امیر مؤمنان

نوشته‌ها

آداب لباس پوشیدن در سنت نبوی

 

اشاره:

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله هر نوع لباسى که دسترسى داشت میپوشید از روپوش‏و عبا و پیراهن و جبّه و امثال آن. و از لباس سبز خوشش میآمد، و بیشتر لباسهایش‏ سفید بود، و میفرمود: زندگان خود را سفید بپوشانید و مردگانتان را در آن کفن‏کنید. آن حضرت چه در جنگ و چه در غیر جنگ لباس لایه‏دار میپوشید. و قباییاز سندس (۱)داشت که چون به تن میکرد رنگ سبز آن بر سپیدى روى حضرتش غلبه‏داشت و روى هم رفته زیبا جلوه مینمود.

بلندى لباسهاى آن حضرت تا بالاى قوزک پاها بود، و روپوشى که به تن‏میکرد از آن کوتاه‏تر بود و تا نصف ساق پا میرسید. همیشه میان کمر را میبست وبسا در حال نماز و غیر نماز آن را میگشود. آن حضرت روپوشى داشت که بازعفران رنگ شده بود و بسا که با همان یک پوشش با مردم نماز جماعت‏ میگزاشت. و گاهى تنها یک عبا به تن داشت.

و نیز عباى کهنه وصله‏دارى داشت که آن را میپوشید و میفرمود: من بنده‏ام‏و لباس بندگان میپوشم. و دو جامه داشت مخصوص روزهاى جمعه، غیر ازلباسهاى دیگرى که در غیر جمعه میپوشید . و بسا که فقط یک روپوش بدون‏لباسهاى دیگر به تن میکرد، و دو طرف آن را میان دو شانه خود گره میزد و باهمان لباس با مردم بر جنازه‏ها نماز میخواند. و بسا همان روپوش را به خودمیپیچید و آن را از چپ و راست بر دوش میافکند و با آن در خانه خود نمازمیخواند و این لباسى بود که در همان روز در آن مجامعت کرده بود. گاهى در همان‏ازار نماز شب میخواند، یک طرف پارچه را به روى خود و طرف دیگرش را به‏روى بعضى از زنان خود میانداخت و به این ترتیب در آن نماز میخواند.

آن حضرت عباى سیاه رنگى داشت که به کسى بخشید. امّ سلمه گفت: پدر ومادرم فدایت!آن عباى سیاه چه شد؟فرمود: آن را[به برهنه‏ای]پوشاندم. امّ سلمه‏گفت: هرگز چیزى زیباتر از سفیدى شما بر سیاهى آن عبا ندیدم.

انس گوید: بسا آن حضرت در قطیفه‏اى که دو طرف آن را[پشت گردن‏]گره‏زده بود با ما نماز ظهر میخواند.

و آن حضرت انگشتر به دست میکرد. . . و با همان انگشتر نامه‏ها را مهرمیکرد، و میفرمود : مهر کردن نامه‏ها بهتر از ایجاد شک و تهمت است.

آن حضرت شب کلاه به سر میگذاشت، گاه زیر عمامه و گاه بدون عمامه. وگاهى آن را از سر بر میداشت و جلوى خود به عنوان حریم نماز مینهاد و به سویآن نماز میخواند. و بسا عمامه نداشت و شال را بر سر و پیشانى میبست. عمامه‏ایداشت به نام سحاب و آن را به على علیه السّلام بخشید. بسا بود که على علیه السّلام با آن عمامه‏میآمد و پیامبر صلّى اللّه علیه و آله میفرمود: على در سحاب نزد شما آمد.

همیشه لباس را از طرف راست میپوشید و چنین میخواند: الحمد للّه الّذی کسانى ما اوارى به عورتى، و اتجمّل به فى النّاس«سپاس و ستایش خدایى را که‏بر من جامه‏اى پوشانید که با آن شرمگاهم را بپوشانم و آراسته در میان مردم ظاهرشوم. »و چون لباس را در میآورد از سمت چپ بیرون میآورد.

چون لباس نو میپوشید، لباسهاى کهنه را به فقیر میداد و میفرمود: هیچ‏مسلمانى نیست که لباس کهنه خود را فقط براى رضاى خدا به فقیرى بپوشاند مگرآنکه در پناه و خیر خداوند خواهد بود تا زمانى که آن لباس بر تن فقیر است، خواه‏بخشنده لباس زنده باشد یا مرده .

تشکى از پوست داشت که با لیف خرما پر شده بود و طول آن حدود دوذراع و عرض آن حدود یک ذراع و یک وجب بود. و نیز عبایى داشت که هر جامیرفت آن را دو تا کرده به زیر آن حضرت میانداختند. و نیز روى حصیر بدون‏آنکه چیز دیگرى زیر خود بیندازد میخوابید.

از اخلاق آن جناب این بود که چهارپایان و اسلحه و اثاث خود را نامگذاریمینمود. نام پرچمش عقاب، و نام شمشیرش که با آن در جنگها حاضر میشدذوالفقار، و نام شمشیرهاى دیگرش مخذم، رسوب و قضیب بود.

قبضه شمشیرش به نقره آراسته بود، و کمربندى که میبست از چرم بود و سه‏حلقه نقره در آن بود. کمانش کتوم، و جعبه تیرش کافور نام داشت. نام شترآن حضرت قصوى بود که به آن عضباء میگفتند. و نام استرش دلدل، و درازگوشش‏ یعفور، و گوسفندى که از شیر آن میآشامید عینه بود.

آن حضرت سبویى از سفال داشت که با آب آن وضو میگرفت و از آن‏مینوشید، و مردم کودکان خردسال خود را که خوب و بد را میفهمیدندمیفرستادند و آنان داخل منزل آن حضرت میشدند بدون آنکه کسى مانع آنهاشود، آن‏گاه اگر در آن سبو آبى مییافتند میآشامیدند و براى تبرّک بر صورت وبدن خود میمالیدند.

روایت شده که عمامه آن حضرت به اندازه‏اى بود که سه دور یا پنج‏دور به سرش میپیچید .

روایت است که آن حضرت عمامه سیاهى داشت که به سر میبست ودر آن نماز میخواند.

على علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شب کلاه‏هاى راه راه به سر مینهاد. . . وزرهى داشت به نام ذات الفضول که داراى سه حلقه از نقره بود، یکى در جلو و دو تادر پشت. . .

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شمله و نمره (۲)به خود میپیچید، اما نمره از آن جهت‏که خطوط سیاه آن بر سفیدى ساقها و قدمهاى نمایان آن حضرت قرار میگرفت براندام او زیبا مینمود.

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در یک لباس گشاد نماز میخواند.

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله دو برد (جامه راه راه) (عباى پشمى سیاه) داشت که فقطدر حال نماز میپوشید، و امتش را به نظافت ترغیب مینمود و به آن دستور میداد.

امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود: لباس پنبه بپوشید که لباس رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله از پنبه‏بود و لباس ما اهل بیت نیز از پنبه است.

على علیه السّلام فرمود: لباس پنبه بپوشید که آن لباس رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بود. وآن حضرت لباس مویین و پشمین نمیپوشید مگر آنکه علت و ضرورتى پیدامیشد (۳).

آن حضرت کمربندى داشت از چرم دباغى شده که در سر آن قلاّب‏ داشت و طرف دیگرش از نقره بود. و همچنین سه حلقه نقره‏اى در آن بود. و نیزآن حضرت قدحى داشت که به سه قطعه از نقره بند زده شده بود.

على علیه السّلام فرمود: ته غلاف و قبضه شمشیر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله از نقره بود وما بین آن دو نیز با حلقه‏هایى از نقره مزیّن بود.

امام باقر علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله عصایى داشت که در ته آن آهن‏نوک تیزى بود و بر آن تکیه میکرد و روزهاى عید فطر و عید قربان آن را با خودمیبرد و در نماز جلوى خود میگذاشت.

امام صادق علیه السّلام فرمود: انگشتر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله از نقره بود .

امام صادق علیه السّلام فرمود: نگین انگشتر باید گرد باشد و انگشتررسول خدا صلّى اللّه علیه و آله نیز همین گونه بود.

امام صادق علیه السّلام فرمود: نقش نگین انگشتر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله«محمّدرسول اللّه»بود.

امام صادق علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله دو انگشتر داشت که بر یکى«لا اله الاّ اللّه، محمّد رسول اللّه»و بر دیگرى«صدق اللّه»نقش شده بود.

حضرت رضا علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله، امیر مؤمنان، امام حسن، امام‏حسین و سایر امامان علیهم السّلام انگشتر به دست راست میکردند.

مؤلّف: کلینى در کافى انگشتر به دست راست کردن رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و نیز نقش‏خاتم آن حضرت را با اندک اختلافى نقل کرده و شیخ صدوق در کتابهاى خود ودیگران نیز همان‏ها را نقل کرده‏اند. و نیز کلینى روایت کرده که على و حسن و حسین‏و برخى از امامان بعد علیهم السّلام انگشتر به دست چپ میکردند ولى این روایات با هم‏منافات ندارند، زیرا یا میخواستند بیان کنند که انگشتر به هر یک از دستها کردن‏جایز است، یا آنکه زمانهاى مختلف چنین اقتضایى داشته (مثلا از روى تقیّه انگشتربه دست چپ میکردند) . اما درباره پیامبر صلّى اللّه علیه و آله روایت نشده که انگشتر به دست چپ‏ کرده باشد. البته در کافى از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که«رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله جز اندک‏زمانى انگشتر به دست نکرد» (که شاید منظور آن بوده که مدت کمى انگشتر به دست‏چپ کرد و سپس آن را ترک نمود) . به هر حال منظور ما در این کتاب بیان برخى ازاوصاف انگشتر آن حضرت است.

على علیه السّلام فرمود: پیامبران پیراهن را پیش از شلوار به تن میکنند.

ملحقات‏

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در سفارشهاى خود به ابوذر فرمود: اى اباذر، من لباس‏زبر و خشن به تن میکنم، روى زمین مینشینم، انگشتان خود را پس از غذا خوردن‏میلیسم، و بر الاغ بیپالان سوار میشوم و دیگرى را نیز در ردیف خود سوار میکنم، پس هر که از سنّت من روى گرداند از من نیست.

امام صادق علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شب کلاهى که سفید و راه راه‏بود به سر مینهاد، و در جنگ کلاهى که دو گوش مانند داشت.

امام صادق علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله از پوشاک سیاه کراهت داشت‏مگر سه چیز: عمامه، کفش و عبا.

امام باقر علیه السّلام فرمود: از سنّت است که هنگام کفش پوشیدن اول پایراست را در کفش کنند، و هنگام در آوردن اول پاى چپ را در آورند.

امام صادق علیه السّلام فرمود: هنگام غذا خوردن کفشهاى خود را از پادر آورید، زیرا هم پاهاى شما راحت‏تر میشود و هم سنّت نیکویى است.

امام صادق علیه السّلام فرمود: پوشیدن کفش سیاه و نعلین زرد از سنّت است.

امام صادق علیه السّلام فرمود: کتان از پوشاک پیامبران است.

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله از لباس سرخ رنگ کراهت داشت.

امام باقر علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله خیمه‏اى داشت که آن را کنّ (۴)میگفتند.

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در روز جمعه برد سرخ رنگ خود را میپوشید وعمامه«سحاب»را بر سر مینهاد. در روز فتح مکه با عمامه سیاهى که بر سر بسته بودوارد مکه معظّمه شد . آن حضرت جعبه‏اى داشت که شانه عاج، سرمه‏دان، قیچى ومسواکش را در آن مینهاد. . . رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله هنگامى که از دنیا رفت یک روپوش‏زبر یمانى و عبایى که به آن«ملبده»میگفتند بر تن داشت. براى آن حضرت تختى بودکه اسعد بن زراره آن را اهدا کرده بود. منبر آن حضرت سه پلّه و از چوب«طرفاء»بود که زنى توسط غلام نجّار خود به نام میمون ساخته بود. مسجدش مناره نداشت وبلال روى زمین اذان میگفت.

امام صادق علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله روپوشى داشت که با گیاهیخوشبو رنگ شده بود و آن را در خانه میپوشید و رنگ آن بر بدن حضرت اثرمیگذاشت .

امام باقر علیه السّلام فرمود: ما در خانه لباس زرد رنگ میپوشیم.

پی نوشت:
[۱] .سندس: دیبا و ابریشم لطیف. و در اینجا منظور ابریشم ناخالص است، زیرا پوشیدن ابریشم خالص‏براى مردان حرام است.
[۲] .شمله لباسى است کوچکتر از قطیفه. و نمره لباسى است از پشم که داراى خطوط سفید و سیاه‏میباشد .
[۳] .از این خبر معناى آنچه در باب معاشرت آن حضرت گذشت که لباس پشمینه میپوشید روشن‏میشود که حضرت در حال ضرورت لباس پشمینه میپوشیده است، بنابر این منافاتى میان این اخبارنیست . (مؤلف)
[۴] .یعنى سر پناه‏
منبع: سنن النبى،علامه سید محمدحسین طباطبائى

وصیت امیر مؤمنان على (علیه السلام)

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(علیه السلام) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(صلی الله علیه و آله) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(علیه السلام) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(صلی الله علیه و آله)، جانشین بلافصل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.

طبرى در تاریخ و ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین وصیت نامه امیر مؤمنان (علیه السلام) را ذکر کرده ‏اند.این وصیت نامه چنین است: «بسم الله الرحمن الرحیم. این وصیت نامه على بن ابیطالب است.گواهى مى ‏دهد که معبودى جز خداى بى شریک نیست و محمد بنده و پیامبر اوست که وى را با هدایت و آیین حق فرستاد که بر همه دینها چیرگى دهد اگر چه مشرکان آن را ناخوش دارند.نماز و عبادت و زندگى و مرگ من براى خداى بى ‏شریک، پروردگار جهانیان است.چنین مامور شده‏ام و من از مسلمانانم.شما دو تن (حسن و حسین (علیه السلام) ) را به تقواى الهى سفارش مى‏کنم.در جست‏وجوى دنیا نباشید اگر چه دنیا در جست‏وجوى شما باشد.و بر چیزى از دنیا که از دست‏شما مى‏ رود دریغ مخورید.جز حق مگویید و براى پاداش کار کنید (براى آخرت کار کنید.) دشمن ستمگر و یاور مظلوم و ستمدیده باشید.شما دو تن و همه فرزندان و خانواده‏ام و هر کس را که این وصیت‏ نامه من به دست او مى ‏رسد به تقواى الهى و رعایت نظم در کارها و اصلاح میان خودتان سفارش مى‏کنم.زیرا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که مى‏ فرمود: اصلاح میان مردم برتر از تمام نماز و روزه است و دشمنى مکنید که باعث زوال دین است.و نیرویى نیست مگر به استعانت‏ خدا.به خویشاوندان خود بنگرید.پس با آنها رفت و آمد کنید که خداوند محاسبه را بر شما سبک مى‏کند.خدا را، خدا را در مورد یتیمان رعایت کنید.گرسنه‏ شان نگه ندارید و در محضر شما در رنج و خوارى نیفتند.زیرا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که مى‏فرمود: هر کس یتیمى را سرپرستى کند تا بى‏ نیاز شود خداوند بهشت را براى او واجب مى ‏گرداند.چنان که اگر کسى مال یتیمى را بخورد، جهنم را بر او واجب مى‏ کند.خدا را، خدا را در مورد قرآن منظور دارید تا مبادا دیگران در عمل بدان از شما پیشى نگیرند.خدا را، خدا را در مورد همسایگانتان پیش نظر آورید که سفارش شدگان پیامبرتان هستند.او همواره رعایت آنان را به ما سفارش مى‏ کرد تا آنجا که ما گمان بردیم براى همسایه ارث مقرر خواهد شد.خدا را، خدا را درباره خانه پروردگارتان منظور دارید.پس تا زمانى که باقى هستید نباید از وجود شما خالى باشد که اگر متروک شود نتوانید همتایى براى آن قرار دهید.و کوچک‏ترین چیز براى کسى که از آن بازگردد، آمرزش تمام گناهانى است که پیش از آن مرتکب شده بود.خدا را خدا را درباره نماز رعایت کنید که آن بهترین کردارها و ستون دین شماست.خدا را خدا را درباره زکات پیش چشم آورید که آن خشم پروردگارتان را فرومى ‏نشاند.خدا را خدا را درباره جهاد در راه خدا با مالها و جانهایتان منظور دارید.جز این نیست که دو تن در راه خدا جهاد مى‏ کنند. پیشواى هدایت کننده و کسى که مطیع او و پیرو هدایت اوست.خدا را، خدا را درباره ذریه پیامبرتان (صلی الله علیه و آله) رعایت کنید و مبادا پیش روى شما به آنان ستم کنند.خدا را، خدا را در مورد یاران پیامبرتان (صلی الله علیه و آله) منظور دارید کسانى که بدعتى از آنان سر نزده و بدعت گذارى را پناه نداده‏اند.زیرا رسول خداى بدانان سفارش کرده و بدعتگذاران آنان و غیر آنان و پناه‏دهندگان به آنان را لعنت فرموده است.خدا را، خدا را در مورد مستمندان و مسکینان پیش چشم آورید.پس آنان را در زندگى خود سهیم کنید.و خدا را، خدا را در مورد زنان و کنیزان خود رعایت کنید.زیرا آخرین چیزى که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بدان سفارش کرد این بود که فرمود: شما را به رعایت دو دسته سفارش مى‏ کنم.زنان و کنیزان.سپس فرمود: نماز.نماز.در راه خدا از سرزنش سرزنش گرى بیم مدارید.خداوند شما را از شر کسانى که بر ضد شمایند، کفایت کند.با مردم به نیکویى سخن بگویید چنان که خداوند شما را بدان فرموده است.و امر به معروف و نهى از منکر را کنار مگذارید که در این صورت خداوند بدان شما را بر شما حاکم کند.آن‏گاه دعا مى‏ کنید ولى به استجابت نمى‏ رسد.بر شما باد دوستى و بخشندگى و از جدایى و دشمنى و پراکندگى برحذر باشید.در کار نیک و پرهیزگارى یار همدیگر باشید و بر گناه و ستم همدلى مکنید.پرواى خدا پیشه کنید که خدا سخت مجازات است.خداوند دودمان شما را حفظ کند و پیغمبر را در میان شما برجاى دارد و شما را به خدا مى ‏سپارم که بهترین نگهدارنده است.و سلام و رحمت و برکات الهى را بر شما مى‏ خوانم‏». ابن اثیر گوید: آن حضرت، حسن و حسین (علیه السلام) را فراخواند و به آن دو گفت: «شما دو تن را به رعایت تقواى الهى سفارش مى‏کنم.در جست و جوى دنیا نباشید اگر چه آن به جست و جوى شما باشد و بر چیزى از دنیا که از دست‏ شما مى ‏رود مگریید و حق را بگویید و به یتیم شفقت کنید و دشمن ستمگر و یاور ستمدیده باشید و بدانچه در قرآن آمده است، عمل کنید و در راه خدا سرزنش نکوه شگر شما را در نگیرد.سپس به محمد بن حنفیه نگریست و از وى پرسید: آیا آنچه را که به برادرانت ‏سفارش کردم به خاطر سپردی؟گفت: آرى. فرمود: به تو هم مانند همان سفارش را مى‏کنم و احترام دو برادرت را نگهدار.حق آن دو بر تو بزرگ است.و کارى را بدون مشورت آنها، حل مکن.سپس فرمود: شما دو تن را به محمد سفارش مى‏کنم که او برادر و فرزند پدر شماست و خوب مى‏ دانید که پدر شما، او را دوست مى‏داشت.و به حسن (علیه السلام) فرمود: اى پسرم!تو را به تقواى الهى و اقامه نماز و پرداخت زکات و آمرزش گناه و فروخوردن خشم و صله رحم و چشم پوشى از جاهل و تفقه در دین و حفظ قرآن و حسن همسایگى و امر به معروف و نهى از منکر و اجتناب از کردار زشت و گناه، وصیت مى‏کنم‏». سپس به حسن (علیه السلام) فرمود: «قاتل مرا رعایت کنید.او را از غذایم، طعام دهید و از آبم سیرابش کنید.سپس به حسن (علیه السلام) فرمود: اگر مردم در کفن من فریاد مکن و بر من نماز بگزار و هفت‏بار، یا بنابر روایت دیگر، پنج‏بار بر من تکبیر گوى و قبرم را مخفى کن‏». ابن اثیر گوید: «آنگاه جز ذکر«لا اله الا الله‏»چیزى نگفت تا بمرد».آن حضرت تا یک سوم از شب رفته ماند و سپس وفات یافت.دختران و زنان او ندبه سردادند و بانگ و فریاد شدت گرفت.پس کوفیان دانستند که امیر مؤمنان (علیه السلام) رحلت‏ یافته است. مردان و زنان فوج فوج و شتابان آمدند و فریادهاى بلند سر دادند.کوفه عزادار شد و صداى گریه و فریاد و ناله در شهر کوفه و قبایل و خانه‏ هاى آن بسیار بلند شد.این روز مانند روزى بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آن رحلت‏یافت.چون على (علیه السلام) وفات یافت‏ حسن و حسین (علیه السلام) و محمد، او را غسل دادند.ابو الفرج اصفهانى گوید: حسن (علیه السلام) و عبد الله بن عباس پیکر آن حضرت را شستند.ابن اثیر به جاى نام عبد الله بن عباس، از نام عبد الله بن جعفر یاد کرده است (۱).آن حضرت را در سه پوشش سپید، که در آنها پیراهن و عمامه نبود، بلکه پیراهن و عمامه از دیگران بود، کفن کردند و با باقى مانده حنوط رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ، او را نیز حنوط کردند.سپس پیکره او را بر تختش نهادند و پسرش حسن (علیه السلام) بر آن حضرت نماز گزارد و پنج‏ یا شش یا هفت و یا نه تکبیر بر او گفت.شبانه او را حمل کردند و به پشت کوفه، به سوى نجف بردند و وى را در ثویه در کنار قائم العزیین به خاک سپردند. در روایتى از امام باقر (علیه السلام) نقل شده است که پسران آن حضرت، حسن و حسین (علیه السلام) و محمد و عبد الله بن جعفر، به قبر آن حضرت داخل شدند.و اخفاى قبر وى بنا به وصیت او و به خاطر ترس وى از بنى امیه و خوارج بوده است. ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین به سند خود از ابو البخترى نقل مى‏ کند که گفت: چون خبر کشته شدن امیر مؤمنان (علیه السلام) به عایشه رسید، سجده کرد. طبرى در تاریخ و ابن اثیر در کامل و ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین و ابن سعد در طبقات و مرزبانى در معجم الشعرا نقل کرده‏اند که چون خبر رحلت على (علیه السلام) را به عایشه گفتند او به این شعر تمثل جست: عصاى خویش را بینداخت و به مقصد رسید.چنان که با آمدن مسافر چشم روشن مى‏ شود. سپس پرسید: چه کسى او را کشت؟گفته شد: مردى از قبیله مراد.پس او گفت: اگر دور افتاده بود، خبر مرگ او را نوجوانى مى‏داد که خاک در دهانش نبود. پس زینب دختر ابو سلمه گفت: آیا به على چنین مى‏گویی؟عایشه پاسخ داد: من به فراموشى مبتلایم.پس به یادم آورید.ابو الفرج گوید: آن‏گاه عایشه به این ابیات تمثل جست: همواره اهداى قصاید در میان ما با ناسزاگویى به دوستان و کثرت القاب همراه بود. تا آنکه ترک کردى و گویى سخن تو در میان ایشان در هر مجتمعى صداى مگس بود. درباره ضربتى که ابن ملجم بر على (علیه السلام) فرود آورد اشعارى از سوى برخى از خوارج سروده شده است که این ضربت و زننده آن را تحسین کرده‏ اند.و در مقابل نیز بسیارى از شعرا، از این ضربت و زننده آن اظهار انزجار و تنفر کرده اند.

پى‏ نوشت:

۱. شیخ مفید روایت کرده است: على (علیه السلام) شبى را نزد حسن و شبى را نزد حسین و شبى را نزد عبد الله بن جعفر افطار مى‏کرد.اما در نسخه اصل به جاى نام عبد الله بن جعفر، عبد الله بن عباس است و قرار دادن نام عبد الله بن جعفر به جاى عبد الله بن عباس اشتباه چاپى است.و چه بسا که عبارت درست آن باشد که على (علیه السلام) شبى نزد حسن، شبى نزد حسین و شبى نزد عبد الله بن جعفر و شبى نزد عبد الله بن عباس افطار مى‏کرد و هم اینان بودند که وى را غسل دادند.این از جمله دلایلى است‏بر اینکه ابن عباس از امیر مؤمنان (علیه السلام) جدا نشده بود.چنان که در سیره امام حسن (علیه السلام) که بدان اشاره خواهد شد، آورده‏ام: عبد الله بن عباس در مقابل آن حضرت برخاست و مردم را به بیعت‏با حسن (علیه السلام) فراخواند.مردم نیز در بیعت‏با امام حسن (علیه السلام) شتاب گرفتند.و حسن (علیه السلام) عمال را تعیین کرد و عبد الله بن عباس را به بصره روانه کرد.و باز هم این خود نشانه‏اى است‏بر عدم مفارقت ابن عباس از امیر مؤمنان (علیه السلام) .مگر آنکه بگوییم درست آن است که عبید الله بن عباس به جاى عبد الله بن عباس باید باشد. چنان که شاید قول طبرى و ابن اثیر بر آن دلالت کند که پیش از این نقل شد که گفته‏اند: کسى که در هنگام صلح امام حسن (علیه السلام) حضور داشت، عبید الله بن عباس بود نه عبد الله.و الله اعلم.

منابع:

سیره معصومان ج ۳، سید محسن امین ، صفحه: ۱

مواضع سعد بن ابی وقاص در برابر امیر مؤمنان(علیه السلام) (۲)

اشاره

در بخش نخست این پژوهش، با اشاره به سابقه سعد در پذیرش اسلام و نیز نقش نظامی او در دوران فتوحات در جبهه هایی مانند قادسیه و نهاوند و هم چنین عضویت او در شورای شش نفری، به موضع گیری های او در برابر امیرمؤمنان در عصر سه خلیفه، پرداختیم و با تکیه بر شیفتگی او نسبت به «ثروت» و «قدرت» انگیزه های او را تحلیل و بررسی کردیم. اینک در این بخش، موضع گیری های او را در برابر امیرمؤمنان(علیه السلام) در زمان خلافت آن حضرت، به ویژه در جنگ های سه گانه، بررسی و گزارش های مورخان را در این باب نقد می کنیم.

پس از قتل عثمان مردم مستقیماً به سراغ امام علی(علیه السلام) آمدند، ولی ایشان قبول نکرد تا این که با اصرار و پافشاری مردم، امام خلافت را پذیرفت و این یک پارچه بودن خروش مردم به سمت امام، فرصت و مجالی برای دیگر صحابه، از جمله سعد و طلحه و … باقی نگذاشت که خود را به عنوان نامزد خلافت معرفی کنند. با این حال، سیف بن عمر روایتی نقل می کند که طبق آن، مردم به سعد روی آورده و از وی درخواست قبول خلافت کردند: «پس از کشته شدن عثمان، پنج روز «غافقی بن حرب» امیر مدینه بود، در حالی که مردم در جستوجوی کسی بودند که خلافت را بپذیرد و نمی یافتند. مردم نزد علی رفتند ولی او از آن ها پنهان می شد و به بعضی باغ های مدینه می رفت … بعد از آن، کسی را نزد سعد فرستادند و گفتند تو از اهل شورا بودی، درباره تو هم سخن شده ایم، بیا تا با تو بیعت کنیم. سعد نیز در پاسخ گفت: من و ابن عمر از خلافت بدوریم و به هیچ وجه حاجت بدان نداریم».۱

این روایت از نظر دلالت و سند، مخدوش است.

نقد دلالت: ابن روایت از لحاظ متن و محتوا غیر قابل قبول است، زیرا طبق آن چه گفته شد، سعد اندیشه خلافت را در ذهن خود می پروراند و در اندک موقعیتی اندیشه خود را به مرحله اجرا می گذاشت، مانند بیعت بنی زهره (قبیله سعد) با وی بعد از وفات پیامبر،۲ هم چنین در اواخر عمر ابوبکر به همراه بعضی از صحابه قصد به دست گیری خلافت را داشت.۳ علاوه بر این دو گواه، خود سعد نیز به این مهم تصریح می کند. او می گوید: «گمان نمی کنم این (علی) بیشتر از من مستحق خلافت باشد چرا که من نیز جنگ جو می باشم».۴

طبق شواهد یاد شده، نمی توان پذیرفت که سعد گفته باشد که «به هیچ وجه به خلافت نیاز نداریم» چرا که این جمله با روح و تاریخ زندگی سعد تناقض دارد.

نقد سند: این روایت را فقط سف ین عمر نقل کرده که نزد علما ضعیف و به عنوان دروغ پرداز مطرح می باشد. یحیی بن معین وی را تضعیف می کند و درباره وی می گوید: «یک فلس بهتر از سیف است»۵ که کنایه از بی ارزش بودن احادیث سیف است. ذهبی می گوید: «سیف بن عمر از اشحاص مجهول، حدیث نقل می کند».۶ باز ذهبی و ابن حجر عسقلانی می گویند: «حدیث سیف، ضعیف است بالاخص در تاریخ».۷ هم چنین شخصیت های بزرگ از از اهل سنت، سیف و احادیث وی را ضعیف دانسته و بدان عمل نمی کنند، از جمله ابو داود،۸ ابو حاتم رازی،۹ ابن حبان،۱۰ ابن عدی،۱۱ عقیلی۱۲ و ابن حجر عسقلانی۱۳ و … .

همان گونه که بیان شد، سیف و احادیثی که نقل می کند، ضعیف است و عمل نکردن علما به احادیث وی گواه بر این مدعاست، چرا که سیف یکی از افسانه سرایان و دروغ پردازان در عرصه حدیث و تاریخ است،۱۴ لذا به احادیث وی عمل نمی شود.۱۵ پس روایت سیف به افسانه بیشتر شبیه است تا واقعیت!

اما این که چرا مردم به طرف سعد نیامدند، در جایی به این مطلب تصریح نشده است، ولی آن چه از تاریخ زندگی سعد به دست می آید این است که مردم در آن زمان از حکومت عثمان ناراضی بودند و شورش مصریان و کوفیان ناراحتی و نارضایتی مردم مدینه را نیز تحت الشعاع قرار داده و آن را بالفعل کرده و باعث شد همگی علیه عثمان شورش کنند. در این میان، دفاع از عثمان همچون سد متزلزلی در مقابل دریایی خروشان بود، به گونه ای که هر فردی از او دفاع می کرد به سرنوشت عثمان دچار می شد. سعد نیز از کسانی بود که از عثمان دفاع می کرد چنان که در تاریخ نام وی به عنوان یکی از متعصّبین عثمان ثبت شده است ۱۶ بنابراین، با این وضعیت، دیگر جایی برای روی آوردن مردم به وی نبود. علاوه براین، عدم لیاقت سعد برای ولایت کوفه و نارضایتی مردم از وی در اداره کردن آن جا و سوء مدیریتش نیز که منجر به برکناره جنجالی وی از کوفه شد،۱۷ می تواند دلیلی بر عدم روی آوردن مردم به سوی او باشد.

مواضع سعد نسبت به امام

۱. بیعت نکردن با امام

اکثر قریب به اتفاق مورخان و محدثان شیعه و سنی این مطلب را گزارش کرده اند که بعد از بیعت طلحه و زبیر با امام، سعد را آوردند و گفتند: «با علی بیعت کن»، او گفت: «بیعت نمی کنم تا این که همه مردم بیعت کنند.»۱۸ و این چنین از بیعت با امام سرپیچی کرد، چنان که مسعودی می نویسد: «سعد، اسامه بن زید، عبدالله بن عمر و محمد بن مسلمه، از جمله کسانی هستند که از بیعت با علی خودداری کرده و از «قُعّادِ عن البیعه» می باشند و علی بن ابی طالب از آنان اعراض کرده است».۱۹

اما این که آیا سعد بعداً با امام بیعت کرد یا این که تا آخر به تخلف خود ادامه داد، سؤالی است که پاسخ آن در بحث «تأخیر سعد در بیعت» بررسی خواهد شد.

الب.ته بعضی مؤلفان شرح حال و تراجم، منکر اصل قضیه هستند و می گویند که در همان لحظه، سعد را آوردند و بدون هیچ تأمل و درنگی با امام بیعت کرد. برخی دیگر نیز در گزارش خود درباره کسانی که از بیعت با امام خودداری کردند، نام سعد را حذف کرده و برخی هم اصل واقعه را نقل و قبول کرده، ولی آن را توجیه می کنند. اینک گزارش آن ها را نقل و بررسی می کنیم.

گزارش ابن عبدربّه

ابن عبدربّه روایتی نقل می کند که در آن چنین آمده است: «علی بعد از کشته شدن عثمان، سراغ طلحه و زبیر و سعد را گرفت، بعد از آن که آن ها آمدند نخستین شخصی که با وی بیعت کرد طلحه بود و بعد سعد با علی بیعت کرد».۲۰

ظاهر روایت این است که سعد بدون درنگ و تأمل، بعد از طلحه و زبیر با امام بیعت کرده است اما محتوای این روایت مقبول نیست و شاذ است و در مقابل گزارش و نقل مشهور نمی توان به آن استناد کرد.

از نظر سند نیز ضعیف است، زیرا سلسله سند روایت از این قرار است: «یعقوب بن عبد بن شهاب زهری» و محمد بن عیسی دمشقی و یعقوب بن عبدالرحمن هر دو ضعیف می باشند. ابو حاتم رازی درباره محمد بن عیسی می گوید: «حدیث وی نقل می شود، ولی بدان عمل نمی شود».۲۱ ابن حبّان در مورد علت ضعف او می گوید: «محمد بن عیسی دمشقی، مدلّس می باشد».۲۲

جالب این است که ابن حبّان برای نمونه تدلیس محمد بن عیسی، به همین روایت مورد بحث استناد کرده و می گوید که وی اصلا به طور مستقیم از ابن ابی ذئب روایت نقل نکرده است. در واقع محمد بن عیسی، این روایت را با واسطه اسماعیل بن یحیی بن عبیدالله نقل کرده و چون اسماعیل ضعیف می باشد او را از سند حدیث حذف کرده است».۲۳

علمای رجال اهل سنت، سخن ابن حبّان را تأیید کرده و این روایت را نیز تضعیف شمرده اند، از جمله ابن عدی،۲۴ عقیلی،۲۵ ابن حجر عسقلانی،۲۶ مِزّی،۲۷ ذهبی،۲۸ حاکم ابواحمد.۲۹هم چنین ابن حجر وی را خاطی در نقل حدیث و قَدَری مذهب معرفی می کند.۳۰

یعقوب بن عبدالرحمن نیز به خاطر نقل حدیث از محمد بن عیسی تضعیف شده است، چنان که خطیب بغدادی می گوید: «در حدیث وی، وَهْم زیادی وجود دارد».۳۱

توجیه ابن عبدالبر قرطبی، ابن حجر عسقلانی و ذهبی

این عده و همفکران ایشان که شرح حال و تراجم نگاشته اند، بدون هیچ اشاره ای به عدم بیعت سعد، برای توجیه آن، از دوران امام با تعبیر فتنه یاد کرده و بدین سان کناره گیری سعد را امری کاملا روا و صحیح جلوه داده اند۳۲ که نقد این مطلب خواهد آمد.

گزارش دِمْیَری

وی به دلیل مشهور بودن خودداری عده ای از بیعت، آن از انکار نکرده و اصل مطلب را ذکر می کند، که «عده ای از بیعت با علی سرباز زده و با او بیعت نکردند» ولی نام سعد را در میان این عده ذکر نمی کند. علاوه بر این، صدر و ذیل کلام را به گونه ای تنظیم می کند که به مخاطب چنین القا می شود که سعد از متخلفان نبوده است: «هنگام بیعت با علی همگی به مسجد آمدند، طلحه و زبیر و سعد بن ابی وقاص و دیگر بزرگان نیز حضور یافتند. نخستین شخصی که با او بیعت کرد، طلحه و زبیر بود، سپس مردم و مهاجران و انصار به ترتیب با ایشان بیعت کردند و فقط «عده ای» از بیعت کردن با او خودداری کردند که علی نیز آن ها را اجبار بر بیعت نکرد…».۳۳

گزارش ابن خلدون

ابن خلدون می گوید: «وقتی عثمان کشته شد مردم در شهرها پراکنده بودند، لذا نتوانستند با علی بیعت کنند، اما آن هایی که با علی بودند بعضی از آن ها بیعت کردند، بعضی از آن ها نیز بیعت نکردند تا این که همه مردم جمع شوند و با علی بیعت کنند، مانند سعد».۳۴ چنان که ملاحظه می شود ابن خلدون نیز این رخداد را به گونه ای بیان می کند که گویا عمل سعد امری کاملا روا و به جا بوده است.

در نقد سخن ابن خلدون باید گفت توجیه وی با واقعیات سازگار نیست، چرا که اساساً مردم تا تعیین خلیفه پراکنده نشدند، مخصوصاً شورشیان که نقش آن ها تعیین کننده بود و هنوز در مدینه حضور داشتند. پس ادعای پراکندگی مردم بعد از قتل عثمان مقبول نیست. دیگر این که پراکنده بودن مردم دلیلی بر عدم بیعت سعد نمی باشد، چرا که اولا: در آن زمان معمول و رسم بوده که با بیعت حاضرین در مدینه خلافت مشروعیت می یافت، چنان که در مورد خلفای قبلی چنین بود، ثانیاً: برفرض صحت کلام ابن خلدون، سعد نباید در سقیفه با ابوبکر بیعت می کرد، زیرا هنوز مردم مناطق دیگر و بسیاری از حاضرین در مدینه بیعت نکرده بودند، در حالی که سعد چنین نکرد و بدون تأمل با ابوبکر بیعت کرد، پس توجیه ابن خلدون، نه تنها براساس مستندات تاریخ، سخن درستی نیست، بلکه با سیره عملی زندگی سعد نیز همخوانی ندارد.

۲. تأخیر سعد در بیعت با امام

همان گونه که قبلا بیان شد، سؤالی که مطرح است این است که آیا سعد پس از تردید و تأمل در بیعت کردن، با امام بیعت کرد یا نه و به تخلف خود ادامه داد؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت که با توجه به نقل های یاد شده، مسلّم این است که سعد در اوایل خلافت حضرت علی، با ایشان بیعت نکرد، اما سؤال این است که این تخلف را تا آخر ادامه داد یا این که بعدها با امام بیعت نمود؟

از گزارش شیخ مفید و ابن ابی الحدید استفاده می شود که سعد و بعضی دیگر بعدها با امام بیعت کردند. شیخ مفید می نویسد: «وقتی که سعد و عده ای از یاری کردن امام در جنگ جمل خودداری کردند، امام به آنان چنین فرمود: «الستم علی بیعتی; آیا هنوز بر بیعتم استوار هستید؟» در پاسخ گفتند: بله، بعد امام فرمود: «چه چیزی باعث شده که مرا یاری نکنید…» بعد امام در نهایت به آنان چنین فرمود: «لیس کل مفتون مُعاتب، الستم علی بیعتی؟» در جواب گفتند: بله. امام به آنان گفت: «انصرفوا فسیغنی الله تعالی عنکم; بروید، خداوند مرا از شما بی نیاز خواهد کرد!».۳۵

ابن ابی الحدید نیز می نویسد: وقتی علی(علیه السلام) آن ها را به جنگ دعوت کرد، عذر آورده و شرکت نکردند. امام به آن ها گفت: آیا بیعت مرا انکار می کنید؟ در جواب گفتند: خیر، اما نمی جنگیم! امام در پاسخ به آنان گفت: اگر بیعت کرده بودید مرا همراهی می کردید.۳۶

در یک جمع بندی می توان چنین گفت: اولا: سعد بن ابی وقاص و بعضی دیگر از صحابه در بیعت با امام علی تأخیر کردند، ثانیاً: به آن بیعتی که با تأخیر صورت گرفت نیز پای بند نبودند، چرا که اگر بیعت آنان واقعی بود باید امام را در جنگ ها همراهی می کردند; همان گونه که سایر خلفا را از جمله در فتوحات و دفاع از خلیفه سوم و … یاری کردند.

در نامه ابوجعفر منصور، خلیفه عباسی، در جواب نامه محمد بن عبدالله (که از بنی الحسن بوده و قصد قیام علیه حکومت بنی عباس را داشت) نیز به عدم بیعت سعد اشاره شده است: «… سعد از بیعت با علی خودداری کرد و در خویش را به روی وی بست اما پس از وی با معاویه بیعت کرد.»۳۷ طبق این نامه، سعد از بیعت با علی(علیه السلام) تا آخر خودداری کرده است. البته در این باره دو احتمال وجود دارد:

۱ شاید بتوان گفت مراد از بیعت نکردن، بیعت واقعی است; یعنی سعد ظاهراً بیعت کرده، ولی عملا به بیعت خود پای بند نبوده است، ۲ اشاره دارد به بیعت نکردن در روزهایی که مردم با علی بیعت می کردند. به هر حال، آوازه تخلف سعد صحابی و پای بند نبودن وی به بیعت، منحصر به همان دوران نبوده، بلکه به ابوجعفر منصور عباسی نیز رسیده است!!

اما این که چرا سعد برای بیعت تأخیر کرده است شاید بتوان گفت که چون سعد از یک طرف خود را به عنوان یکی از کاندیداهای خلافت و شریک در آن می دانست و از طرفی هجوم مردم را به طرف علی(علیه السلام) که از اعضای شورای شش نفره بود مشاهده کرد، برای سعد بسیار گران آمد لذا با تأخیر و درنگ بیعت کرد. از طرف دیگر می توان گفت بیعت سریع طلحه و زبیر که از اعضای شورای شش نفره بودند سعد را در محذور قرار داد و برای حفظ مقام و موقعیت اجتماعی خود، پس از تأخیر و تردید، بیعت کرد.

۳ عدم همکاری سعد با امام در جنگ های سه گانه

پس از قتل عثمان، در برابر دو گرایش شیعی(پیروان علی(علیه السلام)) و عثمان (طرفداران عثمان)، گرایش سومی نیز وجود داشت که مربوط به «قاعدین» بود. برخی از نویسندگان این گروه را با دو اسم و دو گرایش مختلف می شناسند: یکی گروه «حُلَیْسیّه»; کسانی که می گفتند در زمان فتنه، پلاس خانه خود باشید، آن ها هر دو گروه را گمراه و جهنمی می دانستند و «قعود» از جنگ را «دین» و «دخول» در آن را فتنه می دیدند. عبدالله ابن عمر، محمد بن مسلمه و سعد بن ابی وقاص جز این گروه بودند. گروه دوم از اهل قعود، معتزله بودند که عقیده داشتند در واقع، یکی از این دو گروه، برحق، و دیگری بر باطل است، اما بر آنان روشن نیست که کدام یک بر حق اند. ابوموسی اشعری، ابوسعید خدری و ابومسعود انصاری در این دسته بودند.۳۸

در کتاب های تاریخی درباره سعد و جنگ جمل به صورت مجمل و گذرا بحث شده است، ولی شیخ مفید در این باره می فرماید: «امام علی(علیه السلام) خطاب به سعد، محمد بن مسلمه، اسامه بن زید و عبدالله بن عمر فرمود: درباره شما چیزهایی شنیدم که در مورد شما ناپسند می دانم، آیا بر بیعتم استوار هستند؟ همگی گفتند: آری. امام فرمود: پس به چه دلیل مرا در این نبرد همراهی نمی کنید؟ سعد در پاسخ چنین گفت: من به این دلیل در این نبرد شرکت نمی کنم که می ترسم شخصی را که می کشم مؤمن باشد، اگر به من شمشیری بدهی که مؤمن را از کافر بازشناسد همراه تو می جنگم!»

امام در پایان به آنان چنین فرمود: «لیس کُلُّ مَفْتون مُعاتَب الستم علی بیعتی؟» همگی جواب دادند: آری. امام فرمود: «انصر فوا فَسَیُغنی الله تعالی عنکم.»۳۹ واضح است که این سؤال و جواب امام برای آگاهی دادن و بیدار کردن آنان نبوده است، چرا که آنان از صحابه سابقین بوده و به فضایل امام علی(علیه السلام) واقف بودند، بلکه این سؤال و جواب برای این است که امام درون آنان را نسبت به خویش آشکار سازد و به همگان بفهماند که بیعت واقعی از طرف آان انجام نشده و اگر بیعتی نیز بوده (که با تأخیر انجام شد) بیعت صوری و نمادین بوده است.۴۰

دعوت سعد به همکاری توسط معاویه

معاویه پیش از جنگ صفین طی نامه ای، سعد را به همکاری دعوت کرد و به وی چنین نوشت: «شایسته ترین مردم برای کمک به عثمان شورای قریش بود، آنان او را برگزیدند و بر دیگران مقدم داشتند، طلحه و زبیر به کمک او شتافتند و آنان همکاران تو در شورا و همانند تو در اسلام بودند، ام المؤمنین(عایشه) نیز به کمک او شتافت، شایسته تو نیست که آن چه را آنان پسندیده اند مکروه و ناپسند بشماری و آن چه را آنان پذیرفته اند ردّ کنی، ما باید خلافت را به شورا باز گردانیم».

سعد در پاسخ نوشت: «عمر بن خطاب افرادی را وارد شورا کرد که خلافت برای آنان جایز بود، هیچ فردی از ما برخلافت شایسته نبود مگر این که ما بر خلافت او اتفاق کنیم، اگر ما فضیلتی را دارا بودیم علی نیز آن را دارا بود ضمن آن که علی دارای فضایل بسیاری است که در ما نیست، و اگر طلحه و زبیر در خانه خود می نشستند بهتر بود. خدا ام المؤمنین را برای کاری که انجام داد بیامرزد».۴۱

برخی محققان براین باورند که هدف معاویه از این نامه و سایر نامه ها به شخصیت های بی طرف، از جمله عبدالله بن عمر، محمد بن مسلمه و … جلب نظر آنان بود که نه در جبهه علی بودند و نه در جبهه معاویه. آنان در مدینه و مکه افراد متنفذ و مورد احترام بودند و جلب نظر آنان ملازم با ایجاد کانون مخالفت در دو شهر مکه و مدینه بود که مرکز شورا و ثقل گزینش خلیفه اسلامی به شمار می رفتند.۴۲

با این وصف، آشکار است که در این نامه، سعد خلافت را از آن خود می دانست چرا که مطرح شدن آن در شورا روزنه امیدی برای خلافت وی بود و این شورا سبب شده بود که حتی سعد گمان کند که برای خلافت اهلیت کامل دارد،۴۳ البته با توجه به این که سایر اعضای شورا غیر از امام علی(علیه السلام) از صحنه سیاست خارج شده بودند.

به هر حال، سعد خلافت را حق خود می دانست، زیرا در نظر وی حضرت علی مشکل داشت و دیگران و بقیه اهل شورا نیز از دنیا رفته بودند و تنها سعد باقی مانده بود، لذا این گونه با معاویه سخن گفت. پس عدم همکاری سعد با معاویه به دلیل وفاداری وی به امام نبوده، بلکه به خاطر رسیدن به قدرت و عدم صلاحیت معاویه برای خلافت بوده است.

در جنگ صفین نیز زمانی که امام، مردم را برای نبرد با معاویه آماده می ساخت، سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر و محمد بن مسلمه بر امام وارد شدند. امام به آن ها فرمود: «راجع به شما چیزهایی شنیده ام، آن ها را برای شما نمی پسندم». سعد (همان جوابی را که نسبت به شرکت نکردن در جنگ جمل به امام داد در این جا تکرار کرد و) گفت: «آن چه به گوش تو رسیده درست است، شمشیری به من بده که جدا کننده بین مسلمان و کافر باشد، آن وقت من در کنار تو خواهم جنگید!»۴۴ و بدین ترتیب هنگامی که امام، آماده نبرد با معاویه شد، همگی وی را یاری کردند، به جز سعد و ابن عمر و محمدبن مسلمه.۴۵

جالب این است که هاشم بن عتبه معروف به هاشم مرقال که یک چشم خود را در فتوحات از دست داده بود و از فداکارترین یاران امام علی(علیه السلام) بود که در صفین به شهادت رسید، برادرزاده سعد بود و برخلاف مواضع سعد که در شمار قاعدین بود، با اعتقاد کامل در کنار امام ایستاد تا به شهادت رسید.۴۶

سعد در جنگ نهروان نیز با امام علی(علیه السلام) همکاری نکرد. با این که خود سعد از پیامبر شنیده بود که امام علی با خوارج نبرد می کند و شیطان ردهه، یعنی ذوالثدیه را می کشد.۴۷

اما در خصوص حکمیت، میان مورخان اختلاف است که آیا سعد هنگام حکمیت حضور داشته است یا خیر؟ برخی می گویند که وی در آن جا حضور نداشته، زیرا بعد از تخلف از جنگ صفین، به منطقه ای که به بنی سُلَیم تعلق داشت رفت و به بهانه کناره گیری، اخبار و حوادث را بهوسیله فرزندش عمر بن سعد، دنبال می کرد. وقتی ماجرای حکمیت ابوموسی و عمرو بن عاص پیش آمد، عمربن سعد نزد پدرش آمد و قضیه را بازگو کرد و به وی گفت: این بهترین فرصتی است که می توانی خلیفه شوی، ولی سعد که از اوضاع خبر داشت موقعیت را مناسب ندید و اندیشه خلافت خود را مطرح نکرد.۴۸

در نقل دیگر آمده است: وقتی عمربن سعد پدرش را از اوضاع حکمیت آگاه ساخت و سعد موقعیت را مناسب ندید، به پسرش گفت: از پیامبر شنیدم که فرمود: «ان الله یحب العبد التقی الغنی الخفی».۴۹

اما برخی دیگر از مورخان براین باورند که سعد در ماجرای حکمیت حضور داشته و گواه براین مدعا را، گفتوگوی سعد با ابوموسی می دانند، چرا که پس از حکمیت، سعد ابوموسی را سرزنش کرد.۵۰

با استفاده از این دو نقل می توان به نکته های زیر اشاره کرد:

۱ ظاهراً بین این دو نقل تاریخی منافاتی وجود ندارد، بدین صورت که نقل اول به حوادث قبل از حکمیت اشاره دارد و نقل دوم به حوادث بعد از حکمیت. گواه بر این مطلب این است که از سعد و دیگر صحابه برای حضور در حکمیت، از سوی معاویه دعوت به عمل آمد، ولی سعد در پاسخ چنین گفت: «من بیش از دیگران مستحق خلافت هستم، لذا در این امور که فتنه هستند شرکت نمی کنم».۵۱ و بدین سان خود را از جریان حکمیت کنار کشید.

با این بیان روشن می شود که سعد در جلسه حکمیت حضور پیدا نکرد، چنان که بلاذری می گوید: «آن چیزی که از لحاظ تاریخی ثابت است این است که سعد در جلسه حضور پیدا نکرد».۵۲ اما بعد از جلسه، نزد ابوموسی رفته و او را سرزنش می کند.

۲ چنان که گذشت، سعد اندیشه خلافت را در ذهن خویش می پرورانید و در کمین شکار فرصتی بود تا اندیشه خود را عملی سازد، و به همین منظور پسرش را مأمور ساخته بود تا اخبار حکمیت را برای او بیاورد. از ظاهر نقل تاریخی به دست می آید که عمر بن سعد نیز از اندیشه پدرش آگاه بوده لذا به پدرش می گوید: «هم اکنون فرصت مناسبی برای در دست گرفتن قدرت می باشد.» و سعد در پاسخ می گوید: «اکنون فرصت مناسبی نیست».

۳ با توجه به کشف انگیزه اصلی سعد از روانه ساختن عمربن سعد به دومه الجندل و کسب اخبار حکمیت، این نکته به دست می آید که استفاده سعد از حدیث پیامبر (ان الله یحب العبد التقی الغنی الخفی) استفاده ابزاری بوده و برای مخفی نگه داشتن انگیزه اصلی (به دست گیری خلافت) بوده است.

گفتنی است که شعار سعدبن ابیوقاص برای کناره گیری از امام علی(علیه السلام) در جنگ ها این بود: باید به من شمشیری داده شود تا مؤمن را از کافر جدا کنم، چرا که من نمی دانم مؤمن را می کشم یا کافر را. این جمله، نخستین بار توسط سعد در قضیه شورشیان بر ضد عثمان و گفتوگوی عمار و سعد گفته شد و سعد این جمله را دلیلی برای همکاری نکردن با شورشیان مطرح کرد. و ظاهراً سعد در مقاطع گوناگون از این جمله استفاده کرده به گونه ای که شعار سعد برای توجیه کناره گیری وی از همکاری با امام شد، چنان که در نقلی آمده است: پسرش عامر نزد سعد آمد و پدرش را به همکاری با امام دعوت کرد که در پاسخ به عامر گفت: «پسرم، آیا مرا دعوت به فتنه می کنی؟ آیا می خواهی سردسته این فتنه باشم؟ به خدا این کار را نمی کنم مگر این که شمشیری داشته باشم که هرگاه خواستم با آن مسلمی را بزنم مرا آگاه کند و اگر خواستم کافری را بکشم او را بکشم. از پیغمبر شنیدم که می گفت: خداوند بنده ای را که غنی و کناره گیر و متقی است دوست دارد.»۵۳ و در جای دیگر می گوید: من وارد این فتنه نمی شوم تا این که به من شمشیری بدهید که چشم و دهان داشته باشد و هنگام جنگیدن و کشتار به من بگوید این فرد کافر است تا او را بکشم یا این شخص مؤمن یا مسلم است و او را نکشم».۵۴این جمله ها در نقل های مختلف بر زبان سعد جاری شده است.

همان گونه که گفته شد توجیه سعد بر عدم همکاری با امام این بود که شمشیری به من بدهید که مؤمن را از کافر باز شناسد این جمله سعد که در مقاطع گوناگونی گفته بود، دستاویزی برای معاویه شده بود و بدین وسیله، سعد را مسخره می کرد. ابن فوطی شیبانی می نویسد: «بعد از ماجرای مصالحه، سعد نزد معاویه رفت. معاویه به او گفت: «سلام بر کسی که حق را نمی شناسد تا از آن پیروی کند و باطل را نیز نمی شناسد تا از آن دوری کند» سعد در پاسخ گفت: تو می خواستی من با تو علیه علی بجنگم، در حالی که از پیامبر شنیدم که به دخترشان فرمود: تو از جهت پدر و شوهر از بهترین مردم هستی».۵۵

با این حال، سعد بن ابی وقاص مساعدت هر یک از دو طرف (علی و معاویه) را مساعدتی بر فتنه می انگاشت و پایان آن را آتش می دانست، ولی در عین حال، موقعیت علی را بر معاویه کاملا ترجیح می داد و در اشعاری که سرود و فرزندش (عمر بن سعد) نیز آن را شنید علی را ستود و معاویه را نکوهش کرد و گفت:

و لو کُنْتُ یوماً لا مُحالَه وافِداً *** تَبِعُ علیاً و الهوی حیث یَجعل

«این بنا باشد که روزی به این امر اقدام کنم از علی پیروی می کنم، آن جا که او تمایل نشان دهد».

برخی از معاصران در نقد سخن سعد چنین گفته اند: در کور دلی او همین بس که پیروی از امامی را که امامت و پیشوایی او در غدیر خم بر همگان روشن شد و پس از قتل عثمان کلیه مهاجران و انصار با او بیعت کردند، دخول در فتنه می پندارد.۵۶

در این جا ذکر دو نکته، ضروری است:

نکته اول: این که درباره تأخیر بیعت سعد و از طرف دیگر پای بند نبودن به بیعت و شرکت نکردن در جنگ های سه گانه امام علی باید گفت که تفکری در میان سعد و اتباع او وجود داشت که بهانه ای برای همراهی نکردن امام در جنگ ها بود. تفکر التقاطی آنان این بود که «ما بیعت برخلافت علی کرده ایم نه بیعت بر همراهی در جنگ ها». به دیگر سخن در تفسیر معنای بیعت، تفصیل داده و تفکیک کرده بودند. این تفکر ناشی از تفسیر نادرست معنای «بیعت» بوده است. گواه بر این مطلب این است که وقتی امام علی آنان را به نبرد دعوت می کند آنان عذر می آورند و امام در جواب آن ها می گوید که اگر بیعت کرده بودید باید می جنگیدید.۵۷ از این گفتوگو و گفتوگوهای دیگر معلوم می شود این تفکر در میان آنان بوده و از امام با این جمله ها خط بطلان بر این تفکر می کشد.

نکته دوم: این که یکی از اهداف مهم اعتزال و کناره گیری سعد و عدم همراهی وی با امام (با توجه به این که وی نیز خواهان منصب خلافت بود و هم چنین یکی از سرداران فتوحات و … و آشنا با فنون جنگ و رزم آوری و شخصیتی کاملا جا افتاده و مقبول اجتماعی و از صحابه سابقین بود) این بوده است که از این اعتزال و کناره گیری به عنوان تاکتیک و ترفندی برای در آستانه سقوط قرار دادن حکومت نوپای امام علی استفاده کند، چرا که به صحنه نیامدن شخصیت هایی مانند سعد که چهره ای نظامی و جنگ آور۵۸ و کار آمد بود، می توانست حکومت امام علی را در آستانه سقوط قرار دهد.

از طرف دیگر، جنگ جمل و از آن مهم تر جنگ صفین که معاویه با حکومتی که پایه های آن در شام محکم و استوار شده بود و لشکری با آرایش کاملا نظامی و قدرت تمام قصد براندازی حکومت نوپای علوی را داشت، سعد را در این اندیشه فرو برد که علی در این نبردها از بین می رود و خویش را که تنها بازمانده شورای شش نفره خلیفه دوم می دید، به عنوان خلیفه مسلمانان اعلام کند و مردم با وی بیعت کنند البته خطری که سعد را تهدید می کرد این بود که اگر معاویه پیروز میدان می شد و علی را از بین می برد می توانست ادعای خلافت کند سعد به این جریان نیز توجه داشت، لذا قبل از جنگ صفین زمانی که معاویه به کسانی که علی را همراهی نکرده بودند (از جمله سعد) نامه نگاری می کند و آنان را به بهانه انتقام از خلیفه سوم به جنگ علیه علی دعوت می کند، سعد در پاسخ خود به معاویه به این نکته تصریح می کند که اگر بنا باشد شخصی خلیفه شود و صلاحیت خلافت داشته باشد، اعضای شورای شش نفره می باشند، و من و علی بازماندگان آن شورا هستیم، پس تو (معاویه) نیز نباید به فکر خلافت مسلمانان باشی. بنابراین، جنگ صفین نیز که با قضیه حکمیت همراه شد نقطه مجهولی را برای سعد بهوجود آورد که وی را به مخاطره انداخت و نگرانی های وی را بیشتر کرد، به گونه ای که در بیرون از شهر از دور، اخبار حکمیت را توسط پسرش(عمربن سعد) پی گیری می کرد و در ریز جزئیات آن قرار می گرفت تا آن که قضیه حکمیت و نیرنگ عمروبن عاص که معاویه را خلیفه اعلام کرد تمامی معادلات سعد را به هم ریخت. لذا وقتی بعد از این قضایا نزد معاویه رفت وی را «پادشا» خطاب کرد نه «امیرالمؤمنین».۵۹ پس شاید بتوان گفته قضیه اعتزال و کناره گیری سعد و پیروان وی، «جریانی خزنده» بود برای در آستانه سقوط قراردادن حکومت امام علی و به دست گرفتن منصب خلافت.

حب خلافت، علت کناره گیری سعد

با توجه به تأخیر سعد در بیعت با امام و بیعت شکنی و عدم همراهی امام در جنگ های سه گانه سؤال این است که چرا سعد چنین مواضعی را نسبت به امام علی اتخاذ کرد و در قبال سایر خلفا این گونه عمل نکرد؟ با توجه به توضیحات گذشته درباره لغت «ضِغنه» در خبطه شقشقیه، اگر کینه سعد را نپذیریم دست کم حسادت وی را پذیرفتیم و در این جا نیز همان حسادت را علت کناره گیری سعد می دانیم، چنان که امام به عمار فرمود: «اما سعد، فحسودٌ».۶۰

هم چنین شیخ مفید به نقل از بعضی علما علت تخلف و کناره گیری سعد از امام علی را حسادت سعد به امام و طمع ورزی به مقام خلافت عنوان کرده و این حسادت زمانی شدت یافت که سعد به آرزوی خود (خلافت) نرسید و در نتیجه، سعی در خوار کردن امام بهوسیله کناره گیری و همراهی نکردن امام نمود.۶۱

خود سعد نیز به این مطلب اذعان دارد در آن جا که بعد از نقل فضایل حضرت علی(علیه السلام)برای سُلیم به وی گفت: «من فقط در همکاری با علی شک کردم و اگر در فضیلتی بر من پیشی گرفته به او حسادت کردم و گمان نمی کنم فراموشکار باشم، بلکه علی بر حق است».۶۲

البته روشن است که در خطبه شقشقیه که علت انحراف سعد را کینه سعد معنا کردیم، با جمله امام که فرمودند سعد حسود است تنافی ندارد، زیرا با اندکی تأمل این نکته به دست می آید که این دو دلیل در عرض یکدیگر و جدا نیستند، بلکه کینه معلول و حسد علت است، لذا امام در یک مرحله، اشاره به کینه کرده است و در جایی دیگر به سبب کینه. علت تصریح به سبب کینه، این است که کینه می تواند معلول علت های مختلفی مانند جهل، تعصب و … باشد، ولی امام سبب کینه را از این ابهام بیرون آورده و حسد را عامل کینه سعد ذکر می کند، چون حسد به نوعی متضمن علم می باشد، از این رو امام عامل کینه را حسد ذکر می کند تا بفهماند کینه سعد از روی علم می باشد نه جهل یا تعصب.

قبل از این که علت حسد سعد را بیان کنیم، باید گفت که انسان دنیاپرست به دو عنصر ثروت و قدرت دلبستگی دارد و برای رسیدن به هر کدام از آن ها از هیچ اقدامی فروگذار نمی کند و هر فردی را که مانع رسیدن به این هدف ببیند کنار می زند. حتی اگر بهترین انسان ها مانع او باشد، اما اگر به هر دلیلی نتواند مانع را از سر راه بردارد روش مبارزه و از میان بردن آن را تغییر داده و با ترفندهای متفاوت، او را اذیت و آزار می دهد تا بدین وسیله او را از سر راه بردارد، ترفندهایی مانند توطئه، کارشکنی یا کمک نکردن در لحظه های حساس و نیاز … .

مواضع سعد نیز چنین روندی را تداعی می کند. شواهد ذیل که درباره برخی از آن ها پیشتر بحث شد و اکنون فهرست وار می آوریم، مؤید این معناست:

۱ سعد در قبیله اش(بنی زهره) خود را خلیفه معرفی کرد و از آنان برای خود بیعت گرفت. سخنان سعد و برخی از صحابه در او اخر عمر ابوبکر، به ابوبکر و پاسخ وی به سعد و صحابه;

۲ شرکت در شورای شش نفره که خلیفه دوم با این کار به تمامی اعضای شورا اهلیت خلافت بخشید;

۳ تکرار متعدد خواسته سعد در مورد رسیدن به خلافت در مقاطع گوناگون، از جمله جواب سعد به نامه معاویه، دیدار سعد و معاویه در کاخ معاویه که معاویه را مَلِک و پادشاه خطاب کرد. معاویه از این سخن، عصبانی شد و گفت: چرا امرا امیرالمؤمنین خطاب نکردی؟ سعد در پاسخ گفت: این لقب در صورتی است که ما تو را امیر کرده باشیم، در حالی که تو خود به این کار چنگ زدی.۶۳ سعد با این جواب می خواهد به معاویه بگوید که ما اعضای شورا مستحق خلافت هستیم نه تو که از اعضای آن نیستی؟;

۴ وقتی معاویه به حج رفته بود، همراه سعد مشغول طواف خانه خدا بود. بعد از اتمام طواف به دارالندوه رفتند و معاویه لب به دشنام علی گشود. سعد خشمگین شد و به او گفت: مرا نزد خود نشاندی که علی را دشنام دهی؟! به خدا سوگند داشتن یکی از ویژگی های علی در من بهتر از طلوع خورشید بر من است. به خدا سوگند اگر مانند علی داماد پیامبر بودم بهتر از طلوع خورشید بر من است. به خدا سوگند پیامبر که در روز خیبر درباره علی فرمود: «لا عطین الرایه غداً رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله لیس بفرّار یفتح الله علی یدیه» اگر چنین کلامی درباره من می فرمود، بهتر از طلوع خورشید بر من است. به خدا سوگند دیگر با تو هم نشین نمی شوم، و آن گاه با عصبانیت از نزد معاویه برخاست. در همین حین معاویه به او گفت: «قبر کن جوابت را بشنو، تا به حال نزد من به اندازه این لحظه ناراحت نشده بودی؟ (به من بگو) آیا علی را یاری کردی؟ چرا از بیعت با او سر باز زدی؟ اگر این جمله ها را از پیامبر شنیده بودم تا آخر عمر خدمت گزار او می شدم. سعد در پاسخ گفت: «به خدا سوگند که من به این خلافت سزاوارترم». معاویه به او گفت: «بنی عذره این ادعا را از تو قبول نمی کنند».۶۴طبق بعضی از نقل ها گویا این گفتوگو چندین بار رخ داده است.۶۵

در این نقل ها به وضوح می یابیم اندیشه خلافت و قدرت در سعد امری کاملا مهم و جدی بوده و بعد از رحلت پیامبر در این فکر بود، به گونه ای که به خاطر خلافت و حسادت، از امام کناره گیری کرد.

به طور کلی فردی که خلافت و قدرت را دوست دارد برای رسیدن به آن هر کاری انجام می دهد و سعد نیز طبق یک تحلیل، مانع اصلی رسیدن به خلافت را امام می دانست، چرا که پیامبر این اهلیت را به وی عطا کرد، از این رو از هر ترفندی برای این بین بردن آن استفاده کرد، با رأی دادن به ابوبکر، عمر، عثمان، و بدین وسیله امام را از حق خویش محروم ساخت.

با این وصف زمانی که مردم بعد از کشته شدن عثمان به امام روی آوردند و امام را خلیفه خود دانستند، این امر برای سعد و امثال سعد بسیار گران آمد، چرا که مردم به مانع اصلی آن ها رأی دادند، از این رو، وقتی نتوانست مانع را از میان بردارد، با ترفند کناره گیری و اعتزال به مبارزه با امام برخاست. آری «تعارض منافع» باعث حسادت سعد به امام شد، چنان که خود سعد می گوید: گمان نمی کنم که این (علی) بیشتر از من مستحق خلافت باشد، چرا که من نیز جنگ جو می باشم، البته نسبت به کسی که بهتر از من باشد، بخل نمیورزم!»۶۶

هم چنین در زمان حکومت امام علی در پاسخ به نامه معاویه تصریح می کند که خود مستحق خلافت می باشد.۶۷

با توجه به شواهد تاریخی یاد شده، سخن شیخ مفید به نقل از بعضی علما که علت حسادت سعد را چنین بیان می کنند: «آن چیزی که سعد را فاسد کرد و او را نسبت به خلافت و کناره گیری از حضرت علی جری کرد، کار عمربن خطاب می باشد که وی را در شورا داخل کرد و با این کار اهلیت خلافت را به تمامی اعضای شورا داد»،۶۸ تمام نیست، چرا که سعد قبل از وارد شدن در شورا شش نفره نیز اندیشه خلافت را در سر می پروراند. نهایت سخنی که می توان در این جا گفت این است که شورای شش نفره، انگیزه و اندیشه سعد را برای به دست گیری خلافت ایجاد نکرد، بلکه تشدید کرد.

بازتاب کناره گیری سعد

۱ در کلام پیامبر

سُلَیْم بن قیس هلالی می گوید: «روزی سعد را ملاقات کردم، به او گفتم از علی شنیدم که از پیامبر نقل می کند که «از فتنه بپرهیزید، از فتنه سعد بپرهیزید، سعد دعوت به خوار کردن حق و اهل آن می کند». سعد در پاسخ گفت: «به خدا پناه می برم که با علی دشمنی کنم و یا او با من دشمنی کند…».۶۹

۲ در کلام امام علی

امام علی نیز در همان دوران به مناسبت های مختلف از کناره گیری سعد و برخی دیگر از صحابه انتقاد می کرد و چنان که گذشت امام آنان را به خاطر همراهی نکردن در جنگ جمل و صفین مورد مذمت و عتاب قرار داد. در نقل شیخ طوسی آمده است: فردی که حقانیت علی در جنگ جمل برای وی مشبته شده بود و نتوانسته بود حق را از باطل بشناسد از امام درباره حقانیت طلحه و زبیر و عایشه سؤال کرد. امام در پاسخ گفت: «حق و باطل را بهوسیله مردم نمی شناسند، بلکه حق را به تبعیت کردن از کسی که از آن تبعیت می کند بشناس و باطل را نیز به اجتناب از کسی که از او اجتناب می کند بشناس». سائل دوباره پرسید: آیا همانند عبدالله بن عمر و سعد بن ابی وقاص باشم؟ امام در پاسخ گفت: «عبدالله بن عمر و سعد حق را ذلیل کردند و باطل را یاری نکردند، پس چگونه حق را تبعیت کردند تا این که از آنان پیروی شود.۷۰

هم چنین نقل شده که از حضرت درباره کسانی که از همکاری با ایشان سرباز زدند سؤال شد، امام در پاسخ فرمودند: «خذلوا الحق و لم ینصروا الباطل; آن ها کسانی هستند که حق را ذلیل کردند و باطل را یاری نکردند».۷۱ ابن ابی الحدید در تفسیر این جمله می گوید: معنای این سخن این است که آنان مرا خوار و ذلیل کردند و با من در برابر معاویه نجنگیدند. بعد در ادامه به اصل گفتوگو میان امام علی و آنان اشاره می کند: «علی ابن جملات را درباره آن عده از اصحاب از جمله سعد، فرمود که در جنگ ها امام را همراهی نکردند. بعد در ادامه نقل می کند: «زمانی که امام علی(علیه السلام) آن ها را به جنگ دعوت کرد عذر آوردند و امام به آن ها فرمود: آیا بیعت با مرا انکار می کنید؟ در جواب گفتند: خیر، اما نمی جنگیم. امام فرمود: «اگر بیعت کرده بودید باید می جنگیدید». ابن ابی الحدید به نقل از استاد خود ابوالحسین می نویسد: «از این گفتوگو معلوم می شود که علی از آن ها راضی شده است و گناه آنان را بخشیده است!».۷۲

سخن استاد ابن ابی الحدید بسیار عجیب و غریب می باشد، زیرا در این نقل و نقل های یاد شده، امام آن ها را سرزنش کرده، پس چگونه می توان از این گفتوگو برداشت کرد که امام از آن ها راضی شده است؟! هم چنین در نقل دیگر آمده است که وقتی در جنگ جمل آنان از همراهی با امام سرباز زدند امام به آن ها فرمود: «انصرفوا فسیغنی الله تعالی عنکم; بروید خداوند مرا از شما بی نیاز می کند».۷۳ در این دو نقل، لحن امام توبیخ آمیز است و نارضایتی امام را نشان می دهد، با این حال، چگونه می توان از آن، رضایت امام را استفاده کرد.

۳ در کلام امام حسن

امام حسن می فرماید: «شکایتم را فقط به خدا عرضه می دارم … وقتی خبر کشته شدن ذوالثدیه (رئیس خوارج) به سعد رسید اظهار ناراحتی و پشیمانی کرد … و گفت: «اگر می دانستم این همان ذوالثدیه است علی را در جنگ با وی یاری می کردم …» امام می افزاید: وقتی معاویه به سعد می رسد به او می گوید: «ای ابا اسحاق! چه چیزی مانع شد که مرا در خون خواهی امام مظلوم (عثمان) یاری ننمایی؟» سعد گفت: همراه تو علیه علی بجنگم؟، هرگز، زیرا از پیامبر شنیدم که فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی» معاویه به وی گفت: «تو این جمله را از پیامیر شنیدی؟» سعد گفت: «آری، اگر چنین نباشد هر دو گوشم کَر باد». سپس معاویه گفت: «تو الان هیچ عذری برای کنارگیری نداری، به خدا سوگند اگر من این جمله را از پیامبر شنیده بودم هرگز با علی نمی جنگیدم!!»

امام حسن می فرماید: «معاویه بیشتر از این حدیث را هم از پیامبر در مورد علی شنیده بود … ، ولی منظور معاویه از این جمله این است که به سعد بفهماند که تو هیچ توجیهی برای کناره گیر از علی نداری».۷۴

از این بیان و مقایسه امام به دست می آید که امام در مقام توبیخ سعد می باشد، چرا که سعد علم به حق بودن امام علی داشت، ولی با آن حضرت همکاری نکرد. پس هیچ حجت و عذری برای اعتزال و کناره گیری سعد وجود نداشت.

نقد دیدگاه و توجیه ناروای مورخان متعصب

چنان که قبلا اشاره شد کسانی چون ابن عبدالبر قرطبی،۷۵ ابن حجر عسقلانی،۷۶ذهبی،۷۷ و برخی دیگر۷۸ علاون بر این که بیعت نکردن سعد یا تأخیر در بیعت و همراهی نکردن با امام را در جنگ ها منعکس نکرده اند، بلکه در مقابل و در توجیه این کار، از دوران امام علی به فتنه تعبیر کرده و بدین سان کناره گیری سعد را امری کاملا روا و به جا جلوه داده اند. برای توجیه این اعتزال نیز به روایت ذیل تمسک کرده اند: «علی بعد از ماجرای حکمیت طی سخنرانی فرمود: برای خداوند جایگاه و منزلی می باشد که آن را بر سعدبن مالک [یعنی سعد بن ابی وقاص زیرا نام پدر سعد مالک بود] و عبدالله ابن عمر قرار داده است، به خدا سوگند اگر گناهی دارند (یعنی کناره گیری آن ها) بسیار کوچک و مورد بخشش است، و اگر کار نیکویی دارند، خداوند بزرگ و مشکور است».۷۹

در سند این روایت، محمد بن ضحاک و فرزندش یحیی قرار دارند که هیثمی در نقد این روایت گفته است آن ها را نمی شناسم.۸۰ سخن هیثمی کاملا صحیح است، زیرا هیچ نامی از این دو شخصیت در کتاب های رجالی نیست و اصطلاحاً مهمل می باشند، هم چنین احمد بن علی سلیمانی می گوید: زبیر بن بکار که در سند حدیث قرار دارد، حدیث جعل می کرده و حدیث وی پذیرفته نیست.۸۱ ابو حاتم رازی نیز می گوید که از زبیر بن بکار حدیثی نمی نگارم.۸۲ همین امر، جعلی بودن روایت را تقویت می کند.

البته خود سعد بن ابیوقاص نیز برای توجیه کناره گیری خود از امام، در همان دوران به احادیثی از پیغمبر تمسک می کرد. در مورد این احادیث و توجیهات دو احتمال وجود دارد:

۱ همه این روایات دروغ و جعلی است، ۲ یا این که صدور روایات از پیامبر ثابت بوده، ولی در تطبیق بر مصداق اشتباهی رخ داده است.

احتمال اول، دوره از ذهن نبوده و چنان که گذشت، بعضی از آن ها جعلی است.۸۳ احتمال دوم نیز اگر صحیح باشد در مورد سعد صادق نیست، زیرا وی به تمامی فضایل امام علی واقف بوده است، چنان که به سُلَیم گفت: «من فقط در همکاری با علی شک کردم و اگر در فضیلتی برمن پیشی گرفته به او حسادت کردم و گمان نمی کنم فراموش کار باشم، بلکه علی برحق است».۸۴

بنابراین، نمی توان گفت که وی در تطبیق بر مصداق دچار اشتباه شده است، لذا تنها سخنی که می توان گفت: (برفرض صحت روایات) این است که وی از احادیث پیامبر استفاده ابزاری می کرده و به دیگر سخن، مصداق «کلمه حق یراد بها الباطل» است.

اظهار ندامت سعد!!

زمانی که سعد به هدف اصلی خود (خلافت) نرسید به اشتباهات خود اعتراف کرد. سُلَیم بن قیس هلالی می گوید: «روزی نزد محمد بن مسلمه، سعدبن ابی وقاص و عبدالله بن عمر رفتم، شنیدم که می گفتند: ما از فرجام تخلف از علی و خودداری از همراهی وی از نبرد با یاغیان هراسانیم». سُلَیم می گوید: «به آن ها گفتم: از علی شنیدم که می گوید: پیامبر مرا به جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین امر کرده است». سُلَیم می گوید: «بعد از این جمله، همگی گریستند و گفتند: «علی راست می گوید، چرا که هر چه از خدا و پیغمبر نقل می کند چیزی جز حق نیست، باشد که خداوند ما را از این تخلف و کناره گیری ببخشاید!»۸۵ ولی چه سود که در آن لحظات حساس امام را تنها گذاشته و سعی در تخریب و سقوط حکومت وی داشته اند، باری اگر نیز واقعاً قصد جبران خطاهای خویش را داشتند باید فرزند علی را (امام حسن) یاری می کردند، اما وی را نیز یار نکردند.

سخن پایانی

با توجه به مطالب یاد شده چنین ثابت شد که سعد یکی از دشمنان سرسخت امام بود و این دشمنی را در قالب ها و پوشش های مقبول اجتماعی پنهان می کرد و همین امر باعث شد که وی به عنوان یک دشمن مطرح نشود. هم چنین بیعت سعد با ابوبکر، عمر، عثمان و معاویه و عدم بیعت با امام علی، چیزی جز کینه و دشمنی سعد با امام نمی باشد. حق این است که نام سعد در شمار «ناکثین» ثبت شود، چرا که با توجه به تأخیر و تردید سعد صحابی در بیعت با امام (که سعد واقف به افضلیت ایشان بود) و این که در ادامه نیز بیعت خود را حفظ نکرد و با شرکت نکردن در جنگ ها و یاری نکردن امام، بیعت خود را شکست، هیچ فرقی نمی توان میان طلحه و زبیر و سعد قائل شد، بلکه هر دو با هدف به دست گیری خلافت و قدرت بیعت شکستند (طلحه و زبیر با شمشیر، و سعد با سکوت و اعتزال) و سعد این گونه ننگی را به خود خرید که تاریخ آن را فراموش نمی کند و هر چه زمان می گذرد این لکه ننگ پر رنگ تر می شود.

گفتنی است این سخن که «بین اصحاب پیامبر بر سر خلافت هیچ اختلاف و چالشی وجود نداشته و روابط دوستانه با هم داشتند» صحت ندارد، و موضع سعد نسبت به خلافت در زمان ابوبکر و دیگر خلفا، بهویژه نسبت به امام علی گواه بربطلان این سخن بوده و این که برخی، شیعه را به ترسیم روابط تیره صحابه متهم می کنند سخن بی پایه و اساسی است.

با توجه به این که سعد یکی از صحابه سابقین بوده و در عین حال، حب خلافت و یک سری صفات جاه طلبانه داشت جای شگفتی است که ذهبی از این نقاط تیره و تار چشم می پوشد و درباره وی می گوید: «لقد کان اهلا للامامه کبیر الشأن!!»۸۶

فهرست منابع:

۱. ابن ابی الحدید معتزلی(متوفای ۶۵۶ق)، شرح نهج البلاغه، چاپ دوم: بیروت، داراحیاء الکتب العربیه، ۱۳۸۵ق.

۲٫ ابن اثیر، عزالدین، اسدالغابه فی معرفه الصحابه، تهران، مکتبه اسلامیه، [بی تا].

۳٫ ، الکامل فی التاریخ، چاپ اول: بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ق.

۴٫ ابن اثیرجوزی، مجدالدین، النهایه فی غریب الحدیث، چاپ چهارم: مؤسسه اسماعیلیان، ۱۳۶۴٫

۵٫ ابن تغزی اتابکی، جمال الدین، یوسف، النجوم الزاهره فی ملوکی مصر و القاهره، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۳ق.

۶٫ ابن جوزی، المنتظم، چاپ اول: دارالفکر، ۱۴۱۵ق.

۷٫ ابن حبان، کتاب الثقات، چاپ اول: بیروت، دارالکفر، ۱۳۹۳ق.

۸٫ ، کتاب المجروحین، چاپ اول: بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۱۲ق.

۹٫ ابن حجر عسقلانی، اتحاف المهره باطراف العشره، چاپ اول: عربستان، جامعه الاسلامیه فی المدینه، ۱۴۱۳ق.

۱۰٫ ، لسان المیزان، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۶ق.

۱۱٫ ، الاصابه فی تمییز الصحابه، چاپ اول: بیروت، دارصادر، ۱۳۲۸ق.

۱۲٫ ، المطالب العالیه، چاپ اول: بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۱۴ق.

۱۳٫ ، تقریب التهذیب، چاپ دوم: بیروت، دارالفکر، ۱۳۹۵ق.

۱۴٫ ، تهذیب التهذیب، چاپ اول: دارالفکر، ۱۴۰۴ق.

۱۵٫ ابن حنبل، احمد، مسند، چاپ اول: بیروت، دار صادر، [بی تا].

۱۶٫ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، چاپ دوم: تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۵٫

۱۷٫ ابن سعد، الطبقات الکبری، چاپ اول: بیروت، دارصادر، ۱۴۱۸ق.

۱۸٫ ابن شبَه، تاریخ المدینه المنوره، چاپ اول: مدینه المنوره، ۱۴۱۳ق.

۱۹٫ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، چاپ دوم: بیروت، دارالاضواء، ۱۴۱۲ق.

۲۰٫ ابن عبدالبر قرطبی، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.

۲۱٫ ابن عبدربّه اندلسی، العقد الفرید، چاپ سوم: بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۳۸۴ق.

۲۲٫ ابن عدی، عبدالله بن عدی جرجانی، الکامل فی ضعفاء الرجال، چاپ سوم: بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۹ق.

۲۳٫ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۹ق.

۲۴٫ ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب، چاپ اول: دمشق، دار ابن کثیر، ۱۴۰۶ق.

۲۵٫ ابن فوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، وزارت ارشاد اسلامی.

۲۶٫ ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، چاپ پنجم، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۹ق.

۲۷٫ ، جامع المسانید و السنن، تحقیق عبدالمعطی امین قلعجی، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.

۲۸٫ ابن منظور افریقی، لسان العرب، چاپ ششم: بیروت، دارصادر، ۱۴۱۷ق.

۲۹٫ ابو حاتم رازی،(متوفای ۳۲۷ق)، الجرح و التعدیل، چاپ اول: دارالفکر، [بی تا].

۳۰٫ احمد بن سهل، (متوفای ۳۲۲ق)، کتاب البداء و التاریخ، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق.

۳۱٫ اردبیلی، حدیقه الشیعه، تصحیح صادق حسن زاده، چاپ دوم: قم، انصاریان، ۱۳۷۸٫

۳۲٫ اسکافی، ابوجعفر، المعیار و الموازنه، ترجمه دکتر مهدوی دامغانی، تهران، نشر نی، ۱۳۷۴٫

۳۳٫ اصفهانی، ابوالفرج، الاغانی، چاپ دوم: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۱ق.

۳۴٫ اصفهانی، ابونعیم، حلیه الاولیاء، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۶ق.

۳۵٫ بخاری، محمدبن اسماعیل، صحیح بخاری، چاپ اول: بیروت، دارالمعرفه، [بی تا].

۳۶٫ بکری اندلسی، عبدالله بن عبدالعزیز، معجم مااستعجم، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۸ق.

۳۷٫ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۷ق.

۳۸٫ بیهقی، احمد بن حسین، دلائل النبوه و معرفه احوال صاحب الشریعه، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵ق.

۳۹٫ ترمذی، جامع الصحیح، چاپ اول: بیروت، داراحیاء التراث العربی، [بی تا].

۴۰٫ تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، چاپ دوم: قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۰ق.

۴۱٫ جعفریان، رسول، تاریخ خلفاء، چاپ اول: تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۴٫

۴۲٫ ، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، چاپ پنجم: انتشارات انصاریان، قم، ۱۳۸۱٫

۴۳٫ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، همراه حاشیه ذهبی، چاپ دوم: بیروت، دارالمعرفه، [بی تا].

۴۴٫ حلبی، ابوالصلاح، تقریب المعارف، تحقیق فارس تبریزیان، چاپ اول: [بی ج]، ۱۳۷۵٫

۴۵٫ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیه، [بی تا].

۴۶٫ خوارزمی، مؤید الدین محمد، ترجمه احیاء علوم الدین غزالی، چاپ سوم: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۲٫

۴۷٫ دشتی، محمد، و کاظم محمدی، المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، چاپ هفدهم: قم، جامعه مدرسین، ۱۳۷۸٫

۴۸٫ دمیری، حیاه الحیوان الکبری، چاپ اول: تهران، انتشارات ناصر خسرو، [بی تا].

۴۹٫ دینوری، ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، چاپ اول: قم، انتشارات شریف رضی، ۱۳۶۳٫

۵۰٫ دینوری، احمد بن داود، الإخبار الطوال، چاپ اول: قم، انتشارات شریف رضی، ۱۳۷۵٫

۵۱٫ ذهبی، شمس الدین، المغنی فی الضعفاء، چاپ اول: دمشق، دارالمعارف، ۱۳۹۱م.

۵۲٫ ، میزان الاعتدال، بیروت، دارالفکر.

۵۳٫ ، العِبَر فی خَبَر مَن غَبَر، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، [بی تا].

۵۴٫ ، تاریخ الاسلام، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰ق.

۵۵٫ ، سیر اعلام النبلاء، چاپ یازدهم: بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۷ق.

۵۶٫ سبحانی، جعفر، فروغ ولایت، چاپ دوم: انتشارات صحیفه، ۱۳۷۱٫

۵۷٫ سلیم بن قیس هلالی، تحقیق محمد باقر انصاری، چاپ دوم: قم، نشر الهادی، ۱۴۱۶ق.

۵۸٫ سیوطی، جلال الدین، تاریخ الخلفا، چاپ اول: بیروت، مؤسسه عزالدین، ۱۴۱۲ق.

۵۹٫ صدوق، علی بن حسین، علل الشرائع، چاپ اول: قم، مکتبه الداوری، ۱۳۸۵ق.

۶۰٫ طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، چاپ دوم: بیروت، داراحیا التراث العربی، [بی تا].

۶۱٫ طبرسی، ابو منصور احمد بن علی بن ابی طالب، تحقیق شیخ ابراهیم بهادری و محمد هادی، چاپ دوم: قم، دارالاسوه، ۱۴۱۶ق.

۶۲٫ طبری، (متوفای ۳۱۰ق)، تاریخ الامم و الملوک، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۸ق.

۶۳٫ طوسی، ابوجعفر محمد بن الحسن، الأمالی، چاپ اول: مؤسسه انوار الهدی، ۱۴۱۴ق.

۶۴٫ عسکری، سیدمرتضی، یکصدوپنجاه صحابی ساختگی، چاپ سوم: انتشارات بدر، ۱۳۷۸٫

۶۵٫ عُقَیلی، محمد بن عَمرو، الضعفاء الکبیر، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۴ق.

۶۶٫ فیض کاشانی، معادن الحکمه فی مکاتیب الائمه، چاپ اول: یزد، انتشارات مکتبه وزیری، [بی تا].

۶۷٫ قشیری، ابوالحسین مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، چاپ اول: بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، ۱۳۷۷ق.

۶۸٫ مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، چاپ دوم: بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ق.

۶۹٫ ، جلاء العیون، چاپ دوم: قم، انتشارات سرور، ۱۳۷۴٫

۷۰٫ محمودی، محمدجواد، ترتیب الامالی، (ترتیب موضوعی امالی صدوق و مفید و طوسی)، چاپ اول: قم، مؤسسه معارف اسلامی، ۱۴۲۰ق.

۷۱٫ مزّی، تهذیب الکمال، چاپ اول: دارالفکر، ۱۴۱۴ق.

۷۲٫ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، [بی تا].

۷۳٫ مفید، الجمل و النصره لسید العتره، چاپ دوم: قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۴۱۶ق.

۷۴٫ منقری، نصر بن مزاحم، وقعه صفین، چاپ دوم: قم، کتابخانه آیه الله مرعشی نجفی، ۱۳۸۲ق.

۷۵٫ نمازی شاهرودی، علی، مستدرکات علم الرجال، چاپ اول: [بی ج].

۷۶٫ هیثمی، ابن حجر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، چاپ دوم: دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۸ق.

۷۷٫ یعقوبی، احمد بن ابی واضح(متوفای ۲۸۴ق)، تاریخ یعقوبی، ترجمه ابراهیم آیتی، چاپ سوم: تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب،[بی تا].

پی نوشت:

۱ . ابن جوزی، المنتظم، ج ۳، ص ۱۲۴۳; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۹۲; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۲۳۷; ابن خلدون، العِبَر، ج ۲، ص ۶۰۳ و ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۷۳٫

۲ . ابن قتیبه، همان، ج ۱، ص ۲۸ و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۳۳۶٫

۳ . شیخ مفید، الجمل، ص ۱۲۰٫

۴ . محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۱۰۱; ابونعیم اصفهانی، حلیه الاولیاء، ج ۱، ص ۹۴; طبرانی، المعجم الکبیر، ج ۱، ص۳۲۲; هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۷، ص ۲۹۹ و ذهبی، تاریخ الاسلام (حوادث ۴۱ تا ۶۰)، ص ۲۱۹٫

۵ . شمس الدین ذهبی، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، ج ۲، ص ۲۵۵٫

۶ . همان.

۷ . شمس الدین ذهبی، المغنی فی الضعفاء، ج ۱، ص ۲۹۲ و ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ج ۱، ص ۳۳۴٫

۸ . همو، میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۲۵۵٫

۹ . ابو حاتم رازی، الجرح و التعدیل، ج ۴، ص ۲۷۸، شماره ۱۱۹۸ و ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۲۵۵٫

۱۰ . ابن حبان، سیف را جاعل حدیث می داند. کتاب المجروحین، ج ۱، ص ۳۴۵-۳۴۶ و ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۲، ص۲۵۵-۲۵۶٫

۱۱ . ابن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال، ج ۳، ص ۴۳۶ و ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۲۵۵٫

۱۲ . الضعیفاء الکبیر، ج، ص ۱۷۵٫

۱۳ . تقریب التهذیب، ج ۱، ص ۳۴۴٫

۱۴ . برای اطلاع بیشتر از «سیف بن عمر» و احادیث دروغ وی ر.ک: علامه عسکری، یک صدوپنجاه صحابی ساختگی و همو، عبدالله بن سبأ.

۱۵ . متأسفانه همو افسانه عبدالله بن سبأ را نقل می کند و عوام اهل سنت یا خواص العوام آنان، چشم بسته این جریان را پذیرفته و بدون دقت آن را نقل می کنند.

۱۶ . ابن سعد، الطبقا الکبر، ج ۵، ص ۱۶ و ابوالصلاح حلبی، تقریب المعارف، ص ۲۸٫

۱۷ . طبق نقل های تاریخی سعد بن ابی وقاص بیش از سه مرتبه والی کوفه شده و هر بار به خاطر نارضایتی مردم عزل شد. در آخرین مرتبه به خاطر امین نبودن در حفظ بیت المال کوفه برکنار شد. تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۵۷; طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۲، ص ۵۹۵; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۲۳۱; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۱۵۷ و ابو الفرج اصفهانی، الأغانی، ج۵، ص ۱۳۴٫

۱۸ . طبری، همان، ج ۲، ص ۶۹۷; شیخ مفید، الجمل، ص ۱۳۱; ابن جوزی، المنتظم، ج ۳، ص ۱۲۴۲; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص ۲۳۷; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۹۱; مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۸-۱۹; بلاذری، انساب الاشراف، ج ۳، ص ۹; اسکافی، المعیار و الموازنه، ص ۹۷ و دینوری، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۵۳٫

۱۹ . مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۹٫

۲۰ . ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج ۴، ص ۲۸۷، ۲۹۱ و ۳۱۰٫

۲۱ . ابوحاتم رازی، الجرح و التعدیل، ج ۸، ص ۳۸; ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۶۷۸; مزی، تهذیب الکمال، ج ۱۷، ص ۱۳۶ و ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج ۹، ص ۳۴۷-۳۴۸٫

۲۲ . تدلیس، یعنی این که یکی از زوات، نام یکی از راویان را که از آنان شنیده، عوض یا حذف کند.

۲۳ . ابن حبّان، کتاب الثقات، ج ۹، ص ۴۳; مزی، تهذیب الکمال، ج ۱۷، ص ۱۳۷-۱۳۸; ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۹، ص ۳۴۷ و ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۶۷۷٫

۲۴ . الکامل فی ضعفاء الرجال، ج ۶، ص ۲۴۴٫

۲۵ . الضعفاء الکبیر، ج ۴، ص ۱۱۵ .

۲۶ . تقریب التهذیب، ج ۲، ص ۱۹۸٫

۲۷ . تهذیب الکمال، ج ۱، ص ۱۳۸٫

۲۸ . میزان الاعتدال، ج ۳، ص ،۶۷۷ و المغنی فی الضعفاء، ج ۲، ص ۱۳۸٫

۲۹ . مزّی، تهذیب الکمال، ج ۱۷، ص ۱۳۸ و ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج ۹، ص ۳۴۷٫

۳۰ . تقریب التهذیب، ج ۲، ص ۱۹۸ و تهذیب التهذیب، ج ۹، ص ۳۴۷٫

۳۱ . بغدادی، تاریخ بغداد، ج ۱۴، ص ۲۹۴ و ر.ک: ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۴، ص ۴۵۳; همو، سیراعلام النبلاء، ج ۱۵، ص ۲۹۶; ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، ج ۶، ص ۳۹۹ و ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب، ج ۴، ص ۱۷۸٫

۳۲ . ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج ۲، ص ۱۷۳; ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۳۳; ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۱، ص ۱۲۲; همو، تاریخ الاسلام، حوادث ۴۱-۶۰هجری، ص ۲۱۹; ابن زید بلخی، کتاب البدء و التاریخ، ج ۲، ص ۲۲۰ و مزّی، تهذیب الکمال، ج ۷، ص ۱۱۵٫

۳۳ . دمیری، حیاه الحیوان الکبری، ج ۱، ص ۸۱٫

۳۴ . ابن خلدون، العِبَر، ج ۱، ص ۲۶۷٫

۳۵ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۵-۹۶ و ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۴۴۴; دینوری، الاخبار الطوال، ص ۱۴۲; اسکانی، المعیار و الموازنه، ص ۱۰۵ و مجلسی، بحارالأنوار، ج ۳۲، ص ۶۹٫

۳۶ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۱۱۵٫

۳۷ . تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۳۳; ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج ۵، ص ۸۳; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۱۰، ص ۸۸ و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۵، ص ۵۴۰٫

۳۸ . رسول جعفری، تاریخ خلفاء، ج ۲، ص ۲۲۶٫

۳۹ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۵-۹۶، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۱۱۹; مجلسی، بحارالأنوار، ج ۳۴، ص۲۸۶; نهج البلاغه کلمات قصار ۱۵، در نهج البلاغه «ما کل مفتون یُعاتب» ثبت شده اس.

۴۰ . ر.ک: شیخ مفید، الجمل، ص ۹۶٫

۴۱ . منقری، وقعه صفین، ص ۷۴-۷۵; تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۸۷-۸۸; ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج ۴، ص ۳۳۷-۳۳۸ و ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۲٫

۴۲ . جعفر سبحانی، فروغ ولایت، ص ۴۹۶٫

۴۳ . رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص ۸۲٫

۴۴ . احمد بن داود دینوری، الاخبار الطوال، ص ۱۴۲-۱۴۳; شیخ طوسی، الامالی، ص ۷۱۶; مجلسی، ج ۴۳، ح ۲ و محمودی، ترتیب الامالی، ج ۳، ص ۴۹۷٫

۴۵ . دینوری، الاخبار الطوال، ص ۱۴۰-۱۴۱; منقری، وقعه صفین، ص ۶۵٫ محمد بن مسلمه کسی است که موقع قتل عثمان و دوران امام علی گوشه نشین شد و شمشیر خود را از چوب ساخت! (شمس الدین ذهبی، العِبَر فی خبر من غَبَر، ج ۱، ص ۳۷).

۴۶ . منقری، وقعه صفین، ص ۳۴۶ و ۳۵۶; رسول جعفریان، تاریخ خلفاء، ج ۲، ص ۳۰٫ عمروبن عاص حین جنگ صفین به پسرش گفت: علی کجاست؟ گفت: بر آن بلندی می بینم… سپس عمروبن عاص از ابن عمرو سعد تجلیل کرد و گفت: خوشا به حال سعد و ابن عمر که در جنگ حضور پیدا نکردند … (ابن منظور، لسان العرب، ج ۱۲، ص ۴۶۱ و ابن اثیر جزری، النهایه فی غریب الحدیث، ج ۴، ص ۱۵).

۴۷ . ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۰۸; مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۷۹; حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص ۵۲۱ و ابن حجر عسقلانی، اتحاف المهره بزوائد العشره، ج ۵، ص ۱۵۳٫

۴۸ . ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۳۰; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۲۹۳; ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۱، ص ۱۱۹ و منقری، وقعه صفین، ص ۵۳۸٫

۴۹ . مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۶۸; ابن کثیر دمشقی، جامع المسانید و السنن، ج ۵، ص ۱۴۵ و ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص ۲۹۳٫

۵۰ . ابن خلدون، العِبَر، ج ۲، ص ۶۳۶; ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۳۳ و ج ۴، ص ۲۵۷ و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۳۲٫

۵۱ . بلاذری، انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۱۸٫ نکته قابل ذکر این است که هدف از دعوت کردن بزرگان صحابه همچون سعد به جلسه حکمیت، مشروعیت بخشیدن به جلسه و بالتبع نتیجه آن بوده و از آن طرف، سعد که از این وضعیت ناراضی بود و خود را مستحق خلافت می دانست، بهترین راه برای اعتراض را شرکت نکردن در جلسه می دانست لذا در جلسه شرکت نکرد.

۵۲ . بلاذری، انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۳۰٫

۵۳ . «أی بنی أفی الفتنه تامرنی ان اکون رأساً؟ لا والله حتی أُعطی سیفاً ان ضربت به مسلماً نبا عنه و ان ضربت به کافراً قتله، سمعت رسول الله یقول: ان الله یحب العبد الغنی الخفی التقی» (ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۲۲، ص ۲۴۲).

۵۴ . «… لا، حتی تأتونی بسیف عینان و لسان و شفتان، فیقول: هذا کافرً فأقتله و هذا مؤمن او مسلم». (ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۲۲، ص ۲۴۳).

۵۵ . ابن قوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، ج ۵، ص ۵۲۴; خوارزمی، ترجمه احیاء علوم الدین غزالی، ج ۲، ص ۵۰۲ و ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۳، ص ۸۶٫

۵۶ . جعفر سبحانی، فروغ ولایت، ص ۶۰۸٫

۵۷ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۱۱۵٫

۵۸ . ابن شبَه، تاریخ المدینه المنوره، ج ۳، ص ۸۸۱ و ۸۳۳ و طبرسی، الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۲۰٫

۵۹ . تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۴۴; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۴۰۹ و ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۵، ص ۲۵۱ و ج۶، ص ۱۰۶٫

۶۰ . دینوری، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۷۳; شیخ طوسی، الامالی، ص ۷۱۶; مجلسی ج ۴۳، حدیث ۲و تستری، قاموس الرجال، ج ۵، ص ۲۱٫

۶۱ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۷٫

۶۲ . کتاب سلیم بن قیس هلالی، ج ۲، ص ۸۸۷-۸۸۸; محمودی، ترتیب الامالی، ج ۲، ص ۳۰۸٫ البته این احادیث از طریق اهل سنت، توسط سعد نقل شده است: شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۶۰ و ۱۶۱; ابن کثیر دمشقی، جامع المسانید و السنن، ج ۵، ص۲۱۵ و ۲۳۷; مسند، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۷۰; بیهقی، دلائل النبوه، ج ۵، ص ۲۲۰; کشف المشکل، ج ۱، ص ۲۳۶; رسول جعفریان، تاریخ الخلفاء، ص ۱۷۶; هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۰۷; ابن فوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، ج ۴، ص ۳۳۸; صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۰۷ تا ۱۱۰; ترمذی، جامع الصحیح، ج ۵، ص ۶۳۸; حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۰۸; ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۴، ص ۲۸; ابن اثیر، جامع الاصول، ج ۸، ص ۶۰۵; ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۵۰۹ و ابن شعیب نسائی، خصائص امام علی، ص ۹۴٫

۶۳ . تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۴۴; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۴۰۹ و ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۵، ص ۲۵۱ و ج۶، ص ۱۰۶٫

۶۴ . مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۸ ۱۹; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۵۳ و ج ۸، ص ۸۰; ابن فوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، ج ۴، ص ۳۳۸; تستری، قاموس الرجال، ج ۵، ص ۲۴; صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۰۷ و ۱۱۰; ترمذی، جامع الصحیح، ج ۵، ص ۶۳۸; ابن اثیر، اسدالغابه، ج ۴، ص ۲۸; ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۵۰۹; خوارزمی، ترجمه احیاء العلوم، ج ۳، ص ۳۷۰; حدیقه الشیعه، ج ۱، ص ۴۹۸٫ جمله اخیر اشاره به این نکته است که آن روز، سعد را به بنی عذره نسبت می دادند و مشهور بود که سعد زنا زاده است، چرا که مردی از بنی عذره با مادر سعد زنا کرده است و او از ناحیه زنا تولد یافته است. (ر.ک: خوارزمی، ترجمه احیاء علوم الدین، ج ۳، ص ۳۷۰; مجلسی، جلاءالعیون، ص ۵۷۹ و مقدس اردبیلی، حدیقه الشیعه، ج ۱، ص ۴۹۸)، لذا معاویه با این جمله می خواست بگوید تو از قریش نیستی و بدین وسیله بتواند اندیشه خلافت را از ذهن سعد بیرون کند و از او سلب صلاحیت کند.

۶۵ . شیخ طوسی، الامالی، ص ۵۹۸; مجلس ص ۲۶، حدیث ۱۷; محمودی، ترتیب الامالی، ج ۲، ص ۳۸۱ و ج ۳، ص۲۲۴ و ۴۵۷; ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۳، ص ۷۶ و ۷۷ و ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۸۰٫

۶۶ . ابن سعد، الطلقات الکبری، ج ۳، ص ۱۰۱; ابن نعیم اصفهانی، حلیه الاولیاء، ج ۱، ص ۹۴; طبرانی، المعجم الکبیر، ج ۱، ص۳۲۲; هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۷، ص ۲۹۹ و ذهبی، تاریخ الاسلام، ص ۲۱۹٫

۶۷ . ابن عبدربه، العقد الفرید، ج ۴، ص ۳۳۷-۳۳۸; دینوری، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۲۰ و منقری، وقعه صفین، ص ۷۴-۷۵٫

۶۸ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۷٫

۶۹ . ابن حجر عسقلانی، المطالب العالیه، ج ۴، ص ۶۳، ح ۳۹۶۶ و کتاب سلیم بن قیس هلال، ج ۲، ص ۸۸۷-۸۸۸٫

۷۰ . «ان الحق و الباطل لا یعرفان بالناس ولکن اعرف الحق باتباع من اتبعه، و الباطل باجتناب من اجتنبه … ان عبدالله بن عمر و سعد اخذلا الحق و لم ینصرا الباطل متی کان امامین فی الخیر فیتبعان» (شیخ طوسی، الامالی، ص ۱۳۴; مجلسی، ۵، حدیث ۲۹; محمودی، ترتیب الامالی، ج ۳، ص ۵۴۰ و علی نمازی، مستدرک علم الرجال، ج ۲، ص ۲۶۷٫ هم چنین به همین مضمون، تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۱۰).

۷۱ . ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج ۲، ص ۱۷۳; مزّی، تهذیب الکمال، ج ۷، ص ۱۱۵; تاریخ یعقوبی(به اندکی اختلاف)، ج ۲، ص۲۱۰; شیخ طوسی، الامالی، ص ۱۳۴; مجلسی ۵، حدیث ۲۹ و محمودی، ترتیب الامالی، ج ۳، ص ۵۴٫

۷۲ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۱۱۵٫

۷۳ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۶٫

۷۴ . شیخ صدوق، علل الشرانع، ج ۱، ص ۲۲۳ و فیض کاشانی، معادن الحکمه فی مکاتیب الائمه، ج ۲، ص ۱۰٫

۷۵ . ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج ۲، ص ۱۷۳٫

۷۶ . ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۳۳٫

۷۷ . ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۱، ص ۱۲۲، همو، تاریخ الاسلام (حوادث سال ۴۱-۶۰)، ص ۲۱۹٫

۷۸ . بلخی، کتاب البدء و التاریخ، ج ۲، ص ۲۲۰ و مزّی، تهذیب الکمال، ج ۷، ص ۱۱۵٫

۷۹ . طبرانی، المعجم الکبیر، ج ۱، ص ۱۴۳ و ۱۴۴; هیثمی، مجمع الزواندی، ج ۷، ص ۲۴۶ و ذهبی، تاریخ الاسلام (حوادث سال ۴۱-۶۰) سند روایت: حسن بن علی الطوسی عن زبیر بن بکار، عن یحیی بن محمد بن ضحاک الخرامی عن ابیه قال …

۸۰ . هیثمی، مجمع الزواندی، ج ۷، ص ۲۴۷٫

۸۱ . ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۱۲، ص ۳۱۴ و همو، میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۶۶٫

۸۲ . رازی، الجرح و التعدیل، ج ۳، ص ۵۸۵٫

۸۳ . ابن حجر عسقلانی می گوید: «بعضی از این احادیث ضعیف هستند». (اتحاف المهره، ج ۵، ص ۱۵۰).

۸۴ . کتاب سلیم بن قیس هلالی، ج ۲، ص ۸۸۷-۸۸۸ و محمودی، ترتیب الامالی، ج ۲، ص ۳۰۸٫ البته این احادیث از طریق اهل سنت، توسط سعد نقل شده است: شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۶۰ و ۱۶۱; ابن کثیر دمشقی، جامع المسانید و السنن، ج ۵، ص۲۱۵ و ۲۳۷; مسند، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۷۰; بیهقی، دلائل النبوه، ج ۵، ص ۲۲۰; کشف المشکل، ج ۱، ص ۲۳۶; سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص ۱۷۶; هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۰۷; ابن فوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، ج ۴، ص۳۳۸; صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۰۷- ۱۱۰; ترمذی، جامع الصحیح، ج ۵، ص ۶۳۸; حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۰۸; ابن اثیر، اسدالغابه، ج ۴، ص ۲۸; ابن اثیر، جامع الاصول، ج ۸، ص ۶۰۵; ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۵۰۹ و ابن شعیب نسائی، خصائص امام علی، ص ۹۴٫

۸۵ . کتاب سلیم بن قیس هلالی، ج ۲، ص ۸۹۰٫

۸۶ . ذهبی، سیراعلام النبلاء، ج ۱، ص ۱۲۲٫

منبع : طبسی, محمدمحسن؛ مجله تاریخ در آینه پژوهش, شماره ۵ .

راهب شهید

اشاره:

بارها برخورد و یا و معجزات اهل بیت(علیهم‌السلام) باعث هدایت و مسلمان شدن دیگران شده است. همانگونه که معجزات پیامبر گرامی اسلام(صلی‌الله علیه و اله) از دلایل قاطع نبوت آن حضرت به شمار می آید، کرامات و معجزات اهل بیت(علیهم‌السلام) نیز دلیل امامت آن حضرات است. از این رو در برخی مواقع این کرامات و معجزات از سوی امامان لازم بوده که برای هدایت دیگران اظهار می گردید. نوشته پیش رو یکی از معجزات امام علی(علیه‌السلام) را بازگو نموده که باعث هدایت یک مسیحی و شهادت او در راه اسلام می گردد.

در جریان جنگ صفین، هنگامی که امیر مؤمنان علی(علیه‌السلام) در یکی از روزهای جنگ همراه یاران در بیابان عبور می کردند، تشنگی آنها را فرا گرفت، و آبشان تمام شده بود، و یاران در آن بیابان برای جستجوی آب، به هر سو می رفتند، آب نیافتند، و لحظه به لحظه بر شدت تشنگی آنها افزوده می شد.

امیر مؤمنان علی(علیه‌السلام) از جاده کنار رفت و اندکی در بیابان حرکت کرده، ناگهان، چشمش به دیری (عبادت گاه) افتاد، که یکی از راهبان مسیحی، در آن جا عبادت می کرد.

علی(علیه‌السلام) به یاران فرمود: ندا کنند تا راهب، از ورود ما به آن سرزمین آگاه شود، آن ها ندا زدند، راهب متوجه آنها شد، حضرت علی(علیه‌السلام) نزد آن راهب آمد و پرسید: آیا در این جا که سکونت داری، آب وجود دارد؟

راهب گفت: نه، در این نزدیکی آب نیست، در دو فرسخی این جا آب پیدا می شود.

علی(علیه‌السلام) که سوار استر بود، استرش را به طرف قبله برگرداند و محلی را که نزدیک آن عبادتگاه بود نشان داد و به یاران خود فرمود: این مکان را بشکافید، آنها همان مکان را با وسایلی که داشتند، حفر کردند، ناگهان سنگ بزرگی پیدا شد و عرض کردند: ای امیرمؤمنان در این جا سنگی پیدا شده که کلنگ در آن اثر نمی کند، همه یاران جمع شدند، هرچه نیرو مصرف کردند، نتوانستند کاری از پیش ببرند، و آن سنگ همچنان استوار، در زمین برقرار بود.

امیر مؤمنان علی(علیه‌السلام) خود وارد کار شد، انگشتانش را زیر سنگ برد، و آن را حرکت داد و سپس از جا کند و به چند متری انداخت، ناگهان دیدند در زیر آن سنگ، آب سفیدی پیدا شد، کنار آن آمدند و از آن آشامیدند، که بسیار گوارا و خنک و زلال بود، سپس علی(علیه‌السلام) آن سنگ بزرگ را برداشت و به جای خود نهاد، و دستور داد، با خاک آن را بپوشانند و اثری از آن دیده نشود.

راهب در عبادتگاه خود، همه این جریان را دید، فریاد زد: ای مسافران بفرمایید و نزد من بیایید.

علی(علیه‌السلام) همراه یارانش نزد راهب رفتند، حضرت علی(علیه‌السلام) در پیشاپیش یاران نزدیک راهب شد.

راهب به حضرت علی(علیه‌السلام) رو کرد و گفت: آیا تو پیامبر مرسل هستی؟

فرمود: نه.

پرسید: آیا فرشته مقرب هستی؟

فرمود: نه.

عرض کرد: پس تو کیستی؟

علی(علیه‌السلام) فرمود: من وصی رسول خدا محمد بن عبدالله (صلی‌الله علیه و آله) خاتم پیامبران هستم.

راهب گفت: دستت را بگشا، تا برای خدا به دست تو، اسلام را قبول کنم، علی(علیه‌السلام) دستش را گشود و فرمود: گواهی بده به یکتایی خدا و رسالت پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله).

راهب گواهی به یکتایی خدا و رسالت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) داد و بعد عرض کرد: گواهی می دهم که تو وصی رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) هستی، و شایسته مردم بعد از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) به امر وصایت او می باشی.

سپس عرض کرد: این عبادتگاهی را که من در آن هستم فقط به منظور شناختن مردی بنا شده است که این سنگ بزرگ را از جا می کند، و آب از زیر آن در می آورد، قبل از من، راهب های بسیار در این جا بودند، و آن شخص را نیافتند ولی خداوند این موهبت را نصیب من کرد، که شما را یافتم، ما در یکی از کتاب های خود، و از آثار علمای خویش، یافته ایم که در این بیابان، چشمه ای وجود دارد که سنگ بزرگی روی آن قرار دارد، و به مکان آن، کسی آگاه نیست. جز پیامبر مرسل یا وصی پیامبر، و این که خداوند ولی الله دارد که مردم را به سوی حق دعوت می نماید و نشانه اش، شناختن مکان این سنگ و قدرت او بر از جا کندن این سنگ می باشد، و من وقتی دیدم، تو این سنگ بزرگ را از جا کندی، آن موضوع مهمی را که مدت ها در انتظارش بودم برایم تحقق یافت.

قطرات اشک از دیدگان امیر مؤمنان علی(علیه‌السلام) سرازیر شد و گفت:

حمد و سپاس خداوندی را که در کتاب هایش نام مرا ذکر نموده است، سپس علی(علیه‌السلام) به یاران فرمود: جلو بیایید تا گفتار این راهب را بشنوید، آن ها پیش آمدند و گفتار راهب را شنیدند، و خدا را شکر و سپاس گفتند: سپس به سوی میدان جنگ صفین رهسپار شدند، راهب نیز با آنها به راه افتاد، و در جنگ صفین به شهادت رسید، علی(علیه‌السلام) بر پیکر مقدس او نماز خواند و او را دفن کرد، و برای او بسیار طلب آمرزش نمود.[۱]

پی نوشت:

[۱] . اعلام الوری، ص ۱۷۸.

منبع: سایت الغدیر

پیش گویی شهادت قنبر

اشاره:

قنبر از اصحاب خاص، غلام و دربان حضرت علی(علیه‌السلام) بود. از امام صادق(علیه‌السلام) نقل شده است که قنبر علاقه زیادی به حضرت علی داشت هر گاه که آن حضرت شبانه از منزل خارج می‌شد، قنبر از او مراقبت می‌نمود. بدون آنکه امام متوجه شود. متقابلا حضرت علی(علیه‌السلام) نیز به وی عنایت داشت، او در جنگ صفین پرچم‌دار قسمتی از سپاه امام علی(علیه‌السلام) بود و به دست حجاج بن یوسف ثقفی شهید شد. در نوشته مختصر به پیشگویی امام علی(علیه‌السلام) درباره شهادت قنبر اشاره شده است.

وقتی که عبدالملک (پنجمین طاغوت اموی) روی کار آمد، حجاج بن یوسف ثقفی را که دژخیمی ستمگر و خونخوار بود، استاندار عراق کرد. حجاج بیست سال حکومت کرد و ستم و خونریزی را از مرز و حد گذراند، او دوستان علی(علیه‌السلام) را با سخت ترین شکنجه ها می کشت، و از این کار، لذت می برد، او افرادی مانند کمیل، سعید بن جبیر و قنبر را به شهادت رساند.

کوتاه سخن این که: از عمر بن عبدالعزیز (هشتمین خلیفه خوش نام اموی) نقل شده که گفت: اگر هر امتی برای مسابقه در پستی و ناپاکی کسی را معرفی کند و ما حجاج را معرفی کنیم، در این مسابقه، برنده خواهیم شد.[۱]  بعضی این مطلب را به شعبی نسبت می دهند.[۲]

وقتی حجاج، سعید بن جبیر مفسر عالی قدر، کمیل بن زیاد، یار رازدار امیرمؤمنان علی(علیه‌السلام) را کشت. روزی به اطرافیان خویش گفت: بسیار مایلم برای خدا به یکی از اصحاب علی(علیه‌السلام) دست یابم و خونش را بریزم.

اطرافیان گفتند: ما کسی را جز قنبر که قدیمی ترین رفیق و خادم علی(علیه‌السلام) است و همیشه چون سایه علی(علیه‌السلام) دنبال او بود، سراغ نداریم.

حجاج مأمورین مخفی خود را فرستاد، و قنبر را دستگیر کرده نزد حجاج آوردند بین حجاج و قنبر این گونه گفتگو شد:

حجاج: تو قنبر هستی، و کنیه تو ابو همدان است؟

قنبر : آری.

حجاج : تو بنده علی هستی؟

قنبر : من بنده خدا هستم ، ولی علی(علیه‌السلام) ولی نعمت من است.

حجاج: ای قنبر! از دین و مرام علی(علیه‌السلام) بیزاری بجوی، تا در امان باشی.

قنبر: اگر دین و مرام علی(علیه‌السلام) به گونه ای است که باید از آن بیزاری جست، تو بهتر از آن را برای من پیدا کن تا از دین علی بیزاری بجویم.

حجاج: اکنون که از دین علی(علیه‌السلام) بیزاری نمی جویی، قتل تو واجب است، و هر نوع کشتن را خودت اختیار می کنی بگو همان گونه تو را بکشیم.

قنبر: هر گونه که مرا به قتل رسانی، همان گونه در قیامت قصاص می کنم، ولی مولایم علی(علیه‌السلام) به من فرموده که در راه محبت او، مثل گوسفند مرا ذبح می کنند.

حجاج: علی(علیه‌السلام) برای تو نوع کشتن خوبی خبر داده است، همان گونه تو را خواهم کشت.

آن گاه حجاج دستور داد، جلادان خون آشامش، قنبر را مثل گوسفند، ذبح کرده و سرش را از بدنش جدا نمودند.

بعضی می نویسند: از جمله سؤالات حجاج به قنبر این بود، پرسید: تو در خدمت علی(علیه‌السلام) چه می کردی؟

قنبر: از خدمات من این بود که آب وضویش را آماده می کردم.

حجاج: پس از آن که علی(علیه‌السلام) از وضو فارغ می شد چه می گفت؟

قنبر : مولایم علی(علیه‌السلام) در این موقع این دو آیه را می خواند:

«فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شیی حتی اذا فرحوا بما اوتوا، اخذناهم بغته فاذا هم مبلسون فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمد لله رب العالمین؛ وقتی که پیروان شیطان تمام تذکرات ما را فراموش کردند، درهای هر نعمتی را به روی گشودیم، تا (کاملاً) خوشحال شدند. (و دل به آنها بستند) ناگهان آنها را گرفتیم (و سخت مجازات کردیم)، در این هنگام، همه مأیوس شدند (و درهای امید به روی آنها بسته شد) – و به این ترتیب دنباله (زندگی) جمعیتی که ستم کرده بودند قطع شد و ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.»[۳]

حجاج: گمان می کنم این آیه را بر ما تأویل می کرد، و منظور از مضمون آیه ما بودیم؟!

قنبر: آری همین طور است.

حجاج خشمگین شد و دیگر به قنبر مهلت نداد تا با سخنان آتشین و کوبنده اش، او را خوار و سرکوب کند. به دستور او، میرغضب ها به سر قنبر ریختند، و آن غلام عاشق و شیفته علی(علیه‌السلام) را مثل گوسفند ذبح کردند، و او این چنین قهرمانانه، شربت گوارای شهادت را نوشید و مرغ روحش به بهشت جاودان پرواز کرد.

پی نوشت:

[۱] . شیعه و زمامداران خودسر، ص ۱۲۵.

[۲] . سفینه البحار، ج ۱، ص ۲۲۴.

[۳] . انعام، ۴۴-۴۵.

منبع: ساین الغدیر

استدلال برخی عالمان شیعی به آیه مباهله بر حقانیت امام علی و اهل بیت

اشاره:

شیعیان دلایلی زیادی بر حقانیت امامت امام علی(علیه‌السلام) دارند. در قرآن کریم آیاتی متعددی وجود دارد که صلاحیت استدلال را بر امامت امام علی(علیه‌السلام) دارند. یکی از این آیا آیه مباهله است.در آیه مباهله به رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از سوی خداوند دستور داده شده که اگر مسیحیان حقانیت نبوت و رسالت تو را نمی پذیرد با آنان مباهله کن یعنی از آنان دعوت کن که همدیگر را در صورتی که در ادعای خود کاذب باشد نفرین کنند. در این نوشته به چگونگی دلالت این آیه بر امامت آن حضرت پرداخته شده است.

 آیه مباهله می‌فرماید: «فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبینَ.[۱]؛ هر گاه بعد از علم و دانشى که (در باره مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانى با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: «بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آن گاه مباهله کنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.

شیخ مفید، پس از بیان ماجراى مباهله مى گوید:

مباهله نجرانى ها با پیامبر (صلی‌الله علیه و آله)، نشان دهنده نبوّت انکارناپذیر آن حضرت و فضیلت امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) است.

آیا نه این است که مسیحیان به نبوت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) اعتراف کردند و دریافتند که نباید با وى مباهله کنند؟

آن ها مى دانستند که اگر مباهله کنند، گرفتار عذاب مى شوند و پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نیز بر پیروزى و به شکست کشاندن آن ها با ارائه دلیل و برهان اطمینان داشتند.

افزون بر آن، خداوند متعال با نزول آیه مباهله بر این که امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) نفس رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) بوده و در اوج فضیلت قرار دارد و در کمال و پرهیز از گناه همانند ایشان است، تأکید ورزیده است.

خداوند متعال بر اساس این آیه، حضرت على (علیه‌السلام)، همسر و دو فرزندش را با وجود سن کم، دلیل و حجّت حقانیّت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و دین ایشان قرار داد و چنین حکم نمود: حسن و حسین (علیه‌السلام)، فرزندان، و فاطمه (علیه‌السلام) مصداق زنان ایشان است که مى بایست در جریان مباهله به واسطه آنان حقّانیّت خود را ثابت کند؟!

در بین مسلمان هیچ کس از چنین فضیلتى حتى از فضیلت نزدیک به آن نیز برخوردار نیست. چنان که گفتیم، این فضیلت یکى از مناقب مختص به امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) به شمار مى رود.۱[۲]

شیخ طوسى رحمه الله نیز به این آیه استدلال کرده است. وى مى گوید: یکى از مواردى که بر فضیلت على (علیه‌السلام) اشاره دارد. ایشان می فرمایدبر اساس این آیه و اتّفاق نظر حدیث شناسان و مفسّران، پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله)، امیر مؤمنان على، فاطمه، حسن، حسین (علیه‌السلام) را براى مباهله دعوت کرد و آن بزرگوار مى بایست تنها کسانى را فرامى خواند که در اوج فضیلت و منزلت باشند تا بتوانند حجّت را تمام بسازند.

ما مى دانیم که از سخن خداوند متعال: «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ» چنین برداشت نمى شود که دعوت شده به مباهله نفس خود پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) باشد; چرا که دعوت کننده، خود ایشان هستند و همان طور که شخص نمى تواند به خود امر و نهى کند، نمى تواند نفس خود را به چیزى فراخواند. شخص تنها مى تواند این عمل را در مورد دیگران انجام دهد.

حال اگر منظور خداوند متعال از: «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ» شخصى غیر از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) باشد، این شخص مى بایست امیر مؤمنان (علیه‌السلام) باشد; زیرا کسى ادّعا نکرده که افرادى غیر از امیر مؤمنان على، همسر و دو پسرشان (علیه‌السلام) در مباهله شرکت داشته اند….[۳]

وى در مورد تفسیر این آیه مى گوید: علماى شیعه، بر اساس دو جهت در آیه امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) را بر دیگر صحابه برتر مى دانند:

۱. واقعیت آن است که موضوع مباهله حق را از باطل جدا مى کند. پس تنها کسى باید در آن شرکت کند که نیک سیرت، مؤمن ـ به معناى کامل ـ و برترین بندگان خدا باشد.

۲. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بر اساس سخن خداوند متعال:«وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ»او را مثل خود دانسته است.[۴]

شیخ على بن عیسى اربلى رحمه الله مى گوید:

ماجراى مباهله، از فضیلت على (علیه‌السلام) و معجزه پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) حکایت دارد؛ چرا که مسیحیان دریافتند که در صورت اقدام به مباهله، گرفتار عذاب مى شوند. از همین رو، صلح را پذیرفتند و به مخاصمات پایان دادند.

در این جریان، خداوند متعال، از این موضوع پرده برداشت که على (علیه‌السلام) همان نفس رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) بوده و در اوج فضیلت قرار دارد و در کمال و پرهیز و عصمت از گناه، همانند ایشان است.

خداوند متعال هم چنین وى، همسر و دو پسرش را ـ با وجود سن کم ـ دلیل و حجّت حقانیّت پیامبر و دین ایشان قرار داد و چنین حکم نمود که حسن و حسین (علیه‌السلام) به مثابه فرزندان و فاطمه (علیهاالسلام) مصداق زنان ایشان است که مى بایست در جریان مباهله به واسطه آنان حقانیّت خود را ثابت کند.

این فضیلتى است که تنها به ایشان مختصّ است و از بین مسلمانان کسى حتى به نزدیک آن، دست نمى یابد.[۵]

شیخ بیاضى (رحمه الله) در این باره مى گوید:

بر اساس سخن خداوند: «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ» حضرت على  (علیه‌السلام) با پیامبر ـ که از همه برتر است ـ برابر است. از همین رو ایشان از دیگران برتر است. منظور از نفس، همانند بودن است؛ چرا که یکى بودن آن دو، ممتنع است.[۶]

خواجه نصیرالدین طوسى (رحمه الله) نیز در سخنى به آیه مباهله استدلال مى کند و مى گوید: با توجّه به سخن خداوند متعال «وَأَنْفُسَنا»، على (علیه‌السلام) برترین صحابه است.

علامه حلّى (رحمه الله) در شرح این عبارت مى نویسد:

آیه «فَقُلْ تَعالَوْا…» سومین دلیل برترى على (علیه‌السلام) بر دیگران است و تمامى مفسّران اتّفاق نظر دارند که در این آیه، کلمه «أَبناء» بر حسن و حسین (علیه‌السلام)، «نِساء» بر فاطمه (علیه‌السلام) و «أَنفُس» بر على (علیه‌السلام) اشاره دارد.

و چون نمى توان گفت که نفس هر دو یکى است؛ پس در این جا مقصود و مراد، تنها مساوى بودن است و چون بدون شک رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) برترین مردم است، پس مساوى آن حضرت نیز چنین خواهد بود.[۷]

پی نوشت:

[۱]. آل عمران، ۶۱.

[۲]. الإرشاد فى معرفه حجج الله على العباد: ۱ / ۱۶۹.

[۳]. تلخیص الشافى: ج ۳ ص ۶ ـ ۷

[۴]. التبیان فى تفسیر القرآن: ج ۲ ص۴۸۵.

[۵]. کشف الغُمَّه فى معرفه الأئمه: ج ۱ ص۲۳۳.

[۶]. الصراط المستقیم الى مستحقى التقدیم: ج ۱ ص ۲۱۰.

[۷]. کشف المراد فى شرح تجرید الاعتقاد: ص ۳۰۴.

نگاهی به امنیت از منظر امیر مؤمنان(علیه السلام)

اشاره

یک یا زامور مهم امنیت جامعه است که می توان آن را در سایه جهاد به وجود آورد. امنیت، انتظار نخست انسانها از حکومتهاست که امروزه ابعاد گسترده و متنوعی یافته است. تأثیرپذیری امنیت از اقتصاد، فرهنگ، صنعت و جمعیت و تأثیرگذاری آن بر همه شاخه های توسعه و حیات انسانی، به آن نقش بنیادین داده و همه فیلسوفان سیاسیِ گذشته و حال را به تأمل در آن وا داشته است. در این مقاله به این  امر مهم  پرداخته شده است.

 

فیلسوفانی که دغدغه عدالت داشته اند، آن را شرط ضروری عدل دانسته اند، و کسانی که به «رفاه» می اندیشیده اند، آن را عامل اصلی آسایش شمرده اند و آنان که بر توسعه سیاسی یا اقتصادی تکیه کرده اند، امنیت را «عامل» و نیز «حاصل» آن تلقی کرده اند و همه کسانی که برای حاکمیت ارزشهای معنوی تلاش دارند، آن را مقدمه این واجب می دانند.

بدیهی است مقوله ای با این گستردگی، در بیانات علوی(علیه السلام)، به شکل مبسوط و در قالبهای متنوع مطرح شده که ارائه گزارشی از آن، به نگارش حجیم و اثری مستقل نیازمند است. علاوه بر این، تحلیل عالمانه بیانات امیر مؤمنان(علیه السلام) در این باره و بررسی سیره عملی حضرت در دوران حکومت از این زاویه، کاری بس سترگ و عمیق است که خارج از چارچوب این مقاله قرار دارد.

در مقاله کنونی، توسط نویسنده محترم صرفاً به برخی از حوزه های امنیت از دیدگاه حضرت اشاره می شود و از این اشارات برای دستیابی به تصویری جامع و کاربردی از موضوع مهم امنیت در نظام اسلامی استفاده می گردد.

یکی از مقولات جوهری و ریشه ای در تعریف حکومت و شاخصه های حکومت اسلامی و تشکیل دهنده ابعاد آن، مقوله امنیت، اعم از امنیت فردی و اجتماعی و داخلی و بین المللی است.

حکومت بدون امنیت، حکومت نیست و یکی از اصلی ترین و اساسی ترین مقولات هر حکومتی، تأمین و برقراری امنیت برای مردم و دفاعِ از حقوق آنها است. امنیت سنگ زیربنای حیات فرد و جامعه است و پیش شرط هر گونه توسعه و رشد و رفاه و ارتقای مادی و معنوی به حساب می آید. از بیان امام علی(علیه السلام) در مورد ضرورت حکومت این معنا به خوبی استفاده می شود. حضرت در پاسخ شبهه خوارج که می گفتند «لا حُکْمَ اِلّا لله» فرمود: «لابدّ للناس من امیر برّ او فاجر … و یقاتِل به العدوّ و تأمنُ به السّبل و یؤخذ به للضعیف؛[۱] به ناچار برای مردم امیری لازم است؛ خواه نیکوکار یا بدکار، تا به وسیله او با دشمن جنگ شود و راهها امن گردد و حقوق ضعفا از اقویا گرفته شود و نیکوکاران در رفاه باشند و از شرّ بدکاران آسایش داشته باشند.»

در این بیان نورانی، امام(علیه السلام)، فلسفه حکومت و ضرورت آن را بیان می فرماید و از اهداف و اصول آن برقراری امنیت، دفاع و مقابله با دشمنان، حمایت از حقوق مظلومان و ستمدیدگان و مقابله با ستمگران و متجاوزان و تأمین رفاه و آسایش و آرامش جامعه و جمع آوری بیت المال و مصرف صحیح آن را برمی شمرد، که با هرج و مرج و تهاجم دشمنان و زورگویی قلدران به مبارزه برخیزد و حقوق محرومان را تأمین نماید.

در فرهنگ و معارف و فقه اسلامی، کتاب و باب مستقلی تحت عنوان امنیت تدوین نشده، اما به صورت گوناگون مباحث مربوط به امنیت مطرح شده است، مانند: جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، دفاع، دفاع فردی و ملی و عمومی، برقراری قسط و عدل، قضاوت عادلانه، اجرای حدود الهی، برخورد با اشرار و محاربان و باغیان و مفسدان و برخورد با عناصر شرور و اسلحه به دست که مردم را می ترسانند، برخورد با دزدان و فتنه گران، برخورد با جاسوسان، عدم اجازه نفوذ دشمنان، عدم سلطه بیگانگان و بیگانه پرستان، رفع فقر و محرومیت، برقراری روابط عادلانه بین المللی، عدم استفاده از زور در روابط دوجانبه و چندجانبه و دهها موضوع دیگر.

لازم است با توجه به اهمیت موضوع و ابعاد آن، به صورت کتابی مستقل در فقه و معارف اسلامی این موضوع مورد تحقیق و دقت نظر قرار گیرد و مسایل مربوط به آن با کلیه زوایا و زمینه ها شکافته شود و مورد پژوهش علمی و فقهی و کارشناسی قرار گیرد و یا در مباحث مربوط به حکومت اسلامی و ولایت فقیه این بحث به صورت یکی از عمیق ترین و ضروری ترین مباحث، مورد تدقیق و تأمل فقیهانه و محققانه قرار گیرد. امروز مفهوم امنیت و حوزه مربوط به مطالعات امنیتی بسیار وسیع و شامل موضوعات فراوانی می شود که به نحوی با مفهوم و حوزه توسعه انسانیِ پایدار مربوط می شود و دارای شاخه های گوناگون و شاخصه های فراوانی است.

امنیت در فرهنگ قرآنی

الف) ریشه امنیت در لغت از امن، استیمان، ایمان و ایمنی است که به مفهوم اطمینان، آرامش در برابر خوف و ترس و نگرانی و ناآرامی است.

به عبارت دیگر، امنیت را به اطمینان و فقدان خوف تفسیر، تعریف و ترجمه نموده اند که تا حدود زیادی به واقعیت نزدیک و شامل دو بُعد ایجابی و سلبی در تعریف امنیت است. از یک سو اطمینان، آرامش فکری و روحی و از سوی دیگر فقدان خوف، دلهره و نگرانی، که موجب سلب آرامش و اطمینان می گردند.

«راغب»، لغت شناس برجسته قرآن کریم در تعریف امنیت آورده است:

«اصل امنیت، طمأنینه و آرامش نفس و از میان رفتن ترس و خوف است. امن و امانت و امان در اصل مصدر هستند و به حالت و وضعی اطلاق می گردد که انسان در آرامش باشد. گاه نیز بر چیزهایی اطلاق می شود که انسان بر آن امانتدار و امین است.»

در حقیقت امنیت یک معنای نسبی دارد و بسته به وضع و شاخصهای مربوط به آن است و به نوعی مترادف با ایجاد فرصت برای استفاده از ظرفیتها و کاهش آسیبها و تهدیدها و خطرات برای فرد، خانواده، جامعه، ملت و کشور است و شامل ثبات و امنیت اقتصادی، قضایی و حقوقی، فرهنگی، اخلاقی و اجتماعی، سیاسی و نظامی می شود.

امنیت فردی را باید در ایمان واقعی و آرامش روحی و اطمینان و طمأنینه نفس و یاد خداوند متعال جستجو کرد که «اَلا بِذکْرِ اللهِ تَطْمَئنُّ الْقُلوبُ».[۲]

امنیت اجتماعی را باید در سایه تقوا و عدالت و رعایت حرمت و حقوق انسانها و دفاع از مظلومان و محرومان و برخورد با فاسدان و مجرمان و بزهکاران و رفع فقر و رفاه و تأمین معیشت مردم و حفظ آزادیهای مشروع و حاکمیت عدل و حق و قانون و معیارهای انسانی و الهی جستجو کرد.

امنیت ملی را در سایه اقتدار و استقلال و دانایی و توانایی و ارتباطات قوی و سازنده امت اسلامی در کلیه ابعاد و زوایا و ایستادگی در برابر یورش و توطئه و تهدید دشمنان و بیگانگان و بیگانه پرستان و نفوذ ایادی شیطانی آنان باید پیگیری کرد. به یک معنا امنیتِ ملی ترکیبی است از امنیت داخلی، خارجی و اجتماعی و ایمنی در برابر تهدیدات و توطئه ها و خطرات خارجی و سلامت جامعه در برابر هر گونه تهدید داخلی و خارجی.

در فرهنگ قرآنی امنیت یک مفهوم وسیع، متوازن و عمیق دارد و شامل تمامی ابعاد زندگی و حوزه های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و امنیتی و داخلی و خارجی می شود و بر الگویی از امنیت تأکید می شود، که با اقتدار و انسجام و وحدت و ارتباط جامعه اسلامی و استحکام درونی جامعه پیوند دارد و شرط امنیت ملی را در بُعد امنیت خارجی و استحکام درونی امت اسلامی می داند و هر گونه دغدغه و نگرانی و ناامنی در یک بُعد را مؤثر در ابعاد دیگر می شمرد و هر گونه قوت و قدرت در یک حوزه را منشأ قدرت و اقتدار در حوزه های دیگر می داند. قرآن کریم یکی از نعمتهای بزرگ الهی را امنیت غذایی، اقتصادی و امنیت در برابر تهدیدات خارجی و توطئه های گوناگون داخلی و خارجی می داند و در راستای تحقق این اصول، بر ایجاد اطمینان و آرامش عمومی و عبادت و معنویت تأکید می نماید تا از الطاف خداوند، قدرشناس و شاکر باشند و به عبادت و تحصیل کمال بپردازند. امنیت وسیله و زمینه برای اهداف متعالی انسانی و وصول به درجات قرب و کمال و استفاده مطلوب از فرصتهاست. اینک به چند نمونه قرآنی اشاره می کنیم. در سوره ایلاف می فرماید:

«لایلافِ قُرَیْش ایلافهُم رحله الشّتاء و الصَیف فَلْیعبدوا ربّ هذا البَیْت الّذی اطعمَهُم من جوع و آمَنَهُم مِن خوف»؛[۳]

تشکر کیفر فیل سواران به این بود که قریش به سرزمین مقدس مکه الفت بگیرند تا زمینه ظهور پیامبر اکرم(ص) فراهم شود. و آنان در سفرهای زمستانه و تابستانه گرد هم آیند و به خاطر این الفت به سرزمین مکه بازگردند. پس به شکرانه این نعمتِ بزرگ باید خداوند متعال را بپرستند، که آنان را از گرسنگی نجات داد و از ترس و ناامنی ایمن ساخت.

از این بیان نورانی قرآن به خوبی استفاده می شود مفهوم امنیت برآیند و محصول عوامل گوناگون و اوضاع مختلف اجتماعی و نتیجه رابطه متقابل این عوامل است، و این نظیر مفهوم توسعه است. نتیجه توسعه همه جانبه و متوازن و پایدار به طور طبیعی امنیت خواهد بود، که در تحقق آن عوامل گوناگون نقش دارد و هدف نهایی از آن ایجاد زمینه برای قرب به خدا و بندگی حضرت حق است. باید از این نعمت الهی و تأمین معاش و آباد کردن بلاد و برقراری امنیت برای عباد، راه را برای عبودیت هموار کرد، و بر عزت بندگی و ربوبیت خداوند تأکید نمود.

در حقیقت این اهداف طولی و هر یک مقدمه دیگری است و هدف عالی قرب الی الله و عشق به حق است و این اصل ارزشمند حفظ اسلام و ارزشهای اسلامی و پاسداری از نظام اسلامی و ایمان و تقواست که روح همه تعالیم اسلامی و رمز موفقیت جامعه اسلامی و عنصری تأثیرگذار و غایی برای برقراری امنیت است.

ِ آنجا که قرآن کریم شرایط جامعه ایده آل اسلامی و آینده تاریخ بشر را بیان می کند، بر این اصول تأکید نموده و مؤلفه ها و شاخصه های جامعه پیشرفته و متعالی و در حال پویایی و ارتقای مادی و معنوی اسلامی را چنین ارائه می دهد:

«وَعد الله الّذین آمَنوا مِنْکُم وَ عَمِلوا الصّالِحات لیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الارض کما اسْتَخلف الَّذین مِن قبْلهم و لِیمکننَّ لَهُم دینَهُم الّذی ارتضی لَهُم و لَیُبَدّلَنَّهم مِن بَعد خوفهم اَمنا یَعبدونَنی لا یُشرکون بی شیئاً و من کفر بعدَ ذلک فاولئِکَ هُم الفاسِقون».[۴]

این که بعد از ترس و خوف امنیت حاصل شود و مؤمنان در امن و آرامش باشند و بیم و ترس به امن بدل شود و حاکمیت شرک به حاکمیت ایمان و توحید، و اضطراب و پریشانی مؤمنان به استقرار آیین خدا و حاکمیت اولیای الهی مبذول گردد، جزء وعده های الهی و قرآنی و آرمانهای امت اسلامی و از اهداف مقدس بعثت نبی اکرم و امت است.

ِ در آیات دیگر نیز بحث قریه «مطمئنه» و «آمنه» یا آمادگی برای مقابله با دشمنان و استکبار و جهاد در راه خدا و عدم ترس از ملامتگران آمده است: «یُجاهِدونَ فی سَبیلِ الله وَ لا یَخافُونَ لومه لائمٍ».[۵]

ِ قرآن عدم تولّی کفار و نترسیدن از حوادثی که توسط دشمنان طراحی می شود.[۶] هشیاری در برابر بیماردلان و منافقان و خطرات و وسوسه های آنان و احیاناً ارتباط آشکار و پنهان ایادی و نفوذیهای دشمنان در جامعه اسلامی و خطر آنها برای امنیت، اقتدار، عزت و سربلندی جامعه اسلامی و تهدید کسانی که دست دوستی و رابطه به آنان بدهند و از دین خدا منحرف شوند و پشت به دوستان و رو به دشمنان کنند، تذکر داده و هشدار می دهد و نسبت به این قبیل رابطه ها و دوستی و ارتباط فریبنده که موجب سلطه کفار و منافقان می شود، امت اسلامی را بر حذر می دارد.

ملاحظه این قبیل آیات، نکات بسیار ظریفی را در زمینه امنیت ملی و پیوند عوامل نفاق و استکبار بیان می نماید و خطر این قبیل ارتباطات ناسالم و بیمارگونه و تخریبی را هشدار می دهد و ولایت و ایمان را تنها رمز و راز و ستون فقرات و محور حیات سیاسی و فرهنگی و اجتماعی امت اسلامی می داند و یادآور می شود در راه عزت و اعتلای جامعه اسلامی از تبلیغات دشمنان و فتنه گری و سرزنش ملامت گران و جوسازی معاندان نباید هراسید و تسلیم فشار و هوچی گری و تهدیدات آنان نباید شد، و مؤمنان هراسی به خود راه نمی دهند و اسیر جوّ نمی شوند. توجه به آیات ۴۸ تا ۵۷ سوره مائده بسیار آموزنده است.

امنیت، زوایای زندگی فردی و اجتماعی و سطوح روانی و فرهنگی و اخلاقی تا رفتارهای اجتماعی را شامل می شود و در حوزه های فردی و اجتماعی تأثیرگذار است.

در فرهنگ اسلامی به ابعاد آن توجه شده و واژه رهب، رهبت، ارهاب (ترسِ توأم با دلهره و اضطراب و احتیاط) به کار رفته و این بدان معناست که دشمن همواره از اقتدار، هشیاری، تسلط و ابتکار عمل مسلمانان واهمه دارد و جانب احتیاط را در برخورد با آنان در پیش می گیرد. این موضوع به ثبات، پایداری و همسویی عوامل و عناصر تعیین کننده وحدت، اقتدار و امنیت در جامعه اسلامی مربوط می شود و هرچه بر انسجام، اعتماد و اعتصام به حبل الله افزوده شود، بر اقتدار امت اسلامی در برابر بیگانگان افزوده خواهد شد.

امنیت ملی برآیند امنیت داخلی و اقتدار اجتماعی است و نتیجه پویایی و تحول و سامان و ارتباط دولت و مردم و تحکیم پیوندهای درونی امت موحد است و در حقیقت استفاده مطلوب و بهینه از فرصتها، جهت کاهش خطرات و تهدیدات و تمهیدی برای کاهش تشنّج و مقابله با تهدیدات اجانب و توطئه های دشمنان و فتنه گری منافقان است.

ِ واژه حذر و فرمان قرآن که «یا ایُّها الَّذین آمنوا خُذُوا حِذرَکُم»[۷] دستور به آمادگی، احتیاط، هشیاری، به دست گرفتن سلاح و کوچ در راه خدا دارد، و آیه ۸۳ سوره نساء با بیان حفظ اسرار و اطلاعات و ارجاع مسایل حساس به والی و مراجع ذیربط و دارای قدرت استنباط، به بخشی دیگر از این امور مهم می پردازد. این موضوعات به بحث حکومت، ولایت، اطلاعات و امنیت و حفظ آن و ارجاع مسایل به فقیه صاحب نظر و به امام یا رسول، پرهیز از شایعه پراکنی، عدم تأثیرپذیری از شیاطین، جمع بندی مسایل و تحلیل صحیح قضایا توأم با درک و بینش عمیق اسلامی و سیاسی و فهم دقیق از حوادث و جریانات به عهده حاکم اسلامی است و همه باید اطلاعات را به کانون اصلی بدهند و بر اساس تصمیمات اولی الامر اقدام نمایند.

ِ موضوعات مربوط به جهاد، دفاع، مقابله با باغیان و خوارج و محاربان و مفسدان و دزدان مسلح و توطئه گران، جنایتکاران، اراذل و اوباش، متجاوزان به حقوق دیگران مانند: قصاص، حدود، تعزیرات، قضاوت و احقاق حقوق مردم و خدا، موضوعاتی مانند امر به معروف و نهی از منکر، حقوق اهل ذمّه و امان دادن به آنان، حقوق شهروندی، آزادی مخالفان و حدود آن، مقابله با دشمنان و جاسوسان، برقراری نظم، جلوگیری از هرج و مرج و شرارت و ناامنی و قراردادهایی مانند: صلح، پیمان، عدم تعرض، ترک مخاصمه و موضوعات دیگر.

ِ دستورهای اسلام در زمینه ایجاد قدرت و زمینه سازی برای اقتدار و ایجاد قدرت ارهابی در برابر تهدیدات بیگانه و عدم تولّی بیگانگان مسایلی هستند که در چارچوب امنیت ملی و جهان اسلام قابل تعریف و تفسیر می باشند.

در اسلام قوانین و مقررات عمومی در روابط عادلانه و خداپسندانه والی و مردم و حقوق متقابل حاکم و جامعه و تنظیم روابط سازنده و رهبری عادل و پرورش روحیه آزادی خواهی و کرامت و مبارزه با ظلم و طاغوت و استبداد و استثمار و استکبار و حمایت از مظلومان و مستضعفان و مسؤولیت اجتماعی در زمینه امر به معروف و نهی از منکر و نیز همیاری بر برّ و تقوا و عدم تعاون بر اثم و عدوان و تواصی به حق و صبر و مشاوره در کارها، و اصولی مانند: نصیحت پیشوایان دینی و انتقاد سازنده و تواصل در کارها و پرهیز از تدابر و فتنه گری، و نیز اصولی مانند: دفاع فردی و اجتماعی، عدم پذیرش ولایت ستمگران و دشمنان و تولّی و تبرّی لله و مسؤولیت امت برای پاسداری از کیان اسلامی و عدم اجازه و نفوذ سلطه بیگانگان و دهها اصل راهگشای دیگر، مفاهیمی در زمینه روابط سیاسی و امنیتی و وحدت امت و تقویت بنیادهای حکومت الهی و حفظ عزت و استقلال و اقتدار جامعه عنوان شده که امروز هر یک از پربارترین و کارآمدترین اصول در زمینه حفظ حقوق جامعه و امنیت ملی و حوزه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، حقوقی جزء آن پیش بینی شده است.

ِ در قرآن آنجا که بحث از عزت مؤمنان می شود، اساس آن بر اقتدار و توانایی و نیرومندی بر اساس حکمت و میزان است. خواهیم گفت این عزت و اقتدار، ساختگی و زودگذر نیست و بر مبنای زور و ترس بنا نشده، بلکه ریشه دار و برآیندی است از امکانات درونی و بیرونی و هدایت شده و با صلابت و استواری امت اسلامی و این مضمون آیه «وَ اعدّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِن قُوَّه»[۸] است، که بدین معناست: برای مقابله با دشمن هرچه از نیرو و از اسبهای آماده در توان دارید بسیج کنید تا دشمن خدا و دشمن خودتان و نیز دشمنان دیگر را که نمی شناسید، ولی خداوند می شناسد، به بسیج و آمادگی بترسانید و قدرت پیشگیری و ارهاب دشمن را داشته باشید، تا دشمن حساب خویش را بکند، و از فکر نفوذ و سلطه و توطئه و تهدید برحذر باشد.

واضح است این مفهوم عمیق و فراگیر برای کلیه نسلها و در همه زمانها و تحولات اجتماعی و سیاسی قابل تطبیق و دستوری است راهبردی و استراتژیک، برای تاریخ و امت اسلامی و چراغ راهی است تا جامعه از اقتدار برخوردار و هشیار باشد و در هر وضعی اسباب و ادوات لازم را برای مقابله و پیشرفت و عزت فراهم نماید و این رسالت بزرگ و مسؤولیت خطیر را با توجه به نیازها و ضرورتهای زمان تدارک ببیند و خود را به پیشرفته ترین سلاح و کارآمدترین ابزار مجهز نماید و از قدرت علمی و رزمی و امنیتی و شاخصه های اقتدار و بنیه های فکری و علمی و فنّی و ایمان و اراده و انگیزه و ساماندهی و برنامه ریزی و فرماندهی برخوردار باشد و تفوّق لازم را در برابر دشمنان شناخته شده و ناشناخته داشته باشد و این درسی بزرگ و آموزنده است.

در آیه دیگر می فرماید: «اِنَّما جَزاؤ الَّذینَ یحارِبونَ الله وَ رسوله وَ یسعون فِی الارض فسادَاً ان یّقتّلوا؛[۹] کیفر و مجازات آنان که با خدا و پیامبرش می جنگند و در زمین (با سلاح و تهدید و غارت) فساد می کنند آن است که کشته یا به دار آویخته شوند یا دستها و پاهایشان بر خلاف یکدیگر قطع شود یا آنکه از سرزمین (خود) تبعید شوند. این کیفر ذلت بار دنیوی آنان است و برای آنها در آخرت عذابی عظیم خواهد بود».

این آیه معروف به آیه محاربه و افساد در زمین است و هدف از آن برقراری امنیت، مبارزه با تجاوز و شرارت و جنایت و افراد یا باندهای مسلحی است که مردم را می ترسانند و امنیت جامعه را به خطر می اندازند.

برای این قبیل جنایتکاران حرفه ای و شرور که اسلحه به دست می گیرند و مردم را به وحشت می اندازند و محیط اجتماعی را ناامن می کنند و افساد در زمین می نمایند، یکی از چهار نوع کیفر و مجازات را اسلام در نظر گرفته است که بر اساس وضع و مصالح و مقتضیات زمان و کیفیت جرم و وضع مجرمان و ضرورتهای اجتماعی، حاکم شرع و والی امر می تواند جنایتکاران را به یکی از کیفرهای یاد شده مجازات نماید، تا شرّ این افراد از سر مردم کوتاه شود و محیط اجتماعی سالم و امن باشد و کسی جرأت نکند جامعه را تهدید نموده و خوف و وحشت و ترور و ناامنی و آدم کشی و افساد و قتل و غارت به راه بیندازد و یا با حکومت به مبارزه برخیزد و به قصد توطئه و براندازی، باندهای مسلح به راه بیندازد و علیه امام و حاکم قیام کند و یا توطئه چینی کند. واضح است این دستورهای حکیمانه و مقررات برای حفظ و پاسداری از امنیت جامعه و نظم عمومی، سلامت جامعه، برقراری حقوق عادلانه، پیشگیری از آشوبگری، فتنه انگیزی، ناامنی، فساد اجتماعی، تبهکاری و شرارت است و نشان دهنده جایگاه امنیت اجتماعی و حاکمیت نظم و قانون و حق و عدل در جامعه است.

«وَ اِنْ طائِفَتانِ مِنَ المُؤمِنین اقْتَتَلوا فَاصْلِحوا بَیْنَهُما …؛[۱۰] هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتی دهید و بین آنان صلح برقرار کنید و اگر یکی از این دو طایفه بر دیگری تجاوز کند، با گروه متجاوز پیکار کنید تا به فرمان خدا بازگردد و هرگاه به فرمان خدا بازگشت و زمینه صلح فراهم شد، در میان آنان به عدالت صلح برقرار کنید و عدالت پیشه کنید که خداوند عدالت پیشگان را دوست می دارد. مؤمنان برادر یکدیگرند. پس در میان برادران خود صلح و آشتی برقرار کنید و تقوای الهی پیشه سازید، باشد که مشمول رحمت خداوند قرار گیرید».

بحث برخورد با گروه متجاوز و برقراری صلح بر اساس عدالت و اخوت اسلامی و وحدت و تحکیم و تقویت انسجام و برادری اسلامی و حفظ کیان امت اسلامی است و آنجا که گروهی متجاوز و یاغی و باغی و محارب پیدا شود، باید آنان را سر جای خودشان نشاند و زمینه صلح و عدل را با برخورد با متجاوز فراهم کرد و اجازه تجاوز نداد.

ِ قوانین کیفری اسلام در بحث قوانین کیفری و جزایی و قضاوت و حدود و دیات و قصاص و تعزیرات حکومتی و شرعی و اجرای احکام حسبه و حقوق حکومت و مردم و برخورد با متجاوزان به حقوق اجتماعی و کسانی که نظم و امنیت و رفاه عمومی و آرامش اجتماعی را به خطر می اندازند، یا زمینه انحراف و فساد را فراهم می کنند و یا از فرصتها سوء استفاده می کنند، دستورهای قرآن و توصیه ها و مقررات اسلام راهگشا و آموزنده است و دارای ابعاد اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، حقوقی و قضایی می باشد. البته اصل، پیشگیری و سالم سازی محیط اجتماعی و بهداشت عمومی و در مرحله دوم اصل بر درمان و اصلاح و تربیت مجرمان و فاسدان و کسانی است که حیات اجتماعی را به چالش و خطر و ناهنجاری و فساد می کشند. چنانچه درمان و اصلاح نتیجه بخش نبود و اصول بهداشتی و تربیتی و اصلاحی مؤثر واقع نشد، نوبت به برخوردهای شدیدتر می رسد، تا به جای آنکه جامعه فدای افراد شود، افراد فاسد و متجاوز فدای سلامت جامعه شوند، که اساس بر حفظ نظم و سلامت و عدالت و احقاق حقوق مردم است و باید این اساس پاس داشته شود.

«الّذینَ آمَنوا وَ لَمْ یَلْبِسوا ایمانهم بِظُلمٍ اولئِکَ لَهُم الامْن وَ هُمْ مُهْتَدونْ».[۱۱]

در آیات دیگر موضوع امن و امان و امنیت و حرم امن مورد توجه قرار گرفته است. ریشه و اساس امنیت فردی و اجتماعی از دیدگاه قرآن را باید در ایمان و باورهای عمیق دینی و تقویت بنیادهای معنوی جامعه جستجو کرد و باید به سراغ امنیت روحی، فکری، فرهنگی و آرامش و اطمینان باطنی رفت و اساس آن را در یاد خدا و عشق به کمال پی گرفت؛ که «الّا بِذِکْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ القُلوب».[۱۲]

امنیت ملی

برای امنیت ملی تعاریف مختلفی شده و متناسب با وسعت و پیچیده تر شدن مفهوم امنیت در سیر تاریخی حیات جوامع، ابعاد تازه ای یافته و کاملتر گشته است. در قرون گذشته برخی امنیت ملی را به معنی نبود تهدید نظامی می دانستند و بعضی دیگر بر محافظت از کشور در برابر حمله نظامی یا توطئه سرنگونی نظام تأکید می نمودند. عده ای دیگر بر تعریف کلاسیک امنیت ملی پافشاری داشتند و معتقد بودند امنیت ملی عبارت است از: توانایی کشور در دفع تهدیدهای خارجی علیه حیات سیاسی یا منافع ملی.

محققان ایرانی نیز تعاریف همسانی ارائه داده اند. در دانشنامه سیاسی، امنیت ملی به حالتی تعریف شده که ملتی فارغ از تهدیدِ از دست دادن تمام یا بخشی از جمعیت و دارایی و یا خاک خود به سر برد. تعریف دیگر بر احساس آزادی کشور در تعقیب هدفهای ملی و عدم ترس از خطرات جدی از خارج نسبت به منافع اساسی و حیاتی کشور تأکید دارد.

برخی دیگر بر حفظ ارزشهای ملی و خودی در برابر تهدیدهای خارجی تأکید دارند. استراتژیستهای آمریکایی در دوران جنگ سرد عمدتاً معتقد بودند ملت وقتی دارای امنیت ملی است که در صورت اجتناب از جنگ بتواند ارزشهای حیاتی خود را پیش ببرد و در صورت اقدام به جنگ بتواند ارزشهای حیاتی را حفظ کند. دانشنامه بین المللی علوم اجتماعی امنیت ملی را توان یک ملت در حفظ ارزشهای داخلی از تهدیدهای خارجی تعریف می کند. «والتر لیپمن» معتقد بود ملت زمانی در امن است که در صورت اجتناب از جنگ، در معرض خطر قربانی کردن ارزشهای خود نباشد و در صورت ورود به جنگ بتواند با پیروزی، ارزشهای خود را پاس بدارد.

تعاریف فوق بر بُعد نظامی امنیت تأکید دارند و در آنها تنازع و جنگ و تهدید نظامی مفروض گرفته شده است.

دو اصل در تعاریف فوق مفروض می باشد: نخست تهدید خارجی و دوم ماهیت نظامی. این تعاریف عمدتاً به پس از رنسانس و به دوران جنگ سرد باز می گردد و تماماً نشأت گرفته از جنگهای کشورهای اروپایی به خصوص جنگ جهانی اول و دوم است، اما رشد فناوری، توسعه ارتباطات، تحولات صنعتی و گسترش روابط فرهنگی و تجاری و از همه مهمتر پدیده جهانی شدن، چهره جهان را به شکل شگفت انگیزی، طی سه دهه اخیر متغیّر نمود و فضای نوی را با سرعت خارق العاده ای بر جهان حاکم کرد که متعاقب آن مفهوم امنیت و امنیت ملی دستخوش تحولات شد. در این تحولات، ابعاد مربوط به تهدید نظامی و قدرت ارتشها در تأمین امنیت ملی، کم رنگتر از گذشته شده و ابعاد مربوطه به توانمندیهای اقتصادی، تکنولوژیک، فرهنگی، میزان مشارکت مردم در ساختار سیاسی، استحکام نظام حکومتی و میزان تقابل منطقه ای و بین المللی آن با سایر کشورها نقش محوری تری یافته است.

تحوّل در مفهوم امنیت ملی بر مبنای خارج شدن آن از سایه تمام عیار تهدید نظامی و نقش یابی بیشتر مؤلفه های جدید، پس از فروپاشی اردوگاه شرق و پیروزی انقلاب اسلامی مسجّل گردید، زیرا اضمحلال کمونیسم در عرصه های فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی رقم خورد، نه در عرصه نظامی. از سوی دیگر شکست اردوگاه غرب در برابر انقلاب اسلامی و سرنگونی رژیم شاهنشاهی ایران که قویترین قدرت نظامی خاور میانه بود و حکومتی ادغام شده در روابط موجود جهانی محسوب می شد و از حمایت غرب برخوردار بود، در عرصه های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی رقم خورد، نه در عرصه های نظامی پلیسی و نه به دلیل عدم وجود حمایتهای بین المللی.

بر اساس مبانی مذکور اندیشوران و متفکران مسایل سیاسی اجتماعی و امنیتی مقولات مربوط به توسعه و توان ملی را جزء مفهوم امنیت ملی برشمرده اند، تا آنجا که عالمان معاصر اظهار داشته اند در وضع کنونی جهان امنیت از توسعه سرچشمه می گیرد و حد و شاخص توسعه، حد و شاخص امنیت ملی است.

بر اساس مباحث فوق تعریف جامع از امنیت ملی متناسب با وضع نوین جهانی عبارت است از: دستیابی یک ملت به امکانات و توانمندی و ابزاری که بتواند با تمسک به آنها از تهدیدهای خارجی و داخلی در امان باشد و سلطه سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و نظامی بیگانه را دفع کند و از ارزشهای حیاتی خود در صلح و جنگ، دفاع و حراست نماید و از موجودیت کشور و تمامیت ارضی آن حفاظت کند و احساس رضایت و اطمینان خاطر نسبت به حال و آینده در جامعه به وجود آورد و سیر صعودی در افزایش قدرت و توان ملی در عرصه های مختلف داشته باشد و در راه پیشبرد امر توسعه متوازن و پویا و تحکیم وحدت ملی و ارتقای سطح مشارکت سیاسی جامعه موفق باشد.

بنابراین اصول مهم در تأمین امنیت ملی عبارتند از:

۱. شناخت دقیق و فراگیر دولت و ملت از دشمنان، رقیبان و تهدیدهای داخلی و خارجی.

۲. حرکت در مسیر توسعه انسانی و هماهنگ و هدفمند و پایدار با هدف پیشرفت کشور در عرصه های مختلف علمی، فنی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و نظامی.

۳. افزایش مشارکت و فعالیت سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی مردم و حضور مستمر و گسترده آنان در صحنه ها و تلاش جهت حضور مردم در عرصه های گوناگون سازندگی و عزّت و شرف و اقتدار جامعه اسلامی.

۴. تقویت مستمر ارزشهای اسلامی، مذهبی و ایرانی و تقویت فرهنگ و هویت خودی و ارزشهای عمیق اسلامی.

۵. افزایش توان نظامی برای دفع تهدیدات نظامی و حفظ تمامیت و استقلال کشور در برابر تهاجم و یورش بیگانگان و پیش بینی و پیشگیری و آینده نگری.

۶. صیانت و تقویت همبستگی ملی.

۷. فراگیر کردن اراده جمعی برای افزایش توان و اقتدار جامعه اسلامی و کشور.

۸. تقویت و فعال کردن دیپلماسی نظام اسلامی در عرصه های منطقه ای و بین المللی جهت حفظ منافع و مصالح و امنیت ملی و تقویت پیوندها با کشورهای قابل اعتماد و ایجاد قطبهای قدرتمند.

۹. گسترش فرهنگ و مسؤولیت شناسی و مسؤولیت پذیری در جامعه اسلامی جهت آگاهی نسبت به خطرات و بحرانها و چالشها از یک سو و آمادگی برای مقابله از سوی دیگر و استفاده از ظرفیتها و توانمندیها جهت رشد و پویایی و تحول و اصلاح ساختارها و روشها و قوانین و مقررات جهت مسؤولیت پذیری افراد جامعه و نیز نهادها و ارگانهای عمومی و دولتی.

۱۰. فرهنگ به معنی وسیع و عمیق کلمه در تحولات و پویایی و اقتدار یک ملت و جایگاه آن در حفظ هویت و تداوم یک جامعه نقش مهم دارد. در حقیقت فرهنگ زنده و سازنده و پویا موتور حرکت ملت و رمز وحدت و انسجام و اقتدار و سند عزت و استقلال و روح جمعی و محور امنیت و پایداری در برابر یورش و شبیخون بیگانگان و توطئه های دشمنان است. هرچه فرهنگ عمیق تر و ریشه دارتر و از لایه های عمقی بیشتری برخوردار باشد، آن ملت در تأمین خواسته های خود و مقاومت و سربلندی در برابر یورش بیگانگان قوی تر و کارآمدتر خواهد بود.

۱۱. نظام اطلاعاتی کارآمد و کارساز؛ مقوله اطلاعات چه در بعد تخصصی و چه در بعد اطلاعات عمومی و اطلاعات به معنی رشد آگاهیهای عمومی و پیشرفت علمی و اطلاعاتی از ابزار مهم در راه تأمین و برقراری امنیت ملی است، که در دنیای معاصر از نقش آن نباید غافل شد.

گستره امنیت

امنیت از دیدگاه معارف و فرهنگ اسلامی و علوی(علیه السلام) در هر دو حوزه قابل تعریف است و مفهوم آن وسیع و عرصه های فردی و اجتماعی و زمینه های داخلی و خارجی و فکری و روحی و اخلاقی و اعتقادی و تبلیغاتی و اطلاعاتی و دنیوی و اخروی را شامل می شود و با شاخصه های ایجابی و سلبی از هر دو زاویه قابل تعریف و دسترسی و البته نسبی است، نه مطلق و تابع وضع و امکانات و تواناییهای هر فرد و جامعه است و نباید آن را صرفاً به امکانات و تجهیزات نظامی و با اندازه های مادی و فیزیکی و یا مقولات اقتصادی و مانند آن تعریف یا با نیروهای نظامی و انتظامی یا تبلیغات سیاسی اندازه گیری کرد، بلکه مفهوم عمیق تر، ظریف تر و فراگیرتر از مفاهیم یاد شده و بر ابعاد روحی و فکری و فرهنگی و اخلاقی و معنوی و اعتقادی و ارزشهای الهی و انگیزه و مقوله های جهاد و فداکاری و عزم و صبر و استقامت در راه خدا و در راه هدف و اعتماد به نفس و توکّل بر خدا و حق گرایی و ایثار و شجاعت معنوی و الهی نیز اطلاق می گردد. شاخصها و مقولات ارزشمند و کارساز و تأثیرگذار فراوان دیگری در این حوزه مؤثرند که در تعاریف مرسوم صاحب نظران این مقولات کمتر دیده می شود. اما د

ر فرهنگ دینی سخت مورد توجه بوده و منشأ عزت و اقتدار و هویت و استقلال و حراست و مقاومت و پایداری در برابر دشمنان و مانع نفوذ و وسوسه و شیطنت بیگانگان و بیگانه پرستان در حیات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی امت اسلامی و مؤمنان خواهد شد و آنان را برای مقابله با خطرات و تهدیدات آماده می کند و در پاسداری از اصول و منافع ملی و حیاتی و کیان نظامی اسلامی، قدرتمند و مقاوم می نماید و راههای نفوذ و سلطه و توطئه دشمنان را سد می کند و آنها را در برابر اقتدار امت اسلامی و مسلمانان خلع سلاح می نماید و راه طمع آنان را می بندد.

در روایت پیامبر(ص) آمده است: «نعمتان مکفورتان، الامن و العافیه؛[۱۳] دو نعمت اند که قدر آنها شناخته نمی شود و کفران می گردند: امنیت و عافیت».

در فرهنگ علوی بر نعمت امنیت تأکیده شده و امام(علیه السلام) فرموده است: «ایّها النّاس، انّه من استنصح الله وفّق و من اتّخذ قوله دلیلاً هدی للّتی هی اقوم فانّ جار الله آمن و عَدوّه خائف؛[۱۴] مردم! هر کس خدا را ناصح و خیرخواه خود قرار دهد، موفق می شود و هر کس قول او را دلیل و راهنما قرار دهد، به استوارترین راه هدایت خواهد شد. کسی که خود را در پناه خداوند قرار دهد، در امنیت و آرامش خواهد بود و هر کس دشمن خدا باشد، خائن است».

«و تَدافعته الاَبْواب اِلی باب السّلامه وَ دار الاقامه وَ ثبتت رِجْلاه بِطمأنینه بدنه فی قَرارِ الاَمْن و الراحه بِما استعمل قلبه و ارضی ربه».[۱۵]

امام (علیه السلام) مسایلی مانند فقر و مرض و بیماری قلب را بزرگترین محرومیتها می داند، همان طور که بزرگترین دردهای باطنی انسانها را کفر و شقاق و ضلال و نفاق می شمارد و این امر را از عوامل تهدیدکننده ایمان و امن و طمأنینه نفس و امنیت روح و روان و جسم و جان انسانها می شناسد. در جای دیگر می فرماید: «الا و انّ من البلاء الفاقه و اشدّ من الفاقه مرض الجسم و اشدّ من مرض الجسم مرض القلب؛[۱۶]

از بلاها فقر و نداری است و از آن بدتر بیماری جسمی است. و از آن خطرناک تر بیماری روحی است. از نعمتهای خداوند ثروت و قدرت مادی و مکنت است و بالاتر از آن سلامت جسمی انسانهاست و از آن برتر سلامت روحی و فکر و قلب و عقل انسانهاست».

یا می فرماید: «یا بنیّ! انّی اخاف علیک الفقر فاستعذ بالله منه فانّ الفقر منقصه للدین، مدهشه للعقل، داعیه للمقت؛[۱۷] برای تو از فقر می ترسم. به خداوند از شرّ فقر پناه ببر، چون موجب کاهش دین، دهشت عقل و کینه و دشمنی مردم خواهد شد».

فقر یک عامل تهدیدکننده است، همان طور که جهل و بیماری خطر است.

در ابعاد دیگر حضرت می فرماید: «فالجنود باذن الله حصون الرعیه و زین الولاه و عزّ الدین و سبل الامن و لاتقوم الرعیه الّا بهم».[۱۸]

بحث دفاع و امنیت ملی در برابر تهاجم دشمنان و توطئه عناصر و باندهای قدرت طلب و مخرّب داخلی و خارجی است.

امنیت با عزت و اقتدار به هم آمیخته و از واژه عزت در این باره استفاده شده است که در مفهوم عزیز بودن یا حکمت، مفاهیمی از قبیل قدرت، اقتدار، همراه با شایستگی و برازندگی و تواضع و تمکین و ذلت و فروتنی و کرنش دشمن استفاده می شود.

شاید بتوان گفت در تعابیر قرآن مفهوم عزت که فراتر و نتیجه امنیت است یا امنیت، برآیند آن است، به کار رفته است. اسلام و قرآن عزت را برای امت اسلامی و مسلمانان می پسندند و چنانچه مسلمانان به شرایط اسلامیت خود پایبند باشند، همواره عزیز و سربلند خواهند بود و دشمنان از نفوذ و رخنه و فکر سلطه بر آنان محروم و مأیوس خواهند بود و روزنه امیدی برای آنان باز نخواهد شد، بلکه دشمن در برابر عظمت و عزت و کرامت و شکوه جامعه اسلامی مجذوب و تسلیم خواهد بود و اگر عناد نداشته باشد، تسلیم حق خواهد شد. این جاذبه را اسلام دارد و جامعه اسلامی می تواند اسباب آن را فراهم نماید.

این بیان را امام در خطبه قاصعه دارد: «فابدل لهم العزّ مکان الذل و الامن مکان الخوف».[۱۹]

در حقیقت اسلام امنیت توأم با عزت را برای جامعه اسلامی و انسانهای مؤمن می خواهد و ابزار و وسایل آن را پیش بینی نموده است که چنانچه عمل شود، موفقیت آن قطعی خواهد بود.

حضرت(علیه السلام) در جایی دیگر می فرماید: «اللهم انک تعلم انه لم یکن ما کان منّا مُنافسه فی سلطان و لا التماس شی ء من فضول الحطام و لکن لنردّ المعالم من دینک و نظهر الاصلاح فی بلادک فیأمن المظلومون من عبادک؛[۲۰] بار خدایا! تو می دانی جنگ و کشمکش ما به خاطر قدرت طلبی یا فزون خواهی ثروت دنیا نبود، بلکه برای آن است که نشانه های دین تو را بازگردانیم و اصلاح را در سرزمینهای تو حاکم کنیم تا بندگان مظلومت امنیت یابند و حدود تعطیل شده ات به اجرا در آید».

بنابراین هدف، قدرت طلبی و جنگ قدرت و رقابت در قدرت یا کسب ثروت و زراندوزی و زیادت خواهی نبوده، بلکه هدف احیای شعائر و نشانه های دین خدا و برقراری اصلاحات در جامعه است تا بندگان ستمدیده در امنیت باشند و حدود الهی اقامه شود.

امنیت در فرهنگ علوی(علیه السلام) مفهومی عمیق و گسترده دارد و ابعاد وجودی انسانها را پوشش می دهد و دنیا و آخرت را شامل می شود و اساس بر امان الهی و ایمان و ایمنی از عذاب و قهر خداوند متعال است تا انسان به اعتماد و اطمینان برسد و صاحب نفس مطمئنه گردد. امنیت با سکینه و قرار امن و راحت و دخول در ابواب دارالسلام الهی و احیای عقل و قلب و اماته نفس و شهوات و سیر و سلوک الی الله و وصل به مدارج کمال و معرفت و شهود محاضر قدس میسر است.

امنیت و نظم داخلی

امنیت و نظم اجتماعی از اساسی ترین و حساس ترین بخشها و حوزه های امنیتی است و ضرورت آن برای هر فرد و جامعه ای شناخته شده و غیر قابل انکار است. در فرهنگ اسلامی بحث امنیت اجتماعی و ابعاد گوناگون و کارساز آن مورد تأیید و تأکید قرار گرفته است و اصولی مانند نظم و انضباط، امنیت عمومی و فردی و خانوادگی و فرهنگی و سیاسی، حاکمیت نظم و قانون، مبارزه با متخلّفان و عوامل توطئه گر، اجرای قوانین حدود و دیات و قصاص، مبارزه با اراذل و اوباش و جرایم و تجاوز به حقوق دیگران، پیشگیری های کیفری و ضوابط حقوقی و کیفری، ایجاد فضای سالم اجتماعی و صلح و آرامش، حقوق و اختیارات حکومتها در برخورد با عوامل جرم و برخورد با کسانی که رعب و وحشت ایجاد کنند و اسلحه به دست بگیرند و امنیت اقتصادی، بهداشتی، زیست محیطی و قضایی را به خطر بیندازند، از مسایل مهم و سرنوشت ساز هر جامعه است که خوشبختانه در معارف اسلامی و فرهنگ علوی نسبت به موضوعهای یاد شده، مقررات حیات بخش جهت پیشگیری، کاهش و درمان داده شده و بر حفظ حقوق افراد و جامعه و دولت و برقراری روابط سالم توأم با آزادی و آگاهی و عدالت تأکید شده و قوانین کیفری اسلام و د

ستگاه قضایی و حکومتی به علاوه برنامه های تربیتی و دینی و اجتماعی برای تحقق و اجرای آن وضع گردیده است. در وصیتنامه پر ارج حضرت امیر(علیه السلام) آمده است:

«اوصیکُما وَ جمیعَ وَلَدی وَ منْ بلغه کِتابی بِتَقْوی الله وَ نظم امرِکُم و صلاح ذات بَیْنکُم؛[۲۱] همه فرزندان خود و کسانی که این دستور را خواهند شنید، به تقوای الهی و نظم در کارها و صلاح در میان خود توصیه می کنم.»

چنانچه از این وصیتنامه، صرفاً به همین سه دستور توجه و عمل شود، سرنوشت جامعه اسلامی بر اساس تقوا و نظم اجتماعی و عمومی و صلاح در میان خود و در روابط اجتماعی و فرهنگی و سیاسی اداره خواهد شد و شاخصه های لازم برای اقتدار و صلاح و اصلاح و نظم و عدل و اعتدال و تقوا و همگرایی و اخوت فراهم خواهد شد و اهداف نورانی اسلام در زمینه پیشگیری از جرم و گسترش صلاح و سلامت جامعه و عدالت اجتماعی و افزایش امنیت عمومی، رشد شاخصه های همبستگی و عدالت خواهی و رشد و ارتقای معنوی و پایداری و صیانت از ارزشهای اسلامی و الهی و تأکید بر کرامت انسانها و حفظ حرمت و آزادی انسانها و حفظ جان و مال و ناموس مردم و امت اسلامی فراهم خواهد شد و جامعه اسلامی را در برابر فساد بیمه و صیانت خواهد کرد.

اسلام به صورت مبنایی با عوامل ناامنی و تجاوز و فساد به مبارزه برخاسته و اجازه نمی دهد در جامعه عوامل ناامنی و جنایت رشد کند و یا زمینه های تجاوز توسعه یابد. هر کسی در این باره مسؤول است و همه باید حریم دین و جامعه را حفظ کنند و رعایت حدود الهی بر همگان فرض است.

امیر المؤمنین(علیه السلام) در خطبه مربوط به حقوق متقابل والی و مردم، رمز تداوم حیات و پایداری جامعه اسلامی را اینگونه بیان می فرماید: «فَاِذا ادت الرَّعیه اِلی الوالی حقه وَ ادّی الوالی اِلَیْها حقّها عَزّ الحَق بَیْنَهُمْ و قامت مناهج الدّین وَ اعتَدلت مَعالِم الْعَدْل وَ جرت علی اذلالها السنن فصلح بِذلِکَ الزمان و طمع فی بقاء الدّوله ویئست مَطامِعُ الاعْداء؛[۲۲] هرگاه مردم حقوق والی را ادا کنند و حاکم نیز حقوق مردم را ادا نماید، حق در بین ایشان عزیز خواهد شد و قواعد دین برقرار خواهد شد و نشانه های عدالت استوار و سنّتها در بستر خود قرار خواهد گرفت. در اینجا است که روزگار صالح خواهد شد و امید به بقا و پایداری دولت خواهد بود و دشمنان مأیوس خواهند شد و امنیت پایدار و برقرار خواهد ماند.»

این خطبه یکی از گرانبهاترین درسها را در زمینه های حقوق سیاسی، فلسفه سیاسی، رابطه متقابل دولت و مردم، شرایط پایداری و تداوم حکومت، اصلاح جامعه، امنیت ملی، تقویت بنیادهای فکری و معنوی، عوامل اقتدار امت، عوامل یأس و ناامیدی دشمنان، جریان امور به وجه احسن، احقاق حق و اماته باطل، حمایت از مظلومان و مقابله با ظالمان و دهها مسأله دیگر را بیان می نماید.

آنجا که ناکثین و لشکریان جمل امنیت جامعه را به خطر انداختند و بر اهل بصره یورش آوردند و وحدت و استقلال و حاکمیت اسلامی را مورد تهدید جدّی قرار دادند و بناحق بر مسلمانان تحت فرمان حضرت، حمله کردند، امام برای سرکوب فتنه، حرکت کرد و اقدامات و تدابیر لازم را تدارک دید. البته همواره سعی داشت تا آنجا که امکان دارد مسأله به جنگ پایان نپذیرد و خونی بناحق ریخته نشود، اما هنگامی که کار از کار گذشت و چاره ای جز غرّش شمشیرها و شیهه اسبها نبود، امام دستور حمله داد. آنگاه در فلسفه این اقدام فرمود: «فَوالله لَو لَم یَصیبُوا منَ المُسلمین الا رجلاً واحداً مُعْتَمدین لقتله بلاجرم جره لحل لی قَتل ذلِک الجَیْش کَلّه اذ حضروه فلم ینکروا و لم یدفعوا عنه بلسان و لا بید؛[۲۳] به خدا سوگند، اگر از مسلمانان جز یک نفر را به شهادت نرسانده بودند و در قتل او بدون ارتکاب جرمی او را عمداً کشته باشند، قتل همه آنها بر من حلال است، چون در آن صحنه حضور داشته اند و از بناحق ریختن خون مسلمانی با دست و زبان دفاع نکرده اند.»

امنیت مرزها

امام علی(علیه السلام) خطاب به مالک اشتر می نویسد: «امّا بَعْدَ فانّک مِمَّنِ اسْتَظْهر بِه عَلی اِقامه الدّین و اقمع بِه نَخوه الاثیم و اسد بِه لهاه الثغر المَخُوف؛[۲۴] بی گمان تو از کسانی هستی که من در اقامه دین خدا و اجرای قوانین الهی و در هم شکستن غرور جنایتکاران و پاسداری از مرزهای حساس کشور به نیروی آنها تکیه و اعتماد می کنم».

امام می فرماید: اقامه دین و ریشه کن کردن غرور گناهکاران و جباران و انسداد مرزهای حساس و گلوگاههای دشمن را به وسیله تو می بندم. تو در کارهای مهم از خداوند استعانت جوی و سختی و شدت را با نرمی درآمیز و هر جا رفق مؤثرتر باشد، از آن استفاده کن و هر جا جز شدت جواب ندهد، با قاطعیت برخورد کن و در هر حال با رعیت و مردم مهربان باش و آغوشت را برای آنها بگشا و با گشاده رویی با آنان برخورد کن و با نرمی با آنان معاشرت بنما و در ملاحظه و نظر کردن و تحیت گفتن با آنان یکسان رفتار کن تا بزرگان طمع در ستم کردن به تو نکنند و ضعیفان از عدل تو مأیوس نشوند.

خبر به آن حضرت رسید که لشکریان معاویه به شهر مرزی انبار حمله کرده و به مال و جان مردم یورش آورده اند و خلخال و دستبند از پا و دست زنان مسلمان و کسانی که در پناه حکومت اسلام هستند، در آورده و پیروزمندانه برگشته اند و کسی در برابر آنها نایستاده است، فرمود: اگر انسان از شنیدن این خبر از غصه دق کند و بمیرد، سزاوار است.[۲۵]

همه ناموس امام هستند و حکومت اسلامی نسبت به همه مسؤولیت دارد، تا جایی که نه تنها زنان معاهد در شهر انبار باید در سایه امن و امان حکومت اسلامی باشند که در شام یا یمامه اگر گرسنه ای باشد، امام مسلمانان هرگز آرام ندارد و برای او قابل تحمل نیست خود سیر باشد و ملتش گرسنه باشند. همه فرزندان و برادران دینی او همانند او انسان و از حقوق انسانی برخوردار هستند: «فَاِن النّاس صنفان امّا اَخ لَک فِی الدّین اَوْ نظیر لَکَ فی الخلَق».[۲۶]

امنیتی فراگیر در مرزها و شهرها و گستره اسلام و مسؤولیت حکومت و کارگزاران در پاسداری از مرزها و حقوق انسانی و حقوق شهروندان ضروری است.

امنیت قضایی

قضا و جایگاه آن در فرهنگ و نظام اسلامی، از پایگاهی رفیع و خداپسندانه و مردمی برخوردار است. اگر حکومت را با قضاوت عادلانه تفسیر کنیم و روح حکومت را در قضاوت به حق و گسترش عدالت در جامعه تعریف نماییم، در فرهنگ انبیا و فرهنگ اسلامی، قضاوت از جایگاه بلندی برخوردار است و قضاوت، به حق کار انبیا است.

در فرهنگ علوی(علیه السلام) نیز قضاوت به حق و استفاده از فنون قضایی، امنیت قضات و کارگزاران قضایی و استقلال و امنیت قضایی مردم از مسایل مهم و قابل توجهی است که مراجعه به سیره و سنت آن بزرگوار حاوی درسهای آموزنده و حکیمانه ای است که چراغ راه امت خواهد بود.

تأکید اسلام بر شرایط قضات و کارگزاران قضایی و عدالت و علم و حکمت و تجربه و رعایت دقیق ضوابط، نشان دهنده عمق و اهمیت این وظیفه سنگین است.

آن بزرگوار در باره رسول اکرم(ص) می فرماید: «المعلن الحَقّ بِالْحَقّ»[۲۷] یا «کَلامه الفَصْل و حُکْمه العَدل»[۲۸] و در عبارت دیگر فرمود: «افْضل الخَلْق اقضاهُم بالحقّ»[۲۹] و در مقابل فرمود: «شرّ القضاه منْ جارت اقضیته»[۳۰].

واضح است برای برقراری امنیت قضایی در دو بُعد امنیت قضاوت و امنیت مردم، شرط اول، وجود نظام قضایی کارآمد و عدالت خواه و قوانین کارآمد و آیین دادرسی راهگشا و کارکنان متعهد و هوشمند و فضای سالم و عدالت خواه و فرهنگ لازم جهت حمایتهای قضایی و عدالت خواهی و پرهیز از حاکمیت سلیقه ها و باندها بر دستگاه قضایی و پیشگیری از وسوسه ها و نفوذیهای حیله گر و ارتباطات ناسالم و برخورد با مفاسد، از جمله رشوه خواری و سوء استفاده و فرصت طلبی و حاکمیت روابط بر ضوابط است.

در این باره امام علی(علیه السلام) در به کارگیری قضات شریف و بافضیلت و از خانواده های توانا و شایسته برای مسؤولیت قضاوت و دارای تیزبینی تأکید می فرماید: «ثُمَّ اختر لِلْحُکْم بَیْن النّاس اَفْضل رعیَّتک فی نفسک مِمَّن لا تَضیق بِه الامُور و لا تَمحکه الخُصوم… ؛[۳۱]

برای قضاوت در میان مردم بهترین کارگزارانت را انتخاب کن. از کسانی باشد که امور گوناگون و کارها بر او تنگ نیاید و او را در تنگنا قرار ندهد و برخوردهای گوناگون و خصمانه طرفهای درگیر، او را به خشم وا ندارد. کسی که در لغزش خود پای نمی فشارد و چون حق را شناخت، بازگشت به حق بر او دشوار نخواهد آمد. خویشتن را اسیر طمع و آز نکرده و به فهم سطحی بسنده نمی کند. از آن کسان که در شبهات از همه بیشتر احتیاط می کنند و در گردآوری ادله و پیروی از دلیل از همه بیشتر پا می فشارد. کسانی که از مراجعه خصوم کمتر دچار ناشکیبی می شوند و برای کشف حقایق امور از همه صابرتر و شکیباتر باشند و چون حق برای آنها روشن شد، از همه قاطع ترند. کسانی که ثناخوانی، آنها را دچار خودخواهی نمی کند و با چرب زبانی و فریب، شاهین ترازوشان به کژی میل نمی کند. البته چنین کسانی سخت کمیاب اند.»

این فصل از بیان حکیمانه و سازنده و عدالت گستر و پاسدار حریم حق و عدل، یکی از حساس ترین و کارآمدترین بخشهای حکومت در جامعه است، که بخش قضاوت و احقاق حقوق مردم و برقراری نظم و امنیت در جامعه و پاسداری از حقوق محرومان و ستمدیدگان و مبارزه با زورگویان و ستمگران است.

بدون تردید اساس حکومت زمانی استوار و پایدار خواهد بود که جلوی ظلم و زور و فساد در جامعه گرفته شود و عدالت و امنیت قضایی با قاطعیت در جامعه برقرار گردد.

بدیهی است شرط اول برای تحقق این رسالت، استقرار قانونی و ایجاد دستگاه قضایی سالم و کارآمد برای انجام وظایف محوله است. اساس چنین دستگاهی دو چیز است: قانون و قضات شایسته.

آنچه در سخنان امام(علیه السلام) نسبت به منصب قضا و حساسیت حرفه گرانسنگ و الهی قضاوت بیان شده، نشانگر خطیر بودن آن و نقش سرنوشت ساز حاکمان و قاضیان و دادرسان و شاغلان منصب قضا است، که شرایط آنان بدین قرار است:

۱. از بهترین و برترین اشخاص باشند.

۲. دارای شرح صدر باشند و اطلاعات لازم برای قضاوت عادلانه را به دست آورند.

۳. با شهامت اشتباهات خود را بپذیرند و آن را جبران کنند.

۴. زود به خشم نیایند و در مقابل پافشاری طرفینِ دعوا به احقاق حقشان کنترل خود را از دست ندهند.

۵. قوی و نیرومند باشند و از قدرتمندان نترسند.

۶. عزت نفس و همت عالی داشته باشند و اسیر آز نگردند و توسط رشوه دهندگان تطمیع نشوند.

۷. اهل تحقیق باشند و با آسان گیری از مسایل نگذرند و بدون کسب اطلاعات به قضاوت نپردازند و با برخورد سطحی و بر اساس اولین شنیده ها حکم صادر نکنند.

۸. در مواجهه با امور مشتبه و مسایل گنگ و پیچیده، احتیاط و تأمّل را از دست ندهند و در کشف واقعیات بر اساس دلایل و براهین قطعی کنجکاو و مصرّ باشند و در یافتن حق، پافشاری و توانایی و شرح صدر لازم را داشته باشند.

۹. با طرفین دعوا گشاده رو باشند و بدون ابراز خستگی و ناراحتی به هر کدام از طرفین فرصت سخن گفتن بدهند.

۱۰. گرفتار حیله و مکر فریبکاران نشوند و در مقابل تملق و چاپلوسی اراده خود را از دست ندهند.

۱۱. از قاطعیت برخوردار باشند و هنگامی که حقیقت را کشف کردند، اجازه ندهند عاملی مانع صدور حکم عادلانه گردد و حکم خود را بدون طرفداری از یکی و کم لطفی به دیگری صادر کنند و از هیچ چیز و هیچ کس ملاحظه نکنند، جز عدل و وظیفه.

البته افرادی با چنین مشخصات اندک اند. داشتن قاضی شایسته و صالح برای حکومت توفیق بزرگی است که باید ارزش آن را بداند.

رابطه آزادی و امنیت

آزادی و کرامت انسانها در فرهنگ اسلامی از اساسی ترین و ارزشمندترین حقوق خدادادی است و منشأ رشد و پویایی و عامل حرکت و اقتدار و زمینه ساز شکوفایی استعدادها و سرمایه هاست و در برابر، استبداد و خفقان و محدودیتهای نامشروع و غیر قانونی، موجب رکود و ضایع شدن سرمایه ها و نابودی نیروهای خلاق و ضایع شدن استعدادهای خدادادی است.

آزادی جزء گوهره انسانی و حیات طیبه الهی است. آزادی بزرگترین ارمغانی است که جامعه بشری همواره طالب و در آرزوی آن بوده است.

در فرهنگ اسلامی و علوی رعایت آزادیهای مشروع مردم از اصولی ترین مسایل است.

آن بزرگوار فرمود: «لا تَکُنْ عَبْد غَیْرِک وَ قَد جَعلک الله حُرّاً؛[۳۲] برده دیگران مباش، در حالی که خداوند تو را آزاد آفریده است.»

اصل مبارزه با استبداد در سرلوحه برنامه های حضرت دیده می شود. تلاش برای ایجاد فضایی امن و آرام و آزاد همراه با کرامت انسانها و رعایت حریمها از ارکان برنامه های حضرت است.

روشن است بین آزادی و توطئه، آزادی و بی بند و باری، آزادی و قانون شکنی، آزادی و شقّ عصای مسلمانان، آزادی و هرج و مرج و دهها مفهوم و واژه دیگر در تعریف و رفتار تفاوتهای اساسی وجود دارد. از این رو به یک تعریف جامع و مانع شاید به سادگی امکان دسترسی نباشد و در این رابطه دهها تعریف توسط اندیشوران و صاحب نظران انجام گرفته باشد.

لیکن بدون تردید آزادی را باید با قانون الهی تعریف کرد و ابعاد آن را در چارچوب حفظ حقوق اشخاص و جامعه و پرهیز از افراط و تفریط و اعمال سلیقه و قدرت یک باند و یا یک جریان بر آن و آزادی از قیود تحمیلی و تعصب آمیز دید و تعریف کرد که تعریف بیان حدود آن از جایگاه ارزنده ای برخوردار است.

در معارف اسلامی اصل آزادی پذیرفته شده و جزء خمیرمایه فطری انسانهاست. بحث اساسی بیشتر بر تحریف و انحراف و توطئه و باندهای جاه طلب بوده، که آزادی را به خطر می اندازد یا آن را بر اساس خواستهای غلط خود تفسیر می کنند و آزادی را به بند و زنجیر می کشند یا از آن سوء استفاده می کنند.

تأکید حضرت(علیه السلام) بر مشورت در کارها و رعایت حقوق مردم و رضایت عامه و برخورد با والیان متخلف و خودسر از بهترین شواهد در این باره است.

نکات آموزنده ای که حضرت در زمینه فتنه بنی امیه و عملکرد آنان و خطراتی که آینده دنیای اسلام را تهدید می کند، بیان فرموده، شاهد دیگری بر این موضوع است.

آن بزرگوار می فرماید: «انّی الی لقاء الله لمشتاق و حسن ثوابه لمنتظر راج و لکنّی آسی ان یلی امر هذه الامه سفهاؤها و فجّارها فیتخذوا مال الله دولا و عباده خَوَلا و الصّالحین حرباً و الفاسقین حزباً.»[۳۳]

بحث از تسلط نابکاران و سفیهان و نابخردان امت اسلامی و اقدامات و عملکرد تلخ و اسفبار و جبار آنهاست. می فرماید: با سلطه سفیهان فاسق و فاسقان سفیه و فاجران فاسق بر امت، سرنوشت آن دستخوش دگرگونیهای وحشتناکی خواهد شد. آنها بیت المال را تیول خود قرار خواهند داد و بندگان خدا را به بردگی خواهند گرفت و آزادی را از مردم سلب خواهند کرد و نسبت به صالحان و شایستگان سر عناد و جنگ در پیش خواهند گرفت و با فاسقان پیوند حزبی و شیطانی برقرار خواهند نمود.

در فرهنگ علوی(علیه السلام) اطاعت از حاکمان جبار و سیاستمداران و زورگو، حکم اطاعت از طاغوت را دارد و اطاعت از آنان در حد شرک به خدای بزرگ است: «مَن اطاعَ جَبّارَاً فقَد عَبَدَه»؛[۳۴] و «من اصغی اِلی ناطِق فَقَد عَبَدَه»؛[۳۵] و «لا دین لِمَن دان بِولایَه امام جائِر».[۳۶]

در میراث گرانسنگ علوی(علیه السلام) آزادی با فطرت و سرشت انسانها عجین شده و به هم آمیخته و جزء سرمایه های اصلی انسانی و خدادادی است. آزادی ودیعه ای الهی است که در نهان بشر نهاده شده و کسی نمی تواند آن را سلب کند. آزادی حق طبیعی و فطری و الهی است.

آزادی همان است که خالق منّان به بنی اسرائیل عطا فرمود و ایشان را از استبداد فرعونی نجات بخشید و فرمود: «اِنَّ فِرْعَون عَلا فِی الاَرْض وَ جَعلَ اهْلها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائفهً منهم.»[۳۷]

فرعون در زمین بر مردم برتری جویی کرد و اهل آن را فرقه فرقه ساخت و طائفه ای از آنان را به استضعاف کشید و خداوند اراده حکیمانه اش را بر آزادی انسانها و نجات پرهیزکاران از شرّ فتنه مفسدان و طاغوتیان قرار داد.

در معارف اهل بیت(علیه السلام) امنیت فردی و اجتماعی و در حیطه احکام فردی و اجتماعی شریعت و در حدود و حریم تقوا و عدالت اصولی شناخته شده و مورد قبول است. آزادی و امنیت، لازم و ملزوم یکدیگرند و در حکومت عدل غیر قابل تفکیک اند. البته در حکومتهای جور و طاغوتی معارض یکدیگر و دسترسی به آن غیر قابل وصول است.

آنجا که نظام عدل و حق باشد، آزادی مشروع برای همه پذیرفته شده است و آنجا که نظام جور باشد، به ناچار آزادیهای مشروع محدود خواهد شد و آزادیهای فردی و اجتماعی تحت الشعاع وضع ظالمانه اجتماعی و متأثر از نظام حاکم خواهد بود.

نتیجه گیری

بحث امنیت افراد حکومت و آزادی توأم با امنیت در چارچوب اصول ذیل معنا پیدا می کند:

الف) رعایت کامل حقوق متقابل والی و مردم

ب) مسؤولیت متقابل والی و مردم

ج) نظارت متقابل والی و مردم

د) مشورت پذیری

ح) شایسته سالاری

ه) نصیحت ائمه مسلمین

و) تقوا و عدالت در حاکم اسلامی

ز) تقوا و عدالت در کارگزاران

ح) تعاون بر برّ و تقوا

ط) عدم تعاون بر اثم و عدوان

ی) کرامت انسانها

ک) امر به معروف و نهی از منکر

روشن است اصل آزادی افراد و آزادیهای اجتماعی با توطئه گری، شقّ عصای مسلمانان، تشکیل باندهای فساد و طغیان، تشکیل گروههای برانداز، کارشکنی در امر حکومت، تبلیغات مخرّب علیه مصالح امت، اقدامات ضد امنیتِ فردی و اجتماعی هرگز سازگار نیست. گرچه در حکومت علوی(علیه السلام) افراد و جریانهای مخالف آزادی بودند و کسی بر آنها بیعت یا اطاعت از حضرت را تحمیل نکرد، ولی آزادی تا آنگاه بود که دست به اقدامی علیه مردم یا حکومت نزنند.

اما آنگاه که از فضای ایجاد شده سوء استفاده می کردند و حرمت ماه رمضان و احکام شریعت اسلامی و حق الله را می شکستند یا مزاحمت برای مردم ایجاد می نمودند، دیگر آزاد نبودند. در حقیقت آنها حدود آزادی را نقض کرده بودند.

عناوین و موضوعاتی در نهج البلاغه و فرهنگ علوی(علیه السلام) به چشم می خورد که بهترین مباحث برای نشان دادن حدود آزادیها در فرهنگ و مکتب امام(علیه السلام) است.

موضوع فتنه، فتنه شناسی، فتنه گری، فتنه بنی امیه و خوارج، بدعت هشیاری و مبارزه با فتنه ها و استعاذه به خداوند در فتنه ها، انتخاب رهبران شایسته در برابر امواج توفنده فتنه ها، لزوم بصیرت و تقوا در برابر آن، ریشه یابی فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و تأثیر آنها در پیدایش فتنه ها و دهها موضوع دیگر قابل توجه، پژوهش و دارای احکام و تکالیف بوده و چراغ راهنمای جامعه و حاکمیت اسلامی در برابر تحریفها، غوغاسالاریها، بدعتها و فتنه ها در میان امت اسلامی است.

بینش و نگرش حضرت در مواجهه با فتنه ها، نحوه شکل گیری آن و عوامل و زمینه های مختلفی که موجب رشد فتنه می گردد و آسیبهایی که به بحران و به فتنه های ریشه دار تبدیل می شود، از درسهای آموزنده و روشنگری است که شناخت آن برای امت اسلامی ضرورت دارد و هر گونه غفلت خسارتهای جبران ناپذیری به بار می آورد. حضرت می فرماید: «امّا بَعْد اَیُّها النّاس فَأنی فقأت عین الفِتْنَه وَ لَمْ یَکُن لیجترء علیها احَد غَیْری بعد أن ماج غیهبها و اشتدّ کلبها؛[۳۸] ای مردم! این تنها من بودم که چشم فتنه را در آوردم و جز من کسی را جرأت چنین برخوردی نبود، آنگاه که امواج سیاهی های آن بالا گرفت و هاری آن سخت شد.» «و لا تقولن انّی مؤمّر آمر فاطاع فانّ ذلک ادغال فی القلب و منهکه للدّین و تقرّب من الغیر؛[۳۹]مبادا با خود بگویی مرا فرمانروایی داده اند و فرمان می دهم و باید بی درنگ اجرا شود! این سیاه کننده دل و ویرانگر دین و عامل نزدیک کننده به انفجارهای اجتماعی است.»

هرگاه شکوه ویژه فرمانروایی، به نخوت و خودبزرگ بینی دچارت ساخت، در بزرگی ملک خدا و نیرویش ژرف بنگر که چگونه بر تو قدرت دارد و بند بند وجودت بیش از آنچه خود در اختیار داری، در اختیار اوست.

در فرمان دیگر به استاندار خود نوشت: «استعمل العدل و احذر العسف و الحیف، فان العسف یعود بالجلاء و الحیف یدعو الی السیف؛[۴۰]

نسبت به مردم عدل و انصاف را به کار بند و از زورگویی، تجاوز و خشونت، بی عدالتی، انحراف از حق و بیراهه رفتن و حیف و میل پرهیز کن. چون شدت و خشونت موجب کوچ کردن و مهاجرت می شود و حیف و میل و تجاوز به حقوق مردم، آنان را وادار می کند دست به اسلحه ببرند.»

این سخن حکیمانه درس بزرگی برای زمامداران و حکّام است. آنها باید مبنای کار خود را بر عدالت و حق محوری بگذارند و از زورگویی و تجاوز به حقوق مردم و نیز از حیف و میل کردن برحذر باشند، زیرا مردم برای احقاق حقوق خود دست به شمشیر خواهند برد و انقلاب خواهند کرد.

برای پیشگیری از شورش و قیام مردم باید از این قبیل درسها آموخت. در این کلام آموزنده بر یک امر مثبت یعنی برقراری عدالت تأکید شده و از دو امر سلبی یعنی خشونت و بی عدالتی نهی شده است.

انسان فطرتاً آزاد آفریده شده و آزادی گوهره وجود وی را تشکیل می دهد. آزادی، زمینه رشد و تکامل جوامع بشری را پدید می آورد. در فضای آزاد و کرامت استعدادها شکوفا می شود و نیروها رشد نموده، خلاقیتها و نوآوریها زنده می گردد. و راه برای پیشرفت و اقتدار جامعه فراهم خواهد شد و روابط اجتماعی پایدار و استوار خواهد بود. در فضای خفقان و استبداد استعدادها می میرد و نشاط و تحرک از بین می رود. اساس در تعریف آزادی و استفاده مطلوب از آن است و قطعاً بدون امنیت و سلامت محیط و حاکمیت قانون و عدالت امکان برقراری و ایجاد محیطی آزاد فراهم نخواهد شد.

اسلام پدیدآورنده آزادی و مدافع و پاسدار آن است و آزادی در چارچوب اسلام تعریف می شود و حریم آن و امنیت با حریم فرهنگ و احکام و سلامت جامعه اسلامی و پاسداری از حدود اسلامی قابل تفسیر است.

آنچه در فرهنگ علوی(علیه السلام) مشهود است، تأکید بر آزادیهای مشروع در زمینه های فکری، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است.

در مورد آزادیهای سیاسی تا آنجا که به باند و گروه ختم نشود و توطئه نکنند و فساد و محاربه نباشد، از نظر حضرت، مزاحمتی برای آنان ایجاد نمی شود.

اما در صورتی که به توطئه گری و کارشکنی و اقدامات ضد امنیتی و ایجاد تفرقه می پرداختند یا آتش بیار معرکه برای بیگانگان بودند و از حوزه های دینی و مراکز اجتماعی به عنوان پایگاه و حوزه نفوذ دشمنان استفاده می کردند و مانند مسجد ضرار در برابر حیات و حرکت جامعه اسلامی می ایستادند، دیگر جای اغماض و عفو و رحمت اسلامی نبود.

تاریخ مبارزات حضرت با ناکثین و قاسطین و مارقین گویای این حقیقت است. حضرت در آغاز تلاش کردند نصیحت نموده و درگیر نشوند و با شرح صدر این معنا را پی گرفتند، اما آنجا که نصایح حکیمانه آن بزرگوار اثر نکرد، با قدرت اقدام نمودند و چشم فتنه را در آوردند.

واژه استبداد که امروز در فرهنگ دینی و سیاسی ما یک مفهوم شناخته شده است، ریشه در سخنان ارزشمند علی و زهرا(علیه السلام) و سیدالشهداء(علیه السلام) و اهل بیت(علیه السلام) دارد. فاطمه(س) فرمود: «و هرج شامل و استبداد من الظالمین یدع فیئکم زهیداً و جمعکم حصیدا؛[۴۱]

هشدار که هرج و مرج فراگیر و استبداد ستمگران که بیت المال شما را به صورت خاصه توزیع خواهند کرد و اجتماع و وحدت شما را درو خواهند نمود».

نتیجه سلطه حاکمان بی مروّت و ستمگر جز بی نظمی و استبداد نخواهد بود که بیت المال را در اختیار هر کس خواستند قرار می دهند و اجتماع جامعه اسلامی را شقّه شقّه می کنند.

و این سخنان هدایتگر علی(علیه السلام) است که می فرماید: «من استبدّ برأیه هلک و من شاور الرجال شارکهم فی عقولهم؛[۴۲] هر کسی در رأی و نظر خود استبداد بورزد، هلاک خواهد شد، و هر کسی با رجال مشورت نماید، در عقول آنان شریک خواهد بود».

امنیت و رسانه های ارتباط جمعی

در فرهنگ اسلامی نقش رسانه ها نقش هدایتگری، تعلیم و تربیت، اطلاع رسانی، پاسداری از ارزشها و کرامتهای اسلامی و انسانی و حفظ هویت و استقلال امت اسلامی و مقابله با توطئه هاست.

رسانه های مکتوب باید در جهت و مدار یاد شده حرکت نمایند. برای تحقق اهداف یاد شده باید دست اندرکاران از شایستگی و لیاقت لازم برخوردار باشند و بر باورهای دینی پای بفشرند و پاسدار هویت اسلامی و حافظ حقوق مردم باشند و در جهت عدالت و آزادی و کرامت و منزلت اجتماعی انسان حرکت کنند.

در فرهنگ اسلامی رسانه ها باید تکیه گاه مردم و مایه امید و پاسدار ارزشها و حقوق اسلام و مردم باشند و موجب آگاهی و معرفت و بیداری و بصیرت گردند و چراغ هدایت و عامل وحدت باشند و اعتماد به نفس را تقویت کنند و اعتمادسازی کنند و نقاط ضعف دشمنان را برملا کنند و مایه دلگرمی دوستان و دلسردی و ضعف دشمنان گردند و در برابر حمله دشمنان دفاع و بلکه حمله کنند.

از منابع اسلامی و قرآنی دو مطلب در این باره استفاده می شود:

۱. عملیات تحکیمی برای تقویت جبهه خودی.

۲. عملیات تخریبی برای تضعیف جبهه دشمنان.

در بخش اول دو موضوع مهم در فرهنگ اسلامی قابل توجه است:

الف) اصل ارتباط

ب) محتوای ارتباط

قرآن بر اصل ارتباط، همدلی، تعاون، اعتصام به حبل الله، تواصی به حق و صبر، توصیه می کند.

محتوای این ارتباط و تعاون در فرهنگ اسلامی بر توحیدمحوری، اخلاق و معنویات، تقوا و عدالت، استقلال و آزادی، امامت و ولایت الهی، اخلاص و اعتماد به نفس و توحیدکلمه و کلمه توحید استوار است. قرآن در این باره درسهای ارزنده و عبرت آموز به امت اسلامی می دهد.

اطلاعات و امنیت

نقش اطلاعات در هر جامعه ای تعیین کننده و روشنگر است. چنانچه یک ملت یا حکومتی از دستگاه اطلاعاتی کارآمد و موفق و مردمی برخوردار باشد، می تواند بسیاری از توطئه ها، تهدیدها و بحرانها را پیشگیری نماید و اجازه ندهد در اثر نفوذ و وسوسه دشمنان، اعتماد عمومی سلب گردد یا جامعه دچار نابسامانی و آشفتگی شود یا راه برای نفوذ و توطئه دشمنان هموار گردد. چنانچه حصارهای اطلاعاتی و امنیتی یک ملت و حکومت ضربه بخورد، راه برای دشمنان وحدت و استقلال جامعه باز می گردد و نیروهای فتنه گر می توانند با جوّسازی و تشنج آفرینی بستر را برای اهداف خود و سلطه ایادی شیطانی آماده سازند.

اطلاعات، کیفیت آن، سازمان مربوط، نیروهای فعال، حوزه های کاری، مقابله با تهدیدات و نفوذیها و سازمانهای جاسوسی، هشیاری در برابر عملیات روانی دشمن، آگاهی در مورد تهاجم فرهنگی و ارتباطی دشمن، از حساس ترین و مهمترین مسایل مربوط به امنیت، استقلال، حفظ هویت و شخصیت امت اسلامی و تأمین منافع و مصالح و امنیت ملی است.

در اینجا چند جمله نورانی از امیرالمؤمنین(علیه السلام) برای تنویر افکار عمومی ذکر می شود:

۱. یستدلّ علی العاقل باربع، الحزم و الاستظهار و قلّه الاغترار و تحصین الاسرار؛[۴۳] شخص عاقل به چهار خصلت شناخته می شود:

حزم و دوراندیشی در کارها،

پیگیری اوضاع و امور،

کم فریب خوردن و مغرور نشدن،

حفظ و صیانت اسرار.

۲. مَن لَم یَتحرّز مِن المکائد قبل وقوعها لم ینَفعَه الاسف عند هجومها؛[۴۴] هر که به موقع از حیله های دشمن خود را حفظ نکند، تأسف او در هنگام تاخت و تاز دشمن نفعی نخواهد داشت.

۳. رَأس الحِکْمه تجنّب الخُدَع؛[۴۵] بالاترین مراتب حکمت، پرهیز از حیله ها و خدعه هاست.

۴. انّ اخا الحرب اَلارق؛[۴۶] برادر و کارآزموده جنگ، بیداری است.

۵. من لم یستظهر بالیقظه لم ینتفع بالحفظه؛[۴۷] هر که از هشیاری بهره ای نداشته باشد، نگاهبان فایده ای به حال او نخواهد داشت.

۶. کن للعدوّ المکاتم اشدّ حذراً منک للعدوّ المبارز؛[۴۸] از دشمنی که عداوت خود را پنهان می کند، بیشتر احتیاط کن، تا دشمنی که آشکارا دشمنی می کند.

پی نوشتها:

۱. نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۴۰.

۲. رعد (۱۳)، آیه ۲۸.

۳. قریش (۱۰۶)، آیه ۲.

۴. نور (۲۴)، آیه ۵۵.

۵. مائده (۵)، آیه ۵۴.

۶. همان، آیه ۵۲.

۷. نساء (۴)، آیه ۷۱.

۸. انفال (۸)، آیه ۶۰.

۹. مائده (۵)، آیه ۳۳.

۱۰. حجرات (۴۹)، آیه ۹.

۱۱. انعام (۶)، آیه ۸۲ .

۱۲. رعد (۱۳)، آیه ۲۸.

۱۳. بحارالانوار، ج۸۱، ص ۱۷۰.

۱۴. نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۱۴۷.

۱۵. همان، خطبه ۲۲۰.

۱۶. همان، حکمت ۳۸۸.

۱۷. همان، حکمت ۳۱۹.

۱۸. همان، نامه ۵۳.

۱۹. همان، خطبه ۱۹۲.

۲۰. همان، خطبه ۱۳۱.

۲۱. همان، نامه ۴۷.

۲۲. همان، خطبه ۲۱۶.

۲۳. همان، خطبه ۱۷۲.

۲۴. همان، نامه ۴۶.

۲۵. همان، خطبه ۲۷.

۲۶. همان، نامه ۵۳.

۲۷. همان، خطبه ۷۲.

۲۸. همان، خطبه ۹۴.

۲۹. عبدالواحد آمدی، غرر الحکم و درر الکلم، چاپ دوم، قم، دارالکتاب الاسلامی، ص۲۱۴.

۳۰. همان، ص۴۱۰.

۳۱. همان، ص۱۹۴؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، نامه ۵۳.

۳۲. نهج البلاغه، نامه ۳۱.

۳۳. همان، نامه ۶۲.

۳۴. بحارالانوار، ج۲۳، ص۳۶۱.

۳۵. همان، ج۲، ص۹۴.

۳۶. همان، ج۲۳، ص۳۲۲.

۳۷. قصص (۲۸)، آیه ۴.

۳۸. نهج البلاغه، خطبه ۹۳.

۳۹. همان، نامه ۵۳.

۴۰. همان، حکمت ۴۷۶.

۴۱. بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۵۸.

۴۲. نهج البلاغه، حکمت ۱۶۱.

۴۳. غررالحکم و دررالکلم، ج۲، ص ۱۰۷ و ۷۹۹ و ج۱، ص۴۱۲.

۴۴. همان، ص۶۵۲.

۴۵. همان، ص۳۷۷.

۴۶. بحارالانوار، ج۳۳، ص۵۹۶.

۴۷. غررالحکم، ج۲، ص۷۰۲.

۴۸. ابن ابی الحدی، شرح نهج البلاغه، ج۲۰، ص۳۱۱.

منبع :  پایگاه اطلاع رسانی حوزه (فصلنامه حکومت اسلامی، شماره ۱۸ , درّی نجف آبادی، قربانعلی)

رفتارهاى تربیتى پیامبر اعظم(ص)

پیش از طلوع آفتاب اسلام مردم در سرتاسر جهان از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب در وضع تأسف بارى زندگى مى کردند. اگر چه تمام ملت ها در این امور وضعى یکسان نداشتند ولى آنچه مسلم است در انحراف هاى فکری، انحطاط اخلاق و سنت هاى غلط اجتماعى و پندارهاى موهوم و ناشایست و… وضعى مشابه هم داشتند.

در این میان شبه جزیره عربستان نیز از این امر مستثنى نبود. مردم عرب در لج نزارى از فساد و تباهى مى زیستند و در محیطى سرشار از بدآموزى ها و یغماگرى ها رشد کرده و خوى توحش در آنان اثر کرده بود و خرافات و اوهام در اعتقاد و اندیشه شان ریشه دوانیده بود.

پیامبر(صلی الله علیه و آله) در چنین جامعه اى به رسالت مبعوث گردید؛ محیطى که امیر مؤمنان در وصف آن مى فرماید: «خداوند متعال محمد (صلی الله علیه و آله) را تبلیغ کننده براى عالمیان و امین براى فرستادن قرآن و رسالت مبعوث نمود در آن حال شما گروه عرب داراى بدترین دین بودید و در بدترین جامعه زندگى مى کردید.

در میان سنگ هاى سخت و مارهاى ناشنوا مسکن داشتید، آب هاى تیره مى آشامیدید و غذاى خشن مى خوردید و خون هاى یکدیگر را مى ریختید و از خویشاوندان خود قطع رابطه مى نمودید. بت ها در میان شما (براى پرستش) نصب شده و گناهان و انحراف ها سخت به شما بسته بود.»

نبى مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) از همین مردم، امتى نمونه ساخت. وى با آبیارى نهال خوبى ها که ریشه در فطرت آنها داشت سلمان ها، ابوذرها، مقدادها، بلال ها و سمیه هایى را تربیت نمود که همه، شاگردان کلاس این مکتب اند.

با ورق زدن صفحات تاریخ و مقایسه عرب قبل و بعد از اسلام، ذهن با این سؤال درگیر مى شود که به راستى پیامبر(صلی الله علیه و آله) در تربیت و ساختن انسان هاى بزرگ از چه شیوه هایى استفاده کرده است؟

براى پاسخگوئى به این سؤال بخشى از شیوه هاى تربیتى پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را مورد بررسى قرار مى دهیم. البته این شیوه ها اصول ثابتى هستند که در هر دوره و زمانى مى توانند مورد استفاده قرار گیرند و ما اگر امروز هم از شیوه هاى پیامبر مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) در تربیت انسان ها بهره بگیریم مى توانیم بهترین انسان ها را بسازیم.

معرفى پیامبر(صلی الله علیه و آله) در قرآن کریم بعنوان اسوه و الگوى نیکو (اسوه حسنه) نیز به همین معناست که ما امروزه سیره آن مرد الهى و رهبر موفق تاریخ را سرلوحه کار خود بویژه در موضوع تربیت قرار دهیم.

تقویت ایمان به خدا

پیامبر(صلی الله علیه و آله) آمده است تا انسان را که از اصل و گوهر خویش دور مانده به فطرتش بازگرداند و به او بگوید که فکر کن! از کجا آمده اى آمدنت بهر چه بود و به کجا مى روی؟ عظمت هستى را به او متذکر شود و این که این جان بیهوده آفریده نشده است. با ارائه معجزاتى بر اطمینان انسان ها به سخنان کاملا مبتنى بر فطرت و عقل او بیافزاید.

موتور فکر انسان را روشن کند و به او شناخت و آگاهى دهد. تا در نتیجه انسان به فطرتش نظر افکند و به خداى یگانه ایمان آورد و با تفکر و شناخت بیشتر بر ایمانش افزوده شود و از این ایمان، عشق و محبتى فراگیر ایجاد شود و او را به حرکت به سوى کمال و خوبى ها وادارد. «والذین امنو اشد حبا لله» و با این عشق و ایمان به خدا هر مسیر سخت و ناهموارى را با شیرینى و سرمستى به سوى دوست بپیماید.

اخلاق عظیم

پیامبران آمده اند تا در مسیر تعالى و تکامل زندگى مادى و معنوى بشر، اخلاق و فضائل اخلاقى را نهادینه کنند تا انسان در چهارچوب فضائل و محاسن اخلاقى قله هاى سعادت و پیروزى را فتح کند و در فضاى معطر محاسن و مصفاى اخلاق در جامعه، به کمال مطلوب رسد.

پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله) نیز اساس بعثت خویش را تکمیل والائى هاى اخلاق معرفى مى کند و مى فرماید: «انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق؛ همانا من براى تکمیل والائى هاى اخلاق برانگیخته شدم.»

همچنین بنا بر اصلى اخلاقى و روان شناختى که مربى باید عامل به آنچه خود مى گوید باشد پیامبر(صلی الله علیه و آله) نه تنها متخلق به اخلاق حسنه بود بلکه به فرموده قرآن داراى خلق عظیم بود. قرآن کریم پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به داشتن چنین خلق و خویى مى ستاید و مى فرماید: «انک لعلى خلق عظیم تو اى پیامبر سجایاى اخلاقى عظیمى داری.» این آیه شریفه هر چند فى نفسه و بخودى خود، حسن خلق رسول خدا را مى ستاید و آن را بزرگ مى شمارد، لکن با در نظر گرفتن خصوص سیاق، بخصوص به اخلاق پسندیده اجتماعیش نظر دارد، اخلاقى که مربوط به معاشرت است از قبیل استوارى بر حق و صبر در مقابل آزار مردم و خطاکارى هاى اراذل و اوباش و عفو و اغماض از آنان و سخاوت و مدارا و تواضع و امثال اینگونه مسائل اخلاقی

و اینچنین است که رسول الله(صلی الله علیه و آله) در سایه خلق عظیم، بار مسئولیت و مدیریت و رهبرى جامعه را به ساحل مقصود مى رساند و نابسامانى ها را با اخلاق نیک خویش سامان مى دهد.

نرمخویى و خوش رفتارى با دیگران

لازمه رهبرى جامعه اسلامى اجراى احکام و قوانین با صلابت و قاطعیت است بخصوص در مواردى که خشونت و تصمیم قاطع در قطع ریشه هاى فساد سازنده است. این صفت از صفات بارز رسول الله(صلی الله علیه و آله) بود اما نه در همه جا و در برابر هرکس. او «اشداء على الکفار رحماء بینهم» بود با دشمنان سرسخت و با مسلمانان و مؤمنان مهربان و خوش رفتار بود. آن حضرت با ملایمت و حسن خلق، مردم را با دین اسلام آشنا مى کرد به طورى که مسلمانان شیفته نرم خویی، ملایمت و خوش رفتارى او بودند.

پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) با دوستان و مؤمنان با شادابى و نشاط و رویى گشاده معاشرت داشت در حالى که آنچه را که از مشکلات صعب و سخت رسالت و هدایت جامعه بر دوش داشت و اندوه و نگرانى خویش را در قلبش نگاه مى داشت.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در پرتو رحمت الهى با مؤمنان و مسلمانان با ملایمت و نرمى رفتار مى نمود. خداوند در قرآن کریم خطاب به پیامبر مى فرماید: «فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک»«حسن اخلاق و مهربانى تو با مردم رحمتى از جانب خداوند است، و اگر تندخو و سخت دل بودى مردم از اطراف تو پراکنده مى شدند.»

مشورت با دیگران

یکى دیگر از ویژگى هاى پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) که نشان از زیبایى سلوک حضرتش دارد مشورت با دیگران است. آن حضرت از این رهگذر علاوه بر توجه به پرورش شخصیت افراد طبقات مختلف جامعه با در نظر گرفتن افکار و اندیشه هاى موافق و مخالف، از توانایى هاى روحى و فکرى آن ها بهره مند مى شد. پیامبر مکرم اسلام با بکار بستن این اصل تربیتی- مشاوره گرفتن در امور مختلف- مى آموزد که از این طریق مى توان بر کشتى مطمئن نشست و از میان امواج پرتلاطم دریاى زندگى به ساحل نجات رسید. مورخین و مفسرین اسلامى یکى از صفات پیامبر را در مسند مدیریت، کثرت مشاوره دانسته اند و گفته اند: «کان رسول الله کثیرالمشاوره لاصحابه؛سیره پیامبر چنین بود که با اصحاب خود زیاد مشورت مى کرد.»

نکته قابل توجه اینکه پیامبر عالی قدر اسلام على رغم اینکه با منبع لایزال علم و قدرت الهى از طریق وحى ارتباط داشت نیازى به مشورت و دریافت رأى دیگران نداشت اما شیوه آن حضرت جنبه آموزشى داشت تا جامعه اسلامى بیاموزد باید به آراء و افکار دیگران احترام گذاشت و اهمیت این موضوع تا حدى است که خداوند پیامبر خویش را به مشورت فرمان مى دهد: «وشاورهم فى الامر اى پیامبر! در کارها با مسلمانان مشورت بنما.»

تواضع و فروتنی

تواضع و فروتنى از جمله صفات بزرگ و انسانى پیامبر(صلی الله علیه و آله) و بى شک یکى از عوامل تأثیرگذار در تقویت محبوبیت حضرتش در میان مردم بود. چون مظهر کمالات است و داراى خلق عظیم و تمام ارزش هاى انسانى در او تبلور یافته است. او با وجود اینکه برترین است نه تنها خود را فوق دیگران نمى بیند بلکه با الهام از این رهنمود وحی؛ «و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین»بال هاى تواضع و فروتنى خویش را بر مؤمنین و پیروان خود مى گستراند.

رفتار متواضعانه رسول خدا به گونه اى بود که چون وارد مجلسى مى شد در نزدیک ترین جاى محل ورود خود مى نشست رسول خدا کراهت داشت کسى براى وى به پا خیزد و مردم نیز از این جهت جلو پاى آن حضرت بلند نمى شدند، ولى هنگام رفتن، آنان با حضرتش برمى خاستند و همراهش تا در منزل مى آمدند

ابوذر غفاری(رحمه الله) مى گوید: رسول خدا در میان اصحابش مى نشست، اگر ناشناسى مى آمد نمى دانست پیامبر کدام است تا آن که مى پرسید. از پیامبر(صلی الله علیه و آله) درخواست کردیم تا جایگاهى اختیار کند که اگر ناشناسى وارد شد حضرت را بشناسد. آن گاه سکویى از گل بنا کردیم حضرت بر آن مى نشست و ما نیز گرد او مى نشستیم.

همچنین با بردگان بر روى زمین غذا خوردن، سوار شدن بر چهارپا که تنها پلاسى بر پشت آن قرار داشت، دوشیدن گوسفندان با دست، پوشیدن لباس پشمى خشن و سلام کردن بر کودکان سنت و روش او بود.

رأفت و رحمت

یکى دیگر از ویژگى هایى که در سیره نبوى به عنوان اخلاق فردى آن حضرت مورد توجه مى باشد دوستى و مهربان بودن ایشان با مردم است. پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله) بدون هیچ چشم داشت مادى چنان مردم را از دل و جان دوست مى داشت و به آنان مهربانى مى نمود که وقتى درد و رنجى بر آنان وارد مى شد آن را بر روح و جان خویش احساس مى کرد. خداوند در بیان این صفت پیامبر مى فرماید: «رسولى از خود شما به سویتان آمده که رنج هاى شما بر او سخت و بر هدایت شما اصرار دارد و با مؤمنان رئوف و مهربان است.»

نکته زیبایى که در این آیه مشاهده مى شود این است که خداوند دو صفت خویش یعنى «رئوف و رحیم» بودن را براى پیامبر خاتم آورده است چنان که در آیاتى از قرآن آمده است: «ان الله رئوف رحیم»و این شدت رأفت و رحمت پیامبر را مى رساند.

درسى که از رفتار پرمهر پیامبر اسلام مى آموزیم این است که به مسلمانان محبت داشته باشیم و از روى عشق و علاقه با آنان بر گرد محور ایمان جمع شویم زیرا بر هر مؤمنى لازم است که دوستى و دشمنى او براساس دین باشد، مؤمنان را دوست داشته باشد و منکران دین را دشمن بدارد.

احترام به کودکان

امروزه در علوم تربیتى مباحثى مبسوط درباره شخصیت دادن به کودک مطرح مى گردد. توجه به این امر که سبب رشد و شکوفایى استعدادهاى کودک و بالا بردن کرامت و بارور شدن گوهر انسانى او مى شود عاملى جهت ساختن انسان هایى فرزانه مى شود.

رسول مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) نیز با لحاظ کردن این مهم مى فرمایند: «اکرموا اولادکم؛ به کودکان خود احترام بگذارید.» حضرتش با وجود عظمت و شخصیتى که داشت در سلام کردن به کودکان پیشى مى گرفت و با آنان مهربانى مى نمودو معتقد بود که هر کس با کودک سر و کار دارد باید کودکانه رفتار کند. چنان که حسنین (علیهماالسلام) را بر دوش خود سوار مى کرد و مى فرمود: «خوب مرکبى دارید و شما سوارکاران خوبى هستید.»

عدالت در تربیت

از دیگر شیوه هاى تربیت پیامبر رفتار عادلانه بود. مثلا پدرى که دو کودک را همراه خود نزد پیامبر آورده بود و یکى را مى بوسید و به دیگرى بى اعتنایى مى کرد آن حضرت برآشفت و فرمود: «فهلا ساویت بینهما؛ چرا در ابراز محبت نسبت به فرزندانت به طور یکسان رفتار نکردی؟!»

احترام به زنان و توجه به حقوق آن ها

در طول تاریخ در جوامع مختلف بر اثر سنت هاى غلط اجتماعى و جهل ملت ها، به جنس زن ظلم هاى فراوانى شده است. اما با ظهور اسلام و توجه خاص اسلام و شخص پیامبر به زن وى تشخص و منزلت یافت و حیات دوباره اى در کالبدش دمیده شد.

رسول الله(صلی الله علیه و آله) با الهام از وحى الهى بسترهاى رشد و بالندگى را در زندگى زنان گسترد و آنان را از ذلت ها، بى هویتى ها، تحقیرها، محدودیت ها و بردگى نجات بخشید به گونه اى که زنان همدوش مردان آزادانه و با حفظ حرمت و کرامت خویش در اجتماع حضور یافتند. با نگاه برابرى بین زن و مرد در کسب دانش و بهره ورى از هنرها و تعدیل عواطف و تمایلات و ایجاد مصونیت در عین میدان دارى در عرصه هاى گوناگون، توان نهادینه کردن جامعه زنان را آشکار نمود.

در زمان شکوفایى نظام سیاسى و اجتماعى رسول الله(صلی الله علیه و آله)، زنان همانند مردان در میدان هاى فضیلت به مسابقه پرداختند و در بسیارى از این بسترها گوى سبقت را ربودند.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در آخرین وصیت هاى خود به مردم در حجه الوداع درباره همسران فرمودند: «اى مردم! زنان شما بر شما حقى دارند و شما نیز بر آنان حقى دارید… و من به شما سفارش و وصیت مى کنم که به زنان نیکى کنید. زیرا آنان امانت هاى الهى در دست شما هستند و با قوانین الهى بر شما حلال شده اند.

کلام آخر

بى شک پرداختن به زیبایى هاى روش هاى تربیتى پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) در این مجال محدود، گنجاندن دریا در کوزه اى است. ولى امید است همین اندک، ذائقه جویندگان حقیقت را شیرین نماید و تشنه کامان حقیقت با تأسى به سیره، سلوک و رفتارهاى تربیتى پیامبر عظیم الشأن اسلام این الگو و اسوه بى نظیر تاریخ بشریت در عصر کسادى بازار ایمان، جان ها و فطرت هاى زلال خویش را از شراب طهورش سرمست کنند.

نویسنده: سیده سهله تقوی

پى نوشت :

۱. نهج البلاغه، خطبه ۲۶ .

۲ . ناظر به این سخن از مولاى متقیان امام علی(علیه السلام) که مى فرمایند: «فبعث فیهم رسله، و واثر الیهم انبیاء…» . نهج البلاغه، خطبه۱ .

۳. بقره/۱۶۵.

۴ . تفسیر نور الثقلین، ج ۵، ص ۹۲: کنزالعمال، حدیث۵۲۱۷ .

۵. قلم/۴.

۶. المیزان، ج ۲۰، ص۵۰ .

۷ . فتح/۹.

۸ . آل عمران/ ۱۵۹.

.۹ تفسیر جلالین، ص۹۴ .

۱۰. آل عمران/۱۵۹.

۱۱. شعراء/۱۵.

۱۲ . مکارم الاخلاق، ج ۱، ص۲۵ .

۱۳ . مستدرک الوسائل، ج ۲، ص۱۱۲ .

۱۴ . مکارم الاخلاق، ج ۱، ص ۱۵ .

۱۵ . محجه البیضا، ج ۱۶، ص۹۸ .

۱۶. توبه/ ۱۲۸.

۱۷ . نور/۲۰.

 ۱۸. وسائل، ج ۱۵، ص ۱۹۵ .

۱۹. محجه الیضا ج ۲، ص۳۶۶ .

۲۰ . وسائل، ج ۵، ص۱۲۱ .

۲۱ . بحارالانوار، ج ۴۳، ص۲۸۶ .

۲۲ . مکارم الاخلاق، ص۱۱۳ .

۲۳ . اقتباس از سخنان مقام رهبری، زن ریحانه آفرینش، ص۶۱ .

۲۴ . رسول الله(ص) الگوى زندگی، حبیب الله احمدی، ص ۲۳۱.

۲۵. سیره ابن هشام، ج ۴، ص۲۵۱.

رشک بر امیرمؤمنان على(علیه السلام)

در رویکرد به مناسبات میان اشخاص در تاریخ صدر اسلام، چنین دریافت مى شود که جنبه اى از آن مناسبات، رشک ورزى بر امام على(علیه السلام) بوده است.

رشکورزى بر على(علیه السلام) در عرصه هاى گوناگون بروز یافت. در زمان حیات پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)، بر «خلوت گزیدن و نجوا کردنِ پیامبر(صلى الله علیه وآله) با على(علیه السلام)»، و نیز بر «گشوده گذاردنِ درِ خانه على(علیه السلام) بر مسجد پیامبر(صلى الله علیه وآله)» رشکورزى در قالب اعتراض بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نمایان شد.

پس از وفات پیامبر(صلى الله علیه وآله)، رشک بر على(علیه السلام) در عرصه اى بسیار مهم آشکار شد، و سبب شد تا خلافت از آن حضرت بازداشته شود. این امر، بیان گر نوعى تحلیل نسبت به مسئله «بازداشت خلافت از على(علیه السلام)» است که هم در سخنان خود وى، و هم در برخى از دیدگاه هاى دیگران ارائه شده است.

در این مقاله، از زاویه روان شناسى مناسبات میان اشخاص در پدیدارى رویدادهاى تاریخى، به این مسئله نگریسته شده است.

مقدمه

امروزه با پیدایش گرایش هاى تخصصى، این امکان براى تاریخ پژوهان فراهم است که در حوزه هایى نوین گام نهند. از شمار آن حوزه ها، روان شناسى اجتماعى و روان شناسى مناسبات میان اشخاص است. از نظر روان شناسى اجتماعى (با گرایش روان شناختى)، رفتارهاى متنوع افراد، معلول تفسیرهاى گوناگون و نیز تفاوت هاى شخصیتى و خلق و خوى آن هاست. از این رو، محققان در این رشته علمى، مى کوشند با تحلیل حالات و صفات شخصیتى، رفتارهاى اجتماعى را بفهمند.۲ یکى از بحث هاى این رشته، روان شناسى مناسبات میان اشخاص۳ است که در آن، مفاهیم «الفت» و «نفرت» (دوستى و دشمنى) در جایگاه الگوهایى کلى براى مناسبات، موضوع سخن است.۴ هم چنین در این بحث، درباره «رشکورزى میان اعضاى یک گروه» بررسى مى شود.۵

حال، سخن در این است که مى توان رویدادهاى تاریخ اسلام را در حوزه هاى مورد اشاره نیز بررسى کرد، و بدین سان، زوایایى ناشناخته (یا کم شناخته) از آن را برگشود. دراین باره، بایسته است که درباره مناسبات میان مسلمانان با خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله)(به طور عام)، و مناسبات میان ایشان با امام على(علیه السلام) (به طور خاص)، با توجه به جنبه هایى همچون رشک، کینه، رقابت و نفاق، به طور جامع بررسى شود. این نوشتار، درآمدى بر آن بررسى جامع است که به شناختِ رشکورزى نسبت به امام على(علیه السلام) روى دارد.

این پژوهش، در آغاز با این دشوارى بسیار مهم روبه رو بود که رفتارهاى انجام شده در بستر تاریخ، قابلیت آن را نداشت که در این زمان، به طور مستقیم مشاهده و ارزیابى شود. با این حال، ارزیابى اشخاص حاضر در متنِ تاریخ که به وجود رشک بر على(علیه السلام)تصریح کرده بودند، و نیز شواهد و قراینى که ارزیابى آنان را تأیید مى کرد، روى هم رفته، این امکان را فراهـم ساخت که در نوشتـار حاضر به شناخت رشک بر على(علیه السلام)روى شود.

براین اساس، نوشتار حاضر چنین سامان یافت که نخست، در یک نگرش کلى، مفهوم رشک شناسایى شد، آن گاه در بازشناسى تاریخ صدر اسلام، زمینه ها و سپس عرصه هاى بروز رشک بر على(علیه السلام) به طور تفصیلى بررسى گردید. در این میان، مهم ترین عرصه بروز رشک بر على(علیه السلام)، «بازداشتِ خلافت از او» (پس از وفات پیامبر(صلى الله علیه وآله ) بود که در این جا برآن تأکید شد، در حالى که تاکنون، توجه کافى بدان نشده است.

در پایان، باید بر دو نکته اذعان کرد: نخست این که فصل بندى این مقاله، خود مى تواند الگویى براى شناختِ دیگر جنبه هاى مناسبات در تاریخ اسلام (پیش گفته) به شمار آید. دیگر آن که این نوشتار در حوزه اى نوین گام نهاده، در انتظار دریافتِ رهنمود و ره گشایى است.

۱ ـ مفهوم شناسى «رشک» و «حسد»

الف ـ بررسى واژگانى: حسد واژه اى عربى، و رشک واژه اى فارسى است. این دو واژه را فارسى زبانان شناخته، و به شکل مترادف با یکدیگر به کار مى برند.۶

از نظر مفهومى، حسد و رشک ورزیدن عبارت است از: «بد خواستن، و زوال نعمت کسى را خواستن».۷ در اساس، رشک و حسد براین پایه استوار است که حسود (رشک ور) نسبت به وجود نعمت یا فضیلتى در شخص دیگر (محسود) رشک مىورزد، و آرزو مى کند که آن نعمت و فضیلت به وى منتقل شود یا این که از آن دیگرى نیز سلب و زایل گردد.۸ بى گمان، این حالت بسیار زشت، و برآمده از بدخواهى نسبت به دیگران است. در برابر، هرگاه شخصى آرزو کند تا همانند دیگرى، از نعمت و فضیلتى برخوردار شود بدون آن که خواهانِ زوالِ نعمت و فضیلت از آن دیگرى باشد، این حالت، پسندیده، و متفاوت با رشک و حسد بوده، و در اصطلاح غبطه (غبط) نامیده مى شود.۹

ب ـ آیات قرآن کریم:

در چهار آیه قرآن کریم۱۰ واژه حسد به کار رفته است. در سوره فلق، شر و بدى حسد از مواردى به شمار آمده است که باید از آن به خداوند پناه جست۱۱٫ در تفسیر همین آیه، تصریح شده که این پناه جستن به خدا، بدین سبب است که حسد، شخص حسود را بر آن مى دارد تا بر محسود، شرو بدى رساند.۱۲

در سوره بقره نیز از حسد اهل کتاب نسبت به مسلمانان سخن گفته شده و در خطاب به مسلمانان آمده است:

بسیارى از اهل کتاب، آرزو دارند که از ایمان، شما را به کفر برگردانند، به سبب حسدى که بر شما مى برند… .۱۳

هم چنین، در سوره نساء، خداوند متعال فرموده است:

ام یحسدون الناس على ما آتاهم الله من فضله ; آیا حسد مى ورزند بر مردم به سبب آن چه که خدا از فضلش به آن ها داده است.۱۴

گفتنى است که بنا به روایتى، مراد از ناس (محسود) در این آیه، پیامبر(صلى الله علیه وآله)و خاندان اویند که از فضیلت نبوت و امامت برخوردار بودند و دیگران براین فضیلت، حسد ورزیدند.۱۵

ج ـ نگرش امام على(علیه السلام): از آن جا که حسد یک رذیلت نفسانى است، در متون و منابع اخلاقى درباره آن بسیار سخن گفته شده است، و در پندهاى بزرگان، آدمیان از حسد ورزیدن به یکدیگر پرهیز داده شده اند. حال، چون در این نوشتار، موضوع سخن، رشک بر امام على(علیه السلام) است، لذا سزاوار است که پیش تر، نگرش کلى آن حضرت نسبت به حسد شناسایى شود. بدین منظور، با مراجعه به سخنان حضرت در نهج البلاغه مى توان دریافت که در نگرش ایشان، حسد، تنِ حاسد را مى آزارد و لذا، هر اندازه کاهش یابد، بر سلامتى تن نیز افزوده مى شود.۱۶ با وجود این، هرگز چنین نیست که حسد، فقط یک حالت درونى محض باشد و صرفاً سبب خودآزارى حسود گردد، بلکه حسد، در عرصه رفتار آدمى بروز مى یابد و او را به نافرمانى خدا و گناه مى افکند۱۷ و ایمان را مى زُداید.۱۸

هم چنین در عرصه مناسبات میان اشخاص، حسد سبب مى شود تا شایستگى ها بازگو نشود،۱۹ و نیز دوستى ها آسیب پذیرد۲۰ و حتى جاى خود را به دشمنى دهد. در مورد اخیر، سخن امام على(علیه السلام) چنین است:

شما همانند قابیل نباشید که بر برادرش تکبّر کرد، خدا او را برترى نداد، خویشتن را بزرگ مى پنداشت، و حسادت، او را به دشمنى واداشت….۲۱

در این سخن، تعبیر «عداوه الحسد; دشمنى برخاسته از حسد» وجود دارد که تعبیرى بسیار ژرف و پرمعناست، و به گمان براى دیگران نیز الهام بخش بوده است.

د ـ دیدگاه برخى اندیشمندان: ابن خلدون (۷۳۲-۸۰۸ ق) در مقدمه پر آوازه خود بر کتاب العبر که در واقع، مشتمل بر نظریه پردازى اجتماعى است، به رشک ورزى نسبت به برخى کسان توجه داشته، و برآن اساس، به استنتاجات تاریخى پرداخته است. چنان که وى با تفصیل سخن درباره نسبِ سلسله هاى فاطمیان، ادریسیان و موحدین معتقد است که اینان از نسل پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بوده اند، و در هر مورد، اذعان کرده است که رشکوران و حسودان درباره نسب ایشان تشکیک و تکذیب کرده اند. در این باره، وى تصریح کرده است:

چه ادعا کردنِ این نسب عالى (سیادت) به منزله دعوى شرافت پردامنه اى نسبت به عامه مردم جهان است، و چه بسا که در معرض تهمت و انکار قرار گیرد.۲۲

افزون براین، ابن خلدون با انکار روابط پنهانى میان جعفر برمکى و عباسه (خواهر هارون الرشید) اذعان کرده که آن ماجرا، برساخته حسودان و رقباى برمکیان بوده است.۲۳

بدون هرگونه ارزیابى درباره تحلیل هاى یاد شده از ابن خلدون، باید دانست که نکته مهم این است که به طور کلى وى به نقش «رشک»، در پیدایش برخى پدیده ها و مسائل تاریخى، توجه داشته است.

بسیار پیش تر از ابن خلدون، در رساله اى جامع و مختصر ابوعثمان عمرو بن بحر نامور به جاحظ (۱۶۳-۲۵۵ق)، نقش حسد را در مناسبات اشخاص بررسى کرده است. ناگفته نماند که جاحظ، خود عثمانى مذهب بوده، و با نگارش کتابى با عنوان عثمانیه، ضدّیت خود را با تشیع آشکار کرده است. با وجود این، او که بنابر اظهاراتش، خود قربانى رشک دیگران بوده،۲۴ در رساله مورد اشاره، مباحثى را ارائه کرده است که مى تواند شناخت نسبتاً جامعى از کارکرد رشک به دست دهد. در واقع این رساله، نامه اى است که جاحظ آن را براى عبیدالله بن یحیى خاقان، وزیر دو خلیفه عباسى (متوکل و معتمد) نگاشته است.۲۵ این رساله، در جلد اول از مجموعه رسائل الجاحظ انتشار یافته است.۲۶ و چنین عنوان دارد: کتاب فصل ما بین العداوه و الحسد (کتاب تفاوت میان دشمنى و رشک). در این رساله، جاحظ میان حسد و عداوت، تمایز قائل شده و ادعا کرده است که در این امر، کسى بر او تقدم نیافته است.۲۷

البته باید دانست تمایز میان حسد و عداوت که از سوى جاحظ در عنوان رساله مطرح شده است، به معناى این نیست که در باور او، این دو مقوله از یکدیگر کاملا جدایند. جاحظ نیز به روشنى پذیرفته است که رشک به دور از ستیز نیست، و در این باره نگاشته است: «هر حاسدى، دشمن است، اما هر دشمنى، حاسد نیست».۲۸ براین اساس، از نگاه وى، نسبت میان حسد و عداوت، عموم و خصوص مطلق است،۲۹ به گونه اى که حسد همیشه همراه با دشمنى است، اما دشمنى گاه به دور از حسد است. بنابراین، اگر جاحظ در رساله خود، به بیان تفاوت هاى حسد و عداوت پرداخته، در واقع، تفاوت هاى میان «حسد» و «دشمنى محض» (بدون حسد) را بازگو کرده است.

در این رساله، جاحظ با مقایسه میان رشک و دشمنى، ویژگى هایى براى رشک بیان کرده است. در این میان، آن چه بسیار اهمیت دارد این است که جاحظ در رویکرد به این دو مقوله، به طور مشخص به مناسبات میان اشخاص توجه کرده است. هم چنین، به نظر مى رسد که در اصلِ رویکرد جاحظ به این دو مقوله، عبارتِ «عداوه الحسد; دشمنى برخاسته از حسد» که کمى پیش از این، از زبان امام على(علیه السلام) بیان شد، الهام بخش بوده است. به گمان، همین عبارت توانسته است جاحظ را برآن دارد تا مناسبات میان اشخاص را مطالعه کند و به درستى، دریابد: «… حسد; رنج آورتر، آزاردهنده تر، دردناک تر و بدتر از دشمنى است…».۳۰

اکنون، برخى از ویژگى هاى حسد از نگاه جاحظ را بازگو مى کنیم:

۱ـ «حسد» از خِرَد و سنجش به دور است و ممکن است در هر زمانى بروز یابد، اما «عدوات» با خرد همراه است، به گونه اى که معمولا براى بروز آن، فرصتى مناسب پى جویى مى شود.۳۱

۲ـ «حسد» در مراتب «الأدنى فالأدنى، و الأخص فالأخص» بروز مى یابد، به گونه اى که محسود هر چه به حاسد نزدیک تر باشد، حسد نسبت به او قوى تر است، اما «عداوت» چنین نیست و در میان نزدیکان، نهایت این است که نفاق (دوستى منافقانه) به وجود مى آید، نه دشمنى آشکار.۳۲

در این باره، هم چنین باید دانست که «حسد»، از یک سو نسبت به نزدیکان پُردامنه تر است، و از سوى دیگر، در مورد افراد بیگانه و دور نیز دامن گیر است; چه بسا فردى حاسد که ساکن عراق (مثلا) است با دریافت خبر موفقیت فردى در منطقه اى دور چون خراسان، براو رشک ورزد.۳۳

۳ـ در «حسد ورزیدن» نسبت به یک نعمت، حتى پس از دست یابىِ حاسد به همان نعمت، هم چنان شعله حسد فروزان خواهد ماند، اما در «دشمنى کردن» درباره یک نعمت، هرگاه دشمن، خود به آن نعمت دست یابد، دیگر از دشمنى دست خواهد شست.۳۴

۴ـ «حسد» چونان شکوفه اى، تازه مى ماند و از میان نمى رود، اما «عداوت» کهنه و زایل مى شود.۳۵ به بیان دیگر، «حسد» همانند آتشى است که تنها راه فرونشاندنِ آن، این است که یا محسود گرفتار شود و یا خودِ حاسد، اما «عداوت» آتشى است که بسا با خشنود شدن از دشمن، خاموش گردد.۳۶

۵ـ «حسد»، بدتر از «دشمنى» است، زیرا «دشمنى» فقط درباره کارها و امور آدمیان پدید مى آید، اما حسد فراتر از آن، حتى در مورد کار و امرِ خداوندى نیز بروز مى یابد، چنان که مثلا درباره زیبایى یک فرد که امرى خدادادى است، هیچ گاه دشمنى به وجود نمى آید، ولى حسد پدیدار مى شود.۳۷

۶ـ «حسد»، برادر کذب است، به گونه اى که آن دو از یکدیگر جدا نمى شوند، اما «عداوت» چه بسا که به دور از کذب باشد، چنان که اولیاى الهى در عداوت ورزیدن نسبت به دشمنان خدا، بر خود روا نمى دانند که به آنان افترا بزنند.۳۸

۷ـ «حسد» پنهان مى شود، اما «عداوت» آشکار و عیان مى گردد.۳۹

۸ـ «حسد» پست تر از عداوت است، از این رو، ملل گوناگون حسد را نکوهش کرده اند، و هیچ کس، دیگرى را به حسد ورزیدن امر نکرده است، اما درباره «عداوت» این امر و فرمان وجود دارد، و برخى کوشیده اند تا دیگران را در دشمنى ورزیدن به رعایت ضوابطى، چون خردورزى و انصاف فراخوانند.

در پایان این بخش، سروده ابوالأسود دئلى (از اصحاب امام على(علیه السلام)) را ذکر مى کنیم:

حسدوا الفتى إذ لم ینالوا سعیه *** فالکلّ أعداء له و خصوم۴۰

«نسبت به آن جوان مرد رشک بردند، چون به کوششِ وى نرسیدند، پس همگى اعدا و دشمنان اویند».

۲ ـ زمینه هاى رَشک بر على (علیه السلام)

این سخن که «کلُّ ذى نعمه محسود; هر صاحب نعمتى، محسود است»، سخنى کاملا درست است که هم در فرموده اى از رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) به کار رفته۴۱ و هم به عنوان یک «مَثَل» نزد عرب زبانان رواج یافته است.۴۲

در این باره، باید دانست که «نعمت» از نظر لغوى، به «آن چه که باعث خوشى و شادکامى باشد» و به «فراخى و آسایش در زندگى، عطا، بخشش، احسان، هدیه و مال» گفته مى شود.۴۳ البته واژه نعمت، درباره امورى، همچون «اسلام» و «پوشیدگى گناهان» نیز به کار رفته است.۴۴ هم چنین در سروده اى عربى، فضیلت «رسالت»، خود یک نعمت به شمار آمده است.۴۵

براین اساس، «نعمت» واژه اى عام است که افزون بر امکانات مادى، امتیازات و فضیلت هاى غیرمادى را نیز شامل مى گردد. قدر مسلم آن که رشکِ رشکوران، هیچ گاه به امور مادى منحصر نیست، بلکه دامنه اى چندان گسترده دارد که هر گونه امتیاز، فضیلت، موفقیت و خصلتى را در برمى گیرد که شخص محسود از آن برخوردار است، تا آن جا که حتى ممکن است درباره «چگونگى کشته شدنِ» محسود نیز رشک برده شود.۴۶هم چنین، حسد ورزیدن بر فضیلت ها، همواره رواج داشته است، از این رو، در شعرى منتسب به کمیت بن زید اسدى (۶۰-۱۲۶ق) از شاعران شیعى، آمده است:

ان یحسدونى فإنّى غیر لائمهم *** قبلى من النّاس اهل الفضل قد حسدوا۴۷

«اگر نسبت به من رشک مى ورزند، من سرزنش کننده آنان نخواهم بود، پیش از من نیز «اهل فضیلت» رشک برده شده اند».

بنابراین، در مورد امام على بن ابى طالب(علیه السلام) که از شمار فراوانى از فضیلت ها و ویژگى هاى منحصر به فرد برخوردار بوده است، همواره، به یقین، این زمینه وجود داشته است که از سوى دیگران، مورد رشک و حسد قرار گیرد. آن حضرت، فضایل و خصایصى داشته است که دیگران، به شدت در آرزوى کسب حتى یکى از آن فضیلت ها و خصیصه ها بوده اند. این آرزو، در مواردى، بهوسیله برخى نیز ابراز شده و در حافظه تاریخ مانده است، چنان که از فرزند عمر بن خطاب (احتمالا، عبدالله بن عمر) این سخن گزارش شده است: «براى على، سه ویژگى بوده است که اگر یکى از آن ها براى من بود، برایم دوست داشتنى تر از همه عطایا و تمامى اموال بود:۴۸ ازدواج با فاطمه، و اعطاى پرچم بدو در روز خیبر، و آیه نجوا».۴۹ هم چنین از خود عمربن خطاب نیز این گونه نقل شده است: «به على بن ابى طالب سه ویژگى داده شد که اگر یکى از آن ها براى من بود، برایم دوست داشتنى تر بود از این که به من عطایاى بسیار و اموال فراوان داده شود». در این هنگام، از عمر سؤال شد که آن سه ویژگى چه بوده است؟ و او در پاسخ گفت: «ازدواج على با فاطمه ،دختر رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، و سکنا گزیدن او در مسجد چونان رسول خدا به گونه اى که براى او روا شد آن چه براى رسول خدا روا بود، و پرچم دارى در روز خیبر».۵۰

روشن تر و گویاتر از سخنان یاد شده در بالا، گفته هایى است که از زبان سعدبن ابى وقاص، صحابى بزرگ رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و عضو شوراى شش نفرى تعیین خلیفه سوم، در منابع معتبر گزارش شده است. بنابه گزارش على بن حسین مسعودى (متوفاى ۳۴۵ یا ۳۴۶ق) در کتاب ارزش مند مروج الذهب و معادن الجوهر، پس از شهادت على(علیه السلام)، در دوران زمام دارى معاویه بن ابى سفیان، وى براى انجام حج به مکه آمد که در آن جا، سعد بن ابى وقاص نیز حضور داشت. پس از انجام حج و طواف کعبه، معاویه همراه با سعد، وارد دارالندوه شد و بر تختى نشست و سعد را نیز در کنار خود نشانید. آن گاه شروع کرد به «سبّ» (دشنام) بر على(علیه السلام). پس سعد، بى درنگ بر او اعتراض کرد و به او گفت:

مرا بر تخت خود نشانده و شروع کرده اى به دشنام دادن برعلى; به خدا سوگند! اگر یک خصلت از خصلت هاى على در من بود برایم دوست داشتنى تر بود از همه آن چه خورشید برآن مى تابد; به خدا سوگند! اگر داماد رسول خدا بودم، و فرزندانى که از آنِ على است براى من بود برایم دوست داشتنى تر بود از همه آن چه خورشید بر آن مى تابد; به خدا سوگند! اگر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درباره من گفته بود آن چه درباره على در روز خیبر فرمود ـ «فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد که او، خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسولش نیز او را دوست مى دارند، فرار کننده نیست، و خدا به دستان او فتح مى کند» ـ برایم دوست داشتنى تر بود از همه آن چه خورشید برآن مى تابد; به خدا سوگند! اگر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درباره من گفته بود آن چه در خطاب به على در غزوه تبوک فرمود ـ «آیا خشنود نمى شوى که نسبت به من، به منزله هارون نسبت به موسى باشى، جز این که پس از من، پیامبرى نیست» ـ برایم دوست داشتنى تر بود از همه آن چه خورشید برآن مى تابد; به خدا سوگند! تا هنگامى که زنده ام با تو (اى معاویه) هرگز داخل خانه اى نخواهم شد.۵۱

گفتنى است که سعد، پس از بیان سخنان مزبور، از نزد معاویه برخاست. معاویه در آن هنگام بدو گفت: «پس چرا تو على را یارى نکردى، و از بیعت با او سرباز زدى؟» و مزوّرانه ادامه داد: «اگر من، آن چه را که تو از پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره على(علیه السلام)شنیده اى، شنیده بودم، در تمام زندگى ام خدمت گزار على مى شدم». در برابر، سعد که هیچ جوابى براى این سؤال نداشت که چرا با على(علیه السلام) همراهى نکرده است، این اندازه جسارت ورزید که در پاسخ، اعلام کند که خود را از معاویه در تکیه زدن بر منصب حکومت سزاوارتر مى داند.۵۲

درباره ماجراى یاد شده باید دانست که گرچه، سعد بن ابى وقاص در دوران خلافت على(علیه السلام)، از بیعت با آن حضرت امتناع ورزید و در شمار قاعدین قرار گرفت، اما همچون طلحه و زبیر به جنگ او نرفت، و پس از آن نیز در عصر حاکمیت معاویه، حاضر نشد با وى همراهى کند و على(علیه السلام) را سبّ گوید.۵۳ طبق گزارش دیگرى نیز که به گمان، گونه دیگرى براى گزارش یاد شده در بالاست، هنگامى که معاویه از سعد پرسید: چه چیز مانع از آن مى شود تا على(علیه السلام) را دشنام دهد؟ سعد، در پاسخ گفت که سه سخن از پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره على(علیه السلام) به یاد دارد که سبب مى شود تا هیچ گاه وى را سبّ نکند. آن گاه، سعد یادآورِ حدیث «منزلت» در تبوک، سخن پیامبر(صلى الله علیه وآله) در خیبر، و به شمار آوردنِ على در زمره «اهلِ» (خاندان) پیامبر(صلى الله علیه وآله) در ماجراى مباهله شد، و اذعان کرد که اگر یکى از این سخنان درباره او گفته شده بود برایش محبوب تر از همه عطایا و تمامى اموال بود.۵۴

هم چنین بنا بر همین گزارش، سعد در بیان دومین مورد (سخن پیامبر(صلى الله علیه وآله)درباره على(علیه السلام) در جنگ خیبر)، پس از ذکر آن که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «پرچم را به مردى خواهم داد که خدا و پیامبرش(صلى الله علیه وآله) را دوست دارد، و خدا و پیامبرش(صلى الله علیه وآله) نیز او را دوست دارند»، به شکلى کوتاه و بسیار گویا، گفته است: «ما (اصحاب) براى دست یابى به چنان منزلتى، گردن هاى خود را بالا کشیدیم».۵۵

بى گمان، از میان اصحاب و تابعین، فراوان بوده اند کسانى که با شناخت نزدیک، از امام على(علیه السلام) بسى با عظمت یاد کرده اند.۵۶ اکنون، بدون تفصیل بیش تر در این باره، یادآورى مى شود که در دوره هاى مختلف تاریخى نیز اندیشمندان بسیار، با گرایش هاى گوناگونِ مذهبى (شیعى، سنى، و حتى غیر مسلمان) درباره على(علیه السلام)، و فضایل او به خلق اثر پرداخته، و برخى نیز منصفانه اعتراف کرده اند که از شناختِ شخصیت على(علیه السلام)عاجز مانده اند. براین اساس، واضح است که لحظه لحظه زندگانى على(علیه السلام) همراه بوده است با آن چه که مى توانسته رشک دیگران، به ویژه شمارى از صحابه بزرگ رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را بر انگیزد:

ولادت در کعبه، تربیت یافتن در دامان پیامبر(صلى الله علیه وآله)، سبقت بر همگان در: پذیرش اسلام، نمازگزاردن، بیعت با رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)، جهاد و پیکار با دشمنان اسلام، سبقت در عرصه هاى علم، عدالت، شجاعت و سخاوت، و برخوردارى از شریف ترین نسب، اخوّت با پیامبر(صلى الله علیه وآله)، زوجیت با سیده زنان جهان و ابوّتِ نوادگان پیامبر(صلى الله علیه وآله)۵۷ که فقط بخشى از مهم ترین فضایل و خصایص على(علیه السلام)بوده است، و پیداست که در این مجال نمى گنجد که به همه آن فضایل، اشاره شود.

ناگفته نماند که آگاهى تاریخى از فضایل پرشمار على(علیه السلام) در حالى است که در همان دهه هاى نخستین از تاریخ اسلام، حاکمان اموى ـ به جز عمر بن عبدالعزیز ـ در دوران حاکمیت خود (۴۱-۱۳۳ق)، به ایجاد فضایى آکنده از عداوت با على(علیه السلام)و فرزندان او پرداختند، و بر آن شدند تا همه فضیلت هاى آنان را از حافظه مسلمانان، محو و حذف کنند.۵۸ آغازگر این امر، بنیان گذار دولت اموى، معاویه بن ابى سفیان بود که برخى از اصحاب و تابعین را اجیر کرد تا در ازاى دریافت مزد، به ساخت و ساز اخبار زشت درباره على(علیه السلام) بپردازند، و بدین سان، مردمان را به برائت از على(علیه السلام) و سرزنش وى برانگیزند.۵۹ ابوجعفر اسکافى ضمن افشاى نکته مزبور، در بیان دشمنى بنى امیه نسبت به على(علیه السلام) تصریح کرده است:

… (آنان) در طول زمام دارى خود کوشیدند تا یادِ على و فرزندانش را خاموش کنند … و فضایل و مناقب و سوابق ایشان را مخفى سازند، و از روى منابر، على(علیه السلام) و فرزندانش را مورد شتم و سبّ و لعن قرار دهند…، اگر کسى چیزى از فضایل آنان را بیان مى کرد به شدیدترین مجازات ها گرفتار مى آمد …، تا آن جا که راویان هرگاه مى خواستند حدیثى از على(علیه السلام) بیان کنند، از روى تقیّه و با کنایه مى گفتند: «مردى از قریش» چنین گفت یا «مردى از قریش» چنان کرد، و نام على(علیه السلام) را بر زبان جارى نمى کردند…».۶۰

هم چنین، اسکافى نگاشته است که به رغم همه تلاش هایى که امویان براى «محوِ» فضایل على(علیه السلام) و فرزندانش به عمل آوردند، در برابر، اراده الهى بر آن بود تا بر درخششِ نام و یاد على(علیه السلام) افزوده شود و فضایلش گسترده تر گردد.۶۱

البته معلوم است اسکافى که خود در نیمه نخست قرن سوم هجرى و در عصر حاکمیت عباسیان مى زیسته، این آزادى را نداشته است تا دشمنى هاى حاکمان عباسى نسبت به على(علیه السلام) و اهل بیت را بازگو کند. هم چنین، روشن است که کوشش براى حذف و محوِ فضایل على و اهل بیت(علیه السلام)، هرگز به دوران حاکمیت امویان و عباسیان محدود نبوده است. در این جا، به اجمال باید گفت که حتى در دوران پیش تر از آن (عصر ابوبکر، عمر و عثمان) نیز به طور مستقیم، و گاه به شکل هاى پیچیده، کوشش مى شد تا شخصیت على(علیه السلام) و فضایل او، رو به «خاموشى» گذارده شود، یا دست کم، على(علیه السلام) در «حاشیه» قرار گیرد که تحقیق در این زمینه، نیازمند مجالى دیگر است. در این جا، تنها یادآورى مى شود که در سال ۳۵ ق ، پس از قتل خلیفه سوم، هنگامى که شمارى از اصحاب برانتخاب امام على(علیه السلام) به عنوان خلیفه جدید، پاى فشارى کردند، ناچار شدند تا در خطاب به همگان، فضایل على(علیه السلام) را یادآور شوند. جالب توجه آن که در آن میان، برخى على(علیه السلام) را بر هم روزگارانِ خود تفضیل دادند، و برخى او را از همه مسلمانان برتر و افضل شمردند.۶۲

به هر روى، حجم وسیعِ کوشش هایى که براى امحا و اخفاى فضایل على(علیه السلام) به عمل آمده، هیچ گاه نتیجه نداده است، و همواره، نام و یاد على(علیه السلام)تابناک و پرفروغ بوده است. حال، در این نوشتار، سخن بر سر این است که پیش از به کار بستن کوشش هاى گسترده امویان، در همان دهه هاى نخستین تاریخ اسلام (دوران زندگانى على(علیه السلام)) فضایل و خصایص پر شمار آن حضرت، چندان آشکار و برجسته بود که به گونه اى بسیار فراتر از حد تصور، این زمینه را به وجود مى آورد تا او از سوى دیگران ـ دست کم، از سوى برخى از اصحاب ـ مورد رشک و حسد قرار گیرد.

سهیل زکّار از اندیشمندان معاصر، در این باره مى گوید:

على بن ابى طالب از شخصیت ممتاز و ایمان محکم و سابقه در اسلام و پیوند محکم و نزدیک با پیامبر(صلى الله علیه وآله) و از محبوبیت خاص نزد آن حضرت برخوردار بود، و این ها، موجبات دشمنى و آزردگى و حسادت دیگران را نسبت به او به وجود آورده بود.۶۳

۳ ـ رَشک بر على(علیه السلام) در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله)

پیش تر گذشت که رشک و حسد تنها در مورد امکانات مادى به وجود نمى آید، بلکه امتیازات و فضایل غیر مادى نیز مى تواند حتى قوى تر، زمینه ساز رشک شود. با تکیه بر همین چهارچوب، مى توان در مسیر شناخت عرصه هایى گام نهاد که در آن عرصه ها، رشک بر على(علیه السلام) بروز یافته است. بى گمان، آن عرصه ها، ناشناخته و نیز پردامنه اند، و شناخت تمامى آن ها نیازمند مجالى بیش تر براى انجام بررسى هاى تکمیلى است. در این باره، باید توجه داشت که رشک بر امام على(علیه السلام)حتى پس از شهادت آن حضرت نیز بروز یافت. براى نمونه، مى توان از آن چه کمى پیش تر درباره کوشش حاکمان اموى براى محو فضایل على(علیه السلام) گفته شد، یاد کرد که با تأمل بر محتواى آن کوشش، به روشنى مى توان آن را به عنوان بخشى از موارد بروز رشک بر على(علیه السلام) باز شناخت.۶۴ هم چنین، باید دانست که ابوجعفر اسکافى از عثمانى ها (دوست داران و پیروان خلیفه سوم که على(علیه السلام) را دشمن مى داشتند) با عنوان حسود یاد کرده و گفته است که آنان، فضایل على(علیه السلام) را مورد خدشه و طعنه قرار مى دادند.۶۵

اکنون در این جا، دو مورد از موارد بروز رشک بر على(علیه السلام) در دوران زندگانى پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) شناسایى مى شود:

الف ـ رشک بر خلوت و نجواى پیامبر(صلى الله علیه وآله) با على(علیه السلام)

یکى از افتخارات امام على(علیه السلام) این است که آن حضرت، هم نشین و هم صحبتِ تنهایى ها و خلوت هاى رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) بود، و به طور خصوصى با پیامبر(صلى الله علیه وآله)، گفت وگو و نجوا مى کرد. ابن ابى الحدید (۵۸۶-۶۵۵ق) در این باره مى نگارد:

امیر مؤمنان(على)(علیه السلام) ـ و نه دیگر صحابه ـ به خلوت ها و تنهایى هایى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)با او داشت اختصاص یافته بود. این خلوت ها به گونه اى بود که هیچ یک از مردم برآن چه میان آن دو مى گذشت آگاهى نمى یافت.۶۶

در ادامه، همین مورخ از على(علیه السلام) به عنوان «کثیر السّؤال للنّبى(صلى الله علیه وآله); بسیار سؤال کننده از پیامبر(صلى الله علیه وآله)» یاد مى کند، و در بیان محتواى خلوت هاى میان آن حضرت با پیامبر مى نویسد:

على (علیه السلام) درباره مفاهیم قرآن و معانى سخنان پیامبر(صلى الله علیه وآله)، از آن حضرت بسیار سؤال مى کرد، و هرگاه وى نمى پرسید، پیامبر(صلى الله علیه وآله) خود تعلیم و تربیت او را آغاز مى کرد.۶۷

بى گمان، در چنین خلوت هایى، على(علیه السلام) به سطح والایى از حقایق و معارف ـ به تعبیرى، اسرار و علوم ماورایى ـ آگاهى مى یافت. هم چنین، تردیدى نیست که این ویژگى و امتیاز، در اساس، مبتنى براین امر بود که او از ظرفیت و زمینه براى دریافت چنان سطحى از معارف و علوم برخوردار بود، چنان که ابن ابى الحدید نیز در ادامه همین سخنان، پس از تأکید دوباره بر این که «… احدى از اصحاب، چنین نبودند»،۶۸ اذعان مى کند که على(علیه السلام)، قابلیت و آمادگى داشت و از وجودى نورانى، سرشتى پاک، و ذهنى تیز برخوردار بود.۶۹

اکنون در این جا، باید دانست که خلوتِ پیامبر(صلى الله علیه وآله) با على(علیه السلام) خود عرصه اى براى بروز رشک نسبت به على(علیه السلام) بوده است. چنین رشکى، در بیان اعتراض یا سخنان طعن آلود به پیامبر(صلى الله علیه وآله) نمایان شده است. در این باره، شیخ مفید (۳۳۶-۴۱۳ق) با ذکر سلسله راویان، از جابر بن عبدالله انصارى، چنین گزارش کرده است:

در روز «طائف» [غزوه طائف: سال ۸ هجرى]، چون رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با على(علیه السلام)خلوت کرد، عمر بن خطاب نزد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمد و گفت: آیا با او و نه، با ما ـ نجوا مى کنى؟! و با او ـ و نه، با ما ـ خلوت مى کنى؟! پیامبر(صلى الله علیه وآله) در پاسخ فرمود: من با او نجوا نمى کنم، بلکه خداوند[نیز] با او نجوا مى کند.۷۰

شگفت آن که عمر هم چنان بر اعتراض خود پافشارى داشت، و در حالى که از پیامبر(صلى الله علیه وآله) دور مى شد، چنین گفت: این سخن، مانند همان سخنى است که قبل از حدیبیه براى ما بازگو کردى و گفتى «ان شاءالله، حتماً وارد مسجدالحرام خواهید شد، در حالى که ایمن هستید»، پس وارد نشدیم و از آن بازداشته شدیم. پیامبر(صلى الله علیه وآله)در پاسخ به او، این گونه ندا داد: «نگفته بودم که همان سال (سال ششم هجرى) وارد مى شوید».۷۱

هم چنین در میان منابع معتبر اهل سنت، گزارشى مشابه با گزارش یاد شده از شیخ مفید ـ البته، بدون یاد کرد از نام عمر بن خطاب ـ این چنین نقل شده است:

در روزطائف، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) على را فراخواند و با او [به طور طولانى] به نجوا پرداخت. پس مردم گفتند: نجواى او با پسر عمویش به درازا کشید! پس رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: من با او نجوا نمى کنم، بلکه خداوند با او نجوا مى کند.۷۲

روشن است که اختصاص یافتن على(علیه السلام) به خلوت هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله)، چندان پر اهمیت بوده است که مى توانسته رشک دیگران، چه فردى خاص، و چه گروهى از مردم را چندان برانگیزد که نتوانند از بیان سخنى طعن آلود و اعتراض آمیز بر رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)خوددارى کنند.

به هر روى، تردیدى نیست که رابطه على(علیه السلام) و پیامبر(صلى الله علیه وآله) بر پایه شناخت و باورداشت نسبت به گوهر وجودى یکدیگر شکل یافته بود. براین اساس، على(علیه السلام)نیز شیفته آن بود تا همواره از وجود پرفیض رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) محظوظ شود. از این ره گذر، در کنار همه فضیلت هاى على(علیه السلام)، این فضیلت نیز به وجود آمد که او به گونه اى منحصر به فرد، یگانه فردى بود که به آیه اى از قرآن کریم، موسوم به آیه نجوا عمل کرد، در حالى که براى هیچ کس دیگرى، توفیق عمل بدان آیه فراهم نشد.

گفتنى است که مسلمانان در زمان حیات پیامبر(صلى الله علیه وآله) مطالب و مسائل خود را به طور خصوصى براى آن حضرت بازگو مى کردند، و با وى به نجوا۷۳ مى پرداختند. در این میان، ثروت مندان، به طور طولانى با پیامبر(صلى الله علیه وآله) نجوا مى کردند،۷۴ به گونه اى که آنان در مجالس، بر فقیران چیرگى مى یافتند. البته پیامبر(صلى الله علیه وآله) خود از این امر، ناخشنود بود.۷۵ بر این اساس، خداوند با نازل کردن آیه اى موسوم به آیه نجوا چنین فرمان داد:

اى کسانى که ایمان آورده اید، چون خواهید که با پیامبر راز گویید (نجوا کنید)، پیش از راز گفتن خود، صدقه اى بدهید… .۷۶

پس از صدور چنین فرمانى، تنها على(علیه السلام) بدان تن داد. بنا به گزارشى، على(علیه السلام)یک دینار صدقه داد، و سپس به نجوا با رسول خدا(صلى الله علیه وآله) پرداخت. و براساس گزارشى دیگر، او یک دینار را با ده درهم معاوضه کرد، و در ده نوبت، هر بار، یک درهم، صدقه پرداخت و با پیامبر(صلى الله علیه وآله) نجوا کرد.۷۷ درباره محتواى نجواى على(علیه السلام)با پیامبر(صلى الله علیه وآله)، تنها به اجمال گفته شده است که وى از آن حضرت درباره ده کلمه۷۸ یا ده خصلت۷۹ سؤال کرد.

در این حال، به جز على(علیه السلام) دیگران بخل ورزیدند و براى گریز از پرداخت صدقه، در اساس، از نجوا کردن با پیامبر(صلى الله علیه وآله) و مطرح کردن مسائل خود براى آن حضرت، روى گرداندند.۸۰ پس از آن، با نزول آیه اى دیگر،۸۱ فرمان پیشین برداشته شد. بر این اساس، گفته شده است که آیه نخست، ده شبانه روز، و به قولى ساعتى از یک روز دوام یافت.۸۲

جالب توجه آن که على(علیه السلام) خود درباره عمل به آیه نجوا فرموده است:

در کتاب خدا آیه اى است که پیش از من هیچ کس بدان عمل نکرد، و بعد از من نیز هیچ کس بدان عمل نخواهد کرد.۸۳

بى گمان، این فضیلت، چندان مهم و چشم گیر بوده است که ـ چنان که پیش تر نیز گذشت ـ ابن عمر آرزو کرده بود که از چنان فضیلتى برخوردار بود.

ب ـ رشک بر گشوده ماندن در خانه على(علیه السلام) بر مسجد پیامبر(صلى الله علیه وآله)

پیش تر در گزارشِ سخنى از عمر بن خطاب گذشت که او سه ویژگى براى على(علیه السلام)شمرده و آرزو کرده بود که خود، یکى از آن ویژگى ها را مى داشت. یکى از آن ویژگى ها عبارت بود از: «سکنا گزیدن على(علیه السلام) در مسجد، همانند رسول خدا(صلى الله علیه وآله)».۸۴ در این باره، باید دانست که این موضوع، در منابع تاریخى و روایى، زیر عنوانِ ماجرا و حدیثِ سدّ الأبواب (بستن درها) طرح و بررسى شده است. این ماجرا که از سوى بسیارى از نویسندگان سنّى و شیعى گزارش شده، در اساس، چنین بوده است:

شمارى از اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درِ خانه هایشان به مسجد [مسجد النبى(صلى الله علیه وآله) ]باز مى شد، تا این که روزى آن حضرت فرمود: این درها را ببندید، به جُز درِ [خانه ]على. مردم در این باره، سخنانى گفتند. پس رسول خدا(صلى الله علیه وآله)ایستاد و خدا را حمد و ثنا گفت و سپس فرمود: اما بعد، من فرمان دادم به بستنِ این درها، به جُز درِ [خانه ]على. پس گوینده اى از میان شما در این باره سخنى گفت. به خدا سوگند! من [از جانب خود ]چیزى را نبستم و نگشودم، ولیکن [از سوى خداوند] به چیزى امر شده بودم که پیروى کردم.۸۵

هم چنین گزارش شده است که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به کسانى، چون ابوبکر و عمر فرمان داد تا درِ خانه هایشان را که رو به مسجد باز مى شد، مسدود سازند.۸۶

بنابه گزارش ابن ابى الحدید بعدها، فرقه موسوم به بکریه که بر افضل بودنِ ابوبکر و بر دوستى او تأکید داشتند در برابر تشیع، حدیث سدّ الأبواب را که در شأن على(علیه السلام) بود، به ابوبکر برگرداندند و مدعى شدند که آن حدیث درباره ابوبکر بوده است.۸۷

هم چنین ناگفته نماند که در اقدامى دیگر، اهل سنت حدیثى موسوم به خوخه ابى بکر (پنجره و دریچه ابوبکر) ساختند و مدعى شدند که روزى، پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: «در مسجد، پنجره و دریچه اى باقى نماند مگر از آنِ ابوبکر».۸۸

به هر روى تردیدى نیست که فرمان به «بستنِ در خانه هاى همگان، به جُز على(علیه السلام)»، خود زمینه اى بسیار قوى فراهم کرد تا دیگران برآن حضرت، رشک ورزند. این رشک، گاهى، چنان که در متن گزارش یاد شده گذشت، به گونه اى بسیار سربسته و مجمل انعکاس یافته است: «مردم در این باره، سخنانى گفتند»، و گاه حتى به کسى هم چون حمزه بن عبدالمطلب (عموى پیامبر(صلى الله علیه وآله)) نسبت داده شده، و در قالب این اعتراض بیان شده است که چرا پیامبر(صلى الله علیه وآله) درهاى خانه هاى همگان را بر مسجد بسته است و تنها در خانه على را که جوانى کم سنّ است باز گذارده است.۸۹ به هر روى، پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) در برابر اعتراض دیگران تصریح کرد که اقدام وى در بستنِ درِ خانه هاى همگان و باز گذاردن درِ خانه على(علیه السلام)، مبتنى بر فرمان الهى بوده است.

۴ ـ رشک بر على(علیه السلام) در بازداشتِ خلافت از او پیش تر اشاره شد که مهم ترین عرصه بروزِ رشک بر على(علیه السلام)، در فرایند بازداشت خلافت از آن حضرت (پس از وفات رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)) تحقق یافته است. اکنون در این جا عرصه مزبور، موضوع سخن است:

در این باره، پیش از هر چیز باید دانست که بروز رشک، گاه تنها در اندازه ابراز سخنى طعن آلود و اعتراض آمیز، و دست آخر، رفتارى پرخاش گرانه است که پیش از این، در دو مورد از عرصه هاى بروز رشک بر على(علیه السلام) در زمان حیات پیامبر(صلى الله علیه وآله)، نمونه هایى از این گونه شناسایى شد. اما گاهى نیز رشک بسیار فراتر از این اندازه بروز مى یابد و چنان که در بخش نخست از این نوشتار گذشت، عداوت زا و دشمنى ساز مى گردد. دشمنىِ برآمده از رشک نیز خود مى تواند در شکل هاى گوناگون تحقق یابد، گاه به زودى آشکار مى شود، گاه مدتى دراز پنهان مى ماند، گاه در قالب پیکار و کشتار بروز مى کند و گاه در بازداشتن حقى از محسود و تصاحبِ آن حق.

بنابر گزارش هاى موجود، تا زمانى که رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) زنده بود، این امکان براى رشکوران وجود نداشت که در چنین ابعادى نسبت به على(علیه السلام) رشک ورزند، اما پس از وفات آن حضرت، آنان فرصت یافتند تا خلافت پیامبر(صلى الله علیه وآله) را از على(علیه السلام)سلب کنند، و این حقّ او را تصاحب نمایند. جالب توجه آن که رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)خود چنین وضعیتى را پیش بینى کرده و به على(علیه السلام) فرموده بود: «… ستمگران آنانند که به تو رشک مىورزند، و بر تو ستم روا مى دارند، و پس از من، تو را از حقّت باز مى دارند».۹۰ چنان که آن حضرت نیز پیش بینى فرموده بودند که کینه هاى پنهان نسبت به على(علیه السلام) پس از وفات ایشان، بروز خواهد یافت.۹۱

در این باره، باید توجه داشت که رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) در زمان حیات خود به فرمان الهى، و در موارد گوناگون، على(علیه السلام) را به خلافت و جانشینى برگزیده بود.۹۲ از این رو، تصاحبِ آن جایگاه از سوى دیگران، در واقع، منعِ على(علیه السلام) از دست یابى به حقّ خود بود. در این باره، امام على(علیه السلام) خود نیز در اوایل خلافتش در برابر بیعت شکنانى، چون طلحه و زبیر مى فرماید:

سوگند به خدا، من همواره از حقّ خویش محروم ماندم، و از هنگام وفات پیامبر(صلى الله علیه وآله) تا امروز حقّ مرا از من بازداشته و به دیگرى اختصاص دادند.۹۳

گفتنى است که باز داشتنِ خلافت از على(علیه السلام) به طور کلى، در سه مرحله پیاپى، به ترتیب، به وسیله ابوبکر، عمر و عثمان روى داد، و ۲۵ سال (در فاصله سال هاى ۱۱ تا ۳۵ ق) به درازا کشید. پس از آن، در دوران خلافت على(علیه السلام) نیز هم چنان کسانى، مانند طلحه، زبیر و عایشه۹۴ کوشش کردند تا بار دیگر، خلافت را از آن حضرت بازستانند. کوشش اخیر، در فرجام، به راه اندازىِ اولین جنگ داخلى میان مسلمانان (جنگ جمل) منتهى شد. براین اساس، در بررسى تاریخى موضوع مورد سخن (رشک بر على(علیه السلام) در بازداشتِ خلافت از او) بایسته است که مراحل مزبور، بازشناسى شود.

البته در این جا هم چنان براین نکته تأکید مى شود که تلاش نگارنده برآن است تا بخشى از حوادث تاریخ صدر اسلام از یک زاویه کمابیش ناشناخته بررسى شود. بدین لحاظ، اگر در نوشتار حاضر، سخن از وجود رشک بر على(علیه السلام) در میان است، تنها با تکیه بر مستندات تاریخى است که به دور از هرگونه برداشت و تحلیل اخلاقى یا کلامى۹۵ ارائه خواهد شد.

الف ـ ترفند مخالفان:

پیش از هرگونه سخن درباره رشک بر على(علیه السلام) در بازداشتِ خلافت از او، این نکته جالب توجه است که مخالفان على(علیه السلام) و بازدارندگان خلافت از او، خود با وارد کردنِ برخى اتهام ها بر على(علیه السلام)، وانمود مى کردند که دست یابى شان به منصب خلافت، اقدامى به حق بوده، و هرگونه اعتراض از سوى على(علیه السلام) نسبت به اقدامات آنان یا هرگونه اقدامى از سوى على(علیه السلام) برخلاف میل آنان، در واقع، از سرِ رشک یا آز است.۹۶ به گمان، وارد کردن چنین اتهام هاى ناروایى بر على(علیه السلام)، در اساس بدان منظور بوده است که از یک سو، بر این نکته که خلافت، حقِّ على(علیه السلام)بوده است، سرپوش بگذارند و از سوى دیگر، آن حضرت را به نوعى واکنش منفى بکشانند; به گونه اى که آن حضرت کاملا از صحنه اجتماع و سیاست، دورى و انزوا گزیند، و از هر اعتراضى بر حاکمان یا اقدامى برخلاف میل آنان بپرهیزد.

گفتنى است که اتهام به رشک، گاه در مورد على(علیه السلام) به تنهایى مطرح شده است، و گاه در مورد همه بنى هاشم. در این باره، امام على(علیه السلام) در دوران تصدى خلافت، با ارسال نامه اى به معاویه، در خطاب به او مى نویسد: «… تو پندارى که بر تمام خلفا حسد ورزیده ام؟ و بر همه آن ها شوریده ام؟»، و سپس براى آن که معاویه را از این گمان باز دارد که آن حضرت در برابر چنین اتهام هایى، عرصه را رها خواهد کرد، چنین ادامه مى دهد: «اگر چنین شده باشد جنایتى بر تو نرفته که از تو عذرخواهى کنم».۹۷ هم چنین على(علیه السلام) با بیان این سخن، در صدد بود تا معاویه را از هرگونه داعیه دارى نسبت به خلفاى پیشین، بهویژه خلیفه سوم۹۸ برحذر دارد.

در ماجراى تدفین مظلومانه حضرت زهرا(علیها السلام) نیز که طبق وصیت آن بانو، بدون حضور ابوبکر و عمر، و شب هنگام انجام شد، عمر که پس از آن ماجرا بسیار خشمگین بود، در خطاب به على(علیه السلام) و عباس بن عبدالمطلب با پرخاش گفت: اى بنى هاشم! شما هرگز حسادتى را که از قدیم بر ما داشته اید، رها نخواهید کرد».۹۹ دیگر آن که در دوران خلافت عثمان، پس از آن که اقدامات او اعتراض هاى همگانى را برانگیخت، وى در گفتوگویى تند و صریح با عبدالله بن عباس مدعى شد که رشک، سبب شده است تا بنى هاشم بر ضدّ او فتنه انگیزى کنند. در برابر، ابن عباس قاطعانه پاسخ داد که در سرشتِ اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله)، رشک راه ندارد.۱۰۰

ب ـ افشاگرى امام على(علیه السلام): آن حضرت، خود تنها در دوران خلافتش، این مجال را یافت تا از رشک دیگران بر خود، پرده بردارد، چنان که در سال ۳۶ ق، هنگام عزیمت براى رویارویى با پیمان شکنان در بصره (جنگ جمل) ضمن سخنانى کوتاه، با شکوه از قریشیان فرمود: «.. به خدا سوگند! قریش از ما انتقام نمى گیرد جز به آن علّت که خداوند ما را از میان آنان برگزید و گرامى داشت».۱۰۱

این سخن، از یک سو به صراحت بیان گر آن است که از نگاه على(علیه السلام)، خلافت و ولایت آن حضرت، مبتنى بر یک گزینش الهى بوده است، و از سوى دیگر، حکایت از آن دارد که قریشیان برچنان گزینشى رشک برده اند. چنان که در سخنى دیگر و البته، صریح تر از على(علیه السلام) که در همان زمان (هنگام عزیمت براى جنگ با اصحاب جمل) گزارش شده، همین دو جنبه بسیار آشکار است: «… جُز این نیست که آن ها (اصحاب جمل)، این دنیا (خلافت و امارت) را طلب مى کنند به جهت حسد ورزیدن به کسى که خداوند آن را به او برگردانده است…».۱۰۲

هم چنین، امام على(علیه السلام) پس از رویارویى با اصحاب جمل، در احتجاج با آنان، به آیه «ام یحسدون الناس على ما آتاهم الله من فضله …»۱۰۳ تمسک کرد و فرمود: «ما، آل ابراهیم هستیم که مورد رشک قرار گرفته ایم، چنان که پدران مان رشک بُرده شده اند». سپس، آن حضرت از رشک ورزىِ شیطان برآدم، قابیل بر هابیل، و قوم نوح بر او یاد کرد، و پیمان شکنان را به ولایت خود فراخواند.۱۰۴

به گمان، در دوران پیش تر از این (در دوران حاکمیت ابوبکر، عمر و عثمان) براى امام على(علیه السلام)، در اساس، این امکان وجود نداشته است که آشکارا از رشکِ دیگران برخود سخنى بگوید، چنان که محتمل است که سخنان ناآشکار نیز یا اصلا به متون تاریخى راه نیافته، یا گرفتار حذف و سانسور شده است. با وجود این، از میان اصحاب و حامیان على(علیه السلام) کسانى بوده اند که از همان آغاز بازداشت خلافت از على(علیه السلام)، جسورانه، آن اقدام را برآمده از رشک ورزیدن بر على(علیه السلام) و اهل بیت(علیه السلام)به شمار آورده اند.

ج ـ تحلیل اشخاص حاضر در متن رویداد: در بالا اشاره شد که برخى اصحاب و حامیان على(علیه السلام)، رویدادِ بازداشت خلافت از او را برآمده از رشک دانسته اند. در این باره، باید توجه داشت که این اشخاص، در متن رویداد مزبور حضور داشته، و آن را از نزدیک مشاهده کرده اند. از این جهت، اظهارات ایشان، در واقع، تحلیل ها و برداشت هاى مستقیم از رویداد یاد شده به شمار مى آید، و زمینه ارائه یک بررسى تاریخى را در این جا فراهم مى کند.

در این باره باید دانست که به فاصله کوتاهى پس از ماجراى سقیفه، سلمان فارسى (صحابى بزرگ رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)) با بیان سخنانى در میان مردم مدینه، آنان را به پذیرش ولایت على(علیه السلام) فراخواند، و با عتاب و سرزنش، رو به ایشان گفت:

چگونه است حالِ این قوم که فضلِ على(علیه السلام) را شناختند و بر او حسد ورزیدند؟!… (اى قوم) آیا نمى دانید، یا خود را به نادانى مى زنید؟! یا این که حسد مىورزید … .۱۰۵

هم چنین، هنگامى که باز دارندگانِ خلافت از على(علیه السلام) در صدد برآمدند تا به زور، از آن حضرت براى ابوبکر بیعت بگیرند، امّ ایمن۱۰۶ و امّ سلمه۱۰۷ هر دو خطاب به ابوبکر، او را این چنین سرزنش کردند: «اى عتیق! چه به سرعت، حسدتان نسبت به آل محمد را آشکار کردید». پس عمر فرمان داد تا آن دو بانو را از آن محفل (مسجد مدینه) بیرون کنند و گفت: «زنان را با کارِ ما چه»؟!۱۰۸

دیگر آن که بنا به گزارشى، چون مردم با ابوبکر بیعت کردند پس خاندان وى (بنى تیم) بر این امر فخر ورزیدند. در برابر، فضل بن عباس عموزاده پیامبر(صلى الله علیه وآله) و على(علیه السلام) صریحاً اعلان داشت که بنى هاشم شایسته خلافت اند، و مردم از روى حسد، از پذیرش خلافت ایشان سرباز زدند.۱۰۹

افزون بر این، در آغازِ خلافت ابوبکر، در میان گروه هایى که با برچسب مرتد، تعقیب و سرکوب مى شدند، کسانى بودند که به هیچ روى، از دین، ارتداد نیافته بودند، بلکه در واقع، جرمشان این بود که حاضر به پذیرش حاکمیت ابوبکر نبودند، چنان که برخى از ایشان، در اساس، خواستار خلافت اهل بیت(علیهم السلام) بودند. یکى از این افراد، شخصى به نام حارث بن معاویه (از بزرگان بنى تمیم) بود که در برابر مأموران اعزامى ابوبکر، آشکارا گفت: «… شما، امارت را از اهل بیت پیامبر زایل نکردید، مگر از روى حسدتان نسبت به آنان».۱۱۰

در این جا، باید اذعان داشت که در میان اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله) و حامیان على(علیه السلام)، عبدالله بن عباس (عموزاده پیامبر(صلى الله علیه وآله) و على(علیه السلام)) جسورترین فردى بوده است که در مواضع متعدد، بازداشت خلافت از على(علیه السلام) را برآمده از رشکورزى به او دانسته است. حتى در محفلى که خلیفه دوم حضور داشت، هنگامى که سخن از برترین شاعر عرب به میان آمد، عبدالله بن عباس چنین نظر داد که برترین شاعر، فردى به نام زهیر بن ابى سلمى است، سپس شعرى را از او در مدح بنى سنان خواند که ترجمه یک بیت از آن چنین است: «حسد ورزیده مى شوند بر آن نعمت ها (که براى ایشان است)، نه آن که خداوند آن چه را که بدان حسد ورزیده مى شوند از آنان برگیرد». شگفت این که خلیفه دوم، بى درنگ اذعان کرد که این شعر تنها شایسته بنى هاشم است.۱۱۱

در اساس، عبدالله بن عباس در تحلیل خود درباره بازداشت خلافت از اهل بیت(علیهم السلام)آن را از روى حسد و ظلم مى دانسته است، و در چندین موضع، جسورانه از این تحلیل دفاع کرده است. به درستى معلوم نیست که براى نخستین بار، ابن عباس تحلیل مزبور را در کجا و براى چه کسانى بازگو کرده است، اما گزارش شده است که وقتى این تحلیل به گوش خلیفه دوم رسید، او را برآن داشت تا با تندى و صراحت، به ابن عباس این چنین بگوید: «سخنى از تو به من رسیده است که خوش ندارم آن را برایت بازگویم که مبادا منزلت تو در نزد من زایل شود». در برابر، ابن عباس پاى فشرد تا خلیفه آن سخن را بیان کند، و تأکید کرد که کسى همچون وى، سخن باطل را از خود دور خواهد کرد، و چنان چه سخنش حق بوده باشد، چیزى از منزلت وى نخواهد کاست. پس عمر گفت: «به من رسیده است که تو همیشه مى گویى، این امر (خلافت) از روى حسد و ظلم از ما گرفته شده است». جالب آن که ابن عباس، هرگز این سخن را انکار نکرد و جسورانه پاسخ داد:

اما این که گفتى از روى حسد، پس ابلیس نیز برآدم حسد ورزید و [با فریفتن وى ]او را از بهشت بیرون کرد، پس ما نیز فرزندان آدمِ محسودیم. و این که گفتى از روى ظلم، پس امیرمؤمنان خود مى داند که صاحب حق کیست; اى امیرمؤمنان! مگر عرب بر عجم، به حرمت رسول خدا حجت نمى آورد، مگر قریش بر سایر عرب، به حرمت رسول خدا احتجاج نمىورزد، و ما از دیگر قریش به حرمت رسول سزاواتریم.

در این هنگام، خلیفه بدون آن که به سخنان ابن عباس پاسخى دهد، با تندى بدو گفت که از آن جا برخیزد و به منزل خود برود. پس همین که ابن عباس برخاست و چند قدمى رفت، این بار، خلیفه براى دل جویى از او با صداى بلند به او گفت که حق او را رعایت مى کند. ابن عباس نیز گفت:

اى امیر مؤمنان! مرا بر تو و بر هر مسلمانى، به وسیله رسول خدا حقى هست، پس هر که این حق را نگاه دارد حق خود را نگاه داشته و هر که از میان ببرد، حق خود را از میان برده است.

سپس ابن عباس از آن جا دور شد، و در غیاب او، خلیفه در تمجید از وى گفت: «وه، بر ابن عباس! به خدا سوگند هیچ ندیدم که او با کسى محاجّه کند مگر آن که او را مغلوب نماید».۱۱۲

هم چنین در دوران خلافت عثمان، ابن عباس در برابر وى، همان تحلیل یاد شده را بیان داشته است، چنان که در گفتوگویى طولانى میان آن دو، وقتى عثمان به ابن عباس گفت: «… من مى دانم که این امر (خلافت) براى شماست، و لکن قوم شما (قریش)، شما را از آن دور کردند…»، ابن عباس در مقام پاسخ گویى، از جمله گفت:

… اما این که قوم ما، این امر (خلافت) را از ما دور کردند، پس از روى حسد بوده است که به خدا سوگند، تو خود آن را مى دانى; و از روى ستم و تجاوز بوده است که به خدا سوگند، تو خود آن را مى دانى… .۱۱۳

در دوران پس از شهادت امام على(علیه السلام) دوران سخت حاکمیت امویان نیز عبدالله بن جعفر (برادرزاده على(علیه السلام)) در گفتوگویى صریح با معاویه، اعلان داشت:

… (مردم) اختلاف کردند و متفرق شدند و حسد ورزیدند، و با امام و ولىّ خود مخالفت کردند… .۱۱۴

د ـ تحلیل اشخاص متأخر: درباره رویدادِ بازداشت خلافت از على(علیه السلام)تحلیل برخى اشخاص حاضر در رویداد که آن را برآمده از رشک مى دانستند، شناخته شد. حال، در پایان این بحث، به منظور تأیید و تأکید بر تحلیل یاد شده، مواردى از دیدگاه هاى اشخاص متأخر که در متن رویداد حضور نداشته اند، شناسایى مى شود.

در این باره، جالب توجه است که ابن ابى الحدید (۵۸۶-۶۵۵ق) در بررسى تفصیلى ماجراى شوراى تعیین خلیفه سوم (سال ۲۳ هجرى) این سخن را مطرح کرده است که عبدالرحمن بن عوف (که در میان افراد شوراى مزبور از امتیازى ویژه برخوردار بود) از على(علیه السلام) روى برمى تافت. آن گاه، وى در تحلیل این امر، به اختصار گفته است: «سرشت ها در ملکیت افراد نیستند، و حسد در نفوس آدمى جاى دارد».۱۱۵ هم چنین، همین مورّخ، به نقل از استاد خود، ابو جعفر یحیى بن محمد، به اجمال، این نکته را تأیید کرده است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) درباره خلافت على(علیه السلام) تصریح کرده بود، اما با وجود این، وى به نقل از همو (و در دفاع از مواضع اهل سنّت) مدعى شده است که اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله) در اساس، مسئله خلافت را از شمارِ معالم و مبانى دینى نمى دانستند که تخلف ناپذیر باشد. سپس اعتراف کرده است که برخى افراد، از روى حسد، از خلافت على(علیه السلام) امتناع ورزیدند.۱۱۶

در پایان این نوشتار، به این گزارش بسیار ارزش مند تاریخى اشاره مى کنیم که فردى از ابو زید خلیل بن احمد نحوى (۱۰۰-۱۷۰ق) پرسید: «چرا یاران پیامبر، مناسباتشان با یکدیگر به سان فرزندان یک مادر بود، و تنها على بن ابى طالب در میان آنان همانند یک فرزند نامادرى بود»؟ او در پاسخ گفت:

على بر همگان، در اسلام آوردن پیشى داشت، و در شرافت برتر بود، و در علم والاتر، و در حلم پیش تر، و در هدایت یافتن افزون تر. پس دیگران بر او حسد ورزیدند، و مردم به همانندها و همگون هاى خود مایل ترند (تا به کسى که از آنان برتر است).۱۱۷

بى گمان، گزارش اخیر که در قرن دوم هجرى، ارائه شده است، و بى مهرى نسبت به على(علیه السلام) را در یک رویکرد «روانشناختى ـ اجتماعى» تحلیل کرده است، بسیار گویا و شفاف، و از هرگونه تفصیل و شرحى بى نیاز است.

پی نوشت ها:

دانشجوى دکترى تاریخ .

۲ . براى آگاهى بیش تر، رک: استفن ال فرانزوى، روان شناسى اجتماعى، ترجمه و تلخیص مهرداد فیروز بخت و منصور قنادان، ص ۹-۱۰٫

[۳] – Relations interpersonnelles .

۴ . رک: ژرژ گوریچ و دیگران، مسائل روان شناسى جمعى و روان شناسى اجتماعى، ص ۳۹-۴۰٫

۵ . ر.ک: همان، ص ۵۷٫ «دکارت» نیز با تحقیق درباره جنبه هاى گوناگون مناسبات روانى میان اشخاص، به شناسایى جنبه هایى مانند حسادت، غبطه، تکریم، تحقیر، تقدیس، توهین، استهزا، ترحم، رقابت، غرض ورزى و حق شناسى پرداخته است. رک: همان، ص ۴۳٫

۶ . هم چنین در فارسى، مشتقاتى چون رشکور و رشکناک به معناى حسود به کار مى روند. محمد معین، فرهنگ فارسى، ج ۲، ص ۱۶۵۷-۱۶۵۸ (ماده رشک)

.۷ . همان، ج ۱، ص ۱۳۵۵ (ماده حسد).

۸ . ابن منظور، لسان العرب، ج ۳، ص ۱۶۶ (ماده حسد).

۹ . همان، ص ۱۶۷ (ماده حسد).

۱۰ . بقره(۲) آیه ۱۰۹، نساء(۴) آیه ۵۴، فتح(۴۸) آیه ۱۵، فلق(۱۱۳) آیه ۵ .

۱۱ . فلق(۱۱۳) آیه: «و من شرّ حاسد اذا حسد».

۱۲ . «فانه یحمله الحسد على ایقاع الشر بالمحسود» ابوعلى فضل بن الحسن طبرسى، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، ج ۱۰، ص ۸۶۶ .

۱۳ . بقره(۲) آیه ۱۰۹: «ودّ کثیر من اهل الکتاب لو یردّونکم من بعد ایمانکم کفاراً حسداً من عند انفسهم».

۱۴ . نساء(۴) آیه ۵۴ .

۱۵ . طبرسى، همان، ج ۳، ص ۹۵ .

۱۶ . رک: ابوالحسن محمد شریف رضى، نهج البلاغه، تحقیق صبحى صالح، حکمت ۲۵۶ .

۱۷ . رک: همان، حکمت ۳۷۱ .

۱۸ . رک: همان، خطبه ۸۶ .

۱۹ . رک: همان، حکمت ۳۴۷ .

۲۰ . رک: همان، حکمت ۲۱۸ .

۲۱ . نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه ۱۹۲: ۲۵ و ۲۶ .

۲۲ . رک: عبدالرحمن بن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ج ۱، ص ۴۵ و هم چنین رک: همان، ص ۳۶-۴۹٫

۲۳ . رک: همان، ص ۲۵-۲۹ .

۲۴ . جاحظ، رسائل الجاحظ ، ج ۱، ص ۳۴۲-۳۴۴، ۳۵۰-۳۵۱ و ۳۶۷ .

۲۵ . رک: همان، ص ۳۷۰ .

۲۶ . همان، ص ۳۳۳-۳۷۳ .

۲۷ . همان، ص ۳۷۷٫

۲۸ . همان، ص ۳۴۶ .

۲۹ . نسبت عموم و خصوص مطلق میان حسد و عداوت، به طور روشن از عبارت یاد شده از جاحظ به دست مى آید، اما به نظر نویسنده، درست این است که نسبت میان حسد و عداوت را عموم و خصوص من وجه بدانیم، چرا که مراتبى از حسد نیز یافت مى شود که با عداوت همراه نیست.

۳۰ . «… أن الحسد الم و اذى و اَوجع و اوضع من العداوه …» جاحظ، همان، ص ۳۴۶ .

۳۱ . رک: جاحظ، همان، ص ۳۴۵ .

۳۲ . رک: همان .

۳۳ . همان، ص ۳۴۸ .

۳۴ . رک: همان، ۳۴۵ .

۳۵ . همان، ص ۳۴۶ .

۳۶ . همان، ص ۳۴۷ .

۳۷ . همان، ص ۳۴۶-۳۴۷ .

۳۸ . همان، ص ۳۴۷ .

۳۹ . رک: همان، ص ۳۵۶ .

۴۰ . رک: ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۳۱۹ .

۴۱ . همان، ص ۳۱۶ .

۴۲ . امیل بدیع یعقوب، موسوعه امثال العرب، ج ۴، ص ۶۰۶ .

۴۳ . معین، همان، ج ۴، ماده «نعمت»; «النعمه: المسره و الفرح و الترفه…». ابن منظور، همان، ج ۱۴، ص ۲۰۸ (ماده «نعم»).

۴۴ . ابن منظور، همان، ج ۱۴، ص ۲۰۹ (ماده «نعم»).

۴۵ . «انعم الله بالرسول و بالمر سل، و الحامل الرساله عیناً».

ابن منظور، همان، ج ۱۴، ص ۲۰۹ (ماده «نعم») .

۴۶ . نقل شده است که «ظریف»ى در میان جمعى از شهر بصره، مدعى شد: «مردم چه بسا درباره به دار آویخته شدن فردى، حسد بورزند». همگان این سخن را منکر شدند. پس از چندى، آن ظریف نزد ایشان آمد و گفت: «خلیفه فرمان داده است تا احنف بن قیس و مالک بن مسمع و حمدان حجّام به دار آویخته شوند». پس آن جمع، از روى حسد گفتند: «آن خبیث [اشاره به یکى از آن سه نفر]، همراه با این دو رئیس، بردار شود!» ر.ک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱، ص ۳۱۶-۳۱۷ .

۴۷ . همان، ج ۱، ص ۳۱۸ .

۴۸ . در متن گزارش، آمده است: «احبُّ الىّ من حُمر النّعم». دراین باره، باید دانست که «حمر النعم» در لغت، به معناى شتران سرخ موى و چارپایان گران قیمت است، اما در عبارت مزبور، کنایه از عطایاى بسیار و اموال فراوان است ر.ک: امیل بدیع یعقوب، همان، ج ۵، ص ۳۶۳ .

۴۹ . طبرسى، همان، ج ۵، ص ۳۷۹; محمود بن عمر زمخشرى، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل …، ج ۴، ص ۴۹۴٫ درباره مورد سوم (آیه نجوا) در ادامه نوشتار، سخن به میان خواهدآمد.

۵۰ . حافظ ابوعبدالله محمد بن عبدالله حاکم نیشابورى، المستدرک على الصحیحین، ج۳، ص ۱۳۵٫ درباره مورد دوم (سکنا گزیدن على(علیه السلام) در مسجد) در ادامه نوشتار، سخن به میان خواهدآمد.

۵۱ . على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۳، ص ۲۳ .

۵۲ . همان، ص ۲۴ .

۵۳ . چنان که بنا به گزارشى، سعد بن ابى وقاص درباره مردى شترسوار که در میان جمعى از مردم مدینه، على(علیه السلام) را دشنام داده بود، این گونه نفرین کرد: «خدایا! اگر (این شخص،) بنده صالح تو را دشنام داده است، پس خوارى اش را به مسلمانان نشان ده!» همان دم، شتر آن مرد رمید و او را بر زمین زد، و گردنش شکست». رک، ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۳، ص ۲۲۲ .

۵۴ . در متن گزارش، چنین آمده است: «… احبُّ الىّ من حُمر النَّعم». چنان که پیش از این در پاورقى گذشت: «حمر النعم» کنایه از عطایا و اموال فراوان است.

۵۵ . سخن مزبور، کنایه از این است که هر یک از اصحاب، انتظار داشتند و آرزو مى کردند که فرموده یادشده از پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره آنان تحقق یابد. براى آگاهى از گزارش مزبور، رک: ابوالحسین مسلم بن حجاج قشیرى نیشابورى، صحیح مسلم، ج ۵، ص ۲۳-۲۴ .

۵۶ . براى نمونه، جالب توجه است که «حسن بصرى» (۲۱-۱۱۰ق) از على(علیه السلام) به عنوان «ربّانى هذه الامه و ذافضلها» («ربانى» این امت مسلمان و «فرد داراى فضیلت» از این امت) یاد کرده است ر.ک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۱، ص ۴۸٫ براى آگاهى از شرح حال حسن بصرى، ر.ک: خیرالدین زرکلى، الاعلام، ج ۲، ص ۲۲۶ .

۵۷ . براى آشنایى با فضایل یاد شده از على(علیه السلام)، به شرح زندگانى آن حضرت، در منابع تاریخى، از جمله منابعى که زیر عنوان «مناقب» و «خصایص» نوشته شده است، مراجعه کنید.

۵۸ . ابو جعفر محمدبن عبدالله اسکافى (متوفاى ۲۴۰ق) تصریح کرده است که امویان، در حدود هشتاد سال به سبّ و لعن على(علیه السلام) و اخفاى فضایل او پرداختند. رک: ابن ابى الحدید، همان، ج۱۳، ص۲۲۰ .

۵۹ . رک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۴، ص ۶۳ .

۶۰ . همان، ج ۱۳، ص ۲۱۹ .

۶۱ . رک: همان، ص ۲۲۳ .

۶۲ . رک: همان، ج ۷، ص ۳۶ .

۶۳ . رک: سیدمسلم حسینى ادیانى، «چرا به حدیث غدیر عمل نشد؟» علوم انسانى، شماره ۴۱، بهار ۱۳۸۱، ص ۹۷ به نقل از: سهیل زکّار، تاریخ العرب و الاسلام، ص ۸۹ .

۶۴ . در این باره، جالب توجه است که بنا به گفته اى از «معاویه» که خود، آغازگر جریان حذف فضایل على(علیه السلام)ـ در ابعاد وسیع ـ بود، «حاسد هر نعمتى، خشنود نمى شود مگر به زوال آن». رک: جاحظ، همان، ص ۳۴۵ .

۶۵ . رک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۳، ص ۲۱۵ .

۶۶ . همان، ج ۱۱، ص ۴۸ .

۶۷ . همان. جالب توجه است که على(علیه السلام) خود نیز در اشاره به گفتوگوهایش با پیامبر(صلى الله علیه وآله) تصریح کرده است: «هنگامى که از حضرت سؤالى مى کردم پاسخ مرا مى داد; و چون ساکت مى ماندم، خود به سخن گفتن با من آغاز مى کرد». ر.ک: ابوعیسى محمد بن عیسى، الجامع الصحیح (السنن الترمذى)، ج ۵، ص ۶۴۰ .

۶۸ . «ابن ابى الحدید»، در این بخش از سخن خود، اصحاب را بر چند گونه دانسته است: گروهى، جسارت نداشتند تا از پیامبر(صلى الله علیه وآله) سؤال کنند و ترجیح مى دادند تا یک اعرابى و یا فردى بیگانه بیاید و از پیامبر(صلى الله علیه وآله)پرسشى کند و آن ها نیز پاسخ را بشنوند; برخى، کند ذهن بودند و در بحث و نظر، کم همت; گروهى، با اشتغال به عبادت یا مشغولیت به دنیا، از طلب علم و فهم معانى دورى مى کردند; شمارى، مقلد بودند و مى پنداشتند که وظیفه شان سکوت است و ترک پرسش; برخى دیگر نیز در اساس براى دین جایگاهى قائل نبودند تا وقت خود را به پرسوجو درباره دقایق و پیچیدگى هاى آن بگذرانند! ر.ک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۱، ص ۴۸ .

۶۹ . ابن ابى الحدید، همان، ج۱۱، ص ۴۸ .

۷۰ . محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد فى معرفه حجج الله على العباد، ج ۱، ص ۱۵۳٫ هم چنین ر.ک: فضل بن حسن طبرسى، الإعلام الورى بأعلام الهدى، ج ۱، ص ۳۷۰ .

۷۱ . شیخ مفید، همان، ج ۱، ص ۱۵۳ .

۷۲ . ترمذى، همان، ج ۵، ص ۶۳۹٫ هم چنین، ر.ک: ابو بکر احمد بن على خطیب بغدادى، تاریخ مدینه السلام(تاریخ بغداد)، ج ۸، ص ۴۱۳-۴۱۴٫ در «سنن ترمذى»، بخش پایانى این گزارش (ولکن الله انتجاه)، بدین گونه تفسیر شده است: «خداوند مرا امر کرد تا با او نجوا کنم».

۷۳ . «نجوا» به معناى «راز گفتن» و «سخن زیر گوشى گفتن» است. دقیق تر، آن که نجوا عبارت است از: «دو یا چند تن، به طور جدا از دیگران، در میان خود به گفتوگو بپردازند». رک: محمد معین، همان، ج ۴، ماده «نجوا» و ابن منظور، همان، ج ۱۴، ماده «نجا».

۷۴ . رک: طبرسى، مجمع البیان، ج ۵، ص ۳۷۹ .

۷۵ . عبدالرحمن جلال الدین سیوطى، الدّر المنثور فى التفسیر المأثور، ج ۸، ص ۸۴ .

۷۶ . مجادله (۵۸) آیه ۱۲٫ البته بنا به نصى که در پایان آیه مزبور است، صدقه دادن براى کسانى واجب بوده است که توانایى پرداخت آن را داشته اند، و دیگران از این امر، معاف بودند.

۷۷ . رک: طبرسى، همان، ج ۵، ص ۳۷۹; زمخشرى، همان، ج ۴، ص ۴۹۴; سیوطى، همان، ج ۸، ص ۸۴٫ بنا به گزارشى، على(علیه السلام) آن یک دینار را قرض کرد. ر.ک: ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، التبیان فى تفسیر القرآن، ج ۹، ص ۵۵۱ .

۷۸ . زمخشرى، همان، ج ۴، ص ۴۹۴ .

۷۹ . سیوطى، همان، ج ۸، ص ۸۴ .

۸۰ . طبرسى، همان، ج ۵، ص ۳۷۹ .

۸۱ . مجادله(۵۸) آیه ۱۳ : «آیا ترسیدید که پیش از راز گفتن خود صدقه دهید؟ پس چون نکردید (از دل و دستتان برنیامد)، و خدا هم بر شما بازگشت (این حکم را برداشت) پس نماز را به پا دارید …» .

۸۲ . زمخشرى، همان، ج ۴، ص ۴۹۴ .

۸۳ . طبرسى، همان، ج ۵، ص ۳۷۹; زمخشرى، همان، ج ۴، ص ۴۹۴; سیوطى، همان، ج ۸، ص ۸۴ .

۸۴ . حاکم نیشابورى، همان، ج ۳، ص ۱۳۵ .

۸۵ . حاکم نیشابورى، همان، ج ۳، ص ۱۳۵; علاء الدین على متقى بن حسام الدین هندى، کنز العمال فى سنن الاقوال و الافعال، ج ۱۱، ص ۶۱۸ (حدیث ۳۳۰۰۴ و ۳۳۰۰۵). گفتنى است که در این باره، موضوع «حرمت ورود فرد در حال جنابت به مسجد» نیز مطرح بوده است که این حرمت در مورد پیامبر(صلى الله علیه وآله) و على(علیه السلام) استثنا شده بود. ر.ک: ابو عیسى ترمذى، همان، ج ۵، ص ۶۴۰ .

۸۶ . متقى هندى، همان، ج ۱۳، ص ۱۷۵ (حدیث ۳۶۲۱) .

۸۷ . رک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۱، ص ۴۹٫ گفتنى است که ابن ابى الحدید در این قسمت از کتاب خود، به نقد احادیثى که به گفته وى ساختگى است پرداخته است. براین اساس، از «ظاهرِ» عبارت او در این جا چنین برمى آید که از نظر وى، حدیث سدّ الابواب نیز مخدوش است. در این حال، باید دانست که حدیث مزبور، تنها در منابع شیعى گزارش نشده است، بلکه این حدیث در منابع معتبر اهل سنّت ـ از جمله منابع یاد شده در پاورقى هاى پیشین ـ نیز نقل شده است. براى آگاهى بیش تر درباره اسناد و منابع این حدیث، ر.ک: عبدالحسین احمد امینى نجفى، الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج ۳، ص ۲۰۲-۲۱۱ .

۸۸ . رک: سیدجعفر مرتضى عاملى، الصحیح من سیره النبى الاعظم(صلى الله علیه وآله)، ج ۵، ص ۳۵۰-۳۵۲ .

۸۹ . رک: همان، ص ۳۴۲-۳۴۶ .

۹۰ . محمدباقر مجلسى(علامه)، بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۶۰، حدیث ۳٫

۹۱ . رک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۴، ص ۱۰۷ و متقى هندى، همان، ج ۱۳، ص ۱۷۶، حدیث ۳۶۵۲۳ .

۹۲ . دانشمندان و محققان شیعى، از دیرباز تاکنون درباره ولایت و خلافت امام على(علیه السلام) و مستندات آن، آثار فراوانى را نگاشته اند که براى آگاهى در این باره، باید به آن آثار مراجعه کرد.

۹۳ . نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه ۶: ۲ .

۹۴ . در یک تحلیل بسیار مفصل که «ابن ابى الحدید» آن را از استاد خود ابویعقوب یوسف بن اسماعیل لمعانى نقل کرده، چنین تبیین شده است که حسد عایشه بر على(علیه السلام) ریشه در حسد بر «جایگاه و موقعیت فاطمه زهرا(علیها السلام) و نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله)» داشته است. هم چنین در تحلیل مزبور، این سخن مطرح است که رقابت میان عایشه و فاطمه(س) به رقابت میان ابوبکر و على(علیه السلام) منتهى شده است. رک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۹، ص ۱۹۲-۱۹۹٫ هم چنین «شیخ مفید» درباره نفرت و کینه عایشه نسبت به على(علیه السلام)، مباحث ارزش مندى را مطرح کرده است. رک: ابوعبدالله محمدبن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل …، ص ۱۵۷-۱۶۰، ۴۲۵-۴۳۴٫ امید آن که در مجالى دیگر، بتوان مناسبات میان این اشخاص را از زوایاى یاد شده نقد و بررسى کرد.

۹۵ . باید دانست که سخن از «حسد» در حوزه مناظرات و مباحث کلامى و اعتقادى نیز راه یافته است، چنان که در مناظره اى میان «شیخ مفید» و «ابن دقّاق» این بحث مطرح شد که آیا وجود صفتِ حسد در یک شخص، به ایمان وى ضرر مى زند یا نه؟ در این باره، ر.ک: سید شریف مرتضى، الفصول المختاره من العیون و المحاسن، مصنفات الشیخ المفید، ج ۲، ص ۳۰ .

۹۶ . پس از ماجراى سقیفه، على(علیه السلام) خود چنین فرمود: «… من اگر سخنى بگویم، مى گویند بر ملک و پادشاهى حریص است …» ر.ک: نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، همان، خطبه ۵: ۵ .

۹۷ . نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، نامه ۲۸: ۱۸ و ۱۹ .

۹۸ . معاویه، خود را به عنوان خون خواه خلیفه سوم معرفى مى کرد، درحالى که این امر با هیچ معیار حقوقى سازگار نبود، زیرا خلیفه مقتول، «ولىّ دم» داشت و نوبت به معاویه نمى رسید. در این باره، ر.ک: حامد منتظرى مقدم، «روابط امام على(علیه السلام) و معاویه (از خلافت تا جنگ صفین)»، معرفت، شماره ۵۲، فروردین ۱۳۸۱، ص ۴۶-۴۸٫

۹۹ . مجلسى، همان، ج ۲۸، ص ۳۰۵ و ج ۴۳، ص ۱۹۹ .

۱۰۰ . ابن ابى الحدید، همان، ج ۹، ص ۸ . بنا به گزارشى، در عصر خلافت عمر، «مغیره بن شعبه» نیز بر آن شد تا چنین وانمود کند که مردم بر عمر رشک مىورزند. رک: ابن ابى الحدید، همان، ج۲، ص ۳۱-۳۳ .

۱۰۱ . «…و الله ما تنقم منّا قریش الاّ انّ الله اختارنا علیهم». نهج البلاغه،ترجمه محمد دشتى، خطبه ۳۳: ۵ و ۶ .

۱۰۲ . «… و انّما طلبوا هذه الدنیا حسداً لمن أفاء الله علیه». گفتنى است که عبارت عربى «أفاءها علیه» یعنى: «ردّها علیه» (آن را بدو برگردانید) رک: ابن ابى الحدید، همان ج ۹، ص ۲۹۵-۲۹۷ (خطبه ۱۷۰). البته ابن ابى الحدید که سنّى معتزلى است، در صدد برآمده است تا عبارت مزبور را بنابر مسلک خود توجیه کند. ر.ک: همان، ص ۲۹۷-۲۹۸ .

۱۰۳ . نساء(۴) آیه ۵۴ .

۱۰۴ . رک: ابو منصور احمد بن على بن ابى طالب طبرسى، الاحتجاج، ج ۱، ص ۳۷۱-۳۷۲ .

۱۰۵ . همان، ج ۲، ص ۲۹۴-۲۹۵; هم چنین ر.ک: ابوجعفر طوسى، اختیار معرفه الرجال، ج ۱، ص ۸۶ .

۱۰۶ . «امّ ایمن» از زنان بزرگ منزلت بود که از رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) در دوران کودکى او، حضانت و پرستارى کرده بود. براى آگاهى از شرح حال او، رک: عزالدین ابن اثیر، اسد الغابه فى معرفه الصحابه، ج ۷، ص ۳۰۳-۳۰۴ .

۱۰۷ . «ام سلمه» یکى از همسران پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بوده است. براى آگاهى از شرح حال او، ر.ک: ابن اثیر، همان، ج ۷، ص ۳۴۰-۳۴۳ .

۱۰۸ . مجلسى، همان، ج ۲۸، ص ۳۰۱ .

۱۰۹ . زبیر بن بکّار، الاخبار الموفّقیّات، ص ۵۷۰; ابن ابى الحدید، همان، ج ۶، ص ۲۱ .

۱۱۰ . ابومحمد احمد بن اعثم کوفى، الفتوح، ج ۱، ص ۵۰ .

۱۱۱ . ر.ک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۲، ص ۵۲-۵۳ .

۱۱۲ . همان، ص ۵۴-۵۵٫ هم چنین ر.ک: ابوجعفر محمد بن جریر بن رستم طبرى، المسترشد فى امامه على بن أبى طالب(علیه السلام)، ص ۲۰۹-۲۱۰ .

۱۱۳ . ابن ابى الحدید، همان، ج ۹، ص ۹ .

۱۱۴ . مجلسى، همان، ج ۳۳، ص ۲۶۹ .

۱۱۵ . ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۲، ص ۲۷۸ .

۱۱۶ . ر.ک: همان، ص ۸۲-۸۴ .

۱۱۷ . ابوجعفر محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج ۳، ص ۲۱۳٫ جالب توجه است که فرد سؤال کننده از خلیل بن احمد، خود یک «عثمانى» مذهب بوده است، و در هنگام سؤال کردن از او، تقاضا کرده است که وى، آن سؤال را براى کسى نقل نکند. ر.ک: مجلسى، همان، ج ۴۰، ص ۷۴-۷۵ .

حامد منتظری مقدم۱

سالار شهیدان‌ به‌ روایت‌ معصومان(علیهم السلام)

سالار شهیدان‌ به‌ روایت‌ معصومان(علیهم السلام)

مقدمه‌

سخن‌ معصومان‌ و گفتار آنان‌، یکی‌ از منابع‌ گهربار هدایت‌ انسان‌ و طریقی‌عرشی‌، برای‌ کشف‌ واقعیات‌ و درک‌ حقایق‌ جهان‌ خلقت‌ است‌ و معمار بنای‌ِ حیات‌ الهی‌انسان‌ می‌باشد. «اءن‌ّ حدیثَنا یُحیی‌ الْقلوب‌َ» . یکی‌ از موضوعاتی‌ که‌ می‌توان‌ از طریق‌ حدیث‌ أهل‌ بیت‌ عصمت‌، موفق‌ به‌ کشف‌وفتح‌ گنج‌ آن‌ شد؛ شناخت‌ عظمت‌ وجودی‌ پیشوایان‌ معصوم‌ است‌. معصومان‌ را از طریق‌ سخن‌ خود آنان‌ می‌توان‌ شناخت‌، زیرا معرفت‌ به‌ کنه‌عظمت‌ عرشی‌ معصوم‌، نیاز به‌ فهمی‌ معصومانه‌ دارد. این‌ مقال‌ در مقام‌ شناخت‌ أبعادی‌ چند از أبعاد گسترده‌ و والای‌ معصومی‌ محبوب‌در عرش‌ وأرض‌ دارد، معصومی‌ که‌ تمام‌ فرشتگان‌ و پیامبران‌ وامامان‌ وانسان‌های‌ باایمان‌، عشق‌ او را در دل‌، سوگ‌ او را در سینه‌ و اشک‌ غمش‌ بر گونه‌ دارند. او مصباح‌ هدی‌وسفینه‌ نجاه‌؛ یعنی‌ حسین‌ بن‌ علی‌(ع) است‌. ۱ـ پیامبر گرامی‌ اسلام‌(ص) ـ وجود حسین‌ از من‌ است‌ وبقای‌ من‌ از حسین‌؛ ـ طریق‌ محبوبیت‌ نزد خدا، عشق‌ به‌ حسین‌ است‌. «حُسین‌ٌ مِنِّی‌ وَأنَا مِن‌ْ حُسین‌، أَحَب‌َّ اللهُ مَن‌ّ أحَب‌َّ حُسیْناً؛. حسین‌ از من‌ و من‌ ازحسینم‌، خداوند دوستداران‌ حسین‌ را دوست‌ دارد». پیامبر گرامی‌ اسلام‌(ص) واسطه‌ فیض‌ خلق‌ وجود مقدس‌ امام‌ حسین‌(ع) و درسلسله‌ علل‌ وجودی‌ آن‌ امام‌ می‌باشند به‌ همین‌ جهت‌ می‌فرمایند: «حسین‌ منّی‌». واز طرف‌ دیگر، امام‌ حسین‌(ع) نیز در سلسله‌ علل‌، علت‌ بقای‌ دین‌ اسلام‌وماندگاری‌ آیین‌ محمدی‌ است‌؛ به‌ طوری‌ که‌ اگر ایشان‌ و سیره‌ شهادت‌ خواهانه‌ او نبود،دین‌ اسلام‌ و نام‌ پیامبر گرامی‌ اسلام‌ باقی‌ نمی‌ماند. فریاد عاشورایی‌ سالار شهیدان‌ در روز عاشورا نشان‌ از این‌ مطلب‌ دارد. به‌ همین‌ جهت‌ پیامبر گرامی‌ اسلام‌ می‌فرماید: «وأنا من‌ حسین‌». از همین‌ رو، این‌ دو وجود عرشی‌ در سلسله‌ علل‌ تحقق‌ و بقای‌ یک‌ دیگر قراردارند. وآن‌ کلام‌ نبوی‌ گویای‌ وحدت‌ ویگانگی‌ وجودی‌ و ارزشی‌ این‌ دو ستارۀ درخشان‌عالم‌ وجود است‌؛ چنان‌ که‌ حکما نیز می‌گویند: علت‌ مبقیه‌ همان‌ علت‌ مُوجده‌است‌. خاتم‌ پیامبران‌(ص) در آخر به‌ مطلبی‌ مهم‌ و به‌ عاملی‌ برای‌ فتح‌ گنج‌ محبت‌ خداتصریح‌ می‌کنند و می‌فرمایند: یکی‌ از کلیدهای‌ گشایش‌ باب‌ محبت‌ خدا، دوستی‌ومحبت‌ به‌ حسین‌(ع) است‌. و این‌ حکمتی‌ حکیمانه‌ است‌ برای‌ آنانی‌ که‌ سلوک‌ نظری‌وعملی‌ عروج‌ به‌ قله‌ محبت‌ خدای‌ را طالبند. ۲ـ امیر مؤمنان‌ علی‌ بن‌ أبی‌ طالب‌(ع) ـ قائم‌ آل‌ محمد (عج‌) از نسل‌ حسین‌(ع) است‌. ـ ویاوران‌ مهدی‌، مخلصان‌ با ایمان‌ و ولایت‌ مداران‌ شیعه‌ هستند. «التاسع‌ من‌ وَلْدِک‌ ـ یا حسین‌ ـ هو القائم‌ بالحق‌ِّ المُظهر بالدِّین‌ الباسِط‌ُ للعَدْل‌ِ. قال‌ الاءمام‌ الحسین‌(ع) : یا أمیر المؤمنین‌! اءن‌ّ ذلک‌ لکائن‌؟: . اءی‌، والَّذی‌ بَعث‌َ مُحمَّداً بالنَّبوَّه‌ واصْطَفاه‌َ علی‌ جمیع‌ البریَّه‌، ولکن‌ بعد غیْبه‌ٍ وحَیْره‌ٍلایثبت‌ُ فیها علی‌ دینه‌ اءلاَّ المُخلِصُون‌ المُبَاشرون‌َ لرُوح‌ِ الیقین‌ِ الّذین‌ أََخَذ الله میثاقَهُم‌بولایتنا وکَتَب‌َ فی‌ قلوبهم‌ الاءیمان‌َ وَأَیَّدَهْم‌ بَروْح‌ٍ منْه‌ای‌ حسین‌! نهمین‌ فرزند از نسل‌ تو، کسی‌ است‌ که‌ حق‌ را به‌ پا دارد و دین‌ را آشکارکند و عدل‌ را بگستراند. ـ ای‌ امیرمؤمنان‌! بی‌گمان‌ این‌ وعده‌ واقع‌ می‌شود؟. ـ آری‌، قسم‌ به‌ آن‌ که‌ محمد را به‌ پیامبری‌ برگزید و او را بر تمامی‌ جهانیان‌ برتری‌بخشید. ولی‌ این‌ حادثه‌ بعد از غیبتی‌ طولانی‌ وحیرت‌ وسردرگمی‌ بسیار تحقق‌ خواهدیافت‌. در آن‌ زمان‌ ـ زمان‌ غیبت‌ ـ تنها آنان‌ که‌ اهل‌ اخلاص‌ و در دل‌ یقین‌ دارند، بردین‌خدا باقی‌ باشند. خداوند از آنان‌ وعده‌ پیروی‌ ولایت‌ ما گرفته‌ و در قلب‌هایشان‌ایمان‌نگاشته‌ و خود به‌ ایشان‌ توفیق‌ عطا نموده‌ است‌». ۳ـ فاطمه‌ زهرا سلام‌۳ ـ بر فرزندم‌ حسین‌ گریه‌ می‌کنم‌ و شما نیز بر شهادتش‌ اشک‌ ریزید.. «قالت‌ فاطمه‌ الزهراء۳ : یا أبتاه‌! من‌ یَقتْل‌ُ ولدی‌ وقُرَّه‌َ عَیْنی‌ وثمره‌َ فُؤادی‌؟. قال‌ رسول‌ الله (ص): شرُّ أمَّه‌ٍ مِن‌ْ أُمَّتِی‌.. قالت‌: اءقرء جبرئیل‌ منّی‌ السلام‌ وقل‌ له‌ فی‌ أی‌ّ مَوْضع‌ٍ یُقْتَل‌ُ!. قال‌: فی‌ موضع‌ٍ یقال‌ له‌ کربلاءُ؛ حضرت‌ فاطمه‌ زهرا۳ : ای‌ پدرم‌! چه‌ کسی‌ فرزندم‌ و نور چشم‌ ومیوه‌ دلم‌ رامی‌کشد؟. پیامبر گرامی‌ اسلام‌ (ص)پاسخ‌ داد: بدترین‌ گروه‌ از امت‌ من‌. ـ پدرم‌ از جانب‌ من‌ بر جبرئیل‌ درود فرست‌ وبپرس‌ در کجا او را می‌کشند؟. ـ در مکانی‌ به‌ نام‌ کربلا». آن‌ بانو گاهی‌ بر مصیبت‌ فرزندش‌ به‌ سوگ‌ می‌نشست‌ واین‌ گونه‌ نوحه‌ گری‌می‌کرد: أَبکنِی‌ وَأَبک‌ لیتَامی‌’ وَلاتَنْس‌ِقَتیل‌َ العِدَاء بِطَف‌ِّ الْعِرَاق‌ِ -بر من‌  ]ای‌ علی‌[ و بر یتیمانم‌ گریه‌ کن‌ و از خاطر مبر شهیدی‌ که‌ به‌ دست‌دشمنان‌ در کربلای‌ عراق‌ به‌ شهادت‌ می‌رسد. فَسوْف‌َ أُعْطِیه‌ِ وَلا أُبَالِی‌وَأْوْثِرَ اللهَ عَلَی‌ عِیَالِی‌ أمسُوا جِیَاعاً وَهم‌ْ أَشْبالی‌أَصْغَرُهُم‌ْ یقْتَل‌ْ فی‌ الْقِتَال‌ِ بکَرْبَلاء یقْتَل‌ْ بِاغتِیَال‌ِلِقَاتِلِیه‌ِ الوَیْل‌ُ مَع‌ْ وَبَال‌ِ یَهوِی‌ به‌ النَّار اءلَی‌ سِفال‌ِکَبولُه‌ُ زَادَت‌ْ عَلَی‌ الاکْبَال‌ِ – به‌ زودی‌ به‌ آن‌ گرسنه‌ طعام‌ خواهم‌ بخشید واز گرسنگی‌ خود و خانواده‌ام‌ با کی‌ندارم‌ و رضایت‌ خدا را بر فرزندان‌ مقدم‌ می‌دارم‌. – فرزندانم‌ شب‌ را با گرسنگی‌ سپری‌ می‌کردند، عزیزانی‌ که‌ کوچکترین‌ آنان‌ درجنگ‌ به‌ شهادت‌ خواهد رسید. – در کربلا، با حیله‌ وتزویر او را می‌کشند، بر قاتلان‌ او عذاب‌ وخواری‌ باد! – آتش‌ جهنم‌ آنان‌ را در برخواهد گرفت‌ و به‌ بدترین‌ مکان‌ جهنم‌ سقوط‌ می‌کنند وهر لحظه‌ خواری‌ و ذلت‌ آنان‌ بیشتر خواهد شد. ۴- امام‌ حسن‌ مجتبی‌ (ع) ـ روز شهادتت‌ ـ ای‌ حسین‌ ـ همتا ندارد. ـ در مصیبت‌ تو ای‌ حسین‌  آسمان‌ وزمین‌ خون‌ گریند. «لایَوْم‌َ کیوْمِک‌ ـ یا أبا عبدالله! ـ یَزْدَلَف‌ُ اءلیْک‌َ ثل’ثُون‌َ أَلْف‌ِ رَجُل‌ٍ یَدَّعُون‌َأَنَّهم‌ مِن‌ْأُمَّه‌ِجَدِّنَا محمّد(ص) ویَنْتَحَلُون‌َ دین‌َ الاسلام‌ فَیجْتَمَعُون‌َ عَلَی‌ قَتْلِک‌ وَسَفْک‌ دَمِک‌َوانتَهاک‌حَرَمک‌ُ وسَبْی‌ ذَرَاریک‌َ وَنِسَائِک‌َ وَانتَهَاک‌ ثقلِک‌ فَعِنْدَهَا تَحِل‌ُّ بَبِنی‌ أُمیّه‌َاللعْنه‌َوَتمْطَرَ السَّمَاء رِماداً ودَماً یَبْکِی‌ عَلَیْک‌َ کُل‌ُّ شی‌ءٍ حَتّی‌ الوحُوش‌ فی‌ الفَلوات‌ِوالحیتَان‌ِ فی‌ البِحَار؛ ابا عبدالله! هیچ‌ روزی‌ همانند روز ـ شهادت‌ ـ تو نباشد، سی‌ هزار مردانی‌ که‌ ادعامی‌کنند از امت‌ جدمان‌ محمد (ص) باشند و خود را مسلمان‌ می‌پندارند به‌ سویت‌ هجوم‌می‌آورند، آنها برکشتن‌ تو و ریختن‌ خونت‌ وهتک‌ حرمتت‌ واسارت‌ فرزندان‌ و همسران‌ توو شکستن‌ قدرتت‌ گردهم‌ می‌آیند. در این‌ گاه‌ نفرین‌ خدا بر بنی‌ امیه‌ نازل‌ شود و آسمان‌خاکستر وخون‌ بارد و بر تو تمام‌ کائنات‌ بگریند، حتی‌ حیوانات‌ وحشی‌ در بیشه‌ زارها وماهیان‌ در دریاها». ۵- امام‌ حسین‌ (ع) ـ ما حزب‌ خدا، فرزند پیامبر خدا و خاندان‌ معصوم‌ او می‌باشیم‌. ـ ما هم‌ ردیف‌ قرآن‌ و واجب‌ الاءطاعه‌ در قرآنیم‌. نَحْن‌ُ حِزْب‌ُ اللهِ الغَالِبوُن‌َ وَعِتره‌ رَسُول‌ِ الله الاقربُون‌َ وَأهل‌ُ بَیتِه‌ِ الطَّیِّبُون‌َ وَأَحَدُالثقلیْن‌ِ الَّذَیْن‌ِ جَعَلَنَا رَسُول‌ُ اللهِ ثَانی‌ کتاب‌ِ الله ـ تَبَارَک‌ وتَعالی‌ ـ الذی‌ فِیه‌ِ تَفْصِیل‌ کُل‌ِّ شی‌ءٍلاَ یأْتیه‌ البَاطِل‌ من‌ْ بَیْن‌ِ یَدْیه‌ وَلا من‌ خلفِه‌ِ المعوَّل‌ عَلَیْنَا فی‌ تفْسِیره‌ِ وَلاَ یَبْطینَا تأویلُه‌ُ بَل‌ْنَتبّع‌ُ حَقَائقَه‌ُ، فأَطیعُونَا فان‌َّ طَاعَتَنَا مَفُروضَه‌ٌ اءذ کانَت‌ بطاعَه‌ِ اللهِ مَقُرونَه‌ٍ.  قال‌َ اللهُ ـ عَزَّوَجَل‌َّـ: (أَطِیعوُا الله وأَطیعُوا الرَّسُول‌َ وَ أُولی‌ الامرِ مْنِکُم‌ْ). ۶– امام‌ علی‌ بن‌ الحسین‌ زین‌ العابدین‌ (ع) ـ بهای‌ اشک‌ بر شهادت‌ امام‌ حسین‌(ع) بهشت‌ است‌. ـ مزد سختی‌ دیدن‌ در راه‌ ولایت‌ اهل‌ بیت‌، نجات‌ از دوزخ‌ است‌. «أیّما مُؤمِن‌ٍ دَمَعَت‌ْ عَیْنَاه‌ُ لِقَتْل‌ِ الحُسین‌ِ بن‌ علّی‌(ع) دَمْعَه‌ً حَتَّی‌’ تَسیِل‌ عَلَی‌ خَدِّه‌ِ فِینالاذی‌ً مَسَّنَا مِن‌ْ عَدَّوِنا فی‌ الدنیا بوَّأه‌ُ اللهُ بِهَا فی‌ الجَنَّه‌ِ مَبَوَّأ صِدْق‌ٍ.. وَأَیُّما مُؤمن‌ٍ مَسَّه‌ُ أذی‌ً فِینا فَدَمَعت‌ْ عَیْناه‌ُ حَتَّی‌ تَسیِل‌ عَلَی‌ خدِّه‌ِ مِن‌ْ مَضَاضَه‌ٍ مَاأوذِی‌ فِینا صَرَف‌َ اللهُ عَن‌ْ وَجْهِه‌ِ الاذَی‌ وَآمَنَه‌ُ یَوْم‌َ القیامه‌ِ مِن‌ْ سخطِه‌ِ والنّارِ. ؛ هر انسان‌ با ایمان‌ ـ شیعه‌ای‌ ـ بر شهادت‌ حسین‌ بن‌ علی‌(ع) اشکی‌ بریزد وبرگونه‌اش‌ روان‌ گردد و برگرفتاری‌هایی‌ که‌ دشمنان‌ ما در دنیا بر ما روا داشته‌اند، زاری‌ کند؛خداوند جای‌ گاه‌ راست‌ پیشگان‌ را در بهشت‌ نصیب‌ او گرداند. وهر شیعه‌ای‌ در راه‌ ما به‌ او آزاری‌ رسد و اشکی‌ ریزد، خداوند گرفتاری‌ها را از او دورسازد و روز قیامت‌ او را از شداید و آتش‌ در امان‌ دارد». ۷- امام‌ محمد باقر(ع) ـ بقای‌ امامت‌ در نسل‌ امام‌ حسین‌(ع) پاداش‌ شهادت‌ ایشان‌. ـ شفا از تربت‌ وقبولی‌ دعا نزد قبرش‌ و به‌ حساب‌ نیامدن‌ مدت‌ زیارتش‌ از عمرزائرش‌، مزدِ به‌ خون‌ غلطیدن‌ ایشان‌ است‌. «اءِن‌َّ الله ـ تَعَالی‌’ ـ عَوَّض‌َ الحسُین‌َ مِن‌ْ قَتْلِه‌ِ أن‌ْ جَعَل‌َ الاءمَامَه‌َ فِی‌ ذُرِیَّتِه‌ِ وَ الشَّفَاءَ فی‌تُرْبَتِه‌ِ وَاءجَابَه‌َ الدُّعَاء عِنْدَ قُبرِه‌ِ وَلا تُعَدُّ أَیَّام‌ُ زائریه‌ جائیاً وراجعَاً مِن‌ْ عُمْرِه‌ِ؛ خداوند متعال‌ در مقابل‌ شهادت‌ امام‌ حسین‌(ع) به‌ ایشان‌ چند چیز عطا نمود: امامت‌ را در نسل‌ ایشان‌ قرار داد، تربت‌ او را شفای‌ درد کرد، دعا نزد قبرش‌ رابرآورده‌ گرداند و مدت‌ زمان‌ زیارت‌ و رفت‌ و برگشت‌ زائرش‌ جزء مدت‌ زمان‌ عمرش‌محسوب‌ نگرداند». آن‌ حضرت‌ فرمود: ـ قیام‌ قائم‌ آل‌ محمد -عجل‌ الله تعالی‌ فرجه‌ الشریف‌- در روز عاشورا است‌. ـ ظهور حضرت‌ مهدی‌ -عجل‌ الله تعالی‌ فرجه‌ الشریف‌- نشان‌ از عاشورا دارد. «یُخْرْج‌ُ القَائم‌َ(ع) یَوْم‌َ السَّبْت‌ِ یَوْم‌َ عَاشُورَاءَ الیوم‌َ الذِی‌ قُتِل‌َ فِیه‌ِ الحُسَین‌ُ علیه‌السلام‌؛ قائم‌ آل‌ محمد -عجل‌ الله تعالی‌ فرجه‌ الشریف‌- در روز شنبه‌ که‌ مصادف‌ با روزعاشوراست‌، قیام‌ کند وظاهر گردد. آن‌ روز، روزی‌ است‌ که‌ امام‌ حسین‌(ع) در آن‌ به‌شهادت‌ رسید». ۸– امام‌ صادق‌(ع) ـ هنر عاشورایی‌ مزد خدایی‌ دارد. ـ ادبیات‌ متعهد و تعهد أدبی‌ تأیید ولایت‌ دارد. «مَا مِن‌ْ أَحَدٍ قَال‌ فی‌ الحُسَیْن‌ِ شعراً فَبَکی‌ وَأَبْکَی‌ بِه‌ِ اءِلاّ’ أوْجَب‌َ اللّ’ه‌ لَه‌ُ الجنَّه‌َ وَغَفَرلَه‌ُ؛ بی‌ گمان‌ هر کس‌ در سوگ‌ امام‌ حسین‌(ع) شعری‌ بگوید وخود بگرید و بگریاند،خداوند او را ببخشاید و بهشت‌ را بر او واجب‌ گرداند».  ۹- امام‌ کاظم‌ (ع) ـ عرفان‌ زائر، کلید غفران‌؛ ـ زیارت‌ حسین‌(ع) موجب‌ نجات‌. «مَن‌ زارَ قَبَر الحسْین‌ِ عَارِفاً بِحَقّه‌ِ غَفَرَالله لَه‌ُ مَا تَقَدَّم‌َ مِن‌ْ ذَنبِه‌ِ وَمَا تَأَخَّرَ؛ هر کس‌ با معرفت‌ به‌ حقانیت‌ امام‌ حسین‌(ع) قبرش‌ را زیارت‌ کند، خداوند گناهان‌پیشین‌ و پسین‌ او را ببخشاید».  ۱۰- امام‌ رضا(ع) ـ اولویت‌ اشک‌ بر سوگ‌ امام‌ حسین‌(ع)؛ ـ عزای‌ فرشتگان‌ در حرم‌ حسینی‌ تا قیام‌ مهدی‌ با نوای‌ «یا لثارات‌ الحسین‌»است‌. «اءن‌ کُنْت‌َ باکیاً لشی‌ءٍ فابْک‌ِ للْحُسَیْن‌ِ بن‌ِ علی‌ بن‌ أبی‌ طالب‌ٍ(ع) فَانّه‌ ذُبح‌ کمْا یذْبَح‌َالکبش‌ُ وقُتِل‌َ مَعَه‌ْ مِن‌ْ أهل‌ بیتِه‌ِ ثمانیه‌ُ عشرَ رَجَلاً مَا لَهم‌ فی‌ الارض‌ِ شبیهون‌َ، وَلَقد بَکت‌ السموات‌ُ السبع‌ُ والارضون‌َ لقتلِه‌ِ وَلَقَدَ نَزَل‌َ اءلی‌ الارض‌ِ الملائکه‌ُ أَرْبعه‌ آلاف‌ٍ لنصرِه‌ِفوجدَوُه‌ُ قَدْ قُتِل‌َ فُهُم‌ْ عنَد قبرِه‌ِ شُعْث‌ٌ غبرٌ اءلی‌’ أن‌ْ یَقُوم‌َ القائم‌ فیکونون‌َ مِن‌ْ أنصارِه‌ِوشعارُهم‌: یا لثارات‌ِ الحسین‌ِ(ع)؛ اگر می‌خواهی‌ برای‌ چیزی‌ زاری‌ کنی‌، برای‌ حسین‌ بن‌ علی‌(ع) گریه‌ کن‌؛ او را سربریدند وبه‌ همراهش‌ هیجده‌ نفر از خانواده‌اش‌ که‌ انسان‌ هایی‌ بی‌ نظیر بودند کشتند.هفت‌ آسمان‌ وتمام‌ زمین‌ بر شهادتش‌ گریستند و چهار هزار فرشته‌ای‌ که‌ از آسمان‌ برای‌یاریش‌ آمده‌ بودند و او را کشته‌ یافتند، در کنار قبرش‌، عزادار وغمگین‌ باقی‌ مانده‌اند، تااین‌ که‌ قائم‌ آل‌ محمد ظهور کند و به‌ یاریش‌ بشتابند وشعار آنان‌ این‌ است‌: ای‌ خون‌خواهان‌ حسین‌!». ۱۱- امام‌ جواد(ع) ـ نفرین‌ خدا بر قاتلان‌ حسین‌ (ع)؛ ـ قاتلان‌ از ضیافت‌ الهی‌ و درک‌ عیدِ آن‌ محروم‌اند. «اءن‌ّ الناس‌َ لمَّا قَتَلُوا الحسین‌َ بن‌ علی‌ّ: أمَر اللهَ ـ عَزَّوَجَل‌َّ ـ ملَکاً ینادی‌ أیُتُهَاالاُمه‌ُ الظّالِمه‌ القاتله‌ُ عِترَه‌ نبیِّها لاوَفَقَکُم‌ اللهُ لصَوم‌ٍ وَلاَ فِطْرٍ؛ آن‌ گاه‌ که‌ ـ ستم‌پیشگان‌ ـ امام‌ حسین‌ بن‌ علی‌(ع) را به‌ شهادت‌ رسانند، خداوندمتعال‌ به‌ فرشته‌ای‌ فرمان‌ داد که‌ فریاد کشد و این‌ چنین‌ گوید:. ای‌ امت‌ ستمگر و قاتل‌ فرزند پیامبر، خداوند شما را به‌ روزه‌ و درک‌ عید فطر موفق‌ندارد».  ۱۲ـ امام‌ هادی‌(ع) ـ ثواب‌ زائران‌ حسینی‌؛ ـ پیام‌ غفران‌ نبوی‌ برای‌ آنان‌. «مَن‌ خَرَج‌َ من‌ْ بَیْته‌ٍ یُریدُ زیارَه‌َ الحسین‌ِ(ع) فَصَارَ اءلی‌ الفرات‌ِ فَاغتسَل‌َ منه‌ْ کَتَب‌َ اللهُمِن‌َ المُفْلحین‌َ؛ فَاءذَا سَلَّم‌َ عَلَی‌ أبی‌ عبدالله کَتَب‌َ اللهُ مِن‌َ الفَائزین‌؛ فَاءذَا فَرَغ‌َ مِن‌ْ صَلوتِه‌ِ أتاه‌مَلَک‌ فَقَال‌: اءن‌َّ رَسول‌ اللّ’ه‌(ص) یقرِئُک‌ السَّلام‌ُ ویقُول‌َ لک‌: أمَّا ذُنوبُک‌َ فَقَد غَفَرَلَک‌َ؛ استأنِف‌ِالْعَمَل‌َ؛ هر کس‌ به‌ قصد زیارت‌ امام‌ حسین‌(ع) از خانه‌ خارج‌ شود و از فرات‌ غسل‌ کند،خداوند او را از رستگاران‌ به‌ شما آورد و آن‌ گاه‌ که‌ بر ابی‌ عبدالله(ع) درود فرستد، او را ازکام‌یابان‌ قرار دهد و آن‌ گاه‌ که‌ نماز زیارت‌ به‌ پایان‌ رساند فرشته‌ای‌ نزد او آید و بگوید پیامبر خدا بر تو درود فرستاد و فرمود: گناهان‌ تو بخشوده‌ شد، دوباره‌ به‌ عمل‌ وانجام‌ دادن‌ تکالیف‌ شروع‌ نما».  ۱۳– امام‌ حسن‌ عسکری‌(ع) ـ زیارت‌ اربعین‌ حسینی‌ نشانه‌ شیعه‌. ـ یاد مرگ‌ امام‌ حسین‌(ع) نماد وفای‌ شیعه‌. «علامات‌ُ المؤمِن‌ِ خمس‌ُ: صلاه‌ً الخمسین‌ وزیاره‌ الاربعین‌َ والتختُم‌ بالیمین‌ِوتعفیُر الجبین‌ِ والجْهر ب «بسم‌ الله الرحمن‌ الرحیم‌؛ نشانه‌ انسان‌ شیعه‌ پنج‌ چیز است‌: انجام‌ نمازهای‌ واجب‌ و مستحب‌، خواندن‌زیارت‌ اربعین‌ سالار شهیدان‌، انگشتر به‌ دست‌ راست‌ داشتن‌ و پیشانی‌ برخاک‌ نهادن‌ وآشکارا «بسم‌ الله الرحمن‌ الرحیم‌» گفتن‌». ۱۴- امام‌ زمان‌ حضرت‌ حجت‌ بن‌ الحسن‌ عجل‌ الله تعالی‌ فرجه‌ الشریف‌ ۱ ـ یاد حسین‌ (ع)موجب‌ اندوه‌ وغم‌ پیامبران‌. ۲ ـ یحیی‌ و حسین‌ دو سر به‌ نیزه‌ از نسل‌ِ عرشیان‌. «هذه‌ الحروف‌ من‌ أنباء الغیب‌ أطلع‌ الله علیها عبده‌ زکریا ثم‌ّ قصها علی‌محمّد(ص)؛ و ذلک‌ أن‌ّ زکریا سأل‌ ربّه‌ یعلّمه‌ الاسماء الخمسه‌ فأهبط‌ علیه‌ جبرائیل‌ فعلّمه‌اءیّاها، فکان‌ زکریا اءذا ذکر محمّداً وعلّیا وفاطمه‌ والحسن‌ سُرِّی‌ عنه‌ همّه‌ وانجلی‌ کربه‌واءذا ذکر الحسین‌ خنفته‌ العبره‌ ووقعت‌ علیه‌ البهره‌.. فقال‌ ذات‌ یوم‌: اءلهی‌! ما بالی‌ اءذا ذکرت‌ أربعاً منهم‌ تسلّیت‌ُ بأسمائهم‌ من‌ همومی‌واءذا ذکرت‌ الحسین‌ تدمع‌ عینی‌ و تثور زُفرتی‌؟. فأنباه‌ الله ـ تبارک‌ وتعالی‌’ ـ عن‌ قصّته‌، فقال‌: (کهیعص‌) فالکاف‌ اسم‌ «کربلاء»والهاء «هلاک‌ العتره‌» والیاء «یزید» وهو ظالم‌ الحسین‌، والعین‌ «عطشه‌»؛ والصاد«صبره‌» فلمّا سمع‌ بذلک‌ زکریا علیه‌ السلام‌ لم‌ یفارق‌ مسجده‌ ثلاثه‌ أیّام‌ ومنع‌ فیهن‌ النّاس‌من‌ الدخول‌ علیه‌ وأقبل‌ علی‌ البکاء والنحیب‌: اءلهی‌! أتفجِع‌ُ خیر جمیع‌ خلقک‌ بولده‌؟اءلهی‌! أتنزل‌ بلوی‌ هذه‌ الرزیّه‌ بفناءه‌؟. اءلهی‌! أتلبس‌ علیا وفاطمه‌ ثوب‌ هذه‌ المصیبه‌؟ اءلهی‌ تحل‌ّ کربه‌ هذه‌ المصیبه‌بساحتهما؟. ثم‌ّ کان‌ یقول‌: اءلهی‌! ارزقنی‌ ولداً تقرّ به‌ عینی‌ علی‌ الکبر فاءذا رزقتنیه‌ فافتنی‌ بحبّه‌ثم‌ّ أفجعنی‌ به‌ کما تفجع‌ محمّداً حبیبک‌ بولده‌.. فرزقه‌ الله «یحیی‌» وفجعه‌ به‌ وکان‌ حمل‌ یحیی‌ سته‌ أشهر وحمل‌ الحسین‌ کذلک‌؛ حضرت‌ مهدی‌ -عجل‌ الله تعالی‌ فرجه‌ الشریف‌- درباره‌ تأویل‌ وتفسیر آیه‌(کهیعص‌) فرموده‌ است‌: این‌ حروف‌ از اخبار غیب‌ الهی‌ است‌ که‌ بنده‌اش‌ حضرت‌ زکریا را به‌ آن‌ آگاه‌ کرده‌است‌. سپس‌ خداوند آن‌ را برای‌ حضرت‌ محمد(ص) بیان‌ نموده‌ است‌. آن‌ قصه‌ این‌ چنین‌است‌: روزی‌ حضرت‌ زکریا از خداوند خواست‌، او را به‌ اسمای‌ پنج‌ گانه‌ آگاه‌ نماید. جبرئیل‌از آسمان‌ فرود آمد و به‌ او این‌ اسم‌ها را ]محمد، علی‌، فاطمه‌، حسن‌ وحسین‌[ یاد داد.هرگاه‌ زکریا نام‌ محمد وعلی‌ وفاطمه‌ وحسن‌ را به‌ زبان‌ می‌آورد، اندوه‌ از او دور وغمش‌برطرف‌ می‌شد، ولی‌ به‌ هنگام‌ نام‌ حسین‌(ع) گریه‌ مجال‌ به‌ او نمی‌داد وجان‌ او از غم‌ درسینه‌ حبس‌ می‌شد. روزی‌ به‌ خدا عرض‌ کرد: خدایا! چرا هرگاه‌ نام‌ آن‌ چهار تن‌ را بر زبان‌ جاری‌می‌سازم‌، از غم‌ واندوه‌ تسلّا پیدا می‌کنم‌، ولی‌ با ذکر حسین‌ اشک‌ هایم‌ سرازیر وچون‌سیل‌ روان‌ می‌شود؟. خداوند داستان‌ حسین‌(ع) را برای‌ او چنین‌ بیان‌ کرد (کهیعص‌) حرف‌ کاف‌علامت‌ «کربلا» است‌ وحرف‌ هاء اشاره‌ به‌ «هلاکت‌» او وشهادت‌ خاندانش‌ دارد و حرف‌ یاءاشاره‌ به‌ «یزید» است‌ که‌ جفای‌ حسین‌(ع) می‌کند و حرف‌ عین‌ رمز «عطش‌» وتشنگی‌امام‌ است‌ وحرف‌ صاد نشانه‌ «صبر» واستقامت‌ اوست‌. همین‌ که‌ زکریا این‌ مطلب‌ را شنید؛ سه‌ روز در محل‌ عبادت‌ خود بماند و مردم‌ را ازدیدارش‌ منع‌ کرد و خود به‌ گریه‌ و نوحه‌ سرایی‌ پرداخت‌. می‌گفت‌: خدایا! آیا بهترین‌مخلوقت‌ را به‌ شهادت‌ فرزندش‌ گرفتار می‌کنی‌؟ خدایا! آیا بر او این‌ مصیبت‌ و شهادت‌فرزندش‌ نازل‌ می‌نمایی‌؟ خدایا! آیا بر علی‌ وفاطمه‌ لباس‌ عزا می‌پوشانی‌؟ خدایا! آیا آثاراین‌ سوگ‌ را بر چهره‌ آن‌ دو ظاهر می‌سازی‌؟ وحضرت‌ زکریا پیوسته‌ از خداوند می‌خواست‌ که‌ به‌ او فرزندی‌ عطا کند که‌ در پیری‌ روشنی‌ چشم‌ او باشد و او را شیفته‌ وی‌ کند. سپس‌ او را به‌ مصیبت‌ وی‌ مبتلا کند؛ همان‌گونه‌ که‌ حضرت‌ محمّد(ص) به‌ مصیبت‌ فرزندش‌ گرفتار شد. وخداوند نیز به‌ او «یحیی‌»عطا کرد و او را به‌ مصیبتش‌ دچار ساخت‌، یحیی‌ همانند امام‌ حسین‌ (ع)شش‌ ماه‌ در رحم‌مادر بود». علامه‌ مجلسی‌ آورده‌ است‌: «ثم‌ّ قلت‌: یا سیدنا! قُرّاء تعزیه‌ الحسین‌(ع) یقرءون‌َ حَدِیثاً أن‌َّ رَجُلا رَأَی‌ فی‌ المنام‌هَودَجاً بین‌ السماء والارض‌ فسأل‌َ عَمَّن‌ْ فیه‌ِ؛ فقِیل‌َ لَه‌ْ: فاطمه‌ الزَّهراء وَخدِیجه‌الکبری‌: . فَقال‌: اءِلی‌ أین‌ تریدون‌َ؟ فَقیِل‌َ: زیاره‌ الحُسین‌(ع) فی‌ ه’ذِه‌ِ اللیله‌، لیله‌ الجمعَه‌وَرأی‌ رَقاعاً تَتسَاقِط‌ مِن‌َ الهوْدَج‌ مکتوب‌ فیها أمان‌ٌ مِن‌َ النّار لِزُوّار الحسین‌(ع) فی‌ لیله‌الجمعه‌. ه’ذا الحدیث‌ صحیح‌ٌ؟ فقال‌ عجل‌ الله فرجه‌ الشریف‌: نعَم‌ْ زیارَه‌ْ الحسین‌(ع) فی‌ لیله‌ الجمعه‌ أمان‌ٌ من‌ النّاریوم‌ القیامه‌؛ به‌ حضرت‌ حجت‌(عج‌) گفتم‌: مولای‌ من‌! مصیبت‌ خوانان‌ امام‌ حسین‌(ع) حدیثی‌نقل‌ می‌کنند و آن‌ این‌ است‌: روزی‌ مردی‌ در خواب‌ دید، کجاوه‌ای‌ بین‌ آسمان‌ وزمین‌است‌، سؤال‌ کرد چه‌ کسی‌ در آن‌ است‌؟ جواب‌ آمد: فاطمه‌ و خدیجه‌ ۸ گفت‌: کجامی‌روند؟ پاسخ‌ داده‌ شد: در این‌ شب‌ که‌ شب‌ جمعه‌ است‌، به‌ زیارت‌ امام‌ حسین‌(ع)می‌روند. آن‌ گاه‌ می‌بیند که‌ کاغذهایی‌ از آن‌ کجاوه‌ به‌ پایین‌ ریخته‌ می‌شود و در آن‌ نوشته‌شده‌ است‌؛ این‌ امانی‌ است‌، برای‌ زائران‌ امام‌ حسین‌(ع) در شب‌ جمعه‌، امانی‌ از آتش‌جهنم‌. آیا این‌ حدیث‌ درست‌ است‌؟ امام‌ مهدی‌ -عجل‌ الله تعالی‌ فرجه‌ الشریف‌- فرمود؛ آری‌، زیارت‌ امام‌ حسین‌(ع) در شب‌ جمعه‌ امانی‌ است‌ از آتش‌ جهنم‌ در روزقیامت‌».

منابع‌ :

ـ اءثباه‌ الهداه‌، محمد بن‌ حسن‌ حرّ عاملی‌، چاپخانه‌ علمیه‌ قم‌ ـ ایران‌. ـ الاحتجاج‌، احمد بن‌ علی‌ طبرسی‌، انتشارات‌ قدس‌، قم‌ ـ ایران‌. ـ اعیان‌ الشیعه‌، سید محسن‌ امین‌، دار المتعارف‌ للمطبوعات‌، بیروت‌ ـ لبنان‌،۱۴۰۶ ـ ۱۹۸۶ م‌. ـ أمالی‌ شیخ‌ صدوق‌، انتشارات‌ اسلامی‌، تهران‌ ـ ایران‌، ۱۳۶۳ ش‌. ـ بحار الانوار، محمد باقر مجلسی‌، دار أحیاء التراث‌ العربی‌، بیروت‌ ـ لبنان‌،۱۴۰۳ ق‌ ـ ۱۹۸۳ م‌. ـ بلاغه‌ الاءمام‌ الحسین‌(ع)، عبد الرضا صافی‌، انتشارات‌ شکوری‌، قم‌ ـ ایران‌،۱۳۷۳ ش‌. ـ تفسیر فرات‌ کوفی‌، ابو القاسم‌ فرات‌ کوفی‌، مؤسسه‌ طبع‌ ونشر، تهران‌ ـ ایران‌،۱۴۱۰ ق‌. ـ چهل‌ چراغ‌ آسمان‌ عصمت‌، صفایی‌ بوشهری‌، جامعه‌ القرآن‌، قم‌ ـ ایران‌،۱۳۸۰ ش‌. ـ علل‌ الشرایع‌، شیخ‌ صدوق‌، دار الحجه‌ الثقافه‌، ۱۴۱۶ ه ق‌. ـ العوالم‌، عبدالله بحرانی‌، مدرسه‌ امام‌ مهدی‌ (عج‌)، قم‌ ـ ایران‌، ۱۴۰۵ ق‌ ـ۱۳۶۳ ش‌. ـ عیون‌ أخبار الرضا(ع) ، شیخ‌ صدوق‌، کتاب‌ فروشی‌ طوس‌، قم‌ ـ ایران‌،۱۳۶۳ش‌. ـ کامل‌ الزیارات‌، ابن‌ قولویه‌، مکتبه‌ مرتضویه‌، نجف‌ ـ عراق‌، ۱۳۵۶ ه. ـ کشف‌ الغمه‌ عن‌ معرفه‌ الائمه‌، علی‌ بن‌ عیسی‌ اربلی‌، نشر أدب‌ حوزه‌، قم‌ ـایران‌. ـ کلمه‌ الاءمام‌ المهدی‌ عجل‌ الله فرجه‌ الشریف‌، عزیز الله عطاردی‌، انتشارات‌عطارد، قم‌ ـ ایران‌. ـ مسند الاءمام‌ الشهید، عزیز الله عطاردی‌، انتشارات‌ عطارد، قم‌ ـ ایران‌،۱۳۷۶ش‌. ـ مکیال‌ المکارم‌، محمد تقی‌ موسوی‌، چاپ‌ خانه‌ علمیه‌، قم‌ ـ ایران‌، ۱۳۸۹ ق‌. ـ موسوعه‌ کلمات‌ الاءمام‌ الحسین‌(ع) ، مرکز تحقیقات‌ باقر العلوم‌؛ دار المعروف‌،قم‌ ـ ایران‌؛ ۱۳۷۳ ش‌ ـ ۱۴۱۵ ق‌.  ـ نهج‌ الحیاه‌، محمد دشتی‌، مؤسسه‌ تحقیقاتی‌ أمیرالمؤمنین‌، قم‌ ـ ایران‌،۱۴۱۲ ه ق‌ ـ ۱۳۷۴ ه ش‌.  ـ وسائل‌ الشیعه‌، محمد بن‌ حسن‌ حر عاملی‌، دار اءحیاء التراث‌ العربی‌، بیروت‌ ـلبنان‌.

پیامبر اسلام(ص) مانع نزول عذاب

یکی از ویژگی های رسول خدا صلی الله علیه و آله آن است که تا وقتی که میان امّت خویش بودند، عذاب بر آنان نازل نمی شد. خداوند عزیز در این باره می فرماید: «و ما کان اللّه لیعذّبهم و انت فیهم»[۱]؛ تا آن زمان که تو در میان مردم هستی، خداوند آنان را عذاب نمی کند.

امیر مؤمنان علیه السلام در این باره فرمود: «در زمین، دو امان از عذاب الهی بود که یکی از آنها برداشته شد؛ پس دیگری را دریابید و بدان چنگ زنید. امانی که برداشته شده، رسول اللّه صلی الله علیه و آله بود…»[۲]

در تفسیر آیه فوق، نظریات گوناگونی ارائه شده است: سیّد عبدالحسین طیّب می گوید: «مراد [از کسانی که عذاب الهی از آنان با وجود پیامبر صلی الله علیه و آله نفی شد] مؤمنان ضعیف الایمان هستند که اسلام آورده اند و احکام اسلام را پذیرفتند، لکن زیر بار ولایت علی علیه السلام نرفتند. حکمت این که عذاب بر این ها در دنیا نازل نشده… برای این است که صورت اسلام باید محفوظ باشد و اگر این «ظاهر مسلمانان» هلاک شوند، کفّار حمله می کنند و یاوران پیغمبر صلی الله علیه و آله کم می شوند و دستگاه اسلام برچیده می شود؛ لذا می فرماید: «و ما کان اللّه لیعذّبهم و انت فیهم»».[۳]

برخی از مفسّران، مراد از عذابِ نفی شده را، عذاب عمومی بر تمامی مسلمانان می دانند. در تفسیر نور می خوانیم: «منظور از نفی عذاب، برداشته شدن عذاب عمومی از مسلمانان به برکت وجود پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ مثل عذاب های اقوام پیشین و گرنه اشخاصی در موارد خاصّی گرفتار عذاب الهی شدند. در احادیث است که خداوند به خاطر وجود برخی افراد پاک و علمای ربّانی، عذاب را از مردم دیگر برمی دارد.»[۴]

در تفسیر المیزان نیز آمده است: «مراد به عذاب که در آیه نفی شده، عذاب آسمانیِ موجب استیصال است که این امّت را مانند عذابِ سایر اُمم شامل می شود. و خداوند سبحان در این آیه، این چنین عذاب را از این امّت مادام که رسول خدا صلی الله علیه و آله زنده و در میان آنان است و هم چنین بعد از درگذشت آن جناب، مادام که امّت استغفار می کنند، نفی کرده است.»[۵]

پی نوشت ها:

[۱] . انفال / ۳۳٫

[۲] . ر. ک: نهج البلاغه، حکمت ۸۸ .

[۳] . اطیب البیان، ج ۶ ، ص ۱۱۲ و ۱۱۳٫

[۴] . تفسیر نور، محسن قرائتی، ج ۴، ص ۳۲۷ و ۳۲۸٫

[۵] . تفسیر المیزان، بنیاد علمی و فکری علاّ مه طباطبایی، ۱۳۶۳، ج ۹، ص ۱۰۹٫

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

بعثت در کلام خاندان رسالت

اشاره: در مورد بعثت نبی اکرم حضرت محمد بن عبدالله،صلی الله علیه وآله، سخنهای بسیاری گفته شده و شاعران، ادیبان، حکیمان و نویسندگان، هر یک به فراخور حال خود، این واقعه شگرف را به نظم و نثرکشیده اند.

اما شاید هیچ کس مانند خاندان پیامبر خاتم، صلی الله علیه وآله، که در درک اسرار بعثت یگانه همه اعصار و در شیوایی و رسایی سخن سرامد روزگار بوده اند، نتوانسته است حق مطلب را ادا کند و چنانکه شایسته این رویداد عظیم است در مورد آن سخن گوید.

از این رو شایسته دیدیم که گزیده ای از بیانات دو گل سرسبد خاندان رسالت; امیر بیان مولا علی بن ابی طالب، علیه السلام، و سیده زنان سخنور حضرت فاطمه زهرا، علیهاالسلام، را تقدیم شما خوانندگان عزیز موعود کنیم.

  1. بعثت در کلام امیر مؤمنان علی، علیه السلام

در اولین خطبه نهج البلاغه، امیرمؤمنان، علیه السلام، درباره پیامبران و از جمله پیامبر خاتم می فرماید:

پس هر چند گاه پیامبرانی فرستاد و به وسیله آنان به بندگان هشدار داد تا حق میثاق الست بگزارند، و نعمت فراموش کرده را به یاد آرند. با حجت وتبلیغ، چراغ معرفتشان را بیفروزند تابه آیتهای خدا چشم دوزند; از آسمانی بالا برده و زمینی زیرشان گسترده، وآنچه بدان زنده اند و چسان می میرندو ناپاینده اند، و بیماریهای پیرکننده و بلاهای پیاپی رسنده. و هیچگاه نبود که خدا آفریدگان را بی پیامبربدارد، یا کتابی در دسترس آنان نگذارد، یا حجتی بر آنان نگمارد، یا ازنشان دادن راه راست دریغ دارد.

پیامبران که اندک بودند و مخالفشان بسیار، و در دام شیطان گرفتار، در کارخویش در نماندند و دعوت حق را به مردم رساندند. گاه پیامبر پیشین نام پیامبر پس از خود را شنفته، و گاه وصف پیامبر پسین را به امت خویش گفته. زمان اینچنین گذری شد، وروزگار سپری. پدران رفتند و پسران جای آنان را گرفتند تا آنکه خدای سبحان محمد، صلی الله علیه وآله، راپیامبری داد تا دور رسالت را به پایان رساند و وعده حق را به وفا مقرون گرداند، طومار نبوت او به مهرپیامبران ممهور و نشانه های او درکتاب آنان مذکور، و مقدم او بر همه مبارک و موجب سرور; حالی که مردم زمین، هر دسته به کیشی گردن نهاده بودند، و هر گروه پی خواهشی افتاده،و در خدمت آیینی ایستاده; یا خدا راهمانند آفریدگان دانسته، یا صفتی که سزای او نیست بدو بسته، یا به بتی پیوسته و از خدا گسسته. پروردگارآنان را بدو از گمراهی به رستگاری کشاند و از تاریکی نادانی رهاند. سپس دیدار خود را برای محمد،صلی الله علیه وآله، گزید – و جوارخویش او را پسندید – و از این جهانش رهانید. او را نزد خود برد تا درفردوس اعلی نشیند، و بیش سختی این جهان نبیند.

پس بزرگوارانه او را دیدار ارزانی داشت و او میراثی که پیامبران می نهند برای شما گذاشت، چه آنان امت خویش را وانگذارند مگر با نشان دادن راهی روشن و نشانه ای معین:

کتاب پروردگار در دسترس شماست، حلال و حرام آن پیداست،واجب و مستحب آن هویداست، ناسخ و منسوخش روشن، رخصت و عزیمت آن معین، خاص و عامش معلوم، پند ومثلهایش مفهوم، مطلق و مقیدش پدیدار، محکم و متشابهش آشکار،مجمل آن تفسیر شده، و نامفهومش تعبیر شده، از حکمی که بدانند و انجام دادنی است، و آنچه ندانند وواگذاردنی است; حکمی است وجوب آن در قرآن معین، و نسخ آن در سنت مبرهن; و حکمی که سنت گوید باید، وکتاب رخصت دهد که ترک آن شاید; وحکمی که در وقتی خاص بر مکلف نوشته است، و چون وقتش سپری شدتکلیف هشته است; و حرامهایی ناهمسان، با کیفرهایی سخت و یاآسان; گناهی بزرگ که کیفرش آتش آن جهان است، و گناهی خرد که برای توبه کننده امید غفران است، یا آنچه مقبول، میان دشوار و آسان است. (۱)

آن حضرت در قسمتی از خطبه ۳۳ بعثت پیامبر اکرم،صلی الله علیه وآله، را چنین توصیف می کند:

خدا محمد را برانگیخت و از عرب کسی کتابی نخوانده بود و دعوی پیامبری نکرده بود. محمد،صلی الله علیه وآله، مردم را به راهی که بایست کشاند، و در جایی که بایدنشاند، و به رستگاری رساند، تا آنکه کارشان استوار و جمعیتشان پایدارگردید. (۲)

در خطبه ۹۴ نیز در وصف سلسله پیامبران الهی می فرماید:

پس آنان را در بهترین ودیعت جای به امانت سپرد، و در نیکوترین قرارگاه مستقر کرد. از پشتی به پشت دیگرش داد، همگی بزرگوار، وزهدانهایی پاک و بی عیب و عار. چون یکی از آنان درگذشت، دیگری برای حمایت دین برخاست، و جانشین اوگشت; تا آنکه تشریف بزرگواری ازسوی خدای باری، به محمد،صلی الله علیه وآله، رسید، و او را ازبهترین خاندان و گرامیترین دودمان برکشید. از درختی که پیامبران خود رااز آن جدا کرد، و امینان خویش رابرگزید و بیرون آورد. فرزندان اوبهترین فرزندانند، و خاندانش نیکوترین خاندان; و دودمان اوبهترین دودمان. در گرداگرد مکه روییدند، و در کشتزار بزرگواری بالیدند. شاخه هایشان بلند و سر به آسمان کشیده است و دست کسی به میوه آن نارسیده.

او پیشوای کسی است که راه پرهیزگاری پوید، و چراغ آن است که راهنمایی جوید. چراغی است که پرتوآن دمید، و درخشی است که روشنی آن بلند گردید، و آتشزنه ای است، که نور آن درخشید. رفتار او میانه روی در کار است، و شریعت او راه حق رانمودار. سخنش حق را از باطل جداسازد، و داوری او عدالت است – و ستم را براندازد – او را هنگامی فرستاد که پیامبران نبودند – و مردمان – به خطاکار می نمودند، و امتان در گولی ونادانی می غنودند.

خداتان بیامرزاد! به کار پردازید، ونشانه های آشکار را پیشوای خودسازید تا که راه گشاده است و راست،و شما را به خانه ای می خواند که سلامت آنجاست. شما در خانه ای به سر می برید که باید خشنودی خدا رادر آن به دست آرید، در مهلت وآسایش خاطری که دارید، که نامه هاگشوده است و خامه فرشتگان روان،تن ها درست است و زبانها گردان.

توبه شنفته است و کردارها پذیرفته. (۳)

امیر مؤمنان، علیه السلام، درخطبه ۹۵ به توصیف وضعیت مردمان تا پیش از برانگیخته شدن حضرت ختمی مرتبت، صلی الله علیه وآله، پرداخته می فرماید: او را برانگیخت، در حالی که مردم سرگردان بودند، و بیراهه فتنه رامی پیمودند. هوا و هوسشان سرگشته ساخته، بزرگی خواهی شان به فرودستی انداخته. از نادانی گرفتار.

او که درود خدا بر وی باد، خیرخواهی را به نهایت رساند، به راه راست رفت،و از طریق حکمت و موعظه نیکو مردم را به خدا خواند. (۴)

آن حضرت در قسمتی از خطبه ۹۶ نیز حضرت ختمی مرتبت را چنین توصیف می کند: قرارگاه او بهترین قرارگاه است. وخاندان او را شریفترین پایگاه است، ازکانهای ارجمندی و کرامت، و مهدهای پاکیزگی و عفت. دلهای نیکوکاران به سوی او گردیده. دیده ها در پی اودویده. کینه ها را بدو بنهفت و خونهابه برکت او بخفت. مؤمنان را بدو برادران هم کیش ساخت; و جمع کافران را پریش; خواران را بدو ارجمندساخت و سالار، و عزیزان را بدو خوار. گفتار او ترجمان هر مشکل است وخاموشی او زبانی گویا برای اهل دل. (۵)

و سرانجام در خطبه ۱۱۰ در ذکرپیامبر اکرم، صلی الله علیه وآله،می فرماید:

دنیا را خوار دید، و کوچکش شمرد،سبکش گرفت و هیچش به حساب آورد; و دانست که خدا دنیا را از اوگرفت چون چنین خواسته بود، ودیگری را ارزانی داشت چون حقیرمی بود. پس به دل از آن روی برگرداند، و یادش را در خاطر خویش میراند; و دوست داشت که زینت دنیااز دیده اش نهان شود تا از آن رختی گرانبها نگزیند، و امید ماندن در آن به دلش ننشیند. رسالت پروردگار راچنان رساند، که برای کسی جای عذرنماند; و امت خود را اندرز گفت وترساند; و مژده بهشتشان داد، و بدان خواند.

ما درخت نبوتیم و فرود آمد نگاه رسالت، و جای آمد شد فرشتگان رحمت، و کانهای دانش وچشمه سارهای بینش. یاور و دوست ما، امید رحمت می برد; و دشمن وکینه جوی ما، انتظار قهر و سطوت. (۶)

۲ بعثت در کلام فاطمه زهرا،علیهاالسلام

پاره تن رسول خدا، حضرت فاطمه زهرا، علیهاالسلام، که در خانه وحی پرورده شده بود و صدای بال جبرئیل را شنیده بود پس از رحلت نبی اکرم، صلی الله علیه وآله، و در پی جفای بزرگی که امت پیامبر در حق خاندان او روا داشتند، با قلبی پرخون به مسجد مدینه درآمده و رو به مردم غفلت زده خطبه ای ایراد می کند که درتاریخ سخنوران عرب جاودانه می شود. آن حضرت در این خطبه به زیباترین بیان بعثت و رسالت نبی اکرم، صلی الله علیه وآله، به وصف می کشند و حال و روز مردم جزیرالعرب را قبل و بعد از بعثت به تصویر در می آوردند.

حضرت فاطمه زهرا،علیهاالسلام، در ابتدای خطبه مزبوربه حمد و ثنای الهی پرداخته ومی فرماید:

ستایش خدای را بر آنچه ارزانی داشت و سپاس او را بر اندیشه نیکوکه در دل نگاشت. سپاس بر نعمتهای فراگیر که از چشمه لطفش جوشید. وعطاهای فراوان که بخشید. و نثاراحسان که پیاپی پاشید. نعمتهایی که از شمار افزون است. و پاداش آن ازتوان بیرون. و درک نهایتش نه در حداندیشه ناموزون. سپاس را مایه فزونی نعمت نمود و ستایش را سبب فراوانی پاداش فرمود. و به درخواست پیاپی برعطای خود بیفزود. گواهی می دهم که خدای جهان یکی است. و جز او خدایی نیست. ترجمان این گواهی دوستی بی آلایش است. و پای بندان این اعتقاد،دلهای با بینش. و راهنمای رسیدن بدان، چراغ دانش. خدایی که دیدگان اورا دیدن نتوانند، و گمانها چونی وچگونگی او را ندانند. همه چیز را ازهیچ پدید آورد. و بی نمونه ای انشاکرد. نه به آفرینش آنها نیازی داشت. نه از آن خلقت سودی برداشت. جزآنکه خواست قدرتش را آشکار سازد وآفریدگان را بنده وار بنوازد. و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش رادر گرو فرمانبرداری نهاد. و نافرمانان را به کیفر بیم داد. تا بندگان را ازعقوبت برهاند، و به بهشت کشاند. (۷)

آن حضرت در ادامه در بیان آفرینش و بعثت حضرت ختمی مرتبت می فرماید:

گواهی می دهم که پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پیش از آنکه او رابیافریند برگزید. و پیش از پیمبری تشریف انتخاب بخشید و به نامیش نامید که می سزید. این هنگامی بود که آفریدگان ازدیده نهان بودند. و در پس پرده بیم نگران. و در پهنه بیابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پایان همه کارها را دانا بود. و بر دگرگونی های روزگار در محیط بینا. و به سرنوشت هر چیز آشنا. محمد، صلی الله علیه وآله، را برانگیخت تاکار خود را به اتمام و آنچه را مقدرساخته به انجام رساند. پیغمبر که درود خدا بر او باد دید: هر فرقه ای دینی گزیده. و هر گروه در روشنایی شعله ای خزیده. و هر دسته ای به بتی نماز برده. و همگان یاد خدایی را که می شناسند از خاطر سترده اند.

پس خدای بزرگ تاریکیها را به نور محمد روشن ساخت و دلها را ازتیرگی کفر بپرداخت  و پرده هایی که بر دیده ها افتاده بود به یک سوانداخت. سپس از روی گزینش ومهربانی جوار خویش را بدو ارزانی داشت. و رنج این جهان که خوش نمی داشت، از دل او برداشت. و او را درجهان فرشتگان مقرب گماشت. و چتردولتش را در همسایگی خود افراشت و طغرای مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت.

درود خدا و برکات او بر محمد، صلی الله علیه وآله، پیمبر رحمت،امین وحی و رسالت و گزیده ازآفریدگان و امت باد. (۸)

آنگاه رو به مجلسیان کرده وآنچه را که پیامبر خاتم،صلی الله علیه وآله، بر آنها ارزانی داشته بود، چنین برمی شمارد:

شما بندگان خدا! نگاهبانان حلال وحرام، و حاملان دین و احکام، وامانت داران حق و رسانندگان آن به خلقید. حقی را از خدا عهده دارید. و عهدی را که با او بسته اید پذیرفتار. ماخاندان را در میان شما به خلافت گماشت. و تاویل کتاب الله را به عهده ما گذاشت. حجتهای آن آشکار است، وآنچه درباره ماست پدیدار. و برهان آن روشن. و از تاریکی گمان به کنار. وآوای آن در گوش مایه آرام و قرار. وپیرویش راهگشای روضه رحمت پروردگار. و شنونده آن در دو جهان رستگار. دلیلهای روشن الهی را در پرتوآیتهای آن توان دید. و تفسیر احکام واجب او را از مضمون آن باید شنید. حرامهای خدا را بیان دارنده است. وحلالهای او را رخصت دهنده. ومستحبات را نماینده. و شریعت راراهگشاینده. و این همه را با رساترین تعبیر گوینده. و با روشنترین بیان رساننده. سپس ایمان را واجب فرمود و بدان زنگ شرک را از دلهاتان زدود. با نماز خودپرستی را از شمادور نمود. روزه را نشان دهنده دوستی بی آمیغ ساخت. و زکات رامایه افزایش روزی بی دریغ. و حج راآزماینده درجات دین. و عدالت رانمودار مرتبه یقین. و پیروی ما را مایه وفاق. و امامت ما را مانع افتراق. ودوستی ما را عزت مسلمانی. وبازداشتن نفس را موجب نجات، وقصاص را سبب بقا زندگانی. وفا به نذر را موجب آمرزش کرد. و تمام پرداختن پیمانه و وزن را مانع ازکم فروشی و کاهش. فرمودمی خوارگی نکنند تا تن و جان ازپلیدی پاک سازند و زنان پارسا راتهمت نزنند، تا خویشتن را سزاوارلعنت نسازند. دزدی را منع کرد تا راه عفت پویند. و شرک را حرام فرمود تابه اخلاص طریق یکتاپرستی جویند«پس چنانکه باید، ترس از خدا را پیشه گیرید و جز مسلمان ممیرید!» آنچه فرموده ست بجا آریدو خود را از آنچه نهی کرده بازدارید که «تنها دانایان ازخدا می ترسند». (۹)

حضرت زهرا، علیهاالسلام، دربخش دیگری از این خطبه به تلاشی که پدر ارجمندش برای گسترش توحید و اسلام متحمل شد اشاره کرده و می فرماید:

مردم، چنانکه در آغاز سخن گفتم من فاطمه ام و پدرم محمد، صلی الله علیه وآله، است «هماناپیمبری از میان شما به سوی شما آمد که رنج شما بر او دشوار بود، و به گرویدنتان امیدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».

اگر او را بشناسید می بینید او پدرمن است، نه پدر زنان شما. و برادر پسر عموی من است نه مردان شما. او رسالت خود را به گوش مردم رساند. وآنان را از عذاب الهی ترساند. فرق وپشت مشرکان را به تازیانه توحیدخست. و شوکت بت پرستان را در هم شکست. تا جمع کافران از هم گسیخت. صبح ایمان دمید و نقاب از چهره حقیقت فرو کشید. زبان پیشوای دین در مقال شد. و شیاطین سخنور لال. (۱۰)

آن حضرت وضعیت مردم را درپیش از بعثت چنین به تصویرمی کشد:

در آن هنگام شما مردم بر کنار مغاکی از آتش بودید خوار  و در دیده همگان بی مقدار. لقمه هر خورنده  وشکار هر درنده. و لگدکوب هر رونده و نوشیدنیتان آب گندیده و ناگوار. خوردنیتان پوست جانور و مردار. پست و ناچیز و ترسان از هجوم همسایه و همجوار. تا آنکه خدا بافرستادن پیغمبر خود، شما را از خاک مذلت برداشت  و سرتان را به اوج رفعت افراشت.

پس از آن همه رنجها که دید و سختی که کشید. رزم آوران ماجراجو  و سرکشان درنده خو  و جهودان دین به دنیا فروش  و ترسایان حقیقت نانیوش، از هر سو بر وی تاختند. و با او نرد مخالفت باختند.

هر گاه آتش کینه افروختند، آن راخاموش ساخت. و گاهی که گمراهی سر برداشت  یا مشرکی دهان به ژاژ انباشت، برادرش علی را در کام آنان انداخت. علی، علیه السلام، بازنایستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت  و کار آنان با دم شمشیر بساخت.

او این رنج را برای خدا می کشید ودر آن خشنودی پروردگار و رضای پیغمبر را می دید. و مهتری اولیای حق را می خرید. اما در آن روزها، شما درزندگانی راحت آسوده و در بستر امن و آسایش غنوده بودید. (۱۱)

فاطمه زهرا، علیهاالسلام، درادامه سخن به جفایی که امت محمد، صلی الله علیه وآله، پس از وفات ایشان با خاندانش روا داشتند اشاره کرده و می فرماید: چون خدای تعالی همسایگی پیمبران را برای رسول خویش گزید، دورویی آشکار شد، و کالای دین بی خریدار. هر گمراهی دعوی دار و هرگمنامی سالار. و هر یاوه گویی درکوی و برزن در پی گرمی بازار.

شیطان از کمینگاه خود سر برآورد وشما را به خود دعوت کرد. و دید چه زود سخنش را شنیدند و سبک در پی او دویدید و در دام فریبش خزیدید. وبه آواز او رقصیدند. (۱۲)

پی نوشتها:

  1. شهیدی، سید جعفر، ترجمه نهج البلاغه،ص ۶ – ۷٫
  2. همان، ص ۳۴٫
  3. همان، ص ۸۷٫
  4. همان، ص ۸۸٫
  5. همان.
  6. همان، ص ۱۰۶٫
  7. شهیدی، سید جعفر، زندگانی فاطمه زهرا، علیهاالسلام، ص ۱۲۶ – ۱۲۷٫
  8. همان، ص ۱۲۷ – ۱۲۸٫
  9. همان، ص ۱۲۸ – ۱۲۹٫
  10. همان، ص ۱۳۰٫
  11. همان، ص ۱۳۰ – ۱۳۱٫
  12. همان، ص ۱۳۱٫

 

حقيقت‏ دعا

 حقيقت دعا، همان توجّه به خداوند و استمداد و مددخواهى از رحمت بيكران اوست كه در هر آفريده‏اى طبعاً وجود دارد؛ خواه انسان و خواه موجودات ديگر. اساساً هر آفريده‏اى خود را پديد آمده از اين جهان و مقهور و نيازمند به پروردگار اين جهان مى‏بيند و در ناتوانى‏ ها و بيچارگى‏ ها و درماندگى ‏هايش به گونۀ طبيعى از همان مبدَيى كه رشته هستى‏ اش بدان پيوسته است، مدد مى‏ طلبد، به ويژه اين حالتِ توجّه و استغاثه و مدد خواهى، در هنگام درماندگى و بيچارگى‏ اش به خوبى نمايان مى‏ گردد، چنانكه در پاره‏اى از آيات قرآن كريم بدان اشارت رفته است:«وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ثُمَّ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ، ثُمَّ إِذا كَشَفَ الضُّرَّ عَنْكُمْ إِذا فَرِيقٌ مِنْكُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ»؛[1]هر نعمتى كه شما راست، از خداست و سپس، چون گزندى به شما رسد، به پيشگاه او ناله و زارى مى‏ كنيد؛ و چون آن گزند را از شما برداشت، آن گاه، گروهى از شما براى پروردگارشان انباز آرند.«فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ»؛[2]پس هرگاه در كشتى نشينند، خداى را خوانند و دين را ناب او كنند. ليكن، چون به سوى خشكى رهانَدِشان، ناگاه خود انباز آرند.

جالب اينكه در چنين هنگامى نيازى نيست كه رسم و آئينِ حاجت خواهى را به آفريده‏ اى بياموزند؛ چرا كه احساس نياز و بيچارگى و درماندگى، خود، بهتر از هر آموزگارى، رسم و آيين دعا و تضرّع و زارى به درگاه خدا را به وى مى‏ آموزد. و جالب‏ تر اينكه در چنين حالتى، دعا و نيايش، بهترين و خالصانه ‏ترين است و اجابتش نيز، غالباً قطعى و حتمى است. اين، همان حالتِ «انقطاع إلى اللَّه»، يعنى «وارستگى از غير و پيوستگى به آستانِ او» است، كه اميرمؤمنان و مولاى عارفان و صاحبدلان در نجواى خويش با خدا، همواره كمالِ آن را طلب مى‏ كرد: «الهى هب لى كمال الانقطاع اليك»؛[3] معبودِ من! وارستنِ از غير و پيوستن كامل به آستانت را به من موهبت فرما.

اين حالت، آن گاه است كه به گفته جلال‏الدين محمّد بلخى، «سركنگبين، صفرا فزوده» و «روغنِ بادام، خشكى مى‏ نمايد» و «از هليله، قبض مى ‏آيد و اطلاق مى‏رود» و در اين ميان، «آب» نيز «آتش را مدد مى‏ رساند» و همۀ درهاىِ گشايش، به روى آدمى بسته مى ‏شود: «غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ». و مُدّعيانِ گره‏ گشايى نيز، كه هر يكى خود را «مسيحِ عالم» مى‏ دانند، عجز و ناتوانى ‏شان از گشودنِ گره ‏هاى فرو بسته آدمى آشكار مى‏ گردد.

امام سجّاد عليه السلام زيور و زينت پرستندگان، اين «زيباترين روح‏ پرستنده»،[4] به هنگامِ نيازخواهى از خداوند، بدين سان نيازش را به زبان مى‏ آورد: « اللهم و لی اليك حاجة قد قصر عنها جهدى، و تقطعت دونها حيلى، و سولت نفسى رفعها الى من يرفع حوائجه اليك و لا يستغنى فى طلباته عنك، و هى زلة من زلل الخاطئين و عثرة من عثرات المذنبين، ثم انتبهت بتذكيراك لى من غفلتى، و نهضت بتوفيقك من زلتى، و نكصت بتسديدك عن عثرتى، و قلت: سبحان ربى، كيف يسأل‏ محتاج محتاجا، و انى يرغب معدم الى معدم»؛[5] بارالها! مرا به تو حاجتى است گرانبار و بيش از تاب و توانم، كه در برآوردنش چاره‏ انديشى ‏هايم، راه به جايى نبرده است؛ و نَفْسِ فريبگر من نيز، بردنِ اين نياز را پيش كسى كه حاجت‏ هايش را از تو مى ‏طلبد و در خواسته ‏هاى خويش، از تو بى‏ نياز نيست، بر من آراسته و بدان فريفته است، حال آنكه حاجت‏ خواهى از خلق، لغزشى از لغزش‏هاى خطاكاران و هبوط و بيراهه رفتنِ گناهكاران است.آن گاه، اى خداى من! با يادآورى و هشدارهايت، از غفلتْ به هشيارى رسيدم و به توفيق تو از لغزش نجات يافتم. و با دستگيرى و راه نمودنت، از اين سقوط رهايى يافتم و به سوى تو باز گشتم و با خويشتن [چنين‏] گفتم: منزّه است پروردگار من! چگونه محتاجى از محتاجى مى‏ خواهد و چرا هيچ به هيچ روى مى‏ آورَد و دلبرده نادارى مى‏ شود؟

و امّا در مواقع ديگر، آن گاه كه برخوردار از نعمتهاست و در لحظه ‏هاى غفلت غوطه‏ ور است، بايد همواره او را يادآورى كرد و ذهن و دلش را متوجّه خدايش نمود، تا اينكه از راه او سر بر نتابد و از رحمت و كرامتش بى‏ نصيب نگردد. از اين رو، على عليه السلام در توصيف و تعريف «اللَّه»، كه اسم جامع خداوند است، فرمود: «الله هو الذي يتأله اليه كل مخلوق عند الحوائج و الشدائد اذا انقطع الرجا من كل وجه من دونه و تقطع الاسباب من جميع من سواه»؛[6] اللَّه؛ آن موجود متعالى ‏اى است كه هر آفريده ‏اى به هنگام نيازها و سختى‏ ها، كه از هر چه جز اوست نااميد گردد و زنجيره سببها از هر چه جز اوست بُگْسَلَد، به او روى مى‏ آوَرَد و از او مدد م ى‏طلبد و در پناه او مى‏ آرمَد.

هر كس در مقام دعا و نيايش از او خواسته‏ اى دارد؛ چرا كه «دعا» علاوه بر آنكه خواندن خداست، خواستن از او نيز هست؛ ليكن، آدميان در نياز خواهى ‏ها گونه گون‏ اند؛ گروهى از او مى‏ خواهند، گروهى او را مى‏ خواهند؛ گروهى عاشق كعبه‏ اند، گروهى ديگر، عاشقِ صاحب كعبه؛ چرا كه دانسته ‏اند: كعبه يك «سنگْ نشان» است كه ره گم نشود حاجى احرامِ دگر بند، ببين يار كجاست. در تفسير «إِيَّاكَ نَعْبُدُ» از صادق آل محمّد صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود:«لا نريد منك غيرك لا نعبدك بالعوض و البدل كما يعبدك الجاهلون بك المغيبون عنك».[7] یعنی از تو جز تو را نمى‏ خواهم، چونان مردمِ نادانى كه تو را نمى‏ شناسند و از تو بيگانه و دور افتاده‏ اند، در برابر عوض و بديلى كاسبكارانه و تاجرانه، تو را نمى ‏پرستيم.

منبع: مقدمه ترجمه صحیفه سجادیه به قلم محمد تقی خلجی.

[1]. نحل، آيه 53- 54.

[2]. عنكبوت، آيه 65.

[3]. مفاتيح ‏الجنان، مناجات جليلِ شعبانيه.

[4]. تعبير از كتاب نيايش، مجموعه آثار، دكتر على شريعتى.

[5]. صحيفه سجّاديّه، دعاى سيزدهم.

[6]. الصّافى، ص 19.

[7]. تفسير الصافى، ص 20.

حضرت مهدى در روايات شيعه

درمنابع و مصادر روايى و حديثى شيعه همچون كتاب ارزشمند كافى، كتاب الغيبة طوسى و نعمانى و . . . روايات بسيارى وجود دارد كه امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ در موقعيتها و مناسبتهاى گوناگونى در مورد حضرت مهدى ـ عليه السلام ـ سخنانى بيان فرموده اند و اين نشانگر اهميّت و حساسيت اين مطلب از ديدگاه آنان است.

و اگر در برخى روايات به طور سربسته اين مطلب بيان شده است اين بخاطر شرايط و محدوديت هاى آن زمان مى باشد بگونه اى كه به عدّه اى از آن بزرگواران اجازه نمى دادند تا اين اصل عقيدتى، اجتماعى و دينى را بصورت روشن ترى بيان كنند.

در اين باره به شاخه گلى از بوستان گفتار رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ و ديگر معصومان ـ عليهم السلامـ اشاره مى كنيم:

پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله

1ـ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: المهدي  عليه السلام ـ من ولدي اسمه اسمي وكنيته كنيتي أشبه النّاس بي خلقاً وخلقاً تكون له غيبة وحيرة تضل فيه الأُمم ثمّ يقبل كالشهاب الثاقب فيملأها عدلاً وقسطاً كما ملئت ظلماً وجورا)1).

رسول خدا فرمودند: مهدى ـ عليه السلام ـ از فرزندان من است اسمش اسم من است و كنيه اش كنيه ى من، از نظر اخلاق و خلقت از همه مردم به من شبيه تر است. براى او غيبت و حيرتى است كه امّتهايى در آن دوران گمراه مى شوند سپس ظاهر مى شود همچون شهابى كه روشنايى مى دهد و بسرعت حركت مى كند و زمين را از عدل و قسط پر مى كند بعد از آن كه از ظلم و جور پر شده باشد .

2ـ و عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: طوبى لمن أدرك قائم أهل بيتي وهو مقتد به قبل قيامه يأتمّ به وبأئمة الهدى من قبله ويبرئ الى اللّه من عدوّهم أُولئك رفقايي وأكرم أُمّتي عليّ(2)

پيغمبر اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ فرمود: خوشا بحال كسى كه قائم اهل بيت مرا درك كند و به او اقتدا كند قبل از قيامش، پيرو او و تابع ائمه ى هدايت قبل از او باشد و از دشمنان ايشان به سوى خدا پناه آورد ايشان رفيقان من هستند و گراميترين افراد امّت، نزد من مى باشند.

حضرت امير مؤمنان على (عليه السلام)

حضرت مولى الموحدين على بن ابى طالب (عليه الصلاة والسلام) ضمن خطبه اى در ستايش پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ فرمودند:

1ـ فنحن أنوار السموات والأرض وسفن النجاة وفينا مكنون العلم وإلينا مصير الأُمور وبمهدّينا تقطع الحجج فهو خاتم الأئمة ومنقذ الأُمّة ومنتهى النور وغامض السرّ، فليهنأ من استمسك بعروتنا وحشر على محبّتنا(3).

ما نورهاى آسمان و زمين و كشتيهاى نجات هستيم. دانش، در ما نهان است و ما گنجينه ى آنيم و سرانجام كارها بسوى ماست و مهدى ما، آخرين حجّت است. او آخرين امام معصوم، نجات بخش امّتها، آخرين نور رسالت و امامت و معمّاى پيچيده ى آفرينش است. گوارا باد آنان را كه به رشته محبّت و ولايت ما چنگ زده و با محبّت ما محشورند.

نيز حضرت جواد ـ عليه السلام ـ از پدران گراميشان آورده است كه اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ فرمود:

2ـ للقائم منّا غيبة أمدها طويل كأنّي بالشيعة يجولون جولان النعم في غيبته. يطلبون المرعى فلا يجدونه ألا فمن ثبت منهم على دينه ولم يقس قلبه لطول أمد إمامه فهو معي في درجتي يوم القيامة (4).

براى قائم ما غيبتى بسيار طولانى است و من شيعيان را مى نگرم كه در غيبت او بسان گلّه بدون شبان سرگردان دنبال چراگاهند و نمى يابند. آگاه باشيد كه هر كس از اينان بر دين خويش استوار باشد و بخاطر غيبت طولانى آن حضرت قلبش سخت نگردد چنين كسى با من است و در قيامت در درجه ى من.

حضرت فاطمه سلام اللّه عليها

عن جابر بن عبداللّه الانصارى قال دخلت على فاطمة ـ عليها السلام ـ وبين يديها لوح فيه أسماء الأوصياء من ولدها فعددت أثنى عشر آخرهم القائم ـ عليه السلام ـ ثلاثة منهم محمد وثلاثة منهم عليّ(5).

جابربن عبدالله انصارى مى گويد: خدمت حضرت فاطمه ـ عليها السلام ـ رسيدم، در دستان آن حضرت لوحى را ديدم كه نام تنى چند از فرزندانش را كه از جانشينان پيامبر ـ صلى الله عليه و آله ـ بودند در آن ديدم، شمردم دوازده نفر بودند و آخرين آنها قائم ـ عليه السلام ـ بود، سه نفر از آنها محمد و سه نفر على در آنها ديده مى شد.

امام حسن مجتبى عليه السلام

امام حسن مجبتى ـ عليه السلام ـ فرمودند:. . . أما علمتم انّه ما منّا أحد الا ويقع في عنقه بيعة لطاغية زمانه إلاّ القائم الذي يصلّى روح اللّه عيسى بن مريم خلفه، فإنّ اللّه عزّ وجلّ يخفى ولادته ويغيب شخصه لئلاّ يكون لأحد في عنقه بيعة إذا خرج ذاك التاسع من ولد أخي الحسين ابن سيّدة الاماء يطيل اللّه عمره في غيبته، ثمّ يظهره بقدرته في صورة شابٍّ ابن دون أربعين سنة، ذلك ليعلم انّ اللّه على كل شيء قدير(6)

مردم! آيا نمى دانستيد كه هر كدام از ما خاندان وحى و رسالت مجبور به بيعت با حكمران طغيانگر زمان خود مى شويم مگر قائم ـ ارواحنا فداه ـ كه حضرت عيسى بن مريم روح اللّه به او اقتدا مى كند و نماز مى خواند چرا كه خداوند ولادت او را مخفى و شخص او را نهان مى دارد تا هنگامى كه به دستور او ظهور كند بيعت قدرتمدارى را به گردن نداشته باشد او نهمين امام معصوم از نسل برادرم حسين ـ عليه السلام ـ است و فرزند بهترين كنيزان. خداوند در غيبت او عمر او را طولانى مى كند و سپس به قدرت خويش او را در چهره ى جوانى كمتر از چهل سال ظاهر مى سازد تا همگان بدانند كه خداوند بر هر كارى تواناست.

امام حسين عليه السلام

حضرت سيدالشهداء ـ عليه السلام ـ فرمود:

1ـ لو لم يبق من الدنيا إلاّ يوم واحد لطوّل اللّه عزّ وجلّ ذلك اليوم حتّى يخرج رجل من ولدى يملأها عدلاً وقسطاً كما ملئت جوراً وظلمًا، كذلك سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله يقول(7).

اگر از عمر اين جهان تنها يك روز باقى مانده باشد خداوند آن روز را طولانى مى سازد تا مردى از فرزندان من ظهور كند و جهان را همانگونه كه از ظلم و جور لبريز گشته است از عدالت پر سازد. اين واقعيت را همين گونه پيامبر خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ فرمود.

و نيز از آن حضرت نقل شده كه فرمودند:

2ـ لو قام المهدي لأنكره الناس، لأنّه يرجع إليهم شابّاً وهم يحسبونه شيخاً كبيراً(8).

ا گر مهدى ـ عليه السلام ـ قيام كند مردم او را انكار مى كنند و نمى شناسند زيرا آن حضرت در اوج جوانى ظهور مى كند و حال آنكه آنها مى پندارند كه او پير و كهنسال است.

حضرت سجّاد عليه السلام

بعد از شهادت سيدالشهداء ـ عليه السلام ـ در شام حضرت سجّاد ـ عليه السلام ـ در روز جمعه اى كه يكى از سردمداران يزيد خطبه ى شوم خود را مى خواند، امام سجاد ـ عليه السلام ـ در آنجا بپا خواست و او را با تندى خطاب كرد و بعد مطالبى ايراد نمود; از آن جمله فرمود:

1ـ أيّها الناس! أعطينا ستّاً وفضّلنا بسبع، أعطينا العلم والحلم والسماحة والفصاحة والشجاعة والمحبّة في قلوب المؤمنين وفضّلنا بأنّ منّا النبيّ المختار ومنّا الصدّيق ومنّا الطيّار ومنّا أسد اللّه وأسد رسوله ومنّا سبطي هذه الأُمّة ومنّا مهديُّ هذه الأُمّة . . .

هان اى مردم! خدا به ما شش ويژگى عطا فرموده و با شش امتياز ما را بر همگان فضيلت و برترى بخشيده است خدا به ما نعمت گران بهاى دانش، بردبارى، سخاوت، فصاحت و شجاعت عنايت فرمود; و بذر مهر و محبّت ما را بر دلها و قلبهاى باايمان افشانده است. و نيز ما را به هفت ويژگى برترى و فضيلت بخشيده است پيامبر برگزيده ى خدا از ماست و صدّيق امّت امير مؤمنان و جعفر طيّار و حمزه شير خدا و پيامبر و دو نواده ى گرانمايه ى پيامبر حسن و حسين ـ عليها السلام ـ و مهدىّ اين امّت از ماست.

و نيز آن حضرت فرمودند:

2ـ القائم منّا تخفى ولادته على النّاس حتّى يقولوا: لم يولد بعد، ليخرج حين يخرج وليس لأحد في عنقه بيعة (9) .

قائم كه از ماست ولادت او بر مردم مخفى مى ماند به گونه اى كه مردم مى گويند: او هنوز بدنيا نيامده است تا بدينگونه ظهور كند و به هنگامه ى ظهور، بيعت هيچ كس را بر عهده نداشته باشد.

امام محمّد باقر عليه السلام

ابو جارود از امام باقر ـ عليه السلام ـ آورده است كه روزى به من فرمود:

1ـ يا أبا جارود! إذا دار الفلك وقال الناس: مات القائم أو هلك، بأيِّ واد سلك وقال الطالب: انّى يكون ذلك وقد بليت عظامه فعند ذلك فأرجوه، فإذا سمعتم به فأتوه ولو حبواً على الثلج (10) .

ي عنى اى ابا جارود اگر روزگار به گونه اى بود كه مردم گفتند: قائم آل محمّد ـ عليهم السلام ـ از دنيا رفته يا به شهادت رسيده و يا سرنوشت او روشن نيست و ديگرى گفت كه از كجا چنين خبرى خواهد بود . . . در همان اوج حيرت و نااميدى و ترديد مردم، تو به ظهور او اميدوار باش و هنگامى كه خبر ظهور او را شنيدى به هر صورت ممكن، حتى خزيدن بر روى برف بسوى او بشتاب.

و همچنين بانوى دانش پژوهى به نام «امّ هانى» مى گويد: بامدادى بر حضرت باقر ـ عليه السلام ـ وارد شدم و گفتم:

2ـ يا سيدي! آية في كتاب اللّه عزّ وجلّ عرضت بقلبى فاقلقتني واسهرتني قال: فاسألي يا أُمّ هاني قالت: قلت قول اللّه عزّ وجلّ: ( فلا أقسم بالخنّس الجوار الكنّس ) قال: نِعْمَ المسألة سألتيني يا أُمّ هاني! هذا مولود في آخر الزمان، هو المهدي من هذه العترة تكون له حيرة وغيبة يضلّ فيها أقوام ويهتدي فيها أقوام، فياطوبى لكِ ان أدركتيه وياطوبى لمن أدركه (11) .

سرورم! آيه اى از قرآن شريف ذهن و فكرم را بخود مشغول داشته و خوابم را ربوده است فرمود: كدام آيه ام هانى، بپرس! گفتم: اين آيه ى شريفه ( فلا أُقسم بالخنس الجوار الكنّس )فرمود: خوب مسأله اى پرسيدى اى ام هانى اين مولودى است در آخر الزمان او مهدى عترت پيغمبر است براى او غيبت و حيرتى است كه گروهى در آن گمراه مى گردند و گروههايى راه حق و هدايت را مى يابند. خوشا بحالت اگر او و زمان او را درك كنى . . . و خوشا بحال آنانكه او را درك كنند.

امام جعفر صادق عليه السلام

از امام صادق ـ عليه السلام ـ روايت شده كه فرمودند:

من أقرّ بجميع الأئمّة  ـ عليهم السلام ـ وجحد المهدي كان كمن أقرّ بجميع الأنبياء وجحد محمّداً  ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ نبوّته. فقيل له: يابن رسول اللّه فمن المهدي من ولدك؟ قال  ـ عليه السلام ـ  : الخامس من ولد السابع يغيب عنكم شخصه ولا يحلّ لكم تسميته.

هر كس به همه ى امامان اهل بيت ـ عليهم السلام ـ ايمان آورد و مهدى آنان را نپذيرد بسان كسى است كه به همه ى پيامبران خدا ايمان آورد امّا رسالت آخرين آنان محمّد ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ را انكار كرده باشد. از آن حضرت سؤال شد: اى فرزند رسول خدا! مهدى ـ عليه السلام ـ كيست آيا از فرزندان شماست. فرمودند: پنجمين امام از نسل پسرم «موسى» است او از نظرها غايب مى گردد و آوردن صريح نام مقدسش براى شما روا نيست.

امام موسى كاظم عليه السلام

يونس بن عبدالرحمن آورده است كه بر امام هفتم عليه السلام وارد شدم و گفتم: يابن رسول اللّه! أنت القائم بالحق؟ فقال  ـ عليه السلام ـ «أنا القائم بالحق ولكنّ القائم الذي يطهّر الأرض من أعداء اللّه ويملأها عدلاً كما ملئت جوراً هو الخامس من ولدي، له غيبة يطل أَمَدُها خوفاً على نفسه، يرتدّ فيها أقوام ويثبت فيها آخرون . . . طوبى لشيعتنا المتمسكين بحبلنا ـ وفي نسخة: بحبّنا ـ في غيبة قائمنا، الثابتين على موالاتنا والبراءة من أعدائنا أُولئك منّا ونحن منهم، قد رضوا بنا أئمّة ورضينا بهم شيعة وطوبى لهم هم ـ واللّه ـ معنا في درجتنا يوم القيامة(12) .

سرورم آيا شما قائم به حق هستيد فرمود: آرى من قائم به حق هستم امّا آن قائمى كه زمين را از دشمنان خدا پاك مى سازد و آن را همانگونه كه هنگامه ى ظهورش از ستم و بيداد لبريز است از عدل و داد سرشار و مالامال مى سازد، او پنجمين امام از نسل من است. او به فرمان خدا و براى حفظ جان خويش، غيبتى طولانى خواهد داشت به گونه اى كه گروههايى راه ارتداد در پيش مى گيرند و گروهى در دين خدا و اعتقاد به امامت ثابت قدم مى مانند. آنگاه فرمود: خوشا به حال شيعيان ما آنانكه در عصر غيبت قائم ما به ريسمان ولايت و محبّت اهل بيت چنگ زده و بر دوستى ما پايدار بوده و به بيزارى از دشمنان ما استوارند; آنان از ما هستند و ما از آنان، آنان به امامت ما خشنودند و ما به پيروى آنان از اهل بيت پيامبر خويش. راستى كه خوشا به حال آنان! بخداى سوگند كه آنان در روز رستاخيز با ما و در درجه ى ما خواهند بود.

امام على بن موسى الرضا عليه السلام

هنگامى كه دعبل خزاعى آن شاعر انديشمند اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بر حضرت رضا ـ عليه السلام ـ وارد شد و قصيده ى معروف خويش را خواند تا به اين شعر رسيد كه:

خروج امام لا محالة خارج *    *    *يقوم على اسم اللّه والبركاتِ

يميّز فينا كلّ حق وباطل *    *    *ويجزى على النعماء والنقماتِ

قيام شكوهمند امام راستين از خاندان رسالت كه بى ترديد ظهور خواهد نمود در پرتو نام بلند خدا و بركات او

در بين ما حق و باطل را از هم جدا مى كند و بر نعمت ها و كردارهاى شايسته و نيز بيدادها و ناهنجاريها كيفر در خور خود را خواهد داد.

امام رضا ـ عليه السلام ـ به شدّت گريست و فرمود:

يا خزاعي! نطق روح القدس على لسانك بهذين البيتين . . . فهل تدري من هذا الامام؟ ومتى يقوم؟ فقال: لا يا مولاي! . . . إلاّ أنّي سمعتُ بخروج امام منكم يطهّر الأرض من الفساد ويملأها عدلاً كما ملئت جوراً.» فقال الامام  ـ عليه السلام ـ  : يا دعبل الامام بعدي: محمّد ابني وبعد محمّد ابنه علي وبعد علي ابنه الحسن وبعد الحسن ابنه الحجّة القائم المنتظر في غيبته المطاع في ظهوره، لو لم يبق من الدنيا إلاّ يوم واحد لطوّل اللّه ذلك اليوم حتّى يخرج فيملأ الأرض عدلاً كما ملئت جوراً (13).

اى دعبل خزاعى! روح القدس بر زبان تو اين دو بيت را گذارد. آيا مى دانى اين امام كيست و كى قيام مى كند؟ پس عرض كرد نه مولاى من! مگر اينكه من شنيده ام امامى از شما خروج مى كند كه زمين را از فساد پاك مى كند و آنرا پر از عدل مى سازد همچنانكه از جور پر شده باشد. پس امام ـ عليه السلام ـ فرمود: اى دعبل! امام بعد از من محمّد پسرم و بعد از محمّد، على پسرش و بعد از على پسرش حسن و بعد از حسن پسرش حجّت قائم است كه در غيبت انتظار او كشيده مى شود و زمان ظهور او از او اطاعت مى شود اگر از دنيا نمانده باشد مگر يك روز خداوند آن روز را آنقدر طولانى مى كند تا او خروج كند و زمين را پر از عدل كند چنانكه از جور پر شده است. بعد در ادامه ى فرمايشاتشان فرمودند كه كسى از وقت ظهور او خبر ندارد و ناگهان به شما ظاهر خواهد شد.

امام جواد عليه السلام

حضرت عبدالعظيم حسنى نقل مى كند به محضر امام جواد ـ عليه السلام ـ شرفياب شدم و تصميم گرفتم كه از او بپرسم آيا او قائم آل محمّد ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ است يا ديگرى; امّا پيش از آنكه سخن آغاز كنم فرمود:

يا أبا القاسم! انّ القائم منّا هو المهديّ! الذي يجب أن يُنتظَر في غيبته ويطاع في ظهوره وهو الثالث من وُلدي. والّذي بعث محمّدا ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ بالنّبوة وخصّنا بالامامة انّه لو لم يبق من الدنيا إلاّ يوم واحد لطوّل اللّه ذلك اليوم حتّى يخرج فيه فيملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت جوراً وظلماً وانّ اللّه تبارك وتعالى يصلح له أمره في ليلة. كما أصلح أمر كليمه موسى  ـ عليه السلام ـ إذ ذهب ليقتبس لأهله ناراً فرجع وهو رسول نبيّ (14) .

اى ابا القاسم! همانا قائم از ما، مهدى ـ عليه السلام  مى باشد آن كسى كه واجب است در زمان غيبتش، انتظارش را برند و پس از ظهورش فرمانش را اطاعت كنند و او سومين فرزند از نسل من است. قسم به خدايى كه محمّد را به نبوّت مبعوث نمود و ما را به امامت برگزيد اگر از عمر اين جهان تنها يك روز باقى مانده باشد خداوند آن روز را طولانى خواهد ساخت تا او ظهور نموده، جهان را پر از عدل و داد سازد، همانگونه كه به هنگامه ى ظهورش از ستم و بيداد لبريز است. خداوند كار قيام او را در يك شب اصلاح مى كند همانگونه كه كار رسالت و نبوت كليم خود، موسى بن عمران را به هنگامى كه بسوى آتش رفت تا براى خانواده ى خود از آن برگيرد، اصلاح فرمود و او در حالى بازگشت كه به رسالت برانگيخته شده بود.

امام هادى عليه السلام

مرحوم صدوق از ابى دلف آورده است كه گفت: خود از حضرت هادى ـ عليه السلام ـ شنيدم كه فرمود:

انّ الامام بعدي الحسن ابني وبعد الحسن ابنه القائم، الذي يملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت جوراً وظلماً15 ) .)

امام پس از من فرزندم حسن است و پس از او پسرش «قائم» مى باشد، همو كه زمين را از عدل و داد پر مى كند همانگونه كه از ستم و بيداد لبريز شده باشد.

امام عسكرى عليه السلام

احمد بن اسحاق كه از اصحاب امام عسكرى ـ عليه السلام ـ است مى گويد: خود از امام عسكرى ـ عليه السلام ـ شنيدم كه مى فرمود: الحمد للّه الذي لم يُخرجني من الدنيا حتّى أراني الخلف من بعدي، أشبه الناس برسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله خلقاً وخُلقاً، يحفظه اللّه تبارك وتعالى في غيبته، ثمّ يُظْهره فيملأ الأرض عدلاً وقسطاً كما ملئت جوراً وظلماً(16).

خداى را سپاس كه مرا از اين جهان بيرون نبرد تا جانشين و امام پس از مرا به من نشان داد. پسرم در چهره، خلق و خوى، شبيه ترين مردم به پيامبر خداست. خداوند او را در دوران غيبتش حفظ خواهد كرد و آنگاه او را فرمان ظهور خواهد داد و آن حضرت، زمين را از عدل و داد لبريز خواهد ساخت همانگونه كه از ستم و بيداد پر شده باشد.

 

 


1.بحارالانوار، ج 51، ص 72; كمال الدين، ج 1، ص 286.

2. كمال الدين: 287

3. بحارالانوار: 74/300.

4. كمال الدين: 303

5. كافى، ج 1، ص 522، باب ما جاء في الاثنى عشر.

6. كمال الدين: 316.

7. بحارالانوار، ج 51، ص 133.

8. معجم احاديث امام مهدى عليه السلام: 3/354 از عقد الدرر.

9. بحارالانوار، ج 45، ص 138.

10. كمال الدين، ج 1، ص 324.

11. كمال الدين، ج 1، ص 326.

12. كمال الدين، ج 1، ص 330; بحارالانوار، ج 51، ص 137.

13. كمال الدين: 333.

14. بحارالانوار، ج 51، ص 151.

21. كمال الدين، ج 2، ص 372; فرائد السمطين، ج 3، ص 337.

15. بحارالانوار، ج 51، ص 156; كمال الدين، ج 2، ص 377.

16. كمال الدين، ص 383.

جایگاه دعا در نزد فاطمه (س)

دعاشناسی

گنجینه گشایش

ای هد هد صبا به سبا می فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بُعد نیست

می بینمت عیان و دعا می فرستمت

هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر

در صحبتِ شمال و صبا می فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

می گویمت دعا و ثنا می فرستمت[1]

دعا، خواستن و خواندن موجودی محدود و پرنیاز از نیرویی بی کران و بی نیاز است تا خزانه مُلک و ملکوت به روی او گشوده شود و جلوه ای جاودان یابد.

دعا، ارتباط عاشقانه انسان با محبوب حقیقی و پیوند باطنی با معشوق ابدی است که حیات روحی، نشاط قلبی، صفای باطنی و سلامت روانی ره آورد آن به شمار می رود.

دعا، سلاح انبیاء، کار و پیکار اولیاء، سیره عارفان و شیوه همیشه فرشتگان است و نیازی فطری و خواسته ای درونی قلمداد شده است به گونه ای که پروردگار مهربان خود فرمان دعاگویی به بندگان داده است که: «ادعونی استجب لکم اِنَّ الذین یستکبرون عن عبادتی سیدخلون جهنّم داخرین؛[2] مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، در حقیقت، کسانی که از پرستش من کبر می ورزند به زودی خوار در دوزخ در می آیند.»

افزون بر این، شیوه پیدا و پنهان بودن دعا (ادعوا اللّه تضرّعا و خفیة)[3] و بیان گوناگون آن را (قل ادعوا اللّه او ادعو الرّحمن ایّا ماتدعوا فله الاسماء الحُسنی)[4] گوشزد می کند؛ دعا را گنجینه گشایش مشکلات و راه رهایی از اندوه و غم معرفی کرده (قل اللّه ینجیکم منها و من کل کرب ثم انتم تشکرون)[5] و نشان روشنگر بندگان صالح خدا نامیده است (انهم کانوا یسارعون فی الخیرات و یدعوننا رغبا و رهبا و کانوا لنا خاشعین).[6]

او خود را جوابگوی خواسته بندگان خویش و نزدیک به آنان می نامد و دعای آنها را مایه رشد و سعادت و کمال و تکامل آنان می داند (و اذا سألک عبادی عنّی فَانّی قریب …)[7] و علاوه بر آن، توجه، لطف و عنایت خویش را به سوی بندگان با این حقیقت فطری و واقعیت معنوی هم سو می شمرد. (قل ما یعَبؤُا بکم ربّی لو لا دعآؤکم).[8]

چنین سخنان سبحانی و کلمات رحمانی موجب گردیده که پیشوایان پاک نهاد و روشن اندیش نیز نگاه و نگرشی عرشی نسبت به دعا، شرایط و لوازم اجابت آن از خود نشان دهند و پیروان خویش را به نوسازی معنوی و بازنگری درونی دعوت کنند.

رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) در گفتاری گرانبار دعا را «مغز عبادت» نامیده و «دوری از هلاکت، فنا و نیستی»[9] را نزدیکی با این ارمغان آسمانی معرفی می کند و برکات و درجات دعا را «برتری بسیار و برجسته در بهشت برین»[10] الهی بیان می نماید. «هیچ نعمتی را گرامی تر از دعا»[11] نزد خداوند ندانسته، عاجزترین مردم را ناتوانان[12] از این «عبادتِ افضل»[13] بیان می کند به گونه ای که «اعمال شایسته را نیمی از عبادات» و «دعا را نیمی دیگر»[14] می داند! و رو کردن این توفیق والا را مایه گشوده شدن درهای رحمت پروردگار به روی انسان تلقی می نماید.[15]

امیر مؤمنان علی(علیه السلام) نیز با بینش علوی خویش دعای بندگان در پیشگاه پروردگار را «کلید رحمت و چراغی در ظلمت»[16] تفسیر می کند که «محبوب ترین» اعمال شایسته نزد خداوند[17] محسوب می شود. افزون بر آن، داناترین مردم در نگاه امام، بیشترین دعاکنندگان[18] دانسته شده است که این نعمت چشمگیر برای دین باوران، سپری شایسته است.[19]

دخت آفتاب، فاطمه زهرا(علیها السلام) ـ که آغوش این نوشتار بینشهای ناب او را در بر دارد ـ در فرازهای هفت گانه گفتار گهربار خویش، دایرة المعارفی درس آموز از دعا برای شیعیان و شیفتگان می گشاید تا ره توشه ای شایسته برای امروز و فردای آنان به حساب آید.

ارزش و اهمیت دعا در نگاه فاطمه زهرا(سلام الله علیها)

شناخت، معرفت و عشق پرگستره زهرای مرضیه(سلام الله علیها) نسبت به ارتباط انسان با خدای خویش و ارزش بی کران راز و نیاز با معبود بی نیاز در وجود آن پاک بانو چنان عظمتی داشت که پدیده های ناپایدار زندگی ـ که دل و دین از بسیاری می رباید و آنان را به سوی خود مشغول و مجذوب می سازد ـ بی ارزش دانسته می شود و یک دعا در هنگامه نیازِ بسیار به کمکهای مادی زندگی در بینش روشنگر آن حضرت، «محبوب تر از دنیا و آنچه در دنیاست» محسوب می شود!!

روزی که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) رو به دخت دلبند خویش کرد و با توجه به مشکلات مادی و نیازهای ضروری زندگی او فرمود: دخترم! آیا دوست داری دعایی به تو بیاموزم که هیچ کس آن را نمی خواند مگر آنکه خواسته های او تحقق می یابد؟

زهرای عزیز(سلام الله علیها) بی درنگ پاسخ داد: «یا اَبَه! لَهذا احب الیّ من الدّنیا و ما فیها؛[20] پدرجان! چنین دعایی از دنیا و آنچه که در آن است، نزد من محبوب تر است.»

آری:

طفیل هستی عشقند آدمی و پری     ارادتی بنما تا سعادتی ببری [21]

روزی دیگر پس از رحلت دردآلود سرسلسله رسولان هستی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)، که زنان بنی هاشم در منزل آن حضرت اجتماع کرده بودند تا به عزاداری بپردازند، چون ارزشهای جاهلیت در سخنان آنان به عنوان افتخار مطرح گردید، فاطمه(سلام الله علیها) رو به آنها کرد و با سخنی کوتاه، بلندای بصیرت خویش را نسبت به دعا در پیشگاه پروردگار نمایان ساخت و فرمود: «اترکن التَّعداد و علیکنَّ بالدّعا؛[22] [ای زنان عزادار!] دست از شمارش افتخارات و صفات بردارید و به دعا و راز و نیاز بپردازید.»

چرا باید دعا بخوانیم؟

اجازه دعا کردن از سوی پروردگار به انسان، خود بزرگترین نعمت الهی است که نشان از لطف و رحمت او به بندگان خویش دارد. این عنایت گاه با دعوت خداوند به طور مستقیم انجام می شود و بسیاری از سر شور و عشق لب به دعا با خدای خویش می گشایند که او خود فرمود: «ادعونی استجب لکم؛[23] بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را.»

و گاهی دل مشغولی های فریبنده زندگی چنین زمان زرینی را از افرادی می رباید و خداوند مهربان برای هدایت و سعادت، او را به مشکلات و بلاها گرفتار می کند تا شبی یا دمی رو به سوی خالق خویش نماید و از فرو رفتن در دنیای مادی باز ماند. حقیقتی که در قرآن کریم بدین گونه ترسیم شده است: «فاخذناهم بالبأساء و الضرّاء لعلّهم یتضرُّعون؛[24] پس آنان را با مشکلات و سختیها گرفتار کردیم تا شاید به درگاه حق تضرع کنند.»

اما برخی افراد که در آنها آن جوشش درونی و این کوشش بیرونی احساس نمی شود، به گونه ای دیگر مورد عذاب قرار می گیرند. اینان با فرو باریدن نعمتهای رنگارنگ و خیره کننده ـ که ره آوردی جز غرور قدرت و نسیان و عصیان نخواهد داشت ـ دچار عذابی دردناک و غیر قابل بازگشت می شوند تا لحظه ای در غوغای فراوان داراییها و خودپرستیها فرصت بازگشت به درگاه خداوند نیابند و عمری را در اسارت هواها و هوسها به خیال دستیابی به سراب سعادت و جاودانگی سپری کنند.

قرآن کریم سرگذشت اینان را چنین بازگو می کند: «فلمّا نَسُوا ما ذکّروا به فَتَحْنا علیهم ابوابَ کل شی ء؛[25] پس هنگامی که آنچه را به آن تذکر داده شده بودند فراموش کردند، درهای هر چیزی را به روی آنها باز کردیم.»

بی شک چنین افرادی به خاطر غفلت و معصیتِ خود هرگز مورد توجه پروردگار خویش قرار نمی گیرند که او خود فرمود: «قل ما یعبوأ بکم ربّی لو لا دعاؤکم؛[26] [ای رسول ما] بگو اگر دعای شما نباشد، پروردگارم به شما توجهی نمی کند.»

و سرانجام نیز به خاطر آنکه دنیا مزرعه آخرت است، انعکاس غفلت خویش را در آخرت می یابند و به آنان گفته می شود: «الیوم ننساکم کما نسیتم لقاء یومکم هذا؛[27] امروز فراموشتان کردیم، همان گونه که شما ملاقات این روز را فراموش کردید.»

این فرهنگ معرفتی و قرآنی در سخن و سیره بزرگ بانوی هستی، حضرت زهرا(سلام الله علیها) به خوبی نمایان است، زیرا آن عزیز عرشی برای قرب و نزدیکی به خداوند و دوری از غفلت روزمره در زندگی دارای دعایی خاص برای مناجات با پروردگار بود و هماره صحن و سرای دل و دیده را با چنین دعایی نورباران می کرد. ماجرا را از زبان صحابی صمیمی اهل بیت (علیهم السلام)، سلمان فارسی می شنویم که چنین بازگو می کرد:

دخت رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، پس از ملاقات با حوریان بهشتی، از خرمای خوش بویی که به آن حضرت تقدیم کردند، به من عطا فرمود. آن تعداد خرما را در دست داشتم و در مدینه با هر گروهی از اصحاب که ملاقات می کردم می گفت: چه عطر دلنشینی؟ آیا مشک ناب با خود داری؟ هنگام افطار از آنها خوردم، بدون هسته بود.

چون داستان خود را برای فاطمه(سلام الله علیها) بیان کردم، با تبسّم به من فرمود:

این خرمای معطر بهشتی از درختی است که برای یکی از دعاهای من آفریده شده است. من آن را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آموختم. آن دعا این است:

«بسم اللّه النّور، بسم اللّه الذی یقول للشی ء کن فیکون، بسم اللّه الذی یعلم خائنة الاعین و ما تخفی الصدور، بسم اللّه الذی خلق النّورَ من النّور، بسم اللّه الذی هو بالمعروفِ مذکور، بسم اللّه الذی انزل النّور علی الطور بَقَدرٍ مَقدور فی کتاب مسطور علی نبیٍ محبور؛[28] به نام خدای نور، به نام خدایی که به هر چیز می گوید باش، پس می باشد. به نام خدایی که چشمها و نگاههای پنهان و راز سینه ها را می داند. به نام خدایی که نور را از نور آفرید، به نام خدایی که به نیکی یاد می شود، آنکه نور را بر کوه طور نازل کرد، به اندازه ای معیّن، در نوشته ای بر پیامبری عظیم.»

بصیرت و بینایی معنوی و ملکوتی فاطمه (علیها السلام) افزون بر هنگام حیات، زمینه ساز برکات بسیار پس از وفات او نیز می گردید، از این رو با همسر عزیز خود، امام علی(علیه السلام) وصیتی این گونه مطرح می کند تا تمامی بانوان امروز و هر روز هماره از گذر لحظه ها و فرصتهای زودگذر به فردای جاودان و ابدیت خویش دل بسپارند و هرگز اسیر جنجالها و هیاهوهای ظاهری زندگی نشوند. زهرای اطهر در سفارشی اینچنین به امیر مؤمنان(علیه السلام) می فرماید:

«اذا اَنَا مِتُّ فتولّ انت غسلی و جهّزنی و صلّ علیّ و انزلنی قبری و الحدنی و سوّ التراب علیّ و اجلس عند رأسی قبالة وجهی فاکثر من تلاوة القرآن و الدّعا فانّها ساعةٌ یحتاج المیّت فیها الی اُنس الاحیاء …؛[29] [علی جان!] هنگامی که وفات کردم تو غسل و کفن مرا به عهده گیر و بر من نماز بگزار و مرا درون قبر بگذار و دفنم کن. خاک بر روی قبر من بریز و مساوی [با زمین] کن و بر بالینم بنشین و زیاد قرآن و دعا بخوان زیرا در چنین لحظه هایی میّت به انس گرفتن با زندگان محتاج است.»

تأثیر زمان و مکان در استجابت دعا

آنچه در اجابت دعاها و رسیدن به خواسته ها تأثیر بسیاری دارد و گاه در ردیف شرایط و آداب دعا قرار گرفته و تلاش انسان نیازمند را به نتیجه می رساند، استفاده از زمان و مکان شایسته به هنگام لب گشودن به دعا است. امام سجاد(علیه السلام) در روز عرفه چون با خدای خویش سخن می گوید، شرافت عرفات و قداست آن را مطرح می کند و چنین بیان می کند:

«… و کنون به سوی تو آمده ام و در این مکان که شرافتش داده ای در مقابل و درگاهت ایستاده ام به امید رسیدن به آنچه که نزد توست و تمایلم به سوی تو.»

و یا به هنگام اجازه گرفتن در کنار سرداب مقدس حضرت مهدی(علیه السلام) در سامرا و در زیارت آن حضرت در آن مکان والا چنین می خوانیم:

«پروردگارا! به راستی که این بقعه ای است که آن را پاکیزه گردانیدی و مکانی است که شرافتش داده ای و علایم راهنمایی است که آن را پاکیزه ساخته ای و جایی است که راهنمایان توحید را در آن آشکار کرده است.» تأثیر زمان نیز در دعاها و مناجات پیشوایان معصوم(علیهم السلام) به گونه ای چشمگیر نمایان است، همان گونه که چون به ماه رمضان اشاره کرده اند آن را ماه نزول قرآن، هدایت مردمان و دلایلی از هدایت و فرقان (تشخیص حق از باطل) نام نهاده و زمان انابه و توبه و آزادی از آتش دوزخ بیان کرده اند.[30]

یا در تأویل «لیال عشر» در سوره والفجر، دهه ذی الحجه را مصداق تام و تمام آن نامیده اند.[31] این نگرش درس آموز در آموزه های زندگانی دخت رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، فاطمه زهرا(علیها السلام) به خوبی مشاهده می شود. از این رو آن حضرت پس از جنگ احد، هر پنجشنبه، بر سر قبر حمزه سیدالشهداء به دعا و مناجات می پرداخت و یا به هنگام فشار غاصبان و ستمگران چون آنان را تهدید به نفرین کرد تا شوی عزیز خود، امام علی(علیه السلام) را از چنگال ددمنشانه آنها رها سازد، مرقد مطهر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را برگزید و فرمود: «یا سلمان! یریدون قتل عَلیٍّ و ما عَلی علیٍّ صبرٌ فَدَعْنی حتّی آتی قبر ابی فَاَنشرنَّ شعری و اشقَّ جیبی و اصیحَ الی ربّی؛[32] ای سلمان! آنان قصد جان علی را دارند و من در شهادت علی نمی توانم صبر کنم. صبرم تمام شده است، مرا به حال خود بگذار تا کنار قبر پدرم بروم، موهایم را پریشان سازم و گریبان چاک کنم و به درگاه خدا ناله سر دهم.»

دیدگاه قدسی آن بانوی پاک و تابناک در باره زمان دعا و راز و نیاز به گونه ای بود که هماره به روز مبارک جمعه و ساعات پایان و هنگام غروب آفتاب آن توجه داشت. روزی می گفت پدرم در باره جمعه می فرمود: «اِنَّ فی الجمعة لساعةً لا یوافقها رجلٌ مسلم یسأل اللّه عزّ و جل فیها خیرا الا اعطاه ایّاه. فقلت یا رسول اللّه : اَیّةُ ساعةٍ هی؟ قال اذا تولیّ نصفُ عینِ الشمس للغروب؛[33] در روز جمعه ساعتی است که هر خواسته خیر و نیکویی در آن ساعت به اجابت می رسد.

پرسیدم: یا رسول اللّه کدام ساعت است؟

فرمود: آنگاه که نصف قرص خورشید در افق پنهان شود.»

دعای مستجاب و غیر مستجاب

آگاهی از شیوه ها و ریشه های استجابت دعا، موفقیت بزرگی است که همگان به دنبال دستیابی به آن هستند. برخی برای پی بردن به راز و رمز این توفیق چشمگیر، سؤالات بسیاری مطرح می کنند و گاه تأکید و تکرار بر دعای خویش را مایه استجابت می دانند، غافل از آنکه در معارف ناب آسمانی حقایقی دیگر در این باره به چشم می خورد. داستانی درس آموز در این باره با هم می خوانیم:

ابراهیم بن هاشم گفت عبداللّه بن جندب را دیدم که در عرفات و در روز عرفه، حال بسیار خوشی داشت، پیوسته دستان او رو به آسمان بلند بود و اشک از دیدگانش جاری، تا بر صورتش می غلطید و به زمین می رسید!

چون مردم از دعا فارغ شدند به او گفتم در این پایگاه هیچ کس را بهتر از تو ندیدم. گفت: به خدا قسم دعا نکردم مگر برای برادران مؤمن خود زیرا از امام موسی بن جعفر(علیه السلام) شنیدم که می فرمود:

«هر کس برای برادران مؤمن خویش، پشت سر آنها دعا کند از عرش ندا می رسد که از برای تو صد هزار برابر باد؛ به خدا قسم دست برندارم از صد هزار برابر دعای فرشتگان که به طور قطع قبول است برای یک دعای خودم که معلوم نیست مستجاب شود یا نه!»[34]

این معرفت ربّانی و آموزنده وحیانی در سخنان آسمانی معصومان (علیهم السلام) به خوبی نورافشانی می کند. رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) دعای پدر برای فرزند، دعای امام عادل، دعای مظلوم و دعای پشت سر دیگران را سریع الاجابه و مقبول پیشگاه پروردگار می شمرد و حتی در پاره ای سخنان تیزتر از شمشیر در اجابت بیان می فرماید.[35] همان گونه که دعای اطفال امت خود را ـ تا زمانی که به گناه آلوده نشده اند ـ مستجاب می دانست.[36]

این بینش و گرایش در سلسله گفتار و رفتار دخت آن حضرت نیز به خوبی نمایان است. فاطمه (علیها السلام) در هنگامه های اجابت دعاها و عبادات، نخست دیگران را بر زبان می راند و با مطرح ساختن آنان تقاضای پذیرش دعای خویش را برای امت می نمود.

زمانی امام حسن(علیه السلام) مادر خود را دید که همواره لب به دعا گشوده است و تنها برای برادران و خواهران ایمانی و همسایگان طلب رحمت و مغفرت و اجابت می کند. رو به او کرده گفت:

مادرجان! چگونه است که هرگز برای خودت دعا نمی کنی؟

حضرت پاسخ داد: «الجارّ ثم الدّار؛[37] نخست همسایه سپس خانه خود.»

اسماء بنت عمیس، همسر جعفر طیّار نیز می گوید در لحظه های پایانی عمر حضرت زهرا(سلام الله علیها) متوجه آن بزرگ زنان عالم بودم. او ابتدا غسل کرد، سپس لباسها را عوض نمود، آنگاه در خانه مشغول راز و نیاز با خدای خود شد. جلو رفتم، آن حضرت را دیدم که رو به قبله نشسته است و دستها را به سوی آسمان برآورده، چنین دعا می کند: «الهی و سیّدی اسألک بالّذین اصطفیتهم و ببکاء وَلَدیَّ فی مفارقتی ان تغفر لعصاة شیعتی و شیعة ذرّیتی؛[38] پروردگارا! مولایم! به حق کسانی که آنان را ـ به پیامبری ـ برگزیدی و به سرشک دیدگان دو فرزندم ـ حسن و حسین ـ در فراق من، از تو می خواهم گناهکاران شیعیان من و شیعیان فرزندان مرا ببخشایی.»

ما برآریم شبی دست و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

دلِ بیمار شد از دست، رفیقان مددی

تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نی

کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم[39]

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) می فرمود: در روز قیامت از سوی پروردگار ندا می رسد ای فاطمه! هرچه می خواهی از من درخواست کن تا به تو عطا کنم و تو را خرسند نمایم.

دخترم زهرا عرض می کند: «الهی انت المُنی و فوق المُنی، اسألک ان لا تعذّب محبّی و محبّی عترتی بالنّار؛[40] خدایا! تو امید من و بالاتر از امید من هستی، از تو می خواهم که دوستان من و دوستان خاندان مرا به آتش دوزخ عذاب نکنی.»

فاطمه (علیها السلام) خود نیز در مشکلات زندگی از برخی تقاضای دعا می نمود تا از این طریق سریع تر و بهتر به اجابت نزدیک شود. روزی آن حضرت ضمن «التماس دعا» گفتن به پدر از او درخواست دعا کرد تا فرزند عزیزش امام حسن(علیه السلام) که دچار مریضی و درد و اندوه است آرام و قرار یابد، رو به رسول خدا کرد و گفت: «یا رسول اللّه ! ادع اللّه لابنک ان یشفیه؛[41] ای رسول خدا! خداوند را بخوان ـ و دعا کن ـ تا فرزندت را شفا دهد.»

با نگاهی به معارف قرآن به خوبی این شیوه را سیره همیشه انبیاء الهی می یابیم، زیرا آنان نیز برای دستیابی به اجابت و فراهم سازی سعادت پیروان خود، لب به دعا می گشودند؛ رسولانی چون حضرت آدم، موسی، عیسی، لوط، ابراهیم، نوح، یونس، زکریا، ایوب، شعیب (علیهم السلام)[42] و سرسلسله آنان حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) که برای امت خویش دعا می کردند و از فرصتهای مناسب و زمانهای زرّین نسبت به دعای پشت سر برادران و خواهران دین باور بهره می بردند.

از حضرت فاطمه(سلام الله علیها) دعاهای متعددی به ما رسیده است که در منابع حدیثی ذکر شده است. پیشتر پیام زن قطعات بسیاری از این دعاها را با عنوان «زمزمه های فاطمه(سلام الله علیها) » طی سه سال، از شماره 37 تا شماره 72، به گونه ای زیبا ترجمه کرده و در اختیار علاقه مندان گذاشته است.

مجله: احمد لقمانی؛پیام زن- آذر 1380، شماره 117

پی نوشتها:

[1] . دیوان حافظ، غزل شماره 91 (با گزینش).

[2] . غافر، 60. ر.ک: تفسیر ابن کثیر، ج4، ص848.

[3] . اعراف، 55. ر.ک: تفسیر ابن کثیر، ج2، ص354؛ تفسیر التبیان، ج2، ص129.

[4] . اسراء، 110. ر.ک: تفسیر التبیان، ج2، ص130.

[5] . انعام، 63 و 64.

[6] . انبیاء، 90.

[7] . بقره، 186. ر.ک: تفسیر التحریر، ج24، ص181.

[8] . فرقان، 77. ر.ک: تفسیر پرتوی از قرآن، ج1، ص295؛ تفسیر التبیان، ج7، ص275.

[9] . بحارالانوار، علامه مجلسی، ج93، ص300.

[10] . همان.

[11] . همان، ج93، ص294.

[12] . همان، ص291.

[13] . کنزالعمال، خ3134.

[14] . همان، خ3137.

[15] . همان، ج2، ص62.

[16] . بحارالانوار، ج93، ص200.

[17] . کافی، ج2، ص467 و 468.

[18] . غررالحکم و دررالکلم.

[19] . کافی، ج2، ص468.

[20] . بحارالانوار، ج92، ص404 و 405.

[21] . دیوان حافظ، غزل 443.

[22] . خصال صدوق، ج2، ص159؛ فروع کافی، ج1، ص59؛ وسایل الشیعه، ج2، ص892.

[23] . غافر، 60.

[24] . انعام، 42. ر.ک: زخرف، 48 (و اخذناهم بالعذاب لعلّهم یرجعون).

[25] . انعام، 44.

[26] . فرقان، 77.

[27] . جاثیه، 34.

[28] . مهج الدّعوات، ص7.

[29] . بحارالانوار، ج79، ص27؛ بیت الاحزان، ص176.

[30] . مفاتیح الجنان، دعاهای ماه مبارک رمضان و دعای ابوحمزه ثمالی.

[31] . تفسیر البرهان، ذیل آیه 1 و 2 سوره والفجر.

[32] . کتاب عوالم، ج11، ص406؛ الوافی، ج2، ص187؛ اختصاص، ص181؛ کافی، ج8، ص238.

[33] . معانی الاخبار، ص113 و 114.

[34] . منتهی الآمال، ج12، ص164.

[35] . بحارالانوار، ج74، ص84 و ج77، ص47 و ج93، ص355.

[36] . همان، ج293، ص357.

[37] . علل الشرایع، ج1، ص183؛ لئالی الاخبار، ج4، ص107؛ کشف الغمه، ج2، ص25؛ دلایل الامامه، ص56.

[38] . ذخائر العقبی، ج1، ص196؛ کوکب الدرّی، ج1، ص254.

[39] . دیوان حافظ، غزل شماره 370 (با گزینش).

[40] . بیت الاحزان، ص27.

[41] . بحارالانوار، ج59، ص104.

[42] . تفسیر جامع البیان، ج9، ص189؛ تفسیر الجدید، ج4، ص372 و ج3، ص363؛ حجة التفاسیر، ج3، ص252؛ تفسیر الکاشف، ج2، ص311؛ تفسیر الکبیر فخر، ج8، ص204 و ج12، ص131 و ج19، ص131 و ج21، ص181 و ج22، ص35؛ تفسیر احسن الحدیث، ج9، ص490.

پرتوى از سيره و سيماى امام زين العابدين (عليه السلام)

حضرت على بن الحسین ، ملقّب به سجّاد و زین العابدین، روز پنجم شعبان سال 38 هجرى یا 15 جمادى الاولى همان سال، در مدینه دیده به جهان گشود و در روز 12 و یا 25 محرّم سال 95 هجرى ، درمدینه، به دسیسه هشام بن عبدالملك، مسموم گردید و در 56 سالگى به شهادت رسید.

مزار شریف آن حضرت در مدینه در قبرستان بقیع مى باشد.

مادر مكرّمه آن حضرت بنا بر منابع تاریخ اسلامى ، غزاله از مردم سند یا سجستان كه به سلافه یا سلامه نیز مشهور است، مى باشد.

ولى بعضى از منابع دیگر نام او را شهربانویه، شاه زنان ، شهرناز، جهان بانویه و خوله، یاد كرده اند.

امام سجّاد(علیه السلام) در بدترین زمان از زمان هایى كه بر دوران رهبرى اهل بیت گذشت مى زیست، چه، او با آغاز اوج انحرافى ، معاصر بود كه پس از وفات رسول اكرم(صلى الله علیه وآله وسلم) روى داد.

امام(علیه السلام) با همه محنتها و بلاها كه در روزگار جدّ بزرگوارش امیرالمؤمنین(علیه السلام) آغاز گردیده بود همزمان بود.

او سه سال پیش از شهادت امام على (علیه السلام)متولّد گردید، وقتى دیده به جهان گشود، جدّش امیرمؤمنان(علیه السلام)در خطِّ جهادِ جنگِ جمل، غرق گرفتارى بود و از آن پس با پدرش امام حسین(علیه السلام) در محنت و گرفتاریهاى فراوان او شریك بود.

او همه این رنج ها را طى كرد و خود به طور مستقل رویاروى گرفتاریها قرار گرفت.

محنت و رنج او وقتى بالا گرفت كه لشكریان یزید در مدینه وارد مسجد رسول اللّه شدند و اسب هاى خویش را در مسجد بستند، یعنى همان جایى كه انتظار آن مى رفت مكتب رسالت و افكار مكتبى در آنجا انتشار یابد، امّا برعكس، آن مكان مقدّس در عهد آن امام تقوا و فضیلت، به دست سپاه منحرف بنى امیه افتاد و آنان ضمن تجاوز به نوامیس مردم مدینه و كشتار فراوان، بى پروایى را از حدّ گذراندند و حرمت مدفن مقدّس رسول اكرم(صلى الله علیه وآله وسلم)و مسجدش را هتك نمودند.

امام سجّاد(علیه السلام) براى پیش راندن مسلمانان به سوى نفرت از بنى امیه و افزودن مبارزه جویى با آنان، تلاش هاى مؤثّرى نمود.

و هر گاه فرصتى به دست مى آمد، مردم را بر ضدّ امویان تحریك مى كرد.

و با احتیاط، برنامه حاكمان منحرف را تحت نظر قرار مى داد.

امام(علیه السلام) براى آگاهى مردم، اسلوب دعا را به كار برد، به طورى كه دعاهاى آن حضرت، رویدادهاى عصر او را تفسیر مى كند.

صحیفه سجّادیه كه به زبور آل محمّد مشهور است، اثر بى نظیرى است كه در جهان اسلام، جز قرآن كریم و نهج البلاغه، كتابى به این عظمت و ارزش، پدید نیامده كه پیوسته مورد توجه بزرگان و علما و مصنّفان باشد.

از دیگر آثار ارزنده به جا مانده از امام سجّاد(علیه السلام)، مجموعه اى تربیتى و اخلاقى است به نام رساله حقوق كه امام(علیه السلام) در آن وظایف گوناگون انسان را در برابر خدا و خود و دیگران، با بیانى شیوا و گویا بیان كرده است.

مجموعه حقوقى كه در این رساله ذكر شده جمعاً 51 حقّ مى باشد.

امام و حكومت

امام سجّاد(علیه السلام) به این امر آگاه بود كه تا وقتى از طرف پایگاه هاى مردمى پشتیبانى نشود، تنها در دست گرفتن قدرت براى تحقّق بخشیدن به عمل دگرگون سازى اجتماع اسلامى كافى نیست.

پایگاههاى مردمى نیز باید به هدف هاى این قدرت آگاه باشند و به نظریه هاى او در حكومت ایمان داشته باشند و در راه حمایت از آن حركت كنند و مواضع آن را براى توده مردم تفسیر نمایند و در برابر تندبادها با استوارى و قدرت بایستند.

امام سجّاد(علیه السلام) این امكانات را نداشت و به علّت آگاهى نداشتن مردم چنین شكایت مى فرمود: «پروردگارا! در پیشامدهاى ناگوار روزگار به ناتوانى خویش نگریستم و درماندگى خود را از جهت یارى طلبیدن از مردم در برابر كسانى كه قصد جنگ با من داشتند دیدم و به تنهایى خود در برابر بسیارى كسانى كه با من دشمنى داشتند، نظر كردم.»امام(علیه السلام)، از جنبه انقلابى ، به صورتى كه مستقیماً عهده دار آن گردد، كناره جویى فرمود و به این بسنده كرد كه كار قیام را به كسانى واگذارد كه در این مورد برپاى مى خیزند.

به طور كلى وضع اجتماعى كه هر امام در آن زیست مى كرد، شكل كار سیاسى او را محدود و مشخّص مى ساخت.

پیشوایان معصوم با وجود توطئه هایى كه دشمنان، علیه آنها مى نمودند تا آنان را از زمینه حكومت دور سازند، پیوسته مسئولیت خود را در نگاه دارى مكتب و تجربه اسلامى و مصون نگاه داشتن آن از فرو افتادن در ورطه انحراف و جدا شدن از مبادى و معیارها و ارزش هاى آن به گونه اى كامل ایفا مى كردند و هر وقت انحراف شدّت مى یافت و از خطر فروافتادن در ورطه نابودى بیم مى داد، پیشوایان(علیهم السلام) بر ضدّ آن حوادث تدبیرهاى لازم مى اندیشیدند، و هر گاه تجربه اسلامى و عقیدتى در تنگناى مشكلى گرفتار مى آمد و رهبرى هاى منحرف به حكم بى كفایتى از درمان آن ناتوان مى شد، امامان به نشان دادن راه حلّ و حفظ امّت از خطرهایى كه مردم را تهدید مى كرد مبادرت مى فرمودند.

دستگیرى از درماندگان

یكى از خدمات ارزشمند امام سجّاد(علیه السلام)، رسیدگى به درماندگان، یتیمان، تهیدستان و بردگان بوده است.

روایت شده است كه آن حضرت، هزینه زندگى صد خانواده تهیدست را عهده دار بود.

گروهى از اهل مدینه، از غذایى كه شبانه به دستشان مى رسید، گذران معیشت مى كردند، امّا آورنده غذا را نمى شناختند.

پس از در گذشت على بن الحسین (علیه السلام)متوجّه شدند كه آن شخص، امام زین العابدین (علیه السلام) بوده است.

او شبانه به صورت ناشناس، انبان نان و مواد غذایى را خود به دوش مى كشید و به در خانه فقیران و بینوایان مى برد و مى فرمود: صدقه پنهانى آتش خشم خدا را خاموش مى سازد.

اهل مدینه مى گفتند: ما صدقه پنهانى را هنگامى از دست دادیم كه على بن الحسین در گذشت.

او در طول سالها به قدرى انبان حاوى آرد و دیگر مواد غذایى را به دوش كشیده و به در خانه فقیران برده بود كه شانه اش پینه بسته بود، به طورى كه پس از شهادت او، هنگام غسل دادن جنازه اش ، جلب توجّه مى كرد.

على بن طاووس در كتاب اقبال الاعمال، ضمن بیان اعمال ماه رمضان مى نویسد: على بن الحسین (علیه السلام) شب آخر ماه رمضان، بیست نفر برده را آزاد مى كرد و مى فرمود: «دوست دارم خداوند ببیند كه من در دنیا بردگان خود را آزاد مى كنم، بلكه مرا در روز رستاخیز از آتش دوزخ آزاد سازد.» او هیچ خدمتكارى را بیش از یك سال نگه نمى داشت، وقتى كه برده اى را در اوّل یا وسط سال به خانه مى آورد، شب عید فطر او را آزاد مى ساخت.

بردگان سیاه پوست را مى خرید و آنان را در مراسم حجّ، به عرفات مى آورد و آن گاه به سوى مشعر كوچ مى كرد، آنان را آزاد مى كرد و جوایز مالى به آنان مى داد.

تا آنجا كه در شهر مدینه گروه عظیمى از بندگان و كییزان، آزاد شده آن حضرت بودند و آنان هم بعد از آزادى ، پیوند معنوى خود را با امام (علیه السلام) قطع نمى كردند.

اینك توجّه خوانندگان عزیز این كتاب را به مطالعه چهل حدیث از سخنان دلپذیر آن حضرت جلب مى كنم.

چهل حدیث

قالَ الاِْمامُ السَّجّادُ(علیه السلام) :

 1- مقام رضا

«الرِّضا بِمَكْرُوهِ الْقَضاءِ أَرْفَعُ دَرَجاتِ الْیقینِ.»:

خشنودى از پیشامدهاى ناخوشایند، بلندترین درجه یقین است.

2- كرامت نفس

«مَنْ كَرُمَتْ عَلَیهِ نَفْسُهُ هانَتْ عَلَیهِ الدُّنْیا.»:

هر كه كرامت و بزرگوارى نفس داشته باشد، دنیا را پَست انگارد.

3- دنیا مایه ارزش نیست

«أَعْظَمُ النّاسِ خَطَرًا مَنْ لَمْ یرَ الدُّنْیا خَطَرًا لِنَفْسِهِ.»:

پرارزش ترین مردم كسى است كه دنیا را مایه ارزش خود نداند.

4- پرهیز از دروغ

«إِتَّقُوا الْكِذْبَ الصَّغیرَ مِنْهُ وَ الْكَبیرَ فى كُلِّ جِدٍّ وَ هَزْل فَإِنَّ الرَّجُلَ إِذا كَذَبَ فى الصَّغیرِ إِجْتَرَءَ عَلَى الْكَبیرِ.»:

از دروغ كوچك و بزرگ در هر جدّى و شوخیى بپرهیزید، زیرا چون كسى دروغ كوچك گفت بر دروغ بزرگ نیز جرأت پیدا مى كند.

5- خود نگهدارى

«أَلْخَیرُ كُلُّهُ صِیانَةُ الاِْنْسانِ نَفْسَهُ.»:

تمام خیر آن است كه انسان خود را نگهدارد.

6- همنشینان ناشایسته

«إِیاكَ وَ مُصاحَبَةَ الْكَذّابِ، فَإِنَّهُ بِمَنْزِلَةِ السَّرابِ یقَرِّبُ لَكَ البَعیدَ وَ یبَعِّدُ لَكَ الْقَریبَ. وَ إِیاكَ وَ مُصاحَبَةَ الْفاسِقِ فَإِنَّهُ بایعَكَ بِأُكْلَة أَوْ أَقَلَّ مِنْ ذلِكَ. وَ إِیاكَ وَ مُصاحَبَةَ الْبَخیلِ فَإِنَّهُ یخْذُلُكَ فى مالِهِ أَحْوَجَ ما تَكُونُ إِلَیهِ. وَ إِیاكَ وَ مُصاحَبَةَ الاَْحْمَقِ، فَإِنَّهُ یریدُ أَنْ ینْفَعَكَ فَیضُرُّكَ. وَ إِیاكَ وَ مُصاحَبَةَ الْقاطِعِ لِرَحِمِهِ، فَإِنّى وَجَدْتُهُ مَلْعُونًا فى كِتابِ اللّهِ.»:

1ـ مبادا با دروغگو همنشین شوى كه او چون سراب است، دور را به تو نزدیك كند و نزدیك را به تو دور نماید.

2ـ مبادا با فاسق و بدكار همنشین شوى كه تو را به یك لقمه و یا كمتر بفروشد.

3ـ مبادا همنشین بخیل شوى كه او در نهایتِ نیازت بدو، تو را واگذارد.

4ـ مبادا با احمق رفیق شوى كه چون خواهد سودت رساند، زیانت مى زند.

5 ـ مبادا با آن كه از خویشان خود مى برد، مصاحبت كنى كه من او را در قرآن ملعون یافتم.

7- ترك سخن بى فایده و دورى از جدل

«إِنَّ الْمَعْرِفَةَ وَ كَمالَ دینِ الْمُسْلِمِ تَرْكُهُ الْكَلامَ فیما لا یعْنیهِ وَ قِلَّةُ مِرائِهِ وَ حِلْمُهُ وَ صَبْرُهُ وَ حُسْنُ خُلْقِهِ.»:

معرفت و كمال دیانت مسلمان، تركِ كلام بى فایده و كم جدل كردن، و حلم و صبر و خوشخویى اوست.

8- محاسبه نفس و توجّه به معاد

«إِبْنَ آدَمَ! إِنّكَ لا تَزالُ بِخَیر ما كانَ لَكَ واعِظٌ مِنْ نَفْسِكَ، وَ ما كانَتِ الُْمحاسَبَةُ مِنْ هَمِّكَ، وَ ما كانَ الْخَوْفُ لَكَ شِعارًا وَ الْحَذَرُ لَكَ دِثارًا. إِبْنَ آدَمَ! إِنَّكَ مَیتٌ وَ مَبْعُوثُ وَ مَوْقُوفٌ بَینَ یدَى اللّهِ جَلَّ وَ عَزَّ، فَأَعِدَّ لَهُ جَوابًا.»:

اى فرزند آدم! به راستى كه تو پیوسته رو به خیرى ، تا خودت را پند دهى و حساب خودت را برسى و ترس از خدا را روپوش و پرهیز را زیرپوش خود سازى .

اى فرزند آدم! تو خواهى مرد و برانگیخته خواهى شد و در حضور خداوند عزّ و جَلّ قرار خواهى گرفت، پس براى او جوابى را آماده كن.

9- نتایج دعا

«أَلْمُؤْمِنُ مِنْ دُعائِهِ عَلى ثَلاث: إِمّا أَنْ یدَّخَرَ لَهُ وَ إِمّا أَنْ یعَجَّلَ لَهُ وَ إِمّا أَنْ یدْفِعَ عَنْهُ بَلاءً یریدُ أَنْ یصیبَهُ.»:

مؤمن از دعایش سه نتیجه مى گیرد:1ـ یا برایش ذخیره گردد،2ـ یا در دنیا برآورده شود،3ـ یا بلایى را كه خواست به او برسد، از او بگرداند.

10- مبغوضیت گداى بخیل

«إِنَّ اللّهَ لَیبْغِضُ الْبَخیلَ السّائِلَ الُْمحْلِفَ.»:

به راستى كه خداوند، گداى بخیلى را كه سوگند مى خورد دشمن دارد.

11- اسباب نجات

«ثَلاثٌ مُنْجِیاتٌ لِلْمُؤْمِنِ: كَفُّ لِسانِهِ عَنِ النّاسِ وَ اغْتِیابِهِمْ. وَ اشْتِغالُهُ نَفْسَهُ بِما ینْفَعُهُ لاِخِرَتِهِ وَ دُنْیاهُ وَ طُولُ الْبُكاءِ عَلى خَطیئَتِهِ.»:

سه چیز سبب نجات مؤمن است:

1ـ بازداشتن زبان از غیبت مردم،

2ـ مشغول كردن خودش به آنچه كه براى آخرت و دنیایش سود دهد،

3ـ و گریستن طولانى بر گناهش.

12- به سوى بهشت

«مَنِ اشْتاقَ إِلى الْجَنَّةِ سارَعَ إِلَى الْخَیراتِ وَ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النّارِ بادَرَ بِالتَّوْبَةِ إِلَى اللّهِ مِنْ ذُنُوبِهِ وَ راجَعَ عَنِ الَْمحارِمِ

هر كه مشتاق بهشت است به حسنات شتابد و از شهوات دورى گزیند، هر كه از دوزخ ترسد براى توبه از گناهانش به درگاه خدا پیشى گیرد و از حرامها برگردد.

13- ثواب نگاه

«نَظَرُ المُؤْمِنِ فى وَجْهِ أَخیهِ المُؤْمِنِ لِلْمَوَدَّةِ وَ الَْمحَبَّةِ لَهُ عِبادَةٌ.»:

نگاه مهرآمیز مؤمن به چهره برادر مؤمنش و محبّت به او عبادت است.

14- پارسایى و دعا

«ما مِنْ شَى ء أَحَبُّ إِلَى اللّهِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ مِنْ عِفَّةِ بَطْن وَ فَرْج وَ ما مِنْ شَى ء أَحَبُّ إِلَى اللّهِ مِنْ أَنْ یسْأَلَ.»:

چیزى نزد خدا، پس از معرفت او، محبوبتر از پارسایى شكم و شهوت نیست، و چیزى نزد خدا محبوبتر از درخواست كردن از او نیست.

15- پذیرش عذر دیگران

«إِنْ شَتَمَكَ رَجُلٌ عَنْ یمینِكَ ثُمَّ تَحَوَّلَ إِلى یسارِكَ وَ اعْتَذَرَ إِلَیكَ فَاقْبَلْ عُذْرَهُ

اگر مردى از طرف راستت به تو دشنام داد و سپس به سوى چپت گردید و از تو عذرخواهى نمود، عذرش را بپذیر.

16- حقّ خدا بر بنده

«فَأَمّا حَقُّ اللّهِ الاَْكْبَرِ فَإِنَّكَ تَعْبُدُهُ لا یشْرِكُ بِهِ شَیئًا فَإِذا فَعَلْتَ ذلِكَ بِإِخْلاص جَعَلَ لَكَ عَلى نَفْسِهِ أَنْ یكْفِیكَ أَمْرَ الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ وَ یحْفَظَ لَكَ ما تُحِبُّ مِنْها

حقّ خداوند بزرگ این است كه او را بپرستى و چیزى را شریكش ندانى و چون از روى اخلاص این كار را كردى ، خدا بر عهده گرفته كه كار دنیا و آخرت تو را كفایت كند و آنچه از او بخواهى برایت نگهدارد.

17- حقّ پدر بر فرزند

«وَ أَمّا حَقُّ أَبیكَ فَتَعْلَمَ أَنَّهُ أَصْلُكَ وَ أَنَّكَ فَرْعُهُ وَ أَنَّكَ لَوْلاهُ لَمْ تَكُنْ، فَمَهْما رَأَیتَ فى نَفْسِكَ مِمّا تُعْجِبُكَ فَاعْلَمْ أَنَّ أَباكَ أَصْلُ النِّعْمَةِ عَلَیكَ فیهِ وَ احْمَدِ اللّهَ وَ اشْكُرْهُ عَلى قَدْرِ ذلِكَ.»:

و امّا حقّ پدرت را باید بدانى كه او اصل و ریشه توست و تو شاخه او هستى ، و بدانى كه اگر او نبود تو نبودى ، پس هر زمانى در خود چیزى دیدى كه خوشت آمد بدان كه [از پدرت دارى ] زیرا اساس نعمت و خوشى تو، پدرت مى باشد، و خدا را سپاس بگزار و به همان اندازه شكر كن.

18- تقدّم طاعت خدا بر هر چیز

«قَدِّمُوا أَمْرَ اللّهِ وَ طاعَتَهُ وَ طاعَةَ مَنْ أَوْجَبَ اللّهُ طاعَتَهُ بَینَ یدَى الاُْمُورِ كُلِّها

طاعت خدا و طاعت هر كه را خدا واجب كرده بر همه چیز مقدّم بدارید.

19- حقّ مادر بر فرزند

«فَحَقُّ أُمِّكَ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّها حَمَلَتْكَ حَیثُ لایحْمِلُ أَحَدٌ وَ أَطْعَمَتْكَ مِنْ ثَمَرَةِ قَلْبِها ما لا یطْعِمُ أَحَدٌ أَحَدًا. وَ أَنَّها وَقَتْكَ بِسَمْعِها وَ بَصَرِها وَ یدِها وَ رِجْلِها وَ شَعْرِها وَ بَشَرِها وَ جَمیعِ جَوارِحِها مُسْتَبْشِرَةً بِذلِكَ، فَرِحَةً، مُوبِلَةً مُحْتَمِلَةً لِما فیهِ مَكْرُوهُها وَ أَلَمُها وَ ثِقْلُها وَ غَمُّها حَتّى دَفَعَتْها عَنْكَ یدُالْقُدْرَةِ وَ أَخْرَجَتْكَ إِلَى الاَْرْضِ فَرَضِیتْ أنْ تَشْبَعَ وَ تَجُوعَ هِى وَ تَكْسُوَكَ وَ تَعْرى وَ تَرْوِیكَ وَ تَظْمَأَ وَ تُظِلَّكَ وَ تَضْحى وَ تُنَعِّمَكَ بِبُؤْسِها وَ تُلَذِّذَكَ بِالنَّوْمِ بِأَرَقِها وَ كانَ بَطْنُها لَكَ وِعاءً وَ حِجْرُها لَكَ حِواءً وَ ثَدْیها لَكَ سِقاءً، وَ نَفْسُها لَكَ وِقاءً، تُباشِرُ حَرَّ الدُّنْیا وَ بَرْدَها لَكَ وَ دُونَكَ، فَتَشْكُرْها عَلى قَدْرِ ذلِكَ وَ لا تَقْدِرُ عَلَیهِ إِلاّ بِعَوْنِ اللّهِ وَ تَوْفیقِهِ.»:

و امّا حقّ مادرت این است كه بدانى او تو را در شكم خود حمل كرده كه احدى كسى را آن گونه حمل نكند، و از میوه دلش به تو خورانیده كه كسى از آن به دیگرى نخوراند، و اوست كه تو را با گوش و چشم و دست و پا ومو و همه اعضایش نگهدارى كرده و بدین فداكارى شاداب و شادمان و مواظب بوده و هر ناگوارى و درد و سنگینى و غمى را تحمّل كرده تا [توانسته] دست قدرت [مكروهات] را از تو دفع نموده و تو را از آنها رهانده و به روى زمین كشانده و باز هم خوش بوده كه تو سیر باشى و او گرسنه، و تو جامه پوشى و او برهنه باشد، تو را سیراب كند و خود تشنه بماند، تو را در سایه بدارد و خود زیر آفتاب باشد و با سختى كشیدن تو را به نعمت رساند، و با بیخوابى خود، تو را به خواب كند، شكمش ظرف وجود تو بوده و دامنش آسایشگاه تو و پستانش مشك آب تو و جانش فداى تو و به خاطر تو، و به حساب تو، گرم و سرد روزگار را چشیده است. به این اندازه قدرش را بدانى و این را نتوانى مگر به یارى و توفیق خدا.

20- ترغیب به علم

«لَوْ یعْلَمُ النّاسُ ما فى طَلَبِ الْعِلْمِ لَطَلَبُوهُ وَ لَوْ بِسَفْكِ الْمُهَجِ وَ خَوْضِ اللُّجَجِ.»:

اگر مردم بدانند كه در طلب علم چه فایده اى است، آن را مى طلبند اگر چه با ریختن خون دل و فرو رفتن در گرداب ها باشد.

21- ارزش مجالس صالحان

«مَجالِسُ الصّالِحینَ داعِیةٌ إِلَى الصَّلاحِ وَ آدابُ الْعُلَماءِ زِیادَةٌ فِى الْعَقلِ.»:

مجلس هاى شایستگان، دعوت كننده به سوى شایستگى است و آداب دانشمندان، فزونى در خرد است.

22- گناهانى كه مانع اجابت دعایند

«أَلذُّنُوبُ الَّتى تَرُدُّ الدُّعاءَ: سُوءُ النِّیةِ، وَ خُبْثُ السَّریرَةِ، وَ النِّفاقُ مَعَ الإِخْوانِ، وَ تَرْكُ التَّصْدیقِ بِالاِْجابَةِ، وَ تَأخیرُ الصَّلَواتِ المَفْرُوضَةِ حَتّى تَذْهَبَ أَوْقاتُها، وَ تَرْكُ التَّقَرُّبِ إِلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ بِالْبِّرِ وَ الصَّدَقَةِ، وَ اسْتِعْمالُ الْبَذاءِ وَ الْفُحْشِ فِى الْقَوْلِ.»:

گناهانى كه دعا را ردّ مى كنند، عبارتند از:

1 ـ نیت بد،

2 ـ ناپاكى باطن،

3 ـ نفاق با برادران،

4 ـ عدم اعتقاد به اجابت دعا،

5 ـ تأخیر نمازهاى واجب از وقت خودش،

6 ـ ترك تقرّب به خداوند عزّوجلّ به وسیله ترك احسان و صدقه،

7 ـ ناسزاگویى و بدزبانى .

23- تاركان جاودانگى

«عَجَبًا كُلَّ الْعَحَبِ لِمَنْ عَمِلَ لِدارِ الْفَناءِ وَ تَرَكَ دارَ الْبَقاءِ.»:

شگفتا! از كسى كه كار مى كند براى دنیاى فانى و ترك مى كند سراى جاودانى را!

24- نتیجه اتّهام

«مَنْ رَمَى النّاسَ بِما فیهِمْ رَمَوْهُ بِما لَیسَ فیهِ.»:

هر كه مردم را به چیزى كه در آنهاست متّهم كند، او را به آنچه كه در او نیست متَّهم كنند.

25- دنیا وسیله است، نه هدف

«ما تَعِبَ أَوْلِیاءُ اللّهِ فِى الدُّنْیا لِلدُّنْیا، بَلْ تَعِبُوا فِى الدُّنْیا لِلاْخِرَةِ.»:

اولیاى خدا در دنیا براى دنیا رنج نمى كشند، بلكه در دنیا براى آخرت رنج مى كشند.

26- به خدا پناه مى برم!

«أَلّلهُمَّ إِنّى أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَیجانِ الْحِرْصِ وَ سَوْرَةِ الْغَضَبِ وَ غَلَبَةِ الْحَسَدِ… وَ سُوءِ الْوِلایةِ لِمَنْ تَحْتَ أَیدینا.»:

خدایا! به تو پناه مى برم از طغیان حرص و تندى خشم و غلبه حسد… و سرپرستى بد براى زیر دستانمان.

27- پرهیز از گناهكاران، ظالمان و فاسقان

إِیاكُمْ وَ صُحْبَةَ الْعاصینَ، وَ مَعُونَةَ الظّالِمینَ وَ مُجاوَرَةَ الْفاسِقینَ، إِحْذَرُوا فِتْنَتَهُمْ، وَ تَباعَدُوا مِنْ ساحَتِهِمْ.

از همنشینى با گنهكاران و یارى ستمگران و نزدیكى با فاسقان بپرهیزید.

از فتنه هایشان برحذر باشید و از درگاهشان دورى گزینید.

28- نتیجه مخالفت با اولیاء الله

«وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ خالَفَ أَوْلِیاءَ اللّهِ وَ دانَ بِغَیرِ دینِ اللّهِ، وَ اسْتَبَدَّ بِأَمْرِهِ دُونَ أَمْرِ وَلِى اللّهِ، فى نار تَلْتَهِبُ.»:

بدانید هر كه با اولیاى خدا مخالفت كند، و به غیر از دین خدا، دین دیگرى را پیروى نماید و به رأى خویش استبداد ورزد، نه به فرمان ولِى خدا، در آتشى فروزان درافتد.

29- توجّه به قدرت و قرب خدا

«خَفِ اللّهَ تَعالى لِقُدْرَتِهِ عَلَیكَ وَ اسْتَحْى مِنْهُ لِقُرْبِهِ مِنْكَ.»:

از خداى متعال به خاطر قدرتش بر تو بترس، و به خاطر نزدیكى اش به تو، از او شرم و حیا داشته باش.

30- پرهیز از دشمنى و توجّه به دوستى

«لا تُعادِینَّ أَحَدًا وَ إِنْ ظَنَنْتَ أَنَّهُ لا یضُرُّكَ، وَ لا تَزْهَدَنَّ فى صِداقَةِ أَحَد وَ إِنْ ظَنَنْتَ أَنَّهُ لا ینْفَعُكَ… .»:

حتماً با هیچ كس دشمنى نكن، هر چند گمان كنى كه او به تو زیان نرساند، و حتماً دوستى هیچ كس را ترك نكن هر چند گمان كنى كه او سودى به تو نرساند… .

31- بهترین میوه شنوایى

«لِكُلِّ شَى ء فاكِهَةٌ وَ فاكِهَةُ السَّمْعِ الْكَلامُ الْحَسَنُ.»:

براى هر چیزى میوه اى است و میوه شنوایى ، كلام نیكوست.

32- فایده سكوت

«كَفُّ الاَْذى رَفْضُ الْبَذاءِ، وَ اسْتَعِنْ عَلَى الْكَلامِ بِالسُّكُوتِ، فَإِنَّ لِلْقَوْلِ حالاتٌ تَضُرُّ، فَاْحذَرِ الاَْحمَقَ.»:

جلوگیرى از آزار، ترك كلام قبیح است، و در سخن گفتن از سكوت كمك بخواه، زیرا براى سخن، حالاتى است كه زیان مى زند، بنابراین از سخن احمق برحذر باش.

33- راستگویى و وفا

«خَیرُ مَفاتیحِ الاُْمُورِ الصِّدْقُ، وَ خَیرُ خَواتیمِها الْوَفاءُ.»:

بهترین كلید گشایش كارها، راستگویى ، و بهترین مُهرِ پایانى آن وفادارى است.

34- غیبت

«إِیاكَ وَ الْغیبَةَ فَإِنَّها إِدامُ كِلابِ النّارِ.»:

از غیبت كردن بپرهیز، زیرا كه خورش سگهاى جهنّم است.

35- كریم و لئیم

«ألْكَریمُ یبْتَهِجُ بِفَضْلِهِ، وَ اللَّئیمُ یفْتَخِرُ بِمِلْكِهِ.»:

كریم و بخشنده به بخشش خویش خوشحال است و لئیم و پست به دارایى اش مفتخر است.

36- پاداش احسان

«مَنْ كَسا مُؤْمِنًا كَساهُ اللّهُ مِنَ الثِّیابِ الْخُضْرِ.»:

هر كه مؤمنى را بپوشاند، خداوند به او از جامه هاى سبز بهشتى بپوشاند.

37- اخلاق مؤمن

«مِنْ أَخلاقِ الْمُؤْمِنِ أَلاِْنْفاقُ عَلى قَدْرِ الاِْقْتارِ، وَ التَّوَسُّعُ عَلَى قَدْرِ التَّوَسُّعِ، وَ إِنْصافُ النّاسِ، وَ إِبْتِداؤُهُ إِیاهُمْ بِالسَّلامِ عَلَیهِمْ.»:

از اخلاق مؤمن، انفاق به قدر تنگدستى ، و توسعه در بخشش به قدر توسعه،و انصاف دادن به مردم، و پیشى گرفتن سلام بر مردم است.

38- درباره عافیت

«إِنّى لاََكْرَهُ لِلرَّجُلِ أَنْ یعافى فِى الدُّنْیا فَلا یصیبُهُ شَى ءٌ مِنَ الْمَصائِبِ.»:

من براى كسى نمى پسندم كه در دنیا عافیت داشته باشد و هیچ مصیبتى به او نرسد.

39- ثواب و عقاب زودرس

«إنَّ أَسْرَعَ الْخَیرِ ثَوابًا الْبِرُّ، وَ أَسْرَعُ الشَّرِّ عُقُوبَةً الْبَغْى.»:

به راستى كه ثواب نیكوكارى ، زودتر از هر كار خیرى خواهد رسید، و عقوبت ستمگرى ، زودتر از هر بدى دامنگیر آدمى شود.

40- دعا، سپر بلا

«إِنَّ الدُّعاءَ لَیرُدُّ الْبَلاءَ وَ قَدْ أُبْرِمَ إِبْرامًا. أَلدُّعاءُ یدْفَعُ الْبَلاءَ النّازِلَ وَ ما لَمْ ینْزِلْ

به راستى كه دعا، بلا را برگرداند، آن هم بلاى حتمى را. دعا بلایى را كه نازل شده و آنچه را نازل نشده دفع كند.