ام هانی

نوشته‌ها

روابط و ضوابط در سیره و سخن على علیه السلام

اشاره:

پس از گذشت دو دهه مقابله و اعمال فشار از طرف افراد نالایق و قدرت طلب براى منزوى کردن عبد صالح خدا و جانشین پیامبرش، سرانجام ارکان این مقابله فرو ریخت و آن حصار آهنینى که اطراف على علیه السلام را کاملا گرفته بود، درهم شکست و بار دیگر امیرمؤمنان علیه السلام در صحنه سیاست و رهبرى مردم تجلى یافت اما چون ماهیت بسیارى از مردم عوض شده بود و دیگر از آن صفاى دل و ساده زیستى و اخلاق اسلامى خبرى نبود، حضرت را برآن داشت تا با پیش گرفتن روش فراموش شده پیامبر صلى الله علیه و آله و با اعلام موضع جدید خود در اداره حکومت و مملکت اسلامى، نخست از بستگان و خویشاوندان خود آغاز کند.

حضرت على علیه السلام تا آخرین لحظات زندگى بر این سیاست پافشارى می کرد، هرچند بسیارى از نزدیکانش از این رفتار رضایت نداشتند.

اینک به بهانه سال علی بن ابی طالب علیه السلام که از طرف مقام معظم رهبرى اعلام شد، مرورى کوتاه و گذرا بر سیره و روش على علیه السلام نسبت به نزدیکان خود در ایام حکومت چند ساله اش، خواهیم داشت.

۱. برابرى در تقسیم بیت المال

حکومت هاى گذشته، به ویژه حکومت عثمان بیت المال مسلمانان را حیف و میل کردند و با واگذارى اموال کلان به خویشان و فامیل هاى وابسته به بنی امیه، خشم بسیارى از مسلمانان را برانگیختند. عثمان ۱۰۰ هزار درهم به ابوسفیان، ۳۰۰ هزار درهم به عبدالله بن اسیدبن ابی العیص، ۳۰۰ هزار درهم به عبدالله بن خالد بن اسید اموى، ۱۰۰ هزار درهم به سعید بن العاص، خمس غنائم آفریقا را به مروان بن حکم و ۳۰۰ هزار (۱) درهم به حارث بن الحکم، بخشید. همچنین به عبدالرحمن بن عوف، داماد خویش آن قدر از بیت المال بخشش کرد که پس از مرگ وى، طلاى به جا مانده را براى تقسیم با تبر می شکستند.

عثمان در برابر عکس العمل عماربن یاسر و برخى دیگر، سخت موضع گرفت و اظهار داشت: ما نیازهاى خود را از بیت المال برطرف می کنیم، گرچه بر خلاف میل بعضى باشد. (۲)

گویا عثمان و بنى امیه مالک بیت المال مسلمانان بودند، به گونه اى که احدى حق دخالت و تصرف و اعمال نظر در آن نداشت.

حضرت على علیه السلام از همان ابتدا با تعیین یک سیاست کلى در اموال مسلمانان، دقیقا حساب خود را از حکومت عثمان جدا ساخت و روى تمام آن نابرابری ها و بی عدالتی هاى گذشته خط بطلان کشید. در سیاست مالى علی بن ابی طالب علیه السلام بین فرزندان و خویشان، همچنین بین خویشان على علیه السلام و سایر مسلمانان از نظر سهم بیت المال هیچ گونه فرقى وجود نداشت. همه با هم برابر بودند و به یک اندازه سهم می بردند.

اعلام سیاست کلى از طرف امیرمؤمنان علیه السلام

امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامى که حضرت على علیه السلام زمام امور را به دست گرفت، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى، فرمود: «به خدا سوگند! تا زمانى که درختى در یثرب (مدینه) دارم، حتى یک درهم ازاموال شما مسلمانان را استفاده نخواهم کرد… . آنچه را که می گویم، باور کنید…. آیا می پندارید خودم را از این اموال منع کنم و از شما در تقسیم آن فرمان برم…؟» عقیل . که از این سیاست سخت نگران شده بود. . از جاى برخاست و گفت: «… (یاعلی!) می خواهى مرا با یکى از سیاهان مدینه یک سان بدانی؟» حضرت فرمود: «بنشین! خدا تو را رحمت کند! آیا غیر از تو کسى دیگر نیست که سخن بگوید… تو چه برترى برآن سیاه دارى، مگر به یک سابقه یا تقواى در دین؟» (۳)

پاسخ به اعتراض طلحه و زبیر

ابن شهرآشوب، از ابوالهیثم بن تیهان و عبدالله بن رافع نقل کرده است: طلحه و زبیر نزد امیرمؤمنان علیه السلام آمدند و عرضه داشتند: هرگز عمر نسبت به تقسیم بیت المال با ما چنین رفتار نمی کرد. حضرت فرمود: پیامبر صلى الله علیه و آله چه مقدار به شما می داد؟ آن دو ساکت شدند و چیزى نگفتند. حضرت فرمود: آیا پیامبر صلى الله علیه و آله به طور مساوى بین مسلمانان قسمت نمی کرد؟ گفتند: آری. امام على علیه السلام فرمود: آیا به نظر شما پیروى کردن از سنت رسول خدا صلى الله علیه و آله برتر است یا از سنت عمر؟

گفتند: از سنت رسول خدا، سپس گفتند: اى امیرمؤمنان! سابقه ما از دیگران بیش تر است، رابطه خویشاوندى هم داریم. حضرت فرمود: سابقه شما بیش تر است یا سابقه من؟ پاسخ دادند: سابقه شما. حضرت فرمود: رابطه خویشاوندى شما نزدیک تر است یا خویشاوندى من؟ گفتند: رابطه خویشاوندى شما. حضرت فرمود: آیا تحمل مشکلات شما بیش تر و عظیم تر است یا من؟ گفتند: شما. حضرت فرمود: به خدا سوگند که من و این اجیرم هردو برابر هستیم. (۴)

با خویشان دور و نزدیک

حضرت على علیه السلام علاوه بر برخورد قاطع باخویشان و فامیل هاى وابسته و دور; بادختر، پسر، خواهر، برادر، داماد و همسر خود نیز چنین رفتار می کرد که نمونه هاى زیر بیانگر این خط و مشى می باشد:

۱. برخورد باخواهر خود، اُم هانى

روزى ام هانى، خواهر على علیه السلام نزد حضرت على علیه السلام آمد و آن حضرت مبلغ ۲۰ درهم از بیت المال به او داد. ام هانى از کنیز غیر عرب خود پرسید: امیرمؤمنان با تو چگونه رفتار کرده و چه قدر به تو داده است؟ کنیز پاسخ داد: ۲۰ درهم. ام هانى که از برخورد على علیه السلام به خشم آمده بود، برخاست و بیرون رفت. حضرت به او فرمود: برو! خدا تو را رحمت کند! ما در کتاب خدا برترى براى فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق ندیدیم. (۵)

۲. برخورد با داماد خود، عبدالله بن جعفر

روزى عبدالله بن جعفر طیار، برادر زاده و داماد آن حضرت براثر مشکلات اقتصادى و تنگدستى به امیرمؤمنان روى آورد و عرضه داشت: «یاامیرمؤمنین! لوامرت لی بمعونه او نفقه فوالله مالى نفقه الا ان ابیع دابتى، فقال علیه السلام له: لا والله ما اجد لک شیئا الا ان تامر عمک ان یسرق فیعطیک » ; یا امیرمؤمنان! اگر صلاح می دانید، دستور دهید تا مقدارى از بیت المال به من کمک شود. به خدا سوگند که نفقه زندگى ام را ندارم، مگر این که مرکب سوارى خود را بفروشم.

حضرت در پاسخ فرمود: نه، به خدا سوگند! چیزى ندارم که به تو بدهم، جز این که دستور دهى تا عمویت دست به سرقت و دزدى بزند و به تو بدهد! (۶)

۳. با اُم عثمان، همسر خود

ام عثمان، همسر حضرت على علیه السلام روزى در رحبه نزد آن حضرت آمده، در حالى که پیش روى او مقدارى قرنفل (گل میخک) بود. ام عثمان به آن حضرت عرض کرد: شاخه اى از این گل به دخترم هدیه کن، تا گردنبندى براى او بشود. حضرت یک درهم به او داد و فرمود: این که می بینى، سهم تمام مسلمانان است. صبرکن تا سهم ما از این قرنفل به دستمان برسد تا آن را به دخترت هبه کنیم. (۷)

۴. با دختر خود (اُم کلثوم)

یحیى بن مسلمه می گوید: عمرو بن مسلمه . که از طرف على علیه السلام زمامدارى ولایت اصفهان را برعهده داشت. . روزى در حالى که با خود اموال زیاد و مشک هاى پر از عسل و روغن به همراه آورده بود، نزد آن حضرت آمد. ام کلثوم، دختر حضرت على علیه السلام که از عسل و روغن با خبر شد، مقدارى از آن ها را از عمرو درخواست کرد که براى او بفرستد. عمرو ظرفى از عسل و ظرفى از روغن را براى ام کلثوم فرستاد. روز دیگر على علیه السلام آن اموال را جهت تقسیم بین مسلمانان حاضر کرد، اما با شمردن مشک هاى عسل و روغن ملاحظه کرد که دو ظرف از آن ها کم است. علتش را از عمرو پرسید. وى ضمن این که واقعیت را کتمان کرد، اظهار داشت ما آن دو را براى شما حاضر می سازیم. حضرت از او درخواست کرد تا واقعیت را بگوید. او ماجرا را براى على علیه السلام بازگو کرد. امیرمؤمنان علیه السلام به دنبال دخترش، ام کلثوم فرستاد تا ظرف عسل و روغن را برگرداند. وقتى که آن دو ظرف را برگرداند، آن حضرت متوجه شد که مقدارى از آن ها کم شده است. فورا دستور داد تا آن مقدارى که کم شده بود را اهل خبره قیمت گذارى کنند. آن ها مبلغ سه درهم را تعیین کردند. امیرمؤمنان علیه السلام کسى را فرستاد تا سه درهم را از ام کلثوم بگیرد. او نیز سه درهم را خدمت پدر فرستاد. حضرت آن سه درهم را روى پول ها اضافه کرد و سپس همه را بین مسلمانان قسمت کرد. (۸)

چرا گوهر را به دخترش نداد؟

گوهرى از بصره براى حضرت على علیه السلام آوردند که از دریا به دست آمده و قیمت آن معلوم نبود…. ام کلثوم از پدرش درخواست کرد که این گوهر را به او بدهد تا زینت خود کند و به گردن بیاویزد. حضرت به ابورافع(خازن بیت المال) فرمود:

این گوهر را به بیت المال اضافه کن. سپس به دخترش فرمود:

هرگز به چنین چیزى نخواهى رسید، مگر آن که هیچ زنى از زنان مسلمان نباشند که شبیه آنچه را که می خواهى، داشته باشند. (۹)

هواى نفس تو را از حق دور نگرداند

على بن رافع، خزانه دار بیت المال می گوید: یکى از دختران على علیه السلام گردنبند مرواریدى را از من به صورت عاریه مضمونه گرفت تا در ایام عید قربان استفاده کند و پس از سه روز آن را برگرداند. على علیه السلام آن گردنبند را که دخترش به گردن آویخته بود، شناخت (با نگاه تندى که به او کرد.) به من فرمود: به مسلمانان خیانت می کنی؟ ماجرا را به حضرت على علیه السلام بازگو کردم و گفتم: این را خودم ضمانت کردم (که اگر تلف شود، عوضش را از اموال خودم بپردازم) . حضرت فرمود: همین امروز آن را پس بگیر و به جاى خود بازگردان و از این پس سعى کن که دیگر این گونه کارها از تو تکرار نشود، که سخت مورد مؤاخذه و عقوبت من قرار خواهى گرفت.

سپس فرمود:

اگر دخترم این گردنبند را به غیر از عاریه مضمونه گرفته بود، هرآینه اولین زن هاشمى بود که دستش به خاطر سرقت از بیت المال بریده می شد. هنگامى که دختر على علیه السلام گفتار پدر را شنید، سخن ناخوشایندى گفت. حضرت على علیه السلام فرمود: اى دختر علی! هواى نفس تو را از حق دور نگرداند! آیا به نظر تو تمام زنان مهاجرین در چنین روزى همانند آن چه که تو به گردن آویختى، زینت می کنند؟ ! (۱۰)

به گمانم ظرف عسل باز شده است!

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می نویسد: روزى میهمانى نزد حسین بن على علیه السلام آمد. آن حضرت یک درهم قرض گرفت و نانى خرید. چون نیاز به خورش پیدا کرد، از قنبر خواست تا مشکى از مشک هاى عسلى که از یمن آورده بودند، را باز کند. آن حضرت مقدار یک رطل (۴۸ مثقال) از آن را براى میهمان خود برداشت. روز دیگر که حضرت على علیه السلام خواست آن عسل را قسمت کند، به قنبر فرمود: به گمانم این ظرف عسل دست خورده است! قنبر ماجرا را بازگو کرد. على علیه السلام از کم شدن عسل به خشم آمد و فرمود: حسین را خبر کنید تا بیاید. حضرت على علیه السلام به پسرش فرمود: چرا پیش از قسمت کردن، مقدارى از عسل را برداشتی؟ امام حسین علیه السلام اظهار داشت: ماهم در آن حقى داریم و به موقع گرفتن حق خود از بیت المال، همین مقدار را باز می گردانیم. على علیه السلام فرمود: درست است که تو هم حقى دارى اما چنین حقى نداشتى که پیش از آن که دیگران از حق خودشان استفاده کنند، تو از حق خودت استفاده کنی. سپس به قنبر یک درهم . که در گوشه اى از پیراهنش بسته شده بود. . سپرد و به او فرمود: با این یک درهم بهترین عسل را خریدارى کن و بیاور. (۱۱)

انتظارات عقیل از رهبر مسلمانان

روزى عقیل نزد برادرش حضرت على علیه السلام آمد. حضرت به فرزند خود، حسن علیه السلام فرمود: عمویت را بپوشان. امام حسن علیه السلام به دستور پدر عمل کرد و پیراهنى از پیراهن هاى امیرمؤمنان علیه السلام و جامه اى از جامه هایش را به او پوشاند. به هنگام فرا رسیدن شام، عقیل دید که چیزى جز نان ونمک بر سر سفره على علیه السلام یافت نمی شود. على علیه السلام را مخاطب قرار داد و گفت: غیر از آن چه که می بینم، چیزى دیگرى نمی باشد؟

حضرت فرمود: آیا این ها از نعمت هاى خداوند نمی باشد؟

عقیل گفت: قدرى از این اموال به من بده، تا قرضم را اداء کنم و زودتر مرا روانه کن تا از نزد تو بروم.

حضرت فرمود: مگر قرض تو چه مقدار است، اى ابایزید؟ !

عقیل گفت: ۱۰۰ هزار درهم. حضرت فرمود: به خدا سوگند! نه این مقدارى که تو می خواهى نزد من است و نه مالک این مقدار هستم، ولى صبر کن تا سهم من از بیت المال به دستم آید که بخشى از آن را در اختیار تو خواهم گذاشت و اگر نبود که اهل و عیال هم سهمى داشتند، من همه اش را در اختیار تو می گذاشتم.

عقیل گفت: بیت المال در دست توست و تو مرا به امید پرداختن سهم خودت معطل می گذارى، مگر سهم تو از بیت المال چه اندازه است و چه دردى را می تواند از من دواکند؟

حضرت فرمود: من و تو در این مال همانند فردى از مسلمانان می باشیم. (این گفت و گو وقتى بود که هردو بالاى قصرالاماره بودند و مشرف بر صندوق هاى اموال تجارتى بازاریان کوفه.) سپس به عقیل فرمود: اگر غیر از این که به تو گفتم، می خواهى پس به طرف برخى از این صندوق ها برو و قفل آن را بشکن و آن چه که در او هست، بردار.

عقیل گفت: در این صندوق ها چه چیز است؟ حضرت فرمود: اموال تاجران و بازرگانان. عقیل گفت: آیا به من دستور می دهى که صندوق هاى مردمى که اموالشان را در آن گذارده اند و به خداسپرده اند، را بشکنم؟ ! حضرت فرمود: پس تو به من دستور می دهى که بیت المال مسلمانان راباز نمایم و اموالشان را که به خدا سپرده اند و بر آن قفل زده اند، بشکنم و به تو بدهم؟ ! !

آن گاه حضرت فرمود: می خواهى شمشیر خود را به دست بگیریم و به طرف حیره (۱۲) برویم و ثروت تاجران ثروتمند آن جا را غارت کنیم؟

عقیل گفت: آیا من براى دزدى به این جا آمده ام؟ !

حضرت فرمود: این که از یکى از مسلمانان اموالش را بگیرى، بسیار آسان تر است براى تو که از تمام مسلمانان دزدى کنی. (۱۳)

برخورد شدید امیرمؤمنان علیه السلام با برادر خود

امیرمؤمنان علیه السلام با آگاهى تمام از حال برادرش، عقیل و فرزندان او، هیچ گاه به جهت رابطه و خویشاوندى، وى را در بیت المال بردیگران مقدم نداشت و با داغ کردن میله آهنى و ترساندن وى، او را از درخواست پول بیش تر از بیت المال منصرف ساخت.

آن حضرت در خطبه ۲۱۵ نهج البلاغه چنین می فرماید: سوگند به خدا! عقیل را در فقر شدید و پریشان دیدم که یک من گندم . از بیت المال . شما را از من درخواست نمود، و کودکانش را از پریشانى دیدم که با موهاى غبار آلوده و رنگ هاى تیره، مانند این بود که رخسارشان بانیل سیاه شده بود. عقیل براى درخواست خود اصرار کرد و سخنى را تکرار کرد. من گفتارش را گوش دادم. او گمان کرد که دین خود را به او فروختم و از روش خویش دست برداشتم. به دنبال او می روم و هرچه گوید، انجام می دهم. پس آهن پاره اى سرخ کردم و نزدیک او بردم تاعبرت بگیرد. از درد آن ناله و شیون کرد مانند ناله بیمار و نزدیک بود از اثر گرماى آن بسوزد. به او گفتم: اى عقیل! مادران در سوگ تو بگریند! آیا از آهن پاره اى که آدمى آن را براى بازى خود سرخ می کند، ناله می کنى و مرا به سوى آتشى که خداوند قهار آن را براى خشم می افروزد، می کشانی؟ آیا تو از این رنج اندک می نالى و من از آتش دوزخ ننالم؟ (۱۴)

پی نوشت:

۱. على و مناوئوه، ص ۹۷. ۱۰۰٫

۲. همان، ص ۹۸٫

۳. کافى، ج ۸، ص ۱۸۲ و اختصاص مفید، ص ۱۵۰٫

۴. مناقب آل ابی طالب، ج ۱، ص ۳۱۵٫

۵. اختصاص، ص ۱۵۰٫

۶. شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۱۵٫

۷. مناقب آل ابی طالب، ج ۲، ص ۱۰۹٫

۸. على و مناوئوه، ص ۱۸۹٫

۹. بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۱۰۶٫

۱۰. مناقب آل ابی طالب، ج ۲، ص ۱۰۸٫

۱۱. همان، ج ۳، ص ۸۱٫

۱۲. از شهرهاى قدیم عراق است که در نزدیکى کوفه می باشد. (مجمع البحرین، ج ۳، ص ۲۸۱٫

۱۳. مناقب آل ابی طالب، ج ۲، ص ۱۰۹٫

۱۴. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، خطبه ۲۱۵٫

منبع:ماهنامه کوثر،شماره ۴۴

محمدجواد طبسى

سبط اکبر

اشاره:

طبق روایات مشهور، امام حسن(علیه السلام) در نیمه رمضان سال سوم هجرت به دنیا آمد و تا روزى که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت( بیست و هشتم صفر سال یازدهم ) هفت ‏سال و شش ماه از عمر شریف خود را در کنار جدش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و دامان پر مهر آن بزرگوار گذراند. و چنانکه از روایات استفاده میشود، شاید بهترین دوران زندگى آن امام مظلوم همان چند سال بوده که از هر جهت مورد محبت افراد خانواده و به خصوص جد بزرگوار خود قرار داشته است.

و حتى از برخى روایات استفاده میشود که محبت و علاقه رسول خدا نسبت ‏به این کودک و برادرش حسین(علیه السلام) از حد عادى گذشته و بیش از حد معمول بود.

«روى البراء بن عازب قال‏«رایت النبى-صلى الله علیه و آله-و الحسن على عاتقه یقول: اللهم انى احبه فاحبه‏» (۲)

“براء بن عازب” روایت کرده گوید:

«پیغمبر(صلی الله علیه و آله) را دیدم که حسن را بر شانه خود داشت و میفرمود: خدایا من او را دوست دارم تو هم او را دوست ‏بدار.»

به راستى که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دیدم حسن را بر گردن خود سوار کرده بود و میفرمود: هر کس مرا دوست دارد، باید او را دوست‏ بدارد، هر که حاضر است این گفتار را به آنکه غایب است‏ برساند، و اگر این دستورصریح رسول خدا نبود، من براى شما آن را نمیگفتم.

“زهیر بن اقمر” گوید: پس از داستان شهادت امیر المؤمنین(علیه السلام) هنگامى که فرزندش حسن بن على(علیه السلام) سخنرانى میکرد، مردى گندم گون و بلند قامت از قبیله ازد برخاست و گفت:

« لقد رایت رسول الله واضعه فى حبوته یقول: من احبنى فلیحبه فلیبلغ الشاهد الغائب و لولا عزمه من رسول الله(صلی الله علیه و آله) ما حدثتکم‏ » (۳)

( به راستى که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دیدم حسن را بر گردن خود سوار کرده بود و میفرمود: هر کس مرا دوست دارد، باید او را دوست‏ بدارد، هر که حاضر است این گفتار را به آنکه غایب است‏ برساند، و اگر این دستورصریح رسول خدا نبود، من براى شما آن را نمیگفتم.)

و از عایشه روایت‏ شده که گوید:

«ان النبى-صلى الله علیه و آله-کان یاخذ حسنا فیضمه الیه ثم یقول: اللهم ان هذا ابنى و انا احبه فاحبه، و احب من یحبه‏» (۴)

( به راستى که رسم پیغمبر(صلی الله علیه و آله) چنان بود که حسن را میگرفت و به خود میچسباند، سپس میگفت: خدایا این پسر من است و من او را دوست میدارم، پس او را دوست‏ بدار و هر کس او را دوست میدارد دوست‏ بدار.)

و از“کشف الغمه مرحوم اربلى” و بیش از بیست کتاب از کتابهاى اهل سنت نقل شده که”ابو هریره” گفته است: من هیچ گاه حسن را ندیدم، جز آنکه اشکهایم جارى شده، و جهت آن این است که روزى او را دیدم که آمد و میدوید تا اینکه در دامان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نشست.

وى دنباله حدیث را ادامه داده چنین گفت:

«…و رسول الله یفتح فمه ثم یدخل فمه و یقول: اللهم انى احبه، و احب من یحبه-یقولها ثلاث مرات‏» (۵)

(در آن حال رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دهان خود را باز کرده و در دهان حسن برد و میگفت: خدایا من او را دوست دارم و هر که او را دوست میدارد نیز دوست میدارم-سه بار این سخن را گفت-.)

و این محبت تا بدان جا رسیده بود که آن دو کودک را ریحانه( و گل خوشبوى خود) میخواند، و به این مضمون نیز روایت زیادى در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده، مانند این حدیث که از ابو ایوب انصارى و یا سعد بن ابى وقاص[این تردید در خود حدیث است] نقل شده که گفته است:

«دخلت على رسول الله-صلى الله علیه و آله-و الحسن و الحسین رضى الله عنهما یلعبان بین یدیه و فى حجره، فقلت: یا رسول الله اتحبهما؟قال: و کیف لا احبهما و هما ریحانتاى من الدنیا، اشمهما» (۶)

( من به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رفتم و حسن و حسین رضى الله عنهما در کنار او و پیش روى آن حضرت بازى میکردند.من عرض کردم: اى رسول خدا آیا ایشان را دوست دارى؟ فرمود: چگونه دوست ندارم ایشان را که آن دو، گلهاى خوشبوى من از دنیا هستند، و من آن دو را میبویم.)

و در حدیث دیگرى که از ابو بکر نقل شده این گونه است که گوید:

«رایت الحسن و الحسین یثبان على ظهر رسول الله و هو یصلى فیمسکهما بیده حتى یرفع صلبه و یقومان على الارض، فلما انصرف اجلسهما فى حجره و مسح رؤسهما ثم قال: ان ابنى هذین ریحانتاى من الدنیا» (۷)

( حسن و حسین را دیدم در حالى که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نماز میخواند بر پشت آن حضرت میپریدند و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نماز میخواند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن دو را با دست‏ خود نگه میداشت تا برخیزد و پشت آن حضرت راست ‏شده و آن دو کودک به راحتى روى زمین بایستند، و چون نمازش به پایان رسید، آن دو را در دامان خود نشانید و دست ‏بر سرشان ‏کشید، سپس فرمود: این دو پسر من دو گل خوشبوى من از دنیا هستند.)

و در حدیث دیگرى است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«الولد ریحانه، و ریحانتى الحسن و الحسین‏» (۸)

( فرزند گل خوشبوست، و گل خوشبوى من حسن و حسین هستند.)

و از ذخایر العقباى محب الدین طبرى از سعید بن راشد روایت ‏شده که گوید:

«جاء الحسن و الحسین یسعیان الى رسول الله-صلى الله علیه و آله-فاخذ احد هما فضمه الى ابطه، و اخذ الآخر فضمه الى ابطه الاخرى و قال: هذان ریحانتاى من الدنیا» (۹)

( حسن و حسین آمدند و به طرف رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میدویدند، حضرت یکى از آن دو را گرفت و در بغل خود چسبانید، و آن دیگرى را گرفت و در بغل دیگر خود چسبانید و فرمود: این دو، گلهاى خوشبوى من از دنیا هستند.)

و از کتاب مقتل خوارزمى از جابر بن عبد الله انصارى روایت‏ شده که گوید: از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم که سه روز پیش از رحلت‏ خود به على(علیه السلام) میفرمود:

«سلام الله علیک ابا الریحانتین، اوصیک بریحانتى من الدنیا، فعن قلیل ینهد رکناک و الله خلیفتى علیک، فلما قبض رسول الله-صلى الله علیه و آله-قال على علیه السلام: هذا احد رکنى الذى قال رسول الله، فلما ماتت فاطمه علیها السلام قال على علیه السلام: هذا الثانى الذى قال لى رسول الله-صلى الله علیه و آله‏»(درود بر تو اى پدر دو گل خوشبو، تو را به آن دو گل خوشبوى من از دنیا سفارش میکنم که به زودى دو رکن و اساس و پایه زندگیت ‏شکسته خواهد شد، و خداوند پس از من نگهبان تو؛ و چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت، على(علیه السلام) فرمود: این بود یکى از آن دو رکن و پایه‏اى که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به من فرمود، و چون فاطمه(علیه السلام) از دنیا رفت على(علیه السلام) فرمود: و این هم دومى بود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرموده بود.)

 روایاتى در خصوص امام حسن(علیه السلام)

“ذهبى” در کتاب تذکره الحفاظ از ابى بکره روایت کرده که گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چنان بود که هرگاه نماز میگذارد، حسن میآمد و بر پشت ‏یا گردن آن حضرت بالا میرفت و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را با آرامى بلند میکرد که نیفتد، و این کار بارها اتفاق افتاد، و چون نماز آن حضرت تمام میشد عرض میکردند: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ما ندیدیم این کارى را که با حسن کردى با هیچ کس دیگرى بکنى! فرمود:

«انه ریحانتى من الدنیا و ان ابنى هذا سید» (۱۰)

(آرى به راستى که او گل خوشبوى من است در دنیا، و به راستى که این پسر من سید و آقاست.)

حاکم در مستدرک، و احمد بن حنبل در مسند، به سند خود از مردى به نام شداد بن هاد، روایت کرده‏اند که گوید:

«خرج علینا رسول الله(صلی الله علیه و آله)فى احدى صلاتى العشى: الظهر او العصر و هو حامل احد ابنیه الحسن او الحسین فتقدم رسول الله(صلی الله علیه و آله)فوضعه عند قدمه الیمنى فسجد رسول الله(صلی الله علیه و آله) سجده اطالها قال ابى: فرفعت راسى من بین الناس فاذا رسول الله(صلی الله علیه و آله) ساجد و اذا الغلام راکب على ظهره فعدت فسجدت فلما انصرف رسول الله(صلی الله علیه و آله)قال الناس: یا رسول الله لقد سجدت فى صلاتک هذه سجده ما کنت تسجدها، افشیء امرت به او کان یوحى الیک؟ قال: کل ذلک لم یکن و لکن ابنى ارتحلنى فکرهت ان اعجله حتى یقضى حاجته‏» (۱۱)

(رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در هنگام یکى از دو نماز ظهر یا عصر به نزد ما آمد و یکى از دو فرزندش حسن و حسین(علیه السلام) را به همراه خود داشت، پس آن حضرت در جلوى صفوف ایستاد و آن دو کودک را نزد پاى راست‏ خود گذارد، سپس به سجده رفت و سجده را طولانى کرد.

راوى گوید: پدرم گفت: من از میان مردم سرم را از سجده بلند کردم و دیدم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در سجده است و آن کودک بر پشت آن حضرت سوار شده، من به حال سجده برگشتم و چون نماز آن حضرت تمام شد مردم عرض کردند: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در این نمازى که امروز خواندى سجده‏اى طولانى داشتى که در نمازهاى دیگر نداشتى، آیا دستورى به شما در این باره رسیده بود یا وحى بر شما نازل گردید؟ فرمود: هیچ یک از اینها نبود، بلکه پسرم بر پشت من سوار شده بود و نخواستم او را ناراحت کنم تا هر کارى که میخواهد انجام دهد.)

بار خدایا تو میدانى که حسن و حسین در بهشت هستند، و پدرشان در بهشت و مادرشان در بهشت و جدشان در بهشت و جده‏شان در بهشت و دایى شان در بهشت و خاله‏شان در بهشت، و عمویشان در بهشت و عمه‏شان در بهشت هستند. و هر کس ایشان را دوست دارد در بهشت است و هر کس دشمنشان دارد در جهنم است.

 یک درس آموزنده 

نگارنده گوید: این حدیث و نظایر آن که در باب محبت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نسبت‏ به حسنین(علیه السلام) پیش از این گذشت، و سوار کردن آنها بر دوش خود، و بردن آنها بر فراز منبر و امثال آن، گذشته از اینکه حکایت از شدت علاقه و محبت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نسبت ‏به آن دو بزرگوار میکند، یک درس آموزنده تربیتى هم براى مسلمانان در باره تربیت فرزند و احترام و تکریم نسبت ‏به کودک و ایجاد شخصیت در وى از این طریق میباشد، که این خود نیاز به بحثى جداگانه دارد که باید در کتاب هاى آموزشى و تربیتى از آن به تفصیل بحث کرد. از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و فرزندان معصوم آن حضرت در این باره روایت دیگرى هم نقل شده که حتى نسبت‏ به فرزندان دیگران نیز گاهى بدین گونه رفتار میکردند، و بزرگان را از تحقیر و اهانت کودکان نهى فرموده و بازمیداشتند، که ما فقط براى تذکر این چند جمله را ذکر کرده و شما را به کتابهاى مفصل دیگرى که در این باره نوشته شده و جنبه‏هاى تربیتى کودک را از نظر اسلام مورد بحث قرار داده‏اند، راهنمایى میکنیم. حدیث دوم محب الدین طبرى در کتاب ذخائر العقبى، و نیز على بن عیسى اربلى در کتاب کشف الغمه از جنابذى به سندشان از ابن عباس روایت کرده‏اند که گوید:

«بینا نحن ذات یوم مع النبى صلى الله علیه و آله اذ اقبلت فاطمه(علیه السلام) تبکى: فقال لها رسول الله صلى الله علیه و آله: فداک ابوک، ما یبکیک؟قالت: ان الحسن و الحسین خرجا، و لا ادرى این باتا؟فقال لها رسول الله صلى الله علیه و آله: لا تبکى فان خالقهما الطف بهما منى و منک، ثم رفع یدیه، فقال: اللهم احفظهما و سلمهما، فهبط جبرئیل، و قال: یا محمد لا تحزن، فانهما فى حظیره بنى النجار نائمان، و قد وکل الله بهما ملکا یحفظهما، فقام النبى صلى الله علیه و آله و معه اصحابه حتى اتى الحظیره فاذا الحسن و الحسین علیهما السلام معتنقان نائمان، و اذا الملک الموکل بهما قد جعل احد جناحیه تحتهما و الآخر فوقهما، یظلهما، فاکب النبى صلى الله علیه و آله علیهما یقبلهما، حتى انتبها من نومهما، ثم جعل الحسن على عاتقه الایمن، و الحسین على عاتقه الایسر، فتلقاه ابوبکر، و قال: یا رسول الله! ناولنى احد الصبیین احمله عنک!فقال صلى الله علیه و آله: نعم المطى مطیهما، و نعم الراکبان هما، و ابوهما خیر منهما.

حتى اتى المسجد فقام رسول الله-صلى الله علیه و آله-على قدمیه و هما على عاتقیه ثم قال:

معاشر المسلمین، الا ادلکم على خیر الناس جدا و جده؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین، جدهما رسول الله صلى الله علیه و آله خاتم المرسلین، و جدتهما خدیجه بنت‏خویلد، سیده نساء اهل الجنه.

الا ادلکم على خیر الناس ابا و اما؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین، ابوهما على بن ابیطالب، و امهما فاطمه بنت محمد.ثم قال صلى الله علیه و آله: الا ادلکم على خیر الناس عما و عمه؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین عمهما جعفر بن ابى طالب، و عمتهما ام هانى بنت ابى طالب.

ثم قال: ایها الناس، الا ادلکم على خیر الناس خالا و خاله؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین، خالهما القاسم بن رسول الله، و خالتهما زینب، بنت رسول الله.

ثم قال: اللهم انک تعلم ان الحسن و الحسین فى الجنه، و اباهما فى الجنه و امهما فى الجنه، و جدهما فى الجنه و جدتهما فى الجنه، و خالهما فى الجنه و خالتهما فى الجنه، و عمهما فى الجنه و عمتهما فى الجنه، و من احبهما فى الجنه و من ابغضهما فى النار» (۱۲)

(روزى ما در خدمت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) بودیم که ناگهان فاطمه(علیه السلام) در حالى که میگریست آمد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: پدرت به فدایت! چرا میگریى؟

عرض کرد: حسن و حسین بیرون رفته و نمیدانم کجا آرمیده‏اند!

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به او فرمود: گریه نکن که آفریدگارشان نسبت ‏به آن دو از من و تو مهربانتر است، آنگاه دست هاى خود را بلند کرد و گفت: بار خدایا آن دو را نگهدارى کن و سالم بدار.

در این وقت جبرئیل نازل شد و گفت: اى محمد محزون مباش که آن دو در باغ بنى النجار خوابیده‏اند و خداوند فرشته‏اى را بر ایشان موکل ساخته تا ایشان را نگهبانى کند.

آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالى که اصحاب و یاران همراه آن حضرت بودند برخاسته به باغ بنى النجار آمدند و حسن و حسین را در حالى ‏که دست ‏به گردن یکدیگر انداخته و در خواب بودند مشاهده کردند، و فرشته‏اى که موکل بر ایشان بود یک بال خود را زیر ایشان و بال دیگر را بر سر ایشان گشوده و [ آنجا را براى ]آنها سایه میکرد.

در این وقت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خود را روى آن دو انداخته آنها را میبوسید تا وقتى که از خواب بیدار شدند، سپس حسن را بر دوش راست ‏خود و حسین را بر دوش چپ خود سوار کرد. پس ابوبکر آن حضرت را دیدار کرده، عرض کرد: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) یکى از این دو کودک را به من بدهید تا در آوردن آن دو به شما کمک نمایم.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: مرکب این دو مرکب خوبى است، و سواران هم سواران خوبى هستند، و پدرشان بهتر از آن دو است.

پس همچنان آمد تا به مسجد رسید، سپس همان گونه که آن دو کودک روى شانه ‏هاى آن حضرت بودند، سر پا ایستاد و فرمود:

اى گروه مسلمانان! آیا شما را به کسى که جد و جده‏اش بهترین مردم هستند راهنمایى نکنم؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)!

فرمود: حسن و حسین هستند، که جدشان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خاتم پیامبران مرسل، و جده‏شان خدیجه دختر خویلد سیده زنان بهشت است.

آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که پدر و مادرش بهترین مردم‏اند؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا!

فرمود: حسن و حسین که پدرشان على بن ابیطالب و مادرشان فاطمه دختر محمد(صلی الله علیه و آله) است.

سپس فرمود: آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که عمو و عمه‏شان بهترین مردم هستند؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)!

فرمود: حسن و حسین هستند که عمویشان جعفر بن ابیطالب و عمه ‏شان ام هانى دختر ابى طالب است. سپس فرمود: اى مردم آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که دایى و خاله‏شان بهترین هستند؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)!

فرمود: حسن و حسین، که دایى شان قاسم فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و خاله‏شان زینب دختر رسول خدایند.

سپس فرمود: بار خدایا تو میدانى که حسن و حسین در بهشت هستند، و پدرشان در بهشت و مادرشان در بهشت و جدشان در بهشت و جده‏شان در بهشت و دایى شان در بهشت و خاله‏شان در بهشت، و عمویشان در بهشت و عمه‏شان در بهشت هستند. و هر کس ایشان را دوست دارد در بهشت است و هر کس دشمنشان دارد در جهنم است.

و از جمله خاطرات آن حضرت با جدش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در کودکى حدیثى است که علامه مجلسى(ره) از کتاب بشاره المصطفى نقل کرده که به سندش از یعلى بن مره روایت کرده، گوید:

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به غذایى دعوت کرده بودند و ما در خدمت آن بزرگوار براى صرف غذا میرفتیم که ناگاه حسن را دیدیم که در کوچه بازى میکرد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) که او را دید در جلوى مردم دوید و دست‏ خود را گشود تا آن کودک را بگیرد و کودک نیز از این طرف و آن طرف میگریخت، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را میخنداند تا اینکهحضرتکودک را گرفت و یک دست‏ خود را بر چانه حسن گذارد و دست دیگر را بر بالاى سر او نهاد آنگاه صورتش را نزدیک صورت کودک برده و او را بوسید، آنگاه فرمود:

«حسن منى و انا منه احب الله من احبه…» (۱۳)

(حسن از من است و من از اویم، خدا دوست دارد هر کس که او را دوست دارد…) و از کتاب “ لفتوانى” از علماى اهل سنت روایت کرده که روزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرزندش حسن را طلبید و آن کودک در حالى که گردن‏بندى از گل میخک در گردنش بود به نزد آن حضرت آمد، و راوى حدیث گوید: من گمان کردم مادرش او را نگهداشته بود تا آن گردن ‏بند را به گردنش بیندازد.

پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آغوش خود را براى گرفتن آن کودک باز کرد و کودک نیز آغوش خود را باز کرد و چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را در بر گرفت ‏سه بار فرمود:

«اللهم انى احبه فاحبه و احب من احبه-ثلاث مرات‏» (۱۴)

(خدایا من او را دوست دارم پس تو هم او را دوست ‏بدار و دوست دار هر کس که او را دوست دارد.)

  رسول خدا حسن را میبوسید و میبویید

“حاکم نیشابورى” در مستدرک به سند خود از“عروه” نقل کرده که گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرزندش حسن را بوسید و به سینه چسبانید و او را میبویید و مردى از انصار مدینه نزد آن حضرت بود، آن مرد انصارى که این ماجرا را دید، گفت: من پسرى دارم که به حد بلوغ رسیده و تاکنون هیچ گاه او را نبوسیده‏ام!

«فقال رسول الله: ارایت ان کان الله نزع الرحمه من قلبک فما ذنبى؟»(رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: اگر خداوند رحم را از دل تو گرفته، گناه من چیست؟) (۱۵)

و در روایت دیگرى که”بخارى” از “ابوهریره” در کتاب”الادب المفرد” روایت کرده، این گونه است:

«قبل رسول الله حسن بن على و عنده الاقرع بن حابس التمیمى جالس فقال الاقرع: ان لى عشره من الولد ما قبلت منهم احدا؟ فنظر الیه رسول الله(صلی الله علیه و آله) ثم قال: من لا یرحم لا یرحم‏» (۱۶)

(رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حالى که ” اقرع بنحابس تمیمى”- یکى از سران قریش- نزد او نشسته بود (فرزندش) حسن بن على را بوسید،”اقرع” که آن منظره را دید گفت: من ده فرزند دارم و تاکنون یکى از آنها را نبوسیده‏ام! رسول خدا(صلی الله علیه و آله) که این سخن را شنید رو به او کرده فرمود: هر کس رحم نکند مورد ترحم(خدا) واقع نشود!)

و در”مناقب ابن شهر آشوب” است که در روایت‏“حفص فراء” این گونه است که:

«فغضب رسول الله حتى التمع لونه و قال للرجل: ان کان قد نزع الرحمه من قلبک فما اصنع بک؟ من لم یرحم صغیرنا و یعزز کبیرنا فلیس منا» (۱۷)

(در این وقت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) غضب کرد، به گونه‏اى که رنگ مبارکش دگرگون شد و به آن مرد فرمود: اگر مهر و محبت از دل تو گرفته شده من با تو چه کنم؟ کسى که به کوچک ما رحم نکند و بزرگ ما را محترم نشمارد از ما نیست.)

 روایتى که درباره حسنین(علیه السلام)آمده است

“ترمذى” در صحیح خود از“انس بن مالک” روایت کرده که گوید:

«سئل رسول الله- صلى الله علیه و آله- اى اهل بیتک احب الیک؟ قال: الحسن و الحسین و کان یقول لفاطمه: ادعى ابنى، فیشمهما و یضمهما الیه‏» (۱۸)

(از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسیدند: کدام یک از خاندانتان نزد شما محبوبتر هستند؟ فرمود حسن و حسین، و رسم آن حضرت این بود که به فاطمه میفرمود: دو پسرم را نزد من بخوان، پس آن دو را میبویید و به خود میچسبانید.)

 چه خوب سوارانى و چه خوب مرکبى؟

“زرندى” در کتاب“نظم درر السمطین” از امیر المؤمنین على بن ابیطالب(علیه السلام) روایت کرده که روزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از خانه بیرون آمد و حسن بر شانه راست آن حضرت و حسین بر شانه چپ آن حضرت سوار بودند، عمر که چنان دید عرض کرد:

«نعم المطیه لهما انت‏یا رسول الله؟قال رسول الله: و نعم الراکبان هما» (۱۹)

(چه خوب مرکبى هستى شما براى این دو، اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)؟ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز فرمود: و چه خوب سوارانى هستند آن دو!)

نگارنده گوید: به این مضمون و با مختصر اختلافى روایت ‏بسیارى در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده (۳)و”سید حمیرى” نیز این مضمون را به نظم ‏در آورده و گفته است:

اتى حسنا و الحسین الرسول

و قد برزا ضحوه یلعبان

فضمهما و تغذاهما

و کانا لدیه بذاک المکان

و مرا و تحتهما منکباه

فنعم المطیه و الراکبان

  رفتار خاص پیامبر با امام حسن(علیه السلام)

“حاکم” در “مستدرک” به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به نزد ما آمد در حالى که حسن بن على را بر گردن خود سوار کرده بود، در این وقت مردى آن منظره را دید و به حسن بن على گفت:

«نعم المرکب رکبت‏یا غلام؟ قال: فقال رسول الله(صلی الله علیه و آله): و نعم الراکب هو»!

(اى پسرک! خوب مرکبى سوار شده‏اى؟ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز فرمود: و او نیز سوار خوبى است!)

و به دنبال آن گفته: این حدیثى است که سندهاى آن صحیح و درست است (۲۰)

اى مردم، من(به دیدار خدا) خوانده شده‏ام و آن را پذیرفته‏ام، و من دو چیز سنگین در میان شما میگذارم: کتاب خدا و عترتم. کتاب خدا ریسمان کشیده‏اى است از آسمان به زمین، و عترت من خاندانم هستند؛ و به راستى که خداى لطیف خبیر به من خبر داده که این دو از یکدیگر جدا نشوند تا در کنار حوض(کوثر) بر من وارد شوند، پس بنگرید تا چگونه سفارش مرا پس از من در باره آن دو به جاى آورید.

 ارثى را که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حسنین(علیه السلام)عطا فرمود .

“هیتمى” در “مجمع الزوائد” از “ابى رافع” روایت کرده که گوید: فاطمه(س) حسن و حسینعلیها السلام را در هنگام بیمارى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)-همان بیمارى که منجر به رحلت آن بزرگوار گردید- نزد آن حضرت آورد و عرض کرد:

«هذان ابناک فورثهما شیئا.»

(این دو پسران تو هستند به آن دو چیزى به ارث عطا فرما!) رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«اما الحسن فله ثباتى و سوددى، و اما الحسین فان له حزامتى وجودی» (۲۱)

(اما به حسن ثبات و سیادت خود را بخشیدم، و اما به حسین دوراندیشى و انضباط و جود و بخشش را دادم.)

و در ربیع الابرار”زمخشرى” این گونه است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حسن را در بر گرفت و او را بوسیده روى زانوى راست‏خود نشانید و فرمود:

«اما ابنى هذا فنحلته خلقى و هیبتی»(اما این پسرم را خوى خود و هیبتم را به او بخشیدم.)

و آنگاه حسین را در بر گرفت و بوسید و روى زانوى چپ خود نشانید و فرمود:

«نحلته شجاعتى و جودی» (۲۲)

(و به او نیز شجاعت وجود و سخاوت خود را بخشیدم)

و در“کنز العمال” این گونه است که فرمود:

«اما الحسن فله هیبتى و سؤددى و اما الحسین فله جراتى و جودی» (۲۳)

و در حدیث دیگرى فرمود:

«اما الحسن فقد نحلته حلمى و هیبتى، و اما الحسین فقد نحلته نجدتى و جودی» (۲۴)

و بالاخره رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن دو فرزند محبوب خود را به خدا و مؤمنان صالح سپرد.

“ابن حجر هیثمى” در کتاب“الصواعق المحرقه” از “ابى الدنیا” روایت کرده که گوید:”زید بن ارقم” در مجلس عبید الله هنگامى که مشاهده کرد آن فاسق، قضیب (۲۵)خود را بر لبهاى حسین(علیه السلام) میزند رو به او کرده گفت:

«ارفع قضیبک فو الله لطالما رایت رسول الله(صلی الله علیه و آله) یقبل ما بین هاتین الشفتین، ثم جعل زید یبکى، فقال ابن زیاد: ابکى الله عینیک لولا انک شیخ قد خرفت لضربت عنقک‏»

(قضیب خود را بردار، که به خدا سوگند چه بسیار زیاد دیدم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میان این دو لب را میبوسید، زید این سخن را گفته و گریست.”ابن زیاد” گفت: خدا چشمت را بگریاند، اگر پیرمردى نبودى که عقلت تباه گشته، هم اکنون گردنت را میزدم.)

“زید بن ارقم” این سخنان را گفته، سپس برخاست در حالى که میگفت:

«ایها الناس انتم العبید بعد الیوم قتلتم ابن فاطمه، و امرتم ابن مرجانه و الله لیقتلن خیارکم و یستعبدن شرارکم، فبعدا لمن رضى بالذله و العار»

(اى مردم شما پس از امروز بردگانى خواهید بود. پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را فرمانروا کردید. به خدا سوگند که وى خوبانتان را میکشد، بدانتان را تحت فرمان گیرد، پس دورى از رحمت‏ حق بر کسى باد که تن به خوارى و ننگ دهد.)

آنگاه به”ابن زیاد” رو کرده و گفت:

«لاحد ثنک بما هو اغیظ علیک من هذا، رایت رسول الله اقعد حسنا على فخذه الیمنى، و حسینا على الیسرى، ثم وضع یده على یا فوخهما ثم قال: اللهم انى استودعک ایاهما و صالح المؤمنین‏» (۲۶)

(اکنون براى تو حدیثى گویم که خشم تو را بیش از این برانگیزاند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دیدم که حسن را بر زانوى راست‏ خود نشانیده بود و حسین را بر زانوى چپ نهاده بود، آنگاه دست ‏خود را بر جلوى سر آنها نهاده بود و میگفت: بار خدایا من این دو را به تو و مؤمنان شایسته میسپارم.)

و بالاخره در پایان عمر پر برکت‏ خود نیز سفارش آنها را به طور کلى و تحت عنوان‏«عترت‏» فرمود و بارها با بیانات گوناگون و در جاهاى مختلف و از آن جمله این گونه فرمود:

«ایها الناس انى اوشک ان ادعى فاجیب و انى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى، کتاب الله حبل ممدود من السماء الى الارض، و عترتى اهل بیتى، و ان اللطیف الخبیر اخبرنى انهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض فانظروا کیف تخلفونى فیهما» (۲۷)

(اى مردم، من(به دیدار خدا) خوانده شده‏ام و آن را پذیرفته‏ام، و من دو چیز سنگین در میان شما میگذارم: کتاب خدا و عترتم. کتاب خدا ریسمان کشیده‏اى است از آسمان به زمین، و عترت من خاندانم هستند؛ و به راستى که خداى لطیف خبیر به من خبر داده که این دو از یکدیگر جدا نشوند تا در کنار حوض(کوثر) بر من وارد شوند، پس بنگرید تا چگونه سفارش مرا پس از من در باره آن دو به جاى آورید.)

 ذکاوت و استعداد فوق العاده امام حسن(علیه السلام)

این حدیث جالب را نیز در مورد استعداد خارق العاده و ذکاوت این کودک بشنوید:

“ابن شهر آشوب” در کتاب”مناقب آل ابیطالب” از فضایل“ابوالسعادات” روایت کرده که حسن بن على(علیه السلام) هفت ‏ساله بود که در مجلس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حضور مییافت و آنچه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وحى میشد میشنید و آن را حفظ میکرد و نزد مادرش فاطمه(س) میآمد و آنچه را حفظ کرده بود براى مادر باز میگفت.

و هنگامى که على(علیه السلام) به نزد فاطمه(س) میآمد، آن علوم را از فاطمه میشنید و چون از آن بانوى بزرگوار میپرسید: از کجا این علوم را فرا گرفته‏اى؟ پاسخ میداد که از فرزندت حسن!

به دنبال این ماجرا روزى على(علیه السلام) در خانه پنهان شد، و حسن که قسمتى از وحى را شنیده بود به خانه آمد و همین که خواست آنچه را شنیده بود مانند روزهاى دیگر به مادر خود باز گوید، دچار لکنت زبان شد، و نتوانست آنچه را شنیده بود بیان کند.

فاطمه(س) در شگفت‏ شد، و علت را از او پرسید؟ و کودک در جواب گفت:

«لا تعجبین یا اماه فان کبیرا یسمعنى و استماعه قد اوقفنی»

(اى مادر تعجب مکن که بزرگى (اکنون) به سخن من گوش میدهد، و همان گوش دادن اوست که مرا از گفتار بازداشته!)

ابن شهر آشوب دنباله حدیث را این گونه نقل کرده که گوید:

«فخرج على فقبله‏»

یعنى در این وقت على(علیه السلام) از مخفیگاه بیرون آمد و حسن را بوسید.

و در روایت دیگرى است که در پاسخ مادر این گونه گفت:

«یا اماه قل بیانى وکل لسانى، لعل سیدا یرعانی» (۲۸)

(مادرجان! بیانم کوتاه شده، و زبانم از گفتار باز مانده، شاید بزرگى مرا تحت نظر گرفته!)

و به دنبال این حدیث‏ شریف و جالب، این را هم بد نیست ‏بدانید که قوه حافظه و حفظ حدیث در آن بزرگوار به حدى بوده که روایات بسیارى از آن بزرگوار-بدون واسطه- از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل شده، و در کتابهاى حدیثى“فریقین” آمده است، مانند این حدیث که امام حسن(علیه السلام) میفرماید:

«علمنى رسول الله(صلی الله علیه و آله) کلمات اقولهن فى الوتر»

(رسول خدا(صلی الله علیه و آله) کلماتى را به من یاد داد که در نماز وتر میخوانم)

و آنگاه آن کلمات را این گونه بیان کرد:

«اللهم اهدنى فیمن هدیت، و عافنى فیمن عافیت، و تولنى فیمن تولیت، و بارک لى فیما اعطیت، و قنى شرما قضیت، فانک تقضى و لا یقضى علیک، و انه لا یذل من والیت، تبارکت ربنا و تعالیت‏» (۲۹)

(خدایا مرا در زمره آنها که هدایت میکنى هدایتم کن، و در زمره آنها که عافیت میدهى عافیت ده، و در زمره آنها که دوست میدارى دوست ‏بدار، و در آنچه به من عطا میکنى مبارک گردان، و از شر آنچه را مقدر کرده‏اى مرا نگهدارى فرما، که تو حکم فرمایى و کسى را بر تو حکومتی نیست، و به راستى که خوار نگردد کسى که تواش دوست دارى، چه با برکتى تو، اى پروردگار ما و چه برترى!)

و از جمله این حدیث است که”جزرى” در “اسد الغابه” درباره همین دوران کودکى آن حضرت از“ابى الحوراء”، یکى از اصحاب آن بزرگوار، نقل کرده که به آن حضرت عرض کرد:

«ما تذکر من رسول الله؟»(از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چه چیز به یاد دارى؟)

امام حسن(علیه السلام) فرمود:

«اخذت تمره من تمر الصدقه، فترکتها فى فمى فنزعها بلعابها، فقیل: یا رسول الله ما کان علیک من هذه التمره؟ قال: انا آل محمد لا تحل لنا الصدقه!» (۳۰)

(خرمایى از خرماهاى صدقه برگرفتم و در دهانم گذاردم، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن خرما را که مخلوط به لعاب دهانم بود برگرفت! کسى عرض کرد: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از این یک دانه خرما چه باکى بر شما بود (و چه میشد که آن را از دهان کودک بیرون نمیکشیدى؟) فرمود: صدقه بر ما خاندان محمد حلال نیست.)

 کار این مرد عرب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به خنده انداخت

“ابن شهر آشوب” در کتاب“مناقب” از “اسماعیل بن یزید” به سندش از امام باقر(علیه السلام) روایت کرده که فرمود: مردى در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مرتکب گناهى شد، و براى جبران آن خود را مخفى کرد تا هنگامى که حسن و حسین(علیه السلام)را در کوچه خلوتى مشاهده کرد.

پس نزدیک رفته و آن دو را برگرفت و بر دوش خود سوار کرده به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آورده گفت:

«انى مستجیر بالله و بهما»

(من به خداوند تعالى و به این دو پناهنده شدم!)

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آنقدر خندید که دست مبارکش را جلوى دهان گرفت.

سپس به آن مرد فرمود: «اذهب و انت طلیق‏»

(برو که تو آزادى.)

و به حسن و حسین نیز فرمود: شما را در باره این مرد شفیع قرار دادم! و به دنبال این ماجرا این آیه نازل گردید:

«و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما» (۳۱)

(و اگر ایشان هنگامى که بر خود ستم میکنند نزد تو بیایند و از خداوند آمرزش خواسته و رسول خدا براى ایشان آمرزش خواهى کند حتماً خداى را توبه پذیر و مهربان خواهند یافت) (۳۲)

پى نوشت:

۱.صحیح ترمذى، ج ۲، ص ۳۰۶ و صحیح نسائى، ج ۱، ص ۲۰۹، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۸۶-۶۷۶.

۲.صحیح بخارى، «کتاب بدء الخلق‏»، صحیح ترمذى، ج ۲، ص ۳۰۷، صحیح مسلم، «کتاب فضائل الصحابه‏»، بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۲۶۶.

۳.تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۲۹۷، مسند احمد بن حنبل، ج ۵، ص ۳۶۶.

۴.مجمع الزائد هیتمى، ج ۹، ص ۱۷۶، کنز العمال، ج ۷، ص ۱۰۴.

۵.بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۲۶۶، الادب المفرد بخارى، ص ۳۰۴، صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۲۹، مسند احمد بن حنبل، ج ۲، ص ۵۳۲، سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۶۴، مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۶۹، حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۳۵، و بیش از بیست کتاب دیگر که در ملحقات احقاق الحق، ج ۱۱، صص ۲۵-۱۳ نام آنها دقیقا ذکر شده است.

۶.معجم طبرانى، ص ۲۱۰ و مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۸۲، و کتابهاى بسیار دیگرى که در ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۱۴-۶۱۰ ذکر شده و مناقب، ج ۳، ص ۳۸۳.

۷.مقتل الحسین موفق ابن احمد، ص ۱۳۰، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۱۰ و ۶۱۵، و قسمت آخر حدیث را شیخ مفید(ره) نیز در ارشاد (ج ۲، ص ۲۵) روایت کرده است.

۸ و ۹.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۶۰۹، ۶۲۱، ۶۱۹، ۶۲۳.

۱۰.تذکره الحفاظ، ج ۱، ص ۱۶۷.

۱۱.مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۶۵، مسند احمد بن حنبل، ج ۳، ص ۴۹۳.

۱۲.ذخائر العقبى، ص ۱۳۰، بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۰۲، احقاق الحق، ج ۹، صص ۱۸۱، ۱۸۵ و ۱۸۷.

۱۳.بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۰۶.

۱۴.همان، ص ۳۰۴.

۱۵.مستدرک، ج ۳، ص ۱۷۰.

۱۶.نقل از الادب المفرد بخارى، (چاپ بیروت)، ص ۳۴.

۱۷.مناقب ابن شهرآشوب، ج ۳، ص ۳۸۴.

۱۸.صحیح ترمذى، ج ۱۳، ص ۱۹۴، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۶۰-۶۵۵.

۱۹.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، ص ۷۲۰.

۲۰.بحار الانوار، ج ۴۳، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۲۷-۷۱۴.

۲۱.مستدرک، ج ۳، ص ۱۷۰، و مضمون آن نیز در بیش از ۲۵ حدیث دیگر در کتاب هاى اهل سنت آمده که در ملحقات احقاق، ج ۱۱، صص ۸۰-۷۵ نقل شده است.

۲۲.مجمع الزوائد هیتمى، ج ۹، ص ۱۸۵.

۲۳.ربیع الابرار، ص ۵۱۳.

۲۴.کنز العمال، ج ۷، ص ۱۹۲.

۲۵.منتخب کنز العمال-حاشیه مسند-ج ۵، ص ۱۰۶.

۲۶.«قضیب‏»به معناى شاخه بریده و شمشیر بران نیز آمده، و ظاهرا برخى از امیران قدیم مانند عبید الله حرام زاده عصاهایى داشته‏اند که ظاهر آن مانند چوبدستى و عصا بوده، ولى مجوف و تو خالى بوده، و داخل آن شمشیرهاى نازک و تیزى قرار داشته که در موقع لزوم آن را بیرون آورده و از آن استفاده شمشیر میکرده‏اند، و بدانها قضیب میگفتند.

۲۷.الصواعق المحرقه، ص ۱۹۶.و قسمت ذیل آن را نیز در کنز العمال و کتابهاى دیگر از زید بن ارقم روایت کرده‏اند.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، ص ۷۴۶.

۲۸.بحار الانوار، ج ۴۳، صص ۶۶-۱۰۴، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۷۶-۳۰۹، اثبات الهداه، ج ۳ و ۴.

و عترت را خود اینان به‏«نسل‏»معنى کرده و برخى نیز ادعاى اتفاق امت را کرده‏اند که مراد از عترت در این حدیث على و فاطمه و حسن و حسین(علیه السلام)هستند.(ملحقات، ص ۳۰۹) و مرحوم سید مرتضى(ره) در معناى عترت تحقیق جالبى دارد که میتوانید در کتاب الشافى(ص ۱۷۷ به بعد) بخوانید و در بحار الانوار، (ج ۴۳، ص ۱۵۷ به بعد) از آنجا نقل شده است.

۲۹.مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، (چاپ قم)، صص ۸-۷.

۳۰.صحیح ترمذى، ج ۱، ص ۹۳، مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۷۲، تاریخ ابن عساکر، ج ۴، ص ۲۰.

۳۱.اسد الغابه، ج ۲، ص ۱۱.

۳۲.سوره نساء، آیه ۶۴.

۳۳.مناقب ابن شهرآشوب، ج ۳، ص ۴۰۰.

زمان معراج پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله)

معراج یعنی سیر در عوالم هستی برخورد با اسرار، و اطلاع و احاطه کامل بر حقایق عوالم امکانیه و به دلالت آیات مبارکه اسری و سوره مبارکه نجم، معراج پیامبر اکرم یکی از اعجاز نبوت آن حضرت می‌باشد مکرر برای آن حضرت واقع شد، اما اولین معراج آن حضرت چند سال پس از بعثت و نبوت آن حضرت واقع شده که قبل از هجرت در شهر مکه و از مسجد الحرام بوده است.

درباره وقت معراج اختلاف جزئی میان علمای اسلام وجود دارد. برخی سه سال قبل از هجرت وقوع معراج را گزارش نموده‌اند و برخی یکسال قبل از هجرت[۱] که به احتمال قوی قول دوم ارجح می‌باشد.

در مسئله معراج نبوی آن چه بسیار مهم است، اعتقاد به معراج است چنان که امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید: لیس من شیعتنا من انکر اربعه اشیاء: المعراج و المساله فی القبر، و خلق الجنه و النار و الشفاعه و منقول است از امام رضا (علیه السلام) : من کذب بالمعراج فقد کذب رسول الله [۲]

لذا چون بحث از زمان معراج بحثی صرفاً تاریخی است و در بحث های تاریخی هماهنگی سخن و وحدت نظر یا وجود ندارد یا بسیار اندک است، به ویژه در موضوعاتی که از تحقیق عمیق برخوردار نبوده و به گستردگی کاویده نشده است زمان و مکان معراج بحثهایی است که در چنین وضعی قرار دارد. و دستخوش اختلاف و تعدد آراء گردیده، تا آن جا که در این باره بیش از ده قول مطرح گردیده است برخی یک سال پیش از بعثت را ادعا کرده‌اند[۳] زهری پنج سال پس از بعثت را قبول کرده‌ است،[۴] ابن اسحق یک قول نقل کرده است و زمان آن را مأمور بت آشکار کردن دعوت به اسلام از طرف پیامبر دانسته است؛[۵] یعقوبی پیش از مرگ ابوطالب را زمان معراج دانسته؛[۶] براساس روایتی از امام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) سال سوم بعثت تعیین شده است.[۷]

استاد سبحانی براساس استناد به قول ابن هشام و ابن اسحاق سال دهم بعثت را قطعی دانسته است؛[۸] اما برخی از مورخان ۱۸ ماه پیش از هجرت[۹] و برخی ۱۶ ماه پیش از هجرت[۱۰] و برخی یکسال دانسته اند.

مرحوم شیخ عباس قمی وقوع معراج نبوی را قبل از هجرت در مکه دانسته که یا در شب هفدهم ماه رمضان یا بیست و یکم ماه رمضان ۶ ماه پیش از هجرت و یا در ماه ربیع‌الاول دو سال بعد از بعثت دانسته است.[۱۱]

هاشم معروف الحسینی می‌نویسد: معراج نبوی شب شنبه ۱۷ ماه رمضان سال ۱۳ بعثت واقع شده اگر چه اختلاف زیادی در کیفیت وقوع و تاریخ آن بین مسلمین وجود دارد.[۱۲] درنتیجه باید گفت که بعثت در سال های اخیر بعثت قبل از هجرت در ماه رمضان واقع شده است و مهم اعتقاد و التزام به معراج است از نظر شیعه و زمان وقوع آن چندان مهم نیست بلکه مضامین بلند معراج و آن چه را که پیامبر اکرم از حقایق و اسرار هستی کشف کرده مهم است.

پی نوشتها

[۱] . ابن اثیر الکامل، بیروت، دار صادر، ۱۳۹۹، ج۲، ص۵۱٫

[۲] . علامه مجلسی، بحارالانوار، ‌بیروت، دارالوفاء، چاپ دوم، ۱۴۰۳، ص۳۱۲٫

[۳] . فخر رازی، تفسیر کبیر، ج ۲۰، ص ۱۴۶، و تفسیرکشاف، ج ۲، ص ۶۴۶٫

[۴] . مسلم، صحیح، ج ۲، ص ۲۰۹٫

[۵] . همان، ص ۲۱۰، ابن هشام، سیره، ج ۲، ص ۳۷٫

[۶] . یعقوبی، تاریخ، ج ۲، ص ۲۶٫

[۷] . مجلسی، پیشین، ج ۱۸، و آملی، جعفر مرتضی، الصحیح من السیره، ج ۱، ص ۲۷۱، و المیزان، ج ۱۳، ص ۳۱٫

[۸] . سبحانی، فروغ ابدیت، ج ۱، ص ۳۸۴ – ۳۸۵٫

[۹] . سیره الحلبیه ج ۱، ص ۲۷۸٫

[۱۰] . ر.ک: ادیب بهروز، محسن، معراج از دیدگاه قرآن و روایات، تهران، سازمان تبلیغات، چ اول، ۷۴، ص ۶۴٫

[۱۱] . قمی، عباس، منتهی الآمال، قم، هجرت، چ دوم، ۱۴۰۹، ج ۱، ص ۱۰۹٫

[۱۲] . هاشم معروف الحسینی، سیره المصطفی ، بیروت، دارالقلم، چ سوم، ۱۹۸۱م، ص ۲۳۷٫

جعده بن هبیره

جعده بن هبیره

“جعده بن هبیره مخذومى” فقیهى دانشمند، سلحشورى دلیر، وناطقى زبردست بود. او در میان قریش شخصیت بزرگ و ممتازى بشمار مى رفت و از محبوبیت خاصى برخوردار بود. پدر او “هبیره بن ابى وهب” از قبیله بزرگ و معروف “بنى مخزوم” و مادرش “ام هانى” “خواهر امیر مؤمنان (علیه السلام)” از طائفه بزرگ قریش بود. جعده در زمان پیامبر اسلام به دنیا آمد و در شهر مکه پرورش یافت و در روز فتح مکه، همراه مادرش به حضور پیامبر رسید و بعدها سکونت گزید. در هر حال جعده از پستان مادر شجاع و دلیرى شیر خورده و دلاورى را از دودمان مادر به ارث برده بود. او گاهى به انتساب خود به دودمان پیامبر (صلى الله علیه و آله) و دائى بزرگ و با عظمت خود على (علیه السلام) افتخار مى کرد و با زبان شعر چنین مى گفت: “اگر از نسب من بپرسى، پدرم از قبیله بنى مخزوم و مادرم از بهترین قبیله یعنى از بنى هاشم است. کیست که با داشتن دائى خوب و با فضیلتى مانند حضرت على (علیه السلام) و عقیل بتواند به من فخر بفروشد؟ البته این علاقه جعده به امیر مؤمنان (علیه السلام) یک جانبه نبود بلکه امیر مؤمنان (علیه السلام) نیز به وى عنایت خاصى داشت و یکى از دختران خود به نام “ام الحسین” را به وى تزویج کرده بود.

همه جا در کنار حضرت على (علیه السلام)

مورخان مى نویسند هنگامى که امیر مؤمنان (علیه السلام) پس از جنگ جمل وارد کوفه شد، به حضرت پیشنهاد کردند که در قصر دار الاماره اقامت گزیند، حضرت فرمودند قصر ابلهان را براى من منزل قرار ندهید، و آنگاه به خانه جعده تشریف فرماشد. و نیز در شب نوزدهم ماه رمضان یعنى شبى که عبد الرحمن بن ملجم مرادر به فرق امام على (علیه السلام) ضربت وارد کرد، امیر مؤمنان (علیه السلام) پیش از عزیمت به مسجد، حالى آشفته داشت و اظهار اضطراب مى کرد ام کلثوم دختر امیر مؤمنان (علیه السلام) عرض کرد: دستور بده “جعده” به جاى شما با مردم نماز بخواند، حضرت فرمود: به جعده بگوئید برود به جاى من نماز بخواند، ولى سپس فرمود: نمى توان از مرگ فرار کرد. مورد دیگرى که جعده در کنار امیر مؤمنان (علیه السلام) قرار گرفته بود، در واپسین روزهاى حیات پر افتخار امیر مؤمنان (علیه السلام) و هنگامى بود که حضرت یکى از یاران نزدیک امیر مؤمنان (علیه السلام) است مى گوید: على (علیه السلام) هنگام ایراد خطبه در حالى که لباسى از پشم در تن، کفشى از لیف خرما به پا داشت، بند شمشیرش از لیف خرما بود و آثار سجده در پیشانى حضرت به چشم مى خورد، روى قطعه سنگى که “جعده بن هبیره” نصب کرده بود، قرار گرفت و سخن آغاز کرد. روى همین ارتباطات نزدیک بود که گاهى جعده مسائلى را از امیر مؤمنان (علیه السلام) سئوال مى کرد که دیگران کمتر درباره آن مى اندیشیدند، از آن جمله روزى جعده به امیر مؤمنان (علیه السلام) عرض کرد: دو نفر براى مرافعه و داورى به حضور شما مى آیند یکى به قدرى به شما علاقه دارد که شما از جان خود عزیزتر مى دارید و دیگرى بقدرى با شما دشمنى دارد که اگر بتواند بیدرنگ تو را به قتل مى رساند با این حال چگونه حق را به دومى مى دهى و به نفع او حکم صادر مى کنى؟ امیر مؤمنان (علیه السلام) از اى سئوال سخت بر آشفت و فرمود: اگر امر داورى در میان مردم، در اختیار من بود ممکن بود به نفع خود داورى کنم، ولى این امر مربوط به خداست و بندگان هیچ اختیارى در آن ندارد جعده مى گوید: پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) مرا از پوشیدن انگشترى طلا، نهى کرد این تا آن جا که اطلاع داریم تنها حدیثى است که جعده از پیامبر اسلام نقل کرده است!

جنگ صفین

از همه کوشش هاى جعده در یارى امیر مؤمنان (علیه السلام) شرکت او در جنگ صفین و جانبازى هاى او در این جنگ بود او یکى از پنج قرشى بود که در جنگ صفین در رکاب امیر مؤمنان (علیه السلام) شمشیر مى زدند. از قریش سیزده قبیله در جناح معایه بودند ولى در سپاه امیر مؤمنان (علیه السلام) جز پنج نفر از قریش شرکت نداشتند. و حال اینکه در پس جریانى “عتبه”، “جعده را به مناظره طلبید و چون برتافت و هر دو خشمگین به اردوگاه خود بازگشتند، عتبه آماده شد و دو گروه رو در روى هم قرار گرفتند. جعده شخصاً وارد جنگ شد، عتبه در برابر جعده تاب نیاورد و سربازان خود را تسلیم کرده به سرعت به سوى معاویه فرار کرد. معاویه گفت: جعده تو را رسوا کرد و با این هزیمت و فرار مقابل او لکه ننگى بردامنت نشست که هرگز قابل شستشو نیست! عتبه گفت “دیگر هرگز چنین کارى نمى کنم، من حق داشتم فرار کنم، سربازان من در خور ملامت نیستند. چه کنم خدا نخواست ما به جاى آنان پیروز شویم”. عتبه مى خواست با این بهانه ضعف خود را با خواست خدا توجیه کند ولى روشن است که هرگز چنین بهانه اى، نمى تواند ضعف و شکست او را جبران کند. با این پیروزى، ارزش و احترام جعده در پیشگاه امیر مؤمنان (علیه السلام) افزایش یافت و بیش از بیش محبوبیت پیدا کرد. بارى جعده پس از یک عمر تلاش و کوشش در راه اسلام سر انجام در ایام خلافت معاویه بدرود زندگى گفت و روح پاکش به سوى فردوس برین بال و پر گشود.

ام هانى

ام  هانى ، نمونه فضیلت
نسبى شرافتمند
با مرور صفحات تاریخ به وجود شخصیت هاى نیک نامى برمی خوریم که عطر وجودشان نه تنها زندگى خود، بلکه اطرافیان و فضاى مقطعى از زمان را دست خوش تغییر و تحول نموده و تابش گوهر وجودشان تا ابدیت به نسل بشر روشنى داده و مشعل هدایت و راهبرى را با دستان باکفایت خود حمل می نمایند. از میان افرادى چنین، سهم زنان برجسته، لایق و صاحب خصایص ممتاز کم نیست که بعضا مورد کم توجهى قرار گرفته اند. مکتب رهایی بخش اسلام از ابتداى ظهور با پرورش نمونه هاى علمى و عملى، بانوان شایسته و نامى را با اوصاف پسندیده به جهان عرضه داشته که هر کدام به عنوان الگو می تواند مورد پیروى زنان، به ویژه مسلمانان واقع گردد.
از جمله این برگزیدگان، دختر ابوطالب و خواهر حضرت على ابن ابی طالب(ع) ام هانى (فاخته) است که نامش در ردیف زنان دانشمند و راوى حدیث ثبت شده است.
نیاى ام  هانى
وى از پدرى پرهیزگار و مجاهد و مادرى نیکوسیرت و محدثه قدم به جهان گذاشت. پدر ام هانى در خاندانى نجیب و خداشناس در مکه دیده به جهان گشود. او با عبداللّه  پدر بزرگوار پیامبر(ص) از یک مادر بودند. پدر او عبدالمطلب جد پیامبر اسلام است که بین همه گروههاى عرب به بزرگى یاد می شد. مردى بااقتدار و باکفایت که مبلّغ آیین حنیف ابراهیمى بود. کارهاى صحیح و خداپسندانه عبدالمطلب بهترین کلاس درس و آموزش براى ابوطالب بود. توجه خاص وى و حفاظت از پیامبر و کوشش بی دریغش در پرورش نواده خود، ابوطالب را بر آن داشت که بعد از فوت جد خویش سرپرستى حضرت محمد(ص) را به عهده گیرد و تا پایان عمر از وى پشتیبانى و اطاعت نماید. ابوطالب سعى داشت نمونه کاملى از شخصیت ارزشمند و محبوب پدر باشد. او همانند پدر در مسیر آیین یگانه پرستى ابراهیم خلیل قدم نهاد و منصب آب رسانى به زائران خدا را به عهده گرفت. پناه بی پناهان و مدافع مظلومان و دشمن متجاوزان بود و به نیازهاى اجتماعى مردم واقف بود و جهت برآورده شدن حاجات آنها کوشش می کرد. نمونه این تلاش را در قحطى مکه می توان مشاهده کرد. مردم که از کمبود ارزاق و نیامدن باران در رنج و عذاب بودند، به ابوطالب پناهنده شدند و از درماندگى شِکوه کردند. ابوطالب به همراه فرزند برادر در حالى که کودک را به کعبه چسبانده بود و دستان کوچکش به سوى آسمان بلند بود، از خدا طلب باران نمود. ناگهان از هر طرف ابر آسمان را فرا گرفت و باران بارید.
ابوطالب در حفظ و احترام حضرت محمد(ص) می کوشید. زمانى که چون پدرش بالش و فرشى برایش پهن می کردند بر آن می نشست و وقتى پیامبر می آمد او را بر فرش می نشاند و می گفت: «فرزند برادرم از بزرگى و شرف بسیار برخوردار است.» این تعبیر نهایت اعتقاد ابوطالب را به پیامبر می فهماند.(۱)

مادر

مادر «ام هانى» فاطمه دختر اسد بن هاشم است؛ اول زنى که بعد از حضرت خدیجه مسلمان شد. وى جزء نخستین زنانى است که به مدینه مهاجرت کرد. پسران وى «طالب»، «عقیل»، «جعفر» و «على» هر کدام به فاصله ده سال از دیگرى به دنیا آمد. دخترانش جمانه و ام هانى می باشند. فاطمه بنت اسد را فضایل بسیار است. او زنى است که خداوند در پاسخ راز و نیاز خالصانه اش دیوار کعبه را برابرش شکافت تا در آن محل امن و مقدس فرزندش را به دنیا آورد. افتخار مادرى شریف ترین شخص بعد از پیامبر و مادر شهید ذوالجناحین «جعفر بن ابی طالب» که با فرشتگان به بهشت پرواز کرد، ارزش والایى است که ذات اقدس الهى با قابلیت وجودى فاطمه آن را به وى ارزانى کرد. معدود افرادى در زمان بعثت پیامبر، بر آیین یکتاپرستى ابراهیمى بودند که از آن جمله بانو فاطمه بنت اسد است. ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گفته است:
«فاطمه نخستین زنى است که با رسول خدا بیعت نمود (پس از خدیجه.)»
از ویژگیهاى این زن لطف و کرامتى است که در طول عمرش در حق پیامبر انجام داد. وى در گرامی داشت پیامبر با ابوطالب شرکت می جست و پیامبر را در مهر ورزیدن و نیکى کردن بر فرزندان خود مقدم می داشت تا جایى که پیامبر به پاس این محبتها او را به لقب «اماه» (مادر) مفتخر گردانید.
پیامبر از فاطمه چنین یاد می کند: «او پس از ابی طالب بهترین خلق خدا در رفتار با من بود. او مادر دیگر من پس از مادرم بود. ابوطالب نیکى می کرد و صاحب سفره بود و فاطمه ما را بر طعامى که تهیه دیده بود، گرد می آورد و از هر غذایى که بود سهم مرا از دیگران بیشتر می داد تا دوباره برگردم.»(۲) زمانى که خدیجه از دنیا رفت و فاطمه خردسال بود، آغوش محبت و مهر مادرى برایش گشود. احترام خاص پیامبر به فاطمه بنت اسد در کتب احادیث فراوان به چشم می خورد. کلینى در اصول کافى آورده است:
«روزى رسول خدا نشسته بود. امیرالمؤمنین(ع) گریان نزد او آمد. رسول خدا فرمود: براى چه گریه می کنى؟ عرض کرد:
مادرم از دنیا رفت. رسول خدا فرمود: به خدا مادر من هم.»(۳)
پس از وفاتش پیامبر او را در پیراهن خود کفن کرد و بر وى نماز خواند و هفتاد تکبیر گفت و در قبر او وارد شد و با دستش قبر را وسیع کرد. پس از تدفین فرمود: «ملائکه افق را پر کردند و درِ بهشت را براى او (فاطمه) گشودند و فرشهاى بهشتى را براى او گستردند و ریحان بهشتى به ملاقات او آمدند و او در رَوْح و ریحان و نعمت بهشتى غوطه ور است. قبرش باغى است از باغهاى بهشت.»(۴)
در خبر دیگر است که حضرت فرمود: «اى مادر من که بعد از مادرم مرا مادر بودى، خدا تو را رحمت بنماید.»(۵)
عمر رضا کحاله گوید: «فاطمه بنت اسد از راویان حدیث پیامبر است که ۴۶ حدیث از حضرت روایت کرده است.»(۶)

برادران ام  هانى

ابوطالب: برادر بزرگ ام هانى است و پدر ام هانى که عمرا نام داشت به ابوطالب معروف گشت.
عقیل: برادر دوم که دانشمندى سیاستمدار، جامعه شناس و روانشناس بود و این ویژگیها را به واسطه تیزهوشى داشت. عقیل اطلاعات بسیارى به تاریخ عرب، جنگها و صلحهاى آنان داشت. وى مردى نسّابه (نَسَب دان) بود. زبانى گویا داشت که کسى را با وى توان هماوردى نبود. از شخصیتى قوى و رأیى ثابت برخوردار بود. از جمله کسانى بود که با درک اسلام به همراهى على(ع) در میدان هاى رزم دلاورانه جنگید و پسرى چون مسلم و فرزندانش را براى یارى حسین بن على(ع) در قیام خونین و حماسى حق علیه باطل تربیت نمود.
جعفر: ام هانى افتخار داشتن برادرى چون جعفر طیار را دارد که به ذوالجناحین معروف شد. سومین پسر ابوطالب که ده سال قبل از برادرش على بن ابی طالب به دنیا آمد، از جهت شمایل و اخلاق شباهت زیادى به پیامبر داشت و کمى پس از امیر مؤمنان به اسلام گروید. وى دلسوز طبقه ضعیف بود تا جایى که پیامبر او را به لقب «ابوالمساکین» سرافراز نمود. مسؤولیت خطیر فرماندهى مهاجران حبشه را بر عهده داشت و در آن سفر به شایستگى از اسلام تبلیغ نمود و ضمن شناساندن اسلام به پادشاه حبشه، خود و همراهانش را در فضایى از صلح و ایمنى قرار داد. جعفر پس از بازگشت از حبشه زمانى که مطلع شد مسلمانان در نبرد با یهود هستند، با همراهان به خیبر آمد و شاهد پیروزى سپاه اسلام علیه یهود به همت والاى خیبرشکن دلاور على بن ابی طالب شد. در دشت موته جنگى بین اسلام و سپاهیان روم در گرفت. جعفر که فرماندهى را بر عهده گرفته بود در حین مبارزه به محاصره سربازان رومى در آمد. او براى دفاع از اسلام، پرچم سپاه را حفاظت کرد تا دو دستش قطع گردید ولى نگذاشت پرچم واژگون شود و آن را به زید بن حارثه سپرد. بعد از پایان جنگ جنازه جعفر را یافتند که بیش از هفتاد زخم در جلوى بدن او بود. این بیانگر آن است که هیچ گاه به دشمن پشت نکرد. پیامبر در همان روز فرمود که اکنون جعفر با دو بال در بهشت با فرشتگان هم پرواز است.(۷)
على(ع): دیگر شرف این بانوى پاک سیرت داشتن برادرى چون على بن ابی طالب(ع) بزرگ مرد تاریخ بشریت است و زبان از وصف وى قاصر است.

مرورى بر زندگى ام  هانى

فاخته دخترعموى پیامبر مشهور به ام هانى است. «او از زنان مجلله و نامى اسلام بوده است.»(۸) ام هانى ۴۶ حدیث از پیامبر نقل کرده است. طبرانى نزدیک به ۱۰۹ حدیث از ام هانى نقل کرده که بیشتر در باره نماز و روزه است.(۹) ام هانى از راویان حدیث ثقلین است. او حدیث غدیر را نیز روایت کرده است که رسول اللّه  فرمود: «هر که من مولاى او هستم على مولاى اوست.»(۱۰)
از امتیازهاى ام هانى آن است که عروج پیامبر به آسمان از خانه وى آغاز شد.(۱۱)
پیامبر طى روایت زیر از ام هانى به عنوان بانویى نمونه، ممتاز و شایسته یاد می کند و وى را مورد تمجید و ستایش قرار می دهد: «آیا می خواهید بهترین عمو و عمه را معرفى کنم؟ حسن و حسین عمویشان جعفر طیار است که با ملائکه پرواز می نماید و عمه آنها ام هانى است که در بهشت است.» بنا بر فرمایش رسول خدا، ام هانى اهل بهشت است و این نوع یاد کردن بیانگر پاکى و ایمان وى است.(۱۲)
از دیگر مقامات ام هانى حضور پیامبر در موقعیت هاى مختلف در خانه او و احترام خاص به آن بانو است. ابن اثیر از عبدالرحمن بن ابی لیلى به چند طریق از ام هانى روایت می کند که رسول خدا(ص) در روز فتح مکه به خانه او وارد شد. غسل انجام داده و هشت رکعت نماز به جاى آوردند. در ادامه ام هانى چنین گوید: «آن نماز با آنکه رکوع و سجود داشت به قدرى سریع و کوتاه بود که من ندیده بودم آن حضرت به این راحتى و سادگى نماز بخواند.»(۱۳)
نیز نقل می کنند در روز فتح مکه حارث بن هشام و به نقلى دو نفر از خویشان شوهر ام هانى که مشرک بودند به خانه او پناهنده شدند. خبر به حضرت على(ع) رسید. صورتش را پوشاند و به طورى که شناخته نشود، به خانه ام هانى وارد شد. ام هانى به دفاع از آن دو نفر با حضرت سخن گفت که: تو کیستى و چرا به خانه دخترعموى رسول خدا و خواهر على وارد شدى؟! می روم به رسول خدا شکایت می کنم. سپس هر طور بود شمشیر را از دست على بیرون آورد. در این وقت على(ع) نقاب از چهره برداشت. ام هانى برادر را شناخت. عرض کرد: جان من فداى تو باد. قسم یاد کردم شکایتت را به رسول خدا بنمایم. هر دو خدمت پیامبر رفتند. حضرت در چادرى مشغول غسل کردن بود. حضرت فاطمه نیز آنجا بود. پیامبر صداى ام هانى را شنید. آن را شناخت. به او گفت: خوش آمدى، ام هانى ماجرا را تعریف کرد. پیامبر فرمود: «امان دادم هر که را امان داده اى، لیکن على را خشمگین نکن، زیرا خدا به واسطه خشم على خشمگین می شود.» سپس فرمود: «اگر همه مردم فرزند ابوطالب بودند، همه آنها افراد دلاور و شجاعى بودند.»(۱۴)
ام هانى همسر هیبره بن عمر بن هائذ مخزومى بود. شوهر وى مشرک بود و زمانى که متوجه شد ام هانى به اسلام گرویده است از مکه فرار کرد و به نجران رفت و در حال شرک از دنیا رفت.
بعد از اسلام آوردن ام هانى و فرار هیبره رسول خدا از ام هانى خواستگارى کرد. وى گفت: یا رسول اللّه ، به خدا قسم! در جاهلیت تو را از همه کس بیشتر دوست می داشتم. اکنون که زمان اسلام رسیده است چگونه تو را دوست نداشته باشم؟! تو از چشم و گوشم نزد من محبوب تر و عزیزترى، اما اداى حق شوهر کارى سنگین و بزرگ است و من بیم آن دارم از انجام آن ناتوان باشم. من زنى مصیبت دیده ام و چند فرزند دارم (اگر به فرزندان برسم حق شوهر را ضایع کرده ام و اگر به شوهر برسم حق فرزندانم ضایع می شود) و براى تو جز زنى آزاد از گرفتارى و مشکلات زندگى نمی تواند کارساز باشد.
پیامبر وقتى این بیان را از ام هانى دید فرمود: «هیچ زنى در شترسوارى و مهربانى با اطفال و مدارا و رعایت حال اقتصادى همسر چون زنان قریش نیست.»(۱۵)
ام هانى در تربیت فرزندانش نهایت تلاش را نمود و زمانى که بین او و شوهرش جدایى افتاد وظیفه تربیت و نگهدارى آنان با مادر شد. رسول خدا که از غنایم جنگى به اشخاص مختلف حقوق پرداخت می کرد به ام هانى و فرزندانش نیز کمک می کرد.
از فرزندان وى یکى جعده نام داشت که مردى شجاع، و فقیهى با زبانى گرم و گویا بود. او از صحابه اى است که به هنگام فتح مکه پیغمبر را درک کرده و با مادر خود به حضور پیغمبر رسیده است. جعده از شیعیان امیرالمؤمنین بود که از طرف حضرت والى خراسان شد. جعده میان قریش داراى مقام و شرافت بلندى بود. زمانى که در جنگ صفین می جنگید عتبه بن ابی سفیان به او گفت: تو به خاطر عشق و محبت به دایى خود علیه ما می جنگى، وى گفت اگر تو هم دایى به این عظمتى داشتى پدر خود را فراموش می کردى.(۱۶)
ام هانى تا بعد از شهادت امیرالمؤمنین(ع) زنده بود، حتى زمان قیام حضرت سیدالشهداء(ع) حیات داشت. در بحار از کامل الزیاره از امام باقر(ع) نقل می کند: چون حضرت خواست از مدینه حرکت کند زنان و فرزندان عبدالمطلب جمع شدند و صدا به گریه بلند کردند. در این وقت عمه حضرت (ام هانى) آمد و سخت گریه کرد و گفت: اى نور دیده من حسین، شنیدم حسن را که با ناله این اشعار را سرود:
«و ان قتیل الطف من آل هاشم ه
اذل رقابا من قریش فذلت
حبیب رسول اللّه  لم یک فاحشا
ابانت مصیبتک الانوف وجلت»(۱۷)
اخلاق و رفتار ام هانى، نمونه یک زن مؤمن و متعهد است. وى چه در زمان جاهلیت و چه اسلام حامى افراد ضعیف، درمانده و بی پناه بود. این پاک بانوى صاحب نام تا سال ۶۰ هجرى در قید حیات بود، ولى از محل دفن و تاریخ وفات وى اطلاعى در دست نیست.(۱۸)
پى نوشتها:

۱ ـ ابوطالب آموزگار پاسدارى، محمد محمدی اشتهاردى.
۲ ـ الامام على رجل الاسلام النحله، به نقل از فاطمه بنت اسد، نوشته على محمد على دخیل، ترجمه صادق آئینه وند.
۳ ـ اصول کافى، ج۳، کتاب الحجه.
۴ ـ ریاحین الشریعه، ج۳، ص۱۱٫
۵ ـ همان.
۶ ـ محدثات شیعه، دکتر نهلا غروى نائینى؛ زنان نمونه، على شیرازى، ص۷۷٫
۷ ـ سیماى فداکاران، سیدمحمدکاظم دانش.
۸ ـ ریاحین الشریعه، ج۳، ص۴۴۹، ذبیح اللّه  محلاتى.
۹ ـ بانوان عالمه و آثار آنها، ص۹٫
۱۰ ـ محدثات الشیعه.
۱۱ ـ زندگانى حضرت محمد خاتم الانبیاء، سیدهاشم رسولى محلاتى.
۱۲ ـ محدثات الشیعه؛ زنان قهرمان.
۱۳ ـ همان.
۱۴ ـ ریاحین الشریعه، ج۳؛ زنان نمونه ـ زنان قهرمان، دکتر احمد بهشتى، ذیل شرح حال ام هانى.
۱۵ ـ کافى، ج۵، ص۳۲۶٫
۱۶ ـ ریاحین الشریعه، ج۳، ص۴۵۲٫
۱۷ ـ همان.
۱۸ ـ زنان نمونه، على شیرازى، ص۷۷٫
منبع :زهرا  نساجى؛پیام زن ، آذر ۱۳۸۱، شماره ۱۲۹  

سیره امام علی(ع) به روایت بانوان

از بانوان ساکن کوفه در این باره گزارش داده است که علی(ع) را در حالی دیدم که لباس کوتاه پوشیده بود و دامنش را تا نیمه ساق پایش بالا زده بود.

سیره امام علی(ع) به روایت بانوان

بخش های پر ارزش و سودمندی از سیره امام علی(ع) در دوران خلافت به وسیله زنان کوفه در تاریخ ثبت شده است.

برخی از این زنان، بانوان خانواده امام و افراد در پیوند با آن حضرت بوده اند.

مانند فضه که از دوران مدینه با اهل بیت امام علی(ع) همراه بود و به مثابه عضوی از خانواده اش شمرده می شد.

برخی از گزارشگران همسران یاران نزدیک امام بوده اند که با خانواده حضرت در رفت و آمد بوده و از نزدیک سیره و رفتار امام را دیده اند.

و برخی از راویان از توده مردم بوده اند که در ارتباط با مشکلات اقتصادی و یا قضایی به ایشان مراجعه کرده اند.

و عده ای از گزارشگران سیره امام، بانوان اردوگاه مخالف حضرت اند که درباره سیره نظامی امیرمؤمنان زبان به اعتراف گشوده اند و همه آنان از ساده زیستی، فروتنی، عدالت گستری و برابری خلیفه پیامبر(ص) در میان امت اسلامی حکایت کرده اند و درس های ماندگاری را به حافظه تاریخ سپرده اند.

نمونه هایی از این گزارش ها را در سه بخش: سیره فردی، سیره اجتماعی و سیره نظامی یادآور می شویم.
1. روایت بانوان از ویژگی ها و سیره فردی امام علی(ع)

الف. سخن گفتن امام علی(ع)

حبابه والیه از زنان فرزانه و تیزهوش کوفه، پس از گزارش از سخن گفتن امام با بازاریان و فروشندگان گفته است: «فلم ار ناطقا احسن نطقا منه(1)؛ گوینده ای بهتر از او در زبان آوری ندیدم.»

و به این ویژگی همه ادیبان و سخنوران تاریخ انگشت گذاشته اند و آن حضرت را بلیغ ترین سخنور تاریخ شمرده اند و سخنان امام علی(ع) در کتاب نهج البلاغه گواه این بلاغت است.

ب: پوشیدن لباس ساده

لباس علی(ع) ساده بود، از کرباس و نشانه ای از اسراف و تبرج و خودنمایی در پوشش امام دیده نمی شد. برخلاف رؤسای قبائل و تیره های عرب که لباس گرانقیمت و دراز می پوشیدند و دامن های آنان بر زمین کشیده می شد،

امام لباس کوتاه می پوشید و آن را پاک و تمیز نگه می داشت. مردان و زنان از سادگی و لباس پوشیدن خلیفه مسلمانان، که آنان را شگفت زده می کرد، هماره حکایت کرده اند.

از ام کثیره در این باره روایت شده که علی(ع) را دیده است تازیانه به دست، پیراهن سنبلانی بر تن و پیراهن و ازاری (شلوار) از کرباس پوشیده که هر دو تا نیمه ساق پای وی می رسید.

و نیز وشیکه، از بانوان ساکن کوفه در این باره گزارش داده است که علی(ع) را در حالی دیدم که لباس کوتاه پوشیده بود و دامنش را تا نیمه ساق پایش بالا زده بود.

در دستش تازیانه ای بود و به مردم می گفت: «از خدا پروا کنید و پیمانه را پر و به اندازه ادا کنید» گویا او معلم کودکان بود.(2)

ج) سادگی غذای علی(ع)

همه بانوانی که با علی(ع) از نزدیک معاشرت داشته اند از سادگی غذای علی(ع) سخن گفته اند براساس این گزارش ها نان سبوس دار و ماست و خرما از غذاهای مورد علاقه امام بوده و نیز حضرت از دیگر غذاها چون شیر، قارچ و از میوه ها نیز استفاده می کرده است اینک چند گزارش:

غذای علی به گزارش فضه خادمه

فضه، خادمه خانواده امام علی(ع) بود. و در مدینه و کوفه با آن حضرت همراه بود وی که بانویی عالمه و قرآن شناس بود گزارش های سودمندی از زندگی امام نقل کرده است از جمله:

عمران بن غفله گوید: روزی در کوفه وارد بر علی(ع) شدم. در برابر او ظرف ماستی (3)بود که بوی ترشی از آن به مشامم رسید. در دست وی نانی بود که سبوس جو بر آن دیده می شد. علی آن را می شکست و گاه از زانوی خود برای شکستن نان کمک می گرفت. فضه، بر سرش ایستاده بود به وی گفتم: ای فضه از خدا در مراقبت از این پیرمرد پروا نمی کنید چرا آرد را الک نمی کنید و سبوس آن را نمی گیرید؟ فضه گفت: ما دوست نداریم که تو پاداش بری و ما گناه کنیم از من تعهد گرفته که هیچ آردی را نپزیم. و آن را مرغوب تر نسازیم علی(ع) گفته های ما را نمی شنید از فضه پرسید:

او چه می گوید؟ فضه گفت: از او بپرس. علی(ع) از من پرسید: به او چه گفتی؟ عرض کردم به وی گفتم، بهتر بود آرد را الک می کردید فرمود:

پدر و مادرم فدای کسی باد که سه بار پشت سر هم از نان گندم سیر نشد تا اینکه دنیا را ترک کرد و آردش را الک نمی کرد. او، رسول خدا(ص) بود که صلوات خدا بر او و خاندانش باد.(4)

عمرو بن حریث نیز چنین ماجرایی را گزارش کرده است، وی در پی آن بود که غذای علی(ع) را ببیند، روزی فضه کیسه ای سر به مهر بر زمین گذاشت و از آن نانی خشک و غیر تازه بیرون آورد. عمرو گفت: ای فضه چه می شد اگر این آرد را الک کرده و آن را مناسب تر و نرم تر می ساختی؟

فضه گفت: پیشتر من این کار را می کردم، علی(ع) مرا از آن باز داشت و من در ظرف غذای او غذای گوارا می نهادم ولی برای جلوگیری از تصرف کیسه را مهر می کند. سپس امیرالمؤمنین(ع) نان را در کاسه ای خرد کرد و بر آن آب ریخت و قدری بر آن نمک پاشید سپس دست ها را بالا زد … چون از غذا خوردن فارغ شد در حالی که دستش را به محاسنش می کشید گفت: ای عمرو آرامش در این است و اگر به خاطر غذا این (محاسنم) را به آتش برم زیان می بینم و این مقدار غذا مرا بسنده است.(5)

ام کلثوم، دختر امیرمؤمنان(ع) نیز در این باره گفته است امام هماره یک غذا بر سر سفره اش بود و نمی گذاشت ما دو غذا برایش بیاوریم. وی از آخرین غذای علی(ع) در شب 19 رمضان چنین گزارش کرده است:

برای حضرت دو گونه غذا برای افطار آوردم که نپذیرفت و فرمود: کجا دو خورشت بر سر سفره پدرت بود و این شیوه (استفاده از غذاهای رنگین) توقف مرا در قیامت برای حساب طولانی می کند. دخترم در حلال دنیا حساب است و در استفاده از حرام عقاب و مجازات. دخترکم تا یک غذا را برنداری من افطار نمی کنم سپس امام با نان و نمک روزه گشود.(6)

خرما و قارچ

امیرمؤمنان، پس از رحلت فاطمه(س) بنابر وصیت بانوی اسلام با امامه، دختر زینب، نواده پیامبر [خواهرزاده حضرت فاطمه(س)] ازدواج کرد.(7)

امامه سرپرستی فرزندان زهرا را برعهده گرفت این بانو برگ هایی از سیره امام علی را برای ما بازگو کرده است.

فاطمه، دختر امیرمؤمنان از امامه روایت کرده است: امیرمؤمنان، علی(ع) در ماه رمضان [مهمان [سرای من بود.

برای افطار خرما و قارچ آورده شد. از آن تناول کرد قارچ غذای مورد علاقه حضرت بود.(8)

علاقه امام به انگور

ام راشد می گوید در سرای علی(ع) از میهمانان پذیرایی می کردم. طلحه بن عبیداللّه و زبیر بن عوام مهمان حضرت بودند. علی(ع) سفارش کرد: انگور بیاورم و آن حضرت انگور بسیار دوست می داشت. انگور آوردم و آنان از آن تناول کردند.(9)

فروتنی و ساده زیستی

امام علی(ع) فروتن بود و ساده زیست و به دور از تکلف و تشریفات زائد، با وجود در اختیار بودن خدمتکاران و افراد داوطلب که عاشقانه در آرزوی خدمتگزاری امام خود بودند، حضرت سعی می کرد دیگران را به رنج نیفکند. و تا آنجا که به حقوق مردم خلل وارد نیاید، در وقت خلافت نیز، نیازهای شخصی را خود برآورده سازد. امام با این ساده زیستی روش پر تکلف اشرافان عرب را نقد می کرد. به گزارش گویای یکی از بانوان کوفه توجه کنید:

صالح از فروشندگان لباس گزارش کرده که مادربزرگش با علی(ع) در کوفه روبه رو شده، و علی کیسه خرمایی را به دوش داشته است. زن بر علی سلام کرده و گفت:

ای امیرمؤمنان کیسه را به من ده تا آن را به خانه ات ببرم. فرمود: پدر خانواده سزاوارتر است به برداشتن بار خود. زن گفت: علی(ع) به من فرمود: آیا از این خرما تناول نمی کنی؟ گفتم: اشتها ندارم. سپس علی(ع) بار را به منزل برد و با همان پوشش برگشت در حالی که آثار پوست های خرما بر لباس آن حضرت دیده می شد و در همان لباس نماز جمعه را اقامه کرد.(10)

بانوان روایتگر احادیث امام علی(ع)

بخشی از سخنان امیرمؤمنان(ع) در زمان خلافت به وسیله بانوان به ما رسیده است.

پاره ای از این احادیث روایت های امام علی(ع) از سخنان و سیرت پیامبر(ص) است. و بخشی گفته های خود آن حضرت. بخشی از این روایت ها درباره احکام و مسائل شرعی است و بخشی درباره موضوعات اخلاقی و گزارش هایی نیز درباره احکام قضا و حدود و بخش بیشتر گزارش سیره فردی و اجتماعی امام علی(ع) است.

از جمله: از ام الحسن نخعی در کتاب های روایی به عنوان راوی احادیث علی(ع) یاد شده است. کلینی و شیخ طوسی از وی روایت کرده اند: مشغول نخ ریسی بودم که علی(ع) از کنار من عبور کرد و پرسید ام حسن چه می کنی؟ گفتم: نخ ریسی.

فرمود: این کار تو حلال ترین شغل ها و یا از پاکیزه ترین شغل ها است.(11)

شیخ طوسی، ام حکیم بنت عمرو بن سفیان خولی، را از راویان احادیث علی(ع) شمرده است.(12)

و نیز ام موسی روایاتی را از امیرمؤمنان(ع) و ام سلمه گزارش کرده است.(13)

نَفرة ازدیه از تیره بنی ازد، از راویان حدیث در روزگار خلافت علی(ع) بوده، او از علی(ع) نقل کرده که فرمود:

از وقتی پیامبر(ص) در چشم من دمید، هیچ گاه چشم درد نشدم.(14)

این روایت اشاره است به ماجرای چشم درد علی(ع) در غزوه خیبر و دمیدن پیامبر(ص) در دیدگان امام علی و دعا در حق او.(15)

حبابه والبیه، از راویان سخنان علی(ع) بوده است.

برخی از روایت ها وی، درباره مسائل اعتقادی و مسئله امامت و برخی درباره موضوعات حلال و حرام و واجبات و محرمات است.

از جمله: علی(ع) فروشندگان آبزیان حرام گوشت (جری) = ماهی بدون فلس، مارماهی را تعزیر می کرد و بدانان می گفت: «ای فروشندگان اشیاء مسخ شده بنی اسرائیل و سپاه بنی مروان.» فرات بن احنف برخاست و گفت: ای امیرمؤمنان سپاه بنی مروان کیانند؟

امام(ع) پاسخ داد: «آنان کسانی بودند که محاسن خود را تراشیده، شارب ها را رها می کردند و آن را می تابیدند؛ خداوند آنان را مسخ کرد …»

حبابه، سپس، شرحی از شیوه سخن گفتن و حلاوت کلام آن حضرت ارائه کرد و افزوده:

نزد علی(ع) رفتم و گفتم: خداوند رحمت و لطف خود را شامل تو گردانیده برایم از نشانه های امامت [و رهبر معصوم] بگو؟

حضرت از من ریگی که بر زمین افتاده بود درخواست کرد. ریگ را در کف دست نهاده و [آن را به اذن خدا] نرم کرد و با انگشتر خود که نامش بر آن نقش بسته بود، سنگ را مهر کرد و فرمود:

کسی می تواند ادعای امامت [و جانشینی پیامبر] کند که بتواند چنین کرامتی را نشان دهد و ریگ سخت و غیر قابل انعطاف، را با قدرت [خدایی اش] نرم گرداند. امام هر چه را که بخواهد [به اذن خداوند] بدان توانا بوده و چیزی بر او پنهان نیست.(16)

حبابه، که خداوند عمری دراز به او داد، با این نشانه ای که علی(ع) به او ارائه کرد، چندین امام از فرزندان علی(ع) را آزمود و آنان به شیوه علی(ع) بر همان سنگ مهر نهادند، حبابه جریان را برای مردم گزارش کرده است براساس برخی از گزارش ها وی تا روزگار امام رضا(ع) زنده بوده است.(17)

و نیز حبابه والبیه از علی روایت کرده است که فرمود: «ما اهل بیت، نوشیدنی های مست کننده نمی خوریم، ماهی بدون فلس مصرف نکرده، در وضو بر پای افزار مسح نمی کشیم. پیروان ما باید به راه و رسم ما اقتدا کرده و سنت ما را پاس دارند.»(18)

ام قیان، از زنان پاکدامن و راستگوی بود که در روزگار خلافت علی(ع) در کوفه زندگی می کرد. او گزارشی از سخنان و سیره علی(ع) نقل کرده است.

مردی از اصحاب علی(ع) نزد ام قیان رفت مرد سخت افسرده خاطر بود ام قیان از دلیل افسردگی او پرسید پاسخ داد: کنیزی آزاد شده داشتم که پس از مردن او را دفن نمودم ولی خاک او را نمی پذیرفت نزد علی(ع) رفتم ماجرا را به او گزارش کردم فرمود:

زمین، یهود و نصرانی را در خود می پذیرد چگونه آن زن را نمی پذیرد علتش آن است وی بندگان خداوند را با عقوبت خداوند (آتش) شکنجه کرده است … .

ام قیان گفته، از حال زن و زندگی او، پرس و جو کردم، روشن شد زنی بدکاره بوده و کودکانی که از راه زنا زاییده در تنور سوزانده و از میان برده است.(19)

برکات خانه

ام راشد، کنیز آزادشده ام هانی (خواهر امیرالمؤمنین) گزارش کرده: نزد ام هانی بودم که علی(ع) به دیدار خواهر آمد وی برای برادر غذا آورد. حضرت پرسید: چرا در سرای شما برکت نمی بینم، ام هانی گفت: سبحان اللّه ، به خدا سوگند در خانه ما برکت هست. علی(ع) پاسخ داد: مراد من گوسفند است.(20)

پی نوشتها:
1. اصول کافی، ج1، ص346.
2. مکارم الاخلاق، طبرسی، ص112، در برخی از نقل ها شبیکه ثبت شده است.
3. سیره پژوه معاصر، لبن در روایت را به شیر ترجمه کرده است، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب، ج3، ص475، بوستان کتاب، ولی در عرف معاصر لبن بر ماست اطلاق می شود و حلیبب بر شیر و قرائن نشان می دهد در آن روز نیز چنین مصطلح بوده است چه شیر ترش در معرض فساد است. و در لغت نیز اصطلاح لبن در ماست به کار برده شده است، رک: کتاب فقه اللغة و سر العربیه، ابی منصور ثعالبی (م 350) ص429، تحقیق: دفاتر محمد، دارالکتاب العربی، 1420 ق.
4. بحارالانوار، ج 41، ص138، در متن بحار، عمران بن غفله است که در مصدر اصلی عمران بن مسلمه از سوید بن غفله است، همان،
5. المناقب، ابن شهرآشوب، ج2، ص98، سنن الامام علی، محمدباقرالعلوم، ص93، نشر نورالسجاد.
6. بحارالانوار، ج41، ص278.
7. منتهی الامال، ج1، ص167.
8. کافی، ج6، ص369، 370، باب الکماة.
9. الطبقات الکبرا، ج8، ص448.
10. بحارالانوار، ج41، ص138.
11. کافی، ج5، ص311، تهذیب الاحکام، ج6، ص382.
12. رجال طوسی، ص66، جامع الرواة اربلی، ج2، ص455.
13. طبقات ابن سعد، ج8، ص485، تنقیح المقال، ج3، ص74.
14. تنقیح المقال، ج3، ص83.
15. بحار، ج21، ص29.
16. اصول کافی، ج1، ص346.
17. همان، ص347.
18. من لایحضره الفقیه، ج4، ص298، اعلام النساء المؤمنات، ص294.
19. کافی، ج7، ص370.
20. المصنف، ابن ابی شیبه، ج8، ص709، کتاب الجمل، ح20.

سیدعباس رضوی
منبع : پیام زن؛ مرداد 1388 – شماره 209 ، صفحه 44