اهل البیت

نوشته‌ها

پاره های برجای مانده کتاب فضائل علی بن أبی طالب علیه السلام وکتاب الولایه

مقدمه

محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب طبری آملی ( ۲۲۴ ـ ۲۸ شوال ۳۱۰) محدّث، مفسّر، فقیه و مورّخ برجسته سُنّی مذهب قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری، شخصیت و عالمی شناخته شده است که در باره او تحقیقات و مطالعات فراوانی صورت گرفته و نیازی به تکرار آن در اینجا نیست.(۱) در مقایسه او و نوشته هایش با آنچه که از عالمان بغداد این قرن می شناسیم، بدون تردید می توان برتری وی را در بیشتر زمینه های علمی؛ مانند فقه،(۲) حدیث، تفسیر و به ویژه تاریخ بر معاصرانش تشخیص داد. به علاوه، در تاریخ تفکّر سنی، به لحاظ کثرت تألیفات خوب و ماندنی، تنها می توان او را در ردیف برخی از بزرگترین مؤلفان سنّی مانند خطیب بغدادی، ابن جوزی، شمس الدین ذهبی و ابن حَجَر قرار داد. نفوذ چشمگیر نوشته های او، به ویژه دو کتاب «تاریخ» و «تفسیر»اش بر آثاری که پس از او نگارش یافته، برای شناخت برجستگی وی کافی است.

ما درباره باورهای مذهبی او در جای دیگری به تفصیل سخن گفته و شرایط مذهبی ناهنجار حاکم بر بغداد را که سبب شد تا طبری در برابر حنابله و افراطیون اهل حدیث قرار گیرد، شرح داده ایم.(۳) بدون مطالعه آن مطالب، دست کم نمی توان دلیل تمایل طبری را به نگارش اثری تحت عنوان «کتاب الولایه» را که گردآوری طرق حدیث غدیر است، دریافت.

حنابله بغداد، که دشمنی با امام علی علیه السلام را از دوران اموی به ارث برده بودند، به صراحت به انکار فضائل امام می پرداختند. این انکار به حدّی بود که خشم ابن قُتَیْبه، عالمِ محدّثِ سنّیِ اهلِ حدیث را برانگیخت.(۴) به علاوه، نگرش حدیثی و اخباری عثمانی مذهب ها و اصرارشان بر برخی از احادیث مجعول اما منسوب به پیامبر صلی الله علیه و آله ، سبب شد تا آنان اجازه کوچک ترین تخطّی از ظواهر احادیث مزبور را به دیگر دانشمندان دنیای اسلام ندهند. در این میان طبری که خود را یک سر و گردن بالاتر از همه آنان و حتی احمد بن حنبل می دید، این فشار را برنتافت و در زمینه های مختلف، به مخالفت با اهل حدیث پرداخت.

در این باره که چرا طبری کتاب الولایه را تألیف کرد، در عنوان بعدی سخن خواهیم گفت. آنچه در اینجا لازم است بگوییم این است که، بدون تردید این اثر که اصل آن ـ بر حسب اطلاعات موجود ـ برجای نمانده، کتابی است از محمد بن جریر طبری، مورّخ معروف بغداد. در این باره، در کهن ترین منابع از یک نسل پس از طبری تا قرن دهم، نصوص متقنی در اختیار است که آنها را مرور خواهیم کرد. این درست است که یک یا دو طبری دیگر هم داریم که یکی از آنها شیعه و صاحب «المسترشد»(۵) و دیگری نویسنده کتاب «دلائل الامامه» است؛(۶) اما احتمال نسبت دادن کتاب طرق حدیث غدیر به آن عالم شیعه، ناشی از بی اطلاعی از نصوص متقن تاریخی و به کلی ناشی از حدس و گمانهایی غیر تاریخی است.(۷)

عنوان کتاب

کتاب طبری، مانند بسیاری از رساله ها و کتابهای کهن، دارای چندین نام مختلف شده است. دلیلش آن است که قدما در نقل از اینگونه کتابها، گاه به اقتضای موضوع کلّی کتاب، نامی را که خود می خواستند و آن را مطابق با محتوای کتاب می دیدند، بر آن اطلاق می کردند.

نکته دیگر آن که، همانگونه که از این نام ها بر می آید، برخی نام مجموعه ای از مطالب متنوع است که کنار هم قرار گرفته و برخی دیگر از این نامها، نام بخشی و فصلی از همان کتاب است که احیانا به صورت مستقل نیز تدوین شده است. برای نمونه، عنوان «فضائل اهل البیت» یا «مناقب اهل البیت» ـ که ابن طاوس برای کتاب طبری از آن یاد و استفاده کرده ـ نامی کلی است که «حدیث الولایه» می توانسته بخشی از آن باشد؛ بخشی که خود به صورت کتابی مستقل نیز درآمده است.

عنوان «کتاب الولایه» ـ افزون بر آن که مکرر توسط استفاده کنندگان از این اثر بکار رفته ـ توسط ابن شهرآشوب در اثری کتابشناسانه عنوان شده است.(۸) عنوان دیگر «الرد علی الحرقوصیه» در «رجال النجاشی» آمده و تصریح شده است که کتابی است از طبری مورخ عامی مذهب در باره حدیث غدیر: «له کتاب الردّ علی الحرقوصیه، ذکر طرق خبر یوم الغدیر».(۹)

ابن طاوس نیز تصریح کرده است که طبری نام کتابش را «الرد علی الحرقوصیه» گذاشته است.(۱۰) عقیده ابن طاوس بر آن است که انتخاب این نام به این سبب بوده است که احمد بن حنبل از نسل حرقوص بن زهیر، رهبر خوارج بوده و به همین دلیل از سوی طبری این نام انتخاب شده است.(۱۱) روزنتال این احتمال را مطرح کرده است که حرقوص در لغت به معنای مگس یا پشه باشد و به احتمال، طبری این تعبیر را برای ابوبکر بن ابی داود سجستانی، که کتاب الولایه را در رد بر او نوشته است، به قصد تحقیر او استفاده کرده است.(۱۲) شاید بتوان این احتمال را نیز افزود که این نام، اشاره به فلسفه نگارش این اثر دارد که طبری آن را در رد بر فردی ناصبی نگاشته است. از آنجا که خوارج دشمن امام علی علیه السلام بوده اند و حرقوص بن زهیر رهبر آنان بوده، طبری چنین نامی را برای کتاب خود انتخاب کرده تا حنابله افراطی را خارجی و ناصبی مسلک نشان دهد ـ نه آن که بحث از نسب احمد در میان بوده باشد.

عنوان «رساله فی طرق حدیث غدیر» نیز عنوانی است که با مضمون کتاب به راحتی سازگار است.(۱۳) در این میان، کالبرگ عنوان «کتاب الولایه» و «کتاب المناقب» را در دو جا آورده است؛ در حالی که خود وی به این نکته اشاره دارد که ممکن است کتاب الولایه بخشی از کتاب فضائل یا کتاب مناقب باشد.(۱۴)

آنچه در عمل رخ داده، این است که استفاده کنندگان از این کتاب، گاه نام کتاب فضائل علی علیه السلام یا مناقب را آورده اند، اما حدیث غدیر را نقل کرده اند؛ مانند ابن شهرآشوب در مناقب، که نام کتاب الولایه را آورده و فضائل را از آن نقل کرده است. پیداست که دقتی در این کار صورت نگرفته است.

اکنون که بنای جمع آوری نقلهای برجای مانده این کتاب است، بهتر است احادیثی که از این کتاب در فضائل امام پـ بجز حدیث غدیر نقل شده ـ به عنوان کتاب فضائل و احادیث غدیر هم تحت عنوان کتاب الولایه گردآوری شود.

کتاب غدیر و مناقب طبری دراختیار چه کسانی بوده است؟

روشن است که، این کتاب در اختیار چندین نفر از مؤلفان، مورّخان و محدثان بزرگ اسلامی تا قرن نهم بوده است.(۱۵) فهرست اجمالی نام این افراد عبارت است از:

قاضی نعمان اسماعیلی (م ۳۶۳) که بیشترین نقل را از این کتاب دارد.

نجاشی(۳۷۲ ـ ۴۵۰) که از نام کتاب یاد کرده و طریق خود را به آن یادآور شده است. شیخ طوسی (م ۴۶۰)، همین طور. یاقوت حموی (م ۶۲۶) که گزارشی از چگونگی تألیف این اثر به دست داده است.

ابن بطریق (م ۶۰۰) که به تعداد طرق نقل حدیث غدیر در این کتاب تصریح کرده است. ابن شهرآشوب (م ۵۸۸) که او نیز نام این کتاب را در شرح حال وی آورده و در جای دیگر خبر شمار طرق نقل شده برای حدیث غدیر در این کتاب را ارائه کرده و در المناقب، در چندین مورد از آن نقل کرده است.

ابن طاووس (م ۶۶۴) که هم از آن یاد و هم نقل کرده است.

شمس الدین ذهبی (۷۴۸) که آن را دیده و چندین حدیث از آن نقل کرده است.

ابن کثیر (م ۷۷۴) که کتاب را دیده و چندین روایت نقل کرده است.

و ابن حجر (م ۸۵۲) که او نیز کتاب را دیده است.

در واقع این مطلب به قدری واضح و روشن است که نیازی به اثبات آن نیست. گفتنی است که در سالهای اخیر هیچ کس به اندازه استاد علامه مرحوم سید عبدالعزیز طباطبایی که عمرش را وقف تحقیق در باره امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم السلام کرده، به معرفی این اثر نپرداخت.(۱۶) اکنون مروری بر آنچه که درباره این اثر گفته شده است، خواهیم داشت.

مفصل ترین نقلها از این کتاب توسط قاضی نعمان ـ ابوحنیفه نعمان بن محمد تمیمی مغربی، نویسنده، دانشمند و قاضی اسماعیلی مذهب دولت فاطمی (م۳۶۳) در مجلد نخست «شرح الأخبار فی فضائل الائمه الاطهار» او آمده که در این باره به تفصیل سخن خواهیم گفت.

ابوالعباس احمد بن علی نجاشی (م۴۵۰) در باره طبری و کتاب غدیر می نویسد:

أبوجعفر الطّبری عامیّ، له کتاب الردّ علی الحرقوصیه، ذکر طرق خبر یوم الغدیر، أخبرنا القاضی أبوإسحاق إبراهیم بن مخلّد، قال: حدّثنا أبی، قال: حدّثنا محمد بن جریر بکتابه الردُّ علی الحرقوصیه.(۱۷)

شیخ طوسی (م ۴۶۰) در باره این کتاب نوشته است:

محمد بن جریر الطبری، أبوجعفر، صاحب التاریخ، عامیّ المذهب. له کتاب خبرغدیر خمّ، تصنیفه و شرح أمره. أخبرنا أحمد بن عبدون، عن أبیبکر الدوری، عن ابن کامل، عنه.(۱۸)

یحیی بن حسن معروف به ابن بطریق (۵۲۳ ـ ۶۰۰) می نویسد:

و قد ذکر محمد بن جریر الطبری، صاحب التاریخ خبر یوم الغدیر و طرقه من خمسه و سبعین طریقا، و افرد له کتابا سمّاه کتاب الولایه.(۱۹)

ابن شهرآشوب (م ۵۸۸) نیز از کتاب الولایه طبری یاد کرده است:

أبوجعفر محمد بن جریر بن یزید الطبری صاحب التاریخ، عامیّ، له کتاب غدیر خمّ و شرح أمره، و سمّاه کتاب الولایه.(۲۰)

که وی در کتاب «مناقب آل أبی طالب» از آن روایاتی نقل کرده است که بدان خواهیم پرداخت. شیخ سدیدالدین محمود حمصی رازی از علمای قرن هفتم هجری نیز در اثبات تواتر حدیث غدیر به نوشته های اصحاب حدیث استناد کرده و می نویسد:

لأنّ أصحاب الحدیث أوردوه من طرق کثیره،کمحمدبن جریرالطبریفإنّه أورده من نیّف وسبعین طریقا فی کتابه.(۲۱)

احمد بن موسی بن طاوس که از علمای میانه قرن هفتم هجری است نیز در همین زمینه می نویسد: و ساقه [ای الحدیث الغدیر] أبوجعفر محمد بن جریر الطبری صاحب التفسیر و التاریخ الکبیر من خمسه و سبعین طریقا.(۲۲)

رضی الدین علیّ ابن طاوس (۵۸۹ ـ ۶۶۴) در مواردی از کتاب مناقب اهل البیت طبری مطالبی نقل کرده،(۲۳) و در مواردی نیز از کتاب الولایه او یاد کرده که گزارش آن را خواهیم آورد. وی در باره کتاب الولایه طبری می نویسد:

و من ذلک ما رواه محمد بن جریر الطبری صاحب التاریخ الکبیر صنّفه و سمّاه کتاب الردّ علی الحرقوصیه، روی فیه حدیث یوم الغدیر و ما نصّ النبیّ علی علیّ علیه السلام بالولایه و المقام الکبیر، و روی ذلک من خمس و سبعین طریقا.(۲۴)

همچنین در مورد دیگری می نویسد: واما الذی ذکره محمد بن جریر صاحب التاریخ فإنّه فی مجلّد.(۲۵) و در جای دیگر می نویسد: و قد روی الحدیث فی ذلک محمد بن جریر الطبری صاحب التاریخ من خمس و سبعین طریقا و أفرد له کتابا سمّاه حدیث الولایه.(۲۶)

شمس الدین ذهبی (م۷۴۸) می نویسد:

و لمّا بلغه أنّ ابن أبیداود تکلّم فی حدیث غدیر خمّ، عمل کتاب الفضائل و تکلّم علی تصحیح الحدیث. قلت: رأیت مجلّدا من طرق الحدیث لابن جریر فاندهشْتُ له لکثره الطرق.(۲۷)

خواهیم دید که شمس الدین الذهبی (۶۷۳ ـ ۷۴۸) که به احتمال تنها جزو دوم این کتاب را دیده، چندین روایت از آن در کتاب «طرق حدیث من کنت مولاه» نقل کرده است. وی در موردی می نویسد:

قال محمد بن جریر الطبری فی المجلّد الثانی من کتاب غدیر خم له، و أظنّه بمثل جمیع هذا الکتاب نسب إلی التشیع، فقال:…(۲۸)

ابن کثیر (م۷۷۴) در ضمن شرح حال طبری در ذیل حوادث سال ۳۱۰ می نویسد:

و قد رأیت له کتابا جمع فیه أحادیث غدیر خمّ فی مجلدین ضخمین.(۲۹)

ابن حَجَر عسقلانی (۷۷۳ ـ ۸۵۲) با ارائه آنچه که مزّی در «تهذیب الکمال» آورده، می نویسد: وی چیزی افزون بر آنچه ابن عبدالبرّ در «الاستیعاب» دارد، نیاورده، جز آن که حدیث موالاه را نقل کرده،(۳۰) در حالی که طبری در تألیفی چندین برابر آنچه ابن عقده در جمع طرق این روایت آورده،(۳۱) طرق حدیث غدیر را فراهم آورده است:

و قد جمعه ابن جریر الطبری فی مؤلف فیه أضعاف من ذکر و صحّحه و اعتنی بجمع طرقه أبوالعباس بن عقده فأخرجه من حدیث سبعین صحابیا أو أکثر.(۳۲)

انگیزه طبری در تألیف کتاب الولایه

در باره علت تألیف کتاب الولایه از سوی طبری، در چندین منبع، به آن اشاره شده است. خلاصه ماجرا آن است که عالمی سجستانی نام ـ فرزند سجستانی صاحب سنن ـ مطلبی در انکار حدیث غدیر گفت که سبب تألیف این اثر از سوی طبری شد. در اینجا گزارش این رویداد را در منابع کهن پی می گیریم. قدیمی ترین منبعی که دلیل تألیف این کتاب را مطرح کرده، قاضی نعمان (م۳۶۳) است. وی می نویسد:

فمن ذلک انّ کتابه الذی ذکرناه و هو کتاب لطیف بسیط ذکر فیه فضائل علیّ علیه السلام و ذکر أنّ سبب بسطه إیّاه، إنّما کان لأنّ سائلاً سأله عن ذلک لأمر بلغه عن قائل زعم أنّ علیّا علیه السلام لم یکن شهد مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله حَجّه الوداع الّتی قیل أنّه قام فیها بولایه علیّ بغدیر خمّ لیدفع بذلک بزعمه عنه الحدیث لقول رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله: من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه. فأکثر الطّبری التعجب من جهل هذا القائل و احتجّ علی ذلک بالروایات الثابته علی قدوم علیّ من الیمن علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله(۳۳)

یاقوت حموی بخش عمده آگاهی های خود درباره طبری را از ابوبکر ابن کامل گرفته است. ابتدا در شمارش تألیفات طبری، از جمله می نویسد:

و کتاب فضائل علی بن أبیطالب رضی الله عنه تکلّم فیأوّله بصحّه الاخبار الوارده فی غدیرخمّ، ثم تلاه بالفضائل و لم یتمّ.(۳۴)

پس از آن، با اشاره به این که طبری همه کسانی را که در باره او سخنی گفته بودند، بخشید مگر کسانی را که او را متهم به بدعت کرده بودند، از وی ستایش کرده و به نقل از ابوبکر بن کامل می نویسد:

و کان إذا عرف من إنسان بدعه أبعده و أطرحه. و کان قد قال بعض الشیوخ ببغداد بتکذیب حدیث غدیر خمّ، و قال: إنّ علیّ بن أبیطالب کان بالیمن فی الوقت الذی کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله بغدیر خمّ.و قال هذا الإنسان فی قصیده مزدوجهٍ یصف فیه بلدًا بلدًا و منزلاً منزلاً یُلَوِّح فیها إلی معنی حدیث غدیر خمّ فقال:

ثمّ مَرَرنا بغدیر خمّ کم قائل فیه بزور جَمّ

علی علیٍّ و النبیّ الأمیّ

و بلغ أباجعفر ذلک، فابتدأ بالکلام فی فضائل علیّ بن ابی طالب علیه السلام و ذکر طریق حدیث خُمّ، فکَثُر الناس لاستماع ذلک و استمع [اجتمع] قوم من الرّوافض من بسط لسانه بما لایَصْلُحُ فی الصّحابه فابتدأ بفضائل ابی بکر و عمر.(۳۵)

در دو متن بالا، نام کسی که چنین اشکالی را مطرح کرده، نیامده است. اما شمس الدین ذهبی به نقل از ابومحمد عبداللّه بن احمد بن جعفر فَرَغانی ـ که او را دوست طبری دانسته اند(۳۶) و بیشترین آگاهی های موجود در باره طبری از اوست و ذیلی هم بر تاریخ طبری نگاشته(۳۷) ـ در این باره توضیح بیشتری داده است:

و لمّا بلغه [الطبری] أنّ ابن أبی داود تکلّم فی حدیث غدیر خمّ، عمل کتاب الفضائل و تکلّم علی تصحیح الحدیث.(۳۸)

ذهبی در جای دیگری هم ضمن برشمردن تألیفات طبری می نویسد:

و لما بلغه أنّ ابابکر بن ابی داود تکلّم فی حدیث غدیر خمّ، حمل کتاب الفضائل، فبدأ بفضل الخلفاء الراشدین، وتکلّم علی تصحیح حدیث غدیر خمّ، واحتجّ لتصحیحه.(۳۹)

اصل این عبارت از آن فرغانی بوده که شکل کامل آن را ابن عساکر نقل کرده است. وی پس از برشمردن آثار طبری به تفصیل، می نویسد:

و لمّا بلغه أنّ أبابکر بن أبیداود السجستانی [م ۳۱۶] تکلّم فی حدیث غدیر خمّ عمل کتاب الفضائل، فبدأ بفضل أبیبکر و عمر و عثمان و علی ـ رحمه اللّه علیهم ـ و تکلّم علی تصحیح حدیث غدیر خمّ واحتجّ لتصحیحه و أتی من فضائل أمیر المؤمنین علیّ بما انتهی الیه و لم یتمّ الکتاب، و کان ممّن لایأخذه فی دین اللّه لومه لائم…(۴۰)

در متون کلامی شیعه نیز در وقت بحث از غدیر به اشکال ابوبکر عبداللّه ابن ابی داود سلیمان سجستانی اشاره شده و به برخورد طبری نیز با او اشارت رفته است؛ از جمله سید مرتضی در «الذخیره» سخن سجستانی را باطل دانسته و به برخورد طبری با او اشاره می کند.(۴۱) همو در «الشافی» با اشاره به این که خبر غدیر را تمامی راویان شیعه و سنی روایت کرده اند، به عنوان اشکال، از انکار سجستانی یاد کرده است. شریف مرتضی در پاسخ، ضمن اینکه اظهار کرده نظر سجستانی نظر شاذ و نادری است، از تبرّی بعدی او در مواجه با طبری، از این نظرش هم یاد کرده است.(۴۲)

در همین منابع آمده است که سجستانی این نسبت را تکذیب کرده و گفته است: که وی نه اصل حدیث، بلکه منکر این شده است که مسجد غدیر خم آن روزگار هم وجود داشته است. ابوالصلاح حلبی نیز در «تقریب المعارف» پس از اشاره به تواتر حدیث غدیر می نویسد:

و لایقدح فی هذا ما حَکاه الطبریّ عن بن أبیداود السجستانی من إنکار خبر الغدیر… علی أنّ المضاف إلی السجستانی من ذلک موقوف علی حکایه الطبری، مع مابینهما من الملاحاه والشنآن وقد اُکذب الطّبری فی حکایته عنه، وصرّح بأنّه لم ینکر الخبر و إنّما أنکر أن یکون المسجد بغدیر خمّ متقدّما و صنّف کتابا معروفا یتعذّر ممّا قرفه به الطبری ویتبرّأ منه.(۴۳)

تألیف کتاب الولایه واتهام به تشیّع

همان گونه که ذهبی اشاره کرده است، طبری به دلیل تألیف این اثر، متهم به تشیع گردید؛(۴۴) زیرا اهل حدیث، حدیث غدیر را نمی پذیرفتند و اگر هم می پذیرفتند، اجازه تألیف کتابی در طرق آن را که می توانست دستاویز شیعیان شود، به کسی چون طبری که امامی شناخته شده بود، نمی دادند. از همین روست که شاهدیم بخاری که تنها و تنها روایات موجود در دوایر اهل حدیث را ارائه می کند، از ذکر این حدیث با داشتن آن همه طریق خودداری ورزیده است.

اگر نگارش کتابی دیگر از سوی طبری را در باره «حدیث الطیر» که صحت آن بی تردید افضل بودن امام علی علیه السلام را بر همه صحابه ثابت می کند، مورد توجه قرار دهیم، زمینه اتهام تشیع به طبری روشن تر می شود. ابن کثیر درباره این کتاب نوشته است:

و رأیت فیه مجلّدا فی جمع طرقه و ألفاظه لأبی جعفر محمد بن جریر الطبری المفسّر صاحب التاریخ.

در ادامه اشاره می کند که ابوبکر باقلانی کتابی در تضعیف طرق و دلالت این روایت در رد بر کتاب طبری نوشته است.(۴۵)

به هر روی روشن است که طبری در شرایطی مانند شرایط بغداد، با تسلّطی که حنابله داشتند، با داشتن تألیفی در حدیث غدیر و جامع تر از آن، تألیفِ اثری در فضائل علی بن ابی طالب علیه السلام می بایست به تشیع متهم می گردید. ابن خزیمه، محدّث معروف سنی اهل حدیثی مشبِّهی مذهب، که در نیشابور می زیست، در باره او می نویسد: ما أعلم عَلی أدیم الأرض أعلم من محمد بن جریر، و لقد ظلمته الحنابله.(۴۶)

در واقع، دشمنی حنابله متعصّب با او،(۴۷) دلایل دیگری نیز داشت؛(۴۸) اما این نکته، می توانست مهم ترین عامل عناد و کینه آنان نسبت به طبری باشد. در واقع، نسبت دادن رفض به او، جز از این زاویه ممکن نبود.

ابن مسکویه در این باره می نویسد:

و فیها [۳۱۰] تُوُفّی محمد بن جریر الطبری، و له نحو تسعین سنه، و دفن لیلا، لأنّ العامه اجْتمعت و مَنَعَتْ من دفْنِه نهارًا. و ادّعت علیه الرفض، ثمّ ادّعت علیه الإلحاد.(۴۹)

یاقوت حموی (م ۶۲۶) در باره او سخنی از خطیب بغدادی نقل کرده و سپس می نویسد:

قال غیر الخطیب: و دُفِنَ لیلاً خوفًا من العامّه لأنَّه کان یُتَّهم بالتَّشیع.(۵۰)

ابن جوزی (م ۵۹۷) در باره او به نقل از ثابت بن سنان می نویسد:

و ذکر ثابت بن سنان فی تاریخه: أنه إنّما أخفیت حاله، لأنّ العامّه اجتمعوا و منعوا من دفنه بالنّهار و ادّعوا علیه الرفض ،ثم ادّعوا علیه الإلحاد.(۵۱)

وی در ادامه با اشاره به این فتوای طبری که مسح بر پا را جایز می دانست و غَسْل و شست وشوی آن را لازم نمی شمرد، این را نیز سبب دیگری در نسبت رفض به طبری می داند: فلهذا نسب إلی الرفض.(۵۲)

ابن اثیر ـ با الهام از عبارت ابن مسکویه ـ می نویسد:

و فی هذه السنه [۳۱۰] تُوُفِّیَ محمدُ ابن جریر الطبری، صاحب التاریخ ببغداد، و مولده سنه أربع و عشرین و مأتین، و دفن لیلا بداره، لأنّ العامه اجتمعت ومنعت من دفنه نهارا، وادّعوا علیه الرفض، ثم ادّعوا علیه الإلحاد.(۵۳)

ابن اثیر، تعبیر عامّه را که کنایه از اهل سنت است نمی پذیرد و با اظهار این که مخالفت از سوی عامه؛ یعنی اهل سنت نبوده، حنابله را مقصّر اصلی می داند؛ وإنّما بعض الحنابله تعصّبُوا علیه و وقعوا فیه، فتبعهم غیرهم»(۵۴).

ابن کثیر نیز خبر از برخورد حنابله با او داده، می نویسد:

«و دفن فی داره، لأنّ بعض عوام الحنابله و رعاعهم منعوا دفنه نهارا و نسبوه إلی الرفض… و إنّما تقلّدوا ذلک عن أبیبکر محمد بن داود الفقیه الظاهری، حیث تکلّم فیه و یرمیه بالعظائم و بالرفض»(۵۵).

ابن کثیر در این عبارت، به عمد یا غیر عمد، میان ابوبکر عبداللّه بن أبی داود سجستانیِ (م۳۱۶) متهم به ناصبی گری با ابوبکر محمد بن علی بن داود فقیه ظاهری خلط کرده است.(۵۶) کسی که طبری را متهم به تشیع می کرد، سجستانی ـ فرزند سجستانی صاحب سنن ـ بود که خود متهم به ناصبی گری بود. به همین دلیل، زمانی که به طبری خبر دادند سجستانی فضائل علی علیه السلام را روایت می کند، گفت: «تکبیره من حارس»(۵۷).

ذهبی پس از نقل این مطلب، از دشمنی موجود میان آنان سخن گفته است. همو نقلهایی در باره ناصبی گری او دارد که البته آن را انکار می کند.(۵۸) ابن ندیم، در شرح حال سجستانیِ یاد شده، اشاره می کند که کتاب تفسیری نگاشت و این بعد از آن بود که طبری کتاب تفسیرش را نوشت.(۵۹) این هم نشانی از رقابت آنهاست.

ناصبی گری سجستانی سبب شد تا ابن فراتِ وزیر او را از بغداد به واسط تبعید کند و تنها وقتی که قدری از فضائل امام علی علیه السلام را روایت کرد، علی بن عیسی او را به بغداد بازگرداند. پس از آن شیخ حنابله شد!: ثم تَحَنْبَلَ، فصار شیخًا فیهم و هو مقبول عند أهل الحدیث. افتضاح وضعیت او به حدی بود که پدرش در باره اش می گفت: ابنی عبداللّه کذّاب.(۶۰)

ذهبی در شرح حال او در «میزان الاعتدال» گفته یکی دیگر از محدثان سنی درباره طبری را آورده است؛ «أقذع أحمد ابن علی السلیمانی الحافظ: فقال: کان یضع للروافض»(۶۱). سپس به رد سخن وی پرداخته و همین اندازه تأیید می کند که: «ثقه صادق فیه تشیّعٌ یسیر و موالاه لاتَضُرّ»(۶۲) وی احتمال می دهد که سخن سلیمانی در باره ابن جریر شیعی بوده که کتاب «الرواه عن أهل البیت» داشته است. با توجه به نصوصی که در باره اتهام رفض به طبری مورخ داریم، بعید می نماید که مقصود سلیمانی، کسی جز او باشد. به علاوه که ابن جریر شیعی، در دوایر سنی شهرتی نداشته است.

ابن حجر در «لسان المیزان» سخن ذهبی را نقل کرده و به پیروی او، با دفاع از سلیمانی به این که امام متقنی است، سخن او را در باره ابن جریر دوم یعنی امامی مذهب می داند! با این حال، در باره طبری مورخ این نکته را تصریح می کند که: «وإنّما نُبِزَ بالتشیّع، لأنّه صحّح حدیثَ غدیر خُمّ».(۶۳)

تشیّع طبری!(۶۴)

در اینجا پیش از پرداختن به بحث درباره روایت غدیر در کتاب طبری، این پرسش مطرح است که آیا تنها همین نکته سبب اتهام تشیع به طبری شده است یا نکته و مطلب دیگری هم مطرح بوده و اصلاً چرا طبری، به رغم آن که در «تاریخ»و «تفسیر» خود، به نقل حدیث غدیر نپرداخته، یکباره در سالهای پایانی عمر، به تألیف کتابی در باره طرق حدیث غدیر و حدیث طیر که می توانست عواقب خطرناکی برای او داشته باشد، دست می زند؟ آیا ممکن است به جز ردیه نویسی، تغییری در بینش مذهبیِ طبری رخ داده باشد؟ چنین احتمالی با توجه به شخصیتی که از طبری و آثار او می شناسیم، بعید می نماید؛ جز آن که این مسأله زاویه بلکه زوایای دیگری نیز دارد که بر ابهام آن می افزاید.

قصّه از این قرار است که ابوبکر محمد بن عباس خوارزمی (م۳۱۶ ـ ۳۸۳)(۶۵) ادیب معروف قرن چهارم هجری که از شاعران برجسته و پرآوازه دوره آل بویه و از نظر باورهای مذهبی، فردی شیعه مذهب بوده،(۶۶) به عنوان خواهرزاده طبری معرفی شده و ضمن شعری، تشیع خود را مربوط به تشیع دایی های خود؛ یعنی خانواده همین ابن جریر طبری کرده است.

خواهرزادگی او نسبت به طبری مورخ، در منابع کهن تصریح شده است؛ از جمله سمعانی (م ۵۶۲) ذیل مدخل خوارزمی می نویسد: «… و الشاعر المعروف ابوبکر محمد بن العباس الخوارزمی الأدیب، و قیل له: الطبری. لأنّه ابن اخت محمد بن جریر بن یزید الطبری»(۶۷) به جز او، ابن خلکان،(۶۸) شمس الدین ذهبی،(۶۹) صَفَدی،(۷۰) ابن عماد حنبلی،(۷۱) و یافعی(۷۲) این نکته را یادآور شده اند.

ممکن است که این مؤلفان، این مطلب را از یکدیگر اقتباس کرده باشند؛ اما نصی که مهم بوده و حتی از عبارت سمعانی کهن تر است، تصریح حاکم نیشابوری (ربیع الاول ۳۲۱ ـ صفر ۴۰۵) به این مطالب در کتاب مفقود شده «تاریخ نیشابور» است.(۷۳) ابن فندق بیهقی در شرح تألیفات تاریخی می نویسد: … بعد از آن محمد بن جریر الطبری که خال ابوبکر الخوارزمی الادیب بود، تاریخ کبیر تصنیف کرد و مرا در نسبْ عرقی به محمد بن جریر المورخ کشید چنان که حاکم ابوعبداللّه الحافظ در تاریخ نیشابور آورده است.(۷۴)

در جای دیگری هم نوشته است: و خواجه ابوالقاسم الحسین بن أبی الحسن البیهقی مردی شجاع و شهم بود و ملوک روزگار او را عزیز و گرامی داشتندی و والده او دختر ابوالفضل بن الاستاد العالم ابوبکر الخوارزمی بود و استاد عالم فاضل ابوبکر الخوارزمی خواهرزاده محمد بن جریر الطبری بود که تاریخ و تفسیر به وی باز خوانند و حاکم ابوعبداللّه حافظ در تاریخ نیشابور یاد کرده است.(۷۵)

با وجود این همه تصریح، به هیچ روی نمی توان در آن تردید کرد. تنها نکته آن است که یاقوت می نویسد: «وکان یزعم أن أباجعفر الطبری خاله»(۷۶) در این اواخر آقامحمدعلی کرمانشاهی،(۷۷) نویسنده «روضات الجنّات»،(۷۸) و صاحب «اعیان الشیعه»(۷۹) گویا به پیروی قاضی نوراللّه شوشتری(۸۰) در پاسخ یاقوت، خوارزمی را خواهرزاده طبری شیعی دانسته اند که صد البته خلاف نقل های صریح تاریخی است.(۸۱) محمد حسین اعرجی در مقدمه کتاب الأمثال خوارزمی،(۸۲) اشکالی در باره تاریخ تولد خوارزمی و تناسب آن با دوره زندگی طبری مورخ کرده و خواسته است تا خواهرزادگی او را نسبت به طبریِ مورخ رد کند. گفتنی است که اگر محمد بن جریر طبری شیعی، معاصر طبری مورخ باشد، همین اشکال در آنجا نیز وجود خواهد داشت. به علاوه که وجود ۷۳ سال اختلاف میان درگذشت طبری مورخ (م ۳۱۰) با خوارزمی، می تواند صورت نادری باشد اما در ضمن صحیح هم باشد.

افزون بر آن، خواهرزادگی خوارزمی نسبت به طبری، به معنای این نیست که مستقیم دختر خواهر او بوده، بلکه ممکن است خوارزمی نوه خواهر طبری باشد. آنچه مهم است نصوص تاریخی به ویژه نقل آن در «تاریخ نیشابور» است که نویسنده آن، عالم تر از آن است که طبری مورخ را نشناخته باشد. این نمی تواند اتفاقی باشد که حاکم نیشابوری چنین مطلبی را گفته باشد و از سوی دیگر، شعری از ابوبکر خوارزمی به صراحت این نکته را بیان کند.

با این حال، هم به دلیل غیر امامی و ناشیعی بودن آثار طبریِ مورخ و هم عدم ورود نص خاص در باره امامی مذهب بودن ابوبکر خوارزمی(۸۳) ـ درعین تشیع شدید او بسان صاحب بن عباد ـ کمابیش ابهام در چگونگی آن وجود دارد.

پس از مرور از اصل خواهرزادگی خوارزمی، آنچه مهم است این نکته است که ابوبکر خوارزمی ضمن دو بیت شعر، خود را شیعه و رافضی خوانده و تشیع خویش را به دایی های خود نسبت داده است. یاقوت حموی (م ۶۲۶) در ذیل مدخل «آمل»(۸۴) این باره می نویسد:

و لذلک قال ابوبکر محمد بن العباس الخوارزمی، و أصله من آمل أیضا، و کان یزعم أن أباجعفر الطبری خاله:

بآمل مولدی و بنوجریر فأخوالی، و یحکی المرء خالَهْ
فها أنا رافضیٌّ عن تراث و غیری رافضیّ عن کلاله

و کذب، لم یکن ابوجعفر رحمه اللّه ، رافضیّا، وإنما حسدته الحنابله فرموه بذلک، فاغتنمها الخوارزمی، و کان سبّابا رافضیا مجاهرا بذلک متبجّحا.

عبدالجلیل قزوینی(۸۵) نیز در این باره می نویسد: و بوبکر خوارزمی معروف است که شیعی و معتقد بوده است و فضل و قدر او را فضلا انکار نکنند، این ابیات او راست که می گوید اگر چه مصنّف (یعنی کسی که عبدالجلیل کتاب نقض را در رد بر او نوشته) گفته است: شیعی هرگز بوبکر نام نبوده است:

بآمل مولدی و بنوجریر فأخوالی ویحکی المرء خاله
فمن یک رافضیّا عن تُراث فإنّی رافضیٌّ عن کلاله

مصرع نخستِ بیت دوم، با آنچه در بالا آمده متفاوت و طبعا این عبارت صحیح تر می نماید. ابن فندق بیهقی نیز بیت اول این شعر را آورده است.(۸۶)

از همه اینها که بگذریم، نقلهایی که طبری در کتاب «مناقب اهل البیت علیهم السلام » آورده، آن هم در روزگاری که حنابله بغداد چیرگی کاملی بر اوضاع مذهبی بغداد داشته اند، می تواند شاهدی به تشیع ـ و نه رفض ـ او باشد.

در میان این مرویات، حتی روایتی وجود دارد که دلالت صریحی بر تشیع دوازده امامیِ او می کند. از آن جمله روایتی است که ابن طاوس در کتاب «الیقین»(۸۷) آورده و در آن تصریح شده است که سلمان به نقل از رسول خدا صلی الله علیه و آله می گوید:

«إنّ علیّ بن أبیطالب علیه السلام وصیّی و وارثی و قاضی دینی وعدتی و هو الفاروق بین الحقّ والباطل، وهو یعسوب المسلمین وإمام المتّقین وقائد الغرّ المحجّلین و الحامل غدًا لواء ربّ العالمین. هو و ولده من بعده. ثمّ من الحسین ابنی، أئمه تسعه هداه مهدیّون إلی یوم القیامه. أشکو اِلی اللّه جحود اُمّتی لأخی وتظاهرهم علیه و ظلمهم له وأخذهم حقّه».

ابن طاوس که خود به اهمیت این نص، آن هم از زبان طبری، واقف بوده می نویسد: اگر در اسلام، تنها همین یک حدیث قابل اعتماد نقل شده باشد، برای علیّ بن ابی طالب کافی است و برای پیامبر صلی الله علیه و آله که تصریح به خلافت او وامامان بعد از او کرده؛ آن هم از طریق طبری که ما پیش از این، دیدیم که چه اندازه او را ستایش و توثیق کرده اند.(۸۸)

قاضی نعمان (م ۳۶۳) و کتاب الولایه

قدیمی ترین اثری که بیشترین استفاده را از کتاب الولایه و کتاب مناقب اهل البیت طبری کرده، کتاب شرح الأخبار فی فضائل الائمه الاطهار علیهم السلام قاضی نعمان بن محمد تمیمی مغربی (م ۳۶۳) اسماعیلی مذهب است. با این حال، دشواری این کتاب آن است که در عین حال که تصریح به استفاده از کتاب طبری دارد، سند بیشتر نقلها را ـ به استثنای چند مورد محدود ـ انداخته و به این ترتیب به ارزش و اعتبار احادیث نقل شده، به شدت لطمه زده است.

بهره گیری وی از اثر طبری، شامل دو کتاب مناقب اهل البیت یا فضائل امام علی و کتاب الولایه است. برای مثال پس از نقل خبر «أنت أخی و وصیّی و خلیفتی مِنْ بعدی» می نویسد:

ومِمّن رواه و أدخله فی کتاب ذکر فیه فضائل علی علیه السلام ـ غیر من تقدّمت ذکره ـ محمّد بن جریر الطبری و هو أحد أهل بغداد من العامه عن قرب عهد فی العلم والحدیث والفقه عندهم»(۸۹).

سپس اشاره به طرق مختلفی دارد که طبری در نقل این حدیث در کتابش آورده است.(۹۰) در ادامه پس از نقل روایاتی چند از کتاب طبری، بخش عمده ای از احادیث این کتاب را آورده و از آن با تعبیر «وهو کتاب لطیف بسیط ذکر فیه فضائل علی علیه السلام » یاد کرده است. سپس به بخش روایت غدیر کتاب طبری پرداخته و انگیزه طبری را در تألیف آن بیان می کند که شرحش گذشت.(۹۱)

شاید از این قسمت، چنین معلوم شود که مقصود وی از کتاب فضائل علی علیه السلام همان کتاب الولایه یا کتابی در فضائل امام علی است که بخشی از آن در طرق حدیث غدیر بوده است. وی در انتهایِ نقلِ احادیثی در باب وصایت امام علی علیه السلام از طبری، باز هم از بساطتی که طبری در نقل فضائل امام در این کتاب از خود نشان داده یاد کرده است؛ «و ما رواه و بسطه من فضائل علی علیه السلام …».(۹۲)

در جمع باید گفت، در مقایسه میان کسانی که از این کتاب طبری مطلبی نقل کرده اند، قاضی نعمان در شرح الأخبار بیشترین استفاده را برده است. جز آن که، همان گونه که گذشت، وی اَسناد طبری را در نقل احادیث، بسان بیشتر موارد کتاب، حذف کرده است. از این رو، در نقل حدیث غدیر از کتاب طبری، روایات نقل شده در آن کتاب را مفصل نیاورده؛ زیرا تنها سند آنها متفاوت بوده است. با این حال تصریح دارد که طبری بابی خاص را به روایت غدیر اختصاص داده که در رد بر ابوبکر سجستانی است. سجستانی گفته بود که در سفر حجه الوداع، علی علیه السلام همراه پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده و به همین دلیل، اساسا روایت غدیر نادرست است. این اظهار نظر، علت و انگیزه تألیف کتاب الولایه توسط طبری است. به نوشته قاضی نعمان: «و احتجّ [الطبری] عَلی ذلک بالروایات الثابته علی قدم علی ـ صلوات اللّه علیه ـ من الیمن علی رسول اللّه ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ عند وصوله إلی مکه و…»(۹۳) قاضی در باره کتاب الولایه که بخشی از کتاب فضائل بوده والبته بعدها به طور مستقل نیز شناخته شده، می نویسد:

«ثمّ جاء أیضا فی هذا الکتاب بباب أفرد فیه الروایات الثابته التی جاءت من رسول اللّه ـ صلّی اللّه علیه و آله بأنّه قال قبل حجه الوداع و بعده: من کنت مولاه فعلیّ مولاه، اَلّلهمّ وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر مَنْ نصره و اخذل من خَذَله. و قوله: علیّ أمیرالمؤمنین و علیّ أخی، و علیّ وزیری، و علیّ وصیّی، و علیّ خلیفتی علی امّتی من بعدی، و علیّ أولی الناس بالناس من بعدی. و غیر ذلک مما یوجب له مقامه من بعده، و تسلیم الأمّه له ذلک، و أن لایتقدّم علیه أحد منها، و لایتأمّر علیه، فی کلام طویل ذکر ذلک فیه، و احتجاج أکید أطاله علی قائل حکی قوله و لانعلم أحد قال بمثله، و ما حکاه عنه من دفع ما اجتمعت علیه الأمّه علیه و نفیه أن یکون علی علیه السلام مع رسول اللّه ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ فی حجّه الوداع، و عامه أهل العلم، و أصحاب الحدیث مجمعون علی أنّه کان معه … فأشغل الطبری أکثر کتابه بالاحتجاج علی هذا القائل الجاحد الشاذّ قوله الذی لم یثبت عند أحد من أهل العلم.(۹۴)».

شگفتی قاضی نعمان این است که چرا طبری با این که خود این احادیث را نقل می کند، از مذهب عامه پیروی کرده است؛ «و أغفل الطبریّ أو تجاهل خلافه، لما أثبته و رواه و صحّحه ممّا قدمنا ذکره. و حکایته عنه فی علیّ علیه السلام وذهب فیه إلی ما ذهب أصحابه من العامه إلیه من تقدیم أبیبکر و عمر و عثمان علیه»(۹۵).

پس از نقل روایات غدیر، قاضی نعمان، روایات دیگری در فضائل امام علی علیه السلام از کتاب طبری نقل کرده که نخستین آنها حدیث طیر است؛ «ونحن بعد هذا نحکی ممّا رواه الطبری هذا من مناقب علیّ ـ صلوات اللّه علیه و فضائله الموجبه لما خالفه هو لنؤکّد بذلک ما ذکرناه عنه».(۹۶) پس از نقل حدیث طیر می نویسد: «وجاء الطبری بهذا الحدیث بروایات کثیره و طُرُق شتّی».(۹۷) همچنین پس از نقل چند حدیث و نیز حدیث الرایه می نویسد: «فجاء الطبری بهذا الخبر و ما قبله من الأخبار من طرق کثیره».(۹۸) نیز پس از نقل این خبر از امام علی علیه السلام که خطاب به اصحابش فرمود: که پس از من، شما را مجبور به لعن بر من می کنند و در ادامه روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده، می نویسد: «وهذا ممّا أثبتناه فی هذا الکتاب ممّا آثره الطبریّ الذی قدّمنا ذکره».(۹۹)

پس از قاضی نعمان، شخص دیگری که از کتاب الولایه طبری بهره برده، باید به ابن عبدالبرّ اندلسی (۳۶۸ ـ ۴۶۳) اشاره کرد که در بخش زیبای مربوط به شرح حال امام علی علیه السلام در کتاب الاستیعاب، سه حدیث به نقل از طبری آورده است.(۱۰۰) البته هیچ تصریحی بر این مطلب نیست که وی از کتاب الولایه یا کتاب الفضائل بهره برده باشد، اما به هر روی، طبیعی است که طبری این احادیث را در کتاب فضائل علی علیه السلام خود آورده باشد.

ابن شهر آشوب (م ۵۸۸)وکتاب الولایه

ابوجعفر رشیدالدین محمد بن علی معروف به ابن شهرآشوب (م ۵۸۸) از دیگر کسانی است که از کتاب الولایه و کتاب المناقب یاد و از آن دو نقل کرده است؛ از جمله در بحث غدیر خم، ضمن یاد از کسانی که در آثارشان حدیث غدیر را آورده اند می نویسد: «ابن جریر الطبری من نیّف و سبعین طریقا فی کتاب الولایه».(۱۰۱)

ابن شهر آشوب در موارد زیادی از کتاب مناقب، از کتاب الولایه بهره برده، اما این که مستقیم از این کتاب بهره برده یا نه، روشن نیست؛ آنچه مهم است این که نقلهای او از این کتاب، بجز اندکی، در منابع دیگر نیامده است. وی که معمولا در ابتدای جمله، منبع خود را می آورد، می نویسد: «حلیه ابونعیم و ولایه الطبری، قال النبی…».(۱۰۲) یا می نویسد: «ابن مجاهد فی التاریخ و الطبری فی الولایه».(۱۰۳) در یک مورد هم نوشته است: «الطبریان فی الولایه و المناقب»!(۱۰۴) بدون تردید مقصود او دو کتاب الولایه و المناقب طبری است.

در جای دیگر: «والطبری فی التاریخ و المناقب».(۱۰۵) از آن روی که وی در عبارتی می نویسد طبری حدیث طیر را در کتاب الولایه آورده،(۱۰۶) روشن می شود که او عنوان کتاب الولایه را اعم از کتاب فضائل می دانسته است. وی یک بار هم در متشابه القرآن از تعبیر «الطبری فی الولایه» یاد کرده است.(۱۰۷)

نکته دیگر این که ابن شهرآشوب، گاه به صراحت از کتاب الولایه و گاه از تاریخ طبری نقل می کند، اما در مواردی بدون یاد از کتاب خاصی، حدیثی را از وی نقل کرده است. طبعا با توجه به این که محتوای برخی از این نقلها فضائل امام علی علیه السلام است، می توان حدس زد که موارد یاد شده نیز از کتاب الولایه است.

ابن طاوس (م ۶۶۴) و کتاب المناقبو

حدیث الولایه

ابن طاوس (م ۶۶۴) از هر دو کتاب طبری یاد کرده و به نقل مواردی از کتاب مناقب او پرداخته است. وی در کتاب الیقین، می نویسد:

«فیما نذکره من کتاب المناقب لأهل البیت علیه السلام تألیف محمد بن جریر الطبری صاحب التاریخ، من تسمیه ذیالفقار لعلیّ علیه السلام بأمیرالمؤمنین».

سپس به این طریق نقل از آن کتاب را آغاز می کند:

قال فی خُطبته ما هذا لفظه: حدّثنا الشیخ الموفق [المدقق] محمد بن جریر الطبری ببغداد فی مسجد الرّصافه، قال: هذا ما ألّفته من جمیع الروایات من الکوفیین والبصریین و المکّیین و الشامیین وأهل الفضل کلّهم و اختلافهم فی أهل البیت علیه السلام ، فجمعْتُه و ألّفْتُه أبوابا ومناقب ذکرت فیه بابا بابا و فصّلت بینهم وبین فضائل غیرهم. و خَصَصْتُ أهل هذا البیت بما خصّهم اللّه به من الفضل».

نکته ای که در این عبارت آمده، اشاره او به فصل بندی کتاب طبری است. وی می گوید: که طبری مناقب را باب باب آورده است، اما این که این تقسیم بندی بابی بر چه اساس بوده است، چندان روشن نیست. تنها اشاره، مطالبی است که ابن طاوس در جای دیگر آورده، می نویسد: «قال محمد بن جریر الطبری المذکور فی کتاب مناقب أهل البیت علیه السلام فی باب الهاء من حدیث نذکر اسناده و المراد منه بلفظه».(۱۰۸) همو در کتاب طُرَف نیز درباره کتاب المناقب طبری می نویسد: ورتّبه أبوابا علی حروف المعجم، فقال فی باب الیاء ما لفظه:(۱۰۹) اما در این که مراد از باب الهاء و باب الیاء چیست، باید بیشتر اندیشید.(۱۱۰) به هر روی، بازسازی کتاب به شکلی که وی آن را مرتب کرده بوده، دشوار است.

سپس ابن طاوس عبارتی از خطیب بغدادی در ستایش ابن جریر طبری آورده که عینا در شرح حال طبری در تاریخ بغداد (۲ / ۱۶۲) آمده است.(۱۱۱) آنگاه با تأکید بر این که این نقل را آورده تا پایه استدلال خویش را استوار کرده باشد، می نویسد:

«و قد ذکر فی کتاب المناقب المشار إلیه من تسمیه مولانا علی بن ابیطالب علیه السلام بأمیرالمؤمنین ثلاثه أحادیث نذکرها فی ثلاثه أبواب ما هذا لفظه».(۱۱۲)

سپس متن احادیث را آورده است. ابن طاوس اشاراتی نیز به کتاب الولایه دارد که در جای دیگر به نقل از الطرائف آوردیم.

شمس الدین ذهبی (م ۷۴۸) وکتاب الولایه

گذشت که ذهبی یک مجلد از کتاب دو جلدی طبری را در طرق حدیث غدیر دیده و از کثرت طرق یاد شده در آن، حیرت زده شده است. ذهبی که ـ به احتمال به تقلید از طبری ـ رساله مستقلی در طرق حدیث غدیر نوشته، در مواردی، روایاتی از کتاب طبری نقل کرده است. در جایی پس از نقل روایتی می نویسد: «هکذا روی الحدیث بتمامه محمد بن جریر الطبری»(۱۱۳) در جای دیگر آمده: «حدّثنا ابن جریر فی کتاب غدیر خمّ».(۱۱۴) و در جای دیگر آمده است: «قال محمد ابن جریر الطبری فی المجلّد الثانی من کتاب غدیر خمّ له: و أظنّه به مثل جمع هذا الکتاب نسب إلی التشیّع.»(۱۱۵) و در مورد دیگر: «رواه محمد بن جریر فی کتاب الغدیر».(۱۱۶)

ابن کثیر (م ۷۷۴) و کتاب الولایه

پیشتر گذشت که ابن کثیر نیز از این کتاب یاد کرد. وی در دو مورد از کتاب البدایه و النهایه از حدیث غدیر سخن گفته است؛ نخست: در حوادث سال دهم هجرت از آن یاد کرده و برخی از طرق آن را آورده است.(۱۱۷) دوم: در پایان زندگی امیرمؤمنان علیه السلام در ضمن فضائل آن حضرت، برخی از طرق حدیث غدیر را آورده، اما یادی از کتاب طبری نکرده است.(۱۱۸)

در مورد نخست، پس از اشاره به این که رسول خدا صلی الله علیه و آله در بازگشت از حج در غدیر خم، فضیلتی از فضایل امام علی علیه السلام را آشکار ساخت، می نویسد:

«و لهذا لمّا تفرّغ علیه السلام من بیان المناسک و رجع إلی المدینه بیّن ذلک فی أثناء الطریق، فخطب خطبه عظیمه فی الیوم ۱۸ من ذی حجه عامئذٍ و کان یوم الأحَد بغدیر خمّ تحت شجره هناک. فبیّن فیها أشیاء. و ذکر من فضل علیّ و أمانته و عدله و قربه إلیه ما أزاح به ما کان فی نفوس کثیر من الناس منه! و نحن نورد عیون الأحادیث الوارده فی ذلک و نبیّن ما فیها من صحیح و ضعیف بحول اللّه وقوّته و عونه. و قد اعتنی بأمر هذا الحدیث أبوجعفر محمد بن جریر الطبری صاحب التفسیر و التاریخ، فجمع فیه مجلّدین أورد فیهما طرقه وألفاظه و ساق الغثّ و السمین والصحیح و السقیم، علی ما جرت به عاده کثیر من المحدّثین یوردون ما وقع لهم فی ذلک الباب من غیر تمییز صحیحه و ضعیفه»(۱۱۹).

سپس اشاره می کند که: بنا دارد برخی از طرق آن را نقل کند و چنین می کند. از طرقی که نقل کرده، بخشی از کتاب طبری است. از آنچه در کتاب البدایه، آمده چنین بر می آید که ابن کثیر رساله او را در طرق حدیث غدیر در اختیار داشته است.

بیاضی (م ۸۷۷) و کتاب الولایه

زین الدین علی بن یونس عاملی در مقدمه کتاب «الصراط المستقیم» خود، فهرستی از منابعش را به دست داده و از جمله نام کتاب الولایه طبری را آورده است.(۱۲۰) در جای دیگر نیز، ضمن برشمردن آثار سنیان در باره اهل بیت علیهم السلام از کتاب طبری آغاز کرده می نویسد: «فصنّف ابن جریر کتاب الغدیر و ابن شاهین کتاب المناقب…»(۱۲۱) بر همین قیاس، نقلهایی از این کتاب را در کتابش آورده که به ظنّ قوی، آنها را از ابن شهرآشوب، ابن طاوس یا منابع دیگر گرفته است. از میان این نقلها، یک نقل مفصل از زید بن ارقم به نقل از کتاب الولایه طبری دارد که علامه امینی نیز ظاهرا آن را از بیاضی نقل کرده(۱۲۲) و البته به این عبارت، در جای دیگری دیده نشد.

گفتنی است که وی گاه به صراحت از کتاب الولایه طبری یاد کرده، گاه از طبری مطلبی آورده و نامش را در کنار دیگر راویان اهل سنت نهاده که باید طبریِ مورّخ باشد. در برابر از «تاریخ الطبری» در چندین مورد یاد کرده،(۱۲۳) همچنان که از طبری شیعه و کتابش «المسترشد»(۱۲۴) نیز مطالبی آورده است. در مواردی که تنها به ارائه نام طبری اکتفا کرده، روشن نیست که مقصودش کدام طبری است.(۱۲۵) در یک مورد نیز از کتاب المناقب طبری یاد کرده که مطلب نقل شده، در باره ابوبکر است.(۱۲۶)

یکی دیگر از کسانی که به تفصیل روایاتی در فضائل امام علی علیه السلام از طبری نقل کرده، عالمِ محدّثِ برجسته اهل سنّت، علاء الدین علی، مشهور به «متّقی هندی» (م۹۷۵) است. وی در بخش فضایل امام علی علیه السلام از کتاب «کنز العمال»(۱۲۷) شمار زیادی روایت نقل و در انتهای آنها نام ابن جریر را نهاده است. متقی هندی در مقدمه کتاب می گوید: اگر به طور مطلق نام ابن جریر را آورده باشد، مقصودش کتاب «تهذیب الاثار»اوست، و در صورتی که از کتاب «تفسیر» یا «تاریخ» باشد، به این نکته تصریح کرده است. از آنجا که روایات انتخاب شده از وی در باب فضائل اهل البیت، به طور یقین در کتاب مناقب اهل البیت علیهم السلام او نیز بوده ـ و بخشی از آنها طرق حدیث غدیر است ـ می توان این احادیث را نیز به عنوان بخشی از کتاب فضایل یا کتاب الولایه طبری دانست. گفتنی است که تنها برخی از بخشهای تهذیب الآثار برجای مانده و بیشتر این روایات در بخش موجود چاپ شده نیست.

در دوره اخیر علامه امینی (۱۳۲۰ ـ ۱۳۹۰ قمری) در «الغدیر» به این کتاب عنایت داشته و به نقل از کنزالعمال و البدایه و النهایه، حدیث غدیر را به روایت طبری در «الغدیر» آورده است.(۱۲۸) استاد مرحوم سیدعبدالعزیز طباطبائی (م۱۴۱۶) نیز کتاب الولایه را در میان آثاری که اهل سنت در باره اهل بیت علیهم السلام نگاشته اند، آورده است.(۱۲۹)

پی نوشتها:


۱ . نک : تاریخ الاسلام ذهبی، ص۳۲۰ ـ ۳۱۰ ـ ۲۸۶ ـ ۲۷۹ در پاورقی آنجا دهها منبع برای شرح حال وی آمده است. نیز در لسان المیزان، ج۵، ص۷۵۷، ش۷۱۹۰ به همین ترتیب مآخذ شرح حال وی از مصادر مختلف فراهم آمده است. سیوطی در رساله ای که با عنوان «التنبیه بمن یبعثه اللّه علی رأس کلّ مائه» نگاشته، طبری را از کسانی دانسته که شایسته است فرد برگزیده در آستانه سال ۳۰۰ هجری باشد. نک : خلاصه عبقات الأنوار، ج۶، ص۹۴ (قم، ۱۴۰۴) به نقل از رساله یاد شده.

۲ . طبرانی (م ۳۶۰) محدث بزرگ و صاحب سه معجم صغیر، اوسط و کبیر، وقتی از طبری نقل می کند، او را با «الطبری الفقیه» نام می برد. نک : المعجم الکبیر، ج۹، ص۲۹۲

۳ . مقاله «اهل حدیث» و «کتاب صریح السنه طبری» در «مقالات تاریخی»، دفتر دوم. و نیز مقاله «نقش احمد بن حنبل در تعدیل مذهب اهل سنت» در «مقالات تاریخی» دفتر ششم.

۴ . ابن قتیبه با اشاره به برخورد واکنشی اهل حدیث در برابر رافضه که مقام علی علیه السلام را بیش از حد بالا می برند، به کوتاهی آنها در نقل احادیث فضائل امام اشاره کرده می نویسد: آنان او را از ائمه الهدی خارج کرده، از جمله ائمه فتن می دانند و عنوان خلافت را برای او ثابت نمی کنند به بهانه آن که مردم بر او اجتماع نکردند، اما در عوض یزید بن معاویه را خلیفه می دانند، چون مردم بر او اجماع کرده اند. پس از آن می نویسد:

«و تحامی کثیر من المحدثین أن یحدثوا بفضائله ـ کرّم اللّه وجهه ـ أو یظهروا ما یجب له، و کل تلک الأحادیث لها مخارج صحاح. و جعلوا ابنه الحسین علیه السلام خارجیّا شاقّا لعصا المسلمین، حلال الدم، لقول النبی صلّی اللّه علیه و سلم: «من خرج علی امّتی و هم جمیع، فاقتلوه کائنا من کان». و سوّوا بینه فی الفضل و بین اهل الشوری لأن عمر لو تبیّن له فضله لقدّمه علیهم و لم یجعل الامر شوری بینهم. و أهملوا من ذکره او روی حدیثا من فضائله حتی تحامی کثیر من المحدثین أن یتحدثوا بها و عنوا بجمع فضائل عمرو بن العاص و معاویه کأنهم لایریدونهما بذلک وإنّما یریدونه. فإن قال قائل: «أخو رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم علیّ وأبوسبطیه الحسن و الحسین و أصحاب الکساء علیّ و فاطمه و الحسن و الحسین» تمعرت الوجوه و تنکّرت العیون و طرّت حسائک الصدور. وإن ذکر ذاکر قول النبی صلّی اللّه علیه و سلم: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» و «أنت منّیبمنزله هارون من موسی»، و أشباه هذا، التمسوا لتلک الأحادیث المخارج لینقصوه و یبخسو حقه بُغْضا منهم للرّافضه و الزاما لعلیّ علیه السلام بسببهم ما لایلزمه و هذا هو الجهل بعینه. و السلامه لک أن لاتهلک بمحبّته و لاتهلک ببغضته و أن «لا تتحمّل» ضغنا علیه بجنایه غیره، فإن فعلت فأنت جاهل مفرط فی بغضه وإن تعرف له مکانه من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم بالتربیه و الإخوه و الصهر و الصبر فی مجاهده أعدائه و بذل مهجته فی الحروب بین یدیه مع مکانه فی العلم و الدین و البأس و الفضل من غیر أن تتجاوز به الموضع الذی وضعه به خیار السلف لما تسمعه من کثیر فضائله فهم کانوا أعلم به و بغیره و لأنّ ما أجمعوا علیه هو العیان الذی لاشکّ فیه، و الأحادیث المنقوله قد یدخلها تحریف و شوب و لو کان إکرامک لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم هو الذی دعاک إلی محبه من نازع علیا و حاربه و لعنه إذ صحب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و خدمه و کنت قد سلکت فی ذلک سبیل المستسلم لأنت بذلک فی علیّ علیه السلام أولی لسابقته و فضله و خاصته و قرابته و الدناوه التی جعلهااللّه بینه و بین رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم عند المباهله، حین قال تعالی «قُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُم» فدعا حسنا و حسینا «وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُم» فدعا فاطمه علیها السلام «وَأنْفُسَنا و أَنْفُسَکُم» فدعا علیا علیه السلام. و من أراداللّه تبصیره بصّره و من أراد به غیرذلک حیّره». الاختلاف فی اللفظ، صص (۴۱ ـ ۴۳ بیروت، دارالکتب العلمیه).

۵ . تحقیق احمد المحمودی، قم، مؤسسه الثقافه الاسلامیه لکوشانپور، ۱۴۱۵ (به مقدمه مصحح).

۶ . تحقیق قسم الدراسات الاسلامیه مؤسسه البعثه، قم، ۱۴۱۳

۷ . البدایه و النهایه، ج ۱۱ ـ ۱۲ و ص۱۶۷، ذیل حوادث سال ۳۱۰؛ ذریعه، ج۱۶، ص۳۵؛ شرح الاخبار، ج ۱، صص ۱۳۱ ـ ۱۳۲ پاورقی. کلبرگ با اشاره به حدس آقابزرگ در این که مقصود از کتاب مناقب اهل البیت که ابن طاوس آن را به طبری مورخ نسبت داده، کتابی از طبری شیعی است، می نویسد: ظاهرا هیچ منبعی حدس آقابزرگ را تأیید نمی کند. کتابخانه ابن طاوس، ص ۳۹۸، ش ۳۵۶

۸ . معالم العلما (ص ۱۰۶، ش ۷۱۵)؛ و عمده عیون صحاح الأخبار، ابن بطریق، ص ۱۵۷

۹ . رجال النجاشی، ص ۳۲۲، ش ۸۷۹٫

۱۰ . اقبال الاعمال، ج ۲، ص ۳۰ (قم ۱۴۱۵).

۱۱ . الطرائف، ص ۱۴۲

۱۲ . کتابخانه ابن طاوس، ص ۲۸۸

۱۳ . برای اطلاعات بیشتر در این زمینه، نک : کتابخانه ابن طاوس، ص ۲۸۶

۱۴ . کتابخانه ابن طاوس، ص ۲۸۶، ش ۱۷۱؛ ص ۳۹۸، ش ۳۵۶

۱۵ . شگفت آن که فؤاد سزگین (تاریخ التراث العربی، مجلد الأول، ج ۱، التدوین التاریخی، ص ۱۶۸) به هیچ روی متوجه منقولات این کتاب طبری نشده و از آن در فهرست کتابهای طبری یاد نکرده است. وی تنها در پاورقی همان صفحه، به نقل از بروکلمان و با اشاره به سخن نجاشی، از رساله الرد علی الحرقوصیه یاد نموده، بدون آن که به باقی مانده های این اثر مهم در کتابهای بعدی اشاره کند.

۱۶ . الغدیر فی التراث الاسلامی، صص ۳۷ ـ ۳۵ ؛اهل البیت فی المکتبه العربیه، صص ۶۶۴ ـ ۶۶۱

۱۷ . رجال النجاشی، (تحقیق السید موسی الشبیری، قم) ص ۳۲۲، ش ۸۷۹

۱۸ . کذا. و فی مورد آخر: کتاب خبر غدیر خم و شرح امره، تصنیفه. فهرسه کتب الشیعه و اصولها، تحقیق السید عبدالعزیز الطباطبائی، قم، ۱۴۲۰، ص ۴۲۴، ش ۶۵۵

۱۹ . عمده عیون صحاح الاخبار، ص ۱۵۷ (قم، ۱۴۱۲).

۲۰ . معالم العلماء، ص ۱۰۶، ش ۷۱۵

۲۱ . المنقذ من الضلال، ج ۱، ص ۳۳۴ (قم، مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۱۴).

۲۲ . بناء المقاله الفاطمیه فی نقض الرساله العثمانیه، (مؤسسه آل البیت، قم، ۱۴۱۱)، صص ۲۹۹ ـ ۳۰۰

۲۳ . الیقین، ص ۲۱۵

۲۴ . اقبال الاعمال، ج ۲، ص ۳۰ (قم ۱۴۱۵).

۲۵ . همان، ج ۲، ص ۲۴۸

۲۶ . الطرائف، ص ۱۴۲ و نک : ص ۱۵۴ (قم، ۱۴۰۰)

۲۷ . تذکره الحفاظ، (بیروت، دارالکتب العلمیه) ج ۲، ص ۷۱۳

۲۸ . طرق حدیث من کنت…، ص ۶۲، ش ۶۱

۲۹ . البدایه و النهایه، ج ۱۱ و ۱۲، ص ۱۶۷، ذیل حوادث سال ۳۱۰

۳۰ . تهذیب الکمال، ج ۲۰، ص ۴۸۴

۳۱ . در فتح الباری (ج ۷، ص ۶۱) بدون اشاره به کتاب طبری می نویسد: «و أوعب من جمع مناقبه [یعنی علیّا] من الأحادیث الجیاد النسائی فی کتاب الخصائص؛ و اما حدیث من کنت مولاه فَعَلیّ مولاه، فقد أخرجه الترمذی و النسائی و هو کثیرالطرق جدّا، و قد استودعها ابن عقده فی کتاب مفرد؛ و کثیر من أسانیدها صحاح و حسان.

۳۲ . تهذیب التهذیب، ج ۷، ص ۲۹۷ (بیروت، دارالفکر). نسخه ای از کتاب ابن عقده تحت عنوان «جمع طرق حدیث الغدیر» در اختیار ابن حجر بوده است. نک : مقالات تاریخی، دفتر ششم، مقاله منابع تاریخی ابن حجر در الاصابه، ص ۳۶۳

۳۳ . شرح الاخبار، ج ۱، صص ۱۳۲ ـ ۱۳۰

۳۴ . معجم الأدباء، ج ۱۸، ص ۸۰

۳۵ . معجم الأدباء، ج ۱۸، ص ۸۴ و ۸۵

۳۶ . تاریخ الاسلام ذهبی، صص۳۲۰ ـ ۳۱۰ وص۲۸۱

۳۷ . سیر اعلام النبلاء، ج ۱۶، ص ۱۳۲

۳۸ . تذکره الحفاظ، ج ۲، ص ۷۱۳

۳۹ . تاریخ الاسلام ذهبی، ۳۲۰ ـ ۳۱۰، ص ۲۸۳

۴۰ . تاریخ دمشق، ج ۵۲، ص ۱۹۸

۴۱ . الذخیره، ص ۴۴۲ (تصحیح سید احمد حسینی اشکوری.). به رغم آن که در هر دو نسخه کتاب، قید شده که مقصود ابوبکر فرزند ابن ابی داود سجستانی صاحب سنن است، مصحح تصور کرده که آن خطاست و نام خود سجستانی را در متن آورده است!

۴۲ . الشافی فی الامامه، ج ۲، ص ۲۶۴ (تصحیح سیدعبدالزهراء الخطیب، تهران، مؤسسه الصادق علیه السلام .

۴۳ . تقریب المعارف، (تحقیق فارس حسون، قم، ۱۴۱۷)، صص ۲۰۷ و ۲۰۸

۴۴ . طرق حدیث من کنت…، ص ۶۲: و أظنه بمثل جمع هذا الکتاب نسب الی التشیّع.

۴۵ . البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۹۰ (داراحیاءالتراث العربی، ۱۴۱۳)

۴۶ . تاریخ بغداد، ج ۲، ص ۱۶۴؛ تاریخ دمشق، ج ۵۲، ص ۱۹۶؛ الانساب، ج ۴، ص ۴۶؛ معجم الادباء، ج ۱۸، ص ۴۳؛ تاریخ الاسلام ذهبی، صص ۳۲۰ ـ ۳۱۰ و ۲۸۲

۴۷ . قال: کانت الحنابله تَمْنَع و لاتَتْرُک احدًا یَسْمَع علیه. معجم الأدباء، ج ۱۸، ص ۴۳

۴۸ . از جمله آنها، انکار حدیث الجلوس علی العرش بود که می گفت محال است و این شعر را می خواند:

سبحان من لیس له انیس و لا له فی عرشه جلیس

یاقوت (معجم الادباء، ج ۱۸، ص ۵۸؛ و الوافی بالوفیات، ج ۲، ص ۲۸۷) در ادامه این نقل می نویسد: فلما سمع ذلک الحنابله منه و أصحاب الحدیث، وثبوا و رموه بمحابرهم و قیل کانت الوفا، فقام ابوجعفر بنفسه و دخل داره، فرموا داره بالحجاره حتی صار علی بابه کالتّلِّ العظیم، و رکب نازوک صاحب الشُّرطه فی عشرات الوف من الجند یمنع عنه العامّه. و وقف علی بابه یوما الی اللیل و أمر برفع الحجاره عنه. و کان قد کتب علی بابه

سبحان من لیس له انیس و لا له فی عرشه جلیس

فأمر نازوک بمحو ذلک. و کتب مکانه بعض اصحاب الحدیث…

به دنبال این اعتراضات بود که طبری تسلیم شد و متنی مطابق میل حنابله نوشت. این متن همان «صریح السنه» است که ما در مقالات تاریخی دفتر دوم، گزارش آن را آورده ایم.

به جز آنچه گذشت، ابن جوزی به اختلاف نظرهای دیگری میان طبری و ابوبکر بن ابی داود در زمینه مسائل اعتقادی کرده و از تلاش ابن ابی داود در کشاندن مسأله به حکومت و پاسخ طبری سخن گفته است. نک : المنتظم، ج ۱۳، ص ۲۱۷

دلیل دیگر مخالفت حنابله با طبری، بی اعتنایی طبری به فقه احمد بن حنبل است. ابن الوردی می نویسد: و صنف کتابا فیه اختلاف الفقهاء و لم یذکر فیه احمد بن حنبل، فقیل له فی ذلک، فقال: انما کان احمد بن حنبل محدثا. فاشتد ذلک علی الحنابله و کانوا لایحصون کثرهً ببغداد، و رموه بالرفض تعصبا و تشنیعا علیه. تاریخ ابن الوردی ،ج ۱، ص ۳۵۶ (نجف، مطبعه الحیدریه، ۱۳۸۹ ق.) المختصر فی اخبار البشر، ج ۱، ص ۷۱ (قاهره، مکتبه المتنبی).

۴۹ . تجارب الأمم، ج ۵، ص ۱۴۲ (تصحیح دکتر ابوالقاسم امامی، تهران، سروش، ۱۳۷۷)

۵۰ . معجم الادباء، ج ۱۸، ص ۴۰ (دارالفکر).

۵۱ . المنتظم، ج ۱۳، ص ۲۱۷

۵۲ . همانجا.

۵۳ . الکامل فی التاریخ، ج ۵، ص ۷۴ ذیل حوادث سنه ۳۱۰ (بیروت، مؤسسه التاریخ العربی).

۵۴ . همانجا.

۵۵ . البدایه و النهایه، ج ۱۱ و ۱۲، ص ۱۶۷ (بیروت، مؤسسه التاریخ العربی، ۱۴۱۳).

۵۶ . البته میان طبری و علی بن داود ظاهری اختلاف نظرهایی بود که منجر به نگارش اثری از محمد بن علی بن داود ظاهری بر ضدّ طبری شد؛ اما این جریان، ربطی به مناقشه مورد بحث در باره غدیر ندارد. نک : معجم الادباء، ج ۱۸، صص ۷۹ و ۸۰

۵۷ . تاریخ الاسلام ذهبی، صص۳۲۰ ـ ۳۱۰ و ۵۱۶

۵۸ . همان، ص ۵۱۷

۵۹ . الفهرست، ص ۲۸۸ (تصحیح تجدد).

۶۰ . تاریخ الاسلام ذهبی، ۳۲۰ ـ ۳۱۰ و ۵۱۸

۶۱ . میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۴۹۹

۶۲ . همان.

۶۳ . لسان المیزان، ج ۵، ص ۷۵۸ (بیروت، تحقیق محمد عبدالرحمن مرعشلی)

۶۴ . بارها نوشته ایم که اتهام به تشیع با اتهام به رفض متفاوت است. در این باره به بحثهای مقدماتی کتاب تاریخ تشیع در ایران، جلد نخست، مراجعه فرمایید.

۶۵ . در باره سال تولد وی بنگرید به مقدمه دیوان أبی بکر الخوارزمی، دکتر حامد صدقی، ص ۱۰۷

۶۶ . نامه او به شیعیان نیشابور در رسائل الخوارزمی، چاپ بیروت، ص ۱۶٫ استاد صدقی تمامی عباراتی که در نوشته های او بوی تشیع می دهد، در مقدمه دیوان ابی بکر الخوارزمی (تهران، میراث مکتوب، ۱۳۷۶) صص ۱۱۷ ـ ۱۱۵ آورده است.

۶۷ . الانساب ج ۲، ص ۴۰۸

۶۸ . وفیات الاعیان ج ۴، صص ۱۹۲، ۴۰۰

۶۹ . سیر اعلام النبلاء ج ۱۶، ص ۵۲۶

۷۰ . الوافی بالوفیات، ج ۲، ص ۲۸۴

۷۱ . شذرات الذهب ج ۳، ص ۱۰۵

۷۲ . مرآه الزمان ج ۲، ص ۴۱۶

۷۳ . تاریخ نیشابور، (تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، ۱۳۷۵)، ص ۱۸۵٫ در آنجا این عبارت آمده است: محمد بن العباس، ابن أخت محمد بن جریر، ابوبکر الادیب الخوارزمی، ص ۱۸۵، ش ۲۴۴۵

۷۴ . تاریخ بیهقی، ص ۱۶

۷۵ . همان، ص ۱۶

۷۶ . معجم البلدان، ج ۱، ص ۷۷

۷۷ . مقامع الفضل، ج۱، صص ۴۶۴ و ۴۶۵ (قم، تحقیق و نشر مؤسسه العلامه الوحید البهبهانی، ۱۴۲۱).

۷۸ . ج ۷، ص ۲۹۳ و ۲۹۴

۷۹ . ج ۹، صص ۳۷۷ و ۳۷۸

۸۰ . مجالس المؤمنین، ج ۱، ص ۹۸

۸۱ . و به همین دلیل است که مرحوم محدث ارموی در تعلیقات نقض (ج ۲، ص ۶۵۸) او را خواهرزاده طبری مورخ می داند؛ درست همان طور که استاد حامد صدقی نیز این نسبت را مطابق با آنچه در بیشتر مصادر تاریخی آمده، می داند: نک : مقدمه دیوان أبی بکر الخوارزمی، ص ۱۱۱

۸۲ . مقدمه دیوان ابی بکر الخوارزمی، ص ۱۱۲ و ۱۱۳

۸۳ . البته به جز ابیاتی که خواهد آمد.

۸۴ . معجم البلدان، ج ۱، ص ۷۷؛ قاضی نوراللّه نیز شعر بالا را در مجالس المؤمنین (۱/۹۸) آورده است.

۸۵ . نقض، ص ۲۱۸

۸۶ . تاریخ بیهقی، ص ۱۰۸٫ با آن که سه منبع کهن این اشعار را آورده اند، ابن ابی الحدید (شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۳۶) سخن دیگری گفته است. وی با اشاره به کتاب «المسترشد» از محمد بن جریر طبری، می نویسد: او محمد بن جریر صاحب تاریخ نیست بلکه از رجال شیعه است و تصور من بر آن است که مادرش از بنوجریر از شهر آمل طبرستان است و: «بنوجریر الآملیون شیعه مستهترون بالتشیع، فنسب الی أخواله. خاندان جریر از آملی ها، در تشیع اصرار دارند و او ـ یعنی محمد بن جریر شیعی ـ به دایی های خود منسوب شده است. سپس می نویسد: شعری از او بر این مطلب دلالت دارد و آنگاه همین دو بیت شعر را می آورد با اندکی تغییر:

بآمل مولدی و بنوجریر فأخوالی و یحکی المرء خاله
فمن یک رافضیا عن أبیه فإنی رافضی عن کلاله

روشن نیست که چگونه از نظر ابن ابی الحدید محمد بن جریر رافضی که خودش از خاندان ابن جریر است، تشیعش را به دایی های خود ـ که باز آنها را بنوجریر دانسته، منتسب می کند؟

۸۷ . ص ۴۸۷ و ۴۸۸ پس از این متن آن را خواهیم آورد.

۸۸ . الیقین، ص ۴۸۸

۸۹ . شرح الاخبار، ج ۱، ص ۱۱۶

۹۰ . همان، ص ۱۱۷

۹۱ . شرح الاخبار، صص ۱۳۰ و ۱۳۱

۹۲ . شرح الاخبار، ج ۱، ص ۱۲۸

۹۳ . شرح الاخبار، ج ۱، ص ۱۳۲

۹۴ . شرح الاخبار، ص ۱۳۵٫ مقصود همین سخن است که امام علی علیه السلام در هنگام حجه الوداع در یمن بوده است.

۹۵ . همان، ج ۱، ص ۱۳۶، ۱۳۷

۹۶ . همان، ص ۱۳۷

۹۷ . همان، ص ۱۳۸

۹۸ . همان، ج ۱، ص ۱۴۹

۹۹ . شرح الاخبار، ص ۱۶۴

۱۰۰ . الاستیعاب، ج ۳، صص ۱۰۹۰، ۱۱۱۸، ۱۱۲۶

۱۰۱ . المناقب، ج ۴، ص ۲۵

۱۰۲ . المناقب، ج ۳، ص ۴۸

۱۰۳ . همان، ج ۳، ص ۶۷

۱۰۴ . المناقب، ج ۳، ص ۷۰؛ ج ۴، ص ۷۳

۱۰۵ . همان، ج ۳، ص ۱۲۹

۱۰۶ . همان، ج ۲، ص ۲۸۲

۱۰۷ . متشابه القرآن، (قم، انتشارات بیدار، ۱۴۱۰) ج ۲، ص ۴۱

۱۰۸ . الیقین، ص ۴۷۷

۱۰۹ . الطرف، (میراث اسلامی ایران، دفتر سوم)، ص ۱۸۶

۱۱۰ . کلبرگ (کتابخانه ابن طاوس، ص ۳۹۸، ش ۳۵۶) نوشته است: که مقصود بر حسب نام روات است. اما روشن نیست در الیقین ص ۴۷۷ که حدیثی از سلمان نقل شده، چگونه می تواند از باب الهاء گرفته شده باشد. همین مسأله در مورد نقل کتاب طرف نیز وجود دارد.

۱۱۱ . در جای دیگری هم (الیقین باختصاص مولانا علی أمیرالمؤمنین، تصحیح الانصاری، قم، دارالکتاب، ۱۴۱۳، ص ۴۸۷) نقلهای دیگری در ستایش طبری از سوی علمای اهل سنت آورده است.

۱۱۲ . الیقین، صص ۲۱۵ و ۲۱۶

۱۱۳ . طرق حدیث من کنت مولاه…، ص ۲۹

۱۱۴ . همان، ص ۴۱

۱۱۵ . همان، ص ۶۲

۱۱۶ . همان، ص ۹۱

۱۱۷ . البدایه و النهایه، ج ۵، صص ۲۳۳ ـ ۲۲۷ (بیروت داراحیاء التراث العربی، ۱۴۱۲)

۱۱۸ . همان، ج ۷، صص ۳۸۷ ـ ۳۸۳

۱۱۹ . همان، ج ۵، ص ۲۲۷

۱۲۰ . الصراط المستقیم، ج ۱، ص ۹

۱۲۱ . همان، ج ۱، ص ۱۵۳

۱۲۲ . الغدیر، ج ۱، ص ۲۱۴؛ نک : الصراط المستقیم، ج ۱، ص ۳۰۱

۱۲۳ . الصراط، ج ۳، ص ۷۹، ۸۱ و ۱۶۲

۱۲۴ . همان، ج ۱، ص ۴، ج ۳، ص ۲۵۵

۱۲۵ . همان، ج ۱، ص ۲۴۶٫ در جلد ۱، ص ۲۶۱ نام وی را در ردیف نویسندگان شیعه مانند ابن بطریق و ابن بابویه آورده که احتمال آن که مقصودش طبری شیعه باشد را تقویت می کند.

۱۲۶ . الصراط، ج ۱، ص ۲۳۳: و أسند ابن جریر الطبری فی کتاب المناقب الی النّبی…

۱۲۷ . بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۹

۱۲۸ . درباره کتاب الولایه نک : الغدیر، ج ۱، ص ۱۵۲

۱۲۹ . الغدیر فی التراث الاسلامی، (بیروت، دارالمؤرخ العربی، ۱۴۱۴)، صص ۳۷ ـ ۳۵؛ اهل البیت فی المکتبه العربیه، (قم، مؤسسه آل البیت، ۱۴۱۷) صص ۶۶۴ ـ ۶۶۱، ش ۸۵۲

منبع :میقات حج – زمستان ۱۳۷۹، شماره ۳۴ .

صلح امام مجتبى(علیه السلام) از نگاه اندیشمندان

اشاره:

«صلح امام حسن علیه السلام » کتابى است به قلم دکتر رجبعلى مظلومى که در ۴۴ صفحه رقعى، به وسیله مؤسسه اهل البیت علیهم السلام (بنیاد بعثت) در سال ۱۳۶۱ ش. چاپ شده است. گرچه روند کلّى کتاب، نقد و بررسى کتاب «تاریخ اجتماعى ایران از انقراض ساسانیان، تا انقراض امویان» (چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۴۲ ش.) سعید نفیسى است و دیدگاه هاى او را در مورد صلح امام حسن علیه السلام پاسخ داده است؛ اما در لابه لاى آن، نظر علما و نخبگان جهان اسلام در مورد صلح امام حسن علیه السلام نیز دیده مى شود.

آنچه در این مقاله مى خوانید، گزینش این دیدگاه هاست از این کتاب؛ با این توضیح که امام مجتبى علیه السلام در فرجام مقابله سیاسى و نظامى خود، با معاویه صلح کرد. این، بدان جهت بود که مردم و یاران او از درک دقیق و فهم عمیق اوضاع و شرایط سیاسى روز عاجز بودند. به همین جهت یا با تهدید و تطمیع معاویه خاموش مى شدند و یا با خدعه و فریب شامیان صحنه را خالى مى گذاشتند. این حقیقت، دل امام را به درد آورده بود؛ آن برگزیده خدا همواره در آرزوى یاران فداکار به سر مى برد و در حسرت اصحاب مبارز مى سوخت:

« اگر یارانى مى داشتم، شب و روز با معاویه مى جنگیدم.»(۱)

و نیز مى دانست که اگر با روند کنونى، به جنگ ادامه دهد، جز خونریزى در بین امت اسلام و نابودى شیعیان پدرش نتیجه دیگر، در پى نخواهد داشت. خود به این مهم واقف بود و به آن اشاره کرده است:

« اگر به صلح اقدام نمى کردم، یک نفرهم از شیعیان ما بر روى زمین باقى نمى ماند.»(۲)

و یا در جاى دیگر خطاب به معاویه فرمود:

« لَو اَثَرْتُ اَنْ اُقاتِلَ اَحَداً مِنْ اَهْلِ القِبلَه بَدَأْتُ بِقِتالِک فَاِنّى تَرَکتُکَ لِصَلاحِ الاُمَّه وَ حِقْنِ دِمائِها؛ (۳)

اى معاویه! اگر مى خواستم با کسى از اهل قبله (مسلمانان ظاهرى) جنگ کنم، اوّل با تو نبرد مى کردم. ولى من از تو دست برداشتم و براى صلاح امت اسلام و حفظ خون مسلمانان با تو کنار آمدم.»

حال باتوجه به این حقیقت تلخ، مى پرسیم: نظر اندیشمندان مسلمان در مورد صلح امام حسن علیه السلام و معاویه چیست؟

به طور خلاصه در پاسخ باید گفت که: اندیشمندان و تاریخ نگاران مسلمان ـ اعم از شیعه، سنّى، میانه رو و متعصّب ـ بعد از تحقیق و تفحّص، به ثمر بخش بودن صلح و حقّانیّت امام اعتراف کرده اند و سیاست حضرت مجتبى علیه السلام را در شرایط بحرانى آن روز، تحسین نموده اند. و نیز خواسته یا ناخواسته، پرده از سیاست فریب کارانه معاویه برداشته اند. اینک براى اثبات این مدّعا، گفتار چند تن از اندیشمندان مسلمان را به صورت فشرده از نظر مى گذرانیم:

ابن قتیبه، طبرى و ابن ابى الحدید:

« معاویه در کوفه بر منبر رفته، گفت:

اى مردم! من با حسن بن على پیمانى که حاوى شروطى بود، منعقد ساختم و اینک پیمان را شکسته و شروط مزبور را، زیر این دو پاى خود مى گذارم.»(۴)

مسعودى:

«معاویه پس از مرگ حسن بن على علیهماالسلام سجده شکر به جا آورد.»(۵)

سبط ابن جوزى:

« معاویه در نهان مرتّباً به امام حسن نامه مى نوشت، تقاضاى صلح مى کرد و او نمى پذیرفت، تا بالاَخره قبول کرد.»(۶)

سبط ابن جوزى، به نقل از سدى:

« حسن بن على علیهماالسلام با معاویه به خاطر علاقه دنیوى صلح نکرد، و تنها سبب، آن بود که چون دید اهل عراق مى خواهند به او حیله ورزند و آنچه ناروا بود، در باره اش انجام دهند، و بیم آن مى رفت که وى را به ناگاه گرفته، تسلیم معاویه نمایند، ناچار به مصالحه پرداخت.»(۷)

سبط ابن جوزى، به نقل از ابن عبدالبرّ مالکى:

« وقتى به حسن بن على علیهماالسلام در این باره سرزنش و توهین کردند، فرمود: (شما دیگر) مرا ملامت نکنید؛ زیرا مسلّماً آنچه مرا وادار به صلح کرد، آن بود که دیدم شما (آرى، شما) پدرم را کشتید، و مرا خنجر زدید، و اموالم را به غارت بردید (دیگر چه اعتمادى بر یارى شما باقى بود؟)»(۸)

بهجت افندى زنگنه شهر زورى حنفى؛ (قاضى بزرگ اهل سنّت):

« معاویه با حیله عمروعاص، امام را بعد از صلح دعوت کرد که به منبر رود و خلافت معاویه را به زبان اقرار نماید. امام بالا رفت و فرمود:

« خلافت بِالإرث و الوصایه به خانواده رسالت اختصاص دارد؛… من در صلح با معاویه مجبور بوده ام؛ زیرا اگر به محاربه ادامه مى دادم، ارکان اهل بیت نبوّت محو مى شد و طرفدارانم نابود مى گشتند؛… معاویه لایق خلافت نیست و غاصب است.

امام را (طرفداران معاویه) از منبر کشیده، به زیر انداختند و سر آن حضرت به ستون خورد و مجروح شد. از این روز، معاویه به قتل امام حسن مصمّم گردید.»(۹)

دکتر طه حسین:

« به این ترتیب، حسن علیه السلام آنان (یاران ظاهرى اش) را چشم به راه جنگ در وقت مناسب نگاه داشت، و آنان را به صلح و سلم موقتى فرمان داد که بیاسایند و نیک آماده باشند.(۱۰)

… باز نشستن حسن علیه السلام از جنگ، از آن نبود که وى از آن بیم داشت، بلکه از آن بود که خونریزى را خوش نداشت، و به یاران خود امیدوار نبود.

و چون به راه افتاد، کار وى با مردم مدائن چنان شد که دیدیم. و آشکار گردید که نظر وى بر خطا نبوده است.

… حسن و پدرش… در آن محیط غریب و بى کس مى زیستند؛ دل و جان مردم در آن وقت بیش از دین به دنیا توجه داشت.»(۱۱)

احمد امین مصرى:

« مخفیانه علیه حسن بن على علیهماالسلام نقشه کشیدند، تا آنکه با خنجر به پهلویش زدند، ولى به قتل نرسید. در لشکر او تفرقه ایجاد کردند، چندان که ناچار به متارکه جنگ شد و صلح نمود.»(۱۲)

محمد عبداللّه خان عنان محامى (مورّخ شهیر مصرى):

« حسن بن على با اهل عراق، براى مقابله با معاویه (که با لشکرى به جنگ آمده بود) عزیمت کرد؛ ولى هنوز به مدائن نرسیده، سربازانش بر او شوریدند و بیشتر آنها از اطرافش پراکنده شدند. پس ناچار شد با معاویه به مذاکره پردازد و از درِ صلح درآید.»(۱۳)

علاّمه سید شرف الدّین عاملى:

« امام حسن علیه السلام مقدّمات روشنىِ افکار و اذهان را براى درک مظالم بنى امیه حاضر نمود، و امام حسین علیه السلام آن را تجلّى داد…»(۱۴)

علاّمه کاشف الغطاء:

« از افراد بشر در دولت اموى و سفیانى هیچ کس جرأت جسارت و مقاومت با دولت مستبد و ظالم را نداشت، جز دو فرزند فاطمه زهرا علیهاالسلام که در برابر آن قدرت مطلقه، برپاخاستند.

اگر سدّ فولادین دو امام همام و دو سبط رسول خدا نبود، کدام اراده و نیروئى مى توانست دین و شریعت را حفظ کند؟!

ولى قیام و قعود این دو پیشواى عالى قدر، توطئه افراد حزب شیطان را چنان به دست خودشان درهم پیچید که پیروان بنى امیه به دشمنى آنها قیام کردند، و حق را از باطل تشخیص دادند.

امام حسن علیه السلام در صلح خود، رذایل اخلاقى آل سفیان را که پنهان بود، برملا ساخت و امام حسین علیه السلام طبیعت پست و هدف شوم آنها را ـ که قصد داشتند اسلام را ریشه کن سازند و پیروان آن را نابود کنند ـ برهمه جهانیان ثابت کرد و با رنگِ خون، این حقیقت را نگاشت.»(۱۵)۵

عباس اقبال آشتیانى:

« اهل کوفه، امام حسن را به جنگ با معاویه و گرفتن شام تحریص نمودند.

امام حسن، با لشکریانى که پدرش براى دفع معاویه تهیه دیده بود، از کوفه عازم مدائن شد؛ لیکن در این نقطه، در میان سپاه او فتنه و نفاق رخ داد و امام چنین صلاح دید که براى جلوگیرى از خونریزى، با معاویه از درِ آشتى در آید… به شرط آنکه معاویه به شیعیان على علیه السلام آزار نرساند، و بیت المال کوفه را به او واگذارد و از دشنام به پدرش در حضور او، خوددارى نماید…»(۱۶)

دکتر على اکبر فیاض:

« در کوفه، شیعیان با حسن بن على علیهماالسلام بیعت کردند و او با لشکرى که پدرش در روزهاى آخر عمر خود فراهم کرده بود، به قصد جنگ بیرون آمد.

قیس بن سعد بن عبّاده را با دوازده هزار نفر به عنوان مقدّمه لشکر پیش فرستاد و خود روانه مدائن شد. از آن طرف هم معاویه با لشکر خود به «مسکن» (در نزدیکى موصل) فرود آمد. روزى در لشکر حسن بن على علیه السلام کسى ندا درداد که:

«قیس بن سعد کشته شد، فرار کنید.»

با شنیدن این ندا، مردم به هم ریختند و جمعى سراپرده حسن علیه السلام را غارت کردند، و حتى فرش زیر پاى او را کشیدند، و یکى از شورشیان خنجرى بر رانِ امام زد. با این وضع، مسلّم شد که با چنین مردمى به جنگ معاویه و لشکر منظّم و مطیع او رفتن، روى (ثمره اى) ندارد. بدین جهت، حسن علیه السلام با معاویه وارد مکاتبه و مذاکره صلح شد.»(۱۷)

پى نوشت:

  1. صلح امام حسن(ع)، دکتر رجبعلى مظلومى، ص ۱۶، به نقل از فلسفه صلح امام حسن(ع)، ص ۸۲ و ترجمه على و بنوه، دکتر طه حسین، ص ۲۰۰ و ۲۰۱٫
  2. همان، ص ۱۲٫
  3. همان، ص ۱۷، پاورقى.
  4. همان، ص ۲۷، به نقل از الامامه و السیاسه، ص ۱۳۶؛ تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۹۳ و شرح نهج البلاغه، ج ۳، ص ۶٫
  5. همان، به نقل از مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۶٫

۶ و ۷٫ همان، ص ۲۴، به نقل از تذکره، ص ۱۱۲ ـ ۱۱۴٫

  1. همان، ص ۲۵، به نقل از استیعاب.
  2. همان، ص ۲۶، به نقل از تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمد، ص ۱۱۷٫
  3. همان، به نقل از على و بنوه، ص ۲۰۰ ـ ۲۰۹٫
  4. همان، ص ۱۳، به نقل از على و بنوه، ص ۱۹۸ـ۲۰۰٫
  5. همان، به نقل از فجرالاسلام، ص ۳۳۶٫
  6. همان، ص ۲۶، به نقل از تاریخ الجمعیات السریه، ص ۲۸ و ترجمه آن، ص ۱۹٫
  7. همان، ص ۴۳، به نقل از زندگى امام مجتبى(ع)، عمادزاده، ص ۱۲٫
  8. همان، ص ۴۳ و ۴۴، به نقل از جنه المأوى، ص ۱۸۹ و ۱۹۰٫ (با اندکى تغییر).
  9. همان، ص ۲۳، به نقل از تاریخ ایران از ظهور اسلام تا حمله مغول، ص ۴۱٫
  10. همان، ص ۲۳ و ۲۴، به نقل از تاریخ اسلام، ص ۱۷۵.

منبع :سید میثم سنگچارکى؛کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

تولی و تبری در اسلام

اشاره

در فرهنگ شیعه «تولی» و «تبری» از اصول مذهب محسوب می شوند و این بدین معنا است که هر کس وظیفه دارد به مفاد «تولی» و «تبری» عمل کند و اگر نکند مرتکب گناه شده است. به این معنا که مسلمانان شرعا تکلیف دارند که خدا را دوست داشته و همچنین با پیامبران و ائمه طاهرین (علیهم‌السلام) محبت بورزند و با دشمنان آنان دشمن باشند. اما در مذهب شیعه دوستی با امام علی(علیه‌السلام) و دشمنی با دشمنان آن حضرت  مصداق بارز تولی و تبری است که در این مقاله به مفهوم این دو مقوله پرداخته شده است.

مفهوم تولی و تبری

 «تولی» یعنی دوست داشتن امیرالمؤمنین «علی» علیه السلام و فرزندان معصوم آن حضرت علیهم صلوات الله اجمعین

 «تبری» یعنی دشمن داشتن دشمنان علی (علیه‌السلام) و فرزندان معصوم آن بزرگوار و منظور از دوست داشتن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و فرزندان معصوم آن وجود مقدس تنها محبت و ارادت خاص قلبی نیست بلکه هدف آن است ضمن داشتن محبت قلبی معتقد باشیم هر ۱۲ نفر امام هستند و هر یک سه مقام مشخص دارند:

الف) مقام مرجعیت و ولایت دینی

ب) مقام ولایت قضایی

ج) مقام ولایت سیاسی و اجتماعی (۱)

بر اساس این اندیشه ما تکلیف داریم معصومین (علیه‌السلام) را الگوی اعمال و رفتار خودمان قرار دهیم و دستورهای دینی ، سیاسی، قضایی خود و جامعه مان را از آنان بیاموزیم «قول» و «عمل» آنان را حجت بدانیم و اگر این گونه باشیم «تولی» مدار هستیم و از مزایای آن نیز بهره مند خواهیم شد وگرنه گناهکار بوده و معاقب نیز خواهیم بود.

مفهوم «تبری» هم بر اساس الگوی «تولی» مشخص می شود یعنی این که ما همگی وظیفه داریم ضمن داشتن عداوت قلبی نسبت به دشمنان حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و اولاد طاهرینش معتقد باشیم:

اعمال ، رفتار، کردار مخالفین ولایت در تمام مسایل دینی، سیاسی، قضایی حجت نیست و سندیت ندارد ما هم حق الگوبرداری از آنان را نداریم و اگر چنین باشیم هم گناهکار و هم معاقب و هم هیچ گونه عمل خیری در پیشگاه حضرت حق سبحانه و تعالی نخواهیم داشت.

اهمیت تولی و تبری از دیدگاه معصومین علیهم السلام

«قال رسول الله (صلی‌الله علیه و آله): و لایه علی بن ابی طالب ولایه الله و حبه عباده الله و اتباعه فریضه الله و اولیائه اولیاء الله و أعدائه اعداء الله و حربه حرب الله و سلمه سلم الله عزوجل (۲). »

«رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب [صلوات الله و سلامه علیه] ولایت خدا و محبت او عبادت خدا است و پیروی او واجب الهی است و اولیای او دوستان خدایند و دشمنان او دشمنان خدا و جنگ با او جنگ با خدا است و صلح با او صلح با خدا می باشد.» زراره از امام باقر (علیه‌السلام) نقل کرده که آن حضرت فرموده است:

«بنی الاسلام علی خمسه اشیاء: علی الصلاه و الحج و الصوم و الولایه قال زراره: فقلت و ای شیء من ذلک افضل؟ فقال: الولایه افضل لأنها مفتاحهن هو الدلیل علیهن (۳).»

«اسلام بر پنج چیز بنا شده است: بر نماز و زکات و حج و روزه و ولایت. زراره (رض) گفت: عرض کردم کدام یک از این پنج چیز برتر است؟ فرمود: ولایت برتر است زیرا مفتاح و کلید چهار چیز دیگر می باشد و ولی راهنمایی بر آن ها می کند.»

ابوذر صحابی بزرگ رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) از آن حضرت نقل کرده است که از حضرتش شنیدیم که می فرمود:

«الا ان مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینه نوح من قومه ، من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق (۴).»

«مثل اهل بیت من (علیه‌السلام) در میان شما مانند کشتی نوح (علیه‌السلام) در قومش می باشد هر کس بر آن نشیند نجات یابد و هر که از آن تخلف ورزد غرق شود.»

نقش تولی و تبری در پذیرش اعمال صالحه

در فرهنگ شیعه «تولی» و «تبری» شرط اساسی پذیرش اعمال صالحه است و بدون داشتن این دو هیچ عملی پذیرفته نیست مثل آن می ماند که شخص هیچ گونه عمل خیری انجام نداده باشد در این زمینه روایات متعددی در متون اسلامی مطرح شده که برخی از آنان آورده می شود:

حضرت امام سجاد (علیه‌السلام) به نقل از رسول الله فرموده که آن وجود مقدس (صلی‌الله علیه و آله) فرموده اند:

« ما بال اقوام اذا ذکر عندهم آل ابراهیم (علیه‌السلام) فرحوا استبشروا و اذا ذکر عندهم آل محمد (صلی‌الله علیه و آله) اشمأزت قلوبهم و الذی نفس محمد (صلی‌الله علیه و آله) بیده لو ان عبدا جاء یوم القیامه بعمل سبعین نبیا ما قبل الله ذلک حتی یلقاه بولایتی و ولایه اهل بیتی عندالله . (۵)»

«چه می شود مردمی را که چون خاندان ابراهیم (علیه‌السلام) در نزد ایشان یاد شود شاد و مسرور گردند و چون از خاندان محمد (صلی‌الله علیه و آله) یاد کنند دل هایشان متنفر شود قسم به آن کس که جان محمد (صلی‌الله علیه و آله) در دست اوست اگر بنده ای در روز قیامت عمل هفتاد پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) را بیاورد خدا از او نپذیرد تا خدا را دیدار کند به ولایت من و ولایت اهل بیت (علیه‌السلام) من در نزد خدا.»

ابوحمزه ثمالی (ره) روایت می کند که به حضرت باقر (علیه‌السلام) گفتم :

«جعلت فداک یابن رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) قد یصوم الرجل النهار و یقوم اللیل و یتصدق و لا نعرف منه الا خیرا الا انه یعرف قال فتبسم ابوجعفر (علیه‌السلام) فقال: یا ثابت انا فی افضل بقعه علی ظهر الأرض لو ان عبدا لم یزل ساجدا بین الرکن و المقام حتی یفارق الدنیا و لم یعرف و لا یتنا لم ینفعه ذلک شیئا(۶).»

«یابن رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) فدایت شوم، شخصی روز روزه دار و شب به عبادت می گذراند و صدقه می دهد و جز خیر و خوبی از او نمی دانم جز آن که اقرار به ولایت شما ندارد؟ گوید: امام (علیه‌السلام) تبسم کرد و فرمود: ای ثابت من در برترین مکان های زمین هستم اگر بنده ای همیشه در سجده در میان رکن و مقام باشد تا پایان عمر که از دنیا برود ولی ولایت ما را نشناسد این عبادت سودی به حال او ندارد.»

امام صادق (علیه‌السلام) هم فرموده است :

«ان اول ما یسئل عنه العبد اذا وقف بین یدی الله جل جلاله عن الصلوات المفروضات و عن الزکوه المفروضه و عن الصیام المفروض و عن الحج المفروض و عن ولایتنا اهل البیت فان اقربوا لا یتنا ثم مات علیها قبلت منه صلوته و زکوته و حجه و ان لم یقربو لایتنا بین یدی الله جل جلاله لم یقبل الله عزوجل منه شیئا من اعماله (۷).»

«نخستین چیزی که از بنده به هنگامی که در پیشگاه خدای جل و جلاله می ایستد پرسیده می شود از نمازهای واجب و زکات واجب و روزه ی واجب و حج واجب و از ولایت ما اهل بیت (علیه‌السلام) است که اگر اقرار به ولایت ما کرده و بر آن مرده باشد نماز و روزه و زکات و حجش پذیرفته می شود و اگر در پیشگاه خدا جل جلاله بر ولایت ما اقرار نکند خدای عزوجل چیزی از اعمالش را نخواهد پذیرفت.»

رسول مکرم اسلام (صلی‌الله علیه و آله) هم در چنین زمینه ای فرموده است:

«لو ان رجلا قام لیله وصام نهاره و تصدق بجمیع ماله و حج جمیع دهره و لم یعرف ولایه ولی الله فیوالیه و یکون جمیع اعماله بدلالته الیه ما کان له علی الله حق فی ثوابه و لا کان من اهل الایمان …(۸). »

«اگر مردی تمام شب های عمرش را به عبادت و تمام روزهایش را به داشتن روزه بگذرد و همه ی مالش را صدقه دهد و تمام عمرش حج کند ولی ولایت ولی خدا را نشناسد که دوستش بدارد و همه کارهای خویش را به دستور و دلالت او انجام دهد حق پاداشی بر خدا ندارد و از مؤمنان محسوب نخواهد شد.

در روایت دیگر رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) فرموده است :

«من مات و لم یعرف امام زمانه ای من یجب ان یقتدی به فی زمانه مات میته جاهلیه (۹).»

«هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد یعنی امامی را که پیروی از وی واجب است نشناسد مردنش همانند مردن مردم عهد جاهلیت و بت پرستی می باشد.»

امام حسن عسگری (علیه‌السلام) فرموده اند :

«لا یقبل الله احد عملا الا بولایتهما و معاده اعدائهما و ان کان ما بین الثری الی العرش ذهبا یتصدق به فی سبیل الله (۱۰).»

«خداوند هیچ عبادتی را نمی پذیرد مگر به ولایت پیامبر و علی (علیه‌السلام) و دشمنی با دشمنان این دو اگر چه [شخص به اندازه] مابین زمین تا عرش الهی در راه خدا طلا صدقه بدهد»

امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در خصوص اهل بیت فرموده اند:

«انظروا اهل بیت نبیکم فالزموا سمتهم و اتبعوا اثرهم فلن یخرجوکم من هدی و لن یعیدوکم فی ردی ، فأن لبدوا فالبدوا ، و ان نهضوا فانهضوا و لا تسبقوهم فیضلوا و لا تتأخروا افتهلکوا.(۱۱)»

«نظر به اهل بیت پیغمبر خود کنید . از سمتی که آنان گام برمی بردارند منحرف نشوید و قدم به جای قدمشان بگذارید و آنان هرگز شما را از جاده هدایت بیرون نمی برند و به پستی و هلاکت باز نمی گردانند ، اگر سکوت کنند سکوت کنید و اگر قیام کنند قیام کنید از ایشان سبقت و پیشی نگیرید که گمراه می شوید و از آنان عقب نمائید که هلاک می گردید .»

امام رضا (علیه‌السلام) هم در روایتی به نقل از امام باقر (علیه‌السلام) فرموده اند:

«من سره ان لا یکون بینه و بین الله حجاب حتی ینظر الی الله و ینظر الله الیه فلیتوال آل محمد و یتبرأ من عدوهم . و یأتم بالأمام منهم فانه اذا کان کذلک نظر الله الیه و نظر الی الله (۱۲).»

«هر که دوست دارد که میان او و خدا حجاب و پرده ای نباشد تا خدا را ببیند و خدا نیز به او نظر فرماید باید آل محمد (صلی‌الله علیه و آله) را دوست بدارد و از دشمنانش بیزاری جوید و به امام از آنان اقتداء کند که چون این گونه باشد خدا به او نظر فرماید و خود نیز نظر به خدا نماید.»

محبت «اهل البیت» از دیدگاه بزرگان اهل سنت

می دانیم ، زمخشری و فخر رازی از علمای بزرگ اهل سنت محسوب می شوند و این دو از کسانی هستند که در باب «ولایت» به جنگ شیعه آمده اند.

ولی با همه ی عناد و لجاجت نتوانسته اند بخشی از واقعیت را کتمان نمایند هر چند مفهوم حدیث را «تحریف» کرده اند ولی هر دو نفر تصریح کرده اند که حدیث ذیل از رسول مکرم اسلام (صلی‌الله علیه و آله) نقل شده است:

« من مات علی حب آل محمد مات شهیدا، ألا و من مات علی حب آل محمد مات مغفورا له ، ألا و من مات علی حب آل محمد مات تائبا ألا و من مات علی حب آل محمد مات مؤمنا مستکمل الأیمان …. ألا و من مات علی بغض آل محمد مات کافرا، ألا و من مات علی بغض آل محمد لم یشم رائحه الجنه (۱۳).»

«هر کس که بر دوستی آل محمد بمیرد، شهید مرده است ،

«هر کس که بر دوستی آل محمد بمیرد آمرزیده مرده است ،

«هر کس که بر دوستی آل محمد بمیرد، توبه کار مرده است ،

«هر کس که بر دوستی آل محمد بمیرد، مؤمن و کامل ایمان مرده است ….

«هر کس که بر دشمنی آل محمد بمیرد، کافر مرده است ،

«هر کس که بر دشمنی آل محمد بمیرد، بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد. »

این دو نفر، همانند دیگر اسلافشان چون نتوانسته اند اصل حدیث را کتمان نمایند معنای آن را تحریف کرد ، و گفته اند منظور محبت قلبی است که ما هم قلبا آل محمد را دوست داریم!!! در صورتی که منظور رسول الله از «محبت اهل بیت» همان گونه که در سطور گذشته توضیح داده ایم فقط محبت قلبی نیست.

مسأله تولی و تبری را در قرآن مجید مورد بررسی قرار می دهیم :

  1. قد کانت لکم أسوه حسنه فی ابراهیم و الذین معه اذا قالوا لقومهم انا برآء منکم و مما تعبدون من دون الله ( ممتحنه ، ۴.)

سرمشق خوبی در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند برای شما وجود داشت ، در آن هنگام که به قوم (مشرک) خود گفتند ما از شما و آنچه غیر از خدا می پرستید بیزاریم !

  1. لقد کان لکم فیهم أسوه حسنه لمن کان یرجوا الله و الیوم الآخر و من یتول فان الله هو الغنی الحمید (  ممتحنه ، ۶)

(آری) برای شما در زندگی آنها اسوه ی حسنه ( و سرمشق نیکویی) بود ، برای کسانی که امید به خدا و روز قیامت دارند ؛ و هر کس سرپیچی کند ( به خویشتن ضرر زده است . زیرا ) خداوند بی نیاز و شایسته ی ستایش است.

  1. لقد کان لکم فی رسول الله أسوه حسنه لمن کان یرجوا الله و الیوم الآخر و ذکر الله کثیرا ( احزاب ، ۲۱)

مسلما برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود، برای آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار یاد می کنند .

  1. لا تجد قوما یؤمنون بالله و الیوم الآخر یوادون من حاد الله و رسوله و لو کانوا آباءهم أو أبنائهم أو اخوانهم أو عشیرتهم أولئک کتب فی قلوبهم الایمان و أیدیهم بروح منه و یدخلهم جنات تجری من تحتها الأنهار خالدین فیها رضی الله عنهم و رضوا عنه أولئک حزب الله ألا ان حزب الله هم المفلحون ( مجادله، ۲۲)

هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمی یابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند، هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان باشند؛ آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه ی دلهایشان نوشته، و با روحی از ناحیه ی خودش آنها را تقویت فرموده، و آنها را در باغهایی از بهشت وارد می کند که نهرها از زیر (درختانش) جاری است، جاودانه در آن می مانند؛ خدا از آنها خشنود است و آنان (نیز) از خدا خشنودند، آنها «حزب الله» اند، بدانید «حزب الله» پیروز و رستگارند.

  1. یا أیها الذین آمنوا لا تتولوا قوما غضب الله علیهم ( ممتحنه، ۱۲) ای کسانی که ایمان آورده اید! با قومی که خداوند آنان را مورد غضب قرار داده، دوستی نکنید!
  2. و المؤمنون و المؤمنات بعضهم بعض یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه و یطیعون الله و رسوله أولئک سیرحمهم الله ان الله عزیز حکیم ( توبه، ۷۱)

مردان و زنان با ایمان ولی (و یار و یاور) یکدیگرند؛ امر به معروف و نهی از منکر می کنند؛ نماز را برپا می دارند؛ و زکات را می پردازند؛ و خدا و رسولش را اطاعت می کنند؛ به زودی خدا آنان را مورد رحمت خویش قرار می دهد؛ خداوند توانا و حکیم است!

  1. الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا أولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات أولئک أصحاب النارهم فیها خالدون ( بقره، ۲۵۷)

خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آورده اند؛ آنها را از ظلمتها، به سوی نور خارج می سازد؛ (اما) کسانی که کافر شدند، اولیای آنها طاغوتها هستند که آنها را از نور، به سوی ظلمتها بیرون می برند؛ آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند.

  1. یا أیها الذین آمنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین ( توبه، ۱۱۹)

ای کسانی که ایمان آورده اید تقوای الهی پیشه کنید و (همیشه) با صادقان باشید!

پی نوشت

۱. هر چند معصومین (علیه‌السلام) ولایت تکوینی نیز دارند ولی چون ولایت تکوینی فقط به اعتقاد قلبی مربوط می باشد از موضوع بحث خارج بود، و لذا از آوردن آن خودداری شده است.

۲. امالی صدوق ص ۳۲.

۳. ولایه الفقیه ج ۱ ص۱۳.

۴. بحار الانوار ج ۲۷ ص ۱۱۲ .

۵. مستدرک الوسائل ج ۱ ص۱۵۰.

۶. جامع احادیه الشیعه ج۱ ص ۴۲۷.

۷. همان ج۱ ص۴۲۹.

۸. سفینه ج۲ ص ۶۹۱.

۹. بحار الانوار ج ۶۵ ص ۲۳۹.

۱۰. مستدرک الوسایل ج۴ ص ۲۴۷.

۱۱. سلیم بن قیس ص ۷۱۵.

۱۲. مستدرک السفینه ج ۱۰ ص ۴۴۵.

۱۳. التفسیر الکبیر فخر رازی، ج ۲۷، ص ۱۶۶ و الکشاف زمخشری، ج ۴ ذیل آیه ۳۲ سوره ی شوری.

منبع: راسخون

ویژگی های اخلاقی امام سجاد علیه السلام.

اشاره:

علی بن حسین بن علی بن ابی‌طالب، مشهور به امام سجاد و زین العابدین (۳۸- ۹۵ق)، چهارمین امام شیعیان. مدت امامت وی ۳۵ سال بود. امام سجاد(ع) در واقعه کربلا حضور داشت ولی به علت بیماری، در جنگ شرکت نکرد. لشکر عمر بن سعد پس از شهادت امام حسین(ع) او را همراه اسیران کربلا به کوفه و شام بردند. خطبه امام سجاد در شام باعث آگاهی مردم از جایگاه اهل بیت شد.

ابوحمزه ثمالی می گوید: امام زین العابدین در تاریکی شب، نان و نوای مستمندان را بر دوش می کشید و به طور ناشناس آن را انفاق می کرد و می فرمود: «صدقه ی پنهانی، خشم الهی را فرو می نشاند».

بردباری

از جمله ویژگی های بارز امام سجاد علیه السلام شکیبایی وی در برابر ناگواری ها و گذشت نسبت به کسانی است که به او بی حرمتی یا جفا کرده بودند. در طول تاریخ همیشه کسانی بوده اند که گاه به دلیل ناآگاهی و زمانی برای دنیاپرستی و دنیاداری با اولیای الهی به ستیز برخاسته و آنان را آزار می داده اند.

روزی مردی علی بن الحسین علیه السلام را دید و زبان به اهانت گشود و سخت ناسزا گفت.

همراهان امام می خواستند او را تنبیه کنند، امّا امام مانع شد و فرمود: «متعرّض او نشوید!» سپس به آن مرد رو کرد و فرمود: «کار ما بیش از این ها بر تو پوشیده است، اگر نیازی داری بگو تا برآوریم». مرد از شکیبایی و بزرگواری و نیز لحن ملایم و محبت آمیز امام به شدتمتأثر شد. شرم سراسر وجودش را فرا گرفت تا آن جا که از خجالت دیگر نتوانست به صورت امام نگاه کند.امام بی درنگ دستور داد تا خدمتکارانش هزار درهم در اختیار او قرار دهند. پس از آن روز هرگاه آن مرد، امام را می دید، می گفت: «گواهی می دهم که تو از فرزندان رسول خدا و از خاندان وحی و نبوّت هستی».

گذشت و بخشایش

یکی از عموزاده های امام سجاد علیه السلام به نام «حسن بن حسن» با ایشان کدورتی پیدا کرده بود. روزی حسن وارد مسجد شد و امام زین العابدین علیه السلام را در آن جا دید. بی درنگ با پرخاش و تندگویی آن حضرت را آزرده خاطر ساخت. امام در برابر سخنان او کوچک ترین واکنشی از خود نشان نداده تا این که حسن از مسجد خارج شد.

شب هنگام، امام سجّاد علیه السلام به خانه اش رفت و به او فرمود. برادر! آن چه امروز در حضور اهل مسجد درباره ی من گفتی، اگر راست باشد، از خداوند می خواهم که مرا بیامرزد و اگر نسبت های ناروای تو به من دروغ باشد، از خداوند می خواهم که تو را بیامرزد. درود بر تو و رحمت و برکات خدا شامل حال تو باد!»

امام این سخنان را گفت و بیرون آمد.

حسن که هرگز چنین برخوردی را از امام انتظار نداشت و خود را برای شنیدن سخنان تند و کوبنده آماده کرده بود، به خود آمد و خود را در برابر کوهی از بزرگواری و شرافت یافت. شرمنده شد و با چشمی گریان در پی حضرت روان گردید و از امام پوزش طلبید. امام بر حالش رقت آورد و اطمینان داد که او را بخشیده است».۲

فروتنی

امام زین العابدین علیه السلام پیوسته با فقیران هم نشین و هم خوراک می شد به گونه ای که یکی از آنان به حساب می آمد. امام با این رفتار به مردم می فهماند که خودبزرگ بینی در برابر ذات خداوند شایسته نیست؛ زیرا او آفریننده ی آسمان ها و زمین است. حضرت سجاد علیه السلام با آرامش و فروتنی راه می رفت و هرگز از مرز اعتدال خارج نمی شد.۳

در مسافرت ها خود را به همراهانش معرّفی نمی کرد و هم پای آنان کار می کرد. در یکی از مسافرت ها که مانند همیشه به کار مشغول بود، یکی از آشنایان او را دید و به آنان گفت: «آیا این آقا را نمی شناسید؟ او علی بن الحسین علیه السلام است». آنان وقتی امام را شناختند، به پای حضرت افتادند و دست و پایش را بوسیدند. سپس از کوتاهی هایی که در حق او کرده بودند، پوزش طلبیدند.

امام روزی بر گروهی از جذامیان گذشت که بر سفره ای نشسته بودند و غذا می خوردند. آنان حضرت را به سفره ی خویش دعوت کردند. امام فرمودند: «اگر روزه دار نبودم، می پذیرفتم». ایشان هنگامی که به خانه رسید، دستور داد غذایی نیکو آماده کردند. سپس آنان را به افطار دعوت کرد و با آنان در غذا خوردن همراه شد.۴

عفو در هنگام قدرت مندی

هشام بن اسماعیل، والی مدینه بود که در زمان فرمانروایی خویش بر امام سجاد علیه السلام بسیار ستم می کرد. سرانجام ولید او را از حکومت عزل کرد و منادیان ولید در مدینه ندا دادند:

هرکس که در زمان فرمانروایی هشام بر او ستم شده یا از او حقی ضایع گشته است، می تواند حق خود را از او طلب کند. هشام در این میان بیش از همه از جانب امام سجاد علیه السلام بیم داشت؛ زیرا در حق آن حضرت بسیار جفا کرده بود. اما بر خلاف تصوّر او، هنگامی که امام با وی روبه رو شد، بر او سلام کرد و از یاران خود نیز خواست تا متعرض او . که اکنون ضعیف و ناتوان است . نشوند. هم چنین امام به او اطمینان داد و فرمود: «ای هشام بن اسماعیل! تا می توانی رضایت مظلومان و بی پناهان را جلب کن و از ناحیه ی ما نگران نباش!».۵

انفاق های پنهانی

ابوحمزه ثمالی متوفی ۱۵۰ ه .ق می گوید: امام زین العابدین در تاریکی شب، نان و نوای مستمندان را بر دوش می کشید و به طور ناشناس آن را انفاق می کرد و می فرمود: «صدقه ی پنهانی، خشم الهی را فرو می نشاند».۶

چنین بود که پس از شهادت ایشان، در هنگام غسل دادن دیدند پینه هایی بر پشت و شانه های حضرت وجود دارد. چون علت را پرسیدند، دریافتند که آن ها آثار کوله بار غذاهایی است که امام برای تهی دستان بر دوش می کشیده است.۷یکی از پسرعموهای امام سجاد علیه السلام مستمند و نیازمند بود و امام همیشه در نهان و به طور ناشناس وی را کمک می کرد.

از آن جا که وی فرد امدادگر را نمی شناخت، همواره از آن حضرت گله مند بود که چرا به وی رسیدگی نمی کند؟ امام سجاد علیه السلام با وجود گلایه های او، هرگز خود را معرفی نکرد و نفرمود که آن امدادگر ناشناس من هستم تا این که امام بدرود حیات گفت. آن گاه پسرعموی گلایه گزار از واقعیت آگاه شد و در کنار قبر امام می گریست و عذرخواهی می کرد.۸بسیاری از خانواده های محروم و نیازمند مدینه، شبان گاهان از بخشش های مردی ناشناس بهره مند می شدند و هرگز او را نشناختند مگر زمانی که علی بن الحسین علیه السلام در گذشت و دیگر کسی به سراغ آنان نیامد. آن گاه بود که دانستند آن امدادگر ناشناس، زین العابدین بوده است.

نفاق در تاریکی شب

سفیان بن عیینه از زهری نقل می کند:در شبی سرد و بارانی، علی بن الحسین را در کوچه های مدینه دیدم که مقداری آرد و هیزم بر پشت گرفته بود و به جایی می رفت. به آن حضرت گفتم: «ای پسر رسول خدا! چه بر دوش دارید؟» امام فرمود: «سفری در پیش دارم که توشه ی آن را آماده کرده ام و می خواهم در جای امنی قرار دهم».

عرض کردم: «آیا اجازه می دهید خدمتکار من شما را در حمل این آذوقه کمک کند؟»امام فرمود: «خیر». گفتم: «اجازه بدهید خودم شما را کمک کنم». امام باز فرمود: «خیر. چرا چیزی که در سفر به کار من می آید، خود، متحمّل نشوم؟ تو را به خدا سوگند! مرا تنها بگذار!»آن شب گذشت. چندی بعد خدمت امام رسیدم و پرسیدم: «سفر آن شب چگونه گذشت».

امام پاسخ داد: «آن سفر از آن سفرها که تو پنداشتی نبود. منظور من سفر آخرت بود و من خود را برای آن جهان آماده می کنم. با دوری از حرام، بخشش و انجام کارهای نیکو».۹سفیان بن عیینه نیز می گوید: در یکی از روزها که امام علی بن الحسین علیه السلام عازم سفر حج بود، خواهرش سکینه . دختر حسین بن علی علیه السلام . هزار درهم به عنوان کمک هزینه ی سفر در اختیار وی نهاد، ولی هنگامی که امام به نزدیکی «حرّه» رسید، همه ی آن مبلغ را میان مستمندان تقسیم کرد.

اطعام نیازمندان

امام باقر علیه السلام می فرماید: چه بسیار مواردی که پدرم در کنار یتیمان و بینوایان می نشست و با دست خویش به آنان غذا می داد و برای آنان که عیالمند بودند، غذا می فرستاد.۱۰امام صادق علیه السلام می فرماید: علی بن الحسین علیه السلام در روزهایی که روزه داشت، گاه خود غذا می پخت و هنگام افطار، غذا را به خانه ی نیازمندان می فرستاد. بسیار رخ می داد که برای خود ایشان، غذایی باقی نمی ماند و با نان و خرما افطار می کرد.

برخورد امام با نیازمندان، برخورد فردی توان مند و برتر با فردی زیردست و منّت پذیر نبود، بلکه می کوشید تا هنگام رفع نیاز مستمندان، آنان دچار حقارت نشوند. از این رو، پیش از اظهار نیاز، به آنان کمک می کرد و می فرمود:آفرین بر کسی که توشه ی مرا به سوی آخرتم بر دوش کشد و مرا یاری دهد.۱۱

عبادت های امام سجّاد علیه السلام از زبان امام صادق علیه السلام

امام صادق علیه السلام در توصیف عبادت های امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمود: «در امّت اسلامی هیچ کس نتوانست همانند رسول خدا به عبادت اهتمام ورزد جز علی بن ابی طالب علیه السلام. او چنان عبادت می کرد که گویی بهشت و دوزخ را می بیند». آن گاه فرمود: «در میان اهل بیت امیرالمؤمنین، شبیه ترین فرد به او زین العابدین علیه السلام می باشد؛ زیرا چنان در عبادت پیش تاز بود که فرزندش امام باقر علیه السلام در او خیره شد و اثر عبادت را در چهره اش آشکار یافت و از مشاهده ی حال پدر گریست. امام سجاد علیه السلام که علت گریستن فرزند را دریافته بود، فرمود: آن نامه و صحیفه ای را که عبادت های علی علیه السلام در آن ثبت شده است، بیاور!

امام باقر علیه السلام نامه را به پدر داد و آن حضرت مشغول مطالعه شد. پس از لختی مطالعه، درنگ کرد و آهی عمیق از سینه برآورد و گفت: کیست که بتواند مانند امیرالمؤمنین علیه السلام آن همه عبادت خدا کند».۱۲درباره ی آن حضرت نقل کرده اند که در هر شبانه روز، هزار رکعت نماز می گزارد. وقتی به امام سجاد علیه السلام گفتند که شما بیش از جدّتان علی علیه السلام عبادت می کنید، امام اظهار داشت: «من در عمل یک روز علی علیه السلام نگریستم و تأمل کردم، دریافتم که نمی توانم در طول یک سال اعمالی انجام دهم که با عمل یک روز علی علیه السلام برابری کند».البته ممکن است منظور حضرت، عبادت از منظر کمّی نبوده بلکه به جنبه ی کیفی و ارزشی آن اشاره داشته باشد. چنان که این معنا از برخی روایات دیگر نیز استفاده می شود و به ویژه روایاتی که از برتری ضربت علی علیه السلام در روز جنگ خندق بر عبادت جن و انس خبر می دهند.۱۳

نماز امام سجاد علیه السلام

امام سجّاد علیه السلام چون وضو می گرفت و خود را برای نماز آماده می کرد، رنگ رخسارش دگرگون می شد و چون از علت آن می پرسیدند، پاسخ می داد: آیا می دانی که می خواهم به آستان چه بزرگی راه یابم و در برابر چه مقامی قرار بگیرم»۱۴٫ بارها می دیدند که امام زین العابدین علیه السلام وضو گرفته و برای رسیدن وقت نماز به انتظار نشسته است.در این حال از شدّت خضوع در برابر حق و احساس بندگی به درگاه او، آثار نگرانی در صورتش ظاهر بود.

طاووس بن کیسان یمانی از تابعین مشهور و از اصحاب امام زین العابدین علیه السلام می گوید:

«در حجر اسماعیل، امام را دیدم که سرگرم عبادت و مناجات با پروردگار بود. وقتی به نماز می ایستاد، رنگ چهره اش گاه زرد و گاه گلگون می گشت. بیم از خدا در اندامش متجلی بود و چنان نماز می گزارد که گویی آخرین نماز اوست. چون به سجده می رفت، تا دیر زمان در سجده می ماند و چون سر بر می داشت، قطرات عرق بر بدنش جاری بود. هماره تربت سیدالشهداء علیه السلام همراه داشت و جز بر آن پیشانی نمی نهاد».۱۵

سجده های سیدالساجدین

زیادی سجده ها و تداوم هر سجده ی امام علی بن الحسین علیه السلام سبب گردید که آن حضرت را «سیدالساجدین» لقب دهند. بر اثر این سجده های طولانی و فراوان، پوست پیشانی ایشان زبر شده بود.امام باقر علیه السلام می فرماید: پدرم هیچ نعمتی را به یاد نمی آورد مگر این که با یاد کردن آن به درگاه خداوند سجده می گذارد.

هنگام قرائت قرآن چون به آیه های سجده می رسید، نیز به وقت خطر و احتمال رخداد حادثه ای ناگوار و هم چنین پس از پایان نمازهای فریضه یا هر گاه که موفق می شد خدمتی انجام دهد و میان دو مؤمن را اصلاح کند، سر به سجده می گذاشت و خداوند را سپاس می گزارد».۱۶یکی از خدمتکاران آن حضرت می گوید:«روزی مولایم به سوی صحرا رفت و من همراه او بودم. در گوشه ای از صحرا به عبادت پرداخت.

به هنگام سجده، سر را بر سنگ های ریز و درشت می نهاد و با گریه و تضرّع خدا را یاد می کرد. کوشیدم تا صدای حضرت را بشنوم. آن روز شمردم که امام در سجده ی خویش هزار مرتبه گفت: «لااله الااللّه حقا حقا، لااله الاّاللّه تعبّدا و رقّا، لااله الااللّه ایمانا و تصدیقا».چون امام از سجده سر برداشت، صورت و محاسن او به اشک هایش آغشته بود.۱۷

جلوه های معنوی امام سجّاد در مراسم حجّ

تاریخ نگاران برای امام سجاد علیه السلام بیست سفر حج ثبت کرده اند، آن هم سفرهایی که در آن، حضرت فاصله ی میان مکّه و مدینه را پیاده پیموده است. امام در این سفرها، مرکب به همراه داشت، ولی مصمّم بود تا طریق خانه ی خدا را با پای خویش بپیماید و در مسیر محبوب، از وجود خود مایه بگذارد.۱۸

عرفان و عشق حضرت سجاد علیه السلام به پروردگار بر تمامی اعمال عبادی او پرتوافکن بود و به همه ی زندگی وی صبغه ی الهی و جلوه ای معنوی می بخشید.

وقتی آن حضرت لباس احرام می پوشید، از یاد خدا و جلال او، رنگ چهره اش تغییر می کرد و چنان در جذبه ی معنویت حق قرار می گرفت که از گفتن «لبیک» نیز ناتوان می شد. همراهان ایشان با دیدن این حالت به شدت تحت تأثیر قرار می گرفتند و می پرسیدند: «چرا لبیک نمی گویید؟» امام پاسخ می داد: «بیم آن دارم که لبیک بگویم، ولی خداوند در جوابم ندا دهد: لالبّیک».۱۹

پی نوشت:

۱. امام سجاد علیه السلام، جمال نیایشگران، ص ۲٫

۲. مناقب، ج ۴، ص ۱۵۸٫ ر.ک: امام سجّاد، جمال نیایش گران.

۳. مشکاه الانوار، ص ۲۰۵٫

۴. الکافى، در حاشیه ى مرآه العقول، ج ۲، ص ۱۳۰، باب التواضع.

۵. ارشاد، ج ۲، ص ۱۴۶٫

۶. بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۸۸٫

۷. خصال صدوق، ص ۵۱۷٫

۸. کشف الغمه، ج ۲، ص ۳۰۳٫

۹. علل الشرایع، ص ۲۳۱٫

۱۰. علل الشرایع، ص ۲۳۱٫

۱۱. تذکره الخواص، ص ۱۸۴٫

۱۲. اعلام الورى، ص ۲۵۵٫

۱۳. امام سجاد، جمال نیایشگران، ص ۶۲٫

۱۴. ارشاد، ج ۲، ص ۱۶۳٫

۱۵. سیراعلام النبلاء، ج ۴، ص ۳۹۳ . ۳۹۴٫

۱۶. اعلام الورى، ص ۲۵۶٫

۱۷. احقاق الحق، ج ۱۲، ص ۲۶٫

۱۸. ارشاد، ج ۲، ص ۱۴۶٫

۱۹. تهذیب التهذیب، ج ۷، ص ۳۰۵٫

منبع : مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما

لزوم پیروی از مکتب اهل بیت (ع)

اشاره:

در حدیث ثقلین دلالت آشکاری است بر این که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) به مسلمانان دستور داده است تا در امور شرعی از تعالیم خاندان وی پیروی کنند. در حقیقت خبر داده است که تعالیم ایشان موافق با قرآن است، زیرا که آن گرامی تصریح فرموده است که قرآن و عترت هرگز جدا نمی شوند تا روز قیامت بر او بازگردند و هرکه به آن دو چنگ زند هرگز گمره نمی شود. این مقاله مطالبی در لزوم پیروی از اهل بیت بیان نموده است

هر چند دانشمندان حدیث حق داشته باشند در مورد دلالت حدیث نسبت به تعیین پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) خاندان خود را به جانشینی خویش، مجادله کنند، اما منطقی به نظر نمی رسد که کسی اجازه داشته باشد در این باره بحث کند که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) از مسلمانان خواسته است تا تعالیم ایشان را پذیرا باشند. و شایسته ذکر است که پس از نقل حدود بیست تن از اصحاب، روی صحت حدیث ثقلین پافشاری کنیم. وقتی دانشمندان اسلامی پذیرش فتواهای رهبران چهار مذهب را – با این که هیچ حدیثی از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) درباره این چهار رهبر و فتواهایشان نرسیده است – لازم می شمارند، پس ما هیچ دلیل موجهی برای خود داری این دانشمندان از تعالیم خاندان پیامبر – پس از گواهی پیامبر بر این که ایشان همدم قرآنند و از آن جدایی ناپذیر – نمی بینیم. و کمترین چیزی که شایسته است مسلمانان در برابر تعالیم اهل البیت (علیهم السلام) انجام دهند این است که آنها را همگام با مذاهب چهار گانه قرار دهند.

حقیقت مطلب این است که پیروان مذاهب چهار گانه نسبت به فتاوای امامان اهل بیت موضع شک و انکار پیش گرفته اند، بدون این که از آن فتواها آگاهی داشته باشند، و با این که شناختی نسبت به آنها ندارند، آنها را در خور اهمیت و اعتبار نمی شمارند. و در این موضع‌گیری پیروان مذاهب چهار گانه را می بینیم که با پیشوایان خود موضعی هماهنگ ندارند، و کاسه داغ تر از آش می باشند. زیرا ابو حنیفه نزد امام جعفر صادق (علیه السلام) درس می خواند و اعتقاد داشت که او داناترین فرد زمان خود به احکام شرعی است.

منصور به ابو حنیفه دستور داد که تعدادی از مسائل مشکل را برای سؤال از امام صادق (علیه السلام) آماده کند. پس ابو حنیفه در حضور منصور چهل مساله از امام صادق سؤال کرد، و امام (علیه السلام) تمام آنها را پاسخ داد، و علاوه بر پاسخ سؤالها بیان داشت که علمای عراق چه می گویند و علمای حجاز چه نظری دارند و نظر اهل بیت (علیه السلام) درباره هر یک از آن مسائل چیست. و ابو حنیفه به دنبال آن گفت: «کسی که به اقوال مختلف مردم داناتر باشد، علم و آگاهیش از همه بیشتر است» . ابو حنیفه احساس خود را آن موقعی که بر منصور وارد شد و امام صادق نزد وی بود، توصیف می کند: «نزد منصور آمدم و بر او وارد شدم، در حالی که جعفر بن محمد طرف راست او نشسته بود، همین که نظرم به او افتاد، از هیبت جعفر بن محمد صادق (علیه السلام) ترسی بر دلم نشست که از ابو جعفر منصور چنان ترسی وارد نشد» . این موقعی بود که حکومت جهان اسلام در دست منصور بود و امام صادق (علیه السلام) از امر حکومت چیزی در اختیار نداشت(۱).

و امام مالک از جمله شاگردان و کسانی بود که از آن امام علم آموختند. از مالک نقل کرده اند که گفت: پیوسته نزد جعفر بن محمد می آمدم. و مدتی رفت و آمد داشتم، او را جز در یکی از سه حالت ندیدم: یا در حال نماز بود و یا روزه دار بود و یا قرآن می خواند. و هیچ گاه او را ندیدم حدیثی از پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نقل کند مگر این که با وضو باشد و سخن بیهوده نمی گفت. و از آن عابدان پارسایی بود که خدا ترس می باشند و هیچ وقت او را زیارت نکردم مگر این که تشک را از زیر پای خود در می آورد و زیر پای من قرار می داد…» (۲)

امام احمد بن حنبل حدیث ثقلین را به چندین طریق نقل کرده است. به دو طریق از زید بن ثابت روایت کرده است که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: «من در میان شما دو جانشین می گذارم: کتاب خدا رشته ای کشیده شده میان آسمان و زمین (یا ما بین آسمان تا زمین) ، و عترتم، خاندانم. و البته آن دو هرگز از یکدیگر جدا نشوند تا این که کنار حوض بر من باز گردند.» (۳)و از ابو سعید خدری روایت شده است که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: «نزدیک است دعوت حق را لبیک گویم و در میان شما دو شی ء گرانقدر: کتاب خداوند بزرگ و عترتم را باقی می گذارم، کتاب خدا ریسمانی است کشیده شده از آسمان تا زمین، و عترت من، خاندانم. و البته که خدای مهربان به من خبر داده است که آن دو هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند تا این که کنار حوض بر من باز گردند. پس توجه کنید که بعد از من با آنها چگونه رفتار خواهید کرد.» (۴)و همین را از زید بن ارقم نیز روایت کرده است(۵). شیخ محمد ابو زهره که از بزرگترین دانشمندان معاصر اهل سنت است، می گوید: دانشمندان اسلامی با اختلاف گروه و مذاهب، در مورد فضیلت و دانش امام صادق اجماع و اتفاق عجیبی دارند!زیرا که آن امامان اهل سنت که همزمان با او بودند از وی علوم و معارفی را آموخته و قبول کرده اند. مالک از او اخذ معارف کرده است و همچنین معاصران مالک، مانند سفیان بن عیینه، سفیان ثوری و افراد زیاد دیگر. ابو حنیفه با این که عمری نزدیک عمر امام صادق (علیه السلام) داشت از او آموخته است و او را دانشمندترین مردم می دانسته است…» (۶).

اما پیروی (تشیع) امام شافعی از اهل بیت (علیه السلام) معروف است، و آن را دانشمندان مورد اعتماد نقل کرده اند. امام رازی در شرح و تفسیر خود بر آیه کریمه «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی…» نقل کرده است که اشعار زیر را امام شافعی سروده است: ای سواره!هرگاه به وادی محصب از منطقه منی رسیدی زمام مرکب نگهدار! و با صدای بلند به ساکنان خیف و زایرانش، به هنگام سحر، زمانی که حاجیان چون سیل خروشان و امواج لبریز رود فرات، در حرکتند، اعلام کن!که اگر دوستی خاندان محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) جدایی از دین[رفض]است، پس جن و انس گواهی دهند که من رافضیم(۷).

 ابن حجر در کتاب خود (الصواعق المحرقه) نقل کرده است که شافعی می گوید: خاندان پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) وسیله نجاتم می باشند و هم ایشان نزد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) وسیله منند. امیدوارم فردای قیامت به خاطر ایشان، نامه اعمال مرا به دست راستم دهند(۸). و از سخنان اوست: ای خاندان پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) دوستی شما از طرف خدا واجب و در قرآن نازل شده است. این فخر بزرگ شما را بس که هر کس در نمازش به شما درود نفرستد نمازش قبول نیست(۹).

البته پیشوایان مذاهب چهارگانه دانشمندانی مجتهد بودند. اجتهاد، عبارت است از اظهار نظر در آن نوع از احکام شرعی که به حدی از وضوح نرسیده است تا همه علمای اسلامی درباره آن به توافق رسیده باشند. اما اموری که در اسلام روشن و واضحند، اجتهاد، نظر خاص و مذهب خاصی در آنها وجود ندارد. بطور مثال، گفته نمی شود مذهب ابو حنیفه یا شخص دیگر از پیشوایان این است که در شبانه روز پنج نوبت نماز واجب است و یا نماز صبح دو رکعت است و هر کدام از نمازهای ظهر و عصر و عشا چهار رکعت و نماز مغرب سه رکعت است. در این امور اجتهاد و نظر خاص معنا ندارد، زیرا که ما همه می دانیم این قبیل مسائل از ضروریات اسلام است.

البته اجتهاد در مسائلی است که به دلیل نبودن عبارت صریح و یا مجمل بودن روایت و یا به سبب برخورد چند عبارت، از وضوح و روشنی برخوردار نباشند. به طوری که حکم خدا نزد دانشمندان نامعلوم باشد.

دانشمندان اجتهاد می کنند و اختلاف نظر پیدا می کنند، بطور مثال در این مساله که آیا موقع نماز خواندن، نماز گزار باید یک دستش را روی دست دیگر قرار دهد؟یا این که جایز است هر دو دستش را رها کند؟و آیا بر نماز گزار واجب است که سوره فاتحه را با بسم الله شروع کند؟یا نه بر او واجب نیست؟و آیا نماز جمعه دو اذان دارد؟و یا یک اذان کافی است؟و آیا شستن دو پا در وضو واجب است؟و یا مسح پاها واجب است؟و آیا مصافحه با زن وضو را می شکند؟و یا باعث شکستن وضو نمی شود؟

اختلاف در این قبیل مسائل وجود دارد، زیرا که دانشمندان در کتاب خدا و سنتهای مشخص پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) ، عبارتهای واضحی در آن باره نیافته اند. در نتیجه اجتهاد کرده اند و به این ترتیب اختلاف نظر میان پیشوایان به وجود آمده است. و چون این نظرها با هم اختلاف دارند ممکن نیست که تمام آنها با تعالیم پیامبر موافق باشند چرا که تعالیم پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) با هم اختلافی ندارند. زیرا امکان ندارد، به طور مثال، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) بگوید: مصافحه با زن باعث شکستن وضو می شود، و بعد بگوید، خیر باعث به هم خوردن وضو نمی شود.

و هنگامی که یکی از دو نظر را پذیرفتیم، امکان دارد آن نظر موافق با گفته پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) باشد اما ما نمی توانیم قطع و یقین پیدا کنیم، زیرا فرض این بود که در مساله مورد نظر گفتار پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را به یقین نمی شناسیم.

این است آنچه به نظر مجتهدان مربوط می شود. اما تعالیم اهل بیت، با هم اختلافی ندارند، زیرا ایشان در مورد احکام شرعی اجتهاد نمی کنند، بلکه بطور یقین آنها را می شناسند. گفته یکی از ایشان، مانند امام جعفر صادق (علیه السلام) ، همان است که همه امامان اهل بیت (علیه السلام) گفته اند. و گفته ایشان، همان گفته پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) است. در نتیجه گفتار امامان (علیه السلام) روایتی، که یک تن از ایشان از پدرش از جدش روایت می کند تا این که روایت خود را به امیر المؤمنین علی بن ابو طالب (علیه السلام) می رساند. و آنچه امیر المؤمنین (علیه السلام) می گوید، همان است که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) می فرماید. از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است، فرمود: «حدیث من حدیث پدرم است، و حدیث پدرم حدیث جدم است، و حدیث جدم، حدیث امام حسین (علیه السلام) است، و حدیث امام حسین (علیه السلام) ، حدیث امام حسن (علیه السلام) است، و حدیث امام حسن (علیه السلام) ، حدیث امیر المؤمنین (علیه السلام) است، و حدیث امیر المؤمنین حدیث رسول خداست، و حدیث رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) گفته خداست» (۱۰).

عذافیر صیرفی نقل کرده است که با حکم بن عیینه نزد ابو جعفر محمد بن علی، الباقر (علیه السلام) بود پس شروع به سؤالی از آن بزرگوار کرد. ابو جعفر (علیه السلام) خطاب به فرزندش فرمود:

پسرم برخیز، کتاب علی (علیه السلام) را حاضر کن، او نوشته درهم پیچیده بزرگی را آورد پس امام (علیه السلام) آن را باز کرد، و نگاه می کرد تا این که آن مساله را پیدا کرد. آن گاه ابو جعفر فرمود: این خط علی (علیه السلام) و املای پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) است و رو به حکم کرد و فرمود: «ای ابو محمد، تو و سلمه و مقداد هر جا می خواهید، سمت راست و چپ بروید، به خدا قسم، هیچ علمی را کامل تر از علمی که نزد این قوم، یعنی قومی که جبرئیل بر ایشان نازل می شد، نمی یابید» (۱۱).

این دو روایت و امثال آنها از روایاتی که محدثان پیرو اهل بیت نقل کرده اند، در معنی با حدیث متواتر ثقلین هماهنگ است، که حدیث ثقلین را محدثان اهل سنت از حدود بیست تن از اصحاب نقل کرده اند، و این حدیث همان طوری که قبلا گفتیم، گواه بر این است که تعالیم اهل بیت (علیه السلام) صحیح است، موافق گفته خدا و رسول خداست زیرا خداوند به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) خبر داده است که قرآن و عترت او از یکدیگر جدا نمی شوند تا کنار حوض بر او باز گردند، و براستی که قرآن و عترت باعث ایمنی در برابر گمراهی هستند.

و از آن رو تعالیم اهل بیت (علیه السلام) همان تعالیم پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) است که امامان اهل بیت به طور یقین از آنها آگاهند. و آنها آرای احتمالی نبودند که اجتهادهای ایشان به آنها منتهی شده باشد، آن طوری که روش اجتهادی پیشوایان برجسته مذاهب چهار گانه بود.

و هدف من از این سخن آن نیست که علمای شیعه و محدثان ایشان، تمام آنچه که اهل بیت (علیه السلام) می دانستند، بطور یقین می دانند. هرگز، علمای شیعه، بسیاری از تعالیم ایشان را به طور یقین نمی دانند، زیرا که آنها در خبرهای واحد وارد شده است و یا از آن جهت که بعضی روایات رسیده از ایشان در باره بعضی از احکام یا با هم متعارضند و یا دلالتی واضح بر معنای مورد نظر ندارند، ولیکن این بی ضرر است. زیرا آنچه از ایشان روایت شده است همان حالت روایتی را دارد که از شخص پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) نقل کرده اند، چون احادیث نبوی، در اکثریت مطلق، خبر واحد هستند، و بعضی از آنها با یکدیگر تعارض دارند و بعضی از نظر دلالت بر معنای خاصی روشن نیستند. و علی رغم تمام اینها بر ما روا نیست که احادیث نبوی را تا حد آرای مجتهدان، پایین بیاوریم. زیرا حدیث نبوی اگر متواتر و یا مستفیض باشد باعث علم یا شبه علم[ظن]به حکم خدا می شود. و هر گاه از نوع خبر واحدی باشد که اشخاصی عادل و یا مورد اطمینان نقل کرده اند، و در مقابل روایت معارضی ندارند بر ما واجب است که بر طبق آنها عمل کنیم و حق نداریم از آنها بگذریم و به نظر مجتهدی که از روی اجتهاد اظهار داشته است، عمل کنیم. و همچنین تعالیم اهل بیت که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) گواهی داده است که باعث ایمنی از گمراهی و موافق قرآنند، موقعی که به تواتر و یا شبیه تواتر ثابت شود و یا در روایت افراد عادل و یا مورد اطمینان آمده باشد و با روایتی نظیر خود نیز تعارض نداشته باشد، بر ما واجب است که بر طبق آنها عمل کنیم.

اما نظری که اجتهاد و تلاش یک مجتهد به آن می رسد، بر مسلمانان عمل بر طبق آنها واجب نیست هر چند به تواتر صدور آن از مجتهد ثابت گردد. زیرا مجتهد دیگر حق دارد نظری مخالف نظر او داشته باشد و توده مسلمانان نیز حق دارند بر طبق نظر مجتهد دیگر عمل کنند.

این بود نظر علمای پیشرو اهل بیت و نظر ما. اما دانشمندان دیگر حق دارند در این عقیده، نظر مخالف داشته باشند. و هر مجتهدی حق اظهار نظر دارد، و اجرش نیز با خداست ولیکن آنچه برای ما تاسف آور است و آن را کم انصافی می دانیم این است که – علی رغم تمام گفته های پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) در باره عترتش و علی رغم این که درباره پیشوایان مذاهب چهارگانه چیزی نفرموده است – تعالیم اهل بیت را حتی در رتبه مساوی با نظرات پیشوایان مذاهب چهارگانه قرار نمی دهند.

پی نوشت:

۱ – «الامام الصادق» ص ۲۷ از شیخ محمد ابو زهره.

۲ – الامام الصادق ج ۵ ص ۷۶ -۷۷٫

 ۳ – المسند ج ۵ ص۱۸۱٫

 ۴- همان مصدر ج ۳ ص ۱۷٫

 ۵ – همان مصدر ج ۴ ص۳۷۱٫

 ۶ – الامام الصادق شیخ محمد ابو زهره ص۶۶٫

۷ – تفسیر کبیر، امام فخر الدین رازی در شرح سوره شورا.

۸ – صواعق المحرقه، ابن حجر، ص ۱۰۸، فیروز آبادی آنرا در فضائل الخمسه ج ۲ ص ۸۱ نقل کرده است.

۹- نور الابصار شبلنجی ص۱۰۴٫

۱۰ – کافی از محدث کلینی، شیخ ابو زهره در کتاب خود، الامام الصادق (علیه السلام) ص ۴۲۸ آن را نقل کرده است.

۱۱ – الامام الصادق ص ۴۲۵٫

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

 

فرق های اصولی تفسیر تشیع و اهل سنت

میان تفسیر شیعه و تفسیر اهل سنت، تفاوت جوهری و اساسی مشاهده نمی‎شود، به‌گونه‎ای که هر دو گروه با استفاده از روش‌ها و گرایش‌های گوناگون به تفسیر قرآن پرداخته باشند، اما آن‌چه تفسیر شیعه را از تفسیر اهل‌سنت متمایز می‎سازد، منابع تفسیری است؛ چراکه در منابع تفسیر، تفاوت عمده‎ای میان شیعه و اهل‌سنت به چشم می‎خورد. در این نوشتار، با رعایت اختصار منابع تفسیری اهل‌سنت و شیعه مورد بررسی قرار می‌گیرد:

منابع تفسیری اهل سنت

از آن‌جا که اهل سنت، پس از رحلت پیامبر اکرمصل الله علیه و آله به امامت ائمه معصومین علیهم السلام یعنی شارحان بدون خطای اسلام و قرآن، اعتقاد نداشتند و به پیروی از خلیفه دوم می‎گفتند: «حسبنا کتاب‌الله»؛ «کتاب خدا ما را کفایت می‎کند» به ناچار در تفسیر قرآن به‌طور ناقص به منابع زیر رجوع نمودند که هیچ‌یک به تنهایی برای فهم معارف و معانی بلند قرآن کافی نبود.

  1. قرآن کریم[۱]: تفسیر قرآن به قرآن از مهم‌ترین روش‌های تفسیری است و استفاده از این روش، مستلزم اطلاع از کل قرآن می‎باشد. در حالی که یکی از صحابه هنگام رحلت پیامبرصل الله علیه و آله، وفات آن‌حضرت را انکار نمود و گفت: پیامبر هرگز نمی‎میرد. هنگامی که یکی از صحابه آیه «انک میت و انهم میتون» را برای او تلاوت کرد، با کمال هنرمندی گفت: من این آیه را در قرآن ندیده بودم!
  2. روایات و سنت پیامبر: مقصود روایاتی است که در تفسیر قرآن وارد شده و برای تفسیر قرآن راهگشا بوده است، متأسفانه از دو طریق به روایات بی‎اعتنایی شده و از آن‌ها محروم شدند. نخست: آن‌که قرآنی را که امام علی علیه السلام جمع کرده بودند و جامع همه روایات تفسیری بود نپذیرفتند. دوم: آن‌که با منع کتابت و جمع حدیث به مدت یک قرن و نیم عمده روایات اصیل نبوی نابود و یا تحریف شد و تعداد کمی از آن روایات که مخلوط با روایات جعلی است باقی مانده است. البته نهی خلیفه، بر دانشمندان شیعه که از منویات امیر مؤمنان پیروی می‎کردند، کوچک‎ترین اثری نگذارد.[۲]
  3. اجتهاد شخصی: هنگامی که صحابه توضیحی از خود قرآن و یا بیانی از پیامبرصل الله علیه و آله نمی‎یافتند، به جهت آن‌که خود عرب بودند و زبان عربی را به تمامیت آن می‎دانستند، به اجتهاد شخصی متوسل می‎شدند، اما آنان از این نکته غافل بودند که فهم قرآن در بسیاری از موارد، به مسایلی بیش از آن احتیاج دارد؛ زیرا که قرآن مشتمل بر عام و خاص، مجمل و مبین، محکم و متشابه و… است. نکته قابل توجه این‌که اجتهاد آنان در راستای قرآن نبود و بر اساس مبانی‎ای بود که گاهی در مقابل نص قرآن و سنت اجتهاد می‎کردند. قیاس، استحسان و… نمونه‎هایی از اجتهاد آن‌ها است. این نوع اجتهاد، نفی ولایت ائمه علیه السلام، اکتفا به قرآن و رد قرآن امام علی علیه السلام را به‌دنبال داشت.
  4. نظریات صحابه: ابن‌کثیر در مقدمه تفسیر خود می‎گوید: هرگاه تفسیر قرآن را در قرآن و سنت نیافتیم، به نظریات صحابه مراجعه می‎کنیم؛ زیرا آنان از قراینی برخوردار بوده‎اند که ما از آن‌ها محرومیم، خصوصاً، بزرگان صحابه که دارای فهم کامل و علم صحیح و عمل صالح بوده‎اند[۳]. بدیهی است شرایطی که ابن‌کثیر برای بزرگان صحابه ذکر کرده است (دارای فهم کامل و علم صحیح و عمل صالح) اگر در موردی از صحابه صدق نماید، نظریه آن یک نفر قابل قبول خواهد بود[۴]. البته نباید فراموش کرد که آیات زیادی از قرآن و روایات نبوی در کتب معتبر اهل‌سنت در رد و انحراف عده‎ای از صحابه وارد شده است و کتاب‌های زیادی در این زمینه نوشته شده است تا آن‌جا که صحابه یکدیگر را رد و تکفیر نموده و به روی همدیگر شمشیر کشیده و یکدیگر را کشتند!
  5. اخبار اهل کتاب: از جمله حوادثی که بعد از رحلت پیامبر اکرمصل الله علیه و آله پیش آمد، منع کتابت و جمع‎آوری حدیث بود؛ خلیفه دوم اصحاب را از نوشتن و نقل حدیث منع کرد و در مقابل دستور داد که دانشمندان اهل کتاب به نام «قَصاص» (قصه‎گو) برای آن‌ها قصه‎های کتاب‌های تحریف‌شده را نقل نمایند! بدین جهت بسیاری از اصحاب، جهت تکمیل معلومات خود در زمینه حوادث تاریخی در قرآن کریم، به اهل کتاب مراجعه می‎کردند[۵]. مطالب تحریف شده عهدین، نسبت‎های ناروا به خدا مانند جسم بودن، دست و پا داشتن، نسبت دادن گناه به پیامبران و… در کتب تفسیری اهل‌سنت از جمله موضوعاتی است که دستاویزی برای دشمنان خدا نظیر سلمان رشدی شده است.

در حالی که پیامبر اسلام صل الله علیه و آله فرمودند: اهل کتاب را (در گفتارشان که نمی‎دانید حق است یا باطل) نه تصدیق کنید و نه تکذیب و بگویید: به خدای یکتا و آن چه بر ما نازل شده است، ایمان آوردیم[۶]. به منظور آگاهی بیشتر به منابع اهل‌سنت مراجعه نمایید[۷].

  1. اشعار و ابیات جاهلیت عرب[۸]:خلیفه دوم تأکید داشت که در فهم قرآن به اشعار عرب، مراجعه شود، ذهبی نقل می‎کند که (خلیفه دوم می‎گفت: دیوان خود را حفظ کنید، تا گمراه نشوید. (اطرافیان) گفتند: دیوان ما چیست؟ گفت: شعر جاهلیت زیرا تفسیر کتاب شما و معانی گفتارتان در آن موجود است![۹]

منابع تفسیری شیعه

تفسیر شیعه، از دو منبع اصیل قرآنی تغذیه نموده است:

  1. میراث غنی و معارف ارزشمند اهل بیت علیه السلام.

۲٫اجتهاد بر اساس روش‌های اتخاذ شده از ائمه معصومین علیه السلام از آن‌جا که شیعه معتقد به عصمت امامان است، آنان را از گناه و خطا مبرا می‎شمارند و مفسران شیعه، هر دو منبع مذکور را نشأت گرفته از معصومین علیه السلام می‌دانند؛ از این رو تفسیر شیعه در مقایسه با دیگر تفاسیر، از امتیاز و خصوصیتی برتر برخوردار و متمایز است. بنابراین اقوال و آرای صحابه، تابعین و دیگر مفسران، نزد شیعه فاقد حجیت است و مفسر را از اجتهاد مستغنی نمی‎سازد؛ چنان‌که مفسر هرگز در برابر نصوص و ظواهر معتبر کلام پیامبرصل الله علیه و آله و امامان معصوم علیه السلام به خود اجازه اجتهاد نمی‎دهد.

در مورد منبع اول، یعنی خود قرآن اختلافی بین سنی و شیعه وجود ندارد. اکثریت علمای شیعه، خود قرآن را نخستین منبع و مأخذ در تفسیر قرآن می‌دانند. زیرا تفسیر قرآن به قرآن به وسیله خود ائمه معصومین علیه السلام انجام گرفت و چون اعمال آن‌ها به عنوان سنت برای ما حجیت است، شیعه هم از این طریق پیروی نموده است.

درباره تفسیر شیعه و اهل سنت، واقعیتی را نمی‎توان انکار کرد و آن اینکه علمای شیعه تفسیر قرآن را با احتیاط بیشتر مورد بحث و مطالعه قرار داده‎اند. مهم‌ترین دلیل آن هم تأکید امامان معصوم علیه السلام مبنی بر دور ماندن آنان از ورطه‎ای بوده که بسیاری از دانشمندان اهل سنت، به دلیل دور بودن از سنت قطعی، بدان کشانده شدند.

ائمه علیه السلام پیروان خود را از بازی با قرآن و سنجش کلام خدا با معیارهای محدود عقل بشری و نسبت دادن هر سخنی به خدا تحت عنوان تفسیر قرآن بر حذر داشته‎اند. از سوی دیگر، شیعه در مدت طولانی حضور ائمه علیه السلام به علت دسترسی به واقعیت شریعت و تفسیر حقیقی و قطعی آیات توسط آنان، خود را از اجتهاد شخصی، بی‎نیاز می‌دانستند. این دو عامل و در کنار آن‌ها فشارهای سیاسی که آنان را به استتار و پنهان‎کاری (تقیه) وامی‎داشت، موجب شد که روند نگارش قرآن نزد شیعه به کندی انجام گرفته، سیر تحولات علم تفسیر و علوم قرآنی و طبقات مفسران به نحو دیگری شکل گیرد. در دوران غیبت حضرت ولی‌عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف به دلیل نیاز ضروری به تفسیر قرآن و عدم دسترسی به امام معصوم علیه  السلام شتاب حرکت علمی شیعه در زمینه‎های نامبرده، چشمگیربودن و گرایش به تفسیر و علوم قرآن، شتاب بیشتری گرفت و در قرن اخیر به اوج خود رسید.[۱۰]

پی نوشت ها:

[۱] . عمید زنجانی، عباسعلی، مبانی و روش‌های تفسیر قرآن، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، چاپ چهارم، ۱۳۷۹، ص ۵۳ و ۵۴٫

[۲] . سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ هشتم، ۱۳۷۲، ج ۲، مقدمه.

[۳] . ابن‌کثیر، تفسیر قرآن. ج ۱، ص ۳٫

[۴] . عمید زنجانی، عباسعلی، مبانی و روش‌های تفسیر قرآن، ص ۵۳٫ ۶۶٫  ۵٫ همان.

[۵] . همان.

[۶] . بخاری، صحیح، ج ۶، باب‌التفسیر، ص ۲۵٫

[۷] . الاسرائیلیات و اثر مافی‌التفسیر، ص ۱۲۰، و احمد امین، فخرالاسلام، ص ۲۰۱، و ابوریه، اضواءٌ علی‌السنه‌المحمدیه، ص ۱۱۰٫

[۸] . عمید زنجانی، عباسعلی، مبانی و روش‎های تفسیر قرآن، ص ۵۳٫ ۶۶٫

[۹] . ذهبی، التفسیر والمفسرون، ص ۷۴٫

[۱۰] . عمید زنجانی، عباسعلی، مبانی و روش‌های تفسیر قرآن، ص ۸۹٫ ۹۲ با تلخیص.

منبع : مرکز مطالعات و پاسخ‌گویی به شبهات حوزه(گرفته شده از پایگاه اطلاع رسانی حوزه)

 

فاطمه سلام ‌اللّه ‌عليها از ديدگاه قرآن

آيه اول:

انما يريد اللّه ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهّرکم تطهيرا؛[1] خدا چنين مى خواهد که رجس (هر آلايش) را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را پاک و منزه گرداند.

برخى را عقيده بر اين است که چون اين آيه شريفه بين دو آيه واقع شده که آن آيات درباره زوجات پيغمبر(ص) نازل گرديده است، بنابراين به همان نسق، اين آيه هم بايد در شأن زوجات آن حضرت باشد، و ما لازم مى دانيم که از پنج طريق به اين آيه نظر کنيم:

1ـ اول بررسى اين که بعد از نزول اين آيه، از رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله درباره آن نصى (کلام صريحى) هست که آيه تطهير در شأن چه کسى نازل شده است؟

2ـ دوم اين که در اين موضوع، از خود زنهاى پيغمبر اکرم صلى اللّه عليه وآله کلام معتبر و صريحى وجود دارد که دلالت مى کند اين آيه درباره کيست؟، آيا يکى از آنان ادّعا کرده است که آيه تطهير در شأن ما زنان پيامبر نازل شده است؟ و يا اين که عکس اين مطلب را اظهار نموده است؟

3ـ سوم اين که آيا على سلام اللّه عليه و يا اولاد اميرالمؤمنين (ع) با اين آيه احتجاج و مناهده کرده اند؟ آيا ادّعا کرده اند که اين آيه در شأن ما اهل بيت است و در غير ما نيست؟ و آيا در مقام احتجاج از صحابه شنيده اند؟

4ـ چهارم اين که آيا از خود صحابه کلام معتبر و صريحى در اين باره موجود است که آيه تطهير درباره چه کسى نازل شده است؟

5ـ پنجم اين که رجال تفسير و حديث در اين مورد چه مى گويند؟ آيا با نظر آن کسانى که مى گويند آيه تطهير (مانند دو آيه قبل و بعد آن) مربوط به زوجات پيغمبر است هم راى و موافق هستند؟ يا اين که مى گويند نه خير، چون درباره شان نزول اين آيه، نص (کلام معتبر و صريحى) وجود دارد، لذا بايد تابع آن نص شد.

بنابراين آنچه درباره تطهير بيان مى شود از اين پنج طريق که گفته شد، بيرون نيست.

آيه تطهير و گفتار پيامبر صلى اللّه  عليه  و آله

اما آنچه نفس قضيه است: در شأن نزول اين آيه روايات متواترى در دست است که حاکى است آيه تطهير در خانه ام سلمه نازل شده است و در آن هنگام رسول اکرم (ص)، حضرت صديقه، اميرالمؤمنين، و حسنين صلوات اللّه عليهم حضور داشته اند، جناب ام سلمه خودش از رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله تقاضا مى کند که من نيز به جمع شما داخل بشوم و تحت کسا نزد شما خاندان رسالت قرار گيرم؟ حضرت او را نهى کرد و فرمود: نه، تو داخل نشو (وانت فى خير) چون اين آيه مخصوص است به ما پنج تن.

نام جماعتى از صحابه که شان نزول اين آيه را به همين ترتيب نقل کرده اند و روايات آنها متواتر است به اين شرح مى باشد:

سعدبن ابى وقاص ـ انس بن مالک ـ ابن عباس ـابوسعيد خدرىـ عمر بن ابوسلمه ـ واصلة بن اسقع ـ عبداللّه بن جعفر ـ ابوحمرا هلال ـ عايشه ـ ام سلمه ـ ابوهريره ـ معقل بن يسار ـ ابوطفيل ـ جعفربن حبان ـ حبيره ـ ابوبرزه اسلمى ـ مقداد بن اسود.

رواياتى که صحابه مذکور نقل کرده اند، در اين موضوع هم راى و هم سخن هستند که آيه شريفه تطهير در خانه «ام سلمه» نازل شده، و فقط در شأن پنج تن بوده است و هيچ يک از زنان پيغمبر(ص) داخل اين قضيه نيست، و اين مطلب از مسلّمات است. غير از حضرات صحابه، تقريبا 300 نفر ديگر نيز اين روايت را به همان ترتيب و با ذکر اين که محل نزول آيه خانه “ام سلمه” بوده است، نقل کرده اند. و ما مشخصات اين 300 نفر را که در قرون مختلفه مى زيسته اند بطور تقصيل در کتاب”الغدير”   شرح داده ايم.

تمام اين 300 نفر نصوصى از پيغمبر اکرم صلى اللّه عليه وآله نقل کرده اند، که بعد از نزول آيه تطهير از حضرت پرسيده شد که اين آيه شريفه در شان کيست؟ حضرت فرمود: منم، على، فاطمه، حسنين عليهم السلام.

پس با توجه به مطالب فوق، جاى هيچ گونه ترديدى نيست که حضرت صديقه زهراء سلام اللّه عليها نيز مشمول آيه تطهير است و در کلمه «اهل البيت» او نيز مراد مى باشد. گذشته از اينها، پيغمبر اکرم صلى اللّه عليه وآله، براى اثبات و روشن شدن حقيقت امر کار بسيار جالبى کرده است که 9 نفر از صحابه آنرا نقل کرده اند، به اين شرح که بعد از نزول اين آيه، حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله، هر روز (تا زمان وفاتش تقريبا)، هنگام خروج از منزل که براى اقامه نماز صبح به مسجد تشريف مى برد، قبل از نمازصبح به در خانه حضرت صديقه سلام اللّه عليها مى آمد و مى فرمود:

السلام عليکم يا اهل البيت، انما يريد اللّه ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا

سلام بر شما اى اهل البيت، بدرستى که خدا اراده فرموده است که هر ناپاکى را از شما خاندان نبوت دور گرداند و شما را پاک و منزه نمايد

راوى ديگرى مى گويد: من شش ماه در مدينه بودم و اين جريان را هر روز مشاهده کردم، راوى ديگر نقل مى کند: من نه ماه در مدينه توقف کردم و هر روز ناظر اين صحنه بودم. راوى ديگر اظهار مى دارد: من 12 ماه در مدينه ساکن بودم و هر روز شاهد اين روش پيامبر(ص) بودم و اين جريان تا آخرين روز زندگانى رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله ادامه داشته است

پس با توجه به مطالب مذکور کاملا روشن است که آيه تطهير مخصوص بوده است به خانه حضرت صديقه سلام اللّه عليها، و آن اشخاصى که در آنجا ساکن بوده اند.

حضرت رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله که به اين روش، به اين استمرار، به اين استقرار و در اين مدت متوالى، هر روز بر در خانه زهرا سلام اللّه عليها مى آمد، منظورش اين بوده است که اگر کسى سخنان آموزنده و تعيين کننده او را ديروز نشنيده است امروز بشنود، و اگر امروز نشد فردا، و اگر فردا نشد، روزهاى ديگر…

همه صحابه، چه آنانکه در مدينه حضور داشتند، و چه مسافرينى که وارد شهر مى شدند، از اين روش رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله، آگاه شدند که آيه تطهير فقط و فقط در شأن خاندان پيغمبر صلى اللّه عليه وآله (پنج تن) نازل شده است.

آيه تطهير و گفتار زنان پيامبر اکرم صلى  اللّه  عليه  و آله

اينک بررسى اين که آيا از همسران پيغمبر صلى اللّه عليه وآله در مورد آيه تطهير ادعائى کرده است يا نه؟ در اين مورد شيعيان رواياتى از زنان پيغمبر صلى اللّه عليه وآله، از جمله ام سلمه نقل کرده اند که آن احاديث را حضرات عامه نيز صحيح و معتبر شمرده اند.

يکى از آن روايات که مورد قبول فريقين (شيعه و سنى) مى باشد، اين است که ام سلمه مى فرمايد: من از پيغمبر(ص) پرسيدم که اين آيه تطهير در شأن کيست؟ حضرت فرمود: درباره من، على، فاطمه، حسنين است و توهم مشمول اين آيه نيستى. “ام سلمه” که سرآمد زن هاى پيغمبر صلى اللّه عليه وآله است خودش آشکارا اعلام و اقرار مى کند که من مشمول اين آيه نيستم، ما همسران نبى، مورد خطاب اين قضيه نيستيم، و کاملا واضح است که اگر آيه شريفه تطهير درباره زنان پيغمبر صلى اللّه عليه وآله بود، جناب عايشه آنرا بر پيشانى جمل مى نوشت و غوغائى بر پا مى کرد، در صورتى که هيچيک از همسران رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله هرگز چنين ادعائى نکرده اند که اين آيه در شأن آنان بوده است .

آيه تطهير و گفتار ائمه اطهار (ع) و حضرت زهرا(س)

اميرالمؤمنين (ع)، حضرت صديقه سلام اللّه عليها، حسن بن على (ع)، حسين بن على (ع)، حضرت سجاد، حضرت باقر، و حضرت صادق عليهم السلام همگى در هنگام منقبت شمارى به اين آيه استناد و احتجاج کرده و برهان سخن خويش قرار داده اند.

اميرالمؤمنين (ع) در يوم الدار براى اثبات گفتار خود به اين آيه احتجاج و استناد نموده است که آيا آيه تطهير در مورد ما نيست؟ و تمامى صحابه و تابعين، ضمن قبول اظهارات آن حضرت عرض کرده اند: بلى، اين آيه در شأن شماست، و اين مطلب از مسلمات است .

آيه تطهير و گفتار صحابه

همانطورى که در قسمت اول اين بخش اشاره شد، تمام صحابه و تابعين در اين مطلب هم راى و هم سخن هستند که آيه تطهير در شأن پنج تن است و از آنان کسى که مخالف اين عقيده است، فقط و فقط عکرمه است که داستان سياق از او نقل شده است

آيه تطهير و رجال تفسير و حديث

علماء و رجال تفسير و حديث پس از بررسى روايات مذکور، همگى، متفق القول و هم عقيده اند که سند عکرمه اعتبار ندارد، و اين استدلال سياق و برهان صحيحى نيست . به ملاحظه اين که ضمائر آيه شريفه تطهير همه مذکر است و ضمائر دو آيه قبل و بعد آن مؤ نث مى باشد. بنابراين سياق آيه تطهير که در وسط آن دو آيه است عوض شده، و تغيير کرده است در نتيجه نمى شود که مربوط به همسران پيغمبر(ص) بوده باشد، و اگر جز آيه تطهير منقبت ديگرى در شأن زهراى اطهر (ع) نبود، همين يک آيه برهانى است کافى و نشانگر اين که حضرت صديقه سلام اللّه عليها معصومه است، و عصمت از جمله شئون و مناصب ولايت است، و ما، غير ولى که معصوم باشد سراغ نداريم. از ابتداى خلقت، آدم تا آخر، هر کسى که معصوم است ولى است، يا پيغمبر است، يا امام است، و يا صديق است که حضرت صديقه سلام اللّه عليها نيز يکى از آنان است

آيه دوم  

فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة اللّه على الکاذبين؛[2] پس بگو (اى پيامبر)  بيائيد ما و شما با فرزندان و زنان خود با هم با مباهله بر خيزيم (يعنى در حق يکديگر نفرين کنيم) تا دروغگويان را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم.

اين آيه بطور صريح و آشکارا ندا مى کند بر اين که پيغمبر اکرم صلى اللّه عليه وآله هنگامى که با نصاراى نجران مباهله فرمود، حضرت صديقه سلام اللّه عليها نيز در اين مورد شرکت داشت، و او وجود مقدسى است که ميان چهار معصوم ديگر در آيه مباهله قرار گرفته است، دو معصوم: ابنائنا (حسنين عليهم السلام) و دو معصوم: انفسنا (پيغمبر صلى اللّه عليه وآله و على (ع) و يک معصومه: نسائنا: ما بين آنها، که از نساء منحصر است به اين وجود مقدس، و با توجه به اين مطلب که مباهله (ابتهال و نفرين کردن) با نصاراى نجران يک کار عادى نيست، و با زن و مرد عادى نمى توان اقدام به مباهله کرد و طرف مقابل را مغلوب و رسوا نمود، بلکه صلاحيت اقدام به چنين امر خطيرى را افراد مقدس و شايسته اى دارا هستند که مورد نظر مرحمت حضرت حق تبارک و تعالى بوده باشند، و حضرت صديقه سلام اللّه عليها نيز يکى از آن شخصيت هائى است که مشمول اين آيه شريفه است و اين از مسلمات است.

آيه سوم    

فتلقى آدم من ربه کلمات فتاب عليه؛[3] پس حضرت آدم (ع) از حضرت حق تبارک و تعالى کلمات را فرا گرفت و آن کلمات را وسيله (قبول) توبه خويش قرار داد درباره اين آيه احاديثى نقل شده است که بسيار فوق العاده است، و با توجه به آيه مذکور و اين روايات، انسان مى تواند بخوبى درک نمايد که حضرت صديقه سلام اللّه عليها علت خلقت است و يکى از اسباب آفرينش جهان مى باشد، يعنى همانطور که رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله، اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السلام سبب خلقتند، حضرت صديقه سلام اللّه عليها نيز يکى از علل آفرينش است، و معقول نيست کسى علت خلقت باشد و ولايت نداشته باشد.

در اين باره دو روايت، يکى از جناب اميرالمؤمنين سلام اللّه عليه و ديگرى از جناب ابن عباس نقل مى کنم: روايتى که از وجود مقدس اميرالمؤمنين (ع) است و جمعى از حفاظ عامه آن را ذکر کرده اند چنين است: سالت النبى صلى اللّه عليه وآله قول اللّه تعالى: فتلقى آدم من ربه کلمات فتاب عليه فقال: ان اللّه اهبط آدم بالهند، و حوا بجدة… حتى بعث اللّه اليه جبرئيل و قال: يا آدم الم اخلقک بيدى؟، الما انفخ فيک من روحى؟،… قال بلى، قال: فما هذا البکاء؟، قال: و ما يمنعنى من البکاء و قد اخرجت من جوار الرحمان. قال: فعليک بهولاء الکلمات فان اللّه قابل توبتک و غافر ذنبک، قل يا آدم: اللهم انى اسالک بحق محمد و آل محمد، سبحانک لا اله الا انت عملت سوءا و ظلمت نفسى فاغفرلى، انک انت الغفور الرحيم، فهولاء الکلمات التى تلقى آدم  .

حضرت اميرالمؤمنين  عليه السلام مى فرمايد:

از پيغمبر اکرم صلى اللّه عليه وآله معناى آيه شريفه فتلقى آدم من ربه کلمات فتاب عليه را سؤال کردم، فرمود: هنگامى که خداى متعال، آدم را در هند، و حوا را در جده فرود آورد… (حضرت آدم مدت ها گذشت که اشک غم بر چهره مى ريخت) تا اين که خداى تعالى جبرئيل را نازل کرد و فرمود: يا آدم، آيا من تو را به دست (قدرت) خودم نيافريدم؟ آيا از روح خود بر تو ندميدم؟ و ملائک را به سجده کردن بر تو فرمان ندادم؟ و حوا، کنيز خود را به تو تزويج نکردم؟ حضرت آدم عرض کرد: بلى، خطاب آمد: پس اين گريه (مداوم) تو از چيست؟ عرض کرد: خدايا، چرا گريه نکنم، که از جوار رحمت تو رانده شده ام . خداى تعالى فرمود: اينک فراگير اين کلمات را که به وسيله آن، خدا توبه ترا قبول مى کند و گناهت را مى بخشد، بگو يا آدم: خدايا، پاک و منزهى تو، نيست خدائى جز تو، بد کردم و بخود ستم روا داشتم، پس به حق محمد و آل محمد، مرا ببخش، بدرستى که اين توئى بسيار بخشنده مهربان. پيامبر اکرم (ص) در پايان سخن فرمود: اين است آن کلماتى که خداى تعالى به حضرت آدم آموخته است، گوئى خداى تعالى حضرت آدم را با اين کلمات تسلى داده است، که اگر از جوار رحمت من دور شده اى، اين که ارزش فراگرفتن اين کلمات گرانقدر، عوض، هم سنگ و برابر جوار رحمان و هم تراز فردوس و جنان است، و جبران آن نعمتى که از آن محروم شده اى.

حافظ ابن النجار   که يکى از بزرگان عامه (سنى) است به سند خودش از ابن عباس روايت مى کند:

سألت رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله عن الکلمات التى تلقيها آدم من ربه فتاب عليه، قال: سال بحق محمد، و على، و فاطمة، والحسن والحسين الا تبت على فتاب اللّه عليه تبارک و تعالى

از پيغمبر اکرم صلى اللّه عليه وآله سوال کردم: آيا آن کلمات که حضرت آدم از پروردگار خود فرا گرفت و به وسيله آن توبه او مورد قبول واقع شد چيست؟، حضرت فرمود: آدم (ع) با اين کلمات از خدا درخواست کرد که توبه او را بپذيرد: به حق محمد، على، فاطمه، حسن و حسين، توبه مرا قبول فرما   پس خداى تبارک و تعالى توبه او را پذيرفت.

اين روايت را سيوطى   در   درالمنثور، بدخشانى از حافظ کبير دارقطنى و از ابن النجار و ابن مغازلى در مناقبش، با ذکر سند نقل کرده اند، و با توجه به مطالبى که گفته شد از اين آيه هم استفاده مى شود که وجود مقدس حضرت صديقه سلام اللّه عليها سبب خلقت عالم و«ولية اللّه» بوده است.

آيه چهارم:

واذا بتلى ابراهيم ربه بکلمات فاتمهن؛[4] هنگامى که پروردگار حضرت ابراهيم را با کلماتى امتحان فرمود و آن کلمات را تمام کرد   همانطوريکه در آيه قبل گفته شد که مقصود از کلمات چيست، در اين آيه نيز مراد از کلمات عبارتند از:

رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله، اميرالمؤ منين، حضرت صديقه و حسنين سلام اللّه عليهم

   در اين باره مفضل بن عمر   يکى از بزرگان صحابه حضرت صادق سلام اللّه عليه، که حکيم، فيلسوف و فقيهى فوق العاده است، روايتى از آن حضرت نقل مى کند و مى گويد: قول اللّه عزوجل و اذا بتلى ابراهيم ربه بکلمات فاتمهن ما هذه الکلمات؟ قال هى الکلمات التى تلقيها آدم من ربه فتاب عليه، و هو انه قال: اسالک بحق محمد و على و فاطمه والحسن والحسين الا تبت على، فتاب اللّه عليه، انه هو التواب الرحيم. قلت له: يا بن رسول اللّه فما يعنى عزوجل بقوله: «فاتمهن»؟ قال يعنى: اتمهن الى القائم اثنى عشر اماما تسعة من ولد الحسين عليهم السلام از حضرت صادق سلام اللّه عليه معنى آيه شريفه (و اذا بتلى ابراهيم ربه بکلمات) را پرسيدم که مقصود خداى تعالى از اين کلمات چيست؟ فرمود: اين کلمات، همان کلمات است که حضرت آدم، از خداى تعالى فرا گرفت و چنين عرض کرد: پروردگارا، به حق محمد، على، فاطمه، حسن و حسين از تو درخواست مى نمايم که توبه مرا بپذيرى، پس توبه اش مورد قبول واقع گرديد، بدرستى که خدا، بسيار توبه پذير و مهربان است “مفضل بن عم” مى گويد، سپس از حضرت صادق (ع) پرسيدم مقصود خداى تعالى از (اتمهن) در اين آيه چيست، فرمود:

يعنى نام نه امام ديگر از اولاد حسين بن على عليهما السلام تا قائم آل محمد (ع) را به پنج تن محلق نمود لذا کلماتى که حضرت ابراهيم به وسيله آنها آزموده شد، جامع تر، بالاتر، عالى تر، از کلماتى است که حضرت آدم (ع) فرا گرفت.

اين کلمات همان است که حضرت صادق سلام اللّه عليه، در رواتى مى فرمايد: “نحن الکلمات” يعنى مائيم آن کلمات که خدا در قرآن به آنها اشاره مى فرمايد. چهارده معصوم عليهم السلام را از اين جهت “کلمه” ناميده اند که نام هاى آنها در عرش نوشته شده است و هم چنين به ملاحظه آن کلمه اى است که دوبار بر شانه آنان نقش بسته است يک بار در رحم مادر و بار دوم بعد از ولادت، هنگامى که نطفه امام سلام اللّه عليه منعقد مى شود، بعد از دميده شدن روح، بر دوش او نوشته مى شود: «و تمت کلمة ربک صدقا و عدلا، لا مبدل لکلماته»؛ «از روى راستى و عدالت کلمه پرورگارت به حد کمال رسيد، هيچکس تبديل و تغيير کلمات خدائى نتواند کرد».

قتى که امام سلام اللّه عليه از مادر متولد مى شود، آنگاه نيز بر شانه چپش آيه مذکور نقش مى بندد و درباره اين کلمات است که حضرت ولى عصر سلام اللّه عليه در دعاى رجبيه اش مى فرمايد: «لا فرق بينک و بينها الا انهم عبادک و خلقک فتقها و رتقها بيدک، بدؤها منک و عودها اليک، اعضاد و اشهاد و مناة و اذواد و حفظة و رواد».

هرگز امکان ندارد اشخاص که در منطق وحى، «کلمات الهى» ناميده شوند، و انبياء به آنان متوسل شده باشند، ولى خودشان عارى از ولايت باشند، و حضرت صديقه سلام اللّه عليها نيز داخل اين کلمات است، جزء اين کلمات است که (معرفت) آنها را به حضرت آدم، به حضرت موسى، به حضرت عيسى و ساير انبياء آموخته اند، و همه انبياء به آنان متوسل شده اند و باز تکرار مى کنيم، هرگز معقول نيست که کسى «کلمة اللّه» باشد، و انبياء به او توسل کنند، ولى مقام ولايت نداشته باشد. لذا اين آيه هم از آياتى است که مى توان از آن اثبات مقام ولايت حضرت صديقه سلام اللّه  عليها را استفاده کرد.

نویسنده: علي آل کاظمي

منبع :پايگاه اطلاع رساني استاد آل کاظمي

[1] . احزاب/33.

[2] . آل عمران/61.

[3] . بقره/37  .

[4] . بقره/124.