امام شناسی

نوشته‌ها

امام ‏شناسى از دیدگاه امام هشتم‏ علیه السلام

اشاره:

حضرت ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع) در سال ۱۴۸ق، در روز یازدهم ذی‏قعده در مدینه دیده به جهان گشود.(۱) پدر بزرگوارش حضرت امام موسى بن جعفر(ع) و مادر مکرمه ‏اش به نامهاى نجمه خاتون، ام‏ البنین، سکینه نوبیه و تکتم نامیده می‏شود که بعد از تولد فرزندش، از طرف امام کاظم‏ علیه السلام «طاهره‏» نام گرفت.(۲) آن حضرت در دوران امامت ۲۰ ساله خویش (۱۸۳ – ۲۰۳) با سه تن از حکمرانان مستبد عباسى، معاصر بود. امام رضاعلیه السلام در آخر ماه صفر ۲۰۳ق در سن ۵۵ سالگى بوسیله مامون، مسموم و در سناباد نوقان، به شهادت رسید و در محل مرقد فعلى به خاک سپرده شد.(۳)

ضرورت امام ‏شناسى

از بزرگترین، خطرناکترین و شکننده‏ترین انحرافاتى که در جامعه اسلامى رخ داد، انحراف از مسیر امام ت‏بود . اگر جامعه بعد از پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله جایگاه امامت را شناخته بودند، امامت و خلافت را در حد نمایندگى قبیله‏اى و قومى و حداکثر رهبرى سیاسى، تنزل نمی‏دادند و اجازه نمی‏دادند که کسانى بر آن جایگاه تکیه بزنند که هیچ گونه شایستگى و لیاقت در وجود آنها نبود .

قرآن کریم امامت را بالاتر از نبوت می‏داند؛ و چنین بیان می‏کند که ابراهیم ‏علیه السلام بعد از نبوت و خلت (خلیل اللهی) به مقام امامت ترفیع درجه یافته است . «انى جاعلک للناس اماما» ؛ (۴) «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم .» و امامت و معرفى امام را باعث کمال دین و تمام کننده نعمت دانسته و بعد از آنکه پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله علی‏ علیه السلام را به خلافت و امامت منصوب می‏کند می‏فرماید: «الیوم اکملت لکم دینکم‏» ؛ (۵) «امروز دینتان را برایتان کامل کردم .» و اعلام می‏کند که عدم معرفى امام و امامت‏به منزله عدم انجام رسالت ۲۳ ساله است . (۶) همچنین پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله فرمود: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیه؛ (۷) هر کس بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد، به مرگ جاهلى از دنیا رفته است .» این حدیث‏به خوبى می‏رساند که اگر کسى امام زمان خود را نشناسد، در واقع دینى براى او ثابت نیست . فخر رازى، یکى از بزرگترین علماى اهل نت‏حدیث مذکور را به این صورت نقل نموده است که پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: «من مات ولم یعرف امام زمانه فلیمت ان شاء یهودیا وان شاء نصرانیا؛ (۸) اگر کسى بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد پس باید به خواست‏خودش یا یهودى و یا نصرانى بمیرد [. ولى مسلمان از دنیا نخواهد رفت] .»

جابربن عبدالله انصارى می‏گوید: از پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله پرسیدم امامان بعد از شما چند نفرند؟ حضرت فرمود: «یا جابر سالتنى رحمک الله عن الاسلام باجمعه، عدتهم عده الشهور؛ (۹) جابر! خدایت رحمت کند، از تمام اسلام از من سؤال نمودى . تعداد آنان به تعداد ماهها است .» در این حدیث‏ سؤال از امام مساوى با سؤال از تمام اسلام دانسته شده است .

در روایت صحیحه از امام باقرعلیه السلام رسیده است که حضرت فرمود: «کل من دان الله عزوجل بعباده یجهد فیها نفسه ولا امام من الله، فسعیه غیر مقبول، وهو ضال متحیر والله شانی‏ء لاعماله؛ (۱۰) هر کس به خداوند عزتمند تقرب جوید با عبادتى که [تمام] تلاش خود را در انجام آن به کار برده، ولى امامى نصب شده از جانب خداوند براى او نباشد، تلاشش پذیرفته نمی‏شود، و گمراه و سرگردان خواهد بود، و خداوند نیز اعمال او را دشمن می‏دارد .»

در روایت دیگرى از پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله خطاب به حضرت علی‏علیه السلام در مورد ولایت آن حضرت می‏خوانیم: «لو ان عبدا عبد الله مثل ما قام نوح فى قومه وکان له مثل احد ذهبا فانفقه فى سبیل الله ومد فى عمره حتى حج الف عام على قدمیه ثم قتل بین الصفا والمروه مظلوما ثم لم یوالک یا على لم یشم رائحه الجنه ولم یدخلها؛ (۱۱) اگر کسى به اندازه رسالت‏حضرت نوح در میان قومش عبادت کند، و به اندازه کوه احد طلا داشته و در راه خدا انفاق کند و عمرش طولانى شود تا هزار بار خانه کعبه را با پاى برهنه زیارت کند، و سپس در میان صفا و مروه مظلومانه به قتل برسد، اگر ولایت تو را اى على نداشته باشد، بوى بهشت را نچشیده و داخل آن نخواهد شد .»

نمونه‏ هایى از پیامدهاى عدم شناخت امام:

با همه آن تاکیدات، جامعه اسلامى مقام امام و امامت و ولایت را درست نشناخته‏اند، و این عدم شناخت چه در زمان خود پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله و چه بعد از آن حضرت پى آمدهاى ناگوارى در پى داشت و علاوه بر غصب خلافت و آن همه بدعتها و اختلافات، زیانهاى سنگین علمى و فرهنگى نیز بر جامعه اسلامى تحمیل نمود . در ذیل به نمونه‏ هایى از این موارد از عصر خود پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله تا این زمان اشاره می‏شود، با تذکر این نکته که پیامبر خاتم ‏صلى الله علیه وآله علاوه بر مقام رسالت، مقام امامت را نیز دارا بود؛ چرا که او افضل انبیاى الهى است و وقتى ابراهیم ‏علیه السلام مقام امامت را دارا باشد، یقینا [و به طریق اولی] آن حضرت نیز از مقام امامت‏ برخوردار خواهد بود .

۱ – عبدالله ابن عمر می‏گوید: «هر کلامى که از پیامبرصلى الله علیه وآله می‏شنیدیم آن را می‏نوشتیم، ولى گروهى از قریش مرا از این کار منع می‏کردند و می‏گفتند: ممکن است رسول خداصلى الله علیه وآله از روى غضب یا خوشحالى سخن گفته باشد، من هم از این کار دست کشیدم، حضور آن حضرت رسیدم و جریان را براى ایشان نقل نمودم، فرمودند: «کلمات و سخنان مرا بنویس . به خدا قسم از دهان من جز حق خارج نمی‏شود .» (۱۲)

این جریان نشان می‏دهد که عده ‏اى مقام عصمت و علم الهى حضرت را درک نکرده بودند، و همین جهالت ‏بود که باعث‏شد وقتى حضرت در بستر بیمارى، کاغذ و قلم تقاضا نمودند تا مطلبى را براى مسلمانان بنویسند که گمراه نشوند، عمر از این کار ممانعت کرد و گفت: کتاب خدا ما را کفایت می‏کند، و (نعوذ باالله) پیامبر هذیان می‏گوید .» (۱۳) اگر مقام نبوت و امامت و عصمت و طهارت او را شناخته بودند، هرگز به خود جرات نمی‏دادند چنان سخنان سست و بی‏پایه‏اى را مطرح کنند .

۲ – چون برخى از مسلمانان مقام امام را نشناختند، اجازه دادند که حتى شخصى با زور و کودتا هم بتواند خلافت و جانشینى پیامبر را به عهده گیرد، و حتى اگر فاسق و فاجر هم باشد، بتواند عهده ‏دار امامت و خلافت‏شود، چنانکه به برخى از معتزلیها و حشویه و . . . نسبت داده شده است . (۱۴)

۳ – ابن ابى الحدید با اینکه از برترین شارحان نهج البلاغه است، در عین حال شناخت آن چنانى نسبت‏به مقام امام و امامت ندارد . و در ابتداى خطبه همام، در توجیه این سؤال که چرا علی‏علیه السلام از ابتدا پاسخ همام را در بیان اوصاف متقین نداد، بلکه اجازه داد تا او اصرار و سماجت کند تا آن‏جا که امام را در فشار قرار دهد؟ پاسخهایى داده است . از جمله می‏گوید: «ولعله تثاقل عن الجواب لیرتب المعانى التى خطرت له فى الفاظ مناسبه لها ثم ینطق بها کما یفعله المتروى فى الخطبه؛ (۱۵) شاید علت تاخیر او از جواب این بود که معانی‏اى که براى او خطور می‏کرد را در الفاظ مناسب ردیف کند (و بقول امروزیها سخنرانى را خوب آماده کند) و آنگاه سخن بگوید چنان که یک خطیب فکر و اندیشه می‏کند .»

مذهب و اعتقاد ابن ابى الحدید اجازه نمی‏دهد که بفهمد امام علم الهى و «لدنی‏» دارد و نیاز به فکر و ترتیب الفاظ و آماده کردن منبر و سخنرانى و پیش مطالعه ندارد .

۴ – در یکى از مجلات می‏خوانیم: «مهدی ‏علیه السلام در دل تاریخ فرورفته و از موقعیت امامت و برترى خویش بر تاریخ پرتو افکنده، با آزمودگى و تجربه ‏اى که در این مدت طولانى کسب کرده است توانایى دگرگونى اساسى جهان را خواهد داشت .» (۱۶) آیا امام معصومى که وارث علوم تمام انبیا و ائمه گذشته و داراى «علم لدنی‏» و الهى می‏باشد، نیاز به کسب تجربه بشرى دارد؟ آیا این نشانگر این نیست که در حوزه خودى هم باید امام‏شناسى تقویت‏شود؟ شبهه افکنى روشنفکران معاصر نیز بیشتر ناشى از عدم شناخت معصومان و امامان است . چنان که بسیارى از وهابیان نیز که بیشترین شبهه را در سطح جهان علیه شیعه مطرح می‏کنند، این اعمالشان بر اثر عدم درک صحیح امامت در شیعه، و عدم توان آن است .

بدین جهت است که امامان، در طول تاریخ تلاش نمودند، تا تبیین صحیح و درستى از امامت و جایگاه رفیع آن ارائه کنند . از جمله ثامن الحجج ‏علیه السلام سخت تلاش نمود و از فرصتها بهره ‏بردارى نموده، در جامعه‏ اى که امامت و خلافت الهى، رنگ پادشاهى گرفته بود و در حد ولایتعهدى تنزل یافته بود، معنا و تفسیر صحیحى از امامت و جایگاه آن ارائه کرد .

مقام و جایگاه رفیع امامت

امام هشتم‏ علیه السلام فرمود: «ان الامامه اجل قدرا، واعظم شانا، واعلامکانا، وامنع جانبا، وابعد غورا من ان یبلغها الناس بقولهم اوینالوا بآرائهم او یقیموا اماما باختیارهم . ان الامامه خص الله عزوجل بها ابراهیم الخلیل‏ علیه السلام بعد النبوه والخله مرتبه ثالثه وفضیله شرفه بها واشاد بها ذکره فقال «انى جاعلک للناس اماما» ؛ (۱۷)

همانا امامت قدرش برتر، و شانش بزرگتر، و منزلتش عالی‏تر، و مکانش منیع‏تر، و ژرفاى آن عمیق‏تر از آن است که مردم با عقل و اندیشه خود به آن برسند، یا با انتخاب و آراء خویش به آن برسند و امامى را نصب کنند . براستى امامت [مقامى است] که خداوند متعال آن را بعد از مقام نبوت و خلت (خلیل الهی) در مرحله سوم به ابراهیم خلیل اختصاص داد و فضیلتى است که او را به آن شرفیاب نمود و به وسیله آن نامش را بلند آوازه قرار داد و فرمود: براستى تو را امام مردم قرار دادم .»

در فراز دیگرى از حدیث می‏خوانیم:

«ان الامامه منزله الانبیاء وارث الاوصیاء . ان الامامه خلافه الله وخلافه الرسول‏صلى الله علیه وآله ومقام امیر المؤمنین ومیراث الحسن والحسین ‏علیه السلام؛

امامت مقام پیغمبران، میراث اوصیاء، خلافت الهى، جانشینى رسول خداصلى الله علیه وآله، مقام امیرالمؤمنین و یادگار حسن و حسین‏علیهما السلام می‏باشد .»

ان الامامه زمام الدین ونظام المسلمین وصلاح الدنیا وعز المؤمنین . ان الامامه اس الاسلام النامى، وفرعه السامى، بالامام تمام الصلاه والزکاه والصیام والحج والجهاد وتوفیر الفی‏ء والصدقات وامضاء الحدود والاحکام ومنع الثغور والاطراف . الامام یحل حلال الله ویحرم حرام الله ویقیم حدود الله ویذب عن دین الله ویدعوا الى سبیل ربه بالحکمه والموعظه الحسنه والحجه البالغه؛ (۱۸)

براستى امامت زمام دین، مایه نظام مسلمین، صلاح دنیا و عزتمندى مؤمنان است . همانا امامت ریشه اسلام بالنده و شاخه بلند آن است . کامل شدن نماز و زکات و روزه و حج و جهاد و فراوانى غنائم و صدقات و اجراى حدود و احکام و نگهدارى مرزها و اطراف کشور، به وسیله امام انجام می‏گیرد . امام است که حلال خدا را حلال و حرام او را حرام می‏کند و حدود الهى را برپا داشته و از دین خدا دفاع می‏کند و با بیان حکمت‏آمیز و اندرزهاى نیکو و دلیلهاى رسا، [مردم را] به سوى پروردگار خویش دعوت می‏کند .»

توصیف امام

معرفى امام و بیان اوصاف او به حقیقت از حد قدرت ما خارج است . از اینرو در این بخش نیز از امام هشتم‏علیه السلام که خود دارنده اوصاف امامت است‏بهره می‏جوئیم .

آن حضرت فرمود: «الامام کالشمس الطالعه المجلله بنورها للعالم وهى فى الافق بحیث لاتنالها الایدى والابصار، الامام البدر المنیر والسراج الزاهر والنور الساطع والنجم الهادى فى غیاهب الدجى واجواز البلدان والقفار ولجج البحار، الامام الماء العذب على الظمآء والدال على الهدى والمنجى من الردى، الامام النار على الیفاع، الحار لمن اصطلى به والدلیل فى المهالک . من فارقه فهالک؛ (۱۹)

امام مانند خورشید فروزان است که نورش عالم را فراگیرد و خودش در افق [اعلا] قرار دارد؛ به گونه‏اى که دستها و دیدگان به آن نرسد، امام ماه تابان، چراغ روشن، نور درخشان و ستاره راهنما در تاریکیها، رهگذر شهرها و کویرها، و گرداب دریاها است . امام آب گواراى زمان تشنگى و راهنماى هدایت و نجات‏بخش از هلاکت است . امام آتش روشن بر بلندیها [براى هدایت گم‏گشتگان]، وسیله گرمى براى هر که از آن گرما خواهد و رهنماى هلاکت گاهها است . هر که از او جدا شود هلاک شود .»

راستى این همه مفاهیم بلند و عمیق را چگونه می‏توان به مردم فهماند و چگونه خود می‏توان به آن رسید؟

من گنگ خواب دیده و مردم تمام کر

من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش (۲۰)

و فرمود: «الامام السحاب الماطر والغیث الهاطل والشمس المضیئه . . . الامام الانیس الرفیق والوالد الشفیق والاخ الشقیق والام البره . . . الامام امین الله فى خلقه وحجته على عباده وخلیفته فى بلاده والداعى الى الله والذاب عن حرم الله، الامام المطهر من الذنوب والمبرا، المخصوص بالعلم الموسوم بالحلم؛ (۲۱)

امام ابرى است‏بارنده، بارانى است‏شتابنده و خورشیدى است فروزنده . . . امام همدم و رفیق، پدر مهربان، برادر دلسوز و مادر نیکو است . . . امام امین خدا در میان مردم، حجت او بر بندگانش، خلیفه او در زمین و دعوت کننده به سوى خدا و دفاع کننده از حریم الهى است . امام از گناهان پاک و [از عیب] به دور است . به علم مخصوص گشته و به حلم علامت‏یافته است .»

گر بیابم صد دهان و این چنین

تنگ آید در بیان آن امین

این قدر هم‏گر نگویم اى سند

شیشه دل از ضعیفى بشکند . (۲۲)

خالى از لطف نیست که در اینجا به اعترافى از دشمن در مورد خود امام هشتم‏ علیه السلام اشاره کنیم: وقتى که حضرت رضاعلیه السلام به ولایتعهدى رسید، گروهى از حاشیه ‏نشینان و غلامان دربار هم ‏پیمان شدند که در لحظه ورود حضرت به نزد مامون به او بی‏اعتنایى و بی‏احترامى کنند . آنها تصمیم گرفتند که پرده را که رسم بود موقع ورود آنحضرت بالا بزنند، بالا نزنند . اتفاقا در لحظه ورود آن حضرت همه بی‏ اختیار پرده را بالا نگهداشتند و به آن حضرت احترام نمودند، در نوبتى دیگر که با تصمیم قبلى متفقا پرده را بلند نکردند، خداوند بادى را مامور ساخت که پرده را بلند کند، حضرت وارد شد و همین قضیه به هنگام رجعت‏ حضرت نیز تکرار شد . آنها به یکدیگر گفتند: «یا قوم هذا رجل له عند الله منزله ولله به عنایه؛ اى قوم! این مرد در پیشگاه الهى جایگاه خاصى دارد و خداوند به او عنایت دارد .»

مگر ندیدید که شما پرده را بلند نکردید، خداوند مانند حضرت سلیمان باد را در اختیار او قرار داد؟ و لذا تصمیم گرفتند عقائد خود را اصلاح کنند و بعد از آن روز، در احترام آن حضرت بکوشند . (۲۳)

نشانه ‏هاى امام

امام رضاعلیه السلام می‏فرماید: «للامام علامات: یکون اعلم الناس واحکم الناس واتقى الناس واحلم الناس واشجع الناس، واسخى الناس واعبد الناس . . . ویکون مطهرا ویرى من خلفه کما یرى من بین یدیه؛ (۲۴)

امام داراى نشانه‏ هایى است: او داناترین مردم، بهترین انسانها در قضاوت، با تقواترین مردم، بردبارترین مردم، شجاع‏ترین مردم، سخاوتمندترین مردم و عابدترین مردم می‏باشد . . . و پاکیزه [از گناهان و معصوم است] و از پشت‏سر همچون از پیش رو می‏بیند .»

امام رضاعلیه السلام در حدیث فوق ۹ نشانه را براى امام بیان می‏کند . البته امام نشانه‏ هاى دیگرى نیز دارد، از جمله:

۱ – امام محدث است؛ یعنى، صداى ملک را می‏شنود ولى او را نمی‏بیند . به فرموده امام هشتم‏علیه السلام رسول آن است که جبرئیل بر او نازل می‏شود و او جبرئیل را می‏بیند و سخنانش را می‏شنود . نبى گاهى سخن جبرئیل را می‏شنود و گاهى خودش را می‏بیند . «والامام هو الذى یسمع الکلام ولا یرى الشخص؛ (۲۵) و اما امام کسى است که سخن [ملک] را بشنود ولى شخص او را نبیند .»

۲ – امام داراى علم الهى و مؤید به روح رحمانى است . امام هشتم‏علیه السلام فرمود: «ان الامام مؤید بروح القدس وبینه وبین الله عمود من نور یرى فیه اعمال العباد وکلما احتاج الیه لدلاله اطلع علیها؛ (۲۶) امام با روح القدس تایید شده و بین او و خدا ستونى از نور است که در آن رفتار بندگان را می‏بیند و هرگاه براى راهنمایى [افراد] به آن احتیاج پیدا کند، بر آن راهنمایى آگاهى می‏یابد .»

پى‏ نوشت‏:

۱) ر . ک: محمد بن یعقوب کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۸۱ ه . ق، ج‏۱، ص‏۴۸۶؛ شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبه بصیرتى، ص‏۳۰۴ .

۲) محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، تهران، المکتبه الاسلامیه، ۱۳۸۵ ه . ق، ج‏۴۹، ص‏۳ – ۷ .

۳) اصول کافى، ص‏۴۸۶؛ ارشاد مفید، ص‏۳۰۴ .

۴) بقره/۱۲۴ .

۵) مائده/۵ .

۶) مائده/۶۷ .

۷) علامه امینى، الغدیر، دارالکتب الاسلامیه، ج‏۱۰، ص‏۳۵۹ – ۳۶۰ .

۸) فخر رازى، مجموعه الرسائل، چاپ مصر، ۱۳۲۸، المسائل الخمسون، ص‏۳۸۴ .

۹) ابن میثم بحرانى، غایه المرام، چاپ دوم، المقصد الاول، باب ۲، ص‏۲۴۴، حدیث‏۲ .

۱۰) اصول کافى، ج‏۱، ص‏۱۸۳ .

۱۱) بحارالانوار، ج‏۲۷، ص‏۱۹۴ و ر . ک: مناقب خوارزمى، ص‏۲۸ .

۱۲) سنن ابى داوود، داراحیاء السنه النبویه، ج‏۳، ص‏۳۱۸ و ر . ک: مسند احمد حنبل، مؤسسه الرساله، بیروت، ج‏۱۱، ص‏۵۸ .

۱۳) همان، ج‏۳، ص‏۴۰۹؛ ابن سعد، طبقات الکبرى، بیروت، دار صادر، ج‏۲، ص‏۲۴۳؛ صحیح بخارى، ج‏۱، ص‏۳۹ .

۱۴) علامه حلى، دلائل الصدق، ج‏۲، ص‏۴؛ اللوامع الالهیه، ص‏۲۵۸ – ۲۵۹، به نقل از محمد رضا مظفر، بدایه المعارف، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، چاپ اول، شرح از سید محسن خرازى، ج‏۲، ص‏۸ .

۱۵) ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، بیروت، دار احیاء التراث، چاپ دوم، ۱۳۸۶، ه . ق، ج‏۱۰، ص‏۱۳۴ .

۱۶) مجله حوزه، شماره ۷۱ – ۷۰، چاپ دوم، ۱۳۷۴، ص‏۵۰ .

۱۷) محمد بن یعقوب کلینى، اصول کافى، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، ترجمه و شرح از سید جواد مصطفوى، ج‏۱، ص‏۲۸۴ – ۲۸۵؛ و ر . ک: على بن شعبه، تحف العقول، تهران، کتاب فروشى اسلامیه، ترجمه على اکبر غفارى، ص‏۴۶۰ – ۴۶۱ .

۱۸) همان، ص‏۴۶۲؛ اصول کافى، ج‏۱، ص‏۲۸۶ .

۱۹) همان، ج‏۱، ص‏۲۸۶؛ تحف العقول، ص‏۴۳۶ .

۲۰) جلال الدین محمد بلخى مولوى .

۲۱) تحف العقول، ص‏۴۶۴؛ اصول کافى، صص ۲۸۶ – ۲۸۸ .

۲۲) مولوى .

۲۳) علامه مجلسى، بحارالانوار، دارالکتب الاسلامیه، ج‏۴۹، ص‏۶۰، ح‏۷۹؛ و ر . ک: شیخ حر عاملى، اثباه الهداه، ج‏۳، ص‏۳۱۴؛ فیض کاشانى، محجه البیضاء، ج‏۴، ص‏۲۸۴ .

۲۴) شیخ حر عاملى، التنبیه، ص‏۲۶؛ ر . ک: بدایه المعارف، محمد رضا مظفر، شرح از سید محسن خرازى، ج‏۲، ص‏۴۶ .

۲۵) اصول کافى، ج‏۱، ص‏۲۴۸، روایت ۲ .

۲۶) التنبیه، ص‏۴۲؛ بدایه المعارف، ج‏۲، ص‏۵۰ .

منبع :مبلغان ، فروردین ۱۳۸۲، شماره ۴۰

سید جواد حسینى

پیامبر شناسى و امام شناسى

انسان براى وصول به « مقصداصلى ‏» نیازمند به ‏ تربیت الهى است و بدیهى است که بدون آن هیچ وصولى نیست و تربیت الهى درمرتبه کامل آن در دست پیامبر و امامان معصوم علیه السلام است و تا این تربیت نباشد ، کمالى براى هیچ ‏ کس متصور نمى ‏ باشد و لذا در دعا مى ‏ خوانیم :

« اللهم عرفنى نفسک فانک ان لم تعرفنى نفسک لم اعرف رسولک ، اللهم عرفنى ‏ رسولک فانک ان لم تعرفنى رسولک لم اعرف حجتک اللهم عرفنى حجتک فانک ان لم ‏ تعرفنى حجتک ضللت عن دینى …» (۱)

« خدایا خودت را به من معرفى کن که اگر خودت را به من معرفى نکنى ، رسولت رانمى ‏ شناسم . خدایا رسولت را به من بشناسان که اگر رسولت را به من نشناسانى ، حجت ‏ ترا نمى ‏ شناسم . خدایا حجتت را به من بشناسان که اگر حجتت را به من نشناسانى ازدینم گمراه مى ‏ شوم ‏».

پس لازمه معرفه ‏ الله ، معرفت پیامبر وامام است و « معرفه ‏ الله ‏» بدون معرفت ‏ پیامبر وامام سودمند و نتیجه ‏ بخش نیست زیرا چون « معرفه ‏ الله ‏» بدون ولایت ، درواقع « معرفه ‏ الله ‏» نیست ، بلکه تصور معرفت الله است .

از امام حسین ( ع ) نقل شده است که فرمود :

« یا ایها الناس ان الله ما خلق ‏ العباد الا لیعرفوه فاذا عرفوه عبدوه و اذا عبدوه استغیثوا بعبادته عن عباده من ‏ سواه فقال له رجل بابى انت و امى یابن رسول ‏ الله ما معرفه ‏ الله ؟ قال : معرفه ‏ اهل کل زمان امامهم الذى یجب علیهم طاعته ‏» (۲).

« اى مردم ، خداوند بندگان را جز به منظور معرفت نیافرید . و اگر خداى خود رابشناسد بناچار سر به عبادت او خواهند گذاشت و چون او را عبادت کنند ، با عبادت ‏ او از عبادت دیگران بى ‏ نیاز مى ‏ گردند . مردى ( در آن حال ) از امام پرسید : اى فرزندرسول خدا ، پدر و مادرم به فدایت ، مقصود از معرفت ‏ خداوند چیست ؟

فرمود :

مقصود آن است که مردم هر زمان امام واجب ‏ الطاعه خود را باز شناسند ».

البته رسیدن به هر چیز تنها از راه آن و باب آن میسر خواهد بود و خداوند چنان ‏ قرار داده است که آنان « باب ‏ الله ‏» و « باب معرفه ‏ الله ‏» باشند .

« من اراد الله بدا بکم و من وحده قبل عنکم و من قصده توجه بکم ‏».

« کسى که خدا را بخواهد از شما آغاز مى ‏ کند ، کسى که یگانه ‏ اش بداند از شمامى ‏ پذیرد و کسى که قصد او کند متوجه به شما گردد » (۳).

« بکم فتح ‏ الله و بکم یختم ‏ الله ..»

« به شما گشود خداوند در ( علم و سعادت را )و به شما ختم کرد ».

« من اتاکم نجى و من لم یاتکم هلک ‏» « آن که سراغ شماخاندان آمد نجات یافت و آن که شما را ترک نمود ، هلاک گردید ».

امام باقر ( ع ) فرمود :

« بنا عبدالله و بنا عرف ‏ الله و بنا وحدالله تبارک وتعالى و محمد حجاب ‏ الله تبارک و تعالى (۴)

به وسیله ما خدا پرستش شد و به وسیله ما خدا شناخته شد و به وسیله ما خداى ‏ تبارک و تعالى یگانه شناخته گردید و محمد ( ص ) پرده ‏ دار خداى تبارک و تعالى است ( تا واسطه میان او و مخلوقش باشد »).

و در روایت دیگر مى ‏ فرماید :

« نحن حجه ‏ الله و نحن باب ‏ الله و نحن لسان ‏ الله و نحن وجه ‏ الله و نحن عین ‏ الله فى ‏ خلقه و نحن ولاه امرالله فى عباده ‏» (۵).

« ما حجت ‏ خدائیم ما باب خدائیم ، ما زبان خدائیم ، ما وجه خدائیم ، ما دیده خدادر میان خلقش مى ‏ باشیم ، مائیم سرپرستان امر خدا در میان بندگانش ‏».

از شرائط « خداشناسى ‏» پیامبر شناسى وامام شناسى است و بدون شناخت پیامبر و امام درجه کامل خداشناسى ممکن نیست .

« ابو حمزه ‏» مى ‏ گوید : امام باقر ( ع ) به من فرمود :

« انما یعبدالله من یعرف الله فاما من لا یعرف الله فانما یعبده هکذا ضلالا . قلت :

جلعت فداک فما معرفه ‏ الله ؟ قال : تصدیق ‏ الله عزوجل و تصدیق رسوله و مولاه على ( ع ) و الائتمام به و بائمه الهدى و البراه الى الله عزوجل من عدوهم هکذا یعرف الله ‏ عزوجل ‏» (۶).

« همانا خدا را کسى پرستد که او را بشناسد واما کسى او را نشناسد او رااین گونه ( مانند عامه مردم ) گمراهانه مى ‏ پرستد . عرض کردم قربانت گردم معرفت ‏ خداچیست ؟ فرمود :

باور داشتن خداى عزوجل و باور داشتن پیغمبرش (ص) و دوست داشتن ‏ على (ع) و پیروى از او و از ائمه هدى ‏ علیه السلام و بیزارى جستن به خداى عزوجل از دشمن ‏ ایشان ، آرى خداوند عزوجل این چنین شناخته مى ‏ شود ».

در روایت دیگر مى ‏ فرماید :

« انما یعرف الله عزوجل و یعبده من عرف الله و عرف امامه منا اهل البیت و من ‏ لا یعرف الله عزوجل ولا یعرف الامام منا اهل البیت فانما یعرف و یعبد غیرالله ‏ هکذا و الله ضلالا (۷)

« تنها کسى خداى عزوجل را شناسد و پرستش کند که هم خدا را بشناسد و هم امام ‏ از ما خاندان را و کسى که خداى عزوجل را نشناسد وامام از ما خاندان را نشناسدغیر خدا را شناخته و عبادت کرده است این چنین ( مانند عامه مردم ) که به خداگمراهند به این معنى خدائى که به وسیله غیر ائمه هدى ‏ علیه السلام معرفى شود ، جوان ‏ خوش ‏ سیمائى است که در قیامت ‏ براى مردم جلوه ‏ گرى کند ، پس هر که به چنین خدائى ‏ معتقد باشد حقا که خدا را نشناخته است ‏».

آرى تا انسان در مدار اصلى « رجوع الى ‏ الله ‏» ( ارجعى الى ربک ) قرار نگیرد ، گمراه است و به اصطلاح در « قوس نزول ‏» است و مدار اصلى همان مدار ولایت است وقرار گرفتن در این مدار با استفاده از دو « هدایت مزجى ‏» ( ثقلین ) میسر است و بس .

در حدیث غدیر به روایت طبرى که آن را با اسناد فراوان نقل کرده است ، از جمله ‏ چنین آمده است که پیامبر فرمود : « افهموا محکم ‏ القرآن و لا تتبعوا متشابهه ولن ‏ یفسر ذلک لکم الا من انا آخذ بیده و شائل بعضده ‏» (۸)

« آیات محکم قرآن را درست ‏ بفهمید و در پى آیات متشابه نروید و هرگز کسى این ‏ کتاب را براى شما تفسیر نخواهد کرد ، مگر آن کس که من دست او را گرفته و بلندکرده و به شما نشان مى ‏ دهم ( یعنى على بن ابیطالب ( ع ‏»».

امام باقر ( ع ) مى ‏ فرماید :

« اما انه لیس عند احد من الناس حق ولا صواب الا شى اخذوه منا اهل البیت ‏» (۹).

« نزد هیچ ‏ یک از مردم ایده درستى نیست مگر آنچه را که از ما اهل بیت گرفته ‏ باشند ».

باز مى ‏ فرمود : « کذب من زعم انه یعرفنا و هو متمسک بعروه غیرنا » (۱۰).

« دروغ مى ‏ گوید کسى که ادعاى شناخت ما را دارد ولى در عین حال به دیگران متوسل ‏ مى ‏ شود ».

پیامبر اکرم ( ص ) در آخرین روزهاى زندگى خویش با وصیت واضح ، روشن نمود که ‏ جانشین و قائم مقام وى بعد از وفاتش چه کسى باید باشد ، به ‏ طورى که براى کسى درمخالفت او عذرى باقى نگذاشت . آنجا که فرمود :

« انى قد ترکت فیکم ‏ الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدى و احدهما اکبرمن الاخر : کتاب ‏ الله حبل ممدود من السماء الى الارض و عترتى اهل بیتى الا و اذهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض ‏» (۱۱).

« من دو چیز گرانب ها در میان شما مى ‏ گذارم و مادامى که به آن تمسک جوئید ، بعداز من گمراه نمى ‏ شوید یکى از دیگرى بزرگتر است اول کتاب خدا که چون طنابى است که ‏ از آسمان . از ناحیه خدا . به زمین کشیده شده باشد دوم عترت و اهل بیت من است واین دو از یکدیگر جدا نمى ‏ شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند ، پس خوب بنگریدکه بعد از من با آن دو چگونه معامله مى ‏ کنید ؟».

بنابراین راه رهائى از همه فتنه ‏ هاى عقلى و فکرى و شناختى و عقیدتى ( که ‏ مهم ترین و خطرناکترین و گمراه ‏ کننده ‏ ترین و زیانبخش ‏ ترین فتنه ‏ ها و گرفتاری هاست ) وهم چنین فتنه ‏ هاى عملى و سلوکى و روحى و فردى و اجتماعى و سیاسى و اقتصادى وتربیتى ، شناخت صحیح قرآن از طریق معصوم است . این است راز بزرگ حدیث مسلم ‏« ثقلین ‏» که پیامبر امت اسلامى را به این دو میراث گرانب ها و یادگار سترگ خویش ‏ ارجاع داده و هدایت و گمراه نگشتن را منحصر در تمسک به آن دو و پیروى از آن دوشمرده و جدائى از آن دو را مایه ضلالت و گمراهى خواند.

على ( ع ) فرمود :

« طوبى لمن سلک طریق ‏ السلامه ببصر من بصره و طاعه هاد امره ‏» (۱۲).

« خوشا به حال کسى که راه سلامت را بپیماید به بینائى کسى که او را بیناگرداند و به پیروى از راهنمائى که او را فرمان دهد ».

مراد از بینا کننده و راهنماینده ، امام حق است ‏ یا کسى که راهنمائى او به امام ‏ حق منتهى مى ‏ گردد (۱۳).

امامت و ولایت

ممکن است امامت و رهبرى از سه جهت مورد توجه قرار گیرد :

۱ . از جهت رهبرى و زمامدارى سیاسى . یعنى پیامبر اکرم ( ص ) که از دنیا رفت ‏ یکى ‏ از شوون او بلاتکلیف مى ‏ ماند و آن رهبرى اجتماع است ‏ باید پیشوائى بر سبیل نیابت ‏ از پیامبر زمام این ملت را در دست گرفته طبق احکام شریعت اسلام به حق و عدالت ‏ برآنها حکومت ‏ بکند ، این پیشوا را در عرف اسلام « امام ‏» مى ‏ گویند .

۲ . از جهت مرجعیت دینى و بیان معارف و احکام اسلام . به این معنى : باید بعد ازپیامبر اکرم ( ص ) شخصى باشد که مشکلات دینى مردم را حل کند و مبین شریعت و مراقب ونگهبان دین از تحریف باشد .

۳ . از لحاظ رهبرى و ارشاد حیات معنوى . به این معنى : کسى که رهبرى امتى را به ‏ امر خدا به عهده دارد چنان که در مرحله اعمال ظاهرى رهبر و راهنماست در مرحله ‏ حیات معنوى نیز رهبر و حقائق اعمال با رهبرى او سیر مى ‏ کند (۱۴).

به اعتقاد شیعه ، چنانکه جامعه اسلامى به هر سه جهت فوق نیاز ضرورى دارد کسى که ‏ متصدى اداره جهات نامبرده است ، باید از ناحیه خدا به وسیله رسول تعیین شود .

هم چنانکه از راه لطف و عنایت الهى لازم است اشخاصى تعیین شوند که وظائف انسانى ‏ را از راه وحى درک نموده به مردم تعلیم کنند ، همچنان لازم است اشخاصى هم وجودداشته باشند که دین خدا نزد ایشان محفوظ باشد و زمام رهبرى و هدایت معنوى امت ‏ را به عهده بگیرند .

پس به اعتقاد شیعه ، امامت چیزى فراتر از ریاست و حکومت ‏ بر مردم و مرجعیت دینى است ، بلکه تمام وظائف انبیاء ( بجز دریافت وحى ) براى امامان ثابت است ‏ به همین ‏ دلیل شرط عصمت که در انبیاء مى ‏ باشد ، در امام نیز هست (۱۵).

شیخ مفید ( ره ) ( ۳۳۶ . ۴۱۳ه ) در کتاب « اوائل المقالات ‏» در این باره مى ‏ نویسد :

« ان الائمه القائمین مقام الانبیاء فى تنفیذ الاحکام و اقامه الحدود و حفظ ‏ الشرایع و تادیب الانام معصومون کعصمه الانبیاء » (۱۶).

« امامانى که جانشینان پیامبران در اجراى احکام و اقامه حدود و حفظ شریعت وتربیت مردم هستند ، هم چون انبیاء معصوم ( از گناه و خطا ) مى ‏ باشند ».

از این رو « امامت ‏» در نزد شیعه چنین تعریف شده است :

« فهى منصب الهى حائز لجمیع الشوون الکریمه و الفضائل الا النبوه و ما یلازم ‏ تلک المرتبه السامیه ‏».

« امامت ‏ یک منصب الهى و خدادادى است که تمام شوون والا و فضائل را در برداردجز نبوت و آنچه لازمه آن است (۱۷)

امام رضا ( ع ) در ضمن خطبه ‏ اى که الهام ‏ بخش شیعیان در مساله امامت است ، مى ‏ فرماید :

« ان الامامه زمام ‏ الدین و نظام ‏ المسلمین و صلاح ‏ الدنیا و عز المومنین ، ان الامامه ‏ اس الاسلام النامى و فرعه السامى بالامام تمام الصلاه والزکاه والصیام والحج والجهاد و توفیرالفیى والصدقات و امضاء الحدود و الاحکام و منع ‏ الثغور والاطراف ، الامام یحل حلال الله و یحرم حرام ‏ الله و یقیم حدودالله و یذب عن دین ‏ الله و یدعوالى سبیل ربه بالحکمه والموعظه الحسنه والحجه ‏ البالغه …» (۱۸)

« امامت زمام دین و نظام مسلمین و صلاح دنیا و عزت مومنین است ، امامت ریشه ‏ اسلام و شاخه بلند آن است ، با امام نماز و زکات و روزه و حج و جهاد کامل مى ‏ شود واموال بیت ‏ المال و انفاق به نیازمندان فراوان مى ‏ گردد و اجراى حدود واحکام و حفظ مرزها و جوانب کشور به وسیله امام است . امام ، حلال خدا را حلال و حرام خدا راحرام مى ‏ شمرد و حدود الهى را برپا مى ‏ دارد و از دین خدا دفاع مى ‏ کند و به سوى راه ‏ پروردگارش به وسیله دانش و اندرز نیکو و دلیل رسا و محکم دعوت مى ‏ کند …».

امامت نزد شیعه یک منصب الهى است که باید از سوى خدا تعیین شود و همان فضائل ‏ وامتیازات پیامبر را ( جز مقام نبوت ) دارد و کار او منحصر به حکومت و مرجعیت ‏ دینى نیست کسى که متصدى حامل روح وحى و نبوت و متصدى اخذ و دریافت احکام و شرایع آسمانى ‏ از جانب خدا مى ‏ باشد « نبى ‏» نام دارد و کسى که متصدى حفظ و نگهدارى دین آسمانى ‏ است و از جانب خداوند به این سمت اختصاص یافته « امام ‏» نامیده مى ‏ شود .

ممکن است نبوت و امامت در یک فرد جمع شوند . به این معنى : شخصى داراى هر دومنصب باشد مانند : نوح ، ابراهیم ، موسى ، عیسى و حضرت محمد ( ص ) و پیامبران دیگرى که ‏ قرآن آنها را به امامت معرفى مى ‏ کند .

قرآن مجید امامت را آخرین مرحله سیر تکاملى انسان شمرده که تنها پیامبران ‏ اولواالعزم به آن رسیده ‏ اند چنان که مى ‏ فرماید :

( و اذ ابتلى ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انى جاعلک للناس اماما قال و من ‏ ذریتى قال لا ینال عهدى الظالمین ) (۱۹)

« به یاد آور هنگامى که پروردگار ابراهیم را با وسائل گوناگون آزمود و اوآزمایش خود را کامل کرد ، خداوند به او فرمود من ترا امام مردم قرار دادم .

ابراهیم گفت :

از دودمان من نیز ، خداوند فرمود : پیمان من . یعنى امامت . هرگز به ‏ ستمکاران نمى ‏ رسد ».

از این آیه استفاده مى ‏ شود که مقام امامت و ولایت ‏ برتر از مقام نبوت و رسالت ‏ است و تا ابراهیم امتحان ، آن هم شایستگی ها و صفات ویژه را نداد ، لایق این مقام ‏ نشد .

و نیز ممکن است مقام امامت از نبوت و رسالت جدا شود مانند امامان معصوم که ‏ تنها وظیفه امامت را بر عهده داشتند ، بى ‏ آن که وحى بر آنها نازل شود و « رسول ‏» و « نبى ‏» باشند .

البته اصل « وحى ‏» یعنى گرفتن احکام آسمانى و رساندن آن به مردم به وسیله ‏ پیغمبران انجام مى ‏ گیرد ولى حفظ و نگهدارى آن که طبعا امرى استمرارى و مداوم ‏ است ، به عهده « امام ‏» است و از اینجاست که لزومى ندارد پیوسته پیغمرى در میان ‏ بشر وجود داشته باشد ولى وجودى که نگهدارنده دین آسمانى است ، پیوسته در میان ‏ بشر لازم است و هرگز جامعه بشرى از وجود امام خالى نمى ‏ شود (۲۰). خواه بشناسند یانشناسند خداى متعال مى ‏ فرماید :

(… فان یکفر بها هولاء فقد وکلنا بها قوما لیسوابها بکافرین ) (۲۱)« اگر نسبت ‏ به آن کفر ورزند ، کسان دیگرى را نگاهبان آن ‏ مى ‏ سازیم که نسبت ‏ به آن کافر نیستند زمین از حجت ‏ خالى نمى ‏ ماند در روایات فراوانى که از اهل بیت علیه السلام به ما رسیده است ، این موضوع به ‏ طور مکرر آمده است که صفحه روى زمین از حجت الهى امام یا پیامبرخالى نمى ‏ ماند ثقه ‏ الاسلام محمد بن یعقوب کلینى ( متوفى ۳۲۸ یا ۳۲۹ه ق ) در کتاب ‏ شریف کافى کتابى در « حجت ‏» آورده است که یکصد و سى باب است و هر باب آن متضمن ‏ روایاتى خاص درباره « حجت ‏» است که تقریبا وجه جامع آن روایات ، عنوان آن باب ‏ است که از حاصل مضمون آنها اتخاذ شده است . کتاب حجت کافى مجموعا مشتمل بر یک ‏ هزار و چهارده حدیث است مثلا باب اول آن « باب الاضطرار الى الحجه ‏» است که در آن ‏ پنج ‏ حدیث نقل کرده و باب پنجم آن باب « ان الارض لا تخلو من حجه ‏» که در آن ۱۳ حدیث آورده و دیگرى باب « انه لو لم یبق فى الارض الا رجلان لکان احدهما الحجه ‏» ودر آن باب نیز پنج روایت ‏ به همین مضمون ذکر نموده است (۲۲).

مرحوم علامه مجلسى نیز در بحارالانوار در « کتاب الامامه ‏» بابى زیر عنوان ‏« الاضطرار الى الحجه و ان الارض لا تخلو من حجه ‏» منعقد ساخته که در آن ۱۱۸ حدیث ‏ در این زمینه نقل کرده که قسمتى از آن همان احادیث اصول کافى است (۲۳)اینک به ‏ عنوان نمونه به بعضى از این روایات اشاره مى ‏ شود :

۱ . در بیانات مهمى که على ( ع ) به « کمیل بن زیاد » فرموده چنین مى ‏ خوانیم :

« اللهم بلى ! لا تخلو الارض من قائم لله بحجه اما ظاهرا مشهورا و اما خائفامغمورا لئلا تبطل حجج الله و بیناته …» (۲۴)

« آرى هرگز روى زمین خالى نمى ‏ شود از کسى که به حجت الهى قیام کند ، خواه ظاهرباشد و آشکار و یا ترسان و پنهان ، تا دلائل خداوند و نشانه ‏ هاى روشن او از میان ‏ نرود ».

۲ . امام صادق ( ع ) مى ‏ فرماید :

« ان الارض لا تخلو الا و فیها امام کیما ان زاد المومنون شیئا ردهم و ان نقصواشیئا اتمه لهم ‏» (۲۵).

« زمین هرگز از امام خالى نگردد براى این که اگر مومنان چیزى ( در اصول و یادر فروع ) افزودند آنها را برگرداند و اگر چیزى کم کنند آن را تکمیل نماید ».

۳ . باز آن حضرت فرمود : « ما زالت الارض الا ولله فیها الحجه یعرف الحلال و الحرام و یدعوا الناس الى سبیل الله ‏» (۲۶).

« زمین حال به حال نمى ‏ گردد مگر آن که براى خدا در آن حجتى باشد که حلال و حرام ‏ را به مردم بفهماند و مردم را به راه خدا فراخواند ».

۴ . باز در حدیث دیگرى از آن حضرت آمده است : « ان الله اجل و اعظم من ان ‏ یترک الارض بغیر امام عادل ‏» (۲۷). « خداوند بزرگواتر از آن است که زمین را بدون ‏ امام عادلى رها سازد » ۵ . امام باقر ( ع ) مى ‏ فرماید : « لو ان الامام رفع من الارض ‏ ساعه لماجت ‏ باهلها کما یموج البحر باهله ‏» (۲۸).« چنان که امام از زمین ‏ برداشته شود ، زمین به اهلش مضطرب گردد چنان که دریا اهلش را مضطرب مى ‏ کند ».

۶ . امام صادق ( ع ) فرمود : « لو بقى اثنان لکان احدهما الحجه على صاحبه ‏» (۲۹)

« اگر مردم زمین تنها دو کس باشند یکى از آنها بر رفیقش امام است ‏».

۷ . باز آن حضرت فرمود : « لو کان الناس رجلین لکان احدهما الامام و قال : ان ‏ آخر من یموت الامام لئلا یحتج احدهم على الله عزوجل ترکه بغیر حجه لله ‏ علیه ‏» (۳۰).

« اگر مردم جهان تنها دو نفر باشند یکى از آنها امام است و فرمود : آخرین کسى ‏ که از دنیا مى ‏ رود ، امام است ‏».

آرى وجود امام در روى زمین به قدرى اهمیت دارد که به موجب بعضى از روایات حتى ‏ یک لحظه هم زمین نباید از حجت ‏ خدا خالى باشد .

۸ . « سلیمان بن جعفر جعفرى ‏» گفت : از امام رضا ( ع ) سوال کردم : آیا زمین ازحجت ‏ خالى مى ‏ شود ؟ فرمود : « لو خلت الارض طرفه عین من حجه لساخت ‏ باهلها » (۳۱).

« اگر زمین یک چشم برهم زدن از حجت ‏ خدا خالى باشد ، بر اهلش فرو ریزد ( ونظمش ازهم بپاشد »).

بدین ترتیب مساله وجود یک حجت الهى در هر عصر و زمانى در روى زمین یکى ازمسائل مسلم در مذهب اهل بیت است و در قرآن هم اشاراتى بر لزوم حجت الهى در روى ‏ زمین در هر زمان شده است از جمله آیه شریفه ( انما انت منذر لکل قوم هاد ) (۳۲)

« تو فقط بیم دهنده ‏ اى و براى هر قومى هدایت کننده ‏ اى است ‏».

این آیه حاکى است که هر قومى در هر عصر و زمانى هدایت کننده ‏ اى از سنخ پیامبردارد و لذا در حدیثى از امام باقر ( ع ) در تفسیر این آیه آمده است : «.. و فى کل ‏ زمان امام منا یهدیهم الى ما جاء به رسول ‏ الله ( ص (۳۳)در هر زمانى امامى ازماست که مردم را هدایت مى ‏ کند به سوى چیزى که رسول خدا ( ص ) آورده است ‏».

بدین ترتیب مساله ولایت در شیعه به معنى حجت زمان که هیچ زمانى روى زمین ازحجت ‏ خالى نیست و ( لولا الحجه لساخت الارض باهلها ) به صورت بسیار غلیظ و پررنگ ‏ مطرح است و این مفهوم توسط خود امامان عنوان شده است و کهن ‏ ترین منابع شیعه ‏ گویاى این مطلب مى ‏ باشد . به عقیده « پرفسور کربن ‏» این مطلب وجه مشترک میان تشیع ‏ و تصوف است ‏ به این معنى : مساله ‏ اى است که در میان صوفیه نیز شدیدا مطرح است ودر تشیع نیز از صدر اسلام مطرح بوده است وى در مصاحبه ‏ اى که با « علامه ‏ طباطبائى ‏»( ره ) داشت ، از جمله سوالاتى که کرده این بود که این مساله را آیاشیعه از متصوفه گرفته ‏ اند یا متصوفه از شیعه ؟ نظرش این بود که از این دو تا یکى ‏ از دیگرى گرفته است .

« علامه طباطبائى ‏»( ره ) گفتند :

متصوفه از شیعه گرفته ‏ اند براى این که این ‏ مساله از زمانى در میان شیعه مطرح است که هنوز تصوف صورتى به خود نگرفته بود وهنوز این مسائل در میان متصوفه مطرح نبود ، بعدها این مساله در میان متصوفه ‏ مطرح شده است ، پس اگر بنا بشود که از این دوتا یکى از دیگرى گرفته باشد بایدگفت متصوفه از شیعه گرفته ‏ اند . این مساله ، همان مساله « انسان کامل ‏» و به ‏ تعبیر دیگر حجت زمان است که عرفا و متصوفه روى این مطلب خیلى تاکید دارند (۳۴).

مولوى در مثنوى گفته است :

پس به هر دورى ولیى قائم است تا قیامت آزمایش دائم است هر که را خوى نکو باشد برست هر کسى کو شیشه دل باشد شکست پس امام حى قائم آن ولى است خواه از نسل عمر خواه از على است مهدى و هادى وى است اى راه ‏ جو هم نهان و هم نشسته پیش رو او چو نور است و خرد جبریل او آن ولى کم از و قندیل او و آنکه بى قندیل کم مشکات ماست نور او در مرتبه ترتیبهاست ز آن که هفتصد پرده دارد نور حق پرده ‏ هاى نور دان چندین طبق از پس هر پرده قومى را مقام صف صفند این پرده ‏ هاشان تا امام (۳۵)

باز مولوى در داستان افسانه ‏ اى « ابراهیم ادهم ‏» در این باره اشاره ‏ اى دارداو افسانه ‏ ها را ذکر مى ‏ کند به اعتبار این که مى ‏ خواهد مطلبش را بگوید . هدف ‏ او نقل داستان نیست . مى ‏ گوید :

ابراهیم ادهم به کنار دریا رفت و سوزنى را به دریا انداخت و بعد سوزن راخواست ، ماهی ها سر از دریا درآوردند درحالى که به دهان هر یک سوزنى بود تا آنجاکه مى ‏ گوید :

دل نگه دارید اى بى ‏ حاصلان در حضور حضرت صاحبدلان

تا این که مى ‏ گوید :

شیخ واقف گشت از اندیشه ‏ اش شیخ چون شیر است و دلها بیشه ‏ اش

غرض متصوفه نیزمى ‏ گویند :

در هر دوره ‏ اى یک انسان کامل که حامل معنویت کلى انسانیت است ، وجوددارد . هیچ عصر و زمانى از یک ولى کامل که آنها گاهى از او تعبیر به « قطب ‏» ویا « شیخ ‏» مى ‏ کنند ، خالى نیست و براى آن ولى کامل که انسانیت را به ‏ طور کامل ‏ دارد مقاماتى قائل هستند که از اذهان ما خیلى دور است از جمله مقامات او ، تسلطش ‏ بر ضمایر یعنى دلهاست ‏ بدین معنى که او یک روح کلى است محیط بر همه روحها (۳۶).

آرى متصوفه اصل ولایت را از شیعه گرفتند و آن را به دلخواه خود شرح و تفسیرنمودند تا بتوانند از این تغییر و تحول ، ردائى به قامت هر صوفى سر نتراشیده ‏ راست آورند.

پی نوشت:

۱. دعا در زمان غیبت امام زمان، این دعا را مرحوم «سید ابن‏طاوس‏» در «جمال الاسبوع‏» بعد از ذکر دعاهاى وارده بعد ازنمازعصرجمعه وصلوات کبیره ذکر کرده است.

۲. کنزالفوائد.

۳. از زیارت جامعه کبیره.

۴. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۴۵٫

۵. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۴۵٫

۶. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۸۰٫

۷. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۸۱٫

۸. الغدیر، ج‏۱، ص ۲۱۵٫

۹. ۱۰ ۱۱ مسند احمد بن حنبل، ج‏۳، ص ۱۷ . ابن اثیر، اسدالغابه، ج‏۲، ص ۱۲ترمذى، صحیح، ج‏۲، ص ۳۰۸٫

۱۰. مسند احمد بن حنبل، ج‏۳، ص ۱۷ . ابن اثیر، اسدالغابه، ج‏۲، ص ۱۲ترمذى، صحیح، ج‏۲، ص ۳۰۸٫

۱۱. مسند احمد بن حنبل، ج‏۳، ص ۱۷ . ابن اثیر، اسدالغابه، ج‏۲، ص ۱۲ترمذى، صحیح، ج‏۲، ص ۳۰۸٫

۱۲. غرر و درر آمدى، ج‏۴، ص ۲۴۳٫

۱۳. غرر و درر آمدى، ج‏۴، ص ۲۴۳٫

۱۴. علامه طباطبائى، شیعه در اسلام، ص ۱۰۹٫

۱۵. پیام قرآن، ج‏۹، ص ۲۰٫

۱۶. شیخ مفید، اوائل المقالات، ص ۷۴، چاپ داورى، قم.

۱۷. احقاق الحق، ج‏۲، ص ۳۰۰، پاورقى یک.

۱۸. اصول کافى، ج‏۱، ص ۲۰۰ . کتاب الحجه، باب فى فضل الامام و صفاته، حدیث اول.

۱۹. سوره بقره: ۱۲۴٫

۲۰. شیعه در اسلام، ص ۱۲۰٫

۲۱. سوره انعام: ۸۹٫

۲۲. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۸ . ۱۸۰٫

۲۳. بحارالانوار، چاپ جدید، ج‏۲۳، از صفحه ۱ تا ۵۶٫

۲۴. نهج‏البلاغه، حکمت ۱۴۷ . علل الشرایع، ص ۷۶ . بحارالانوار، ج‏۲۳، ص ۲۰ . وبه تذکره‏الحفاظ ذهبى، ج‏۱، ص ۱۲ نیز مراجعه شود .اکمال الدین، ص ۱۶۹٫

۲۵. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۸ . حدیث ۲، از باب اول.

۲۶. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۸، حدیث ۳ . اکمال الدین، ص ۱۳۳ . بحار، ج‏۲۳، ص ۴۱٫

۲۷. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۸، حدیث‏۶ . اکمال الدین ، ص ۱۳۳ . بحار، ج‏۲۳، ص ۴۲٫

۲۸. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۹، حدیث‏۱۲٫

۲۹. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۹، باب ۲، حدیث‏۲٫

۳۰. علل الشرایع، ص ۷۶ . بحار، ج‏۲۳، ص ۲۱ . اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۸۰٫

۳۱. عیون اخبارالرضا، ص ۱۵۰ . ۱۵۱ . علل الشرایع، ص ۷۷٫

۳۲. سوره رعد: ۷٫

۳۳. بحارالانوار، ج‏۲۳، ص ۵، ح ۹٫

۳۴. مدرک قبل.

۳۵. مثنوى، دفتر دوم، ص‏۲ . ۱۳۱٫

۳۶. شهید مطهرى، امامت و رهبرى، ص ۶ . ۵۵٫

منبع :داود الهامى درسهایى از مکتب اسلام ـ شماره ۲ ( سال۷۷ )

امامت درحدیث

اشاره:

در احادیث نبوى، امام شناسی  جزئى از تفقه ضرورى دین شناخته شده و امامت، بخشى از اسلام است و امامان، نجوم آسمان هدایت و جدا ناشدنى از قرآن و نیز خلیفه، وصی،  ولى امر و حاکم معرفی شده اند. امامت در حقیقت استمرار ولایت پیامبر اسلام است که امت اسلامی به آن نیازمند است. به همین دلیل پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)دو چیز گرانبها را که عبارت از قرآن و اهلبیت باشند برای هدایت امت اسلامی برجای گذاشته است. در نوشته به چند حدیثی درباره امامت اشاره شده است.

الف) در روایتی آمده است:

«‌من مات بغیر امام (‌و لم  یعرف امام زمانه) مات میته جاهلیه»

«‌کسى که بمیرد بدون آنکه امامى داشته باشد یا امامش را نشناسد، او به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است»

این حدیث با تعبیرات متفاوت در کتابهاى معتبر و مورد اعتماد حدیثى توسط محدثین شیعه و سنى نقل شده است (‌کنز العمال ج ۶ ص ۶۵ و مسند احمد بن حنبل ج ۴ ص ۹۶ و محاسن برقى ص ۱۵۶ و غیبت نعمانى ص ۶۲)

ب) در روایت دیگر آمده است:

«ان الحجه لا تقوم لله على خلقه الا بامام حتى یعرف»

حجت بر مردم تمام نمى شود مگر به وسیله امام آنگاه که شناخته شود.

این احادیث گرچه با تعبیرهاى مختلف نقل شده است، اما  ضرورت امامت را از دیدگاه اسلام به طور وضوح بیان کرده است.

معارف اسلامى صحیح مسلم ج۳،ص۱۴۷۸ (‌حدیث ۵۸ از باب اماره) و مسند احمد بن حنبل ج ۲ ص ۸۳ و ۹۳ و اصول کافى ج ۱ ص ۱۳۵ و قرب الاسناد ص ۱۵۳ و بحار الانوار ج ۲۳ ص ۳۰

ج: در روایتى آمده است:

«‌لا تخلوا الارض من حجه ظاهر او خاف مغمور.»

«‌زمین از حجت و امام خالى نمى ماند چه امامتش آشکار ویا مخفى و مقهور باشد»

این حدیث با تعبیرهاى متفاوت در نصوص اسلامى آمده و مبین آن است که نبود امام در جامعه بشری موجب نابودى شریعت الهى و گمراهى مردم و خلط حق و باطل مى گردد. (معارف اسلامی اصول کافى ج ۱ ص ۱۳۶ و بحار الانوار ج ۲۳ ص ۲۰ و نهج البلاغه خطبه ۱)

جداى از احادیثى که بیانگر ضرورت امامت و لزوم رهبرى امت است، روایات بسیار دیگرى نیز تحت عناوینی چون خلیفه، ولى امر، حاکم، امیر، و والى نقل شده است که اصل اجتناب ناپذیرى امامت را در اسلام بوضوح بیان کرده است.

به عنوان نمونه این حدیث از امام رضا (علیه‌السلام) حائز دقت و بررسى است:

«انا لا نجد فرقه من الفرق و لا مله من الملل بقوا و عاشوا الا بقیم و رئیس لمالا بدلهم منه فی امر الدین و الدنیا فلم یجز فى حکمه الحکیم ان یترک الخلق بلا رئیس و هو یعلم انه لا بدلهم منه و لا قوام لهم الا به فیقاتلون به عدوهم و یقسمون به فیئهم و یقیم معهم جمعتهم و جماعتهم و یمنع ظالمهم من مظلومهم»

«ما هیچ گروه و ملتى را نیافته ایم که بتواند بدون رئیس و رهبر به حیات خود ادامه دهد؛  زیرا مردم در این امور به  رهبر و زمامدارى نیازمندند.ناگزیر خداوند حکیم نیز مردم را بدون رهبر و امام به حال خودرها نکرده است، تا بتوانند به رهبرى وى با دشمنان خود بجنگند و درآمدهاى عمومى را توزیع کنند و او (وحدت و اتحادشان را حفظ نماید و) جمعه و جماعتشان را بر پا کند و جلو تجاوز ظلم،گرفته شود و امنیت مظلومان تاُمین گردد» (معارف اسلامی، ص ۲۰۲و ۲۰۳؛ علل الشرایع، ج۱ ص۱۸۳)

ائمه اطهار

در راویات شیعه و سنى تعداد ائمه اطهار ۱۲ نفر و همگى از قریش ذکر شده است. در صحیح مسلم از جابر بن عمره نقل شده است که: «سمعت رسول الله (صلی‌الله علیه و آله و سلم) یقول: لایزال الاسلام عزیزاً الى اثنى عشر خلیفه  ثم قال کلمه لم افهمها ! فقلت لابى ما قال؟  قال کلهم من قریش»

جابر بن عمره می گوید پیامبر فرمود:

اسلام همواره عزیز خواهد ماند تا دوازده خلیفه بر آنان حکمرانى کنند. آنگاه سخنى فرمودند که من نفهمیدم به پدرم که نزدیکتر به پیامبر بود، گفتم چه فرمود ؟

گفت: فرمود تمام آنها از قریشند. (صحیح مسلم،ج۳ ص ۱۴۵۳طبع بیروت(دارالاحیاءالتراث العربی)

پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) به مناسبتهاى گوناگون نام این دوازده امام را ذکر کرده اند:

جابر بن عبد الله انصارى مى گوید: هنگامی که آیه «‌اطیعوا الله  و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم» (‌نساء /۵۹) نازل شد.

به رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله و سلم) عرض کردم: ما خدا و رسولش را شناخته ایم،اولى الامر چه کسانى هستند که اطاعت از آنها بر ما واجب شده است ؟

فرمود: آنان جانشینان من هستند و امامان بعد از من که اولین آنان على و سپس به ترتیب حسن بن على، حسین بن على، على بن حسین، محمد بن على، که در تورات به باقر معروف است و تودر آن  زمان اورا درک خواهى کرد، هر گاه او را مشاهده کردى سلام مرا به او برسان. جابر، پس از محمد بن على، نام بقیه آنان را بدین ترتیب نقل کرده است:

«جعفر بن محمد، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على،  على بن محمد، حسن بن على و پس از او فرزندش که نام و کنیه او با نام و کنیه من یکى است.(‌نام: محمد  و کنیه: ابو القاسم) که خداوند او را بر همه جهان حاکم مى کند  و او همانى است که از نظر مردم پنهان مى شود، غیبت او به درازا کشیده مى شود، تا آنجا که تنها افرادی  که ایمانشان استوار، آزموده و عمیق است، بر عقیده خود بر امامت وى باقى می مانند»

(منتخب الاثر ص ۱۰۱؛ مناقب مرتضوى،تاُلیف کشفى ترمزى حنفى ص ۵۶۰.)

 غیر از آنکه نام هر امام توسط امام، ذکر شده است در بسیارى از احادیث وارده از سوی ائمه نام همه،  ائمه اطهار ذکر شده است. این روایات بالغ  بر ۱۳۰ روایت است.

شرایط امامت

امامت در بینش  مکتب  تشیع، در سه شرط اساسى خلاصه مى شود:

۱-   علم بر تر (‌افضل بودن از همه از نظر علمى)

۲-   عصمت (‌مصونیت از هر گونه خطا و لغزش)

۳-   نصب از جانب خدا و پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم).

امام جواد (علیه‌السلام) همانند ائمه دیگر داراى این شرایط بود هر چند که سن حضرت (علیه‌السلام) به هشت سال نمى رسید.

در بینش توحیدى و مکتب تشیع سن ملاک و معیار  براى امامت نیست همانگونه که ملاک و معیار  برای پیامبری  و نبوت به شمار نمى رود.

حضرت یحیى (علیه‌السلام) و حضرت یوسف (علیه‌السلام) در کودکى به پیامبرى رسیده اند، و عیسی  پیامبر نیز در کودکى و در گهواره فرمود: «‌قال انى عبدالله اتنى الکتاب وجعلنى نبیا» «‌خداوند مرا پیامبر خود قرار داده و کتاب به من عطا فرموده است» (‌مریم /۳۰).

از این رو امام رضا (علیه‌السلام) در اظهار نظر بعضى از یاران خود،  مبنى بر کم بودن سن امام جواد (علیه‌السلام) براى امامت فرمودند: «‌سن عیسى (علیه‌السلام) در هنگام نبوت کمتر از سن فرزند من بوده است» (روضه الواعظین، ص ۲۰۳.)

امام رضا (‌ع) در جایى دیگر در راستاى ابهام زدایى از جانشین بودن امام جواد (علیه‌السلام) با سن کم پس از وی،  به جانشینى سلیمان از داود استناد مى کند و مى فرماید:

«‌حضرت سلیمان زمانى که هنوز کودکى بیش نبود و گوسفندان را به چرا می برد،حضرت  داود (علیه‌السلام) او را جانشین خود کرد، در حالی که عُباد و علماى بنى اسراییل این عمل (جانشین  بودن سلیمان را) را انکار مى کردند» (الکافی، ج ۱،ص ۳۸۳.)

انتصاب امام جواد (علیه‌السلام) از سوى پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) بر کسى پوشیده نبود،  چرا که نام مبارک امام جواد (علیه‌السلام) در زبان پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) و معصومین قبل آمده بود.

در کنار شنیده شدن نام امام جواد (علیه‌السلام) در زبان پیامبر(صلی‌الله علیه و آله و سلم) و معصومین پس از وى و تصویرى از عصمت حضرت در عینیت جامعه آنچه براى غیر شیعه، تعجب آور بود و آن را مى توان سندى گویا بر امامت حضرت جواد (علیه‌السلام) و حتى اثبات امامت، ائمه دیگر در نزد غیر شیعه بر شمرد، علم لَدنی حضرت امام جواد (علیه‌السلام) است که اختصاص به امام دارد، پاسخگویى وى به علماء و دانشمندان بزرگ عصر خویش آن هم در سن هفت هشت سالگى، علم امامت خود را به منصه ظهور رساند.

منبع:

مجمع جهانى شیعه شناسی.

 

امام شناسى از دیدگاه شیعه

اشاره:

امام و پیشوا به کسى گفته مى شود که پیش جماعتى افتاده رهبرى ایشان را در یک مسیر اجتماعى یا مرام سیاسى یا مسلک علمى یا دینى به عهده گیرد و البته به واسطه ارتباطى که با زمینه خود دارد در وسعت و ضیق،تابع زمینه خود خواهد بود. آیین مقدس اسلام (چنانکه از فصلهاى گذشته روشن شد) زندگانى عموم بشر را از هر جهت در نظر گرفته،دستور مى دهد،از جهت حیات معنوى مورد بررسى قرار داده و راهنمایى مى کند و در حیات صورى نیز از جهت زندگى فردى و اداره آن مداخله مى نماید چنانکه از جهت زندگى اجتماعى و زمامدارى آن (حکومت) مداخله مى نماید.

بنابر جهاتى که شمرده شد،امت و پیشوائى دینى در اسلام از سه جهت ممکن است مورد توجه قرار گیرد:از جهت حکومت اسلامى و از جهت بیان معارف و احکام اسلام و از جهت رهبرى و ارشاد حیات معنوى.شیعه معتقد است که چنانکه جامعه اسلامى به هر سه جهت نامبرده نیازمندى ضرورى دارد،کسى که متصدى اداره جهات نامبرده است و پیشوائى جماعت را در آن جهات به عهده دارد،از ناحیه خدا و رسول باید تعیین شود و البته پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم نیز به امر خدا تعیین فرموده است.

امامت و جانشینى پیغمبر اکرم (ص) و حکومت اسلامى

انسان با نهاد خدادادى خود بدون هیچ گونه تردید،درک مى کند که هرگز جامعه متشکلى مانند یک کشور یا یک شهر یا ده یا قبیله و حتى یک خانه که از چند تن انسان تشکیل یابد،بدون سرپرست و زمامدارى که چرخ جامعه را به کار اندازد و اراده او به اراده هاى جزو حکومت کند و هر یک از اجزاى جامعه را به وظیفه اجتماعى خود وادارد،نمى تواند به بقاى خود ادامه دهد و در کمترین وقتى اجزاى آن جامعه متلاشى شده وضع عمومیش به هرج و مرج گرفتار خواهد شد.

به همین دلیل کسى که زمامدار و فرمانرواى جامعه اى است (اعم از جامعه بزرگ یا کوچک) و به سمت خود و بقاى جامعه عنایت دارد،اگر بخواهد به طور موقت یا غیر موقت از سر کار خود غیبت کند البته جانشینى به جاى خود مى گذارد و هرگز حاضر نمى شود که قلمرو فرمانروایى و زمامدارى خود را سر خود رها کرده از بقا و زوال آن چشم پوشد.

رئیس خانواده اى که براى سفر چند روزه یا چند ماهه مى خواهد خانه و اهل خانه را وداع کند،یکى از آنان را (یا کسى دیگررا) براى خود جانشین معرفى کرده امورات منزل را به وى مى سپارد.رئیس مؤسسه یا مدیر مدرسه یا صاحب دکانى که کارمندان یا شاگردان چندى زیر دست دارد،حتى براى چند ساعت غیبت،یکى از آنان را به جاى خود نشانیده دیگران را به وى ارجاع مى کند و به همین ترتیب.

اسلام دینى است که به نص کتاب و سنت بر اساس فطرت استوار است و آیینى است اجتماعى که هر آشنا و بیگانه این نشانى را از سیماى آن مشاهده مى کند و عنایتى که خدا و پیغمبر به اجتماعیت این دین مبذول داشته اند هرگز قابل انکار نبوده و با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست.

پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم نیز مسئله عقد اجتماع را در هر جایى که اسلام در آن نفوذ پیدا مى کرد،ترک نمى کرد و هر شهر یا دهکده اى که به دست مسلمین مى افتاد،در اقرب وقت والى و عاملى در آنجا نصب و زمام اداره امور مسلمین را به دست وى مى سپرد حتى در لشگرهایى که به جهاد اعزام مى فرمود،گاهى براى اهمیت مورد،بیش از یک رئیس و فرمانده به نحو ترتب براى ایشان نصب مى نمود حتى در«جنگ موته»چهار نفر رئیس تعیین فرمود که اگر اولى کشته شد دومى را،و اگر دومى کشته شد سومى را و همچنین…به ریاست و فرماندهى بشناسند .

و همچنین به مسئله جانشینى عنایت کامل داشت و هرگز در مورد لزوم،از نصب جانشین فروگذارى نمى نمود و هر وقت از مدینه غیبت مى فرمود،والى به جاى خود معین مى کرد حتى در موقعى که از مکه به مدینه هجرت مى نمود و هنوز خبرى نبود،براى اداره چندروزه امور شخصى خود در مکه و پس دادن امانتهایى که از مردم پیشش بود،على علیه السلام را جانشین خود قرار داد و همچنین پس از رحلت نسبت به دیون و کارهاى شخصیش على علیه السلام را جانشین خود نمود.

شیعه مى گوید:به همین دلیل،هرگز متصور نیست پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم رحلت فرماید و کسى را جانشین خود قرار ندهد و سرپرستى براى اداره امور مسلمین و گردانیدن چرخ جامعه اسلامى،نشان ندهد.اینکه پیدایش جامعه اى بستگى دارد به یک سلسله مقررات و رسوم مشترکى که اکثریت اجزاى جامعه آنها را عملا بپذیرند،و بقا و پایدارى آن بستگى کامل دارد به یک حکومت عادله اى که اجراى کامل آنها را به عهده بگیرد،مسئله اى نیست که فطرت انسانى در ارزش و اهمیت آن شک داشته باشد یا براى عاقلى پوشیده بماند یا فراموشش کند در حالى که نه در وسعت و دقت شریعت اسلامى مى توان شک نمود و نه در اهمیت و ارزشى که پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم براى آن قائل بود و در راه آن فداکارى و از خودگذشتگى مى نمود مى توان تردید نمود و نه در نبوغ فکر و کمال عقل و اصابت نظر و قدرت تدبیر پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم (گذشته از تأیید وحى و نبوت) مى توان مناقشه کرد.

پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم به موجب اخبار متواترى که عامه و خاصه در جوامع حدیث (در باب فتن و غیر آن) نقل کرده اند،از فتن و گرفتاریهایى که پس از رحلتش دامنگیر جامعه اسلامى شد.و فسادهایى که در پیکره اسلام رخنه کرد،مانند حکومت آل مروان و غیر ایشان که آیین پاک را فداى ناپاکیها و بى بند و باریهاى خودساختند،تفصیلا خبر داده است و چگونه ممکن است که از جزئیات حوادث و گرفتاری اى سالها و هزاران سالهاى پس از خود غفلت نکند،و سخن گوید،ولى از مهمترین وضعى که باید در اولین لحظات پس از مرگش گوید،به وجود آید غفلت کند!یا اهمال ورزد و امرى به این سادگى (از یک طرف) و به این اهمیت (از طرف دیگر) به ناچیز گیرد و با اینکه به طبیعى ترین و عادى ترین کارها مانند خوردن و نوشیدن و خوابیدن،مداخله و صدها دستور صادر نموده و از چنین مسئله با ارزشى بکلى سکوت ورزیده کسى را به جاى خود تعیین نفرماید؟

و اگر به فرض محال تعیین زمامدار جامعه اسلامى در شرع اسلام به خود مردم مسلمان واگذار شده بود باز لازم بود پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم بیانات شافى در این خصوص کرده باشد و دستورات کافى بایست بدهد تا مردم در مسئله اى که اساسا بقا و رشد جامعه اسلامى و حیات شعائر دین به آن متوقف و استوار است،بیدار و هشیار باشند.

و حال آنکه از چنین بیان نبوى و دستور دینى خبرى نیست و اگر بود کسانى که پس از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم زمام امور را به دست گرفتند مخالفتش نمى کردند در صورتى که خلیفه اول خلافت را به خلیفه دوم با وصیت منتقل ساخت و همچنین خلیفه چهارم به فرزندش وصیت نمود و خلیفه دوم خلیفه سوم را با یک شوراى شش نفرى که خودش اعضاى آن و آیین نامه آن را تعیین و تنظیم کرده بود،روى کار آورد و معاویه امام حسن را به زور به صلح وادار نموده خلافت را به این طریق برد و پس از آن خلافت به سلطنت موروثى تبدیل شد و تدریجا شعائر دینى از جهاد و امر به معروف و نهى از منکر و اقامه حدود و غیر آنها یکى پس از دیگرى از جامعه هجرت کرد و مساعى شارع اسلام نقش بر آب گردید (۱) .

شیعه از راه بحث و کنجکاوى در درک فطرى بشر و سیره مستمره عقلاى انسان و تعمق در نظر اساسى آیین اسلام که احیاى فطرت مى باشد،و روش اجتماعى پیغمبر اکرم و مطالعه حوادث اسف آورى که پس از رحلت به وقوع پیوسته و گرفتاریهایى که دامن گیر اسلام و مسلمین گشته و به تجزیه و تحلیل در کوتاهى و سهل انگارى حکومتهاى اسلامى قرون اولیه هجرت بر مى گردد،به این نتیجه مى رسد که از ناحیه پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم نص کافى در خصوص تعیین امام و جانشین پیغمبر رسیده است آیات و اخبار متواتر قطعى مانند آیه ولایت و حدیث غدیر (۲) و حدیث سفینه و حدیث ثقلین وحدیث حق و حدیث منزلت و حدیث دعوت عشیره اقربین و غیر آنها به این معنا دلالت داشته و دارند ولى نظر به پاره اى دواعى تأویل شده و سرپوشى روى آنها گذاشته شده است.

در تأیید سخنان گذشته

آخرین روزهاى بیمارى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم بود و جمعى ازصحابه حضور داشتند آن حضرت فرمود:دوات و کاغذى براى من بیاورید تا براى شما چیزى بنویسم که پس از من (با رعایت آن) هرگز گمراه نشوید،بعضى از حاضرین گفتند:این مرد هذیان مى گوید کتاب خدا براى ما بس است!!آنگاه هیاهوى حضار بلند شد.پیغمبر اکرم فرمود:«برخیزید و از پیش من بیرون روید،زیرا پیش پیغمبرى نباید هیاهو کنند» (۳) .

با توجه به مطالب فصل گذشته و توجه به اینکه کسانى که در این قضیه از عملى شدن تصمیم پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم جلوگیرى کردند همان اشخاصى بودند که فرداى همان روز از خلافت انتخابى بهره مند شدند و بویژه اینکه انتخاب خلیفه را بى اطلاع على علیه السلام و نزدیکانش نموده،آنان را در برابر کار انجام یافته قرار دادند آیا مى توان شک نمود که مقصود پیغمبر اکرم در حدیث بالا تعیین شخص جانشین خود و معرفى على علیه السلام بود؟

و مقصود از این سخن ایجاد قیل و قال بود که در اثر آن پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم از تصمیم خود منصرف شود نه اینکه معناى جدى آن (سخن نابجاى گفتن از راه غلبه مرض) منظور باشد،زیرا اولا:گذشته از اینکه در تمام مدت بیمارى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم حتى یک حرف نابجا شنیده نشده و کسى هم نقل نکرده است،روى موازین دینى،مسلمانى نمى تواند پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم را که با عصمت الهى مصون است به هذیان و بیهوده گویى نسبت دهد.ثانیا:اگر منظور از این سخن معناى جدیش بود،محلى براى جمله بعدى (کتاب خدا براى ما بس است) نبود و براى اثبات نابجا بودن سخن پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم با بیماریش استدلال مى شد نه با اینکه با وجود قرآن نیازى به سخن پیغمبر نیست،زیرا براى یک نفر صحابى نبایست پوشیده بماند که همان کتاب خدا،پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم را مفترض الطاعه و سخنش را سخن خدا قرار داده و به نص قرآن کریم مردم در برابر حکم خدا و رسول،هیچگونه اختیار و آزادى عمل ندارند.

ثالثا:این اتفاق در مرض موت خلیفه اول تکرار یافت و وى به خلافت خلیفه دوم وصیت کرد وقتى که عثمان به امر خلیفه،وصیت نامه را مى نوشت،خلیفه بیهوش شد با این حال خلیفه دوم سخنى را که درباره پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم گفته بود درباره خلیفه اول تکرار نکرد (۴) .

گذشته از اینها خلیفه دوم در حدیث ابن عباس (۵) به این حقیقت اعتراف مى نماید،وى مى گوید:من فهمیدم که پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم مى خواهد خلافت على را تسجیل کند،ولى براى رعایت مصلحت به هم زدم.مى گوید:خلافت از آن على بود (۶) ولى اگر به خلافت مى نشست مردم را به حق و راه راست وادار مى کرد و قریش زیر بار آن نمى رفتند از این روى وى را از خلافت کنار زدیم [!!!]با اینکه طبق موازین دینى باید متخلف از حق را به حق وادار نمود نه حق را براى خاطر متخلف ترک نمود،موقعى که براى خلیفه اول خبر آوردند که جمعى از قبایل مسلمان از دادن زکات امتناع مى ورزند،دستور جنگ داد و گفت:اگر عقالى را که به پیغمبر خدا مى دادند به من ندهند با ایشان مى جنگم (۷) و البته مراد از این سخن این بود که به هر قیمت تمام شود باید حق احیا شود البته موضوع خلافت حقه از یک عقال مهمتر و با ارزش تر بود.

امامت در بیان معارف الهیه

در بحثهاى پیغمبر شناسى گذشت که طبق قانون ثابت و ضرورى هدایت عمومى،هر نوع از انواع آفرینش از راه تکوین و آفرینش به سوى کمال و سعادت نوعى خود هدایت و رهبرى مى شود.

نوع انسان نیز که یکى از انواع آفرینش است از کلیت این قانون عمومى مستثنا نیست و از راه غریزه واقع بینى و تفکر اجتماعى،در زندگى خود به روش خاصى باید هدایت شود که سعادت دنیا و آخرتش را تأمین نماید و به عبارت دیگر:باید یک سلسله اعتقادات و وظایف عملى را درک نموده روش زندگى خود را به آنها تطبیق کند تا سعادت و کمال انسانى خود را به دست آورد و گفته شد که راه درک این برنامه زندگى که به نام«دین»نامیده مى شود راه عقل نیست بلکه راه دیگرى است به نام«وحى و نبوت»که در برخى از پاکان جهان بشریت به نام انبیا (پیغمبران خدا) یافت مى شود!

پیغمبرانند که وظایف انسانى مردم را به وسیله وحى از جانب خدا دریافت داشته به مردم مى رسانند،تا در اثر به کار بستن آنها تأمین سعادت کنند.روشن است که این دلیل چنانکه لزوم و ضرورت چنین درکى را در میان افراد بشر به ثبوت مى رساند،همچنین لزوم و ضرورت پیدایش افرادى را که پیکره دست نخورده این برنامه را حفظ کنند و در صورت لزوم به مردم برسانند،به ثبوت مى رساند.

چنانکه از راه عنایت خدایى لازم است اشخاصى پیدا شوند که وظایف انسانى را از راه وحى درک نموده به مردم تعلیم کنند،همچنان لازم است که این وظایف انسانى آسمانى براى همیشه در جهان انسانى محفوظ بماند و در صورت لزوم به مردم عرضه و تعلیم شود یعنى پیوسته اشخاصى وجود داشته باشند که دین خدا نزدشان محفوظ باشد و در وقت لزوم به مصرف برسد.

کسى که متصدى حفظ و نگهدارى دین آسمانى است و از جانب خدا به این سمت اختصاص یافته«امام»نامیده مى شود چنانکه کسى که حامل روح وحى و نبوت و متصدى اخذ و دریافت احکام و شرایع آسمانى از جانب خدا مى باشد«نبى»نام دارد و ممکن است نبوت و امامت در یکجا جمع شوند و ممکن است از هم جدا باشند و چنانکه دلیل نامبرده عصمت پیغمبران را اثبات مى کرد،عصمت ائمه و پیشوایات را نیز اثبات مى کند،زیرا باید خدا براى همیشه دین واقعى دست نخورده و قابل تبلیغى در میان بشر داشته باشد و این معنا بدون عصمت و مصونیت خدایى صورت نبندد.

فرق میان نبى و امام

دلیل گذشته در مورد دریافت داشتن احکام و شرایع آسمانى که به واسطه پیغمبران انجام مى گیرد،همین قدر اصل وحى یعنى گرفتن احکام آسمانى را اثبات مى کند نه استمرار و همیشگى آن را به خلاف حفظ و نگهدارى آن که طبعا امرى است استمرارى و مداوم،و از اینجاست که لزوم ندارد پیوسته پیغمبرى در میان بشر وجود داشته باشد ولى وجود امام که نگهدارنده دین آسمانى است،پیوسته در میان بشر لازم است و هرگز جامعه بشرى از وجود امام خالى نمى شود،بشناسند یا نشناسند و خداى متعال در کتاب خود مى فرماید: فان یکفر بها هؤلاء فقد و کلنا بها قوما لیسوا بها بکافرین (۸) .

یعنى:«و اگر به هدایت ما.که هرگز تخلف نمى کند.کافران ایمان نیاوردند ما گروهى را به آن موکل کرده ایم که هرگز به آن کافر نخواهند شد».

و چنانکه اشاره شد،نبوت و امامت گاهى جمع مى شود و یک فرد داراى هر دو منصب پیغمبرى و پیشوایى (اخذ شریعت آسمانى و حفظ بیان آن) مى شود و گاهى از هم جدا مى شوند چنانکه در ازمنه اى که از پیغمبران خالى است در هر عصر امام حقى وجود دارد و بدیهى است عدد پیغمبران خدا محدود و همیشه وجود نداشته اند.

خداى متعال در کتاب خود جمعى از پیغمبران را به امامت معرفى فرموده است چنانکه درباره حضرت ابراهیم مى فرماید: و اذ ابتلى ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انى جاعلک للناس اماما قال و من ذریتى قال لا ینال عهدى الظالمین (۹) .

یعنى:«وقتى که خداى ابراهیم او را به کلمه هایى امتحان کرد پس آنها را تمام کرده و به آخر رسانید،فرمود:من تو را براى مردم امام و پیشوا قرار مى دهم،ابراهیم گفت و از فرزندان من،فرمود عهد و فرمان من به ستمکاران نمى رسد».

و مى فرماید: و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا (۱۰) .

یعنى:«و ما ایشان را پیشوایانى قرار دادیم که به امر ما هدایت و رهبرى مى کردند».

امامت در باطن اعمال

امام چنانکه نسبت به ظاهر اعمال مردم،پیشوا و راهنماست،همچنان در باطن نیز سمت پیشوایى و رهبرى دارد و اوست قافله سالار کاروان انسانیت که از راه باطن به سوى خدا سیر مى کند .براى روشن شدن این حقیقت بدو مقدمه زیرین باید توجه نمود.

اول:جاى تردید نیست که به نظر اسلام و سایر ادیان آسمانى یگانه وسیله سعادت و شقاوت (خوشبختى و بدبختى) واقعى و ابدى انسان،همانا اعمال نیک و بد اوست که دین آسمانى تعلیمش مى کند و هم از راه فطرت و نهاد خدادادى نیکى و بدى آنها درک مى نماید.و خداى متعال از راه وحى و نبوت این اعمال را مناسب طرز تفکر ما گروه بشر با زبان اجتماعى خودمان،در صورت امر و نهى و تحسین و تقبیح بیان فرموده و در مقابل طاعت و تمرد آنها،براى نیکوکاران و فرمانبرداران،زندگى جاوید شیرینى که مشتمل بر همه خواستهاى کمالى انسان مى باشد،نوید داده و براى بدکاران و ستمگران زندگى جاوید تلخى که متضمن هر گونه بدبختى و ناکامى مى باشد خبر داده است.

و جاى شک و تردید نیست که خداى آفرینش که از هر جهت بالاتر از تصور ماست،مانند ما تفکر اجتماعى ندارد و این سازمان قراردادى آقایى و بندگى و فرمانروایى و فرمانبرى و امر و نهى و مزد و پاداش در بیرون از زندگى اجتماعى ما وجود ندارد و دستگاه خدایى همانا دستگاه آفرینش است که در آن هستى و پیدایش هر چیز به آفرینش خدا طبق روابط واقعى بستگى دارد و بس.

و چنانکه در قرآن کریم (۱۱) و بیانات پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم اشاره شده دین مشتمل به حقایق و معارفى است بالاتر از فهم عادى ما که خداى متعال آنها را با بیانى که با سطح فکر ما مناسب و با زبانى که نسبت به ما قابل فهم است،براى ما نازل فرموده است.

از این بیان باید نتیجه گرفت که میان اعمال نیک و بد و میان آنچه در جهان ابدیت از زندگى و خصوصیات زندگى هست،رابطه واقعى بر قرار است که خوشى و ناخوشى زندگى آینده به خواست خدا مولود آن است.

و به عبارت ساده تر:

در هر یک از اعمال نیک و بد،در درون انسان واقعیتى به وجود مى آید که چگونگى زندگى آینده او مرهون آن است.

انسان بفهمد یا نفهمد،درست مانند کودکى است که تحت تربیت قرار مى گیرد،وى جز دستورهایى که از مربى با لفظ«بکن و نکن»مى شنود و پیکر کارهایى که انجام مى دهد،چیزى نمى فهمد ولى پس از بزرگ شدن و گذرانیدن ایام تربیت به واسطه ملکات روحى ارزنده اى که در باطن خود مهیا کرده در اجتماع به زندگى سعادتمندى نایل خواهد شد و اگر از انجام دستورهاى مربى نیک خواه خود سرباز زده باشد،جز بدبختى بهره اى نخواهد داشت.

یا مانند کسى که طبق دستور پزشک به دوا و غذا و ورزش مخصوصى مداومت مى نماید وى جز گرفتن و به کار بستن دستور پزشک با چیزى سر و کار ندارد ولى با انجام دستور،نظم و حالت خاصى در ساختمان داخلى خود پیدا مى کند که مبدأ تندرستى و هر گونه خوشى و کامیابى است.

خلاصه انسان در باطن این حیات ظاهرى،حیات دیگرى باطنى (حیات معنوى) دارد که از اعمال وى سرچشمه مى گیرد و رشد مى کند و خوشبختى و بدبختى وى در زندگى آن سرا،بستگى کامل به آن دارد.

قرآن کریم نیز این بیان عقلى را تأیید مى کند و در آیات (۱۲) بسیارى براى نیکوکاران و اهل ایمان حیات دیگر و روح دیگرى بالاتر از این حیات و روشن تر از این روح اثبات مى نماید و نتایج باطنى اعمال را پیوسته همراه انسانى مى داند و در بیانات نبوى نیز به همین معنا بسیار اشاره شده است (۱۳) .دوم:اینکه بسیار اتفاق مى افتد که یکى از ما کسى را به امرى نیک یا بد راهنمایى کند در حالى که خودش به گفته خود عامل نباشد ولى هرگز در پیغمبران و امامان که هدایت و رهبریشان به امر خداست،این حال تحقق پیدا نمى کند ایشان به دینى که هدایت مى کنند و رهبرى آن را به عهده گرفته اند،خودشان نیز عاملند و به سوى حیات معنوى که مردم را سوق مى دهند،خودشان نیز داراى همان حیات معنوى مى باشند،زیرا خدا تا کسى را خود هدایت نکند هدایت دیگران را به دستش نمى سپارد و هدایت خاص خدایى هرگز تخلف بردار نیست.از این بیان مى توان نتایج ذیل را به دست آورد:

۱.در هر امتى،پیغمبر و امام آن امت در کمال حیات معنوى دینى که به سوى آن دعوت و هدایت مى کنند،مقام اول را حایزمى باشند،زیرا چنانکه شاید و باید به دعوت خودشان عامل بوده و حیات معنوى آن را واجدند.

۲.چون اولند و پیشرو و راهبر همه هستند از همه افضلند.

۳.کسى که رهبرى امتى را به امر خدا به عهده دارد چنانکه در مرحله اعمال ظاهرى رهبر و راهنماست در مرحله حیات معنوى نیز رهبر و حقایق اعمال با رهبرى او سیر مى کند (۱۴) .

ائمه و پیشوایان اسلام

به حسب آنکه از فصلهاى گذشته نتیجه گرفته مى شود،در اسلام پس از رحلت پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم در میان امت اسلامى پیوسته امامى (پیشواى منصوب) از جانب خدا بوده و خواهد بود.و احادیث انبوهى (۱۵) از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم در توصیف ایشان و در عددایشان و در اینکه همه شان از قریشند و از اهل بیت پیغمبرند و در اینکه«مهدى موعود»از ایشان و آخرینشان خواهد بود،نقل شده است.

و همچنین نصوص (۱۶) از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم در امامت على علیه السلام که امام اول است وارد شده است و همچنین نصوص قطعى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم و على علیه السلام در امامت دوم و به همین ترتیب گذشتگان ائمه به امامت آیندگانشان نص قطعى نموده اند .

به مقتضاى این نصوص،ائمه اسلام دوازده تن مى باشند و نامهاى مقدسشان به این ترتیب است :

۱. على بن ابى طالب

۲. حسن بن على

۳. حسین بن على

۴. على بن حسین

۵. محمد بن على

۶. جعفر بن محمد

۷.موسى بن جعفر

۸. على بن موسى

۹. محمد بن على

۱۰. على بن محمد

۱۱. حسن بن على

۱۲. مهدى علیهم السلام

پى نوشت:

۱. درباره مطالب مربوط به امامت و جانشینى پیغمبر اکرم (ص) و حکومت اسلامى به این مدارک مراجعه شود:تاریخ یعقوبى،ج ۲،ص ۲۶ الى ۶۱٫سیره ابن هشام،ج ۲،ص ۲۲۳.۲۷۱٫تاریخ ابى الفداء،ج ۱،ص ۱۲۶٫غایه المرام،ص ۶۶۴ از مسند احمد و غیر آن.

۲. براى اثبات خلافت على بن ابیطالب به آیاتى از قرآن استدلال شده و از جمله آنها این آیه است: انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم راکعون

یعنى:«ولى امر و صاحب اختیار شما فقط خدا و رسولش و مؤمنان هستند که نماز مى خوانند و در حال رکوع صدقه و زکات مى دهند»، (سوره مائده،آیه ۵۵)

مفسرین سنى و شیعى اتفاق دارند که آیه مذکور در شأن على بن ابیطالب نازل شده است و روایات کثیرى از عامه و خاصه نیز بر آن دلالت دارد.

ابوذر غفارى مى گوید:روزى نماز ظهر را با پیغمبر خواندیم سائلى از مردم تقاضاى کمک نمود ولى کسى به او چیزى نداد،سائل دستش را به جانب آسمان بلند کرده گفت:خدایا!شاهد باش در مسجد پیغمبر کسى به من چیزى نداد.على بن ابیطالب در حال رکوع بود با انگشتش به سائل اشاره کرد،او انگشتر را از دست آن حضرت گرفت و رفت.

پیغمبر اکرم که جریان را مشاهده مى فرمود سرش را به جانب آسمان بلند کرده عرضه داشت :خدایا!برادرم موسى به تو گفت:خدایا!شرح صدرى به من عطا کن و کارهایم را آسان گردان و زبان گویایى به من بده تا سخنانم را بفهمند و برادرم هارون را وزیر و کمک من قرار بده،پس وحى نازل شد که ما بازوى تو را به واسطه برادرت محکم مى گردانیم و نفوذ و تسلطى به شما عطا خواهیم نمود.خدایا!من هم پیغمبر تو هستم،صدرى برایم عطا کن و کارهایم را آسان گردان و على را وزیر و پشتیبانم قرار بده».

ابوذر مى گوید:هنوز سخن پیغمبر تمام نشده بود که آیه نازل گشت (ذخائر العقبى،تألیف طبرى،ط قاهره،سال ۱۳۵۶،ص ۱۶) حدیث مذکور با اندکى اختلاف در در المنثور،ج ۲،ص ۲۹۳ نیز نقل شده .بحرانى در کتاب غایه المرام،ص ۱۰۳،۲۴ حدیث از کتب عامه و ۱۹ حدیث از کتب خاصه در شأن نزول آیه نقل کرده است.از جمله آیات این آیه است: الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم و اخشون الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الإسلام دینا .

یعنى:«کفار امروز از برچیده شدن دستگاه اسلام نامید شدند پس دیگر از آنان نهراسید ولى از من بترسید.و امروز دین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را براى شما برگزیدم»، (سوره مائده،آیه ۳)

ظاهر آیه این است که:قبل از نزول آیه کفار امیدوار بودند که روزى خواهد آمد که دستگاه اسلام بر چیده شود،ولى خداوند متعال به واسطه انجام کارى آنان را براى همیشه از نابودى اسلام مأیوس گردانیده و همان کار سبب کمال و استحکام اساس دین بوده است و لابد از امور جزئى مانند جعل حکمى از احکام نبوده بلکه موضوع قابل توجه و مهمى بوده که بقاى اسلام مربوط به آن بوده است.

ظاهرا این آیه با آیه اى که در اواخر این سوره نازل گشته بى ربط نباشد: یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس .

یعنى:«اى پیغمبر!موضوعى را که به تو دستور دادیم به مردم ابلاغ کن که اگر ابلاغ نکنى رسالت خدا را انجام نداده اى.و خدا تو را از هر گونه خطرى که متوجه تو باشد در امان خواهد داشت»، (سوره مائده،آیه ۷۲)

این آیه دلالت مى کند که:خدا موضوع قابل توجه و بسیار مهمى را که اگر انجام نگیرد اساس اسلام و رسالت در خطر واقع مى شود به پیغمبر دستور داده ولى از بس با اهمیت بوده پیغمبر از مخالفت و کارشکنى مردم مى ترسیده و به انتظار موقعیت مناسب آن را به تأخیر مى انداخته است،تا اینکه از جانب خدا امر مؤکد و فورى صادر شده که باید در انجام این دستور تعلل نورزى و از هیچ کس نهراسى.این موضوع هم لابد از قبیل احکام نبوده،زیرا تبلیغ یک یا چند قانون نه آن اهمیت را دارد که از عدم تبلیغش اساس اسلام واژگون گردد و نه پیغمبر اسلام از بیان قوانین ترسى داشته است.

این قرائن و شواهد،مؤید اخبارى هستند که دلالت دارند که آیه هاى مذکور در غدیر خم درباره ولایت على بن ابیطالب نازل گشته است.و بسیارى از مفسرین شیعه و سنى نیز آن را تأیید نموده اند.

ابو سعید خدرى مى گوید:پیغمبر در غدیر خم مردم را به سوى على دعوت نموده بازوهاى او را گرفته به طورى بلند کرد که سفیدى زیر بغل رسول خدا نمایان شد،سپس آیه نازل شد: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الإسلام دینا پس پیغمبر فرمود:«الله اکبر،از کامل شدن دین و تمامى نعمت و رضایت خدا و ولایت على بعد از من».

سپس فرمود:«هر کس من صاحب اختیار و متصدى امور او هستم،على صاحب اختیارش مى باشد.خدایا !با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمنى کن.هر کس او را یارى نمود،تو یاریش کن و هر کس او را رها کرد تو نیز او را رها کن».

بحرانى در کتاب غایه المرام،ص ۳۳۶،۶ حدیث از طرق عامه و ۱۵ حدیث از طرق خاصه در شأن نزول آیه نقل کرده است.

خلاصه سخن:دشمنان اسلام که در راه نابودى آن از هیچ کارى خوددارى نمى نمودند و از همه جا مأیوس گشتند فقط به یک جهت امیدوار بودند،آنها فکر مى کردند که چون حافظ و نگهبان اسلام پیغمبر است وقتى از دنیا رفت،اسلام بى قیم و سرپرست مى گردد و نابودى برایش حتمى خواهد بود.ولى در غدیر خم،اندیشه آنان باطل گشت و پیغمبر على را به عنوان سرپرست و متصدى اسلام به مردم معرفى نمود و پس از على هم این وظیفه سنگین و ضرورى به عهده دودمان پیغمبر که از نسل على به وجود مى آیند خواهد بود. (براى توضیح بیشتر رجوع شود به تفسیر المیزان،تألیف استاد علامه طباطبائى،ج ۵،ص ۱۷۷.۲۱۴ و ج ۶،ص ۵۰.۶۴)

«حدیث غدیر»:پیغمبر اسلام بعد از مراجعت از حجه الوداع در غدیر خم توقف نموده مسلمین را گرد آورده پس از اداى خطبه اى على را به ولایت و پیشوائى مسلمین منصوب کرد.

براء مى گوید:در سفر حجه الوداع خدمت رسول خدا بودم،وقتى به غدیر خم رسیدیم دستور داد آن مکان را پاکیزه نمودند سپس دست على را گرفته طرف راست خودش قرار داد و فرمود آیا من اختیار دار شما نیستم؟پاسخ دادند:اختیار ما به دست شما است.پس فرمود:«هر کس من مولا و صاحب اختیار او هستم،على مولاى او خواهد بود،خدایا!با دوست على دوستى و با دشمنش دشمنى کن».

پس عمر بن خطاب به على گفت:این مقام گوارایت باد که تو مولاى من و تمام مؤمنین شدى (البدایه و النهایه،ج ۵،ص ۲۰۸ و ج ۷،ص ۳۴۶٫ذخائر العقبى،تألیف طبرى،ط قاهره،سال ۱۳۵۶،ص ۶۷٫فصول المهمه،تألیف ابن صباغ،ج ۲،ص ۲۳٫خصائص،تألیف نسائى،ط نجف،سال ۱۳۶۹ هجرى ص ۳۱ .بحرانى در کتاب غایه المرام،ص ۷۹ مانند این حدیث را به ۸۹ طریق از عامه و ۴۳ طریق از خاصه نقل کرده است)

«حدیث سفینه»:ابن عباس مى گوید پیغمبر فرمود:«مثل اهل بیت من مثل کشتى نوح است که هر کس در آن سوار شد نجات یافت و هر کس تخلف نمود غرق گشت»، (ذخائر العقبى،ص ۲۰٫الصواعق المحرقه،تألیف ابن حجر،ط قاهره،ص ۱۵۰ و ۸۴٫تاریخ الخلفاء تألیف جلال الدین سیوطى،ص ۳۰۷ .کتاب نور الابصار،تألیف شبلنجى،ط مصر،ص ۱۱۴٫بحرانى در غایه المرام،ص ۲۳۷ حدیث مذکور را به یازده طریق از عامه و هفت طریق از خاصه نقل کرده است)

«حدیث ثقلین»:زید بن ارقم از پیغمبر نقل کرده که فرمود:«گویا خدا مرا به سوى خویش دعوت نموده باید اجابت کنم ولى دو چیز بزرگ و وزین را در بین شما مى گذارم:کتاب خدا و اهل بیتم،مواظب باشید که چگونه با آنها رفتار مى کنید،آن دو امر هرگز از هم جدا نخواهند شد تا اینکه بر کوثر بر من وارد شوند»، (البدایه و النهایه،ج ۵،ص ۲۰۹٫ذخائر العقبى،ص ۱۶٫فصول المهمه،ص ۲۲ خصائص،ص ۳۰ الصواعق المحرقه،ص ۱۴۷٫در غایه المرام،۳۹ حدیث از عامه و ۸۲ حدیث از خاصه نقل شده است)

حدیث ثقلین از احادیث مسلم و قطعى است که به سندهاى بسیار و عبارات مختلفى روایت شده و سنى و شیعه به صحتش اعتراف و اتفاق دارند.از این حدیث و امثالش چند مطلب مهم استفاده مى شود:

۱.چنانچه قرآن تا قیامت در بین مردم باقى مى ماند،عترت پیغمبر نیز تا قیامت باقى خواهند ماند،یعنى هیچ زمانى از وجود امام و رهبر حقیقى، خالى نمى گردد.

۲.پیغمبر اسلام به وسیله این دو امانت بزرگ،تمام احتیاجات علمى و دینى مسلمین را تأمین نموده و اهل بیتش را به عنوان مرجع علم و دانش به مسلمین معرفى کرده اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است.

۳.قرآن و اهل بیت نباید از هم جدا شوند و هیچ مسلمانى حق ندارد از علوم اهل بیت اعراض کند و خودش را از تحت ارشاد و هدایت آنان بیرون نماید.P>

۵.جمیع علوم لازم و احتیاجات دینى مردم در نزد اهل بیت موجود است و هر کس از آنها پیروى نماید در ضلالت واقع نمى شود و به سعادت حقیقى نایل مى گردد،یعنى اهل بیت از خطا و اشتباه معصومند.و به واسطه همین قرینه معلوم مى شود که مراد از اهل بیت و عترت تمام خویشان و اولاد پیغمبر نیست بلکه افراد معینى مى باشند که از جهت علوم دین،کامل باشند و خطا و عصیان در ساحت وجودشان راه نداشته باشد تا صلاحیت رهبرى داشته باشند و آنها عبارتند از على بن ابیطالب و یازده فرزندش که یکى پس از دیگرى به امامت منصوب شدند.چنانچه در روایات نیز به همین معنا تفسیر شده است.از باب نمونه:ابن عباس مى گوید به پیغمبر اکرم گفتم خویشان تو که دوست داشتن آنها واجب است کیانند؟فرمود:«على و فاطمه و حسن و حسین»، (ینابیع الموده،ص ۳۱۱) جابر مى گوید پیغمبر فرمود:«خدا ذریه هر پیغمبرى را در صلب خودش قرار داد ولى ذریه مرا در صلب على قرار داد»، (ینابیع الموده،ص ۳۱۸) .

«حدیث حق»:ام سلمه مى گوید از رسول خدا شنیدم که مى فرمود:«على با حق و قرآن مى باشد و حق و قرآن نیز با على خواهند بود و از هم جدا نمى شوند تا اینکه بر کوثر بر من وارد شوند»، (در غایه المرام،ص ۵۳۹ این مضمون با چهارده حدیث از عامه و ده حدیث از خاصه نقل شده است)

«حدیث منزلت»:سعد بن وقاص مى گوید رسول خدا به على فرمود:«آیا راضى نیستى که تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى باشى جز اینکه بعد از من پیغمبرى نخواهد بود؟»، (البدایه و النهایه،ج ۷،ص ۳۳۹٫ذخائر العقبى،ص .۶۳

فصول المهمه،ص ۲۱٫کفایه الطالب،تألیف گنجى شافعى،ص ۱۴۸.۱۵۴٫خصائص،ص ۱۹. ۲۵٫صواعق،ص ۱۷۷ .در غایه المرام،ص ۱۰۹،صد حدیث از عامه و هفتاد حدیث از خاصه نقل است)

«حدیث دعوت عشیره»:پیغمبر (ص) خویشانش را براى صرف غذا دعوت نمود پس از تناول غذا به آنان فرمود:«من کسى را سراغ ندارم که بهتر از آنچه را که من براى شما آورده ام براى قومش آورده باشد.خدا به من دستور داده که شما را به سویش دعوت کنم پس کیست که در این امر به من کمک کند و برادر و وصى و خلیفه من در بین شما گردد؟»

تمام مردم سکوت کردند ولى على در عین حال که از همه کوچکتر بود عرضه داشت:من وزیر و یار شما مى شوم.پس پیغمبر دست بر گردن او نهاده فرمود:این برادر و وصى و خلیفه من است،باید از او اطاعت کنید.پس آن جماعت از جا حرکت نموده مى خندیدند و به ابو طالب مى گفتند:محمد به تو دستور داد که از پسرت اطاعت کنى (تاریخ ابى الفداء،ج ۱،ص ۱۱۶)

و از اینگونه احادیث زیاد است از جمله حذیفه مى گوید رسول خدا فرمود:« اگر على را خلیفه و جانشین من قرار بدهید.و گمان نمى کنم چنین کارى را انجام بدهید.او را راهنمایى با بصیرت خواهید یافت که شما را به راه راست وادار مى کند»، (حلیله الاولیاء،تألیف ابو نعیم،ج ۱،ص ۶۴٫کفایه الطالب،ط نجف،سال ۱۳۵۶،ص ۶۷)

ابن مردویه مى گوید پیغمبر فرمود:«هر کس دوست دارد حیات و مرگش مانندمن باشد و ساکن بهشت گردد،بعد از من دوست دار على باشد و به اهل بیت من اقتدا کند،زیرا آنها عترت من و از گل من آفریده شده اند و علم و فهم من نصیب آنان گشته پس بدا به حال کسانى که فضل آنها را تکذیب نمایند،شفاعتم هرگز شامل حالشان نخواهد شد»، (منتخب کنز العمال که در حاشیه مسند احمد به چاپ رسیده،ج ۵،ص ۹۴)

۳.البدایه و النهایه،ج ۵،ص ۲۷۷٫شرح ابن ابى الحدید،ج ۱،ص ۱۳۳٫الکامل فى التاریخ،ج ۲،ص ۲۱۷٫تاریخ الرسل و الملوک،تألیف طبرى،ج ۲،ص .۴۳۶

۴.الکامل،تألیف ابن اثیر،ج ۲،ص ۲۹۲٫شرح ابن ابى الحدید،ج ۱،ص .۵۴

۵.شرح ابن ابى الحدید،ج ۱،ص .۱۳۴

۶.تاریخ یعقوبى،ج ۲،ص .۱۳۷

۷.البدایه و النهایه،ج ۶،ص .۳۱۱

۸.سوره انعام،آیه .۸۹

۹.سوره بقره،آیه .۱۲۴

۱۰.سوره انبیا،آیه .۷۳

۱۱.از باب نمونه: و الکتاب المبین انا جعلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون و انه فى ام الکتاب لدینا لعلى حکیم

یعنى:«قسم به این کتاب روشن!ما قرآن را عربى قرار دادیم شاید تعقل کنید. و این قرآن در ام الکتاب نزد ما عالى و حکیم است». (سوره زخرف،آیه ۴)

۱۲.مانند این آیات: و جاءت کل نفس معها سائق و شهید لقد کنت فى غفله من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید .

یعنى:«تمام نفوس با گواه و مأمور در قیامت مبعوث مى گردند (و به آنان گفته مى شود) تو از این زندگى غافل بودى،پس ما پرده غفلت را از دیدگانت برداشتیم و اکنون دیده ات تیز بین شده است»، (سوره ق،آیه ۲۱)

من عمل صالحا من ذکر او انثى و هو مؤمن فلنحیینه حیوه طیبه .

یعنى:«هر کس عمل نیکى انجام دهد و مؤمن باشد،ما او را زنده مى کنیم، زندگى پاکیزه و خوبى»، (سوره نحل،آیه ۹۷)

استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم .

یعنى:«وقتى که خدا و رسول شما را به چیزى دعوت کردند که زنده تان مى کند اجابت کنید»، (سوره انفال،آیه ۲۴)

یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء .

یعنى:«روزى که هر کس هر کار خوب و بدى انجام داده حاضر بیابد»، (سوره آل عمران،آیه ۳۰)

انا نحن نحى الموتى و نکتب ما قدموا و آثارهم و کل شى ء احصیناه فى امام مبین .

یعنى:«ما مردگان را زنده مى کنیم و اعمال و آثارشان را ثبت مى کنیم و همه چیز را در امام مبین احصا کرده ایم»، (سوره یس،آیه ۱۲)

۱۳.از باب نمونه:خداوند متعال در حدیث معراج به پیغمبر مى فرماید: فمن عمل برضائى الزمه ثلاث خصال اعرضه شکرا لا یخالطه الجهل و ذکرا لا یخالطه النسیان و محبه لا یؤثر على محبتى محبه المخلوقین.فاذا احبنى،احببته و افتح عین قلبه الى جلالى و لا اخفى علیه خاصه خلقى و اناجیه فى ظلم الیل و نور النهار حتى ینقطع حدیثه مع المخلوقین و مجالسته معهم و أسمعه کلامى و کلام ملائکتى و أعرفه السر الذین سترته عن خلقى و ألبسه الحیا حتى یستحى منه الخلق و یمشى على الارض مغفورا له و اجعل قلبه واعیا و بصیرا و لا اخفى علیه شیئا من جنه و لا نار و اعرفه ما یمر على الناس فى القیامه من الهول و الشده»، (بحار الانوار،چاپ کمپانى،ج ۱۷،ص ۹)

«عن ابى عبد الله علیه السلام قال استقبل رسول الله صلى الله علیه و آله حارثه بن مالک بن النعمان الانصارى فقال له:کیف انت یا حارثه بن مالک؟ فقال: یا رسول الله مؤمن حقا فقال رسول الله لکل شیى ء حقیقه فما حقیقه قولک؟ فقال یا رسول الله عرفت نفسى عن الدنیا فاسهرت لیلى و اظمأت هو اجرى فکأنى انظر الى عرش ربى و قد وضع للحساب و کأنى انظر الى اهل الجنه یتزاورون فى الجنه و کأنى اسمع عوا اهل فى النار فقال رسول الله:عبد نورالله قلبه»، (وافى،تألیف فیض،جزء سوم،ص ۳۳)

۱۴. و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات

یعنى:«ما آنها را امام قرار دادیم که به وسیله امر ما مردم را هدایت کنند و انجام کارهاى نیک را به آنها وحى کردیم»، (سوره انبیاء،آیه ۷۳)

و جعلنا منهم ائمه یهدون بامرنا لما صبروا

یعنى:«ما بعضى از آنها را امام قرار دادیم تا مردم را به وسیله امر ما هدایت کنند،زیرا آنان صبر کردند»، (سوره سجده،آیه ۳۴)

از اینگونه آیات استفاده مى شود که امام،علاوه بر ارشاد و هدایت ظاهرى، داراى یک نوع هدایت و جذبه معنوى است که از سنخ عالم امر و تجرد مى باشد.و به وسیله حقیقت و نورانیت و باطن ذاتش،در قلوب شایسته مردم تأثیر و تصرف مى نماید و آنها را به سوى مرتبه کمال و غایت ،جذب مى کند (دقت شود)

۱۵.از باب نمونه:«عن جابر بن سمره قال سمعت رسول الله یقول:لا یزال هذا الدین عزیزا الى اثنى عشر خلیفه قال:فکبر الناس و ضجوا ثم قال کلمه خفیه، قلت لابى:یا ابه،ما قال؟قال :کلهم من قریش»، (صحیح ابى داوود،ج ۲،ص ۲۰۷٫مسند احمد،ج ۵،ص ۹۲ و چندین حدیث دیگر قریب به همین مضمون)

«عن سلمان الفارسى قال:دخلت على النبى صلى الله علیه و آله فاذاالحسین على فخذیه و هو یقبل عینیه و یقبل فاه و یقول:انت سید ابن سید و انت امام ابن امام و انت حجه ابن حجه و انت ابو حجج تسعه،تاسعهم قائمهم»،(ینابیع الموده،تألیف سلیمان بن ابراهیم قندوزى،چاپ هفتم،ص ۳۰۸)

۱۶ر.ک:الغدیر،امینى.غایه المرام،سید هاشم بحرانى.اثبات الهداه،محمدبن حسن حر عاملى .ذخائر العقبى،محب الدین احمد بن عبد الله طبرى.مناقب، خوارزمى.تذکره الخواص،سبط ابن جوزى.ینابیع الموده،سلیمان ابراهیم حنفى. فصول المهمه،ابن صباغ.دلائل الامامه،محمد بن جریر طبرى.النص و الاجتهاد،شرف الدین موسوى.اصول کافى،محمد بن یعقوب کلینى،ج ۱٫الارشاد،مفید .

منبع : سید محمد حسین طباطبائى شیعه در اسلام صفحه ۱۷۵

معنا و مراتب امامت

هادی کیست

يشوا يعنى كسى كه پيشرواست، عده ‏اى تابع و پيرو او هستند اعم از آنكه آن پيشوا عادل و راه يافته و درست رو باشد يا باطل و گمراه باشد.قرآن‏هم كلمه امام را در هر دو مورد اطلاق كرده است

معنى امام

كلمه «امام‏» يعنى پيشوا، كلمه «پيشوا» در فارسى، درست ترجمه تحت‏ اللفظى كلمه «امام‏» است در عربى.خود كلمه «امام‏» يا «پيشوا» مفهوم مقدسى ندارد. پيشوا يعنى كسى كه پيشرواست، عده ‏اى تابع و پيرو او هستند اعم از آنكه آن پيشوا عادل و راه يافته و درست رو باشد يا باطل و گمراه باشد.قرآن‏هم كلمه امام را در هر دو مورد اطلاق كرده است.در يك جا مى‏ فرمايد: «و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا» (1) ما آنها را پيشوايان هادى ‏به امر خودمان قرار داديم.در جاى ديگر مى‏گويد: «ائمة يدعون الى النار» (2) پيشوايانى كه مردم را به سوى آتش مى‏خوانند.يامثلا درباره فرعون كلمه‏اى نظير كلمه امام را اطلاق كرده است: «يقدم‏ قومه يوم القيامة‏» (3) كه روز قيامت هم پيشاپيش ‏قومش حركت مى‏كند.پس كلمه امام يعنى پيشوا.ما به پيشواى باطل فعلا كارى نداريم، مفهوم پيشوا را عرض مى‏كنيم.
پيشوايى در چند مورد است كه در بعضى از موارد، اهل تسنن‏ هم قائل به پيشوايى و امامت هستند ولى در كيفيت و شخصش با ما اختلاف دارند.اما در بعضى از مفاهيم امامت،اصلا آنها منكر چنين امامتى هستند نه اينكه قائل به آن هستند و در فردش با ما اختلاف دارند.امامتى كه موردقبول آنها هم هست ولى در كيفيت و شكل و فردش با ما اختلاف دارند، امامت به معنى زعامت اجتماع است كه به همين‏تعبير و نظير همين تعبير از قديم در كتب متكلمين آمده است.خواجه نصير الدين طوسى در تجريد امامت را اين طور تعريف‏ مى‏كند: «رياسة عامة‏» يعنى رياست عمومى.[در اينجا ذكر يك مطلب لازم به نظر مى‏رسد:

شؤون رسول اكرم (صلی الله علیه واله)

پيغمبر اكرم به واسطه ‏آن خصوصيتى كه در دين اسلام بود، در زمان خودشان به حكم قرآن و به حكم سيره خودشان داراى‏ شؤون متعددى بودند، يعنى در آن واحد چند كار داشتند و چند پست را اداره مى‏كردند، اولين پستى كه پيغمبر اكرم از طرف‏ خدا داشت و عملا هم متصدى آن پست بود، همين بود كه پيغامبر بود يعنى احكام‏ و دستورات الهى را بيان مى‏كرد.آيه قرآن مى‏گويد: « ما اتيكم الرسول ‏فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا» (4) آنچه پيغمبر برايتان آورده بگيريد و آنچه نهى كرده[رها كنيد]،يعنى آنچه پيغمبر از احكام و دستورها مى‏گويد، از جانب خدا مى‏گويد.

پيغمبر از اين نظر فقط بيان كننده آن چيزى است‏ كه به او وحى شده.منصب ديگرى كه پيغمبر اكرم متصدى آن بود، منصب قضاست، او قاضى ميان مسلمين بود، چون قضا هم‏از نظر اسلام يك امر گتره‏اى نيست كه هر دو نفرى اختلاف پيدا كردند، يك نفر مى‏تواند قاضى باشد.قضاوت از نظراسلام يك شان الهى است، زيرا حكم به عدل است و قاضى آن كسى است كه در مخاصمات و اختلافات مى‏خواهد به عدل حكم كند.اين‏منصب هم به نص قرآن كه مى‏گويد: «فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت‏و يسلموا تسليما» (5) به پيغمبر تفويض شده و رسول اكرم از جانب خدا حق داشت كه در اختلافات ميان مردم‏قضاوت كند.اين نيز يك منصب الهى است نه يك منصب عادى.عملا هم پيغمبر قاضى بود.منصب سومى كه پيغمبر اكرم رسماداشت و هم به او تفويض شده بود به نص قرآن و هم عملا عهده‏دار آن بود، همين رياست عامه است.

او رئيس و رهبراجتماع مسلمين بود و به تعبير ديگر سائس مسلمين بود، مدير اجتماع مسلمين‏بود.گفته‏اند آيه: «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى‏الامر منكم‏» (6) ناظر به اين جهت است كه او رئيس و رهبر اجتماع شماست، هر فرمانى كه به شما مى‏دهد بپذيريد.
قهرا اينكه مى‏گوييم سه شأن، به اصطلاح تشريفات نيست بلكه‏ اساسا آنچه از پيغمبر رسيده سه گونه است.يك سخن پيغمبر فقط وحى الهى است.در اينجا پيغمبر هيچ‏اختيارى از خود ندارد، دستورى از جانب خدا رسيده، پيغمبر فقط واسطه ابلاغ است، مثل آنجا كه دستورات دينى را مى‏گويد: نماز چنين بخوانيد، روزه‏ چنان بگيريد و…آنجا كه ميان مردم قضاوت مى‏كند، ديگر قضاوتش نمى‏تواند وحى باشد.
دو نفر اختلاف مى‏كنند، پيغمبر طبق موازين اسلام ى‏بين آنها حكومت مى‏كند و مى‏گويد حق با اين است‏ يا با آن.اينجا ديگر اينطور نيست كه جبرئيل به پيغمبر وحى مى‏كندكه در اينجا بگو حق با اين هست‏يا نيست.حالا اگر يك مورد استثنائى باشد مطلب ديگرى است ولى به طور كلى قضاوتهاى‏پيغمبر بر اساس ظاهر است همان طورى كه ديگران قضاوت مى‏كنند، منتها در سطح خيلى بهتر و بالاتر.خودش هم فرمود من مامورم‏كه به ظاهر حكم كنم، يعنى مدعى و منكرى پيدا مى‏شوند و مثلا مدعى دو تا شاهد عادل دارد، پيغمبر بر اساس همين‏ مدرك حكم مى‏كند.

اين حكمى است كه پيغمبر كرده[نه اينكه به او وحى شده باشد]. در شان سوم هم پيغمبر به موجب اينكه سائس‏و رهبر اجتماع است، اگر فرمانى بدهد غير از فرمانى است كه طى آن وحى خدا را ابلاغ مى‏كند.خدا به او اختيار چنين رهبرى راداده و اين حق را به او واگذار كرده است.او هم به حكم اينكه رهبر است كار مى‏كند و لهذا احيانا مشورت مى‏نمايد. ما مى‏بينيم در جنگهاى احد، بدر و در خيلى جاهاى ديگر پيغمبر اكرم با اصحابش مشورت كرد.در حكم خدا نمى‏شودمشورت كرد.

آيا هيچ گاه پيغمبر با اصحابش مشورت كرد كه نماز مغرب را اينطور بخوانيم يا آنطور؟بلكه مسائلى پيش مى‏آمدكه وقتى درباره آنها با او سخن مى‏گفتند، مى‏فرمود اين مسائل به من مربوط نيست، «من جانب الله‏» چنين است و غير از اين‏هم نمى‏تواند باشد.ولى در اين گونه مسائل[يعنى در غير حكم خدا] احيانا پيغمبر مشورت مى‏كند و از ديگران نظرمى‏خواهد.پس اگر در موردى پيغمبر اكرم فرمان داد چنين بكنيد، اين به حكم اختيارى است كه خدا به او داده است.اگرهم در يك مورد بالخصوص وحيى شده باشد، يك امر استثنائى است و جنبه استثنائى دارد نه اينكه در تمام كارها و جزئياتى كه‏پيغمبر به عنوان رئيس اجتماع در اداره اجتماع انجام مى‏داد، به او وحى مى‏شد كه در اينجا چنين كن و در آنجا چنان، و در اين‏گونه مسائل هم پيغمبر فقط پيام‏رسان باشد.پس پيغمبر اكرم مسلما داراى اين شؤون متعدد بوده است در آن واحد.

امامت به معنى رهبرى اجتماع

مساله‏امامت به معنى اولى كه عرض كردم، همين رياست عامه است، يعنى ‏پيغمبر كه از دنيا مى‏رود، يكى از شؤون او كه بلا تكليف مى‏ماند رهبرى اجتماع است.
اجتماع زعيم مى‏خواهد و هيچ كس در اين‏جهت ترديد ندارد.زعيم اجتماع بعد از پيغمبر كيست؟اين است مساله‏اى كه اصل آن را، هم شيعه قبول دارد و هم سنى، هم شيعه قبول‏دارد كه اجتماع نيازمند به يك زعيم و رهبر عالى و فرمانده است و هم سنى، و در همين جاست كه مساله‏خلافت به آن شكل مطرح است.شيعه مى‏گويد پيغمبر(صلی الله علیه واله)رهبر و زعيم بعد از خودش را تعيين كرد و گفت بعد از من زمام‏امور مسلمين بايد به دست على(علیه السلام)باشد و اهل تسنن با اختلاف منطقى كه دارند، اين مطلب را لااقل به شكلى كه شيعه قبول داردقبول ندارند و مى‏گويند در اين جهت پيغمبر شخص معينى را تعيين نكرد و وظيفه خود مسلمين بوده است كه رهبر رابعد از پيغمبر انتخاب كنند.

پس آنها هم اصل امامت و پيشوايى را – كه مسلمين بايد پيشوا داشته باشند – قبول دارند منتها آنهامى‏گويند پيشوا به آن شكل تعيين مى‏شود و شيعه مى‏گويد خير، به آن‏شكل تعيين شد، پيشوا را خود پيغمبر اكرم به وحى الهى تعيين كرد. اگر مساله امامت در همين حد مى‏بود(يعنى سخن‏فقط در رهبر سياسى مسلمين بعد از پيغمبر بود)انصافا ما هم كه شيعه هستيم، امامت را جزء فروع دين قرار مى‏داديم نه اصول دين،مى‏گفتيم اين يك مساله فرعى است مثل نماز.اما شيعه كه قائل به امامت است، تنها به اين حد اكتفا نمى‏كند كه على(علیه السلام)يكى‏از اصحاب پيغمبر، ابو بكر و عمر و عثمان و صدها نفر ديگر حتى سلمان و ابى ذر هم يكى از اصحاب پيغمبر بودند و على(علیه السلام)ازآنها برتر بوده، افضل و اعلم و اتقى و اليق از آنها بوده و پيغمبر هم او را معين كرده بود.نه، شيعه در اين حد واقف ‏نيست، دو مساله ديگر مى‏گويد كه اصلا اهل تسنن به اين دو مساله در مورد احدى قائل نيستند، نه اينكه قائل هستند و ازعلى(علیه السلام)نفى مى‏كنند.يكى مساله امامت به معنى مرجعيت دينى است.

امامت به معنى مرجعيت دينى

گفتيم كه پيغمبر مبلغ وحى بود.مردم وقتى‏مى‏خواستند از متن اسلام بپرسند، از پيغمبر مى‏پرسيدند.آنچه را كه در قرآن نبود از پيغمبر سؤال مى‏كردند.مساله اين است كه‏ آيا هر چه اسلام مى‏خواسته از احكام و دستورات و معارف بيان كند، همان است كه در قرآن آمده و خود پيغمبر هم به عموم مردم‏گفته است، يا نه، آنچه پيغمبر براى عموم مردم گفت قهرا زمان اجازه نمى‏داد كه تمام دستورات اسلام باشد، على(علیه السلام) وصى پيغمبربود و پيامبر تمام كما كيف اسلام و لا اقل كليات اسلام را(آنچه را كه هست و بايد گفته بشود)به على(علیه السلام)گفت و او را به عنوان‏يك عالم فوق العاده تعليم يافته از خود و ممتاز از همه اصحاب خويش و كسى كه حتى مثل خودش در گفته‏اش خطاو اشتباه نمى‏كند و ناگفته‏اى از جانب خدا نيست الا اينكه او مى‏داند، معرفى كرد و گفت ايها الناس!بعد از من در مسائل‏دينى هر چه مى‏خواهيد سؤال كنيد، از وصى من و اوصياى من بپرسيد؟

در واقع در اينجا امامت، نوعى كارشناسى‏اسلام مى‏شود اما يك كارشناسى خيلى بالاتر از حد يك مجتهد، كارشناسى من جانب الله، [و ائمه]يعنى افرادى كه اسلام شناس‏ هستند، البته نه اسلام شناسانى كه از روى عقل و فكر خودشان اسلام را شناخته باشند – كه قهرا جايز الخطا باشند – بلكه‏افرادى كه از يك طريق رمزى و غيبى – كه بر ما مجهول است – علوم اسلام را از پيغمبر گرفته‏اند، از پيغمبر(صلی الله علیه واله)رسيده به‏ على(علیه السلام)و از على(علیه السلام)رسيده به امامان بعد و در تمام ادوار ائمه، علم اسلام يك علم معصوم‏غير مخطئ كه هيچ خطا نمى‏كند، از هر امامى به امامان بعد رسيده است.اهل تسنن براى هيچ كس چنين مقامى قائل نيستند.

پس آنها در اين‏گونه امامت، اصلا قائل به وجود امام نيستند، قائل به امامت نيستند نه اينكه قائل به امامت هستند ومى‏گويند على(علیه السلام)امام نيست و ابوبكر چنين است.براى ابوبكر و عمر و عثمان و به طور كلى براى هيچيك از صحابه چنين‏شان و مقامى قائل نيستند و لهذا در كتابهاى خودشان هزاران اشتباه را از ابوبكر و عمر در مسائل دينى نقل مى‏كنند.ولى‏شيعه امامان خودش را معصوم از خطا مى‏داند و محال است كه به خطايى براى امام اقراركند.[در كتابهاى اهل تسنن مثلا آمده است]ابوبكر در فلان جا چنين گفت، اشتباه كرد، بعد خودش گفت: «ان لى شيطانا يعترينى‏»يك شيطانى است كه گاهى بر من مسلط مى‏شود و من اشتباهاتى مى‏كنم، و يا عمر در فلان جااشتباه و خطا كرد و بعد گفت اين زنها هم از عمر فاضلتر و عالمترند.
مى‏گويند: وقتى كه ابوبكر مرد، خاندان او و از جمله ‏عايشه – كه دختر ابوبكر و همسر پيغمبر بود – گريه و شيون مى‏كردند. صداى شيون كه از خانه ابوبكر بلند شد، عمر پيغام‏داد كه به اين زنها بگوييد ساكت‏شوند.ساكت نشدند.دو مرتبه پيغام داد بگوييد ساكت‏شوند، اگر نه با تازيانه ادبشان مى‏كنم.هى‏پيغام پشت‏سر پيغام.به عايشه گفتند عمر دارد تهديد مى‏كند و مى‏گويد گريه نكنيد.گفت: پسر خطاب را بگوييدبيايد تا ببينم چه مى‏گويد.عمر به احترام عايشه آمد.عايشه گفت: چه مى‏گويى كه پشت‏سر هم پيغام مى‏دهى؟گفت:من از پيغمبر شنيدم كه اگر كسى بميرد و كسانش برايش بگريند، هر چه اينها بگريند او معذب مى‏شود، گريه‏هاى اينها عذاب‏است براى او.عايشه گفت: تو نفهميده‏اى، اشتباه كرده‏اى، قضيه چيز ديگرى است، من مى‏دانم قضيه چيست: يك وقت‏مرد يهودى خبيثى مرده بود و كسانش داشتند براى او گريه مى‏كردند، پيغمبر فرمود در حالى كه اينها مى‏گريند اودارد عذاب مى‏شود.

نگفت گريه اينها سبب عذاب اوست بلكه گفت اينها دارند برايش مى‏گريند ولى نمى‏دانند كه او داردعذاب مى‏شود.اين چه ربطى دارد به اين مساله؟!بعلاوه، اگر گريه كردن بر يت‏حرام باشد، ما گناه مى‏كنيم، چرا خدا يك بيگناه راعذاب كند؟!او چه گناهى دارد كه ما گريه كنيم و خدا او را عذاب كند؟ !عمر گفت: عجب!اينطور بوده مطلب؟! عايشه‏گفت: بله اينطور بوده.عمر گفت: اگر زنها نبودند عمر هلاك شده بود.
خوداهل تسنن مى‏گويند عمر در هفتاد مورد(يعنى در موارد زياد، وواقعا هم موارد خيلى زياد است)گفت: « لو لا على لهلك عمر» .اميرالمؤمنين اشتباهاتش را تصحيح مى‏كرد، او هم به خطايش اقرار مى‏نمود.
پس آنها قائل به چنين امامتى نيستند.ماهيت بحث برمى‏گردد به‏اين معنا كه مسلما وحى فقط به پيغمبر اكرم مى‏شد.ما نمى‏گوييم كه به ائمه(علیهم السلام)وحى مى‏شود.
اسلام را فقط پيغمبر(صلی الله علیه واله)به بشر رساند و خداوند هم آنچه از اسلام‏را كه بايد گفته بشود، به پيغمبر گفت.اينطور نيست كه قسمتى از دستورات اسلام نگفته به پيغمبر مانده باشد.ولى‏آيا از دستورات اسلام نگفته به عموم مردم باقى ماند يا نه؟اهل تسنن حرفشان‏اين است كه دستورات اسلام هر چه بود همان بود كه پيغمبر به صحابه‏اش گفت.

بعد در مسائلى كه در مورد آنها از صحابه هم‏چيزى روايت نشده گير مى‏كنند كه چه كنيم؟اينجاست كه مساله قياس واردمى‏شود و مى‏گويند ما اينها را با قانون قياس و مقايسه‏گرفتن تكميل مى‏كنيم، كه امير المؤمنين در نهج البلاغه مى‏فرمايد يعنى خدا دين ناقص فرستاد كه شما بياييدتكميلش كنيد؟!ولى شيعه مى‏گويد نه خدا دستورات اسلام را ناقص به پيغمبر وحى كرد و نه پيغمبر آنها را ناقص براى مردم بيان كرد.
پيغمبر كاملش را بيان كرد اما آنچه پيغمبر كامل بيان كرد، همه،آنهايى نبود كه به عموم مردم گفت(بسيارى از دستورات بود كه اصلا موضوع آنها در زمان پيغمبر پيدا نشد، بعدهاسؤالش را مى‏كردند)، بلكه همه دستوراتى را كه من جانب الله بود به شاگرد خاص خودش گفت و به او فرمود تو براى مردم بيان كن.
اينجاست كه مساله عصمت هم به ميان مى‏آيد.شيعه‏مى‏گويد همان طور كه امكان نداشت‏خود پيغمبر در گفته خودش عمدا يا سهوا دچار اشتباه شود، آن شاگرد خاص پيغمبر هم‏امكان نداشت كه دچار خطا يا اشتباه شود، زيرا همان گونه كه پيغمبر به نوعى از انواع‏مؤيد به تاييد الهى بود، اين شاگرد خاص هم مؤيد به تاييد الهى بود.
پس اين، مرتبه ديگرى است براى امامت.

امامت به معنى ولايت

امامت، درجه و مرتبه سومى دارد كه اوج مفهوم‏ امامت است و كتابهاى شيعه پر است از اين مطلب، و وجه مشترك ميان تشيع و تصوف است.البته از اينكه مى‏گويم وجه‏مشترك، سوء تعبير نكنيد، چون ممكن است‏شما با حرفهاى مستشرقين در اين زمينه روبرو شويد كه مساله را به همين ‏شكل مطرح مى‏كنند.مساله‏ اى است كه در ميان عرفا شديدا مطرح است و در تشيع نيز از صدر اسلام مطرح بوده و من‏يادم هست كه كربن حدود ده سال پيش در مصاحبه‏اى كه با علامه طباطبايى داشت، از جمله سؤالاتى كه كرد اين بود كه اين مساله‏ را آيا شيعه از متصوفه گرفته‏اند يا متصوفه از شيعه؟مى‏خواست بگويد از ايندو يكى از ديگرى گرفته است.علامه طباطبايى گفتندمتصوفه از شيعه گرفته‏اند، براى اينكه اين مساله از زمانى در ميان شيعه مطرح است كه هنوز تصوف صورتى به خودنگرفته بود و هنوز اين مسائل در ميان متصوفه مطرح نبود، بعدها اين مساله در ميان متصوفه مطرح شده است.پس اگر بنا بشود كه از ايندو يكى ازديگرى گرفته باشد، بايد گفت متصوفه از شيعه گرفته‏اند.
اين مساله، مساله «انسان كامل‏» و به تعبير ديگرحجت زمان است.عرفا و متصوفه روى اين مطلب خيلى تكيه دارند.مولوى مى‏گويد: «پس به هر دورى وليى قائم است‏» در هردوره‏اى يك انسان كامل كه حامل معنويت كلى انسانيت است وجود دارد. هيچ عصر و زمانى از يك ولى كامل – كه آنها گاهى‏از او تعبير به «قطب‏» مى‏كنند – خالى نيست، و براى آن ولى كامل كه انسانيت را به طور كامل دارد مقاماتى قائل‏هستند كه از اذهان ما خيلى دور است.از جمله مقامات او تسلطش بر ضمائر يعنى دلهاست، بدين معنى كه او يك روح كلى‏است محيط بر همه روحها.باز مولوى در داستان ابراهيم ادهم – كه البته افسانه است – در اين مورد اشاره‏اى دارد.او افسانه‏ هارا ذكر مى‏كند به اعتبار اينكه مى‏خواهد مطلب خودش را بگويد.هدف او نقل تاريخ نيست، افسانه‏اى را نقل مى‏كند تا مطلبش رابفهماند.[مى‏گويد]ابراهيم ادهم به كنار دريا رفت و سوزنى را به دريا انداخت و بعد سوزن را خواست.

ماهيها سر از دريا در آوردنددر حالى كه به دهان هر كدامشان سوزنى بود، تا آنجا كه مى‏گويد: دل نگه داريد اى بى حاصلان در حضور حضرت صاحبدلان وتا آنجا كه مى‏گويد آن شيخ(يعنى آن پير)از انديشه آن طرف واقف شد: شيخ واقف گشت از انديشه‏اش شيخ چون شير است و دلها بيشه‏ اش مساله ولايت در شيعه معمولا به آن معناى‏خيلى به اصطلاح غليظش مطرح است، به معنى حجت زمان كه هيچ زمانى خالى از حجت نيست: «و لو لا الحجة لساخت الارض باهلها»يعنى هيچ وقت نبوده و نخواهد بود كه زمين از يك انسان كامل خالى باشد، و براى آن انسان كامل مقامات و درجات‏زيادى قائل‏اند و ما در اغلب زيارتها كه مى‏خوانيم، به چنين ولايت و امامتى اقرار و اعتراف مى‏كنيم، يعنى معتقديم كه ‏امام داراى چنين روح كلى است.

ما در زيارت مى‏گوييم(اين را همه ما هميشه مى‏خوانيم و جزء اصول تشيع است):«اشهد انك تشهد مقامى و تسمع كلامى و ترد سلامى‏» (تازه ما براى مرده‏اش مى‏گوييم.البته از نظر ما مرده و زنده او فرقى ندارند،چنين نيست كه زنده‏اش اينطور نبوده و فقط مرده‏اش اينطور است). من گواهى مى‏دهم كه تو الآن وجود مرا در اينجا حس و ادراك مى‏كنى، من اعتراف مى‏كنم‏كه تو سخنى را كه من الآن مى‏گويم: «السلام عليك يا على بن موسى الرضا» مى‏شنوى، من اعتراف مى‏كنم و شهادت‏مى‏دهم كه سلامى را كه من به تو مى‏كنم: «السلام عليك‏» تو به من جواب مى‏دهى.اينها را هيچ كس براى هيچ مقامى‏قائل نيست.اهل تسنن(غير از وهابيها) فقط براى پيغمبر اكرم قائل هستند و براى غير پيغمبر براى احدى در دنيا چنين‏علو روحى و احاطه روحى قائل نيستند.ولى اين مطلب جزء اصول مذهب ما شيعيان است و هميشه هم آن را مى‏گوييم.
بنابراين، مساله امامت‏سه درجه پيدا مى‏كند و اگر اينهارا از يكديگر تفكيك نكنيم، در استدلالهايى كه در اين مورد هست دچار اشكال مى‏شويم.لهذا تشيع هم مراتبى دارد.بعضى‏ از شيعيان فقط قائل به امامت به همان معنى رهبرى اجتماعى‏اند، مى‏گويند پيغمبر(ص)على(علیه السلام)را تعيين كرده بودبراى رهبرى بعد از خود و ابوبكر و عمر و عثمان بيجا آمدند.همين مقدار شيعه هستند و در آن دو مساله ديگر يا اعتقاد ندارند ويا سكوت مى‏كنند.بعضى ديگر، مرحله دوم را هم قائل هستند ولى به مرحله سوم نمى‏رسند.مى‏گويند مرحوم آقاسيد محمد باقر درچه‏ اى، استاد آقاى بروجردى در اصفهان منكر اين مرحله سوم بوده، تا مرحله دوم پيش مى ‏آمده ولى از آن‏ بيشتر اعتقاد نداشته است.اما اكثريت‏ شيعه و علماى شيعه مرحله سوم را هم اعتقاد دارند.
ما اگر بخواهيم وارد بحث امامت بشويم‏ بايد در سه مرحله بحث كنيم: امامت در قرآن، امامت در سنت و امامت به حسب حكم عقل.در مرحله اول بايد ببينيم آيا آيات قرآن‏در باب امامت دلالت بر امامتى كه شيعه مى‏گويد دارد يا نه؟و اگر دلالت دارد، آيا فقط امامت به معنى رهبرى سياسى و اجتماعى‏را مى‏گويد يا امامت به معنى مرجعيت دينى و حتى امامت به معنى ولايت معنوى را هم مى‏گويد؟از اين كه فارغ ‏شديم بايد وارد بحث امامت در سنت بشويم، ببينيم كه در سنت پيغمبر(صلی الله علیه واله) راجع به امامت چه آمده؟بعد مساله را از نظر عقلى ‏تجزيه و تحليل كنيم كه عقل در هر يك از سه مرحله امامت چه چيز را قبول مى‏كند؟آيا مى‏گويد از نظر رهبرى اجتماعى‏ حق با اهل تسنن است و جانشين پيغمبر(ص)بايد به وسيله شوراى مردم انتخاب شود يا اينكه پيغمبر جانشين‏خود را تعيين كرده است؟همين طور در آن دو تاى ديگر عقل چه مى‏گويد؟

حديثى در باب امامت

قبل از ذكر آيات قرآن در باب امامت، حديث معروفى‏ را برايتان عرض مى‏كنم كه آن را هم شيعه روايت كرده است و هم سنى. معمولا حديثى را كه مورد اتفاق شيعه وسنى باشد، نمى‏شود كوچك شمرد زيرا وقتى هر دو فريق از دو طريق روايت مى‏كنند، تقريبا نشان دهنده ‏اين است كه پيغمبر اكرم يا امام قطعا اين مطلب را فرموده است.
البته عبارتها كمى با هم فرق مى‏كنند ولى مضمون آنها تقريبايكى است.اين حديث را ما شيعيان اغلب به اين عبارت نقل مى‏كنيم: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة‏جاهلية‏» (7) هر كس بميرد و پيشواى زمان خود را نشناسد، مرده است از نوع مردن زمان جاهليت.اين، تعبير خيلى‏ شديدى است چون در زمان جاهليت مردم اصلا مشرك بودند و حتى توحيد و نبوت هم نداشتند.اين حديث در كتب شيعه ‏زياد آمده و با اصول شيعه هم صد در صد قابل انطباق است.در كافى كه معتبرترين كتاب حديث‏شيعه مى‏باشد، اين‏حديث هست.

عمده اين است كه اين حديث در كتابهاى اهل تسنن هم هست.آنها در روايتى به اين عبارت نقل كرده‏اند: «من مات بغير امام مات‏ميتة جاهلية‏» (8) هر كس بدون امام بميرد، مانند اين است كه در جاهليت مرده است.عبارت ديگرى كه نقل كرده ‏انداين است: «من مات و ليس فى عنقه بيعة مات ميتة جاهلية‏» آن كه بميرد و در گردن او بيعت‏يك امام نباشد، مردنش از نوع‏مردن جاهليت است.به عبارتى هم كه شيعه نقل مى‏كند، سنيها زياد نقل كرده‏اند.عبارت ديگر: « من مات و لا امام له مات‏ ميتة جاهلية‏» .اين عبارتها خيلى زياد است و نشان دهنده اهتمام زياد پيغمبر اكرم به مساله امامت است.

كسانى‏كه امامت را تنها به معنى رهبرى اجتماعى مى‏دانند، مى‏گويندببينيد پيغمبر اكرم به مساله رهبرى تا كجا اهميت داده كه معتقد شده است اگر امت رهبر وپيشوا نداشته باشد، اصلا مردنش مردن جاهلى است، براى اينكه صحيح تفسير كردن‏و صحيح اجرا كردن دستورات اسلامى بستگى دارد به اينكه رهبرى، رهبرى درستى باشد.

پی نوشت ها:
1.انبياء/73.
2.قصص/41.
3.هود/98.
4.حشر/7.
5.نساء/65: [نه چنين است، قسم به خداى‏تو كه اينان به حقيقت اهل ايمان نمى‏شوند مگر آنكه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاكم كنند و آنگاه به‏هر حكمى كه كنى هيچ‏گونه اعتراضى در دل نداشته و كاملا از دل و جان تسليم فرمان تو باشند.]
6.نساء/59.
7.دلائل الصدق، ص 6 و 13.
8. مسند احمد.
منبع:مجموعه آثار، جلد 4، صفحه 842
نويسنده:استاد شهيد مرتضى مطهرى
 

 

 

 

برهان امكان اشرف و اثبات امامت

جانشین برهانی

یكی‌ از ادله‌ی‌ نیاز عالم‌ و آدم‌ به‌ امام معصوم منصوب، (قاعده‌ی‌ لطف)١.است که رهاورد آن، پاسخ‌ به آخرین‌ و مهم‌ترین‌ شبهات، و اثبات‌ كارامدی‌ آن‌ بر تامین‌ مدعا بود (نیاز همیشگی‌ به‌ امام‌ و پاسخ‌ مثبت‌ خداوند به‌ آن‌ نیاز). ‌این‌ نوشتار، بر آن‌ است‌ تا یكی‌ دیگر از ادله‌ای‌ را كه‌ بر مدعای‌ مذكور اقامه‌ شده‌ و یا واجد شایسته‌گی‌ آن‌ است، بدون‌ گرایش‌ به‌ سمت‌ و سوی‌ خاصی، نقد و بررسی‌ كند، و نتیجه‌ی‌ آن‌ را پیش‌ روی‌ دانش‌پژوهان‌ این‌ رشته‌ قرار دهد

اشاره:

يكي‌ از ادلّه‌ي‌ نياز عالم‌ و آدم‌ به‌ امامِ معصومِ منصوب، (قاعده‌ي‌ لطف)1.است که رهاورد آن، پاسخ‌ به آخرين‌ و مهم‌ترين‌ شبهات، و اثبات‌ كارامدي‌ آن‌ بر تاءمين‌ مدّعا بود (نياز هميشگي‌ به‌ امام‌ و پاسخ‌ مثبت‌ خداوند به‌ آن‌ نياز).
‌اين‌ نوشتار، بر آن‌ است‌ تا يكي‌ ديگر از ادّله‌اي‌ را كه‌ بر مدعاي‌ مذكور اقامه‌ شده‌ و يا واجد شايسته‌گي‌ آن‌ است، بدون‌ گرايش‌ به‌ سمت‌ و سوي‌ خاصّي، نقد و بررسي‌ كند، و نتيجه‌ي‌ آن‌ را پيش‌ روي‌ دانش‌پژوهان‌ اين‌ رشته‌ قرار دهد.2

قاعده‌ي‌ امكان‌ اشرف‌

پيش از آغاز بحث يادآوري نكته‌ي زير لا‌زم مي‌نمايد:
‌مراد از وجود امام، امامت‌ عام‌ است‌ كه‌ شامل‌ رسول‌ و نبيّ هم‌ مي‌شود و از آن‌ جا كه‌ ختم‌ نبوّت، قطعي‌ و مسلّم‌ است، بيش‌ترين‌ هدف، اثبات‌ مقام‌ امامت، بعد از ختم‌ رسالت، و در نهايت، استمرار اين‌ وجود مبارك‌ تا پايان‌ عالَم‌ بشريّت‌ است.
‌امامي‌ كه‌ به‌ اذن‌ خداوند و اقتضاي‌ مقام‌ خليفه‌ الهي، تصرّف‌ در عالم‌ تكوين‌ دارد3 و در درجات‌ بالايي‌ اقليم‌ وجود، وطن‌ دارد، بيش‌ترين‌ كارش‌ هدايت‌ موجودات‌ امكاني‌ به‌ سوي‌ آفريدگارشان‌ است. هدايت‌ تشريعي‌ و رهبري‌ سياسي‌ جامعه، تنها، گوشه‌ي‌ از وظايف‌ او است.4 مراد از امام، امامت‌ شخصي‌ و يا حاكم‌ سياسي‌ جامعه‌ي‌ اسلامي‌ نيست؛ زيرا، برهان‌ عقلي‌ بر امور جزئي‌ اقامه‌ نمي‌شود5، هر چند وقتي‌ برهان، نياز عمومي‌ موجودات‌ را به‌ چنان‌ وجودي، ثابت‌ كرد، همان‌ برهان‌ و عقل‌ مي‌گويند، چنان‌ موجودي‌ را با چنان‌ ويژگي‌هايي‌ (عصمت‌ و هدايت‌ تكويني‌ و…)، جزء وحي، كسي‌ نمي‌شناسد، پس‌ وحي، حتماً، اقدام‌ به‌ معرّفي‌ آن‌ كرده‌ است.

تفاوت‌ دو قاعده‌

(لطف، امكان‌ اشرف)
‌قاعده‌ي‌ لطف. بيش‌تر به بُعد اجتماعي‌ و حكومتي‌ و هدايت‌ تشريعي‌ و ظاهري‌ امام‌ نگاه‌ مي‌كرد، در حالي‌ كه‌ قاعده‌ي‌ امكان‌ اشرف، بيش‌ترين‌ نگاه‌اش‌ به‌ بُعد وجودي، تكوييني‌ و باطني‌ امام‌ است.
‌از ويژگي‌هاي‌ مهم‌ اين‌ برهان، اين‌ است‌ كه‌ همراه‌ با اثبات اصلِ وجود امام، استمرار وجود مبارك‌ او را در گستره‌ي‌ عالم‌ بشريّت‌ تا آخرين‌ فرد انساني‌ نيز ثابت‌ مي‌كند.6
امكان‌ اشرف، با نگاه‌ به‌ كلّ هستي، ساختمان‌ آن‌ را به‌ گونه‌ي‌ مي‌يابد كه‌ جايگاه‌ وجود امام، ذاتاً، پيش‌ از ساير انسان‌ها است، در حالي‌ كه‌ قاعده‌ي‌ لطف، با نگاهي‌ به‌ هستي‌ آفريدگار و ذات‌ و صفات‌ كمالي‌ او، در مي‌يابد كه‌ لازمه‌ هدف‌مندي‌ خلقت‌ و تكليف، وجود حتمي‌ و مستمر امام‌ است.
پيشينه‌
‌سرنخ‌ و ريشه‌هاي‌ اين‌ قاعده، در سخنان‌ ارسطو به‌ چشم‌ مي‌خورد7. حكماي‌ اشراقي، توجّه‌ خاصي‌ به‌ آن‌ كرده‌اند. اين‌ قاعده، بعداً به‌ دست‌ حكماي‌ مشّاء رسيد و برهاني‌ شد.
‌شيخ‌ الرئيس8، شيخ‌ اشراق9، ميرداماد10، ملاصدراي‌ شيرازي11 ملاهادي‌ سبزواري12 علامه‌ي‌ طباطبائي13 در باره‌ي‌ اين‌ قاعده‌ سخن‌ گفته‌اندو شبهات وارد بر آن‌ را پاسخ‌ داده‌اند و گاهي‌ نيز بر استحكام‌ آن‌ براهيني‌ آورده‌اند.
‌پس‌ آواي‌ اين‌ قاعده، در گستره‌ي‌ فلسفه‌ي‌ قديم‌ يونان‌ و حكمت‌ مشّاء و اشراق‌ و متعاليه، طنين‌ انداخته، براي‌ دانشمندان‌ فلسفي‌ و عرفاني‌ و كلامي، دل‌ربايي‌ كرده‌ و در اوج‌ مباحث‌ عمده‌ي‌ علوم‌ عقلي‌ و نقلي‌ آشيانه‌ كرده‌ است.
‌طرح‌ موضوع‌ امكان‌ اشرف‌ در انديشه‌ي‌ فلسفي‌ اسلامي، از ديدگاه‌ تاريخي، به‌ ابن‌ سينا بر مي‌گردد. بي‌آن‌كه‌ وي‌ آن‌ را به‌ صورت‌ قاعده‌ي‌ در آورد و مانند مسئله‌اي‌ مستقل، به‌ آن‌ بپردازد و يا آن‌ را در پاسخگويي‌ به‌ مسائل‌ ديگر، به‌ كاربرد او، بعد از بيان‌ مفاد قاعده، آن‌ را به‌ ارسطو‌ نسبت‌ مي‌دهد14.
‌صد و اندي‌ سال‌ پس‌ از او، شيخ‌ اشراق، صريحاً، اصل‌ قاعده‌ را به‌ ارسطو باز مي‌گرداند.
‌صدر المتألهين، چهارصد و اندي‌ سال‌ پس‌ از شيخ‌ اشراق، عين‌ عبارات‌ او را به‌ كاربرد و به‌ تفصيل‌ قاعده‌ پرداخت‌ و طبق‌ گفته‌ي‌ خودش‌ به‌ قاعده‌ي‌ ديگري‌ نيز دست‌ يافت‌( امكان‌ اخس)15
‌از اين‌ گزارش، اهميّت‌ تلاش‌ پيگير دانشمندان‌ اسلامي‌ در حفظ‌ و گسترش‌ و نوآوري‌ دانش‌ فلسفه‌ و تمدن، آشكار مي‌شود.

تقرير و مفاد
ارسطو: 16
‌ابن‌ سينا: 17.
‌سهروروي: 18.
‌متأخّرين:
رحيم لطيفى

بررسی امامت در کتاب محاسن

ولایت برقی

هر یک از این کتاب‏‌ها شامل ابواب متعددی است، بدین سان که اولین کتاب القراین شامل ١١ باب و مشتمل بر ۵١ حدیث؛ کتاب دوم، ثواب الاعمال مشتمل در ۷۰ باب؛ کتاب چهارم، الصفوه و النور و الرحمه مشتمل بر ۲۰۳ روایت رد ۴۷ باب؛ کتاب پنجم، مصابیح الظلم مشتمل بر ۴۷۳ روایت در ۴۹ باب؛ کتاب ششم، العلل شامل ١۳۰ روایت در یک باب؛ کتاب هفتم، السفر دارای ١۶۳ روایت در ۳۹ باب؛ کتاب هشتم، المآکل ١۰١١ حدیث، تنظیم شده در ١۲۷ باب؛ کتاب نهم، الما دارای ١١۹ روایت در ۲۰ باب؛ کتاب دهم، المنافع مشتمل بر ۳۳ روایت در ۶ باب؛ و آخرین کتاب یعنی المرافق دارای ١۷۸ روایت

چکیده

کتاب محاسن نوشته‌ی احمد بن محمد بن خالد برقی از قدیمی‌ترین منابعی روایی شیعی به شمار می‌رود که دربردارنده‌ی مباحث فقهی و اعتقادی فراوانی است. از جمله‌ی مباحث مطرح در این کتاب، مبحث امامت است که مورد عنایت ویژه از سوی نویسنده‌ی آن بوده است. این نوشتار بر آن است تا گزارشی از کتاب یادشده ارائه کند تا در پرتو آن با مباحثی که در آن عصر مورد دغدغه‌ی عالمان دین بوده، آشنا شده و از سوی دیگر پاسخگوی شبهاتی باشد که با رویکردی تاریخی نظام عقیدتی تشیع را مورد هدف قرار داده‌اند. بر اساس مهم‌ترین یافته‌های این تحقیق، برقی مسائل متعددی را در حوزه‌ی امامت مطرح کرده که نشان از نگاه فخیم وی به این مسئله داشته است.

مقدمه

امروزه شبهات فراوانی با رویکرد تاریخی بر عقاید شیعی وارد می‌شود که پاسخ‌گویی به ایشان نیازمند به تتبعات تاریخی دارد. اینکه آموزه‌های اعتقادی شیعیان در دوران معاصر آیا عقایدی نوظهور هستند یا آنکه در طول تاریخ از جمله دوران حضور معصومان علیهم السلام نیز مورد اعتقاد بوده است، شبهه‌ایست که عدم پاسخ‌گویی به آن، مشکلات فراوانی به بار خواهد آورد.

بی‌گمان پاسخ به شبهاتی از این دست، با ارائه‌ی برهان و دلیل امکان‌پذیر نخواهد بود، بلکه نیازمند مراجعه‌ی به متون کلامی و اعتقادی در دوران نخستین تشیع و واکاوی در آنها می‌باشد.

از سوی دیگر ترسیم سیمای آموزه‌های اعتقادی در متون نخستین تشیع می‌تواند بیان‌گر مرام‌نامه و اعتقادنامه‌ی علمای شیعه در آن دوران باشد. در این راستا اصل امامت یکی از اصول مهمی است که از دیرباز مورد توجه‌ی دانشمندان شیعی بوده و موجب تمایز میان اهل سنت و تشیع به شمار آمده است.

کتاب محاسن برقی از معدود کتاب‌های به‌جای مانده از نیمه‌ی دوم قرن سوم هجری است که مباحث فراوانی را در خود جای داده که از جمله‌ی‌ آنها مسئله‌ی‌ امامت است.

در این نوشتار سعی شده تا تصویر و گزارشی از مبحث « امامت» از کتاب «محاسن» ارائه شود.

احمد بن محمد بن خالد برقی و محاسن

بر اساس گزارش منابع رجالی شیعه دوازده امامی، برقی (274ق) از تبار موالی خاندان «اشعری» بود. به نظر می رسد خود این خاندان گرایش های دیرینه‌ای به تشیع داشته اند. بر اساس نظر نجاشی (م 450 ق / 58- 1059 م) و طوسی (م 460 ق / 1067 م)، این خانواده اصالتاً کوفی بودند و جد بزرگ محمد، یعنی محمد بن علی، در پی شکست قیام زید بن علی (م 114 ق / 732 م یا 117 ق / 735 م) که در سال 122 ق / 740 م در کوفه، علیه بنی امیه به راه افتاده بود، به زندان افتاد. خالد، که در آن زمان بسیار جوان بود، همراه پدرش به «بَرق‌رود» روستای کوچکی نزدیک قم، گریخت.

محمد، که نسبت «برقی» او بیانگر این است که او در آن جا به دنیا آمده، به عنوان «مولای ابوموسی اشعری» و غلام او شناخته می شود. خانواده ابوموسی پس از شکست قیام مختار در کوفه در سال (66 ق / 685 م) یعنی قریب شش دهه پیش از ورود خالد و پدرش به قم، وارد این شهر شدند.[1] طبق گفته خود احمد، پدر او یکی از اصحاب امام هفتم، موسی کاظم (علیه السلام) بود[2] و هم احمد و هم طوسی او را در زمره اصحاب امام هشتم علی بن موسی الرضا (علیه السلام) و امام نهم محمد بن علی می دانند. وی همچنین به عنوان کاتب و راوی احادیث شناخته شده است[3]. خود احمد از اصحاب امام نهم و امام دهم علی بن محمد (علیهم الاسلام) بود[4]. او همچنین راوی حدیث و نویسنده یک کتاب مرجع رجالی معروف و کتاب محاسن است.[5]

جناب نجاشی محمد را «ضعیف در حدیث» توصیف کرده و هرچند وی احمد را «ثقه» دانسته، اما گفته است: احمد احادیثی را از راویان ضعیف نقل کرده است.[6] طوسی می گوید: گرچه احمد ثقه است، اما وی از راویان ضعیف روایت کرده است.[7]

طبق نظر «ابن غضائری» (اوایل قرن پنجم ق / یازدهم م) ، قمی ها به خاطر نقل حدیث از راویان ضعیف، برقی را لعن کردند و احمد بن محمد بن عیسی اشعری وی را از قم اخراج کرد. با این حال، ابن غضائری به این نکته نیز اشاره می کند که برقی بعداً به بازگشت به شهر ترغیب شد و اشعری از او عذرخواهی کرد.[8]

اما در باب کتاب محاسن، این کتاب مجموعه ای است از احادیث، که گفته شده بین یک ششم تا یک هفتم آن باقی مانده است.

2705 حدیث موجود در نسخه چاپ شده محاسن، در یازده کتاب تنظیم شده اند. (اشارات متعدد به «کتاب های» محاسن به همین دلیل است.) هر یک از این کتاب ها شامل ابواب متعددی است، بدین سان که اولین کتاب القرائن شامل 11 باب و مشتمل بر 51 حدیث؛ کتاب دوم، ثواب الاعمال مشتمل در 70 باب؛ کتاب چهارم، الصفوة و النور و الرحمة مشتمل بر 203 روایت رد 47 باب؛ کتاب پنجم، مصابیح الظلم مشتمل بر 473 روایت در 49 باب؛ کتاب ششم، العلل شامل 130 روایت در یک باب؛ کتاب هفتم، السفر دارای 163 روایت در 39 باب؛ کتاب هشتم، المآکل 1011 حدیث، تنظیم شده در 127 باب؛ کتاب نهم، الماء دارای 119 روایت در 20 باب؛ کتاب دهم، المنافع مشتمل بر 33 روایت در 6 باب؛ و آخرین کتاب یعنی المرافق دارای 178 روایت در 16باب است.

1.معرفت امام

در بحث اهمیت و ضرورت شناخت و معرفت امام در کتاب الصفوة باب 19، بابی تحت عنوان «معرفة» را به این بحث اختصاص داده است. این باب مشتمل بر 6 روایت است.

در اولین روایت که از ابی بصیر روایت شده در ذیل آیه «و من یوتی الحکمة فقد أوتی خیراً کثیراً» از حکمت تعبیر به طاعت خدا و معرفت امام شده است. [9]در دومین و سومین روایت که به ترتیب از زراره و بکّار بن ابی بکر الحضرمی روایت شده است که عاقبت سرنوشت کسی که نسبت به امام معرفت داشته باشد را به تصویر کشیده است. [10]

و در حدیث دیگری از همین باب که از پدرش نقل کرده است در ذیل آیه شریفه «و لتکبّرو الله علی ما هدیکم و لعلّکم تشکرون» شکر در این آیه به معنای معرفت دانسته شده است. [11]

همچنین در باب دیگری از همین کتاب به نام باب تزکیه که شامل 6 روایت است، به اهمیت شناخت و معرفت نسبت به ائمه اطهار علیهم السلام پرداخته است. برای مثال در روایتی که از طریق فضیل بن یسار نقل شده آمده است که کسی که بمیرد، در حالی که عارف به امامش باشد مانند کسی است که با حضرت قائم (عج) در گروه یارانش باشد[12].

بنابر این جناب برقی با استفاده از روایات متعدد ضرورت شناخت امام را توصیه و یادآور می‌شود.

در سوی مقابل، ایشان در باب عدم معرفت و شناخت امام و نکوهش آن از کتاب عقاب الأعمال باب «عقاب من لم یعرف إمامه،» به روایاتی از این باب استناد کرده است. این باب شامل سه روایت است.

در روایت اول که از ذریح بن ابی حمزه نقل شده است. امام را مفروض طاعة معرفی کرده و بر این نکته تأکید کرده که هر کس او را انکار کند و نشناسد به مرگ یهودی مرده است. [13]

در روایت دوم از عیسی بن السری أبی الیسع روایت شده که هر کس بمیرد و امام خود را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است. هر کس او را انکار کند و نشناسد به مرگ یهودی مرده است.

در روایت سوم از محمد بن مسلم روایت شده که مرگ کسی که به امام خود معرفت ندارد مرگی همراه با کفر و نفاق دارد. [14]

وی همچنین از همین کتاب، باب «عقاب من انکر آل محمد (ص)» در دو روایت  بحث عدم معرفت و جهل به امام را مطرح می کند. وی در اولین روایت از معلی بن خنیس آورده است که شخصی را توصیف می کند که 100 سال بندگی خدا را بین رکن و مقام انجام داده و روزها را روزه گرفته و شب ها را به عبادت پرداخته است به گونه ای که حجاب ها از برابر چشم هایش برداشته شده است ولی جاهل به حق ائمه اطهار (علیهم السلام) باشد، برای او نزد خدا ثوابی نیست.

و در روایت دوم از میسر نقل شده است که کسی که حق ائمه را نشناسد، خدا از او هیچ چیزی را قبول نمی کند. [15]

بنابر این جناب برقی، در باب معرفت امام بر این باور است که معرفت و شناخت امام، شرط قبولی اعمال نزد خداست؛ ضمن آنکه برای مردم عذری برای شناختن و عدم معرفت نسبت به امام نیست.

2.امام جور

جناب برقی در بحث لزوم اطاعت از امام حق و نهی از اطاعت از امام جور (جائر)،‌ چهار روایت در کتاب عقاب الأعمال باب «عقاب من اتخذ امام جور» نقل می‌کند. دو روایت از چهار روایت از محمد بن مسلم روایت شده که در آن ائمه جور و پیروانش از دین خدا خارج بوده و گمراه هستند. [16]

در حدیث دیگر، از حبیب السجستانی نقل شده که امامت امام جائر و ستم کار را نکوهش کرده و اطاعت از آن را نهی کرده است. [17]

جناب برقی با استناد به روایات یادشده، بر این باور است که اگر قومی از امام جائر اطاعت کنند،  اگر چه نیکوکار و با تقوا باشند مورد عذاب خدا قرار می گیرند. از این رو، نیکی عمل و تقوا به تنهایی عمل امت را در برابر فرمانبرداری و اطاعت امام ستم کار توجیه نمی کند و این به معنای سلب مسئولیت از آن ها در حاکم شدن امام معصیت کار و اطاعت از وی نیست.

3.اقرار به امامت امام

جناب برقی در باب 29 از کتاب الصفوة، اهمیت اقرار به امامت ائمه را بیان می کند. این باب شامل دو روایت است که به ترتیب از طریق موسی بن بکر و ربعی بن عبدالله نقل شده است. ایشان در این دو روایت، اقرار به امامت را به معنای بودن در بهشت معنا می کند و این که شیعیان باید از خدا بخواهند که این نعمت بزرگ را از آنان سلب نکند و آن ها را از بهشت خارج نکند و این که مقِّر به امامت از آتش دوزخ در امان است. [18]

4.ولایت امام

جناب برقی عنایتی خاص به مسئله‌ی ولایت امامان معصوم علیهم السلام دارد. وی در باب 78 از کتاب «ثواب الأعمال» با عنوان «ثواب من تولّی آل محمد(ص)» و باب 79 با عنوان «ثواب من مات مع ولایة آل محمد (ص)» به این مسئله پرداخته است.

همچنین در باب دهم از کتاب الصفوة، عنوانی مستقل با نام «ولایة» مطرح و سه روایت نقل می‌کند. در دو روایت آن که مربوط به تفسیر آیه «إلاَّ مَن تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهتَدَی»[19] است، از هدایة تعبیر به ولایت شده است.

در ادامه از همین کتاب در باب قبول عمل، از طریق ابی بصیر در ذیل آیات «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنوُا ارکَعُوا وَ اسجُدوا وَ اعبُدوُا رَبَّکُم وَ افعَلُوا الخَیرَ لَعَلَّکُم تُفلِحُونَ وَ جاهِدُوا فِی اللهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجتَبَاکُم وَ ما جَعَلَ عَلَیکُم فِی الدّینِ مِن حَرَج[20].» شرط پذیرش و قبولی اعمال را منوط به ولایت ائمه اعلام می دارند.[21]

همچنین در کتاب مصابیح الظُلم در باب نسبتاً مفصلی به نام الشرایع (باب 46)، در 13 حدیث ولایت را اساس و بنیان اسلام معرفی کرده است که به خصوص در سه روایت که به ترتیب از ابوحمزه ثمالی،[22] زراره[23]  ابی بصیر[24] نقل شده است، ولایت، ا از نماز و زکات و روزه و … برتر معرفی شده است.

بنابراین می‌توان با استناد به احادیث یادشده جناب برقی را بر این باور دانست که در دیدگاه ایشان، اولا ولایت، جزء و اساس اسلام است؛ به‌گونه‌ای که بدون ولایت ایمانی وجود ندارد؛ ثانیا شرط قبولی دیگر اعمال داشتن ولایت ائمه است؛ زیرا ولایت کلید سایر اعمال و ولی (امام) راهنما و دلالت کننده بر آن هاست؛ ثالثا ولایت افضل اعمال است.

5.خلقت امام

ایشان در بحث از خلقت ائمه به روایتی که از طریق ابوحمزه ثمالی روایت شده بهره برده اند. این روایت در کتاب الصفوة و در باب 2 (خلق مومن از علیّین) مطرح شده است، مبنی بر این که خلقت ائمه از اعلی علیّین است. بدون این که تعریفی از آن ارائه دهد، تنها در ادامه، به آیه‌ی شریفه ذیل اشاره کرده است: [25] «کَلاَّ إنَّ کِتابَ الأَبرارِ لَفی عِلّیّین. وَ مَا اَدریکَ مَا عِلِّیوُنَ. کِتابٌ مَرقُومٌ. یَشهَدُهُ المُقَرَّبون.»[26]

6.علم امام

جناب برقی در (ح 31/ص 316) از باب المعرفة در کتاب مصابیح الظلم، بعضی از صفات ائمه و درجات آن را ذکر کرده است. در این حدیث که به نقل از ابی حمزه روایت شده است، ائمه کلیدهای علم، درهای حکمت و روشنایی امور و فصل الخطاب معرفی شده اند. [27]

7.مرجعیت دینی امام

در هشتمین باب از کتاب مصابیح الظلم به نقش مرجعیت ائمه در مسائل و شبهات دینی اشاره شده در حدیث اول که از طریق پدرش نقل کرده است. در ذیل قول خدای متعال « فَأسئَلوُا اَهلَ الذکر إن کُنتُم لاَ تَعلَموُن[28]» از اهل ذکر به ائمه هدی تفسیر کرده است. و همچنین در حدیث دوم که از طریق حمزه بن الطیار توصیه به رجوع به ائمه در شبهات شده است و لذا جناب برقی با استناد به این روایات نقش هدایت گری آن ها را به تصویر کشیده و بر آن تأکید کرده است. [29]

8.تقیه و حفظ سرّ از سوی امام

در باب ضرورت تقیّه و حفظ سرّ، در کتاب مصابیح الظلم، بابی با عنوان تقیّه که تقریباً مفصل است، به این مطلب اختصاص داده است. در حدیثی از بر لزوم تقیّه و حفظ سرّ ائمه تأکید شده است. در احادیث دیگری به شدت از اشاعه و افشاء امور ائمه توسط شیعیان نکوهش و مذمت شده است و آن را در حکم قتل ائمه ـ آن هم قتل عمدی نه سهوی ـ مطرح می کند، از این رو، در حدیثی در ذیل آیه «وَ یَقتُلُونَ الأنبیاءَ بِغَیرِ حَق[30]» فرموده اند، که آن ها را با شمشیر نکشتند بلکه با اشاعه و افشاء کردن سرّشان کشتند.

در حدیث دیگری کسی که تقیه کند را نزد خدا عزیز و کسی که تقیه نکند را ذلیل می داند و بالاخره در احادیث دیگری در ذیل آیات شریفه «اُولئِکَ یُؤتُونَ اَجرَهُم مَرَّتَین بِمَا صَبَرَوا»[31] مراد از صبر، صبر بر تقیه تفسیر شده است. و در آیه «وَ یَدَرُونَ بِالحَسَنَه السَیئه»[32] از حسنه به تقیه و از سیئه به عدم تقیه و افشاگری تعبیر شده است.[33]

9.حب امام

جناب برقی بحث حب ائمه را با دو حدیث در باب «ثواب من احبّ آل محمد (ص)» از کتاب ثواب الاعمال آغاز می کند. این باب مشتمل بر دو روایت است که اولین آن ها از طریق مفضل بن عمر و دیگری از بشر بن غالب اسدی روایت شده است و طی آن بر اهمیت و ضرورت حبّ ائمه تأکید دارد.[34]

در حدیث دیگری از باب «شرایع» از کتاب مصابیح الظلم، حب اهل بیت (علیهم السلام) را اساس اسلام معرفی کرده است.[35]

همچنین در چهار روایت که در باب «قل لا اسئلکم علیه اجرا إلا موّده فی القربی»[36] از کتاب الصفوة از مودت به حبّ تعبیر شده است و این که خداوند این محبت را واجب کرده است و مراد از فی القربی، اهل بیت (علیهم السلام) هستند. [37]

همچنین در همین کتاب در باب «طیب الولادة» در روایتی از حسین بن زید  اشاره دارد که تنها کسی که ولادت پاکی دار است به ائمه حب می ورزد.[38]

در حدیث دیگری از باب «حبّ» که شامل 11 روایت است به بحث حب ائمه پرداخته است. در دو روایت نخست اساس اسلام و برترین عبادات را حب ائمه مطرح کرده است. [39]

در روایت دیگری از حبّ ائمه تعبیر به حسنه و از بغض آن ها به سیئه تعبیر شده است.[40] همچنین در روایت سوم و چهارم و ششم و هفتم حب ائمه ایمان و بغض آن ها کفر اعلام شده است. [41]

بر اساس آخرین روایت این باب، حب اهل بیت در هفت موطن نافع است: نزد خدا، هنگام مرگ، در قبر، به هنگام حشر، نزد حوض کوثر، نزد میزان و روی پل صراط.[42]

و در باب 21 از همین کتاب، تحت عنوان باب «من احبنا بقلبه» در روایتی از ابوحمزه ثمالی نقل شده است که در بهشت سه درجه است که بالاترین درجه آن به کسی تعلق دارد که حب اهل بیت را در قلبش داشته باشد و با زبان و دستش آن ها را یاری دهد؛ درجه دوم بهشت از آن کسی است که حب ائمه در قلبش باشد و با زبانش آن ها را یاری دهد و درجه آخر به کسی تعلق دارد که تنها حب آن ها را در قلبش دارد. [43]

بنابر این با توجه به احادیث یادشده، می‌توان گفت که به باور برقی، اولا حبّ اهل بیت افضل اعمال است؛ ثانیا حبّ به اهل بیت در ردیف ولایت اساس اسلام است؛ ثالثا حب اهل بیت (علیهم السلام) و بغض آن ها ، ملاک برای ایمان و کفر هستند.

10.مودت امام

جناب برقی گاه افزون بر بحث محبت به اهل بیت، بر مودّت ایشان نیز تأکید کرده است. وی در حدیثی از کتاب ثواب الاعمال باب «ثواب موّده آل محمد(ص)» (باب 81) روایت کرده است که هر کس با موّدة اهل بیت (علیهم السلام) در روز قیامت خدا را ملاقات کند در بهشت داخل می شود، و مورد شفاعت قرار می گیرد. [44]

بنابر این جناب برقی شرط دخول در بهشت و مورد شفاعت قرار گرفتن را داشتن موّدت نسبت به ائمه (علیهم السلام) می داند.

11.بغض امام

جناب برقی در کتاب عقاب الأعمال باب 16 روایاتی را در نکوهش بغض نسبت به امام (ع) مطرح می کند.

همچنین از کتاب الصفوة و النور و الرحمة باب 35 به شدت بغض و دشمنی به ائمه را نکوهیده و طی این احادیث مطرح می کند که عبادت کسی که هزار سال عبادت کرده باشد ولی بغض ائمه را داشته باشد، مورد قبول و پذیرش خدا نیست. [45]

و نیز در باب 47 همین کتاب بحث بغض و کینه نسبت به ائمه را ادامه می دهد. این باب شامل 8 روایت است. در روایات اول دوم که هر دو از ابی بصیر نقل شده اند، دشمنی با ائمه را در ردیف دشمنی با رسول خدا معرفی می کند.

در روایات سوم و چهارم به نقل از ابی بصیر لیث مرادی و عبد الحمید الواسطی فرد ناصبی را بدتر از زنازاده معرفی می کند.

در حدیث دیگری بیان می دارد که ناصبی به هیچ وجه مورد شفاعت قرار نمی گیرد. در حدیث از بعضی از اصحاب در قول خدای متعال در آیه شریفه « یُریدُ الله بِکُم الیُسر وَ لا یُریدُکُم بِکُم العُسر[46]» یسر را ولایة ائمه و عسر را بغض و دوستی دشمنان خدا مطرح می کند.

و بالاخره در روایات منحصراً به ناصبی نسبت به علی (ع)پرداخته است و در روایت عاقبت دشمنی با علی (ع) را به تصویر کشیده است که داخل در آتش است و از اسلام خارج است. [47]

12.ذکر امام

در کتاب ثواب الاعمال باب «ثواب ذکر آل محمد (ص)» (باب 82) روایتی که از ابن مسلم نقل شده است،[48] آمده است که ذکر ائمه (علیهم السلام) موجب شفای از تب، بیماری و وسواس شک است. در روایت دیگری نیز از همین کتاب و از باب 86 ، بر اهمیت اشک ریختن بر مصیبت های وارده بر ائمه و ثواب آن تأکید دارد.

13.نگاه به امام

جایگاه امامان معصوم در اندیشه‌ی برقی چنان والاست که به استناد برخی روایات می‌توان گفت وی معتقد است که نگاه به آل محمد (ص) نیز عبادت است.[49]

14.نیکی و صله امام

در باب 85 و 87 از کتاب ثواب الاعمال دو روایت وجود دارد که جناب برقی بحث اهمیت احسان و نیکی به امام و اهل بیت (علیهم السلام) را مطرح می کند. در روایت اول که از طریق ابوحمزه ثمالی روایت شده است، آمده که: هر کس به ائمه نیکی و احسان کند، به رسول خدا (ص) احسان کرده و هر کس به رسول خدا (ص) نیکی کند، به خدا احسان کرده است.[50] در روایت دوم از طریق عیسی بن عبد الله العلوی روایت شده، هر کس به احدی از اهل بیت (علیهم السلام) نیکی کند و برای او در روز قیامت کفایت می کند. [51]

15.کذب بر امام

در باب کذب بر امام، ایشان به حدیثی از کتاب عقاب الأعمال، باب عقاب دروغ بر خدا و رسولش و اوصیاء استناد کرده است. وی در روایتی که از طریق ابی خدیجه نقل شده است، کذب بر امام را در ردیف کذب بر خدا و رسولش جزء گناهان کبیره می داند. [52]

16.نقض عهد و پیمان امام

در کتاب عقاب الأعمال، باب 19 «عقاب من نکث صفة الإمام»، جناب برقی به حدیثی که از طریق علی بن جعفر (ع) روایت شده توجه داده است به این که شکستن بیعت با امام، باعث می شود که ناقض پیمان در روز قیامت نزد خدا حاضر می‌شود در حالی‌که به بیماری جذام مبتلاست. [53]

17.تمسک به امام

برقی در کتاب الصفوة و النور و الرحمة بابی به نام «باب شیعتنا آخذون بحجزتنا» را به مسئله‌ی تمسک به امام اختصاص داده است. در پنج روایت این باب بر تمسک و تعلق ائمه به نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اشاره دارد،  چنان که در روایتی تصریح شده است که همه شیعیان به ما (ائمه) تمسک دارند و ما به پیامبر و پیامبر نیز به خدا متمسک است.[54]

18.شهادت در راه امام

در بحث شهادت در راه آل محمد (ص) جناب برقی به یک روایت که در باب 82 کتاب ثواب الاعمال ذکر کرده است، استناد کرده است. از محمد بن القاسم روایت کرده است که هرکس در راه ائمه اطهار (علیهم السلام) به شهادت برسد برای او 7 درجه است. و می تواند در 70 جا از خانواده اش شفاعت کند. [55]

بنابر این ایشان برای شهید در راه ائمه اطهار (علیهم السلام) حق شفاعت قائل است.

19.حشر با امام

در باب دوم از کتاب الصفوة، بحثی با عنوان «یوم ندعوا کل اناس بإمامهم» مطرح شده است. همچنین در ادامه از همین کتاب باب «من مات لا یعرف امامه» مطرح شده و در این دو باب موضوع حشر با امام بیان شده است.

برقی با استناد به روایات فوق معتقد است که در روز قیامت، هر گروه از مردم با امام خودشان مبعوث می شوند؛ همچنین همه مردم با امامی که به آن اقتدا کرده اند و از او اطاعت کرده اند همراهند و او را لعنت می کنند و آن امام هم آنان را لعنت می کند مگر کسانی که ائمه اطهار (علیهم السلام) را امام خود قرار داده اند و به امامت آن ها معتقدند. [56]

20.شفاعت امام

بحث شفاعت ائمه در کتاب الصفوة و النور و الرحمة، باب 44 مطرح شده است. در حدیث اول آمده که ائمه شیعیان خود را شفاعت می کنند. و در حدیث دوم در ذیل آیه «مَن ذَاالَّذی یَشفَعُ عِندَه الاَّ بِإذنِه یَعلَمُ مَا بَینَ اَیدیهِم وَ ما خَلفَهُم»[57] آورده که شفاعت کنندگان در آیه، ائمه هستند.

همچنین در همین کتاب، بابی را با نام شفاعت به این بحث اختصاص داده است. دو روایت مفضل به بحث مقام شفاعت ائمه پرداخته است. برای مثال در روایت مفضل در ذیل آیه « فَمَا لَنا مِن شَافِعین. وَ لاَ صِدیقٍ حَمیم[58]» از شافع در آیه به ائمه تفسیر شده است.[59]

نتیجه گیری

به نظر می رسد که جناب برقی تلاش سرشاری به ترویج و اشاعه عقیده حق (مذهب شیعه اثنی عشری) داشته است.

جمع بندی مباحث مطرح شده در باب امامت از دیدگاه جناب برقی (ره) در کتاب محاسن چنین است.

1- ولایت امام، افضل اعمال و جزء و اساس اسلام است و شرط پذیرفتن و قبولی دیگر اعمال و عبادات منوط به داشتن ولایت امام است؛ از این رو،‌ بدون ولایت ایمانی وجود ندارد.

2- برقی محبّ ائمه را مومن و مبغض آن ها را کافر می داند. از طرف دیگر برای حب درجاتی قائل است؛ از جمله حبّ به قلب و دست و زبان بالاترین درجه حب، حبّ به قلب و زبان و حب به قلب به تنهایی که پایین ترین درجه حبّ است.

3- جناب برقی (ره) شرط دخول در بهشت و مورد شفاعت گرفتن را در مودّت امام می دانند و البته این مودّت را مشروط به شناخت حق امام می دانند. لذا مودّت محبت به تنهایی نیست بلکه مودّت محبت همراه با معرفت و شناخت نسبت به حق امام است.

4- جناب برقی (ره) از معرفت و شناخت امام به خیر کثیر تفسیر کرده و آن را طاعتی از طاعات خدا می دانند. و عارف به امام را مانند کسی می دانند که در گروه یاران حضرت قائم (عج) قرار دارد. و از طرف دیگر برای جاهل به امام و کسی که امام خود را نشناسد و نسبت به او معرفت نیابد سه نوع مرگ را مطرح می کند. 1. مرگ جاهلیت 2. مرگی به غیر از دین اسلام یا به صورت نصرانی یا یهودی 3. مرگ همراه با کفر و نفاق.

5- جناب برقی اقرار به امامت و ائمه را شرط باقی ماندن در بهشت می داند.

6- جناب برقی کذب بر امام را جزء گناهان کبیره و در ردیف کذب بر رسول خدا (ص) و خدا می داند.

7- در روز قیامت هر قومی با امام خود محشور می شوند. در آن روز تمام مردم ائمه خود را که برای خود امام و مقتدا قرار داده اند لعنت می کنند و آن ها (ائمه) نیز مردمشان را لعنت می کنند، جز شیعیان و امامان آن ها.

8- در باب تقیّه و رازداری نسبت به امام بسیار سفارش شده است به گونه ای که هر کس تقیه کند خدا او را عزیز و هر کس امر امام خود را فاش کند خدا او را در دنیا ذلیل و در آخرت نور چشمانش را از او سلب می کند. و این که هر کس عمداً حدیث امام را آشکار مانند کسی است که عمداً امام را به قتل رسانده است. این همه تأکید بر تقیه دلالت بر اهمیت آن دارد.

9- خلقت امام را از اعلی علّیین می داند و این که شیعیان همه قلوبشان متمایل به سوی امام است هر چند بدنشان از چیز دیگری است.

10- کلیدهای علوم در نزد امام است و آن ها درب های حکمت و فصل الخطاب هستند. لذا شیعیان در موارد شک و تردید به رجوع به امام امر شده اند چرا که ائمه باعث هدایت و روشنگری هستند.

11- ذکر امام، شهادت در راه امام، نگاه به امام، نیکی و صله و… از اموری  هستند که بسیار سفارش شده اند و وعده به دخول به بهشت و شفاء از بیماری داده شده اند. با توجه به سفارشات و وعده های داده شده ذکر امام و نگاه به امام به معنای یاد کردن و نگاه صرف نیست یا دو نگاهی که همراه با اعتقاد و شناخت باشد.

12- از امامتِ شخص جائر و ستم کار نهی شده است و مردمی که از چنین شخصی به عنوان امام و مقتدا اطاعت می کنند و لو نیکوکار و اهل عمل صالح باشند مورد عذاب قرار می گیرند و معزور نیستند. لذا عدم جور را یکی از شروط و ویژگی اصلی امام می دانند و این که جانشین پیامبر(ص) نمی تواند یک امام جائر باشد بر خلاف آنچه مورد قبول اهل سنت است.

فهرست منابع قرآن کریم
  1. ابن غضائری، احمد بن حسین، رجال ابن غضائری، موسسه اسماعیلیان، قم،‌ 1364.
  2. برقی، احمد بن محمد بن خالد، رجال، ویراسته جلال الدین محدث ارموی ، تهران، 1342 ق.
  3. طوسی، محمد بن حسن، الفهرست، ویراسته م.ص. بحر العلوم، نجف، 1937 م.
  4. طوسی، محمد بن حسن، رجال الطوسی، ویراسته م.ص. بحر العلوم، نجف، 1380 ق/1961 م.
  5. نجاشی، احمد بن علی الاسری، رجال نجاشی، قم، 1407 ق.
  6. نیومن، آندروجی، دوره شکل گیری تشیع دوازده امامی، مهدی ابوطالبی، محمد رضا امین، حسن شکر اللهی (مترجمان) ، انتشارات شیعه شناسی، قم، 1386 .
 
 
 
[1] . نجاشی، احمد بن علی الاسری، رجال، النجاشی، قم، 1407 ق، ص 325.
[2] . برقی، احمد بن محمد بن خالد، رجال ، ویراسته جلال الدین محدث ارموی، تهران، 1342 ق، ص 50 .
[3] . همان، ص 54 و 55 .
[4] . طوسی، محمد بن حسن، رجال طوسی، ویراسته م . ص . بحر العلوم، نجف، 1380 ق / 1961 م، ص 398 .
[5] . طوسی، همان .
[6] . نجاشی، همان، ص 76 .
[7] . طوسی، محمد بن حسن، الفهرست، ویراسته م .ص . بحر العلوم، نجف، 1937 م.
[8] . ابن غضائری، احمد بن حسین، رجال ابن غضائری، ج1،‌ ص138.
[9] . همان،‌ ص 245.
[10] . همان،‌ ص 246.
[11] . همان،‌ ص 246.
[12] . همان، ص 262 .
[13] . همان،‌ ص 175.
[14] . همان،‌ ص 176.
[15] . همان،‌ ص 173.
[16] . همان،‌ ص 177.
[17] . همان،‌ ص 178.
[18] . همان،‌ ص 262.
[19] . طه: 82 .
[20] . حج: 77- 78 .
[21] . برقی، احمد بن محمد، المحاسن، ص268.
[22] . همان،‌ ص425.
[23] . همان،‌ ص446.
[24] . همان،‌ ص468.
[25] . همان،‌ ص 224.
[26] . مطففین: 18-21.
[27] . همان، ص293 و 294.
[28] . انبیاء: 7.
[29] . برقی، احمد بن محمد، همان،‌ ص341 و 342.
[30] . آل عمران: 112.
[31] . القصص: 54.
[32] . همان.
[33] . برقی، احمد بن محمد، همان، ص396 – 400.
[34] . همان، ص134.
[35] . همان،‌ ص445.
[36] . شوری: 23 .
[37] . برقی، احمد بن محمد، همان،‌ ص240.
[38] . همان،‌ ص232.
[39] . همان،‌ ص247.
[40] . همان ، ص 248 .
[41] . همان،‌ ص247 و 248.
[42] . همان،‌ ص250.
[43] . همان،‌ ص250.
[44] . همان،‌ ص134.
[45] . همان،‌ ص 271.
[46] . بقره: 185.
[47] . برقی، احمد بن محمد، همان،‌ ص 295 – 297.
[48] . همان، ص 135 .
[49] . همان،‌ ص 135 .
[50] . همان،‌ ص 136.
[51] . همان،‌ ص 136.
[52] . همان،‌ ص 209.
[53] . همان،‌ ص 178.
[54] . همان،‌ ص 291 و 292.
[55] . همان،‌ ص 135 .
[56] . همان،‌ ص 239 و 254.
[57] . بقره: 255.
[58] . شعراء: 100- 101.
[59] . برقی، احمد بن محمد،‌همان،‌ ص293 و 294.
نویسنده :سمیه کارگر

تحليل راهبردي از «امامت» در دکترين امام رضا عليه السلام

چكيده

بحث دربارة مباحث راهبردي و استراتژيک به ويژه در حوزه سياسي – اجتماعي، رشد فزاينده اي به خود گرفته است. با نگاه راهبردشناسانه به راهبري جامعه از منظر امام رضا عليه السلام مي توان راهبرد امامت را، نظام و برنامه جامعي دانست که بر اساس دين شکل گرفته و در آن، فن به کارگيري همة ظرفيت ها و امکانات معنوي و مادي براي سازماندهي و هماهنگي اجزا و فرايندهاي راهبرد لحاظ شده است. تعبير «نظام» دربارة امامت در کلام رضوي، نشان از آن دارد که امامت نظام واره اي است که رشته اتصال و سبب انسجام تعاملات خدا، انسان و هستي است.

اين نظام و راهبرد از حيث مبدأ شناختي، خدا محور، از حيث غايت شناختي شامل سه هدف ابتدايي، مياني و نهايي، از حيث قلمرو شناختي جامع محور(پيوند و درهم تنيدگي دنيا و آخرت)، و از حيث راهکارشناختي نيز بر اساس روش انتصاب ماورايي و اصطفايي سامان يافته است که محور اول يعني ماورايي ناظر به مبدأ راهبرد و محور دوم (اصطفايي) ناظر به ملاک و معيار راهبرد است. راهبرد امامت بر اساس منشور و سند جاويدان قرآن کريم است که امام رضا عليه السلام بر جامعيت قرآن و اکمال آن تأکيد ويژه مي فرمايد.

امام عليه السلام جايگاه علمي، حقوقي و شرعي امام و رهبر جامعه را نيز بر اساس (الامام، عالم بالسياسة، مستحق للرئاسة، مفترض الطاعة) تبيين كرده است. بر اساس کلام رضوي، راهبرد امامت را بايد الگويي بي بديل در نظام مديريتي و سياسي دنيا دانست که واجد بيشترين مزيت و کارکرد و کمترين عوارض و آسيب بوده، با هنر هماهنگي ميان خرده سامانه هاي فرهنگي، اقتصادي و سياسي قادر است راه سعادت وکمال فردي و اجتماعي را فراروي بشريت نهد. در نهايت تبيين و ترويج اين راهبرد ميان جهانيان و بيان کارکردها و شاخصه هاي آن در خرده سامانه هاي فرهنگي، اقتصادي و سياسي(در حوزه فرافردي) اشتياق و عطش جهانيان را به نظام ولايي فزون تر و گامي زمينه ساز براي طلوع دولت يار مي باشد.

طرح بحث

با توسعه روزافزون قلمرو و مرزهاي حيات بشري، ضرورت تدوين برنامه هاي راهبردي (استراتژيک) و بنيادين دوچندان مي شود. يکي از اين عرصه ها، موضوع رهبري و مديريت کلان جامعه است که گذر زمان نتوانسته است ذره اي غبار کهنگي بر روي آن بنشاند؛ بلکه گفتمان دربارة فلسفه و کارکردهاي آن، رشد فزاينده اي به خود گرفته است.

در جهان معاصر، حکومت ها سيطرة خود را بر همة انسان ها گسترانده اند و هر حکومتي بر پايه فلسفه سياسي خاصي استوار است که در آن، مسائل مهمي مطرح است. سستي و تزلزل حکومت با فلسفه سياسي آن ارتباط تنگاتنگ دارد و يکي از عوامل پايداري هر حکومتي قدرت اقناعي و تبليغي آن است که در راستاي فلسفه سياسي آن حکومت اعمال مي شود. (نوروزي، 1378: ص19)

هر نظام و حکومتي مي کوشد با ترسيم راهبرد رهبري و فلسفه سياسي مطلوب و جامع، باورهاي مردم را بر اساس نظام ارزشي حاکم بر جامعه جهت دهد و با ارائه تحليل هاي جامع و پاسخ هاي روزآمد به مشکلات، آنان را به سوي اهداف خود هدايت کند. در نظام هاي سياسي دنيا، الگوها و راهبردهاي گوناگوني وجود دارد که هر يک مي توانند روش حکومت بر مردم و نوع حقوق و وظايف آن ها را معين كنند.

در تفکر شيعي اين مهم، در قالب نظام امامت تعريف مي شود که تنها يک مدل سياسي نيست؛ بلکه امري فراسياسي است که با ايمان و اعتقاد مردم گره خورده و کارکردها و شاخصه هاي فراتر از يک مدل سياسي را در خود گنجانده است.

به بيان متفکر شهيد، آيت الله مرتضي مطهري همين مفهوم جامع و همه جانبه امامت است که آن را در رديف نبوت و در جايگاه خط استمرار آن قرار داده است؛ زيرا ختم نبوت به معناي ختم راهنمايي «وحي» الهي است، نه ختم رهبري الهي «امامت»؛ چرا که امامت و نبوت دو منصب و دو شأنند و احياناً قابل تفکيک مي باشند. (مطهري، 1364: ص28)

به ديگر معنا مي توان گفت که در منشور معرفتي امامان شيعه، مدل سياسي يک جامعه، بخشي از راهبرد کلان امامت است که البته شاخصه ها و مباني اين راهبرد کلان با خرده سامانه هاي سياسي رايج در دنياي معاصر، متفاوت و متمايز است.

هدف اصلي اين مقاله، نگاه راهبردشناسانه به راهبري جامعه از منظر امام رضا عليه السلام مي باشد که در واقع نوعي راهبردشناسي ديني با خصوصيات ممتاز خود است. به بيان ديگر، ارائه راهبرد و تبيين شاخصه هاي راهبردي در موضوع رهبري جامعه از منظر امام رضا عليه السلام و تطبيق آن با مدل هاي سياسي جهان معاصر، موضوعي است که اين نوشته آن را دنبال مي کند.

فرضيه مقاله، آن است که بهترين الگوي مديريت سياسي که واجد بيشترين مزيت و کارکرد و کمترين عوارض و آسيب است، در نظام امامت نهفته شده است؛ برنامه و الگويي جامع که با کاربست همة ظرفيت هاي موجود هستي شناسانه و انسان شناسانه، راه سعادت و کمال فردي و اجتماعي را فراروي بشريت معاصر نهاده است.

مفهوم شناسي

راهبرد

برخي راهبرد يا استراتژي[2] را چنين تعريف كرده ا ند:

آگاهي هاي منظم که نحوه به خدمت گرفتن قدرت(توان) سياسي، اقتصادي، نظامي و فرهنگي را براي رسيدن به هدف هاي مورد نظر، نشان مي دهد. (شيرودي، 1385: ص15)

در تعريف ديگري نيز آمده است:

راهبرد، بيانگر فن، هنر يا دانش تصميم گيري هاي منظم و حساب شده از طريق اطلاعات در امور سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و نظامي است. (روشندل، 1370: ج1، ص33)

چنين بر مي آيد که راهبرد، روش آميخته با دانش است که نحوه تحقق تصميم ها را فراروي رهبران و مديران يک مجموعه مي نهد. در واقع مي توان راهبرد را هنر و مدل (برنامه) به کارگيري امکانات و ظرفيت هاي موجود براي نيل به هدفي مشخص دانست که از سه بخش ترسيم اهداف، شناخت شرايط و امکانات و اجراي بهترين برنامه و شيوه تشکيل مي شود. بايد توجه داشت که راهبرد، يك علم به شمار مي رود و مانند علوم ديگر ممکن است در راه خير يا شر به کار گرفته شود. اين مهم، ايجاب مي کند تا به اصطلاح ديگري يعني راهبردشناسي ديني بپردازيم. واژه راهبرد شناسي ديني ممكن است به يکي از معاني زير به كار رود:

1. راهبرد شناسي که منبع و مبناي آن بر اساس منابع ديني باشد؛ يعني دو حجت عقل و نقل با خصوصياتي که دين براي آن بيان كرده است؛

2. راهبرد شناسي که موضوع آن در قلمرو دين باشد مانند حوزه هاي اخلاقي، عقيدتي و… ؛

3. راهبرد شناسي که در خدمت دين و بشريت گام بردارد، نه آنکه بر ضد دين به کار گرفته شود يا در راه خيانت و ظلم به بندگان طراحي شود.

اما اگر دين را برنامه ماورايي و جامع سعادت و کمال انسان تعريف كنيم که از حيث مبدا به خداوند متعال، از حيث منبع به عقل و نقل، از حيث قلمرو به دنيا و آخرت و از حيث اجزا به بينش ها (عقايد)، ارزش ها (اخلاقيات) و روش ها[3] (احکام و قوانين انسان و جهان هستي) باز گردد، آن گاه مي توان راهبرد شناسي ديني را عبارت دانست از:

«نظام و برنامه اي که بر مبناي دين براي نيل به اهدافي خاص طراحي مي شود». در اين برنامه، فن و هنر به کارگيري ظرفيت هاي گوناگون لحاظ شده و مبدأ، منبع، قلمرو و اجزاي برنامه، بر اساس دين است که در مجموع، يک راهبرد ديني را ارائه مي دهد.

نکته ديگر، آنکه در راهبردشناسي ديني (مانند راهبرد شناسي امامت از منظر امام رضا عليه السلام) و راهبرد شناسي غيرديني و بشري تمايزاتي وجود دارد؛ از جمله آنکه در راهبردشناسي ديني، طراحي و برنامه ريزي راهبرد، بر اساس آيات قرآن (کتاب صامت) و روايات معصومان عليهم السلام (کتاب ناطق و همچنين ناطق کتاب) مي باشد و با پردازش قوه عقل صورت مي گيرد. روشن است اين دو ثقل گرانسنگ بر اساس شناخت تام از قوانين و حقايق موجود در جهان بيرون (هستي) و جهان درون (انسان)، راهبرد و برنامه ارائه مي كند و اين موضوع به نوبه خود، باعث مي شود کليه جوانب امر و خطرهاي فراروي در برنامه، مورد ملاحظه قرار گيرد؛ اما راهبرد شناسي بشري که از ظرفيت و معرفت ماورايي و ديني محروم است و تنها به مدد قواي عقل، حس و تجربه طراحي مي شود، فاقد جامعيت برنامه فوق و واجد نواقص و کاستي گوناگون خواهد بود؛ چرا که محدوديت هاي بشري و نواقص و اميال گوناگون او، خود را در برنامه ريزي ها و طراحي الگوها نشان مي دهد. به عبارت ديگر از آن جايي که انسان محدود است، برنامه هاي او نيز از محدوديت و نقص برخوردار است.

الوين تافلر در کلامي قابل تأمل و تحليل که مرتبط با موضوع راهبرد شناسي ديني و همچنين راهبرد امامت است، چنين مي نويسد:

فهرست مشکلاتي که جامعه ما(غرب) با آن مواجه است، تمامي ندارد. با ديدن فروپاشي پياپي نهادهاي تمدن صنعتيِ در حال نزاع به درونِ غرقابِ بي کفايتي و فساد، بوي انحطاط اخلاقي آن نيز مشام را مي آزارد؛ در نتيجه موجب ناخشنودي و فشار براي تغييرات، فضا را انباشته است. در پاسخ به اين فشارها هزاران طرح و برنامه ارائه مي شود که همگي ادعا دارند اساسي و بنيادي يا حتي انقلابي اند؛ اما بارها و بارها مقررات و قوانين، طرح ها و دستور العمل هاي جديد که همگي به منظور حل مشکلات ما تهيه و تدوين شده اند ـ کمانه مي کنند و بر وخامت مشکلات ما مي افزايند و اين احساس عجز و ياس را دامن مي زنند که هيچ فايده اي ندارد و مؤثر نيست. اين احساس براي هر نظام دموکراسي خطرناک است. (حائري پور و همكاران، 1389: ص127)

اين سخن، داراي دو نکته کليدي است؛ يکي آنکه تا کنون راهبردها و برنامه هاي طراحي شده در نظام هاي سکولار غربي نه تنها موفق نبوده اند، بلکه روز به روز بر وخامت اوضاع افزوده اند. ديگر آنکه ضرورت نيازمندي به دين و راهبردهاي ديني و راهبران و پيشوايان مذهبي در لسان نخبگاني چون تافلر ـ هرچند به صورت تمثيلي ـ ظهور و بروز كرده است و آن ها نيز چاره برون رفت از فضاي کنوني را تمسک به دين و منجي الهي (به تعبير شيعي، اقامه نظام راهبردي امامت) مي دانند.

به هر روي، در راهبرد شناسي بشري برخلاف راهبردشناسي ديني، شناخت زواياي هستي شناختي، انسان شناختي و معرفت شناختي با محدوديت و نقصان مواجه است و اين عوامل، اسباب جزئي نگري و تزلزل در برنامه ها و در نتيجه عدم موفقيت آن ها را همراه خواهد داشت.

نکته ديگر آنکه مناسب است اطلاق واژه راهبرد ديني در مواردي استعمال شود که آن راهبرد، داراي سه شاخصه باشد كه عبارتند از: 1) دين محور بودن؛ 2)هدف بلند و عظيم داشتن؛ 3)وجود آثار و کارکردهاي مهم و فراوان؛ مانند راهبرد امامت که در آن، هر سه شاخصه به وضوح به چشم مي خورند. در غير اين صورت، کاربست واژه راهبرد براي اموري که داراي هدف کوچک و کارکردهاي اندک مي باشند، غريب و نأمانوس است.

امامت و رهبري

از نظر لغوي، امامت به همان معناي رهبري و پيشوايي و اقتدا به کار مي رود (فراهيدي، 1409: مادة ا.م.م)؛ اما از نظر اصطلاحي، در تعريف واژه امامت و رهبري، تفاوت وجود دارد. در اصطلاح علم مديريت، رهبري را تأثيرگذاري بر افراد در انجام وظايفشان با ميل و علاقه تعريف كرده اند (الواني، 1368: ص109) يا تاثيرگذاري بر افراد براي تحقق هدف مشترک. (هرسي، 1379: ص71) شهيد مطهري با نگاه مديريتي و راهبردي، رهبري جامعه را به فن بسيج کردن و بهتر سامان دادن و بهتر کنترل کردن نيروهاي انساني معنا كرده است. (مطهري، همان: ص235)

اما از حيث، کلامي رهبري و امامت جامعه به رياست و سرپرستي عمومي مردم در امور دين و دنيا به نيابت از پيامبر تعريف شده است(بحراني، بي تا: ص41) و يا آنکه آنرا به معناي ولايت در تصرف امور ديني و دنيايي امت آورده اند. خاطر نشان مي شود در فرهنگ اسلامي، رهبري و امامت جامعه، امري فرامديريتي و فراسياسي است و طبق حديث رضوي، منزلت انبيا و خلافت خدا و رسولش مي باشد.[4] همچنين به عنوان يک عهد و پيمان آسماني و معنوي ميان خداوند و امام قلمداد شده است[5] و مسائلي نظير تأثيرگذاري هدفمند و هنر بسيج کردن و سامان دادن و بهتر کنترل کردن نيروهاي انساني، تنها بخشي از کارکردهاي اين عهد مي باشد.

راهبرد امامت و تبيين شاخصه هاي آن

با نگاه راهبردشناسانه به امامت، مي توان آن را نظام و برنامه اي جامع دانست که بر اساس دين شکل گرفته و اهداف خاصي را دنبال مي کند. در اين برنامه، هنر و فن به کارگيري همة ظرفيت ها و امکانات معنوي و مادي به بهترين شکل لحاظ شده و سازماندهي و هماهنگي اجزا و فرايندهاي برنامه در عالي ترين سطح به چشم مي خورد.

اين برنامه جامع را مي توان يک نظام جامع دانست؛ يعني جرياني که به مجموعه هاي مرتبط هدفمند، معنا مي دهد و آن ها را تبيين و تحليل مي کند؛ جرياني که مبنا، مقصد و روش و راه و مراحل را مشخص مي کند. (پورسيد آقايي، 1389: ص91) همان طور که در واژه «نظام» مفهوم انسجام و سامان دهي اجزا و عناصر به چشم مي خورد[6]، در امامت نيز اين معنا مشهود و محسوس است به گونه اي که در راهبرد امامت همة ظرفيتهاي هستي شناسانه و انسان شناسانه به طور منسجم و منظم، گرد آورده، به کار گرفته مي شود.

راهبرد امامت

دقيقاً يکي از تعبيرات و توصيفاتي که امام رضا عليه السلام درباره امامت به کار مي برد، تعبير «نظام» است. امام مي فرمايد: إن الإمامة زمام الدين و نظام امور المسلمين و صلاح الدنيا و عزّ المؤمنين (ابن شعبه، 1404: ص436)؛ يعني آن رشته اتصال و انسجام بندگان خدا و ريسمان پيوند آن ها با خود، خدا و هستي، نظام و راهبرد امامت است.

نظام و راهبرد امامت، از اجزا و عناصري برخوردار است. با توجه به تبييني که از راهبردشناسي ديني گذشت، به بررسي عناصر بنيادين در راهبرد امامت مي پردازيم.

حيث مبدأ شناختي

شاکله راهبرد امامت بر اساس توحيد استوار است و بدون ملاحظه اصل توحيد، اين نظام و راهبرد، فرو خواهد ريخت؛ يعني امام و امامت، هم جوهره و هويت خود را از خدا مي گيرند و هم به او ختم مي شوند؛ به عبارت ديگر، آغاز و انجام و اول و آخر راهبرد امامت، به توحيد و خدامحوري باز مي گردد. اساساً نظام امامت «راه» و امام «راهبر» مي آيند که انسان را به سوي خداوند دعوت نمايند و از سوي ديگر، پذيرش عقلي و نقلي امامت در گرو باور توحيدي است.

جايگاه و کارکرد اصل توحيد را مي توان در نمودار زير مشاهده كرد:

حيث غايت شناختي

اگر راهبرد را نوعي الگوي تحقق تصميم ها و اهداف بدانيم، در آن صورت، بسته به نوع هدف يا اهداف مورد نظر، الگو و برنامه طراحي مي شود. در راهبرد و نظام امامت نيز اين اهداف ترسيم شده است که البته مي توان آن ها را به اهداف 1. بنيادين و نهايي و 2. مياني و 3. ابتدايي تقسيم كرد.

در اهداف ابتدايي راهبرد امامت، مواردي همچون 1. عدالت 2.امنيت 3.رفاه 4.تربيت نهفته است. در هدف مياني راهبرد هدف فراهم کردن بستر بندگي و عبوديت خدا مد نظر است و در نهايت در هدف نهايي مسأله رساندن فرد و جامعه به کمال و قرب الهي مطرح است که اين موضوع جز در سايه نظام راهبردي امامت تحقق نخواهد يافت.

نمودار غايت شناسي در راهبرد امامت

براي مثال وقتي امام رضا عليه السلام يکي از اهداف و کارکردهاي امامت را خير و صلاح دنيا و عزت مؤمنان بيان مي کند، اين موضوع مي تواند دربرگيرنده اهدافي نظير تربيت، عدالت، رفاه و در نهايت، زمينه سازي بستري براي عبوديت خداوند باشد.

حيث قلمرو شناختي

يکي از ويژگي هاي نظام هاي سکولاري جهان معاصر، تفکيک قلمرو دين و دنيااست. آن ها کوشيده اند دين و دينداري را به حوزة خاصي محدود کنند و از دخالت و حضور آن در ساير حوزه ها از جمله نظام سياسي و حکومتي جلوگيري کنند.

سکولار شدن جوامع گوناگون به اين معنا است که حوزه هاي عمل ديني و دنيايي را از هم بازشناسند و تفکيک کنند. معبد و کليسا، حوزة دين و خارج از معبد، حوزة عمل غيرمقدس و دنيايي است. گويي اتصال خداوند با دنيا قطع شده و تنها يک طريق اتصال باقي مانده است و آن معبد است. (صادقي، 1382: ص293) اما راهبرد رهبري و امامت از منظر امام رضا عليه السلام، فقط يک امر دنيايي و سياسي صِرف نيست که قلمرو رهبري سياسي جامعه تنها به امور دنيايي برگردد و آخرت و دين در کليسا جست وجو شود؛ بلکه قلب تپنده راهبردشناسي ديني در امامت، حضور سياسي، اقتصادي و اجتماعي رهبر زندگي بشر است که با دين و دنياي مردم پيوند عميق برقرار كرده است.

اساساً ارتباط امامت و زعامت سياسي مردم با دين و آخرت آن ها تا حدي است که وارد شوندگان به حريم ولايت و امامت در واقع در حريم امن و قدسي خداوند متعال وارد شده اند. حضرت حق در يک حديث قدسي که از امام رضا عليه السلام نقل شده است، ولايت و امامت اهل بيت عليهم السلام را دژ و قلعه مستحکم خود ناميده است؛ به طوري که واردشوندگان در اين دژ، از عذاب الهي در امان خواهند بود[7]. به ديگر معنا اگر کسي زعامت سياسي و اجتماعي امامان را نپذيرد، از مدار توحيد و بندگي خداوند خارج شده و آخرتي ويران و نافرجام خواهد داشت.

حيث راهکارشناختي

برنامه جامع

بدون ترديد، يکي از عوامل موفقيت يک نظام و راهبرد اجرايي، جامعيت الگو و برنامه آن است. در راهبرد امامت، قرآن کريم، منشور و سند اجرايي امام به شمار مي آيد که همة خرده سامان هاي جامعه بر اساس آن شکل گرفته و سامان مي يابد. امام رضا عليه السلام پيش از طرح مسأله امامت، بر جامعيت قرآن و اکمال دين تأکيد كرده، مي فرمايد: خداوند متعال، همة نيازمندي ها و احتياجات يک امت را در کتاب خود آورده و آن ها را تبيين كرده است.

در ادامه، آن حضرت هشدار مي دهد که باور به جامعيت و اکمال دين و قرآن کريم، امري ضروري است و منکر اين حقيقت در واقع، منکر قرآن بوده و به مرزهاي کفر پا نهاده است[8].

به ديگر معنا امام عليه السلام منشور و سند اجرايي راهبرد امامت را سندي محکم، کامل، مبين و عاري از هر گونه نقص و عيب معرفي مي كند. و امروزه اهميت و کارکردهاي بي شمار يک برنامه جامع در مديريت بر استراتژيست هاي دنيا پوشيده نيست. بنابراين نقشه راهي که فراروي امام و امت در تفکر شيعي قرار مي گيرد، نقشه اي بي بديل است؛ اما اين گوهر گرانسنگ، مجري و مديري بي بديل نيز مي طلبد که به تبيين برخي از خصوصيات او، از منظر امام هشتم عليه السلام مي پردازيم.

رهبر جامع

امام عليه السلام در کلامي سترگ، جايگاه علمي، حقوقي و شرعي امام و رهبر جامعه را چنين تبيين مي فرمايد: عالم بالسياسة، مستحق للرئاسة، مفترض الطاعة؛ يعني امام کسي است که عالم به سياست و مديريت جامعه است و از اين جهت اندکي جهل و نقص در برنامه ريزي هاي او راه ندارد. از حيث حقوقي نيز امام مستحق اين امر است؛ يعني امامت و رهبري او، حقي اعطايي از جانب خداوند عالم به او است. بر اين اساس، امام، مفترض الطاعة مي شود و از نظر عقلي و شرعي، اطاعت از او واجب و لازم است و با توجه به موارد سه گانه (علمي، حقوقي و شرعي) کسي حق سرکشي از فرمان او را ندارد.

در راهبردشناسي ديني، ژرف نگري و نيازسنجي جامع در برنامه و الگو به چشم مي خورد و همواره شرايط و لوازم يک راهبرد جامع به طور مستقيم يا غيرمستقيم در دين، مورد ملاحظه قرار گرفته است؛ از جمله دو شرط اساسي و بسيار راهبردي علم و عصمت، کارکردها و قابليت هاي نظام «امام – امت» را به طور فوق العاده افزايش مي دهد و آسيب و عوارض احتمالي را در امام تا حد صفر و در امت تا حد چشم گيري کاهش خواهد داد.

امام رضا عليه السلام در اين باره مي فرمايد:

امامت منت والا و گرانسنگي است که برتر از مقام و منزلت نبوت و خُلّت (خليل اللهي) است و حتي ابراهيم پس از آنکه به او مقام امامت داده شد، با شوق و رغبت فراوان مي پرسد: «آيا اين مقام عظيم به فرزندان من هم مي رسد.؟» اما از خداوند متعال پاسخ مي شنود: «عهد من به ظالمان نمي رسد»؛ يعني امامت عهدي و پيماني است که خداوند از امامان و رهبران جامعه مي گيرد و اين عهد به کساني كه اهل ظلم (در حق خدا، خود و ديگران) باشند، نمي رسد[9].

امام عليه السلام در ادامه چنين نتيجه مي گيرد:

فأبطلت هذه الآية إمامة كل ظالم إلى يوم القيامة وصارت في الصفوة؛

خداوند متعال با اين آيه، امامت و رهبري هر انسان نالايق و ظالمي را تا روز قيامت باطل کرد و تنها آن را ميان خالصان و معصومان قرار داد.

امام، سپس مي افزايد:

منزلت پيشوايي معصومانه در ذريه صالح حضرت ابراهيم استمرار يافت (و وهبنا له إسحاق ويعقوب نافلة وكلا جعلنا صالحين) تا اينکه در نهايت به پيامبر اسلام و اهل بيت مکرمش رسيد که ويژگي بارزشان علم و ايماني است که خداوند متعال به آن ها داده است.

دراين باره امام رضا عليه السلام به آيه >وقال الذين اوتوا العلم والايمان لقد لبثتم في كتاب الله إلى يوم البعث فهذا يوم البعث ولكنكم كنتم لا تعلمون< (روم: 56)[10] استناد مي کند. امام در ادامه اين راهبرد و روند را پايدار تا روز قيامت معرفي مي فرمايد که مي تواند ناظر به وجود حضرت ولي عصر و امامت او نيز باشد[11]. (ابن شعبه حراني، 1404: ص440)

امام رضا عليه السلام امام را مطهر از گناهان و منزه از هر گونه عيب توصيف مي فرمايد؛ فردي که علم ويژه به او اختصاص داده شده و حلم، يکي از ويژگي هاي بارز او است[12].

بدون ترديد، يکي از قواعد بديهي در روش شناسي علمي و نظام مديريت جهان معاصر، قاعده « اول کسب شناخت صحيح و کافي، سپس ارائه حکم» است. به تعبير راهبردشناسان اگر تجزيه و تحليل را کلمه رمز راهبرد بدانيم، کلمه عبور آن، داده (معلومات) است. (كريز، 1381: ص124)؛ يعني علم و آگاهي براي امور، يک شرط بنيادين است؛ موضوعي که در راهبرد امامت، بارزترين شاخص است و عالي ترين مراتب آن در شخص امام ديده مي شود.

حضرت رضا عليه السلام آيه >أم يحسدون الناس على ما آتاهم الله من فضله< را ناظر به مقام امامت و اهل بيت عليهم السلام مي داند و مي فرمايد:

وقتي خداوند، فردي را براي راهبري جامعه برمي گزيند، به او شرح صدر عطا فرموده، قلب او را چشمه حکمت و معرفت قرار مي دهد، به طوري که بعد از اين، امري ناصواب از او صادر نمي شود. امام، فردي است که به توفيق، هدايت و تأييد خاص الهي، جامعه را رهبري مي كند و از هر گونه خطا و لغزش مصون است[13]. (ابن شعبه، همان: ص439)

امام رضا عليه السلام خود در حديثي عميق و انيق، موضوع تأييد خاص امام (مويَد بودن) را کمي بيشتر مي شکافد:

خداوند متعال ما امامان را با روح مقدس و مطهري از جانب خود تأييد و مدد مي نمايد که اين روح يک فرشته نيست و با هيچ يک از انبيا پيشين جز پيامبر اسلام همراه نبوده وآن روح همواره با ما ائمه بوده و اين روح عمودي از نور است که بين ما و خداوند متعال قرار دارد. (صدوق، 1404: ج1، ص217)

اين همه باعث مي شود که در نظام راهبردي امامت که در واقع، يک نظام مديريتي جامع و برتر را نيز در خود پوشش داده است، آسيب ها و انحرافات علمي و عملي رهبر و مدير جامعه، به طور صد در صد منتفي شود. و اين، راهبردي است که بشريت معاصر در نظام رهبري و سياسي خويش، بيش از پيش بدان نياز دارد و احساس تشنگي او به اين نياز روز افزون است. البته اين موضوع در تفکر شيعي در فرهنگ انتظار، معنا و مفهوم خاص خود را مي يابد.

امام رضا عليه السلام فلسفه نيازمندي راهبرد امامت به علم و عصمت رهبر را چنين ذکر مي کند که خداوند، اين ويژگي ها را در امام قرار داد، تا حجت بر مردم و گواه بر آنان باشد و براي کسي عذر و بهانه اي باقي نماند. در ادامه امام، اين پرسش را مطرح مي کند که آيا مردم بر ترسيم چنين راهبردي و آوردن چنين امامي (و مديري) توانايي دارند؟. (حراني، همان: ص441)

به هرروي شاخص در فرمانروايي و مديريت امامان در خرده سامانه هاي جامعه اسلامي، امر و خواست خدا است؛ بدون اينکه ذره اي در اين راه، دچار انحراف نظري و عملي شوند؛ چرا که بر اساس روايات، در تفکر شيعي قلوب امامان ظرف مشيت الهي است و همواره اراده آنان در راستاي اراده خداوند متعال قرار دارد. (طبري، 1413: ص506) امام رضا عليه السلام صفات و خصوصيات ديگري را نيز براي امامت بر مي شمارد که در علم مديريت جهان معاصر از لوازم و شاخصه هاي بنيادين يک رهبر استراتژيست موفق به شمار مي آيد[14].

يکي آنکه رهبر بايد امين باشد، تا مجموعه تحت رهبري به او اعتماد کرده، بتواند با طيب خاطر و آرامش رواني، وظايف خود را انجام دهد. ديگر آنکه همانند پدري مهربان و دلسوز به مجموعه خود بنگرد، تا قدرت تصرف قلوب را داشته باشد و اين امر، افزايش انگيزه کاري در مجموعه را سبب خواهد شد. ديگر آنکه رهبر و مدير شخصيتي باشد که اعضاي مجموعه و نظام بتوانند به او پناه ببرند و نقش ملجأ و پناهگاهي را داشته باشد که همگان در سايه قدرت ومعنويت او آرامش يابند[15].

در بيان امام رضا عليه السلام وجود چنين رهبر و پيشوايي تنها در راهبرد امامت يافت مي شود و در نظام هاي مشابه سياسي و مديريتي، نظير و بديلي براي آن وجود ندارد[16].

روش انتخاب رهبر در راهبرد امامت

در نظام امامت، روش نصب رهبر و امام مسلمين بر اساس انتصاب ماورايي و اصطفايي است. تعبير امام هشتم شيعيان «ثم أكرمها الله بأن جعلها في ذرية أهل الصفوة والطهارة» (ابن شعبه، همان: 437) است؛ بدين معنا که در اين راهکار، رهبر جامعه از جانب خداوند متعال برگزيده مي شود و به مردم معرفي مي گردد. در روش انتصاب ماورايي و اصطفايي بر گرفته از کلام حضرت، دو محور لحاظ شده است.

محور اول ماورايي بودن است که مبدأ نصب و جعل امام را مشخص مي نمايد و بيان مي كند که اساس نصب و مشروعيت نظام امامت، بر اساس حکم و گزينش خداوند است، نه آنکه اين مسؤوليت سنگين، يعني انتخاب شايسته ترين فرد، متوجه مردم باشد. محور دوم در اين راهکار، اصطفايي بودن است که ناظر به ملاک و معيار انتخاب شخص امام است.

واژه «صفو» در اصل به معناي خلوص شيء از هر گونه اختلاط و ناخالصي است و اصطفا يعني دستيابي به خلوص محض يک شيء[17]؛ يعني فردي که به رهبري نظام اسلامي برگزيده مي شود، اصطفا مي گردد، يعني خالص شدة همة شرايط و نيازمندي هاي يک رهبري و مديريت تام و ايده آل به او اعطا مي گردد؛ تا از حيث ايجابي، جامع شرايط بوده و جامعيت رقم خورد، و از حيث سلبي، عاري از هر گونه نقص بوده و شرط مانعيت (از غير شأن رهبر) محقق شود.

با فرض اينکه خداوند، نظام امامت و رهبري جامعه را به مردم تفويض مي كرده آيا مردم مي توانستند برترين و شايسته ترين فرد را انتخاب کنند. اساساً جايگاه و منزلت امامت، فراتر از آن است که در چنگ اذهان و افکار مردم آيد و از اين رو تنها انتصاب ماورايي را مي طلبد. امام رضا عليه السلام مي فرمايد: آيا مردم، قدر و جايگاه امامت را مي شناسند تا اينکه اساساً انتخاب و اختيار امام به وسيله آنها جايز باشد؟ جايگاه و شأن امامت، بزرگ تر و مکانت آن، رفيع تر و دسترسي به کنه و حقيقت آن، دورتر از آن است که مردم با عقولشان يا با آرايشان به آن دست يازند يا آنکه بتوانند با انتخاب و اختيارشان امامي را نصب كنند. امام در ادامه، از عجز و ناتواني نه تنها مردم عادي؛ بلکه اهل علم و خرد در وصف و اختيار امام خبر مي دهد[18].

بنابر فرمايش امام رضا عليه السلام در راهبرد امامت، نقش مردم، نقش مشارکتي در نصب و مشروعيت بخشي به امام نيست؛ بلکه نقش مشارکتي در راه انداختن نظام و اجراي برنامه و پيشبرد است.

مقايسه تطبيقي نظام ها و الگو هاي سياسي با راهبرد امامت

براي يک سير تطبيقي، مناسب است ابتدا بر الگو هاي سياسي و نظام هاي رهبري رايج دنيا مروري انجام دهيم که در هر يک از آن ها هدف و کيفيت به کارگيري از پتانسيل ها و ظرفيت هاي موجود، متفاوت است. اين نظام ها در جهان معاصر بر اساس محورهاي زير تقسيم بندي مي شود:

الف. براساس تعداد حاکمان

1. حکومت فردي: سلطان يا شاه، در راس حکومت قرار دارد و بدون مسؤوليت و به ميل و رأي خود، اعمال قدرت مي کند.

2. حکومت گروهي(طبقاتي): قدرت از آنِ گروه خاص است؛ گروهي که مدعي برتري فکري يا طبقاتي اند.

3. حکومت جمهوري: اقتدار و مناصب دولتي، از سوي مردم به طور مستقيم يا غير مستقيم به حاکمان واگذار مي شود.

ب. بر اساس مشارکت شهروندان

1. حکومت توتاليتر: سيستمي که در آن، همه چيز براي دولت وجود داشته باشد و هيچ چيز خارج از دولت و برضد دولت نباشد. (كلايمري، 1356: ج1، ص51).

2. حکومت دموکراسي: که در آن شهروندان مشارکت دارند و احزاب و جامعه مدني فعالند؛ و حاکميت، از آن مردم است و تدوين خط مشي هاي اساسي بر عهده مردم است.

ج. بر اساس جهان بيني

1. حکومت الهي: در اين حکومت، منبع قانون، خداوند است که بر اساس حکمت، مصالح و شناختي که از ابعاد وجودي انساني دارد، تشريع مي کند و حکومت، امانتي است در دست حاکمان.

2. حکومت طاغوتي: نظام هاي سياسي مبتني بر اومانيسم که حاکميت را از آن انسان مي دانند، در هر شکلي که تجلي يابند، طاغوتي مي باشند.[19]

اگر بخواهيم برخي شاخصه هاي راهبرد امامت از منظر امام رضا عليه السلام را با تقسيم بندي هاي فوق تطبيق دهيم، بايد گفت بر اساس جهان بيني، حکومت امام و حکومت در نظام امامت، حکومتي الهي است که تنها قانون و سندِ اجراييِ برنامه هاي امام، اراده و مشيت خداوند است؛ اراده اي که در قرآن کريم و سيره اهل بيت عليهم السلام تجلي يافته است.

بر اساس مشارکت مردم، حکومت در راهبرد امامت، بر محور مردم سالاري ديني است؛ چرا که از سويي تحقق حکومت با حضور مردم در صحنه است و از دگر سو، با حاکميت دين و اطاعت مردم از امام معصوم، آمال ها و حقوق مردم، احيا شده و اين مردم هستند که کرامت، عدالت و منزلت حقيقي خود را باز خواهند يافت[20].

و اما بر اساس تعداد حاکمان بايد گفت که در راهبرد رهبري شيعي، حاکم تنها خداست و اوست که حق حکمراني دارد، و امام تنها خليفه خدا و مجري برنامه و خواست حضرت حق است.

از اين رو اينگونه نيست که نصب ومشروعيت حکومت و رهبري از طرف مردم به طور مستقيم و يا غير مستقيم به امام واگذار مي شود. حتي در دوران غيبت که راهبرد ولايت فقيه جريان دارد، باز هم مشروعيت وحق حاکميت از سوي خداوند و امام است که به فقيه جامع الشرايط تفويض شده و او منصوب امام است نه منصوب مردم. و ساز وکار انتخاب غير مسقيم رهبر نيز جهت کشف نائب امام معصوم است نه نصب او. البته بايد افزود که چه در عصر حضور امام و چه غيبت او، نقش مردم در راه اندازي و تحقق حکومت نقشي مهم و اساسي است و بدون حضور و پذيرش مردم اساسا راهبري و مديريت رهبر و امام در جامعه يا رقم نخواهد خورد و يا با مشکلات عديده مواجه خواهد شد.

آثار و کارکردهاي راهبرد امامت

اگر راهبرد امامت را داراي سه رکن و ضلع 1. قانون و برنامه جامع، 2. رهبر و امام، 3. جامعه انساني بدانيم، مهم ترين و بارزترين كاركرد اين راهبرد، ايجاد سازگاري و هماهنگي بين اين سه رکن است، بدون آنکه اندکي تنافي و تضاد بين اركان اين راهبرد به چشم خورد؛ موضوعي كه حياتي ترين بخش يک برنامه راهبردي در مديريت مدرن به شمار مي آيد. علت اين موضوع را نيز مي توان در آن دانست که طراح اين راهبرد، واحد است؛ يعني خداوند مدير، مدبر، عالم، ناظم.[21]

امام رضا عليه السلام محور اين هماهنگي را امام و رهبر دانسته، درباره تلائم و سازگاري اين راهبرد مي فرمايد:

امام، موجب زمام دين و نظام مسلمين و خير و صلاح دنيا و عزت مؤمنان است[22].

به عبارت ديگر در سيستم مديريت راهبردي امامت، آنچه باعث مي شود برنامه و قانون (دين) دچار تحريف و انحراف نشود و از سوي ديگر، امور مردم، سامان يافته و سعادت دنيايي و آخرتي آنان محقق شود، وجود امام و رهبر است که مانند روح، اسباب طروات و شادابي جسم جامعه را رقم مي زند. اگر بخواهيم تعريف تخصصي راهبرد را مد نظر قرار دهيم، يعني: آگاهي هاي منظم که نحوه به خدمت گرفتن قدرت(توانايي) سياسي، اقتصادي، نظامي و فرهنگي براي رسيدن به هدف هاي مورد نظر را نشان مي دهد (شيرودي، 1385: ص15)، اين امام است که با صفات و ويژگي هاي موهبتي خاص خود، توان به کارگيري همة ظرفيت ها و امکانات موجود را دارد، تا بندگان خدا را به سرمنزل مقصود و ساحل سعادت رهنما نمايد و راه برد. به تعبير امام رضا عليه السلام خير و صلاح دنيايي و عزت آخرتي بندگان با مديريت و سياست فوق العاده امام است که به ثمر خواهد نشست.

از نگاه مديريت استراتژيک، برخي ديگر از کارکردهاي نظام راهبردي امامت را مي توان چنين برشمرد:

1. امام، با شناخت کامل از فرصت ها و اولويت هاي فراروي موجب مي شود كه جامعه به طور حداکثري از فرصت ها آگاهي يابد، آن ها را بشناسد و با اولويت بندي مناسب، از آن ها بهره برداري كند.

2. مجموعه خرده سامانه هاي جامعه با نگاه واقع بينانه به مسائل و مشکلات به سوي حل آن ها گام بردارند.

3. چارچوب و برنامه مدون براي هماهنگي و سازماندهي فعاليت ها وجود داشته و آينده نگري دربارة مسائل و پيش بيني چالش ها و بحران هاي فراروي، واقع بينانه خواهد بود.

4. تخصيص بهينه و مناسب منابع، امکانات و زمان و ظرفيت ها.

5. وجود نشاط اداري و سازماني در حکومت و رفتار هماهنگ و يكپارچه مجموعه ها.

6. وجود خوشبيني و روشن بيني و نشاط، دلگرمي معقول و واقع گرايانه در کار و زندگي.

مجموعه اين عوامل، راه را براي تحقق اهداف ابتدايي، مياني و نهايي راهبرد امامت که پيش از اين گذشت، هموار مي كند و از سوي ديگر، اسباب قدرت و صلابت نظام را در تعاملات خارجي رقم خواهد زد.

جمع بندي و نتيجه

راهبرد امامت «برنامه و نظام جامعي است که بر مبناي شاخصه هاي دين و براي نيل به اهدافي خاص پي ريزي شده است». در اين برنامه، فن و هنر به کارگيري ظرفيت هاي گوناگون لحاظ شده و کليه مبادي مبدأ شناختي، غايت شناختي، قلمرو شناختي و راهکار شناختي راهبرد، بر اساس دين استوار است که در مجموع، يک راهبرد ديني را ارائه مي دهد. شاخصه ها و امتيازات نظام راهبردي امامت در مواردي همچون جامعيت برنامه(دين)، وجود دو ويژگي علم و عصمت در مدير(امام) و قالب انتصاب ماورايي و اصطفايي در تعيين مدير و رهبر جامعه، باعث شده است که راهبرد امامت درجايگاه الگويي بي بديل در نظام مديريتي و سياسي دنيا درخشيده و واجد بيشترين مزيت و کارکرد و کمترين عوارض و آسيب باشد؛ برنامه و الگويي جامع که با کاربست همة ظرفيت هاي موجود معرفت شناختي، هستي شناختي و انسان شناختي راه سعادت وکمال فردي و اجتماعي را فراروي بشريت معاصر نهاده است.

درنهايت، تبيين و ترويج اين راهبرد ميان جهانيان و بيان کارکردها و شاخصه هاي آن در خرده سامانه هاي فرهنگي، اقتصادي و سياسي(در حوزه فرافردي) اشتياق و عطش جهانيان را به نظام ولايي فزون تر و گامي زمينه ساز براي طلوع دولت يار مي باشد.

منابع:
قرآن کريم
1. ابن شعبه حراني، حسن، تحف العقول، تحقيق: علي اکبر غفاري، قم، موسسه نشر اسلامي، 1404ق.
2. ابن فارس، احمد، معجم مقاييس اللغة، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1422ق.
3. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، قم، نشر ادب الحوزه، 1405ق.
4. بحراني، ابن ميثم، النجاة في القيامة، قم، موسسه الهادي، 1417ق.
5. بحراني، سيد هاشم، غاية المرام، تحقيق: سيدعلي عاشور، بي جا، بي تا.
6. پورسيد آقايي، سيدمسعود، دين و نظام سازي در نگاه استاد علي صفايي حائري، قم، انتشارات ليلة القدر، 1389ش.
7. جليل روشندل، تحول در مفهوم استراتژي، «مجموعه مقالات اولين سمينار بررسي تحول مفاهيم»، تهران، دفتر مطالعات سياسي و بين المللي وزارت امورخارجه، چاپ اول، 1370ش.
8. جوهري، اسماعيل، صحاح، تحقيق: احمد عطار، بيروت، دارالعلم للملايين، 1407ق.
9. حائري پور و همکاران، نگين آفرينش، قم، مرکز تخصصي مهدويت، 1389ش.
10. حر عاملي، الفصول المهمة، قم، موسسه معارف اسلامي امام رضا، 1418ق.
11. راغب اصفهاني، حسين، مفردات الفاظ القرآن، تحقيق: صفوان عدنان داوودي، بي جا، طليعة النور، 1426 ق.
12. سيد رضي(موسوي)، محمد، نهج البلاغة، ترجمه: سيد جعفر شهيدي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1378ش.
13. شيرودي، مرتضي، مسائل نظامي و استراتژيکي، قم، زمزم هدايت، 1385ش.
14. صادقي، هادي، درآمدي بر کلام جديد، قم، نشر معارف، 1382ش.
15. صدوق، محمد، امالي، قم، موسسة البعثة، 1417ق.
16. ـــــــــــــ، عيون اخبار الرضا عليه السلام، بيروت، تحقيق: شيخ حسين اعلمي، موسسه الاعلمي، 1404ق.
17. ـــــــــــــ، معاني الاخبار، تحقيق: علي اکبر غفاري، بي جا، انتشارات اسلامي، 1361ش.
18. طباطبايي، محمد حسين، الميزان، ترجمه: موسوى همدانى، سيد محمد باقر، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم، 1374ش.‏
19. طبرسي، احمد بن علي، احتجاج، نجف، دارالنعمان، 1368ق.
20. طبري، محمد بن جرير(شيعي)، دلائل الامامة، قم، موسسه البعثة، 1413ق.
21. عطاردي، عزيز الله، مسند امام رضا عليه السلام، مشهد، آستان قدس رضوي، 1406ق.
22. فراهيدي، خليل بن احمد، العين، تحقيق:مهدي مخزومي– ابراهيم سامرايي، بي جا، موسسة دارالهجرة، 1409ق.
23. کليني، محمد، کافي، تهران، دار الکتب الاسلامية، 1388ق.
24. كارلتون كلايمري، توتون جيمز آندرسن، كارل كويمبي كريستول، آشنايي با علم سياست، ترجمه: بهرام ملكوتي، تهران، سيمرغ، ۱۳۵۶ش.
25. مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، ج25، بيروت، دار الوفاء، 1403ق.
26. مطهري، مرتضي، مقدمه اي بر جهان بيني اسلامي، مقاله امامت و رهبري، قم، صدرا، 1364ش.
27. نعماني، محمد، الغيبه، تهران، مکتبة صدوق، بي تا.
28. نوروزي، محمد جواد، فلسفه سياست، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1378ش.
29. الواني، مهدي، مديريت عمومي، تهران، نشر ني، 1368ش.
30. هرسي، پال؛ کنت بلانچارد، مديريت رفتار سازماني، ترجمه: علاقه بند، تهران، اميرکبير، 1379ش.
31. همداني معتزلي، عبدالجبار، شرح الاصول الخمسه، قاهره، مكتبة وهبة، 1408ق.
â. استاديار دانشگاه تهران (پرديس قم).
[2].strategy
[3]. بدين معنا که کليه احکام و قوانين برخاسته از دين، راه و روشي براي نيل حيات برتر و کمال انساني به شمار مي آيند.
[4]. در حديث رضوي آمده است: «إن الامامة منزلة الانبياء وإرث الاوصياء. إن الامامة خلافة الله وخلافة رسوله صلي الله عليه و آله و سلم ومقام أمير المؤمنين عليه السلام وخلافة الحسن والحسين عليهم السلام» که در آن بر موضوع جانشيني پيامبر تاکيد شده است (تحف العقول، ص440.)
[5]. تعبير و تعريفي که مي توان از آيه «و من ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين»، بقره: 124، استنباط كرد، اين است كه خداوند امامت را عهد و پيماني ناميده است که از امامان و رهبران جامعه اخذ مي كند.
[6]. «النظام الخيط الذي ينظم به اللولو و کل خيط ينظم به لؤلؤ او غيره فهو نظام»؛ «نظام در لغت به معناي ريسمان و نخي است که با آن دانه هاي مرواريد و نظاير آن را به رشته مي کشند». (لسان العرب، ذيل نظم)
[7]. حدثنا علي بن بلال عن علي بن موسى الرضا عليه السلام عن أبيه عن آبائه عن علي بن أبي طالب عليهم السلام عن النبي صلي الله عليه و آله و سلم عن جبرئيل عن ميكائيل عن إسرافيل عن اللوح عن القلم قال: يقول الله عز وجل: «ولاية علي بن أبي طالب حصني فمن دخل حصني أمن من عذابي» (عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج1، ص 147).
[8]. لم يقبض نبيه حتي اکمل له الدين و انزل عليه القرآن… و أقام لهم عليّا عليه السلام علماً وإماماً، وما ترك شيئا مما تحتاج إليه الامة إلا وقد بينه. فمن زعم أن الله لم يكمل دينه فقد رد كتاب الله، و من رد كتاب الله فقد كفر. (ابن شعبه حراني، تحف العقول، ص437؛ حر عاملي، الفصول المهمة، ج1، ص491)
[9]. إن الامامة خص الله بها إبراهيم الخليل بعد النبوة والخلة مرتبة ثالثة و فضيلة شرفه بها وأشاد بها ذكره، فقال عزوجل: >وإذ ابتلى إبراهيم ربه بكلمات فأتمهن قال إني جاعلك للناس إماما<، قال الخليل سروراً بها: >ومن ذريتي قال لا ينال عهدي الظالمين<. (تحف العقول، ص440)
[10]. علامه طباطبايي درباره اين آيه شريف مي نويسد:
اين آيه، حكايت كلام مؤمنان در رد سخن مجرمان است كه مى‏گفتند: «ما لَبِثُوا غَيْرَ ساعَةٍ»؛ چون مجرمان به سبب روحيه مادى و فرورفتگى اي كه در نشأة دنيا داشتند، روز قيامت و فاصله آن تا دنيا را محكوم به همان نظام دنيا مى‏دانستند، و با آن مقياس مى‏سنجيدند؛ لذا گفتند: «غير از ساعتى درنگ نكردند؛ و يك ساعت مقدار كمى از زمان است. گويي خيال مى‏كردند هنوز هم در دنيا هستند؛ چون فهم و شعورشان همين قدر بود؛ لذا اهل علم و ايمان. سخن ايشان را رد كرده‏اند كه درنگ آنان يك ساعت نبوده؛ بلكه به مقدار فاصله بين دنيا و آخرت بوده است؛ همان فاصله‏اى كه آيه >وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ< آن را بيان مى‏كند. اهل علم و ايمان، نتيجه گرفتند كه اين، همان روز قيامت است؛ ولي مجرمان از آنجا كه هميشه درباره قيامت در شك بودند، و جز به امور مادى دنيوى يقين پيدا نمى‏كردند، پنداشتند كه بيش از يك ساعت از ساعت هاى دنيا از مردنشان نگذشته است.اين است معناى كلام اهل علم و ايمان كه گفتند: >لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللَّهِ إِلى‏ يَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ<؛ يعنى شما جاهل و شكاك بوديد، يقين به چنين روز نداشتيد، و به همين سبب، امروز امر بر شما مشتبه شده است.از اينجا معلوم مى‏شود كه مراد از علم و ايمان در جمله «أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ» يقين و التزام به مقتضاى يقين است، و اصولا علم در زبان قرآن، عبارت است از يقين به خدا و آيات او، و ايمان به معناى التزام به چيزي است كه يقين، اقتضاى آن را دارد كه خود موهبتى است الهى. نيز از اينجا روشن مى‏شود كه مراد از «كِتابِ اللَّهِ»، كتاب هاى آسمانى يا خصوص قرآن كريم است. (ترجمه الميزان، ج‏16، ص 308و309)
[11]. فلم تزل ترثها ذريته عليه السلام بعض عن بعض قرنا فقرنا حتى ورثها النبي صلي الله عليه و آله و سلم، فقال الله: >إن أولى الناس بإبراهيم للذين اتبعوه وهذا النبي والذين آمنوا< فكانت لهم خاصة فقلدها النبي صلي الله عليه و آله و سلم علياً عليه السلام. فصارت في ذريته الاصفياء الذين آتاهم الله العلم والايمان وذلك قوله: >وقال الذين اوتوا العلم والايمان لقد لبثتم في كتاب الله إلى يوم البعث فهذا يوم البعث ولكنكم كنتم لا تعلمون< على رسم ما جرى وما فرضه الله في ولده إلى يوم القيامة. إذ لا نبي بعد محمد صلي الله عليه و آله و سلم.
[12]. الامام، مطهر من الذنوب، مبرء من العيوب، مخصوص بالعلم، موسوم بالحلم، نظام الدين وعز المسلمين وغيظ المنافقين وبوار الكافرين.
[13]. قال في الائمة من أهل بيته وعترته وذريته: ” أم يحسدون الناس على ما آتاهم الله من فضله – إلى قوله – سعيرا”. وإن العبد إذا اختاره الله لامور عباده شرح صدره لذلك وأودع قلبه ينابيع الحكمة وأطلق على لسانه فلم يعي بعده بجواب ولم تجد فيه غير صواب، فهو موفق مسدد مؤيد، قد أمن من الخطأ والزلل.
[14]. براي بررسي تطبيقي مصاديق ر.ک: اخلاق مديريت و فرماندهي، پايگاه اينترنتي تبيان: http://www.tebyan.net/.
[15]. «الامام الانيس الرفيق، والوالد الشفيق و و الداعي إلى الله و الذاب عن حريم الله». (الغيبة، نعماني، ص218)
[16]. «الإمام واحد دهره، لايدانيه أحد و لايعادله عالم و لايوجد منه بدل ولا له مثل ولا نظير». (الغيبه، همان، ص220)
[17]. ر.ک: ابن فارس، مقاييس اللغة؛ راغب اصفهاني، مفردات، ذيل «صفو».
[18]. هل يعرفون قدر الامامة ومحلها من الامة، فيجوز فيها اختيارهم. إن الامامة أجل قدرا واعظم شأنا و أعلي مكانا وأمنع جانبا وأبعد غورا من أن يبلغها الناس بعقولهم أو ينالوها بآرائهم أو يقيموا إماماً باختيارهم
… هيهات هيهات! ضلت العقول وتاهت الحلوم وحارت الالباب وحصرت الخطباء وكلت الشعراء وعجزت الادباء وعييت البلغاء وفحمت العلماء عن وصف شأن من شأنه أو فضيلة من فضائله، فأقرت بالعجز والتقصير فكيف يوصف بكليته، أو ينعت بكيفيته، أو يوجد من يقوم مقامه، أو يغني غناه …فمن أين يختار هذه الجهال الامامة بآرائهم؟ (تحف العقول، ص438؛ الغيبة، نعماني، ص216)
[19]. ر.ک: نوروزي، محمد جواد، فلسفه سياست، صص 104- 113 با تلخيص و اندکي تصرف.
[20]. اميرمؤمنان عليه السلام حقوق و وظايف متقابل حاکم و مردم را چنين برمي شمارد: أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً وَ لَكُمْ عَلَيَّ حَقٌّ فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَّ فَالنَّصِيحَةُ لَكُمْ وَ تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ وَ تَعْلِيمُكُمْ كَيْلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِيبُكُمْ كَيْمَا تَعْلَمُوا وَ أَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ وَ النَّصِيحَةُ فِي الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ وَ الْإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ وَ الطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُمْ؛ اي مردم! مرا بر شما حقّى است، و شما را بر من حقّى. بر من است كه خيرخواهى از شما دريغ ندارم، و حقّى را كه از بيت المال داريد، بگزارم، شما را تعليم دهم تا نادان نمانيد، و آداب آموزم تا بدانيد. امّا حقّ من بر شما اين است كه به بيعت وفا كنيد و در نهان و آشكارا حقّ خيرخواهى ادا كنيد؛ چون شما را بخوانم، بياييد، و چون فرمان دهم، بپذيريد، و از عهده برآييد. (نهج البلاغه، خطبه 34، ترجمه شهيدي).
[21]. اين صفات در دعاي جوشن کبير ذکر شده است.
[22]. «إن الامام زمام الدين ونظام المسلمين وصلاح الدنيا وعز المؤمنين». (تحف العقول، ص436؛ غاية المرام، ج3 ص314)
نویسنده : حامد پوررستمي

تشيع و امامت

شیعه از زمان پیامبر

شيعه از روز نخست، درتمامى حركتها و اقدامات سياسى خود، حتى مانند پذيرفتن زمامدارى و ولايت از جانبخلفاى وقت، از امام معصوم عصر خويش دستور مى‏گرفتند، يا رخصت دريافت مى‏داشتند واين بدين معنى بود كه امام عصر خويش را رهبر سياسى به حق مى‏دانستند. و امامان نيزهمواره خلفا را غاصب حق خويش مى‏شمردند.

امامت و تشیع

امامت‏يكى از مسائل اساسى و زيربنايى مذهب تشيع است. امامت از ديدگاه تشيع، زعامت و رهبرى امت در امور معاش و معاد مى‏باشد (1) كه مساله‏اى سياسى – دينى بشمار مى‏رود و از روز نخست، شيعه بر آن پايدار مانده و پيوسته در حال مبارزه با سلطه‏هاى جور بوده است. امام، از نظر شيعه يك رهبر سياسى و پيشواى دينى به حساب مى‏آيد كه هر دو سمت را با هم جمع كرده و هر دو جهت را عهده‏دار است. شيعه از روز نخست، در تمامى حركتها و اقدامات سياسى خود، حتى مانند پذيرفتن زمامدارى و ولايت از جانب خلفاى وقت، از امام معصوم عصر خويش دستور مى‏گرفتند، يا رخصت دريافت مى‏داشتند و اين بدين معنى بود كه امام عصر خويش را رهبر سياسى به حق مى‏دانستند. و امامان نيز همواره خلفا را غاصب حق خويش مى‏شمردند. پيامبر اسلام، با بدست آوردن قدرت و نيروى مردمى، دو عمل سياسى چشمگير انجام داد، يكى تشكيل امت و ديگر تاسيس دولت.

پيامبر اسلام با مطرح كردن برادرى اسلامى، يك وحدت ملى منسجم و مستحكم بر پايه و اساس دين بوجود آورد كه اين خود يكى از بزرگترين كارهاى سياسى او بود كه با تلاش فراوان انجام گرفت و اين وحدت ملى به نام «امت اسلامى‏» هنوز پابرجاست و از اساسى‏ترين پايه‏ها در جهت‏دهى به سياست اسلامى به حساب مى‏آيد. مساله تشكيل دولت و برقرارى پيمانهاى سياسى و انتظامات داخلى و ساختار ادارى و اجتماعى كه پايه‏گذارى آن در عهد رسالت انجام گرفت و سپس ادامه و توسعه يافت، همگى از يك انديشه سياسى اسلامى برخاسته كه پيامبر اكرم پايه‏گذار آن بوده است. همه جنگها و صلحها و قراردادهاى منعقده با قبائل و كشورها كه در عهد رسالت انجام گرفت، و خلفاى پس از وى بر همان شيوه رفتار مى‏كردند، حاكى از ديد سياسى است كه از شريعت اسلام نشات گرفته و ريشه دينى و الهى دارد.

رهبرى پيامبر برخاسته از مقام نبوت او

پيامبر اسلام كه خود زعامت امت را بر عهده داشت، علاوه بر پيشواى دينى، رهبر سياسى نيز به شمار مى‏آمد و اين سمت را برخاسته از نبوت خويش مى‏دانست و به حكم «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (2) فرمان حكومت را از جانب خدا دريافت كرده بود و اين اولويت‏بر انفس، همان ولايت عامه و زعامت‏سياسى است كه از مقام نبوت او برخاسته است. امام صادق (ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «ان الله ادب نبيه فاحسن تاديبه فلما اكمل له الادب قال: «و انك لعلى خلق عظيم‏» . (3) ثم فوض اليه امر الدين و الامة ليسوس عباده. . .» . (4) خداوند پيامبر را تا سر حد كمال تربيت نمود، لذا او را به شايسته‏ترين كمالات ستود. آنگاه امر شريعت و مردم را بدو سپرد تا بندگان خدا را رهبرى كند و سياستمدارى را به دست گيرد. خواهيم گفت كه بيعت در عهد رسالت، تنها يك وظيفه دينى و سياسى است كه به منظور فراهم شدن نيرو و امكانات براى مقام زعامت، انجام مى‏گرفته، نه آنكه بيعت كنندگان او را براى زعامت‏برگزيده و به اختيار و انتخاب خود زعيم قرار داده باشند. بلكه زعامت پيامبر به حكم قرآن ثابت‏بود و مردم موظف بودند با او بيعت كنند، تا امكانات رهبرى براى او فراهم باشد. پيامبر اكرم به همين منظور از مهاجرين و انصار بيعت مى‏گرفت، تا پايه‏هاى دستگاه سياسى و انتظامى خود را مستحكم سازد و بر مسلمانان واجب بود كه اين نيرو را در اختيار او بگذارند.

با اندك مراجعه به زندگى سياسى پيامبر اكرم، اين نكته روشن مى‏گردد كه پيامبر خود را از جانب خدا رهبر سياسى امت مى‏دانست و به مردم هشدار مى‏داد كه به حكم وظيفه بايد با او همكارى كنند و بيعت كه رسم عربى بود و تعهد بيعت كنندگان و وفادارى آنان را مى‏رساند، به همين منظور انجام مى‏گرفت. در بيعت «عقبه ثانيه‏» كه شب هنگام، در دامنه كوهى بدور از چشم مشركين قريش، با مردم مدينه – كه قبلا اسلام آورده بودند – انجام گرفت، پيامبر – خطاب به آنان – گفت: بيعتى را كه با شما انجام مى‏دهم، به هدف حمايت و پشتيبانى از من است تا همانگونه كه از جان و مال و ناموس خود دفاع مى‏كنيد، از من نيز دفاع كنيد. آنان – كه 73 مرد و 2 زن بودند – گفتند: ما براى حمايت از تو تا پاى جان ايستاده، بيعت مى‏كنيم، ما فرزندان جنگيم چونان حلقه‏اى تو را در بر مى‏گيريم. در آن ميان، يكى از بزرگان انصار به نام «ابوالهيثم بن التيهان‏» گفت: اى رسول خدا، ميان ما و قبائل يهود كه پيرامون مدينه سكنى گزيده‏اند، پيوندهاى نظامى بسته شده و با اين پيوند كه با تو مى‏بنديم، آن پيوندها گسسته مى‏شود. از اين پس تو نيز نبايد ما را رهاسازى كه تنها بمانيم و با يهود درگير شويم. پيامبر (ص) تبسمى فرمود و گفت: از اين پس شما از من هستيد و من از شما هستم، مى‏جنگم با آنكه جنگيديد، و مى‏سازم با آنكه ساختيد. از جان گذشتن و فداكارى نمودن از جانب شما، و ما با هم پيوند خورده و گسستنى نيست.

آن گاه همگى اعلام وفادارى همه جانبه نموده، با او بيعت كردند. سپس پيامبر (ص) فرمود: دوازده نفر از ميان خود معرفى كنيد تا نمايندگان شما باشند و به واسطه آنان دستورات صادره ابلاغ گردد. پس هفت نفر از قبيله «خزرج‏» و سه نفر از قبيله «اوس‏» معرفى شدند. (5) اين بيعت، كه در سال پيش از هجرت انجام گرفت، هدف آن تنها تشكيل يك دستگاه سياسى – نظامى مستحكم بوده، كه بر اساس پايه‏هاى مردمى استوار باشد. و پيامبر اكرم (ص) اين امر را جزئى از رسالت‏خود مى‏دانست كه به حكم وظيفه سالت‏خويش انجام مى‏داد.

اين همان «حكومت دينى‏» است كه يك پيامبر به حكم وظيفه پيامبرى انجام مى‏دهد. اساسا پيامبر كه خود، آورنده شريعت است، خود را شايسته‏ترين افراد براى ضمانت اجرائى آن مى‏داند و عقلا و عادتا نبايد منتظر بماند تا پيروان او، او را بر اين سمت‏بگمارند. بنابراين – بسيار كوته نظرى است كه برخى پنداشته‏اند كه پيامبر اسلام به دليل پيامبر بودن، زعامت‏سياسى امت را بر عهده نگرفت، بلكه مردم چون او را شايسته‏ترين افراد خود ديدند، براى اين سمت‏برگزيدند. در روز غدير خم كه پيامبر اكرم (ص) مولا امير مؤمنان (ع) را به مقام خلافت و ولايت‏بر امت منصوب نمود، براى آن كه خاستگاه دينى اين حق را ارائه دهد، به مقام ولايت‏خود – كه منشا دينى داشته – اشاره نمود و فرمود: «الست اولى منكم بانفسكم‏» كه اشاره به آيه كريمه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» مى‏باشد يعنى آيا من، به حكم خداوند ولى امر شما نيستم؟ ! گفتند: بلى يا رسول الله. آرى، تو ولى امر ما هستى. آن گاه – پس از گرفتن اعتراف و پاسخ مثبت – فرمود: «فمن كنت مولاه فهذا على مولاه‏» يعنى: منشا ولايت من و على يكى است و مقام زعامت‏سياسى هر دوى ما از مقام حاكميت دين برخاسته است. پس از آن از مردم به حكم وظيفه دينى، بيعت گرفت.

مساله خلافت از منظر على (ع)

مولا امير مؤمنان (ع) همواره از حق غصب شده خود شكوه داشت و مقام خلافت و زعامت‏سياسى را از آن خود مى‏دانست. در خطبه «شقشقيه‏» خلافت را حق موروثى خود مى‏داند، كه از دست او ربوده‏اند، تا آنجا كه مى‏گويد: «فصبرت و فى العين قذى، و فى الحلق شجى، ارى تراثى نهبا» . (6) شكيبايى نمودم در حالى كه از فزونى اندوه، مانند كسى بودم كه در چشم او خاشاك باشد، يا در گلوى او استخوانى آزاردهنده باشد، زيرا مى‏ديدم كه حق موروثى من به تاراج رفته. بر روى كلمه «تراث‏» دقت‏شود. حضرت، خلافت را ميراث خود مى‏داند، يعنى اين حق او بوده كه از پيامبر (ص) به او ارث رسيده است. نه آن كه پيامبر (ص) شخصا به او داده است. و اين مى‏رساند كه منشا حق ولايت پيامبر كه همان حاكميت دين بود كاملا به او انتقال يافته و او بر اساس حق حاكميت دين، حق ولايت‏بر مسلمين را دارا مى‏باشد و از اين رو، اشغالگران اين مقام، غاصب به شمار مى‏آيند. در جاى ديگر مى‏فرمايد: «فنظرت فاذا ليس لى معين الا اهل بيتى، فضننت‏بهم عن الموت. فاغضيت على القذى، و شربت على الشجى، و صبرت على اخذ الكظم، و على امر من طعم العلقم‏» (7) .

رو به رو شدم آنگاه كه ياورى نداشتم جز خاندانم، و بر جان آنان ترسيدم، از اين رو چشم پوشى كردم و هرگونه ناگوارى را تحمل نمودم، كه از هر تلخى تلخ‏تر بود. امير مؤمنان (ع) پس از بيعت مردم با او، با اشاره به اينكه خلافت را حق خود مى‏دانسته است، فرمود: «لا يقاس بآل محمد (ص) من هذه الامة احد، و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا، هم اساس الدين، و عماد اليقين. اليهم يفى‏ء الغالى، و بهم يلحق التالى. و لهم خصائص حق الولاية، و فيهم الوصية و الوراثة. الآن اذ رجع الحق الى اهله، و نقل الى منتقله‏» . (8)

از اين امت كسى را با آل محمد (ص) نتوان سنجيد و هرگز نمى‏توان پرورده نعمت ايشان را در رتبه ايشان دانست. آنان پايه دين و ستون يقين‏اند. هر كه از حد درگذرد به آنان باز گردد، و آن كه وامانده، به ايشان پيوندد. حق ولايت‏خاص ايشان است و سفارش و ميراث پيامبر از آن ايشان است. اينكه حق به شايسته آن بازگشته و به جايگاه خود منزل كرده است. جمله اخير اين عبارت چنين مى‏رساند كه اكنون، حق خلافت‏به جايگاه خود بازگشته است. ابن ابى الحديد مى‏گويد: لازمه اين كلام آن است كه پيش از اين جايگاه خود را نداشته است‏سپس مى‏گويد: ولى ما آن را تاويل مى‏بريم و چنين مى‏فهميم كه على (ع) در اين سخن، تنها شايستگى خود را گوشزد مى‏كند (9) . عبد الله بن مسعود، صحابى معروف جليل القدر، گويد: پيامبر اكرم (ص) به من گفت: اى پسر مسعود، اكنون آيه‏اى بر من نازل شد و اين آيه را تلاوت فرمود: «و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة‏» (10) بپرهيزيد آتش فتنه‏اى را كه فقط دامنگير ستمگران نخواهد گرديد، بلكه همه را فرا مى‏گيرد.

آن‏گاه فرمود رازى را با تو در ميان مى‏گذارم و آن را به وديعت‏به تو مى‏سپارم، زنهار كه آن را درست فراگير و به موقع آن را فاش ساز. اين آتش فتنه را دشمنان اسلام در هنگام ستيز با على، بر پا مى‏كنند. بدان، هر كه با على دشمنى كند، همانند آن است كه نبوت مرا انكار نموده و بلكه همه نبوت‏ها را منكر خواهد بود. يعنى چنين كسى با شريعت دشمنى ورزيده، تيشه به ريشه دين مى‏زند. كسى از آن ميان به ابن مسعود گفت: آيا تو اين سخن را از پيامبر (ص) درباره على شنيده‏اى؟ گفت: آرى. گفت: پس چگونه از جانب كسانى كه حق او را غصب كرده‏اند، منصب ولايت را پذيرفته‏اى؟ ابن مسعود، گفت: راست مى‏گويى، سزاى كار خود را ديدم و از امام خود رخصت نگرفتم. ولى دوستان من، ابوذر و عمار و سلمان، هنگام پذيرش ولايت، از امام خود رخصت مى‏گرفتند. و من اكنون استغفار مى‏كنم و توبه مى‏نمايم (11) .

ملاحظه مى‏شود، آن كسى كه بزرگان شيعه، او را به امامت مى‏شناختند على (ع) بود و آنان بر خود لازم مى‏دانستند كه در فعاليتهاى سياسى از او استجازه كنند و در واقع، على آنان را به آن مقام منصوب نمايد، گرچه به ظاهر از طرف ديگران منصوب شده باشند. بنابراين مساله «امامت‏» در اصل يكى از اساسى‏ترين پايه‏هاى مكتب تشيع را تشكيل مى‏دهد و فلسفه وجودى تشيع در مساله امامت تبلور مى‏يابد و تشيع بدون امامت، جايگاه خاص خود را از دست مى‏دهد، زيرا تمامى فرقه‏هاى اسلامى نسبت‏به خاندان نبوت و عترت (ع) محبت مى‏ورزند و اخلاص و مودت دارند. ولى اين دليل تشيع آنها نيست، زيرا آنان امامت و زعامت‏سياسى اهل بيت را آن گونه كه شيعه معتقد است، نپذيرفته‏اند. از اين رو، مكتب تشيع، مكتبى است كه مساله حكومت و رهبرى سياسى را، از متن دين و برخاسته از دين مى‏داند و بدين جهت در عصر غيبت، كه با نبود امام معصوم روبروست، به سراغ نواب عام او مى‏رود و چشم به چهره‏هاى پرفروغ فقها دوخته است، زيرا آنان را شايسته‏ترين جانشينان امام معصوم مى‏داند. بنابراين، مطرح كردن مساله جدايى دين از حكومت، از جانب كسانى كه در سايه مكتب تشيع آرميده‏اند، شگفت‏آور و مايه تاسف است.

يكى از نويسندگان – كه سابقه حوزوى نيز دارد – چنين مى‏نويسد: «خلافت‏يك مقام سياسى – اجتماعى است كه واقعيتى جز انتخاب مردم در بر ندارد، منتها گاهى اتفاق مى‏افتد كه مردم آن قدر رشد و دانائى پيدا كرده‏اند كه پيامبر يا امام خود را آگاه‏ترين و با تدبيرترين افراد در امور كشوردارى و روابط داخلى و خارجى سرزمين خود يافته و او را براى زمامدارى سياسى – نظامى خود انتخاب مى‏كنند، مانند بيعت‏با نبى اكرم زير شجره «لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة‏» (12) و مانند انتخاب حضرت على (ع) در نوبت چهارم خلافت، پس از رحلت نبى اكرم (ص) و گاهى ديگر در اثر عدم رشد سياسى و اجتماعى جامعه و يا به علت گردبادهاى سياسى به اين گونه انتخاب احسن موفقيت پيدا نمى‏كنند.

اكنون خوب واضح است كه آيين كشوردارى نه جزئى از اجزاء نبوت است و نه در ماهيت امامت – كه همه دانايى است – مدخليت دارد» . (13) اين گفتار كاملا با ديد تشيع در امامت منافات دارد. متكلمين بزرگ جهان تشيع به اتفاق، مقام امامت را نوعى رهبرى سياسى – دينى تعبير كرده‏اند و لزوم و ضرورت آن را براى برقرارى نظم و سلامت جامعه از راه قاعده «لطف‏» اثبات مى‏كنند. خواجه نصير الدين طوسى در كتاب «تجريد الاعتقاد» – كه از معتبرترين متون درسى اعتقادى حوزه‏هاى شيعه بشمار مى‏رود – مى‏گويد: «الامام لطف: فيجب نصبه على الله تعالى تحصيلا للغرض‏» . و در كتاب «فصول العقائد» همين مضمون را مشروح‏تر كرده و مى‏نويسد: لما امكن وقوع الشر و الفساد و ارتكاب المعاصى من الخلق، وجب فى الحكمة وجود رئيس قاهر آمر بالمعروف ناه عن المنكر، مبين لما يخفى على الامة من غوامض الشرع، منفذ لاحكامه، ليكونوا الى الصلاح اقرب، و من الفساد ابعد، و يامنوا من وقوع الشر و الفساد، لان وجوده لطف، و قد ثبت ان اللطف واجب عليه تعالى، و هذا اللطف يسمى امامة، فتكون الامامة واجبة‏» . خلاصه اين استدلال چنين است كه اسلام، به منظور ايجاد نظم و سلامت جامعه، احكام و تكاليفى مقرر كرده كه ضمانت اجرايى شايسته نياز دارد. و از باب قاعده «لطف‏» از مقام حكمت الهى نشات گرفته است و بر خداوند است كه شايستگان مقام اجرائى را نيز به مردم معرفى كند، تا مردم در سايه رهنمود شرع، امام و پيشواى دينى و سياسى خود را بشناسد و با او بيعت كنند. امام و پيشوا – كه عهده‏دار برقرار نظم و مجرى احكام انتظامى در جامعه باشد – تفسيرى جز رهبرى سياسى – دينى نخواهد داشت، كه از جانب شرع، شخصا به صورت تعيين يك فرد معين، يا وصفا با اعلام ويژگيهاى فرد شايسته معرفى مى‏گردد.

دليل حكمت

مبناى كلام اسلامى بر اساس حكمت استوار است و ضرورت فرستادن پيامبران و اديان آسمانى از مقام حكمت الهى نشات گرفته و قاعده «لطف‏» كه پايه تمامى مسائل كلامى است، نمايانگر حكمت و فياضيت على الاطلاق حضرت حق تعالى مى‏باشد. خداوند، فياض على الاطلاق است و بر وفق حكمت، فيض خود را شامل همه خلائق و آفريده‏ها مى‏سازد. خداوند كه فيض شريعت را – بر اساس حكمت – بر انسان ارزانى داشته و راه را از چاه براى او مشخص ساخته، به حكم ضرورت عقل بايستى ضمانت اجرايى آن را نيز مشخص كرده باشد خواه نصا، چنانچه در دوران حضور معصوم بوده است، يا وصفا، چنانچه در عصر غيبت‏بوده و هست.

زيرا همان‏گونه كه در علم كلام گفته‏اند و در گفتار ابن ابى الحديد بدان اشارت رفت، تنها نشان دادن قبح قبيح و وعد و وعيد نمى‏تواند بازدارنده باشد. مگر آن‏گاه كه قدرت قاهره ناظر بر جريان و عهده‏دار اجراى عدالت وجود داشته باشد. البته اين مسؤوليت‏بر عهده كسانى بايد باشد كه شايستگى لازم را دارا باشند، و شرائط آن را عقل و شرع مشخص مى‏سازد. تعيين شايستگان اين مقام نيز از طريق شناسايى و بيعت مردم انجام مى‏گيرد، چنانچه در جاى خود از آن سخن مى‏گوييم. البته روى سخن با كسانى است كه شريعت را به عنوان يك نظام پذيرفته‏اند كه براى تنظيم حيات و تامين سعادت انسان در دنيا و آخرت آمده است و شريعت را فيض الهى دانسته‏اند كه طبق قاعده لطف بوده و از مقام حكمت الهى سرچشمه گرفته است. لذا همين قاعده لطف و مقام حكمت اقتضا مى‏كند كه صلاحيتهاى ضامن اجرايى شريعت را نيز تبيين كند و رهنمودهاى لازم را در اين باره ارائه دهد و اين خود، به معناى دخالت مستقيم دين در سياست و سياستمدارى است، و دليل بر آن است كه انتخاب مطلق در كار نيست.

خلافت از ديدگاه اهل سنت

از ديدگاه اهل سنت نيز، مساله خلافت از متن دين برخاسته و يك ضرورت دينى به شمار مى‏رود، بدين معنى كه بر مسلمين واجب است كسانى را كه شايستگى لازم را دارند، براى زعامت‏سياسى خود برگزينند و اين يك تكليف و وظيفه شرعى است. در «عقائد نسفيه‏» چنين آمده است: «و المسلمون لا بد لهم من امام يقوم بتنفيذ احكامهم، و اقامة حدودهم، و سد ثغورهم، و تجهيز جيوشهم، و اخذ صدقاتهم، و قهر المتغلبة و المتلصصة و قطاع الطريق، و اقامة الجمع و الاعياد، و قطع المنازعات الواقعة بين العباد، و قبول الشهادات القائمة على الحقوق، و تزويج الصغار، و الصغائر الذين لا اولياء لهم، و قسمة الغنائم . . . و نحو ذلك من الامور التى لا يتولاها آحاد الامة‏» (19) .

اين استدلال عينا همان استدلالى است كه شيعه براى امامت اقامه مى‏كنند و هر دو گروه، مساله امامت را يك ضرورت دينى مى‏شمرند و آن را برخاسته از نظام حكمت‏شريعت مى‏دانند، با اين تفاوت كه شيعه، تعيين امام را به وسيله نص مى‏داند، زيرا عصمت را در امام شرط مى‏داند، ولى اهل سنت چون لياقت و عدالت را كافى مى‏دانند، شناسايى اهل حل و عقد (خبرگان) و معرفى فرد شايسته از سوى آنان به مردم به منظور بيعت عمومى را كافى دانسته‏اند. همان روشى كه شبيه شيوه انتخابى شيعه در دوران غيبت است. لذا تفتازانى در توضيح ضرورت ياد شده مى‏گويد: «لم لا يجوز الاكتفاء بذى شوكة فى كل ناحية، و من اين يجب نصب من له الرئاسة العامة‏» . چرا به صاحبان قدرت محلى اكتفا نشود، و واجب باشد، كسى را براى رياست عامه منصوب نمود؟ در جواب مى‏گويد: «لانه يؤدى الى منازعات و مخاصمات مفضية الى اختلال امر الدين و الدنيا، كما نشاهد فى زماننا هذا. . .» . زيرا تمركز نگرفتن زعامت‏سياسى و تعدد مراكز تصميم‏گيرى به درگيريها و برخوردها منتهى مى‏شود و موجب اختلال در امر دين و دنيا مى‏گردد. چنانچه امروزه ما شاهد آن هستيم. (20)

با مراجعه به كتب كلامى اهل سنت‏به خوبى اين مساله روشن مى‏گردد كه امر امامت و زعامت عامه، يك امر ضرورى دينى است، و از متن نظام اسلامى برخاسته و هدف، حكومت دين و اجراى احكام انتظامى اسلام است كه جز بر دست صالحان امكان‏پذير نيست. از همين رو اهل سنت، خلافت واقعى و امامت و زعامت راستين امت را تا سى سال – پايان خلافت على (ع) – مى‏دانند. نجم الدين نسفى در اين باره مى‏گويد: «و الخلافة ثلاثون سنة، ثم بعدها ملك و امارة‏» . سعد الدين تفتازانى در اين باره روايتى از پيامبر اكرم (ص) مى‏آورد كه فرمود: «الخلافة بعدى ثلاثون سنة، ثم يصير بعدها ملكا عضوضا» (21) .

ابن اثير در «النهاية‏» گويد: عضوض – از ريشه عض (با دندان فشردن) است و كنايه از فشارها و ستمهايى است كه از جانب حاكمان بر مردم وارد مى‏شود. خلاصه آن كه امامت و زعامت‏سياسى در عهد رسالت، به اتفاق آراى همه اهل اسلام، با انتخاب مردم نبوده و بيعت تنها يك وظيفه و تكليف بوده تا امكانات ولى امر را فراهم سازند. و زعامت‏سياسى پيامبر (ص) از مقام نبوت او برخاسته بود، او آورنده شريعت‏بود و خود بايد ضامن اجراى آن مى‏بود. و در دوران پس از وى كه مساله خلافت مطرح مى‏باشد، شيعه همچنان تا پايان عصر حضور، امامت را با نص مى‏داند و بيعت را يك وظيفه مى‏شناسد، ولى در عصر غيبت، نقش بيعت را نقش تشخيص و انتخاب اصلح در سايه رهنمود شرع مى‏داند كه اين نقش را اهل سنت نيز، از همان روز پايان عهد رسالت، براى بيعت و انتخاب اصلح قائل‏اند. به هر تقدير، مساله رابطه دين و سياست، يك اصل حاكم بر نظام اسلامى به شمار مى‏رود.

پى‏نوشت‏ها
1. علامه حلى در باب حادى عشر – فصل ششم – مى‏گويد: «الامامة رئاسة عامة فى امور الدين و الدنيا. . . نيابة عن النبى (ص) و هى واجبة عقلا، لان الامامة لطف. . . و هو واجب (على الله) . . . 
2. سوره احزاب 33: 6. و نيز آيه «انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله‏» (نساء 4: 105) . 
3. سوره قلم 68: 4. 
4. اصول كافى، ج 1، ص 266، رقم 4 (صحيحه فضيل بن يسار) . 
5. رجوع شود به سيره ابن هشام، ج 2، ص 81- 85. 
6. نهج البلاغة، خطبه: 3. 
7. نهج البلاغة، خطبه: 26. 
8. نهج البلاغة، خطبه: دوم. 
9. شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 138- 139. 
10. سوره انفال 8: 25. 
11. رجوع شود به: الطرائف، ابن طاووس، ص 36، حديث 25. 
12. سوره فتح 48: 18. 
13. حكمت و حكومت، ص 172. 
14. شرح نهج البلاغه – ابن ابى الحديد، ج 19، ص 90. 
15. بدان جهت كه بيعت در زير سايه درختى انجام گرفت، به اين نام ناميده شد. 
16. نام منزلگاهى است كه يكروز راه تا مكه فاصله دارد. 
17. نام منزلگاهى است‏به مسافت دو روز راه تا مكه، و نزديك جحفه است. 
18.رجوع شود به: تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 116، و سيره ابن هشام، ج 3، ص 321- 330. 
19. تاليف نجم الدين ابو حفص عمر بن محمد نسفى. متوفاى سال 537. به شرح سعد الدين مسعود بن عمر تفتازانى متوفاى سال 791. چاپ كابل افغانستان سال 1319. 20- شرح عقائد نسفيه، ص 110. 21- همان، ص

دوازده امام در منابع اهل سنّت

سنت وامامت

از سنّت پيامبر(ص)، حديث متواتر «ثقلين»، اهل بيت و عترت رسول را عدل وهمسنگ قرآن قرارداده است، و حديث «غديرخم» على بن ابى طالب(ع) را صريحا ولىّ هر ز و مرد مؤمن و جانشين رسول اللّه(ص) مى داند و[مى دانيم كه بر اساس منابع معتبرحديث شيعه و برخى منابع اهل سنّت، رسول اكرم(ص)، تمامى دوازده امام پس از خود و]على(ع) نيز يازده امام عادل و معصوم(ع) را معرفى نموده است

پیشگفتار

بحث و گفتگو بر سر مسئله خلافت و جانشینی رسول گرامی اسلام، در شمار مباحثی است که از نخستین ساعات درگذشت نبیّ مکرّم اسلام در میان مسلمانان مطرح بوده و در طی چهارده قرن که از درگذشت رسول خدا(ص) می گذرد، همواره مطمع نظر متکلمان و مورخان و سایر دانشمندان فریقین بوده است. از آن تاریخ تاکنون، چه توسط دانشمندان مسلمان و چه توسط نویسندگان سایر ادیان و ملل، هزاران کتاب و رساله و مقاله در این باره به رشته تحریر در آمده است. بدینسان این موضوع، همواره به عنوان موضوعی زنده و مهم، نقش تعیین کننده ای در اعتقاد و عمل امت اسلامی ایفا نموده است.
گرچه در روزهای نخست درگذشت نبی اکرم(ص) به دلیل فضای خشن و آشفته ای که توسط جناح حاکم بر جامعه نوپای اسلامی سایه گسترده بود، و نیز به دلیل وجود سپاه جرّاری از جاعلان حدیث و وجود علل و عوامل دیگر، شرایط به گونه ای بودکه تشخیص حق از میان آن همه گرد و غبار برخاسته از جَوَلان باطل، آن هم برای مردم مسلمانی که به تازگی از بندهای جهل رهیده و به وادی توحید قدم نهاده بودند، چندان کار ساده ای نبود.
اکنون که تا حدودی آن گرد و غبارها فرو نشسته و علوم مختلف اسلامی و بخصوص علم حدیث، مدوّن گشته و با پیشرفت ابزار چاپ و نشر، زمینه های نشر و گسترش علوم، پیش از پیش فراهم شده و دست یابی به منابع گوناگونِ مذاهب مختلف اسلامی آسان گشته است، بهتر می توان در این زمینه به بحث و گفتگو پرداخت و به داوری نشست.
مخالفان اهل بیت(ع) از همان روزهای نخست برنامه های وسیعی سامان دادند تا بتوانند با سر پوش نهادن بر حقایق، از انتقال آثار حقانیت اهل بیت(ع) به نسلهای بعد جلوگیری کنند. برای نیل به این هدف، برنامه های وسیعی سامان دادند که گرفتن بیعت از همه مسلمانان و ممانعت از کتابت احادیث رسول خدا(ص)، و به دنبال آن ایجاد سپاه قهاری از جاعلان حدیث، و فضیلت تراشی برای این و آن، از آن جمله بود.
سیاست جناح حاکم و طرفدارانشان در این راستا هرگز متوقف نشد، بلکه آن مقدار از اسناد و مدارکی که می توانست افشاکننده اقدامات نادرست آنان باشد، و از سده های نخستینِ اسلامی سالم مانده بود، در سده های بعد توسط حافظان و کاتبان حدیث و… که اکثریت آنان را پیروان سیاست «ثقیفه» تشکیل می دادند مورد تعرض و دست اندازی قرار گرفت. رسالت اینان در ادامه آن خط سیر، این بود که کار ناتمام پیشینیان خویش را کامل کنند؛ لذا کوشیدند تا آثار اندکِ برجای مانده از گذشته را که می توانست به عنوان اسنادی علیه دست اندرکاران ثقیفه به کار رود، از راههای گوناگون نابود سازند. لکن علی رغم آن همه تلاش هنوز اسناد و مدارک فراوانی در گوشه وکنار کتابها و منابع تاریخ و تفسیر و حدیث آنان می توان یافت که استفاده صحیح از آن می تواند ما را در جهت آشکار ساختن چهره حقیقت بخوبی یاری دهد.
در این نوشته در پی آنیم، تا ببینیم درباره امامان و جانشینان دوازده گانه پیامبر(ص) در آثار و منابع اهل سنت چه شواهد و آثاری برجای مانده و به چه کار می آید. در این نوشتار محور بحث ما را آن دسته از احادیث رسول خدا(ص) تشکیل می دهد، که آن حضرت در آنها به عدد جانشینان خود اشاره نموده، و آنان را دوازده تن اعلام داشته اند.

احادیث مورد نظر در منابع اهل سنت

احادیثی که درباره جانشینان پیامبر(ص) وارد شده و عدد خلفای بعد از رسول خدا را دوازده تن معرفی می کند، چه از نظر تعداد و چه از حیث محتوا از کثرت و تنوع فراوانی برخوردار است، به گونه ای که بحث مبسوط درباره آنها در این مجال نمی گنجد.
در این فرصت تنها بحث کوتاه و فشرده ای در این باره ارائه می دهیم، بنابراین ناچاریم در هر بخشی از بحث به ذکر نمونه هایی اکتفا کنیم.
اکنون نظری به منابع اهل سنت افکنده و به بررسی و نقد احادیث مورد نظر می پردازیم:

1 حافظ ابو عبدالله بخاری در کتاب صحیح خود از طریق جابر بن سمره از رسول خدا(ص) نقل می کند که فرمود:
یکون اثنی عشر امیراً،فقال کلمة لم اسمعها فقال ابی انه قال: کلهم من قریش؛1
[پس از من] دوازده امیر خواهند بود. سپس پیامبر سخنی فرمود که آن را نشنیدم. پدرم گفت: رسول خدا فرمود: همه آنان از قریش اند.

2 مسلم نیز در صحیح خود از طریق جابربن سمره از رسول خدا(ص) نقل می کند:
لایزال الاسلام عزیزا الی اثنی عشر خلیفة، کلهم من قریش.2

3 ترمذی در سنن خود از رسول خدا(ص) نقل می کند:
یکون من بعدی اثنا عشر امیراً، کلهم من قریش.3

4 حافظ ابی داود سجستانی در سنن خود از جابربن سمره نقل می کند که گفت: از رسول خدا(ص) شنیدم می فرمود:
لایزال هذا الدین قائماً حتی یکون علیکم اثنا عشر خلیفة کلهم تجتمع علیه الامة. فسمعت کلاماً من النبی(ص) لم افهمه، قلت لاَبی ما یقول؟ قال: کلهم من قریش.4

5 احمد حنبل نیز در مسند از طریق جابربن سمره از رسول خدا(ص) نقل می کند:
یکون لهذه الامة اثنا عشر خلیفة.5

6 حاکم نیشابوری در مستدرک از عون بن ابی جحیفه از پدرش از رسول خدا(ص) نقل می کند:
لایزال امر امتی صالحاً حتی یمضی اثنا عشر خلیفة، کلهم من قریش.6

7 سیوطی از طریق جابربن سمره از رسول خدا(ص) نقل می کند:
لایزال هذا الامر عزیزاً یُنصرون علی من ناواهم علیه، اثنا عشر خلیفة، کلهم من قریش.7

8 خطیب بغدادی از طریق جابربن سمره از رسول خدا(ص) نقل می کند:
یکون بعدی اثنا عشر امیراً، کلهم من قریش.8

9 طبرانی از طریق جابربن سمره از رسول خدا(ص) نقل می کند:
لایزال هذا الدین عزیزاً منیعاً الی اثنا عشر خلیفة، کلهم من قریش.9

10 ابو نعیم از طریق جابر از رسول خدا نقل می کند:
یکون من بعدی اثنا عشر خلیفة، کلهم من قریش.10

11 صاحب التاج از طریق جابر از رسول خدا(ص) نقل می کند:
لایزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفة، کلهم من قریش.11

12 بیهقی از طریق جابر از رسول خدا(ص) نقل می کند:
لایزال هذا الدین قائماً حتی یکون علیکم اثنا عشر خلیفة کلهم تجتمع علیهم الامة، کلهم من قریش.12

13 متقی هندی از طریق انس از رسول خدا(ص) نقل می کند:
لن یزال هذا الدین قائماً الی اثنی عشر من قریش، فاذا هلکوا ماجت الارض باهلها.13

14 نیز در منتخب کنزل العمال از طریق ابن مسعود از رسول خدا(ص) نقل شده است:
یکون لهذه الامة اثنا عشر قیّماً لایفرهم من خذلهم، کلهم من قریش.14

15 حنفی قندوزی از طریق جابربن سمره از رسول اکرم(ص) نقل می کند:
بعدی اثنا عشر خلیفة، کلهم من بنی هاشم.15
نیز از جابرنقل می کند که رسول خدا(ص) فرمود:
انا سید النبیین، وعلیّ سید الوصیین، وان اوصیائی بعدی اثنا عشر، اولهم علیّ وآخرهم القائم المهدی.16
احادیث یاد شده در منابع اهل سنت به صورت گسترده ای انعکاس یافته و مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفته است.

سابقه تاریخی بحث

درباره این سلسله از احادیث رسول خدا(ص) از همان سده های نخست هجری همواره گفتگوهایی میان عالمان فریقین، بلکه در میان عالمان اهل سنت نیز وجود داشته است. در سده های بعد نیز حافظان و مفسران حدیث وقتی به این گونه احادیث بر می خورده اند، هرکسی به نوعی در این باره، به چاره جویی پرداخته و تلاش کرده است تا برای حل و فصل آنها توجیه مناسبی ارائه کند.
نخستین اقدامات چاره اندیشانه در این رابطه به عصر صحابه باز می گردد، باید دانست که حساسیت دانشمندان اهل سنت در مورد این مسئله کاملاً بجا و قابل درک است. این بحث یکی از مباحثِ حیاتیِ امت اسلامی است؛ چرا که پیروان محمد(ص) در طی این بحث است که می خواهند جانشینان رسول گرامی اسلام(ص) را بشناسند و مقتدای خود قرار دهند.
بنابراین، اگر دانشمندان اهل سنت در این باره پاسخ قابل قبولی ارائه ندهند، شالوده باورهای آنان در موردمسئله خلافت فرو خواهد ریخت، در عین حال دانشمندان اهل سنت در حلّ این مشکل کاری از پیش نبرده و به موفقیتی دست نیافته اند. اکنون بر آنیم تا تعدادی از این اظهار نظرهای چاره اندیشانه را ذکر نموده و سپس به ارزیابی آن بپردازیم.

اظهارات چاره اندیشانه دانشمندان اهل سنت درباره این احادیث
در بررسیِ نظرات دانشمندان اهل سنت نیز بنا بر اختصار است، و تنها به ذکر چند نمونه از این اظهار نظرها اکتفا می کنیم. پس به گذشته باز می گردیم و بحث را از عصر صحابه آغاز می کنیم.

1 عبداللّه بن عمر
از عبدالله بن عمر نقل شده که روزی درباره خلافت اسلامی سخن می گفت، او در همین رابطه به بحث خلفای دوازده گانه بعد از رسول خدا پرداخت که چنانکه در روایت آمده، همگیِ آنان از قریش اند.
وی سپس خلفای دوازده گانه رسول گرامی اسلام را به این ترتیب نام می برد:
1 ابوبکر؛
2 عمر؛
3 عثمان؛
4 معاویه؛
5 یزید؛
6 سفاح؛
7 منصور؛
8 جابر؛
9 امین؛
10 سلام؛
11 مهدی؛
12 امیرالعصب؛17
و می افزاید که همه آنها صالح اند و نظیرشان یافت نمی شود!

در صورت حدیث عبداللّه عمر، نکاتی قابل ذکر است:

الف نخست اینکه ایشان، معاویه و یزید و منصور را ازجانشینان پیغمبر دانسته، امّا از امیرالمؤمنین علی(ع)، پسر عم، داماد و برادر رسول خدا(ص) سخنی به میان نیاورده است، در حالی که تمام امت اسلامی، آن حضرت را خلیفه و جانشین پیامبر می دانند. شیعیان آن حضرت را خلیفه بلا فصل پیامبر می دانند واهل سنت نیز ایشان را گرچه در مراتب بعد جانشین پیامبر می دانند امّا گویا عبدالله عمر از اجتماع امت اسلامی کناره گیری کرده و نظر آنان را نمی پذیرد. شواهد و قرائنی نیز در زندگی او یافت می شود که بیانگر این واقعیت است؛ مثلاً اینکه او از سر خصومتی که با امیرالمؤمنین(ع) داشت، با آن حضرت بیعت نکرد و از بیان فضایل وی نیز خود داری نمود. ولی در عوض با یزیدبن معاویه بیعت کرد و رهبری او را به عنوان خلیفه پیغمبر(ص) پذیرفت!
براستی چه شباهتی میان اعتقاد و عملِ یزید با پیامبر خدا(ص) وجود داشته که عبدالله عمر او را به عنوان جانشین پیغمبر خدا می پذیرد، ولی امیرالمؤمنین(ع) را به عنوان جانشین آن حضرت نمی پذیرد؟

ب چنانکه می دانیم، پیامبر خدا(ص) پرچم دار عدالت و ارزشهای الهی و انسانی و نمونه کامل ایمان و تقواست، و یزید مظهر فساد و ظلم و نمونه مجسّم همه رذائل انسانی است و چنین فردی نمی تواند جانشین پیغمبر خدا باشد؟ معاویه و منصور و… نیز چنین اند و دست کمی از یزید ندارند بلکه از او بدترند.

ج ایشان، «جابر» و «سلام» و «امیرالعصب» را از جانشینان پیامبر معرفی نموده است. اینک این سؤال مطرح است که:
اینان کیانند؟ اصل و نسبشان چیست؟ آیا جزء خلفای اموی اند یا عباسی؟ در چه عصر می زیسته اند؟ تاریخ زندگی آنان را کدام یک از مورخان به رشته تحریر در آورده است؟ در چه تاریخی به حکومت دست یافته و در چه نقطه ای از جهان، سمت جانشینی پیامبر اکرم(ص) را عهده دار بوده اند؟ از عملکردشان در آن دوران چه اطلاعاتی در دست است؟ و آیا اصولاً چنین افرادی وجود خارجی داشته اند یا اینکه وجودشان از نوع وجود ذهنی و آن هم تنها در ذهن عبدالله عمر بوده است؟

د چنانکه می دانیم، خلافت از زمان یزیدبن معاویه در سال 64 هجری تا زمان «سفاح» در سال 132 هجری قطع می شود، و امت اسلامی در طول این مدت مهمل و بدون سرپرست باقی می ماند. لابد به نظر عبدالله عمر، مردم مسلمانی که در طول این شصت و هشت سال می زیسته اند نیاز به رهبر نداشته اند! در حالی که خود او از رسول خدا(ص) نقل می کند که:
من مات بغیر امام مات میتة جاهلیة.18
بدین ترتیب آیا مرگ کسانی که در طول این مدت مرده اند. از نوع مرگ جاهلیت نخواهد بود؟
نیز ابن حزم است که می گوید:
برای مسلمان روانیست که دو شب را بدون آنکه بیعت امامی بر عهده اش باشد سپری گرداند.19

ه از اینها که بگذریم، منصور ستمگر چه شخصیتِ برجسته ای دارد که رسول خدا(ص) به خلافتش نسبت به مسلمانان تصریح نماید؟ نیز چرا عمربن عبدالعزیز که بهترین خلیفه اموی بوده به جای یزید معرفی نشده است؟ و چرا شرابخواری چون یزید و معاویه باید لباس خلافت اسلامی را بپوشند، ولی عمربن عبدالعزیز ومعاویة بن یزید که چهل روز لباس خلافت را پوشید و سپس کند و دور انداخت حق ندارند آن را بپوشند و مورد تصریح قرار گیرند؟ در صورتی که بسیاری از ائمه حدیث، چنانکه در تاریخ ابن کثیر20 و تاریخ الخلفاء21 سیوطی آمده، تصریح به خلافت و عدالتِ عمربن عبدالعزیز کرده و او را از خلفای راشدین دانسته اند.

و متن حدیث گواه صادقی بر ساختگی بودن آن است، زیرا خلیفه ای که بشارت آمدنش داده می شود، اگر چون معاویه پسر هند باشد و یا چون «جابر» و «سلام» و «امیرالعصب» وجود خارجی نداشته باشند معلوم است که چنین خبری ساختگی و دروغ است.
گذشته بر این، وقتی رسول خدا(ص) فرمود: «خلفای پس از من دوازده نفرند»، به طور قطع به افراد مشخصّی نظر داشته است؛ چرا که در غیر این صورت چه تفاوت می کندکه عدد آنان دوازده تن باشد یا بیشتر و کمتر.
از این گذشته، پیامبر(ص) فصیح ترین مرد عرب است و مشکل است باور کنیم که فصیح ترین فرد روزگار خود22 و یا همه روزگاران، سخنی بگوید که در مخاطبانش ایجاد سؤال کند، ولی این گوینده فصیح، آنان را برای همیشه در انتظار نگهدارد و به سؤالاتشان پاسخ ندهد! نیز نمی توان باور کرد که این گوینده فصیح و معصوم که ریزترین مسائل مورد نیاز جامعه اسلامی را به صراحت بیان نموده، در مورد چنین مسئله مهم و سرنوشت سازی، سخن را مجمل بیان کند و تفسیر و تعیین مصادیق آن را به عالمان دربار سلاطین اموی وعباسی و… واگذار کند، تا آنان براساس تمایلات نفسانی خود به تفسیر سخن پیامبر بپردازند و هر کسی را که خواستند انتخاب کنند و به عنوان جانشینان رسول خدا معرفی نمایند، و هرکسی را نخواستند یا سیاست روز اقتضا نکرد رد کنند، گرچه مورد توجه خاص رسول اکرم(ص) باشد؟
گذشته بر این، صحابه و یاران رسول خدا(ص) که درباره ریزترین مسائل از آن حضرت سؤال می کردند، وقتی مسئله ای چنین مهم را از پیامبر گرامی نشنیدند چرا از رسول(ص) خدا درباره جانشینان آن حضرت سؤال نکردند؟ بخصوص که آنان با همه وجود، این حقیقت را لمس کرده بودند که عزت مسلمانان، مرهون رهبریِ شایسته پیامبر است.
به طور قطع صحابه بارها در این باره از پیامبر(ص) سؤال کرده اند اما مصالحِ سیاسی و اجتماعیِ حافظان حدیث یا به تعبیر بهتر، مصالح و منافع حکام اموی و عباسی اقتضا نکرده تا این بخش از فرمایشات نبی مکرّم اسلام را در آثار خود ذکر کنند.
سیوطی به نقل از «احمد» و «بزاز» از «ابن مسعود» چنین نقل می کند:
از پیامبر(ص) در مورد عدد خلفایی که بر این امت حکومت می کنند سؤال شد، حضرت فرمود: دوازده نفرند به عدد نقبای بنی اسرائیل.23
نیز دانشمند دیگر اهل سنت، حنفی قندوزی از طریق ابن عباس حدیثی را نقل می کند که براساس آن از رسول خدا درباره جانشینان وی سؤال شده و حضرت در پاسخ از تک تک آنان نام برده اند که اول آنان علی(ع) و آخرشان مهدی است.24

ز خلفای دوازده گانه رسول خدا(ص) ادامه دهنده خط رسالت و رهبران امت اسلامی اند، و امت اسلامی اختصاص به مردم مسلمانی که در عصر خلفای راشدین و سلاطین اموی و اوایل دوران شاهان عباسی می زیسته اند ندارد، بلکه مردم مسلمانی که در سده های بعد زندگی کرده و می کنند نیز از امت محمد(ص) به حساب می آیند. بنابراین معقول نیست که افرادی خواسته باشند خلفای دوازده گانه پیامبر را به آن عصر اختصاص دهند.
احادیث متعددی نیز وجود دارد که این معنا را تأیید می کند. مانند آنچه احمد حنبل در مسند از رسول خدا نقل کرده که فرمود: «یکون لهذه الامة اثنا عشر خلیفة»25، که نشان می دهد خلفای دوازده گانه، به زمان و مردم خاصی اختصاص نداشته، بلکه متعلق به تمام امت اسلامی، درهمه اعصار و قرون است.
در این باره احادیثِ متعدد دیگری نیز هست که مواردی از آن خواهد آمد.

ح در متن حدیث نیز بنابر نقل «ابوداود سجستانی» به جمله کلهم تجتمع علیه الامة بر می خوریم که توجیهات دانشمندان اهل سنت را درباره این حدیث نفی می کند، از این جمله استفاده می شود که یکی از ویژگیهای جانشینان دوازده گانه رسول خدا(ص) این است که همه امت درباره آنان وحدت نظر داشته و آنها را به جانشینیِ پیامبر پذیرفته اند، در حالی که می دانیم خلفای اهل سنت، نه در عصر خود و نه در عصرهای بعد، هیچ گاه مورد قبول همه امت اسلامی نبوده اند، چرا که اولاً: در عصر خود حاکمان اموی و عباسی هزاران انسان بی گناه از میان شخصیتهای برجسته اسلامی بسر می برده اند و هزاران نفر دیگر نیز توسط آنان به قتل رسیده اند. آنچه این افراد را به چنین سرنوشتی دچار ساخته بود، مخالفت آنان با حکومت آن حکام بود. همچنین امامان شیعه که همگی آنان از اهل بیت و فرزندان پیامبر اکرم(ص) هستند، به دست همین خلفا به شهادت رسیده اند. و شهادت آنان نیز به این دلیل بود که نه تنها حکام اموی و عباسی را قبول نداشتند، بلکه همواره با آنان در حال مبارزه بودند.
گذشته بر این، مسئله بیعت و انتخاب آزادانه مردم برای هیچ یک از حاکمان اموی و عباسی تحقق نیافته است، چرا که خلافت در میان آنان موروثی بوده است. در این صورت، بیعت مردم امری صوری و ظاهری بیش نبوده است.
ثانیاً: این مسئله در میان اهل سنت نیز مورد اختلاف است؛ زیرا توجیهات آنان متناقض بوده و هرکس در این باره، چیزی گفته و نظر جدا از نظر دیگری ارائه نموده است. این اختلاف آرا نشان می دهد که جانشینان دوازده گانه پیامبر(ص) کسانی نیستند که دانشمندان اهل سنت معرفی کرده اند وگرنه باید مورد اتفاق امت می بودند.

2 جلال الدین سیوطی
شخصیت دیگری که در این زمینه اظهار نظر نموده است، دانشمند بزرگ اهل سنت جلال الدین سیوطی است. وی در کتاب تاریخ الخلفاء می گوید:
هشت تن از خلفای دوازده گانه پیامبر عبارتند از:ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن بن علی، معاویة، عبدالله بن زبیر و عمربن عبدالعزیز.
وی آنگاه احتمال داده است که دو نفر دیگر از خلفای دوازده گانه، المهتدی و الظاهر از سلاطین بنی عباسی باشند، چون این دو نفر به عقیده سیوطی افراد عادلی بوده اند.
او می افزاید:
و اما دو نفر دیگر باقی مانده اند که باید به انتظار آنان بنشینیم: یکی از آن دو، «مهدی» است که از اهل بیت محمّد است.
و از نفر دوم نام نمی برد. بنابراین، سیوطی با همه تلاشها تنها توانسته است به گمان خود یازده تن از خلفا را مشخص نماید و در میان سلاطین اموی و عباسی نتوانسته است فرد دیگری پیدا کند که به نظر او شایستگی های لازم را برای تصدّی خلافت اسلامی دارا باشد و از شرطی که او برای خلافت ذکر می کند، یعنی عدالت برخوردار باشد.
بگذریم از اینکه شماری از اشکالاتی که به عبدالله بن عمر وارد بود، بر سیوطی نیز وارد است و افزودن بر آنها اشکالات دیگری نیز بر او وارد است، از جمله اینکه در مورد المهتدی و الظاهر مشخص نمی کند که کدام یک خلیفه نهم و کدام یک خلیفه دهم است، و تازه این دو تن را هم براساس احتمال برگزیده است، نه به طور قطع و یقین. نیز در مورد حضرت مهدی(ع) روشن نمی سازد که مهدی یازدهمین خلیفه رسول خدا است یا دوازدهمین خلیفه، این امر نشانه آن است که خود سیوطی نیز به این اقدام خود اعتقاد ندارد، بلکه صرفاً می خواهد احادیث وارد شده در مورد خلفای دوازده گانه را توجیه کند وگرنه تردید در چنین مسئله مهمی معنا ندارد.26

3 ابن حجر
شیخ الاسلام ابن حجر عسقلانی نیز در شرح صحیح بخاری 27 در بحث از حدیث جابر بن سمره که نبی اکرم(ص) براساس آن جانشینان خود را دوازده نفر اعلام نموده اند،28 در صدد چاره جویی بر آمده تا راه حلی برای این مشکل ارائه دهد، وی که علاقه فراوانی به خاندان اموی دارد، کوشیده است تا شمار خلفای دوازده گانه پیامبر را از میان سلاطین این خاندان انتخاب وتکمیل کند. وی برخلاف عبدالله بن عمر و جلال الدین سیوطی، هیچ سهمی از خلافت پیامبر را به دودمان بنی عباس اخصاص نداده و تمام آن را ملک مطلق بنی امیه می داند.
وی نخست نظر قاضی عیاض را نقل نموده که خلفای دوازده گانه را این گونه معرفی می کند:

1 ابوبکر؛
2 عمر؛
3 عثمان؛
4 علی(ع)؛
5 معاویه؛
6 یزید؛
7 عبدالملک بن مروان؛
8 ولیدبن عبدالملک؛
9 سلیمان بن عبدالملک؛
10 یزیدبن عبدالملک؛
11 هشام بن عبدالملک؛
12 ولید بن یزید بن عبدالملک.

ابن حجر سپس، سخن قاضی عیاض را تحسین نموده و آن را برسایر احتمالات ترجیح می دهد چنانکه پیش از این گفتیم سیوطی عدالت را برای خلیفه اسلامی و جانشین پیامبر(ص) شرط می دانست و به همین دلیل اکثر قریب به اتفاق سلاطین اموی و عباسی را که به نظر او فاقد این شرط بودند از شمار جانشینان پیامبر حذف نمود، و این در حالی بود که وی برای کامل نمودن عدد خلفای رسول خدا با کمبود مواجه بود. او حاضر شد عدد خلفای دوازده گانه را ناتمام باقی گذارد، ولی از سلاطین ستمگر اموی کسی را انتخاب نکند.
ولی قضیه در مورد «ابن حجر» کاملاً بر عکس است و گویی او نه تنها عدالت را شرط نمی داند، بلکه به دنبال کسانی می گردد که از شرط عدالت برخوردار نباشند! چنان که دیدیم ابن حجر نخست در صدد آن است تا شمار خلفای دوازده گانه را از میان پادشاهان اموی انتخاب کند، و ثانیاً اصرار دارد تا خلفای را از میان انسانهای ستمگر برگزیند و به همین دلیل با توجه به اینکه بسیاری از دانشمندان اهل سنت عمر بن عبدالعزیز را عادل دانسته، و حتی او را جزء خلفای راشدین به حساب آورده اند، ولی ابن حجر به دلیل اعتقاد و روحیه خاصی که دارد او را نیز از خلافت محروم کرده است. به نظر می رسد این اقدام ابن حجر، هیچ دلیلی نمی تواند داشته باشد جز اینکه عمر بن عبدالعزیز به عقیده دانشمندان اهل سنت فرد عادلی بوده است!.
با اینکه حکومت عمر بن عبدالعزیز در فاصله خلافت دو تن از فرزندان عبدالملک بن مروان، یعنی سلیمان و یزید قرار گرفته، ابن حجر سلیمان و یزید را جزء جانشینان پیامبر می داند، ولی عمر بن عبدالعزیز را که در میان این دو نفر به حکومت رسیده و حکومت او به گواهی تمامی دانشمندان اهل سنت از آن دو بهتر بوده به عنوان خلیفه پیامبر نمی پذیرد.

4 سفیان ثوری
او نیز که از دانشمندان برجسته اهل سنت است، واژه «خلافت» را تنها بر پنج نفر قابل اطلاق می داند و از سلاطین اموی و عباسی، به جز عمربن عبدالعزیز، کس دیگری را شایسته چنین مقامی نمی داند. او می گوید:
خلفا پنج نفرند: ابوبکر، عمر، عثمان، علی(ع)، و عمربن عبدالعزیز.29
سفیان ثوری گرچه کوشیده است تا نیروهای ناشایست را از صحنه خلافت اسلامی کنار زند ولی راه حلی که ارائه می دهد مشکل خلفای دوازده گانه را حل نمی کند؛ چرا که او درباره هفت نفر باقی مانده حرفی برای گفتن ندارد.

5 ابن کثیر
وی در البدایة والنهایه پس از نقل حدیث جابربن سمره (لایزال هذا الامر عزیزاً حتی یکون اثنا عشر خلیفة کلهم من قریش)، می گوید:
چهار نفر از این دوازده نفر عبارتند از: ابوبکر، عمر، عثمان، علی، و عمر بن عبدالعزیز نیز از آن جمله است. برخی از بنی عباس نیز از آنها هستند.
وی اضافه می کند:
مقصود این نیست که این دوازده تن بر نظم و ترتیب خاص، (و از قوم و تیره مخصوص) باشند، بلکه مقصود این است که دوازده امام و خلیفه وجود پیدا کنند؛ مقصود ائمه دوازده گانه شیعیان که اولشان علی و آخرشان [مهدی] منتظر است نیز نیستند؛ چون در میان اینان جز علی(ع) و فرزندش حسن، کسی بر امت حکومت نداشته است.30
درباره سخن ابن کثیر نکاتی به نظر می رسد که خلاصه آن چنین است:

الف نخست اینکه او از برشمردن نام خلفا درمانده و تنها به ذکر نام پنج تن از آنان اکتفا کرده است. وقتی که دانشمندی چون ابن کثیر قادر به بر شمردن نام خلفا نیست، وظیفه مردم عادی چیست و آنان چونه خلفای رسول خدا(ص) را بشناسند؟

ب وی علاقه فراوانی به دودمان اموی دارد، اما به نظر می رسد اطلاعات گسترده تاریخیِ او از عملکرد نادرست اعضای خانواده اموی، موجب گشته است تا جز عمر بن عبدالعزیز از کس دیگری از حاکمان اموی به عنوان جانشین رسول خدا(ص) یاد نکند.

ج او حسن بن علی(ع) را به عنوان یکی از جانشینان رسول خدا(ص) معرفی نکرده است. حسن بن علی(ع) هم از صحابه است و هم از اهل بیت. تمامی دانشمندان اهل سنت صحابه رسول خدا(ص) را عادل می دانند، و نیز می دانیم که اهل بیت رسول به گواهی قرآن کریم از هرگونه رجس و پلیدی پاک و منزه اند. از این گذشته، احادیث فراوانی از رسول خدا در فضیلت حسن بن علی(ع) رسیده که جز درباره اهل بیت درباره احدی چنان فضایلی نقل نشده است.
پس معلوم نیست چرا ابن کثیر از حسن بن علی(ع) نام نمی برد ولی از عمر بن عبدالعزیز نام می برد. اگر ملاکِ خلافت از نظر ابن کثیر، دست یافتن به حکومت ظاهری باشد، چنین امری در مورد حسن بن علی(ع) تحقق یافته است، و اگر ملاک، فضیلت باشد، باز او واجد همه فضایل است.

د وی می گوید: «لازم نیست خلفای دوازده گانه رسول خدا از نسق وخانواده واحدی باشند» ولی برای این سخن خود دلیلی ذکر نمی کند. وقتی رجال یک خانواده هر یک در عصر خود با فضیلت ترین باشد، آیا می توان به بهانه اینکه خلفای دوازده گانه رسول خدا(ص) نباید بر نَسَق واحدی باشند، خلافت را از او دریغ نمود؟ و فرد نالایقی را بجای او برگزید؟!

ه وی می گوید: «خلفای دوازده گانه ای که شیعه بدانها معتقد است نیز مقصود نیست» ، چون به عقیده او از امامان شیعه جز دو تن، یعنی علی(ع) و فرزندش حسن(ع)، کسی به حکومت دست نیافته است.
در پاسخ می گوییم: اولاً: مگر هر کسی با هر شرایطی که به حکومت دست یافت، جانشین رسول خدا(ص) است؟ و اگر چنین است، پس چرا ابن کثیر، معاویه و یزید و سایر حکام اموی و عباسی را به عنوان جانشین رسول خدا معرفی نکرده است؟ چون همه اینان به حکومت ظاهری دست یافتند. ثانیاً: حسن بن علی(ع) هم از امامان شیعه بود و هم از اهل بیت رسول(ص) و هم به خلافت و حکومت دست یافته بود، پس چرا ابن کثیر ایشان را در شمار خلفای پیامبر(ص) نام نبرده است؟ مگر در عمر بن عبدالعزیز چه امتیازی وجود داشته که ابن کثیر از او به عنوان خلیفه رسول خدا(ص) نام می برد، ولی از فرزند رسول خدا(ص) نام نمی برد؟
ابن کثیر، برای مشروعیت خلافت همین پنج نفر نیز هیچ دلیلی از صاحب شریعت ذکر نکرده است، و به عبارت دیگر، جز بر خلافت امیرالمؤمنین(ع)، بر خلافت سایر افراد یاد شده دلیلی وجود نداشته تا ابن کثیر از آن یاد کند.

و سفینه حدیث صحیحی از رسول خدا(ص) نقل می کندکه فرمود:
دوران خلافت در امت من سی سال است و پس از آن پادشاهی است.31
چنانکه می دانیم حکومت عمربن عبدالعزیز پس از مدت یاد شده و در سال 99 هجری تحقق یافته است. 32 بنابراین عمربن عبدالعزیز را نیز نمی توان جزء خلفا دانست، بلکه او نیز در زمره پادشاهان اموی قرار دارد.
سعیدبن جمهان که روایت فوق را از سفینه نقل کرده است می گوید:
سفینه به من گفت: دوران خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را حساب کن و دوران خلافت علی(ع) را بر آن بیفزا؛ آن را سی سال خواهی یافت. سعید می گوید: به سفینه گفتم: بنی امیه گمان می کنند که خلافت در میان آنها است. سفینه گفت: دروغ می گویند پسران زنِ چشم کبود، بلکه آنان از پادشاهانند، آن هم از بدترینِ پادشاهان.
می بینیم که آرای تعدادی از صحابه و تنی چند از دانشمندان اهل سنت درباره خلفای دوازده گانه پیامبر، چقدر با هم متفاوت است، تا آنجا که عبدالله بن عمر، معاویه و یزید را انسانهایی صالح و جانشین رسول خدا می دانند، امّا «سفینه» که او نیز از صحابه است، معاویه و یزید و دیگر حکام اموی را جزء بدترینِ پادشاهان به حساب می آورد.
اکنون می گوییم وظیفه توده های مردم اهل سنت و آنان که می خواهند از این دانشمندان پیروی کنند چیست؟ از رأی کدام یک از این دانشمندان پیروی کنند؛ کسانی که نظراتشان با یکدیگر متفاوت و در مواردی متناقض است؟
و همچنین از کجا اطمینان پیدا کنند که آنچه پیروی کرده اند درست بوده و وظیفه خود را به انجام رسانده اند؟
چنان که دیدیم در تمامیِ روایاتی که در این باب وارد شده، لفظ قریش دیده می شود. به نظر می رسد آنچه موجب سر در گمیِ دانشمندان اهل سنت شده، برداشت نادرستی است که از واژه قریش دادند، و در این برداشت کوشیده اند تا لفظ «قریش» را که در احادیث آمده است، به بنی امیه اختصاص دهند.
شواهد موجود نشان می دهد که دانشمندان اهل سنت براساس چنین تفکر و برداشتی اقدام به تعیین جانشینان پیامبر نموده و در این اقدام، تنها به خاندان ضد اسلامیِ اموی و سپس عباسی، چشم دوخته اند، به گونه ای که گویی بنی هاشم اصلاً از قریش نیست، در حالی که اصل قریشی بودن بنی هاشم بر کسی پوشیده نیست.

قرینه های بحث

افزون بر آنچه تاکنون گفته شد، قراین و شواهد فراوانی وجود دارد که نشان می دهد جانشینان دوازده گانه رسول خدا(ص) کسانی نیستند که دانشمندان اهل سنت معرفی کرده اند، بلکه خلفای پیامبر(ص) همان امامان اهل بیت اند(ع) که تشیع با هوشمندی و زکاوت، آنان را دریافته و افتخار پیروی از آن رهبران بزرگ الهی را به خود اختصاص داده است. به نمونه هایی از این قراین اشاره می کنیم.

قرینه اول: خلافت جانشینان دوازده گانه رسول خدا(ص) به زمان معینی اختصاص ندارد.
گفتیم که شواهد فراوانی وجود دارد که نشان می دهد، جانشینان رسول خدا(ص) از نظر زمانی به دوره خاصی مثلاً بعد از درگذشت پیامبر گرامی تا سال 132 هجری، (چنانکه جمع کثیری از دانشمندان اهل سنت چنین پنداشته اند)، اختصاص ندارد، بلکه همواره در میان امّت محمد(ص) یکی از اینان وجود داشته و دارد تا دنیا به پایان رسد، و در تمامی اعصار و قرون هرگز زمین خالی از حجّت نبوده و امت محمد(ص) بدون هادی و راهبر نخواهد بود. پس اختصاص دوران خلافتِ خلفای رسول اکرم(ص) به دوره ای خاص، از مطالب نادرستی است که هم احادیث وارد شده در این باب و هم دلایل عقلی آن را مردود می شمارد، زیرا همان طور که گفتیم، اینان رهبران امت اسلامی اند، و امت اسلامی اختصاص به مردم مسلمان سده های اول و دوم هجری ندارد، در حالی که لازمه آرای دانشمندان اهل سنت در مورد جانشینان دوازده گانه رسول خدا این است که امت محمد(ص) از حدود سال 132 هجری به بعد بدون رهبر و سرپرست باقی بمانند. این حقیقتی است که آن را در روایات متعدی می توان مشاهده نمود.
در ادامه همین بحث نمونه هایی از این گونه احادیث خواهد آمد.

قرینه دوم: عزّت و سربلندیِ اسلام وامدار وجود خلفای دوازده گانه است.
در بررسی روایاتی که خلفای رسول خدا(ص) را دوازده تن معرفی می کند، به مفاهیم مهمی بر می خوریم که با توجیهات دانشمندان اهل سنت به هیچ وجه سازگاری ندارد. این سلسله از روایات تنها بر دیدگاه تشیع در مورد جانشینان رسول خدا(ص) قابل تطبیق است. از جمله، در پاره ای از روایات، عزت و ارجمندی اسلام، وامدار وجود خلفای دوازده گانه قرار داده شده است:
لایزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفة.33
در پاره ای دیگر از روایات، استواریِ دین وامدار وجود خلفای دوازده گانه رسول خدا(ص) دانسته شده است:
لایزال الدین قائماً حتی یکون اثنا عشر خلیفة.34
در شماری از روایات این باب، امر خلافت اسلامی در طی دوران خلافت خلفای دوازده گانه، صالح و قائم به قسط و عدل معرفی شده و چنانکه می دانیم و پس از این نیز خواهد آمد اکثر کسانی که اهل سنت آنان را به عنوان خلفای رسول خدا معرفی کرده اند، افراد فاسد و ستمگری بوده اند:
لایزال امر امتی صالحاً حتی یمضی اثنا عشر خلیفة. 35
در تعدادی از روایات نیز از عزت خلافت سخن به میان آمده است، وچنانکه می دانیم حکومت حاکمان اموی و عباسی با ستم و حق کشی آمیخته است و چنین حکومتی به طور طبیعی عزیز نخواهد بود!
لایزال هذا الامر عزیزاً حتی یکون اثنا عشرخلیفة کلهم من قریش.36
حال اگر چنانکه دانشمندان اهل سنت گفته اند، بپذیریم که خلفای دوازده گانه تا حدود سال 132 هجری یا اندکی پس از آن، خلافت کرده و دوران خلافت هر دوازده نفرشان پایان یافته است چنانکه از عبدالله بن عمر، و قاضی عیاض و ابن حجر و… نقل شده در این صورت لازمه چنین اعتقادی براساس مفاد احادیث فوق، این سخن فاسد خواهد بود که پس از اتمام دوران خلافت دوازد نفر معرفی شده، دین محمد(ص)،دوام و قوام و عزت خویش را از دست داده است؛ سپس باید بپذیریم که دوران خلافت خلفای دوازده گانه رسول خدا(ص) هنوز پایان نیافته است و استمرار دارد. قبول این نظر با توجیهات عبدالله بن عمر و دانشمندان اهل سنت که می گفتند دوران خلافت خلفای دوازده گانه رسول اکرم(ص) در اوایل سده دوم هجری پایان یافته، ناسازگار است.

قرینه سوم: آخرین جانشین رسول خدا(ص) مهدی(عج) است.
سومین قرینه این بحث، احادیثی است که در برخی از آنها به اشاره و در برخی دیگر بصراحت از حضرت مهدی(عج) به عنوان آخرین خلیفه رسول خدا(ص) یاد شده است که شمار زیادی از این گونه احادیث را در منابع اهل سنت می توان یافت. این احادیث نیز گویای این حقیقت است که دوران خلافت خلفای رسول خدا(ص) هنوز پایان نپذیرفته است. به عنوان نمونه:
الف ابی داود در سنن خود از علی(ع) از رسول خدا(ص) نقل می کند که فرمود:
لو لم یبق من الدهر الا یوم لبعث اللّه رجلاً من اهل بیتی یملاها عدلاً کما ملئت جوراً.37
این حدیث دلالت دارد بر اینکه در آخر الزمان مردی از اهل بیت پیامبر بر انگیخته خواهد شد، و نیز دلالت می کند بر اینکه او به حکومت و خلافت خواهد رسید؛چرا که خالی کردن جهان از ظلم و جور و پر کردن آن از قسط و عدل، تنها در سایه حکومت مقتدر و فراگیر امکان پذیر است.
ب نیز ابو داود در حدیث دیگری از پیامبر اکرم(ص) نقل می کند:
لو لم یبق من الدنیا الا یوم لطولّ اللّه ذلک الیوم حتی یبعث فیه رجلاً من اهل بیتی، یواطئ اسمه اسمی، واسم ابیه اسم ابی، یملأ الارض قسطاً وعدلاً کما ملئت ظلماً وجوراً.38
مفهوم حدیث پیشین با صراحت بیشتری از این حدیث استفاده می شود.
نیز، از جمله حتی یبعث فیه رجلاً …، که در هر دو حدیث پیشین آمده بود، استفاده می شود که بر انگیختن چنین فردی، از سوی خداوند صورت می پذیرد، نه از سوی مردم. این مطلب تأییدی است بر دیدگاه تشیع در مسئله تعیین امام و جانشین رسول خدا(ص) که باید از سوی خداوند انجام گیرد نه توسط مردم. همچنین جمله لو لم یبق من الدنیا در این حدیث بر حتمیّت وقوع چنین اتفاقی دلالت دارد.
ج ابن ماجه نیز در سنن خود در این باره احادیث متعددی از رسول خدا(ص) نقل کرده؛ از جمله این حدیث:
… فاذا رأیتموه فبایعوه ولو حبواً علی الثلج. فانه خلیفة الله المهدی.39
رسول گرامی در این حدیث دستور داده اند که هرگاه مهدی(ع) را دیدید با او بیعت کنید، اگر چه این بیعت با دشواریهایی همراه باشد، چرا که مهدی خلیفه خداست.
د نیز ابن ماجه از رسول خدا(ص) نقل می کند:
یخرج ناس من المشرق فیوطّئون للمهدی، یعنی سلطانه؛40
مردمی از مشرق سر بر می آورند و زمینه های حکومت مهدی(ع) را فراهم می سازند.
ه ترمذی در سنن خود از رسول خدا(ص) نقل می کند:
لانذهب الدین حتی یملک العرب رجل من اهل بیتی یواطئ اسمه اسمی؛41
دنیا به پایان نخواهد رسید، مگر آنکه مردی از اهل بیت من برعرب حکومت کند که نامش همانند نام من است.
در دو حدیث فوق به مسئله حکومت آن حضرت در آخر الزمان تصریح شده است.
و مسلم در صحیح خود از رسول خدا(ص) چنین نقل می کند:
یکون فی آخر امتی خلیفة یحثی المال حثیاً لایعدّه عدداً؛42
در پایان امتم خلیفه ای خواهد بود که اموال رامی بخشد بدون آنکه آن را به حساب و شماره در آورد.
راوی می گوید: از ابی نضره و ابی العلاء پرسیدم به نظر شما این خلیفه عمر بن عبدالعزیز نیست؟ گفتند: نه.
ز مسلم در حدیث دیگری از رسول خدا(ص) نقل می کند:
من خلفائکم خلیفة یحثوا المال حثیاً لایعده عدداً.43
در این حدیث تصرح شده است که خلیفه آخر الزمان که سخاوتمندانه، و در عین حال، عادلانه، به بذل و بخشش اموال می پردازد، یکی از خلفاست. بنابراین، وی یکی از مصادیق خلفای دوازده گانه رسول خدا(ص) است، و چنانکه اشاره شد دوران خلافت او نه در قرن اول و دوم هجری، بلکه در آخر الزمان خواهد بود. از همین جا می توان نتیجه گرفت که مهدی(عج) دوازدهمین جانشین رسول خداست. بی گمان افرادی مانند سیوطی44

که حضرت مهدی(عج) را خلیفه منتظر و از جانشینان رسول خدا به شمار آورده اند، تحت تأثیر احادیثی، از ایندست بوده اند.
ح علی(ع) از رسول خدا(ص) نقل می کند:
المهدی منا یُختم الدین به کما فتح بنا.45
نتیجه آنکه دوران خلافت خلفای رسولخدا(ص)، چنانکه دانشمندان اهل سنت پنداشته اند، در اوایل قرن دوم هجری پایان نیافته، بلکه آن گونه که در احادیث نبوی آمده، پایان آن باخلافت حضرت مهدی(ع) و در آخر الزمان خواهد بود. همچنین، این حقیقت روشن می شود که توجیهات دانشمندان اهل سنت در مورد خلفا، در تباین آشکار با احادیث رسول اکرم(ص) است.

قرینه چهارم: تعبیر دیگری از حدیث جابربن سمره
فراز پایانی حدیث جابربن سمره به دو صورت نقل شده است. جمع کثیری از دانشمندان اهل سنت، فراز پایانی حدیث را این گونه نقل کرده اند که رسول خدا فرمود: کلهم من قریش. گرچه مفهوم این تعبیر گسترده تر از معنای مورد نظر ما است، ولی مقصود ما حاصل است؛ چرا که بنی هاشم در میان قریش از هر جهت دارای ویژگیهای منحصر به فرد است: برجسته ترین شخصیتهای اسلام مانند رسول گرامی اسلام(ص) و امام علی بن ابی طالب(ع) از بنی هاشم اند؛ نخستین حامیان اسلام و پیامبر و مروّجان توحید از بنی هاشم اند؛ اسلام با ایثارو فداکاری و حمایت بی دریغ آنان توانست موانع را از سر راه خود بردارد و به پیروزی دست یابد.
بنابراین، خداوندی که آنان را شایسته یافت تا پرچم پرافتخار نبوت را به دست با کفایت آنان بسپارد، نیز این شایستگی را در آنان دیده است که آنان را پرچم دار امامت و ولایت گرداند.
اما دانشمند اهل سنت، قندوزی حنفی در ینابیع المودة،46 تعبیر رساتر و روشن تری از حدیث مذکور را از طریق عبدالملک بن عمیر از جابربن سمره از رسول خدا(ص) نقل کرده است. در این تعبیر به جای جمله کلهم من قریش جمله کلهم من بنی هاشم آمده است، که برمعنای مورد نظر دلالت صریح دارد.

مقصود از قریش بنی هاشم است
در میان اهل فن رسم بر این بوده است که«عام» را به مورد خاص محدود می سازند. در این مورد نیز لفظ قریش عام است و بنی هاشم خاص، و با اجرای قانون عام و خاص، عام به مورد خاص یعنی بنی هاشم اختصاص پیدا می کند؛ چرا که بنی هاشم یکی از تیره های قریش است. احادیثی که پیش از این ذکر کردیم نیز قرینه چنین تخصیصی است.
«حنفی قندوزی» پس از نقل حدیث با تعبیر دوم می گوید:
برخی محققان گفته اند: با دقّت در احادیثی که دلالت می کند بر اینکه خلفای بعد از پیامبر(ص) دوازده نفرند، معلوم می شود که مراد رسول خدا از این احادیث، امامان دوازده گانه ای است که از اهل بیت خود آن حضرت اند. حمل حدیث بر خلفای راشدین ممکن نیست؛ چون کمتر از دوازده نفرند. نیز حمل این حدیث بر پادشاهان اموی ممکن نیست، چون اولاً: عددشان بیش از دوازده نفراست.
ثانیا: آنان، افرادی ظالم اند و ظلم فاحشی درزندگی آنها به چشم می خورد، جز عمر بن عبدالعزیز.
ثالثاً: اینان از بنی هاشم نیستند، در حالی که پیامبر(ص) درآن حدیث (در روایت عبدالملک از جابر) فرموده اند که تمامی آنان از بنی هاشم اند.
همچنین حمل حدیث بر سلاطین بنی عباس ممکن نیست، چرا که اولاً: شمار آنان بیش از دوازده نفر است و ثانیاً: اینان پای بندی چندانی از خود به احکام اسلامی نشان نداده اند. پس بناچار باید این حدیث را بر ائمه دوازده گانه ای که از اهل بیت پیامبراند حمل کنیم زیرا اینان آگاه ترین و دانشمندترین افراد زمانه خویش بودند و از نظر رفعت مقام، ورع و پرهیزکاری، حَسبَ ونَسَب از همه اهل زمانه خود برتر بودند. از همه مهمتر اینکه علوم خود را از جدشان پیامبر گرامی اسلام(ص) به ارث برده بودند. اهل علم و تحقیق کشف و شهود اینان را این گونه معرفی کرده اند. مؤیّد این مطلب که مقصود پیامبر از ائمه دوازده گانه، امامان اهل بیت (ع) اند روایات فراوانی است که در این باب وارد شده است و از آن جمله است حدیث ثقلین.47

چرا جابر سخن پیامبر را نشنید؟

مسئله نشنیدن سخنِ پیامبر از سوی جابر، تقریباً در تمام احادیث یاد شده آمده است. شاید برای کسانی که این احادیث را می خوانند این سؤال پیش آید که چرا فردی مانند جابر که با اشتیاق تمام، جان به سخن هدایت گر پیامبر(ص) سپرده بود، از شنیدن سخن پیامبر محروم ماند و ادامه سخن آن حضرت را نشنید؟با جستجو در منابع اهل سنت، سرانجام سرنخی در مسند احمل حنبل بدست آمد. پیش از سخن احمد بن حنبل، به نقل سخنی از «حنفی قندوزی» می پردازیم. او در کتاب ینابیع الموده می گوید:
پیامبر وقتی می خواستند فراز آخر روایت کلهم من بنی هاشم را بیان نمایند، صدای خود را پایین آوردند، چرا که بنی امیه و گروه دیگری از منافقان که در آن جمع حضور داشتند، خلافت بنی هاشم را دوست نداشتند.48
این سخن «حنفی قندوزی» را به عنوان علّت نشنیدن سخن پیامبر توسط جابر، نه قابل قبول است و نه ردّ، گرچه چنین اقدامی از پیامبر(ص) آن هم درمورد مسئله ای با این اهمیت، بسیار بعید است.
«احمد حنبل» سخن دیگری دارد، او به نقل از «جابر بن سمره» می گوید:
پیامبر در عرفات (یا منی) در حال ایراد خطبه بودند و من از پیامبر شنیدم که می فرمود:
لن یزال هذا الامر عزیزاً ظاهراً حتی یملک اثنا عشر کلهم. ثم لغط49 القوم وتکلموا فلم افهم قوله بعد کلّهم، فقلت لابی یا ابتاه مابعد کلهم؟ قال: کلهم من قریش؛50
امر خلافت همواره عزیز و آشکار است تا اینکه همه دوازده نفر حکومت کنند. سپس مردم همهمه کردند و به سخن گفتن پرداختند، در نتیجه سخن پیامبر را بعد از کلمه کلّهم نفهمیدم. از پدرم پرسیدم: رسول خدا بعد از این کلمه چه فرمود؟ پدرم گفت: آن حضرت فرمود: همه آن دوازده نفر از قریش اند.
اقدام این گروه، خبر از یک توطئه پنهان می داد، و آن اینکه مجموعه عوامل نفاق که مخالف خلافت علی بن ابی طالب(ع) واهل بیت پیامبر(ص) بودند، هرگاه می دیدند که رسول گرامی اسلام می خواهد درباره مسئله خلافت آنان با مردم به گفتگو بپردازد. محفل را بر هم می زدند.

قرینه پنجم: حدیث ثقلین
پنجمین قرینه این بحث، حدیثِ متواتر ثقلین است که مورد قبول همه امت اسلامی است. این حدیث درآثار و منابع اهل سنت از طرق مختلف و با تعابیر گوناگونی از رسول گرامی اسلام(ص) نقل شده است. به نمونه هایی از نقلهای مختلف این حدیث اشاره می کنیم:

1 امام احمد حنبل، از طریق ابی سعید خدری از رسول خدا(ص) نقل می کند که فرمود:
انی تارک فیکم الثقلین احدهما اکبر من الآخر، کتاب اللّه حبل ممدود من السماء الی الارض وعترتی اهل بیتی وانهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض.51

2 دارمی در سنن خود از طریق زیدبن ارقم از رسول خدا(ص) نقل می کند:
انی تارک فیکم الثقلین، اولهما کتاب الله، فیه الهدی والنور، فتمسکوا بکتاب اللّه وخذوا به، فحث علیه ورغب فیه. ثم قال: واهل بیتی اذکرکم اللّه فی اهل بیتی، ثلاث مرات.52

3 حاکم نیشابوری نیز از طریق زیدبن ارقم از رسول خدا(ص) نقل می کند:
انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله واهل بیتی، وانهما لن یتفرقا حتی یردا علیّ الحوض.53

4 منادی در فیض القدیر از طریق زیدبن ثابت از رسول خدا(ص) نقل می کند:
انی تارک فیکم خلیفتین، کتاب الله حبل ممدود ما بین السماء والارض، وعترتی اهل بیتی وانهما لن یتفرقا حتی یردا علیّ الحوض.54

5 ترمذی در سنن خود از طریق زیدبن ارقم نقل می کند که رسول خدا(ص) فرمود:
انی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا بعدی، احدهما اعظم من الآخر، کتاب اللّه حبل ممدود من السماء الی الارض، وعترتی اهل بیتی، ولن یتفرقا حتی یردا علی الحوض، فانظروا کیف تخلفونی فیهما.55

6 مسلم بن حجاج نیشابوری در صحیح خود از زیدبن ارقم نقل می کند که گفت:
رسول خدا در غدیرخم برای ما خطبه خواند، پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: امّا بعد، الا ایها الناس! فانما انا بشر یوشک ان یأتی رسول ربی فاجیب وانا تارک فیکم ثقلین؛ اوّلهما کتاب اللّه، فیه الهدی والنور، فخذوا بکتاب الله، واستمسکوا به، فحثّ علی کتاب اللّه ورغّب فیه. ثم قال: واهل بیتی اذکّرکم الله فی اهلبیتی. اذکّرکم الله فی اهلبیتی. اذکّرکم اللّه فی اهلبیتی.56

درسی که از حدیث ثقلین می آموزیم:

الف: نخست اینکه رسول خدا(ص) این حدیث مهم را در مقام و صیت بیان نموده اند، و به نظر آن حضرت، اهمیت این موضوع در حدی است که لازم دانسته اند به عنوان مهمترین وصیتِ خود به امت درباره کتاب خدا و عترت طاهره، شعارش کنند.

ب به کار رفتن واژه «ثقلین» در حدیث، نشان دهنده آن است که این دو ثقل ارزشمند وگرانبهاست؛ به قدری که سفارش ویژه رسول گرامی را می طلبیده است.

ج تعبیر وانهما لن یفترقا بیانگر آن است که در جامعه اسلامی کتاب خدا و اهل بیت رسول(ص)، با هم بوده و از یکدیگر جدا نخواهند شد و این همراهی از عصر رسالت آغاز شده و تا هنگام ورود بر پیامبر گرامی در حوض کوثر ادامه خواهد یافت. نیز از جمله فوق می آموزیم که اهل بیت پیامبر(ص)، همواره در راه قرآن و هدایت و سعادت قرار دارند؛ چرا که اگر دچار لغزش گردند، به معنای جدا شدن قرآن از آنان خواهد بود.
همچنین از جمله وانهما لن یفترقا استفاده می شود که از اهل بیت رسول خدا(ص) در همه اعصار همواره کسی وجود خواهد داشت که همراه قرآن باشد، چون خلاف آن، به معنای جدایی اهل بیت(ع) از قرآن است. این حقیقتی است که گروهی از دانشمندان اهل سنت نیز به آن اعتراف نموده اند.57

د در برخی از نقلهای حدیث، به جای واژه «ثقلین» لفظ «خلیفتین» بکار رفته است که تعبیر بسیار گویایی است. این تعبیر به صراحت اعلام می کند که جانشینان رسول خدا(ص) در میان امت، قرآن و عترت است.

ه در تعبیر دیگری از حدیث مورد نظر، آمده است. انی تارک فیکم ان تمسکتم به لن تضلوا بعدی. رسول خدا(ص) با جمله شرطیه ان تمسکتم به به ما می آموزد که پیمودن راه هدایت، تنها در پرتو تمسک و توسل به قرآن و عترت میسر است و بس.
اینک آیا منصفانه است که با وجود آنکه اهل بیت پیامبر(ص) که به گواهیِ رسول خدا همتای کتاب خدایند، کسانی بخواهند افرادی همچون معاویه و یزید و… را جانشین رسول خدا بدانند؟ آیا این امر بی حرمتی به مقام شامخ پیامبر اکرم(ص) واهل بیت آن حضرت نیست؟ براستی چقدر تفاوت است میان اهل بیت پیامبر که همواره با قرآنند و قرآن با آنهاست، و بین آن کلام اموی، عبدالملک بن مروان که وقتی به حکومت رسید، قرآن را به کناری نهاد و گفت: هذا آخر العهد بک، و بدینسان برای همیشه با قرآن خداحافظی نمود!58

قرینه ششم: حدیث سفینه نوح
این حدیث در جوامع روایی اهل سنت با تعابیر مختلفی از رسول خدا(ص) نقل شده است که نمونه هایی از آن را ذکر می کنیم:

1 انس بن مالک از رسول خدا(ص) نقل می کند که فرمود:
انما مثلی ومثل اهل بیتی کسفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلف عنها غرق.59

2 ابی ذر از رسول خدا(ص) نقل می کند:
انما مثل اهل بیتی فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلف عنها هلک.60

3 نیز، ابوذر از رسول خدا(ص) نقل می کند:
مثل اهل بیتی فیکم کمثل نوح، فمن قوم نوح من رکب فیها نجا، ومن تخلف عنها هلک، ومثل باب حطّة فی بنی اسرائیل.61

4 ابن عباس از رسول خدا(ص) نقل می کند:
مثل اهل بیتی مثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا، ومن تخلف عنها غرق.62

رسول گرامی در یک تشبیه گویا، داستان امت اسلامی و اهل بیت خویش را به داستان نوح پیامبر و مردم عصر او تشبیه نموده اند. این تشبیه، به خوبی جایگاه اهل بیت(ع) را در رهبری امت اسلامی روشن می سازد. مفهوم این سخن رسول خدا(ص) آن است که همچنانکه در داستان نوح، تنها کسانی نجات یافتند که از فرمان آن پیامبر بزرگ پیروی نموده و بر کشتی نوح سوار شدند، هدایت یافتگانِ امت محمد(ص) نیز تنها کسانی هستند که به کشتیِ نجات امت،یعنی اهل بیت رسول خدا(ص) در آیند. اما آنانکه خود را از اهل بیت پیامبر(ص) بی نیاز دانسته و دست خود را بسوی دیگران دراز کرده اند، بدون شک خود را به ورطه نابودی افکنده و هلاک ساخته اند.
مسلّم است که حاکمان اموی و عباسی نه تنها از اهل بیت پیامبر(ص) پیروی نکردند، بلکه با آنان از درِ ستیز در آمدند و یکی را پس از دیگری به شهادت رساندند. کسانی که خود از هدایت بهره ای نبرده اند، چگونه می توانند هادی دیگران باشند؟

قرینه هفتم: اهل بیت(ع)
یکی از شواهدی که نشان می دهد، مقصود پیامبر از خلفای دوازده گانه اهل بیت است فضایل بی شماری است که از زبان رسول خدا(ص) درباره امامان اهل بیت(ع) رسیده است. تدبر در این احادیث تا حدودی ما را به مقام و منزلت اهل بیت(ع) آشنا می سازد و موجب می شود تا دریابیم کسانی که نه تنها برای آنان فضیلتی نقل نشده، بلکه رسول گرامی اسلام در مواضع متعدد به نکوهش آنان پرداخته صلاحیّت خلافت ندارند. این احادیث را می توان به چند دسته تقسیم نمود: دسته ای از احادیث به فضایل علی(ع) اختصاص دارد. بخشی از احادیث درباره فضایل حسنین(ع) است و دسته ای از آنها درباره فضایل همه اهل بیت(ع) است. به نمونه هایی از این احادیث اشاره می کنیم.

الف فضائل علی(ع)

1 زیدبن ارقم از رسول خدا(ص) نقل می کند که فرمود:
من کنت مولاه فعلی مولاه.63

2 ترمذی از عمران بن حصین از رسول خدا نقل می کند که فرمود:
… ان علیاً منی وانا منه، وهو ولی کل مؤمن من بعدی.64

3 سعد بن ابی وقاص می گوید: از پیامبر شنیدم که به علی(ع) می فرمود:
اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبوة بعدی.65

4 بریده از رسول خدا(ص) نقل می کند:
علی بن ابی طالب مولی من کنت مولاه و علی بن ابی طالب مولی کل مؤمن ومؤمنة، وهو ولیّکم بعدی.66

5 زیدبن ارقم از رسول خدا(ص) نقل می کند:
من احب ان یحیا حیاتی ویموت موتی ویسکن جنة الخلد الذی وعدنی ربی عزوجل غَرَسَ قضبانها بیده، فلیتَوَلَّ علی بن ابن طالب، فانه لن یخرجکم من هدی ولن یدخلکم فی ضلالة.67

6 براءبن عاذب از رسول خدا(ص) نقل می کند:
علی منی بمنزلة رأسی من بدنی.68

7 انس بن مالک از رسول خدا(ص) نقل می کند که فرمود:
مَن سید العرب: قالوا: انت یا رسول الله، فقال: انا سیّد وَلَد آدم، وعلیّ سیّد العرب.69

8 ابی مریم ثقفی می گوید: از رسول خدا(ص) شنیدم که به علی(ع) می فرمود:
یا علی طوبی لمن احبّک وصدق فیک، وویل لمن ابغضک وکذب فیک.70

9 ام سلمه از رسول خدا(ص) نقل می کند:
لایحب علیاً منافق، ولا یبغضه مومن.71

10 ابوسعید خدری می گوید:
انا کنا لنعرف المنافقین ببغضهم علی بن ابی طالب.72

11 ابی رافع می گوید: رسول خدا(ص) به علی(ع) فرمود:
من احبّه فقد احبنی، ومن احبّنی فقد احبّه الله، ومن ابغضه فقد ابغضنی ومن ابغضنی فقد ابغض الله عزوجلّ.73

12 زیدین ارقم از رسول خدا(ص) نقل می کند:
اول مَن اسلم علی(ع).74

13 ابن عباس از رسول خدا(ص) به نقل می کند:
اول من صلّی علیّ.75

14 ام سلمه از رسول خدا(ص) نقل می کند که فرمود:
علی مع الحق والحق مع علی، ولن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض یوم القیامة.76

15 نیز ام سلمه می گوید: از رسول خدا(ص) شنیدم که می فرمود:
علی مع القران والقران مع علیّ، لایفترقان حتی یردا علیّ الحوض.77

16 ابوسخیله از رسول خدا(ص) نقل می کند:
علی اول من آمن بی، واول من یصافحنی یوم القیامه، وهو الصدیق الاکبر، وهو الفاروق، یفرق بین الحق والباطل.78
ابن عساکر این حدیث را از طریق سلمان و ابوذر و ابن عباس نیز نقل کرده است.79

17 ابن مسعود از رسول خدا(ص) نقل می کند که فرمود:
النظر الی علیّ عبادة .80

18 جابر می گوید: رسول خدا به علی(ع) فرمود:
من آذاک فقد آذانی، ومن آذانی فقد اذی الله.81

19 ام سلمه از رسول خدا(ص) نقل می کند که فرمود:
من سبّ علیاً فقد سبّنی.82

20 ابی رافع می گوید: به محضر رسول خدا شرفیاب شدم، حضرت دست مرا گرفت و فرمود:
یا ابا رافع، سیکون بعدی قوم یقاتلون علیاً، حق علی الله تعالی جهادهم، فمن لم یستطع جهادهم بیده فبلسانه، فمن لم یستطع بلسانه فبقلبه، لیس وراء ذالک شیئی.83

21 ابی سعید خدری می گوید: رسول خدا(ص) به علی(ع) فرمود:
انک تقاتل علی تأویل القرآن کما قاتلت علی تنزیله.84

ب فضایل حسنین(ع):

1 ابن مسعود از رسول خدا(ص) نقل می کند که فرمود:
الحسن والحسین سیّد شباب اهل الجنة.85

2 انس از رسول خدا(ص) نقل می کند:
ان الحسن والحسین هما ریحانتای من الدنیا.86

3 یعلی بن مره از رسول خدا(ص) نقل می کند:
حسین منی وانا من حسین.87

4 ابو هریره از رسول خدا نقل می کند:
من احبهما فقد احبّنی ومن ابغضهما فقد ابغضنی.88

ج فضایل اهل بیت(ع):

1 سعد بن ابی وقاص می گوید: وقتی آیه مباهله (ندع ابنائنا وابنائکم…) نازل شد، رسول خدا(ص) علی و فاطمه و حسن و حسین را دعا نمود و فرمود: «خدایا! اینها اهل بیت منند».89

2 ام سلمه می گوید: آیه انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت… در خانه من نازل شد، وقتی این آیه نازل شد، رسول خدا(ص) به دنبال علی و فاطمه و حسن و حسین فرستاد و سپس فرمود: هؤلاء اهل بیتی؛ اینها اهل بیت منند.90

3 سلمة بن اکوع از رسول خدا(ص) نقل می کند:
النجوم جعلت اماناً لاهل السماء، وان اهل بیتی امان لأمّتی.91

4 زیدبن ثابت از رسول خدا(ص) نقل می کند:
اهل بیتی اماناً لاهل الارض فاذا ذهبوا ذهب اهل الارض.92

5 ابن عباس از رسول خدا(ص) نقل می کند:
النجوم امان لاهل الارض من الفَرق، واهل بیتی امان لامتی من الاختلاف، فاذا خالفتها قبیلة من العرب، اختلفوا فصاروا حزب ابلیس.93

6 علی(ع) از رسول خدا(ص) نقل می کند:
یا علی ان الاسلام عریان لباسه التقوی … واساس الاسلام حبّی وحبّ اهل بیتی.94

7 ابی سعید خدری از رسول خدا(ص) نقل می کند:
والذی نفسی بیده لایبغضنا اهل البیت احه الا ادخله اللّه النار.95

8 انس از رسول خدا(ص) نقل می کند:
نحن اهل بیت لایقاس بنا احد.96

9 ابو نعیم از ابن عباس نقل می کند که رسول خدا(ص) فرمود:
من سره ان یحیا حیاتی، ویموت مماتی، ویسکن جنة عدن غَرَسها ربی، فلیوال علیاً من بعدی،ولیوال ولیه، ولیقتد بالائمة من بعدی، فانهم عترتی خلقوا من طینتی، رزقوا فهماً وعلماً. وویل للمکذبین بفضلهم من امتی، القاطعین فیهم صلتی، لاانا لهم الله شفاعتی.97

10 ابو هریره می گوید:
نظر النبی(ص) الی علی وفاطمه والحسن والحسین فقال: انا حرب لمن حاربکم وسلم لمن سالمکم.98

پس از درگذشت رسول خدا، در تمامیِ این موارد نه تنها به توصیه ها و سفارشهای آن حضرت درباره اهل بیت(ع) عمل نشد، بلکه بر ضد آن عمل شد.
از آغاز حکومت معاویه و حتی پیش از آن بر سر منابر و در خطبه های نمازهای جمعه و عید، به اهل بیت رسول خدا ناسزا می گفتند. این بدعت زشت چهل سال ادامه داشت، تا آنکه عمر بن عبدالعزیز، لعن ودشنام اهل بیت رسول خدا(ص) را در منابر و مجامع عمومی منع نمود. این اقدامات، توسط حکام اموی صورت می گرفت؛ یعنی کسانی که گروهی آنان را به عنوان جانشینان رسول خدا(ص) معرفی کرده اند.

 
1 .صحیح البخاری، کتاب الاحکام، باب 51؛ البدایة والنهایة، ابن کثیر، مکتبة المعارف، ج1، ص153؛ مسند احمد بن حنبل، دارالفکر، ج5، ص90، 93، 95؛ دلائل النبوة، بیهقی، دارالکتب العلمیة، ج6، ص569؛ معجم الکبیر، طبرانی،چاپ عراق، ج2، ص277
2 . صحیح مسلم، کتاب الامارة، باب 1، حدیث 7؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص90، 100، 106؛ کنز العمال، متقی هندی، موسسة الرسالة، ج12، ص32؛ فتح الباری، ابن حجر عسقلانی، دارالمعرفة، ج13، ص211؛ مشکاة المصابیح، محمد عمری تبریزی، المکتب الاسلامی، حدیث 5974
3 . سنن الترمذی، کتاب فتن، باب 46، حدیث 1؛ معجم الکبیر، ج2، ص214؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص99؛ کنزل العمال، ج12، ص24؛ سلسلة الاحادیث الصحیحة، محمد ناصرالدین البانی، المکتب الاسلامی، شماره 1075
4 . سنن ابن داود، کتاب المهدی، حدیث1؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی، دارالقلم، ص18؛ دلائل النبوة، ج6، ص520؛ فتح الباری، ج13، ص212
5 . مسند احمدبن حنبل، ج5، ص106؛ کنز العمال، ج12، ص33
6 . المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، دارالکتاب، ج3، ص618
7 . تاریخ الخلفاء، سیوطی، انتشارات رضی، ص10
8 . تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، دارالکتب العلمیة، ج14، ص353 و ج6، ص263؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص92؛ التاریخ الکبیر، محمد بخاری جعفی، دارالفکر، ج1، ص446
9 . معجم الکبیر، داراحیاء التراث، ج2، ص195؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص99؛ کنزل العمال، ج12، ص32؛ صحیح مسلم، کتاب الامارة، باب 1، حدیث9
10 . حلیة الاولیاء، ابونعیم، دارالکتب العلمیة، ج4، ص333؛ معجم الکبیر، چاپ عراق، ج2، ص216؛ کنزل العمال، ج12، ص33
11 .التاج الجامع للاصول فی احادیث الرسول(ص)، منصور علی ناصف، چاپ استانبول، ج3، ص39؛ صحیح مسلم، کتاب الامارة، باب1، حدیث 7؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص90؛ فتح الباری، ج13، ص212
12 . دلائل النبواة ،ج6، ص520؛ فتح الباری، ج13، ص212
13 . کنزالعمال، ج12، ص34
14 . منتخب کنزالعمال در حاشیه مسند احمد بن حنبل، دارالفکر، ج5، ص312
15 . ینابیع المودة، حنفی قندوزی، انتشارات رضی، ج2، ص533
16 . همان، ص534
17 . تاریخ الخلفاء، ص210
18 . مسند ابی داوود، طیاسی، درالمعرفة، ص259
19 . المعلی، ابن حزم، درالآفاق، ج9، ص359
20 . تاریخ ابن کثیر، مکتبة المعارف، ج6، ص198
21 . تاریخ الخلفاء، ص12
22 . تهذیب تاریخ دمشق الکبیر لابن عساکر، داراحیاء التراث العربی، ج2، ص131
23 . تاریخ الخلفاء، ص10
24 . ینابیع المودة، ج2، ص529
25 . مسند احمدبن حنبل، ج5، ص106
26 . رجوع شود به: تاریخ الخلفاء، ص 10 12
27 . فتح الباری، ج13، ص214
28 . صحیح البخاری، دارالجیل، ج9، ص101
29 . سنن ابی داوود، ج4، کتاب السنّة، باب 7
30 . البدایة والنهایة، ج1، ص153
31 . سنن الترمذی، کتاب الفتن، باب 48؛ التاج الجامع للاصول، ج3، ص40؛ کنزالعمال، ج6، ص87؛ تاریخ الخلفاء، دارالقلم، ص17 با تصریح به صحت حدیث.
32 . تاریخ الخلفاء، ص261
33 . صحیح مسلم، کتاب الامارة، باب 1، شماره7؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص90، 100، 106؛ کنزل العمال، حدیث 33851؛ فتح الباری، ج13، ص211؛ معجم الکبیر، چاپ عراق، ج2، ص214
34 . معجم الکبیر، چاپ عراق، ج2، ص218؛ صحیح مسلم، کتاب الامارة، باب 1، شماره 10؛ کنز العمال، حدیث 33855؛ مسند احمد بن حنبل، ج5،ص86؛ دلائل النبوة، ج6، ص324؛ البدایة والنهایة، ج6، ص220؛ سنن ابی داوود، کتاب المهدی.
35. المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص618؛ مجمع الزوائد و منبع الفرائد، هیثمی، چاپ قدسی، ج5، ص190؛ کنز العمال، حدیث 33849؛ فتح الباری، ج13، ص211؛ تاریخ الکبیر، ج8،ص411؛ اتحاف السادة المتقین، زبیدی، دارالفکر، ج7، ص489؛ معجم الکبیر، ج2، ص216 و 236
36 . البدایة والنهایة، ج1، ص153؛ تاریخ الخلفاء، ص10
37 . سنن ابی داوود، ج4، کتاب المهدی؛ الحاوی للفتاوی، سیوطی، دارالکتاب العربی، ج2، ص215؛ کنزالعمال، حیث 3865
38 . سنن ابی داوود، ج4، کتاب المهدی، ص106؛ معجم الکبیر، ج10، ص166؛ کنز العمال، حدیث 38676؛ الحاوی للفتاوی، ج2، ص215؛مسند احمد بن حنبل، ج1، ص99؛ درّالمنثور، سیوطی، چاپ اسلامیه، ج6، ص58؛ سنن ابن ماجه، ج2، کتاب الفتن، باب 34
39 . سنن ابن ماجه، ج2، کتاب الفتن، باب 34
40 . همان.
41 . سنن الترمذی، کتاب الفتن، باب 52؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص377، 430؛ حلیة الاولیاء، ابونعیم، ج5، ص75؛ کنز العمال، حدیث 38655
42 . صحیح مسلم، کتاب الفتن، حدیث 68، 69؛ المستدرک علی الصحیحین، ج4، ص454؛ کنز العمال، حدیث 38659
43 . صحیح مسلم، کتاب الفتن، حدیث 68
44 . تاریخ الخلفاء، ص12
45 . کشف الخلفاء و مزیل الالباس، عجلونی، مؤسسة الرسالة، ج2، ص380
46 . ینابیع المودة، ج2، ص533
47 . همان، ص535
48 . همان
49 . لغط: جار و جنجال و سر و صدای به هم آمیخته و نامفهوم.
50 . مسند احمدبن حنبل، ج5، ص99؛ معجم الکبیر، داراحیاء التراث، ج2، ص196
51 . مسن احمدبن حنبل، ج3، ص14 و ج4، ص371؛ مجع الزوائد، ج9، ص257؛ اتحاف السادة المتقین، ج10، ص502، 506؛ تهذیب تاریخ دمشق، ج5، ص439؛ کتاب الامالی، یحیی شجری، عالم الکتب، ج1، ص143، 149، 154
52 . سنن الدارمی، دارالفکر، ج2، ص432؛ السنن الکبری، بیهقی، دارالمعرفة، ج2، ص148 و ج7، ص30 و ج10، ص114؛ صحیح ابن خزیمة، المکتب الاسلامی، شماره 2357
53 . المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص148، با تصریح به صحت حدیث؛ مسند احمد بن حنبل، ج3، ص17 معجم الصغیر، طبرانی، دارالفکر، ج1، ص131؛ مشکل الآثار، طحاوی، دارالنظام، ج4، ص368، 369؛ معجم الکبیر، چاپ عراق، ج5، ص190، 205
54 . فیض القدیر، مناوی، دارالفکر، ج3، ص14، با تصریح به صحت حدیث؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص182، 189؛ مجمع الزوائد، ج9، ص162؛ درّالمنثور، ج2، ص60
55 . سنن الترمذی، چاپ سلفیه، ج5، ص329؛ کنزالعمال، ج1، ص173؛ درّالمنثور، ج2، ص60؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، قاضی عیاض، چاپ فارابی، ج2، ص105؛ مشکاة المصابیح، عمری تبریزی، المکتب الاسلامی، حدیث 6144؛ اتحاف السادة المتقین، ج10، ص507
56 . صحیح مسلم، کتاب فضایل صحابه، حدیث 36؛ کنزالعمال، حدیث 37620؛ السنن الصغیر، بیهقی، دارالکتب العلمیة، ج2، ص212؛ معجم الکبیر، ج5، ص183
57 . فیض القدیر، ج3، ص15
58 . تاریخ الخلفاء، ص243
59 . درّالمنثور، ج3، ص334؛ تاریخ بغداد، ج12، ص91؛ المستدرک علی الصحیحین، ج2، ص343، با تصریح به صحت حدیث.
60 . معجم الکبیر، ج3، ص45؛ کنزالعمال، ج12، ص98
61 . کنز العمال، ج12، ص98؛ معجم الکبیر، ج3، ص46
62 . معجم الکبیر، ج12، ص27؛ مجمع الزوائد، ج9، ص269؛ حلیة الاولیاء، ج4، ص306 و نیز نک: مجمع الزوائد، ج9، ص265
63 . سنن الترمذی، ج5، ص297؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص84، 118، 119؛ معجم الکبیر، چاپ عراق، ج3، ص199؛ المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص110؛ حلیة الاولیاء، ج4، ص23
64 . سنن الترمذی، ج5، ص296؛ سنن ابن ماجه، حدیث119، مسند احمد بن حنبل، ج4، ص164 و 165؛ معجم الکبیر، چاپ عراق، ج4، ص19 و 20؛ کنز العمال، ج13، ص142
65 . صحیح البخاری، کتاب فضائل صحابه، باب مناقب علی(ع)؛ سنن الترمذی، ج5، ص302؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، دمشق، دارالفکر، ج17، ص347؛ تاریخ الخلفاء، ص168
66 . تاریخ مدینة دمشق، ج17، ص348
67 . مجمع الزوائد، ج9، ص137
68 . تاریخ بغداد، ج7، ص12؛ کنز العمال، ج11، ص603، حدیث 32914
69 . مجمع الزوائد، ج9، ص152
70 . همان، ص179
71 . سنن الترمذی، ج5، ص298؛ مجمع الزوائد، ج9، ص181
72 . تاریخ الخلفاء، ص170؛ سنن الترمذی، ج5، ص298
73 . مجمع الزوائد، ج9، ص177؛ تاریخ الخلفاء، ص173
74 . سنن الترمذی، ج5، ص306
75 . همان، ج5، ص305
76 . تاریخ بغداد، ج14، ص321؛ مجمع الزوائد، ج7، ص235؛ کنزالعمال، ج11، ص603
77 . معجم الاوسط، طبرانی، ج5، ص455؛ کنز العمال، حدیث 32912؛ مجمع الزوائد، ج9، ص183
78 و 79 . تاریخ مدینه دمشق، ج17، ص306 و 307
80 . تاریخ الخلفاء، ص172؛ مجمع الزوائد، ج9، ص157
81 . تاریخ مدینة دمشق، ج17، ص352؛ تاریخ الخلفاء، ص173؛ المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص122، با تصریح به صحت حدیث؛ التاریخ الکبیر، ج6، ص307؛ دلائل النبوة، ج5، ص395
82 . مجمع الزوائد، ج9، ص175؛ تاریخ الخلفاء، ص173
83 . همان، ص182
84 . تاریخ الخلفاء، ص173
85 . کنز العمال، ج12، ص112؛ سنن الترمذی، ج5، ص321؛ معجم الکبیر، ج3، ص35؛ مجمع الزوائد، ج9، ص284
86 . سنن الترمذی، ج5، ص322؛ کنزالعمال، ج12، ص113
87 . معجم الکبیر، داراحیاء التراث، ج3، ص32؛ سنن الترمذی، ج5، ص324
88 . مجمع الزوائد، ج9، ص286
89 . سنن الترمذی، ج5، ص302، با تصریح به صحت حدیث.
90 . المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص146، با تصریح به صحت حدیث؛ تاریخ مدینة دمشق، ج17، ص300؛ السنن الکبری، ج2، ص214
91 . مجمع الزوائد، ج9، ص277؛ معجم الکبیر، داراحیاء التراث، ص22؛ کنز العمال، ج12، ص101
92 . فیض القدیر، ج3، ص15
93 . المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص149، با تصریح به صحت حدیث؛ کنزالعمال، ج12، ص102
94 . کنز العمال، ج12، ص105
95 . المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص150، با تصریح به صحت حدیث. بنگرید روایت ابن عباس را در: همان، ج3، ص149، با تصریح به صحت حدیث؛ کنزالعمال، ج12، ص42
96. کنزالعمال، ج12، ص104
97 . حلیة الاولیاء، ج1، ص86؛ کنزالعمال، ج12، ص106
98 . المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص149، با تصریح به صحت حدیث؛ مسند احمد بن حنبل، ج2، ص422؛ معجم الکبیر، چاپ عراق، ج3، ص31؛ تهذیب تاریخ دمشق الکبیر لابن عساکر، ج4، ص139؛ تاریخ بغداد، ج7، ص137؛ درّ المنثور، ج5، ص199
نویسنده :غلامحسين زينلى

حديث « دوازده خليفه» در كتابهاى اهل سنت

سنت در امامت

آن گاه سخنى گفت كه مردم را با سر و صدا از گوش دادن به آن بازداشتند، به پدرم عرض كردم حضرت چه فرمود؟ گفت: همه آنان از قریش اند سعد بن ابى وقاص مى گوید: به جابر بن سمره نوشتم كه خبر ده مرا به چیزى كه از رسول خدا شنیده اى. برایم نوشت: در روز جمعه، شبى كه اسلمى رجم شد، از رسول خدا شنیدم كه فرمود:لا یزال الدین قایما حتى تقوم الساعه او یكون علیكم اثناعشرخلیفه كلهم من قریش.

 احاديث

دوازده امام و خليفه بعد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را اهل سنت در صحاح ومسانيد با سندهاى صحيح از جابر بن سمره و ديگران نقل كرده اند. اين احاديث به حدّى مورد توجّه فرقه هاى اسلامى قرار گرفته كه جاى هيچ شك و شبهه اى را در آن ها باقى نگذارده است. اينك به برخى از آن ها اشاره مى كنيم:
1ـ بخارى به سند خود از جابر بن سمره نقل كرده كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: «يكون اثناعشر اميراً. فقال كلمة لم اسمعها فقال ابى: انّه قال: كلّهم من قريش»؛ «دوازده امير خواهد بود. آن گاه سخنى گفت كه من آن را نشنيدم. پدرم گفت:پيامبر فرمود: همه آنان از قريشند».(1)
2ـ مسلم به سندش از جابر بن سمره نقل كرده كه گفت: با پدرم بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) وارد شديم، شنيديم كه مى گويد: «انّ هذا الامر لا ينقضى حتى يمضى فيهم اثناعشر خليفة: قال: ثم تكلم بكلام خفى علىّ قال: فقلت لأبى ما قال؟ قال: كلّهم منقريش»؛ «اين امر منقضى نمى شود تا آن كه دوازده خليفه در ميان آنان بگذرد. آن گاه تكلّم به كلامى نمود كه بر من مخفى گشت، از پدرم سؤال كردم: رسول خدا چه گفت: پدرمدر جواب گفت: همه آن ها از قريشند».(2)
3ـ و نيز مسلم از جابر نقل كرده كه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه مى فرمود: «لايزال امر الناس ماضياً ما وليهم اثناعشر رجلا، ثمّ تكلم النبى(صلى الله عليه وآله) بكلمة خفيت علىّ فسألت ابى ماذا قال رسول الله؟ فقال: كلّهم من قريش»؛«دائماً امر مردم گذرا است تا آن كه دوازده مرد متولّى آنان گردند. آن گاه تكلم به كلمه اى كرد كه بر من مخفى شد. از پدرم سؤال كردم كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)چه فرمود: گفت: همه آن ها از قريشند».(3)
4ـ و نيز از جابر نقل مى كند كه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه فرمود:«لا يزال الاسلام عزيزاً إلى اثنى عشر خليفة. ثم قال كلمة لم افهم ها فقلت لأبى ماقال؟ فقال: كلّهم من قريش»؛ «هميشه اسلام عزيز است تا دوازده خليفه بر آن ها حاكم شود. آن گاه كلمه اى گفت كه من آن را نفهميدم، به پدرم گفتم: چه فرمود؟ گفت: همه آن ها از قريش اند».(4)
5ـ و نيز از جابر نقل كرده كه فرمود: من با پدرم خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)رسيديم، شنيدم كه مى فرمايد: «لا يزال هذا الدين عزيزاً منيعاً إلى اثنى عشرخليفة. فقال كلمة صمّنيها الناس فقلت لأبى ما قال؟ قال: كلّهم من قريش»؛ «هميشه اين دين نفوذ ناپذير و پابرجاست تا دوازده خليفه بيايد. آن گاه سخنى گفت كه مردمرا با سر و صدا از گوش دادن به آن بازداشتند، به پدرم عرض كردم: حضرت چه فرمود؟گفت: همه آنان از قريشند».(5)
6ـ سعد بن ابى وقّاص مى گويد: به جابر بن سمره نوشتم كه خبر ده مرا به چيزى كه ازرسول خدا شنيده اى. برايم نوشت: در روز جمعه، شبى كه اسلمى رجم شد، از رسول خداشنيدم كه فرمود: «لا يزال الدين قائماً حتى تقوم الساعة او يكون عليكم اثناعشرخليفة كلّهم من قريش»؛ «هميشه دين قائم است تا قيام قيامت تا اين كه دوازده خليفه بر شما حكومت كنند كه همه آنان از قريشند».(6)
7ـ طبرانى از جابر نقل كرده كه گفت: با پدرم نزد پيامبر بودم كه فرمود: «يكون لهذه الأمة اثناعشر قيّماً، لايضرّهم من خذلهم. ثمّ همس رسول الله بكلمة لم اسمعها فقلت لأبى: ما الكلمة الّتي همس بها النبىّ(صلى الله عليه وآله)؟ قال: كلّهم من قريش»؛«براى دين امّت دوازده قيّم است، خذلان مردم به آن ها ضرر نمى رساند. آن گاه آهسته سخنى گفت كه من آن را نشنيدم. به پدرم گفتم: اين سخنى كه پيامبر آهسته فرمود چه بود؟ گفت: همه آنان از قريشند».(7)
8ـ و نيز جابر نقل مى كند كه پيامبر فرمود: «لا يزال هذا الأمر ظاهراً على من ناواهلا يضرّه مخالف ولا مفارق حتى يمضى من امّتى اثناعشر خليفة من قريش»؛ «هميشه اين دين نفوذناپذير و پابرجا و غلبه كننده بر مخالفين خود است تا آن كه دوازده حاكم مالك آن گردند. آن گاه مردم شلوغ كرده، سخن گفتند، لذا من نفهميدم كه بعد از«كلّهم» چه فرمود، از پدرم سؤال كردم، گفت: همه آنان از قريشند».(8)
9ـ احمد بن حنبل نيز از جابر بن سمره نقل كرده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) درخطبه اى كه براى ما ايراد كرد، فرمود: «لا يزال هذا الأمر عزيزاً منيعاً ظاهراًعلى من ناواه حتى يملك اثناعشر كلّهم. قال: فلم افهم ما بعد قال. فقلت لأبى ماقال؟ قال: كلّهم من قريش»؛ «اين دين دائماً نفوذناپذير است تا دوازده خليفه بيايد.آن گاه سخنى فرمود كه من نفهميدم و مردم با صداى بلند ضجّه زدند. به پدرم گفتم:حضرت چه فرمود؟ گفت: فرمود: «كُلّهم من قريش».(9)
10ـ در حديثى ديگر جابر مى گويد: بعد از سخن پيامبر مردم تكبير گفته و ضجّه زدند….(10)
11ـ و نيز از جابر نقل كرده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى ما در عرفات وبنابر نقلى ديگر در منا خطبه اى خواند، و فرمود: «لن يزال هذا الامر عزيزاً ظاهراًحتى يملك اثناعشر، كلّهم. ثم لغط القوم وتكلّموا فلم افهم قوله بعد (كلّهم). فقلت لأبى: يا ابتاه! ما بعد كلّهم؟ قال كلّهم من قريش»؛ «هميشه اين امر نفوذ ناپذير وغالب است تا آن كه دوازده نفر حاكم شوند، همه آن ها در اين هنگام سر و صدا كرده وهياهو نمودند، لذا نفهميدم كه بعد از «كلّهم» چه فرمود: از پدرم پرسيدم كه پيامبرچه فرمود؟ گفت: «كلّهم من قريش».(11)
12ـ و نيز از پيامبر نقل كرده كه فرمود: «لا يزال هذا الدين عزيزاً منيعاً… إلى اثنى عشر خليفة. قال: فجعل الناس يقومون ويقعدون»؛ «اين دين نفوذناپذير و پابرجااست… تا دوازده خليفه بيايند، آن گاه مردم شروع كردند به بلند شدن ونشستن».(12)(13)

1. صحيح بخارى، ج 8، ص

127، كتب الأحكام، باب الاستخلاف، ح 7223.
2. صحيح مسلم، ج 6، ص 3؛
شرح صحيح مسلم، ج 12، ص 201.
3. صحيح مسلم، ج 6، ص 3؛
شرح صحيح مسلم، ج 12، ص 201.
4. صحيح مسلم، ج 6، ص 3.
5. صحيح مسلم، ج 6، ص 4.
6. صحيح مسلم، ج 6، ص 4.
7. المعجم الكبير، ج 2،
ص 196، ح 1794.
8. المعجم الكبير، ج 2،
ص 196، ح 1796.
9. مسند احمد، ج 5، ص
93، ح 20923.
10. مسند احمد، ج 5، ص
93، ح 20923.
11. مسند احمد، ج 5، ص
99.
12. مسند احمد، ج 5، ص
99.
13. على اصغر رضوانى،
امام شناسى و پاسخ به شبهات(2)، ص 253.

امامت، شرط توحيد

قلعه خدا

ائمة‏اطهار(ع) در توحيد و يگانه‏پرستی، جايگاه و نقش ديگری هم دارند كه به اين اعتبار هم می‏توان آنها را «پايه‏ های توحيد» به شمار آورد و آن نقشی است كه آنها در هدايت مردم به سوی خدا و رساندن آنها به مقصد نهايی بر عهده دارند

نگاهي به حديث سلسلـة الذهب

امام رضا (ع) در حديث معروف «سلسله الذهب» به واسطة پدران خود از پيامبر خدا و آن حضرت نيز از جبرئيل(ع) نقل می‏كند كه خداوند تعالی فرمود: «لا إله إلاّ الله حصني فمن دخل حصني أمن [من] عذابي؛ «لا إله إلاّ الله» (توحيد) قلعة استوار من است. پس هر كس در قلعة من داخل شود، از عذاب من در امان می‏ماند».1
آنگاه در تكميل حديث می‏فرمايد: «بشروطها و أنا من شروطها؛ [تحقّق آنچه گفتم] شروطی دارد و من از جمله آن شروطم». اين سخن به اين نكته اشاره دارد كه داخل ‏شدن در قلعة توحيد و ايمني يافتن از عذاب دوزخ بدون پذيرش ولايت امام معصوم(ع) امكان‏پذير نيست.
شيخ صدوق(ره) در «كتاب التوحيد» پس از نقل روايت ياد شده، در توضيح «شروط توحيد» چنين می‏نويسد: «از شروط لا إله إلاّ الله (توحيد) پذيرش اين موضوع است كه [امام] رضا ـ درود خدا بر او باد ـ از سوی خدای عزّ و جلّ [به عنوان] امام بر بندگان [برگزيده شده] و پيروي از او بر آنها واجب است».2
جالب اينجاست كه در روايت ديگري كه از امام رضا(ع) نقل شده است، خداوند متعال می‏فرمايد: «ولاية علي بن أبيطالبٍ حصني فمن دخل حصني أمن ناري؛ ولايت علی بن ابی‏طالب، دژ استوار من است. پس هر كس در دژ من وارد شود، از آتش من ايمني می‏يابد».3
اين روايت به روشنی نقش محوری امامان(ع)در توحيد و يگانگی خدا را نشان می‏دهد و روشن می‏سازد كه وارد شدن در حصن ولايت امامان(ع)؛ يعنی داخل شدن در حصن ولايت خدا و پذيرش توحيد و يگانگی او.
در بسياري از روايات، ادعيه و زيارات از امامان(ع) به عنوان ارکان يا پایه‌های توحيد ياد شده است. در روايتی كه از سيدالعابدين علی بن الحسين(ع)، نقل شده، در اين زمينه چنين آمده است: ليس بين الله و بين حجّته حجابٌ، فلا لله دون حجّته سترٌ، نحن أبواب الله، و نحن الصّراط المستقيم، و نحن عيبة علمه، و نحن تراجمة وحيه، و نحن أركان توحيده و نحن موضع سرّه؛ بين خداوند و حجتش هيچ حجابی نيست و خداوند در برابر حجتش هيچ پوششی ندارد. ما دروازه‏هاي خدا، صراط مستقيم، مخزن علم او، ترجمان وحي او، پايه‏هاي ‏توحيد او و جايگاه سرّ او هستيم».4
در زيارت جامعه كبيره نيز از ائمه معصومين(ع) با اين عنوان ياد شده است: «و رضيكم… أركانا لتوحيده؛ و خداوند، شما را پسنديد به اينكه … پايه‏های توحيد او باشيد».5
در يكی از دعاهای ماه رجب نيز كه به امام عصر(ع) منسوب است، امامان معصوم(ع) با اين ويژگي توصيف شده‏اند: «فجعلتهم معادن لكلماتك و أركانا لتوحيدك؛ پس خداوند، شما را معادن كلمات خود و پايه‏های توحيد خود قرار داد».6
برای روشن شدن مفهوم اين ويژگی امامان، بايد ابتدا نكته‏هايی را درباره توحيد و جهان‏بينی توحيدی يادآور شويم:
جهان‏بينی توحيدی، اساس جهان‏بينی اسلامی را تشكيل می‏دهد. بر اساس اين جهان‏بينی، مبدأ و منتهای جهان، يكی است و جز خدای يگانه كسی سزاوار پرستش نيست. استاد شهيد مرتضی مطهری در اين باره می‏نويسد:
«جهان‏بينی توحيدی؛ يعنی جهان «يك قطبی» و «تك محوری» است. جهان‏بينی توحيدی؛ يعنی جهان ماهيت «از اويی» (إنّا لله) و «به سوی اويی» (إنّا إليه راجعون)7 دارد».8
«توحيد، درجات و مراتب دارد، همچنان‏كه شرك نيز كه مقابل توحيد است، مراتب و درجات دارد. تا انسان همة مراحل توحيد را طی نكند، موحد واقعی نيست».9
ايشان در ادامة سخنان خود، با تقسيم مراتب توحيد به «توحيد نظری» و «توحيد عملی»، مراتب سه‏گانة توحيد نظری را اين‏گونه برمی‏شمارد: ««توحيد ذاتی»؛ يعنی شناختن ذات حق به وحدت و يگانگی … «توحيد صفاتی»؛ يعنی درك و شناسايی ذات حق به يگانگی عينی با صفات و يگانگی صفات با يكديگر… «توحيد افعالی»؛ يعنی درك و شناختن اينكه جهان با همه نظامات و سنن و علل و معلولات و اسباب و مسبّبات، فعل او و كار او و ناشی از اراده اوست».10
استاد شهيد دربارة توحيد عملی نيز می‏فرمايد: «توحيد عملی يا «توحيد در عبادت»؛ يعنی يگانه‏پرستی. به عبارت ديگر، در جهت پرستش حق، يگانه شدن».11 با روشن شدن مفهوم و مراتب توحيد می‏توان گفت كه هم درك مراتب توحيد و هم تحقّق عينی آن در فرد و جامعه، بدون وجود پيشوايانی كه هم در توحيد نظری و هم در توحيد عملی، سرآمد روزگار خود بوده و به بالاترين مراتب توحيد دست يافته باشند، امكان‏پذير نيست. از همين رو، امام علی(ع) می‏فرمايد: إنّ ل‍ِ«لا إله إلاّ الله» شُرُوطا وَ إِنِّي وَ ذُرِّيتِي مِنْ شُرُوطِها؛ «لا إله إلاّ الله» شرط‏هايی دارد و من و فرزندانم از جمله اين شرط‏ها هستيم».12
يكی از صاحب‏نظران در زمينة نقش امامان معصوم(ع) در توحيد علمی (نظری) می‏نويسد: «اگرچه خداوند ـ تبارك و تعالی ـ انسان را به فطرت توحيدی آفريد و همراه آن عقل را به او عنايت فرمود تا خود از اين طريق به توحيد نايل گردد، اما انسان به كمك اين قوا و تجهيزات فقط قادر به درك كلياتی از معارف بلند توحيدی است و از درك دقايق و لطافت آنها عاجز است و لذا عقل حكم می‏كند كه انسان همواره نيازمند كسانی است كه به مرتبة توحيد ناب نايل شده تا از آن مراتب رفيع به او خبر دهند و به اين وسيله او را از ورطة جهالت و افراط و تفريط برهانند».13
جايگاه و نقش ارزندة امامان معصوم(ع) در تبيين و توصيف توحيد نظری آن‏گاه روشن می‏شود كه عقايد بی‏پاية اهل‏سنّت را دربارة خدا و صفات او ملاحظه كنيم و ببينيم كه چگونه آنها به واسطة دور افتادن از مكتب اهل بيت(ع) از يك سو، قائل به امكان ديدن خدا با چشم (رؤيت)؛ مشابهت او با مخلوقاتش (تشبيه) و دارا بودن چشم، گوش، دست و پا چون انسان‏ها (تجسيم) شده‏اند14 و از سوی ديگر، در حلّ مسائلی چون جبر و تفويض، قضا و قدر و… درمانده و به بن‏بست‏های فكری گرفتار آمده‏اند.
برای درك نقش و جايگاه ائمه(ع) در توحيد عملی و گسترش يگانه‏پرستی در جهان نيز تنها كافی است نگاهی اجمالی به تاريخ صدر اسلام بيفكنيم تا دريابيم چگونه امت اسلام با سرباز زدن از ولايت ائمة معصومين(ع) در برابر طاغوت‏هايی چون معاويه، يزيد، مروان بن حكم، عبدالملك بن مروان و حجاج بن يوسف سر تسليم فرود آورد. بدين ترتيب، جامعة اسلامی به جای رسيدن به جامعة توحيدی به جامعه‏ای گرفتار شرك و كفر، تبديل و در دست كسانی اسير شد كه مردم را به جای اطاعت خدا به اطاعت خود فرا می‏خواندند.
روايات اسلامی، با توجه به نقش حسّاس و تعيين‏كنندة امامان معصوم(ع) در تحقّق عينی توحيد در جامعه بر ضرورت شناخت امام و حجت الهی در هر عصر، تأكيد و نشناختن امام را برابر با مرگ در حال كفر و شرك دانسته‏اند.15 از اين‏رو بود كه امام حسين(ع) هنگام سخن گفتن از فلسفه آفرينش، معرفت خدا را غايت خلقت معرفی می‏كند و در پاسخ اين پرسش كه معرفت خدا چيست، می‏فرمايد: «معرفت امامی كه اطاعت او واجب است» متن روايت آن حضرت به شرح زير است: «هان ای مردم! همانا خداوند ـ بزرگ باد ياد او ـ بندگان را نيافريد مگر برای اينكه او را بشناسند. پس هرگاه او را بشناسند، او را بپرستند و هرگاه او را بپرستند، با پرستش او از بندگی هر آنچه جز خداست، بی‏نياز شوند. مردی پرسيد: ای فرزند رسول خدا ـ درود و سلام خدا بر او باد – پدر و مادرم فدايت، معرفت خدا چيست؟ حضرت فرمود: اين است كه اهل هر زمانی، امامی را كه بايد از او فرمان برند، بشناسند».16
افزون بر آنچه گفته شد، ائمة‏اطهار(ع) در توحيد و يگانه‏پرستی، جايگاه و نقش ديگری هم دارند كه به اين اعتبار هم می‏توان آنها را «پايه‏های توحيد» به شمار آورد و آن نقشی است كه آنها در هدايت مردم به سوی خدا و رساندن آنها به مقصد نهايی بر عهده دارند كه پيش از اين در بحث از «باب الله» و «سبيل الله» بودن امامان(ع) به آن اشاره كرديم و گفتيم كه جز از طريق آنها نمی‏توان به خدا رسيد. به همين دليل در زيارت جامعة كبيره می‏خوانيم: «من أراد الله بدء بكم و من وحدّه قبل عنكم و من قصده توجّه بكم؛ هر كس خدا را می‏خواهد، به شما آغاز می‏كند و هر كس او را به يگانگی می‏شناسد، از شما می‏پذيرد و هر كس آهنگ او دارد، به شما رو می‏كند».17

پي نوشت ها :
1. معاني الأخبار، صص 370 و 371، ح 1؛ محمد بن علي بن‌الحيسن شيخ صدوق، ص 25؛ بحار الأنوار، ج 3، ص 7، ح 16.
2. التوحيد، ص 25.
3. معاني الأخبار، ص 371، ح 1.
4. همان، ص 35، ح5 .
5. من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 371، ح 2.
6. سيد بن طاووس، إقبال الأعمال، ص 646.
7. سورة بقره(2)، آية 156.
8. مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج 2 جهان‏بيني توحيدي، ص 83.
9. همان، ص 99.
10. همان، صص 99ـ103.
11. همان، ص 105.
12. علي بن محمد الليثي الواسطي، عيون الحكم و المواعظ، تحقيق: حسين الحسني البيرجندي، ص 151، ح 2312.
13. محمدباقر تحريري، جلوه‏هاي لاهوتي شرح زيارت جامعه كبيره، ج 2، ص 286.
14. ر. ك: صحيح مسلم، ج 8 ، ص 32، ابو داوود سليمان بن اشعث؛ سنن ابي داوود، ج 2، ص 419؛ صحيح البخاري، ج 2، جزء4، ص 141. ر.ك: مركز المصطفي للدراسات الاسلاميه، العقائد الإسلاميـ[، ج 2، صص 71ـ131.
15. ر. ك: الكافي، ج 1، ص 371، ح 5؛ بحار الأنوار، ج 8 ، ص 368 و ج 32 ، صص 321 و 333.
16. فرهنگ جامع سخنان امام حسين(ع)، صص 604 و 605.
17. من لايحضره الفقيه، ج 2، صص 373 و 374.
نويسنده:خلیل منتظر قائم

امام شناسي در نگاه عالم آل محمد (ص)

شناخت امامان (ع)

«حسن بن جهم» گويد: روزي به مجلس مأمون حاضر شدم؛ در اين مجلس علي بن موسي الرضا (ع) نيز حاضر بود، در حالي که فقها و دانشمندان علم کلام ديگر فرقه ها نيز جمع شده بودند. يکي از حاضران پرسيد: اي فرزند رسول خدا (ص) کسي که مدعي امامت است به چه دليل ادعايش ثابت مي شود؟ حضرت پاسخ داد: «به نص و دليل… »(1)
با تأمل در اين پاسخ معجزه آساي حضرت که در نهايت فصاحت و بلاغت راه شناخت امام را از غير امام بيان مي دارد، اين موضوع به دست مي آيد که امام شناسي به لحاظ اهميت جايگاهش بدون استدلال و دليل و برهان قابل اثبات نيست و ضروري است بر هر خواهان اين مکتب که قبل از هر واکنشي، فارغ از احساسات و عواطف و تنها به محوريت براهين صادقه، به شناخت امامت نايل گردد. اين ضرورت از آن جهت ارزشمند است که چنانچه پايه هاي باورپذيري از همان مراحل اوليه، اصولي پي ريزي شده باشد، سالک در مسيرش با هرگونه شبهه اي دچار تزلزل نمي شود و مي تواند به برکت همان علم و باور مستحکمش، به راه خود ادامه دهد.
بر اين اساس، شايسته است اين پرسش را هر مؤمن مسلمان از خود بپرسد که آيا امامت را اين گونه باور کرده است؟

چيستي دليل

همان شخص به حضرت گفت: دليل آوردن امام در چيست؟
امام (ع) فرمود: در علم او و استجابت دعايش…(2)
در اين فقره نيز امام (ع) دليل هر امامي را بر امامتش در دو ويژگي معرفي مي نمايد:
الف) هر امامي بايد دانشمند و صاحب علم باشد.
ب) هر امامي بايد مستجاب الدعوه باشد.
اين دو ويژگي هر يک ناظر به بخشي از ويژگيهاي ژرف امامت است در آن که هر امامي بايد دانشمندترين مردم باشد. همگان بر اين باورند، کسي که ادعاي امامت و رهبري جامعه را دارد بايد به همه پرسشها، مسايل، حوادث گذشته و آينده، مجهولات و بسياري از رموز ويژه در کتاب خدا و خلقت دانايي داشته باشد، آگاهترين فرد جامعه باشد و بتواند حوايج و خواسته هاي مشروع مردم را برآورده سازد که در کلام امام رضا (ع) با همان عنوان مستجاب الدعوه بودن امام (ع) ممتاز گرديده است.

منشأ علم امام (ع)

با تأسف شاهديم هر از چندگاهي با طرح پرسشهايي برخواسته از نشناختن امامت، اين گونه مطرح مي شود که چگونه امام (ع) عالم و آگاه به مجهولات است؟ و از همه مهمتر چيستي علم امام را با مقايسه با ديگر علوم بشري سنجيده و ارايه گر نتايجي گمراه کننده مي شوند. چنين شبهاتي در دوره امام رضا (ع) نيز مطرح بوده است که همان شخص در ادامه پرسش هايي از امام رضا (ع) مي کند: چگونه به آنچه واقع مي شود، خبر مي دهيد؟
امام رضا (ع) فرمود: «اين به برکت وصيت و عهدي است از ناحيه رسول خدا (ص) بر ما اهل بيت (ع) … »
همان فرد مي پرسد: به چه صورت از آنچه در دل مردم است، خبر مي دهيد؟ …
امام رضا (ع) فرمود: «آيا سخن رسول خدا (ص) به تو نرسيد و نمي داني که فرمود: از فراست و سرعت فهم و زيرکي مؤمن بپرهيزيد که همانا او به نور خدا مي بيند؟»
به درستي که مؤمن نيست، مگر اين که از فراست و تيزهوشي برخوردار است و به قدر ايمان، ميزان بينادلي و علمش به نور خدا حقايق را مي بيند و خدا آنچه از اين فراست را که در همه مؤمنان پخش و گسترانده است، در ما ائمه از خاندان پيامبر (ص) يکجا گردآورده است. خداي عزوجل در کتابش گفته است: «همانا در اين «قرآن» نشانه هايي است براي متوسمين» (يعني آنان که فراست دارند و با نگاه کردن به ظاهر اشيا، باطن آنها را در مي يابند. )(3)
نخستين فرد از «متوسمين» پيامبر خداست و پس از آن حضرت اميرالمؤمنان علي (ع) است، سپس امام حسن (ع) و حسين (ع) و امامان از فرزندان حسين (ع) تا روز قيامت.(4)
چنين پاسخي از امام رضا (ع) همگان را به ژرف نگري وا مي دارد که اگر هر مؤمني به برکت نور ايمانش در ولايت خدا وارد مي شود و همين نور خداست که او را صاحب خشيت مي کند؛(5)پس چگونه است درباره کانون انوار الهي و صاحبان ولايت کامل (امام) برخي شبهه مي نمايند؟
با سير در زندگي عرفا و بزرگان اخلاق، همان کساني که کرامات خود را وامدار ايمان و اطاعتشان مي دانند، دريافتني است که ايشان به بسياري از مجهولات و غير معلوم ها از پيش خبر مي دهند…
پس چگونه است که در دانش کامل و بي بديل امامان (ع) دچار شبهه مي شويم؟ …
پرسش اين است، کساني که با مؤلفه هاي علوم ظاهري و تجربي بشر امروزي به مقايسه با علوم معنوي و سراسر حکمت اهل بيت (ع) مي پردازند و مصرانه پيگير اين پرسشند که امامان شيعه (ع) چنين علمي را از کجا آورده اند؟… آيا اکتسابي است يا لدني؟!. اگر لدني است که با انقطاع وحي چنين علمي نيز منقطع شده است و اگر اکتسابي بوده است که باز هم مزيتي بر ديگر عالمان و دانشمندان ندارند…
در پاسخشان بايد گفت: آيا مي توان منظور از کلام معصوم (ع) را دانست که فرمود: «علم نوري است از سوي خدا و به هر کس که خواست مي دهد»(6)
اين چه نوري است؟ …
اين چه علمي است؟ …
و باز هم بايد در زندگي عرفا و صاحبان کرامت تأمل کرد که آيا آنان اين کرامتها را وامدار علم اکتسابي شان هستند يا اين که منشأ، همان نور خدايي است که وجودشان را جلوه گر دانايي ها گردانيده است.
و باز هم تأمل و بازنگري راهگشاست که چه بسيار افرادي از اين طايفه، با همه بزرگي مقامشان هرگز به اکتساب علوم ظاهري نيز موفق نگرديده اند.

و پاسخي ديگر…

راوي گويد: پس از شنيدن اين مطالب، مأمون به حضرت رضا (ع) گفت: اي ابالحسن (ع) از آنچه خدا به شما خاندان پيامبر (ص) عطا کرده، بيشتر ما را بهره مند گردانيد.
حضرت فرمود: همانا خداي عزوجل ما را به روحي مقدس و مطهر از خودش تأييد کرده که از نوع فرشته نيست. اين روح با هيچ يک از پيامبران پيشين جز رسول خدا (ص) نبود و همان روح با امامان از ما خاندان هست که آنها را به راستي و درستي در گفتار و کردار وا مي دارد و موفق مي گرداند. آن روح، ستوني ا

بازنگري

امروزه به لحاظ دفاع از کيان تشيع، همان گونه که در دوره امامان شيعه (ع) با مقوله و آفت «غلو» مبارزه مي شده است، مبارزه مي شود. چنين هشداري از سوي علما و دانشمندان در جامعه، نشان از اهميت موضوع دارد که چنانچه ناسنجيده عده اي در پي رواج غلو در جامعه باشند، حقيقت انسان ساز و پوياي تشيع گرفتار گرد و غبار پوچ خرافات مي شود. به نظر نگارنده، اين اهتمام قابل تقدير است ولي چيزي که در اين بيانيه ها و هشدارها ضرورتش احساس مي شود، همانا تبيين مرزبندي «غلو» است؟ و آن اين که اصولا اهل بيت (ع) با چه نوع غلوي مبارزه مي کردند؟ و آيا کساني که امروزه تشيع را به غالي گري متهم مي سازند، همان غلو مشهور را اراده دارند يا اين که تنها با اشتراک اين واژه در مواردي، به ناحق شيعه را اهل غلو مي نامند.

در صورت بررسي نشدن مفهوم واقعي غلو، اين گمانه تقويت مي شود که عده اي از سر ناسازگاري و عدم درک صحيح معارف اهل بيت (ع) با هر آنچه عقل مادي و ظاهر بينشان قابل تطبيق نيست به مبارزه بر مي خيزند و با شعار «پرهيز از غلو» داعيه تنقيح و پاکسازي عقايد شيعه را دارند. نگارنده معتقد است همان گونه که ايجاد غلو در جامعه آفت زاست، به موازات آن، نداشتن فهم صحيح از واژه غلو نيز بسياري از ارزشهاي غير قابل انکار را زير سؤال مي برد. چنانچه در سخنان امام رضا (ع) و ديگر اهل بيت (ع) به خوبي تأمل شود، به دست مي آيد که آنان غلو را در اين دايره معنا مي کردند که «کسي پيامبر و امامان (ع) را به رتبه خدايي بالا ببرد» و به يقين منظور اميرمؤمنان نيز از دوستداران افراطي، همين طايفه اند.

دردناکتر اين که عده اي نيز با آوردن آياتي که خدا پيامبر را بشر و عبد و بنده خود معرفي مي نمايد، (14) در پي اين هستند که پيامبر (ص) و جانشينان پس از او را در حد يک بشر عادي محدود نمايند؟ اثبات چنين حرفي بدين معناست که ناسنجيده و خام با استدلال به اين گونه آيات، پيامبر و اهل بيت (ع) او را از بسياري از ارزشهايي که ديگر انسانها ندارند، محروم نمايند. اين همان است که عده اي به هر آنچه در مقام شامخ و عظمت ايشان است، دشمني مي ورزند.

سخن از بزرگنمايي نيست، بلکه صحبت از حقيقتي است که در لفافه شبهات گاهي اوقات حتي در بيان دفاعيه هايي نيز مخفي باقي مي ماند. به راستي، اگر خداوند پيامبر (ص) را قبل از رسالتش به عنوان «عبد» برگزيد اين چه «عبد» و چه «بندگي» است؟ چه خصوصياتي اين بنده ويژه داشته است که به مقام علم و نبوت رسيده است؟ آيا تنها با تشابه معناي ظاهري «بنده بودن» پيامبر (ص) و اهل بيت او (ع) با ديگر بندگان خدا مي توانيم هر آنچه را که امروزه براي خود ثابت مي دانيم و به آن رسيده ايم، براي آنان نيز همان را تطبيق کنيم؟ پس منظور از بندگان خاشع و کامل درگاه الهي چه کساني هستند؟(15)
اين است که چنانچه اين مرزبندي تبيين نشود، بسياري از معتقدات اصيل و معارف والاي اهل بيت (ع) فداي مبارزه اي خام و سطحي مي شود. از اين روست که با تعميم واژه غلو، ديگر گوشي براي شنيدن روايات باقي نمي ماند و حتي همين سخنان ارزشمند علي بن موسي الرضا (ع) را که پاسخگوي شبهات بود، با واژه غلو انکار مي نمايند.
سخن حق اين است که پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) بندگاني ويژه در دايره خلقت خدايند که به عنوان رهبران جامعه از سوي خدا انتخاب شده اند و آنچه بايد بر آن اصرار ورزيد، بيان و آشکار ساختن همان ويژگيهايي است که ايشان داشته اند.

پی نوشت:
1- عيون اخبارالرضا ج 1 / 216 باب 46 ح 1
2- پيشين
3- محمدمهدي رکني/ الاربعون حديثا للامام الرضا (ع) / 25
4- عيون اخبارالرضا، ج 1 / 216 باب 46 ح 1
5- جوادي آملي/ تفسير موضوعي قرآن 7 / 328 (مقام ولايت و مشهود اسرار عالم)
6- مستدرک سفينه البحار 8 / 305 – بحارالانوار 67 / 140
7- عيون اخبارالرضا ج 1 / 216 / باب 46 ح1
8- پيشين
9- آل عمران / 79
10- بحارالانوار 25 / 135
11- سوره مائده، آيات 116- 117
12- سوره نساء، آيه 172
13- سوره مائده، آيه 75
14- سوره کهف، آيه 110، سوره فصلت، آيه 6
15- سوره فاطر، آيه 28
نويسنده: محمدحسن پاکدامن
ست از نور بين ما و خداي عزوجل… (7)

تأملی بر امامت در سن طفولیت

امامان خردسال نیز از این امر مستثنا نبودند، و از طرف بزرگان شیعه مورد تفحض قرار گرفتند و بر توان علمی و انجام کرامت ها و اعجاز ایشان یقین حاصل کردند

امام مهدی (عج) – عیسی – یحیی (ع) تأملی بر امامت در سن طفولیت

امامت از دیدگاه شیعه، إعمال ولایت ولی اللَّه بر سایر انسان ها است به تعبیری امامت منصبی الهی برای اداره دین و دنیای مردم و هدایت آنها به قله سعادت و انسانیت است.

امامت از دیدگاه شیعه، إعمال ولایت ولی اللَّه بر سایر انسان ها است به تعبیری امامت منصبی الهی برای اداره دین و دنیای مردم و هدایت آنها به قله سعادت و انسانیت است.

از این رو امام (ع) برای مردم قابل شناسایی و انتخاب نیست؛ زیرا علم لدّنی و عصمت باطنی امری نهانی اند که جز خدا کسی از آن آگاه نیست و این دو مهم ترین لوازم ولی اللَّه بودن است.

انسان موحدی که ولایت خداوند بر خویش را پذیرا گردیده، از هر حیث مطیع اوامر و نواهی خدای خویش است.

پس در مورد پذیرش ولایتِ وُلاتی که از سوی آن ذات اقدس تعیین می گردند، باید کاملاً مطیع و منقاد باشد و به ولایت آنها نیز گردن نهد و از مقایسه آنها با دیگران و چون و چراهایی بی پایه اجتناب نماید.

شناخت کسانی که به عنوان امام و والی از طرف خدا منصوب اند از چند راه ممکن است: الف) بررسی سیره و راه و روش ایشان.

ب) مراجعه به ویژگی ها و علایمی که از سوی اولیای قبلی، در مورد ولی بعدی، ارایه شده اند.

ج) درخواست معجزه و تفحص از وجود شرایط و لوازم امامت.

با مراجعه به سیر و تواریخ می توان از احوالات و سیره ایشان کسب اطلاع نمود و با مراجعه به منابع روایی می توان به روایاتی که از طریق پیامبر (ص) رسیده، دست یافت و سپس با مراجعه به روایات هر امامی، امام (ع) پس از او را شناسایی کرد.

ائمه هدا (ع) در دوران زندگی و حتی پس از شهادتشان در هر دوره ای دارای کرامات و معجزاتی می باشند.

وقوع این امور خارق العاده برای متوسلان به ایشان آن قدر زیاد است که به احصا نیامده است و برای هر جویای حقیقتی قابل تجربه است.

پروردگارا! که تو مالک حکومت بر زمین و آسمانی ملک را به هر که بخواهی می دهی و از هر که بخواهی سلب می کنی و هر آن که را بخواهی عزت می بخشی و هر آن که را بخواهی ذلیل می کنی، خیر به دست تو است و هر آن چه از تو صادر شود جز خیر و صلاح بندگانت نیست و تو بر هر کاری توانایی نتیجه این که، در احراز مقام امامت، سن خاصی شرط نیست، بلوغ روحی و علمی و فکری لازم برای این امر می تواند، به صورت خدادادی، از بدو تولد به ایشان اعطا گردد و خود این امر یکی از خوارق عاداتی است که امامت ایشان را اثبات می کند، نه این که مخّل به امامت ایشان باشد.

پیدا است که با دید ظاهری و کوته بین، گردن نهادن بزرگان و علما و پیران و جوانان و…، به ولایت شخصی کم سن و سال، ثقیل می نمایاند و پذیرش این ولایت، به راحتی پذیرش اولیا دیگر که از حیث سن و سال دورانی را گذرانده اند، برای مردم عادی یکسان نخواهد بود.

معاصران ائمه خردسال؛ یعنی امام جواد (ع) که در سن ۸ سالگی به امامت رسیدند و امام هادی (ع) که در سن ۹ سالگی امام شدند و امام مهدی (عج) که در سن ۵ سالگی امام گردیدند، نیز از این امر مستثنا نبوده و همین سؤال و شبهه را از امام رضا (ع) نموده و توضیح می خواستند.

به عنوان نمونه به احادیث زیر استشهاد می شود: ” از حسن بن جهم روایت شده که گفت: من در حضور حضرت رضا (ع) بودم، حضرت جواد هم که کودکی بود در محضر آن بزرگوار بود.

پس از گفت و گوی طولانی حضرت رضا (ع) به من فرمود: ” ای حسن! اگر من به تو بگویم این بچه امام تو خواهد بود چه خواهی گفت؟” گفتم: فدایت شوم، شما هر چه بفرمایید من نیز همان را می گویم.

امام (ع) فرمود: ” درست می گویی” .

آن گاه حضرت رضا (ع) کتف حضرت جواد (ع) را باز کرد و رمزی را که نظیر دو انگشت بود، به من نشان داد و فرمود: ” نظیر همین رمز، در همین موضع از بدن حضرت موسی بن جعفر (ع) بود.”

نیز از محمودی روایت شده که گفت: من در طوس در حضور حضرت رضا (ع) بودم.

یکی از یاران آن بزرگوار گفت: اگر حادثه ای برای حضرت رخ دهد، امام بعد از آن برگزیده خدا که خواهد بود؟!

در احراز مقام امامت، سن خاصی شرط نیست، بلوغ روحی و علمی و فکری لازم برای این امر می تواند، به صورت خدادادی، از بدو تولد به ایشان اعطا گردد و خود این امر یکی از خوارق عاداتی است که امامت ایشان را اثبات می کند، نه این که مخّل به امامت ایشان باشد.

حضرت رضا (ع) به وی توجهی کرد و فرمود: ” بعد از من باید برای امر امامت به پسرم حضرت جواد (ع) رجوع شود.

” وی گفت: سن امام جواد (ع) کم است؟! حضرت رضا (ع) فرمود: ” خدا حضرت عیسی بن مریم (ع) را برای مقام پیامبری برانگیخت، در صورتی که سن آن حضرت (ع)، از امام محمد تقی (ع) کمتر بود” .[۲]

لکن به خاطر دغدغه ای که برخی از شیعیان امام رضا (ع) داشته اند، علی رغم این نصوص به جست و جوی امام بعدی و شناخت او پرداخته اند؛ از این رو ” برخی از آنها به دنبال عبداللَّه بن موسی (ع) برادر امام رضا (ع) رفتند، ولی از آن جا که حاضر نبودند بدون دلیل امامت کسی را بپذیرند، جمعی از آنها پیش وی سؤالاتی را مطرح کردند و هنگامی که او را از جواب مسائل خود ناتوان دیدند، وی را ترک کردند”

؛[۳] زیرا آن چه اهمیت داشت بروز این وجهه الهی بود که می بایست در علم و دانش امامان باشد…؛ از این رو آنان درباره تمامی امامان این اصل را رعایت کرده و آنان را در مقابل انواع پرسش ها قرار می دادند و تنها موقعی که احساس می کردند آنان به خوبی از عهده پاسخ گویی به این سؤالات بر می آیند (با وجود نص بر امامتشان) از طرف شیعیان به عنوان امام معصوم، شناخته می شدند.

” [۴] امامان خردسال نیز از این امر مستثنا نبودند، و از طرف بزرگان شیعه مورد تفحض قرار گرفتند و بر توان علمی و انجام کرامت ها و اعجاز ایشان یقین حاصل کردند.

از سوی دیگر دشمنان ائمه (ع) که همیشه منتظر فرصتی برای کنار زدن ائمه (ع) و پراکنده کردن شیعیان از اطراف ایشان بودند، بی کار ننشسته و با تشکیل مجامع علمی و… خواستند تا صغر سن این بزرگواران را بهانه کرده و آنها را از صحنه اجتماع به کلی کنار بنهند.

لکن هر چه دست و پا زدند، بیشتر خود را رسوا کردند و اعلمیت ایشان بر همه علما معاصرشان بیشتر اثبات گردید.[۵]

علاوه بر مطالب فوق بر آشنایان با قرآن و قصص انبیا این امر پنهان نیست که انبیای چندی در سن و سال پایین به مقام نبوت و رسالت، بلکه امامت رسیده اند، مثل عیسی[۶] و یحیی (ع)[۷] و… در حالی که اغلب انبیا در سن کهولت ۴۰ سالگی یا بیشتر به این مقامات دست یافته اند.

پس این امر را باید به حکمت و علم الهی ارجاع داد و در مقام تشخیص به قراین و ادله و شواهد مراجعه نمود.

چنان چه می فرماید: ” بگو، پروردگارا! که تو مالک حکومت بر زمین و آسمانی ملک را به هر که بخواهی می دهی و از هر که بخواهی سلب می کنی و هر آن که را بخواهی عزت می بخشی و هر آن که را بخواهی ذلیل می کنی، خیر به دست تو است و هر آن چه از تو صادر شود جز خیر و صلاح بندگانت نیست و تو بر هر کاری توانایی” .

[۸] و شبهه و جواب به بنی اسرائیل را این گونه تشریح می نماید: ” نبی آنها به آنها گفت: همانا خداوند طالوت را مَلِک شما برانگیخته است.” آنها گفتند:

او چگونه مَلِک ماست در حالی که ما به پادشاهی (فرماندهی) از او سزاوارتریم؟ و او دارایی وسیعی ندارد! گفت: ” خداوند او را بر شما برگزیده و توانایی علمی و جسمی به او عطا نموده و خدا است که مُلکش را به هر که بخواهد می دهد و خدا واسع و عالم است.

و نشانه مُلک او ارایه معجزه؛ یعنی آوردن صندوق است.” [۹]

بر این اساس؛ امامت امام بعضی از امامان عزیز ما در سن طفولیت هیچ بعد عادی و عقلی ندارد.

پی نوشت ها :
[۱]. ر.ک، نمایه: معنای ولایت، سؤال ۱۲۸.
[۲]. نجفی، محمد جواد، ستارگان درخشان، ج ۱۱، (سرگذشت حضرت امام محمد تقی (ع)) ، ص ۲۴ – ۲۵.
[۳]. جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه (‏ع)، ص ۴۷۳.
[۴]. همان، ص ۴۷۴.
[۵]. ر.ک: شیخ عباس قمی، منتهی الامال، ص ۹۴۳ – ۹۵۵؛ عاملی، جعفر مرتضی، زندگانی سیاسی امام جواد (ع)، حسینی، سید محمد، ص ۶۸ – ۱۰۹.
[۶]. مریم، ۳۴ ، ۲۶.
[۷]. مریم، ۱۵ ، ۱۲.
[۸]. آل عمران، ۲۶.
[۹]. بقره، ۲۴۸ ، ۲۴۷.

منبع اسلام پدیا

ادله عصمت امامان

چكيده:

برخى از روشنفكران دانسته يا ندانسته باورهاى اصيل شيعه را مورد تشكيك و نقد قرار داده و با استفاده از رحمت و رافت حكومت علوى در صددند تا در باورهاى جوانان عزيز كشورمان ايجاد سستى و رخوت نمايند. در راستاى اين هدف از جمله مسائلى كه مورد خدشه قرار گرفته مساله امامت (شان امام، حجيت و عصمت امامان عليهم السلام) است. به همين منظور اين نوشتار جهت پاسخ به اين گونه سخنان، مطالبى را در باره فلسفه امامت و جايگاه امامان (ع) در مكتب شيعه و بيان دلائل عقلى و نقلى براى اثبات عصمت امامان عليهم السلام بر اساس كتاب، سنت و عقل ارائه مى دهد تا از اين رهگذر، جايگاه و منزلت امام تبيين شده و جدا ناپذيرى مقام امامت از عصمت، اثبات گردد.

صرف نظر از اين كه چگونه مساله روشنى همچون «امامت » در كشور تشيع براى نويسنده اى شيعه، محل تشكيك قرار گرفته است، جاى اين تذكر برادرانه وجود دارد كه در طرح مباحث اعتقادى و كلامى – خاصه، آنجا كه به «اصول و مبانى تشيع » يعنى «كيان مذهبى » يك ملت بزرگ مربوط مى شود – با دقت و تحقيق كامل سخن برانيم در غير اين صورت، طرح «خام » و احيانا «وارونه » اين گونه مباحث، كه به مبانى عقيده عام و ديرين يك ملت مربوط مى شود چه بسا تبعات سوء فرهنگى و اجتماعى به دنبال خواهد داشت.

به هر حال، سخنان صاحب «بسط تجربه نبوى » ، اشكالات عديده اى را به دنبال دارد. و از آنجا كه قضاوت در باره هر سخنى، موقوف به طرح آراى مخالف است، عينا قسمتى از متن كتاب ياد شده را آورده و سپس به تجزيه و تحليل آن مى پردازيم:

«حال سخن ما اين است كه وقتى در كلام دليل مى آيد، رابطه كلام با شخص و شخصيت گوينده قطع مى شود ما مى مانيم و دليلى كه براى سخن آمده است. اگر دليل قانع كننده باشد، مدعا را مى پذيريم و اگر نباشد، نمى پذيريم. ديگر مهم نيست كه استدلال كننده على عليه السلام باشد يا ديگرى. از اين پس، دليل پشتوانه سخن است نه گوينده صاحب كرامت آن. درست نيست كه بگوييم فلان دليل را بپذيريد چون فلان شخص اقامه كرده است. قوت دليل بايد از خودش باشد نه از جاى ديگر» . (1)

در جاى ديگر مى گويد:«پس از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ديگر هيچ كس ظهور نخواهد كرد كه شخصيتش به لحاظ دينى ضامن صحت سخن و حسن رفتارش باشد و براى ديگران تكليف دينى بياورد» . (2)

و در فراز ديگر مى گويد:«امام معصوم – با فرض اين كه از ناحيه پيامبر نصب شده است – امامت به معناى سياسى ظاهرى مى كند. و معناى سياست ظاهرى اين است كه رعيت مى تواند بر حاكم خرده بگيرد، بر او انتقاد كند و مى تواند در جايى فرمانش را اطاعت نكند يا دليلش را نپذيرد» . (3)

با دقت و تامل در عبارت فوق چند مطلب را نتيجه مى گيريم:

1- بعد از پيامبر، سخن هيچ كس (به طور مطلق) حتى امامان الزام آور و مطاع نيست! !

2- صاحب سخن هر كس كه باشد، و لو امام معصوم، هر چند مستدل و قوى اگر براى ما (انسان هاى ناقص كه نه معصوم و نه داراى علم لدنى و نه عالم به حكمت اين گونه سخنانيم) قانع كننده نباشد مورد تاييد نيست! ! !

3- در اين نوشته شخصيت امام، علم امام، سخنان امام، رفتار و كردار او با افراد عادى يكسان تلقى شده است.

4- از امام معصوم مى توان انتقاد كرد و سخنانش را نپذيرفت! !

در نتيجه، شان امام، علم امام، و عصمت امام در اين سخنان ناديده گرفته شده است كه ما اين مساله را در هر سه بعد آن، مورد دقت و بررسى قرار مى دهيم.

نقد اجمالى

قبل از ورود به بحث تفصيلى لازم مى دانم سخنان فوق را بر اساس آيات و روايات در چند جمله مورد نقد قرار دهيم:

1- نظر صاحب «بسط تجربه نبوى » كاملا مغاير با آيه اطاعت (4) است; زيرا در اين آيه خداوند اطاعت «اولوالامر» را به طور مطلق و همسان اطاعت خود و پيامبر تلقى نموده است.

2- و نيز مغاير با مفاهيم صريح روايات است; زيرا طبق روايات وارده، امام قابل مقايسه با ديگران نيست و مثل و نظير ندارد، چنان كه امام على عليه السلام مى فرمايد:

«احدى از امت با آل محمد صلى الله عليه و آله قابل قياس نيست » (5) .

و امام رضا عليه السلام مى فرمايد:

«امام از گناهان پاك و از عيوب منزه بوده، داراى علوم خاصى است او يگانه عصر خويش بوده كسى به پاى امام نمى رسد، عالمى مانند او پيدا نمى شود، مثل و نظير ندارد» . (6)

با توجه به آيه و روايات فوق سخنان امام بدون استدلال عقلى به لحاظ دينى ضامن صحت سخن و حسن رفتارش بوده و براى ديگران الزام آور و مطاع است. هيچ سخن و رفتارى بالاتر از سخن و رفتار او نيست. ديگران نمى توانند از اولوالامر انتقاد نموده يا فرمانش را نپذيرند; زيرا طبق اين آيه، اولوالامر معصوم است و اطاعت از معصوم بدون چون و چرا لازم است و نمى توان از او انتقاد كرد.

نقد تفصيلى را در دو گفتار زير پى مى گيريم:گفتار اول: فلسفه امامت و شان امام عليه السلام

امامت در لغت به معناى پيشوايى و رهبرى است و در اصطلاح شيعه، امامت يك منصب عام الهى و خدادادى است. (7) امام رضا عليه السلام در تعريف امام مى فرمايد:

«امامت زمام دين و نظام مسلمين، و صلاح دنيا و عزت مؤمنان است، امامت اساس اسلام بارور و شاخه بلند آن است. امام، حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام مى شمارد (و تحقق مى بخشد) و حدود الهى را به پا مى دارد و از دين خدا دفاع مى كند، و به سوى راه پروردگارش به وسيله دانش و اندرز نيكو و دليل رسا و محكم دعوت مى كند، امام امين خداوند در ميان مردم، حجت حق بر خلق، خليفه الهى در جامعه، رهبر و رهنماى خلق به سوى حق و نگهبان حريم حقوق الهى است » . (8)

امامت در مكتب تشيع جزء اصول و مذهب و در رديف توحيد، نبوت و معاد قرار دارد، امام خليفه خدا و امامت، امتداد وظايف رسالت پيامبر مى باشد و امام به همان وظايفى كه بر عهده پيامبر بوده (به جز دريافت و ابلاغ وحى) قيام مى كند.

شيعه با الهام از سنت نبوى و ائمه معصومين عليهم السلام براى امامت جايگاه ويژه اى قائل است كه ذيلا به مواردى از آن اشاره مى كنيم:

1- امام مخزن اسرار الهى و ركن دين است.

امام امير المؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد:«امامان اهل بيت عليهم السلام جايگاه راز خدا، پناهگاه دين او، صندوق علم او، مرجع حكم او، گنجينه هاى كتابهاى او و كوه دين او مى باشند. به وسيله آنها دين را پايدار و تزلزلش را مرتفع ساخت (لذا) احدى از امت با آل محمد صلى الله عليه و آله قابل قياس نيست. كسانى را كه از نعمت آنها متنعمند با خود آنها نتوان همتراز كرد، آنان ركن دين و پايه يقين اند. تند روان بايد به آنان (كه ميانه رو اند) برگردند و كند روان بايد سعى كنند به آنان برسند. شرايط ولايت امور مسلمين در آنهاجمع است و پيغمبر در باره آنها وصيت كرده است و آنان كمالات نبوى را به ارث برده اند» . (9)

2- امامان نور خدا در آسمان و زمين هستند كه تا روز قيامت سرچشمه نور و روشنايى اند.

ابوخالد از امام باقر عليه السلام در باره آيه شريفه: «فآمنوا بالله و رسوله و النور الذى انزلنا» (10) سؤال كرد آن حضرت فرمود:«اى ابا خالد! به خدا سوگند كه منظور از «نور» در اين آيه، امامان آل محمدند. آنان تا روز قيامت سرچشمه نور و روشنايى اند. اى اباخالد، سوگند به خدا كه نور امام در دلهاى مؤمنان، از تابش خورشيد روشنتر است. به خدا آنان بر دلهاى مؤمنان روشنائى مى بخشند. و اگر خدا بخواهد نور آنان را از دل برخى از مردمان دريغ مى دارد كه گرفتار ظلمت مى شوند. اباخالد! به خدا سوگند هر كه ما را دوست بدارد و پيرو ما باشد، خداوند باطن او را از آلايش پاك مى گرداند، و خداوند باطن هيچ بنده اى را بدون سر سپردن (مطيع محض) به ما پاك نمى گرداند. اگر كسى سر سپرده ما باشد، از حساب سخت و هراس بزرگ روز رستاخيز در امان خواهد بود» . (11)

3- امام قلب عالم امكان است كه وجود او موجب بقاى جهان هستى و امان خلق از فنا و نابودى است به عبارتى ديگر وجود او سبب بقاى هستى و بقاى عالم هستى وابسته به وجود اوست.

امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد:«ما امان براى اهل زمين هستيم، همان طورى كه ستارگان براى اهل آسمان امانند به خاطر ما خداى متعال كرات را نگه مى دارد تا بر زمين جز به فرمان او نيفتند، به خاطر ما باران فرو فرستد و رحمتش را منتشر مى كند، و بركات زمين را خارج مى سازد، و اگر از ما كسى در زمين نباشند زمين اهلش را فرو مى برد» . (12)

4- امام منشا خيرات و بركات و سبب نزول رحمت پروردگار در جهان هستى است، او فيوضات الهى را از فياض مطلق دريافت نموده و به عالم هستى عرضه مى كند، به طورى كه تمام جهان هستى به بركت وجود او متنعمند.

امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد:«خداى عز و جل به وسيله پيشوايان هدايت، از خاندان پيامبر دين خويش را آشكار ساخت، و راه روشن خود را نمايان فرمود، و سرچشمه هاى پوشيده علم خويش بگشود، اكنون هر يك از مسلمانان كه وظيفه خود را در برابر امام بشناسد، طعم شيرين ايمان را خواهد چشيد و شكوه همه جانبه و فراگير اسلام را خواهد ديد; زيرا خداى متعال امام را براى مردمان، چنان درفش راهياب نصب كرده است، و او را دليل و پيشگام مردم جهان قرار داده است.

خداى تبارك و تعالى امام را با تاج وقار مزين داشته، و او را در شعشعه انوار كبرايى غرق ساخته با رشته اى الهى تا آسمان كشيده است تا فيوضات و رحمت خداوند از او منقطع نشود و هيچ چيز از خدا به خلق نمى رسد، مگر با وساطت او، و اعمال بندگان پذيرفته نمى شود مگر با معرفت او..» . (13)

5- امامت حجت خدا بر زمين است و بدون وجود او زمين با اهلش فرو مى ريزد.

امام باقر عليه السلام اين حقايق را با بيانى زيبا تشريح كرده، مى فرمايد:«اگر روزى زمين خالى از وجود امامى از ما شود، اهلش را فرو خواهد برد، و خداى بزرگ قطعا مردم را شديدا عذاب خواهد كرد، و اين براى آن است كه خدا ما را حجت خود در زمين و وسيله امنيت و امان براى آنها قرار داده است.

تا مادامى كه ما ميان مردم هستيم آنان پيوسته از فرو رفتن در زمين در امانند، اما هر وقت اراده خدا بر نابودى و هلاكت آنان تعلق بگيرد، كمترين مهلتى به آنان نداده، اول ما را از ميان برداشته نزد خودش مى برد، سپس در باره آنان عمل مى كند هر طورى كه بخواهد و دوست داشته باشد» . (14)

به هر تقدير، جايگاه امامت بسى بالاتر از آن است كه بتوان تنها با ميزان عقل و انديشه عادى او را شناخت بلكه آگاهى ها و شايستگى هاى خاصى را مى طلبد و جز دلهاى پاك و روشن و سينه هاى صاف، كسى را ياراى تحمل آن نيست. چنان كه در حديث مى خوانيم پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:«بحث و مساله آل محمد دشوار و ديرياب است. ايمان به شان و جايگاه آل محمد، كمال معرفتى مى خواهد در حد كمال و معرفت فرشتگان مقرب، پيامبران مرسل و يا بنده اى كه در پيشگاه خداوند آزمون ايمان داده باشد.

بنابراين اگر چيزى در اين باره شنيديد، در صورتى كه از صميم قلب و با آرامش توانستيد بفهميد آن را بپذيريد، اما اگر بر دلتان ننشست و نتوانستيد بپذيريد، در باره آن از خداوند و رسول حق و عالم آل محمد پرس و جو كنيد، (يعنى آن موضوع را بر پايه تعاليم الهى و سنت پيامبر و راهنمائى معصوم مورد دقت و بررسى قرار دهيد; زيرا سخن معصوم بر اساس حكمت و مصلحت است، ما انسان ها ضعيف هستيم، عالم به حكمت آن نيستيم نه اين كه اگر براى ما قابل فهم نبود رد كنيم! !)
بدبخت كسى است كه در اين باره از كسى چيزى بشنود و نتواند دركش كند و بگويد: چنين و چنان نيست. آگاه باشيد كه انكار به منزله كفر است » . (15)

و نيز امام صادق عليه السلام مى فرمايد:«شان و كارهاى ما، سنگين و دشوار است، جز دلهاى پاك و روشن و سينه هاى صاف، كسى را ياراى تحمل آن نيست » . (16)

و امام رضا عليه السلام مى فرمايد:«آيا مردم شان و جايگاه امامت را در ميان امت به درستى مى شناسند؟ ! امامت از لحاظ شان و منزلت بسى برتر از آن است كه مردم تنها با ميزان عقل و انديشه به آن برسند» . (17)

فلسفه امامت و وجود امام بالاتر از آن است كه ما تصور مى كنيم. آنان چراغ هدايت و نور اميد و صندوق اسرار الهى، گنجينه حكمت و ميراث علوم انبيا هستند، امامان سرچشمه فياض علم و معرفت و منشا خير و بركت و واسطه فيض و ميزان يقينند. جهان هستى به مدار آنها دور مى زند با نبود آنها جهان و آنچه در آن است فرو مى ريزد، امام ولى منصوب از طرف خداوند مى باشد كه هيچ كس با او قابل قياس نيست و نمى توان امام را فقط با ميزان عقل شناخت بلكه شناخت او نيازمند دلى پاك و سينه اى صاف و روشن است و بشر با نقص روحى و معنوى فراوانى كه دارد هر چند به رشد و بلوغ فكرى برسد باز هم نمى تواند بدون وجود امام ميراث واقعى علم نبى را درك و حفظ كند; زيرا فقط امامان، عالم به اسرار علم نبى هستند و علما و دانشمندان و فقهاى معظم تنها در پرتو نور ائمه عليهم السلام مى توانند از دين محافظت كنند.

حال با توجه به چنين شان والاى امام عليه السلام آيا مى توان سخنان امام معصوم را با سخنان افراد عادى قابل مقايسه و يكسان تلقى كرد؟ ! آيا كسانى كه از نظر علم، معرفت و تقوا با امام معصوم عليه السلام قابل مقايسه نيستند مى توانند امام عليه السلام را مورد نقد و بررسى قرار دهند؟ ! ! و سخنان مستدل او را در صورت قانع نشدن نپذيرند؟ ! ! بلى از روى جهل و عدم درك اسرار واقعى بعضى از كارهاى امامان عليهم السلام ممكن است به آنها ايرادى بگيرند و سخنانشان را نپذيرند! ! ولى اين نوع ايرادها قطعا از روى جهل است.

گفتار دوم: دلايل عقلى و نقلى عصمت امامان عليهم السلام

دلايل عقلى

چنان كه قبلا اشاره شد از جمله مسائلى كه در كتاب «بسط تجربه نبوى » مورد غفلت نويسنده كتاب مذكور قرار گرفته بود عصمت امامان است. در اين قسمت به طور مفصل به دلايل عقلى و نقلى عصمت مى پردازيم تا بدين وسيله ثابت كنيم كه امام، معصوم از هر گونه خطا و نسيان بوده و امرش بدون چون و چرا مطاع و هرگز قابل نقد و رد نيست.

انديشمندان شيعه در اثبات عصمت امامان عليهم السلام دلايل گوناگونى ارائه نموده اند. (18) كه تبيين آنها نيازمند فرصتى بيشتر و كتابى پرحجم و مستقل است چنان كه علامه حلى با شرح و بسط اين دلايل بيش از هزار نكته در اين باره بيان كرده است. (19)

1- امتناع تسلسل: امام بايد معصوم باشد; زيرا در غير اين صورت تسلسل لازم مى آيد; يعنى عدد امامان نامتناهى مى شود; چون از جمله اهداف وجود امام، منع ستمگران از ستمگرى و گرفتن حق مظلوم از ظالم است پس اگر امام، معصوم نباشد ممكن ست خود او در حق كسى ظلم كند و مظلوم براى گرفتن داد خود از او به امام عادل و معصوم ديگرى محتاج باشد و اگر اين امام هم داراى عصمت نباشد آنچه گفته شده در باره اين شخص نيز مطرح خواهد بود و جامعه بشرى به امام ديگرى نيازمند خواهد شد و اگر او نيز معصوم نباشد تسلسل لازم مى آيد و اين محال است. (20)

2- قاعده نقض غرض: اگر امام معصوم نباشد فوائدى كه بر وجود او مترتب است تحقق نمى يابد و غرض و مقصودى كه موجب نصب امام عليه السلام است حاصل نمى شود در حاليكه نقض غرض بر خداوند حكيم مستلزم جهل و يا عجز او مى شود و اين محال است; زيرا جهل و عجز در ساحت قدس واجب الوجود راه ندارد.

توضيح اينكه: غرض از وجود امام حفظ شريعت و احكام آن و تكامل بشر به فضايل نفسانى و ملكات انسانى و راهنمايى آنان به طريق صواب و راه معرفت و خداشناسى و آنچه لازمه سعادت دنيا و آخرت او است مى باشد; اگر امام، معصوم نباشد و احتمال فراموشى، اشتباه، كار ناپسند و معصيت در باره او برود اطمينان به طور كامل از او سلب شده باعث آلودگى ديگران مى شود; زيرا اگر سرپرست و رئيس قومى مرتكب گناه و معصيت شود جرات زيردستان در انجام همان كردار، زياد مى شود و آن را عذر خود مى شمارند; اهل فسق و فجور نيز بى مهابا بيش از پيش جامعه را ناامن مى سازند.
بنابراين، مقصود خداوند عالم از نصب امام حاصل نمى شود و چون جهل و عجز در باره حق جل و علا راه ندارد نقض غرض نيز بر او محال است; از اين رو لازم است امام از گناه و نسيان و اشتباه مبرا بوده و معصوم باشد. (21)

3- اگر امام و ولى، معصوم نباشد حجت بر بندگان تمام نمى شود، و تمام شدن حجت – بعد از بعثت رسول صلى الله عليه و آله و انزال كتب و ثبوت تكليف – بر عصمت امام و خليفه و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله موقوف است. پس اگر خداوند زبان عذر بندگان را در طاعات و عبادات (اوامر و نواهى) احكام تكليفيه و وضعيه قطع نكند به گونه اى كه هيچ عذرى براى آنها نباشد، عقلا ترتب ثواب و عقاب و عتاب بر احكام، صحيح نمى باشد; زيرا بندگان مى توانند در محضر خداوند به تمام نبودن حجت، عذر بياورند كه امام به عنوان حافظ و بيان كننده احكام كتاب و سنت از كذب و افتراء، نسيان و سوء فهم و اشتباه ايمن نبوده بلكه حال او در مقام عمل بدتر از حال ما بوده است در نتيجه حقيقت بر ما كشف نشد و تكاليف به ما نرسيد;

و عقل هم به طور قطعى، عقاب بلابيان را قبيح مى داند و صدور آن را از حق تعالى محال مى شمارد پس بايد امام، ولى و خليفه حضرت رسول صلى الله عليه و آله مامون و معصوم از هر خطاء و لغزش بوده، صادق و مصدق باشد تا در مقام بيان كتاب و سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله مورد اطمينان همه خلق باشد و راه عذر را بر بندگان ببندد تا اگر بندگان با تمام بودن حجت، چنين ولى و امامى، اطاعت نكردند بدانند كه، عذرى از آنان پذيرفته نيست و خداوند مى تواند آنها را به اشد مجازات، عقاب نمايد. (22)

4- قاعده عدل: معصوم بودن امام داراى مصالح و فوائد بى شمارى است و از هرگونه مفسده و زيان مبراست. بنابراين به مقتضاى قاعده عدل بر خداوند عالم، واجب است كه امام را معصوم قرار دهد تا به موجب ترك آن، مفسده اى حاصل و مصلحتى فوت نشود; زيرا تفويت مصالح و ايجاد مفسده بر خداوند قبيح است. (23)

5- قاعده لطف: همانطورى كه وجود امام براى جامعه بشرى لطف است، عصمت او نيز لطف است بلكه لطف بودن وجود امام بدون عصمت او محقق نمى شود. (24) چون وجودى لطف و باعث هدايت مردم است كه خود از هر نوع گناه و زشتى بدور باشد در غير اين صورت مطلوب امام كه راهنمايى و رهبرى انسانها است، حاصل نمى شود. (25)

6- اگر امام، معصوم نباشد ممكن است از او معصيتى صادر شود; در اين صورت بازداشتن او از منكر بر امت، يا واجب است و يا واجب نيست; اگر واجب باشد، لازمه اش اين است كه عظمت و شرافت امام از دلهاى مردم ساقط شود و به دنبال آن، فائده نصب امام كه انتصاف حق مظلوم از ظالم و حفاظت دين خدا است منتفى گردد و مردم از او اطاعت نكنند.

و اگر نهى او از منكر بر امت واجب نباشد، وجوب امر به معروف و نهى از منكر كه از واجبات دين اسلام است از اعتبار ساقط مى شود; در نتيجه ضرورى است كه امام، معصوم باشد. (26)

7- اگر امام مانند ساير افراد بشر معصوم نباشد، وجهى ندارد كه ما او را برتر و افضل از ديگران بدانيم; زيرا چه بسا ممكن است كه در اثر نداشتن عصمت، خطا و اشتباهى در دين و اجزاء احكام آن مرتكب شود يا در فهم مطلبى، ناتوان باشد و از خود چيزى به دين ببندد و به خدا نسبت دهد يا چيزى را كه خداوند او را مامور به ابلاغش كرده ترك كند و به مردم نرساند و يا در حكمى به واسطه هواهاى نفسانى يا امور دنيايى بر خلاف عدالت رفتار كند در اين صورت اطمينان مردم از او سلب مى شود.
بنابراين، فلسفه وجود امام اقتضا مى كند كه رهبر و امام امت بايد فردى باشد كه امتيازى بر ديگران داشته و هيچ گاه به سراغ آلودگى و گناه نرود و هرگز اشتباه و خطايى برايش پيش نيايد. (27)

8- بايد امام عليه السلام در تمام عمر خويش در گفتار و رفتار و كردار معصوم از خطا و سهو باشد; زيرا اگر از او معصيت صادر شود شرافت و عظمتش از دلهاى مردم ساقط مى شود و اگر سهو و نسيان از او سر بزند، اخبار او امر و نهى و وعد و وعيد او مورد اطمينان واقع نمى شود و در نتيجه نصب امام بى فايده و باطل مى گردد. (28)

9- در جاى خود ثابت شده است كه امام عليه السلام منصوب از طرف خدا بوده و اطاعت او واجب است، و غرض و فلسفه نصب امام به جانشينى پيامبر براى حفظ شريعت، تفسير و بيان آن و حفظ نظام امت و… است، از آنجا كه خداوند عالم به تمام حقايق است، وقتى مى داند شخصى براى امامت امت و جانشينى نبى صلى الله عليه و آله صلاحيت ندارد، چگونه او را به اين امر مهم نصب مى كند؟ نصب شخص غيرصالح و معصيت كار براى امامت از طرف خداوند قبيح است، و كار قبيح از حكيم تعالى محال است. پس امكان ندارد امام منصوب از طرف خداوند معصوم نباشد.

10- قاعده وجوب اصلح: عقل حكم مى كند كه اصلح به حال بندگان و نوع مكلفين، آن است كه جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله كه مبين دين و حافظ احكام و شريعت الهى است; اصلح مردمان و اعدل و اعلم زمان خود به نحو تام و كامل بوده و از هر گونه خطا و نقص و كاستى مبرا و مصون باشد، و يقين به كنه وجود فرد صالح، امين و كامل و واجد اصلحيت تام و كامل جز به وسيله خداوند ميسر نيست. پس همان طور كه خداوند انبياء را بر اساس صلاح براى برقرارى نظم و حفظ نظام اجتماع و حكمت مبعوث فرموده است آن فلسفه و لزوم و آن دقت به طريق اولى بايد نسبت به جانشينى نبى صلى الله عليه و آله رعايت شود با توجه به اين كه اهميت درجه امامت از نبوت بالاتر است.

11- وجوب اطاعت مطلق از امام مقتضى عصمت او است: طبق دستور خداوند اطاعت از امام عليه السلام واجب است، اگر امام معصوم نباشد اجتماع نقيضين لازم مى آيد. با اين توضيح كه وقتى مردم امام را آلوده به گناه مى بيند، از جهت اين كه گناهكارند نبايد از آنها تبعيت كنند و از طرفى چون امام بوده اطاعت و تبعيت از او واجب است. در نتيجه بين دو امر حد ناقض (واجب و حرام) دچار خواهد شد. و انجام دو امر ناقض در آن واحد محال است پس به ناچار بايد امام معصوم باشد. (29)

دلايل نقلى عصمت امامان عليهم السلام

الف) آيات قرآن

1- آيه امامت

(و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما قال و من ذريتي قال لا ينال عهدي الظالمين)

به ياد آوريد هنگامى را كه پروردگار ابراهيم، او را با وسايل گوناگونى آزمود، و او آزمايش خود را كامل كرد (و از عهده آنها بر آمد) خدا به او فرمود من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم، ابراهيم گفت: از خاندان من نيز امامانى قرار ده خداوند فرمود: پيمان من – يعنى امامت – هرگز به ستمكاران نمى رسد. (30)

طبق آيه فوق خداوند منصبهاى الهى را به كسانى اختصاص داده است كه آلوده به «ظلم » نيستند; زيرا وقتى كه حضرت ابراهيم عليه السلام منصب امامت را براى فرزندانش از خداوند درخواست كرده بود، جواب آمد: پيمان من به ستمگران نمى رسد.

سخن در معنى و مفهوم «ظالم » است; بايد ديد منظور از ظالم چه كسى است كه عهد خدا به او نمى رسد. بايد دانست كه هر گناهى ظلم به نفس است خواه اين ظلم به معنى كفر باشد آنچنان كه قرآن مى فرمايد: «ان الشرك لظلم عظيم » (31) و يا به معنى گسترده، هر فسق و گناهى; كه باز هم ظلم به نفس است; زيرا هر گنهكارى در عرف قرآن «ظالم » است اما آيا ظالم فقط كسى است كه در هنگام تقاضاى منصب الهى موصوف به صفت ظلم است يا براى رسيدن به عهد الهى بايد هيچگاه ظالم نباشد؟ بسيار بعيد به نظر مى رسد، بلكه محال است كه ابراهيم عليه السلام چنين تقاضايى را براى آن دسته از ذريه اش كه بالفعل ظالم بودند داشته است.
بنابراين، منظور از «ظالم » در اينجا كسى است كه در گذشته و يا حال حتى براى يك لحظه از عمر خود موصوف به اين صفت بوده باشد و در واقع خداوند با بيان آن، حقيقت را براى ابراهيم عليه السلام روشن مى كند كه مقام امامت و رسالت مقامى والاست و تنها كسانى شايسته اين منصب هستند كه در تمام عمر از هرگونه شرك و كفر و گناه پاك و معصوم باشند (32)

و با اين استدلال، غيرمعصوم، ظالم و ستمكار است و هيچ ستمكارى براى امامت شايسته نيست. در نتيجه هيچ غيرمعصومى صلاحيت و قابليت امامت را نخواهد داشت.

2- آيه اولى الامر

«يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم » اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا و رسول و اولى الامر، اطاعت كنيد. (33)

طبق روايات فراوانى كه از شيعه و اهل سنت رسيده است منظور از «اولى الامر» در آيه شريفه، ائمه اثنى عشر عليهم السلام است.

با استدلال به اين آيه شريفه مى توان به روشنى عصمت اولى الامر (امامان) را به اثبات رساند. در اين آيه، كلمه «اطيعوا» دو بار به كار رفته است، يك بار فقط به خدا نسبت داده شده و بار ديگر به رسول و اولى الامر; از بخش دوم آيه مى توان روشن نمود كه «اطيعوا» (دوم) بين رسول و اولى الامر مشترك است و به دليل آن كه قيد و شرطى به همراه ندارد اطاعتى همه جانبه و بى چون و چرا و مانند اطاعت خدا، مطلق است اما اين مطلب جز با عصمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و اولوا الامر، سازگار نيست; زيرا اطاعتى اين چنينى، تنها در برابر كسى سزاوار است كه از كج انديشى و كج روى در گفتار و رفتار و كردار در امان است و مردم را جز به آنچه امر خداوند است نمى خواند. (34)

بنابراين مقتضاى «اطيعوا الرسول و اولى الامر» اين است كه اطاعت آنها به طور مطلق واجب است و آنها به يقين، از هر لغزشى مصون و معصوم هستند و اوامر آنها با اوامر الهى، تناقض ندارد; زيرا اگر امر آنها به ظاهر با امر خدا مخالفت داشته باشد باز مقتضاى اطلاق آيه اين است كه اطاعت آنها واجب است و اين يعنى دو امر متناقض در يك مورد; مثلا – العياذ بالله – اگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به گناهى امر كند مقتضاى «اطيعو الله » اين است كه آن گناه را مرتكب نشويم ولى به مقتضاى «اطيعوا الرسول » بايد آن را انجام دهيم و اين يعنى دو تكليف متضاد در يك مورد كه صدور آن از طرف شارع مقدس پذيرفته نيست. پس در واقع، آيه يادشده تضمينى است بر اين كه هيچگاه اوامر رسول و اولى الامر با اوامر الهى تناقض ندارد بلكه بر عصمت امامان عليهم السلام دلالت دارد. (35)

دلالت اين آيه بر عصمت امام به قدرى روشن است كه حتى فخر رازى يكى از علماى بزرگ اهل سنت نيز از آيه شريفه بر عصمت اولى الامر استدلال نموده است. (36)

3- آيه تطهير

«انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» (37)

اين آيه همواره كانون توجه علما و انديشمندان شيعه و اهل سنت بوده و بحث هاى گوناگونى را برانگيخته است. همه دانشمندان اسلامى بر اين باورند كه اين آيه فضيلت والايى را براى اهل بيت عليهم السلام به اثبات مى رساند. شيعه اين فضيلت را برابر با عصمت اهل بيت عليهم السلام مى داند; يعنى بر اساس اين آيه، اراده تخلف ناپذير خداوند بر طهارت اهل بيت عليهم السلام تعلق گرفته است تا آنها را از هرگونه پليدى دور سازد.

اين فضيلت با توجه به اين نكته كه قرآن كريم هرگونه آلودگى ظاهرى و باطنى را رجس مى شمارد، تفسيرى جز عصمت ندارد (38) .

4- آيه صادقين

«يا ايهاالذين آمنوا اتقوا الله وكونوا مع الصادقين »

اى كسانى كه ايمان آورده ايد تقواى الهى داشته باشيد و (هميشه) با صادقين باشيد. (39)

طبق روايات فراوانى كه از طريق فريقين (شيعه و سنى) نقل شده است منظور از «صادقين » پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام هستند. (40)

نكته اى كه از اين آيه شريفه براى عصمت استفاده مى شود اين است كه خداوند به طور مطلق (بدون قيد و شرطى) به مؤمنان دستور داده كه همواره با صادقان باشند، اين اطلاق اقتضا مى كند كه «صادقين » كسانى باشند كه صدقشان در همه حال معلوم و مسلم است و اين معنى جز در مورد معصومين عليهم السلام امكان پذير نيست;
زيرا غيرمعصوم ممكن است خطا كند كه در اين صورت بايد از او جدا شد. اما كسى كه در همه حال مى توان در كنار او و پيرو او بود جز معصوم نخواهد بود; بنابراين منظور از صادقين در اين آيه شريفه هر فرد راستگويى نيست بلكه مقصود كسانى هستند كه در سراسر زندگى شان سخن خلاف واقع – نه عمدا و نه از روى سهو – بر زبان جارى نكرده باشند.

به عبارت ديگر منظور از صادقين، صدق مطلق است نه مطلق صدق. و صادق به قول مطلق كسى است كه از هر جهت راست و درست باشد و در انديشه و گفتار و كردار و رفتار و اخلاقش كوچكترين كجى و انحراف وجود نداشته باشد چنين كسى جز معصوم نخواهد بود; زيرا مرتبه كامل صدق، همان عصمت و طهارت است كه با وجود آن، راستى و صدق و گفتار و كردار به طور كامل تحقق مى يابد. (41)

ب) عصمت امامان عليهم السلام در روايات

علاوه بر آيات گذشته روايات فراوانى نقل شده است كه بر عصمت امامان عليهم السلام تصريح دارند. در ذيل به نمونه هايى از آن اشاره مى كنيم:

1- ابن عباس مى گويد: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم فرمود:

من و على، حسن، حسين و نه نفر ديگر از فرزندان حسين [از هر نوع آلودگى و معصيت ] پاك و معصوم هستيم. (42)

2- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره امام على عليه السلام و ساير ائمه عليهم السلام فرمود:

آنان، برگزيدگان خداوند هستند و از هر گناه و خطايى معصوم مى باشند. (43)

3- امام رضا عليه السلام (در يك حديث طولانى) مى فرمايد:

امام كسى است كه از گناهان پاك و از عيوب منزه است. (44)

4- امام سجاد عليه السلام فرمود:

امام از ما (اهل بيت عليهم السلام) حتما معصوم است. (45)

5- امام صادق عليه السلام فرمود:

پيامبران و وصى آنها گناه ندارند; زيرا آنها از هر گناه و خطايى پاك و معصوم هستند. (46)

غير از اين، روايات ديگرى را نيز علماى شيعه و سنى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده و فضايلى را براى اهل بيت عليهم السلام بر شمرده اند كه جز با عصمت آنان، سازگار نيست.

حديث ثقلين (47) :من در ميان شما دو چيز گران بها باقى مى گذارم، كتاب خدا و عترتم، تا وقتى كه به آن دو تمسك مى كنيد گمراه نخواهيد شد و هيچگاه اين دو از يكديگر جدا نمى شوند، تا اين كه در حوض (كوثر) بر من وارد شوند. (48)

اگر اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله از گناه و خطا معصوم نمى بودند پيروى از آنان موجب هدايت نمى شد و جدايى ناپذيرى آنان از قرآن معناى روشنى نمى يافت.

روايات فراوانى (مانند سفينه و…) نيز از طريق شيعه و اهل سنت نقل شده است كه مى توان از آنها به عنوان دلايلى بر عصمت امامان عليهم السلام استفاده نمود.

پى نوشت ها:
1. عبد الكريم سروش، بسط تجربه نبوى، مؤسسه فرهنگى صراط، چاپ طلوع آزادى، تهران، چاپ دوم، 1378ش.، ص 135.
2. همان، ص 133.
3. همان، ص 277.
4. بعدا به طور مفصل به اين آيه استدلال خواهيم نمود.
5. نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 2: «لايقاس بآل محمد صلى الله عليه و آله من هذه الامة احد.»
6. اصول كافى، مترجم ج 1، ص 286، ح 1: «الامام المطهر الذنوب والمبرا عن العيوب، المخصوص بالعلم…. الامام واحد دهره، لايدانيه احد ولا يعادله عالم ولا يوجد منه بدل ولا له مثل ولا نظير…»
7. شيخ جعفر سبحانى، الالهيات، مكتبة الاعلام الاسلامى، چاپ دوم، 1411ق.، ج 2، ص 510: «الامامة هى رئاسة عامة الهية.»
8. محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، انتشارات علميه اسلاميه تهران، ج 1، باب فضيلت و صفات امام، ح 1، ص 286.
9. نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 2.
10. تغابن/8: «پس بگرويد به خداوند و فرستاده اش و نورى كه نازل كرده ايم.»
11. اصول كافى، پيشين، ج 1، ص 276، ح 509.
12. علامه مجلسى، بحار الانوار، ج 53، ص 181.
13. اصول كافى، پيشين، ج 1، باب فضيلت و صفات امام، ح 2، صص 291- 290.
14. كمال الدين، ج 1، ص 204; بحار الانوار، ج 23، ص 37.
15. اصول كافى، ح 1044، : «ان حديث آل محمد مستصعب لا يؤمن به الا ملك مقرب او نبى مرسل او عبد امتحن الله قلبه للايمان فما ورد عليكم من حديث آل محمد صلى الله عليه و آله فلانت له قلوبكم و عرفتموه فاقبلوه و ما انتمازت منه قلوبكم و انكرتموه فردوه الى الله و الى الرسول و الى العالم من آل محمد و انما الهلاك ان يحدث احدكم بشى ء منه لايحتمله فيقول: و الله ما كان هذا، و الانكار هو الكفر.»
16. اصول كافى، پيشين، ج 1، ح 1046: «ان حديثنا صعب مستصعب، لا يحتمله الا صدور مغيرة، او قلوب سليمة.»
17. همان، ج 1، ح 518: «هل يعرفون قدر الامامة و محلها من الامة…؟ ! ان الامامة اجل قدرا و اعظم شانا و اعلى مكانا و امنع جانبا و ابعد غورا من ان يبلغها الناس بعقولهم…» .
18. ر.ك: علامه حلى، الالفين، مؤسسة دارالهجرة، قم، چاپ سوم، 1402ق.
– سيد مرتضى (علم الهدى)، تنزيه الانبياء (بى جا، بى تا) صص 9- 8.
– شيخ طوسى، تلخيص الشافى، علق عليه السيد حسن بحر العلوم، مطبعة الآداب، نجف الاشرف، چاپ دوم، 1383ق، ج 1، صص 201- 194.
– ابن ميثم البحرانى، قواعدالمرام فى علم الكلام، مكتبة آية الله المرعشى، قم، 1389ق.، صص 179- 177.
19. الالفين فى امامة امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام.
20. ر.ك: علامه حلى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، ص 184.
– علامه حلى، الالفين فى امامة مولانا اميرالمؤمنين على بن ابى طالب، پيشين، صص 56 و 165.
– باب حادى عشر، ترجمه محمدعلى حسينى شهرستانى ، مؤسسه انتشارات علامه، قم، چاپ اول، 1414ق.، ص 222.
– شيخ زين الدين عاملى، الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم، علق عليه محمدالباقر البهبودى، المكتبة المرتضوية لاحياء آثار الجعفريه، چاپ اول، 1384ق.، ج 1، صص 113- 112.
21. كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، با تعليقه شيخ جعفر سبحانى، ص 184.
22. همان، صص 160- 150.
23. همان.
24. محقق لاهيجى، سرمايه ايمان، ص 114.
25. سيد محسن خرازى، بداية المعارف الالهية، ج 2، ص 82.
26. ارشاد الطالبين، ص 333.
27. ر.ك: سيد حسين مظفر، امامت از ديدگاه تشيع، ترجمه حبيب الله رهبر ص 98; سيد محمدباقر خوانسارى، انصاف در امام، نشر صدوق، قم ، 1371ش.، صص 36- 35.
28. علامه حلى، الالفين فى امامة اميرالمؤمنين، على بن ابى طالب (ع)، پيشين، ص 227; الشيخ ابى جعفر محمد بن الحسين بن على الطوسى (ره)، الرسائل العشرة، رسالة: مسائل كلامية، ص 98.
29. ر.ك: دكتر محسن شفايى، شؤون ولايت ، ايران، چاپ اول، 1357ش.، صص 136- 135.
30. بقره/124.
31. لقمان/13.
32. ر.ك: شهيد مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، مؤسسه چاپ فجر، چاپ دوم، تهران، 1374 ش.، ج 4، صص 923- 922; شيخ جعفر سبحانى، الالهيات، پيشين، ج 2، صص 627- 623; جعفر سبحانى، منشور جاويد، دفتر انتشارات اسلامى، قم، ج 5، ص 271 به بعد; باب حادى عشر، پيشين، ص 231.
33. نساء/59.
34. علامه سيد محمد حسين طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، ج 4، صص 401- 387.
35. ر.ك: محمدتقى مصباح يزدى، راه و راهنماشناسى، اميركبير، تهران، 1375 ش.، ج 4، صص 207- 206.
36. خلاصه بيان وى از اين قرار است: خداوند در آيه كريمه به طور قطعى اطاعت اولى الامر را لازم دانسته است، و كسى كه اطاعتش اين گونه واجب گردد ناگزير معصوم از خطا و اشتباه خواهد بود; زيرا اگر معصوم از خطا و اشتباه نباشد در فرضى كه اقدام بر خطا كند بر اساس اين آيه بايد از او اطاعت كرد و اين به معناى امر به آن عمل خطا و اشتباه است، در حالى كه كار خطا و اشتباه مورد نهى است و نبايد از امر به آن پيروى شود. اين لازمه اش اجتماع امر و نهى در فعل واحد است. ر. ك. فخر رازى، التفسير الكبير، دارالكتب العلمية، بيروت، 1411ق.، ج 10، ص 116 ذيل آيه شريفه 59 سوره نساء.
37. احزاب/33.
38. ر.ك: علامه سيدمحمد حسين طباطبايى، تفسيرالميزان، ترجمه سيدمحمدباقر موسوى همدانى، دفتر انتشارات اسلامى، قم، (بى تا)، ج 16، صص 313- 309.
39. توبه/ 119.
40. ر.ك: حاكم حسكانى، شواهد التنزيل، ج 1، ص 341، ح 357- 350.
– محمد بن يعقوب الكلينى، اصول كافى، ج 1، ح 531 و 532.
41. ر.ك: علامه حلى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، پيشين، ص 196; ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، مؤسسة الامام على بن ابيطالب (ع) قم، چاپ سوم، 1375 ش.، ج 9، صص 223- 222.
42. شيخ سليمان قندوزى حنفى، ينابيع المودة، باب 77، ص 445: «انا وعلى والحسن والحسين وتسعة من ولد الحسين مطهرون معصومون.»
43. علامه محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1388 ق.، ج 25، باب 5، ح 2، ص 193، به نقل از عيون الاخبار ص 219: «… انهم خيرة الله وصفويه وهم المعصومون من كل ذنب وخطيئة.»
44. شيخ كلينى، اصول كافى، پيشين، ج 1، ص 287: «… الامام المطهر من الذنوب والمبرا عن العيوب…»
45. شيخ صدوق، معانى الاخبار، تصحيح على اكبر غفارى، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1361ش.، باب معنى عصمة الامام، ح 1، ص 132: «الامام منا لا يكون الا معصوما.»
46. بحارالانوار، پيشين، ج 25، ص 199، ح 8 به نقل از الخصال ج 2، ص 154: «الانبياء واوصيائهم [والاوصياء] لاذنوب لهم لانهم معصومون مطهرون.»
47. علاوه بر حديث ثقلين، احاديث معروفى همچون حديث سفينه (مثل اهل بيتى مثل سفينة نوح) و حديث امان (اهل بيتى امان لامتى) نيز به روشنى بر عصمت امامان (ع) مقصود دلالت مى كنند. براى آگاهى از منابع اين دو روايت و چگونگى دلالت آنها بر عصمت اهل بيت عليهم السلام، ر.ك.: احمد حسين شريفى و حسن يوسفيان، پژوهشى در عصمت معصومان، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، تهران و قم، 1377ش.، صص 328- 325.
48. برخى از منابع روايى اهل سنت كه اين حديث را با اندك تفاوتى نقل كرده اند عبارتنداز:
– مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 366.
– مسلم بن الحجاج القسيرى، صحيح مسلم، ج 5، ص 26 (كتاب فضائل الحكمة) .
– محمد بن عيسى الترمذى، سنن ترمذى، ج 5، ص 662 (كتاب المناقب) :
«انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى، ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا، لن يفترقا حتى يردا على الحوض.»
اكبر اسدعليزاده
منبع: رواق انديشه-ش2

امامت عامه و خاصه در احاديث امام رضا عليه السلام

حجت کل

امام، رهبر سياسي مردم است که از دين دفاع مي‌کند و نقشي دشمن شکن دارد.

امام مايه شفاعت امت در رستاخيز و پناهگاه مردمان و نماينده خدا و حجت او در زمين است

احاديث، امام رضا عليه السلام، امامت عامه، امامت خاصه، مهدويت

امامت عامه و خاصه در احاديث امام رضا عليه السلام
محمد علي رضايي اصفهاني *

چكيده

در اين مقاله، با بررسي اصل امامت عامه و خاصه از منظر امام رضا عليه السلام روشن مي‌شود كه «امامت» يکي از اصول مورد توجه آن حضرت بوده، جايگاهي بلند در احاديث آن حضرت دارد، آن حضرت صفات و ويژگي‌هاي امام را بصورت مفصل بيان کرده است؛ از جمله اين‌كه: امامت، اساس اسلام و امام، رهبر ديني مردم است. امام، الگوي مردم در اعمال عبادي و غير عبادي است.

امام، مايه سربلندي مسلمانان و ضامن اجراي قوانين الهي است. امامت، با قانونگذاري و هدايت‌گري جامعه را نظام‌مند مي‌كند.

امام، رهبر سياسي مردم است که از دين دفاع مي‌کند و نقشي دشمن شکن دارد.

امام مايه شفاعت امت در رستاخيز و پناهگاه مردمان و نماينده خدا و حجت او در زمين است.

مقام امامت همان جايگاه پيامبران الهي بلکه بالاتر از مقام نبوت است. امام، شخصيتي معصوم از گناه و لغزش است که فرشتگان با او سخن مي‌گويند و مورد تأييد روح القدس است؛ دعايش مستجاب و از امور غيبي با خبر است.

و در نهايت، امام، نور جهان افروز و آب حيات است که هر کس از او جدا شود، به ورطة گمراهي مي‌غلطد.

با توجه به صفات فوق، بشر عادي نمي‌تواند امام معصوم را بشناسد و نصب کند و امامان از سوي خدا نصب مي‌شوند.

نخستين امامان، حضرت امام علي عليه السلام بوده و آخرين آن‌ها حضرت امام مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف است كه از نسل امام رضا عليه السلام مي‌باشد و حضرت عيسي عليه السلام پشت سر آن حضرت نماز مي‌گزارد.

در پايان مقاله، به پيامدهاي جدايي مردم از امامت اشاره شده كه همانا گمراهي و هلاكت است.

نيز به پيامدهاي غلو در بارة امامان اشاره شده كه افتادن در دام كفر و شرك است.

كليد‌واژه‌ها:

احاديث، امام رضا عليه السلام، امامت عامه، امامت خاصه، مهدويت.

درآمد

امام، نور جهان افروز و آب حياتي است که حيات سياسي و اجتماعي انسان‌ها را بارور مي‌کند و دنيا و آخرت بشر را نوراني مي‌سازد، و او را به مسير سعادت رهنمون مي‌شود.

شناخت امام، يکي از مهم‌ترين وظايف مسلمانان است.

طبق روايت، «هر کس بميرد و امام زمان خويش را نشناسد، به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.». (صدوق، 1395: ج2، ص409)

اما شناخت صفات امامت و مصاديق آن، از مشکل‌ترين مسائل است.

بهترين راه در اين زمينه، استفاده از دلايل عقلي و نقلي است که يکي از مهم‌ترين منابع آن، احاديث اهل بيت عليهم السلام است.

در اين ميان، سخنان امام رضا عليه السلام از ارزش ويژه‌اي برخوردار است، چرا که آن حضرت در عصري زندگي مي‌کرد که بدون تقيه مي‌توانست مطالب و دلايل امامت را بيان کند.

نشست‌هاي علمي آن بزرگوار با دانشمندان اديان و مذاهب گوناگون، زمينه بيان اين مطالب را بيشتر فراهم کرد.

نوشتاري که در پيش رو داريد، مجموعه‌اي از احاديث نقل شده از آن حضرت است که به شيوه‌اي نوين دسته‌بندي شده، با توضيح مختصري ارائه مي‌گردد.

اول. ضرورت و لزوم پيشواي معصوم براي مردم

عقل هر انسان، حکم مي‌کند که جامعه نمي تواند بدون نظام و نظم و رهبر باشد؛ چرا که گرفتار هرج و مرج مي‌شود و اجراي احکام الهي دشوار مي‌گردد و در نتيجه، دين مردم، سست و مضمحل مي‌شود.

در چنين جامعه‌اي، عموم مردم زيان مي‌بينند.

امام رضا عليه السلام نيز بر اين مطلب تأکيد کرده، با بيانات مختلف، آن را توضيح داده است.

1. نقش امامت در دين

الف. امامت، اساس اسلام:

«انّ الإمامة أُسُ الإسلامِ النّامي و فَرعُهُ السَامي»

«در حقيقت، امامت و رهبري، اساس رشد دهنده اسلام و فرعِ عالي آن است».

(كليني، 1365:ج1، ص198)

در اين سخن به دو مطلب اساسي دربارة امامت اشاره شده است؛

نخست اينکه امامت، از اصول اساسي اسلام و ضامن بقا و رشد اسلام است.

دوم اينکه امامت يکي از نتايج عالي تعاليم اسلام است که در مقام عمل پس از پيدايش اسلام، تحقق مي‌يابد.

ب. امامت، رهبري دين:

«إن الامامة زمام الدين»

؛ «امامت، پيشوايي و صاحب‌اختياريِ دين است.»

(كليني، همان).

يعني امام، رهبري امور ديني مردم را از طرف خدا به دست مي‌گيرد و بر اساس تعاليم الهي، عقايد و اخلاق مردم را جهت دهي مي‌کند و احکام الهي را بيان و اجرا نمايد.

ج. امامت، سنگر دفاع از دين:

«و الامام… يذبّ عن دين الله»؛

(صدوق، 1395: ج2، ص677)

«والذاب عن حرم الله»؛

(صدوق، همان)

«الامام… حافظ لدين الله».

(صدوق، همان)

در اين سخنان بر سه نقش اساسي امامت تأکيد شده است؛

اول اينکه امام، حافظ دين الهي است و با بيان، تقويت و اجراي آن، از اضمحلال دين جلوگيري مي‌کند.

دوم اينکه، هنگام تهاجم فرهنگي به دين خدا، امامت سنگر دفاع از دين مي‌شود و با سلاح منطق و برهان از دين دفاع مي‌کند.

همان طور که هنگام حمله نظامي، امام، فرمانده کل قواي مسلمانان است.

سوم اينکه پيشواي مسلمانان، پاسدار حدود الهي است و اجازه نمي‌دهد در جامعه اسلامي، حرمت احکام الهي، شکسته شود.

د. امامت، مايه نظام‌مندي دين:

«الامام….. نظام الدين»؛

يکي از نقش‌هاي امامت و رهبري، آن است که به تنظيم امور ديني مردم مي‌پردازد؛ يعني نظام سازي مي‌کند، و نظام اعتقادي، نظام اخلاقي، نظام قضايي، نظام سياسي، نظام اقتصادي و… را بر اساس قرآن، سنت و عقل، باز سازي و اجرا مي‌کند، تا مردم از آن‌ها بهرمند شوند.

2. نقش امامت در عبادات

الف. امامت، مايه اتمام عبادات:

«بالإمام تمام الصلاة و الزکاة و الصيام و الحج و الجهاد و توفير الفيء و الصدقات…. »؛

«به واسطه رهبري و امامت نماز، زکات، روزه، حج و جهاد کامل و تمام مي‌شود، و غنايم و صدقات، ذخيره سازي مي‌شود».

(صدوق، همان)

امام، از سويي جزئيات احکام نماز، روزه، زکات، حج و جهاد را بيان مي‌کند و زمينه کامل شدن آن‌ها را فراهم مي‌نمايد، و از سوي ديگر عبادت بدون اعتقاد به امامت، صحيح است؛ اما مقبول نيست؛ يعني امامت، شرط قبولي اعمال عبادي است و به وسيله امامت، اعمال عبادي، کامل و تمام مي‌شود.

امام، جامعه نظام اقتصادي اسلام را سامان دهي و اجرا مي‌کند و غنايم و صدقات و ماليات‌هاي اسلامي ـ مانند خمس و زکات ـ را جمع آوري مي‌کند و بيت المال مسلمانان را غني مي‌گرداند؛ تا جامعه اسلامي پشتوانه اقتصادي قوي داشته باشد.

مسلماً بدون رهبري، اين امور مهم، ضعيف يا تعطيل مي‌شوند.

ب. امام، الگوي اعمال عبادي:

«الامام…. معدن القدس و الطهارة و النسک و الزهادة و العلم و العبادة»؛

«امام سرچشمه قداست، پاکي، اعمال، زهد، علم و عبادت است».

(صدوق، 1378: ج1، ص220)

امامت، سرچشمه کارهاي نيک و الگوي افراد جامعه در اين زمينه است. مردم از امام خود، اعمال و عبادت صحيح را مي‌آموزند.

3. نقش امامت در دنياي مردم (نقش‌هاي سياسي، اجتماعي، قانونگذاري و….):

الف. ‌امامت، مايه نظام مندي جامعه اسلامي «ان الامامة… و نظام المسلمين» (صدوق، همان)

ب. امامت، مايه اصلاح دنياي مردم «ان الامامة… و صلاح الدنيا» (صدوق، همان)

ج. امامت، مايه سربلندي مسلمانان و مؤمنان «ان الامامة….

و عزّ المؤمنين» (صدوق، همان) «الامام…. و عزّ المسلمين» (صدوق، همان)

د. امامت، ضامن اجراي قوانين «بالامامة….

و امضاء الحدود و الاحکام» (صدوق، همان) «والامام….. يقيم حدود الله» (صدوق، همان)

يکي از تأثيرات مهم رهبري در جامعه اسلامي، آن است که امور دنياي مسلمانان را نظام مي‌بخشد؛ يعني نظام مديريت سياسي و اقتصادي و نظامي مردم را سامان مي‌دهد.

اين نظام‌مندي نهادهاي جامعه، موجب قدرتمندي و عزت مومنان در درون جامعه و در سطح بين المللي مي‌شود.

همين سازماندهي امور مديريتي؛ زمينه ساز اجراي حدود و احکام الهي در سطح جامعه مي‌شود؛ يعني رهبري با استفاده از بازوهاي اجرايي و مديريتي با متجاوزان برخورد مي‌کند و گناهکاران را تنبيه مي‌کند و به اين طريق جامعه صالح و سعادتمند مي‌شود.

ه‍. امامت، نهاد قانونگذاري:

«والامام يحلّل حلال الله و يحرّم حرام الله»؛

«امام، حلال الهي را جايز و حرام الهي را ممنوع مي‌سازد.» (صدوق، همان)

قانونگذاري حق خدا است؛ چون خالق، مالک و صاحب اختيار مردم است.

اما خداي متعال در برخي حوزه‌ها حق قانونگذاري را به پيامبر و امام واگذار کرده و از اين رو دستور داده است که از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و زمامداران الهي اطاعت کنيد.[2]

بنابراين امام مسلمانان حق دارد در چار چوب قوانين کلي الهي که در قرآن بيان شده است، برخي مقررات اجرايي را تشريع کند؛ يعني برخي امور را حلال يا حرام اعلام نمايد؛ همان طورکه از باب احکام حکومتي مي‌تواند قوانين خاصي وضع نمايد؛ تا احکام کلي الهي در جامعه اجرا شود.

و. امامت هدايتگر مردم:

«والامام… و يدعو الي سبيل ربّه بالحکمة و الموعظة الحسنة والحجة البالغة»؛

«امام، با حکمت و نصيحت نيکو و دلايل قاطع، مردم را به سوي راه پروردگار فرا مي‌خواند».

(صدوق، همان: ج1، ص216)

«الامام… الداعي الي الله».

(صدوق، همان: 219)

«الامام… راع {داع} لاينکل».

(صدوق، همان: ص220)

از مهم‌ترين نقش‌هاي امام و پيشواي مسلمانان، راهنمايي مردم به سوي خدا است.

امام، مردم را مجبور نمي‌ نمايد و به سوي نفس خويش دعوت نمي‌کند؛ بلکه فقط دعوت کننده به سوي خدا است؛ يعني نقش راهبردي و راهنمايي دارد.

او در اجراي اين وظيفه خود کوتاهي نمي کند؛ بلکه با استفاده از برهان‌هاي منطقي و دلايل قاطع، مردم را به سوي حق فرا مي‌خواند و آن‌ها را نصيحت و موعظه نيکو مي‌کند.

ز. امامت، دشمن شکن:

«الامام… و غيظ المنافقين و بوار الکافرين».

(صدوق، همان: ص219)

يکي از نقش‌هاي اجتماعي رهبري، مبارزه با دشمنان داخلي و دشمنان خارجي است؛ چرا که همواره جامعه اسلامي از درون و برون تهديد مي‌شود.

دشمنان داخلي همان منافقان هستند که به ظاهر مسلمانند ولي در باطن، همدست کفار هستند و دشمنان خارجي، همان کافران هستند.

رهبر اسلامي همچون سدي برابر هر دو گروه ايستاده است و از اين رو مورد خشم منافقان قرار مي‌گيرد و زمينه ساز نابودي کافران مي‌شود.

ح. امام، رهبر سياسي مردم:

«الامام… عالم بالسياسة مفروض الطاعة قائم بأمر الله ناصح لعباد الله»؛

«امام، از سياست آگاه است و اطاعت او واجب است و بر پا دارنده دستورات الهي و خيرخواه بندگان خدا است».

(صدوق، همان: ص220)

يکي از مهم‌ترين نقش‌هاي امامت در جامعه اسلامي و سطح بين المللي، رهبري سياسي است.

امام، رهبر سياسي کلان جامعه اسلامي است. رهبر جامعه اسلامي، سياست‌هاي کلان نظام اسلامي را تعيين مي‌کند.

البته اين سياست‌ها در چار چوب دستورات الهي و بر اساس خيرخواهي براي مردم است.

از آنجا که اطاعت امام و رهبر اسلامي واجب است، اين سياست‌ها در ارکان جامعه جريان مي‌يابد و اجرا مي‌شود.

4. نقش امامت در رستاخيز

امامت مايه شفاعت: «و يشفع» (صدوق، همان: ص213)

بر اساس آيات قرآن کريم، شفاعت با رخصت الهي[3] و دربارة کساني که مورد رضايت الهي باشند انجام مي‌شود.[4]

شفاعت امام در رستاخيز، تجلي هدايت او در دنيا است، و شفاعت پذيري مردم در قيامت، تجلي هدايت پذيري آن‌ها در دنيا است؛ يعني کساني که در دنيا پيرو امام باشند، در دنيا به سوي سعادت رهنمون مي‌شوند و در نتيجه در قيامت از دوزخ نجات مي‌يابند و به بهشت راه مي‌يابند و اگر در اين راه، گرفتار لغزش و انحراف و خطا شده باشند، با کمک امامت نجات مي‌يابند.

دوم.

جايگاه امامت در جهان شناسي و انسان شناسي اسلام

1. امام، جانشين و امين خدا در زمين:

«ان الامامة خلافة الله عزوجل…»؛

« در حقيقت، امامت، جانشيني خداي متعال است».

(صدوق، همان: ص216)

«الإمام أمين الله في ارضه»؛

«امام، امين خدا در زمين او است».

(صدوق، همان: ص219)

«و خليفته في بلاده»؛

« امامت جانشيني خدا در شهرهاي اوست».

(صدوق، همان: ص219)

در آيات قرآن آمده است که خداي متعال حضرت آدم عليه السلام را خليفه و جانشين خود در زمين قرار داد[5].

از طرفي مي‌دانيم خداي متعال همه جا حاضر است و در مکاني غايب نيست تا جانشين بخواهد؛ پس اين، جانشينِ مقامي است نه مکاني؛ يعني اختيارات خاصي به حضرت آدم عليه السلام عطا شد.

از طرف ديگر، حضرت آدم عليه السلام به عنوان شخص، جانشين آدم نشد؛ بلکه او نماينده بشريت بود.

و از طرف سوم روشن است که همه انسان‌ها شايستگي لازم را براي جانشيني خدا ندارند؛ پس برخي انسان‌هاي کامل، شايستگي دارند که جانشين و نماينده خدا در زمين باشند، و اين افراد، همان امامان الهي هستند که مي‌توانند امانت دار خوبي براي اين مقام (خليفة اللهي) باشند.

2. مقام امامت بالاتر از نبوت:

«ان الامامة خصّ الله عزوجل بها ابراهيم الخليل عليه السلام بعد النبوة و الخلّة مرتبة ثالثة و فضيلة شرفّه بها و اشاد بها ذکره فقال عزوجل: اني جاعلک للناس اماما»

؛ «در حقيقت، امامت، مقامي است که خداوند عزوجل به ابراهيم خليل عليه السلام اختصاص داد، و اين اختصاص، بعد از مرحله نبوت و دوستي به او داده شد.

و فضيلتي بود که ابراهيم عليه السلام بدان شرافت يافت و آوازه‌اش بدان بلند شد.

خداوند عزوجل فرمود:

«به راستي که من تو را براي مردم امام قرار دادم».

(صدوق، همان: ص216)

در اين کلام، اشاره به آيه قرآن[6] دربارة حضرت ابراهيم است که بعد از امتحانات متعدد مقام امامت به او عطا شد؛ بنابراين مقام امامت، مقامي معنوي، سياسي و اجتماعي است که از مقام نبوت بالاتر است؛ چون پيامبران، خبرگزاران الهي هستند؛ اما امامان مجريان اين اخبار و هدايت گران بشر هستند.

از اين رو ممکن است کسي پيامبر باشد، اما امام نباشد و کسي ديگر امام باشد اما پيامبر نباشد و اشخاصي مثل ابراهيم عليه السلام و پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم هم امام و هم پيامبر باشند.

3. مقام امامت، مقام پيامبران:

«ان الامامة هي منزلة الانبياء»

؛ «در حقيقت، امامت، جايگاه پيامبران است.»

(صدوق، همان).

همان طور که در قرآن بيان شده است، خداي متعال مقام امامت را به افرادي همچون ابراهيم عليه السلام داده است؛[7] بنابراين امامت، ويژه افرادي کمال يافته در حد پيامبران الهي است.

البته امامت با نبوت ملازم نيست؛ يعني ممکن است امام، پيامبر باشد يا نباشد.

4. امام، حجت الهي:

«و حجته علي عباده»

؛ «امام، حجت خدا بر بندگان او است»، يعني دستورات الهي، به وسيله رهبر جامعه اسلامي به مردم ابلاغ مي‌شود، و بعد از آن، عذري براي مخالفت با دستورات الهي وجود ندارد؛ امام، پاسخ گوي مردم در امور ديني و صاحب معجزه و کرامت است؛ از اين رو دليل قاطع بر حقانيت دين و تمام کننده حجت الهي بر مردم است.

5. فرشتگان با امام سخن مي‌گويند؛

«يکون محدثاً»

؛ «امام، مخاطب گفت و گوي ]فرشتگان الهي[ است ] مطالب را به او الهام مي‌کنند.»

(صدوق، همان: ص212).

در آيات متعدد قرآن از سخن گفتن فرشتگان الهي با پيامبران ياد شده و در چند مورد نيز سخن گفتن فرشتگان با غير پيامبران ذكر شده است؛ همچون سخن گفتن فرشتگان با حضرت مريم؛[8] بنابراين سخن گفتن فرشتگان با امامان، امري ممکن است.

[9] بلکه براي ابلاغ دستورات و هدايت‌هاي الهي، امري ضروري است. کسي که رهبري جامعه اسلامي را در دست دارد، همواره نيازمند راهنمايي الهي است که از طريق الهام يا فرشتگان به وي ابلاغ مي‌شود.

حتي در برخي احاديث آمده است که فرشتگان الهي در گوش دل هر انسان، زمزمه مي‌کنند و کارهاي نيک را به او ياد آوري مي‌نمايند.[10]

6. امام از مردم به مردم سزاوارتر:

«يکون أولي الناس بالناس منهم بأنفسهم»؛

«امام، سزاوارترين مردم به مردم است به طوري که از خود مردم نسبت به آن‌ها سزاوارتر است».

(صدوق، همان: ص212)

براساس آيات قرآن، پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم از خود مؤمنان نسبت به آنان سزاوارتر است؛[11] يعني دستورات او مقدم بر دستورا ت شخصي افراد مؤمن است.

بر اساس روايت فوق، اين مقام، مخصوص پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نيست و هر امام معصومي اينگونه است.

7. امام معصوم از گناه و نقص:

«الإمام المطّهر من الذنوب المبّرأ من العيوب»

؛ «امام، از گناهان پاک و از عيب‌ها بدور است».

(صدوق، همان: ص219)

«الإمام…. معدن القدس و الطهارة»

؛ «امام، منبع پاکي و طهارت است».

(صدوق، همان: ص220)

«و هو معصوم مؤيد موفق مسدّد قد أمِن من الخطايا و الزلل و العثار يخصه الله عزوجل بذلک ليکون حجته علي عباده و شاهده علي خلقه»؛

«امام، معصوم و مورد تأييد و موفق به انجام وظايف الهي استوار در انجام وظايف به تأييد الهي است که از خطا و لعزش‌ها مصون است.

خداي متعال اين ويژگي را به امام بخشيد، تا حجت خدا بر بندگانش و گواه بر آفريدگانش باشد».

(صدوق، همان) .

امامان، جانشينان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم هستند و وظايف آن حضرت را در تبيين دين و ابلاغ و اجراي آن به عهده دارند، و حجت الهي بر مردم به شمار مي‌آيند؛ يعني سخن و عمل آن‌ها الگوي مسلمانان است و بايد طبق دستورات آن‌ها عمل شود.

کسي که در اين مقام خطير قرار دارد، اگر گرفتار خطا و گناه شود، اعتماد مردم از او سلب مي‌شود و نمي تواند وظايف فوق را انجام دهد؛ از اين رو عقل حکم مي‌کند که بايد امام معصوم باشد.

8. دعاي امام، مستجاب:

«يکون دعاؤه مستجاباً حتي انه لو دعا علي صخرة لانشقّت بنصفين»؛

«دعاي امام، مورد قبول خداي متعال قرار مي‌گيرد؛ به طوري که اگر دربارة صخره‌اي بخواهد ]و دعا کند[ به دو نيم تقسيم مي‌شود».

(صدوق، همان: ص212)

از اين روست که ما از امامان معصوم عليهم السلام مي‌خواهيم که براي ما دعا کنند و واسطه شوند که خدا حاجات ما را برآورده کند.

9. امام، آگاه از امور غيبي و آينده:

علم امامان معصوم عليهم السلام از چند طريق است، نخست از طريق پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم که بسياري از مطالب را به آن‌ها آموخته و نسل به نسل منتقل شده است.

دوم از طريق الهامات الهي و اتصال به عالم غيب و سوم از طريق قرآن کريم و تدبر در آن است.

الف. آگاهي از نام شيعيان تا روز رستاخيز:

«تکون عنده صحيفة فيها أسماء شيعتهم إلي يوم القيامة و صحيفة فيها أسماء أعدائهم إلي يوم القيامة»

؛ « نزد امام، نوشته اي است که در آن، نام شيعيان تا روز رستاخيز ثبت شده است.

نيز نوشته اي هست که نام دشمنان آن‌ها تا روز رستاخيز ثبت شده است». (صدوق، همان)

آگاهي امام از مسائل و حوادث و نام‌هاي شيعيان، همچون آگاهي و تسلط بر اطلاعات زيادي است که در يک لوح فشرده رايانه‌اي جمع آوري شده و هرگاه بخواهيم بدان‌ها دست مي‌يابيم.

البته علم و آگاهي امامان از نام شيعيان و دشمنان، به معناي نفي اختيار انسان‌ها در انتخاب راه نيست؛ بلکه تغيير و بداء در اين مسائل و علوم، ممکن است؛ چون علم به اين نام‌ها، همراه علم به اختيار انسان است[12].

ب. اعمال بندگان را مي‌بيند:

«بينه و بين الله عمود من نور يري فيه أعمال العباد و کلّما احتاج إليه لدلالة اطلع عليه و يبسطه فيعلم و يقبض عنه فلايعلم»

؛ « بين امام و خداي متعال، ستوني از نور است که در آن، کارهاي بندگان را مشاهده مي‌کند و هرگاه نيازمند اطلاعاتي باشد، از آن‌ها آگاه مي‌شود و ]اطلاعات فشرده[ براي او باز و گسترده مي‌شود و بدانها علم مي‌يابد، و ]گاهي[ بسته مي‌شود و از آن‌ها آگاه نمي شود».

[13] (صدوق، همان: ص213)

ج. آگاهي از حوادث آينده از طريق پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم:

«کل ما أخبر به من الحوادث التي تحدث قبل کونها فذلک بعهد معهود إليه من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم توارثه و عن آبائه عنه و يکون ذلک مما عهد اليه جبرئيل من علاّم الغيوب عزوجل»؛

« هرچه از حوادث آينده که امام عليه السلام قبل از وقوع آن‌ها خبر مي‌دهد، از طريق مشخص از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به دست آورده است؛ يعني از پدرانش ارث برده است و آن اخبار در اصل، از جبرئيل از خداي داناي اسرار رسيده است». (صدوق، همان: ص213)

همان طور که گذشت، يکي از منابع علم امامان معصوم عليهم السلام اطلاعاتي است که از طريق پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به اميرالمؤمنين عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام رسيده، سپس به فرزندان معصومش منتقل شده است.

د. امام، از دل و ذهن مردم با خبر است:

«قال: «فما وجه اخبارکم بما في قلوب الناس؟» قال عليه السلام: أما بلغک قول الرسول‌ صلي الله عليه و آله و سلم: اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله؟» قال: «بلي»؛ قال: «فما من مؤمن إلاّ وله فراسة ينظر بنور الله علي قدر إيمانه و مبلغ استبصاره و علمه و قد جمع الله للأئمة منا ما فرقه في جميع المؤمنين»؛

شخصي از امام رضا عليه السلام پرسيد: چگونه شما از دل‌هاي مردم خبر مي‌دهيد؟

حضرت در پاسخ فرمودند:

«آيا سخن پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به تو نرسيده است که فرمود: از زيرکي و فراست مؤمن بپرهيزيد و خود را حفظ کنيد که مؤمن با نور الهي به امور نظر مي‌کند؟» پرسش کننده گفت: «آري».

حضرت فرمود:

«هيچ مؤمني نيست، مگر آنکه زيرکي و فراستي دارد و به اندازه ايمانش و مقدار بينش و دانشي که دارد، با نور الهي به امور مي‌نگرد، و خدا همه فراست‌هايي را که در مؤمنان پراکنده ساخته، در امامان اهل بيت عليهم السلام جمع کرده است».

(مجلسي، 1404: ج24، ص129)

ه‍. سرچشمه الهي علم امام:

«إن الأنبياء و الأئمة يوفقهم الله و يؤتيهم من مخزون علمه و حکمه ما لايؤتيه غيرهم فيکون علمهم فوق کل علم أهل زمانهم…»

؛ «در حقيقت، خدا پيامبران و امامان را توفيق مي‌دهد و از منبع علم و حکمتش به آن‌ها چيزهايي عطا مي‌کند که به ديگران نمي دهد؛ بنابراين دانش آنان بالاتر از دانش اهل زمانشان است». (صدوق، همان: ج1، ص220)

«إن العبد إذا اختاره الله عزوجل لأمور عباده….. ألهمه العلم إلهاماً فلم يعي بعده بجواب»؛ «در حقيقت، هنگامي که خداي متعال بنده‌اي را براي رسيدگي به امور بندگانش انتخاب مي‌کند… دانشي به او الهام مي‌کند که بعد از آن، در جواب باز نمي ماند». (صدوق، همان)

10. امام ميراث دار پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و امامان

الف. امام، جانشين پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و امامان پيشين عليه السلام:

«إن الامامة….

وارث الأوصياء… و خلافة الرسول و مقام أميرالمؤمنين و ميراث الحسن و الحسين»؛8 «در واقع امامت، وراثت اوصيا و جانشيني پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و مقام اميرالمؤمنين عليه السلام و ميراث حسن عليه السلام و حسين عليه السلام است…..».

(صدوق، همان: ص216)

امامان معصوم عليهم السلام جانشينان بحق پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم هستند.

پيامبر اسلام  صلي الله عليه و آله و سلم بر اين مطلب در موارد متعدد، تأکيد كرده است؛ از جمله در جريان غدير خم و نصب امام علي عليه السلام به امامت.

سپس اين خلافت و جانشيني پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به عنوان امانتي الهي از امام علي عليه السلام به امام حسن عليه السلام رسيد و آن گاه به امام حسين عليه السلام و فرزندان معصوم ايشان رسيد و اکنون اين قباي فاخر به قامت حجت بن الحسن عليه السلام آراسته شده است.

البته وراثت در اين جا به معناي حکومت پادشاهي و ارث بردن پسر از پدر نيست؛ بلکه اين وراثت بر اساس شايستگي افراد براي جانشيني پيامبر صلي الله عليه و آله و سلماست که خدا از آن‌ها اطلاع دارد و امام را بر اساس آن مشخص مي‌سازد؛ از اين رو امامت در نسل امام حسين عليه السلام قرار گرفت، ولي در نسل امام حسن عليه السلام قرار نگرفت.

ب. سلاح پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نزد امام عليه السلام: 

«و يکون عنده سلاح رسول الله  صلي الله عليه و آله و سلم و سيفه ذوالفقار»

؛ «اسلحه پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم نزد اوست و شمشيرش ذوالفقار است».

(صدوق، همان: ص212)

اين مطلب از طرفي مي‌تواند اشاره بدان باشد که امام و رهبر جامعه اسلامي، همچون پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤمنين‌ عليه السلام هميشه مسلّح و آماده مبارزه با دشمنان داخلي و خارجي اسلام است.

از طرف ديگر اشاره بدان است که امامان معصوم، همان طور که وارث مقام پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم هستند، وارث ميراث‌هاي گرانبها و يادگارهاي نمادين آن حضرت هستند.

ج. کتاب جامعه نزد امام:

 «و تکون عنده الجامعة و هي صحيفة طولها سبعون ذراعاً فيها جميع مايحتاج إليه ولد آدم»؛

 «کتاب جامعه، نزد امام معصوم عليه السلام است و آن، نوشته اي است که طول آن، هفتاد ذراع ]حدود 35 متر[ است و در آن، همه نيازمندي‌هاي فرزندان آدم وجود دارد».

(صدوق، همان) .

براساس روايات، کتاب جامعه توسط اميرالمؤمنين عليه السلام تهيه گرديد و مطالب ديني و شرعي در آن، گرد آوري شد.

(كليني، همان: ص238)

د. کتاب جفر، نزد امام: 

«يکون عنده الجفر الأکبر و الأصغر اهاب ماعز و اهاب کبش فيهما جميع العلوم حتي أرش الخدش و حتي الجلدة و نصف الجلدة و ثلث الجلدة»

؛ «کتاب جفر بزرگ و کوچک، نزد امام معصوم است، که بر پوست بز و گوسفند نوشته شده است و در آن، همه علوم، حتي حکم خراش و ضربه تازيانه و نصف و ثلث آن بيان شده است.»

بر اساس روايات، کتاب «جفْر» توسط اميرالمؤمنين عليه السلام تهيه و احکام الهي در آن، گردآوري شد.

سپس هر امامي، آن را به امام بعد از خود سپرده است.

ه‍. مصحف فاطمه عليه السلام نزد ا مام:

 «يکون عنده مصحف فاطمة»؛ «مصحف فاطمه نزد امام است».

(صدوق، همان)

در روايات، از کتابي با عنوان «مصحف فاطمه عليه السلام» ياد شده که حاصل مکالمات حضرت زهرا عليها السلام با فرشتگان است.

و در هر عصر، نزد امام آن عصر، امانت است.

11. امام تأييد شده به وسيله روح القدس:

 «إنّ الإمام مؤّيد بروح القدس»

؛ «در حقيقت، امام، با روح القدس تأييد مي‌شود».

(صدوق، همان: ص213)

از امام رضا عليه السلام حکايت شده است:

ان الله عزوجل قد أيّدنا بروح منه مقدسة مطهرة ليست بملک لم تکن مع أحد ممن مضي إلاّ مع رسول الله  صلي الله عليه و آله و سلم و هي مع الأئمة منّا تسدّدهم و توفّقهم و هو عمود من نور بيننا و بين الله عزوجل.

«خداوند عزوجل ما را با روح الهي تأييد کرده است؛ روح پاک و مطهري که فرشته نيست و با گذشتگان همراهي نکرده است، مگر با رسول خدا.

اين روح الهي، با امامان از ما اهل بيت است و آنان را تأييد مي‌کند و موفق مي‌سازد، و آن، ستوني از نور است که بين ما و خداي متعال قرار دارد».

(صدوق، همان: ج2، ص200)

در قرآن کريم مکرر از فرشته‌اي به نام «روح القدس» ياد شده که قرآن، توسط او بر پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم نازل شده است.

[14] در برخي آيات نيز از فرشته نازل کنندة وحي، با عنوان جبرئيل ياد شده است.

[15] حضرت عيسي عليه السلام نيز به وسيله روح القدس تأييد مي‌شد.

[16] در روايت اول نيز آمده است که امامان معصوم عليهم السلام با روح القدس تأييد مي‌شوند.

اما در روايت دوم آمده است:

«موجودي که فرشته نيست»؛ يعني روح الهي و پاک، همراه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و امامان معصوم عليهم السلام بوده و آنان را تأييد مي‌کند؛ يعني علاوه بر روح القدس که تأييد کننده پيامبران الهي است، دربارة پيامبر اسلام و امامان معصوم، تأييد کننده ويژه‌اي به نام روح الهي وجود دارد که پيوند نوراني امام را با خالق هستي بر قرار مي‌كند و زمينه ساز موفقيت‌هاي آنها است.

شايد از اين رو است که در سورة قدر از «فرشتگان» کنار «روح» نام برده شده است.[17]

 در برخي روايات و تفاسير نيز آمده است که «روح» موجودي بزرگ تر از فرشتگان و غير از جبرئيل است.[18]

12. امامت، نور جهان افروز و آب حيات:

 «الإمام کالشمس الطالعة للعالم و هي بالأفق بحيث لاتنالها الأيدي و الأبصار.

الإمام البدر المنير و السراج الزاهر و النور الساطع و النجم الهادي في غياهب الدجي و البيد القفار و لجج البحار.

الإمام الماء العذب علي الظما و الدال علي الهدي و المنجي من الردي. الإمام النار علي اليفاع الحار لمن اصطلي به و الدليل في المهالک، من فارقه فهالک.

الإمام السحاب الماطر و الغيث الهاطل و الشمس المضيئة و الأرض البسيطة و العين الغزيرة و الغدير و الروضة»؛

امام همچون خورشيد جهان افروز است و در افق بلندي قرار دارد که دست‌ها و چشم‌ها به او نمي رسد.

امام، ماه فروزان و چراغ روشنگر و نور پر فروغ و ستاره هدايتگر در تاريکي‌ها و بيابان‌هاي خالي و دل درياها است.

امام، آب گواراي تشنگان و راهنماي هدايت پيشه و نجاتگر از پرتگاه‌ها است.

امام، آتشي بر تپه اي داغ است براي کسي که تحمل او را داشته باشد و راهنماي انسان‌ها در هلاکت گاه‌ها است.

هرکس از امام جدا شود، هلاک مي‌شود.

امام، ابر باران زا است؛ باراني پرپشت و خورشيد فروزنده و آسمان سايه دار و زمين گسترده و چشمه پر آب و برکه و باغ است».

(مجلسي، همان: ج25، ص123)

13. امام رفيق مهربان و پناهگاه:

 «الإمام الأمين الرفيق و الاخ الشقيق {الشفيق} و مفزع العباد في الداهية»؛

 «امام، فردي امين و رفيق و برادري مهربان و پناهگاه مردم در مشکلات وحشتناک است».

(مجلسي، همان: ج25، ص124)

آري؛ رهبر جامعه اسلامي بايد اين گونه باشد که در عين صلابت و انجام وظيفه، دوست مردم باشد؛ به گونه‌اي که مردم در مشکلات، او را پناهگاه خود بدانند و مشکلات وحشتناک را با او در ميان گذارند و از او راهکار و کمک بخواهند.

14. فضايل امام، موهبتي الهي:

 «الامام….

مخصوص بالفضل کلّه من غير طلب منه له و لا اکتساب بل اختصاص من المفضل الوهاب»؛ «فضائل ويژه امام، همه بدون درخواست او و غير اکتسابي است.

اين فضايل از سوي فضيلت دهندة بخشنده ]= خداي متعال[ به امام اختصاص يافته است».

(مجلسي، همان)

اين سخن، به معناي جبر نيست، بلکه مقصود، فضايل ويژه امامت مثل عصمت و تأييد با روح القدس است که مواهب الهي است، و ظرفيت اخلاقي و علمي و روحي امام در نزول اين مواهب الهي، مؤثر است.

آري؛ تقوا، تزکية نفس و عبادت‌هاي امام، زمينه ساز الطاف الهي است.

15. امام، داراي شرح صدر الهامات علمي و توفيقات الهي:

 «… و إن العبد إذا اختاره الله عزوجل لأمور عباده شرح صدره لذلک و أودع قلبه ينابيع الحکمة و ألهمه العلم إلهاماً فلم يعي بعده بجواب ولايحيّر فيه عن الصواب و هو معصوم مؤيد موفق مسدد قد أمن الخطايا و الزلل و العثار يخصّه الله عزوجل بذلک ليکون حجّته علي عباده و شاهده علي خلقه و ذلک فضل الله يؤتيه من يشاء و الله ذوالفضل العظيم؛

«در حقيقت، هنگامي که خداي متعال، بنده اي را براي رسيدگي به کارهاي بندگانش انتخاب مي‌کند، شرح صدر ]سينه اي گشاده و طاقت تحمل مشکلات[ را در آن باره به او عطا مي‌کند، و منابع حکمت را در دل او به وديعت مي‌گذارد، و علم را به او الهام مي‌کند؛ به طوري که پس از آن، از جواب مسائل باز نمي ماند، و در پاسخ صحيح، حيران نمي شود.

امام، معصوم و مورد تأييد و با توفيق و استوار در انجام وظايف به تأييد الهي است که از خطا و لغزش‌ها مصون است.

خداي متعال، اين ويژگي را به امام بخشيد، تا حجت خدا بر بندگانش و گواه بر آفريدگانش باشد، و اين موهبت الهي است که به هر کس بخواهد، عطا مي‌کند و خدا داراي موهبتي عظيم است». (مجلسي، همان: ص127)

سوم. شيوة شناخت و تعيين امام معصوم

1. تعيين امام با نصب الهي

دست خرد انسان‌هاي عادي، از تعيين امام معصوم، کوتاه است.

عن الرضا عليه السلام:

 «إن الإمامة أجل قدراً و أعظم شأناً و اعلي مکاناً و أمنع جانباً و أبعد غوراً من أن يبلغها الناس بعقولهم أو ينالوها بآرائهم أو يقيموا إماماً باختيارهم»؛

«قدر و شأن امامت، بزرگتر و جايگاه آن، بالاتر و خطيرتر و دورتر از دسترس است که عقل انسان‌ها بدان راه يابد و در دسترس آراي مردم قرار گيرد، و امامي را با انتخاب خود نصب کنند».

(صدوق، همان: ص217)

 «…. فمن ذالذي يبلغ معرفة الامام و يمکنه اختياره؟ هيهات هيهات! ضلّت العقول و تاهت الحلوم و حارت الألباب و حسرت العيون و تصاغرت العظماء و تحيرت الحکماء و تقاصرت الحلماء و حصرت الخطباء و جهلت الألبّاء و کلّت الشعراء و عجزت الأدباء و عييت البلغاء عن وصف شأن من شأنه أو فضيلة من فضائله فأقرّت بالعجز و التقصير و کيف يوصف له أو ينعت بکنهه أو يفهم شيي من أمره أو يوجد من يقوم مقامه….‌»؛

«چه کسي است که به شناخت ]کامل[ امام دسترسي پيدا کند و بتواند امام را انتخاب کند؟ بعيد است بعيد است! عقل‌ها منحرف شدند، خردها مضطرب گشتند، خردمندان حيران ماندند، چشم‌ها حسرت زده شده، بزرگان کوچک گشتند، حکيمان متحيرماندند، شكيبايان کم آوردند، گويندگان در تنگنا قرار گرفتند، زيرکان ناآگاه ماندند و شعرا بازماندند.

اديبان ناتوان شدند و افرادِ بليغ نتوانستند برخي ويژگي‌ها و فضايل امام را وصف کنند.

پس به ناتواني و کوتاهي خود اقرار کردند.

چگونه ژرفاي وجودي امام را وصف کنند يا چيزي از او درک کنند يا جانشين او را بيابند…؟» (صدوق، همان: ص219)

امام معصوم بايد ويژگي‌هايي مثل عصمت، معنويت، ارتباط با عالم غيب، دانش افزون تر و شايستگي‌هاي مديريتي والا داشته باشد و شناخت اين خصلت‌هاي دروني، براي مردم عادي ممکن نيست؛ از اين رو امام معصوم را نمي توان با انتخابات تعيين کرد.

2. علم و استجابت دعا، دو راه اساسي شناخت امام

 «دلالته في خصلتين في العلم و استجابة الدعوة».

(صدوق، همان: ص219)

يکي از نشانه‌هاي امام برحق، آن است که در قلة علم عصر خويش قرار دارد و داناترين مردم است.

نشانه ديگر او آن است که دعاهاي او مستجاب است.

البته اين دو مطلب، تا حدودي[19] قابل آزمايش است كه در بارة برخي امامان همچون امام رضا عليه السلام مکرر آزمايش شد.

آن حضرت در مباحثات متعددي با دانشمندان اديان مختلف شرکت کرد[20] و پيروز شد، نيز استجابت دعاهاي او بر مردم روشن شد؛ همان طور که کرامات حضرتش بعد از شهادت تاکنون آشکارا ادامه دارد.

3. ناتواني عموم مردم از شناخت صفات امام

«…. فکيف لهم باختيار الإمام و الإمام عالم لايجهل راع لاينکل معدن القدس و الطهارة…. »

«چگونه ممکن است که مردم امام را برگزينند؟ در حالي که امام، دانايي است که جهل در او راه ندارد و دعوتگري است که کوتاهي نمي کند.

منبع پاکي و طهارت است و….». (صدوق، همان: ص220)

اين حديث نيز اشاره به ناتواني انسان از شناخت کامل صفات امامان است؛ پس اگر انسان عادي بخواهد امام انتخاب کند، ممکن است به خطا برود و افراد غير شايسته را انتخاب کند؛ همان طور که اين مطلب، گاهي در انتخاب رئيس جمهور کشورها اتفاق مي‌افتد.

پس بايد خدايي که از اسرار جهان و انسان آگاه است و ظرفيت‌ها و شايستگي‌هاي افراد را مي‌داند، و امام معصوم و اعلم و پاک را مي‌شناسد، اقدام به انتخاب امام کند.

چهارم.

ويژگي‌هاي پيشواي امت

1. آگاه‌ترين مردم

«اعلم الناس»؛ (صدوق، همان: ص212) «مخصوص بالعلم»؛ (صدوق، همان: ص219).

 عالم لايجهل»؛(صدوق، همان: ص220).

امام وظايفي سنگين در رابطه با مردم و دين برعهده دارد که در اين رابطه آگاهي از علوم مختلفي براي او ضروري است، و حتي لازم است دانشمندترين فرد زمان خويش باشد.

و از آنجا که علم او الهي است با جهل آميخته نمي شود.

2. داورترين مردم

«احکم الناس»؛

(صدوق، همان: ص212).

در قرآن کريم، مقام داوري، از مقامات پيامبران برشمرده شده است[21] که البته از مقامات اجرايي و امامت ايشان است.

يکي از مقامات امام، قضاوت و داوري بين مردم است.

امام، قضات جامعة اسلامي را نصب مي‌کند و بر اساس عدالت، بين مردم قضاوت و حکم مي‌کند؛ از اين‌رو لازم است که امام، داورترين مردم باشد.

3. خودنگهدارترين و باتقواترين مردم

«أتقي الناس»؛ (صدوق، همان).

خودنگهداري و تقواي امام، در بالاترين مرتبه قرار دارد، به طوري که هيچ گناهي مرتکب نمي شود و به درجه عصمت رسيده است.

4. صبورترين و بردبار‌ترين مردم

«أحلم الناس»؛ (صدوق، همان)«موسوم بالحلم»؛

(صدوق، همان: ص219).

از طرفي، پيشواي مسلمانان با مشکلات شخصي و اجتماعي زيادي روبه رو مي‌شود؛ از اين رو لازم است شکيباترين مردمان باشد.

از طرف ديگر، بيشترين خدمات و عبادات را انجام مي‌دهد که استقامت زيادي مي‌طلبد.

5. شجاع‌ترين مردم

«أشجع الناس»؛

(صدوق، همان: ص212).

رهبر مسلمانان گاهي ناچار مي‌شود با دشمنان خارجي و داخلي مبارزه کند که اين مطلب، شجاعت و شهامت مي‌طلبد.

همچنين رهبر بايد رزمندگان و مسلمانان را برابر دشمن، به مبارزه تشويق کند؛ از اين رو بايد خود شجاع‌ترين مردم باشد.

زندگي معصومان نيز همين شجاعت را به نمايش مي‌گذارد.

6. بخشنده‌ترين مردم

«أسخي الناس»؛

(صدوق، همان).

رهبر جامعه اسلامي، صاحب اختيار خزانه دولت اسلامي است، و مردم مسلمان، همچون خانواده او هستند که بايد به آن‌ها رسيدگي کند.

برخي مردم تنگدست و فقير هستند که به بخشش بيشتري نياز دارند؛ از اين رو رهبري امت، مستلزم روحيه اي بخشنده است.

اگر رهبري در مسايل اقتصادي، سخت گير و بخيل باشد، مردم به زحمت مي‌افتند.

سيرة اهل بيت عليهم السلام نيز بيانگر بخشش و گشاده دستي آنان است.

7. پرستشگرترين مردم

«اعبد الناس»؛

(صدوق، همان).

رهبر جامعه اسلامي، نيازمند ارتباط با خالق هستي و امداد جويي و هدايت خواهي از او است؛ از اين رو رهبر جامعه، بايد بيشترين ارتباط با خدا داشته باشد و عابد‌ترين مردمان باشد.

8. مهربان تر از پدر و مادر

«أشفق عليهم من آبائهم و أمهاتهم»؛

(صدوق، همان).

در برخي احاديث از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم حکايت شده است که: «من و علي پدران اين امت هستيم»؛ يعني پيامبر و امام، پدران معنوي مسلمانان هستند و اين مطلب، شامل همه امامان مي‌شود.

امام، از پدر و مادر، مهربان تر است، چون تا پاي ايثارجان، براي هدايت مردم فداکاري مي‌کند و روح بشر را زنده مي‌نمايد.

9. فروتن‌ترين مردم برابر خدا

«يکون أشد الناس تواضعاً لله عزوجل»؛

 «امام، فروتن‌ترين مردم برابر خداي عزوجل است.»

(صدوق، همان: ص212).

از آنجا که امام، بالاترين معرفت را دربارة خداي متعال دارد، برابر او کاملاً فروتن و خاشع است.

در قرآن آمده است که از ميان بندگان خدا فقط دانشمندان از او مي‌هراسند[22] (و برابر او فروتن و خاشع مي‌شوند.)

با توجه به اين مطلب، سوز و گداز شبانه امام علي عليه السلام و دعاهاي صحيفه سجاديه امام علي بن الحسين عليه السلام معنا دار مي‌شود.

10. فرمانبردارترين مردم برابر دستورات الهي

«يکون آخذ الناس بما يأمر به و أکف الناس عما ينهي عنه»؛

 «امام دستورات الهي را بهتر از همه مردم مي‌گيرد و عمل مي‌کند و بهتر از همه مردم از موارد ممنوع، دوري مي‌کند.»

(صدوق، همان).

امام از سويي خدا را مولاي مطلق خود مي‌داند که حق آفرينش و شکر نعمت‌هاي او مستلزم اطاعت کامل از او است.

از طرف ديگر، حکمت دستورات الهي را بهتر از ديگران مي‌شناسد و مي‌داند که هر جا خدا به چيزي فرمان مي‌دهد، به سود بشر است و هرجا مطلبي را ممنوع مي‌كند، آن مطلب به زيان بشر است؛ از اين رو کاملاً مطيع دستورات الهي است.

11. امام، بشري مانند ساير انسان‌ها

«و الإمام يولد و يلد و يصح و يمرض و يأکل و يشرب و….

ويموت و يقبر و يزار و…. »؛

امام زاييده شده و فرزنداني دارد و جسم او سالم و بيمار مي‌شود و مي‌خورد و مي‌نوشد و…. مي‌ميرد و دفن مي‌شود و مورد زيارت قرار مي‌گيرد و….».

(صدوق، همان: ص213)

در قرآن به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم دستور مي‌دهد که: «بگو: من فقط بشري همچون شما هستم»[23]

بيان اين مطلب دربارة پيامبران و امامان، اولاً گوياي بعد جسماني و بشري آنها است که از جنس انسان‌ها هستند، نه فرشتگان و جنيان؛ از اين رو مي‌توانند الگوي ما باشند.

ثانياً يادآوري بعد جسماني و وفات آن‌ها، از انحراف و غلوّ مردم دربارة پيامبران و امامان جلوگيري مي‌کند.

12. امام، يگانه روزگار

«الإمام واحد دهره لايدانيه أحد و لايعادله عالم و لايوجد منه بدل و لا له مثل ولا له نظير»؛ «امام يگانه روزگار خويش است که هيچ کس با او مقايسه نمي شود و هيچ دانشمندي هم تراز او نيست و جايگزيني برايش يافت نمي شود و همانند و مشابه ندارد».

(صدوق، همان: ص219)

13. امام، دور از ستم

«فقال عزوجل: إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا <فقال الخليل عليه السلام سروراً بها «و من ذريتي؟» قال الله عزوجل لاينال عهدي الظالمين فأبطلت هذه الآية إمامة کل ظالم إلي يوم القيامة و صارت في الصفوة ثم أکرمه الله بأن جعلها في ذريته أهل الصفوة و الطهارة»؛ «خداي متعال در قرآن[24] نسبت به حضرت ابراهيم عليه السلام‌  فرمود: «در حقيقت من، تو را امام براي مردم قرار دادم» و ابراهيم خليل، خوشحال شد و گفت: از فرزندان و نسل من ]نيز امام قرار ده… خداي متعال فرمود: «عهد و پيمان من امامت به ستمکاران نمي رسد».

(صدوق، همان: ص216)

پس اين آيه، امامت هر ستمکاري را تا روز رستاخيز باطل اعلام کرد، و امامت مخصوص افراد برگزيده شد؛ سپس خدا کرامت کرد و امامت را در نسل افراد برگزيده و پاک قرار داد».

14. امام، آگاه به امور سياسي

«الإمام… عالم بالسياسة»؛

(صدوق، همان: ص220).

امام، رهبري جامعه اسلامي را به عهده دارد؛ از اين‌رو بايد در مسايل سياسي دخالت کند، بنابراين لازم است آگاهي‌هاي لازم را در اين باره داشته باشد.

البته سياستي که امامان به دنبال آن هستند، به معناي نيرنگ بازي و سياسي کاري نيست؛ بلکه به معناي هدايت و مديريت جامعه اسلامي در صحنه داخلي و بين‌المللي در راستاي رسيدن به اهداف الهي و سعادت است.

پنجم. امامت خاصّه

1. با امامت «حضرت علي بن ابي طالب عليه السلام» دين، تمام و کامل شد

إن الله تبارک و تعالي لم يقبض نبيه صلي الله عليه و آله و سلم حتي أکمل له الدين و أنزل عليه القرآن فيه تفصيل کل شيئ بيّن فيه الحلال و الحرام و الحدود و الأحکام و جميع ما يحتاج إليه الناس.

فقال عزوجل مَّا فَرَّطْنَا فِي الكِتَابِ مِن شَيْءٍ< و أنزل في حجة الوداع و هي آخر عمره الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا

و أمر الامامة من تمام الدين و لم يمض حتي بيّن لأمته معالم دينه و أوضح سبله و ترکهم علي قصه الحق و أقام لهم علياً عليه السلام علما و اماماً و ما ترک شيئاً تحتاج إليه الأمة إلا بينه فمن زعم أن الله عزوجل لم يکمل دينه فقد رد کتاب الله عزوجل و من رد کتاب الله فهو کافر…؛

«در واقع، خداي متعال، پيامبرش را به جوار خويش نخوانده بود و هنوز پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فوت نکرده بود تا اينکه دين او را کامل نمود و قرآن را بر او نازل کرد، که در آن، توضيح هر چيزي بود و مقررات حلال و حرام و قوانين کيفري و جزايي و احکام را بيان کرد و هرچه که مردم بدان نيازمند بودند.

پس خداي متعال فرمود:

«هيچ چيزي را در کتاب فرو گذار نکرديم».

[25] و در حجة الوداع هنگام بازگشت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در آخرين سفر حج در غدير خم[ در آخر عمر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم اين آيه نازل شد: «امروز، دين شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دين براي شما پسنديدم[26]».

مسأله امامت از مواردي است که دين به وسيله آن تمام و کامل شد.

هنوز پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از دنيا نرفته بود که آموزه‌هاي ديني را براي امت بيان کرد و راه‌هاي آن را براي مردم روشن ساخت و آن‌ها را با هدف حق، واگذار کرد و اميرالمؤمنين عليه السلام را نشانه و پيشواي آنان قرار داد و هر چيزي که امت بدان نياز داشتند بيان کرد؛ پس هر کس بپندارد که خداي متعال دينش را کامل نکرده، قرآن را انکار کرده است و هر کس قرآن را رد و انکار کند، کافر شده است….». (صدوق، همان: ص216)

2. امامت به سبب علم و ايمان و با نصب الهي

فقال الله جل جلاله: «إن أولي الناس بإبراهيم للذين اتبعوه و هذا النبي و الذين آمنوا و الله وليّ المؤمنين»[27] فکانت له خاصة فقلّدها صلي الله عليه و آله و سلم عليا عليه السلام بامرالله عزوجل علي رسم ما فرضها الله فصارت في ذريته الأصفياء الذين آتاهم العلم و الإيمان بقوله عزوجل >وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِيمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتَابِ اللَّهِ إِلَى يَوْمِ الْبَعْثِ[28] فهي في ولد علي عليه السلام خاصة إلي يوم القيامة اذ لا نبيّ بعد محمد صلي الله عليه و آله و سلمفمن أين يختار هؤلاء الجهّال؛

«پس خداي متعال فرمود:

«در حقيقت، سزاوار‌ترين مردم به ابراهيم عليه السلام کساني هستند که از او پيروي مي‌کنند و اين پيامبر  صلي الله عليه و آله و سلم و کساني که ايمان آورده‌اند.

خدا سرپرست مؤمنان است.

پس جانشيني ابراهيم عليه السلام  فقط براي پيامبر اسلام  صلي الله عليه و آله و سلم بود و آن را به دستور الهي به عهده علي عليه السلام واگذاشت، براساس آنچه خدا لازم کرده بود و بعد از حضرت علي عليه السلام در نسل برگزيده او قرار گرفت؛ همان کساني که به آن‌ها علم و ايمان داد، براساس کلام خداي متعال که فرمود: «کساني که علم و ايمان به آن‌ها داده شده است، مي‌گويند: حتماً شما بر فرمان خدا تا روز قيامت درنگ کرديد.»

پس آن امامت به صورت ويژه در فرزندان علي تا روز قيامت قرار گرفت؛ چون بعد از محمد صلي الله عليه و آله و سلم پيامبري نخواهد آمد.

بنابراين امامت تا رستاخيز ادامه خواهد يافت؛ پس از کجا اين جاهلان رهبر و امام و خليفه بر مي‌گزينند؟».

(صدوق، همان)

3. امامت، فقط در آل رسول

… و أين يوجد مثل هذا ظنوا أن ذلک يوجد في غير آل الرسول صلي الله عليهم کذبتهم و الله أنفسهم و منّتهم الباطل فارتقوا مرتقي صعباً دحضاً تزل عنه الي الحضيض أقدامهم راموا إقامة الإمامة بعقول حائره بائرة ناقصة و آراء مضلة فلم يزدادوا منه إلاّ بعداً؛ (صدوق، همان: ص220).

«الامام….

و هو نسل المطهرة البتول لا مغمز فيه في نسب و لا يدانيه ذو حسب….»؛

«از کجا مثل اين مطلب يافت شد که پنداشتند آن امامت در غير آل‌رسول صلي الله عليه و آله و سلم يافت مي‌شود؛ به خدا سوگند! به خودشان دروغ گفتند و سخن باطل بر دوش آنان سنگيني کرد و به جايگاه سخت و لغزنده‌اي رفتند، که گام‌هايشان از آنجا به پايين مي‌لغزد.

مقام امامت را با عقل‌هاي حيران و ناقص و نظرات گمراه‌گر نشانه گرفتند؛ پس، از آن دورتر شدند».

(صدوق، همان)

4. امام موعود

… عن رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم:….

إذا خرج المهدي من ولدي نزل عيسي بن مريم فصلي خلفه

امام رضا عليه السلام از پيامبر اكرم  صلي الله عليه و آله و سلم روايت مي‌كند كه فرمودند:

«هنگامي که مهدي عليه السلام از فرزندان من قيام مي‌کند، عيسي بن مريم عليه السلام فرود مي‌آيد و پشت سر او نماز مي‌خواند و به او اقتداء مي‌کند.»؛

(صدوق، همان: ج2، ص202).

ششم. جدايي از امامت و پيامدهاي آن

1.هلاكت در جدايي از امام

«و الدليل في المهالک، من فارقه فهالک»؛

«امام راهنماي انسان‌ها در هلاکت گاه‌ها است.

هر کس از او جدا شود، به هلاکت مي‌افتد». (صدوق، همان: ج1، ص216)

رهبر جامعه اسلامي مردم را به سوي سعادت رهنمون مي‌شود و خطرات را به آنان گوشزد مي‌کند و برابر دشمنان از آنان محافظت مي‌کند و در سختي‌ها و مشکلات آنان را راهنمايي مي‌کند.

اما اگر کسي خودش را از اين نعمت‌ها و امدادها محروم سازد به انحراف عقيدتي يا انحراف اخلاقي و اجتماعي يا….

مي‌افتد و سقوط مي‌کند.

2. گمراهي در جدائي از امام

«… لقد راموا صعباً و قالوا إفکاً و ضلّوا ضلالاً بعيداً و وقعوا في الحيرة إذ ترکوا الإمام عن بصيره و زيّن لهم الشيطان أعمالهم فصدّهم عن السبيل و کانوا مستبصرين رغبوا عن اختيار الله و اختيار رسوله إلي اختيارهم»؛

در واقع، راه مشکلي را دنبال مي‌کنند و تهمت مي‌زنند و به گمراهي دوري منحرف مي‌شوند و در سرگرداني مي‌غلطند؛ چون امام را با آگاهي ترک کردند و شيطان، کارهايشان را براي آنان آراست و آنان را از راه خدا بازداشت؛ در حالي که آگاه بودند.

از انتخاب راه خدا و پيامبرش روي گرداندند و به انتخاب ]هوا و هوس[ خودشان ميل پيدا کردند».

(صدوق، همان: ص220)

3. پيامدهاي غلو دربارة امامان عليه السلام

الف. غلو کنندگان، ملعون و کافرند

در احاديث متعددي از امام رضا عليه السلام غلات نکوهش شده‌اند و آن حضرت، گاهي عليه السلام آن‌ها را لعن کرده[29] و گاهي آن‌ها را کافر خوانده است[30] و شيعيان را از هم نشيني و ازدواج با آن‌ها منع کرده است.[31]

ب. مفوّضه مشرکند

در برخي احاديث از امام رضا عليه السلام حکايت شده که با گروه مفوّضه نيز به شدت برخورد مي‌کرد و آنان را مشرک مي‌دانست؛ چرا که آنان نيز از حد تجاوز کرده و برخي امامان را شريك خدا در رازقيت و خالقيت مي‌دانستند.

عن ياسرالخادم قال: قلت للرضا عليه السلام: «ما تقول في التفويض؟» فقال: «إن الله تبارک و تعالي فوّض إلي نبيه صلي الله عليه و آله و سلم امر دينه فقال: مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا[32] فأما الخلق و الرزق فلا، ثم قال: «إن الله عزوجل خالق کل شيئ» و هو يقول عزوجل: الَّذِي خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ[33]

از شخصي به نام ياسرِ خادم روايت شده است که مي‌گويد: «به امام رضا عليه السلام گفتم: «دربارة تفويض ]واگذاري امور الهي به برخي افراد[ چه مي‌فرماييد؟».

حضرت فرمود:

«خداي متعال امور ديني را به پيامبرش صلي الله عليه و آله و سلمواگذار کرد و فرمود: «هرچه را پيامبر براي شما آورد، بگيريد و هرچه ممنوع ساخت، دست برداريد.» اما امور آفرينش و رزق را نه ]به کسي واگذار نکرد .

سپس حضرت فرمود:

«خداي متعال، آفرينندة هر چيز است و مي‌فرمايد:

«(او) کسي است که شما را آفريد سپس روزي داد….».

(صدوق، همان: ج2، ص202)

نتيجه‌

امامت عامه و خاصه در احاديث امام رضا عليه السلام به صورت گسترده مطرح و مورد تأييد و تأكيد قرار گرفته است. از جمله مسأله مهدويت در نسل امام رضا عليه السلام بيان شده است.

 منابع

1.  ابن بطريق حلي، يحيي بن حسن اسدي حلي، العمدة، قم، مؤسسه انتشارات اسلامي، 1407 ق.
2.  ابن شاذان قمي، ابوالفضل شاذان بن جبرئيل، فضائل، قم، رضي، دوم، 1363 ش.
3.  ابن شهر آشوب مازندراني، رشيد الدين محمد بن شهر، مناقب آل ابي طالبعليهم السلام، قم، انتشارات علامه، بي‌نا، 1379 ق.
4.ابن فهد حلي، جمال الدين ابوالعباس، التحصين، قم، انتشارات امام مهدي عليه السلام، دوم، 1406ق.
5. ابواسحاق، ابراهيم بن هلال ثقفي، غارات، قم، دارالکتاب، اول، 1410 ق.
6. اربلي، علي بن عيسي، کشف الغمة، تبريز، مکتبة بني هاشمي، 1381 ق.
7.  اشعري، احمد بن محمد بن عيسي، نوادر، قم، مدرسه امام مهدي عليه السلام، اول، 1408 ق.
8.  امام زين العابدين عليه السلام، الصحيفة السجاديه، قم، الهادي، 1376 ق.
9.  اهوازي، حسين بن سعيد، زهد، چاپ سيد ابوالفضل حسينيان، دوم، 1402 ق.
10. برقي، احمد بن ابي عبدالله، محاسن، قم، دارالکتب الاسلامية، دوم، 1330، ش.
11.بکري، احمد بن عبدالله، الانوار، رضي، قم، شريف، اول، 1411 ق (کتاب حاضر نسخه عکسي از انتشارات کتابخانه مهديه نجف، سال 1385 ق است).
12.  تفسير الامام العسکري عليه السلام، قم، مدرسه امام مهدي عليه السلام، اول، 1409 ق.
13. جزائري، سيد نعمت الله، قصص الانبياء و المرسلين عليهم السلام کتابخانه آيت‌الله مرعشي نجفي، قم، 1404 ق.
14. حراني، حسن بن شعبه، تحف العقول، قم، نشر اسلامي، دوم، 1404 ق.
15. راوندي کاشاني، قطب الدين ابوالحسن (ابوالحسين)، الخرائج و الجرائح، قم، مدرسه امام مهدي عليه السلام، اول، 1409 ق.
16.  ، دعوات (سلوة الحزين)، قم، مدرسه امام مهديعليه السلام، اول، 1407 ق.
17.  ـ، فقه القرآن، قم، کتابخانه آيت‌الله مرعشي نجفي، دوم، 1405 ق.
18.  ، قصص الانبياء عليه السلام، مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، اول، 1409 ق.
19.  راوندي، سيد فضل الله، نوادر، قم، مؤسسه دارالکتاب، کتاب حاضر، نسخه عکسي از چاپ اول نشر حيدريه نجف سال 1370 ق.
20.  الرسالة الذهبية (طب الرضا عليه السلام)، قم، خيام، اول، 1402 ق.
21.  رضايي اصفهاني، محمد علي، آيين محبت، مشهد، آستان قدس رضوي، 1387ش.
22.  شوشتري، قاضي نور الله، الصوارم المهرقة، تهران، چاپخانه نهضت، بي‌نا، 1376 ق.
23.  شيخ صدوق ابوجعفر، محمد بن علي بن حسين بن موسي بن بابويه قمي، امالي، بيروت، اعلمي، چهارم، 1362ش.
24. ، خصال، قم، جامعه مدرسين حوزه علميه، دوم، 1403 ق.
25. ، علل الشرايع، قم، مکتبة الداوري، کتاب حاضر عکسي انتشارات، کتابخانه حيدريه، نجف، به سال 1368 ق.
26. ، عيون اخبار‌الرضا عليه السلام، جهان، بي‌جا، 1378 ق.
27. ، کمال الدين و تمام النعمة، قم، دارالکتبالاسلامية، دوم، 1395 ق.
28. ، معاني الاخبار، قم، مؤسسه انتشارات اسلامي، 1361 ق.
29. ، من لايحضره الفقيه، قم، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه، سوم، 1413 ق.
30.  شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، الفصول المختارة، قم، کنگره جهاني هزاره شيخ مفيد، دوم، 1413ق.
31. صفار، محمد بن حسن بن فروخ، بصائر الدرجات، قم، کتابخانه آيةالله مرعشي نجفي، دوم، 1404 ق.
32. طبرسي، احمد بن علي، احتجاج، مشهد، نشر مرتضي، 1403 ق (نسخه حاضر از چاپ 1401ق مؤسسه جواد، بيروت عکسي برداري شده است؛
33.  عاملي، ابراهيم بن علي، مصباح کفعمي، قم، انتشارات رضي (زاهدي)، دوم، 1405 ق.
34  علامه حلي، حسن بن يوسف بن علي بن مطهر، الفين، قم، دارالهجرة، دوم، 1409 ق، چاپ، نسخه عکسي از چاپ سال 1402 قمري بيروت است.
35.  ، العدد القوية، قم، آيت‌الله مرعشي نجفي، اول، 1408ق.
36.  علامه مجلسي (مجلسي دوم)، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404 ق.
37.  کفعمي، ابراهيم بن علي عاملي، البلد الامين، (چاپ سنگي)، بي‌جا، بي‌نا، بي‌تا.
38. ، المقام الأسني، قم، مؤسسة قائم آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم، اول، 1412ق.
39.  کليني، محمد بن يعقوب، تحقيق علي اکبر غفاري، کافي، تهران، دارالکتبالاسلامية، چهارم، 1365، ش.
40.  محمد بن محمد بن اشعث، الجعفريات(الاشعثيات)، تهران، مکتبة النينوي الحديثة، بي‌نا، بي‌تا.
41   موسوي حسني آملي، سيد محمد بن حيدر بن نورالدين بغيه لطالب، قم، انوار الهدي، 1386ش.
42.  نباطي بياضي، علي بن يونس، الصراط المستقيم، نجف اشرف، کتابخانه حيدريه، اول، 1384 ق.
 *. دانشيار جامعة المصطفي العالميه.
[2]. اطيعواالله و اطيعوا الرسول و اولي‌الامر منکم< (نساء: 59)
[3]. مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ< (بقره: 255) و مشابه آن: (طه: 109 و سبأ: 23).
[4].  وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَي (انبياء: 28) و مشابه آن: (مريم: 87).
[5]. وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً < (بقره: 30)
[6]. وَإِذِ ابْتَلَي إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا< (بقره: 124)
[7]. ر.ك: بقره: 124.
[8]. قَالَ إِنَّمَا أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ< (مريم: 19).
[9]. ر. ك: عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 56؛ کافي، ج 1، ص 534؛بصائر الدرجات، ص 319.
[10]. «… اذن ينفث فيه الملک»، (کافي، ج 2، ص 267؛ بحارالانوار، ج 60، ص 194).
[11].النَّبِيُّ أَوْلَي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ< (احزاب: 6).
[12]. در اصطلاح علم کلام، به اين گونه تغييرات، «بداء» گويند و مقصود، آن است که برخي مقدرات الهي، حتمي و برخي، غير حتمي است. مقدرات غير حتمي،  ممکن است تغيير کند.
[13]. آگاهي امام عليه السلام از حوادث و کارهاي مردم، مثل آگاهي ما از اطلاعات رايانه‌اي است. همان طور که ما به وسيله خط تلفن و اينترنت به اطلاعات زيادي دسترسي پيدا مي کنيم که هرگاه بخواهيم اطلاعات باز و گسترده در اختيار ما قرار مي گيرد. در اين حديث نيز قرن‌ها قبل از اختراع رايانه و اينترنت، مطلب به صورت کاملاً فني و زيبا بيان شده است.
[14]. قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ< (نحل: 102).
[15]. بقره: ص 97.
[16]. بقره: 87 و 253؛ مائده: 110.
[17]. تنزل الملائکه و الروح فيها باذن ربهم<.
[18]. ر.ک: محاسن، ج 2، ص 314؛ بصائرالدرجات، ص 440؛ البرهان، ج 5، ص 701؛ الميزان، ج 20، ص335؛ تفسير نمونه، ج 27 ص184.
[19]. در مبحث علم امام، بيان شد که يکي از راه هاي علم امام، الهامات الهي و ارتباط با غيب است و اطلاع از اين موارد نيز براي مردم، مشکل است.
[20]. ر. ک: عيون اخبار الرضا عليه السلام، صدوق؛ بحارالانوار، علامه مجلسي، ج49.
[21]. سورة ص: 26، مائده: 42 و 48؛  نساء: 65.
[22]. إِنَّمَا يَخْشَي اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ< (فاطر: 28).
[23].قل إنما أنا بشر مثلکم يوحيَ اليّ< (کهف: 110).
[24]. >وَإِذِ ابْتَلَي إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ< (بقره: 124).
[25]. اشاره به آية 38 سوره انعام است.
[26]. اشاره به آية 3 سوره مائده است.
[27]. اشاره به آية 68 سوره آل عمران است.
[28]. اشاره به آية 56 سوره روم است.
[29]. لعن الله الغلاة (صدوق، همان: ص 202).
[30]. الغلاة کفار (همان‌).
[31]. عيون اخبارالرضا، ج 2، ص 203.
[32]. اشاره به آية 7 سوره حشر است.
[33]. اشاره به آيه 40 سورة روم است.