امام مجتبی

نوشته‌ها

صبر در سیره امام مجتبى(ع

اشاره:

زندگى مردان بزرگ خدا همیشه پرحادثه است، حیات درخشان امام حسن(ع) از پرحادثه‏ترین زندگى رادمردان تاریخ است، با این که بیش از ۴۸ سال عمر نکرد، و بر اثر زهرى که مزدوران معاویه به او خوراندند به شهادت رسید، ولى در همین دوران کوتاه، همواره با باطل گرایان حق ستیز در حال نبرد بود، در عصر پدر، دوش به دوش او با منافقان و منحرفان ستیز کرد، در جنگ‏هاى بزرگ جمل و صفّین و نهروان، قهرمانى بی‏بدیل بود، و به طور کلّى نام او در پیشانى قاموس رنج‏ها می‏درخشید. وى در سخت‏ترین و تلخ‏ترین رخدادها پرچم نهى از منکر، مبارزه با نامردمی‏ها و طاغوت زدایى را برافراشت، و براى تثبیت حکومت حق، ایثارها و جانفشانی‏ها کرد.

آنچه بیش از دیگر ویژگی‏هاى امام حسن مجتبى(ع) ـ در زمان حیات و پس از شهادت ـ از برجستگى برخوردار بود، صبورى و حلم آن حضرت بود که تأثیر بسزایى در زندگى وى و پیروانش داشت. امام ـ علیه السلام ـ آن گونه صبور بود که صبورى وى زبانزد عام و خاص شد و ضرب المثل “حِلْمُ الحَسَنیه” درباره وى رواج یافت. در این گفتار برآنیم تا ارجمندى حلم و مفهوم آن را مورد بررسى قرار دهیم، آن گاه نتایج درخشان آن را در زندگى امام حسن(ع) بنگریم.

ارجمندى حلم

خداوند در قرآن، حضرت ابراهیم(ع) قهرمان مبارزه توحیدى را چنین تمجید می‏کند: “اِنَّ اِبْراهیمَ لَحَلیمٌ أَوّاهٌ مُنیبٌ؛۱ همانا ابراهیم داراى صفت حلم و بسیار متوکّل بر خدا و بازگشت کننده به سوى خدا بود.”

در آیه ۱۰۱ صافّات خداوند می‏فرماید: “فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ؛ ما ابراهیم را به نوجوانى داراى حلم بشارت دادیم.”

منظور از این فرزند، حضرت اسماعیل(ع) است، که ابراهیم(ع) از درگاه خدا درخواست فرزندى صالح کرد، و خداوند درخواست او را اجابت نمود، و او را به فرزندى که داراى خصلت والاى حلم است مژده داد، آن فرزند اسماعیل بود، چنان که در ماجراى آن ذبح عظیم، حلم و استقامت و صبر انقلابى خود را به خوبى نشان داد.

واژه “حلیم” پانزده بار در قرآن بیان شده است که در یازده مورد از اوصاف خداوندى برشمرده شده۲ و در دو مورد، از اوصاف ابراهیم(ع) و در یک مورد از وصف اسماعیل(ع) و در موردى دیگر در وصف حضرت شعیب(ع) ذکر شده است.

بنابراین، “حلم” از ارزش‏هاى مهم اخلاقى و اسلامى است، و انسان‏هاى برجسته؛ مانند پیامبران چنین صفتى دارند، و انسان‏هایى که صفت حلم را به طور کامل دارند، مظهر یکى از صفات الهى هستند.

در فرهنگ روایى، روایات بی‏شمارى در تمجید خصلت ارزشمند حلم از پیامبر(ص) و امامان(ع) به ما رسیده که نظر شما را به ذکر چند نمونه جلب می‏کنیم:

امیرمؤمنان على(ع) فرمود: “کَمالُ الْعِلْمِ الْحِلْمُ؛۳ کمال علم به صفت حلم بستگى دارد.”

نیز فرمود: “بِوُفُورِ الْعَقْلِ یتَوَفَّرُ الْحِلْمُ؛۴ آن کس که عقل سرشار دارد، داراى حلم سرشار خواهد شد.”

امام صادق(ع) فرمود:

“اَلْحِلْمُ سِراجُ اللهِ؛۵ حلم، چراغ تابان خدا است.”

مفهوم حلم

لغت شناس معروف قرآن، راغب در کتاب مفردات گوید: “حلم به معناى خویشتن دارى به هنگام هیجان غضب است، و از آن جا که این حالت از عقل و خرد ناشى می‏شود، گاه به معناى عقل و خرد نیز به کار رفته است.”۶

بنابراین، انسان داراى حلم کسى است که در عین توانایى، در هیچ کارى شتاب نمی‏کند، و در کیفر مجرمان شتاب زده نمی‏شود، روحى بزرگ دارد، و بر خشم و احساسات خود، مسلّط است.”

چنان که در روایت آمده، شخصى از امام حسن مجتبى(ع) پرسید: حلم چیست؟ فرمود: “کَظْمُ الْغَیظِ وَ مِلْک النَفْسِ؛۷ فرو بردن خشم، و تسلّط بر خویشتن است.”

بنابراین، آنچه در ترجمه حلم معروف شده و از آن به عنوان “بردباری” یاد می‏کنند، صحیح به نظر نمی‏رسد، زیرا حلم

به معناى تحمّل بار دیگران نیست، بلکه به معناى خویشتن دارى پرصلابت، و نرمش قهرمانانه است، که پایه استوار براى حفظ اخلاق و ارزش‏هاى اسلامى است. بر همین اساس امیر مؤمنان على(ع) فرمود: “لا حِلْمَ کالصَّبْرِ والصَّمْتِ؛۸ هیچ حلمى مانند استقامت و سکوت نیست.” بنابراین، استقامت و کنترل زبان، از شاخه‏هاى مهم حلم است، پس حلم مفهومى ضدّ عجز و تسلیم دارد.

حلم امام حسن (ع)

امام حسن(ع) و سایر امامان(ع) فرهیخته و تربیت شده مکتب قرآن بودند، چنان که در روایت آمده: کنیزى شاخه گلى را به امام حسن(ع) اهدا نمود، آن حضرت او را آزاد کرد، انس بن مالک به آن حضرت عرض کرد: “آیا شما براى یک شاخه گل ناچیز، او را آزاد کردید؟”

“حلم” از ارزش‏هاى مهم اخلاقى و اسلامى است، و انسان‏هاى برجسته؛ مانند پیامبران چنین صفتى دارند، و انسان‏هایى که صفت حلم را به طور کامل دارند، مظهر یکى از صفات الهى هستند.

امام حسن(ع) در پاسخ فرمود: “أَدَّبَّنا اللهُ تَعالى…؛ خداوند ما را چنین تربیت کرده است.” آن جا که می‏فرماید: “اِذا حُییتُمْ بِتَحِیهٍ فَحَیوا بِاَحْسَنِ مِنْها أَوْ رُدُّوها؛ هنگامى که کسى به شما تحیت گوید، پاسخ او را به طور بهتر، یا همان گونه بدهید.”۹ پاسخ بهتر همان آزاد کردن او است.”۱۰

حلم امام حسن(ع) از آیات قرآن نشأت گرفته بود، از جمله از این آیه که خداوند می‏فرماید: “… اِدْفَعْ بِالَّتى هِى اَحْسَنُ فَاِذا الَّذى بَینَکَ وَ بَینَهُ عَداوَهٌ کَاَنَّهُ وَلِى حَمِیمٌ؛ ناپسندى را با نیکى دفع کن، که ناگاه

خصلت حلم امام حسن(ع) در حدّى بود که مروان یکى از دشمنان پرکینه خاندان رسالت، که امام حسن(ع) را بسیار رنج داد و آزرد، گفت: “این کارها را با کسى انجام دادم که حلم و خویشتن‏دارى او با کوه‏ها برابرى می‏کند.”

خواهى دید همان کس که میان تو و او دشمنى است، گویى دوستى گرم و صمیمى است.”۱۱

خصلت حلم امام حسن(ع) در حدّى بود که مروان یکى از دشمنان پرکینه خاندان رسالت، که امام حسن(ع) را بسیار رنج داد و آزرد، گفت: “این کارها را با کسى انجام دادم که حلم و خویشتن‏دارى او با کوه‏ها برابرى می‏کند.”۱۲ به عنوان نمونه نظر شما را به فراز تاریخى زیر جلب می‏کنیم:

پیر مردى ناآگاه از اهالى شام در مدینه، امام حسن(ع) را سوار بر مرکب دید، آنچه توانست از آن حضرت بدگویى کرد، وقتى که فارغ شد، امام حسن(ع) کنار او آمد، و بدو سلام کرد، و در حالى که لبخندى بر چهره داشت به او فرمود: “اى پیرمرد! گمانم غریب هستى، و گویا امورى بر تو اشتباه شده، اگر از ما درخواست رضایت کنى از تو خوشنود می‏شویم، اگر چیزى از ما بخواهى به تو عطا می‏کنیم، اگر از ما راهنمایى بخواهى تو را راهنمایى می‏کنیم، اگر کمک براى باربردارى از ما بخواهى، بار تو را برمی‏داریم، اگر گرسنه باشى تو را سیر می‏نماییم، اگر برهنه باشى، تو را می‏پوشانیم، اگر نیازمند باشى تو را بی‏نیاز می‏کنیم، اگر گریخته باشى به تو پناه می‏دهیم. اگر حاجتى دارى آن را ادا می‏نماییم، اگر مرکب خود را به سوى خانه ما روانه سازى، و تا هر وقت بخواهى مهمان ما باشى، براى تو بهتر خواهد بود، زیرا ما خانه آماده و وسیع، و امکانات بسیار داریم.”

هنگامى که آن پیر ناآگاه این گفتار مهرانگیزِ نشأت گرفته از حلم و صبر انقلابى امام حسن(ع) را شنید، آن چنان دگرگون شد که اشک از چشمانش جارى گردید و گفت: “گواهى می‏دهم که تو خلیفه خدا در زمینش هستى، خداوند آگاه‏تر است که مقام رسالت خود را در وجود چه کسى قرار دهد، تو و پدرت مبغوض‏ترین افراد در نزد من بودید، ولى اینک تو محبوب‏ترین انسان‏ها در نزد من هستی!”

سپس او به خانه امام حسن (ع) وارد شد، و مهمان آن بزرگوار گردید، و پس از مدّتى در حالى که قلبش سرشار از محبّت خاندان رسالت بود، از محضر امام حسن(ع) بیرون رفت.۱۳

فراموش نمی‏کنم هنگامى که حضرت امام خمینى ـ قدّس سرّه ـ در اوایل پیروزى انقلاب در قم تشریف داشتند، روزى جمعى از چماق به دستان بدخواه، از خانه‏اى بیرون آمده و با شعار و داد و فریاد نزدیک بیت امام آمدند، امام اگر اشاره‏اى می‏کرد، مردم به آنها حمله کرده و آنها را تار و مار می‏کردند، ولى امام در عین شجاعت و صلابت بی‏نظیرى که داشت، در این مورد صلاح اسلام را در حلم و صبر انقلابى دید، با حلم کم نظیرى، سکوت کرد، و قریب به این مضمون فرمود: “کارى به آنها نداشته باشید، مسأله به مرور زمان حل خواهد شد.”

همان گونه که امام فرموده بود؛ مسأله به طور طبیعى حل شد. آرى گاهى حلم و صبر انقلابى، این گونه پی‏آمدى درخشان دارد، و کارسازتر از عکس‏العمل‏هاى دیگر خواهد بود.

امام حسن(ع) در عصر حکومت خودکامه معاویه، در وضعیتى قرار گرفت که اگر صلح تحمیلى را (که به معناى آتش بس و متارکه جنگ موقّت، مشروط به شرایط بود) نمی‏پذیرفت، و با خصلت والاى حلم و صبر انقلابى، با آن برخورد نمی‏کرد، کیان تشیع در خطرى عظیم، و جان همه شیعیان در معرض نابودى جدّى قرار می‏گرفت. از این رو، در پاسخ به معترضان فرمود: “واى بر شما! شما نمی‏دانید که من چه کرده‏ام، سوگند به خدا پذیرش صلح من براى شیعیانم بهتر است از آنچه خورشید بر آن می‏تابد و غروب می‏کند….”۱۴

شاید بر همین اساس بود که پیامبر(ص) با بینش جهانى و پیش بینى وسیعى که داشت، در شأن امام حسن(ع) فرمود: “لَوْ کانَ العَقْلُ رَجُلاً لَکانَ الْحَسَن؛۱۵ اگر عقل، خود را به صورت مردى نشان دهد، آن مرد، حسن(ع) است.”

رفتار پرصلابت

پرواضح است که داشتن خصلت حلم، یک قانون غالبى است نه دائمى، باید موارد را شناخت و بر اساس ضوابط اسلامى با آن برخورد کرد، در بعضى از موارد باید سدّ حلم را شکست و فریاد زد و شدّت عمل نشان داد، در آن مواردى که حلم موجب سوء استفاده گمراهان گردد. چرا که همیشه افرادى هستند که از شیوه حلم بزرگان، سوء استفاده می‏کنند، و تا زیر ضربات خردکننده شلاّق مجازات قرار نگیرند، دست از کردار زشت خود برنمی‏دارند، در این گونه موارد باید در برابر آنها شدّت عمل نشان داد، تا ایجاد مزاحمت نکنند، لذا در زندگى امام حسن مجتبى(ع) ملاحظه می‏کنیم، در عین آن که به حلم معروف بود، در بعضى از موارد، فریادى چون صاعقه داشت که تار و پود دشمنان را می‏سوزانید. به عنوان نمونه؛ پس از ماجراى صلح تحمیلى، معاویه به کوفه آمد، و در میان ازدحام جمعیت برفراز منبر رفت، در ضمن گفتارش با گستاخى بی‏شرمانه‏اى از امیرمؤمنان على(ع) بدگویى نمود، هنوز سخن او به پایان نرسیده بود که امام حسن(ع) بر پله آن منبر ایستاد، و خطاب به معاویه فریاد زد: “اى پسر هند جگر خوار! آیا تو از امیرمؤمنان على(ع) بدگویى می‏کنى، با این که

پیامبر(ص) در شأن او فرمود: “مَنْ سَبَّ علیا فَقَدْ سَبَّنى، وَ مَنْ سَبَّنى فَقَدْ سَبَّ الله، وَ مَنْ سَبَّ الله، اَدْخَلَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدا فِیها مُخَلَّدا وَ لَهُ عَذابٌ مُقِیمٌ؛ کسى که به على(ع) ناسزا گوید، به من ناسزا گفته، و کسى که به من ناسزا گوید، به خدا ناسزا گفته، و کسى که به خدا ناسزا گوید، خداوند او را براى همیشه وارد دوزخ می‏کند، و او در آن جا همواره گرفتار عذاب الهى است.”

آن گاه امام حسن(ع) از منبر پایین آمد و به عنوان اعتراض از مسجد خارج شد و دیگر باز نگشت.۱۶

برخوردهاى پرصلابت امام حسن(ع) در برابر معاویه و مزدوران او، بسیار است، که به همین یک نمونه بسنده شد.۱۷

دخالت در سیاست

اینک این سؤال مطرح می‏شود که امام حسن(ع) بعد از شهادت پدر بزرگوارش حضرت على(ع) با آن که آن حضرت ده سال امامت کرد، تنها شش ماه و چهار روز خلافت و حکومت نمود، و سپس از کوفه به مدینه رفت و از سیاست و حکومت دورى نموده و انزوا را برگزید، آیا این روش که نشأت گرفته از حلم او بود، کناره‏گیرى از سیاست نیست؟

پاسخ به طور خلاصه این است که شرایط و جوّى که دشمنان و بدخواهان، و حتّى دوستان، براى آن حضرت ایجاد کردند، آن حضرت را قهرا از سیاست و حکومت دارى کنار زدند، نه این که او خودش کنار رفت، و هرگز حلم او باعث این کار نشد، بلکه شرایط و صلاح اسلام، چنین اقتضا می‏کرد، از این رو در مدینه نیز در فرصت‏هاى مناسب، مطالب را به طور صریح بیان می‏کرد، و با روش معاویه مخالفت می‏نمود، به همین دلیل معاویه نتوانست وجود آن حضرت را تحمّل کند، و با پیام‏هاى محرمانه‏اش، جُعده دختر اشعث را که همسر امام حسن(ع) بود، واداشت تا آن حضرت را مسموم نماید. شهادت جانسوز او بزرگترین دلیل بر دخالت او در سیاست، و صلابت او در طاغوت زدایى است، چنان که حلم او نیز در این راستا بود.

پی نوشت:

۱ ) هود (۱۱) آیه ۷۵٫ در آیه ۱۱۴ سوره توبه نیز نظیر این آیه با اندکى تفاوت آمده است.

۲ ) مانند آیه ۲۲۵ و ۲۳۵ و ۲۶۳ سوره بقره، و ۱۵۵ سوره آل عمران، و… (المعجم المفهرس، ص۲۱۶ و ۲۱۷).

۳ و ۴ ) میزان الحکمه، ج۲، ص۵۱۵ ـ ۵۱۶٫

۵ ) بحار، ج۷۱، ص۴۲۲٫

۶ ) مفردات راغب، واژه حلم.

۷ ) بحار، ج۷۸،، ص۱۰۲٫

۸ ) بحار، ج۷۷، ص۷۸٫

۹ ) نساء (۴) آیه ۸۶٫

۱۰ ) مناقب آل ابی‏طالب، ج۴، ص۱۸٫

۱۱ ) فصّلت (۴۱) آیه ۳۴٫

۱۲ ) منتهى الآمال، ج۱، ص۱۷۱٫

۱۳ ) کشف الغمّه، ج۲، ص۱۳۵؛ بحار، ج۴۳، ص۳۴۴٫

۱۴ ) بحار، ج۴۴، ص۱۹ “واللّه الّذى عَمِلْتُ خَیرٌ لِشِیعتى مِمّا طَلَعَتْ عَلَیه الشَّمسُ اَوْ غَرُبَتْ.”

۱۵ ) فرائد السّمطین، ج۲، ص۶۸٫

۱۶ ) احتجاج طبرسى، ج۱، ص۴۲۰؛ بحار ، ج۴۴، ص۹۱٫

۱۷ ) براى اطلاع بیشتر در این مورد، به کتاب‏هاى زیر مراجعه کنید: احتجاج طبرسى، ج۱، ص۳۹۸ تا ۴۲۰؛ بحار، ج۴۴، ص۷۰ تا ۱۰۹، کشف الغمّه، ج۲، ص۱۴۴ تا ۱۵۲٫

منبع: نشریه پاسدار اسلام ، شماره ۱۸۷

صلح عزّت آفرین، از زبان امام حسن(ع)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(ع) مشهور به امام حسن مجتبی(۳۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰۵۰ق.امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(ص) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(ص) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(ص) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

الف) ریشه‏هاى تعارض (تعارض دائمى صالحان و نا صالحان)

عهده دارى مقام رهبرى امت شایستگی‏هایى را می‏طلبد که بدون آن، «نظام امامت» کارآیى لازم براى تداوم مسیر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و حفظ آن را نخواهد داشت. از نظر امام حسن علیه‏السلام اهل‏بیت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم شایسته‏ترین‏ها براى امامت هستند و نیروهاى ناصالحى که در سطح جامعه دینى حضور دارند، فاقد صلاحیت لازم براى رهبری‏اند.

از نگاه امام حسن علیه‏السلام این دو گروه، در طول تاریخ به هم برخورد کرده‏اند و نتیجه تعارض آنان، خروج شایستگان از نظام حاکمیت و استیلاى ناصالحان بر امت بوده است. در برابر این وضعیّت، صالحان همواره از دو راهکار استفاده کرده‏اند:

۱. اقدامات تاکتیکى، براى رعایت مصالح فعلى و به روز جامعه دینى مبارزه اساسى و پیگیرى هدف اصلی؛ ۲. تلاش براى کسب حاکمیت و رهبرى امت. نمونه‏هایى از سخنان امام حسن علیه‏السلام پیرامون تعارض یاد شده را می‏خوانیم:

۱. قبل از آغاز جنگ

بخشى از سخنان امام حسن مجتبى علیه‏السلام که گویاى تعارض مذکور است، چنین است:

امام حسن علیه‏السلام قبل از جنگ، نامه‏اى به معاویه نوشت و ضمن شرح تعارض جبهه حقّ و باطل، از وى خواست به شایستگى امام، جهت حکومت، احترام بگذارد و دست از تعارض بردارد. حضرت نوشت:

«فلمّا توفّى صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تنازعت سلطانه العرب فقالت قریش نحن قبیلته و اسرته و أولیاؤه و لایحل لکم ان تنازعوا سلطان محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فى الناس و حقّه… فانّک تعلّم انى احقّ بهذا الامر منک عنداللّه و عند کلّ اوّاب حفیظ و من له قلب منیب و اتّق اللّه و دع البغى… و ان انت ابیت الاّ التّمادى فى غیّک نهدتُ الیک بالمسلمین فحاکمتُک حتى یحکم اللّه بیننا و هو خیرالحاکمین؛۱ پس از آنکه محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم وفات یافت، عرب‏ها بر سر فرمانروایى او کشمکش کردند و قریش گفت: ما از قبیله، خویشان و یاران او هستیم. براى شما شایسته نیست که بر سر حق و حکومت او بر مردم، با ما نزاع کنید… عرب‏ها تسلیم شدند. سپس ما با همین دلیل بر قریش استدلال آوردیم؛ ولى آنها همچون عرب‏ها انصاف ندادند… و بر ما با اجتماع به ظلم، مخالفت و با سختى گرفتن چیره شدند… از کشمکش با آنان دست برداشتیم؛ زیرا نگران بودیم که منافقان و آن احزاب از نزاع ما روزنه عیبى در دین خدا بیابند و با آن، دین خدا را بشکنند یا دستاویزى براى فساد خود بیابند.

اى معاویه! امروز انسان از زورگویى تو در شگفت است، چیزى را غصب کرده‏اى که شایستگی‏اش را نداری! نه فضیلت شناخته شده‏اى در دین خدا دارى و نه اثر پسندیده‏اى در اسلام… پس، از ادامه راه باطل دست بکش و مثل مردم با من بیعت کن، چون خودت می‏دانى که من نزد خدا و هر مؤمن توبه کار، خود نگهدار و هرکسى که دل رو به خدا دارد، براى این کار از تو سزاوارترم. از خدا بترس و از شورش دست بردار و خون مسلمانان را نگهدار… در این کار با اهل آن و کسى که شایستگى بیشترى دارد، کشمکش نکن… اگر جز اصرار در گمراهى خود را نخواهى، با مسلمانان براى جنگ تو بشتابم…»

این نامه به خوبى مراحل تعارض صالحان و ناصالحان را از لحظه رحلت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تا لحظه آغاز تعارض عملى امام حسن علیه‏السلام و معاویه، نشان می‏دهد. جالب اینکه معاویه نیز در مقابل می‏کوشد خود را شایسته‏تر نشان دهد و انتخاب خلفاى سه‏گانه را دلیل شایستگى آنان بر خلافت می‏شمارد. وى موقعیت خود با امام حسن علیه‏السلام را به موقعیت پس از پیامبر میان اهل بیت و ابوبکر تشبیه می‏کند و نتیجه می‏گیرد که چون شایستگی‏هاى خودش بیشتر است، بهتر است امام حسن علیه‏السلام با او بیعت کند.۲

۲. بعد از خیانت کارگزاران و فرماندهان

امام بعد از خیانت لشکریان، در نامه‏اى به معاویه نوشت:

«ان هذا الامر لى و الخلافه لى و لأهل بیتى و انّها لمحرّمهٌ علیک و على اهل بیتک، سمعتُه من رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم لو وجدتُ صابرین عارفین بحقّى غیر منکرین ما سلّمتُ لک…؛۳ ولایت و خلافت، متعلّق به من و خاندان من بوده و بر تو و خاندانت حرام است. این را از رسول خدا شنیدم. اگر افرادى صبور و آگاه به حقّم بیابم، آن را به تو نمی‏سپارم…»

پس از صلح، معاویه بر فراز منبر رفت و گفت: «حسن بن على مرا شایسته خلافت دید و خود را براى این امر، صالح ندید.» امام برخاست و بعد از حمد و ثناى الهى و برشمارى فضائل اهل بیت، مانند آیه تطهیر، مباهله، حدیث کساء و… ـ که هریک اشاره‏اى به شایستگی‏هاى غیر قابل انکار اهل‏بیت بر ولایت و رهبرى دارد ـ فرمود:

«انّ معاویه بن صخر زعم انّى رایتُه للخلافه اهلاً و لم ارنفسى لها اهلاً! فکذب معاویه و ایم اللّه لأنا أولى الناس بالناس فى کتاب اللّه و على لسان رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم غیر انّا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین مضطهدین منذ قبض رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ایّها الناس انّه لایعاب احد بترک حقّه و انّما یعاب ان یأخذ ما لیس له…؛۴ معاویه فرزند صخر گمان می‏کند من او را شایسته خلافت دیدم و خود را شایسته ندیدم! او دروغ می‏گوید و سوگند به خدا! من بنابر کتاب خدا و فرموده رسول، از همه مردم به خودشان سزاوارترم؛ جز اینکه ما از زمان رحلت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، پیوسته خوفناک و مورد ستم و آزار بوده‏ایم… ما از کسى نام نمی‏بریم؛ ولى پى درپى به خدا قسم می‏خورم که اگر مردم به فرامین خداى سبحان و پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم گوش می‏دادند، آسمان بارانش را به آنان هدیه می‏کرد و زمین برکاتش را می‏داد و در این امت دو شمشیر اختلاف (جنگ) نمی‏کرد و تا قیامت سرسبز و خرّم بهره می‏بردند و دیگر تو اى معاویه! در آن طمع نمی‏کردى. اما چون [خلافت [در گذشته از جایگاه اصلى خود خارج شد و از پایگاه‏هاى خود دور شد، قریش در آن به کشمکش پرداختند و همچون توپ آن را به هم پاس دادند؛ تا آنجا که تو نیز، اى معاویه و یارانت در آن طمع کردید در حالى که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: هیچ امتى کار خود را به کسى که در میان آنان داناتر از او باشد، نسپرد، مگر آنکه امورشان پیوسته در تباهى و فرومایگى افتاد تا برگردند.»۵

۴. هنگام حضور جمعى نزد معاویه

در جمعى که عبداللّه بن جعفر، ابن عباس، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نزد معاویه بودند، امام حسن علیه‏السلام در پاسخ به سخنان معاویه، چنین فرمود:

«العجب منک یا معاویه و من قلّه حیائک و جرأتک على اللّه حین قلت: قد قتل اللّه طاغیتکم و ردّ الامر الى معدنه. فانت یا معاویه معدن الخلافه دوننا؟ ویل لک یا معاویه و للثلاثه قبلک الذین اجلسوک هذا المجلس و سنّوا لک هذه السنّه. لأقولنَّ کلاماً ما انت اهله و لکنّى اقول لسمعتُه بنو ابى هؤلاء حولى. ان الناس قد اجتمعوا على امور کثیره لیس بینهم اختلاف فیها… واختلفوا فى سنن اقتلوا فیها و صاروا فرقاً للعن بعضهم بعضاً و هى «الولایه» و… نحن نقول اهل البیت انّ الائمّه منّا و انّ الخلافه لاتصلح الاّ فینا… و زعم قوم انّهم اولى بذلک منّا حتّى انت یابن هند تدّعى ذلک…؛۶ کم حیایى و جسارت تو در پیشگاه خدا، جاى تعجب دارد که گفتی: خدا، زورگوى شما را برد و حکومت را به جایگاه اصلی‏اش برگرداند. اى معاویه! آیا تو جایگاه اصلى خلافت پیامبرى و ما نیستیم؟! واى برتو و سه نفر پیش از تو! کلامى می‏گویم که تو اهل آن نیستى، بلکه می‏گویم تا این فرزندان برادرم که در اطرافم هستند، بشنوند. این امت… در موارد بسیارى اجتماع کردند و اختلافى ندارند… و در برخى سنّت‏ها اختلاف کردند و به خاطر آن جنگیدند و فرقه فرقه شدند و برخى برخى، دیگر را لعن کردند و آن طریق ولایت بود… ما خاندان پیامبر می‏گوییم امامان امت از ما هستند و خلافت جز در ما شایسته نیست و خدا در کتاب خود و سنّت پیامبرش ما را اهل آن قرار داده است و علم در ماست و ما اهل آن هستیم و دانش از هر جهت نزد ماجمع است. گروهى پنداشته‏اند که به امامت شایسته‏تر از ما هستند؛ حتى تو اى پسر هند! این ادّعا را دارى…».

در تمام موارد فوق، امام حسن علیه‏السلام بر تعارض تاریخى حقّ جویان و باطل طلبان و صالحان و ناصالحان تأکید و بر جنگ دائمى فاسدان امت، جهت شایسته‏زدایى از مسند حکومت مسلمانان اشاره می‏کند. امام ریشه تعارض خود با معاویه را نیز در همین روند می‏بیند و در واقع، آیندگان را به «جریان‏شناسى» دقیق از دو طیف مذکور فرامی‏خواند.

ب) صلح از زبان امام علیه‏السلام

۱. عوامل بنیادین صلح (دنیا زدگى، عدم دینداری)

اگر در صحنه «عاشورا» دو عامل «دنیازدگى و عدم دیندارى» در نهایت، موجب شهادت امام حسین علیه‏السلام شد و به قول حضرت «مردم بنده دنیایند و شیرینى دین را تنها بر زبان دارند…»۷، همین دو عامل موجب صلح امام حسن علیه‏السلام نیز گردید و امام با همین تعبیر (عبیدالدّنیا) از آنان یاد کرد.۸ امام حسن علیه‏السلام هم دو عامل دنیاگرایى و دین نداشتن را عامل اساسى می‏داند.۹

ما به نقاط اوج این رویکرد مردمى اشاراتى می‏کنیم:

استقبال‏نکردن از حضور در اردوگاه جنگ

امام حسن علیه‏السلام از مردم خواست براى جنگ، راهى «نُخَیله» شوند؛ اما بعد از ۱۰ روز تنها ۴۰۰۰ نفر آمدند. امام به کوفه برگشت و ضمن یک سخنرانى فرمود:

«یا عجباً من قومٍ لاحیاء لهم و لا دین مرّه بعد مرّه ولو سلّمتُ معاویه الامر، فأیم اللّه لانزول فرجاً ابداً مع بنى امیه واللّه لیسومنّکم سوء العذاب حتى تتمنّون ان یلى علیکم جسیّاً. و لو وجدتُ اعواناً ما سلّمتُ له الامر لانّه محرّم على بنى امیه فأفّ و ترحاً یا عبیدالدّنیا…۱۰؛ شگفتا! از مردمى که پی‏درپى، نه حیا دارند و نه دین. اگر کار را به معاویه واگذارم، سوگند به خدا با بنی‏امیه هرگز آسودگى نخواهید دید. آنان چنان شما را بیازارند که آرزو کنید به جاى آنان، زنگى بر شما حکم براند. اگر یاورانى بیایم، خلافت را به او نمی‏سپارم؛ چون حکمرانى براى بنی‏امیه حرام است. اف برشما! اندوه بر شما اى بردگان دنیا…»

بعد از شهادت پدر

امام حسن علیه‏السلام بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه‏السلام براى اصحاب خود سخنرانى کرد و فرمود:

«اَما واللّه ثنانا عن قتال اهل الشام ذلّه و لا قلّه و لکن کنّا نقاتلهم بالسّلامه و الصّبر… ان معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزّ و لا نصفه. فان اردتم الحیاه قبلناه منه و اغضضنا على القذى و ان اردتم الموت بذلناه فى ذات اللّه و حاکمناه اللّه۱۱؛ سوگند به خدا، خوارى و کاستى، ما را از نبرد با شامیان بازنداشت؛ بلکه ما با سلامتى و بردبارى با آنان پیکار می‏کردیم. پس دشمنى، سلامتى را و بی‏تابى بردبارى را فرسوده کرد. شما با ما می‏شتافتید در حالى که دین شما پیش روى دنیایتان بود. اینک دنیاى شما پیش روى دینتان است. ما براى شما بودیم و شما براى ما، ولى امروز علیه ما هستید… همانا معاویه ما را به چیزى فراخوانده که عزّت و عدالت در آن نیست. اگر زندگى دنیا را می‏خواهید، می‏پذیریم و این خار در چشم را تحمل می‏کنیم و اگر مرگ را می‏خواهید، آن را در راه خدا ارزانى می‏داریم و آن را نزد خدا به داورى می‏بریم.»

راوى می‏گوید: همه فریاد زدند: «بل البقیه والحیاه؛ ما ادامه زندگى را می‏خواهیم.»

۲. آثار دنیاگرایى و …

در یک کلام، صلح امام حسن علیه‏السلام معلول دو رویکرد مهمّ دنیاگرایى و ملتزم نبودن به دین توسط مردم، به ویژه خواص است. هر چند این جمله، نقطه ثقل در تصمیم‏گیرى امام است؛ ولى بدان جهت که به مسأله دنیاگرایى مردم و خواص در آن و دوره ـ به مناسبت شهادت امام حسین علیه‏السلام ـ بارها تأکید شده است، ما فارغ از پژوهش در اصل این عوامل، خود را ملزم می‏دانیم که به بررسى آثارى که در پى این دو عامل، در رفتارهاى مردم، به ویژه خواص بروز کرد، بپردازیم.

آثار دنیاگرایى در قالب‏هاى مختلف خود را نشان داد که چهار نمونه از آن را توضیح می‏دهیم:

عمل نکردن به پیمان

ابن اعثم می‏نویسد: سپاه معاویه با لشکر قیس بن سعد به جنگ پرداخت و قیس بعد از حوادثى که براى امام حسن علیه‏السلام اتفاق افتاده بود (زخمى شدن)، در انتظار حضرت بود. بعد از پخش خبر، معاویه پیکى نزد قیس فرستاد و گفت: دست از جنگ بکش تا صحّت گفتار من (زخمى شدن امام تو) برایت ثابت شود. قیس هم دست از جنگ برداشت. پس از آن عراقیان قبیله به قبیله به معاویه می‏پیوستند. قیس جریان را به امام گزارش داد. حضرت به پاخاست و فرمود:

«یا اهل العراق ما اصنع بجماعتکم معى و هذا کتاب قیس بن سعد یخبرنى بان اهل الشرف منکم قد صاروا الى معاویه، اما واللّه ما هذا بمنکر منکم، لانّکم انتم الذین اکرهتم ابى یوم صفّین على الحکمین فلمّا امضى الحکومه و قبل منکم اختلفتم ثم دعاکم الى قتال معاویه ثانیه مکرهین فاخذت بیعتکم و خرجت فى وجهى هذا واللّه یعلم ما نویت فیه. فکان منکم الى ماکان. یا اهل العراق فحسبى منکم لاتفرّونى فى دینى فانّى مسلم هذا الامر الى معاویه۱۲؛ اى اهل عراق! من با شما چه‏کنم؟ این نامه سعد است که می‏گوید بزرگان شما به معاویه پیوسته‏اند. هان! سوگند به خدا! این رفتار از شما ناشناخته نیست؛ زیرا شما همان افرادى هستید که در روز صفّین پدرم را به پذیرش حکمیت واداشتید و بعد از پذیرش، اختلاف کردید. پدرم براى بار دوم شما را به نبرد با معاویه فراخواند؛ ولى سستى کردید، تا او به کرامت خدا (شهادت) پیوست. سپس آمدید و با اختیار با من بیعت کردید، من هم پذیرفتم. و در این راه بیرون آمدم و خدا می‏داند که چه تصمیمى داشتم؛ ولى از شما سرزد آنچه سرزد. عراقیان! دیگر بس است، مرا در دینم فریب ندهید که من این امر را به معاویه واگذار می‏کنم.»

خیانت به امام علیه‏السلام

رویکرد دنیاگرایانه خواص را در «قیام و صلح حسنى» در آینه خیانت‏هایشان می‏توان دید. روح دنیاخواهى چنان در جان لشکر رخنه کرد که معاویه توانست در لحظات آغازین، همه آنها را بخرد. وى به طور پنهانى جاسوسانى را جداگانه نزد عمر بن حریث، اشعث بن قیس، حجر بن حارث و شعب بن ربعى فرستاد و به هریک وعده داد که در صورت کشتن حسن بن على علیهماالسلام بیست هزار درهم، فرماندهى سپاهى از سپاهیان شام و یکى از دخترانش را به او خواهد داد.

امام بعد از آگاهى از این توطئه‏ها بود که زیر لباس خود، «زره» می‏پوشید و یک بار که در نمازتیرى به سویش پرتاب شد، همین زره، جان او را نجات داد. اما بالاخره در نزدیکی‏هاى «ساباط»، شخصى با شمشیر زهرآگین ضربه‏اى به حضرت زد و او را زخمى کرد. به دستور حضرت، او را به «بطن جریحى» که حاکمش عموى مختار بن ابى عبیده بود، بردند. در حقیقت همان روحیه سپاه باطل در ساباط بود که در کربلا نیز حاکم شد و هردو گرفتار یک آسیب تاریخى بودند. امام حسن علیه‏السلام در همان ساباط به مناسبتى فرمود: «واى بر شما! سوگند به خدا! اگر مرا بکشید، معاویه به هیچ یک از وعده‏هایى که براى کشتن من داده است، عمل نخواهد کرد. می‏دانم که اگر دست در دست او بگذارم و با او بسازم، نمی‏گذارد که به دین جدّم بروم و تنها می‏توانم خداى سبحان را بپرستم؛ ولى گویا فرزندان شما را می‏بینم که بر درخانه‏هاى فرزندان آنان ایستاده‏اند و آب و غذا می‏خواهند، ولى آنان دریغ می‏ورزند. پس دورى و دورى بر شما باد با این کردارتان! «کسانى که ستم کرده‏اند، به زودى خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.»۱۳ بعد از این سخنرانى مردم با بهانه‏هایى که به کار نمی‏آید، شروع به عذرخواهى کردند.»۱۴

حارث همدانى هم نقل می‏کند: پس از شهادت امام على علیه‏السلام مردم نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند و گفتند: تو جانشین و وصى پدرت هستی؛ ما گوش به فرمان تو هستیم. حسن علیه‏السلام فرمود: «دروغ می‏گویید، به خدا سوگند! شما به کسى که بهتر از من بود، وفا نکردید، چگونه به من وفا می‏کنید؟ چگونه به شما اطمینان کنم در حالى که دلم به شما اطمینان ندارد که راست می‏گویید. پس قرار ما و شما لشکرگاه مدائن. آنجا نزد من آیید.» پس از اینکه مردم به سردى از پیشنهاد وى استقبال کردند و عدّه کمى در محل حاضر شدند، فرمود: «شما مرا فریب دادید. همان گونه که امام پیش از مرا فریفتید. شما پس از من، همراه کدام پیشوا به پیکار بر می‏خیزید. آیا همراه آن کافرِ ستمگر به نبرد می‏روید که هرگز به خدا و پیامبرش ایمان نیاورد… او و بنی‏امیه جز از ترس شمشیر اظهار اسلام نکردند و چنانچه از بنی‏امیه جز زن سالخورده دندان ریخته‏اى نماند، دین خدا را تحریف شده می‏خواهد، پیامبر خدا چنین فرمود.»

امام حسن علیه‏السلام بعد از این سخنان، گروهى را به فرماندهى فردى از قبیله کِنده به سوى معاویه فرستاد و دستور داد در «انبار»، لشکر بزند و تا فرمان نرسیده، کارى نکند. وقتى معاویه مطلع شد، در نامه‏اى به او نوشت: اگر نزد من بیایى، فرماندهى بخشى از نواحى شامات یا جزیره را ـ که قابل تو را ندارد ـ به تو می‏سپارم.

وى پانصد هزار درهم نقداً فرستاد. او پول را گرفت و با ۲۰۰ نفر از یاران و خاندانش به معاویه پیوست. امام بعد از آگاهى از این خیانت برخاست و فرمود:

«هذا الکندى توجّه الى معاویه و غدر بى و بکم و قد اخبرتکم مرّه بعد اخرى انّه لا وفاء لکم انتم عبیدالدّنیا …؛ این کِندى است که به سوى معاویه رفت و به من و شما خیانت کرد و من بارها به شما گفتم که وفا ندارید و بندگان دنیایید…»

امام شخصى از قبیله مراد را با ۴۰۰۰ نفر فرستاد و از او در حضور مردم خواست خیانت نکند و به خودش هم گفت که به زودى خیانت خواهى کرد. او با سوگندهایى که کوه‏ها تاب آنها را ندارد، قسم یاد کرد که چنین نمی‏کند. اما وقتى به انبار رسید، پیک‏هاى معاویه آمدند و علاوه بر دادن وعده‏ها، پانصد هزار درهم نیز تقدیم کردند. و او هم به پیمان خود وفادار نماند. امام بار دیگر فرمود:

«من بارها به شما گفتم که براى خدا به هیچ پیمانى وفا نمی‏کنید. اینک، این رفیق شما مرادى است که به من و شما خیانت کرد و به معاویه پیوست!»۱۵

۳. مصمّم نبودن به مبارزه

از دیگر عوارض «دنیاگرایى» که گریبان مردم را گرفت، سستى آنان در مبارزه بود؛ به گونه‏اى که امام انگیزه‏اى جدّى در آنان براى مبارزه نمی‏دید. لذا وقتى جاریه بن قدامه نزد امام آمد و بعد از بیعت گفت: چرا نشسته‏ای؟ خدا تو را رحمت کند! حرکت کن پیش از آنکه دشمن به سوى تو راه افتد، ما را به سوى او ببر. امام حسن علیه‏السلام فرمود: «اگر همه این مردم، مثل تو بودند، رهسپارشان می‏کردم، ولى نصف و یا یک دهم مردم، این عقیده را ندارند.»۱۶

۴. سوء قصد به جان امام

در جبهه امام، روحیه «دنیاگرایى» چنان نظام لشکر را از هم پاشیده بود که آنان حتى آماده تسلیم یا قتل امام خود بودند. طبرانى از ابوجمیله چنین نقل می‏کند:

روزى حسن علیه‏السلام با مردم نماز می‏خواند که مردى به او حمله برد و با شمشیر بر ران او زد. حسن علیه‏السلام به سبب آن ضربه چندین ماه بیمار شد. سپس به منبر رفت و فرمود:

«یا اهل العراق اتّقوا اللّه فینا. فانّا أمراؤکم وضیفانکم و نحن اهل البیت الذى قال اللّه عزّوجلّ «انّما یریداللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً۱۷»۱۸؛ اى عراقیان! درباره ما از خدا بترسید که ما امیران و میهمانان شماییم. ما آن خاندانى هستیم که خداى عزّوجلّ فرمود: «همانا خدا می‏خواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه سازد.»

امام حسن علیه‏السلام سخن می‏گفت و مردم می‏گریستند. در همین باره طبرسى از زید بن وهب نقل می‏کند:

حسن بن على علیهماالسلام در (راه) مدائن زخمى شد؛ در حالى که درد می‏کشید، نزد او رفتم و عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! به چه فکر می‏کنی؟ مردم سرگردانند! فرمود:

«ارى واللّه انّ معاویه خیر لى من هؤلاء، یزعمون انّهم لى شیعه ابتغوا قتلى و انتهبوا ثقلى و اخذوا مالى و اللّه لئن آخذ من معاویه عهداً احقن به دمى و آمن به فى اهلى، خیر من ان یقتلونى فتضیّع اهل بیتى و اهلى. واللّه لو قاتلتُ معاویه لأخذوا بعنقى حتّى یدفعونى الیه سلماً. فواللّه لإن اسالمه و انا عزیز خیر من ان یقتلنى و انا اسیر…۱۹؛ سوگند به خدا! معاویه برایم بهتر از آنان است؛ می‏پندارند که شیعیان من هستند، ولى در پى قتل من برآمدند و اموالم را به غارت بردند. به خدا قسم! اگر از معاویه پیمان بگیرم که خونم را حفظ کنم و خاندانم را در امان دارم، بهتر است تا اینان مرا بکشند و خاندانم را تباه سازند. سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می‏کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد و این منّت او ننگ بنی‏هاشم تا پایان روزگاران باشد، جنگى که معاویه و نسل او پیوسته بر زنده و مرده ما بر زبان رانند…».

۳. آثار رفتارهاى دنیاگرایانه

الف ـ تنها ماندن امام

هرچند تعارض در جبهه صالحان و فاسدان، از نظر امام حسن علیه‏السلام تاریخى است، اما مسأله اساسى و آنچه سرنوشت این تعارض را رقم می‏زند، مربوط به جبهه داخلى است و آن هم دنیاطلبى و عدم دیندارى است؛ دو نقطه ضعفى که آثار زیانبارى در رفتارهاى عوام و خواص از خود به جاى گذاشت و سرانجام به ضعف شدید جبهه صالحان انجامید. از این منظر است که امام حسن علیه‏السلام تنها و بی‏یاور می‏ماند؛ به گونه‏اى که حضرت بارها به این حقیقت تلخ اعتراف می‏کند؛ از جمله می‏توان به موارد زیر اشاره کرد:

در آغاز جنگ

بعد از حرکت لشکر معاویه به سوى عراق و رسیدن به پل «منیح»، حجر بن عدى از سوى امام مردم را در مسجد گرد آورد. امام بعد از حمد و ثناى الهى آنان را تهییج کرد تا به نخیله بروند؛ اما مردم ساکت ماندند و کسى حرفى نزد. عدى بن حاتم برخاست و گفت: «من فرزند حاتم هستم. سبحان اللّه چقدر سکوت شما زشت است. آیا به امام و فرزند پیامبر خود پاسخ نمی‏دهید؟ سخنوران مُضَر کجایند؟ مسلمانان کجایند؟…» سپس رو به امام حسن علیه‏السلام کرد و آمادگى خود را اعلام نمود و این گونه بود که سپاه به مرور تکمیل شد.۲۰

بعد از صلح

امام حسن علیه‏السلام بعد از صلح با معاویه نیز بر این حقیقت تلخ، حتى نزد معاویه، تصریح نمود و فرمود: «بنی‏اسرائیل، هارون را رها ساختند، با اینکه می‏دانستند او جانشین موسى است، و از سامرى پیروى کردند و این امت نیز پدرم را رها و با غیر او بیعت کردند…رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با اینکه قوم خود را به خداى متعال فرا می‏خواند، از آنان فرار کرد تا به غار [ثور [رفت، و چنانچه یارانى می‏یافت، فرار نمی‏کرد. پدر من نیز چون آنان را سوگند داد و از آنان یارى خواست و یاری‏اش نکردند… و [خدا] پیامبر را چون داخل غار شد و یارانى نیافت، آزاد گذاشت، به همین سان امّت پدرم و مرا رها و با تو بیعت کردند، از جانب خدا دستم باز است و همانا اینها سنّت‏ها و نمونه‏هایى است که یکى پس از دیگرى می‏آید.»۲۱

در برابر اعتراض‏ها

سالم بن ابى جعد نقل کرده است: یکى از ما نزد حسن بن على علیهماالسلام رفت و گفت: اى فرزند رسول خدا! آیا ما را خوار کردى و برده ساختی؟ دیگر کسى با تو نیست. امام فرمود: چرا؟ گفت: به خاطر سپردن خلافت به این طاغوت. امام فرمود:

«واللّه ما سلّمتُ الامر الیه الاّ انّى لم اجد انصاراً ولو وجدتُ انصاراً لقاتلتُه لیلى و نهارى حتى یحکم اللّه بینى و بینه. ولکنّى عرفتُ اهل الکوفه و بلوتهم و لایصلح لى منهم من کان فاسداً اِنّهم لا وفاء لهم و لا ذمّه فى قول و لا فعلٍ انّهم لمختلفون و یقولون لنا: انّ قلوبهم معنا و انّ سیوفهم لمشهوره علینا۲۲؛ سوگند به خدا! حکومت را به او نسپردم مگر آنکه یارانى نیافتم و اگر یاورانى داشتم، شب و روزم را با او می‏جنگیدم؛ تا خدا میان من و او داورى کند؛ ولى من کوفیان را شناختم و آزمودم. فاسدانشان شایسته من نیستند و آنان وفا ندارند و در سخن و کار خود بی‏تعهدند و نیز دوچهره‏اند؛ به ما می‏گویند: دل‏هاى ما با شماست، و شمشیرهایشان برما آمخته است.»

سخن از بی‏یاورى در آیینه دعا

آن حضرت حتى در دعاهایش نیز از این درد بزرگ، که مانع تحقّق یافتن حکومت به دست وى شد، سخن می‏گوید:

«تشهد الانفعال و تعلم الاختلال و ترى تخاذل‏اهل الخبال و جنوحهم الى ما جنحوا الیه من عاجل فانّ و حطام عقباه حمیم آن و قعود من قعد و ارتداد من ارتدّ و خلوى من النّصّار و انفرادى من الظّهّار و بک اعتصم و…۲۳؛ (خدایا) تو انفعال (درماندگی) را می‏بینى و از هم پاشیدگى و دست کشیدن نابکاران و گرایش انسان به دنیاى فانى و حُطامى که سرانجام آن آتش سوزان است و نیز نشست نشستگان و ارتداد مرتدان و تنها ماندنم از یاران و پشتیبان را می‏دانى. و به تو پناه می‏برم و به ریسمان تو می‏آویزم و برتو توکل می‏کنم. خدایا! تو می‏دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم؛ تا حرمتم شکست و تنها ماندم. سپس راه پیشینیان خود را ـ که باز داشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد ـ پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیاى خود نگهبانى کردم…»

ب. نا امیدى از وصول به هدف (احیاى حق و امحاى باطل)

بی‏گمان، پى آمد تنهایى و بی‏یاور بودن، نا امیدى از ادامه راه بود و امام به ناچار از پیگیرى هدف اصلى خود باز می‏ماند. آن حضرت هنگام امضاى صلحنامه به این واقعیت چنین اشاره می‏کند:

«اما بعد فانّ خطبى انتهى الى الیأس من حق احییته و باطل امیته و…۲۴؛ اما بعد، اینک پیش آمد من، به نا امیدى از حقّى که زنده دارم و باطلى که بمیرانم، رسید…»

ج. اتخاذ موضع تاکتیکى (صلح)

این بخش از تصمیم امام که پیامد طبیعى حوادث قبلى و سرانجام نا امیدى وى از وصول به هدف نهایى با جنگ بود، معرکه آراى صاحب نظران موافق و مخالف است و اساساً داورى ارزشى در این بخش، باعث شده است که مؤلفان و محققان از «طى مسیرى که به صلح انجامید» غافل بمانند و تمام توان خود را تنها به این بخش معطوف دارند. اینکه صلح امام حسن علیه‏السلام یک اقدام تاکتیکى بود، حقیقتى است که جاى شک در آن نیست و تمام روایاتى (از امام حسن علیه‏السلام ) که در آنها می‏گوید «اگر یارانى داشتم، صلح نمی‏کردم…»، گویاى این است که امام صلح را به عنوان تصمیم اصلى اتخاذ نکرده، بلکه طبق وضعیت موجود، ناچار به استفاده از آن شده است. آن حضرت در پاسخ به زید بن وهب جهنیّ این حقیقت را فاش می‏کند و می‏فرماید:

«سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می‏کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد.»۲۵ ما به این موضوع در بحث مشروعیت تصمیم امام بیشتر خواهیم پرداخت.

مبانى مشروعیت صلح

امام حسن علیه‏السلام در برابر پرسشگران، از همان لحظات اولِ تصمیم به صلح، پاسخ‏هاى متفاوتى ارائه کرده است، که برخى به مشروعیت و مبانى پذیرش صلح برمی‏گردد و برخى به آثار آن. در بخش اول نیز حضرت به فراخور حال و مقام، پاسخ‏هاى متناسبى داده است که به چهار مورد از آنها اشاره می‏کنیم:

لزوم تداوم وظیفه امامت (مبارزه با ارتجاع در شکل مقتضی)

روشن است که «نظام امامت» به اذن الهى و دستور رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، جهت مبارزه با مرتجعانى بود که قصد داشتند نظام اسلامى پیامبر را که در همه ابعاد دست به «اصلاحات» زده بود، به همان نظام جاهلى برگردانند. این نظام اگر به حاشیه رانده نمی‏شد، می‏توانست مانع ارتجاع‏هاى مختلف شود، اما در پى همان تعارض تاریخى حقّ و باطل، نظام امامت به حاشیه رانده شد و مدیریت حکومت از دست آنان خارج گشت و مرتجعان (به خصوص بنی‏امیه) در ارکان حکومت، نفوذ اساسى کردند. در این میان روش هر امام در برابر مرتجعان، متناسب با شرایط آنان بود، با حفظ اصل وظیفه یعنى ارتجاع ستیزى.

امام على علیه‏السلام با سه جنگ در برابر ناکثین، قاسطین و مارقین، به شیوه جنگ با مرتجعان روى آورد و وظیفه ارتجاع ستیزى خود را در این شکل انجام داد.۲۶ حال امام حسن علیه‏السلام نیز موظّف است براى انجام وظیفه ارتجاع ستیزى، قالب مناسبى بیابد. ابتدا وى نیز مانند پدر (براى شکست رجعت طلبان) به مبارزه و جنگ روى آورد؛ ولى به دلیل ضعف جبهه داخلى (دو رویکرد عمده دنیاگرایى و باور نداشتن دین و پیامدهاى آن) مجبور شد شیوه خود را عوض کند و براى ماندگارى نظام امامت (نه خود)، شیوه‏اى جدید برگزیند. حقیقت این است دوره‏اى که امام حسن علیه‏السلام در آن به سرد می‏برد، دوران اوج تعارض با حاکمیت امامت بود. و قبل از آن، از ماه صفر سال ۱۱ تا ۳۶ هجرى، به مدت ۲۵ سال نظام ارتجاع توانسته بود، دوران نفوذ در حاکمیت را طى کند و از سال ۳۶ تا ۴۰ هجرى به مدت ۴ سال و اندى در میدان تعارض عملى با «نظام علوى» تجربیات زیادى اندوخته بود. و چنین مرتجعانِ با تجربه‏اى بودند که رویاروى امام حسن علیه‏السلام قرار داشتند. بنابراین، جبهه امام که توان مبارزه نظامى را نداشت، ناچار به یک اقدام هوشمندانه، یعنى صلح شد که نتیجه آن، بقاى نظام امامت جهت مبارزات آتى (به محض فراهم آمدن شرایط) بود. امام حسن علیه‏السلام بارها به این مسأله اساسى (لزوم تداوم وظیفه نهضت ضدّ ارتجاعی) اشاره کرد و در موقعیت‏هاى مختلف از آن سخن گفت؛ از جمله صدوق از ابوسعید عقیصا نقل می‏کند:

به حسن بن على بن ابیطاب علیهم‏السلام عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! چرا با معاویه سازش و صلح کردى، با اینکه می‏دانستى حق با توست نه او، و معاویه گمراه و ستمگر است؟!

امام فرمود: «آیا من حجّت خداى سبحان و پس از پدرم امام بر خلق خدا نیستم؟ گفتم: آرى. فرمود: آیا من همان نیستم که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در حق من و برادرم فرمود: «حسن و حسین دو امامند چه قیام کنند و چه بنشینند»؟ گفتم: آرى. فرمود: پس من امامم، خواه قیام کنم و یا بنشینم… اباسعید! اگر من از سوى خداى سبحان امامم، نباید نظرم را (در صلح یا جنگ) سبک بشمارید، هرچند حکمت کارم روشن نباشد.»۲۷

بر این اساس، اصل «امام بودن» را مورد تأکید قرار می‏دهد. و طبیعتاً کسى که امام است، به حکم وظیفه، تداوم نهضت ضدّ ارتجاعى و… را باید ادامه دهد؛ در هرشکل و صورتى که مقدور باشد و به تعبیر امام و رسول اکرم این وظیفه، گاه با قیام و گاه با قعود.

به عبارت دیگر، جنگ و صلح هردو قالب انجام وظیفه‏اند و به تنهایى موضوعیتى ندارند، آنچه مهم است، اصل وظیفه (امامت) است و قالب‏هاى مبارزه، فرع آن است.

بیعت بر جنگ و صلح

از آنجایى که مسلمانان هنگام بیعت با امام حسن علیه‏السلام برجنگ و صلح بیعت کرده بودند، در واقع از لحاظ حقوقى متعهد شده بودند که تصمیم‏هاى امام را محترم بشمارند. از این رو امام هم هنگام بیعت گرفتن بر این مسأله (بیعت بر جنگ و صلح) توجّه و تأکید داشت و هم در برابر متعرّضان آن را یادآور می‏شد و از لحاظ حقوقى آنان را ملزم به پذیرش عواقب تعهّدپذیرى خودشان می‏کرد. آن حضرت بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه‏السلام فرمود:

«ألا و قد علمتم انّ امیرالمؤمنین علیّاً حیّاً و میتاً، عاش بقدر و مات بأجل و اِنّى أبایعکم على ان تحاربوا من حاربتُ و تسالموا من سالمتُ۲۸؛ هان! دانستید که امیرمؤمنان على علیه‏السلام در زندگى و مرگ به اندازه (الهی) زیست و به اجل (خداوندی) وفات کرد. اینک من با شما بیعت می‏کنم که با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هر کسى آشتى کردم، صلح کنید.»

دینورى می‏نویسد: بعد از شهادت على علیه‏السلام مردم براى بیعت نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند. او دستش را باز کرد و فرمود: آیا با من بیعت می‏کنید که گوش کنید و فرمان برید و با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هرکس آشتى کردم، صلح کنید؟ مردم به تردید افتادند و بیعت نکردند. حسن علیه‏السلام هم دستش را جمع کرد. آنان نزد حسین علیه‏السلام آمدند و گفتند: دست بگشا که با تو بر آنچه با پدرت بیعت کردیم و نبرد با شامیان که حلال کنندگان خون و گمراهانند، بیعت کنیم. حسین علیه‏السلام فرمود: خدا نکند که تا حسن علیه‏السلام زنده است، با شما بیعت کنم. آنان نزد حسن علیه‏السلام برگشتند و طبق شرط او بیعت کردند.۲۹

آن حضرت حتى هنگام گسیل داشتن مردم براى نبرد با معاویه نیز یادآور نوع بیعت شد و فرمود: «اى مردم! شما بامن بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم.»۳۰

و بعد از زخمى شدن در ساباط، فرمود: «با من پیمان بستید که در صلح باشید با هرکه من با او در صلحم و بجنگید با هرکه من با او بجنگم. اینک به من گزارش رسیده است که بزرگان شما نزد معاویه می‏روند و بیعت می‏کنند…»۳۱

و خلاصه براى حاضران در مجلس معاویه بعد از صلح نیز اعلام کرد: «اى مردم! خدا نخستینِ شما را با اوّل ما هدایت کرد و خون شما را با آخر ما حفظ فرمود. و من بر عهده شما بیعتى داشتم که با هر که جنگیدم، بجنگید و با هرکه صلح کردم، صلح کنید. اینک با معاویه صلح و بیعت می‏کنم، شما نیز بیعت کنید.»۳۲

مسأله قضا و قدر الهى

امام حسن علیه‏السلام در موارد متعدّدى نیز با مطرح کردن مسأله «قضا و قدر الهى» کوشید مشروعیت صلح را براى گروه‏هایى از مخاطبان خود تبیین کند. طبیعى است که قضا و قدر الهى به معناى جبر و مجبور بودن انسان نیست و امام علیه‏السلام در عین حال، تمام حوادث را در حیطه و محصول اختیار و عقل انسان‏ها می‏دانست؛ از این رو در جواب حسن بصرى نوشت:

«هرکس به تقدیر خیر و شر ایمان نیاورد، خدا می‏داند که کافر است و هرکس گناهان را به خدا واگذارد (خود را مجبور بداند)، تبهکار است. همانا خدا نه از روى اجبار اطاعت شود و نه از روى شکست نافرمانى گردد. خدا بندگان را در مملکت وجود، بیهوده رها نکرده است؛ بلکه او مالک هرچیزى است که به آنها داده و توانا بر هر قدرتى است که به آنان بخشیده است. خدا بندگان را از روى اختیار فرمان داده و از روى هشدار بازداشته است. پس اگر بخواهند فرمان برند، باز دارنده‏اى نمی‏یابند و اگر بخواهند نافرمانى کنند و خدا بر آنان (بخواهد) منّت نهد و بین آنان و معاصى قرار گیرد، انجام می‏دهد و اگر انجام ندهد، این گونه نیست که آنان را با بازور و اکراه برگناه واداشته است؛ بلکه منّت بر آنان گذاشت که بیناشان ساخت و آگاهشان کرد، هشدارشان داد و امر و نهى کرد. نه بر آنچه فرمانشان داد، مجبورند ـ تا همچون فرشتگان باشند ـ و نه از آنچه بازشان داشت. و خدا حجّت‏هاى رسایى دارد که اگر بخواهد، همه شما را هدایت می‏کند…»۳۳

با این توضیح پیرامون قضا و قدر از زبان امام حسن علیه‏السلام ، نمونه‏هایى از استناد صلح و سپردن حکومت به معاویه، به قضا و قدر را مرور می‏کنیم.

امام باقر علیه‏السلام فرمود: یک نفر از یاران امام حسن علیه‏السلام به نام سفیان بن لیلى که بر شتر خود سوار بود، نزد امام حسن علیه‏السلام ـ که جامه به خود پیچیده و در حیاط نشسته بود ـ آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین…! امام فرمود: توچه می‏دانى که چرا این کار را کردم؟ از پدرم شنیدم که فرمود: رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «روزها و شب‏ها سپرى نمی‏شود مگر آنکه مردى گلو گشاد و سینه فراخ (معاویه) که می‏خورد و سیر نمی‏شود، امر این امت را به دست می‏گیرد.» از این رو چنان (صلح) کردم.۳۴

در جواب سلیمان بن صرد که بزرگ مردم عراق بود، نیز فرمود: «از خدا بترسید و به قضاى او خرسند باشید و امر خدا را بپذیرید.»۳۵

و آن گاه که در برابر سؤال زید بن وهب جهنیّ قرار گرفت، فرمود:… سوگند به خدا! من چیزى از منبعى موثّق می‏دانم (که تو نمی‏دانی). امیرمؤمنان روزى مرا شادمان دید و فرمود: «حسن جان! شادمانى می‏کنى، چگونه خواهى بود وقتى پدرت را کشته ببینى یا فرمانروایى جهان اسلام را بنی‏امیه به دست گیرند؛ امیرشان آن گلو گشادِ روده فراخ است که می‏خورد و سیر نمی‏شود، می‏میرد و در آسمان یاور و در زمین عذرى ندارد. پس بر شرق و غرب آن چیره گردد، در حالى که مردم از او فرمان برند و پادشاهی‏اش به درازا کشد. بدعت‏ها و گمراهی‏ها پدید آورد؛ حق و سنت رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را بمیراند… این گونه خواهد بود تا در آخرالزمان و سختى دوران و نادانى مردمان، خدا رادمردى را برانگیزد…»۳۶

ابن اعثم می‏گوید: «حجر بن عدى گفت: سوگند به خدا! دوست داشتم همه می‏مردیم و این روز را نمی‏دیدیم! زیرا ما به آنچه دوست نداشتیم، خوار و زبون شدیم و آنان به آنچه دوست داشتند، شادمان شدند.

چهره حسن علیه‏السلام برافروخته شد و از مجلس معاویه برخاست و به منزل رفت. سپس سراغ حجربن عدى فرستاد و فرمود: حجر! من در مجلس معاویه سخن تو را شنیدم؛ این گونه نیست که همه چون تو بخواهند… در همین حال، سفیان بن لیلى آمد و گفت: سلام بر تو اى خوار کننده مؤمنان… امام حسن علیه‏السلام فرمود: فلانی! رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم از دنیا نرفت تا برایش از پادشاهى بنی‏امیه پرده برداشتند و او آنان را دید که یکى پس از دیگرى بر منبرش بالا می‏روند و این بر او گران آمد. پس خداى متعال این آیات را فرستاد و فرمود: «انّا انزلناه فى لیله القدر و ما ادراک ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر»خدا می‏فرماید: شب قدر از هزار ماه سلطنت بنی‏امیه بهتر است.

حسین علیه‏السلام به برادرش حسن علیه‏السلام رو کرد و فرمود: سوگند به خدا! اگر همه آفریده‏ها جمع شوند و بخواهند جلوى آنچه را انجام شده است، بگیرند، نمی‏توانند…»۳۷

داشتن حکمت و مصلحت

هرچند اصلی‏ترین عامل مشروعیت صلح، همان عامل پیشین است، اما عوامل دیگرى هم در کلام امام به چشم می‏خورد؛ مانند داشتن مصلحت و حکمت. امام بارها به این موضوع تأکید کرده است که مصلحت و حکمت این کار هرچند پنهان، ولى خیلى مهم است و این، خود عاملى براى مشروعیت صلح است. امام گاه تنها به عنوان حکمت و مصلحت داشتن، اکتفا می‏کرد و گاه برخى از حکمت‏ها و مصلحت‏ها را که در واقع همان آثار مثبت صلح بودند، تشریح می‏کرد؛ مانند سخن حضرت نزد معاویه که فرمود: «اى مردم!… می‏دانید که معاویه در حقّى که متعلّق به من است نه او، با من ستیز کرد و من مصلحت امّت را در نظر گرفتم…. در این کار جز صلاح و دوام شما را نخواستم.»۳۸

آن حضرت در پاسخ به مردم هم فرمود: «شما از کار من آگاه نیستید. سوگند به خدا! آنچه کردم، براى شیعیان من از آنچه آفتاب بر آن می‏تابد یا از آن غروب می‏کند، بهتر است… آیا خبر ندارید که چون خضر آن کشتى را شکافت و آن دیوار را به پا کرد و آن پسر بچه را کشت، باعث خشم موسى بن عمران علیه‏السلام شد؛ زیرا حکمت این امور بر او پنهان بود. با اینکه نزد خداى سبحان از حکمت و حق برخوردار بود؟۳۹

علاوه بر این، آن حضرت گاه به طور مشخص به برخى حکمت‏ها و مصلحت‏ها اشاره کرده است که ما تحت عنوان آثار صلح (سه نمونه از حکمت‏ها) می‏آوریم:

۵. آثار صلح

بقاى شیعیان و اسلام

اصلی‏ترین اثر صلح، بقاى اسلام، شیعیان و به تبع آن نظام امامت بود. لذا حجم وسیعى از دلایل مطرح شده از سوى امام به این عنوان اختصاص دارد. امام در جواب ابو سعید عقیصا فرمود:

«لولا ما اتیتُ لما ترک من شیعتنا على وجه الارض احداً الاّ قتل؛ اگر صلح نمی‏کردم، روى زمین از شیعیان ما کسى نمی‏ماند مگر اینکه کشته می‏شد.»۴۰

همچنین وقتى معاویه از امام حسن علیه‏السلام خواست با حوثره اسدى ـ که علیه معاویه شورش کرده بود ـ بجنگد، فرمود:

«واللّه لقد کففتُ عنک لحقن دماء المسلمین و ما احبّ ذلک یسعنى أن اقاتل عنک قوماً انت واللّه اولى بقتالى منهم۴۱؛ سوگند به خدا! از تو دست کشیدم تا خون مسلمانان مصون بماند. گمان نمی‏کردم اینک چنین شود که از جانب تو به جنگ افرادى بروم که جنگ با تو یقیناً بهتر از جنگ با آنان است».

و در پاسخ جبیر بن نفیر فرمود: «آن را رها کردم تا خشنودى خدا را به دست آورم و خون امت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را نگه دارم.»۴۲

آن حضرت حتى در دعاهایش هم این حکمت را آشکار می‏سازد و می‏فرماید:

«اللّهمّ فقد تعلم انّى ما ذخرتُ جهدى و لا منعتُ وجدى حتى … و تسکین الطاغیه عن دماء اهل المشایعه و حرستُ ما حرسه اولیائى من امر آخرتى و دنیاى…۴۳؛ خدایا! تو می‏دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم تا حرمتم شکسته شد و تنها ماندم. پس راه پیشینیان خود را که بازداشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد، پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیایم نگهبانى کردم…»

ترجیح امنیت و پرهیز از اختلاف

امام حسن علیه‏السلام بعد از چند روز توقف در ساباط، هنگامى که خواست از آنجا کوچ کند، فرمود: «اى مردم! شما با من بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم. سوگند به خدا! اینک آن چنان هستم که بر هیچ یک از این امت، در شرق باشد یا غرب، تاب کینه ورزى و آنچه را در جاهلیت ناگوارتان بود، ندارم. انس، آسودگى و آشتى میان مردم از جدایى، نا امنى، کینه ورزى و دشمنى که شما خواهانید، بهتر است. والسلام».۴۴

امام پس از صلح نیز در پاسخ مسیّب بن نجبه فرمود: «با این بیعت، مصلحت شما و بازداشتن از درگیرى شما را می‏خواستم. به قضاى الهى خشنود باشید و کار را به خدا واگذارید تا نیکوکار آسوده گردد و از شرّ تبهکار در امان ماند.»۴۵

عزّت واقعى، ننگ ظاهرى

هرچند صلح در ظاهر به عنوان عیب شمرده می‏شد و به همین خاطر، حتى در ساباط، عده‏اى به محض شنیدن بوى صلح، به امام حمله‏ور شدند؛ اما این کار در واقع موجب عزّت شیعیان و جلوگیرى از شکست ابدى آنان شد. لذا امام در کلامى، عار ظاهرى را به آتش دائمى ترجیح می‏دهد.

دینورى می‏گوید:

«سلیمان بن صرد نزد امام آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین… امام فرمود: «… امّا قولک یا مذلّ المؤمنین فواللّه لان تذلّوا و تعافوا احبّ الیّ من ان تعزّوا و تقتلوا فان ردّ اللّه علینا فى عافیه قبلنا و سألنا العون على امره و ان صرفه عنار ضیفا…۴۶؛ و اما گفتار تو که گفتى «یا مذلّ المؤمنین»، سوگند به خدا! اگر زیر دست و در عافیت باشید، نزد من محبوب‏تر است از اینکه عزیز و کشته شوید. اگر خدا حقّ ما را در عافیت به ما برگرداند، ما می‏پذیریم و از او بر آن کمک می‏گیریم و اگر بازداشت، نیز خرسندیم…».

حتى اصحاب امام به وى «یا عار المؤمنین» می‏گفتند. که امام در پاسخ می‏فرمود: «العار خیر من النّار؛۴۷ ننگ (ظاهری) بهتر از آتش است». و در جواب حجر بن عدى فرمود: «آرام باش. من خوار کننده نیستم؛ بلکه عزّت بخش مؤمنانم و بقاى ایشان را می‏خواهم».۴۸

پی‏نوشت‏:

منبع ارجاعات مقاله حاضر «موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)» پژوهشکده باقرالعلوم(ع) است. ۱. مقاتل الطالبیین، ص ۵۵. ۲. همان. ۳. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۴. ۴. همان، ج ۱۰، ص ۱۳۸؛ امالى، طوسى، ص ۵۶۱. ۵. در سخنى دیگر در مدینه (نزد معاویه)، عواقب حکومت ناصالحان بنی‏امیه را برشمرد (شرح ابن ابی‏الحدید، ج ۱۶، ص ۲۸). بعد از آمدن معاویه به مدینه هم او را فاقد صلاحیت دانست (مقتل الحسین، ص ۱۲۵؛ تحف العقول، ص ۲۳۲؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۲)، همین طور با معرفى امام حسین(ع) به جانشینى خود بر حقّانیت و شایستگى خود و اهل‏بیت(ع) بر امامت تأکید کرد. (کافى، ج ۱، ص ۳۰۰؛ کفایه‏الاثر، ص ۲۲۶). ۶. احتجاج، ج ۲، ص ۵۶؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۹۷. ۷. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳. ۸. براى پرهیز از اطاله کلام از تحلیل و تفسیر مسأله دنیاگرایى مردم در عصر مذکور، صرف نظر و شما را به مطالعه سخنان رهبرى در باره «نقش خواص در عاشورا» و دیگر کتبى که به این موضوع پرداخته‏اند، فرا می‏خوانیم. این رویکردها دقیقاً در زمان امام حسن(ع) هم وجود داشت. ۹. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱. ۱۰. همان، ص ۴۴؛ الخرائج والجرائح، ج ۲

از امام مجتبى(ع) بیاموزیم

اشاره:

آن سبط اکبر نبوى، آن ارشد اولاد مرتضوى، آن زاده زهراى اطهر، آن بالیده در ساحل کوثر، آن سیّد جوانان جنّت، آن امام ثانى امّت، آن خلیفه برحق رسول، آن پور پارساى بتول، آن آیت ایمان و جهاد، آن رایت سلم و سداد. آن آفتاب هیبت و سیادت، آن دریاى بیکران جود و سخاوت، آن نور ابهر، آن سراج انور، آن قره‏العین نبى، آن میوه دل وصّى، آن پیشواى معصوم، آن شهید مسموم، آن صابر ممتحن حضرت ابومحمد حسن، یگانه اعصار بود و اسوه ابرار و محبوب کردگار، زندگى‏اش موضوع این نوشتار است. این ویژه‏نامه به نامش مزیّن است و ماه پربرکت رمضان با میلادش مبارک‏تر. همه را به نشستن بر سر سفره ضیافت و معرفتش فرا مى‏خوانیم و در طلیعه میلاد مبارک مصلح کلّ، بقیه اللّه الاعظم، این دفتر را تقدیم مى‏داریم.

یکم: امام و خداباورى

شیخ صدوق در کتاب شریف «امالى» از امام جعفر صادق علیه‏السلام نقل مى‏کند:

حضرت مجتبى علیه‏السلام عابدترین مردم روزگار خویش بود و زاهدترین و برترین. وقتى وضو مى‏گرفت، بند، بندش مى‏لرزید و رنگ چهره آسمانیش به زردى مى‏گرائید. وقتى از راز این حالت مى‏پرسیدند، فرمود: کسى که در برابر پروردگارعرش مى‏ایستد، شایسته است که از دلهره رنگش زرد شود و اندامش بلرزد.۱

وقتى به آستان مسجد مى‏رسید، سر را به سوى آسمان بلند مى‏کرد و چنین مى‏گفت:۲

«الهى ضیفک ببابک، یا محسن قداتاک المسى، فتجاوز عن قبیح ما تعلم منّى بجمیل ماعندک یاکریم؛ خدایا! مهمانت بردرخانه است، اى نیکوکار! بدرفتار، به سویت آمده است، اى خداى کریم به زیبایى‏هایى که دارى از زشتیهاى که از من مى‏دانى درگذر.

دوم: امام و عزّت طلبى

زندگى پیشوایان اهل‏بیت علیهم‏السلام اسوه حیات طیّبه و برتر است و هرکدام به تنهایى در اسوه بودن، کامل‏اند؛ گرچه آگاهى ما از اهداف و ابعاد وجودى و اقدامات آنان محدود و ناقص است و هرکس به یک زاویه یا چند بعد، از سیماى آنان نظاره مى‏کند و بر اساس نیازهاى جامعه در هر عصر، یکى از ویژگى‏هاى آنان بیشتر مى‏درخشد.

این فکر که مجموعه معصومین علیهم‏السلام مقتداى کامل بشریت هستند. ولى هر کدام فقط در میدانى مشخص، اسوه‏اى شایسته و نیکویند؛ نه اسوه‏اى جامع و تمام عیار، اندیشه‏اى ناتمام است. این فرضیه مى‏گوید امام حسین علیه‏السلام فقط اسوه جهاد و مبارزه است و امام مجتبى علیه‏السلام اسوه حلم، نرمش و بردبارى. امام صادق علیه‏السلام اسوه دانشورى و امام هشتم الگوى رضا به رضاى الهى و…

ما این تحلیل و تفکّر را نادرست مى‏دانیم همه ائمه در تمام ابعاد زندگى، برترین انسان روزگار خویش بوده‏اند، و نه تنها در یک بخش از باب نمونه تنها امام حسین علیه‏السلام سمبل عزّت‏مندى و عزّت‏گرایى و عزّت گسترى نبوده و نیست. سبط اکبر پیامبر هم امام عزّت و سرافرازى براى همه عصرها و نسل‏هاست. او انگشترى عقیق سرخ داشت که نقش نگین آن عبارت «العزّه للّه» بود.۳ و امام باقر علیه‏السلام نیز همین انگشترى را در دست مى‏کرد.۴

تنها سیدالشهداء پیشواى آزاده و آزادى خواه نیست، بلکه همان آزادگى و آزادیخواهى در روح بلند امام حسن مجتبى علیه‏السلام هم موج مى‏زند. امامان معصوم علیهم‏السلام ، رهبران منطقه و زمان خاص و داراى صلاحیت‏هاى محدود نیستند که در یک یا چند جهت حجّت و مرجع امّت شناخته شوند. علم و عصمت آنان، ضامن نقش هدایت‏گرى در کل آفاق گیتى، در تمام اعصار و در جمیع ابعاد زندگى است. اینکه برخى خیال مى‏کنند، پیشوایان بزرگ اسلام هر کدام در یک رشته تخصص داشته و همچون استادان مراکز علمى همان ماده آموزشى را به بشریت آموخته‏اند، دریافتى نادرست و ناقص است. دانش و عصمت آنان تمام نیاز بشریت را در بر مى‏گیرد.

امام در تفکر شیعى، امام زمانِ خاص، مکان ویژه و موضوع خاص نیست. هرکدام از چهارده معصوم علیهم‏السلام پیشواى زمان خویش و مقتداى تمام اعصار؛ امام جنّ و انس‏اند و گفتار و رفتار و اندیشه‏هاى آنان از خطا و لغزش مصون است.

سوم: امام و قیامت باورى

او پاى پیاده به سوى خانه خدا مى‏رفت و گاهى پاى برهنه، چون به یاد مرگ مى‏افتاد، مى‏گریست و چون قبر را یاد مى‏کرد، مى‏اشکهایش جارى مى‏شد؛ وقتى روز قیامت و محشر را به یاد مى‏آورد، گریه مى‏کرد. وقتى عبور از صراط را به خاطر مى‏آورد اشک مى‏ریخت. وقتى به حضور انسان در محضر ربوبى مى‏اندیشید، آنچنان صیحه مى‏زد که مدهوش مى‏شد، و چون به نماز برمى‏خاست در برابر خداى عزّوجل اندامش مى‏لرزید. وقتى بهشت و جهنّم را یاد مى‏کرد، چون مارگزیده پریشان مى‏شد و از خداوند، تمنّاى بهشت مى‏کرد و از جهنّم به او پناه مى‏برد.۵

چهارم: امام و عدالت اجتماعى

او بیست و پنج بار پیاده به حجّ مشرّف شد و سه یا دو بار کلّ ثروت خویش را با نیازمندان تقسیم کرد.۶

البته مورّخان اهل سنّت گفته‏اند، آن پیشواى بزرگ دوبار کل دارایى خویش را در راه خدا بخشید و سه بار تمام آنچه را داشت حتى کفش و لباس خویش را با فقیران عادلانه تقسیم کرد.

پنجم: امام و دفاع از مظلوم

آن روزهاى دشوار که امیرمؤمنان علیه‏السلام آماج تبلیغات معاویه قرار داشت، امام حسن علیه‏السلام روزى پیرامون خانه خدا در حال طواف بود، شنید که مردى مى‏گوید: این شخص فرزند فاطمه زهرا علیهاالسلام است. امام رو به وى کرد و فرمود: بگو او فرزند على بن ابى‏طالب علیه‏السلام است. به راستى که پدرم از مادرم بهتر است.۷ و این اقدام امام سندى براى دفاع از مظلوم در حال طواف است.

ششم: اعتکاف و خدمت رسانى

ابن عباس مى‏گوید: همراه با امام حسن علیه‏السلام در مسجدالحرام بودم، آن بزرگوار معتکف بود و در همان حال دورخانه خدا طواف مى‏کرد، یکى از شیعیانش نزد وى آمد و گفت: فلانى از من طلبکار است، اگر ممکن است شما آن را بپردازید. حضرت فرمود: سوگند به خداى این خانه امروز چیزى نزدم نیست، وى گفت اگر مقدور است از او مهلت بخواهید، زیرا مرا به زندان تهدید مى‏کند.

ابن عباس مى‏گوید: امام طواف را قطع کرد و همراه وى حرکت کرد. گفتم: فرزند پیامبر! آیا فراموش کرده‏اى که در حال اعتکاف هستى؟ فرمود: آرى مى‏دانم ولى من از پدرم شنیدم که مى‏فرمود: از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم شنیدم که: هرکس حاجت برادر مؤمنش را برآورد، بسان کسى است که نه هزار سال خداى را عبادت کرده است، عبادتى که روزها در حال روزه باشد و شبها در حال نماز.۸

هفتم: امام و تلاوت قرآن

قطب الدین راوندى نقل کرده است که امام مجتبى علیه‏السلام فرمود:

«من قرأ القرآن کان له دعوه مستجابه ایّا معجّله و امّا مؤجّله؛۹

هرکس قرآن تلاوت کند، یک دعاى مستجاب نزد خدا دارد، حال یا زود و سریع یا پس از فرا رسیدن وقت مناسب آن. آن بزرگوار با قرآن انس فراوان داشت همیشه هنگام، تلاوت «یا ایّهاالّذین آمنوا»مى‏گفت: «لبّیک اللّهمّ لبّیک»، او همیشه و در همه احوال، به یاد خدا بود؛ راستگوترین و سخنورترین مردم بود.۱۰

هشتم: امام و سخنورى

روزى به معاویه گفتند: اى کاش دستور مى‏دادى حسن بن على بن ابى‏طالب علیهم‏السلام بر منبر برآید، تا ناتوانى وى در خطابه بر مردم آشکار شود، معاویه در پى این پیشنهاد، روزى به امام گفت: بر منبر نشین و ما را موعظه کن. حضرت بر منبر بالا رفت و خدا را حمد و ثنا گفت، سپس فرمود:

«هان اى مردم! هرکس مرا مى‏شناسد، که مى‏شناسد و هرکس نمى‏شناسد، من حسن فرزند على بن ابى‏طالب و فرزند سرور بانوان جهان، فاطمه، دختر پیامبر خدایم. من فرزند بهترین آفریدگان خدا و فرزند پیام آور اویم. من داراى فضیلت‏ها و معجزات و دلایل فراوان حقانیّت هستم. فرزند امیرمؤمنانم که حقّم را از من گرفتند. من و برادرم حسین دو مهتر جوانان اهل بهشتیم.

من فرزند رکن و مقامم، فرزند مکّه و منایم، فرزند مشعر و عرفاتم.»

معاویه از بیم تأثیر گذارى خطابه امام، سخن آن بزرگوار را قطع کرد و گفت: ابا محمد! از این موضوع بگذر و در باره خرماى تازه «رطبّ» سخن بگو.

حضرت فرمود: باد آن را بارور مى‏کند، گرما آن را مى‏پزد و سرما آن را دلپذیر و خوشبو مى‏سازد. سپس ادامه داد:

من امام خلق خدایم و فرزند رسول خدا، معاویه از آشوب مردم ترسید، گفت: اى ابا محمد! همین مقدار کافى است و بدین گونه امام از منبر فرود آمد.۱۱

نهم: امام و انفاق

ابوهشام قنّاد مى‏گوید: من از بصره براى حسن بن على علیه‏السلام کالا مى‏بردم، هنگام خرید با من چانه مى‏زد و متاع را خریدارى مى‏کرد ولى گاه من هنوز نشسته بودم که تمام آن را در راه خدا مى‏بخشید و مى‏گفت: پدرم از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نقل کرده است که فرمود: «المغبون لا محمود و لا مأجور؛ فریب خورده نه ستوده است و نه داراى اجر و پاداش.»۱۲

دهم: عصر امام و شرائط امروز

شرائطى که به کناره‏گیرى امام مجتبى علیه‏السلام و صلح تحمیلى بر آن بزرگوار انجامید، تلخ‏ترین حوادث تاریخ اسلام است صلح با معاویه جام زهرى بود که فرزند فرزانه زهرا علیهاالسلام براى پاسدارى از دین و حفظ خون مسلمانان نوشید، و محرومیت جامعه اسلامى از حکومت الهى و آزادى بخش و عزت آفرین امام حسن علیه‏السلام را در پى‏داشت.

این محرومیت به هیچ وجه مولود، ناآگاهى، ضعف روحى، سستى و نعوذ باللّه راحتى‏طلبى، و عدم مدیریت امام و رهبرى امام مجتبى علیه‏السلام نبود؛ بلکه عوامل این «درد جانکاه تاریخى» را باید در اوضاع فکرى، فرهنگى، اخلاقى و اعتقادى مسلمانان و شهروندان جامعه اسلامى از یک سو و در تلاشهاى نظامى، اقتصادى و سیاستهاى تبلیغاتى معاویه جستجو کرد، باید توجه داشت که «رهبرى صالح و شایسته» براى دست یابى به استقلال و آزادى و اجراى قوانین الهى کافى نیست، یارانى بیدار و فداکار و متّحد به میزان مورد نیاز، لازم است و ملتى که از نظر روحى و عقیدتى، آخرت را بر دنیا و ارزشها را بر رفاه، ورزشها ترجیح دهد. هجوم فرهنگى در عصر معاویه سبب شد تا برخى از یاران امام و سران قبایل، در آرزوى رفاه و زندگى بهتر، به معاویه پیوستند، برخى مدال گرفتند و برخى مقام و برخى زن و زندگى. البته «مدرک دانشگاهى» و «جوایز بین‏المللى» آن روز مرسوم نبود و گرنه بسیارى از روشنفکران عصر امام حسن علیه‏السلام براى تدریس، به دانشگاههاى معتبر شام! دعوت مى‏شدند و جوایز علمى، هنرى! آن روز را تصاحب مى‏کردند.

فساد فرهنگى، اخلاقى و «دنیازدگى» «خواص» و جهل و غفلت «عامه مردم»، بزرگترین مشکلات فرا روى امام مجتبى علیه‏السلام بود. امروز از این دو مشکل، اولى با همان شدّت وجود دارد و ولى به لطف الهى آگاهى و هوشیارى و دیندارى مردم، سرمایه‏اى است که هنوز هم دشمنان اسلام از آن بیم مى‏برند و رسانه‏هاى وابسته در محو و تضعیف آن مى‏کوشند. امروز اگر «خواص» بتوانند توده‏هاى مردم را به رنگ خویش در آورند، بار دیگر امویان عصر بر ایران و دیار اسلام سلطه خواهند یافت. و اگر مردم از کانال‏هاى قانونى و با جرأت و شهامت، برخى مسئولان غافل و فاسد را به راه امام بازگردانند، نظام اسلامى، تداوم خواهد یافت.

پى‏نوشت:

۱. عیون اخبارالرضا، ج ۲، ص ۵۰۶.

۲. معالى السبطین، ص ۶.

۳. سفینه‏البحار، ج ۲، ص ۱۸۴.

۴. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۹.

۵. سفینه‏البحار، ج ۲، ص ۱۸۴. ۶. همان، ص ۱۸۵.

۷. موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)، ص ۲۳۸.

۸. مسندالامام المجتبى، ص ۶۷۲.

۹. موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)، ص ۲۱۴.

۱۰ و ۱۱. مسند الامام المجتبى(ع)، ص ۱۲۶.

۱۲. موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)، ص ۲۶۲.

شخصیّت علمى امام حسن مجتبى(ع)

۵۵ ۱

ابعاد شخصیّت امام مجتبى علیه‏السلام

دامنه شخصیّت بى‏مانند سبط اکبر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم امام حسن مجتبى علیه‏السلام آنقدر وسیع و گسترده است که آثار و نشانه‏هاى آن در تمام کتاب‏هاى حدیث، تراجم، سیره، تاریخ و مناقب فراوان به چشم مى‏خورد.

تواضع، فروتنى، خداترسى، روابط حسنه، احترام متقابل و کمک به بینوایان از ابعاد برجسته زندگى آن سرور جوانان بهشتى است. آن بزرگوار بازویى علمى، قضایى و نیرویى بسیار کارآمد براى حکومت علوى و شخص امیرمؤمنان علیه‏السلام بوده است.

امام از جمله کسانى بود که از آغاز تا پایان به دفاع از حریم رهبرى پرداخته و در جنگ‏هاى جمل، صفّین و نهروان فعالانه شرکت جسته، بلکه در بسیج نیروها از کوفه براى مقابله با فتنه طلحه و زبیر، گام‏هاى بسیار مثبت و مؤثرى برداشته است.

زندگى پر رنج و محنت امام، پر از این مسائل است که فقط به یک بُعد آن، که جایگاه علمى امام مجتبى علیه‏السلام باشد، اشاره مى‏کنیم.

الف) امام در نگاه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

امام حسن مجتبى علیه‏السلام کودک بود که پیامبر بزرگوار اسلام از او به عظمت و بزرگى یاد مى‏کرد. به یقین این برخوردهاى محبت‏آمیز که هیچ گاه در زمان خاص و یا در محدوده خاصّى ابراز نمى‏شد، نشان دهنده این بود که آن حضرت مى‏خواست نقاب از چهره امام حسن علیه‏السلام کنار زده و شخصیّت والاى او را بیش از پیش، به مسلمانان معرفى کند.

هادى امت

حذیفه گوید: روزى صحابه رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در نزدیکى کوه حرا ـ یا غیر آن ـ گرد پیامبر جمع شده بودند که حسن در خردسالى با وقار خاصّى به جمع آنان پیوست. پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با نگاه طولانى که بر او داشت، همه را مخاطب قرار داده و فرمود:

«آگاه باشید که همانا او ـ حسن ـ بعد از من راهنما و هدایتگر شما خواهد بود. او تحفه‏اى است از خداوند جهان براى من؛ از من خبر خواهد داد و مردم را با آثار باقى مانده از من آشنا خواهد کرد. سنت مرا زنده خواهد کرد. و افعال و کردارش نشانگر کارهاى من است. خداوند عنایت و رحمتش را بر او فرو فرستد. رحمت و رضوان خداوند بر کسى باد که حقّ او را بشناسد و به خاطر من به او احترام نموده و نیکى کند.»۱

مصلح بزرگ

مورّخان نوشته‏اند که: روزى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ضمن اظهار محبت به امام حسن مجتبى علیه‏السلام فرمود:

«انّ هذا ریحانتى و انّ ابنى هذا سید، سیصلح اللّه به بین فئتین من المسلمین؛۲ همانا حسن ریحانه من است. و این فرزندم سیّد و بزرگ است و به زودى خداوند به دست او بین دو گروه مسلمان، صلح برقرار خواهد کرد.»

ناگفته نماند که این سخن، یک پیشگویى از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بود که در آینده بین دو گروه از مسلمانان جنگ و خونریزى خواهد شد و امام حسن علیه‏السلام بین آن دو، صلح و دوستى برقرار خواهد کرد.

طبق نقل تاریخ، امام حسن مجتبى علیه‏السلام با مشاهده خیانت یاران و فراهم نبودن زمینه جنگ با معاویه، خیر و صلاح امت را در این دیدند که از درگیر شدن با معاویه خوددارى کرده و با صلح پیشنهادى معاویه، موافقت کنند. و در اثر این صلح، هم مسلمانان را از شرّ هجوم خارجیان نجات دادند و هم از جنگ و خونریزى جلوگیرى کردند.۳

گواه رسالت نبوى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

و در ادامه ماجرایى که حذیفه به نقل آن پرداخته بود، آمده است که: ناگاه مرد عربى چماق به دست وارد شد و فریاد برآورد: «کدام یک از شما محمد هستید؟» یاران رسول خدا، با ناراحتى جلو رفته و گفتند: «چه مى‏خواهى؟» رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «آرام بگیرید.» مرد عرب خطاب به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم گفت: «تو را دشمن داشتم، و اکنون دشمنى من نسبت به تو بیشتر شد. تو ادّعاى رسالت و پیامبرى کرده‏اى، دلیل و برهانت چیست؟» حضرت فرمود: «چنانچه مایل باشى، عضوى از اعضاى من به تو خبر دهد که برهان و دلیلم روشن‏تر خواهد بود.» مرد عرب گفت: «مگر عضو انسان هم سخن مى‏گوید؟!» پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «آرى. حسن جان! برخیز.» مرد عرب که گمان مى‏کرد، پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم او را مسخره مى‏کند، گفت: «خود از عهده پاسخگویى برنمى‏آیى، خردسالى را از جاى بلند مى‏کنى تا با من صحبت کند؟!»

رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «به زودى او را آگاه به خواسته‏هاى خویش خواهى یافت.» طبق پیش بینى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم امام حسن علیه‏السلام از جاى برخاسته و از وضعیت آن مرد عرب و چگونگى گرفتارى وى در بین راه سخن گفت؛ به گونه‏اى که باعث تعجب و حیرت او شده و گفت: «اى پسر! تو این مطالب را از کجا مى‏دانى؟! تو اسرار دل مرا برملا ساختى؟ گویى همراه من بوده‏اى! مگر تو غیب مى‏دانى؟» آن گاه مسلمان شد.۴

راستى که امام حسن علیه‏السلام با این بیانات، برهان و دلیل نبوّت پیامبر اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بوده است؛ چرا که این عضو کوچک پیامبر آنقدر از خود دانش نشان داد .

منبع : کوثر پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

نصایحى سعادت بخش در لحظاتى حساس

اشاره:

امام حسن (علیه‌السلام) فرزند علی بن ابوطالب (علیه‌السلام) کنیه‌اش ابومحمد و ملقب به مجتبی در نیمه ماه رمضان سال سوم هجری قمری در مدینه متولد شد  و در سال ۵۰ یا ۵۱ هجری قمری با دسیسه یزید بن معاویه توسط همسرش جعده دختر اشعث ، مسموم گردیده و در چهل و هفت سالگی شهید شد و در قبرستان بقیع دفن گردید.

جناده بن أبى امیّه که یکى از دوستان حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام است حکایت کند:

هنگامى که حضرت را مسموم کرده بودند، در آخرین لحظات عمر شریفش ، به حضور ایشان شرفیاب شدم ، دیدم جلوى آن حضرت طشتى نهاده بودند، کنار بستر آن حضرت نشستم ؛ پس از لحظه اى دیدم که خون و لخته های خون استفراغ مى نماید،أ فسوس خوردم و با حالت غم و اندوه گفتم : چرا خودتان را معالجه و درمان نمى کنید؟!

حضرت به سختى لب به سخن گشود و فرمود: اى بنده خدا! مگر مى شود مرگ را معالجه کرد؟!

گفتم :

(انّا للّه وانّا الیه راجعون )؛ همه ما از سوى خدا آمده و به سوى او باز خواهیم گشت .

فرمود: به خدا سوگند! رسول خدا صلى الله علیه و آله با ما عهد بست که دوازده نفر مسئولیّت إمامت و ولایت امّت را به دوش خواهند گرفت که همگى از فرزندان امام علىّ و فاطمه زهراء علیهما السلام مى باشند؛ و هر یک به وسیله زهر مسموم و یا به وسیله شمشیر کشته خواهند شد.

عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! چنانچه ممکن باشد مرا موعظه و نصیحتى بفرما که برایم سودمند باشد؟

امام مجتبى علیهما السلام فرمود: مهیّا باش براى سفرى که در پیش دارى و زاد و توشه مورد نیازت را فراهم ساز.

آگاه باش ! تو دنیا را مى طلبى ولى غافلى از این که مرگ هر لحظه به دنبال تو است .

توجّه داشته باش ! تو بیش از سهمیّه و قوت خود از دنیا بهره اى نمى برى ؛ و هر چه زحمت بکشى براى دیگران ذخیره خواهى کرد.

آگاه باش ! آنچه از دنیا به دست مى آورى ، اگر حلال باشد باید محاسبه شود، واگر حرام باشد عقاب و عذاب دارد، و چنانچه از راه مشکوک و شبهه ناک باشد مؤاخذه مى گردى .

پس سعى کن دنیا را همچون مردارى بدانى که فقط به مقدار نیاز و ضرورت از آن بهره گیرى و براى امور دنیویت طورى برنامه ریزى کن که گوئى یک زندگى جاوید و همیشگى دارى ؛ و براى آخرت خویش به گونه اى باش مثل آن که همین فردا خواهى مرد و از دنیا خواهى رفت .

و بدان که عزّت و سعادت هر فردى در گرو پیروى از دستورات خدا و معصیت نکردن است .

پس از آن ؛ نَفَسِ حضرت ، قطع و چهره مبارکش به گونه اى زرد شد که تمام حاضران وحشت زده شدند و گریستند.(۱)

پی نوشت:

۱. بحارالانوار ج : ۴۴، ص ۱۳۹، ح ۶٫

شخصیّت علمى امام حسن مجتبى(علیه السلام)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(علیه السلام. مشهور به امام حسن مجتبی(۳-۵۰ق. دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰-۵۰ق.. امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(علیه السلام. و فاطمه زهرا(سلام الله علیها. و نخستین نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله. است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(صلی الله علیه و آله. برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(صلی الله علیه و آله. همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

تواضع، فروتنى، خداترسى، روابط حسنه، احترام متقابل و کمک به بینوایان از ابعاد برجسته زندگى آن سرور جوانان بهشتى است. آن بزرگوار بازویى علمى، قضایى و نیرویى بسیار کارآمد براى حکومت علوى و شخص امیرمؤمنان علیه‏السلام بوده است.

امام از جمله کسانى بود که از آغاز تا پایان به دفاع از حریم رهبرى پرداخته و در جنگ‏هاى جمل، صفّین و نهروان فعالانه شرکت جسته، بلکه در بسیج نیروها از کوفه براى مقابله با فتنه طلحه و زبیر، گام‏هاى بسیار مثبت و مؤثرى برداشته است.

زندگى پر رنج و محنت امام، پر از این مسائل است که فقط به یک بُعد آن، که جایگاه علمى امام مجتبى علیه‏السلام باشد، اشاره مى‏کنیم.

الف. امام در نگاه پیامبر صلى ‏الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم

امام حسن مجتبى علیه‏السلام کودک بود که پیامبر بزرگوار اسلام از او به عظمت و بزرگى یاد مى‏کرد. به یقین این برخوردهاى محبت‏آمیز که هیچ گاه در زمان خاص و یا در محدوده خاصّى ابراز نمى‏شد، نشان دهنده این بود که آن حضرت مى‏خواست نقاب از چهره امام حسن علیه‏السلام کنار زده و شخصیّت والاى او را بیش از پیش، به مسلمانان معرفى کند.

هادى امت

حذیفه گوید: روزى صحابه رسول خدا صلى ‏الله‏ لیه‏ و‏آله ‏وسلم در نزدیکى کوه حرا ـ یا غیر آن ـ گرد پیامبر جمع شده بودند که حسن در خردسالى با وقار خاصّى به جمع آنان پیوست. پیامبر صلى ‏الله‏ علیه‏و‏آله ‏وسلم با نگاه طولانى که بر او داشت، همه را مخاطب قرار داده و فرمود:

«آگاه باشید که همانا او ـ حسن ـ بعد از من راهنما و هدایتگر شما خواهد بود. او تحفه‏اى است از خداوند جهان براى من؛ از من خبر خواهد داد و مردم را با آثار باقى مانده از من آشنا خواهد کرد. سنت مرا زنده خواهد کرد. و افعال و کردارش نشانگر کارهاى من است. خداوند عنایت و رحمتش را بر او فرو فرستد. رحمت و رضوان خداوند بر کسى باد که حقّ او را بشناسد و به خاطر من به او احترام نموده و نیکى کند.»۱

مصلح بزرگ

مورّخان نوشته‏اند که: روزى رسول خدا صلى‏ الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم ضمن اظهار محبت به امام حسن مجتبى علیه‏السلام فرمود:

«انّ هذا ریحانتى و انّ ابنى هذا سید، سیصلح اللّه به بین فئتین من المسلمین؛۲ همانا حسن ریحانه من است. و این فرزندم سیّد و بزرگ است و به زودى خداوند به دست او بین دو گروه مسلمان، صلح برقرار خواهد کرد.»

ناگفته نماند که این سخن، یک پیشگویى از رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله ‏وسلم بود که در آینده بین دو گروه از مسلمانان جنگ و خونریزى خواهد شد و امام حسن علیه‏السلام بین آن دو، صلح و دوستى برقرار خواهد کرد.

طبق نقل تاریخ، امام حسن مجتبى علیه‏السلام با مشاهده خیانت یاران و فراهم نبودن زمینه جنگ با معاویه، خیر و صلاح امت را در این دیدند که از درگیر شدن با معاویه خوددارى کرده و با صلح پیشنهادى معاویه، موافقت کنند. و در اثر این صلح، هم مسلمانان را از شرّ هجوم خارجیان نجات دادند و هم از جنگ و خونریزى جلوگیرى کردند.۳

گواه رسالت نبوى صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏آله ‏وسلم

و در ادامه ماجرایى که حذیفه به نقل آن پرداخته بود، آمده است که: ناگاه مرد عربى چماق به دست وارد شد و فریاد برآورد: «کدام یک از شما محمد هستید؟» یاران رسول خدا، با ناراحتى جلو رفته و گفتند: «چه مى‏خواهى؟» رسول خدا صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم فرمود: «آرام بگیرید.» مرد عرب خطاب به پیامبر صلى ‏الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم گفت: «تو را دشمن داشتم، و اکنون دشمنى من نسبت به تو بیشتر شد. تو ادّعاى رسالت و پیامبرى کرده‏اى، دلیل و برهانت چیست؟» حضرت فرمود: «چنانچه مایل باشى، عضوى از اعضاى من به تو خبر دهد که برهان و دلیلم روشن‏تر خواهد بود.» مرد عرب گفت: «مگر عضو انسان هم سخن مى‏گوید؟!» پیامبر صلى‏ الله ‏علیه‏ و‏آله‏ وسلم فرمود: «آرى. حسن جان! برخیز.» مرد عرب که گمان مى‏کرد، پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله ‏وسلم او را مسخره مى‏کند، گفت: «خود از عهده پاسخگویى برنمى‏آیى، خردسالى را از جاى بلند مى‏کنى تا با من صحبت کند؟!»

رسول خدا صلى ‏الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم فرمود: «به زودى او را آگاه به خواسته‏هاى خویش خواهى یافت.» طبق پیش بینى رسول خدا صلى الله ‏علیه‏ و‏آله ‏وسلم امام حسن علیه‏السلام از جاى برخاسته و از وضعیت آن مرد عرب و چگونگى گرفتارى وى در بین راه سخن گفت؛ به گونه‏اى که باعث تعجب و حیرت او شده و گفت: «اى پسر! تو این مطالب را از کجا مى‏دانى؟! تو اسرار دل مرا برملا ساختى؟ گویى همراه من بوده‏اى! مگر تو غیب مى‏دانى؟» آن گاه مسلمان شد.۴

راستى که امام حسن علیه‏السلام با این بیانات، برهان و دلیل نبوّت پیامبر اسلام صلى ‏الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم بوده است؛ چرا که این عضو کوچک پیامبر آنقدر از خود دانش نشان داد که دشمن را وادار به تسلیم و اسلام نمود.

ب. امام در نگاه امیرمؤمنان علیه‏السلام

امام حسن مجتبى علیه‏السلام در نگاه على علیه‏السلام شخصیتى بسیار بزرگ و ممتاز بود. و از همان دوران کودکى که آیات الهى را براى مادرش فاطمه زهرا علیهاالسلام مى‏خواند، به این گوهر گرانبها را شناخت و در طول سالیانى که در کنار یکدیگر بودند، هماره از فرزند خود تعریف، تمجید و تقدیر مى‏کرد. حتى در برخى از موارد، قضاوت و یا پاسخ به سؤالات علمى را به عهده‏اش مى‏گذاشت. نمونه‏هاى زیر، بیانگر شخصیت علمى و جایگاه والاى آن حضرت در نزد پدر بزرگوارش مى‏باشد.

سخنرانى در محضر پدر

روزى امام علی علیه ‏السلام به فرزند خود فرمود: «برخیز و سخن گوى تا گفتارت را بشنوم». امام حسن علیه‏السلام عرض کرد: «پدرجان! چگونه سخنرانى کنم با اینکه رو به روى تو قرار گرفته‏ام؟!» امام خود را پنهان نمود؛ به طورى که صداى حسن را مى‏شنید. امام حسن علیه‏السلام برخاست و خطابه خود را شروع کرد و پس از حمد و ثناى الهى، فرمود:

«على، درى است که اگر کسى وارد آن در شود، مؤمن است و کسى که از آن خارج گردد، کافر است.»

در این هنگام امام على علیه ‏السلام برخاست و بین دو چشم حسن را بوسید و سپس فرمود: «ذریه بعضها من بعض و الله سمیع علیم»؛ آنها فرزندان و دودمانى هستند که بعضى از بعضى دیگر گرفته شده‏اند و خداوند، شنوا و داناست.۵

پاسخ به سؤالات مرد شامى

روز دیگرى یک فرد شامى، که خود را از پیروان امیرمؤمنان معرفى مى‏کرد، حضرت ضمن معرفى وى که: تو از پیروان ما نیستى بلکه براى پادشاه کشور روم سؤال هایى پیش آمده و پیکش را نزد معاویه فرستاده، او که در جواب عاجز مانده، تو را به نزد ما فرستاده است. براى پاسخ به سؤالاتش امام حسن و امام حسین علیه السلام را معرفى کرد. او امام حسن را براى پاسخ به سؤالات خود انتخاب کرد. مرد شامى پیش از آنکه سؤالات خود را مطرح کند، امام حسن علیه‏السلام لب به سخن گشوده، فرمود:

«آمده‏اى که چنین سؤال هایى را مطرح کنى: فاصله بین حق و باطل چه قدر است؟ بین آسمان و زمین چه قدر فاصله است؟ قوس و قزح چیست؟ کدام چشمه و چاه است که ارواح مشرکان در آن جمع هستند؟ ارواح مؤمنان در کجا جمع مى‏شوند؟ خنثى کیست؟ کدام ده چیز است که هریک سخت‏تر از دیگرى است؟»

عرض کرد: یابن رسول اللّه! درست است، پرسش‏هاى من همین هاست که فرمودید. سپس امام در حضور پدر به تمام آن پرسشها پاسخ گفت. وقتى آن مرد شامى این پاسخ‏ها را شنید، گفت:

گواهى مى‏دهم که تو فرزند رسول خدایى و همانا على بن ابى‏طالب سزاوارتر است براى خلافت و جانشینى رسول خدا از معاویه…۶

در مسند قضاوت

از دیگر دلایل شخصیت علمى و جایگاه والایش این است که امیرمؤمنان علیه‏ السلام از او مى‏خواهد تا در جریانى بسیار مشکل، داورى کند. او نیز درباره فردى که چاقو در دست داشت و در خرابه‏اى کنار کُشته‏اى دستگیرش کرده بودند و همچنین درباره فرد دیگرى که خود اقرار کرده بود که مقتول در خرابه را، او کشته است؛ چنین قضاوت کرد:

«قاتل واقعى با اقرار و صداقتش جان متّهم را نجات داد و با این کار، گویى بشریت را نجات داده است و خداوند فرموده: «و من أحیاها فکانّما احیا النّاس جمیعاً»؛ هرکس انسانى را از مرگ رهایى بخشد، چنان است که گویى همه مردم را زنده کرده است. بنابراین، آن دو را آزاد کنید و دیه مقتول را از بیت المال پرداخت نمایید.»۷

ج. در نگاه امام حسین علیه ‏السلام

با توجه به سال شهادت امام حسن مجتبى علیه‏ السلام به یقین هیچ معصومى به اندازه امام حسین علیه‏ السلام در کنار برادر خود نبوده است. این دو امام معصوم نزدیک به پنجاه سال در کنار یکدیگر زندگى مى‏کردند. بدین جهت امام حسین علیه‏ السلام بیشتر از هر مسلمان دیگرى به شخصیت علمى برادرش پى‏برده بود. و به‏ویژه در آن ده سال آخر که امامت و رهبرى را عهده دار بود، با نگرش دیگرى به امام حسن علیه ‏السلام مى‏نگریست.

امام حسین علیه‏ السلام ضمن اینکه برادر خود را شخصیتى بى‏مانند مى‏دانست، او را عالم‏ ترین فرد به تفسیر و تأویل و آشنا به تمام علوم و مسائل حکومت و جهان اسلام مى‏دانست. چنانچه این نظر را مى‏توان از برخورد امام حسین علیه ‏السلام با عایشه در تشییع جنازه برادرش به دست آورد.

در تاریخ آمده است: هنگامى که امام حسین علیه ‏السلام خواست برادر خود را، بنا به توصیه‏اش پیش از دفن براى تجدید عهد نزد قبر رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم ببرد، عایشه به تحریک بنى ‏امیه از ورود جنازه امام حسن علیه‏السلام به داخل حجره پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم جلوگیرى کرد. امام در برابر این اهانت به فرزند پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم به عایشه فرمود:

«این تو و پدرت بودید که حُرمت و حجاب رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله ‏وسلم را دریدید و کسى را داخل حجره‏اش کردید که پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم جوارش را دوست نمى‏داشت و اینکه خداوند در فرداى قیامت از تو بازخواست خواهد کرد. بدان اى عایشه! که برادرم داناترین فرد به خدا و رسول او است. و داناتر است به کتاب خدا از اینکه بخواهد نسبت به رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم پرده درى کند…»۸

امام حسن و نقل حدیث از پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم

از جمله افرادى که نامش جزو راویان و محدّثان از رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله ‏وسلم در تاریخ ثبت گردیده، امام حسن مجتبى علیه‏ السلام است. امام که در حیات پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم هنوز ده سال نداشت، با دریافت گفته‏هاى پیامبر که گاهى آیات وحى بود و گاهى روایات، آنها را از سینه پیامبر به سینه خودش منتقل کرده و سپس به دیگران انتقال مى‏داد.

امام حسن علیه ‏السلام با شنیدن آیات وحى که بر رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم فرود مى‏آمد، بى ‏درنگ به منزل آمده و آنها را براى مادرش حضرت فاطمه زهرا علیه السلام قرائت مى‏کرد. که این مسأله باعث تعجب امیرمؤمنان علیه ‏السلام شده بود.

آورده‏اند که: امام مجتبى علیه‏ السلام هفت ساله بود که به همراه پیامبر در مسجد حضور مى‏یافت و آنگاه که آیات جدید بر او نازل مى‏شد، همان‏ها را از زبان جدّش مى‏شنید و آن گاه که به خانه باز مى‏گشت، براى مادرش فاطمه تلاوت مى‏کرد؛ به گونه‏اى که هرگاه امیرمؤمنان وارد خانه مى‏شد، ملاحظه مى‏کرد آیات جدیدى که بر پیامبر نازل گردیده نزد فاطمه است. از آن حضرت جویا مى‏شد؛ فاطمه مى‏فرمود: از فرزندت حسن.

بدین جهت، روزى على بن ابى ‏طالب علیه‏ السلام زودتر به خانه آمد و از دیدِ فرزندش پنهان گشت تا آیات جدید را که بر پیامبر نازل شده بار دیگر از فرزندش بشنود.

امام حسن علیه‏ السلام وارد خانه شد؛ همین که خواست آیات قرآن را براى مادرش بخواند، زبانش به لکنت افتاد و از خواندن سریع باز ماند. مادرش شگفت زده شد. امام حسن علیه ‏السلام گفت: مادرم! تعجب نکن؛ گویا شخصیت بزرگى در خانه است که با شنیدن سخنانم، مرا از سخن گفتن باز مى‏دارد!

در این هنگام، امیرمؤمنان علیه ‏السلام از محلّ اختفا بیرون آمده و فرزندش حسن را به آغوش گرفته و بوسید.۹

گلایه ‏اى از احمد بن حنبل

احمد بن حنبل در مسند خود، ضمن اختصاص فصلى به روایات امام حسن مجتبى علیه ‏السلام از طریق شش نفر به نام‏هاى ابوالحوراء سعدى، هبیره، عمر بن حبشى، محمد بن على، ربیعه بن شیبان و محمد، دوازده روایت از امام حسن علیه ‏السلام از پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله ‏وسلم نقل کرده است.۱۰

در حالى که در همین مسند، از عبداللّه بن عباس صد و شصت صفحه۱۱ روایت نقل کرده است که بدون شک، مجموع آن روایات کمتر از هزار روایت نخواهد بود.

حال سؤال ما این است: با اینکه ابن عباس در مکه یا مدینه به دنیا آمده۱۲ و با امام حسن علیه‏ السلام بیش از دو یا سه سال تفاوت سنّى ندارد، چه شده که از امام حسن علیه ‏السلام دوازده روایت نقل مى‏کند ولى از ابن عباس صد و شصت صفحه روایت؟ در حالى که اگر بخواهیم حضور هریک را به محضر رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه و‏آله‏ وسلم حساب کنیم، به یقین با شرایطى که امام حسن علیه‏ السلام داشت، از جمله نوه بودن، حضور وى به مراتب بیشتر از حضور ابن عباس بوده است!

افزون بر این، با در نظرگرفتن اظهار نظر برخى که ابن عباس از پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم چهار یا نه و یا ده حدیث۱۳ بیشتر نشنیده است؛ شگفت‏آور است که چرا احمد بن حنبل، این همه روایت را به او نسبت داده است؟!

تدریس معارف الهى

یکى از بهترین شواهد و دلایل شخصیت والاى امام حسن مجتبى علیه‏ السلام این است که وى از همان آغاز جوانى، بلکه کودکى، آنچه را که از زبان پیامبر اسلام صلى‏ الله ‏علیه ‏و‏آله‏ وسلم گرفته بود، سخاوتمندانه در اختیار دیگران قرار مى‏داد. ابن الصباغ مالکى درباره این کلاس پرخیر و برکت مى‏نویسد:

«حکى عنه علیه السلام انه کان یجلس فى مسجد رسول اللّه صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم و یجتمع الناس حوله فیتکلّم بما یشفى غلیل السائلین و یقطع حجج المجادلین…؛ درباره حسن بن على ـ که درود بر او باد ـ نقل شده است که در مسجد رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم مى‏ نشست و تشنگان معارف اسلامى گرداگردش مى‏نشستند. او به گونه‏اى سخن مى‏گفت که تشنگان علم و معرفت را سیراب نموده و ادّله و براهین دشمنان را باطل مى‏کرد…»۱۴

ابن الصباغ سپس به نقل جریان زیر پرداخته تا شخصیت علمى امام حسن مجتبى علیه ‏السلام و جایگاه والاى او را در امت اسلامى بیان کرده باشد:

على بن احمد واحدى در تفسیر خود آورده است که مردى وارد مسجد رسول اللّه شده، ملاحظه کرد که شخصى مشغول نقل حدیث از پیامبر است. مردم اطراف او را گرفته، به سخنانش گوش مى‏دادند. پس آن شخص به نزد وى آمده، گفت: مراد از شاهد و مشهود ـ که در آیه شریفه آمده است ـ چیست؟ پاسخ داد: اما شاهد که روز جمعه است و اما مراد از مشهود، روز عرفه مى‏باشد. پس از او گذشته به دیگرى برخورد کرد که همانند اولى به نقل حدیث پرداخته بود، سؤال خود را تکرار کرده از او پرسید که: مراد از شاهد و مشهود چیست؟ وى پاسخ داد: اما شاهد که روز جمعه است و اما مشهود، روز عید قربان است. آنگاه از کنار آن دو نفر گذشته، گذرش به نوجوانى افتاد که چهره‏اش همانند طلا مى‏درخشید که او هم در مسجد، کلاس درس تشکیل داده بود. پس از او درباره شاهد و مشهود پرسید. وى در پاسخ گفت:

آرى. اما شاهد، حضرت محمد صلى‏ الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم است و اما مشهود، روز قیامت مى‏باشد.

آنگاه براى گفته خود، این چنین استدلال کرد:

آیا سخن پروردگار را نشنیده‏اى که مى‏ فرماید: «یا ایها النّبىّ انّا أرسلناک شاهداً و مبشّراً و نذیراً»۱۵؛ اى پیامبر! ما تو را به عنوان شاهد و بشارت دهنده و بیم دهنده فرستادیم. «ذلک یوم مجموع له الناس و ذلک یوم مشهود»۱۶؛ روز قیامت روزى است که همه مردم براى آن جمع مى‏شوند و آن روز، روزى است که مشهود همگان است.

گوید: سپس از نام شخص اوّل پرسید، گفتند: ابن عباس است و از دومى که پرسید، گفتند: ابن عمر است و از شخص سوم که پرسید، گفتند: وى، حسن بن على بن ابى‏طالب است.۱۷

جالب اینجاست که بر طبق نقل علامه مجلسى در بحارالانوار: «این شخص تفسیر امام را از شاهد و مشهود، بر دیگر تفسیرها که از عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن عمر شنیده بود، ترجیح داده و آن را پسندیده بود»۱۸؛ شاید دلیل این پذیرش، استدلال قوى امام حسن به دو آیه شریفه بوده است.

امام حسن علیه ‏السلام و تربیت شاگردان

امام حسن مجتبى علیه ‏السلام از دوران کودکى سفره علمى خود را پهن کرده و با نقل آیات شریفه و سپس نقل حدیث از پیامبر بزرگوار اسلام صلى ‏الله‏ علیه‏ و‏آله ‏وسلم خدمت بزرگى به تشنگان علم و معرفت نمود؛ به ویژه در این ده سال آخر که حوادث دردناکى به مسلمانان، خاصّه پیروان اهل بیت روى آورده بود.

امام با حلم، بردبارى، صبر و حوصله‏اى که از خود نشان مى‏دادند، خویشتن را براى هر نوع پاسخ گویى آماده ساخته بودند.

از این روى، مى‏بینیم که افراد و گروه‏ها و شخصیت‏هاى زیادى در محضر درس امام علیه‏السلام مى‏نشستند که یقیناً تاریخ، نام بسیارى از آنها را ثبت نکرده است. از جمله بسیارى از صحابه رسول خدا و تابعین هستند که از محضر پرفیض امام حسن علیه‏ السلام استفاده کرده‏اند.

در اینجا برخى از بزرگان شیعه همانند شیخ طوسى در رجال خود، نام برخى از این شخصیت‏ها را به عنوان اصحاب امام آورده است که تعداد آنها از چهل و یک نفر نمى‏گذرد.

اگرچه جاى این سؤال هست که: چگونه یاران امام حسن علیه‏ السلام از چهل و یک نفر تجاوز نمى‏کنند در حالى که امام نزدیک پنجاه سال در بین امت اسلامى زندگى مى‏کردند؟ و چرا یک مرتبه از تعداد ۴۵۰ یار که براى امیرمؤمنان علیه ‏السلام ثبت شده به چهل و یک نفر مى‏رسد؟ و چرا این عدد نسبت به امام حسین علیه‏السلام هم به دو برابر، بلکه بیشتر مى‏رسد و چرا با مقایسه با یاران امام زین العابدین علیه‏السلام یاران او یک چهارم مى‏باشد؟! علت چیست و چرا چنین شده است؟

احتمال دارد شیخ طوسى فقط نام راویان از اصحاب امام حسن علیه‏ السلام را آورده باشد؛ به دلیل اینکه در بخش آخر کتاب خود به نام عده‏اى اشاره کرده است که از معصومین علیه ‏السلام روایت نکرده‏اند.

و احتمال دارد امام در زمانى مى ‏زیسته که بیشتر اصحاب پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله ‏وسلم بودند، و آنها به هر دلیلى از حضور در پاى درس امام حسن علیه‏ السلام و یا نقل روایت از او، خوددارى مى‏کردند.

و نیز محتمل است که تبلیغات سوء معاویه بن ابى‏سفیان تأثیر خود را گذارده باشد.

یاران امام حسن مجتبى علیه ‏السلام

حال، این ما هستیم و تعداد بسیار کم از یاران امام حسن مجتبى علیه‏ السلام که بخش دیگرى از این نوشتار را به یادآورى نام آنها اختصاص مى‏دهیم:

۱. احنف بن قیس؛ ۲. اصبغ بن نباته؛ ۳. اشعث بن سوار؛ ۴. جابر بن عبداللّه انصارى؛ ۵. جعید همدانى؛ ۶. جارود بن منذر؛ ۷. جارود بن أبى‏بشر؛ ۸. حبیب بن مظاهر؛ ۹. حذیفه بن اسید غفارى؛ ۱۰. حارث اعور؛ ۱۱؛ حجر بن عدى؛ ۱۲. حبّه بن جویر عرنى؛ ۱۳. حبابه والبیه؛ ۱۴. رشید هجرى؛ ۱۵. رفاعه بن شداد؛ ۱۶. زید بن ارقم؛ ۱۷. سلیم بن قیس؛ ۱۸. سفیان بن ابى‏لیلى همدانى؛ ۱۹. سلیمان بن صرد خزاعى؛ ۲۰. سوید بن غفله؛ ۲۱. ظالم بن عمرو؛ ۲۲. عبایه بن عمرو ربعى؛ ۲۳. عمرو بن حمق خزاعى؛ ۲۴. عامر بن واثله؛ ۲۵. عبداللّه بن جعفر بن أبى‏طالب؛ ۲۶. عبیداللّه بن عباس؛ ۲۷. عمرو بن قیس مشرقى؛ ۲۸. قیس بن سعد بن عباده؛ ۲۹. کمیل بن زیاد؛ ۳۰. کیسان بن کلیب؛ ۳۱. لوط بن یحیى؛ ۳۲. مسلم البطین؛ ۳۳. مسعود مولى أبى وائل؛ ۳۴. میثم تمّار؛ ۳۵. مسیب بن نجبه؛ ۳۶. مسلم بن عقیل؛ ۳۷. هلال بن نساف؛ ۳۸. ابواسحاق همدانى؛ ۳۹. ابواسحاق سبیعى؛ ۴۰. ابن کلیب؛ ۴۱. فاطمه والبیه.۱۹

نکته جالب توجّه اینکه یاران امام از نظر عدد، بسیار کم هستند اما بسیارى از آنها از شخصیت‏هاى برجسته عالم اسلام مى‏باشند.

برخى از آنها پیامبر و پنج امام را درک کرده‏اند؛ همانند جابر بن عبداللّه انصارى و برخى دیگر علاوه بر اینکه از یاران امام حسن علیه‏ السلام هستند، جزو یاران امیرمؤمنان بوده‏اند؛ همانند احنف، اصبغ، جابر بن عبداللّه، جعید، حبیب، حبّه، رشید، رفاعه، زید، سلیم، سلیمان، سوید، ظالم، عمرو بن حمق، عامر، کمیل، لوط، میثم، مسیب و ابواسحاق.

و برخى دیگر جزو یاران امام حسین علیه ‏السلام نیز هستند؛ همانند جابر، جعید، حبیب، رشید، زید، سلیم، ظالم، عمرو، کیسان، لوط، میثم و فاطمه. دسته دیگر از آنها جزو یاران امام سجاد علیه‏السلام نیز هستند؛ همانند جابر، رشید، سلیم و ظالم.

و گروهى نیز جزو یاران امام باقر علیه‏ السلام شمرده شده‏اند؛ همانند جابر بن عبداللّه انصارى که در سال ۷۸ ق. به دیدار خدا شتافت.۲۰

نکته دوم اینکه عده‏اى از یاران امام حسن علیه ‏السلام همانند حبیب بن مظاهر اسدى، جزو شهداى کربلا هستند. و برخى همانند کمیل بن زیاد، عمرو بن حمق خزاعى، رشید هجرى و حجر بن عدى در راه ولایت و دفاع از اهل‏بیت علیهم‏السلام به شهادت رسیده‏اند.

پى‏ نوشت‏:

۱. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۳.

۲. الاصابه فى تمییز الصحابه، ج ۲، ص ۱۲؛ ذخائر العقبى، ص ۱۲۵.

۳. ر.ک: صلح الحسن.

۴. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۳.

۵. همان، ص ۳۵۱؛ اثبات الوصیه، ص ۱۵۹.

۶. احتجاج، طبرسى، ج ۱، ص ۳۳۹. (با تلخیص..

۷. کافى، ج ۷، ص ۲۸۹.

۸. همان، ج ۱، ص ۳۰۲.

۹. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۸.

۱۰. مسند احمد، ج ۱، ص ۱۹۹.

۱۱. همان، ص ۲۱۴ ـ ۳۷۴.

۱۲. در بین مورّخان اختلاف است که ابن عباس به هنگام رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله. چند ساله بوده است؟ عده‏اى او را ده ساله، برخى سیزده ساله و گروهى پانزده ساله دانسته‏اند. (تهذیب التهذیب، ج ۵، ص ۲۴۴..

۱۳. همان.

۱۴. الفصول المهمه، ص ۱۳۷.

۱۵. احزاب / ۴۵.

۱۶. هود / ۱۰۳

۱۷. الفصول المهمه، ص ۱۳۷.

۱۸. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۴۵.

۱۹. رجال شیخ طوسى، ص ۶۶.

۲۰. بهجه الآمال، ج ۲، ص ۴۸۰.

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

 محمد جواد مروّجى طبسى

تربیت در سیره و سخن امام مجتبى (علیه ‌السلام)

اشاره:

براى ساختن جامعه اى نمونه و تربیت انسان هاى کامل و سالم، اصول و روش هایى لازم است که انسان در سایه آن ها بتواند به دور از هر گونه انحراف مسیر سعادت را بپیماید. ارائه کامل ترین و سالم ترین روش هاى اطمینان بخش تربیتى، انسان را به سعادت حقیقى و زندگى جاودانه و رضاى پروردگار متعال نزدیک می کند. این شیوه ها را می توان از زندگى و رفتار و گفتار اسوه هاى حقیقى دین اسلام و پیشوایان راستین به دست آورد. در این نوشتار به بررسى سیره تربیتى امام حسن مجتبى علیه السلام می پردازیم، به امید این که بتوانیم از راه و روش آن پیشواى معصوم کمال بهره را برده و در پرتو رهنمودهاى نورانی‌اش تربیت شویم.

ضرورت تربیت

انسان موجودى متعالى و داراى استعداد رسیدن به کمال است و براى سیر تکاملى خویش نیازمند پیروى از یک روش تربیتى قوى و کامل می باشد. انسان فاقد تربیت، فاقد همه چیز است، پس باید به دنبال تربیت روح و روان خویش باشد.

امام مجتبى علیه السلام در زمینه ضرورت تربیت روحى و معنوى انسان و تغذیه روان او می فرماید:«عجبت لمن یتفکر فى ماکوله کیف لا یتفکر فى معقوله، فیجنب بطنه ما یؤذیه و یودع صدره ما یردیه; (۱. تعجب می کنم از فردى که در غذاى جسمانى خود فکر می کند (که سالم و بهداشتى باشد. اما در غذاى روح و جان خویش نمی اندیشد، در نتیجه شکم خود را از غذاهاى زیانبخش حفظ می کند ولى سینه اش را در مقابل آن چه آن را پست می گرداند رها می کند.»

امام مجتبى(ع).

بخش اول: عوامل تربیت

الف: خانه و خانواده

خانواده از مهمترین عوامل تربیتى محسوب می شود که هدف از آن، ایجاد و پرورش نسل و هدایت آن به سوى اهداف صحیح تربیت می باشد. خانواده کانون مقدسى است که در پرتو پیوند زناشویى دو انسان پایه گذارى شده و با پیدایش فرزند جلوه اى تازه به خود می گیرد. نتیجه این پیوند فرزندانى است که هرکدام ممکن است در آینده سرباز یا سربار جامعه باشند. روانشناسان اجتماعى، خانواده را یکى از پاسداران آثار تمدن می دانند. در مورد تاثیر و نقش خانواده در روند صحیح تربیت از امام مجتبى علیه السلام سخنان قابل توجهى به ما رسیده است.

نقش پدر صالح

پدر که رکن مهم خانواده است باید داراى شرایط و صفات پسندیده اى باشد.امام مجتبى علیه السلام به مردى که براى نظر خواهى به حضورش آمده بود، فرمود: «شایسته است که همسر دخترت مردى با تقوا و مومن باشد. زیرا اگر او دختر تو را دوست بدارد وى را احترام خواهد کرد و اگر از او خوشدل نباشد به وى ستم روا نمی دارد.» (۲.

مطمئنا اگر پدر به عنوان مدیر خانواده فردى صالح و باایمان باشد همسر و سایر اعضاى خانواده را در پرتو مهر و محبت خویش قرار داده و در اثر شایستگی هاى معنوى خویش، کانون خانواده را به محیطى امن تبدیل نموده و زمینه تربیت فرزندانى باایمان و مسؤولیت پذیر را فراهم خواهد نمود.

تاثیر مادر شایسته

مادر نقش قابل توجهى در رشد و شکوفایى استعداد فرزندان در محیط خانه دارد تا آن جا که یکى از عوامل سعادت و شقاوت انسان را در گرو اعمال مادر او دانسته اند. حضرت مجتبى علیه السلام در مورد نقش ویژه مادر در ساختار شخصیت افراد سخنى دارد که ما را در درک این مهم یارى می کند.

آن حضرت هنگامى که با معاویه مناظره می کرد، در مورد یکى از علل شقاوت معاویه و سعادت خویش به نقش مادر اشاره کرده و فرمود: « چون مادر تو هند است و در دامن چنین زن پست و فرومایه اى پرورش یافته اى این گونه اعمال زشت از تو سر می زند و سعادت ما خانواده در اثر تربیت مادرانى پاک همچون فاطمه علیها السلام و خدیجه علیها السلام می باشد.» (۳.

مادر به عنوان یک موجود عاطفى در ایجاد محیطى آرام براى فرزندان موثر است، و نقش تعیین کننده اى از هنگام انعقاد نطفه تا رسیدن به سن آموزش کودکان دارد. به ویژه در دوران باردارى و هنگام شیر دادن که شخصیت روانى و اخلاقى کودک ساخته می شود، مادر منبع تغذیه مستقیم کودک می باشد.

بر این اساس ایمان و اخلاق و الدین که دو رکن مهم خانواده هستند شرط اساسى در نیل به اهداف بلند تربیت می باشد.

ب: دوستان

بعد از خانواده دوستان و هم بازی ها و هم کلاسی هاى یک کودک می توانند به عنوان یک عامل محیطى در تربیت و خلق و خوى او تاثیرگذار باشند. کودک و نوجوان گرایش زیادى به دوستان هم سن و سال خود دارد و بدون تردید این همنشینى و هم گرایى دوستان در یکدیگر موثر خواهد بود. البته معاشرت با دوستان صمیمى یک نیاز طبیعى است و لذت بخش ترین ساعات زندگى براى یک کودک و نوجوان لحظاتى است که با دوستان سپرى می کند.

پیشوایان معصوم ما ضمن بیان اثرهاى مثبت و منفى رفاقت و همنشینى، پیروان خود را به مصاحبت با افراد شایسته سوق داده اند.

حضرت مجتبى علیه السلام در این رابطه به فرزندش می فرماید: «یا بنى لا تواخ احدا حتى تعرف موارده و مصادره فاذا استنبطت الخبره و رضیت العشره فآخه على اقاله العثره و المواساه فى العسره; (۴.

فرزندم! با هیچ کس دوستى نکن مگر این که از رفت و آمد (و خصوصیات روحى واخلاقی. او آگاه گردى، هنگامى که دقیقا بررسى نمودى و معاشرت با او را برگزیدى، آنگاه با او براساس گذشت و چشم پوشى از لغزش ها و یارى کردن در سختی ها دوستى کن.»

ج – تشکُلها و محافل اجتماعى

انسان با رفت و آمد به مجالس و محافل، تحت تاثیر رفتارها و حرکات شرکت کنندگان در آن ها قرار می گیرد.

امام حسن مجتبى علیه السلام در سخنى هم به اصل تاثیر مجالس اجتماعى اشاره دارد و هم به شرکت در محافل سالم و مفید توصیه و ترغیب می فرماید، آن جا که می فرماید: «من ادام الاختلاف الى المسجد اصاب احدى ثمان: آیه محکمه و اخا مستفادا و علما مستطرفا و رحمه منتظره و کلمه تدله على الهدى او ترده عن ردی; هر کس پیوسته به مساجد برود یکى از هشت بهره را خواهد برد: آیه و نشانه اى محکم، برادرى سودمند، علمى نو، رحمتى مورد انتظار، سخنانى که او را به راه راست هدایت می کند و یا سخنى که او را از هلاکت می رهاند.» (۵.

امام مجتبى

بخش دوم: شیوه هاى تربیت

۱ – استفاده از حس کمال جویى

کودکان و نوجوانان فطرتا کمالات و صفات زیباى انسانى را دوست دارند. مربى می تواند از طریق ارضأ صحیح تفوق خواهى، متربیان خود را به سوى اهداف مورد نظر خویش هدایت کند، و آنان را با دلگرمى و نشاط به کسب کمالات وادار سازد. امام مجتبى علیه السلام روزى فرزندان خود و فرزندان برادر خود را دعوت کرده و به آنان فرمود: «همه شما کودکان اجتماع امروز هستید و امید می رود که بزرگان جامعه فردا باشید، دانش بیاموزید و در کسب علم کوشش کنید، هر کدام که نمی توانید در مجلس درس مطالب استاد را حفظ کنید آن ها را بنویسید و نوشته ها را در منزل نگهدارى نمایید تا در موقع لزوم مراجعه کنید.» (۶.

آن حضرت با این روش صحیح تربیتى فرزندان را به کسب دانش و درس خواندن ترغیب و تشویق می کند و آنان به این طریق با عشق و علاقه به دنبال کسب دانش و سایر کمالات بشرى می روند و در این شیوه، نیازى به تهدید و مجازات نیست.

۲ – معرفى اسوه هاى تربیت

کودک و نوجوان فطرتا به دنبال الگو می گردد و این خواسته درونى او در حس تقلید وى جلوه می کند.

والدین و مربیان باید با معرفى الگوهاى صحیح، حس تقلید او را جهت دهند. آن چه در این میان اهمیت ویژه دارد شناساندن الگوهاى راستین و نمونه هاى کامل در به وجود آوردن صفات پسندیده در نهاد فرزندان است. این شیوه در قرآن کریم فراوان دیده می شود. قرآن کریم با معرفى الگوهاى کامل و بى عیب و نقص، در آموزش خوبی ها و کمالات و فضائل انسانى بهره می گیرد. حضرت مجتبى علیه السلام نیز به پیروى از قرآن در سیره تربیتى خویش این روش را دنبال می کند. آن حضرت بعد از شهادت على علیه السلام خطابه بلیغى ایراد کرد و در ضمن آن به معرفى شخصیت ممتاز على علیه السلام پرداخته و می فرماید: «اى مردم! در این شب مردى از دنیا رفت که در هیچ کار نیکى، پیشینیان بر او سبقت نگرفتند و بندگان خدا در هیچ سعادتى نمی توانند به او برسند، او به همراه پیامبر صلى الله علیه و آله جهاد می کرد و جان خود را فداى او می نمود.» آن گاه با شمردن صفات دیگر امیرمؤمنان علیه السلام او را به عنوان امام و الگوى مردم مطرح می کند. (۷.

۳ – ایجاد خودباورى و عزت نفس در کودکان

به وجود آوردن خودباورى و عزت نفس در کودکان، آن هارادر زندگى آینده موفق تر خواهد نمود. این صفت زیبا را می توان از همان دوران کودکى و با شیوه هاى مختلف در او پرورش داد. برخى از آن شیوه ها عبارتند از:

یک. احترام به کودک

پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله بارها امام حسن و امام حسین علیه السلام را در ایام کودکى احترام می نمود. روزى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نشسته بود که آن دو کودک وارد شدند، پیامبر به احترام آن ها از جاى برخواسته و به انتظار ایستاد، لحظاتى طول کشید، آن ها نرسیدند. رسول اکرم صلى الله علیه و آله به طرف کودکان پیش رفت و از آنان استقبال نمود، بغل باز کرد و هر دو را بر دوش خود سوار نمود و به راه افتاد و به آنان فرمود: «فرزندان عزیز، مرکب شما چه خوب مرکبى است و شما چه سواران خوبى هستید!» (۸.

در روایت دیگرى عبدالله بن عباس می گوید: «با پیامبر صلى الله علیه و آله به خانه فاطمه علیها السلام رفتیم. حسن علیه السلام (که کودکى بیش نبود. صورتش را شسته و تمیز و پاکیزه از منزل بیرون آمد. رسول خدا صلى الله علیه و آله حسن علیه السلام را در آغوش گرفته و بوسید و سپس فرمود: «این پسر من آقاست.» (۹.

دو. همبازى شدن با او

کودکان و نوجوانان از بازى و ورزش لذت می برند و به این وسیله ضمن آشنایى بیشتر با جهانى که در آن زندگى می کنند رشد یافته و در عین حال فرصت هاى خوبى را براى بیان احساسات و عواطف خود می یابند. همبازى شدن والدین و بزرگترها با آنان در ایجاد خودباورى در وجود‌شان نقش مهمى دارد. ابورافع یکى از یاران پیامبر صلى الله علیه و آله روزى با امام حسن علیه السلام که کودک خردسالى بود، همبازى شد. آنان روى قرار دوش گرفتن از همدیگر بازى می کردند. هنگامى که نوبت سوارى به ابورافع می رسید، حضرت مجتبى علیه السلام به او می فرمود: عجب دارم از تو که می خواهى بر دوش کسى سوار شوى که پیامبر صلى الله علیه و آله او را بر دوش خود سوار می کند. وقتى نوبت سوارى امام حسن علیه السلام می شد، ابورافع می گفت: همانطورى که تو به من سوارى ندادى من هم تو را سوار نمی کنم. حضرت به او فرمود: آیا میل ندارى کسى را که پیامبر صلى الله علیه و آله بر دوش خود می نشاند بر دوشت سوار کنی؟ ناچار ابورافع طفل را بر دوش خود سوار می کرد.

شخصیت روحى این کودک از خلال گفتار و کیفیت استدلالش پیداست. طفلى را که پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در آغوش خود پرورش داده و شخصیت روانى او را احیأ نموده است، بزرگى خود را باور دارد و هرگز با ذلت و زبونى سخن نمی گوید. (۱۰.

سه. انتخاب نام زیبا براى کودک

نام کودک نقش مهمى در شخصیت او ایفا می کند. باید براى طفل نامى را انتخاب کرد که بعدها به خاطر آن مورد استهزأ و تحقیر قرار نگیرد و در آینده احساس حقارت نکند. نامى که یادآور وابستگى او به خداوند متعال بوده و نشانگر فرهنگ و مکتب او باشد. سیره عملى امام مجتبى علیه السلام در نامگذارى فرزندان خویش گواه روشنى بر توجه آن حضرت به این مهم می باشد. نام فرزندان پسر آن حضرت عبارتند از: حسن، زید، قاسم، عمرو، عبدالله، عبدالرحمن، حسین، طلحه و نام فرزندان دختر او عبارتند از:

‌ام الحسن،‌ام الحسین، فاطمه،‌ام عبدالله،‌ام سلمه، رقیه. (۱۱.

چهار. مشورت با فرزندان

یکى از شیوه هاى شخصیت دادن به فرزندان، مشورت کردن با آن هاست. امام مجتبى علیه السلام ضمن توصیه به این کار پسندیده، با فرزندان خویش در موارد مختلف مشورت می کرد و بدین وسیله شخصیت آنان را پرورش داده و در آن ها عزت نفس ایجاد می نمود. روزى معاویه بن خدیج به عنوان خواستگار به منزل آن حضرت آمد، حضرت مجتبى علیه السلام به او فرمود: « انا قوم لا نزوج نسأنا حتى نستامرهن; (۱۲.

ما قومى هستیم که دختران خود را بدون نظرخواهى و مشورت با خودشان، شوهر نمی دهیم.»

پنج. سلام کردن به کودکان

حضرت مجتبى علیه السلام می فرماید:

«هر کس قبل از سلام کردن به سخن آغاز کند، او را جواب ندهید.» (۱۳.

این سخن در مورد معاشرت والدین با کودکان اهمیت ویژه اى می یابد، زیرا کودکى که به او سلام داده شود و بدین وسیله از وى احترام نمایند، لیاقت و شایستگى خود را باور می کند و از همان دوران کودکى احساس می کند که دیگران براى او اهمیت و ارزش قائل هستند.

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: «پنج چیز را تا لحظه مرگ ترک نمی کنم…یکى از آن ها سلام دادن به کودکان است.» (۱۴.

۴ – مطابقت رفتار با گفتار

والدین و مربیان اگر به گفته هاى خویش جامه عمل بپوشانند، بهترین و مؤثرترین و پرثمرترین شیوه را در تربیت به کار گرفته اند و به طور غیرمستقیم و ناخودآگاه متربیان را تحت تاثیر قرار داده اند. پندها و نصیحت هاى مربیان و والدین زمانى بر فرزندان موثر واقع خواهد شد که آنان هر یک نمونه اى عملى از آن توصیه باشند و گفتار خویش را با عمل هماهنگ سازند.

حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام یکى از دوستان خود را که شایسته تمجید آن بزرگوار بود با صفات زیبائى معرفى کرد و در ضمن خصلت هاى پسندیده او می فرمود: « کان لا یقول ما لا یفعل و یفعل ما لا یقول; (۱۵. او آن چه را که عمل نمی کرد، نمی گفت و کارهایى را که نگفته بود انجام می داد.»

پى نوشت:

۱. الدعوات، قطب الدین راوندى، قم، مدرسه الامام المهدى، ۱۴۰۷ ه. ق، ص ۱۴۴ و ۱۴۵٫

۲. مکارم الاخلاق، ص ۲۳۳٫

۳. احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۲۷۹٫

۴. تحف العقول، ص ۲۳۳٫

۵. تحف العقول، ص ۲۳۵٫

۶. منیه المرید، ص ۳۴۰٫

۷. منتهى الآمال، ج ۱، ص ۲۲۵٫

۸. کودک فلسفى، ج ۱، ص ۱۱۵٫

۹. اعلام الورى، ص ۲۱۱٫

۱۰. کودک فلسفى، ج ۲، ص ۱۳۳٫

۱۱. الارشاد، ج ۲، ص ۱۶٫

۱۲. حیاه الحسن علیه السلام، ج ۱، ص ۳۲۹٫

۱۳. مسند الامام المجتبى علیه السلام، ص ۶۸۸٫

۱۴. الخصال، ج ۱، ص ۲۷۱٫

۱۵. تحف العقول، ص ۲۳۴٫

منبع :مبلغان،شماره ۲۳

 

خطبه امام حسن(علیه السلام) پس از شهادت پدر

اشاره:

حسن بن علی در ۲۱ رمضان سال ۴۰ هجری، و پس از شهادت امام علی(علیه السلام)، به امامت رسید و در همان روز، بیش از چهل هزار نفر با او برای خلافت بیعت کردند. معاویه، خلافت او را نپذیرفت و با لشکری از شام به سوی عراق حرکت کرد. امام مجتبی(علیه السلام) سپاهی به فرماندهی عبید الله بن عباس به سمت معاویه فرستاد و خود به همراه یک گروه دیگر به ساباط رفت. معاویه تلاش کرد با طرح شایعاتی میان سپاهیان امام حسن(علیه السلام)، زمینه را برای برقراری صلح فراهم کند.

عموم راویان حدیث و مورخین نوشته ‏اند شبى که امیر المؤمنین(علیه السلام)به شهادت رسید و حسنین(علیه السلام)جنازه پدر را دفن کردند، فرداى آن شب امام مجتبى(علیه السلام)به مسجد رفت و براى مردم سخنرانى کرد، و طبق روایت امالى صدوق سخنرانى آن حضرت این گونه بود که پس از حمد و ثناى الهى فرمود: «ایها الناس فى هذه اللیله نزل القرآن، و فى هذه اللیله، رفع عیسى بن مریم، و فى هذه اللیله قتل یوشع بن نون، و فى هذه اللیله مات ابى امیر المؤمنین(علیه السلام)، و الله لا یسبق ابى احد کان قبله من الاوصیاء الى الجنه، و لا من یکون بعده، و ان کان رسول الله(ص) لیبعثه فى السریه فیقاتل جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن یساره و ما ترک صفراء و لا بیضاء الا سبعماه درهم فضلت من عطائه کان یجمعها لیشترى بها خادما لاهله‏» (۱) (اى مردم در این شب قرآن نازل شد، و در این شب عیسى بن مریم را به آسمان بردند، و در این شب یوشع بن نون کشته شد، و در این شب پدرم امیر المؤمنین(علیه السلام)از این جهان رحلت کرد، به خدا سوگند هیچ یک از اوصیا بر پدرم در رفتن به بهشت پیشى نجسته، و نه هر کس که پس از اوست، و این گونه بود که رسول خدا(ص)او را در هر ماموریت جنگى که مى‏ فرستاد جبرئیل در سمت راست او و میکائیل در سمت چپ او مى‏ جنگیدند و هیچ درهم و دینارى پس از خود به جاى نگذارد جز هفتصد درهم که از جیره بیت المال او زیاد و اضافه آمده بود و آن را جمع کرده بود تا خادمى براى خانواده خود خریدارى کند.) و شیخ مفید در ارشاد سخنرانى آن حضرت را این گونه نقل کرده: «و روى ابو محنف لوط بن یحیى، قال: حدثنى اشعث‏بن سوار، عن ابى اسحق السبیعى و غیره، قالوا: خطب الحسن بن على(علیه السلام)فى صبیحه اللیله التى قبض فیها امیر المؤمنین(علیه السلام)فحمد الله و اثنى علیه و صلى على رسول الله(ص)ثم قال: لقد قبض فى هذه اللیله رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدرکه الآخرون بعمل لقد کان یجاهد من رسول الله فیقیه بنفسه، و کان رسول الله(ص)یوجهه برایته فیکنفه جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن شماله، و لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه. و لقد توفى(علیه السلام)فى اللیله التى عرج فیها بعیسى بن مریم، و فیها قبض یوشع بن نون وصى موسى(علیه السلام)و ما خلف صفراء و لا بیضاء الا سبعماه درهم، فضلت عن عطائه اراد ان یبتاع بها خادما لاهله. ثم خنقته العبره فبکى و بکى الناس معه. ثم قال: انا ابن البشیر انا ابن النذیر، انا ابن الداعى الى الله باذنه، انا ابن السراج المنیر، انا من اهل بیت اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، انا من اهل بیت فرض الله مودتهم فى کتابه فقال تعالى: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى، و من یقترف حسنه نزد له فیها حسنا» (۲) فالحسنه مودتنا اهل البیت‏» (۳) (ابو محنف(به سندش)از ابى اسحق سبیعى و دیگران روایت کرده که گفتند: امام حسن(علیه السلام) در بامداد آن شبى که امیر المؤمنین(علیه السلام)در آن شب از دنیا رفت‏ خطبه خواند، و حمد و ثناى خداى را به جاى آورد و بر رسول خدا(ص)درود فرستاد، آنگاه فرمود: به حقیقت در این شب مردى از دنیا رفت که پیشینیان در کردار از او پیشى نجستند، و آیندگان نیز در کردار به او نرسند، همانا با رسول‏ خدا(ص)جهاد کرد و با جان خویش از آن حضرت دفاع نمود، و رسول خدا(ص)او را با پرچم خود(به جنگها)فرستاد و(جبرئیل و میکائیل)او را در میان مى‏گرفتند، جبرئیل از سمت راستش، و میکائیل از سمت چپ او، و باز نمى‏ گشت تا به دست تواناى او خداوند(جنگ را)فتح کند. و در شبى از دنیا رفت که عیسى بن مریم در آن شب به آسمان بالا رفت، و یوشع بن نون وصى حضرت موسى(علیه السلام)در آن شب از دنیا رفت، و هیچ درهم و دینارى از خود به جاى نگذاشته جز هفتصد درهم که آن هم از بهره‏اش(که بیت المال داشت)زیاد آمده، و مى‏ خواست‏ با آن پول براى خانواده خود خادمى خریدارى کند، (این سخن را فرمود)سپس گریه گلویش را گرفت و گریست، مردم نیز با آن حضرت گریه کردند، آنگاه فرمود: منم فرزند بشیر(مژده دهنده به بهشت، یعنى رسول خدا(ص)که از نامهاى آسمانى او بشیر است) منم فرزند نذیر(ترساننده از جهنم)منم فرزند آن کس که به اذن پروردگار مردم را به سوى او مى‏ خواند، منم پسر چراغ تابناک(هدایت)، من از خاندانى هستم که خداى تعالى پلیدى را از ایشان دور کرده و به خوبى پاکیزه‏شان فرموده، من از آن خاندانى هستم که خداوند دوستى ایشان را در کتاب خویش(قرآن)فرض و واجب دانسته و فرموده است: «بگو نپرسم شما را بر آن مزدى جز دوستى در خویشاوندانم و آنکه فراهم کند نیکى را بی فزاییمش در آن نکویى را»پس نیکى در این آیه دوستى ما خاندان است. و نظیر همین دو سخنرانى با مختصر اختلافى در بسیارى از کتابهاى اهل سنت نیز نقل شده که هر که خواهد مى‏تواند در ملحقات احقاق الحق بخواند. (۴)

پى‏ نوشت:

۱.امالى صدوق، ص ۱۹۲.

۲.سوره شورى، آیه ۲۲.

۳.ارشاد مفید، ج ۲، (مترجم)، ص ۴، و نظیر این روایت از امالى شیخ و تفسیر فرات و غیره نیز نقل شده(بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۱).

۴.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۱، صص ۹۳-۱۸۲.

منبع : زندگانى امام حسن مجتبى علیه السلام، ص. ۱۹۲ به قلم  سید هاشم رسولى محلاتى

نگاهى به‏ واپسین روزهاى عمر امام حسن مجتبى (علیه السلام)

 

اشاره:

امام حسن مجتبى(علیه السلام. بعد از امضاى قرارداد صلح از کوفه به مدینه جدش پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله. بازگشت و حدود ده سال در جوار ملکوتى پیامبر(صلی الله علیه و آله. و مسجد النبى(صلی الله علیه و آله. گام‏هاى بسیار اساسى برداشت؛ تا سیره و سنت پیامبر و اهل بیتش را به مردم جهان بشناساند و مسلمانان را از سلطه ستم‏ شاهى بنى ‏امیه به ویژه معاویه نجات بخشد.

از سوى دیگر معاویه راه‏ هاى مختلفى را جهت مبارزه با شخصیت اجتماعى و سیاسى امام مجتبى(علیه السلام. برگزید تا موقعیت والا و پر نفوذ آن حضرت را از قلب دوست دارانش بزداید لکن به هر جنایتى که دست مى ‏زد نتیجه عکس مى‏ گرفت و هر روز تعداد علاقه ‏مندان به حضرت و شیفتگان دین و حقیقت ‏بیشتر مى‏ شد از این جهت تصمیم گرفت‏ شخص آن بزرگوار را از بین ببرد تا شاید دیگر افراد خاندان اهل بیت(علیه السلام. و ساداتى که در صدد مبارزه با رژیم وى بودند نا امید گردند و خود آن بزرگوار را که بعنوان بزرگترین سد و مانع سر راهش بود از میان بردارد.

جنون ‏آمیزترین جنایت معاویه

معاویه بارها تصمیم بر مسموم کردن امام مجتبى(علیه السلام. گرفت و به واسطه هاى پنهان زیادى متوسل گردید حاکم نیشابورى با سند معتبر از ام بکر بنت مسور نقل مى‏ کند که گفت:

«کان الحسن بن على[ع] سم مرارا کل ذلک یغلت‏حتى کانت مره الاخیره التى مات فیها فانه کان یختلف کبده، فلم لبث‏بعد ذلک الا ثلاثا حتى توفی; حسن بن ‏على[ع] را بارها مسموم کردند، لیکن اثر چندانى نگذاشت ولى در آخرین مرتبه زهر کبدش را پاره‏ پاره کرد، که بعد از آن سه روز بیش‏تر زنده نماند.»

ابن‏ ابى ‏الحدید مى‏ نویسد:

«چون معاویه خواست ‏براى پسرش یزید بیعت‏ بگیرد، اقدام به مسموم نمودن امام مجتبى(علیه السلام. کرد، زیرا معاویه براى گرفتن بیعت‏ به نفع پسرش و موروثى کردن حکومتش مانعى بزرگ‏تر و قوى‏ تر از حسن ‏بن‏ على(علیه السلام. نمى ‏دید، پس معاویه توطئه کرد، آن حضرت را مسموم نمود و سبب مرگش شد.»

در این توطئه، بیش‏ترین نقش را مروان بن‏ حکم که فرماندار مدینه بود ایفا کرد. وقتى معاویه تصمیم بر این جنایت هولناک گرفت، آخرین مرتبه، طى نامه‏اى از مروان فرماندار خویش خواست تا در مسمومیت‏ حسن بن ‏على(علیه السلام. سرعت گیرد و آن را در اولویت قرار دهد.

مروان جهت اجراى این توطئه مامور شد با جعده دختر اشعث همسر امام مجتبى(علیه السلام. تماس برقرار کند. معاویه در نامه‏ اش نوشته بود که جعده یک عنصر ناراضى و ناراحت است و از جهت روحى مى ‏تواند با ما همکارى داشته باشد و سفارش کرده بود که به جعده وعده دهد بعد از انجام ماموریتش او را به همسرى پسرش یزید درخواهد آورد و نیز توصیه کرده بود صد هزار درهم به او بدهد.

بنا به گفته شعبى: چون جعده امام مجتبى(علیه السلام. را مسموم کرد، معاویه صدهزار درهم را به او داد، لیکن از ازدواج با پسرش یزید سرباز زد و در پیامى برایش نوشت: «چون علاقه به حیات و زندگى فرزندم یزید دارم، نمى ‏گذارم با تو ازدواج کند.»

امام صادق(علیه السلام. فرمود: جعده زهر را گرفت و به منزل آورد. آن روزها امام مجتبى(علیه السلام. روزه داشت و روزهاى بسیار گرمى بود، به هنگام افطار خواست مقدارى شیر بنوشد، آن ملعون زهر را در میان آن شیر ریخته بود، به مجرد این که شیر را آشامید، پس از چند دقیقه امام(علیه السلام. فریاد برآورد:

«عدوه الله! قتلتنی قتلک الله و الله لا تصیبن منی خلفا و لقد غرک و سخر منک و الله یخزیک و یخزیه; دشمن خدا! تو مرا کشتى، خداوند تو را نابود کند. سوگند به خدا! بعد از من بهره و سودى (خوشحالى. براى تو نخواهد بود. تو را گول زدند و مفت و رایگان در راستاى اهدافشان به کار گرفتند. سوگند به خدا (معاویه. بیچاره و بدبخت نمود تو را و خود را خوار و ذلیل کرد.»

امام صادق(علیه السلام. در ادامه سخنان خود فرمودند: «امام مجتبى(علیه السلام. بعد از این که جعده او را مسموم کرد، دو روز بیش‏تر باقى نماند و از دنیا رفت و معاویه هم بدانچه وعده کرده بود وفا ننمود.»

تطهیر جنایت کار

بعضى از مورخان همانند ابن خلدون و لامنس خواسته ‏اند دامن معاویه را از این جنایت هولناک تطهیر کنند و بگویند، این هم از اخبار ساختگى است. ابن خلدون مى ‏نویسد:

«و ما ینقل من ان معاویه دس الیه السم من زوجه جعده بنت الاشعث‏ فهو من احادیث الشیعه و حاشا لمعاویه من ذلک…; نسبت مسمومیت‏ حسن بن‏ على(علیه السلام. به معاویه ابى ‏سفیان که به دست همسرش جعده دختر اشعث انجام شد، ساخته و پرداخته شیعه است و دامن معاویه از چنین نسبت‏هایى به دور است.»

ولامنس نیز مى‏ نویسد: «و کان الغرض من هذا الاتهام و صم الامویین … و لم یجرا على هذا القول بهذا الاتهام الشنیع جمهره سوى المؤلفین من الشیعه.»

هدف از نسبت مسمومیت‏ حسن بن‏ على [علیه السلام] به معاویه بد نام کردن رژیم بنى ‏امیه بوده و این اتهام را غیر از مؤلفان شیعه کسى مطرح نکرده است!!

اعتراف مورخان

توطئه معاویه جهت مسموم نمودن امام مجتبى(علیه السلام. به قدرى روشن و آشکار است که فرصت هر گونه انکار را از مورخان و دانشمندان گرفته است و از این‏ روست که آنان بدون اختلاف – جز در موارد اندک – آن را نگاشته ‏اند، از جمله آنهاست: ابن‏ حجر عسقلانى، ابوالحسن على بن‏ حسین بن‏ على مسعودى، ابوالفرج اصفهانى،شیخ مفید، احمد بن‏ یحیى بن‏ جابر بلاذری، ابن‏ عبدالبر، محمد بن‏ على ابن‏ شهرآشوب، ابن صباغ مالکى، سبط ابن‏ جوزى، سیوطى، حاکم نیشابورى،احمد بن‏اعثم کوفى، و جمال الدین ابى الحجاج یوسف المزى.

به جهت اختصار به مطالب محمد بن‏ جریر طبرى بسنده مى‏ کنیم او مى‏ نویسد:

علت وفات و رحلت امام مجتبى(علیه السلام. این بود که معاویه هفتاد مرتبه آن حضرت را مسموم کرد ولیکن اثر فورى و اساسى نگذاشت تا این که زهرى را جهت مسموم نمودن آن حضرت براى جعده بن‏اشعث‏ بن‏ قیس کندى فرستاد و به همراه آن زهر، بیست هزار دینار فرستاد و ده قطعه باغ از باغهاى کوفه را به نام او کرد و همچنن وعده داد بعد از انجام ماموریت، او را به ازدواج پسرش یزیدبن معاویه درآورد. پس او در فرصتى خاص آن زهر را به خورد حسن بن‏ على داد و مسمومش کرد».

مورخ توانا، علامه بزرگوار باقر شریف قرشى مى‏ نویسد:

جعده دختر اشعث‏ بن‏ قیس از خانواده‏ هاى فرومایه، بسیار پست و فرصت‏ طلب بود. او نسبت‏ به امام مجتبى(علیه السلام. عقده است، شاید بدان جهت که نتوانسته بود از آن حضرت فرزندى داشته باشد; از این‏ رو وقتى زهر از سوى مروان رسید و وعده‏ها را شنید و پولها را مشاهده کرد، ارتکاب آن جرم بزرگ را پذیرفت و در روزى گرم و سوزان که امام مجتبى(علیه السلام. روزه‏دار بود، به هنگام افطار زهر را در کاسه شیر ریخت و به آن حضرت خورانید. زهر بلافاصله روده‏ هایش را پاره کرد و امام از شدت درد به خود مى‏ پیچید و مى ‏فرمود: انالله و انا الیه راجعون. آخرین روزهاى حیات آن حضرت، جناده بن‏ امیه براى عیادت خدمتش آمد. او مى ‏گوید: حال امام منقلب بود و از شدت درد مى ‏نالید،تشتى را در برابر حضرت قرار داده بودند. هر چند گاه، لخته ‏هاى خون از راه دهان خارج مى ‏شد، این جا بود که به وحشت افتادم و سخت ناراحتم شدم.

 وصایاى امام مجتبى(علیه السلام.

شیخ طوسى(ره. از ابن‏ عباس نقل مى‏ کند: در واپسین ساعت هاى عمر امام مجتبى(علیه السلام. برادرش امام حسین(علیه السلام. وارد خانه آن حضرت شد، در حالى که افراد دیگرى از یاران امام مجتبى(علیه السلام. در کنار بسترش بودند. امام حسین پرسید: برادر! حالت چگونه است؟ حضرت جواب داد:

در آخرین روز از عمر دنیایى‏ ام و اولین روز از جهان آخرت به سر مى‏ برم و از جهت این که بین من و شما و دیگر برادرانم جدایى مى‏ افتد، ناراحتم. سپس فرمود: از خدا طلب مغفرت و رحمت مى‏ کنم، چون امرى دوست داشتنى، همچون ملاقات رسول خدا(صلی الله علیه و آله. و امیرمؤمنان و فاطمه و جعفر و حمزه(علیهم السلام. را در پیش دارم. آن گاه اسم اعظم و آنچه را از انبیاى گذشته از پدرش امیرالمؤمنین(علیه السلام. به ارث داشت تسلیم امام حسین(علیه السلام. نمود. در آن لحظه فرمود بنویس:

«هذا ما اوصى به الحسن بن على الى اخیه الحسین اوصى انه یشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و انه یعبده حق عبادته لا شریک له فى الملک و لا ولى له من الذل و انه خلق کل شئ فقدره تقدیرا و انه اولى من عبد و احق من حمد، من اطاعه رشدو من عصاه غوى و من تاب الیه اهتدى، فانى اوصیک یا حسین بمن خلفت من اهلى و ولدى و اهل بیتک ان تصفح عن مسیئهم و تقبل من محسنهم و تکون لهم خلفا و والدا، و ان تدفننى مع رسول الله(صلی الله علیه و آله. فانى احق به و ببیته فان ابو اعلیک فانشدک الله بالقرابه التى قرب الله – عزوجل – منک و الرحم الماسه من رسول الله(صلی الله علیه و آله. ان لا تهریق فى امرى محجمه من دم حتى نلقى رسول الله(صلی الله علیه و آله. فنختصم الیه و نخبره بما کان من الناس الینا;

این وصیتى است که حسن بن‏ على به برادرش حسین نموده است. وصیت او این است: به یگانگى خداى یکتا شهادت مى‏ دهد و همان طورى که او سزاوار بندگى است عبادتش مى‏کند، در فرمان روایى‏ اش شریک و همتایى وجود ندارد و هرگز ولایتى که نشان گر ذلت او باشد بر او نیست. او آفریدگار همه موجودات است و هر چیزى را به اندازه و حساب شده آفریده. او براى بندگى و ستایش سزاوارترین معبود است. هر کس فرمانبردارى او کند راه رشد و ترقى را پیش گرفته و هر کس معصیت و نافرمانى او کند گمراه شده است و هر کس به سوى او بازگردد – توبه کند – از گمراهى رسته است.

اى حسین، تو را سفارش مى ‏کنم که در میان بازماندگان و فرزندان و اهل بیتم که خطاکاران آنان را با بزرگوارى خود ببخشى و نیکوکاران آن‏ها را بپذیرى و بعد از من جانشین و پدر مهربانى براى آنان باشى.

مرا در کنار قبر جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله. دفن نما، زیرا من سزاوارترین فرد براى دفن در کنار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله. و خانه او هستم، چنانچه از این کار تو را مانع شدند سوگند مى ‏دهم تو را به خدا و مقامى که در نزد او دارى و به پیوند و خویشاوندى نزدیک ت‏با رسول خدا(صلی الله علیه و آله. که مبادا به خاطر من حتى به اندازه خون حجامتى، خون ریخته شود تا آن که پیغمبر خدا(صلی الله علیه و آله. را ملاقات کنم و در نزد او نسبت ‏به رفتارى که با ما کردند شکایت نمایم.»

و در روایتى دیگر وصیت آن حضرت چنین نقل شده:

برادرم، آن گاه که از دنیا رفتم، بدنم را غسل بده و حنوط کن و کفن نما و جنازه‏ام را به سوى حرم جدم ببر و در آن جا دفن کن، چنانچه از دفن جنازه من در کنار قبر جدم مانع شدند، تو را به حق جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله. و پدرت امیرمؤمنان و مادرت فاطمه زهرا(س. با هیچ کس در گیر مشو و به سرعت جنازه مرا به بقیع برگردان و در کنار آرامگاه مادرم دفن نما.»

 شهادت مظلومانه امام مجتبى علیه السلام

مشهور میان مورخان و علماى مسلمان این است که امام مجتبى(علیه السلام. بر اثر زهرى که از سوى معاویه بن ‏ابى ‏سفیان توسط جعده به آن حضرت خورانیده شد، در روز پنج‏شنبه ۲۸ صفر سال پنجاهم هجرت در سن ۴۸ سالگى به شهادت رسید. همان طورى که شیخ مفید(ره. متوفاى قرن پنجم، سال‏۴۱۳ هجرى، و مفسر ادیب و توانمند شیخ طبرسى(ره. در قرن ششم سال ۵۴۸ هجرى در دو کتاب خود و علامه بزرگوار حلى در قرن هشتم سال‏۷۲۶ هجرى بر آن تصریح کرده‏اند.

مرحوم شیخ طبرسى – روایتى را از طبرانى نقل مى‏ کند و مى‏ گوید:

 «ایشان در کتاب «معجمه‏» نوشته است: امام مجتبى(علیه السلام. در ماه ربیع‏الاول سال‏۴۹ هجرى به وسیله زهر به شهادت رسیده است.»

و در این جا قول سومى وجود دارد و آن این که: «امام حسن(علیه السلام. در روز پنجشنبه، هفتم ماه صفر سال پنجاه هجرى رحلت نموده است.»

مرحوم علامه مجلسى این قول را به شیخ ابراهیم کف عمى صاحب مصباح و بلد الامین نسبت داده است.

ابن قتیبه دینورى مى ‏گوید: چیزى از رحلت امام مجتبى(علیه السلام. نگذشت که معاویه اقدام به گرفتن بیعت از مردم شام براى پسرش یزید کرد و این را طى بخشنامه ‏اى به همه جهان اسلام اعلام نمود.

 مراسم کفن و دفن

آن گاه که امام حسن(علیه السلام. دار فانى را وداع گفت، عباس بن ‏على(علیه السلام.، عبدالرحمن بن‏ جعفر و محمد بن‏ عبدالله بن ‏عباس به کمک امام حسین(علیه السلام. شتافتند و آن حضرت با کمک آنان جنازه برادر را غسل داد، حنوط کرد و کفن نمود، آن گاه به مصلا (جایگاه خاص، جهت نماز گزاردن بر مردگان. که در نزدیکى مسجد النبى بود منتقل نمودند، که آن مصلا را «بلاطه‏» مى‏ نامیدند. در آن جا بر جنازه آن حضرت نماز گزاردند، سپس جنازه را جهت تجدید عهد و دفن، نزدیک مزار رسول خدا(صلی الله علیه و آله. بردند.

 ممانعت از دفن در حرم پیامبر

 فرماندار مدینه، مروان بن‏ حکم به همراه آشوبگران جلو آمدند و فریاد برآوردند: شما مى‏ خواهید حسن بن‏ على را در کنار پیامبر دفن کنید؟ از طرف دیگر عایشه سوار بر استر به جمعشان پیوست و فریاد زد: چگونه مى شود کسى را که من هرگز او را دوست ندارم، به میان خانه من داخل کنید.

مروان گفت: آیا سزاوار است عثمان در دورترین نقطه مدینه در قبرستان دفن شود و حسن بن‏ على در جوار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله. هرگز نمى ‏شود، من شمشیر به دست مى ‏گیرم و حمله مى‏ کنم و ممانعت‏ خواهم نمود.

عده‏اى از امویان و آشوبگران به دنبال بهانه بودند و مى‏ خواستند فتنه‏ اى به پا کنند که امام حسین(علیه السلام. با بردبارى جنازه برادرش را به سوى بقیع برگرداند و بنى ‏هاشم را آرام نمود و در جوار جده ‏اش فاطمه بنت اسد در بقیع دفن نمود و از خون‏ریزى و فتنه به همان وضعى که امام مجتبى(علیه السلام. وصیت نموده بود جلوگیرى کرد.

امام حسین(علیه السلام. رو به مروان کرد و فرمود: اگر برادرم وصیت کرده بود که در کنار جدش پیامبر(صلی الله علیه و آله. دفن شود، مى فهمیدى که تو کوچک‏تر از آنى که بتوانى ما را برگردانى و جلو دفن جنازه او را در میان حرم پیامبر(صلی الله علیه و آله. بگیرى.

ابن‏ شهر آشوب مى ‏افزاید: به هنگام بردن جنازه امام مجتبى(علیه السلام. به سوى بقیع غرقد، افراد شرور و پست ‏به پشتیبانى امویان به جنازه آن بزرگوار تیراندازى کردند، به طورى که هنگام دفن هفتاد تیر از بدن آن حضرت جدا نمودند.

عایشه به هنگام دفن امام مجتبى(علیه السلام.

ابن ‏عباس(ره. خطاب به عایشه (در حالى که چهل سوار در اطرافش بودند. گفت:

«واسو اتاه فیوما على بغل و یوما على جمل، تریدین ان تطفئى نورالله و تقاتلى اولیاءالله ارجعى فقد کفیت الذى تخافین و بلغت ما تحبین و الله منتصر لاهل البیت و لو بعد حین

 چه بیچارگى و بدبختى! امروز سوار بر استر شدى و یک روز سوار بر شتر گشتى (اشاره به جنگ جمل.. تو مى‏ خواهى نور خدا را خاموش کنى و با اولیاى خدا بجنگى. برگرد، آنچه دیگران مى ‏خواستند انجام دادى و ماموریت ‏خویش را به پایان رساندى، خداوند اهل بیت(علیهم السلام. را یارى خواهد کرد، گرچه زمانى بگذرد…»

و بعضى سخن ابن‏ عباس را چنین نقل کرده‏ اند:

 «جملت و بغلت و لو عشت لفیلت!» آن روز سوار بر شتر گشتى و امروز بر استر سوارى، و اگر زنده بمانى [براى مبارزه با نور خدا و اهل بیت] بر فیل نیز سوار خواهى گشت.

و در قسمت‏ هایى از زیارات جامعه، خطاب به امامان معصوم(علیهم السلام. ماجراى شهادت آن بزرگوار را از زبان امام صادق(علیه السلام. چنین نقل مى‏ کند:

«یا موالى… انتم بین صریع فى المحراب قد فلق السیف هامته و شهید فوق الجنازه قد شکت‏ب السهام اکفانه [اکفانه بالسهام]…;

اى سروران من…! شما کسانى هستید که بعضى جسدتان در میان محراب عبادت در حالى که فرقتان شکافته بود، به شهادت رسیدید و بعضى از شما شهیدى هستید که دشمنان اسلام بر جنازه شما تیراندازى کردند، به طورى که کفنتان سوراخ سوراخ گردید…»

در روایت فوق، ابتدا اشاره به نحوه شهادت على بن‏ ابى‏ طالب(علیه السلام. شده است و سپس ماجراى تیرباران شدن جنازه امام مجتبى(علیه السلام. را بیان مى‏کند و در ادامه آن، ماجراى شهادت امام حسین(علیه السلام. و دیگر ائمه را بیان مى‏ دارد.

انعکاس شهادت امام مجتبى(علیه السلام.

شهادت مظلومانه سبط اکبر رسول خدا(صلی الله علیه و آله. پرده نفاق را از چهره کریه معاویه کنار زد; پرده نفاقى که ذوالفقار امیرمؤمنان(علیه السلام. در صحراى صفین قادر بر دریدن آن نگردید. شهادت امام مجتبى(علیه السلام. کارى کرد که عمرو بن‏ نعجه گفت: «رحلت‏ حسن بن‏ على[ع] اولین خاک ذلت و خوارى بود که بر سر عرب پاشید و سیاه‏ بختش گردانید.»

الف. واکنش مردم

امام باقر(علیه السلام. نسبت‏ به انعکاس شهادت آن بزرگوار فرمود:

 «مکث الناس یبکون على الحسن بن‏على و عطلت الاسواق;

به هنگام شهادت امام مجتبى(علیه السلام. مردم گریه و زارى داشتند، حزن آنان را فرا گرفت و عزادارى نمودند و بازارها را تعطیل کردند.»

ب. حضور همگانى

جهم بن‏ ابى ‏جهم مى ‏گوید: چون امام حسن مجتبى(علیه السلام. رحلت نمود، بنى ‏هاشم همگى بسیج گردیدند و به تمام شهرها و روستاهاى اطراف مدینه که در آن‏ها، انصار زندگى مى‏ کردند رفتند و خبر شهادت آن حضرت را با حزن و اندوه اعلان داشتند، به مجرد شنیدن خبر رحلت آن بزرگوار، زن و مرد، کوچک و بزرگ همگى در تشییع جنازه شرکت نمودند، به طورى که بر اثر کثرت جمعیت در میان بقیع اگر سوزن به روى زمین مى ‏افتاد به زمین نمى‏ رسید.

پ. مردم مکه و مدینه

ابن ابى‏ن جیح مى‏ گوید: «در مکه معظمه و مدینه منوره یک هفته عزاى عمومى بود و همه مردم اعم از زنان، مردان و فرزندان خردسال، در فقدان آن حضرت اشک مى‏ ریختند.»

ت. مردم بصره

ابوالحسن مدائنى مى‏ نویسد: عبدالله بن‏ سلمه جهت رساندن خبر رحلت جان گداز امام مجتبى(علیه السلام. براى زیاد بن‏ ابیه وارد بصره شد، که به محض پخش خبر شهادت آن حضرت، آه و ناله مردم بلند شد. ابوبکر برادر زیاد مریض بود، چون صداى گریه مردم را شنید از همسرش میسه بنت‏ شحام پرسید: چه خبر شده؟ با بى‏ پروایى گفت: «حسن بن‏ على درگذشت و مردم از دست او آسوده شدند!»ابوبکر با خشم و ناراحتى گفت:

«ساکت ‏باش! واى بر تو! خداى سبحان او را از شر بسیارى آسوده کرد، و لیکن مردم با فقدان او خیر بسیارى را از دست دادند، خداوند حسن بن‏ على را رحمت کند.»

ث. همسر معاویه

ابن قتیبه نیز مى ‏نویسد: «خبر رحلت امام مجتبى(علیه السلام. چون به معاویه رسید، او و بعضى از همراهانش سجده شکر به جا آوردند و تکبیر گفتند، و لیکن فاخته همسر معاویه سخت ناراحت گردید و معاویه را بر شادمانى‏ اش نکوهش نمود و فریادش به «انا لله و انا الیه راجعون‏» بلند شد».

ج. معاویه و یارانش

در آن زمان عبدالله بن‏ عباس در شام به سر مى‏ برد، چون خبر خوشحالى معاویه را در رحلت امام مجتبى(علیه السلام. شنید بر او داخل شد و چون بر زمین نشست، معاویه گفت: حسن بن‏ على مرد و هلاک گردید! عبدالله گفت: بلى، آن‏گاه چند مرتبه تکرار کرد: «انا لله و انا الیه راجعون‏» سپس گفت: معاویه! شنیدم اظهار خوشحالى و شادمانى کرده ‏اى! آگاه باش! قسم به خدا با مرگ حسن بن‏ على هرگز قبر تو پر نمى ‏گردد و کوتاهى عمر با برکت او بر عمر تو نمى ‏افزاید. او رحلت نمود و حال آنکه وجودش بهتر از تو بود. اگر امروز ما گرفتار فقدان آن وجود مبارک شده ‏ایم، قبلا به چنین مصیبتى در رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله. مبتلا گشته بودیم، و لیکن خداوند سبحان با تعیین جانشین نیکو، آن را جبران نمود. در این هنگام عبدالله فریادى برآورد و گریه زیادى کرد به طورى که هر کس در آن جا بود تحت تاثیر قرار گرفت و اشکش جارى گشت، حتى معاویه خبیث هم گریان شد.

راوى گفت: «هرگز مانند آن روز، مجلسى را چنان متاثر و گریان ندیدم.»

چ. بنى ‏هاشم در مدینه منوره

حاکم در مستدرک مى ‏نویسد:

«چون امام حسن مجتبى(علیه السلام. در گذشت، زنان بنى‏ هاشم یک ماه در سوگ آن حضرت عزادارى و نوحه سرایى نمودند.»

عبیده بنت نائل از عایشه بنت ‏سعد نقل مى ‏کند: «زنان بنى‏ هاشم به مدت یک سال براى حسن بن‏ على عزادارى کردند.»

منبع: ماهنامه کوثر شماره ۴

به قلم ؛ احمد زمانى

صلح امام حسن علیه السلام  ضامن بقاى اسلام

اشاره:

زندگى سراسر افتخار امام مجتبى(علیه السلام) جلوه‏ه اى زیبا و پرشکوهى داشت. او در روز پانزدهم رمضان سال سوم هجرى پا به عرصه وجود گذاشت. هفت‏ سال در دامن پرفیض رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از چشمه‏ هاى زلال نبوت بهره برد. وحى الهى فکر و اندیشه او را شکل داد و اعماق جانش را جهت ‏بهره دهى به اسلام و مسلمانان آماده ساخت. سپس سى ‏سال حوادث تلخ و شیرین بعد از رحلت پیامبر وى را از تجربه ‏هاى گران بهره‏مند ساخت.

امام حسن علیه السلام در سال چهلم هجرت، هدایت کشتى اسلام، در سخت ‏ترین موقعیت، به عهده او گذاشته شد. آن امام معصوم(علیه السلام) با کمترین آسیب و تلفات امت اسلامى را رهبرى کرد، توطئه‏ هاى بزرگ و خطرناک بنى ‏امیه را نقش بر آب ساخت، مانع نابودى اسلام و برنامه‏ هاى حیات بخش آن شد و پیش بینى پیامبر خدا(ص) را تحقق بخشید.

بر خورد زیباى امام حسن(علیه السلام) در قصه صلح افتخار بزرگى در تاریخ اسلامى بر جاى گذاشت. نویسندگان و تحلیل گران بسیارى به آن پرداخته و ابعاد گوناگون آن را بررسى کرده‏اند. گروهى همانند شیخ راضى آل یاسین(ره) کتابى در ۳۷۴ صفحه تدوین کرده، آن را «صلح الحسن‏» نامیده‏اند و جمعى نیز در صفحات بیشتر یا کمتر به ترسیم تلاش هاى این سرور جوانان بهشت پرداختند.

بیعت‏ با امام مجتبى(علیه السلام)

بیعت‏ یکپارچه مردم کوفه و نمایندگان قبیله ‏هاى مختلف در مسجد کوفه در روز بیست و یکم ماه رمضان سال چهلم هجرت بعد از شهادت مولى الموحدین(علیه السلام) وحشت‏بزرگى در دل معاویه و حاکمان شام پدید آورد. آنان احساس کردند توطئه ترور آن بزرگمرد به طرفداران اهل بیت عصمت و طهارت عزمى راسخ‏تر بخشید و آنان را در استمرار راه خویش مصمم‏تر ساخت.

توطئه هاى معاویه

معاویه، با شنیدن اخبار فوق، یاران و نزدیکان خویش همچون عمروعاص، قیس بن اشعث، ولید بن عقبه و عتبه بن ابى‏سفیان و … را فرا خواند، نشستى تشکیل دادو درباره چگونگى برخورد با حکومت تازه پاى امام حسن(علیه السلام) و براندازى آن با آنان به مشورت پرداخت او گفت: چنانچه اندیشه ‏اى اساسى جهت‏ براندازى حکومت علوى نکنید، براى همیشه با تهدید مواجه خواهیم بود. پس از سخنان معاویه شورا برگزار شد. رهاورد این نشست تصمیم‏ هاى زیر بود که بتدریج جامه عمل پوشید:

۱. فرستادن جاسوس جهت اغتشاش و آشوب و ایجاد نا امنى.

 ۲. تطمیع و تهدید نیروهاى ارشد نظامى و لشکریان امام مجتبى(علیه السلام) مانند

 عبیدالله بن عباس و قیس بن سعد.

 ۳. ارسال گشتى‏هاى رزمى در اکیپ‏هاى کوچک و بزرگ جهت ضربه زدن و ایجاد رعب و وحشت در مرزهاى حکومت علوى مانند حمله به بسر بن‏ارطاه و کشتن دو فرزند کوچک عبید الله بن عباس به

نامهاى عبدالرحمان و قثم در شهرهاى یمن یا مکه،

 ۴. شایعه صلح قبل از تحقق آن و تبلیغات گسترده در این زمینه.

 ۵. انتشار شایعه‏هاى بى‏اساس چون کشته شدن قیس بن سعد بن عباده و افراد دیگر

 ۶. شایعه پناهندگى بعضى از شخصیت‏هاى سیاسى، نظامى حکومت امام حسن مجتبى

 ۷. جنگ روانى تمام عیار علیه کارگزاران صالح و متعهد و دلسوز آن حضرت در شهرهاى مختلف

 ۸. فعال شدن ستون پنجم و نیروهاى وابسته اموى و افراد ناراضى در شهرهاى کوفه، کربلا،

 بغداد، مکه، مدینه.

 انگیزه‏ هاى صلح

توطئه‏ هاى فوق سبب شد تا حکومت تازه نفس امام مجتبى(علیه السلام) گرفتار مقابله و برخورد با آنان گردد، از برنامه ریزهاى دراز مدت و جابجایى نیروهاى خسته و ناتوان و غیر علاقه‏مند منصرف شود و نتواند شالوده محکمى را پى‏ریزى کند. از سوى دیگر، طولانى شدن معرکه صفین به مدت هیجده ماه و کشته شدن حدود ۷۰ هزار تن در لیله الهریر و فقدان نیروهاى ارزشمند و صحابه بزرگ پیامبر(ص) مانند عمار یاسر، هاشم مرقال، ثابت‏بن قیس، ذوالشهادتین و …، که سابقه‏اى درخشان در تاریخ اسلام داشتند، و از همه مهم تر شهادت امیرمؤمنان در فرو پاشى شیرازه حکومت تاثیر بسزا داشت.

مورخان گفته‏ اند: ۳۶ تن از رزمندگان غزوه بدر، که آخرین ستارگان تابناک ایمان و عقیده از زمان پیامبر(ص) بودند، در نبردهاى جمل، نهروان و صفین به شهادت رسیدند که ضربه ‏اى کوبنده بر پیکر لشگریان عراق بود.

امام مجتبى(علیه السلام) فرمود:

سوگند به خدا، من حکومت و خلافت را تسلیم معاویه نکردم، مگر بدان سبب که یارانى براى نبرد با او نیافتم. چنانچه همراهانى مى‏ داشتم، شب و روز با وى(معاویه) جنگ مى ‏کردم و (آنقدر) به نبرد علیه او ادامه مى‏ دادم تا خداوند بین ما حکم کند.

سبط اکبر رسول خدا(ص) چنان مى‏دید که جنگ شروع شود، به شکست نظامیان عراق مى‏ انجامد و معاویه بدین بهانه همه‏ دوستان اهل بیت(علیه السلام) را خواهد کشت. از این رو فرمود:

انى خشیت ان یجتث المسلمون عن وجه الارض فاردت ان یکون للدین ناعى

من ترسیدم ریشه مسلمانان از روى زمین کنده شود، خواستم، براى پاسدارى و حفاظت از دین، نگاهبانى باقى بماند. و در جاى دیگر فرمود:

 فصالحت‏ بقیا على شیعتنا خاصه من القتل، فرایت دفع هذه الحروب الى یوم ما فان الله کل یوم هو فى شان

حفاظت‏ شیعه از نابودى و کشته شدن، مرا ناگزیر به مصالحه ساخت. پس مناسب دیدم جنگ را به روزى دیگر واگذارم. تکلیف انسان براساس اوامر الهى هر روز به گونه‏اى است و باید آن را انجام دهد.

 قرارداد صلح و شرطهاى اساسى آن

به نوشته مورخان در سال ۴۱ ه .ق، در یکى از ماههاى ربیع الاول یا ربیع الثانى و یا جمادى الاولى، معاویه به وسیله عبدالله بن عامر و عبدالرحمان بن سمره نامه‏ اى به عنوان قرارداد صلح، براى حسن بن على(علیه السلام) فرستاد. این نامه کاملا سفید بود و فقط در بالاى آن یک خط نوشته شده بود،

ان اشترط فى هذه الصحیفه التى ختمت اسفلها ما شئت فهو لک،

 این نامه را در خصوص قرارداد صلح فرستادم. من آن را امضاء کرده‏ام هر شرطى را که شما مى‏خواهید و صلاح مى‏ دانید در آن بنویسید. مورد قبول من است.

در پایان نامه، جهت اطمینان بیشتر سوگندهاى بزرگى یاد کرد، به امضاى همه بزرگان دربارش رساند.

نامه فوق به دو گونه نقل شده، ما به جهت اختصار به نقل دوم مى ‏پردازیم که بندهاى آن به صورت جداگانه ذکر شده است.

 بندهاى قرارداد صلح

ماده اول: واگذار کردن حکومت‏ به معاویه به شرط آن که بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) و سیره و روش خلفاى شایسته عمل کند.

ماده دوم: خلافت‏ بعد از معاویه از آن حسن بن على(علیه السلام) است و چنانچه حادثه‏اى براى او پیش آمد و او موفق نشد، حکومت از آن حسین(علیه السلام) است و معاویه حق ندارد، بعد از خود جانشین تعیین کند.

ماده سوم: دشنام دادن و نفرین به امیرمؤمنان(علیه السلام) در قنوت نماز ترک شود و کسى از آن حضرت جز به نیکى یاد نکند.

ماده چهارم: همه مردم از هر رنگ و نژادى که هستند و در هر جا زندگى مى ‏کنند، باید از امنیت کامل برخوردار باشند و آنچه در گذشته انجام داده‏اند، مورد عفو قرار گیرد افراد به بهانه‏ هاى واهى مورد تعقیب واقع نشوند و با مردم عراق به خشونت رفتار نگردد.

ماده پنجم: یاران و شیعیان على(علیه السلام) در هر جا هستند، در امان باشند و به آنها تعرضى نشود و جان و مال و ناموس و فرزند ایشان از امنیت کامل برخوردار باشد. معاویه باید از تعقیب و سوء قصد به آنها بپرهیزد، حقوق هر صاحب حقى را به خودش برساند و آنچه در دست‏یاران على(علیه السلام) است‏باز پس گرفته نشود.

ماده ششم: هرگز علیه امام حسن و برادرش امام حسین(علیه السلام) و هیچ یک از خاندان اهل بیت(علیه السلام) آشکارا و نهان توطئه‏اى نکند(ستمى و آزارى نرساند) و در هیچ نقطه ‏اى از روى زمین براى آنان وحشتى ایجاد نکند.

ماده هفتم: در حضور معاویه اقامه شهادت نشود و معاویه حق ندارد خود را امیرمؤمنان بنامد.

ماده هشتم: از بیت المال کوفه، مبلغ پنج میلیون درهم مستثناست، آن مبلغ ربطى به قرار داد صلح ندارد. معاویه باید بدهى‏هاى بیت المال را بپردازد و بر اوست هر سال مبلغ دو میلیون درهم به برادرم حسین بدهد. بنى ‏هاشم را در بخشش‏ها و عطاها بر بنى عبد شمس ترجیح دهد و هر سال یک میلیون درهم جهت فرزندان شهداى جنگ‏هاى جمل و صفین و به آنانى که در رکاب امیرمؤمنان(علیه السلام) به شهادت رسیده ‏اند، داده شود، و این مبلغ باید از مالیات مربوط به دار ابجرد باشد.

شروط فوق در نامه‏ هاى رسمى امضاء نشده، رد و بدل گردید. معاویه از شام به مسکن آمد و قرارداد صلح در آنجا به صورت علنى و رسمى در حضور بسیارى از مردم، خوانده شد، بعضى از مورخان گفته‏ اند: عقد صلح در «بیت المقدس‏» و یا «ادرح‏» اجرا گردید. این دو قول قوت چندانى ندارد، زیرا مسکن محل تجمع نیروهاى نظامى دو طرف بود و فرماندهان عالى رتبه نیز حضور داشتند.

 توضیحى پیرامون مواد صلحنامه

بندهاى قرارداد مصالحه. که از سوى سبط اکبر پیامبر مطرح شده، داراى امتیازات بسیارى است که در هر زمان، جایگاه والاى سیاسى . الهى خود را باز مى‏ کند و منشور اصلاح و انقلاب تدریجى را پى ‏ریزى مى‏ نماید. امام(علیه السلام)، در این قرارداد، کوشید پرده از چهره معاویه بردارد و تبلیغات دروغینى که جهت تثبیت موقعیت اجتماعى او انجام گرفته، خنثى کند.

بند اول: اعمال و کردار وى را مخالف قرآن و سیره پیامبر(ص) و خلفاى صالح دانسته و از وى خواسته است تا بعد از واگذارى حکومت، برنامه ‏هاى آینده خویش را بر اساس قرآن و روش پیامبر قرار دهد.

بند دوم: به موقت‏ بودن حکومت معاویه اشاره مى ‏کند و اینکه او نمى‏ تواند سرنوشت آینده مسلمانان را بر عهده گیرد، بلکه آینده از آن خود یا برادرش حسین(علیه السلام) و یا شورایى از مسلمانان است که خط و مشى را تعیین مى‏ کنند.

بند سوم: بیانگر کینه معاویه به اهل بیت پیامبر(ص) است او آغازگر سب و نفرین علیه شخصیتى همچون على بن ابى‏طالب(علیه السلام) بود.

بند چهارم: بر بى‏تقوایى، ستمگرى و نژاد پرستى معاویه اشاره مى‏ کند و از او تعهد مى‏ گیرد امنیت را برقرار سازد و متعرض مردم، بویژه مردم عراق و علاقه‏مندان به اهل بیت(علیه السلام) نگردد، زیرا بسیارى از آنان حامى و یاور پدرش على(علیه السلام) بودند.

بند پنجم: خواستار حفاظت و امنیت ویژه‏اى براى یاران على(علیه السلام) است و سپس تصریح مى‏کند: بر معاویه است پاکباختگانى چون حجربن عدى، میثم تمار، عمرو بن حمق و … را ارج نهد و حقشان را ادا کند، نه اینکه، به خاطر حق‏گویى، آنان را تعقیب کند و ترس و وحشت را حاکم سازد.

بند ششم: تاکیدى است‏بر دو بند پیشین و هشدارى است‏بر ترک توطئه آشکار و پنهانى حاکمان شام علیه امام و اهل بیت(علیه السلام)، زیرا آنان مشعل هدایت این امتند و معلوم بود که معاویه و بنى امیه براى رسیدن به اهداف شوم خود خست ‏سراغ آنان را خواهند گرفت.

امام مجتبى(علیه السلام) در بند هفتم، بالاترین ضربه روحى را بر پیکر معاویه و بنى‏امیه وارد کرده است، زیرا:

اولا: اقامه شهادت باید نزد افراد عادل، مطمئن و مورد وثوق انجام گیرد و معاویه از این خصال نیک به دور است.

 مرحوم مجلسى در این باره مى‏نویسد:

شهادت باید نزد حاکم عادل و قاضى فصل(تمیز دهنده بین حق و باطل) اقامه شود و درباره او اطمینان حاصل شود که حق را احیا و با باطل مبارزه مى‏ کند.

امام با آوردن این قیدها خواسته است، معاویه را فاقد صفات مذکور معرفى کند.

ثانیا: اگر معاویه خود را امیرالمؤمنین نداند، مسلم امام(علیه السلام) که خود یکى از افراد مؤمن است، تحت ولایت و سرپرستى او نخواهد بود، به همین ترتیب، دیگر افراد متدین، متعهد و دلسوز شیعه پس در آن صورت او حقى بر گردن هیچ مؤمنى پیدا نخواهد کرد.

اما بند هشتم، که در برگیرنده مسایل مالى، بیت المال، پرداخت ‏سالانه به حسین بن على(علیه السلام) و پرداخت ‏بدهى‏ هاى حضرت و رسیدگى به بازماندگان شهداى صفین و جمل است، از اساسى ‏ترین شروط قرارداد صلح به شمار مى‏آید.

 نقد و بررسى

علامه باقر شریف قرشى شرط هشتم قرارداد صلح را غیر واقعى مى‏ داند، زیرا طبق استدلال ایشان، بیت المال در اختیار امام مجتبى(علیه السلام) بود و درخواست معنا ندارد و دیگر اینکه این بند با سیره امیرالمؤمنین(علیه السلام) که بیت المال را هر شب مى روبید، سازگار نیست. در پاسخ باید گفت:

اولا: امام(علیه السلام) با این حرکت، صداقت‏ خویش را ثابت کرد و براى همیشه از اتهام اختلاس بیت المال رهایى یافت و هیچ کس نتوانست آن حضرت و برادرش و دیگر دست اندرکاران حکومتش را متهم کند.

ثانیا: مگر مى‏ شود مملکتى که گرفتار جنگ ‏هاى پرهزینه ‏اى همچون صفین و جمل و… بود و پیوسته به اسب، شتر، لباس و شمشیر و سپر و نیزه نیاز داشت پشتوان ه‏اى در بیت المال نداشته باشد؟ آنهم جنگى که بیش از هشتاد هزار نیرو و جنگجو در آن شرکت جسته است.

ثالثا: سیره على(علیه السلام) افزون کردن بیت المال است «توفیر فیئکم علیکم‏» به طورى که پشتوانه‏اى قوى براى مسلمانان باشد و فئ غنائم، مالیات و زکوات را شامل مى‏شود.

رابعا: صدقات و حق فقرا، که على بن ابى‏طالب(علیه السلام) آن را نگه نمى‏داشت و به فقرا مى‏ رساند و سعى مى‏کرد چیزى از آن را نگاه ندارد، جزئى از بیت المال عمومى کشور بود نه همه آن.

و اما در مورد درخواست ۲۰۰۰۰۰۰ درهم در سال براى حسین(علیه السلام)، باید توجه داشت که این مبلغ براى مصرف شخصى خود امام حسین(علیه السلام) نبوده، بلکه جهت فقرا و درماندگان هزینه مى‏شد، زیرا خانواده‏ هاى فقیر و آبرومندى در کوفه بودند که غیر از امام و برادرش(علیه السلام) کسى آنها را نمى‏شناخت.

نکته قابل توجه اینکه چون دین و بدهکارى امام مجتبى(علیه السلام) مربوط به بیت المال بوده از این رو پرداختنش را به معاویه محول مى ‏کند.

بنابراین، روشن شد که شرایط و موراد صلح نامه بسیار دقیق و اساسى بود و با درایت و پیش بینى امام مجتبى(علیه السلام) انجام گرفته است.

قرارداد مصالحه و اعلان آن، چنانچه در پانزدهم ربیع الاول سال ۴۱ ه .ق انجام گرفته باشد، خلافت و حاکمیت آن حضرت پنج ماه و ۲۴ روز به طول انجامیده است و اگر در ۲۵ ربیع الآخر واقع شده باشد، حکومت آن حضرت هفت ماه و چهار روز طول کشیده است. و بالاخره اگر ۲۵ جمادى الاولى باشد، هشت ماه و چهار روز شده است.

منبع:
ماهنامه کوثر شماره ۲۲ به قلم ؛ احمد زمانى

فعالیتهای سیاسی امام حسن(علیه السلام) پس از صلح

اشاره:

در اغلب جوامع بشری تشکیل حکومت برای حفظ نظم و آرامش و رفاه حال مردم تلقی می‌شود. اما در اسلام برای حکومت علاوه بر آن مسئله هدف‌های عالی‌تر و ارزنده‌تری در نظر گرفته شده است. اسلام علاوه بر این‌که والی و حاکم را مسئول حفظ نظم و آرامش و سلامت جان و مال و آبروی مردم می‌شناسد، مسئول تربیت و پرورش روحی و تعالی انسان نیز می‌داند.

به همین جهت اسلام مسأله حکومت را جدای از مسئله رهبری و امامت نمی‌داند و حق حکومت و ولایت را برای کسی قائل است که سمت امامت و رهبری امت را داشته باشد و بتواند جامعه را در جهت سعادت رهنمون باشد و برای حاکم و زمامدار همان شرایطی که یک رهبر واقعی و راستین باید داشته باشد را شرط کرده است.[۱]

وقتی به زندگانی امام دوم شیعیان پرداخته شود، روشن می‌شود که آن امام در دوره امامت خود تمام وظایف خویش را انجام داده است. زندگانی امام (علیه السلام) را می‌توان به دو بخش قبل از صلح و بعد از صلح تقسیم بندی کرد؛ در بخش دوم که از صلح در ذی العقده سال ۴۰ هجری قمری شروع و تا شهادت ایشان ادامه دارد که به طور دقیق۹ سال و ۴ ماه می‌باشد یعنی امام (علیه السلام) در ربیع الاول ۴۹ هـ. به شهادت رسیدند.[۲] البته مرحوم امین، صلح را در سال ۴۱ هـ . ق می‌داند و معتقد است که هر کس آن را چهلم هجری بداند خطا کرده است.[۳] حاکم نیشابوری نیز آن را سال ۴۱ هـ . ق می‌داند.[۴]

در مشی ائمه هیچ تفکیکی بین سیاست و وظایف آنها نبوده است چنان‌که در زیارت جامعه کبیره ما آنها را «ساسه العباد» می‌خوانیم. ائمه سیاستمدارترین بندگان الهی هستند و تدبیر آنها در تمام امور به صورت کامل و بی‌نقص انجام می‌گیرد. مرحوم عمادزاده در این مورد گفته است: «امام حسن (علیه السلام) در زندگی ۱۰ سال آخر عمر خود بین سلطنت و امامت (یعنی خلافت ظاهری و ولایت مطلقه الهیه) جمع کرد و بر قلوب مردم سلطنت و حکومت می‌فرمود. سلطنت دینی و امامت و پیشوائی مذهبی را با قدرت و نفوذ حکومت دنیوی و سیاسی جمع کرده و همه طبقات را (در حد خود) راضی و خوشنود می‌داشت.»[۵] امام (علیه السلام) وقتی صلح بسته شد، در شرایطی که مجبور به صلح شد یا صلح به ایشان تحمیل گردید، به همه موارد عهد نامه پایبند بودند.

شیخ راضی آل یاسین می‌گوید: «پس از امضای قرارداد صلح نشنیده ام که امام حسن (علیه السلام) در صدد شکستن این شرط بوده یا درباره آن سخن گفته و یا راضی به گفتگو در پیرامون آن شده باشد. بعد از آنکه معاویه صریحاً اعلام کرد که به تعهدات خود پایبند نیست، روسای شیعه نزد امام حسن (علیه السلام) (که به مدینه بازگشته بود) آمدند و اظهار داشتند که خود و پیروانشان حاضرند در رکاب او بجنگند، مردم کوفه قول دادند که استاندار اموی آن شهر را بیرون کنند و تضمین کردند اسب و اسلحه لازم را برای حمله مجدد به شام در اختیار او گذارند. ولی این طوفان احساسات، او را تکان نداد و شور و تحرک دوستان، در او کارگر نشد…»[۶] چون امام با همین سپاه کوفه بود که مجبور به قبول صلح شد.

پایبندی به مواد عهد نامه و نقض نکردن آن خودش یک نوع حرکت و فعالیت سیاسی محسوب می‌شود. زیرا در معادلات سیاسی اجتماعی آن روزگار تأثیر داشته است. از دیگر فعالیتهای سیاسی بعد از صلح می‌توان خطبه‌ها و سخنرانی‌های ایشان را نام برد مخصوصاً آن نکاتی که حاوی مطالب سیاسی بوده است: «… معاویه خطبه کرد و بعد دستور داد که امام حسن (علیه السلام) هم خطبه کند. حسن برخاست و با لبداهه حمد و ثنای خدا را بزبان آورد و گفت: ایها الناس خداوند شما را با نخستین کس از خاندان ما (پیامبر) هدایت کرد و با آخرین کس (که خود حسن باشد) خون شما را حفظ کرد (که بیهوده ریخته نشود). دنیا هم در حال تغییر و تبدیل است…»[۷] این خطبه امام کاملاً سیاسی است که حفظ سلامتی جامعه و مردم را به وجود امام معصوم مشروط می‌نماید و معاویه و حکومت او را برای سلامتی جامعه و مردم خطر آفرین می‌داند.

طبق ماده چهارم متن پیمان نامه بین امام حسن (علیه السلام) و معاویه، او (معاویه) باید از خراج دارابگرد (دارابجرد) مبلغ یک میلیون درهم در میان بازماندگان شهدای جنگ جمل و صفین که در رکاب امیرمؤمنان کشته شدند، تقسیم کند، ولی متاسفانه معاویه همه موارد و ماده‌های پیمان نامه را زیر پا گذاشت. در مورد خراج دارابجرد نیز طبق پیمان رفتار نکرد: «امام حسن (علیه السلام) از معاویه خواسته بود که هر چه در بیت المال کوفه موجود باشد، به او واگذار کند که مبلغ آن پنج هزار هزار (پنج میلیون درهم) بود. و نیز باج و خراج دارابجرد فارس را به او واگذار کند (همه ساله) … خراج دارابجرد هم که اهل بصره مانع تأدیه آن شدند (و گفتند این فیء (حق) ما است و ما هرگز آنرا به کسی نمی‌دهیم) به تحریک و تشویق معاویه بود.»[۸]

برخوردهای امام (علیه السلام) با کارگزاران معاویه بعد از صلح نیز قابل تأمل است. امام (علیه السلام) با طرفداران معاویه مانند: عمر و عاص، عتبه بن ابی سفیان، ولید بن عقبه، مغیره بن شعبه و مروان بن حکم برخوردها و مناظرات کوبنده‌ای داشتند. ولید بن عقبه روزی در مدینه پیش روی امام (علیه السلام) مطالبی ناروا درباره امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) گفت. سبط اکبر رسول خدا(ص) با کمال شجاعت رسوایش نمود و نفرت خود را نسبت به معاویه علنی نمود.[۹]

هدایت یاران توسط امام (علیه السلام) یکی از کارهای مهم ایشان پس از صلح به شمار می‌آید، ایشان وقتی مورد انتقاد دوستان و حتی یاران صمیمی قرار می‌گرفتند، با خوشرویی و مهربانی جواب آنها را می‌دادند. «امام مجتبی (علیه السلام) در پاسخ شخصی که به صلح آن حضرت اعتراض کرد، انگشت روی این حقایق تلخ گذاشته و عوامل و موجبات اقدام خود را چنین بیان نمود: من به این علت حکومت و زمامداری را به معاویه واگذار کردم که اعوان و یارانی برای جنگ با وی نداشتم…»[۱۰]

فشارهای روانی و اقتصادی از سوی امام (علیه السلام) از سوی عده ای که به صلح اعتراض می‌کردند شدیدتر می‌شد. حتی برخی یاران امام (علیه السلام) ایشان را «مُذِل المومنین» خطاب کردند، ولی امام (علیه السلام) به جای تند خویی با مهربانی علل صلح را توضیح دادند. سیاست تهدید و گرسنگی معاویه بر مردم عراق همه گونه فشار و تهدید و قطع حقوق و مزایا را بدنبال داشت. همچنین معاویه فشار بسیار زیادی بر شیعیان در کوفه و بصره اعمال می‌کرد به طوری که دوست با دوست وقتی می‌خواست چیزی بگوید اول قسم می‌گرفت که جایی نگوید، سپس حرف می‌زد.

بنابراین فعالیتهای امام حسن (علیه السلام) بعد از صلح را می‌توان چنین خلاصه کرد:‌۱٫ پایبندی به پیمان صلح. ۲٫ سخنرانی‌ها و خطبه ها. ۳٫ اخذ مالیات از دارابجرد. ۴٫ برخوردهای امام (علیه السلام) با کارگزاران معاویه. ۵٫ هدایت یاران خویش و حفظ جان آنها با تدبیر و تحمل و بردباری در راه اسلام. ۶٫ تربیت شاگردان برای حفظ اصل اسلام. ۷٫ زمینه سازی برای نهضت عاشورای حسینی. ۸٫ مبارزه با زیاده خواهی معاویه و سلطه بی‌قید و شرط او. ۹٫ جلوگیری از انحراف اصول اسلام توسط معاویه و خوارج.

پی نوشت:

[۱] . سید رسول، عمادی، زندگانی و سیره امام حسن مجتبی (علیه السلام)، در مدینه، پایان نامه کارشناسی تاریخ، موسسه باقرالعلوم، خرداد ۸۰، ص ۹۴٫

[۲] . احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ج۲، محمد ابراهیم آیتی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ هفتم ۱۳۷۴، ‌ص ۱۴۳٫

[۳] . امین، سید محسن، امام حسن و امام حسین ـ علیهما السلام ـ ، ترجمه اداره کل تبلیغات اسلامی، تهران، ۱۳۶۶، چاپ پنجم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ص۶۹٫

[۴] . همان، به نقل از المستدرک، حاکم نیشابوری.

[۵] . اصفهانی، عمادزاده، زندگانی حضرت مجتبی (علیه السلام)، تهران، شرکت سهامی طبع کتاب،‌۱۳۳۷، ص ۱۸۰٫

[۶] . آل یاسین، شیخ راضی، صلح امام حسن (علیه السلام) ، مترجم سید علی خامنه ای، تهران، آسیا، چاپ دوازدهم، ص ۴۰۵٫

[۷] . ابن اثیر، عزالدین علی، تاریخ کامل، مترجم عباس جلیلی، تهران، شرکت چاپ و انتشارات علمی، ج۴، ص۲۴۸٫

[۸] . ابن اثیر، عزالدین علی، پیشین.

[۹] . عمادی، سید رسول، پیشین.

[۱۰] . پیشوائی، ‌مهدی، شیوه پیشوایان، قم، موسسه امام صادق (علیه السلام)، چاپ هفتم، ۱۳۷۷، ص ۱۱۰٫

نگاهى به حکومت امام مجتبى(علیه السلام)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(علیه السلام) مشهور به امام حسن مجتبی(۳-۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰-۵۰ق.) امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(صلی الله علیه و آله) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

سال چهلم هجرى در حالى که خاندان وحى و امّت اسلامى در سوگ امیرمؤمنان على علیه السلام نشسته اند، کوفه، مرکز استقرار خلافت علوى، بار دیگر انتخاب و آزمایشى برزگ را تجربه مى کند. صبحگاه روز بیست و یکم ماه رمضان، ابن عباس به میان مردم آمده و مى گوید:

اى مردم! امیرمؤمنان به سراى دیگر سفر کرد و فرزندش را از براى شما به یادگار گذاشت. اگر دوست دارید، فرزندش به سوى شما آید!

مردم گریستند و خواستار حضور امام مجتبى علیه السلام در میان خود شدند. حضرت، به مسجد کوفه آمد و پس از سپاس الهى و درود بر پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم چنین ادامه داد:

«در این شب، مردى از دنیا رفت که پیشینیان بر او در عمل نیک سبقت نگرفتند و آیندگان توان رسیدن به او را نخواهند داشت. او همراه پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم در راه خدا مى جنگید و جان خویش را سپر بلاى وى مى نمود. پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم پرچم خویش را به وى مى داد، در حالى که جبرئیل از طرف راست و میکائیل از جانب چپ، در کنار او بودند و از جنگ برنمى گشت تا خداوند پیروزى را به وى ارزانى مى داشت. او در شبى به عالم بقا رفت که حضرت عیسى علیه السلام در آن شب به آسمان عروج نمود؛ شبى که یوشع بن نون، وصىّ موسى علیهماالسلام از دنیا رفت. از طلا و نقره چیزى جز هفتصد درهم برایش باقى نماند که از بخشش هاى او زیاد آمده بود و مى خواست با آن پول، خادمى براى خانواده اش خریدارى کند.»

پس از آن گریست و مردمان نیز گریه کردند، آنگاه فرمود:

منم پسر بشارت دهنده «به رحمت خداوند». منم فرزند بیم دهنده «از عذاب الهى» منم پسر دعوت کننده به سوى خداوند به اذن او. منم پسر نور تابناک. منم از اهل بیتى که خداوند، ایشان را پاک و پاکیزه ساخت. و منم از خاندانى که خداوند در قرآن کریم محبّت ایشان را واجب ساخته و خطاب به پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم فرموده است: «بگو از شما پاداشى جز دوستى اهل بیت خود نمى خواهم و هرکس کار نیکى انجام دهد، برنیکى اش مى افزاییم.»۱ و این نیکى، دوستى ما اهل بیت علیهم السلام است.»۲

آنگاه نشست و مردم را غرق جذبه و نور معنویّت خویش نمود.

بیعت با امام مجتبى علیه السلام

پس از سخنرانى امام، ابن عباس برخاست و گفت:

«معاشرالنّاس هذا ابنُ نبیّکم و وصىُّ امامکم فبایِعوه؛ اى مردم! این فرزند پیامبر شما و وصىّ امام شماست، با او بیعت کنید.»

مردم گفتند: او را نیک دوست داریم و حقّ او را برخویش واجب مى شماریم.۳

به عقیده طبرى، اوّلین کسى که با آن حضرت بیعت کرد، قیس بن سعد بن عباده بود. وى به هنگام بیعت، گفت: با تو بیعت مى کنم به حکم خدا و سنّت پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم و جهاد با دشمنان خدا. امام مجتبى علیه السلام فرمود: بیعت کن به حکم خدا و سنّت پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم که در بردارنده تمامى شرط هاست. و او با این شرط بیعت نمود و مردم نیز با آن حضرت بیعت کردند.۴

قیس بن سعد، اوّلین استاندار امیرمؤمنان على علیه السلام در مصر بود و در تمامى جنگ ها همراه آن حضرت شرکت داشت. وى تا آخر به پیمانى که با سبط اکبر علیه السلام بسته بود، وفادار ماند و زمانى که فرمانده بخشى از لشکریان امام شد، فریب وعده هاى معاویه را نخورد و در جواب وى نگاشت:

«لا واللّه لا تَلْقانى ابداً الاّ بینى و بینک الرُّمح؛ سوگند به خدا! مرا دیدار نخواهى کرد، مگر آنگاه که بین من و تو نیزه باشد.»۵

دلائل انحصار خلافت در اهل بیت علیهم السلام

پس از پایان یافتن بیعت، امام مجتبى علیه السلام دیگر بار در سخنانى، دلائل شایستگى خویش براى خلافت و انحصار آن را در اهل بیت علیهم السلام برشمرد و فرمود:

«ماییم حزب پیروز خدا ماییم عترت پیامبر خدا که از هرکس به وى نزدیک تریم. ماییم اهل بیت رسالت که از گناهان و بدى ها معصوم و پاکیزه ایم. ماییم یکى از دو چیز گرانبها که پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم در میان امت به یادگار گذاشت. ماییم تلاوت کنندگان قرآن که همه اشیا به تفصیل در آن بیان شده اند، کتابى که باطل از هیچ سو در آن راه نمى یابد.

در تفسیر قرآن تنها مرجعِ مورد اعتماد، ما هستیم. در قرآن با یقین سخن مى گوییم و با گمان، تأویل آیات نمى نماییم. از ما اطاعت کنید؛ زیرا اطاعت ما، از جانب خدا بر شما واجب شده است و فرمانبرى ما را با اطاعت خود و رسول خویش همراه نموده و فرموده است: «یا ایّها الذّین آمنوا اطیعوا اللّه و اطعیوا الرّسول و اُولى الأمر منکم فَاِن تنازعتم فى شى ء فرُدّوه الى اللّه والرّسول»۶؛ اى کسانى که ایمان آورده اید، اطاعت کنید خدا را، و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولوالأمر «اوصیاى پیامبر» را و هرگاه در چیزى نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم باز گردانید (و از آنها داورى بطلبید)

و در آیه دیگر فرمود: «اگر آن را به پیامبر و اولى الأمر بازگردانند، از ریشه هاى مسائل آگاه خواهند شد.»۷

امام مجتبى علیه السلام در ادامه فرمود:

«شما را از گوش دادن به سخنان شیطان برحذر مى دارم؛ زیرا او دشمن آشکار شماست، تا همانند سپاهیان کفر در جنگ بدر نباشید که شیطان به آنان گفت: «امروز هیچ کس از مردم بر شما پیروز نمى گردد، و من همسایه «و پناه دهنده» شما هستم؛ اما هنگامى که دو گروه (کافران و مؤمنانِ مورد حمایت فرشتگان) در برابر یکدیگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: من از شما بیزارم، من چیزى مى بینم که شما نمى بینید».۸

در این خطبه، دلایلى براى انحصار امامت در اهل بیت علیهم السلام وجود دارد، که در منابع اهل سنّت نیز مورد قبول واقع شده است؛ از جمله:

  1. طهارت و عصمت اهل بیت علیهم السلام ؛ که قرآن کریم آن را در آیه تطهیر «انّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت»، بیان داشته است.

  2. آیه اولوالأمر؛ که منظور از آن، امامان معصوم علیهم السلام هستند.

  3. حدیث ثقلین؛ که بین شیعه و سنّى متواتر است.

امام علیه السلام در کلامى دیگر به حدیث پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم استناد مى کند و مى فرماید:

«اَلستُ الّذى قال رسول اللّه صلى الله علیه و آله وسلم لى وَ لاِءخى: الحسن والحسین امامان قاما او قعدا؛ آیا من همان فرد نیستم که پیامبر گرامى در حقّ من و برادرم فرمود: حسن و حسین هردو امام هستند؛ چه قیام کنند و چه صلح.»۹

راهکارهاى حکومتى امام مجتبى علیه السلام

پیشوا و رهبر، حلقه اتصال و سررشته دار امور مملکتى است که با فقدان او، نظام جامعه دچار از هم گسیختگى مى شود. بر این اساس امام حسن علیه السلام پس از شهادت امیرمؤمنان و عهده دارشدن خلافت، بدین امر اهتمام ورزید و در این راستا به اجراى راهکارهایى اقدام نمود که بدین شرح است:

الف) تثبیت نظام مدیریّتى

امام مجتبى علیه السلام پس از اوّلین سخنرانى خود، بعد از شهادت امیرمؤمنان، به اداره مملکت پرداخته و کارگزاران سابق را در یمن، حجاز، آذربایجان، خراسان، کرمان و فارس در کار خویش ابقا نمود و عبداللّه بن عباس را به بصره فرستاد.۱۰

شیخ مفید مى نویسد: «فرتَّب العّمال و امَّرَ الاُمراء وانفذ عبداللّه بن عباس الى البصره و نظر فى الاُمور؛ کارگزاران خود را به اطراف و نواحى فرستاد و حکّام و امراء را در هر محلّ نصب کرد و عبداللّه بن عباس را به بصره فرستاد و به تدبیر امور پرداخت.»۱۱

بدین ترتیب امام حسن علیه السلام ساختار مدیریتى را، که از پیش به وسیله امیرمؤمنان علیه السلام پایه ریزى شده بود، حفظ و با همان آهنگ و مقصد بر استمرار آن راه تأکید نمود.

ب) جلوگیرى از نفوذ دشمن

پس از آنکه معاویه از بیعت مردم با امام حسن مجتبى۷ آگاه شد، توطئه هاى مختلفى را با هدف ایجاد نابسامانى و از هم گسیختن امور، تدارک دید که فرستادن جاسوس به سوى کوفه و بصره، از آن جمله است. البته به دستور حضرت، جاسوس معاویه در کوفه گردن زده شد و امام نامه اى به بصره براى ابن عباس نگاشت و از وى خواست جاسوس معاویه را دستگیر و او را نیز اعدام کند.۱۲

ج) اتمام حجّت با معاویه

معاویه با بهانه هاى بى اساس، از تسلیم در مقابل حکومت امیرمؤمنان على علیه السلام سرباز زد. عملکرد معاویه، حتى طبق مبانى اهل سنت ـ که اتفاقِ اهل حلّ و عقد را براى امامت کافى مى دانند ـ نیز محکوم است. امام مجتبى علیه السلام با یادآورى این اصل، براى اتمام حجّت به معاویه نامه مى نویسد و او را از مخالفت با حکومت مرکزى بر حذر مى دارد. در بخشى از این نامه چنین آمده است:

«همانا على علیه السلام ـ چون از جهان چشم فروبست، که رحمت خداى بر او باد، روزى که به شهادت رسید و روزى که خداوند بر او با انتخاب اسلام منّت نهاد و روزى که در قیامت بر انگیخته شود ـ پس از او مسلمانان مرا به خلافت و امامت برگزیدند. از خداوند خواستارم که عطایاى دنیوى او، چیزى از آنچه مایه کرامت ما، در آخرت است، کم نکند.

آنچه مرا به ارسال این نامه واداشت، این است که برتو اتمام حجّت کنم و نزد خداوند معذور باشم؛ اگر بپذیرى، بهره اى بزرگ مى یابى و کارى به صلاح مسلمانان مى نمایى. پس باطل را رها کن و در آنچه دیگران از بیعت من وارد شدند، تو نیز داخل شو؛ زیرا خود نیک مى دانى که من، نزد خدا و نزد آنان که به سوى حق باز مى گردند و پیمان ها و احکام او را حفظ مى کنند، از تو شایسته تر به خلافت هستم.»۱۳

حوادث دوران حکومت امام مجتبى علیه السلام

  1. ترور امام حسن علیه السلام

مرحوم صدوق مى نویسد:

معاویه جاسوسى را به سوى تعدادى از منافقان و خوارج مثل عمرو بن حریث، اشعث بن قیس، شبث ابن ربعى و… روانه ساخت و به هریک از آنها وعده داد که در صورت کشتن امام حسن علیه السلام دویست هزار درهم، به همراه فرماندهى بخشى از لشکریان شام اعطا کند. امام علیه السلام که از توطئه دشمنان آگاهى داشت، حتى در حال نماز از زره استفاده مى نمود. روزى یکى از مخالفان، در حال نماز به سوى حضرت تیراندازى کرد که با برخورد به زره، اثر نکرد. و نیز هنگامى که حضرت شبانه از ساباط مداین عبور مى کرد، یکى از منافقان خنجرى مسموم بر ران مبارکش زد که موجب شد حضرت در مداین بسترى و مورد معالجه قرار بگیرد.»۱۴

  1. خیانت فرماندهان

یکى از حوادث اسفبار، که زمینه ساز تضعیف روحیه سپاهیان امام مجتبى علیه السلام شد، خیانت فرماندهان بود. یکى از آنان، فردى است به نام «حکم» که از بزرگان قبیله «کِندَه» بود. امام علیه السلام او را براى فرماندهى چهار هزار نفر، به شهر انبار گسیل داشت. معاویه در نامه اى او را تطمیع کرد و پانصد هزار درهم براى وى فرستاد . این فرمانده، دین خود را به دنیا فروخت و روانه شام شد.۱۵

یکى دیگر از فرماندهان خائن، مردى است از قبیله «بنى مراد» که او نیز به همان شیوه ذکر شده فریفته شد.

عبیداللّه بن عباس از دیگر فرماندهانى است که فریب معاویه را خورد. او که فرماندهى دوازده هزار نفر را عهده دار بود، شبانه به سوى معاویه گریخت. قیس بن سعد در نامه اى به امام مجتبى علیه السلام جریان پیوستن وى به معاویه را چنین شرح مى دهد:

چون عبیداللّه بن عباس در قریه «حَبّونیَّه»، که مقابل اراضى «مِسکَن» است، سپاه را رو به روى لشکرگاه معاویه مستقر ساخت، معاویه فرستاده اى به نزد عبیداللّه روانه کرد و او را به سوى خود دعوت نمود و تعهّد کرد که به او یک میلیون درهم بپردازد؛ نصف آن را نقد و نصف دیگرش را پس از داخل شدن در کوفه. او، شبانه به سوى لشکر معاویه رفت و چون صبح شد، مردم امیر خود را نیافتند و با من (قیس بن سعد) نماز صبح را به جاى آوردند.۱۶

  1. صلح با معاویه

از دیگر حوادث مهم، صلح امام مجتبى علیه السلام با معاویه است؛ صلحى که به تعبیر امام باقر علیه السلام «براى امت، از آنچه خورشید بر آن مى تابد، بهتر بود.»۱۷ و همان گونه که خود فرمود: «بسان صلح حدیبیّه است.» و به نقل بسیارى از مفسران قرآن کریم امام حسن علیه السلام از این صلح به «فتح مبین» یاد مى کند: «انّا فتحنا لک فتحاً مبیناً». کتاب هاى بسیارى در باره صلح آن حضرت نگاشته شده و آن را از ابعاد مختلفى بررسى نموده اند. از آنجا که سخنان و پاسخ هاى امام علیه السلام در این موضوع، روشنى بخش تاریکى هاى شبهه آمیز است، به صورت اختصار، به بخشى از آنها اشاره مى شود:

جواب اجمالى امام علیه السلام

امام مجتبى علیه السلام خطاب به ابو سعید مى فرماید:

«مگر من حجّت خدا بر خلق و امام بعد از پدرم نیستم! مگر من همان نیستم که پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم در باره من و برادرم فرمود: «حسن و حسین هردو امام هستند، چه قیام کنند و چه صلح»؟ پس من، چه قیام کنم و چه صلح، امام خواهم بود. اى اباسعید! علت صلح من با معاویه همان علتى است که پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم به خاطر آن با «بنى ضمره» و «بنى اشجع» و با اهل مکّه به هنگام بازگشت از «حدیبیّه» صلح نمود. آنان به صراحت حکم قرآن، کافر بودند و اینان به حکم تأویل قرآن کافر نیستند. آیا نمى دانى که خضر علیه السلام چون کشتى را سوراخ نمود و پسرى را کشت و دیوار را در محلّى که از اطعام آنان خوددارى کردند، تعمیر نمود، موسى علیه السلام خشمناک شد؛ ولى بعد از آگاهى به حکمت آن، قانع گردید؟ شما نیز این چنین هستید که به خاطر عدم آگاهى از حکمت صلح، ناخشنود هستید.»۱۸

جواب تفصیلى امام علیه السلام

الف) حفظ شیعه

امام علیه السلام در سخنى یادآور مى شوند:

«وَ لَولا ما اَتَیتُ لَما تُرِکَ مِن شِیعتنا على وجهِ الأرض اَحَدٌ الاّ قُتِلَ؛ اگر صلح نمى کردم، هیچ کس از شیعیان ما باقى نمى ماند و همه آنان کشته مى شدند.»۱۹

و در پاسخ حُجر بن عدى فرمود:

«و انّما فَعَلْتُ ما فَعَلْتُ ابقاءً علیکم؛ انجام صلح براى حفظ بقاى شما بود.»۲۰

ب) اندک بودن یاران صدّیق

اگرچه در ظاهر، تعداد لشکریان امام علیه السلام زیاد بود؛ اما یاوران صدّیق و مقاوم اندک بودند. و این عده قلیل توان مقابله با سپاه معاویه را نداشتند. در آغاز وقتى حضرت، مردم را به جهاد دعوت کرد، پاسخى نشنید، در این حال عدىّ بن حاتم به پا خاست و گفت: سبحان اللّه! امام خود را اجابت نمى نمایید؟! بعد از آن بود که مردم، یکى پس از دیگرى براى جهاد اعلام آمادگى کردند.۲۱

امام علیه السلام در خطبه اى این نکته را بیان داشته و در قسمتى از آن مى فرماید:

«خداوند، هارون (وصىّ موسى علیه السلام ) را، هنگامى که بنى اسرائیل او را ناتوان ساخته و نزدیک بود وى را بکشند، به دلیل نداشتن یاور، در تنگنا نگذاشت. نیز به همین دلیل، پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله وسلم اجازه یافت که هجرت کند. و این چنین است کار من و پدرم زمانى که مردم، ما را رها نموده و با دیگرى بیعت نمودند و یاورى نیافتیم.

اینها قوانین و سنّت هاى ناستوده اى است که یکى پس از دیگرى مى آید!»۲۲

در راستاى تأکید بر همین نکته، در نقل دیگرى مى خوانیم که حضرت در خطبه اى فرمود:

«انّ معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزٌّ و لا نَصِفهٌ فاِنْ اَرَدتُمُ الحیوهَ قَبلناه منه و اَغْضَینا على القَذى وَ اِن اَرَدْتُمُ المَوت بَذَلناهُ فى ذات اللّه و حاکمناه الى اللّه؛ معاویه به بیعتى دعوت کرده است که عزّت و انصافى در آن نیست. اگر زندگى و ماندن خویش را مى خواهید، ما قبول مى کنیم و پلک چشم بر خار فرو نهیم و اگر مرگ را بر زنده ماندن اختیار مى کنید، جان را در راه خدا تسلیم کنیم و داورى را از خدا بخواهیم.»

در این هنگام لشکریان به اتقاق فریاد کردند که: ما زندگى و ماندن را مى خواهیم.۲۳

در این هنگام امام علیه السلام خود را تنها و به ناچار پذیراى «صلح» گشت تا استمرار اسلام و تشیّع علوى را در امتداد تاریخ تضمین کند.

پى نوشت:

  1. شورى / ۲۳٫
  2. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۱؛ مقاتل الطالبیین، ص ۲۰، چ قدیم؛ ناسخ التواریخ، ج ۱، حضرت امام حسن(علیه السلام)، ص ۱۷۸٫
  3. بحارالانوار، ج ؟، ص ۳۶۲٫
  4. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۱۲۱٫
  5. سفینه البحار، ج ۲، واژه «قیس».
  6. نساء / ۵۹٫ ۷٫ همان / ۸۳٫
  7. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۰٫
  8. علل الشرایع، به نقل از بحارالانوار، ج ۴۴،ص۲٫
  9. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۳٫
  10. ارشاد، شیخ مفید، ص ۱۶۸٫

۱۲٫مقاتل الطالبیین،ص۲۲؛بحارالانوار،ج۴۴،ص۴۰٫

  1. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۳٫
  2. اختیار معرفه الرّجال، ص ۱۱۳٫
  3. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۸٫
  4. الروضه من الکافى، ص ۳۳۰، به نقل از بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۵٫
  5. مجمع البیان، ج ۹ـ۱۰، ذیل آیه.

۱۸ و ۱۹٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲ و ۱۹٫

  1. همان، ص ۲۹٫
  2. سفینه البحار، ج ۲، ص ۱۷۰٫
  3. احتجاج، ج ۲، ص ۸، انتشارات مطابع نعمان، النجف.

۲۳٫الکامل فى التاریخ،ج۳،ص۴۰۶؛اسدالغابه،ج۲،ص۱۳٫

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

 عباس کوثرى

سیره عملی امام حسن مجتبی علیه السلام

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(علیه السلام) مشهور به امام حسن مجتبی(۳-۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰-۵۰ق.) امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(صلی الله علیه و آله) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

حسن بن علی (علیه السلام) عابدترین و زاهدترین مردم بود. سیره عملی آن حضرت در تمام شئون زندگی می تواند الگوی عملی قرار گیرد که در این جا به خلاصه ای از زوایای مختلف آن اشاره می کنیم:

۱. پیاده به حج می رفت و گاهی نیز پا برهنه راه می رفت.[۱] اما در توضیح دلیل این کار می فرمود: من شرم دارم خداوند را ملاقات کنم در حالی که پیاده به خانه او نرفته باشم.[۲] بنابر نقلی بیست بار و در نقل دیگری بیست و پنج بار با پای پیاده به سفر حج رفت.[۳]

۲. خوف از خدا: امام حسن(علیه السلام) وقتی یاد مرگ می کرد می گریست، و چون یاد قبر می کرد می گریست، و چون ازقیامت و بعث و نشور یاد می کرد می گریست، و چون متذکر عبور از صراط می شد می گریست و هرگاه به یاد توقف در پیشگاه خدای تعالی در محشر می افتاد، فریادی می زد و روی زمین می افتاد … و چون به نماز می ایستاد بند های بدنش می لرزید… و پیوسته در هر حالی که کسی آن حضرت را می دید به ذکر خدا مشغول بود.[۴]

۳. یاد خدا در هر حال: شیوه امام حسن(علیه السلام) این بود که وقتی به بستر خواب می رفت، سوره کهف را می خواند و می خوابید.[۵] حسن بن علی چنان بود که چون از وضو فارغ می شد رنگش تغییر می کرد و می فرمود: حق است بر کسی که می خواهد به محضر خداوند وارد شود، این که رنگ چهره اش تغییر کند.[۶]

۴. رعایت حال و حقوق مردم: امام حسن(علیه السلام) از لحاظ اجتماعی به گونه ای رفتار می کرد که همسایگان و شهروندان و هیچ کس به خاطر شأن والای ایشان از دست یابی به ایشان و دست یابی به حقوق خویش محروم نشوند؛ یعنی آثار جلالت امام بر مردم تحمیل نمی شد و از جبروت آنی امام ضرری به نظم جامعه و حقوق مردم نمی رسید.

تواضع و ادب اجتماعی امام

سیوطی در کتاب تاریخ الخلفا روایت کرده که روزی امام حسن (علیه السلام) در مکانی نشسته بود و چون خواست از آن جا رود فقیری وارد شد، امام به آن مرد فقیر خوش آمد گفت و با او ملاطفت کرد و سپس به او فرمود: ای مرد تو وقتی نشستی که ما برای رفتن برخاستیم، آیا اجازه رفتن به من می دهی؟ مرد فقیر عرض کرد: آری ای پسر رسول خدا.[۷]

روزی گذر امام به جمعی از گدایان افتاد که چند پاره نان خشک در پیش داشتند و مشغول خوردن بودند. چون نظر آنان به حضرت افتاد، تعارفش کردند. امام حسن از اسب فرود آمده و فرمود: خدا متکبران را دوست نمی دارد. آن گاه با آنان نشست و از غذایشان تناول کرد. به برکت وجود آن بزرگوار چیزی از غذا کم نیامد. آن وقت، حضرت آنان را به مهمانی دعوت کرده و ضمن دادن غذای خوب، لباسهای فاخری نیز به آنها هدیه داد.[۸]

مهربانی با تمام موجودات

مردی به نام نجیح می گوید: دیدم امام حسن (علیه السلام) دارد غذا می خورد. در این حال سگی آمد و پیش روی آن حضرت ایستاد. امام مجتبی (علیه السلام) یک لقمه غذا که می خورد یک لقمه هم به سگ می داد. گفتم یابن رسول الله! اجازه می دهی این سگ را دور کنم؟ فرمود نه! زیرا دوست ندارم که جانداری به من بنگرد که غذا می خورم و من چیزی به او ندهم. بگذار باشد وقتی سیر شد خودش می رود.[۹]

حلم و بردباری امام حسن(علیه السلام)

حلم و بردباری امام چنان بود که گاه دشمن کینه توز را که به قصد کشتن آمده بود، به دوستی مخلص و هواداری مؤمن تبدیل می کرد.[۱۰] امام حسن از نمونه های مشهور، به بردباری و نیکی در برابر بدکاران است. و الگوی حقیقی در مکارم اخلاق است. موفق بن احمد خوارزمی روایت کرده که امام حسن(علیه السلام) گوسفندی داشت که به آن علاقه داشت، روزی مشاهده کرد که پای آن گوسفند شکسته به غلامش فرمود چه کسی پای این گوسفند را شکسته؟ پاسخ داد: من! فرمود چرا؟ گفت: می خواستم شما را غمگین کنم! امام فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم کرد و تو در راه خدا آزادی![۱۱]

مردی از شامیان گوید: روزی در مدینه شخصی را دیدم با چهره ای آرام و بسیار نیکو و لباسی در بر کرده که به طرز زیبایی آراسته و سوار بر اسب. درباره او پرسیدم. گفتند حسن بن علی بن ابیطالب است. خشمی سوزان سرتاپای وجودم را فرا گرفت و بر علی بن ابیطالب حسد بردم که چگونه او چنین پسری دارد. پیش او رفته و پرسیدم آیا تو فرزند علی هستی؟ وقتی تأیید کرد، سیل دشنام و ناسزا بود که از دهان من به سوی او سرازیر شد. پس از آن که به ناسزاگویی پایان دادم از من پرسید آیا غریب هستی؟ گفتم: آری. فرمود با من بیا اگر مسکن نداری به تو مسکن می دهم و اگر پول نداری به تو کمک می کنم و اگر نیازمندی، بی نیازت می سازم. من از او جدا شدم درحالی که در روی زمین محبوب تر از او نزد من کسی نبود.[۱۲]

شجاعت امام حسن(علیه السلام)

ایشان در دوران کودکی هم از بیان حق و اعتراض به حق کشی ابایی نداشت. در یکی از روزها در حالی که کودکی هفت یا هشت ساله بود خود را به مسجد رسول خدا رسانده و ابوبکر را که در جایگاه جدش پیامبر(صلی الله علیه و آله) نشسته بود مخاطب ساخته و با همان لحن کودکانه، ولی پرمعنی و کوبنده، به او فرمود: «فرود آی و فرود آی از منبر پدرم و به سوی منبر پدرت برو!» امام حسن همه آن چه را که ممکن بود به صورت مناظره و استدلال بیان دارد، با همین دو جمله کوتاه و پرمعنی اظهار فرمود. خلیفه که غافلگیر شده بود در پاسخ فرزند رسول خدا گفت: راست گفتی به خدا سوگند که آن منبر پدر توست نه منبر پدر من.[۱۳] امام حسن تنها کسی بود که در جنگ جمل حامیان شتر سرخ موی را که در حمایت جاهلانه از یک شتر فتنه انگیزی و لجاجت می کردند، پراکنده ساخته و نیزه خود را در شکم بت سرخ فرود آورد.[۱۴] در جنگ صفین نیز وقتی امیر المؤمنین(علیه السلام) تاخت بی باکانه امام حسن(علیه السلام) را دید با نگرانی متوجه اطرافیان شده فرمود: این پسر را نگه دارید… که من از آمدن این دو (حسن و حسین) دریغ دارم مبادا به خاطر (آمدن) این دو نسل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قطع شود.[۱۵]

کنیزکی آمد و شاخه گلی را به آن حضرت هدیه داد. حسن بن علی(علیه السلام) به او گفت: تو در راه خدا آزادی! من که آن ماجرا را دیدم به آن حضرت عرض کردم: کنیزکی شاخه گلی بی ارزش به شما هدیه کرد و شما او را آزاد کردید؟ ایشان در پاسخ فرمودند: این گونه خدای تعالی ما را ادب کرده که فرمود: «وقتی تحیتی به شما دادند، تحیتی بهتر بدهید». و بهتر از آن گل، آزادی اوست.[۱۶]

ابن کثیر از علمای اهل سنت در کتاب البدایه و النهایه روایت کرده که امام (علیه السلام) غلام سیاهی را دید که گرده نانی در پیش خود نهاده وخودش لقمه ای از آن می خورد و لقمه ای دیگر را به سگی که آن جا بود می دهد. امام (علیه السلام) که آن منظره را دید به او فرمود: انگیزه تو در این کار چیست؟ پاسخ داد من از او شرم دارم که خود بخورم و به او نخورانم! امام (علیه السلام) به او فرمود از جای خود بر نخیز تا من بیایم! سپس به نزد مولای آن غلام رفت و او را با آن باغی که در آن زندگی می کرد از وی خریداری کرد، آن گاه آن غلام را آزاد و باغ را نیز به او بخشید![۱۷]

کرامت های آن حضرت

امام حسن مجتبی(علیه السلام) نیز همچون دیگر ائمه ـ علیهم السلام ـ دارای کرامت عدیده ای است که به جهت رعایت اختصار به یک مورد اشاره می گردد:

مردی نامه ای را به دست امام حسن(علیه السلام) داد که در آن حاجت خود را نوشته بود. امام بدون این که نامه را بخواند به او فرمود: حاجتت رواست! شخصی عرض کرد: ای فرزند رسول خدا خوب بود نامه اش را می خواندی و می دیدی حاجتش چیست و آن گاه بر طبق حجتش پاسخ می دادی؟ امام فرمود: بیم آن دارم که خدای تعالی تا به این مقدار که من نامه اش را می خوانم از خواری مقامش مرا مورد مؤاخذه قرار دهد.[۱۸]

پی نوشت:

[۱]. رسولی محلاتی، سید هاشم، زندگانی امام حسن، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ ششم، ۱۳۷۶ش، ص۳۲۵ به نقل از بحارالانوار، ج۴۳، ص ۳۳۱.

[۲]. ابو نعیم اصفهانی، اخبار اصبهان، تهران، النصر، افست، چاپ لیدن، ۱۹۳۴م، ج۱، ص ۴۴.

[۳]. همان و سیوطی، تاریخ الخلفا، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، مصر، السعاده، ۱۳۷۱ق، ص ۷۳.

[۴]. سولی محلاتی، همان، ص۲۲۵ ـ ۲۲۶ به نقل از بحارالانوار، ج۴۳، ص ۳۳۱.

[۵]. رسول محلاتی، همان، ص۳۳۰. به نقل از ملحقات، احقاق الحق، ج۱۱، ص۱۱۴. که این روایت از سیر اعلام النبلاء ذهبی روایت شده است.

[۶]. رسولی محلاتی، همان، ص۳۳۱، به نقل ازملحقات احقاق الحق، ج۱۱، ص ۱۱۲.

[۷]. رسول محلاتی، همان، ص ۳۳۰؛ به نقل از تاریخ الخلفاء سیوطی، ص ۷۳.

[۸]. جواد نعیمی، همان، ص ۵۹؛ به نقل از جلاء العیون علامه مجلسی، ص ۲۴۱.

[۹]. جواد نعیمی، همان، ص ۶۰؛ به نقل ازجلاء العیون مجلسی و چهارده معصوم عماد زاده اصفهانی.

[۱۰]. غیاثی کرمانی، رضا، سیره اخلاقی امام حسن (ره توشه راهیان نور ـ ویژه رمضان ۱۴۲۷ق،) قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه، ۱۳۸۵ش، ص۳۱۴.

[۱۱]. رسولی محلاتی، همان، ص۳۵۰؛ به نقل از ملحقات احقاق الحق، ج۱۱، ص۱۱۷؛ باقر شریف قرشی، حیاه الامام حسن(علیه السلام)، ج۱، ص۳۱۴.

[۱۲]. محمد بن یزید مبرد نحوی، الامل فی اللغه و الادب، تحقیق تغارید بیضون، نعیم زرزور، بیروت، بی نام، ۱۴۰۷ق، ج۱، ص ۲۳۵.

[۱۳]. همان، ص۱۰۰ـ۱۰۱؛ به نقل از شرح نهج البلاغه بن ابی الحدید، ج۲، ص ۱۷.

[۱۴]. همان، ص۱۳۶ـ۱۳۷؛ به نقل از مناقب آل ابیطالب، چاپ قم، ج۴، ص ۲۱.

[۱۵]. همان، ص۱۴۶؛ به نقل از حیاه الامام حسن (علیه السلام)، ج۱، ص ۴۹۷.

[۱۶]. رسولی محلاتی، همان، ص۳۳۸؛ به نقل از ملحقات احقاق الحق، ج۱۱، ص ۱۴۹.

[۱۷]. همان، ص ۳۳۶؛ به نقل از البرایه و النهایه، ابن کثیر، چ مصر، ج۸، ص ۳۸.

[۱۸]. رسولی محلاتی، همان، ص ۳۳۹؛ به نقل ازملحقات احقاق الحق، ج۱۱، ص ۱۴۱.

عوامل تربیت فرزند صالح از منظر امام حسن مجتبی(علیه‏ السلام)

موضوع شناختن عوامل تربیت در این مقال، افزون بر اهمیتی که در خود مسئله تربیت است، به دیدگاه‌های شخصیتی بر می‌گردد که خود، نمونه بارزی از یک انسان کامل و تربیت‌یافته در مکتب نبوی، علوی و فاطمی است.

طلیعه

موضوع شناختن عوامل تربیت در این مقال، افزون بر اهمیتی که در خود مسئله تربیت است، به دیدگاه‌های شخصیتی برمی گردد که خود، نمونه بارزی از یک انسان کامل و تربیت یافته در مکتب نبوی، علوی و فاطمی است. همچنین او پرورش‌دهنده فرزندانی است که هر کدام، اسوه‌هایی عالی‌اند و تجلی ارزش‌های والای انسانی در تاریخ بشر شمرده می‌شوند؛ همان شخصیتی که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره مقام ارجمند وی می‌فرماید: «اَمَّا الْحَسَنُ(علیه السلام) فَاِنَّهُ ابْنِی وَوَلَدِی وَمِنِّی وَقُرَّهُ عَیْنِی وَضِیَاءُ قَلْبِی وَثَمَرَهُ فُؤَادِی وَهُوَ سَیِّدُ شَبَابِ اَهْلِ الْجَنَّهِ وَحُجَّهُ اللهِ عَلَی الْاُمَّهِ اَمْرُهُ اَمْرِی وَقَوْلُهُ قَوْلِی مَنْ تَبِعَهُ فَاِنَّهُ مِنِّی وَمَنْ عَصَاهُ فَلَیْسَ مِنِّی؛(۱) حسن، پسر من، و فرزند من و از من است، او نور چشم من و روشنایی قلب من ، و میوه جان من است، او سید و آقای جوانان اهل بهشت و حجت خدا بر امت من است. دستورهای او دستورهای من و سخن او سخن من است. کسی که از او پیروی کند او از من است و کسی که با دستورهای او مخالفت کند از من نیست».
همچنین درباره اسوه تربیتی بودن او و پدر و مادرش فرمود: «اِنَّ اللهَ جَعَلَ عَلِیّاً وَزَوْجَتَهُ وَاَبْنَاءَهُ حُجَجَ اللهِ عَلَی خَلْقِهِ، وَهُمْ اَبْوَابُ الْعِلْمِ فِی اُمَّتِی، مَنِ اهْتَدَی بِهِمْ هُدِیَ اِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ؛(۲) خداوند، علی و همسرش، [فاطمه] و فرزندانش را حجتهای خویش بر آفریدگانش قرار داده است. آنان در میان امت من درهای دانش اند، هر که به آنان راه یافت به راه راست هدایت یافته است».
عظمت و شکوه شخصیت حضرت مجتبی(علیه السلام) به حدی است که گویندگان، نویسندگان و اندیشمندان نتوانسته اند افق‌های اندیشه خود درباره آن گرامی را به جایی برسانند و تا کنون هیچ یک از ساحل نشینانِ این دریای ژرف و بی کرانه، نتوانسته اند تصور کاملی از ابعاد وجودی آن بزرگوار ارائه دهند؛ حتی مخالفان و دشمنان آن حضرت درباره اسوه بودن او در فضایل اخلاقی، اتفاق نظر دارند. ابن حجر عسقلانی از دانشمندان اهل سنت می‌نویسد که وقتی حسن بن علی(علیه السلام) از دنیا رفت، یکی از دشمنان سرسخت آن حضرت در تشییع جنازه او گریه می‌کرد. حسین بن علی به او گفت: «تو با آن همه اذیت و آزار و مخالفت که درباره برادرم روا می‌داشتی باز هم گریه می‌کنی؟!» او گفت: «من با کسی دشمنی می‌کردم که صبورتر و حلیم‌تر از این کوه‌ها بود».(۳)
درباره مقام بلند و رفیع آن حضرت، همین قدر کافی است که حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) می‌فرماید: «مَا تَکَلَّمَ الْحُسَیْنُ بَیْنَ یَدَیِ الْحَسَنِ اِعْظَاماً لَهُ؛(۴) امام حسین(علیه السلام) به سبب بزرگداشت امام حسن(علیه السلام) هیچ گاه در مقابلِ [سخن] او حرفی نمی‌زد». امام صادق(علیه السلام) هم فرمود: «مَا مَشَی الْحُسَیْنُ بَیْنَ یَدَیِ الْحَسَنِ(علیه السلام) قَطُّ وَلَا بَدَرَهُ بِمَنْطِقٍ اِذَا اجْتَمَعَا تَعْظِیماً لَهُ؛(۵) امام حسین(علیه السلام) به دلیل احترام به امام حسن(علیه السلام)، هرگز جلوتر از او راه نمی‌رفت و هنگامی که با هم بودند، در سخن گفتن [در بین جمع،] از امام حسن(علیه السلام) پیشی نمی‌گرفت».
آری، حضرت سید الشهداء(علیه السلام) با آن جلالت و بزرگواری خویش، در مقابل رفتار و گفتار حضرت مجتبی(علیه السلام) در مدت امامت آن حضرت، تسلیم محض بود.

تربیت در جامعه امروزی

امروزه موضوع تربیت، در جوامع و خانواده‌های مسلمان، مورد توجه است و هر پدر و مادری آرزو می‌کند که فرزندان خود را طبق رهنمودهای صحیح و اصول و ارزش‌های الهی تربیت کند و در نهایت، فرزندی رشد یافته و کارآمد داشته باشد؛ بلکه اهداف عالی و اخلاقی تعلیم و تربیت از مهم ترین دغدغه‌های جهانی نیز است. سازمان ملل متحد در بند ۲ از ماده ۲۶ اطلاعیه جهانی حقوق بشر، چنین مقرر داشته است:
تعلیم و تربیت باید به توسعه شخصیت انسان و تقویت و احترام به حقوق بشر و آزادی‌های اساسی منجر شود و تفاهم و اغماض و مودت را بین کلیه ملل و دسته‌های نژادی و مذهبی به وجود آورد و باعث پیشرفت فعالیتهای ملل متحد در راه حفظ صلح شود.(۶)

عوامل تربیت از منظر امام حسن(علیه السلام)

در بررسی موضوع تربیت، یکی از مهم ترین بحثهایی که توجه اندیشمندان علوم تربیتی را به خود جلب کرده است، عوامل و نقش آفرینان در عرصه تربیت اند. عوامل تربیت را می‌توان از چشم اندازهای مختلفی، تجزیه و تحلیل کرد که در این بخش به بررسی عوامل تربیتی با توجه به سیره و سخن حضرت امام حسن(علیه السلام) می‌پردازیم:

یک . اعضای خانواده

خانواده، از مهم ترین عوامل نقش آفرین در عرصه تربیت از نظر وراثت و محیط است. مهم ترین هدف از تشکیل آن، ایجاد و پرورش نسل جدید و هدایت آن به سوی اهداف عالی تربیتی است. خانواده، کانون مقدسی است که در پرتو پیوند زناشویی دو انسان، پایه گذاری شده است و با پدید آمدن فرزند، جلوه ای نو به خود می‌گیرد. نتیجه این پیوند، فرزندانی است که هر کدام ممکن است بر اثر تأثیرگذاری خانواده در آینده، سربار یا سرباز جامعه باشند. روان شناسان اجتماعی، خانواده را یکی از پاسداران آثار تمدن و فرهنگ جوامع مختلف انسانی می‌دانند. مهم ترین رکن خانواده، پدر و مادر است. نقش والدین هم در قبال فرزند از دو جهت قابل بررسی است:
۱- جنبه وراثت: بر اثر آن، رنگ چهره و پوست، شکل استخوان بندی و سایر صفات جسمانی، و نیز بسیاری از خلق و خویها، بیماریها، زیباییها و زشتیهای ظاهری به کودک منتقل می‌شود.
۲- از نظر محیطی: بر اثر محیط، نوع افکار و اندیشه ها، آداب و رفتار، سجایای اخلاقی، زبان، نحوه سخن گفتن و معاشرت با دیگران و فرهنگ و رسوم خانوادگی به کودک آموخته می‌شود.
وقتی سخن از خانواده به میان می‌آید در ذهن انسان، پدر و مادر جلوه می‌کند. کودک از مادر، درس زندگی، عشق و محبت می‌آموزد و از پدر، درس اقتدار، انضباط و چگونگی موضعگیری در برابر مسائل و حوادث اجتماعی.(۷)

پدر صالح

پدر که رکن مهم خانواده است و به عنوان عامل محیطی و وراثتی، نقش ایفا می‌کند، باید دارای شرایط شایسته و صفات خوب و پسندیده و سجایای اخلاقی و انسانی باشد. یک خانواده اصیل، زمانی می‌تواند در آغوش خود، فرزندان شریف و با فضیلتی بپرورد که مدیر آن خاندان، دچار انحراف و انحطاط نشده باشد و سجایای عالیه خانوادگی خود را که سرمایه شرف و عزت آن خانواده است؛ مانند گوهر گرانبهایی در محیط خانواده خود حفظ کند؛ اما ضعف مبانی ایمانی و اخلاقی یک پدر، مانند بیماری سرطان بر پیکر خانواده اصیل و نجیب پنجه می‌اندازد و ریشه‌های فضایل و شرافت را یکی پس از دیگری از بین می‌برد.
مطمئنا اگر پدرِ آینده برای هر خانواده که به عنوان مدیر خانواده محسوب می‌شود، فردی با ایمان و صالح باشد، همسر و سایر اعضای خانواده را در پرتو مهر و محبت ـ که ریشه در ایمان او دارد ـ قرار می‌دهد و بر اثر شایستگیهای معنوی خویش، کانون خانواده را به محیطی امن و باصفا تبدیل می‌کند و زمینه رشد و تربیت فرزندان با ایمان و مسئولیت پذیر را فراهم خواهد کرد. پدر در کانون خانواده، نقش مدیریت دارد و مظهر امنیت، قانونمندی، عدالت و نظم و در مواردی که خوف و هراسی باشد، پناهگاه خانواده است و برای رفع سایر نیازمندیهای خانواده از جمله نیازهای اقتصادی می‌کوشد.
او می‌تواند مشکلات فرزندان را حل کند و به آنان اعتماد به نفس بدهد. در عین حال، ریشه بسیاری از عصیانها، لغزشها و گرایشهای ناپسند کودک، ناشی از اِعمال خشمها و ایجاد رعبها و ظلمهای پدر است. اهانتها، ضعف و سستی او در مدیریت خانواده، انحطاط اخلاقی پدر، باعث پدید آمدن آثار نامطلوب و عواقبی سوء در وجود طفل خواهد شد.

نقش مادر شایسته

مادر، رکن دیگر خانواده، نقش قابل توجهی در رشد و شکوفایی استعداد و خلاقیتهای وجودی فرزندان در محیط خانه دارد، تا آنجایی که طبق متون دینی ما یکی از عوامل سعادت و شقاوت هر انسانی در گرو اعمال، رفتار و حالات مادر در دوران بارداری است و آغاز نیکبختی و یا انحطاط افراد، به آن دوران مربوط می‌شود.(۸) حضرت مجتبی(علیه السلام) درباره نقش حساس و فوق العاده مادر، در ساختار هویت افراد، سخنی دارد که ما را در درک این مهم یاری می‌کند.
آن حضرت، هنگامی که با معاویه مناظره می‌کرد، درباره یکی از علل انحراف معاویه از محور حق و انحطاط اخلاقیِ وی و گرایش او به باطل و کجرویها، به نقش مادرش هند اشاره کرد و فرمود: «معاویه! مادر تو هند و مادر بزرگت نثیله است، در دامن چنین زنان پست و فرومایه پرورش یافته ای که این گونه اعمال زشتی از تو سر می‌زند؛ ولی مادر من، فاطمه و مادر بزرگ من، خدیجه است.(۹)(سعادت ما اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، بر اثر تربیت در دامن مادرانی پاک و پارسا همچون خدیجه و فاطمه علیه السلام است)».
مادر به عنوان سمبل عاطفه و مهر و محبت، در شکل‌گیری و رشد شخصیت روحی و جسمی کودک، بیش ترین اثر را دارد. او به عنوان عامل دیگر وراثتی و محیطی از هنگام انعقاد نطفه تا رسیدن به سن آموزش در فرزندان، بیش ترین نقش را ایفا می‌کند؛ به ویژه در نه ماه دوران بارداری و ایام شیردهی که در آغوش مادر یا در کنار اوست، ساختار روانی و اخلاقی کودک، هم زمان با پرورش جسم او در حال رشد است و مادر، اصلی ترین منبع تغذیه روحی و جسمی و محرم راز و ملجأ و پناهگاه کودک به شمار می‌رود.
بعد از سن آموزش، مادر باز هم نزدیک ترین یار و محرم اسرار فرزندان در سخت ترین لحظات زندگی کودک است و مؤثرترین مدل و اسوه مورد نظر برای اوست. بچه در سنین پایین در سایه مادر، راه می‌رود و رازهای زندگی خویش را کشف می‌کند و جهان و اطراف خود را در سایه رهنمودهای مادر می‌شناسد. امام مجتبی(علیه السلام) به همین دلیل برای داشتن مادری شایسته همیشه افتخار می‌کرد و می‌فرمود: «من پسر بهترین بانوان و سرور زنان عالَمَم. من، فرزند زنان نجیب و پاک هستم».(۱۰)
بنابراین ایمان و اخلاق والدین که دو رکن خانواده هستند، شرط اساسی در نیل به اهداف بلند و ایده آل تربیت است. همچنین برادران، خواهران و سایر اعضای خانواده و فامیل در امر تربیت، تأثیرگذارند.

دو . دوستان و همسالان

بعد از خانواده؛ دوستان، همسالان، همبازیها و همکلاسیهای یک کودک می‌توانند به عنوان عاملِ محیطی، در تربیت و خلق و خوی کودکان و نوجوانان تأثیرگذار باشند. کودک و نوجوان، فطرتاً به دوستان خود گرایش زیادی دارد؛ زیرا کودک، یک انسان است و انسان، یک موجود اجتماعی و از ماده انس است و باید برای خود انیس و مونس داشته باشد، با او دردِ دل کند و مشورت کند و لحظاتی را سرگرم شود و از تنهایی به درآید. پس پرکردن این خلأ، یک نیاز طبیعی است و می‌توان گفت: خوش ترین و لذت بخش ترین لحظات زندگی یک کودک و نوجوان، دقایقی است که با دوستانش به سر می‌برد. بدون تردید، این همگرایی و همنشینی با دوستان، در یکدیگر مؤثر خواهد افتاد و در این تعامل، خلق و خوی و افکار آنان به همدیگر منتقل خواهد شد.
در مبانی دینی ما، به این نیاز طبیعی و هدایت صحیح آن، توجه خاصی شده است. پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در یافتن و نگهداری از دوستان خوب و مفید تشویق کرده اند. آنان ضمن بیان آثار مثبت و منفی رفاقت و مصاحبت، پیروان خود را به همراهی و همنشینی با افراد شایسته، دلسوز، امین، صبور و مهربان راهنمایی کرده اند. حضرت مجتبی(علیه السلام) نیز در تربیت فرزندان خویش به نقش حساس دوست و همبازی برای کودک عنایت ویژه ای مبذول می‌داشت و به فرزندش می‌فرمود: «یَا بُنَیَّ لَا تُؤَاخِ اَحَداً حَتَّی تَعْرِفَ مَوَارِدَهُ وَمَصَادِرَهُ، فَاِذَا اسْتَنْبَطْتَ الْخِبْرَهَ، وَ رَضِیتَ الْعِشْرَهَ، فَآخِهِ عَلَی اِقَالَهِ الْعَثْرَهِ، وَ الْمُوَاسَاهِ فِی الْعُسْرَهِ؛(۱۱) فرزندم! با هیچ کس دوستی مکن، مگر اینکه از رفت و آمد [و ویژگیهای روحی، اخلاقی و رفتاری] او آگاه شوی. هنگامی که دقیقاً بررسی و تحقیق کردی و رضایت به معاشرت با او دادی، آن گاه با او براساس چشم پوشی از لغزشها و یاری کردن در سختیها برادری و دوستی کن».
همچنین آن حضرت در بخشی از سخنانش که به جناده بن امیه، در آخرین روزهای زندگی با برکت خویش بیان کرد، به نشانه‌ها و علائم دوست خوب و شایسته اشاره می‌کند و می‌فرماید: «وَ اِذَا نَازَعَتْکَ اِلَی صُحْبَهِ الرِّجَالِ حَاجَهٌ، فَاصْحَبْ مَنْ اِذَا صَحِبْتَهُ زَانَکَ، وَ اِذَا خَدَمْتَهُ صَانَکَ، وَ اِذَا اَرَدْتَ مِنْهُ مَعُونَهً اَعَانَکَ، وَ اِنْ قُلْتَ صَدَّقَ قَوْلَکَ، وَ اِنْ صُلْتَ شَدَّ صَوْلَکَ، وَ اِنْ مَدَدْتَ یَدَکَ بِفَضْلٍ مَدَّهَا، وَ اِنْ بَدَتْ عَنْکَ ثُلْمَهٌ سَدَّهَا، وَ اِنْ رَأی مِنْکَ حَسَنَهً عَدَّهَا، وَ اِنْ سَألْتَهُ اَعْطَاکَ، وَ اِنْ سَکَتَّ عَنْهُ ابْتَدَأکَ، وَ اِنْ نَزَلَتْ بِکَ اِحْدَی الْمُلِمَّاتِ وَ اسَاکَ، مَنْ لَا یَأتِیکَ مِنْهُ الْبَوَائِقُ، وَ لَا یَخْتَلِفُ عَلَیکَ مِنْهُ الطَّرَائِقُ، وَ لَا یَخْذُلُکَ عِنْدَ الْحَقَائِقِ وَ اِنْ تَنَازَعْتُمَا مُنْقَسِماً آثَرَکَ؛(۱۲) اگر نیاز پیدا کردی که با کسی مصاحبت [و دوستی] کنی، با کسی مصاحبت کن که وقتی همراهیش می‌کنی، زینت تو باشد و هنگامی که به او خدمت می‌کنی، از تو صیانت و پاسداری کند. زمانی که از او کمک خواستی تو را یاری کند. و اگر سخن گفتی، قول تو را راست و درست شمارد و اگر با او ارتباط داشتی، احترام و هیبت تو را بیش تر نگه دارد و چنانچه دستت را برای [کسب] فضلی دراز کردی، همراهی کند و اگر آسیبی برایت بروز کرد، جبرانش کند و در صورتی که از تو نیکی ببیند، به حسابش آورد و اگر از او چیزی بخواهی، بدهد و چنانچه با او سخن نگفتی، او ابتدای به سخن کند و اگر امر ناراحت کننده ای بر تو وارد شد، همراهی کند. از ناحیه او مشکل و سختی به تو نرسد. راههای او بر تو مختلف نباشد [و با تو یک رنگ و صاف باشد]. و در امور حق تو را تنها نگذارد و اگر در تقسیم کردن اختلاف کردید، تو را بر خود مقدم کند».

سه. معلمان

اساتید، معلمان و اندیشمندان جامعه، از دیگر نقش آفرینان در صحنه پرورش و تربیت انسان اند. معلم در نظر طفل، اقتدار و شخصیت ویژه ای دارد و کودکان از حرکات و سکنات وی تقلید می‌کنند و او را الگوی خویش در نظر می‌گیرند. همچنین حساس ترین دوران زندگی کودک در مراکز آموزشی و مدرسه می‌گذرد و مربیان و معلمان، به طور مستقیم در شکل گیری تربیت وی نقش دارند. تأثیر گفتار، رفتار و منش و در یک کلام، تمام حرکات معلم و مربی در رفتار کودک، امری مسلم و تردیدناپذیر است. در این مرحله، جنبه الگو بودن آنان برای دانش آموزان کمتر از والدین نیست؛ بلکه آنان در این دوران، بیش تر صفات و اخلاق خود را از اساتید و مربیان خود می‌آموزند و تقلید می‌کنند. کودک و نوجوان، به شدت، حواس خود را به معلم محبوب خویش معطوف می‌کند، آن چیزی را ارزشمند می‌داند که معلم تأیید کند و آن چیزی را ناپسند می‌شمارد که مربیَ اش زشت بداند و سرانجام می‌توان گفت که رفتار و حرکات او تبلور شخصیت معلم و استاد است.
بنابراین مربی و معلم، حامل دو نوع امانت است: اول، علم و آگاهی که امانتی بس ارزشمند، و ادای این امانت در گرو عمل کردن به آن است. دوم، همان شاگردان معصوم که در اختیار وی قرار گرفته اند. معلمان و مربیان، ضمن آموزش به آنان و یاری رساندن در پرورش و شکوفایی استعداد دانش آموزان، راهنمایان قابل اعتمادی برای خوبیها و کمالات اند. با توجه به این نقش ارزندهٔ آموزگار و تأثیر چشمگیر او در نسل آینده، امام حسن مجتبی(علیه السلام) درباره نقش معلّم، مربی و مبلغ می‌فرماید: «فَضْلُ کَافِلِ یَتِیمِ آلِ مُحَمَّدٍ، الْمُنْقَطِعِ عَنْ مَوَالِیهِ، النَّاشِبِ فِی تِیهِ الْجَهْلِ ـ یُخْرِجُهُ مِنْ جَهْلِهِ، وَ یُوضِحُ لَهُ مَا اشْتَبَهَ عَلَیْهِ ـ عَلَی فَضْلِ کَافِلِ یَتِیمٍ یُطْعِمُهُ وَ یَسْقِیهِ کَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَی السُّهَا؛(۱۳) برتری کسی که یتیم آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را سرپرستی کند که از پدران معنوی اش جدا شده و در ورطه جهل و بی اطلاعی فرو رفته است ـ چنانچه او را از جهل برهاند و امور مشتبه و به هم آمیخته را برای او توضیح دهد. بر کسی که یتیم [مادی] را سرپرستی کند و به او غذا و آب دهد، همچون برتری خورشید به ستاره [کم نور] سها(۱۴) است».

چهار. قرآن و پیشوایان دینی

از جمله عواملی که می‌تواند در تربیت و اعتلای شخصیت افراد تأثیرگذار باشد، قرآن، کتاب آسمانی ما مسلمانان است. مربیان و والدین گرامی می‌توانند از این عامل ارزنده تربیتی در رشد شخصیت و تعالی روح خویش و فرزندان، به وجه احسن بهره مند شوند. حضرت امام مجتبی(علیه السلام) در این باره می‌فرماید: «اَنَّ هَذَا الْقُرْآنَ فِیهِ مَصَابِیحُ النُّورِ وَ شِفَاءُ الصُّدُورِ فَلْیَجْلُ جَالٍ بِضَوْئِهِ وَ لْیُلْجِمِ الصِّفَهَ فَاِنَّ التَّلْقِینَ حَیَاهُ الْقَلْبِ الْبَصِیرِ کَمَا یَمْشِی الْمُسْتَنِیرُ فِی الظُّلُمَاتِ بِالنُّورِ؛(۱۵) در این قرآن، چراغهای نور [هدایت] و شفای سینه هاست. پس باید هر جلا دهنده ای با نور آن [به قلب خویش] جلا دهد و صفات خود را کنترل کند. تفکّر در قرآن سبب زنده شدن قلب بیناست همان گونه که طلب کننده نور در تاریکیها به واسطه نور حرکت می‌کند».
همچنین آن بزرگوار درباره نقش پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت(علیهم السلام) در رشد و ترقی افراد و تأثیر پیروی از آنان در یافتن راه صحیح زندگی برای افراد بشر، چنین می‌فرماید: «نَحْنُ حِزْبُ اللهِ الْغَالِبُونَ، وَ عِتْرَهُ رَسُولِهِ الْأقْرَبُونَ، وَ اَهْلُ بَیْتِهِ الطَّیِّبُونَ الطَّاهِرُونَ، وَاَحَدُ الثَّقَلَینِ اللَّذَیْنِ خَلَّفَهُمَا رَسُولُ اللهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) فِی اُمَّتِهِ وَ التَّالِی کِتَابَ اللهِ، فِیهِ تَفْصِیلُ کُلِّ شَیءٍ، لَا یَأتِیهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لَا مِنْ خَلْفِهِ، فَالْمُعَوَّلُ عَلَیْنَا فِی تَفْسِیرِهِ لَا نَتَظَنَّی تَأوِیلَهُ بَلْ نَتَیَقَّنُ حَقَائِقَهُ، فَأطِیعُونَا فَاِنَّ طَاعَتَنَا مَفْرُوضَهٌ، اِذْ کَانَتْ بِطَاعَهِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ وَرَسُولِهِ مَقْرُونَهً، قَالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ «یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اَطِیعُوا اللهَ وَ اَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الْأمْرِ مِنْکُمْ»؛(۱۶) ماییم حزب پیروز خداوند و خاندان نزدیک پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و خانواده پاک و پاکیزه او، و یکی از دو چیز گرانبهایی هستیم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از خود در میان امتش به جای گذارد و ما جفت و همدوش کتاب خداییم که تفصیل هر چیز در آن است و هیچ گونه باطلی از پس و پیش در آن راه ندارد. پس اعتماد و اطمینان در تفسیر آن بر ماست و ما در تأویل آن راه گمان نپوییم؛ بلکه حقایق آن را به یقین می‌دانیم. پس، از ما اطاعت کنید که اطاعت ما واجب شمرده شده است؛ چرا که به طاعت خداوند ـ عزّ و جلّ ـ و رسولش مقرون شده است. خداوند عزّ و جلّ فرمود: ای کسانی که ایمان آورده اید! از خدا و رسول او و صاحبان امر، اطاعت کنید».
آن حضرت درباره تأثیر عمیق و ریشه دار قرآن و پیشوایان معصوم(علیهم السلام) بارها سخن گفته و مردم را با این دو عامل تربیتی و انسان ساز آشنا ساخته است. بنابراین بر اولیا و مربیان دلسوز جامعه، شایسته است که از تأثیر این دو عامل اساسی غافل نباشند و در تربیت فرزندان به این مسئله، کمال توجه را داشته و در حد امکان با روشهای دلپسند و جذاب، تأثیر آنان را مد نظر داشته باشند.
امام مجتبی(علیه السلام) در گفتاری، مقام و عظمت اهل بیت(علیهم السلام) و موقعیت آنان را در رهبری افراد بشر و هدایت استعدادها و پرورش و تعالی روح و روان انسانها چنین ترسیم می‌کند: «اِنَّ الْأئِمَّهَ مِنَّا وَ اِنَّ الْخِلَافَهَ لَا تَصْلُحُ اِلَّا فِینَا وَ اِنَّ اللهَ جَعَلَنَا اَهْلَهَا فِی کِتَابِهِ وَ سُنَّهِ نَبِیِّهِ وَ اِنَّ الْعِلْمَ فِینَا وَ نَحْنُ اَهْلُهُ وَ هُوَ عِنْدَنَا مَجْمُوعٌ کُلُّهُ بِحَذَافِیرِهِ وَ اِنَّهُ لَا یَحْدُثُ شَیءٌ اِلَی یَوْمِ الْقِیَامَهِ حَتَّی اَرْشُ الْخَدْشِ اِلَّا وَ هُوَ عِنْدَنَا مَکْتُوبٌ بِاِمْلَاءِ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) وَ بِخَطِّ عَلِیٍّ(علیه السلام) بِیَدِهِ؛(۱۷) پیشوایان [هدایتگر] از ما اهل بیت(علیه السلام) هستند و خلافت صلاح نیست مگر در بین ما باشد. و خداوند در کتاب و سنت پیامبرش، ما را اهل آن قرار داده است.
علم در بین ما است و ما اهل آن بوده و تمام آن علوم مجموعاً در نزد ما است و تا روز قیامت، چیزی حادث نمی‌شود حتی غرامت یک خراش، مگر اینکه آن مطلب به املاء پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و دست خط علی(علیه السلام) نزد ما موجود است».
گفتنی است که رهنمودهای قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) نه تنها برای سعادت مسلمانان، بلکه برای کمال و تربیت تمام افراد بشر تنظیم شده است. آوای ملکوتی و وحیانی آنها با سطح فرهنگ تمام طبقات مختلفِ مردم، هماهنگ است؛ چرا که انسانها در فرهنگها و سنتهای قومی و جغرافیایی با هم اشتراک ندارند؛ اما در فرهنگ انسانی ـ که همان فطرت پایدار تغییرناپذیر است ـ با همدیگر مشترک هستند و مخاطبان قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) هم فطرت پاک انسانها است: «فِطْرَتَ اللهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ اَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ»؛(۱۸) «این فطرتی است که خداوند، انسانها را بر آن آفریده و دگرگونی در آفرینش الهی نیست؛ این است آیین استوار؛ ولی اکثر مردم نمی‌دانند».
در نتیجه، محتوای پیامهای آسمانی قرآن و رهنمودهای دلنواز پیشوایان معصوم(علیهم السلام)، همانند آبی گوارا و زلال، عامل حیات، رشد و تربیت همه طبقات افراد بشر است.

پنج. اندیشمندان و عقلای جامعه

امام حسن(علیه السلام) علاوه بر این که ارزش و اهمیت معلمان و تأثیر آنان را در پرورش استعدادهای نسل جدید بیان می‌کند، به معرفی مربیان و تأثیرگذاری مهم جوامع، مانند اندیشوران و خردمندان نیز پرداخته، تأثیر آنان را در پرورش خلاقیتها و شکوفایی استعدادهای مردم، یادآور شده، می‌فرماید: «اِذَا طَلَبْتُمُ الْحَوَائِجَ فَاطْلُبُوهَا مِنْ اَهْلِهَا قِیلَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ وَ مَنْ أهْلُهَا؟ قَالَ الَّذِینَ قَصَّ اللهُ فِی کِتَابِهِ وَ ذَکَرَهُمْ فَقَالَ: «اِنَّمَا یَتَذَکَّرُ اُولُوا الْألْبَابِ»[(۱۹) قَالَ هُمْ اُولُوا الْعُقُولِ؛(۲۰) هرگاه می‌خواهید نیازهای [علمی و روحی] خویش را برطرف کنید آن را از اهلش بخواهید. گفته شد: ای فرزند رسول خدا! چه کسانی اهلش هستند؟ فرمود: همان‌هایی که خداوند در قرآن از آنها یاد کرده و فرموده است: «تنها خردمندان و صاحبان اندیشه پند می‌گیرند». و امام فرمود: آنان اندیشمندان و عقلا[ی جامعه] هستند».

شش. کانونهای اجتماعی

از عوامل کارساز در امر تربیت، مراکز اجتماعی و محافل مذهبی و تفریحی را می‌توان نام برد؛ زیرا انسان در محیط زندگی خویش و با نشست و برخاست در چنین مجالسی در مجموعه افکار و اندیشه‌های خود تأثیر و تأثر می‌پذیرد.
فرزندان جامعه نیز بر اثر معاشرت با مجالس و محافل و شرکت در گروهها و تشکیلات مذهبی و تفریحی، تحت تأثیر رفتارها و حرکات آنان قرار می‌گیرند. اکنون اگر اعضای آن مجموعه‌ها از افراد نیک اندیش و دارای افکار سالم و مثبت باشند، بر سجایا و روحیات کودکان و نوجوانان تأثیر مفید و مثبت خواهد گذاشت و اگر از افراد سست ایمان و ناسالم باشند، بدیهی است که نقش آنان، منفی و مخرب خواهد بود.
اینها عوامل مهمی هستند که در ساختن یا ویران کردن بنای اخلاقی کودکان، نقش اساسی دارند. چه بسیار، انسانهای پاک و شریفی که بر اثر اختلاط با گروهها و محافل منحرف، ایمان و اعتقاد خود را از دست داده اند و به یک فرد ناصالح و سربار جامعه تبدیل شده اند. در مقابل، افراد ناشایست بسیاری را سراغ داریم که با ورود به محافل مذهبی، علمی و فکری، اخلاق و منش و رفتار خویش را تغییر دادند و به فردی مفید، شریف و بزرگوار حتی سرسلسله و رهبر فکری آن مجالس سالم و ارزشمند بدل شدند.
در عصر ما کانونهای اجتماعی را می‌توان تحت عنوانهای ورزشی، تبلیغی، تفریحی، ادبی، مذهبی و … غیره نام برد. اگر این مراکز، تحت کنترل و مراقبت دلسوزان و عقلای جامعه باشند و متولیان و گردانندگان در این گونه اجتماعات، افراد متعهد خیرخواه و آشنا به نیازهای نسل جدید باشند و اولیا و مربیان نیز در مدیریت و اداره و رفت و آمد فرزندانشان به این مجموعه‌ها نظارت کنند، این مراکز، تأثیر شایان توجهی در پرورش عقیدتی، جسمانی، روانی و اخلاقی کودک و نوجوان خواهند داشت.
در این باره، امام حسن مجتبی(علیه السلام) سخنی دارد که راهکار سودمند و درخور توجهی برای والدین، مربیان و فرزندان است. در این کلام نورانی، آن بزرگوار، علاوه بر یادآوری اصل تأثیرگذاری مسجد به عنوان یکی از مجالس و کانونهای اجتماعی، به شرکت جستن در آن توصیه و ترغیب کرده، می‌فرماید:
«مَنْ أدَامَ الْاِخْتِلَافَ اِلَی الْمَسْجِدِ، أصَابَ اِحْدَی ثَمَانٍ: آیَهً مُحْکَمَهً وَاَخاً مُسْتَفَاداً وَ عِلْماً مُسْتَطْرَفاً وَ رَحْمَهً مُنْتَظَرَهً وَ کَلِمهً تَدُلُّهُ عَلَی الْهُدَی اَوْ تَرُدُّهُ عَنْ رَدّیً وَ تَرْکَ الذُّنُوبِ حَیَاءً اَوْ خَشْیَهً؛(۲۱) کسی که پیوسته به مسجد رفت و آمد داشته باشد، یکی از این هشت بهره؛ نصیبش خواهد شد: ۱- یافتن دلیل محکم و قاطع [در راه هدف]؛ ۲- آشنایی با برادران مفید؛ ۳- [استفاده از] دانشهای نو و اطلاعات تازه؛ ۴- رسیدن به رحمتی مورد انتظار [از طرف خداوند]؛ ۵- آموختن سخنانی که هدایت می‌کند؛ ۶- یا کلماتی که او را از پستی باز می‌دارد؛ ۷- ترک گناه و معصیت به دلیل شرم یا ترس».
امیر مؤمنان، علی(علیه السلام) در گفتاری راهگشا به تأثیر منفی محافل و مجالس غیرسالم و نامطمئن اشاره می‌کند و فرزندش را از حضور در آن باز می‌دارد و به امام حسن مجتبی(علیه السلام) می‌فرماید: «اِیَّاکَ وَ مَوَاطِنَ التُّهَمَهِ وَ الْمَجْلِسَ الْمَظْنُونَ بِهِ السُّوءُ، فَاِنَّ قَرِینَ السَّوْءِ یَغُرُّ جَلِیسَهُ؛[(۲۲) فرزندم! از حضور در مجالس و محلهایی که تهمت زا هستند و گمانهای بد درباره آنها می‌رود، بپرهیز، زیرا همنشین بد، انسان را فریب می‌دهد».
بنابراین رفت و آمد به مساجد که از محافل سالم و مفید و از مهم ترین مراکز تأثیرگذار فرهنگی، معنوی، سیاسی، عبادی و اجتماعی در جوامع مسلمانان است، در رشد و تکامل شخصیت افراد کاملا مؤثر است.
اگر والدین و مربیان بتوانند فرزندان خود را با چنین مراکزی و یا اجتماعاتی مطمئن، مانند اینها و در این راستا آشنا کنند و کودکان و نوجوانان با میل و رغبت به این محافل بروند به سازندگی و بالندگی و رشد روحی و روانی آنان کمک قابل توجهی می‌شود و بدون تردید به سرعتِ پرورش و رشد کودکان در جهت کسب کمالات و خصال پسندیده افزوده خواهد شد.
امام مجتبی(علیه السلام) در حدیث دیگری از افرادی که مساجد را ترک می‌کنند و در اجتماعات مسلمانان در مساجد شرکت نمی‌کنند انتقاد می‌کند و آنان را به غفلت و بی خبری نسبت داده، می‌فرماید: «الْغَفْلَهُ تَرْکُکَ الْمَسْجِدَ وَ طَاعَتُکَ الْمُفْسِدَ؛(۲۳) غفلت، آن است که مسجد رفتن را ترک کنی و از انسانهای فاسد، پیروی کنی».
یکی از راههای انس کودکان و نوجوانان با این مراکز و محافل مفید، آن است که اولیای گرامی با ایجاد ارتباط دوستانه و صمیمی با فرزندانشان، آنان را به مجالس مذهبی و محلهای دینی ببرند و این کار را با خاطرات خوش و شیرین همزمان و قرین سازند تا این که کودکان با عشق و علاقه به این اجتماعات راه یابند و از جو معنوی و فضای دوستی و دوست داشتنی آن، کمال استفاده را ببرند. گفتنی است که نقش حساس متولیان و گردانندگان مساجد و اجتماعات دینی در آماده ساختن زمینه‌ها و بسترهای مناسب برای پوشش فرهنگی نسل جدید، نباید فراموش شود.

پی‌نوشت‌ها

(۱) بحار الانوار، محمد باقر مجلسی، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ ق، ج ۲۸، ص ۳۹
(۲) شواهد التنزیل، قاضی ابو القاسم حاکم حسکانی نیشابوری، مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه، ۱۴۱۱ ق، ج ۱، ص ۷۶
(۳) تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی، دار الفکر، ۱۴۰۴ ق، ج ۲، ص ۲۵۹
(۴) بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۱۹
(۵) مشکاه الانوار فی غرر الاخبار، فضل بن حسن(نوه شیخ طبرسی)، نجف، نشر حیدریه، ۱۳۸۵ ق، ص ۱۷۰، الفصل السابع عشر فی اِکرام الشیوخ.
(۶) تربیت اسلامی، جمعی از نویسندگان، ۱۳۷۹ ش، قم، کتاب دوم، ص ۲۰۴
(۷) زمینه تربیت، علی قائمی، نشر امیری، ۱۳۶۵ ش، ص ۱۱۸
(۸) قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه وآله الشَّقِیُّ مَنْ شَقِیَ فِی بَطْنِ اُمِّهِ وَالسَّعِیدُ مَن سَعِدَ فِی بَطْنِ اُمِّهِ: بحار الانوار، ج ۵، ص ۹، باب نفی الظلم والجور عنه تعالی و تفسیر قمی، ج ۱، ص ۲۲۷
(۹) احتجاج، طبرسی، مشهد، نشر مرتضی، ۱۴۰۳ ق، ج ۱، ص ۲۸۲
(۱۰) صحیفه الامام الحسن(علیه السلام)، جواد قیومی، نشر اسلامی، ۱۳۷۵ ش، ص ۲۸۴
(۱۱) تحف العقول عن آل الرسول، حسن بن شعبه حرانی، نشر جامعه مدرسین، ۱۴۰۴ ق، ص۲۳۳
(۱۲) بحار الانوار، الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ۴۴، ص ۱۴۰ و مستدرک الوسائل، ج۸، ص ۲۱۱
(۱۳) تفسیر منسوب به امام حسن عسکری(علیه السلام)، قم، مدرسه الامام المهدی، ۱۴۰۹ ق، ص ۳۴۱
(۱۴) کم نورترین ستاره ای که در جمع ستارگان بنات النعش قرار دارد.
(۱۵) کشف الغمه، علی ابن ابی الفتح اربلی، تبریز، مکتبه بنی هاشمی، ۱۳۸۱ ق، ج ۱، ص ۵۷۳؛ بحار الأنوار، ج ۷۵، ص ۱۱۲ و مسند امام مجتبی(علیه السلام)، عزیز الله عطاردی، تهران، نشر عطارد، ۱۳۷۳ ش، ص ۷۲۴
(۱۶) امالی مفید، محمد بن نعمان بغدادی، قم، نشر کنگره شیخ مفید، ۱۴۱۳ ق، ص ۳۴۸
(۱۷) احتجاج، طبرسی، ج ۲، ص ۲۸۷
(۱۸) روم / ۳۰
(۱۹) رعد / ۱۹
(۲۰) الکافی، محمد بن یعقوب الکلینی، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۸۸ ق، ج۱، ص۲۰-
(۲۱) تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه وآله، ص ۲۳۵-
(۲۲) وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۳۷، باب کراهه دخول موضع التهمه.
(۲۳) العدد القویه، علی بن یوسف بن مطهر حلی(برادر علامه حلی)، مکتبه آیت الله مرعشی، ۱۴۰۸ ق، ص ۵۲ و بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۱۱۴، باب مواعظ الحسن بن علی.

منبع: عبدالکریم پاک‌نیا تبریزی؛ ماهنامه اطلاع رسانی پژوهشی آموزشی مبلغان؛ شماره ۱۳۱

ابوبکر بن حسن بن علی (ع)

از شهدای کربلا ، فرزند امام مجتبی (ع) . مادر او کنیز ( ام ولد ) بود . از مدینه همراه عمویش امام حسین (ع) به کربلا آمد و روز عاشورا پس از شهادت قاسم بن حسن ، خدمت سید الشهداء آمد و اجازه میدان طلبید و به میدان رفت و پس از نبردی دلاورانه به شهادت رسید . قاتلش عبدالله بن عقبه بود . نام این شهید بزرگوار در زیارت ناحیه مقدسه هم آمده است.

منبع :فرهنگ عاشورا؛جواد محدثی

برگی از درخت فضیلت

اشاره

زندگی افتخارآمیز امام حسن مجتبی علیه السلام را می توان به دو بخش کلّی زیر تقسیم کرد:

1. از کودکی تا امامت؛

این بخش، خود می تواند دارای سه مرحله باشد:

الف) امام در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم ؛

ب) امام در زمان خلفاء ثلاث؛

ج) امام در عصر خلافت پدر.

2. از شهادت پدر تا شهادت خودش؛

این بخش نیز به دو مرحله قابل تفکیک است:

الف) از بیعت مردم تا زمان صلح؛

ب) از هنگام صلح تا شهادت.

بررسی همه دوره های حیات آن امام همام، در این نوشتار نمی گنجد؛ آنچه می خوانید، نگرشی کوتاه به فضایل ملکوتی، ویژگی های ظاهری و مقامات معنوی آن سبط اکبر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است.

طلوع مهر

در تاریخ میلاد خجسته امام مجتبی علیه السلام اندکی اختلاف وجود دارد. طبق قول مشهور، در 15 ماه مبارک رمضان سال سوم هجری، در شهر مدینه منوّره چشم به جهان گشود.1 هفت سال از عمر شریفش مصادف با حیات پربار خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله وسلم بود. پدر گرامی اش امام علی بن ابیطالب علیه السلام و مادر ارجمندش حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام ، دختر پیامبر خداست.

هنگامی که مژده ولادت امام حسن علیه السلام به گوش پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم رسید، به خانه دخترش فاطمه آمد و فرمود:

«یا اسماء هاتی ابنی؛ ای اسماء! فرزندم را بیاور».2

پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله وسلم و والدین حضرت نه تنها در نامگذاری آن کودک از خدای متعال سبقت نگرفتند که در انتظار نشستند تا اسم آن مولود مبارک را خداوند بی همتا برگزیند. سرانجام وحی الهی نازل شد و به رسولش خبر داد که: «این نوزاد را حسن بنامید.» آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم گوسفندی را قربانی کرد و موی سر آن نورسیده را تراشید و به اندازه وزن آن، نقره صدقه داد و با دستان مبارکش نوعی عطر مخلوط، به نام «خَلوق» به سر آن کودک شایسته مالید و آنگاه نافش را برید و…3

تنها کنیه امام مجتبی علیه السلام «ابومحمّد» است. ولی در القاب حضرت تعابیر مختلفی ذکر شده است. مشهورترین القاب حضرتش عبارتند از: تقیّ، زکیّ، سیّد، سبط، ولیّ.4

در نقش نگین انگشتری اش نیز اختلاف است. سیره نگاران، عبارات زیر را نقش نگین حضرت دانسته اند:

«العزّة للّه وحده»؛ «العزّة للّه»؛ «اللّه اکبر»؛ «به نستعین» و «حسبی اللّه».5

امام صادق علیه السلام در این مورد می فرماید: «ثمّ کان فی خاتم الحسن و الحسین علیهماالسلام ، حسبی اللّه».6

از امام رضا علیه السلام نیز نقل شده است که فرمود: «کان نقش خاتم الحسن علیه السلام ، العزّة للّه»7

و نیز بعضی ها عبارت «لا اله الاّ اللّه الحقّ المبین» را نقش انگشتر امام مجتبی علیه السلام دانسته اند.8

شکوفه های سبز

از امام مجتبی علیه السلام 15 فرزند بر جای مانده است که اسامی آنها، با تفکیک مادرانشان، عبارتند از:

ـ زید، امّ الحسن و امّ الحسین؛ از مادری به نام «بشیر» بنت ابی مسعود.

ـ حسن، (معروف به حسن مثّنی)؛ از مادری به نام «خولة» بنت منصور.

ـ قاسم، عبداللّه و عمر؛ از مادر کنیز.

ـ عبدالرحمن؛ از مادر کنیز.

ـ حسین، فاطمه و طلحه؛ از مادری به نام «امّ اسحاق» بنت طلحة بن عبداللّه.

ـ فاطمه، رقیّه و امّ سلمه؛ که مادرانشان متفاوت بوده است.9

بر اساس بیان تاریخ نگاران، فقط حسن و زید، صاحب نسل بوده اند و از سایر فرزندان امام مجتبی علیه السلام نسلی باقی نمانده است.

سیمای شکوهمند

امام مجتبی علیه السلام شباهت بسیاری به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم داشت. شاید در همان روزهای آغازین حیات مبارکش بود که پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله وسلم با نظاره جمال و کمال او فرمود: «أشبهتَ خَلقی و خُلقی10؛ تو از لحاظ آفرینش و خوی (صورت و سیرت) مانند من هستی.»

این سخن می تواند بیانگر لیاقت، شایستگی و تربیت صحیح امام مجتبی علیه السلام باشد. شخصیت ممتازی که بعدها می بایست برای احراز منصب الهی «امامت» ـ که همان وراثت و خلافت پیامبر اکرم و جانشینی وصی او است ـ برگزیده شود.

ابن صبّاغ مالکی در کتاب «الفصول المهمّة» چهره شکوهمند امام مجتبی علیه السلام را این گونه به تصویر کشیده است:

«امام ابومحمد الحسن بن علی، رنگی سپید آمیخته با سرخی داشت. دیدگانش درشت و سیاه، گونه هایش هموار، موی وسط سینه اش نازک، موی ریشش انبوه، پشت گوشش پرمُو، بینی اش کشیده و برّاق همچون شمشیری از نقره، مفاصلش درشت و شانه هایش از یکدیگر دور، بود.

انسانی متوسّط القامه و ملیح بود. نیکوترین صورت را داشت. با رنگ سیاه خضاب می کرد. مویش پر چین و کوتاه و قامتش رسا بود.»11

سیرت نیکو

روش، منش، رفتار و کردار امام مجتبی علیه السلام نمونه روزگار بود. در یک جمع بندی کلّی، می توان چنین نتیجه گرفت که تاریخ نویسان مهم ترین برجستگی های اخلاقی آن حضرت را «بخشنده ترین، بزرگمنش ترین، با سخاوت ترین، حلیم ترین، زاهدترین، راستگوترین، پارساترین، عابدترین، گرامی ترین، پرگذشت ترین و دارای گشاده ترین سینه در میان مردم» ثبت و ضبط کرده اند.

شیخ صدوق در کتاب امالی از امام صادق علیه السلام و آن حضرت از پدرانش چنین نقل می کند:

«امام حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام ، در میان مردم زمان خود، عابدترین، پارساترین و گرامی ترین افراد بود. چون قصد حجّ می کرد، پیاده می رفت و گاهی پای خود را برهنه می نمود. هیچگاه دست به کاری نمی زد مگر اینکه خدا را یاد می نمود. راستگوترین مردم بود و رساترین بیان را داشت. هرگاه به در ورودی مسجدی می رسید، سر خود را بلند کرده، عرض می نمود: «بارالها! مهمان تو به حضورت رسیده، ای احسانگر! بنده تباهکارت به درگاهت شتافته؛ پس از زشتیهایی که مرتکب شده، به خاطر زیباییهایی که نزد تو است، در گذر؛ ای کریم!»12

زینب بنت ابی رافع روایت می کند: فاطمه علیهاالسلام در زمانی که پدر ارجمندش بر بستر بیماری مرگ افتاده بود، دست دو فرزندش را گرفت و خدمت پدر بزرگوارش آورد و فرمود: «ای پیامبر خدا! این دو، فرزندانت هستند؛ آیا برای آنان ارثی از خود قرار نمی دهی؟»

رسول مکرّم اسلام در پاسخ دخترش فرمود: «امّا الحسن فانّ له هیبتی و سؤددی، و امّا الحسین فله جودی و شجاعتی؛13 هیبت و آقایی خود را برای حسن و بخشش و شجاعتم را برای حسین ارث قرار می دهم».

محمد بن اسحاق می گوید: «پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم هیچ کس در شرف و عزّت به رتبه حسن بن علی نرسید.»14

و همو روایت می کند: «حسن بن علی را در راه حجّ ملاقات کردم که از مرکب خویش پیاده شد و قدم زنان حرکت کرد. در این موقع تمام کسانی که با او بودند، به او اقتدا نموده و پیاده حرکت کردند؛ حتی سعد بن ابی وقّاص را دیدم که فرود آمد و پیاده، گام زد.»15

واصل بن عطاء می گوید: «سیمای حسن بن علی، چون سیمای پیامبران و هیبت او چون هیبت پادشاهان بود.»16

فضایل خجسته

امام مجتبی علیه السلام دارای فضایل فراوانی است که خلاصه آن را تحت سه عنوان زیر بیان می کنیم:

1. تبار پاک

از مهم ترین فضایل آن امام وارسته این است که پدرش علی مرتضی، دومین شخصیّت برجسته جهان اسلام و مادرش فاطمه زهرا، نخستین بانوی نمونه اسلام و نیای ارجمندش، آخرین پیام آور خدای یکتا است. جدّه فداکارش اوّلین بانوی مسلمان، حضرت خدیجه بنت خویلد است؛ بانویی که تا پایان عمر، یار و غمگسار روزهای غریبی پیامبر بود و با بذل و بخشش اموال خویش، روند و حرکت دین نوپای محمدی را شتاب بیشتری داد.

جعفربن ابیطالب، عموی شایسته و والامقام امام مجتبی و حضرت حمزه سیّدالشّهداء، عمّ پدرش حیدر کرّار است.

امام مجتبی علیه السلام میوه شاخسار آن درختی است که ریشه اش استوار، ساقه ها، شاخه ها و برگهایش بهترین ساقه ها، شاخه ها و برگها.

2. آیات آسمانی

از برجسته ترین فضایل امام مجتبی علیه السلام این است که او جزو اصحاب کساء و آل عبا و از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است؛ اهل بیتی که آیات فراوانی در شأن ایشان نازل شده است. آیه تطهیر از جمله آن آیات است:

عمر بن ابی سلمه (پسر همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ) می گوید: پیامبر در خانه امّ سلمه حضور داشت که این آیه نازل شد: «انّما یُریدُ اللّه لیُذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً»17؛ خداوند اراده کرده است که از شما اهل بیت، پلیدی را بزداید و پاکیزگیتان بخشد.

در این هنگام حضرت، دخترش فاطمه و پسرانش حسن و حسین را فراخواند و عبائی را بر سرآنها افکند و در حالی که علی پشت سر او ایستاده بود، فرمود: «اللّهمّ هؤُلاء اهلُ بیتی فَاَذْهَبْ عَنهُمُ الرّجسَ و طَهِّرْهُم تَطهیراً؛ پروردگارا! اینان اهل بیت من هستند، پس پلیدی را از آنان دور فرما و آنان را پاکیزه گردان».

امّ سلمه از آن حضرت پرسید: آیا من نیز جزو آنان هستم؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم پاسخ داد: «تو در جایگاه خودت هستی، جایگاه تو بسیار نیکو است».18

حضور امام مجتبی علیه السلام در جریان «مباهله» نیز نشانه اعتبار و اهمیّتی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برای امام مجتبی علیه السلام قائل شده است. و نیز حضور آن حضرت در «بیعت رضوان» و بیعت نمودن پیامبر با او، جایگاه رفیع آن امام همام را نشان می دهد.19

3. روایات نبوی صلی الله علیه و آله وسلم

با توجه به اصالت خانوادگی و تربیت علوی و فاطمی است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم امام مجتبی علیه السلام و برادر بزرگوارش را با چنین جملاتی می ستاید:

«و هما خیر أهل الأرض20؛ و آن دو (حسنین) بهترین فرد روی زمین هستند».

«و هما سیّدا شباب اهل الجنّة21؛ و آن دو سرور جوانان اهل بهشتند».

«و هما من العترة (أهل البیت) التی لا تفترق عن القرآن الی یوم القیامة، و لن تضلّ اُمّةٌ تمسّکت بهما22؛ آن دو متعلق به خانواده عترت هستند و تا روز قیامت از قرآن جدا نمی شوند؛ در صورتی که امت به آن دو تمسّک جویند، هرگز گمراه نخواهند شد».

و در مورد امام حسن مجتبی علیه السلام فرمود:

«لوکان العقل رجلاً لکان الحسن23؛ اگر عقل به شکل مردی مجسّم می شد؛ همانا حسن بود».

لرزان از خوف خدا

امام مجتبی علیه السلام بنده خاکسار خدا بود. در هنگام عبادت از قفس تنگ دنیا می رهید و تا شاخساران ملکوت پر می کشید. طعم عبادت، شهد دیگری در کامش می نشاند و جوهر جانش را قبضه می کرد. همواره در انتظار فرارسیدن ساعات نماز و لحظات عبادت می ماند و چون وقت فرایض نزدیک می شد، روح و روانش متغیّر می گشت و رنگ از رخسارش می پرید:

«انّ الحسن بن علیّ علیهماالسلام کان اذا توضّأ اِرتعدت مفاصله، و اصفرّ لونه، فقیل له فی ذلک فقال: حقّ علی کلّ من وقف بین یدی ربّ العرش أن یصفرّ لونه و تر تعد مفاصله24؛ همانا حسن بن علی علیهماالسلام وقتی وضو می ساخت و آماده نماز می شد؛ رنگش دگرگون می گردید و بند بند وجودش می لرزید. از آن حضرت از علت این حال، سؤال شد؛ فرمود: سزاوار است کسی که در پیشگاه خداوند عرش می ایستد، رنگش پریده و بند بند اعضایش بلرزد.»

نشستن در محراب عبادت از خوشایندترین لحظات عمرش به حساب می آمد. به همین جهت بهترین و زیباترین لباسهایش را بر تن می کرد. در روایتی بیان شده که حضرت برای نماز بهترین جامه هایش را پوشید؛ پرسیدند: چرا بهترین لباس خودت را پوشیدی؟ فرمود:

«انّ اللّه جمیلٌ یُحِبُّ الجمال؛ فَاَتَجَمَّلَ لِرَبّی وَ هُوَ یَقُولُ «خذوا زینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسجِدٍ»25؛ خداوند زیبا است و زیبایی را دوست دارد. از این رو در هنگام راز و نیاز با خدای خویش، لباس زیبایم را می پوشم؟ در حالی که خداوند فرموده است: هنگام مسجد رفتن، زینت خود را برگیرید».26

در حدیثی دیگر آمده است:

«کانَ الحسن بن علیّ علیهماالسلام اذا قامَ الیَ الصلوةِ، لَبِسَ اَجْوَدَ ثِیابَهُ27؛ حسن بن علی علیهماالسلام هنگام نماز بهترین جامه هایش را می پوشید.»

بر این اساس، مستحب است که در حال نماز نیکوترین لباس های خود را بپوشیم و ضمن معطّر ساختن خویش، با رعایت نظافت و طهارت کامل، به نماز بایستیم و با خدای خویش به راز و نیاز بپردازیم.

به نماز ایستادن امام مجتبی علیه السلام شگفت می نماید و مطالعه روایت «لرزیدن مفصلهای حضرتش در حین عبادت» انسان را متحیّر می سازد:

امام صادق علیه السلام می فرماید:

«انّ الحسن بن علیٍّ علیهماالسلام کانَ اذا قامَ فی صلاته تَرتَعِدُ فرائصُهُ بینَ یَدَی رَبِّهِ ـ عزّوجلّ ـ و کانَ اذا ذَکَرَ الجَنَّة و النّار اضْطَرَبَ اِضْطِرابَ السَّلیم؛28 حسن بن علی علیهماالسلام وقتی به نماز می ایستاد، تن مبارکش در مقابل پروردگارش می لرزید و هرگاه که یاد بهشت و جهنّم می نمود، چون مارگزیده مضطرب و پریشان می شد و به خود می پیچید».

با آنکه مرکبهایی در اختیار داشت، مسافت 450 کیلومتری مدینه تا مکّه معظّمه را زیر اشعه سوزان آفتاب حجاز و روی سنگریزه های داغ بیابان، پیاده می پیمود و به این شکل 25 مرتبه پیاده به زیارت کعبه شتافت تا رضایت خدای خویش را بیشتر فراهم آورد.29

خشوع امام مجتبی علیه السلام در مقابل خدای مهربانش نیز حکایت شیرین دارد. حضرت چنان در محراب عبادت مدهوشِ جمال و کمال حق می شد که رنگش دگرگون شده و تنش به لرزه می افتاد:

راوی می گوید: «مهمان امام مجتبی علیه السلام بودم… هنگام ادای فریضه نماز شد. امام از اتاق بیرون رفت تا وضو بگیرد؛ من نیز آماده می شدم تا نماز بگزارم. در آستانه در اتاق، حضرت را دیدم که رنگش تغییر کرده و حالتی خاص پیدا کرده است. پرسیدم: چرا اینطور شده اید؟ فرمود: کسی که می خواهد به پیشگاه الهی وارد شود، می بایست چنین دگرگون شود. و هنگامی که حضرت را در حال نماز دیدم، از شدّت خضوع و خشوعش، موی بر اندامم راست شد. وقتی خوب نگاه کردم، دریافتم که حضرت در نماز و در پیشگاه خداوند متعال، می لرزد و ذکر می گوید.»30

حُسن ختام این بخش، روایتی است که مفضل از امام جعفر صادق علیه السلام ، از پدر بزرگوار و او از جدّش نقل نموده است که فرمود:

«أنّ الحسن بن علی بن أبی طالب کان أعبدالنّاس فی زمانه، و أزهدهم و أفضلهم، و کان إذا حجّ حجّ ماشیاً، و ربّما مشی حافیاً، و کان أذا ذکرالموت بکی، و اذا ذکرالقبر بکی، و اذا ذکر البعث و النشور بکی، و اذا ذکر الممرّ علی الصراط بکی، و اذا ذکر العرض علی اللّه ـ تعالی ذکره ـ شهق شهقةً یعشی علیه منها… 31؛امام حسن بن علی بن ابی طالب علیهم السلام در زمان خود عابدترین، زاهدترین و بهترینِ مردم بود؛ و با پای پیاده و برهنه حجّ انجام می داد؛ و هرگاه از مرگ سخن گفته می شد، گریه می کرد و هرگاه ذکری از قبر به میان می آمد، می گریست. و زمانی که از قیامت نام برده می شد، اشک می ریخت. و زمانی که از گذشتن پل صراط سخن به میان می آمد؛ گریه می کرد؛ و هنگامی که عرضه شدن (اعمال) بر خدا به میان می آمد، از هوش می رفت به نحوی که همه چیز از ذهن و نظرش پوشیده می شد.»

کریمانه با مردم

امام مجتبی علیه السلام از خیل ستارگان پرفروغ است. او به «کریم اهل بیت» شهرت دارد. رفتار کریمانه او در سینه تاریخ موج می زند و جهانیان سرگشته درهم و دینار را به تحیّر وامی دارد. در بین مردمی که در چاه دنیا خواهی سقوط کرده اند و برای دستیابی به دنیا، تن به هرنوع خواری و ذلّت می دهند؛ مطالعه بخششهای کریمانه امام مجتبی علیه السلام خواندنی و شنیدنی است.

ابن شهرآشوب در کتاب مناقب روایت می کند که: مردی از امام مجتبی علیه السلام تقاضای کمک مالی نمود. حضرت پنجاه هزار درهم و پانصد دینار به او داد. آنگاه فرمود: «برو باربری بیاور تا این پولها را برایت حمل کند.» مرد، باربری آورد، حضرت عبای سبز رنگش را به مرد سائل داد و فرمود: «این کرایه باربر است.»32

گاهی امام با دیدن انسان های بی پناه، خود به نیّات آنها پی می برد و قبل از اینکه چیزی بطلبند، هدایایی تقدیم می کرد و منتظر اظهار نیاز آنها نمی نشست. روایت زیر گویای همین مطلب است:

فردی از چادر نشینان خدمت امام مجتبی علیه السلام شرفیاب شد. قبل از آنکه اظهار نیاز کند، حضرت امر فرمود که هرچه در خزانه هست، به او بدهند. وقتی به سراغ خزانه رفتند، مبلغ بیست هزار درهم یافتند و همه را به سائل نیازمند دادند. مرد سائل که از رفتار سخاوتمندانه امام به شگفت آمده بود، عرض کرد: آقای من! چرا به من فرصت ندادید تا نیاز خود را بیان کنم و در مدح شما سخن بگویم؟ امام در پاسخش فرمود:

«ما گروهی هستیم که بخششهایمان تازه و بی درنگ صورت می گیرد.»33

امام مجتبی علیه السلام در جود و کرم از همگان سبقت گرفته بود؛ آن چنان که با بذل و بخششهای خداپسندانه، دست از دارایی های خویش می کشید و همه را در راه خشنودی خدا تقدیم می کرد. این، در واقع بیانگر بی اعتنایی آن حضرت به مظاهر فریبنده دنیا بود. در همین مورد نوشته اند:

«امام مجتبی علیه السلام در طول عمر خود، دوبار تمامِ اموال و دارایی خود را در راه خدا خرج کرد و سه بار ثروت خود را به دو نیم تقسیم کرد و نصف آن را برای خود نگهداشت و نصف دیگر را در راه خدا بخشید.»34

ابن سعد در کتاب الطبقات الکبریعلاوه بر روایت فوق می افزاید:

«… حتی اگر دوجفت کفش یا دو جفت پاپوش داشت، یک جفت آن را برای خود بر می داشت و جفت دیگر را به نیازمندان می رساند…»35

امام مجتبی علیه السلام نسبت به فقیرانِ فرهنگی و فریب خوردگان جاهل نیز قلب رئوف و دل مهربان داشت. گرچه آنها بر اثر فریب دشمنان با هتّاکی و بی حرمتی با امام برخورد می کردند؛ اما امام هیچگاه از سخنان بیهوده آنان غضبناک نمی شد و با لطف و مهربانی آنها را نوازش می کرد و به رفع نیازهایشان همت می گماشت. آنان نیز با دیدن برخوردهای خاضعانه امام به حیرت می افتادند و در اندک مدّت از گفته های خویش ندامت می جستند و اظهار پیشمانی می کردند. نمونه بارز فروتنی امام با فقرزدگان فرهنگی و دین باختگان بی هویّت، ملاقات با آن مرد شامی است که جریانش در متون تاریخی بیان شده است.36

چشمه سار محبّت

اظهار محبتّهای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به حسنین و علاقه وافر او به آن دو، قابل بیان و بررسی نیست. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم در روایتی فرمود:

«حسن منّی و انا منهُ، احبَّ اللّهُ مَن احبّهُ…37؛ حسن از من است و من از حسن؛ کسی را که من دوست دارم خدا نیز دوست دارد.»

و نیز فرمود:

«احبُّ اهل بیتی الیّ الحسن و الحسین…38؛ محبوب ترین فرد از خاندانم، حسن و حسین است.»

زید بن ارقم روایت می کند:

«در مسجد، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نشسته بودم. در این هنگام فاطمه همراه حسن و حسین از خانه اش خارج شد و به سوی جایگاه پدر گرامی اش شتافت و به دنبال آنان علی علیه السلام نیز سر رسید. آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم رو به جانب من کرده، فرمود: هرکس این چند نفر را دوست بدارد، با من دوستی نموده است و هرکس با آنان دشمنی کند، با من دشمنی ورزیده است».39

از مجموع این روایات، که تعدادشان هم کم نیست، استفاده می شود که محبت امام مجتبی علیه السلام و برادر گرامی اش در قلب شفّاف و نورانی پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله وسلم موج می زد. معمولاً رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم علاقه شدید و محبّت وافر خود نسبت به آنان را در میان مردم اظهار می نمود. گرچه نحوه ابراز فرق داشت؛ گاهی سخن شیوایی در این مورد بیان می نمود و گاهی از منبر پایین می آمد و آنها را می بوسید و بعد از نوازش آن دو، بار دیگر بالای منبر قرار می گرفت. افزون بر این، از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده است که در هنگام اظهار محبت به حسنین علیهماالسلام می فرمود: «شاهدان، این ابراز علاقه را به غائبان برسانند.»40

راستی! هدف رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از علنی ساختن این اظهار محبت ها چه بود؟

آیا هدف پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جز آماده سازی اذهان عموم، به پذیرش امامت حسنین بعد از ولایت پدر بزرگوارشان بود؟

لازم به ذکر است که محبّت شدید رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نسبت به حسنین باعث شده بود که آن حضرت برای حفظ آن دو از کید مکّاران و حسد حسودان تعویذ41 زیر را تلاوت نماید:

«اُعیذُ کُما بِکَلِمات اللّهِ التّامّةِ مِنْ کُلِّ شیطانٍ هامّةٍ وَ مِنْ کُلّ عینٍ لامّْةٍ؛42 شما را از شرّ هر شیطان آزار دهنده و هر چشم شومی به پناه کلمات تامّ خدایی می برم».

از منظر نخبگان اهل سنّت

برجستگان عرصه های علم و تاریخ، توصیفاتی زیبا در رثای شخصیّت ملکوتی امام مجتبی علیه السلام دارند که ذکر آنها در این نوشتار مختصر نمی گنجد ولی شایسته است که جهت نمونه به دیدگاه های کوتاه تنی چند از اصحاب سیره و تاریخ اشاره شود:

1. جلال الدین سیوطی:

«کان الحسن رضی اللّه عنه له مناقب کثیرة: سیّداً، حلیماً، ذا سکینة و وقار و حشمة، جواداً ممدوحاً…43؛ حسن بن علی علیهماالسلام دارای امتیازات و فضایل انسانی فراوان بود؛ او شخصیتی بزرگوار، بردبار، با وقار، متین، سخی، بخشنده، و مورد ستایش مردم بود.»

و نیز می نویسد:

«سبط رسول اللّه و ریحانته و آخر الخلفاء بنصّه… و هو خامس أهل الکساء…»44

2. ابن عساکر شافعی:

«هو سبط رسول اللّه و ریحانته و أحد سیّدَی شباب أهل الجنّة… .»45

3. سبط ابن جوزی:

«کان من کبار الأجواد، و له الخاطر الوقّاد، و کان رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم یحبّه حبّاً شدیداً»46

4. ابن اثیر:

«و هو سیّد شباب أهل الجنّة، و ریحانة النّبی صلی الله علیه و آله وسلم و شبیهه، سمّاه النّبیّ الحسن … و هو خامس أهل الکساء.»47

5. ابونعیم اصفهانی:

«عن الامام حسن المجتبی علیه السلام : سیّد الشباب، و المصلح بین الأرقاب و الأحباب، شبه رسول صلی الله علیه و آله وسلم و حبیبه، سلیل الهدی، و حلیف أهل التقی، خامس أهل الکساء، و ابن سیّدة النّساء، الحسن بن علی بن ابی طالب رضی اللّه عنهما.»48

پی نوشت ها:
1. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ص 119.
2. تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن(ع)، علامه جعفر مرتضی عاملی، ترجمه محمد سپهری، ص 30.
3. همان، ص 31؛ امام حسن و امام حسین(ع)، سید محسن امین عاملی، ص 29.
4. اعلام الهدایة، مجمع جهانی اهل بیت، ج 4، ص 45.
5. امام حسن و امام حسین(ع)، ص 30.
6. اعلام الهدایة، ج 4، ص 45، به نقل از کافی، ج 6، ص 473 و بحارالانوار، ج 43، ص 258.
7. همان.
8. موسوعة کلمات الامام الحسن(ع)، نشر معروف، مؤسسه باقرالعلوم، ص 269 و 270.
9. امام حسن و امام حسین(ع)، ص 30.
10. تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن(ع)، ص 25؛ امام حسن و امام حسین(ع)، ص 26.
11. امام حسن و امام حسین(ع)، ص 31 و 32.
12. همان، ص 32.
13. تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن(ع)، ص 26.
14. همان.
15. امام حسن و امام حسین (ع)، ص 33.
16. همان.
17. احزاب / 33.
18. امام حسن و امام حسین(ع)، ص 34 و 35.
19. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص 120.
20. اعلام الهدایة، ج 4، ص 26، به نقل از عیون اخبارالرضا(ع)، ج 1، ص 67.
21. همان، به نقل از سنن ابن ماجه، ج 1، ص 56.
22. همان، به نقل از جامع ترمذی، ص 541 و مستدرک الحاکم، ج 3، ص 109.
23. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص 121، به نقل از فرائد السمطین، ج 2، ص 68.
24. موسوعة کلمات الامام الحسن (ع)، ص 268.
25. اعراف / 31.
26. موسوعة کلمات الامام الحسن(ع)، ص 296.
27. داستانها و حکایت های نماز چهارده معصوم(ع)، عباس عزیزی، ص 87، به نقل از وسایل الشیعه، ج 3، ص 331.
28. همان، به نقل از بحارالانوار، ج 84، ص 158.
29. همان، ص 18، به نقل از خاندان وحی، ص 323.
30. همان، ص 90، به نقل از عدة الداعی، ص 180.
31. اعلام الهدایة، ج 4، ص 33، به نقل از امالی صدوق، ص 150 و بحارالانوار، ج 43، ص 331.
32. موسوعة کلمات الامام الحسن(ع)، ص 236.
33. امام حسن و امام حسین(ع)، ص 39.
34. سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص 90 و 91.
35. امام حسن و امام حسین(ع)، ص 38.
36. منتخب میزان الحکمة، ص 43، به نقل از تاریخ مختصر بغداد، ج 7.
37. همان، ص 43.
38. تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن(ع)، ص 38، به نقل از الغدیر، ج 7، ص 124.
39. امام حسن و امام حسین(ع)، ص 36.
40. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص 120.
41. دعایی که برای دفع بلا و آفت چشم زخم، در کاغذ می نویسند و به گردن و یا بازو می بندند.
42. امام حسن و امام حسین(ع)، ص 38.
43. سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص 88، به نقل از تاریخ الخلفاء، چ 3، بغداد، 1383 ه .ق، ص 189.
44 ـ 48. اعلام الهدایه، ج 4، ص 31 و 32.

منبع :فرهنگ كوثر – پاییز 1381، شماره 55