امیرالمؤمنین علیه‌السلام

نوشته‌ها

شرح مناجات الشاکرین (۵)

جلوه ملکوتی ایمان و الطاف الاهی

توجه ما بیشتر به نعمت های مادی و دنیوی است و کمتر به نعمت های معنوی توجه داریم، از این روی وقتی درصدد شکرگزاری از نعمت های خداوند برمی آییم، به نعمت های مادی و دنیوی نظیر مسکن، خوردنی ها و موقعیت اجتماعی و مقام که در اختیارمان قرار گرفته نظر می افکنیم و به پاس برخورداری از آنها شکر خداوند را به جا می آوریم و از نعمت های معنوی نظیر نعمت ولایت اهل بیت علیهم السلام که بسیار والاتر و ارزشمندتر از نعمت های مادی هستند و نعمت های مادی در مقایسه با آنها حقیر و ناچیز است غافلیم. اما حضرت بدون آنکه به نعمت های مادی تصریحی داشته باشند ـ گرچه اطلاق سخن ایشان درباره نعمت ها به نعمت های مادی نیز ناظر می باشد ـ به نعمت‏ های معنوی تصریح دارند و برخی از آنها را نام می برند و می فرمایند:
جَلَّلتَنی نِعمَک مِن اَنوارِ الأیمانِ حُلَلاً، وَ ضَربتَ عَلَیَّ لَطآئفَ بِرّک مِنَ العِزِّ کلَلاً، وَقَلَّدَتنی مِنَنَک قَلائِدَ لا تُحَلُّ، وَ طَوَّقَتنی اَطواقاً لا تُفَلُّ؛ «نعمت انوار ایمان مرا با جامه ها و زیورهای مجلل آراسته است و لطایف جود و کرمت تاج عزت بر سرم نهاده و احسان هایت رشته علاقه و طوق ‏های شرافتی بر گردنم افکنده که دیگر گشوده نمی گردد».
حضرت در سخن ادبی خود که با تشبیهات لطیف و زیبایی همراه گشته انوار ایمان را به جامه و زیورهایی تشبیه می کنند که باعث آراستگی انسان گردیده اند. همچنان احسان های خداوند را به مثابه تاجی معرفی می کنند که بر سر انسان نهاده شده است. در زبان فارسی وقتی کسی دیگری را مورد تکریم و احترام قرار می دهد و از او تجلیل می کند، به وی می گویند: «چه گلی بر سر او نهادی» این ضرب ‏المثل و تعبیر از آن روست که برای آرایش و تزیین برخی از اشیاء از گل استفاده می کنند. به عنوان نمونه، وقتی کادویی برای کسی تهیه می کنند روی آن گل قرار می دهند، یا در زمان سابق برای تزیین شتر که به عنوان مرکب از آن استفاده می شد، برآمدگی جلوی هودج که روی شتر قرار می گرفت و نیز بر سر و روی شتر منگوله نصب می کردند تا باعث زیبایی و شکوه آن مرکب گردد. شاید در بدو امر به نظر رسد که این تعابیر صرفاً جنبه استعاره ای و کنایی دارند و آراسته شدن به جامه هایی از انوار ایمان و یا افکنده شدن طوق‏ ها و رشته هایی از احسان بر گردن، صرفاً تعابیری کنایی و استعاره ای هستند، چنان که نظیر این تعابیر در آیات و روایات نیز وارد شده و برای آنها تأویل هایی ذکر کرده اند. اما بر اساس آنچه از آیات و روایات استفاده می شود که به وسیله تجربیات برخی از بزرگان و اولیای خدا تأیید شده است، آن تعابیر از ملکوت و حقایق و صورت های باطنی رفتار و گرایش هایی چون ایمان به خدا خبر می دهند. چیزهایی که ما در این عالم مشاهده و درک می کنیم، علاوه بر صورت های ظاهری که به وسیله آنها برای ما قابل مشاهده اند، دارای صورت های باطنی نیز هستند که درک آنها از افق عقل ما خارج می باشد. از این روی، برخی از رفتارها که در ظاهر زیبا هستند، صورت باطنی آنها زشت و نازیباست و کسانی که چشم باطن دارند، زشتی باطن آن رفتار را مشاهده می کنند. در مقابل، برخی چیزها و برخی رفتارها در ظاهر زیبا به نظر نمی رسند، اما در باطن زیبا هستند و زیبایی باطنی آنها برای کسانی که چشم باطن دارند قابل مشاهده است.

هویت باطنی رفتار زشت

پس برحسب آنچه از آیات و روایات استفاده می شود گذشته از انوار حسی و ظاهری، انوار باطنی نیز وجود دارند و رفتار علاوه بر هویت ظاهری، دارای هویت باطنی نیز هست و آنچه درباره توصیف برخی از رفتارها در روایات و آیات آمده فراتر از تشبیه و کنایه است و حاکی از صورت باطنی آنها است. از این منظر، کسانی که مال یتیم را می خورند و نیز کسانی که برای حفظ منافع مادی خود حقایق دین را کتمان می کنند و از این راه به سود و منفعت می رسند، در حقیقت آتش می خورند و این آتش در برزخ و قیامت تجسم و عینیت می یابد و در این دنیا گرچه از چشم افراد ظاهربین پنهان است، اما افرادی که خداوند چشم باطن به آنها عنایت کرده، در این دنیا نیز آن آتش و لهیب سوزان آن را مشاهده می کنند. خداوند می فرماید:
إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْکِتَابِ وَ یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِکَ مَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلاَّ النَّارَ وَ لاَ یُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَ لاَ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ‌؛(۱)«همانا کسانی که آنچه را خدا از کتاب فرو فرستاده پنهان می کنند و آن را به بهایی اندک می فروشند، اینان در شکم های خویش جز آتش نمی خورند و خداوند روز رستاخیز با آنان سخن نمی گوید و پاکشان نمی سازد و آنان را عذابی است دردناک».
در آیه دیگر می فرماید: إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَى ظُلْماً إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَاراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً ؛ (۲)«همانا کسانی که مال های یتیمان را به ستم می خورند جز این نیست که در شکم های خود آتش می خورند و به زودی به آتش افروخته جهنم درآیند».
قرآن در تبیین حقیقت و باطن غیبت نیز می فرماید:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لاَ تَجَسَّسُوا وَ لاَ یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ‌؛(۳) «ای کسانی که ایمان آورده اید، از بسیاری از گمان ها [گمان های بد] بپرهیزید، زیرا برخی از گمان ها گناه است، و [در احوال و عیب‏ های پنهان مردم ]کاوش مکنید و برخی از شما غیبت برخی را نکند، آیا یکی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ بی گمان آن را ناخوش و ناپسند می دارید؛ و از خدا پروا کنید که خدا توبه پذیر و مهربان است».
از منظر قرآن حقیقت غیبت و بدگویی پشت سر دیگران، خوردن گوشت مرده برادر است و اهل کشف و شهود و اهل باطن در برخی از مکاشفات خود این واقعیت را مشاهده کرده اند.

جلوه ی ملکوتی نماز و قرائت قرآن

همچنین روایات بسیاری حکایت از آن دارند که رفتار ما در شب اول قبر و سپس در عالم برزخ و نیز در عالم قیامت با صورت هایی زیبا و یا با صورت هایی زشت و وحشتناک ظاهر می گردند. از جمله رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره نماز می فرمایند: انَّ الصَّلوهَ تَاتی إلَی المَیِّت فِی قَبرِه بصورهِ شخصٍ اَنور اللون یُؤنِسهُ فی قبرِه و یَدفعُ عَنهُ اَهوالَ البرزخ؛(۴) «نماز به صورت انسانی نورانی نزد مرده در قبر می آید و با او در قبر مأنوس و هم نشین می گردد و ترس‏ ها و وحشت های عالم برزخ را از او دور می سازد».
بر حسب ظاهر، نماز عبارت از اذکار، حرکات و رفتارهایی است که به عنوان عبادت انجام می‏ پذیرد، اما بر اساس روایت مزبور، در عالم برزخ که اعمال انسان تجسم می یابد و هویت ملکوتی و باطنی خود را بروز می دهد، آن نماز به صورت دوستی نورانی و دل سوز در عالم قبر حاضر می گردد و پیوسته در کنار کسی که در دوران حیات خود به بندگی و عبادت خداوند پرداخته باقی می ‏ماند و از او جدا نمی شود و با او انس می گیرد و آرامش و آسایش هم نشین خود را فراهم می کند و بیم و ترس را از او زایل می گرداند. اینکه چگونه اعمال انسان در سرای آخرت تجسم می یابد و نمازی که مرکب از اذکار و رفتارها است به صورت شخصی نورانی مجسم می گردد، با نظام حاکم بر جهان آخرت قابل توجیه است. نظامی که با نظام دنیا متفاوت است و قوانین حاکم بر آن با قوانین حاکم بر این جهان متفاوت می باشد و از این روی، درک چنین امری برای ما ممکن نمی باشد و تلاش برخی برای همانند سازی آن با نظامات و قوانین تکوینی این دنیا ناصواب است. نظیر آنکه برخی تجسم اعمال را از قبیل تبدیل انرژی به ماده و تبدیل ماده به انرژی به حساب آورده اند. مسلماً چنین نیست و تبدیل ماده به انرژی و بالعکس مربوط به این جهان است و رابطه این عالم با عالم ملکوت و رابطه عالم دنیا و عالم برزخ نظام دیگری دارد و تحت قانون تبدیل انرژی به ماده نمی گنجد. مگر حرکات و سکنات در نماز چقدر انرژی دارد که تبدیل به انسانی زیبا گردد. بر حسب ظاهر، حرکات شخص نمازگزار با حرکات یک ورزش‏ کار چه تفاوتی دارد و چرا حرکات آن ورزشکار تبدیل به انسان یا چیز دیگری نمی گردد؟ پس نمی توان از آنچه در روایات درباره صورت ملکوتی رفتار انسان آمده تفسیر مادی داشت.
در برخی از روایات آمده است خانه هایی که در آنها قرآن تلاوت می شود به مانند ستارگان برای فرشتگان و سماواتیان می درخشند و نورافشانی می کنند:
قالَ النَّبِیُ (ص) نَوِّرُوا بُیُوتَکم بِتلاوَه القُرآنِ و لاتَتَّخِذوها قُبوراً کمَا فَعلتِ الیَهودُ و النَّصارَی، صَلِّوا فِی الکنَائسِ و البِیعِ وَ عَطَّلُوا بُیوتَهُم، فَإنَّ البَیتَ إذا کثُرَ فیهِ تلاوَهُ القُرآنِ کثُرَ خَیرُهُ وَ اتَّسعَ أهلهُ وَ أضاءَ لاهلِ السَّماءِ کمَا تُضِیءُ نُجومُ السَّماءِ لاَهلِ الدُّنیا؛(۵) «رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: خانه های خود را با تلاوت قرآن روشن کنید و آنها را گورستان قرار ندهید، چنان که یهود و نصارا چنان کردند، در کلیساها و عبادتگاه های خود نماز گزاردند و خانه های خود را معطل نهادند (و در آنها عبادتی انجام ندادند) زیرا که هر گاه در خانه بسیار قرآن تلاوت شد، خیر و برکتش زیاد می شود و برای اهل آن فراخی و وسعت فراهم می آید و آن خانه برای اهل آسمان درخشندگی دارد چنان که ستارگان آسمان برای اهل زمین می درخشند».
امیرالمؤمنین علی علیه السلام نیز در این باره فرمودند:
البَیتُ الَّذی یُقرَأ فِیهِ القُرآنُ وَ یُذکرُ اللهُ عزَّ و جلَّ فیهِ تَکثرُ بَرکتَهُ وَ تحضُرهُ الملائِکهُ وَ تَهجرُهُ الشَّیاطینُ، وَ یُضی‏ءُ لاهلِ السَّماءِ کمَا تُضی‏ءُ الکَواکبُ لاَهلِ الأرض…؛ (۶)«خانه ای که در آن قرآن خوانده شود و خداوند در آن یاد شود، برکتش بسیار گردد و فرشتگان در آن حاضر گردند و شیاطین از آن دور شوند و برای آسمان می درخشد، چنان که ستارگان برای اهل زمین می درخشند».
وقتی انسان در شب به آسمان صاف و خالی از ابر می نگرد، جلوه ‏گری ستارگان چشم او را می نوازد و از تماشای آسمانی که با ستارگان زیبا گشته است لذت می برد و از نگاه کردن به آن منظره فرحناک سیر نمی گردد. به خصوص به هنگام سحر که زیبایی و جلوه‏ گری ستارگان بیشتر می گردد، انسان شدیداً تحت تأثیر آن زیبایی قرار می گیرد. زیبایی آسمان پرستاره برای همه قابل درک است و در ادبیات و اشعار اقوام، فرهنگ ‏ها و ملت های گوناگون به خوبی نمود یافته است. حتی برخی از کسانی که اعتقادی به خدا و دین الاهی ندارند گفته اند که در عالم چیزی زیباتر از آسمان پرستاره وجود ندارد. از کانت که در زمره فلاسفه و اندیشمندان بزرگ غربی به شمار می آید نقل شده که گفته است دو چیز در این عالم مرا شدیداً تحت تأثیر زیبایی خود قرار داده است: یکی آسمان پرستاره، و دیگری وجدان انسان. قرآن درباره زینت یافتن و زیبا گشتن آسمان به وسیله ستارگان می فرماید: إنّا زَیَّنا السَّماء الدُّنیا بِزینَه الکَواکِب؛(۷) «ما آسمان این دنیا را به زیور اختران آراستیم».
همان طور که ستارگان به آسمان زیبایی می بخشند و برای زمینیان می درخشند و آنان را سرشار از لذت و سرور می کنند، خانه هایی که در آنها قرآن تلاوت می گردد، برای ملکوتیان و فرشتگان نورافشانی می کنند و آنان از مشاهده این کانون های قرآنی و نورانی لذت می برند. بی شک درس تفسیر حضرت آیت الله جوادی آملی (حفظه الله) از کانون های نورانی و فیض‏ گستر است که برای ملکوتیان درخشش و نورافشانی دارد و از آن لذت می برند. امیدواریم که خداوند بر توفیقات ایشان بیفزاید و به دیگران نیز توفیق دهد که به آموزش و فهم قرآن اهتمام بورزند.
مسئله نورافشانی قرآن و خانه هایی که قرآن در آنها تلاوت می شود فراتر از تشبیه و تمثیل است و واقعیت و حقیقتی است که برای اهل مکاشفه و دوستان خاص خدا به وضوح قابل درک و مشاهده است. مرحوم کربلایی کاظم ساروقی رحمه الله کسی است که بر اثر اهتمام جدی به احکام الاهی و انجام تکالیف شرعی و از جمله بر اثر اهمیت دادن به مسئله خمس و زکات، مورد عنایت خاص خداوند و حضرت ولی‏ عصر عج الله تعالی فرجه الشریف قرار گرفت و با وجود آنکه روستایی ساده و بی سواد بود، به یک ‏باره حافظ قرآن گردید و نورانیت آیات قرآن را به وضوح درک می کرد. درباره کرامات و شرح حال آن بنده خالص خدا کتاب‏ هایی نوشته شده و برخی از بزرگان مطالبی را درباره ایشان نقل کرده اند. از جمله مرحوم آیت الله حاج آقا مرتضی حائری رحمه الله نقل کردند که کتاب جواهرالکلام را که کتابی فقهی است در برابر مرحوم کربلایی کاظم گشودند. او چون سواد نداشت نمی توانست مطالب کتاب را بخواند، اما به خوبی آیات قرآن که در لا به ‏لای سطور برخی از صفحات کتاب نوشته شده بود و از نظر قلم و رنگ تفاوتی با سایر نوشته ها نداشت، تشخیص می داد و دست می نهاد روی آیه قرآن و می گفت: این آیه قرآن است. وقتی از او سوال کردم که از کجا متوجه شدی که آن جمله آیه قرآن است؟ در پاسخ گفته بود آن جمله نورانی است و من از نورانیت آن متوجه گردیدم که آیه قرآن است! آیت الله خزعلی نقل کردند که روزی کربلایی کاظم در حجره مهمان طلبه ها بود و یکی از طلبه ها به قصد قرآن یک واو روی کاغذ نوشت و واو دیگری بدون قصد قرآن نوشت و از آن مرحوم پرسید کدام‏ یک از آن دو از قرآن است، کربلایی کاظم دست گذاشت روی واوی که به قصد قرآن نوشته شده بود و گفت این حرف نورانی و از قرآن است و حرف دیگر نورانی نیست. این کرامت ها حاکی از آن هستند که در عالم اسرار و حقایقی وجود دارد که درک و فهم ما به آنها نمی رسد. اما با توجه به آنکه آیات و روایات و مشاهدات بزرگان بر حقانیت آنها دلالت دارد، ما نباید آنها را دروغ بپنداریم.

نگاهی دوباره به تجسم اعمال

روشن گردید که تعبیرات ادبی در این مناجات و سایر روایات مبنی بر اینکه انوار ایمان بسان جامه ها و زیورهایی مؤمن را آراسته می سازد و جود و کرم و احسان الاهی تاج عزت و رشته شرافت بر سر و گردنش می نهد، حکایت از حقیقتی معنوی دارد که ایمان به انسان می بخشد و البته این هویت معنوی و الاهی به وسیله افراد ظاهربین قابل درک نیست. چه ‏بسا قیافه کافری که تمیز و مرتب است در نظر ما زیباتر و خوشایندتر از قیافه مؤمن به نظر رسد، اما در نظر اهل باطن قیافه کافر، زشت و بدمنظر است، هرچند در ظاهر زیبا باشد و قیافه مؤمن زیبا و نورانی است، هرچند در ظاهر آراسته نباشد. این نعمت های معنوی بسیار فراتر از نعمت های ظاهری است و نعمت های مادی و ظاهری در مقایسه با آنها چیزی به حساب نمی آید. از این روی، حضرت روی آنها تأکید می کنند و آنها را زیباترین زینت های انسان معرفی می کنند. این زینت ها و زیورهای معنوی که بازنمود اعمال صالح انسان است، در قیامت که تجلی گاه اعمال است، انسان بهشتی و ره ‏یافته به رضوان حق را آراسته می سازند و بر گردن و دست های او آویخته می ‏شوند و به او زیبایی و جلوه بهشتی می بخشند: عَالِیَهُمْ ثِیَابُ سُنْدُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ وَ حُلُّوا أَسَاوِرَ مِنْ فِضَّهٍ وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً؛ (۸) «[بهشتیان ]جامه هایی سبز از دیبای نازک و ستبر در بردارند و با دستواره های سیمین زیور شده اند و پروردگارشان به آنان شرابی پاکیزه بنوشاند».
تعبیر حلّو أساور من فضه از آن روست که در فرهنگ عرب بهترین زیورها را به طلا و نقره نسبت می ‏دهند و بر اساس آن فرهنگ و ذهنیت، قرآن می فرماید که بهشتیان با دستواره هایی از نقره زینت یافته اند و این تمثیل و تشبیه با هدف ایجاد فهم و درک ناقصی از برخی از نعمت های بهشتی است و الا زینت های بهشتی قابل مقایسه با طلا و نقره و سایر زینت های دنیایی نیستند و چون درک حقیقت آنها برای ما میسور نیست، خداوند بر آن شده که در حد فهم و درک ما زینت های بهشتی را به ما معرفی کند. آن نعمت ها و زیورها تجسم و بازنمود رفتار و اعمال ما هستند و دقیقاً آنچه در آخرت در اختیار ما قرار می گیرد متناسب با رفتار ما در دنیاست. از این روی، اعمال صالح ما در آخرت هویت حقیقی خویش را باز می یابند و به صورت جامه ها و زیورآلات و سایر نعمت های بهشتی در اختیار ما قرار می گیرند و در مقابل، اعمال ناشایست ما در قالب عذاب‏های الاهی ظاهر می گردند. قرآن درباره متجاوزان به حقوق و اموال مردم و کسانی که از راه حرام برای خویش ثروت و زر و سیم فراهم می آورند می فرماید:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأَحْبَارِ وَ الرُّهْبَانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لاَ یُنْفِقُونَهَا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ‌؛(۹) «ای کسانی که ایمان آورده اید، هر آینه بسیاری از علمای یهود و راهبان مال های مردم را به ناشایست می خورند و [آنان را] از راه خدا باز می دارند؛ و کسانی که زر و سیم می اندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمی کنند پس آنان را به عذابی دردناک مژده ده. روزی که آن [زر و سیم] را در آتش دوزخ بگدازند و با آن پیشانی ها و پهلوها و پشت های آنها را داغ نهند و [گویند: ]این است آنچه برای خویشتن می اندوختید، پس [کیفر] آنچه را می اندوختید بچشید».
خداوند می فرماید کسانی که به دنبال زراندوزی و انباشت ثروت هستند و حقوق شرعی مالشان را نمی‏ پردازند و اعتنایی به فقرایی که از تأمین حداقل امکانات زندگی نیز بی بهره اند ندارند، چنان که به پیشانی اسب داغ و نشان می نهند، خداوند ثروت انباشته آنها را می گدازد و با آنها به بدن ایشان داغ می نهد و این گونه آنها را عذاب می کند و رسوا می سازد.

اعتراف به ناتوانی از شکر خدا

فَآلاؤُک جَمَّهٌ ضَعُفَ لِسانی عَن اِحصآئِها، وَ نَعمآوُک کثیرَهٌ قَصُرَ فَهمی عَن اِدراکها، فَضلاً عَنِ استِقصآئها، فَکیفَ لی بِتَحصیلِ الشُّکرِ، وَ شُکری ایَّاک یَفتَقِرُ اِلی شُکرٍ؟! فَکلَّما قُلتُ لَک الحَمد وَجبَ عَلیَّ لِذلِک اَن اَقُول لَک الحَمدُ؛ «بخشش های تو چنان زیاد است که زبانم از شمارش آنها ناتوان است و نعمت‏ های تو فراوان است که فهم از ادراک آنها قاصر است تا چه رسد که همه آنها را بتوان به نهایت سنجه کرد. پس من چگونه می توانم شکر آن نعمت ها را به جای آورم و حال آنکه بر شکر من از تو شکری لازم است و هرگاه که من بگویم که حمد تو را سزد باید که به پاس آن حمد تو را حمد و ستایشی دیگر گویم».
گاهی چیزهایی به قدری زیاد و فراوان است که انسان نمی تواند آنها را بشمارد، اما ذهن انسان می تواند آنها را تصور کند. اما حضرت می فرماید که نعمت های خداوند به حدی زیاد است که هم شمارش آنها امکان ‏پذیر نیست و هم نمی توان آنها را در قالب محدود ذهن تصور و فهم کرد. پس با توجه به اینکه امکان شمارش و بازشناسی همه نعمت ها فراهم نیست و هم تصور و فهم ما از آنها ممکن نمی باشد و ما از بسیاری از نعمت ها بی اطلاع هستیم، امکان به جا آوردن حق شکر آنها نیز میسور نمی باشد. علاوه بر آن، هر شکری نعمت و توفیقی است که خداوند به ما عنایت کرده است و باید به پاس آن خداوند را شکر کرد. مضمون این سخن در بسیاری از روایات آمده، امام صادق علیه السلام فرمودند: «موفقیت در انجام شکر و سپاس خود نعمت تازه ای است که شکر آن لازم است و این موفقیت باارزش ‏تر و پرقیمت ‏تر از آن نعمتی است که موفق به شکر آن شده ای. پس برای هر شکری، شکری برتر از آن بایدت تا بی نهایت که انسان شکرگزار غرق در نعمت حق است و از رسیدن به غایت و نهایت شکر قاصر و عاجز می باشد».(۱۰)
خداوند باید به ما توفیق دهد و امکان سخن گفتن را برای ما فراهم آورد تا در برابر برخورداری از نعمت او حمد او را بگوییم و اگر این توفیق فراهم نیامد و زبان ما بسته ماند، نمی توانیم حمد او را بگوییم. پس گفتن «الحمدلله» نیز نعمت خداست که باید به پاس عنایت آن خدا را شکر گزارد و ستایش کرد و بر هر ستایشی، ستایشی دیگر باید و چون بی نهایت ستایش و حمد از انسان ساخته نیست، انسان نمی تواند ستایش و شکر واقعی یک نعمت خداوند را به جای آورد، تا چه رسد که درصدد شکرگزاری از نعمت های بی شماری که در اختیار او قرار گرفته برآید. با این حال انسان باید در حد توان به شکرگزاری نعمت های خدا برآید که در این صورت مشمول عنایات فزون ‏تر خداوند قرار می گیرد و اگر به جای شکر نعمت، به کفران و ناسپاسی نعمت های الاهی بپردازد، خداوند او را به کیفر و عذابی سخت گرفتار می سازد.
وَ إذ تَأَذنَ رَبُّکم لَئِن شَکرتُم لأزیدَنَّکم وَ لَئن کفَرتُم إنَّ عَذابِی لَشدیدٌ؛(۱۱)
«و هنگامی که پروردگارتان به شما آگاهی داد که اگر سپاس گزارید همانا شما را [نعمت] بیفزایم و اگر ناسپاسی کنید هر آینه عذاب من سخت است».
اِلهی فَکما غَذَّیتَنا بِلُطفِک، وَرَبَّیتَنا بِصُنعِک، فَتَمِّم عَلَینا سَوابِغَ النِّعَمِ، وَ ادفَع عَنّا مَکارِهَ النِّقَمِ، وَ آتِنا مِن حُظوظِ الدَّارینِ اَرفَعَها وَ اَجلَّها عاجِلاً وَ آجِلاً، وَ لَک الحَمدُ عَلی حُسنِ بَلائِک وَ سُبوغِ نَعمآئِک، حَمداً یُوافِقُ رِضاک، وَ یَمتَرِی العَظیمَ مِن بِرِّک وَ نَداک، یا عَظیمُ یا کریمُ، بِرَحمَتِک یا اَرحَمَ الرّاحِمین؛ «خدایا، چنان که ما را در پرتو لطف خود غذا دادی و در مهد حکمت و صنعت خود پرورش دادی، نعمت های بی شمارت را بر ما به اتمام رسان و ناگواری های انتقامت را از ما برگردان و به ما در دو سرا بالاترین و برترین بهره ها را کرامت فرما. ستایش تنها تو را سزد در برابر آزمایش نیکویت و وفور نعمت هایت، آن گونه ستایشی که مورد رضایت توست و احسان و بخشش تو را بر ما سرازیر می سازد. ای خدای بزرگ. ای خدای کریم و بخشش گر، به حق رحمتت ای مهربان‏ ترین مهربانان».

پی نوشت ها :

۱٫ بقره(۲)، ۱۷۴٫
۲٫ نساء(۴)، ۱۰٫
۳٫ حجرات(۴۹)، ۱۲٫
۴٫ علی رضا صابری یزدی، الحکم الزاهره، ص ۱۴۰ـ۱۴۱، ح ۷۲۴٫
۵٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۶۱۰، ح ۱٫
۶٫ همان، ح ۳٫
۷٫ صافات(۳۷)، ۶٫
۸٫ انسان(۷۶)، ۲۱٫
۹٫ توبه(۹)، ۳۴-۳۵٫
۱۰٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۷۱، باب ۶۱، ص ۵۲، ح ۷۷٫
۱۱٫ ابراهیم(۱۴)، ۷٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

حضرت ابا الفضل العباس علیه السلام

عَبَسَتْ وُجُوهُ الْقَوْمِ خَوفَ الْمَوْتِ وَالْعَباسُ علیه السلام فیهِمْ ضاحِکٌ یَتَبَسَّمٌ
لَوْلا الْقَضا لَمَحَا الْوُجُودُ بِسَیْفِهِ وَاللّه ُ یَقْضی ما یَشاءُ وَیَحْکُمُ(1)

(سیدجعفر حلّی)

اشاره

زندگانی حکمت آمیز و غرور آفرین پیشوایان معصوم علیهم السلام و فرزندان برومندشان، سرشار از نکات عالی و آموزنده در راستای الگوگیری از شخصیت کامل و بارز آنان بوده و نیز درسهای تربیتی آنان نسبت به فرزندان خویش، در تمامی زمینه های اخلاقی و رفتاری، سرمشق کاملی برای تشنگان زلال معرفت و پناهگاه استواری برای دوستداران فرهنگ متعالی اهل بیت عصمت علیهم السلام و به ویژه برای نسل جوان، خواهد بود.

زندگانی پرخیر و برکت اهل بیت علیهم السلام در بردارنده دو اصل استوار «حماسه و عرفان» است و پرداختن به بُعد حماسی و عرفانی زندگانی آنان و فرزندانشان که در معرض پرورش و تربیت ناب اسلامی قرار داشته اند، برای عامه مردم و بویژه جوانان، جذّاب و گام مؤثری در عرصه تبلیغ دینی خواهد بود.

این نوشتار سعی دارد با بررسی زندگانی حضرت عباس علیه السلام پیش از رویداد روز دهم محرم سال 61 هجری، با نگاهی به فعالیتهای دوران نوجوانی و شرکت وی در جنگها، چهره روشن تری از ابعاد حماسی شخصیت آن حضرت را به تصویر کشد.

ولادت و نامگذاری

داستان شجاعت و صلابت عباس علیه السلام مدتها پیش از ولادت او، از آن روزی آغاز شد که امیرالمؤمنین علیه السلام از برادرش عقیل خواست تا برای او زنی برگزیند که ثمره ازدواجشان، فرزندانی شجاع و برومند در دفاع از دین و کیان ولایت باشد.(2) او نیز «فاطمه» دختر «حزام بن خالد بن ربیعه» را برای همسری مولای خویش انتخاب کرد که بعدها «ام البنین» خوانده شد. این پیوند در سحرگاه جمعه، چهارمین روز شعبان المبارک سال 26 هجری به بار نشست.(3)

پیش تر این لطف به جعفر بن ابی طالب شده است.»(4)

افتخار و غرور از چشمان همه خوانده می شد.

خاستگاه تربیتی

عباس علیه السلام در گستره ای چشم به جهان گشود که رایحه دل انگیز وحی، فضای آن را آکنده بود و در دامان مردی سترگ پرورش یافت که بر کرانه های تاریخ ایستاده بود. در خانه ای رشد کرد که از زیور و زینتهای دنیایی تهی، اما از نور ایمان سرشار بود؛ خانه ای گلین با دری چوبی که یادگار خانه داری زهرا علیهاالسلام بود؛ خانه ای که دهلیز آن کانون خاطراتی تلخ و جانکاه برای علی علیه السلام بود و شاید با هر رفت و برگشت از آن، تلخی داغی سترگ، گلویش را می فشرد؛ داغ زهرا علیه السلام و دهلیزخانه یادگاری بود از شجاعت و شهامت زنی در دفاع از امامت تا پای جان.

پیداست که عباس علیه السلام نیز از همان آغاز و در همان خانه با مفهوم ستیز با ظلم آشنا شده است و از همانجا زمینه های ایستادگی و جانفشانی در راه حق در او به وجود آمده است. در محضر پدری که پدر یتیمان بود و غمخوار و همزبان غریبان؛ پدری که لقمه های اشک آلود را با دست خود در کام یتیمان می گذاشت و 25 سال، و هر روز ثمره دسترنج خود را با نیازمندان تقسیم می کرد. پدری که افسار دنیا را رها کرده بود و از هر تعلق وارسته و از هر کاستی پیراسته بود. مردی که مدال سالها پیکار در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله را به گردن آویخته بود و بتهای جاهلیت را شکسته و خیبرهای الحاد را در هم نوردیده و فتح کرده بود و در دامان مادری که انگیزه ازدواج شوهرش با او را تا دم مرگ از یاد نبرد و آن را بُن مایه تربیت فرزندان برومندش قرارداد؛ او که از همان آغاز فرزندان خود را بلاگردان فرزندان فاطمه علیهاالسلام خواست و پس از شهادت شوهر مظلومش، علی علیه السلام ، هرگز در حباله مردی دیگر قرار نگرفت.(5)

کودکی و نوجوانی

تاریخ گویای آن است که امیرالمؤمنین علیه السلام همّ فراوانی مبنی بر تربیت فرزندان خود مبذول می داشتند و عباس علیه السلام را افزون بر تربیت در جنبه های روحی و اخلاقی از نظر جسمانی نیز مورد تربیت و پرورش قرار می دادند تا جایی که از تناسب اندام و ورزیدگی اعضای او، به خوبی توانایی و آمادگی بالای جسمانی او فهمیده می شد. علاوه بر ویژگیهای وراثتی که عباس علیه السلام از پدرش به ارث برده بود، فعالیتهای روزانه، اعم از کمک به پدر در آبیاری نخلستانها و جاری ساختن نهرها و حفر چاهها و نیز بازیهای نوجوانانه بر تقویت قوای جسمانی او می افزود.

از جمله بازیهایی که در دوران کودکی و نوجوانی عباس علیه السلام بین کودکان و نوجوانان رایج بود، بازی ای به نام «مداحی»(6) بود که تا اندازه ای شبیه به ورزش گلف می باشد و در ایران زمین به «چوگان» شهرت داشته است. در این بازی که به دو گونه سواره یا پیاده امکان پذیر بود، افراد با چوبی که در دست داشتند، سعی می کردند تا گوی را از دست حریف بیرون آورده، به چاله ای بیندازند که متعلق به طرف مقابل است. این گونه سرگرمیها نقش مهمی در چالاکی و ورزیدگی کودکان داشت. افزون بر آن نگاشته اند که امیرالمؤمنین علیه السلام به توصیه های پیامبر صلی الله علیه و آله مبنی بر ورزش جوانان و نوجوانان، اعم از سوارکاری، تیراندازی، کشتی و شنا جامه عمل می پوشانید و خود شخصا، فنون نظامی را به عباس علیه السلام فرا می آموخت که این موضوع نیز گام مؤثر و سازنده ای در پرورشهای جسمانی عباس علیه السلام به شمار می رفت.

نخستین بارقه های جنگاوری

به حق، امیرالمؤمنین علیه السلام بیشترین سهم را در این بروز و اتصاف این ویژگی برجسته و کارآمد روحی در عباس علیه السلام بر عهده داشت و تیزبینی امیرالمؤمنین علیه السلام در پرورش عباس علیه السلام ، از او چنان قهرمان نام آوری در جنگهای مختلف ساخته بود که شجاعت و شهامت او، نام علی علیه السلام را در کربلا زنده کرد. روایت شده است که امیرالمؤمنین علیه السلام روزی در مسجد نشسته و با اصحاب و یاران خود گرم گفتگو بود. در این لحظه، مرد عربی در آستانه درب مسجد ایستاد، از مرکب خود پیاده شد و صندوقی را که همراه آورده بود، از روی اسب برداشت و داخل مسجد آورد. به حاضران سلام کرد و نزدیک آمد و دست علی علیه السلام را بوسید و گفت: مولای من! برای شما هدیه ای آورده ام و صندوقچه را پیش روی امام نهاد. امام در صندوقچه را باز کرد. شمشیری آب دیده در آن بود.

در همین لحظه، عباس علیه السلام که نوجوانی نورسیده بود، وارد مسجد شد. سلام کرد و در گوشه ای ایستاد و به شمشیری که در دست پدر بود، خیره ماند. امیرالمؤمنین علیه السلام متوجه شگفتی و دقت او گردید و فرمود: فرزندم! آیا دوست داری این شمشیر را به تو بدهم؟ عباس علیه السلام گفت: آری! امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: جلوتر بیا! عباس علیه السلام پیش روی پدر ایستاد و امام با دست خود، شمشیر را بر قامت بلند او حمایل نمود. سپس نگاهی طولانی به قامت او نمود و اشک در چشمانش حلقه زد. حاضران گفتند: یا امیرالمؤمنین! برای چه می گریید؟ امام پاسخ فرمود: گویا می بینم که دشمن پسرم را احاطه کرده و او با این شمشیر به راست و چپ دشمن حمله می کند تا اینکه دو دستش قطع می گردد… .(7)

عباس علیه السلام به بار نشست.

شرکت در جنگها، نمونه های بارزی از شجاعت

شاید اولین تجربه حضور عباس در صحنه سیاسی، شرکت او در جنگ جمل بوده است؛ اما از تلاشهای او در این جنگ، اسناد چندان معتبری در دست نیست. احتمال آن می رود که کم سن و سال بودن این نوجوان تلاشگر، سبب شده تا فعالیتهای او از حافظه تاریخ پاک شود؛ اما حضور پررنگ او در جنگ صفین، برگ زرینی بر کتاب نام آوری او افزوده است. در این مجال به بررسی گوشه هایی از اخبار این جنگ پرداخته می شود.

1. آب رسانی، تجربه پیشین

پس از ورود سپاه هشتاد و پنج هزار نفری معاویه به صفین، وی به منظور شکست دادن امیرالمؤمنین علیه السلام عده زیادی را مأمور نگهبانی از آب راه فرات نمود و «ابوالاعور اسلمی» را بدان گمارد. سپاهیان خسته و تشنه امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی به صفین می رسند، آب را به روی خود بسته می بینند. تشنگی بیش از حد سپاه، امیرالمؤمنین علیه السلام را بر آن می دارد تا عده ای را به فرماندهی «صعصعة بن صوحان» و «شبث بن ربعی» برای آوردن آب اعزام نماید. آنان به همراه تعدادی از سپاهیان، به فرات حمله می کنند و آب می آورند.(8) در این یورش امام حسین علیه السلام و اباالفضل العباس علیه السلام نیز شرکت داشتند و مالک اشتر این گروه را هدایت می نمود.(9)

گرد و غبار صورتم را پوشانیده بود، نزد پدر بازگشتم…»(10)

اهتمام امیرالمؤمنین علیه السلام در تقویت روحیه جنگاوری

در جریان آزادسازی فرات توسط لشکریان امیرالمؤمنین علیه السلام ، مردی تنومند و قوی هیکل به نام «کُرَیْب بن ابرهة» از قبیله «ذی یزن» از صفوف لشکریان معاویه برای هماورد طلبی جدا شد. در مورد قدرت بدنی بالای او نگاشته اند که وی یک سکه نقره را بین دو انگشت شست و سبابه خود چنان می مالید که نوشته های روی سکه ناپدید می شد.(11) او خود را برای مبارزه با امیرالمؤمنین علیه السلام آماده می سازد. معاویه برای تحریک روحیه جنگی او می گوید: علی علیه السلام با تمام نیرو می جنگد [و جنگجویی سترگ است [و هر کس را یارای مبارزه با او نیست. [آیا توان رویارویی با او را داری؟]. کریب پاسخ می دهد: من [باکی ندارم و] با او مبارزه می کنم.

نزدیک آمد و امیرالمؤمنین علیه السلام را برای مبارزه صدا زد. یکی از پیش مرگان مولا علی علیه السلام به نام «مرتفع بن وضاح زبیدی» پیش آمد. کریب پرسید: کیستی؟ گفت: هماوردی برای تو! کریب پس از لحظاتی جنگ او را به شهادت رساند و دوباره فریاد زد: یا شجاع ترین شما با من مبارزه کند، یا علی علیه السلام بیاید. «شرحبیل بن بکر» و پس از او «حرث بن جلاّح» به نبرد با او پرداختند، اما هر دو به شهادت رسیدند. امیرالمؤمنین علیه السلام که این شکستهای پی درپی را سبب از دست رفتن روحیه جنگ در افراد خود و سرخوردگی یاران خود می دید، دست به اقدامی عجیب زد. او فرزند رشید خود عباس علیه السلام را که در آن زمان علی رغم سن کم جنگجویی کامل و تمام عیار به نظر می رسید،(12) فراخواند و به او دستور داد که اسب، زره و تجهیزات نظامی خود را با او عوض کند و در جای امیرالمؤمنین علیه السلام در قلب لشکر بماند و خود لباس جنگ عباس علیه السلام را پوشید و بر اسب او سوار شد و در مبارزه ای کوتاه اما پر تب و تاب، کریب را به هلاکت رساند… و به سوی لشکر بازگشت و سپس محمد بن حنفیه را بالای نعش کریب فرستاد تا با خونخواهان کریب مبارزه کند.(13)

(14)

زورمدارش، طعم شمشیر اسلام را بچشند.

اما نکته دیگری که فهمیده می شود این است که با توجه به قوت داستان از جهت نقل تاریخی، تناسب اندام عباس علیه السلام چندان تفاوتی با پدر نداشته که امام می توانسته بالاپوش و کلاهخود فرزند جوان یا نوجوان خود را بر تن نماید. از همین جا می توان به برخی از پندارهای باطل که در برخی اذهان وجود دارد، پاسخ گفت که واقعا حضرت عباس علیه السلام از نظر جسمانی با سایر افراد تفاوت داشته است و علی رغم اینکه برخی تنومند بودن عباس علیه السلام و یا حتی رسیدن زانوان او تا نزدیک گوشهای مرکب را انکار کرده و جزو تحریفات واقعه عاشورا می پندارند، حقیقتی تاریخی به شمار می رود. اگر تاریخ گواه بر وجود افراد درشت اندامی چون کریب با شرحی که در توانایی او گفته شد، در لشکر معاویه بوده باشد، به هیچ وجه بعید نیست که در سپاه اسلام نیز افرادی نظیر عباس علیه السلام وجود داشته باشند؛ چرا که او فرزند کسی است که درب قلعه خیبر را از جا کند و بسیاری از قهرمانان عرب را در نوجوانی به هلاکت رساند؛ آن سان که خود می فرماید: «من در نوجوانی بزرگان عرب را به خاک افکندم و شجاعان دو قبیله معروف «ربیعه» و «مُضَر» را در هم شکستم… .»(15)

3. درخشش در جنگ صفین

در صفحات دیگری از تاریخ این جنگ طولانی و بزرگ که منشأ پیدایش بسیاری از جریانهای فکری و عقیدتی در پایگاههای اعتقادی مسلمانان بود، به خاطره جالب و شگفت انگیز دیگری از درخشش حضرت عباس علیه السلام بر می خوریم. این گونه نگاشته اند: در گرماگرم نبرد صفین، جوانی از صفوف سپاه اسلام جدا شد که نقابی بر چهره داشت. جلو آمد و نقاب از چهره اش برداشت، هنوز چندان مو بر چهره اش نروییده بود، اما صلابت از سیمای تابناکش خوانده می شد. سنّش را حدود هفده سال تخمین زده اند. مقابل لشکر معاویه آمد و با نهیبی آتشین مبارز خواست. معاویه به «ابوشعثاء» که جنگجویی قوی در لشکرش بود، رو کرد و به او دستور داد تا با وی مبارزه کند. ابوشعثاء با تندی به معاویه پاسخ گفت: مردم شام مرا با هزار سواره نظام برابر می دانند [اما تو می خواهی مرا به جنگ نوجوانی بفرستی؟] آن گاه به یکی از فرزندان خود دستور داد تا به جنگ حضرت برود. پس از لحظاتی نبرد، عباس علیه السلام او رادر خون خود غلطاند. گرد و غبار جنگ که فرو نشست، ابوشعثاء با نهایت تعجب دید که فرزندش در خاک و خون می غلطد. او هفت فرزند داشت. فرزند دیگر خود را روانه کرد، اما نتیجه تغییری ننمود تا جایی که همگی فرزندان خود را به نوبت به جنگ با او می فرستاد، اما آن نوجوان دلیر همگی آنان را به هلاکت می رساند. در پایان ابوشعثاء که آبروی خود و پیشینه جنگاوری خانواده اش را بر باد رفته می دید، به جنگ با او شتافت، اما حضرت او را نیز به هلاکت رساند، به گونه ای که دیگر کسی جرأت بر مبارزه با او به خود نمی داد و تعجب و شگفتی اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام نیز برانگیخته شده بود. هنگامی که به لشکرگاه خود بازگشت، امیرالمؤمنین علیه السلام نقاب از چهره فرزند رشیدش برداشت و غبار از چهره او سترد… .(16)

دوشادوش امام حسن علیه السلام

دوران سراسر رنج امیرالمؤمنین علیه السلام در سحرگاه شب 21 رمضان، سال 40 هجری به پایان رسید. امام پیش از شهادت به فرزند برومندش، عباس علیه السلام توصیه های فراوانی مبنی بر یاری رساندن به برادران معصوم و امامان او به ویژه امام حسین علیه السلام نمود. و در شب شهادتش، عباس علیه السلام را به سینه چسبانید و به او فرمود: پسرم! به زودی چشمم به دیدار تو در روز قیامت روشن می شود. به خاطر داشته باش که در روز عاشورا به جای من، فرزندم حسین علیه السلام را یاری کنی.(17) و این گونه از او پیمانی ستاند که هرگز از رهبری برادران خود تخطی نکند و همواره دوشادوش آنان به احیای تکالیف الهی و سنت نبوی صلی الله علیه و آله در جامعه بپردازد.

او در جریان توطئه صلحی که از سوی معاویه به امام مجتبی علیه السلام تحمیل شد، همواره موضعی موافق با امام و برادر معصوم و مظلوم خویش اتخاذ نمود، تا آنجا که حتی برخی از دوستان نیز از اطراف امام متواری شدند و نوشته اند «سلیمان بن صرد خزاعی» که پس از قیام امام حسین علیه السلام قیام توابین را سازماندهی کرد واز یاران و دوستان امام علی علیه السلام به شمار می رفت، پس از انعقاد صلح، روزی امام مجتبی علیه السلام را «مُذِلُّ المؤمنین» خطاب نمود؛(18) اما با وجود این شرائط نابسامان، حضرت عباس علیه السلام دست از پیمان خود با برادران و میثاقی که با پدرش، علی علیه السلام در شب شهادت او بسته بود، بر نداشت و هرگز پیش تر از آنان گام برنداشت و اگرچه صلح هرگز با روحیه جنگاوری و رشادت او سازگار نبود، اما ترجیح می داد اصل پیرویِ بی چون و چرا از امام بر حق خود را به کار بندد و سکوت نماید.

در این اوضاع نابهنجار حتی یک مورد در تاریخ نمی یابیم که او علی رغم عملکرد برخی دوستان، امام خود را از روی خیرخواهی و پنددهی مورد خطاب قرار دهد. این گونه است که در آغاز زیارت نامه ایشان که از امام صادق علیه السلام وارد شده است، می خوانیم: «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّها الْعَبْدُ الصّالِحُ، اَلْمُطیعُ لِلّهِ وَلِرَسُولِهِ وَلاِءَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ صَلّی اللّه ُ عَلَیْهِمْ وَسَلَّمَ؛(19) درود خدا بر تو ای بنده نیکوکار و فرمانبردار خدا و پیامبر خدا و امیرمؤمنان و حسن و حسین که درود و سلام خدا بر آنها باد!»

البته اوضاع درونی و بیرونی جامعه هرگز از دیدگان بیدار او پنهان نبود و او هوشیارانه به وظائف خود عمل می کرد. پس از بازگشت امام مجتبی علیه السلام به مدینه، عباس علیه السلام در کنار امام به دستگیری از نیازمندان پرداخت و هدایای کریمانه برادر خود را بین مردم تقسیم می کرد. او در این دوران لقب «باب الحوائج» یافت(20) و وسیله دستگیری و حمایت از محرومین جامعه گردید. او در تمام این دوران در حمایت و اظهار ارادت به امام خویش کوتاهی نکرد، تا آن زمان که دسیسه پسر ابوسفیان، امام را در آرامشی ابدی، در جوار رحمت الهی سکنا داد. آری، به آن نیز بسنده نکردند و بدن مسموم او را آماج تیرهای کینه توزی خود قرار دادند. آنجا بود که کاسه صبر عباس علیه السلام لبریز شد و غیرت حیدری اش به جوش آمد. دست بر قبضه شمشیر برد، اما دستان مهربان امام حسین علیه السلام نگذاشت آن را از غلاف بیرون آورد و با نگاهی اشک آلود، برادر غیور خودرا باز هم دعوت به صبر نمود.(21)

یار وفادار امام حسین علیه السلام

معاویه در آخرین روزهای زندگی خود به پسرش یزید سفارش کرد: «من رنج بار بستن و کوچیدن را از تو برداشتم. کارها را برایت هموار کردم. دشمنان را برایت رام نمودم و بزرگان عرب را فرمانبردار تو ساختم. اهل شام را منظور دار که اصل وریشه تو هستند. هر کس از آنان نزد تو آمد، او را گرامی بدار و هر کس هم نیامد، احوالش را بپرس… من نمی ترسم که کسانی با تو در حکومت نزاع کنند، به جز چهار نفر: حسین بن علی علیه السلام ، عبداللّه بن عمر، عبداللّه بن زبیر و عبدالرحمن بن ابی بکر… . حسین بن علی علیه السلام سرانجام خروج می کند. اگر بر او پیروز شدی، از او درگذر که حق خویشی دارد و حقش بزرگ و از نزدیکان پیامبر است… .»(22)

(23)(24)

در این میان، حضرت عباس علیه السلام با دقت و تیزبینی فراوان، مسائل و مشکلات سیاسی جامعه را دنبال می کرد و از پشتیبانی امام خود دست بر نمی داشت و هرگز وعده های بنی امیه او را از صف حق پرستی جدا نمی ساخت و حمایت بی دریغش را از امام اعلام می داشت. یزید پس از مرگ معاویه به فرماندار وقت مدینه «ولید بن عقبه» نگاشت: «حسین علیه السلام را احضار کن و بی درنگ از او بیعت بگیر و اگر سر باز زد گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست.» ولید با مروان مشورت نمود. مروان که از دشمنان سرسخت خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام به شمار می رفت، در پاسخ ولید گفت: اگر من جای تو بودم گردن او را می زدم. او هرگز بیعت نخواهد کرد. سپس امام حسین علیه السلام را احضار کردند. حضرت عباس علیه السلام نیز به همراه سی تن از بنی هاشم امام را همراهی نمودند. امام داخل دارالاماره مدینه گردید و بنی هاشم بیرون از دارالاماره منتظر فرمان امام شدند و ولید از امام خواست تا با یزید بیعت نماید؛ اما امام سرباز زد و فرمود: «بیعت به گونه پنهانی چندان درست نیست. بگذار فردا که همه را برای بیعت حاضر می کنی، مرا نیز احضار کن [تا بیعت نمایم]. مروان گفت: امیر! عذر او را نپذیر! اگر بیعت نمی کند گردنش را بزن. امام برآشفت و فرمود: «وای بر تو ای پسر زن آبی چشم! تو دستور می دهی که گردن مرا بزنند! به خدا که دروغ گفتی و بزرگ تر از دهانت سخن راندی.»(25)

(26)

منصه ظهور رساند.

چشمم از آب پر و مشک من از آب تهی است جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهی است
به روی اسب قیامم به روی خاک سجود این نماز ره عشق است، زآداب تهی است
جان من می برد آبی که از این مشک چکد کشتی ام غرقه در آبی که ز گرداب تهی است
هرچه بخت من سرگشته به خواب است، حسین! دیده اصغر لب تشنه ات از خواب تهی است
دست و مشک و علمم لازمه هر سقاست دست عباس تو از این همه اسباب تهی است
مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی است

(شهاب یزدی)


1. ترجمه: چهره دشمن از ترس مرگ در هم کشیده شده بود؛ در حالی که عباس علیه السلام در میان آنان خندان بود و لبخند به چهره داشت. اگر قضا[ی الهی] نبود، هستی را با شمشیرش نابود می کرد؛ اما هر آنچه پروردگار بخواهد و فرمان دهد، همان خواهد شد.

2. نفس المهموم، شیخ عباس قمی، قم، مکتبة بصیرتی، 1405 ق.، ص 332.

3. اعیان الشیعه، سیدمحسن امین، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1406 ق.، ج7، ص429.

4. خصائص العباسیة، محمدابراهیم کلباسی، مؤسسة انتشارات خامه، 1408 ق.، صص 119 و 120.

5. بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1403 ق.، ج42، ص92.

6. نگرشی تحلیلی به زندگانی امام حسین علیه السلام ، عباس محمود عقاد، برگردان: مسعود انصاری، تهران، نشر پردیس، 1380 ش.، ص57.

7. مولد العباس بن علی علیه السلام ، محمدعلی ناصری، قم، انتشارات شریف الرضی، 1372 ش، صص61 و 62.

8. نگرشی تحلیلی به زندگانی حضرت عباس علیه السلام ، ابوالفضل هادی منش، قم، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، 1381 ش.، ص47، به نقل از تذکرة الشهداء، ص255.

9. معالی السبطین، محمدمهدی حائری مازندرانی، بیروت، مؤسسة النعمان، بی تا، ج2، ص437؛ العباس، ص153.

10. العباس علیه السلام ، عبدالرزاق مقرم، نجف، مطبعة الحیدریة، بی تا، ص88.

11. المناقب، احمدبن محمدالمکی الخوارزمی، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، 1411 ق.، ص227؛ العباس، ص154.

12. همان.

13. همان، ص228.

14. همان.

15. نهج البلاغه، دشتی، خطبه 192، ص398.

16. العباس علیه السلام ، ص153؛ کبریت الاحمر، محمدباقر بیرجندی، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1377 ق.، ص385.

17. معالی السبطین، محمدمهدی حائری مازندرانی، بیروت، مؤسسة النعمان، بی تا، ج1، ص454.

18. الامامة والسیاسة، عبداللّه بن مسلم ابن قتیبه الدینوری، برگردان: ناصر طباطبایی، تهران، انتشارات ققنوس، 1379 ش.، ص188.

19. کامل الزیارات، جعفربن محمد بن جعفر بن قولویه القمی، بیروت، دارالسرور، 1418 ق.، ص441.

20. مولد العباس بن علی علیهماالسلام ، ص74.

21. العباس علیه السلام ، ص156؛ العباس بن علی علیهماالسلام ، رائد الکرامة و الفداء فی الاسلام، باقر شریف قرشی، بیروت، دارالکتاب الاسلامی، 1411ق.، ص112.

22. نفس المهموم، عباس قمی، قم، مکتبة بصیرتی، 1405 ق.، ص66.

23. بحارالانوار، ج44، ص326.

24. همان.

25. تاریخ الطبری، محمد بن جریر الطبری، بیروت، مؤسسه عزالدین، 1407 ق.، ج3، ص172؛ الملهوف علی قتلی الطفوف، سید بن طاووس، قم، انتشارات اسوه، 1404 ق.، ص98.

26. مناقب آل ابی طالب، ابوجعفر محمد بن علی بن شهرآشوب السروی المازندرانی، بیروت، دارالاضواء، بی تا، ج4، ص88.

منبع :مبلغان – شهریور1383، شماره58 – نگاهی به شخصیت و عملکرد حضرت عباس علیه السلام پیش از واقعه کربلا