امّ الفضل

نوشته‌ها

پرتوى از سیره و سیماى امام جواد(علیه السلام)

اشاره:

در تاریخ ولادت حضرت امام محمّد تقى، ملقّب به جواد، اختلاف است. قول مشهور این است که آن حضرت در دهم رجب سال ۱۹۵ قمرى در مدینه چشم به جهان گشوده است. کنیه آن حضرت ابوجعفر و پدر گرامىاش حضرت على بن موسى الرّضا و مادر بزرگوارش سبیکه، معروف به خیزران است. دوران زندگى جوادالأئمّه(علیه السلام)مصادف با دوران حکومت مأمون و معتصم عبّاسى بود و معتصم در بغداد تصمیم به قتل آن حضرت گرفت و سرانجام به وسیله أُمّ الفضل ، همسر امام و دختر مأمون، آن پیشواى معصوم را در ۲۵ سالگى، مسموم کرد و به شهادت رساند.
زندگانى امام محمّد تقى، جوادالأَئِمّه(علیه السلام)، ادامه راه خطّ و روش پدرش حضرت امام رضا(علیه السلام) بود.
مأمون کوشش مىکرد که دل امام را به دست آورد و او را به دارالخلافه نزدیک کند.
او توطئه خود را براى از میان بردن جنبش و حرکت تشیّع در چهارچوب خلافت عبّاسیان همچنان ادامه مىداد و هدفش این بود که بین امام و پایگاه مردمى او فاصله اندازد و آن حضرت را از مردم دور سازد، ولى مىخواست به طریقى این نقشه را اجرا کند که مردم تحریک نشوند.
مأمون، بر اساس همان نقشه قدیمى، در جامه دوستدار امام ظاهر شد و «امّ الفضل» دختر خود را به ازدواج او درآورد تا از تأیید امام(علیه السلام)برخوردار باشد و اصرار کرد که با کمال عزّت در کاخ مجلّل او زندگى کند.
امّا امام پافشارى مىورزید که به مدینه بازگردد تا نقشه مأمون را در کسب تأیید امام براى پایدارى خلافتى که غصب کرده بود، نقش بر آب سازد و مشروعیّت حکومت او را در دل مردم خدشهدار نماید.
امام جواد(علیه السلام) خطّ پدر بزرگوارش را ادامه داد و به آگاهى فکرى و عقیدتى دست یازید، فقیهان را از بغداد و شهرهاى دیگر، پیرامون خود، در مدینه فراهم آورد تا با او مناظره کنند و از او بپرسند و از راهنمایىهاى او بهره برگیرند.
شیخ مفید – رضوان اللّه علیه – گوید: «مأمون، امام جواد را دوست مىداشت، زیرا با وجود کمىِ سنّ، شخصى فاضل بود و به درجه والا از علم و دانش رسیده بود و در ادب و حکمت و کمال عقل، مقامى داشت که هیچ یک از مشایخ زمان، با او برابرى نمىتوانست کرد.»صغر سنّ امام(علیه السلام) از پدیده هاى اعجازآمیز اوست که در روحیه حاکمان آن زمان اثرى فوق العاده گذاشته بود.
وقتى پدر بزرگوارش درگذشت، از عمر امام جواد حدود هشت سال بیش نگذشته بود و در همان سنّ، عهده دار منصب امامت گردید.
امام(علیه السلام) با پایگاههاى مردمى طرفدار و مؤمن به رهبرى و امامتش به طور مستقیم در مسائل دینى و قضایاى اجتماعى و اخلاقى در تماس بود.
وقتى مأمون، امام(علیه السلام) را به بغداد یا مرکز خلافت آورد، امام(علیه السلام)اصرار ورزید تا به مدینه بازگردد، مأمون با این درخواست موافقت کرد و آن حضرت بیشتر عمر شریف خود را در مدینه گذراند.
معتصم از فعّالیّت و کوشش هاى او برآشفته بود، از این رو، آن حضرت را به بغداد فراخواند و هنگامى که امام(علیه السلام) وارد عراق گردید، معتصم و جعفر، پسر مأمون، پیوسته، توطئه مىچیدند و براى قتل آن بزرگوار حیله مىاندیشیدند، تا این که آن حضرت در سال ۲۲۰ هجرى در آخر ماه ذیقعده، به شهادت رسید.
از بیشتر روایات چنین برمىآید که وقتى امام رضا(علیه السلام) به درخواست مأمون به خراسان رفت، فرزندش ابوجعفر(امام جواد(علیه السلام)) را در مدینه به جاى گذاشت و مأمون پس از بازگشت به بغداد در سال ۲۰۴ هجرى امام جواد را به حضور خود فراخواند تا دخترش امّ الفضل را به ازدواج او درآورد، در آن هنگام، امام آن چنان که در روایت شیخ مفید و دیگران آمده است، در آغاز ده سالگى بود.
نویسنده متتبّع و معروف، هاشم معروف الحسنى، در کتاب «زندگى دوازه امام» در این باره چنین اظهار نظر مىکند:«البته من با وجود اینکه از روایات چیزى در دست ندارم که حکایت از همراه بردن خانواده و فرزند از سوى امام رضا(علیه السلام) به خراسان، داشته باشد بعید مىدانم که ایشان را در حجاز جا گذاشته و به تنهایى عازم سفر گردیده باشد، بویژه که خود نسبت به این سفر بدبین بود و وداعش با قبر پیامبر در مدینه و با کعبه در مکّه، وداع کسى بود که امید زیارت مجدّد، نداشت.
فرزند ایشان حضرت جواد(علیه السلام)، با وجود خردسالى، بیم و نگرانى پدر را به هنگام طواف وداع کاملاً درک و احساس مىکرد.
همچنانکه من ازدواج ایشان را در این سنِّ اندک با دختر مأمون، پس از گفتگویى که میان مأمون و بنى عبّاس از یک سو و امام جواد و قاضىالقضات از سوى دیگر به همین مناسبت جریان یافت بعید مىدانم.
ترجیح مىدهم که ایشان در خراسان نیز همراه پدر بودند و جز مرگ امام رضا(علیه السلام)، چیزى ایشان را جدا نکرد.
آن حضرت پس از وفات پدر با خانواده پدرى به مدینه بازگشتند و بعد از بازگشت مأمون به بغداد و محکم شدن جاى پاى او، ایشان را به بغداد فراخواند و به خود نزدیک ساخت و اظهار ارادت و دوستى نمود و دخترش را به ازدواج وى درآورد تا از تهمت ترور پدر ایشان، رهایى یابد که ناگزیر در چنین هنگامى، در سنّى باشند که بتوانند ازدواج کنند.»راویان روایت کرده اند که امام جواد(علیه السلام) پس از ازدواج با دختر مأمون، به اتّفاق همسرش «امّ الفضل» با بدرقه مردم، راهى مدینه گردید و هنگامى که به دروازه کوفه رسید با استقبال پرشور مردم روبه رو گردید، و آن چنان که در روایت شیخ مفید آمده است به دارالمسیّب وارد شدند و در آنجا به مسجد رفتند.
در محوّطه این مسجد، درخت سدرى بود که هنوز به بار ننشسته بود، حضرت کوزه اى آب خواستند و پاى این درخت به وضو پرداختند و سپس برخاسته، نماز مغرب را به جاى آوردند و پس از پایان نماز، اندک زمانى به دعا پرداختند و سپس نمازهاى مستحبّى خواندند و تعقیبات آن را به جاى آوردند و در این هنگام وقتى به سوى درخت سدر بازگشتند، مردم دیدند که این درخت به بار نشسته، در شگفت ماندند و از میوه اش خوردند، میوه شیرین و بدون هسته اى بود، آن گاه امام را وداع گفته و در همان زمان، امام(علیه السلام)راهىِ مدینه شدند و تا هنگامى که معتصم در آغاز سال ۲۲۵ ایشان را به بغداد فراخواند، در آنجا اقامت داشتند; از این پس در بغداد بودند تا این که در پایان ذىالقعده همان سال، وفات یافتند.
راویان، سالى را که امام، همراه همسرش امّ الفضل از بغداد عازم مدینه شدند و نیز تاریخ سال ازدواجشان را معیّن نکرده اند.
هرچند که روایت شیخ مفید گویاى این است که آن حضرت بعد از پیروزىاش بر یحیى بن اکثم در آن مناظره معروف در سنّ نُه سالگى، موفّق به ازدواج با دختر مأمون شد، ولى عبارت مسعودى در کتاب «اثبات الوصیّه» القاگر آن است که امام پس از آن که به سنّ مناسب ازدواج رسید، تن به این کار داد.
در «اعیان الشّیعه» آمده است: آن گاه امام جواد(علیه السلام) از مأمون اجازه رفتن به حجّ خواست و به اتّفاق همسرش از بغداد، قصد مدینه کرد.
پس از عزیمتِ امام جواد(علیه السلام) به مدینه، مأمون در طرطوس وفات یافت و با برادرش معتصم بیعت شد، سپس معتصم، امام جواد(علیه السلام) را فراخواند و ایشان را به بغداد آورد.
بدین گونه مىتوان گفت در مورد مدّت اقامت ایشان در مدینه و بغداد و تاریخ ازدواج و وفات ایشان در روایات، مطلب اطمینان بخش و قابل اعتمادى که به طور قطع بتوان برداشت شخصى از آن کرد، وجود ندارد.
آنچه مسلّم است این که ایشان بیشترین دوره زندگى خود را در زمان مأمون طى کرد و در این فاصله در تنگنا قرار نداشت و کنترلى بر او صورت نمىگرفت.
امام، چه در بغداد و چه در مدینه، از این فرصت براى انجام رسالت خود بهره بردارى کرد; شیعیان نیز در مورد امامت او اتّفاق نظر داشته و راویان، دهها روایت را در موضوع هاى مختلف از وى نقل کردهاند.
حضرت جوادالأَئِمّه(علیه السلام) فرموده: هر بنده اى آن گاه حقیقت ایمان خود را کامل مىکند که دین خود را بر شهوت هاى خویش ترجیح دهد، و هلاک نمىشود مگر آن که هواى نفس و شهوتش را بر دینش ترجیح دهد.
در اینجا چهل حدیث برگزیده را از میان کلمات نورانى آن حضرت، که هر کدام درسى از اخلاق و ارائه راه فضیلت و تقواست، به شیفتگان مکتب پربارش تقدیم مىدارم.

احادیث منتخب از امام محمد جواد علیه السلام

قالَ الاِْمامُ الجَواد(علیه السلام) :

۱- نیاز مؤمن به سه چیز

«أَلْمُؤْمِنُ یَحْتاجُ إِلى تَوْفیق مِنَ اللّهِ، وَ واعِظ مِنْ نَفْسِهِ، وَ قَبُول مِمَّنْ یَنْصَحُهُ.»:
مؤمن نیاز دارد به توفیقى از جانب خدا، و به پندگویى از سوى خودش، و به پذیرش از کسى که او را نصیحت کند.

۲- استوار کن، آشکار کن!

«إِظْهارُ الشَّىْءِ قَبْلَ أَنْ یُسْتَحْکَمَ مَفْسَدَهٌ لَهُ.»:
اظهار چیزى قبل از آن که محکم و پایدار شود سبب تباهى آن است.

۳- کیفیّت بیعت زنان با رسول خدا(صلى الله علیه وآله)

«کانَتْ مُبایَعَهُ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) النِّساءَ أَنْ یَغْمِسَ یَدَهُ فى إِناء فیهِ ماءٌ ثُمَّ یُخْرِجُها وَ تَغْمِسُ النِّساءُ بِأَیْدیهِنَّ فى ذلِکَ الاِْناءِ بِالاِْقْرارِ وَ الاِْیمانِ بِاللّهِ وَ التَّصْدیقِ بِرَسُولِهِ عَلى ما أَخَذَ عَلَیْهِنَّ.»:
بیعت رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) با زنان این چنین بود که آن حضرت دستش را در ظرف آبى فرو مىبرد و بیرون مىآورد و زنان [نیز] با اقرار و ایمان به خدا و رسولش، دست در آن ظرف آب فرو مىکردند، به قصد تعهّد آنچه بر آنها لازم بود.

۴- قطع نعمت، نتیجه ناسپاسى

«لا یَنْقَطِعُ الْمَزیدُ مِنَ اللّهِ حَتّى یَنْقَطِعَ الشُّکْرُ مِنَ الْعِبادِ.»:
افزونى نعمت از جانب خدا بریده نشود تا آن هنگام که شکرگزارى از سوى بندگان بریده شود.

۵- تأخیر در توبه

«تَأخیرُ التَّوْبَهِ إِغْتِرارٌ وَ طُولُ التَّسْویفِ حَیْرَهٌ، وَ الاِْعْتِذارُ عَلَى اللّهِ هَلَکَهٌ وَ الاِْصْرارُ عَلَى الذَّنْبِ أَمْنٌ لِمَکْرِ اللّهِ «فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ».»:
(سوره اعراف، آیه ۹۹) به تأخیر انداختن توبه نوعى خودفریبى است، و وعده دروغ دادن نوعى سرگردانى است، و عذرتراشى در برابر خدا نابودى است، و پا فشارى بر گناه آسودگى از مکر خداست. «از مکر خدا آسوده نباشند جز مردمان زیانکار.»

۶- نامه امام جواد به دوستش

«کَتَبَ إِلى بَعْضِ أَوْلِیائِهِ: أَمّا هذِهِ الدُّنْیا فَإِنّا فیها مُغْتَرَفُونَ وَ لکِنْ مَنْ کانَ هَواهُ هَوى صاحِبِهِ وَ دانَ بِدینِهِ فَهُوَ مَعَهُ حَیْثُ کانَ وَ الاْخِرَهُ هِىَ دارُ الْقَرارِ.»:
امام جواد(علیه السلام) به یکى از دوستانش نوشت: امّا در این دنیا ما زیر فرمان دیگرانیم، ولى هر که خواسته او خواسته امامش و متدیّن به دین او باشد، هر جا که باشد با اوست و دنیاى دیگر سراى جاودان است.

۷- مسئولیت گوش دادن

«مَنْ أَصْغى إِلى ناطِق فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ کانَ النّاطِقُ عَنِ اللّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللّهَ وَ إِنْ کانَ النّاطِقُ یَنْطِقُ عَنْ لِسانِ إِبْلیسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلیسَ.»:
هر که گوش به گوینده اى دهد به راستى که او را پرستیده، پس اگر گوینده از جانب خدا باشد در واقع خدا را پرستیده و اگر گوینده از زبان ابلیس سخن گوید، به راستى که ابلیس را پرستیده است.

۸- پسندیدن، در حکمِ پذیرفتن

«مَنْ شَهِدَ أَمْرًا فَکَرِهَهُ کانَ کَمَنْ غابَ عَنْهُ، وَ مَنْ غابَ عَنْ أَمْر فَرَضِیَهُ کانَ کَمَنْ شَهِدَهُ.»:
کسى که در کارى حاضر باشد و آن را ناخوش دارد، مانند کسى است که غایب بوده، و هر که در کارى حاضر نباشد، ولى بدان رضایت دهد، مانند کسى است که خود در آن بوده است.

۹- نوشته امام جواد(علیه السلام)

«إِنَّ أَنْفُسَنا وَ أَمْوالَنا مِنْ مَواهِبِ اللّهِ الْهَنیئَهِ وَ عَواریهِ الْمُسْتَوْدَعَهِ یُمَتِّعُ بِما مَتَّعَ مِنْها فى سُرُور وَ غِبْطَه وَ یَأْخُذُ ما أَخَذَ مِنْها فى أَجْر وَ حِسْبَه فَمَنْ غَلَبَ جَزَعُهُ عَلى صَبْرِهِ حَبِطَ أَجْرُهُ وَ نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ ذلِکَ.»:
حضرت جوادالأئمّه(علیه السلام) به خطّ خود نوشت:جان و دارایى ما از بخششهاى گواراى خداست و عاریه و سپرده اوست، هر آنچه را که به ما ببخشد، مایه خوشى و شادى است و هر آنچه را بگیرد، اجر و ثوابش باقى است. پس هر که جزعش بر صبرش غالب شود اجرش ضایع شده و از این [صفت] به خدا پناه مىبریم.

۱۰- دوستى با دوستان خدا و دشمنى با دشمنان خدا

«أَوْحَى اللّهُ إِلى بَعْضِ الاَْنْبِیاءِ: أَمّا زُهْدُکَ فِى الدُّنْیا فَتُعَجِّلُکَ الرّاحَهَ، وَ أَمّا إِنْقِطائُکَ إِلَىَّ فَیُعَزِّزُکَ بى، وَ لکِنْ هَلْ عادَیْتَ لى عَدُوًّا وَ والَیْتَ لى وَلِیًّا.»:
خداوند به یکى از انبیا وحى کرد: امّا زهد تو در دنیا شتاب در آسودگى است و امّا رو کردن تو به من، مایه عزّت توست، ولى آیا با دشمن من دشمنى، و با دوست من دوستى کردى؟

۱۱-موعظه اى جامع

«تَوَسَّدِ الصَّبْرَ وَ أَعْتَنِقِ الْفَقْرَ وَ ارْفَضِ الشَّهَواتِ وَ خالِفِ الْهَوى وَ اعْلَمْ أَنَّکَ لَنْ تَخْلُوَ مِنْ عَیْنِ اللّهِ فَانْظُرْ کَیْفَ تَکُونُ.»:
صبر را بالش کن، و فقر را در آغوش گیر، و شهوات را ترک کن، و با هواى نفس مخالفت کن و بدان که از دیده خدا پنهان نیستى، پس بنگر که چگونه اى.

۱۲- پاسخ به یک سؤال فقهى

ظقالَ الْمَأْمُونُ لِیَحْیَى بْنِ أَکْثَمَ: إِطْرَحْ عَلى أَبى جَعْفَر مُحَمَّدِ بْنِ الرِّضا(علیهما السلام) مَسأَلَهً تَقْطَعُهُ فیها. فَقالَ یا أَبا جَعْفَر ما تَقُولُ فى رَجُل نَکَحَ امْرَأَهً عَلى زِنًا أَیَحِلُّ أَنْ یَتَزَوَّجَها؟ فَقالَ(علیه السلام): یَدَعُها حَتّى یَسْتَبْرِئَها مِنْ نُطْفَتِهِ وَ نُطْفَهِ غَیْرِهِ، إِذْ لا یُؤْمَنُ مِنْها أَنْ تَکُونَ قَدْ أَحْدَثَتْ مَعَ غَیْرِهِ حَدَثًا کَما أَحْدَثَتْ مَعَهُ. ثُمَّ یَتَزَوَّجُ بِها إِنْ أَرادَ، فَإِنَّما مَثَلُها مَثَلُ نَخْلَه أَکَلَ رَجُلٌ مِنْها حَرامًا ثُمَّ اشْتَریها فَأَکَلَ مِنْها حَلالاً فَانْقَطَعَ یَحْیى.»:
مأمون به یحیى بن اکثم گفت:مسـأله اى براى ابى جعفر (امام محمّد تقى) عنوان کن که در آن بمـاند و پـاسخى نتواند! آن گاه یحیى گفت: اى اباجعفر! چه گویى درباره مردى که با زنى زنا کرده، آیا رواست که او را به زنى گیرد؟امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود: او را وانهد تا از نطفه وى و نطفه دیگرى پاک گردد، زیرا بعید نیست که با دیگرى هم آمیزش کرده باشد. پس از آن، اگر خواست او را به زنى گیرد، زیرا که مَثَل او مانند مَثَل درخت خرمایى است که مردى به حرام از آن خورده، سپس آن را خریده و به حلال از آن خورده است. یحیى درمانده شد!

۱۳- عالمانِ غریب!

«أَلْعُلَماءُ غُرَباءُ لِکَثْرَهِ الْجُهّالِ.»:
عالمان، به سببِ زیادى جاهلان، غریباند!

۱۴- در جواب یک معمّاى فقهى

«یا أَبا مُحَمَّد ما تَقُولُ فى رَجُل حَرُمَتْ عَلَیْهِ امْرَأَهٌ بِالْغَداهِ وَ حَلَّتْ لَهُ ارْتِفاعَ النَّهارِ وَ حَرُمَتْ عَلَیْهِ نِصْفَ النَّهارِ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ الظُّهْرَ ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَیْهِ الْعَصْرَ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ المَغْرِبَ، ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَیْهِ نِصْفَ اللَّیلِ ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ الْفَجْرَ، ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَیْهِ ارتِفاعَ النَّهارِ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ نِصْفَ النَّهارِ؟ فَبَقِىَ یَحْیى وَ الفُقَهاءُ بُلْسًا خُرْسًا!فَقالَ الْمَأْمُونُ: یا أَبا جَعْفَر أَعَزَّکَ اللّهُ بَیِّنْ لَنا هذا؟ فَقالَ(علیه السلام): هذا رَجْلٌ نَظَرَ إِلى مَمْلُوکَه لا تَحِلُّ لَهُ، إِشْتَریها فَحَلَّتْ لَهُ. ثُمَّ أَعْتَقَها فَحَرُمَتْ عَلَیْهِ، ثُمَّ تَزَوَّجَها فَحَلَّتْ لَهُ، فَظاهَرَ مِنْها فَحَرُمَتْ عَلَیْهِ. فَکَفَّرَ الظِّهارَ فَحَلَّتْ لَهُ، ثُمَّ طَلَّقَها تَطْلیقَهً فَحَرُمَتْ عَلَیْهِ، ثُمَّ راجَعَها فَحَلَّتْ لَهُ، فَارْتَدَّ عَنِ الاِْسْلامِ فَحَرُمَتْ عَلَیْهِ، فَتابَ وَ رَجَعَ إِلَى الاِْسْلامِ فَحَلَّتْ لَهُ بِالنِّکاحِ الاَْوَّلِ، کَما أَقَرَّ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) نِکاحَ زَیْنَبَ مَعَ أَبِى الْعاصِ بْنِ الرَّبیعِ حَیْثُ أَسْلَمَ عَلَى النِّکاحِ الاَْوَّلِ.
امام جواد(علیه السلام) به یحیى بن اکثم فرمود:اى ابا محمّد! چه گویى درباره مردى که بامداد زنى بر وى حرام بود و روز که برآمد بر او حلال شد، نیمه روزش حرام شد و هنگام ظهرش حلال گردید و وقت عصر بر او حرام شد و مغربش حلال گردید و نیمه شب بر او حرام شد و سپیده دم بر وى حلال شد و روز که برآمد بر او حرام شد و نیمه روز بر او حلال گردید. یحیى و دیگر فقها در برابر او حیران گردیده و از کلام باز ماندند!مأمون گفت: یا اباجعفر! خداى عزیزت بدارد. این مسأله را براى ما بیان کن.
امام(علیه السلام) فرمود:این مردى است که به کنیزک دیگرى نگاه کرده و او را خریده و بر وى حلال شده، سپس آزادش کرده و بر او حرام شده سپس او را به زنى گرفته و بر او حلال شده و ظهارش کرده و بر او حرام شده و کفارّه ظهار داده و حلال شده و سپس یک بار طلاقش داده و حرام شده، سپس به او رجوع کرده و حلال شده، پس آن مرد از اسلام برگشته و زن بر او حرام شده و باز توبه کرده و به اسلام برگشته و به همان نکاح سابق بر او حلال شده، چنان که رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) زینب را به ابىالعاص بن ربیع که مسلمان شد، به همان نکاح اوّل تسلیم نمود.

۱۵- پاسخ مبسوط امام جواد به یک سؤال فقهىِ حجّ

«قالَ الْمأْمُونُ: یا یَحْیى سَلْ أَبا جَعْفَر عَنْ مَسْأَلَه فِى الْفِقْهِ لِتَنْظُرَ کَیْفَ فِقْهُهُ؟ فَقالَ یَحْیى: یا أَبا جَعْفَر أَصْلَحَکَ اللّهُ ما تَقُولُ فى مُحْرِم قَتَلَ صَیْدًا؟ فَقالَ أَبُو جَعْفَر(علیه السلام):قَتَلَهُ فى حِلٍّ أَوْ حَرَم، عالِمًا أَوْ جاهِلاً، عَمْدًا أَوْ خَطَأً، عَبْدًا أَوْ حُرًّا صَغیرًا أَوْ کَبیرًا، مُبْدِئًا أَوْ مُعیدًا، مِنْ ذَواتِ الطَّیْرِ أَوْ غَیْرِهِ؟مِنْ صِغارِ الطَّیْرِ أَوْ کِبارِهِ. مُصِرًّا أَوْ نادِمًا بِاللَّیْلِ أَوْ فى أَوْکارِها أَوْ بِالنَّهارِ وَ عَیانًا، مُحْرِمًا لِلْحَجِّ أَوْ لِلْعُمْرَهِ؟قالَ : فَانْقَطَعَ یَحْیى إِنْقِطاعًا لَمْ یَخْفَ عَلى أَحَد مِنْ أَهْلِ الَْمجْلِسِ إِنْقِطاعُهُ وَ تَحَیَّرَ النّاسُ عَجَبًا مِنْ جَوابِ أَبِى جَعْفَر(علیه السلام).
…فَقالَ الْمأْمُونُ: یا أَبا جَعْفَر إِنْ رَأَیْتَ أَنْ تُعَرِّفَنا ما یَجِبُ عَلى کُلِّ صِنْف مِنْ هذِهِ الاَْصْنافِ فى قَتْلِ الصَّیْدِ؟فَقالَ(علیه السلام): إِنَّ الُمحْرِمَ إِذا قَتَلَ صَیْدًا فِى الْحِلِّ وَ کانَ الصَّیْدُ مِنْ ذَواتِ الطَّیْرِ مِنْ کِبارِها فَعَلَیْهِ الْجَزاءُ مُضاعَفًا. وَ إِنْ قَتَلَ فَرْخًا فِى الْحِلِّ فَعَلَیْهِ حَمَلٌ قَدْ فُطِمَ فَلَیْسَتْ عَلَیْهِ الْقیمَهُ لاَِنـَّهُ لَیْسَ فِى الْحَرَمِ. وَ إِذا قَتَلَهُ فِى الْحَرَمِ فَعَلَیْهِ الْحَمَلُ وَ قیمَهُ الْفَرْخِ. وَ إِنْ کانَ مِنَ الْوَحْشِ فَعَلَیْهِ فى حِمارِ الْوَحْشِ بَقَرَهٌ وَ إِنْ کانَ نَعامَهً فَعَلَیْهِ بَدَنَهٌ. فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَإِطْعامُ سِتّینَ مِسْکینًا. فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَلْیَصُمْ ثَمانِیَهَ عَشَرَ یَوْمًا. وَ إِنْ کانَ بَقَرَهً فَعَلَیْهِ بَقَرَهٌ، فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَلْیُطْعِمْ ثَلاثینَ مِسْکینًا، فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَلْیَصُمْ تِسْعَهَ أَیّام. وَ إِنْ کانَ ضَبْیًا فَعَلَیْهِ شاهٌ، فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَلْیُطْعِمْ عَشَرَهَ مَساکینَ، فَإِنْ لَمْ یَجِدْ فَلْیَصُمْ ثَلاثَهَ أَیّام.
وَ إِنْ أَصابَهُ فى الْحَرَمِ فَعَلَیْهِ اْلْجَزاءُ مُضاعَفًا «هَدْیًا بالِغَ الْکَعْبَهِ» حَقًّا واجِبًا أَنْ یَنْحَرَهُ إِنْ کانَ فى حَجٍّ بِمِنًى حَیْثُ یَنْحَرُ النّاسُ. وَ إِنْ کانَ فى عُمْرَه یَنْحَرُهُ بِمَکَّهَ فى فِناءِ الْکَعْبَهِ وَ یَتَصَدَّقُ بِمِثْلِ ثَمَنِهِ حَتّى یَکُونَ مُضاعَفًا، وَ کَذلِکَ إِذا أَصابَ أَرْنَبًا أَوْ ثعْلَبًا فَعَلَیْهِ شاهٌ وَ یَتَصَدَّقُ بِمِثْلِ ثَمَنِ شاه. وَ إِنْ قَتَلَ حَمامًا مِنْ حَمامِ الْحَرَمِ فَعَلَیْهِ دِرْهَمٌ یَتَصَدَّقُ بِهِ. وَ دِرْهَمٌ یَشْتَرى بِهِ عَلَفًا لِحَمامِ الْحَرَمِ. وَ فِى الْفَرْخِ نِصْفُ دِرْهَم. وَ فِى الْبَیْضَهِ رُبْعُ دِرْهَم وَ کُلُّ ما أَتى بِهِ الُمحْرِمُ بِجَهالَه أَوْ خَطَإ فَلا شَىْءَ عَلَیْهِ إِلاَّ الصَّیْدَ. فَإِنَّ عَلَیْهِ فیهِ الْفِداءَ بِجَهالَه کانَ أَمْ بِعِلْم، بِخَطَإ کانَ أَمْ بِعَمْد. وَ کُلُّ ما أَتى بِهِ الْعَبْدُ فَکَفّارَتُهُ عَلى صاحِبِهِ مِثْلُ ما یَلْزَمُ صاحِبَهُ. وَ کُلُّ ما أَتى بِهِ الصَّغیرُ الَّذى لَیْسَ بِبالِـغ فَلا شَىْءَ عَلَیْهِ. فَإِنْ عادَ فَهُوَ مِمَّنْ یَنْتَقِمُ اللّهُ مِنْهُ. وَ إِنْ دَلَّ عَلَى الصَّیْدِ وَ هُوَ مُحْرِمٌ وَ قُتِلَ الصَّیْدُ فَعَلَیْهِ فیهِ الْفِداءُ. وَ المُصِّرُّ عَلَیْهِ یَلْزَمُهُ بَعْدَ الْفِداءِ الْعُقُوبَهُ فِى الاْخِرَهِ. وَ النّادِمُ لا شَىْءَ عَلَیْهِ بَعْدَ الْفِداءِ فِى الاْخِرَهِ. وَ إِنْ أَصابَهُ لَیْلاً أَوْکارَها خَطَأً فَلا شَىْءَ عَلَیْهِ إِلاّ أَنْ یَتَصَیَّدَ بِلَیْل أَوْ نَهار فَعَلَیْهِ فیهِ الْفِداءُ، وَ الُْمحْرِمُ لِلْحَجِّ یَنْحَرُ الْفِداءَ بِمَکَّهَ.
مأمون به یحیى بن اکثم گفت: از ابوجعفر (امام محمد تقى) مسأله اى فقهى بپرس تا بنگرى در فقه چگونه است.
یحیى گفت: اى ابا جعفر! خدا کارت را رو به راه کند، چه مىگویى درباره مُحرمى که شکارى را کشته است؟امام جواد(علیه السلام) گفت: آن صید را در حِلّ کشته یا در حَرَم؟ عالم بوده یا جاهل؟ به عمد بوده یا به خطا؟ آن مُحْرم بنده بوده یا آزاد؟ صغیر بوده یا کبیر؟ نخستین صید او بوده یا صید دوباره او؟ آن صید پرنده بوده یا غیر آن؟ پرنده کوچک بوده یا بزرگ؟ مُحرم باز قصدِ صیدِ پرنده دارد و مُصِّر است یا تائب؟ این صید در شب بوده و از آشیانه بوده یا در روز و آشکارا؟ مُحرم براى حجّ بوده یا عُمره؟راوى گوید: یحیى بن اکثم طورى واماند که واماندگىاش بر احدى از اهل مجلس پوشیده نماند و همه مردم از جواب امام جواد(علیه السلام)در شگفت ماندند.
بعد از آن که مردم پراکنده شدند، مأمون گفت: اى اباجعفر! اگر صلاح بدانى، آنچه را که بر هر صنف از این اصناف در قتل صید، واجب است به ما بشناسان! امام جواد(علیه السلام) در پاسخ فرمود:چون مُحرم، صیدى از پرنده هاى بزرگ را در حِلّ بکشد، یک گوسفند کفّاره بر او باشد. و اگر در حرم باشد کفّاره دوچندان است. و اگر جوجه اى را در حلّ بکشد برّه از شیر گرفته اى بر اوست و بها بر او نیست چون در حرم نبوده است. و اگر در حرم باشد برّه و بهاى جوجه هر دو به عهده اوست. و اگر آن صید حیوان وحشى باشد، در گورخر وحشى گاوى باید. و اگر شتر مرغ است یک شتر باید. و اگر نتواند شصت مسکین را اطعام کند. و اگر آن را هم نتواند هجده روز روزه بدارد. و اگر شکار، گاو باشد بر او گاوى است. و اگر نتواند سى مسکین را طعام بدهد. و اگر آن را هم نتواند نُه روز روزه بگیرد. و اگر آهو باشد یک گوسفند بر اوست، و اگر نتواند ده مسکین را طعام دهد. و اگر نتواند سه روز را روزه بدارد. و اگر در حرم شکارش کرده کفّاره دوچندان است و باید آن را به کعبه رساند و قربانى کند و حقِّ واجب است که اگر در احرام حجّ باشد، کفّاره را در منى بکشد آنجا که قربانگاه مردم است. و اگر در عمره باشد در مکّه و در پناه کعبه بکشد. و به اندازه بهایش هم صدقه بدهد تا دو چندان باشد. و همچنین اگر خرگوشى یا روباهى صید کند یک گوسفند بر اوست و به اندازه بهایش هم باید صدقه بدهد. و اگر یکى از کبوتران حرم را بکشد یک درهم صدقه دهد و درهم دیگرى هم دانه بخرد براى کبوتران حرم. و اگر جوجه باشد نیم درهم. و اگر تخم باشد یک چهارم درهم. و هر خلافى که مُحرم از راه نادانى و یا خطا مرتکب شود کفّاره ندارد، جز همان صید که کفّاره دارد، جاهل باشد یا عالم، خطا باشد یا عمد. و هر خلافى بنده کند تمام کفّارهاش بر مولاى اوست. و هر خلافى کودک نابالغ کند چیزى بر او نیست. و اگر بار دوّمِ صید او باشد خدا از او انتقام کشد [و کفّاره ندارد]. اگر مُحرم شکار را به دیگرى نشان بدهد و او آن را بکشد کفّاره بر اوست. و آن که اصرار دارد و توبه نکرده پس از کفّاره، عذاب آخرت هم دارد. و اگر پشیمان است پس از کفّاره، عذاب آخرت ندارد. اگر شبانه از آشیانه به خطا شکار کرده چیزى بر او نیست، مگر قصد شکار داشته باشد. و اگر عمداً شکار کند، در شب باشد یا روز، کفّاره بر اوست. و آن که مُحرم به حجّ است باید کفّاره را در مکّه قربانى کند.

۱۶- سرچشمه دانش على(علیه السلام)

«عَلَّمَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) عَلِیًّا(علیه السلام) أَلْفَ کَلِمَه، کُلُّ کَلِمَه یَفْتَحُ أَلْفَ کَلِمَه.»:
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)، هزار کلمه [از علوم را] به على(علیه السلام)آموخت که از هر کلمه اى هزار کلمه منشعب مىشد.

۱۷- سفارش پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به فاطمه(علیها السلام)

«إِنَّ رَسُولَ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) قالَ لِفاطِمَهَ(علیها السلام): إِذا أَنـَامِتُّ فَلا تُخْمِشى عَلَىَّ وَجْهًا، وَ لاتُرْخى عَلَىَّ شَعْرًا، وَ لا تُنادى بِالْوَیْلِ وَ لا تُقیمى عَلَىَّ نائِحَهً، ثُمَّ قالَ: هذَا الْمَعْرُوفُ الَّذى قالَ اللّهُ عَزّوَجَلَّ فى کِتابِهِ «وَ لا یَعْصینَکَ فى مَعْرُوف» (سوره ممتحنه، آیه ۱۲)
رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) به فاطمه(علیها السلام) گفت:وقتى که من از دنیا رفتم به خاطر من صورت را نخراش، و مو را پریشان منماى، و واویلا نکن و بر من نوحه نخوان، سپس فرمود: این همان معروفى است که خداوند عزّوجلّ در کتابش فرموده: «و تو را در معروفى نافرمانى نکنند.»

۱۸- مهدى منتظَر

«إِنَّ الْقائِمَ مِنّا هُوَ الْمَهْدِىُّ الَّذى یَجِبُ أَنْ یُنْتَظَرَ فى غَیْبَتِهِ وَ یُطاعَ فى ظُهُورِهِ، وَ هُوَ الثّالِثُ مِنْ وُلْدى.»:
همانا قائم از ماست او همان مهدىاى است که واجب است در زمان غیبتش منتظرش باشند و در وقت ظهورش اطاعتش کنند و او سومین نفر از اولاد من است.

۱۹- دیدار با دوستان

«مُلاقاتُ الاِْخْوانِ نَشْرَهٌ وَ تَلْقیحٌ لِلْعَقْلِ وَ إِنْ کانَ نَزْرًا قَلیلاً.»:
ملاقات و زیارت برادران سبب گسترش و بارورى عقل است، اگرچه کم و اندک باشد.

۲۰- هواى نفس

«مَنْ أَطاعَ هَواهُ أَعْطى عَدُوَّهُ مُناهُ.»

:کسى که فرمان هواى نفس خویش را بَرَد، آرزوى دشمنش را برآوَرَد

.۲۱- مرکب شهوت

«راکِبُ الشَّهَواتِ لا تُسْتَقالُ لَهُ عَثْرَهٌ.»:
کسى که بر مرکب شهوات سوار است، از لغزش درامان نخواهد ماند.

۲۲- متمسّکین به خدا

«کَیْفَ یُضیعُ مَنْ أَللّهُ کافِلُهُ، وَ کَیْفَ یَنْجُوا مَنْ أَللّهُ طالِبُهُ وَ مَنِ انْقَطَعَ إِلى غَیْرِ اللّهِ وَکَلَهُ اللّهُ إِلَیْهِ.»:
چگونه ضایع مىشود کسى که خدا، عهده دار و سرپرست اوست؟ و چگونه فرار مىکند کسى که خدا جوینده اوست؟ کسى که از خدا قطع رابطه کند و به دیگرى توکّل نماید، خداوند او را به همان شخص واگذار نماید.

۲۳- شناخت آغاز و انجام

«مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الْمَوارِدَ أَعْیَتْهُ الْمَصادِرُ.»:
کسى که محلّ ورود را نشناسد، از یافتن محلّ خروج درمانده گردد.

۲۴- نتیجه تلاش استوار

«إِتَّئِدْ تُصِبْ أَوْ تَکِدّ.»:
سخت بکوش تا به مقصود دست یابى، و گرنه در رنج فرومانى.

۲۵- سپاسِ نعمت

«نِعْمَهٌ لا تُشْکَرُ کَسَیِّئَه لا تُغْفَرُ.»:
نعمتى که براى آن شکرگزارى نشود، مانند گناهى است که آمرزیده نگردد.

۲۶- سازش با مردم

«مَنْ هَجَرَ الْمُدارهَ قارَبَهُ الْمَکْرُوهَ.»:
کسى که سازش و مدارا با مردم را رها کند، ناراحتى به او روى مىآورد.

۲۷- نتیجه کارِ بدونِ آگاهى

«مَنْ عَمِلَ عَلى غَیْرِ عِلْم ما یُفْسِدُ أَکْثَرُ مِمّا یُصْلِحُ.»:
کسى که کارى را بدون علم و دانش انجام دهد، اِفسادش بیش از اِصلاحش خواهد بود.

۲۸- قضاى حتمى

«إِذا نَزَلَ الْقَضاءُ ضاقَ الْفَضاءُ.»:
چون قضاى الهى فرود آید، عرصه بر آدمى تنگ آید.

۲۹- افشاگرى زمان

«أَلاَْیّامُ تَهْتِکُ لَکَ الاَْمْرَ عَنِ الاَْسْرارِ الْکامِنَهِ.»:
روزگار و گذشت زمان، پرده از روى کارهاى نهفته برمىدارد.

۳۰- دقّت و خودپایى

«أَلتَّحَفُّظُ عَلى قَدْرِ الْخَوْفِ.»:
خود را پاییدن به اندازه ترس است.

۳۱- چنین مباش!

«لا تَکُنْ وَلِیًّا لِلّهِ فِى الْعَلانِیَهِ، عَدُوًّا لَهُ فِى السِّـرِّ.»:
در ظاهر دوست خدا و در باطن دشمن او مباش.

۳۲- چهار عاملِ محرّک

«أَرْبَعُ خِصال تَعَیَّنَ الْمَرْءَ عَلَى الْعَمَلِ: أَلصِّحَّهُ وَ الْغِنى وَ الْعِلْمُ وَ التَّوْفیقُ.»:
چهار چیز است که شخص را به کار وا مىدارد: سلامت، بىنیازى، دانش و توفیق.

۳۳- رضایتى که در حکم عمل است

«أَلْعالِمُ بِالظُّلْمِ وَ الْمُعینُ عَلَیْهِ وَ الرّاضى بِهِ، شُرَکاءُ.»:
کسى که آگاه به ظلم است و کسى که کمک کننده بر ظلم است و کسى که راضى به ظلم است، هر سه شریکاند.

۳۴- گناهان مرگ خیز

«مَوْتُ الاِْنْسانِ بِالذُّنُوبِ أَکْثَرُ مِنْ مَوْتِهِ بِالاَْجَلِ وَ حَیاتُهُ بِالْبِّرِ أَکْثَرُ مِنْ حَیاتِهِ بِالْعُمْرِ.»:
مرگ آدمى به سبب گناهان، بیشتر است از مرگش به واسطه اَجَل، و زندگى و ادامه حیاتش به سبب نیکوکارى، بیشتر است از حیاتش به واسطه عمر طبیعى

.۳۵- عوامل جلب محبّت

«ثَلاثُ خِصال تُجْلَبُ بِهَا المَوَدَّهُ: أَلاِْنْصافُ وَ الْمُعاشَرَهُ وَالْمُواساهُ فِى الشِّدَّهِ وَ الاِْنْطِواءُ عَلى قَلْب سَلیم.»:
سه چیز است که به وسیله آن دوستى حاصل گردد:انصاف، و معاشرت و همیارى در وقت سختى، و سپرى نمودن عمر با قلب پاک.

۳۶- اعتماد به خدا، نردبان ترقّى

«أَلثِّقَهُ بِاللّهِ ثَمَنٌ لِکُلِّ غال وَ سُلَّمٌ إِلى کُلِّ عال.»:
اعتماد به خداوند بهاى هر چیز گرانبها و نردبان هر امر بلند مرتبه اى است.

۳۷- سرعت تقرّب، با دلهاى پاک

«أَلْقَصْدُ إِلَى اللّهِ تَعالى بِالْقُلُوبِ أَبْلَغُ مِنْ إِتْعابِ الْجَوارِحِ بِالاَْعْمالِ.»:
با دلها به سوى خداوند متعال آهنگ نمودن، رساتر از به زحمت انداختن اعضا با اعمال است.

۳۸- پرهیز از آدمِ شَرور

«إِیّاکَ وَ مُصاحَبَهَ الشَّریرِ فَإِنَّهُ کَالسَّیْفِ الْمَسْلُولِ یَحْسُنُ مَنْظَرُهُ وَیَقْبَحُ أَثَرُهُ.»:
از همـراهى و رفاقت بـا آدم شَرور و بـدجنس بپـرهیز، زیرا که او ماننـد شمشیر بـرهنه است کـه ظاهـرش نیکـو و اثرش زشت است.

۳۹- مانعِ خیر، دشمن آدمى است

«قَدْ عاداکَ مَنْ سَتَرَ عَنْکَ الرُّشْدَ إِتِّباعًا لِما تَهْواهُ.»:
کسى که به خاطر هواى نفسش هدایت و ترقّى را از تو پوشیده داشته، حقّا که با تو دشمنى ورزیده است.

۴۰- اسباب رضوان خدا و رضایت آدمى

«ثَلاثٌ یَبْلُغَنَّ بِالْعَبْدِ رِضْوانَ اللّهِ تَعالى:کَثْرَهُ الاِْسْتِغْفارِ، وَلینُ الْجانِبِ، وَ کَثْرَهُ الصَّدَقَهِ وَ ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فیهِ لَمْ یَنْدَمْ: تَرْکُ الْعَجَلَهِ وَ الْمَشْوَرَهِ وَ التَّوَکُلِّ عَلَى اللّهِ عِنْدَ الْعَزْمِ.»:
سه چیز است که رضوان خداوند متعال را به بنده مىرساند:۱ ـ زیادى استغفار،۲ ـ نرم خو بودن،۳ ـ و زیادى صدقه. و سه چیز است که هر کس آن را مراعات کند، پشیمان نشود:۱ ـ ترک نمودن عجله،۲ ـ مشورت کردن،۳ ـ و به هنگام تصمیم، توکّل بر خدا نمودن.

شهادت امام جواد

اشاره:

امامان اهل بیت(علیهم‌السلام) همگی یکی پس از دیگیری به شهادت رسیده اند. دشمنان حق و همیشه در پی نابودی حقیقت بوده و هستند. خداوند متعال اهل بیت(علیهم‌السلام) در کنار قرآن کریم برای هدایت بشر قرا داد، اما کساین که دم از قرآن و اسلام می زدند، به جای دوستی با اهل بیت و پیروی از آنان، باعث آزار و اذیت و در نهایت شهادت اهل بیت شده اند. در این مقاله کوتاه چگونگی شهادت امام جواد (علیه‌السلام) بازگو گردیده است.

 

خلفای عباسی دو بار امام محمد تقی(علیه‌السلام) را به بغداد احضار کردند. سفر اول در زمان مأمون چندان طولانی نبود.[۱] بار دوم، در ۲۸ محرم سال ۲۲۰ق، به دستور معتصم وارد بغداد شد و در ذ‌ی‌القعده[۲] یا ذی‌الحجه[۳] همان سال در بغداد به شهادت رسید. روز شهادت وی، در بیشتر منابع، آخر ذی‌القعده است؛[۴] اما در برخی منابع پنجم[۵] یا ششم ذی الحجه[۶] نیز آمده است. پیکر او را در کنار جدش موسی بن جعفر(علیه‌السلام) در مقبره قریش در کاظمین به خاک سپردند.[۷] سن او را به هنگام شهادت ۲۵ سال گفته‌اند[۸] از این رو جوانترین امام شیعیان به هنگام شهادت بوده است.

برخی علت شهادت وی را سعایت ابن ابی‌داود (قاضی بغداد) در نزد معتصم عباسی دانسته‌اند. دلیل آن هم پذیرفته‌شدن نظر امام درباره قطع دست سارق بود که باعث شرمندگی ابن ابی‌دُواد و شماری از فقیهان و درباریان شده بود.[۹]

درباره چگونگی شهادت پیشوای نهم شیعیان اختلاف است؛ در برخی از منابع آمده است که معتصم به وسیله منشی یکی از وزیرانش او را مسموم کرد و به شهادت رساند.[۱۰] برخی معتقدند که معتصم به وسیله ام الفضل محمد بن علی را مسموم کرد.[۱۱] به گزارش مسعودی، معتصم و جعفر بن مأمون در اندیشه کشتن محمد بن علی(علیه‌السلام) بودند. چون جوادالأئمه از ام الفضل فرزندی نداشت، جعفر، ام الفضل (خواهرش) را تحریک کرد که محمد بن علی را مسموم کند. آن دو سمی را در انگور نهادند و امام از آن خورد. ام الفضل پس از آن که جوادالأئمه را مسموم کرد، پشیمان شد و می‌گریست اما امام او را نفرین کرد.[۱۲] درباره چگونگی شهادت او به دست ام الفضل سخنان دیگری نیز گفته شده است.[۱۳]

بر اساس روایتی دیگر، وقتی مردم با معتصم بیعت کردند. او به عبدالملک زیات والی مدینه نامه نوشت که محمد بن علی(علیه‌السلام) را همراه با ام الفضل روانه بغداد کند. وقتی امام جواد وارد بغداد شد، معتصم به ظاهر او را احترام می‌کرد و تحفه‌هایی برای او و امّ الفضل فرستاد. بر پایه این روایت، معتصم شربت پرتقالی به وسیله غلام خود به نام اشناس برای او فرستاد. اشناس به امام گفت: خلیفه، پیش از شما از این شربت به گروهی از بزرگان از جمله احمد بن ابی‌داود و سعید بن خضیب نوشانده و امر کرده که شما هم از آن بنوشید. امام فرمود:«آن را در شب می‌نوشم» اما اشناس اصرار می‌کرد که باید خنک نوشیده شود و یخ آن آب می‌شود سپس امام از آن نوشید و بر اثر آن به شهادت رسید.[۱۴]

شیخ مفید در شهادت جوادالأئمه تردید کرده و گفته است شهادت او برای من ثابت نشده است[۱۵] برخی از محققان شیعه با استناد به روایت «ما مِنَا الا مقتول شهید» و همچنین ذکر شواهدی که از شهادت امام جواد حکایت دارد، سخن شیخ مفید را رد کرده‌اند.[۱۶]

پی نوشت:

  1.  رک: ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، نشر علامه، ج۴، ص۳۸۰.
  2.  مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۹۵.
  3.  ابن ابی‌الثلج، تاریخ الائمه، ۱۴۰۶ق، ص۱۳.
  4.  اشعری، المقالات و الفرق، ۱۳۶۱ش، ص۹۹؛ طبرسی، اعلام الوری، ۱۴۱۷ق، ج۲، ص۱۰۶.
  5.  ابن ابی‌الثلج، تاریخ الائمه، ۱۴۰۶ق، ص۱۳.
  6.  ابن فتال، روضه الواعظین، ۱۳۷۵ق، ج۱، ص۲۴۳.
  7.  مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۹۵.
  8.  مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۷۳، ۲۹۵.
  9.  ر. ک. عیاشی، تفسیر، ۱۳۸۰ق، ج۱، ص۳۲۰.
  10.  عیاشی، التفسیر، ۱۳۸۰ق، ج۱، ص۳۲۰.
  11.  مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۵۰، ص۱۳، ۱۷.
  12.  مسعودی، اثبات الوصیه، ۱۴۲۶ق، ص۲۲۷.
  13.  ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، نشر علامه، ج۴، ص۳۹۱.
  14.  ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، نشر علامه، ج۴، ص۳۸۴؛ مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۵۰، ص۸.
  15. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۹۵.
  16.  ر. ک. عاملی، الصحیح من سیره النبی الاعظم، ۱۴۲۶ق، ج۳۳، ص۱۸۱-۱۹۳؛ صدر، تاریخ الغیبه، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۲۹-۲۳۷؛ جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ۱۳۸۱ش، ص۴۸۱-۴۸۲.

     منبع: بخشی از مقاله امام جواد در سایت ویکی شیعه

آگاهى از اسرار زنان و کناره گیرى

یکى از اصحاب حضرت جواد الائمّه علیه السلام ، به نام ابوهاشم ، داوود بن قاسم جعفرى حکایت کند:

زمانى که امام محمّد جواد علیه السلام در شهر بغداد ساکن بود، روزى به منزل ایشان وارد شدم و در مقابل حضرت نشستم ، لحظه اى بعد از آن یاسر خادم آمد و حضرت به او خوش آمد گفت و او را در کنار خویش نشانید.

بعد از آن یاسر خادم عرضه داشت : یاابن رسول اللّه ! بانو امّ جعفر از شما اجازه مى طلبد تا به حضور شما و همسرت ، امّ الفضل بیاید.

و حضرت اجازه فرمود، در این لحظه با خود گفتم : اکنون که وقت ملاقات نیست ، براى چه امّ جعفر مى خواهد به ملاقات حضرت جواد علیه السلام بیاید؟!

در همین افکار غوطه ور بودم و خواستم که از محضر حضرت خارج شوم ، که ناگاه امام علیه السلام به من فرمود: اى ابوهاشم ! بنشین تا قضیّه برایت روشن گردد و متوجّه شوى که امّ جعفر براى چه به ملاقات ما مى آید.

وقتى امّ جعفر نزد حضرت آمد، در کنارى با هم خلوت کردند و من متوجّه صحبت هاى آن ها نمى شدم ؛ تا آن که بعد از گذشت ساعتى ، امّ جعفر اظهار داشت : اى سرورم ! من علاقه مند هستم شما را با همسرت ، امّ الفضل کنار هم ببینم .

حضرت فرمود: تو خود نزد او برو، من نیز خواهم آمد.

پس از لحظه اى که امّ جعفر رفت ، نیز حضرت وارد اندرون شد و چون لحظاتى گذشت ، امام علیه السلام سریع مراجعت نمود و این آیه شریفه قرآن را تلاوت نمود: فلمّا راینه اکبرنه (۱).

یعنى ؛ چون زنان ، یوسف را مشاهده کردند، او را بزرگ و با عظمت دانستند.

آنگاه به دنبال حضرت ، امّ جعفر نیز خارج گردید و گفت :

اى سرورم ! چرا جلوس نفرمودى ؟!

چه حادثه اى پیش آمد، که سریع بازگشتى ؟!

امام علیه السلام در پاسخ فرمود: جریانى اتّفاق افتاد که صحیح نیست من آن را برایت بیان کنم .

برگرد نزد امّ الفضل و از خودش سؤ ال کن ، او تو را در جریان قرار مى دهد که هنگام ورود من به اطاق چه حادثه اى رخ داد؛ و چون از اسرار مخصوص ‍ زنان است ، باید خودش مطرح نماید.

هنگامى که امّ جعفر نزد امّ الفضل آمد و جویاى وضعیّت شد، امّ الفضل در پاسخ گفت : من باید در حقّ پدرم نفرین کنم ، که مرا به شخصى ساحر شوهر داده است .

امّ جعفر گوید: من امّ الفضل را موعظه و ارشاد کردم و او را از چنین افکار و سخنان بیهوده بر حذر داشتم ؛ و گفتم : حقیقت جریان را برایم بازگو کن ، که واقعیّت امر چه بوده است ؟

امّ الفضل گفت : هنگامى که ابوجعفر علیه السلام نزد من آمد، ناگهان عادت زنانگى – حیض – بر من عارض شد؛ و در حال جمع و جور کردن خود شدم که شوهرم خارج گشت .

امّ جعفر دو مرتبه نزد حضرت جواد علیه السلام آمد و گفت :

اى سرورم ! شما علم غیب مى دانید؟

امام علیه السلام فرمود: خیر، امّ جعفر گفت : پس چگونه دریافتى که او در چنین حالتى قرار گرفته ، که در آن لحظه کسى غیر از خداوند و شخص ‍ امّ الفضل از این موضوع خبر نداشت ؟!

حضرت فرمود: علوم ما از سرچشمه علم بى منتهاى خداوند متعال مى باشد؛ و اگر چیزى بدانیم از طرف خداوند مى باشد.

امّ جعفر گفت : آیا بر شما وحى نازل مى شود؟

حضرت فرمود: خیر، بلکه فضل و لطف خداوند متعال بیش از آنچه تو فکر مى کنى ، بر ما وارد مى شود؛ و آنچه هم اینک مشاهده کردى ، یکى از موارد جزئى و ناچیز است .(۲)

۱-سوره یوسف : آیه ۳۱،

۲-هدایه الکبرى حضینى : ص ۳۰۳، س ۷، حلیه الا برار: ج ۴، ص ۵۷۵، ح ۲، بحار: ج ۵۰، ص ۸۳، ح ۷، مدینه المعاجز: ج ۷، ص ۴۰۱، ح ۲۴۱۱،

امام جواد؛ پیشواى جوان شیعه

اکبر خوردچشم

آنچه از کتب تواریخ بر می‌آید، امام جواد(ع)، امام نهم شیعیان در روز دهم ماه رجب از سال ۱۹۵ هـ در شهر پیامبر(ص) «مدینه» به دنیا آمدند. نام اصلى شان محمد بود، اما به خاطر فضایل و مکارمى که داشتند به جواد(ع) و تقی(ع) معروف شدند. هر چند که در این میان القابى چون «رضى»، «متقى»، «مختار»، «منتخب»، «مرتضى»، «عالم» و… هم به آن حضرت اطلاق می‌شد. ایشان تنها فرزند امام رضا(ع) است که مادر گرامی‌شان «ام ولد» بود که به آن بزرگوار «سبیکه» هم گفته می‌شد. امام رضا(ع) پیشاپیش حلول این اختر نهم امامت را مژده داده بودند. چنانچه در اغلب کتب تاریخى در این مورد مطالب بسیار و مستندى نقل شده است؛ فى المثل در کتاب «عیون المعجزات» به سند معتبر از «کلیم بن عمران» روایت شده است که؛ «او گفت: به خدمت امام رضا(ع) عرض کردم که دعا کن حق تعالى تو را فرزندى کرامت فرماید. حضرت فرمودند که حق تعالى به من یک پسر کرامت خواهد کرد و او وارث امامت من خواهد بود. چون حضرت امام محمد تقی(ع) متولد شدند، حضرت فرمودند که حق تعالى به من فرزندى عطا کرده است که شبیه است به موسى بن عمران(ع) که دریاها را می‌شکافت و نظیر عیسی‌بن مریم(ع) که حق تعالى مقدس و مطهر گردانیده بود مادر او را و طاهر و مطهر آفریده شده بود. پس حضرت فرمود که این فرزند من به جور وستم کشته خواهد شد و بر او خواهند گریست اهل آسمان‌ها و حق تعالى غضب خواهد کرد بر دشمن او و کشنده او و ستم کننده بر او و بعد از شهادت او از زندگانى بهره نخواهد برد و…»

بنابر آنچه امام رضا(ع) بیان می‌کنند، پر واضح است که آن حضرت، چون دیگر ائمه اطهار(ع) همواره در برابر ستم و ظلم غاصبان ولایت و جانشینى بحق رسول خدا(ص) بودند و وجود مبارک ایشان را خطرى بسیار دردناک براى خود و حکومت غصبی‌شان احساس می‌کردند. پس سعى بسیار داشتند تا آن حضرت را که بعد از شهادت پدر بزرگوارشان، امام رضا(ع) تنها هفت و به قولى هشت سال داشتند، از امر جانشینى پدر دورسازند؛ آن طور که پس از شهادت امام هشتم، امام رضا(ع) در اواخر ماه صفرسال ۲۰۳ مقام امامت به ایشان رسید. اما کسانى چون مامون عباسى که همانند سایر خلفاى عباسى از پیشرفت معنوى و نفوذ باطنى امامان معصوم(ع) و گسترش فضایل آنها در بین مردم هراس داشتند، دست به کار شدند. چنانچه مامون عباسى، دختر خودش یعنى «ام الفضل» را به ازدواج آن حضرت در آورد، تا مراقبى دائمى در خانه بر آن امام گمارده باشد. جالب آنکه رنج‌هایى که امام جواد(ع) از این زن در خانه خویش دیده است، در تاریخ بسیار مشهور و معروف است.

همان طور که می‌دانیم، امام جواد(ع) اولین امامى است که در سن کم به امامت برگزیده شدند؛ یعنى بین هفت یا هشت سال و همین کم سن بودن ایشان در جامعه اسلامى آن زمان اتفاقاتى را در پى داشت؛ از یک طرف افرادى چون مامون عباسى که به صورت زیرکانه دنبال فرصت بودند که سلسله امامت را منقطع سازند، به ظاهر با آن حضرت رفتارى خوب داشتند، اما در پس این رفتار به ظاهر مهربانانه تلاش می‌کردند تا جامعه اسلامى را متقاعد کنند که دیگر بعد از شهادت امام رضا(ع)، مسئله و بحثى چون امامت و جانشینى آن بزرگوار در میان نیست؛ زیرا ابن‌الرضا(ع)، کودک است و توانایى اداره جامعه اسلامى را ندارد و پاسخگوى بسیارى از سوالات و شبهات پیش آمده نمی‌باشد. بنابراین ابتدا مامون و پس از او دیگران تلاش بسیارى کردند تا با برگزارى جلسات علمى و سوال و جواب‌ها شخصیت آسمانى امام را زیر سوال ببرند. غافل از آنکه امام جواد(ع) علی‌رغم سن کم، از سرچشمه معرفت و علم الهى سیراب بودند و در آن جلسات معروف سوال‌ها و جواب‌هاى علمى، به درستى هر آنچه از آن حضرت پرسیده می‌شد، پاسخ می‌دادند. آرى، امام(ع) با آن حال که عمر کوتاهى از ایشان گذشته بود، در دوره‌اى بودند که فرقه‌هاى مختلف اسلامى و غیر اسلامى در میدان‌اندیشه و استدلال رشد و نمو یافته بودند و دانشمندان بزرگى در این دوران زندگى می‌کردند و از آن طرف علوم و فنون سایرملت‌ها پیشرفت نموده و کتاب‌هاى بسیارى به زبان عربى ترجمه شده و در دسترس قرار گرفته بود. حال در این اوضاع و شرایط از نظر افرادى چون مامون تنها اسلحه برخورد با سلسله امامت و ولایت، برگزارى جلسات بحث و مناظره بود. غافل از آنکه همین موقعیت‌هاى پیش آمده بهترین فرصت براى اثبات حقانیت جانشینان واقعى رسول خدا(ص) می‌باشد. جالب آنکه در باب همین مسئله روایات بسیار دقیق و مستندى نقل شده که هر کدام گویاى علم الهى امام(ع) می‌باشد. به عنوان مثال شیخ کلینى و دیگران روایت کرده‌اند از یکى از راویان به نام «على بن ابراهیم» که از پدرش نقل می‌کند؛ «روزى رخصت خواستند گروهى از اهل نواحى از ورود بر حضرت جواد(ع) آن جناب اذن دادند. پس داخل شدند و سوال کردند از آن حضرت در یک مجلس از سی‌هزار مسئله، حضرت به درستى جواب دادند همه را و در آن وقت، آن حضرت ده سال داشتند.»

علاوه بر مامون عباسى و دسیسه‌هاى او علیه امام جواد(ع) عده بسیارى از شیعیان هم در باب اینکه کسى در سن هفت، هشت سالگى بتواند هدایت عده کثیرى از مسلمانان، بخصوص شیعیان را بر عهده بگیرد، دچار شک و تردید شده بودند و جالب آنکه همین شک و تردید، رفته رفته باعث شده بود شیعیان از جریان و خط فکرى اصلى خودشان منحرف شوند. اما برخورد ایشان با امام خردسال و شنیدن سخنان ایشان و بیان مباحث بسیار عقیدتى از جانب آن حضرت، نه تنها شبهات ایشان را بر طرف ساخت، بلکه خود عاملى شد براى ثبات قدم آنان در داشتن اعتقادات شیعى و اینکه هنوز نسل امامت پابرجاست. البته در این باب روایات بسیارى نقل کرده‌اند. مثلا مرحوم علامه مجلسى روایت می‌کند که؛

«سن شریف حضرت جواد(ع) در وقت وفات پدر بزرگوارشان هفت یا هشت سال بود. در هنگام شهادت حضرت امام رضا(ع) آن جناب در مدینه بود و بعضى از شیعیان از صغر سن در امامت آن جناب تاملى داشتند تا آنکه علما و افاضل و اماثل شیعه از اطراف عالم متوجه درحج گردیدند و بعد از فراغت از مناسک حج به خدمت آن حضرت رسیدند و از وفور مشاهده معجزات و کرامت و علوم و کمالات، اقرار به امامت آن منبع سعادات نمودند و رنگ شک و شبهه از آیینه خاطره‌هاى خود زدودند.»

وسرآخر آنکه امام رضا(ع) خود به یکى از یارانشان به نام «محمد بن خلاد» فرمودند:

«من ابوجعفر را در جاى خود نشاندم و جانشین خود قرار دادم. ما خاندانى هستیم که کوچکترین ما، مو به مو از بزرگانمان ارث می‌برند.»

در باب زندگى امام جواد(ع) و اینکه همسرش، ام الفضل چه آزارها و اذیت‌هایى به ایشان رسانده، سخنان بسیارى بیان شده است. البته ذکر این نکته ضرورى است که امام(ع) از همسرشان، ام‌الفضل فرزندى نداشتند، بلکه از همسر دیگرى به نام «سمانه مغربیه» که گاه از او هم تحت عنوان «ام ولد» یاد می‌شود، هشت فرزند داشته‌اند که چهار فرزند پسر بودند به نام‌هاى حضرت «ابوالحسن امام علی‌النقی(ع)»، «ابواحمد موسى مبرقع»، «ابواحمد حسین» و «ابو موسى عمران» و چهار دختر تحت نام‌هاى «فاطمه»، «خدیجه»، «ام‌ کلثوم» و حکیمه.

منبع: روزنامه – رسالت – تاریخ شمسى نشر ۱۱/۰۴/۱۳۸۸

خردسالى امام جواد (عليه السلام) و امامت او

استاد عادل اديب

ترجمه: دكتر اسد الله مبشرى

زندگانى امام محمد جواد(علیه السلام)ادامه راه خط پدرش،امام رضا(علیه السلام)

مامون به امام جواد علاقه داشت و كوشش ميكرد و نقشه طرح ميكرد كه دل امام(علیه السلام)را بدست آورد و او را به دار الخلافه نزديك كند.مامون توطئه خود را براى از ميان بردن جنبش و حركت تشيع در چهار چوب خلافت عباسيان همچنان ادامه ميداد و هدف او از اين كار آن بود كه بين امام وپايگاههاى مردمى او فاصله ايجاد كند و امام را از مردم خويش دور سازد.

او ميخواست بطريقى اين نقشه را اجرا كند كه مردم تحريك نشوند، بخصوص كه امام(علیه السلام)با كمال عزت و تكريم در كاخهاى مامون و ساختمانهاى مجلل اوزندگانى ميكرد.اما محافظان كاخ همه حركات و سكنات امام(علیه السلام)را با دقت تمام زير نظر ميداشتند.

بنابر همان نقشه قديمى، مامون در برابر همه مردم در جامه دوستدار ومخلص امام ظاهر شد و«ام الفضل »دختر خود را به عقد ازدواج او در آورد تااز تاييد امام برخوردار باشد.لذا به او اصرار كرد كه در همانجا زندگانى كند.اما امام(علیه السلام)اصرار ورزيد كه بمدينه بازگردد تا نقشه مامون را در كسب تاييد امام براى پايدارى خلافتى كه غصب كرده بود،نقش بر آب سازد.زيراوقتى امام(علیه السلام)خلافت او را تاييد نميكرد،اين شبهه در دل مردم ايجاد ميشدكه حكومت او مشروعيتى ندارد.و از طرف ديگر،امام(علیه السلام)امامت خود رااثبات مى كرد و جدا بودن طرح و برنامه خود را از طرح و برنامه حكومت روز آشكار مى ساخت.

اما اگر امام(علیه السلام)مى پذيرفت كه با مامون و در دربار او زندگانى كند، مساله به اين طريق تلقى مى شد كه اين دو خط مشى در يكديگر ادغام شده است و اين امر در نظر مردم چنين نتيجه ميداد كه هيچ تناقض و اختلافى بين ايندواز جهت معالم و مسائل فكرى و عقيدتى خاص كه مميز نظريه امام بود،وجود ندارد.

امام جواد(علیه السلام)خط پدر بزرگوار را ادامه داد و از لحاظ برنامه ريزى فكرى و آگاهى عقيدتى، فقيهان را از بغداد و شهرهاى ديگر پيرامون خود،درمدينه فراهم آورد تا با او مناظره كنند و ازو بپرسند و از راهنمائى هاى اومستفيض گردند.

«هنگامى كه فصل حج فرا رسيد،فقيهان بغداد و شهرهاى ديگر و دانشمندان بلاد كه هشتاد تن بودند،به حج رفتند و سپس به سوى مدينه روى آوردندتا ابا جعفر را ديدار كنند.» (1)

امام جواد(علیه السلام)براى گستردن پايگاههاى مردمى خويش بوظايف ومسئوليتهاى خود در امر جهاد دست زد.اين امر به گوش «معتصم »رسيد و اورا جبرا به بغداد فرا خواند تا به قتل برساند و زندگانى شريف آن امام(علیه السلام)  را با خوراندن زهر به آن طريق به پايان رساند.ابن بابويه گويد:«معتصم  امام(علیه السلام)را مسموم گردانيد.» (2) زيرا امام(علیه السلام)براى حكومت خطرى محسوب ميشد و مواضع انحراف و موارد دورى حكومت را از اسلام براى مردم افشاءميكرد.نه تنها براى دستگاه خلافت اين خطر را داشت كه منزلت و برتريهاى فكرى او را با توجه به كمى سن و سال او همه ميدانستند،بلكه امام،فقهاو قضات را براى مناظره و مبارزه علمى مى طلبيد و بسيار متحرك بود و امورفكرى و عقيدتى مردم را بر عهده داشت(در يك مجلس سى هزار مساله ازوپرسيدند و او به همه آنها پاسخ داد و در آنوقت نه سال داشت.)

مفيد گويد:«مامون امام جواد(علیه السلام)را دوست ميداشت.زيرا با وجودكمى سن،شخصى فاضل بود و به درجه والا از علم رسيده بود و در ادب وحكمت و كمال عقل،مقامى داشت كه هيچيك از مشايخ زمان،با او برابرى نمى توانست كرد».

طبرى در اعلام الورى گويد:او(علیه السلام)در زمان خود با وجود اندك بودن سن و سال،به پايه اى از فضل و علم و حكمت و ادب رسيده بود كه هيچيك از اهل فضل به آن پايه نرسيده بود.» (3)

سخن خويش را در باب روش و برنامه امام جواد(علیه السلام)بهمين اندازه مختصر به پايان مى رسانيم زيرا نقش او همانند نقش پدرش امام رضا(علیه السلام)بود.

سخنها و پرسشهاى بيشمار،پيرامون وى گفته شده است و درباره پديده مرجعيت و رهبرى او در حاليكه بيش از هشت سال نداشت سخن بسيار است.

امام (علیه السلام) و خردسالى او

صغر سن امام(علیه السلام)از پديده هاى اعجاز آميز اوست كه در حكام آن زمان اثرى فوق العاده گذاشته بود.همه مآخذ تاريخى متفق القولند كه وقتى پدر مكرم امام جواد(علیه السلام)در گذشت عمر امام هشت سال يا هفت سال و چهار ماه بود (4) .در حقيقت هنگاميكه پس از پدر عهده دار امامت گرديد،در سن كودكى بود.

اين معنى نخستين بار در زندگانى پيشوايان اهل بيت(علیه السلام)در شخص امام جواد(علیه السلام)مصداق پيدا كرد و براى حكام منحرف،مايه حيرت و براى حقيقت امتداد خط امامت و مرجعيت امامان اهل بيت(علیه السلام)كه امام جواد(علیه السلام) نماينده و جانشين آنان بود،سندى حتمى و معجز آسا به شمار مى رفت.

اگر به حساب احتمالات تكيه زنيم،مى بينيم كه تنها صغر سن امام(علیه السلام)كافى است كه حقيقت امامت وى را بپذيريم و قبول كنيم كه او(علیه السلام)ادامه دهنده خط امامت بوده است و الا چگونه مى توان در دست گرفتن رهبرى شيعه را از طرف او در همه زمينه هاى نظرى و عملى تفسير كنيم؟

شايد اين معنى از ذهن بگذرد و بگويند،بسا كه براى شيعيان،امامت و رهبرى اين نوجوان از اهل بيت،با وضوح كشف و معلوم نشده باشد وبسا كه ادعائى ديگر نيز بر اين فرضيه ضميمه كنند همچنان كه احمد امين گويد:

«امامان از چشمها پنهان ميشدند و به دعوت پنهانى اكتفا ميكردند تا محبت و گرايش مردم نسبت به آنان باقى بماند (5) ».

ما اين فرضيه را رد ميكنيم و ميگوئيم:رهبرى امام جواد(علیه السلام)،رهبرى آشكار و علنى در برابر همه توده هاى مردم بود و هرگز رهبرى امامان چنين نبود كه پيرامونشان را پاسبانان محافظ، و نيروى ارتش و ابهت و جاه و جلال پادشاهان فرا گرفته باشد بطوريكه رهبر،دعوت را از توده مردم كه به آنان معتقد بودند و به رهبرى آنان حركت مى كردند،پنهان سازد بلكه رهبرى امام(علیه السلام)،رهبرى سرى از قبيل صوفيان و فاطميان نبود كه ميانشان فاصله ايجاد كند و بين رهبرى و پايگاه مردمى او جدائى افكند.

امام اهل بيت(علیه السلام)،دعوت خود را تا حدى آشكار انجام ميداد،وپايگاههاى مردمى طرفدار و مؤمن به رهبرى و امامتش بطور مستقيم در مسائل دينى و قضاياى اجتماعى و اخلاقى با شخص امام تماس و هماهنگى حاصل ميكردند.

وقتى مامون،امام(علیه السلام)را به بغداد يا مركز خلافت آورد،امام(علیه السلام) پاى فشرد تا به مدينه باز گردد.مامون با اين درخواست موافقت كرد و آن حضرت بيشتر عمر شريف را در مدينه گذرانيد.

امام جواد(علیه السلام)در صحنه اجتماعى با نشاط و فعاليت،حركت ميكردو نزد همه مسلمانان شناخته شده بود.منجمله نزد شيعيان كه به رهبرى وامامت او(علیه السلام)ايمان داشتند.

«اين مساله كه معتصم از فعاليتها و كوششهاى او برآشفته و در رنج بود حقيقت داشت و از اينروى وى را به بغداد خواست و هنگاميكه ابو جعفر(علیه السلام) وارد عراق گرديد،معتصم و جعفر پسر مامون،پيوسته توطئه مى چيدند وبراى قتل آن بزرگوار حيله مى انديشيدند».

مفيد گويد:«دو شب به ماه محرم سال 220 مانده وارد بغداد شد و درذيقعده همان سال در آنجا وفات كرد».

در روضة الواعظين آمده است كه «در بغداد با زهر بقتل رسيد (6) .

بر اساس اين مسلميات،فرضيه اى كه ميگويد:رهبرى امام جواد(علیه السلام)دربرابر مسلمانان عموما، و در برابر شيعيان خصوصا،رهبرى آشكار نبوده است،باطل است.اين سخن خلاف طبيعت علاقه و همبستگى بين اهل بيت و پايگاههاى مردمى آنانست.بخصوص كه مامون نورافكن ها را متوجه امامت و علم حضرت امام جواد(علیه السلام)كرد و او را در معرض آزمايش قرار داد تا در محظور قرار گيرد و مردم را از پيرامون او بپراكند.دانشمندان بزرگ رادعوت كرد و بين آنان و امام(علیه السلام)در برابر عباسيان،مجالسى منعقد نمود.

اما برترى علمى و فكرى امام(علیه السلام)با كمى سن و سال آشكار گرديد.

مامون از«يحيى بن اكثم »كه در آن روزگار از بزرگان و متفكران بود خواست كه براى پرسش از امام، مساله اى طرح كند تا امام را ناتوان سازد و از پاسخ گفتن به آن درماند. يحيی بن اكثم از امام پرسيد: «فدايت گردم آيا رخصت ميدهى سؤالى كنم؟».

ابو جعفر گفت:«آنچه ميخواهى بپرس ».

يحيى گفت:درباره كسيكه در احرام باشد و شكارى را بكشد چه نظردارى؟

امام(علیه السلام)فرمود:آيا وقتى صيد را كشت در«حل »بود يا«حرم »و آياآن مجرم به اين كار آگاه بود يا جاهل؟به عمد آنرا كشت يا به سهو؟آزادبود يا بنده؟صغير بود يا كبير؟آغاز كننده به قتل بود يا در مقام دفاع بود؟

آن شكار آيا از پرندگان بود يا نه؟از شكارهاى كوچك بود يا بزرگ؟درآنچه كرد پافشارى داشت و يا پشيمان شده بود؟قتل در شب روى داد يا درروز؟آيا براى عمره محرم شده بود يا براى حج؟

يحيى بن اكثم شگفت زده بر جاى ماند و در چهره اش ناتوانى ديده ميشدچندانكه اهل مجلس همه بدان پى بردند (7) .

درين مورد،فرضيه ها و اقوال ديگر وجود دارد و ما آنها را متواليامورد بحث قرار ميدهيم:

فرضيه نخست كه ميگويد:سطح علمى و فكرى طايفه شيعه در آن هنگام در پايه اى بود كه امكان داشت ازين موضوع غفلت كنند يا به بيان ديگر سطح فكرى و عقلى و روانى شيعه چندان بود كه آنان را به اين معنى كشانيد كه امامت كودكى را تصديق كنند و به آن ايمان آورند…حال آنكه او حقاامام نبود.

اين فرضيه قابل قبول نيست و واقعيات تاريخى آنرا تكذيب ميكند.

زيرا سطح علمى و فقهى اين طايفه در حدى بود كه از طرف همه مكاتب وحوزه هاى فكرى رقيب،مورد تحسين و بزرگداشت و تقدير بودند.مكتب فكرى عظيمى كه حاصل كوشش امامان باقر و صادق(علیه السلام)بود،بزرگترين حوزه فكرى و علمى اسلام بود كه در آن روزگار جهان اسلام بخود ديده بود و آنجادو نسل پياپى از شاگردان حضرت امام صادق(علیه السلام)و حضرت امام كاظم(علیه السلام)

فعاليت داشتند و آندو در ميدان فقه و تفسير و كلام و حديث،و در همه جوانب و اركان معرفت اسلامى در راس طايفه شيعه قرار داشتند.

در پرتو اين حقيقت،هرگز نمى توان فرض كرد كه سطح فكرى و علمى اين طايفه به پايه اى باشد كه از چنين موضوع مهم و بزرگى غفلت كرده باشند.

چگونه افراد يك طايفه كه در ميانشان چنين مكتبى وجود داشت و قطب پيشرفت فكر اسلامى به شمار ميرفت ازين موضوع غفلت كرده اند و به وهم يا از سرغفلت،امامت را در كودكى مجسم ديده اند كه از روى واقع و حق،امام نبوده است.بخصوص چنانكه گفتيم، مامت حضرت امام جواد(علیه السلام)بر رهبرى اوبر پايگاههاى مردمى و رهبرى آشكار بر همه مسلمانان استوار بود و هر فردعامى مى توانست با آن برخورد كند و صدق آنرا بيازمايد. بخصوص طايفه شيعه كه در جهان اسلام،بزرگترين مدرسه فكرى و عظيم ترين آن بطور كلى درميان آنان تحقق يافته بود و حوزه علمى آن تا كوفه و مدينه نيز امتداد داشت.

مدارس مزبور و مراكز فكرى،با امام(علیه السلام)رابطه داشتند و ازو فتوى ميخواستند و مسايل خود را مى پرسيدند و حقوق و اموال را از هر سوى نزداو ميفرستادند.پس چگونه امكان داشت كه با آن عقل و شعور شكوفا،يا با بودن مدرسه اى مانند آن حوزه بزرگ،از حقيقت كودكى كه امام نبود،غافل بمانند؟

فرضيه دوم:گروه شيعه در طول تاريخ خود تصويرى صحيح و واضح از مفهوم معناى امامت و امام نداشت.بلكه چنين مى پنداشت كه امام فقطرقمى در تسلسل نسبى و وراثتى است.بنابر اين امامت و شرايط لازمه را براى امامت نميدانست چيست.

مى گوئيم اين فرضيه نيز مردود است.چه،اساسا تشيع و امامت بر پايه مفهوم عميق الهى استوار است و آن بديهى ترين و روشنترين مفهوم تشيع است.

امام از نظر مفهوم عام شيعى،آن انسان بى همتا در علم و معرفت و گفتار وكردار و اخلاق است.اين مفهوم در دستاوردها و ابعادش،نزد شيعيان آشكاراست.هزاران نص،از روزگار امام على(علیه السلام)تا عهد امام رضا(علیه السلام)پيامى است كه اين مفهوم را معلوم كرده تا آنجا كه همه تفصيلات و توضيحات وخصوصيات تشيع در ذهن شيعيان،بسيار واضح و آشكارا نقش بسته است.

روايتى درين مضمون ميگويد:«پس از وفات امام رضا(علیه السلام)واردمدينه شديم و پرسيديم،بعد از امام رضا(علیه السلام)،خليفه كيست؟گفتند خليفه درروستائى نزديك مدينه است.به سوى آن روستا براه افتادم تا به آنجا رسيدم.

خانه امام موسى بن جعفر(علیه السلام)در آنجا كه به ارث به امام جواد(علیه السلام)رسيده بود،مملو از مردم بود.يكى از برادران رضا(علیه السلام)را ديدم كه بر بالاى مجلس نشسته بود و شنيدم كه مردم او را-اى برادر رضا(علیه السلام)-خطاب ميكردند.يعنى اوپسر امام نيست زيرا از امامان(علیه السلام)شنيده بودند كه امامت پس از حسن و حسين(علیه السلام)در دو برادر جمع نميشود (8) .

ازين حديث چنين نتيجه ميگيريم كه نزد شيعيان،همه تفصيل ها و خصوصيات تشيع و مفاهيم آن،واضح و روشن بود.اين مساله ادعاى صاحبان اين فرضيه را تكذيب ميكند.

فرض سوم و آخر:اين معنى،فداكارى و پافشارى در غرور و باطل از طرف شيعه و دوستداران آن بوده است.

ميگوئيم اين دعوى هم باطل است.نه فقط از نظر ايمان ما به تقواى شيعيان و قداست آنان، كه واقعيت اخلاص اين طايفه ترديد ناپذير است.هماناكه از خلال اين شرايط موضوعى كه طايفه ستمكش شيعه را احاطه كرده است،يك روز هم در سراسر ايامشان و در طول زندگى، راه به بزرگى و قدرت وثروت نداشته اند.بلكه شيعيان در سراسر تاريخ،گرفتار شكنجه و عذاب ومحروميت و زندان و ويرانى بوده اند.بلكه تشيع راهى بوده است كه انسان درهر گام آن با بيم و مراقبت دائمى روبرو بوده است.

امام باقر(علیه السلام)در باب اين محنتها و بلايا كه بر شيعه نازل ميشد فرمود:

شيعيان ما در همه شهرها كشته ميشوند و با تهمت،دست و پايشان را قطع ميكنند و هر كس از محبت ما ياد كند يا به سوى ما آيد، به زندان افكنده ميشود و اموالش را به يغما مى برند و خانه اش را درهم ميكوبند.»

فداكارى و از خود گذشتگى و پافشارى بر باطل هرگز انگيزه يا راه طمع مادى و دنيوى نبوده است.

چرا پس از اينهمه از خود گذشتگى و فداكارى و پافشارى از طرف على،طايفه شيعه يعنى مردمى دانا و روشنفكر براى امامتى باطل و دروغين و با توجه به اين كه اين از خود گذشتگى، انواع و اقسام ناراحتى و محروميت و عذاب و صدمه را براى آنان در بر دارد،در پى موهوم روند؟ لذا نمى توان از خود گذشتگى شيعه را در مورد امامت،جز اعتقاد حقيقى به امامت وآگاهى عميق از شرايط تحقق امامت چيزى ديگر دانست.

اينجاست كه بايد گفت،هيچيك از اين فرضيه ها را نمى توان پذيرفت و كسيكه به حقيقت تاريخ اين طايفه و شرايط و اوضاع موضوعى آن آگاه باشد،بخصوص به شرايط و اوضاعى كه پيرامون امام جواد(علیه السلام)بود،هرگز اين پندارها را نميپذيرد.

پس از عرضه داشتن اين فرضيات و مردود شناختن آن،فقط يك فرض باقى ماند كه با واقعيت تطبيق ميكند و آن اين است كه امام جواد(علیه السلام)،حقا امام است (9)

پى نوشتها:

1– بحار الانوار مجلسى ج 50 ص 10.

2- دائرة المعارف اسلامى شيعه ج 2 ص 92.

3- دائرة المعارف ج 2 ص 92.

4- مآخذ سابق.

5- مهدى و مهدويت ص 61-62.

6- دائرة المعارف ص 92.

7- تذكرة الخواص ص 368-372 و تحف العقول از آل رسول نوشته ابن صغبه ص 335.

8- بحار الانوار ج 50 ص 90.

9- شرح نهج البلاغه جزء 3 ص 15 از ابن ابى الحديد.

 

اقرار دشمن به فضل امام جواد (علیه السلام)

ریان بن شبیب روایت کند: همین که مامون اراده کرد دخترش ام الفضل را به همسرى امام جواد علیه السلام در آورد، خبر به عباسیان رسید و بر آنها گران آمد و آن را عملى پر خطر شمردند و ترسیدند که ماجراى امام رضا علیه السلام دوباره تکرار شود. پس نزدیکان و خویشان مامون جمع شدند، و او را گفتند: تو را به خدا قسم ، اى امیرالمؤمنین ! از این امر که قصد نموده اى ، صرف نظر کن ! و دخترت را به عقد کسى از خاندان خود که شایستگى دارد، در آور!

مامون به ایشان گفت: درباره آنچه که بین شما و آل ابى طالب وجود دارد، باید گفت که شما، خود سبب آن بوده اید و اگر انصاف مى داشتید، در مى یافتید که آنان از شما سزاوارترند. و چنین عملى قطع رحم است و پناه بر خدا ! به خدا سوگند! از این که رضا را ولیعهد خویش ساختم پشیمان نیستم !  امام جواد ، من او را برگزیدم ، چرا که با سن کم ، در علم و فضل ، بر همه اهل فضل و دانش برترى دارد و این امرى شگفت و عجیب است . امیدوارم آن چه که من از او مى دانم ، براى مردم نیز روشن شود، که در این صورت خواهید فهمید که نظر درست همان است که من در او دیده ام .

آنان در جواب گفتند: این جوان اگر چه تو را به حیرت آورده ، اما کودکى است که نه چیزى میداند و نه به دین آشناست؛ پس او را واگذار تا ادب بیاموزد و در دین به فقاهت رسد، سپس همانطور که خواهى عمل کن!

مامون گفت: واى بر شما! من بر این جوان آگاه ترم. او از اهل بیتى است که علمشان از خدا و امداد و الهام اوست. پدرانش همیشه در علم دین و ادب، از مردم ناقص، بى نیاز بوده اند. حال اگر خواهید، ابا جعفر را بیازمایید تا آنچه درباره او گفتم بر شما آشکار شود.مردم گفتند: اى امیرالمؤمنین! ما حاضریم که او را امتحان کنیم . پس کسى را انتخاب خواهیم کرد تا در برابر تو چیزى از فقه دین از او پرسد، اگر جواب داد، ما دیگر اعتراضى نخواهیم داشت و صلابت راى امیرالمؤمنین بر خاص و عام روشن شود و اگر از پاسخ عاجز ماند، درستى سخن ما آشکار شود.

مامون گفت: کارى را که می خواهید انجام دهید.

آنها از پیش مامون بیرون رفتند و بر آن اتفاق نمودند که یحیى بن اکثم – که در آن روزگار قاضى بود مساله اى را مطرح سازد که او جوابش را نداند. و به او وعده اموال با ارزشى را دادند، نزد مامون بازگشتند و از او خواستند روزى را براى اجتماع معین کنید. او نیز خواستشان را بر آورد. مردم در روز معین جمع شدند و یحیى بن اکثم نیز حاضر شد. مامون امر کرد که محل جلوسى براى امام آماده کنند امام که در آن هنگام کودکى نه سال و چند ماه بود، وارد شد و جلوس فرمود. و یحیى بن اکثم در برابرش نشست و بقیه مردم در جاى خود ایستادند. مامون نیز در مکانى نزدیک ابو جعفر علیه السلام نشسته بود.

یحیى بن اکثم به مامون گفت: اى امیرالمؤمنین ! آیا اجازه فرمایى تا از ابا جعفر پرسشى کنم؟

مامون گفت: از او اذن بخواه!

یحیى بن اکثم رو به امام کرد و گفت: فدایت شوم ! آیا مرا اجازه دهى؟

ابو جعفر علیه السلام فرمود: اگر خواهى بپرس!

یحیى گفت : فدایت شوم!  نظرت درباره محرمى که حیوانى را کشته، چیست؟

ابو جعفر علیه السلام پاسخ فرمود: آیا آنرا در حرم کشته، یا در خارج از حرم؟ عالم بوده یا جاهل؟ به عمد کشته یا به سهو؟ محرم ، آزاده بوده یا بنده؟ کوچک بوده یا بزرگ؟ بار اول بوده که حیوانى را کشته یا براى چندمین بار بوده ؟ صید از پرندگان بوده یا از غیر آنها؟ بزرگ بوده یا کوچک؟ محرم ، بر عملش اصرار داشته یا از آن پشیمان بوده؟ حیوان را در شب کشته یا در روز؟ وقتى آنرا کشته ، احرام عمره داشته یا احرام حج؟

یحیى بن اکثم از این پاسخ متحیر شد و آثار ناتوانى و شکست در چهره اش پدیدار گشت و چنان به لکنت افتاد که مردم از حالش آگاه شدند.

مامون گفت: خدا را بر نعمت و توفیق رایى که اتخاذ کرده ام سپاس!

سپس روى به نزدیکانش کرد و گفت : آیا به خطایتان در آنچه انکار مى کردید آگاهى یافتید؟

و رو به ابو جعفر علیه السلام کرد و گفت : اى ابا جعفر! آیا خطبه و سخنى دارى؟

امام علیه السلام فرمود: آرى!

پس مامون گفت: جانم به فدایت! خطبه ات را ایراد فرما که تو را براى خود برگزیدم و ام الفضل، دخترم را به عقد تو در آوردم ؛ اگر چه عده اى با این امر مخالفند.

ابو جعفر فرمود: الحمد لله اقرارا بنعمه و لا اله الا الله اخلاصا لوحدانیه و صلى الله على محمد سید بریته و الاصفیاء من عترته اما بعد ، یکى از بخششهاى خداوند بر مردمان آنست که ایشان را بواسطه حلال، از حرام بى نیاز ساخته است، و خداى سبحان فرماید: و البته باید مردان و زنان بى همسر و کنیزان و بندگان خود را به نکاح یکدیگر در آورید، اگر مرد و زنى فقیرند، خدا به لطف خود آنان را بى نیاز سازد که خدا به احوال بندگان ، آگاه و لطفش نامتناهى است. 1

سپس محمد بن على بن موسى خطبه عقد ام الفضل ، دختر مامون را خواند و مهریه اش را، مهریه جده اش فاطمه زهرا علیه السلام که پانصد درهم است قرار دهد، حال ، اى امیرالمؤمنین ! آیا به این صدق راضى هستى ؟

مامون گفت : آرى ! دخترم ام الفضل را به صداق مذکور به عقد تو اى ابا جعفر در آوردم ؛ حال ، آیا نکاح را قبول دارى ؟

ابو جعفر علیه السلام فرمود: آرى ! نکاح را قبول می کنم و به آن رضا می دهم .

وقتى مردم متفرق شدند و تنها گروهى از خواص باقى ماندند، مامون خطاب به ابو جعفر علیه السلام عرض کرد: فدایت شوم ! اگر صلاح دانى احکام وجوه شکار محرم را بیان فرما تا استفاده کنیم .

و امام احکام آن را به طور کامل بیان نمود.

مامون خطاب به امام علیه السلام عرض کرد: احسنت یا ابا جعفر! احسن الله الیک ! اگر خواهى از یحیى مساله اى بپرس ! همانطور که او از تو مساله اى پرسید.

پس امام علیه السلام فرمود: به من جواب بده از مردى که در اول روز به زنى نگاه کند و نگاهش بر او حرام باشد و وقتى که خورشید بالا آید، بر او حلال شود، و چون ظهر شود بر او حرام شود و وقت عشا بر او حلال شود، و وقتى نیمه شب آید بر او حرام شود و در هنگام طلوع فجر بر مرد حلال شود. این زن کیست و چرا با آن مرد، چنین حلال و حرام مى شود؟

یحیى ، خطاب به حضرت عرض کرد: به خدا قسم ! که جواب این سوال نزد شماست و من جواب آن سوال آنرا ندانم . اگر خواهى بیان فرما! تا استفاده کنیم .

مام علیه السلام فرمود: این زن ، کنیز مردى است که در اول روز مردى اجنبى به او مى نگرد و این نگاه حرام است و وقتى خورشید بالا مى آید، آن را از صاحبش مى خرد، پس برایش حلال مى شود، و هنگام ظهر آن را آزاد مى کند، پس بر او حرام مى شود و هنگام عصر با او ازدواج مى کند، پس بر او حلال مى شود، و وقت مغرب او را ظهار مى کند، پس بر او حرام مى گردد و هنگام عشاء کفاره ظهار را مى دهد، پس بر او حلال مى شود، و نصف شب او را یک بار طلاق مى دهد، پس بر او حرام مى شود و هنگام فجر رجوع مى کند، پس بر او حلال مى شود.

راوى در ادامه مى گوید: مامون به حاضرین رو کرد و گفت : آیا کسى از شما مى توانست این چنین به مساله پاسخ دهد؟

آنها گفتند: نه به خدا قسم ! که امیرالمؤمنین از ما آگاه تر است .

پس مامون به ایشان گفت : واى بر شما! این خاندان از میان خلق، به فضل و دانشى که مشاهده کردید مختص گشته اند. کمى سن مانع کمال آنها نشود، آیا ندانید که رسول خدا صلى الله علیه وآله دعوتش را با دعوت علی علیه السلام شروع کرد، در حالى که او تنها ده سال داشت و اسلام او را پذیرفت و بر او حکم به اسلام نمود و کسى دیگر را با چنین سنى به اسلام دعوت نکرد و با حسن و حسین علیها السلام بیعت کرد، در حالى که کمتر از شش سال داشتند و با هیچ کودکى جز آنان بیعت نکرد!

آیا حال ندانید که خداوند این قوم را به چه چیز اختصاص داده است و اینان ذریه اى هستند که براى آخرین شان همان جارى است که براى اولى شان ؟

گفتند: اى امیرالمؤمنین راست گفتى !

و سپس قوم برخاستند و فرداى آن روز ابو جعفر علیه السلام در آن جا حاضر شد و مردم نیز آمدند و بزرگان و حاجبان و خاص و عام براى تهنیت به مامون و ابوجعفر علیه السلام به حضور رسیدند. 2

1. نور، آیه 32.

2. رساله امامت ،214-220.

منبع :زندگانى امام جواد علیه السلام؛حسین ایمانى یامچى

نفوذ سياسى و موقعيت اجتماعى امام جواد عليه السلام

اولين اقدامى که معتصم انجام داد احضار امام به بغداد بود. امام جواد(عليه السلام) در محرم سال220 هجرى يعنى در همان سالى که به شهادت رسيدند وارد بغداد شدند.[1]

موقعيت سياسى، نفوذ اجتماعى و فعاليتهاى گسترده امام جواد(عليه السلام) از نظر معتصم و دست اندرکاران حکومت او پنهان نبود از اين رو خليفه عباسى، پس از استقرار در مسند خلافت و فراغت از امر بيعت مردم، بلافاصله به سراغ حضرت جواد(عليه السلام) رفت و در صدد کنترل ايشان برآمد.

معتصم به ظاهر امام(عليه السلام) را اکرام و تعظيم کرد و هدايايى براى ايشان وام الفضل فرستاد.[2] ولى در نهان کينه آن حضرت را به دل داشت و در انتظار فرصتى بود تا همان نقشه اى را درباره ايشان پياده کند که برادرش، مأمون، نسبت به امام رضا(عليه السلام) پياده کرده بود. اما يکى کارهايى که خليفه معدوم کرده بود اين بود که عهد بسته بود که امام در آرامش به سر برد، همچنين ايشان محل احترام و تعظيم ملت اسلام بودند به خاطر همين معتصم وحشت کرده بود که مبادا توطئه اى عليه حکومت بوجود آورد.[3]

نفوذ سياسى و موقعيت اجتماعى پيشواى نهم(عليه السلام) در ميان اقشار جامعه تنها در حد مردم عادى محدود نمى شد بلکه دل برخى از دولتمردان را نيز تسخير کرده، آنان را دلباخته حاکم اصلى اسلامى و پيشواى واقعى مسلمانان ساخته بود.

امام جواد (عليه السلام) شاگردان زيادى را تربيت کرد که هريک استوانه اى عظيم در جهان فرهنگ و ستاره اى درخشان در آسمان علم و دانش مى باشند. در دوران ايشان مکتب تشيع علاوه بر نقل احاديث نياز به فهم و استنباط دقيق و متعهدانه از «کتاب» و «سنت» داشت تا محتواى حقيقى را از اين دو منبع کشف و حکم واقعى را ارائه نمايد. به علاوه در اين مرحله به علوم عقلى هم اهميت داده مى شد؛ زيرا مباحث فلاسفى رونق خاصى يافته بود. از اين رو امام جواد(عليه السلام) با استفاده از اين روش به شبهات اعتقادى پاسخ مى گفت.

همچنين تفسير قرآن کريم از ديگر فعاليتهاى امام محمد تقي(عليه السلام) بود آن هم در زمانى که از قرآن مجيد برداشتهاى مختلفى مى شد و علماى دربارى براى خوشايند ستمگران آن را تفسير به رأى مى کردند. حضرت در بسيارى از سخنان خود به آيات قرآن استشهاد مى کردند. تا مسلمانان از طريق علماى دربارى به خطا و اشتباه نيافتند و معارف قرآن را آنچنان که هست بياموزند. امام جواد(عليه السلام) با فرقه هاى منحرف و افکار باطل برخورد داشت و شيعيان را در اتخاذ موضوع صحيح در برابر آنان راهنمايى کرد.

درخواست معتصم براى آمدن امام به بغداد، نمى توانست بى توجه به جنبه هاى سياسى قضيه باشد. دشمنى عباسيان با آل علي(عليه السلام) به ويژه امام شيعيان که در آن زمان جمعيت بسيارى مستقلاً از آنان پيروى مى کردند، و نيز فراخوانى ايشان به بغداد و رحلت آن حضرت در همان سال در بغداد، همگى نشانه اى به شهادت آن بزرگوار به دست عاملان معتصم عباسى مى باشد.[4]

دستگاه خلافت قبل از آن هم در پى مسموم کردن امام(عليه السلام) برآمد اما تا آن زمان موفق به اجراى نقشه شوم خود نگشته بود.[5]

معتصم پس از چند بار عدم موفقيت اين بار کسى را براى اجراى اين توطئه انتخاب کرد که يقين داشت به وسيله او به هدف پليد خود مى رسد و او مأمور و جاسوس ويژه دستگاه خلافت در اندرون خانه امام(عليه السلام) يعنى «ام الفضل»، دختر مأمون بود.

وقتى از سوى معتصم با دستيارى «جعفر بن مأمون» اين مأموريت به او پيشنهاد شد، پذيرفت چه آنکه آنها نقطه ضعف او را مى دانستند و ام الفضل از ابتداى زندگى با آن حضرت ناراضى بود. زيرا که زندگى اى که او با آن خو گرفته بود با زندگى حضرت تناسبى نداشت.[6]

ام الفضل زهر دريافتى از معتصم را در انگور قرار داد و خدمت امام جواد(عليه السلام) آورد و آن حضرت را مسموم ساخت. هرچند او پس از اين که امام(عليه السلام) را از انگورها خورد (به ظاهر) پشيمان شد و شروع به گريه کرد اما به منظور پليد آنان جامه عمل پوشاند.[7]

امام(عليه السلام) در آخر ذيقعده سال220 هجرى، در حالى که25 سال از عمر پربرکتشان مى گذشت به شهادت رسيدند و پيکر پاک ايشان در کنار جد بزرگوارشان حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام) در قبرستان قريش در بغداد به خاک سپرده شدند.[8]

بارگاه ملکوتى اين پيشواى معصوم(عليهما السلام) هم اکنون به «کاظمين» معروف است و زيارتگاه و کعبه آمال شيفتگان حق و دوستداران مکتب امامت و ولايت است.درود خدا و فرشتگان و مؤمنان بر آنان باد.

منبع:سايت امام جواد (ع)

پی نوشتها:

[1] . سيد محمد حسينى، همان، ص209 ؛ به نقل از مناقب، ج4، ص384 ؛ شيخ مفيد احضار امام(عليه السلام) و شهادت را سال225 ه. ذکر کرده است. رک: محمد بن محمد نعمان، مفيد، الارشاد، ج2، ص410.

[2] . محمدباقر، مجلسى، بحارالانوار، ج50، ص8.

[3] . جواد، فاضل، معصومين چهارگانه، تهران، چاپخانه على اکبر علمى، 1338، ص200.

[4] . رسول جعفريان، حيات فکرى و سياسى امامان شيعه، ج2، ص121.

[5] . رک: سيد محمد، حسينى شاهرودى، زندگانى امام جواد(عليه السلام)، ص125؛ به نقل از مدينه المعاجز، ص534، به نقل از حياه اولى النهى، ص168.

[6] . رک: محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج50، ص83.

[7] . همان، ص17.

[8] . سيد محمد، حسينى شاهرودى، زندگانى امام جواد(عليه السلام)، به نقل از دلائل الامامه، ص208 ؛ مناقب، ج4، ص379.

امام جواد(ع) و انتخاب همسر

امام جواد(ع) و انتخاب همسر

دیباچه

در قرآن کریم آمده: الْخَبِیثَتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَتِ وَ الطَّیِّبَتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَتِ أُوْلَئِکَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ 1.

زنان خبیث و ناپاک از آنِ مردان خبیث و ناپاک اند و مردان ناپاک نیز متعلّق به زنان ناپاک اند؛ و زنان پاکیزه لایق مردانی پاکیزه اند و مردان پاکیزه و نیکو نیز لایق زنانی همین گونه می باشند.

در تفسیر نمونه آمده: این آیه بیان یک سنّت طبیعی در جهان آفرینش می باشد که تشریع و قوانین اسلامی نیز با آن هماهنگ است.

در حدیثی از امام باقر و امام صادق علیهم السلام نقل شده: این آیه همانند آن آیه می باشد که خداوند می فرماید: الزّانی لاینکح الاّ زانیة او مشرکة؛2 مرد زناکار جز با زن زناکار یا مشرک ازدواج نمی کند. زیرا گروهی بودند که تصمیم گرفتند با زنان آلوده ازدواج کنند، خداوند آنها را از این کار نهی کرد و این عمل را ناپسند شمرد.

در واقع، آیه در مقام بیان گرایش سنخیّت است؛ هرچند با توجه به موضوع بحث، سنخیّت در پاکی و آلودگی جنسی را می گوید. به قول شاعر:

کبوتر با کبوتر، باز با باز

کند هم جنس با هم جنس پرواز

در اینجا سؤالی مطرح است و آن، اینکه: در طول تاریخ یا در محیط زندگی خود، گاه مواردی را می بینیم که با این قانون هماهنگ نیست؛ به عنوان مثال:

در قرآن آمده است که همسران حضرت نوح و حضرت لوط علیهما السلام زنان بدی بودند و به آنها خیانت کردند.

در مقابل، همسر فرعون از زنان با ایمان و پاکدامنی بود که گرفتار چنگال آن طاغوت بی ایمان گشته بود.3

در مورد پیشوایان بزرگ اسلام نیز کم و بیش نمونه هایی از این قبیل دیده شده است؛ مانند:

بعضی از همسران پیامبرخاتم صلی الله علیه وآله وسلم، امام حسن مجتبی، امام رضا و امام جوادعلیهم السلام که تاریخ اسلام، گواه آن می باشد.

در پاسخ باید گفت: علاوه بر اینکه هر قانون کلّی استثنائی دارد، به دو نکته باید توجه داشت: 1. در تفسیر آیه گفتیم که منظور از خباثت، همان آلودگی به اعمال منافی عفّت است و طیّب بودن نقطه مقابل آن می باشد.

به این ترتیب، پاسخ سؤال روشن می شود.

زیرا هیچ یک از همسران پیامبران و امامان علیهم السلام به طور قطع، انحراف و آلودگی جنسی نداشتند و منظور از خیانت در داستان همسران حضرت نوح و لوط علیهما السلام، جاسوسی کردن به نفع کفّار است نه خیانت ناموسی.

2. از این گذشته، همسران پیامبران و امامان علیهم السلام اکثراً در آغاز کار، کافر و بی ایمان نبودند؛ گاه بعد از نبوّت به گمراهی کشیده می شدند و آن بزرگان از روی انسانیّت و بزرگ منشی خود، مانند سابق، روابط خود را با آنها ادامه می دادند.

همان گونه که همسر فرعون در آغاز که با فرعون ازدواج کرد، به موسی ایمان نیاورده بود.

اصلاً موسی هنوز متولد نشده بود، بعد که موسی مبعوث شد، ایمان آورد و چاره ای جز ادامه زندگی توأم با مبارزه نداشت؛ مبارزه ای که سرانجامش شهادت این زن با ایمان بود.4

علاوه بر این، در بعضی موارد موقعیّت ویژه ای حاکم بود که بعضی از اولیاء خدا به این نوع ازدواج ها تن می دادند.

ازدواج امام جوادعلیه السلام با امّ الفضل

ازدواج حضرت جواد علیه السلام با امّ الفضل، یکی از آن موارد ویژه است.

بنابر تصریح منابع تاریخی، زمانی که مأمون برای امام رضا علیه السلام پیمان ولایت عهدی را منعقد ساخت، دخترش امّ الفضل را به همسری امام جواد علیه السلام درآورد، یا حدّاقل او را برای امام جوادعلیه السلام نامزد کرد.

در اینجا دو سؤال مطرح است: اوّل): با این که امام جوادعلیه السلام کمتر از 9 سال داشت و در جهت کاملاً مخالف خطّ فکری مأمون بود؛ چرا مأمون دخترش را به همسری امام جواد علیه السلام در آورد؟

دوم) چرا آن حضرت با این که هیچ سنخیّت دینی و اخلاقی با او نداشت، این ازدواج را پذیرفت؟

جواب تفصیلی این سؤالات و بررسی تمام جوانب آن، در حوصله این مقاله نیست.

به طور اختصار در پاسخ سؤال اوّل می توان گفت: مأمون به این وسیله می خواست پایه های حکومت خود را نسبت به حرکت ها و شورش های علویان، تحکیم بخشد.

علاوه بر این که: او با خبث طینتی که داشت، برای خاموش کردن نور حقّ و نابود ساختن آثار و نشانه های آن، از هر وسیله ای که می توانست استفاده می کرد.

تزویج دخترش امّ الفضل به امام جواد علیه السلام و تظاهر به دوستی و احترام آن حضرت، نیرنگ دیگری بود در ادامه رفتار تزویری که با پدر بزرگوارش حضرت امام رضاعلیه السلام داشت و ولایت عهدی را به او واگذار نمود و یکی از دخترانش را که امّ حبیبه نام داشت، به همسری آن حضرت درآورد.5

سوابق رفتاری مأمون و نیّات سوء وی نسبت به امام رضا علیه السلام، نشانگر آن بود که به وسیله این تزویج نیز می خواست امام جواد علیه السلام را تحت نظر داشته باشد، در عین حال که با اظهار دوستی با آن حضرت از شورش علویان جلوگیری می کند.

حال ظاهری مأمون، بسیاری از علما و راویان اخبار را فریب داده، گمان کرده اند او حقیقتاً به علم و فضل امام جواد علیه السلام معتقد بوده و به این جهت احترام می گذارد.

ولی حقیقت این است که او جز زیرکی و تزویر و سوء نیّت نداشت و این مطلب حتّی برای برخی از غیر شیعیان نیز آشکار بود.

در روایتی آمده است: محمد بن علی هاشمی – که از اهل تسنّن بود.

می گوید: صبح همان شبی که امام جواد علیه السلام با دختر مأمون عروسی کرد، به حضور امام جواد علیه السلام رفتم، شب گذشته دوا خورده بودم؛ از این رو، عطش بر من عارض شده بود، ولی نمی خواستم آب بخواهم.

امام جواد علیه السلام به من نگاه کرد و فرمود: به گمانم تشنه هستی؟

گفتم: آری.

به خدمتکار خود فرمود: آب بیاور.

او رفت و آب آورد.

من با خود گفتم:

اکنون آب زهرآلودی برایش می آورند.

از این رو، خاطرم غمگین بود، خدمتکار آب آورد.

حضرت لبخندی به چهره من زد و به خدمتکار فرمود:

آب را به من بده.

آن حضرت آب را گرفت و آشامید و بعد به من داد و من با اطمینان آشامیدم.

طولی نکشید، باز تشنه شدم؛ ولی نمی خواستم درخواست آب کنم.

باز امام جواد علیه السلام به چهره من نگریست و فرمود:

گویا تشنه هستی؟

گفتم: آری.

به خدمتکار فرمود: آب بیاور.

او آب آورد، باز با خود گفتم: اکنون آب زهرآلود می آورد.

امام جواد علیه السلام به خدمتکار فرمود: آب را به من بده.

امام، آب را گرفت و آشامید و بعد در حالی که خنده بر لب داشت، به من داد و با اطمینان آشامیدم.

راوی می گوید: در این هنگام، محمد بن علی هاشمی به من گفت:

سوگند به خدا! من همان طور که رافضی ها (شیعیان) می گویند، گمان دارم حضرت جواد علیه السلام از آنچه که در دل ها می گذرد، آگاه است.6

نتیجه این که: مأمون با تمام مخفی کاری هایش نتوانست نقشه شوم خودش برای از بین بردن امام جواد علیه السلام را بر همه پوشیده بدارد.

و بر افراد زیادی آشکار بود که این تزویج نیز توطئه ای برای نابودی آن حضرت است.

و اما در جواب سؤال دوم که: چرا امام جواد علیه السلام این ازدواج را پذیرفت، با این که هیچ سنخیّت دینی و اخلاقی بین آن دو نبود و امام، مقاصد و اهداف واقعی مأمون را می دانست و نیز توجه داشت که این مرد، همان کسی است که مرتکب جنایت قتل پدرش امام رضا علیه السلام شده بود.

آیا تن دادن امام جواد علیه السلام به این ازدواج بر اثر فشار و وحشتی بود که از پیش، مأمون بر امام وارده کرده بود؟

یا این که خود حضرت، مصلحت در انجام چنین وصلتی می دانسته است؛ مانند ازدواج پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله وسلم با عایشه و غیر از او؟

بین مورّخان و تحلیل گران تاریخ، اختلاف نظر است.

بعضی اوّلی را به حقیقت نزدیک تر دانسته اند و معتقدند: چنین ازدواجی به طور آشکار به مصلحت مأمون بوده نه به مصلحت امام.

پس، آن حضرت بر اثر فشار مأمون، مضطر به پذیرفتن آن شده است.7

با دقّت در رخدادهای متعدّدی که با سانسور شدید مأمون در تاریخ ثبت شده، شاید بتوان گفت: هردو جهت، باعث تن دادن امام جوادعلیه السلام به این ازدواج بوده است.

زیراً اوّلاً: جوّ اختناق و وحشتی که مأمون ایجاد کرده بود، به حدّی بود که امام جواد علیه السلام مجبور بود علی رغم میل باطنی خود به این ازدواج تن بدهد.

وقتی لقب امیرالمؤمنین که جز بر علی بن ابی طالب علیه السلام حتّی به ائمّه معصومین دیگر نمی دادند، به مأمون بدهد، و در ابتداء خطبه عقد، در جواب مأمون که پرسید:

آیا خود خواستگاری می کنی؟ امام جواد علیه السلام بفرماید: آری یا امیرالمؤمنین…8

این تعبیر در جواب شخصی مثل مأمون، حاکی از جوّ اختناق و وحشت است که امام جواد علیه السلام را به تقیّه وادار می کند و مجبور به پذیرش پیشنهادهای مأمون می نماید.

و ثانیاً: مأمون قصد داشت با اعلام این تزویج، با این که با مخالفت عباسیان رو به رو می شود (و مصلحت در برگزاری جلسات علمی و رو به رو کردن حضرت با یحیی بن اکثم – عالم برجسته سنّی – نقطه ضعفی از امام جواد علیه السلام به دست آورد و باعث رسوائی آن حضرت شود) یا با سرباز زدن از پذیرش آن ازدواج، بهانه دیگری بر علیه آن حضرت کسب کند.

امّا حضرت جواد علیه السلام با آگاهی کامل از توطئه های مأمون، ازدواج را رد نکرد و با حضور در جلسات علمی که حکومت در برپایی آن نقش داشت، باعث اشتهار بیشتر آن حضرت گردید، به گونه ای که با خردسالی اش در دانشْ زبانزد خاصّ و عام گردید و موافق و مخالف، دوست و دشمن به علم و فضل او معترف شدند و شیعیان آن حضرت موقعیّت والایی یافتند.

همان گونه که پدرش امام رضاعلیه السلام درباره وی فرموده بود: این، مولودی است که در اسلام پرخیر و برکت تر از او زاده نشده است.9

و چه بسا پذیرش این ازدواج تحمیلی از سوی حضرت، موجب به وجود آمدن زمینه ای برای این اشتهار و نقش بر آب شدن تمام نقشه های شوم مأمون باشد.10

در روایت آمده: مأمون درباره ابوجعفر (امام جواد علیه السلام) به هر حیله ای دست زد، اما به هیچ نتیجه ای نرسید11؛ بلکه تمام حوادث موجب عظمت و شهرت بیشتر آن حضرت گردید.

یکی از عللی که معتصم – خلیفه عباسی – بعد از مأمون نتوانست وجود پربرکت امام جواد علیه السلام را تحمّل کند، همین اشتهار وی و پیروان آن حضرت بود. از این رو، نقشه مسموم ساختن آن حضرت را به کمک امّ الفضل پیاده کرد.

پی نوشت ها:
1. نور ؛ 26.
2. همان ؛ 3.
3. ر.ک: تحریم ؛ 1 – 20.
4. ر.ک: تفسیر نمونه، ج 14، ص 421.
5. بحارالانوار، ج 49، ص 132 و 221؛ عیون اخبارالرضا(ع)، ج 2، ص 147؛ اعیان الشیعه، ج 2، ص 33.
6. ارشاد، شیخ مفید، ترجمه محلاتی، ج 2، ص 281 و اصول کافی، ج 1، ص 496.
7. ر.ک: زندگانی سیاسی امام جواد(ع)، جعفر مرتضی عاملی، ترجمه سید محمد حسینی، ص 93.
8. ارشاد، ج 2، ص 273.
9. بحارالانوار، ج 50، ص 20.
10. ر.ک: زندگانی سیاسی امام جواد(ع)، ص 105.
11. بحارالانوار، ج 50، ص 61.

احمد محیطی اردکانی
منیع :  فرهنگ كوثر ؛ بهار 1385، شماره 65، صفحه 98