکمش از همه آنان تهى تر بود. . . با شکم خالى ازدنیا رخت بربست، و با سلامت به سراى آخرت در آمد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در حال تکیه دادن غذا نخورد مگر یک بار، آن هم پس از یادآور شدن نشست و گفت: خدایا، من بنده و پیامبر تو هستم.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از روزى که خداوند او را به پیامبرى برانگیخت تا روزى که جان او را گرفت در حال تکیه دادن غذا نخورد.

آن حضرت مانند بردگان غذا مى خورد و مانند آنان مى نشست. گفتم: چرا چنین مى کرد؟فرمود : براى فروتنى در برابر خداى بزرگ.

ابو خدیجه گوید: در مجلسى که من حاضر بودم بشیر دهان از امام صادق (علیه السّلام) پرسید: آیا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در حالى که بر دست راست یا چپ تکیه کرده باشد غذا میل مى کرد؟فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هیچ گاه در حال تکیه دادن بر دست راست یا چپ غذا میل نمى کرد، بلکه مانند بردگان مى نشست. من گفتم: چرا چنین بود؟فرمود : براى فروتنى در برابر خداى بزرگ.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) مانند بردگان غذا مى خورد و مانندآنان مى نشست. و بر زمین پست غذا مى خورد و مى خوابید.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون براى غذا خوردن مى نشست، زانوها و قدمهاى خود را جمع مى کرد آن گونه که نمازگزار دو زانو مى نشیند، با این فرق که یکى از زانوها و قدمها را روى زانو و قدم دیگر مى نهاد، و مى فرمود: همانا من بنده ام، مانند بندگان غذا مى خورم و مانند آنان مى نشینم.

امیر مؤمنان (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون بر سر سفره مى نشست مانند بندگان مى نشست و بر ران چپ خود تکیه مى کرد.

ابن عباس گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) روى زمین مى نشست، و گوسفندان رابه دست خود مى بست، و دعوت غلامان را براى خوردن نان جو مى پذیرفت.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) مانند بندگان مى نشست و دست خود را بر زمین مى نهاد و به آن تکیه مى کرد،[۱] و با سه انگشت غذا مى خورد. وفرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) این چنین غذا میل مى کرد نه مانند جبّاران که با دو انگشت غذامى خورند.

 امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) پس از غذا خوردن، انگشتان خودرا مى لیسید.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگاه انار مى خورد کسى را در آن شرکت نمى داد.

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) از هرگونه غذا میل مى کرد، و هر غذایى را که خداوند براى او حلال کرده بود با خانواده و پیشکاران خود مى خورد، و نیز با کسانى که ایشان رادعوت مى کردند بر روى زمین و یا هرچه فرش نموده بودند مى نشست و از هرغذایى که داشتند با آنان میل مى فرمود، مگر آنکه مهمانى براى آنان برسد که بامهمان غذا مى خورد. و بهترین غذا نزد آن حضرت غذایى بود که شرکت کنندگان درآن بیشتر باشند.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون با مردم غذا مى خوردنخستین کسى بود که دست به غذا دراز مى کرد و آخرین کسى بود که دست بر مى داشت تا مردم هم [شرم نکنند و]غذا بخورند.

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هنگامى که نزد قومى افطار مى کرد مى فرمود: روزه داران نزد شما افطار کردند، نیکان از غذاى شما خوردند و برگزیدگان بر شما درود فرستادند و در حق شما دعا کردند.

امیر مؤمنان (علیه السّلام) فرمود: شام پیامبران پس از نماز عشا بوده است، شمانیز شام خوردن را ترک نکنید، زیرا ترک آن باعث خرابى بدن است.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: ظرف طعامى که در آن [علاوه بر سایر غذاها]خرما باشد نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نیاوردند مگر آنکه از خرما شروع مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) میان هر دو لقمه حمد خدا مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگاه خرما مى خورد هسته آن را پشت دست مى نهادسپس به سویى پرتاب مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگاه شیر مى نوشید مضمضه مى کرد و مى فرمود: شیرچربى دارد.

وهب بن عبد ربّه گوید: امام صادق (علیه السّلام) را دیدم خلال مى کرد، چون به ایشان نگاه کردم فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) خلال مى کرد؛خلال دهان را پاکیزه مى کند .

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) با هر چه به دستش مى رسید خلال مى کرد، مگر با برگ درخت خرما و چوب تو خالى گیاهان (زیرا اینها خرد شده، مى شکند و لاى دندان مى ماند) .

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) هرگاه آب مى نوشید اول«بسم اللّه»مى گفت. و آب رامى مکید و آن را به یک نفس نمى نوشید، و مى فرمود: درد کبد از آب را به یک نفس خوردن حاصل مى شود.

ابن مسعود گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در هنگام خوردن آب از ظرف آن را با سه نفس مى نوشید و در هر نفس«بسم اللّه»مى گفت، و در آخر شکر خدامى نمود.

ابن عباس گوید: دیدم رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) با دو نفس آب نوشید.

على (علیه السّلام) فرمود: بارها پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) را زیر نظر گرفتم دیدم هنگام نوشیدن آب آن را با سه نفس مى نوشید و در هر نفس«بسم اللّه»مى گفت و در آخر حمدخدا مى کرد. از سبب آن پرسیدم، فرمود: یا على، «حمد»براى اداى شکر خدا، و«بسم اللّه» براى ایمنى از درد است.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در هنگام آب خوردن در ظرف آب نفس نمى کشید، بلکه هر وقت مى خواست نفس بکشد ظرف را از دهان دور مى داشت.

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون براى«استشفا»در آبى دعامى خواند ظرف را نزدیک دهان مى برد و تا آنجا که خدا مى خواست به آن دعامى خواند ولى در آن آب دهان نمى انداخت.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: امیر مؤمنان (علیه السّلام) ایستاده آب مى خورد. روزى از بقیه آب وضوى خویش در حالى که ایستاده بود نوشید، سپس رو به امام حسن (علیه السّلام) کرد و فرمود: اى پسرکم، جدّت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) را دیدم که چنین کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) خرماى نورس و پیه درخت خرما را با خرما مى خورد، و مى فرمود: شیطان ـ لعنه اللّه ـ سخت به خشم مى آید و مى گوید: آدمیزاده زنده ماند تا کهنه را با تازه خورد!

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون گوشت مى خورد سر خود را به سوى آن پایین نمى برد، بلکه گوشت را به سوى دهان بالا مى آورد و آن را به دندان پاره مى کرد… وهرگاه گوشت مى خورد به خصوص دستهاى خویش را خوب مى شست، آن گاه دست تر را به صورت مى کشید.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هر گونه غذایى را میل مى فرمود.

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) همه نوع غذا را مى خورد. . . و خیار را با خرما مى خورد، ومحبوبترین میوه ها نزد آن حضرت هندوانه و انگور بود. هندوانه را با خربزه و گاه باشکر و بسیارى اوقات با خرما میل مى کرد. . . و در فصل خرما روزه را با خرما افطار مى نمود. اکثرا انگور را دانه دانه میل مى نمود. آن حضرت پنیر هم مى خورد. . . وچون خرما مى خورد روى آن آب مى نوشید و بیشتر خوراکش خرما و آب بود. شیرو خرما و حلیم مى خورد . گوشت را از همه چیز بیشتر دوست داشت. کدو را دوست داشت به ویژه کدو حلوایى که آن را زودتر از هر چیز از سینى غذا بر مى گرفت.

گوشت مرغ و حیوانات وحشى حلال گوشت و پرندگان و نیز نان و روغن و سرکه وکاسنى و ریحان کوهى و کلم نیز میل مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) خیار را با نمک مى خورد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از گوشت پرنده شکار شده مى خورد ولى خود در پى شکار نمى رفت و به دست خود شکار نمى نمود و دوست داشت که دیگران براى آن حضرت شکار کنند و بیاورند تا میل کند.

امیر مؤمنان (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از گوشت، ماهیچه دست رادوست داشت.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) عسل را بسیار دوست داشت.

سلیمان بن جعفر جعفرى گوید: بر حضرت امام رضا (علیه السّلام) وارد شدم ودر برابر آن حضرت خرماى برنى بود که با جدّ و اشتهاى کامل از آن مى خورد، و به من فرمود: اى سلیمان، نزدیک بیا و بخور. من هم با آن حضرت از آن خوردم وعرض مى کردم: فدایت شوم، مى بینم از این خرما با اشتهاى کامل میل مى کنید!فرمود: بلى، من آن را بسیار دوست دارم. گفتم: چرا؟فرمود : زیرا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله)، امیر مؤمنان، امام حسن، امام حسین، امام زین العابدین، امام باقر، امام صادق و پدرم (علیهم السّلام) همه، خرما را بسیار دوست داشتند و من نیز بسیار خرما دوستم و شیعیان مانیز بسیار خرما دوست اند، زیرا از سرشت ما آفریده شده اند، و دشمنان ما ـ اى سلیمان ـ شراب مست کننده را دوست دارند، زیرا آنان از شعله اى از آتش آفریده شده اند.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: غذاى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نان جو بود ـ اگر به آن دست مى یافت ـ و حلوایش خرما، و هیزمش چوب درخت خرما بود.

امام باقر و امام صادق (علیهما السّلام) مى فرمودند: روى زمین میوه اى نزدرسول الله (صلّى اللّه علیه و آله) محبوبتر از انار نبود. به خدا سوگند چون آن حضرت انار میل مى کرددوست داشت کسى با او در آن شرکت نکند.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) غذاى داغ را نمى خورد تا اینکه سرد شود، و مى فرمود : خداوند به ما آتش نخورانیده است؛غذاى داغ برکت ندارد، پس آن را سرد کنید.

آن حضرت هنگام غذا خوردن«بسم اللّه»مى گفت، و با سه انگشت و از جلوخود غذا مى خورد و از جلو کسى دیگر غذا برنمى داشت. چون غذا مى آوردند پیش از دیگران شروع مى کرد و سپس دیگران شروع مى کردند. و با سه انگشت یعنى شست و سبّابه و انگشت وسط دست غذا مى خورد، و گاه از انگشت چهارم کمک مى گرفت. گاه هم با تمام کف دست غذا مى خورد، ولى با دو انگشت غذا نمى خوردو مى فرمود: خوردن با دو انگشت راه و رسم شیطان است.

روزى اصحاب آن حضرت فالوده اى آوردند، حضرت با ایشان از آن میل فرمود و پرسید: این از چه درست شده است؟ گفتند: روغن و عسل را به هم مى آمیزیم و همین چیزى که مشاهده مى فرمایید به دست مى آید. فرمود: این غذاى پاکیزه اى است! آن حضرت نان جو الک نشده را مى خورد، و هرگز نان گندم نخورد، و از نان جو نیز سیر نخورد، و تا زنده بود بر سر سفره رنگین غذا نخورد. هندوانه و خربزه وانگور مى خورد، و نیز خرما را مى خورد و هسته اش را به گوسفندان مى داد. سیر وپیاز و تره و عسل موم دار (که بوى بد آن در دهان باقى مى ماند) نمى خورد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگز طعامى را نکوهش نکرد، اگر دوست داشت مى خورد واگر دوست نداشت رها مى کرد، ولى بر دیگران حرام نمى نمود. ظرف غذا را با انگشت پاک مى کرد و مى فرمود: ته مانده ظرف با برکت تر است. و چون از غذاخوردن دست مى کشید هر سه انگشت خود را با آن غذا خورده بود یکى پس از دیگرى مى لیسید. پس از غذا دست خود را مى شست تا خوب پاک شود. و تنها غذا نمى خورد.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: در این میان که امیر مؤمنان (علیه السّلام) در رحبه کوفه باچند تن از یاران قرار داشت طبق فالوده اى براى ایشان هدیه آوردند؛حضرت به یاران خود فرمود: دست دراز کنید (و بخورید) آنان دست دراز کردند و آن حضرت نیز دست به سوى ظرف دراز نمود، سپس دست خود را عقب کشید و فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) را به یاد آوردم که فالوده نخورد،[۲] من نیز از خوردن آن کراهت دارم.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگاه غذاى چرب مى خورد کمتر آب مى نوشید.

عرض شد: یا رسول اللّه، شما کم آب مى نوشید! فرمود: این براى غذایم گواراتراست.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) خوش مى داشت که از قدح شامى آب بنوشد، و مى فرمود: این پاکیزه ترین ظرفهاى شماست.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از قدحهاى شیشه اى که از شام مى آوردند آب مى نوشید، و از قدحهاى چوبین و پوستى و سفالى هم آب مى نوشید.

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) با کف دست هم آب مى نوشید؛آب را کف دست مى ریخت و مى فرمود: ظرفى پاکیزه تر از دست نیست.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از دهانه مشکهاى بزرگ و کوچک آب مى نوشید، ولى در حال آب خوردن دهانه آن را به بیرون بر نمى گردانید، و مى فرمود: این کار آب مشک را بدبو مى کند.

از مطالبى که ابن طاوس رحمه اللّه در کتاب مهج الدعوات از کتاب زاد العابدین درباره کیفیت گرفتن آب نیسان نقل کرده معلوم مى شود که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از آن آب استفاده مى کرده است.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) دو قوچ شاخدار ابلق (سیاه و سفید) در عید قربان ذبح مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در روز عید قربان دو قوچ ذبح مى کرد، یکى از طرف خود و دیگرى از طرف [نیازمندان ]امت خود.

ملحقات

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: ما قومى هستیم که تا گرسنه نشویم غذا نمى خوریم، و چون غذا خوردیم سیر نمى خوریم.

ابن عباس گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) بسا چند شب پیاپى گرسنه مى ماند و شامى براى خود و خانواده اش نمى یافت، و عمده خوراکش نان جو بود.

عایشه گوید: سوگند به خدایى که محمّد (صلّى اللّه علیه و آله) را به حق برانگیخت ماالک نداشتیم [که آرد را الک کنیم و نان الک کرده بخوریم] و آن حضرت از روزى که خداوند او را مبعوث فرمود تا روزى که از دنیا رفت هرگز نانى که آرد آن را الک کرده باشند میل نفرمود .

انس گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از غذایى که بر طبق و مجمعه نهاده شده بود نخورد، و نیز از نان سبوس گرفته (که نان اشرافى آن روز بوده) نخورد. از اوپرسیدند: آنان غذا را بر روى چه مى خوردند؟گفت: بر سر سفره.

عایشه گوید: هرگز رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) شکم را از سیرى پر نکرد.

امام باقر (علیه السّلام) به محمّد بن مسلم فرمود: اى محمّد، شاید پندارى که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از روزى که خداوند او را مبعوث نمود تا روزى که او را قبض روح فرمود کسى آن حضرت را ـ اگر چه یک بار ـ دیده باشد که در حال تکیه دادن غذاخورده باشد؟اى محمّد، شاید گمان کنى که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از روزى که خداوند اورا مبعوث نمود تا روزى که او را قبض روح فرمود سه روز پیاپى از نان گندم سیر خورده باشد؟

آن گاه حضرت پاسخ خود را چنین داد: نه، به خدا سوگند تا روزى که خداوند جان او را قبض نمود سه روز پیاپى از نان گندم سیر نخورد. البته نمى گویم آن حضرت دسترسى به آن نداشت، بلکه گاهى به یک مرد صد شتر مى بخشید؛و اگرمى خواست بخورد حتما مى توانست . همانا جبرئیل سه بار کلید گنجهاى زمین را نزد آن حضرت آورد و او را در انتخاب آن مخیّر ساخت بدون آنکه خداوند چیزى از پاداش اخرویى که براى او آماده ساخته بکاهد، ولى او در هر بار تواضع و فروتنى در برابر پروردگارش را [بر تمام گنجهاى زمین] بر مى گزید. هرگز چیزى از او درخواست نشد که در پاسخ «نه» بگوید. اگر داشت مى بخشید، و اگر نداشت مى فرمود : به خواست خدا انجام خواهد شد.

على (علیه السّلام) فرمود: پیامبر گرامى (صلّى اللّه علیه و آله) هرگز سه روز پیاپى از نان گندم سیر نخورد تا به رحمت الهى پیوست.

ابو هریره گوید: هرگز رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) و خانواده او تا هنگام رحلت آن حضرت سه روز پیاپى از نان گندم سیر نخوردند.

عایشه گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) تا دم مرگ نشد که سه روز پیاپى از طعام سیر شده باشد، و اگر مى خواست مى توانست خود را سیر کند، ولى گرسنگان دیگر رابر خود مقدم مى داشت.

هیچ گاه دو رنگ غذا در یک لقمه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) جمع نشد، اگر گوشت بود نان نداشت، و اگر نان بود گوشت نداشت.

هیچ گاه دو نوع غذا نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) جمع نشد مگر آنکه یکى را خود خورد و دیگرى را صدقه داد.

ابن خولى ظرفى براى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) آورد که در آن شیر و عسل ریخته بود. آن حضرت از خوردن آن خوددارى کرد و فرمود: دو نوع نوشیدنى دریک جا، و دو ظرف (دو نوع) غذا در یک ظرف؟! پس، از خوردن آن خوددارى نمود، سپس فرمود: آن را حرام نمى کنم، ولى دوست ندارم در دنیا فخر و مباهات کنم و در فرداى قیامت به خاطر بهره مندى بیش از حد از دنیا حساب پس بدهم. من فروتنى را دوست دارم، زیرا هر که براى خدا فروتنى کند خدایش سربلند گرداند.

على (علیه السّلام) در هنگام شهادت به دخترش امّ کلثوم (علیها السّلام) فرمود: من مى خواهم از برادر و پسر عمویم رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) پیروى کنم که تا زنده بود هیچ گاه دو نوع غذا براى او در طبقى نیاوردند.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) تا آنجا که ممکن بود به تنهایى غذا نمى خورد.

على (علیه السّلام) در سفارشاتش به کمیل بن زیاد فرمود: اى کمیل، در کیفیت غذاى خود زیاد دقت مکن، زیرا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) خیلى در کیفیت غذا دقت نمى کرد.

از امام صادق (علیه السّلام) پرسیدند: آیا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) به خانواده خود غذاى باب میل و مطبوعشان را مى داد؟فرمود: آرى، زیرا هرگاه نفس آدمى غذاى مطبوع خود را بیابد به آن قانع شده، آن غذا موجب رشد گوشت و چاقى وى مى گردد.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) کاسه غذا را [با انگشت ] مى لیسید .

امام حسن مجتبى (علیه السّلام) فرمود: دوازده خصلت است که سزاوار است هرمسلمانى آنها را براى غذا خوردن فرا بگیرد، چهار تاى آنها واجب، چهار تا سنّت وچهار تاى دیگر آداب است. . . امّا آنچه سنّت است عبارت است از: بر پاى چپ نشستن، با سه انگشت غذا خوردن و از جلوى خود لقمه برگرفتن[۳]

 در حدیث سنّت طعام آمده است: شستن دستها پیش از غذا و بعد ازغذا سنّت است.

پیامبر گرامى (صلّى اللّه علیه و آله) هنگام غذا خوردن به کسى که پیش روى آن حضرت بود لقمه تعارف مى کرد، و هنگام آب نوشیدن به کسى که در سمت راست او بودآب را تعارف مى نمود .

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در حال ایستاده و بسا در حال سواره آب مى نوشید . وبسا ایستاده از مشگ و کوزه یا هر ظرف دیگر و گاه با دستهاى مبارکش آب مى نوشید.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) با سه نفس آب مى نوشید، و هر بار در اول«بسم اللّه»ودر آخر«الحمد للّه»مى گفت. بعد از نفس اول مى گفت: «الحمد للّه»، و بعد از نفس دوم مى گفت : «الحمد للّه ربّ العالمین»، و بعد از نفس سوم مى گفت: «الحمد للّه ربّ العالمین، الرحمن الرحیم».

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگاه آب مى نوشید مى گفت: الحمد للّه الّذى لم یجعله اجاجا بذنوبنا، و جعله عذبا فراتا بنعمته «سپاس خدایى را که آن را در اثر گناهان ما تلخ نکرد، و به واسطه نعمت خود آن را شیرین و گوارا قرار داد».

پیامبر گرامى (صلّى اللّه علیه و آله) چون قسمتى از لقمه اش را مى خورد مى گفت: اللّهمّ لک الحمد، اطعمت و سقیت و ارویت، فلک الحمد غیر مکفور و لا مودّع و لا مستغنى عنک «خداوندا، تو را سپاس که اطعام کردى و نوشاندى و سیراب نمودى، پس تو را سپاس بى آنکه تو را ناسپاسى کنیم و دست از تو باز داریم و خودرا از تو بى نیاز شماریم. »

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: سرکه خوب خورشى است. خدایا، سرکه را بر ما مبارک گردان، زیرا که آن خورش پیامبران پیش از من بوده است.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: محبوبترین خورشها نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) سرکه و زیتون بود، و مى فرمود: اینها خوراک پیامبران (علیهم السّلام) است.

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) گوشت کلیه (قلوه) هاى حیوان رانمى خورد، بدون آنکه آن را بر دیگران حرام کند، و مى فرمود: به خاطر اینکه کلیه هابه بول حیوانات نزدیک است.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: از سوى انصار یک سینى بزرگ برنج خدمت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هدیه آوردند، آن حضرت سلمان و مقداد و ابوذر (رضى اللّه عنهم) را هم دعوت کرد و آنان کمى خوردند و زود دست کشیدند، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود : شما که چیزى نخوردید!سپس فرمود: از شما آن کس که بیشتر ما را دوست داردبیشتر نزد ما غذا مى خورد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: اگر مؤمنى مرا براى خوردن سردست و پاچه گوسفندى دعوت کند مى پذیرم، و این خود از دین محسوب است. و اگر مشرک یامنافقى مرا براى خوردن شترى که نحر کرده دعوت کند نمى پذیرم، و این نیز از دین محسوب است. خداوند عطا و غذاى مشرکان و منافقان را براى من نخواسته است.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: هنگام غذا خوردن کفشهاى خود را در آورید، زیرا که این کار سنّت خوبى است و پاها را راحتى مى بخشد.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) گوشت ماهیچه و سردست رادوست داشت و گوشت ران را دوست نمى داشت، زیرا این قسمت به محل بول حیوان نزدیک است .

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگز طعامى را نکوهش نکرد، اگر میل داشت مى خورد و گرنه ترک مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) غذا را فوت نمى کرد، و در ظرف آب هم نمى دمید.

سرکه و سبزى بر سر سفره از سنّت است.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: مقدارى حلواى روغن و خرما خدمت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) آوردند، آن حضرت میل نکرد، عرض شد: آیا خوردن آن را حرام مى دانید؟ فرمود: نه، ولى خوش ندارم نفسم به اینها تمایل یابد، سپس این آیه راتلاوت فرمود: «شما از خوبیها و خوشیهاى خود در زندگانى دنیاتان بهره مند شدید… ».[۴]

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) ظرف غذا را براى گربه کج نگاه مى داشت [تا حیوان بتواند راحت از آن بخورد].

امام صادق (علیه السّلام) با پنج انگشت غذا مى خورد و مى فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) این گونه غذا مى خورد نه آن گونه که جبّاران [با دو انگشت ]مى خورند.

على (علیه السّلام) فرمود: ما کشمش و خرما را براى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در ظرف آب خیس مى کردیم، در روزهاى اول و دوم از آن میل مى کرد، و چون رنگ آن بر مى گشت دستور مى داد آن را دور بریزند.

منبع: سنن النبى،علامه سید محمدحسین طباطبائى

پاورقى‌:

[۱] . از این جمله روشن مى شود که مسأله تکیه نکردن رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در حال غذا خوردن غیر از تکیه دادن بر دست بر روى زمین است، بلکه مراد تکیه نکردن بر پشتى و بالش و امثال آن است چنانکه رسم پادشاهان و سایر متکبران است. شاهد این مطلب فرمایش امام صادق (علیه السّلام) است که به شخصى که آن حضرت را از تکیه دادن بر دست در حال غذا خوردن نهى کرد، در بار سوم فرمود: به خدا سوگندرسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگز از چنین چیزى نهى نکرده است. (مؤلف)

[۲] . از روایات دیگرى بر مى آید که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فالوده میل کرد ولى بسیار اندک، و شاید مراد این حدیث همین باشد.

[۳] . و در نقل دیگر آمده است: «شستن دست پیش از غذا. . . و لیسیدن انگشتان پس از غذا» ـ (مؤلف) .

[۴] . احقاف/ .۲۰

امام عسکرى (ع) و تصوّف

از جمله جريان هاى فاسدى كه امام عسكرى (عليه السلام) به شدّت از آن بيزارى جسته و مردم را از گرويدن به آن بر حذر مى داشت، گروه «صوفيه» است. اين فرقه از آغاز پيدايش توسّط «ابوالقاسم كوفى بهشميّه» توانست تحت پوشش اسلام، عدّه اى از مسلمانانِ ساده لوح را بفريبد.

محمّد بن عبدالجبّار از امام عسكرى (عليه السلام) نقل كرده كه حضرتش فرمود:

از امام صادق (عليه السلام) در مورد «ابوهاشم كوفى» سؤال شد، امام صادق (عليه السلام) فرمود:

«او فردى بسيار فاسد العقيده بود و مسلكى به نام تصوّف اختراع كرد و آن را مركزى براى اعتقادات پليد خود قرار داد.»[1]

آرى، بدعت، خودنمايى، چلّه نشينى، تعطيل كردن احكام دين، انزوا و… از مظاهر تصوّف است و ائمه (عليهم السلام) با آن مقابله نموده اند. و موجب تأسّف آنكه اين روش هاى غلط گاهى تحت عناوينى همچون: تشيّع، ابراز علاقه به اهل بيت (عليهم السلام) و يا تهذيب نفس انجام مى گيرد!

امام حسن عسكرى (عليه السلام) خطاب به صحابى گرانقدرش، ابوهاشم داود بن قاسم جعفرى فرمود:

«زمانى بر مردم فرا مى رسد كه چهره هايشان خندان، ولى دلهايى تاريك دارند. از ديدگاه آنان، سنّت يعنى بدعت و بدعت يعنى سُنّت. مؤمن را به ديده حقارت مى نگرند و فاسق را ارج مى نهند. فرمانروايان آنان افرادى نادان و ستم پيشه اند و دانشمندان ايشان دريوزه دربار ستمگرانند. ثروتمندان آنها حقّ تهيدستان را به يغما مى برند و كوچك ترها بر بزرگان خود پيشى مى گيرند.

انسان هاى نادان از ديدگاه ايشان فردى آگاه و اشخاص حيله گر را مهذّب مى دانند. ميان فرد با اخلاص و انسان مُردّد تمييز نمى دهند. آنان گوسفندان را از گرگ ها باز نمى شناسند. عالمان و انديشمندان آنها بدترين آفريده هاى الهى در روى زمين اند؛ چرا كه به فلسفه و تصوّف تمايل نشان مى دهند.

به خدا سوگند! آنها از عقيده [و فطرت] خود برگشته و از راه حق منحرف شده اند. در علاقه و محبّت به مخالفان ما زياده روى مى كنند و شيعيان و دوستداران ما را به گمراهى مى كشانند. اگر به جاه و مقامى دست يابند، از گرفتن رشوه سير نمى شوند و اگر به ذلّت گرفتار گردند، رياكارانه خدا را پرستش مى كنند. آگاه باشيد كه آنان راه (سعادت و حقيقت) را بر مؤمنان مى بندند و مُبلّغان آئين كافرانند. كسانى كه با آنها زندگى مى كنند، بايد از آنان بر حذر بوده و دين و ايمان خويش را حفظ كنند.»

سپس امام عسكرى (عليه السلام) فرمود:

«اى ابوهاشم! اين مطالب را پدرم از پدران بزرگوارش، از جعفر بن محمّد (عليهم السلام) برايم نقل نمود. اين سخنان از اسرار ما است، آنها را جز براى اهلش بازگو مكن.»[2]

نفوذ افكار انحرافى و از جمله تصوّف در ميان شيعيان، خطرى بوده است كه بزرگان از ياران ائمه (عليهم السلام) بدان اهتمام مى ورزيده و گزارش آن را به امامان معصوم (عليهم السلام) منتقل مى نموده اند.

احمد بن محمد بن عيسى ـ از اصحاب امام حسن عسكرى (عليه السلام) ـ در نامه اى به حضرت چنين گزارش مى دهد:

«گروهى يافت شده اند كه براى مردم سخنرانى مى كنند و احاديثى مى خوانند و آنها را به شما و پدران شما نسبت مى دهند. در ميان آنهاست احاديثى كه قلوب ما آنها را نمى پذيرد ولى امكان ردّ اين روايات وجود ندارد، چرا كه آنها را از پدران شما نقل مى نمايند. ايشان دو نفرند؛ يكى، على بن حَسكة و ديگرى، قاسم يقطينى.»

وى در ادامه مى نويسد:

«از عقايد ايشان است كه مى گويند: مراد از سخن خدا كه مى فرمايد: «انّ الصّلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر»[3]

مردى است كه مردم را از فحشاء بازمى دارد نه آنكه مقصود، ركوع و سجود باشد. و مقصود از زكات نيز همان مرد است نه دراهم و اخراج مال.

و بر همين منوال، اوامر و نواهى خداوند را تأويل مى كنند. بر ما منّت بگذاريد و راه حق و سلامت از انحرافات را بيان نماييد.»

امام عسكرى (عليه السلام) در پاسخ نوشت:

«ابن حَسكه دروغ مى گويد و براى شما همين كافى است كه ما او را در زمره دوستان خود نمى شناسيم. خدا، او را لعنت كند. به خدا قسم! كه پروردگار، محمّد (صلى الله عليه و آله وسلم) و پيامبران قبل از او را نفرستاد مگر براى دين خالص و نماز و زكات و روزه و حج و ولايت. و پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله وسلم) مردم را دعوت نكرد مگر به سوى خداى وحده لاشريك له و ما اوصيا از فرزندان پيامبر نيز بنده خدا هستيم و به او شرك نمى ورزيم. اگر اطاعتش كنيم، بر ما رحم خواهد كرد و اگر نافرمانى اش كنيم، ما را عذاب خواهد نمود. ما بر خدا حجّت نداريم بلكه حجّت از اوست بر ما و بر همه خلقش. من اين سخنان را نفى نموده، از اين اشخاص بيزارى مى جويم؛ شما نيز آنها را رها كنيد. خداوند، لعنتشان كند. و آنان را در تنگنا قرار دهيد و چنانچه آنها را در مكان خلوت يافتيد، سرشان بر سنگ بكوبيد.»[4]

پى نوشت ها:

[1] . سفينة‏ البحار، شيخ عباس قمى، ص 145، بنياد پژوهش‏هاى اسلامى آستان قدس.

[2] . همان.

[3] . عنكبوت / 45.

[4] . رجال الكشّى، ج 2، ص 802 و 803، مؤسّسه آل البيت عليهم‏ السلام .

منبع :سيّد جعفر ربّانى؛کوثر ، زمستان 1382، شماره 60.

ارزش های اعتقادی در سیره فاطمه(ص)

سپيده سخن

ارزش هاى جاودان زندگى، دفتر معرفتى است كه آشنايى دل و ديده با يكايك آموزه هاى آن هر يك از ما را از مدار «منيّت و ماديّت»، به اوج «معنويت»، پرواز مى بخشد و فردايى پرنور نويد مى دهد.

در اين دفتر مى آموزيم كه حضور «در مردم»، «با مردم» و «كنار مردم» شيوه هميشه انسان هاى كامل است و «انزواى از دنيا»، كارى شايسته و بايسته است اما «انزواى از جامعه مسلمانان»، هرگز ارزشى مطلوب محسوب نمى شود.

بخش قبلى اين نوشتار را با نكاتى اينچنين آغاز كرديم و با تحليل و بررسى جلوه هاى اخلاقى – اجتماعى، سياسى – اجتماعى و بهداشتى – اجتماعى، گوهرهايى نورافزا در نگرش پيروان آن اسوه والا نمايان ساختيم.

در اين قسمت «ارزش هاى اعتقادى» در بينش هاى ناب آن پاك بانوى آسمانى را پى مى گيريم:

ارزش هاى اعتقادى

بگو اين نكته با گوهرفروشان          كه خون خورد و گهر شد سنگ در كان

مرا در دل نهفته پرتوى بود           فروزان مهر آن پرتو بيفزود

چو طبعم اقتضاى برترى داشت        مرا آن برترى آخر برافراشت

نه تاب و ارزش من رايگانى است      سزاى رنج قرنى زندگانى است[1]

«ارزش هاى اعتقادى»، رهاورد «انديشه هاى پاك و آسمانى» است و معيار برترى و فضيلت انسان ها از يكديگر محسوب مى شود؛ معيارى كه در اين سرا، جلوه اى جارى دارد و در آن سرا جلوه هايى جاودان (انظر كيف فضّلنا بعضهم على بعض و للاخرة اكبر درجات و اكبر تفضيلا).[2]

سرگذشت پيروان و شيفتگان ارزش هاى اعتقادى از آغاز آفرينش تاكنون، دفتر معرفتى هميشه گشوده بوده است كه عنوان آن «جوانمردى» و «نيك بختى» است و همه انسان هاى خردورز و روشن انديش را به انتخابى بهنگام، دقيق و عميق در لحظه هاى حساس و دشوار فرا مى خواند؛ انتخابى كه افزون بر «بركات بيدارى»، «هدايت و هوشيارى جاودانى» به همراه خود مى آورد. (انّهُمْ فتيةٌ آمنوا بربهم و زدناهم هُدى )[3]

آثار پيدا و پنهان اين انتخاب چنان عظيم است كه دير يا زود بيگانگان با ارزش هاى ناب و قدسى را رسوا مى كند و يكايك آنان را از عرصه دين باورى و خدامحورى بيرون مى سازد (اِنَّ المنافقين يخادعون اللَّه و هو خادعهم[4] … اللَّه يستهزء بهم و يمدّهم فى طغيانهم يعمهون).[5]

ارزش و عظمت «ارزش هاى اعتقادى» چنان است كه «بود» آن در زندگى، «حيات و هستى» حقيقى فراهم مى كند و «نبود» آن، «مرگ و نيستى» واقعى!؛ آموزه اى انسان ساز كه قرآن كريم اين گونه بدان اشاره مى كند:

«يا ايُّها الّذينَ آمَنُوا اِسْتَجيبُوا للَّه و لِلرّسول اِذا دَعاكُمْ لما يُحْييكُمْ؛[6] اى كسانى كه ايمان آورده ايد، چون خدا و رسول او شما را به چيزى فرا خواندند كه به شما حيات بخشند، آنان را اجابت كنيد تا به حيات و هستى ابدى و سعادت هميشگى دست يابيد.»

و در پى اين آيت افتخارآفرين، پاداش سعادت آفرين خود را به اطلاع دين باوران و ارزش مداران در عرصه هاى مختلف زندگى مى رساند تا همه تلخى ها و سختى هاى امروز خود را به اميد فردايى پرنويد پشت سر گذارند و هرگز مأيوس و نوميد نشوند: «جزاؤهم عند ربّهم جنّات عدن تجرى مِنْ تحتها اْلَانْهار خالدين فيها ابدا …»؛[7]

كه پاداش آنها ز پروردگار             بهشتى است جاويد روز شمار

كه جاريست زير درختان آن            بسى چشمه هاى زلال و روان

هميشه بمانند در آن مقام                همه جاودانند آنجا مُدام

از آنها خدا هست خشنود و شاد       رضايند ايشان هم از ربّ راد[8]

ارزش هاى اعتقادى در سيره و سخن فاطمى

بينش هاى شفاف فاطمه(علیه السلام) در پندار، گفتار و رفتار آن حضرت به خوبى نسبت به ارزش هاى الهى و اعتقادى آشكار بود، به گونه اى كه فرداى حوادثِ امروز در نگاه پرنور زهراى عزيز نمايان بود و گاه همه را به تعجب وا مى داشت.

دو زن از زنان مدينه در باره موضوعى عقيدتى نسبت به باورهاى دينى با هم اختلاف نظر داشتند، يكى از آن دو، مؤمن و دين باور بود و ديگرى مخالف و معاند. براى حل اختلاف خود نزد دخت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رفتند و آن بانو را در چگونگى موضوع به يارى طلبيدند.

فاطمه (علیها السلام) پس از شنيدن سخنان آن دو، زن مسلمان و معتقد را در ارائه دلايل خويش كمك كرد تا توانست مطالب حق خود را ثابت نمايد و طرف مورد مناظره را مغلوب سازد. آن زن با پديد آوردن اين پيروزى و موفقيت بسيار شادمان شد، ناگاه حضرت(ع) رو به او كرده و فرمود: «اِنَّ فَرَحَ اْلمَلائكة بِاسْتِظْهارك عَلَيْها اَشَدُّ مِنْ فَرَحِكَ و اِنَّ حُزْنَ الشَيْطان و مردته بِحُزنِها اَشَدُّ مِنْ حُزْنِها …؛[9] همانا شادى و شادمانى فرشتگان به پيروزى تو بر آن زن، بيشتر از خرسندى توست و به درستى كه حزن و اندوه شيطان و طرفداران او در اين شكست، شديدتر از آن زن شكست خورده است.» و همانا خداوند متعال به فرشتگان خود فرمود:

براى فاطمه به خاطر كمكى كه به اين زن ناتوان كرده، هزاران برابر آنچه كه من براى او آماده كرده ام، از بهشت فراهم كنيد و اين كار را براى هر كسى كه بر روى درمانده اى درى بگشايد و بتواند بر معاندى غلبه كند، نيز سنّت قرار دهيد! كه هزار هزار برابر آنچه كه از بهشت براى او آماده گشته، در نظر گيريد.»

اهميت باورهاى دينى در نگاه زهراى مرضيه(علیها السلام) به گونه اى بود كه نسبت به ارزش هاى قبيله اى، فاميلى و نسبى هميشه و هر جا مقدم دانسته مى شد و رضايت و خشنودى پيشوايان پاك انديش و قديس شريعت، برتر از همگان بود.

روزى آن بانوى بزرگ رو به يكى از زنان كرد و فرمود:

«دو پدرِ دين خود، محمد و على را با خشنودى پدر و مادر نسبىِ خود خشنود ساز! ولى پدر و مادر نسبى خود را با خشم دو پدر دينى خويش از «خود راضى» مساز! زيرا اگر پدر و مادر نسبى ات از تو ناراضى باشند، محمد و على (عليهماالسلام) با دادن جزئى از هزاران هزار ثواب هاى يك ساعت طاعت خود، آن دو را از تو راضى مى كنند ولى پدران دينى تو (حضرت محمد و على) اگر از تو ناراضى باشند، پدر و مادر نسبى ات نمى توانند آنها را راضى كنند، زيرا ثواب اطاعت همه مردم دنيا نمى تواند جلوى سخط و غضب آنان را بگيرد.»[10]

امامت و رهبرى؛ محور هدايت هاى فاطمى(علیها السلام)

چون به حبّ آل زهرا، روى شستى روز حشر           نشنود گوشَت ز رضوان جز سلام و مرحبا

اى شده مدهوش و بيهش، پند حجّت گوش دار           كز عطاى پند برتر نيست در دنيا عطا

جز به خشنودى و خشم ايزد و پيغمبرش                  من ندارم از كسى در دل نه خوف و نه رجا[11]

آشناسازى همگان با «محور هدايت و كانون سعادت»، نشانگر بينش بنيادين حضرت زهرا (علیها السلام) است. آن بانوى بصير در نقطه اى از زمان ايستاده بود و به آينده اى بس دور با حوادثى گوناگون مى نگريست؛ حوادثى تلخ و غمبار كه از زمان رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شروع مى شد و باورها و اعتقادات حيات بخش انسان ها را دگرگون مى ساخت، از اين رو گريه زهرا (علیها السلام) ، گريه براى خود و خانواده و يا شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و اميرمؤمنان(علیه السلام) نبود، بلكه اشك اندوه براى انحراف هزاران هزار انسان حاضر و غايب كه در آينده در گستره هستى حضور مى يابند بود؛ كسانى كه فرجامى ناشايست مى يابند و عاقبتى غمبار نصيبشان مى شود و از شخصيت، هويت و معنويت الگوهاى الهى و هدايتگر محروم مانده اند.

ارائه ارزش هاى معنوى اهل بيت(علیهم السلام) در راستاى چنين رسالتى بود كه آن حضرت انجام مى داد و مى فرمود:

«نحن وسيلته فى خلقه و نحن خاصّته و محل قدسه و نحن حجته فى غيبه و نحن ورثة انبيائه؛[12]

ما اهل بيت رسول خدا وسيله ارتباط پروردگار با مخلوقاتيم، ما برگزيدگان خداييم و جايگاه پاكى ها، ما دليل هاى روشن خداييم و وارث پيامبران الهى».

«فلسفه امامت» و «رهاورد رهبرى انسان معصوم(علیهم السلام)»، گلواژه هاى ارزشمندى است كه فاطمه روشن انديش بر آن تأكيد مى كرد و مى فرمود: «فَجَعل اللَّه … طاعتنا نظاماً للملّة و امامتنا اماناً للفرقة؛[13] خداوند اطاعت و پيروى از ما را، سبب برقرارى نظم اجتماعى در امت اسلامى و امامت و رهبرى ما را، عامل وحدت و در امان ماندن از تفرقه ها قرار داده است.»

بى شك با نگاهى به تاريخ معاصر ملت هاى مسلمان و كشورهاى اسلامى، تابندگى گوهر سخنان آن حضرت، بيشتر از پيشتر آشكار مى شود زيرا محور قرار گرفتن پيشوايان پاك انديش و پاك روش در برخى از جوامع معاصر چه آثار و بركات بى پايان در حفظ وحدت و مصون ماندن از شكست و ذلت داشته است و آنان كه از اين نعمت سترگ و بسيار بزرگ محروم بوده اند، هميشه مورد ستم و دچار تفرقه و عقب ماندگى بوده اند.

حفظ ارزش هاى بنيادين اعتقادى در نگاه زهراى اطهر(علیها السلام)، محدود به زندگانى چند روزه دنيوى نمى شد بلكه استمرار حسنات آن از امروز تا فردا و فرداهاى ناپيدا – كه در باورها نمى گنجد – نيز ترسيم شده است، چنان كه آن بانوى آسمانى فرمود:

«اگر مردم اطاعت كنند، [رهبران دلسوز دينى و پيشوايان راستين الهى ] آنان را از عذاب جاويدان نجات مى دهند و اگر همراه و ياورشان باشند، نعمت هاى هميشگى خداوندى را ارزانى شان مى دارند».[14]

بى دليل نبود كه آن حضرت پس از انحراف جايگاه امامت مسلمانان، از لحظه لحظه زندگى خود استفاده مى كرد تا صراط هدايت را بار ديگر در برابر ديدگان افراد قرار دهد و آنان را از دنيا و آخرتى ارجمند بهره مند سازد. به يقين نگاه و نگرش فاطمه (علیها السلام) لغزشگاهها و پرتگاههاى روبه روى جامعه را مى ديد و براى آن با تك تك سلول هاى وجود خويش افسوس مى خورد و اشك مى ريخت.

روزى كه يكى از افراد نادان مدينه خفاش صفت در برابر آفتاب عالمتاب وجود امام، زبان به سرزنش گشود، زهراى بصير و بينا به حوادث دنيا و عُقبى فرمود: «… هو الامامُ الرَّبانى و الهيكل النورانى، قطب الاقطاب و سلالة الاطياب الناطق بالصّواب، نقطةُ دائرة الامامة و باب بينهُما …؛[15] [مى دانى على كيست؟] او امام ربّانى و الهى و وجودى نورانى و مركز توجه همه عارفان و خداپرستان و فرزندى از خاندان پاكان، گوينده بحق و روا، جايگاه اصلى محور امامت و پدر حسن(علیه السلام) و حسين(علیه السلام)، دو دسته گل پيامبر و دو بزرگ و سرور جوانان اهل بهشت است».

ارزش يك سخن معرفت آفرين در نگاه ياس ياسين

فراز و فرود حوادث در زندگى انسان ها، تجلى بخش محورها و بنيان هاى راستين در زندگى آنهاست و راه تشخيص اين مهم، آشنايى با دغدغه هاى فكرى روزانه و فكر مشغولى هاى مختلف آنان است. در يك نگاه آنچه در زندگانى افراد نقش نخستين و آرمان اصلى را ايفا مى كند، همان است كه آنان حاضر به فدا كردن ديگر اشياء و ديگر افراد براى دستيابى به آن خواهند بود كه گاهى ارزش هاى ظاهرى و مادى است و زمانى ارزش هاى معنوى و ملكوتى.

به اين داستان درس آموز مى نگريم تا به جواب خود دست يابيم.

شخصى به حضور فاطمه زهرا (علیها السلام) رسيد و عرض كرد: اى دختر رسول خدا، آيا پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) يادگارى نزد شما دارد كه به عنوان هديه و تحفه به ما عنايت فرماييد؟

آن حضرت به كنيزى كه در حضور وى بود فرمود:

آن پارچه ابريشمى را بياور.

كنيز به جستجوى آن پرداخت ولى پارچه را نيافت.

فاطمه (علیها السلام) بسيار ناراحت شد و فرمود:

«واى بر تو، سعى كن آن را پيدا كنى كه آن از نظر من به منزله حسن و حسين است و چنين ارزشى دارد.»

پس از جستجوى بسيار پيدا شد و كنيز، آن را خدمت زهراى اطهر(علیها السلام) آورد و آن پارچه اى بود كه در غلاف مخصوص قرار گرفته بود و بر آن، اين سخن نقش بسته بود:

محمد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «از مؤمنان نيست كسى كه همسايگان از آزار او در امان نباشند، فردى كه به خدا و روز رستاخيز ايمان داشته باشد مى بايست سخن خوب بر زبان آورد يا سكوت اختيار كند، خداوند انسان نيكوكار، بردبار، عفيف و پاكدامن را دوست دارد و افراد بدزبان، چاپلوس و اصراركننده درخواست را دشمن مى دارد. حيا، بخشى از ايمان است و صاحب ايمان در بهشت جاى دارد و فحش، نوعى از بدگويى است و بدگو در آتش است».[16]

بى گمان چنين سخن آسمانى كه اصلاح كننده روابط فردى، خانوادگى و اجتماعى و ارائه كننده بخشى از باورها و بينش هاى اعتقادى است، در نگاه شخصيتى چون فاطمه زهرا (علیها السلام) ارزشى چنين عظيم مى يابد و براى همه انسان هاى بصير و آگاه كه هماره به دنبال حقايقى روشن و روشنگر براى خود و ديگران هستند، شيوه اى شايسته در نظم و ترتيب امور زندگى و اولويت بندى ارزش هاى جارى مى شود و اين موفقيتى چشمگير در الگوگيرى از اسوه هايى چنين بى نظير خواهد بود.

فردا كه زوال شش جهت خواهد بود           قدرِ تو به قدرِ معرفت خواهد بود

در حُسن صفت كوش كه در روز جزا       حشر تو به صورت صفت خواهد بود[17]

سستى در بينش هاى اعتقادى؛ كاستى در روش هاى عبادى

مهم ترين گام در تحقق خواسته هاى حقيقى و بنيادين زندگى آن است كه نخست بدانيم «چه» مى خواهيم؟ و «چرا» مى خواهيم؟ اين بينش ناب موجب مى شود كه هرگز با پرداختن به جزئيات زندگى، عمر خود را تباه نسازيم و يا نيمه اول زندگى را صرف انتظار كشيدن براى نيمه دوم، و نيمه دوم را صرف حسرت خوردن براى نيمه نخست نكنيم!

آنان كه بيش از ديگران، «خود» را «كشف» مى كنند و به اين اعتقاد قلبى دست مى يابند كه:

«با تغيير نگاه و نگرش به خود، خلقت و خداوند، زندگى، حيات و هستى من تغيير مى كند»، هيچ گاه در كوچه پس كوچه هاى حيرت و سرگردانى، ديده نمى شوند، خود را تغيير مى دهند تا زندگى خويش را دچار تحول كنند و مى فهمند كه بايد از لحظه لحظه هاى عمر خويش استفاده كرد و زندگى يعنى همين دقايق و ساعاتى است كه با شتابزدگى بسيار و بى رحمى فراوان، انتظار گذشتن آن را داشته ايم!!

بى دليل نيست كه بسيارى از فرزانگان بر اين باورند كه:

«از آن نترس كه زندگى ات پايان پذيرد، از آن بترس كه هرگز آغاز نشود و تنها نشانه زندگى كردن «رشد كردن» و «كمال يافتن» است و بس».[18]

اگر با اين سؤال روبه رو شويم كه «نقش و رسالت پيشوايان پاك نهاد و آسمانى در زندگانى چيست؟» به خوبى مى توان پاسخ داد: تغيير و تكميل نگاه و نگرش پيروان خويش به «خود»، «خدا» و «خلقت» است كه اين بزرگ ترين نقش محورى و اساسى يك انسان كامل در زندگى است.

اين بينش و شيوه در لحظه لحظه هاى زندگانى دخت پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) نيز نمايان است. او نيز چون رسولان راستين خداوند و امامان هدايتگر جامعه مى كوشيد نخست «انديشه»هاى والاى الهى را در وجود انسان ها بيافريند، تا پس از چندى «انگيزه هاى پاك و تابناك» در آينه افكار و افعال آنان نمايان شود؛ از اين رو هرگز مخاطبان خود را با احساس تنها و شورآفرينى زودگذر روبه رو نمى كرد و يا آنان را از ارزش هاى خوديابى و خداخواهى غافل نمى ساخت؛ جلوه هاى تلخ و شيرين زندگانى و يا امروز و فرداى جاودانى و همه پديده هاى پيدا و پنهان را مطرح مى كرد تا يكايك دين باوران، مسلمانان و شيعيان در سه جلوه «اعتقاد»، «اخلاق» و «احكام» كامل و جامع شوند.

گاه با بيان احاديثى هشداردهنده از پدر عزيز خود، سعى در غفلت زدايى و بيدارسازى زنان و مردان علاقه مند به خود را مى نمود تا هيجان هاى زودگذر زندگى آنان را از خردورزى و هوشمندى دور نسازد و از لحظه لحظه هاى حيات خويش، پلكان پويايى و كمال فراهم كنند.

روزى با شوهر والاى خويش در محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بودند كه آن حضرت به شدت مى گريست. چون على(علیه السلام) علت گريه پيامبر (صلی الله علیه و آله) را جويا شد، آن حضرت ماجرايى از يازده گروه از زنان امت خود را در شب معراج بيان كرد كه هر يك از اين زنان، به نوعى سخت و شديد دچار عذاب بودند. ناگاه فاطمه (علیها السلام) رو به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كرد و عرض نمود:

اى حبيب من و اى نور چشمانم! مرا مطلع ساز كه عمل و روش اين زنان چه بوده كه خداوند بر آنان چنين عذاب هايى قرار داده است؟

پيامبر (صلی الله علیه و آله) پاسخ داد: دخترم! زنى كه از موى سر آويزان بود و در اين حال مغز سر او مى جوشيد و غليان مى كرد، زنى بود كه موقع حيات خود، موهاى خويش را از مردان نامحرم نمى پوشاند.

آن زنى كه از زبان آويخته شده بود و در حلق او آب چرك آلود و داغ ريخته مى شد، زنى بود كه [با زبان ]، شوهر خود را اذيت و آزار مى كرد….

آن زنى كه از پاها آويزان بود، زنى بود كه بدون اجازه همسر خود از خانه بيرون مى رفت.

آن زنى كه گوشت بدن خود را مى خورد، در حالى كه آتش از زير بدن او زبانه مى كشيد، زنى بود كه خود را براى مردم زينت مى كرد.

آن زنى كه دست هاى او به پاهاى وى بسته بود و مارها و عقرب ها بر او مسلط بودند، زنى بود كه در شستشوى خود و لباس، از آب ناپاك استفاده مى كرد و از جنابت و حيض غسل نمى نمود و اهل نظافت و پاكيزگى نبود و نماز را سبك مى شمرد.

آن زنى كه كور و كر و گنگ در تابوتى از آتش بود و مغز او از سوراخ هاى بينى او بيرون مى زد و بدن وى بر اثر جزام و پيسى، قطعه قطعه شده بود، زنى بود كه از زنا حامله شده بود و بچه نامشروع خود را بچه شوهر قلمداد كرده و بر گردن شوهر خويش مى گذاشت.

آن زنى كه گوشت هاى او با قيچى هاى آتشين چيده مى شد، زنى بود كه خودش را به مردان عرضه مى كرد.

آن زنى كه صورت و دست هاى او سوزانده مى شد و روده هايش را مى خورد، زنى بود كه واسطه گرى مى كرد و زن و مرد نامحرمى را به حرام به هم مى رساند.

آن زنى كه سرِ او سرِ خوك، و بدن او بدن الاغ بود، زنى بود كه سخن چينى مى كرد و دروغگو بود….

آنگاه رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: «ويلٌ لامرأة اغضبت زوجها و طوبى لامرأة رضى عنها زوجها؛[19] واى بر زنى كه شوهر خود را به غضب در آورد و خوشا به حال زنى كه شوهر او از وى راضى باشد.»

آرى، خوشا به حال كسى كه در هر لحظه از زندگى خويش، مرورى درس آموز و عبرت آفرين بر دفتر عمر خود كند، سراى وجود خويش را از عيب ها و ضعف ها پيراسته سازد و اولويت نخست زندگى خود را، «تحصيل» و «تكميل» بينش هاى اعتقادى قرار دهد تا در گرايش هاى رفتارى خويش، هرگز دچار خطا و انحراف نگردد و هماره كعبه وجود خود را با گلاب «انديشه و عشق» منّور و معطر سازد و با اين صفات نگاه دارد، كه در اين راه مردان نيز چون زنان داراى مسئوليت سنگين و دشوارى هستند كه براى انجام آن بايد از خدا مدد گيرند تا دل و ديده را از لغزشگاهها و پرتگاهها مصون سازند:

خوشا دلى كه مدام از پى نظر نرود         به هر درش كه بخوانند بى خبر نرود

سياه نامه تر از خود كسى نمى بينم            چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

دلا مباش چنين هرزه گرد و هر جايى      كه هيچ كار ز پيشت بدين هنر نرود[20]

ادامه دارد.

پى نوشتها:

[1] . پروين اعتصامى.

[2] . اسراء، 21؛ ر.ك: تفسير كشف الاسرار، ج 4، ص 37 و ج 5، ص 536؛ تفسير الكشّاف، ج 2، ص 751.

[3] . كهف، 13؛ ر.ك: تفسير كشف الاسرار، ج 5، ص 668؛ تفسير الجديد،ج 2، ص 220؛ تفسير التحرير، ج 20، ص 533.

[4] . نساء، 142.

[5] . بقره، 15؛ ر.ك: تفسير كشف الاسرار، ج 2، ص 737؛ تفسير التحرير، ج 30، ص 326.

[6] . انفال، 24.

[7] . بينه، 8؛ ر.ك: تفسير المراغى، ج 3، ص 217؛ تفسير ملاصدرا، ج 1، ص 46.

[8] . ترجمه منظوم قرآن مجيد، اميد مجد، ص 599.

[9] . احتجاج طبرسى، ج 1، ص 18؛ كتاب عوالم، ج 11، ص 627؛ تفسير الامام، ص 346؛ بحارالانوار، ج 2، ص 8.

[10] . تفسير الامام، ص 330 و 334.

[11] . ناصرخسرو.

[12] . شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 211؛ ر.ك: بلادى البحرانى، وفاة فاطمة الزهراء(ع)، ص 78.

[13] . الاحتجاج، ج 1، ص 97؛ دلائل الامامه، ص 23؛ كشف الغمه، ج 1، ص 480؛ بحارالانوار، ج 29، ص 341.

[14] . تفسير البرهان، ج 3، ص 245؛ تفسير الامام العسكرى(ع)، ص 330؛ بحارالانوار، ج 23، ص 259.

[15] . كشف الغمه، ج 2، ص 113؛ رياحين الشريعة، ج 1، ص 93.

[16] . دلائل الامامه، ص 1؛ سفينةالبحار، ج 1، ص 229 و 231؛ المعجم الكبير طبرانى، ج 22، ص 43.

[17] . ابوسعيد ابوالخير.

[18] . يك شاخه گل مينا، حسين سيدى، ص 88 – 86.

[19] . بحارالانوار، ج 8، ص 309؛ عيون اخبارالرضا(ع)، ج 2، ص 10؛ بحارالانوار، ج 18، ص 351 و ج 100، ص 245.

[20] . حافظ.

آداب و سنن حضرت رسول (ص) در مسواک کردن

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: مسواک کردن از سنن پیامبران است.

على (علیه السّلام) فرمود: مسواک کردن موجب خشنودى خداوند، و سنّت پیامبر، و خوشبو کننده دهان است.

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) هر شب سه بار مسواک مى کرد: یک بار پیش از خواب، یک بار وقتى از خواب براى نماز شب برمى خاست، و یک بار پیش از آنکه براى نماز صبح از خانه بیرون رود.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون نماز عشا را مى خوانددستور مى داد آب وضو و مسواکش را آماده کنند و روى آن را پوشانیده نزد سر اوبگذارند . آنگاه مى خوابید آنقدر که خدا بخواهد.

سپس از خواب برمى خاست و مسواک مى کرد و وضو مى گرفت و چهار رکعت نماز مى گزارد، دوباره مى خوابید و باز از خواب برمى خاست و مسواک مى کرد و وضو مى گرفت و نماز مى خواند.

آن گاه امام صادق (علیه السّلام) فرمود: در رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) براى شما سرمشق خوبى است (شما هم به او اقتدا کنید). و در آخر سخن فرمود: پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) هر بار که از خواب برمى خاست مسواک مى کرد.

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) براى هر نمازى مسواک مى کرد.

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) در هنگام مسواک کردن مسواک را به عرض دندانهامى کشید .

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) با چوب اراک مسواک مى کرد، و جبرئیل او را چنین دستور داده بود.

ملحقات

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فراوان مسواک مى کرد .

مسواک کردن در سحر پیش از وضو، از سنّت است.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: چوب درخت مبارک زیتون براى مسواک خوب است، دهان را خوشبو مى کند، جرم دندان را مى برد، و آن مسواک من ومسواک پیامبران پیش از من است.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: هر که روزى دو بار مسواک کند بر سنّت پیامبران (علیهم السّلام) مداومت نموده است.

منبع: سنن النبى،علامه سید محمدحسین طباطبائى

جهان در حکومت امام زمان (عج)

دوران پس از ظهور حضرت مهدى (عج) بدون شک، والاترین و شکوفاترین و ارج مندترین، فصل تاریخ انسانیت است. آن دوران، دورانى است که وعده هاى خداوند درباره ى خلافت مؤمنان و امامت مستضعفان و وارثت صالحان، عملى مى گردد و جهان با قدرت الهى آخرین پرچمدار عدالت و توحید، صحنه ى شکوه مندترین جلوه هاى عبادت پروردگار مى شود. در احادیث مختلف، گوشه هایى از عظمت آن دوران به تصویر کشیده شده است. ما، با استفاده از این احادیث، برخى از کارهایى را که امام زمان (عج) براى ایجاد جامعه اى متکامل و ایده ال، انجام مى دهند، اشاره مى کنیم:

۱ – حاکمیت اسلام در سراسر هستى

بعد از ظهور امام زمان(علیه السلام) عدّه اى علیه آن حضرت وارد جنگ مى شوند و سعى خواهند کرد تا از تشکیل حکومت عدل الهى بر روى زمین ـ که وعده ى آن، از سوى انبیا و امامان(علیهم السلام) داده شده است ـ جلوگیرى کنند. امام(علیه السلام) ابتدا، آنان را به راه حق دعوت خواهد کرد و اگر قبول نکردند، با آنان وارد کارزار مى شود و هرگونه فساد و کژى را نابود خواهد کرد.

امام باقر(علیه السلام) در تفسیر آیه ى (وَ قاتِلُوهُمْ حَتّى لا تَکُونَ فِتْنَهٌ وَ یکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّهِ[۱] مى فرماید: تأویل این آیه، هنوز نیامده است… پس زمانى که تأویل آن فرا رسد، مشرکان کشته مى شوند، مگر موحّد شوند و شرکى باقى نماند.[۲] و در حدیث دیگرى مى فرماید: با مشرکان جنگ مى کنند تا این که موحّد شوند و شریکى براى خدا قرار ندهند. چنان (امنیتى حاصل) مى شود که پیر زن کهنسال، از مشرق به مغرب مى رود، بدون آن که کسى جلوى او را بگیرد.[۳]

امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: إذا قام القائم لایبقى أرض إلّا نودى فیها شهاده أنْ لا إله إلّا الله و أنّ محمّداً رسول الله؛[۴] زمانى که قائم(علیه السلام) قیام کند، هیچ سرزمینى نمى ماند، مگر این که نداى شهادتین (لا إله إلّا الله و محمّد رسول الله) در آن طنین اندازد.

۲ – احیاى قرآن و معارف قرآنى

امیرالمؤمنین(علیه السلام) با اشاره به قیام حضرت مهدى (عج) مى فرماید: کأنّی أنظر الى شیعتنا بمسجد الکوفه و قد ضربوا الفساطیط یعلّمون الناس القرآن کما اُنزل؛[۵] گویا شیعیان ما اهل بیت(علیه السلام) را مى بینم که در مسجد کوفه گرد آمده اند و خیمه هایى برافراشته اند و در آن ها قرآن را آن چنان که نازل شده است، به مردم یاد مى دهند. بنابراین، محور حرکت نهضت جهانى امام مهدى، قرآن است و آن حضرت با تعلیم قرآن، آن را سرمشق زندگى انسان ها قرار خواهند داد. حضرت على(علیه السلام) در بیان احوال زمان ظهور امام مهدى (عج) مى فرماید: (امام مهدى) هواى نفس را به هدایت و رستگارى برمى گرداند، زمانى که مردم هدایت را به هواى نفس تبدیل کرده باشند، و رأى را به قرآن برمى گرداند، زمانى که مردم قرآن را به رأى و اندیشه مبدل کرده باشند.[۶]

۳ – گسترش عدالت و رفع ستم

مهم ترین شاخص قیام امام مهدى (عج) که تقریباً در اکثر روایات مربوط به آن حضرت ذکر شده است، ریشه کن ساختن ظلم و ستم و فراگیر کردن عدل و قسط در سراسر گیتى است، به گونه اى که مى توان ادعا کرد که جمله ى «یملأ الأرضَ قسطاً وعدلا کما ملئت ظلماً و جوراً» که در اکثر احادیث ذکر شده، هم تواتر لفظى دارد و هم تواتر معنوى. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) مى فرماید: قیامت بر پا نمى شود، مگر این که مردى از اهل بیت من که اسمش شبیه اسم من است، حاکم شود و زمین را پر از عدل و قسط کند، همان گونه که پر از ظلم و جور شده بود.[۷]

۴ – گرایش دوباره به اسلام حقیقى

بعد از وفات پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلّم) و واقعه ى سقیفه بنى ساعده، خلفا سعى کردند با منع نقل و تدوین احادیث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) از روشن شدن جایگاه اهل بیت(علیه السلام) ـ که به عنوان مفسران دین اسلام و ثقل اصغر نقش هدایت جامعه را داشتند ـ جلوگیرى کنند و همین امر موجب شد تا انحرافات و گمراهى هایى که دامن گیر سایر ادیان شده بود، در میان مسلمانان نیز شیوع یابد و برخى عناصر یهودى و مسیحى، با کمک دستگاه خلافت، اسلام را مطابق سلیقه ى خود و مناسب با منافع حاکمان توجیه و تفسیر کنند و موجب جدایى هر چه بیش تر مردم از اهل بیت(علیهم السلام) شوند.

افرادى مانند تمیم دارى، وهب بن منبه، کعب الاحبار، ابوهریره، عروه بین زبیر، عبدالله بن عمر، … با تفسیرهایى که بیش تر با هواهاى نفسانى و خواسته هاى حاکمان مطابقت داشت از همان آغاز، موجب بروز برخى انحرافات و بعدها ایجاد فرقه هاى کلامى در زمان هاى بعد و… شدند و مردم را از چشمه ى علم اهل بیت(علیه السلام) محروم ساختند. به همین دلیل، آن گاه که امام زمان(علیه السلام) قیام مى کند، به پیراستن دین اسلام از انحرافات و پیرایه هایى خواهد پرداخت که از سوى منحرفان بر دین اسلام تحمیل شده است و مردم را به اسلامى که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) آن را ابلاغ کرده بود، دعوت خواهد کرد. امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: زمانى که حضرت قائم(علیه السلام) قیام مى کند، مردم را مجدداً به اسلام فرا مى خواند و به امرى هدایت مى کند که فراموش شد و جمهور از آن منحرف شده اند…[۸]

۵ – فراوان شدن نعمت هاى دنیوى

یکى از مطالب مهم که در احادیث مربوط به امام زمان (عج) بر آن تأکید شده است، وفور نعمت هاى مادّى در زمان حکومت امام مهدى(علیه السلام) است. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلّم)مى فرماید: … یظهر الله له کنوز الأرض و معادنها؛ خداوند، گنج هاى زمین و معادن آن را براى امام مهدى (عج) ظاهر خواهد کرد.[۹] از امیرالمؤمنین(علیه السلام) نقل شده که فرمود: …هنگامى که قائم ما قیام کند، آسمان، باران خود را فرو خواهد ریخت و زمین، گیاهان خود را خواهد رویانید… به گونه اى که زن، میان عراق و شام راه خواهد رفت و همه جا بر روى گیاه پا خواهد گذاشت… .[۱۰]

۶ – عمران و آبادى

امام زمان(علیه السلام) علاوه بر هدایت دینى، اجتماعى، سیاسى، به امور دنیوى نیز رسیدگى مى کند و به عمران و آبادى شهرها و روستاها خواهد پرداخت. امام باقر(علیه السلام) مى فرماید: فلا یبقى فی الأرض خراب الّا عُمَّر؛[۱۱] بر روى زمین، هیچ خرابى نخواهد بود، مگر این که آباد خواهد شد. مفضّل از امام صادق(علیه السلام) نقل مى کند که آن حضرت فرمود: هنگامى که قائم آل محمد(علیهم السلام) قیام کند، در پشت کوفه، مسجدى بنا خواهد کرد که هزار در دارد و خانه هاى کوفه به نهر کربلا متصل خواهد شد.[۱۲] در حدیث دیگرى نقل شده که امام مهدى(علیه السلام)راه ها را وسیع مى کند، آب هاى ناودان ها و فاضلاب ها را که به راه هاى عمومى مى ریزد، قطع مى کند و چیزهایى را موجب راه بندان مى شوند، رفع مى کند. خلاصه، امور شهرى را سامان خواهد داد.[۱۳]

۷ – تکامل علمى و عقلى مردم

امام مهدى (عج) با نهضت خود، درهاى رحمت را باز مى کند و موجب تکامل علوم و صنایع خواهد شد و علوم، چنان رشد و گسترش خواهد یافت که همه شگفت زده خواهند شد. امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: علم، بیست و هفت حرف است. تمام آن چه انبیا آورده اند، دو حرف است و مردم، تا امروز، بیش از آن دو حرف نمى شناسند. هنگامى که قائم ما(علیه السلام)قیام کند، بیست و پنج حرف را مى آورد و بین مردم توسعه خواهد داد و به دو حرف قبلى اضافه خواهد کرد تا بیست و هفت حرف کامل شود.[۱۴]

این حدیث، نشانه ى سرعت و شتاب زدگى و گسترش و توسعه ى علوم در میان مردم است که به دست امام مهدى (عج) صورت خواهد گرفت، به گونه اى که در مدّت حکومت آن حضرت، مردم، بیش از دَه برابر آن چه را از زمان خلقت تا زمان قیام آن حضرت از علم به دست آورده بودند، به دست خواهند آورد.

در روایت دیگرى امام باقر(علیه السلام) مى فرماید: هنگامى که قائم ما قیام کند، دست خود را بر روى سر بندگان خواهد گذاشت و بدین وسیله، عقل هاى آنان جمع مى شود و اخلاقشان کامل مى شود.[۱۵] از مجموع احادیث، استنباط مى شود که براى انسان، در دوره ى حکومت امام مهدى (عج) تمام ایده آل ها و آرزوهاى حقّى که دارد و ممکن است که بر آن ها دست بیازد، تحقّق خواهد یافت و از نظر علمى، اخلاقى، اقتصادى، امنیتى، … به کمال مطلوب خود، خواهد رسید.

پی نوشتها :

[۱] . انفال: ۳۹٫

[۲] . بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۳۷۸٫

[۳] . همان، ج ۵۲، ص ۳۴۳٫

[۴] . همان، ج ۵۲، ص ۳۴۰٫

[۵] . همان، ج ۵۲، ص ۳۶۶٫

[۶] . نهج البلاغه، ترجمه و شرح علینقى فیض الاسلام، خ ۱۳۸، ج ۳، ص ۴۲۴، مرکز نشر آثار فیض الاسلام.

[۷] . بحارالأنوار، ج ۵۱، ص ۸۱٫

[۸] . بحارالأنوار، ج ۵۱، ص ۳۰٫

[۹] . بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۳۲۳٫

[۱۰] . بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۳۲۲٫

[۱۱] . همان، ج ۵۲، ص ۱۹۱٫

[۱۲] . همان، ج ۵۲، ص ۳۳۷٫

[۱۳] . همان، ج ۵۲، ص ۳۳۹٫

[۱۴] . بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۳۳۶٫

[۱۵] . همان.

منبع : اندیشه قم

بانوى همتاى قرآن

بانوى همتاى قرآن

درباره فاطمه زهرا (س) از دو محور بايد سخن گفت.

يك محور مربوط به تحقيقات علمى است كه براى ما ثمره علمى و نتيجه اعتقادى دارد و پشتوانه مسائل اخلاقي، فقهي، حقوقى ما هم هست.

محور دوّم آن بخشى است كه مستقيماً به ما مربوط است و ما بايد تأسّى كنيم، آن را اسوه قرار دهيم، الگو بدانيم و پيروى كنيم.

آن بخشى كه مربوط به مسائل اعتقادى است و ثمره علمى دارد بررسى مقام منيع آن بانو (س)است كه ايشان همتاى قرآن كريم، نبوّت، رسالت و ولايت است. چيزى از ولى الله مطلق كم ندارد.

اينها يك نورند.

اين‌گونه مباحث به هر نتيجه‌اى كه منتهى شود براى ما ثمره اعتقادى و علمى دارد، امّا نتيجه علمى ندارد.

زيرا ما نه آن توان را داريم كه آن حضرت (س) را در ولايت مطلقه، همتاى قرآن الگو قرار دهيم، نه همچنين مأموريتى داريم.

بخش دوّم مربوط به سيره و سنّت حضرت زهرا (س) است كه ما هم موظّفيم بررسى كنيم و هم مأموريم پيروى كنيم.

آن بخش نخست به طور اجمال اينجا مطرح مي‌شود نه به طور تفصيل، براى اينكه پشتوانه علمى بخش دوّم خواهد بود.

سرّ اينكه اين بانو (س)حجّت بر ائمه اطهار (ع)است و اگر على بن أبيطالب (ع)نبود، هيچ‌كس همتاى آن حضرت نبود، آدَم وَ مَنْ دُونَه؛ اين است كه اين مانند خود قرآن كريم در مقام حدوث و بقاء شَكل گرفت.

قرآن از زمين برنخواست و از فكر كسى تدوين نشد.

هيچ عالم بشرى اين قرآن را تدوين و تنظيم نكرد.

سوره‌ها و آيه‌هايش، معارف و مفاهيمش را بررسى و انشاء نكرد.

قرآن مستقيماً از جهان غيب نازل شد و در طى بيست و سه سال ماند و براى اَبد جاى خود را تثبيت كرد.

اين سه كار را قرآن كرد:

1. از زمين برنخاست، از آسمان نازل شد؛

2. نزول قرآن بيست و سه سال طول كشيد؛

3. ماند كه براى اَبد بماند.

اين‌گونه نيست كه معاذ الله قابل زوال و از بين رفتنى باشد.

«لا يأتِيهِ البَاطِلُ مِنْ بَينِ يدَيهِ وَ لا مِنْ خَلْفِه». (1)

هنگامي‌ كه هويت انسان كامل، مخصوصاً فاطمة زهرا  (س)را ارزيابى مى كنيم، مي‌بينيم در اين مثلث خلاصه مي‌شود؛ او از زمين برنخواست، از آسمان نازل شد و تقريباً هم سفر قرآن كريم بود.

تا قرآن آيات و سوره‌هايش نازل مي‌شد، او هم روزانه متكامل مي‌شد و ترقّى مى كرد.

تا قرآن به پايان رسيد، عمر زهراى اطهر  (س)هم به پايان رسيد و براى اَبد ماند.

گرچه «إنَّكّ مَيتٌ وَ إنَّهُمْ مَيتُون» (2)

شامل همه انسان‌ها هست.

آن مثلث درباره قرآن روشن است.

همه مي‌ دانيم قرآن كريم كتابى است كه از ذات أقدس إله نشأت گرفته، هيچ فكرى او را تدوين نكرده، از آسمان غيب و طى بيست و سه سال به تدريج نازل شده است.

پس از اينكه «اَلْيومْ اَكْمَلْت» (3) و سائر آيات نازل شد، اين كتاب نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد إلى يومِ القيامه ماندنى است.

از آسمان نازل و از غيب نازل شد.

در طى بيست و سه سال به تدريج متكامل شد.

تا به «اَليومْ اَكْمَلْتُ» و مانند آن رسيد و ماند براى اَبد.

جريان فاطمه زهراء (س)هم همين‌ گونه است.

وقتى وجود مبارك پيغمبر اكرم  (ص)به مقام شامخ نبوّت بار يافتند و به معراج رسيدند، در معراج غذائى ميل كردند.

وقتى از معراج نازل شدند، به زمين آمدند، ديگر تماسى نداشتند، مگر اينكه آن غذا به صورت نطفه در بيايد؛‌ آن ميوه آسمانى و غيبى و بهشتي.

آن ميوه غيبى و بهشتى وقتى در صُلب مطهّر رسول اكرم(ص)به صورت نطفه فاطمه (س)در آمد، در قرار مَكينِ خديجه (س) مستقر شد.

پس وجود مبارك اين بانو، مانند افراد ديگر، نظير مردها و زن‌هاى عادى نيست كه نطفه آنها محصول آب و غذا و ميوه زمين باشد و از زمين برخاسته باشد! همان‌گونه كه قرآن كريم مانند كتاب‌ هاى بشرى نيست كه محصول فكر بشر باشد، نطفه وجود مبارك فاطمه (س)هم محصول آن ميوه غيب و ميوه بهشت است و از زمين برنخاست.

منتها اين چند سالى كه طول كشيد تا اين نطفه مستقر شود.

اين مقدّمه انعقاد نطفه است. بايد وحى نازل شود، تا پيامبر اسلام(ص) به آن مقام وحى يابى برسد، بايد آن انقطاع وحى به عنوان آزمون فرا رسد، بايد نوبت معراج فرا برسد، بايد پيغمبر به معراج برود، بايد در معراج آن ميوه بهشتى را ميل كند، سپس آن نطفه بشود تا بشود فاطمه! وقتى هم كه از معراج آمدند، يك سال يا كمتر طول كشيد مثلا، كمتر از يك سال طول كشيد تا وجود مبارك فاطمه  (س)مُتكَوِّنه شود، اين طليعت پيدايش و تجلّى آن بانو در عالم طبيعت است.

ضلع دوّم اين مثلث آن است كه چون بيست و سه سال اين قرآن به تدريج نازل شد، اين پنج سال اوّل تقريباً مقدّمه‌اى براى پيدايش چنين معراجى و چنان ميوه‌اى و چنين نطفه‌اى بود.

همراه با نزول آيات و سُور و معارف قرآن كريم اين بانو ترقّى مي‌ كرد.

اگر دو ساله بود در شِعب أبي‌ طالب با آن آيات و مشكلاتى كه نازل مي‌ شد، ترقّى مي‌ كرد و اگر چند سال در مكّه تشريف داشتند، با آيات مكّى مترقّى مى شدند و اگر چند سال در مدينه تشريف داشتند، با آيات مَدنى مترقّى مي‌شدند.

وجود مبارك فاطمه  (س)از چندين راه با قرآن رابطه داشت؛ گاه مستقيم و گاه غير مستقيم.

رابطه مستقيم دو گونه بود:

يكى اين بود كه از وجود مبارك پيغمبر ـ عليه و على آله آلاف التحيه والثناء ـ آيات و تلاوت آنها و تعليم كتاب و حكمت و تزكيه را؛ اين چهار كار را كه وظيفه رسمى پيغمبر  (ص)بود فرا مي‌گرفت.

«كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولًا مِنْكُمْ يتْلُو عَلَيكُمْ آياتِنَا وَيزَكِّيكُمْ وَيعَلِّمُكُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ».

(4) اين چهار برنامه را مستقيماً از مشهد، مكتب و محضر پدر بزرگوارش استفاده مي‌كرد و هر روز اين دو شاگرد را به پيشگاه رسول گرامى  (ص) مي‌ فرستاد، يعنى حسن و حسين سفيران فاطمه بودند.

اينكه در آن قصّه است وجود مبارك امام حسن (ع)گزارشى مي‌داد، بعد عرض كرد: مادر، امروز گويا يك بزرگوارى مرا مي‌ بيند،

«قَلَّ بَيانِى وَ كَلَّ لِسانِى ، لَعَلَّ سَيدَاً يرانِي».

اين قَضيهٌ‌ فِى واقِعِه نبود كه يك روز گزارش داده باشد.

هر روز گزارش مي‌داد.

منتها آن‌ روز وجود مبارك على بن أبيطالب (ع) از پشت در يا پرده ناظر صحنه بود.

هر روز وجود مبارك فاطمه (س) حسنين را به مشهد و به محضر و به مكتب پيغمبر مى فرستاد ، بعد از آنها استنطاق مى كرد كه امروز چه آيه نازل شد ؟ پيغمبر چى فرمود ؟ آيه را چنين معنا كرد ، چنان معنا كرد .

اين آيه را با آن آيه چگونه هماهنگ كرد ؟ اينها گزارش مى دادند .

در تكميل گزارش با پدر بزرگوارش هم مذاكره مى كرد .

سفير سوّمى كه وجود مبارك فاطمه (س)داشت ، على بن أبيطالب بود كه باب مدينة علم بود .

آن هم مرتّب گزارش مى داد :

امروز اين آيه نازل شد ، پيغمبر اينچنين معنا كرد ، اين چنين تفسير كرد و مانند آن .

اين سه راه را كه يكى مستقيم و دو تا غير مستقيم ، وجود مبارك بى بى (س) داشت .

راه ديگرى كه غير مستقيم است و هر كسى مى تواند آن را داشته باشد ، منتها گرچه در نظام تكوين هر فيضى كه به انسان عادى مى رسد به وسيلة آن انسان كامل است كه بِيمْنِهِ رُزِقَ الوَرى وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الأرْضُ وَالسَّماء ، ولى به حسب ظاهر انسان يك راه مستقيمى هم با ذات أقدس إله دارد .

آن راه را هم خدا وعده داد كه إتَّقُوا الله وَ يعَلِّمُكُمُ الله (5).

در سورة انفال بالاتر از اين را وعده داد؛

إنْ تُتَّقُوا الله يجْعَلْ لَكُمْ فُرقاناً (6).

شما را به فرقان نائل مى كند، متبرّك مى كند كه بالاتر از آن است .

خوب اينكه فرمود :

تقوا پيشه كنيد از يك سو ، خداوند معلّم شما مى شود از سوى ديگر ؛ اِتَّقُوا الله وَ يعَلِّمُكُمُ الله ، اين بى بى  (س) در اثر‌آن تقواى كامل شاگرد مستقيم ذات أقدس إله بود ، معارفى را از آنجا فرا گرفت .

و از اينكه در سورة انفال خدا وعده داد :

إنْ تَتَّقُوا الله يجْعَلْ لَكُمْ فُرقاناً ، اين بى بى  (س)مَثل أعلاى تقوا بود .

ذات أقدس إله فرقان بين حقّ‌ و باطل را به او عطا كرده است .

اين مجموعه اينقدر ادامه داشت تا قرآن به پايان برسد .

همين كه در اواخر عُمر مبارك پيغمبر ـ عليه و على آله آلاف التحيه والثناء ـ قرآن به پايان رسيد ، ديگر آيه اى نازل نشد ، طولى هم نكشيد كه اين پدر و آن دختر ، هر دو رحلت كردند .

بى بى  (س)بيش از 75 روز يا 95 روز بعد از رحلت رسول گرامى نماند .

تقريباً وقتى نازل شدن قرآن تمام شد ، عُمر اين بى بى هم تمام شد .

او با قرآن نفس مى كشيد ، با قرآن كامل مى شد ، با قرآن مترقّى بود ، با قرآن مأنوس بود .

منتها قرآن آمد كه بماند ، اين بى بى هم آمد كه بماند ! بدن اش البتّه رحلت كرده است ، و امّا جان او همچنان زنده است .

اين بخش اوّل كه پشتوانة مسائل بخش دوّم است .

امّا آنچه كه ما موظّف ايم به اين بانو اقتدا كنيم و وظيفه داريم ، مأمور هستيم و راه اش هم ممكن است ، آن است كه اين بانو  (س) هم در اعتقادات ، هم در اخلاق ، هم در حقوق ، هم در فقه مطالب فراوانى را فرمودند و عمل كردند و تعليم دادند و دستور عمل كردن را هم به ما داد .

سرّ اينكه در پايان بخش اوّل به اين نتيجه رسيديم كه وجود مبارك فاطمه آمد كه بماند ، نه آمد كه برود .

نظير افراد ديگر نيست كه مى آيند و مى روند .

بلكه او آمد كه بماند و اگر امير المؤمنين (ع)درباره عالمان دين فرمود :

«اَلْعُلَماءُ باقُونَ مَا بَقِى الدَّهْر» (7) ! مصداق كامل و بالذّات اين علماء ، خود معصومين اند و چون فرمود :

«نَحْنُ العُلَماء وَ شِيعَتُنَا الْمُتَعَلِّمُون وَ سائِرُ النّاسِ هَمَجْ» (8) .

و اگر علماء شامل غير معصوم بشوند ، بِالعَرَض و بِالتَّبع است .

آن عالمى كه ارتباط اش به اهل بيت كامل است ، آن مى ماند .

آن عالمى كه بهرة ولائى اش كم است ، كم مى ماند .

آن كه بى درايت است ذلِكَ مَيتُ الأحْياء، مانند ديگران از بين مى رود و از ياد مى رود.

امّا آنكه زهرا  (س) آمد كه بماند ، تحليل بخش پايانى سورة كوثر مى تواند سند اين بحث باشد .

در جريان سورة كوثر ؛ يعنى :

إنّا أعْطِيناكَ الكُوثَرْ .

فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَالنْحَرْ . إنَّ شانِئَكَ هُوَ الأبْتَر

(9)، مستحضريد كه غالب مفسّران شيعه و سنّى گفتند كه : عدّه اى از سَناديد قريش ، مشركان ، بَدخواهان ، معاندان ، روى همان سنّت هاى باطلى جاهليت گفتند :

پيغمبر بعد از مُردن ، نام او و مكتب او و ياد او از بين مى رود .

براى اينكه او كه پسر ندارد ! دربارة دختر باورشان اين بود كه :‌

بَنُونا بَنُوا اَبناءَ نا وَ بَناتُنَا لُو هُنَّ اَتباعُ رِجالٍ اَبائِهِ .

اين شعر ، شِعار رسمى جاهليت بود . مى گفتند كه :

پسران ما و نوه هاى پسرى ما ، اينها فرزندان ما هستند .

امّا نوه هاى دخترى ما فرزند ما نيستند .

اينها فرزند مردان ديگر اند ! وَ بَناتُنَا وَ لُو هُنَّ أتباعُ رِجالٍ اَبائِهِ . اينها براى زن حرمتى قائل نبودند .

براى فرزند هاى دختر حرمتى قائل نبودند .

مى گفتند : به ما مربوط نيست ! و مى گفتند :

چون پيغمبر پسر اش قبلاً مُرد و اكنون پسرى ندارد ، در اواخر عمر به سر مى برد ، جز دختر چيزى از او نمانده است ، با مُردن او ، مكتب او و نام او و دين او سپرى مى شود و از بين مى رود .

آنها يك همچنين شرائطى بود ، يك همچنين سرزنشى داشت !

ذات أقدس إله فرمود به اينكه :

تو براى هميشه مى مانى ! براى اينكه من به تو چيزى دادم كه هيچ كسى نمى تواند او را از بين ببرد ! و به تو فرزندى دادم كه حافظ و مجرى آن چيز است . آن چيزى كه به تو دادم « قرآن » است .

و آن كسى هم كه حافظ قرآن ، مفسّر قرآن ، مُبين قرآن ، معلّم قرآن ، مجرى احكام و حقوق قرآن است ، فرزندان همين دختر اند ! فرمود :

إنّا ‌أعطَيناكَ الكُوثَر .

اين كوثر مصاديق فراوانى دارد ؛ دين هست ، قرآن هست و ولايت هست .

إنّا أعطَيناكَ الكُوثَر . فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَالنْحَر . إنَّ شانِئَكَ هُوَ الأبتَر .

يعنى آنها كه تو را شماتت مى كردند ، بَدى تو را مى خواستند ، انقطاع نسل تو را مى خواستند ، ابتر بودن تو را در نظر داشتند ، آنها ابتر اند ، نه تو ابترى ! اين اَبتر ، اين لفظ چون در مقام تهديد است ، مفهوم دارد .

اگر بگويند : فلان شخص ابتر است ، معنايش اين نيست كه ديگرى ابتر نيست ، چون مفهوم ندارد .

ولى اگر در لسان تهديد باشد ، در ارزيابى هر دو باشد ، در مرز بندى باشد ، در تفريق باشد ، اين مفهوم دارد .

إنَّ شانِئَكَ هُوَ الأبتَر .

يعنى تو ابتر نيستى ، آنها ابتر اند .

آنها مُنقطعُ النَسل اند ، تو مُنقطعُ النَسل نيستى ! نام آنها و يادمان آنها و ياد آنها از بين مى رود ، نام تو و ياد تو هميشه مى ماند .

خوب ؛ تهديد ذيل اين سورة مباركة إنّا أعطَيناكَ الكُوثَر نشانة آن است ؛ چون در مقام تهديد است ، دو تا پيام دارد ؛ يكى اينكه دشمنان تو منقطع مى شوند ، از بين مى روند .

يكى اينكه تو از بين نمى روى ! تو ابتر نيستى ، تو متّصل اى و پيوسته اى ! اگر چنانچه وجود مبارك پيغمبر دختر مى داشت و لا غير ، بر اساس گمان باطلى و ظنّ جاهلى جاهليت آن را اَبتر مى پنداشتند ، يك .

و اگر پسر مى داشت ، پسرش نظير پسر نوح بود ، باز او اَبتر مى بود .

چون اين پسر نه تنها سبب دوام دين پدر نمى شد ، بلكه ماية انقراض دين پدر بود .

سه :

اگر فرزند مى داشت ، فرزند بى تفاوت ، كارى به دين نداشت .

نه معاند بود ، نه مخالف بود ، نه مُعالِف ، باز هم اين شخص اَبتر بود .

قرآن كريم فرمود :

اينچنين نيست كه تو فرزند طالح داشته باشى يا بى تفاوت داشته باشى .

فرزند صالح دارى و مصلح دارى و اهل قرآن دارى و همتاى قرآن دارى و از بين نمى رود و از همين دختر هم هست .

هم به دختر بها مى دهد ، هم او را حافظ قرآن مى داند، و از نسل او مجريان و مفسّران قرآن به بار مى آورد كه باعث دوام نبوّت و بقاى وحى و مكتب رسالت باشد كه تو اَبتر نيستى ، تو مستدام و مستمرى ، آنها اَب تر اند .

إنَّ شانِئَكَ هُوَ الأبْتَرْ .

بنابراين اين بانو توانست حافظ قرآن باشد .

چون خودش هم همتاى با قرآن از غيب به زمين آمد ، اوّلاً .

تا قرآن ادامه داشت ، او هم تدريجاً متكامل بود ، ثانياً .

وقتى قرآن منقطع شد ، او هم رحلت كرد ، ثالثاً .

قرآن آمد كه براى اَبد بماند ، اين بانو هم نازل شد كه براى اَبد بماند ، رابعاً‌ .

ماندن اش هم به همين است .

اينكه گاهى گفته مى شود اين بانو حجّت بر ائمه اطهار است ، براى اين جهت است كه در حجيتْ نبوّت يا رسالت يا امامت لازم نيست .

آنچه كه محور حجيت است ، عصمت است .

اگر يك انسانى معصوم بود ، ما يقين داريم حرف او ، فعل او ، تقرير او ، سكوت او و قيام و قعود او حجّت خداست .

اين كه در زيارت آل ياسين به پيشگاه ولى عصر ـ عج ـ سلام عرض مى كنيم ، به تك تك حالات او سلام عرض مى كنيم ، براى اينكه تك تك حالات او معصومانه است .

وَالسَّلامُ عَلَيكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقْعُدْ ، حِينَ تَقْرَءُ وَ تُبَينْ ، حِينَ تَرْكَعُ وَ تَسْجُدْ (10).

آن وقتى كه برمى خيزى ، آن وقتى كه مى نشينى ، آن وقتى كه سخن مى گوئى ، آن‌وقتى كه تقرير مى كني، آن وقتى كه ركوع دارى ، آن وقتى كه سجود دارى ، جامع همة اينها همان است كه در سورة مباركة انعام آمده است كه :

إنَّ الصَّلاتِى وَ نُسُكِى وَ مَحْياى وَ مَماتِي(11).

خوب اگر كسى معصوم بود ، حيات و مماتش اين است ، شئون حيات و ممات اين است ، ما به تك تك اين شئون معصومانة معصوم عرض ادب مى كنيم .

معيار حجيت عصمت است ، نه نبوّت ، نه رسالت و نه امامت . و چون اين بانو (س) معصومه است ، حجّت خداست .

اين كه در نهج البلاغه، گاهى على بن أبيطالب (ع) به سخنان بى بى (س) استشهاد مى كند كه فاطمه چنين گفته شد ، اين استدلال به قول حجّتُ الله است .

امّا سرّ اين كه او حجّت بر معصومين هم هست ، اين است كه ائمه اطهار عالم به غيبند ، بِمَا كان ، بِمَا يكُون ، بِمَا هُوَ كائِن إلى يومِ القِيامه .

امّا منابع علمى اينها ؛ گاهى از رسول اكرم شنيدند ، گاهى از فاتح قرآن كمك مى گيرند ، و گاهى از مُصحف فاطمه .

وقتى امام معصوم دارد خبر غيب مى دهد، از او مي‌پرسند كه اين خبر غيب را از كجا گفتي؟

مى گويد:

در مُصحف مادرمان بود .

خوب اين مُصحف فاطمه چيست؟ همان است كه جَبرئيل (ع)نازل مى شد ، و اين معارف را مى فرمود و وجود مبارك فاطمه (س) تلقّى مى كرد ، بعد به اميرالمؤمنين مى فرمود ، امير المؤمنين اِملاى او را مى نوشت و كتابت مى كرد ، كاتب اين بخش از وحى هم بود ، شده مُصحف فاطمه .

آن وحى تشريعى بود كه با انقطاع عُمر مبارك رسول گرامى (ص) به پايان رسيد.

اگر در نهج البلاغه آمده است كه وجود مبارك امير المؤمنين درباره رحلت پيغمبر (ص) فرمود:

«لَقَدْ اِنْقَطَعَ بِمُوتِكَ مَا لَمْ ينْقَطِعْ بِمُوتِ أحَد مِنْ اَخبار السَّماء»

(12)، آن ناظر به وحى تشريعى است .

وگرنه وحى تَسديدى ، تعريفى ، اِنبائى ، انحاء و اقسام وحى إلى يوم القيامه مخصوصاً در شب هاى قدر نازل مى شود، اين دوام دارد.

اين گونه از وحى ها در شب هاى جمعه ، در ليالى قدر بر ائمه نازل مى شد و بر وجود مبارك ولى عصر ـ عج ـ هم نازل مى شود .

اين وحى قطع نشده است .

اينگونه از معارف غيبى به وسيلة جَبرئيل (ع) نازل مى شد ، فاطمه (س) تلقّى مى كرد ، و اين ها را حفظ مى كرد ، براى اميرالمؤمنين اِملاء مى فرمود ، وجود مبارك اميرالمؤمنين (ع) اينها را مى نوشت ؛ شده مُصحف فاطمه ! و اين مُصحف الآن در نزد وجود مبارك ولى عصر ـ عج ـ است اين از منابع علم غيب ائمه اطهار است كه وقتى از يك امام معصومى سئوال مى كردند يا گاهى خود آنها بلا واسطه و قبل از سئوال و مستقيم مى فرمودند :

در مُصحف جدّة ما ، در مُصحف فاطمه چنين آمده است .

اين مى شود حجّت خدا بر خلق ، أجمعين ؛ مخصوصاً در معارف غيبى نسبت به ائمه اطهار (ع).

حالا اين بانو كه براى همة ما اُسوه است ، در اين بخش ما موظّفيم مانند آن حضرت حركت كنيم، منتها اين در حدّ آفتاب ، و ما در حدّ شمع؛ اين فضاى كلّ جهان را روشن مى كند ، ما در زندگى خاصّ خودمان مانند شمع نور بدهيم به فضا و زندگى خود را روشن كنيم اين است كه فرمود :

«مَنْ أصْعَدَ إلَى اللهِ خالِصَ عَمَلِهِ اَهبَطَ اللهُ إلَيهِ أفْضَلَ مَصْلِحَتِه» (13).

فرمود:

اگر كسى عمل خالص بكند ، و اين قدرت را داشته باشد كه عمل خالص را به پيشگاه ذات أقدس إله ببرد ، ذات أقدس إله بهترين و والاترين مصلحت او را به او عطا مى كند و نازل مى كند .

يك وقت انسان كار خوب انجام مى دهد و ديگر به اين فكر نيست كه من اين كار خوب را حفظ بكنم . اين مثل يك باغبانى است كه يك نهالى را غَرس كرده است و ديگر به فكر آبيارى او نيست .

ممكن است روى ديم ، يعنى آنچه كه به وسيلة باران در بيابانها رشد مى كند ، مستدام هم هست ، اينها را مى گويند :

«ديم» ، و واژة عربى هم هست .

اگر چنانچه كسى ديمى كار كرد ، گاهى محصول مى گيرد ، گاهى نمى گيرد و مانند آن .

ما مأموريم كه مثل يك باغبان اى كه دركنار منزل اش يك حفره غَرس كرده ، يك نهالى غَرس كرده ، مثل فرزند از او نگه دارى كنيم ، دائماً به سراغ او باشيم ، حدوثاً و بقآءً ؛ پس يك وقت يك كسى كار خير انجام مى دهد ، به اين فكر نيست كه او را حفظ بكند ! گاهى او را مى گويد ، گاهى او را با منّت ذكر مى كند ، گاهى مثلاً خوش اش مى آيد كه ديگران بازگو كنند ، يا ازش بهره بردارى كنند ، بهره بردارى تبليغى و سياسى ؛ اين شخص كار خوب كرده است ، و امّا كار او زمينى است ، همين جا ماند ! بعضى ها كار خوب انجام مى دهند ، براى ضبط و نگه دارى او هم تلاش و كوشش مى كنند ، امّا تا يك مدّت محدودى ! برخى ها تلاش و كوشش شان زياد هست‌ ، امّا‌ آن قدرت را ندارند كه بالا ببرند .

وجود مبارك بى بى (س) نفرمود اگر كسى كار خوب بكند ، خدا بهترين مصلحت را به او مى دهد ! فرمود :

كار خوب بكن ، اين را نگه بدار ، اين را هديه بكن ، برو و ببر .

تا انسان بالا نرود كه نمى تواند ى هديه اى را به پيشگاه ذات أقدس إله إعطا بكند كه ! فرمود :

مَنْ اَصعَدَ إلَى اللهِ خالِصَ عَمَلِهِ اَهبَطَ اللهُ إلِيهِ أفضَلَ مَصلَحَتِه .

اگر يك كسى كارى كرد و اين كار را حدوثاً و بقآءً طاهر نگه داشت‌ ، آلوده نكرد ، به همراه كار خوب رفت ، چون إلِيهِ يصعَدُ الكَلِمُ الطَيب (14)، بالا رفتن كار هر كسى نيست ! بالا برود و اين بار را هم به همراه داشته باشد ، تا به يدَ الله برسد و به خدا تقديم بكند ! اگر كسى به جائى رسيد كه خودش كار خير خود را به خدا تقديم كرد ، خودش بالا برد ، نه ملائكه بالا ببرند .

كار خير را ملائكه مى برند ، گزارش مى دهند .

بالأخره جواب را هم آنها مى آورند .

آن بردن و آوردن هر دو مع الواسطه است ، بهره اش هم كم است .

ولى اگر كسى خودش آن هنر را داشته باشد كه همراه ملائكه بالا برود و اين كار خير خود را به پيشگاه ذات أقدس إله تقديم بكند .

خودش اِصعاد كند ، خودش به همراه عمل برود ، آنگاه فاضل ترين مصلحت او را ذات أقدس إله نازل مى كند .

خود خدا ، نه به فرشته ها بگويد ! اَهبَطَ اللهُ عِلِيهِ أفْضَلَ مَصْلَحَهٍ .

خوب اين دستورى كه وجود مبارك بى بى به ما داده است .

فرمود : اين كار شدنى است .

اين كار را انجام بدهيد و مانند آن .

بحثى كه مربوط به جريان روز است ، همة ما بايد از اين بحث به عنوان بزرگداشت بى بى ، مخصوصاً نسل جوان استفاده بكنيم اين است كه زن هاى در عالم ، زن هاى كامل ، برجسته ، بزرگ و بزرگوار خيلى اند .

مثل اينكه مردان خيلى اند ، امّا كسى كه مثل على بن أبيطالب بشود ، كم است .

زن هاى بزرگ و بزرگوار هم زياد اند ، امّا كسى مثل بى بى فاطمه بشود ، كم است .

يك وقتى امام خمينى ـ ره ـ مى فرمود:

جَبرئيل براى هر پيغمبرى كه نازل نمى شد ! براى انبياى خاص نازل مى شد .

اين اى كه مرحوم كلينى ـ ره ـ در كتاب شريف اصول كافى نقل مى كند :

جَبرئيل بر وجود مبارك فاطمه نازل مى شد، اين نشانة آن است كه مقام آن حضرت نسبت به برخى از انبياء بزرگتر و برجسته تر است.

اين نه براى آن است كه زن هاى بزرگ در عالم كم اند .

اگر از على بن أبيطالب تجليل مى شود نه براى آن است كه مرد هاى بزرگ در عالم كم اند ! مردان بزرگ در عالم خيلى اند ، امّا على خير بزرگ است .

زنهاى بزرگ هم در عالم خيلى اند ، امّا فاطمه خيلى بزرگ است .

همين ابن أبى الحديد مُعتزلى در شرح نهج البلاغه مى گويد ؛ خوب اين بالأخره به حسب ظاهر سنّى است .

اين مى گويد : تاريخ قبل از طوفان در دسترس نيست .

ما نمى توانيم دربارة قبل از طوفان سخن بگوئيم .

ولى از طوفان به بعد تاريخ اش مدوّن است.

تاريخ كافران، تاريخ مسيحى ها ، تاريخ زرتشتيان ، تاريخ يهوديان ، تاريخ مسلمانها . تاريخ مردان با دين ، تاريخ مردان بى دين ، همه مشخّص است.

نه در بين بى دين ها مردى به بزرگى على آمد ، نه در بين يهودى ها ، نه در بين مسيحى ها ، نه در بين زرتشتيها مردى به بزرگى على آمد! بعد هم ، لُو كانَ لِبامْ .

مى گويد : ما على را از منظر جهانى مى بينيم ، از نظر انسانى مى بينيم .

كارى كرد كه نه مسلمان كرد ، نه يهودى كرد، نه مسيحى كرد ، نه زرتشت كرد ، نه بى دين كرد ، نه با دين كرد .

على ، على است ! در جريان على يك همچنين حرفى است كه از طوفان نوح به بعد كسى همتاى على نيامد در هيچ ملّتى .

و اين على هم سنگ و هم طراز و يك بام فاطمه است .

اگر كسى خواست ببيند فاطمه چه قدر مقام دارد ، بايد بگويد : همتاى على است .

اگر دربارة اين بى بى سخن مطرح هست ، براى آن است كه او خيلى بزرگ است .

جَبرئيل براى هر پيغمبرى نازل نمى شود .

و اين بى بى وقتى مقام علمى او روشن مى شود كه اين دو تا خطبه اى كه يكى در مسجد ، يكى در منزل ايراد كرده اند ، آن خطبه ها را ببينند ، بعضى خطبه هاى نهج البلاغه را ببينند ؛ خطبه هاى نهج البلاغه هم يكسان نيستند .

بعضى ها عرشى اند ، بعضى متوسط اند .

آن خطبه هاى عرشى نهج البلاغه را هم ببينيد ، عميق ترين جمله هاى خطبه هاى عرشى نهج البلاغه را ببينند ، آنگاه مى فهمد آن بخش هاى عرشى خطبه هاى عميق نهج البلاغه قبل از اينكه على بن أبيطالب (ع) آن خطبه ها را بگويد و بفرمايد ، لااقل بيست و پنج سال قبل اش همين بانو فرمود .

يك خِطابه اى دارد كه قابل درك است براى خيلى ها .

يك خطبه اى دارد كه آن به اين زودى ها درك شدنى نيست . خطبه اى كه اينها مى خواندند به اين فكر نبودند كه مردم بفهمند .

خطبه را كه براى مردم نمى خوانند ، مثل دعا .

اينها يك ارتباطى با خدا داشتند ، يك ارتباطى با جامعه و خلق .

آن بخشى كه به خطبه بر مى گردد ، به حمد بر مى گردد ، به توحيد بر مى گردد، به ثناء بر مى گردد ، آن كارى با مردم ندارد كه مردم مى خواهند بفهمند يا نفهمند .

دعاى عرفة سيد الشهداء را مردم مى خواهند بفهمند يا نفهمند .

امّا اين بيست جلد وسائل و امثال اين ، اينها براى مردم است .

فهميدن اش هم سخت نيست .

فهميدن اين مطالب بيست جلد وسائل و مستدرك و اينها چون براى بيان مردم ، هدايت مردم ، راهنمائى مردم ، اخلاق مردم ، حقوق مردم ، فقه مردم است ، فهميدنى است .

منتها يك سى چهل سال درس مى خواهد.

امّا آن يك درسى نيست كه انسان با اين سى چهل سال حلّ بشود.

نشانه اش اين است كه خيلى ها رفتند و ماندند .

دعاها حسابشان جداست ، خطبه ها حسابشان جداست ، آنجا كه ائمه با خدا سخن مى گويند حسابشان جداست ، آنجا كه با خلق خدا دارند سخن مى گويند حسابشان جداست .

يك اشكال معروفى است ، آن اشكال معروف را مرحوم محقق داماد ، ميرداماد در قبسات اشاره كرده ، و آن اشكال را در شروع خطبه هاى نهج البلاغه حلّ شده و بيست و پنج سال قبل از على بن أبيطالب همين بى بى  (س) حلّ كرده .

عصارة آن اشكال اين است كه مُلحِدان ، متفكّران مادّى ، آنها كه به اَزليت عالم فتوا دادند، گفتند : خدا كه جهان را خلق كرده است از چى خلق كرده ؟ اگر خداوند جهان را از يك ذرّاتى خلق كرد ، پس آن ذرّات قبل از خلقت خدا بودند ، قديم بودند ، خدا اينها را خلق اش كرد .

اگر خداوند عالم را مِنْ شِيء خلق كرد ، خوب پس آن شيء بود ، آن موّاد اوّليه بود ، خدا عالم را از شيء خلق كرد ، پس آنها نيازى به خدا ندارند .

اگر مِنْ لا شِيء خلق كرد، لا شِيء كه معدوم است ، معدوم كه نمى تواند موّاد خام باشد! از عدم كه نمى شود چيز آفريد كه ! و شيء هم كه از دو طرف نقيض بيرون نيست . مِنْ شِيء باشد ، اشكال دارد .

مِنْ لا شِيء باشد ، اشكال ديگر دارد و غير از اين دو نقيض چيز ديگر نيست .

اين شبهه از دير زمان بود .

مرحوم ميرداماد در قبسات اين شبهه را نقل مى كند ، بعد مى گويد :

اين شبهه با خطبه هاى اهل بيت حلّ مى شود و آن نكته اين است ، آن جواب اين است كه :

نقيض مِنْ شِيء ، مِنْ لا شِيء نيست .

نقيض مِنْ شِيء ، لا مِنْ شِيء است ، نه مِنْ لا شِيء ! و خيلى ها اين را از خطبة نهج البلاغه جواب دادند كه اميرالمؤمنين در نهج البلاغه داردكه عالم را لا مِنْ شِيء خلق كرد (15).

يعنى صادر اَزل وجود ندارد، إنشاء مُنشِئات است ، چيزى نبود و با ارادة الهى يافت شد .

اين هيچ دليلى هم در بطلان و استحاله او اقامه نشده و ممكن هم هست .

ولى اين بزرگواران عنايت نكردند قبل از آنكه على بن أبيطالب اين را در نهج البلاغه؛ چون خطبه هاى اميرالمؤمنين بعد از رحلت پيغمبر مستقيم نبود.

پس از اينكه به خلافت رسيده اند بود.

چون حضرت بعد از آن مدّت ساكت شدند و به كشاورزى و كارهاى عبادى پرداختند تا بعد از بيست و پنج سال كه بالأخره خلافت به سراغ آن حضرت رفت ، حضرت شروع كردند به خطبه خواندن .

در آن خطبه ها فرمودند كه :

عالم را لا مِنْ شِيء خلق كرد . اين نكته نورانى كه ميرداماد در قبسات بهش اشاره كرده ، پيش از على بن أبيطالب همين بانو ـ سلام الله عليها ـ در مقدّمه خطبه مسجد كوفه ايراد كرده كه فرمود :

عالم را خدا لا مِنْ شِيء خلق كرد ، نه مِنْ‌ شِيء و نه مِنْ لا شِيء (16)! نقيض مِنْ شِيء لا مِنْ شِيء است، نه مِنْ لا شِيء

. هم نقيض را فهماند، هم ثابت كرد كه يك طرف نقيض باطل است، يك طرف ديگر حقّ.

آن مشكلى كه وجود مبارك فاطمه (س) به پاس او به ميدان آمد، به مبارزه برخواست، هم در خطبه مسجد، هم در خطبه منزل، در اين دو خطبه گِلايه كرد، اعتراض كرد، از ولايت دفاع كرد ، براى اينكه جامعه به آن گرفتارى ناكثين و مارقين و قاسطين مبتلا نشود.

الآن عزيزان، خواهران و برادران، نسل جوان ما، نسل سوّم انقلاب است.

همان خطرى كه على بن أبيطالب را تهديد مي‌ كرد، انقلاب ما را تهديد مي‌ كند.

همان قضيه‌اى كه فاطمه (س) پيش بينى مي‌كرد ما هم بايد پيش بينى كنيم.

مشكل على بن أبيطالب نسل سوّم انقلاب بود.

الآن مشكل رهبرى و رهبر و قانون اساسى و روحانيت و علاقمندان به انقلاب همين نسل سوّم است.

شما كه اينجا نشسته‌ايد، قسمت مهم شما نسل سوّم انقلابيد.

نسل اوّل و دوّم انقلاب هم اينجا حضور دارند.

وظيفه نسل اوّل و دوّم انقلاب بايد بازگو شود، رسالت اينها بايد بازگو شود، وظيفه نسل سوّم هم مشخّص شود تا انقلاب هم إن شآءَ الله مصون بماند و به دست صاحب اصلى اش ولى عصر ـ  أرواحنا فداه ـ تقديم كنيم.

مشكل على بن أبيطالب نسل سوّم انقلاب بود! نسل اوّل انقلاب، آنها كه زمان طاغوت را درك كردند، سنّشان هفتاد سال، شصت سال، شصت و پنج سال، پنجاه و پنج سال است.

اينها زمان طاغوت را درك كردند، فهميدند كه ما در زمان طاغوت برده‌اى بيش نبوديم.

نفت ما را چه كسى مي‌ برد، گاز ما را كى مي‌ برد، ميراث فرهنگى ما را چي، نسخه هاى خطّى ما را چي، كتاب هاى خطّى ما را كى داغون كرد؟ تدوين قوانين ما چي، اصلاح هاى ما چه، مرزهاى ما چي، استقلال ما چى ، تماميت أرضى ما چى ، امنيت ما چي؟ ما يك بردگانى بوديم و آنها جلّاد محض ما!

مشكل على بن أبيطالب با همين نسل سوّم است وجود مبارك على بن أبيطالب (ع) سنّش از شصت گذشته بود.

بايد به جوان‌هاى بيست ساله، بيست و پنج ساله، اينها.

وقتى اين جوان‌ها به دنيا آمدند كه على بن أبيطالب خانه نشين بود.

نه سوابق پيش از بعثت على را مي‌ دانند، نه مبارزات اميرالمؤمنين را در مدينه و مكّه ديدند.

نه آن سلحشورى خيبر و مانند آن؛ از جمل تا نهروان ياد على است كه بعدها بايد تشكيل شود، همين‌ها تشكيل دادند.

نه جريان خندق و خيبر و كندن دَرِ خيبر و اينها را ديدند. نه صحنة اُحد را ديدند.

نه در غدير حضور داشتند كه ببينند پيغمبر در حضور هزارها نفر على بن أبيطالب را بلند كرد، فرمود:

اين على جانشين من است.

اينها را كه نديدند.

وجود مبارك حضرت امير فرمود:

تنها مشكلم با شماست.

من چه بگويم؟ پيشينه‌ام را بگويم كه نبوديد.

لواحقم را بگويم كه نبوديد؛ شما وقتى ما را ديديد كه من خانه نشين بودم ! الآن هم در برابر من مى ايستيد.

پدران شما، مادران شما بايد جريان را به شما بگويند كه پيش از انقلاب چه بود، هنگام انقلاب چه شد، پس از انقلاب چه شد، جنگ چه شد، كى فاتح خيبر بود، كى فاتح اُحد بود، كى فاتح خندق بود، كى فاتح بَدر بود، كى فاتح حُنين بود، كى حديث طير دربارة او آمد ، كى حديث غدير دربارة او آمد ، كى به جاى پيغمبر خوابيد؛ خوب كاشف الغطاء يك فقيه فَحلى است.

اين در كتاب قيم كشف الغطاء مى گويد:

به نظر من على بن أبيطالب از حسين بن على شجاع تر است ! براى اينكه حسين بن على وقتى شمشير سلحشورى دستش بود ، مى كُشت و كُشته مى شد .

امّا يك آدم بدون شمشير ، بدون سلاح با يك رختخواب بخوابد ، منتظر باشد چهل شمشير دار به او حمله بكنند .

اين كشف الغطاء است ! ايشان در كتاب شريف كشف الغطاء مى گويد:

به نظر من على بن أبيطالب از حسين بن على شجاع تر است .

الآن خداى ناكرده اگر اين نسل جوان ، اينها را ما به سمتى سوق بدهيم كه خطرات پيش از انقلاب را نفهمد، ميراث فرهنگى با مهمّ ترين كتاب ، عالى ترين كتاب خطّى ، چه قرآن خطّى ، چه شاهنامة خطّى ، چه حافظ خطّى ، چه مولوى خطّى ،‌ ديديد كه الآن در كتابخانة غرب است ! آنها كه چون مُستَعمِر ما بودند‌ ، ما تحت استعمار آنها بوديم ؛ اگر نفت مى خواستند، مى گفتيم:

چشم! گاز مى خواستند، مي‌ گفتيم:

چشم! قالى ابريشمى مى خواستند ، مى گفتيم :

چشم ! وقتى مى گفتند : فلان نسخة خطّى كتابخانة آستان قدس را مى خواهيم، مى گفتيم: چشم ! فلان نسخة خطّى كتابخانة ملك را مى خواهيم ، مى گفتيم:

چشم! اين نذورات امام رضا بود و قِمار بازى پهلوى ها! مگر اين نذورات را نظير فعلى صرف عمران و آبادى استان خراسان مى كردند ؟ ! شما آن اسناد آن روزهاى مشهد را ببينيد ، متولّى شخص شاه ، حقُّ التُوليه را به حساب او مى ريختند! اين نذورات را كجا مى بردند ؟! اين املاك وقفى را مانند رضا خان كه بر پدر و پسر عَلَيهِما مِنَ الرَّحمن مَا يستَحِقّان ، كجا صرف مى كردند ؟

وجود مبارك حضرت امير فرمود :

شما دست من را بستيد ، من چى بگويم ؟ هر چه بگويم ، شما كه نبوديد ببينيد كه! الآن رهبر هر چى بگويد: من در كجا تبعيد بودم ، كجا خطرى بود ، اين نسل جوان چگونه ؛ بهش مى گويند :

آزادى ، بهش مى گويند :

رهائى ! بهش مى گويند : حقّ سئوال دارى ! سئوال داد ، آزادى داد، امّا كدام آزادى بهتر از آزادى است كه فاطمه (س) تبيين كرده ؟ آزادى محدود به عدالت است .

آزادى و عدالت هر دو محدود به شريعت اند! هرگز نمى شود گفت آزادى را عدالت تأمين مى كند.

زيرا اين بين راه است .

تازه سئوال اوّل ما اين است كه عدالت يعنى چه ؟ عدالت را كى تأمين مى كند ؟ چهار مرز عدالت را كى بايد بگويد؟! تنها دين است .

تنها خداست كه به ما شرف داده است. به ما گفته است به اينكه شما بردة هيچ كس نباش ! بنگريد اين نكته را تا ببينيد دين چگونه افراد را مى پروراند!

از طرف مقام معظّم رهبرى يك عدّه اى مأمور اند كه به سراغ افراد بازنشسته مى روند .

بازنشسته هم دو قسم اند ؛ يك عدّه هستند كه حقوق مستمرى دارند ، يك عدّه هستند كه نه، كارمند دولت نبودند، حقوق مستمرى ندارند! سالمندند، فرطوطند،‌ بازنشست طبيعى اند، كسى هم نيست كه به سراغ آنها برود.

نه فرزندى دارند ، نه مستمرى بگير! از طرف مقام معظّم رهبرى يك عدّه اى اند، به سراغ اينها مى روند. اين را مى گويند :

ادب ديني!‌ يكى از همين دوستان ما كه پدر شهيد هم هست ، گفت :

من از طرف ايشان رفتم جائى ، يك بزرگوارى ، يك عالمى كه بازنشست روحانيت بود .

ديدم كه قدرت سخنرانى ، امامت، تدوين ، تدريس ندارد در سال در ضمن زندگى بسيار ساده است و او هم نيازمند است.

امّا روح بسيار بلند! يك فقر آميخته با استغنا! «فغان كه كاسه زرين بى نيازى تو را ز چشمه ما كاسه گدائى كرد»! گفت:

من گفتم از طرف كه آمده ام، او ضمناً ، تلويحاً به من فهماند كه اين را به رهبر بگو، ما آن نيستيم كه به سراغ كسى برويم و از كسى چيزى بخواهيم.

اين شمائيد كه موظّفيد! اين حرف را تلويحاً به من گفت، نه تصريحاً.

در لَفافّه يك قطعه ادبى به من فهماند.

گفت : جناب شهريار كه همشهرى ماست، مال همين مرز و بوم آذربايجان است، در مدح على بن أبيطالب (ع)آن شعر معروف را گفت؛ «على اى هماى رحمت».

آن شعر، صدر و ساقه اش لطيف و زيبا و دلپذير است. امّا يك بيتش اشتباه است! و يك بيتش خطا است! گفتم:

كدام بيتش اشتباه است؟ گفت:

آن بيت كه مي‌ گويد:

«برو اى گداى مسكين دَرِ خانة على زن كه نَگين پادشاهى دهد از كَرَم گدا را» اين اشتباه است.

گفتم: اين كه شعر بلندى است، اشتباهش كجاست؟ گفت: خير، صحيحش اين است: «مَرو اى گداى مسكين تو دَرِ سَراى مولا كه على هميشه مي‌زد دَرِ خانه گدا را» اين است! گفت : من تعجّب كردم، گفتم: نكند كه اين نسبت به ساحت على بخواهد، گفت: نه، چرا بروي، آن خودش تشريف مى آورد! مَرو اى گداى مسكين تو دَرِ سَراى مولا ، كه على هميشه مى زد دَرِ خانه گدا را!

اين بحث ناتمام است ، ولى در آستانه نماز ظهر ايم ، من هم وضع ام بيش از اين اجازه نمى دهد ، حالم اجازه نمى دهد .

حالا كه به اينجا رسيديم من مصيبتم را با همين شعر تلفيق مى كنم كه ما نرويم دَرِ خانة فاطمه، چون خودش به سراغ ما مى آيد.

مَرو اى گداى مسكين تو دَرِ سَراى زهرا ! ما همين كه آمديم اينجا، گفتيم:

صَلَّ اللهُ عَلِيكِ يا بِنْتَ رَسُولِ الله ؛ اَلسَّلامُ عَلِيكِ وَ عَلى أبِيكِ وَ عَلى بَعْلِكِ وَ بَنِيكِ وَ عَلَى السِّرِ المُسْتُودَعِ فِيكِ ، همين كه آمديم ، عرض حاجت كرديم.

وجود مبارك اميرالمؤمنين در مراسم تجهيز زهرا اشك ريخت.

گفتند: چرا مى نالي؟ فرمود: من محرم ترين مرد نسبت به اين بانو بودم.

او تا الآن به من نگفت پهلويم وَرم كرده است! يا بازويم وَرم كرده است! من الآن كه زير لباس داشتم غسلش مى دادم، دستم به آن برآمدگى رسيد! در هنگام دفن آن‌ طورى كه در نهج البلاغه هست ، رو كرد به قبر مطهّر پيغمبر اسلام (ص) و گفت:

يا رسول الله ! براى من بسيار گران و سخت و تلخ است كه اين مصيبت را تحمّل كنم.

«قَلَّ عَنْ صَفِيتِكَ صَبْرِى .

سَتُنَبِّئُكَ اِبْنَتُكَ النازِلَهُ بِكْ السَّرِيعَهُ اللَحائِق» (17).

يا رسول الله ! اين دخترت كه زود به شما ملحق شدند تمام جريان سقيفه و غير سقيفه را به عرض شما مى رساند كه من هيچ كوتاهى نكردم.

هرچه دستور دادى عمل كردم .

«فَاَحْفِهَا اَلسُّئوال وَاسْتَخبِرَهَ الحال» (18).

شما هم جريان را يكى پس از ديگرى از اين بانو سئوال كنيد.

انسان كه دردمند است، درداش را مى گويد يك مقدارى سبك مى شود. بعد عرض كرد:

يا رسول الله ! براى كوبيدن فاطمه  (س) تنها هيئت حاكم قيام نكرد.

اينها مردم را هم شوراندند.

همه جمع شدند، اجماع كردند تا زهرا را منزوى كنند.

آن گزارش اى كه دخترت به عرض شما مى رساند اين است كه : «سَتُنَبِّئُكَ أبْنَتُكَ بِتَضافُرِ الاُمَّه عَلى هَضمِهَا» (19).

تنها از دولت بر نمى آمد كه زهرا را منزوى كند.

تنها از ملّت ساخته نبود كه زهرا را منزوى كند. اين دولت با آن ملّت ، اين ملّت با آن دولتِ دست نشانده ، اينها اجماع كردند كه زهرا را منزوى كنند .

مى بينيد سخن از فدك نيست شخصيت فاطمه كسى بود كه تا همه جمع نمى شدند نمى توانستند او را منزوى كنند.

گرچه نتوانستند، ولى بالأخره براى انزواى او همه زحمت كشيدند.

يكى گفت: آتش بياور، يكى گفت: آتش بزن، يكى گفت: غِلاف شمشير بياور، يكى گفت:

غِلاف شمشير بزن، يكى گفت: فدك را بگير.

و مانند آن؛ همه جمع شدند «بِتَضافُرِ الاُمَّه عَلى هَضْمِهَا».

اين كه به حضرت امير مومنان (ع) پيشنهاد دادند كه يا شب گريه كند يا روز، اين نه براى آن است كه مثلاً خوب گريه وجود مبارك حضرت زهرا  (س) نمى گذاشت كسى بخوابد ، باعث اذيت است، اينها نبود .

اينها چون مكرر از پيغمبر شنيدند كه رضاى زهرا ، رضاى خداست .

غضب زهرا ، غضب خداست .

رضا و غضب فاطمه رضا و غضب پيغمبر است ، رضا و غضب پيغمبر ، رضا و غضب خداست .

اينها مى گفتند : اين همه گريه آن حضرت نشانه آن است كه از ما ناراضى است .

براى اينكه زن هاى مهاجر و انصار بعد از جريان سقيفه وقتى رفتند ، خطبة دوّم را حضرت خواند .

اين خطبة دوّم خيلى فولادين است .

ببينيد براى هر كلمه اش بايد لغت مراجعه كنيد .

اين مى شود .

اين زن هاى مهاجر و انصار آمدند به مَردهايشان گفتند ، آنها دوباره برگشتند جبران كنند ، فرمود : گذشت ! اين خطبه دوّم و خطبه اوّل ، كه خطبه اوّل در مسجد ، خطبه دوّم در منزل ، اين ها را بيدار كرد .

فهميدند كه حضرت از آنها ناراضى است .

گفتند : يك قدرى نارضايتى اش را كم كند.

سخن از گريه نبود .

مى دانستند مقام اين بى بى چيست .

مرحوم شيخ مفيد است عَلى مَا ببالى ، ظاهراً ايشان نقل مى كند وقتى بى بى (س) آمده على بن أبيطالب را آن وضع با سرِ برهنه زير منبر بالاى سرش يك شمشير ديد ، فرمود :

«خَلُّ ابْنِ عَمّى أوْ لِأكْشِفَنَّ رَأسِى بِالدُّعاء» ،

فرمود: دست از پسر عموى من برداريد وگرنه سرم را براى نفرين كردن برهنه مى كنم، سخن از لرزش ستون مسجد نبود! مرحوم شيخ مفيد عَلى مَا بِبالى نقل مى كند كه وجود مبارك على بن أبيطالب به سلمان فرمود:

«يا سلمان! إنّى أرى جَنْبَتَى المَدِينَهِ عَلى تَكْفِها».

فرمود : سلمان همين كه زهرا تصميم نفرين گرفت من مى بينم دو طرف مدينه دارد مى لرزد.

اگر اين عذاب بيايد چه كنيم؟!

إنّى أرى جَنْبَتَى المَدِينَهِ تَكْفِئان.

دو طرف اين شهر دارد مى لرزد ، نه ستون مسجد ! اگر اين شهر زير و رو بشود چه كنيم ؟! اين فاطمه ! حالا شما خطبة زينب كُبرى (س) را در كوفه قرائت كنيد، مى بينيد بسيارى از جمله هاى بلند آن خطبه از مادراش گرفته شده.

بسيارى از جمله هاى بلند خطبه زينب كُبرى (س) در بازار كوفه از خطبة نورانى فاطمة زهرا  (س)گرفته شده.

اگر مرحوم صدرالمتألّهين ـ ره ـ در آن رساله شريفش مى گويد: حسين بن على را در سقيفه بنى ساعده شهيد كردند ، همين است.

«قُتِلَ الحُسِينُ بنُ عَلى فِى سَقِيفِه» .

اين مى گويد: اگر نبود آن آتش زدن يا آتش آوردن دَرِ خانه فاطمه ، هرگز خيمه هاى بچّه هاى أبى عبدالله را به آتش نمى زدند.

پی نوشت
1. فصّلت، آيه 42.
2. زمر، آيه 30.
3. مائده، آيه 3؛ «اَليومَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أتمَمتُ عَلَيكُمْ نِعمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإسلامَ دِينَاً».
4. بقره، آيه 151. با تلخيص .
5. همان، آيه 282.
6. انفال، آيه 29.
7. نهج البلاغه، كلمات قصار، 147.
8. اصول كافي، ج 1، ص 34.
9. كوثر، آيات 1 تا 3.
10. مفاتيح الجنان، زيارت آل ياسين.
11. انعام، آيه 162.
12. نهج البلاغه، خطبه 235.
13. بحار الأنوار، ج 67، ص 249، با تلخيص؛ «مَنْ اَصعَدَ إلَى اللهِ خالِصَ عِبادَتِه، اَهبَطَ الله إلَيهِ اَفضَلَ مَصلَحَتِه».
14. فاطر، آيه 10.
15. نهج البلاغه، خطبه 163؛ «اِبْتَدَعَ الأشياءَ لا مِنْ شِيء كانَ قَبلَهَا وَ انشَأها بِلا اَضداء أمثَلَهٍ امْتَثَلَهَا…».
16. دلائل الإمامه، ص 31 و 32؛ «اِبْتَدَعَ الأشياءَ لا مِنْ شِيء كانَ قَبْلَهَا».
17. نهج البلاغه، خطبه 202 و اصول كافي، ج 2، كتابُ الحُجَّه، بابُ مَولِدِ الزَّهراء.
18. همان.
19. همان.
 
آيت الله  جوادى آملى

آداب و سنن پیامبر (ص) در نماز

امام صادق (علیه السّلام) مى فرمود:

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) دو برابر نمازهاى واجب شبانه روز نماز مستحبى مى خواند. و دو برابر روزه واجب روزه مى گرفت.

حنان بن سدیر گوید: عمرو بن حریث در مجلسى که من هم نشسته بودم از امام صادق (علیه السّلام) پرسید و گفت: فدایت شوم، مرا از نماز رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) خبرده . فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هشت رکعت نماز نافله ظهر و چهار رکعت نماز واجب ظهر، و هشت رکعت نافله عصر و چهار رکعت نماز واجب عصر، و سه رکعت نمازواجب مغرب و چهار رکعت نافله آن، و چهار رکعت نماز عشا،[۱] و هشت رکعت نماز شب و سه رکعت وتر (دو رکعت به نام شفع و یک رکعت به نام وتر) و دورکعت نافله صبح و دو رکعت نماز واجب صبح مى خواند.

گفتم: فدایت شوم، اگر من توانستم بیش از این مقدار نماز بخوانم، آیاخداوند مرا به زیاد خواندن نماز عذاب مى کند؟فرمود: نه، ولى تو را به ترک سنّت عذاب مى نماید.

امام صادق (علیه السّلام) در ضمن حدیثى فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نماز عتمه (دورکعت نماز نافله عشا که نشسته مى خوانند) را مى خواند سپس مى خوابید[۲]

مؤلّف: روایات در این باره بیش از حد تواتر است و ما به همین که ذکر شداکتفا کردیم. و از این روایات استفاده مى شود که نماز«وتیره» از پنجاه رکعت نمازواجب و مستحبى که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) مى خواند خارج است و دو رکعت آن یک رکعت حساب مى شود و به جاى نماز«وتر» تشریع شده تا اگر مرگ فرا رسید به جاى نماز«وتر» آخر شب به حساب آید. شاهد این مطلب روایتى است که شیخ صدوق رحمه اللّه از ابو بصیر نقل کرده که امام صادق (علیه السّلام) فرمود: «کسى که به خدا و روز جزا ایمان دارد باید بدون خواندن نماز وتر نخوابد .

ابو بصیر گوید: عرض کردم: مقصود همان دو رکعتى است که بعد از نماز عشا به حال نشسته خوانده مى شود؟فرمود: ارى، آن دو رکعت به جاى یک رکعت حساب مى شود، و اگر کسى آن را بخواند و در آن شب مرگش فرا رسد مانند کسى است که نماز وتر آخر شب را خوانده باشد، و اگر هم نمرد وتر را در آخر شب مى خواند. گفتم: آیا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نیز این دو رکعت رامى خواند؟فرمود: نه، گفتم: چرا؟فرمود: براى آنکه به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) وحى مى رسید و مى دانست که آیا آن شب از دنیا خواهد رفت یا نه؟و دیگران چنین علمى را ندارند. از همین رو بود که خودش نمى خواند و به دیگران دستور مى داد آن رابخوانند» .

البته معنى این که راوى گفت: «آیا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نیز این دو رکعت رامى خواند؟» این است که آیا آن حضرت آن را با عمل خود سنّت نهاد و بر آن مداومت مى نمود یا نه؟.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در حضر و سفر[سحرگاه ] هر شب سیزده رکعت نماز مى خواند که از آن جمله نماز وتر و دو رکعت نافله صبح بود.

حضرت رضا (علیه السّلام) فرمود: در خروس سفید پنج خصلت از خصلتهاى پیامبران وجود دارد، که از جمله آنها شناختن اوقات نماز است.

زراره گوید: از امام باقر (علیه السّلام) از وقت نماز ظهر پرسیدم، فرمود: وقتى سایه شاخص یک ذراع از زوال آفتاب گذشت وقت (فضیلت) نماز ظهر است. ووقت (فضیلت) نماز عصر بلند شدن سایه به مقدار دو ذراع از اول ظهر است و آن به اندازه چهار قدم از سایه زوال ظهر است.

سپس فرمود: دیوار مسجد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) به بلندى یک قامت بود، وقتى سایه آن به اندازه یک ذراع مى شد آن حضرت نمازظهر را مى خواند، و چون به قدر دو ذراع مى شد نماز عصر را مى خواند. سپس فرمود: آیا مى دانى چرا وقت نماز به اندازه یک ذراع و دو ذراع تأخیر افتاد؟گفتم: چرا این گونه است؟فرمود: به خاطر خواندن نافله است.

مى توانى از اول ظهر به خواندن نافله مشغول شوى تا وقتى که سایه شاخص به یک ذراع برسد. چون سایه به یک ذراع رسید نماز واجب را شروع کرده نافله را ترک مى کنى، و چون سایه به قدردو ذراع رسید نماز واجب عصر را شروع کرده نافله را ترک مى کنى.

زراره گوید: از امام باقر (علیه السّلام) شنیدم مى فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در روز تاهنگام ظهر نمازى نمى خواند. چون ظهر مى شد و سایه به اندازه نصف انگشت مى رسید هشت رکعت (نافله ظهر) مى خواند، و چون سایه به قدر یک ذراع مى شد به نماز ظهر مى پرداخت .

آن گاه پس از نماز ظهر دو رکعت (از نافله عصر) مى خواند وپیش از رسیدن وقت عصر نیز دو رکعت مى خواند، تا آنکه سایه به قدر دو ذراع مى شد، آن وقت نماز عصر را به جا مى آورد .

و وقتى آفتاب غروب مى کرد نمازمغرب را مى خواند، و بعد از پنهان شدن شفق (سرخى طرف مغرب) وقت نماز عشا مى رسید و آخر وقت مغرب پنهان شدن شفق است و چون شفق پنهان شد وقت عشامى رسد. و وقت عشا تا ثلث شب امتداد دارد. و بعد از آن نماز دیگرى نمى خواند تاشب به نصف مى رسید، آن گاه برمى خاست و سیزده رکعت نماز مى خواند که نماز«وتر» و دو رکعت«نافله صبح» از آن سیزده رکعت بود. و چون سپیده صبح مى دمیدو هوا روشن مى شد به خواندن نماز صبح مشغول مى گردید.[۳]

امام صادق (علیه السّلام) در بیان چگونگى نماز رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) مى فرمود : شبهابه هنگام خواب ظرف آبى را که روى آن را پوشانده بودند بالاى سر آن حضرت ومسواک او را زیر بسترش مى نهادند و آن حضرت مى خوابید آن قدر که خدابخواهد. چون از خواب بیدار مى شد مى نشست و دیده به آسمان مى گرداند و آیات آخر سوره آل عمران: انّ فى خلق السموات و الارض. . . (آیات ۱۹۰ تا ۱۹۴) راتلاوت مى نمود.

سپس مسواک مى کرد و وضو مى گرفت و به محل نماز مى رفت وچهار رکعت [از نماز شب ] مى خواند، و رکوع هر رکعتش به قدر حمد و سوره اى بود که مى خواند، و سجودش به قدر رکوع آن طول مى کشید به حدى که مى گفتند: کى سر از رکوع برمى دارد و به سجده مى رود؟!و آن قدر در سجده مى ماند که مى گفتند: کى سر از سجده برمى دارد؟!آن گاه به بستر خود بازمى گشت و دوباره مى خوابید آن قدر که خدا بخواهد، سپس بیدار مى شد و مى نشست و دیده به آسمان مى گرداند و آیات آخر آل عمران را تلاوت مى نمود.

آن گاه مسواک مى کرد و وضومى گرفت و به محل نماز مى رفت و به خواندن چهار رکعت دیگر از نماز شب مى پرداخت به همان نحو که قبلا خوانده بود. باز به بستر مى رفت و مقدارى که خدابخواهد مى خوابید سپس بیدار مى شد و دیده به آسمان مى گرداند و همان آیات را تلاوت مى نمود و باز مسواک کرده، وضو مى گرفت و (دو رکعت شفع و یک رکعت) وتر را مى خواند و بعد از آن دو رکعت نافله صبح را مى گزارد و براى نمازصبح به مسجد مى رفت.[۴]

و نیز روایت شده که آن حضرت نافله صبح را در اول سپیده دم به طوراختصار مى خواند، سپس براى اداى نماز صبح از منزل خارج مى شد.

شیخ طوسى گوید: نماز رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) دو رکعت است، در هر رکعت پس از«حمد» ایستاده پانزده مرتبه سوره انّا انزلناه را مى خوانى، پانزده مرتبه دیگر در رکوع، پانزده مرتبه پس از آنکه از رکوع سر برداشتى، پانزده مرتبه در سجده اول، پانزده مرتبه پس از سر برداشتن از سجده، پانزده مرتبه در سجده دوم و پانزده مرتبه دیگر پس از آنکه سر از سجده دوم برداشتى.

و به همین کیفیت رکعت دوم را مى خوانى. چون سلام نماز دادى و آنچه دلت خواست تعقیب خواندى و از نمازبازگشتى، هیچ گناهى بین تو و خداى عز و جل نماند جز آنکه خداوند آن را بر توخواهد بخشید.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون ماه رمضان فرا مى رسید به نماز خود مى افزود، من نیز به آن مى افزایم، شما هم بیفزایید.

محمد بن یحیى گوید: خدمت امام صادق (علیه السّلام) بودم که از آن جناب سؤال شد: آیا در ماه مبارک رمضان مى توان به نمازهاى نافله افزود؟فرمود: آرى، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) [شبهاى ماه رمضان ] پس از خواندن نماز«وتیره» در مصلاّى خودمشغول خواندن نوافل [ماه رمضان ] مى شد و فراوان نماز مى خواند، تا اینکه مردم کم کم پشت سر آن حضرت جمع مى شدند و مى خواستند با آن حضرت نوافل را به طور جماعت بخوانند، اما پس از جمع شدن مردم، حضرت آنان را رها کرده و به منزل مى رفت.

چون آنان متفرق مى شدند، دوباره به مصلاّى خود باز مى گشت و مانند گذشته مشغول خواندن نوافل مى شد. باز چون مردم پشت سر آن حضرت جمع مى شدند[و مى خواستند با آن حضرت به جماعت نماز بخوانند] حضرت آنان راترک مى کرد و به منزل تشریف مى برد. این کار مکرر از آن حضرت سر مى زد.

گروهى از اصحاب ائمّه علیهم السّلام گویند: ما از امام صادق و حضرت رضا (علیه السّلام) از نماز[رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) ] در ماه رمضان پرسیدیم که چگونه بود وآن حضرت چگونه عمل مى کرد؟سپس همگى بالاتفاق حدیث نامبرده را چنین روایت کرده اند: چون شب اول ماه رمضان فرا رسید، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نماز مغرب وچهار رکعت نافله بعد از آن را که هر شب مى خواند گزارد، سپس هشت رکعت دیگربر آن افزود.

و چون از نماز عشا فارغ شد، دو رکعت نماز نشسته نافله آن را خواند، و بعد از آن به پا ایستاد و دوازده رکعت دیگر نماز نافله به جا آورد، سپس داخل خانه شد. چون مردم دیدند که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) با فرا رسیدن ماه رمضان بر نمازهایش افزود، از علت آن جویا شدند، فرمود : این نمازهایى که خواندم به خاطر فضیلت ماه رمضان بر ماه هاى دیگر است.

چون شب بعد فرا رسید و رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) خواست نماز نافله بخواند مردم پشت سر آن حضرت صف کشیدند تا اقامه جماعت کنند، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) به سوى آنان برگشت و فرمود: اى مردم، این نماز نافله است و نماز نافله با جماعت خوانده نمى شود، هر یک از شما به تنهایى نماز بخواند و آنچه را خدا در کتابش به اوآموخته بگوید. بدانید که در نمازهاى نافله جماعت نیست. پس مردم همگى متفرق شدند و هر یک به تنهایى نماز خود را خواند.

چون شب نوزدهم ماه رمضان فرا رسید، موقع غروب آفتاب غسل کرد ونماز مغرب را خواند، سپس چهار رکعتى که همیشه بعد از نماز مغرب مى خواند گزارد، بعد وارد منزل شد. چون بلال اذان نماز عشا را گفت و مردم براى نماز آماده شدند، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) تشریف آورد و نماز عشا را با مردم به جماعت خواند.

و پس از آن دو رکعت نافله عشا را مانند شب هاى دیگر نشسته انجام داد، سپس ایستاد وصد رکعت نماز[نافله مخصوص شب قدر را] به جا آورد، و در هر رکعت از آن پس از«حمد» ده مرتبه سوره قل هو اللّه احد را قرائت فرمود. پس از آنکه از صدرکعت نماز فارغ شد، به خواندن نماز شب و وتر که در سایر شب ها مى خواندمشغول گردید.

چون شب بیستم ماه رمضان فرا رسید، مانند شب هاى قبل آن ماه، پس از نماز مغرب هشت رکعت، و بعد از نماز عشاء دوازده رکعت نافله مخصوص ماه مبارک رمضان را خواند.

در شب بیست و یکم هنگام غروب آفتاب غسل کرد و عمل شب نوزدهم راانجام داد.

در شب بیست و دوم به نمازهاى خود افزود، هشت رکعت پس از نمازمغرب و بیست و دو رکعت بعد از نماز عشاء نافله مخصوص به جا آورد.

چون شب بیست و سوم فرا رسید باز هم مانند شب نوزدهم و بیست و یکم غسل کرد و مانند عمل آن دو شب را انجام داد.

سپس از حضرت راجع به نوافل یومیه (پنجاه رکعتى) پرسیدند که در ماه رمضان چگونه خوانده شود. فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نمازهاى شبهاى ماه رمضان را به اضافه نوافل پنجاه رکعتى که در غیر ماه رمضان مى خواند به جا مى آورد و ابدا از آن پنجاه رکعت چیزى کم نمى نمود.

مؤلف: کیفیت انجام نوافل شب هاى دیگر، از شب بیست و چهارم تا آخرماه، مانند شب بیست و دوم مى باشد، چنانکه اخبار دیگر بر آن دلالت دارد.

حضرت رضا (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در روز اول محرم دو رکعت نماز مى خواند.

یزید بن خلیفه گوید: به حضرت صادق (علیه السّلام) عرض کردم: عمر بن حنظله درباره وقت نمازها از شما براى ما مطالبى نقل کرده. حضرت فرمود: او بر ما دروغ نمى بندد . . . عرض کردم: عمر بن حنظله گوید: وقت نماز مغرب هنگامى است که قرص آفتاب پنهان شود، ولى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در مسافرت گاهى که با شتاب راه مى پیمود نماز مغرب را تأخیر مى انداخت و آن را با نماز عشا مى خواند. امام فرمود: عمر بن حنظله درست گفته است.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در شب هاى بارانى نماز مغرب راتأخیر مى انداخت و در خواندن نماز عشاء عجله مى فرمود و آن دو را با هم یک جامى خواند و مى فرمود: هر که به دیگران رحم نکند به او رحم نخواهد شد.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) وقتى که در سفر بود و یا کارفورى داشت، نماز ظهر و عصر را با هم مى خواند، و همچنین بین نماز مغرب و عشاءفاصله نمى انداخت.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: در روزهاى بسیار گرم چون مؤذن براى گفتن اذان نماز ظهر اجازه مى خواست رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) مى فرمود: ابرد، ابرد«بگذار هواخنک شود، بگذار هوا خنک شود» .

مؤلف: شیخ صدوق گوید: «ابرد، ابرد» یعنى شتاب کن، شتاب کن. و آن را ازکلمه«برید» یعنى نامه رسان گرفته است که به سرعت راه مى پوید. ولى ظاهرا مراد ازآن تأخیر انداختن اذان است تا هوا خنک شود و شدت گرما بکاهد، چنانکه روایتى که در کتاب علاء از محمد بن مسلم نقل شده این معنى را تأیید مى کند.

محمد بن مسلم گوید: امام باقر (علیه السّلام) در مسجد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در حالى که من داشتم نمازمى خواندم مرا دید. بعدا روزى به من فرمود هیچ وقت نماز واجب را در آن وقت نخوان. آیا نماز را در آن شدت گرما مى خوانى؟عرض کردم: نماز نافله بود.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگاه در نماز، کسى به خدمتش مى آمد و در کنارش مى نشست، به خاطر او نماز را کوتاه مى کرد و متوجه او مى شد و مى فرمود: آیا حاجتى دارى؟پس از آنکه حاجات او را برمى آورد، مجددا به نماز مى پرداخت.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون به نماز مى ایستاد، از ترس خدا رنگش مى پرید وصدایى سوزناک مانند صداى جوشش دیگ از سینه یا درونش به گوش مى رسید.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) وقتى به نماز مى پرداخت مانند جامه اى بود که روى زمین افتاده باشد.

عایشه گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) با ما سخن مى گفت و ما با او سخن مى گفتیم، همین که وقت نماز مى رسید او را حالتى دست مى داد که گویى نه او ما رامى شناسد و نه ما او را مى شناسیم.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در نماز، گاهى [اندکى ] به طرف راست و چپ خودنظر مى افکند ولى به عقب گردن نمى کشید و روى خود را برنمى گرداند.

على (علیه السّلام) چون محمّد بن أبى بکر را والى مصر قرار داد، ضمن دستور العملى که براى او نوشت، فرمود: سپس مواظب رکوع و سجودت باش، زیرارسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از همه مردم نمازش کامل تر و در عین حال از همه سبک تر بود.

امام صادق (علیه السّلام) ضمن حدیثى فرمود: وقتى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) گوشت میل مى کرد، بدون آنکه دست هاى خود را بشوید به نماز مشغول مى شد، ولى چون شیرمیل مى فرمود، پیش از آنکه دست خود را بشوید و آب در دهان بگرداند نمازنمى خواند.

ابن سنان گوید: به حضرت صادق (علیه السّلام) عرض کردم: ما مؤذّنی داریم که صبح نشده اذان مى گوید. فرمود: اگر چه صبح نشده اذان گفتن به نفع همسایگان است، زیرا براى نماز شب (یا آمادگى براى نماز صبح) بیدار مى شوند، و لیکن سنّت این است که هنگام طلوع فجر اذان گفته شود و میان اذان و اقامه، تنها همان دورکعت نافله فجر فاصله شود.

امام صادق (علیه السّلام) ضمن حدیثى فرمود: چون وقت نماز داخل مى شد، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) به بلال مى فرمود: بالاى دیوار برو و با صداى بلند اذان بگو.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) روزى براى نماز از خانه بیرون آمد در حالى که حسین (علیه السّلام) را به دوش خود گرفته و به مسجد آورد و در کنار خودایستاند و مردم نیز پشت سر آن حضرت براى نماز جماعت صف کشیدند ـ وحسین (علیه السّلام) دیر به سخن آمده بود به طورى که مى ترسیدند زبان باز نکند ـ چون رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) تکبیر نماز گفت حسین (علیه السّلام) با آن حضرت تکبیر گفت.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) وقتى تکبیر فرزندش را شنید دوباره تکبیر گفت. حسین (علیه السّلام) نیز تکبیر گفت، تا آنکه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هفت بار تکبیر گفت و حسین (علیه السّلام) نیز تکبیر گفت. به این سبب هفت بارتکبیر گفتن در آغاز نماز سنّت گردید.[۵]

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) موقع گفتن تکبیره الاحرام و همچنین هنگام گفتن تکبیر براى رکوع و نیز هنگامى که سر از رکوع برمى داشت، دست ها را تابرابر گوشها بلند مى کرد.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در نماز«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» را آشکار مى کرد و صدایش را به آن بلند مى نمود.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) وقتى با مردم نماز مى خواند«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» را آشکار مى کرد.

على (علیه السّلام) فرمود: هرگاه به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در نماز حالت«خمیازه» دست مى داد، دست راستش را جلو دهان مى گرفت.

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) گاهى در حال نماز دست خود را به محاسن شریف مى کشید؛به آن حضرت عرض کردیم: یا رسول اللّه، شما را مى بینیم که گاهى در نماز به محاسن خود دست مى کشید؟!فرمود: این وقتى است که غمم زیاد مى شود و دلم مى گیرد.

ابو سعید خدرى گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در نماز قبل از اشتغال به قرائت«أعوذ باللّه من الشیطان الرجیم» مى گفت.

شیخ صدوق رحمه اللّه گوید: نماز رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از همه مردم کامل تر ومختصرتر بود، وقتى داخل نماز مى شد پس از گفتن«اللّه اکبر» بلافاصله مى گفت: «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» .[۶]

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: دو نفر از اصحاب رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در کیفیت قرائت نماز آن حضرت اختلاف کردند، براى روشن شدن آن به ابىّ بن کعب نامه نوشتند که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چند بار در نماز مکث مى کرد؟او پاسخ داد: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در حال قرائت دو جا مکث مى کرد: یکى پس از فراغت ازفاتحه الکتاب، و دیگرى پس از پایان یافتن سوره.

مؤلف: صدوق این حدیث را به طور مفصل روایت کرده و در آن آمده که مکث اول پس از تکبیره الاحرام، و مکث دوم پس از فراغ از قرائت و قبل از رفتن به رکوع بوده است.

سمره و ابىّ بن کعب روایت کرده اند که مکث اول رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) پس از تکبیره الاحرام و دومى بعد از پایان یافتن سوره حمد بوده است.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در نماز«صبح» سوره هایى مانند«عمّ یتسائلون» و«هل اتیک حدیث الغاشیه» [و«هل اتى على الانسان» ] و«لا اقسم بیوم القیامه» و مانند آن را مى خواند. و در نماز«ظهر» مانند سوره هاى«سبّح اسم ربّک» و«و الشمس و ضحیها» و«هل اتیک حدیث الغاشیه» و مانند آن را قرائت مى کرد. و در نماز«مغرب» سوره هاى کوتاهترى چون«قل هو اللّه احد» و«اذا جاءنصر اللّه و الفتح» و«اذا زلزلت» را مى خواند. و در نماز«عشاء» آنچه در نماز«ظهر» و در نماز«عصر» آنچه در نماز«مغرب» مى خواند، قرائت مى فرمود.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در رکعت آخر نماز شب سوره«هل أتى على الانسان» را قرائت مى کرد.

روایت شده که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در سه رکعت آخر نماز شب (شفع ووتر) نه سوره را مى خواند: در رکعت اول سوره «الهیکم التکاثر» و «انا انزلناه» و «اذازلزلت» ، و در رکعت دوم: «الحمد» [۷]و «و العصر» و «اذا جاء نصر اللّه» ، و در یک رکعت وتر «قل یا ایها الکافرون» و «تبّت» و «قل هو اللّه احد» .

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: قنوت در تمام نمازها، در رکعت دوم پیش ازرفتن به رکوع و پس از قرائت، سنّت لازمى است.

براء بن عازب گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هیچ نماز واجبى را بدون«قنوت» انجام نمى داد.

هفتاد و چند تن از شیعیان از امام حسن عسکرى (علیه السّلام) ـ در یک حدیث طولانى ـ روایت کرده اند که آن حضرت فرمود: خداى عزّ و جلّ به جدّم رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) وحى کرد که تو و على و حجتهاى دیگرم از نسل على را تا روزقیامت به ده خصلت مخصوص کردم، که از جمله آنهاست: قنوت خواندن دررکعت دوم از هر نماز.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) براى رکوع به قدرى خم مى شد که اگر مقدارى آب برپشت او ریخته مى شد ثابت مى ماند و از هیچ طرف فرو نمى ریخت.

هشام بن حکم گوید: به امام کاظم (علیه السّلام) عرض کردم: به چه علت دررکوع «سبحان ربّى العظیم و بحمده» و در سجده «سبحان ربّى الاعلى و بحمده» گفته مى شود؟فرمود: اى هشام، هنگامى که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) را به معراج بردند و در آنجانماز گزارد و متذکر عظمت و بزرگى حق تعالى ـ که در آن شب دیده بود ـ شد، بدنش به لرزه افتاد و بى اختیار به حالت رکوع در آمد و در آن حال گفت: «سبحان ربّى العظیم و بحمده» .

و چون از رکوع برخاست، به سوى حق تعالى در مقام و جایگاهى بالاتر از حالت قبلى متوجه شد[از ترس و عظمت حق ] به سجده افتاد و گفت: «سبحان ربّى الاعلى و بحمده» . چون این ذکر را هفت بار تکرار کرد حالت خوف وترس از او زایل شد. به این جهت«سنّت» بر آن قرار گرفت.

عبایه گوید: امیر المؤمنین (علیه السّلام) به محمّد بن أبى بکر نوشت: مراقب رکوع و سجودت باش، زیرا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) که نمازش را کامل تر از همه انجام مى داد وبهتر از دیگران مراعات مى کرد، چون به رکوع مى رفت سه بار مى گفت: «سبحان ربّى العظیم و بحمده» . و چون به سجده مى رفت، مى گفت: «سبحان ربّى الاعلى وبحمده» .

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون به سجده مى رفت، دو زانوى خود را قبل از دست ها به طرف زمین پیش مى برد.

مؤلف: در اخبار زیادى از اهل بیت (علیهم السّلام) ذکر شده که مستحب است هنگام سجده رفتن دست ها را پیش از زانوها بر زمین بگذارند. و شاید مراد از «استقبال» زانوها به طرف زمین، در این حدیث، پیش بردن آن در موقع خم شدن باشد نه آن که آنها را قبل از دستها بر زمین گذارد (به این صورت که رسول خدا چون مى خواست به سجده برود، اول با زانو به طرف زمین خم مى شد ولى دست هاى خود را پیش از زانوان بر زمین مى نهاد) .

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) موقع سجده کردن بر کف هاى دست خود تکیه مى کرد و بازوهاى خود را باز نگه مى داشت به طورى که زیر بغل هایش ازپشت سر دیده مى شد.

روایت شده که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) بر «خمره» ـ یعنى حصیر کوچکى که ازبرگ درخت خرما بافته مى شود ـ سجده مى کرد.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) به محل سجده خود آب مى پاشید.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) عصاى نوک تیزى داشت که بر آن تکیه مى کرد و روزهاى عید آن را به دست مى گرفت و موقع نماز خواندن آن راجلوى خود مى نهاد (یعنى به زمین فرو مى کرد تا حریم نمازش باشد) .

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) وقتى نماز مى خواند چوبدستى مخصوص خود را جلو سجاده اش مى نهاد.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در نماز عید فطر و عید قربان ونماز استسقا (طلب باران) در رکعت اول هفت تکبیر (تکبیره الاحرام به اضافه پنج تکبیر براى قنوت ها، و تکبیر هفتم براى رفتن به رکوع) و در، رکعت دوم پنج تکبیر (چهار تکبیر براى چهار قنوت و یکى هم براى رفتن به رکوع) مى گفت.

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در نماز عید فطر و قربان، سوره«سبّح اسم ربّک الاعلى» و«هل اتیک حدیث الغاشیه» را قرائت مى کرد.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) اول براى استسقا و طلب باران دورکعت نماز مى خواند، و سپس همان طور که نشسته بود دعا مى کرد و از خداوند طلب باران مى نمود. و نیز فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) اول نماز استسقا را تمام مى کرد و بعد از آن خطبه مى خواند، و در نماز هم قرائت را بلند مى خواند.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: از سنّت است که اهل هر شهرى براى نماز عید فطرو قربان به سوى صحرا بیرون روند، مگر اهل مکه که آنان در مسجد الحرام نماز عیدمى خوانند.

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هنگامى که براى نماز از شهر خارج مى شد و به مصلّى مى رفت، در رفتن از طریق«شجره» مى رفت و در مراجعت ازطریق«معرّس» باز مى گشت. به طور کلى آن حضرت در رفتن به سوى مصلّى راه درازتر، و در هنگام مراجعت راه کوتاه تر را اختیار مى فرمود.

أمیر المؤمنین (علیه السّلام) فرمود: سنّت آن است که جز در صحراها نماز باران نخوانند، یعنى در آنجا که مردم بتوانند به آسمان نظر کنند. و هیچ جا نباید در مساجدنماز باران بخوانند و طلب باران کنند جز در مکّه معظمه (که در مسجد الحرام نمازاستسقا مى خوانند و طلب باران مى نمایند) .

نعمان گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) صف هاى نماز ما را چنان مرتب و منظم مى کرد که گویى چوب هاى تیر را جفت و جور مى کند و فکر مى کرد که ما از این کاراو غافلیم. روزى به مسجد آمد و به نماز ایستاد، چون خواست تکبیره الاحرام بگویدمتوجه شد که مردى سینه اش جلوتر از سایرین است، فرمود: بندگان خدا، صفوف خود را منظم کنید و گرنه میان دلهایتان اختلاف خواهد افتاد.

ابن مسعود گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هنگام نماز دست بر شانه هاى مامى گذاشت و مى فرمود: منظم بایستید و کج و راست نایستید، که دلهایتان نیز کج وراست خواهد شد.

ملحقات

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) با اشتیاق تمام انتظار وقت نماز را مى کشید و چشم به راه داخل شدن وقت بود و[چون وقت نماز مى رسید] به مؤذنش مى فرمود: اى بلال [با اذان گفتن ] راحتمان کن.

أمیر المؤمنین (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هیچ چیز را ـ از شام و غیرآن ـ بر نماز مقدم نمى داشت، و چون وقت نماز فرا مى رسید گویا هیچ یک ازخانواده و دوست و رفیق خود را نمى شناخت.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون خورشید غروب مى کردهیچ کارى را بر نماز مغرب مقدم نمى داشت و در اول وقت، نماز مغربش را مى خواند.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) مى فرمود: نور چشم من در نماز و روزه قرار داده شده (یعنى آن دو را از هر چیز دوست تر مى دارم) .

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) به ابوذر فرمود: اى اباذر، خداى متعال روشنى چشم مرا در نماز قرار داده و آن را محبوب من گردانیده چنانکه طعام را براى گرسنه وآب را براى تشنه محبوب ساخته است. آدم گرسنه با خوردن غذا سیر مى شود، وتشنه با نوشیدن آب سیراب مى گردد، ولى من از خواندن نماز سیر نمى شوم.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در حال نماز قلبش چون دیگ جوشان، از خوف خداى متعال مى جوشید.

گفته اند: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هنگام نماز خواندن دیدگانش را به سوى آسمان برمى داشت، و چون آیه شریفه: الّذین هم فی صلوتهم خاشعون[۸] نازل شد، سرش را پایین آورد و به سوى زمین نظر افکند.

شیخ صدوق رحمه اللّه گوید: در شش نماز «توجه» (خواندن دعاى وجّهت وجهى للّذى فطر السّماوات و الارض. . . [۹] بعد از تکبیره الاحرام) از سنّت است: رکعت اول نماز شب، یک رکعت نماز وتر، رکعت اول از نافله ظهر، رکعت اول نماز احرام، رکعت اول نافله مغرب، رکعت اول از هر نماز واجب.

در ضمن پاسخهایى که از ناحیه مقدسه به مسائل محمّد بن عبد اللّه حمیرى داده شده، چنین آمده:

هیچ یک از دعاهاى مذکوره در«توجه» واجب نیست، لیکن سنّت مؤکّد در آن، که مانند اجماع همگى بر آن اتفاق دارند آن است که [پس از تکبیره الاحرام ] چنین بگویى: وجّهت وجهى للّذى فطر السّموات والارض حنیفا مسلما ـ على ملّه ابراهیم و دین محمّد و هدى علىّ أمیر المؤمنین ـ و ما أنا من المشرکین. انّ صلاتى و نسکى و محیاى و مماتى للّه ربّ العالمین، لا شریک له و بذلک امرت و انا من المسلمین. اللّهمّ اجعلنى من المسلمین، أعوذباللّه السّمیع العلیم من الشّیطان الرّجیم، بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. «روى خود را به سوى خداوندى که آسمانها و زمین را آفریده، برگرداندم در حالتى که ـ بر طبق ملّت ابراهیم و دین محمّد و هدایت امیر مؤمنان على ـ یکتا پرست و مسلمانم و هرگز ازمشرکان نیستم. همانا نماز و قربانى و زندگى و مرگم تنها براى خدا و در اختیارپروردگار جهانیان است که شریکى ندارد، و به همین اعتقاد مأمورم و از مسلمانانم.

خدایا، مرا از مسلمانان قرار ده. به خداى شنوا و دانا از شر شیطان رانده شده پناه مى برم . . . » سپس شروع به خواندن سوره حمد کن.

ابو الحسن بن راشد گوید: از امام رضا (علیه السّلام) راجع به«تکبیرات افتتاحیه» سؤال کردم، فرمود: هفت تکبیر است. عرض کردم: از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) روایت شده که در افتتاح نماز یک تکبیر بیشتر نمى گفته است. فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) یک تکبیر رابلند و شش تکبیر دیگر را آهسته مى گفت.

سید بن طاووس گوید: نماز گزار پس از تمام شدن سلام نماز، سه بارتکبیر بگوید، و در هر بار دستها را تا مقابل نرمه گوش بلند نماید، زیرا آن سنّت مؤکّدى است که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) به شکرانه بعضى بشارتهایى که به او رسید، آن راسنّت قرار داد .

امام صادق (علیه السّلام) مى فرمود: از سنّت است که در نماز صبح و مغرب وعشا، بین اذان و اقامه بنشیند و نافله نخواند. و از سنّت است که در نماز ظهر و عصر بین اذان و اقامه دو رکعت نافله بخواند.

امام باقر (علیه السّلام) در ضمن حدیثى فرمود: سنّت بر آن جارى شده که زنان در نماز جماعت، پس از مردان سر از سجده بردارند.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون رکوع مى کرد، سرش را نه پایین مى انداخت و نه طورى بلند مى کرد که از بدنش بالاتر باشد، بلکه حد وسط را رعایت مى فرمود.

امام باقر (علیه السّلام) در ضمن حدیثى فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون در نمازمى شنید که طفلى گریه مى کند، نمازش را تخفیف مى داد تا مادرش (که در جماعت به حضرت اقتدا کرده) به او رسیدگى کند.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) گاهى (ظاهرا در اوقات سفر بوده) خورجین (و یا پالان شتر) خود را که طولش یک ذراع بود (عوض چوبدستى که در روایات دیگر ذکر شده) جلوى خود قرار مى داد و نماز مى خواند تا حایلى میان او و عابرین باشد .

ابان بن تغلب گوید: به امام صادق (علیه السّلام) عرضه داشتم: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) درچه ساعتى نماز«وتر» مى خواند؟حضرت اظهار داشت به اندازه فاصله اى که میان غروب خورشید و وقت نماز مغرب هست (یعنى قبل از طلوع فجر به طورى که تمام شدن نماز«وتر» با طلوع فجر متصل باشد) .

امام صادق (علیه السّلام) ضمن حدیثى فرمود: سنّت بر آن جارى شده که آدمى روز عید فطر، قبل از رفتن به مصلّى، براى خواندن نماز عید افطار کند. ولى در عیدقربان بعد از رفتن به مصلى، [و خواندن نماز] چیز بخورد.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: در روز عید فطر براى پدرم حصیر کوچکى آوردند که زیر پا بیندازد، پدرم آن را رد کرد و فرمود: این روزى است که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) دوست داشت در فضاى باز باشد تا به آفاق آسمان بنگرد و جبهه شریفش را روى زمین بنهد .

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: در روز عید فطر یا قربان به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) گفتند: کاش در مسجد خودتان نماز عید مى خواندید! پاسخ داد: دوست دارم به فضاى باز بروم تا آفاق آسمان را نظاره کنم.

روایت شده که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در عید فطر و قربان ـ هر اندازه هوا سرد و یا گرم بود ـ برد مى پوشید و عمامه به سر مى نهاد.

روایت شده که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) روز عید فطر و قربان چون براى نمازعید خارج مى شد، صدایش را به تکبیر بلند مى کرد.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: تنها در مدینه نه در غیر آن، قبل از رفتن به مصلّى براى انجام نماز عید فطر و قربان، خواندن دو رکعت نافله در مسجدپیغمبر (صلّى اللّه علیه و آله) از سنّت است، زیرا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) آن را انجام داده است.

در حدیثى چنین ذکر شده: چون عید فرا رسید، مأمون از حضرت رضا (علیه السّلام) خواست تا سوار شده براى اداى نماز عید و خطبه خواندن به مصلّى برود. . .

چون مأمون اصرار زیاد کرد، حضرت اظهار داشت: یا امیر المؤمنین، اگر مرا از این کار معاف دارى بیشتر دوست دارم، و اگر معاف ندارى من به همان وضع و هیئتى که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) و امیر المؤمنین على بن ابى طالب (علیه السّلام) به نماز عید مى رفتند مى روم . . .

صبح روز عید چون آفتاب طلوع کرد، حضرت رضا (علیه السّلام) غسل کرد و عمامه سفیدى که پارچه اش از پنبه بود به سر بست و یک طرف آن را به روى سینه و طرف دیگر رابه پشت سر انداخت و آستین ها را بالا زد و به تمام غلامان و خدمتگزاران خود نیزفرمود که شما هم مثل من عمل کنید. سپس عصاى نوک تیزى را به دست گرفت وپاى برهنه، در حالى که لباسهایش را بالا زده و ساق پایش نمایان بود و ما هم درخدمت او بودیم، آماده بیرون رفتن شد.

پس چون ایستاد و ما هم در برابر او به راه افتادیم، سر به سوى آسمان برداشت و چهار بار تکبیر گفت. . . امام (علیه السّلام) با همان جلال و عظمت بر مردم نمایان شد، بر در خانه ایستاد و سه بار با صداى بلند فرمود: «اللّه اکبر، اللّه اکبر، اللّه اکبر على ما هدانا، اللّه اکبر على ما رزقنا من بهیمه الانعام، و الحمد للّه على ما ابلانا» و ما نیز با او همصدا شدیم. . . حضرت در هر ده قدم یک بار توقف مى کرد و چهار تکبیر را (با صداى بلند) مى گفت . . .

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) وقتى براى نماز عید از راهى مى رفت، هنگام برگشتن از راه دیگر باز مى گشت.

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در نماز عید فطر و قربان فقط یک تکبیر مى گفت: حسین (علیه السّلام) دیر به سخن آمده بود. روزى مادرش (فاطمه) علیها السّلام لباس به تنش کرد و همراه جدش فرستاد. چون رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) تکبیر گفت حسین (علیه السّلام) هم باآن حضرت تا هفت بار موافقت کرد و تکبیر گفت. سپس رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) براى رکعت دوم بلند شد و تکبیر گفت، و حسین (علیه السّلام) نیز تا پنج مرتبه موافقت کرد و تکبیر گفت.

پس رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) این عمل را سنّت قرار داد و این سنّت تا به امروز ثابت و برقراراست.

على (علیه السّلام) فرمود: در نماز استسقا سنّت چنان است که امام برخیزد و دورکعت نماز بخواند، سپس دستها را بگشاید و دعا کند (و از خداوند طلب باران نماید) .

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون براى استسقا و طلب باران به بیابان مى رفت، به سوى آسمان نظر مى کرد و عباى مبارکش را پشت و رو مى پوشید .

راوى گوید: به حضرت عرض کردم: معنى این کار چیست؟ فرمود: این نشانه اى بین آن حضرت و اصحابش بود که (وقت استجابت دعا رسیده و) خشکسالى به فراوانى نعمت تبدیل خواهد شد.[۱۰]

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در دعاى استسقا سه بار مى گفت: اللّهمّ اسق عبادک وبهائمک، و انشر رحمتک، و احى بلادک المیته. «خدایا، بندگان و حیواناتت راسیراب کن، و رحمتت را بر آنان منتشر ساز، و سرزمین هاى مرده ات را زنده کن» .

على (علیه السّلام) فرمود: بارانى که روزى حیوانات از آن به وجود مى آید اززیر عرش نازل مى شود، و از این جهت بود که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هنگام بارندگى، زیر قطرات اولیه باران مى ایستاد تا آنکه سر و محاسن شریفش از آب باران تر مى شد. . .

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون به باران نظر مى کرد، مى گفت: اللّهمّ اجعله صبّا نافعا «خدایا، این بارندگى را فراوان و سودمند قرار ده» .

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: چون رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) براى نماز جمعه بیرون مى رفت بالاى منبر مى نشست تا آنکه مؤذّن ها از گفتن اذان فارغ شوند.

على (علیه السّلام) فرمود: از سنّت است که چون امام جمعه بالاى منبر رفت هنگامى که روى به جمعیت کرد بر آنان سلام کند.

حضرت سجاد (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) (در نماز جمعه) دو خطبه مى خواند. پس از خطبه اول روى منبر مى نشست، سپس بلند مى شد و خطبه دوم رامى خواند .

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: در نماز جمعه حمد و سوره را بلند بخوانید، زیرا که آن سنّت است.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هنگامى که آفتاب از وسط آسمان رد مى شد نماز جمعه را مى خواند.

امام زین العابدین على بن الحسین علیهما السّلام فرمود: قنوت خواندن در نمازجمعه سنّت است.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: در نماز جمعه سنّت بر این است که امام دررکعت اول سوره جمعه و در رکعت دوم سوره منافقون بخواند.

على (علیه السّلام) فرمود: چون رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) وارد مسجد مى شد و بلال مشغول گفتن اقامه نماز بود، آن حضرت مى نشست.

سهل ساعدى گوید: میان جاى نماز رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) و دیوار به اندازه عبور گوسفند فاصله بود.

هشام بن سالم از امام صادق (علیه السّلام) از تسبیح (در رکوع و سجود) پرسید، آن حضرت فرمود: در رکوع «سبحان ربّى العظیم» و در سجده «سبحان ربّى الاعلى» بگو. سپس فرمود : یک بار ذکر گفتن واجب است و سه مرتبه سنّت، وفضیلت در این است که ذکر رکوع و سجده هفت بار گفته شود.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در هر رکعتى از نماز پانزده آیه قرائت مى کرد، و رکوعش به اندازه قیامش، و سجده اش به اندازه رکوعش طول مى کشید، و سر برداشتن آن حضرت از رکوع و سجده مساوى بود.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نماز واجب صبح را هنگامى که هوا خوب روشن شده بود مى خواند.

اسحاق بن فضل از امام صادق (علیه السّلام) از سجده کردن بر حصیر و بوریا پرسید، آن حضرت فرمود: اشکال ندارد، اما من بیشتر دوست دارم که بر زمین سجده شود، زیرا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) دوست داشت که پیشانى خود را بر زمین نهد، و من دوست دارم براى تو آنچه را که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) دوست داشت.

درباره نماز نافله از امام صادق (علیه السّلام) روایت شده که فرمود: سنّت آن است که نوافل روز آهسته و نوافل شب بلند خوانده شود.

از معصوم (علیه السّلام) روایت شده که فرمود: سوره «قل هو اللّه احد» یک سوم قرآن، و سوره«قل یا أیّها الکافرون» برابر یک چهارم قرآن است ورسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) «قل هو اللّه أحد» را در نماز وتر (یک رکعتى آخر نماز شب) جمع مى کرد تا آنکه همه قرآن را خوانده باشد.[۱۱]

امام باقر (علیه السّلام) مى فرمود: دعا خواندن پس از نماز واجب بیشتر ازخواندن نماز مستحبى ثواب دارد و سنّت نیز بر این جارى شده است.

ابو هارون مکفوف، از امام صادق (علیه السّلام) روایت کرده است که فرمود: اى ابا هارون، ما (اهل بیت) فرزندان خویش را به گفتن تسبیح حضرت فاطمه (علیها السّلام) امر مى کنیم همان گونه که به خواندن نماز امر مى کنیم، تو نیز بر آن مواظبت کن، زیرا هرکه به گفتن تسبیح آن حضرت مداومت کند شقى نخواهد شد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) به على (علیه السّلام) فرمود: یا على، بر تو باد در تعقیب نمازهاى واجب به خواندن آیه الکرسى، زیرا بر این عمل غیر از پیامبر و یا صدّیق و شهید مواظبت نمى کند.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در نمازهاى شفع و وتر، در رکعت اول «سبّح اسم ربّک الاعلى» و در رکعت دوم«قل یا أیّها الکافرون» و در رکعت سوم که (یک رکعتى است و) باید در آن قنوت خواند«قل هو اللّه أحد» را قرائت مى کرد. وخواندن همه این سوره ها بعد از خواندن سوره حمد است.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) روایت نموده که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در سجده این دعا را مى خواند: اللّهمّ لک سجدت، و بک آمنت، و لک اسلمت، سجد وجهى للّذى خلقه و صوّره، و شقّ سمعه و بصره، فتبارک اللّه أحسن الخالقین. «بارالها، براى تو سجده کردم، و به تو ایمان آوردم، و تسلیم تو هستم. چهره (و حقیقت) من بر کسى سجده کرد که آن را آفرید و تصویرش نمود، و چشم و گوش برایش شکافت، پس مقدس و والاست خداى یکتا که بهترین آفرینندگان است» .

امیر المؤمنین (علیه السّلام) به محمّد بن أبى بکر (هنگامى که او را والى مصرنمود) نوشت: مواظب رکوع نمازت باش ـ تا آنجا که مى فرماید: ـ چون رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از رکوع بلند مى شد، مى گفت: سمع اللّه لمن حمده. لک الحمد ملأسماواتک و ملأ أرضک، و ملأ ما شئت من شى ء. «خداوند ستایش کسى را که او راستود بشنود و اجابت کند، خداوندا، تو را سپاس و ستایش به حجم آسمانها وزمینت، و حجم هر چه که خواهى» .

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) میان دو سجده نماز این دعا را مى خواند: اللّهمّ اغفرلى و ارحمنى، و اجرنى و عافنى، انّى لما انزلت الىّ من خیر فقیر، تبارک اللّه ربّ العالمین. «خداوندا، مرا بیامرز و بر من رحمت آر، و مرا پناه ده و عافیت بخش، من به خیرى که بر من فرو فرستى نیازمندم، مقدس و والاست خداى یکتا که پروردگارعالمیان است» .

میمونه همسر رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) گوید: براى آن حضرت حصیر کوچکى که از برگ درخت خرما بافته شده بود در مسجد پهن مى کردند تا بر آن نماز بخواند.

امام حسن عسکرى (علیه السّلام) فرمود: خداى بزرگ به جدّم رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) وحى کرد که تو و على و حجت هاى دیگرم از نسل على و شیعیان شما را تا روزقیامت به ده خصلت مخصوص گردانیده ام، که از جمله آنها پیشانى بر خاک نهادن است بعد از هر نماز (براى سجده شکر) .

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون نماز مى خواند آن را به طور کامل انجام مى داد .

روایت شده: محبوب ترین نمازها نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نمازى بود که برآن مداومت شود اگرچه نماز مختصرى باشد. و آن حضرت چون شروع به خواندن نمازى مى فرمود بر آن مداومت مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) مى فرمود: دو رکعت نماز در دل شب، نزد من محبوب تر است از دنیا و آنچه در آن است.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: سوگند به خدایى که مرا برانگیخت، جبرئیل ازاسرافیل، از خداى تبارک و تعالى به من خبر داد که فرمود: هر کس در شب آخر ماه مبارک رمضان ده رکعت نماز بخواند، در هر رکعت سوره حمد یک مرتبه و سوره «قل هو اللّه أحد» را ده بار بخواند و در رکوع و سجده آن ده مرتبه «سبحان اللّه والحمد للّه و لا اله الاّ اللّه و اللّه اکبر» بگوید، و در هر دو رکعت تشهد بخواند و سلام دهد، و چون از ده رکعت نماز فارغ شد هزار مرتبه استغفار کند (استغفر اللّه بگوید) و پس از استغفار به سجده رفته بگوید: یا حىّ یا قیّوم، یا ذا الجلال و الاکرام، یا رحمن الدّنیا و الآخره و رحیمهما، یا أرحم الرّاحمین، یا اله الاوّلین و الآخرین، اغفر لنا ذنوبنا، و تقبّل منّا صلاتنا و صیامنا و قیامنا (بعد درباره اجر کسى که این عمل راانجام دهد و در فضیلت این نماز بیانات زیادى فرمود تا آنجا که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: ) این نمازى است که تنها خداى متعال به من و امّتم از مردان و زنان هدیه فرموده و به احدى از پیغمبران و غیر آنان پیش از من عطا نکرده است.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون وارد خانه مى شد پیش از آنکه بنشیند اول کارى که انجام مى داد این بود که چهار رکعت نماز (به دو سلام) مى خواند، در رکعت اول سوره «لقمان» و در رکعت دوم سوره «یس» و در رکعت سوم سوره «حم دخان» ودر رکعت چهارم سوره «تبارک الملک» را قرائت مى فرمود.

منبع :سنن النبى،علامه سید محمدحسین طباطبائى

پاورقی‌:

[۱] . نافله عشا که دو رکعت نماز نشسته است ذکر نشده است.

[۲] . ممکن است مقصود از عتمه نماز عشا باشد، زیرا در قدیم نماز مغرب را در مسجد مى خواندند آن گاه به منزل آمده شام مى خوردند و اندکى استراحت مى کردند، سپس براى نماز عشا به مسجد مى رفتند. ولى برخى از آنان پس از شام به خواب عمیق فرو مى رفتند به طورى که نماز عشاء آنان به دیر وقت مى کشید.

و در این حدیث مى فرماید رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) تا نماز عشا را نخوانده نمى خوابید .

[۳] . راجع به وقت نماز شب روایات دیگرى نیز روایت کرده اند، همچنین راجع به وقت نافله ظهر وناگفته نماند که این حدیث تمام رکعات نافله عصر را متذکر نشده است، و ظاهرا جمله«پیش از رسیدن وقت عصر نیز دو رکعت مى خواند»در صدد بیان جمله قبل است (نه بیان کامل نافله عصر) . (مؤلف)

[۴] . به زودى تفصیل عمل آن حضرت در نماز وتر خواهد آمد. (مؤلف)

[۵] . در بعضى روایات لفظ«حسن»نقل شده ولى«حسین»معروف تر است. (مؤلف)

[۶] . از این روایت معلوم مى شود که آن حضرت در هنگام عجله و گاه براى رعایت حال عموم، أعوذ باللّه نمى گفت.

[۷] . «انا اعطیناک الکوثر»درست است چنانکه در روایت دیگر آمده است. (محمد هادى فقهى)

[۸] . مؤمنون/ .۲

[۹] . این دعا در حدیث بعد ذکر شده است.

[۱۰] . یا آنکه این عملى است که حالت انکسار و شکستگى را نشان مى دهد و رحمت حق را به جوش مى آورد و موجب مى شود تا خشکسالى را به فراوانى نعمت تبدیل سازد.

[۱۱] . ظاهرا مراد این است که آن حضرت در نماز وتر سه مرتبه«قل هو اللّه أحد»را مى خواند .

حضرت فاطمه(س) بر كرسى تربيت

به زندگى پربار اما كوتاه فاطمه (سلام الله علیها) از ابعاد گوناگون مى توان نگريست و از ديدگاههاى مختلف به نظاره نشست. آنچه در اين نوشتار در پى آنيم «بررسى سيره تربيتى » آن حضرت است. به عبارتى ديگر زهرا (سلام الله علیها) را بر كرسى مادرى و در كلاس خانواده و در خدمت كودكانش مى نگريم.

الگوى تربيت

تربيت (يعنى به فعليت درآوردن همه استعدادهاى بالقوه انسان) كار سترگ پيامبران و علت انگيزش و بعثت آنان است و تنها كسانى مى توانند به حقيقت اين هنر را داشته باشند كه از چشمه سار زلال نبوت سيراب شده و از مكتب آنان درس گرفته باشند و فاطمه (سلام الله علیها) شاخسار درخت نبوت بلكه ميوه آن درخت است از اين روى در تربيت فرزند بهترين الگو براى هر كسى است كه مى خواهد نقش پدرى يا مادرى خويش را به طور كامل اجرا كند و بدرستى اين وظيفه سترگ بگذارد.

اكنون به نمونه هايى از آموزه هاى تربيتى زندگى زهرا (سلام الله علیها) اشاره مى كنيم:

1 – آغاز تربيت

نكته بسيار مهمى كه بسيارى از پدران و مادران بدان توجه ندارند اين است كه تربيت كودك و نقش پذيرى او از نخستين لحظات زندگى او آغاز مى گردد و كودك از لحظات آغازين تولد، آماده پذيرش نقشها و درسهايى است كه از طرف پدر، مادر، نزديكان و … به او ارائه مى شود.

بسيارى از پدر و مادرها منتظر مى مانند تا ساليان اوليه زندگى بهر شكلى بگذرد تا در ساليان بعد به تربيت كودكان خود بپردازند اما از دستورات اسلامى و نيز از سيره تربيتى فاطمه زهرا (سلام الله علیها) مى آموزيم كه پس از تولد و در اولين فرصتها بايد زمزمه توحيد در گوش كودكان طنين انداز شود.

روح هشيار كودك در همان اوان نيز توان درك معارف والا را دارد و اين كلمات تاثير ويژه خويش را بر روح لطيف كودك مى گذارند. به اين نمونه بنگريد:

چون هنگام ولادت كودك فاطمه (سلام الله علیها) فرا رسيد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به اسماء بنت عميس و ام سلمه فرمود: نزد فاطمه بشتابيد و چون كودكش به دنيا آمد در گوش راستش اذان گوييد و در گوش چپ او اقامه بگوييد زيرا با هر كودكى كه اين گونه رفتار شود از شيطان ايمن مى ماند.

يكى ديگر از اين آموزشهاى روزهاى آغازين زندگى لالايى هاى فاطمه (سلام الله علیها) است. لالائى كه معمولا همراه با در آغوش كشيدن كودك گفته مى شود بهترين داروى آرامش بخش براى روان لطيف كودك است.

بدون شك پرآرامش ترين لحظات زندگى انسان و آسايش مندترين دقايق زندگى همان لحظه ها و دقيقه هايى است كه كودك همراه با آهنگ قلب مادر و با آواى مهرآميز او آرام آرام به خواب مى رود اگر در اين لحظات درسهاى ايمان و معرفت، جهاد و مبارزه و انسانيت و اخلاق به كودك داده شود بدون شك چونان نقشى بر سنگ در ضمير ناخودآگاه او جاى گرفته و سرلوحه زندگى فرداى او خواهد بود.

اينك به لالايى فاطمه (سلام الله علیها) براى كودكش توجه كنيد:

فاطمه (سلام الله علیها) به هنگام حركت دادن كودكش مى گفت:

حسن جانم، چونان پدرت على باش و بند از پاى حق برگيرخدايى را كه بخشنده نعمتها است بندگى كن و با خطاكاران دوستى منما

2 – نامگذارى

انسان در آغاز زندگى تابلويى را بر دوش مى گيرد كه تا آخرين لحظات زندگى با آن تابلو و علامت شناخته مى شود و آن نام كودك است. اگر هر كشورى براى معرفى خويش پرچمى ويژه دارد. نام كودك پرچمى است كه بر فراز قله شخصيت كودك و در كشور زندگى او برافراشته مى شود از اين روى اسلام بر انتخاب نام زيبا تاكيد بسيار كرده است و توجه به معانى و اثرات جانبى اسمها را يادآور شده است.

متاسفانه در برخى موارد پدران يا مادران يا حتى خويشان دور و نزديك بدون توجه به بار فرهنگى اسامى تنها و تنها سعى در اعمال سليقه و تحميل پسند خويش نسبت به كودك تازه به دنيا آمده دارند و گاه صحنه نامگذارى به ميدان كارزارى مى ماند كه هر كسى سعى مى كند طرف مقابل را مغلوب ومنكوب كند اكنون به نامگذارى كودكان زهرا (سلام الله علیها) دقت كنيم.

چگونه او با تمام قدرت علمى و توان معرفتى خويش براى تعيين نام كودك پيشقدم نشده و از على(علیه السلام) مى خواهد كه او نام كودك را تعيين كند و على(علیه السلام) هم بر پيامبر اكرم و پدربزرگ كودكان پيشى نمى گيرد و انتخاب نام كودك را به او واگذار مى كند. و چون داورى به رسول خدا واگذار مى شود، او كه شخصيت كودكان فاطمه (سلام الله علیها) را شخصيتى ملكوتى و آسمانى مى بيند براى اسم آنان نيز منتظر سروش غيبى مى شود. دقت كنيم:

جابر بن عبدالله انصارى مى گويد: چون امام حسن مجتبى (علیه السلام) متولد شد فاطمه (سلام الله علیها) به على(علیه السلام) گفت: يا على برايش نامى انتخاب كن. على(علیه السلام) فرمود: هرگز به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در نامگذارى فرزندم سبقت نخواهم جست، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وارد خانه فاطمه (سلام الله علیها) شد و كودك را گرفت و بوسيد و سپس دهان خود را بر دهان او گذارد … سپس در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپش اقامه آن گاه روى به على كرده فرمود: چه نامى برايش برگزيده اى؟ على(علیه السلام) عرض كرد: هرگز بر شما پيشى نمى گيرم! رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: من نيز بر خداى خويش پيشى نمى گيرم!

پس خدا به جبرئيل فرمود: فرود آى و محمد را از جانب ما سلام و تهنيت گوى، و به او بگوى كه خدايت مى فرمايد نام فرزند تو همسان نام فرزند هارون (جانشين و برادر حضرت موسى(علیه السلام) ) بايد باشد، پيامبر پرسيد: نام پسر هارون چيست؟ جبرئيل پاسخ داد: شبر. پيامبر فرمود: به عربى چه ناميده مى شود و جبرئيل پاسخ داد: حسن. پيامبر نام كودك را حسن گذاشت.

در جريان نامگذارى حضرت زينب سلام الله عليها هم جريان اينگونه بود.

چون زينب به دنيا آمد، رسول خدا صلى الله عليه و آله به سفرى رفته بود. فاطمه (سلام الله علیها) به على عرض كرد: يا على! اسمى براى دخترت برگزين! على فرمود: فاطمه! صبر كن تا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از سفر برگردد. پس از گذشت سه روز پيامبر از سفر برگشت و به خانه فاطمه وارد شد.

على(علیه السلام) عرض كرد: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خداوند به دخترت فاطمه دخترى عنايت كرده است اكنون نام او را برگزين. رسول اكرم فرمود: دخترم نوزادت را بياور. زينب را به محضرش بردند او را در آغوش گرفت و صورتش را به صورت كوچك زينب نهاد و با صداى بلند گريست; تا آنجا كه اشك بر گونه هايش جارى شد. زهرا (سلام الله علیها) گفت: پدر جان چشمانت گريان مباد چرا مى گريى؟ پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: دخترم اين كودك پس از تو و من به مشكلات و امتحانات بسيارى گرفتار خواهد شد و مصيبتهاى بزرگى خواهد ديد.

آنگاه فرمود: اولاد فاطمه فرزندان خودم هستند ولى براى نامگذارى اين دختر منتظر سروش آسمانى مى مانم. در اين هنگام جبرئيل فرود آمد و عرض كرد: اى رسول خدا! خداى سلامت مى رساند و مى گويد نام اين كودك را زينب بگذار زيرا ما او را در لوح محفوظ زينب نام نهاده ايم.

3 – توجه به حفظ و سلامت كودك

يكى از مهمترين دغدغه هاى ذهنى و دلهره هاى هميشگى پدر و مادر حفظ و سلامت كودك است. آنان براى حفاظت و سلامت كودك از هيچ كوششى دريغ نمى كنند تا آنجا كه گاه سلامت خويش را نيز در اين راه به خطر مى اندازند.

براى تامين سلامت و حفظ كودك از بيمارى ها، خطرات و مشكلات راههاى مختلفى وجود دارد. پدر و مادر آگاه سعى مى كنند در كنار توجه به مسائل مهمى همچون رعايت بهداشت، تغذيه سالم و كامل، بررسى رشد طبيعى كودك و مواظبت دقيق در مقابل خطرات و حوادث تنها به همين مسائل اكتفا نكنند بلكه براى حفظ و سلامت و سعادت كودك از راههاى ديگرى هم كه اسلام پيشنهاد كرده است، بهره جويند. برخى از اين راهها صدقه دادن براى كودك و عقيقه كردن براى اوست. اين نكته در زندگى زهرا (سلام الله علیها) مورد توجه كامل قرار گرفته است.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هر دو پسرش را عقيقه كرد و در روز هفتم تولدشان موى سر آنان را تراشيد و به اندازه وزن آن پولهاى نقره صدقه داد.

 و در روايتى ديگر اضافه فرمود: فاطمه زهرا (سلام الله علیها) حسن و حسين را عقيقه نمود و به خانم قابله اى كه در تولد آنان كمك كرده بود يك ران گوسفند و يك سكه طلا هديه داد.

4 – تساوى در محبت

از مهمترين نكاتى كه در زندگانى كودكان نقشى بس بااهميت دارد و گاه رعايت نكردن آن صحنه هاى بسيار دردناك و ناراحت كننده اى مى آفريند، تبعيض در محبت به كودكان است.

برخى پدران و مادران به تصورى ناصحيح، گمان مى كنند اختيار اظهار احساسات خود و اختيار فرزندان و اموال خويش را دارند و از اين روى مى توانند به هر كس خواستند ببخشند. و از هر كه خواستند دريغ كنند. و به هر كس خواستند و به هر مقدارى كه دلشان خواست اظهار محبت و ابراز احساسات كنند و از اين روى به برخى كودكان خود توجه ويژه اى مى كنند، اظهار محبت بيشتر، توجه زيادتر، كمك هاى مالى و هديه هاى فراوان تر به برخى كودكان نمونه هاى بارز اين تبعيض در محبت است.

آنان با اين كار تخم دشمنى و كينه و حسادت را در دل پاك كودكان مى كارند و چه ميوه هاى تلخ و ناگوار و چه حاصلى شوم به دست مى آورند.

برخى ديگر از پدر و مادران گمان مى كنند كودكان توان فهم مسائل ارتباطى و عاطفى را ندارند و نمى توانند محبتهاى آنان به ديگر كودكان را بفهمند و يا اينكه دل شكسته آنان را مى توان با هديه اى كوچك به دست آورد از اين روى به يكى از فرزندان توجه بى حساب و به ديگرى بى اعتنايى بى اندازه مى كنند و گاه مى خواهند با هديه اى جبران اين بى توجهى ها و عدم رعايت تساوى در اظهار محبت و ابراز احساسات را بنمايند.

آنان نمى دانند كه هيچ نگاه محبت آميز پدر و مادر به يكى از كودكان از ديد تيزبين ديگر فرزندان پنهان نمى ماند و اثر سوء بياد مانده از يك رفتار تبعيض آميز با هيچ هديه و سرگرمى از ذهن كودك زدوده نمى شود.

در اين رابطه روايات بسيارى رسيده است ما تنها به دو روايت اشاره كرده سپس به اين نكته مهم در زندگى زهرا (سلام الله علیها) توجه مى كنيم.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) مردى را ديد كه دو پسر داشت يكى را بوسيد و ديگرى را نبوسيد. رسول اكرم 3 به او اعتراض كرده فرمود: چرا بين آن دو به تساوى رفتار نكردى؟

امام باقر(علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند برخى فرزندانم را بر روى زانويم مى نشانم و بسيار به او محبت نموده از او تشكر مى كنم با اينكه حق با فرزند ديگرم هست ولى براى حفاظت همان فرزند (كه حق با اوست) و نيز حفاظت ساير فرزندانم اين كار را انجام مى دهم تا برادران آنگونه كه با يوسف رفتار كردند با وى رفتار نكنند.

يعنى توجه كردن به فرزندى كه شايستگى آن را هم دارد (همانند يوسف پيامبر) باعث شد ديگر برادران حسادت ورزيده و كينه او را به دل گرفته در چاهش بيندازند.از اين روى بايد همه فرزندان را احترام كرد، حتى آن را هم كه ظاهرا سزاوار احترام و توجه و محبت نيست مورد توجه و نوازش قرار داد.

علامه مجلسى مى گويد: حسن و حسين(عليهما السلام) در كودكى خط مى نگاشتند. امام حسن(علیه السلام) به امام حسين رو كرد و گفت: خط من از خط تو بهتر است. و امام حسين(علیه السلام) گفت: نه بلكه خط من از خط تو نيكوتر است.

پس هر دو نزد مادرشان شتافتند و گفتند: مادر، بين ما داورى كن. فاطمه (سلام الله علیها) نخواست يكى را بر ديگرى برترى داده و يكى را برنجاند از اين روى گفت: از پدرتان سؤال كنيد. آنان نزد پدر آمدند اما اميرالمؤمنين(علیه السلام) نيز نخواست يكى را برترى دهد و ديگرى را آزرده خاطر نمايد فرمود: از جدتان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بپرسيد. و چون آن دو نزد پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) آمدند. او فرمود: من داورى نمى كنم …

تا اينكه بالاخره بنا شد فاطمه (سلام الله علیها) مجددا بين آنها داورى كند در اينجا فاطمه (سلام الله علیها) شيوه بسيار زيبا و هنرمندانه اى را انتخاب كرد، تا ضمن پايان گرفتن ماجرا هيچكدام ناراحت نشده ضربه عاطفى نبينند. آرى فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: من گردنبندى دارم كه داراى چند گوهر است. اكنون بند آن را مى گشايم و آن گوهرها بر زمين مى ريزد شما گوهرها را از زمين برگيريد، هر كس تعداد بيشترى گوهر بدست آورده باشد خط او نيكوتر است…

و در روايتى ديگر اين جريان اينگونه بازگو شده است:

پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) در مسجد نشسته بود كه حسن و حسين(عليهما السلام) وارد شدند و امام حسن(علیه السلام) اظهار داشت: پدر بزرگ! من و برادرم حسين كشتى گرفتيم ولى هيچكداممان بر ديگرى پيروز نشد اكنون مى خواهيم بدانيم نيروى كداميك از ما بيشتر است. پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: اى عزيزان من دو پاره جگرم كشتى سزاوار شما نيست. برويد و خط بنگاريد. هر كدام خط او نيكوتر باشد، نيرو و توان او نيز بيشتر خواهدبود.

آن دو رفتند و هر كدام سطرى نگاشته آمدند و نوشته هاى خود را به پيامبر دادند تا بين آنها داورى كند. ولى پيامبر نخواست دل آنان را بشكند از اين روى گفت به سراغ پدرتان برويد. على(علیه السلام) نيز نخواست آنان را آزرده خاطر سازد و آنها را به سراغ فاطمه (سلام الله علیها) فرستاد. فاطمه (سلام الله علیها) به خاطر رعايت عواطف كودكانه آنان و نيازردن آنها پيشنهاد كرد رشته گردنبند خود را بگشايد و آنان گوهرهاى آن را برگيرند هر كدام گوهر بيشترى به دست آورد برنده مسابقه اعلام شود…

5 – آموزشهاى سياسى و عبادى

انسان بايد از سويى رسم بندگى بياموزد، تا حق حق تعالى گذارد و از طرفى براى خدا به خدمت به خلق بپردازد تا وظيفه سترگ اجتماعى خويش را به انجام برساند و از اصلى ترين وظايف پدر و مادر آموزش كودكان و آماده ساختن آنان براى انجام دادن اين دو وظيفه بزرگ است.

الف) آموزش بندگى

اگر چه عبادت وظيفه بالغان و مكلفان است ولى كودكان نيز نبايد از اين فيض محروم بمانند بلكه بايد در سنين خردسال با عبادت و راز و نياز و شب زنده دارى آشنا شده براى اين امور آماده شوند.

پدران و مادرانى كه تنها به خورد و خواب و كفش و لباس كودكانشان مى انديشند و به تغذيه روحى و اشباع بعد معنوى آنان توجه نمى كنند هرگز فرزندانى كامل و صالح تحويل جامعه نخواهند داد و روح سوخته و تشنه كام فرزندانشان از اين نگرش يك سويه آنان به خداى شكايت خواهد برد.

پدر و مادر در ضمن اينكه خود اهل عبادت و نيايش و شب زنده دارى هستند بايد كودكان خويش را با بهترين شيوه ها و مناسبترين روشها به اين سوى هدايت كنند. از اين رو در روايات اسلامى دستور داده شد كه به هنگام راز و نياز شبانه و عبادت كودكان را بيدار كنيد تا آنان از نگاه به عبادت و تضرع و زارى پدر و مادر درسهاى فردا را فرا گيرند. ما در نمونه هايى از روايات مشاهده مى كنيم كه كودكان فاطمه (سلام الله علیها) شاهد عبادتها و شب زنده داريهاى مادر بوده اند.

امام حسن مجتبى (علیه السلام) مى گويد: شب جمعه اى مادرم را ديدم كه در محراب عبادت ايستاده بود و هماره در ركوع و سجود بود تا سپيده دميد، در تمام اين مدت مى شنيدم كه براى مؤمنين و مؤمنات دعا مى كرد و آنان را نام مى برد و هيچگاه براى خودش دعا نكرد. به او گفتم: مادر جان چرا براى خودت دعا نكردى و همه اش براى ديگران دعا نمودى؟! فرمود: فرزندم اول همسايه سپس خانواده.

در نمونه اى ديگر مى بينيم كه زهرا (سلام الله علیها) چگونه كودكان خويش را به عبادت و شب زنده دارى وا مى دارد. اميرمؤمنان على(علیه السلام) فرمود: شب قدر را دهه آخر ماه مبارك رمضان بجوييد… چون دهه آخر ماه رمضان فرا مى رسيد پيامبر بستر را نمى گسترد و كمر همت (براى عبادت) را محكم مى نمود و چون شب بيست و سوم فرا مى رسيد خانواده اش را بيدار مى كرد و (هر گاه خوابشان مى گرفت) به صورتشان آب مى پاشيد. و زهرا (سلام الله علیها) در اين شب نمى گذاشت هيچ يك از افراد خانواده اش به خواب روند و آنان را با خوراندن غذاى كمتر براى اين شب زنده دارى آماده مى ساخت و خود از روز بيست و دوم براى شب زنده دارى شب بيست و سوم مهيا مى شد و مى فرمود: محروم (واقعى) كسى است كه از خير امشب محروم شود.

ب) آماده سازى براى جهاد

اسلام اگر چه به لطافتهاى معنوى و روحى و عرفانى توجه بسيار كرده است و از عشق و محبت و صلح و صفا بسيار سخن گفته و به آن دعوت نموده است، اما مسلمان يك بعدى و فاقد غيرت دينى را نمى پسندد. اسلام در كنار نماز، جهاد را مطرح مى كند و مى گويد: آنكه جهاد نكرده و يا خويش را براى آن آماده نساخته است چون بميرد به گونه اى از نفاق بميرد.

 انسان مسلمان همانگونه كه خويش اهل جهاد و دفاع از ارزشهاى دينى است بايد فرزندان خود را هم مبارز و غيور و داراى شهامت دفاع از آرمان و عقيده بپروراند. در صحنه مسؤوليتهاى اجتماعى و جهاد و تلاش براى حفظ اسلام فاطمه (سلام الله علیها) را مى بينيم كه در دوران مصيبت بار و اندوه خيز پس از پيامبر يك تنه در مقابل انحراف حكومت ايستاده است و در اين راه فرزندان خردسال خويش را هم در كوران اين مبارزه و كانون داغ اين كوره ملتهب قرار داده و آنان را به خط مقدم جبهه مبارزه عليه جهالت مسلط و فرمانروايى نابحق مى برد.

سلمان مى گويد: (پس از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و بيعت سقيفه) چون شب مى شد على(علیه السلام) فاطمه را سوار بر مركبى مى كرد و در حالى كه دست حسن و حسين را گرفته بود به در خانه تمامى مبارزان بدر – از مهاجرين و انصار – مى رفت و على(علیه السلام) حقانيت خويش را برايشان بيان مى كرد و آنان را به يارى خود مى خواند ولى جز چهل و چهار نفر به او پاسخ مثبتى نمى دادند.

على(علیه السلام) به همين عده (چهل و چهار نفر) فرمان مى داد كه صبحگاهان با سلاح در حالى كه سرهاى خود را تراشيده باشند براى بيعت كردن براى شهادت حاضر شوند ولى در پگاه جز چهار نفر حاضر نمى شدند و اين جريان سه شب تكرار شد و چون على(علیه السلام) اين بى وفايى را ديد در خانه نشست… و آن گاه كه همه راههاى مبارزه را بر روى فاطمه (سلام الله علیها) بستند او دست به مبارزه اى منفى با سلاح اشك و گريه زد. او با گريه خويش و اظهار ناراحتى از وضعيت موجود به بهترين وجه، پرده تزوير را از چهره حكومت غاصبانه دريد و نارضايتى خاندان پيامبر را بارها اعلام نمود.

در اين مبارزه نيز كودكان فاطمه در كنار اويند. با اينكه معمولا مادران گريه خود را از كودكانشان پنهان مى كنند ولى او حسن و حسين(عليهما السلام) را هماره شاهد و ناظر گريه خويش مى گيرد و آنان را همه جا مى برد تا درس شهامت، شجاعت، مبارزه بياموزند و مظلوميت و غربت دين خدا و ولى خدا على(علیه السلام) را با تمامى وجود خويش درك كنند و خود را آماده كنند تا در موقع لازم و بصورت مناسب و به شيوه صحيح به يارى او بشتابند.

ابتدا فاطمه، شهر مدينه و كنار گورستان بقيع را ميدان مبارزه خويش با بدعتها و تحريفها و غصب خلافت قرار داد و حسنين در اينجا در كنار مادر بودند.

علامه مجلسى مى نگارد: پس از شكايت بزرگان مدينه از گريه هاى زهرا (سلام الله علیها) اميرالمؤمنين(علیه السلام) در بيرون مدينه در كنار بقيع خانه اى براى زهرا بنا كرد كه آنرا «خانه اندوه » (بيت الاحزان) مى ناميدند چون صبحگاهان فرا مى رسيد زهرا در حالى كه گريان بود حسن و حسين(عليهما السلام) را پيشاپيش فرستاده، خود از پشت سر آنان حركت مى كرد و به بقيع مى رفت و هماره گريه مى كرد. تا آنكه شب فرا مى رسيد. در آن هنگام على(علیه السلام) به بقيع مى رفت و آنها را به خانه باز مى آورد.

و زمانى نيز فاطمه زهرا (سلام الله علیها) به ديدار شهداى احد و عمويش حمزه مى رفت و آنجا به گريه سياسى خويش مى پرداخت و پرده هاى دروغ و خيانت و تزوير حاكم را مى دريد. شايد در اين سفرها هم كودكان را به همراه داشت.

و چون فاطمه زهرا براى اعتراض به غصب فدك و آشكار ساختن چهره سلطه غاصبانه حكومت به مسجد رفت و با خطبه اى شگفت به دفاع از حق خويشتن و حق ولايت پرداخت آنگونه كه همه حاضران را به گريه واداشت. باز دختر خردسالش زينب همراه او بود و اين خطبه را به تمام و كمال براى آيندگان ضبط كرده و نقل فرمود.

و هنگامى كه حاكمان غاصب از فاطمه (سلام الله علیها) گواه خواستند تا بر ادعاى او نسبت به فدك شهادت دهد او دو كودك خود را به عنوان گواه به بيدادگاه آنان آورد و آن دو شهادت دادند اگر چه شهادت دو سرور جوانان بهشت، و اميرمؤمنان و ام ايمن (زنى كه به شهادت همه مسلمانان پيامبر به بهشتى بودن او شهادت داده بود) هرگز حقى را ثابت نكرد و به نفع زهرا (سلام الله علیها) حكمى صادر نشد.

و باز در همين جريان اعتراض به غصب فدك فاطمه و على(علیه السلام) براى اتمام حجت در خانه تمام مهاجران و انصار مى روند و آنان را به يارى مى خوانند ولى كسى آنان را يارى نمى كند و در اين استمداد شبانه حسن و حسين هماره همراه فاطمه و على (عليهما السلام)اند.

امام صادق(علیه السلام) مى فرمايد: فاطمه (سلام الله علیها) پس از پيامبر هفتاد و پنج روز بزيست و هرگز خوشحال و خندان ديده نشد. او هر هفته دوشنبه و پنجشنبه، سراغ قبور شهداى (احد) مى آمد. و در اين سفرها شرح مبارزات نبرد احد را بيان مى كرد و مى گفت: در اين جا رسول خدا ايستاده بود و در اين مكان مشركان ايستاده بودند. و تا هنگام شهادت در آنجا نماز مى گذارد و دعا مى كرد.

و ثقة المحدثين قمى از شيخ مفيد نقل مى كند كه: فاطمه زهرا (سلام الله علیها) پس از رحلت پيامبر(صلی الله علیه و آله) هر صبح و شام به زيارت قبر حمزه مى آمد.

فردى به نام محمود بن لبيد مى گويد: پس از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فاطمه (سلام الله علیها) به سراغ قبر شهدا و قبر حمزه مى آمد و آنجا مى گريست. در يكى از روزها او را در كنار قبر شهدا ديدم به محضرش آمده او را سلام گفتم و عرض كردم اى سرور زنان بخدا سوگند رگ قلبم را با اين گريه هايت بريدى.

فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: مرا شايسته است كه اينگونه بگريم كه پدرى مثل رسول خدا را از دست داده ام… سپس مفصل به مسائل سياسى روز پرداخته و جريان غصب خلافت را توضيح داد و با عبارتهايى بسيار زيبا و آهنگين و همراه با استدلال به آيات قرآن و سنت رسول الله حقانيت اميرالمؤمنين را بر وى اثبات نمود.

البته اثر اين تربيت سياسى را به خوبى در زندگى كودكانش مى بينيم كه چگونه بزودى همين راه مادر را ادامه داده به غاصبان خلافت اعتراض مى كنند.

امير مؤمنان(علیه السلام) مى فرمايد: روز جمعه اى ابوبكر بر منبر بالا رفت تا خطبه بخواند امام حسين(علیه السلام) برخاست و فرمود: اين جايگاه پدر من است نه جايگاه پدر تو. ابوبكر گريست و گفت: آرى منبر از آن پدر توست و پدر مرا منبرى نيست.

در خلافت عمر نيز امام حسين(علیه السلام) در وسط سخنان عمر بپا خاست و فرياد زد: اى دروغگو از منبر پدرم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرود آى اين منبر پدر تو نيست.

عمر گفت: آرى به جان خودم سوگند اين منبر آن پدر توست و پدر مرا منبرى نيست. آيا اين سخنان را پدرت على به تو آموخته است؟

امام حسين(علیه السلام) فرمود: اگر آنچه را پدرم بفرمايد، فرمان برم او هدايتگر و من هدايت شده خواهم بود. بيعت با پدرم كه جبرئيل آن را از جانب خداى فرود آورد بر گردن اين مردمان است و آن را انكار نمى كنند مگر آنكه منكر كتاب خدا باشند. اين مردم با قلبهاشان بدان يقين دارند و با زبانشان انكار مى ورزند واى بر آنان كه حق ما اهل بيت را انكار مى كنند چگونه با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روبرو خواهند شد با خشمى مداوم و عذابى شديد.

… عمر به شدت خشمگين شد. با گروهى به خانه اميرالمؤمنين(علیه السلام) آمد و به حضرت اعتراض كرده گفت: حسين، اراذل و اوباش مدينه را بر عليه من مى شوراند امام حسن(علیه السلام) كه حاضر بود فرمود: آنكه حق حكومت ندارد بر حسين فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خشم مى گيرد و همكيشان خود را (مسلمانان را) اراذل و اوباش مى نامد به خدا سوگند تو جز با همدستى اوباش و اراذل به اين مقامات نرسيدى پس خداى لعنت كند آنكس را كه اوباش و اراذل را شوراند…

6 – تشويق به دانش آموزى

براى كمال انسان ضرورى ترين شرط، دانش آموزى و به دست آوردن اندوخته هاى ارزشمند علمى است و براى دريافت دانش ها و بينشها مهمترين راه چشم و گوش است. بيشترين آموخته هاى انسان از راه گوش و چشم فراچنگ مى آيد. بنابراين آموختن به كودك كه شنونده خوبى باشد در حقيقت گشودن راههاى دانش به سوى اوست.

و نيز بازخواست كردن دانشهاى آموخته همراه با محبت بى شائبه و اظهار عواطف خالصانه مادرى بهترين راه شكوفا كردن استعداد كودكان است.

فاطمه (سلام الله علیها) كودكانش را به محضر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مى فرستاد تا از درياى دانش متصل به وحى و علم مطلق الهى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) استفاده برند و باز از آنان بازمى خواست كه آنچه را آموخته اند بازگو كنند به جريان زير دقت كنيد:

امام حسن مجتبى عليه السلام هفت ساله بود كه در جلسات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شركت مى جست و آنچه را از وحى بيان مى كرد به خاطر مى سپرد. آنگاه به حضور مادرش مى آمد و آنچه را به خاطرسپرده بود براى مادر بازگو مى نمود. چون اميرالمؤمنين(علیه السلام) به خانه مى آمد، مى ديد فاطمه (سلام الله علیها) از آنچه امروز به پيامبر اكرم وحى شده است و آن را در مسجد بازگفته است با خبر است. شگفت زده مى پرسيد: از كجا اين مطالب را مى دانى. با اينكه در جلسات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حضور نداشتى. فاطمه زهرا (سلام الله علیها) مى فرمود: فرزندت حسن، برايم نقل مى كند.

روزى اميرمؤمنان(علیه السلام) در خانه پنهان شد تا جريان بازگو كردن سخنان پيامبر(صلی الله علیه و آله) توسط امام حسن(علیه السلام) را ببيند در اين هنگام امام حسن به خانه وارد شد و شروع به سخن گفتن كرد ولى دچار لكنت زبان شد مادر شگفت زده شد كه هيچ گاه اين چنين نبودى. امام حسن پاسخ داد: مادر تعجب نكن زيرا بزرگمردى به سخنانم گوش فرا مى دهد و بدين واسطه است كه دچار لكنت زبان شدم. على(علیه السلام) از مخفى گاه خود خارج شد و امام حسن(علیه السلام) را بوسيد.

او كودكانش را به گونه اى تربيت كرد كه دخترش زينب سلام الله عليها روايات بسيارى را كه از مادرش زهرا شنيده بود براى ما نقل كرده است و امروز روايات او بخشى ارزشمند از فرهنگ غنى شيعى به شمار مى رود.

همه مى دانيم مدت زندگى فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بسيار كوتاه بود و از سويى ديگر اخبار و گزارشهاى همين زندگى كوتاه را هم دست سياست غاصبانه نگذاشت منتشر شود. به قول دانشمندى: فضايل اين خاندان را دوستان از ترس پنهان كردند و دشمنان از حسد بازگو ننمودند اما با اين همه آنچه به دست مردمان رسيده، بوى دل انگيزش دنيا را عطرآگين كرده و مشرق و مغرب را فرا گرفته است.

ما برخى از آثار و رواياتى كه در زمينه سيره تربيتى فاطمه (سلام الله علیها) بدست ما رسيده بود بررسى كرديم ولى بررسى كاملتر آن را بايد در فرآورده هاى اين تربيت جستجو و نظاره كرد.

آرى، تمام عظمتها و شكوههايى كه به بهترين صورت در زندگى فرزندان فاطمه (سلام الله علیها) متجلى است نشانگر تربيت تابناك و دامان پاك و آموزه هاى گران ارج فاطمه (سلام الله علیها) است.

به اين خانه گلين كوچك بنگريد. چه كسانى را به جامعه تحويل داده است.

حسنين (حسن و حسين عليهماالسلام)

زينبين (زينب و ام كلثوم سلام الله عليهما)

دو مردى كه قلم و بيان از ترسيم شكوه صلح و جنگ آنان و دستيابى به فراز قله هاى دانش و بينش آن دو و بلنداى چكاد اخلاق آنها ناتوان است بلكه پرنده تيزپرواز و بلندگراى انديشه را نيز ياراى رسيدن به بلنداى آن نيست. و دو زنى كه «مردانگى در ركابشان جوانمردى آموخته » و در غروب سياه تمامى ارزشهاى انسانى فرياد رساى آن دو تاريكزار بى تپش توده هاى مردم كوفه و شام را به حركت و هيجان و شور و شعور و شعار واداشته است. در ميادن معنويت و صفا و عرفان نيز چشم عارفان روزگار را خيره و انديشه عابدان اعصار را سرگردان و متحير نموده اند.

آرى همه آن عظمت ها مديون تربيت فاطمه (سلام الله علیها) و ريشه در پرورش نيكوى او دارد. از اين رو در با شكوه ترين نمايش حق و باطل و در رساترين و گيراترين و زيباترين هماوردى نور با سياهى و تباهى و فضيلت كشى – در عاشورا – تك سوار ميدان، همه اين شكوهها و عظمتها و اوجها را مرهون دامان پاك فاطمه مى داند و مى گويد: هيهات منا الذلة… زبونى، خوارى، پستى از پيرامون ما به دور است (ما و ذلت هرگز) خداى و پيامبر و مؤمنان و آن دامنهاى پاك و پاكيزه اى كه ما را پرورانده است از ذلت ما پروا دارند و ما را خوار و زبون نمى پسندند.

زهرا (سلام الله علیها) در جهان حقيقت

اكنون اين مختصر را با روايتى به پايان مى بريم كه پرده اى ديگر از شكوه هوش رباى فاطمه (سلام الله علیها) را بازگو مى كند.

آرى فاطمه كه تربيت را از محضر وحى آموخته و در دنياى تربيت بهترين نمونه هاى ادب و تعالى را پرورانده و در اين مرحله بهترين شاگرد و برترين معلم بوده است. در جهان حقيقت و زندگى جاودان آخرت نيز از جانب خداى بزرگ عهده دار همين مسؤوليت است اما اين بار نه در محدوده خانه و كودكان خود بلكه تمامى كودكان شيعيانش و دوستدارانش شاگردان مكتب تربيتى اويند و سر بر دامان محبت اين مادر مى گذارند توجه كنيد.

ابوبصير مى گويد: امام صادق(علیه السلام) فرمود: كودكان شيعيان ما را [در عالم برزخ] فاطمه زهرا (سلام الله علیها) تربيت مى كند و در روز قيامت به پدرانشان تحويل مى دهد.

ماهنامه كوثر شماره 7

سيد محمود مدنى بجستانى

آداب و سنن حضرت رسول (ص) در وضو و غسل

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) براى هر نماز واجب و مستحبى تجدید وضو مى کرد.

بریده گوید: پیامبر گرامى (صلّى اللّه علیه و آله) براى هر نمازى جداگانه وضو مى گرفت، اما در سال فتح مکه تمام نمازهاى شبانه روز را با یک وضو خواند.

عمر گفت: یارسول اللّه، کارى کردید که تاکنون نکرده بودید! فرمود: عمدا چنین کردم (تا مردم نپندارند که براى هر نمازى وضوى جداگانه لازم است) .

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: امیر مؤمنان (علیه السّلام) براى هر نمازى وضوى جداگانه مى گرفت و این آیه را تلاوت مى کرد: «اى مؤمنان، هرگاه براى نماز برخاستید صورتهاو دستها را تا آرنج بشویید. . . » [۱] و با این روش مى خواست به مستحب عمل کند و الاّ خود رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) و امیر مؤمنان (علیه السّلام) و اصحاب پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) نمازهاى متعدد را با یک وضو هم مى خواندند.

زراره گوید: امام باقر (علیه السّلام) فرمود: آیا وضوى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) را برایتان بیان نکنم؟ گفتیم: چرا. حضرت ظرفى را که مقدارى آب در آن بود خواست و آن را جلو خود نهاد، سپس آستین هاى خود را بالا زد، آن گاه دست راست را در آن فرو برد و فرمود: این وقتى است که دست پاک باشد. سپس کف خود را پر از آب کرد وروى پیشانى ریخت و گفت: «بسم اللّه» و آن را به اطراف محاسن خود روان ساخت و یک بار دست خود را بر صورت و پیشانى کشید (تا همه جاى صورت را شست) .

سپس دست چپ را در آب فرو برد و آن را پر کرد و بر آرنج دست راست ریخت وبا دست چپ بر ساق دست راست کشید تا آب به سر انگشتان روان شد. سپس دست راست را در آب فرو برد و آن را پر کرد و بر آرنج دست چپ ریخت و دست راست را بر ساق دست چپ کشید تا آب به سر انگشتان روان شد. آن گاه جلو سر وپشت پاها را با ترى دست چپ و راست مسح کرد.

سپس فرمود: خداوند فرد و یکتاست و عدد فرد را دوست دارد، از این رو سه مشت آب براى وضوى تو کافى است: یک مشت آب براى صورت، و دو مشت هم براى ساقهاى دست؛و با ترى دست راست جلو سر و روى پاى راست را، و با ترى دست چپ روى پاى چپ را مسح مى کنى.

آن گاه فرمود: مردى از امیر مؤمنان (علیه السّلام) از کیفیت وضوى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) پرسید و آن حضرت همین گونه براى او بیان داشت. [۲]

ابو هریره گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هنگام وضو گرفتن اول طرف هاى راست خود را مى شست.

ابو بصیر گوید: از امام صادق (علیه السّلام) از مقدار آب وضو پرسیدم، فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) با یک مدّ (تقریبا ده سیر) آب وضو مى گرفت، و با یک صاع (تقریباسه کیلو گرم) آب غسل مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: ما خاندانى هستیم که صدقه بر ما حلال نیست، و دستور داریم که شاداب و پر آب وضو بگیریم، و الاغ را براى جفت گیرى برمادیان نمى کشیم .

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: مضمضه (آب در دهان گرداندن) و استنشاق (آب در بینى کشیدن) از چیزهایى است که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) سنّت نهاده است.

ملحقات

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: دو چیز است که دوست ندارم کسى در آن با من شرکت کند و در آنها مرا یارى دهد: یکى وضویم که جزء نماز من است. و دیگرصدقه ام (که دوست دارم با دست خود بدهم) زیرا صدقه در دست خداى رحمان قرار مى گیرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) شبها آب وضویش را با دست خود آماده مى کرد و بالاى سر مى نهاد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون براى نماز وضو مى گرفت سه بار انگشتر خود رادر انگشت مى گردانید.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در وضو بر ناصیه ـ یعنى جلو سر که تقریبا یک چهارم تمام مساحت سر است ـ مسح مى کشید.

على (علیه السّلام) در سفارش به محمّد بن ابى بکر به هنگام اعزام وى به حکومت مصر فرمود: براى وضو سه بار آب در دهان بگردان، و سه بار آب در بینى بکش، و صورت سپس دست راست و بعد از آن دست چپ را بشوى، آن گاه [جلو] سر و روى پاها را مسح کن، زیرا من دیدم رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چنین مى کرد. . . (نسخه این روایت اختلاف دارد و مراد از آن روشن نیست. )

آداب و سنن آن حضرت در غسل

امام صادق (علیه السّلام) مى فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) با یک صاع (سه کیلو گرم) آب غسل مى کرد، و اگر با یکى از زنانش غسل مى کرد یک صاع و یک مدّ (سه کیلوو یک چارک) آب مصرف مى نمود.[۳]

حسن بن محمّد از جابر بن عبد اللّه درباره غسل رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) پرسید، جابر گفت: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) سه بار آب بر سر مى ریخت.

حسن بن محمّد گفت : موى سر من چنانکه مى بینى بسیار است؛ جابر گفت: اى آزاده، این را مگو، همانا موى سر رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) بیشتر و خوشبوتر بود.

على (علیه السّلام) فرمود: غسل کردن در عیدها موجب پاکیزگى کسى است که در طلب حوائج خود مى رود، و نیز پیروى از سنّت پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) است.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: غسل جمعه سنّتى است که رعایت آن بر هر مرد و زن، در حضر و سفر لازم است[۴]. . .

غسل جمعه وسیله پاکیزگى و کفّاره گناهان از جمعه تا جمعه دیگر است. و علت تشریع غسل جمعه آن است که انصار در ایّام هفته به کار شتران آبکش و سایر حیوانات خود سرگرم بودند و چون روز جمعه فرامى رسید به مسجد مى آمدند و مردم از بوى بد زیر بغلهاى آنان اذیت مى شدند، بدین جهت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) دستور داد تا روزهاى جمعه غسل کنند. این بود که سنّت بر آن جارى شد.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: غسل در روز عید فطر سنّت است.

على (علیه السّلام) ضمن حدیثى فرمود: پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) چون دهه آخر ماه مبارک رمضان فرا مى رسید براى عبادت آماده مى شد و دامن همت به کمر زده، از خانه بیرون مى آمد و در مسجد اعتکاف مى نمود و شبها را تا صبح بیدار بود و هر شب بین نماز مغرب و عشا غسل مى کرد.[۵]

ملحقات

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: جبرئیل مرا دستور داد که در هنگام وضو وغسل جنابت انگشتر خود را در انگشت بگردانم (تا آب به زیر آن رود) .

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: جبرئیل مرا دستور داد که هنگام غسل جنابت، با انگشت خود داخل ناف را بشویم.

منبع: سنن النبى،علامه سید محمدحسین طباطبائى

پاورقیها:

[۱] . مائده/ ۶٫

[۲] . روایات اهل بیت (علیهم السّلام) در این مورد مستفیض بلکه متواتر است (مؤلف).

[۳] . در روایتى دیگر این اضافه را دارد که«هر دو از یک ظرف غسل مى‏کردند». (مؤلف)

[۴] . یعنى مستحب مؤکّد است.

[۵] . به خواست خدا در باب نماز، برخى غسلهاى دیگر ذکر خواهد شد (مؤلف).

انفاق در سيره حضرت زهرا (س)

يكي از معارف حيات بخش قرآن، مسئله انفاق است كه از يك سو راهكاري براي برطرف كردن فاصله طبقاتي و از بين بردن فقر از جامعه مي باشد و از سوي ديگر دستورالعملي براي خودسازي و تزكيه نفس در راه تكامل روح آدمي. در نوشتار حاضر، موضوع انفاق از منظر قرآن كريم و در آيينه زندگاني سرور زنان عالم، فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بررسي مي شود كه خود فرمود: «از دنياي شما سه چيز محبوب من است:

1- تلاوت قرآن؛

2- نگاه به چهره رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ؛

3- انفاق در راه خدا.»[1]

انفاق و فاصله طبقاتي

از مهم ترين و بزرگترين معضلات اجتماعي كه همواره دامنگير انسان بوده و امروزه با وجود پيشرفت هاي علمي و صنعتي، آدميان را بيشتر گرفتار خويش ساخته، مشكل فاصله طبقاتي و شكاف زياد بين فقير و غني است و بديهي است جامعه اي كه در آن، بخش عظيمي از ثروت در دست عده قليلي باشد و اكثريت از تهيه لوازم اوليه و ضروري زندگي ناتوان باشند، قابل دوام نخواهد بود و هرگز روي سعادت و خوشبختي را نخواهد ديد.

با دقت در آيات قرآن معلوم مي شود كه يكي از اهداف اسلام، از بين بردن اختلافات غيرعادلانه اي است كه در ميان طبقه غني و ضعيف وجود دارد و بدين منظور برنامه وسيعي را درنظر گرفته كه شامل: تحريم رباخواري، وجوب پرداخت ماليات هاي اسلامي همچون زكات و خمس، تشويق به وقف و قرض الحسنه، و نيز ترغيب به انفاق و صدقات و مانند آن است و چنانچه اين برنامه وسيع، به طور كامل و صحيح به مرحله اجرا درآيد، فقر و مسكنت از جامعه رخت برمي بندد.

در اين ميان، انفاق از جمله راهكارهايي است كه علاوه بر تأمين هدف فوق، مي تواند در پرورش روح اخوت و برادري، ملكه سخاوت و بخشندگي، روح بي نيازي از ما سوي الله، و همچنين تزكيه و تطهير نفوس نقش داشته باشد؛ چرا كه با هزينه كردن مال در راه خدا بسياري از رذايل اخلاقي همچون دنياپرستي، بخل، خودخواهي، حرص و طمع از صفحه دل آدمي پاك مي گردد؛ چنان كه خداوند متعال خطاب به پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) ، مي فرمايد: «خذ من اموالهم صدقه تطهرهم و تزكيهم؛[2] از اموال آنها صدقه اي بگير تا به وسيله آن، ايشان را پاكسازي و پرورش دهي.»

اهميت انفاق در قرآن

و در فضيلت و اهميت انفاق همين بس كه قرآن كريم نه عمل انفاق، بلكه خود انفاق كنندگان را به دانه پر بركتي تشبيه مي كند كه در زمين مستعدي افشانده شود و از آن، هفت خوشه و از هر خوشه، يكصد دانه برويد.[3]

تشبيه افراد انفاق كننده به دانه هاي پربركت، تشبيه عميقي است كه نشان مي دهد عمل هر كس پرتوي از وجود اوست و هر قدر عمل او توسعه پيدا كند، درواقع وجود خود او توسعه پيدا كرده است.

مراتب انفاق و سيره فاطمي

از ديدگاه اسلام و قرآن، انفاق داراي مراتبي است كه از لحاظ ارزش و اهميت متفاوت از يكديگرند و البته ارزش هر يك وابسته به پرهيز از منت گذاري و ريا و انجام خالصانه آن در راستاي جلب رضايت خداوند رحمان است. قرآن كريم در يك آيه، انفاقي را كه با منت و ريا همراه است، بخشش باطل معرفي مي نمايد و چنين انفاقي را به قشر نازكي از خاك كه روي تخته سنگي را پوشانده تشبيه مي كند كه باران شديد آن را مي شويد و از بين مي برد و از اين رو، كشاورز هيچ گونه بهره اي از آن نمي تواند ببرد.[4]

و در آيه ديگر، انفاقي كه با اخلاص و به نيت كسب خشنودي خداوند انجام مي گيرد، به سرسبزي باغي در مكاني بلند تشبيه مي كند كه از طراوت باران و شبنم برخوردار گرديده و ثمرات پربركتي را به همراه آورده است.[5]

آنچه در اين دو آيه، قابل تأمل است، اينكه انفاق كنندگان ريايي به تخته سنگ و انفاق كنندگان مخلص و به باغ پرثمر تشبيه شده اند كه نشان مي دهد عمل انفاق تأثير مستقيم بر ارض وجودي انسان و صفحه ضمير او دارد و چنانچه برخوردار از عنصر اخلاص باشد، سرسبزي بهشت را براي وجودش به ارمغان مي آورد.

اينك مراتب انفاق را با توجه به رفتار خالصانه و جلوه هايي از زندگاني حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) برمي شماريم:

 1- صدقات

اولين مرتبه انفاق، صدقه است كه افراد به دلخواه، بخشي از مال خود را به فقرا و مساكين و هر كس كه از آنها درخواست كمك نموده، مي بخشند. صدقه، هم موجب زياد شدن رزق و روزي است كه امير مؤمنان(ع) فرمود: «استنزلوا الرزق بالصدقه ؛[6] به وسيله صدقه، طلب نزول روزي كنيد!» و هم باعث حفظ ايمان مي باشد كه فرمود: «سوسوا ايمانكم بالصدقه ؛[7] ايمانتان را به وسيله صدقه، اداره و سرپرستي كنيد!» و هم سبب بخشايش گناهان است كه قرآن كريم اين اثر را براي هر كدام از انفاق هاي علني و پوشيده- به خاطر مصالحي كه هر يك دارند- ذكر نموده و فرموده است:

«اگر صدقه ها را آشكارا بپردازيد ]كه ديگران را نيز به آن ترغيب كنيد [، نيكوست و اگر آنها را نهان داريد و به بينوايان بپردازيد ] از آن روي كه به خلوص نيت نزديك تر است [، براي شما بهتر است و ] در هر حال [ خداوند پاره اي از گناهانتان را از شما مي زدايد و خدا به آنچه مي كنيد، آگاه است.»[8]

در اين خصوص، حضرت فاطمه (سلام الله علیها) توجه ويژه اي به فقرا داشت و هيچ مستمند و نيازمندي را از در خانه اش دست خالي رد نمي فرمود؛ از جمله:

انفاق لباس عروسي

نقل شده كه پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) در عروسي فاطمه زهرا (سلام الله علیها) يك دست پيراهن نو به دخترش داده بود تا در شب عروسي بپوشد. هنگامي كه حضرت فاطمه (سلام الله علیها) به خانه زفاف رفت و بر سجاده عبادت، در حال مناجات با پروردگار بود، زن مستمندي به در خانه آمد و اظهار نياز كرد و لباسي طلبيد. فاطمه (سلام الله علیها) كه در آن وقت دو پيراهن داشت: يكي كهنه و ديگري نو، به مصداق آيه «لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون؛[9] هرگز به نيكي دست نمي يابيد و از نيكان نمي شويد، مگر اينكه از آنچه دوست مي داريد، انفاق كنيد.» پيراهن نو را به فقير بخشيد. فرداي آن شب، چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پيراهن كهنه را در تن او ديد و از علت آن پرسيد، حضرت زهرا (سلام الله علیها) عرض كرد: «آن را به فقير دادم و اين روش را از شما آموخته ام.»[10]

2- مواسات

مواسات به معناي تقسيم و نصف كردن اموال با نيازمندان است و اين در صورتي است كه اموال شخص به اندازه كفاف خود او باشد و در همان مقدار كفاف ديگري را نيز شريك سازد و لكن اگر افزون بر اندازه، كفاف داشته باشد و از آن مقدار زيادي به كسي ببخشد، به آن مواسات نمي گويند[11] و در واقع مصداق صدقه مي باشد.در روايات معصومين(علیهم السلام) مواسات بدين صورت تفسير شده كه انسان امكانات و دارايي هاي خود را طوري دراختيار برادران ديني نيازمند خود بگذارد كه آنان نيز بتوانند همانند مالك اصلي از آنها استفاده كنند؛ چنان كه در روايتي امام كاظم (علیه السلام) خطاب به يكي از اصحاب خود به نام عاصم فرمود: «اي عاصم! در زمينه دوستي و همدردي و مواسات با يكديگر چگونه هستيد؟» او در جواب، عرض كرد: در بهترين وضعي كه يك نفر مي تواند باشد.

امام فرمود: «آيا چنين هست كه فردي از شما در هنگام تنگدستي به دكان يا منزل برادرش برود و دخل او را بيرون بكشد و آنچه احتياج دارد، بردارد و برادرش به او اعتراض نكند؟» عاصم گفت: خير، اين طور نيست. امام فرمود: «بنابراين، شماها با هم آن طور كه من دوست دارم، نيستيد.»[12]

البته مواسات مطلوب اين است كه افراد شرايط زندگي خود را با وضعيت زندگي اقشار كم درآمد جامعه وفق دهند تا بدين ترتيب هم با آنان احساس همدردي كنند و هم در جهت رفع مشكل فقرشان به نوبه خود تلاش نمايند.

زندگي مشترك فاطمه (سلام الله علیها) و علي(علیه السلام) نيز در حالي شكل گرفته بود كه در جامعه نوپاي اسلامي، فقيران و مستمندان و گرسنگان زيادي به سر مي بردند و از اين رو، ايشان مي كوشيدند به پيروي از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) زندگي ساده و به دور از تجملات را براي خود تدارك ببينند و به مواسات اسلامي عمل كنند. نمونه ذيل از اين نوع است:

صدقه فاطمه (سلام الله علیها) براي خشنودي پيامبر (صلی الله علیه و آله)

نقل شده كه چون حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) از سفري مراجعت مي فرمود، اول به خانه حضرت فاطمه (سلام الله علیها) تشريف مي برد و مدتي مي ماند و بعد از آن به منزل خود مي رفت. در يكي از سفرهاي پيامبر (صلی الله علیه و آله) ، حضرت زهرا (سلام الله علیها) براي خود دستبند و گلوبند و گوشواره از جنس نقره تهيه كرده و پرده اي بر در خانه خود آويخته بود.

هنگامي كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از سفر مراجعت كرد و به خانه فاطمه زهرا (سلام الله علیها) وارد شد، چون چشمش به زينت هاي مورد استفاده فاطمه (سلام الله علیها) افتاد، با ناراحتي از خانه بيرون رفت و به مسجد وارد شد و در كنار منبر نشست. حضرت فاطمه (سلام الله علیها) با فهميدن علت اين رفتار پدر، براي جلب خشنودي و رضايت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) همه آن زينت ها را به نزد پدر فرستاد و پيغام داد كه دخترت سلام مي رساند و مي گويد: اينها را در راه خدا انفاق كنيد! و چون آنها را به نزد پيامبر (صلی الله علیه و آله) آوردند، سه مرتبه فرمود: «آنچه را كه مي خواستم، فاطمه انجام داد. پدرش به فداي او باد!»[13]

مواسات در روايات ائمه اطهار(علیهم السلام) از نشانه هاي مؤمن حقيقي و از علايم شيعيان و پيروان راستين اهل بيت(علیهم السلام) به شمار آمده است؛[14] اما با تمام ارزشي كه اين مرتبه از انفاق (مواسات) دارد، به پايه ارزش و اهميت «ايثار» كه مرتبه بعدي انفاق است، نمي رسد.

در حديثي از امام صادق(علیه السلام) مي خوانيم كه آن حضرت در جواب ابان بن تغلب كه از حق مؤمن بر مؤمن سؤال كرده بود، فرمود: «اي ابان! مالت را با او نصف كن!» و وقتي ابان از اين سخن امام متعجب شد، فرمود: «اي ابان، آيا از آن آگاه نيستي كه خداي بزرگ درباره كساني كه ايثار و از خود گذشتگي مي كنند، چه فرموده است؟» ابان پاسخ داد چرا، آگاه هستم. آن گاه امام ادامه داد: «هنگامي كه مالت را با او نصف مي كني، ايثار نكرده اي؛ بلكه تو و او با يكديگر برابريد ]و به مواسات رفتار كرده ايد[. هنگامي ايثار كرده اي كه از نصف مال خود نيز به او ببخشي.»[15]

3- ايثار و از خودگذشتگي

برترين و بالاترين مرتبه انفاق، ايثار است كه چنان كه اشاره شد، فرد نه تنها اموال خود را با مستمندان نصف مي كند، بلكه آنان را بر خود مقدم مي دارد و نصيب خويش را نيز به آنها تقديم مي نمايد و اين به بيان امير مؤمنان(علیه السلام) عالي ترين مصداق بزرگواري و جوانمردي است: «غايه المكارم الايثار»[16] و به راستي نمونه بارز ايثار و فداكاري، اهل بيت عصمت و طهارت (علیهم السلام) و خاصه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هستند كه در ذيل به نمونه هايي اشاره مي كنيم:

ايثار و فداكاري فاطمه (سلام الله علیها)

عرب تازه مسلماني در مسجد مدينه از مردم كمك خواست، پيامبر (صلی الله علیه و آله) به اصحاب خود نگريست. سلمان فارسي برخاست تا نياز آن بي چاره را بر طرف سازد؛ هر جا رفت، با دست خالي برگشت. با نااميدي به طرف مسجد مي آمد كه چشمش به منزل حضرت زهرا (سلام الله علیها) افتاد، با خود گفت: فاطمه (سلام الله علیها) و منزل او سرچشمه نيكوكاري است. درب خانه آن حضرت را كوبيد و داستان عرب مستمند را شرح داد. حضرت زهرا (سلام الله علیها) فرمود: «اي سلمان! سوگند به خداوندي كه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را به پيامبري برگزيد! سه روز است كه غذا نخورده ايم و فرزندانم حسن(علیه السلام) و حسين(علیه السلام) از شدت گرسنگي بي قراري مي كردند و خسته و مانده به خواب رفته اند؛ اما من، نيكي و نيكوكاري را كه درب منزل مرا كوبيده است، رد نمي كنم.»

آن گاه پيراهن خود را به سلمان داد تا در مغازه فروشنده اي گرو گذاشته، مقداري خرما و جو قرض بگيرد.

سلمان فارسي مي گويد: پس از دريافت جو و خرما به طرف منزل فاطمه (سلام الله علیها) آمدم و گفتم: اي دختر رسول خدا! مقداري از اين غذاها را براي فرزندان گرسنه ات بردار! پاسخ داد:

«اي سلمان! اين كار را فقط براي خداي بزرگ انجام داديم و هرگز از آن بر نمي داريم.»[17]

اطعام خالصانه

ابن عباس نقل نموده كه امام حسن(علیه السلام) و امام حسين(علیه السلام) بيمار شدند. پيامبر (صلی الله علیه و آله) با جمعي از ياران به عيادتشان آمدند و به علي(علیه السلام) گفتند: چه خوب است كه براي بهبودي فرزندانت نذري كني. علي(علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) و فضه- كنيز آن دو- نذر كردند كه اگر كودكان بهبودي يافتند، سه روز روزه بدارند. بچه ها بهبودي يافتند و اثري از كسالت باقي نماند.

حضرت علي(علیه السلام) سه من جو قرض گرفت و فاطمه (سلام الله علیها) يك من آن را آرد كرده، از آن نان درست كرد و سهم هر كسي را جلويش گذاشت تا افطار كند. در همين حال سائلي به در خانه آمد و گفت: سلام بر شما اهل بيت محمد (صلی الله علیه و آله) . من مسكينم، مرا طعام دهيد! خاندان پيامبر (صلی الله علیه و آله) آن سائل را بر خود مقدم شمرده، افطار خود را به او دادند و آن شب چيزي جز آب نخوردند و با شكم گرسنه دوباره نيت روزه كردند.

هنگام افطار روز دوم يتيمي بر در خانه آمد و غذا خواست و آنها غذاي شان را به او دادند. در شب سوم اسيري آمد و همان عمل را نسبت به او كردند. صبح روز چهارم علي(علیه السلام) دست امام حسن(علیه السلام) و امام حسين(علیه السلام) را گرفت و نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد. آن حضرت وقتي بچه ها را ديد كه از شدت گرسنگي ضعيف شده اند، گريه كرد. در اين هنگام جبرئيل با سوره دهر بر آن حضرت نازل شد.[18]

بنابراين، آياتي كه در سوره انسان درباره ابرار نازل شده، در شان فاطمه (سلام الله علیها) و خانواده اوست كه نشان مي دهد ارزش ايثار و اطعام آنان به خاطر نهايت اخلاص در راستاي كسب رضايت پروردگار مي باشد و لذا مي فرمايد: «و يطعمون الطعام علي حبه مسكينا و يتيما و اسيرا¤ انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا؛[19] و غذايي را كه ] از شدت احتياج[ دوست مي داشتند، به مسكين و يتيم و اسير عطا كردند و گفتند:شما را فقط براي خشنودي خدا اطعام مي كنيم؛ نه از شما عوضي مي خواهيم و نه انتظار سپاس و ثنايي داريم.»

سخن آخر

چنان كه بيان شد، انفاق چه به صورت صدقه و چه به صورت مواسات و يا ايثار، از مهم ترين اعمال خير و نيك اخلاقي است كه آثار متعدد فردي و اجتماعي در زمينه خودسازي و تزكيه نفس و رفع اختلافات طبقاتي دارد و هر چه از عنصر اخلاص بهره بيشتري ببرد، از ارزش معنوي والاتري برخوردار است و در تكامل ملكات نفساني تاثير بيشتري مي گذارد و در اين زمينه، سيره عملي دخت گرامي رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) ، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) ، مي تواند بهترين اسوه اخلاقي براي زنان و مردان مومن باشد.

نويسنده:مهدی رضوانی پور

منبع: روزنامه کیهان

پانوشتها:

[1] . نهج الحياه (فرهنگ سخنان فاطمه) ص217، ح .164.

[2] . توبه/ 103.

[3] . بقره/ 261.

[4] . بقره/ 264.

[5] . بقره/ 265.

[6] . غررالحكم، ص 395، ح .9136.

[7] . همان، ح .9147.

[8] . بقره 271.

[9] . آل عمران/92.

[10] . رياحين الشريعه (بانوان دانشمند شيعه)، شيخ ذبيح الله محلاتي، ج1، صص 184-.185.

[11] . ر.ك. لسان العرب، ج 1، ص .148.

[12] . بحارالانوار، ج 71، ص .231.

[13] . ر.ك: منتهي الآمال (زندگاني چهارده معصوم(ع)، شيخ عباس قمي، صص 159-.160.

[14] . ميزان الحكمه ، ج 10، صص 456-.459.

[15] . اصول كافي، ج 4، ص .508.

[16] . غررالحكم، ص 396، ح .9171.

[17] . نهج الحياه ، صص 131-133، ح .62.

[18] . مجمع البيان، شيخ طبرسي، ج 10، ص .617.

[19] . انسان/9-8.