امت

نوشته‌ها

آثار مهدی از نیمه دوم قرن پنجم تا نیمه دوم قرن هفتم هجری

چکیده

مسأله مهدویت، دارای فراز و فرودهایی بوده و می باشد؛ ولی درهمه دوران مورد توجه مسلمانان به ویژه پیروان مذهب اثنا عشریه ـ بوده است. قرون مورد نظرنیز از این امر مستثنا نیست. در این نوشتار، مروری خواهیم داشت به آثار و برخی از موضوعات که در این دو قرن به آن پرداخته شده است.

کلید واژه ها: امامت، امام زمان، غیبت.

مقدمه

امام حسن عسکری(ع) در سال ۲۶۰ق به شهادت رسید.۱ بعد از شهادت آن حضرت، جز عده ای محدود از ثقات اصحاب و خواصّ دوستانش کسی از فرزندش اطلاعی نداشت؛ بدین سبب پیروانش به چندین گروه تقسیم شدند. نوبختی در فرق الشیعه گوید:

بعد از وفات امام حسن عسکری(ع) شیعه به چهارده فرقه تقسیم شدند.۲

جمعیت کمی از شیعیان معتقد بودند امام حسن عسکری(ع)، فرزندی به نام مهدی(عج) دارد که موعود و غایب از نظر و امام دوازدهم آنان است. آن جمعیت کم هم کاملاً در تقیه و تحت فشار مخالفان بودند و نمی توانستند عقیده خود را به راحتی اظهار کنند. حسن بن موسی نوبختی و سعدبن عبدالله اشعری که در همان عصر می زیسته اند، از شیعیان نقل می کنند: برای ما جایز نیست درباره امام غایب بحث کنیم و در جست وجویش باشیم؛ زیرا جانمان در معرض خطر قرار می گیرد. ۳

اما با گذر زمان و گسترش مذهب امامیه بین مسلمین، کم کم بر تعداد عقیده مندان به حضرت مهدی(ع) و غایب از نظر بودن آن بزرگوار افزوده می شود. از طرفی دیگر شاهد گسترش مخالفان این امر و طعن هایی درباره آن می باشیم. این مسأله به خوبی در کتاب هایی که در قرون بعدی نگاشته شده، نمایان است. قرون پنجم تا هفتم از جمله این دوران می باشد. برای آشنایی بیشتر به این امر، مروری کوتاه خواهیم کرد بر این کتاب ها و برخی موضوعاتی که در آن ها مطرح شده است.

۱. کتاب المقنع فی الامامه، تالیف شیخ جلیل عبیدالله بن عبدالله السُذآبادی

کتاب المقنع فی الامامه اثر شیخ عبیدالله بن عبدالله السذآبادی از اعلام قرن پنجم هجری است. از مصنف کتاب اطلاعات زیادی در دسترس نیست؛ به جز آنچه مرحوم ابن شهرآشوب (متوفای ۵۵۸ق) در معالم العلماء آورده است:

عبیدالله بن عبدالله السذآبادی له عیون البلاغه فی اُنس الحاضر و نقله المسافر و المقنع فی الامامه.

و این کلام ابن شهرآشوب، منبع و مصدر عالمان رجال و فهرست نگاران بعدی شده است وچیزی بیش از آن هم ذکر نمی کنند؛ از این رو اطلاعات دقیقی از سال تولد و وفات و زندگی مرحوم السدآبادی در دست نیست. تنها می توان گفت او هم عصر شیخ الطائفه طوسی می باشد؛ زیرا ابن شهر آشوب در معالم العلماء که تتمه و مکمل کتاب فهرست شیخ طوسی است، از او نام می برد؛ از این رو مرحوم السذآبادی می بایست هم عصر شیخ باشد که شیخ از او نامی به میان نیاورده است. ۴

این کتاب آن چنان که از اسمش پیدا است، درباره امامت و دارای یک مقدمه و ده فصل است. این اثر، در بردارنده مباحثی از قبیل ماهیت امامت، منفعت وجود امام، شرایطی که امام باید دارا باشد، اختلاف امت در امر امامت و مباحثی درباره امامت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) می باشد.

مصنف در دو فصل آخر، به مسأله امامت حضرت مهدی(ع) می پردازد. در فصل نهم ابتدا اشاره می کند که امام باید منصوص و دارای عصمت باشد و امامت امیرالمؤمنین علی(ع) براساس نصوصی است که از جانب پیامبر اکرم(ص) در این رابطه وارد شده است. امامت امام حسن(ع) منصوص از طرف امیرالمؤمنین علی(ع) و پیامبراسلام(ص) است و امام سوم، امام حسین(ع) نیز از طرف امام حسن و حضرت امام علی ورسول اعظم(ع) بر امامتش تصریح شده است و همین طور تا امام دوازدهم که امامت هر یک از امامان توسط امامان قبل از آن ها بیان شده است.

درباره امام دوازدهم(عج) می نویسد:

ونص الحسن علی ولده الخلف الصالح صلوات الله علیهم اجمعین . . . فلما أدرکته الوفاه امره(ع) فجمع شیعته و اخرجهم ان ولده الخلف صاحب الامر بعده(ع) و ان ابا محمد عثمان بن سعید العمری وکیله و هو بابه و السفیر بینه و بین شیعته فمن کانت له حاجه یقصده کما کان یقصده فی حیاته.

مؤلف در ادامه به ذکر نواب اربعه حضرت می پردازد (البته از آن ها به باب تعبیر می کند) که اولین آن ها عثمان بن سعید عمری است. وی، توسط امام حسن عسکری(ع) معرفی شده و حضرت، اهل و عیالش را هم به او سپرده است. عثمان بن سعید عمری هنگام وفاتش، به دستور امام زمان(ع) پسرش محمد را نایب خاص امام معرفی می کند. محمد بن عثمان بن سعید عمری نیز هنگام مرگش به دستور امام، حسین بن روح نوبختی را نایب خاص امام معرفی می کند و در نهایت، هنگام مرگ حسین بن روح به دستور امام زمان، محمد بن سهل سمری نایب خاص امام می شود. او آخرین نایب خاص حضرت می باشد و بعد از او، نایب خاص و شخصی وجود ندارد. ۵

در فصل دهم، مؤلف به عدد امامان اشاره می کند و احادیثی از اهل سنت و شیعه ذکر می کند مبنی بر این که تعدادآن حضرات، دوازده می باشد.

یکی از روایت هایی که ازاهل سنت نقل می کند، خبر ابن مسعود است که از پیامبر اکرم(ص) پرسید: کم الخلفاء بعده؟ حضرت فرمود: هم اثنا عشر، علی عدد نقباء بنی اسرائیل.

از جمله روایت هایی که از امامیه نقل می کند، خبر معروف به خبر لوح است که جابربن عبدالله انصاری برای امام سجاد(ع) بیان می کند که:

. . . رای فی ید فاطمه الزهراء علیهاالسلام لوحاً اخضر من زمرده، فیه کتابه بیضاء فقال جابر: قلت لها علیها السلام: ما هذا اللوح یا بنت رسول الله؟.

فقالت: لوح اهداه الله تعالی الی أبی و أهداه أبی إلی فیه اسم ابی و اسم بعلی و الائمه من ولدی. قال جابر فنظرت فی اللوح فرأیت فیه ثلاثه عشر اسماً کان فیه محمد فی اربعه مواضع.

مؤلف روایت های دیگر نیز در این رابطه بیان می کند. ۶

از نقاط بسیار چشمگیر در این کتاب، این است که مؤلف، امامت دو تن از امامان(ع) را به تفصیل بیان می کند: نخست حضرت امیرالمؤمنین(ع) که بحث مبسوطی درباره آن حضرت ارائه می کند و دیگری درباره امام زمان(عج) است که مؤلف درباره آن بزرگوار به بحث پرداخته است؛ ولی درباره بقیه امامان، فقط از آن ها نامی به میان می آورد. این، به خوبی از اهمیت مسأله امامت حضرت حجت (عج) در قرن پنجم حکایت دارد.

۲. کتاب احتجاج

از آثار ارزشمند دیگری که از قرن ششم هجری به یادگار مانده است کتاب احتجاج تألیف علامه خبیر، ابو منصور احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی است.

سال تولد و وفات مرحوم طبرسی دقیقاً معلوم نیست. او از علمای قرن پنجم است و اوایل قرن ششم را هم درک کرده است. ۷ تراجم نویسان، از او با عنوان فقیه، فاضل و محدث ثقه، یاد کرده اند. ۸

کتاب احتجاج، در بردارنده احتجاجات و مناظرات معصومان از خاتم پیامبران تا امام زمان(عج) و بعضی از صحابه و یاران آن حضرات می باشد. در نتیجه، کتاب به چهارده بخش تقسیم می شود که در هر کدام، احتجاجات و سخنان گهربار یک معصوم بیان شده است. بخش پایانی کتاب، ویژه سخنان و توقیعات و مکتوبات حضرت صاحب الزمان(ع) است. علاوه بر آن، در بعضی از قسمت های دیگر، کلام ها و سخنان گوهرباری از معصومان دیگر درباره آخرین حجت خدا را نقل می کند؛ برای مثال، حدیث لوح را از جابربن عبدالله انصاری نقل می کند که خلاصه آن این است که جابر می گوید: بر حضرت فاطمه(س) وارد شدم، تا ولادت امام حسین(ع) را به آن حضرت تبریک بگویم. دیدم در دستان مبارک حضرت فاطمه زهرا(س) لوح سبزی است. خیال کردم از زمرد است. پرسیدم: این لوح چیست؟

حضرت فاطمه زهرا(س) فرمود: این الواح را خداوند به پدرم هدیه داده است و در آن، اسم پدرم و شوهرم و اسم پسرانم و اسم های اولیای الهی که از فرزندان من هستند، ثبت است. پدرم، این لوح را به من داده است، تا من را خوشحال کند.

جابر در ادامه می گوید: حضرت زهرا(س) این لوح را به من داد، تا بخوانم و از آن استنساخ کنم.

در آن لوح، نام های مبارک همه امامان معصومان از جانب خداوند نقل شده است. از جمله، به امامت امام زمان پرداخته و چنین آمده است:

ثم اکمل دینی بابنه محمد رحمه للعالمین علیه کمال موسی و بهاء عیسی و صبر ایوب، سید اولیائی فی زمانه و تتهادی رؤوسهم کما تتهادی رؤوس الترک والدیلم فیقتلون و یحرقون و یکونون خائفین مرعوبین وجلین، تصبغ الارض بدمائهم و یفشو الویل و الرّنه فی نسائهم. ۹

در این حدیث ـ چنان که مشاهده می کنیم ـ به وضعیت دوستداران آن حضرت، در زمان غیبتش اشاره می کند که به وضعیتی سخت و دلخراش، گرفتار می شوند.

در حدیثی دیگر از امام صادق(ع) حدیثی نقل می کند که حضرت به حکمت و راز غیبت امام زمان(ع) پرداخته است. حضرت، در این رابطه چنین می فرماید:

وجه الحکمه فی غیبته وجه الحکمه فی غیبات من تقدمه من حجج الله تعالی ذکره، ان وجه الحکمه فی ذلک لاینکشف الا بعد ظهوره، کما لم ینکشف وجه الحکمه لما اتاه الخضر(ع) من خرق السفینه و قتل الغلام و اقامه الجدار لموسی(ع) الی وقت افتراقهما.

یابن الفضل! انّ هذا الامر امر من الله و سرّ من سرّ الله و غیب من غیب الله ومتی علمنا انه عزوجل حکیم صدقنا بان افعاله کلها حکمه و ان کان وجهها غیر منکشف.۱۰

امام صادق(ع) در این روایت بیان می کند که برای غیبت حضرت حجت (عج) حکمتی است؛ ولی این حکمت، اکنون برای ما معلوم نیست، تا وقتی که آن حضرت ظهور کنند. همچنان که کارهایی که خضر نبی(ع) انجام می داد، برای حضرت موسی مشخص نبود، تا وقتی خواستند از هم جدا شوند، سر و حکمت غیبت امام زمان(عج) نیز چنین است و این امر، سرّی از اسرار الهی است. از طرفی چون ما می دانیم خداوند حکیم است، تمام کارهای خداوند متعال دارای حکمت است؛ اگر چه آن حکمت برای ما معلوم و مشخص نباشد.

یکی دیگر از روایاتی که مرحوم طبرسی نقل می کند، کلامی است که امام رضا(ع) در اوصاف و ویژگی های حضرت صاحب الامر به عبدالعظیم حسنی می فرماید:

ما منا الا قائم بامرالله و هاد الی دین الله و لکن القائم الذی یطهر الله به الارض من اهل الکفر و الجحود و یملاها قسطا و عدلا هو الذی یخفی علی الناس ولادته و یغیب عنهم شخصه و یحرم علیهم تسمیته و هو سمیّ رسول الله و کنیّه و هو الذی تطوی له الارض و یذل له کل صعب، یجتمع الیه من اصحابه عده اهل بدر، ثلاثمائه و ثلاثه عشر رجلا من اقاصی الارض و ذلک قول الله عز وجل: (اینما تکونوا یأت بکم الله جمیعا ً ان الله علی کلّ شیء قدیر(۱۱ فاذا اجتمعت له هذه العده من اهل الاخلاص اظهر الله امره فاذا کمل له العقد و هو عشره آلاف رجل، خرج باذن الله تعالی، فلایزال یقتل اعداء الله حتی یرضی الله عز وجل.

قال عبدالعظیم: فقلت له: یا سیدی و کیف یعلم ان الله قد رضی؟

قال: یلقی فی قلبه الرحمه، فاذا دخل المدینه اخرج اللات و العزی فأحرقهم. ۱۲

همان طور که ملاحظه می کنید، حضرت امام رضا(ع) مخفی بودن ولادت و غیبت حضرت و حرام بودن نام بردن آن حضرت را از ویژگی های آن جناب بیان می کند. درادامه، امام به تعداد یاران آن حضرت اشاره می کند که به تعداد اهل بدر می باشند و از ویژگی های ظهور آن حضرت را جنگ و کشتار بی امان آن حضرت با دشمنان خدا، بر می شمرد و این جنگ و درگیری تا زمانی که خداوند راضی شود، ادامه دارد. در ادامه می فرماید: حضرت صاحب الامر، وقتی وارد شهر مکه می شود، بت های معروف لات و عزی را از زمین بیرون می کشد و آن ها را آتش می زند.

همان طور که در صفحات پیش اشاره کردیم، مرحوم طبرسی در کتاب احتجاج، احتجاجات معصومان(ع) را جمع آوری کرده و نقل می کند. از جمله این احتجاجات، کلام ها و احادیثی است که از امام زمان، مهدی موعود(عج) نقل می کند و قسمتی از کتاب را به آن اختصاص می دهد.

مرحوم طبرسی در این قسمت، به جز در یک یا دو مورد، فقط به ذکر توقیعاتی می پردازد که از امام زمان(ع) در مناسبت ها و مسایل مختلف صادر شده است. بعضی از این توقیعات، در جواب سؤال هایی است که شیعیان آن حضرت، مطرح کرده بودند و برخی دیگرهم در ابتدا از آن حضرت صادر شده و دربردارنده مسایلی از این قبیل است:۱. رد غلات؛ ۲. رد کسانی که بابیت و نیابت آن حضرت را ادعا کردند؛ ۳. بیان نواب و سفرای واقعی حضرت؛ ۴. درباره شروع غیبت کبرای آن حضرت؛ ۵. درباره مسایل فقهی؛ ۶. تعزیت و تسلیت گفتن امام زمان(عج) در بعضی مسایل؛ مثلاً در مرگ شیخ عثمان عمری یا در مرگ شیخ مفید؛ ۷. مکتوباتی که برای نواب چهارگانه اش فرستاده است و . . . .

اولین حدیثی که مرحوم طبرسی در باب احتجاجات امام زمان(ع) نقل می کند، از سعدبن عبدالله اشعری قمی است. خلاصه قضیه چنین است که سعد می گوید: با یکی از ناصبی ها مناظره می کردم و او چیزهایی از من پرسید که من نتوانستم جواب دهم یا اگر جواب می دادم، قانع نمی شد؛ از همین رو بسیار ناراحت بودم. با خودم گفتم: خدمت نماینده امام حسن عسکری(ع) در قم که احمد بن اسحاق است، می روم و از او می پرسم. خدمت احمد بن اسحاق رفتم و قضیه را به او گفتم: وی گفت: بیا با من تا به سرّمن رأی (سامرا) برویم و سؤال هایت را از امام حسن عسکری(ع) بپرس. با او به سامرا رفتم و به خانه امام رفتیم. اجازه دخول گرفتیم و خدمت امام رسیدیم. احمد بن اسحاق، کیسه بزرگی داشت که در آن، کیسه هایی از طلا بود که از طرف شیعیان برای امام، هدیه فرستاده شده بود. اسم هر کس روی هدایایش نوشته شده بود. سعد می گوید: وقتی خدمت امام رسیدیم، دیدم کودکی روی پاهای مبارک حضرت امام حسن عسکری(ع) نشسته است که در جمال و زیبایی، همانند سیاره مشتری است. امام حسن عسکری(ع) مشغول نوشتن مطلبی بود. دیدم هر وقت امام می خواهد چیزی بنویسد، آن کودک، قلم حضرت را می گیرد و نمی گذارد. حضرت، اناری را روی زمین می غلطاند؛ تا کودک می رفت آن را بگیرد و بیاورد، امام می توانست چیزی بنویسد.

احمد بن اسحاق کیسه اش را باز کرد. امام به آن کودک فرمود: هدایای شیعیان و دوستان را بردار و باز کن. فرزند در جواب گفت: آیا جائز است دست به هدایایی بزنم که ناپاک است؟ سپس گفت: ابن اسحاق! هر آنچه را در ساک هست بیرون بیاور، تا مال حلال و پاک را از هدایای ناپاک جدا کنم. احمد بن اسحاق هم همین کار را کرد. آن آقازاده شروع کرد به جدا کردن، که این کیسه برای فلانی است و این مقدار از آن پاک و بقیه ناپاک است و دلیل آن چیست. کیسه بعدی نیز همن طور، تا آخر. بعضی از کیسه ها را تماماً برمی گرداند و به احمد بن اسحاق فرمود: این ها را برگردان و به صاحبان آن ها بگو به اینها احتیاج نداریم.

در ادامه، آن فرزند، سراغ لباسی را گرفت که یک پیرزن فرستاه بود. احمد ابن اسحاق آن را میان بارهایش جا گذاشته بود و رفت آن را بیاورد. در این هنگام، امام حسن عسکری(ع) رو به من کرد و فرمود: سعد! چی شده؟ و آن مسایلی که می خواستی بپرسی کدام است؟ آن سؤال ها را از نور چشمم ] به بچه اشاره کرد[ بپرس. من شروع به پرسیدن سؤال هایم کردم و آن فرزند، جواب هایش را می فرمود، تا این که فرمود: سعد! چرا در جواب آن ناصبی که با تو مناظره می کرد، این گونه جواب ندادی و حضرت مسایلی که در آن مناظره مطرح شده بود را دقیقاً و بدون این که من آن سؤال ها را مطرح کنم جواب دادند. وقت نماز شد. امام حسن عسکری برای نماز بلند شد و آن آقازاده (حضرت صاحب الزمان(عج)) نیز بلند شد و من از خدمتشان خارج شدم. دیدم احمد بن اسحاق گریه می کند و می گوید: پیراهن آن پیرزن را گم کرده ام.

گفتم: ناراحت نباش؛ از خود حضرت بپرس. احمد بن اسحاق رفت و برگشت. دیدم خندان است. گفتم: چه شده است؟ گفت: دیدم آن پیراهن، سجاده امام عصر(عج) شده و حضرت بر روی آن نماز می خواند.۱۳

صاحب احتجاج با حُسن انتخاب خود، اولین احتجاجی که از آن حضرت نقل می کند، از کسی است که حضرت را در زمان پدر بزرگوارش زیارت کرده و خدمت آن جناب رسیده است.

آخرین کلامی که از آن حضرت نقل می کند، توقیعی است که در انتهای آن، حضرت چنین می فرماید:

ولو ان أشیاعنا وفقهم الله لطاعته علی اجتماع من القلوب فی الوفاء بالعهد علیهم لما تأخر عنهم الیمن بلقائنا و لتعجلت لهم السعاده بمشاهدتنا علی حق المعرفه و صدقها منهم بنا. فما یحبسنا عنهم الا مایتصل بنا مما نکرهه ولا نؤثره منهم. والله المستعان و هو حسبنا و نعم الوکیل و صلواته علی سیدنا البشیر النذیر محمد و آله الطاهرین وسلم.۱۴

حضرت، در پایان این توقیع مبارک می فرماید: اگر همه شیعیان ما در وفای به عهدی که برگردنشان است، ثابت قدم باشند، به دیدار ما نایل می شوند و با دیدارما به سعادت می رسند؛ ولی کارهای زشت و ناپسند آن ها به جدایی و دوری از ما منجر شده و نمی توانند ما را ببینند.

نقل این توقیع در پایان این قسمت نیز نشان از حسن تدبیر و حسن انتخاب مرحوم طبرسی دارد. با این کار متذکر می شود که مشکل کار در کجا است و علت غیبت حضرت چیست.

۳. کتاب المنقذ من التقلید

تالیف شیخ سدید الدین محمود حمصی رازی متوفای اوائل قرن هفتم. شیخ محمود از اعلام قرن ششم و اوایل قرن هفتم هجری می باشد. احوال نگاران ذکری از تاریخ تولد او به میان نیاورده اند. شیخ منتجب الدین که شاگرد شیخ بوده، در کتاب فهرستش چنین آورده است:

الشیخ الامام سدید الدین محمود بن علی بن الحسن الحمصی الرازی، علامه زمانه فی الاصولین، ورع ثقه له تصانیف. . . . ۱۵

این تعبیر، به خوبی بیانگر جایگاه و شأن علمی شیخ می باشد. اکثر تألیفاتی که از شیخ نام می برند، در علم کلام و عقاید اسلامی است؛ از جمله آن ها، کتاب المنقذ من التقلید می باشد که یک دوره کامل عقاید و کلام اسلامی شیعی است. این کتاب، جامع ترین و کامل ترین کتاب کلامی است که از قرن ششم به یادگار مانده است و چنان که خود شیخ در ابتدای آن، ذکر می کند، در جواب درخواست مردم و بزرگان حلّه در سال ۵۸۱ق نگاشته است.

بر اساس نظر علامه طهرانی در الذریعه، شیخ در اوّل قرن هفتم هجری به دیار باقی شتافت.۱۶

این کتاب، در دو جلد، توسط انتشارات وابسته به جامعه مدرسین چاپ شده است.

در بخش پایانی جلد دوّم این کتاب، به مسأله امامت امام زمان(ع) و غیبت آن حضرت می پردازد. بحثی که با آن، این بخش آغاز می شود، سؤال از غیبت امام زمان(ع) می باشد که امام زمان، کجا است و چرا ظاهر نیست؟ و علت غیبت او چیست؟

وی در جواب می گوید: اگر ما اصولی را که در بخش های قبلی کتاب ذکر کرده ایم درست باشد، غیبت امام زمان، دارای ایراد نمی باشد؛ بلکه دارای حسن هم می باشد؛ آن اصول عبارتند از:

۱. این که ائمه بعد از پیامبر دوازده نفر می باشند و دوازدهمین آن ها امام زمان(ع) می باشد.

۲. هیچ عصری خالی از امام نیست.

۳. امام، باید از گناهان کبیره و صغیره معصوم باشد.

۴. حق، از امت خارج نمی باشد. ۱۷

با پذیرفتن این اصول، غیبت امام زمان موجه و دارای حسن می باشد؛ زیرا در جامعه اسلامی چند نظر درباره مسأله امامت وجود دارد:

الف. عده ای قائلند ممکن است جامعه بدون امام باشد.

ب. عده ای دیگر قائلند عصمت در امام شرط نیست.

ج. عده ای هم به امامت صاحب الزمان(ع) قائلند.

مصنف می گوید: در بخش های قبل، باطل بودن دیدگاه های اول و دوم را آشکار کردیم؛ از این رو، دیدگاه سوم درست است. اگر این دیدگاه هم نادرست باشد، لازمه اش این است که حق از امت اسلامی خارج شود و این، مخالف یکی از اصول مسلم و پذیرفته شده است.

بنابراین، امام زمان وجود دارد و امامت امت را بر عهده دارد. این امام، هم غایب از نظر است و از طرفی هم قائل به عصمت آن حضرت از معاصی هستیم؛ پس باید غایب بودن آن حضرت، بر اساس علت یا عواملی باشد که این امر را برای آن حضرت لازم کرده است. اگر ما آن علت و عوامل را به طورکامل و دقیق ندانیم، این امر، به غیبت آن جناب خللی وارد نمی کند. همانطور که در جواب شبهه ای که درباره آلام و امراضی که در جامعه وجود دارد یا در مورد خلق حیوانات موذی و به طور کلی امور به ظاهر شرّی که در جامعه وجود دارد، می گوییم تمام این امور، از جانب خداوند است و خداوند، عادل حکیمی است که کار قبیح انجام نمی دهد؛ پس معلوم می شود در هر یک از این امور که مدّنظر است، حکمتی وجود دارد که تحقق آن ها را حسن می کند؛ پس این کارها قبیح نمی باشد و انجام آن ها از طرف خداوند، بدون اشکال می باشد. البته شاید حکمت تحقق آن امور را به طور تفصیلی و دقیق ندانیم ولی به طور اجمالی علم به خوب بودن این امور پیدا می کنیم و انجام آن را قبیح نمی دانیم. و همین مقدار علم در حل شبهه و مشکل در این گونه امورکفایت می کند.

غیبت آقا امام زمان نیز به همین صورت می باشد. ما به طور اجمالی می دانیم که غایب از نظر بودن ایشان بر اساس مصالح و حکمتی است؛ اگر چه ما به طور دقیق به آن علم نداریم، ولی این امر اشکالی به مسأله غیبت حضرت وارد نمی کند؛ از این رواگر هم برای غیبت امام زمان به طور تفصیلی دلایل و مصالحی ذکر می کنیم، یک امر تبرعی است که به بعضی از آن ها که از سوی اصحاب و بزرگان ما بیان شده است اشاره می کنیم:

از جمله آن ها ترسی است که حضرت بر جان خویش دارد. ظالمان و طواغیت حضور و ظهور حضرت را بر نمی تابند. با توجه به احادیثی که درباره حضرت و حکومت او نقل شده مبنی بر این که با ظهور و حکومت حضرت، ظلم و جور ریشه کن خواهد شد و زمین پر از عدل و داد خواهد شد، مستکبران و پیروان شیطان، وجود و ظهور حضرت را تحمل نخواهند کرد و درصدد از بین بردن حضرت بر می آیند؛ به همین دلیل، حضرت بر جان خویش، ترسناک است. در واقع باید گفت برای حضور حضرت مانع وجود دارد و این مانع، توسط طواغیت پدید آمده است.

وقتی حضرت برجان خویش ترسان باشد لازم است که در پس پرده غیبت قرار گیرند. همانطور که پیامبر اکرم(ص) وقتی که بر جان مبارکشان ترسان شد، در شعب ابی طالب و در غار ثور پنهان و از نظرها ناپدید شد۱۸.

مرحوم حمصی بعد از بیان علتهایی که درباره غیبت حضرت مطرح است، به طور بسیار مفصل به شبهاتی می پردازد که در این رابطه مطرح می شود و تمام آن ها را پاسخ می گوید.

در جواب شبهه ای که چرا دوستان و موالیان آن حضرت به او دسترسی ندارند و از او نفعی نمی برند.۱۹ وی پاسخ های مختلفی ارائه می کند و در نهایت، می افزاید در صورتی به این جواب ها نیاز داریم که بپذیریم حضرت وقتی در پس پرده غیبت است هیچ نفعی برای دوستان و موالیان خود ندارد؛ اما اگر آن را نپذیریم، دیگر احتیاجی به این گونه پاسخ ها نداریم و اتفاقاً مسأله نیز از همین قرار است. شیعیان و دوستداران حضرت، در حال غیبت نیز از آن حضرت بهره می برند. فیض وجودی امام، آن ها را دربر می گیرد و غیبت یا ظهور آن حضرت، در این مسأله تفاوتی به وجود نمی آورد. از جمله این فیوضات، شاهد وناظر بودن حضرت بر اعمال موالیان و دوستدارانش است. منتظران آن حضرت، از این ترسان هستند که ـ خدای ناکرده ـ گناهی از آن ها سر بزند و حضرت به سبب آن گناه، آن ها را ادب کند یا حدّی بر آن ها جاری کند؛ زیرا حضرت بر احوال و رفتار آن ها شاهد و آگاه است۲۰.

مرحوم حمصی در ادامه به شبهاتی درباره تعجب از تولد و وجود حضرت صاحب الزمان(عج) می پردازد؛ از جمله این که تولد آن حضرت، بر مردم آن زمان پوشیده بوده و بستگان و عموزادگان آن حضرت نیز از ولادت او با خبر نبودند. حتی جعفر، عموی آن حضرت ولادت آن حضرت را انکار کرده است۲۱.

مرحوم حمصی در جواب گوید: تمسک کردن به تعجب برای ابطال یک مذهب یا عقیده، ارزشی ندارد. چیزی که با ادّله قاطع اثبات می شود، با تعجب ابطال نمی شود. علاوه بر این که قضیه ولادت آن حضرت و مخفی بودن آن بر عموم مردم و حتی بستگان آن حضرت، امری خارق العاده و مخالف عادت نمی باشد، بلکه این امر، هم بین انبیای گذشته سابقه داشته هم بین پادشاهان و هم بین مردم. وی سپس به مخفی بودن تولد حضرت ابراهیم(ع) تا زمان رشد و بلوغش اشاره می کند. همچنین به تولد حضرت موسی(ع) اشاره می کند که بر عموم مردم پوشیده بوده است. میان پادشاهان نیز به ولادت کیخسرو بن سیاوش از پادشاهان ایرانیان اشاره می کند که از چشم همگان دور نگاه داشته شد. سپس مواردی از اخفای ولادت فرزند را که مردم عادی به کار می گیرند، بیان می کند.

مرحوم حمصی در ادامه نتیجه می گیرد که پوشیده بودن ولادت حضرت، امری غیر عادی و عجیب نبوده است. علاوه بر این که عده ای از خانواده آن حضرت و دوستداران و پیروان واقعی او، از تولدش آگاه بوده، حتی او را در زمان پدرش هم زیارت کرده اند و سؤال هایی از آن حضرت پرسیده اند. در زمان غیبت نیز برخی اوامر و نواهی از آن حضرت صادر شده است و آن حضرت، نوابی برای خود تعیین کرده است. عده ای هم در زمان غیبت به محضر مبارکش شرفیاب شد ه اند و آن حضرت را زیارت کرده اند۲۲.

در ادامه، مؤلف به شبهه و تعجبی که درباره طول عمر حضرت مطرح می شود می پردازد و می گوید: تعجب از طول عمر حضرت، ممکن است از یکی از این علت ها ناشی شده باشد: اول این که طولانی شدن عمر را بدین صورت، امر محالی بدانیم؛ دوم این که طولانی شدن عمر بدین صورت، امر خارق عادتی باشد.

اگر این تعجب و شبهه بر اساس فرض اول باشد، این قول دهریه و طبیعت گرایانی است که قبول ندارند عالم دارای خالق مختار عالم باشد. این قول، مردود است و هیچ یک از فرق اسلامی، چنین نظری را نمی پذیرند .

اما اگر این تعجب و شبهه بر اساس فرض دوم باشد، صحیح است و شکی نیست که طولانی شدن عمر حضرت، امری خارق العاده می باشد. خرق عادت برای غیر انبیا نیز جایز است وقبحی ندارد. طولانی بودن غیبت حضرت، امری است که بر اساس آیات قرآنی، شبیه آن، برای بعضی از اولیای الهی دیگر نیز ثابت شده است؛ مانند غیبت حضرت خضر نبی(ع) که از قبل از زمان حضرت موسی(ع) تاکنون به اتفاق اهل نقل و تاریخ آن حضرت زنده است. او در زمین سیاحت می کند و کسی از مکان او با خبر نیست. همچنین مانند پنهان شدن حضرت یوسف از پدر و برادرانش برای مدت طولانی یا غیبت حضرت یونس از قومش و موارد دیگری که مجال برای ذکر همه آن ها نیست. همه این موارد، نشان از آن دارند که امر خارق العاده این چنینی نیز قبلا اتفاق افتاده است. علاوه بر این که همه ما مسلمانان به امور غریبی اعتقاد داریم که نظیری برای آن وجود ندارد؛ مثل رفتن حضرت عیسی(ع) به آسمان یا معراج حضرت رسول اعظم(ص) از مسجدالحرام به مسجد الاقصی و بعد از آن، عروجش به آسمان ها وعجایبی که در این عروج نقل می شود. آیا غیبت حضرت مهدی امت (عج) عجیب تر از این امور است؟

از این بالاتر، این که اگر لازمه طولانی شدن غیبت حضرت، انکار وجود مبارک آن حضرت است، باید قیامت و حشر نیز انکارشود؛ زیرا همه انبیای الهی ـ از آدم تا خاتم ـ برتحقق آن تاکید داشتند؛ در حالی که تاکنون تحقق پیدا نکرده است؛ حال آن که مؤمنان در تحقق آن در آینده به سبب تأخیر در زمان وقوع آن، شکی ندارند؛ از این رو تأخیر در ظهور صاحب الزمان(ع) نباید به نفی وجود آن حضرت بینجامد.

اگر کسی بگوید: ما در تحقق معاد در آینده شکی نداریم؛ ولی در وجود حضرت مهدی(عج) شک داریم؛ زیرا دلیلی بر وجود او نیست، در جواب گوییم: تعجب و شبهه افکنی را به کنار بنهید، تا دلایلی که بر وجوب وجود امام معصوم در هر عصری اقامه کرده ایم را ببینید. از طرفی ما بطلان امامت افرادی که ادعای چنین امری در این عصر وزمانه دارند را ثابت کردیم؛ در نتیجه از نظر عقلی، دلیل بر وجود آن حضرت داریم.

علاوه بر آن، روایاتی که نص در امامت آن حضرت می باشد، از جانب پدران بزرگوار آن حضرت(ع) به دست ما رسیده است و نزد شیعه این روایات در حد تواتر است. همچنین روایاتی هست که از جانب مخالفان شیعه در توصیف مهدی(عج) نقل شده است؛ همانند روایت مستفیضی که از حضرت محم‍‍د(ص): نقل شده است که:

لولم یبق من الدنیا الایوم واحد، لطوّل الله ذلک الیوم حتی یخرج رجل من ولدی یواطیء اسمه اسمی و کنیته کنیتی یملاء الارض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً.

در نتیجه برای وجود آن حضرت، به اندازه کافی دلیل وجود دارد؛ پس طولانی شدن غیبت آن حضرت را نمی توان دلیل بر انکار آن حضرت دانست۲۳.

۴. تفسیر روض الجنان و روح الجنان

این اثر، از تفاسیر معروف شیعه است که در قرن ششم هجری توسط مفسر بزرگ شیعی، شیخ ابوالفتوح رازی، حسین بن علی بن محمد بن احمد خزاعی نیشابوری به رشته تحریر درآمده است. از خصوصیات مهم این تفسیر، نگارش آن به زبان فارسی است. در این تفسیر، به طور گسترده به مسأله مهدویت اشاره شده است که به گوشه هایی از آن، اشاره می کنیم:

شیخ ابوالفتوح در ذیل آیه شریف: ان الله لایخفی علیه شیء فی الارض و لا فی السماء۲۴ به ضرورت وجود امام استدلال کرده و می گوید:

حق تعالی، از حکمت خود روا نداشت که هفت عضو تو را بی رئیس بگذارد؛ کی روا دارد که هفت اقلیم، بی امام رها کند؟ زمانه را امام باید و رعیت را راعی و گوسفند را شبان. و تو مکلف به آن که بشناسی که از اصول اسلامی است و از قواعد ایمان قاعده من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتهً جاهلیهً چنین فرمود صلوات الله علیه که: هر کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد مردن او، مردن جاهلیان باشد که نه در اسلام بودند.

در این خبر، دو دلیل است بر دو اصل از اصول ما: یکی آن که زمانه از امام خالی نباشد؛ برای آن که تا امام نباشد، شناختنش واجب نباشد و دیگر، دلیل است بر آن که معرفت امام، از اصول دین است که اگر نه چنین بودی، نگفتی(ع) که: هر که نشناسد او را، مردن او، مردن کافران بود۲۵.

ابوالفتوح، یکی از موارد ایمان به غیب را ایمان به مهدی امت می داند. او در ذیل آیه شریف (و الذین یومنون بالغیب و یقیمون الصلاه و مما رزقناهم ینفقون(۲۶ می گوید:

در تفسیر اهل بیت(ع) می آید که: مراد به غیب، مهدی امت است که غایب است از دیدار خلقان و موعود است در اخبار و قرآن. . . امّا اخبار بسیار؛ منها قوله(ع): لو لم یبق من الدنیا الا یوم واحد لطوّل الله ذلک الیوم حتی یخرج رجل من اهل بیتی یواطئ اسمه اسمی و کنیته کنیتی یملأ الارض عدلاً و قسطاً کما ملئت جوراً و ظلماً… این خبر در کتب مؤالف و مخالف، به اسانید درست نوشته است.۲۷

صاحب تفسیر روض الجنان، امام زمان را وعده الهی به مؤمنان می داند و در تفسیر آیه شریف (وعدالله الذین امنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنّهم فی الأرض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکننّ لهم دینهم الذی ارتضی لهم(۲۸ می گوید:

در تفسیر اهل بیت آمده که مراد به این خلیفه، صاحب الزمان(عج) است که رسول(ص) خبر داد به خروج او در آخر الزمان و او را مهدی خواند و امت بر خروج او اجماع کردند.۲۹

شیخ ابوالفتوح رازی به شبهاتی که درباره طول عمر شریف امام زمان(ع) مطرح است، در ذیل آیه (فانظر الی طعامک و شرابک لم یتسنّه(۳۰ چنین پاسخ می دهد:

خدای تعالی، در نگاهداشت طعام و شرابی سریع التغیر به حسب اجرای عادت برای حکمت و مصلحتی خرق عادت کرد و آن طعام و شراب از تغییر نگاه داشت، نشاید که شخصی را که صلاح جهانی به او منوط است، سالی چند به خلاف عادت عمر ابنای وقت او بدارد که پیر نشود و بی قوت نگردد.

دگر به قول آنان که گفتند از قتاده و ضحاک و ربیع و ابن زید که خر زنده بود ایشان روایت می کنند، و تو روا می داری که خری در بیابانی بر بالین مرده صدسال زنده بماندبسته که آب نخورده و گیاه و علف نخورد این را منکرنه ای؛ اگر خدا گوید: خدای تعالی شخصی را در جهان زنده می دارد که طعام و شراب خورد و بیاید و بشود آنست منکر آیه و منکر شوی آن را این به صحت در مقدور و حکمت، نزدیک تر از آن است؛ لولا العناد.۳۱

صاحب روض الجنان در باب ظهور حضرت علم به زمان ظهور امام زمان را ویژه خداوند متعال می داند که کسی از آن با خبر نیست و در تفسیر آیه شریفه ( وَمَا یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا (۳۲ می گوید:

آن گه تفسیر متشابه بر علم ساعت و فنای دنیا و خروج دجال وخروج یأجوج و مأجوج است و خروج مهدی و علم روح و علوم غیب داند، گفتند، این چیزها آن است که کس نداند، مگر خدای.۳۳

وی همچنین نشانه هایی از ظهور حضرت بر اساس آیات ارائه می دهد؛ برای مثال در تفسیر آیه شریف (حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِّن کُلِّ حَدَبٍ ینسِلُونَ (۳۴ گوید:

حذیفه بن الیمان گفت که رسول(ص) گفت: اول آیتی و علامتی از علامت آخرالزمان، خروج دجال بود، آن گه خروج دابه الارض. آن گه خروج یاجوج و مأجوج، آن گه عیسی(ع) از آسمان فرود آید و این عند خروج مهدی باشد.۳۵

او موارد دیگری از نشانه های ظهور را در ذیل آیه شریف (وَلَوْ تَرَی إِذْ فَزِعُوا فَلَا فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَّکَانٍ قَرِیبٍ )۳۶ بیان می کند:

در اخبار ما آمد که از علامت خروج مهدی خسفی باشد به مشرق و یکی به مغرب و یکی به بیداء و از علامت خروج اوسفیانی است که در این خبر و این رایت هدی که گفت از کوفه به در آید جز رایت مهدی نباشد علی ما جاء فی الاخبار. ۳۷

مرحوم ابوالفتوح رازی، در موارد مختلفی، به ویژگی های جهان در عصر ظهور پرداخته است که بعضی از آن ها را بیان می کنیم:

۴-۱. تشکیل حکومت جهانی مستضعفان

در ذیل آیه شریف (وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ(۳۸ می گوید:

اصحاب ما روایت کردند که آیت در شأن مهدی آمد(ع) که خدای او را و اصحاب او را از پس آن که ضعیف و مستضعف بوده باشند، منت نهد بر ایشان (و مراد به زمین، جمله دنیاست) و ایشان را امام کند در زمین و ایشان را وارث کند.۳۹

به همین مطلب در تفسیر آیه پنجاه و پنجم سوره نور نیز تأکید می ورزد و بر آن، استدلال اقامه می کند.۴۰

۴-۲. عصر غلبه اسلام

در تفسیر آیه شریف (هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ (۴۱ می گوید:

اما معنی آیت مفسران در او خلاف کردند؛ عبدالله عباس گفت ه راجع است به رسول(ع) . . . دیگر مفسران گفتند ه راجع است به دین حق؛ ابوهریره و ضحاک گفتند: معنی آن است که تا دین حق را اظهار کند بر همه دین ها و این عند نزول عیسی باشد از آسمان و سدی گفت: عند خروج مهدی باشد(ع) که همه دین ها یکی شود و هیچ کس نماند که در اسلام إما به طوع و إما به کره ]= از روی میل یا به اجبار[ یا گردن نهد ]و یا[ جزیت دهد و این دو روایت، متقارب است، برای آن که نزول عیسی از آسمان با خروج مهدی به یک جا باشد؛ چنان که در اخبار مخالف و مؤالف آمده است و این قول روایت کرده است از باقر و صادق و جمله اهل البیت(ع). ۴۲

در تفسیر آیه هشتاد و چهارم سوره مبارک نساء بر همین مطلب تأکید می کند و می گوید:

آیت، عام است، جز آن اعجاز این وعد هنوز نیست، آن گاه باشد که صاحب الزمان(عج) بیرون آید و عیسی(ع) از آسمان فرود آید و خلاف برخیزد و دین، یکی شود و کفر، مقموع و مقهور گردد و دین خدای تعالی، بر همه دین ها ظاهر شود؛ چنان که گفت: لیظهره علی الدین کلّه. یملأ الارض قسطاً و عدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً.۴۳

۴-۳. برگرداندن حُلّی (زیورآلات) بیت المقدس

در تفسیر آیات چهارم تا هشتم سوره اسراء می فرماید:

آن گاه که رسول(ص) گفت که: مهدی(عج) در روزگار خود، حلی بیت المقدس باز جای فرماید، بردن در هزار و هفتصد کشتی و خدای تعالی خلق اولین و آخرین در بیت المقدس جمع کند.۴۴

۴-۴. رجعت

شیخ ابوالفتوح در ذیل آیه شریف (أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُواْ مِن دِیارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُواْ ثُمَّ أَحْیاهُمْ إِنَّ اللّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النَّاسِ وَلَـکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یشْکُرُونَ(۴۵ می فرماید:

و این آیت، دلیل صحت رجعت می کند و قطع شغب و تعجب و استبعادی که نمایند و استبعاد این، شک در قدرت خدا می باشد ـ جل جلاله ـ . در این چه تعجب باشد که خدای تعالی در آخر زمان به معجز صاحب معجز، گروهی ر ا زنده کند؛ چنانکه گفت: (و یوم نحشرهم جمیعا).

و صادق(ع) را پرسیدند که خدای به رجعت، که را زنده کند؟ گفت: دو گروه را: من محض الایمان محضاً او محض الکفر محضاً؛ آن کسی که مؤمن خالص باشد یا کافر خالص. مؤمن برای آن تا انتقام کشد از آنان که او را طعنه زده باشند و کافر برای آن تا ببیند به عیان، آنچه منکر بود آن را.۴۶

۴-۵. نزول حضرت عیسی(ع) در آخر زمان

در تفسیرکریمه ( وَإِنَّهُ لَعِلْمٌ لِّلسَّاعَهِ فَلَا تَمْتَرُنَّ بِهَا وَاتَّبِعُونِ هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ ( ۴۷ می نویسد:

در خبر است که عیسی به زمین بیت المقدس فرود آید به کوهی از کوه ها که آن را افیق گویند. دو جامه مصری پوشیده و موی سر او پنداری روغن از او می چکد و حربه ای به دست دارد که به آن، دجال را بکشد . امام بیت المقدس در نماز دیگرباشد، چون او را بیند از محراب باز پس آید و او را اشارت کند که پیش رو به امامت نماز. اودست امام گیرد و پیش برد و گوید: تو اولی تری که نایب محمدی. او نماز کند و عیسی در پس او نماز کند؛ آن گه بیاید و کلیسها بیران کند و صلیب ها بشکند و خوکان را بکشد و ترسایان را بکشد، الا آن که به او ایمان دارد.۴۸

۵. تفسیر مجمع البیان

تألیف شیخ بزرگوار امین الاسلام، ابوعلی فضل بن حسن بن فضل طبرسی. وی از بزرگان مذهب امامیه در قرن ششم هجری است . این تفسیر شریف از جمله کتاب های ماندگار در طول زمان است؛ تفسیری که مقبول عامه و خاصه می باشد. بزرگان هر دو طایفه شیعه و اهل سنت به عظمت و مکانت آن اذعان و از شیخ طبرسی به بزرگی یاد می کنند.

گویند شیخ طبرسی در تاریخ ۴۶۷ق چشم به جهان گشوده و در تاریخ ۵۴۸ق به دیار باقی شتافت.۴۹ از این مرد بزرگ، کتاب های متعددی به یادگار مانده است؛ از جمله دو تفسیر دیگر به نام های جوامع الجامع و الکاف الشاف است.

این عالم بزرگوار نیز در تفسیر ارزشمند مجمع البیان در موارد متعددی به مسأله مهدویت پرداخته است که تعدادی از آن ها را از نظر می گذرانیم:

امام زمان از اهل بیت رسول عظیم الشأن اسلام است. صاحب تفسیر مجمع البیان ضمن تطبیق بندگان صالح در آیه شریف (وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُهَا عِبَادِی الصَّالِحُونَ(۵۰ بر اصحاب مهدی(ع)، گوید:

یدل علی ذلک ما رواه الخاص و العام عن النبی(ص) انه قال: لولم یبق من الدنیا الا یوم واحد لطوّل الله ذلک الیوم حتی یبعث رجلاًً صالحاً من اهل بیتی یملاء الارض عدلاً و قسطاً کما قد ملئت ظلماً و جوراً.

این حدیث شریف، به روشنی دلالت می کند که مهدی امت از اهل بیت پیامبر گرامی اسلام(ص) می باشد.

در ادامه، مرحوم طبرسی روایت دیگری نقل می کند که مراد از اهل بیت را مشخص می کند و جای شک و تردیدی در این زمینه باقی نمی گذارد. او از ام المومنین ام سلمه روایت می کند:

سمعت رسول الله(ص) یقول: المهدی من عترتی من ولد فاطمه(س).

مرحوم طبرسی با ذکر این حدیث شریف از پیامبر گرامی اسلام، مهر بطلانی بر یاوه گویان شیطان صفتی می زند که ادعای مهدی امت و موعود آخر الزمان دارند. ۵۱

ایمان به غیب. وی از موارد ایمان به غیب که در قرآن، از ویژگی های اهل تقوا ذکر شده است را غیبت امام زمان و زمان خروج آن حضرت می داند. ۵۲

ظهور سفیانی قبل از ظهور حضرت صاحب الامر(عج). شیخ طبرسی در ذیل آیه شریف ( وَلَوْ تَرَی إِذْ فَزِعُوا فَلَا فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَّکَانٍ قَرِیبٍ(۵۳. در تفسیر اخذو من مکان قریب، روایتی از علی بن الحسین و حسن بن الحسن بن علی(ع) نقل می کند که:

یقولان هو جیش البیداء و یؤخذون من تحت اقدامهم.

از ام سلمه نیز روایتی نقل می کند که تأیید همین معنا می باشد. در ادامه روایتی را از حدیفه بن یمان درباره ظهور سفیانی نقل می کند:

ان النبی(ص) ذکر فتنه تکون بین اهل المشرق و المغرب قال فبیناهم کذلک یخرج علیهم السفیانی من الوادی الیابس فی فور ذلک حتی ینزل دمشق فیبعث جیشین، جیشاً الی المشرق و آخر الی المدینه حتی ینزلوا بارض بابل من المدینه الملعونه یعنی بغداد فیقتلون اکثر من ثلاثه آلاف و یفضحون اکثر من مائه امراه و یقتلون بها ثلاثمائه کبش من بنی العباس ثم ینحدرون الی الکوفه فیخربون ما حولها ثم یخرجون متوجهین الی الشام فیخرج رایه هدی من الکوفه فیلحق ذلک الجیش فیقتلونهم لا یفلت منهم مخبر و یستقذون ما فی ایدیهم من السبی و الغنائم و یحل الجیش الثانی بالمدینه فینتهبونها ثلاثه ایام بلیالیها ثم یخرجون متوجهین الی مکه حتی اذا کانوا بالبیداء بعث الله جبرائیل فیقول یا جبرائیل اذهب فابدهم فیضربها برجله ضربه یخسف الله بهم عندها و لا یفلت منهم الا رجلان من جهنیه فلذلک جاء القول و عند جهینه الخبر الیقین فذلک قوله: و لوتری اذ فزعوا الی آخره. اورده الثعلبی فی تفسیره و روی اصحابنا فی احادیث المهدی عن عبدالله(ع) و ابی جعفر(ع) مثله. ۵۴

در این حدیث شریف، به ظلم و ستم هایی اشاره شده است که سفیانی قبل از ظهور حضرت انجام می دهد. همین ظهور سفیانی، در دیگر روایات ما از نشانه های ظهور امام زمان(ع) شمرده شده است.

رجعت عده ای در زمان قیام حضرت حجت(عج). شیخ طبرسی در تفسیر آیه شریف ( وَیوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّهٍ فَوْجاً مِّمَّن یکَذِّبُ بِآیاتِنَا فَهُمْ یوزَعُونَ(۵۵ گوید: شیعیان قائل به رجعت، به این آیه شریف استدلال می کنند. شیخ در ادامه گوید:

و قدتظاهرت الاخبار عن ائمه الهدی من آل محمد(ص) فی ان الله تعالی سیعید عند قیام المهدی قوماً ممن تقدم موتهم من اولیائه و شیعته لیفوزوا بثواب نصرته و معونته و یبتهجوا بظهور دولته و یعید ایضا قوماً من اعدائه لینتقم منهم و ینالوا بعض ما یستحقونه من العذاب فی القتل علی ایدی شیعته و الذل و الخزی بمایشاهدون من علو کلمته ولایشک عاقل ان هذا مقدور لله تعالی غیر مستحیل فی نفسه و قد فعل الله ذلک فی الامم الخالیه و نطق القرآن بذلک فی عده مواضع مثل قصه عزیر و غیره.۵۶

بر اساس این روایات، دو گروه در زمان قیام حضرت، رجعت می کنند: عده ای از دوستداران و شیعیان آن حضرت، تا این که به ثواب کمک و یاری حضرت نایل شوند و از ظهور حضرت مسرور گردند و عده ای دیگر از دشمنان آن حضرت، تا از آن ها انتقام گرفته شود و به مقداری از عذاب هایی که در انتظارشان است، در همین دنیا برسند. و خواری و ذلت را با دیدن رفعت کلمه حق و شکوت دولت حق بچشند.

فراگیر شدن دین مبین اسلام. از ویژگی های عصر ظهور امام زمان(عج)، گسترش و فراگیر شدن دین مبین اسلام است که در قرآن بدان وعده داده شده است که:

(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ(۵۷.

شیخ طبرسی در ذیل این آیه شریف، چنین گوید که:

قال ابوجعفر(ع): ان ذلک یکون عند خروج المهدی من آل محمد فلایبقی احداً الا أقر بمحمّدٍ و هو قول السدی.۵۸

حکومت مؤمنان و صالحان. از ویژگی های بسیار مهم عصر ظهور، به حکومت رسیدن مؤمنان و صالحان است که از وعده های الهی به مؤمنان است:

وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یعْبُدُونَنِی لَا یشْرِکُونَ بی شَیئاً وَمَن کَفَرَ بَعْدَ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ.۵۹

شیخ طبرسی در تفسیر این آیه شریف، ابتدا به اختلاف موجود در تفسیر این آیه اشاره می کند و سپس می گوید: آنچه از اهل بیت عصمت و طهارت نقل شده، این است که این آیه، درباره مهدی آل محمد(ص) می باشد و در ادامه، حدیثی را از عیاشی از امام سجاد(ع) نقل می کند که:

]علی بن الحسین(ع) [ قرأ آلایه و قال: و هم والله شیعتنا اهل البیت یفعل الله ذلک بهم علی یدی رجل منا و هو مهدی هذه الامه و هو الذی قال رسول الله(ص): لو لم یبق من الدنیا الایوم واحد لطولّ الله ذلک الیوم حتی یلی رجل من عترتی اسمه اسمی یملا الارض عدلاً و قسطاً کما ملئت ظلماً و جوراً.۶۰

شیخ طبرسی آیه شریف (وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُهَا عِبَادِی الصَّالِحُونَ(۶۱ را بر اساس روایات اهل بیت بر اصحاب امام زمان(ع) تطبیق می کند و روایتی که از پیامبر گرامی اسلام(ص) در سطور قبل ذکر شد را در تفسیر این آیه شریف نیز نقل می کند. ۶۲

۶.کتاب بعض مثالب النواصب فی نقض فضائح الروافض، معروف به نقض، تالیف عبد الجلیل قزوینی رازی

کتاب نقض کتابی کلامی، رجالی، ادبی، تاریخی، جغرافیایی، ملل و نحلی است که در آن، اطلاعات ارزشمندی از شیعه و آثار و اندیشمندان و آرای کلامی شیعه وجود دارد که شاید نتوان آن ها را در جایی دیگر سراغ گرفت.

چنان که از نام کتاب پیدا است، مولف محترم، آن را در جواب کتابی بنام بعض فضائح الروافض که در تشنیع شیعه نگاشته شده بود، به رشته تحریر در آورده است. نویسنده کتاب بعض فضائح الروافض شناخته شده نیست. در حقیقت، در زمان عبدالجلیل قزوینی نیز نام نویسنده آن مشخص نبوده است و آن بزرگوار به همین امر، در ابتدای کتاب اشاره می کند۶۳.

از مباحثی که در این اثر نفیس بدان پرداخته شده است، مبحث مهدویت و مباحث پیرامونی آن می باشد. عبدالجلیل قزوینی، به شبهاتی که نویسنده بعض فضائح الروافض در این زمینه مطرح کرده است، پاسخ داده است.

مرحوم قزوینی در موردی به صراحت، خاتم اوصیاء و امام معصوم را امام زمان معرفی می کند۶۴. وی در جواب شبهه ای درباره ظهورحضرت حجت(عج) چنین می گوید:

اما آن که انکار کرده است بر خروج قائم، باید که تواریخ ببیند از اصحاب الحدیث که از امت محمد هر کس که نزول عیسی را مقر است، خروج مهدی را منکر نیست و آن جمهور اصحاب شافعی خلفاً عن سلف و شیعت هر دو مقرند و اصحاب بوحنیفه بهری هر دو را منکرند. ۶۵

در جایی دیگر، صاحب بعض فضائح الروافض چنین گوید: وهمچنین اندر این آیه که (وعدالله الذین امنوا منکم و عملوالصالحات لیستخلفنهم فی الارض …( گفته است؛ بدین امامان شیعت را می خواهد که در آخرالزمان قائم بیاید و همه زمین او را مسلم شود.

عبدالجلیل در پاسخ گوید:

این یک حوالت واین یک تفسیر درست است و مذهب شیعه خلفاً عن سلف چنان است که در خلافت ائمه طاهرین است و در خروج مهدی است و در تفاسیر آورده اند وبر آن معول کرده اند به دلیل و حجت. و مذهب این است که چون مهدی(عج) بیاید، دین همین باشد و شریعت و کتاب و تکلیف بدل نشود و او خلیفه باشداز قبل خدا و اقتدا کرده باشد به شریعت جدش مصطفی و تفسیر این آیت، چون به انصاف تامل کند از وجوه دلالت است بر خروج و برامامت مهدی(عج).۶۶

در ادامه عبد الجلیل قزوینی شواهد و ادله ای اقامه می کند که دلالت دارند این آیه شریف، درباره حضرت حجت و زمان تحقق آن، در زمان آن حضرت است.

صاحب کتاب نقض درباره شبهه ای که در ارتباط با مسأله رجعت مطرح می شود، گوید:

ما بحمد الله انکار نمی کنیم که چون مهدی خروج کند و عیسی نزول کند، باری تعالی به دعای ایشان جماعتی را از هر امتی باز زنده کند؛ چنان که بیان کرده است و گفته که و یوم نحشر من کل امه فوجاً ممن یکذب بآیاتن۶۷. این حشر باشد که پیش از قیامت باشد که اجماع است امت که روز قیامت همه خلایق باز زنده کند باری تعالی چنان که گفت: یوم یبعثهم الله جمیع۶۸ تا فرق از میان دو آیت ظاهر باشد و فایدت حاصل. و از مقدور باری تعالی بدیع داشتن احیای موتی، غایت ضلالت و جهالت باشد که به روزگار موسی و عیسی و عزیر و ابراهیم کرده است و قرآن به همه ناطق است؛ اگردر دولت فرزند و نایب مصطفی بکند، بدور نباشد، نه از مقدور قادر الذات نه از حرمت سید السادات. و انکار این در مقدور خدای، انکار بعث و نشور قیامت باشد و خواجه را مبارک باد فلسفی. ورجعت در عهد ظهور مهدی(ع) مذهب شیعت امامیه است بی شبهت. ۶۹

عالم بزرگوارشیعه، مرحوم عبدالجلیل قزوینی رازی، در مواردی مختلف به مباحث و موضوعات وشبهاتی که در مسأله مهدویت مطرح بوده پرداخته و به آن ها پاسخ داده است؛ ولی ما به همین نمونه محدود اکتفا می کنیم و مشتاقان رابه مراجعه به خود کتاب توصیه می کنیم.

۷. رساله عجاله المعرفه فی اصول الدین

این اثر به یادگار مانده از عالم بزرگوار شیعه، شیخ ظهیرالدین راوندی است که در قرن ششم هجری می زیسته است۷۰. این رساله بسیار موجز و کمتر از بیست صفحه می باشد. مرحوم راوندی، در این رساله بسیار موجزش، نسبتاً مفصل به مسأله مهدویت پرداخته است.

وی در اثبات امامت آن حضرت، به قول و نص پیامبر و اجداد طاهرش(ع) تمسک می کند و بر وجود حضرت دلیل عقلی ارائه می کند مبنی بر این که با وجود مکلف بودن انسان ها جایز نیست زمانه از امام معصومی که عالم ترین مردم به احکام شرعی است، خالی باشد۷۱ .

وی سبب غیبت آن حضرت را همان دلیلی ( خوف) می داند که در غیبت انبیای الهی همچون موسی و یونس و ابراهیم وجود داشته و آن ها را به غیبت وادار کرده است؛ همان طور که غیبت آن بزرگواران خللی در نبوت آنان وارد نمی کند، غیبت ولی عصر(عج) نیز خللی درامامت آن بزرگوار وارد نمی کند۷۲.

اما درباره طول عمر حضرت می گوید:

هیچ جای تعجبی در این زمینه وجود ندارد. کسی که در طول عمر حضرت تعجب و انکار دارد، از دو حال خارج نیست: یا قدرت خداوند را قبول دارد یا آن را قبول ندارد.

اگر کسی قدرت خدا را قبول دارد؛ ولی شک دارد خداوند قادر به زنده نگه داشتن انسانی بدین صورت است ـ در حالی که خداوند بر هر آنچه مقدور است قدرت دارد ـ شک این شخص، مثل شک کسی است که می داند خداوند، عالم به همه معلومات است؛ ولی با این حال، شک دارد که خداوند عالم به تمامی جزئیات هم است. همان گونه که این شک، نامفهوم و بی معنا است، شک در قدرت خداوند بر زنده نگه داشتن انسانی بدین صورت نیز بی معنا است. امّا اگر کسی به قدرت برای خداوند قائل نباشد، در این صورت، سخن با او در بحث امامت و غیبت نباید مطرح شود؛ بلکه باید برای او اثبات کرد که خداوند قادر است. ۷۳

۸. رساله الخلاصه فی علم الکلام

این اثر، یادگار عالم بزرگوار شیعه قطب الدین سبزواری است۷۴. مرحوم سبزواری درباره دلیل بر امامت حضرت حجت(عج) گوید:

چون ما در امام، عصمت را شرط می دانیم، و در زمانه ما کسی غیر از امام عصر(ع) دارای این شرط نمی باشد بنابراین امامت آن حضرت ثابت می گردد.

وی درباره سبب غیبت آن حضرت گوید: ۱. سبب غیبت حضرت، از جانب خداوند جل عزّه نمی تواند باشد؛ زیرا خداوند در امور واجب اخلال نمی کند؛ از این رو، غیبت امام زمان به او مستند نمی تواند باشد. ۲. غیبت آن حضرت، به خود آن حضرت نیز مستند نیست؛ زیرا او معصوم است و آنچه بر او واجب است را ترک نمی کند و در غیبت به سر نمی برد.

در نتیجه به دست می آید که دلیل غیبت حضرت، ترس از دشمن و نبود یاور و ناصر می باشد و هر وقتی دلیل اول از بین رفت یا اعوان وانصاری برای حضرت فراهم آمد، آن حضرت ظهور می کند و زمین را از قسط و عدل پر می کند.۷۵

با دقت در مواردی که ذکر شد، به خوبی می توان دریافت که مسأله مهدویت در قرن پنجم و ششم و هفتم در جهان تشیع و حتی می توان گفت در جهان اسلام به خوبی جایگاهش را پیدا کرد و ذهن فعال جهان اسلام و مسلمانان را به خود مشغول داشت. عده ای آن را پذیرفته وعده ای در صدد ردّ آن بوده اند که این امر از تعدد و نوع شبهاتی که در این زمینه مطرح می شد به خوبی هویدا است و این، نشان از تاریخ طولانی و قویم مسأله مهدویت دارد.

در پایان، دست تضرّع به محضر ربوبی بلند می کنیم و می گوییم: اللهم انا نرغب الیک فی دوله کریمه تعزّ بها الاسلام و اهله و تذّل بها النفاق و اهله و تجعلنا فیها من الدعاه الی طاعتک و القاده الی سبیلک و ترزقنا بها کرامه الدنیا و الآخره.۷۶

پی نوشت:

۱. اشعری، سعد بن عبدالله، المقالات و الفرق، نشر عطائی، ۱۹۶۳م.

۲. ابن بابویه رازی، منتجب الدین ابو الحسن علی بن عبیدالله، الفهرست اسماء علماء الشیعه و مصنفیهم، تحقیق محدث ارموی، قم مکتبه المرعشی النجفی، ۱۳۶۶.

۳. رازی، ابوالفتوح حسین بن محمد بن احمد الخزاعی النیشابوری، روض الجنان وروح الجنان فی تفسیر القرآن، تصحیح محمد جعفریاحقی و محمد مهدی ناصح، مشهد، بنیاد پژوهش های اسلامی، ۱۳۶۸ش.

۴. راوندی، محمد بن هبهالله الحسن، عجاله المعرفه فی اصول الدین، تحقیق سید محمد رضا حسینی جلالی، مجله تراثنا، ش ۲۹، ۱۴۱۲ق.

۵. سبزواری، قطب الدین، الخلاصه فی علم الکلام، تحقیق سید محمد رضا حسینی جلالی، مجله تراثنا، ش ۳۴، ۱۴۱۴ق.

۶. السذآبادی، عبیدالله بن عبدالله، المقنع فی الامامه، اول، قم، موسسه نشر اسلامی، ۱۴۱۴ق.

۷. سبحانی، جعفر، الشیخ الطبرسی امام المفسرین فی القرن السادس، اول، قم، موسسه الامام الصادق، ۱۳۸۲ش.

۸. شیخ مفید، الارشاد فی معرفه حجج العباد، اول، الموتمر العالمی لالفیه الشیخ المفید، ۱۴۱۳ق.

۹ . قزوینی رازی، عبد الجلیل، نقض، تصحیح محدث ارموی، انتشارات انجمن ملی، ۱۳۵۸ش.

۱۰. حر عاملی، شیخ محمد بن حسن، امل الآمل، تحقیق سید احمد حسینی، بغداد، مکتبهالاندلس.

۱۱. قمی، شیخ عباس، مفاتیح الجنان.

۱۲. حمصی رازی، سدیدالدین محمود، المنقذ من التقلید، اول، قم، موسسه نشر اسلامی، ۱۴۱۴ق.

۱۲. طبرسی، ابو علی فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۳۷۹ق.

۱۴. طبرسی، ابو منصور احمد بن علی بن ابی طالب، الاحتجاج، ششم، قم، اسوه، ۱۴۲۵ق.

۱۵. نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، مکتبه المرتضویه، ۱۳۵۵ق.

علیک ایها الامام الکریم…. فاذا اردت الوداع فصل رکعتین و قل: السلام علیک یا خیر الانام… ثم انکب علی القبر و قل: یا مولای لاتروی النفس من مناجاتک… .۷۷

بالأخره از تأکید مرحوم سید بر این آداب، به ویژه دستور به جا آوردن دو رکعت نماز چنین استفاده می شود که این زیارت، مأثور و از بعضی از امامان اطهار رسیده است. اگر به این مطلب قطع پیدا نشود، دست کم اطمینان و وثوق پدید می آید و همین امر، ما را کفایت می کند؛ بنابراین می توان به طور اکید و اطمینان بخش، این زیارت را به حضرت صاحب الزمان(عج) منسوب کرد. سند آن نیز از نظر ما بی اشکال است، به ویژه با توجه به تصریح ابن مشهدی در مقدمه کتاب.

۱. شیخ مفید، الارشاد فی معرفه حجج العباد، ج۲، ص۳۳۶.

۲. نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، ص ۹۶.

۳. همان، ص، ۱۱۰؛ اشعری، سعدبن عبدالله، المقالات و الفرق، ۱۹۶۳م، ص۱۰۴.

۴. السُذآبادی، عبیدالله بن عبدالله، المقنع فی الامامه، ص ۲۰-۲۱.

۵. همان، ص ۱۴۸- ۱۴۶.

۶. همان، ص۱۵۰-۱۴۹.

۷. طبرسی، احمد بن علی بن ابی طالب، الاحتجاج، ص۲۲.

۸. حرعاملی، محمد بن حسن، امل الآمل، ج ۲، ص ۱۷.

۹. همان، ج ۱، ص ۱۶۳-۱۶۶.

۱۰. همان، ج ۲، ص ۳۰۳.

۱۱ . بقره (۲): ۱۴۸.

۱۲. احتجاج، ج ۲، ص ۴۸۱-۴۸۲.

۱۳. همان، ج ۲، ص ۵۲۳- ۵۳۵.

۱۴. همان، ص ۶۰۲.

۱۵. ابن بابویه رازی، منتجب الدین ابو الحسن علی بن عبیدالله، الفهرست: اسماء علماء الشیعه و مصنفیهم، ص۱۰۷.

۱۶. حمصی رازی، سدیدالدین محمود، المنقذ من التقلید، ص۵-۱۲.

۱۷. یعنی این که نمی شود همه امت بر خطا باشند و حق با دیدگاه و نظری باشد که در امت اسلامی هیچ طرفداری ندارد.

۱۸. حمصی رازی، سدیدالدین محمود، المنقذ من التقلید، ج۲، ۳۷۲-۳۷۴.

۱۹. همان، ج ۲، ص۳۸۰.

۲۰. همان، ص۳۸۵-۳۸۶.

۲۱. همان، ص۳۸۷-۳۸۸.

۲۲. همان، ص۳۸۸- ۳۹۱.

۲۳. همان، ص ۳۹۸-۴۰۲.

۲۴. آل عمران (۳): ۵.

۲۵. رازی، ابوالفتوح، روض الجنان وروح الجنان فی تفسیر القرآن، ج ۴، ص۱۷۲-۱۷۳.

۲۶. بقره (۲): ۳.

۲۷. روض الجنان و روح الجنان، ج ۱، ص ۱۰۴.

۲۸ نور (۲۴): ۵۰.

۲۹. روض الجنان و روح الجنان، ج ۱۴، ص. ۱۷۰

۳۰ بقره (۲): ۲۵۹.

۳۱. روض الجنان و روح الجنان، ج۴، ص۲۳.

۳۲. آل عمران (۳): ۷.

۳۳. روض الجنان و روح الجنان، ج ۴، ص ۱۸۰.

۳۴. انبیاء (۲۱): ۹۶.

۳۵. روض الجنان و روح الجنان، ج، ۱۳، ص ۲۸۰.

۳۶. سبأ (۳۴): ۵۱.

۳۷. روض الجنان و روح الجنان، ج ۱۶، ص ۸۵.

۳۸. قصص (۲۸): ۵.

۳۹. روض الجنان و روح الجنان، ج ۱۵، ص ۹۴-۹۵.

۴۰. همان، ج۱۴، ص ۱۷۰- ۱۶۹.

۴۱. توبه (۹): ۳۳.

۴۲. روض الجنان و روح الجنان، ج ۹، ص ۲۲۶.

۴۳ همان، ج ۶، ص ۳۸.

۴۴. همان، ج ۱۲، ص ۱۶۴.

۴۵. بقره (۲): ۲۴۳.

۴۶. ابوالفتوح رازی، روض الجنان و روح الجنان، ج ۴، ص ۳۳۵.

۴۷. زخرف (۴۳): ۶۱.

۴۸. روض الجنان و روح الجنان، ج، ۱۷، ص، ۱۸۲.

۴۹. سبحانی، جعفر، الشیخ الطبرسی امام المفسرین فی القرن السادس، ص ۸-۹.

۵۰. انبیاء (۲۱): ۱۰۵.

۵۱. طبرسی، ابو علی فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ۷ ص ۶۶-۶۷.

۵۲. همان، ج ۱ ص ۳۸.

۵۳. سبأ (۳۴): ۵۱.

۵۴. مجمع البیان، ج ۸، ص ۳۹۷-۳۹۸.

۵۵. نمل (۲۷): ۸۳.

۵۶. مجمع البیان، ج ۷، ص ۲۳۴-۲۳۵.

۵۷. توبه (۹): ۳۳.

۵۸. مجمع البیان، ج ۵، ص ۲۵.

۵۹. نور (۲۴): ۵۵.

۶۰. مجمع البیان، ج ۸، ص ۱۵۲.

۶۱. انبیاء (۲۱): ۱۰۵.

۶۲ مجمع البیان، ج ۷، ص ۶۷.

۶۳. رازی، عبد الجلیل قزوینی، نقض، ص ۲.

۶۴. همان، ص۲۹.

۶۵. همان، ص ۲۶۷.

۶۶. همان، ص۲۶۸.

۶۷. نمل (۲۷): ۸۳.

۶۸. مجادله (۵۸): ۶و۸ا.

۶۹. نقض، ص ۲۷۰-۲۷۱.

۷۰. این رساله، توسط محقق بزرگوار، آقای سید محمد رضا حسینی جلالی تحقیق شده ودر مجله تراثنا، شماره ۲۹ چاپ شده است.

۷۱. الراوندی، محمد بن هبهالله الحسن، عجاله المعرفه فی اصول الدین، مجله تراثنا، ش ۲۹، ۱۴۱۲ق، ص۲۳۳.

۷۲. همان، ص ۲۳۳.

۲. همان، ص ۲۳۴ – ۲۳۳.

۳. این رساله، توسط محقق بزرگوار، آقای سید محمد رضا حسینی جلالی، تحقیق شده ودر مجله تراثنا، شماره ۳۴ چاپ شده است.

۷۵. سبزواری، قطب الدین، الخلاصه فی علم الکلام، مجله تراثنا، ش ۳۴، ص۲۰۱- ۲۰۲.

۷۶. ر، ک : مفاتیح الجنان، دعای افتتاح.

۷۷ . بحارالانوار، ج۹۸، ص۲۳۱-۲۴۹.

منبع :انتظار – بهار ۱۳۸۶، شماره ۲۰ –

نگاهی به زیارت اربعین سالار شهیدان

اشاره:

نماز، زیارت خداست۱ و حج و عمره، زیارتِ خانه اوست و زیارت امام، دیدار با خلیفه خدا و آینه تمام نمای هستی است. نماز دارای آثاری است که نهی از فحشا و منکر یکی از رهاوردهای بی شمار آن است،۲ و حج دارای فوایدی است که آزادگی از رجسِ شرک و رهایی از پلیدی دشمنان الهی، از برکات آن است؛ اما زیارت سالار شهیدان را ثمراتی برتر از حج است۳ و هم ردیف نماز از آن یاد شده است.۴

یکی از برترین زیارت های آن حضرت، زیارت اربعین است که سفارش های بسیاری از سوی معصومان نسبت به آن وارد شده است. ما در این نوشتار بر آنیم در دو فصل، به معرفی زیارت اربعین و شرح برخی فرازهای زیارت نامه اربعین بپردازیم.

۱. «مَعْنَی قَدْ قَامَتِ الصَّلَاهُ فِی الْإِقَامَهِ أَی حَانَ وَقْتُ الزِّیارَه». (شیخ صدوق، التوحید، ص۲۴۰)

۲. «إِنَّ الصَّلاهَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکر». (عنکبوت: ۴)

۳. «بَابُ تَأَکدِ اسْتِحْبَابِ زِیارَهِ الْحُسَینِ بْنِ عَلِی». (نک: وسائل الشیعه، ج۱۴، ص۴۹، باب ۳۷)

۴. شیخ طوسی، التهذیب، ج۶، ص۵۲.

فصل اول: معرفی زیارت اربعین

۱. زیارت اربعین، از علامات مؤمن

زیارت اربعین به نقل از صفوان جمّال از امام صادق(ع) روایت شده که یکی از مهم ترین دعاها برای زیارت امام حسین(ع) است. در فضیلت این زیارت، همین بس که از آن به عنوان یکی از نشانه های مؤمن یاد شده است. امام حسن عسکری(ع) درباره آن فرمود: «علامات المؤمن خمس: صلاه الخمسین و زیاره الأربعین و التختّم فی الیمین و تعفیر الجبین و الجهر ببسم الله الرّحمن الرّحیم».۱

مواردی که درباره این روایت آمده، همگی از مختصات شیعیان است؛ زیرا ۵۱ رکعت نماز،۲ به شکلی که از پیامبر نقل شده است، از مختصات شیعیان است و فقط شیعه است که سجده بر خاک دارد و نیز غیر شیعه یا بسم الله الرحمن الرحیم را نمی گویند یا آهسته تلفظ می کنند. همچنین شیعه است که انگشتر به دست راست کردن و نیز خواندن زیارت اربعین حسینی را مستحب می داند.

۲. اهمیت زیارت اربعین

اهمیت زیارت اربعین، تنها به این نیست که از نشانه های ایمان است، بلکه طبق روایت امام حسن عسکری(ع) در ردیف نمازهای واجب و مستحب قرار گرفته است. بر پایه این روایت، همان گونه که نماز ستون دین و شریعت است، زیارت اربعین و حادثه کربلا نیز ستون ولایت است.

به دیگر سخن، بر اساس فرموده رسول خدا صلی الله علیه و آله، عصاره قرآن که دین خداست، ستونی دارد و آن نماز است۳ و بر اساس روایت امام عسکری(ع)، عصاره عترت نیز ستونش زیارت اربعین است و این دو ستون در کنار هم ذکر شده است؛ ولی مهم آن است که دریابیم چگونه نماز و زیارت اربعین، انسان را متدین می کنند.

درباره نماز، ذات اقدس الهی، معارف فراوانی را ذکر کرده است. مثلا  فرموده به طور فطری انسان، موحّد است، ولی طبیعت او هنگام حوادث تلخ، جزع دارد و در حوادث شیرین، از خیر جلوگیری می کند، مگر انسان های نمازگزار،۴ چرا که آنان می توانند این خوی سرکش را تعدیل کنند و از هلوع، جزوع و منوع بودن به درآیند و مشمول رحمت های خاص الهی باشند. همچنین زیارت اربعین نیز انسان را از جزوع، هلوع و منوع بودن باز می دارد.

آثار زیارت انسان های کامل و معصوم (ع)

زیارت انسان های کامل و معصوم (ع) رهاوردها و میوه های فراوانی دارد که اجتهاد در فهم دین و جهاد در تبیین دین، اجرای دستورات الهی، دفاع و حمایت از ارکان اسلام از جمله این رهاوردها و برکات به شمار می آیند و نمونه های این گونه برکات را می توان از اوصاف کمالی آنان در زیارت نامه های آنان دید، آنجا که می گوییم: «أَشْهَدُ أَنَّک قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاهَ وَ آتَیتَ الزَّکاهَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَیتَ عَنِ الْمُنْکرِ وَ اتَّبَعْتَ الرَّسُولَ وَ تَلَوْتَ الْکتَابَ حَقَّ تِلَاوَتِه.»۵ بر این اساس، کسی که به زیارت آنان می رود، چنین ویژگی هایی را طلب می کند و از چنین کمالاتی بهره مند می شود.

۳. ویژگی عدد اربعین در آیات و روایات

از بعضی آیات و روایات استفاده می شود که عدد چهل خصوصیتی دارد که در اعداد دیگر نیست. در قرآن آمده است که جریان میقات حضرت موسی(ع) با خدای سبحان، چهل روز به طول انجامید.۶ بنی اسراییل نیز به دلیل ناسپاسی در برابر نعمت های الهی و تلاش های حضرت موسی(ع)، به مدت چهل سال در بیابان سرگردان شدند.۷

در احادیث نقل شده است در جریان آفرینش حضرت آدم(ع)، سرشت طینت او به دست خداوند، به مدت چهل روز ادامه یافت۸ یا پیکر شریف آن حضرت، چهل سال باقی ماند، سپس روح در آن دمیده شد۹ و نیز محدّثان شیعه و سنّی درباره تأثیر حفظ چهل حدیث از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده اند اگر کسی چهل حدیث نافع برای امت، نه برای شخص خود حفظ کند یا از راه تبیین آن برای مردم یا از راه پیاده کردن عملی آن در جامعه آن را حفظ کند، روز قیامت، فقیه محشور می شود.۱۰

حدیث معروفی نیز از طرق متعددی از رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره اخلاص نقل شده است که فرمود: «هر کس به مدت چهل روز اخلاص بورزد، خداوند چشمه های حکمت را از قلبش به زبانش جاری می سازد».۱۱

همچنین غالب انبیای الهی در چهل سالگی به رسالت مبعوث شده اند و در نماز شب سفارش شده است که چهل مؤمن را دعا کنید و همسایگان را تا چهل خانه گرامی بدارید. اینها نشان می دهد که عدد چهل از برجستگی خاصی در اسلام برخوردار است.

۴. عدد چهل درباره امام حسین(ع)

در روایات چنین آمده است: زمین در سوگ انبیا و اولیای الهی و بندگان مؤمن که بر روی آن خدا را عبادت کرده اند، چهل روز می گرید، ولی در شهادت امام حسین(ع) آسمان و زمین، چهل روز خون گریه کردند. البته اشک یا خون را در این گونه از روایات نباید بر اشک یا خون ظاهری حمل کرد، چنان که نباید آن را انکار کرد.

گفتنی است گرامی داشت یاد درگذشتگان در همه ملل و ادیان، رسمیت دارد و بعضی با گذشت یک ماه و بسیاری نیز پس از چهل روز از متوفای خود تجلیل می کنند. در میان مسلمانان، به ویژه شیعیان، پس از شهادت امامان معصوم(ع) در نخستین اربعین آنان مراسم گرامی داشت انجام می شده است؛ ولی شهادت امام حسین(ع) این ویژگی را دارد که هر ساله، اربعین حسینی تا قیامت ادامه خواهد داشت.

۱. «نشانه های مؤمن و شیعه، پنج چیز است: اقامه نمازِ پنجاه و یک رکعت، زیارت اربعین حسینی، انگشتر در دست راست کردن، سجده بر خاک نمودن و بلند گفتن بسم الله الرحمن الرحیم». (همان)

۲. مراد از نماز پنجاه و یک رکعت، همان هفده رکعت نماز واجب روزانه به اضافه نمازهای نافله است که جبران کننده نقص و ضعف نمازهای واجب است.

۳«إن رسول الله۹ قال الصلاه عمود الدین». (احمد بن محمد بن خالد برقی، المحاسن، ج۱، ص۲۸۶)

۴. «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً، ذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیرُ مَنُوعاً اِلاَّ الْمُصَلِّینَ». (معارج: ۱۹ ـ ۲۲)

۵. «شهادت می دهم که شما نماز را به پا داشتید و زکات را پرداخت نمودید و امر به معروف و نهی از منکر کردید و پیروی از پیامبر نمودید و قرآن را به درستی تلاوت کردید». (کافی، ج۴، ص۵۷۴)

۶. نک: اعراف: ۱۴۲.

۷. مائده: ۲۶.

۸. «خمّرت طینه آدم بیدی أربعین صباحاً». (ابن ابی جمهور احسائی، عوالی اللئالی، ج۴، ص۹)

۹. ملامحسن فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج۱، ص۹۵.

۱۰. «مَنْ حَفَظَ علی أمّتی أربعین حدیثاً ینتفعون بهابعثه الله یوم القیامه فقیهاً عالماً». (بحار الانوار، ج۲، ص۱۵۶)

۱۱. «مَنْ أَخْلَصٌ لله أربعین یوماً فجّر الله ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه». (همان، ج۶۷، ص۲۴۹)

فصل دوم: بررسی بخش هایی از زیارت اربعین

۱. اهداف قیام حسینی در زیارت اربعین

«وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِیک لِیسْتَنْقِذَ عِبَادَک مِنَ الْجَهَالَهِ وَ حَیرَهِ الضَّلَالَه.»۱ در زیارت اربعین می خوانیم که قیام وجود مبارک حسین بن علی(ع) برای دو هدف بود و آن حضرت برای این دو خون جگر خود را داد:

۱. نجات مردم از جهل و با فرهنگ کردن مردم؛

۲. به در آوردن مردم از ضلالت و گمراهی عقلی.

به استنادِ حدیث «حُسَینٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَین»،۲ هدف حسین بن علی(ع) همان هدف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است. بر اساس قرآن و نهج البلاغه، هدف رسالت انبیای الهی، دو چیز است: یکی عالم کردن مردم و دیگری عاقل کردن آنها به وسیله تهذیب نفس. کسانی که جاهلند، دستور خدا را نمی دانند و کسانی که عالمند، ولی بر اثر نداشتن عقل به دانش خود عمل نمی کنند، توان تربیت خود یا دیگران را ندارند. از این رو، انبیا برای تعلیم و تزکیه مردم مبعوث شدند که خوبی ها را به مردم بشناسانند و عملاً آنان را برای رسیدن به نیکی و سعادت هدایت کنند.

امیر مؤمنان علی(ع) می فرماید: «خدای سبحان به دست پیامبر گرامی دو کار کرد؛ مردم را بافرهنگ و باسواد کرد و آنها را از گمراهی به درآورد».۳

رهبران الهی به مردمان، اندیشه ناب و انگیزه صحیح می بخشند و بخشش های علمی و معنوی، والاترین بخشش هاست. ازاین رو، معصومان(ع) فرمودند: «پیامبر از بخشنده ترینِ مردمان بود؛۴ زیرا مائده و سفره معنوی را گشود و غذای آماده را بر آن چید. آن گاه جامعه انسانی را به زندگی جاوید فرا خواند. حسین نیز از پیامبر بود و همانند او عمل کرد».

۲. کرامت در زیارت اربعین

«أَشْهَدُ أَنَّهُ وَلِیک وَ ابْنُ وَلِیک وَ صَفِیک وَ ابْنُ صَفِیک الْفَائِزُ بِکرَامَتِک أَکرَمْتَهُ بِالشَّهَادَهِ».۵

اکرام در برخی اقسام خود، معادل جود و هبه و… است، ولی ممکن است انسان وارسته در حال تهی دستی نیز کریم باشد، ولی جواد و وهّاب نیست؛ زیرا کرَم داری که دِرَم ندارد، بالفعل کریم است؛ گرچه بالفعل جواد و واهب و… نیست.

همان طور که کرامت از شئون عقل عملی است، مانند جود و سخا و هبه، از شئون عقل نظری نیز به شمار می آ ید؛ مانند معرفت و درایت و شهود. همچنین انسانی که به مقام نبوت نایل آمده، کرامت خاصی نصیب وی شده و خداوندی که وی را به نبوّت رسانده، نسبت به او اکرام کرده است. سیدالشهدا(ع) فرمود: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَحْمَدُک عَلَی أَنْ أَکرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّهِ وَ عَلَّمْتَنَا الْقُرْآنَ وَ فَقَّهْتَنَا فِی الدِّین».۶

۳. امام حسین(ع) وارث پیامبران

«وَ أَعْطَیتَهُ مَوَارِیثَ الْأَنْبِیاء.»۷ امام حسین(ع) وارث پیامبران الهی است و نهضت او ادامه و هم سو با جنبش آنان است. این مطلب، افزون بر زیارت اربعین، در زیارت وارث نیز آمده است.۸

امام حسین(ع) عملاً برای اثبات اینکه نهضت او مانند قیام موسای کلیم است، در حرکت از مدینه تا کربلا گام به گام، آیاتی را که درباره حضرت موسی(ع) نازل شده بود، قرائت می فرمود.۹ ایشان با این کار به مردم فهماند که من وارث موسای کلیم هستم و یزید به جای فرعون نشسته است و منافقان همانند پیروان فرعونند. شما تا زمانی که با پیامبر بودید و از او پیروی می کردید، از رحمت خداوند برخوردار بودید. اکنون اگر از رهبران الهی پیروی نکنید، همچون بنی اسراییل سرگردان خواهید شد.

۴. حسین(ع) سید همه سادات

«جَعَلْتَهُ سَیداً مِنَ السَّادَهِ.»۱۰ قرآن کریم سخن همه انبیای الهی و کتاب های آنان را تصدیق می کند، ولی بر آنها هیمنه و سیطره دارد و اگر در امت های پیشین انبیایی بوده است، آورنده قرآن سید و خاتم آنان است و اگر در گذشته خلفای الهی بوده اند، خلیفه پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله که در دامان قرآن تربیت شده است، سید و سالار خلفاست.

همچنین اگر در امت های پیشین، کسانی به مقام ولایت یا امامت بار یافته اند، اهل بیت(ع)، سید آنان هستند. اکنون روشن می شود که اگر کسی از میان اهل بیت، شربت شهادت بنوشد، سید شهدای پیشین است و در این میان امام حسین(ع)، جایگاه ویژه ای دارد.

بر این اساس، «سیدالشهدا» فقط بزرگِ شهدای کربلا نیست؛ زیرا این مقام برای امام حسین(ع) بسیار کوچک است؛ بلکه آن حضرت، سید و بزرگ همه انبیا و خلفایی است که در گذشته به شهادت رسیدند و نیز سید همه شهیدان غیر معصوم گذشته و آینده است.

۵. رهبری قائدانه امّت

«وَ قَائِداً مِنَ الْقَادَه.»۱۱ رهبری پیامبران الهی، قائدانه است و نه سائقانه. قائد به کسی گفته می شود که پیشوا و پیشرو قافله است و دیگران را جذب می کند و به دنبال خود می کشاند، ولی سائق آن است که زیردستان خود را همچو چوپان از پشت سر می راند.

اولیای الهی زمانی مردم را به راهی فرا می خوانند که خودشان، پیشاپیشْ آن را پیموده باشند. چنان که امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) فرمود: «ما هرگز به شما دستوری ندادیم، مگر آنکه خود پیش تر آن را انجام داده ایم.»۱۲ کسی که با حرکت در پیشاپیش کاروان، خطرها را به جان می خرد و به پیشواز زندان، شکنجه، مهاجرت و شهادت می رود، آن گاه امت را به دنباله روی از خویش فرا می خواند و سخنش نفوذ و اثر ژرفی بر پیروان خواهد داشت؛ ولی رهبران سیاقی خود حرکت نمی کنند و خویشتن را به خطر نمی اندازند، بلکه از عقب قافله، دیگران را به حرکت و قیام سوق می دهند و رهنمود آنان نفوذی نخواهد داشت.

۶. جهاد برای صبّار و شکور کردن جامعه

«فَجَاهَدَهُمْ فِیک صَابِراً مُحْتَسِباً حَتَّی سُفِک فِی طَاعَتِک دَمُهُ وَ اسْتُبِیحَ حَرِیمُه».۱۳

امام حسین(ع) نه تنها خود در تمامی مراحل قیام صبّار و شکور بود، بلکه با سخنان خود تلاش کرد که جامعه را به صبر و شکر دعوت کند. لازمه این کار، بیرون راندن محبت دنیا از دل است؛ زیرا تا انسان دل بستگی به دنیا دارد، حوادث و کاستی های مادی او را خواهد لرزاند و هیچ گاه صبور و شکور نخواهد بود. ازاین رو، سالار شهیدان در نامه ها و خطبه های خود علاقه به دنیا را از مردم می زدود و اشتیاق به شهادت و جاودانه شدن را در دل های آنها زنده می کرد تا آنان بتوانند صبّار و شکور باشند.

گاهی آن حضرت این آیه را قرائت می فرمود: «هر جا باشید، مرگ خواه ناخواه شما را در می یابد و می میرید.»۱۴ اگر با مرگ شرافت مندانه نمیرید، با بیماری های غیر شرافت مندانه رخت بر می بندید و اگر طیب و طاهر نشدید، مردار می شوید.

انسان باید میوه شاداب خود را به مهمانش اهدا کند؛ وگرنه می پوسد. میوه روی درخت یا چیده شده از آن، برای ابد نمی ماند و امکان خلود در این مرحله، محال است. ازاین رو، هر انسانی که در این دنیاست، باید خود را در راه خدا صرف کند و اگر در این راه، یعنی فی سبیل الله مصرف نشود، می پوسد.

بر این اساس در زیارت اربعین می گوییم: «… و کسانی که دنیا فریبشان داده بود به پشتیبانی هم با شما جنگیدند و آخرت خود را به بهایی بسیار اندک فروختند».۱۵

۷. نصیحت و موعظه دشمنان

«فَأَعْذَرَ فِی الدُّعَاءِ وَ مَنَحَ النُّصْحَ».۱۶

حسین بن علی(ع) در شرایطی قیام کرد که بر اثر طغیانِ حاکمان و جهل علمی و جهالت عملی توده مردم، قسمت مهم خاورمیانه مبتلا به انحراف عقیده و سوءخلق و رفتار تبه کارانه بود و محرومیت از تبلیغ صالحان و نفوذ طالحان ددمنش، منشأ همه این تباهی ها شد.

حضرت سید الشهدا در روز عاشورا فرمود: «سرّ اینکه نصایح من در شما اثر نمی کند و رهنمود مرا نمی پذیرید، این است که شکم های شما با حرام پر شده است»،۱۷ و غذای حرام ممکن نیست با اندیشه صحیح و حلال جمع شود.

۸. شهادت در پرتو پیروزی حق

«أَشْهَدُ أَنَّک… عِشْتَ سَعِیداً وَ مَضَیتَ حَمِیداً وَ مِتَّ فَقِیداً مَظْلُوماً شَهِیدا».۱۸

همان طور که از نامه ها، پیام ها و خطبه های ایشان استنباط می شود، قیام حضرت امام حسین(ع) مبنای خاصی داشت. ایشان بر این باور بود که در نظام هستی، حق پیروز است؛ خواه از قدرت مادی برخوردار باشد خواه نباشد و باطل، محکوم به شکست است. امویان نیز بر این باور بودند که قدرت مادی دارند، پیروزند؛ خواه با حق همراه باشند یا نه.

این دو طرز فکر که همواره بوده و هست، از دو نوع جهان بینی سرچشمه می گیرد. کسی که جهان را در ماده خلاصه می کند و اصالت را به ماده می دهد، هر جا جریان طبیعت بیشتر حضور داشت، آنجا محور قدرت تلقّی می شود؛ ولی کسی که جهان بینی را بر اساس حقیقت هستی تنظیم کرده است، اصالت را به معنا می دهد و در محور حق حرکت می کند. بر این اساس، همیشه در برابر انبیای الهی، افرادی قیام می کردند که بر این باور بودند: «قَدْ أَفْلَحَ الْیوْمَ مَنِ اسْتَعْلی»۱۹ یعنی کسی پیروز خواهد شد که از نظر مادی برتر است. در برابر چنین تصوری، انبیای الهی باور داشتند که: «قد أفلح من تزکی»،۲۰ یعنی آن که پاکیزه و مهذّب است، پیروز خواهد شد.

۹. وراثت از امام حسین(ع) عامل نصرت دین و اصلاح جامعه

«وَ نُصْرَتِی لَکمْ مُعَدَّهٌ حَتَّی یأْذَنَ اللَّهُ لَکم ».۲۱

رهبران الهی می کوشند جامعه انسانی را وارث حسین بن علی(ع) کنند. اگر جامعه ای وارث حسین بن علی(ع) باشد، میراث همه انبیا را نیز به اندازه خود خواهد داشت؛ چون یکی از شعارهای رسمی هنگام برخورد با یکدیگر در مراسم سوگ سالار شهیدان، این است: «عَظَّمَ اللَّهُ أُجُورَنَا بِمُصَابِنَا بِالْحُسَینِ(ع) وَ جَعَلَنَا وَ إِیاکمْ مِنَ الطَّالِبِینَ بِثَأْرِهِ مَعَ وَلِیهِ وَ الْإِمَامِ الْمَهْدِی مِنْ آلِ مُحَمَّد».۲۲

بخش نخست عبارت یاد شده، آن است که ما در سانحه سنگین کربلا اندوهگین و مصیبت زده ایم. خداوند اجر همه را افزون کند. بخش دوم شعار این است که خداوند ما را جزو کسانی قرار دهد که برای خون خواهی سالار شهیدان و گرفتن خون بهای حسینی، موفق به قیام هستند!

ما وقتی می توانیم خون بهای حسین بن علی (ع) را بگیریم که وارث او باشیم؛ چون اگر وارث او نباشیم، خون بها به ما ارتباطی ندارد؛ یعنی اگر کسی نسبت به مقتولی یا شهیدی بیگانه باشد، حق ندارد برای خون خواهی او انتقام بگیرد. پس طبق این شعار و دعا، ما جزو وارثان حسین بن علی (ع) بوده و آماده خون خواهی آن حضرت هستیم.

بنابراین، راهیان طریق حسین بن علی (ع) که جزو وارثان او هستند، می توانند به خون خواهی شخصیت حقوقی سالار شهیدان به مبارزه با ظلم بپردازند، نه اینکه فقط مصرف کننده نهضت حسینی باشند.

بسیاری از افراد بر این باورند که ما فقط مصرف کننده نهضت کربلاییم، مانند داروخانه ای که محصولاتش برای همه مردم سودمند است، اما خواص بر این اعتقادند که ما هم مصرف کننده این نهضتیم تا به صلاح رسیم و هم باید تولید کننده نهضت های اسلامی باشیم تا مصلح شویم.

۱. التهذیب، ج۶، ص۱۱۳.

۲ بحارالانوار، ج۴۳، ص۲۶۱، باب ۱۲.

۳. «فهَداهُم به من الضّلاله و أنقذهم بمکانه من الجهاله». (نهج البلاغه، خطبه ۱، مبعث النبی)

۴. بحارالانوار، ج۱۶، ص۱۹۰.

۵. التهذیب، ج۶، ص۱۱۳.

۶. شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص۹۱.

۷. التهذیب، ج۶، ص۱۱۳.

۸. مستدرک الوسائل، ج۱۰، ص۲۹۹.

۹. نک: قصص: ۲۱.

۱۰. التهذیب، ج۶، ص۱۱۳، زیارت اربعین.

۱۱. همان.

۱۲. «إِنِّی وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّکمْ عَلَی طَاعَهٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُکمْ إِلَیهَا وَ لَا أَنْهَاکمْ عَنْ مَعْصِیهٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَی قَبْلَکمْ عَنْهَا». (نهج البلاغه، خطبه ۱)

۱۳. التهذیب، ج۶، ص۱۱۳، زیارت اربعین.

۱۴. نک: نساء: ۷۸.

۱۵. «وَ قَدْ تَوَازَرَ عَلَیهِ مَنْ غَرَّتْهُ الدُّنْیا وَ بَاعَ حَظَّهُ بِالْأَرْذَلِ الْأَدْنَی وَ شَرَی آخِرَتَهُ بِالثَّمَنِ الْأَوْکس». (التهذیب، ج۶، ص۱۱۳، زیارت اربعین)

۱۶. التهذیب، ج۶، ص۱۱۳، زیارت اربعین.

۱۷. «فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُکمْ مِنَ الْحَرَامِ وَ طُبِعَ عَلَی قُلُوبِکم». (بحارالانوار، ج۴۵، ص۸)

۱۸. التهذیب، ج۶، ص۱۱۳، زیارت اربعین.

۱۹. نک: طه: ۶۴.

۲۰. نک: اعلی: ۱۴.

۲۱ التهذیب، ج۶، ص۱۱۳، زیارت اربعین.

۲۲. وسائل الشیعه، ج۱۴، ص۵۰۹، باب استحباب البکاء لقتل الحسین.

۱۰. حرکت به سوی لقای الهی

سالار شهیدان، امام حسین(ع) نیز مانند پیامبران الهی، خود از پیش می رفت و دیگران را به حرکت فرا می خواند. آن حضرت در روز هشتم ذی الحجه (روز ترویه) در میان زائران بیت الله فرمود: امروز قربان گاه ما سرزمین کربلا و جامه احرام ما کفن است. باید برای نجات اسلام، جان خویش را قربانی کنیم. تنها آنان که جان خود را بر کف دست نهاده اند، با من همراه شوند؛ نه آنان که امید نام و نان و پیروزی ظاهری دارند. کسانی با من همراه شوند که وطنشان لقاء الله است. «مَنْ کانَ فِینَا بَاذِلًا مُهْجَتَهُ مُوَطِّناً عَلی لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیرْحَلْ مَعَنَا فَإِنِّی رَاحِلٌ مُصْبِحاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ».۱

به همین دلیل، همراهان و یاری کنندگان آن حضرت را بهترین اصحاب می شناسند و در پایین قدوم حضرت آرمیدند و ما بر همه آنان پس از سلام بر امام حسین(ع)، سلام می گوییم: «فَمَعَکمْ مَعَکمْ لَا مَعَ عَدُوِّکمْ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیکمْ وَ عَلی أَرْوَاحِکمْ وَ أَجْسَادِکمْ وَ شَاهِدِکمْ وَ غَائِبِکمْ وَ ظَاهِرِکمْ وَ بَاطِنِکمْ آمِینَ رَبَّ الْعَالَمِین».۲

۱. «هر کسی که خون خود را به قصد لقای الهی بذل می کند، همراه ما بیاید که اگر خدا بخواهد، صبح حرکت می کنم». (ابن طاووس، اللهوف، ص۶۰)

۲. التهذیب، ج۶، ص۱۱۳، زیارت اربعین.

منابع

٭ قرآن کریم.

٭ نهج البلاغه، قم، دارالهجره.

ابن طاووس، سید علی بن موسی، اللهوف، تهران، جهان، ۱۳۴۸.

احسائی، ابن ابی جمهور، عوالی الئالی (جلد ۴)، قم، انتشارات سید الشهدا(ع)، ۱۴۰۵ ه‍. ق.

برقی، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن (جلد ۱)، قم، دارالکتب الإسلامیه، ۱۳۷۱ ه‍. ق.

شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، قم، مؤسسه آل البیت(ع)، ۱۴۰۹ه‍. ق.

شیخ صدوق، التوحید، قم، جامعه مدرسین، ۱۳۹۸، ه‍. ق.

شیخ طوسی، التهذیب (۱۰ جلد)، تهران، دارالکتب الإسلامیه، ۱۳۶۵.

شیخ مفید، الارشاد (۲ جلد در یک مجلد)، قم، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید، ۱۴۱۳ ه‍. ق.

علامه مجلسی، بحارالانوار، لبنان، مؤسسه الوفاء بیروت، ۱۴۰۴ هـ..ق.

فیض کاشانی، ملا محسن، تفسیر الصافی، تهران، الصدر، ۱۴۱۵ هـ.ق.

کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تهران، دارالکتب الإسلامیه، ۱۳۶۵ ه‍. ق.

محدث نوری، مستدرک الوسائل، قم، مؤسسه آل البیت(ع)، ۱۴۰۸ ه‍. ق.

منبع :اشارات – زمستان سال ۱۳۹۰ شماره ۱۴۵ – اربعین حسینی

رضا برقعى مدرس (ره)

اشاره:

دانشمند معظم سید رضا برقعى در اول محرم ۱۳۴۶ هجرى قمرى مطابق با  ۱۳۰۳هجرى شمسى در قم چشم به جهان گشود.نسب وى به حضرت موسى مبرقَعَ از فرزندانِ امام جواد هفتمین امام شیعیان برمى گردد. مرحوم برقعى پس از دوره ابتدایى در سال ۱۳۲۰ براى ادامه دروس حوزوى وارد مدرسه فیضیه شد و از محضر حضرت آیت الله العظمى بروجردى و امام خمینى(ره) استفاده کرد. وى تفسیر قرآن را از مرحوم آیت الله حاج میرزا ابوالفضل زاهدى فراگرفت و علاقه عجیبى به مرحوم حضرت آیت الله سید صدرالدین صدر داشت.

خدمات

در آن زمان مهم ترین مسأله اجتماعى مطرح، آینده جوانان و نوجوانان ایران بود. رژیم پهلوى پس از کودتاى آمریکایى ۲۸ مرداد دیگر مانعى بر سر راه خود براى گسترش فرهنگ بى بند و بارى و لاابالیگرى نمى دید و از طرف دیگر دریافته بود که مى باید مانند زمانِ رضاخان با مذهب و ظواهر آن مبارزه کند. از سال ۱۳۴۰ و با روى کار آمدن دمکراتها در آمریکا سیاست هاى استعمارى در ایران حالت جدید و عمیقى به خود گرفت که همکارى آنان در تهیه کتب درسى براى نونهالان و نوجوانان ایرانى از سیاست هاى استعمار نو در ایران بود. در آن زمان بتدریج نفوذ فرقه هاى ضاله، هم چون بهائیت، در دستگاه آموزش و پرورش کشور نُضج مى گرفت و نقش اسلام و تشیع در کتابهاى تعلیمات دینى و تاریخ و جغرافیا و ادب فارسى کمرنگ مى شد. براى مقابله با چنین توطئه هایى دو کار لازم بود: مقابله علنى و مستقیم علما و دلسوزان جامعه که در سخنرانی ها و موضع گیری هاى حضرت امام امت(ره) و دیگر مراجع و روحانیون با سابقه منعکس گردیده است؛ و کار دوم نفوذ در مجامع و جلسات تدوین و تألیف کتب درسى بود که از این طریق بتوان تا آنجا که می سور است در معرفى اسلام ناب محمدى و تعالیم حیات بخش آن کوشید.

مرحوم سید رضا برقعى براى تحقق اهداف اسلامى خود راه دوم را برگزید و آگاهانه به استخدام وزارت آموزش و پرورش درآمد و با تلاش بسیار به همراهى و پایمردى رفیق شفیق خویش، مرحوم شهید استاد دکتر محمد جواد باهنر، توانست به سازمان تدوین و تألیف کتب درسى راه یافته و تألیف کتب تعلیمات دینى دوره دبستان، راهنمایى و دبیرستان را مطابق با روش هاى جدید تعلیم و تربیت و همراه با محتوایى کاملاً اسلامى و اصیل به عهده بگیرد. وى در این راه مرارتها و زحمات بسیارى را متقبل شده؛ اما نتیجه کار درخشان بود. بدون شک یکى از عواملى که مردم مسلمانِ ایران را نسبت به اسلام حقیقى رهنمون گشته و ظلم و فجایع رژیم وابسته را روشن مى ساخت، مجموعه اى از کتب تعلیمات دینى مدارس در آن زمان بود که نقش عظیمى در بیدارسازى وجدان کودکان و نوجوانان این کشور داشت.

آنانى که در آستانه انقلاب تحت رهبرى امام بزرگوار و روحانیت معظم توانستند اساسِ ظلم دوهزار وپانصد ساله شاه نشاهى را برافکنند و نظام مقدس جمهورى اسلامى ایران را به پا دارند، همان دانش آموزانى بودند که در سال هاى قبل این چنین با اسلام و ارزش هاى آن آشنا گشته بودند.در کنار خدمات مرحوم برقعى در تألیف کتب درسى، وى به همراهى شهید دکتر باهنر و استاد دکتر على گلزاده غفورى براى جبران کمبود کتب اسلامى به زبان ساده و براى استفاده عموم در آن دوران اقدام به تأسیس دفتر نشر فرهنگ اسلامى نمودند. این مرکز مقدس به لحاظ نیت خالص و پاک مؤسسان آن از زمان تأسیس در سال ۱۳۵۲ تاکنون توانسته است در اشاعه و گسترش علوم اسلامى، مانند اصول، فقه، حدیث، علوم قرآنى، تاریخ اسلام، زندگینامه امامان بزرگوار، داستانهاى قرآن و دهها رشته دیگر اسلامى در میان طبقات مختلف و اقشار متفاوت جامعه سهم بسزایى داشته باشد. دفتر نشر فرهنگ اسلامى از بدو پیدایش تاکنون با چاپ بیش از هفت صد عنوان کتاب بدون تردید بزرگترین ناشر کشور از لحاظ چاپ کتب اسلامى است. به همت مرحوم برقعى انتشار کتاب براى کودکان و گروه اى سنى متفاوت در این مرکز از ابتدا با اهمیت تلقى شد و کتب متعدد راجع به آموزش قرآن براى خردسالان، آشنایى با زندگانى حضرت رسول اکرم، ائمه بزرگوار، بزرگان دین، تاریخ ایران، داستانهایِ علمى و سودمند و… در این مرکز با تیراژهاى میلیونى چاپ و در اختیار نونهالان قرار گرفته است. وى داراى تألیفات متعددى است. علاوه بر کتب درسى، او روش جدیدى براى آموزش قرآن به کودکان ابداع نمود که تحت عنوان (خودآموز قرآن مجید) تاکنون تعداد ۰۰۰/۶۹۰/۴ نسخه از آن چاپ شده است. این کتاب و راهنماى تعلیم آن تاکنون به زبان هاى مختلف از جمله عربى، انگلیسى، روسى و اردو چاپ شده است. کتب دیگر آن مرحوم عبارتند از: تعالیم قرآن مجید (به زبانهاى فارسى، انگلیسى، اردو، فرانسه)، اسلام مذهب رسمیِ ما، اصول دین و احکام براى خانواده، احکام دین، خداشناسى، راهنماى معلم براى تعلیم قرآن مجید (انگلیسى، فارسى و عربى). فعالیتهاى اجتماعى آن مرحوم فراگیر و گسترده بود. در تأسیس بنیاد ارشاد و رفاه حضرت امام صادق که پیگیر برخى از فعالیت هایِ خداپسندانه، از جمله احداث زائرسرا براى زائرین حرم مطهر حضرت معصومه ـ سلام الله علیه ـ مى باشد، نقش عمده اى را ایفا نمود. براى خودکفایى در امور پزشکى اقدام به تأسیس دهکده تندرستى حضرت فاطمه زهرا ـ سلام الله علیهـ در نزدیکى تنکابن نمود و در هیئت امناء مجموعه فرهنگى اسلامى حضرت رضا(ع) در شمیرانات عضویت داشت.

وفات

سرانجام این فقیه نامى در اوائل اردیبهشت ۱۳۷۵ بدرود حیات گفت.

تقدم‌ شیعه‌ در تدوین‌ اخبار

محقّق‌ عظیم‌ و فقیه‌ خبیر عالم‌ عصر أخیر سیدحسن‌ صَدْر در کتاب‌ «تأسیس‌ الشّیعه‌ لعلوم‌ الإسلام‌» می‌فرماید: شیعه‌ اوّلین‌ گروهی‌ بودند که‌ به‌ جمع‌ آثار و اخبار نبوی‌ و سنّت‌ محمّدی‌ در عصر خلفاء نبیّ مختار(علیه‌ و علیه الصّلوه‌ والسّلام‌) پرداختند و در این‌ امر تقدّم‌ داشتند.

ایشان‌ در امر کتابت‌ و تصنیف‌ به‌ امامشان‌ حضرت‌ امیرالمومنین‌ (علیه السّلام) اقتدا کردند چون‌ آن‌ حضرت‌ در عصر رسول‌ خدا (صلی‌الله علیه و آله) تصنیف‌ نمود.

شیخ‌ ابوالعبّاس‌ نجاشی‌ در ترجمۀ محمّد بن‌ عُذافِر می‌گوید:[۱] به‌ ما خبر داد محمّد ابن‌ جعفر و گفت‌: به‌ ما خبر داد احمد بن‌ محمّد بن‌ سعید، از محمّد بن‌ احمد بن‌ حسن‌، از عَبّاد بن‌ ثابت‌، از ] أبو مریم‌ [ عبدالغفّار بن‌ قاسم‌ از عذافر صَیرفی‌ که‌ گفت‌:

من‌ با حَکَم‌ بن‌ عُتَیبَه‌ نزد ابوجعفر محمّد بن‌ علیّ الباقر (علیه‌السلام) بودیم‌ و او شروع‌ کرد از حضرت‌ سوال‌ نمودن‌. و حضرت‌ پیوسته‌ از او ناخوشایند بودند [و حضرت‌ به‌ او احترام‌ می‌گذاردند]. پس‌ در مسأله‌ای‌ با همدگر اختلاف‌ نمودند. در این‌ حال‌ حضرت‌ ابوجعفر گفتند: یَا بُنَیَّ قُمْ فَأَخْرِجْ کِتَابَ عَلِیٍّ! «ای‌ نور دیده‌، پسرم‌ برخیز و کتاب‌ علی‌ را بیرون‌ بیاور!» فَأَخْرَجَ کِتَاباً مُدْرَجاً ] مَدْرُوجاً [ عَظِیماً فَفَتَحَهُ وَ جَعَلَ یَنْظُرُ حَتَّی‌ أخْرَجَ الْمَسْألَهَ. فَقَالَ أبُوجَعْفَرٍ: هَذَا خَطُّ عَلِیٍّ ] علیه السّلام [ وَ إمْلاءُ رَسولِ اللهِ (صلی‌الله علیه و آله) .

«پسر حضرت‌ باقر (ظاهراً حضرت‌ صادق‌) برخاست‌ و کتاب‌ پیچیده‌ شدۀ بزرگی‌ را بیرون‌ آورد. و حضرت‌ آن‌ را گشودند و شروع‌ کردند به‌ نظر کردن‌ در آن‌ تا آنکه‌ آن‌ مسأله‌ را بیرون‌ کشیدند. و سپس‌ حضرت‌ امام‌ باقر فرمودند: این‌ است‌ خطّ علی‌ ] علیه السّلام [ و املاء رسول‌ خدا (صلی‌الله علیه و آله) .»

وَ أقْبَلَ عَلَی‌ الْحَکَمِ وَ قَالَ: یَا أبَا مُحَمَّدٍ! اذْهَبْ أنْتَ وَ سَلمَهُ وَ الْمِقْدَادُ ] أبُوالْمِقْدَامِ [ حَیْثُ شِئْتُمْ یَمِیناً وَ شِمَالاً، فَوَاللهِ لَاتَجِدُونَ الْعِلْمَ أوْثَقَ مِنْهُ عِنْدَ قَوْمٍ کَانَ یَنْزِلُ عَلَیْهِمْ جِبْرائیلُ ] علیه السّلام [ .الحدیث‌ . [۲]

«و سپس‌ روی‌ به‌ حَکَم‌ نمودند و گفتند: ای‌ أبو محمّد! تو با سَلمه‌ و با مقداد ] أبوالمِقدام‌ [ هر کجا که‌ می‌خواهید به‌ راست‌ و به‌ چپ‌ گردش‌ کنید! سوگند به‌ خدا که‌ علم‌ را موثَّق‌تر و مطمئن‌تر از این‌ که‌ در خاندان‌ قومی‌ که‌ جبرائیل‌ بر آنها فرود می‌آمده‌ است‌ می‌باشد نخواهید یافت‌!»

و روایات‌ از اهل‌ بیت‌ دربارۀ این‌ کتاب‌ (جامعه‌) فوق‌ حدّ إحصاء است‌، بسیاری‌ از آنها را محمّد بن‌ حسن‌ صفّار در کتاب‌ «بَصائر الدّرجات‌» تخریج‌ نموده‌ است‌.

کتاب‌ «بصائر الدّرجات‌» از اصول‌ قدیمه‌ می‌باشد که‌ در زمان‌ بُخاری‌ صاحب‌ کتاب‌ «صحیح‌» موجود بوده‌ است‌ و در کشور ایران‌ به‌ طبع‌ رسیده‌ است‌. [۳]و همچنین‌ در علّت‌ تقدّم‌ شیعه‌ در کتابت‌ حدیث‌، و تأخّر اهل‌ سنّت‌ ذکر می‌کند که‌: این‌ فقط‌ منوط‌ به‌ تأسّی‌ شیعه‌ از امامشان‌ امیرالمومنین‌ علیه السّلام بود که‌ از بدو اسلام‌ نزد پیامبر دست‌ به‌ کتابت‌ زد، و تأسّی‌ عامّه‌ از امامشان‌ عمر بن‌ خطّاب‌ بود که‌ امّت‌ را از تدوین‌ سنّت‌ منع‌ نمود. او مطلبی‌ تحت‌ عنوان‌ «تنبیه‌» آورده‌ است‌:

تنبیهٌ: در کتاب‌ خودم‌: «نهایه‌الدّرایه‌ فی‌ علم‌ درایه‌ الحدیث‌» وجه‌ تأخّر برادران‌ اهل‌ سنّت‌ را در تدوین‌ و جمع‌ حدیث‌ ذکر نموده‌ام‌. و حاصلش‌ همان‌ است‌ که‌ ابن‌صلاح‌ در مقدمه‌، و مسلم‌ در اول‌ صحیحش‌، و ابن‌ حَجَر در مقدّمه‌ «فتح‌ الباری‌» ذکر کرده‌اند؛ و آن‌ بدین‌ گونه‌ است‌ که‌:

پیشینیان‌ و سَلَف‌ در کتابت‌ حدیث‌ اختلاف‌ کرده‌اند؛ جماعتی‌ آن‌ را روانداشتند؛ و از ایشان‌ است‌ عمر بن‌ خطّاب‌ و عبد الله‌ بن‌ مسعود، و ابو سعید خُدْری‌ با جمعی‌ دیگر از صحابه‌ و تابعین‌. و جماعتی‌ دیگر مانند امیرالمومنین‌ علی‌ بن‌ ابیطالب‌ و فرزندش‌ حسن‌ و أنَس‌ و عبدالله‌ بن‌ عَمرو بن‌ العاص‌ مباح‌ و جائز دانستند؛ و سپس‌ اهل‌ عصر دوم‌ همگی‌ اتفاق‌ و اجماع‌ بر جواز کتابت‌ و تدوین‌ سنّت‌ نمودند. تا آخر کلامشان‌ در این‌ موضوع‌.

بنابراین‌ گفتار، شیعه‌ تقدّم‌ دارند چون‌ همان‌ طور که‌ دانستی‌: امامشان‌ آن‌ را مباح‌ می‌دانست‌، و خود تدوین‌ و جمع‌ حدیث‌ نمود. شیعه‌ هم‌ به‌ پیروی‌ از وی‌ جمع‌ و تدوین‌ حدیث‌ کردند. و اهل‌ سنّت‌ از تدوین‌ حدیث‌ عقب‌ افتادند چون‌ عُمَر با جمعی‌ دیگر آن‌ را حرام‌ شمردند.

و علی هذا هر یک‌ از تدوین‌کنندگان‌ حدیث‌ و ترک‌ کنندگان‌ آن‌ مصیبند به‌ اندازۀ پیروی‌ از امامشان‌. و خداوند تقدّم‌ شیعه‌ را در این‌ علم‌ مقدّر کرد هم چنانکه‌ تقدّمشان‌ را در تدوین‌ سایر علوم‌ اسلامیّه‌ مقدّر فرمود. فَاغْتَنِمْ. [۴]و عالم‌ خبیر و آگاه‌ از برادران‌ اهل‌ سنّت‌ ما در عصر اخیر: شیخ‌ محمود أبوریّه‌ مصری‌ در کتاب‌ تحقیقی‌ و مبتکرانۀ خود به‌ نام‌ «شَیْخُ الْمَضِیره‌ أبُوهُرَیْره‌ دَوْسی‌» در تحت‌ عنوان‌ مَارَوَاهُ عَلِیٌّ چنین‌ آورده‌ است‌:

علی‌ اوّلین‌ کسی‌ است‌ که‌ اسلام‌ آورد و در دامان‌ پیغمبر پرورش‌ یافت‌ و قبل‌ از بعثت‌ در تحت‌ کنف‌ او زندگی‌ نمود، و بازوانش‌ در دامن‌ وی‌ استحکام‌ یافت‌، و پیوسته‌ با او بود در سفر و حضر، و أبداً از وی‌ مفارقت‌ ننمود تا پیامبر به‌ رفیق‌ أعلی‌ انتقال‌ پیدا کرد.

و اوست‌ پسر عموی‌ او، و شوهر دختر او: فاطمه‌ الزَّهراء. در تمام‌ غزوات‌ و مشاهد حضور داشت‌ غیر از غزوۀ تبوک‌، چرا که‌ رسول‌ خدا او را به‌ جانشینی‌ خود بر شهر مدینه‌ و اهل‌ مدینه‌ نصب‌ فرمود:

فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ! أتُخَلِّفُنِی‌ فِی‌ النِّسَاءِ وَالصِّبْیَانِ؟!

فَقَالَ رَسُولُ اللهِ: أمَا تَرْضَی‌ أنْ تَکُونَ مِنِّی‌ بِمَنْزِلَهِ هَرُونَ مِنْ مُوسَی‌ إلَّا أنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدی‌.

«و علی‌ به‌ رسول‌ الله‌ گفت‌: ای‌ رسول‌ خدا! آیا تو مرا در مدینه‌ با زنان‌ و بچگان‌ باقی‌ می‌گذاری‌؟!

رسول‌ خدا فرمود:

آیا راضی‌ نیستی‌ که‌ منزلۀ تو نسبت‌ به‌ من‌ مانند منزلۀ هارون‌ با موسی‌ باشد، بجز آنکه‌ پس‌ از من‌ پیامبری‌ نخواهد بود؟!»

این‌ روایت‌ را شیخین‌ و ابن‌ سَعْد[۵] تخریج‌ نموده‌اند.

و اگر علی‌ (رضى الله عنه) که‌ مردی‌ با فهم‌ و باهوش‌ و با درایت‌ و با حافظه‌ بود و ربیب‌ و دست‌ پروردۀ پیغمبر بود، هر روز از آن حضرت‌ فقط‌ یک‌ حدیث‌ می‌شنید ـ در حالی‌ که‌ می‌دانیم‌ با پیامبر بیش‌ از ثُلْثِ قرن‌ با موفّقیّت‌ و رُشد گذرانید ـ، تحقیقاً مقدار روایاتی‌ که‌ باید روایت‌ کند از دوازده‌ هزار حدیث‌ بیشتر می‌شد.

این‌ در صورتی‌ است‌ که‌ هر روز فقط‌ یک‌ روایت‌ حدیث‌ نماید، پس‌ بر خاطر تو چه‌ خواهد گذشت‌ اگر وی‌ تمام‌ احادیثی‌ را که‌ از پیامبر شنیده‌ است‌ روایت‌ نموده‌ باشد؟!

و از برای‌ علی‌ حقّ در روایت‌ کردن‌ بود، و احدی‌ را توان‌ آن‌ نیست‌ که‌ در این‌ موضوع‌ مجادله‌ نماید؛ و البته‌ نباید فراموش‌ کنی‌ که‌ معذلک‌ کلّه‌ علی‌ اهل‌ خواندن‌ و نوشتن‌ هم‌ بود و قرآن‌ را نیز حفظ‌ می‌نمود.

و این‌ امامی‌ که‌ احدی‌ از صحابه‌ را در علم‌ یارای‌ مشابهت‌ با او نبود (ببینید کار به‌ کجا کشیده‌ است‌ که‌) به‌ روایت‌ سیوطی‌ فقط‌ ۵۸۹ حدیث‌ به‌ او اسناد داده‌اند. و ابن‌حَزْم‌ می‌گوید: حدیث‌ صحیح‌ از او روایت‌ نشده‌ است‌ مگر پنجاه‌ حدیث‌؛ و بُخاری‌ و مسلم‌ از او روایت‌ نکرده‌اند مگر بیست‌ حدیث‌. [۶]

. این‌ روایت‌ را در «رجال‌ نجاشی‌» (طبع‌ انتشارات‌ جامعۀ مدرّسین‌ قم‌، ص‌ ۳۶۰) تحت‌ رقم‌ ۹۶۶ آورده‌ است‌، مگر آنکه‌ در چند مورد با نسخۀ «تأسیس‌ الشّیعه‌» اختلاف‌ دارد که‌ در هر مورد داخل‌ قلاّ ب‌ تذکّر داده‌ می‌شود . (م‌)

پى نوشت:

[۱]. این‌ حدیث‌ را مستشار عبدالحلیم‌ جندی‌ در کتاب‌ «امام‌ جعفر صادق‌» ص‌ ۲۰۱ ذکر نموده‌ است‌.

[۲]. «تأسیس‌ الشّیعه‌ لعلوم‌ الاسلام‌» ص‌ ۲۷۹، در فصل‌ ۸: علم‌ الحدیث‌، تقدّم‌ الشّیعه‌ فی‌ تأسیس‌ علوم‌ الحدیث‌.

 [۳]. «تأسیس‌ الشّیعه‌ لعلوم‌ الاسلام‌» ص۲۱۸‌، در فصل‌ ۸: علم‌ الحدیث‌، تقدّم‌ الشّیعه‌ فی‌ تأسیس‌ علوم‌ الحدیث‌.

[۴]. «طبقات‌» ج‌ ۲، ص‌ ۱۵.[ تعلیقه‌ [

[۵]. «شیخ‌ المضیره‌» طبع‌ دوم‌ ص‌ ۱۱۳. و در تعلیقه‌ گوید: این‌ است‌ آنچه‌ در بخاری‌ و مسلم‌ آمده‌ است‌ و اما مقدار احادیثی‌ که‌ شیعه‌ از او روایت‌ می‌کنند نمی‌دانیم‌ «و لکلِّ قومٍ سنّهٌ و إمامُها.»

 [۶]. «سفینه‌ البحار» ج‌ ۲، ص‌ ۱۵ مادّۀ ص‌ ح‌ ف‌.

منبع :علامه طهرانى ، امام شناسی، ج چهاردهم ،ص ۲۱۷-۲۲۰

شیوه انتخاب امام و مقتضای مصالح امت

اشاره:

مصالح امت و شرائط زمان پیامبر، کدام‏یک از دو نظریه ذیل را تایید مى‏ کند، آیا شرائط ایجاب مى‏ کرد که پیامبر مساله جانشینى را نادیده بگیرد و آن را بر عهده امت‏ بگذارد، تا آنان براى او جانشینى تعیین نمایند، یا مصالح امت در گرو این بود که او درباره بقاى دین و صیانت آن بیندیشد و فرد جامع ‏الشرائط را به مسلمین معرفى کند، حالا خواه این فرد على(علیه السلام. باشد یا فرد دیگر. سخن در این‏جا درباره خلافت‏ شخص معین نیست، بلکه به صورت کلى موضوع مورد بررسى قرار مى ‏گیرد، اینک تحلیل موضوع، از طرق گوناگون:

۱ . خطر مثلث

روزى که پیامبر گرامى اسلام(ص. دیده از جهان بربست، دولت جوان اسلامى را سه دشمن بزرگ از سه طرف احاطه کرده و پیوسته در فکر براندازى حکومت اسلامى بودند.

این سه دشمن عبارت بودند از:

۱ . امپراطورى روم شرقى(شامات و فلسطین..

۲ . امپراطورى ایران.

۳ . ستون پنجم(منافقان داخلى..

در عظمت‏ خطر دشمن نخست کافى است که پیامبر گرامى اسلام(ص. در سال هشتم نیروى عظیمى را براى مقابله با لشگر روم اعزام کرد و در این جنگ سه فرمانده سپاه اسلام یکى پس از دیگرى جام شهادت نوشیده و لشگر شکست ‏خورده اسلام به مدینه بازگشت، براى جبران شکست، پیامبر در سال نهم با ارتش سنگینى قریب به سى هزار نفر با تجهیزات خاصى تا سرزمین «تبوک‏» رفت و اثرى از دشمن مشاهده نکرد، و راه را براى ادامه دفاع از کیان اسلام هموار ساخت و در آخرین روزهاى درگذشت ‏خود، ارتشى را به فرماندهى «اسامه بن زید» آماده ساخت و اصرار مى‏ ورزید که هر چه زودتر مدینه را ترک گویند و در مرز روم متمرکز شوند.

در اهمیت ضلع دوم این مثلث کافى است که «خسروپرویز» امپراطور ایران وقتى نامه پیامبر(ص. را دریافت کرد و از دعوت او به آئین توحید آگاه گردید، از شدت عصبانیت نامه پیامبر را پاره کرد و به فرماندار یمن نوشت: مدعى نبوت را دست ‏بسته به سوى من روانه کن.

خطر ستون پنجم بر کسى پوشیده نیست، آیات فراوانى که در حق آنها نازل شده است، روشنگر پایه خطر آنها است آنان پیوسته مترصد بودند که پیامبر را ترور کنند، و یا پس از درگذشت او با ترفندى زمام امور را به دست گیرند قرآن در فتنه ‏گرى آنان چنین مى ‏فرماید:

لقد ابتغوا الفتنه من قبل و قلبوا لک الامور حتى جاء الحق و ظهر امر الله و هم کارهون. (۱.

«آنها پیش از این نیز، در پى فتنه‏ انگیزى بوده‏اند و کارهائى را بر زیان تو دگرگون ساخته به هم ریخته‏ اند تا این که حق فرا رسید، و فرمان خدا آشکار گشت (و پیروز شدید. درحالى که آنها کراهت داشته ‏اند».

آیا با وجود چنین دشمنانى نیرومند که به صورت یک مثلث، در صدد ضربه زدن بر حکومت جوان اسلام بوده ‏اند، صحیح بود که پیامبر گرامى چشم از جهان بپوشد و براى آینده امت نیندیشد و شخصى را به عنوان رهبر معین نکند؟

انسانى که چند فرزند خردسالى داشته باشد، به هنگام احساس مرگ در آینده فرزندان خود مى‏ اندیشد و با تعیین سرپرست، سعادت آنان را تامین مى‏نماید، آیا حفظ رسالت و زحمات دیرینه و وحدت مسلمین از نظر ارزش، کمتر از چند فرزند صغیر مى‏ باشد؟

۲ . زندگانى عشایرى

زندگانى مسلمانان در مکه و مدینه زندگى عشائرى بود و هر عشیره براى خود رئیس و پیشوائى داشت، و در تاریخ عرب پیوسته به خاطر اختلاف رؤسا، عشیره‏اى به جان دیگرى افتاده و خون همدیگر را مى‏ ریختند آنان به همان روح عشیره‏ گرى به اسلام پیوستند و در مواردى که قبیله انصار یا مهاجر درگیر مى‏شدند، اگر تدبیر حکیمانه رسول خدا(ص. نبود، خون زیادى ریخته مى ‏شد (۲. حتى در داستان «افک‏» نزدیک بود دو قبیله «اوس و خزرج‏» به جان هم بیفتند و حمام خون راه بیندازند. (۳. در این شرائط آیا مصلحت ایجاب نمى‏ کرد که پیامبر گرامى اسلام(ص. قاطعانه وارد کار مى ‏شد و فرمانرواى مسلمانان را معین مى ‏کرد؟! زیرا واگذارى آن به مسلمانان با داشتن تیره‏ هاى مختلف و شیوخ گوناگون، نتیجه ‏اى جز ایجاد دودستگى و کشمکش نداشت و شاهد روشن این جریان; جریان سقیفه است که در آنجا مهاجر و انصار یکدیگر را به باد فحش گرفته و زد و خورد انجام گرفت.

عمر در داستان سقیفه مى‏ گوید: ما سعد بن عباده را لگدمال کردیم، مردى گفت: سعد کشته شد؟ گفت: خدا سعد را بکشد. (۴.

بررسى یک چنین زندگى خصمانه عشائرى رهبر مسلمانان را بر آن مى‏داشت که کار را به دست ‏شیوخ قبائل و سران عشائر نسپارد، زیرا در این صورت جز اختلاف و خونریزى نتیجه دیگرى نخواهد داشت.

۳ . صحابه و پایه استقامت آنان در دین

شکى نیست در میان یاران پیامبر، انسان‏هاى والا و وارسته ‏اى بود که دعاى آنان مایه نزول رحمت و خشم آنان مظهر خشم خدا بود، سخن در باره این گروه اندک نیست، سخن در مجموع یاران اوست آیا واقعا از نظر آگاهى و اعتقاد قلبى و استقامت در دین، به آن پایه رسیده بوده‏اند که پیامبر رهبرى را به دست آنان بسپارد و برود؟ با این که این گروه پس از درگذشت پیامبر مانند دوران حیات او، از خود یک رهبر قاطع و آگاه بى‏نیاز نبود که این جمع را به سوى کمال رهبرى کند و از کارشکنى ‏ها جلوگیرى نماید.

بررسى صفحات تاریخ نشان مى‏ دهد که در مراحل حساس، عقیده ‏ها متزلزل و افکار گوناگونى به آنان رخ مى‏ داد و اندیشه بازگشت‏به عصر جاهلى در مخیله ‏ها، خودنمائى مى‏ کرد، آیا صحیح است که پیامبر ناموس الهى(دین. را به چنین افرادى بسپارد؟ بى‏آنکه براى آن متولى مشخصى معین کند؟!

ما برخى از آیات را که حاکى از اندیشه عقب‏ گرد برخى از صحابه به عصر جاهلى است منعکس مى‏ کنیم، قرآن درباره جنگ احد که از نبردهاى سخت و جانکاه مسلمانان بود، چنین مى‏ فرماید:

(و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل، افان مات او قتل انقلبتم على اعقابکم و من ینقلب على عقبیه فلن یضر الله شیئا و سیجزى الله الشاکرین.. (۵.

«محمد فقط فرستاده خدا است و پیش از او فرستادگان دیگرى نیز بوده ‏اند آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، شما به عقب برمى‏ گردید؟(اسلام را رها کرده به دوران جاهلیت ‏بازگشت مى‏ نمائید. و هرکس به عقب باز گردد هرگز به خدا ضررى نمى‏زند، و خداوند به زودى شاکران(استقامت کنندگان. را پاداش خواهد داد»

و نیز در آیه دیگر مى ‏فرماید:

(…و طائفه قد اهمتهم انفسهم یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیه یقولون هل لنا من الامر من شئ قل ان الامر کله لله یخفون فى انفسهم ما لا یبدون لک یقولون لو کان لنا من الامر شئ ما قتلنا هاهنا….. (۶.

«گروه دیگرى در فکر جان خویش بوده‏اند، آنها گمان هاى نادرستى هم چون گمانهاى دوران جاهلیت درباره خدا داشتند و مى‏ گفتند آیا چیزى از پیروزى نصیب ما مى ‏شود، بگو همه کارها(پیروزى‏ها. به دست‏ خدا است، آنها در دل خود چیزى پنهان مى ‏دارند که براى تو آشکار نمى‏ سازند، مى ‏گویند اگر ما سهمى از پیروزى داشتیم، در اینجا کشته نمى ‏شدیم‏».

ممکن است تصور شود این نوع ضعف ها و نارسائى‏ ها مربوط به آغاز هجرت است و جنگ احد در سال سوم هجرت رخ داد ولى مسلمانان در اواخر هجرت از نظر عقیده و اندیشه و پایدارى به حد کمال رسیده و شایسته آن بوده‏ اند که پیامبر زمام کار را به دست آنان بسپارد، ولى این اندیشه را تاریخ به شدت رد مى‏ کند به گواه این که در جنگ حنین که در سال هشتم هجرت رخ داد، مسلمانان صحنه نبرد را ترک گفته و همگى جز عده معدودى رسول گرامى را تنها گذاردند، درحالى که پیامبر به آنان چنین خطاب مى‏ کرد:

«این؟ ایها الناس؟ هلموا الى انا رسول الله‏».

و لذا قرآن درباره نبرد حنین مى‏ فرماید:

لقد نصرکم الله فى مواطن کثیره و یوم حنین اذ اعجبتکم کثرتکم فلم تغن عنکم شیئا و ضاقت علیکم الارض بما رحبت ثم ولیتم مدبرین. (۷.

«خداوند شما را در جاهاى زیادى یارى کرد و در روز «حنین‏» نیز یارى نمود در آن هنگام که فزونى جمعیتتان شما را مغرور ساخت ولى این فزونى جمعیت ‏به درد شما نخورد و زمین با همه وسعتش بر شما تنگ شد سپس پشت‏به دشمن کرده و فرار کردید».

جمله (ثم ولیتم مدبرین. بازگو کننده پایه ایمان و پایبندى آنان به اسلام عزیز و رهبر او است، آیا صحیح است پیامبر آگاه از روحیه اکثریت آنان، در تحکیم آئین خود از طریق تعیین رهبر، کارى صورت ندهد؟، ارتداد گروهى از طوائف پس از رحلت پیامبر نشانه بارز ضعف ایمان آنان بود، محاسبه این نوع حادثه ‏ها که طبعا براى پیامبر روشن بود، ایجاب مى‏ کرد که پیامبر قاطعانه وصى خود را معین کند تا بر مشکلات پیروز آید، واگذارى امر رهبرى به چنین گروهى که در میان آنان مؤمن و منافق، ثابت و متزلزل فراوان است، مقرون به مصلحت نبود؟

از این جهت مى ‏بینیم «شیخ‏ الرئیس‏»، در کتاب «شفا» مساله خلافت را مطرح مى ‏کند و یادآور مى‏ شود که تنصیص بر وصى از صواب بیشترى برخودار است زیرا چنین کارى از ایجاد اختلاف و جدال جلوگیرى مى‏ کند، برخلاف عکس آن که موجب دودستگى و اختلاف در زندگى مى ‏باشد. (۸.

سردرگمى در شیوه حکومت

نویسندگان اهل سنت مساله تنصیصى بودن خلافت را رد کرده، ولى الگوى روشنى را از خلافت اسلامى ارائه نکرده‏ اند.

پیامبر در آخرین لحظات حیات خود بر سر دو راهى بود یا باید قاطعانه خلیفه و جانشین تعیین کند و یا لااقل شیوه حکومت را به مسلمانان آموزش دهد، متاسفانه از نظر اهل سنت پیامبر هیچ‏کدام را انجام نداده است، بالاخره پیامبرى که در موضوعات بى‏ شمارى سخن گفته، محال است در یک چنین قضیه مهمى شیوه حکومت را بیان نکند، و شگفت این است که در مجموع روایات وارده در صحاح و سنن، روایتى که بیانگر شیوه حکومت ‏باشد، وارد نشده است. درحالى که نویسندگان اهل سنت تنها به آیه ‏هاى مشاوره بسنده کرده و مى‏ گویند شیوه حکومت ‏براساس شورى استوار است در حالى که اصل مشاوره یک اصل کلى است و اصل کلى نمى ‏تواند بیانگر صدها مسائل مربوط به حکومت اسلامى باشد، باید در کنار این اصل، اصول دیگرى نیز در کتاب و سنت وارد شده باشد تا این خلا را پر کند.

شورى از اصول ارزنده اسلام است ولى تنها این اصل نمى‏ تواند، بیانگر شیوه حکومت اسلامى باشد، حکومت‏ براى خود، اصول و شرائطى لازم دارد که باید وحى آسمانى آنها را بازگو کند.

خلاصه اکمال دین در گرو انجام یکى از دو چیز است:

۱. نصب امام و تعیین خلیفه آنگاه خود خلیفه به خاطر منصوب بودن، جوانب کار را روشن مى‏ سازد.

۲. بیان شیوه حکومت از نظر منتخب و منتخب، و شرائط انتخاب، ده ها موضوعات جانبى که بدون روشن شدن آنها، شیوه حکومت واضح نمى ‏شود.

متاسفانه از نظر اهل سنت هیچ‏ کدام براین اساس انجام نگرفته نه امامى معین شده و نه شیوه حکومت ‏به صورت روشن و جامع بیان گردیده است.

پى‏ نوشت:

۱. توبه: ۴۸٫

۲. صحیح بخارى، ج‏۵، ص‏۱۱۹، باب غزوه بنى‏المصطلق.

۳. مدرک قبل.

۴. شرح نهج‏البلاغه، ج‏۶، ص‏۱۷٫

۵. آل عمران: ۱۴۴٫

۶. آل عمران: ۱۵۴٫

۷. توبه: ۲۵٫

۸. شفا، فصل‏۵، ص ۵۶۴، متن‏۱۳ از بخش الهیات، مقاله‏۱۰٫

منبع : جعفر سبحانى مکتب اسلام، سال ۱۳۷۸. شماره ۱۰

آیات «گواهان امّت» در قرآن دلیل وجودامام در هر زمان

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. بنابر آموزه‌های شیعه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از ابتدای دوران رسالت به معرفی خلیفه خویش و امام مسلمانان پس از وفات خود، اهتمام جدی داشت. اقدامات آن حضرت در این مسیر، از نخستین دعوت علنی، با معرفی امام علی(علیه السلام) به عنوان خلیفه و جانشینِ بعد از خود آغاز شد.

از جمله آیاتى که دلالت بر ضرورت وجود امام معصوم در هر زمانى دارد، آیات گواهان امّت است.

از آیات بسیارى استفاده مى شود که خداوند در بین هر امّتى، کسى را به عنوان شاهد و گواه قرار داده تا در روز قیامت بوسیله او بر آن ها احتجاج کند. در اینجا به برخى از این آیات اشاره مى کنیم:

۱ . ( فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّه بِشَهِید وَجِئْنا بِکَ عَلى هؤُلآءِ شَهِیداً)؛(۱) «حالِ آنها چگونه است هنگامى که از هر امتى، شاهد و گواهى (بر اعمالشان) مى آوریم، و تو را نیز بر آنان گواه خواهیم آورد؟!»

۲ . ( وَیَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّه شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَجِئْنا بِکَ شَهِیداً عَلى هؤُلاءِ)؛(۲) «روزى که ما در هر امّتى از میان خودشان گواهى بر آنان برانگیزیم و تو را [اى محمّد] بر این امّت گواه آوریم.»

۳ . ( وَ نَزَعْنا مِن کُلِّ أُمَه شَهِیداً فَقُلْنا هاتُوا بُرهانَکُمْ فَعَلِمُوا أَنَّ الْحَقَّ لِلَّهِ وَ ضَلَّ عَنْهُم مَّا کَانوُا یَفْتَرُونَ)؛(۳)« و (در آن روز) از هر امتّى گواهى بر مى گزینیم و (به مشرکان) مى گوییم: «دلیل خود را بیاورید!» (در آن هنگام) مى دانند که حق از آن خداست، و تمام آنچه را به خدا افترا مى بستند از (نظر) آنها گم خواهد شد».

از این آیات استفاده مى شود که در هر زمان و براى هر امّتى، خداوند افرادى قرار داده است تا در روز قیامت بر اعمال آن امّت گواهى دهند. کسى که قرار است شاهد باشد، در شهادتش نزد خداوند نباید اشتباه کند. اینان کسانى اند که در امر هدایت بشر حجّت خداوند در روى زمینند. فخر رازى در ذیل آیه: ( وَنَزَعْنا مِنْ کُلِّ أُمَّه شَهِیداً)(۴)، مى گوید: «مقصود از آیه این است که ما یک نفر را از هر امّتى امتیاز دادیم تا بر آنان شهادت دهد. برخى گفته اند که مقصود انبیا است، شهادت مى دهند که دلایل را بر قومشان ابلاغ نمودند، و در روشن نمودن آن ها نهایت کوشش را از خود به خرج داده اند، در نتیجه اگر کوتاهى وجود دارد از ناحیه خود مردم است…

برخى دیگر مى گویند: بلکه آنان شاهدانى هستند که در هر زمان بر مردم شهادت مى دهند که از جمله آن ها انبیایند.

این نظر به واقع نزدیک تر است؛ زیرا خداوند به هر امّت و هر جماعتى این حکم، را تعمیم داده که از آن ها، کسانى را به عنوان شاهد قرار دهد، لذا داخل مى شود در این حکم زمان هایى که نبىّ وجود نداشت که از آن به عصر فترت تعبیر مى شود، همانند زمان هایى که بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)آمد….»(۵)

و هم چنین او در ذیل آیه شریفه ( وَیَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّه شَهِیداً عَلَیْهِمْ)،(۶) مى گوید: «هر گروه و اُمّتى که در دنیا حاصل مى گردد، لازم است که کسى به عنوان شاهد در میان آن ها وجود داشته باشد. شاهد در عصر رسول(صلى الله علیه وآله) خود حضرت بود، به دلیل قول خداوند متعال: ( وَکَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّهً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدآءَ عَلَى النّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً)(۷) « همان گونه شما را نیز، امتى میانه (معتدل) قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید؛ و پیامبر هم بر شما گواه باشد».

و نیز لازم است که در هر زمانى بعد از رسول، شاهدى در میان امّت باشد. از این بیان، روشن مى شود که هیچ عصرى خالى از شاهد بر مردم نیست، و آن شهید باید از خطا مصون باشد، وگرنه احتیاج به شاهد دیگرى دارد و در نتیجه به بى نهایت منتهى خواهد شد، که این باطل است….»(۸)

نتیجه این که: لازم است در هر زمانى شاهدى معصوم در میان هر قومى باشد.(۹)

پی نوشت:

۱ . سوره نساء، آیه ۴۱٫

۲ . سوره نحل، آیه ۸۹٫

۳ . سوره قصص، آیه ۷۵٫

۴ . سوره قصص، آیه ۷۵٫

۵ . تفسیر فخر رازى، ج ۲۵، ص ۱۲ و ۱۳٫

۶ . سوره نحل، آیه ۸۹٫

۷ . سوره بقره، آیه ۱۴۳٫

۸ . تفسیر فخر رازى، ج ۲۰، ص ۹۸٫

۹ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۷۵٫

واقعه غدیر، اوج ابلاغ ولایت

اشاره:

کتاب«الأمام علی ّفی الکتاب والسنّه» مجموعه ای است مشتمل بر سیره و زندگانی علی(علیه السلام)، از ولادت تا شهادت، بر اساس نصوص روایی و تاریخی فریقین. این مجموعه، مدخلهایی دارد که غالباً گزارشهایی تحلیلی از نصوص موجود در کتاب است. آنچه در این مقاله آمده است، بخشی از مدخل تحلیلی فصل«امامت» کتاب است. از این رو متن روایتهای مختلف نیامده و به گزارش محتوایی آنها بسنده شده است.
علوم حدیث
اسلام، خاتم ادیان، و رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) خاتم پیامبران و قرآن، فرجام بخش کتابهای آسمانی است. بدین سان اسلام زمانشمول است و جهانشمول و پیامبر(صلی الله علیه و آله) ابلاغ کننده دینی است که رنگ ابدیت دارد و زمان، طومار حیات او را درهم نمی پیچد. این از یکسو. از سوی دیگر ناموس خلقت چنین است که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) چونان دیگر انسانها حیات ظاهری محدودی دارد و بنا بر سخن صریح قرآن او نیز طعم مرگ را خواهد چشید،چنانچه دیگران: «انک میّت و انّهم میّتون» (زمر،۳۰).
پیامبر(صلی الله علیه و آله) رسالت ابلاغ آموزه های دین را بر عهده دارد، بدان گونه که رهبری و زعامت جامعه را نیز. به دیگر سخن رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) مرجع فکری مردم و نیز زعیم و پیشوای سیاسی آنهاست. بر این اساس، پرسش جدّی و مهمی که هرگز نمی توان از کنار آن بسادگی گذشت و در درازنای تاریخ دلمشغولی مهم متفکّران اسلامی نیز بوده است این است که این زعیم بزرگ الهی و مرجع باشکوه خدایی که آیینش را زمانشمول اعلام کرده است، برای آینده آیین و مکتبش چه کرده است؟ آیا آینده ای مشخص را رقم زده است و یا به هیچ روی برای آینده طرحی نیفکنده و کار را یکسره به مردم وانهاده است و یا …؟
عالمان، محدثان، متکلمان و متفکران اسلامی در این باره بسیار حکم زده اند و تئوریهای گونه گونی پرداخته اند۱، و بواقع کوشیده اند آنچه را در تاریخ اسلام واقع شده است به گونه ای، استوار بدارند و برای آن، مبنا و یا مبانی یی بسازند، امّا حقیقت چیست؟ در نگریستن دقیق به موضوع نشان خواهد داد که چگونگی موضع رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) از سه حال خارج نیست:

۱ . بر این باور باشیم که پیامبر(صلی الله علیه و آله) یکسر مسئله را مسکوت گذاشته است بدون اینکه درباره آن با امت سخنی بگوید؛

۲ . آن را به امت وانهاده و بر تدبیر آنها اعتماد کرده و صحابه مأمور رقم زدن آینده شده اند؛

۳ . با نص صریح آینده را رقم زده است و کسی را که باید بار مسئولیت هدایت امت و اداره جامعه اسلامی پس از وی را به دوش بگیرد معرفی کرده است. اکنون به این فرضها بنگریم و چگونگی آنها را وارسی کنیم.

 اول: سکوت در قبال آینده
چرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) باید طرحی برای آینده نیفکنده باشد؟
این بی اعتنایی و سکوت را می شود بر دو پیش فرض بنا نهاد. اکنون بنگریم آیا چنین پیش فرضهایی معقول است:

۱ . احساس امنیت و نفی هرگونه خطر
بدین معنا که پیامبر می دانسته است که هیچ گونه خطری امت را تهدید نمی کند و آینده مردم را هیچ جریان شکننده ای متزلزل نخواهد ساخت و امتی که بزودی «رسالت اسلامی» را به ارث خواهد برد برای پی ریزی طرحی در اداره جامعه موفق خواهد بود. آیا این تصوّر درست است؟!
واقع صادق جامعه آنروز می تواند بخوبی روشنگر آن باشد که چنین تصوّری نااستوار است و خطرهای جدّی و بنیاد براندازی جامعه آن روز اسلامی را تهدید می کرده است.

الف) خلأ رهبری
پیامبر(صلی الله علیه و آله) جامعه ای بنیاد نهاده بود که از شکل گیری ابعاد فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آن زمانی طولانی نمی گذشت و زمام امور، ثقافت، سیاست و قضاوت را یکسر به عهده داشت؛ این از یکسو. از سوی دیگر، درگیری های بسیار و نبردهای پی در پی، امکان تعمیق اندیشه و گسترش معیار گرایی و تعمیم ثقافت و فرهنگ را از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) گرفته بود و براستی بسیاری از کسانی که عنوان صحابه را داشتند نه تصوّر درست و عمیقی از دین داشتند و نه از پیامبر و نه از ابعاد رسالت. این گونه کسان با فقدان رهبری دچار بحران می شدند، و در بحرانِ دلهره آفرین، توان تصمیم را از دست می دادند و یکسر در کمند سیاست بازان و سیاست زدگان قرار می گرفتند.
آیا با توجه به این واقع صادق که نمونه های عینی تاریخی آن بسیار است می شود تصوّر کرد، پیامبر(صلی الله علیه و آله) چنین جامعه ای را رها کرده و سرنوشت آینده شان را بدانها سپرده و خود را از آینده فارغ داشته است؟!

ب) رشد نایافتگی جامعه
بر بخش پایانی سخن پیشین تأکید کنیم که وارثان انقلاب از آنچنان جایگاه فکری و سیاسی والایی برخوردار نبودند که بتوانند با آرامش و آینده نگری، آینده را رقم بزنند، رسوبات جاهلی، و تعصبات قبیلگی در میان آنان هنوز نفوذی جدّی داشت، باز هم تأکید کنیم که آنان از جایگاه والای نبوت و رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) درک استواری نداشتند و از این روی، گاه او را فردی تلقی می کردند که «از سر غضب و خشنودی» سخن می گوید، و دیگری گاه او را به عدالت توصیه می کرد. و گاه تصمیم گیریهای وی چنان بدانها گران می آمد که در اصل رسالت شک می کردند.۲
با این همه آیا معقول است که زمام امور را در چنین جامعه ای بدانها می سپرد و با اطمینان خاطر به سوی حق می شتافت؟

ج ) منافقان، جریانی شکننده از درون
کسان بسیاری در هنگامه حاکمیت و رسالت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) با تمام توان و قدرتی که آن بزرگوار یافته بود، با وی رویاروی می شدند، آنان گو اینکه پوششی از ایمان بر خود نهاده بودند امّا در بنیاد یکسر با گسترش آیین حق در تضاد بودند. این مواجهه را با توجه به واقع تاریخ می توان بس گسترده تر از گستره عملکرد منافقان دانست که بدان اشاره خواهیم کرد و نمی توان رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) را از این همه بی خبر انگاشت.۳ و چنین پنداشت که آن بزرگوار بدون توجه به اینها و جز اینها امت را رها کرده و رفته است.

د ) یهود و قدرتهای دیگر، خطری دلهره آفرین از برون
اسلام، انقلابی بود ویرانگر و بنیادنگر. حرکتی بود که بسی نقشه های شیطانی را در هم ریخت و بر ویرانه های آن بنیادی نو بنا نهاد. رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) آیینی را عرضه کرده بود که داعیه رهبری جهان را داشت، دشمن، این همه را دریافت و با تمام توش و توان در برابر آن ایستاد و تا آخرین رمق جنگید و چون نبرد رویاروی را بی ثمر دید،به توطئه های گوناگون دست یازید. این همه برای کسانی که اندک آگاهیهایی از تاریخ اسلام داشته باشند، روشن است. اکنون با آن رویاروییها و درگیریها با یهود و قبایل مشرک و…، آیا می توان تصوّر کرد که آنان آرام گرفته بودند و دیگر کاری با اسلام نداشتند، و برای سیاستمداری هوشمند و آگاه معقول است که این همه را نادیده انگارد و بدون هیچ طرح و برنامه برای حرکت نوپایش بگذارد و برود؟۴ آیا می شود رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) را پیشوایی تصوّر کرد که پس از آن همه درگیری اکنون بر این باور است که امتش آنچنان صلابت یافته اند که دیگر از آنها هراسی نیست و یا چنان سر براه شده اند که دیگر خطری ندارند؟و دشمن چنان تسلیم و یا مقهور و یا باورمند به این حرکت شده است که دیگر توطئه ای نمی کند و ضربه نمی زند و…

۲. بی تفاوتی نسبت به آینده
بر این باور باشیم که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) خطر را احساس می کرد و موقعیت آینده را بخوبی در می یافت، امّا مسئولیت و رسالتش را با فرجام زندگی اش خاتمه یافته تلقی می کرد، و چون خود در میان مردم نبود و خطری شخص او را تهدید نمی کرد، و آنچه احتمالاً به وقوع می پیوست با منافع شخص وی العیاذ بالله در تضاد نبود و… مردم را به خود وانهاد و هیچ گونه طرحی برای آینده نیفکند و… آیا چنین تصوّری را می شود برای سیاستمداری واقع نگر، انسانی هوشمند و تلاشگر در ذهن پروراند؟ آیا بر رسول الله(صلی الله علیه و آله) آن پیام آور سختکوش آرام ناپذیری که خدایش به آرامش دعوت می کند که:
ما انزلنا علیک القرآن لتشقی(طه،۲).
و در سختکوشی و تلاش بی امانش برای هدایت مردمان می فرماید:
عزیز علیه ما عنتّم حریص علیکم بالمؤمنین رئوف رحیم(توبه، ۱۲۸).
آیا بر آن بزرگواری که آینده امت را در آخرین لحظه های زندگی نیز فراموش نمی کرد و با تنی تب آلود به «تجهیز سپاه اسامه» فرمان می داد، و … می شود چنین گمانی برد؟! آیا قصّه آکنده از غصّه خواستن «دوات و قلم» در آخرین لحظات زندگی برای رقم زدن چیزی که امت را هماره از گمراهی نجات دهد، بسنده نیست،تا این پندار را یکسر تباه بدانیم و مسکوت نهادن آینده امت را جسارتی بر رسول الله(صلی الله علیه و آله) بدانیم و ساحت پاک آن بزرگوار را پیراسته از این همه… .

دوم: آینده امت به تدبیر آنها وانهاده شده بود
بر این باور باشیم که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به طور صریح،پیشوای آینده امت را تعیین نکرده است، چون این امر به عهده امت نهاده شده بود، تا آگاهان از مهاجر و انصار براساس شورا و رایزنی آینده امت را رقم بزنند. آیا می شود چنین باوری را پذیرفت و آن را با حقیقت منطبق دانست؟ نکاتی را که درباره این فرض، تأمل برانگیز است می توان بدین سان برشمرد:
الف) اگر چنین می بود باید رسول الله(صلی الله علیه و آله) امت را با نظام شورایی و چندی و چونی آن آشنا می ساخت و حدود، وظایف و قوانین شورا را مشخص می کرد. چون تا بدان روز نه جامعه چنان شیوه ای را در ساختار حکومت تجربه کرده بود و نه از چگونگی آن آگاهی داشت. آیا معقول است که بگوییم پیامبر(صلی الله علیه و آله) مردمان را در رهبری آینده امت به شیوه نامعلوم حوالت داده است؟!
آنچه این پندار را یکسره تباه می سازد این است که سیاست بازان هرگز بر چنین پیش بینی از سوی رسول الله(صلی الله علیه و آله) استناد نکردند، و مسندنشینان خلافت نیز چنین نکردند؛ چون ابوبکر یکسر به «نصب» روی آورد و عمر تصریح کرد که چون کسی را نمی یابد به شورا تن می دهد؛ او به هنگام مرگ گفت:
لو ادرکنی احد رجلین لجعلت هذا الأمر الیه ولو ثقت به سالم مولی أبی حذیفه و أبی عبیده الجرّاح و لو کان سالم حیّاً ما جعلتها شوری.۵
بدین سان روشن است که این تئوری هیچگونه پیوندی با پیامبر(صلی الله علیه و آله) ندارد، و ساخته ای است در گذرگاه زمان برای توجیه واقعیت۶ واقع شده در تاریخ اسلام.
ب) نکته مهم دیگر این است که اگر رسول الله(صلی الله علیه و آله) چنین آهنگی را داشته است، و در اندیشه آن بوده است که مرجعیت فکری و سیاسی را به صحابه وانهد، باید در جهت آماده سازی آنها بسی می کوشید. پیامبری که از درهم شکسته شدن نظامهای قیصری و کسرایی سخن می گوید، و آیینش را زمانشمول وجهانشمول اعلام می کند، آیا اصحابش از چنان جایگاهی در دانش و ثقافت برخوردار بوده اند که این بار سنگین را به دوش گیرند؟ واقعیت چیست؟ چنین چیزی را درباره صحابیان می توان باور داشت؟ این سئوال بسی جدّی است و برای بسیاری مطرح، و از کنار آن بسادگی گذشتن ظاهراً نوعی خامی و سهل انگاری در مبانی عقیدتی است. آقای «مروان خلیفات» از جمله کسانی است که این سئوال به طور جدّی بر او مطرح شده است و او را به تأمل واداشته است.۷ او برای پاسخ، به متون حدیثی و تاریخی بازگشته، و سیر وسلوک او در منابع نتیجه ای داده است که بسیار خواندنی است. وی با استفاده از این مطالعه، فصل سوّم از باب دوّم کتابش را رقم زده است که گزیده آن چنین است:
صحابه بسیار اندک سئوال می کردند و آنچه را می شنیدند کم روایت می کردند، سرّ دیگر آنکه به منع تدوین و نشر حدیث همت گماشتند، افزون بر این آنان حقایق بسیار اندکی از رسول الله(صلی الله علیه و آله) دریافتند، آنان تصریح کرده اند که دلمشغولیهای بسیار و گشت و گذارهای فراوان در بازار، آنان را از فراگیری سنت و حقایق باز می داشته است۸. دیگر آنکه آنان در نقلها بسیار اشتباه می کردند، گاه فقط بخشی از حدیث را نقل می کردند و دیگر گاه سخن دیگران را به رسول الله(صلی الله علیه و آله) نسبت می دادند. کسانی مرعوب نقلهای کتابهای پیشین بودند و آنها را در بیان آثار اسلامی می پراکندند، وگاهی آنچه را فراگرفته بودند فراموش می کردند، که بدین نکته تصریح کرده اند. گاه به خطا پاسخ می گفتند و با تنبّه دیگران حق را باز می یافتند. کسانی از صحابه بر اساس آیاتی از قرآن به نفاق گرویده اند و یا سر از ارتداد درآورده اند و براساس نصوص صریح منقول در صحیحین رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) برخی را هیمه آتش دانسته است و… آیا با این همه می شود پنداشت که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) مرجعیت فکری و زعامت سیاسی و تفسیر آیین و کتاب را بدانها وانهاده است؟۹
بدین سان نباید تردید کرد که وانهادن امور امت به آنها و یا به نخبگانِ! آنها و مرجعیت دادن به صحابه چیزی است که در گذرگاه تاریخ برای توجیه واقعیتهای تلخ رقم خورده پس از رسول الله(صلی الله علیه و آله) ساخته شده و ریشه در هیچ نصّی شرعی ندارد.

سوم: تعیین آینده و نصّ بر خلافت و ولایت
بدین سان بر این باور هستیم که رسول الله(صلی الله علیه و آله) با حساسیت تمام، آینده امت را رقم زده است و پیشوای پس از خود را تعیین کرده است، و ماجرای غدیر و نصوص مربوط به آن خطبه عظیم، تصریح و تأکیدی است بر آنچه رسول الله(صلی الله علیه و آله) بارهای بار آن را اعلام کرده بوده است: ولایت علی(علیه السلام) و امامت پیراسته جانی نستوه که پیامبر از آغازین روزهای زندگی اش او را همبر خود داشته است و هرگز شرک، جان پاکش را نیالوده است، کلام مولی(علیه السلام) در این باره بسی شنیدنی است:
وقد علمتم موضعی من رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله بالقرابه القریبه و المنزله الخصیصه. وضعنی فی حجره وأنا ولد یضُمُّنی إلی صدره و یکنُفُنی فی فراشه و یُمِسُّنی جسده و یُشِمُّنی عرفه. و کان یمضع الشئ ثمّ یلقمُنیه. و ماوجد لی کذبهً فی قول ولاخطلهً فی فعل. ولقد قرن اللّه به صلی اللّه علیه و آله من لدن ان کان فطیماً اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم، لیله و نهاره.
ولقد کنت اتّبعه اتّباع الفصیل اثر أمّه، یرفعه لی فی کلّ یوم من اخلاقه علماً و یأمرنی بالاقتداء به. ولقد کان یجاور فی کلّ سنه بحِراء فأراه ولایراه غیری. ولم یجمع بیت واحد یومئذ فی الاسلام غیر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و خدیجه وانا ثالثهما.
أری نور الوحی و الرساله و أشُمُّ ریح النبوّه ولقد سمعت رَنَّه الشیطان حین نزل الوحی علیه صلی اللّه علیه و آله فقلت: یا رسول اللّه، ماهذه الرنّه؟ فقال: هذا الشیطان قد أَیس من عبادته. انّک تسمع ما اسمع و تری ما أری، الاّ انّک لست بنبیّ ولکنّک وزیر و انّک لعلی خیر؛۱۰
شما می دانید مرا نزدِ رسول خدا چه رتبت است، و خویشاوندیم با او در چه نسبت است. آنگاه که کودک بودم مرا در کنار خود نهاد و برسینه خویشم جا داد، و مرا در بستر خود می خوابانید چنانکه تنم را به تن خویس می سود و بوی خوشِ خود را به من می بویانید. وگاه بود که چیزی را می جَوید، سپس آن را به من می خورانید. از من دروغی در گفتار ندید، و خطایی در کردار نشنید. هنگامی که از شیر گرفته شد خدا بزرگترین فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشین او فرمود تا راههای بزرگواری را پیمود، و خویهای نیکوی جهان را فراهم نمود.
و من در پی او بودم در سفر و حضر چنانکه شتربچّه در پی مادر. هر روز برای من از اخلاقِ خود نشانه ای برپا می داشت و مرا به پیروی آن می گماشت. هرسال در حراء خلوت می گزید، من او را می دیدیم و جز من کسی وی را نمی دید. آن هنگام جز خانه ای که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و خدیجه در آن بود، در هیچ خانه ای مسلمانی راه نیافته بود، من سوّمین آنان بودم. روشنایی وحی و پیامبری را می دیدم و بوی نبّوت را می شنودم.
من هنگامی که وحی بر او(صلی الله علیه و آله) فرود آمد، آوای شیطان را شنیدم. گفتم: ای فرستاده خدا این آوا چیست؟ گفت:این شیطان است که از آن که او را نپرستند نومید و نگران است. همانا تو می شنوی آنچه را من می شنوم، و می بینی آنچه را من می بینم، جز اینکه تو پیامبر نیستی و وزیری و بر راه خیر می روی و مؤمنان را امیری.
تصریح و نص رسول الله(صلی الله علیه و آله) بر امامت و ولایت علی(علیه السلام) بدانسان گسترده و روشن است که هیچ تردیدی را برنمی تابد، آن بزرگوار، نه یک بار و دوبار بلکه دهها مورد با اشاره و تصریح حقِ خلافت و خلافت حق را فریاد کرده است، و طرحی روشن و مشخّص برای آینده امت درانداخته و این همه را در میان مردم فراز آورده است.
این حقنمایی و حق گستری تمامت حیات رسالت آن بزرگوار را فراگرفته است و در حادثه «غدیر» به اوج خود رسیده و حق بر «ستیغ» قرار گرفته است. در نگریستن به همه موارد که در این فصل به تفصیل گزارش خواهد شد تردیدی باقی نمی گذارد که بزرگترین دلمشغولی رسول الله(صلی الله علیه و آله) مسئله امامت و رهبری آینده بوده است. از این روی هیچ مناسبت و موقعیت شایسته ای را برای روشن کردن این حقیقت و ابلاغ این مأموریت الهی از دست نهشته است.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از آغازین روزهای رسالت بر این امر توجه می دادند که اوج آن حادثه غدیر است. در اینجا نخست گزارش از آن تلاشها ارائه می دهیم و سپس با بسطی بیشتر به واقعه غدیر می نگریم.

۱ . حدیث یوم الأنذار
رسول الله(صلی الله علیه و آله) براساس آیه:« وانذر عشیرتک الاقربین»(شعراء، ۲۱۴) مأمور می شود خویشان خود را به اسلام دعوت کند۱۱ و چون آنان با دعوت پیامبر(صلی الله علیه و آله) گرد می آیند رسول الله(صلی الله علیه و آله) پس از مقدماتی که در آن می کوشد زمینه بیان و تفهیم پیام اصلی را فراهم آورده می فرماید: «فایّکم یوازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی ووصیی وخلیفتی فیکم؟»ودر نقلهایی آمده است: «… خلیفتی من بعدی».۱۲
در آن جمع تنها کسی که، پاسخ مثبت به این فراخوان را فراز می آورد، علی(علیه السلام) است. رسول الله(صلی الله علیه و آله) پس از آن پاسخ مثبت می فرمایند:
ان هذا أخی و وصیّی وخلیفتی فیکم فاسمعوا له وأطیعوا.۱۳
بدین سان پیامبر(صلی الله علیه و آله) در آغازین روز دعوت علنی رسالت، ولایت، امامت و پیشوایی علی(علیه السلام) را رقم می زند و چنین است که می گوییم ولایت علوی در ابلاغ و عرضه، همزاد با رسالت نبوی است. آن روز آنان که در آن مجلس گرد آمده بودند این پیام را بروشنی دریافتند و از کلام رسول الله(صلی الله علیه و آله) پیشوایی علی(علیه السلام) و لزوم اطاعت از وی را فهمیدند، از این روی برخی به ابوطالب گفتند: «قَدْ أمرک أن تسمع لأبنک وتطیع». امّا در مقابل این پیام صریح، گرانجانی کردند و حق را برنتابیدند و با استکبار از پذیرش حقّ شانه خالی کردند.
این مطلب به طرق گونه گون و با نقلهای مختلف گزارش شده است به گونه ای که هیچ تردیدی را بر نمی تابد. افزون بر این بیاوریم که ابوجعفر اسکافی معتزلی حدیث را «صحیح» می دانسته و نیز عالمانی دیگر از جمله: شهاب الدین حفاجی در شرح «الشفاء بتعریف حقوق المصطفی»، قاضی عیاض، و متقی هندی۱۴ که تصحیح ابن جریر طبری را گزارش کرده است.۱۵ کسان دیگری نیز بر صحت آن تأکید کرده اند.۱۶

۲ . احادیث وصایت
وصیت برای تداوم راه و حراست از مکتب، سیره هماره رسولان الهی بوده است، رسول الله(صلی الله علیه و آله) با تصریح به این حقیقت، در موارد متعدّد و مناسبتهای مختلف، وصایت را برای مولی(علیه السلام) رقم زده است. رسول الله(صلی الله علیه و آله) فرمود:
ان لکلّ نبیّ وصیّاً ووارثاً وانّ علیّاً وصیی ووارثی.۱۷
این گونه گفته ها از رسول الله(صلی الله علیه و آله) درباره علی(علیه السلام) بدانسان زیاد بوده است که واژه «وصی» را برای علی(علیه السلام) چونان وصفی شناخته شده و بدون ابهام قرار داده،و چون واژه «وصی» در گفتارها و سروده ها بکار می رفت مسلمانان صدر اسلام بی هیچ تردید از آن علی(علیه السلام) را می فهمیدند۱۸ و مثلاً جانشینی، خلافت و امامت را؛ گو اینکه بنی امیه بسی کوشیدند تا مگر این عنوان ارجمند را از مولی بزدایند و سخنهای بسیار برساختند که این تعبیر برساخته است،۱۹ امّا مگر «حق» با ستیزِ حق ستیزان ستردنی است؟

۳ . احادیث منزلت
از جمله شکوهمندترین عناوینی که با آن رسول الله(صلی الله علیه و آله) از مولی(علیه السلام) یاد کرده اند، «همسانی» و «همبری» مولا(علیه السلام) با رسول الله(صلی الله علیه و آله) است. این گونه احادیث در بیان و بنان عالمان و محدثان به پیروی از صریح کلام پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر «احادیث منزلت» شهره است. این جایگاه بلند برای مولا را، رسول الله(صلی الله علیه و آله) از جمله با عبارتی چون «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی» رقم زده است. این حقیقت را پیامبر(صلی الله علیه و آله) بارهای بار و در میان مردم فراز آورده و بدین گونه «همسانی خود با علی» را در پیش دیدها نهاده و به تاریخ سپرده است. از جمله مواردی که این کلام معجز شیم درباره مولا(علیه السلام) فراز آمد در نبرد تبوک بوده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) در شرایطی بس سخت و شکننده سپاهی گران را سامان داد و به آهنگ نبرد با رومیان از مدینه بیرون آمد.تبوک دورترین نقطه ای بود که رسول الله(صلی الله علیه و آله) در طی نبردها بدانجا مسافرت می کرد. جریان نفاق در آن روزگار در مدینه الرسول شکل گرفته بود و با نهایت کینه توزی و مخفی کاری در اندیشه ضربه زدن بر پیکر جامعه نو پای اسلامی بود، پیامبر نگران از سفر طولانی و فتنه انگیزی های منافقان و کینه توزان، علی(علیه السلام) را برای حراست از مدینه و به عنوان «سرپرست اهل بیت و گروه مهاجر و …» در مدینه گذاشت. فتنه انگیزان که با وجود علی(علیه السلام) تمام نقشه های خود را نقش بر آب می دیدند، شایعه ای ساختند و پراکندند، که علی(علیه السلام) از شدّت گرما و دشواری راه از همراهی با پیامبر تن زده است. اکنون شیرِ بیشه نبرد و قهرمان بی بدیل صحنه های رزم بود که آماج اتهام بود، مولا(علیه السلام) به محضر رسول الله(صلی الله علیه و آله) شتافت و پرده از توطئه برداشت و رسول الله(صلی الله علیه و آله) در نهایت صمیمیت و با بیانی نشانگر عظمتِ مولا(علیه السلام) در چشم رسول الله(صلی الله علیه و آله) گفت:
ارجع یا أخی الی مکانک، فأن المدینه لا تصلح الاّ بی أو بک، فانت خلیفتی فی اهلی و دار هجرتی وقومی، أما ترضی أن تکون منّی بمنزله هارون من موسی الاّ أنّه لا نبیّ بعدی …
رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) با صراحت تمام جز منصب نبوت، تمام مناصب خود را برای مولا رقم می زند و علی(علیه السلام) را عملاً ادامه دهنده راه و تداوم بخش مسئولیت والای خودش در زعامت امت و مرجعیت فکری مردم می داند. در برخی از نقلها رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) پیش از این جمله صریحاً فرموده:
انه لابدّ من امام وأمیر، فأنا الأمام وانت الأمیر …۲۰

۴ . احادیث امارت
قرآن با صراحت تمام مؤمنان را به اطاعت از «اولوالأمر» فراخوانده است،۲۱ و پیروی از آنان را همسنگ با اطاعت خداوند و رسول الله(صلی الله علیه و آله) دانسته است، مصداق «اولوالأمر» چه کسانی هستند؟ آیا سزامند است که جباران ستم پیشه را که بر اریکه قدرت تکیه می زنند و برای رسیدن به حاکمیت از کشته ها پشته می سازند، مصداق اولوالأمر بدانیم؟ هرگز! بی گمان اولی الأمر کسانی خواهند بود که پیامبر گونه، خداجوی، حق پرست و عدالت گستر باشند و علی(علیه السلام) بر اساس نصوص بسیار، نصوص شگفت انگیز، شکوهمند و ارجمند در قلّه این عنوان است. از این فراتر باید بگوییم که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) عنوان «امیرالمؤمنین» را فقط برای علی(علیه السلام) رقم زد و از نامگذاری هر کسی جز آن بزرگوار با این عنوان نهی کرد.۲۲ این نصوص بسی فراوان است بدانسان که سید جلیل قدوه سالکان و اسوه عابدان، رضی الدین علی بن طاووس حلّی در این باب کتابی پرداخت با عنوان «الیقین بأختصاص علی(علیه السلام) بأمره المؤمنین»؛در این احادیث گاه از آن بزرگوار به «امیرالمؤمنین» و دیگرگاه به «أمیر البرره» و گاه با عنوان «امیر کلّ مؤمن بعد وفاتی» یاد شده است. ۲۳ و این است که امام حسن(علیه السلام) در متن عهدنامه شرط می کند که معاویه نباید با عنوان «امیرالمؤمنین» یاد شود.

۵ . احادیث امامت
«امام» که به لحاظ واژه شناسی، پیشرو، پیشتاز و سرپرست و پیشوای قبیله ای است،۲۴ بی گمان در فرهنگ قرآنی و دینی، پیشوایی است که در ابعاد گونه گون زعامت امت در اداره امور جامعه را برعهده دارد. این حقیقت را از جمله می توان از دو نامه ای که میان مولا علی(علیه السلام) و معاویه مبادله شده است دریافت. علی(علیه السلام) در ضمن نامه ای دراز دامن از جایگاه خود و اهل بیت(علیه السلام) سخن می گوید و وصایت و جانشینی اش از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) را یادآوری می کند. معاویه در جواب به صراحت می گوید: الا وانما کان محمد رسول اللّه من الرسل الی الناس کافه فبلّغ رسالات ربّه لایملک شیئاً غیره … که یعنی او مبلغی بود با رسالت رساندن کلامی و سخنی و بس نه پیشوا بود و نه زعیم و نه زمامدار سیاسی و نه … و علی(علیه السلام) در جواب به صراحت می نویسند: والذی انکرت من امامه محمد صلی الله علیه وآله زعمت أنّه کان رسولاً و لَمْ یکن اماماً فانّ انکارک ذلک علی جمیع النبییّن الأئمه، ولکنّا نشهد أنّه کان رسولاً نبیّاً اماماً….۲۵
این گفتگو بروشنی نشانگر جایگاه امامت در اندیشه اسلامی است و نیز بیانگر چرایی ستیز بنی امیه با این عنوان، اکنون این توضیح می تواند عمق اخبار و احادیث بسیاری را نشان دهد که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) در آنها بر امامت علی(علیه السلام) تأکید کرده است؛ از جمله: یاعلی أنت وصیّی و خلیفتی و امام أمتی بعدی۲۶ و یا أنت امام کل مؤمن و مؤمنه، وولیّ کل مؤمن ومؤمنه بعدی و… .
و این تأکید و تنبیهی است بر تداوم پیشوایی در وجود علی(علیه السلام).

۶ . احادیث خلافت
«خلافت» نیز تعبیری قرآنی و اصطلاحی دینی است که بروشنی جانشینی در ابعاد مختلف را نشان می دهد، مگر اینکه بُعْدی از ابعاد استثنا می شده است. از این روی سیاست بازان پس از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) نیز تلاش بسیار کردند تا این عنوان را به گونه ای بر خود استوار دارند، رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) از همان آغازین روزهای فراز آوردن دعوت و گستراندن پیام خود، بر «خلافت» علی(علیه السلام) تصریح و تأکید کرد. این تصریح و تأکید را در روایات بسیاری که نشانگر آن در مواقع و مواضع متعدّد است توان دید، که نشانی است از اهتمام رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) برای رقم زدن سرنوشت آینده امت.۲۷

۷ . احادیث ولایت
از جمله عناوین شکوهمندی که در روایات و نیز احادیث تفسیری درباره علی(علیه السلام) آمده است، عنوان «ولی» است. می دانیم که استعمال ماده «و ل ی» به معنای سرپرست، زعیم و پیشوا در ادب عربی بسی شایع بوده است و به این نکته در تحلیل حدیث غدیر اشاره خواهیم کرد. عنوان «ولی» و «ولایت» برای مولا(علیه السلام) نیز در بیان و آموزه های رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) بسیار است، و این سخنان شکوهمند و تنبه آفرین در موارد و مواضع بسیار عرضه شده است. آغازین آنها در همان مجمع کوچک ولی سرنوشت ساز خویشان رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) بوده است که از آن یاد کردیم (=حدیث الأنذار)، پس از آن نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله) بارهای بار این عبارت را در باره علی(علیه السلام) به کار برده است:
یا علیّ، أنت ولیّ الناس بعدی، فمن أطاعک فقد أطاعنی و من عصاک فقد عصانی.۲۸
این گونه تعابیر بسیار است و منابع حدیثی اهل سنت آکنده است از این نقلها که بخش قابل توجهی از آنها را در ذیل عنوان «احادیث الولایه» آورده ایم۲۹. این تعبیرات بویژه با قید «من بعدی» هیچ تردیدی را باقی نمی گذارد که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) با این همه، جریان سیاسی پس از خود را رقم زده است و زعامت سیاسی پس از خود را نشان داده است.

۸ . حدیث ثقلین
از جمله چاره اندیشیهای رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) برای آینده امت و جلوگیری از گسترش ضلالت و جهالت و حیرت در میان امت، تلاش برای تعیین مرجعیت فکری و نشان دادن جهت گیری استوار حرکت فکری و تبیین چگونگی تفسیر مکتب و قرآن و سرچشمه آن است. این حقیقت شاید روشنترین گونه خود را در «حدیث ثقلین» نشان داده است. حدیث ثقلین با محتوایی واحد و گونه های بیانی بسیار و مکرّر در مکرّر فراز آمده است. در عرفه، مسجد خیف، غدیرخم، آخرین سخنرانی رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) به هنگام بیماری در بستر و در حجره شریف و… افزون بر اهل بیت(علیه السلام) بسیاری از صحابیان آن را گزارش کرده اند و کسانی بسیار از تابعیان و عالمان بر استواری آن تأکید ورزیده اند۳۰ یکی از گونه های مختلف نقل آن چنین است:
انی تارک فیکم ما إنْ تمسّکتم بِهِ لَنْ تضلّوا بعدی، أحدهما أعظم من الآخر، کتاب اللّه حبل ممدود من السماء الی الأرض، وعترتی أهل بیتی و لَنْ یفترقا حتی یردا علی الحوض فانظرو کیف تخلفونی فیهما.۳۱
کلامی است عظیم ومنقبتی بزرگ و فضیلتی است عدیم النظیر، و هدایتی است سعادت آفرین، و رهنمودی است ضلالت زدا. مهمترین نکته ای که این کلام عظیم رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) آن را می نمایاند و هیچ تردیدی را برنمی تابد، مرجعیت بخشیدن به اهل بیت(علیه السلام) و وجوب پیروی از آنان در اقوال، افعال و… است.
بر این حقیقت والا بسیاری از عالمان تصریح کرده اند، از جمله متکلم بزرگ اهل سنت سعد الدین مسعود بن عمر تفتازانی:
خداوند در هدایت آفرینی و رهایی بخشی از ضلالت، عترت را همبر قرآن ساخت.
تمسّک به قرآن جز فراگیری هدایت و دانش از قرآن نیست و چنین است تمسّک به عترت.۳۲
دو دیگر آنکه بزرگترین رسالت و مسئولیت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) هدایتگری و تلاش در جهت ضلات زدایی است؛ این از یکسو. از سوی دیگر روشنترین و بدیهی ترین واجب برای مسلمانان تمسّک به هر آن چیزی است که هدایت می آفریند و ضلالت می زداید. بدین سان رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) با جمله ما ان تمسکتم بهما لَنْ تضلّوا این واجب مؤمنان را در پیشدید آنها نهاده است. آیا کسی می تواند در این وجوب پیروی از «عترت» که هدایت آفرین است و گمراهی زدا تردید کند؟
سه دیگر آنکه تمسّک به این دو «گرانبها» در رسیدن به مقصد والا و مقصود اعلی و دستیابی به هدایت بسنده است، و ورای آن جز ضلالت نخواهد بود «وماذا بعد الحق الاّ الضلال». دیگر آنکه حدیث ثقلین بدون هیچ تردیدی «عصمت» عترت را رقم زده است؛ یکی بدان جهت که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) بدون هیچ قید و شرطی تمسّک بدانها را لازم شمرده است، آیا می توان تصوّر کرد که پیامبر(صلی الله علیه و آله) امت را به کسانی ارجاع داده و بدون قید و شرط چنگ انداختن به آموزه های کسانی را لازم شمرده است که خود در لغزشند؟ دو دیگر آنکه اهل بیت(علیه السلام) همبر قرآنی هستند که هرگز باطل در آن راه ندارد. نیز تمسّک به آنها سدّی است در برابر گمراهی؛ اگر گمراهی بر کسانی روا باشد، آیا گمراهی زدا توانند بود؟
و بالاخره حدیث ثقلین، جداناپذیری عترت با قرآن را رقم زده است، و روشن است که یعنی هرگز با آموزه ها و احکام آن مخالفت نخواهند کرد و بدین سان از آن «ثقل» جدا نخواهند شد. نیز چنین است تعبیرهایی بلندی چون علی مع القرآن و القرآن مع علی و علی مع الحق والحق مع علی درباره مولا(علیه السلام).
بدین سان رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) با حدیث ثقلین، مشعلی سپیدی آفرین در معبر زمان نهاده است تا امت مسلمان هرگز به تاریکزار گمراهی دچار نشوند و با تمسّک به آنها در گذرگاه زمان از امواج فتنه ها برهند و به ساحل هدایت درآیند، بر آنان که این حق را دریافته اند و این نعمت را شناخته اند و پاس داشته اند، ارزانی باد.۳۳

۹ . حدیث سفینه
پیامبر(صلی الله علیه و آله) در میان امت سر رشته امور را به دست دارد. دامنه جامعه اسلامی هنوز چندان گسترده نیست، با این همه آن جامعه نوپای کوچک با مسائل بسیاری از درون و بیرون مواجه است؛ مسائلی انحراف آفرین و دگرگون کننده. جریان نفاق در درون همان جامعه شکل گرفته است و ارتداد برخی در همان جامعه صورت گرفته است و… رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) روزگاری می اندیشد که این مشعل فروزان خاموش می شود امّا امت باید راه را ادامه دهد. آنچه را آوردیم چاره اندیشی است برای فردا در هنگامه شعله ور گشتن آتش فتنه و به خروش آمدن امواج گمراهیها.و در همین سمت و سوی است کلام بلند و والا و روشنگر دیگر رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) که به «حدیث سفینه» شهره است، و یکی از نقلهای آن چنین است:
ألا إن مثل أهل بیتی فیکم مثل سفینه نوحه، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلک
چه تشبیه بیدارگر، هول انگیز و تنبه آفرینی!
رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) در آینه زمان، فتنه گریها، آتش افروزیها و جریان سازیها را می نگرد. و این همه امواج خروشان و غول پیکر دریا مانندی را می سازد؛ امواجی که هر آن کس که در کامش قرار گیرد، غرق شود و هر آن که در معرض او باشد تباه گردد. چه بسا کسانی به پندار رهایی، از این امواج بلنداهایی خیالی بجویند و بدانجاها درآیند، امّا امواج فراز آید و آنها را در کام خود فرو برد. پس امت باید بیدار باشد که تنها راه نجات در آمدن به «سفینه» است، یعنی پیروی از اهل بیت(علیه السلام) و چنگ انداختن به آموزه های آنها. و شگفتا از آن امواج و به وجود آوردن پناهگاههای پنداری برای مردمان؛ یعنی ساختن عالِمها، و یا بهتر بگوییم عالم نماها، فرقه ها، جریانها، تا مگر مردمان بدانسوی ها روانه شوند و از درآمدن به کشتی نجات حقیقی باز مانند.
در دلالت این حدیث بر وجوب اطاعت از اهل بیت(علیه السلام) تردید نیست؛ مگر می شود خردمندی امواج خروشانی را که در کام آن قرار گرفتن، همان غرق شدن و تباه گشتن است را بنگرد و در رهایی از آن تردید کند؟ دیگر آنکه پی آمد قطعی این روی آوردن، رهایی از امواج و هدایت است. دیگر آنکه این سفینه نجات بخش است، پس این عزیزان معصومند وبدور از خطا. ۳۴

۱۰ . احادیث دوازده جانشین
از جمله احادیث مهم و شایان تدبّر و توجه در چاره اندیشی درباره آینده امت، احادیثی است که تعداد جانشینان رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) را رقم می زند. این احادیث که فراوان نقل شده و با طرق مختلف و در نقلهای گونه گون و صحیح آمده است،۳۵ نشان می دهد که خلفای رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) دوازده نفرند. یکی از نقلها چنین است:
لایزال الدین قائماً حتی تقوم الساعه أو یکون علیک أثنا عشر خلیفه کلهم من قریش.۳۶
و نقل دیگری از آن بدین گونه است:
عن جابر بن سمره قال: کنت مع أبی عند النبی(صلی الله علیه و آله) فسمعتهُ یقول: بعدی إثنا عشر خلیفه، ثم أخفی صوته. فقلت لأبی: ما الذی اخفی صوته؟
قال، قال: کلّهم من بنی هاشم.۳۷
و در نقلی دیگر:
یکون من بعدی اثناعشر أمیراً.۳۸
با این گفته ها، رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) چه چیزی را نشان داده اند؛ از واقعیتی که رخ خواهد داد سخن گفته اند و یا از حقیقتی که باید باشد؟ و یا در واقعِ تاریخ و در آینه زمان، خلفای خود را نشان داده است یعنی هر آن که بر این مسند تکیه زند یا آنکه رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) بر این حقیقت تنبّه داده و کرده است که پیشوایان پس از من دوازده نفر باید باشند و نه جز آنها و تا فرجام روزگار همین است و بس.
گویا تردید نباشد که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) جانشین معرفی می کند، یعنی کسانی را که پا جای پای او می نهند و چون او بر مردمان حکم می رانند، یا اگر بر مسند خلافت تکیه زنند، مانند او خلافت را پیش خواهند برد. گو اینکه کسانی کوشیده اند برای این کلام الهی رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) مصداقهایی بتراشند۳۹، و ابو جعفر بن محمد بن سلامه ازدی طحاوی بر این باور رفته است که مراد، خلفای اربعه، معاویه، فرزندش یزید و… هستند.۴۰
شگفتا بر دین رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) چه می بندند؟! براساس این تفسیر، پیامبر(صلی الله علیه و آله) اینان را چونان خلفای خود معرفی می کنند، که مردم سخن آنان را بشنوند و از آنان اطاعت کنند؟ از یزید؟ از عبدالملک بن مروان و …؟ کبرت کلمه تخرج من أفواههم إن یقولون الاّ کذبا… .
چگونه توان تصوّر کرد پیامبر(صلی الله علیه و آله) که پیام آور کرامت، شرف، آزادی، صداقت و قداست است، جانشینانی ستم پیشه، فسادگر، تیره جان و جنایت پیشه معرفی کند؟۴۱
بدون هیچ تردیدی اگر کسی اصل روایت را بپذیرد که چاره ای جز آن نیست باید به تفسیر شیعه خستو شود که اینان علی(علیه السلام) و فرزندان او هستند، که در برخی روایات دیگر از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) با اسم و بصراحت یاد شده اند که:

۱) دوازده نفرند شناخته شده و روشن و منطبق با حدیث؛
۲) همه از قریش هستند؛
۳) دیدیم که ذیل برخی از روایات «کلهم من بنی هاشم» داشت، و چنین است که همه از بنی هاشم هستند، و مؤید این حقیقت کلام بلند علوی است که:
ان الأئمه من قریش فی هذا البطن من بنی هاشم لاتصلح علی سواهم ولایصلح الولاه من غیرهم.۴۲
۴)از اهل بیت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) هستند،و در انطباق روشن با آنچه در صفحات پیش آوردیم و نصوص بسیار آن گزار ش خواهد شد؛
۵) چنانکه اشاره کردیم دقیقاً منطبق هست با آنچه از امامان(علیه السلام) در تفسیر این جمله آمده و نامهای آن بزرگواران بدقت یاد شده است؛
۶) بر اساس روایات بسیار، رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) تداوم امامت حضرت مهدی(عج) را تا قبل از قیامت تصریح کرده است، که آخرین امام از سلسله دوازده گانه معتَقَدْ شیعی است؛ برخی از این روایتها چنین است:
المهدی منّا أهل البیت یصلحه اللّه فی لیله.۴۳
المهدی من عترتی من ولد فاطمه.۴۴
لو لم یبق من الدنیا الاّ یوم لبعث اللّه عزّ وجلّ رجلاً منّا یملأ عدلاً کما ملئت جوراً.۴۵
لاتقوم الساعه حتّی یلی رجل من أهل بیت یواصلی اسمه اسمی.۴۶
الأئمه بعدی اثنی عشر تسعه من صلب الحسین والتاسع مهدیهم.۴۷
اکنون در تکمیل و تعمیم سخن در این باره نکاتی دیگر را می آوریم:
الف) حدیث «اثنی عشر خلیفه»، یا «امیر» به روایت جابربن سمره چنانکه اشاره کردیم حدیثی است مشهور با طرق مختلف و نقلهای گونه گون که بیشترین کسانی که آن را گزارش کرده اند بر این باورند که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) آن را در «حجه البلاغ» فرموده اند. فحص دقیق نقلهای مختلف و گزارشهای گونه گون روشن کرد که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)این سخن را در دو مکان القا فرموده اند:

۱.مسجد النبی: بر اساس نقل مسلم و احمد بن حنبل، نقل جابر بدین گونه است: سمعت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) یوم الجمعه عشیه رجم الاسلمی یقول: لایزال الدین… .
«ماعز بن مالک اسلمی» یاد شده در این نقل قطعاً در مدینه رجم شده است؛ افزون بر اینکه در نقلهایی به شنیدن آن در مسجد پیامبر(صلی الله علیه و آله) تصریح شده است؛ از جمله در این نقل:جئت مع أبی الی المسجد و النبیّ یخطب… که ظاهر آن نشانگر این است که مراد مسجد النبی است.

۲. حجه البلاغ: این نقل نیز از جابر بن سمره است. او می گوید این سخن را در آن حج عظیم و در سرزمین عرفات شنیده است.
ب بهره گیری رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) از اجتماع عظیم امت در عرفات برای فراز آوردن این حقیقت بسی آموزنده است. رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) حدیث ارجمند و سرنوشت ساز «ثقلین» را نیز از جمله در این جایگاه عظیم و مراسم پرشکوه اعلام کرده است. بر روی هم در این مراسم بزرگ است که «ثقلین» همسان و همبر برای هدایت امت طرح می شود و مصادیق عترت روشن می شود و در پایان، ولایت «اکمال دین»، و عدم ابلاغ آن چونان تباه گشتن تمام رسالت تلقی می گردد. گویا در این حج، رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) نگاهی دوباره دارد به تمام دین و تأکید و تشریحی دارد از همه آیین و در این واپسین روزهای سفر تأکید می کند بر حج و ولایت.
ج) برخی از نقلهای گونه گون حدیث، نکته سئوال انگیز و شایان توجه دارد. برخی نقلها حدیث را تا جمله «کلهم من قریش» دارد، نقلهایی گویای این هستند که جابر این جمله را نشنیده است و از پدرش سئوال کرده، و او گفته است که ادامه کلام، «کلهم من قریش» و یا «کلهم من بنی هاشم» بوده است. این نقلها سه گونه است:

۱ . جابر فقط می گوید: «ثم قال کلمه لم افهمها»۴۸ و یا «ثمّ تکلّم بکلمهٍ خفیت علیّ»۴۹ بدون اینکه چرایی این ناپیدایی سخن و شنیده نشدن آن بیان شود.

۲ . در برخی نقلها جابر تصریح کرده است که چون رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) صدایش را پایین آورد من نشنیدم: «ثمّ أخفی صوته …».۵۰

۳ . تصریح شده است که شنیده نشدن کلام پیامبر برای آن بوده است که غوغا و تشنج به وجود آمده و کلام رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) در سر و صدا و فریادهای مردمان شنیده نشده است. شگفت انگیز است، همین که پیامبر صدایش را فرو می آورد، برخلاف صریح امر الهی که: لاترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی، مستمعان کلام پیامبر، سخن خویش را چنان فراز می آورند که صدای پیامبر در میان آن غوغا نامعلوم می گردد و راوی نمی شنود و برای آگاهی از ادامه کلام به دیگران پناه می برد که می گویند: «کلهم من قریش» بوده است. تعبیرهای گونه گون آن چنین است:
ثم لغط القوم وتکلّمو فلم افهم قوله بعد کلّهم، فقلت لأبی یا ابتاه مابعد کلّهم؟ قال: کلّهم من قریش.۵۱
در نگریستن و تأمل در آنچه آوردیم پژوهنده را به نکاتی رهنمون خواهد شد که یادآوری آن خالی از فایده نیست:

۱ . نشان می دهد که ماجرای خلافت و سرنوشت آینده امت بسی حساسیت برانگیز بوده است؛ هم پیامبر(صلی الله علیه و آله) چون به جان کلام می رسد آهنگ کلام را فرو می آورد، و هم مردم چون می شنوند عکس العمل نشان می دهند و جنجال می کنند و از پذیرش تن می زنند.

۲ . اینکه برخی روایات «فروکاستن کلام» را آورده اند و برخی جنجال و غوغا را، بعید نمی نماید که هر یک از این تعبیرها مرتبط با موردی از نقل باشد. جابر تصریح می کند که در مسجد چون پیامبر صدا را پایین آورد، سخن او را نفهمیدم، و در حدیث نقل شده در «مسند احمد بن حنبل»۵۲ تصریح شده است که چون مردم جنجال کردند سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله) را نشنیدم.

۳ . آنچه بسیار شایان توجه است این است که در نقلی آمده است که پیامبر چون صدایش را آهسته کرد فرمود: «کلهم من بنی هاشم» ۵۳ بعید نمی نماید که ادامه کلام بواقع «کلهم من بنی هاشم» بوده است، که غوغا آفریده و بسیاری از شنیدن آن فریاد برآورده اند و بدان تن نداده اند. نکته ای که این موضوع را استوارتر می نمایاند اینکه در صحنه سازی سقیفه و در مشاجره های آن روز سیاست بازان به این سخن استناد نکردند و نگفتند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«کلهم من قریش و…» که گویا این سخن می توانست کارساز باشد. از این رو می توان گفت که ادامه کلام «کلهم من بنی هاشم» بوده است، که بعدها و به هنگام تدوین آثار، مصلحت چنان دانسته شده است که «کلهم من بنی هاشم» به « من قریش» تغییر یابد.
به هر حال این حدیث با نقلهای بسیار و طرق گونه گون که مورد تأیید محدثان اهل سنت نیز قرار گرفته است هیچ پیامی جز گزارش ولایت علی و فرزندانش(علیه السلام) ندارد و تصریحی است بر خلافت علی پس از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) و تأکیدی است بر سیاست عظیم و استوار پیامبر در جهت روشنگری در باب آینده حاکمیت و رهبری است.

حدیث غدیر
گفتیم رسول الله(صلی الله علیه و آله) از آغازین روزهای ابلاغ پیام رسالت، بر امامت و پیشوایی پس از خود نیز تأکید ورزید، و جای جای در مواضع مختلف در درازنای بیست و سه سال رسالت با تعبیرهای مختلف و گفتار گونه گون «حق» را فراز آورده و پیشوای پس از خود را با ویژگیهای والا به گونه ای معیّن و مشخص در پیشدیدها نهاد، و گفتیم که این حق گزاریها و ابلاغ حق و نشان دادن آینده پیشوایی در واپسین حج رسول الله(صلی الله علیه و آله) که بدین جهت «حجه الوداع» نام گرفته به اوج رسید و با فرمان الهی ولایت «ابلاغ» شد و بدین سان این حج «حجه البلاغ»۵۴ نام گرفت:
رسول الله(صلی الله علیه و آله) به سال دهم هجرت آهنگ حج کرد و مردمان را از این قصد آگاهاند. بدین سان کسان بسیاری برای حج گزاری راهی مکه شدند تا با رسول الله(صلی الله علیه و آله) حج گزارند و مناسک حج را از آن بزرگوار بیاموزند، پیامبر(صلی الله علیه و آله) با مسلمانان حج گزارد و به سوی مدینه بازگشت. در روز هجدهم ذو حجه در حالی که کسان بسیاری پیش از پیامبر حرکت می کردند و قافله های بسیاری از پس از وی، پیامبر به سرزمینی رسید با نام «غدیرخم» در وادی جحفه (که راه اهل مدینه و مصر و … جدا می شود). در حالی که گرمای آفتاب اوج گرفته بود و بی امان بر زمین حرارت می ریخت، به فرمان الهی دستور داد سواران و پیادگان توقف کنند، روندگان باز آیند و واپس مانده ها برسند. حرارت نیم روز مردمان را می آزرد، لباسها و مرکبها را سایه بان قرار داده بودند، پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر انبوهی از جهاز شتران فراز رفت و خطبه آغاز کرد؛ خدای را سپاس گفت و از اینکه بزودی از میان آنان خواهد رفت، پرده برگرفت و از آنان خواست تا درباره چگونگی رسالت گذاری وی گواهی دهند. مردمان یکسر فریاد برآوردند:
نشهد انّک قد بلّغت و نصحت وجَهَدت فجزاک اللّه خیراً…
آنگاه برای آماده سازی مردمان برای شنیدن پیام آخرین، با مردم از صداقت در ابلاغ و از «ثقلین» سخن گفت و جایگاه والای خود در میان امت را برنمود و بر اولویت خود بر آنان گواه خواست، و پاسخهای بلند یکصدا را شنید و آنگاه دست علی(علیه السلام) را گرفت و فراز آورد و باشکوهی شگرف و فریادی بس رسا فرمود:
فمن کنت مولاه فعلی مولاه
سه بار این جمله را تکرار کرد و بر همسویان، یاوران و پذیرندگان ولایت او دعا کرد.
و بدین سان در تداوم آن روشنگریها و اعلام حقها، در نهایت تدبیر و آگاهی و در میان دهها هزار انسان آمده از اقالیم قبله به حج«ولایت و خلافت علی(علیه السلام)» را رقم زد و «حق خلافت» را و «خلافت حق» را نشان داد. آن روز هیچ کس در این حقیقت تردید نکرد، و در اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) علی(علیه السلام) را با این عبارتها به ولایت و امامت منصوب ساخت تردیدی روا نشد. اگر کسانی گرانجانی کردند، در محتوا و مفاد پیام نبود. آن گونه کسان به لحاظ تیره جانی در اینکه این حرکت وحیانی باشد سخن داشتند. به هر حال کسان بسیاری به محضر علی(علیه السلام) شتافتند و «امارت و ولایت» وی را تهنیت گفتند. بدین سان روشن است که آن روزگاران این حقیقت تردید بردار نبود. از جمله کلام عمربن الخطاب را بنگرید:
هنیئاً لک یابن أبی طالب. أصبحت الیوم ولیّ کل مؤمن.۵۵
امّا، پس از رسول الله(صلی الله علیه و آله) واقع صادق دگرگون شد؛ سیاست بازان، ماجرا را وارونه ساختند و جامه خلافت را بر قامت دیگری کشیدند، امّا هرگز در این همه فضلها و فضیلتها تردید روا نداشتند، بلکه، بهانه های دیگری تراشیدند. امّا پس از آن روزگار کوشیدند از یکسو در دلالت این سخن شریف بر «امامت و ولایت» تردید کنند و از دیگر سوی در سند آن. نصوص بسیار و گونه گون آن را در متن آورده ایم، اکنون بر پایه آن گزارشها و آگاهیهای دیگر می خواهیم در این مدخل با نگاهی به چگونگی محتوا، دلالت و سند حدیث اندکی از حقایق نهفته درباره این کلام بلند را بنمایانیم.

۱ . سند حدیث غدیر
حدیث غدیر از مشهورترین و بلند آوازه ترین احادیث نبوی است، که بسیاری از محدثان و عالمان بر استواری بلکه تواتر آن تأکید کرده اند؛۵۶ ابن کثیر می گوید:
و صدر الحدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» متواتر اتیقّن ان رسول الله(صلی الله علیه و آله) قاله.۵۷
علاّمه امینی حدیث غدیر را ازصدوده تن از صحابیان گزارش کرده است و آنگاه در پایان تأکید کرده است که گزارش او تمام آن چیزی نیست که وجود دارد.۵۸
در «الغدیر» فهرست بلندی از اقوال تابعیان نیز آمده است که حدیث غدیر را نفی کرده اند. عالم جلیل القدر و مدافع نستوه ولایت «میر حامد حسین هندی» نیز که بخش بزرگی از اثر بی مانندش «عبقات الأنوار» را ویژه حدیث غدیر ساخته است و سند حدیث را به تفصیل گزارش کرد، در نقد دیدگاه کسانی که به عدم تواتر حدیث باور دارند بتفصیل تمام سخن گفته و نااستواری این دیدگاه را روشن ساخته است.۵۹
گویا سخن گفتن در سند حدیث و استواری گزارش آن در منابع حدیثی سخنی زاید باشد؛ از این روی گفتار تنی چند از محدثان را می آوریم و بحث را در بعد دیگری از آن ادامه می دهیم. حاکم نیشابوری در موردی از «المستدرک» حدیث را نقل کرده و پس از آن نوشته است:
هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین ولم یخرجاه.۶۰
و در موردی پس از نقل آن نوشته است:
هذا حدیث صحیح الأسناد و لم یخرجاه.۶۱
و ترمذی پس از نقل حدیث در «سنن» نوشته است:
هذا حدیث حسن صحیح.۶۲
و ذهبی نوشته است:
الحدیث ثابت بلاریب. ۶۳
ذهبی در ذیل شرح حال ابن جریر طبری نوشته است:
لما بلّغه ابن جریر ان ابن ابی داود تکلم فی حدیث غدیر خم، عمل کتاب الفضائل و تکلم علی تصحیح الحدیث، قلت: رأیت مجلّداً من طرق الحدیث لأبن جریر فاندهشت له ولکثره تلک الطرق۶۴
ابن حجر می گوید:
وامّا حدیث «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» فقد اخرجه الترمذی والنسائی و هو کثیر الطرق جدّاً وقد استوعبها ابن عقده فی کتاب مفرد او کثیر من اسانیدها صحاح وحسان.۶۵
کتاب ابن عقده با عنوان «حدیث الولایه» تا حدود قرن ده در اختیار عالمان بوده است، سید بن طاووس درباره آن نوشته است:
وقد روی فیه نص النبی(صلی الله علیه و آله) علی مولانا علیّ(علیه السلام) بالولایه من مأه و خمس طرق.۶۶
ابن عساکر نیز در موارد متعددی از اثر عظیمش از این حدیث یاد کرده است و فقط در یک مورد نود طریق آن را یاد کرده است.۶۷ و چنین است یاد کرد بسیاری دیگر از محدثان و مفسرّان و عالمان با این همه اگر کسی یا کسانی در صدور حدیث و یا چگونگی نقل آن تردید روا دارند، بی گمان از بستر استکبار و رویارویی با حق است و نه چیز دیگر.

۲ . دلالت حدیث غدیر
از آنچه در آغاز سخن آوردیم و پس از این اندکی مشروحتر بدان خواهیم پرداخت و نصوص بسیار آن را خواهید دید، روشن است که در آن روز در اینکه جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» سرپرستی، تولیت امور، امامت و پیشوایی را می رساند، کسی تردید نکرد. البته روشن است که واژه «مولی» بار معنایی گسترده ای دارد،۶۸ امّا از معانی مختلف آن جز آنچه را که یاد شد، در این مورد نمی توان مراد کرد.

واژه «مولی» در ادب عربی
پژوهش در متون کهن ادبی، لغوی و تفسیری نشانگر آن است که یکی از معانی روشن «مولی» سرپرست شایسته تر برای تصرّف در امور و زعامت و ولایت است. برخی از موارد را می آوریم:
ابو عبیده معمر بن مثنی، در تفسیر آیه پانزده سوره حدید (مأواکم النار هی مولاکم) نوشته است:
اولی بکُمْ.۶۹
و این تفسیر را با شعری از ادب جاهلی استوار کرده است. شعری که مورد استشهاد قرار گرفته است این است:

فغدت کلا الفرجین أنّه مولی المخافه خَلْفُها و أمامُها

شارحان معلقات سبع «مولی» در این بیت را به معنای «اولی» دانسته اند و بر این اساس شعر را شرح کرده اند.۷۰
محمد بن سائب کلبی، مؤلف، مفسّر و تبارشناس بزرگ در تفسیر آیه پنجاه و یک سوره توبه (قل لن یصیبنا الاّ ما کتب اللّه لنا هو مولانا و علی اللّه فلیتوکّل المؤمنون)نوشته است:
اُولی بنا من انفسنا فی الموت والحیاه.۷۱
ابو ذکریا یحیی بن زیاد بن عبدالله، معروف به فراء، ادیب و مفسّر بزرگ کوفی، در تفسیر آیه پانزده سوره حدید نوشته است:
هی مولی کم، ای أوْلی بکم.۷۲
و چنین است ابوالحسن، أخفش، ابواسحاق زجاج، محمد بن قاسم أنباری و…۷۳
چنانکه پیشتر آوردیم آمدن «مولی» به معنای سرپرست و متولّی امور از جمله روشنترین کاربردهای واژه «مولی» است و بسیاری بدان تصریح کرده اند:
ابوالعباس محمد بن یزید معروف به «مبرّد» در تفسیر آیه یازده سوره محمد(ذلک بأن اللّه مولی الذین آمنو…) نوشته است:
والولی والمولی معناهم سواء، وهو الحقیق بخلقه المتولّی لأمورهم. ۷۴
و فراء نیز نوشته است:
المولی والمولی فی کلام العرب واحد.۷۵
راغب اصفهانی، مفسّر، ادیب و قرآن پژوه بزرگ قرن چهارم نیز نوشته است:
والولایه تولّی الأمر، والولیّ والمولی یستعملان فی ذلک.کل واحد منهما یقال فی معنی الفاعل أی الموالی، وفی معنی المفعول ای الموالی.۷۶
ابوالحسن علی بن أحمد واحدی نیشابوری، مفسّر و ادیب بزرگ قرن پنجم در تفسیر آیه شصت و دو سوره انعام (ثم رُدوا الی اللّه مولاهم الحق…) نوشته است:
الذّی یتولّی أمورهم.۷۷
این گونه عالمانی که بر این حقیقت تأکید کرده اند بسیارند. از ادیب و مفسّر بزرگ معتزلی جار الله زمخشری یاد می کنیم و می گذریم. وی در تفسیر آیه دویست و هشتاد و شش سوره بقره (انت مولانا فانْصُرْنا ) نوشته اند:
سیّدنا و نحن عبیدک أو ناصرنا أو متولی اُمورنا….۷۸
ابن اثیر نیز در اثر بزرگ و ارجمند خود «النهایه» که در شرح واژه های دشواریاب احادیث نبوی پرداخته است، در تفسیر واژه «مولی» نوشته است:
قد تکرّر ذکر المولی فی الحدیث و هو اسم یقع علی جماعه کثیره … وکلّ من ولی امراً أو قام به فهو مولاه وولیّه و منه الحدیث: «أیما أمرأهٍ نکحت بغیر اذن مولاها فنکاحها باطل». وفی روایه «ولیّها» أی متولی أمرها …۷۹
بدین سان، «اولویت در امور»، «سرپرستی امور»، «سیادت، ریاست و زعامت» در معنای «مولی»، حقیقتی است شناخته شده، و همسانی معنای «مولی» با «ولی» نیز حقیقتی است که چنانکه آوردیم ، ادیبان، عالمان و مفسّران بر آن تأکید ورزیده اند.۸۰ از این روی ما بر این باوریم چنانکه نحله های حقمدار و مذاهب دیگر نیز بر این باور رفته اند ۸۱ که رسول الله(صلی الله علیه و آله) در آن هنگامه شگرف و عظیم و جاودانه، با آن جمله سرنوشت ساز هیچ چیزی را جز ولایت، امامت و زعامت علی(علیه السلام) رقم نزد. سامان دهی آن اجتماع شکوهمند فقط برای این بوده است که یک بار دیگر امّا بسی گویاتر، رساتر و کارآمدتر در گستره ای بس عظیم، مردمان ولایت علوی را بشنود، و فردا و فرداها کسانی نگویند. ندانستیم، نفهمیدیم، نشنیدیم و … چنین بود که رسول الله(صلی الله علیه و آله) بارها اقرار گرفت و در پایان؛ صدایی بس رسا فریاد زد: الا فَلْیُبَلّغْ الشاهد الغائب.

پی نوشت:
۱. متکلمان و متفکران اسلامی در امامت پس از رسول الله(صلی الله علیه و آله) به دیدگاههایی چون: اجماع، بیعت، اختیار و انتخاب مردم، غلبه و قدرت، اظهار نظر و تعیین اهل حلّ و عقد و نصّ گرایش داشته و دارند. این دیدگاهها را با نقد و بررسی آنها در ذیل عنوان «الأمامه» از موسوعه الامام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنّه خواهیم آورد، برای آگاهی از آنچه یاد شد از جمله بنگرید به: الأحکام السلطانیه، ماوردی، ص۱۵؛ القاضی ابو یعلی الفراء و کتابه الأحکام السلطانیه، ص۴۴۰ به بعد؛ نظام الحکم فی الشریعه والتاریخ الاسلامی، ص۱۱۲؛ النظام السیاسی فی الأسلام، رأی الشیعه، رأی السنه، حکم الشرع، احمد حسین یعقوب، ص۲۳ به بعد؛ الأمامه وأهل البیت، محمد بیومی مهران، ج۱، ص۵۰ به بعد.
۲. صحیح البخاری، کتاب الدعوات؛ و نیز بنگرید به ماجرای تقسیم غنایم نبرد حنین و موضع صحابه، صلح حدیبیه و مواضع صحابیان و کلام تنبه آفرین یکی از صحابیان درباره برخورد آنان با پیامبر در دلائل النبوه، بیهقی( ج۳،ص۴۵۴) و نیز کلام ابن ابی الحدید در چگونگی فهم و باور صحابیان در شرح نهج البلاغه(ج۱۱، ص۴۸).
۳. بنگرید به: المواجهه مع رسول الله(صلی الله علیه و آله)، احمد حسین یعقوب، به ویژه باب سوم که ابعاد این رویارویی و مصادیق آن را براساس نصوص تاریخی گزارش کرده است.
۴. بنگرید به: المواجهه مع رسول الله(صلی الله علیه و آله)، فصل چهارم و پنجم از باب اوّل.
۵. الطبقات لأبن سعد، ج۳، ص۲۴۸
۶. چنین است که مؤلفان اسلامی که درباره نظام حکومت قلم زده اند و برای پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نصّ را منتفی دانسته اند، با تمام کوشش برای نظام شورایی معتقد خویش، نصوصی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) را نیافته اند و به آنچه به آن استناد کرده اند، مواردی است که هرگز با این دیدگاه همسویی ندارد، بنگرید به: النظریات السیاسیه الاسلامیه، الدکتور الرئیس؛ فقه الشوری والأستشاره، توفیق شاوی؛ الشوری وأثرها فی الدیمقراطیّه، دکتر اسماعیل انصاری.
۷. ر.ک: ورکبت السفینه،ص۱۸۹
۸. صحیح البخاری، ج۸، ص۱۵۷
۹.ورکبت السفینه، صص۲۳۶۱۸۹
۱۰.نهج البلاغه، خطبه۱۹۲(ترجمه از دکتر سید جعفر شهیدی). روح این تحلیل عقلی را از اثر ارجمند فقیه و متفکر شهید آیت الله صدر برگرفته ایم و افزودنیهای بسیاری برای تکمیل و مستند سازی آن روا داشته ایم: نشأه التشیع والشیعه،صص۵۶۲۳
۱۱.تفصیل جریان را در منابع تاریخی بنگرید، از جمله: تاریخ طبری، ج۲، ص۳۱۹؛ الصحیح من سیره النبی الأعظم، ج۳، ص۶۱ با منابع بسیار؛الامام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنّه، احادیث الخلافه، حدیث یوم الأنذار.
۱۲. شرح ابن ابی الحدید، ج۱۳، ص۲۴۴ ونیز: نقص العثمانیه، ص۳۰۳؛ الغدیر، ج۲، ص۳۹۵
۱۳. نسیم الریاض فی شرح شقاء، قاضی عیاض، ج۳،ص۳۵
۱۴. کنز العمال، ج۱۳،ص۱۲۸
۱۵. طبری به بدانگونه که آوردیم واقعه را در تاریخش نقل کرده است، امّا در تفسیر و در ذیل آیه چون حادثه را نقل کرده به تحریف متن آن دست یازیده و نوشته است: «رسول الله(صلی الله علیه و آله) فرمود: … ان هذا اخی وکذا وکذا …». ابن کثیر نیز بر راه او رفته است، وچنان کرده اند برخی از مدعیّان آزادی در تحقیق چون محمد حسنین هیکل و… نگاه کنید به: الغدیر، ج۲، ص۴۰۶ (چاپ جدید)، شگفتا از دستهای آلوده در تاریخ و عجبا از مظلومیت علی(علیه السلام)!
۱۶. بنگرید به مقاله «حدیث الأنذار یوم الدار»، آیت الله علی احمدی میانجی در مجله رساله الثقلین، شماره۲۲، ص۱۱۱
۱۷. تاریخ دمشق، ج۴۲، ص۳۹۲، بنگرید به: الأمام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنّه، احادیث الوصایه.
۱۸.بنگرید به: تتمه منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۹ (ج۱۶، ص۱۹). و نیز معالم المدرستین، ج۱، ص۲۸۹ به بعد که بحثی است ارجمند و خواندنی.
۱۹. برای آگاهی از این جریان و چگونگی آن بنگرید به: معالم المدرستین، ج۱، ص۴۵۶
۲۰. ر.ک: الأمام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنّه، احادیث المنزله.
۲۱. سوره نساء، آیه ۵۹
۲۲. الیقین، باب ۱۲۷
۲۳. بحارالأنوار، ج۴۴، ص۲(به نقل از علل الشرایع، ج۱، ص۲۱۲).
۲۴. العین ، ج۸، ص۴۲۹
۲۵. الغارات، تحقیق عبدالزهراء حسینی، ص ۱۲۱۱۲۲؛ تحقیق مرحوم محدّث ارموی، ج۱، ص۲۰۳
۲۶. امالی الصدوق، ص۴۳۴. بنگرید به: الأمام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنّه، احادیث الامامه.
۲۷. ر. ک:الامام علی بن ابی طالب، احادیث الخلافه.
۲۸. أمالی المفید، ص۶۱۳
۲۹. ر.ک: الأمام علی بن ابی طالب فی الکتاب والسنّه، احادیث الولایه.
۳۰. ر.ک: نفحات الازهار فی خلاصه عبقات الأنوار، ج۲، ص۹۰؛ اهل البیت فی الکتاب والسنه، ص۱۲۵
۳۱. سنن الترمذی، ج۵، ص۶۶۳، ح۳۷۸۸
۳۲. شرح المقاصد، ج۲، ص۳۰۳. دیدگاههای عالمانی از اهل سنت را بنگرید در: نفحات الأزهار فی خلاصه عبقات الأنوار، ج۲، ص۲۴۸
۳۳. علاّمه عالیقدر میر حامد حسین هندی در اثر عظیم خود، محتوای این حدیث را از ابعاد مختلف کاویده و حقایق بس ارجمند و تنبه آفرینی بر اساس آن و با تکیه بر اندیشه عالمان اسلامی عرضه کرده است (نفحات الأزهار فی شرح عبقات الأنوار، ج۲، ص۲۴۷ به بعد).
۳۴. برای اطلاع کامل از متن و سند حدیث سفینه و مباحثی که درباره آن مطرح است، رجوع شود به: نفحات الأزهار فی شرح عبقات الأنوار، ج۴، ص۲۰۵ به بعد.
۳۵. برای نمونه رجوع شود به: صحیح المسلم، ج۳، ص۱۴۵۱( الناس تبع القریش والخلافه فی قریش)؛ المعجم الکبیر، ج۲،ص۱۹۵۲۳۲؛ اهل البیت فی الکتاب والسنه، ص۶۷؛ احقاق الحق، ج۱۳، ص۱۴۸
۳۶. صحیح المسلم، ج۳، ص۱۴۵۳،ح۱۸۲۲
۳۷. ینابیع الموده، ج۳، ص۲۹۰،ح۴
۳۸. سنن الترمذی، ج۴، ص۵۰۱، ح۲۲۲۳
۳۹. بنگرید به: الأمامه وأهل البیت، ج۲، ص۵۴ که از این مصادیق یاد کرده است.
۴۰. شرح العقیده الطحاویّه، ص۵۵۲؛ الأمامه وأهل البیت، ج۲، ص۵۶
۴۱. بنگرید به: الأمامه وأهل البیت،ج۲، ص۵۶۷۶ که جنایات معاویه، یزید، عبدالملک و… را براساس نصوص تاریخی نمایاند، و آنگاه این سئوال را در پیشدید خواننده نهاده است که آیا با این همه اینها خلفای پیامبرند؟!
۴۲. نهج البلاغه، خطبه۱۴۲
۴۳. سنن ابن ماجه، ج۲، ص۱۳۶۷، ح۴۰۸۵؛ مسند احمد بن حنبل، ج۱،ص۱۸۳، ح۶۴۵؛ المصنف لابن ابی شیبه، ج۸، ص۶۷۸ ،ح۴۸۵
۴۴. سنن ابی داود، ج۴، ص۱۰۷، ح۴۲۸۴. جالب توجه است که این کتاب، روایت مورد بحث(اثناعشر خلیفه) را در کتاب المهدی آورده است.
۴۵. مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۲۱۲، ح۷۷۳، سنن ابی داود، ج۴، ص۹۰۷،ح۴۲۸۳
۴۶. مسند احمد بن حنبل،ج۲،ص۱۰،ح۳۵۷۱؛مسند البزاز،ج۵،ص۲۲۵،ح۱۸۳۲
۴۷. کفایه الاثر، ص۲۳
۴۸. مسند احمد بن حنبل، ج۷، ص۴۲۷، ح۲۰۹۷۶
۴۹.همان.
۵۰.ر.ک: أهل البیت فی الکتاب والسنّه، محمد ری شهری، ص۶۸، ح۸۰و۸۲
۵۱. مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۹۹؛ معجم الکبیر، داراحیاء التراث، ج۲، ص۱۹۶
۵۲. مسند احمد بن حنبل، ج۷، ص۴۲۹، ح۲۰۹۹۱
۵۳. رجوع شود به پانوشت شماره۵۰
۵۴. سیره ابن هشام،ج۲،ص۶۰۶
۵۵. ر.ک: الامام علی بن ابی طالب، احادیث الغدیر، تهنئه الامام بالاماره.
۵۶ . نفحات الأزهار، ج۶، ص۳۷۷: مناقب ابن المغازی، ص۲۶و …
۵۷ . البدایه والنهایه، ج۵، ص۲۱۴
۵۸ . الغدیر، ج۱، ص۱۴۴ (چاپ جدید). محقق فقید سید عبدالعزیز طباطبایی در پانوشت این سخن گفته اند: صحابیان دیگر جز آنچه علاّمه گزارش کرده است، روایت غدیر را گزارش کرده اند که همه آنها در«علی ضفاف الغدیر» یاد کرده ام. این اثر ارجمند سید عبدالعزیز طباطبایی هنوز به چاپ نرسیده است.
۵۹ . نفحات الأزهار، ج۶، ص۳۷۸ به بعد.
۶۰ . المستدرک، ج۳، ص۱۱۸، ح۴۵۷۶
۶۱ . همان، ص۶۳۱، ح۶۲۷۶
۶۲ . سنن ترمذی، ج۵، ص۵۹۱
۶۳ . سیر اعلام النبلاء، ج۵، ص۴۱۵
۶۴ .تذکره الحفاظ،ج۲،ص۷۱۳
۶۵ .المطالب العالیه،ج۴،ص۴۰؛نفحات الازهار،ج۱،ص۱۹۱
۶۶ . اقبال،ص۴۵۳ و نیز بنگرید به: الغدیر فی التراث الاسلامی(ص۴۵و۴۶) که در آن ازاهمیت کتاب ابن عقده و تاثیر آن در آثار بعدی، از جمله موارد دیگر از یادکرد ابن طاووس به دقت سخن رفته است.
۶۷ . تاریخ دمشق، ج۴۲، ص۲۰۴
۶۸ . «الغدیر» معانی مختلف آن را بر شمرده است: ج۱، ص۶۴۱
۶۹ . مجاز القرآن، ج۲، ص۲۵۴
۷۰ . شرح المعلقات السبع، ابو عبدالله حسین ابن احمد زوزنی، ص۲۱۰؛ شرح القصائدالسبع الطوال الجاهلیات، أبی بکر محمد بن قاسم الأنباری، ص۵۶۶۵۶۵
۷۰ . البحر المحیط، ج۵، ص۴۳۳
۷۲ . معانی القرآن، ج۳، ص۱۲۴
۷۳ . بنگرید به: نفحات الأزهار، ج۸، ص۸۶ ۱۶؛ الغدیر، ج۱، ص۶۱۵ به بعد.
۷۴ . نفحات الأزهار، ج۶، ص۹۱ (به نقل از الشافی فی الأمامه).
۷۵ . معانی القرآن، ج۲، ص۱۶۱
۷۶ . مفردات الالفاظ القرآن، ص۸۸۵
۷۷ . الوسیط فی تفسیر القرآن المجید، ج۲، ص۲۸۱
۷۸ . الکشّاف، ج۱، ص۳۳۳
۷۹ . النهایه فی غریب الحدیث، ج۵، ص۲۲۸. طرفه آنکه ابن اثیر حدیث غدیر را منطبق بر این معنا می داند و به سخن عمر «اصبحت مولی کل مؤمن» استشهاد می کند و می گوید: ای ولیّ کل مؤمن.
۸۰ . بنگرید به: نفحات الأزهار، ج۶، ص۱۲۰۱۶؛ الغدیر، ج۱، ص۶۱۵ به بعد. این دو عالم نستوه و مرزبان بزرگ حق و حقیقت آنچه را یاد کردیم با تکیه بر دهها منبع ادبی، لغوی و تفسیری گزارش کرده اند.
۸۱ . از جمله سزامند است یاد کنیم از محقق سخت کوش و باریک بین مصری، محمد بیومی مهران، استاد دانشگاه اسکندریه، که بدون هیچ تردیدی این حقیقت را پذیرفته و بر این باور رفته است که قطعاً «مولی» به معنی «اولی به تصرف و …» است و نه چیز دیگر (الأمامه وأهل البیت ،ج۲، ص۱۲۰).

منبع : فصلنامه علوم حدیث، شماره ۷ ، مرکز تحقیقات دارالحدیث.

على(علیه السلام) هدایت گر امّت

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(علیه السلام) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(صلی الله علیه و آله) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(علیه السلام) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(صلی الله علیه و آله)، جانشین بلافصل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.

۱٫ ابن عساکر و دیگران از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل کرده اند که فرمود: «علیّ رایه الهدى»؛(۱) «على(علیه السلام)پرچم هدایت است.»

۲ . قندوزى حنفى نقل کرده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «إنّ علیاً مدینه هدى فمن دخلها نجى ومن تخلّف عنها هلک»؛(۲) «همانا على(علیه السلام) شهر هدایت است، پس هر کس داخل آن شهر شود هدایت یافته و هر کس از آن تخلف کند، هلاک شده است.»

۳ . حاکم نیشابورى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل کرده که فرمود: «من أراد أن یحیى حیاتى ویموت مماتى ویسکن جنّه الخلد الّتى وعدنى ربّى فلیتولّ علیّ بن أبی طالب، فإنّه لن یخرجکم من هدىً ولن یدخلکم ضلاله»؛(۳) «هر کس مى خواهد همانند من زندگى کند و همانند من بمیرد و ساکن بهشت خلد شود که پروردگار من وعده آن را داده است، پس باید به ولایت على بن ابى طالب ملتزم شود؛ زیرا او هرگز شما را از هدایت خارج نکرده و هرگز در گمراهى وارد نخواهد کرد.»

۴ . ابن عساکر نیز به سندش از حذیفه نقل کرده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) خطاب به على(علیه السلام) فرمود: «جعلتک عَلَماً فیما بینى وبین أمّتى فمن لم یتّبعک فقد کفر»؛(۴) «من تو را عَلَم هدایت بین خودم و بین امّتم قرار دادم، پس هر کس تو را پیروى نکند به طور حتم کافر است.»

۵ . ابن مغازلى شافعى به سندش از ابن عباس نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درباره على(علیه السلام) فرمود: «… وأنت العَلَم ما بینى وبین أمّتى من بعدی»؛(۵) «و تو نشانه هدایت بین من و بین امت من بعد از من هستى.»

۶ . احمد بن حنبل به سند خود از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل کرده که فرمود: «إن تؤمّروا علیّاً . ولا أراکم فاعلین . تجدوه هادیاً مهدیّاً یأخذ بکم الطریق المستقیم»؛(۶) «و اگر شما على را امیر خود قرار دهید . که نمى بینم چنین کنید . او را هدایت گرِ هدایت شده خواهید یافت که شما را به راه مستقیم رهنمون خواهد کرد.»

۷ . حاکم نیشابورى به سند خود از ابوذر نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «من أطاعنى فقد أطاع الله ومن عصانى فقد عصى الله ومن أطاع علیّاً فقد أطاعنى ومن عصى علیّاً فقد عصانى»؛(۷) «هر کس مرا اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و هر کس مرا معصیت کند خدا را نافرمانى کرده است. و هر کس على را پیروى کند، مرا پیروى کرده و هر کس على را نافرمانى کند مرا نافرمانى کرده است.»(۸)

پی نوشت:

۱ . تاریخ دمشق، ج ۴۲، ص ۳۳۰، ح ۸۸۹۲ ؛ حلیه الاولیاء، ج ۱، ص ۶۶٫

۲ . ینابیع الموده، ج ۱، ص ۲۲۰، ح ۳۹٫

۳ . مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۲۸٫

۴ . ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۲، ص ۴۸۹٫

۵ . مناقب امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ص ۵۰٫

۶ . مسند احمد، ج ۱، ص ۱۰۸٫

۷ . مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۲۱٫

۸ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۳۳۸٫

پرتوهای پرفروغ غدیر خم

از غار حراء تا غدیر خم

تا زد نبی به نام علی نقش رهبری نقش مخالفان همه، نقش برآب شد
بر جن و انس، رهبر و مولاو پیشوا بعد از نبی، به امر خدا، بوتراب شد
آنها که بود در دلشان کینه علی دلهایشان زآتش حسرت کباب شد
هر بنده ای که دامن مهر علی گرفت فارغ زهول و وحشت روز حساب شد
هر کس که گشت داخل فیض ولایتش ایمن به روز حشر، ز بیم عذاب شد
نوروز شیعیان جهان، عید مرتضی است روزی که شادمان، دل ختمی مآب شد(۱)

بعثت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ظهور اسلام در جهان را می توان برجسته ترین تحول در تاریخ زندگی انسان ها تلقی کرد، خاتم رسولان برای نشر، گسترش، معرفی و تثبیت این آیین آسمانی بر اساس تعالیم وحی و موازین معجزه جاویدش یعنی قرآن کریم، زحمات زیادی را متحمّل گردید امّا استمرار، تکمیل و تتمیم برنامه های نبوت، به امامت و رهبری ائمه هدی بستگی داشت که رویداد روشنی بخش غدیر این مهم را تحقق عینی و عملی بخشید و وقوع آن با توصیه ای از سوی خداوند متعال به خاتم رسولانش یعنی حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) اتفاق افتاد.

ختم کننده رسالت فرستادگان الهی در زیر باران تهمت و مخالفت و مخاصمت بنای امتی مسلمان و واحد را پی ریخت، نخستین افراد این جامعه موحّد یعنی حضرت خدیجه و مولا علی(علیه السلام) به حضرتش ایمان آوردند و حمایت از اندیشه، آرمان و مبانی پیامبر را وجهه همّت خویش قرار دادند. هدف بعثت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بنیان نهادن امتی وسط بود، خدا و رسولش بر آن بودند که بذر ایمان در دل های مؤمنان موقعی به بار می نشیند که مجموعه شرایطی برای بالیدن آن فراهم گردد و در غیر این صورت بوستان روح افزای رسالت، وحدت، همدلی و همراهی خود را از دست می دهد و تند باد حوادث آن را دچار پژمردگی و خزان زدگی می نماید و در این حالت گلستان معطر نبوی نمی تواند نتایج مطلوب و رایحه معطر خود را عالم گیر سازد. از این روی پیامبر اعلام کرد آیینی که وی آورده است همه مردمان جهان را مورد خطاب قرار می دهد و بین آنان از نظر نژاد، توانایی مالی، تشخص های قومی و قبیله ای تفاوتی قائل نمی گردد و صرفاً پرهیزگاری و فضیلت های معنوی عامل برتری های افراد است نه چیز دیگری.

در مکّه به رغم عداوت ها و خصومت های شدید، این جامعه پی ریزی گردید و با هجرت پیامبر از مکه به مدینه، آن حضرت در صدد گردید تا گسترش چنین امتی را جدی تر و استوارتر پی گیرد. جامعه ای که نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه پایه ریزی کرد در واقع صورت عملی تعالیمی بود که حضرتش به نشر و تبلیغ آن مبعوث گردیده بود و طبیعی است که ایشان باید برای اداره چنین امتی و نیز سرنوشت آتی آن حسّاس باشد. فریاد فرحزای وحی از سرزمین حجاز عبور کرده و به قلمروهای دیگر در آسیا و آفریقا رسیده بود، طی بیست و سه سال مجاهدت و استقامت حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) جامعه ای که تشکیل آن آرزوی دیرینه ایشان بود، شکوهمندانه شکل گرفت اما اکنون آن فرستاده الهی در آستانه گذر از جهان فانی به سوی جهانی ابدی است و باید هرچه زودتر دعوت حق را لبیک گوید و زینت بخش قدسیان در سرای دیگر گردد، آیا این نهاد نوپا را که با مشقتی وافر پدید آورده است در این لحظات آخر رها سازد و در موقعی که اشرافیت زخم خورده جاهلی، امپراتوری های ایران و روم و منافقین داخلی کمر به فروپاشی آن بسته اند تا پیامی را که هر روز پرطنین تر می گردید و پوسته های زمان و مکان را می شکافت، آن را خاموش نمایند، نسبت به اداره آن تصمیمی نگیرد. بنابراین پیامبر در برابر این یورش های وحشیانه و توطئه های خطرناک می خواهد اقدامی جدّی بنماید. امّا کیست که بتواند تحمل چنین باری گران را داشته باشد، او کسی جز حضرت علی(علیه السلام) نمی باشد. در واقع این پیشگام راستین که برای رهبری و امامت مورد تربیت و پرورش مستقیم شخص رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار گرفت، جز او کسی نیست، هم او بود که به مسایل و مشکلات دینی و علمی امت را پس از خاتم رسولان به صورتی بارز و چشمگیر پاسخگو بود و در هر زمان مناسب، حقایق اسلام و سنّت پیامبر را آشکار می ساخت. او تنها کسی بود که در خانه خدا دیده به جهان گشود و در پرتو پرورش های پرمایه نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نشو و نما نمود. برای او فرصت ها و زمینه هایی از همکاری با پیامبرو قدم جای رسولخدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نهادن پیش آمد که برای هیچ یک از صحابه نزدیکان خاتم انبیاء و مسلمانان صدر اسلام اعم از مهاجرین و انصار پیش نیامد. شواهد و دلایل فراوانی از حیات در آمیخته پیامبر با امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) در دست است و اثبات می کند که آن رسول الهی، ایشان را به منظور رهبری جامعه پس از خود مهیا می ساخت آنگاه که امام مظلومان و مؤمنان پرسش های خود را از پیامبر خاتمه می داد، خود رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بحث ها را پی می گرفت و او را با تعالیم نورانی وحی آشنا می ساخت. با وی ساعات زیادی از شب و روز را خلوت می کرد و دیدگان امام اوّل را بر مفاهیم دین خدا، مشکلات راه و شیوه های عمل تا آخرین روز حیاتش باز می نمود. در پاسخ به این پرسش که چگونه علی(علیه السلام) از طرف رسول خدا به مقام زعامت امّت انتخاب گردید، ابن عباس می گوید: زیرا علی(علیه السلام) پیش از همه ما به پیغمبر ملحق گردید و به وی ایمان آورد و پیوستگی و نزدیکی او به رسول خدا از همه ما شدیدتر و محکم تر بود.(۲) در جای دیگر از وی نقل شده است که می گفت: نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) هفتاد وصیت به علی(علیه السلام) نمود که به کسی غیر از او چنین وصایایی نکرد.(۳)

ضرورت تعیین رهبری

در فرهنگ قرآنی و روایی و منابع تاریخی این واقعیت آمده است که جامعه های بشری در همه شرایط رهبر و راهنما داشته اند و روزی بر انسان نگذشته است که بدون مدیر زیسته باشد. حضرت رضا(علیه السلام) فرموده اند: هیچ امت و ملتی را نمی یابم که بدون پیشوا به حیات و معیشت خود رسیده باشد. در کارنامه همه صالحان و شایستگان آمده است که در زمان حیات خویش، هیچ گاه از تعیین جانشین برای خود غافل نبوده اند. آدم ابوالبشر وصی داشت، ابراهیم خلیل(علیه السلام) جانشین تعیین کرد، زکریای پیامبر وارث خواست، عیسی روح اللّه و موسی کلیم اللّه(علیه السلام) وصی و خلیفه داشته اند و رسول مکرم اسلام دوازده جانشین را با نام و نشان، کنیه و لقب معرفی نمود و این حدیث در منابع اهل سنت به عنوان روایت قطعی و متواتر آمده است در سیره سنت نبوی آمده است حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) هرگاه می خواست مدینه را برای هر موضوعی از جمله جبهه و جهاد، سفر عمره و حج ترک گوید جانشینی برای خود تعیین می نمود تا نماز جمعه و جماعت را برگزار نماید و در هیچ موردی بر خلاف این ضابطه عمل نشده است و حال چگونه برای پس از بدرود حیات خود کاری انجام ندهد. ده سال از هجرت پیامبر می گذرد. در خلال این مدت شالوده دین مقدس اسلام در پرتو کوشش شبانه روزی حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) و یاران باوفایش گذارده شده است. دامنه تعلیمات قرآنی به دیگر نقاط جهان رسیده است. اوضاع پریشان قبایل عرب با تدبیر خردمندانه نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) سامان یافته است. آتش فتنه ها، قتل هاخاموش شده و نغمه دوستی و برادری «انّماالمؤمنون اخوه»، دل ها را به هم نزدیک ساخته و رشته استواری از اتحاد و هم بستگی پدید آورده است.

اقوام و طوایف بسیاری در پرتو دستورات سعادت بخش رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به آیین مقدّسش گرویده اند، دژهای مستحکم یهودیان معارض به پایمردی دلاوری رزمندگان اسلام گشوده شده است. سرداران فاتح لحظه به لحظه به دروازه های امپراتوری های ایران و روم نزدیک تر می شوند، قیام حکیمانه آخرین فرستاده الهی در برابر جاهلیت، بت پرستی و شرک، اجتماعات گوناگونی را به کیش اسلام فراخوانده است. اینک پس از عمری تلاش و کوششی ده ساله دور از موطن اصلی، پیشوای شصت و سه ساله اسلام مصمم است به منظور برگزاری مراسم حج به شهر مکّه سفر کند و برای آخرین بار در آیین عبادی سیاسی و نیز بزرگترین و مقدس ترین گردهم آیی مسلمین که در ماه ذیحجه در اطراف خانه خدا تشکیل می گردد، حضور یابد. خبر تصمیم حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) به سفر حج و اعلام حرکت آن وجود بزرگوار به سوی کعبه معظمه انبوهی از مسلمانان را همچون جویبارهایی به سوی مدینه سرازیر نمود. مردمانی که از راههای دور و نزدیک طی طریق می کنند تا به حضرتش اقتدا کنند و هم سفرش باشند و افتخار برگزاری این سنّت مهم را در حضورش درک کنند.

دریافت پیام وحی

پیامبر ضمن برگزاری مراسم حج، چگونگی انجام اعمال این عبادت دسته جمعی را به حاضران آموزش داده و در این زمینه میراثی گرانقدر را برای آیندگان برجای نهادند و بدین گونه برای نخستین بار مردم مناسک حج و اعمال آن را از پیامبرشان فرا گرفتند.(۴) پس از انجام اعمال حج، پیامبر پیاده همراه جمعیت به سوی مسجد خیف حرکت کرد، آن حضرت از این که توانسته بود فریضه حج را انجام دهد و به فرمان خدا عمل کند و مسلمانان را با این عبادت آشنا کند شادمان بود امّا موضوعی در ذهن مبارکش نقش می بست که به آن اندیشه می نمود، زیرا وظیفه دیگری را در نظر داشت و آن جانشینی پس از خودش بود. پیامبر همواره نگران بود که مبادا پس از رحلتش در میان افراد جامعه اسلامی تفرقه ایجاد شود و اخوّت از میانشان رخت بربندد و دوباره تعصّب های قبیله ای زیان بار قبلی، گریبان گیر مردم شود. پیامبر به روشنی متوجه این واقعیت بود که امت اسلامی به رهبری عادل، عالم و دلسوز و شایسته نیاز دارد که اگر او بعد از وی زمام امور جامعه را قبول نکند تمام زحمات گرانبهایش بهدر خواهد رفت همچنین او خوب می دانست کسی باید این مسؤولیت خطیر را بپذیرد که از آغاز زندگی لحظه ای عقاید و افکارش به شرک و ظلم آلوده نشده است. در دامن وحی بالیده و برای پیشبرد دین خدا پیشقدم بوده و در غزوات و نبرد با مشرکان و منافقان سربازی شجاع و فداکار بوده است. در علم و معرفت و ایمان سرآمد مهاجر و انصار است و در قضاوت شخصی بی نظیر، امیال نفسانی را در تمامی عرصه ها مهار کرده است و بر آنها غالب آمده است. پیامبر در این فکر بود و همچنان آرام و با وقار در حال حرکت و هنوز چند قدمی تا مسجد خیف باقی مانده بود که ناگهان پیک وحی حضرت جبرئیل امین فرود آمد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از مردم فاصله گرفت، فرشته به سخن آمد و گفت: ای محمد خداوند به تو سلام می رساند و می فرماید: ای فرستاده ام زمان رحلت تو فرا رسیده است و کسی را از این کوچ ابدی گریزی نمی باشد. پس به عهدهای خود وفا کن، وصایا را با امت مسلمان در میان بگذار، آنچه از میراث انبیاء نزد توست همه را به وصی خود تسلیم کن که او حجت من و ولیّ من پس از تو خواهد بود. مردم را از این امر مطلع گردان و میثاق مسلمین را با او محکم گردان و برایش بیعت بگیر.(۵) رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در حالی که به بیانات جبرئیل گوش فرا می داد، خطاب به وی فرمود: ای فرشته الهی، برای مردم و آینده آنان از منافقان واهمه دارم و خوف آن می رود که پس از من امّت دچار پراکندگی و هزیمت شوند، از دین خدا خارج گشته و به دوران جاهلیت و شرک باز گردند کینه افرادی در ظاهر مسلمان را نسبت به او(حضرت علی(علیه السلام)) می شناسم و شدت خصومت مخالفان را احساس می کنم مگر این که پروردگار، وی را از شرارت و نقشه دشمن حفظ کند و افزود ای جبرئیل از خداوند بخواه که چنین مصونیتی را عنایت فرماید، پیامبر بعد از این مطالب به سوی جمعیت بازگشت و انبوه جمعیت همراه ایشان وارد مسجد خیف شدند تا نماز بگذارند.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نماز را اقامه نمود و تصمیم گرفت مکه را به قصد مدینه ترک کند، هنوز بر مرکب خویش سوار نشده بود که بار دیگر پیک وحی آمد و ندا داد: ای محمد، پروردگارت به تو درود می فرستد و می فرماید: پیام مرا به مردم برسان و به آنان بگو که او پس از تو امام این امّت است. بگو که هر کس رهبری او را به رسمیت بشناسد مؤمن است و کسی که ولایت او را انکار کند کافر است. ای محمد به مردم بگو که اطاعت از او پیروی از تو و متابعت از امر خداوند است و سرپیچی از فرمانش، نافرمانی کردگار است بگو که مؤمنان به او اهل بهشت و کافران نسبت به او دوزخی اند.(۶)

پیامبر از جای خویش برمی خیزند، اصحاب به سوی ایشان می شتابند، رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:باید همه حرکت کنیم و به سوی مدینه طی طریق می کنند. کاروان به مسیر خود ادامه می دهد تا به سرزمین «رابغ» می رسند که تا منزل جحفه سه میل فاصله دارد. از این محل هم آن حج گزاران عبور می کنند و به توقفگاهی به نام «کراع غمیم» رسیدند در حوالی این مکان، غدیر خم قرار دارد که کاروان به آن رسید. اینجا محل تقاطع مسیرها و راه عبور و نقطه جدا شدن مردم مصر،عراق، مدینه و نجد از یکدیگر است. پیامبر همراه جمعیت به برکه خم رسیده بودند که جبرئیل خطاب به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) این آیه را تلاوت نمود: «یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من النّاس انّ اللّه لایهدی القوم الکافرین؛(۷) ای فرستاده ما (ای پیامبر) آنچه را از پروردگارت بر تو فرو فرستاده شده است به مردم برسان. اگر چنین نکنی امر رسالت او را اذا نکرده ای. خداوند تو را از (شر) مردم حفظ می کند که پروردگار، مردم کافر را هدایت نمی کند».

پیامبر با دریافت وحی با شادمانی از شتر خویش پیاده گردید و خدای را سپاس گفت و احساس نمود زمان حادثه مهمی فرا رسیده است و باید موضوع سرنوشت سازی را برای مردم آشکار سازد، از این جهت دستور داد کاروان ها توقف کنند و گروهی که هنوز نیامده اند و عدّه ای که جلو رفته اند به سوی غدیر خم بیایند و به آن جمع ملحق گردند. حوالی ظهر است و گرمای هیجدهم ذیحجه بیداد می کند. یکصد و بیست هزار نفر از مردم در آن جا جمع می شوند، مسلمانان در دریای افکار خود غوطه ور بودند و به این نکته می اندیشیدند که چه موضوع حیاتی پیش آمده است که باید در آن گرمای طاقت فرسا جمع شوند که ناگهان مؤذّن فریاد زد نماز جماعت. از شدت خشونت هوای آن بیابان مردم بخشی از ردای خود را بر سر و قسمتی را بر زیر پا افکنده بودند. سلمان فارسی، ابوذرغفاری، مقداد بن اسود کندی و عمار یاسر برای پیامبر با استفاده از چوب درخت ها سایبانی با چادر برپا کردند. در زیر این فضای کوچک که در آن بیابان سایه ای ایجاد کرده بود منبری از سنگ ها و رواندازهای شتران فراهم ساختند تا حضرت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی بر روی آن می ایستد و خطابه می خواند بر همه مردم مشرف باشند.(۸)

حاضران برای اقامه نماز جماعت آماده شدند، طنین بانگ اللّه اکبر آنان را به سوی نماز فرا می خواند حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) نماز ظهر را با آن جماعت به جای آوردند. سپس در حالی که آن انبوه جمعیت پیرامون ایشان حلقه زده بودند به سوی همان نقطه فرازینی که قبلاً مهیا شده بود رفتند تا به آن افراد مسلّط باشند، از میان مردم همهمه هایی به گوش می رسید، همه در انتظارند تا مشاهده کنند پیامبر از پیک وحی چه پیامی برای آنان دارد، چشم ها به آخرین فرستاده خداوند دوخته شده است، نفس ها در سینه ها محبوس گردیده و بی صبرانه مشتاقند بیانات نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را بشنوند. پیامبر بر فراز منبر مذکور قرار گرفتند و با سیمایی گشاده و بشّاش آن جمعیت چشم انتظار را از نظر گذرانیدند. از دیدگان مبارکشان رحمت، محبت و عطوفت می بارید. وقتی سکوت معناداری بر صحرای غدیر حکم فرما گشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) خطبه معروف خویش را بیان کردند.(۹)

فرازهای فروزان

پیامبر سخنان گهربار خویش را در یازده محور به شرح ذیل مطرح ساختند:

۱ـ حمد و ثنای الهی و ذکر صفات قدرت و رحمت حق تعالی و گواهی به بندگی خود در برابر ذات الهی.

۲ـ باید فرمان مهمی درباره علی بن ابی طالب ابلاغ کنم و اگر آن را نرسانم رسالت الهی را نرسانده ام.

۳ـ آن حضرت امامت دوازده امام بعد از خود تا آخرین روز دنیا را اعلام نمودند تا تمامی طمع ها درباره رهبری امّت قطع گردد. سپس به عمومیت ولایت ائمه بر تمامی انسان ها در تمامی زمان ها و مکان ها و نفوذ کلماتشان در جمیع امور اشاره کردند و نیابت تام آن ستارگان درخشان آسمان امامت را از خدا و رسولش در حلال و حرام و جمیع اختیارات اعلام کردند.

۴ـ برای آن که هرگونه ابهامی از بین برود و دست منافقین و معاندین از هر جهت مسدود باشد در فراز چهارم خطبه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با دستهای مبارک خویش بازوان امیرالمؤمنین را گرفتند و آن حضرت را از جای بلند کردند تا حدّی که پاهای آن امام همام محاذی زانوان پیامبر قرار گرفت. در این حال فرمودند: «من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه، اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله؛هر کس من نسبت به او از خودش صاحب اختیارترم این علی نسبت به او اختیار بیشتری دارد، خدایا دوست بدار هر کس علی را دوست دارد و دشمن بدار هر کس او را دشمن می دارد و یاری کن هر کس او را یاری کند و خوارکن هر کس او را خوار کند». سپس کمال دین و تمام نعمت را با ولایت ائمه اعلام فرمودند و بعد از آن خدا و ملائکه و مردم را بر رسانیدن این وظیفه مهم شاهد گرفتند.

۵ ـ حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) با صراحت فرمودند: هر کس از ولایت ائمه سرباز زند اعمال نیکش سقوط می کند و در جهنم خواهد بود. بعد از آن بخشی از فضایل حضرت علی(علیه السلام) را برشمردند.

۶ـ حضرت جنبه غضب الهی را نمودار فرمودند و با تلاوت آیات عذاب و لعن، یادآور شدند: منظور از این آیات عده ای از اصحاب من هستند که مأمور به چشم پوشی از آنان می باشم ولی بدانند که خداوند ما را بر معاندین، مخالفین و خائنین و مقصرین حجّت قرار داده است و چشم پوشی از آنان در دنیا مانع از عذاب آخرت نمی باشد، سپس به فرمانروایان گمراهی که مردم را به جهنّم می کشانند اشاره کردند.

۷ـ حضرت اثرات ولایت و محبّت اهل بیت را مورد توجه قرار دادند و فرمودند: اصحاب صراط مستقیم در سوره حمد پیروان اهل بیت عصمت و طهارت هستند، سپس آیاتی درباره اهل بهشت تلاوت فرمودند و آنان را به شیعیان و پیروان آل محمد تفسیر کردند، همچنین آیاتی درباره اهل جهنم مطرح کردند و مصداق آنها را دشمنان ائمه دانستند.

۸ ـ مطالبی درباره حضرت مهدی(عج) فرمودند و به اوصاف و شئون خاص حضرت بقیه اللّه الاعظم حجه بن الحسن ارواحنا فداه، اشاره کردند و آینده ای مشحون از عدل و داد به دست امام زمان را برای جهانیان مژده دادند.

۹ـ تأکید کردند پس از اتمام خطابه، شما را به بیعت با خودم و سپس بیعت با علی بن ابی طالب (علیه السلام) دعوت می کنم. پشتوانه این بیعت آن است که من با خداوند بیعت نموده و علی هم با من بیعت کرده است.

۱۰ـ به احکام الهی توجه کردند از جمله این که چون بیان تمامی حلال ها و حرام ها از سوی من امکان ندارد با بیعتی که از شما درباره ائمه(علیه السلام) می گیرم به نوعی آن ها را تا روز قیامت بیان کرده ام. دیگر این که بالاترین امر به معروف و نهی از منکر، تبلیغ پیام غدیر درباره امامان و امر به اطاعت از ایشان و نهی از مخالفتشان است.

۱۱ـ در آخرین مرحله خطابه، بیعت لسانی انجام شد. حضرت با توجه به کثرت جمعیت و شرایط غیرعادی زمانی و مکانی و عدم امکان بیعت با دست برای همه مردم فرمودند:خداوند فرمان داده است تا قبل از بیعت با دست، از زبانهایتان اقرار بگیرم. سپس مطالبی را که می بایست همه مردم به آن اقرار می کردند، تعیین نمودند که عصاره آن اطاعت از دوازده امام و عهد و پیمان بر عدم تغییر و تبدیل و بر رساندن پیام غدیر به نسل های آینده و غائبان از غدیر بود. در ضمن بیعت با دست هم محسوب می گردید. زیرا حضرت فرمودند، بگوئید با جان و زبان و دستمان بیعت می کنیم.

بشارت ملکوتی

سخنان پیامبر به پایان رسید، هنوز اجتماع با شکوهی که در صحرای غدیرخم شکل گرفته بود، از یکدیگر پراکنده نگردیده بود که جبرئیل فرود آمد و به پیامبر بشارت داد و این آیه را تلاوت فرمود: «الیوم یئس الّذین کفروا من دینکم فلاتخشوهم واخشون الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً؛(۱۰) امروز کافران از بازگشت شما از دینتان ناامید شدند. از آنان بیمی به دل راه مدهید و از من بترسید امروز دین شما را به کمال رسانیدم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.»

پس از اتمام خطابه غدیر دو خیمه برپا گردید که در یکی رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و در دیگری امیرالمؤمنین(علیه السلام) جلوس فرمودند. مردم دسته دسته وارد خیمه پیامبر می شدند و پس از بیعت و تبریک در خیمه حضرت علی(علیه السلام) حضور می یافتند و با آن حضرت نیز بیعت می کردند و مبارک باد می گفتند. زنان نیز با قراردادن ظرف آبی که پرده ای در وسط آن بود بیعت می کردند، به این صورت که امیرمؤمنان(علیه السلام) دست مبارک را در یک سوی پرده داخل آب قرار می دادند و در سوی دیگر زنان دست خویش را در آن ظرف می نمودند. در طول سه روز توقف در غدیر پس از ایراد خطابه، چند رویداد به عنوان تأکید و به نشانه اهمیت غدیر به وقوع پیوست از جمله پیامبر عمامه خود را که «سحاب» نام داشت بعنوان افتخار بر سر مبارک امیرمؤمنان (علیه السلام) قرار دادند حسان بن ثابت با کسب اجازه از پیشگاه پیامبر، اوّلین شعر را درباره غدیر سرود. جبرئیل در شمایل انسانی ظاهر گردید و خطاب به مردم فرمود: پیامبر بر علی(علیه السلام) پیمانی گرفت که جز کافر به خدا و رسولش کسی آن را بر هم نمی زند. مردی از منافقین چنین نجوا کرد: خدایا اگر آنچه محمّد می گوید از سوی توست سنگی از آسمان بر ما ببار یا عذابی دردناک برما بفرست. در همین لحظات سنگی بر سرش فرود آمد و او را هلاک نمود و این معجزه غدیر تأیید الهی را بر همگان روشن کرد. پس از سه روز مراسم پرشور غدیر پایان یافت و آن روزها بعنوان «ایّام الولایه» در صفحات تاریخ نقش بست و خبر واقعه مذکور در همه شهرها انتشار یافت و بدین گونه خداوند حجتش را بر مردم تمام کرد.(۱۱)

حقیقتی استوار و ماندگار

حدیث غدیر از جهت سلسله راویان بسیار استوار است زیرا یکصد و ده نفر از اصحاب رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) که در این برنامه حاضر بوده اند، روایت مزبور را بدون هیچ واسطه ای از پیامبر نقل کرده اند، هشتاد و چهار نفر از تابعین نیز به نقل آن اقدام نموده اند، دانشوران، مورخان و مفسّران از اهل تسنن نیز حدیث غدیر را با مدارک متعدد و معتبر در کتاب های خود آورده اند که نام سیصد و پنجاه نفر از آنها را علامه عبدالحسین امینی در کتاب گران سنگ «الغدیر» آورده است بسیاری از مشاهیر علمای مسلمان در این باره کتابی مستقل نگاشته اند که نام بیست و شش نفر از آنان با مشخصات آثارشان در کتاب الغدیر آمده است. فرهنگ نویسان نیز وقتی به واژه غدیر یا مولی رسیده اند، این رویداد را باز گفته اند بنابراین کوچکترین تردید و کمترین شکی در سند این حدیث وجود ندارد به علاوه رسول اکرم و امامان بزرگوار روز هیجدهم ذیحجه را یکی از اعیاد رسمی مسلمانان اعلام فرمودند تا مسأله غدیر هر ساله بازگو و یاد شود و به دست فراموشی سپرده نگردد. محمد عبدالغنی الحسن دانشمند اهل قاهره می گوید پیشآمد غدیرخم از حقایق ثابتی است که جدل در آن راه ندارد. حدیث آن از روایاتی است که شیعه و سنی بر آن اجماع دارد، حضرت فاطمه زهرا(س)، امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) و نیز عبدالله بن جعفر بر این حدیث احتجاج کرده اند. حدیث مذکور از لحاظ درستی، تواتر و نیرومندی سند به درجه ای است که نیازی به اثبات یا تأیید ندارد.(۱۲)

عبدالفتاح عبدالمقصود نیز نوشته است: حدیث غدیر حقیقتی است که دستخوش باطل نمی گردد تابنده و روشن است. پرتوی از وحی است که بر قلب رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) درخشیده است تا بوسیله آن حامی و دوست مخلص خود را در میان امّت و اصفیای برگزیده خود استوار کند. این حدیث حجتی نقلی است بر مقام و پایگاه امام و نیز نمایاندن حق پایمال شده اش. هر کس بخواهد ظالمانه و یا جاهلانه آن را به دروغ مخدوش کند باید ثابت کند که در میان صحابه ابرار آیا می توان فردی را یافت که به هنگام بر شمردن فضیلت ها، مزیت ها و ارزش ها، بر فرزند ابوطالب سبقت جوید.(۱۳)

سکوت حیرت انگیز تعدادی از مورّخان مشهور اسلام همچون طبری، ابن هشام، عزالدین ابن اثیر و… درباره واقعه غدیر خم سبب شده است که مورخان بعد از آنان نیز غالباً یا واقعه را به سکوت بگذرانند یا در رویداد آن شک کنند البته این پندار که سکوت تمام این مورخان مشهور از باب تقیه یا به پاس احترام افرادی یا مراعات احوال زمان بوده است با خرد و منطق، مطابقت ندارد چرا که بسیاری از محدثین معروف خبر آن را به طرق و اسناد گوناگون نقل کرده اند بدون آن که تمایل شیعی داشته باشند، نه فقط مورخی مثل یعقوبی که از شیعیان است آن را ذکر می نماید بلکه بلاذری در انساب الاشراف، ابن قتیبه در المعارف و حتی احمد حنبل در مسند و مناقب خویش به نقل آن پرداخته اند. ابن ماجه، ترمذی و نسایی و تعداد دیگری از مورخان و محدثان معروف نیز به درج آن روی آورده اند. چنانچه در اشعار بعضی شاعران این اشارت ها آشکار و روشن قابل مشاهده است. البته کسانی چون ابن عساکر و ابن کثیر وجود این خبر را به هیچ وجه مستندی برای شیعیان تلقی نکرده اند. ابن کثیر گویا می خواهد وانمود کند که تعریف پیامبر در حق علی(علیه السلام) در واقعه غدیر ظاهراً بیشتر برای اسکات کسانی بوده است که از سخت گیری های امیرمؤمنان(علیه السلام) در امر صدقات یمن ناراضی بوده اند امّا در پذیرش این ادّعا جای تأمّل زیادی وجود دارد زیرا بر اساس آنچه ابن هشام و دیگران گفته اند پیغمبر در مکّه و قبل از حرکت به مدینه جواب ناراضیان مذکور را داده بود.(۱۴) ضیاءالدین مقبلی متوفی به سال ۱۱۰۸ هجری می گوید اگر حدیث غدیر مسلّم نباشد هیچ امر مسلّمی در اسلام وجود ندارد.(۱۵) حقایق تلخی وجود دارد که باید نسل حاضر بداند، نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت به وصایت و ولایت علی بن ابی طالب(علیه السلام) با منتهای صراحت وصیت کرد ولی عدّه ای آن را پشت گوش انداختند و اگر به فرمان مؤسس بزرگ اسلام گردن نهاده بودند، سرنوشت جهان اسلام جز آن بود که شد و مسلمین هرگز گرفتار تفرقه و اختلاف نمی شدند و اتحاد و یگانگی، آنان را از بلاهایی که به ایشان رسید حفظ می کرد. آری جوینده حقایق باید نکاتی را بداند، احساسات را به یکسو افکند، از خطاهای گذشته پند گیرد. به راستی اگر پیشینیان برگرد غدیر حصاری نکشیده بودند و در طول اعصار راهش را نبسته بودند اکنون فَیَضان آن سراسر گیتی را گرفته و جهانیان را از چشمه پربهره خود سیراب ساخته بود غدیر واقعه ای نیست که صرفاً جنبه تاریخی داشته باشد و هر انسانی مکلّف است حق را در این زمینه بشناسدو به آن معتقد باشد. مضمون و مقصود این رویداد در هر لحظه از حیات جامعه اسلامی مصداق و مورد دارد و جوهر اصلی آن تعیین شکل صحیح رهبری است و مؤمن بودن به امامت پیشوای عادل و بیعت نمودن با رهبری عادل، مؤمن و پرهیزکار. از این رو حماسه غدیر چون مشعلی جاویدان در ذهن ها و زمان ها و اعصار تابندگی دارد.

عیدی جاویدان خجسته

فرّخا عید دلپذیر غدیر که جوان شد ازو زمانه پیر
پیر گیتی، جوانی از سر یافت از فرّ عید دلپذیر غدیر(۱۶)

رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند: برترین عید مسلمانان، عید غدیر است و امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: روز غدیر خم برترین عیدهای امت

من است و آن روزی است که خداوند در آن روز دین را کامل کرد.(۱۷) فیّاض بن محمد بن عمر طوسی می گوید در روز غدیر دیدم که امام رضا(علیه السلام) جمعی از دوستان را برای صرف غذا به حضور پذیرفته بود، در آن روز با امکانات تازه ای غیر از آنچه در دیگر روزها در خانه امام بکار می رفت، میهمانان پذیرایی شدند و امام همواره فضیلت و عظمت آن روز و سابقه دیرینش را در تاریخ اسلام شرح می داد.(۱۸)

از نخستین سال پیدایش غدیر، مسلمانان بر حسب توصیه رسول اکرم و ائمه هدی این روز را عید می گرفتند و جشن ها برپا کرده و با شادمانی فرا رسیدن سالروز آن را به یکدیگر تبریک می گفته اند، به دیدن علما و سادات می رفته اند. به دعا و زیارت، کارهای نیک و استمالت از مستمندان، دستگیری افراد ناتوان و اطعام بینوایان می پرداخته اند و بر خویشتن و خانواده شان وسعت بیشتری داده و جامه های نو برتن می کرده اند. در خلال زمان های گذشته و سپری شدن قرن ها و ادوار تاریخی هر سال این عید خجسته ماجرای جاویدان خود را با طراوتی افزون تر جلوه گر می سازد و توجه جهانیان را به واقعه ای بسیار مهم و سرنوشت ساز که در خود گنجانیده است، جلب می کند و بدین وسیله این یادگار ارزشمند اسلام و وصیت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد خلافت و وصایت علی بن ابی طالب(علیه السلام) از دستبرد نسیان مصون مانده و غبار گذشت زمان از سیمایش سترده می گردد.

این عید صرفاً به شیعیان اختصاص ندارد و شواهد تاریخی نشان می دهد دیگر مسلمانان در برگزاری آن اهتمام می ورزیده اند. ابوریحان بیرونی دانشور مشهور ایرانی مربوط به قرن پنجم هجری، در اثر معروف خود، غدیر را از عیدهایی بر شمرده است که همه مسلمین برپا می داشته اند و آن را جشن گرفته اند.(۱۹) ابن طلحه شافعی می گوید: غدیر عید است و یادگاری تاریخی زیرا روزی است که پیامبر آشکارا و صریح علی(علیه السلام) را به مقام ارجمند امامت و رهبری بعد از خود، برگزید و با آن موقعیت رفیع، او را بر دیگر مسلمانان فضیلت بخشید.(۲۰)

دانشمندان معروفی از اهل سنت در آثار خود غدیر را عید نامیده اند و تأیید کرده اند این عید به دست بانی عالیقدر اسلام پایه گذاری شده و اختصاص به شیعیان ندارد. در آثار ادبی و اشعار شعرای عرب نیز تشبیهات زیبایی به شب های جشن عید غدیر دیده می شود.(۲۱) محقق برجسته لبنانی و عالم اهل سنت عبد اللّه علایلی چنین گفته است: عید غدیر جزء اسلام است. هر کس آن را منکر شود، اسلام را انکار کرده است.(۲۲) سید بن طاووس در کتاب الاقبال خود نقل کرده است در این روز چون مؤمنی را ملاقات کنی مستحب است تبریک گفته و بگوئید: الحمد للّه الّذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمؤمنین و الائمه علیهم السلام.

پی نوشت ها:

۱. کتاب غم ها و شادی ها، ص ۳۵ ـ ۳۴.

۲. این روایت را حاکم در مستدرک به سند خود از ابواسحاق نقل کرده است.

۳. حافظ ابونعیم اصفهانی متوفی به سال ۴۳۰ هجری این حدیث را در کتاب حلیه الاولیاء آورده است.

۴. درباره چگونگی برگزاری این مراسم توسط رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بنگرید به فضائل الصحابه، احمد بن شعیب نسایی، مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۱۸ و ۱۱۹؛ ج ۴، ص ۲۸۱ و ۳۶۸؛ ج ۵، ص ۳۷۰، سنن ابن ماجه، محمد بن یزید قزوینی، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی، ج ۱، ص ۴۳ مستدرک الحاکم، حاکم نیشابوری، ج ۳، ص ۱۰۹ و ۳۷۱؛ مجمع الزوائد، نورالدین میثمی، ج ۷، ص ۱۷ ؛ ج ۶، ص ۱۰۸ ـ ۱۰۴ ؛ ج ۹، ص ۱۶۴؛ المعیار و الموازنه ابی جعفر اسکافی، تحقیق شیخ محمد باقر محمودی، ص ۲۱۴ ـ ۲۱۲ المصنف، ابن ابی شیبه الکوفی، تحقیق سعید محمد اللحام، ج ۷، ص ۴۹۹ و ۵۰۳.

۵. الاحتجاج، ج ۱، ص ۶۷ ؛ طبقات، ابن سعد، ج ۳، ص ۲۲۵.

۶. الاحتجاج، ج ۱، ص ۶۷ ـ ۶۶.

۷. سوره مائده(پنجمین سوره قرآن)، آیه ۶۷.

۸. تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۱۶ ؛ کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۲۱۰.

۹. متن کامل این خطبه در کتاب احتجاج طبرسی آمده است.

۳۲. سوره مائده، آیه ۳.

۱۰. نک: بحارالانوار، ج ۲۱، ح ۳۷؛ الغدیر، علامه امینی، ج ۱، عوالم العلوم، ج ۱۵ و نیز بنگرید به احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۷۱، المنار، رشید رضا، ج ۶، ص ۲۶۴، سیره حلبی، ج ۳، ص ۳۰۲.

۱۱. حماسه غدیر، نگارش و گردآوری، محمد رضا حکیمی، ص ۳۶۰.

۱۲. همان، ص ۳۷۳.

۱۳. سیره ابن هشام، ج ۴،ص ۲۷۵.

۱۴. الغدیر، ج ۱، فصل الکلمات حول سند الحدیث .

۱۵. دیوان طرب شیرازی، ص ۲۱۳.

۱۶. حماسه غدیر، ص ۳۸.

۱۷. الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۷.

۱۸. آثار الباقیه، ص ۳۹۵.

۱۹. الغدیر، ج ۱، ص ۲۶۷.

۲۰. همان، ج ۱، ص ۲۶۹.

۲۰. الشیعه و التشیع، محمد جواد مغنیه، ص ۲۸۸.

منبع :پاسدار اسلام – دی ۱۳۸۴، شماره ۲۸۹ –

عوامل هلاکت امت‌ها.

اشاره:

امام در این نامه بسیار کوتاه و پرمعنا به عوامل هلاکت گروه هایى از اقوام پیشین اشاره مى کند و عامل آن را دو چیز مى شمرد: باز داشتن مردم از حق و تشویق آنها به باطل.

و من کتاب کَتبَه (علیه السلام) لَمَّا استُخلَفَ إلى أمَراء الأجناد:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّمَا أَهْلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ، وَ أَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْهُ.

فرهنگ لغت

أخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ: مردم را به انجام باطل واداشتند.

اقْتَدَوْهُ: از آن (باطل) پیروى کردند، به آن اقتدا نمودند.

اقتَدَوا: مردم بایشان اقتداء کردند

نامه آن حضرت (ع) به سرداران سپاه هنگامى که به خلافت رسید:

اما بعد. آنان که پیش از شما بودند هلاک شدند، زیرا مردم را از حقشان محروم نمودند تا آن را با دادن رشوت به دست آوردند. مردم را به راه باطل کشانیدند و مردم هم از پى ایشان رفتند.

دو عامل بدبختى:

امام در این نامه کوتاه و پر معنا به فرماندهان لشکرش هشدار مى دهد و عوامل زوال امت هاى پیشین را براى آنها در دو چیز خلاصه مى کند و مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) امت هایى که پیش از شما بودند تنها دو چیز مایه هلاکت و بدبختى آنها شد: نخست اینکه آنها مردم را از حقشان بازداشتند، ازاین رو ناچار شدند حق خود را (از طریق رشوه) به دست آورند و دیگر اینکه مردم را به باطل سوق دادند و آنان نیز از آن پیروى کردند»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّمَا أَهْلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ، وَأَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْهُ).

اشاره به اینکه هنگامى که امیران بلاد و فرماندهان حاضر نشوند حق مردم از طریق صحیح به آنها برسد، مردم براى رسیدن به حق خود از طرق فاسد وارد مى شوند. در این صورت بازار رشوه خوارى داغ مى گردد و فساد و بى اعتمادى و ظلم همه جا را فرا مى گیرد و امت ها در سراشیبى سقوط وارد مى شوند.

دیگر اینکه چون اُمرا و زمامداران براى رسیدن به اهدافشان از طریق باطل و نادرست وارد شوند مردم نیز به حکم «اَلنّاسُ عَلى دینِ مُلُوکِهِمْ» به آنان اقتدا کرده و در مسائل مربوط به رابطه آنها با حکومت و رابطه خودشان با یکدگر به سوى باطل مى روند و تمام روابط اجتماعى به خود شکل باطل مى گیرد و از آنجا که باطل بیراهه است و انسان را به پرتگاه سوق مى دهد، جامعه رو به فنا مى رود.

اما اگر زمامداران حق را به حقدار، خواه قوى باشد یا ضعیف برسانند و براى رسیدن به اهدافشان راه صحیح پیش گیرند نه رشوه خوارى و فساد، جامعه را فرا مى گیرد و نه رابطه هاى مردم با حکومت و با خودشان در مسیر باطل مى افتد. جامعه نیز امن و امان مى شود و در مسیر پیشرفت و ترقى قرار خواهد گرفت. نمونه این مطلب را نه تنها در زندگانى پیشینیان همچون فراعنه و نمرودیان مشاهده مى کنیم که در عصر خود نیز همین مطلب را با چشم در روابط میان کشورها ملاحظه مى کنیم.(۲)

*****

پی نوشت:

  1. سند نامه: صاحب کتاب مصادر تنها مدرکى که براى این نامه جز نهج البلاغه ذکر کرده همان است که ابن عبدالبر (از معاصران مرحوم سیّد رضى) در کتاب بهجه المجالس با کمى تفاوت آورده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، چاپ چهارم).
  2. مطابق تفسیرى که در بالا آمد ضمیر جمع «اشْتَرُوهُ» و «اقْتَدَوْهُ» به امت ها و مردم باز مى گردد (الناس) هرچند بعضى از شارحان احتمال دیگرى نیز داده اند که این دو ضمیر به امرا و زمامداران بر گردد ولى بسیار بعید است و در این صورت «اشْتَروْهُ» به معناى «باعُوا» است شبیه آنچه در قرآن درباره برادران یوسف آمده است: (وَ شَرَوْهُ بِثَمَن بَخْس دَراهِمَ مَعْدُودَه) (یوسف، آیه ۲۰).

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

تصریح به دوازده خلیفه در بیان اهل بیت(علیه السلام)

اشاره:

 در متون اهل سنت احادیث نبوی در باره خلفای دوازده گانه پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله)به صورت کلی نقل شده است. این خلفاء و جانشنیان پیامبر با عبارات متنوع تحت عناوین دوازده امیر و دوازده خلیفه که همه آنان از قریش اند از سوی اهل سنت مورد قبول قرار گرفته است اما هرگز نخواسته اند مصداق آنها را معرفی کنند. اما در روایات شیعه به تعداد و نام جانشینان پیامبر(صلى‌الله علیه وآله) تصریح شده است که به عنوان نمونه برخى از این روایات را ذکر مى کنیم:

۱. اصبغ بن نباته مى گوید:

از حسن بن على(علیه السلام) شنیدم که مى فرمود: «امامان بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دوازده نفرند، نه نفر آن ها از صلب برادرم حسین است، و از جمله آن هاست مهدى این امت».(۱)

۲. زراره مى گوید:

از امام باقر(علیه السلام) شنیدم که مى فرمود: «نحن اثناعشر اماماً منهم حسن وحسین ثم الأئمه من ولد الحسین(علیه السلام)»؛ «ما دوازده امامیم که از جمله آن ها حسن و حسین است، سپس امامان از اولاد حسین(علیه السلام)».(۲)

۳. امام حسین(علیه السلام) از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) سؤال کرد:

«یا رسول الله! هل یکون بعدک نبىّ؟ فقال: لا انا خاتم النبیین، لکن یکون بعدى ائمه قوّامون بالقسط بعدد نقباء بنى اسرائیل»؛ «اى رسول خدا! آیا بعد از شما پیامبرى خواهد بود؟ حضرت فرمود: خیر، من خاتم انبیایم، لکن بعد از من امامانى خواهند بود که قیام کننده به قسط اند، عدد آن ها به تعداد نقیبان بنى اسرائیل است».(۳)

۴. حضرت زهرا(علیه السلام) مى فرماید:

از پدرم شنیدم که مى فرمود: «الأئمه بعدى عدد نقباء بنى اسرائیل»؛ «امامان بعد از من به تعداد نقیبان بنى اسرائیلند؛ یعنى دوازده نفر».(۴)

۵. امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«منّا اثناعشر مهدیاً»؛ «از ما است دوازده مهدى».(۵)

۶. امام سجاد(علیه السلام) مى فرماید:

«انّ الله خلق محمداً وعلیاً واحد عشر من ولده من نور عظمته، فاقامهم اشباحاً فی ضیاء نوره یعبدونه قبل خلق الخلق، یسبحون الله ویقدّسونه وهم الائمه من ولد رسول الله(صلى الله علیه وآله)»؛ «همانا خداوند محمّد و على و یازده نفر از اولاد او را از نور عظمت خود خلق نمود. آنان را در شبه هایى در پرتو نور خود قرار داد که خدا را قبل از خلقت خلق، عبادت مى کردند. او را تسبیح گفته و تقدیس مى نمودند، و آنان اند امامان از اولاد رسول خدا(صلى الله علیه وآله)».(۶)

۷. امام على(علیه السلام) در حدیثى طولانى چنین فرمود:

«فانّ لهذه الأمه اثناعشر اماماً هادین مهدیین، لایضرّهم خذلان من خذلهم»؛ «… همانا براى این امّت دوازده امام هدایت گر هدایت شده است کسى که در صدد خوارى آن ها باشد به آنان ضرر نمى رساند».(۷)

۸. جابر بن عبدالله انصارى مى گوید:

«دخلت على فاطمه(علیه السلام) وبین یدیها لوح فیه اسماء الاوصیاء من ولدها، فعددت اثنى عشر احدهم القائم، ثلاثه منهم محمّد واربعه منهم علىّ علیهم السلام»؛ «بر حضرت فاطمه(علیه السلام) وارد شدم در حالى که مقابل او لوحى با اسماى اوصیاى از فرزندانش مکتوب قرار داشت، آن ها را شمردم دوازده نفر بودند، یکى از آن ها قائم(علیه السلام) بود، و سه نفر محمّد و چهار نفر على».(۸)

۹. شیخ صدوق به سندش از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل کرده که فرمود: «انا سیّد النبیین وعلى بن ابى طالب سیّد الوصیین، وانّ اوصیائى بعدى اثنى عشر، اوّلهم على بن ابى طالب(علیه السلام) وآخرهم القائم(علیه السلام)»؛ «من سید انبیا وعلى بن ابى طالب سید اوصیا است. و همانا اوصیاى بعد از من دوازده نفرند: اوّل آن ها على بن ابى طالب و آخر آن ها قائم است».(۹)(۱۰)

پی نوشت:

۱. کفایه الأثر، ص ۲۲۳، باب ۳۰، ح ۱.

۲. کافى، ج ۱، ص ۵۳۳، باب ۱۸۴، ح ۱۶.

۳. مناقب ابن شهر آشوب، ج ۱، ص ۳۰۰.

۴. کفایه الأثر، ص ۱۹۷، باب ۲۸، ح ۶.

۵. کمال الدین، ج ۲، ص ۳۸۸، باب ۳۳، ح ۱۴.

۶. کافى، ج ۱، ص ۵۳۰، باب ۱۸۴، ح ۶.

۷. کمال الدین، ج ۱، ص ۲۹۷، باب ۲۶، ح ۵.

۸. من لا یحضره الفقیه، ج ۴، ص ۱۸۰، ح ۵۴۰۸.

۹. عیون الاخبار الرضا(علیه السلام)، ج ۱، ص ۶۴، ح ۳۱؛ اعلام الورى، ص ۳۹۶.

۱۰. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۲۵۶.

وصایت ملاک امامت

اشاره:

شیعه معتقد است که قدرت امام معصوم (علیه‌السلام) منبعث از خداست، امام را امت انتخاب نمى‏ کند، بلکه امامت او مثل نبوت پیامبران، به نص الهى است. این اعتقاد منطبق بر قرآن و احادیث نبوی است. همچنین ائمه اهل بیت (علیهم‌السلام) نیز بر مطلب تأکید داشته و در مقاله به برخی از مطالبی که وصایت در امامت را ثابت می کند پرداخته شده است.

 

وصیت و نص رسول خدا

على (علیه‌السلام) خلافت را حق مسلم و قطعى خود مى ‏دانست و در نهج البلاغه بر مدعاى خود از طرق گوناگون استدلال کرده است.

آن حضرت در موارد زیادى از حق خویش سخن گفته است که جز با مساله ‏ى تنصیص و مشخص شدن حق خلافت‏ براى او به وسیله پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) قابل توجیه نیست. در نهج البلاغه صریحا درباره ‏ى اهل بیت مى‏ فرماید:

«…ولهم خصائص حق الولایه وفیهم الوصیه والوراثه، الان اذ رجع الحق الى اهله ونقل الى منتقله!» . (۱) یعنى ویژگى‏ هاى ولایت و حکومت از آن آنهاست و وصیت پیامبر و وراثت او در میان آنان، هم اکنون حق به اهلش برگشته و دوباره به جایى که از آنجا منتقل شده بود، باز گردیده است.

و هم چنین در سرتاسر نهج البلاغه، گلایه امام از مردم براى این است که چرا او را از حق مسلم و قطعى ‏اش محروم کردند بدیه ى است که تنها با نص و تعیین قبلى از طریق رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) است که مى‏توان از حق مسلم و قطعى دم زد؛ زیرا اگر انتخاب امام، حق امت ‏بود معنى نداشت على (علیه‌السلام) تنها به خاطر شایستگى‏ اش به امامت، قبل از انتخاب مردم حکومت را حق مسلم خود بداند و با کسى که على‏ الظاهر مدعى خلافت از طریق مردم بود، به مبارزه برخیزد؛ زیرا صلاحیت و شایستگى حق بالقوه، ایجاد مى‏ کند نه حق بالفعل و در صورت حق بالقوه، سخن از ربوده شدن حق مسلم و قطعى صحیح نیست. اکنون به ذکر مواردى مى ‏پردازیم که امام على (علیه‌السلام) خلافت را حق مسلم خود مى‏ داند:

۱. على (علیه‌السلام) براى اثبات حقانیت ‏خود نوعا به ادله و نصوصى که درباره او وارد شده است، استناد مى‏ کند:

ابوالطفیل لیثى یکى از اصحاب پیامبر مى‏ گوید:

روزى على (علیه‌السلام) مردم را در میدان وسیعى جمع کرد، سپس به آنها فرمود: شما را به خدا سوگند مى‏ دهم، هر کس از شما روز غدیر خم و هر چه از رسول خدا شنیده، بگوید. سى نفر از مردم بلند شدند و شهادت دادند.

ابونعیم مى‏ گوید:

گروه کثیرى از مردم برخاستند وبه این جمله شهادت دادند که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) هنگامى که دست على (علیه‌السلام) را گرفته بود، به مردم مى‏ فرمود: «اتعلمون انى اولى بالمؤمنین من انفسهم؟ قالوا: نعم یا رسول الله (صلی‌الله علیه و آله و سلم): آیا شما مى ‏دانید که من نسبت‏ به مؤمنان از خود آنها اولى ‏تر هستم، مردم گفتند: آرى پیامبر خدا فرمود: «من کنت مولاه، فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏» : هر کس من مولاى او هستم على (علیه‌السلام) هم مولاى او است‏ بار خدایا دوست‏ بدار، دوستان او را و دشمن بدار دشمنان او را.

ابوالطفیل مى‏ گوید:

من این اجتماع را ترک گفتم ولى شبه ه‏اى در دلم ایجاد شد. در راه با زید بن ارقم ملاقات کردم و جریان را براى او بازگو کردم و سپس پرسیدم: چرا انکار مى ‏کنى؟ من نیز همین مطلب را از رسول خدا شنیدم. (۲) ۲. هنگامى که امام از طغیان عایشه و طلحه و زبیر آگاه شد و تصمیم به سرکوبى آنها گرفت ضمن هشدار به رهبران مذهبى فرمود: «…فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على ‏منذ قبض الله نبیه (صلی‌الله علیه و آله و سلم) حتى یوم الناس هذا» . (۳) «به خدا سوگند از روزى که خدا جان پیامبرش را گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است‏» .

۳. امیرمؤمنان على (علیه‌السلام) مى‏ گوید:

روز شورا شخصى در حضور جمعى به من گفت: پسر ابوطالب! تو بر امر خلافت‏ حریصى، من در پاسخ گفتم:

«بل انتم والله احرص وابعد وانا اخص واقرب وانما طلبت‏حقا لى وانتم تحولون بینى و بینه و تضربون وجهى دونه فلما قرعته بالحجه فى الملاء الحاضرین هب کانه بهت لا یدرى ما یجیبنى‏» . (۴) «به خدا سوگند بلکه شما با این‏که ازپیامبر دورترید از من حریصترید. من حق خود را طلب کردم شما مى‏خواهید میان من و حق خاص من مانع شوید و مرا از آن منصرف سازید. آیا آن‏که حق خویش را مى ‏خواهد حریص تر است ‏یا آن‏که به حق دیگران چشم دوخته است؟ همین که در جمع حاضران اقامه دلیل نمودم به خود آمد و نمى‏ دانست در پاسخ من چه بگوید» .

ابن ابى الحدید مى‏ گوید:

اعتراض کننده سعد وقاص و آن هم بعد از قتل عمر در روز شورا بود و سپس مى‏ گوید: ولى امامیه معتقدند که اعتراض کننده ابوعبیده جراح و آن هم در روز سقیفه بود» . (۵)

۴. در دنباله همان جمله ‏ها آمده است:

«اللهم انى استعدیک على قریش ومن اعانهم، فانهم قطعوا رحمى وصغروا عظیم منزلتى واجتمعوا على منازعتى امرا هولى، ثم قالوا: الا ان فی الحق ان تاخذه وفى الحق ان تترکه‏» .

«بار خدایا! من در برابر قریش و کسانى که به کمک آنان برخاسته‏ اند از تو استعانت مى‏ جویم و شکایت را پیش تو مى ‏آورم آنها پیوند خویشاوندى مرا قطع کرده ‏اند و مقام و منزلت عظیم مرا کوچک شمردند و در غصب حق، و مبارزه‏ى با من هماهنگ شدند (به این هم اکتفا نکردند) بلکه گفتند: «بعضى از حقوق را باید گرفت و پاره‏اى را باید رها کرد» (و این از حقوقى است که باید رها سازى) .

ابن ابى الحدید مى‏ گوید:

این گونه جملات از امام به طور تواتر نقل شده از جمله فرموده است:

۱. ما زلت مظلوما منذ قبض الله رسوله….

۲. و نیز فرموده: «اللهم اخز قریشا فانها منعتنى حقى وغصبتنى امرى‏» .

پروردگارا! قریش را رسوا ساز که مرا از حقم ممنوع ساختند وخلافتم را غصب نمودند.

۳. و هنگامى که شنید کسى داد مى ‏زد «انا مظلوم‏» من ستمدیده‏ام به او فرمود: «هلم فلن صرخ معا فانى ما زلت مظلوما» بیا با هم فریاد بزنیم که من همواره مظلوم بوده‏ام!

امام با این کار، هم ناراحتى او را تسکین داد و هم مظلومیت‏ خویش را اعلام فرمود.

۴. و فرمود: «وانه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى‏» ابوبکر خوب مى ‏دانست وجود من نسبت‏ به خلافت هم چون محور وسط سنگ آسیاست.

و نیز از آن حضرت رسیده است: «ما زلت مستاثرا على، مدفوعا عما استحقه واستوجبه‏» : من همیشه تحت فشار حکومت استبداد بوده‏ام و از آنچه حقم بود و سزاوار آن بودم ممنوع گشتم. (۶) ابن ابى الحدید پس از نقل کلمات فوق، به دست و پا افتاده و مى ‏گوید:

«معتزلى ‏ها این سخنان را دلیل بر افضلیت و سزاوارتر بودن امام به خلافت مى‏ گیرند نه این‏که نص صریحى بر خلافت ‏بوده و امام با این کلمات اشاره به آن فرموده باشد.

اما امامیه و زیدیه به آنها استدلال مى‏ کنند و به گمان قوى همین معنى از الفاظ مراد باشد ولى اگر این حرف را بپذیریم باید عده‏اى از مهاجر و انصار را تکفیر و تفسیق کنیم، لذا باید گفت این جملات جزو متشابهات است که باید ظاهر آنها را نادیده گرفت وآنها را به معنایى حمل نمود که لطمه‏ اى به صحابه نزند! !

اما واقعیت این است که چون ابن ابى الحدید سنى مذهب مى ‏باشد لذا مجبور است چنین توجیه ى نامربوط براى سخنان امام بکند در صورتى که جملات بالا صراحت دارد در این‏که امام صریحا به مسئله خلافت پرداخته و آن را حق ‏مسلم خویش مى‏ داند که غصب شده است.

چه لزومى دارد ما سخنان امام را از معنى حقیقى ‏اش منصرف کنیم با توجه به این که ابن ابى الحدید نیز گفته گمان قوى همان معنى ظاهرى الفاظ است‏به علاوه این جملات هیچ‏ گونه ابهامى ندارد تا آنها را از متشابهات بدانیم!

وانگه ى صحابه که معصوم از خطا و اشتباه نبودند تا با تکیه بر عصمت آنها مجبور باشیم آنان را بى‏ گناه قلمداد کنیم. (۷) استاد شهید مطهرى، بعد از نقل مطالب فوق از ابن ابى الحدید مى‏ گوید: ابن ابى الحدید خود طرفدار افضلیت و اصلحیت على (علیه‌السلام) است جمله ‏هاى نهج البلاغه تا آنجا که مفهوم احقیت مولى را مى ‏رساند از نظر ابن ابى الحدید نیازى به توجیه ندارد ولى جمله ‏هاى بالا از آن جهت از نظر او نیاز به توجیه دارد که تصریح شده است که خلافت ‏حق خاص على (علیه‌السلام) بوده است و این جز با منصوصیت و این‏که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله و سلم) از جانب خدا تکلیف را تعیین و حق را مشخص کرده باشد، متصور نیست. (۸)

۵. مردى از بنى اسد از اصحاب على (علیه‌السلام) از آن حضرت پرسید:

«کیف دفعکم قومکم عن هذا المقام و انتم احق به‏»، چه طور شد که قوم شما، شما را از این مقامى که سزاوارتر بودید برکنار نمودند؟ امام در پاسخ فرمود:

«اما الاستبداد علینا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا و الاشددن برسول الله نوطا فانها کانت آثره شحت علیها نفوس قوم و نحت عنهانفوس آخرین‏» . (۹)

رهبرى امت از آن ما بود و پیوند ما با پیامبر از دیگران استوارتر بود اما گروهى بر آن مقام بخل ورزیدند وگروهى دیگر (خود ما) با سخاوت از آن صرف ‏نظر کردند و داور میان ما و آنها خداوند است و بازگشت همه به سوى اوست…» .

ابن ابى الحدید مى‏ گوید از استادم ابوجعفر یحیى بن محمد علوى نقیب بصره که مردى منصف بود و عقل وافرى داشت، پرسیدم منظور سؤال کننده از افرادى که امام (علیه‌السلام) را از حقش بر کنار ساختند، کیانند؟ آیا منظور روز «سقیفه‏» است‏یا روز «شورا» ؟ گفت: «سقیفه‏» گفتم: من به خود اجازه نمى‏ دهم بگویم اصحاب پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) مخالفت پیامبر را نمودند و نص خلافت را کنار گذاشتند، در پاسخم گفت: من هم به خود اجازه نمى‏ دهم به پیامبر این نسبت را بدهم که در امر خلافت و امامت پس از خود اهمال و سستى ورزیده و مردم را بى‏سرپرست گذارده باشد، او که براى مسافرتى در بیرون مدینه، کسى را به جاى خود برمى گزید، چگونه براى پس از مرگش کسى را به خلافت تعیین نکرد؟ ! (۱۰)

۶. عبدالله بن جناده مى‏ گوید: من در نخستین روزهاى زمامدارى على (علیه‌السلام) از مکه وارد مدینه شدم، دیدم همه مردم در مسجد پیامبر در انتظار ورود امام هستند، ناگهان امام از خانه بیرون آمد و سخنان خود را پس از حمد و ثناى خداوند، چنین آغاز کرد: لما قبض الله نبیه، قلنا نحن اهله و ورثته و عترته و اولیائه دون الناس…و ایم الله لولا مخالفه الفرقه بین المسلمین و ان لا یعود الکفر و یبور الدین لکنا على غیر ما کنا لهم علیه‏» . (۱۱) اى مردم! روزى که پیامبر گرامى (صلی‌الله علیه و آله و سلم) از میان ما رخت‏ بربست، گفتیم که ما وارث و ولى و عترت او هستیم دیگر کسى با ما درباره حکومتى که او پى‏ریزى کرده است نزاع نکند و به آن چشم طمع ندوزد اما بر خلاف انتظار گروهى از قریش به حق ما دست دراز کردند و فرمانروایى را از ما سلب نمودند و از آن خود ساختند، به خدا سوگند اگر ترس از پیدا شدن شکاف و اختلاف در میان مسلمانان نبود و این که بار دیگر کفر و بت ‏پرستى به نقاط اسلامى بازگردد و اسلام محو و نابود شود وضع ما غیر از این بود که مشاهده مى‏ کنند.

۷. در خطبه شقشقیه صریحا مى ‏فرماید:

«… ارى تراثى نهبا» . (۱۲) جمله‏ ى «با چشم خود مى‏ دیدم، میراثم را به غارت مى‏ برند»، اشاره به این است که میراث الهى مرا به غارت مى ‏برند، قرآن نیز خلافت را «ارث الهى‏» خوانده است: «وورث سلیمان داود…» (۱۳) و هم چنین در جاى دیگر مى ‏خوانیم که یعقوب از خداوند فرزندى خواسته و چنین دعا مى‏ کند: «یرثنى و یرث من آل یعقوب…» (۱۴) روشن است که وراثت‏ سلیمان از داود و یحیى از زکریا و آل یعقوب ظاهرا چیزى جز خلافت الهى نبوده است. (۱۵)

۸. انتقاد امام از امت مسلمان بعد از تعیین ابوبکر به خلافت، که چرا بر خلاف دستور الهى عمل کردند: «ایتها الامه المتحیره بعد نبیها لو کنتم قدمتم من قدم الله و اخرتم من اخر الله جعلتم الولایه و الوراثه حیث جعلها الله ما عال ولی الله سهم من فرائض الله و لا اختلف اثنان فى حکم الله…» . (۱۶) اى امت ‏سرگردان بعد ازپیامبر خود! اگر شما آن کسى را که خدا مقدم داشته است مقدم مى داشتید و حکومت و ولایت را آن طورى که خدا مقرر فرموده، رعایت مى ‏کردید، یک دوست‏خدا در مانده نمى‏ گردید و در امر خداوند در هیچ چیز، امت دچار نزاع نمى‏ گشت، آگاه باشید علم کتاب خداوند نزد ماست، پس بچشید کیفر کار خود را که درباره‏ى آن تقصیر کردید و در آنچه دستهایتان از پیش آماده کرده است‏» .

پس اگر حکومت و خلافت‏ حق خاص على (علیه‌السلام) نبود، پس آن همه احتجاجات و مبارزات در این باره براى چه بود؟

نوعى جدل منطقى

اگر حکومت و خلافت‏ حق خاص على (علیه‌السلام) بود، پس چرا آن حضرت در بعضى جاها به آرا و بیعت مردم و شورا استدلال کرده است؟ چنان که در نامه‏اى به معاویه مى ‏نویسد:

«انه بایعنى القوم الذین بایعوا ابا بکر و عمر و عثمان على ما بایعوهم علیه، فلم یکن للشاهد ان یختار و لا للغائب ان یردوانما الشورى للمهاجرین و الانصار فان اجتمعوا على رجل و سموه اماما کان ذلک لله رضى فان خرج على امرهم خارج بطعن او بدعه ردوه الى ما خرج منه فان ابى قاتلوه على اتباعه غیر سبیل المؤمنین و ولاه الله ما تولى…» . (۱۷)

همان کسانى که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند با همان شرایط و کیفیت ‏با من بیعت نمودند. بنابراین، نه آن‏که، حاضر بود (هم اکنون) اختیار فسخ دارد و نه آن‏که، غایب بود اجازه رد کردن. شورا فقط از آن مهاجران و انصار است اگر آنها متفقا کسى را امام نامیدند خداوند راضى و خشنود است. اگر کسى از فرمان آنها با طعن و بدعت ‏خارج گردد او را به جاى خود مى‏ نشانند و اگر طغیان کند با او پیکار مى‏ کنند؛ چرا که از غیر طریق مؤمنان بیعت کرده و خدا او را در بیراهه رها مى‏ سازد.

عده‏اى از علماى اهل سنت از جمله ابن ابى الحدید (۱۸) براى عدم نص به خلافت على (علیه‌السلام) و این که امامت ‏به اختیار امت هم منعقد مى‏ شود، به این فقرات از نامه ‏ى آن حضرت تمسک جسته ‏اند. ابن ابى الحدید پس از نقل جریان سقیفه در شرح سخن امام (۱۹) مى ‏گوید: اگر نص صریحى به وصیت پیغمبر نسبت‏ به امام (علیه‌السلام) بود امام باید با آن استدلال مى‏ کرد و وصیت پیامبر را یاد آور مى‏شد و به دلیل وصیت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) مقام خلافت را از آن خود مى ‏دانست، در حالى که امام (علیه‌السلام) نه خود و نه یاران و شیعیانش به نص استدلال نکردند بلکه از طریق فضایل و مناقب امام به استدلال پرداختند.

بعضی ها پا را از این فراتر نهاده این نامه امام را دلیل بر صحت و درستى خلافت‏ خلفا گرفته‏ اند؛ ولى همان‏ گونه که مى‏ دانیم این استدلال از دو جهت نادرست است:

نخست: این که در خطبه ‏ها و سخنان امام فراوان آمده که حکومت آنها بر خلاف حق بوده است و خلافت و جانشینى رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله و سلم)، مخصوص آن حضرت مى‏ باشد و پیامبر شخصا او را تعیین فرموده است و این مطلب در جاى خود به تفصیل بیان شده است.

دیگر این‏که: این نامه را به معاویه نوشته شده و امام (علیه‌السلام) مى‏ خواهد او را از طریق حرفهاى خودش محکوم نماید چرا که معاویه خود را منصوب از ناحیه «عمر و عثمان‏» مى ‏دانست و استدلال مى‏ کرد خلافت آنها صحیح است، زیرا مهاجران و انصار با آنان بیعت کرده ‏اند؛ امام (علیه‌السلام) از همین نکته در این نامه استفاده کرده و یادآورى فرموده که طبق اظهارات خودت، مى ‏بایست از فرمان من نیز تبعیت کنى، چرا که همان مهاجران و انصار با من نیز بیعت کرده ‏اند و لذا جایى براى بهانه و عذر باقى نمى‏ ماند و این صرف نظر از این معنى است که امام از ناحیه پیامبر و خدا منصوب به خلافت ‏شده است.

غرض با توجه به نصوص فراوانى که درباره‏ ى وصایت ائمه‏ ى اطهار (علیه‌السلام) از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) وارد شده و با وجود استدلال و احتجاج زیاد که در منابع روایى و تاریخى آمده است، مى ‏توان استنباط کرد، استدلال به آرا و بیعت مردم از طرف على (علیه‌السلام) و امامان دیگر نوعى جدل منطقى و ناظر بر این است که دیگران مشروعیت‏ حکومت‏ خود را ناشى از راى مردم مى‏ دانستند. على (علیه‌السلام) و ائمه دیگر با منطق خود آنان استدلال کرده ‏اند. به این معنى منظورشان این بود، از هر چیز دیگر از قبیل، وصایت، لیاقت، افضلیت و اصلحیت گذشته، اگر همان استناد به آراى مردم را که مورد استناد دیگران است، ملاک باشد ما هم با آرا و بیعت مردم انتخاب شده‏ ایم. به این معنى امام با این بیان مى ‏خواسته پشتوانه‏ ى مردم و مقبولیت اجتماعى خویش را به معاویه اعلام نماید.

وصایت و شورا دو اصل اسلامى

در اینجا حساس ‏ترین مسایل مذهبى و تاریخى اسلام و اساسى‏ ترین اختلاف تشیع و تسنن مطرح مى‏ شود و از آن دو: یکى اصل «وصایت‏» و «نص‏» را ملاک تعیین امام بر امامت مى‏ داند و اصل «شورا» و «بیعت‏» را انکار مى‏ کند و دیگرى به عکس، منکر «نص‏» و «وصایت‏» است و «شورا» را ملاک تعیین حاکم مى ‏داند به این معنى شیعه معتقد است پیامبر در موارد بسیارى على (علیه‌السلام) را به عنوان «وصى‏» و خلیفه خویش معین کرده است و نه تنها از جانشین خود بلکه تا دوازده وصى و خلیفه‏ اش نام برده و آنان را به امامت منصوب نموده است. (۲۰) اساسا به عقیده شیعه «امامت‏» مانند «نبوت‏» است و عقیده دارند که امام را نیز باید خدا تعیین کند چنان که «نبى‏» را او معین مى‏کند. به این معنى مقام امامت همانند «مقام نبوت‏» است لذا امام را باید با پیامبر اکرم و امامت را با رسالت او تشبیه کرد نه با مقام هاى دیگر، در نظام هاى غیر اسلامى.

بنابراین با این شرایط، تعیین دیگرى به خلافت ‏یا رهبرى (اجتماعى سیاسى) جامعه مثل این است که در عصر پیامبر اسلام، او را به عنوان پیامبرى قبول کنیم هم چون مسیح، و شخص دیگرى را به حکومت‏ به عنوان امپراتور اسلام برگزینیم.

علماى اهل سنت ‏به استناد قول عایشه منکر وصیت هستند و در تعیین خلیفه به اصل شورا استناد مى‏ کنند چنان که شیخ ازهر شیخ محمود شلتوت، در بحث‏ خود درباره‏ى عقاید و قوانین اسلامى، معتقد است که: «…انتخاب خلیفه و امام در اسلام با تصویب خدا و به دستور پروردگار نمى ‏باشد که او را نیروى الهى مدد کند، تا کارهاى مسلمانان اداره شود و هم چنین خلیفه داراى قدرت یزدانى نیست تا مردم به هر نحوى که باشد از او اطاعت نمایند، خلیفه هم مانند سایر افراد مسلمانان است و اعمال و رفتارش باید مبتنى بر اصول دین اسلام و اوامر پروردگار باشد» . (۲۱) پس شیعه «بیعت‏» و «شورا» را منکر است و به جاى آن به «وصایت‏» تکیه مى‏کند، بر خلاف سنى ‏ها که «وصایت‏» را انکار مى‏ کنند و به «شورا» استناد دارند. ولى اگر این دو اصل درست تحلیل شود، خواهیم دید، هیچ کدام از این دو اصل مغایر یکدیگر نیست و هیچ یک مجعول و غیر اسلامى هم نمى ‏باشد.

«شورا» یک اصل اسلامى است‏ با قطع نظر از عمل خود پیامبر، در قرآن و حدیث ‏به آن تصریح شده است و هم چنین هیچ مورخى و دانشمند منصفى هم نمى ‏تواند منکر «وصایت‏» پیامبر درباره‏ ى على (علیه‌السلام) باشد، به این معنى امامت على (علیه‌السلام) زاده‏ى ملاک هاى سیاسى نظیر: بیعت، وراثت و کاندیداتورى نیست. امام بودن على (علیه‌السلام) علاوه بر لیاقت و شایستگى خودش با تنصیص الهى و با وصایت پیامبر است؛ او امام است‏ خواه منتخب مردم باشد یا نباشد و هیچ کس حق ندارد براى گزینش او اعتراض نماید و از اطاعت او سرپیچى کند.

وصایت‏ یک اصل ما فوق شورا

در نظام سیاسى اسلام، تعیین امام و خلیفه، به یکى از دو طریق انجام مى‏ گیرد:

۱. وصایت

۲. شورا

اگر در این دو مفهوم عمیق فکر کنیم، مى ‏بینیم این دو ملاک در عرض هم نبوده و بلکه در طول هم مى ‏باشد به این معنى در یک مرحله، ملاک تعیین امام «وصایت‏» است و در مرحله دیگر «شورا» است. به اصطلاح «شورا» در جایى اعتبار دارد که «وصایت‏» و «نص‏» در کار نباشد؛ زیرا «شورا» در اسلام در امرى صحیح است که حکم آن در قرآن وحدیث ‏بیان نشده باشد.

قرآن مجید در برخى از آیات یادآور مى ‏شود که: «ما کان لمؤمن ولا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره…» . (۲۲) «هرگز شایسته نیست که افراد با ایمان در برابر انتخاب و گزینش الهى مقاومت نشان دهند و خود فرد دیگرى را انتخاب کنند» .

پس بر فرض ثبوت «نص‏» و «وصایت‏» در قرآن و حدیث هرگز نوبت ‏به «شورا» نمى‏ رسد و تعیین امام به امامت منحصرا «نص‏» و «وصایت‏» مى ‏باشد. دوران وصایت هم یک دوران محدودى است و لذا امامان اهل بیت ‏یا اوصیاى پیامبر بیش از ۱۲ تن نیستند تا هنگامى که جامعه اسلامى به مرحله رشد سیاسى و فکرى و خودآگاهى عمومى برسد و شماره افراد با شماره آرا برابر شود و در این مرحله است که جامعه مى ‏تواند قدرت استقلال اجتماعى و سیاسى خود را به دست آورد و خود مستقیما مسئولیت ادامه مسیر نهضت را به دست گیرد و برجسته ‏ترین فرد را به عنوان حاکم برگزیند، در این مرحله است که جامعه به آستانه دموکراسى واقعى مى‏ رسد. پس از پایان دوران «وصایت‏»، دوران «شورا» یا به اصطلاح امروز دوران دموکراسى آغاز مى ‏گردد و در این حال است که انتخاب رهبر و پیشواى امت‏ با ضوابطى که در شرع بیان شده است، حق مسلم امت است و این ملاک همیشگى تعیین امام، در نظام سیاسى اسلام است .

دموکراسى دشمن دموکراسى

پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) در آن محیط منحط و آلوده‏اى که مبعوث شده بود، تمام هدفش این بود که جامعه را بر اساس مکتب حیاتب خش و سازنده خود، بپروراند و نظام از هم گسیخته آن جامعه را تجدید بنا نماید اما در پایان عمر خود مى‏ بیند هنوز ریشه ‏هاى جاهلى و عناصر انحرافى در اعماق آن نیرومند است و هنوز دست هایى هستند که به سادگى این جامعه را به طرف خود مى‏ کشانند و هنوز میکروبهاى خطرناک مزمن در وجدان پنهان مردمش باقى مانده است و عوامل ارتجاعى که در اثر این قیام، خلع شده بودند هنوز از قدرت و نفوذ خطرناکى برخوردارند و دشمنان خطرناک خارجى با منافقان داخلى بر این نابودى اسلام، همداستان‏اند، حتى افراد مؤمن اگر چه در عقیده تغییر کرده‏ اند ولى هنوز در بینش و رفتار و اخلاق، هم چنان پرورده جاهلیت قدیم‏اند و هنوز رسوبات دوران جاهلیت از ذهنشان بیرون نرفته است. اینها بزرگترین خطرى بود که نهضت نوپاى اسلام را از درون تهدید مى‏ کرد.

آیا در چنین شرایطى، پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) بنیانگذار مکتب، مى‏ تواند به رهبرى پس از مرگ خویش نیندیشد و سرنوشت مردم و مسئولیت نهضت نوپا را به حال خود رها سازد و آن را به دست لرزان دموکراسى بسپارد؟ و به آراى اکثریتى که هنوز راى ندارند و اگر دارند هنوز ارتجاعى است، تکیه نماید؟ ! یا وقتى که خطرهاى داخلى و خارجى از بین برود، روابط اجتماعى افراد کاملا انسانى گردد، مزاج جامعه سالم و نیرومند، رهبرى امت را به افراد معینى و غیر قابل تغییر و نوسان مى‏ سپارد؟ !

آرى جامعه اسلامى آن روز از نظر رشد سیاسى و اجتماعى و دینى به حدى نرسیده بود که در زیر نظام دموکراسى، زندگى کند، و دموکراسى براى چنین جامعه‏ اى مفید نبود به قول پرفسور «شاندل‏» : «دموکراسى در جامعه عقب مانده و ناآگاه که به رهبرى انقلابى و هدایت ‏شونده نیاز دارد، دشمن دموکراسى است‏» .

و هم او در جاى دیگر مى ‏گوید: «بزرگترین دشمن آزادى و دموکراسى خود آزادى فردى و دموکراسى است‏» .

و یا به تعبیر «رم مک آور» متفکر سیاسى: «دموکراسى در جوامعى که اکثریت مردم عامى و بی سوادند و جنبش سیاسى ندارند و در میان مردمى که از وحدت خود و از نفع مشترک جامعه بى‏ خبرند، مؤثر نیست‏» . (۲۳) نقض وصایت از اینجاست که در صدر اسلام در اثر تکیه بر «اصل شورا» و دموکراسى، در حالى که زمان، زمان «وصایت‏» بود، «شورا» و «دموکراسى‏» در تاریخ اسلام براى همیشه نابود شد و مردم مسلمان پس از پیامبر، هم از «وصایت‏» و امامت محروم شدند و هم از شورا و رهبرى دمکراتیک.

اگر دو قرن و نیم، رهبرى امت، به جاى خلفا و سلاطین عرب، در دست اوصیاى پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) بود در آن وقت امتى ساخته مى ‏شد که لیاقت و شایستگى آن را داشت که خود بر اساس اصل «شورا» لایق‏ترین رهبرى را تشخیص دهد و مسیر تاریخ را بر راه رسالت پیامبر ادامه دهد.

اما فاجعه‏ا ى که رخ داد سرنوشت اسلامى تاریخ اسلام را منحرف ساخت، این بود که با تکیه بر یک حق، حق دیگرى پامال شد و عصر جمهوریت زودرس پایان پذیرفت وخلافت اسلامى تبدیل به سلطنت موروثى گردید و امامت و وصایت پس از دو قرن و نیم جهاد و شهادت و مظلومیت، سرانجام به «غیبت کبرى‏» منجر شد و فلسفه‏ ى تاریخ تغییر کرد.

یا به تعبیر بهتر: «وصایت‏»، فلسفه سیاسى یک دوران مشخص انقلابى است‏به عنوان ادامه رسالت اجتماعى بنیانگذار نهضت فکرى و اجتماعى و به عنوان یک مبناى انقلابى در نظام امامت که مسئولیتش تکمیل رسالت جامعه ‏سازى رهبر انقلاب است طى چند نسل، تا هنگامى که جامعه بتواند روى پاى خود بایستد و پس از خاتمیت امامت ‏یا دوران وصایت، دوران بیعت و شورا و اجماع یا دموکراسى آغاز مى‏شود که شکل نامحدود و همیشگى و عادى رهبرى جامعه است.

و این است که ائمه شیعه یا اوصیاى پیامبر ۱۲ تن هستند و نه بیش، در حالى که رهبران جامعه براى تاریخ پس از پیغمبر نامحدودند» .

مقابله با منطق اهل سقیفه

ممکن است کسى بگوید اگر از جانب پیامبر نصى بر خلافت على (علیه‌السلام) وجود داشت، پس چرا امام در اثبات خلافت ‏براى خود، به لیاقت و شایستگى و احیانا به قرابت‏ خود با پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) تکیه کرده است؟ !

برخى از دانشمندان اهل سنت که شرحى بر نهج البلاغه نوشته‏ اند منطق امام را در شایستگى خویش به خلافت‏ یکى پس از دیگرى قرار داده ‏اند و سپس نتیجه گرفته ‏اند که هدف امام از این بیانات اثبات شایستگى خود به خلافت است‏ بدون این که از جانب پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) نصى، بر خلافت امام در میان باشد و چون امام از نظر قرابت پیوند نزدیکترى با پیامبر داشت و از نظر علم و اطلاع از اصول سیاست و کشور دارى سرامد همه یاران پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) به شمار مى ‏رفت، از این هت‏شایسته بود که امت او را براى خلافت ‏برگزینند ولى چون سران امت ‏بنا به عللى مفضول را بر افضل مقدم داشتند و به جاى گزینش على (علیه‌السلام) غیر او را برگزیدند؛ لذا امام (علیه‌السلام) زبان به تظلم و شکایت گشوده است که من از هر لحاظ بر خلافت از دیگران شایسته‏ تر و اولى مى ‏باشم.

حقى که امام (علیه‌السلام) در بیانات خود از آن یاد مى ‏کند و مى‏ گوید:

از روزى که پیامبر از دنیا رفت‏ حق‏مرا گرفتند و مرا از آن محروم ساختند، حق شرعى نیست که از جانب صاحب شرع به او داده شده باشد و تقدیم غیر برتر بر او یک نوع مخالفت‏ با دستور شرع به حساب آید، بلکه مقصود یک حق طبیعى است که بر هر انسانى لازم است که با وجود برتر، دیگرى را انتخاب ننماید ولى هرگاه گروهى این قانون طبیعى را مراعات نکنند و کار را به دست فردى بسپارند که از نظر علم و قدرت و شرایط روحى و جسمى در سطح پایین ‏ترى قرار دارد، اینجا جا دارد شخصیت ‏برتر زبان به شکوى و گله بگشاید و بگوید:

«فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على منذ قبض الله نبیه (صلی‌الله علیه و آله و سلم) حتى یوم الناس هذا» . (۲۴)

«به خدا سوگند، از روزى که خداوند جان پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) را قبض کرد، من از حق‏ خویش محروم شدم تا امروز که مشاهده مى‏ کنید» .

و یا بگوید:

«استخلف الناس ابوبکر و انا والله احق بالامر منه و اولى به و استخلف ابوبکر عمر و انا والله احق بالامر و اولى به منه‏» . (۲۵) «ابوبکر بر مردم خلافت ‏یافت در حالى که به خدا سوگند من از او به خلافت ‏سزاوارتر بودم و ابوبکر هم عمر را خلیفه کرد در حالى که به خدا سوگند من از وى به خلافت اولى و سزاوارترم‏» .

و هم چنین یکى از نویسندگان معاصر نیز پس از ذکر ۱۷ حدیث در اثبات احقیت و اولویت على (علیه‌السلام) به خلافت نتیجه مى‏ گیرد که:

«در تمام این بیانات احق و اولى بودن خود را به مقام خلافت اثبات مى‏ کند و از مجموع قضایا و اخبار و احادیث جز این معنى مفهوم نمى‏ شود که شخص شخیص مولى الموحدین از دیگران به امر حکومت امت اولى و احق بوده است نه این‏که مقام خلافت، خاص حضرت اوست‏» . (۲۶) در پاسخ باید گفت: این مطلب که به عنوان تحقیق از آن یاد شده، پندارى بیش نیست، هیچ گاه نمى ‏توان مجموع سخنان امام (علیه‌السلام) را بر لیاقت و شایستگى ذاتى حمل نمود و یک چنین شایستگى نمى ‏تواند مجوز حملات تند امام بر خلفا گردد زیرا:

اولا: امام در برخى از سخنان خود روى وصیت پیامبر تکیه کرده و صریحا درباره‏ى اهل بیت (علیه‌السلام) مى ‏فرماید:

«…ولهم خصائص حق الولایه وفیهم الوصیه و الوراثه‏» . (۲۷) و هم چنین در اثبات اولویت و افضلیت ‏خود از شیخین به وصیت پیامبر تکیه مى‏ کند آنجا که مى‏ فرماید:

«ایها الناس انصتوا لما اقول: رحمکم الله، ایها الناس! بایعتم ابابکر و عمر و انا و الله اولى بهما و احق منهما بوصیه رسول الله‏» . (۲۸) «اى مردم! گوش بدهید به آنچه مى‏ گویم، خدا شما را رحمت کند. اى مردم! شما با ابوبکر و عمر بیعت کردید و حال آن که به خدا طبق وصیت رسول خدا من از آن دو نفر اولى و احق بودم‏» .

روشن است مقصود از «وصیت‏» همان وصیت ‏به خلافت و سفارش به ولایت اوست که در روز غدیر و غیر آن به طور وضوح بیان شده است.

ثانیا: امام به طور صریح و روشن مى ‏فرماید:

«ان الائمه من قریش غرسوا فی هذا البطن من هاشم، لا تصلح على سواهم و لا تصلح الولاه من غیرهم‏» . (۲۹)

«امامان و پیشوایان از قریش هستند و درخت وجودشان در سرزمین وجود این تیره از بنى‏ هاشم غرس شده، این مقام در خور دیگران نیست و رهبران دیگر شایستگى این مقام را ندارند» .

ثالثا: لیاقت و شایستگى، هرگز تولید حق نمى‏ کند و این که امام در موارد زیادى از حق خویش سخن مى ‏گوید جز با مساله‏ ى تنصیص و مشخص شدن حق خلافت‏ براى او به وسیله پیامبر قابل توجیه نیست. سخن على (علیه‌السلام) این نیست که چرا مرا با همه جامعیت‏ شرایط کنار گذاشتند و دیگران را برگزیدند، سخنش در این است که خلافت ‏حق قطعى و مسلم من بود که از من ربودند. بدیهى است که تنها با نص و تعیین قبلى از طریق رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) است که مى‏توان از حق مسلم و قطعى دم زد. امام خود را صاحب حق مى ‏داند و عدول از آن را براى خود یک نوع ظلم و ستم مى‏ شمارد و قریش را متعدیان و متجاوزان به حقوق خویش معرفى مى‏ نماید.

آیا این چنین جملات تند را مى‏ توان از طریق شایستگى ذاتى توجیه کرد و اگر مساله خلافت ‏باید از طریق مراجعه به افکار عمومى و یا بزرگان صحابه حل و فصل گردد، چگونه امام با این لحن از قریش و همدستان آنها شکایت مى‏ کند؟ !

این جمله ‏ها وتعبیرها حاکى است که امام خلافت را حق مسلم و قانونى خویش مى ‏دانست و هر نوع انحراف از خود را انحراف از حق تصور مى‏ کرد و چنین حق مسلمى، جز از طریق تنصیص و تعیین الهى براى کسى ثابت نمى گردد.

آرى امام (علیه‌السلام) در پاره‏اى از موارد روى لیاقت و شایستگى خود تکیه کرده و مساله نص را موقتا نادیده گرفته است مثلا مى ‏فرماید:

«پیامبر خدا قبض روح شد، در حالى که سر او بر سینه من بود، من او را غسل دادم در حالى که فرشتگان مرا یارى مى‏ کردند و اطراف خانه به ناله درآمد (فرشتگان دسته دسته فرود مى‏ آمدند و نماز مى‏ گزاردند و بالا مى ‏رفتند و من صداى آنها را مى‏ شنیدم) ؛ فمن ذا احق به منى حیا و میتا: پس چه کسى از من به پیغمبر در زمان حیات و بعد از وفات او سزاوارتر است‏» ؟ (۳۰) امام در بعضى موارد به قرابت ‏خود با پیامبر براى شایستگى خود به امامت استناد کرده است؛ آنجا که در سقیفه سخنانى میان مهاجر و انصار رد و بدل شد و هر کدام درباره‏ ى فضیلت ‏خود سخنانى ایراد کردند یکى از برگهاى برنده‏ اى که مهاجران و طرفداران ابوبکر مورد استفاده قرار دادند و به وسیله آن انصار را کنار زدند این بود که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) از قریش است و ما از طایفه او هستیم.

ابن ابى الحدید در ذیل شرح خطبه ۶۵ مى‏ گوید :

عمر به انصار گفت:

«عرب هرگز به امارت وحکومت‏ شما راضى نمى ‏شود زیرا پیغبمر از قبیله شما نیست ولى عرب قطعا از این که مردى از فامیل پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) حکومت کند امتناع نخواهد کرد… کیست که بتواند با ما در مورد حکومت و میراث محمدى معارضه کند و حال آن که ما نزدیکان و خویشاوندان او هستیم‏» .

مى دانیم على (علیه‌السلام) هم‏زمان با این ماجرا، مشغول وظایف شخصى خود در مورد جنازه‏ى پیغمبر بود. پس از پایان این ماجرا، على (علیه‌السلام) از افرادى که در سقیفه حضور داشتند استدلالهاى طرفین را پرسید و از منطق هر دو طرف به شدت انتقاد نمود. سخنان امام در این باره در نهج البلاغه چنین آمده است:

هنگامى که جریان «سقیفه‏» را پس از وفات پیامبر به امام گزارش دادند، امام پرسید: انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند: انصار گفتند: از میان ما زمامدارى انتخاب شود و از میان شما هم زمامدار دیگرى!

امام (علیه‌السلام) فرمود: چرا براى آنها استدلال نکردند که پیغمبر درباره‏ى انصار توصیه فرمود که:

«یحسن الى محسنهم ویتجاوز عن مسیئهم‏» .

«با نیکان آنها به نیکى رفتار کنید و از بدکاران آنها درگذرید» .

گفتند: این چه جور دلیل مى ‏شود؟ فرمود: اگر بنا بود حکومت ‏با آنان باشد سفارش درباره آنها معنى نداشت این‏که به دیگران درباره آنان سفارش شده است دلیل بر این است که حکومت ‏با غیر آنان است. سپس فرمود: پس قریش چه گفتند؟ پاسخ دادند: استدلال قریش این بود که آنها شاخه ‏اى از درختى هستند که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) نیز شاخه ‏ى دیگر آن درخت است. امام فرمود:

«احتجوا بالشجره و اضاعوا الثمره‏» . (۳۱) «با پیوند خود به شجره ‏ى نبوت، بر صلاحیت‏ خود احتجاج کردند ولى میوه آن را که خاندان اوست، ضایع ساختند» .

به این معنى اگر شجره‏ ى نسبت معتبر است دیگران شاخه ‏اى از آن درخت مى ‏باشند که پیغمبر یکى از شاخه‏ هاى آن است اما اهل بیت پیغمبر میوه ‏ى آن شاخه‏ اند.

امام در جاى دیگر، قرابت و خویشاوندى خود را به رخ مردم مى‏ کشد و مى‏ فرماید:

«…و نحن الاعلون نسبا و الاشدون برسول الله (صلی‌الله علیه و آله و سلم) نوطا…» . (۳۲) «ما از حیث نسب برتریم و از حیث تعلق پیوستگى به رسول خدا استوارتریم‏» .

واضح است که تکیه امام روى لیاقت و شایستگى و یا روى پیوند با پیامبر گرامى (صلی‌الله علیه و آله و سلم) به عنوان مقابله با منطق اهل سقیفه است زیرا برخى از آنان خود را لایق مى‏ دانستند و احیانا علت ‏برگزیدگى خود را همان پیوند خویشاوندى خود با پیامبر ذکر مى ‏کردند. استدلال به نسبت و تکیه بر لیاقت و افضلیت از طرف على (علیه‌السلام) نوعى جدل منطقى است نظر بر این که اگر دیگران قرابت نسبى و احیانا لیاقت ذاتى را ملاک قرار مى ‏دادند،

على (علیه‌السلام) در مقابل آنها مى‏ فرماید:

از نص‏و وصایت گذشته، اگر ملاک همان قرابت و لیاقت‏ باشد باز من از مدعیان خلافت اولایم.

على (علیه‌السلام) اگر چه در آن شرایط استناد به «شورا» را هم کار درستى نمى‏ دانست؛ زیرا آن زمان، زمان «شورا» نبود بلکه مسلمانان وظیفه داشتند که به وصیت پیامبر عمل کنند و خلافت را به وصى او بسپارند ولى آنجا که مى‏ بیند مشروعیت ‏خلافت ابوبکر را مى‏ خواهند از راه شورا توجیه کنند، امام اینجا نیز با منطق اهل سقیفه سخن مى‏ گوید و بر فرض صحت استناد به شورا در این شرایط، خالى بودن میدان انتخاب به طور مطلق از خاندان پیامبر دلیل بر عدم صحت چنین شورا و انتخابى است و انتخاب ابوبکر به عنوان خلیفه از سوى کسانى بود که حق تعیین و انتخاب نداشته ‏اند. بنابراین، نه شورایى بوده و نه انتخابى صورت گرفته است. بدین جهت امام، ابوبکر را مخاطب قرار داده مى‏ گوید:

فان کنت ‏بالشورى ملکت امورهم فکیف بهذا و المشیرون غیب؟

اگر با شورا زمام امورشان را به دست گرفتى، این چگونه شورایى است که مشاوران غایب بودند؟

عبدالفتاح عبدالمقصود، پس از نقل این بیت مى‏ گوید:

«چه سخن صادقانه و مطابق و مناسب با واقعیتى!» (۳۳) این نوع استدلال از طرف على (علیه‌السلام) نوعى جدل منطقى است.

پى‏ نوشت:

۱. نهج البلاغه، خطبه‏۲.

۲. اسد الغابه: ج۳، ص۳۰۷؛ الاصابه: ج۴، ص۸۰.

۳. نهج البلاغه، خطبه ۶.

۴. نهج البلاغه، خطبه ۱۷۳.

۵. شرح ابن ابى الحدید: ج۹، ص۳۰۵.

۶. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: ج۹، ص۳۰۷.

۷. شرح فشرده نهج البلاغه، آیه الله مکارم:ج ۲، ص۵۴۶.

۸. شرح ابن ابى الحدید: ۹،۲۴۸.

۹. شرح ابن ابى الحدید، خطبه ۱۶۳.

۱۰. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: ج۹، ص ۲۴۸.

۱۱. شرح ابن ابى الحدید: ج۱، ص ۳۰۷.

۱۲. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، خطبه ۳.

۱۳. نمل،۱۶. ۱۴؛ مریم،۶.

۱۵. فى ظلال القرآن: ج۵، ص۴۲۶.

۱۶. مرآه العقول:ج ۴، ص ۱۴۴.

۱۷. نهج البلاغه، قسمت نامه‏ها، نامه شماره ۶.

۱۸. شرح نهج البلاغه:ج ۱۴، ص ۳۵ – ۳۶.

۱۹. همان: ج۶، ص ۱۲.

۲۰. مرحوم شرف الدین درکتاب ارزشمند خود «المراجعات‏» از مراجعه ۷۰ به بعد به طور مستدل در اثبات وصیت‏سخن گفته است و همچنین مرحوم کاشف الغطاء در کتاب «اصل الشیعه و اصولها» از چندین کتاب نام برده که در قرنهاى اول تا چهارم در این باره نوشته شده است.

۲۱. اسلام صراط مستقیم، به اهتمام مورتان، نوشته‏ى یازده نفر، ترجمه پنج مترجم، ص ۱۴۵.

۲۲. احزاب،۳۶.

۲۳. جامعه وحکومت، ص ۲۲۹.

۲۴. نهج البلاغه عبده، خطبه ۶.

۲۵. بحارالانوار: ج۸، ص ۳۲۸، چاپ قدیم.

۲۶. حکومت در اسلام، قلمداران، صص ۱۴۸- ۱۴۹.

۲۷. نهج البلاغه، خطبه ۲.

۲۸. بحار الانوار: ج۶، ص۳۳۰چاپ قدیم.

۲۹. نهج البلاغه، خطبه ۱۴۴.

۳۰. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۷.

۳۱. نهج البلاغه، خطبه ۶۴.

۳۲. نهج البلاغه عبده، خطبه ۱۶۲.

۳۳. خاستگاه خلافت، عبدالفتاح، ترجمه افتخارزاده، ص ۴۴۵.

منبع :داود الهامى کلام اسلامی-ش۳۶

نزول آیات قرآن در روزهای واپسین حیات پیامبر (ص)

 گریه پیامبر (ص)

  مرحوم طبرسى مى‏ نویسد: مفسران گویند وقتى آیه: إنَّکَ مَیِّتٌ وَ إنَّهُمْ مَیِّتُونَ (۳۹زمر/۳۰) تو میرا هستى (خواهى مُرد) و آنان هم میرا هستند (خواهند مُرد)، نازل شد، پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله فرمود:( کاش مى‏دانستم این زمان چه وقتى است) خداوند متعال سوره فتح و نصر را نازل فرمود. پیغمبر اسلام صلّى اللَّه علیه و آله پس از نزول این سوره، میان تکبیر و قرائت سکوت مى ‏کرد و مى‏ فرمود: (سبحان اللَّه و بحمده، استغفراللَّه و اتوب الیه) به رسول خدا عرض کردند: پیش از این چنین ذکرى نمى‏ گفتید؟ فرمود: این ندا و فریاد جان و روان من است. سپس شدیدا گریست، عرض کردند آیا از ترس مرگ مى‏ گریى؟ در حالى که خداوند گناهان پیشین و پسین ترا بخشیده است؟ رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: کجاست دهشت روز قیامت، تنگى قبر، تاریکى گور؟ پیغمبر اسلام پس از نازل شدن سوره فتح یکسال زندگى کرد. سپس آیات: لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمٌ (۹توبه/۱۲۸) تا آخر سوره توبه نازل گردید. در این آیه می فرماید به راستى که پیامبرى از میان خودتان به سوى شما آمده است که هر رنج که شما مى ‏برید، براى او گران مى ‏آید، سخت هواخواه شماست [و] به مؤمنان رئوف و مهربان است.فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لا إلهَ إلاّ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظیمِ (۹توبه/۱۲۹) پس اگر رویگردان شدند، بگو خداوند مرا کافى است، خدایى جز او نیست، بر او توکل کردم و او صاحب عرش عظیم است.

سوره توبه آخرین سوره کاملى است از قرآن که بر پیامبر اسلام صلّى اللَّه علیه و آله نازل شد. رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله پس از نزول این آیات شش ماه زندگى کرد. و وقتى براى حجه الوداع از مدینه بیرون شد در میانه راه آیه: یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللَّهُ یُفْتیکُمْ فِى الْکَلالَهِ إنِ امْرُؤٌ هَلَکَ لَیْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَها نِصْفُ ما تَرَکَ وَ هُوَ یَرِثُها إنْ لَمْ یَکُنْ لَها وَلَدٌ فَإِنْ کانَتَا اثْنَتَیْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثانِ مِمّا تَرَکَ وَ إنْ کانُوا إخْوَهً رِجالاً وَ نِساءً فَلِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ اْلأُنْثَیَیْنِ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ أنْ تَضِلُّوا وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلیمٌ (۴نساء/۱۷۶) نازل شد. این آیه می فرماید: از تو نظرخواهى مى‏ کنند بگو خداوند در باره کلاله به شما چنین فتوا مى‏ دهد که اگر مردى درگذرد و فرزندى نداشته باشد و خواهرى داشته باشد، نصف ترکه از آن او [خواهر] است، و [اگر زنى درگذرد و برادرى داشته باشد] در صورتى که فرزند نداشته باشد، آن مرد [همه ترکه را] از او ارث مى‏ برد، و اگر خواهران دو تن [یا بیشتر] باشند، دو سوم ترکه از آنان است، و اگر گروهى برادر و خواهر باشند، در این صورت براى هر مرد بهره‏ اى برابر با بهره دو زن است، خداوند [ احکامش را] برایتان روشن مى‏ سازد تا مبادا گمراه شوید، و خدا به هر چیزى داناست.

سپس در حال وقوف به عرفات آیه(۵مائده/۳) نازل شد: حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَهُ وَ الْمَوْقُوذَهُ وَ الْمُتَرَدِّیَهُ وَ النَّطیحَهُ وَ ما أکَلَ السَّبُعُ إلاّ ما ذَکَّیْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ أنْ تَسْتَقْسِمُوا بِاْلأَزْلامِ ذلِکُمْ فِسْقٌ الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى وَ رَضیتُ لَکُمُ اْلإِسْلامَ دیناً فَمَنِ اضْطُرَّ فى‏مَخْمَصَهٍ غَیْرَ مُتَجانِفٍ ِلإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ مردار و خون و گوشت خوک و آنچه نامى جز نام خدا به هنگام ذبحش برده باشند، و [حیوان حلال گوشت] خفه ‏شده، و به ضرب [چوب و سنگ] مرده، و از بلندى‏ افتاده، و شاخ‏ خورده و آنچه درندگان از آن خورده باشند، مگر آنچه [به موقع به ذبح شرعى] حلال کنید و همچنین آنچه براى بتان ذبح شده است و نیز تعیین قسمت به کمک ازلام همه بر شما حرام شده است [و پرداختن به هر یک از] اینها نافرمانى است، امروز کافران از دین شما [و بازگشت شما از آن] نومید شده‏ اند، لذا از آنان نترسید و از من بترسید، امروز دین شما را برایتان به کمال رساندم و نعمتم را بر شما تمام کردم و دین اسلام را بر شما پسندیدم، اما هر کس در مخمصه ‏اى ناچار شود و مایل به گناه نباشد [و از آنچه نهى شده بخورد] بداند که خداوند آمرزگار مهربان است.

 پس از آن رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله هشتاد و یک روز در قید حیات بود و بعداًبه ترتیب آیه‏ هاى ربا و در واپسین مرحله آیه: وَ اتَّقُوا یَوْماً تُرْجَعُونَ فیهِ إلَى اللَّهِ ثُمَّ تُوَفّى کُلُّ نَفْسٍ ما کَسَبَتْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ (۲بقره/۲۸۱) و از روزى بترسید که در آن به سوى خداوند بازگردانده مى‏شوید، سپس به هر کس جزاى کردارش به تمامى داده شود، و بر آنان ستم نرود، نازل گردید. پیامبر اسلام صلّى اللَّه علیه و آله پس از آن بر حسب اختلاف روایات بیست و یک روز یا نه شب و یا هفت شب زندگانى کرد و در روز دوشنبه سوم ربیع الاول همزمان با طلوع آفتاب طبق روایت شیعه بیست و هشتم صفر سال یازدهم هجرى و یکسال پیش از خسرو اردشیر بن شیرویه بن پرویز بن انوشیروان رحلت کردند.

مجمع البیان، جلد ۲، صفحه ۳۹۴؛ براى تفصیل و آگاهى بیشتر از علماء در باره آخرین آیه‏ اى که به پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله نازل گردید رجوع کنید به الاتقان، جلد ۱، صفحات ۴۴ – ۴۷؛

چهل حدیث مهدوی

۱ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله):

«المهدی منا اهل البیت، یصلحه الله فی لیله ».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند:

«مهدی از ما اهل بیت است خداوند امر او را در یک شب اصلاح خواهد فرمود».

۲ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) یقول:

«المهدی من عترتی، من ولد فاطمه »

رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرمودند:

«مهدی (علیه السلام) از سلاله من است، از فرزندان فاطمه (سلام الله علیه)»

۳ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«نحن سبعه ولد عبد المطلب ساده اهل الجنه: انا، و حمزه و علی و جعفر و الحسن و الحسین و المهدی »

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«ما هفت نفر از فرزندان عبدالمطلب سروران اهل بهشت هستیم: من و حمزه و علی و جعفر و حسن و حسین و مهدی ».

۴ قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«لو لم بیق من الدنیا الا یوم لطول الله ذلک الیوم حتی یلی المهدی »

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نماند خداوند آن روز را آن قدر طولانی می کند که مهدی (علیه السلام) در پی آید».

۵ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«امنا المهدی ام من غیرنا یا رسول الله؟» قال:«بل منا بنا یختم الله کما بنا فتح و بنا یستنقذون من الشرک و بنا یؤلف الله بین قلوبهم بعد عداوه الشرک ».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«بلکه از ماست خداوند هم چنان که به ما آغاز فرمود به ما هم ختم خواهد کرد به وسیله ماست که مردم از شرک نجات می یابند به وسیله ماست که خداوند بین دلهای مردم الفت و پیوند ایجاد می کند بعد از آنکه دشمنی حاصله از شرک بینشان جدایی افتاده باشد.»

۶ – قال علی (علیه السلام)

«قلت: یا رسول الله امنا آل محمد المهدی، ام من غیرنا؟» فقال: «لا بل منا یختم الله به الدین کما فتح بنا ینقذون من الفتنه کما انقذوا من الشرک و بنا یؤلف الله بین قلوبهم و بنا یصبحون بعد عداوه الفتنه اخوانا فی دینهم ».

حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام) فرمودند:

«گفتم: ای رسول خدا آیا مهدی (علیه السلام) از بین ما آل محمد (صلی الله علیه و آله) است یا از بین غیر ما؟ فرمود: « نه، بلکه از بین ماست خداوند دین را هم چنان که گشود به وجود او ختم خواهد کرد مردم به وسیله ما از فتنه نجات می یابند چنانکه از شرک نجات یافتند و به وسیله ماست که خداوند بین دل های مردم الفت و پیوند ایجاد می کند و به وسیله ماست که مردم بعد از دشمنی برخاسته از فتنه بایکدیگر برادر شدند».

۷ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«لتملان الارض ظلما و عدوانا ثم لیخرجن رجل من اهل بیتی حتی یملاها قسطا و عدلا کما ملئت عدوانا و ظلما».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«زمین پر از ستم و دشمنی می شود وبه درستی مردی از اهل بیت من قیام خواهد کرد تا زمین را از عدل و داد پر کند چنانکه پر از دشمنی و ستم شده باشد.»

۸ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«یخرج رجل من اهل بیتی، یواطی اسمه اسمی و خلقه خلقی، یملاها قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا»

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«مردی از اهل بیت من قیام خواهد کرد اسمش همانند اسم من و اخلاقش همانند اخلاق من است او زمین را پر از عدل و داد کند چنان که پر از ظلم و جور شده باشد».

۹ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«و یح هذه الامه من ملوک جبابره، یقتلون و یخیفون المطیعین الا من اظهر طاعتهم؛ فالمؤمن التقی لیصانعهم بلسانه و یفر منهم بقلبه و جنانه فاذا اراد الله تعالی ان یعید الاسلام عزیزا قصم کل جبار عنید و هو القادر علی ما یشاء ان یصلح امه بعد فسادها. یا حذیفه! لو لم یبق من الدنیا الا یوم لطول الله ذلک الیوم حتی یملک من اهل بیتی رجل تجری الملاحم علی یدیه و یظهر الاسلام لا یخلف وعده و هو سریع الحساب »

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«وای بر این امت از پادشاهان ستمگر مردم را می کشند و اطاعت کنندگان پروردگار را می ترسانند مگر کسی را که فرمانبری و اطاعت از آنان را اظهار کند پس انسان با ایمان و پرهیزگار باید با زبانش با آنان بسازد اما در قلب و با جوارحش از آنان بگریزد پس اگر خدای بزرگ بخواهد اسلام را عزیز گرداند هر ستمگر عناد پیشه ای را در هم خواهد شکست و او بر آنچه بخواهد تواناست و می تواند امت را بعد از تباهی اصلاح فرماید – و حالشان را نیکو گرداند – ای حذیفه: اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نمانده باشد خداوند همان یک روز را آنچنان طولانی خواهد کرد که مردی از اهل بیت من به حکومت رسد به دست او پیشامدهایی عجیب به وقوع می پیونند و خداوند – به دست او – اسلام را پیروز می کند و در وعده هایش خلاف نمی کند و او محاسبه گری سریع است ».

۱۰ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«لو لم یبق من الدنیا الا لیله، لیملک فیها رجل من اهل بیتی »

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«اگر از عمر دنیا جز یک شب باقی نمانده باشد خداوند در همان یک شب مردی از اهل بیت مرا به حکومت خواهد رسانید».

۱۱ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«المهدی رجل من ولدی، لونه لون عربی، و جسمه اسرئیلی علی حده الا یمن خال کانه کوکب دری، یملا الارض عدلا کما ملئت جورا و ظلما یرضی فی خلافته اهل الارض و اهل السماء و الطیر فی الجو».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«مهدی (علیه السلام) مردی از فرزندان من است زنگ رخساره اش رنگ عرب ها و اندامش اندام اسرائیلی هاست (۱) برگونه راستش خالی هست که مانند ستاره ای درخشان است زمین را از عدالت پر می سازد چنان که از ستم و حق کشی پر شده باشد در زمان خلافت و رهبری او زمینیان و آسمانیان و پرندگان فضا راضی و خشنود خواهند بود.»

۱۲ – ان النبی (صلی الله علیه و آله)قال لفاطمه سلام الله علیه :

«یا بنیه: المهدی من ولدک »

همانا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت فاطمه (س) فرمودند:

«ای دخترک من! مهدی، از فرزندان توست ».

۱۳ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«ابشری یا فاطمه! المهدی منک »

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«ای فاطمه: تو را بشارت باد، که مهدی (علیه السلام) از نسل تواست.»

۱۴ – ان النبی (صلی الله علیه و آله)قال لفاطمه سلام الله علیه:

«والذی بعثنی بالحق، منهما – یعنی الحسن و الحسین – مهدیّ هذه الامه. اذا صارت الدنیا هرجا و مرجا و تظاهرت الفتن و تقطعت السبل و اغار بعضهم علی بعض فلا کبیر یرحم صغیرا و لا صغیر یوقر کبیرا یبعث الله عند ذلک منهما من یفتح حصون الضلاله و قلوبا غفلا؛ یقوم بالدین فی آخر الزمان، کما قمت به فی اول الزمان، و یملا الدنیا عدلا کما ملئت جورا»

همانا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت فاطمه (س) فرمودند:

«سوگند به آنکه مرا به حقیقت مبعوث گردانید که مهدی این امت از نسل این دو نفر است » – اشاره به حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) «زمانی که دنیا آشفته گردد و فتنه ها ظاهر شوند و راه ها کوتاه گردند و برخی مردم بر برخی دیگر هجوم آورند نه بزرگسالان به خردسالان رحم کنند و نه خردسالان به بزرگسالان احترام نهند در آن زمان خداوند از نسل این دو کسی را بر می انگیزد که حصارهای گمراهی را می گشاید و دل های غفلت زده را بیدار می کند و در آخر الزمان دین را به پا می دارد چنانکه من در ابتدا آن را به پا داشتم و دنیا را از عدالت پر می سازد چنانکه از ستم پر شده باشد.»

۱۵ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«المهدی رجل من عترتی یقاتل علی سنتی کما قاتلت انا علی الوحی ».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«مهدی، مردی از خاندان من است. او بر طبق سنت من – با مخالفین – می جنگد، چنانکه من بر طبق وحی الهی می جنگم ».

۱۶ – قال علی (علیه السلام)

«المهدی رجل منا، من ولد فاطمه ».

«مهدی (علیه السلام) مردی از نسل – ما از فرزندان فاطمه (علیه السلام) است ».

۱۷ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«یجی ء فتنه غبراء مظلمه تتبع الفتن بعضها بعضا حتی یخرج رجل من اهل بیتی یقال له المهدی فان ادرکته فاتبعه و کن من المهتدین ».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«فتنه ای سخت، تیره و تاریک فرا می رسد فتنه ها پشت سر هم – بر مردم – وارد می شوند تا اینکه مردی از اهل بیت من قیام کند که «مهدی » خوانده می شود. اگر او را دریافتی پیروش باش، تا از دایت یافتگان باشی.»

۱۸ – محمد بن علی (علیه السلام) قال:

«انا نرجو ما یرجو الناس، و انا نرجو لو لم یبق من الدنیا الا یوم لطول الله ذلک الیوم حتی یکون ما ترجوه هذه الامه؛ و قبل ذلک فتن شر فتنه یمسی الرجل مؤمنا و یصبح کافرا؛ و یصبح مؤمنا و یمسی کافرا فمن ادرک ذلک منکم فلیتق الله و لیکن من احلاس بیته.»

امام محمد بن علی (علیه السلام) فرمودند:«همانا ما به همان چیزی که مردم امید دارند امید بسته ایم. و امیدواریم که اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نمانده باشد خداوند همان یک روز را آنچنان طولانی کند که آنچه را این امت به آن امید بسته اند، تحقق پذیرد و قبل از بدترین فتنه ها پدید می آید، چنانکه شخصی از برخی مردم در شب مومن است و صبح که می شود کافر شده است یا در صبح مومن است و شب که می رسد کافر گردیده است پس اگر کسی از شما به چنین فتنه ای گرفتار شد باید تقوای الهی پیشه کند و باید کناره گزینی و خانه نشینی اختیار کند».

۱۹ – قال عمار یاسر:

«اذا قلت النفس الزکیه، و اخوه تقتل بمکه ضیعه، نادی مناد من السماء: ان امیرکم فلان، وذلک المهدی، الذی یملا الارض حقا و عدلا».

عمار یاسر فرمودند:

«زمانی که نفس زکیه کشته شود و برادرش در مکه به نبردی شدید پردازد ندا دهنده ای از آسمان ندا دهد که امیر و فرمانروای شما فلانی است و او همان مهدی است کسی که زمین را از حقیقت و عدالت آکنده سازد».

۲۰ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«ستکون فتنه لا یهدا منها جانب الا جاش منها جانب حتی ینادی مناد من السماء: ان امیرکم فلان.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«فتنه ای خواهد بود هنوز طرفی از این فتنه آرام نگرفته که طرف دیگری بر می شورد – قسمتی از آن آرامش نیابد مگر آنکه قسمتی دیگر از آن بر می آشوبد – تا آنکه ندا دهنده ای از آسمان ندا در می دهد همانا امیر و فرمان روای شما فلانی است.»

۲۱ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«یخرج المهدی و علی راسه ملک ینادی: ان هذا مهدی فاتبعوه ».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«مهدی قیام می کند در حالی که بالای سر او فرشته ای ندا می دهد این مهدی است از او پیروی کنید».

۲۲ – قال علی (علیه السلام)

«اذ نادی مناد من السماء: ان الحق فی آل محمد فعند ذلک یظهر المهدی علی افواه الناس، و یشربون حبه و لا یکون لهم ذکر غیره ».

حضرت علی (علیه السلام) فرمودند:

«زمانی که ندا دهنده ای از آسمان ندا می دهد که حق در خاندان محمد (صلی الله علیه و آله) است در آن هنگام نام مهدی بر زبان های مردم آشکار می گردد و محبت او را به دل می گیرند و از غیر او یاد نمی کنند».

۲۳ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«فی المحرم ینادی مناد من السماء: الا ان صفوه الله من [خلقه فلان]، فاسمعوا له اطیعوه فی سنه الصوت المعمعه ».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«در ماه محرم، ندا کننده ای از آسمان ندا می دهد: آگاه باشید که برگزیده خدا – از میان خلایق – فلانی است، پس فرمانش را گوش کنید و از او اطاعت کنید در سالی که جنگ ها و فتنه ها فراوان است و سال صدای آسمانی است ».

۲۴ – قال علی (علیه السلام)

«تختلف ثلاث رایات: رایه بالمغرب و رایه بالجزیره و رایه بالشام تدوم الفتنه بینهم سنه » -ثم ذکر خروج السفیانی و ما یفعله من الظلم والجور ثم ذکر خروج المهدی و مبایعه الناس له بین الرکن و المقام، و قال: «یسیر بالجیوش حتی یسیر بوادی القری فی هدوء و رفق و یلحقه هناک ابن عمه الحسنی فی اثنی عشر الف فارس، فیقول له: یا ابن عم انا احق بهذا الجیش منک انا ابن الحسن و انا المهدی. فیقول له المهدی بل ان المهدی فیقول له الحسنی: هل لک من آیه فابایعک؟ فیومی المهدی الی الطیر فیسقط علی یدیه و یغرس قضیبا فی بقعه من الارض فیخضر و یورق. فیقول له الحسنی: یا ابن عمی هی لک ».

حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند:

سه پرچم به مخالفت با یکدیگر برافراشته شود پرچمی در «مغرب » و پرچمی در «عربستان » و پرچمی در «شام » فتنه و جنگ بین آنها یک سال طول می کشد» سپس از قیام سفیانی و ظلم و ستمی که بر مردم روا می دارد یاد کرد و پس از آن از ظهور و قیام حضرت مهدی (علیه السلام) و بیعت کردن مردم با او در بین رکن و مقام یاد نمود- و فرمود «لشکریان خویش را حرکت می دهد تا در کمال آرامش به «وادی القری » می رسند در آنجا پسر عمویش(۲) «سید حسنی » همراه با دوازده هزار سوار به او می رسد و می گوید ای پسر عمو من به فرماندهی این لشکر سزاوارتر از تو هستم زیرا من فرزند امام حسن هستم و مهدی من هستم حضرت مهدی به او می فرماید بلکه من «مهدی » هستم. حسنی می گوید آیا تو را نشانه و معجزه ای هست تا با تو بیعت کنم؟ پس حضرت مهدی (علیه السلام) به پرنده ای اشاره می نماید و پرنده در دستهایش قرار می گیرد و نی خشکی را می گیرد و در زمین می کارد، بلافاصله – سبز می شود و برگ می دهد آن زمان «سید حسنی » به او عرض می کند این پسر عموی من این مقام سزاوار توست.»

۲۵ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«یکون عند انقطاع من الزمان و ظهور من الفتن رجل یقال له المهدی یکون عطاؤه حثیا».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«هنگامی که آخر الزمان شود – و یاس و نامیدی رخ نماید – و فتنه ها ظاهر شود، مردی خواهد بود که مهدی نامیده می شود و بخشش و عطایایش ریزان و سرشار است.»

۲۶ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«یکون عند انقطاع من الزمان لیبعثن الله من عترتی رجلا افرق الثنایا، اجلی الجبهه، یملا الارض عدلا یفیض المال فیضا».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«هنگامی که آخر الزمان شود – یاس و نا امیدی و قحطی رخ نماید – به تحقیق خداوند مردی از خاندان مرا بر خواهد انگیخت دندان های پیشین فاصله دار و جبینش گشاده است. زمین را از عدالت پر می سازد و مال فراوان می بخشد.»

۲۷ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«یکون فی آخر الزمان خلیفه یقسم المال و لا یعده ».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«در آخر الزمان خلیفه ای خواهد بود که مال را بدون اینکه بشمارد تقسیم می کند».

۲۸ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«و جبرئیل علی مقدمته و میکائیل علی ساقته، یفرح به اهل السماء و الارض و الطیر والوحش و الحیتان فی البحر».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«جبرئیل در راس پیشاهنگان لشگر و میکائیل در راس دنباله داران لشگر او قرار دارند آسمانیان و زمینیان و پرندگان و حیوانات وحشی و ماهیان دریا همگی به ظهور او شاد می شوند.»

۲۹ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«بشراکم بالمهدی، رجل من قریش من امتی علی اختلاف من الناس و زلازل، فیملا الارض قسطاو عدلا کما ملئت جورا و ظلما و یرضی عن ساکن السماء و ساکن الارض و یقسم المال صحاحا بالسویه بین الناس و یملا قلوب امه محمد غنی و یسعهم عدله حتی انه یامر منادیا فینادی من له حاجه؟ فما یاتیه احد الا رجل واحد، یاتیه یساله فیقول: ائت السادن، یعطیک. فیاتیه فیقول: انا رسول المهدی الیک لتعطینی مالا فیقول احث فیحثی فلا یسطیع ان یحمله فیلقی حتی یکون قدر ما یستطیع ان یحمله فیخرج به و یندم فیقول انا کنت اجشع امه محمد نفسا کلهم دعی الی هذا المال فترکه غیری فیرده علیه فیقول انا لا نقبل شیئا اعطیناه فیلبث فی ذلک ستا او سبعا او تسع سنین و لا خیر فی الحیاه بعده.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«شما را به مهدی بشارت باد مردی از قریش، از بین امت من، در زمانی که مردم با هم به مخالفت و ستیز بر می خیزند و زلزله ها روی می دهد؛ او زمین را از عدالت و برابری پر می سازد چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد آسمانیان ساکنان زمین از او راضی و خشنود می شوند او مال را به درستی و برابری بین مردم تقسیم می کند و دل های امت محمد (صلی الله علیه و آله) را از بی نیازی می آکند و عدالت او همگان را شامل می شود تا آنجا که فرمان می دهد ندا دهنده ای ندا در دهد کیست که نیازی داشته باشد؟ پس هیچکس جز یک مرد به نزد او نمی آید مرد نزد او می آید و درخواست می کند می فرماید به نزد نگهبان پرده دار برو به تو [نیازت را] می دهد به نزد او می رود و می گوید من فرستاده مهدی هستم نزدت آمده ام که مالی به من عطا کنی پس می گوید: بریز آن قدر ازمال به دامنش می ریزد که نمی تواند آن را حمل کندپس مال را بیرون می برد در حالی که پشیمان است و می گوید من طمع کارترین و حریص ترین فرد از امت محمد (صلی الله علیه و آله) بودم همه آنان به این مال فرا خوانده شدند اما جز من کسی آن را قبول نکرد پس باز می گردد و پول ها را به نگهبان پس می دهد او می گوید ما چیزی را که به کسی بخشیدیم باز پس نمی گیریم پس آن حضرت در چنان حکومتی شش یا هفت یا نه سال درنگ می کند و بعد از او خیری در زندگانی نیست.»

۳۰ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«المهدی منا، اجلی الجبهه، اقنی الانف ».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«مهدی از نسل ماست گشاده پیشانی است و وسط بینی او قدری بر آمده است ».

۳۱ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«ستکون بعدی فتن؛ منها فتنه الاحلاس یکون فیها حرب و هرب ثم بعدها فتنه اشد منها ثم تکون فتنه. کلما قیل انقطعت تمادت حتی لا یبقی بیت الا دخلته و لا مسلم الا ملته حتی یخرج رجل من عترتی.»

۳۱ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«پس از من فتنه هایی رخ خواهد داد. یکی از آن فتنه ها فتنه تنگدستی و بیچارگی و خانه نشینی خواهد بود در آن فتنه، جنگ و گریزها به وقوع می پیوندند و بعد از آن فتنه ای سخت تر و پس از آن فتنه ای دیگر خواهد بود هرچه گفته می شود دیگرفتنه به پایان رسید گسترش بیشتر می یابد تا جائی که هیچ خانه ای نمی ماند مگر آنکه فتنه ای آن را در می گیرد و هیچ مسلمانی نیست مگر آن که فتنه ها او را دلزده و دلتنگ ساخته باشد تا این که مردی از خاندان من قیام کند.»

۳۲ – قال علی (علیه السلام)

«لا یخرج المهدی حتی یقتل ثلث، و یموت ثلث، و یبقی ثلث ».

حضرت علی (علیه السلام) فرمود:

«مهدی قیام نخواهد کرد تا زمانی که یک سوم مردم کشته شوند یک سوم دیگر بمیرند و – تنها – یک سوم آنها باقی بمانند».

۳۳ – اخرج ابن ابی شیبه عن مجاهد، قال: حدثنی فلان – رجل من اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله) :

«ان المهدی لا یخرج حتی تقتل النفس الزکیه فاذا قتلت النفس الزکیه غضب علیهم من فی السماء ومن فی الارض؛ فاتی الناس، فزفوه کما تزف العروس الی زوجه لیله عرسها و هو یملا الارض قسطا و عدلا و تخرج الاض نباتها و تمطر السماء مطرها و تنعم امتی فی ولایته نعمه لم تنعمها قط ».

ابن ابی شیبه از مجاهد نقل کرده است که گفت: فلانی – مردی از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) برایم روایت کرد که:

«همانا مهدی (علیه السلام) قیام نخواهد کرد تا آن زمان که «نفس زکیه » کشته شود وقتی «نفس زکیه » کشته شد هرکس در آسمان و هر کس در زمین است بر کشندگان او خشمگین می شوند پس مردم می آیند و شادمانه گرداگردش می چرند. چنانکه در شب عروسی شادمانه گرد عروس می چرخند. و مهدی (علیه السلام) زمین را از عدل و داد پر می کند و امت من در زمان ولایت و حکومت او از چنان نعمتی برخوردار می شوند که هرگز در گذشته از آن بهره مند نبوده اند».

۳۴ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«یلتفت المهدی و قد نزل عیسی بن مریم کانما یقطر من شعره الماء فیقول المهدی: تقدم، صل بالناس. فیقول عیسی: انما اقیمت الصلاه لک فیصلی خلف رجل من ولدی ».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «مهدی (علیه السلام) متوجه می شود که عیسی بن مریم نازل شده است و چنان است که گویا از موهایش آب می چکد مهدی (علیه السلام) به او می فرماید: بفرما، پیش برو و با این مردم نماز بگزار. عیسی گوید: این نماز برای اقتدای به تو بپا داشته شده پس پشت سر ذ که مردی از فرزندان من است نماز می خواند.»

۳۵ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«یبایع الرجل بین الرکن و المقام عده اهل بدر فیاتیه عصائب اهل العراق و ابدال اهل الشام فیغزوه جیش من اهل الشام حتی انتهوا بالبیداء خسف بهم.»

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«عده ای به تعداد لشکریان بدر با آن مرد – مهدی (علیه السلام) – بین رکن و مقام کعبه بیعت می کنند پس جمعی از بزرگان اهل عراق و صالحین اهل شام به یاری او می آیند پس لشگری از اهل شام با او و یارانش می جنگند تا به منطقه ای به نام «بیداء» می رسند زمین آنان را (لشکر شام)را در خود فرو می برد».

۳۶ – قال امیرالمؤمنین علی (علیه السلام):

«ذلک یخرج فی آخر الزمان و اذا قیل للرجل الله الله قیل؛ فیجمع الله له قوما قزع کقزع السحاب یؤلف بین قلوبهم لا یستوحشون علی احد و لا یفرحون لاحد دخل فیهم علی عده اصحاب بدر لم یسبقهم الاولون و لا یدرکهم الاخرون و علی عدد اصحاب طالوت الذین جاوزوا النهر معه ».

حضرت امیرالمومنین علی (علیه السلام) فرمودند:

«هیهات، چقدر دور است!» سپس با دستش نه عدد شمرد (۳) وبعد فرمود:«او در آخر الزمان ظهور خواهد کرد و در زمانی که درباره اش گفته شود خدا را، خدا را، که او کشته شده است  (۴) پس خداوند برای او، از جای جای زمین گروهی را که همچون قطعه های ابر پراکنده اند گرد هم می آورد و بین دلهایشان الفت و پیوند ایجاد می کند به گونه ای که از هیچکس نمی هراسند و به هیچ کس شادمان نمی شوند به تعداد اصحاب بدر در این گروه وارد می شوند کسانی که پیشینیان بر آنان سبقت نگرفته و پسینیان توفیق درک و وصول به آنان را نمی یابند وآنان به تعداد اصحاب «طالوت »اند که با او از «نهر» گذشتند.»

۳۷ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«یخرج ناس من المشرق فیوطئون للمهدی سلطانه ».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«مردمی از مشرق زمین قیام می نمایند و برای سلطنت و حکومت حضرت مهدی زمینه سازی می کنند.»

۳۸ – قال امیرالمؤمنین علی (علیه السلام):

«ویحا للطالقان فان لله بها کنوز لیست من ذهب و لا فضه و لکن بها رجال عرفوا الله حق معرفته و هم انصار المهدی فی آخر الزمان ».

حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمودند:

«آه از طالقان – رحمت باد بر طالقان – خد را در آن شهر گنجینه هایی است از طلا و نقره نیستند بلکه در آن مردانی هستند که خدا را به حقیقت معرفت شناخته اند و آنان در آخر الزمان یاوران مهدی (علیه السلام) خواهند بود».

۳۹ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«منا الذی یصلی عیسی بن مریم خلفه »

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«از نسل ماست آنکسی که عیسی بن مریم پشت سر او نماز می خواند.»

۴۰ – قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«من کذب بالدجال فقد کفر و من کذب بالمهدی فقد کفر».

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«کسی که «دجال » را تکذیب کند کافر شده و کسی که «مهدی (علیه السلام)» را تکذیب کند کافر شده است.»

پی نوشت ها:

(۱) (یعنی از نظر جثه و طول قامت مثل آنهاست)

(۲) از اینکه در این روایت چند مورد تصریح شده است که سید حسنی – که از نسل امام حسن (علیه السلام) است – حضرت مهدی (علیه السلام) را به عنوان پسر عمو خطاب می کند، می توان استفاده کرد که قائم آل محمد (علیه السلام) از نسل امام حسین (علیه السلام) می باشد، چنانکه عقیده همه علمای شیعه وبسیاری از بزرگان اهل سنت است و در کتاب های مختلف ازجمله منتخب الاثر مجموعه ای از روایات اهل تسنن و تشیع در این باره نقل شده است.

(۳) درباره اینکه این نه بار باز و بسته کردن دست یا شمردن نه عدد با دست (عقده بیده تسعا) چه مفهومی دارد گفته شده است که حضرت علی (علیه السلام) به این وسیله خواستند اشاره ای داشته باشند به اینکه تعداد امامان معصوم از نسل حسین (علیه السلام) نه نفر است که نهمین آنان مهدی (علیه السلام) است ازاین رو وقتی به نهمین شماره رسیدند فرمودند «ذلک یخرج فی آخر الزمان ».

(۴) عبارت متن کتاب عبارتست از «الله الله قیل » یعنی خدا را، خدا را، گفته شده است لکن ظاهر اینست که عبارت صحیح به اینگونه باشد «الله الله قتل ».

یعنی خدا را خدا را او کشته شده است با این همه در کشف الاستار به گونه ای دیگر آمده است: «اذا قال الرجل الله تعالی قتل » یعنی مردی گوید که خدا او را کشته است.

و افزوده است که حافظ ابو عبدالله حاکم در کتاب مستدرک خود آن را نقل کرده و گفته است که این حدیث بر مبنای بخاری و مسلم صحیح شمرده می شود اگر چه خود آن دو ذکری از آن ندارند.

منبع : کتاب امامت و مهدویت قسمت سوم صفحه ۳۰ ؛ حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی

گفتگو درباره مهدى (ع)

پس از اثبات مساله ولادت و وجود مبارک حضرت مهدى ،علیه  السلام، مطلب دیگرى درباره آن حضرت باقى مى  ماند که همان ادامه و استمرار وجود مبارک ایشان از زمان غیبت صغرى تا قطع نمایندگى و وقوع غیبت کبرى است که خواننده گرامى و پژوهش گر جوینده حق، مطلوب خود را در این زمینه در نوشته شهید صدر ، قدس  سره، مى  یابد. وى موضوع را بخوبى توضیح داده و به قدرى ادله عقلى و منطقى و علمى ذکر کرده است که تشنگان را سیراب مى  کند و همه اوهام و افسون شک آوران را از ذهن ها مى  زداید.

شهیدصدر درباره روش موافقان متذکر این نکته است که آنان براى اثبات نظر خود از دو روش استفاده کرده  اند:

۱ . روش روایى:

کسانى که در گذشته و حال درباره حضرت «مهدى » مطلب نوشته اند بسیارند.برخى کتابى  مستقل نگاشته و برخى یک فصل یا چند فصل کتاب خود را به آن اختصاص داده  اند.

«عبدالمحسن عباد» در پژوهش خود در مجله «الجامعه  الاسلامیه » که در مدینه منوره منتشر مى  شود بیش از ده تن از مؤلفان بزرگ اهل سنت را در این زمینه بر مى  شمارد از جمله: «حافظ ابونعیم »، «سیوطى »، «حافظ ابن کثیر»، «على متقى هندى » صاحب کتاب «کنزالعمال »، «ابن حجر مکى » در کتاب «القول المختصر فى  علامات المهدى المنتظر»، «مریم بن یوسف حنبلى » در کتاب «فوائد الفکر فى ظهورالمهدى  المنتظر»، «قاضى  محمد ابن  على  شوکانى » در کتاب «التوضیح فى تواتر ماجاء فى  المهدى المنتظر والدجال والمسیح » و دیگران.

همچنین  درمیان شیعیان ده هاکتاب و رساله در گذشته و حال انتشار یافته است. از جمله کتاب هاى جدید چنین است: «منتخب  الاثر فى  الامام الثانى  عشر» از «شیخ لطف  الله صافى گلپایگانى »، «الزام الناصب فى اثبات الحجه الغائب » از شیخ على یزدى حائرى، «المهدى  الموعود المنتظرعند علماءاهل ال سنه والامامیه » از «شیخ نجم الدین عسکرى » از انتشارات موسسه امام مهدى – تهران و «الامام المهدى » از «على محمد على دخیل » چاپ بیروت، که کتابى بسیار جالب است.

این دسته از عالمان در برابر منکران  بیشتربه ادله  نقلى  تکیه  کرده و صحت احادیث مهدى را از طریق اهل سنت و شیعه، (۱) اثبات کرده اند و همچنین تعدد طرق روایت و کثرت راویان از صحابه و تابعین و تابعین تابعین (از همه فرقه  ها و مذاهب اسلامى) را یادآور شده  اند.

«شیخ عبدالمحسن عباد» نقل کرده است که راویان حدیث مهدى از صحابه بیست  وشش  تن هستند. و در مقابل ائمه [اهل سنت] که احادیث و روایات مهدى را آورده  اند شمارشان به سى وهشت تن مى  رسد که نامه اى ایشان را ذکر مى  کند و برخى از آنها اینانند:«ابوداود»در «سنن »، «ترمذى » در«جامع »،«نسائى »در«سنن »،«احمد» در «مسند»، «ابوبکر بن شیبه » در «المصنف »، «حافظ ابونعیم » در «حلیه الاولیاء» و در کتاب «المهدى »، «طبرانى » در «المعجم الکبیر» و در «المعجم  الاوسط »، «ابن عساکر» در تاریخ خود، «ابوی على موصلى » در «مسند»، «ابن حریر» در «تهذیب الاثار»، «بیهقى » در «دلائل »، «ابن سعد» در «طبقات » و …

در اینجا مى  خواهیم از «احمدامین » و کسانى که از او تبعیت کرده اند بپرسیم آیا افرادى همانند این ائمه که از محدثان و راویان معتبر هستند و امت، ایشان را قبول دارد و در نقل اخبار صحیح به ایشان اعتماد هست، تبانى بر نقل «اسطوره » داشته  اند؟ چگونه ممکن است امت و علماى بزرگ و محققان و صاحبان صحاح و مسانید، تا این حد به «اسطوره » اهمیت دهند؟!

این گستاخى که با ساده  ترین قواعد ذوقى، منطقى، عملى و اخلاقى در تضاد است براى چیست؟

آیا این وسوسه  گریها نشان از هوسرانى ندارد و یا راه افتادن دنبال تحریکات وهابیان، نیست؟

علماى پیشین و حاضر همگى «تواتر» احادیث مهدى را اثبات کرده اند تا راه را براى شک آوران و توجیه گران ببندند مانند «شوکانى » (م ۱۲۵۰ ق) در رساله اش به نام «التوضیح فى تواتر ما جاء فى  المهدى والدجال والمسیح » و «برزنجى » (م ۱۱۰۳ ق) در کتاب «الاشاعه لاشراط الساعه »، «شیخ عبدالمحسن عباد» در پژوهش خود درمجله «الجامعه الاسلامیه » افراد دیگرى ذکر مى کند از جمله:

«حافظ آبرى سجزى » (م ۳۶۳ ق)، «شیخ  محمدسفارینى » (م ۱۱۸۸ ق)در کتاب خود «لوامع الانوار البهیه » و «شیخ  صدیق  حسن  قنوچى »(م ۱۳۰۷ق) وازمتاخران که «تواتر» احادیث مهدى را نقل کرده اند، «شیخ محمدبن جعفر کتانى » (م ۳۶۳ ق) است در کتاب «نظم  المتناثرمن الحدیث  المتواتر».

علما افزون بر نقل روایات، به ادعاهاى مخالفان پرداخته و به اشکالات و خدشه  هاى ایشان نسبت به روایات، جوابهاى محکم و متین داده  اند. (۲) باید گفت مهم ترین پژوهش هاى جدید عبارتند از:

الف) پژوهشى از «عبدالمحسن عباد» (۳) – استاد دانشگاه و از علماى اهل سنت – این اثر که البته اشتباهاتى نیز دارد مباحث زیر را مطرح کرده است:

۱. به صورت گسترده نام صحابه اى که احادیث  حضرت مهدى را از رسول اکرم ،صلى  الله علیه وآله، نقل کرده  اند، گرد آورده و بیست و شش تن را نام مى  برد.

۲. اسامى ائمه  اى که احادیث مهدى را گرد آورده  اند برشمرده و سى و هشت تن را ذکر مى  کند.

۳.نام علمایى که تالیفى جداگانه درباره مهدى دارند آورده و ده تن را نام برده است .

۴. نام برخى از علما که تواتر احادیث مهدى را نقل کرده اند، آورده است.

۵ .روایاتى را که اندک رابطه  اى با مهدى دارد و در صحیح بخارى و صحیح مسلم آمده است ذکر مى  کند.

۶. برخى احادیث را که در غیر صحیحین (سنن و مسانید) آمده است مى  آورد.

۷. نام علمایى را مى  برد که به احادیث مهدى استدلال کرده و به مفادآن  پاى  بندبوده  اند.سپس به جنگ منکران احادیث مهدى و کسانى که درباره آن حضرت شک مى  ورزند همانند «ابن  خلدون »، مى  رود و اشکالات زیادى به او مى  گیرد و ثابت مى  کند که وى آشنایى با این مسائل نداشته است. از «شیخ احمد شاکر محقق » که مسند «امام احمد حنبل » را بررسى کرده و احادیثش را تبیین کرده است، نقل مى کند که گفته است: «ابن خلدون مساله  اى را پى گیرى کرده که درباره آن آگاهى نداشته و به میدانى پاى  نهاده که مرد آن نبوده است و در فصلى که درباره مهدى گشوده مرتکب اشتباهات فاحشى شده است…». و در نهایت [این محقق] بدین جا رسیده که «مهدى » حقیقتى است ثابت و غیرقابل شک.

ب) تحقیق دوم از پژوهشگر و محقق «ثامر عمیدى » است، ایشان روشى راکه علماى بزرگ در این مسیر پیموده  اند، به کار برده است و به صورت کامل و گسترده مساله را تحقیق کرده است.

این پژوهشگر فاضل، توانسته است مطالب را دسته  بندى کند و همه مسائل را ذکر نماید; بخوبى توضیح دهد، بررسى کند و آنها را به صورت روش علمى صحیح درآورد.

این پژوهش، صص ۶۱۱ – ۱۷۱ جزء اول ارزشمند «دفاع عن الکافى » را دربرمى گیرد. این کتاب از انتشارات «مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه » در سال ۱۹۹۵ م است.

از مهم ترین چیزهایى که با روش علمى بدان پرداخته است چنین است:

۱. بررسى نظریه اعتقاد به مهدی. (۴)

۲ . رد سخنان  ابن  خلدون  در تضعیف روایات مهدى ،علیه  السلام. (۵)

۳ . نقل  بیش از پنجاه  وهشت (۶) مورد گواهى  نسبت  به  صحت  احادیث مهدى، علیه  السلام، یا تواتر آن.

۴. ذکر منکران ولادت مهدى ، علیه  السلام.

۵. ذکر ادله فراوان و محکم و اعترافات از طرف اهل سنت از ابتداى قرن چهارم هجرى تا حال نسبت به ولادت حضرت مهدى ،علیه  السلام، و وجود شریفش. (۷)

۶. و در آخر بحث جالب او درباره دروغ سرداب و دیگر دروغ ها. (۸)

این دو کار پژوهشى نمونه  هاى جدیدى هستند از تحقیقاتى که به روش گذشتگان عمل کرده اند و گرنه در این مورد، ده ها تحقیق از دانشمندان برجسته وجود دارد که در این زمینه بسیار خوب کار کرده  اند. (۹)

۲. روش عقلى (روش شهید صدر رحمه  الله علیه)

شهید صدر در بررسى مساله [امام] مهدى به مقدمات بدیهى استدلال نکرده و به تتبع در کتاب هاى تفسیرى و روایى نپرداخته است. همچنین در سند روایات کنکاش نکرده; بلکه روش دیگرى در پیش گرفته است. ایشان ابتدا اشکالات و سؤالاتى را که در این زمینه شده یا مى  شود،مطرح کرده سپس با تکیه به دلیل عقلى و داده  هاى دانش و تمدن کنونى، به بررسى عمیق و دقیق آن پرداخته است. سرفصل هاى این روش چنین است:

الف) شهید صدر براى بحث  خود، زمینه روشنى را درباره مهدویت (۱۰) و وجود ریشه  هاى آن در میراث دینى – انسانى، ترسیم مى کند; سپس به اصالت بخشیدن آن در تفکر اسلامى  مى  پردازدومى  گوید مهدویت در دیدگاه اسلام یک آرزو و خیال نیست که احساسات را به بازى بگیرد و مسکنى براى دردها و رنج هاى روحى او باشد – چنانکه برخى از پژوهشگران پنداشته  اند – بلکه «مهدى ،عج ل الله » انسانى زنده است (۱۱) که با مردم زندگى مى  کند و در درد و رنج ایشان شریک است و خود نیز همانند مردم، منتظر روز موعود است.

ب) قبول این تصور اصیل، قدرى مشکل است و در اذهان مردم اشکالات  و سؤالاتى را مطرح کرده که آشکار و پنهان آن را به زبان مى  آورند.

از این رو شهید صدر ،رحمه  الله علیه، با صراحت و روشنى این اشکالات و پرسش  ها را مطرح  مى  کند و سپس با روش خاص خود به جواب مى پردازد زیرا مى  خواهد مساله را در جایگاه طبیعى خود قرار دهد البته در چارچوب تفکر اسلامى که مبناى آن عقل، واقعیت و برهان است.

۱ . اولین پرسشى که شهید صدر مطرح مى  کند این است:

اگر «مهدى » انسانى زنده است که در بیشتر از ده قرن هم عصر مردم گذشته بوده است و در آینده هم خواهد بود، این عمر طولانى براى ایشان چطور ممکن شده است؟! چگونه ایشان از قوانین طبیعى که باید وى را پیر کرده و درهم شکسته باشد، گریخته است؟! سپس از سؤالى به سؤال دیگر و از اشکالى به اشکال دیگر مى  پردازد به گونه  اى منطقى که جواب قبلى، زمینه سؤال بعدى مى  شود و همه مباحث و مضامین در ارتباط کامل هستند.

نسبت به اشکال اول دوباره چنین مطرح مى  کند: آیا ممکن است یک انسان قرن هاى زیادى زندگى کند چنانکه درباره مهدى گفته مى  شود که بیش از هزار و اندى سال عمر کرده است؟ (این شکل سؤال هیچ فرقى با قبلى ندارد)

براى پاسخ به این پرسش در ابتدا توضیحى داده است براى اقسام امکان; اقسامى که معروف است یا مى  شود تصور کرد: (امکان عملى، امکان علمى، امکان منطقى یا فلسفى) و پس از آنکه مفاهیم آنها را روشن مى  کند، سخن خود را چنین خلاصه مى  کند: «اینکه عمر انسان به هزاران سال برسد از نظر منطق امکان دارد زیرا این از نظر عقل مجرد، محال نیست » ولى فعلا امکان عملى نسبت  به نوع انسان پیدا نشده و تلاش ها به جایى نرسیده است.

اما امکان علمى، چیزى که از جهت علمى مانع این مساله باشد، یافت نمى  شود زیرا همه تلاش هاى علمى بر این است که «امکان علمى » تبدیل به «امکان عملى » شود و در همین مسیر، کوشش بر این است جلوى پیرى گرفته شود. پس از نظر منطق نمى  شود مساله را انکار کرد و بعید شمرد مگر از این جهت که «مهدى » بر علم پیشى گرفته باشد و در مورد شخص او، «امکان نظرى » تبدیل به «امکان عملى » شده باشد یعنى قبل از این که علم در مرحله تکامل به فعلیت  برسد; که البته این نیز توجیه عقلانى براى انکار و استبعاد ندارد زیرا این همانندآن  کسى  است  که مثلا درکشف داروى سرطان یا دیگر امراض، از علم پیشى گرفته باشد.

البته این پیشى گرفتن – چنانکه شهید صدر مى  گوید – در طرح کلى اسلام که جریان مهدى را ترسیم کرده است – در مواردى اتفاق افتاده و قرآن کریم نظایر آن را ضبط کرده است آنجا که قرآن به حقایق علمى مربوط به جهان و طبیعت اشاره کرده و امروزه علم از آن پرده برداشته است و روشنتر این که قرآن نمونه  هاى این قضیه را ثبت کرده است چنانکه در مورد عمر نوح پیامبر گفته است:

«فلبثت فیهم الف سنه الا خمسین عاما» (۱۲)

نوح نهصد و پنجاه سال در میان آنها بود.

شهیدصدر فرض دیگرى را طرح مى  کند که مبتنى بر فرض سابق است و آن این است که اگر آمدیم و گفتیم قانون پیرى یک قانون قطعى است و طول عمر بیش از حد معمولى بنابر دلیل «استقراء» خلاف قوانین طبیعت است جوابش این است که:

دراین  صورت  از قبیل «معجزه »است که در تاریخ پیامبران و رسولان چیز تازه اى نبوده و از نظر یک مسلمان که عقاید خود را از قرآن و سنت مى  گیرد امرى غیر عادى نیست. زیرا قانونى  که خیلى قطعى  تر بوده تعطیل شده است. مانند داستان حضرت ابراهیم، علیه  السلام، که در آتش افکنده شد و آتش او را نسوزاند قرآن کریم مى  فرماید:

«قلنا یا نار کونى بردا و سلاما على ابراهیم » (۱۳)

گفتیم اى آتش بر ابراهیم خنک و سلامت  باش.

پس از این، شهیدصدر توضیح مى  دهد که مساله معجزه به مفهوم دینى آن، اینک در پرتو علم جدید، بیش از گذشته قابل درک است و با استناد به نظریات فلسفى جدید به استدلال و بررسى آن مى  پردازد.

۲ . شهید صدر ،رحمه الله علیه، پرسش دیگرى را مطرح مى  کند: چرا تا این حد اصرار بر مساله طول عمر مهدى است که در نتیجه قوانین عمومى به خاطر آن تعطیل شود؟ چرا فرض دیگرى را قبول نکنیم که مى  گوید:رهبرى بشر در روز موعود ممکن است به شخصى واگذار شود که آینده او را شکوفا سازد و فشارهاى آن عصر، وى را به ثمر رساند.

سپس شکل سؤال را به صورت دیگرى مطرح مى  کند: فایده این غیبت طولانى  چیست؟چه  توجیهى  دارد؟ودر دنبال آن مى  گوید: مردم نمى  خواهند یک ج واب غیبى  بشنوند آنها خواستار یک توجیه اجتماعى براى مساله هستند; توجیهى در سایه حقایق عینى و محسوس براى ایجاد تحولى بزرگ.

براى پاسخ به این پرسش، شهید صدر،رحمه الله  علیه،با سلاح شناخت از قوانین اجتماعى و مقتضیات تحولات اجتماعى، گام  پیش  مى  نهدو با طرح یک سؤال، مقدمه اى براى جواب مى  چیند. سؤال این است:

آیا ممکن است ما این عمر طولانى را براى آن پیشواى ذخیره شده، یک رمز موفقیت در ایجاد تحول مورد نظر بدانیم؟ و مى  گوید: آری; سپس ادله اى مى  آورد که مستند به فهم عمیق از حرکت تاریخ و نتایج تغییر کلى تمدن و پیشرفت هایى است که انسان به اندازه درک و دید و تمدنش در سایه آن رشد مى  کند. سپس مساله را در پرتو رسالت اسلام و تحول مورد نظر آن، بررسى مى  کند.

بدین سان شهید صدر این بحث را تبدیل به یک بررسى جامعه  شناختى مى  کند که بر نظریه  هاى اصولى و مفاهیم اجتماعى متکى است.

۳ . شهیدصدر،رحمه  الله  علیه، سپس به مساله  اى مهمتر در این زمینه مى پردازد و آن «امامت زودرس » یا «فرایند به امامت رسیدن یک رهبر آرمانى » در فرضیه امامت از نظر شیعه دوازده امامى است.

مى  گوید این پدیده (امامت زودرس) را عملا (۱۴) امت تجربه کرده است که مرتبه کامل آن در امام مهدى ، علیه  السلام، بوده و قبل از ایشان در امام جواد ،علیه  السلام، وجود داشته است.

این پدیده – همان طور که ایشان، رحمه الله علیه، مى  فرماید – یک مفهوم  حسى  وعملى  است که  مسلمانان آن را لمس کرده و در زندگى خود با امام آن را به دست آورده  اندو هیچ پدیده اى قویتر از تجربه یک امت نیست. (۱۵)

شهید صدر ،رحمه الله علیه، موارد زیادى از وقایع تاریخى به عنوان نمونه  هایى مى  آورد که این پدیده را تایید مى  کنند. سپس نتیجه گیرى مى  کند که: «امامت زودرس » یک واقعیت است، خیال یا فرضیه صرف نیست و در قرآن کریم نمونه  هایى براى آن وجود دارد مثلا راجع به حضرت یحیى ،علیه السلام، قرآن مى  فرماید:

«و آتیناه الحکم صبیا» (۱۶)

واین  چیزى  است که هیچ مسلمانى نمى  تواند آن را انکار کند.

۴. شهید صدر در اینجا وارد بحث روایى مى  شود و شبهه و اشکالى که منکران و مخالفان قدیم و جدید ایجاد کرده  اندمطرح مى  کند: «چگونه معتقد شویم که مهدى الان وجود دارد؟ آیا چند روایت که در لابه لاى کتابها از پیامبر اکرم ،صلى الله علیه وآله، نقل شده است، کافى است که ما را کاملا قانع کندکه امام  دوازدهم وجود دارد؟ با توجه به اینکه این فرض خیلى بعید است و از آنچه ما به آن خو گرفته  ایم بیرون است; اصلا چگونه ممکن است ما اثبات کنیم از نظر تاریخى، مهدى  واقعاوجودداردوصرف فرض نیست  که شرایط خاص روحى روانى موجب آن گشته باشد؟

شهید صدر این پرسش را با همه شاخ و برگش مطرح مى  کند. بعضى از جزئیات آن از اشکالاتى است که افرادى مثل احمدامین و دیگر مخالفان (۱۷) که تحت تاثیر روش غرب هستند در بررسى تاریخ اسلام و مسائل اسلامى، ایراد کرده  اند.

شهید صدر با توسل به منطق عقل و دلیل عقلى به جواب این سؤال مى  پردازد. و هنگامى که دلیل روایى مى  آورد، مى  بینیم که همراه با اسناد و واقعیات تاریخى است. حال ببینیم ایشان چه مى  گوید: «اندیشه مهدى ، علیه  السلام، به  عنوان رهبرى که براى رساندن جهان به وضعیتى برتر، انتظار کشیده مى شود در روایات رسول گرامى اسلام و بویژه در روایات امامان اهل بیت آمده است و به قدرى بدان تکیه شده که جاى شکى  باقى  نمى  گذارد.چهارصدحدیث از طریق برادران اهل سنت از پیامبر شمارش شده است و مجموع روایات که از طریق شیعه و سنى در این زمینه آمده به بیش از شش هزار مى  رسد. این رقم – چنانکه شهید صدر مى  گوید – آمار بالایى است و هیچ یک از مسائل بدیهى اسلام که مورد قبول همه مسلمانان است، به این اندازه روایت ندارد. (۱۸)

ج) شهید صدر، در این جا روش جدیدى براى استدلال به کار مى  برد. ایشان براى این مساله که اندیشه مهدى در شخص خاصى متبلور مى  شود که امام دوازدهم باشد از روایات و بحث هاى روایى استفاده مى  کند و آن را با شیوه اى جدید در این راه به کار مى  اندازد. وى در ابتدا توجیهاتى که به نظرشان در این زمینه قانع کننده است مطرح و آن را در دو دلیل خلاصه مى  کند و یکى را «دلیل اسلامى » و دیگرى را «دلیل علمى »مى  نامد: «بادلیل  اسلامى وجود رهبر منتظر را اثبات مى  کنیم و با دلیل علمى برهان مى  آوریم که مهدى افسانه و خیالبافى نیست  بلکه حقیقتى است که با تجربه تاریخى، وجودش ثابت  شده است »

دلیل اسلامى

این  دلیل  راباتوجه  به  صدهاروایت که از رسول  اکرم، صلى  الله  علیه وآله، و ائمه اهل بیت،علیه  السلام، وارد شده مورد توجه قرار مى  دهد. این روایت مشخص مى  کند که مهدى از اهل بیت است،ازفرزندان  فاطمه ،علیه السلام، است، از نسل حسین ،علیه  السلام، است نه حسن ،علیه  السلام، نهمین فرزند امام حسین ،علیه  السلام، است و این که خلفا دوازده تن هستند.

همه این روایات آن اندیشه کلى را محدود،ودر شخص دوازدهمین امام از امامان اهل بیت ،علیه السلام، خلاصه مى کند. سپس درباره این روایات  مى  گوید:«این  روایات بسیارند و در سطح وسیعى منتشر گشته  اند و از طریق ما هم وارد شده على رغم این که امامان ،علیه  السلام، از طرح عمومى مساله، خوددارى مى  کردند تا جان آن خلف صالح را از گزند حفظ کنند …»

در نظر شهید صدر کثرت روایات که رقم بزرگى را از نظر شماره تشکیل مى  دهد – یعنى به حد تواتر مى  رسد چنانکه برخى از علماء نقل کرده  اند – اساس قبولى آن، صرفا فراوانى روایات نیست آنگونه که در میان محافل علمى حدیثى جاافتاده است  بلکه افزون بر آن، قرائن و شواهدى است که خود دلیل بر صحت آنها است.

پى  نوشت ها

۱. رک: العباد، عبدالمحسن، مجله الجامعه الاسلامیه، س ۱، ش ۳،۱۹۶۹ م، با عنوان «عقیده اهل السنه ولا اثر فى المهدى المنتظر»; صافى گلپایگانى، لطف الله، منتخب الاثر.

۲. براى جواب اشکالات آنها ر.ک: العمیدى، ثامر، دفاع عن الکافى، ج ۱، ص ۲۰۵.

۳. قبلا به عنوان بحث و مرجع آن اشاره شد.

۴. العمیدى، ثامر، همان، صص ۱۷۱ به بعد.

۵. همان، ص ۲۰۵.

۶. همان، ص ۳۴۳.

۷. همان، ص ۵۳۵.

۸. همان، ص ۵۹۳.

۹. به پژوهش آقاى عبدالمحسن عباد و همچنین به بحث آقاى جلالى و دخیل که قبلا اشاره شد مراجعه کنید.

۱۰و۱۱. ان شاءالله در شماره هاى آینده به این مباحث خواهیم گرفت.

۱۲. سوره عنکبوت(۲۹)، آیه ۱۴.

۱۳. سوره انبیاء(۳۱)، آیه ۶۹.

۱۴. ر.ک: شیخ مفید، الارشاد، صص ۳۱۹ به بعد; ابن حجر، الصواعق المعرفه; صص ۲۲۴ -۲۲۳.

۱۵. ر.ک: ابن حجر، همان.

۱۶. سوره مریم(۱۹)، آیه ۱۲.

۱۷. قبلا به عده اى از آنان اشاره کردیم.

۱۸. در آینده به این مبحث اشاره خواهیم داشت.

منبع : پدیدآورنده: عبدالجبار شراره موعود ، بهمن و اسفند ۱۳۷۶، شماره ۶

مترجم:مصطفى  شفیعى ،

فضائل عترت در حدیث ثقلین

خداوند عزوجل در سوره توبه، آیه ۱۲۹ می فرماید:

لقد جاءکم رسولٌ من أنفسکم عزیزٌ علیه ما عنتمّ حریصٌ علیکم بالمؤمنین رؤوفٌ رحیمٌ.

محققاً برای شما پیغمبری آمد از خود شما، که سخت است برای او رنج کشیدن شما، حریص است بر هدایت و نجات دادن شما از هرگونه رنجی که بر شما برسد، رئوف و مهربان است بر اهل ایمان.

از آن جایی که همّ این پیغمبر رحمت (صلی الله علیه و آله) در دوره رسالت خود به تمام معنی، مصروف بر این بود که امت خود را از جهالت و نادانی نجات دهد و ایشان را به راه حق، سعادت و ایمان به خدا راهنمایی کند، و بر راهنمایی ایشان و تأمین سعادت دو جهانی بر ایشان حریص بود و همواره تا وقت رحلت خود غمخوار امت بود؛ لذا پیش از مردن و رفتن به جوار رحمت الهی به امر و اختیار خدا، جانشین ها و حافظ هایی برای دین و شریعت خود به مردمان معرفی فرمود، که غیر از نبوت و پیغمبری، همه صفات و فضایل و علوم و کمالات آن حضرت در ایشان جمع بود تا هر کدام بعد از دیگری ـ تا قیام قیامت ـ هادی و راهنمای مردم و حافظ دین، کتاب و سنت آن حضرت و مبین آن ها باشند و به صدای رسا و زبان معجز بیان خود به جهانیان گوشزد فرمود که:

إنّی تارک فیکم الثّقلین کتاب الله و عترتی لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض ما إن تمسّکتم بهما لن تضّلوا و لن تزّلوا.

من در میان شما امت دو چیز نفیس وزین و گران بهایی را باقی گذرنده ام که کتاب خدا و عترت من، که اهل بیت منند، که این دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا وقتی که بر من نزد حوض کوثر وارد شوند.

یعنی تا قیامت، مادامی که شما این دو را دست آویز خود قرار دهید و به آن ها چنگ بزنید هرگز گمراه نمی شوید و هرگز نخواهید لغزید. این حدیث شریف از متواترات احادیث در نزد شیعه و سنی است و هیچ تردیدی در صدور آن نیست. این حدیث محتوی نکات و دقایقی است که تصریحاً و تلویحاً از آن استفاده می شود.

در این جا برخی از وجوه آن، تذکر داده می شود:

اول، عظمت، بزرگی و بزرگواری این دو ثقل در نزد پیغمبر(صلی الله علیه و آله) است.

دوم، برای گمراه نشدن و نلغزیدن امت دست آویز لازم است.

سوم، هر کس لیاقت دست آویزی برای امت را ندارد و آن باید چیزی و کسی باشد که برای اصلاح امور دنیا و آخرت ایشان صلاحیت داشته باشد.

چهارم، باید آن کسی که دست آویز قرار داده می شود از هر جهت عالم به مصالح و مفاسد مردمان باشد.

پنجم، آن دست آویز باید معصوم از خطا، گناه، سهو و نسیان باشد تا گفتار و رفتار او مورد اطمینان مردمان باشد.

ششم، آن دست آویز باید از جانب خدا منصوب باشد که مردم نتوانند او را عزل و نصب کنند و باید پیغمبر به امر خدا او را نصب و معرفی کند.

هفتم، باید قانونی کلی در میان مردمان باشد برای کلیه امور مردم در هر عصری تا قیام قیامت، که کسی نتواند آن را لغو کند.

هشتم، باید آن کسی که این قانون به او سپرده شده از هر جهت، عالم به تمام مندرجات آن باشد، به نحوی که کسی نتواند در دانستن آن قانون به او ایرادی وارد کند.

نهم، آن قانون کتاب خدا قرآن است، که بر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) نازل فرموده و تفصیل و بیان هر چیزی در آن آمده است.

دهم، آن که مبین آن قانون، عترت آن پیغمبری است که این قانون بر او نازل شده است.

یازدهم، آن که مراد از عترت، اهل بیت آن پیغمبرند که آیه تطهیر به شهادت شیعه و سنی در شأن ایشان نازل شده که دلیل عصمت و طهارت ایشان است.

دوازدهم، آن که کتاب و عترت تا قیام قیامت هرگز از همدیگر جدا نخواهند بود تا بر پیغمبر وارد شوند، نزد حوض کوثر.

سیزدهم، جدا نشدن این دو از یکدیگر تا قیامت، دلیل است بر این که همیشه باید حجتی از جانب خدا بر روی زمین باشد، که از جمله فرموده رسول خدا(صلی الله علیه و آله) «حتّی یردا علی الحوض» فهمیده می شود؛ زیرا که اگر زمین از عترت پیغمبر خالی شود پیش از وارد شدن بر حوض در میان ایشان و قرآن افتراق و جدایی حاصل می شود و مصداق کلمه « لن یفترقا» که برای نفی ابد و همیشگی است، صادق نخواهد بود.

چهاردهم، پیغمبر اکرم(صلی الله علیه واله) عترت و کتاب را قرین و عدیل یکدیگر قرار داده، دلیل است بر این که بعد از پیغمبر افضل از همه خلق عترت آن جناب بوده و احدی افضلیت بر ایشان نداشته یا در فضل مساوی با ایشان نبوده که او را عدیل و قرین قرآن قرار دهد و اگر بود بر پیغمبر واجب بود که عترت خود را امر کند تا به آن متمسک شوند.

پانزدهم، بی نیازی عترت از همه امت که از کلمه « لن یفترقا» نیز استفاده می شود.

شانزدهم، از جمله « لن یفترقا» چنین فهمیده می شود که عترت طاهره، عالم به جمیع علم کتاب اند. زیرا که اگر بعضی از آن را بدانند و بعضی را ندانند در میان ایشان و کتاب، افتراق حاصل است، و افتراق نادان با آن چه را که ازکتاب نمی داند مسلم است.

هفدهم، مردم باید برای حفظ از گمراهی و لغزش به کتاب و عترت متمسک شوند.

هجدهم، متمسکین به کتاب و عترت، هرگز گمراه نخواهند شد و از طریق حق و نجات نخواهند لغزید.

نوزدهم، توسل به کتاب تنها برای گمراه نشدن و نلغزیدن از طریق حق و نجات کافی نیست و همچنین است تمسک به عترت تنها، زیرا که هر دو لازم و ملزوم یکدیگرند.

بیستم، عترت را قرین قرآن قرار دادن و ایشان را محل تمسک معرفی کردن، به التزام عقل، دلیل صریح است برخلافت و امامت و ولایت ایشان، که از جانب خدا و رسول خداست.

بیست و یکم، همه امت نیازمندند که در کلیه امور و شئون به کتاب و عترت متمسک شوند و راه هدایت ایشان منحصر در تمسک به کتاب و عترت است، والا گمراه می شوند.

بیست و دوم، علم کتاب در نزد مردم نیست و اگر در میان مردم کسی بود به غیر از عترت که عالم به همه علم کتاب باشد، بر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) واجب بود که او را به مردم معرفی فرماید؛ زیرا که از پیش گفته شد که آیات کتاب بر دو قسم است: «محکمات» و «متشابهات»، در این جا می گوییم بلکه سه قسم است، یک قسمت از آن «حروف مقطعه» فواتح السور است. اما محکمات آن هایی است که نصّ صریح است که هر آشنا به زبان عرب و عالم به علوم ادبی عربی، می داند و می فهمد و اما متشابهات آن است که وجوهی در آن احتمال داده می شود و محفوف به قرینه ای هم نیست. و به علاوه این کتاب مجید ظاهر و باطن و ظاهر ظاهر و باطن باطن تا هفتاد بطن و تنزیل و تأویل دارد، و نیز فواتح السور که علوم گذشته و آینده و اسم اعظم که تألیف و ترکیب آن را جز پیغمبر و امام نمی دانند، در آن است. پس مسلم است که از محکمات آن جز کمی از احکام استنباط نمی شود و به تفسیر اجمالی آن هم، احدی راه ندارد هم چنان که متشابهات، و بواطن آن را هم نمی دانند، مگر آن کسی که خدا قرآن را در خانه او نازل فرموده، و کسی که خدا او را به امامت و وصایت رسول خدا اختیار فرموده، و او را بر اسرار خود مطلع ساخته، و رسول خدا در این حدیث شریف او را معرفی فرموده به کلمه « لن یفترقا» که کاشف از آن است که عترت او بر تمام معانی و حقایق این کتاب عالم و بااطلاع اند و از قرآن جدا نیستند، و امت در فهم آن ناچارند از این که به ایشان مراجعه کنند و از هر جهت در فهم قرآن، معارف دینی و احکام تکلیفی خود محتاج اند به ایشان متمسک شوند تا از ضلالت و گمراهی برکنار باشند.(۱)

پی نوشت:

۱. ولایت کلیه، صص ۱۲۰ ـ ۱۱۷.

منبع :موعود – مهرماه سال ۱۳۹۱ شماره ۱۳۱ –