امربه معروف ونهی از منکر

نوشته‌ها

علامه سید محمدباقر شفتى(ره)

اشاره:

سید محمد نقى از نوادگان امام موسى بن جعفر(ع) بود و راهنمایى دین باوران روستاى چرزه[۱] را بر عهده داشت خانه گلین این کشاورز نیک نهاد در ۱۱۷۵ ق.[۲] با تولد نوزادى، که محمد باقر نام گرفت، در نور و شادمانى فرو رفت.[۳] محمد باقر اندک اندک بالید و توانست درس زندگى و کمال از پدر فراگیرد، بهره ‏گیرى از محضر پدر سال ها به درازا کشید و حتى پس از هجرت ۱۱۸۲ ق. نیز ادامه یافت. در این سال سید محمد نقى همراه خانواده‏اش رهسپار شفت شد،  او در این شهر از محضر دانشوران بهره گرفته.

هجرت‏

در غروب یکى از روزهاى سال ۱۱۹۲ ق. فرزند تهى ‏دست چرزه به سید على طباطبایى جاى رفت. زندگى در حریم سالار شهیدان یک سال به درازا کشید. محمد باقر در این مدت از پژوهش هاى پرارزش محقق برجسته شیعه حضرت وحید بهبهانى بهره برد و از حمایتهاى پیدا و پنهان استاد گرانقدرش سید على طباطبایى برخوردار شد. آن گوهر شناس گرانمایه بزودى ارج شاگردى که با کفش هاى پاره در درس حضور مى ‏یافت باز شناخت و کسى را مأمور ساخت تا هر روز دو گرده نان براى ظهر و شام سید شفتى آماده سازد.[۵] ۱۱۹۳ه’.ق. سال دومین هجرت علمى دانش پژوه تهیدست شفت بود. او راه نجف پیش گرفت و خود را به امواج خروشان دریاى بى ‏پایان علوم، حضرت سید مهدى طباطبایى بروجردى، سپرد، دانشور پارساى نجف با نگاه نافذ خویش مروارید یگانه چرزه را بازشناخت و باران عنایتش را بر سر وى فرو بارید.[۶] البته سید محمد باقر تنها به درس آن مرجع پرهیزگار بسنده نکرد و از اندوخته ‏هاى گرانقدر دیگر دانشوران آن سامان نیز بهره برد. بزرگانى که بى‏ تردید باید حضرت شیخ جعفر کاشف الغطاء را در شمار آنان جاى داد.

ارمغان نجف‏

نجف جز معنویت و دانش ارمغان دیگرى نیز به سید بخشید. ارمغان گرانب هایى که تا پایان عمر در کنار سید باقى ماند. این هدیه پرارج محمد ابراهیم کلباسى بود. دانشجوى سخت کوش چرزه در محفل درس علامه‏ بحرالعلوم با این دانش پژوه پرهیزگار آشنا شد. و او را رازدار گنجینه اسرار خویش ساخت.[۷] هر چند تاریخ از ثبت گفتگوها و آمد و شدهاى این دوستان صمیمى خوددارى کرده است اما تنها خاطره بازمانده از آن روزها مى‏ تواند نشان دهنده زندگى سید دانشجویان شفت در نجف باشد: روزى محمد ابراهیم به حجره سید محمد باقر شتافت و با جانگدازترین تصویر سالهاى دانش اندوزى‏اش روبه‏رو شد. کتابها نیمه باز در کف اتاق پراکنده بود، کوزه آب گوشه ‏اى بر زمین غلتیده، دوست گرانقدرش چون‏مردگان بر حصیر کهنه فرو افتاده مى‏ نمود. محمد ابراهیم، که از شرایط زندگى سید محمد باقر آگاه بود، نیک دریافت که جوانى چون وى جز به سبب گرسنگى چنین ناتوان و زمین‏ گیر نمى ‏شود. پس به بازار شتافته، غذایى مناسب فرا هم آورد و دوست عزیزش را از چنگال مرگ رهایى بخشید.[۸] زندگى در نجف تا ۱۲۰۴ه’.ق. ادامه یافت[۹] در این سال بیمارى سید را فرا گرفت و روانه بغداد ساخت. او چهار ماه در بغداد زیست.[۱۰] در این مدت از درد رهایى یافت، کتاب نفیس “الحلیهاللامعه” را به رشته نگارش کشید[۱۱] و سرانجام براى بهره ‏گیرى از محضر دانشور برجسته سید محسن اعرجى (ره) سپار کاظمین شد.[۱۲] جاذبه کاظمیه و استاد شهره‏اش گوهر چرزه را یک سال در آن دیار ماندگار ساخت. سپس بار سفر بست و در حدود ۱۲۰۵ه’.ق. راه ایران پیش گرفت.

محفل کامروایان‏

قم و حلقه درس محقق وارسته حاج میرزا ابوالقاسم بن ملا محمد گیلانى نخستین منزلگاه سید پرهیزگاران شفت بود. او پس از مدتى توقف و بهره ‏گیرى از محضر محقق قمى راه کاشان پیش گرفت، از محفل استاد نامور آن سامان حضرت ملا مهدى نراقى کامیاب شد و سرانجام در حدود ۱۲۱۶ه’.ق. ره سپار اصفهان گردید.[۱۳]

در آسمان اصفهان‏

سید محمد باقر بزودى دریافت که محفل درسش سرپرست مدرسه را آزرده خاطر کرده است بنابراین به مدرسه دیگر کوچید و بساط تدریس و تحقیق گسترد.[۱۴]

نیلوفران آسمانى‏

در سایه کوشش هاى وى فقیهان فراوان بالیدند و در آسمان دانش و ایمان به نور افشانى پرداختند، عالمانى چون:

۱ . شیخ محمد مهدى بن حاج محمد ابراهیم کلباسى

۲ . میرزا ابوالقاسم بن حاج سید مهدى کاشانى (متوفى: ۱۲۸۱ه’.ق).

۳ . حاج محمد جعفر آباده‏اى‏

۴ . محمد شفیع جاپلقى (متوفى: ۱۲۸۰ه’.ق).

۵ . صفر على لاهیجى‏

۶ . ملاصالح برغانى قزوینى

‏ ۷ . ملاجعفر نظرآبادى

‏ ۸ . محمد تنکابنى

‏ ۹ . سید محمد باقر خوانسارى

‏ ۱۰ . سید على طباطبایى زواره‏اى (علوی جه‏اى) و ده‏ها شاگرد دیگر[۱۵]

آثار جاودان‏

هر چند نگارش فهرست شصت عنوانى آثار ستاره تابناک چرزه از حوصله این نوشتار بیرون، ولى اشاره ‏اى گذرا به نام تعدادى از آنهإ؛ سودمند مى ‏نماید:

۱. تحفه اابرارالمستنبط (الملتقط) من آثار الائمه الاطهار

۲ .الزهرهالبارقه فى احوال‏المجاز والحقیقه‏

۳ . شرح تهذیب الاصول علامه حلى‏

۴ . مطالع الانوار فى شرح شرایع الاسلام‏

۵ . رساله‏اى در مشتق‏

۶ . رساله‏اى در احکام شک و سهو در نماز

۷ . رساله‏اى در عدم جواز بقا بر تقلید مجتهد میت‏

۸ . حواشى بر فروع کافى‏

۹ . جوابات‏المسائل‏

نخستین اعدام‏

ستاره تابناک چرزه علاوه بر کارهاى علمى به امر به معروف و نهى از منکر نیز بسیار پاى‏بند بود. این پاى‏بندى او را به ارشاد اوباش، درگیرى با آنها و سرانجام زندان کشاند. ساکنان مدرسه خبر دستگیرى مجتهد تازه وارد را به امام جمعه رساندند و او با گسیل نماینده‏اى فقیه غریب سپاهان را از بند رهایى بخشید.[۱۶] البته زندان هرگز فقیه شفت را پشیمان و اندیشناک نساخت. او به چیزى جز وظیفه نمى اندیشید و همه پیامدهاى انجام دادن تکلیف را با آغوش باز مى‏ پذیرفت. بنابراین چون از بند دولتیان رهایى یافت به کردار پیشین ادامه داده، این بار با شنیدن اعتراف مکرر کارگر نانوایى به گناهى که کیفرش مرگ بود بى‏ هیچ هراسى وى را به قتل رساند و در برابر مسؤولان امنیتى شهر گفت: این مرد سه بار به گناهى که کیفرش مرگ است اعتراف کرد بنابراین قتلش واجب شد و من خود آن را اجرا کردم. مقام هاى انتظامى از یک سو با خشم بستگان مقتول و از سوى دیگر با ادعاى اجتهاد و انجام وظیفه قاتل روبرو شدند پس ناگزیر به فقیه گران‏پایه شهر سید محمد کربلایى مراجعه کرده، پرسیدند: آیا سید محمد باقر مجتهد است؟ پاسخ سید محمد کربلایى ستاره شفت را از بند دوباره رهایى بخشید و جایگاه راستین علمى‏اش را بر همگان شناساند. پاسخ روشن و کوتاه بود: از من درباره اجتهاد او نپرسید بلکه از وى بپرسید سید محمد مجتهد است یا نه؟[۱۷]

پاداش آسمانى‏

هر چند روزگار دانشور پارساى چرزه به دشوارى مى‏ گذشت و تهیدستى حتى لحظه‏اى او را رها نمى‏ساخت ولى او کسى نبود که تسلیم شود و براى دست‏یابى به دنیا و نعمتهاى آن در سایه ستمگران پایتخت جاى گیرد. بنابراین پیشنهاد شاه را رد کرد. از پذیرش امامت مسجد نوبنیاد شاه سرباز زد و زیستن در حجره کوچک و تاریک سپاهان را از خانه مجلل و مقام رسمى تهران برتر شمرد.[۱۸] ناگفته پیداست که پرهیزگارى و دنیاگریزى ستاره چرزه از دید پروردگار پنهان نماند و خداوند خود از گنج هاى پایان ناپذیر غیبى ایثار سید را پاداش داد. سرانجام مردم قدر گوهر یگانه شفت را باز شناختند و امامت مسجد حاج طالب را به وى سپردند. اندکى بعد ساکنان بیدآباد او را به مسجد میرزا باقر دعوت کردند تا اقامه جماعت و ارشاد مردم را بر عهده گیرد.[۱۹] آنگاه روزهاى تهیدستى به پایان رسید و سید فقیهان توانست خانه‏اى در محله “قبله دعا” خریدارى کند. فقیه آسمان تبار سپاهان گشوده شدن درهاى ثروت و نعمت به روى خویش را هرگز ثمره شایستگى‏ هاى خود نمى‏دانست بلکه فروتنانه آن را به نگاه هاى سپاس‏آمیز و دعاهاى ناشنیدنى سگى رنجور نسبت مى ‏داد. او پیوسته مى‏ گفت: روزى وامى ستاندم و براى خرید غذا رهسپار بازار شدم. پس از فراهم کردن جگر، که ارزان‏ترین کالاى قصابى بود، سمت خانه باز مى‏ گشتم که زوزه سگانى خرد مرا از حرکت بازداشت. سگى ناتوان و رنجور در گوشه خرابه افتاده بود و سگانى خرد لبها را بر پستان خشک مادر مى‏ سودند. اندوه بر روانم پنجه افکند. بى اختیار جگر را نزدشان نهادم. حیوانات گرسنه بر جگر یورش بردند و آن را خوردند. پس از پایان جگر، مادرِ نحیف سر به آسمان بلند کرد. از آن پس درهاى ثروت بر من گشاده شد. و دارایى‏ ام پیوسته فزونى یافت.[۲۰]

حجه الاسلام‏

همگام با تحولات اقتصادى، زندگىِ سیاسى.اجتماعى سید نیز دستخوش دگرگونی هاى بسیار شد. پرهیزگارى، پاى فشارى در اجراى احکام ‏الهى و همراهى پیوسته بزرگانى چون حاج محمد ابراهیم کلباسى و ملاعلى نورى اعتبار اجتماعى ستاره نامور حوزه سپاهان را فزونى بخشید و او را به حجهالاسلام شهره ساخت. حاجى کلباسى با آنکه خود مجتهدى بلند آوازه بود همواره سید را گرامى مى‏داشت، هرگز پیشتر از وى راه نمى‏ رفت و پیوسته مردم را به پیروى از فقیه شفتى فرا مى‏خواند. او بر فراز منبر وعظ مى‏ گفت: اگر رسول خدا (ص) زندگى خاکى داشت و مى‏ خواست کسى را به فرماندارى و داورى شرعى سپاهان گسیل دارد، بى ‏تردید آن فرد سید حجهالاسلام بود.[۲۱] این گفتار از مجتهد پارسایى که همگان وى را تندیس تقوا مى‏ شمردند سید را پیش از پیش شهره ساخته، بر موقعیت اجتماعى و توان سیاسى اقتصادى‏ اش افزود. اینک او مى ‏توانست با خاطرى آسوده رسالت آسمانى‏ اش را به انجام رساند و آیین وحى را در همه منطقه حاکم سازد. در چنین شرایط فتحعلى شاه به اصفهان گام نهاد و سید که دیدار با وى را نمى ‏پسندید سرانجام با کوشش آشنایان به امید کاستن از ستم هاى دربار به دیدارش شتافت. او در این ملاقات دردهاى مردم را به گوش شاه رسانده، وى را به برداشتن مشکلات جامعه فرا خواند. شاه در پایان گفت: از من براى خود چیزى بخواه! سید پاسخ داد: نیازى ندارم. ولى فتحعلى خان بر خواسته‏ اش پاى فشرد و گفتارش را چند بار تکرار کرد. سرانجام سید فرمود: اینک که در این باره پافشارى مى‏ کنید تقاضا دارم فرمان دهید نقاره خانه را موقوف سازند. شاه خاموش مانده، در شگفتى فرو رفت و پس از خروج به امین ‏الدوله گفت: عجب سیدى است، از من مى‏ خواهد نقاره خانه را که نشانه سلطنت است، موقوف سازم.[۲۲]

سید سپید دست‏

مجبوبیت، قدرت و نفوذ سید روز به روز فزون‏تر مى‏ شد او که هنوز طعم تلخ تهیدستى را فراموش نکرده بود دهش پیشه کرد تا هیچ کس از نادارى رنج نبرد. بخشندگى آن بزرگمرد چنان بود که هرگز کسى را به سبب کردار یا باورى خاص از دریاى گشاده دستى ‏اش محروم نمى ‏ساخت. بازرگانان، کشاورزان، کارگران، شیعیان و سنیان همه از محبت و بخشش بى‏ پایانش بهره‏ مند مى‏شدند. روزى به یکى از راهبران مذهبى برادران اهل سنت کردستان دوهزار تومان هدیه داد.[۲۳] روزى دیگر، که مصادف با عید غدیر بود، بر منبر فراز آمد انبوه کیسه ‏هاى طلا و نقره را در برابرش قرار داد، تهیدستان را فرمود کنار یکى از درهاى مسجد گرد آیند و یک یک وارد شده، بهره خویش برگیرند و از در دیگر بیرون روند. بدین ترتیب در حدود یک ساعت همه کیسه‏ ها تهى شد و هیجده هزار تومان زر و سیم به پابرهنگان رسید.[۲۴] علاوه بر این سرور فقیهان شیعه در حوادث طبیعى مانند سیل، زلزله و بیماریهاى همه‏ گیر پیشقدم مى ‏شد و مردم را از باران عنایتهاى خویش برخوردار مى‏ساخت. کمک هاى مالى وى در وباى اصفهان، یزد، شیراز و نیز وبا و طاعون گیلان چشمگیر و برون از انتظار دولتیان مى‏ نمود.[۲۵] او همچنین یک مغازه نانوایى و یک قصابى در شهر داشت و حدود هزار نفر از بینوایان اصفهان را حواله داده بود تا روزانه از سهمیه ‏هاى رایگان نان و گوشت برخوردار شوند.[۲۶] دهشهاى آن رادمرد فرزانه به اندازه‏اى بود که گروهى آن را نوعى جسارت و بى ‏باکى در مصرف وجوه شرعى شمرده، وى را به احتیاط فرا مى‏ خواندند. البته سید با همه فروتنى ‏اش در مقابل توانگران مغرور، کردارى ویژه داشت. گاه فرماندار شهر بر او وارد شده، سلام مى ‏کرد و مى‏ ایستاد. سید در نهایت بى‏ توجهى به کار خویش پرداخته، پس از ساعتى به او مى ‏نگریست و اجازه نشستن مى ‏داد.

سفرِ سبز

سید در سال ۱۲۳۱ یا ۱۲۳۲ه’.ق. همراه گروهى از دانشوران و دین باوران مشتاق از راه دریا رهسپار حجاز شد.[۲۷] گشاده دستى و مناظره‏ هاى پیروز مندانه وى با دانشمندان مذاهب گوناگون علماى حجاز را سخت تحت تأثیر قرار داد به گونه‏اى که وى را بزرگ شمردند و میخ هایى که او براى مشخص ساختن حدود طواف بر زمین کوفته بود، بى‏ هیچ تردیدى پذیرفتند. او هم چنین توفیق یافت[۲۸] فدک را از کارگزاران دولت عثمانى باز ستاند و به سادات حریم خاک نبوى‏(ص) سپارد.[۲۹]

داور هوشمند

در سایه تلاش هاى آن مرجع بزرگ ستمدیدگان پناهگاهى مطمئن یافتند و ستمگران در تنگنا قرار گرفتند. هر چند شرح همه کوشش هاى آن فقیه پارسا در هیچ کتابى به رشته نگارش کشیده نشده است، ولى مطالب محدود باقى مانده درباره داوری هاى وى مى‏تواند از موقعیت، هوشمندى و خبرگى‏اش در هدایت جامعه پرده بر دارد: زمانى مردى حضور سید فقیهان شیعه رسید و با سندى که به مهر علامه مجلسى، محقق خوانسارى، آقا جمال خوانسارى و دیگر بزرگان در گذشته شیعه آراسته بود، خود را مالک یکى از روستاها خوانده، صاحبان فعلى‏اش را غاصب شمرد. سید مدتى در سند نگریست در درستى مهر بزرگان هیچ تردیدى نبود ولى چگونه مى‏شد صاحبان فعلى را غاصب خواند در حالى که آنان زمینهاى یاد شده را از پدرانشان به ارث برده بودند و کهن سالان منطقه مالکیت پدران و پدر بزرگان آنها را تأیید مى‏ کردند. مرجع پاک‏رأى اصفهان در تحقیق هاى خویش بدین نتیجه رسید که سند ساختگى است ولى دلیل بر این مطلب نداشت. رسیدگى به پرونده ماه ها به درازا کشید. سرانجام سید راهى مطمئن براى پایان درگیرى یافت. او جمعى از کشیشان ارامنه را نزد خویش خوانده سند را به آنها نمایاند و گفت: گویا در گوشه کاغذ تاریخ ساخت آن نگاشته مى‏ شود، آن را بخوانید. کشیشان، که با خط بیگانگان آشنا بودند، آن را خواندند. سید با محاسبه و تبدیل دقیق تاریخ میلادى به هجرى دریافت که کاغذ سالها پس از وفات بزرگان مذکور ساخته شده است. پس سند را پاره کرد و به سود صاحبان واکعى روستا حکم داد.[۳۰] سید در روزگار مرجعیت خویش به پرونده‏ هاى بسیار رسیدگى کرد و در اجراى حدودالهى کوشید. او قاتلان را قصاص مى‏ کرد، مجرمان را فرمان قتل مى ‏داد، حد مى‏زد، تعزیر مى ‏کرد و دست دزدان را مى‏ برید. یکى از شاگردان آن فقیه وارسته در این باره چنین نوشته است: سید حدود هفتاد نفر را به تیغ سپرد. روزى گنهکارى را فرمان قتل داد هیچ کس اجراى آن را به عهده نگرفت؛ سرانجام استاد برخاسته، مجرم را ضربتى زد ولى کارى نبود گنهکار از جاى برخاست. سید در این لحظه وى را گردن زد. آنگاه بر پیکرش نماز گزارد و حالش دگرگون شده، غش کرد.[۳۱] هر چند در سایه تلاشهاى سرور فقیهان ایران سپاهانیان از آرامش و امنیتى بى‏نظیر بهره‏مند شده بودند ولى دربار این را نمى‏ پسندید. براى فتحعلى خان مشاهده فقیهى که بى‏ توجه به مقام هاى رسمى احکام ‏الهى را اجرا مى‏ کرد و پیله اى تنومند ثروت افسانه‏اى‏اش را از هند برایش مى ‏آوردند، بسیار دشوار بود.[۳۲] بنابراین در سفر به سپاهان نزد سید شتافته، گفت: شما خود حکم مى ‏دهید و خود اجرا مى‏ کنید، پس من در مملکت چه کاره‏ام؟ همواره رسم بر آن بود که مجتهدان حکم مى ‏دادند و اجرایش را به دولتیان وا مى‏ نهادند. فقیه پاکدل اصفهان پاسخ داد: در انجام حدود الهى هیچ درنگى روا نیست. نمى ‏توان حکم خداوند را به تأخیر انداخت تا به شما برسد.[۳۳]

بیمار عشق‏

سرور فقیهان سپاهان را باید مظهر صفات متضاد دانست او که به آسانى سر از پیکر غارتگران و متجاوزان جدا مى ‏کرد، در تنهایى پیوسته مناجات خمسهعشر را زمزمه مى‏ کرد و مى‏ گریست.[۳۴] روزى کنیز یکى از بزرگان شهر از ستم ارباب گریخته به خانه سید پناهنده شد چون مدت اقامت او در خانه فقیه فرزانه شهر به درازا کشید، سید وى را نزد اربابش روانه ساخت و سفارش کرد که رفتارى پسندیده پیشه کند. وقتى کنیز به خانه بازگشت ارباب پرسید: خانه سید چگونه بود؟ زن پاسخ داد: سید شبانگاهان دیوانه مى‏ شد و روز فرزانه مى ‏نمود. مرد پرسید: چگونه؟ کنیز پاسخ داد: چون پاسى از شب مى ‏گذشت در کتابخانه ‏اش چون دیوانگان بر سر مى ‏کوبید و مى‏ گریست. دعاى فراوان مى‏ خواند و نماز بسیار مى‏ گزارد و چون بامداد فرا مى‏ رسید عبا بر دوش مى ‏افکند و چون فرزانگان مى‏ نشست.[۳۵] گریه فراوان عارف شیفته شفت سرانجام دیدگانش را مجروح ساخت و او را در بستر بیمارى فرو افکند. پزشکان شهر داروهاى گوناگون را آزمودند ولى هر بار ناکام‏تر از پیش به زانو در آمدند. آنها پس از ماه ها آزمون و خطا بدین نتیجه رسیدند که میان بیمارى و گریه پیوسته سید پیوندى تنگاتنگ است. بنابراین وى را از گریه باز داشتند، گفتند: گریه بر شما حرام است زیرا موجب پیشرفت بیمارى مى‏ شود.[۳۶]

بنیادالهى‏

۱۲۴۵ه’.ق. سال درخشش روز افزون آفتاب مرجعیت سید بود. آن فقیه نیک نهاد بیش از هشت هزار متر زمین براى پى افکندن یکى از بزرگترین مساجد جهان آماده کرد[۳۷] و کلنگ بنیادى ‏الهى را به زمین زد. عظمت نقشه سید چنان بود که درباریان قاجار آن را فراتر از توان مالى مرجع شیعه مى ‏انگاشتند. شاه با چنین اندیشه ‏اى پیشنهاد کرد در ساختن مسجد شریک شود. ولى سید از پذیرش پیشنهاد سرباز زد. شاه گفت: شما توان به فرجام رساندن چنین بنیاد پرشکوهى را ندارید. سید فرمود: دست من در خزانه آفریدگار گیتى است.[۳۸] بدین ترتیب شاه قاجار از شرکت در بنیاد مسجد بازماند.[۳۹]

نیرنگ دربار

روزى سلطان به حجه الاسلام گفت: بر آن شدیم تا از مالیات روستاها و زمین هاى شما چشم پوشیم. سید پرسید: این مبلغ را از مالیات منطقه اصفهان کم مى ‏کنید یا خیر؟ شاه پاسخ داد: مالیات منطقه ثابت است. مبلغى که باید شما پرداخت کنید از دیگر کشاورزان گرفته مى ‏شود. مرجع بیدار شیعه با هوشیارى ویژه خویش از نقشه پلید دربار براى فشار فزون‏تر به مردم و پراکنده ساختن آنان از حریم فقاهت آگاهى یافت و فرمود: این ستمى آشکار است من هرگز نمى‏ پذیرم که مالیات زمینه ایم را دیگر مردم بپردازند.[۴۰]

خواسته شاه‏

۱۲۵۰ه’.ق. براى فقیه برجسته سپاهان سالى دشوار شمرده مى‏ شد. شاه، که نقشه‏ هاى خویش در از میان بردن نفوذ مرجعیت را ناکام یافته بود، بر آن شد تا سید فقیهان ایران را زیر فشار قرار دهد. بنابراین در سفر به اصفهان نزد سید شتافته، خواستار در اختیار گرفتن بخشى از اموال مرجعیت شد. دانشور گرانقدر کشور مشکلات حوزه و مرجعیت را باز گفت و از اجابت خواسته شاه سرباز زد. شاه، که تصمیمش را گرفته بود، گفتار خویش را تکرار کرد و بر آن پاى فشرد. ولى سید هم چنان از پرداخت مبلغ هنگفت درخواستى شاه سرباز زد سرانجام شاه روزى خاص را بر زبان راند و گفت: در روز مقرر مأمورانى براى دریافت گسیل خواهم داشت. در روز موعود هنگامى که سید وضو مى‏ گرفت و آماده رفتن به مسجد مى‏ شد مأمورانى به خانه ‏اش شتافتند و خواستار پول شدند. مرجع شیعه دست به دعا برداشته، گفت: پروردگارا، فتحعلى را با من چه کار است، خود دفع شرّ او فرما! سید پس از این دعا به مسجد رفت. مأموران به انتظار نشستند تا فقیه شهر از نماز بازگشت. آنگاه دیگر بار خواسته خویش را بر زبان راندند. عارف روشن روان سپاهان فرمود: آنچه مى خواستید فرستادم، به اردوگاه روید تا دریابید. مأموران به اردوى شاهى شتافتند و با خبر هلاکت فتحعلى خان روبرو شدند.[۴۱]

موسى بن جعفر (ع)

پس از فتح على خان محمد شاه بر تخت نشست. او همه دشمنان و رقیبانش را از میان برداشت و توانست فرمانرواى سراسر کشور شود. بست نشینى عبداللَّه خان امین‏الدوله، که از یاران حسینعلى میرزا و مخالفان محمد شاه به شمار مى ‏آمد، ناتوانى دربار در نفوذ به حریم مرجعیت و دستگیرى امیالدوله و سرانجام گریختن او از چنگ مأموران آتش دشمنى با مرجع سپاهان و حریم امنش را در دل محمد شاه شعله‏ور ساخت.[۴۲] این آتش با قتل میرزا ابوالقاسم فراهانى در ۱۲۵۲ه’.ق. و روى کار آمدن حاج میرزا آغاسى، که با صوفیان پیوندى تنگاتنگ داشت، فزونى یافت. او روحانیت را دشمن مى‏ داشت و در راستاى دست یابى به هدف پلید خویش خبرهاى نادرست فراوان پخش کرده، به سازماندهى نیروهاى مخالف فقاهت پرداخت. این حقایق تلخ در کنار رشد صوفیه و گسترش روز افزون فعالیت هاى آنان سرانجام حاج محمد ابراهیم کلباسى را رهسپار تهران ساخت. آن مجتهد وارسته که بارها براى شرکت در مراسم شادباش جلوس به دربار فرا خوانده شده بود. به بهانه اجابت خواسته پایتخت نشینان گام در راه نهاد تا شاه را از منکر صوفى پرورى باز دارد. او در دیدار با محمد شاه وى را از دشمنى با روحانیت باز داشت و گفت: مبادا حضرت موسى بن جعفر (ع) از شما رنجیده خاطر شود. شاه با شگفتى گفت: من به معصومان: اخلاص بى ‏پایان دارم. حاجى کلباسى فرمود: در باور من تاکنون هیچ فقیهى چون سیدالطائفه . سرور قبیله شیعه . پاى به گیتى ننهاده است. او امروز چون نیاى ارجمندش حضرت موسى بن جعفر(ع) است…. کسى که سید حجهالاسلام را بیازارد حضرت موسى بن جعفر(ع) را آزرده است و هر که با او دشمنى ورزد، با آن حضرت دشمنى ورزیده است.[۴۳]

نامه اهریمن‏

در ربیع‏الثانى ۱۲۵۳ه’.ق. محمد خان بار سفر بست و براى گوشمالى فرماندار افغانستان ره سپار آن دیار شد. او در پاییز همان سال به هرات رسید و شهر را به محاصره درآورد.[۴۴] وزیر مختار بریتانیا، که از نفوذ فراوان سید آگاه بود، ضمن نام ه‏اى از فقیه سپاهان خواست در این مهم مداخله کرده، نیروهاى ایران را از ادامه درگیرى باز دارد. مرجع شیعه، که از هدف استعمارگران آگاهى داشت، از اقدام هاى پایتخت نشینان پشتیبانى کرد و به فریبکاران بیگانه نشان داد که هرگز مصالح ملت و اسلام را نادیده نمى گیرد.[۴۵]

واپسین توطئه‏

در این سال شورش مردم اصفهان علیه کارگزاران دربار خشم محمد شاه را برانگیخت بنابراین چون از سفر هرات بازگشت راه مرکز کشور پیش گرفت تا انقلابگران را گوشمالى دهد و از سید فقیهان شیعه انتقام گیرد. در اندیشه او هیچ‏کس جز سید توان سازماندهى چنین شورشى را نداشت. پس باید یک بار براى همیشه با وى درگیر مى‏ شد و کاخ افسانه‏اى قدرت و ثروتش را درهم مى‏ کوبید.[۴۶] ولى پروردگار نقش ه‏اى دیگر تدبیر کرده بود. در سایه عنایات ربانى سید از خطر رهایى یافته، بر شوکت و قدرتش افزوده شد و شاه بى‏ هیچ دستاورد چشمگیرى به پایتخت بازگشت.[۴۷] البته بازگشت شاه هرگز به معناى پایان توطئه علیه سید فقیهان شیعه نبود. تلاش هاى درباریان براى فرو پاشى توان اجتماعى.سیاسى در قالبى نوین ادامه یافت. این شکل چیزى جز ترور و حذف فیزیکى مرجع بیدار سپاهان نبود. زهرآگین ساختن ظرف هاى غذاى آن مجتهد گرانمایه و گسیل چهار مزدور براى تیراندازى به سید در نیمه شب نقشه ‏هایى بود که به دقت اجرا شد ولى به لطف ‏الهى ناکام ماند.[۴۸]

دعایى که اجابت شد

در ۱۲۵۷ه’.ق. پناهنده شدن فقیه بزرگوار حضرت محمد تقى بن ابى طالب یزدى به حریم مرجعیت شیعه دیگر بار خشم شاه را برانگیخت. او که هرگز نمى ‏توانست نقطه‏ اى از کشور را برون از نفوذ و حاکمیت خویش بیابد با هدف دستگیرى محمد تقى یزدى که به سبب گفتار کفرستیزانه‏اش تحت تعقیب بود، راه اصفهان پیش گرفت. در این سفر مأموران به حریم سید یورش بوده، دانشور آزاده یزدى را به بند کشیدند و به تهران گسیل داشتند.[۴۹] البته شاه بدین امر بسنده نکرد و براى فروپاشى همیشگى آن حریم امن به بهانه‏ هاى گوناگون بر ثروت مرجع شیعیان، که چیزى جز اموال مسلمانان نبود، چنگ انداخت و دین باوران را با زیانى سنگین روبرو ساخت.[۵۰] کردار زشت شاه چنان قلب مرجعیت شیعه را آزرده ساخت که چون خان قاجار همراه موکب ویژه همایونى براى دیدار و گفتگو با وى به محله بیدآباد روى آورد، اندوهناک شد. صداى طبلها و شیپورهاى مزدوران سلطنت قلب مهربانش را فشرد. دست به آسمان بلند کرد و ملتمسانه گفت: پروردگارا، ذلت فزون‏تر بر فرزندان زهرا روا مدار![۵۱] خداوند دعاى بنده نیکوکارش را اجابت کرد. با آغاز سال ۱۲۶۰ه’.ق. بیمارى بر پیکر پیر فرزانه سپاهان پنجه افکند و در یکى از روزهاى ربیع الثانى، پس از نماز ظهر، روان پاکش سمت محفل سبز کامروایان سپید دست پر کشید.[۵۲] ملا على اکبر خوانسارى پیکر آن راهبر فرزانه را در خانه‏اش غسل داد، فرزند برومندش سید اسداللَّه بر وى نماز گزارد و تندیس پارسایى را در آرامگاهى که خود آماده کرده بود، به خاک سپرد.[۵۳] فرزندان فقیه پاک‏رأى اصفهان عبارتند از: اسداللَّه، ابوالقاسم، جعفر، زین‏العابدین، عبداللَّه، محمد على، مؤمن، محمد مهدى، هاشم، گوهر سلطان، زینب بیگم و خواهر گرانقدرش.

پی نوشت:

۱] . روستایى در ناحیه طارم علیا که آن را از آبادیهاى منطقه زنجان شمرده‏اند و در پنجاه کیلومترى این شهر واقع است. فاصله این آبادى تا شفت که در جنوب غربى رشت واقع شده، شصت کیلومتر است.

[۲] . الکرام‏البرره، آقا بزرگ تهرانى، ج‏۱، ص‏۱۹۳.

[۳] . معارف‏الرجال فى تراجم‏العلماء والادباء، محمد حرزالدین، ج‏۲، ص‏۱۹۵.

[۴] . اختران تابناک، ذبیح اللَّه محلاتى، ج‏۱، ص‏۳۹۴.

[۵] . قصص‏العلماء، محمد تنکابنى، ص‏۱۴۰.

[۶] . همان.

[۷] . ‏ همان.

[۸] . همان.

[۹] . . اعیان الشیعه، محسن امین، ج‏۹، ص‏۱۸۸.

[۱۰] . قصص‏العلماء، ص‏۱۳۶. [۱۱] . اعیان‏الشیعه، ج ۹، ص ۱۸۸.

[۱۲] . روضات‏الجنات فى احوال‏العلماء والسادات، محمد باقر موسوى خوانسارى، ج‏۲، ص‏۱۰۰.

[۱۳] . همان، ص‏۱۰۲.

[۱۴] . قصص‏العلماء، ص ۱۴۳ و ۱۴۴.

[۱۵] . ر.ک: همان، ص‏۷۱ . ۹۱، ۱۳۶ . ۱۸۳؛ تذکرهالقبور، عبدالکریم جزى، ص‏۳۱ . ۱۵۹؛ لباب الالقاب فى‏القاب الاطیاب، حبیب‏اللَّه شریف کاشانى، ص‏۷۸؛ احسن الودیعه، محمد مهدى موسوى، ص‏۲۹ . ۳۸.

[۱۶] . قصص‏العلماء، ص‏۱۴۳ و ۱۴۴.

[۱۷] . بیان‏المفاخر، مصلح‏الدین مهدوى، ج ۱، ص ۱۱۴.

[۱۸] . قصص‏العلماء، ص‏۱۴۰.

[۱۹] . بیان المفاخر، همان.

[۲۰] . قصص‏العلماء، ص‏۱۴۰.

[۲۱] . همان، ص‏۱۱۹.

[۲۲] . همان، ص‏۱۴۳.

[۲۳] . تاریخ اصفهان، حسن خان شیخ جابرى انصارى، چاپ سنگى، ص‏۹۷.

[۲۴] . قصص‏العلماء، ص‏۱۴۹.

[۲۵] . همان .

[۲۶] . همان.

[۲۷] . روضات‏الجنات، ج‏۲، ص‏۱۰۲.

[۲۸] . تاریخ اصفهان، ص‏۹۷.

[۲۹] . قصص‏العلماء، ص‏۱۴۴ و ۱۴۵.

[۳۰] . همان، ص‏۱۳۹ و ۱۴۰.

[۳۱] . همان، ص‏۱۴۵.

[۳۲] . همان، ص‏۱۴۲.

[۳۳] . تاریخ اصفهان و رى و همه جهان، حسن خان شیخ جابر انصارى، ص‏۲۴۹.

[۳۴] . قصص‏العلماء، ص‏۱۳۸.

[۳۵] . همان، ص‏۱۳۷.

[۳۶] . همان.

[۳۷] . ‏اصفهان، لطف اللَّه هنر، ص‏۲۶۳.

[۳۸] . قصص‏العلماء، ص ۱۴۹.

[۳۹] . این مسجد هم اکنون به نام «مسجد سیّد» اصفهان شهرت دارد.

[۴۰] . همان، ص ۱۴۱ و ۱۴۲.

[۴۱] . بیان‏المفاخر، ص ۱۴۹ و ۱۵۰.

[۴۲] . ناسخ‏التواریخ، لسان‏الملک محمد تقى کاشانى، ج‏۲، ص‏۲۱۹.

[۴۳] . بیان‏المفاخر، ص‏۱۷۹.

[۴۴] . تاریخ ایران زمین از روزگار باستان تا انقراض قاجاریه، جواد مشکور، ص‏۳۴۱.

[۴۵] . همان، ص ۱۳۹ و ۱۴۰.

[۴۶] . تاریخ اصفهان و رى و همه جهان، ص‏۲۵۶ و ۲۵۷.

[۴۷] . ‏قصص‏العلماء، ص‏۱۴۴ و ۱۴۵.

[۴۸] . همان، ص‏۱۶۷ و ۱۶۸.

[۴۹] . همان.

[۵۰] . همان.

[۵۱] . همان.

[۵۲] . همان، ص‏۱۶۸.

[۵۳] . همان.

سید محمدحسن آل طیب(ره)

اشاره:

حضرت آیت الله آقاى حاج سید محمدحسن آل طیب جزایرى در ذیقعده الحرام ۱۳۳۰ق در شوشتر در بیت علم و تقوى و فضیلت دیده به جهان  گشود.نسبش با هفت واسطه به علامه بزرگ سید نعمت الله جزایرى مى رسد که از علماى بزرگ استان خوزستان به شمار مى رفت. پدرش مرحوم آیت الله آقاى حاج سید محمدحسین جزایرى(معروف به آقا سید بزرگ) مرجع تدریس، ارشاد، امامت و محل مراجعات مردم و ماهر در علوم عقلى و نقلى و فنون غریبه و متبحر در خطوط سه گانه: نسخ، ثلث و کتیبه بوده و مراتب زهد و تقوى و حافظه شگرف و زیبایى بیان اخلاق خوش و خدمات دینى و اجتماعى و رسیدگى به حال درماندگان و کرامات او مشهور است

تحصیلات و اساتید

 فقید سعید پس از سپرى کردن دوران کودکى، مقدمات و سطوح را نزد آیت الله حاج سید باقر جزایرى و سطوح عالى را نزد آیت الله حاج شیخ محمد کاظم ابن الشیخ و برخى از مباحث ریاضیات، هیئت، نجوم و طب را نزد پدر بزرگوارش فرا گرفت. سپس به دزفول مهاجرت فرمود و در درس حضرت آیت الله حاج شیخ محمدرضا دزفولى شرکت جست و زمانى چند از ایشان در فقه و اصول و درایه و علم الحدیث بهره برگرفت. در سال ۱۳۵۳ق به حوزه علمیه قم آمد و در محضر آیات عظام:حاج شیخ عبدالکریم حایرى، سید محمد حجت وسید احمد خوانسارى، زانوى ادب به زمین زد و از دانش سرشار آنان در فقه و اصول توشه ها گرفت. سپس به قصد شرکت در درس فیلسوف بزرگ مرحوم آیت الله علامه میرزا مهدى آشتیانى و فراگیرى فلسفه و کلام به تهران مهاجرت کرد و مدتها در درس ایشان شرکت جُست.

بازگشت به وطن

 پس از سالى چند به شوشتر بازگشت و ریاست حوزه علمیه آنجا را بر عهده گرفت و طى سال هاى متمادى به تربیت طلاب، تدریس علوم دینى، وعظ و ارشاد، امامت جماعت، تالیف و تصنیف و مبارزه با فساد، امر به معروف و نهى از منکر پرداخت. او داراى اجازه هاى متعدد در اجتهاد و روایت از حضرات آیات عظام: حایرى یزدى، سید ابوالحسن اصفهانى، آقا ضیاء عراقى، شیخ محمد کاظم شیرازى، سید محمد هادى میلانى و شیخ آقا بزرگ تهرانى بود و در علوم عقلى ونقلى چون: فقه، اصول، حدیث، هیئت و نجوم، حساب و ریاضیات و هندسه و جبر و مقابله، ادبیات عرب مهارت فراوان داشت.

تالیفات

آثار ایشان بجز احیاى حوزه علمیّه شوشتر (مدرسه سید نعمت الله جزایرى) عبارتنداز:

 ۱. تضمین الفیه ابن مالک به نام (الریاض المرضیه)

۲. منظومه در حکمت

۳. رساله در حدیث (لاتعاد)

۴. تقریرات فقه و اصول

۵. تحریر العروه الوثقى.

وفات

آن بزرگمرد پس از عمرى سرشار از خدمات دینى، علمى و اجتماعى، سرانجام به دنبال کسالتى طولانى در تاریخ جمعه ۵صفر ۱۴۱۵ق (۲۳تیر ۱۳۷۳ش) در سنّ ۸۴سالگى چشم از جهان فرو بست.

بررسی دلائل موفقیت دولت شیعی علویان طبرستان در گسترش مذهب تشیع

چکیده:

محدوده‌ی جغرافیای طبرستان قدیم که امروزه از آن به مازندران یاد می شود، همواره‌ی تاریخ یکی از کانون‌های اصلی و مورد توجه دوست داران ولایت علوی بوده است، به طوری که علویان که از جریان‌های معارض و ستیزه گر با خلفای اموی و عباسی بوده و مورد آزار و اذیت آنها بودند، برای پناه‌جویی و بسط و گسترش اعتقادات شیعی به این دیار روی آورده و در سال ۲۵۰ هجری قمری سنگ بنای تشکیل اولین دولت مستقل شیعی را در این دیار گذاشته و بنابر دلائلی که در این تحقیق بدان خواهیم پرداخت، تا اندازه‌ی زیادی در دعوت خود موفق بوده و با اقبال مردم طبرستان نیز مواجه شدند.
مورخان از جمله دلائل توفیق علویان در بسط و گسترش فرهنگ شیعی را در کثرت سادات علوی در این دیار، تبلیغ گسترده و چشمگیر علویان و انطباق رفتار و کردار داعیان علوی با آموزه های اسلامی و شیعی ذکر می کنند.
کلیدواژه ها: طبرستان، علویان، اسلام، تشیع.

مقدمه:

آنچه که مسلم است این است که دولت علویان دولتی بود که اساس و شالوده‌ی آن را مذهب و تفکر شیعی پی ریزی و رهبری می کرد. بنابر مستندات تاریخی، آشنایی طبری ها با اسلام، به واسطه‌ی تازیان مسلملانی صورت گرفت که بیش از یک سده با آنها جنگیدند و سر انجام در سال ۱۴۴ هـ.ق، باترفند های مختلف، بر بخش هائی از مناطق جلگه ای این دیار چیره شدند. این دسته از تازیان همگی گرایش غالب حکومت «اهل سنت» داشتند. بنابر این ورود اسلام به این منطقه به شکل غیر شیعی رخ داد. (۳)
به طوری که مرعشی در کتاب تاریخ طبرستان خود ذکر می کند که: «مردم آمل که اسلام قبول کردند مالک المذهب بودند تا به عهد داعی الکبیر.» (۴)
به عبارت دیگر شواهدی در دست است که پیش از حاکمیت علویان مردم طبرستان و آمل ابتدا مالکی مذهب بودند و پس از قیام داعیان علوی، و با جهد و جد آنان و تعهدی که نسبت به مذهب تشیع داشتند و در رواج آن کوشا بودند به شیعه گرایش یافتند.(۵)
بی گمان فراگیری مذهب تسنن در طبرستان در دوران حکمرانی تازیان و طاهریان ادامه یافت؛ اما همزمان ویژگی های جغرافیایی و طبیعت و مزاج آزادی خواه و حقیقت طلب مردم این دیار به زودی پناه جویان علوی را به سوی خود کشاند. ورود سادات به طبرستان، سرآغاز آشنائی طبری ها به عنوان یکی از مهمترین اقوامی که در تاریخ تشیع نقش بنیادینی داشته اندبا فرهنگ دینی و مذهبی شیعه، شده است.
در سال ۲۵۰ هـ. ق جرقه تشکیل دولت علوی در طبرستان زده شد. این جرقه، رویدادی بود که ریشه در تحولات پیشین داشت. عاملان طاهری در طبرستان، به مردم ستم می‌کردند و به تدریج خشم مردم را بر می‌انگیختند. شخصی با نام جابر بن هارون نصرانی، زمین‌های بی‌مالک دیلم و گیلان را به نام امیر طاهری به تصرف در می‌آورد. این رخدادها زمینه یک شورش را فراهم کرد.
دو برادر با نام محمد و جعفر فرزندان رستم ـ که به نظر می‌رسد پدرشان از آیین زرتشتی بریده و مسلمان شده بود ـ نفوذ چشمگیری در این ناحیه داشتند. آنها یکی از علویان مقیم طبرستان ـ محمد بن ابراهیم ـ را به یاری خواستند. وی گفت که شخص قوی‌تری را می‌شناسد که بهتر می‌تواند آنها را رهبری کند. او حسن بن زید علوی را که در شهر ری اقامت داشت، به آنان معرفی کرد. آنها همراه با نامه‌ای از آن علوی، به سوی حسن بن زید رفتند و او را به طبرستان دعوت کردند. وی دعوت را پذیرفت و وقتی به طبرستان آمد، همه مردم آن ناحیه، از چالوس تا رویان و مازندران را آماده بیعت با خود دید و به گفته ابن اسفندیار: جمله مردم طبرستان، بیعت قبول کردند.
بهر روی پس از حوادثی علویان بر طبرستان چیره شده و بعد از آنکه پایه های قدرت سیاسی خود را مستحکم کردند، دست به نهضتی علمی وفرهنگی بر اساس آموزه های شیعی در گستره‌ی حوزه های تحت نفوذ خود زدند.
ذکر این نکته نیز ضروریست که حضور علویان راستین، در هر نقطه ای از ممالک و بلاد اسلامی صرف نظر از اینکه از نظر سیاسی موفق به تشکیل حکومت شده اند یا نه، همواره موجب رشد و تعالی فکری مردم آن منطقه بوده است. البته باید پذیرفت بنابر دلائل متعدد این روند همواره سیر آرمانی خود را طی نکرده و به جهاتی گاه دچار افول نیز شده است.

علل گسترش فرهنگ شیعی در دوره‌ی علویان:

در بررسی علل گسترش فرهنگ دینی و مذهبی تشیع به واسطه‌ی علویان در سرزمین طبرستان و بعد ها به تَبَعِ آن درسراسر ایران می توان موارد گوناگونی را ذکر کرد که در ادامه به برخی از مهمترین این موارد اشاره خواهیم کرد:

حضور چشمگیر سادات علوی به عنوان مروّجین فرهنگ شیعه:

یکی از اساس ترین دلائل اقبال عمومی علویان در گستره‌ی سرزمین طبرستان حضور چشمگیر سادات مهاجر به این منطقه بوده است. این مهاجرت، از همان قرن نخست هجری آغاز شد و در نیمه های قرن دوم هجری، سرعت گرفت. در اواخر قرن دوم و تا قرن سوم، گروه های زیادی از سادات، در شهرهای مختلف ایران از جمله قم، ری، اصفهان و گرگان در کنار سایر قبایل عربی مهاجر، زندگی می کردند.
چند دلیل برای مهاجرت آنها به ایران وجود داشت. نخست آن که، آنها هم مانند سایر اعراب به دنبال زندگی بهتری بودند و مهاجرت به ایران را برای رسیدن به چنین هدفی مناسب می دیدند.مهم آن بود که، آنان به دلیل محبوبیتی که به عنوان نواده پیامبر (ص) داشتند، از سوی مسلمانان با استقبال بیش تری روبرو می شدند.
دلیل دوم آن نیز این بود که در دوره اموی و عباسی، آنها در عراق و حجاز امنیت نداشتند.از زمان منصور عباسی که سرکوبی علویان را با شدت دنبال می کرد، علویان به اجبار به هر سوی می گریختند. در این زمان ایران هم محل مناسبی برای آنها بود.
به هر روی فشار خلفای عباسی به سادات علوی موجب مهاجرت آنان به سوی ایران شد. در ایران نیز مناطق شمالی بهترین جا برای استقرار آنان بود. مردم نیز به سادات علوی گرایش داشته و همین گرایش زمینه‌ساز حضور علویان در منطقه و قیام آنان علیه حاکمان عباسی شد. منطقه دیلم و مناطق شمالی ایران، از نظر جغرافیایی، سیاسی و امنیتی آمادگی ایجاد یک نهضت شیعی، نه الزاماً شیعه دوازده امامی را داشت. البته آشنایی بیشتر مردم کرانه‌های دریای مازندران با تشیع در قرن سوم ه. ق بود که به قیام و استقلال این سرزمین انجامید. در قرن سوم، به ویژه زمان متوکل، علویان مورد تعقیب بودند فرزندان اهل‌بیت به مناطق دور دست و امن، کرانه‌های دریای مازندران پناه می‌بردند.(۶)
محمدبن زید پس از آن که توانست با قیام‌های متعدد، حکومت خود را در طبرستان مستقر سازد از علویان حمایت کرد.(۷)
محمدبن زید نخستین کسی بود که بنایی بر قبر علی ـ علیه السلام ـ و امام حسین ـ علیه السلام ـ بناکرد و در این راه بیست هزار دینار خرج کرد. وی هر سال سی هزار درهم به مشاهد علی ـ علیه السلام ـ و حسنین ـ علیه السلام ـ و سایر اقربای خویش می‌فرستاد.(۸)
در کتاب تاریخ طبرستان آمده است: «محمدبن زید اقدام به تشکیل حکومت نکرد بلکه وی زمانی که گروهی از بزرگان دیلم نزد وی رفتند از پذیرش حکومت خودداری ورزید و حسن بن زید معروف به «حالب الحجاره» را که در ری ساکن بود معرفی کرد و نمایندگان مردم نزد وی در ری رفتند و حسن‌بن زید دعوت آنان را پذیرفت و در ۲۵ ماه رمضان سال ۲۵۰ ه‍. ق به دعوت مردم رویان و کلای، عازم طبرستان شد. سادات آن دیار و بزرگان شهر، مقدمش را گرامی داشتند و به استقبال وی شتافتند و براساس کتاب خدا و سنت رسول الله و امر به معروف و نهی از منکر با وی بیعت کردند».(۹)
حکومت علویان که از سال ۲۵۰ ه. ق در مناطق مختلف شمال ایران آغاز شده بود تا سال ۳۱۶ ادامه یافت.
به هر روی، مهاجرت سادات به ایران از جهت سیاسی و اجتماعی تأثیر مهمی در ایران داشت.خواهیم دید که در قرون بعد، سادات در هر شهر، نقیبی ویژه خود داشتند و به عنوان شریف، رئیس یا صدر، در تحولات اجتماعی و سیاسی شهر، نقش مهمی بر عهده داشتند.
از جمله شهرهایی که شمار زیادی علوی در آن زندگی می کرد، شهر ری بود. از آثار بر جای مانده از مهاجرت سادات به آن، مرقد عبد العظیم حسنی علیه السلام است که در نیمه قرن سوم هجری در این شهر درگذشت. اصولا شمار علویان ساکن این شهر فراوان بوده است
شایان ذکر است که سادات علوی به دلیل انتساب به پیامبر (ص) و خاندان برگزیده‌ی او، در میان مردم طبرستان نیز از قرب و منزلت خاصی برخوردار بوده و به واسطه‌ی حضور خود، زمینه های آشنائی و اثر پذیری طبری ها با فرهنگ شیعی را پدید آوردند.
به بیان دیگر حضور علویان در منطقه‌ی طبرستان، به تدریج بر افکار و اذهان مردم، تاثیرات مثتی گذاشت به خصوص که مردم آنان را به پاکی، زهد و تقوا می شناختند. (۱۰)
مهمترین عامل این حضور را بایددر حرکت حضرت علی بن موسی الرضا (ع) زعیم و قائد علویان در اواخر قرن دوم و سوم هجری به سوی ایران دانست.
سیاست فریب کارانه‌ی خلافت عباسی در جلب حمایت و رضایت مخالفان و معترضان مختلف خود باعث شد تا مأمون توجه‌ی خود را به شخصیت بارز شیعی آن زمان، یعنی حضرت رضا (ع) معطوف دارد. مأمون با زیرکی و سیاست خاصی تصمیم گرفت که با شعار بازگرداندن خلافت به فرزندان پیامبر (ص) و با همان شعاری که اسلاف او بیان کرده بودند، خلافت عباسی را از آشوب های شیعیان در امان دارد. هدف مأمون تحمیل خلافت به امام و سپس جانشینی آن حضرت بود. کاری که فرجام آن شهادت پنهان آن حضرت به دست مامون و آغاز حکومت به ظاهر مشروع او بود که دیگر نمی توانست با مخالفت علویان و پیروان او روبرو گردد. اما نفس حکمت و حضور امام در شهرهای ایران و سپس خراسان در تحکیم پایگاه شیعیان که هواخواهان حکومت علوی بودند اثرات مهمی داشت.
اصلی ترین تاثیرحضور امام در ایران، حرکت و استقرار سادات و علویان در مناطق امن ایران خصوصا طبرستان بود که تحت پوشش زیارت و پیوستن به امام رضا (ع) صورت می گرفت که به دنبال خود ترویج و تبلیغ فرهنگ و مذهب شیعه را نیز به همراه داشت.
خبر شهادت امام رضا (ع) نیز موج جدیدی از احساسات شیعی را در بین علویان و پیروان آنها به وجود آورد و از طرف دیگر علویان که از طرف دستگاه خلافت احساس خطر جدی می کردند، به سرعت از اطراف مرکز خلافت پراکنده شدند و همانطور که گفته شد مهمترین منطقه‌ی امن برای آنها مناطق شمالی ایران بود که شامل طبرستان و اطراف آن سرزمین می بود.(۱۱)
البته شایان ذکر است سایر نقاط ایران همچون ری، بعضی از شهرهای خراسان، نواحی اصفهان، و قم نیز در ای زمینه پذیرای سادات علوی بوده اند؛ اما رشته کوههای موجود در طبرستان و قومس، دیلمان، و طالقان، عامل مهمی برای توفّق نظامی علویان در درگیری احتمالی با سپاه خلیفه و عاملان او بوده و با توجه به شرایط طبیعی این دیار، جایگاه امنی به شمار می رفت.
از طرف دیگرنفوذ معنوی که به جهت انتساب به خاندان نبی در ایشان مشاهده می شد، در جذب ظاهری بعضی از حکام محلی طبرستان موثر واقع شد.(۱۲)
بنابر این گفته‌ی ظهیر الدین مرعشی در کتاب تاریخ طبرستان، رویان و مازندران، مبنی بر تمایل قلبی اسپهبدان مازندران و طبرستان به شیعه(۱۳) را باید با همین جهت، تحلیل و تفسیر نمود.
به عبارت دیگر استقرار و نفوذ علویان در این مناطق به نحوی بود که حتی اسپهبدان و کسانی که از دوره‌ی حاکمان ساسانی باقی مانده بودند، به هر علت ممکن به سوی ایشان تمایل پیدا کردند.(۱۴)
بعدها تشکیل رسمی حکومت مستقل علویان در طبرستان که مرکز ثقل جنبشهای شیعی در ایران قرار گرفت به گسترش فرهنگ دینی و مذهبی تشیع کمک شایانی کرد. به نحوی که اثرات سازنده‌ی آن تا به امروز نیز قابل مشاهده است.

انطباق اعمال و رفتار علویان با آموزه های شیعی و مکتب ناب اسلامی:

آموزه ها و تعالیم شیعی که به علت دوری از عرصه های قدرت و ثروت، همگونی بهتری با اسلام راستین و همخوانی بیشتری با آرمان والای طبری ها مبنی بر آزادی از فشار روز افزون حاکمان به ویژه تازیان بیگانه داشت، خود از مهمترین عوامل اقبال و گسترش این مذهب در طبرستان و دیگر مناطق ایران بوده است.
تفکر شیعی مبتنی بر رویارویی با زور و بیداد و ستم، آرمان اجتماعی راستینی بود که جنبش های شیعی از ابتدا در پی نیل به آن بودند. قیامهایی چون نهضت امام حسین (ع)، جنبش زید بن علی و دیگر علویان پیرو آنها، به خوبی گواه این زلال و همگونی و همخوانی با تعالیم ناب مذهب تشیع بوده است.
این معنا برابر اندیشه قدرتهای حاکم اموی و عباسی که دین، قدرت و ثروت را تنها وسیله ای برای بیدادگری و به بندگی گرفتن مردم، به ویژه غیر تازیان قرار داده بودند، گرایش روز افزون طبری ها به مذهب تشیع و دوری از حاکمان اموی و عباسی و باورهای آمیخته به نژاد پرستی و عربی آنان را در پی داشت.
یکی از ویژگی های علویان، آن بود که در برابر عباسیان ادعای خلافت داشتند، در حالی که سایر قبایل عربی چنین ادعایی نداشتند. این مسأله برای جریان هایی که با عباسیان مخالف بودند، بسیار اهمیت داشت. آنها در جستجوی رهبرانی بودند تا بتوانند مخالفت و مبارزه خود را با عباسیان مشروعیت بخشند. طبعا پذیرفتن علویان به عنوان رهبر، قدم مهمی برای جلب حمایت توده های مردم در این مبارزات می شد. این مسأله سبب حساسیت حکومت های وابسته به خلافت نسبت به علویان بوده و در بسیاری از موارد، به آزار و اذیت علویان منتهی می شد.
در واقع آشنایی با روحیات علویان و محشور بودن با ایشان، مردم طبرستان را به صورت قلبی به مذهب تشیع رهنمون ساخت. زهد و پرهیزگاری عملی، صداقت در کردار و رفتار، حق طلبی و حق جوئی و دیگر صفات محسنه‌ی علویان محبوبیت خاصی را برای آنان در بین طبرستانیان رقم زد و آنان را با پذیرش آموزه های شیعی از سوی آن مردم مواجه ساخت.
مورخینی که تاریخ طبرستان را در عصر فرمانروائی علویان بررسی کرده اند، بیش از هر چیز در باب فضائل اخلاقی و کرم و سخاوت و دستگیری آن خاندان از بینوایان و تشویقی که از اهل دانش و معرفت کرده اند سخن گفته اند.

صدور فرمان های مذهبی از سوی حاکمان علوی:

سازماندهی و اداره‌ی سرزمین طبرستان و دولت نوبنیاد شیعی آن بدون وجود قوانین خاص و مشخص عملاً نا ممکن بود. از این رو شاهد آن هستیم که حاکمان علوی از همان ابتدای تشکیل حکومت خود در طبرستان دست به اصلاحات و همچنین صدور فرامینی زدند که برای استحکام پایه های قدرت تفکر و دولت شیعی در طبرستان ناگزیر می نمود. از جمله‌ی این فرامین و دستورات می توان به فرمانهای صادره از سوی داعی کبیر اشاره کرد.(۱۵)
حسن بین زید علوی معروف به داعی کبیر که از شر مخالفان داخلی و خارجی خود در طبرستان آسوده شد به صدور فرمانهای مذهبی برای عُمّال خود در شهرها و بخش های تابعه همت گماشت.
تمام شواهد حاکی از آن است که وی از قیام و نهضت خود هدفی جز احیاء و توسعه و گسترش فرهنگ شیعی نداشت.
تا قبل از ورود داعی کبیر به منطقه طبرستان، اجتماعات اولیه‌ی نهضت، بیشتر به منظور چاره اندیشی در مقابل حملات احتمالی عمال طاهریان به رویان تشکیل می گردید و نهایت آرزوی آنان ایجاد حکومتی مستقل در رویان بود. (۱۶)
ولی رهبری نهضت توسط داعی کبیر، از روز نخست این حرکت به آن جهتی اسلامی- شیعی داد و با مردم بر اساس مبانی اعتقادی شیعه بیعت کرد و همان طور که گفته شد دستورات و قوانین خاصی را در این راستا صادر نمود.
حسن بن زید (داعی کبیر) در همان آغاز حرکت خود به مردم اعلام کرد که برای برپا داشتن کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) و امر به معروف و نهی از منکر با شما بیعت می کنم.(۱۷)
وی حرکت تبلیغ خود را بر همین اساس که از خط مشی خاص شیعیِ بر گرفته از شعار معروف امام حسین (ع) در نهضت راستینش بود، قرار داده بود. برای کارگزاران خود دستور العملی بدین شرح صادر کرد و همه‌ی پیروان خویش را به عمل بدان تشویق و ترغیب نمود.
برای نمونه مضمون برخی از این دستورات را متذکر می شویم:
«۱ ـ مردم را به متابعت به کتاب خدا و سنت پیامبر وادار کنید به گونه ای که در اصول و فروع دین از رفتار و گفتار علی (علیه السلام) پیروی کنند.
۲ ـ از عقیده جبریه و مشبهه دوری گزینند.
۳ ـ در اذان و اقامه «حی علی خیر العمل» بگویند.
۴ ـ در اقامه هر عبارت را دو مرتبه بگویند.
۵ ـ در نماز «بسم الله الرحمن الرحیم» را با صدای بلند بخوانند. (۱۸)
۶ ـ برای نماز بامداد قنوت را واجب دانند.
۷ ـ در نماز میت پنج تکبیر بخوانند.
۸ ـ همچنین ممنوعیت مسح کشیدن بر کفش ها.» (۱۹)
آشکار است که مقصود داعی کبیر از صدور چنین فرمان هایی، اجرای اصول تشیع و نشر و تبلیغ فرهنگ نوپای شیعی بود.
حسن بن زید با این منشور به تبیین حکومت دینی خود پرداخت و این دستورات را همراه مبلغانی خاص به شهرها و قریه ها روانه کرد. (۲۰)
گاهی نیز برخی از دستورات و فرمان ها به صورت غیر مستقیم تعمیم می یافت. طبق نقل ابن اسفندیار روزی حسن بن زید سواره از یکی از محله های شهر آمل می گذشت در این حین بر روی دیواری به نوشته ای برخورد کرد که: «قرآن کلام الله غیر مخلوق و من قال مخلوق فهو کافر» (۲۱) که این جمله مذکور عقیده اهل تسنن و بیشتر خلفای عباسی بود. ایرانیان و بخصوص معتزلیان ایران مخالف این عقیده بودند و قائل به حادث بودن قرآن و مخلوق بودن آن بودند.
داعی کبیر چند لحظه ای ایستاد و با تأمل به آن نوشته نگریست و سپس به راه خود ادامه داد اما پس از مدت کمی بازگشت ولی اثری ازآن نوشته روی دیوار نبود. وی با لبخندی گفت به خدا سوگند که از کشتن رهایی یافتند یعنی اگر آن نوشته هنوز روی دیوار بود تمام ایشان را می کشتم.(۲۲) این واقعه نشان از نزدیکی و هم فکر بودن عقائد شیعیان علوی و معتزلیان داشته و تقابل این دو با خلفای عباسی و اهل تسنن آن زمان را به اثبات می رساند.
از طرف دیگر حاکمان علوی نسبت به سرپیچی از دستورات و فرامین دینی و مذهبی که صادر می کردند و همچنین با کارگزاران و مردمی که در مقابل برخی از دستورات و تصمیمات آنان مقاومت می کردند عکس العمل تند و گاه بی رحمانه ای نشان می دادند.
از جمله قضیه مربوط به حسین بن احمد و عبید الله بن علی را می توان ذکر کرد. آنان از طرف داعی کبیر، حکومت قزوین، زنجان و ابهر را بر عهده داشتند و در جنگ موسی بن بغا، عامل خلیفه عباسی، صحنه را ترک کرده و گریخته بودند. معروف است که به امر داعی و جهت عبرت سائرین در همان سال یعنی ۲۸۵ هجری در برکه آبی غرق شدند.(۲۳)
اعزام مبلغین به نواحی مختلف طبرستان و دیگر نواحی به عنوان مروّجین فرهنگ و مذهب تشیع:
با تشکیل دولت علویان طبرستان، داعیان علوی که به نقش سازنده وکارآمد ملبغان مذهب و فرهنگ نوپای دولت شیعی علوی بسیار واقف بوده اند، توجه‌ی خاصی را معطوف آن داشته اند.
داعی کبیر با اعزام مبلغانی به مناطق مختلف و تشکیل اجتماعات، هم هدف مذهبی نهضت را در دیگر نقاط گسترش می داد و هم حمایت و مشارکت فعال مردم در امر نهضت را موجب می شد. و برای گسترش نهضت به خارج از مرزهای طبرستان و رویان پشتوانه ای محکم فراهم می کرد. (۲۴)
بعد از او این امر توسط جانشینان او به صورت جدی پیگیری شد به نحوی که اصطخری در مورد توجه‌ی ناصر کبیر به اصل تبلیغ و اعزام مبلغان به نواحی مختلف طبرستان و گیلان نوشته است: «او مبلغانی را به نقاط مختلف طبرستان و گیلان اعزام می کرد تا به تبلیغ اسلام بپردازند. ناصر کبیر یکی از عوامل مهم تثبیت دین اسلام در غرب طبرستان و گیلان بود. این در حالی بود که تقریباً تا قبل از نیمه قرن سوم هجری تعداد مسلمانان طبرستان به ویژه نواحی دیلم (نواحی کوهستانی بین گیلان و مازندران) بسیار اندک بوده است.(۲۵)
البته واضح است که در استحکام و دوام حکومتی که در محاصره‌ی دشمنان داخل و خارج بوده و خصوصاً از سوی خلفاءعباسی دائماً در معرض خطر باشد، قاطعیت در شیوه‌ی برخورد با مخالفین و تخطی کنندگان از دستورات و فرامین، امری طبیعی قلمداد می شود.
دولت علویان نیز ازاین قاعده مستثنی نبود. داعی کبیر و برخی دیگر از حاکمان دولت علوی با این که عموماً اشخاصی عدالت خواه بوده اند ولی به جهت مقتضای زمانه و تجربه ای که در طول تاریخ از خیانت ها و اهمالی که موجب ریخته شدن خون اهل بیت و یاران آنان شده بود، به دست آورده بودند، نهایت سعی را در حفظ و مراعات احتیاط در رابطه با فرمان های صادره‌ی دینی و مذهبی و حکومتی خود داشته و در این خصوص بعضاً افراطی نیز عمل می کردند.
حضور مبلغان به عنوان افرادی مورد احترام ومقبول که نه با قدرت زور و اجبار، بلکه به وسیله ارشاد و دعوت و به واسطه‌ی خصایل پسندیده ای که داشتند موجب توجه‌ی مردم این مناطق به اسلام آن هم از نوع شیعی آن شود و راه را برای پذیرش و صدور این فرهنگ نوپا در سرزمین طبرستان و مناطق اطراف هموارتر کند.

نتیجه گیری:

از مجموع داده های این تحقیق می توان اینگونه نتیجه گرفت که با ورود علویان به مازندران و تشکیل یک دولت نسبتاً مقتدر در حوزه‌ی شمال ایران، زمینه برای بسط و گسترش و اعتلای فرهنگ و مذهب شیعه فراهم شده بود.
این بستر سازی دلائل عمده ای داشته است. از جمله کثرت حضور سادات در منطقه‌ی امن طبرستان که اجازه‌ی ترویج عقائید شیعی را به دور از خلافت اموی و عباسی میسر می ساخت. همچنین عملکرد زیرکانه‌ی علویان در شیوه‌ی حکومت داری و صدور فرامین مبتنی بر عقائد شیعی در اجرای عملی آموزه های شیعی تاثیر بسزایی داشت به طوری که سر باز زدن از این فرامین گاه عقوبت های سنگینی را برای خاطیان در می داشته است.
علاوه بر موارد یاد شده انطباق اعمال و رفتار داعیان علوی با آنچه که دیگران را امر به آن می کردند باعث پذیرش عمومی این آموزه ها می شد. و آخرین نکته اینکه علویان به اهمیت تبلیغ در رسیدن به اهداف خود پی برده و با اعزام مبلیغی به حوزه‌ی تحت سلطه‌ی خود، توانستند خیل عظیمی از مردم را با نظر و عقاید خود همراه سازند. مجموع این عوامل دست به دست هم داده تا شاهد رشد و شکوفایی آنچه که عقاید و گرایش شیعی می نامیم در این دوره باشیم.

پی نوشت ها :

۱٫ کارشناسی ارشد زبان و ادبیات عربی و مدرس دانشگاه پیام نور آمل
۲٫ کارشناسی ارشد تاریخ اسلام
۳٫ اسماعیلی ،سیری در تاریخ تشیع، ۱۳۸۷، ص۵۹٫
۴٫ مرعشی،تاریخ طبرستان، رویان و مازندران، ۱۳۶۱،ص ۱۲۴٫
۵٫ صمدی،در قلمرو مازندران، ۱۳۷۰، ص ۱۱۸٫
۶٫ بهاءالدین محمد بن حسن، تاریخ طبرستان، تصحیح عباس اقبال، ج ۲، بی تا، ص ۲۲۴٫
۷٫ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ‌دار صادر، بیروت، ج ۴، بی تا،ص ۴۷۴٫
۸٫ رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، انتشارات انصاریان، قم، ج۱، ص ۲۹۶٫
۹٫ -تاریخ طبرستان، ص ۴۴۲٫
۱۰٫ ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان، ۱۳۶۶، ص۲۸۸٫
۱۱٫ آملی، تاریخ رویان ومازندران، ۱۳۸۳ش.ص ۵۸٫
۱۲٫ قهرمانی نژادشائق،علویان طبرستان… ۱۳۷۸ش،ص ۴۲٫
۱۳٫ ظهیر الدین مرعشی می نویسد: « چون سادات خبر غدر(حیله) مأمون نسبت به حضرت رضا(ع) را شنیدند ، به کوهستان دیلمان و طبرستان پناه بردند.بعضب بدانجا شهید گشتند و مزار و مرقد ایشان مشهور و معروف است وچون اسپهبدان مازندران در اوائل که اسلام قبول کردند، شیعه بودند و با اولاد رسول (ع) حُسن اعتقاد داشتند، سادات را د این ملک مقام آسانتر بود.» ( حکیمیان، ۱۳۶۸، ۶۹)
۱۴٫ حکیمیان،علویان طبرستان، ۱۳۶۸، ص ۶۹٫
۱۵٫ حقیقت ، جنبش زیدیه در ایران، ۱۳۵۹، ص ۶۹٫
۱۶٫ درگاهی ، بینائی، ۱۳۸۲، ص ۱۱۴٫
۱۷٫ ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان، ۱۳۶۶، ص ۲۲۹٫
۱۸٫ حکیمیان ،علویان طبرستان، ۱۳۶۸، ص۷۹٫
۱۹٫ رفیع، جنبش زیدیه در ایران ، ۱۳۵۹، ص ۶۹٫ عین مطالب فرمان مذکور که بزبان عربی است در تاریخ طبرستان تالیف ابن اسفندیار درج شده است. صفحه ی ۲۴۰٫
۲۰٫ بحر العلوم،تاریخ تشیع و مزارات شهرستان ساری، ۱۳۸۵،ص ۷۷٫
۲۱٫ در رابطه با فرقه های مختلف و اعتقادات گوناگون راجع به خلق قرآن ، ر.ک ؛ فهمی جدعان، المحنه، بحث فی جدلیه الدینی و سیاسی فی الاسلام ، الطبعه العربیه الاولی ، دار الشروق للنشر و التواریخ، ۱۹۷۹، ص۴۰-۱۹٫
۲۲٫ مهرآبادی، میترا،تاریخ سلسله های محلی ایران،۱۳۸۷، دنیای کتاب ، چاپ اول. ص ۴۱۵٫
۲۳٫ البخاری ، سر السلسله العلویه ، ۱۳۷۶، ص ۲۷-۲۶٫
۲۴٫ درگاهی ، بینائی، ۱۳۸۲، ص ۱۱۴٫
۲۵٫ اصطخری، المسالک و الممالک، ۱۳۶۸، ص ۶۹٫

کتاب نامه :
۱- آملی، محمد بن حسن اولیاء الله (۱۳۸۳) تاریخ رویان، تصحیح: منوچهر ستوده،، تهران، اقبال، چاپ اول.
۲- ابن اثیر (۱۹۹۴) الکامل فی التاریخ، بیروت، دار صادر و موسسه التاریخ العربی.
۳- ابن اسفندیار، بهاءالدین محمد بن حسن (بی تا) تاریخ طبرستان، تصحیح عباس اقبال، ج ۲٫ چاپ اول.
۴- —-(۱۳۶۶) تاریخ طبرستان، تصحیح عباس اقبال، تهران، پدیده،،چاپ دوم.
۵- اسماعیلی، یوسف (۱۳۸۷) سیری در تاریخ تشیع، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، چاپ اول.
۶- اصطخری، ابراهیم (۱۳۶۸) المسالک و الممالک، به اهتمام ایرج افشار، همدانف انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم.
۷- بحر العلوم، محمد مهدی فقیه (۱۳۸۵) تاریخ تشیع و مزارات شهرستان ساری، قم، انتشارات وثوق، چاپ اول.
۸- بخاری، ابونصر (۱۳۷۶ ش) سر السلسله العلویه،انتشارات شریف الرضی، قم.
۹- جعفریان، رسول (۱۳۷۸) تاریخ ایران اسلامی-از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان-، قم، موسسه‌ی فرهنگی دانش و اندیشه‌ی معاصر، چاپ اول.
۱۰- حقیقت، عبد الرفیع (۱۳۵۹) جنبش زیدیه در ایران، تهران، انتشارات آزاد اندیشان، چاپ اول.
۱۱- حکیمیان، ابولفتح (۱۳۶۸) علویان طبرستان، تحقیق در آثار و عقائد فرقه‌ی زیدیه ایران، تهران، انتشارات الهام.
۱۲- درگاهی، زین العابدین، بینائی قوام الدین (۱۳۸۲) در گستره‌ی مازندران- مجموعه مقالات، تهران، نشر رسانش.
۱۳- رفیع، جلال (۱۳۵۹) فرهنگ مهاجم، فرهنگ مولد، تهران، انتشارات اطلاعات،
۱۴- صمدی، حسین (۱۳۷۰) در قلمرو مازندران، بابل، چاپ نقش جهان.
۱۵- فهمی جدعان، المحنه (۱۹۷۹) بحث فی جدلیه الدینی و سیاسی فی الاسلام، الطبعه العربیه الاولی، دار الشروق للنشر و التواریخ.
۱۶- قهرمانی نژاد شائق، بها الدین (۱۳۷۸) علویان طقرستان پرچمداران امر به معروف، قم، انتشارات نور السجاد، چاپ اول.
۱۷- ۵۴- مرعشی، سید ظهر الدین (۱۳۶۱) تارسخ طبرستان و رویان و مازندران، به کوشش محمد حسین تسبیحی، تهران، نشر شرق.
۱۸- مهرآبادی، میترا (۱۳۸۷) تاریخ سلسله های محلی ایران، تهران، دنیای کتاب، چاپ اول.

 غفار محمدی (۱)

روح الله قنبری(۲)

احادیث برگزیده امام رضا علیه السلام

 ۱- قال الامام علىّ بن موسى الرّضا (علیه السلام) :

مَنْ زارَ قَبْرَ الْحُسَیْنِ علیه السلام بِشَطِّ الْفُراتِ، کانَ کَمَنْ زارَ اللهَ فَوْقَ عَرْشِهِ.[۱]

حضرت امام رضا (علیه السلام) فرمود: هر مؤمنى که قبر امام حسین علیه السلام را کنار شطّ فرات در کربلا زیارت کند همانند کسى است که خداوند متعال را بر فراز عرش زیارت کرده باشد.

۲- کَتَبَ (علیه السلام): أبْلِغْ شیعَتى: إنَّ زِیارَتى تَعْدِلُ عِنْدَاللهِ عَزَّ وَ جَلَّ ألْفَ حَجَّه، فَقُلْتُ لاِبى جَعْفَر (علیه السلام): ألْفُ حَجَّه؟!

قالَ: إى وَاللهُ، وَ ألْفُ ألْفِ حَجَّه، لِمَنْ زارَهُ عارِفاً بِحَقِّهِ.[۲]

حضرت به یکى از دوستانش نوشت: به دیگر دوستان و علاقمندان ما بگو: ثواب زیارت ـ قبر ـ من معادل است با یک هزار حجّ.

راوى گوید: به امام جواد (علیه السلام) عرض کردم: هزار حجّ براى ثواب زیارت پدرت مى باشد؟!

فرمود: بلى، هر که پدرم را با معرفت در حقّش زیارت نماید، هزار هزار ـ یعنى یک میلیون ـ حجّ ثواب زیارتش مى باشد.

۳- قالَ (علیه السلام): أوَّلُ ما یُحاسَبُ الْعَبْدُ عَلَیْهِ، الصَّلاهُ فَإنْ صَحَّتْ لَهُ الصَّلاهُ صَحَّ ماسِواها، وَ إنْ رُدَّتْ رُدَّ ماسِواها.[۳]

فرمود: اوّلین عملى که از انسان مورد محاسبه و بررسى قرار مى گیرد نماز است، چنانچه صحیح و مقبول واقع شود، بقیه اعمال و عبادات نیز قبول مى گردد وگرنه مردود خواهد شد.

۴- قالَ (علیه السلام): لِلصَّلاهِ أرْبَعَهُ آلاف باب.[۴]

فرمود: نماز داراى چهار هزار در (جزء و شرط) مى باشد.

۵- قالَ (علیه السلام): الصَّلاهُ قُرْبانُ کُلِّ تَقىّ.[۵]

فرمود: نماز، هر شخص باتقوا و پرهیزکارى را – به خداوند متعال – نزدیک کننده است.

۶- قالَ (علیه السلام): یُؤْخَذُ الْغُلامُ بِالصَّلاهِ وَ هُوَ ابْنُ سَبْعِ سِنینَ.[۶]

فرمود: پسران باید در سنین هفت سالگى به نماز وادار شوند.

۷- قالَ (علیه السلام): فَرَضَ اللهُ عَلَى النِّساءِ فِى الْوُضُوءِ أنْ تَبْدَءَ الْمَرْئَهُ بِباطِنِ ذِراعِها وَ الرَّجُلُ بِظاهِرِ الذِّراعِ.[۷]

فرمود: خداوند در وضو بر زنان لازم دانسته است که از جلوى آرنج دست، آب بریزند و مردان از پشت آرنج. (این عمل از نظر فتواى مراجع تقلید مستحبّ مى باشد).

۸- قالَ (علیه السلام): رَحِمَ اللهُ عَبْداً أحْیى أمْرَنا، قیلَ: کَیْفَ یُحْیى أمْرَکُمْ؟

وَ قالَ (علیه السلام) : یَتَعَلَّمُ عُلُومَنا وَیُعَلِّمُها النّاسَ.[۸]

فرمود: رحمت خدا بر کسى باد که أمر ما را زنده نماید، سؤال شد: چگونه؟ حضرت پاسخ داد: علوم ما را فرا گیرد و به دیگران بیاموزد.

۹- قالَ (علیه السلام): لَتَأمُرُنَّ بِالْمَعْرُوفِ، وَلَتَنْهُنَّ عَنِ الْمُنْکَرِ، اَوْلَیَسْتَعْمِلَنَّ عَلَیْکُمْ شِرارُکُمْ، فَیَدْعُو خِیارُکُمْ فَلا یُسْتَجابُ لَهُمْ.[۹]

فرمود: باید هر یک از شماها امر به معروف و نهى از منکر نمائید، وگرنه شرورترین افراد بر شما تسلّط یافته و آنچه که خوبانِ شما، دعا و نفرین کنند مستجاب نخواهد شد.

۱۰- قالَ (علیه السلام): مَنْ لَمْ یَقْدِرْ عَلى مایُکَفِّرُ بِهِ ذُنُوبَهُ، فَلْیَکْثُرْ مِنْ الصَّلوهِ عَلى مُحَمَّد وَآلِهِ، فَإنَّها تَهْدِمُ الذُّنُوبَ هَدْماً.[۱۰]

فرمود: کسى که توان جبران گناهانش را ندارد، زیاد بر حضرت محمّد و اهل بیتش(علیه السلام)صلوات و درود فرستد، که همانا گناهانش ـ اگر حقّ الناس نباشد ـ محو و نابود گردد.

۱۱- قالَ (علیه السلام): الصَّلوهُ عَلى مُحَمَّد وَ آلِهِ تَعْدِلُ عِنْدَاللهِ عَزَّ وَ جَلَّ التَّسْبیحَ وَالتَّهْلیلَ وَالتَّکْبیرَ.[۱۱]

فرمود: فرستادن صلوات و تحیّت بر حضرت محمّد و اهل بیت آن حضرت (علیه السلام) در پیشگاه خداوند متعال، پاداش گفتن «سبحان الله، لا إله إلاّ الله، الله اکبر» را دارد.

۱۲- قالَ (علیه السلام): لَوْخَلَتِ الاْرْض طَرْفَهَ عَیْن مِنْ حُجَّه لَساخَتْ بِأهْلِها.[۱۲]

فرمود: چنانچه زمین لحظه اى خالى از حجّت خداوند باشد، اهل خود را در خود فرو مى برد.

۱۳- قالَ (علیه السلام): عَلَیْکُمْ بِسِلاحِ الاْنْبیاءِ، فَقیلَ لَهُ: وَ ما سِلاحُ الاْنْبِیاءِ؟ یَا ابْنَ رَسُولِ الله! فَقالَ (علیه السلام): الدُّعاءُ.[۱۳]

فرمود: بر شما باد به کارگیرى سلاح پیامبران، به حضرت گفته شد: سلاح پیغمبران(علیه السلام)چیست؟

در جواب فرمود: توجّه به خداوند متعال; و دعا کردن و از او کمک خواستن مى باشد.

۱۴- قالَ (علیه السلام): صاحِبُ النِّعْمَهِ یَجِبُ عَلَیْهِ التَّوْسِعَهُ عَلى عَیالِهِ.[۱۴]

فرمود: هر که به هر مقدارى که در توانش مى باشد، باید براى اهل منزل خود انفاق و خرج کند.

۱۵- قالَ (علیه السلام): المَرَضُ لِلْمُؤْمِنِ تَطْهیرٌ وَ رَحْمَهٌ وَلِلْکافِرِ تَعْذیبٌ وَ لَعْنَهٌ، وَ إنَّ الْمَرَضَ لا یَزالُ بِالْمُؤْمِنِ حَتّى لا یَکُونَ عَلَیْهِ ذَنْبٌ.[۱۵]

فرمود: مریضى، براى مؤمن سبب رحمت و آمرزش گناهانش مى باشد و براى کافر عذاب و لعنت خواهد بود.

سپس افزود: مریضى، همیشه همراه مؤمن است تا آن که از گناهانش چیزى باقى نماند و پس از مرگ آسوده و راحت باشد.

۱۶- قالَ (علیه السلام): إذَا اکْتَهَلَ الرَّجُلُ فَلا یَدَعْ أنْ یَأکُلَ بِاللَّیْلِ شَیْئاً، فَإنَّهُ أهْدَءُ لِنَوْمِهِ، وَ أطْیَبُ لِلنَّکْهَهِ.[۱۶]

فرمود: وقتى که مرد به مرحله پیرى و کهولت سنّ برسد، حتماً هنگام شب ـ قبل از خوابیدن ـ مقدارى غذا تناول کند که براى آسودگى خواب مفید است، همچنین براى هم خوابى و زناشوئى سودمند خواهد بود.

۱۷- قالَ (علیه السلام): إنَّما یُرادُ مِنَ الاْمامِ قِسْطُهُ وَ عَدْلُهُ، إذا قالَ صَدَقَ، وَ إذا حَکَمَ عَدَلَ، وَ إذا وَعَدَ أنْجَزَ.[۱۷]

فرمود: همانا از امام و راهنماى جامعه، مساوات و عدالت خواسته شده است که در سخنان صادق، در قضاوت ها عادل و نسبت به وعده هایش وفا نماید.

۱۸- قالَ (علیه السلام): لا یُجْمَعُ الْمالُ إلاّ بِخَمْسِ خِصال: بِبُخْل شَدید، وَ أمَل طَویل، وَ حِرص غالِب، وَ قَطیعَهِ الرَّحِمِ، وَ إیثارِ الدُّنْیا عَلَى الْآخِرَهِ.[۱۸]

فرمود: ثروت، انباشته نمى گردد مگر با یکى از پنج خصلت:

بخیل بودن، آرزوى طول و دراز داشتن، حریص بر دنیا بودن، قطع صله رحم کردن، آخرت را فداى دنیا کردن.

۱۹- قالَ (علیه السلام): لَوْ أنَّ النّاسَ قَصَّرَوا فِى الطَّعامِ، لاَسْتَقامَتْ أبْدانُهُمْ.[۱۹]

فرمود: چنانچه مردم خوراک خویش را کم کنند و پرخورى ننمایند، بدن هاى آن ها دچار امراض مختلف نمى شود.

۲۰- قالَ (علیه السلام): مَنْ خَرَجَ فى حاجَه وَ مَسَحَ وَجْهَهُ بِماءِالْوَرْدِ لَمْ یَرْهَقْ وَجْهُهُ قَتَرٌ وَلا ذِلَّهٌ.[۲۰]

فرمود: هرکس هنگام خروج از منزل براى حوایج زندگى خود، صورت خویش را با گلاب خوشبو و معطّر نماید، دچار ذلّت و خوارى نخواهد شد.

۲۱- قالَ (علیه السلام): إنَّ فِى الْهِنْدِباءِ شِفاءٌ مِنْ ألْفِ داء، ما مِنْ داء فى جَوْفِ الاْنْسانِ إلاّ قَمَعهُ الْهِنْدِباءُ.[۲۱]

فرمود: گیاه کاسنى شفاى هزار نوع درد و مرض است، کاسنى هر نوع مرضى را در درون انسان ریشه کن مى نماید.

۲۲- قالَ (علیه السلام): السَّخیُّ یَأکُلُ طَعامَ النّاسِ لِیَأکُلُوا مِنْ طَعامِهِ، وَالْبَخیلُ لا یَأکُلُ طَعامَ النّاسِ لِکَیْلا یَأکُلُوا مِنْ طَعامِهِ.[۲۲]

فرمود: افراد سخاوتمند از خوراک دیگران استفاده مى کنند تا دیگران هم از امکانات ایشان بهره گیرند و استفاده کنند; ولیکن افراد بخیل از غذاى دیگران نمى خورند تا آن ها هم از غذاى ایشان نخورند.

۲۳- قالَ (علیه السلام): شیعَتُنا المُسَّلِمُونَ لاِمْرِنا، الْآخِذُونَ بِقَوْلِنا، الْمُخالِفُونَ لاِعْدائِنا، فَمَنْ لَمْ یَکُنْ کَذلِکَ فَلَیْسَ مِنّا.[۲۳]

فرمود: شیعیان ما کسانى هستند که تسلیم امر و نهى ما باشند، گفتار ما را سرلوحه زندگى ـ در عمل و گفتار ـ خود قرار دهند، مخالف دشمنان ما باشند و هر که چنین نباشد از ما نیست.

۲۴- قالَ (علیه السلام) مَنْ تَذَکَّرَ مُصابَنا، فَبَکى وَ أبْکى لَمْ تَبْکِ عَیْنُهُ یَوْمَ تَبْکِى الْعُیُونُ، وَ مَنْ جَلَسَ مَجْلِساً یُحْیى فیهِ أمْرُنا لَمْ یَمُتْ قَلْبُهُ یَوْمَ تَمُوتُ الْقُلُوبُ.[۲۴]

فرمود: هر که مصائب ما ـ اهل بیت عصمت و طهارت ـ را یادآور شود و گریه کند یا دیگرى را بگریاند، روزى که همه گریان باشند او نخواهد گریست، و هر که در مجلسى بنشیند که علوم و فضائل ما گفته شود همیشه زنده دل خواهد بود.

۲۶- أنَّهُ سُئِلَ مَا الْعَقْلُ؟ فَقالَ (علیه السلام): التَّجَرُّعُ لِلْغُصَّهِ، وَ مُداهَنَهُ الاْعْداءِ، وَ مُداراهُ الاْصْدِقاءِ.[۲۶]

از امام رضا(علیه السلام) سؤال شد که عقل و هوشیارى چگونه است؟

حضرت در جواب فرمود: تحمّل مشکلات و ناملایمات، زیرک بودن و حرکات دشمن را زیر نظر داشتن، مدارا کردن با دوستان مى باشد – که اختلاف نظرها سبب فتنه و آشوب نشود -.

۲۷- قالَ (علیه السلام): مابَعَثَ اللهُ نَبیّاً إلاّ بِتَحْریمِ الْخَمْرِ، وَ أنْ یُقِرَّ بِأنَّ اللهَ یَفْعَلُ ما یَشاءُ.[۲۷]

فرمود: خداوند هیچ پیغمبرى را نفرستاده مگر آن که در شریعت او شراب و مُسکرات حرام بوده است، همچنین هر یک از پیامبران معتقد بودند که خداوند هر آنچه را اراده کند انجام مى دهد.

۲۸- قالَ (علیه السلام): لا تَتْرُکُوا الطّیبَ فى کُلِّ یَوْم، فَإنْ لَمْ تَقْدِرُوا فَیَوْمٌ وَ یَوْمٌ، فَإنْ لَمْ تَقْدِرُوا فَفى کُلِّ جُمْعَه.[۲۸]

فرمود: سعى نمائید هر روز، از عطر استفاده نمائید و اگر نتوانستید یک روز در میان، و اگر نتوانستید پس هر جمعه خود را معطّر و خوشبو گردانید (با رعایت شرائط زمان و مکان).

۳۰- قالَ (علیه السلام): الْمَلائِکَهُ تُقَسِّمُ أرْزاقَ بَنى آدَمِ ما بَیْنَ طُلُوعِ الْفَجْرِ إلى طُلُوعِ الشَّمْسِ، فَمَنْ نامَ فیما بَیْنَهُما نامَ عَنْ رِزْقِهِ.[۳۰]

فرمود: ما بین طلوع سپیده صبح تا طلوع خورشید ملائکه الهى ارزاق انسان ها را سهمیه بندى مى نمایند، هرکس در این زمان بخوابد غافل و محروم خواهد شد.

۳۲- قالَ (علیه السلام): إنّا لَنَعْرِفُ الرَّجُلَ إذا رَأیْناهُ بِحَقیقَهِ الإیمانِ وَ بِحَقیقَهِ النِّفاقِ.[۳۲]

فرمود: همانا ما اهل بیت عصمت و طهارت چنانچه شخصى را بنگریم، ایمان و اعتقاد او را مى شناسیم که اعتقادات درونى و افکار او چگونه است.

۳۴- قالَ (علیه السلام): إنَّ الصَّمْتَ بابٌ مِنْ أبْوابِ الْحِکْمَهِ، یَکْسِبُ الْمَحَبَّهَ، إنَّهُ دَلیلٌ عَلى کُلِّ خَیْر.[۳۴]

فرمود: همانا سکوت و خاموشى راهى از راه هاى حکمت است، سکوت موجب محبّت و علاقه مى گردد، سکوت راهنمائى براى کسب خیرات مى باشد.

۳۶- قالَ (علیه السلام):ما مِنْ عَبْد زارَ قَبْرَ مُؤْمِن، فَقَرَأ عَلَیْهِ «إنّا أنْزَلْناهُ فى لَیْلَهِ الْقَدْرِ» سَبْعَ مَرّات، إلاّ غَفَرَ اللهُ لَهُ وَلِصاحِبِ الْقَبْرِ.[۳۶]

فرمود: هر بنده اى از بندگان خداوند بر قبر مؤمنى جهت زیارت حضور یابد و هفت مرتبه سوره مبارکه ـ إنّا أنزلناه ـ را بخواند، خداوند متعال گناهان او و صاحب قبر را مورد بخشش و آمرزش قرار مى دهد.

۳۸- قالَ (علیه السلام): انَّما تَغْضَبُ للهِِ عَزَّ وَ جَلَّ، فَلا تَغْضَبْ لَهُ بِأکْثَرَ مِمّا غَضِبَ عَلى نَفْسِهِ.[۳۸]

فرمود: چنانچه در موردى خواستى غضب کنى و براى خدا برخورد نمائى، پس متوجّه باش که غضب و خشم خود را در جهت و محدوده رضایت و خوشنودى خداوند، اِعمال کن.

۳۹- قالَ (علیه السلام): خَیْرُ الاْعْمالِ الْحَرْثُ، تَزْرَعُهُ، فَیَأکُلُ مِنْهُ الْبِرُّ وَ الْفاجِرُ، أمَّا الْبِرُّ فَما أکَلَ مِنْ شَیْىء إسْتَغْفَرَ لَکَ، وَ أمَّا الْفاجِرُ فَما أکَلَ مِنْهُ مِنْ شَیْىء لَعَنَهُ، وَ یَأکُلُ مِنهُ الْبَهائِمُ وَ الطَّیْرُ.[۳۹]

فرمود: بهترین کارها، شغل کشاورزى است، چون که در نتیجه کشت و تلاش، همه انسان هاى خوب و بد از آن استفاده مى کنند.

امّا استفاده خوبان سبب آمرزش گناهان مى باشد، ولى استفاده افراد فاسد و فاسق موجب لعن ایشان خواهد شد، همچنین تمام پرنده ها و چرندگان از تلاش و نتیجه کشت بهره مند خواهند شد.

۴۰- قالَ (علیه السلام): مَنْ تَرَکَ السَّعْیَ فى حَوائِجِهِ یَوْمَ عاشُوراء، قَضَى اللهُ لَهُ حَوائجَ الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ، وَ قَرَّتْ بِنا فِى الْجِنانِ عَیْنُهُ.[۴۰]

فرمود: هرکس روز عاشوراى امام حسین (علیه السلام)، دنبال کسب و کار نرود (و مشغول عزادارى و حزن و اندوه گردد)، خداوند متعال خواسته ها و حوائج دنیا و آخرت او را برآورده مى نماید; و در بهشت چشمش به دیدار ما – اهل بیت – روشن مى گردد.

پاورقی ها:

[۱] – مستدرک الوسائل: ج ۱۰، ص ۲۵۰، ح ۳۸٫

[۲] – مستدرک الوسائل: ج ۱۰، ص ۳۵۹، ح ۲٫

[۳] – مستدرک الوسائل: ج ۳، ص ۲۵، ح ۴٫

[۴] – تهذیب الأحکام: ج ۲، ص ۲۴۲، ح ۹۵۷٫

[۵] – وسائل الشّیعه: ج ۴، ص ۴۳، ح ۴۴۶۹٫

[۶] – وسائل الشّیعه: ج ۲۱، ص ۴۶۰، ح ۲۷۵۸۰٫

[۷] – وسائل الشّیعه: ج ۱، ص ۴۶۷، ح ۱۲۳۸٫

[۸] – بحارالأنوار: ج ۲، ص ۳۰، ح ۱۳٫

[۹] – الدّرّه الباهره: ص ۳۸، س ۳، بحار: ج ۷۵، ص ۳۵۴، ح ۱۰٫

[۱۰] – جامع الأخبار ص ۵۹، بحارالأنوار: ج ۹۱، ص ۴۷، ح ۲٫

[۱۱] – أمالى شیخ صدوق ص ۶۸، بحارالأنوار: ج ۹۱، ص ۴۷، ضمن ح ۲٫

[۱۲] – علل الشّرایع: ص ۱۹۸، ح ۲۱٫

[۱۳] – بصائرالدّرجات: جزء ۶، ص ۳۰۸، باب ۸، ح ۵٫

[۱۴] – وسائل الشّیعه: ج ۲۱، ص ۵۴۰، ح ۲۷۸۰۷٫

[۱۵] – بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۱۸۳، ح ۳۵، ثواب الأعمال: ص ۱۷۵٫

[۱۶] – محاسن برقى: ص ۴۲۲، ح ۲۰۸٫

[۱۷] – الدّرّه الباهره: ص ۳۷، س ۱۳، بحار: ج ۷۵، ص ۳۵۴، س ۵٫

[۱۸] – وسائل الشّیعه: ج ۲۱، ص ۵۶۱، ح ۲۷۸۷۳٫

[۱۹] – مستدرک الوسائل: ج ۲، ص ۱۵۵، ح ۳۰٫

[۲۰] – مصادقه الإخوان شیخ صدوق: ص ۵۲، ح ۱٫

[۲۱] – وسائل الشّیعه: ج ۲۵، ص ۱۸۳، ح ۳۱۶۹۳٫

[۲۲] – مستدرک الوسائل: ج ۱۵، ص ۳۵۸، ح ۸٫

[۲۳] – جامع أحادیث الشّیعه: ج ۱، ص ۱۷۱، ح ۲۳۴، بحار: ج ۶۵، ص ۱۶۷، ح ۲۴٫

[۲۴] – وسائل الشّیعه: ج ۱۴، ص ۵۰۲، ح ۱۹۶۹۳٫

[۲۶] – أمالى شیخ صدوق: ص ۲۳۳، ح ۱۷٫

[۲۷] – بحارالأنوار: ج ۴، ص ۹۷، ح ۳٫

[۲۸] – مستدرک الوسائل: ج ۶، ص ۴۹، ح ۶٫

[۳۰] – وسائل الشّیعه: ج ۶، ص ۴۹۷، ح ۶۵۳۳٫

[۳۲] – إعلام الورى: ج ۲، ص ۷۰، بصائرالدّرجات: جزء ۸، ص ۳۰۸، ح ۵٫

[۳۴] – مستدرک الوسائل: ج ۹، ص ۱۶، ح ۱۰۰۷۳

[۳۶] – من لا یحضره الفقیه: ج ۱، ص ۱۱۵، ح ۵۴۱، وسائل الشیعه: ج ۳، ص ۲۲۷، ح ۳۴۷۹٫

[۳۸] – عیون أخبارالرّضا(علیه السلام): ج ۱، ص ۲۹۲، ح ۴۴٫

[۳۹] – الکافى: ج ۵، ص ۲۶۰، ح ۵٫

[۴۰] – عیون أخبارالرّضا(علیه السلام): ج ۱، ص ۲۹۹، ح ۵۷٫

سید هاشم بحرانى‏

سید هاشم فرزند سلیمان بن اسماعیل بحرانى توبلى کتکتانى است( توبل از توابع بحرین است و کتکتان یکى از روستاهاى توبل مى‏ باشد.) وى عالمى فاضل و نکته سنج فقیه، مفسر و آگاه به حال رجال اسلامى، محدث و ادیب و مسلط به دقایق نظم و نثر زبان عربى بود. نسب او را به امام موسى کاظم(علیه‌السلام) مى ‏رسانند. او در زهد و پرهیزکارى به پایه ‏اى رسیده بود که در این باره، از وى و مقدس اردبیلى هم چون نمونه ‏اى یاد مى‏ کردند. مؤلف روضات الجنات در جلد ۸ صفحه ۱۸۱ مى ‏نویسد: این محقق شریف در پى پژوهش اخبار و احادیثى بود که بجز دانشمند بزرگ شیعه مجلسى هیچ کس دیگر به سراغ آنها نرفته بود. بحرانى کتابهاى بسیارى نوشته است، ولى من به کتابى از وى درباره فتاواى احکام شرعى بر نخورده‏ام و نوشته ‏هاى او، تنها گردآورى و تألیف است. در هیچ یک از آنها که به دست من رسیده است، از ترجیح گفته‏ اى بر گفته ‏اى یا بر بحثى و یا از اختیار نظر و قولى، سخن نگفته است. بحرانى پس از شیخ محمد بن ماجد بحرانى مرجع امور شرعیه شد و کار قضا و داورى و امور حسبیه را به بهترین وجه، انجام مى‏ داد، در امر به معروف و نهى از منکر و برقرارى عدالت نیز اهتمام بسیار داشت. صاحب جواهر او و مقدس اردبیلى را واجد ملکه عدالت مى‏ داند. دامنه مرجعیت او از بحرین فراتر بوده و در بیشتر بلاد شیعه مردم از او تقلید مى‏ کردند. شمارى از عالمان از وى استجازه مى‏ نموده‏اند تا اسانید روایت شان را به پیشوایان معصوم(علیه‌السلام) برسانند. محقق بحرانى و شیخ حرّ عاملى از شاگردان ایشان بوده ‏اند. سید هاشم چندى در نجف اشرف به سر برده و در همین زمان است که از شیخ فخر الدین طریحى روایت نموده است. وى به ایران مسافرت کرده، مشهد مقدس رضوى را زیارت نموده و آنجا از سید عبد العظیم بن عباس استرآبادى روایت کرده است. صاحب اعیان الشیعه در ج ۱۰ ص ۲۴۹ به نقل از تتمه امل الآمل مى ‏نویسد: او کوهى از علم و دریایى از معرفت بود، در کثرت تحقیق و وسعت اطلاع، کسى بر او سبقت نگرفته و در آینده سبقت نخواهد گرفت، حتى بر مرحوم مجلسى در این زمینه، برترى دارد، زیرا از کتب و مصادرى نقل مى‏ کند که مرحوم مجلسى از آنها روایت نکرده است. تألیفات‏ سید هاشم بحرانى داراى بیش از هفتاد و پنج تألیف بزرگ و کوچک و متوسط است بیشتر فعالیت علمى خویش را ویژه خدمت به میراث خاندان نبوت(علیه‌السلام) و احیاء امر ایشان گردانید و به کار حدیث کوشید. ایشان غیر از« البرهان» چند تألیف قرآنى به شیوه روایى نیز دارند:

۱٫ « نور الانوار فى تفسیر القرآن» با ذکر احادیث و روایات مأثوره از خاندان عصمت و نبوت(علیه‌السلام) به اختصار، ذیل هر آیه شرح داده است.

۲٫ تفسیر« الهدایه القرآنیه»: به شیوه روایى و ذکر احادیث ذیل هر آیه نگاشته شده است.

۳٫ تفسیر« الهادى و ضیاء النادى»: در یک جلد بزرگ، پس از ذکر آیات، روایات مأخوذه از کتب معتبر حدیثى را نقل نموده، آنگاه تفسیر مى‏ نماید. نسخه ‏اى از آن در کتابخانه آستان قدس رضوى به شماره( ۶۶۸۵) موجود است.

۴٫« المحجه فى ما نزل من القرآن فى القائم الحجه« عج» شامل ۱۲۰ آیه از آیات قرآن در شأن حضرت حجت« عج»، با ذکر احادیث در ذیل هر آیه.

۵٫« اللوامع النورانیه» که به ذکر آیات نازل شده در حق حضرت امیر(علیه‌السلام) اختصاص یافته و پس از ذکر هر آیه به نقل روایات مأثوره پرداخته است.

تفاوت تفسیر« البرهان» با تفسیر« الهادى و ضیاء النادى» در این است که« البرهان» روایات بیشترى از تفسیر« الهادى» را در بر مى‏ گیرد. مصنف در مقدمه البرهان مى ‏نویسد: در ابتدا کتابى به نام« الهادى» در تفسیر روایى اهل بیت(علیه‌السلام) نگاشتم، بعد از دسترسى به تفسیر عیاشى، تفسیر ابن ماهیار و بعض کتب روایى دیگر، قصد کردم« البرهان» را بنگارم که شامل تفسیر الهادى و روایات این کتب و تفاسیر باشد، فراغت از تفسیر الهادى در سال ۱۰۷۷ ه. و از تفسیر البرهان ۱۰۹۵ ه. براى مصنف حاصل گردید.