امام کاظم

نوشته‌ها

پاسداران ولایت در عصر امام کاظم علیه السلام

اشاره

با طلوع خورشید ولایت در طلیعه هفتمین روز از ماه صفر، در روستاى «ابواء»، شعف و سرور بر سرزمین حجاز حاکم شد. مادرش، حمیده، خادمه‏اى از شمال آفریقا بود که در نزد حضرت امام صادق(ع) مقامى والا داشت. امام صادق(ع) به همراه خانواده‏اش در حال بازگشت از مکه بود که سومین پسر آن حضرت پا به عرصه گیتى نهاد. نام آن مولود پاک را موسى گذاشتند. (۱) امام صادق(ع) نگاهى پدرانه به سیماى نورانى فرزند سومش انداخت، آنگاه به سوى مسلمانانى که در سفر حج آن امام همام را همراهى مى‏کردند، بازگشت و فرمود: خداوند امروز پسرى به من عنایت فرمود که بهترین مردم زمان خود و پیشواى آینده شما خواهد بود. (۲)

برف هاى تردید آب شد

تا آن روز که اسماعیل – بزرگترین فرزند امام صادق(ع) – در قید حیات بود، گروهى از اصحاب تصور مى‏کردند، رهبرى آینده شیعیان از آن او خواهد بود اما وى، در جوانى و در زمان حیات پدر بزرگوارش دار فانى را وداع گفت. امام صادق(ع)، به یاران وفات او را خبر داد، حتى جنازه‏اش را به اصحاب و برخى بزرگان شیعه نشان داد، تا ریشه عقیده‏اى موهوم، و تصورى غیر واقعى بخشکد، با این حال عده‏اى با انگیزه مهدویت اسماعیل و یا بهانه‏هاى دیگر فرقه‏اى به نام باطنیه، یا اسماعیلیه، را در تاریخ تشیع پدید آوردند که مسیرى انحرافى از صراط مستقیم عترت پیامبر بود.

پس از مرگ اسماعیل، امام صادق(ع) به اصحاب خود فرصت داد تا درباره امام آینده سخن به میان آورند. هر بار که آنان با تعابیر متفاوت از نام امام هفتم سؤال مى‏کردند، حضرت صادق(ع) با تصریح و در مواقعى با اشاره، اصحاب را به امام موسى بن‏جعفرعلیهما السلام راهنمایى مى‏کرد. روایاتى در منابع مستند شیعه به چشم مى‏خورد که امام کاظم(ع) از ابتدا براى برخى خواص شیعه به عنوان جانشین راستین و بر حق امام صادق(ع) معین شده بود. روایت لوح نیز در ارتباط با اسامى مشخص امامان این نکته را تایید مى‏کند.

کلینى در کتاب کافى، ذیل اشاره و نص بر امام کاظم(ع) از اصحاب و راویان امام صادق(ع) و یا امام موسى بن‏جعفرعلیهما السلام سخن به میان مى‏آورد که؛ وقتى هفتمین امام دوران کودکى را مى‏گذراند، از پدرش امامِ پس از او را پرسیدند و آن حضرت اشاره به حضرت کاظم(ع) کرد.

فیض بن‏مختار، معاذ بن‏کثیر، عبدالرحمن بن ‏حجاج، مفضل بن‏عمرو، اسحاق بن‏جعفر، صفوان جمال، عیسى بن‏عبدالله، یعقوب سراج، سلیمان بن‏خالد و ظاهر – خادم امام صادق(ع)-  از جمله افرادى هستند که این خبر را روایت کرده‏اند. (۳)

فیض بن‏مختار مى‏گوید: وقتى ابوالحسن اول (امام هفتم) آمد، در محضر امام صادق(ع) بودم. او را در بغل گرفته، بوسیدم، امام ششم فرمود: « شما کشتى هستید و این فرزند ملاح (کشتى‏بان) شماست.» وى مى‏افزاید « در سال بعد به حج مشرف شدم و دو هزار اشرفى با خود داشتم، هزار دینار براى امام صادق(ع) و هزار دینار براى امام کاظم(ع) فرستادم. وقتى خدمت امام ششم شرفیاب شدم، فرمود: اى فیض او را با من برابر دانستى؟ عرض کردم: این کار را به خاطر فرموده شما انجام دادم، فرمود: به خدا سوگند من این کار را نکردم بلکه خداى بلند مرتبه این مقام را به وى اعطا کرده است.» (۴)

رهنمودهاى آگاهى‏ بخش

خفقان حاکم بر سرزمین‏هاى اسلامى که خلفاى غاصب عباسى براى شیعیان پدید آورده بودند، محیط بسیار ناامنى به وجود آورده بود که رسیدن به آرمان مقدس معنویت توسط امام در چنین شرایط نابسامان، خط مشى خاصى را مى‏طلبید.

به دستور منصور – خلیفه ستم‏ گستر عباسى، جاسوس‏هاى فراوانى مامور شدند تا در سراسر دنیاى اسلامى به تجسس پرداخته، هر کجا به شیعیان دست ‏یافتند، آنان را گردن بزنند. سرانجام وقتى که امام کاظم(ع) به سن بیست ‏سالگى رسید، پدر بزرگوارش توسط منصور دوانیقى، در سن ۶۵ سالگى، شهید شد. در چنین اوضاعى هشام ‏بن سالم با هوشیارى و فراست‏ خاصى در صدد بود، هفتمین ستاره ولایت را بشناسد و محبت ناشى از معرفت را نثار وى کند. خطاب به امام هفتم عرض کرد: فدایتان شوم، پدرتان به شهادت رسید، امام پاسخ داد: بلى، پرسید: بعد از امام صادق ( پدر شما) رهبر ما چه کسى است؟ فرمود: اگر خواست‏ خداوند بر این تعلق گیرد، تو را هدایت مى‏کند. پرسید: آیا شما پیشواى من مى‏باشید؟ فرمود: چنین نمى‏گویم، هشام ادامه داد: آیا شما امام و رهبرى دارید؟ موسى بن ‏جعفر پاسخ داد: خیر، امامى ندارم. در پایان این گفتگو امام وى را مخاطب قرار داد و فرمود: به دیگران اخبار ما را بگو ولى هرگز موضوع شیوع پیدا نکند، چون مخاطراتى در پیش است. (۵) از گفتگوى هشام با امام، چنین استفاده مى‏شود که اختناق آن عصر بسیار شدید بود، تا آنجا که امام موسى کاظم(ع) در منزل شخصى خویش و نزد یکى از شیعیان برگزیده و بهترین یارانش، پاره‏اى از مسایل اصلى را ناگفته گذاشت و هشام بن ‏سالم را به عدم افشاى برخى حقایق دعوت کرد. در آن دوره فشار، هر گونه اقدام آشکار و برنامه‏اى که حکومت منصور از آن آگاهى مى‏یافت، وضع جبهه حق و شیعیان را آشفته مى‏کرد، لذا امام هفتم دنباله روش پدر را پى گرفت و با سیاست ویژه‏اى که از درایت و معنویت آن امام خبر مى‏داد، به پرتوافشانى پرداخت و شاگردان بسیارى را در رشته‏هاى علوم دینى و فضایل و مکارم اسلامى پرورش داد.

پرورش‏ یافتگان

گروه کثیرى از عالمان و راویان حدیث، پیرامون امام موسى(ع) گرد آمدند و آن حضرت با توانایى بسیار آراء خردمندانه‏اى در دانش‏هاى گوناگون دینى ابراز کرد.

مجموعه‏هاى بسیار از احکام اسلامى که در موضوع فقه و حدیث و کلام اسلامى تدوین شده به آن حضرت منسوب است و راویان، همواره با آن افاضات علمى مانوس بوده، فرمایشات و فتاوى امام(ع) را ثبت مى‏کردند.

سید بن ‏طاووس مى‏نویسد: « یاران و نزدیکان امام(ع) در مجلس درس آن بزرگوار حاضر مى‏شدند و لوحه‏هاى آبنوس در آستین‏ها داشتند، هر گاه او سخنى مى‏فرمود یا در موردى نظرى ارائه مى‏داد، به ضبط آن مبادرت مى‏کردند.» (۶)

امام کاظم(ع) در عصر خویش عابدترین و عالم‏ترین و فهیم‏ترین مردم بود. (۷) پدر بزرگوارش در تایید آگاهى‏هاى علمى و فقهى این فرزند فرزانه‏اش، فرمود: « توان علمى او به اندازه‏اى است که اگر از تمام مضامین قرآنى پرسش کنى، با علم کافى که دارد، پاسخ قانع ‏کننده‏اى خواهد داد. او کانون حکمت، معرفت و اندیشه است.»

چشمه‏هاى اندیشه امام در عصرى جارى گردید که با وجود اختناق حاکمان عباسى، شیعیانى اهل درک، منطق و خرد داشت. از مجموع روایات و کتب سیره برمى‏آید که؛ پیروان امامان با طرح سؤالات علمى – فقهى، دانش وى را ارزیابى کرده، در صورتى که از جنبه علمى، وى یقین حاصل مى‏کردند، او را به وصایت مى‏پذیرفتند. به همین دلیل شیعیان، عبدالله بن‏ جعفر را که مشهور به عبدالله افطح بود – بدین سبب گروندگان به او را فطحیه مى‏نامیدند – با طرح برخى مسائل فقهى و احکام شرعى نماز و زکات آزمودند و چون آگاهى وى را از این مسائل ناکافى دانستند از وى روى برتافتند. (۸)

با آن که صدها نفر از محضر پر فیض امام موسى کاظم(ع) بهره برده و اخبار و احادیث او را نقل مى‏کردند، اما در میان اصحاب، حدیث هیجده نفر به صدق و امانت مشهور گردیده و منقولات آنان مُهر اعتبار و اطمینان خورده و همگان بر صدق گفته‏هایشان اعتراف کرده‏اند. شش نفر از آنان شاگردان امام باقر(ع)، شش نفر از اصحاب امام صادق(ع) و بقیه هم از خواص تربیت ‏یافتگان حضرت امام کاظم(ع) بوده‏اند. اسامى آنان به این شرح است:

یونس بن‏عبدالرحمن، صفوان بن ‏یحیى، محمد بن‏ ابى‏عمیر، عبدالله بن‏المغیره، حسن بن‏محبوب السراد، احمد بن‏ ابى‏نصر بزنطى. به این افراد اصحاب اجماع مى‏گفتند. شاگردان زبده دیگرى در مکتب علمى – تربیتى و سرشار از معنویت هفتمین امام پرورش یافتند از جمله؛ محمد بن‏ خلاد، عبدالرحمن بجلى، على بن‏جعفر، اسحاق بن‏عمار صیرفى، اسماعیل بن‏موسى بن‏جعفر، حسین بن‏على بن‏فضال، داود رقى، عبدالسلام بن‏صالح حصروى، موسى بن ‏بکیر و اسماعیل بن ‏مهران. (۹)

گسترش نهضت هاى علوى توسط گروهى از امامزادگان و سادات و افزایش قدرت سیاسى بنى‏عباس، خصوصا در دوران خلافت هارون، باعث تشدید مراقبت و سخت‏ گیرى نسبت ‏به امام کاظم(ع) شد به طورى که هارون درباره امام هفتم‏ علیه السلام مى‏گفت: مى‏ترسم فتنه‏اى بر پا کند که خون ها ریخته شود!؟ سخت‏گیرى نسبت ‏به امام در حدى بود که به ندرت کسى مى‏توانست ‏حتى براى ضرورى‏ترین مسایل و سؤالات فقهى و علمى به خدمت امام(ع) شرفیاب شود.

با این وجود، امام یارانى داشت که در جهان اسلام پراکنده بودند و با ایشان، به خصوص در دوران اقامت در مدینه، تماس داشتند. تلاش هاى تبلیغى این برگزیدگان بر محبوبیت امام بین شیعیان شهرهاى اسلامى افزود و موجب نگرانى هارون شد. از این ‏روى هارون حضرت را تحت نظر از مدینه به بصره و سپس به بغداد آورد و سال ها امام را در زندان هاى مختلف تحت نظر گرفت و به احدى اجازه ملاقات با آن مقام معنوى را نداد.

مرحوم شیخ طوسى راوایان و شاگردان امام را ۲۷۲ نفر ذکر کرده است. احمد بن‏ خالد برقى تلامیذ حضرت را ۱۶۰ نفر دانسته و مؤلف کتاب حیاه الامام موسى بن‏ جعفر تعداد۳۱۹ نفر از اصحاب و شاگردان هفتمین فروغ امامت را به تفصیل نام برده است.

مرواریدها

یاران برجسته امام کاظم(ع) تداوم امامت را براى رهبرى جامعه اصل مسلم اسلامى دانسته و در برابر امواج انحرافى که خلفاى خلافکار و فرقه‏هاى گوناگون پدید مى‏آوردند، مقاومت مى‏کردند.

– یونس بن‏عبدالرحمن:

وى در اعتقاد به امامت ‏ حضرت موسى بن‏جعفر(ع) چنان روشن‏ بین و استوار بود که کوچکترین نرمش و یا لغزشى را در مقابل منحرفان روا نمى‏شمرد و در برخورد با فرقه‏هایى چون واقفیه، موضع قاطعى داشت. او در پرتو انوار درخشان هفتمین و هشتمین فروغ امامت از چهره‏هاى درخشان جهان تشیع و شخصیتى ارزنده به شمار مى‏رود. حضرت امام رضا(ع) او را سلمان زمان خود دانسته و عموم علماى شیعه، تقوا و پاکى وى را ستوده و مقام علمى و فقهى وى را تصدیق کرده و روایاتش را بدون هیچگونه شبهه‏اى پذیرفته‏اند. او روز گار خود را غالبا با تالیف کتاب مى‏گذراند و سى کتاب در زمینه‏هاى گوناگون علوم اسلامى نوشته است. (۱۰) – محمد بن‏ابى‏عمیر: وى در میان شیعیان و جامعه تسنن از چهره‏هاى محبوب و عابد و پارسا محسوب مى‏شود. (۱۱) او روایاتى از امام هفتم نقل کرده که در آنها امام را با کنیه ابااحمد مخاطب قرار داده است. (۱۲) وى ۹۴ جلد کتاب در مباحث مختلف علمى، دینى و فقهى به رشته تحریر درآورد و مجموعه روایاتى که نقل کرده به ۶۵۴ حدیث مى‏رسد. طى چهار سالى که در زندان بود، نگاشته‏هاى وى از بین رفت و بعدها با تکیه بر حافظه و آنچه به راویان دیگر انتقال داده بود، روایت مى‏کرد.

سرانجام محمد بن‏ابى‏عمیر مورد خشم دستگاه خلافت عباسى قرار گرفت؛ زیرا هارون اعتقاد داشت اسرار فعالیت ‏سیاسى و مبارزات مخفى شیعیان و اسناد ارتباط آنان با پیشواى هفتم در اختیار اوست. کشى به نقل از فضل ابن‏ شاذان گفته است: « در باره ابن‏عمیر نزد خلیفه شکایت ‏شد، او را دستگیر کرده و از وى خواستند نام شیعیان و کسانى که با موسى بن‏جعفر علیهما السلام در ارتباط هستند به دستگاه خلافت تحویل دهد، وى امتناع کرد و از افشاى نام رابطین با امام اجتناب نمود، دژخیمان او را در میان دو چوب قرار دادند. و براى اقرار گرفتن از نامبرده صد تازیانه بر بدنش زدند و چون از مقاومت دلیرانه‏اش خسته شده و به خشم آمدند بیش از صدهزار درهم وى را جریمه کرده و تمام اموالش را مصادره نمودند.» (۱۳)

محمد بن ‏مفضل بن‏عمر جعفى؛ محمد را باب امام کاظم(ع) نامیده‏اند؛ او رابط میان مردم و حضرت بود و فرزند مفضل است، که امام صادق(ع) توحید معروف خویش را به وى املاء فرمود.

– محمد بن‏على بن‏نعمان:

کنیه‏اش ابوجعفر و لقب او مؤمن طاق بود – چون مغازه‏اش در کوفه زیر طاقى قرار گرفته بود – از بزرگان اصحاب امام ششم و امام هفتم است. وى توان آن را داشت که با هر مخالفى بحث کند و بر وى غالب گردد. (۱۴) – حسن بن‏محبوب: از راویان بزرگ است که فقهاى شیعه در صحت احادیث او اجماع و خودش را توثیق کرده‏اند. او نزد امام هفتم و امام هشتم از احترام زیادى برخوردار بود و از ارکان عصر خویش به شمار مى‏رفت، شیعیان اهل بیت از اطراف و اکناف دنیاى اسلام به نزدش رفته و از فضل و دانش وى خصوصا در فقه بهره مى‏گرفتند، تالیفات و تصنیفات وى را شیخ طوسى در فهرست ‏خویش ذکر نموده است.

– ابوعبدالله بن ‏یحیى کاهلى اسدى:

از اصحاب امام کاظم(ع) است که نزد آن حضرت محترم بود و علماى رجال او را با منزلت و فضل مى‏دانند. حضرت موسى بن ‏جعفر(ع) خطاب به على بن ‏یقطین که در دستگاه هارون نفوذ سیاسى داشت، فرمود: از کاهلى اسدى و خاندانش صیانت کنید. من بهشت را برایتان ضمانت مى‏کنم. وى هم قبول کرد و ابن ‏یقطین زندگى او و خاندانش را تامین مى‏کرد. (۱۵) – ابان بن‏عثمان بجلى:اهل کوفه بود و زمانى را در بصره سکونت داشت. شیخ طوسى وى را از موالیان بجیله مى‏داند. گروهى از بصریان همچون ابوعبیده از وى حدیث نقل کرده‏اند. ابان با حضرت موسى بن‏جعفر علیهما السلام ارتباط داشته و در کتاب هایش از آن حضرت روایاتى نقل کرده است. (۱۶)

– عبدالله بن‏جندب:

وى بجلى و کوفى است او منزلتى بلند نزد امام هفتم داشت و وکیل آن حضرت به شمار مى‏رفت، امام رضا سوگند یاد کرد که؛ عبدالله بن ‏جندب مورد رضایت‏ خدا و رسول الله صلى الله علیه و آله و از مخبتین ماست. (۱۷) – هشام بن‏حکم:پرورش‏ یافته مکتب امام صادق(ع) بود. او به خاطر دشمنى با بنى‏عباس سال ها مخفیانه زندگى مى‏کرد و امام ششم او را نگهبان و گواهى ‏دهنده بر راستى خویش مى‏دانست. بارها از سوى امام کاظم(ع) براى انجام کارهاى شخصى یا عمومى به عنوان وکیل تعیین شد. هارون که در پى فرصتى بود تا هشام را به قتل برساند، جلسه‏اى با حضور دانشمندان وابسته در منزل یحیى بر مکى ترتیب داد و خود از پشت پرده به نظاره نشست، هشام با همه فراست و شجاعت، به آنچه اعتقاد داشت اعتراف کرد و از آن جلسه گریخت و از بغداد به کوفه رفت و در منزل بشیر که از شیعیان معروف بود وارد گردید. او دانشمندى برجسته، متکلمى بزرگ و داراى بیانى شیرین و رسا بود. (۱۸)

– صالح بن ‏واقدى:

طبرى مى‏گوید: خدمت امام موسى کاظم(ع) رسیدم، حضرت فرمود: هارون تو را زندانى مى‏کند و درباره من از تو مى‏پرسد، بگو او را نمى‏شناسم و آنگاه که به زندان افتادى تو را آزاد مى‏کنم. و همین ‏گونه هم شد. او با کمک امام به طرز شگفت‏انگیزى از زندان به مازندران (طبرستان) رفت. صالح بن ‏واقدى مى‏گوید: چون به دیار خویش برگشتم، به خدا سوگند نه کسى از من خبر گرفت و نه از زندانى بودنم کسى جویا شد. (۱۹) او به برکت کرامت امام از چنین دسیسه‏اى رهایى یافت و توانست مدت ها در طبرستان به دفاع از حریم امامت ‏بپردازد و ولایت را پاسدارى نماید. – صفوان بن‏یحیى:زمانى که صفوان فرزند یحیى به رشد عقلى رسید و علوم عقلى را از پدر خویش فرا گرفت، در حوزه درس امام کاظم(ع) حاضر شده و از بیانات قدسى آن فروغ آسمانى بهره‏ مند گشت. او از فقیهان، محدثان و متکلمان کم‏ نظیر است. علاوه بر مقام شامخ علمى، جایگاه والایى در زهد، تقوا و عبادت داشت. صفوان را یکى از وکیلان و نایبان خاص امام دانسته‏اند و مى‏گویند او ضمن جمع‏آورى وجوهات شرعى، ماموریت ‏خطیر نشر روایات اهل بیت و مبارزه با خطوط انحرافى و التقاطى آن عصر را بر عهده داشت. (۲۰)

– على بن ‏یقطین:

از دوستان و علاقمندان امام موسى(ع) بود، در دستگاه هارون به مقام وزارت رسید. چندین مرتبه خواست از این مقام استعفا بدهد، ولى حضرت مخالفت کرد. وى براى ارتباط با امام و کمک به شیعیان و حمایت از محبان آل عترت که در فقر و نادارى بسر مى‏بردند، از ماموران مخفى استفاده مى‏کرد، اسماعیل بن‏ سلان و فلان بن‏ حمید از آن جمله‏اند که فرزند یقطین آنان را احضار کرد و گفت دو مرکب‏ سوارى تدارک دیده و از طریقى غیر از راه معمول بروید تا به امام هفتم برسید و نامه و مبالغى که مى‏دهم به نحوى تحویل آن حضرت دهید که کسى متوجه نشود. (۲۱)

 – ابن ‏بزیع:

از اعیان و رجال شیعه و شاگردان امام کاظم(ع) است. طبق دستور امام در تشکیلات بنى‏عباس شغل مهمى داشت و از مشاورین خاص دستگاه خلافت ‏به شمار مى‏رفت. امور تعدادى از شیعیان جهان اسلام توسط  وى اصلاح گشت. او به نیازمندان پناه مى‏داد و عاشقان اهل بیت را از گرفتارى مى‏رهانید. (۲۲)

– یعقوب بن ‏داود:

مردى با ایمان، پاک‏ سرشت و نیکوکار بود. به دلیل برخوردارى از شهامت و روحیه مبارزاتى به اتفاق برادرانش در قیام ابراهیم فرزند عبدالله بن ‏حسن شرکت کرد و به همین دلیل دستگیر و زندانى گردید و تا آخر خلافت منصور در حبس به سر برد. با روى کار آمدن مهدى عباسى آزاد شد. این بار بعقوب تلاش هاى خود را در حمایت از خاندان عصمت و طهارت و توسعه اقتدار شیعیان به صورت نفوذ در دستگاه حکومت و قبضه کردن پنهانى قدرت ادامه داد و سرانجام به پست وزارت رسید. به این ترتیب توانست‏ بسیارى از مناصب مهم تحت قلمرو خلافت اسلامى را به علویان و سادات و برخى شیعیان تفویض کند. این وضع دشمنان را نزد خلیفه عباسى به سعایت و مذمت از وى واداشت و مهدى عباسى را به این موضوع تهدید کردند که سراسر کشور اسلامى در دست‏ یعقوب و شیعیان است و با انقلابى سریع مى‏تواند بساط حکومت تو را سرنگون کنند. تبلیغات زهرآگین دشمنان کار خود را کرد و موجب برکنارى یعقوب و زندانى شدن او گردید. (۲۳)

جویبارهاى خونین

گروهى از فرزندان ائمه علیهم السلام و نیز سادات و علویان، طى مبارزات و قیام هایى حضرت امام کاظم(ع) را در دفاع از جبهه حق و افشاى باطل یارى مى‏دادند.

در دوران حکومت منصور و فرزندش مهدى شرایط طاقت ‏فرسایى بر شیعیان مدینه سایه افکند. خفقان آن چنان علویان را احاطه کرد؛ که آنان چون آتشى زیر خاکستر در صدد پیدا کردن فرصتى بودند تا بر دستگاه ستم حریق افکنند. وقتى مهدى یکى از دشمنان معروف اهل بیت را به عنوان والى مدینه منصوب کرد، او حقوق علویان را از بیت‏المال قطع کرد و دستور به بازداشت ‏سادات و شیعیان حوزه حکومتى داد. زمینه‏هاى خروش خونین علویان به این ترتیب فراهم گشت و حسین بن‏ على بن ‏حسن مثلث که از نوادگان امام حسن مجتبى علیه السلام بود، رهبرى « قیام فخ‏» را عهده ‏دار گردید. وجود دویست نفر از اصحاب امام کاظم(ع) و بزرگان بنى‏هاشم در این نهضت و تایید ضمنى امام از وى دلیل بارزى بر موافقت هفتمین فروغ امامت ‏با جنبش مذکور است، گر چه در آغاز نیروهاى حسین بن‏على بر شهر مدینه استیلا یافتند، ولى با آمدن نیروهاى تازه ‏نفس از سوى مرکز خلافت و آرایش نظامى عباسیان طى نبردى خونین که در وادى فخ واقع در غرب شهر مکه رخ داد، گروهى به شهادت رسیدند. (۲۴)

– عبدالله بن‏ حسن:

از بزرگان شیعه و مطیع امام هفتم بود، گروه عظیمى از شیعیان را به گرد خودش فرا آورد و مخالفت ‏خود را با غاصبان آغاز کرد. سرانجام به زندان کشیده شد. او محبس را آموزشگاه انقلاب خویش ساخت و از طریق مکاتبه با رهبر خود، امام کاظم(ع)، الهام مى‏گرفت و خبر مى‏رساند تا آن که به شهادت رسید.

– یحیى بن‏عبدالله:

از قهرمانان انقلاب حسین بن‏على رهبر قیام فخ بود و بعد از کشته شدن وى به سرزمین دیلم گریخت. در آنجا شیعیان را مجتمع کرد. هارون که از فعالیت وى واهمه داشت، فضل بن‏ یحیى را با لشکرى زیاد به سوى او روانه داشت. نبرد فرستاده خلیفه با یحیى به پراکندگى یارانش انجامید و او را به صلح وادار کرد، هارون از فرصت پیش ‏آمده استفاده کرد و او را به زندان افکند و دستور داد دیوار زندان را به رویش ویران کنند تا به شهادت برسد. (۲۵)

– حسین بن ‏عبدالله:

مردى زاهد و عابد در عصر خویش محسوب مى‏شد. او به جهت مبارزات و مجاهدت هاى مداوم و دفاع از حریم امامت، به دست ‏حکومت ظالم وقت گرفتار و شهید شد.حسین، فرزند امام کاظم(ع) بود و در ناحیه فارس به حالت اختفاء و دور از ستم عباسیان زندگى مى‏کرد. ماموران و حاکمان فارس محل اختفاء او را یافته و آن سید بزرگوار را شهید کردند. هم اکنون به سید علاء الدین حسین معروف است و در شیراز داراى قبه و بارگاه مى‏باشد. (۲۶)

– احمد بن ‏عیسى:

از دوستداران امام کاظم(ع) بود و همزمان با جنبش یحیى قیامى ترتیب داد. هارون وى را به زندان انداخت، او از محبس گریخت و به بصره رفت. از آنجا با شیعیان مکاتبه داشت و مردم را علیه دستگاه عباسى برمى‏انگیخت. بر اثر فعالیت هاى وى نهال تشیع در بصره به بالندگى افزون ترى رسید و چون امام کاظم(ع) به دستور هارون در بصره زندانى گشت، مردم این شهر از زندانى شدن امام خشمگین شده و نسبت ‏به عباسیان اظهار تنفر کردند. اما به دلیل پر خفقان و حکومت نظامى عباسیان، قادر نبودند به قیامى دست ‏بزنند. – اسماعیل، فرزند موسى بن‏ جعفرعلیهما السلام: در مصر رحل اقامت افکند. فرزندان وى نیز در آنجا زندگى مى‏کردند، وى ضمن تالیف چندین کتاب، جانبدارى از حریم ولایت و نگهبانى دژ استوار امامت و فراخوانى شیعیان در ستیز با ستم مشغول بود.

اختناق فکرى و جلوگیرى از فعالیت هاى شیعیان به اندازه‏اى بود که شیعیان و سادات و علویان عصر امام کاظم(ع) به شیوه‏اى افشاگرانه روى آوردند و آن نوشتن مطالبى مبنى بر حقانیت اهل بیت(ع) و غاصب بودن خلفاى عباسى و نیز درج اندیشه‏هاى الهام گرفته از پرتو فروزان امام هفتم بود بدین گونه دیوارهاى سرزمین اسلامى با تابلوهاى رنگین، اعمال ننگین عباسیان را فاش مى‏ساخت ‏شاعران، گویندگان و روشنگران از این طریق مسؤولیت ‏حساس و نقش تاریخى خویش را ایفا مى‏کردند.

سرانجام حکومت فاسد عباسى که هراس عمیقى از امام در دل داشت و تمامى تلاش هاى فرهنگى سیاسى این عصر را در پرتو رهنمودهاى حکیمانه امام هفتم مى‏دانست و مشاهده مى‏کرد که عظمت و مهابت ‏شخصیت امام در بین مردم و درگیرى مستقیم و توام با صراحت او در برخورد با خلفا تشکیلات آنان را به مخاطره افکنده، در سال‏۱۸۳ هجرى امام را در سیاه ‏چال هاى بغداد در سن ۵۵ سالگى به شهادت رساند.

پى‏نوشت ها:

۱- کشف‏الغمه فى معرفه الائمه، على بن‏عیسى اربلى، ج‏۳، صص ۲ و۳، به نقل از کمال‏الدین.

۲- بحارالانوار، ج ۴۸، صص ۲ -۳٫

۳- اصول کافى، ج ۲، صص ۴۶۸ – ۴۷۰٫

۴- همان، ص ۴۷۵ / الغیبه، نعمانى، ص ۳۲۴٫

۵- رجال کشى، صص‏۲۳۹ – ۲۴۱ / حیاه الامام موسى بن ‏جعفر، ج ۱، صص ۴۱۸ – ۴۱۹٫

۶- الانوار البهیه، ص ۹۱٫

۷- الارشاد، شیخ مفید، ج ۲، ص ۲۳۱٫

۸- حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، رسول جعفریان، ج ۲، صص‏۱۹ – ۲۰٫

۹- دورنمایى از زندگانى امام موسى بن‏جعفر(ع)، عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، ص ۱۲۲٫

۱۰- جامع الرواه، محمد بن‏على اردبیلى، ج ۲، صص‏۳۵۶ -۳۵۷ .

۱۱- فهرست ‏شیخ طوسى، ص ۲۶۵٫

۱۲- معجم رجال حدیث، ج ۱۴، ص ۳۰۱٫

۱۳- این واقعیت در رجال نجاشى، ص‏۲۲۹ و رجال کشى، ص ۵۹۱ آمده است.

۱۴- رجال کشى، ص‏۱۸۶٫

۱۵- راویان امام رضا(ع) در مسند الرضا، ص ۳۶۱٫

۱۶- همان، ص ۱۵٫

۱۷- منتهى الامال، ج ۲، ص‏۲۷۶٫

۱۸- رجال نجاشى، ص ۳۰۵ / رجال کشى، ص‏۲۶۹٫

۱۹- بحارالانوار، ج ۴۸، ص‏۶۷٫

۲۰- در مورد وى بنگرید به کتاب صفوان بن‏یحیى، شکوه ایمان، محمد اصغرى ‏نژاد.

۲۱- بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۳۵٫

۲۲- رجال نجاشى، ص ۲۵۵٫

۲۳- پیشواى آزاده، مهدى پیشوایى، ص ۵۵٫

۲۴- سرزمین وحى، سرچشمه تشیع،غلامرضا گلى ‏زواره ، صص ۱۲۰ – ۱۲۱٫

۲۵- مامقانى در تنقیح المقال، ج‏۳، باب یحیى وى را از یاران امام کاظم(ع) و رجال موثق دانسته است.

۲۶- ابى‏نصر بخارى در کتاب سرالسلسله العلویه وى را از فرزندان امام هفتم دانسته و وى را بلاعقب مى‏داند.

منبع: ماهنامه کوثر، شماره

۹

مراحل مبارزات امام کاظم علیه السلام

اشاره:

آنچه پیشوایان الهى را از دیگران ممتاز ساخته، گستره وجودى و جامعیت ارزش هاى ‏انسانى آنان است. زمانى آنان را در هاله‏اى از عشق دلدار، و دلى بى‏ تاب از حُبّ ‏یار مى‏بینى که زمزمه‏هاى روح ‏نواز آنان طبیعت را میهمان ملکوت و همنواى خلوت انس‏ ساخته است. به تعبیر قرآن کریم کوهها و مرغان را به آهنگ « تسبیح و نغمه تنزیه‏» مسخر داود گردانیدیم. و دیگر بار آنها را مبارزى خستگى‏ ناپذیر مى‏یابى که‏ فریادشان ملتى را حیات و زندگى بخشیده و نامردمى‏ها را به تحقیر کشانده است و این در حالى است که دستان پُر مهر و عاطفه شان جهانى از شکوفه‏هاى امید و رحمت را به درماندگان و بیچارگان هدیه مى‏کند و خود چهار تکبیر بر همه آنچه دنیایى است ‏زده و زاهدانه ‏ترین زندگى را براى خویش برگزیده اند.

کاظم آل محمد (ع) ستاره‏اى از این منظومه است که درخشش وجودیش انعکاس فضیلت هاى‏ همه نیک ‏سیرتان تاریخ مى‏باشد. سجده‏هاى طولانى و چشمان بارانى‏اش، از عشقى پایدار و ایمانى عمیق به ساحت قدس ربوبى حکایت مى‏کند چنان که در زیارت آن بزرگوار مى‏خوانیم: « حلیف السجده الطویله و الدموع الغزیره‏»؛ زندگى‏اش با سجده‏هاى ‏طولانى و چشمان اشکبار همراه بود.

جهانى از شکوفه و حماسه را در صحنه جهاد متجلى ساخته و بى‏اعتنا به قدرتمندان ‏خودخواه، معجزه ایمان و دین را فرا راه حق ‏جویان قرار داده است. ابعاد وجودى ‏آن بزرگوار داستانى زیبا و شنیدنى دارد که در چشم‏اندازهاى محدود انسان هاى‏ معمولى قرار نمى‏گیرد. آنچه وظیفه است این که ساحل ‏نشین دریاى وجودى‏اش گردیم شاید نسیم صبحگاهى به قلب نوازشى دهد و به پیامى آشنا، جان را طراوتى تازه بخشد.

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهى

به پیام آشنایى، بنوازد آشنا را

در راستاى همین وظیفه، بخشى از مبارزات سیاسى آن حضرت را مورد مطالعه قرار مى‏دهیم ‏و آرمان تشکیل حکومت اسلامى را  که در سیره عملى حضرتش جلوه‏اى حماسى  و دل‏انگیز یافته است ‏به نظاره مى‏نشینیم و ظهور این جلوه را در پنج محور یادآور مى‏شویم:

الف- تجلى آرمان حکومت اسلامى در مناظره با هارونامام موسى بن ‏جعفر(ع) مناظرات گوناگونى با هارون الرشید خلیفه عباسى داشته‏اند که در قسمتى از آن طرد حکومت هارونى و آرمان تشکیل حکومت الهى به رهبرى امامان معصوم به صراحت ‏بیان ‏شده است. در تاریخ مى‏خوانیم:

روزى هارون به امام کاظم (ع) مى‏گوید که مرزهاى فدک را معلوم کن تا آن را به تو برگردانم. امام (ع) از جواب امتناع مى‏کند. هارون اصرار مى‏ورزد. امام (ع) مى‏فرماید: من آن را جز با حدود واقعى‏اش نخواهم ‏گرفت. هارون باز اصرار خواستار تعیین حدود مى‏شود. امام مى‏فرماید: اگر من ‏حدود آن را باز گویم مسلماً موافقت نخواهى کرد. هارون سوگند یاد مى‏کند که ” در صورت تعیین حدود آن را برمى‏گردانم.” امام (ع) فرمود: اما حدّ اول آن سرزمین عدن است. در این هنگام هارون چهره‏اش ‏دگرگون گشت و با شگفتى گفت: ادامه بده. امام (ع) فرمود: و حدّ دوم آن سمرقند است. براى بار دوم ناراحتى هارون بیشتر گشت. امام فرمود و حدّ سوم آن آفریقا.

در حالى که صورت هارون از شدت ناراحتى سیاه شده بود، حضرت فرمود:  و  حدّ چهارم‏ آن سواحل دریاى خزر و ارمنستان. حضرت حدود کشور اسلامى را که آن روز، هارون بر آن حکومت داشت‏ بیان کرد.

هارون گفت: ” فلم یبق لنا شى‏ء فتحول الى مجلسى؛

چیزى براى ما باقى نماند برخیز جاى من بنشین.”

امام فرمود: من به تو گفتم که اگر حدود آن را تعیین کنم، هرگز آن را نخواهى داد.

سالى در سفر مکه هنگامى که هارون امام را در کنار کعبه مى‏بیند به حضرت مى‏گوید:

” تو همانی هستى که مردم پنهانى با تو بیعت مى کنند و تو را به پیشوایى برمى‏گزینند؟” امام‏ فرمود: «انا امام القلوب و انت امام الجسوم‏»؛ من بر دل‏ها و قلب‏هاى مردم ‏حکومت مى‏کنم و تو بر تن‏ها و بدن‏ها.

و بر همین مطلب تاکید دارد آنچه را که ‏مرحوم مجلسى نقل مى‏کند؛ روزى امام در کاخ هارون با  او روبرو شد.

هارون از حضرت مى‏پرسد: نظرت در مورد این خانه چیست؟ حضرت در پاسخ مى‏فرماید: «هذا دارالفاسقین‏»؛ این خانه فاسقان است و سپس این آیه شریفه را تلاوت مى‏کند:” به ‏زودى دور خواهم نمود از آیات خود  کسانى را که به ناحق در زمین دعوى بزرگى کنند که هر نشانه از نشانه‏هاى الهى را ببینند و بدان ایمان نیاورند و اگر راه هدایت‏ را بینند آن را نمى‏پیمایند، برعکس اگر گمراهى را مشاهده کنند آن را پیش گیرند و این بدان جهت است که آیات الهى را دروغ مى‏پندارند و از آن غفلت مى‏ورزند.”

هارون مى‏گوید: پس این خانه از کیست؟

امام پاسخ مى‏دهد:” براى شیعیان ما سبب آرامش و براى دشمنان ما آزمایش است.” سپس ‏هارون مى‏گوید: فما بال صاحب الدار لا یاخذها قال اخذت منه عامره ولا یاخذها الا معموره؛ پس چرا صاحب خانه آن را پس نمى‏گیرد؟

حضرت فرمود:” موقعى این خانه به او داده  شده  که آباد بوده است و زمانى آن‏ را پس خواهد گرفت که آباد شده باشد.” بدین معنا که آن را زمانى تحویل خواهیم ‏گرفت که آبادانى آن ممکن باشد و هنوز زمان آن فرا نرسیده است و همین عامل اصلى ‏نگرانى هارون از آن حضرت بود که در جلسات خصوصى از آن پرده برمى‏داشت.

چنان که در پاسخ فرزندش مأمون که مى‏پرسد چرا از کمک مالى که براى امام متعهد شده بود دریغ مى‏ورزد، مى‏گوید به خاطر این که از موسى بن‏ جعفر بر حکومت ‏خویش بیم‏ دارم.

ب- طرد شعار بنى‏عباس، بنى عباسخلفاء بر اساس انتساب به رسول گرامى اسلام به حکومت ‏خویش‏ مشروعیت مى‏بخشیدند. امام نیز در برابر آنان سکوت نمی نمود و  بر اساس  دلایل متقن قرآنى و شرعى ‏اثبات نمود که عترت پیامبر(ص) از این جهت ‏شایستگى بیشترى دارند، زیرا که آنها فرزند پیامبر(ص) محسوب مى‏شوند.

در یکى از این مباحثات، هارون مى‏پرسد چرا شما خود را فرزند پیامبر(ص) قلمداد مى‏کنید در حالى که شما فرزند دختر رسول خدا هستید و فرزند دختر را نمى‏توان در شمار فرزندان به حساب آورد. حضرت از هارون ‏مى‏خواهد که او را از جواب معذور دارد. هارون نمى‏پذیرد. حضرت آیه زیر را تلاوت‏ مى‏کند: «و من ذریته داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسى و هارون و کذالک نجزى ‏المحسنین و زکریا و یحیى و عیسى…» و مى‏فرماید در این آیه عیسى در شمار فرزندان نوح  پیامبر(ص) آمده است ‏با این که براى عیسى پدرى نبوده است و فقط از ناحیه مادرش مریم به نوح نسبت دارد؛ ما نیز از فرزندان پیامبر(ص) هستیم از جهت ‏مادرمان فاطمه(س).

و آنچه که این رویا رویى را بیشتر روشن مى‏کند جریانى است که نویسنده کتاب ‏احتجاج نقل مى‏کند: «چون هارون به مدینه وارد شد به همراه مردم متوجه قبر رسول ‏گرامى اسلام شد.  روبروى  قبر رسول الله قرار گرفت و به قصد فخر و مباهات گفت:

السلام علیک یابن عم؛ سلام بر تو اى پسرعمو، در این هنگام موسى بن ‏جعفر(ع) نزدیک ‏قبر آمد و فرمود: “السلام علیک یا رسول‏الله، السلام علیک یا ابی؛ سلام بر تو اى ‏رسول خدا و سلام بر تو اى پدر. در این هنگام چهره هارون دگرگون گشت و خشم در چهره‏اش نمایان گشت.” به این ترتیب امام (ع) آن ‏چه را که هارون مى‏خواست ‏بدان ‏وسیله خود را شایسته خلافت قلمداد کند از بین برد و دلیل شایستگى خویش دانست.

ج- نفوذ در درون نظام حکومتامام موسى بن‏ جعفر(ع) جهت ‏سامان دادن به مبارزات ‏سیاسى و حمایت از نیروهاى شیعى برنامه‏اى تدارک دید که بر اساس آن نیروهاى فعال ‏و مطمئن در مسوولیت هاى کلیدى حکومت قرار مى‏گرفتند که یکى از اعضاى فعال آن على ‏بن ‏یقطین  بود. على بن ‏یقطین بارها از امام (ع) خواست که اجازه دهد از مسوولیت هاى ‏خویش در حکومت‏ بنى‏عباس کنار رود لکن امام (ع) بدان رضایت نداد و او را با کلمات‏ زیر دلگرم نمود که ” شاید خداوند به وسیله تو شکسته احوالى‏ها را جبران و آتش ‏فتنه مخالفان را از دوستان خویش دفع کند.”

و مرتبه دیگر به او فرمود: “خداوند اولیایى در میان ستمگران دارد که به وسیله ‏آنان از بندگان نیک خود حمایت مى‏کند و تو از اولیاء خدایى.”

کار على بن ‏یقطین در سه جهت متمرکز بود:

۱- رساندن اطلاعات داخلى دربار به امام کاظم(ع)

مرحوم مجلسى مى‏نویسد: زمانى که قیام ‏شهید حسین فخ  سرکوب شد سرهاى آنان به همراه عده‏اى اسیر براى “موسى” فرزند مهدى ‏از خلفاى بنى‏عباس فرستاده شد. او دستور داد که اسرا کشته شوند و از دیگرعلویین سخن به میان آورد تا این که به نام امام موسى بن‏ جعفر(ع) رسید؛ با خشم‏ زیاد اظهار داشت که “حسین به دستور او قیام کرده است زیرا او وصى این خاندان ‏است. خدا مرا بکشد اگر او را زنده نگه دارم.” در این زمان بود که على بن ‏یقطین‏ جریان را به صورت مکتوب به حضور امام تقدیم داشت و آن حضرت را از این تصمیم با خبر نمود. امام عده‏اى از شیعیان و اهل بیت ‏خود را احضار نمودند و در این باره‏ با آنان به گفتگو پرداختند. آنان پیشنهاد نمودند که حضرت خود را براى مدتى‏ مخفى نماید که حضرت به آنها بشارت مرگ «موسى‏» خلیفه عباسى را داد.

۲- پشتیبانى مالى از امام(ع)

مرحوم کشى – رجال شناس معروف-  در کتاب رجال خود مى‏نویسد: على بن ‏یقطین‏ نامه‏ها و اموال فراوانى را توسط دو نفر از معتمدین خویش براى امام ارسال داشت؛ ‏قرار ملاقات در بیرون مدینه در محلى به نام « بطن الرمه‏» بود. امام شخصاً طبق‏ قرار در آن مکان حضور یافت و اموال را از آنان تحویل گرفت. سپس نامه‏هایى از آستین خود بیرون آورد و فرمود اینها جواب نامه‏هاى همراه شماست. آن دو نفر از آن حضرت خواستند که زاد و توشه راه آنان اندک است نیاز بیشترى دارند. حضرت نگاهى به توشه آنان نمود و فرمود: شما را کافى است‏ برگردید. من‏ نماز صبح را در مسجدالنبى (ص) با مردم خوانده‏ام براى نماز ظهر باید خود را به آنجا برسانم. این داستان علاوه بر این که بیانگر رابطه على بن ‏یقطین و پشتیبانى ‏مالى از امام (ع) مى‏باشد حکایت از تدبیر سیاسى عمیق و تشکیلات سازمان یافته بین ‏امام و على بن ‏یقطین نیز دارد.

۳- کمک مالى به شیعیان

على بن ‏یقطین جهت کمک مالى به شیعیان و حمایت از آنان‏ هر ساله عده‏اى را از طرف خود به حج مى‏فرستاد و به این بهانه، پول هاى زیادى به‏ آنها مى‏پرداخت. مرحوم قمى از قول یونس مى‏نویسد: که در یکى از سالها براى على‏ بن ‏یقطین ۱۵۰ حج‏ گزار برشمردند و در مواردى که شیعیان مى‏بایست مالیات بپردازند به ظاهر از آنها مى‏گرفت ولى در پنهان به آنان مسترد مى‏داشت.

د- امام و حمایت از قیام شهید فخجلوه دیگر مبارزات امام موسى بن ‏جعفر(ع) را حمایت از قیام شهید فخ  تشکیل مى‏دهد. او حسین بن‏ على بن‏ حسن المثنى بن ‏الحسن ‏المجتبى(ع) است و نام مادرش زینب دختر عبدالله محض است و از آنجا که در سرزمین‏ فخ واقع در یک فرسخى مکه به شهادت رسید به شهید «فخ‏» معروف گشت.

روایات بسیارى در فضیلت این بزرگمرد نقل شده است از آن جمله این که پیامبر(ص) به هنگام عبور از سرزمین فخ فرمود: جبرئیل بر من نازل شد و گفت اى محمد مردى ‏از خاندان تو در این سرزمین شهید خواهد گشت و شهید با او ثواب دو شهید را خواهد برد.

و از امام صادق(ع) نیز نقل شده است که به هنگام رسیدن به سرزمین فخ ‏ نمازگزاردند و در پاسخ به سؤال راوى که آیا این جزء اعمال حج است، فرمود:

نه ولیکن در این سرزمین مردى از خاندان من به همراه عده‏اى شهید خواهد شد که‏ ارواح ایشان بر اجساد آنان به سوى بهشت پیشى خواهد گرفت.

این بزرگوار از ستم و فشار روحى توسط  فرماندار مدینه براى علویون به ستوه ‏آمد و دست‏ به قیام مسلحانه زد و این جریان در زمانى بود که خلیفه ستمگر بنى‏عباس به نام «هادى‏» حکومت مى‏کرد. قرار شد شبانگاهان قبل از اذان صبح حرکت ‏آغاز شود. حسین که رهبرى قیام را عهده ‏دار بود به خدمت امام موسى(ع) رسید. حضرت‏ توصیه‏هایى به این شرح برایش بیان نمود: ” انک مقتول فاجد الضراب فان القوم فساق ‏یظهرون ایمانا و یضمرون نفاقا و شکا فانا لله و انا الیه راجعون؛ تو شهید خواهى ‏شد ضربه‏ها را نیکو بزن و نهایت تلاش خود را بنما، این مردم فاسق هستند به ظاهرایمان دارند و در باطن خود نفاق و شک را پنهان مى‏دارند. همه ما از خداییم و به سوى او بازمى‏گردیم.”

 آنچه تایید و حمایت امام را از این نهضت ‏بیشتر بیان ‏مى‏دارد جملاتى است که حضرت بعد از شهادت حسین رهبر قیام فخ بیان داشته است‏ فرمود: “به خدا قسم که حسین در حالى از دنیا رفت که مسلمان و نیکوکار و روزه ‏دار و امرکننده به معروف و ناهى از منکر بود و در خاندانش همانند نداشت.”

هادى خلیفه عباسى پس از قیام حسین گفت:” به خدا سوگند که حسین به دستور موسى بن‏ جعفر قیام نمود و دنبال نکرد مگر آنچه ‏را که او دوست داشت زیرا او وصى این خاندان است.‏ خدا مرا بکشد اگر او را زنده ‏نگه دارم.”

 و بالاخره پنجمین جلوه مبارزاتى حضرت امام موسى بن ‏جعفر را مى‏توان در زندان هاى طولانى آن بزرگوار دید که خود نشانه جاودانه از فرهنگ مبارزاتى آن ‏امام همام مى‏باشد و همواره شکوه و عظمت مرزبانان حماسه جاوید را فرا راه ‏حق ‏جویان قرار مى‏دهد و لازم است که در نوشتارى مستقل مورد بحث قرار گیرد. دراینجا جملاتى از زیارتنامه حضرت را یادآور مى‏شویم که مى‏فرماید:

“السلام على المعذب فى قعرالسجون و ظلم المطامیر ذى الساق المرضوض: سلام و درود الهى بر موسى بن ‏جعفر آن که گرفتار شکنجه زندان هاى تاریک بود و با پاهایى مجروح‏ از این جهان رخت‏ بربست.”

علامه سید نعمت الله جزایرى

اشاره:

یکى از جزایر پیرامون بصره، در حدود ۱۰۵۰ ق.[۱] شاهد تولد نوزادى بود که خانه سید عبدالله را در شادمانى فرو برد. سید عبدالله که از نوادگان امام کاظم ـ علیه السّلام ـ به شمار می‌آمد[۲] فرزند دلبند خویش را نعمت الله نامید و در نخستین فرصت به مکتب سپرد. در مسیر تحصیل نعمت الله روزهاى کودکى را شتابان پشت سر نهاد و با بهره‌گیرى از دانشوران صباغیه، شط بنى اسد، حویزه و بصره به یازده سالگی رسید. در این هنگام همراه برادرش سید نجم الدین رهسپار شیراز شد و به یارى شیخ جعفر بحرانى در مدرسه منصوریه اقامت گزید.[۳]

تهیدستی بسیار سید نعمت الله، سرانجام وى را از انزواى ویژه روزگار آغازین درس برون آورد، به نسخه بردارى از کتابها، تصحیح نسخه‌ها وحاشیه نویسی کشاند.[۴] فرزند سید عبدالله گاه تا بامداد کار می‌کرد، درس می‌خواند و پس از نماز صبح و مطالعه ویژه بامدادى سر بر کتاب نهاده، لحظه‌اى می‌آرامید. آنگاه تا نمیروز تدریس می‌کرد و پس از نماز ظهر به درس یکى از استادان می‌شتافت.[۵]
او خود خاطره آن روزهاى دشوار را چنین نگاشته است:

وقتى اذان ظهر برمی‌خاست به درس می‌شتافتم … البته بیشتر وقتها نمی‌توانسم نان تهیه کنم، بنابراین تا شام گاه گرسنه می‌ماندم. اغلب هنگامى که شب فرا می‌رسید به اندازه‌اى در اندیشه درس فرو رفته بودم که نمی‌دانستم در روز چیزى خورده‌ام یا نه! پس مدتى فکر می‌کردم و درمی‌یافتم که چیزى نخورده‌ام…

.[۶] تلاش سید تابستان و زمستان نمی‌شناخت. براى او همه فصل ها فصل درس بود. آنچه فرزند سخت کوش صباغیه درباره یکى از زمستان هاى شیراز نگاشته، درستى این گفتار را نشان می‌دهد:
من درسى داشتم که حاشیه‌هاى آن را بعد از نماز صبح زمستان می‌نوشتم. سرماى هوا و بسیارى تلاش باعث می‌شد که خون از دستم جارى شود! … سه سال روزگار بدین سان گذشت.[۷]

ناگفته پیداست که کار نسخه بردارى همواره برقرار نبود. بنابراین نوجوان بین النهرین گاه چنان در تهیدستى فرو می‌رفت که حتى توان خرید لقمه نانى نداشت. در چینن موقعیت دشوارى چراغ حجره‌اش به سبب بی‌روغنى خاموش می‌ماند و سید نعمت الله را در اندوهى جانکاه فرو می‌برد. او براى تحمل گرسنگى توان بسیار داشت ولى هرگز نمی‌توانست به دلیل نادارى درس شامگاهى را ترک کند. بنابراین به مهتاب، خانه دوستان یا مسجد جامع پناه می‌برد.[۸] شیراز با همه دشواری ها، جاذبه‌هایى نیز داشت. جاذبه‌هایى که ثروتمندان و تهیدستان به یک اندازه از آن بهره‌مند می‌شدند. باغ هاى سرسبز، چشم اندازهاى پرگل و چشمه‌هاى زلال را باید در شمار این جاذبه‌هاى طبیعى جاى داد. زیبایی هایى که گاه نوجوان صباغیه را به بیرون شهر و اقامت یک هفته‌اى در گلستان ها[۹] کشانده، بر نشاط و اشتیاقش می‌افزود. سرانجام پیام هاى پیوسته پدر، سید نعمت الله را به سمت صباغیه رهسپار ساخت. پدر و مادر، که براى دیدار فرزند روزشمارى می‌کردند براى آنکه او را در روستا ماندگار سازند مراسم ازدواج برپا داشتند و پیوند سید نعمت الله با دختر عمویش را جشن گرفتند. بیست روز پس از ازدواج در حالى که سید اندیشه شیراز را ـ دست کم براى مدتى ـ از خود دور ساخته بود، زیارت یکى از دانشوران جزایر و گفتار ارزنده وى اشتیاق مدرسه را دل دل او بیدار ساخت؛ به گونه‌اى که در همان محفل تصمیم به ادامه درس گرفت و چون از خانه آن دانشمند بیرون آمد بی‌آنکه کسى را آگاه سازد رهسپار شیراز شد.[۱۰]ولى این بار اقامت درمدرسه منصوریه دیرى نپایید. پس از مدتى خبر درگذشت پدر وى را در اندوه فرو برد[۱۱] و اندکى بعد دست حوادث مدرسه را به آتش کشید.[۱۲]

سید نعمت الله با خاطره استادان بزرگ شیراز: شیخ جعفر بحرانى ( متوفاى ۱۰۹۱ ق.) ابراهیم بن ملاصدرا، شاه ابوالولى بن شاه تقی الدین شیرازی، سید هاشم بن حسین احسایی،[۱۳] شیخ صالح بن عبدالکریم کزکزانى (متوفى ۱۰۹۸ ق.)[۱۴] راه اصفهان را پیش گرفت.
اساتید فرزند صباغیه از اصفهان در محضر حافظ سید محمد میرزا جزایری،[۱۵] میرزا رفیع الدین محمد بن حیدر طباطبایى (متوفاى ۱۰۷۹ ق.)، شیخ عماد الدین یزدی، محقق سبزواری (متوفاى ۱۰۹۰ ق.)، شیخ على بن شیخ محمد عاملی،[۱۶] شیخ حر عاملی (متوفاى ۱۱۰۴ ق.)،[۱۷] شیخ حسین بن جمال الدین خوانسارى (متوفى ۱۰۹۸ ق.)،[۱۸] امیر اسماعیل خاتون آبادى (متوفى ۱۱۱۶ ق.)،[۱۹] ملا محسن فیض کاشانى (متوفى ۱۰۹۱ ق.)،[۲۰] و علامه محمد باقر مجلسى بهره گرفته، در تهیدستى و گرسنگى به سوى قله‌هاى کمال پیش رفت. ولی تنگدستیِ سپاهان دیرى نپایید. گوهر شناس شهره پایتخت بزودى ارزش گوهر صباغیه را باز شناخت و او را از حمایت مادى و معنوى خویش برخوردار ساخت. سید نعمت الله اینک می‌توانست برون از دغدغه روغن چراغ و غذا به پژوهش پردازد و استاد را در انجام رسالت بزرگش یارى دهد. او خود خاطره آن روزها را چنین ثبت کرده است:
«من در وقت تألیف (بحار الانوار) شب و روز در خدمتش بودم و در حل بعض احادیث مشکله با همدیگر مباحثه می‌نمودیم، بلکه بعض اوقات ایشان مرا از
عالم خواب بیدار می‌کرد و درباره حل بعضى احادیث مراجعه می‌نمود … .[۲۱] به خاطر کمک به وى شبها در اتاقش می‌خوابیدم. او با من بسیار مزاح می‌کرد و می‌خندید تا از مطالعه خسته نشوم، ولى با همه اینها هرگاه می‌خواستم نزدش حضور یابم از شدت هیبت و عظمت وى دلم چنان می‌تپید که مدتى پشت در می‌ایستادم تا به حالت عادی بازگردم».[۲۲] توقف در خانه ناخداى فرزانه دریاهای نور چهار سال به درازا کشید. اندک اندک مدرسه‌اى که میرزا تقى دولت آبادى بنیاد نهاده بود تکمیل شد و سید نعمت الله در آن مرکز علمى به تدریس پرداخت.[۲۳]

مرجع جنوب سید در بازگشت از خراسان، در سبزوار بیمار شد و با رنج بسیار خود را به اصفهان رساند. در این روزگار نامه‌هاى فراوان از شوشتر و حویزه دریافت کرد. نامه‌هایى که وى را به آن شهرها فرا می‌خواند. فقیه پاک رأى صباغیه ناگزیر به قرآن کریم پناه برد و به راهنمایى آن کتاب مقدس شوشتر را
برگزید و در روزهاى پایانى ۱۰۷۹ ق. دعوت فتحعلى خان (حاکم خوزستان) را اجابت کرد و به شوشتر پاى نهاد.[۲۴] او در آن دیار مسجدها و مدرسه‌هاى دینى فراوان پی‌افکند و به تربیت مشتاقان علوم اهل بیت ـ علیه السّلام ـ پرداخت. آن بزرگمرد علامه بر اقامه جماعت و ارشاد مردم در مسجد جامع، در خیابانها به راه می‌افتاد و اصناف و پیشه‌وران را با آداب اسلامى آشنا می‌ساخت.[۲۵]
اندک اندک نهاله ایى که او کاشته بود بارور شد و دانشورانى توانا به جامعه عرضه کرد. دانشورانى که به آبادی هاى دور و نزدیک می‌شتافتند و مردم را با اهل بیت پیامبر‌ـ‌علیه السّلام ـ آشنا می‌ساختند.[۲۶]
چون خبر تلاش هاى موفقیت آمیز فقیه بلند آوازه صباغیه به شاه سلیمان صفوى رسید چنان تحت تأثیر قرار گرفت که بی‌درنگ در ضمن فرمانی، او را به شیخ الاسلامی جنوب برگزید و همه مناصب شرعى آن دیار را به وى وانهاد. [۲۷]او که اینک مرجع دینى اهالى خوزستان و جنوب عراق به شمار می‌آمد و در پى هدایت مردم و از میان برداشتن دشمنى قبیله‌ها تلاش فراوان کرده، اطلاعیه‌هاى گوناگونى با مهرهاى ویژه خویش، که عبارتهاى «و ان تعدّوا نعمه الله لا تحصوها» و «الواثق بالله نعمه الله» آراسته بود، به دور و نزدیک می‌فرستاد. شاگردان پیر دانشور صباغیه شاگردان بسیارى تریبت کرد که هر یک در گوشه‌اى از جهان اسلام به هدایت مردم و تدریس علوم اهل بیت پرداختند؛ دانشورانی چون: ابوالحسن اصفهانى غروی، ابوالحسن شوشتری، شیخ على بن حسین بن محیى الدین جامعى عاملی، فتحالله بن علوان الکعبى الدورقی، قاضى محمد تقى بن قاضى عنایت الله شوشتری، شیخ محمد الضبیری، شیخ محمد علم الهدى کاشانی،شیخ محمد بن على بن حسین نجار شوشتری، محمود بن میرعلى میمندى و ده ها شخصیت دیگر از شاگردان او به شمار می‌آیند.[۲۸]آثارماندگار  حضرت سید نعمت الله جزایرى کتاب هاى گران بهایى که فراتر از ۵۵ عنوان است، از خود به یادگار نهاد . نوشته‌هایی که نام برخى ازآنها را بر‌می‌شماریم: الانوار النعمانیه فى بیان معرفه النشأه الانسانیه، انیس الفرید فى شرح التوحید، تحفه الاسرار فى الجمع بین الاخبار، الجواهر الغوالى فى شرح عوالی اللئالی، ریاض الابرار فى مناقب الائمه الاطهار، زهر الربیع، الغایه القصوی، عقود المرجان فى تفسیر القرآن، مشکلات المسائل، منبع الحیاه فى اعتبار قول المجتهدین من الاموات، نوادر الاخبار، النور المبین فى قصص الانبیاء و المرسلین، هدیه المبین و تحفه الراغبین و ده‌ها اثر دیگرى که به صورت حاشیه و شرح نوشته شده است.[۲۹]وفات مرجع ۶۲ ساله جنوب آنگاه که به سمت خوزستان ادامه مسیر می‌داد به شدّت بیمار شد کاروانیان چون به جایدر (منزلگاهى نزدیک پلدختر)رسیدند سید را فرو آوردند تا لختى بیاساید،[۳۰] لیکن در این وادى بیمارى شدت یافت و سرانجام در شب جمعه ۲۲ شوال ۱۱۱۲ ق.[۳۱] دیدگانی که به برکت خاک مقبره امامان معصوم ـ علیه السّلام ـ فروغى آسمانى یافته بود، براى همیشه بسته شد.مسافران پاکدل شوشترى پیکر پاک مرجع شان را غریبانه در جایدر به خاک سپردند. نیکان آن سامان، که قدر گوهر رخشان جزایر را می‌دانستند،بر آرامگاهش ساختمانی سراسر عشق و اخلاص بنیاد نهادند و براى تأمین مخارج قاریان و خدمت گزاران حرمش موقوفاتى در نظر گرفتند.[۳۲]اینک جایدر در سایه ایمان، پرهیزگارى و خلوص سرور فقیهان خوزستان چون خورشید به همه گیتى نور امید و رستگاری می‌پراکند. عباس عبیرى

پی نوشت:

[۱] . نابغه فقه و حدیث، سید محمد جزایری، ص ۱۰٫
[۲]. تحفهالعالم، عبداللطیف بن ابیطالب شوشتری، ص ۵۳٫
[۳]. الانوار النعمانیه، فى بیان معرفه النشأه الانسانیه، سید نعمت الله جزایری، ج ۴، ص ۳۰۲، ۳۰۷٫

[۴] . همان.
[۵] . همان، ص ۳۰۸، ۳۱۰٫
[۶] . همان.
[۷] . همان، ص ۳۱۲٫
[۸]. همان.
[۹]. همان،ص ۳۰۸٫
[۱۰]. نابغه فقه و حدیث، ص ۱۲۵٫
[۱۱]. همان.
[۱۲]. همان،ص ۱۴۵٫
[۱۳]. کشف الاسرار فى شرح الاستبصار، سید نعمت الله جزایری، تحقیق سید طیب جزایری، ج ۱، ص ۵۸٫

[۱۴]. نابغه فقه و حدیث، ص ۱۲۹٫
[۱۵]. همان،ص ۱۰۶٫

[۱۶]. قصص العلماء، میرزا تنکابنی، ص ۴۳۷٫
[۱۷]. ریاضالعلماء و حیاض الفضلا، میرزا عبدالله افندى اصفهانی، ص ۵۶ و ۲۵۶٫
[۱۸]. تحفهالعالم، ص ۵۵٫
[۱۹]. نابغه فقه و حدیث، ص ۹۲٫
[۲۰]. کشف الاسرا، ج ۱، ص ۵۹٫
[۲۱] . چکیده‌ای از زندگانى عقبری، فقه و حدیث سید جزایری، سید طبیب جزایری، ج ۷، ص ۱۴٫
[۲۲]. کشف الاسرا، ج ۱، ص ۴۹٫
[۲۳] . نابغه فقه و حدیث، ص ۱۲٫
[۲۴] . نابغه فقه و حدیث، ص ۱۸، ۱۵٫
[۲۵] . همان،ص ۲۸۷، ۲۸۶٫
[۲۶]. نابغه فقه و حدیث، ص ۱۸، ۱۵٫
[۲۷] . همان،ص ۲۸۷، ۲۸۶٫
[۲۸]. کشف الاسرار، ج ۱، ص ۶۸، ۱۰۳٫
[۲۹] . همان، ص ۱۰۶، ۲۳۸؛ چکیده‌أى از زندگانى سید جزایری، ص ۱۶، ۷۷٫
[۳۰] . نابغه فقه و حدیث، ص ۲۲۵٫
[۳۱]. فیض العلام فى عمل الشهور و وقایع
الایام، شیخ عباس قمی، ص ۸۱٫
[۳۲]. کشف الاسرار، ج ۱، ص ۴۴۲، ۴۴۵٫

شیعه در عصر عباسیان

اشاره:

شیعه، یکی از دو مذهب بزرگ دین اسلام است. برپایه مذهب شیعه، پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) به‌فرمان خداوند، حضرت علی(علیه السلام) را به جانشینی بلافصل خود برگزیده است. امامت از اصول اعتقادی شیعیان و وجه تمایز آنان با اهل‌سنت است. طبق این اصل، امام را خداوند تعیین و به‌واسطه پیامبر به مردم معرفی می‌کند. همه شیعیان به‌جز زیدیه، امام را معصوم می‌دانند و بر این باورند که آخرین امام، مهدی موعود است که در غیبت به‌سر می‌برد و روزی برای برقراری عدالت در جهان قیام خواهد کرد.

تشیع از آغاز دوران عباسیان، سال ۱۳۲ ه ق، تا پایان غیبت صغری، سال ۳۲۹ ه ق، در مقایسه با دوران امویان گسترش بیشتری داشت. شیعیان در دورترین نقاط سرزمین پهناور اسلامی پراکنده بودند؛ چنان که هنگام شکایت از امام کاظم علیه السلام نزد هارون گفته می شود که از مشرق و مغرب جهان برای او خمس می آورند. (۱) آن گاه امام رضا علیه السلام وارد نیشابور شد، ۲ تن از حافظان حدیث به نام های ابوزرعه رازی و محمد بن اسلم طوسی به اتفاق گروه بی شماری از طالبان علم بر حضرت درآمدند و از ایشان خواهش کردند به آنان روی بنماید، پس در حالی که طبقه های گوناگونی از مردم روی پا ایستاده بودند، دیدگان شان به جمال آن جناب روشن شد، تا آن که حضرت حدیث سلسه الذهب را برای آنان ایراد فرمود که فقط بیست هزار کاتب صاحب قلم و دوات این حدیث را نوشته بودند. (۲)
همچنین امام رضا علیه السلام در جواب مامون که پس از قبول ولی عهدی انتظارهایی از حضرت داشت، فرمود:
«… این امر (ولایت عهدی) هرگز نعمتی برایم نیفزوده است. من در مدینه که بودم دست خطم در شرق و غرب اجرا می شد». (۳)

همچنین اعتراف ابن ابی داوود، یکی از فقهای اهل سنت که خود به شدت دشمن و مخالف شیعه بود، دارای اهمیت است. پس از این که معتصم عباسی رأی امام جواد علیه السلام را در مقابل آرای فقهای اهل سنت، در مورد قطع دست سارق می پذیرد، این داوود در خلوت به او تذکر می دهد که چرا خلیفه سخن کسی را که نصف امت به امامت او قائلند، در حضور درباریان، فرماندهان، وزرا و کاتبان بر نظر تمام علمای مجلسش ترجیح می دهد. (۴) حتی تشیع به میان فرماندهان و رجال دولت عباسی نیز راه یافته بود؛ چنان که یحیی بن هرثمه نقل می کند:
«متوکل خلیفه عباسی مرا برای آوردن امام هادی علیه السلام به مدینه فرستاد. هنگامی که همراه آن حضرت به بغداد رسیدم، نزد اسحاق بن ابراهیم طاهری، حاکم بغداد رفتم. او به من گفت: ای یحیی! این مرد فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله است. متوکل را هم می شناسی. اگر متوکل را بر قتل او تحریک کنی، با رسول خدا صلی الله علیه و آله دشمن شده ای گفتم: من از او جز نیکی ندیدم آن گاه به سوی سامرا روانه شدیم. وقتی به آن جا رسیدم، پیش از هر کس نزد وصیف ترکی (۵) رفتم. او نیز به من گفت: اگر یک مو از سر این مرد کم شود، با من طرف هستی». (۶)
سید محسن امین در جلد نخست کتابش تعدادی از دولت مردان عباسی را در شمار شیعیان آورده است که عبارتند از: ابوسلمه خلال (۷) ، نخستین وزیر خلافت عباسی که به وزیر آل محمد ملقب بود، ابوبجیر اسدی بصری، از فرماندهان و امیران بزرگ زمان منصور، محمد بن اشعث وزیر هارون الرشید. همین شخص هنگام دست گیری امام کاظم علیه السلام داستانی دارد که به تشیع او دلالت می کند، علی بن یقطین، یکی از وزرای هارون، یعقوب بن داود، وزیر مهدی عباسی و طاهر بن حسین خزاعی، حاکم خراسان در عهد مأمون و فاتح بغداد که بدین سبب حسن بن سهل او را به جنگ ابی السرایا نفرستاد. (۸)
از جمله قاضیان شیعه عبارتند از: شریک بن عبدالله نخعی قاضی کوفه و واقدی مورخ مشهور که در دوره ی مامون قاضی بود. (۹)
تشیع حتی در مناطق نفوذ عباسیان به اندازه ای گسترش یافته بود که خطری جدی برای آنان به شمار می رفت؛ چنان که هنگام تشییع جنازه امام کاظم علیه السلام، سلیمان بن منصور، عموی هارون، برای فرو نشاندن خشم شیعیان که اجتماع باشکوهی را تشکیل داده بودند، پابرهنه در مراسم تشییع آن جناب، شرکت کرد. (۱۰) همچنین وقتی که امام جواد علیه السلام به شهادت رسید و خواستند پنهانی حضرت را دفن کنند، شیعیان با خبر شدند. دوازده هزار نفر از آنان مسلح و شمشیر به دست بیرون آمدند و آن جناب را با عزت و احترام تشییع کردند. (۱۱) هنگام شهادت امام هادی علیه السلام نیز زیادی جمعیت شعیان و ضجه و ناله آنان به اندازه ای بود که مجبور شدند حضرت را در خانه اش دفن کنند. (۱۲) خلفای عباسی بعد از دوره ی امام رضا علیه السلام مواظب بودند که رفتار محترمانه ای با ائمه ی اطهار علیه السلام داشته باشند، تا سبب خشم شیعیان نشوند؛ از این رو امام رضا علیه السلام در دوره ی هارون آزادی نسبی یافت و توانست به فعالیت های علمی و فرهنگی شیعیان رسیدگی کند، حتی امامت خود را آشکار سازد و تقیه را کنار بگذارد و با اصحاب سایر فرق و مذاهب به بحث و گفت و گو بپردازد و برخی از آنان را مجاب سازد. چنان که اشعری قمی نقل می کند:
«در زمان امام کاظم و امام رضا علیه السلام عده ای از مرحبه اهل سنت و زیدیان به تشیع گرویدند و معتقد به امامت این دو امام شدند. (۱۳) »
برخی از خلفای عباسی می کوشیدند تا با زیر نظر قرار دادن ائمه ی اطهار علیه السلام آنان را کنترل کنند. هنگام حرکت دادن این بزرگواران از مدینه می کوشیدند تا آنان را از مناطق شیعه نشین عبور ندهند. بدین سبب امام رضا علیه السلام را بر اساس دستور مأمون از راه بصره، اهواز و فارس به مرو بودند، نه از راه کوفه، جبل و قم که محل تجمع شیعیان بود. (۱۴) به نقل یعقوبی وقتی امام هادی علیه السلام را به دستور متوکل عباسی به سامرا می برند هنگامی که به نزدیکی بغداد رسیدند و خبردار شدند که جمعیت زیادی برای دیدار امام انتظار می کشند، ایستادند و شب وارد شهر شدند و از آنجا به سامرا رفتند. (۱۵)
از آن جایی که در دوران عباسیان، شیعیان در مناطق گوناگون و سرزمین های دوردست پراکنده بودند، ائمه ی اطهار علیه السلام اقدام به بنیان گذاری نهاد وکالت کردند و در نقاط گوناگون و شهرهای گوناگون نایبان و وکیلانی برای خویش برگزیدند، تا رابط میان آنان و شیعیان باشند.
این مطلب از زمان امام صادق علیه السلام شروع شد. آن گاه که کنترل دستگاه خلافت بر ائمه ی اطهار علیه السلام شدت می یافت و دسترسی شیعیان به امامان شان مشکل می شد، نهاد وکالت و نقش وکیلان پررنگ تر می شد. در کتاب تاریخ عصر غیبت آمده است: «مهم تر از همه تقویت و گسترش سازمان مخفی وکلا است. سازمانی که از دوره امام صادق علیه السلام پی ریزی شده و در دوره عسکریین با شتاب بیشتر رو به گسترش گذاشت». (۱۶)
استاد پیشوایی در این مورد می نویسد: «شرایط بحرانی که امامان شیعه در زمان عباسیان با آن روبه رو بودند، آنان را واداشت تا ابزاری جدید برای برقراری ارتباط با پیروان خود جست و جو کنند. این ابزار چیزی جز شبکه ارتباطی وکالت و تعیین نمایندگان و کارگزاران در مناطق گوناگون توسط امام نبود.
هدف اصلی این سازمان جمع آوری خمس، زکات، نذر و هدایا از مناطق گوناگون توسط وکلا و تحویل آن به امام و نیز پاسخگویی امام به پرسش ها و مشکل های فقهی و عقیدتی شیعیان و توجیه سیاسی آنان توسط وکیل امام بود. این سازمان کاربرد موثری در پیشبرد مقاصد امامان داشت» (۱۷).
مناطقی که امامان معصوم علیه السلام در آنها وکیل و نایب داشتند، عبارتند از کوفه، بصره، بغداد، قم، واسط، اهواز، همدان، سیستان، بست، ری، حجاز، یمن، مصر و مدائن. (۱۸)
تشیع در قرن چهارم هجری، در شرق و غرب و تمام نقاط جهان اسلام رواج یافته و در اوج رشد و گسترش خود بوده که قبل و بعد از آن هیچ گاه از چنین گسترشی برخوردار نبوده است. فهرستی که مقدسی از شهرهای شیعه نشین، در سرزمین های اسلامی در این قرن ارائه داده، نشان دهنده این مطلب است. از این رو عباراتی از کتاب او را نقل می کنیم. در یک جا گفته: «بیشتر قاضیان یمن و کرانه مکه و صحار، معتزلی و شیعی اند. (۱۹)
در جزیرهالعرب نیز تشیع بسیار گسترده است». (۲۰) درباره ی اهالی بصره آمده است که: «بیشتر اهل بصره قدری، شیعی، معتزلی و سپس حنبلی هستند». (۲۱) مردم کوفه نیز در این قرن به جز کناسه، شیعه بوده اند. (۲۲) در مناطق موصل نیز مشتی شیعه وجود دارد. (۲۳) اهل نابلس، قدس و بیشتر عمان شیعه هستند. (۲۴) مردم بالای قصبه فسطاط و مردم صندفا شیعی هستند. (۲۵) در سرزمین سند، مردم شهر ملتان شیعه اند و در اذان و اقامه هر جمله را جفت آورند. (۲۶) در اهواز کشاکش بین شیعیان و سنی ها به جنگ می کشیده است. (۲۷)
مقریزی نیز با اشاره به حکومت آل بویه و فاطمیان مصری می نویسد:
«مذهب رافضی در بلاد مغرب، شام، دیار بکر، کوفه، بصره، بغداد، جمیع عراق، بلاد خراسان، ماوراء النهر، و همچنین حجاز، یمن و بحرین منتشر شد و بین آنها و اهل سنت درگیری هایی به وجود آمد که قابل شمارش نیست». (۲۸)
در این قرن شیعیان حتی در بغداد، مرکز خلافت عباسیان، تعداد بیشتری بودند به اندازه ای که می توانستند در روز عاشورا اشکارا عزارداری کنند؛ چنان که ابن کثیر می گوید:
«به خاطر کثرت شیعیان و همراهی دولت آل بویه با آنان، اهل سنت یارای جلوگیری از این مراسم را نداشتند». (۲۹)
در آن زمان به اندازه ای زمینه برای کوشش شیعیان هموار بوده که بیشتر سرزمین اسلامی زیر سلطه ی حاکمان شیعی بوده اند؛ در شمال ایران، گیلان و مازندران، علویان طبرستان حکومت می کردند. در مصر فاطمیان، در یمن زیدیان، در شمال عراق و سوریه حمدانیان و در ایران و عراق آل بویه زمام قدرت را در دست داشتند. البته در دوران برخی از خلفای عباسی چون: مهدی، امین، مأمون، معتصم، واثق و منتصر، شیعیان از آزادی عمل نسبی برخوردار بودند. دست کم در زمان این خلفا، سخت گیری های گذشته کاهش یافته بود. به نقل یعقوبی، مهدی عباسی طالبیان و شیعیان زندانی را آزاد کرده است. (۳۰) در مدت پنج سال حکومت امین نیز به سبب مشغولیت او به خوش گذرانی و جنگ با برادرش مامون، از پرداختن به شیعیان و سخت گیری بر آنان ناآگاه مانده بود. مامون، معتصم، واثق و معتضد عباسی نیز گرایشی شیعی داشتند؛ اما متوکل از دشمنان سرسخت خاندان پیامبر و شیعیان آنان بود. اگر چه در دوره ی او شیعه قابل کنترل نبود، با این حال او از زیارت قبر امام حسین علیه السلام جلوگیری می کرد. (۳۱)
ابن اثیر می گوید:
«متوکل خلفای پیش از خود مامون، معتصم و واثق را که به علی و خاندانش ابراز محبت می کردند، دشمن می داشت. کسانی چون علی بن جهم شاعر شامی، عمر بن فرج، ابو سمط – از فرزندان مروان بن ابی حفصه و از دوستداران بنی امیه- و عبدالله بن محمد بن داود هاشمی که ناصبی و از دشمنان علی علیه السلام به شمار می آمدند، همنشین و ندیم او بودند». (۳۲)
در این دوره شاعران ناصبی و بی دین جرات یافته بودند و برای نزدیکی به دستگاه متوکل، ضد خاندان پیامبر شعر می سرودند. ولی جانشین متوکل، منتصر خلاف روش او را در پیش گرفت و به شیعیان آزادی عمل داد و قبر امام حسین علیه السلام تعمیر، و جلوگیری از زیارتش برطرف شد. (۳۳) از این رو بحتری شاعر در دوره ی او چنین گفته است:
ان علیا لاولی بکم
و از کی یدا عندکم من عمر. (۳۴) (۳۵)

کنترل رهبران شیعه توسط عباسیان

حکومت عباسیان تا سال ۳۲۹ ه به طور کلی دو دوره برتری وزیران و کارگزاران ایرانی و چیرگی نظامیان ترک را گذرانده بود. هر چند در دوره ترکان دستگاه خلافت ضعیف شد و بیشتر وقت ها خلفای عباسی ابزار دست فرماندهان ترک بودند؛ سیاست کلی حکومت، ضد شیعی بود. به دلیل گسترش زیاد شیعه در دوران عباسی، سیاست خلفای عباسی بر این قرار گرفت که رهبران شیعه را زیر کنترل خویش درآورند؛ اگر چه رفتار خلفا با شیعیان با همدیگر فرق می کرد. برخی از آنان چون منصور، هادی، رشید و متوکل، مستبد، سخت گیر و خون ریز بودند. برخی دیگر چون مهدی عباسی، مامون و واثق سخت گیری پیشینیان خود را نداشتند و در زمان اینان شیعیان توانستند تا اندازه ای نفس راحتی بکشند. آن گاه که منصور عباسی از جانب محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم احساس خطر کرد، پدر، برادران و عموهای او را گرفت و زندانی کرد. (۳۶) منصور بارها امام صادق علیه السلام را به دربارش فراخواند و قصد کشتن آن حضرت را داشت که خواست خدا غیر از این بود. (۳۷) خلفای عباسی می کوشیدند رهبران شیعه را که رقیب آنها بودند، از سر راهشان بردارند. حتی منصور، شخصی به نام ابن مهاجر را با پولی به مدینه فرستاد که نزد عبدالله ابن حسن و امام صادق علیه السلام و تعداد دیگری از علویان برود و بگوید که از سوی شیعیان خراسانی آنان آمده و پول را تحویل دهد و دست خط بگیرد. امام صادق علیه اسلام به او متذکر شد که می داند او را منصور فرستاده و سفارش کرد که به منصور بگوید: «علویان تازه از دولت مروانیان راحت شده و محتاج هستند. با آنها حیله و نیرنگ نکن». (۳۸)
اسد حیدر می گوید: «منصور برای این که بهانه ای برای از بین بردن امام صادق علیه السلام داشته باشد، به انواع وسایل تمسک جست، از زبان شیعیانش به او نامه ها نوشت و از سوی آن ها اموالی برایش فرستاد، ولی در هیچ کدام از این ها موفق نشد». (۳۹) وقتی خبر شهادت امام صادق علیه السلام به منصور رسید به حاکم مدینه، محمد بن سلیمان، نوشت:
«اگر جعفر بن محمد شخص معینی را وصی خود قرار داده، او را بگیر و گردنش را بزن.»
حاکم مدینه در جواب نامه او نوشت:
«جعفر بن محمد این پنج نفر را وصی خود قرار داده است: ابوجعفر منصور، محمد بن سلیمان، عبدالله، موسی و حمیده» در این هنگام منصور گفت: «نمی شود اینها را کشت». (۴۰)
مهدی عباسی در برابر علویان و شیعیان سخت گیری پدرش را نداشت. یعقوبی نقل می کند:
«مهدی به محض اینک که به خلافت رسید، دستور داد زندانیان علویان را آزاد کردند». (۴۱)
از این رو در زمان او هیچ قیام علوی رخ نداد. ابوالفرج اصفهانی تنها فقط دو تن از علویان را نام برده که در زمان مهدی درگذشتند، یکی علی بن عباس حسنی که با سم کشته شد و دیگری عیسی بن زید که در خفا از دنیا رفت و از زمان منصور پنهانی می زیست. (۴۲)
در زمان هادی عباسی، فشار شدیدی به علویان و رهبران و بزرگان شیعه وارد می شد؛ چنان که یعقوبی می نویسد:
«هادی در سخت گیری بر شیعیان و طالبیان پافشاری می کرد و آنان را به شدت ترسانده بود و حقوقی را که مهدی برای آنان مقرر کرده بود، قطع کرد و به حاکمان و فرمانداران مناطق و شهرها نوشت که طالبیان را تعقیب و دست گیر کنند.» (۴۳)
در اعتراض به خلافکاری های او، حسین بن علی از سادات حسنی (شهید فخ) قیام کرد که در این جنگ افزون بر حسین، عده زیادی از علویان کشته شدند. (۴۴) این جنگ باعث تشدید فشار ضد امام کاظم علیه السلام شد. هادی عباسی حضرت را تهدید کرد و چنین گفت:
«به خدا سوگند حسین (شهید فخ) به دستور موسی بن جعفر ضد من قیام کرده و از او پیروی نموده است؛ زیرا امام و پیشوای این خاندان کسی جز موسی بن جعفر نیست. خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم». (۴۵)
اما او به سبب فرا رسیدن زمان مرگش، موفق به اجرای این تهدید نشد. در قرن دوم هجری، بعد از منصور، هارون الرشید سخت گیرترین خلیفه نسبت به علویان و رهبران شیعه بود. هارون نسبت به علویان مستبد بود و با آنان رفتار بی رحمانه ای داشت. او یحیی بن عبدالله، برادر محمد نفس زکیه را بعد از این که امان داده بود، به طور بی رحمانه ای در زندان به قتل رساند. (۴۶) همچنین داستانی در عیون اخبار الرضا آمده که حاکی از نهایت بی رحمی هارون الرشید است. حمید بن قحطبه طائی طوسی نقل می کند:
«شبی هارون مرا احضار کرد و به من دستور داد: این شمشیر را بگیر و دستور این خادم را عمل کن. خادم مرا جلوی منزلی آورد که درش بسته بود، در آن را باز کرد. در آن منزل سه اطاق و یک چاه بود. اطاق اول را باز کرد و بیست سید بیرون آورد که موهای بلند و بافته داشتند. در میان آنان پیرمرد و جوان دیده می شد. این دسته را با غل و زنجیر مقید ساخته بودند. نوکر هارون به من گفت: دستور امیرالمؤمنین این است که این عده را بکشی. اینها همه از اولاد علی و فاطمه هستند. من یکی را پس از دیگری کشتم و نوکر بدن های آنان را با سر در چاه انداخت. سپس اطاق دوم را باز کردم در آن اطاق بیست نفر دیگر از اولاد علی علیه السلام و فاطمه علیه السلام بودند. با آنان نیز معامله بیست نفر سید قبل را انجام دادم. سپس اطاق سوم را باز کرد و در آن اطاق بیست نفر سید دیگر بودند. آنان را نیز به چهل نفر قبلی ملحق ساختم. تنها یک نفر پیر باقی مانده بود که متوجه من شد، گفت: ای مرد شوم! خدا نابودت کند، روز قیامت در پیشگاه جد ما، رسول خدا صلی الله علیه و آله چه عذری داری؟ در این هنگام دست های من لرزید. نوکر با نگاه غضب آلودی به من نگریست و مرا تهدید کرد. من پیرمرد را کشتم و نوکر بدنش را در چاه انداخت». (۴۷)
سرانجام هارون الرشید، امام کاظم علیه السلام را در حالی که اقرار به مقام آن جناب داشت، دستگیر و زندانی کرد و در نهایت آن حضرت را با زهر به شهادت رساند. (۴۸)
بعد از شهادت امام کاظم علیه السلام، هارون الرشید یکی از فرماندهان خود را به نام جلودی به مدینه فرستاد تا به خانه های آل ابی طالب حمله برد و لباس زنان را غارت کند و برای هر زنی فقط یک لباس بگذارد که امام رضا علیه السلام جلوی در ایستاد و دستور داد زنان لباس های خود را تحویل دهند. (۴۹)
مامون، سیاست مدارترین خلیفه عباسی، برای کنترل رهبران و امامان شیعه، روش جدیدی را نوآوری کرد که زیر نظر گرفتن ائمه ی اطهار علیه السلام بود. یکی از انگیزه های مهم مامون در ولایت عهدی امام رضا علیه السلام همین مطلب بود؛ چنان که مامون این سیاست را به طور دیگری در مورد امام جواد علیه السلام به کار گرفت و دخترش را به ازدواج حضرت درآورد، تا در مدینه نیز بر فعالیت های ایشان نظارت داشته باشد. خلفای بعد از مامون نیز همین روش را در پیش گرفتند و پیوسته امامان معصوم علیه السلام به اجبار در مراکز خلافت به سر می بردند. حتی امام دهم و امام یازدهم به دلیل زندگی در سامرا که شهری نظامی بود به عسکریین معروف بودند.

پی نوشت:

۱. شیخ مفید. الارشاد، ترجمه: محمد باقر ساعدی خراسانی، کتابفروشی اسلامیه، ۱۳۷۶ ه، ص ۵۸۱.
۲. شیخ صدوق. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ط قم، سال ۱۳۷۷ ه. ق، ج ۲، ص ۱۳۵.
۳. علامه مجلسی. بحارالانوار، المکتبه الاسلامیه، تهران، ۱۳۵۸ ه. ق، ج ۴۹، ص ۱۵۵.
۴. همان، ج ۵۰، ص ۶.
۵. از فرماندهان ترک.
۶. مسعودی. مروج الذهب، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ط اول، ج ۴، ص ۱۸۳.
۷. البته برخی از صاحب نظران معتقدند: اگر دلیل تشیع ابو سلمه، نامه ای باشد که -مبنی بر پیشنهاد خلافت- به امام صادق علیه السلام نوشته بود. دلیل کافی به نظر نمی رسید زیرا این حرکت را، یک حرکت سیاسی دانسته اند. رجوع شود: به پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان، موسسه امام صادق علیه السلام، ط هشتم، ۱۳۷۸، ص ۳۷۸.
۸. اعیان الشیعه، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، ج ۱، ص ۱۹۱.
۹. همان، ص ۱۹۲ و ۱۹۳، البته در مورد تشیع واقدی در میان محققان، بحث و اختلاف نظر هست.
۱۰. امین، سید محسین. اعیان الشیعه، دار التعارف للمطبوعات بیروت، (بی تا)، ج ۱، ص ۲۹.
۱۱. حیدر، اسد. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دار الکتاب العربی، بیروت، ط سوم، ۱۴۵۳، ج ۱، ص ۲۲۶.
۱۲. ابن واضح. تاریخ الیعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، ج ۲، ص ۴۸۴.
۱۳. المقالات و الفرق، مرکز انتشاران علمی و فرهنگی، تهران، ص ۹۴.
۱۴. ر. ک: پیشوایی، مهدی. سیره پیشوایان، موسسه امام صادق علیه السلام، چاپ هشتم، ۱۳۷۸ ه. ش، ص ۴۷۸.
۱۵. ابن واضح. همان مأخذ، ص ۵۰۳.
۱۶. پور طباطبائی، سید مجید. تاریخ عصر غیبت، مرکز جهانی علوم اسلامی، ص ۸۴.
۱۷. پیشوائی، مهدی. همان کتاب، ص ۵۷۳.
۱۸. رجوع شود به. رجال نجاشی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی وابسته جامعه ی مدرسین، قم، ۱۴۰۴ ه. ص ۳۴۴، ۷۹۷، ۷۹۸، ۷۹۹، ۸۰۰، ۸۲۵، ۸۴۷.
۱۹. مقدسی، ابو عبدالله محمد بن احمد. احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، ترجمه منزوی، شرکت مولفان و مترجمان ایران، ۱۳۶۱، ج ۱، ص ۱۳۶.
۲۰. همان، ص ۱۴۴.
۲۱. همان، ص ۱۷۵.
۲۲. همان، ص ۱۷۴.
۲۳. همان، ص ۲۰۰.
۲۴. همان، ص ۲۲۰.
۲۵. همان، ص ۲۸۶.
۲۶. همان، ج ۲، ص ۷۰۷.
۲۷. همان، ص ۶۲۳.
۲۸. مقریزی، تقی الدین ابن العباس احمد بن علی. المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الآثار (المعروف بالخطط المقریزیه)، دار الکتب العلمیه، بیروت، ط اول، ۱۴۱۸، ج ۴، ص ۱۹۱.
۲۹. البدایه و النهایه، بیروت، ۱۹۶۶، ج ۱۱، ص ۲۴۳.
۳۰. ابن واضح. تاریخ الیعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، ج ۲، ص ۴۰۴.
۳۱. طبری، محمد بن جریر. تاریخ الطبری، دارالکتب العلمیه، بیروت، ج ۵، ص ۳۱۲.
۳۲. الکامل فی التاریخ، دار صادر، بیروت، ۱۴۰۲ ه، ج ۷، ص ۵۶.
۳۳. مسعودی، علی بن الحسین. مروج الذهب، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۱۱ ه، ج ۴، ص ۱۴۷.
۳۴. علی نسبت به شما از عمر نزدیکتر و پاکتر است.
۳۵. همان مأخذ.
۳۶. مسعودی، علی بن الحیسن. مروج الذهب، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۱۱ ه، ج ۳، ص ۳۲۴.
۳۷. ابن جوزی نقل می کند: زمانی که منصور به عزم مکه وارد مدینه شد، به ربیع حاجب گفت: جعفر بن محمد را حاضر کن؛ خدا مرا بکشد اگر او را نکشم. ربیع در احضار آن حضرت مسامحه می کرد؛ سرانجام ربیع در اثر پافشاری منصور آن حضرت را احضار کرد؛ هنگامی که امام حاضر شد آهسته -آهسته لبانش را حرکت می داد، سپس نزدیک منصور گردید و سلام کرد. منصور گفت: ای دشمن خدا! نابود گردی، در میان مملکت من اخلالگری می کنی؟. . . خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم.
امام صادق علیه السلام فرمود: سلیمان پیغمبر سلطنت یافت و شکر کرد و ایوب مصیبت دید، صبر نمود و یوسف مظلوم واقع شد و بخشید، شما جانشین آنان هستی و سزاوارتر است که از آنان سرمشق بگیری.
منصور سرش را پایین انداخت، بار دیگری سر خود را بلند کرده گفت: شما از جمله اقوام نزدیک ما و خویشاوندان متصل ما هستی؛ سپس با آن حضرت معانقه نموده و حضرت را در کنار خود نشانید و با ایشان مشغول صحبت شد و پس از آن گفت: هر چه زودتر جایزه و لباس جعفر بن محمد را آورده و او را مرخص کنید.
هنگامی که حضرت خارج شد، ربیع دنبال حضرت آمد و عرضه داشت: سه روز است که من از شما دفاع نموده و درباره شما مدارا می کنم موقعی که وارد بر او می شدی، دیدم که لبهای شما به هم می خورد و منصور نتوانست علیه شما کاری انجام دهد، چون من کارگزار سلطانم، محتاج این دعا هستم، دوست می دارم که به من یاد دهید.
حضرت فرمود: بگو:
اللهم احرسنی بعینک التی لا تنام و اکنفنی بکنفک الذی لا یرام او یضام و اغفرلی بقدرتک علی و لا اهلک و انت رجائی اللهم انک البر و اجل ممن اخاف و احذر اللهم بک ادفع فی نحره و استعیذ بک من شره.
بار خدایا! با چشم خود که خواب ندارد، مرا حفظ کن و با آن قدرتی که هدف بلا قرار نمی گیرد، مرا حفظ فرما که من هلاک نشوم؛ زیرا تو مایه امید من هستی؛ بار خدایا نعمت های فراوانی به من داده ای که نتوانسته ام شکرش را به جای آورم و از آن نعمت ها مرا محروم نکردی و چه بسا بلاهایی که مرا مبتلا کرده ای و کم صبری نموده ام؛ مرا رها کن؛ بار خدایا به پشتیبانی و قدرت دفاع تو از شر او محفوظ می مانم و از شر او به تو پناه می آورم. (تذکره الخواص، منشوارت المطبعه الحیدریه و مکتبتها، النجف الاشرف، ۱۳۸۳ ه، ص ۳۴۴. )
۳۸. ابن شهر آشوب. مناقب آل ابی طالب، موسسه انتشارات علامه، قم، (بی تا)، ج ۴، ص ۲۲۰.
۳۹. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دار الکتاب العربی، بیروت ، ط سوم، ۱۴۰۳، ج ۱، ص ۴۶.
۴۰. طبرسی، ابو علی فضل بن حسن. اعلام الوری، موسسه آل البیت لاحیاء التراث، قم، ۱۴۱۷ ه، ج ۲، ص ۱۳.
۴۱. ابن واضح. تاریخ یعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۴ ه، ج ۲، ص ۳۹۴.
۴۲. ابوالفرج، اصفهانی، مقاتل الطالبیین، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۶ ه، ص ۳۴۲- ۳۶۱.
۴۳. ابن واضح. همان، ص ۴۰۴.
۴۴. ابوالفرج، اصفهانی. همان، مأخذ، ص ۳۶۶.
۴۵. علامه مجلسی، محمد باقر. بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۵۱.
۴۶. ابوالفرج، اصفهانی. مقاتل الطالبیین، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۶ ه، ص ۳۸۱- ۴۰۴.
۴۷- صدوق. عیون اخبار الرضا، دار العلم، قم، ط ۱۳۷۷ ه. ق، ص ۱۰۹.
۴۸. طبرسی، ابو علی فضل بن الحسن. اعلام الوری، موسسه آل البیت لاحیاء التراث. قم، ۱۴۱۷ه، ج ۲، ص ۳۴.
۴۹. امین، سید محسن. همان، ص ۲۹.

منبع: کتاب تاریخ تشیع از آغاز تا پایات غیبت صغری

قیام های علویان در زمان امام رضا علیه السلام (۱)

اشاره:

ایستادگی در برابر ستمگران از شاخصه های مردم آزاده ای بوده که همواره برای رسیدن به آرمان های خود و دفاع از ارزش ها و نیز برای رهایی از بند اسارت و تحقیر زورمداران ، دست به اسلحه برده و جان و مال خویش را فدا می کردند . این خود یکی از سنت های تاریخی است که هر گاه حاکمی بر رعیت خود ظلم و ستم روا دارد ، کسانی پیدا شوند که در مقابل این ستم ها دم بر آورده و برای نجات جان مظلومان به سلاح و شمشیر پناه برند . تاریخ اسلام هم از این قاعده مستثنی نیست .
نخستین قیام های مردمی ، از زمان نخستین خلفای اسلامی شروع شد و در دوره های مختلف شورش های مختلفی بر علیه خلفا و حکام کشورهای اسلامی بر پا شد . اگر چه بسیاری از این شورش هابا اهداف خاصی صورت پذیرفته، اما یقینا بعضی از این قیام ها اثرات مثبت زیادی در بر داشته است . در طول تاریخ پر فراز و نشیب اسلام ، بعد از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله و سلم علویان، بیش از همه مورد ظلم و ستم واقع شدند و این طبیعی بود که در هر دوره ای عده ای از علویان برای احقاق حقوق از دست رفته ی خودشان پرچم مخالفت بر افراشته و سر به شورش بردارند. بعد از پیامبراکرم صلی الله علیه و اله و سلم جریان سقیفه باعث انحراف اسلام از مسیر اصلی خود گردید و نسبت به علی علیه السلام و پیروانش ستمی بزرگ روا داشته شد که بدون شک ریشه ی تمامی ظلم و ستم ها در ادوار بعدی را می توان همین جریان دانست . گرچه در این دوران هم قیام هایی بر علیه خلفا صورت گرفت اما به جرات می توان گفت نقطه ی عطف و سر آغاز مهم ترین قیام ها نهضت عظیم عاشوراست که خود الگوی انقلاب ها ی اسلامی خواهد شد . در دوره ی حکومت امویان نیز قیام هایی بر علیه حکام صورت پذیرفت که برخی مورد تایید ائمه ی هدی علیه  السلام بوده و برخی نیز بر خلاف میل آنان بوده و هیچ تاییدی از جانب ایشان نسبت به این قیام ها به دست نیامده است . پس از آن ، عباسیان قیام کرده و با خدعه و نیرنگ حکومت را از چنگ امویان بیرون کشیده و خود را به قدرت رسانیدند . در این زمان بود که قدرت و حکومت چشم آنان را کور کرد و نسبت به رقبای علوی خود ظلم و ستم را از حد گذراندند . در مقابل علویان نیز ساکت ننشسته و هرگاه فرصتی می یافتند سر به شورش بر می داشتند و در مقابل عباسیان قد علم می کردند . دوران امام رضا علیه السلام یکی از حساس ترین دوره های تاریخ شیعه است . از شاخصه های مهم این دوره قیام های متعددی است که از جانب علویان و غیر علویان علیه عباسیان اتفاق افتاده است . در این تحقیق سعی بر آن است تا قیام های علویان در این دوره مورد بررسی قرار گرفته و مواضع امام رضا علیه السلام د راین قیام ها روشن گردد. چهار چوب این پژوهش از سه بخش تشکیل شده است .بخش نخست دور نمایی کلی از روابط علویان و عباسیان را بدست میدهد .بخش دوم دارای سه فصل است که در هر فصل به ترتیب به اوضاع عصر منصور و هادی وهارون عباسی اشاره ای مختصر گردیده و قیامهای مهم هر دوره به صورت مجمل معرفی شده است . بخش پایانی نیز از سه فصل تشکیل یافته که فصل اول مقایسه اوضاع سیاسی، اجتماعی عصر امام کاظم وامام رضا علیه السلام را دربر دارد . در فصل دوم نیز قیامهای علویان در عصر امام رضا علیه السلام ، مواضع عباسیان و موضع امام رضا علیه السلام در هر قیام بیان شده است .در فصل پایانی بخش سوم نیز به مواضع کلی ائمه در برخورد با قیامها اشاره گردیده است .بی گمان در این نوشتار ، خطاها وکاستی های فراوانی وجود داشته ودارد که بسیاری از این اشکالات به مدد استاد گرانقدر ، جناب آقای دکتر اکبری زادگان ، رفع گردیده وبسیاری نیز از جانب این استاد ارجمند به دیده اغماض نگریسته تا موجب رشد نگارنده و تقویت روحیه ی وی گردد .در پایان از زحمات این استاد ارجمند و همه ی کسانی که مرا در این پژوهش یاری رساندند ، قدر دانی می نمایم .موضوع تحقیق ، جایگاه و اهمیت آن یکی ازموضوعات و مباحثی که می بایست در تاریخ بیشتر به آن پرداخته شود ، بررسی مواضع سیاسی امامان معصوم علیه السلام است . برای رسیدن به این مهم لازم است اوضاع سیاسی ،اجتماعی وفرهنگی عصر هر معصوم به صورت جداگانه مورد مطالعه قرار گیرد .طبیعتاً بخشی از این اوضاع سیاسی، اجتماعی به قیام های مردم علیه دستگاه حکومت برمی گردد که با مطالعه همه جانبه ی این قیام ها بخشی از سؤالهای مربوط به سیره ی معصومین علیه السلام جواب داده خواهد شد. از این روی با توجه به گسترده بودن دایره ی موضوع مذکور ، بخش کوچکی از این حجم عظیم را بر عهده گرفته وقیام های علویان در عصر امام رضا علیه السلام را در حد توان خود مورد بررسی قرار می دهیم.

هدف تحقیق

بخشی از قیامهای علویان در ادوار مختلف ، توسط محققین محترم، مورد مطالعه و بررسی قرار گرفته است ، اما آن دسته از قیامها که مربوط به دوره ی امام رضا علیه السلام وامامان پس از ایشان می باشد کمتر مورد مداقه و توجه قرار گرفته است .هدف از این تحقیق بررسی قیام هایی است که در زمان امام هشتم علیه السلام اتفاق افتاده است . البته بررسی این قیام ها با نگرش کلی بر مواضع آن حضرت علیه السلام در این قیام ها همراه خواهد بود. تبیین سطح آگاهی علویان نسبت به مسأله ی امامت نیز ، از مسایلی است که در این تحقیق ، به صورت گذرا پی گیری خواهد شد .

سئوال های تحقیق

این تحقیق سئوال های اساسی زیر را پاسخ می دهد : ۱.در زمان امام رضا علیه السلام چه قیام ها وحرکاتی برعلیه دستگاه خلافت صورت گرفت ؟
۲. موضع امام رضا علیه السلام در قیام هایی که به اسم علویان صورت می گرفت چه بود ؟ آیا امام رضا علیه السلام با قیام کنندگان علوی همکاری می کرد ند ؟ همچنین تحقیق حاضر سئوالهای فرعی دیگری را به صورت گذرا پاسخ می دهد که عبارتند از :۱.واقعیت تاریخی در مورد ماهیت امامت در عصر امام رضا علیه السلام چه بود ؟ به عبارت دیگر توجه شیعیان به مساله امامت در آن عصرچگونه بوده است ؟ ۲.مفهوم اهل بیت یا آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم در دوره امام رضا علیه السلام چه بوده است؟

روش تحقیق

بررسی قیامهای علویان در هر عصری به مطالعه ی اوضاع و شرایط حاکم بر آن عصر ، نیاز دارد که این امر خود نیازمند پژوهش در تاریخ است . از این رو، شیوه ی تحقیق در این پژوهش ، به روش کتابخانه ای است که بنا به اقتضای طبیعی پژوهش های تاریخی ، از منابع ومآخذ معتبر و کهن تاریخ عمومی ،تاریخ ائمه ،و…، فیش برداری شده وپس از تنظیم آن فیشها و ارائه چارچوب ، در نهایت به رشته تحریر در آمده است .هر چند برای تحلیل داده ها و آشنایی با دیدگاه های معاصران از مراجعه به آثار آنها بی نیاز نبوده است .

پیشینه تحقیق

تا کنون تحت عناوین مختلف ، کتابهای متعددی که به نوعی موضوع مورد نظر ما را در بر دارد ، به رشته ی تحریر در آمده است . اما کتابی که منحصراً در مورد قیام های علویان در زمان امام رضا علیه السلام نگارش شده باشد ، یافت نشد. منابع و مآخذی که در تدوین این پزوهش ، براساس قرابت در موضوع ، از آنها استفاده شده است ، به دو گروه تقسیم میشود : الف ـ منابع تاریخی دست اول ، ب ـ مطالعات وتحقیقات معاصر.گروه اول خود به دو دسته تقسیم می شود: منابع تاریخ عمومی وکتاب های رجال وسیره .

الف ـ منابع تاریخ عمومی

۱. تاریخ الرسل والملوک : تألیف ابوجعفر محمد بن جریر طبری ( متوفی۳۱۰ ق ) . به صورت سالنگاری نگارش یافته و وقایع تاریخی از آغاز آفرینش تا سال ۳۰۲ هجری قمری را نقل کرده است .از محاسن تاریخ طبری ذکر تفصیلی رویدادهاست ، اما این بیان تفصیلی چون با اظهار نظر و قضاوت وگزینش مولف همراه نیست گاه در تضاد و تناقض با هم قرار می گیرد . تاریخ طبری در مورد موضوع بحث این تحقیق نیز به خوبی به ذکر وقایع پرداخته است ، اما این توجه کمی با عنایت و توجه کیفی همراه نیست علاوه بر این که مولف این کتاب با اظهار بی طرفی ظاهری ، نه تنها مظلومیت علویان را به تصویر نمی کشد بلکه سعی وتلاشی هم برای محکوم کردن کارهای ناشایست خلفا انجام نمی دهد . ۲.تاریخ یعقوبی : اثر احمد بن ابی یعقوب ، معروف به ابن واضح یعقوبی ( متوفی ۲۷۹ ق ) .در دو جلد تنظیم شده است . جلد اول تاریخ پیش از اسلام ، از آدم وحوا تا تاریخ پیامبر اسلام را بیان داشته است . جلد دوم این کتاب از تولد پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم شروع شده و تا دوران معتمد عباسی ادامه می یابد .یعقوبی بر خلاف طبری با ایجاز و اختصار بیشتری با مطالب بر خورد کرده است ودر نقل اخبار و رویدادها نیز گزینش خویش را دخالت داده است . این مورخ از قیام علویان در مقابل خلفا دفاع کرده است . از محاسن دیگر یعقوبی این است که در نقل ارقام و اعداد ، اشعار و ذکر اسامی اشخاص دقت زیادی داشته است .۳. الکامل فی التاریخ : نوشته ی عز الدین ابوالحسن علی بن محمد معروف به ابن اثیر (۶۳۰ ق) بخش اعظم این کتاب در تاریخ اسلام از آغاز تا سال ۶۲۸ قمری وشامل اخبار سیاسی و نظامی وگاه فرهنگی شرق و غرب جهان اسلام است . این اثر تاریخی نیز به صورت سال نگاری تدوین شده است .مولف الکامل سال ها پس ازطبری و یعقوبی کتاب خود را نوشته است . در نقل حوادثی که به زمان آنها نزدیکتر بوده نظر آنان را ترجیح داده است ودر پاره ای موارد ، چیزی بیش از طبری ندارد و دقیقاً همان مطلب طبری را نقل کرده است . اما روش او در ذکر روایات مختلف در باره یک واقعه کاملاً باروش طبری متفاوت است .زیرا اوکامل ترین روایت را انتخاب کرده و یا روایتی را که به نظر او درست تر بوده ذکر کرده است . موضع گیری ابن اثیر نسبت به قیامها در قیاس با طبری نیز مثبت تر و با محکوم کردن اعمال زشت دستگاه خلافت همراه می باشد .۴. الاخبار الطوال : نوشته ی احمد بن داوود دینوری ( متوفی ۲۸۲ق ).از کهنترین تاریخنامه های عمومی مختصر تاپایان عصر معتصم عباسی است .دینوری آغاز کتاب را مختصراً به تاریخ فرزندان آدم و اختلاف زبان ها واقوام ومهاجرت های سامیان و فرمانروایان مشهور آنان اختصاص داده است .پس از آن به ذکر احوال فرمانروایان ایرانی پرداخته ودر ادامه از دوره ی خلافت خلفا وامام علی وحسنین علیه السلام وواقعه ی کربلا اخباری بیان داشته است .احوال خلفای مروانی از دیگر مسائلی است که دینوری در تاریخ خود به آن پرداخته است .از فصول دیگر این کتاب دعوت عباسی وذکر اخبار عصر عباسی ،به ایجاز ، از دوره ی منصور تا عصر معتصم می باشد . ۵.الامامه والسیاسه( تاریخ الخلفا ) : منسوب به ابن قتیبه دینوری .از دوران خلافت ابوبکر و عمر شروع می شود وبه دوران درگیری امین ومامون ختم می گردد نویسنده در جلد اول آن تا واقعه ی حره را بیان کرده وجلد دوم کتاب خود رابه واقعه حره و اخبار بعد از آن ، تا دوران امین ومامون اختصاص داده است .از این روی جلد دوم این اثر در تحقیق حاضر مورد استفاده بوده است .

ب ـ کتابهای رجال و سیره

۱. مقاتل الطالبیین : تالیف ابوالفرج اصفهانی ( متوفی ۳۵۶ ق ) .این کتاب اثری کم نظیر در اطلاع رسانی پیرامون زندگی فرزندان ابی طالب است که به شهادت رسیده اند یا به طرز مرموزی به قتل رسیده اند . گر چه گرایش های زیدی با تسامح مذهبی ابوالفرج در اثرش آشکار است ، اما باید اعتراف کرد که بیشترین اخبار و اطلاعات در مورد حرکت ها و قیام های شیعه را می توان از این اثر بدست آورد .سعی ابوالفرج در این کتاب بر آن بوده که زندگی اشخاص را به ترتیب زمانی شرح دهد اما معمولاً از ذکر تاریخ حوادث خودداری نموده و همانند طبری اخبار گوناگون را نقل کرده است .یکی از بزرگترین اشکالات اصفهانی این است که امامان شیعه را با دیگر علویان یکسان می داند و هیچ امتیازی بین آنان قائل نیست . ۲.انساب الاشراف : نوشته ی احمد بن یحیی بلاذری ( ۲۷۹ق ) .وی تاریخ وانساب تیره های عرب و مشاهیر آنها را تا روزگار خود ثبت کرده است .کتاب از حضرت آدم آغاز شده وپس از ذکر پیامبران به نسب عرب رسیده و به بررسی انساب عدنان پرداخته وچون به پیامبر اسلام رسیده فصل مفصلی به سیرت حضرتش تا رحلت و ماجرای سقیفه اختصاص داده است .پس از آن به اخبار و انساب صحابه و علویان وعباسیان وامویان پرداخته است .بخشی از این کتاب مربوط به جنگها واحوال خلفاست .از این روی منبع خوبی برای تحقیق در باره موضوع مورد نظر ما به شمار می رود .

ج ـ مطالعات وتحقیقات معاصر

۱. جهاد الشیعه : نوشته ی خانم سمیره مختاراللیثی . این کتاب دارای یک مقدمه و پنج فصل است قیام ها را به ترتیب زمانی مورد بحث قرار داده و ترتیب فصل ها را بر اساس خلافت خلفای عباسی تدوین کرده است .وی در هر فصل درباره ی قیام هایی که در عهد یکی از خلفای عباسی روی داده بحث کرده است .قوت و استحکام علمی ، تحلیل دقیق داده ها و چینش منطقی آن درباز آفرینی تاریخ حرکت ها و نهضت های شیعی در عصر اول عباسی با نثری ساده و روان ، از جمله مزایای این کتاب است .اما نباید از نظر دور ماند که مؤلف ، به اصول اعتقادات مذهب شیعه به استثناء زیدیه ، ( مانند عصمت ائمه ، انتظار مهدی ، غصب حق علی علیه السلام ) به عنوان آراء غلوآمیز ومنحرف ، تاخته وآرای زیدیه را حرکتی جهت اعتدال نظریات افراطی شیعه ، معرفی کرده است ودر بعضی موارد در معرفی ائمه ، تحت تأثیر اعتقادات مذهبی ، از روش علمی تحقیق خارج گردیده است. بعلاوه نویسنده ی این اثر به بیان مواضع امامان شیعه در قیام های عصر خود نپرداخته است و این خود نقص دیگری است که در این کتاب به چشم می خورد .۲. قیام های شیعه در عصر عباسی : نوشته ی محمد کاظمی پوران .دارای یک مقدمه و سه بخش است که در بخش اول ، حکومت های اموی و نهضت های مردمی در این دوره را به صورت خلاصه مورد بررسی قرار داده است .در بخش دوم قیام ها و نهضت های دوره ی عباسی را با تفصیل بیشتری شرح داده است . در بخش پایانی هم ، تاریخ تشیع و دوره های مختلف شیعه را به صورت گذرا بیان داشته و درنهایت نظر ائمه ی اطهار علیه السلام را در مورد قیام ها ی علویان بیان نموده است . با توجه به این که این اثر توانسته حرکتهای انقلابی عصر عباسی را نمایش دهد اما محدوده ی زمانی خاص را مورد مطالعه قرار داده و تنها بخشی از قیام ها را بررسی کرده است. بنا بر این قیام های دوره ی امام رضا علیه السلام راکه مورد بحث تحقیق حاضر است ، در این اثر نمی توان یافت . به همین جهت برآن شدیم تا قیام های این برهه از زمان را به صورت مجمل مورد بررسی قرار دهیم . دسته ی دیگری از کتاب ها وجود دارند که هرچند به طور مستقیم در باره ی قیام های شیعه نگارش نیافته اند ، اما در شناخت موضوع و جوانب آن ، دخالت دارند .از جمله ی این کتاب ها می توان حیات فکری و سیاسی امامان شیعه ، نوشته ی رسول جعفریان ، حیات سیاسی امام رضا علیه السلام ، تألیف جعفر مرتضی عاملی ، امامان شیعه وجنبش های مکتبی اثر محمد تقی مدرسی و… را نام برد.
بخش اول: دور نمائی از رابطه ی علویان و عباسیان
آغاز کار عباسیان( ۱۳۲ق )،وحشت عباسیان از علویان، سیاست های کلی خلفای عباسی برای مقابله با علویان، موضع علویان در مقابل توطئه ی عباسیان، حمایت های مردمی از نهضت های شیعه،عوامل استمرار و تداوم قیام ها ی شیعه

آغاز کار عباسیان ( ۱۳۲ ق )

پیش از آنکه قیام های علویان در ادوار مختلف عصر عباسی مورد بررسی قرار گیرد ، لازم است روابط عباسیان و علویان و اوضاع سیاسی و اجتماعی این دو رقیب مورد مطالعه قرار گیرد تا قضاوت درباره ی قیام های علویان ممکن باشد .از سطور تاریخ حکومت امویان چنین استنباط می شود که امویان برای حفظ حکومت خود و کنار زدن رقبای علوی خود از هیچ جنایتی فرو گذار نکردند . قتل عام شیعیان به هر طریق ممکن جزء لاینفک حکومت امویان به شمار می رفت . این جرم و جنایت در مرحله ای از تاریخ تا جایی پیش رفت که ائمه معصومین شیعیان خود را امر به تقیه می کردند و در مواردی شیعیان هجرت و فرار به سرزمین های امن را برای نجات جان خویش بر می گزیدند .یکی دیگر از رقبای امویان بنی عباس بودند که مترصد فرصتی بودند تا حکومت را به چنگ آورند . در میان ایرانیان به یاری این دو گروه مخالف علوی برخاستندو رشته ی خلافت را از دست امویان گرفته و به دست عباسیان دادند.(۱) هوا خواهان خاندان علی علیه السلام در تحکیم قدرت عباسی کمک شایسته ای کرده و سهمی به سزا داشتند ولی بنی عباس نسبت به آنها از راه حیله و خدعه وارد شدند . اگرچه علنا به فرقه ی شیعه تعرضی نداشتند ولی مخفیانه پیشوایان و رهبران آنها را از سر راه خود بر می داشتند ، عده ای را تبعید و بعضی را می کشتند تا از قدرت معنوی و نفوذ آنان بکاهند.

وحشت عباسیان از علویان

حکومت عباسی در آغاز با تکیه بر تبلیغ به نفع علویان پا گرفت . شعار تبلیغاتیشان الرضا من آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود ، اما در پایان کار از این ادعا منحرف شدند و با دعوی خویشاوندی نسبی با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خود را بر امت اسلامی چیره ساختند از این رو طبیعی بود عباسیان خطر واقعی را از سوی عمو زادگان علوی خود احساس کنند . زیرا آنان به لحاظ پایگاه معنوی و استدلال به مراتب نیرومند تر و به لحاظ خویشاوندی به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نزدیک تر بودند . افزون بر این در میان علویان افراد بسیار شایسته ای یافت می شد که با بر خورداری از بهترین صفات ، از علم و عقل و درایت و عمق بینش در دین و سیاست به راستی در خور احراز مقام خلافت بودند . به علاوه احترام و سپاسی که مردم در ضمیر خود نسبت به آنان احساس می کردند و در مقابل آنان سر تعظیم فرود می آوردند باعث وحشت عباسیان از علویان می گردید.(۲)خلفای عباسی میزان نفوذ علویان را درک کرده بودند و از رفتار و گفتار آنان می توان در یافت که تا چه اندازه از نفوذ علویان بیمناک بودند. به عنوان نمونه می توان به موارد زیر اشاره کرد:۱.سفاح از روزی که روی کار آمد از عبدالله بن حسن سراغ پسرانش (محمد و ابراهیم) را می گرفت و از اینکه آن دو به نزد وی نیامده بودند نگران و ناراحت بود و مدام به دنبال آن دو می گشت.(۳) ۲.منصور به فرزندش مهدی چنین سفارش می کند : « فرزندم…من جز دو تن از هیچ کس نمی ترسم ، یکی عیسی بن موسی و دیگری عیسی بن زید ، اما عیسی بن موسی به من آنچنان قول و پیمان داده که از او پذیرفته ام اما عیسی بن زید ، اگر برای پیروزی بر او تمام این اموال را در راهش خرج کنی و تمام این بردگان را نابود کنی و تمام این شهر را به ویرانی بکشی هرگز ملامتت نمی کنم».(۴)۳.هنگامی که منصور سرگرم جنگ با محمدبن عبدالله و برادرش بود ، شب ها خوابش نمی برد. برای سرگرمی اش دو کنیزک به وی تقدیم کرده بودند ولی او به آنها حتی نگاه هم نمی کرد وقتی علت را پرسیدند ، فریاد برآورد که :« این روز ها مجال پرداختن به زنان نیست ، مرا هرگز با این دو کاری نیست مگر روزی که سر بریده ی ابراهیم را نزد من و یا سر مرا نزد او ببرند.(۵) ۴.منصور بار ها امام صادق علیه السلام را دستگیر کرده و نقشه ی قتل او را می کشید(۶)و آن حضرت را مورد عتاب و تهدید قرار می داد و متهم می کرد به این که اندیشه ی قیام بر ضد حکومتش را دارد .(۷) ۵.بیم مهدی نیز از روشنترین مسائلی است که از سطور تاریخ استفاده می شود ، بنا به گفته ی ابن اثیر وقتی مهدی امام کاظم علیه السلام را از زندان آزاد می کند از او می خواهد که نه بر ضد وی و نه بر ضد یکی از فرزندانش قیام نکند(۸). تعقیب عیسی بن زید و حسن بن ابراهیم پس از فرار از زندان که این تعقیب مدت زیادی طول کشید (۹)نیز حاکی از وحشت مهدی از علویان می باشد .۶.ترس رشید از یحیی و علویان دیگر نیز احتیاج به توضیح ندارد . رعب و وحشت این خلیفه را از این روایت می توان به خوبی درک کرد که وقتی رشید به مدینه رفت فقط دویست دینار به امام موسی علیه السلام تقدیم کرد . این در حالی بود که به کسان دیگر که مزاحمش نبودند هزاران دینار می بخشید. علت این کار را برای پسرش مامون چنین بیان کرده که :«اگر پول بیشتری در اختیار امام قرار دهد چه بسا که فردا صد هزار شمشیر از سوی شیعیان و دوستان امام به رویش کشیده شود .»(۱۰) علاوه بر مواردی که ذکر شد ، موارد دیگری که حکایت از وحشت و ترس خلفای بنی عباس از علویان دارد را می توان بر شمرد ، ولی چون سخن به درازا می کشد ما به ذکر همین نمونه ها اکتفا کرده و در گفتاری دیگر به پاره ای از سیاست های ضد علوی عباسیان می پردازیم.

سیاست های کلی خلفای عباسی برای مقابله با علویان

عباسیان به وضوح این حقیقت را دریافته بودند که نفوذ علویان در بین مردم بیشتر از آنان است . از این روی عباسیان به فکر این بودند که چگونه علویان را از صحنه ی سیاست خارج کنند . آنها برای رسیدن به این هدف بزرگ شگرد های مختلفی به کار بردند :۱.اقامه ی دلیل و برهان بر حقانیت خود ؛ از جمله ی این دلایل و براهین ، دگرگون ساختن نظریه ی میراث بود ، آنان برای مقابله با علویان در سلسله ی وراثت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که مردم مشروعیت خلافت را بدان اثبات می کردند ، تغییر دادند . اینان نخست رشته ی وصایت خود را به امیرالمومنین علیه السلام متصل می کردند که از او بدین ترتیب پایین می آمد : از علی علیه السلام به پسرش محمد حنفیه ، سپس ابو هاشم ، سپس علی بن عبد الله بن عباس ، بعد از آن فرزندش محمد بن علی و پس از آن ابراهیم امام و سپس برادرش سفاح و …(۱۱)۲. شگرد دیگری که عباسیان به وسیله ی آن قصد کوبیدن علویان را داشتند ، سوء استفاده از لقب مهدی بود .این اتفاق در زمان منصور صورت پذیرفت . وی چون می دید مردم گرد محمد بن عبد الله علوی جمع شده اند و او را مهدی می دانند ، تصمیم گرفت که این پدیده راپایمال کند ، بدین منظور فرزند خود را مهدی لقب داد تا وقتی به خلافت می رسد تکرار این لقب ذهن مردم را کم کم از محمد بن عبد الله علوی دور گرداند.(۱۲)۳. تشیع یا ابراز دوستی با علی بن ابی طالب علیه السلام و فرزندانش ، از شگرد های دیگر عباسیان بود که از میان خلفای عباسی ، مامون به این شگرد متوسل شد . این ابراز دوستی به خاطر شرایط خاص سیاسی بود که مامون در یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده خود را طرفدار علی علیه السلام جلوه داد تا به نوعی با قیام های علویان مبارزه کند.(۱۳)۴. مشروعیت بخشیدن به حکومت خود ؛ عباسیان برای سرکوبی مخالفان و تثبیت حکومت و پایگاه اجتماعی خویش به هر نحو ممکن با جعل حدیث و استناد به آن ، می کوشیدند مشروعیت قانونی و حقوقی برای خود به وجود آورند . در این جهت به احادیثی از قول پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اشاره داشتند که بر اساس آن ، حکومت به فرزندان عباس خواهد رسید.(۱۴) پیشتر نیز اشاره گردید که آنان خود را جزو خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معرفی می کردند و بر این موضع سخت پافشاری می کردند . نمونه هایی از این مواضع را می توان در خطبه های منصور و سفاح هنگام رسیدن به حکومت در کوفه مشاهده کرد(۱۵). جواب نامه ی منصور به محمد بن عبدالله بن حسنی (نفس زکیه) نیز این ادعا را ثابت می کند.(۱۶)۵. سختگیری شدید بر گروه های سیاسی و به ویژه علویان و شیعیان در طول دوره ی حکومت عباسی ؛ در آغاز پیروزی عباسیان ، بنی هاشم و به ویژه علویان که سال ها از ستم امویان در رنج و زحمت بودند ، از هر سو به کوفه و حیره سرازیر شدند تا از بهره ی خود در حکومت جدید آگاهی یابند. سفاح سعی داشت علویان را با دادن صله و جایزه آرام کند اما علویان به ویژه فرزندان امام حسن علیه السلام به دریافت جایزه و انعام راضی نمی شدند . از زمان منصور تمام اولاد امام حسن علیه السلام به جز اندکی از آنان دستگیر و زندانی شدند و شکنجه و مرگ نصیب بسیاری از آنان شد ،(۱۷)برخورد های ناروای عباسیان با علویان نه محدود به زمان منصور بود و نه خاص اولاد امام حسن علیه السلام ،بلکه خلفای دیگر نیز شیوه ی منصور را ادامه داده و حتی اولاد امام حسین علیه السلام به ویژه ائمه ی شیعه نیز از این امر مستثنی نبودند .۶. مفتی تراشی و وادار کردن دانشمندان به تالیف کتب حدیثی ؛ زمامداران عباسی با این که در آغاز کار ، شعار طرفداری و حمایت از بنی هاشم را دستاویز رسیدن به اهداف خویش قرار داده بودند ، پس از آن که جای پای خود را محکم دیدند ، کوشیدند همانند زمامداران بنی امیه با وسائل مختلف مردم را از مکتب ائمه علیه السلام دور نگهدارند و میان آنان و پیشوایان بزرگ اسلام فاصله ایجاد کنند. به این منظور مردم را به مفتیان وابسته به حکومت وقت رجوع دادند . این موضوع در زمان امام صادق علیه السلام بیش از هر زمان دیگر به چشم می خورد . در عصر امام ششم علیه السلام حکومت های وقت می کوشیدند افرادی را که خود مدتی شاگرد مکتب آن حضرت بودند ، در برابر مکتب امام بر مسند فتوا و فقاهت نشانده ، مرجع خلق معرفی نمایند. چنان که ابوحنیفه و مالک بن انس را نشاندند .(۱۸) به همین منظور مالک بن انس را فوق العاده مورد تکریم قرار می داد و او را مفتی و فقیه رسمی معرفی می کرد . سخنگوی بنی عباس در شهر مدینه اعلام می کرد که :«جز مالک بن انس و ابن ابی ذئب کسی حق ندارد در مسائل اسلامی فتوا دهد» . او همچنین دستور داد مالک کتاب حدیثی تالیف کرده و در اختیار محدثان قرار دهد . مالک نیز کتابی به نام «موطأ » تالیف کرد . (۱۹)

موضع علویان در مقابل توطئه ی عباسیان

برخورد خشونت آمیز امویان و عباسیان با علویان که از میانه ی سده ی اول هجری آغاز شده بود ، سبب شد که شیعیان برای مقابله ، دو روش متفاوت در پیش گیرند. شیعه ی امامیه فعالیت های علمی و فرهنگی گسترده ای را به صورت نهانی آغاز کرد . فعالیت های علمی و تبلیغی دوره ی امامت امام محمد باقر علیه السلام ، امام جعفر صادق علیه السلام و امام موسی کاظم علیه السلام و تربیت شاگردان ، باعث گسترش تشیع در سرزمین ها ی اسلامی گردید. از طرف دیگر چون خلفای عباسی شدیدا پیشوایان شیعه ی امامیه را تحت نظر داشتند و چندین بار آنها را زندانی کرده یا از مدینه به مرکز خلافت احضار کردند ، آنان سازمان وکالت را تاسیس کردند.(۲۰) و بخشی از وظایف خود را به وکلا واگذار نمودند تا دور از چشم خلفای عباسی رسالت خود را به انجام رسانند . وکلا با گرد آوری وجوهات و به مصرف رساندن آنها و پاسخگوئی به شبهات دینی و ترویج تشیع به اداره ی امور شیعیان پرداختند.زیدیان روش مبارزه ی نظامی را در پیش گرفتند . بدین ترتیب یک رشته قیام های علوی از میانه ی سده ی دوم هجری در عراق ، ایران ، حجاز ، یمن و مصر آغاز شد که تا اواخر سده ی سوم هجری ادامه یافت. این قیام ها باعث گسترش تشیع در سرزمین های یاد شده گردید. رواج مذهب تشیع در اواخر سده ی دوم و اوایل سده ی سوم هجری علویان را امیدوار کرد که پیروزی های بیشتری را کسب کنند. زیدی ها که در خلافت هارون به پیروزی رسیدند و اولین دولت شیعی را به نام ادریسی هابه سال ۱۷۲قمری در مغرب اقصی تشکیل دادند ، درصدد بر آمدند از ناآرامی هایی که در پی قتل امین بوجود آمده بود، بهره برداری کنند . در زمان مامون نیز قیام هایی بر علیه حکومت صورت پذیرفت که در جای خود به توضیح مفصل مهمترین آن قیام ها خواهیم پرداخت.

.حمایت های مردمی از نهضت های شیعه

هدف تشیع برگرداندن حکومت اسلامی به راه و روش مستقیم محمد صلی الله علیه و آله و سلم و مکتب اصیل اسلام بود . بنا بر این هر قیامی که محتوای مکتبی و رنگ مردمی داشت مورد استقبال و توجه مردم بود . توده ها ی مختلف مردم با شیوه های گوناگون از این گونه نهضت ها حمایت می کردند . فقها و دانشمندان در بعضی از این قیا م ها در صف اول حمایت بودند . به عنوان مثال وقتی از مالک بن انس حکم خروج با محمد (نفس زکیه ) را پرسیدند ، وی به بیعت با محمد فتوی داد (۲۱)محمد بن عجلان نیز که از فقهای مدینه بود ، همراه محمد قیام کرد (۲۲۹ابن هرمز از کسانی بود که با محمد خروج کرد . وی را به واسطه ی پیری یا بیماری روی تختی سوار کرده بودند و همراه محمد می بردند ، در حالی که خودش می گفت : « از من کار جنگی ساخته نیست ، ولی می خواهم مردم مرا ببینند و به یاری محمد بیایند ».(۲۳) در قیام ابو السرایا نیز این مطلب قابل ذکر است که در کوفه مردم همانند مور و ملخ بیرون ریختند، این در حالی بود که همه ی آنها افراد نظامی نبودند و سلاح آنها عصا وآجر و چاقو بود(۲۴) این موارد و موارد مشابه دیگر همه حاکی از این است که هر جا قیامی به خون خواهی علویان بر پا می شد ، مردم نیز به حمایت از آن بر می خواستند . علاوه بر این که هیچ گاه دنباله ی این قیام ها در ادوار مختلف قطع نشد و استمرار و تداوم خود را حفظ کرد .

عوامل استمرار و تداوم قیام های شیعه

در هر عصر و زمانی جامعه ی اسلامی شاهد شورش و قیامی بر علیه دستگاه خلافت بوده و همیشه شیعیان نگرانی خود از وضع جامعه ی خویش را به نحوی ابراز کرده اند . این تداوم و استمرار می تواند دلایل مختلفی داشته باشد اما قبل از اینکه عوامل تداوم قیام ها در دوره ی خلفای اموی و عباسی مورد بررسی قرار گیرد ، بهتر است به این سوال پاسخ دهیم که چه چیزی زمینه ی برپایی این قیام ها را به وجود می آورد ؟برای ریشه یابی این قضیه باید به پاره ای از آیات و احادیثی که از مبانی اعتقادی شیعه می باشد ، اشاره کنیم و سپس به سیره ی عملی و گفتار ائمه ی معصومین علیه السلام به خصوص امام علی علیه السلام تمسک جوییم. آیات جهاد و فضیلت های آن به ویژه آیه ی «وَلا تَحسَبَنَّ الذینَ قُتِلوا فیِ سَبیلِ الله اموَاتاً بَل احیَاءٌ عِندَ رَبِهِم یُرزَقُون »(۲۵)وآیاتی با این مضمون و مفهوم که شیعیان را به بذل جان ومال وآبرو در راه دین خدا ترغیب و تشویق می کند ، با مؤیداتی که در احادیث وارد شده ،علویان را به قیام بر علیه ظلم و ستم و احقاق حقوق از دست رفته شان وادار می کرد. زیارت عاشورا که یکی از معتبرترین زیارات شیعه است نیز با عباراتی مثل «اِنّیِ سِلمٌ لِمَن سَالَمَکُم وَ حَربٌ لِمَن حَارَبَکُم وَ وَلِیٌ لِمَن وَالَاکُم وَعَدُوٌ لِمَن عَادَاکُم (۲۶) دوست داران اهل بیت علیه السلام را به خون خواهی و طلب حق و انتقام از دشمنان ترغیب می کند . بنابراین قیام در مقابل جور و ظلم یکی از اصول همیشگی شیعیان بوده و هیچ قدرتی تاکنون نتوانسته مانع این شور و هیجان و ازجان گذشتگی شیعه گردد . به علاوه گفتار معصومین علیه السلام برای پیروان خود خط سیر مشخصی را ترسیم کرده بود که دیگر دشوار می نمود بنی امیه و بنی عباس بتوانند با فریب کاری و قداست های دروغین آن را به انحراف بکشانند. به عنوان نمونه نامه ی امیر المؤمنین علیه السلام به فرماندارش در بصره تا حدودی بیانگر این خط سیر است :«.بدانکه هر رهبری شونده ای را رهبری است که از او پیروی می کند و از چراغ دانش او روشنی می جوید ، بدان امام شما از تمام دنیایش به دوتن پوش کهنه واز همه ی خوراک به دو گرد نان بسنده کرده است ، شما را یارای چنین کاری نیست ، ولی مرا به پرهیز کاری واوکوشش و هم گامی دائم در قول و فعل وپاک دامنی و درست اندیشی و درست کاری و تعهد یاری دهید»(۲۷) این خط سیر و نیز سیره ی عملی امام حسین علیه السلام در واقعه ی عاشورا الگوی بسیار ارزنده ای برای شیعیان و طرفداران اهل بیت علیه السلام بوده و هست ، بنا بر این طبیعی است که هر گاه فریاد مظلومی به گوش شیعه می آید به طرفداری و حمایت از مظلوم به پا می خیزد و آماده است تا آخرین قطره ی خون خود را برای برپایی عدالت نثار کند . در دوره ی معاصر نیز این امر از نظر ها پنهان نیست چه در دوران دفاع مقدس ،که شیعیان با شعار یاحسین و یا زهرا علیه السلام در مقابل تجاوز گران ایستادند و جان خویش را فدا کردند و چه بعد از آن در سال های اخیر که هر گاه ظلمی ازجانب استعمار گران و متجاوزان اسرائیلی متوجه مسلمانان می شد ، اولین گروهی که به همایت از فلسطین و مسلمانان دیگر بر می خاست ، شیعیان به خصوص شیعیان ایرانی بودند و این وضعیت همچنان ادامه خواهد داشت تا مهدی آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم با ظهور خود دولت کریمه را بنا نهد و مردم جهان را از بند اسارت رها کند (ان شاء الله ) .عوامل متعددی می تواند در تداوم قیام شیعه نقش داشته باشد . علاوه بر این مطالبی که ذکر شد ، به چند عامل دیگر اشاره می گردد : ۱.تعدد فرق شیعه و نفوذ و رشد آنان در شهرها و سرزمین ها به گونه ای که اگر نهضتی در شهری شکست می خورد ، در شهری دیگر شروع می شد .(۲۸) به عنوان مثال بعد ازشکست قیام ابو السرایا در کوفه گماشتگان ابو السرایا در شهر های دیگر سر به شورش بر می دارند . در بخش بعدی این قیام و قیام های بعد از آن ، مورد بررسی قرار می گیرد .۲.محبت مسلمانان نسبت به اهل بیت علیه السلام و خاندان علوی از دیگر اسباب استمرار و تداوم قیام ها بود .۳.رعایت اصل تقیه در میان شیعیان سبب می شد تا دشمن تصور کند شیعیان کمترین اقدام سیاسی بر ضد آنها نخواهند داشت.۴.گشایش باب اجتهاد در شیعه کمک شایانی به رشد مردم کرده و در این امر (قیام علیه ظلم ) موثر بود.۵.همگامی شیعه با شرایط زمانی و مکانی هر عصر و مدارا داشتن با فرقه های مذهبی و اهل کتاب.۶. این انقلاب ها در پهنه ی گسترده ی سرزمین های اسلامی بروز و ظهور پیدا می کرد و با محیط طبیعی و فرهنگ هر ناحیه ، برای شوراندن مردم ، هماهنگ می شد . چنانکه نهضت یحیی بن عبد الله در دیلم قیامی بود که از درد ها و آرزو های آن سامان سخن می گفت و قیام حسین بن علی (شهید فخ) به آزادی بردگان مکه کمک می کرد ، چنانکه رهبر قیام بانگ می زد « هر بنده ای سوی ما آید آزاد است.»(۲۹)
بخش دوم: قیام های مهم شیعیِ عصر عباسی تا زمان امام رضا علیه السلام ( ۲۰۳ – ۱۳۶ ق)
فصل اول : دوران منصور ( ۱۵۸ـ۱۳۶ق )
فصل دوم : دوران هادی (۱۷۰ ـ۱۶۹ق )
فصل سوم : دوران هارون ( ۱۹۳ ـ۱۷۰ق )
فصل اول : دوران منصور(۱۵۸ ـ ۱۳۶ق)اوضاع سیاسی ، اجتماعی
رابطه ی عباسیان و علویان در هنگام دعوت عباسی ، حسنه بود . اما هنگامی که انقلاب با انتقال خلافت ، به آل عباس پایان یافت ، علویان به ویژه شاخه ی حسنی به این باور رسیدند که عباسیان آنان را فریب داده اند و خلافتی را که حق آنان بوده به خود اختصاص داده اند ، بنابر این برای آنان آسان نبود که همه ی سختی ها را در زمان امویان تحمل کنند تا بعد از دعوت که به نام ایشان بود ،حقشان غصب شود . از این رو آنان را دشمن شمردند . از سوی دیگر عباسیان در آغاز زندگی سیاسی خود کوشیدند با علویان همکاری کنند تا حکومت نوپای ایشان فرصتی برای تثبیت گام های خود داشته باشد ، سپس دو گروه اندک اندک از هم دور شدند . به ویژه هنگامی که سفاح در خطبه ی خود در کوفه اعلام کرد که خلافت عباسی است و عباسی خواهد ماند و هیچ کس در آن حقی ندارد(۳۰) که منظور او از هیچ کس علویان بودند . اما با این همه روابط میان آنان آرام و مسالمت آمیز بود تا این که در دوران منصور تغییر یافته ، بحرانی شد و آنگاه به درگیری انجامید . زیرا خلیفه احساس کرد مخالفت علوی به دشمنی سختی تبدیل شده است . منصور همه ی کسانی را که ممکن بود بر علیه حکومتش شورش کنند ، تهدید می کرد (۳۱)منصور زمانی عهده دار خلافت شد که پایه های آن مستحکم بود . وی از رقابت عبدالله بن علی که در پی خلافت بود ) وحشت کرد . همچنین از افزایش نفوذ ابومسلم و قیام پسر عموهایش آل ابیطالب علیه السلام در برابرحکومتش هراسان شد.(۳۲) این مشکلات سیاسی، فکرمنصور رابه خود مشغول کرده بود.

مواضع دستگاه خلافت و چگونگی برخورد با مشکلات

منصور برای مقابله با این مشکلات سعی کرد بی باکی ، زیرکی و نیرنگ را با هم در آمیزد . او تصمیم گرفت دشمنانش را به وسیله ی هم نابود کند . تا عرصه ی سیاسی به نفع وی باز گردد . عبد الله بن علی (عموی منصور ) علاوه بر این که به خلافت چشم داشت ، از برادر زادگانش سفاح و منصور ، به علت تمایل شدید آنان به ایرانیان ناراحت بود . وی در راس سپاهی بزرگ از عرب ، به جنگ رومی ها رفته بود که از مرگ سفاح و بیعت با منصور آگاه شد . از این روی از رفتن به جنگ منصرف شد و به حرّان برگشت و از سپاه برای خود بیعت گرفت . بدین گونه از سپاهی که برای جنگ با رومی ها تجهیز شده بود ، برای رسیدن به خلافت استفاده کرد . منصور در مقابل این خطر دست به اقدام حکیمانه ای زد ، او ابو مسلم را به جنگ عبد الله فرستاد .(۳۳) تا بدین وسیله هم دشمنان خود را به دست یکدیگر نابود سازد و هم خراسانی های موجود در سپاه عمویش را از طریق جذب کند . در جنگی که میان ابو مسلم و عبدالله صورت گرفت ، عبدالله شکست خورده و به بصره فرار کرد(۳۴) و در نهایت دستگیر و زندانی شد و در سال ۱۴۷ قمری توسط منصور کشته شد .(۳۵) بعد از شکست خوردن عبد الله ، رابطه ی ابو مسلم با منصور بسیار بد شد و میان آنان مسائلی رخ داد که موجب دوری آن دو از یکدیگر گردید . منصور برای رهایی از ابو مسلم شیوه ی سیاسی خاصی را اتخاذ کرد که بر موارد زیر استوار بود : ۱.دور کردن او از منطقه ی تحت نفوذش در خراسان تا اهالی آن جا به دور او جمع نشوند و حکومت مستقلی ایجاد نگردد ۲.با او تنها دیدار کند ، فارغ از هر گونه نفوذ و قدرتی . ۳تلطیف روابط میان آن دو تا شکی به دل او رخنه نکند . ۴اورا به نزدیکی مرکز خلافت بیاورد تا مراقبت از او آسان شود . (۳۶).عد از پیروزی ابو مسلم بر عبد الله بن علی ، بحران اختلاف میان ابو مسلم و منصور بالا گرفت و منصور با ترفند هایی از قبیل نامه نگاری و تشویق و در نهایت تهدید ، ابو مسلم را به حضور طلبید و با گفت و گویی که شبیه محاکمه بود ، اتهاماتی به ابومسلم زد و سرانجام او را در سال ۱۳۷ قمری از میان برداشت .(۳۷)اما در رابطه با علویان باید گفت ، منصور در تثبیت حکومت خود از هیچ کاری روی گردان نبود. او بیش از صد تن از علویان را بدون هیچ گناه و شاید فقط به خاطر علوی بودن به قتل رسانده ، پیکرشان را محبوس کرده بود در حالی که در کنار هریک از آنها نوشته ای قرار داشت که نام و نسب فرد کشته شده در آن ذکر شده بود و هیچ کس از این امر اطلاع نداشت تا آنکه پس از مرگ منصور همگان از آن اطلاع یافتند.(۳۸) به نقل شیخ صدوق که رحمت خداوند بر او باد ، منصور در بنای ساختمان های بغداد دستور می داد علویان را دستگیر کرده و آنان را فقط به جرم علوی بودن در استوانه ها و ستون های آن ساختمان ها قرار دهند.(۳۹)

روش سیاسی امام صادق علیه السلام

برخی ازنویسندگان اهل سنت بر این عقیده اند که امام صادق علیه السلام با کسی بر سر خلافت به مبارزه بر نخواست ،(۴۰) بلکه بیطرفی اختیار کرد وپیروانش را قانع نمود که اوضاع برای ایجاد خلافت علوی مناسب نیست ، این درحالی بود که علویان شاخه حسنی دست به شمشیر برده وحق خود را مطالبه میکردند.(۴۱)باتوجه به اوضاع سیاسی آن دوره باید روشن شود که این اعلام بی طرفی به معنای تایید حکومت عباسی نبود ، این مطلب از فرمایش امام صادق علیه السلام به خوبی روشن است ،آنگاه که به اصحاب و یاران خود فرمودند :«در خانه های خود بنشینید، هر گاه ما را گرد مردی جمع دیدید با سلاح به سوی ما بشتابید . »(۴۲)همچنین آنجا که فرمودند :«زبانهای خود را نگه دارید ، از خانه های خود بیرون نیایید ، زیرا آنچه به شما اختصاص دارد به این زودی به شما نمی رسد ».(۴۳)حضرت با اجتناب از رفت و آمد به دربار عباسی مگر به اجبار(۴۴)، نهی از همنشینی یارانش با خلفا(۴۵) ، همچنین نهی از مراجعه به طاغوت و قضات عباسی ، دریافت خراج ، زکات و… تبیین مسئله ی تقیه و کتمان اسرار اهل بیت علیه السلام(۴۶)نوعی تشکیلات مستقل را اداره می کرد به گونه ای که حکومت عباسی از آن وحشت داشت. با کمی دقت در گفتار و رفتار امام صادق علیه السلام ، می توان فهمید که آن روش سیاسی که امام صادق علیه السلام پایه گذاری کرد و بعد ها فقه سیاسی شیعه هم بر همان مبنا شکل گرفت همین بود که در عین تقیه و سکوت مشروعیت دولت عباسی را نپذیرفت و ارتباط و پیوند شیعیان را با اهل بیت علیه السلام در بدترین شرایط حفظ کرد. در حقیقت امام با این روش خود هویت فرهنگی و سیاسی جامعه را حفظ کرد و در برابر حاکمیت ، امامت خود را در این جامعه استقرار بخشید و این عین سیاست و مبارزه بر ضد حکومت است. بنابراین می توان به اشتباه فاحشی که شهرستانی مرتکب آن شده پی برد ، جایی که او در مقام وصف برخورد اجتماعی امام علیه السلام می نویسد : «ما تعرض للامامه قط و لا نازع احدا فی الخلافه قط.»(۴۷) «هرگز به فکر امامت نیفتاده و با کسی بر سر خلافت به مبارزه نپرداخت.»

نخستین قیام علوی ( نفس زکیه ۱۴۵ق)

اولین قیام علوی در زمان خلافت منصور ، قیام محمد بن عبد الله بن حسن در سال ۱۴۵ قمری بود که شیعیانش او را نفس زکیه می خواندند . المهدی نیز لقب دیگر او بود . (۴۸)محمد خلافت را حق خود می دانست ، از این رو با گروهی از یارانش از بیعت با سفاح امتناع کرد. وی توانست حمایت گروه زیادی از مردم مکه و مدینه از جمله فقیه انی چون مالک بن انس را به خود جلب کند.(۴۹) نفس زکیه پیش از دستیابی عباسیان به حکومت به خلافت چشم دوخته بود و پیروان او در حجاز ، عراق ، و خراسان برای وی دعوت می کردند و برای روز موعود آماده می شدند. اما وی در ارزیابی خود اشتباه کرد زیرا می پنداشت دعوتی که در خراسان انتشار یافته است و شعار آن «رضا من آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم » است ، چیزی جز دعوت علویان نیست و او هم نامزد آنها برای خلافت است. از این رو وقتی سفاح برای خلافت انتخاب شد وی از بیعت با سفاح خودداری کرد و کوشید تا بر علیه او قیام کند اما پدرش با این قیام مخالفت کرد ولی در زمان منصور و بعد از موافقت پدرش ، توانست نیروهای خود را بر علیه حکومت عباسی بسیج کند.وقتی منصور به خلافت رسید ، محمد و برادرش عبدالله از بیعت با او خودداری کردند و در حجاز مخفی شدند. این کار منصور را نگران و خواب را بر او حرام کرد. وی به طور جدی به جست و جوی آنان پرداخت. محمد در آن زمان شرایط را برای قیام مساعد می دید بنابراین به خاطر دلایلی زمان منصور را برای قیام انتخاب کرد. دلایل قیام محمد نفس زکیه:
۱.در تنگنا قرار گرفتن او توسط عباسیان .
۲.تایید پدرش برای قیام او.
۳.نامه و تأییدیه هایی از امیران مناطق و فرماندهان بزرگ منصور دریافت کرد که او را به قیام تشویق می کردند .
۴.اعتراف بسیاری از مردم به ویژه حجازی ها به امامت محمد. (۵۰)
۵.اصرار یارانش برای قیام او ، به ویژه که انتظار طولانی آنها را خسته کرده بود(۵۱)
۶.منصور به شدت خانواده ی محمد را تحت فشار گذاشت تا او و برادرش را تسلیم کنند(۵۲)
۷.فتوای مالک به جواز بیعت با او و نقض بیعت با منصور(۵۳) .
۸.اعتقاد وی مبنی بر اینکه او از منصور نیرومند تر است(۵۴)

مواضع دستگاه خلافت و مشکلات قیام نفس زکیه

منصور از آنچه وحشت داشت ، پدیدار شد و دانست که مدینه پایگاه محمد است. از این رو برای جلو گیری از گسترش دعوت او ، تلاشش را در حجاز متمرکز کرد. نخست به تدابیر سیاسی روی آورد و از او خواست اختلافات میان خود را با مسالمت حل و فصل کنند. به این منظور نامه نگاری به او را آغاز کرد.(۵۵) هم زمان برای قطع کمک و بازداشتن مردم از پذیرش دعوت او تدابیر لازم را برای جداسازی حجاز از شهرهای دیگر اتخاذ کرد پس از آن به کوفه که مهد شیعیانش بود ، رفت و آنجا را در اختیار گرفت و موفق شد خراسانی ها را از پشتیبانی او باز دارد. منصور ، عیسی بن موسی ، ولیعهد خود را برای جنگ با محمد فرستاد و با فرستادن نامه هایی به مردم مدینه و وعده های دروغین ، آنان را از اطراف محمد پراکنده کرد و موفق به قتل محمد و پیروزی در جنگ با او شد. علاوه بر خودداری اهالی مدینه از همکاری با محمد مشکلات دیگری بر سر راه وی قرار گرفت که منجر به شکست او شد. خطا در زمان بندی قیام (اقدام سریع محمد در خروج در حالی که برادرش ابراهیم مریض شده بود و به همین علت حمله را دیرتر آغاز کرد).و عدم هماهنگی آنان، به منصور فرصت طلائی داد تا از آن فرصت برای سرکوبی دو برادر به صورت جداگانه اقدام کند. مشکل دیگر محمد تردید وی در مقابله با دشمن خود بود . این مشکلات باعث شکست قیام محمد گردید. محمد هنگام شکست حاضر نشد به مکه یا یمن فرار کند و یا خود را پنهان کند ، زیرا نمی خواست خون مردم مدینه ریخته شود.(۵۶) بدین صورت نخستین قیام علوی در دوره ی خلافت عباسی پایان یافت و برای منصور ، تنها مشکل پیروزی بر حرکت ابراهیم در بصره باقی ماند. از سطور تاریخ چنین استفاده می شود که ابراهیم در بصره زمینه ی مساعد برای رشد و انتشار اندیشه های همسو با علویان یافت.زیدیه و معتزله به زیر پرچم او در آمدند و مستضعفان و طبقات محروم جامعه ، به امید رهایی از رنجی که می بردند ، پیرامونش جمع شدند. امویان و عثمانی ها از او پشتیبانی کردند ، زیرا وی پیوند خویشی با عثمان بن عفان داشت (همسروی نبیره ی عثمان بود).(۵۷) فقهای بصره نیز از او حمایت کردند ، به خاطر همین عوامل به راحتی بربصره چیره شد.ابراهیم با دریافت خبر قتل برادرش همگان را به خلافت خویش دعوت کرده امیرالمومنین نام گرفت و پیروانش با او بیعت کردند. سرانجام در باخمرا از روستاهای نزدیک کوفه میان ابراهیم و سپاهیان خلیفه جنگ درگرفت و نزدیک بود پیروزی نصیب ابراهیم شود که ناگهان تیری به گردن وی اصابت کرد و با مرگ ابراهیم نتیجه ی جنگ عوض شد.(۵۸)

موضع امام صادق علیه السلام درقیام نفس زکیه

اختلاف میان فرزندان امام حسن وامام حسین علیه السلام از آنجا پدید آمدکه عبدالله بن حسن بن حسن فرزندش محمد را به عنوان قائم آل محمد معرفی کرد .بعد از آن بود که این اختلاف شدت گرفت.البته عباسیان نیز در طول زمان در تشدید این اختلاف فعالیت مِی کردند.بعد از قیام وشهادت زید، بنی هاشم از عباسی وعلوی ،به جز امام صادق علیه السلام وچند نفر دیگر با محمد بن عبدالله بیعت کردند اما امام علیه السلام مخالفت خود را با قیام اعلام کرد واین مخالفت از طرف عبدالله بن حسن حمل بر حسادت امام علیه السلام شد . اما نظر امام این بود که هنوز موقع قیام فرا نرسیده و نتیجه ی قیام چیزی جز نابودی نیست.(۵۹) بعدها در سال۱۴۵ق.نفس زکیه قیام را از سر گرفت که امام صادق علیه السلام در این جریان از مدینه خارج شده وبه منطقه ی فٌرع در راه مدینه به مکه رفتند وپس از پایان ماجرا به مدینه باز گشتند.

علل شکست قیام نفس زکیه

متأسفانه حکومت محمد در مدینه بیش از چند ماه به طول نینجامید و بیش از آنکه قیامش سامانی بگیرد ، با حمله ی سپاهیان عباسی ، با ناکامی روبرو شد . شاید بتوان علت شکست قیام نفس زکیه را در موارد زیر خلاصه کرد :۱.اقدام و قیام زودرس محمد بدون اعلام آمادگی در سایر شهرها از جمله بصره .۲.عدم برآورد صحیح محمد از سپاه و یاران خود در مقابل تجهیزات و امکانات انسانی و مالی حکومت .۳.انتخاب نابجای مدینه به عنوان مرکز قیام ، در حالی که این شهر از حیث نیرو و امکانات و نیز موقعیت استراتژیک ، آمادگی دفاع در مقابل سپاه عباسی را نداشت
۴.تقسیم سپاه و امکانات محمد بین شهرهای مکه ، مدینه ، شام و یمن .۵.برتری سپاه دشمن از لحاظ تعداد و تجهیزات و نیز برتری سواره نظام دشمن .۶.گزینش شیوه ی قلعه نشینی و صدور اجازه ی خروج برای مردم مدینه از سوی محمد که منجر به تخلیه ی شهر و سهولت حمله ی دشمن به آن شد .۷.استفاده های مکرر دشمن از حیله های جنگی ، همانند برافراشتن پرچم سیاه ، گذر از خندق ، حمله از کوه و پرتاب سنگ از بلندی ها .۸.به کارگیری جنگ روانی و تبلیغاتی علیه مردم مدینه توسط سپاه عباسی .(۶۰)

پی نوشت:

۱ . طبری ، تاریخ طبری ، ترجمه ی ابوالقاسم پاینده ، اساطیر ، تهران ، چ ۵ ، ۱۳۷۵ ش ، ج ۱۱ ، ص ۴۶۲۴.
۲.مرتضی حسینی ، جعفر ، زندگی سیاسی هشتمین امام ، ترجمه ی سید خلیل خلیلیان ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، بی جا ، ۶۳ ۱۳ ، صص۴۰و۴۱ .
۳. اصفهانی ، ابوالفرج ، مقاتل الطالبین ، ترجمه ی سید هاشم رسولی محلاتی ، نشر صدوق ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۴۹ ، ج ۱ ، ص ۱۷۴ .
۴. طبری ، همان ، ج۱۱ ، ص ۵۰۵۲ .
۵. ابن خلدون ، تاریخ ، موسسه اعلمی للمطبوعات ، لبنان ، چ اول ، ۱۳۹۱ ق ، ج ۳ ، ص۱۹۳ .
۶. قمی ، شیخ عباس ، منتهی الامال ، مومنین ، قم ، چ اول ، ۱۳۷۹ش ، ج۲، ص ۲۸۴ .
۷. همان ص ۲۸۹ .
۸. ابن اثیر ، الکامل ، ترجمه ی ابوالقاسم حالت و عباس خلیلی ،موسسه ی مطبوعاتی علمی ، تهران ،۱۳۷۱ ش ، ج۱۶ ص ۳۰ .
۹. طبری ، همان ، ج ۱۲ ، ص ۵۱۲۵ .
۱۰. صدوق ، عیون اخبار الرضا ، رضا مشهدی ، قم ، چ دوم ، ۱۳۶۳ ش ، صص ۹۱و۹۲ .
۱۱. ابن خلدون ، همان ، ج۳ ، ص ۱۷۳ .
۱۲. مرتضی حسینی ، جعفر ، همان ، ص ۵۱ .
۱۳. همان ، ص ۵۰ .
۱۴. طبری ، همان ، ج۱۱ ، ص ۴۹۷۱ .
۱۵. ابن کثیر ، البدایه و النهایه ، دار الفکر ، لبنان ، چ اول ، ۱۳۹۱ق ، ج ۱۰ ، صص۴۰ و۴۱ .
۱۶. برای اطلاع از این نامه ر. ک . طبری ، همان ، وقایع سال ۱۴۵ صص ۴۸۰۸ ـ ۴۸۱۳.
۱۷. بلاذری، انساب الاشراف ، دارالفکر ، بیروت ،چ اول ، ۱۴۱۷ق ، ج۳ ، ص۸۵
۱۸.یشوایی ، مهدی ، سیره پیشوایان ، موسسه امام صادق علیه السلام، قم ، چ سیزدهم ،۱۳۸۱ش ، ص ۴۰۰ .
۱۹. دینوری ، الامامه و السیاسه ، ترجمه ی ناصر طباطبائی ، ققنوس ، تهران ، ۱۳۸۰ش ، ص۳۷۹ .
۲۰. برای اطلاع بیشتر ر.ک. جمعی از نویسندگان ، درسنامه ی عصر غیبت ، مرکز جهانی علوم اسلامی ، قم ، چ هفتم ، ۱۳۸۳ ش ، ص ۱۳۸ .
۲۱. اصفهانی ، ابو الفرج ، همان ، ص ۲۶۷ .
۲۲. همان ، ص ۲۷۱ .
۲۳. همان ، ص ۲۶۴ .
۲۴ همان ، ص ۴۸۳ .
۲۵. سوره ی آل عمران (۳) آیه ی ۱۶۹
۲۶. قمی ، شیخ عباس ، مفاتیح الجنان ، فاطمه الزهراعلیها سلام ، قم ، چ چهارم ، ۱۳۷۹ ش ، فرازی از زیارت عاشورا ، ص ۷۵۰ .
۲۷. دشتی ، محمد ، ترجمه ی نهج البلاغه ، مشرقین، قم ، چ چهارم ،۱۳۷۹ ش ، نامه ی ۴۵ ، ص ۵۵۳ .
۲۸. آیینه وند ، صادق ، قیام های شیعه در تاریخ اسلام ، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، تهران ، ۱۳۶۱ش، ص ۹ .
۲۹. همان ، صص ۹و۱۰ .
۳۰. طبری ، همان ، ج۶ ،صص ۸۲ و۸۳ .
۳۱. طقوش ، محمد سهیل ، دولت عباسیان ، ترجمه ی حجت الله جودکی ، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه ، قم ، ۱۳۸۷ ش ، صص۵۱ – ۴۸ .
۳۲. دینوری ، اخبار الطوال ، ترجمه ی محمود مهدوی دامغانی ، نی ، تهران ، چ چهارم ، ۱۳۷۱ش ، ص۴۱۷
۳۳. مستوفی ، حمد الله ، تاریخ گزیده ، دنیای کتاب ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۶۱ ش ، ص ۲۹۱ .
۳۴.طبری ، همان ، ج۱۱ ،ص ۴۶۹۰ .
۳۵. ابن اثیر ، الکامل ، ترجمه ی عباس خلیلی ، کتب ایران ، بی جا ، بی تا ، ج ۹ ، ص۲۷۷ .
۳۶. طقوش ، همان ، صص ۴۵ – ۴۱ .
۳۷. دینوری ، همان ، ص ۴۲۲ .
۳۸. خضری ، سید احمد رضا ، تاریخ تشیع ، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه ، قم ، چاپ دوم ، ۱۳۸۵ ، ج ۲ ، ص ۲۶۰.
۳۹. صدوق ، عیون اخبار الرضا ، مطبعه الحیدریه ، نجف ، ۱۳۹۰ ق ، ص ۹۰ .
۴۰.شهرستانی، محمد ، الملل والنحل ، دارالمعرفه ، بیروت ، ۱۴۰۲ق، ج اول ، ص ۱۶۶.
۴۱. اصفهانی، ابوالفرج، همان، ص ۳۰۰.
۴۲. مجلسی ، سید محمد باقر ،بحار الانوار ، دار احیاء التراث العربی ،لبنان ، چ سوم، ۱۴۰۳ق، ج۵۲ ،ص۱۳۹.
۴۳.همان.
۴۴. نوری طبرسی ، حسین ، مستدرک الوسائل ، موسسه ی آل البیت لاحیاء التراث، بیروت ، چ دوم ، ۱۴۰۸ ق ، ج۱۲، ص۳۰۷ .
۴۵. همان ، ص ۳۱۰ .
۴۶.. همان صص ۲۵۱ و ۲۹۵ .
۴۷. شهرستانی ، همان .
۴۸. ابن خلدون ، تاریخ ، ترجمه ی عبد المحمد آیتی ، موسسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، چ اول ، بی جا ، ۱۳۶۳ ، ج ۲ ، ص ۲۹۷ .
۴۹. طبری ،همان ، ج ۱۱، ص۴۷۹۶ .
۵۰.طقوش ، محمد سهیل ، همان ، ص ۴۹ .
۵۱. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ص ۲۴۸ .
۵۲. همان ، صص ۲۴۷و۲۴۸.
۵۳.طبری ،همان ، ج ۱۱ ، ص۴۷۹۶ .
۵۴..طقوش ، محمد سهیل ، همان ، ص ۵۰ .
۵۵. ابن طقطقی، تاریخ الفخری ، ترجمه ی محمد وحید گلپایگانی ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۶۰ ، ص۲۲۵ .
۵۶. ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه ، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم ، دار احیاءالکتب العربی، بی جا ، بی تا.ص ۳۰۷ .
۵۷. طبری ، همان ، ج ۱۱ ، ص ۴۷۸۶.
۵۸. ابن خلدون، همان، ج۲،صص۳۰۳ – ۳۰۶ .
۵۹. اصفهانی ،ابوالفرج ، همان ، صص ۲۴۲و۲۴۳.
۶۰. کاظمی پوران ، محمد ، قیام های شیعه در عصر عباسی ، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی ، تهران ، چ اول ، ۱۳۸۰ ش ،ص ۱۲۸.

پاسداران ولایت در عصر امام کاظم علیه السلام

غلامرضا گلى ‏زواره

با طلوع خورشید ولایت در طلیعه هفتمین روز از ماه صفر، در روستاى «ابواء»، شعف و سرور بر سرزمین حجاز حاکم شد.

مادرش، حمیده، خادمه‏اى از شمال آفریقا بود که در نزد حضرت امام صادق(علیه السلام) مقامى والا داشت.

امام صادق(علیه السلام) به همراه خانواده‏اش در حال بازگشت از مکه بود که سومین پسر آن حضرت پا به عرصه گیتى نهاد. نام آن مولود پاک را موسى گذاشتند. (۱)

امام صادق(علیه السلام) نگاهى پدرانه به سیماى نورانى فرزند سومش انداخت، آنگاه به سوى مسلمانانى که در سفر حج آن امام همام را همراهى مى‏کردند، بازگشت و فرمود: خداوند امروز پسرى به من عنایت فرمود که بهترین مردم زمان خود و پیشواى آینده شما خواهد بود. (۲)

برف هاى تردید آب شد

تا آن روز که اسماعیل – بزرگترین فرزند امام صادق(علیه السلام) – در قید حیات بود، گروهى از اصحاب تصور مى‏کردند، رهبرى آینده شیعیان از آن او خواهد بود اما وى، در جوانى و در زمان حیات پدر بزرگوارش دار فانى را وداع گفت. امام صادق(علیه السلام)، به یاران وفات او را خبر داد، حتى جنازه‏اش را به اصحاب و برخى بزرگان شیعه نشان داد، تا ریشه عقیده‏اى موهوم، و تصورى غیر واقعى بخشکد، با این حال عده‏اى با انگیزه مهدویت اسماعیل و یا بهانه‏هاى دیگر فرقه‏اى به نام باطنیه، یا اسماعیلیه، را در تاریخ تشیع پدید آوردند که مسیرى انحرافى از صراط مستقیم عترت پیامبر بود.

پس از مرگ اسماعیل، امام صادق(علیه السلام) به اصحاب خود فرصت داد تا درباره امام آینده سخن به میان آورند. هر بار که آنان با تعابیر متفاوت از نام امام هفتم سؤال مى‏کردند، حضرت صادق(علیه السلام) با تصریح و در مواقعى با اشاره، اصحاب را به امام موسى بن‏ جعفرعلیهما السلام راهنمایى مى‏کرد. روایاتى در منابع مستند شیعه به چشم مى‏خورد که امام کاظم(علیه السلام) از ابتدا براى برخى خواص شیعه به عنوان جانشین راستین و بر حق امام صادق(علیه السلام) معین شده بود. روایت لوح نیز در ارتباط با اسامى مشخص امامان این نکته را تایید مى‏کند.

کلینى در کتاب کافى، ذیل اشاره و نص بر امام کاظم(علیه السلام) از اصحاب و راویان امام صادق(علیه السلام) و یا امام موسى بن‏جعفرعلیهما السلام سخن به میان مى‏آورد که؛ وقتى هفتمین امام دوران کودکى را مى‏گذراند، از پدرش امامِ پس از او را پرسیدند و آن حضرت اشاره به حضرت کاظم(علیه السلام) کرد.

فیض بن‏مختار، معاذ بن‏کثیر، عبدالرحمن بن ‏حجاج، مفضل بن‏عمرو، اسحاق بن‏جعفر، صفوان جمال، عیسى بن‏عبدالله، یعقوب سراج، سلیمان بن‏خالد و ظاهر – خادم امام صادق(علیه السلام)-  از جمله افرادى هستند که این خبر را روایت کرده‏اند. (۳)

فیض بن‏مختار مى‏گوید: وقتى ابوالحسن اول (امام هفتم) آمد، در محضر امام صادق(علیه السلام) بودم. او را در بغل گرفته، بوسیدم، امام ششم فرمود: « شما کشتى هستید و این فرزند ملاح (کشتى‏بان) شماست.» وى مى‏افزاید « در سال بعد به حج مشرف شدم و دو هزار اشرفى با خود داشتم، هزار دینار براى امام صادق(علیه السلام) و هزار دینار براى امام کاظم(علیه السلام) فرستادم. وقتى خدمت امام ششم شرفیاب شدم، فرمود: اى فیض او را با من برابر دانستى؟ عرض کردم: این کار را به خاطر فرموده شما انجام دادم، فرمود: به خدا سوگند من این کار را نکردم بلکه خداى بلند مرتبه این مقام را به وى اعطا کرده است.» (۴)

رهنمودهاى آگاهى‏ بخش

خفقان حاکم بر سرزمین‏هاى اسلامى که خلفاى غاصب عباسى براى شیعیان پدید آورده بودند، محیط بسیار ناامنى به وجود آورده بود که رسیدن به آرمان مقدس معنویت توسط امام در چنین شرایط نابسامان، خط مشى خاصى را مى‏طلبید.

به دستور منصور – خلیفه ستم‏ گستر عباسى، جاسوس‏هاى فراوانى مامور شدند تا در سراسر دنیاى اسلامى به تجسس پرداخته، هر کجا به شیعیان دست ‏یافتند، آنان را گردن بزنند. سرانجام وقتى که امام کاظم(علیه السلام) به سن بیست ‏سالگى رسید، پدر بزرگوارش توسط منصور دوانیقى، در سن ۶۵ سالگى، شهید شد. در چنین اوضاعى هشام ‏بن سالم با هوشیارى و فراست‏ خاصى در صدد بود، هفتمین ستاره ولایت را بشناسد و محبت ناشى از معرفت را نثار وى کند. خطاب به امام هفتم عرض کرد: فدایتان شوم، پدرتان به شهادت رسید، امام پاسخ داد: بلى، پرسید: بعد از امام صادق ( پدر شما) رهبر ما چه کسى است؟ فرمود: اگر خواست‏ خداوند بر این تعلق گیرد، تو را هدایت مى‏کند. پرسید: آیا شما پیشواى من مى‏باشید؟ فرمود: چنین نمى‏گویم، هشام ادامه داد: آیا شما امام و رهبرى دارید؟ موسى بن ‏جعفر پاسخ داد: خیر، امامى ندارم. در پایان این گفتگو امام وى را مخاطب قرار داد و فرمود: به دیگران اخبار ما را بگو ولى هرگز موضوع شیوع پیدا نکند، چون مخاطراتى در پیش است. (۵) از گفتگوى هشام با امام، چنین استفاده مى‏شود که اختناق آن عصر بسیار شدید بود، تا آنجا که امام موسى کاظم(علیه السلام) در منزل شخصى خویش و نزد یکى از شیعیان برگزیده و بهترین یارانش، پاره‏اى از مسایل اصلى را ناگفته گذاشت و هشام بن ‏سالم را به عدم افشاى برخى حقایق دعوت کرد. در آن دوره فشار، هر گونه اقدام آشکار و برنامه‏اى که حکومت منصور از آن آگاهى مى‏یافت، وضع جبهه حق و شیعیان را آشفته مى‏کرد، لذا امام هفتم دنباله روش پدر را پى گرفت و با سیاست ویژه‏اى که از درایت و معنویت آن امام خبر مى‏داد، به پرتوافشانى پرداخت و شاگردان بسیارى را در رشته‏هاى علوم دینى و فضایل و مکارم اسلامى پرورش داد.

پرورش‏ یافتگان

گروه کثیرى از عالمان و راویان حدیث، پیرامون امام موسى(علیه السلام) گرد آمدند و آن حضرت با توانایى بسیار آراء خردمندانه‏اى در دانش‏هاى گوناگون دینى ابراز کرد.

مجموعه ‏هاى بسیار از احکام اسلامى که در موضوع فقه و حدیث و کلام اسلامى تدوین شده به آن حضرت منسوب است و راویان، همواره با آن افاضات علمى مانوس بوده، فرمایشات و فتاوى امام(علیه السلام) را ثبت مى‏کردند.

سید بن ‏طاووس مى‏نویسد: « یاران و نزدیکان امام(علیه السلام) در مجلس درس آن بزرگوار حاضر مى‏شدند و لوحه‏هاى آبنوس در آستین‏ها داشتند، هر گاه او سخنى مى‏فرمود یا در موردى نظرى ارائه مى‏داد، به ضبط آن مبادرت مى‏کردند.» (۶)

امام کاظم(علیه السلام) در عصر خویش عابدترین و عالم‏ترین و فهیم‏ترین مردم بود. (۷) پدر بزرگوارش در تایید آگاهى‏هاى علمى و فقهى این فرزند فرزانه‏اش، فرمود: « توان علمى او به اندازه‏اى است که اگر از تمام مضامین قرآنى پرسش کنى، با علم کافى که دارد، پاسخ قانع ‏کننده‏اى خواهد داد. او کانون حکمت، معرفت و اندیشه است.»

چشمه‏هاى اندیشه امام در عصرى جارى گردید که با وجود اختناق حاکمان عباسى، شیعیانى اهل درک، منطق و خرد داشت. از مجموع روایات و کتب سیره برمى‏آید که؛ پیروان امامان با طرح سؤالات علمى – فقهى، دانش وى را ارزیابى کرده، در صورتى که از جنبه علمى، وى یقین حاصل مى‏کردند، او را به وصایت مى‏پذیرفتند. به همین دلیل شیعیان، عبدالله بن‏ جعفر را که مشهور به عبدالله افطح بود – بدین سبب گروندگان به او را فطحیه مى‏نامیدند – با طرح برخى مسائل فقهى و احکام شرعى نماز و زکات آزمودند و چون آگاهى وى را از این مسائل ناکافى دانستند از وى روى برتافتند. (۸)

با آن که صدها نفر از محضر پر فیض امام موسى کاظم(علیه السلام) بهره برده و اخبار و احادیث او را نقل مى‏کردند، اما در میان اصحاب، حدیث هیجده نفر به صدق و امانت مشهور گردیده و منقولات آنان مُهر اعتبار و اطمینان خورده و همگان بر صدق گفته‏ هایشان اعتراف کرده‏اند. شش نفر از آنان شاگردان امام باقر(علیه السلام)، شش نفر از اصحاب امام صادق(علیه السلام) و بقیه هم از خواص تربیت ‏یافتگان حضرت امام کاظم(علیه السلام) بوده‏اند. اسامى آنان به این شرح است:

یونس بن‏عبدالرحمن، صفوان بن ‏یحیى، محمد بن‏ ابى‏عمیر، عبدالله بن‏المغیره، حسن بن‏محبوب السراد، احمد بن‏ ابى‏نصر بزنطى. به این افراد اصحاب اجماع مى‏گفتند. شاگردان زبده دیگرى در مکتب علمى – تربیتى و سرشار از معنویت هفتمین امام پرورش یافتند از جمله؛ محمد بن‏ خلاد، عبدالرحمن بجلى، على بن‏جعفر، اسحاق بن‏عمار صیرفى، اسماعیل بن‏موسى بن‏جعفر، حسین بن‏على بن‏فضال، داود رقى، عبدالسلام بن‏صالح حصروى، موسى بن ‏بکیر و اسماعیل بن ‏مهران. (۹)

گسترش نهضت هاى علوى توسط گروهى از امامزادگان و سادات و افزایش قدرت سیاسى بنى‏عباس، خصوصا در دوران خلافت هارون، باعث تشدید مراقبت و سخت‏ گیرى نسبت ‏به امام کاظم(علیه السلام) شد به طورى که هارون درباره امام هفتم‏ علیه السلام مى‏گفت: مى‏ترسم فتنه‏اى بر پا کند که خون ها ریخته شود!؟ سخت‏گیرى نسبت ‏به امام در حدى بود که به ندرت کسى مى‏توانست ‏حتى براى ضرورى‏ترین مسایل و سؤالات فقهى و علمى به خدمت امام(علیه السلام) شرفیاب شود.

با این وجود، امام یارانى داشت که در جهان اسلام پراکنده بودند و با ایشان، به خصوص در دوران اقامت در مدینه، تماس داشتند. تلاش هاى تبلیغى این برگزیدگان بر محبوبیت امام بین شیعیان شهرهاى اسلامى افزود و موجب نگرانى هارون شد. از این ‏روى هارون حضرت را تحت نظر از مدینه به بصره و سپس به بغداد آورد و سال ها امام را در زندان هاى مختلف تحت نظر گرفت و به احدى اجازه ملاقات با آن مقام معنوى را نداد.

مرحوم شیخ طوسى راوایان و شاگردان امام را ۲۷۲ نفر ذکر کرده است. احمد بن‏ خالد برقى تلامیذ حضرت را ۱۶۰ نفر دانسته و مؤلف کتاب حیاه الامام موسى بن‏ جعفر تعداد۳۱۹ نفر از اصحاب و شاگردان هفتمین فروغ امامت را به تفصیل نام برده است.

مرواریدها

یاران برجسته امام کاظم(علیه السلام) تداوم امامت را براى رهبرى جامعه اصل مسلم اسلامى دانسته و در برابر امواج انحرافى که خلفاى خلافکار و فرقه‏هاى گوناگون پدید مى‏آوردند، مقاومت مى‏کردند.

– یونس بن ‏عبدالرحمن:

وى در اعتقاد به امامت ‏ حضرت موسى بن‏جعفر(علیه السلام) چنان روشن‏ بین و استوار بود که کوچکترین نرمش و یا لغزشى را در مقابل منحرفان روا نمى‏شمرد و در برخورد با فرقه‏هایى چون واقفیه، موضع قاطعى داشت. او در پرتو انوار درخشان هفتمین و هشتمین فروغ امامت از چهره‏هاى درخشان جهان تشیع و شخصیتى ارزنده به شمار مى‏رود. حضرت امام رضا(علیه السلام) او را سلمان زمان خود دانسته و عموم علماى شیعه، تقوا و پاکى وى را ستوده و مقام علمى و فقهى وى را تصدیق کرده و روایاتش را بدون هیچگونه شبهه ‏اى پذیرفته‏اند. او روز گار خود را غالبا با تالیف کتاب مى‏گذراند و سى کتاب در زمینه‏هاى گوناگون علوم اسلامى نوشته است. (۱۰) – محمد بن‏ابى‏عمیر: وى در میان شیعیان و جامعه تسنن از چهره‏هاى محبوب و عابد و پارسا محسوب مى‏شود. (۱۱) او روایاتى از امام هفتم نقل کرده که در آنها امام را با کنیه ابااحمد مخاطب قرار داده است. (۱۲) وى ۹۴ جلد کتاب در مباحث مختلف علمى، دینى و فقهى به رشته تحریر درآورد و مجموعه روایاتى که نقل کرده به ۶۵۴ حدیث مى‏رسد. طى چهار سالى که در زندان بود، نگاشته‏هاى وى از بین رفت و بعدها با تکیه بر حافظه و آنچه به راویان دیگر انتقال داده بود، روایت مى‏کرد.

سرانجام محمد بن‏ابى‏عمیر مورد خشم دستگاه خلافت عباسى قرار گرفت؛ زیرا هارون اعتقاد داشت اسرار فعالیت ‏سیاسى و مبارزات مخفى شیعیان و اسناد ارتباط آنان با پیشواى هفتم در اختیار اوست. کشى به نقل از فضل ابن‏ شاذان گفته است: « در باره ابن‏عمیر نزد خلیفه شکایت ‏شد، او را دستگیر کرده و از وى خواستند نام شیعیان و کسانى که با موسى بن‏جعفر علیهما السلام در ارتباط هستند به دستگاه خلافت تحویل دهد، وى امتناع کرد و از افشاى نام رابطین با امام اجتناب نمود، دژخیمان او را در میان دو چوب قرار دادند. و براى اقرار گرفتن از نامبرده صد تازیانه بر بدنش زدند و چون از مقاومت دلیرانه‏اش خسته شده و به خشم آمدند بیش از صدهزار درهم وى را جریمه کرده و تمام اموالش را مصادره نمودند.» (۱۳)

محمد بن ‏مفضل بن‏عمر جعفى؛ محمد را باب امام کاظم(علیه السلام) نامیده‏اند؛ او رابط میان مردم و حضرت بود و فرزند مفضل است، که امام صادق(علیه السلام) توحید معروف خویش را به وى املاء فرمود.

– محمد بن‏على بن‏نعمان:

کنیه‏اش ابوجعفر و لقب او مؤمن طاق بود – چون مغازه‏اش در کوفه زیر طاقى قرار گرفته بود – از بزرگان اصحاب امام ششم و امام هفتم است. وى توان آن را داشت که با هر مخالفى بحث کند و بر وى غالب گردد. (۱۴) – حسن بن‏محبوب: از راویان بزرگ است که فقهاى شیعه در صحت احادیث او اجماع و خودش را توثیق کرده‏اند. او نزد امام هفتم و امام هشتم از احترام زیادى برخوردار بود و از ارکان عصر خویش به شمار مى‏رفت، شیعیان اهل بیت از اطراف و اکناف دنیاى اسلام به نزدش رفته و از فضل و دانش وى خصوصا در فقه بهره مى‏گرفتند، تالیفات و تصنیفات وى را شیخ طوسى در فهرست ‏خویش ذکر نموده است.

– ابوعبدالله بن ‏یحیى کاهلى اسدى:

از اصحاب امام کاظم(علیه السلام) است که نزد آن حضرت محترم بود و علماى رجال او را با منزلت و فضل مى‏دانند. حضرت موسى بن ‏جعفر(علیه السلام) خطاب به على بن ‏یقطین که در دستگاه هارون نفوذ سیاسى داشت، فرمود: از کاهلى اسدى و خاندانش صیانت کنید. من بهشت را برایتان ضمانت مى‏کنم. وى هم قبول کرد و ابن ‏یقطین زندگى او و خاندانش را تامین مى‏کرد. (۱۵) – ابان بن‏عثمان بجلى:اهل کوفه بود و زمانى را در بصره سکونت داشت. شیخ طوسى وى را از موالیان بجیله مى‏داند. گروهى از بصریان همچون ابوعبیده از وى حدیث نقل کرده‏اند. ابان با حضرت موسى بن‏جعفر علیهما السلام ارتباط داشته و در کتاب هایش از آن حضرت روایاتى نقل کرده است. (۱۶)

– عبدالله بن‏جندب:

وى بجلى و کوفى است او منزلتى بلند نزد امام هفتم داشت و وکیل آن حضرت به شمار مى‏رفت، امام رضا سوگند یاد کرد که؛ عبدالله بن ‏جندب مورد رضایت‏ خدا و رسول الله صلى الله علیه و آله و از مخبتین ماست. (۱۷) – هشام بن‏حکم:پرورش‏ یافته مکتب امام صادق(علیه السلام) بود. او به خاطر دشمنى با بنى‏عباس سال ها مخفیانه زندگى مى‏کرد و امام ششم او را نگهبان و گواهى ‏دهنده بر راستى خویش مى‏دانست. بارها از سوى امام کاظم(علیه السلام) براى انجام کارهاى شخصى یا عمومى به عنوان وکیل تعیین شد. هارون که در پى فرصتى بود تا هشام را به قتل برساند، جلسه‏اى با حضور دانشمندان وابسته در منزل یحیى بر مکى ترتیب داد و خود از پشت پرده به نظاره نشست، هشام با همه فراست و شجاعت، به آنچه اعتقاد داشت اعتراف کرد و از آن جلسه گریخت و از بغداد به کوفه رفت و در منزل بشیر که از شیعیان معروف بود وارد گردید. او دانشمندى برجسته، متکلمى بزرگ و داراى بیانى شیرین و رسا بود. (۱۸)

– صالح بن ‏واقدى:

طبرى مى‏گوید: خدمت امام موسى کاظم(علیه السلام) رسیدم، حضرت فرمود: هارون تو را زندانى مى‏کند و درباره من از تو مى‏پرسد، بگو او را نمى‏شناسم و آنگاه که به زندان افتادى تو را آزاد مى‏کنم. و همین ‏گونه هم شد. او با کمک امام به طرز شگفت‏انگیزى از زندان به مازندران (طبرستان) رفت. صالح بن ‏واقدى مى‏گوید: چون به دیار خویش برگشتم، به خدا سوگند نه کسى از من خبر گرفت و نه از زندانى بودنم کسى جویا شد. (۱۹) او به برکت کرامت امام از چنین دسیسه‏اى رهایى یافت و توانست مدت ها در طبرستان به دفاع از حریم امامت ‏بپردازد و ولایت را پاسدارى نماید. – صفوان بن‏یحیى:زمانى که صفوان فرزند یحیى به رشد عقلى رسید و علوم عقلى را از پدر خویش فرا گرفت، در حوزه درس امام کاظم(علیه السلام) حاضر شده و از بیانات قدسى آن فروغ آسمانى بهره‏ مند گشت. او از فقیهان، محدثان و متکلمان کم‏ نظیر است. علاوه بر مقام شامخ علمى، جایگاه والایى در زهد، تقوا و عبادت داشت. صفوان را یکى از وکیلان و نایبان خاص امام دانسته‏اند و مى‏گویند او ضمن جمع‏آورى وجوهات شرعى، ماموریت ‏خطیر نشر روایات اهل بیت و مبارزه با خطوط انحرافى و التقاطى آن عصر را بر عهده داشت. (۲۰)

– على بن ‏یقطین:

از دوستان و علاقمندان امام موسى(علیه السلام) بود، در دستگاه هارون به مقام وزارت رسید. چندین مرتبه خواست از این مقام استعفا بدهد، ولى حضرت مخالفت کرد. وى براى ارتباط با امام و کمک به شیعیان و حمایت از محبان آل عترت که در فقر و نادارى بسر مى‏بردند، از ماموران مخفى استفاده مى‏کرد، اسماعیل بن‏ سلان و فلان بن‏ حمید از آن جمله‏اند که فرزند یقطین آنان را احضار کرد و گفت دو مرکب‏ سوارى تدارک دیده و از طریقى غیر از راه معمول بروید تا به امام هفتم برسید و نامه و مبالغى که مى‏دهم به نحوى تحویل آن حضرت دهید که کسى متوجه نشود. (۲۱)

 – ابن ‏بزیع:

از اعیان و رجال شیعه و شاگردان امام کاظم(علیه السلام) است. طبق دستور امام در تشکیلات بنى‏عباس شغل مهمى داشت و از مشاورین خاص دستگاه خلافت ‏به شمار مى‏رفت. امور تعدادى از شیعیان جهان اسلام توسط  وى اصلاح گشت. او به نیازمندان پناه مى‏داد و عاشقان اهل بیت را از گرفتارى مى‏رهانید. (۲۲)

– یعقوب بن ‏داود:

مردى با ایمان، پاک‏ سرشت و نیکوکار بود. به دلیل برخوردارى از شهامت و روحیه مبارزاتى به اتفاق برادرانش در قیام ابراهیم فرزند عبدالله بن ‏حسن شرکت کرد و به همین دلیل دستگیر و زندانى گردید و تا آخر خلافت منصور در حبس به سر برد. با روى کار آمدن مهدى عباسى آزاد شد. این بار بعقوب تلاش هاى خود را در حمایت از خاندان عصمت و طهارت و توسعه اقتدار شیعیان به صورت نفوذ در دستگاه حکومت و قبضه کردن پنهانى قدرت ادامه داد و سرانجام به پست وزارت رسید. به این ترتیب توانست‏ بسیارى از مناصب مهم تحت قلمرو خلافت اسلامى را به علویان و سادات و برخى شیعیان تفویض کند. این وضع دشمنان را نزد خلیفه عباسى به سعایت و مذمت از وى واداشت و مهدى عباسى را به این موضوع تهدید کردند که سراسر کشور اسلامى در دست‏ یعقوب و شیعیان است و با انقلابى سریع مى‏تواند بساط حکومت تو را سرنگون کنند. تبلیغات زهرآگین دشمنان کار خود را کرد و موجب برکنارى یعقوب و زندانى شدن او گردید. (۲۳)

جویبارهاى خونین

گروهى از فرزندان ائمه علیهم السلام و نیز سادات و علویان، طى مبارزات و قیام هایى حضرت امام کاظم(علیه السلام) را در دفاع از جبهه حق و افشاى باطل یارى مى‏دادند.

در دوران حکومت منصور و فرزندش مهدى شرایط طاقت ‏فرسایى بر شیعیان مدینه سایه افکند. خفقان آن چنان علویان را احاطه کرد؛ که آنان چون آتشى زیر خاکستر در صدد پیدا کردن فرصتى بودند تا بر دستگاه ستم حریق افکنند. وقتى مهدى یکى از دشمنان معروف اهل بیت را به عنوان والى مدینه منصوب کرد، او حقوق علویان را از بیت‏المال قطع کرد و دستور به بازداشت ‏سادات و شیعیان حوزه حکومتى داد. زمینه‏هاى خروش خونین علویان به این ترتیب فراهم گشت و حسین بن‏ على بن ‏حسن مثلث که از نوادگان امام حسن مجتبى علیه السلام بود، رهبرى « قیام فخ‏» را عهده ‏دار گردید. وجود دویست نفر از اصحاب امام کاظم(علیه السلام) و بزرگان بنى‏هاشم در این نهضت و تایید ضمنى امام از وى دلیل بارزى بر موافقت هفتمین فروغ امامت ‏با جنبش مذکور است، گر چه در آغاز نیروهاى حسین بن‏على بر شهر مدینه استیلا یافتند، ولى با آمدن نیروهاى تازه ‏نفس از سوى مرکز خلافت و آرایش نظامى عباسیان طى نبردى خونین که در وادى فخ واقع در غرب شهر مکه رخ داد، گروهى به شهادت رسیدند. (۲۴)

– عبدالله بن‏ حسن:

از بزرگان شیعه و مطیع امام هفتم بود، گروه عظیمى از شیعیان را به گرد خودش فرا آورد و مخالفت ‏خود را با غاصبان آغاز کرد. سرانجام به زندان کشیده شد. او محبس را آموزشگاه انقلاب خویش ساخت و از طریق مکاتبه با رهبر خود، امام کاظم(علیه السلام)، الهام مى‏گرفت و خبر مى‏رساند تا آن که به شهادت رسید.

– یحیى بن‏عبدالله:

از قهرمانان انقلاب حسین بن‏على رهبر قیام فخ بود و بعد از کشته شدن وى به سرزمین دیلم گریخت. در آنجا شیعیان را مجتمع کرد. هارون که از فعالیت وى واهمه داشت، فضل بن‏ یحیى را با لشکرى زیاد به سوى او روانه داشت. نبرد فرستاده خلیفه با یحیى به پراکندگى یارانش انجامید و او را به صلح وادار کرد، هارون از فرصت پیش ‏آمده استفاده کرد و او را به زندان افکند و دستور داد دیوار زندان را به رویش ویران کنند تا به شهادت برسد. (۲۵)

– حسین بن ‏عبدالله:

مردى زاهد و عابد در عصر خویش محسوب مى‏شد. او به جهت مبارزات و مجاهدت هاى مداوم و دفاع از حریم امامت، به دست ‏حکومت ظالم وقت گرفتار و شهید شد.حسین، فرزند امام کاظم(علیه السلام) بود و در ناحیه فارس به حالت اختفاء و دور از ستم عباسیان زندگى مى‏کرد. ماموران و حاکمان فارس محل اختفاء او را یافته و آن سید بزرگوار را شهید کردند. هم اکنون به سید علاء الدین حسین معروف است و در شیراز داراى قبه و بارگاه مى‏باشد. (۲۶)

– احمد بن ‏عیسى:

از دوستداران امام کاظم(علیه السلام) بود و همزمان با جنبش یحیى قیامى ترتیب داد. هارون وى را به زندان انداخت، او از محبس گریخت و به بصره رفت. از آنجا با شیعیان مکاتبه داشت و مردم را علیه دستگاه عباسى برمى‏انگیخت. بر اثر فعالیت هاى وى نهال تشیع در بصره به بالندگى افزون ترى رسید و چون امام کاظم(علیه السلام) به دستور هارون در بصره زندانى گشت، مردم این شهر از زندانى شدن امام خشمگین شده و نسبت ‏به عباسیان اظهار تنفر کردند. اما به دلیل پر خفقان و حکومت نظامى عباسیان، قادر نبودند به قیامى دست ‏بزنند. – اسماعیل، فرزند موسى بن‏ جعفرعلیهما السلام: در مصر رحل اقامت افکند. فرزندان وى نیز در آنجا زندگى مى‏کردند، وى ضمن تالیف چندین کتاب، جانبدارى از حریم ولایت و نگهبانى دژ استوار امامت و فراخوانى شیعیان در ستیز با ستم مشغول بود.

اختناق فکرى و جلوگیرى از فعالیت هاى شیعیان به اندازه‏اى بود که شیعیان و سادات و علویان عصر امام کاظم(علیه السلام) به شیوه‏اى افشاگرانه روى آوردند و آن نوشتن مطالبى مبنى بر حقانیت اهل بیت(علیه السلام) و غاصب بودن خلفاى عباسى و نیز درج اندیشه‏هاى الهام گرفته از پرتو فروزان امام هفتم بود بدین گونه دیوارهاى سرزمین اسلامى با تابلوهاى رنگین، اعمال ننگین عباسیان را فاش مى‏ساخت ‏شاعران، گویندگان و روشنگران از این طریق مسؤولیت ‏حساس و نقش تاریخى خویش را ایفا مى‏کردند.

سرانجام حکومت فاسد عباسى که هراس عمیقى از امام در دل داشت و تمامى تلاش هاى فرهنگى سیاسى این عصر را در پرتو رهنمودهاى حکیمانه امام هفتم مى‏دانست و مشاهده مى‏کرد که عظمت و مهابت ‏شخصیت امام در بین مردم و درگیرى مستقیم و توام با صراحت او در برخورد با خلفا تشکیلات آنان را به مخاطره افکنده، در سال‏۱۸۳ هجرى امام را در سیاه ‏چال هاى بغداد در سن ۵۵ سالگى به شهادت رساند.

پى‏نوشت ها:

۱– کشف ‏الغمه فى معرفه الائمه، على بن‏عیسى اربلى، ج‏۳، صص ۲ و۳، به نقل از کمال‏الدین.

۲- بحارالانوار، ج ۴۸، صص ۲ -۳٫

۳- اصول کافى، ج ۲، صص ۴۶۸ – ۴۷۰٫

۴- همان، ص ۴۷۵ / الغیبه، نعمانى، ص ۳۲۴٫

۵- رجال کشى، صص‏۲۳۹ – ۲۴۱ / حیاه الامام موسى بن ‏جعفر، ج ۱، صص ۴۱۸ – ۴۱۹٫

۶- الانوار البهیه، ص ۹۱٫

۷- الارشاد، شیخ مفید، ج ۲، ص ۲۳۱٫

۸- حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، رسول جعفریان، ج ۲، صص‏۱۹ – ۲۰٫

۹- دورنمایى از زندگانى امام موسى بن‏جعفر(علیه السلام)، عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، ص ۱۲۲٫

۱۰- جامع الرواه، محمد بن‏على اردبیلى، ج ۲، صص‏۳۵۶ -۳۵۷ .

۱۱- فهرست ‏شیخ طوسى، ص ۲۶۵٫

۱۲- معجم رجال حدیث، ج ۱۴، ص ۳۰۱٫

۱۳- این واقعیت در رجال نجاشى، ص‏۲۲۹ و رجال کشى، ص ۵۹۱ آمده است.

۱۴- رجال کشى، ص‏۱۸۶٫

۱۵- راویان امام رضا(علیه السلام) در مسند الرضا، ص ۳۶۱٫

۱۶- همان، ص ۱۵٫

۱۷- منتهى الامال، ج ۲، ص‏۲۷۶٫

۱۸- رجال نجاشى، ص ۳۰۵ / رجال کشى، ص‏۲۶۹٫

۱۹- بحارالانوار، ج ۴۸، ص‏۶۷٫

۲۰- در مورد وى بنگرید به کتاب صفوان بن‏یحیى، شکوه ایمان، محمد اصغرى ‏نژاد.

۲۱- بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۳۵٫

۲۲- رجال نجاشى، ص ۲۵۵٫

۲۳- پیشواى آزاده، مهدى پیشوایى، ص ۵۵٫

۲۴- سرزمین وحى، سرچشمه تشیع،غلامرضا گلى ‏زواره ، صص ۱۲۰ – ۱۲۱٫

۲۵- مامقانى در تنقیح المقال، ج‏۳، باب یحیى وى را از یاران امام کاظم(علیه السلام) و رجال موثق دانسته است.

۲۶- ابى‏نصر بخارى در کتاب سرالسلسله العلویه وى را از فرزندان امام هفتم دانسته و وى را بلاعقب مى‏داند.

منبع: ماهنامه کوثر، شماره ۹

سیره اقتصادى امام موسى کاظم (ع)

الف. سیره امام کاظم (ع) در تولید

با مطالعه در رفتارهای اقتصادى امام کاظم (ع) مى‏ توان به اصول کلى در زمینه تولید دست یافت. بى شک، آنچه در اینجا ذکر مى ‏شود تمام اصول کلى حاکم بر رفتار امام نیست، بلکه مهم‏ترین اصول در سیره امام در تولید مى‏باشد:

۱. تلاش در عرصه تولید:

در اسلام، به کار و تلاش اقتصادى اهمیت فراوانى داده شده است. آیات و روایات فراوانى در اهمیت و ضرورت کار و تجلیل از مقام کارگر نقل شده‏اند. سیره عملى پیامبران و اولیاى الهى نیز این بوده است که بار زندگى خود را شخصا به دوش مى‏ کشیدند و هیچ‏گاه براى تأمین ضروریات زندگی، خود را نیازمند و وابسته به دیگران نمى‏کردند.

این امر بیانگر نوع نگرش امام به دنیا و رابطه آن با آخرت است و بر اندیشه‏ هاى انحرافى زهد مآبانه، که کار و تولید را در تضاد با کمالات معنوى و مصالح اخروى مى‏دانستند یا افکار باطل ارباب‏ مآبانه، که کار را وظیفه افراد پست و پایین جامعه مى‏دانند خط بطلان مى‏کشد.

امام کاظم (ع) مى ‏فرماید:

«اِنّ اللّه ـ عزّوجلّ ـ لِیبغضُ العبدَ النوّامَ الفارغَ»  ۴۵

خداوند از فرد پرخواب و بیکار متنفّر است. از این‏رو، به یکى از یارانش، که کاسب و فروشنده بود، مى‏فرماید: «اُغدُ الى عزِّک»؛۴۶ صبح زود به سوى عزّت خود بشتاب. منظور حضرت همان کسب و تجارت است. عزّت انسان در سایه تلاش او در جهت تولید به دست مى‏آید. در روایتى دیگر، امام ارزش کار را این‏گونه بیان کردند: «مَن طَلَب هذا الرزقَ مِن حِلّه لِیعودَ بِه على نَفسِهِ و عیالِه کانَ کالمجاهدِ فى سبیلِ اللّه»؛۴۷ هر کس در طلب روزى از راه حلال اقدام کند تا خود و خانواده‏اش را تأمین نماید مانند کسی است که در راه خدا جهاد کرده است.

از این ‏رو، امام کاظم (ع) با تمام مشکلات و مسئولیت‏هاى طاقت ‏فرساى اجتماعى و سیاسى و فرهنگى خود، در عرصه کار و تلاش اقتصادى کوشا و فعّال بود و ـ همان‏گونه که ذکر شد ـ در کنار کارگران و غلامان به کشاورزى مى‏پرداخت و به آن افتخار مى‏کرد.

۲. برنامه‏ ریزى در امور اقتصادی:

قطعاً انجام مسئولیت هدایت و رهبرى فکرى جامعه و پرداختن به عبادت و امور معنوی، زمانى با تلاش‏های اقتصادى قابل جمع خواهد بود که انسان برنامه‏ ریزى دقیق و معقولى براى زندگى خود داشته باشد. اینکه امام بزرگوار شیعیان، هم در صحنه فرهنگى و هم عرصه اقتصادی فعّال و پرتلاش حاضر است، به دلیل اعتقاد و عمل به اصل برنامه ‏ریزى در زندگى است. امام کاظم (ع) در مورد برنامه‏ ریزى و مدیریت زمان و نقش آن در زندگى انسان مى‏فرماید:

«اجتهدوا فى اَن یکون زمانکم اربعَ ساعاتٍ: ساعهٌ لمناجاهِ اللّه و ساعهٌ لامرار معاشٍ و ساعهٌ لِمعاشرهِ الاخوانِ و الثُقّات الذینِ یَعرفونَکم عُیوبَکم و یَخلصونَ لَکم فى الباطنِ و ساعهٌ تخلونُ فیها للذّاتکِم فى غیر محرَّمٍ و بهذهِ الساعهِ تقدرونَ على الثلاثِ ساعاتٍ… .» ۴۸

۳. تأکید بر عوامل صحیح و مشروع تولید

:آنچه در سیره اقتصادی امامان و از جمله امام کاظم (ع) بیش از همه چیز مورد تأکید است، اهمیت دادن به عوامل صحیح و مشروع تولید مى‏ باشد. امام هرگونه توسعه اقتصادى و پیشرفت در تولید را تأیید نمى ‏کند، بلکه محور فعالیت‏هاى اقتصادى را قانون شرع معرفى مى‏کند و هرگز از دایره احکام و موازین شرع خارج نمى ‏شد. امام کاظم(ع) به یکى از یاران خود مى‏ فرماید: «یا داود اِنَّ الحرامَ لا نمى و اِن نَمى لَم یُبارَک فیه و ما انفَقهُ لَم یُوجر علیه و ما خلفّهَ کان زادهُ اِلى النّارِ»؛۴۹ اى داود، حرام رشد و توسعه نمى‏یابد و اگر رشد یافت، برکت در او نیست و هر چه از آن انفاق شود، اجر داده نمى‏شود و هر چه از آن باقى بماند، وسیله‏اى است براى رفتن انسان به جهنم.

(در بخش اصلاحات اقتصادى امام و مبارزه با مفاسد اقتصادی، نمونه ‏هایى از سیره عملى امام در اهمیت دادن به عوامل صحیح و مشروع تولید بیان خواهند شد).

۴. حمایت از تولیدکنندگان:

امام کاظم (ع) علاوه بر آنکه خود پیش‏گام در عرصه تولید و تلاش اقتصادى بود، از تولیدکنندگان نیز حمایت مى‏کرد. کمک‏هاى فراوان امام به آسیب دیدگان و ورشکستگان و قرض‏داران، که زندگی اقتصادى آن‏ها به دلیل مشکلات طبیعى مختل شده بود، در همین زمینه قابل تفسیرند.

شخصى مى‏گوید: در نزدیکى مدینه صیف ‏کارى داشتم. موقعى که فصل برداشت محصول نزدیک شد، ملخ‏ها آن را نابود کردند. من خرج مزرعه را با پول دو شتر بده‏کار بودم. نشسته بودم و فکر مى‏کردم، ناگاه امام موسى‏ بن جعفر(ع) را دیدم که در حال عبور از آنجا بود و مرا دید، فرمود: چرا ناراحتی؟ عرض کردم: به خاطر اینکه ملخ‏ها کشاورزى مرا نابود کرده‏اند. حضرت فرمود: چه قدر ضرر کرده‏ای؟ عرض کردم: یکصد و بیست دینار با پول دو شتر، حضرت به غلام خود فرمود: یکصد و پنجاه دینار به او بده، سى دینار سود به اضافه اصل مخارج و دو شتر هم به وى تحویل بده.

آن مرد مى‏گوید: وقتی این کمک را تحویل گرفتم، عرض کردم: وارد زمین شوید و در حق من دعا کنید. حضرت وارد زمین شد و دعا نمود. سپس از رسول خدا(ص) نقل کرد و فرمود:

«تمسّکوا ببقایَا المصائِب»؛

از بازماندگان مشکلات محکم نگه‏دارى کنید.۵۰

بدین‏ سان، امام به مسئولان و افراد جامعه مى‏آموزد که چگونه به افراد آسیب دیده کمک کنند. امام در کمک به کشاورزى که زراعت او دچار خسارت شده بود، علاوه بر اصل سرمایه‏اى که از دست داده بود، مقدار سودى نیز که انتظار داشت، به او مى‏پردازد، ضمن اینکه حمایت معنوی خود را نیز اعلام مى‏دارد و براى آن کشاورز دعا مى‏کند و با ذکر روایتى از پیامبر، او را مشمول هدایت فکرى و معنوى خود قرار مى ‏دهد.

نمونه دیگر، کمک امام کاظم (ع) به بکّار قمى است که مغازه‏اش مورد سرقت قرار گرفت. امام توسط على بن حمزه کیسه پولى براى بکّار فرستاد. بکّار مى‏گوید: کیسه را باز کردم، چهل دینار در آن بود و ثروت از دست رفته‏ام را نیز محاسبه کردم، چهل دینار بود.

۵. دفاع و حفاظت از حقوق مالى خود:

در اسلام، مال یک ودیعه الهى معرفى شده است که از جانب خداوند در اختیار بشر قرار گرفته: (وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِى آتَاکُمْ… .) (نور: ۳۳) از این‏رو، حفظ مال و نعمت‏هایى که خداوند به انسان عطا کرده، همانند حفظ جان بر هر انسانى واجب است. اسلام جان و مال انسان مسلمان را محترم مى‏شمارد و به هیچ کس اجازه نمى‏دهد متعرّض اموال دیگران شود و آن را غصب نماید.

در سیره معصومان:

نمونه‏ هاى بسیارى از حفاظت و دفاع از حقوق مالى‏شان به چشم مى ‏خورد. بارزترین دفاع مالى از سوى یگانه دختر رسول خدا(ص) حضرت فاطمه زهرا(س) صورت گرفت که براى باز پس‏گیرى «فدک»، که حق مسلّم ایشان بوده تلاش بسیار کرد. در مورد امام صادق(ع) نیز نقل شده است که داود بن على (فرماندار مدینه) معلّى بن خنیس (غلام امام صادق(ع)) را کشت و اموالش را غصب کرد. امام (ع) بر او وارد شد، در حالى که از شدت ناراحتى عبایش بر زمین کشیده مى‏شد، آن‏گاه او را مورد خطاب قرار داد و فرمود: غلام مرا کشتى و مال مرا گرفتی! آیا ندانستى که مرد در مصیبت فرزند و دوست مى‏خوابد، ولى در مورد ربودن و غصب مال به خواب نمى‏رود. سپس فرمود: آگاه باش! به خدا تو را نفرین خواهم کرد. داود به ریشخند گفت: آیا مرا به نفرین خود تهدید مى‏کنی؟ آن‏گاه امام صادق (ع) به خانه برگشت و پیوسته آن شب را به دعا و نماز گذراند. ساعتى نگذشت که صداى شیون برخاست و گفتند داود بن على مرده است.۵۱

در زندگانى امام کاظم (ع) موارد متعددى یافت مى‏شوند که امام از حق مسلّم مالى خود دفاع و حفاظت کرد و آن را از غاصبان مطالبه نمود.

زمانى امام کاظم (ع) بر مهدى عبّاسى وارد شد و دید که او ردّ مظالم مى‏کند. امام نزد او آمد و پرسید: چرا آنچه را از راه ستم از ما گرفته شده است، برنمى‏گردانی؟ مهدى پرسید: آن چیست؟ امام ماجراى فدک را توصیف کرد. مهدى گفت: حدود آن را مشخص کن تا برگردانم. امام حدود فدک را به تفصیل بیان کرد. خلیفه گفت: «هذا کثیر، فانظُر فیه»؛ یعنى این مقدار زیاد است، درباره آن فکر مى‏کنم.۵۲ طبیعى بود که مهدى عبّاسى چنین کارى را انجام ندهد؛ زیرا افزون بر آنکه او محکومیت کسانى را که مانع از بازگرداندن فدک به اهل‏بیت شده بودند، مى‏پذیرفت، واگذارى آن به امام مى‏توانست امکانات مالى فراوانی را در اختیار امام قرار دهد که این به نفع حکومت نبود. نظیر این جریان در زمان هارون نیز تکرار شد و حضرت فدک را مطالبه نمود و هارون از دادن آن خوددارى کرد. در مورد دیگرى هارون امام را به دربار خود احضار کرد. امام او را مورد سرزنش و توبیخ قرار داد که چرا سادات و هاشمیان و شیعیان را فراموش کرده‏اى و حقوق آن‏ها را پرداخت نمى‏کنی؟۵۳

علاوه بر این موارد، چند مورد جزئى دیگر نیز در تاریخ زندگانى امام کاظم (ع) ثبت شده‏اند که نشان مى‏دهند امام بر حفظ اموال خود حسّاس بود و از غصب اموالش توسط افراد جلوگیری مى‏کرد:

روزى امام در باغ خود مشغول جمع‏آورى خرماهاى نخلستان بود که متوجه شد یکى از غلامان مقدارى از خرماها را به بیرون از باغ پرتاب مى‏کند تا بعداً به دور از چشم امام آن‏ها را براى خود بردارد. امام نزد او آمد و پرسید: آیا گرسنه‏ای؟ گفت: خیر. امام فرمود: آیا عریانی و نیاز به لباس داری؟ (یعنى آیا فقر مالى تو را به چنین کار زشتى واداشته است؟) او گفت: خیر. حضرت فرمود: پس چرا خرماها را بیرون انداختی؟ عرض کرد: وسوسه شدم، چنین کارى بکنم. آن‏گاه امام به او فرمود: خوش آمدى و آنچه بیرون انداختى مال تو! ۵۴

این روایت به روشنی بیانگر کنترل و نظارت امام بر اموال خود و عملکرد کارگرانش مى ‏باشد، گرچه برخورد کریمانه حضرت که منجر به اخراج آبرومندانه آن غلام شد، نیز درخور توجه است.

در مورد دیگرى روزی امام کاظم (ع) سوار بر قاطرى در حرکت بود. ناگهان مردى از قبیله «همدان» پیش آمد و راه را بر امام بست و افسار قاطر را در دست گرفت و ادعاى مالکیت آن را کرد. امام از قاطر پایین آمد و به غلام خود فرمود: زین قاطر را بردار و قاطر را به او بده. آن مرد گستاخانه ادعاى مالکیت زین را نیز کرد. امام به او فرمود: دروغ مى‏گویی؛ زیرا من بر مالکیت زین دلیل و بیّنه دارم، اما خود قاطر را تازه خریده‏ام، شاید حرف تو صحیح باشد و تو مالک قاطر باشی. بدین‏سان، امام از حق مسلّم مالى خود، که بر آن دلیل و شاهد داشت، کاملا دفاع کرد و اجازه نداد به راحتى مورد غصب قرار گیرد، اما از مالى که مشتبه به حرام بود، پرهیز کرد.

ب. سیره امام کاظم (ع) در مصرف

هدف نهایى همه تلاش‏ها و کوشش‏هاى اقتصادی، مصرف است. هر کس درآمدى کسب مى‏ کند یا سرمایه‏ اى مى ‏اندوزد هدفش آن است که سطح مصرف کنونى یا آینده خود یا دیگران را بالا ببرد. اما انسان‏ها در الگو و انگیزه مصرف متفاوت هستند. برخى هدف نهایى از مصرف را تنها اشباع هر چه بیشتر تمایلات و ارضاى کامل نیازهاى جسمى و غریزى انسان مى‏دانند و فراتر از آن هدفى نمى‏شناسند. اما اسلام سعى دارد انسان را به گونه‏اى بسازد که تمام حرکات و فعالیت‏هایش او را به هدف نهایى آفرینش، که قرب الهى است، نزدیک گرداند. با تأمّل در سیره معصومان(ع)، مى‏توان به الگوى صحیح و موردنظر اسلام ـ البته با در نظر گرفتن شرایط زمان و مکان و اوضاع اجتماعى و اقتصادى جامعه‏اى که امام در آن زندگی مى‏کرد ـ نزدیک شد.

در این بخش، به مهم‏ترین موارد مصرف، که همواره مورد ابتلاى انسان‏ها هستند و از شاخصه‏ های اقتصادى افراد محسوب مى‏شوند اشاره مى‏شود تا معلوم گردد امام کاظم (ع) چگونه مصرف مى‏کرد:

۱. لباس:

در مورد لباس و پوشش امام کاظم (ع) روایات متعددى وجود دارند:

ـ یونس مى‏گوید: ابوالحسن(ع) را دیدم که طیلسان آبى پوشیده بود.۵۵

«طیلسان» پارچه‏ای بوده که بر شانه‏ ها مى ‏انداختند و از آن‏ها مانند باشلقى که به پشت افکنند، آویزان مى‏ شد. طیلسان گویا بلند بود که سر و شانه‏ ها و پشت را به گونه ردا مى‏ پوشاند. با آنکه طیلسان نشانه قاضیان و فقیهان بود، اما مردم دیگر هم از آن بهره مى‏گرفتند.۵۶

سلیمان بن رشید از پدرش نقل مى‏ کند که ابوالحسن(ع) را دیدم که درّاعه (بالاپوش) سیاه و طلیسان آبی پوشیده بود.۵۷

«دراعه» روپوش گشادی است با آستین‏هاى باز شده از جلو و بیشتر آن را از ابریشم مى‏بافتند و با سوزن‏دوزى متکلّفى مى‏آراستند.۵۸

محمدبن على مى‏گوید: ابوالحسن(ع) را دیدم که قلنسوه (کلاوه سرپوش) پوشیده بود و ابریشمى با آسترى از جنس سور به تن داشت.۵۹

در زمان عباسیان کلاه دراز، که شاید از ابریشم پرداخته مى‏شد و با نام «قلنسوه طویله» خوانده مى‏شد، رایج گشت. پیش از آن در زمان امویان، حتى قبل از آن «قلنسوه معمول» یا کوتاه مانند عرقچین یا فینه بود که با پوست یا پارچه درست مى‏شد.۶۰

احمدبن ابى‏نصر مى‏گوید: شخصى از امام رضا(ع) پرسید: آیا مى‏توان با لباسى که ملحم با ابریشم و پنبه است (یعنى تار و پود آن را ابریشم و پنبه تشکیل داده) و ابریشم آن بیش از نصف لباس را گرفته، نماز خواند؟

امام در جواب فرمود: اشکالى ندارد و ابوالحسن امام کاظم(ع) جامه و روپوشى این چنینى داشت.۶۱

حمیرى در قرب الاسناد روایت مى‏کند که امام کاظم (ع) به فرزندش امام رضا (ع) فرمود: «لباس بپوش و خود را زیبا جلوه بده؛ زیرا على بن الحسین (ع) جبّه‏اى از خز مى‏ پوشید که پانصد درهم ارزش داشت و مطرفى با جنس خز داشت که پنجاه دینار قیمت آن بود و این آیه را تلاوت مى‏کرد: (قُل مَن حَرَّم زینَهَ اللّهِ الّتى اَخرجَ لِعبادِه و الطّیباتِ مِن الرزقِ…)»۶۲

با این همه، روایاتی وجود دارند که نشان مى‏ دهند حضرت لباس‏هاى ساده مى‏پوشید؛ از جمله:

ـ شقیق بلخى نقل مى‏کند که در ایّام حج، در منزل قادسیه مشغول تماشاى مردم بودم، ناگاه جوانى را دیدم خوش‏سیما، ضعیف و سبزه که روى لباس خود لباسى از پشم پوشیده بود و به خود پیچیده بود و در پاهاى او نعلینى بود… در ادامه روایت، آن شخص را امام کاظم (ع) معرفى مى‏کند.۶۳

ابن ابى الحدید نیز در توصیف امام کاظم (ع) مى‏نویسد:

«و أین انتم عن موسى بن جعفرِ بن محمّد و أین انتم عَن على بن موسى الرضا لابسُ الصوفِ طولَ عمرِه مع سعهِ اموالِه و کثرهِ ضیاعهِ غلاتِه».۶۴

این گفتار ابن ابى ‏الحدید که امام کاظم (ع) و امام رضا(ع) را پوشنده لباس‏هاى پشمینه و صوفیانه در طول عمرشان معرفى مى‏کند با بسیارى از روایات تاریخى دیگر ـ که پیشتر ذکر شدند ـ در تعارض است، ضمن اینکه ابن ابى ‏الحدید اذعان دارد که امام در وضعیت مالى و اقتصادى مناسبى به سر مى ‏برد؛ مزارع و باغ‏هاى فراوان داشت و صاحب اموال بود، ولی لباس‏هاى فقیرانه مى‏پوشید!

۲. مرکب:

روایات تاریخى نشان مى ‏دهند که آن حضرت از مرکب‏هاى گوناگونى استفاده مى‏کرد، اما عمدتا مرکب سواری ایشان، قاطر بود که در آن زمان مرکب متوسطى محسوب مى‏شد.

ـ زمانى که هارون الرشید از حج برمى‏گشت، برخى از بزرگان و رجال مدینه به استقبال او رفتند. امام کاظم (ع) نیز همراه ایشان بود و سوار بر قاطرى بود. ربیع نزد امام رفت و گفت: این چه مرکبى است که با آن به استقبال خلیفه آمده‏ای؟ (منظور او این بود که در این شرایط، باید از مرکب مجلّل‏ ترى استفاده مى‏کردی.) امام در جواب فرمود: خوبى قاطر آن است که سوارش نه در خویشتن کبر و نخوت احساس مى‏ کند و نه زبونى و مذلّت و بهترین امور حد وسط آن‏هاست.۶۵

حمّاد بن عثمان مى‏گوید: امام کاظم (ع) را دیدم که از مروه برمى‏گشت، در حالى که سوار قاطری بود… .۶۶

ابن طیغور متطبّب مى‏گوید: امام کاظم (ع) از من پرسید: چه مرکبى سوار مى‏شوی؟ گفتم: الاغ. فرمود: آن را چند خریده‏ای؟ گفتم: سیزده دینار. امام فرمود: این اسراف است که الاغى را به سیزده دینار خریده‏اى و اسب بارى غیراصیل (برذون) را رها کرده‏ای. گفتم: خرج برذون از خرج الاغ بیشتر است. حضرت فرمود: آن مقدار آذوقه که الاغ را کفایت مى‏کند برذون را نیز کافى است. مگر نمى‏دانى کسى که مرکبى را آماده کرده است تا به وسیله آن امور ما را اجرا کند و دشمنان ما را پریشان سازد در حالى که منسوب به ماست (شیعه ماست)، خداوند رزقش را بر او گسترده مى‏سازد و به او شرح صدر مى ‏دهد و به آرزویش مى‏رساند و علاوه بر این، آن مرکب کمک خوبى براى حوایج او خواهد بود.

۳. منزل:

امام کاظم (ع) در شهر مدینه صاحب منزل بود، ولى متأسفانه روایت‏هاى تاریخى چندان گزارش دقیق و تصویر روشنى از وضعیت منزل امام به دست نمى‏دهند. اساسا مورّخان به توصیف و تبیین قصرهای با شکوه و مجلل خلفاى عبّاسى بیشتر راغب بوده‏اند تا به بیان منزل کوچک و محقّر ائمه بزرگوار شیعه:. از این‏رو، کمتر گزارشى از جزئیات زندگى امامان براى ما نقل شده است، در حالى که اخبار دقیق و جزئى فراوانى حتى از اندرونى و حرم‏سراى سلاطین در دست هستند.

با این همه، در چند روایت به وضع منزل امام اشاره شده است:

ـ حسن بن زیّات مى‏گوید: نزد ابوالحسن(ع) رفتم، در حالى که حضرت در اتاقى که با پرده و فرش آراسته شده بود، حضور داشت. فرداى آن نزد ایشان رفتم. حضرت در اتاقى بود که در آن جز سنگ یزه و شن نبود. آن‏گاه امام نزد من آمد، در حالى که جامه‏اى خشن پوشیده بود. حضرت، که گویا از تعجب من آگاه شده بود، فرمود: اتاقى که دیروز دیدى اتاق من نبود، اتاق همسرم بود.۶۷

ـ محمّد بن عیسى از ابراهیم بن عبدالحمید نقل مى‏کند که نزد امام کاظم (ع) رفتم در اتاقى که حضرت در آن نماز مى‏خواند، چیزى جز سبد (از لیف خرما) و قرآن و شمشیرى که به دیوار آویزان بود، قرار نداشت.۶۸

ـ معمّر بن خداد مى‏گوید: امام کاظم (ع) خانه‏اى خرید و به غلام خود دستور داد تا به آن خانه نقل مکان کند و فرمود: خانه تو کوچک و تنگ بود. او به امام عرض کرد: آن خانه براى پدرم بود و من به همان اکتفا کرده بودم. امام فرمود: اگر پدر تو نادان بود تو لازم نیست مثل او باشی.۶۹

ـ حسین بن عثمان روایت مى‏کند که آن حضرت را دیدم که ساختمانى ساخت، سپس آن را خراب کرد.۷۰

۴. غذا:

روایاتى که در مورد غذاى آن حضرت نقل شده، حاوى نکات ارزشمندى است؛ از جمله اعتدال و میانه‏ روى در مصرف غذا، توجه به فایده و کیفیت غذا، استفاده صحیح و به موقع از غذاها، شیوه استفاده و نگه‏دارى غذا، علاقه نشان دادن به نوع خاصى از غذا و… .

ـ لقانى مى‏گوید: امام کاظم (ع) را در مکّه دیدم که شخصى را فرستاد تا برایش گوشت گاو بخرد، سپس امام گوشت‏ها را تکه تکه کرد و خشکاند تا کم‏کم از آن‏ها استفاده کند.۷۱

ـ در روایت محمّدبن بکر نیز آمده است که وقتى براى گرفتن کمک مالى نزد امام در مزرعه

‏اش رفتم حضرت از من با گوشت خشک تکه تکه شده پذیرایى کرد.۷۲

ـ موفق مدینى از پدرش نقل مى‏کند که روزى نزد امام کاظم (ع) رفتم، امام مرا براى نهار نزد خود مهمان کرد. موقعى که سفره غذا را آوردند، بر سر سفره سبزى نبود. امام شروع به خوردن نکرد و به غلام خود فرمود: آیا نمى ‏دانى که من بر سر سفره‏اى که سبزى نباشد غذا نمى‏ خورم. سپس به غلامش فرمود سبزى بیاورد. غلام سبزى آورد، آن‏گاه امام شروع به خوردن کرد.۷۳

ـ معتب مى‏گوید: روزی امام کاظم (ع) به من فرمود: برایم ماهى تازه تهیه کن؛ چون تصمیم دارم حجامت کنم. معتب مى‏گوید: ماهى را خریدم و نزد امام آوردم. امام فرمود: بخشى از آن را بپز و بخش دیگر آن را کباب کن. سپس امام نهار و شام خود را از آن تناول کرد.۷۴

ـ یونس بن یعقوب مى‏گوید: امام کاظم (ع) را دیدم که تره را در آب مى‏شست و مى‏خورد.۷۵ (در روایات دیگرى نیز از امام نقل شده است که امام سبزى و میوه را در برنامه غذایى خود گنجانده بود که به خاطر اختصار از ذکر آن خوددارى مى‏شود.)

ـ فضل بن یونس مى‏گوید: روزى مهمان امام کاظم (ع) بودم، ظرف غذایى آورد و نان را زیر آن ظرف گذاشته بودند. حضرت با مشاهده این وضع، فرمود: نان را گرامى بدارید و آن را زیر ظرف قرار ندهید! سپس به غلام خود فرمود تا نان را از زیر ظرف خارج کند.۷۶

ـ موسى بن بکر مى‏گوید: امام کاظم (ع) بسیارى از اوقات، پیش از خوابیدن شرینى (شیرینى طبیعی) تناول مى‏ کرد و مى‏ فرمود: اگر کسى ده درهم داشته باشد و با آن شیرینى بخرد، اسراف نکرده است.۷۷ و مى‏فرمود: «نحنُ نحبُّ الحلو»؛۷۸ ما شیرینى را دوست داریم.

نقل است که امام کاظم (ع) هیچ‏گاه بدون خوردن شام نمى‏خوابید؛ حتى اگر به خوردن یک لقمه غذا هم بود، شام را ترک نمى‏کرد و مى‏فرمود:

«اِنَّه قوّهٌ لِلجسمِ».۷۹

۵. عطر و زینت:

حسن بن جهم مى‏گوید: نزد ابوالحسن(ع) رفتم. آن حضرت صندوقچه‏اى نزد من آورد که در آن مشک بود و فرمود: بردار، من مقدارى از آن را برداشتم. امام دوباره به من تعارف کرد که بردار و لباس‏هایت را معطّر کن. من دوباره مقدار کمى از آن برداشتم و به جامه خود زدم. باز امام فرمود: بردار و لباست را معطّر کن. آن‏گاه فرمود: امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: «لا یأبى الکرامهَ الاّ حِمارٌ»؛۸۰ کرامت و بخشندگى را رد نمى‏کند، مگر الاغ. عرض کردم منظور از «کرامت» چیست؟ فرمود: عطر، پشتى و چند چیز دیگر.

ـ نیز از حسن بن جهم نقل است که براى امام کاظم (ع) صندوقچه‏ اى که در آن عطر و مشک بود و از آبنوس بود، آوردند که در آن جعبه ‏هایى از عطر قرار داشت که مخصوص زنان بود.۸۱

ـ موسى بن بکر مى‏گوید: امام کاظم (ع) را دیدم که با شانه‏اى از جنس عاج موهایش را شانه مى‏کرد و آن شانه را من براى او خریده بودم.۸۲

از حسن بن جهم نقل است که بر امام کاظم (ع) وارد شدم، در حالى که دیدم حضرت با رنگ سیاه خضاب کرده بود.۸۳

على بن مهران مى‏گوید: نزد امام رفتم، دیدم آن حضرت انگشترى در دست دارد که نگین آن از فیروزه است و روی آن نقش «للّه الملک» بود.۸۴

۶. غلامان:

از جمله مصارف عادى و معمولى در عصر امام کاظم(ع) خرید غلام و کنیز بود که عمدتا اسراى جنگى بودند. امامان نیز گاه از بازار برده‏ فروشان غلامان و کنیزانى خریدارى مى‏کردند و پس از یک دوره تعلیم و تربیت اسلامی، آن‏ها را آزاد مى‏کردند و گاه بدون آنکه آن‏ها را نگه دارى کنند، آزاد مى‏کردند. آزادسازى بردگان سیره و سنّت همه معصومان بود و اسلام به این امر بسیار سفارش نموده است.

ابن ابى‏ حمزه مى‏گوید: نزد امام کاظم (ع) بودم، سى نفر غلام حبشى براى حضرت خریده بودند و نزد حضرت آوردند. یکى از غلامان با زبان خود سخنى گفت و امام (ع) با همان زبان به او پاسخ داد. غلام تعجب کرد و همه آن‏ها که حضور داشتند نیز تعجب کردند. امام به آن غلام فرموده بود: «من پولى در اختیار تو مى‏ گذارم، به هر یک از غلامان هر ماه سى درهم پول بده.»۸۵

نکته جالب توجه در این روایت تعیین مقرّرى و مزد براى غلامان است که در آن زمان کمتر کسى این کار را انجام مى‏داد و این بیانگر نوع نگرش امام به مسئله بردگان بود.

ـ هشام بن احمر روایت کرده است که تاجرى از غرب وارد مدینه شد و کنیزانى براى فروش با خود آورده بود. امام موسى‏بن جعفر(ع) یکى از آن‏ها را خریدارى کرد و امام على‏ بن موسى‏ الرضا(ع) از او متولد شد.

ـ نکته دیگر آنکه همه یا بیشتر همسران امام موسى کاظم (ع) کنیز بودند.

۷. اکرام و اطعام:

آنچه در اسلام بیش از خوردن اهمیت دارد، خوراندن و اطعام کردن است. به مسلمانان توصیه شده است تا به مناسبت‏ها و بهانه‏ هاى گوناگون سفره اطعام خود را براى دیگران پهن کنند. بارزترین تجلّیگاه سخاوت و کرامت ائمّه اطهار(ع) اطعام و اکرام آن‏هاست که سیره همیشگی ایشان بوده.

امام موسى بن کاظم (ع) به مناسبت تولد یکى از فرزندان خود ولیمه‏اى ترتیب داد. در این ولیمه سه روز تمام مردم مدینه را غذا داد (نوع غذایى را که حضرت ولیمه داد فالوذج ذکر کرده‏اند که حلوایى بوده که با آرد و آب و عسل تهیه مى‏شده.) ظرف‏ها را در مساجد و بازار مى‏گذاشتند و هر کس هر چه مایل بود تناول مى‏کرد. به حضرت اعتراض کردند، حضرت در جواب فرمود: خداوند هر چه به پیامبران دیگر داده است به حضرت محمد(ص) هم داده، و اضافه نیز داده است، به سلیمان(ع) فرمود:

هذا عطاؤُنا فامنُن او اَمسِک بغیرِ حسابٍ (ص: ۳۹)

و به حضرت محمّد(ص) فرمود:

وَ ما آتاکُم الرّسولُ فخذوهُ و مانَهاکُم عَنه فانتَهوا (حشر: ۷)

آیا این سفره ساده‏ای که براى عموم مردم بدون هیچ تبعیض و تفاوتى پهن شده با سفره‏هاى رنگین و پر زرق و برق خلفاى عبّاسی، که تنها براى چاپلوسان و درباریان پهن مى‏شد، قابل مقایسه است؟

اصول کلی حاکم بر سیره امام کاظم (ع) در مصرف

از آنچه تاکنون در مورد سیره امام در مصرف بیان شد، مى‏توان اصول کلى و راهبردى از رفتارهاى اقتصادی امام را به دست آورد. بدیهى است آنچه در اینجا به اختصار بیان مى‏شود تنها چند اصل مستفاد از سیره عملى امام است و با مطالعه در گفتار و سخنان آن امام و دقت در سبک زندگى ایشان، مى‏توان اصول مهم دیگرى را نیز به دست آورد.

۱. اعتدال گرایى

مهم‏ترین اصل اسلامی در زمینه مصرف، اعتدال گرایى و پرهیز از افراط و تفریط است. اساسا «اقتصاد» به معناى اعتدال و میانه‏ روى است که در زمینه مصرف نمود بیشترى دارد. اسلام به تلاش در عرصه تولید و قناعت در عرصه مصرف توصیه مى‏کند. امام علی(ع) در مورد نوع لباس افراد متّقى از واژه «اقتصاد» استفاده مى‏کند؛ مى‏فرماید: «و ملبسهم الاقتصاد»؛۸۷ یعنى لباس افراد با تقوا معتدل و میانه است. امام کاظم (ع) نیز در مورد اقتصاد و اعتدال در مصرف مى‏فرماید:

«مَن اقتصدَ و قَنع بقَیتْ علیه النعمهُ مَن بذر و اسرف زالت عَنه النعمهُ»؛۸۸

هر کس اقتصاد و اعتدال را رعایت کند و قانع باشد نعمت بر او باقى خواهد ماند و هر کس اسراف کند نعمت از دستش خواهد رفت.

نوع لباس، مرکب، منزل و غذاى حضرت نمونه ‏اى عالى از اعتدال و میانه‏ روى بود و در برخى موارد، امام تصریح مى‏کرد که علت انتخابش، معتدل بودن آن بوده است. براى نمونه، وقتى به نوع مرکب امام، که به استقبال خلیفه رفته بود، اعتراض کردند، امام در پاسخ فرمود: قاطر مرکب متوسطى است و «خیر الامور اوسطها.»۸۹

در مورد غذا نیز حضرت مى‏فرماید: «لَو اَنَّ الناسَ قصدوا فِى الطعام لاستقامت اَبدانهُم»؛۹۰ اگر مردم در خوردن غذا اعتدال را رعایت کنند بدن‏هاى محکم و استوارى خواهند داشت. امام از پرخورى نهى مى‏کند و مى‏فرماید: «اِنَّ اللّه یُبغضُ البطنَ الّذى لا یَشبُع»؛۹۱ خدا از شکمى که سیر نمى‏شود متنفّر است، ولى به ترک غذا با انگیزه‏هاى زاهدانه نیز اعتراض مى‏کند و با کسانى که غذاهاى حلال را برخود حرام کرده‏اند، برخورد مى‏کند. امام هیچ‏گاه بدون خوردن شام نمى‏خوابید و به این امر توصیه مى‏کرد.

نوع لباس امام بر خلاف تصور برخى که فکر مى‏کنند امامان مى ‏بایست لباس‏هاى کهنه و فقیرانه بپوشند بسیار معتدل و میانه بود. امام اهل پشمینه‏ پوشى نبود و خود را فقیر نشان نمى‏داد؛ همان لباسى را مى‏ پوشید که افراد عادى جامعه او مى‏پوشیدند.

در اینجا مناسب است به این سؤال پاسخ داده شود که علت تفاوت سیره و روش امام کاظم (ع) با برخى دیگر از ائمّه از جمله امیرالمؤمین علی(ع) چیست؟ چرا امام علی(ع) لباس‏هاى وصله‏دار و کم قیمت مى‏پوشید و غذاهاى ساده تناول مى‏کرد، اما امام کاظم (ع) چنین روشى را در مصرف انتخاب نکرد؟

این سؤال بارها از سوی محققان جواب داده شده است: تفاوت‏هایى که در سیره اقتصادى امامان دیده مى‏شوند، همچون تفاوت‏هایى که در سیره سیاسى و اجتماعى امامان وجود دارند، ناشى از شرایط اجتماعى و اقتصادى جامعه‏اى‏اند که امام در آن زندگى مى‏کند یا وضعیت مالى که امام داشته است. براى نمونه، اگر امیرالمؤمنین علی(ع) در دوره‏اى از زندگى خود، لباس‏هاى فقیرانه مى‏پوشید و غذاهاى سخت تناول مى‏کرد، دلیل آن مسئولیت حاکمیت جامعه بود که بر دوش آن حضرت نهاده شده بود و حضرت به عنوان حاکم جامعه اسلامى بر خود لازم مى‏دانست که خود را در سطح ضعیف‏ترین و فقیرترین افراد جامعه قرار دهد. خود حضرت در این باره مى‏فرمود: «اِنّ اللّه جَعَلنى اماما لخلقِه، ففرضَ علّی التقدیرُ فى نفسى و مطعمى و مشربى و ملبسى کضعفاءِ الناسِ کَى یقتدى الفقیرُ بِفقرى و لا یَطغَى الغنى غنا…»۹۲

پس این شکل از زهد و ساده‏ زیستى مخصوص مسئولان و حاکمان جامعه اسلامى است تا ضعفا و فقراى جامعه رهبر و حاکم خود را الگو قرار دهند و ثروتمندان از ثروت خود سوءاستفاده نکنند و به تجمّل‏گرایى و دنیاپرستى سوق نیابند.

علاوه بر این، شرایط اجتماعى و اقتصادى جامعه‏اى که امام علی(ع) در آن زندگى مى‏ کرد بسیار متفاوت با جامعه‏اى بود که امام کاظم (ع) و سایر ائمّه اطهار(ع) در آن زندگى مى‏کردند. در عصر امام علی(ع) به دلیل شرایط سیاسى و نظامى حاکم بر جامعه، بیشتر مردم در فقر و تنگ‏دستى زندگى مى‏کردند و دولت اسلامی، که درگیر جنگ‏ها و نزاع‏هاى داخلى بود، فرصت حل معضلات اقتصادى و توسعه و پیشرفت را نیافته بود.

امام صادق(ع) به مردی که به ایشان اعتراض کرد چرا مانند امام علی(ع) لباس زبر و خشن نمى‏پوشد، فرمود:

همانا على بن ابى‏طالب(ع) آن لباس را زمانى مى‏پوشید که بدنما نبود و اگر آن لباس را این زمان مى‏پوشید، انگشت‏نما مى‏شد. پس بهترین لباس هر زمان، لباس مردم آن زمان است.۹۳

۲. پرهیز از زهد فروشى و تصوّف‏گرایى در مصرف

اسلام طرفدار رهبانیت و زهدهاى کاذب نیست. پیشوایان دین اسلام نیز هیچ گاه خود را از نعمت‏هاى حلال و مواهب الهى بى‏سبب محروم نمى‏ساختند و با کسانى که براى تأمین سعادت آخرت، دنیا را ترک مى‏گفتند مخالفت مى‏کردند. امام همواره مى‏فرمود:

«لیس مِنّا مَن ترکَ دُنیاه لآخرتهِ و لا آخرتَهُ لِدُنیاه»؛

از ما نیست کسى که دنیا را به خاطر آخرتش ترک کند و آخرتش را به خاطر دنیایش.

امام به برخى افراد که قیافه‏ هاى زاهدانه به خود مى ‏گرفتند و غذا را بر خود حرام مى‏کردند، مى‏فرمود:

«لیس الحمیّه اَن تَدع الشى‏ءَ اَصلا لاتأکُله و لکنَّ الحمیه اَن تأکلَ مِن الشى‏ءِ و تحفف»؛ ۹۴

غیرت و شجاعت اخلاقی به این نیست که انسان ترک غذا کند و هیچ نخورد، بلکه غیرت آن است که انسان بخورد، ولى اسراف نکند.

در مورد دیگری، شخصی به حضرت عرض کرد که مردم چقدر تعجب مى‏کنند و شگفت ‏زده مى‏شوند از کسى که لباس خشن مى‏پوشد، غذاى سخت مى‏خورد و خشوع مى‏کند! امام فرمود:

آیا نمى ‏دانى که یوسف(ع)، پیامبر و فرزند پیامبر بود، او قباهایى از دیباج، که دکمه ‏هاى طلایی داشت، مى‏ پوشید و در مجالس فرعون مى‏نشست و حکم الهى را بیان مى‏کرد، در حالى که حرام خداوند حرام است، چه کم باشد و چه زیاد. خداوند فرموده است:

قُل مَن حَرَّمَ زینَهَ اللّه الّتى اَخرجَ لِعباده و الطیباتِ مِن الرّزقِ. (اعراف: ۳۲) ۹۵

به خوبى روشن است که امام سعى مى‏کرد تا افکار باطل برخى از افراد زهدمآب را که به نام «دین» و «تأمین آخرت» دنیا و مواهب آن را بر خود و دیگران حرام مى‏کردند و زهدهاى کاذب را تشویق و ترویج مى ‏نمودند، اصلاح کند، وگرنه همان مقدار که امام از زهدفروشى پرهیز مى‏کرد و آن را نفى مى‏ نمود، از تجمّل‏ پرستى و گرایش به زرق و برق دنیا و آخرت‏گریزى نیز نهى مى‏کرد.

از این‏رو، امام همواره به روحیات ابوذر اشاره مى‏کرد و اصحاب را به تأسى از روح دنیاگریزى و آخرت‏گرایى ابوذر تشویق مى‏کرد:

«رَحِمَ اللّهُ اباذَر فلقد کانَ یقول: جزى اللّه الدنیا عَنّى مذّمهً بعدَ رغیفین مِن الشعیرِ، اَتغدّى باَحدِهما و اَتعشى بالآخَرِ و بعد شملتى الصوف اَئتزرُ بِاَحدهما و اَتردّى الاخری…» ۹۶

در حقیقت، امام به محتوا و روح رفتار ابوذر توجه داشت، نه شکل خاص رفتارى که شاید اختصاص به وضع و شرایط خاص ابوذر داشت.

۳. توجه به معیارهاى عقلایى در مصرف

در راستاى دو اصل قبل، این اصل نیز از سیره عملى امام استفاده مى‏شود که در مصرف، باید معقول عمل کرد؛ یعنى باید معیارهاى عقلى و عقلایى را در نظر گرفت و به تعبیر دیگر، الگوى مصرف باید کاملا علمى و سنجیده باشد. بى ‏توجهى به علم و عقل در مصرف، انسان را به بیراهه مى‏کشاند. براى نمونه، امام به فردى که به خاطر ارزان و کم خرج بودن، الاغ را به عنوان مرکب خود انتخاب کرده بود، اعتراض کرد و فرمود: این اسراف است که انسان سیزده دینار بابت الاغ بدهد و مرکب متوسط دیگرى مثل برذون را رها کند، در حالى که خرج هر دو یکى است و برذون کارآیى بیشترى دارد، علاوه بر اینکه متناسب با شئون اجتماعى افراد است.۹۷

در مورد دیگری، اسحاق بن عمار از امام کاظم (ع) پرسید: آیا کسى که ده لباس دارد، اسراف کرده است؟ امام فرمود: خیر، داشتن ده لباس اسراف نیست، بلکه اسراف آن است که لباس حفظ خود را (لباس مخصوص مجالس، که براى حفظ شخصیت و آبروى اجتماعى مى‏پوشی) در جاهاى کثیف استفاده کنی.۹۸

امام به کسى که منزل کوچک و تنگى براى زندگى خود انتخاب کرده بود، در حالى که توان تهیه و استفاده از منزل بزرگ‏تر و وسیع‏تر را داشت، اعتراض کرد و فرمود: اگر پدر تو نادان بود، دلیلی ندارد تو هم مثل او باشی.۹۹

امام همواره مى‏ فرمود:

«مِن فراهه الرجلِ اَن یکونَ دوابّه سِمانا و سمعتُه یقول: ثلاثهٌ مِن مَروّه: فراههِ الدابّه و حُسنُ وجهِ المملوکِ و الفرسُ السری»۱۰۰

حضرت نشانه‏ های خوش‏بختى و رفاه انسان را در دنیا داشتن مرکبى چالاک و منزلى وسیع و مملوکى زیبا ذکر مى‏کند. این‏ها بیانگر توجه اسلام به نیازهاى مادى انسان است. چنین است که اسلام دینى جامع و کامل است و عمل به آن تضمین‏کننده خوش‏بختى دنیا و آخرت.

نمونه دیگرى که نشان مى‏دهد امام در مصرف معیارهاى علمى را در نظر مى‏گیرد، انتخاب نوع غذاست. امام با علم و آگاهى فوق‏ العاده خود، به خواص و فواید میوه‏ها و غذاهاى گوناگون آشناست و طبق علم خود عمل مى‏کند. از این‏رو، در برخى موارد، از غذاهاى خاصى استفاده مى‏کرد؛ مثلا، وقتى مى‏خواست حجامت کند، پیش از آن گوشت ماهى مصرف مى‏کرد که در عملیات خون‏سازى در بدن بسیار مؤثر است.

۴. رعایت شخصیت و شئون اجتماعى افراد در مصرف

حفظ آبرو و شخصیت اجتماعى انسان همواره مورد توجه اسلام بوده است. توصیه‏ هایى که اسلام در مصرف دارد بیشتر براى حفظ شخصیت و اقدام اجتماعى افراد است. اسلام مسلمانى را که در چشم دیگران حقیر و پست جلوه کند، نمى‏پسندد. امام در مورد فلسفه پوشیدن لباس، به این مسئله توجه کرده و فرموده است: هر گاه یکى از شما لباس جدیدى مى‏پوشد، دست خود را روى لباس بکشد و بگوید: «الحمدُ للّه الذى کسانى ما اُوارى به عورتى و اَتجمَّلُ بِه بینَ النّاسِ…»۱۰۱ سپاس خدا را که زشتى‏هاى مرا پوشاند و لباسى داد که خود را بین مردم زیبا جلوه دهم.

حضرت فلسفه پوشیدن لباس را رعایت حجاب و پوشاندن زشتى‏ها مى‏داند، علاوه بر آن، لباس را وسیله زیبا جلوه دادن انسان در مقابل دیگران معرفى مى‏کند. انسان با پوشیدن لباس، خود را برای دیگران زیبا و مورد پسند جلوه مى‏دهد. قطعا روابط اجتماعى آن‏گاه که بر محور محبت و احترام متقابل صورت گیرند، با دوام‏تر خواهند بود و از راه‏کارهاى ایجاد محبت، رعایت زیبایى و جمال ظاهرى و بهداشت جسمانى است، به شرط آنکه افراط و تفریط صورت نگیرد.

در مورد دیگرى امام به حسن بن مختار مى‏فرماید: براى من قلنسوه (کلاه، سرپوش) درست کن و آن را مصنوعی درست نکن؛ چون آقایى مثل من لباس مصنوعى نمى‏پوشد. (اعمل لى قلنسوهً، لاتکون مصنعهً فَاِن السید مِثلى لایَلبسُ المَصنعَ).۱۰۲

در موارد دیگرى امام به شیعیان خود خطاب مى‏کند که

«یا معشرَ الشیعهِ اِنّکم قومٌ عاداکم الخلقُ فتزیّنوا لهم بما قَدّرتم علیه…»؛

اى شیعیان! شما دشمنان زیادى دارید. پس در مقابل دشمن، خود را حقیر جلوه ندهید، بلکه با سیادت و آقایى در جامعه ظاهر شوید و تا آنجا که مى‏توانید، خود را زیبا و وجیه نشان دهید. ۱۰۳

گاه پوشیدن لباس‏های کثیف و مندرس یا استفاده از مرکب‏هاى پست در حالى که انسان قادر به تهیه نوع برتر آن است، موجب مى‏شود که انسان در چشم دیگران حقیر و نامقبول جلوه کند و نتواند مسئولیت و رسالت اجتماعى خود را به خوبى ایفا کند.

امام به یکى از یارانش به نام عبداللّه جبلى کنانی، که یک ماهى در دست گرفته بود و در کوچه و بازار در حال حرکت بود، فرمود: آن را بینداز، چون من ناپسند مى‏بینیم که شخص بزرگوارى چون تو چنین کار حقیرى انجام دهد.۱۰۴

۵. توجه به انگیزه‏هاى مثبت در مصرف

مهم‏تر از خود مصرف، انگیزه مصرف است. وجه تمایز مکتب‏هاى اقتصادى در انگیزه‏هاى تولید و مصرف است: اینکه چرا انسان باید این همه تلاش و فعالیت داشته باشد و چگونه و چرا باید مصرف کند؟

در روایاتى که قبلا ذکر شدند، توجه امام به انگیزه‏هاى صحیح و مثبت مصرف بیان شد؛ مانند آنچه امام در هنگام پوشیدن لباس نو فرمود، یا آنچه به یکى از شیعیان فرمود که عبارت از حفظ آبرو و شخصیت اجتماعى بود.

امام به یکى از شیعیان خود فرمود:

مگر نمى ‏دانى کسى که مرکبى آماده کرده است تا به وسیله آن امور ما را اجرا کند و دشمنان ما را پریشان سازد در حالى که منسوب به ماست (شیعه ماست)، خداوند رزقش را بر او گسترده مى‏سازد و به او شرح صدر مى‏دهد و به آرزویش مى‏رساند و علاوه بر این، آن مرکب کمک خوبى براى حوایج خود او خواهد بود. ۱۰۵

بنابراین، در انتخاب مرکب، علاوه بر نیازها و حوایج شخصی، باید امور دیگرى همچون مشارکت اجتماعى و فرهنگى را در نظر گرفت، قطعا اقتصادى که در خدمت مکتب و دین انسان باشد با ارزش‏تر خواهد بود.

_______________________________________________________________

پى‏نوشت‏ها:

۴۵ ـ جعفر الهادی، الشئون الاقتصادیه فى نصوص الکتاب والسنه، اصفهان، کتابخانه امیرالمؤمنین، ۱۴۰۳ق، ص۷۳.

۴۶ ـ عزیزاللّه عطاردی، مسند الامام الکاظم(ع)، مشهد، کنگره جهانى امام رضا(ع)، ۱۴۰۹ق، ج ۲، ص۳۵۹.

۴۷ ـ همان، ص۴۲.

۴۸ ـ حسین بن شعبه حرّانی، تحف العقول، ترجمه احمد جنّتی، تهران، علمیه اسلامیه، ص ۴۸۱.

۴۹ ـ جعفر الهادی، پیشین، ص ۲۹۳.

۵۰ ـ خطیب بغدادی، پیشین، ج ۱۵، ص۱۶.

۵۱ ـ شیخ مفید، پیشین، ج ۲، ص۱۸۴.

۵۲ ـ محمدباقر مجلسی، پیشین، ج ۴۸، ص ۱۵۶.

۵۳ ـ همان، ص۱۳۱.

۵۴ ـ محمدباقر مجلسی، پیشین، ج ۴۸، ص۱۳۱.

۵۵ ـ محمّد مناظر احسن، زندگى اجتماعى در حکومت عبّاسیان، ترجمه مسعود رجب‏نیا، تهران، علمى ـ فرهنگی، ۱۳۶۹، ص۶۱.

۵۶ ـ محمدبن یعقوب کلینی، پیشین، ج ۶، ص۶۴۸.

۵ ـ عزیزاللّه عطاردی، پیشین، ج ۳، ص۴۹.

۵۸ ـ محمّد مناظر احسن، پیشین، ص۵۴.

۵۹ ـ عزیزاللّه عطاردی، پیشین، ج ۳، ص۴۱.

۶۰ ـ محمد مناظر احسن، پیشین، ص۵۴.

۶۱ ـ عزیزاللّه عطاردی، پیشین، ج ۳، ص۲۹.

۶۲ ـ محسن امین، المجالس السنیّه، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، ۱۴۱۳ق، ج ۲، ص۳۷۲.

۶۳ ـ ابن صبّاغ، الفصول المهمّه، قم، دارالحدیث، ۱۳۸۰، ص۲۲۳.

۶۴ ـ ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج ۱۵، ص۲۷۳.

۶۵ ـ شیخ مفید، پیشین، ج ۲، ص۲۳۴.

۶۶ ـ محمدبن یعقوب کلینی، پیشین، ج ۸، ص۸۶.

۶۷ ـ عزیزاللّه عطاردی، پیشین، ج ۳، ص۲۸.

۶۸ ـ محمدباقر مجلسی، پیشین، ج ۴۸، ص۱۰۰.

۶۹ ـ محمدبن یعقوب کلینی، پیشین، ج ۶، ص۵۲۵.

۷۰ ـ عزیزاللّه عطاردی، پیشین، ج ۳، ص ۴۰.

۷۱ ـ همان، ص۶۸.

۷۲ ـ محمدباقر مجلسی، پیشین، ج ۴۸، ص۱۰۲.

۷۳ ـ عزیزاللّه عطاردی، پیشین، ج ۳، ص۸۱.

۷۴ ـ همان، ص۷۷.

۷۵ ـ محمدبن یعقوب کلینی، فروع کافی، ج ۶، ص۳۴۱.

۷۶ ـ همان، ص۳۰۴.

۷۷ ـ همان، ص۶۴.

۷۸ ـ همان.

۷۹ ـ همان، ص ۲۸۸.

۸۰ ـ همان، ص۵۱۲.

۸۱ ـ همان، ص۵۱۵.

۸۲ ـ همان، ص۴۸۸.

۸۳ ـ عزیزاللّه عطاردی، پیشین، ج ۳، ص۲۴.

۸۴ ـ محمدبن یعقوب کلینی، پیشین، ج ۶، ص ۴۷۲.

۸۵ ـ قطب‏الدین راوندی، پیشین، ج ۱، ص۳۱۲.

۸۶ ـ باقر شریف قرشی، پیشین، ج ۱، ص ۱۵۵ / محمدباقر مجلسی، پیشین، ج ۴۸، ص۱۱۰.

۸۷ ـ محمد دشتى و کاظم محمدی، المعجم المفهرس لالفاظ نهج‏البلاغه، قم، نشر اسلامی، ۱۴۰۶ق، ص ۱۰۶۱.

۸۸ ـ جعفر الهادی، پیشین، ص ۴۶۲.

۸۹ ـ محمدباقر مجلسی، پیشین، ج ۴۸، ص۸۶.

۹۰ ـ عزیزاللّه عطاردی، پیشین، ج ۳، ص۶۸.

۹۱ ـ همان، ص۶۹.

۹۲ ـ محمدبن یعقوب کلینی، فروع کافی، ج ۲، ص۲۷۲.

۹۳ ـ همان، ص۲۷۴.

۹۴ ـ عزیزاللّه عطاردی، پیشین، ج ۳، ص ۶۸.

۹۵ ـ محمدبن یعقوب کلینی، فروع کافی، ج ۶، ص۴۵۳.

۹۶ ـ محمدبن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج ۲، ص۱۳۴.

۹۷ ـ عزیزاللّه عطاردی، پیشین، ج ۳، ص۵۵.

۹۸ ـ محمدرضا حکیمى و دیگران، الحیاه، کویت، مکتبهالالنین، ج ۴، ص۳۲۲.

۹۹ ـ محمدبن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج ۶، ص۵۲۵.

۱۰۰ ـ عزیزاللّه عطاردی، پیشین، ج ۳، ص۲۳.

۱۰۱ ـ على‏بن عیسى اربلی، پیشین، ج ۲، ص۷۷۰.

۱۰۲ ـ عزیزاللّه عطاردی، پیشین، ج ۳، ص۴۹.

۱۰۳ ـ محمدبن یعقوب کلینی، فروع کافی، ج ۶، ص۴۸۰.

۱۰۴ ـ همان، ص۴۸۱.

۱۰۵ ـ عزیزاللّه عطاردی، پیشین، ج ۳، ص۲۴.

حق گرایى و باطل ستیزى در سیره امام کاظم(علیه السلام)

اشاره:

هر یک از امامان(علیه السلام) همانند پیامبران(علیه السلام) مظهر اسمى از اسماى الهى هستند که در القاب نام هاى ایشان نمود مى یابد چنان که حضرت موسى(علیه السلام) کلیم الله و حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) حبیب الله و امام على بن موسى(علیه السلام) رضا و امام موسى بن جعفر(علیه السلام) کاظم است. امام موسى کاظم(علیه السلام) همانند دیگر اوصیاى الهى کوشید تا در قول و عمل به عنوان نمونه عینى و شاهد کامل الهى ظاهر شود. زندگى او سرشار از آموزه ها و درس هایى است که مى تواند راهنماى عمل هر یک از افراد و جوامع بشرى باشد. هر کسى که بخواهد در مسیر کمالى قرارگیرد و زندگى فردى و اجتماعى خود را چنان بسازد که احساس خوشبختى کند و هرگونه اندوهى از گذشته و ترسى از آینده خویش بزداید، مى تواند با رجوع به آن بزرگوار، خود را در این حالت قراردهد.

هر یک از امامان(علیه السلام) همانند پیامبران(علیه السلام) مظهر اسمى از اسماى الهى هستند که در القاب نام هاى ایشان نمود مى یابد چنان که حضرت موسى(علیه السلام) کلیم الله و حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) حبیب الله و امام على بن موسى(علیه السلام) رضا و امام موسى بن جعفر(علیه السلام) کاظم است. آن حضرت در برابر بسیارى از مصایب و شدایدى که در زندگى خویش تحمل کرد کظم غیض نموده و با در پیش گرفتن صبر و شکیبایى بى مانند نمونه اى از پایدارى در برابر ظلم و ستم ستمگران و دولت مردان باطل را به همه جهانیان نشان داده است. نوشتار حاضر تلاش مى کند تا صبر و پایدارى آن حضرت(علیه السلام) را براساس سیره و قول ایشان بنمایاند و نشان دهد که چگونه آن حضرت(علیه السلام) در برابر فشارها حکومت هاى ظالم بنى عباسى صبر پیشه کرد و هرگز دمى از مبارزه با ظلم و احقاق حق دست برنداشت. سال هاى زندان هاى مخوف و وحشتناک را تحمل کرد ولى هرگز از راه مبارزه دست نکشید و همواره درپى احقاق حق و بازگو کردن آن و ستیز با باطل بود. با هم این مطلب را از نظر مى گذرانیم.

حق گرایى و حق خواهی، آرمان پیامبران

حق به امرى گفته مى شود که واجب و ثابت است و در اصل به معناى مطابقت و موافقت مى آید. البته این واژه کاربردهاى چندگانه اى دارد که مى توان به ایجاد چیزى براساس حکمت و یا چیزى که براساس حکمت ایجاده شده و یا سخنى که به اندازه و به موقع گفته شود و یا اعتقاد به چیزى چنان که هست (مفردات راغب اصفهانى ذیل واژه حق) اشاره کرد.

در همه این کاربردها اصل مطابقت با واقع هستى مورد توجه مى باشد بر این اساس قرآن گاه خداوند را حق و گاه هستى و آفریده الهى را حق مى شمارد و هر چیزى را که برخلاف آن باشد به عنوان باطل مى شمارد.

قرآن در بیان تمثیلى مى کوشد تا این معنا را به مردم بفهماند که باطل از آن جایى که چیزى جز نیستى نمى باشد مى کوشد تا خود را با آویختن و آمیختن به حق معنا کند و وجود دهد. از این رو باطل همواره به حق مى چسبد تا خودنمایى بلکه وجودنمایى کند. در آیه ۱۷ سوره رعد خداوند به خودنمایى باطل بر محور حق اشاره مى کند و توضیح مى دهد که چگونه باطل همانند حبابى بر آب، سست و پوچ است و بى حق مى ترکد.

از آن جایى که میان حق و باطل هیچ واسطه اى نیست (یونس آیه۳۲) و در زندگى انسان ها آن دو ملازم یک دیگرند (رعد آیه۱۷) براى بسیاری، مشکل جداسازى پدید مى آید؛ ولى از آن جایى که فطرت و طبیعت آدمى براساس حق جویى و حقیقت پذیرى قرارداده شده (بقره آیه۷۱ و نیز انبیاء آیه۵۵) انسان مى تواند با تکیه بر فطرت و طبیعت سالم خویش آن دو را شناخته و با گرایش به حق خود را از گرفتارى هاى باطل و پیامدهاى زیانبار آن در امان نگه دارد.

قرآن بیان مى کند که حق پذیری، تنها رمز سعادت و رهایى انسان ها از آتش دوزخ و خشم الهى است (زخرف آیات ۷۴تا ۷۸) و برانسان است تا در برابر حق تسلیم بوده و آن چه از سوى خداوند از راه آموزه هاى وحیانى به آدمى مى رسد بپذیرد. (یونس آیه۹۴)

دل هاى پاک چون دل هاى پاک پیامبران که براساس فطرت است محل نزول کلام حق الهى است (سبا آیه۴۸) و بر مردم است که از حقى که از سوى خداوند بر دل هاى پیامبران و مردان پاک سیرت الهى فرود مى آید پیروى کنند. (محمد آیه۳)

از آن جایى که حق مطلق، خداوند است و حرکت پیامبران و معصومان(علیه السلام) برمدار حق است، اراده الهى بر این تعلق گرفته است تا در نهایت حق بر باطل پیروز شود و باطل از میان برود. (انفال آیه۷ و توبه آیه۴۸ و یونس آیه۸۲ و شورا آیه۲۴)

حق در تحلیل قرآنى پایه و محور احکام و قوانین وحیانى الهى چون احکام اسلام است (توبه آیه۳۳) و خداوند پیامبرانش را با این هدف فرستاده است تا حق را به مردم معرفى کنند و آن را در جامعه تحقق بخشند. (فتح آیه۲۸)

 ویژگى هاى حق طلبان و باطل ستیزان

حق طلبان کسانى هستند که در برابر هوس ها و تمایلات فسادانگیز باطل گرایان و حق ناپذیران تسلیم نمى شود (مؤمنون آیه۷۰و ۷۱) و همانند حضرت ابراهیم(علیه السلام) جز به حق، روى خوش نشان نداده و با باطل در هر لباس و جامه اى مبارزه مى کنند (بقره آیه۱۳۵ و انعام آیات۷۹ و ۱۶۱ و نحل آیه۱۲۰ و آیات دیگر) دل هایشان در برابر حق نرم است و از سلامت فطرت و صفا بهره مند مى باشند. (حج آیات ۵۲تا ۵۴)

اجتناب از اندیشه هاى سودجویانه (نور آیات ۴۸و ۴۹) در کنار تامل در کیفیت آفرینش (ق آیات۵و ۶)، دورى از هرگونه استکبار (مائده آیه۸۲)، داشتن تواضع و فروتنى (مائده آیه۸۳)، دارابودن سلامت قلب و صفاى باطن (حج آیات۵۳و ۵۴) و علم کامل به وحدانیت خداوندى و توحید مطلق (حج آیه۵۴) از ویژگى هاى حق طلبان است.

حق در اندیشه سیاسى و اجتماعى آموزه هاى قرآنی، محور و میزان قضاوت و نیز حکومت است (اعراف آیه۱۸۱) و کسى که در اندیشه حق و در عمل عامل به حق است، از او چیزى جز عدل و داد بیرون نمى آید و در هیچ اندیشه و عملى راه به انحراف نمى برد و از راه حق و عدالت خارج نمى شود.

این مسئله موجب شده تا در تحلیل قرآنى انسانهاى حق گرا و عدالت ورز همانند باطل گرا و مفسد نباشند و انسان هاى نیکوکار با انسان هاى منحرف و متجاوز و مفسد یکسان شمرده نشوند. (ص آیات۲۷ و ۲۸ و جاثیه آیه۲۱- ۲۲)

حق خواهى و باطل ستیزى امام موسى کاظم(علیه السلام)

امام موسى کاظم(علیه السلام) به سبب مبارزه دایمى در زندگى خویش به این نام شناخته شده است. او توانست با حق خواهى به عنوان هدف آرمانى در زندگى فردى و اجتماعى خویش و ظلم و باطل ستیزی، در چنان جایگاهى قرار گیرد که مصداق بارز کاظم شناخته شود. کاظمیت آن امام همام(علیه السلام) زمانى معناى واقعى به خود مى گیرد که در برابر فشارهاى ظالمان و سختى ها و مصایب بى شمارى که از سوى دشمنان اعمال مى شد صبر و شکیبایى مى ورزد و با کظم و خود نگه دارى و محافظت بر اصول حق و ارزشى به مبارزه خویش ادامه مى دهد.

در سیره امام کاظم(علیه السلام) حق گرایى و باطل ستیزى در عمل اجتماعى و سیاسى از جایگاه خاصى برخوردار است. آن بزرگوار هرگز حاضر نشد تا با همه زندان ها و شکنجه ها دست از حق گویى و حق گرایى برداشته و با باطل کنار آید.

این یوسف علوی، حاضر شد ۷ تا ۱۴ سال در زندان خلفاى زور و باطل بماند ولى دست از مبارزه با ظلم و باطل نشوید و با آنان کنار نیاید.

 محدوده فدک

سران خلافت سلطنتى از آن حضرت خواستند تا دست از حق گویى و مبارزه بکشد و در برابر گرفتن حق و حقوقى هرچند حتى فدک، با خلافت سلطنتى کنار آید. از این رو به ایشان پیشنهاد مى دهند ماهانه حقوقى کلان در اختیارش گذاشته و یا زندگى او را تامین کنند؛ ولى آن حضرت(علیه السلام) همانند حضرت یوسف صدیق(علیه السلام) مى فرماید: رب السجن احب الى مما یدعوننى الیه؛ پروردگار من! زندان در نزد من محبوب تر است از آن چه آنان بدان مى خوانند.

آن حضرت حاضر نمى شود تا دست از حق گویى و حق طلبى و باطل ستیزى بردارد. و لذا در برابر بخشش فدک بیان مى کند که مفهوم فدک در اندیشه سیاسى خلافت ولایى الهی، چیزى جز همه دارالاسلام نیست. بر این اساس هنگامى که از او مى خواهند تا محدوده فدک را نشان دهد تا آن را به عنوان میراث فاطمى(س) بازگردانند، آن حضرت(علیه السلام) همه مرزهاى خلافت سلطنتى از آسیاى میانه تا سند و ایران و شرق و غرب ممالک اسلامى تا آفریقا و اندلس را نشان مى دهد و محدوده فدک را این گونه مشخص مى کند.

هدف، باطل را توجیه نمى کند

حق گرایى و باطل ستیزى در همه وجود امام کاظم(علیه السلام) آن صابر صدیق نبوى(علیه السلام) به خوبى به شکل قول و عمل و گفتار و سیره خودنمایى مى کند.

از نظر آن حضرت(علیه السلام) هرگز باطل نمى تواند راهى به سوى حق باشد و دولت ظالم و باطل نمى تواند عدالت و حق را اجرا کند بر این اساس در اندیشه و تحلیل آن حضرت(علیه السلام) نمى توان به سوى حق با ابزار باطل رسید و اگر کسى بخواهد عدالتى را ایجاد کند و حقى را بر پا دارد نمى تواند از ابزار باطل سود برد. به عبارت دیگر هدف هرچند والا و عالى باشد نمى تواند ابزار باطل را توجیه و به آن جواز استفاده دهد.

در این باره آن حضرت خطاب به یکى از یاران خویش مى فرماید: یا فلان! اتق الله و قل الحق و ان کان فیه هلاکک فان فیه نجاتک و دع الباطل و ان کان فیه نجاتک فان فیه هلاکک؛ خود را از خشم خدا حفظ کن و تقوا پیشه کن و سخن حق را بى پروا و هیچ ترسى بگو هرچند که نابودى تو در آن باشد؛ اما بدان که حق، موجب نابودى تو نیست بلکه آن نجات دهنده توست. اما باطل را همواره رها کن هرچند که به ظاهر نجات تو در آن باشد؛ زیرا هرگز باطل نجات بخش نیست بلکه در نهایت موجب هلاکت تو مى شود.

حق گرایى و حق طلبى و باطل ستیزى هرچند که بهاى سنگینى دارد که باید پرداخته شود ولى آن حضرت(صلی الله علیه و آله) با کاظمیت خویش توانست با صبر و شکیبایی، همه فشارها و اهانت ها و زندان ها را تحمل کند.

قرآن بیان مى کند که حق گرایان همواره از سوى حق ستیزان مورد فشار و تهدید و زندان شکنجه قرار مى گیرند که حضرت یوسف(علیه السلام) و ساحران بازگشته به دین توحیدى موسى(علیه السلام) از آن جمله هستند که در برابر فشارها صبر و تحمل پیشه کردند. حق ستیزان باطل ستیزان را متهم مى سازند (مومنون آیه ۶۹و ۷۰) و اجازه نمى دهند که آنان زندگى خویش را در مسیر کمالى و رشدى طى کنند.

استکبار ورزى و تکبر و خود برتربینى حق ستیزان (یونس آیات ۷۵و ۷۶) و تعصب هاى بى جا (سبا آیه ۴۳) و حسادت (بقره آیه ۱۰۹) و جرم و جنایت و بزهکارى آنان (انفال آیه ۸ و نیز یونس آیه ۸۳) از مهم ترین علل و عواملى است که موجب مى شود تا شخص در رفتار شخصى و اجتماعى خویش به سوى حق ستیزى و باطل متمایل شود.

از این رو حضرت کاظم(علیه السلام) همواره با هرگونه عاملى که موجبات گرایش به حق ستیزى را پدید آورد مبارزه مى کند و از یاران خویش مى خواهد که این گونه عمل کنند و هرگز در هیچ عمل کوچک و بزرگى از حق دست بر ندارند و براى دست یابى به آرامش و آسایش ظاهرى به باطل گرایش نیابند.

آن حضرت(علیه السلام) روش هاى مختلفى را براى احقاق حق و ابطال باطل در پیش گرفت که یکى از آنها نفوذ دادن یاران باوفا و آزموده خویش در دستگاه حکومتى بود تا دوستان ایمانى را یارى کرده و به مردم کمک کنند و جان و مال و عرض ایشان را از ظلم و ستم حاکمان حفظ کنند از جمله این یاران مى توان به على بن یقطین اشاره کرد که با نفوذ در دستگاه حکومتى توانست کمک هاى بسیارى را به مومنان و دفع ظلم کند.

البته این روش مبارزه با ظلم مبتنى بر حق بوده و آن حضرت هرگز از باطل براى دست یابى به حق استفاده نکرد؛ بلکه در همان حال به یاران سفارش مى کرد که هرگز کارى نکنند که براى دست یابى به حقى ظلم و باطلى را مرتکب شوند. بنابراین زمانى که یکى دیگر از یاران خواست تا کارى کند که از نظر امام در حکم بهره گیرى از باطل براى رسیدن به حق بود، او را بر حذر داشت و آن یار باوفا و شیعه واقعى حق و عدالت، نیز شتران خویش را فروخت تا تن به باطلى نسپارد.

امام موسى کاظم(علیه السلام) شیر بیشه امامت و شمشیر آخته اسلام و حق ضد کفر و باطل و ظلم بود این مساله موجب شد تا او را سال ها از زندانى به زندانى منتقل کنند. ولى آن حضرت این سخن شاعر عرب را زمزمه مى کرد: مرا ملامت کردند که تو زندانى شدى (و امامت در میان مردم نکردی) گفتم این که عیب نیست. کدام شمشیر کارى هست که او را در غلاف قرار ندهند. مگر نمى بینى شیر را که به بیشه خود خو مى گیرد و از آن بیرون نمى رود اما درندگان پست و ضعیف هماره آزاد و دایم در تردد و حرکت به این سو و آن سویند.

آن حضرت(علیه السلام) نیز شیرى بود که به زندان افتاد تا علاقه مردم را از وى ببرند و از مقام عظماى ولایت فرو اندازند ولى همه این کارها بى فایده و بى اثر بود؛ زیرا زندانبان او هم که فضل برمکى بود دل در محبت او باخت و در برابر عظمت وى تواضع کرد.

عار نبود شیر را از سلسله

ما نداریم از رضاى حق گله

شیر را بر گردن از زنجیر بود

بر همه زنجیرسازان میر بود

آن حضرت(علیه السلام) حتى در زندان هم میر و والى بر کائنات بود و حتى شیر پرده نیز اسیر اشاره او مى شد. این گونه است که مهر و محبت او هر روز در دل ها بیش تر مى شد و دشمنان به ویژه هارون الرشید این حاکم جور و باطل را مهر و محبت مردمی، سخت به وحشت مى افکند. و لذا او را به شهادت رساندند تا این نور را خاموش کنند و یکى از باطل ستیزان را از میدان به در برند. این در حالى است که شهادت آن حضرت خود آغازى بر پایان حکومت خلافت سلطنتى شد و بزرگ ترین دوران طلایى عباسى آغاز زوال را پذیرفت.

منبع: روزنامه کیهان

گفتگوى هارون با امام کاظم(علیه السلام)

اشاره:

هارون الرشید، از خلفاى بسیار خودخواه و سنگدل عباسى بود، تاریخ مذاکره او را با امام کاظم(علیه السلام) به طور گسترده نقل مى کند، و از قرائن به دست مى آید که این مناظره در شهر بغداد صورت پذیرفته است زیرا فوراً ـ چنانکه مى آید ـ به احضار نوح بن دراج، قاضى کوفه و بصره، و سفیان ثورى فرمان مى دهد، امام کاظم(علیه السلام) در این دیدار، از بسیارى از حقایق پرده برمى دارد که براى خلیفه عباسى کاملاً تازگى داشت. این نوشته مناظره بین امام(علیه‌السلام) با هارون الرشید را بازگو نموده است.

هنگامی که امام(علیه‌السلام) وارد مجلس هارون شد، وى بدون مقدمه رو به امام کرد و چنین گفت:

هارون: آیا امکان دارد که در یک کشور دو خلیفه باشد و براى هر دو خراج حمل بشود.

امام کاظم(علیه السلام):از روزى که پیامبر خدا دار فانى را وداع کرده است به ما تهمت زده اند و این یکى از آن تهمت ها است، چون هارون مى دانست که امام بر خلاف عقیده خود سخن نمى گوید، تا حدى آرام گرفت و مناظره شیرینى میان آن دو آغاز گردید.

هارون: ما فرزندان عباس عموى پیامبر، و شما فرزاندان ابوطالب هستید که او نیز عموى پیامبر بود، بنابراین پیوند ما و شما با پیامبر یکسان است و این که همگى از فرزندان عموهاى پیامبر هستیم، هیچ یک بر دیگرى مزیت ندارد.

امام کاظم(علیه السلام): آنچه مى گویى درست است ولى با یک تفاوت و آن این که: عبدالله پدر پیامبر، و ابوطالب هر دو از یک مادر دیده به جهان گشوده اند، در حالى که عباس از مادر دیگر متولد شده است، بنابراین فرزندان ابوطالب، به پیامبر نزدیک تر از فرزندان عباس هستند.

هارون: با وجود عمو، فرزندان ارث نمى برند و به اصطلاح وجود عمو براى میت، مانع از وارث بودن فرزندان است و پیامبر درگذشت در حالى که عباس عموى او زنده بود و با وجود او، دیگران وارث پیامبر نخواهند بود یعنى، فاطمه دخت گرامى پیامبر، و على همسر او وارث پیامبر نمى باشند.

امام کاظم(علیه السلام): بازدارى عمو از وراثت دیگران بر خلاف کتاب و سنت است، واین بدعت از «عدى» و «تیم» آغاز شده و اموى ها نیز بر آن دامن زدند، و امام على با این بدعت مخالفت ورزید و این مطلب بسیار معروف و مشهور است هم اکنون در کشور اسلامى کسانى هستند بر طبق فتواى امام قضاوت و داورى مى کنند.

هارون: او کیست؟

امام کاظم(علیه السلام): نوح بن دراج که رئیس دادگسترى هر دو استان بصره و کوفه است، البته گروهى نیز بر او از در مخالفت وارد شده اند مانند سفیان ثورى، و ابراهیم مدنى، و فضیل بن عیاض.

هارون: هر دو گروه را احضار کنید، پس از حضور، رو به نوح بن دراج کرد: چرا از رأى مشهور برگشتید؟

نوح بن دراج: به خاطر گفتار پیامبر که فرمود: «اقضاکم على» و گفتار عمر بن الخطاب که گفت:«اقضانا على».

هارون در فکر فرو رفت زیرا در برابر منطق نیرومند، طرف سخن نداشت سپس همگان را مرخص کرد و رو به امام کاظم(علیه السلام) کرد و گفت: در مورد وراثت ما سخنى نیز دارى بگویید.

امام کاظم(علیه السلام): اگر قول مى دهید آنچه که در این مجلس بازگو مى شود در جاى دیگر گفته نشود، من در این مورد نیز سخن دارم.

هارون: با اشاره سر، موافقت خود را آشکار ساخت.

امام کاظم(علیه السلام): پیامبر ولایت را از آن کسانى دانست که پیش از فتح مکه، به مدینه مهاجرت کنند و آیه مبارکه شاهد این گفتار است «وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهَاجِرُوا مَا لَکُمْ مِنْ وَلاَیَتِهِمْ مِنْ شَیءْ حَتَّى یُهَاجِرُوا»[۱] ، «کسانى که ایمان آورده اند، و هجرت نکرده اند هیچ ولایتى از آنان براى شما نیست تا هجرت کنند».

و عموى ما عباس تا فتح مکه دست به هجرت نزد و پس از آن، مکه را به عزم مدینه ترک گفت.

هارون: این مطلب را تاکنون بازگو کرده اى.

امام کاظم(علیه السلام):نه.

هارون: چرا خود را فرزندان پیامبر مى خوانید در حالى که فرزندان على هستید؟

امام کاظم(علیه السلام):هرگاه پیامبر زنده گردد و خواهان ازدواج با دختر شما شود، آیا درخواست او را اجابت مى کنید؟

هارون: البته چه افتخارى بالاتر از این.

امام کاظم(علیه السلام): ولى اگر چنین درخواستى ـ بر فرض محال ـ نسبت به دختران من انجام گیرد من اجابت نمى کنم.

هارون: چرا؟

امام کاظم(علیه السلام): زیرا دختران من اولاد او هستند و نسبت آنان از طرف پدر به او مى رسد.گذشته بر این این قرآن عیسى بن مریم را از ذریه ابراهیم خلیل مى شمارد در حالى که وى از طرف مادر یعنى مریم به ابراهیم مى پیوندد و مى فرماید:

«وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیَى وَ عِیسَى وَ إِلْیَاسَ کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ».[۲]

پیامبر در روز مباهله مأمور شد که به مسیحیان نجران بگوید: «تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکُمْ …»[۳] طرفین همه با فرزندان خود به مباهله بپردازند و در آن روز جز «حسنین» کسى را به میدان نیاورد آیا این گواه بر ذریه بودن آنان براى رسول خدا نیست؟[۴]

پی نوشت:

[۱] . انفال، ۷۲.

[۲] . انعام، ۸۵.

[۳] . آل عمران، ۶۱

[۴] . توحید، صدوق، ج۱، باب۷ ح ۹، ص ۷ و تحف العقول، ص ۴۰۴، احتجاج، ج۲، ص ۳۳۵ـ ۳۴۰.

یک خبر غیبی

اشاره:

غیب مخالف حضور است. حضور هر چیزی با حواس پنجگانه امکان پذیر است. همچنان با علم حصولی نیز  حضور چیزی برای کسی  به  معنای علم به آن تحقق پیدا می کند. اما اگر چیزی با حواس درک نشود وعلم حصولی هم به آن تعلق نگیرد، آن چیز در عالم غیب قرار گرفته و رابطه علمی انسان با آن قطع خواهد بود. با توجه به اینکه خداوند محیط بر همه موجودات است، به همه چیز علم دارد. این علم به اراده و اذن خداوند به انبیاء و اولیاء نیز اعطا شده است که در این نوشته مختصر از علم غیب امام کاظم(علیه‌السلام) سخن گفته شده است.

علی بن حمزه گوید: در محضر موسی بن جعفر (علیه‌السلام) بودیم. مردی از اهل ری بر امام وارد شد که به او جندب می گفتند. سلام کرد و نشست واما (علیه‌السلام) با او احوالپرسی و سؤال و جواب خوبی کرد. آنگاه به او فرمود: ای جندب! از برادرت چه خبر؟

پاسخ داد: در خیر و خوبی است و به شما سلام می‌رساند. امام (علیه‌السلام) : ای جندب! خداوند تو را در مصیبت برادرت بزرگ گرداند.

جندب گفت: نامه‌اش سیزده روز پیش در کوفه به من رسید که در سلامت بسر می‌برد.

امام (علیه‌السلام) : والله او دو روز بعد از نامه‌اش فوت کرد و اموالی را به همسرش داد و گفت: این اموال نزد تو باشد تا برادرم از سفر باز گردد و به او تحویل دهی و همسرش آن اموال را در زمین خانه او قرار داد. وقتی نزد او رفتی با مهربانی رفتار کن و امیدوارش گردان که اموال را بزودی در اختیار تو قرار خواهد داد.

علی بن ابی حمزه گوید: جندب مرد بزرگ و زیبایی بود. وقتی او را پس از وفات امام کاظم (علیه‌السلام) ملاقات کردم از آنچه امام فرموده بود، سؤال کردم. در جواب گفت: به خدا سوگند راست گفت سید و سرور من. چه در مورد نامه و چه درباره اموال کم و زیاد نگفت.[۱]

پی نوشت:

[۱] . بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۶۱.

خبر از آینده

اشاره:

ممکن است برخی بر طبق شواهد موجود از آینده به صورت احتمال خبر بدهد امام این گونه اخبار قطعی الوقوع نیست و احتمال خطا در آن وجود دارد. اما خبر دادن انبیاء و امامان معصوم از آینده با علم قطعی خداوند انجام می گیرد از این رو کمترین احتمال خطا در آن وجود ندارد. خبردادن از آینده از سوی امامان معصوم(علیهم‌السلام) در موضوعات مختلف نقل شده است. در این نوشته بیان گردیده که امام کاظم (علیه‌‌السلام) از آینده منصور و خانواده او خبر داده که با همه جزئیات واقع شده است.

منصور گوید: شنیدم که امام کاظم (علیه‌السلام) پایان عمر یکی از شیعیانش را خبر می‌داد.

با خود گفتم آیا او می‌داند که شیعه‌اش در چه زمانی فوت خواهد کرد؟ که ناگاه مرا مورد توجه قرار داد و گفت: هر کار می‌خواهی بکن که عمر تو به آخر رسیده و کمتر از دو سال دیگر نمانده است. و برادر تو نیز پس از یکماه خواهد مرد و اکثر خانواده‌ات فوت خواهند کرد و جمع آنها متفرق می‌گردد و مورد شماتت دشمنانشان قرار خواهند گرفت بطوری که مورد ترحم دیگران قرار می‌گیرند. حال باز در دل خود شک داری؟

عرض کردم: از آنچه در دل دارم استغفار می‌کنم.

دو سالی نگذشت که منصور فوت کرد و یکماه پس از او برادرش مرد و خانواده‌اش وفات کردند و باقیماندگان او به فقر شدید گرفتار شدند و محتاج صدقه دیگران گشتند.[۱]

پی نوشت:

[۱] . بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۶۸.

نشستن امام کاظم (علیه‌السلام) در میان آتش

اشاره:

عبدالله بن جعفر معروف به عبدالله اَفطَح دومین پسر امام صادق(علیه‌السلام) که پس از شهادت ایشان، ادعای امامت کرد و پیروان او به فطحیه معروف شدند. بخشی از کسانی که به عبدالله گرویدند، به دلیل بی‌بهره بودن او از علوم دینی، بزودی از او برگشتند. عبدالله هفتاد روز پس از ادعای امامت، درگذشت و چون فرزندی نداشت، باقیمانده پیروانش نیز به امامت امام کاظم(علیه‌السلام) بازگشتند. امام کاظم (علیه‌السلام) برای اثبات کذب عبدالله افطح کاری را انجام می دهد که عبدالله افطح از انجام آن عاجز می ماند.

وقتی امام صادق (علیه‌السلام) به شهادت رسید به موسی بن جعفر (علیه‌السلام) وصیت کرد تا بعد از او عهده‌دار مقام امامت گردد. اما برادر او عبدالله افطح که سن بیشتری داشت ادعای امامت کرد.

امام کاظم (علیه‌السلام) دستور داد هیزمهای فراوانی را در وسط منزل او جمع کردند: آنگاه بدنبال برادرش عبدالله فرستاد تا نزد او آید.

عبدالله آمد و نزد آن حضرت نشست در حالی که برخی شخصیتهای بزرگ شیعه در آنجا حضور داشتند. امام (علیه‌السلام) دستور داد هیزمها را آتش زدند. آتش بزرگی شعله‌ور شد و همه هیزمها را در برگرفت. مردم نمی‌دانستند امام کاظم (علیه‌السلام) چه هدفی را از کار خود دنبال می‌کند. وقتی هیزمها سرخ شد امام (علیه‌السلام) در وسط آتشها رفت و تا یک ساعت با مردم از دورن آتش صحبت می‌کرد. آنگاه بلند شد و به درون جمعیت آمد و به برادرش عبدالله گفت: اگر گمان داری که امام بعد از پدرت هستی در این آتشها بنشین!

حاضران گویند: ما دیدیدم که رنگ عبدالله تغییر کرد و در حالی که ردایش بر روی زمین می‌کشید از منزل امام کاظم (علیه‌السلام) خارج شد.[۱]

پی نوشت:

[۱] . بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۶۸.

امام کاظم (علیه‌السلام) و پول و پارچه شطیطه خانم

اشاره:

بعد از رحلت و شهادت هر امامی به علت فضای امنیتی و فشار حکام غاصب تشخیص امام پس از آنان برای شیعیان مشکل می گردید. زیرا امام برحق نمی توانست خود را در ملأ عام معرفی کند. بنابراین امام مجبور می شد که با نشان دادن معجزه و کرامت خود را به شیعیان معرفی نماید. در این نوشته مختصر به داستانی اشاره شده است که کرامت و معجزه امام کاظم (علیه‌السلام) را در این راستا بیان می کند.

 

پس از شهادت حضرت امام جعفر صادق (علیه‌السلام) و اختفای امر امامت و پیدایش جریانهای انحرافی، بزرگان نیشابور خمس و زکات خود را که مبلغ سی هزار دینار و پنجاه هزار درهم و مقداری پارچه بود به محمد بن علی نیشابوری که مردی عالم و خبیر بود سپردند تا به مدینه ببرد و به دست امامٍ بر حق برساند، و برای اینکه امام راستین شناخته شود بسته‌ای شامل ۷۰ ورقه تحویلش دادند که در هر ورق یک سؤال نوشته شده بود و مابقی صفحه برای نوشتن جواب، سفید گذاشته شده بود. هر دو ورقه را با سه بند مثل کمربند پیچیده و بر هر بند مُهری زده بودند تا کسی آنها را باز نکند.

آنان به محمد گفتند:«این نامه‌های سر بسته را به آن کس که مدعی امامت است بده و فردا صحیح و سالم تحویل بگیر، بدون آنکه مهر بندها گشوده شده باشد. جواب‌ها باید زیر هر سؤال نوشته شده باشد. اجازه داری چند بند را باز کنی؛ اگر جواب داده شده بود، اموال را به او بپرداز و گرنه برگردان.»

در این میان پیرزنی به نام شطیطه وارد شد و یک درهم و مقداری پارچه که نخ آن را خودش رشته بود آورد و گفت:«ان الله لا یستحیی من الحق.(خدا از بیان حق حیا نمی کند)، من که جای خود دارم. این گرچه کم است ولی حقی است که بر گردن من است. آن را به امام برسان.»

محمد بن علی نیشابوری می‌گوید:

به مدینه وارد شدم. اوضاع آشفته بود و مبهم. خطر جانی که امام بعد از امام صادق (علیه‌السلام) را تهدید می کرد، جریانهای انحرافی و حرکات جاسوسی دشمن، اختفای دوستان و غربت من کار را مشکل‌تر می‌نمود. مرا پیش عبدالله افطح بردند. او را امتحان کردم و تهی از حقیقت و حقانیت یافتم. نومید و مأیوس شده بودم که پسری به طرفم آمد و گفت:«بیا راهنمائیت کنم.» و مرا به منزل موسی بن جعفر (علیه‌السلام) برد.

وقتی وارد شدم و چشم امام به من افتاد، فرمود:«چرا نومید شده ای؟ چرا سراغ یهود و نصاری رفتی؟ من حجت خدا و ولی حق هستم. مگر ابوحمزه تو را کنار در مسجد النبی ندید و راهنمائیت نکرد؟! بیا، من دیروز جواب مسائل تو را داده ام. اینک یک درهم شطیطه را به من ده.»

از سخن امام بسیار متحیر شدم. پول و پارچه شطیطه را تحویل دادم.

امام آن را گرفت و همان آیه ای را که شطیطه موقع تحویل سهم کم‌ارزش خود قرائت کرده بود تلاوت فرمود:«ان الله لا یستحیی من الحق.» سپس فرمود:«وقتی بازگشتی سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه را که محتوی چهل درهم است به او بده، و همچنین این تکه پارچه را که از کفنهای خود من است و از پنبه قریه خود ما که قریه حضرت زهراست و به دست حلیمه، دختر امام صادق (علیه‌السلام)، رشته شده است؛ و به او بگو پس از رسیدن تو به نیشابور، ۱۹ روز بیشتر زنده نیست. ۱۶ درهم این پولها را خرج کند و ۲۴ درهم می‌ماند که برای صدقات و مایحتاج اوست. و نیز به او بگو که من برای نماز بر جنازه‌اش می‌آیم. ای اباجعفر، هرگاه مرا در نیشابور دیدی، آمدن مرا مخفی بدار که برایت بهتر است.»

سپس تمامی اموال دیگران را برگرداند و فرمود:«نگاه کن ببین جواب سؤالها را داده ایم؟» چند بند را باز کردم، جواب‌ها در پای ورقه نوشته شده بود.

وقتی به خراسان بازگشتم، دیدم تمام افرادی که امام اموالشان را نپذیرفته است، فطحی‌مذهب (طرفدار عبدالله افطح) شده اند و تنها شطیطه بر مذهب حق باقی است. سلام امام را ابلاغ نمودم و پیام و هدایای امام را دادم. تمام حوادث همان‌گونه اتفاق افتاد که امام پیشگویی نموده بود:

امام برای نماز بر جنازه شطیطه به نیشابور آمد و هنگام بازگشت فرمود:«به دوستانت سلام مرا برسان و بگو ما امامان، در هر شهری باشید، حتماً بر سر جنازه های شما حاضر می‌شویم. فاتقوا الله فی انفسکم. (پس تقوا را پیشه خود سازید.)»

منبع:

بحار الانوار، ج ۴۸ ص ۷۳، ح ۱۰۰٫ از مناقب.

داستان هایی از زندگی امام کاظم (علیه السلام)

 

اشاره:

در زندگی انبیاء و  اهل بیت (علیهم‌السلام)  حوادث و وقایعی وجود دارد که در زندگی دیگران شبیه آن به چشم نمی خورد.  امام کاظم (علیه‌السلام) امام هفتم شیعیان در شرایط  و فضای بسیار اختناق آمیز زندگی می کردند. در زندگی آن حضرت داستانهای معجزه آمیز بی شماری اتفاق افتاده که در این نوشته به برخی از آنها اشاره شده است.

 

بررسی و مطالعه سیره و زندگی اولیای الهی از جهات گوناگون دارای اهمیت است؛ تا جایی که می توان گفت مجموعه رفتارها و گفتارهای آنان، درس های آموزنده ای است که در شرایط و موقعیت های گوناگون زندگی، همچون چراغی راه گشا و کارساز است و هرکس می تواند با توجه به ظرفیت و استعداد خاص خویش، در پیش آمدهای مختلف فردی و اجتماعی از آنها استفاده کند. (زمانی، ۱۳۷۸: ۱۳)

بر همین اساس در این نوشتار به بازخوانی چند حکایت و داستان از امام کاظم می پردازیم.

باز شدن غل و زنجیر از دست و پا احمد البزاز نقل کرده است: هارون الرشید، امام کاظم (علیه‌السلام) را به زندان بغداد برد و تصمیم گرفت که ایشان را به شهادت برساند. دو شب پیش از شهادت امام کاظم (علیه‌السلام)، مسیب که از یاران وفادار حضرت بود، نگهبانی زندان را بر عهده داشت.

راوی می گوید: شبی امام به مسیب فرمود: امشب می خواهم از زندان بیرون بروم و باید به جانشین پس از خود وصیت کنم و ارث و میراث امامت را به ایشان تحویل دهم، سپس به زندان باز خواهم گشت.

مسیب عرض کرد: سرورم چگونه در را برای شما باز کنم در حالی که نگهبانان نزدیک در ایستاده اند؟ امام فرمود: نترس، سپس با انگشت خویش به دیوارها و قصرها اشاره کرد و به اذن خداوند تمام آنها با زمین یکسان شدند. سپس به مسیب فرمود در این جا بمان تا زمانی که من بازگردم.

مسیب عرض کرد سرورم چگونه این غل و زنجیرها را از شما باز کنم؟

ناگهان دید که امام (علیه‌السلام) برخاست و تمام غل و زنجیرها از ایشان باز شد و یک قدم برداشت و از نظرم پنهان شد.

مسیب می گوید من همچنان ایستاده بودم؛ ساعتی نگذشته بود که ناگهان قصرها و دیوارها روی زمین سجده کردند. همان وقت سرورم به زندان بازگشت و آن غل و زنجیرها را روی گردن و دست و پای خویش قرار داد…

عرض کردم: ای سرورم در این ساعت به کجا رفتید؟

فرمود: از تمام فرشتگان، انسان ها و اجنه که از دوستان شیعیان ما هستند دیدن کردم و در مورد حجت خدا پس از خودم به آنها سفارش کردم و بازگشتم. (بحرانی، ۱۳۸۹: ۴۹ ـ ۵۰)

محافظت دو شیر از موسی بن جعفر

حمید طوسی نقل می کند: هارون الرشید مرا احضار کرد و دستور داد که به زندان بروم و موسی بن جعفر را به قتل برسانم. هنگامی که به زندان رسیدم وقت نماز بود و موسی بن جعفر به نماز مشغول بود و یک شیر در جانب راست و شیری دیگر در جانب چپ او ایستاده بود، با دیدن این صحنه وحشت کردم و بازگشتم. و آنچه را که دیده بودم برای هارون بازگفتم. هارون چند نفر از معتمدان را همراه من فرستاد تا صحت گفته من به وی ثابت شود. چون به زندان واردی شدیم، دوباره همان شیرها را دیدیم. بازگشتیم و به هارون خبر دادیم. هارون الرشید سوگند یاد کدر که اگر آنچه را که مشاهده کرده ایم برای کسی بازگو کنیم ما را به قتل می رساند. به همین دلیل تا زمانی که هارون زنده بود کسی را از ین واقعه خبردار نکردیم. (اکبرپور، ۱۳۸۱: ۶۱)

نیکی به پسرعمو در لباس قهر از او

امام کاظم (علیه‌السلام) سوگند یاد کرده بود که با محمد بن عبدالله (پسرعموی خویش) سخن نگوید. ابراهیم بن مفضل نقل کرده است: خدمت امام کاظم (علیه‌السلام) رفتیم و به ایشان گفتم شما مردم را به نیکی و صله رحم تشویق می کنید؛ در حالی که خودتان سوگند خورده اید با پسرعموی خویش سخن نگویید.

حضرت فرمود: اینکه من با او سخن نمی گویم به سبب نیکی به اوست؛ زیرا او مرتب درباره من سخن می گوید و از من غیبت می کند. زمانی که مردم متوجه شوند من با او سخن نمی گویم حرف او را درباره من نمی پذیرند و او مجبور می شود از غیبت من صرف نظر کند و این کار، نیکی در حق اوست. (زمانی، ۱۳۷۸: ۶۳)

فروتنی

امام کاظم (علیه‌السلام) به مردی سیاه پوست و زشت رو رسید. بر او سلام کرد و نزدش فرود آمد و مدتی با وی گفت وگو کرد. سپس فرمود که اگر حاجتی برای وی پیش بیاید آن را برآورده می کند. در این هنگام شخصی گفت: سرورم

شما با منزلتی که دارید نزد این مرد می آیید و از نیازهایش سؤال می کنید؛ در حالی که او به شما محتاج تر است؟ امام فرمود: او بنده ای از بندگان خداست که بنابر حکم قرآن، برادر ماست و در زمین حرکت می کند. با او از یک پدر هستیم. شاید روزگار ما را نیازمند او کند و پس از آنکه بر او بالیدیم، ما را در برابر خود متواضع ببیند. (صالحی، ۱۳۸۱: ۳۶)

باخبر بودن موسی بن جعفر از ضمیر اشخاص

شفیق بلخی نقل می کند: در سال صد و چهل و نُه، عزم رفتن به مکه کردم. هنگامی که به قادسیه رسیدم، جوانی خوش سیما دیدم که از قافله کناره گیری کرده بود. با خود اندیشیدم: حتماً این جوان از فرقه صوفیه است و می خواهد از توشه قافله استفاده کند و سپس بگریزد. می روم و او را سرزنش می کنم؛ شاید که پشیمان شود. هنگامی که به او نزدیک شدم نگاهی به من کرد و گفت: ای شفیق، نشنیده ای که خدا فرموده است: «اجتناب کنید از بسیاری از گمان ها که گناه است؟»این سخن را گفت و از نظر ناپدید شد. با خود گفتم: این شخص نام مرا گفت و به آنچه در خاطر من گذشته بود آگاه بود؛ حتماً از صالحان است. هرچه جست وجو کردم او را نیافتم. در منزلی به نام «واقصه» دیدم به نماز ایستاده است؛ در حالی که اشک از چشمانش فرو می ریزد. با خود گفتم می روم و از او طلب عفو می کنم. پس از آنکه صحبتی کرده باشم، رو به من کرد و گفت: ای شفیق، خداوند فرموده است: «من بخشنده ام کسی را که توبه کند و ایمان آورد و عمل نیکو انجام دهد.» سپس برخاست و من را تنها گذاشت. با خود گفتم او از اَبدال است؛ به سبب آنکه دو بار از آنچه در ذهن من گذشت خبر داد. به منزل «زباله» که رسیدیم دیدم که در کنار چاهی ایستاده است و ظرفی در دست دارد و می خواهد از چاه آب بردارد. ناگهان ظرفی که در دستش بود به چاه افتاد. در آن هنگام رو به سوی آسمان کرد و گفت: تویی سیرابی من هرگاه تشنه شوم و تویی سیری طعام من هرگاه گرسنه شوم بارالها جز این ظرف ندارم.

ناگهان دیدم که آب چاه آن قدر بالا آمد که او دستش را دراز کرد و ظرف را برداشت و از آب پر کرد و مشغول گرفتن وضو شد. سپس چهار رکعت نماز به جای آورد. هنگامی که از نماز فارغ شد از ریگ هایی که در صحرا بود مشتی برداشت و در ظرف ریخت و از آن آشامید. پیش رفتم و سلام کردم و گفتم از نعمتی که حق تعالی به تو عطا کرده به من نیز بچشان. فرمود نعمت الهی ظاهر و باطن ما را فراگرفته است و انعام او همیشگی است و تنها با نیت و اخلاص پاک می توان از آن بهره مند شد سپس کوزه را به من داد. هنگامی که نوشیدم هرگز شربتی به آن گوارایی ننوشیده بودم. دیگر تا مکه ایشان را ندیدم. در مکه هنگام طواف آن جوان را دیدم که مشغول انجام دادن طواف است در حالی که افراد بسیاری پیرامون او جمع شده بودند از شخصی پرسیدم این فرد چه کسی است؟ گفت او موسی بن جعفر است. (اکبرپور، ۱۳۸۱: ۱۸ ـ ۲۰)

سخن گفتن امام کاظم (علیه‌السلام) به تمام زبان ها

ابوبصیر نقل کرده است: روزی به امام کاظم عرض کردم که امام زمان را چگونه می توان شناخت؟ امام فرمود: امام زمان را به چند چیز می توان شناخت. یکی از آنها سخن گفتن امام به هر زبانی است. در حال صحبت بودیم که مردی از جانب خراسان آمد و پس از سلام شروع به صحبت کردن به زبان عربی کرد. و حضرت پاسخ او را به زبان خراسانی داد. مرد خراسانی گفت به خدا سوگند من به این جهت با شما به زبان عربی صحبت کردم که تصور می کردم شما زبان خراسانی نمی دانید. اکنون می بینم که شما فصیح تر از من به زبان خراسانی صحبت می کنید. حضرت فرمود: اگر من این زبان را بهتر از تو ندانم پس فضیلت و علم من بر تو چگونه است و چگونه مستحق خلافت و امامت هستم؟ سپس امام فرمود: کلام و زبان هیچ قبیله ای بر ما پوشیده نیست. (اکبرپور، ۱۳۸۱: ۴۱)

عطا و دعای امام کاظم

محمد بن مغیث از کشاورزان مدینه بود. وی نقل می کند: یک سال محصولات زیادی در زمین کشاوری خود کاشتم. آن سال زراعت خوب بود؛ اما هنگام فرا رسیدن محصول، ملخ های بسیار آمدند و تمام زراعت مرا خوردند. در مجموع ۱۲۰ دینار خسارت دیدم. پس از این حادثه در جایی نشسته بودم ناگهان امام کاظم (علیه‌السلام) را دیدم که نزدیک آمدند و پس از سلام از من پرسیدند: از زراعت چه خبر؟ گفتم تمام زراعتم درو شده و ملخ ها ریختند و همه را نابود کردند. امام فرمود: چقدر خسارت دیده ای؟ عرض کردم یک صد و بیست دینار خسارت دیده ام. اما به غلامش فرمود: یکصد و پنجاه دینار همراه دو شتر جدا کن و به او تحویل بده. آن گاه به من فرمود: سی دینار با دو شتر اضافه بر خسارت تو داده ام. عرض کردم مبارک باشد. سپس به امام گفتم به داخل زمین تشریف بیاورید و برای بنده دعایی بفرمایید. امام وارد زمین شدند و در حق من دعا کردند. به برکت دعای امام، آن دو شتر بر اثر زاد و ولد زیاد شدند و آنها را به ده هزار دینار فروختم و زندگی ام پربرکت شد. (محمدی اشتهاردی، ۱۳۷۷: ۱۴۳ و ۱۴۴)

منابع:

  1. محمدی اشتهاردی، محمد. ۱۳۷۷٫ داستان های شنیدنی از چهارده معصوم علیهم السلام. قم: انتشارات نبوی.
  2. سلیمان بحرانی، هاشم. ۱۳۸۹٫ فضایل و کرامات امام کاظم، امام رضا و امام جواد علیهم السلام. ترجمه: سید غریب عاکره مجد، تهران: نشر ارمغان.
  3. اکبرپور، حبیب الله، ۱۳۸۱٫ معجزات امام کاظم (علیه‌السلام). مشهد: نشر دقت.
  4. زمانی، مصطفی. ۱۳۷۸: زندگانی امام کاظم (علیه‌السلام). مشهد: نشر ولایت.

امام کاظم و وضو گرفتن علی بن یقطین

اشاره:

علی بن یَقْطین بن موسی بغدادی (۱۲۴-۱۸۲ق)، محدّث، فقیه، متکلّم و از بزرگان شیعه در دوران امام صادق و امام کاظم(علیه‌السلام). وی اهل کوفه و ساکن بغداد بود. وی با وجود شیعه بودن، از وزیران حکومت عباسی و مورد اعتماد آنان بود. ابن یقطین منزلت والایی نزد ائمه و عالمان شیعه دارد. در نوشتار پیش رو نجات علی بن یقطین از مرگ حتمی با علم امام کاظم (علیه السلام) اشاره شده است.

 

روزی علی بن یقطین به امام موسی کاظم (علیه‌السلام) نوشت:

« روایت درباره وضو مختلف است و هر فرقهای به گونهای خاص وضو می گیرند. می خواهم به خط مبارک خود مرا از حقیقت وضو آگاه نمایی و بنویسی که چگونه وضو بگیرم ».

امام (علیه‌السلام) در پاسخ وی نوشت: «تو را امر میکنم که سه مرتبه صورت خود را بشویی و دستها را از سر انگشتان تا آرنج سه مرتبه بشویی و تمام سر را مسح کنی و ظاهر دو گوش را مسح کنی و پاها را تا ساق بشویی. درست مانند سنیها».

همین که نامه امام (علیه‌السلام) به علی رسید بسیار تعجب کرد و با خود گفت: « عجب! این نوع وضو گرفتن بر خلاف روش ائمه معصومین (علیه‌السلام) است و من مطمئن هستم که این گونه وضو ساختن خلاف شرع است؛ لیکن چون امام مرا به این روش دستور داده است مخالفت نمیکنم تا اینکه سر آن برایم روشن شود ».

از آن به بعد علی بن یقطین مانند سنیها وضو می گرفت! مدتی نگذشته بود که مخالفان شیعه به هارون گفتند: «ای هارون! علی بن یقطین رافضی [۱] است و او در دستگاه خلافت تو نفوذ کرده تا اهداف موسی بن جعفر را محقق سازد». هارون الرشید در خلوت با بعضی از خواص خود گفت: « به من اطلاع داده اند که علی شیعه می باشد در حالی که او وزیر من است و من نمی دانم چگونه از حقیقت امر آگاه شوم.» مشاوران جواب دادند: « او را آزمایش کن تا اطمینان حاصل کنی ». گفت: « چگونه؟ » گفتند: « شیعه با سنی در وضو مخالف است. در پنهانی او را زیر نظر بگیر و ملاحظه نما که آیا به روش سنیها وضو می گیرد یا به گونه  شیعیان ».

هارون این سخن را پسندید. پس علی را طلب کرد و او را در یکی از نقاط نزدیک به خود به کار گماشت، به گونه ای که روز و شب در همان محل باشد و به غیر از یک نفر کسی را در خدمت او نگذاشت. همین که موقع ظهر فرا رسید، غلام آب وضو را برای علی بن یقطین حاضر نمود و درب را بست و رفت. علی بن یقطین به همان روشی که امام (علیه‌السلام) دستور داده بود وضو گرفت و به نماز مشغول گشت. هارون که از روزنه و سوراخ اتاق، مراقب اوضاع بود، پس از تمام شدن وضو و نماز علی نزد او آمد و گفت: «هر که تو را رافضی می داند غلط می گوید» و داستان سخنچینان را نقل کرد. آن گاه گفت: «بعد از این سخن کسی را درباره  تو نخواهم پذیرفت و تو همواره وزیر والامقام من خواهی ماند». در اینجا بود که علی بن یقطین به سر نامه  امام آگاه گشت. فردای آن روز نامه ای از امام (علیه‌السلام) رسید که طریق وضو صحیح و موافق روش معصومین (علیه‌السلام) در آن نگاشته شده بود و تاکید کرده بود که از حالا به بعد باید مانند شیعیان وضو بگیری. زیرا آنچه بر تو می‌ترسیدم گذشت و از این به بعد در امان هستی. [۲] .

پی نوشت:

[۱] دشمنان شیعه، شیعیان را « رافضی » می‌نامند.

[۲] معاجز الولایه، آیت الله کاظمینی، ص ۲۶۲.

منبع: کرامات و مقامات عرفانی امام موسی بن جعفر؛ سید علی حسینی قمی؛ ۱۳۸۲؛ نشر نبوغ.

برگرفته از کتاب دانشنامه امام کاظم (علیه السلام)

ولادت، کودکی، دوران نوجوانی و جوانی امام رضا (علیه‌السلام)

 

اشاره:

در این مقاله مختصر از حوادث ولادت، کودکی، دوران نوجوانی و جوانی امام رضا(علیه‌السلام) سخن گفته شده است. امام رضا (علیه‌السلام) مانند سایر ائمه(علیهم‌السلام) در فضای اختناق و فشار حکومتهای غاصب قرار داشتند. همچنین این امام معصوم مانند همه ائمه اهل بیت در کودکی و نوجوانی نیز دارای خصوصیات و ویژگی های فوق العاده بوده است.

 

هشتمین خورشید فروزان آسمان امامت، حضرت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام)  طبق قول مشهور در یازدهم ذی القعده سال ۱۴۸ هـ ق. در شهر مدینه دیده به جهان گشود.(۱) مادر بزرگوار ایشان به اسامی متعددی خوانده می شدند. از جمله تکتم، خیزران(۲) نجمه خاتون،طاهره و ام البنین.(۳)

دوران پیش از امامت ایشان نیز چون سایر ائمه (علیهم‌السلام) به واسطه اختناق و فشار حکومت خیلی روشن نیست. دوره ولادت، کودکی، نوجوانی و جوانی امام رضا (علیه‌السلام) در شهر مدینه سپری شد. در خصوص ولادت این امام بزرگوار روایتی از نجمه مادر آن حضرت در کتب تاریخی بیان شده است. ایشان می فرماید: «بعد از این که فرزندم علی متولد شد، دو دست خویش را به زمین گذارده بود و در حالی که سرش را به سوی آسمان بلند کرده بود لبهای مبارکش را تکان می داد. گویی با خدای خویش سخنی داشت. پدرش امام موسی کاظم (علیه‌السلام) نوزاد را در آغوش گرفت و به من گفت: ای نجمه این کرامت الهی بر تو مبارک باشد. سپس حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفتند. و با آب فرات کام آن حضرت را برداشته و سپس فرزند را به من برگرداندند.(۴)

علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) همانند سایر ائمه طاهرین از همان دوران کودکی رشد و کمال عقلی و اخلاقی فوق العاده ای داشت. پدرش از خود علاقه و اشتیاق فراوانی نسبت به او نشان می داد و علوم و معارف و اسرار امامت را به وی تعلیم می داد و در تربیت فرزند خویش می کوشید.

امام موسی کاظم (علیه‌السلام) برای آنکه شیعیان پس از شهادتش سرگردان و حیران نگردند، مقام شامخ امامت فرزندش علی را به اصحاب نزدیک و شیعیان خاص و مورد اعتماد گوشزد می فرمود. مفضل بن عمر می گوید: «خدمت امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) مشرف شدم در حالی که فرزندش علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) را در دامنش نشانده بود و می بوسید عرض کردم: فدایت گردم با مشاهده سیمای این کودک علاقه و ارادتی برایش در قلبم ریشه دوانید، که نظیر آن برای احدی جز شما در دلم قرار نگرفته است. حضرت فرمود: نسبت او به من همچون نسبت من به پدرم می باشد. عرض کردم. آیا پس از شما او صاحب امر و حجت خدا بر روی زمین است؟ فرمود: آری هر کسی از او پیروی کند رستگار گردد و هر کسی از فرمانش سرپیچی نماید کافر می گردد.»(۵)

آری حضرت امام رضا (علیه‌السلام) در پرتو تعالیم سازنده و رشد دهنده پدر بزرگوارش نشو و نما نمود. و علوم و فضائل و مکارمی که آن حضرت از پدران ارجمندش به ارث برده بود، از او دریافت نمود و به همین جهت شایستگی مقام امامت را به دست آورد. دوران کودکی و نوجوانی و جوانی امام رضا (علیه‌السلام) مصادف بود با خلافت تعدادی از خلفای عباسی.

هنگام ولادت امام رضا (علیه‌السلام) منصور دوانیقی، خلیفه عباسی، در اوج قدرت و سلطه بود، منصور برای تثبیت پایه های حکومت خویش عده زیادی را به قتل رساند. پس از حکومت ظالمانه منصور پسرش مهدی عباسی روی کار آمد هر چند او در ابتدا به قتل و آزار و شکنجه دست نزد، اما پس از مدتی برنامه های ضد اسلامی خویش را همانند پدرش آغاز کرد.(۶)

حضرت امام رضا (علیه‌السلام) در این زمان دوران نوجوانی خویش را سپری می کرد. حاکم عباسی به فرماندار خویش در مدینه دستور داد امام موسی کاظم (علیه‌السلام) را به بغداد (مرکز حکومت) اعزام نماید.(۷) این مسئله قطعاً باعث حزن و اندوه امام رضا (علیه‌السلام) شد. امام موسی کاظم (علیه‌السلام) به فرزندش اطمینان داد که در این سفر هیچ گونه خطری ایشان را تهدید نمی کند و به زودی به مدینه باز خواهند گشت.(۸)

مهدی عباسی پس از مدتی امام را به مدینه بازگرداند. طولی نکشید که مهدی عباسی به هلاکت رسید.(۹)

سپس هادی عباسی به حکومت رسید (سال ۱۶۹ هـ) در همین زمان بود که حسین بن علی صاحب فخ قیام کرد. در این قیام که در حوالی مدینه اتفاق افتاد رهبر قیام به شهادت رسید و عده کثیری از علویان به اسارت در آمدند و سپس به شهادت رسیدند.(۱۰) با مرگ هادی عباسی برادرش هارون به حکومت رسید. هارون پس از مدتی امام هفتم را به مرکز خلافت جلب نمود و آن حضرت را بعد از چندین سال که زندانی کرد به شهادت رساند.(۱۱) حضرت رضا (علیه‌السلام) با اندوه و تالم این رویدادهای دردناک را که بسیاری از افراد خانواده و بنی اعمام او را به کام خود کشیده بود، مشاهده کرد. تا این که در ۲۵ رجب سال ۱۸۳ هـ پدرش در سن ۵۵ سالگی به شهادت رسید.(۱۲) در این زمان امام رضا (علیه‌السلام) ۳۵ ساله بود. و امامت آن حضرت از همین زمان آغاز گشت.

مسعودی می نویسد: وقتی امام کاظم (علیه‌السلام) را از مدینه به عراق بردند آن حضرت به فرزند بزرگوارش فرمود: تا وقتی من زنده ام باید در دهلیز خانه بخوابی خادم حضرت می گوید: هر شب بستر امام رضا (علیه‌السلام) را در دهلیز خانه می گستردم. در یکی از شبها دیدم حضرت نیامدند تا صبح فردا فرا رسید. (گویی آنحضرت خبردار شدند که پدر بزرگوارشان در عراق به شهادت رسیده اند) از این زمان امامت امام رضا (علیه‌السلام) آغاز گردید.»(۱۳)

پی نوشت:

  1. شیخ مفید، الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، تهران، دارالمفید، بی تا، ج ۲، ص ۲۴۷.
  2. علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه، بی جا، مجمع العالمی لاهل البیت ـ علیهم السّلام ـ ۱۴۲۶ هـ ق. ج ۳، ص ۳۳۶.
  3. فضل الله کمپانی، حضرت رضا(ع)، تهران نشر مفید، چاپ پنجم، ۱۳۷۲، ص ۱۱.
  4. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، ۱۴۰۴ق، ج۱، ص ۳۰ ـ ۲۹.
  5. محمد بن حسن حر عاملی اثبات الهداه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۶، ج ۶، ص ۲۱.
  6. باقر شریف القرشی، حیاه الامام موسی بن جعفر(ع)، بیروت، دارالبلاغه، چاپ اول، ۱۴۱۳ق، ج ۱، ص ۴۴۳.
  7. علی بن حسین مسعودی، اثبات الوصیه، قم، مؤسسه انصاریان، ۱۴۱۷ق، ص۱۹۶.
  8. همان.
  9. همان، ص ۱۹۷.
  10. رضوی اردکانی، سید ابوالفضل، ماهیت قیام شهید فخ، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی، ۱۳۷۰، ص ۱۶۹.
  11. علی بن حسین مسعودی، همان، ص۲۰۰.
  12. علی بن عیسی اربلی، همان، ج ۳، ص ۲۶۲.
  13. علی بن حسین مسعودی، همان، ص ۲۰۰ ـ ۱۹۹.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.