امانت داری

نوشته‌ها

امانت داری کارگزاران.

وَ إِنَّ لَکَ فِی هَذِهِ الصَّدَقَهِ نَصِیباً مَفْرُوضاً وَ حَقّاً مَعْلُوماً، شُرَکَاءَ أَهْلَ مَسْکَنَهٍ وَ ضُعَفَاءَ ذَوِی فَاقَهٍ، وَ إِنَّا مُوَفُّوکَ حَقَّکَ؛ فَوَفِّهِمْ حُقُوقَهُمْ وَ إِلَّا تَفْعَلْ فَإِنَّکَ مِنْ أَکْثَرِ النَّاسِ خُصُوماً یَوْمَ الْقِیَامَهِ، وَ بُؤْسَى لِمَنْ خَصْمُهُ عِنْدَ اللَّهِ الْفُقَرَاءُ وَ الْمَسَاکِینُ وَ السَّائِلُونَ وَ الْمَدْفُوعُونَ وَ الْغَارِمُونَ وَ ابْنُ السَّبِیلِ؛ وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْأَمَانَهِ وَ رَتَعَ فِی الْخِیَانَهِ وَ لَمْ یُنَزِّهْ نَفْسَهُ وَ دِینَهُ عَنْهَا، فَقَدْ أَحَلَّ بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَ الْخِزْیَ فِی الدُّنْیَا وَ هُوَ فِی الْآخِرَهِ أَذَلُّ وَ أَخْزَى؛ وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِیَانَهِ خِیَانَهُ الْأُمَّهِ وَ أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّهِ؛ وَ السَّلَامُ.

واژه شناسی

بُؤسى: عذاب و سختى، تیره روزى.

الْخِزْى: نهایت خوارى.

مُوَفُّوک: بطور کامل خواهیم داد

رَتَعَ: بچرد

خِزى: خوارى و ذلت

أفظَع: دردناکتر

ترجمه

تو را در این صدقه نصیبى است ثابت و حقى است معلوم و نیز مسکینان و ناتوانان و بینوایان با تو شریک اند. من حق تو را بتمامى مى پردازم، تو نیز، حق آنان را بتمامى بپرداز. که اگر چنین نکنى در روز جزا مدعیان تو از همه بیش است و بدا به حال کسى که مدعیانش، در پیشگاه عدل الهى، فقیران و مسکینان و سائلان و رانده شدگان و وامداران و در راه ماندگان باشند.

هر که امانت را بى ارج شمارد و در مزرع خیانت چرد و خود و دین خود را از لوث آن پاکیزه نسازد، خود را در دنیا گرفتار خوارى و رسوایى ساخته و در آخرت خوارتر و رسواتر است. بزرگترین خیانت، خیانت به مسلمانان است و بزرگترین دغلکارى، دغلکارى با پیشوایان. والسلام.

کارى کن که نیازمندان در قیامت شاکى تو نباشند:

امام(علیه السلام) به نکته مهمى اشاره مى کند که مى تواند به منزله دلیل براى گفتار سابقش باشد و آن اینکه کارگزار امام(علیه السلام)، نباید این حقیقت را فراموش کند که او تنها به عنوان عامل جمع آورى زکات، حقّ معینى دارد و گروه هاى دیگر از مستحقین زکات با او شریک اند و اگر رعایت حق آنها را نکند سرنوشتش در قیامت بسیار شوم و تاریک خواهد بود، مى فرماید: «(بدان) براى تو در این زکات نصیب مشخص و حق معینى است و شریکانى از مستمندان و بینوایان دارى، به یقین ما حق تو را به طور کامل خواهیم داد تو هم باید حق آنها را به طور کامل بپردازى»; (وَإِنَّ لَکَ فِی هَذِهِ الصَّدَقَهِ نَصِیباً مَفْرُوضاً، وَ حَقّاً مَعْلُوماً، وَشُرَکَاءَ أَهْلَ مَسْکَنَه، وَضُعَفَاءَ ذَوِی فَاقَه، وَإِنَّا مُوَفُّوکَ حَقَّکَ، فَوَفِّهِمْ حُقُوقَهُمْ).

اشاره به اینکه مبادا در مورد زکات که طبق صریح آیه قرآن مجید مال مشترکى است در میان هشت گروه، معامله مال اختصاصى و شخصى کنى.

آن گاه به آثار زیان بار تخلف از این دستور اشاره کرده و مى فرماید: «اگر چنین نکنى از کسانى خواهى بود که در قیامت بیش از همه دشمن و شاکى دارند»; (وَإِلاَّ تَفْعَلْ فَإِنَّکَ مِنْ أَکْثَرِ النَّاسِ خُصُوماً یَوْمَ الْقِیَامَهِ).

اشاره به اینکه در دادگاه عدل الهى گاه انسان یک یا چند مخالف دارد، شاید بتواند به نحوى رضایت آنها را جلب کند و گاه هزاران هزار شاکى که جلب رضایت همه آنها غیر ممکن است و کسانى که در زکات و اموال بیت المال خیانت کنند از این گروه اند.

حضرت در ادامه مى فرماید: «بدا به حال کسى که در پیشگاه خداوند، فقرا و مساکین و سائلان و کسانى که از حقشان محروم شده اند و بدهکاران ورشکسته و در راه ماندگان (همگى) خصم و شاکى او باشند»; (وَبُؤْسَى(۱) لِمَنْ ـ خَصْمُهُ عِنْدَاللهِ ـ الْفُقَرَاءُ وَالْمَسَاکِینُ وَالسَّائِلُونَ وَالْمَدْفُوعُونَ(۲)، وَالْغَارِمُونَ وَابْنُ السَّبِیلِ).

واژه هاى «فُقَراء»، «مَساکین»، «سائِلُون» و «مَدْفُوعُون» همه اشاره به گروه نیازمندانند; با این تفاوت که بسیارى از مفسّران قرآن مجید معتقدند که مسکین از فقیر بیچاره تر است، گویى شدت فقر او به حدى است که او را زمین گیر کرده است (زیرا «مسکین» از ماده «سکون» است). آنها باید کاملا مورد توجّه باشند و اى بسا به سبب شرم و حیا مطلقاً از کسى و حتى از بیت المال درخواست نکنند در حالى که «سائلون» شرم و حیا را کنار گذاشته و از باب ناچار درخواست کمک مى کنند و «مدفوعون» کسانى هستند که ممکن است بالقوه غنى و بى نیاز باشند; یعنى اموال قابل ملاحظه اى دارند; اما اموالشان را غاصبان گرفته و آنها را از حقشان محروم ساخته اند و فعلا فقیر و نیازمندند.

«غارِمُون» به معناى بدهکارانى است که از پرداخت بدهى خود عاجز شده اند یا بدون تقصیر ورشکست گردیده اند.

بعضى از مفسّران نهج البلاغه، «مَدْفُوعون» را معادل «فى سَبیلِ الله» که در مصارف زکات آمده دانسته اند به اعتبار اینکه آنها را به وسیله زکات به کارهاى الهى وادار مى کنند و «سائلون» را معادل «فى الرِّقاب» (بردگانى که در رنج و زحمتند) دانسته اند به اعتبار اینکه تقاضاى آزادى از بردگى را دارند.

به این ترتیب از مصارف هشت گانه زکات شش مصرف در اینجا ذکر شده و یک مصرف که «عامِلُونَ عَلَیها» (کسانى که فعالیتى براى جمع آورى زکات مى کنند) هستند، قبلاً امام(علیه السلام) به آن اشاره کرده و باقى مى ماند هشتمین مصرف که «مؤلفه قلوبهم» باشند که در عبارت امام(علیه السلام) نیامده شاید به این دلیل که در آن محیط محل ابتلا نبوده است. به علاوه به گفته مرحوم علاّمه مجلسى، امام(علیه السلام) در این بیان خود در صدد ذکر همه مصارف هشت گانه نبوده است تا بخواهیم با تکلفاتى همه آنها را در کلام امام(علیه السلام) درج کنیم.

آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به استدلال محکمى پرداخته و بدى حال خیانت کاران به بیت المال را این گونه شرح داده و مى فرماید: «(این گونه افراد، خائنان به بیت المال اند) و آن کس که امانت را سبک بشمرد و در وادى خیانت گام بگذارد و خویشتن و دینش را از آن پاک نسازد درهاى ذلت و رسوایى را در دنیا به روى خود گشوده و در سراى آخرت خوارتر و رسواتر خواهد بود»; (وَمَنِ اسْتَهَانَ بِالاَْمَانَهِ، وَ رَتَعَ(۳) فِی الْخِیَانَهِ، وَلَمْ یُنَزِّهَ نَفْسَهُ وَدِینَهُ عَنْهَا، فَقَدْ أَحَلَّ(۴) بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَالْخِزْیَ فِی الدُّنْیَا، وَهُوَ فِی الاْخِرَهِ أَذَلُّ وَأَخْزَى).

اما ذلت و رسوایى در دنیا به سبب آن است که خیانت هاى گسترده معمولا پنهان نمى ماند و دیر یا زود فاش مى شود و صاحب آن رسوا مى گردد و مردم با چشم حقارت به او نگاه مى کنند و در آخرت که نامه هاى افراد به دستشان داده مى شود، و «یوم البروز» و روز آشکار شدن اعمال پنهانى است، پرونده آنها در برابر اهل محشر گشوده مى شود و ذلت و رسوایى بزرگ در آنجاست.

شایان توجّه اینکه امام(علیه السلام) تنها تعبیر به خیانت در امانت نمى کند، بلکه سبک شمردن امانت را هم به عنوان «اسْتَهانَ بِالاْمانَهِ» عیب بزرگى مى شمرد و این به علت اهمّیّت فوق العاده امانت است.

آن گاه امام(علیه السلام) در پایان این نامه به نکته دیگرى اشاره مى فرماید که خیانت گاه درباره یک شخص است و گاه درباره یک امّت و به یقین خیانت درباره یک امّت بسیار زشت تر است و خطرناک تر است. مى فرماید: «(و بدان) به یقین بزرگ ترین خیانت، خیانت به امّت است و رسواترین غش و تقلب، غش و تقلب به پیشوایان اسلام است; والسلام»; (وَإِنَّ أَعْظَمَ الْخِیَانَهِ خِیَانَهُ الاُْمَّهِ، وَأَفْظَعَ(۵) الْغِشِّ(۶) غِشُّ الاَْئِمَّهِ، وَالسَّلاَمُ).

دلیل آن روشن است، زیرا اگر انسان به یک یا چند نفر خیانت کند ممکن است روزى پشیمان شود و آنها را پیدا کند و به نحوى رضایتشان را جلب نماید، ولى اگر خیانت به امتى صورت گیرد، جبران کردن آن بسیار مشکل و گاه محال است. به علاوه خیانت به امّت، خیانت به امام امّت نیز خواهد بود و جلب رضاى او نیز بسیار مشکل است.

امام(علیه السلام) در این عبارت از دو عنوان استفاده فرموده اند: یکى مسأله خیانت و دیگرى غش (تقلب) و این بدان جهت است که بسیارى از خیانت کاران از پنهان کارى و غش براى کار خود استفاده مى کنند و در واقع مرتکب دو خلاف مى شوند یکى غش و دیگرى خیانت از طریق غش، از این رو امام(علیه السلام) به هر دو عنوان اشاره فرموده است. علت اینکه غش را در برابر امامان و پیشوایان(علیهم السلام) ذکر کرده، آن است که خائنان، از امام(علیه السلام) و پیشوایان(علیهم السلام) در هراسند به همین دلیل خیانت خود را از طریق غش و پنهان کارى اعمال مى کنند.

*****

نکته ها:

  1. اصناف هشت گانه مستحقین زکات:

در قرآن مجید در آیه ۶۰ سوره توبه هشت مصرف براى زکات ذکر نموده است; آنجا که مى فرماید: (إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَالْمَساکِینِ وَالْعامِلینَ عَلَیْها وَالْمُؤَلَّفَهِ قُلُوبُهُمْ وَفِى الرِّقابِ وَالْغارِمینَ وَفِی سَبیلِ اللهِ وَابْنِ السَّبیلِ فَرِیضَهً مِّنَ اللهِ وَاللهُ عَلیمٌ حَکیمٌ) و تمام این مصارف هشتگانه را در سه اصل کلى مى توان خلاصه کرد.

نخست نیازمندانند که شامل فقرا و مساکین و بردگانى مى شود که در زحمتند و بدهکاران و ورشکستگان بدون تقصیر و آنها که در راه مانده اند. این پنج گروه هر یک به نحوى نیازمندند; بعضى براى گذران روزانه خود، غذا، لباس و مسکن بعضى براى بدهکارى و بعضى به سبب واماندن در راه و از دست دادن اندوخته هاى خود براى سفر (هرچند در وطن خود بى نیاز و غنى باشند) و بعضى براى نجات از بردگى.

گروه دوم کسانى هستند که براى جمع آورى زکات و حفظ آن و رساندن آن به بیت المال زحمت مى کشند که باید اجره المثل کار آنها داده شود.

گروه سوم مصالح عامه مسلمین است; هزینه هاى جهاد، بناى مساجد، تأسیس مدارس، وسائل تبلیغ و آنهایى که مسلمان نیستند; ولى براى تألیف قلوب و جلب محبّت از زکات، کمک هایى به آنها داده مى شود.

این گروه هاى سه گانه که به صورت هشت مصرف در قرآن مجید ذکر شده اند در واقع در برگیرنده تمام نیازهاى جامعه اسلامى هستند و اگر زکات (و همچنین خمس) به طور دقیق پرداخته شود، قسمت عمده مشکلات مالى حل خواهد شد. همان گونه که در روایات آمده است که امام صادق(علیه السلام) فرمود: «لَوْ أَنَّ النَّاسَ أَدَّوْا زَکَاهَ أَمْوَالِهِمْ مَا بَقِیَ مُسْلِمٌ فَقِیراً مُحْتَاجاً… وَإِنَّ النَّاسَ مَا افْتَقَرُوا وَلاَ احْتَاجُوا وَلاَ جَاعُوا وَلاَ عَرُوا إِلاَّ بِذُنُوبِ الاَْغْنِیَاء; اگر همه مردم زکات اموال خود را بپردازند، مسلمانى فقیر و نیازمند باقى نخواهد ماند… و مردم فقیر و محتاج و گرسنه و برهنه نمى شوند مگر به سبب گناه ثروتمندان».(۷)

  1. امانت، اصولى ترین اصل اخلاقى در اسلام:

امانت و درست کارى و در کنارش صدق و راست گویى دو اصل بسیار مهم از آموزه هاى دینى است که نه تنها در قرآن مجید و روایات اسلامى بازتاب بسیار وسیعى دارد، بلکه جزء اساسى ترین تعلیمات همه انبیا بوده است. در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «إِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ لَمْ یَبْعَثْ نَبِیّاً إِلاَّ بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَأَدَاءِ الاَْمَانَهِ إِلَى الْبَرِّ وَالْفَاجِرِ; خداوند متعال هیچ پیامبرى را مبعوث نکرد مگر اینکه راستگویى و اداى امانت، جزء برنامه هاى اصلى او بود، خواه امانت مربوط به نیکوکار یا بدکار باشد».(۸)

این دو به اندازه اى اهمّیّت دارند که از نشانه هاى اصلى ایمان و تقوا شمرده شده اند، همان گونه که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «لاَ تَنْظُرُوا إِلَى کَثْرَهِ صَلاَتِهِمْ وَ صَوْمِهِمْ وَکَثْرَهِ الْحَجِّ وَالْمَعْرُوفِ وَ طَنْطَنَتِهِمْ بِاللَّیْلِ وَلَکِنِ انْظُرُوا إِلَى صِدْقِ الْحَدِیثِ وَأَدَاءِ الاَْمَانَهِ; نگاه به فزونى نماز و روزه مردم و کثرت حج و انفاق و کمک هاى آنها و سر و صدایشان در عبادات شبانه نکنید، بلکه به راستگویى و اداى امانت آنها نگاه کنید (تا به ایمان و تقواى آنها پى ببرید)».(۹)

در حدیث مشابهى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «لاَ تَغْتَرُّوا بِصَلاَتِهِمْ وَلاَ بِصِیَامِهِمْ فَإِنَّ الرَّجُلَ رُبَّمَا لَهِجَ بِالصَّلاَهِ وَالصَّوْمِ حَتَّى لَوْ تَرَکَهُ اسْتَوْحَشَ وَلَکِنِ اخْتَبِرُوهُمْ عِنْدَ صِدْقِ الْحَدِیثِ وَأَدَاءِ الاَْمَانَهِ; فریب نماز و روزه بعضى ها را نخورید، زیرا ممکن است بعضى چنان شیفته نماز و روزه باشند که اگر آن را ترک کنند به وحشت مى افتند، لیکن آنها را به راستگویى و اداى امانت بیازمایید».(۱۰) نیز تعبیرات تکان دهنده دیگرى که در روایات دیگر آمده است.

دلیل این همه تأکیدات نیز روشن است، زیرا مهم ترین سرمایه جامعه اسلامى اعتماد متقابل به یکدیگر است که اگر اعتماد و اطمینان نباشد، رشته هاى همکارى از هم مى گسلد و سرمایه بزرگ اعتماد و اطمینان در صورتى حفظ مى شود که اصل صداقت و امانت بر جامعه حاکم باشد، زیرا با خیانت و دروغ کاخ با شکوه اعتماد فرو مى ریزد و جامعه انسانى به صورت بیابان وحشتناکى در مى آید که پناهگاهى در آن نیست.

از همه خیانت ها مهم تر ـ همان گونه که امام(علیه السلام) در این نامه اشاره فرموده ـ خیانت به امّت و خیانت به بیت المال و حکومت اسلامى است که آثار زیانبار آن بسیار گسترده تر از خیانت هاى فردى است.

******

پی نوشت:

۱ . «بؤسى» به معناى شدت گرفتارى و بدحالى است که گاه بر اثر فقر و گاه عوامل دیگر حاصل مى شود مانند «بأساء» و «بؤس» بر وزن «قفل».

۲ . «مدفوعون» به معناى افرادى است که ممنوع شده اند و در اینجا به معناى ممنوع از حق و محروم است.

۳ . «رَتَعَ» از ریشه «رتع» بروزن «فتح» به معناى خوردن و نوشیدن فراوان مخصوصاً در فصل بهار و در روستاهاست ولى به معناى وسیع کلمه به هرگونه خوردن و نوشیدن اطلاق مى شود و حتى به چریدن حیوانات در صحراها نیز گفته مى شود و مرتع را به همین جهت مرتع گفته اند.

۴ . «اَحَلَّ» از ریشه «حلول» به معناى وارد شدن است و هنگامى که به باب افعال برود به معناى وارد ساختن است.

۵ . «اَفظع» از ریشه «فظاعت» به معناى بسیار زشت بودن گرفته شده است.

۶ . «الغش» این واژه گاهى به کسر غین و گاهى به فتح غین خوانده مى شود. هرگاه به کسر غین باشد جنبه اسم مصدرى دارد و به معناى فریب کارى و تقلب و خیانت است و اگر به فتح غین باشد معناى مصدرى دارد و به معناى خیانت کردن و تقلب نمودن است.

۷ . وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۴، باب ۱، ح ۶، از ابواب زکات.

۸ . کافى، ج ۲، ص ۱۰۴، ح ۱٫

۹ . امالى صدوق، ص ۳۰۰، ح ۶٫

۱۰ . کافى، ج ۲، ص ۱۰۴، ح ۲٫

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

توبیخ خیانتکار در بیت المال.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى بعض عُمّاله:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی کُنْتُ أَشْرَکْتُکَ فِی أَمَانَتِی وَ جَعَلْتُکَ شِعَارِی وَ بِطَانَتِی وَ لَمْ یَکُنْ [فِی أَهْلِی رَجُلٌ] رَجُلٌ مِنْ أَهْلِی أَوْثَقَ مِنْکَ فِی نَفْسِی لِمُوَاسَاتِی وَ مُوَازَرَتِی وَ أَدَاءِ الْأَمَانَهِ إِلَیَّ؛ فَلَمَّا رَأَیْتَ الزَّمَانَ عَلَى ابْنِ عَمِّکَ قَدْ کَلِبَ وَ الْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ وَ أَمَانَهَ النَّاسِ قَدْ خَزِیَتْ وَ هَذِهِ الْأُمَّهَ قَدْ [فَتَکَتْ] فَنَکَتْ وَ شَغَرَتْ، قَلَبْتَ لِابْنِ عَمِّکَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ، فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِینَ وَ خَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِینَ وَ خُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِینَ، فَلَا ابْنَ عَمِّکَ آسَیْتَ وَ لَا الْأَمَانَهَ أَدَّیْتَ؛ وَ کَأَنَّکَ لَمْ تَکُنِ اللَّهَ تُرِیدُ بِجِهَادِکَ وَ کَأَنَّکَ لَمْ تَکُنْ عَلَى بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّکَ وَ کَأَنَّکَ إِنَّمَا کُنْتَ تَکِیدُ هَذِهِ الْأُمَّهَ عَنْ دُنْیَاهُمْ وَ تَنْوِی غِرَّتَهُمْ عَنْ فَیْئِهِمْ؛ فَلَمَّا أَمْکَنَتْکَ الشِّدَّهُ فِی خِیَانَهِ الْأُمَّهِ أَسْرَعْتَ الْکَرَّهَ وَ عَاجَلْتَ الْوَثْبَهَ وَ اخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَیْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَهِ لِأَرَامِلِهِمْ وَ أَیْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ الذِّئْبِ الْأَزَلِّ دَامِیَهَ الْمِعْزَى الْکَسِیرَهَ، فَحَمَلْتَهُ إِلَى الْحِجَازِ رَحِیبَ الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ غَیْرَ مُتَأَثِّمٍ مِنْ أَخْذِهِ، کَأَنَّکَ -لَا أَبَا لِغَیْرِکَ- حَدَرْتَ إِلَى أَهْلِکَ تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَ أُمِّکَ. فَسُبْحَانَ اللَّهِ! أَمَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ، أَوَ مَا تَخَافُ نِقَاشَ الْحِسَابِ؟ أَیُّهَا الْمَعْدُودُ کَانَ عِنْدَنَا مِنْ أُولِی الْأَلْبَابِ، کَیْفَ تُسِیغُ شَرَاباً وَ طَعَاماً وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّکَ تَأْکُلُ حَرَاماً وَ تَشْرَبُ حَرَاماً وَ تَبْتَاعُ الْإِمَاءَ وَ تَنْکِحُ النِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ الْیَتَامَى وَ الْمَسَاکِینِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُجَاهِدِینَ الَّذِینَ أَفَاءَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ هَذِهِ الْأَمْوَالَ وَ أَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلَادَ؟

فرهنگ لغت

اشْرَکْتُکَ فِى أمَانَتِى: ترا در امور حکومتى شریک خود قرار دادم.

الْمُوَاسَاه: بخشش در عین نیازمندى، یارى دادن.

الْمُوَازَرَه: هم یارى، یکدیگر را کمک کردن.

کَلِبَ: سخت شد.

حَرِبَ: بسیار خشمگین شد و در جنگ مقاومت کرد.

خَزِیَتْ: خوار و بى ارزش شد.

فَنَکَتْ: بدون حزم و تأمل کارى را انجام داد.

شَغَرَتْ: بدون حامى شد.

الْمِجَنّ: سپر، «قلب ظهر المجن»: پشت سپر را گرداند، مثلى است براى کسى که بر خلاف عهد خود عمل کند.

آسَیْتَ: (در سختیها) مساعدت و یارى کردى.

تَکِیدُ: خدعه میکنى، فریب مى دهى.

الْغِرَّه: غفلت، بیخبرى.

الْفَىء: غنیمت و خراج، و در اصل به اموالى که بدون جنگ بدست آمده گفته میشود.

الَازَلّ: تند، سریع.

الدَّامِیَه: مجروح، خون آلود.

الْمِعْزَى: بز.

الْکَسِیرَه: شکسته.

مُتَاَثِّم: دورى کننده از گناه، «تاثّم»: از گناه حذر کرد، دست کشید، توبه کرد.

لَا أباً لِغَیْرِکَ: جمله اى است در هیئت دعا که براى توبیخ و سرزنش بکار مى رود.

حَدَرْتَ: شتافتى.

التُّرَاث: میراث.

النِّقَاش: حسابرسى دقیق و کامل.

تُسِیغُ: به آسانى مى بلعى، گوارا مى خورى.

بِطانَه: دوستان سرى و درونى

حَرِبَ: خشمگین شده، غارت مال کرده است

فَنَکَت: دیوانه و کم عقل شده است

آسَیتَ: یارى کردى، شریک غم شدى

اختَطَفتَ: ربودى، قاپیدى

أزَلّ: سریع السیر، بسیار دونده

دَامِیَه المِعزَى: بز مجروح و خونین

کَسیرَه: پا شکسته

رَحِیب الصَدر: سینه گشاد

حَدَرتَ: سرازیر نمودى

تُسِیغُ: از گلو پائین مى برى

نامه اى از آن حضرت (ع) به یکى از کارگزاران خود:

اما بعد. تو را در امانت خود شریک کردم. و یار و همراز خود شمردم و هیچیک از افراد خاندان من در غمخوارى و یارى و امانتدارى در نزد من همانند تو نبود. چون دیدى که روزگار بر پسر عمت چهره دژم کرده و دشمن، آهنگ جنگ نموده و امانت مردم تباهى گرفته و این امت به تبهکارى دلیر شده و پراکنده و بیسامان گردیده، تو نیز با پسر عمت دگرگون شدى و با آنان که از او رخ برتافته بودند، رخ بر تافتى و چون دیگران او را فرو گذاشتى و با خیانتکاران همرأى و همراز شدى. نه پسر عمت را یارى کردى و نه امانتش را ادا نمودى. گویى در همه این احوال، مجاهدتت براى خدا نبوده و گویى براى شناخت طاعت خداوند حجت و دلیلى نمى شناخته اى شاید هم مى خواسته اى که بر این مردم در دنیایشان حیله کنى و به فریب از غنایمشان بهره مند گردى.

چون فرصت به دست آوردى به مردم خیانت کردى و شتابان، تاخت آوردى و برجستى و هر چه میسرت بود از اموالى که براى بیوه زنان و یتیمان نهاده بودند، برگرفتى و بربودى، آنسان، که گرگ تیز چنگ بز مجروح را مى رباید. اموال مسلمانان را به حجاز بردى، با دلى آسوده، بى آنکه، خود را در این اختلاس گناهکار پندارى. واى بر تو، چنان مى نمودى که میراث پدر و مادرت را به نزد آنها مى برى. سبحان الله، آیا به قیامت ایمانت نیست، آیا از روز حساب بیمى به دل راه نمى دهى. اى کسى که در نزد من از خردمندان مى بودى، چگونه آشامیدن و خوردن بر تو گواراست و، حال آنکه، آنچه مى خورى و مى آشامى از حرام است. کنیزان خواهى خرید و زنان خواهى گرفت، آن هم از مال یتیمان و مسکینان و مؤمنان و مجاهدانى که خدا این مالها را براى آنها قرار داده و بلاد اسلامى را به آنان محافظت نموده است.

(نامه به یکى از فرمانداران که در سال ۳۸ هجرى طبق نقل خوئى یا ۴۰ هجرى به نقل طبرى نوشته شده).(۱)

  1. علل نکوهش یک کارگزار خیانتکار:

پس از یاد خدا و درود همانا من تو را در امانت خود شرکت دادم، و همراز خود گرفتم، و هیچ یک از افراد خاندانم براى یارى و مدد کارى، و امانت دارى، چون تو مورد اعتمادم نبود. آن هنگام که دیدى روزگار بر پسر عمویت سخت گرفته، و دشمن به او هجوم آورده، و امانت مسلمانان تباه گردیده، و امّت اختیار از دست داده، و پراکنده شدند، پیمان خود را با پسر عمویت دگرگون ساختى، و همراه با دیگرانى که از او جدا شدند فاصله گرفتى، تو هماهنگ با دیگران دست از یارى اش کشیدى، و با دیگر خیانت کنندگان خیانت کردى. نه پسر عمویت را یارى کردى، و نه امانت ها را رساندى. گویا تو در راه خدا جهاد نکردى و برهان روشنى از پروردگارت ندارى، و گویا براى تجاوز به دنیاى این مردم نیرنگ مى زدى، و هدف تو آن بود که آنها را بفریبى و غنائم و ثروت هاى آنان را در اختیار گیرى، پس آنگاه که فرصت خیانت یافتى شتابان حمله ور شدى، و با تمام توان اموال بیت المال را که سهم بیوه زنان و یتیمان بود، چونان گرگ گرسنه اى که گوسفند زخمى یا استخوان شکسته اى را مى رباید، به یغما بردى، و آنها را به سوى حجاز با خاطرى آسوده، روانه کردى، بى آن که در این کار احساس گناهى داشته باشى.

  1. نکوهش از سوء استفاده در بیت المال:

دشمنت بى پدر باد، گویا میراث پدر و مادرت را به خانه مى برى سبحان اللّه آیا به معاد ایمان ندارى و از حسابرسى دقیق قیامت نمى ترسى اى کسى که در نزد ما از خردمندان بشمار مى آمدى، چگونه نوشیدن و خوردن را بر خود گوارا کردى در حالى که مى دانى حرام مى خورى و حرام مى نوشى چگونه با اموال یتیمان و مستمندان و مؤمنان و مجاهدان راه خدا، کنیزان مى خرى و با زنان ازدواج مى کنى که خدا این اموال را به آنان وا گذاشته، و این شهرها را به دست ایشان امن فرموده است.

و از نامه آن حضرت است به یکى از عاملان خود:

من تو را در امانت شریک خود داشتم، و از هر کس به خویش نزدیکتر پنداشتم، و هیچ یک از خاندانم براى یارى و مددکارى ام چون تو مورد اعتماد نبود، و امانتدار من نمى نمود. پس چون دیدى روزگار پسر عمویت را بیازارد، و دشمن بر او دست برد، و امانت مسلمانان تباه گردید، و این امت بى تدبیر و بى پناه، با پسر عمویت نرد مخالفت باختى و با آنان که از او به یکسو شدند به راه جدایى تاختى، و با کسانى که دست از یارى اش برداشتند دمساز گشتى، و با خیانتکاران همآواز. پس نه پسر عمویت را یار بودى، و نه امانت را کار ساز.

گویى کوششت براى خدا نبود، یا حکم پروردگار تو را روشن نمى نمود، و یا مى خواستى با این امت در دنیایشان حیله بازى، و در بهره گیرى از غنیمت آنان دستخوش فریبشان سازى.

چون مجال بیشتر در خیانت به امت به دستت افتاد، شتابان حمله نمودى و تند برجستى و آنچه توانستى از مالى که براى بیوه زنان و یتیمان نهاده بودند بربودى. چنانکه گرگ تیز تک برآید و بز زخم خورده و از کار افتاده را برباید. پس با خاطرى آسوده، آن مال ربوده را به حجاز روانه داشتى و خود را در گرفتن آن بزهکار نپنداشتى. واى بر تو گویى با خود چنین نهادى که مرده ریگى از پدر و مادر خویش نزد کسانت فرستادى. پناه بر خدا آیا به رستاخیز ایمان ندارى، و از حساب و پرسش بیم نمى آرى اى که نزد ما در شمار خردمندان بودى چگونه نوشیدن و خوردن را بر خود گوارا نمودى حالى که مى دانى حرام مى خورى و حرام مى آشامى و کنیزکان مى خرى و زنان مى گیرى و با آنان مى آرامى از مال یتیمان و مستمندان و مؤمنان و مجاهدانى که خدا این مالها را به آنان واگذاشته، و این شهرها را به دست ایشان مصون داشته.

از نامه هاى آن حضرت علیه السّلام است به یکى از کار گردانان خود (که او را بر اثر پیمان شکنى و خوردن از بیت المال سرزنش نموده است و بین رجال دانان و شرح نویسان بر نهج البلاغه اختلافست که امام علیه السّلام این نامه را به کدام یک از کار گردانانش نوشته است: بعضى گفته اند: بعبد اللّه ابن عبّاس نوشته که از جانب حضرت حاکم بصره بوده بیت المال را برداشته به مکّه رفته و در آنجا خوش مى گذرانید، دیگرى گفته: عبد اللّه را مقامى ارجمند بوده و از خدمت و متابعت آن حضرت هیچ گاه جدائى ننموده، و برخى گفته اند: نامه را بعبید اللّه ابن عبّاس برادر عبد اللّه نگاشته، و عبید اللّه کسى است که دینش درهم و پول بوده و بخبر او اعتماد نداشته ضعیف مى شمارند، و شمّه اى از داستان گریختن او با سعید ابن نمران از یمن و آمدنشان نزد امیر المؤمنین علیه السّلام به کوفه در شرح خطبه بیست و پنجم در باب خطبه ها گذشت، و سعید ابن نمران را رجال دانان از شیعیان حضرت و حسن الحال مى دانند، و دیگرى گفته: عبید اللّه ابن عبّاس از جانب حضرت حاکم یمن بوده و از او چنین چیزى نقل نشده است، خلاصه معلوم نگشته که این نامه را به کدام یک از پسر عموهایش که حاکم بصره بوده نوشته است):

(۱) پس از حمد خدا و درود حضرت مصطفى، من ترا در امانت خود (حکومت رعیّت و اصلاح امر معاش و معاد ایشان) شریک و انباز خویش ساختم، و ترا (چون) پیراهن و آستر جامه ام گردانیدم (همواره ترا از خواصّ و نزدیکترین شخص بخود مى پنداشتم) و هیچیک از خویشانم براى موافقت و یارى و رساندن امانت (اموال بیت المال) بمن از تو درستگارتر نبود، پس چون دیدى روزگار بر پسر عمویت سخت گرفته، و دشمن بر او خشم نموده، و امانت مردم (عهد و پیمانشان) تباه گشت، و این امّت (به خونریزى و ستم) دلیر شده پراکنده گردیدند، به پسر عمویت پشت سپر برگرداندى (از پیروى او دست کشیدى) و از او دورى کردى همراه دورى کرده ها، و او را یارى نکردى همدست آنانکه از یارى خوددارى کردند، و باو خیانت کردى بکمک خیانت کنندگان، پس نه به پسر عمویت همراهى نمودى، و نه امانت را اداء کردى،

(۲) و گویا تو با کوشش خود (در راه دین) خدا را در نظر نداشتى، و گویا تو (در ایمان) به پروردگارت بر حجّت و دلیلى نبودى (مانند سست ایمانان خدا را نشناخته او را سرسرى پنداشتى) و بآن ماند که تو با این مردم مکر و حیله بکار مى بردى، و قصد داشتى آنها را از جهت دارائیشان بفریبى (خلاصه منظور از اظهار دین و ایمانت آن بود که مردم را فریفته دارائیشان را بربائى) که چون بسیارى خیانت بمردم ترا توانا ساخت زود حمله نموده برجستى، و ربودى آنچه بر آن دست یافتى از دارائیهاشان که براى بیوه زنان و یتیمانشان اندوخته بودند مانند ربودن گرگ سبک ران بز از پا افتاده را، پس آن مال را به حجاز (مکّه یا مدینه) با گشادگى سینه (خرّم و شاد) بروى، و از گناه ربودن آن باک نداشتى، غیر ترا پدر مباد (افّ بر تو) بآن ماند که تو میراثت را (که) از پدرت و مادرت (رسیده برداشته) نزد خانواده ات آورده اى (بیت المال را مرده ریگ پدر و مادر پنداشتى)

(۳) خدا را تسبیح کرده او را از هر عیب و نقصى منزّه مى دانم (شگفتا) آیا تو بمعاد و بازگشت ایمان ندارى، یا از مو شکافى در حساب و باز پرسى (در آخرت) نمى ترسى اى آنکه نزد ما از خردمندان بشمار مى آمدى، چگونه آشامیدن و خوردن (آن مال) را جائز و گوارا دانى، با اینکه میدانى حرام مى خورى و حرام مى آشامى و کنیزان خریده زنان نکاح میکنى از مال یتیمان و بى چیزان و مؤمنان جهاد کنندگانى که خدا این مال را براى آنان قرار داده، و بآنها این شهرها را (از دشمنان) محافظت و نگاه دارى نموده است.

اما بعد (از حمد و ثناى الهى) من تو را شریک خویش در امانتم (حکومت و زمامدارى) قرار دادم و تو را از خواص و صاحب سرّ خود گردانیدم و در میان خاندان و خویشاوندانم کسى مطمئن تر از تو براى همکارى، یارى و اداى امانت نسبت به من نبود اما همین که دیدى زمان بر پسر عمویت سخت گرفته و دشمن در نبرد با او محکم ایستاده و به غارتگرى دست زده و امانت در میان مردم خوار و بى مقدار شده و این امت (از فرمان حق) تجاوز نموده و بى پناه گشته است (در چنین شرایطى تو) به پسر عمویت پشت کردى و با کسانى که از او جدا شدند، همراه گشتى و با آنها که دست از یاریش کشیدند هماهنگ شدى و همراه خائنان، به او خیانت کردى; نه پسر عمویت را یارى رساندى و نه امانت را ادا نمودى.

گویا تو جهاد خود را براى خدا انجام ندادى و گویا حجّت و بیّنه اى از سوى پروردگارت نداشتى و گویا تو با این امت براى غصب دنیایشان حیله و نیرنگ به کار مى بردى و مقصودت این بود که آنها را بفریبى و غنایمشان را در اختیار بگیرى (و آن نیات آلوده سبب شد که) آن زمان که امکان تشدید خیانت نسبت به امت را پیدا کردى به سرعت حمله کردى و با عجله بر بیت المال پریدى و آنچه در قدرت داشتى از اموالشان که براى زنان بیوه و یتیمان آنها نگهدارى مى شد ربودى. همانند گرگ چالاکى که بزغاله مجروح و استخوان شکسته اى را برباید، آن گاه آن را با خاطرى آسوده به سوى حجاز حمل کردى بى آنکه در این کار احساس گناه کنى. دشمنت بى پدر باد، گویا میراث پدر و مادرت را براى خانواده ات مى بردى. سبحان الله آیا به معاد ایمان ندارى و از بررسى دقیق حساب روز قیامت نمى ترسى؟! اى کسى که در گذشته نزد ما از خردمندان به شمار مى آمدى، چگونه آب و غذایى را گوارا مى نوشى و مى خورى در حالى که مى دانى حرام مى خورى و حرام مى نوشى و چگونه با اموال یتیمان و مساکین و مؤمنان و مجاهدانى که خداوند این اموال را به آنها اختصاص داده و بلاد اسلام را به وسیله آنان حفظ کرده، کنیزانى را مى خرى و زنانى را به همسرى در مى آورى (نمى دانى آمیزش با آن کنیزان حرام و نکاح با آن زنان نارواست).

نامه در یک نگاه:

این نامه همان گونه که در پایان آن در بحث نکات به صورت مشروح خواهد آمد، بنابر معروف به عبد الله بن عباس نوشته شده است و امام(علیه السلام) او را به جهت عدم رعایت موازین صحیح در بیت المال سرزنش و نکوهش کرده است و همچون پدرى دلسوز و با محبّت که فرزندش را در راه خطا مى بیند، بر او بانگ مى زند و فریاد مى کشد و او را بر مسیر صحیح فرا مى خواند، ابن عباس را زیر رگبار سرزنش هاى خود گرفته است.

در بخش اوّلِ این نامه، احسان خود را به او یادآور مى شود که وى را به عنوان یکى از خواص خود به یکى از مهم ترین مقام ها; یعنى فرماندارى بصره منصوب کرده است.

در بخش دوم به بدى هاى او نسبت به خود اشاره مى کند و وى را به سبب عدم رعایت موازین عدالت در امر بیت المال نکوهش مى کند و به تقواى الهى و باز گرداندن اموال مسلمین فرمان مى دهد.

در بخش سوم سوگند مى خورد که اگر فرزندانش حسن و حسین(علیهما السلام) با تمام قرب و منزلتى که نزد او دارند مرتکب چنین کارى شوند ملاحظه آنها را نیز نمى کند.

در چهارمین و آخرین بخش به او هشدار مى دهد که زندگى دنیا فانى و ناپایدار است و به زودى از این جهان چشم مى پوشد و در پیشگاه عدل الهى حاضر مى شود و باید در برابر اعمال خود پاسخ گو باشد و از بسیارى از اعمال خود پشیمان مى گردد; اما پشیمانى اش سودى ندارد.

در اینکه مخاطب این نامه واقعا عبد الله بن عباس از یاران معروف امام على(علیه السلام) و یا برادرش عبیدالله یا شخص دیگرى است اختلاف زیادى در میان مورخان و شارحان نهج البلاغه و علماى رجال دیده مى شود که ما در پایان این نامه به آن اشاره خواهیم کرد و آنچه را نزدیک تر به نظر مى رسد بیان مى کنیم.

آیا به معاد ایمان ندارى که چنین مى کنى؟!

امام(علیه السلام) در آغاز این نامه به محبّت هایى که در حق این فرماندار کرده اشاره مى کند و او را به یاد خدماتش به او مى اندازد تا از خطایى که مرتکب شده بسیار شرمنده شود. مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) من تو را شریک خود در امانتم (حکومت و زمامدارى) قرار دادم و تو را از خواص و صاحب سرّ خود گردانیدم و در میان خاندان و خویشاوندانم کسى مطمئن تر از تو براى همکارى، یارى و اداى امانت نسبت به من نبود»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی کُنْتُ أَشْرَکْتُکَ فِی أَمَانَتِی، وَجَعَلْتُکَ شِعَارِی(۲) وَبِطَانَتِی(۳)، وَلَمْ یَکُنْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِی أَوْثَقَ مِنْکَ فِی نَفْسِی لِمُوَاسَاتِی وَ مُوَازَرَتِی(۴) وَ أَدَاءِ الاَْمَانَهِ إِلَیَّ).

امام(علیه السلام) در این عبارات کوتاه به سه نکته در مورد این فرماندار اشاره مى کند:

  1. او را در امر زمامدارى امت سهیم و شریک کرده و یکى از مهم ترین مناصب را در اختیار او گذارده است.
  2. او را محرم اسرار خود و بطانه و شعار خویش قرار داده که نشانه نهایت اعتماد و خوش بینى است.
  3. از میان تمام خویشاوندان و بستگان، او را از همه مطمئن تر براى همکارى در امر مهم حکومت اسلامى شناخته است، بنابراین شایسته نبود که در برابر این همه محبّت و اعتماد و اطمینان، خلافى از او سر بزند.

آن گاه امام(علیه السلام) به تخلفات فرماندار خود پرداخته و مطلب را از اینجا شروع مى کند و مى فرماید: «اما همین که دیدى زمان بر پسر عمویت سخت گرفته و دشمن در نبرد با او محکم ایستاده و به غارتگرى دست زده و امانت در میان مردم خوار و بى مقدار شده و این امت (از فرمان حق) تجاوز نموده و بى پناه گشته است (در چنین شرایطى تو) به پسر عمویت پشت کردى و با کسانى که از او جدا شدند همراه گشتى و با آنها که دست از یاریش کشیدند هماهنگ شدى و همراه خائنان، به او خیانت کردى; نه پسر عمویت را یارى رساندى و نه امانت را ادا نمودى»; (فَلَمَّا رَأَیْتَ الزَّمَانَ عَلَى ابْنِ عَمِّکَ قَدْ کَلِبَ(۵)، وَالْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ، وَأَمَانَهَ النَّاسِ قَدْ خَزِیَتْ، وَهَذِهِ الاُْمَّهَ قَدْ فَنَکَتْ(۶) وَشَغَرَتْ(۷)، قَلَبْتَ لاِبْنِ عَمِّکَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ(۸) فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِینَ، وَخَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِینَ، وَخُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِینَ، فَلاَ ابْنَ عَمِّکَ آسَیْتَ(۹)، وَلاَ الاَْمَانَهَ أَدَّیْتَ).

جمله «قَلَبْتَ لاِبْنِ عَمِّکَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ» که معناى تحت اللفظى آن این است: «سپر را براى پسر عمویت وارونه کردى» کنایه از پشت کردن به کسى است، زیرا مجاهدان در میدان جنگ هنگامى که رو به روى طرف مقابل مى ایستند روى سپر به طرف آنهاست اما اگر فرار کنند باطن سپرها مقابل آنها خواهد بود به همین جهت به عنوان کنایه، این جمله در پشت کردن به شخص یا چیزى به کار مى رود.

امام(علیه السلام) در پنج جمله نخستین، وضع زمان را براى او ترسیم مى کند: سخت شدن شرایط محیط، جسور شدن دشمن در جنگ، بى اعتبارى امانت در میان مردم، تعدى کردن امت از احکام الهى و بى پناه شدن.

سپس امام(علیه السلام) با چند جمله، مخالفت پسر عمویش را با خود از چند زاویه بررسى مى کند: پشت کردن به او، هم صدا شدن با مخالفان، دست کشیدن از یارى، همراهى با بى طرفان و خیانت کردن در بیت المال با خائنان. به این ترتیب تمام اوصاف او را با این تعبیرات گویا و پرمعنا مجسم ساخته و خلاصه اش همان است که در دو جمله آخر با فاء تفریع بیان فرموده است: دست برداشتن از یارى و خیانت در امانت.

آن گاه امام(علیه السلام) از زاویه دیگرى به اعمال او نگاه مى کند و براى برانگیختن وجدان مذهبى او این جمله ها را بیان مى دارد و مى فرماید: «گویا تو جهاد خود را به خاطر خدا انجام ندادى و گویا حجت و بینه اى از سوى پروردگارت نداشتى و گویا تو با این امت براى غصب دنیایشان حیله و نیرنگ به کار مى بردى و مقصودت این بود که آنها را بفریبى و غنایمشان را در اختیار بگیرى»; (وَکَأَنَّکَ لَمْ تَکُنِ اللهَ تُرِیدُ بِجِهَادِکَ، وَکَأَنَّکَ لَمْ تَکُنْ عَلَى بَیِّنَه مِنْ رَبِّکَ، وَکَأَنَّکَ إِنَّمَا کُنْتَ تَکِیدُ هَذِهِ الاُْمَّهَ عَنْ دُنْیَاهُمْ، وَتَنْوِی غِرَّتَهُمْ(۱۰) عَنْ فَیْئِهِمْ).

امام(علیه السلام) در این سه جمله، نخست در خلوص نیّت او در امر جهاد تردید مى کند و سپس در اینکه اعمالش مستند به دلیل باشد ابراز تردید مى فرماید و سرانجام عمل او را شبیه کسى مى شمرد که با ظاهر سازى و عوام فریبى مى خواهد حقوق مردم را که خدا در بیت المال قرار داده برباید.

شاید این فرماندار (هر کس که باشد) با شنیدن این جمله ها تکانى بخورد و به راه آید و اموال بیت المال را به جاى خود باز گرداند.

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى فرماید: «(و آن نیات آلوده سبب شد که) آن زمان که امکان تشدید خیانت نسبت به امت را پیدا کردى به سرعت حمله کردى و با عجله بر بیت المال پریدى و آنچه در قدرت داشتى از اموالشان را که براى زنان بیوه و یتیمان آنها نگهدارى مى شد ربودى; همانند گرگ چالاکى که بزغاله مجروح و استخوان شکسته اى را برباید، آن گاه آن را با خاطرى آسوده به سوى حجاز حمل نمودى بى آنکه در این کار احساس گناه کنى. دشمنت بى پدر باد گویا میراث پدر و مادرت را براى خانواده ات مى بردى»; (فَلَمَّا أَمْکَنَتْکَ الشِّدَّهُ  فِی خِیَانَهِ الاُْمَّهِ أَسْرَعْتَ الْکَرَّهَ(۱۱)، وَعَاجَلْتَ الْوَثْبَهَ(۱۲)، وَاخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَیْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَهِ لاَِرَامِلِهِمْ وَ أَیْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ(۱۳) الذِّئْبِ الاَْزَلِّ(۱۴) دَامِیَهَ(۱۵) الْمِعْزَى(۱۶) الْکَسِیرَهَ(۱۷)، فَحَمَلْتَهُ إِلَى الْحِجَازِ رَحِیبَ(۱۸) الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ غَیْرَ مُتَأَثِّم(۱۹) مِنْ أَخْذِهِ، کَأَنَّکَ لاَ أَبَا لِغَیْرِکَ حَدَرْتَ(۲۰) إِلَى أَهْلِکَ تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَأُمِّکَ).

تعبیرات امام(علیه السلام) بسیار گویا و تشبیه آن حضرت در این زمینه فوق العاده کوبنده و پر معناست و براى بیان چنین مقصدى جمله هایى از این بهتر تصور نمى شود.

تعبیر به «أَسْرَعْتَ الْکَرَّهَ; به سرعت حمله نمودى» و «عَاجَلْتَ الْوَثْبَهَ; با شتاب بر آن پریدى» و تعبیر به «اخْتَطَفْتَ; آنها را ربودى» و تشبیه به گرگ چالاکى که بزغاله مجروح استخوان شکسته اى را برباید و تعبیر به «تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَأُمِّکَ; اموال بیت المال را همچون میراث پدر و مادر شمردى» همه و همه گویاى زشتى فوق العاده اعمال اوست.

جمله «لاَ أَبَا لِغَیْرِکَ; دشمنت بى پدر باد» نوعى احترام است به آن فرماندار، زیرا در آنجا که مى خواهند تحقیر کنند مى گویند: «لا أباً لَکَ» (بى پدر شوى) بنابراین امام(علیه السلام) در عین سرزنش شدید احترام او را نیز به مقدار لازم حفظ مى کند.

تعبیر به «تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَأُمِّکَ» تعبیر زیبایى است که در این گونه موارد به کار مى رود و کسى که بى محابا روى مالى افتاده و از آن بهره مى گیرد، گفته مى شود: مثل اینکه میراث پدر و مادر را به چنگ آوردى.

امام(علیه السلام) در پایان این بخش از نامه خود به صورت اظهار تعجب مى فرماید: «سبحان الله آیا به معاد ایمان ندارى و از بررسى دقیق حساب روز قیامت نمى ترسى»; (فَسُبْحَانَ اللهِ! أَ مَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ؟ أَوَمَا تَخَافُ نِقَاشَ(۲۱) الْحِسَابِ!).

اشاره به اینکه کسى که ایمان به قیامت دارد و معتقد به این آیه است: (فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه خَیْراً یَرَهُ * وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه شَرًّا یَرَهُ)(۲۲) نباید این گونه در اموال بیت المال تصرف کند. این عمل با آن ایمان سازگار نیست; یا ایمان ضعیف است یا قیامت به فراموشى سپرده شده است.

***

امام(علیه السلام) سپس در ادامه سرزنش ها و اعتراضات شدید، به مخاطب خود مى فرماید: «اى کسى که در گذشته نزد ما از خردمندان به شمار مى آمدى چگونه آب و غذایى را گوارا مى نوشى و مى خورى در حالى که مى دانى حرام مى خورى و حرام مى نوشى و چگونه با اموال یتیمان و مساکین و مؤمنان و مجاهدانى که خداوند این اموال را به آنها اختصاص داده و بوسیله آنان بلاد اسلام را حفظ کرده، کنیزانى را مى خرى و زنانى را به همسرى در مى آورى (نمى دانى آمیزش با آن کنیزان حرام و نکاح با آن زنان نارواست)»; (أَیُّهَا الْمَعْدُودُ ـ کَانَ ـ عِنْدَنَا مِنْ أُولِی الاَْلْبَابِ، کَیْفَ تُسِیغُ(۲۳) شَرَاباً وَ طَعَاماً وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّکَ تَأْکُلُ حَرَاماً، وَ تَشْرَبُ حَرَاماً، وَتَبْتَاعُ الاِْمَاءَ وَتَنْکِحُ النِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ الْیَتَامَى وَالْمَسَاکِینِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُجَاهِدِینَ الَّذِینَ أَفَاءَ(۲۴) اللهُ عَلَیْهِمْ هَذِهِ الاَْمْوَالَ، وَأَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلاَدَ!).

تعبیر به «کانَ» که ناظر به زمان گذشته است اشاره به این است که ما تو را قبلاً جزء خردمندان مى دانستیم ولى با این اعمالت که از خود نشان داده اى اکنون در زمره آنان نیستى.

جمله «کَیْفَ تُسِیغُ…» اشاره به این است که تمام زندگى تو آمیخته با حرام شده و آب و غذایى که از اموال غصب شده بیت المال به دست مى آورى، نوشیدن و خوردنش بر تو حرام است و همسرانى که از کنیزان با پول حرام خریدارى مى کنى و مهریّه حرامى که براى زنان آزاد قایل مى شوى سبب مى شود زندگى خانوادگى تو نیز آلوده به حرام گردد.

جمله «مِنْ أَمْوَالِ الْیَتَامَى وَالْمَسَاکِینِ…» اشاره به این است که اگر این اموال مال افراد ثروتمندى بود غصب آنها کمتر قبح و زشتى داشت; ولى غصب اموالى که متعلّق به دو گروه یتیمان و محرومان و مجاهدان و مدافعان اسلام است بسیار قبیح تر و زشت تر است.

******

پی نوشت:

۱ . سند نامه: بخش هایى از این نامه را ابن قتیبه (متوفاى ۲۷۶) در کتاب عیون الاخبار آورده است و بلاذرى (متوفاى ۲۷۹) در کتاب انساب الاشراف و ابن عبد ربه (متوفاى ۳۲۸) در عقد الفرید آورده و اینها همگى قبل از سید رضى مى زیسته اند و از کسانى که پس از سید رضى بوده و آن را در کتاب هاى خود آورده اند، احمد بن محمد بن میدانى در مجمع الامثال و سبط بن جوزى در تذکره الخواص است. ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه خود مى گوید: راویان اتفاق نظر دارند که این نامه از على(علیه السلام) است و در اکثر کتب تاریخى آمده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۴۴).

۲ . «شِعار» به لباس زیرین گفته مى شود که با موى بدن انسان تماس دارد و از این رو به صاحب سرّ و محرم راز نیز شعار مى گویند. در مقابل «دثار» که به معناى لباس رویین است. واژه شعار معناى دیگرى هم دارد و آن علامت است و همچنین سخنان و جمله هایى که اهداف قوم و ملتى را نشان مى دهد. در نامه بالا همان معناى اوّل اراده شده است.

۳ . «بِطانه» به معناى لباس زیرین در مقابل «ظِهاره» است که به لباس رویین گفته مى شود. نیز به افرادى که محرم اسرار هستند بطانه گفته مى شود و منظور امام از این واژه معناى اخیر است.

۴ . «مُوازَرَه» به معناى معاونت از ریشه «وِزر» به معناى سنگینى گرفته شده است، زیرا کسى که به دیگرى کمک مى کند بخشى از بار سنگین او را بر دوش مى گیرد و وزیر را نیز به همین جهت وزیر مى گویند.

۵ . «کَلِبَ» فعل ماضى است، از ریشه «کلب» بر وزن «قلب» در اصل به معناى ضربه زدن بر اسب با مهمیز است. (مهمیز شىء نوک تیزى است که در کنار چکمه قرار مى دادند و سوارکاران براى دواندن اسب از آن استفاده مى کردند). کَلِب در اینجا به معناى شدت یافتن و سخت شدن است.

۶ . «فَنَکَت» فعل ماضى از ریشه «فَنک» بر وزن «زنگ» به معناى تعدى و لجاجت و سرکشى است.

۷ . «شَغَرَت» این واژه فعل ماضى از ریشه «شَغر» بر وزن «صبر» به معناى بى پناه و بى دفاع شدن است.

۸ . «المَجِنّ» به معناى سپر است از ریشه «جَن» بر وزن «فن» به معناى پوشانیدن گرفته شده، زیرا سپر انسان را در برابر ضربات دشمن مى پوشاند.

۹ . «آسَیْتُ» از ریشه «مواسات» به معناى همکارى کردن است.

۱۰ . «غِرّه» به معناى خدعه کردن و غافل نمودن است.

۱۱ . «کرَّه» به معناى حمله کردن است.

۱۲ . «الوَثْبَه» از ریشه «وَثْب» بر وزن «وصف» به معناى پیروزى گرفته شده سپس به معناى پریدن و جستن براى گرفتن چیزى نیز آمده است.

۱۳ . «اِخْتِطاف» به معناى ربودن چیزى با سرعت است.

۱۴ . «الاَزَلّ» از ریشه «زلل» به معناى انسان یا حیوانى است که ران هاى باریکى داشته باشد و با توجّه به اینکه چنین کسى با سرعت مى تواند راه برود، این واژه به معناى سریع و پرشتاب مى آید.

۱۵ . «دامِیَه» به معناى مجروح و خون آلود است از ریشه «دم» به معناى خون گرفته شده.

۱۶ . «المِعزَى» به معناى بز است.

۱۷ . «الکَسیره» به معناى شکسته و استخوان شکسته است و هنگامى که در مورد گوسفند و امثال آن به کار رود به معناى دست و پا شکسته است.

۱۸ . «رحیب» به معناى گشاده و وسیع است از ریشه «رحب» بر وزن «قفل» که به معناى وسعت یافتن است گرفته شده و رحیب الصدر به کسى گفته مى شود که خونسرد، بى تفاوت و داراى سعه صدر باشد.

۱۹ . «متأثم» کسى است که احساس گناه مى کند.

۲۰ . «حَدَرْتَ» از ریشه «حَدْر» بر وزن «قدر» به معناى فرود آمدن و پایین رفتن است و از آنجا که پایین رفتن معمولاً به سرعت انجام مى شود این واژه به معناى سرعت کردن نیز به کار مى رود.

۲۱ . «نِقاش» به معناى دقت و سخت گیرى در حساب است.

۲۲ . زلزله، آیه ۷ و ۸٫

۲۳ . «تَسیغُ» از ریشه «سَوْغ» بر وزن «قوم» به معناى گوارا بودن گرفته شده که معمولاً در مورد غذا و آب به کار مى رود; ولى به طور کنایه در امور دیگر نیز استعمال مى شود.

۲۴ . «أفاء» از ریشه «فىء» به معناى بازگشت است گویى اموالى که در دست کفّار بوده جنبه غصب داشته و هنگامى که به غنیمت گرفته مى شود، به صاحبان اصلى باز مى گردد.

منب,: ahlolbait.ir/article/16482/

نقش ایرانیان در ماندگاری تفکر شیعی

چکیده

این مسأله ای کلیدی است که ایرانیان، در ماندگاری فرهنگ تشیع، چه سهمی داشته و چه نقشی آفریده اند. این مسأله از جهتی که اکثریت شیعه در ایران تمرکز دارند بسیار مهم است. علی(ع) در پاسخ به گزافه گویی اشعث کندی که درباره ی ایرانیان اعتراض کرده بود، به آنها فرمود: این شکم گنده ها خودشان روزها در بستر نرم استراحت می کنند و آنها (ایرانیان) روزهای گرم به خاطر خدا فعالیت می کنند و آنگاه از من می خواهند که آنها (ایرانیان) را طرد کنم!! به خدایی قسم که دانه را شکافت و آدمی را آفرید از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: به خدا هم چنان که شما ایرانیان را به خاطر کفر با شمشیر به خاطر کفر خواهید زد، بعد ایرانیان شما را با شمشیر به خاطر اسلام خواهند زد تا مسلمانیتان راست گردانند. این گونه تکریم ها از ایرانیان، نشانگر عظمت آنان در گستره ی تاریخی است.
ایرانیان در دو قرن اولیه که( به اشتباه به دو قرن سکوت درباره ی آنان یاد شده) دو قرن حماسه و تلاش داشته اند. در این دو قرن بود که زمینه های گرایش هوشمندانه به اسلام قوت یافت. ایرانیان به قدری به اسلام جذب شدند که بزرگان علم در تاریخ سده های اولیه، زبان عربی را برگزیدند و القاب عربی برای خود انتخاب کردند. در جغرافیای سیاسی شیعه، رد پای آل بویه را می نگریم که با چه حرص و ولعی به اسلام گرایش یافته اند و در بالنده کردن آن کوشیده اند. این ها قلمروهای مطالعاتی بدیعی را پیش روی ما می نهد. ایرانیان با داشتن خط فکری خاص خود فرهنگ عرب و اسلام را مطالعه می کنند و قسمت سازگار را حذف می کنند. پاسداری از اهل بیت(ع) و فرهنگ عاشورا و فرهنگ امامت و انتظار، مساله مهمی است، ایرانیان، فرهنگ اسلامی را می پرورانند. اهل بیت را پاس می دارند. ظلم را برنمی تابند، به گونه ای که ایران، مأمن و پناهگاه سادات علوی و رضوی و حسینی می شود. اسلام ناب، خود را وامدار ایرانیان می داند. ایرانیان بسیاری از موضوعات تاریخی را رقم می زنند و سفرنامه نویسان که به بلاد اسلامی می روند، ایران را نقطه ثقل دیدارها و فعالیت های خود می دانند و در این اواخر، انقلاب عظیم اسلامی ایران، گویاترین سند بر این واقعیت است.

واژگان کلیدی: اسلام، ایران، تشیع، حماسه، علم، القاب، انتظار، امامت، انقلاب.

مقدمه

مساله ی نقش ایرانیان در ماندگاری تفکر شیعی، از مسائل کلیدی است، زیرا از طرفی اکثریت شیعه در ایران به سر می برند و از طرفی هم سرعت گرایش ایرانیان به تشیع و ماندگاری آن در ایران و نیز اوجی که همه روزه در عشق به فرهنگ شیعی در ایران حاصل می شود، ما را وامی دارد که در این باب کنکاش و پرسش و پی جویی نماییم. در همان قرن نخستین ظهور اسلام، گرایش های عمیقی از ناحیه ی ایرانیان به پذیرش فرهنگ اسلامی صورت گرفت و سبب آن شد که امامان شیعه(ع) همواره به ایرانیان با دیده ی احترام نگاه کنند.
«علی(ع) در یک روز جمعه بر روی منبری آجری خطبه می خواند. اشعث بن قیس کندی، که از سردمداران معروف عرب بود، گفت: ای امیرالمومنین! این سرخ رویان (یعنی ایرانیان) پیش روی تو بر ما غلبه کرده اند و تو جلو این ها را نمی گیری. سپس در حالی که خشم گرفته بود گفت: امروز من نشان خواهم داد که عرب چه کاره است. علی(ع) فرمود: این شکم گنده ها خودشان روزها در بستر نرم استراحت می کنند و آنها (ایرانیان) روزهای گرم به خاطر خدا فعالیت می کنند و آن گاه از من می خواهند که آنها را طرد کنم تا از ستم کاران باشم. قسم به خدا که دانه را شکافت و آدمی را آفرید که از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: به خدا هم چنان که شما ایرانیان را به خاطر کفر با شمشیر خواهید زد، بعد ایرانیان شما را با شمشیر به خاطر اسلام خواهند زد» (مطهری، ۱۳۶۲، ۱۳۸به نقل از سفینه البحار، ماده ولی).
این گونه تکریم ها و تجلیل ها از ایرانیان در زبان امامان شیعه(ع) فراوان است که حکایت از اندیشه و روح بلند ایرانیان می نماید.
برخی از نویسندگان، دو قرن اولیه در ایران را، دو قرن سکوت ارزیابی کرده اند. برخی هم به این سمت رفته اند که فلسفه ی این دو قرن سکوت را بیابند. این مساله احتیاج به کار گسترده ای دارد و بدون این کار گسترده نمی توان مطلب را به درستی بررسی کرد. تاریخ این دوره احتیاج دارد به دقت مورد بررسی قرار گیرد. اگر کسی بخواهد در این زمینه کار کند، به یک مطلب پی خواهد برد و آن این که این دو قرن را نباید دو قرن سکوت نام نهاد، بلکه دو قرن حماسه و تلاش بوده است (زرین کوب، ۱۳۶۲، ۱۸۳) و باعث شده که ایرانیان به اصیل ترین مبانی دین نزدیک شوند و گرایشی عمیق به تشیع و شیعه گری پیدا نمایند. در این دویست سال ایرانیان با آن هوش تیزی که داشتند، بر آن چیزی که به آنها عرضه شده بود نظاره می کردند و آن در خالص ترین و ناب ترین شکل پذیرا شدند و حتی به قدری جذب اسلام شدند که زبان عربیت را برگزیدند (مطهری، ۱۳۶۲، ۱۰۴).
لذا اگر دوره های دویست ساله را نگاه کنید، می بینید عناوین، القاب، همه جنبه ی عربیت دارند و عنوان هایی همچون ابن سینا، نظام الملک، شیخ الطائفه و… مطرح است و همه هم کتاب را به عربی می نگاشته اند (مطهری، ۱۳۶۲، ۱۰۲). و بالاخره تاریخ این دوره یک تاریخ عربی- اسلامی است و یا اسلامی- عربی، این ها اسلام را گرفته اند و دارند کار می کنند، بدون این که از روح اصلی آن جدا شوند. اما آرام آرام خودش را جدا می کند و هرچه به اواخر قرن دوم و اوایل قرن سوم می رسیم، می بینیم ایرانی، خودش را از عرب ها جدا می کند. این خیلی مهم است که با این جدایی به عنوان یک دشمن هم نگاه نمی کند، بلکه از جنبه این که می خواهد خودش، یافته های اسلامی را غنا ببخشد (مطهری، ۱۳۶۲، ۱۰۴)، تا می رسد به حکومت آل بویه که می آیند در ایران مستقر می شوند، هر چه که می گذرد جغرافیای شیعه را وسعت بیشتری می بخشد و همین مرحله ی تاریخ است که به نام persian پرشین مطرح می شود. تا این جا ایران بزرگ می شود و به قدری این حوزه وسعت می یابد که فردی مثل مامون حاضر می شود بیاید. در دورترین نقطه ی فلات ایران یا فلات persian سرمایه گذاری نموده و پایتخت درست بکند. به دلیل این که احساس کرد اینان مسلمان هستند (مطهری، ۱۳۶۲، ۱۰۵) و با توجه به این که ما را هم محترم می شمارند و به عنوان خلیفه مسلمین می پذیرند، اطاعت می کنند، و نیز مامون این را فهمید در حالی که از ما اطاعت می کنند، روحاً با ما نیستند، این مطلب بسیار مهم است و باید روی آن کار کرد. چطور می شود فرهنگی بیاید، ایرانی جذب آن بشود و بعد هم بفهمد که باید به منبع فکر اسلام شیعی متصل شود و با شوری عاطفی و باطنی به این منبع گرایش یابد، چنان که تجلیات این شور عاطفی و باطنی مقدس را در گرایش به امامان، خصوصاً امام حسین(ع) و ائمه(ع) نشان بدهد؟ این مسأله مهم است که بررسی شود، چه چیز در ایرانی وجود داشته که به این شکل درآمده است. این ها یک بخش قلمرو مطالعاتی را به صورت بسیار برجسته ای نشان می دهد. بالاخره این که فرهنگ ایرانی تا این حد از جلو آمده و رشد کرده، دلایلی دارد که باید ریشه کاوی شود، همچنین یک مدتی دوره ی توقف دارد که باید ریشه کاوی بشود.
اجمالاً فردی مانند مرحوم زرین کوب، این قضیه را فقط از زاویه ی همان سکوت ایرانیان در دو قرن بحث کرده، اما بحث نکرده است که این سکوت در درون خودش چه تحولاتی در پی داشته و چه اندازه در روح ایرانی تأثیر گذاشته است. این قضیه مسکوت مانده است و جریان بالندگی اسلام به دست ایرانیان، پس از آن دو قرن حماسه، دقیقاً مدلی ابراهیمی است و ایرانیان از مدل حضرت ابراهیم(ع) بهره برده و استفاده نمودند و در واقع بت های فکری فراوانی را شکستند و گمشده ی خود را در آیین جدید یافته و آن را کحل البصر و سرمه ی چشم خود نهادند (مطهری، ۱۳۶۲، ۱۰۸)، چنان که حضرت ابراهیم(ع)، به ایجاد تشکیک در دل آنها می پردازد تا مبنایی برای گرایش آنها به توحید باشد. ایرانیان با داشتن خط فکری خاصی فرهنگ عرب را مطالعه می کنند، آن قسمتی را که با سنن اسلامی سازگار است می پذیرند ولی سنت هایی که احیاناً از جاهلیت عرب باقی مانده را به دور می ریزند و در واقع همان بخش را که خصلت های کهنه اگر پاسداری می شده، ایرانیان هنگامی که به سرچشمه رسیدند، رها کدند زیرا آرام آرام یک قوه ی تشخیص در این فرهنگ ایجاد شده و دایره persian گسترده شده است. حتی این فرهنگ را منتقل نموده اند. آقای واعظ زاده تحقیق کاملی کرده که هرچه شیعه است ضمن این که دایره اش دایره ی نوادگان حضرت زهرا(س) است، که حتی جزء اهل سنت هم اگر بوده اند، جزء بنی فاطمه اند. همین حالا پادشاه برونه ای شجره نامه اش شجره نامه ی سادات است که از ایران ریشه گرفته و بالاخره هرجا ایرانیان رفته اند، حتی اگر اهل سنت هم بوده اند، سنت عاشورا را پاسداری می کنند. مثلاً در چین، همه ی اهل سنت آن جا حنفی اند، اما زیارت عاشورا را می خوانند و در مراسم عاشورا به عزاداری می پردازند و در خود شیعیان هم صفت امانت داری، راستگویی، جزء خصلت های غیرقابل انفکاک شیعه بوده و بالاخره هرجا می رفته اند اگر از سادات بوده و از دنیا می رفته اند، جایش یک امامزاده درست می شده، چون حرکت که می کرد، مردم را عوض می کرد و یک انقلاب درونی در آنها به وجود می آورد و آنها را به کانون گرمابخش معنوی نزدیک می کرد، تا این که آل بویه آمدند و قسمتی عظیم از دنیای آن روز را به شیعه نزدیک کردند. اما متأسفانه یک دگردیسی در تاریخ ما به وجود آمد و به اصطلاح تدریجاً این فرهنگ آسیب دید. حال چرا این جوری نیست؟ چرا امانت داری رخت بربسته؟ چرا صداقت گرفته شده؟ این آسیت شناسی است که می تواند ما را هدایت کند، به این که بعد چه می شود؟ کجا می خواهیم برویم(مطهری، ۱۳۶۲، ۱۱۵).
اگر این بحث ها تحلیل شود و دلایل تاریخی و ریشه های این بازگشت و رجعت به دست بیاید، به نتیجه ی بسیار خوبی دست خواهیم یافت و بالاخره ما باید آسیب هایی را که در فرهنگ شیعی پدید آمده، بیرون بکشیم و شناسایی کنیم.
تا زمانی که شیعه داشت گسترش می یافت را باید یک مقطع بزرگ بدانیم، هر آن چه کرده ایم در این دوره، مثبت است که از زوایای گوناگونی باید بحث شود، هم از زوایای اجتماعی، سیاسی و هم از زاویه ی حکومت هایی که بوده اند، و رفتارهای اجتماعی که حاکم بوده است. یعنی باید دید، در اصل جغرافیای ما کجا است؟ و در جغرافیای سیاسی ما در گذشته چه چیزهایی می گذشته و وجود داشته است. جالب است که در این دوره، چهره ی شاخص شیعی نداریم که مثلاً بگوییم این چهره ی شاخص، علمدار شیعه بوده، شیعه، فرداً فرد موثر بوده است. بالاخره پس از این دویست سال می رسیم به اواخر دوره ی امامت، که در پرتو شعاع امامت است که فرداً فرد ایرانی، می شوند شخصیت اسلامی.
پس از این دوره، دیگر عرب ها حاکم نیستند، در حکومت بنی عباس فقط اسم عرب، چرخش دارد و الا عربی در کار نیست و در قلمروهای دیگر دنیای آن روز، حکومت عثمانی هاست، ترک های عثمانی حاکم اند. در این دوره، سیاست بنی عباس در دو شیوه ادامه پیدا می کند (مطهری، ۱۳۶۲، ۱۱۵).
۱) حکومت کاملاً رها است، چیزی که به نام تمدن اسلامی است، بسیار وسیع است، اما فرهنگ ایرانی که با فرهنگ اسلامی در آمیخته بر مجموعه نظارت می کند، مبادا از مسیر خارج شده و آموزه هایش در معرض گژتابی ها و تفسیرهای وارونه قرار بگیرد (مطهری، ۱۳۶۲، ۱۱۸).
۲) ایرانی در نقش آفرینی خود نسبت به حکومت، نقش راه برنده و ارشادی هم ایفا کرده و از مظالم تا جایی که می تواند جلوگیری می نماید و با ظلم ها و ستم گری ها ستیزه می نماید (مطهری، ۱۳۶۲، ۱۲۰).
در همین دوره است که ایران یک پایگاه می شود، خیلی به او نگاه می کنند، فرزندان مسلمان و شیعه و به خصوص سادات از کشورهای عربی، مثل عراق و برخی اماکن دیگر، وقتی می خواهند به جایی پناه ببرند، به ایران می آیند. تمام کوه ها، تپه ها و مزارع و فلات های ایران در دو قرن اولیه و مقداری بعد از این پناه گاه این هاست و نباید خام اندیشی کنیم که این ها برای دریافت خمس به ایران آمده اند. هرگز چنین نیست، بلکه ایران مأمن و پناه گاه آنهاست، چنان که سلسله ی سادات رضوی، به همین دلیل به ایران متوجه گردیده اند.
در خود ایران تموج شیعه گری بالایی وجود دارد. در نقل های تاریخی است که از خراسان و یا از جایی دیگر از ایران، فردی حرکت می کند به مدینه می رود تا از امام مسأله بپرسد، یا سوال سیاسی مهمی را دریافت کند، و تکلیف شیعه را جویا شود. این ها خود نشانه ی یک گرایش عمیق را در دو دهه ی نخست نشان می دهد.
برای شناختن این موقعیت و پایگاه اجتماعی، تاریخی باید راهی را طی کنیم و مباحث مهمی را تعقیب نماییم. مثلاً خراسان کجا و مازندران کجا و مدینه کجا! در تاریخ داریم که از خراسان، از طبرستان و دیلم، به مدینه رفته اند. این ها قابل تأمل اند. باید بررسی شود که چگونه ایرانی در آن روز به اپوزیسیون می پیوسته، در حالی که خطر شدیدی دارد و می داند هم که خطر دارد، اما مخاطره را می پذیرد، می رود و می گوید: این ها (بنی عباس) آمدند و نقش کسری ها را دارند دوباره احیا می کنند، بنابراین تفاوتی حاصل نشده، آدم های کاخ ها عوض شده ولی کاخ ها تغییر نکرده است.
تا این جا دوره، دوره ی جذب و انجذاب است. بعد از این دوره است که می بینیم ایرانی هویت پیدا می کند و در تمام مناطق روح persian حاکم است و کم کم دولت های شیعی شکل می گیرند، و اولین جایی که دولت شیعی تشکیل می شود طبرستان است.
در گرایش به اسلام ناب، ایران باعث شد که هم فرهنگ شیعی گسترش یابد، هم کشور ایران از لحاظ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، به عنوان پایگاه و قدرتی مؤثر عرض اندام کند و مطرح بشود و هم پای همه ی قدرت های جهانی و منطقه ای، بلکه جلوتر حرکت کند. چنان که می بینیم ایران و عثمانی با هم پای میز مذاکره می نشینند، اگر ایران مساوی با عثمانی ها نبود پای میز مذاکره نمی نشست، و اصلاً جنگ نمی کرد. ایران با انگلیس پای میز مذاکره می نشیند. این ها نشانه ی پیشرفتگی ایران است. در سفرنامه های فراوانی که غربی ها می نویسند، ایران مطرح است، دانمارکی ها، فرانسوی ها، انگلیسی ها که در کشورهای خودشان نوشته اند و منتشر کرده اند و خیلی ها را ما هنوز ترجمه نکرده ایم، می گویند: ما وارد ایران که می شویم، رونق فراوانی را در آن جا می بینیم؛ یعنی بازار ایران، کالاهای ایرانی، کتابخانه ها، علما و اندیشمندان، برای غربی ها بسیار پرتجلی بوده است. این ها که برمی گردند به کشورهای خودشان بعداً چه اتفاقی می افتد و چگونه به مدل برداری ها مبادرت می کنند و هم زمان کاخ های واتیکان درست می شود و مساجد، الگو برای کلیساهای آنان می شود. لذا باید یک کار جامعه شناسی از فرهنگ این دوره داشته باشیم و بتوانیم رونق های اقتصادی ایران را بیرون بکشیم و جنبه های فرهنگی که باعث شده در آن دوره توسعه ی اقتصادی مطرح شود را بیرون بکشیم. فرهنگ شیعه توسعه پیدا کرده است را بیرون بکشیم و… بالاخره در این دوره ها شیعه روی حساس ترین جا انگشت گذاشته و توسعه ی اقتصادی داشته، بدون این که ربا درست کند. تجار شیعه ی ایرانی به هر کجا که رفته اند، با خودشان عظمت را بردند، و وقتی به آن جا رفتند، مردم کشورهای دیگر می گفتند از این جا نروید، بمانید ما به شما همه چیز می دهیم، مکان می دهیم، بهترین نقطه ی تجارتی را در اختیارتان می گذاریم.
ایران در این دوره مرکز و محور توجه علما بوده، نمونه اش آمدن علمای جبل عامل لبنان و نیز علمایی از سوریه و مصر به ایران بوده است. اندیشمندان بزرگ از لحاظ علمی، ایران را یک پایگاه می دانسته اند، چطور شده که این پایگاه به هم خورد، این هم جای تامل و بررسی دارد (مطهری، ۱۳۶۲، ۴۳۷).
نخبه های ایران فراوان بوده اند، غیر از مشاهیری که نامشان باقی مانده است، افراد نخبه ای بوده اند که متاسفانه به فراموشی سپرده شده اند.
شیعه در این دوره در ایران برنامه ی توسعه ی اندیشه ی دینی داشته است. باید بررسی کنیم که برنامه های ایرانیان برای توسعه ی آن چه بوده است؟
فرهنگ شیعه بر حکومت اثر می گذاشت، در عین حال علمای اسلامی به حکومت ها بی اعتنا بوده اند.
و آنها همواره خود را وامدار و مدیون و مرهون علما می دانسته اند.
فلسفه رنگ شیعی داشته، از بلاد فارس و ایران رونق یافته است.
شیعه نسبت به زنان درگذشته، بسیار منطقی نگاه می کرده، هم به آنها زمینه ی فعالیت می داده و هم آنها را انگشت نما نکرده است.

نتایج و دستاوردهای بحث

چند نتیجه و دستاورد گران سنگ را از این مبحث می توان به دست آورد.
۱) تاریخ ایران را می توان تاریخ بالندگی و رشد اندیشه ی شیعی دانست. چنان که امروز هم ملاحظه می کنیم تمرکز جمعیتی شیعه در این کشور از همه جای دنیا بیشتر و پرنمودتر است. فهم این مساله و تاریخ کلان شیعه در ایران می تواند بستری باشد بر فهم آینده ی فرهنگ شیعی و اسلامی در حاکمیت آن.
۲) ایران، از همان آغاز تاریخ اسلامی خویش، حتی پیش از آن، مرکز التقای همه ی فرهنگ ها بوده و بالنده ترین آنها به عنوان فرهنگ غالب پذیرفته شده است.
۳) توحید گرایی و تشیع گرایی را ایرانیان در سطح جهان گسترش داده اند، ولی چون ایرانیان پیش از اسلام مذهب عظیمی نداشتند، نمی توانستند جهان یونان را در خود هضم نمایند. یونانی ها که شهر محور بوده اند و خدایان متعدد داشته اند و بر اساس این تکثرگرایی شرک آلود، به تولید معرفت و فلسفه پرداخته اند، با مذهب توحیدگرایی ایرانیان، که حتی پیش از اسلام موجود بوده، به تعارض پرداخته اند و اساس جنگ ایران و روم، جنگ شرک و توحید تلقی گردیده است (ر.ک.. تاریخ کمبریج).
۴) ایران پس از اسلام، چون مذهب اسلام را دریافت و با جهان بینی اسلامی، جهان را در گستره ی عظیمی مشاهده کرد، به انقلاب بعدی که یک انقلاب جهانی معرفتی بود، فرهنگ یونان باستان را در فرهنگ خود دریافت. حکمت بالنده ای با توجه به تفکرات شیعی زاده شد، چنان که اشارات بوعلی سینا و… تولید شد و دوباره غرب را به سوی خود متوجه ساخت.
۵) فلسفه ی یونانی شرک آلود، به دست ایرانی با توحید ناب، تطهیر گردید و خود را به فلسفه ی اشراقی سهروردی رساند و با آتش عشق او همراه شد تا در دوره ی بعدی به فلسفه ی ملاصدرا تبدیل شد.
۶) این فلسفه، که سنتزی عظیم از جهان، ایران، اسلام و تشیع است، نقطه ی عظیمی از شروع است که فرهنگ ایرانی را در آینده ترسیم می کند. این فلسفه ی شرق معرفتی و غرب معرفتی، جهان را به هم پیوند می دهد و یک فلسفه ی میان فرهنگی را در یک نظام عظیم ترسیم می کند.
۷) فلسفه ی فوق، نهضت های فکری ایرانیان را می سازد و آن را به بسط تاریخی گسترده ای ملحق می نماید.
۸) انقلاب عظیم اسلامی ایران، مظهر تام تفکران بنیادین فوق است که در پی این انقلاب، هم در دوره ی معاصر، انقلاب های معرفتی، دینی فراوانی را هم اکنون مشاهده می کنیم و به برکت انقلاب ملهم از مایه های شیعی در ایران، می رود که در جهان، فصلی جدید برای انسان های زجر کشیده و ستم دیده آغاز گردد.
۹) امروزه دشمنان اسلام و تشیع و انقلاب اسلامی، سعی وافری دارند که نوعی انقطاع تاریخی را برای نسل جدید به وجود بیاورند. این مساله امروز از طریق ائمه ی کفر تعقیب می شود که تلاش های همه روزه ای استکبار باید در این معنا مورد جستجو قرار داد.
۱۰) نسل ها امروز هرچه بیشتر باید با فرهنگ ناب شیعی آشنایی یابند و از ظاهرگرایی و تحریف های کلان تاریخی، در تاریخ امامت، عاشورا و انتظار جلوگیری شود و با مایه های حکمی این شناخت تلفیق گردد.

منابع:

۱) مطهری، مرتضی (۱۳۶۲)، خدمات متقابل اسلام و ایرانیان، قم، انتشارات صدرا.
۲) زرین کوب، عبدالحسین (۱۳۶۲)، دو قرن سکوت، تهران، انتشارت امیرکبیر.
۳) بی تا(بی تا)، تاریخ کمبریج، بی جا.
منبع:
نویسنده: احمد ضابطی پورپژوهشگر و مدرس مراکز تربیت معلم نشریه اندیشه حوزه، شماره ۸۵

شرح مناجات الشاکرین (۱)

خاستگاه ارزشی شکرگزاری

ششمین مناجات امام سجاد علیه السلام که در شمار پانزده مناجات خود ایراد فرموده اند، مناجات شاکرین است و ما مبتنی بر روش معهود خود که در آغاز بحث واژه و عنوان کلیدی مناجات ها را مورد بحث و بررسی قرار می دادیم، در آغاز بحث از این مناجات نیز درباره مفهوم «شکر» سخن می گوییم. واژه «شکر» و مشتقات آن در همه زبان ها فراوان به کار می رود و جایگاه شاخصی را به خود اختصاص داده است. امروزه در ادبیات و مراودات عرفی تشکر و سپاسگزاری از دیگران نشانه ادب تلقی می گردد و گذشته از بار ادبی و مثبتی که این واژگان در روابط و قراردادهای اجتماعی جوامع دارند، دارای ارزش اخلاقی عامی که همه جوامع انسانی به آن پایبند هستند نیز می باشند. نظیر راست‏گویی، وفای به عهد و پیمان و امانت داری که همه جوامع بشری حتی جوامع بی دین و لامذهب به آنها معتقد هستند و آنها را ارزش تلقی می کنند. بحث در این باره که منشأ اعتبار این ارزش ها و سایر ارزش های اخلاقی چیست، به فلسفه اخلاق مربوط می گردد و از جمله در فلسفه اخلاق مطرح شده که برخی از مکاتب اخلاقی بر آن هستند که منشأ احکام اخلاقی و معیار صدق و کذب و موجه سازی گزاره ها و احکام اخلاقی، قرارداد و توافق همگان است و درنتیجه، یک باور و حکم اخلاقی تنها در صورتی موجه و معقول است که مردمان خاص در شرایط و اوضاع و احوال خاص بر آن یا بر قاعده یا نظامی که مشتمل بر آن است توافق داشته باشند.(۱) از این نظر ارزش های اخلاقی اعتباری و نسبی به حساب می آیند.
اما در نظریه اخلاقی اسلام، موضوع قضیه اخلاقی عبارت است از آن دسته از عناوین انتزاعی که بر افعال اختیاری انسان صدق می کند و مثل عدالت یک ماهیت خارجی، عینی و ماهوی نیست؛ بلکه عنوانی است که مثلاً از موضع ‏گیری صحیح، به جا انجام دادن کار و رعایت حقوق دیگران انتزاع می شود…. احکام اخلاقی حقیقتاً از سنخ جملات خبری است و خبر از یک واقعیت نفس الامری می دهند.(۲) ارزش اخلاقی فعل اختیاری انسان تابع تأثیری است که این فعل در رسیدن انسان به کمال حقیقی وی دارد. هر کاری به اندازه ای که در آن کمال مؤثر باشد ارزنده خواهد بود و اگر تأثیر منفی دارد، ارزش منفی خواهد داشت و اگر تأثیر مثبت داشته باشد، ارزش مثبت خواهد داشت و اگر نفیاً و اثباتاً تأثیری در آن نداشته باشد، ارزش صفر یا ارزش خنثی خواهد داشت.(۳)
در منطق، ارزش های اخلاقی؛ نظیر عدالت ‏ورزی، راست‏ گویی و وفای به عهد و پیمان در شمار مشهورات و یا مسلّمات و به تعبیر دیگر آرای محموده جای می گیرند که توافق و تسالم همگان بر اعتبار آنهاست و از جمله امور غیربدیهی به حساب می آیند که در جدل مورد استفاده قرار می گیرند. البته با توجه به اینکه همه جوامع بشری در زمان های گوناگون به این قبیل ارزش های اخلاقی گرایش و دل بستگی داشته و دارند، به یک معنا می توان آنها را در شمار امور و ادراکات فطری جای داد که از فطرت و سرشت انسانی ناشی می گردند و عبارتند از ادراکات و گرایش هایی که همزاد انسان و ویژه نوع انسان و غیراکتسابی می باشند. در مقابل فطریاتی که در منطق مطرح است که به نوعی کسبی می باشند و عبارتند از قضایای روشنی که ثبوت محمول برای موضوع در آنها نیازمند به دلیل است و لیکن دلیل آنها در کنار قضیه و همراه با آن در ذهن موجود است. این قضایای بدیهی و فطری از آن روی که فهم مواد و تصور اجزای آن نیازمند کسب می باشند، کسبی به حساب می آیند.
ما به تجربه دریافته ایم که وقتی کسی به ما خدمت و کمک می کند، ما خود را مدیون و بدهکار او می‏ دانیم و اگر نتوانیم خدمت او را جبران کنیم، حداقل به عنوان وظیفه از او تشکر می کنیم و عدم تشکر از خدمت دیگران را بی ادبی و ناسپاسی به حساب می آوریم. در سفری که حدود ده سال قبل بنده به آمریکای لاتین داشتم، در یکی از دانشگاه های آن سامان و در جمع دختران و پسران و اساتید دانشگاهی به سخنرانی پرداختم و پس از پایان سخنرانی جمعیت انبوهی اطراف من جمع شدند و به طرح سؤالات خود پرداختند. در آن بین، خانمی با زحمت و اصرار فراوان جمعیت را می شکافت تا به ما نزدیک شود، به گونه ای که دوستان ما نگران شدند که نکند قصد سویی داشته باشد. اما آن خانم پس از آنکه با زحمت فراوان خودش را به نزدیک ما رساند، گفت: خیلی متشکرم و بلافاصله از آنجا دور شد. او به عنوان ادای دین خود را موظف می دانست که نزد ما بیاید و از ما تشکر کند و تا تشکر نمی کرد وجدانش راضی نمی گشت.
سپاسگزاری و شکرگزاری فراتر از ارزش های انسانی به شمار می آید و حتی حیواناتی که نسبت به سایر حیوانات از هوش بیشتری برخوردارند، در برابر خدمت و غذایی که در اختیارشان قرار می گیرد با حرکات و رفتار خود اظهار تشکر می کنند. در گربه ها، اسب ها و به خصوص در سگ ‏ها کاملاً مشهود است که در برابر اظهار محبت و رسیدگی دیگران اظهار تشکر می کنند و سگ به عنوان تشکر دم می جنباند و پوزه خود را به خاک می ساید

.ضرورت و لزوم شکرگزاری

مسئله ی ضرورت شکرگزاری و تشکر در قبال نعمت هایی که به انسان می رسد از چنان اهمیتی برخوردار است که علمای ما وقتی، در علم کلام، درباره ی لزوم تحقیق درباره خدا و ضرورت اثبات صانع و خداوند سخن به میان می آید، برای آن دو دلیل عقلی ارائه می دهند که عبارت اند از: ترس از ضرر محتمل و دیگری، وجوب شکر منعم. آنان می گویند که عقل، شکر منعم را واجب می داند و ما باید به شکرگزاری کسی که نعمت وجود، سلامتی، زندگی و انبوه نعمت های مادی و معنوی را به ما ارزانی داشته بپردازیم و طبیعی است قبل از تشکر و شکرگزاری باید منعم و کسی که آن نعمت ها را به ما ارزانی داشته بشناسیم. پس از راه وجوب شکر منعم، ضرورت خداشناسی و وجوب اثبات آفریدگار را تبیین می کنند. البته ما اکنون درصدد تأیید و یا رد آن استدلال نیستیم و غرض ما از ذکر این نمونه این است که مسئله وجوب شکر و حسن آن از چنان اهمیتی برخوردار است که از آن برای اثبات ضرورت خداشناسی استفاده شده است. چه اینکه در فرهنگ دینی ما و از جمله در قرآن فراوان به مسئله شکرگزاری از خداوند اهمیت داده شده است. خداوند در آیه ای از قرآن درباره عکس العمل کسانی که مخاطب دعوت انبیاء از جمله پیامبر خاتم صلی الله‏ علیه ‏و ‏آله قرار گرفته اند و پیام هدایت الاهی را دریافت کردند، می فرماید: إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً؛ (۴) «ما راه را به او نمودیم، یا سپاسگزار خواهد بود و یا ناسپاس گزار».
در این آیه مردم به دو دسته تقسیم شده اند: دسته اول کسانی که از دعوت و هدایت های الاهی استفاده می کنند و در مسیر سعادت و رستگاری گام برمی دارند و هدایت ‏پذیری آنان به مثابه شکرگزاری از خداوند تلقی می گردد و دسته دیگر، کافران و کسانی که بی اعتنا به هدایت های الاهی در گمراهی و ضلالت باقی می مانند و گمراهی آنان ناسپاسی از درگاه خداوند به حساب می آید. در آیه دیگر، توانایی شنیداری، دیداری و اندیشیدن مقدمه و پیش درآمد شکرگزاری از خداوند معرفی گردیده است: وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَارَ وَ الْأَفْئِدَهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ‌؛ (۵) «و شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که هیچ چیز نمی دانستید، و برای شما گوش ها و چشم‏ها و دل ‏ها قرار داد تا شاید سپاس گزارید».
همچنین خداوند، برخورداری از امنیت، آسایش، نصرت خویش و روزی حلال را مقدمه شکرگزاری خود معرفی می کند و می فرماید:
وَ اذْکُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْأَرْضِ تَخَافُونَ أَنْ یَتَخَطَّفَکُمُ النَّاسُ فَآوَاکُمْ وَ أَیَّدَکُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ‌؛ (۶) «و به یاد آرید هنگامی را که در زمین گروهی اندک و ناتوان شمرده شده بودید، بیم آن داشتید که مردمان [مشرکان مکه و قبیله های عرب ]شما را بربایند، پس شما را [در مدینه] جای داد و به یاری خود نیرومند گردانید و از چیزهای پاکیزه روزیتان داد تا شاید سپاس گزارید».
و نیز خداوند ارائه امور تشریعی و عبادات و از جمله روزه به بندگان خویش و تقوا را مقدمه و پیش درآمد سپاسگزاری از خویش معرفی می کند و می فرماید:
۱٫ شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِلنَّاسِ وَ بَیِّنَاتٍ مِنَ الْهُدَى وَ الْفُرْقَانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ وَ مَنْ کَانَ مَرِیضاً أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّهٌ مِنْ أَیَّامٍ أُخَرَ یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لاَ یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُکْمِلُوا الْعِدَّهَ وَ لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ‌؛ (۷) «ماه رمضان که در آن قرآن فرو فرستاده شده که راهنمایی برای مردم و نشانه های روشنی از رهنمونی [به راه راست ]و جداکننده حق از باطل است؛ پس هرکس از شما این ماه را دریابد باید آن را روزه بدارد و هرکه بیمار یا در سفر باشد به شمار آن از روزهای دیگر [روزه گیرد]. خدا برای شما آسانی می خواهد و برای شما دشواری نمی خواهد، و تا شمار آن را تمام کنید و خدای را به پاس آنکه شما را راه نمود به بزرگی بستایید و باشد که سپاس گزارید».
۲٫ وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّهٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ‌؛ (۸) «و هر آینه خداوند شما را در [جنگ] بدر در حالی که ناتوان بودید [به علت کمی سپاه و ساز و برگ جنگ ]یاری داد، پس از خدا پروا کنید، باشد که سپاس گزارید».

تمهیدات و شرایط شکرگزاری

اکنون با توجه به اهمیتی که به مسئله شکرگزاری در منابع دینی و به خصوص در قرآن و نیز از سوی عقلا و همه جوامع بشری داده شده جا دارد که به آن توجه جدی داشته باشیم و در این ارتباط ماهیت شکرگزاری و شرایطی را که در تحقق آن دخیل هستند بازشناسیم: وقتی انسان از کسی تشکر می کند که بین او و آن شخص رابطه ای شکل گرفته باشد و در پرتو این رابطه خیری و خدمتی به او رسیده باشد. از این نظر ما از نقاش و هنرمندی که برای خودش نقاشی زیبایی ترسیم کرده است و نیز از خطاطی که خط زیبایی نگاشته است تشکر نمی کنیم، چون آن دو آن کارهای هنری را برای ما انجام نداده اند و وقتی تشکر ما لازم و بجاست که کاری برای ما انجام گرفته باشد. ثانیاً، آن خیر و خدمت باارزش و قابل توجه باشد و چنان بی ارزش نباشد که مورد اعتنا و توجه قرار نگیرد و دریافت‏ کننده آن نه فقط آن را خدمتی در حق خود به حساب نیاورد، بلکه پندارد که تحقیر و مورد تمسخر قرار گرفته است. ثالثاً، عامل خدمت و خیر، قصد رساندن خیر، و خدمت به دیگری را داشته باشد، نه اینکه او بدون چنان قصدی کاری را انجام دهد و اتفاقاً از قِبَل آن خیری به دیگری برسد. رابعاً، انسان عامل خیر را بشناسد و بداند که چه کسی خدمتی به او رسانده و یا نعمتی در اختیار او نهاده است. در صورت تحقق شرایط مزبور لازم و به جاست که انسان با زبان یا قلم و یا به شیوه دیگری از کسی که خیری به او رسانده تشکر کند.
با توجه به آنچه گفته شد، ما وقتی درصدد شکرگزاری از خدا برمی آییم که باور داشته باشیم که خداوند با اراده و قصد خود نعمتی را در اختیار ما نهاده است. پس اگر در موقعیتی باشیم که چیزی را برای خود نعمت و خیر ندانیم و یا ارتباط آن نعمت را با خدا درک نکنیم و آن را منسوب به غیرخدا بدانیم، درصدد تشکر از خدا برنمی آییم. در مواردی به خصوص شرایط غیرعادی و غیرطبیعی، وقتی نعمتی به ما می رسد، به راحتی باور می کنیم که آن نعمت از سوی خداوند به ما ارزانی شده و شکر آن را به جا می آوریم. به عنوان نمونه، وقتی کسی سخت بیمار گشته و در کمال ناامیدی شفا می ‏یابد و یا در شرایط خشک سالی و پس از دعا و توسل مردم و برگزاری نماز باران، وقتی باران می بارد همگان باور دارند که آن سلامتی و باران نعمت خدا و با اراده الاهی ارزانی شده است. اما در اغلب موارد ما نعمت ها و خیری که به ما می رسد به وسایط نسبت می دهیم و فراموش می کنیم که بدون خواست و اراده خدا خیر و نعمتی در اختیار ما قرار نمی گیرد و از این روی توجه مان به واسطه ها، عوامل طبیعی و غیرخدا جلب می گردد و درصدد تشکر از خداوند برنمی آییم. این در حالی است که گزاره های دینی به ما می آموزند که همه نعمت ها از آن خدا هستند، چه بدون واسطه از سوی خدا در اختیار ما قرار گیرند و چه با واسطه: مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ مَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ فَمِنْ نَفْسِکَ…؛ (۹) «هر نیکی ای که به تو رسد از خداست و هر بدی که به تو رسد از خود توست».
در آیه دیگر خداوند می فرماید:
قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشَاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلَى کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ؛ (۱۰) «بگو: بارخدایا، تویی که فرمانروایی، به هرکه خواهی ملک می دهی و از هرکه خواهی ملک باز می‏ستانی، هرکه را خواهی بزرگی و ارجمندی می‏دهی و هرکه را خواهی خوار می کنی؛ نیکی ها همه به دست توست که تو بر همه ‏چیز توانایی».

آموزه های الهی و استناد همه امور به خداوند

دین به ما آموخته است که همه حوادث و رخدادها و از جمله نعمت هایی که به ما می رسد، چه از طریق اسباب طبیعی و اسباب انسانی و چه به وسیله فرشتگان انجام پذیرند، همه با اراده و مشیت الهی انجام گرفته اند و ما باید همه‏ چیز را متعلق به خدا بدانیم و از این روی، یکی از آموزه های فرهنگی ما که در زمان سابق بیشتر بدان توجه می شد این است که اگر تکه نان خشکی روی زمین افتاده، بدان جهت که نعمت و برکت خداست آن را از روی زمین برداریم که زیر دست و پا قرار نگیرد و آن را تمیز کنیم و مورد استفاده قرار دهیم.
وقتی دو توده ی ابر که حامل بخار هستند با یکدیگر اصطکاک و برخورد پیدا می کنند و بر اثر تلاقی بار مثبت و منفی ابرها، رعد و برق پدید می آید، بخشی از آن بخارها به آب تبدیل گشته و به صورت باران بر زمین می ریزد. یا در یک فرایند طبیعی، وقتی دانه ای در زمین افشانده می شود و رطوبت زمین به آن می رسد، جوانه می‏زند و رشد می کند. اما در قرآن که کلام خداوند است نظیر این فعل و انفعالات به خداوند نسبت داده شده است، چون خداوند مسبب‏ الاسباب است و همه عوامل طبیعی و غیرطبیعی تحت اراده و فرمان او هستند و هیچ کاری خارج از اراده خداوند انجام نمی پذیرد. خداوند در قرآن می فرماید:
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی سَحَاباً ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکَاماً فَتَرَى الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ جِبَالٍ فِیهَا مِنْ بَرَدٍ فَیُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشَاءُ وَ یَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ یَشَاءُ یَکَادُ سَنَا بَرْقِهِ یَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ (۱۱)
«آیا ندیده ای که خداوند ابرها را [به وسیله بادها ]می ‏راند سپس میان [پاره های ]آن پیوند می دهد، آن‏ گاه آن را توده و انبوه می کند، سپس باران را بینی که از میان آن بیرون می آید و از آسمان از کوه هایی که در آن است [انبوه ابرهای منجمد شده ]تگرگ می فرستد و [زیان] آن را به هرکه خواهد می رساند و از هرکه خواهد باز می دارد؛ درخشندگی برقش نزدیک است که [روشنی] دیدگان را ببرد».
در آیه فوق به سه پدیده شگفت‏ انگیز آسمان و ابرها اشاره شده است. پدیده شگفت‏ انگیز اول که حاکی از علم، حکمت و عظمت نهفته در آفرینش و از دلایل توحید ذات پروردگار می باشد این است که خداوند به آرامی ابرها را که هر قطعه ای از آن از گوشه ای از دریاها برمی خیزد، به سوی هم می راند و پیوند می ‏دهد و متراکم می‏ سازد و آن‏ گاه از آن ابرها دانه های باران به سوی زمین سرازیر می گردد و بدین وسیله، زمین مرده را زنده و لباس حیات بر قامت درختان و گیاهان می پوشاند و موجودات زنده را سیراب می‏ سازد. پدیده دوم، تشکیل دانه های درشت تگرگ در ابرها که با بارش آنها ممکن است درختان، زراعت ‏ها، حیوانات و انسان ها آسیب ببینند. پدیده سوم، برقی است که با برخورد ابرها که حامل ذرات آب هستند و تلاقی بار مثبت و منفی آن ابرها می جهد و چشم‏ ها را خیره می کند و صدای رعدی که از این پدیده طبیعی ایجاد می گردد، گوش ها را می آزارد.
درباره جبال و کوه هایی که خداوند از آنها سخن گفته که بر فراز آسمان هستند و از آنها تگرگ ‏ها فرو می ریزند، مفسران نظرات گوناگونی ارائه داده اند و در برخی از تفاسیر به پاره ای از آنها اشاره شده است:
۱٫ برخی برآنند که «جبال» در آیه جنبه کنایی دارد و همان‏ گونه که می گوییم کوهی از غذا و یا کوهی از علم، از یخ‏ های متراکم در آسمان نیز تعبیر به کوه ها شده است و مفاد آیه این است که کوهی و توده عظیمی از تگرگ به وسیله ابرها در دل آسمان به وجود می آید و بخشی از آنها بر پاره ای از شهرها و بیابان ها فرو می ریزد.
۲٫ برخی گفته اند: منظور از کوه ها توده های عظیم ابر است که در عظمت و بزرگی بسان کوه می باشد.
۳٫ بیان سید قطب که مناسب‏ تر به نظر می رسد این است که توده های ابر در وسط آسمان به راستی شبیه کوه ها هستند، گرچه وقتی از پایین به آنها می نگریم صافند؛ اما کسانی که با هواپیما بر فراز ابرها حرکت کرده اند غالباً با چشم خود دیده اند که ابرها به کوه ها، دره ها و پستی و بلندی هایی که روی زمین هستند می مانند و به تعبیر دیگر، سطح بالای ابرها هرگز صاف نیست و همانند سطح زمین دارای ناهمواری های فراوان است و از این نظر اطلاق نام جبال بر آنها مناسب است.(۱۲)
باید افزود که تکوّن تگرگ در آسمان بدین صورت است که دانه های باران از ابر جدا می شود و در قسمت فوقانی هوا به جبهه سردی برخورد می کند و یخ می‏ زند. سپس توفان های کوبنده این دانه ها را مجدداً به بالا پرتاب می کند و بار دیگر این دانه ها به داخل ابرها فرو می رود و لایه دیگری از آب به روی آن می‏ نشیند که به هنگام جدا شدن از ابر مجدداً یخ می بندد. گاهی این مسئله چندین بار تکرار می شود و هر زمان لایه تازه ای روی آن می نشیند تا تگرگ به اندازه ای درشت شود که دیگر توفان نتواند آن را به بالا پرتاب کند. اینجاست که راه زمین را به پیش می گیرد و فرود می آید، یا اینکه توفان فرو می نشیند و بدون مانع به طرف زمین حرکت می کند.(۱۳)
در آیات دیگر خداوند درباره رویش گیاهان، درختان و دانه ها به وسیله باران می فرماید:
وَ نَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُبَارَکاً فَأَنْبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصِیدِ * وَ النَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَهَا طَلْعٌ نَضِیدٌ * رِزْقاً لِلْعِبَادِ وَ أَحْیَیْنَا بِهِ بَلْدَهً مَیْتاً کَذلِکَ الْخُرُوجُ‌ (۱۴)
«و از آسمان آبی بابرکت فرو آوردیم سپس بدان بوستان ها و دانه های درو کردنی [مانند گندم و جو و ارزن] رویانیدیم، و نیز درختان خرمای بلند را که میوه های بر هم نشانده دارند، تا روزی بندگان باشد و بدان [آب] سرزمین مرده را زنده کردیم. همچنین است بیرون آمدن [از گور]».
و نیز خداوند در آیات دیگر می فرماید:
فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَى طَعَامِهِ‌ * أَنَّا صَبَبْنَا الْمَاءَ صَبّاً * ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقّاً * فَأَنْبَتْنَا فِیهَا حَبّاً * وَ عِنَباً وَ قَضْباً * وَ زَیْتُوناً وَ نَخْلاً * وَ حَدَائِقَ غُلْباً * وَ فَاکِهَهً وَ أَبّاً * مَتَاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعَامِکُمْ‌(۱۵)
«پس آدمی باید به خوراک خود بنگرد [تا عبرت گیرد]، ما آبِ [باران] را فرو باریدیم باریدنی ویژه. سپس زمین را [با سر برآوردن گیاهان] بشکافتیم شکافتنی ویژه، سپس در آن دانه ها رویانیدیم، و انگور و سبزی، و درخت زیتون و خرما، و بوستان های پر درخت، و میوه و علف، تا وسیله ای برای استفاده شما و چارپایانتان باشد».
این آیات به ما می فهماند که سرسلسله همه اسباب و عوامل و به تعبیر دیگر مسبب‏ الاسباب خداوند است و ما باید در ورای اسباب و عواملی که در عالم و نظام آفرینش در کارند، نظرمان به خالق هستی و عله ‏العلل و کسی که هیچ حرکتی و رخدادی بدون اذن و مشیت او انجام نمی پذیرد معطوف گردد و نگاه استقلالی به وسایط نداشته باشیم و باور کنیم که وسایط و عوامل مؤثر در عالم با اراده الهی تأثیر می گذارند و مؤثر اصلی خداوند است. چنان‏ که وقتی واسطه ای از سوی بزرگی پولی برای ما می آورد ما آن هدیه را به آن بزرگ نسبت می دهیم و آن واسطه را وسیله ای برای رساندن آن هدیه به خویش می شناسیم.

نقش اعتقاد به مالکیت مطابق خداوند در شکرگزاری از او

اگر ما به حقایق عالم معرفت یابیم و خداوند دلمان را نورانیت ببخشد، درمی ‏یابیم که نه تنها خداوند سرسلسله جنبان عوامل و اسباب است، بلکه در پس همه اتفاقات ریز و درشتی که رخ می دهد دست خداوند قرار دارد و همه حوادث و اتفاقاتی که پیوسته برای ما رخ می دهد و حتی برگی که از درخت به زمین می افتد، بدون اجازه و اراده خداوند انجام نمی پذیرند. وقتی ما به این باور رسیدیم که همه کارها به اذن و اراده خداوند انجام می پذیرد، برای هر نعمتی که در اختیارمان قرار می گیرد، باید خداوند را سپاس گزاریم. وقتی نانی بر سر سفره‏مان قرار می گیرد و آن را می خوریم، باید به ستایش خدا و تشکر از او بپردازیم. وقتی نفس می کشیم، به این حقیقت توجه داشته باشیم که خداوند هوا و اکسیژن را آفریده تا تنفس از آن حیات و زندگی ما تداوم یابد. یا وقتی چشممان را باز و بسته می کنیم، توجه داشته باشیم که خداوند این نعمت بزرگ را در اختیار ما نهاده و همچنین با توجه به نعمت های بی شماری که پیرامون ما قرار دارند، به خداوند توجه یابیم و به شکرگزاری از او پردازیم. چون کسانی نباشیم که فقط به شکم و شهوت خود توجه دارند و از منعم و خالق هستی غافل اند. کسانی که خداوند درباره آنها می فرماید: أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ وَ أُولئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ‌؛ (۱۶) «آنان کسانی اند که خدا بر دل ها، گوش ها و چشم‏ هایشان مهر نهاده است و آنان خود غافلان اند».
در جای دیگر به رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره آن اسیرگشتگان در دام شکم و شهوت می فرماید: ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ‌؛(۱۷) «واگذارشان تا بخورند و برخوردار شوند و آرزو سرگرمشان کند، زود است که بدانند».
کسی که نیروی عقل در او زنده و هشیار است و در غفلت به سر نمی برد، وقتی به پدیده های پیرامون خود می نگرد، به نوری که از خورشید می تابد و به آسمان آبی باشکوه و باعظمت می نگرد و به جلوه ها، زیبایی ها و شکوهی که در سراسر پدیده ها وجود دارد می نگرد، سر تعظیم در برابر خالق حکیم و علیم که همه پدیده های عالم جلوه ای از شکوه و عظمت اوست فرود می آورد. همچنین او وقتی به اعضا و جوارح خود می نگرد و تا حدی به ارزش و اهمیت آنها واقف می گردد، به شکرگزاری خداوند می پردازد که او را از آن نعمت های بزرگ و بی بدیل برخوردار ساخت. نعمت هایی که با فقدان هریک از آنها زندگی برای انسان تیره و تار و تباه می گردد. چند سال قبل مقام معظم رهبری در ماه رمضان و در دیدار با مسئولین و کارگزاران نظام با هدف توجه دادن آنها به نعمت های الهی و شکرگزاری از آنها فرمودند: پس از آنکه من مورد سوء قصد قرار گرفتم و از جمله دستم مجروح گشت و اعصابش از کار افتاد، یکی از پزشکان معالج و متخصص اعصاب به من گفت که برای حرکت دادن یک انگشت دست چندین رشته عصب با کارایی های گوناگون فعالیت می کنند تا انسان بتواند انگشتش را حرکت دهد.

نقش شناخت گستره، عظمت و اهمیت نعمت ها در شکرگزاری از آنها

بنابراین، ما در درجه اول باید نعمت های خدا را بشناسیم و چه بهتر که در این راستا به مطالعه کتاب های علمی و آموزش علومی که به بررسی پدیده های جهان پرداخته اند بپردازیم که اگر فراگیری آن علوم با هدف شناسایی بیشتر نعمت های الاهی و در نتیجه شکرگزاری از خداوند انجام پذیرد، عبادت محسوب می گردد. اگر کسی درصدد فراگیری علوم فیزیک، شیمی، زیست‏ شناسی و به خصوص فیزیولوژی و آناتومی بدن برآید و شگفتی های آفریده های خداوند را دریابد و فعالیت های حیرت‏ انگیز و اعجاب‏ برانگیز پدیده‏ ها و از جمله برخی از اجزای بدن را بشناسد و هدف او از کسب آن تخصص‏ ها صرفاً به دست آوردن پست و مقام و تأمین زندگی نباشد، بلکه هدف اصلی او شناسایی نعمت های الاهی و سپاس به درگاه خداوند باشد، عبادت کرده است. فراگیری علوم طبیعی راه استفاده بیشتر و بهتر را از نعمت های الاهی فراهم می آورد. از آن طریق انسان به منابع نهفته در دل کوه ها و زیر زمین و بستر دریاها پی می برد و با ترکیب و تغییراتی که در مواد پدید می آورد به دستاوردهای جدید علمی و محصولات جدیدی دست پیدا می کند. در تمام این مراحل اگر هدف او کشف نعمت های خدا و استفاده صحیح از آنها و در نتیجه شکرگزاری از خداوند باشد، پیوسته به عبادت خدا مشغول است. انسان نیاز شدید به برخی از نعمت ها دارد و باید با زحمت و تلاش خود به آن نعمت ها دست یابد. باید کار کند تا درآمدی به دست آورد. یا با ارائه خدمت به دیگران از خدمات آنان بهره ‏مند گردد. حال اگر انگیزه او الاهی باشد، وقتی به نعمتی دست پیدا می کند و نیازی از او برطرف می گردد، درصدد تشکر از خداوند برمی آید و او را به پاس نعمت هایی که در اختیارش نهاده و آسایش و راحتی و شادکامی او را فراهم آورده سپاس می گزارد.
تا انسان نعمت های خدا را نشناسد و به خصوص اگر سخت نیازمند نعمت های الاهی نگردد، قدر آنها را نمی ‏داند. تصور کنید کسی را که در تابستانی گرم راهی طولانی طی کرده و تشنگی و خستگی و گرمای هوا سخت او را آزرده است و ناگهان در منزلی فرود می آید و شربتی خنک و گوارا و یا آبی خنک در اختیارش می نهند که با نوشیدن آن،
عطش کشنده و آزاردهنده اش فرو می نشیند، چنین شخصی در آن حال به خوبی قدر آب و این نعمت حیاتی را می داند و به شکرگزاری خداوند می پردازد. خداوندی که نعمت ها و روزی های حلال را در اختیار انسان نهاد تا از آنها استفاده کند و توان و قدرت کافی برای رشد و تعالی و بندگی خداوند را بیابد.
خداوند بر ما منت نهاد و نعمت ها و روزی های حلالش را در اختیار ما قرار داد و استفاده از این نعمت ها انگیزه شکرگزاری را در ما فراهم می آورد. چنان ‏که گفتیم اگر شناخت و کسب نعمت های الاهی با هدف قدردانی از خداوند و شکر او انجام پذیرد، عبادت است. بر این اساس، خداوند به رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و‏آله فرمود: یَا اَحمَدُ إنَّ العِبادَهَ عَشرَهُ أجزَاءٍ تِسعَهٌ مِنهَا طَلَبُ الحَلالِ، فَإذَا طَیَّبتَ مَطعَمَک وَ مَشرَبَک فَأنتَ فِی حِفظِی وَ کنَفی (۱۸)؛ «ای احمد! عبادت ده جزء دارد که نه جزء آن طلب مال حلال است. پس اگر خوردنی و آشامیدنی خود را پاک و پاکیزه سازی، همواره تحت حفاظت و در کنف عنایت ‏من ‏خواهی بود.»
توسعه زندگی بشر و رشد صنعت و تکنولوژی و دست یافتن به آن دسته از نعمت های الاهی که پیشتر برای ما ناشناخته بودند و نعمت هایی که در آینده برای ما کشف خواهند شد، رهین تلاش و تحقیقات مستمر دانشمندان و عالمان است. اگر آن تلاش ها نبود، ما پی به وجود نیروی برق و وسایلی که از طبیعت استخراج شده اند و رفاه و راحتی بیشتری را برای ما فراهم آورده اند نمی بردیم. امروزه دانشمندان و محققانی که با هدف استفاده از نعمت های خدا و یا عزت بخشیدن به مسلمانان و کسب استقلال و رها شدن از وابستگی به بیگانگان در مراکز تحقیقاتی انرژی اتمی فعالیت می کنند، به عبادت خدا و کاری بزرگ و بس ارزشمند مشغول می باشند. کسی که قصد تشرف به حج را دارد، گرچه عبادت حج اصطلاحاً بر اعمال و مناسک خاصی که در مکه انجام می شود اطلاق می گردد، اما مقدمات حج نظیر نام‏نویسی و اقدام برای مسافرت به مکه نیز عبادت محسوب می شود، چون در نگرش کلان هر کاری که به قصد بندگی خدا انجام می پذیرد عبادت می باشد.
با توجه به اینکه نعمت چیزی است که موجب تکامل انسان می گردد، آنچه که از راه مشروع و حلال به دست می آید و استفاده از آن جایز می باشد نعمت می باشد و به پاس آن انسان باید شکر خداوند را به جای آورد. اما درآمد و ثروتی که از راه نامشروع و با رشوه ‏خواری، رانت ‏خواری، اختلاس و سوءاستفاده از بیت ‏المال به دست می آید، نقمت و باعث هلاکت و گرفتار شدن انسان به آتش جهنم می گردد و قابل شکرگزاری نیست. خداوند درباره چنین ثروت نامشروعی می فرماید: إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَى ظُلْماً إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَاراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً؛ (۱۹) «همانا کسانی که مال ‏های یتیمان را به ستم می خورند جز این نیست که در شکم‏های خود آتشی می خورند و به زودی به آتش افروخته دوزخ درآیند.»
پس انسان باید حلال را از حرام بازشناسد و بی تردید کسب علمی که حلال و حرام را به انسان یاد می دهد و با اندوختن آن علم انسان درمی‏ یابد که چه کارهایی مرضیِّ خداست و چه کارهایی مرضی خدا نیست، خود عبادت است. از این رو، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
مَن سَلَک طَریقاً یَطلُبُ فِیهِ عِلماً سَلَک اللهُ بِه طَریقاً إلَی الجَنَّهِ، وَ إِنَّ المَلائِکهَ لَتضَعُ أَجنِحَتهَا لِطالِبِ العِلمِ رِضاً بِهِ وَ إنَّهُ یَستَغفِرُ لِطالِبِ العِلمِ مَن فِی السَّماءِ وَ مَن فِیِ الارضِ حَتَّی الحُوتِ فِی البَحر. وَ فَضلُ العالِمِ عَلَی العابِدِ کفَضل القَمَرِ عَلَی سائِرِ النُّجومِ لَیلَهَ البَدرِ. وَ إِنَّ العُلَماءَ وَرَثَهُ الأنبیاءِ، إنَّ الأَنبیاءَ لَم یُوَرِّثوا دِیناراً وَ لا دِرهَما، وَ لکِن وَرِّثُوا العِلمَ، فَمَن أَخذَ مِنهُ أَخذَ بِحَظٍّ وافِرٍ؛ (۲۰) «هر که راهی رود که در آن علمی جوید خدا او را راهی برد تا به بهشت درآید. همانا فرشتگان پرهای خود را برای طالب علم به جهت رضایت از او بگسترانند و همانا هرچه در آسمان و زمین است، حتی ماهیان دریا برای طالب علم آمرزش جویند و برتری عالم بر عابد چون برتری ماه در شب چهارده بر سایر اختران است. همانا علما وارثان پیامبران‏اند؛ زیرا پیامبران دینار و درهم به ارث نگذارند ولکن علم را به عنوان ارث از خود باقی گذارند و هرکه از آن علم برگرفته بهره فراوانی برده است.»
نقل شده که مرحوم شهید ثانی، رضوان الله علیه، در سنین جوانی که به کسب و تحصیل علوم دینی اشتغال داشت با پای برهنه از منزل رهسپار کلاس درس می شد. او به کسانی که در این باره از او سؤال می کردند پاسخ داد: من طالب علم هستم و سخن پیامبر صلی الله علیه و آله درباره طالب علم حق و درست است و برای اینکه کفش خود را روی بال فرشتگان ننهم، با پای برهنه حرکت می کنم.

پی نوشت ها :

۱ـ محمدتقی مصباح یزدی، نقد و بررسی مکاتب اخلاقی، ص ۷۳٫
۲ـ همان، ص ۳۲۵ـ۳۲۷٫
۳ـ همان، ص ۳۳۹٫
۴ـ انسان (۷۶)، ۳٫
۵ـ نحل (۱۶)، ۷۸٫
۶ـ انفال (۸)، ۲۶٫
۷ـ بقره (۲)، ۱۸۵٫
۸ـ آل عمران (۳)، ۱۲۳٫
۹ـ نساء (۴)، ۷۹٫
۱۰ـ آل عمران (۳)، ۲۶٫
۱۱ـ نور (۲۴)، ۴۳٫
۱۲ـ سید قطب، تفسیر فی ضلال القرآن، ج ۴، ص ۲۵۲۲٫
۱۳ـ جمعی از نویسندگان، تفسیر نمونه، ج ۱۴، ص ۵۰۴-۵۰۵٫
۱۴ـ ق (۵۰)، ۹-۱۱٫
۱۵ـ عبس (۸۰)، ۲۴-۳۲٫
۱۶ـ نحل (۱۶)، ۱۰۸٫
۱۷ـ حجر (۱۵)، ۳٫
۱۸ـ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۷۷، باب ۲، ص ۲۷، ح ۶٫
۱۹ـ نساء (۴)، ۱۰٫
۲۰ـ کلینی، کافی، ج ۱، ص ۳۴، ح ۱٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

آموزه ‏هاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى (عج) ؛ اطاعت و پیروى‏

محمد محمدى اشتهاردى

معنى اطاعت

در دومین فراز از دعاى امام عصر(عج) سخن از اطاعت به میان آمده (اللّهم ارزقنا توفیق الطّاعه) واژه اطاعت در اصل از «طَوع» به معنى فرمانبرى از روى اختیار است، در مقابل آن، واژه «کُره» به معنى اطاعت اجبارى است. در قرآن در چهار مورد این دو واژه در کنار هم قرار گرفته اند.(۱)

از جمله مى خوانیم: «وَ لَهُ اَسلَمَ مَن فِى السَّماواتِ و الاَرضِ طَوعاً وَ کَرهاً؛(۲)و تمام کسانى که در آسمان ها و زمین هستند از روى اختیار یا از روى اجبار در برابر فرمان خدا تسلیم هستند.»

به عبارت روشن تر خداوند در جهان هستى داراى دوگونه فرمان است:

۱- فرمان هاى تکوینى که همان فرمان هاى مختلف خداوند در طبیعت است مانند گردش سیارات و خورشید و ماه و آمدن باران و روییدن گیاه، و…

۲- فرمان هاى تشریعى، مانند نماز، روزه، حج، احسان، عدالت و…که توسط پیامبران و امامان (ع) و وجدان و عقل به انسان ها ابلاغ مى شود، و آنها در انجام این امور داراى اختیار هستند، مؤمنان اطاعت مى کنند و کافران سرپیچى مى نمایند.

این که در دعاى مذکور به خدا عرض مى کنیم: «خدایا توفیق اطاعت به ما بده» یعنى به ما ظرفیت و لیاقت و آمادگى بده تا از روى اختیار، فرمان هاى الهى را موبه مو اجرا کنیم، و در پرتو اجراى آنها بهره مند شویم.

در حقیقت اطاعت از دو عنصر تصمیم راسخ براى انجام دستورهاى الهى، و عمل است به گونه اى که آن دستورها در زندگى انسان عینیّت بیابد و آشکار شود. با توجه به این که اطاعت الهى از نظر کمّى و کیفى، گوناگون است، اطاعت کامل اطاعتى است که از روى معرفت و خلوص و سایر شرایط انجام شده، به گونه اى که مورد قبول درگاه الهى شود. بنابراین اطاعت داراى درجات مختلف است و به طور خلاصه به دو قسم ناقص و کامل تقسیم مى گردد. آنچه که انسان را به تکامل حقیقى مى رساند، اطاعت کامل است، مثلاً بعضى دورکعت نماز مى خوانند و آن نماز از نظر کیفیت به گونه اى است که اصلاً قبول نمى شود، و بعضى به گونه اى مى خوانند که قبول مى شود ولى آن چنان قبولى آن را به صد درجه مى رساند، و بعضى نمازى (مثلاً مانند نماز امام على(ع)) مى خوانند که از نظر کیفى، به میلیون درجه از کمال مى رسد. توفیق کامل براى اطاعت آن است که سعى کنیم آن را به طور شایسته با همه شرایط انجام دهیم.

با کمال تأسف بعضى از بزرگان ما بر اثر غفلت، و عدم توجه به کیفیّت، در این راستا آن چنان سقوط کرده اند که فرمان خدا را در کنار فرمان شاه، همسان معرفى نموده و گفته اند:

چو فرمان یزدان چو فرمان شاه

که یزدان خداى است و شه پادشاه

اگر منظور از این شاه، طاغوت هاى تاریخ باشند که غالباً شاهان چنین بودند، باید چنین شعرى را شرک آلود دانست، چرا که:

میان ماه من تا ماه گردون

تفاوت از زمین تا آسمان است

اطاعت صحیح و کامل اطاعتى است که بعد از معرفت و عبودیّت و بندگى خدا، و رعایت تقواى الهى انجام پذیرد چنان که در قرآن از زبان حضرت نوح(ع) آمده، او به قوم خود فرمود:

«ان اعبدوا اللّه و اتّقوه و اطیعون؛(۳)

خدا را بندگى کنید، و با رعایت تقوا، از مخالفت با او بپرهیزید و مرا اطاعت نمایید.»

اطاعت از دیدگاه قرآن

مسأله اطاعت از نظر قرآن از اصول محورى و کلیدى بوده و پایه و مایه ارزش ها و عوامل سعادت و تکامل است، تا آنجا که در قرآن نزدیک به صد مورد، با تعبیرات مختلف و واژه هاى گوناگون از آن سخن به میان آمده است.(۴) مانند این که مى فرماید: «اطیعوا اللّه و اطیعوا الرّسول و اولى الامر منکم؛(۵) اطاعت کنید خدا را، و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولوالامر (اوصیاى پیامبر) از خودتان را.»

و در مورد دیگر مى فرماید: «و من یطع اللّه و رسوله فقد فاز فوزاً عظیماً؛(۶) و هر کس اطاعت خدا و رسولش کند، به رستگارى (و پیروزى) عظیمى دست یافته است.»

و در مورد دیگر به طور کلى و وسیع مى فرماید: «و ما ارسلنا من رسولٍ الّا لیطاع باذن اللّه؛(۷) ما هیچ پیامبرى را نفرستادیم مگر براى این که به فرمان خدا از وى اطاعت شود.» و در آیه هشدار دهنده دیگر مى فرماید: «اى پیامبر! بگو خدا را اطاعت کنید و از پیامبرش فرمان برید، و اگر سرپیچى نمایید، پیامبر(ص) مسؤول اعمال خویش است و شما مسؤول اعمال خود. اما اگر از او اطاعت کنید هدایت خواهید شد، و بر پیامبر چیزى جز ابلاغ آشکار (فرمان هاى الهى) نیست.»(۸)

کوتاه سخن آن که قرآن با صراحت یهود و نصارى را که هر کدام مدعى بودند ابراهیم خلیل (ع) از آن ها است، مورد خطاب قرار داده و مى فرماید:

«انّ اولى النّاس بابراهیم للّذین اتّبعوه…؛(۹) سزاوارترین مردم به ابراهیم، آنها هستند که از او پیروى کردند، و همچنین این پیامبر (اسلام) و کسانى که به او ایمان آورده اند از همه به ابراهیم(ع) سزاوارترند.»

از مجموع این آیات و تعبیرات به دست مى آید که مسأله اطاعت و پیروى از خدا و رسول و جانشینان بر حق رسول خدا(ص) از ارکان نخستین زندگى هر فرد با ایمان است، که باید در سرلوحه زندگى او قرار گیرد، با توجه به این که این پیروى سودى به خدا نمى رساند، چرا که خداوند بى نیاز مطلق است، بلکه سود آن که تکامل و سعادت و رستگارى دو جهان است، به خود اطاعت کننده مى رسد، که ضد آن، سرپیچى و نافرمانى باعث بدبختى و تیرگى دو جهان، و نکبت و عذاب سخت آخرت خواهد شد.

اطاعت از دیدگاه پیامبر(ص) و امامان(ع)

باید توجه داشت که اطاعت خداوند یعنى فرمان خدا را روى چشم نهادن، و فرمان شیطان را زیر پا نهادن، ولى سرپیچى از خداوند، یعنى فرمان خدا را زیر پا نهادن، و فرمان شیطان را روى چشم نهادن، بنابراین با تدبر در این موضوع، به زشتى سرپیچى از فرمان الهى پى مى بریم و نتیجه مى گیریم که اطاعت از خدا موجب خشم شیطان است، ولى اطاعت شیطان موجب خشم الهى است، پس انسان عاقل و با ایمان هرگز نباید با خشنود کردن شیطان یا انسان هاى ضد خدا، خداوند را خشمگین کند. امیرمؤمنان على (ع) فرمود: «لا دین لمن دان بطاعه المخلوق فى معصیه الخالق؛ کسى که روش خود را پیروى از مخلوق در برابر نافرمانى خدا قرار دهد، بى دین است.» رسول خدا (ص) نیز فرمود: «کسى که سلطانى را به چیزى که موجب خشم خداوند مى شود خشنود کند، از مرز دین خدا خارج شده است.»(۱۰) و امام حسین(ع) فرمود:

«من طلب رضا النّاس بسخط اللّه وکله اللّه الى النّاس؛(۱۱) کسى که خشنودى مردم را با این که خشم خدا در آن است بطلبد خداوند او را به مردم واگذار کند.»

و امام سجاد(ع) در ضمن خطبه معروف شام، خطاب به خطیب مزدور یزید که اطاعت از یزید را بر اطاعت از خداوند مقدم داشته بود، فرمود: «و یلک ایّها الخاطب اشتریت مرضاه المخلوق بسخط الخالق فتبوّء مقعدک من النّار؛(۱۲) واى بر تو اى سخنران! که خشنودى مخلوق را به خشم خالق خریدى، پس نشیمنگاه خود را در آتش دوزخ ببین.» یعنى آن کس که اطاعت خلق را از اطاعت خدا مقدم مى دارد در حقیت روى آتش نشسته است. و قرآن مجید چنین افراد را که اطاعت طاغوت ها و نیکان و سردمداران ضد خدا را بر اطاعت خداوند مقدم مى دارند، با سخت ترین عذاب بر حذر داشته و با تعبیرى هشدار دهنده مى فرماید: «…یوم تقلب وجوههم فى النّار یقولون یا لیتنا اطعنا اللّه و اطعنا الرّسولا…؛(۱۳) در دوزخ صورت هاى نافرمانان دگرگون خواهد شد، و مى گویند: اى کاش خدا و پیامبر(ص) را اطاعت کرده بودیم و (نیز) مى گویند: پروردگارا! ما از سران و بزرگان خود اطاعت کردیم، و آنها ما را گمراه ساختند – پروردگارا! آنان را عذاب دو چندان ده، و آنها را لعن بزرگى فرما.» و از گفتار امام على (ع) است: «خوشا به حال آن کسى که بر اثر داشتن قلب سلیم، از کسى که موجب هدایت او است پیروى نموده، و از کسى که باعث سقوط و هلاکت او است دورى نماید.»(۱۴)

«از خردمند پیروى کن تا بهره مند گردى، و از جاهل پرهیز کن تا از لغزش ها و خطرها سالم بمانى.»(۱۵) امام سجّاد(ع) در یکى از دعاهاى خود به درگاه الهى عرض مى کند: «خدایا! بر محمد(ص) و آل او رحمت و درود بفرست، و ما را از کسانى قرار ده که اطاعت و گام نهادن در راستاى مقام هاى پاکان درگاهت را براى آن ها آسان نموده اى، آنان که به حیات جاودان دست یافتند و به درگاهت بر اثر پیروى، نزدیک شدند، و بر اثر خدمت، بر مقام عالى کرامت و آراستگى رسیدند.»(۱۶)

و از سخنان گهربار امیرمؤمنان على(ع) است: «نیکوترین و شایسته ترین انسان ها به رحمت الهى، آن کسى است که در راه اطاعت خدا قوى و نیرومند باشد.» «اطاعت خدا مایه سود آورى هوشمندان و زبردستان است، و موجب خاموشى آتش خشم خدا مى گردد.» «اطاعت الهى دژى محکم براى حفظ و نگهدارى انسان از خطرها است. و موجب افزایش نور چشم، و کرامت ملکوتى است.»

نیز فرمود:

«طاعه اللّه مفتاح کلّ سداد، و صلاح کلّ فسادٍ؛(۱۷)

اطاعت و پیروى از خداوند کلید هر راه درست و مطمئن است، و مایه سامان یافتن هرگونه تباهى است.»

نتایج درخشان اطاعت خدا

نتایج درخشان اطاعت و پیروى از دستورهاى الهى، در دنیا و آخرت، بسیار چشمگیر و گسترده است. و در یک جمله موجب سعادت کامل دنیا و آخرت در همه ابعاد انسانى خواهد شد، بر همین اساس در قرآن در روایات، در این راستا به طور مبسوط سخن به میان آمده است، به عنوان نمونه:

۱– رسول اکرم(ص) فرمود: «انّه لایدرک ما عند اللّه الّا بطاعته؛(۱۸) انسان به مقامات عالى پیشگاه الهى دست نمى یابد مگر در پرتو اطاعت و پیروى از خدا.»

۲- امیر مؤمنان على(ع) فرمود: «اذا اخذت نفسک بطاعه اللّه اکرمتها؛(۱۹) هرگاه اطاعت خدا را در روح و روانت جاى دادى، به خودت شخصیت داده و آن را داراى مقام کرامت انسانى نموده اى.»

۳- روزى حضرت على (ع) این آیه را خواند: «انّ اولى النّاس بابراهیم للّذین اتّبعوه و هذا النّبى و الّذین آمنوا؛(۲۰) نزدیک ترین مردم به ابراهیم(ع) آنانند که از او اطاعت کردند، و (نیز) مؤمنانى که به این پیامبر(اسلام) پیوستند و از او پیروى نمودند.» آنگاه فرمود: «اِنَّ وَلِىّ مُحَمَّدٍ (ص) مَن اَطاعَ اللّهَ وَ اِن بَعُدَت لُحمَتهُ، وَ اِنَّ عَدُوّ مُحَمَدٍ مَن عَصى اللّهَ وَ اِن قَرُبَت قَرابَتُهُ؛(۲۱) دوست محمد(ص) کسى است که خدا را اطاعت کند هرچند پیوند خویشاوندى او با آن حضرت دور باشد. و دشمن محمّد (ص) کسى است که خدا را نافرمانى کند هرچند خویشاوند نزدیک او باشد.»

۴– امیر مؤمنان(ع) در ضمن نامه اى به یکى از دوستانش به نام حارث همدانى چنین نوشت: «در همه امور از خداوند اطاعت کن، چه آنکه اطاعت خدا از همه چیز برتر است.»(۲۲)

۵ – امام صادق(ع) فرمود: خداوند متعال پیامبرش را تربیت و پرورش نمود، تا وقتى که پیامبر(ص) به درجه عالى اطاعت رسید و آنچه را خدا خواست انجام داد، آن گاه خداوند خطاب به او فرمود: «و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلین؛(۲۳) و به نیکى ها دعوت نما، و از جاهلان روى بگردان (و با آنها ستیزه مکن)».

وقتى که پیامبر (ص) از این دستور نیز پیروى کرد و آن را اجرا نمود، خداوند او را داراى مرتبه عالى پاکى و طهارت نفس گردانید و به او فرمود: «و انّک لعلى خلقٍ عظیمٍ؛(۲۴) و تو اخلاق بزرگ و برجسته اى دارى.» وقتى که پیامبر درجات این مقام را نیز پیمود، خداوند دین خودش را به پیامبر(ص) تفویض نمود، و خطاب به مردم فرمود: «و ما آتاکم الرّسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا؛(۲۵) آنچه را که پیامبر(ص) براى شما آورده بگیرید(و اجرا کنید) و از آنچه نهى کرده خوددارى نمایید.»(۲۶)

۶ – امیر مؤمنان على(ع) در ضمن خطبه اى خطاب به مردم فرمود: «فان اطعتمونى فانّى حاملکم ان شاء اللّه على سبیل الجنّه و ان کان ذا مشقّهٍ شدیدهٍ و مذاقهٍ مریرهٍ؛(۲۷) هرگاه از من پیروى کنید، من به خواست خدا شما را به راه بهشت خواهم برد، هرچند سخت و دشوار و پر از تلخى ها باشد.»

در مورد اطاعت قرآن، که از دستورهاى الهى است، آن حضرت فرمود: «قرآن را فرا بگیرید که برترین گفتار است و در آن بیندیشید که بهار قلب ها است، و از نور آن شفا بجویید که شفاى دل هاى بیمار است، و آن را به نیکوترین وجه تلاوت کنید که سودبخش ترین سرگذشت ها است، دانشمندى که به غیر دستورهاى قرآن پیروى و عمل کند همانند جاهل سرگردانى است که هرگز به هوش نیاید، بلکه مغلوب حجّت الهى، و دچار حسرت و مشمول سرزنش خدا است.»(۲۸)

چهار نمونه از نتایج ملکوتى اطاعت و کیفر معصیت

۱- روایت شده: روزى که امام صادق(ع) پس از پایان مدت تبعید به کوفه، از کوفه به سوى مدینه رهسپار بود، گروهى از بزرگان و پارسایان معروف، از جمله ابن ثورى و ابراهیم ادهم آن حضرت را بدرقه مى کردند، این دو نفر که جلوتر رفته بودند در مسیر راه شیرى را دیدند، جرئت نکردند به پیش روند، ابراهیم ادهم گفت: صبر کنید تا جعفر بن محمد(امام صادق(ع)) بیاید و نظر دهد. صبر کردند، امام صادق(ع) آمد و سپس به شیر نزدیک شد، و دو گوش شیر را گرفت، و او را از سر راه دور نمود، در این هنگام امام صادق(ع) به حاضران فرمود: «اما انّ النّاس لو اطاعوا اللّه حقّ طاعته لحملوا علیه اثقالهم؛(۲۹) آگاه باشید اگر مردم آن گونه که شایسته اطاعت است، از خداوند اطاعت کنند، به مقامى مى رسند که بارهاى خود را بر پشت شیر مى نهند و از آن (حیوان درّنده) به عنوان مرکب استفاده خواهند کرد.»

۲- در عصر خلافت مأمون عباسى، زید بن امام موسى بن جعفر(ع) پیش خود بى آنکه امام برحق عصر اجازه دهد در مدینه شورش و قیام کرد، و کوچه ها و خانه ها را به آتش کشید، و جمعى را کشت، از این رو به او زید النّار گفتند. ماجرا را به مأمون عباسى که در خراسان بود گزارش دادند، مأمون فرمان داد او را دستگیر نموده و به خراسان نزدش آوردند، مأمون دستور داد او را نزد امام رضا(ع) بردند تا آن حضرت درباره اش تصمیم بگیرد. او را نزد امام(ع) آوردند، امام (ع) وقتى که زید را دید، با تندى به او فرمود: «سخن افراد ابله کوفه تو را مغرور ساخته که گفتند: «خداوند ذریّه زهرا(س) را از آتش دوزخ مصون داشته است» این حدیث مربوط به حسن و حسین(ع) (نسل بلافصل حضرت زهرا(س)) است، اگر تو مى پندارى که تو در عین نافرمانى خدا به بهشت مى روى، ولى موسى بن جعفر(ع) در کمال اطاعت خدا نیز به بهشت مى رود، بنابراین فرق تو با آن حضرت چیست؟ اگر چنین باشد مقام تو در پیشگاه خداوند گرامى تر از مقام موسى بن جعفر(ع) خواهد شد (که تو با گناه به بهشت مى روى، و او با آن همه عبادت و اطاعت) «و اللّه ما ینال احدٌ ما عند اللّه عزّو جلّ الّا بطاعته، و زعمت انّک تناله بمعصیته فبئس ما زعمت؛ سوگند به خدا هیچ کس به مقامات عالى در پیشگاه خدا نمى رسد مگر در پرتو اطاعت و پیروى خدا، ولى تو مى پندارى که با گناه و سرپیچى از خدا به آن مقامات مى رسى، و به راستى که آنچه مى پندارى بسیار زشت است.»

زید عرض کرد: «من برادر تو و فرزند پدر تو هستم. امام رضا(ع) پاسخ داد: «تو مادام که از فرمان خداوند اطاعت نمودى برادر من مى باشى (مگر نمى دانى که) حضرت نوح(ع) به خدا عرض کرد: «پروردگارا! این پسرم از خاندان من است، و وعده تو (در مورد نجات خاندانم) حق است و تو از همه حکم کنندگان برترى، خداوند به او پاسخ داد: اى نوح! او از خاندان تو نیست، او عمل غیر صالح مى باشد.(۳۰)

بنابراین خداوند پسر نوح (ع) را به علت گناه و نافرمانى او، از خاندان نوح (ع) اخراج نمود.»(۳۱)

این معیار و سنجش مبنى بر این که پیوند مکتبى موجب سعادت است نه پیوند نسبى، در میان همه پیامبران و امامان و اولیاى خدا بوده، تا آنجا که به صورت مثال شده که در کوچه و بازار به همدیگر مى گویند:

گیرم پدر تو بود فاضل

از فضل پدر تو را چه حاصل؟

یا گویند:

فرزند هنر باش نه فرزند پدر

فرزند هنر زنده کند نام پدر

یا:

چون شیر ژیان سپه شکن باش

فرزند خصال خویشتن باش

۳- یکى از احادیث قدسى که در شب معراج، از سوى ذات پاک خداوند به پیامبر اسلام (ص) خطاب شده این سخن است: «عبدى اطعنى حتّى اجعلک مَثلى(او: مِثلى) اذا قلت لشى ءٍ کن فیکون؛(۳۲) اى بنده من! مرا اطاعت کن تا تو را مظهرى از خودم (یا همانند خودم) قرار دهم، در این جهت که وقتى به چیزى بگویى بوده باش، آن چیز بى درنگ تحقق یابد.»

این سخن بلند پایه نشان دهنده نتیجه عظیم ملکوتى اطاعت و بندگى خالص خدا است، که مقام مطیع را به حد خدا گونگى مى رساند، و او را اهل کرامت مى نماید.

۴- در مورد مقام ملکوتى امام على(ع) بر اثر عبودیت و اطاعت الهى، یکى از مطالب آن که آن حضرت در ضمن خطبه قاصعه مى فرماید: «من بر اثر اطاعت از پیامبر(ص) که سایه به سایه به دنبالش حرکت مى کردم، به مقامى رسیدم که به هنگام نزوح وحى بر پیامبر(ص) صداى ناله شیطان را شنیدم، از رسول خدا(ص) پرسیدم این ناله چیست؟ فرمود: «این شیطان است که از پرستش خویش مأیوس شده، تو آنچه را که من مى شنوم مى شنوى، و آنچه را که من مى بینم مى بینى، تنها فرق میان من و تو این است که تو پیامبر نیستى، بلکه وزیر من هستى و بر طریق و جاده خیر گام برمى دارى.»(۳۳)

نتیجه این که اطاعت موجب تحصیل مقامات بسیار ارجمند شده و آنچه که موجب رشد و تعالى و پیروزى مى شود، و ملاک برترى است، اطاعت است نه حسب و نسب.

بر همین اساس در سیره پیامبر(ص) و امامان(ع) مى بینیم که آنها بر اساس همین میزان و معیار، افرادى مانند بلال حبشى و میثم تمّار، و اویس قرنى را که از هرگونه امتیازات ظاهرى و نژادى محروم بودند، بر اثر اطاعت از خدا، دوست مى داشتند، و از افراد به ظاهر ممتازى که داراى حسب و نسب و موقعیت اجتماعى در سطح بالا بودند، بر اثر نافرمانى، طرد مى کردند، مانند دورى پیامبر(ص) از ابولهب که عمویش بود، و نیز طرد جعفر کذّاب (فرزند امام هادى(ع)) توسط امام هادى(ع) و امام حسن عسکرى(ع) و امام عصر(عج) چرا که سیرت پاک، مالک آقایى است، نه صورت زیباى ظاهر منهاى باطن پاک و عمل شایسته.

تأکید نظرى و عملى امامان(ع) به اطاعت

در سیره پیشوایان، در گفتار و عمل، بر مسأله اطاعت، بسیار تأکید شده، آنها در موارد گوناگون در همه جا با تعبیرات و شیوه هاى مختلف، موضوع اطاعت را مطرح کرده و به شاگردان خود مى آموختند، و خود در پیشاپیش آنها در پیشانى اطاعت الهى مى درخشیدند.

امامان (ع) تنها دوستى مردم با خاندان پیامبر(ص) را براى نجات کافى نمى دانستند، و همواره به اطاعت و عمل تکیه مى کردند، خیثمه یکى از شاگردان امام باقر(ع) مى گوید: در محضر امام باقر(ع) بودم هنگام وداع به من فرمود: «اى خیثمه! این پیام ما را به دوستان ما ابلاغ کن که ما هیچ کارى را براى نجات آنها از ناحیه خدا نمى توانیم تضمین کنیم، مگر به اطاعت و عمل صالح خودشان، آنها قطعاً به ولایت و دوستى ما نمى رسند مگر به پرهیز از گناه، و آنها بدانند آن کس در قیامت بیشتر از همه کس حسرت مى برد که عدالت را براى دیگران توصیف کند، ولى خودش در عمل با آن مخالفت نماید.»(۳۴)

امام صادق(ع) در سخنى فرمود: «کونوا دعاهً للنّاس بغیر السنتکم لیروا منکم الورع والاجتهاد و الصّلاه؛(۳۵) مردم را با غیر زبان هایتان دعوت و راهنمایى کنید، آنان باید از شما(امورى از اطاعات مانند) پرهیزکارى، کوشش در راه خدا و نماز و کارهاى شایسته را مشاهده کنند.»

امام باقر(ع) به یکى از شاگردانش به نام جابر چنین توصیه کرد: «اى جابر! آیا کسى که ادعاى تشیّع مى کند، براى او این سخن که دوستدار اهل بیت(ع) هستم کافى است؟ سوگند به خدا شیعه ما نیست مگر کسى که پرهیزکار بوده و از خدا اطاعت کند. شیعیان ما را به این صفات بشناسید: آنها موصوف به تواضع و خشوع و امانت دارى هستند و بسیار در یاد خدا مى باشند، اهل نماز و روزه هستند. به پدر و مادر احترام مى کنند، نسبت به همسایگان فقیر و بدهکار، و یتیمان، مهربانى دارند، راستگو هستند، با قرآن انس دارند، و زبانشان را نسبت به مردم جز به نیکى نمى گشایند، و در همه چیز در مورد خویشانشان امین هستند…اى جابر! سوگند به خدا کسى نمى تواند به خداوند تقرّب جوید مگر به اطاعت، بدان که برات آزادى از آتش دوزخ براى کسى است که در روش همراه و همگون ما باشد، و هیچ کس در برابر خدا، عذر و دلیلى جز به عمل ندارد، آرى تنها کسى که مطیع و فرمانبر خدا است، با ما دوست و همراه است، و کسى که از اوامر الهى سرپیچى نماید، دشمن ما است.

«و ما تنال ولایتنا الّا بالعمل والورع؛ و به ولایت و دوستى حقیقى ما جز از راه عمل و پرهیزکارى نمى توان رسید.»(۳۶)

و از سخنان امام صادق(ع) است: «انّما شیعه جعفرٍ من عفّ بطنه و فرجه و اشتدّ جهاده، و عمل لخالقه، و رجا ثوابه و خاف عقابه؛(۳۷) در حقیقت شیعه جعفر صادق(ع) کسى است که شکم و غریزه جنسى خود را از حرام نگهدارد، جهاد و فداکاریش را در راه خدا محکم سازد، و به فرمان پروردگارش عمل نماید، و امید به پاداش الهى، و هراسان از کیفر او باشد.»

آخرین سخن آن که مسأله اطاعت به قدرى مهم است، که امام صادق(ع) در زیارتى که در مورد حضرت عباس (ع) مطرح مى کند، نخستین سخنش خطاب به او این است: «السّلام علیک ایّها العبد الصّالح المطیع للّه و لرسوله و لامیرالمؤمنین و الحسن و الحسین؛(۳۸) سلام بر تو اى بنده خدا و پیرو فرمان خدا و رسول خدا(ص) و مطیع على(ع) و حسن(ع) و حسین(ع).»

و امام سجّاد خطاب به ماه درخشنده، نخستین گفته اش این است: «ایّها الخلق المطیع…؛(۳۹)اى ماه! آفریده مطیع، پویا و شتابان در راه اطاعت خدا.»

پى نوشت ها:

۱٫ سوره آل عمران، آیه ۸۳ ؛ سوره توبه، آیه ۵۳؛ سوره رعد، آیه ۱۵ و سوره فصلت، آیه ۱۱٫

۲٫ سوره آل عمران، آیه ۸۳٫

۳٫ سوره نوح، آیه ۳٫

۴٫ المعجم المفهرس لالفاظ القرآن، ص ۴۲۹ تا ۴۳۱ (واژه طوع).

۵٫ سوره نساء، آیه ۵۹٫

۶٫ سوره احزاب، آیه ۷۱، و نظیر این مطلب در آیات ۱۳ و ۶۹ سوره نساء، آیه ۵۲ سوره نور، ۱۷، سوره فتح؛ و ۷۱ سوره توبه آمده است.

۷٫ سوره نساء، آیه ۶۴٫

۸٫ سوره مائده، آیه ۹۲٫

۹٫ سوره آل عمران، آیه ۶۸٫

۱۰٫ بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۳۹۳٫

۱۱٫ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۲۶٫

۱۲٫ محدّث قمى، نفس المهموم، ص ۲۶۱ و ۲۶۲٫

۱۳٫ سوره احزاب، آیه ۶۶ و ۶۸٫

۱۴٫ نهج البلاغه، خطبه ۲۱۴٫

۱۵٫ غررالحکم .

۱۶٫ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۲۶٫

۱۷٫ غررالحکم ؛ میزان الحکمه، ج ۵، ص ۵۶۵٫

۱۸٫ وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۱۸۴٫

۱۹٫ غررالحکم.

۲۰٫ سوره آل عمران، آیه ۶۸٫

۲۱٫ نهج البلاغه، حکمت ۹۶٫

۲۲٫ همان، نامه ۶۹٫

۲۳٫ سوره اعراف، آیه ۱۹۹٫

۲۴٫ سوره قلم، آیه ۴٫

۲۵٫ سوره حشر، آیه ۷٫

۲۶٫ بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۸٫

۲۷٫ نهج البلاغه، خطبه ۱۵۶٫

۲۸٫ همان، خطبه ۱۱۰٫

۲۹٫ بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۱۳۹٫

۳۰٫ سوره هود، آیه ۴۵ و ۴۶٫

۳۱٫ عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۲۳۴٫

۳۲٫ تفسیر ام الکتاب میرجهانى، ص ۲۵۸٫

۳۳٫ نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲٫

۳۴٫ اصول کافى، ج ۲، ص ۱۷۶٫

۳۵٫ همان، ص ۷۸ و ۲۵۸٫

۳۶٫ اصول کافى، ج ۲، ص ۷۴٫

۳۷٫ همان، ص ۷۷٫

۳۸٫ کامل الزّیارات، ص ۲۵۸٫

۳۹٫ صحیفه سجّادیه، آغاز دعاى ۴۳٫

منبع : پاسدار اسلام ـ ش ۲۸۶ – مهر ۸۴

احادیث برگزیده از امام موسى کاظم علیه السلام

قالَ الاِْمامُ الْکاظم(علیه السلام) :

۱- تعقّل و معرفت

«ما بَعَثَ اللّهُ أَنْبِیاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلى عِبادِهِ إِلاّ لِیَعْقِلُوا عَنِ اللّهِ، فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجابَهً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَهً لِلّهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلاً وَ أَعْقَلُهُمْ أَرْفَعُهُمْ دَرَجَهً فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ.»:
خداوند پیامبران و فرستادگانش را به سوى بندگانش بر نینگیخته، مگر آن که از طرف خدا تعقّل کنند. پس نیکوترینشان از نظر پذیرش، بهترینشان از نظر معرفت به خداست، و داناترینشان به کار خدا، بهترینشان از نظر عقل است، و عاقل ترین آنها، بلند پایه ترینشان در دنیا و آخرت است.

۲- حجّت ظاهرى و باطنى

«إِنَّ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حُجَّتَیْنِ، حُجَّهً ظاهِرَهً وَ حُجَّهً باطِنَهً، فَأمّا الظّاهِرَهُ فَالرُّسُلُ وَ الاَْنْبِیاءُ وَ الاَْئِمَّهُ وَ أَمَّا الْباطِنَهُ فَالْعُقُولُ.»:
همانا براى خداوند بر مردم دو حجّت است، حجّت آشکار و حجّت پنهان، امّا حجّت آشکار عبارت است از: رسولان و پیامبران و امامان; و حجّت پنهانى عبارت است از عقول مردمان.

۳- صبر و گوشه گیرى از اهل دنیا

«أَلصَّبْرُ عَلَى الْوَحْدَهِ عَلامَهُ قُوَّهِ الْعَقْلِ، فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللّهِ تَبارَکَ وَ تَعالى إِعْتَزَلَ أَهْلَ الدُّنْیا وَ الرّاغِبینَ فیها وَ رَغِبَ فیما عِنْدَ رَبِّهِ وَ کانَ اللّهُ آنِسَهُ فِى الْوَحْشَهِ وَ صاحِبَهُ فِى الْوَحْدَهِ، وَ غِناهُ فِى الْعَیْلَهِ وَ مُعِزَّهُ فى غَیْرِ عَشیرَه.»:
صبر بر تنهایى، نشانه قوّت عقل است، هر که از طرف خداوند تبارک و تعالى تعقّل کند از اهل دنیا و راغبین در آن کناره گرفته و بدانچه نزد پروردگارش است رغبت نموده، و خداوند در وحشت انیس اوست و در تنهایى یار او، و توانگرى او در ندارى و عزّت او در بى تیره و تبارى است.

۴- عاقلان آینده نگر

«إِنَّ الْعُقَلاءَ زَهَدُوا فِى الدُّنْیا وَ رَغِبُوا فِىالاْخِرَهِ لاَِنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْیا طالِبَهٌ وَ مَطْلُوبَهٌ وَ الاْخِرَهُ طالِبَهٌ وَ مَطْلُوبَهٌ مَنْ طَلَبَ الاْخِرَهَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیا حَتّى یَسْتَوْفى مِنْها رِزْقَهُ، وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْیا طَلَبَتْهُ الاْخِرَهُ فَیَأْتیهِ الْمَوْتُ فَیُفْسِدُ عَلَیْهِ دُنْیاهُ وَ آخِرَتَهُ.»:
به راستى که عاقلان، به دنیا بى رغبتند و به آخرت مشتاق; زیرا مى دانند که دنیا خواهانست و خواسته شده و آخرت هم خواهانست و خواسته شده، هر که آخرت خواهد دنیا او را بخواهد تا روزىِ خود را از آن دریافت کند، و هر که دنیا را خواهد آخرتش به دنبال است تا مرگش رسد و دنیا و آخرتش را بر او تباه کند.

۵- تضرّع براى عقل

«مَنْ أَرادَ الْغِنى بِلا مال وَ راحَهَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ وَ السَّلامَهَ فِى الدّینِ فَلْیَتَضَّرَعْ إِلَى اللّهِ فى مَسْأَلَتِهِ بِأَنْ یُکْمِلَ عَقْلَهُ، فَمَنْ عَقَلَ قَنَعَ بِما یَکْفیهِ وَ مَنْ قَنَعَ بِما یَکْفیهِ اسْتَغْنى وَ مَنْ لَمْ یَقْنَعْ بِما یَکْفیهِ لَمْ یُدْرِکِ الْغِنى أَبَدًا.»:
هر کس بى نیازى خواهد بدون دارایى، و آسایش دل خواهد بدون حسد، و سلامتى دین طلبد، باید به درگاه خدا زارى کند و بخواهد که عقلش را کامل کند، هر که خرد ورزد، بدان چه کفایتش کند قانع باشد. و هر که بدانچه او را بس باشد قانع شود، بى نیاز گردد. و هر که بدان چه او را بس بُوَد قانع نشود، هرگز به بى نیازى نرسد.

۶- دیدار با مؤمن براى خدا

«مَنْ زارَ أَخاهُ الْمُؤْمِنَ لِلّهِ لا لِغَیْرِهِ، لِیَطْلُبَ بِهِ ثَوابَ اللّهِ وَ تَنَجُّزَ ما وَعَدَهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ وَکَّلَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ سَبْعینَ أَلْفِ مَلَک مِنْ حینَ یَخْرُجُ مِنْ مَنْزِلِهِ حَتّى یَعُودَ إِلَیْهِ یُنادُونَهُ: أَلا طِبْتَ وَ طابَتْ لَکَ الْجَنَّهُ، تَبَوَّأْتَ مِنَ الْجَنَّهِ مَنْزِلاً.»:
هر کس ـ فقط براى خدا نه چیز دیگر ـ به دیدن برادر مؤمنش رود تا به پاداش و وعده هاى الهى برسد، خداوند متعال، از وقت خروجش از منزل تا برگشتن او، هفتاد هزار فرشته بر او گمارد که همه ندایش کنند: هان! پاک و خوش باش و بهشت برایت پاکیزه باد که در آن جاى گرفتى.

۷- مروّت، عقل و بهاى آدمى

«لا دینَ لِمَنْ لا مُرُوَّهَ لَهُ، وَ لا مُرُوَّهَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ، وَ إِنَّ أَعْظَمَ النّاسِ قَدْرًا الَّذى لایَرَى الدُّنْیا لِنَفْسِهِ خَطَرًا، أَما إِنَّ أَبْدانَکُمْ لَیْسَ لَها ثَمَنٌ إِلاَّ الْجَنَّهَ، فَلا تَبیعوها بِغَیْرِها.
کسى که جوانمردى ندارد، دین ندارد; و هر که عقل ندارد، جوان مردى ندارد. به راستى که باارزش ترین مردم کسى است که دنیا را براى خود مقامى نداند، بدانید که بهاى تن شما مردم، جز بهشت نیست، آن را جز بدان مفروشید.

۸- حفظ آبروى مردم

«مَنْ کَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أَعْراضِ النّاسِ أَقالَهُ اللّهُ عَثْرَتَهُ یَوْمَ الْقِیمَهِ وَ مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ یَوْمَ الْقِیمَهِ.»:
هر که خود را از آبروریزى مردم نگهدارد، خدا در روز قیامت از لغزشش مى گذرد، و هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند در روز قیامت خشمش را از او باز دارد.

۹- عوامل نزدیکى و دورى به خدا

«أَفْضَلُ ما یَتَقَرَّبُ بِهِ الْعَبْدُ إِلَى اللّهِ بَعْدَ الْمَعْرَفَهِ بِهِ الصَّلاهُ وَ بِرُّ الْوالِدَیْنِ وَ تَرْکُ الْحَسَدِ وَ الْعُجْبِ وَ الْفَخْرِ.»:
بهترین چیزى که به وسیله آن بنده به خداوند تقرّب مى جوید، بعد از شناختن او، نماز و نیکى به پدر و مادر و ترک حسد و خودبینى و به خود بالیدن است.

۱۰- عاقل دروغ نمى گوید

«إِنَّ الْعاقِلَ لا یَکْذِبُ وَ إِنْ کانَ فیهِ هَواهُ.»:
همانا که عاقل دروغ نمى گوید، گرچه طبق میل و خواسته او باشد.

۱۱- حکمت کم گویى و سکوت

«قِلَّهُ الْمَنْطِقِ حُکْمٌ عَظیمٌ، فَعَلَیْکُمْ بِالصَّمْتِ، فَإِنَّهُ دَعَهٌ حَسَنَهٌ وَ قِلَّهُ وِزْر، وَ خِفَّهٌ مِنَ الذُّنُوبِ.»:
کم گویى ، حکمت بزرگى است، بر شما باد به خموشى که شیوه اى نیکو و سبک بار و سبب تخفیف گناه است.

۱۲- هرزه گویى بى حیا

«إِنَّ اللّهَ حَرَّمَ الْجَنَّهَ عَلى کُلِّ فاحِش قَلیلِ الْحَیاءِ لا یُبالى ما قالَ وَ لا ما قیلَ لَهُ.»:
همانا خداوند بهشت را بر هر هرزه گوِ کم حیا که باکى ندارد چه مى گوید و یا به او چه گویند حرام گردانیده است.

۱۳- متکبّر، داخل بهشت نمى شود

«إِیّاکَ وَ الْکِبْرَ، فَإِنَّهُ لا یَدْخُلِ الْجَنَّهَ مَنْ کانَ فى قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّه مِنْ کِبْر.»:
از کبر و خودخواهى بپرهیز، که هر کسى در دلش به اندازه دانه اى کبر باشد، داخل بهشت نمى شود.

۱۴- تقسیم کار در شبانه روز

«إِجْتَهِدُوا فى أَنْ یَکُونَ زَمانُکُمْ أَرْبَعَ ساعات:ساعَهً لِمُناجاهِ اللهِ، وَساعَهً لاَِمْرِالْمَعاشِ، وَساعَهً لِمُعاشَرَهِ الاِْخْوانِ والثِّقاهِ الَّذینَ یُعَرِّفُونَکُمْ عُیُوبَکُمْ وَیُخَلِّصُونَ لَکُمْ فِى الْباطِنِ، وَساعَهً تَخْلُونَ فیها لِلَذّاتِکُمْ فى غَیْرِ مُحَرَّم وَبِهذِهِ السّاعَهِ تَقْدِروُنَ عَلَى الثَّلاثِ ساعات.»:
بکوشید که اوقات شبانه روزى شما چهار قسمت باشد:۱ ـ قسمتى براى مناجات با خدا، ۲ ـ قسمتى براى تهیّه معاش، ۳ ـ قسمتى براى معاشرت با برادان و افراد مورد اعتماد که عیب هاى شما را به شما مى فهمانند و در دل به شما اخلاص مى ورزند، ۴ ـ و قسمتى را هم در آن خلوت مى کنید براى درک لذّتهاى حلال [و تفریحات سالم] و به وسیله انجام این قسمت است که بر انجامِ وظایف آن سه قسمت دیگر توانا مى شوید.

۱۵- هم نشینى با دیندار و عاقل خیرخواه

«مُجالَسَهُ أَهْلِ الدّینِ شَرَفُ الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ، وَ مُشاوَرَهُ الْعاقِلِ النّاصِحِ یُمْنٌ وَ بَرَکَهٌ وَ رُشْدٌ وَ تَوْفیقٌ مِنَ اللّهِ، فَإِذا أَشارَ عَلَیْکَ الْعاقِلُ النّاصِحُ فَإِیّاکَ وَ الْخِلافَ فَإِنَّ فى ذلِکَ الْعَطَبَ.»:
همنشینى اهل دین، شرف دنیا و آخرت است، و مشورت با خردمندِ خیرخواه، یُمن و برکت و رشد و توفیق از جانب خداست، چون خردمند خیرخواه به تو نظرى داد، مبادا مخالفت کنى که مخالفتش هلاکت بار است.

۱۶- پرهیز از اُنس زیاد با مردم

«إِیّاکَ وَ مُخالَطَهَ النّاسِ وَ الاُْنْسَ بِهِمْ إِلاّ أَنْ تَجِدَ مِنْهُمْ عاقِلاً وَ مَأْمُونًا فَآنِسْ بِهِ وَ اهْرُبْ مِنْ سایِرِهِمْ کَهَرْبِکَ مِنَ السِّباعِ الضّارِیَهِ.»:
بپرهیز از معاشرت با مردم و انس با آنان، مگر این که خردمند و امانتدارى در میان آنها بیابى که [در این صورت] با او انس گیر و از دیگران بگریز، به مانند گریز تو از درنده هاى شکارى.

۱۷- نتیجه حبِّ دنیا

«مَنْ أَحَبَّ الدُّنْیا ذَهَبَ خَوْفُ الاْخِرَهِ مِنْ قَلْبِهِ وَ ما أُوتِىَ عَبْدٌ عِلْمًا فَازْدادَ لِلدُّنیا حُبًّا إِلاَّ ازْدادَ مِنَ اللّهِ بُعْدًا وَ ازْدادَ اللّهُ عَلَیْهِ غَضَبًا.»:
هر که دنیا را دوست بدارد، خوف آخرت از دلش برود، و به بنده اى دانشى ندهند که به دنیا علاقه مندتر شود، مگر آن که از خدا دورتر و مورد خشم او قرار گیرد.

۱۸- پرهیز از طمع و تکیه بر توکّل

«إِیّاکَ وَ الطَّمَعَ، وَ عَلَیْکَ بِالْیَأْسِ مِمّا فى أَیْدِى النّاسِ، وَ أَمِتِ الطَّمَعَ مِنَ الَْمخْلُوقینَ، فَإِنَّ الطَّمَعَ مِفْتاحٌ لِلذُّلِّ، وَ اخْتِلاسُ الْعَقْلِ وَاخْتِلاقُ الْمُرُوّاتِ، وَ تَدْنیسُ الْعِرْضِ وَ الذَّهابُ بِالْعِلْمِ. وَ عَلَیْکَ بِالاِْعْتِصامِ بِرَبِّکَ وَ التَّوَکُّلِ عَلَیْهِ.
از طمع بپرهیز، و بر تو باد به ناامیدى از آنچه در دست مردم است، طمع را از مخلوقین بِبُر که طمع، کلیدِ خوارى است، طمع، عقل را مى رباید و مردانگى را نابودکند و آبرو را مى آلاید و دانش را از بین مى برد. بر تو باد که به پروردگارت پناه برى و بر او توکّل کنى.

۱۹- نتایج امانتدارى و راستگویى

«أَداءُ الأَمانَهِ وَ الصِّدْقُ یَجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَ الْخِیانَهُ وَ الْکِذْبُ یَجْلِبانِ الْفَقْرَ وَ النِّفاقَ.»:
امانتدارى و راستگویى، سبب جلب رزق و روزىاند، و خیانت و دروغگویى، سبب جلب فقر و دورویى.

۲۰- سقوطِ برترى جوى

«إِذا أَرادَ اللّهُ بِالذَّرَّهِ شَرًّا أَنْبَتَ لَها جَناحَیْنِ، فَطارَتْ فَأَکَلَهَا الطَّیْرُ.»:
هر گاه خداوند بدى مورچه را بخواهد، به او دو بال مى دهد که پرواز کند تا پرنده ها او را بخورند.

۲۱- حق گویى و باطل ستیزى

«إِتَّقِ اللّهَ وَ قُلِ الْحَقَّ وَ إِنْ کانَ فیهِ هَلاکُکَ فَإِنَّ فیهِ نَجاتُکَ إِتَّقِ اللّهَ وَدَعِ الْباطِلَ وَ إِنْ کانَ فیهِ نَجاتُکَ، فَإِنَّ فیهِ هَلاکُکَ.»:
از خدا بترس و حقّ را بگو، اگرچه نابودى تو در آن باشد. زیرا که در واقع، نجات تو در آن است.از خدا بترس و باطل را واگذار، اگرچه نجات تو در آن باشد، زیرا که در واقع، نابودى تو در آن است.

۲۲- تناسب بلا و ایمان

«أَلْمُؤْمِنُ مِثْلُ کَفَّتَىِ الْمیزانِ کُلَّما زیدَ فى إِیمانِهِ زیدَ فى بَلائِهِ.»:
مؤمن همانند دو کفّه ترازوست، هر گاه به ایمانش افزوده گردد، به بلایش افزوده گردد.

۲۳- کفّاره خدمت به حاکمان

«کَفّارَهُ عَمَلِ السُّلْطانِ أَلاِْحْسانُ إِلَى الاِْخْوانِ.»:
کفّاره کارمندى سلطان، احسان به برادران دینى است.

۲۴- نافله و تقرّب

«صَلاهُ النَّوافِلِ قُرْبانٌ اِلَى اللّهِ لِکُلِّ مُؤْمِن… .»:
نماز نافله راه نزدیک شدن هر مؤمنى به خداوند است… .

۲۵- اصلاح و گذشت

«یُنادى مُناد یَوْمَ القِیمَهِ: أَلا مَنْ کانَ لَهُ عَلَى اللّهِ أَجْرٌ فَلْیَقُمْ، فَلا یَقُومُ إِلاّ مَنْ عَفَى وَ أَصْلَحَ، فَأَجْرُهُ عَلَى اللّهِ.»:
ندا کننده اى در روز قیامت ندا مى کند:آگاه باشید، هر که را بر خدا مزدى است برخیزد، و برنمى خیزد، مگر کسى که گذشت کرده و اصلاح بین مردم نموده باشد، پس پاداشش با خدا خواهد بود.

۲۶- بهترین صدقه

«عَوْنُکَ لِلضَّعیفِ مِنْ أَفْضَلِ الصَّدَقَهِ.»:
کمک کردنت به ناتوان از بهترین صدقه است.

۲۷- سختى ناحقّ

«یَعْرِفُ شِدَّهَ الْجَوْرِ مَنْ حُکِمَ بِهِ عَلَیْهِ.»:
سختى ناحقّ را آن کس شناسد که بدان محکوم گردد.

۲۸- گناهان تازه، بلاهاى تازه

«کُلَّما أَحْدَثَ الناسُ مِنَ الذُّنُوبِ مالَمْ یَکُونُوا یَعْمَلُونَ أَحْدَثَ اللّهُ لَهُمْ مِنَ الْبَلاء ما لَمْ یَکُونُوا یَعُدُّونَ.»:
هر گاه مردم گناهان تازه کنند که نمى کردند، خداوند بلاهایى تازه به آنها دهد که به حساب نمى آوردند.

۲۹- کلید بصیرت

«تَفَقَّهُوا فى دینِ اللّهِ فَإِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصیرَهِ، وَ تَمامُ الْعِبادَهِ وَ السَّبَبُ إِلَى الْمَنازِلِ الرَّفیعَهِ وَ الرُّتَبِ الْجَلیلَهِ فِى الدّینِ وَ الدُّنْیا، وَ فَضْلُ الْفَقیهِ عَلَى الْعابِدِ کَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْکَواکِبِ، وَ مَنْ لَمْ یَتَفَقَّهْ فى دینِهِ لَمْ یَرْضَ اللّهُ لَهُ عَمَلاً.»:
در دین خدا دنبال فهم عمیق باشید، زیرا که فهم عمیقِ دین، کلید بصیرت و بینایى و کمال عبادت و سبب تحصیل درجات بلند و مراتب بزرگ در امور دین و دنیاست.
و برترى فقیه بر عابد، مانند برترى آفتاب است بر کواکب، و کسى که در دینش فهم عمیق نجوید، خداوند هیچ عملى را از او نپسندد.

۳۰- دنیا، بهترین وسیله

«إِجْعَلُوا لاَِنْفُسِکُمْ حَظًّا مِنَ الدُّنْیا بِإِعْطائِها ما تَشْتَهى مِنَ الْحَلالِ وَ ما لا یَثْلِمُ الْمُرُوَّهَ وَ ما لا سَرَفَ فیهِ، وَ اسْتَعینُوا بِذلِکَ عَلى أُمُورِ الدّینِ، فَإِنَّهُ رُوِىَ «لَیْسَ مِنّا مَنْ تَرَکَ دُنْیاهُ لِدینِهِ أَوْ تَرَکَ دینَهُ لِدُنْیاهُ».»:
براى خود بهره اى از دنیا برگیرید و آنچه خواهش حلال باشد و رخنه در جوان مردى ایجاد نکند و اسراف نباشد منظور دارید، و به این وسیله براى انجام امور دین یارى جویید. زیرا که روایت شده است: «از ما نیست کسى که دنیایش را براى دینش ترک گوید یا دینش را براى دنیایش رها سازد.»

۳۱- انتظار فَرَج

«أَفْضَلُ الْعِبادَهِ بَعْدَ الْمَعْرِفَهِ إِنْتِظارُ الْفَرَجِ.»:
بهترین عبادت بعد از شناخت خداوند، انتظار فَرَج و گشایش است.

۳۲- مِهرورزى با مردم

«أَلتَّوَدُّدُ إِلَى النّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ.»:
مِهرورزى و دوستى با مردم، نصف عقل است.

۳۳- پرهیز از خشم

«مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَ یَوْمِ الْقِیمَهِ.»:
هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب روز قیامت را از او باز مى دارد.

۳۴- قویترین مردم

«مَنْ أَرادَ أَنْ یَکُونَ أَقْوَى النّاسِ فَلْیَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ.»:
هر که مى خواهد که قویترین مردم باشد بر خدا توکّل نماید.

۳۵- ترقّى، نه درجا زدن

«مَنِ اسْتِوى یَوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ، وَ مَنْ کانَ آخِرُ یَوْمَیْهِ شَرَّهُما فَهُوَ مَلْعُونٌ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الزِّیادَهَ فى نَفْسِهِ فَهُوَ فى نُقْصان، وَ مَنْ کانَ إِلَى النُّقْصانِ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ مِنَ الْحَیاهِ.»:
کسى که دو روزش مساوى باشد، مغبون است، و کسى که دومین روزش، بدتر از روز اوّلش باشد ملعون است، و کسى که در خودش افزایش نبیند در نقصان است، و کسى که در نقصان است مرگ براى او بهتر از زندگى است.

۳۶- خیر رسانى به دیگران

«إِنَّ مِنْ أَوْجَبِ حَقِّ أَخیکَ أَنْ لا تَکْتُمَهُ شَیْئًا یَنْفَعُهُ لاَِمْرِ دُنْیاهُ وَ لاَِمْرِ آخِرَتِهِ.»:
همانا واجب ترین حقّ برادرت بر تو آن است که چیزى را که سبب نفع دنیا و آخرت اوست، از او پنهان و پوشیده ندارى.

۳۷- پرهیز از شوخى

«إِیّاکَ وَ الْمِزاحَ فَإِنَّهُ یَذْهَبُ بِنُورِ إِیْمانِکَ.»:
از شوخى [بىمورد] بپرهیز، زیرا که شوخى، نور ایمان تو را مى برد.

۳۸- پند پدیده ها

«ما مِنْ شَىْء تَراهُ عَیْناکَ إِلاّ وَ فیهِ مَوْعِظَهٌ.»:
چیزى نیست که چشمانت آن را بنگرد، مگر آن که در آن پند و اندرزى است.

۳۹- رنج نادیده، نیکى را نمى فهمد

«مَنْ لَمْ یَجِدْ لِلاِْساءَهِ مَضَضًا لَمْ یَکُنْ عِنْدَهُ لِلاِْحْسانِ مَوْقِعٌ.»:
کسى که مزه رنج و سختى را نچشیده، نیکى و احسان در نزد او جایگاهى ندارد.

۴۰- محاسبه اعمال

«لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ فى کُلِّ یَوْم فَإِنْ عَمِلَ حَسَنـًا اسْتَزادَ اللّهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَیِّئًا اسْتَغْفَرَ اللّهَ مِنْهُ وَ تابَ إِلَیْهِ.»:
از ما نیست کسى که هر روز حساب خود را نکند، پس اگر کار نیکى کرده است از خدا زیادى آن را بخواهد، و اگر در آن کار بدى کرده، ازخدا آمرزش طلب نموده و به سوى او توبه نماید.