امام حسن مجتبی

نوشته‌ها

« ترنم جان در زیارت اماکن متبرکه »

اشاره:

در عرف تشیع مراد از امامزاده، فرزندان یا فرزندزادگان ائمه اطهار (ع) است و اصطلاحاً به مدفن و مزار متبرک آنان و بزرگان سادات که در سراسر شهرها و روستاهاى ایران پراکنده است، اطلاق مى‌شود. مهاجرت سادات حسنى و حسینى به نقاط امن سرزمین‌هاى شرقى اسلامى از همان صدر اسلام آغاز شد. هر کدام از ما در اطراف محل زندگى‌مان با امام‌زادگان زیادى مواجه شده‌ایم. اگر به مسافرتى نیز برویم در مسیر راه، ده‌ها امامزاده مشاهده مى‌کنیم. در مسیرهاى سخت گذر، بالاى کوه، در روستاهاى کوچک و بسیارى جاهاى باورنکردنى، مقبره‌هایى به نام امامزاده مشاهده مى‌کنیم.

امام زاده ها دکه اکثراً مقبره فرزندان و نوادگان ائمه معصومین است، کارکرد و نقش فراوانى در زندگى اجتماعى ما ایرانیان ایفا کرده‌اند. در بیشتر روستاها، در کنار امامزاده، قبرستان روستا نیز بنا شده است. فعالیت‌هاى جمعى روستا، اعیاد و عزادارى‌ها به خصوص عزادارى روز عاشورا از امامزاده آغاز مى‌شود و یا در آن پایان مى‌یابد. بسیارى از مریض‌ها، حاجتمندان و… براى امامزاده نذر و نیاز مى‌کنند و حاجات خویش را از امامزاده طلب مى‌کنند. در یک کلام امام‌زاده‌ها هویت خاصى در مذهب شیعه دارند که در دیگر جوامع اسلامى دیده نمى‌شود.

در استان خوزستان هم صدها امامزاده در گوشه و کنار وجود دارد که سالانه پذیراى میلیون‌ها زائر است. مطلب پیش رو نگاهى دارد به برخى امامزاده‌هاى مشهور خوزستان در شهرهاى مختلف.

امامزاده حیدر (ع)

در شهرستان بهبهان بقعه متبرکه امامزاده حیدر (ع) معروف به «آقاى پیرحیدر» از فرزندان موسى بن جعفر (ع) قرار دارد.

آقا پیرحیدر در سنه ۲۲۰ هجرى به همراه حضرت احمد بن موسى الکاظم (ع) معروف به شاه چراغ از مدینه منوره به ایران هجرت کرد. بعد از جنگ و درگیرى و پراکنده شدن لشکر آن حضرت، به قریه کوشک دشت آمد. کفار امامزاده حیدر (ع) را تعقیب و بار دیگر در کنار رودخانه خشک (آب خروار) جنگ سختى میان آنان درگرفت. پس از آن دشمن از تعقیب وى دست کشید و ایشان خسته از جنگ به باغى وارد شد که باغبان این باغ امامزاده عظیم‌الشأن را که در حال استراحت بود به شهادت رساند. مرقد این بزرگوار در مرکز شهر بهبهان واقع است.

بقاع متبرکه دیگرى در بهبهان وجود دارد که از جمله مى‌توان به امامزاده اباذر (ع) در منطقه زیدون، امامزاده على (ع) از نوادگان حضرت امام حسن مجتبى (ع) در ۳ کیلومترى شمال شرقى بهبهان و امامزاده شاه میرعلى حسین (ع) از فرزندان امام هفتم واقع در خیابان شهید جوانمهرى این شهرستان اشاره کرد.

حرم مطهر حضرت محمد بن موسى الکاظم (ع)

حضرت محمد بن موسى الکاظم (ع) معروف به سبزقبا (ع) از برادران امام رضا (ع) است که در زمان خلافت ظالمانه هارون‌الرشید عباسى به سبب ظلم و جور حکومت و به منظور تبلیغ و ترویج دین اسلام از وطن خود هجرت کرد. محدث کبیره سیدنعمت‌الله جزایرى در احوالات ایشان مى‌نویسد: آن بزرگوار بیشتر شب را به عبادت و نماز سپرى مى‌کرد و روزها شغل ایشان آب دادن به مردم بود که از برکت آن آب امراض و بیمارى‌ها از مردم رفع مى‌شد. محمد بن موسى الکاظم (ع) از آن جهت به سبزقبا معروف است که همیشه لباسى سبز بر تن داشت. هم اکنون مرقد مطهر ایشان در مرکز شهر دزفول واقع شده است. از دیگر اماکن متبرکه در دزفول را مى‌توان بقعه متبرکه محمد بن جعفر طیار (ع) واقع در ۵ کیلومترى جنوب دزفول، بقعه متبرکه ابراهیم و عقیل (ع) معروف به (على مالک) در کنار پل قدیم دزفول و بقعه متبرکه احمد بن موسى کاظم (ع) معروف به (شاهزاده احمد(ع)) واقع در بخش الوار گرمسیرى نام برد.

آستان متبرکه دانیال نبى (ع)

حضرت دانیال (ع) از پیامبران بزرگ الهى ملقب به (نبى‌الله) فرزند یوحنا و از نسل حضرت داوود (ع) است. آن پیامبر گرامى در جوانى به دست سپاهیان بخت‌النصر اسیر و با گروهى از قومش به بابل فرستاده شد و چون از سجده کردن بر فرمانرواى بابل امتناع کرد، وى را در میان شیرهاى درنده انداختند. اما او از میان آن حیوانات درنده سالم بیرون آمد. حضرت دانیال نبى (ع) در ۸۰ سالگى در شهر شوش دارفانى را وداع گفت و پس از ورود سپاه اسلام به ایران حضرت على (ع) دستور فرمودند، پیکر مطهر دانیال نبى (ع) را که تا آن زمان در اتاقى مهر و موم شده نگهدارى کرده بودند، بر اساس موازین شرع اسلام دفن کنند و در باب فضیلت زیارت ایشان فرمودند: «هرکس برادرم دانیال نبى (ع) را زیارت کند مرا زیارت کرده است. بارگاه این پیامبر گرامى در خیابان امام خمینى (ره) شوش قرار دارد. از دیگر اماکن متبرکه در این شهر مى‌توان به بقعه متبرکه عبدالله ابن على ابن على (ع) و دعبل خزاعى واقع در خیابان شهید دانش، بقعه متبرکه شچاخ واقع در ۱۲ کیلومترى جنوب غربى شوش و بقعه مبارکه قاسم ابن عباس موسى الکاظم (ع) معروف به تاج العارفین واقع در ۱۰ کیلومترى جاده شوش به اندیمشک اشاره کرد.

بقعه متبرکه رودبند

سیدسلطان على سیاهپوش ملقب به «رودبند» نسب شریفش با ۲۲ واسطه به امام موسى کاظم (ع) مى‌رسد. سلطان سیدعلى مدتى در اردبیل بوده و سپس به کاظمین هجرت مى‌کند و از آنجا براى فرمانى که در خواب دریافت کرده بود، به قلعه دزفول رفته و درکنار رودخانه اقامت مى‌گزیند. بقعه این سید جلیل‌القدر در شمال غربى دزفول و مشرف به رودخانه «دز» قرار دارد.

از بقاع متبرکه دیگر در این شهر بقعه محمد بن جعفر طیار (ع)، بقعه ابراهیم و عقیل (ع) معروف به «على مالک» و بقعه احمد بن موسى کاظم (ع) معروف به شاهزاده احمد (ع) است.

بقعه امامزاده عبدالله (ع)

حضرت امامزاده عبدالله (ع) از بزرگان سادات علوى و از نوادگان امام سجاد (ع) است که لقب ایشان همانند پدر بزرگوارشان (زین العابدین) بوده است. آن حضرت در اواخر عمر شریفشان از مدینه به اهواز هجرت کرد و سپس در شهر شوشتر اقامت گزید. مردم آن دیار به خاطر سیرت نیکوى آن حضرت به وى ارادت خاصى پیدا کردند. آن حضرت در سال ۲۴۶ هجرى به دستور متوکل عباسى و به دست والى شوشتر به شهادت رسید.

مرقد مطهر ایشان که میعادگاه عاشقان خاندان عصمت و طهارت (ع) است در خیابان طالقانى برفراز تپه‌اى واقع شده است. از دیگر اماکن متبرکه در این شهر مى‌توان به بقعه متبرکه مقام صاحب الزمان (عج) و مقام ابوالفضل العباس (ع) واقع در خیابان امام خمینى(ره) این شهر اشاره کرد.

بقعه متبرکه على بن مهزیار اهوازى (ع)

على فرزند مهزیار، یکى از فقهاى بزرگ و دانشمند شیعه بود که علاوه بر روحانى بودن در سیاست نیز صاحب‌نظر بود و اداره قسمتى از امور اقتصادى و سیاسى منطقه را برعهده داشته است. وى از اصیل‌زادگان اهوازى بود که به خانواده علوى عشق مى‌ورزید و همواره از پشتیبانى این خانواده دریغ نکرده است. علاوه بر مقام علمى، وى از شخصیت‌هاى مورد اعتماد و از وکلاى رسمى امام جواد (ع) بود که مقام و منزلت آن بزرگوار در نامه‌اى که حضرت امام تقى (ع) خطاب به او مى‌نویسد، مشخص مى‌شود.

بقعه سید محمد

سیدمحمد یکى از فرزندان امام موسى کاظم (ع) است که مرقد پاکش در شمال شوشتر مشرف به رودخانه کارون واقع شده است. ارتفاع بقعه از سطح دریا در حدود ۱۸ متر است که بر روى یک تخته سنگ قرار دارد. ساختمان بقعه در زمان وزارت معتمدالدوله در حدود سال ۱۲۷۰ هجرى بنا شد و فاصله بقعه از مرکز شهرستان حدود ۴ کیلومتر و داراى جاده آسفالته است.

منبع : مجتبى گهستونى روزنامه ایران۸۶/۳/۶

وسعت علم امام حسن مجتبی در کودکی

اشاره:

امامت منصبی الهی و امام حافظ شریعت و پاسخگوی تمام نیازهای دینی امت است، بنابراین شخص امام باید دارای ویژگی‌های ممتازی باشد تا بتواند مسئولیت خطیر امامت را به نیکوترین وجه انجام دهد، یکی از مهمترین شرایط امام از دیدگاه شیعه، دانش گسترده وعلوم خاص امام است، علومی که از طرق عادی کسب دانشهای بشری به دست نمی‌آید و از این رو به آن «لدنّی» یا «خدادادی» می‌گویند. در نوشتار پیش رو گوشه ای از علم امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) بیان نموده است.

حذیفه بن یمان نقل می کند که روزی بر بلندای کوهی، درمجاورت پیامبر بودیم و امام حسن (علیه‌السلام) که کودکی خردسال بود، با وقار و طمانینه در حال راه رفتن بود. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمودند: «ان جبرئیل یهدیه و میکائیل یسدده و هو ولدی والطاهر من نفسی و ضلع من اضلاعی هذا سبطی و قره عینی بابی هو؛ همانا جبرئیل او را همراهی می کند و میکائیل از او محافظت می نماید و او فرزند من و انسان پاکی از نفس من و عضوی از اعضاء من و فرزند دختر و نور چشم من است. پدرم فدای او باد.»

پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) ایستاد و ما هم ایستادیم، ایشان به امام حسن (علیه‌السلام) فرمود: «انت تفاحتی و انت حبیبی و مهجه قلبی؛ تو ثمره من و محبوب من و روح و روان منی.»

در این هنگام یک مرد اعرابی به سوی ما می آمد، حضرت (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: مردی به سوی شما می آید که با کلامی تند با شما سخن می گوید و شما از او بیمناک می شوید. او سؤالهایی خواهد پرسید و در کلامش درشتی و تندی است.

اعرابی نزدیک شد و بدون اینکه سلام کند گفت: کدام یک از شما محمد است؟ گفتیم: چه می خواهی؟ پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به او فرمودند: «مهلا؛ آهسته [ای اعرابی].» او که از این برخورد، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را شناخت گفت: «یا محمد! لقد کنت ابغضک و لم ارک والآن فقد ازددت لک بغضا؛ ای محمد! درگذشته کینه تو را به دل داشتم ولی تو را ندیده بودم و الآن بغضم نسبت به تو بیشتر شد.»

پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) تبسم کردند، ماخواستیم به اعرابی حمله کنیم که آن حضرت با اشاره ما را منع فرمودند. اعرابی گفت: تو گمان می کنی پیامبری؟ نشانه و دلیل نبوت تو چیست؟ رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمودند: «ان احببت اخبرک عضو من اعضائی فیکون ذلک اوکد لبرهانی؛ اگر دوست داشته باشی عضوی از اعضاء من به تو خبر دهد تا برهانم کامل تر شود.»

اعرابی پرسید: مگر عضو می تواند سخن بگوید؟ پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «نعم، یا حسن قم؛ آری، ای حسن! برخیز.» آن مرد امام حسن (علیه‌السلام) را به خاطر کودکیش، کوچک شمرد و گفت: پیامبر فرزند کوچکی را می آورد و بلند می کند تا با من تکلم کند. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمودند: «انک ستجده عالما بما ترید؛ تو او را به آنچه اراده کرده ای دانا خواهی یافت.» امام حسن (علیه‌السلام) شروع به تکلم کرد و فرمود: «مهلا یا اعرابی!

ما غبیا سالت وابن غبی

بل فقیها اذن و انت الجهول

فان تک قد جهلت فان عندی

شفاء الجهل ما سال السؤول

و بحرا لاتقسمه الدوالی

تراثا کان اورثه الرسول؛

آرام باش ای اعرابی! تو از انسان کند ذهن و فرزند شخص کند ذهن سؤال نکردی، بلکه از یک فقیه و دانشمند سؤال کرده ای ؛ ولی تو جاهل و نادانی.

پس اگر تو نادانی، همانا شفای جهل تو نزد من است؛ زمانی که سؤال کننده ای سؤال کند. دریای علمی نزد من است که آن را با هیچ ظرفی نمی توان تقسیم کرد و این ارثی است که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) از خود به جای گذاشته است.»

سپس فرمودند: «لقد بسطت لسانک و عدوت طورک و خادعت نفسک غیر انک لاتبرح حتی تؤمن ان شاء الله؛ هر آینه زبانت را باز کردی و از حد خود فراتر رفتی و خود را فریفتی، ولی از اینجا نمی روی مگر اینکه ایمان می آوری، اگر خدا بخواهد.»

بعد از آن، امام (علیه‌السلام) جزء به جزء وقایعی را که برای او اتفاق افتاده بود، بیان کرد و فرمود: «شما درمیان قومتان اجتماع کردید وگمان کردید که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرزندی ندارد و عرب هم از او بیزار است، لذا خون خواهی ندارد و تو خواستی او را بکشی و نیزه ات را برداشتی، ولی راه بر تو سخت شد، در عین حال از تصمیم خود منصرف نشدی و در حال ترس و واهمه به سوی ما آمدی. من به تو از سفرت خبر می دهم که در شبی صاف و بدون ابر خارج شدی، ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت و تاریکی شب بیشتر شد و باران شروع به باریدن کرد و تو با دلتنگی تمام باقی ماندی و ستاره ای در آسمان نمی دیدی تا بواسطه آن راه را پیدا کنی….»

مرد عرب با تعجب گفت: «من این قلت یا غلام هذا، کانک کشفت عن سوید قلبی و لقد کنت کانک شاهدتنی و ما خفی علیک شی ء من امری و کانه علم الغیب؛ ای کودک! این خبرها را از کجا گفتی؟ تو از تاریکی و سیاهی قلب من پرده برداشتی، گویا تو مرا نظاره کرده بودی و از حالات من چیزی بر تو مخفی نیست؛ چنان که گویی این علم غیب است.»

سپس آن مرد به دست امام حسن (علیه‌السلام) مسلمان شد و رسول گرامی اسلام (صلی‌الله علیه و آله) مقداری قرآن به او آموخت و او از پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) اجازه گرفت و به سوی قوم و قبیله خود بازگشت و عده ای را به دین اسلام وارد کرد.

بعد از آن، هر موقع که امام حسن (علیه‌السلام) را می دیدند، خطاب به ایشان می گفتند: «لقد اعطی مالم یعط احد من الناس؛ همانا به امام حسن (علیه‌السلام) نعمتی عطا شده که به احدی داده نشده است.[۱] »

پی نوشت:

[۱]. بحارالانوار، مجلسی، ج ۴۳، ص ۳۳۳ – ۳۳۵.

پدیدآورنده: تقوی – صادقی

منبع: مبلغان ، آبان و آذر ۱۳۸۲، شماره ۴۷.

ولادت باسعادت امام مجتبى(علیه السلام) (۱۵رمضان)

روز نیمه ماه رمضان

روز پانزدهم ماه رمضان سال سوم هجرى، روز ولادت باسعادت امام مجتبى(علیه السلام) مى باشد،(۱) و بنابر بعضى از اقوال، تولّد امام محمّد تقى(علیه السلام) در سال ۱۹۵ در این روز واقع شده، البتّه این قول غیرمشهور است.(۲)
به هر حال این روز، روز بسیار بافضیلتى است و دادن صدقه و خیرات و کمک به مستمندان در این روز پاداش زیادى دارد.

پی نوشت :
۱، منتهى الآمال، تاریخ زندگانى امام حسن مجتبى(علیه السلام) (البتّه برخى معتقدند ولادت آن حضرت سال دوم واقع شده است).
۲، همان مدرک، تاریخ زندگانى امام محمّد تقى(علیه السلام).

فضائل امام مجتبی (علیه السلام)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(علیه السلام) مشهور به امام حسن مجتبی(۳.۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰.۵۰ق.) امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و نخستین نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(صلی الله علیه و آله) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

  1. علم الهی

مهمترین امتیاز انسان نسبت به سایر موجودات . حتی ملائکه . دانش و بینش است . در قرآن کریم آمده است:

«وعلم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علی الملائکه فقال انبئونی باسماء هؤلاء ان کنتم صادقین قالوا سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا» (۲۱) ;

علم اسماء [ علم اسرار آفرینش و نامگذاری موجودات] را همگی به آدم آموخت، بعد آن ها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست می گویید، اسامی این ها را به من خبر دهید . عرض کردند: تو منزهی، ما چیزی جز آنچه به ما تعلیم داده ای نمی دانیم .»

برترین علم ها، علمی است که مستقیما از ذات الهی به شخصی افاضه شود که به آن علم «لدنی » گفته می شود . خداوند در مورد حضرت خضر (علیه السلام) می فرماید: «وعلمناه من لدنا علما» (۲۲) ; «علم فراوانی از نزد خود به او آموخته ایم .»

امام حسن مجتبی (علیه السلام) دارای چنین علمی بود . به برخی روایات در این زمینه توجه کنید:

۱. عثمان بن عفان درباره علم امام حسن (علیه السلام) خطاب به شخصی که در نزد او حاضر بود می گوید:

«ومن لک بمثل هؤلاء الفتیه اولئک فطموا العلم فطما وحازوا الخیر والحکمه (۲۳).

کجا می توانی مثل این جوان ها را پیدا کنی؟ آنان [از خاندانی هستند] که کانون علم و حکمت و سرچشمه نیکی و فضیلتند .»

۲. امام علی (علیه السلام) درباره فرزندش امام حسن (علیه السلام) بعد از شنیدن سخنان او با ابوسفیان در حالی که کودکی چهارساله بیش نبود، فرمود:

«الحمد لله الذی جعل فی آل محمد من ذریه محمد المصطفی نظیر یحیی بن زکریا «وآتیناه الحکم صبیا» (۲۴).

سپاس خدای را که در میان آل محمد و در نسل پیامبر خدا، کسی را قرار داد که همچون یحیی بن زکریاست [ . که خداوند در مورد او فرمود: ] به وی علم و دانش در کودکی عطا کردیم .»

۳. معاویه، به امام حسن مجتبی (علیه السلام) عرض کرد: شنیده ام رسول خدا مقدار خرمای درخت را می دانست، آیا چیزی از آن علم (الهی) در نزد شما هم وجود دارد؟ شیعیان شما چنین می پندارند که شما به همه چیز; آنچه در زمین است و هر چه در آسمان است آگاهی دارید . حضرت فرمود:

«ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) کان یخرص کیلا وانا اخرص عددا (۲۵) .

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) [مقدار] وزن و پیمانه [درخت خرما] را می گفت و من عدد آن را می گویم .» معاویه گفت: این درخت خرما چند عدد خرما دارد؟ حضرت فرمود: چهار هزار و چهار عدد . دانه های خرما را شمردند و دیدند همان مقدار است که حضرت فرموده است .

  1. شجاعت و شهامت

از صفات بارز پرواپیشگان و اولیاء خداوند، این است که خدا در نظر آنان بزرگ و غیر او در نظرشان کوچک می باشد . امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) درباره متقین می فرماید:

«عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی اعینهم (۲۶) .

خالق در جان آنان بزرگ است پس غیر او در چشمشان کوچک می باشد .» سر شجاعت اولیای الهی نیز در همین است .

بعضی می پندارند که شجاعت امام حسن (علیه السلام) کمتر از ائمه دیگر بوده است . برای اینکه نادرستی این پندار روشن شود به نمونه هایی از شهامت آن حضرت اشاره می شود:

۱. به نقل برخی از مورخان مانند «ابن اثیر» ، «ابن خلدون » ، «سید هاشم معروف الحسنی » و «باقر شریف قرشی » ، امام حسن (علیه السلام) به همراه برادرش امام حسین (علیه السلام) در فتح شمال آفریقا با ده هزار رزمنده شرکت کردند (۲۷) .

همچنین به نقل از «طبری » و «ابن اثیر» ، امام حسن (علیه السلام) و برادرش امام حسین (علیه السلام) در فتح طبرستان در سال سی هجری در کنار دیگر رزمندگان اسلام حضور داشتند (۲۸) .

ابونعیم اصفهانی می نویسد: امام حسن (علیه السلام) در فتوحات ایران شرکت داشت و در اصفهان و گرگان کنار رزمندگان اسلام بود (۲۹) .

۲. امام مجتبی (علیه السلام) در جنگ جمل، در رکاب پدر خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) در خط مقدم جبهه می جنگید و از یاران دلاور و شجاع علی (علیه السلام) سبقت می گرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختی می کرد (۳۰) .

پیش از شروع جنگ نیز، به دستور پدر، همراه عمار یاسر و تنی چند از یاران، وارد کوفه شدند و مردم کوفه را جهت شرکت در این جهاد دعوت کرد (۳۱) .

او وقتی وارد کوفه شد که هنوز «ابوموسی اشعری » ، یکی از مهره های حکومت عثمان بر سر کار بود و با حکومت عادلانه امیرمؤمنان (علیه السلام) مخالفت نموده، از جنبش و حرکت مسلمانان در جهت پشتیبانی از مبارزه آن حضرت با پیمان شکنان جلوگیری می کرد . با این حال حسن بن علی (علیهما السلام) متجاوز از ۹ هزار نفر از شهر کوفه به میدان جنگ گسیل داشت (۳۲) .

۳. آن حضرت در جنگ صفین، در بسیج عمومی نیروها و گسیل داشتن ارتش امیرمؤمنان (علیه السلام) برای جنگ با معاویه، نقش مهمی به عهده داشت و با سخنان پرشور و مهیج خویش، مردم کوفه را به جهاد در رکاب علی (علیه السلام) و سرکوبی خائنان و دشمنان اسلام دعوت نمود (۳۳)

آمادگی او برای جانبازی در راه حق به قدری بود که امیرمؤمنان، در جنگ صفین از یاران خود خواست که او و برادرش حسین (علیه السلام) را از پیشتازی در جنگ با دشمن بازدارند، تا نسل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با کشته شدن این دو شخصیت از بین نرود (۳۴) .

آنچه بیان شد، و موارد مشابه آن، نشان از آن دارد که امام حسن مجتبی (علیه السلام) فردی سخت شجاع و با شهامت بوده، هرگز ترس و بیم در وجود او راه نداشته است .

آن حضرت در پیشرفت اسلام از هیچ گونه جانبازی دریغ نمی ورزید و همواره آماده جهاد و مبارزه در راه خدا بود .

  1. معاشرت و اخلاق

امام حسن مجتبی (علیه السلام) تجسم عالی فضایل انسانی بود . او مقتدای پاکان و صالحان بود و خود بهره بسیار از خلق و خوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) داشت .

«علامه مجلسی » می نویسد: مردی از شام به تحریک معاویه به امام مجتبی (علیه السلام) ناسزا گفت . امام مجتبی (علیه السلام) صبر کرد تا سخن او به پایان رسید، آن گاه به سوی او رفت، تبسمی کرد و به او سلام کرد و سپس فرمود: پیر مرد! فکر می کنم غریب هستی و شاید در اشتباه افتاده ای . اگر به چیزی نیازی داری، برآورده کنیم، اگر راهنمایی می خواهی، راهنمائیت کنیم و اگر گرسنه ای سیرت کنیم، اگر برهنه ای لباست دهیم، و اگر نیازمندی، بی نیازت کنیم، اگر جا و مکان نداری، مسکنت دهیم، و می توانی تا برگشتنت میهمان ما باشی و . . . . مرد شامی در برابر این خلق عظیم شرمنده شد، گریه کرد و گفت: «اشهد انک خلیفه الله فی ارضه، الله اعلم حیث یجعل رسالته; گواهی می دهم که تو جانشین خدا در زمین هستی، خدا بهتر می داند که رسالت خویش را کجا قرار دهد .» و سپس فرمود: تو و پدرت نزد من مبغوض ترین افراد بودید، ولی اکنون محبوب ترین افراد در نزدم هستید (۳۵)

  1. سخاوت و فریادرسی از محرومان

در آیین اسلام، ثروتمندان، مسؤولیت سنگینی در برابر مستمندان و تهیدستان اجتماع دارند و به حکم پیوند عمیق معنوی و برادری دینی، باید همواره در تامین نیازمندی های محرومان کوشا باشند . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و پیشوایان دینی ما، نه تنها سفارش های مؤکدی در این زمینه نموده اند، بلکه هر کدام در عصر خود، نمونه برجسته ای از انسان دوستی و ضعیف نوازی به شمار می رفتند .

پیشوای دوم شیعیان، در بذل و بخشش و دستگیری از بیچارگان، سر آمد روزگار خویش و آرام بخش دل های دردمند و نقطه امید درماندگان بود . هیچ آزرده دلی نزد آن حضرت شرح پریشانی نمی کرد، جز آنکه مرهمی بر دل آزرده او می نهاد و گاهی پیش از آن که مستمندی اظهار احتیاج کند و عرق شرم بریزد، احتیاج او را بر طرف میساخت و اجازه نمی داد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد!

آن حضرت دوبار تمامی دارایی خویش را در راه خدا داد، و سه بار تمام اموال خود را با خدا تقسیم کرد و نصف اموال را به مستمندان بخشید (۳۶) .

نمونه های انفاق امام (علیه السلام)

۱. روزی عثمان در کنار مسجد نشسته بود، مرد فقیری از او کمک مالی خواست، عثمان پنج درهم به وی داد، مرد فقیر گفت: مرا نزد کسی راهنمایی کن که کمک بیشتری نماید . عثمان به امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) اشاره کرد، وی پیش آن ها رفت و درخواست کمک نمود . امام مجتبی (علیه السلام) فرمود:

«ان المساله لا تحل الا فی احدی ثلاث دم مفجع، او دین مقرح، او فقر مدقع (۳۷) .

درخواست کردن از دیگران جایز نیست مگر در سه مورد: دیه ای به گردن انسان باشد که از پرداخت آن عاجز است، یا بدهی و دینی کمرشکن داشته باشد که توان ادای آن را ندارد، و یا فقیر و درمانده گردد و دستش به جایی نرسد .» کدامیک از این موارد برای تو پیش آمده است؟ عرض کرد: اتفاقا گرفتاری من یکی از همین سه چیز است .

آنگاه حضرت پنجاه دینار به وی داد و به پیروی از آن حضرت، حسین بن علی (علیهما السلام) چهل و نه دینار به او عطا کرد .

فقیر هنگام برگشت از کنار عثمان گذشت، عثمان گفت: چه کردی؟ جواب داد: تو کمک کردی ولی هیچ نپرسیدی پول را برای چه منظوری می خواهم؟ اما حسن بن علی در مورد مصرف پول از من سؤال کرد، آنگاه پنجاه دینار عطا فرمود .

عثمان گفت: این خاندان کانون علم و حکمت و سرچشمه نیکی و فضیلتند . نظیر آن ها را کی می توان یافت (۳۸) ؟

۲. این ابی عتیق بدنبال آن حضرت راه افتاد، حضرت با تبسم به او فرمود: حاجتی داری؟ عرض کرد بله، از اسبت خوشم آمده است . حضرت از اسب پایین آمد و آن را به او بخشید (۳۹) .

۳. کمک غیرمستقیم: همت بلند و طبع عالی حضرت مجتبی (علیه السلام) اجازه نمی داد کسی از در خانه او ناامید برگردد وگاه که کمک مستقیم مقدور حضرت نبود، به طور غیر مستقیم در رفع نیازمندی های افراد کوشش می کرد و با تدبیری خاص گره از مشکلات گرفتاران می گشود .

روزی مرد فقیری به آن بزرگوار مراجعه کرد و درخواست کمک نمود . اتفاقا در آن هنگام امام مجتبی (علیه السلام) پولی در دست نداشت و از طرف دیگر از اینکه فرد تهیدستی از درخانه اش ناامید برگردد شرمسار بود . از این رو فرمود: آیا حاضری تو را به کاری راهنمایی کنم که به مقصودت برسی؟ گفت: چه کاری؟ فرمود: امروز دختر خلیفه از دنیا رفته و خلیفه عزادار شده، ولی هنوز کسی به او تسلیت نگفته است . نزد خلیفه می روی وبا سخنانی که به تو یاد می دهم، به وی تسلیت می گویی و از این راه به هدف خود می رسی . گفت: چگونه تسلیت بگویم؟ فرمود: وقتی نزد خلیفه رسیدی بگو «الحمد لله الذی سترها بجلوسک علی قبرها ولاهتکها بجلوسها علی قبرک; حمد خدا را که او را با نشستن تو بر قبرش پوشیده داشت و با نشستنش بر قبرت مورد هتک حرمت  قرار نداد .» یعنی اگر دخترت پیش از تو از دنیا رفت و در زیر خاک پنهان شد، زیر سایه پدر بود، ولی اگر تو پیش از او از دنیا می رفتی، دخترت پس از مرگ تو در به در می شد و ممکن بود مورد هتک حرمت واقع شود .

مرد فقیر به این ترتیب عمل کرد . این جمله های عاطفی در روان خلیفه اثر عمیقی بر جای نهاد و از حزن و اندوه وی کاست و دستور داد جایزه ای به وی بدهند . آنگاه پرسید: این سخن از آن خودت بود؟ گفت: نه، حسن بن علی (علیهما السلام) آن را به من آموخته است . خلیفه گفت: راست می گویی، او منبع سخنان فصیح و شیرین است .

پی نوشت:

۲۱. بقره/۳۱. ۳۲ .

۲۲. کهف/۶۵ .

۲۳. بحار الانوار، (پیشین.، ج ۴۳، ص ۳۳۲. ۳۳۳، روایت ۴ .

۲۴. همان، ج ۴۳، ص ۳۲۶، حدیث ۶، و ر . ک: مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۶ .

۲۵. همان، ج ۴۳، ص ۳۲۹، حدیث ۹ .

۲۶. نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۱۸۲ .

۲۷. هاشم معروف الحسنی، سیره الائمه الاثنی عشر، قم منشورات الشریف الرضی، ج ۲، ص ۱۶; حقایق پنهان، ص ۱۱۷ .

۲۸. همان .

۲۹. اخبار اصفهان، ج ۱، ص ۴۳. ۴۷ و حقایق پنهان، ص ۱۱۷ .

۳۰. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، (قم، مؤسسه انتشارات علامه.، ج ۴، ص ۲۱ .

۳۱. ابن واضح، تاریخ یعقوبی، (نجف، منشورات المکتبه الحیدریه، ۱۳۸۴ ه . ق.، ج ۲، ص ۱۷۰ .

۳۲. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، (بیروت، دارصادر.، ج ۳، ص ۲۳۱ .

۳۳. نصربن مزاحم، واقعه صفین، (قم، مکتبه بصیرتی، ۱۳۸۲ ه . ق.، ص ۱۱۳ .

۳۴. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، (قاهره، داراحیاء الکتب العربیه، ۱۹۶۱ م.، ج ۱۱، ص ۲۵ .

۳۵. بحار الانوار، (پیشین.، ج ۴۳، ص ۳۴۴، ذیل روایت ۱۶ .

۳۶. همان، ص ۳۳۹، ذیل روایت ۱۳ و تاریخ یعقوبی (پیشین.، ج ۲، ص ۲۱۵ .

۳۷. وسائل الشیعه، ج ۹، ص ۴۴۷ .

۳۸. بحار الانوار، (پیشین.، ج ۴۳، ص ۳۳۳. ۳۳۲، حدیث ۴ .

۳۹. همان، ص ۳۴۴ .

raftar

حکایت های شگرف از امام حسن مجتبی(علیه السلام).

اشاره:

علم غیب، گونه‌ای آگاهی که در حالت طبیعی برای انسان دست‌یافتنی نیست و خداوند، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. بنابر آموزه‌های شیعی، آگاهی از غیب، مخصوص خداوند است؛ ولی او بنابر مصالحی، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. با این حال، برخی علوم غیبی مانند علم به ذات خداوند، مخصوص خود اوست و کسی را توان رسیدن به آن نیست. بر اساس آموزه‌های دینی، پیامبران ( یا دست‌کم برخی از آنها)، از جمله پیامبر اسلام(ص)، امامان شیعه و برخی از انسان‌های صالح از علم غیب برخوردارند. مقدار و گستره این علم در افراد مختلف، متفاوت است و بیشترین میزان آن مخصوص پیامبر اکرم (ص) و جانشینان اوست.

امام حسن علیه السلام و خبر از غیب

در زندگی امام حسن علیه السلام موارد گوناگونی از بیان اخبار غیبی وجود دارد که به برخی از آنها اشاره می‌شود: ۱) زمانی امام حسین علیه السلام و عبدالله بن جعفر در تنگدستی واقع شده بودند. امام حسن علیه السلام یکی از روزهای ماه را نام برد و فرمود در آن روز از طرف معاویه هدایایی به آنان خواهد رسید. درست در همان روز فرستاده معاویه هدایایی برای آنان آورد. ۲) روزی امام حسن به افراد خانواده اش فرمود:«من با زهر شهید می‌شوم.» پرسیدند:«چه کسی تو را مسموم می سازد؟» فرمود:«یکی از زنان یا کنیزانم.» گفتند:«از خود دورش کن، و از خانه ات خارجش ساز.» فرمود:«مگر قضای الهی قابل تغییر است؟ اگر او را از خود دور کنم، باز هم کشته شدن من به دست اوست، زیرا تقدیر الهی چنین رقم خورده است.» چیزی نگذشت که جعده، همسر امام، به دستور معاویه، امام را با سّمی که در شیر ریخته بود، به شهادت رساند. ۳) روزی امام حسن علیه السلام در جایی نشسته بود که کسی وارد شد و گفت:«یابن رسول الله، خانه ات آتش گرفت!» امام فرمود:«نه، خانه من آتش نگرفته است.» پس از مدتی شخص دیگری وارد شد و گفت:«یابن رسول الله، خانه همسایه شما آتش گرفت، و ما یقین کردیم آتش به خانه شما هم سرایت می‌کند اما این اتفاق نیفتاد و آتش خاموش شد.» در زندگی امام حسن علیه السلام موارد گوناگونی از بیان اخبار غیبی وجود دارد که به برخی از آنها اشاره می‌شود:

۱) زمانی امام حسین علیه السلام و عبدالله بن جعفر در تنگدستی واقع شده بودند. امام حسن علیه السلام یکی از روزهای ماه را نام برد و فرمود در آن روز از طرف معاویه هدایایی به آنان خواهد رسید. درست در همان روز فرستاده معاویه هدایایی برای آنان آورد.

۲) روزی امام حسن به افراد خانواده اش فرمود:«من با زهر شهید می‌شوم.» پرسیدند:«چه کسی تو را مسموم می سازد؟» فرمود:«یکی از زنان یا کنیزانم.» گفتند:«از خود دورش کن، و از خانه ات خارجش ساز.» فرمود:«مگر قضای الهی قابل تغییر است؟ اگر او را از خود دور کنم، باز هم کشته شدن من به دست اوست، زیرا تقدیر الهی چنین رقم خورده است.» چیزی نگذشت که جعده، همسر امام، به دستور معاویه، امام را با سّمی که در شیر ریخته بود، به شهادت رساند.

۳) روزی امام حسن علیه السلام در جایی نشسته بود که کسی وارد شد و گفت:«یابن رسول الله، خانه ات آتش گرفت!» امام فرمود:«نه، خانه من آتش نگرفته است.» پس از مدتی شخص دیگری وارد شد و گفت:«یابن رسول الله، خانه همسایه شما آتش گرفت، و ما یقین کردیم آتش به خانه شما هم سرایت می‌کند اما این اتفاق نیفتاد و آتش خاموش شد.»

الگوی بزرگواری

روزی یکی از مردم شام وارد مدینه شد و دید امام حسن علیه السلام بر اسبی سوار است ، شروع کرد او را مورد لعنت قرار دهد اما امام علیه السلام چیزی به او نگفت . وقتی بدگوئی او به پایان رسید آن حضرت جلو رفت و بر او سلام کرد و خندید و فرمود: ای پیرمرد گمان می کنم در اینجا غریب باشی و شاید اشتباه گرفته ای . اگر از آنچه گفتی طلب عفو کنی تو را می بخشیم و اگر از ما در خواستی داشته باشی عطا خواهیم کرد، اگر راهنمائی بخواهی تو را راهنمائی می کنیم و اگر کاری داشته باشی برای تو انجام می دهیم ، اگر گرسنه باشی تو را سیر خواهیم کرد و اگر عریان باشی تو را خواهیم پوشاند، اگر نیازمند باشی تو را غنی می کنیم و اگر مسکن بخواهی تو راجای خواهیم داد، اگر هر حاجتی داری بر آورده می کنیم و اگر مسافری به سوی ما بیا و اثاث خود را نزد ما بگذار و مهمان ما باش تا وقت رفتن آنها را به تو باز می گردانیم زیراما جای وسیع و مال فراوان داریم . وقتی آن مرد این سخنان امام علیه السلام را شنید گریه کرد و گفت : اشهدانک خلیفه اللّه فی ارضه ، اللّه اعلم حیث یجعل رسالته (شهادت می دهم که تو خلیفه خدا در زمین او هستی خدا بهتر می داند که رسالتش را در چه کسی قرار دهد) تا به حال تو و پدرت مبغوضترین خلق خدا در نزد من بودید اما الان تو بهترین خلق خدا نزد من می باشی و اثاث و لوازم خود را به منزل آن حضرت برد و تا زمانی که درمدینه بود مهمان آن حضرت بود و از معتقدان به محبت او گردید.

لباس زیبا برای نماز

گویند هنگامی که امام حسن مجتبی علیه السّلام برای نماز آماده می شد، بهترین لباسهای خود را می پوشید. از آن حضرت پرسیدند: چرا بهترین لباسهای خود را می پوشید؟ امام علیه السّلام در پاسخ فرمود: انّ اللّه جمیل و یحب الجمال ، فاتحمل لربّی و هو یقول : خذو زینتکم عند کل مسجد. همانا خداوند زیباست و زیبایی را دوست می دارد، پس من نیز لباس زیبا برای راز و نیاز با پروردگارم می پوشم و هم او فرمود: به هنگام رفتن در مسجد خود را به زینت دربرگیرید. بر همین اصل ، طبق روایات مستحب است که انسان ، برای نماز نیکوترین جامه خود را بپوشد، خود رامعطّر کند و با رعایت نظافت و در کمال طهارت به نماز و راز و نیاز با خدای بزرگ بپردازد.

پاسخ محکم به معاویه

زمان خلافت معاویه بود، او با دسیسه های گوناگون بر مناطق اسلامی مسلط شده بود، آن گونه که خود را بی رقیب می دانست (چرا که حضرت علی (علیه السلام) به شهادت رسیده بود و امام حسن (علیه السلام) را نیز به انزوای تحمیلی در مدینه کشانده بودند). معاویه سفری به حجاز کرد، در این سفر به مدینه وارد شد، و در مسجد در میان جمعیت به منبر رفت و سخنرانی کرد، در این سخنرانی به ناسزاگوئی و دهن کجی به مقام مقدس علی (علیه السلام) پرداخت . امام حسن (علیه السلام) در بین سخنرانی معاویه ، برخاست و پس از حمد و ثنا فرمود: خداوند هیچ پیامبری را به پیامبری مبعوث نکرد مگر اینکه در دودمان او وصی قرار داد، و هیچ پیامبری نبود مگر اینکه دشمنی از مجرمین داشت ، و بی گمان علی (علیه السلام) وصی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و من پسر همین علی (علیه السلام) هستم ، اما تو (ای معاویه) پسر صخر هستی ، جد تو حرب است ولی جدّ من رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است ، مادر تو هند است و مادر من حضرت فاطمه (علیه السلام) است ، جدّه من حضرت خدیجه (علیه السلام) است ، و جدّه تو نثیله است (با توجه به اینکه هند و نثیله به ناپاکی مشهور بودند) . آنگاه فرمود: فلعن الله الامنا حسبا و اقدمنا کفرا و اخملنا ذکرا: پس ‍ خداوند لعنت کند آن کس را که در بین ما از نظر حسب و شرافت خانوادگی پست است ، و پیشتاز کفر بوده و غافل از یاد خدا است . …همه حاضران در مسجد گفتند: آمین . معاویه سرافکنده شد و سخن خود را دیگر ادامه نداد و از منبر پائین آمد.

شیعه حقیقی

مردی به امام حسن علیه السلام گفت : من از شیعیان شما هستم .

امام علیه السلام فرمود: ای بنده خدا اگر مطیع امر و نهی ما هستی راست می گوئی و اگر این گونه نیستی با ادعای مقام بلند تشیع که از آن بهره مند نیستی برگناهان خود نیفزا و به نگو من از شیعیان شما هستم . بلکه بگو من از دوستداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و تو در نیکی و بسوی نیکی هستی .

شفاعت دو کودک

عصر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، حسن و حسین (علیه السلام) کودک بودند شخصی گناهی کرد و از شرم آن گناه ، مدتی مخفی شد و نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی آمد تا اینکه آن شخص ، حسن و حسین (علیه السلام) را دید، آن دو را بر دوش ‍ خود سوار کرد و با همان حال به حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: من گنهکارم ، در پناه خدا، و این دو آقازاده به حضور شما آمده ام تا مرا ببخشید رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی که آن منظره را دید، آنچنان خندید که دستش را بر دهانش گذاشت ، سپس به آن مرد گنهکار فرمود: برو جانم تو آزاد هستی آنگاه به حسن و حسین فرمود: آن شخص در مورد عفو گناه خود، شما را شفیع قرار داد، در این هنگام آیه ۶۴ سوره نساء نازل شد: … ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوک فاستغفروالله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما: و اگر گنهکاران که بر اثر گناه به خود ستم کردند، به نزد تو (ای پیامبر) می آمدند و از خدا طلب آمرزش می کردند و پیامبر هم برای آن ها استغفار می کرد، خدا را توبه پذیر و مهربان می یافتند.

داوری امام حسن (علیه السلام)

عصر خلافت امام علی (علیه السلام) بود، قصابی را که چاقوی خون آلود در دست داشت ، در خرابه ای دیدند و در کنار او جنازه خون آلود شخصی افتاده بود، قرائن نشان می داد که کشنده او همین قصاب است ، او را دستگیر کرده و به حضور امام علی (علیه السلام) آوردند. امام علی (علیه السلام) به قصاب گفت : در مورد کشته شدن آن مرد، چه نظر داری ؟ قصاب گفت : من او را کشته ام .

امام بر اساس ظاهر جریان ، و اقرار قصاب ، دستور داد تا قصاب را ببرند و به عنوان قصاص ، اعدام کنند. در این حال که ماءمورین ، او را به قتلگاه می بردند، قاتل حقیقی با شتاب به دنبال ماءمورین دوید و به آنها گفت : عجله نکنید و این قصاب را به حضور امام علی (علیه السلام) بازگردانید. ماءمورین او را به حضور علی (علیه السلام) باز گرداندند، قاتل حقیقی به حضور علی (علیه السلام) آمد و گفت : ای امیر مؤمنان ! سوگند به خدا، قاتل آن شخص این قصاب نیست ، بلکه او را من کشته ام . امام به قصاب فرمود: چه موجب شد که تو اعتراف نمودی من او را کشته ام ؟ قصاب گفت : من در یک بن بستی قرار گرفتم که غیر از این چاره ای نداشتم ، زیرا افرادی مانند این ماءمورین ، مرا کنار جنازه بخون آغشته با چاقوی خون آلود بدست دیدند، همه چیز بیانگر آن بود که من او را کشته ام ، از کتک خوردن ترسیدم و اقرار نمودم که من کشته ام ، ولی حقیقت این است که من گوسفندی را نزدیک آن خرابه کشتم ، سپس ادرار بر من فشار آورد، در همان حال که چاقوی خون آلود در دستم بود، به آن خرابه برای تخلّی رفتم ، جنازه بخون آغشته آن مقتول را در آنجا دیدم ، در حالی که دهشت زده شده بودم ، برخاستم ، در همین هنگام این گروه به سر رسیدند و مرا به عنوان قاتل دستگیر نمودند. امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: این قصاب و این شخص که خود را قاتل معرفی می کند را به حضور امام حسن (علیه السلام) ببرید تا او قضاوت نماید. ماءمورین آنها را نزد امام حسن (علیه السلام) آوردند و جریان را به عرض ‍ رساندند. امام حسن (علیه السلام) فرمود: به امیر مؤمنان علی (علیه السلام) عرض کنید، اگر این مرد قاتل ، آن شخص را کشته است ، در عوض جان قصاب را حفظ نموده است ، و خداوند در قرآن می فرماید: و من احیاها فکانّما احیا الناس جمیعا.

و هر کس انسانی را از مرگ نجات دهد، چنان است که گوئی همه مردم را نجات بخشیده است (مائده ۳۲). آنگاه هم قاتل و هم آن قصاب را آزاد نمود، و دیه مقتول را از بیت المال به ورثه او عطا فرمود. به این ترتیب ، ارفاق و تشویق اسلام شامل حال آن قاتل شد که مردانگی کرد و موجب نجات یک نفر بی گناه گردید، و با این کار جوانمردانه اش ، تا حدود زیادی گناه خود را جبران نمود.

شجاعت امام حسن (علیه السلام)

جنگ جمل در بصره بین سپاه علی (علیه السلام) و سپاه طلحه و زبیر، در گرفت ، آتش ‍ جنگ شعله ور گردید، امیر مؤمنان علی (علیه السلام) پسرش محمّد حنفیّه را طلبید و نیزه خود را به او داد و فرمود: با این نیزه به دشمن حمله کن ، محمّد حنفیّه به سوی دشمن حرکت کرد، ولی در برابر گردان بنوضبّه قرار گرفت ، و نتوانست کاری انجام دهد، عقب نشینی کرد و به حضور پدر بازگشت ، هماندم امام حسن (علیه السلام) بر جهید و نیزه را از او گرفت و به میدان شتافت و مقداری با دشمن جنگید و باز گشت ، در حالی که نیزه اش خون آلود بود. محمّد حنفیّه وقتی که دلاوری امام حسن (علیه السلام) را دریافت ، صورتش (از شرمندگی) سرخ شد، امام علی (علیه السلام) به محمّد حنفیّه فرمود: لا تانف فانّه ابن النبی و انت ابن علی .

سرافکنده نباش ، زیرا حسن (علیه السلام) پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است تو پسر علی هستی .

گل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)

حافظ ابونعیم اصفهانی از ابوبکر روایت می کند که گفت : پیامبر (صلی الله علیه وآله) در نماز بود، وقتی که به سجده رفت ، امام حسن (علیه السلام) که کودک بود آمد و بر پشت جدش رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نشست ، رسول خدا آنقدر سجده را طول داد تا امام حسن (علیه السلام) پائین آمد، بعد از نماز ابوبکر به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) عرض کرد: ای رسول خدا چطور در نماز این چنین به این کودک مدارا می کنی پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: ان هذا ریحانتی و ان ابنی هذا سید: این کودک گل من است، و این پسرم آقا است .

پاسخ به سوال یهودی

امام حسن(علیه السلام) در عین اینکه پارسا و عابد بود و بیست بار پیاده از مدینه به مکه برای انجام مناسک حج رفت ، و سه بار همه اموال خود را صدقه داد، خوشپوش و با وقار و آراسته بود. روزی با لباس خوب و تمیز سوار بر قاطر زیبا از منزل بیرون آمد، و با شکوه و نورانیت خاصی در کوچه های مدینه می گذشت و به بیرون شهر می رفت . یک نفر یهودی نزدیک آمد و عرض کرد: سوالی دارم ، امام فرمود: بپرس . او گفت : جدت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: الدنیا سجن المومن و جنه الکافر: دنیا برای مؤ من ، زندان است و برای کافر بهشت . ولی اینک می بینم تو از مواهب دنیا بهره مندی ولی من در سختی هستم ! امام حسن (علیه السلام) فرمود: این تصور تو غلط است که مؤ من باید از همه چیز محروم باشد، و اگر تو مقام ارجمند مؤ من را در بهشت با جایگاه پست جهنم برای کافر را مقایسه کنی ، و با دنیای مؤ من و کافر بسنجی بخوبی درمیابی که سخن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) دست که دنیا برای مؤ من زندان است و برای کافر بهشت می باشد.

دعای خیر امام حسن (علیه السلام)

امام حسن (علیه السلام) چندین بار از مدینه پیاده به مکه برای انجام حج رفت در یکی از این سفرها که از مدینه به سوی مکه راه افتاد، پاهایش بر اثر پیاده روی روی ریگهای خشک و سوزان ، ورم کرد. شخصی به آن حضرت عرض کرد: آقا اگر کمی سوار می شدید، پاهایتان بهتر می شد. امام فرمود: خیر وقتی به منزلگاه بعدی رسیدیم ، مرد سیاه چهره روغن فروشی پیدا می شود که فلان روغن را دارد آن را برایم بخر، به پاهایم می مالم خوب می شود. عده ای عرض کردند: پدران و مادرانمان بفدایت در پیش منزلی سراغ نداریم که در آنجا روغن بفروشند. امام به راه خود ادامه داد، چند ساعتی نگذشته بود که همان مرد روغن فروش پیدا شد، امام فرمود: نزد او بروید و روغن را خریداری کنید نزد او رفتند و روغن خواستند، او گفت : برای چه کسی می خواهید؟ گفتند برای امام حسن (علیه السلام). روغن فروش گفت : مرا نزد آن حضرت ببرید وقتی که او را به حضور امام حسن (علیه السلام) بردند به امام عرض کرد: من نمی دانستم روغن را برای شما می خواهند و من حاجتی به تو دارم و آن اینکه دعا کن خداوند فرزند نیکوکار و پرهیزکاری به من بدهد، من وقتی از وطن بیرون آمدم همسرم نزدیک زایمانش بود. امام حسن (علیه السلام) فرمود: خداوند پسر سالمی که پیرو ما است به تو خواهد داد. وقتی روغن فروش به منزلش رفت ، دید خداوند پسر سالمی به او داده است . همان پسر وقتی بزرگ شد به سید حمیری معروف گردیده و از شیعیان راستین و شاعران آزاده بود که در هر فرصتی از امامان اهلبیت (علیهم السلام دفاع و حمایت می نمود، و فضائل علی (علیه السلام) را به قصیده در آورده بود و می خواند و هنگام مرگ علی (علیه السلام) ببالینش آمد. نام او اسماعیل بن محمد بود امام صادق (علیه السلام) به او فرمود: مادرت تو را سید نامید و این نام زیبنده تو است زیرا تو سید شاعران هستی . روزی اشعاری درباره مصائب امام حسین (علیه السلام) در حضور امام صادق (علیه السلام) خواند، قطرات اشک از دیدگان امام سرازیر شد و صدای گریه از منزل آن حضرت برخاست ، سرانجام امام (علیه السلام) امر به خودداری کرد.

معیار ارزش

روزی معاویه به امام حسن (علیه السلام) گفت : من از تو بهترم امام فرمود: چرا؟ او گفت : بخاطر اینکه مردم دور من اجتماع کرده اند.

امام فرمود: هیهات ، هیهات (چقدر این سخن تو دور از حقیقت است) ای فرزند جگر خوار! آنان که به دور تو جمع شده اند دو دسته اند: ۱ – از روی زور و اجبار، در دور تواند

۲ – از روی آزادی و اختیار، دسته اول بر اساس فرموده خداوند در قرآن معذورند. اما دسته دوم ، گنهکارند و از فرمان خدا نافرمانی کرده اند. حاشا که من به تو بگویم : من بهتر از تو هستم زیرا در تو خوبی نیست تا من خوب تر از تو باشم ، ولی بدان که خداوند مرا از صفات پست دور ساخته و تو را از صفات نیک انسانی دور است .

نیرنگ معاویه

معاویه برای جذب مردم به حکومت طاغوتی خود می گفت : بنی هاشم ، به سخاوت معروفند وقتی که دست از سخاوت و بخشش بردارند شباهت خود را به قوم خویش از دست می دهند زبیری ها به شجاعت معروفند، وقتی که دست از شجاعت بکشند، شباهت خود به قوم خویش ‍ را از دست می دهند. قبیله مخزومی به تکبر معروفند، وقتی که دست از این صفت بردارند به قومشان شباهت ندارند. و بنی امیه به حلم و بردباری معروف است ، اگر از آن دست بکشند از شباهت به قوم خود، دست کشیده است . امام حسن (علیه السلام) وقتی این گفتار را (توسط افرادی) شنید فرمود: معاویه چه زیرکانه سخن گفته است ؟ (و چه نیرنگی به کار برده) خواسته با این بیان ، بنی هاشم همه اموال خود را به دیگران ببشخند و در نتیجه تهیدست شوند و همین فقر باعث فلاکت آنها گردد. و زبیری ها، دست به شمشیر ببرند و همدیگر را بکشند و سرگرم آن شوند و مخزومی ها نیز با تکبر خود مردم را از خود برانند، در نتیجه همگی مورد خشم مردم شوند، ولی بنی امیه محبوب مردم گردند. به این ترتیب امام (علیه السلام) با افشاگری نقشه معاویه را نقش بر آب کرد.

طاغوت شکن

پس از شهادت امام علی (علیه السلام) معاویه کم کم بر همه جهان اسلام مسلط شد، روزی با دارو دسته خود به کوفه آمد، طرفدارانش به او گفتند: حسن بن علی(علیه السلام) در نظر مردم کوفه بسیار محترم و محبوب است ، خوب است شما به منبر بروی و در و خطبه خود کاری کنی که آن حضرت از چشم مردم بیفتد. امام حسن (علیه السلام) از جریان آگاه شد، در مسجد پیش دستی کرد و قبل از سخنرانی معاویه برخاست و خطاب به مردم کرد و فرمود: ای مردم آیا اگر شما همه جهان را بگردید کسی را غیر از من و برادرم حسین (علیه السلام) می یابید که جدش رسول خدا (صلی الله علیه وآله) باشد؟ ما برای حفظ خونهای مردم دست از جنگ کشیدیم و حکومت در دست این طاغوت – اشاره به معاویه – قرار گرفت و این جز فتنه ای تا وقتش نمی یابم . معاویه گفت : منظورت چیست ؟

امام حسن (علیه السلام) فرمود: منظورم همان است که خدا خواسته است . معاویه به خشم آمد و بالای منبر رفت و در خطبه خود از علی (علیه السلام) و آل علی (علیه السلام) بدگویی کرد. امام حسن (علیه السلام) از پای منبر برخاست و خطاب به معاویه فرمود: ای فرزند زن جگر خواره آیا امیرمؤ منان(علیه السلام) را سبب می کنی به او ناسزا می گویی با اینکه پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: کسی که به علی (علیه السلام) ناسزا بگوید به خدا ناسزا گفته و خداوند چنین فردی را تا ابد وارد دوزخ می کند. آنگاه امام از روی بی اعتنایی به معاویه پشت کرد و به طرف منزل آمد و دیگر به آنجا برنگشت.

ترحم بر حیوانات

نجیح گوید: حسن بن علی علیه السلام را دیدم که مشغول خوردن غذا بود و سگی روبروی او قرار گرفته بود، هر لقمه ای که می خورد یک لقمه هم به آن سگ می داد. عرض کردم : یابن رسول اللّه ! این سگ را از خود دور نمی کنی ؟ حضرت فرمود: رهایش کن زیرا من از خداوند حیا می کنم که جانداری به من نگاه کند و من بخورم و به او نخورانم .

خوش برخوردی

امام حسن علیه السلام دوستی شوخ طبع داشت . روزی به خدمت او رسید. امام علیه السلام فرمود: شب را چگونه صبح کردی ؟ او در جواب گفت : یابن رسول اللّه ! شب را بر خلاف رضای خود و خدا و شیطان به صبح آوردم . امام علیه السلام خندید و فرمود چگونه ؟ عرض کرد: خدای عزوجل دوست دارد که او را اطاعت کنم و مرتکب معصیت او نشوم و من چنین نیستم و شیطان دوست دارد معصیت خدا کنم و او را اطاعت نکنم و این چنین هم نیستم و خودم دوست دارم هرگز نمیرم و این گونه نمی باشم . از این داستان استفاده می شود که امام علیه السلام با همه ابهت و بزرگی که داشتند به گونه ای با دیگران برخورد می کردند که آنها براحتی در محضر او بلکه با خود او شوخی می کردند و حضرت گوش می دادند و می خندیدند.

جود و بخشش

روزی مردی در برابر امام حسن علیه السلام ایستاد و گفت : ای پسر امیر المؤ منین ! به خدائی که به تو نعمت بخشیده است قسم می دهم که حق مرا از دشمنم بگیری که بسیار مستبد و ظالم است ، نه به پیر مرد احترام می گذارد و نه به کودک رحم می کند. امام علیه السلام که تکیه داده بود با شنیدن سخنان او از جا حرکت کرد و گفت : دشمن تو کیست تا حقت را از او بگیرم ؟ آن مرد گفت : فقر. امام علیه السلام مدتی سر به زیر انداخت ، آنگاه سرش را بسوی خادم خود بلند کرد و به او فرمود: آنچه پول نقد هست بیاور. خادم پنجاه هزار درهم آماده کرد. امام علیه السلام فرمود: همه را به آن مرد بده ، سپس به او فرمود: به همان قسمهائی که به من دادی قسمت می دهم که هرگاه دشمن ظالم تو دوباره آمد به نزد من آیی .

قطع رابطه با دشمن

معاویه که مروان بن حکم را فرماندار مدینه قرار داده بود روزی برای او نامه نوشت که دختر عبداللّه بن جعفر(برادر زاده امیر المؤ منین علیه السلام) را برای پسرش یزید خواستگاری کند و اضافه کرده بود که هر مقدار پدرش مهریه تعیین کند می پذیرم و هر اندازه بدهی داشته باشد می پردازم ضمن اینکه این وصلت سبب صلح بین بنی هاشم و بنی امیه خواهد شد. مروان را بدنبال عبداللّه بن جعفر فرستاد تا دختر او را به عقد یزید در آورد اما عبداللّه گفت : اختیار دختران ما با حسن بن علی علیهماالسلام است و باید با او صحبت کنی . مروان نزد امام علیه السلام رفت تا برای یزید خواستگاری کند. امام علیه السلام فرمود: هر کس را می خواهی جمع کن تا نظر خود را در آن جمع بیان کنم . بزرگان طایفه بنی هاشم و بنی امیه جمع شدند آنگاه مروان برخاست و پس از حمد و ثنای خداوند گفت : معاویه به من دستور داده است تا زینب دختر عبداللّه بن جعفر را برای یزد بن معاویه خواستگاری کنم و گفته است : هر اندازه پدرش مهریه تعیین کند می پذیرم و هر مقدار پدرش قرض داشته باشد ادا می کنم و این وصلت سبب صلح دو طایفه بنی امیه و بنی هاشم می گردد. یزید بن معاویه همسر بی نظیری است و به جان خودم سوگند افتخار شما به یزید بیش از افتخار یزید به شماست ، یزید کسی است که به برکت چهره او از ابر طلب باران می شود! سپس سکوت کرد و در جائی نشست . امام حسن علیه السلام پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: اما در مورد مهریه که گفتی هر مقدار پدرش تعیین کند، ما بیش از سنت پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله که برای دختران و خویشاوندان تعیین می کرد نمی خواهیم . اما درباره ادای قرض پدرش ، چه وقت زنان ما قرضهای پدرانشان را ادا کرده اند که زینب چنین کند؟ اما درباره صلح طایفه بنی هاشم و بنی امیه دشمنی ما با شما برای خدا و در راه خداست ، بنابراین بخاطر دنیا با شما صلح نخواهیم کرد. و اما اینکه افتخار ما به یزید بیش از افتخار یزید به ما است اگر ارزش حکومت بر مردم بیش از ارزش نبوت از سوی خداوند است ما به یزید افتخار می کنیم اما اگر نبوت ارزش بیشتری از حکومت دارد او باید به وجود ما افتخار کند. اما این که گفتی به برکت چهره یزید از ابر طلب باران می شود این حرف جز برای اهلبیت رسول اللّه صحیح نمی باشد و تنها به برکت چهره آنها طلب باران می شود. نظر ما بر این است که دختر عبداللّه را به عقد پسر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر در آوریم و من هم اکنون او را به عقد قاسم در آوردم و مهریه او را یک زمین مزروعی در مدینه قرار دادم که ده هزار دینار آن را می خرند و این زمین برای آنها کافی است . مروان گفت : آیا این گونه با ما صحبت می کنید؟

امام حسن علیه السلام فرمود: هر یک از این پاسخها در برابر هر یک از سخنان شماست . مروان که در انجام ماموریت خود شکست خورد مسائلی که گذشته بود را طی نامه ای به معاویه اطلاع داد.

توجه به خدا

امام حسن علیه السلام وقتی وضو می گرفت اعضای بدنش می لرزید و رنگش زرد می شد. گفته شد چرا به هنگام وضو اعضای بدن شما می لرزد و رنگ چهره شما زرد می شود؟ حضرت فرمود: حق است بر هر کسی که در برابر پروردگار می ایستد رنگش زرد شود و اعضایش به لرزه در آید. و هر گاه به درب مسجد می رسید سر خود را بالا می کرد و می گفت : الهی ضیفک ببابک یا محسن قداتاک المسیئی ، فتجاوز عن قبیح ماعندی بجمیل ما عندک یا کریم . خدایا مهمان تو به درب خانه توست ، ای نیکوکار! گنهکار بسوی تو آمد پس به خوبیهای خود از بدیهای من در گذر.

سر سفره امام مجتبی (علیه السلام)

عربی که صورتش خیلی زشت و قبیح منظر بود سر سفره امام حسن مجتبی آمد و از روی حرص تمام غذا را خورد و تمام کرد. امام حسن علیه السلام که کرامتش برای همه معلوم بوده از غذا خوردن عرب خوشش آمد و شاد شد و در وسط غذا از او پرسید: تو عیال داری یا مجردی ؟ گفت : عیالمندم ، فرمود: چند فرزند داری ؟ گفت : هشت دختر دارم که من به شکل از همه زیباترم ، اما ایشان از من پرخورترند. امام تبسم فرمود: و او را ده هزار درهم انعام دادند و فرمودند: این قسمت تو و زوجه ات و هشت دخترت باشد.

غذای بهشتی

قبیصه روایت می کند که ۰ با حسن بن علی(علیه السلام)می رفتیم وآن جناب روزه بود (البته روزه در سفر جایز نیست وشایددر همان روز حرکت روزه بوده اند واز مدینه بیرون رفته اند )وهیچ توشه وآبی وهیچ چیزی جز مرکب سواری همراهش نبود۰

وقتی شفق (بقیه نور خورشیدکه در طرف مغرب تا حدود یک ساعت ونیم از شب باقی است)پنهان شد ونماز عشا راخواند۰درهای آسمانی باز شدوقندیل هایی آویخته شد وفرشته هایی غذاهاومیوه ها وتشت هاوآفتابه ها را آوردند۰وغذاهاچیده شدوازهرگرم وسردی آوردندوما هفتاد نفربودیم۰باآن جناب خوردیم تاهمه سیرشدیم و بدون آن که چیزی کم شوددوباره بالارفت.

درخت خشک رطب داد

صفار وقطب راوندی و دیگران از حضرت صادق (علیه السلام)روایت کرده اند که ((امام حسن (علیه السلام)در یکی از سفرها که به عمره میرفت.مردی از فرزندان زبیر در خدمت آن حضرت بود و به امامت آن حضرت اعتقاد داشت در یکی از منازل بر سر آبی فرود آمدند نزدیک آن آب درختان خرما بود که از بی آبی خشک شده بودند برای آن حضرت زیر درختی فرش انداختند و برای فرزندان زبیر در زیر درخت دیگردر برابر آن جناب آن مرد نگاهی به بالای کرد وگفت :اگر این درخت خشک نشده بود از میوه آن میخوردیم .حضرت فرمود رطب میخواهی ؟گفت :بلی . حضرت دست به سوی آسمان بلند کرد و دعایی کرد آن مرد نفهمید ناگاه آن درخت به اعجاز آن جناب سبز شد برگ آورد ورطب در آن به وجود آمد شتربانی که همراه ایشان بود گفت :به خدا سوگند جادو کرد .حضرت فرمود : وای بر تو این جادو نیست حق تعالی دعای فرزند پیغمبر خود را مستجاب کرد .))پس آن مقداررطب از آن درخت چیدند که برای همه اهل قافله بس بود .

پاسخ نیکی

انس بن مالک گوید: کنیزی از امام حسن (علیه السلام) شاخه گلی را به حضور آن حضرت آورد و اهداء نمود، امام حسن (علیه السلام) آن شاخه گل را گرفت و به او فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم من به حضرت عرض کردم ، با اهداء یک شاخه گل ناچیز او را آزاد کردی ؟ امام در پاسخ فرمود: خداوند ما را (در قرآن) چنین ادب کرده و فرموده : اذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها؛ هر گاه کسی به شما تحیت گوید، پاسخ آن را به طور بهتر بدهید سپس فرمود: تحیت بهتر همان آزاد کردن او است .

فهرست منابع:

  1. www.sebteakbar.ir
  2. www.mums.ac. ir
  3. چهل داستان درباره نماز و نمازگزاران / یدالله بهتاش
  4. داستان دوستان / محمد محمدی اشتهاردی
  5. داستان صاحبدلان / محمد محمدی اشتهاردی
  6. قصه های تربیتی چهارده معصوم (علیهم السلام) / محمد رضا اکبری
  7. یکصد موضوع ۵۰۰ داستان / سید علی اکبر صداقت

امام حسن مجتبی(علیه السلام) و سیاستِ صحیحِ اسلامی.

اشاره:

در پانزدهم ماه رمضان‌المبارک سال سوّم هجرت(۱) و در خانه دخت گرامی رسول خدا حضرت فاطمه‌ی زهراء(س) فرزندی چشم به جهان گشود که ولادت او باعث شادی و سرور نبی مکرّم اسلام(صلی الله علیه و آله) گردید. او را « حسن » نام نهادند. از پیامبر بزرگوار، حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله) نقل شده است که خطاب به ایشان فرمودند: « أشبهتَ خَلقی و خُلقی ».(۲)یعنی؛ ای حسن [جان]، تو از جهت آفرینش (صورت) و اخلاق (سیرت و رفتار) شبیه من هستی.

روشن است که مصاحبت با انسان کاملی، همانند پیامبر(صلی الله علیه و آله) و رشد و نموّ نمودن در منزل شخصیتی بزرگ، همانند حضرت امام علیّ(علیه السلام) و زن نمونه و کامل مانند حضرت فاطمه‌ی زهراء(سلام الله علیها)، نتیجه‌اش تولّد انسان کاملی همانند حسن بن علیّ(علیهما‌السلام) است. هیچ انسانی در جهان هستی از جهت کمالات و مقامات انسانی همانند اهل‌بیت عصمت و طهارت(علیه السلام) نبوده و نخواهد بود، سلام الله علیهم اجمعین.

۱. شخصیت علمی، اخلاقی امام حسن مجتبی علیه‌السلام

پیرامون مقام و شخصیت علمی، اخلاقی سبط اکبر پیامبر(صلی الله علیه و آله)، حضرت امام مجتبی(علیه السلام)، سخن بسیار است که فقط به ذکر چند حدیث در این باره اکتفاء می‌شود:

قال الرسول(صلی الله علیه و آله): « لو کان العقل رجلاً لکان الحسن ».

یعنی؛ اگر قرار بود عقل به صورت انسانی مجسم شود، همانا به صورت ” حسن بن علیّ [ع] ” جلوه می‌کرد.

قال الصادق(علیه السلام): « انّ الحسن بن علیّ(علیه السلام) کان اعبد الناس فی زمانه و ازهدهم و افضلهم و کان اذا حجّ، حجّ ماشیاً و…».(۳)

یعنی؛ به راستی که [امام حسن مجتبی(علیه السلام)] در زمان خویش عابدترین، زاهدترین و داناترین مردم بود.

در باره‌ی ابعاد علمی و صفات پسندیده اخلاقی مانند تواضع، جود و بخشش، کرامت، سخاوت، علم و دانش، شجاعت ؛ نقل‌های تاریخی فراوانی وجود دارد که در کتب تاریخ اسلام و تاریخ زندگانی ائمه‌ی معصومین(علیه السلام) مکتوب می‌باشد، مانند داستانی که درباره‌ی تواضع و برخورد شایسته با مردم و به خصوص تهی‌دستان در تاریخ آمده است که امام حسن(علیه السلام) در محلی نشسته بودند، هنگامی که خواستند از آن جا بروند شخص تهی‌دستی وارد شد، امام(علیه السلام)  به او خوش آمد گفت و او را مورد محبت قرار داده و به او فرمود: « انّک جلستَ علی حین قیام منّا افتأذن لی بالإنصراف».  یعنی؛ تو به هنگام بلند شدن ما آمدی آیا اجازه می‌دهی که برویم ؟، مرد گفت: آری، ای فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله).

در روایتی حسن بصری در مورد سیاست از امام حسن مجتبی(علیه السلام) سؤال می‌کند، حضرت چنان با بیان شیرین و کلمات زیبا به او پاسخ می‌دهد که هر خواننده‌ای با شنیدن آن به وجد می‌آید.

قال الحسن بن علیّ(علیه السلام): « هی [السیاسه] أن ترعی حقوق الله و حقوق الأحیاء و حقوق الأموات، فأما حقوق الله. فاداء ما طلب، و الإجتناب عما نهی، و اما حقوق الأحیاء: فهی ان تقوم بواجبک نحو اخوانک، و لاتتأخر عن خدمه أمتک، و ان تخلص لولی الأمر ما أخلص لأمه و أن ترفع عقیدتک فی وجهه اذا ما حاد عن الطریق السوی و اما حقوق الأموات، فهی ان تذکر خیراتهم و تتغاضی عن ساوئهم، فان لهم ربّاً یُحاسبهم». (۴)

یعنی؛ سیاست آن است که حقوق خداوند، و حقوق زنده‌ها، و حقوق مرده‌ها؛ را رعایت کنی. اما حقوق خداوند، پس عبارت است از انجام آن چه که خواسته خداوند است و پرهیز از آن چه که او نهی کرده است. و اما حقوق زنده‌ها آن است که به وظیفه‌ی خود در برابر برادرانت عمل کنی و از خدمت امت خویش بازنمانی و تا زمانی که ولی‌امر مسلمین با امت خود صادق است، با او صادق باشی و هنگامی که وی از راه راست منحرف شد، عقیده‌ات را رو در روی او اظهار کنی و اما حقوق مردگان: این است که نیکی‌های آنان را یاد کنی و از بدی‌های‌شان چشم بپوشی، چرا که آن‌ها را پروردگاری است که از آنان حساب کشی می‌کند.

۲. حضور در کنار پدر بزرگوار

حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام) قبل از آن که عهده‌دار مسئولیت امامت مسلمانان بشود در دوران حکومت پدر بزرگوارشان حضرت علیّ(علیه السلام) در مأموریت‌های مختلف از جمله در جنگ‌های سه گانه زمان ایشان شرکت و با شجاعت و جوان‌مردی بی‌نظیر خود نقش مهمی در نابودی و شکست دشمنان امامت و ولایت حقه امیرالمؤمنین(علیه السلام) ایفاء کرد.

در جنگ با ناکثین، امام علیّ(علیه السلام) او را به نمایندگی از خود به کوفه فرستاد تا مردم منطقه را از شورش دشمن آگاه نماید به طوری که حضرت توانست با سخنان آتشین خود، ده هزار نفر از مردم کوفه را برای حضور در جنگ بسیج کنند. در جنگ صفّین نیز امام حسن مجتبی(علیه السلام) یکی از رزمندگانی بودند که در تحریک مردم علیه قاسطین فعالیت قابل توجهی از خود نشان دادند و خطاب به سربازان کوفه فرمودند: « در جنگ در جنگ با دشمنان (معاویه و سربازان او) که در مقابل شما صف کشیده‌اند دست به دست هم بدهید و هرگز سستی از خود نشان ندهید که سستی ریشه‌های دل را قطع می‌کند». (۵)

۳. حوادث دوران امامت

حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام)، در شامگاه بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجرت که حضرت مولی‌الموحدین، امام علیّ بن ابی طالب(علیه السلام) به دست ابن ملجم (لع) به شهادت رسید، مسئولیت هدایت و امامت مسلمانان را عهده‌دار شد و بالای منبر مسجد جامع شهر، پس از تعریف و ستایس مقام پدر بزرگوارش و حقانیت اهل‌بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) به خلافت، مردم کوفه گروه گروه با وی بیعت نمودند(۶).

مردم کوفه که در بحران روحی عجیبی قرار گرفته بودند در اثر اختلاف، فریب نقشه‌ی معاویه ستمگر و غاصب را خورده و به مرور از پشتیبانی و حمایت امام حسن(علیه السلام) دست برداشتند و گرفتار همان شکست و ذلّت نخستین (عدم حمایت از امام علیّ (علیه السلام) و ذلّت و خواری ناشی از غلبه‌ی سپاه شام بر بصره و عراق) گردیدند.

امام مجتبی(علیه السلام) که با علم امامت، شناخت خود از مردم کوفه و رفتار آنان با پدر بزرگوارش، مردم کوفه را آزموده بود برای اتمام حجت حاضر شد بیعت مشروط مردم را بپذیرد تا این که اگر در آینده‌ی نزدیک صلح و تعهدنامه مشروط با معاویه را امضاء نمایند، کسی دیگر به ایشان اعتراض نکند.

از لحاظ دینی و علمی برای امام مجتبی(علیه السلام) و شیعیان، معاویه و دستگاه نالایق او، عنصر فاسدی بودند که می‌بایست از صحنه‌ی حاکمیت بر جامعه اسلامی کنار روند و این چیزی بود که امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز در هنگام به دست گرفتن خلافت اسلامی خود آن را در رأس برنامه‌های خویش قرار داده بود و اساساً چنین حرکتی موافق با سیره و روش حاکمان واقعی می‌باشد که حاضر نیستند برای لحظه‌ای حاکمیت ستمگران را پذیرا باشند، لذا همه چیز برای جنگ و مبارزه امام(علیه السلام) با حکومت شام آماده بود ولی متأسفانه باطن جامعه از انحراف رنج می‌برد و قادر به تصمیم‌گیری قطعی نبود.

مردم با همان سرعتی که با امام علیّ (علیه السلام) بیعت کرده بودند، در جهت مقابل آماده بیعت با معاویه شدند. لذا وقتی که امام حسن(علیه السلام) از مردم می‌خواهد به میدان بیایند، در خانه‌های خود خزیده و حاضر به پشتیبانی امام(علیه السلام) نشدند و به غیر از عدیّ بن حاتم و گروهی از قبیله‌ی « طیّ » و دیگر قبایل عازم لشکرگاه شدند و تعداد آن‌ها به ۱۲ هزار نفر بیشتر نمی‌رسید !.(۷)

امام مجتبی(علیه السلام) سپاه خود را به فرماندهی ” عبیداله! بن عبّاس ” به سوی سپاه ۶۰ هزار نفری معاویه گسیل داشت و خود در مدائن اقامت فرمود تا به جمع‌آوری نیرو بپردازد.

دوری فرماندهی کل لشگر، از سپاه باعث شد، شایعاتی که از طرف جاسوسان و عوامل معاویه پخش می‌شد مؤثر افتد و سخنانی مانند این که « حسن بن علیّ (علیه السلام) قصد صلح دارد ! » نیروهای حضرت را دل سرد نماید تا این که اخذ رشوه و فریب دنیا خوردن به فرماندهی سپاه حضرت سرایت کرد !(۸).

بازار شایعات داغ بود…، سادگی مردم  مسلمان و فریب شیطان خوردن و غافل از توطئه و دسیسه‌ی معاویه بودن و… همه و همه، باعث شد تا امام مجتبی(علیه السلام) پیشنهاد صلح از طرف معاویه را بپذیرد.(۹)

۴. نیرنگ معاویه (صلح تحمیلی)

پیرامون مسأله‌ی صلح امام حسن(علیه السلام) با معاویه سخن بسیار است و بزرگان و علمای اسلامی در این باره، مقالات و کتب ارزش‌مندی تألیف نموده‌اند.(۱۰)

بسیاری از مورّخان و سیره‌نویسان به نفع سیاست اموی قلم‌زده و حقایق تاریخی را تحریف نموده و یا دست به جعل واقعیات تاریخی زده‌اند. در بررسی چگونگی و روند صلح امام حسن(علیه السلام) به نظر می‌آید، ابتداء متن و موارد قرارداد صلح را بررسی نماییم تا در ادامه به نتایج و سرنوشت صلح اشاره نمائیم.

« بلاذری » و « ابن اعثم » که دو تن از مورّخین قدیمی هستند، متن قرارداد صلح را با اندکی اختلاف به این شرح نوشته‌اند: « هذا ما صالح علیه الحسن بن علیّ بن ابی طالب[ع]، معاویه بن ابی سفیان، صالحه علی ان یسلّم الیه الأمر [ولایه المسلمین] علی ان یعمل [فیهم] بکتاب الله وسنّه نبیّه [رسوله وسیره الخلفاء الصالحین]، و علی انّه لیس لمعاویه ان یعهد لأحدٍ من بعده [عهداً و أن یکون الأمر بشوری] علی أن الناس آمنون حیث کانوا [من ارض الله] علی  انفسهم واموالهم و ذراریهم… و علی أن لا یبغی للحسن بن علی [ع] [عائله. غائله سوء . سراً و لا علانیهً] و علی أن یخلف  احداً من اصحابه [اهل بیت رسول الله]…».(۱۱)

یعنی؛ این عهدنامه‌ای است که حسن بن علیّ [ع] و معاویه بن ابی سفیان بر آن  توافق کرده‌اند: « ولایت امر مسلمین از طرف حسن بن علیّ به او واگذار می‌شود به شرط آن که او به کتاب خدا و سنت رسول الله(صلی الله علیه و آله) و سیره‌ی خلفای صالح عمل نماید. معاویه نباید کسی را به عنوان جانشین خود به خلافت تعیین کند و باید خلیفه پس از وی به نظر و رأی مردم (مؤمنین) تعیین شود. مردم در هر نقطه‌ای از کشور باشند در امنیت کامل بسر ببرند. هم چنین اصحاب و مردم [شیعیان امیرالمؤمنین(علیه السلام)] از نظر جان و مال و فرزندان در امان خواهند بود. معاویه تعهد می‌کند که به طور آشکار و پنهان توطئه‌ای علیه حسن بن علیّ(علیه السلام) و برادرش  نچیند.

اگر چه بعضی از مورّخین شرایط مالی را نیز در موارد قرارداد آورده‌اند ولی درست نیست. چون امام(علیه السلام) شخصاً آن را تکذیب فرموده است و در روایت آمده که شرط مالی به منظور اداره‌ی خانواده‌ی شهدای جمل و صِفّین بوده است(۱۲). در مورد تعیین امام حسن(علیه السلام) به عنوان خلیفه بعد از معاویه نیز اخبار تاریخی زیادی وجود دارد ولی مسأله علاوه بر این که در متن قرارداد ذکر شده (منابع قدیمی) نیامده بود، بعید نیست منشأ آن پیام کتبی معاویه به امام مجتبی(علیه السلام) باشد که ضمن تعهداتی گفته بود، حاضر است، خلافت را پس از خود، به ایشان واگذار نماید.

بدیهی است منظور امام حسن(علیه السلام) از تعیین خلیفه‌ی بعدی با شورای مؤمنین باشد این نیست که امام(علیه السلام) شورای تعیین عمر بن الخطاب (خلیفه‌ی دوم) را تأیید فرموده، بلکه منظور مقبولیت عمومی رهبر و حاکم از طرف مردم می‌باشد و این مسأله با اعتقاد شیعه منافات ندارد، زیرا شیعه معتقد است که هر امام و حاکمی (بر حق و عادل) می‌بایست برای اداره‌ی امور حکومت خود از طرف عموم مسلمانان مورد قبول قرار گیرد تا بسط ید پیدا نموده بتواند وظایف ولایت امر و اداره‌ی جامعه را انجام دهد.

هدف حضرت، از ذکر این مسأله (تعیین جانشین با شورای مؤمنین) از یک طرف، خط بطلان کشیدن به مورثی کردن خلافت و امامت مسلمین از طرف معاویه بوده و از طرف دیگر امام(علیه السلام) می‌خواست چهره‌ی منافقانه‌ی‌ معاویه را با طرح این مسأله بر مردم روشن فرمایند. چنان چه بعداً روشن شد که معاویه به هیچ کدام از این موارد جامعه عمل نپوشانید و بلکه با کمال وقاحت، حتی به ساده‌ترین مواد صلح‌‌نامه که خود او آن‌ها را امضاء کرده بود پشت پا زد !. او (معاویه) در مقابل چشمان مردم کوفه، ضمن سخنانی اظهار داشت: تعهداتی که با حسن بن علیّ(علیه السلام) بر عهده گرفته بودم صرفاً کسب حاکمیت و قدرت‌طلبی خودم بود و هیچ گونه اعتباری ندارد !.(۱۳)

۵. افشای خیانت معاویه از زبان امام مجتبی علیه‌السلام

امام حسن(علیه السلام) در سخنانی که در مسجد بزرگ کوفه در مقابل مردم (با حضور معاویه) ایراد فرمودند، خیانت و چهره‌ی ریاکارانه و منافقانه‌ی او را افشاء فرمودند:

« انما الخلیفه من سارٍ بکتاب الله و سنّه نبیّه[ص] و لیس الخلیفه من سار بالجور…».(۱۴)

یعنی؛ (ای مردم) خلیفه کسی است که مطابق کتاب و سنت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) عمل نماید، خلیفه آن نیست که با مردم رفتاری ستم‌کارانه داشته باشد، این چنین شخصی، پادشاهی است که سلطنتی به دست آورده و مدت کوتاهی از آن بهره برداری می‌کند، سپس لذت‌های آن از بین رفته و زحمت‌هایش بر جای می‌ماند.

در روایت دیگری، امام حسن مجتبی(علیه السلام) ضمن اشاره به این که خود و برادرش، امام حسین(علیه السلام) لایق و سزاوار امامت و خلافت در روی زمین هستند، با کنایه معاویه را پادشاهی ستم‌کار و غاصب معرفی می‌فرماید: « انّ الله قد هداکم باوّلنا محمّد(صلی الله علیه و آله) و انّ معاویه نازعنی حقّاً هو لی فترکته لصلاح الاُمه و حِقن دماءها ».(۱۵)

یعنی؛ خداوند شما مردم را به وسیله‌ی جدّ ما محمّد(صلی الله علیه و آله) هدایت فرمود. معاویه برای تصاحب حقّی که از آن من بود با من منازعه کرد، من هم به ناچار آن را به خاطر مصالح امّت و برای جلوگیری از خون‌ریزی بی‌نتیجه رها کردم.

از سوی دیگر در روایتی از پیامبر مکرّم(صلی الله علیه و آله) نقل شده که فرموده باشند:« انّ ابنی هذا [الحسن بن علیّ] سیّد و لعلّ [عسی] الله ان یصلح [یبقیه] به بین فئتین عظیمتین من المسلمین».(۱۶)

یعنی؛ همانا فرزندم حسن بن علیّ [ع] آقا و سرور است. خداوند به وسیله او در میان دو گروه بزرگ از مسلمانان صلح برقرار خواهد کرد.

در نتیجه، حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام) سومین امام مظلوم شیعیان، پس از هفت ماه و هفت روز خلافت مجبور شد رهسپار مدینه‌ی جدّش شود و به خاطر مصلحت اسلام و کمی یاران باوفا (در حقیقت نداشتن یاران مقاوم و با بصیرت) از جنگ با معاویه (رهبر لشگر قاسطین و شامیان دنیاطلب و گمراه) کشید و در نهایت با توطئه مرموزانه معاویه (لع) در سال ۴۹ هجری یا به قولی در سال ۵۰ هجری به دست جَعده (همسر خیانت‌کار و بی‌وفای حضرت) دختر اًشعت بن قیس مسموم و به شهادت رسیدند.(۱۷)

البته بسیاری از کج‌اندیشان و طرف‌داران تفکرات بنی‌امیّه و غربی‌ها مانند ابن خلدون، لامنس مسیحی(lammens)، حسن ابراهیم حسن، تلاش کرده‌اند با تحریف چگونگی شهادت امام مجتبی(علیه السلام) بنی‌امیّه را تبرئه کنند که قطعاً این گونه زحمت‌ها غیر از رسوائی بیشتر مخالفان مکتب نورانی اهل‌بیت(علیه السلام) سودی برای آنان نداشته و نخواهد داشت.(۱۸)

۶. تهاجم فرهنگی امویان و عباسیان

تاریخ‌نویسان وابسته به بنی‌امیه و بنی‌عباس و غربی‌های یهودی و مسیحی با تحریف و وارونه نشان دادن حقایق و اتهام زنی به خاندان پاک و مطهر پیامبر(صلی الله علیه و آله) سعی کرده‌اند مزد جیره‌خواری خود را دریافت کنند !. از جمله این سخنان سست و بیهوده، اتهام به ازدواج‌های متعدد امام مجتبی(علیه السلام) و اتهام مِطلاق (زیاد طلاق دادن همسران) می‌باشد.

لامنس مسیحی (۱۳۹۷ میلادی) می‌نویسد:« و یلوح أن الصفات الجوهریه التی بها الحسن[ع] هی المیل الی الشهوات و الإفتقار الی النشاط و الذکاء و لم یکن علی وفاق مع أبیه و إخوته….».(۱۹)

یعنی؛ حسن بن علیّ [ع] بر خلاف پدر و برادرانش به زنان علاقه‌ی زیادی داشت… و این کار بر خلاف سیره‌ی پدر و برادرانش بود !؟.

متأسفانه برخی دیگر از بزرگان شیعی مانند ابن شهر آشوب بدون دقت در سند نقل‌های تاریخی، بهانه به دست مخالفان اهل‌بیت(علیه السلام) و غربی‌ها داده‌اند. او می‌نویسد:«… قال ابو طالب المکی: انّه (الحسن) تزوّج مأتین و خمسین إمرأه و قد قیل ثلاث مأه».(۲۰)

یعنی؛ ابوطالب مکی می‌گوید: امام حسن مجتبی(علیه السلام) ۲۵۰ تا ۳۰۰ همسر داشته‌اند !؟.

در پاسخ به این شبهه می‌بایست گفت:

این اتّهامی بیش نیست که عمدتاً به سیاست‌های خبیثانه‌ی امویان و عباسیان برمی‌گردد. جالب این که در روایتی که مسعودی از زبان منصور دوانیقی نقل کرده به این توطئه اشاره شده است.

منصور عباسی در سال ۱۴۵ هجری با مشاهده قیام سادات حسنی در مناطق مختلف از جمله خراسان، پس از دست‌گیری رهبران آن‌ها در خطابه‌ای که ایراد کرد می‌گوید: « … ثم قام الحسن بن علیّ . رضی الله عنه . فوالله ما کان برجلٍ، عرضت علیه الأموال فقبلها، و دسّ الیه معاویه:… و اقبل علی النساء یتزوج الیوم واحده و یطلق غداً اُخری…».(۲۱)

یعنی؛ ای مردم خراسان و… آل ابوطالب در امر خلافت بهره‌ای نبردند ! تا نوبت حسن بن علیّ [ع] رسید و معاویه او را وعده داد و فریفت. او در مدینه با پول‌هائی که دریافت می‌کرد روی به زنان آورد و امروز با یکی ازدواج می‌کرد و فردای آن روز، یکی را طلاق می‌داد…[!؟].

دقیقاً پس از آن، اتهام‌زدن‌ها با شیوه‌ها و انگیزه‌های مغرضانه ادامه یافت. در حالی که بنا به اقوال درست و صحیح بزرگانی مانند شیخ مفید(ره)، شیخ صدوق(ره)، شیخ طبرسی(ره) و…، تعداد همسران آن حضرت با اوضاع سیاسی و اجتماعی، گرفتاری‌ها و مشکلات شیعیان، زهد و تقوا و تهجدهای شبانه‌روزی که زبان‌زد مردم بود، قبح و کراهت طلاق در شریعت اسلام و احادیت پیامر(صلی الله علیه و آله) توجه به فرزندان و دامادهائی که به ایشان منسوب شده‌اند، از ۸ تا ۱۰ نفر تجاوز نمی‌کند.(۲۲)

سلامٌ علیه یوم وُلد و یوم استشهد و یوم یُبعث حیّاً

پی نوشت‌:

۱. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب ج۲ ص۸۰؛ مفید، الإرشاد فی معرفه حُجَج الله علی العباد ص۱۶۹؛ سبط ابن جوزی، تذکره‌الخواص ص ۱۹۳٫

۲. مجلسی، بحارالأنوار، الجامعه لدرر اخبار الأئمه الأطهار(علیه السلام) ج۴۳ ص۳۳۲؛ طبرسی، إعلام الوری بأعلام الهدی ص۲۱۱؛ القرشی(ره)، باقر شریف، حیاه الإمام الحسن بن علی(علیه السلام) ج۱ ص۲۹٫

۳. جوینی، فرائد السمطین ج۲ ص۶۸ ح۳۹۲؛ جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(علیه السلام) ج۱ ص۷۹٫

۴. تنبیه الخواطر و نزهه النواظر(مجموعه ورّام) ج۲ ص۳۰۱؛ القرشی، باقر شریف، حیاه الإمام الحسن بن علی(علیه السلام) ج۱ ص۳۴۰٫

۵. نصر بن مزاحم، وقعه الصفّین ص۱۱۴٫

۶. مفید، الإرشاد… ص۱۷۰٫

۷. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی ج ۲ ص ۲۱۴؛ ابن عساکر، تاریخ دمشق(ترجمه امام حسن [علیه السلام]) ص ۱۷۶٫

۸. مفید، الإرشاد… ص ۱۷۰

۹. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی ج ۲ ص ۲۱۵٫

۱۰. شاید به توان گفت بهترین کتاب تألیف شده در این زمینه، کتاب ارزش مند «صلح الحسن(علیه السلام)» تألیف مرحوم شیخ راضی آل یاسین می باشد که توسط حضرت آیت الله العظمی خامنه ای«مُد ظلّه» ترجمه و انتشارات آسیا مکرر آن را منتشر کرده است . هم چنین استاد علاّمه سیّد جعفر مرتضی عاملی، کتابی به نام «الحیاه السیاسیه للإمام الحسن(علیه السلام)» تألیف فرموده اند که توسط آقای دکتر محمّد سپهری به فارسی ترجمه و توسط دفتر انتشارات اسلامی منتشر شده است.

۱۱. ابن اعثم، الفتوح ج ۴ ص ۱۵۸ الی ۱۶۰؛ بلاذری، انساب الأشراف ج ۲ ص ۴۲؛ ابن شهرآشوب، مناقب… ج ۴ ص ۳۳؛ امین عاملی، اهل البیت(علیه السلام) من کتاب: اعیان الشیعه… ج ۴ ص ۵۰٫

۱۲. مجلسی، بحار الأنوار ج ۴۴ ص ۳۰٫

۱۳. بلاذری، انساب الأشراف ج ۲ ص ۴۸؛ ابن اعثم، الفتوح ج۴ ص ۱۶۳٫

۱۴. ابوالفرج الاصفهانی، مقاتل الطالبیین ص ۷۴؛ مفید، الإرشاد… ص ۱۸۶، ابن ابی الحدید، شرح النهج… ج ۱۶، ص ۴۹٫

۱۵. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(علیه السلام) ج۱ ص ۱۰۳٫

۱۶. سبط ابن الجوزی،تذکره الخواص(محقَّق) ج ۲ ص ۱۱٫

۱۷. مسعودی، مروج الذهب… ج ۲ ص ۴۲۷؛  مفید، الإرشاد… ص ۱۷۴؛ ابن شهرآشوب، مناقب ج ۴ ص ۴۲٫

۱۸. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون ج ۲ ص ۱۸۷؛ حسن ابراهیم، تاریخ الإسلام السیاسی ج۱ ص ۳۹۸؛ زمانی، حقائق پنهان؛ پژوهشی در زندگانی امام حسن مجتبی(علیه السلام) ص ۲۹۱٫

۱۹. زمانی، حقائق پنهان؛ پژوهشی در زندگانی امام حسن مجتبی(علیه السلام) ص ۳۳۲٫

۲۰. ابن شهرآشوب، مناقب… ج ۴ ص ۳۰؛ زمانی، حقائق پنهان؛ پژوهشی در زندگانی امام حسن مجتبی(علیه السلام) ص ۳۳۲٫

۲۱. مسعودی، مروج الذهب… ج ۳ ص ۳۱۱؛ القرشی(ره)، حیاه الإمام الحسن بن علی(علیه السلام)، ج ۲ ص ۴۵۲٫

۲۲. مجلسی(ره)، بحار الأنوار، ج ۴۴ ص ۱۶۳؛ راضی آل یاسین، صلح الحسن(علیه السلام)، ص ۲۵٫

زنده نمودن دو مرده گنهکار

زنده نمودن دو مرده گنهکار

علىّ بن رئاب – که از راویان حدیث و از اصحاب امام صادق صلوات اللّه و سلامه علیه است – از آن حضرت روایت کند:

روزى شخصى به حضور شریف امام حسن مجتبى علیه السلام وارد شد و گفت : چه چیزى حضرت موسى علیه السلام را در مقابل حضرت خضر علیه السلام عاجز و ناتوان کرد؟

امام مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: مهمّترین آن ، مسئله کنز آن دو برادر یتیم بود؛ و سپس حضرت دست خود را بر شانه آن شخص تازه وارد نهاد و اظهار داشت : آرام باش و خوب مشاهده و دقّت کن .

دکى بر زمین سائید، ناگاه زمین شکافته شد و دو نفر انسان غبار آلود، در حالى که روى تخته سنگى قرار گرفته بودند و از آن ها بوى تعفّن بسیار بدى به مشام مى رسید، ظاهر گشتند، در حالى که به گردن هر یک از آن ها زنجیرى بزرگ بسته شده و سر هر زنجیر در دست ماءمورى بود.

و هر یک از آن دو نفر فریاد مى کشید: یا محمّد! یا محمّد! صلى الله علیه و آله .

و در مقابل هر یک از دو ماءمور به اسیر خود مى گفت : دروغ گفتید؛ و دروغ مى گوئید.

پس از آن امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه علیه به زمین خطاب کرد و فرمود: اى زمین ! این دورغگویان را در خود فرو بِبَر تا روزى که وعده الهى فرا رسد، که هرگز تاءخیر و تقدّمى در آن نخواهد بود؛ فرا خواهد رسید.

و آن روز موعود، روز ظهور و خروج حضرت مهدى ، قائم آل محمّد – صلوات اللّه و سلامه علیهم اجمعین ؛ و عجلّ اللّه تعالى فى فرجه الشّریف – مى باشد که فرا خواهد رسید.

سپس امام صادق علیه السلام در ادامه افزود: هنگامى که آن مرد، چنین صحنه اى را مشاهده کرد با خود گفت : این سحر و جادو بود؛ و چون خواست آن را براى دیگران بازگو کند، زبانش لال شد و دیگر نتوانست سخنى بر زبان خود جارى کند.(۱)

۱- مدینه المعاجز: ج ۳، ص ۲۵۹، ح ۸۷۹، الثّاقب فى المناقب : ص ۳۱۰، ح ۱٫

خبر دادن از غیب در کودکى

حضرت ابوجعفر امام محمّد باقر علیه السلام حکایت فرماید:

روزى حضرت رسول صلى الله علیه و آله در جمع عدّه اى از اصحاب و یاران خویش حضور داشت ، که ناگهان چشم حاضران به امام حسن مجتبى سلام الله علیه افتاد که با سکینه و وقار خاصّى گام بر مى داشته و به سمت جدّ بزرگوارش ، در آن جمع مى آمد.

همین که رسول خدا چشمش بر او افتاد، تبسّمى نمود.

در این هنگام بلال حبشى گفت : بنگرید، همانند جدّش رسول اللّه صلوات اللّه علیه حرکت مى کند.

پیغمبر خدا فرمود: همانا جبرئیل و میکائیل راهنما و نگهدار او هستند.

و چون حضرت مجتبى وارد بر آن جمع شد همه به احترام وى از جاى برخاستند؛ و حضرت رسول خطاب به فرزندش کرد و اظهار داشت : حسن جان ! تو میوه و ثمره من ، حبیب و نور چشم من و پاره تن و قلب من مى باشى ؛ و … .

در همین بین یک نفر اءعرابى – بیابان نشین – وارد شد و بدون آن که سلام کند، از حاضران پرسید: محمّد صلى الله علیه و آله کدام یک از شما است ؟

اصحاب گفتند: از او چه مى خواهى ؟

حضرت رسول صلوات اللّه علیه ، به یاران خود فرمود: آرام باشید و سپس خود را معرّفى نمود.

اءعرابى گفت : من همیشه مخالف و دشمن تو بوده و هستم .

حضرت تبسّمى نمود؛ ولى اصحاب ناراحت و خمشگین شدند، حضرت رسول به اصحاب دو مرتبه به آنان اشاره نمود که آرام باشید.

اءعرابى اظهار داشت : اگر تو پیغمبر بر حقّ؛ و فرستاده خداوند هستى علائم و نشانه هائى را براى من ظاهر گردان .

حضرت فرمود: چنانچه مایل باشى ، خبر دهم که تو چه وقت و چگونه از منزل و دیار خود خارج شده اى ؟

و نیز خبر دهم که تو در بین خانواده خود و دیگر آشنایان و خویشانت چه شهرتى دارى ؟

و یا آن که اگر مایل باشى ، یکى از اعضاى بدن من تو را به آنچه خواسته باشى ، خبر دهد.

اعرابى گفت : مگر عضو انسان هم سخن مى گوید؟!

حضرت فرمود: بلى ، و سپس اظهار داشت : اى حسن ! بر خیز و اءعرابى را قانع ساز.

و چون حضرت مجتبى علیه السلام ، با این که کودکى خردسال بود؛ پیشنهاد جدّش را پذیرفت .

اعرابى گفت : آیا پیغمبر نمى تواند کارى انجام دهد که به کودک خود واگذار مى نماید؟!

پس از آن حضرت مجتبى سلام اللّه علیه لب به سخن گشود و چند بیت شعر خواند؛ و سپس خطاب به اءعرابى کرد و فرمود:

همانا تو با کینه و عداوت وارد شدى ؛ لیکن با دوستى و شادمانى و ایمان بیرون خواهى رفت .

اءعرابى تبسّمى کرد و گفت : اءحسنت ، سخنان خود را ادامه ده .

امام حسن ضمن سخنى فرمود: تو در شبى بسیار تاریک ، که باد سختى مى وزید و ابر متراکمى همه جا را فرا گرفته بود از منزل خود خارج شدى ؛ و در بین راه بادى تند و صاعقه اى شدید تو را سخت به وحشت انداخت ؛ و با یک چنین حالتى به راه خود ادامه دادى ، تا به این جا رسیدى .

اءعرابى با حالت تعجّب گفت : اى کودک ! این حرف ها و مطالب را چگونه و از کجا مى دانى ؟!

آن قدر بى پرده و صریح سخن مى گوئى ، که گویا در همه جا همراه من بوده اى ! ظاهرا تو هم علم غیب مى دانى ؟!

و سپس افزود: شناخت من در مورد شما اشتباه بوده است ، من از عقیده قبلى خود دست برداشتم ، هم اکنون از شما مى خواهم که اسلام را به من بیاموزى تا ایمان آورم .

حضرت مجتبى سلام اللّه علیه اظهار نمود:

بگو: (اللّه اکبر)؛ و شهادت بر یگانگى خداوند؛ و رسالت رسولش بده ، تا رستگار شوى .

اعرابى پذیرفت و اظهار داشت : شهادت مى دهم که خدائى جز خداى یگانه وجود ندارد و او بى شریک و بى مانند است ؛ و همچنین شهادت مى دهم براین که محمّد صلى الله علیه و آله بنده و پیغمبر خداى یکتا مى باشد.

و چون أعرابى توسّط سبط اکبر، حضرت مجتبى صلوات اللّه علیه اسلام و ایمان آورد، تمامى اصحاب و نیز خود حضرت رسول صلى الله علیه و آله خوشحال و شادمان شدند.

و آن گاه پیامبر خدا، آیاتى چند از قرآن ؛ و بعضى از احکام سعادت بخش الهى را به آن اعرابى تعلیم نمود.

بعد از این جریان ، هرگاه اصحاب و انصار، امام حسن مجتبى علیه السلام را مى دیدند به یکدیگر مى گفتند: خداوند متعال تمام خوبى ها وکمالات و اسرار علوم خود را به او عنایت نموده است .(۱)

۱- الثّاقب فى المناقب : ج ۳، ص ۳۱۶، ح ۳، مدینه المعاجز: ج ۳، ص ۳۵۹، ح ۹۲۷ با تفاوت مختصر.

چگونگی گرایش والیان کرد اردلان به تشیع

از صفویه تا قاجاریه(۱۰۲۵ ـ۱۲۸۴ق)

چکیده

خاندان اردلان، از جمله خاندان های کرد می باشند که مدت های مدیدی، قبل از روی کار آمدن صفویان تا اواخر دوره قاجار بر قسمت هایی از مناطق کردنشین ایران حکومت می کردند. این خاندان همچون سایر خاندان های کردتبار، ابتدا بر مذهب اهل سنت بودند، اما در اواسط دوره ی صفویه و با وصلت خان احمدخان از شاهزادگان اردلان با خواهر شاه عباس و ارتقای جایگاه بزرگان این خاندان از حاکمان محلی به مقام والی نشین که در نظام سیاسی و اداری روزگار صفویه اهمیت زیادی داشت، سران این خاندان برای سهیم شدن در قدرت و نزدیکی بیشتر به دربار صفوی به تشیع گرایش یافتند. گرچه این تغییر مذهب در ابتدا جنبه ی ظاهری داشت، اما بعدها و با گذشت زمان پایبندی به مذهب تشیع در میان برخی از سران و حکمرانان اردلان عمق بیشتری یافت؛ به طوری که می توان گفت بیشتر بزرگان این خاندان در عصر قاجاریه کاملاً بر مذهب تشیع بودند. این پژوهش درصدد است روند و دلایل گرایش خاندان اردلان به تشیع را از ورای منابع اصلی، بررسی نماید.
کلیدواژه ها: خاندان اردلان، تشیع، حکومت صفویه، اهل سنت،تغییر مذهب.

مقدمه

از جمله خاندان های حکومت گری که مدت مدیدی در قسمت های از کردستان حکمروایی کردند، خاندان اردلان بودند که از نیمه ی قرن هفتم تا اواخر قرن سیزدهم هجری، بر این خطه از ایران حکومت می کردند. منطقه ای که با نام اردلان یا کردستان اردلان در منابع شهرت یافته است، در ابتدا عمدتاً با نام شهرزور، به عنوان یکی از مناطق مهم و مرکزی آن و بعدها با نام سنندج، شهری که در اواسط قرن یازدهم هجری تأسیس و مرکزیت منطقه ی اردلان را از آن خود کرد، شناخته شده است. این منطقه از شمال به منطقه ی مکریان«بوکان و مهاباد»، از غرب به منطقه ی بابان در خاک عراق و از شرق به گروس و از جنوب به کرمانشاهان محدود شده است. خاندان اردلان، اصل و تبار مشخصی ندارند، اما به گفته ی برخی منابع، سرسلسله ی این خاندان با نام بابا اردل(۵۸۶ق)(۱)، در ابتدا ساکن سلیمانیه عراق بود و در زمان مغولان حکومت شهرزور به وی اعطا شد. او سپس به سوی پلنگان دست اندازی کرد و با درهم شکستن طایفه ی کلهر و ساختن قلعه ای در آنجا، شهرهای کویه، حریر، عمادیه و رواندز(۲)را نیز ضمیمه ی قلمرو خود کرد. بعد از فوت بابا اردل، پسران و نوادگان او مناطقی را به حوزه ی حکومتی او افزودند و به حکمرانی پرداختند. سران خاندان اردلان، از همان آغاز حکومت صفوی با توجه به جایگاه حساس مرزی و موقعیت جغرافیایی قلمرو خود، در منازعات ایران و عثمانی به ایفای نقش پرداختند. که سوگیری آنها، گاه در جهت همگرایی با حکومت صفویه و گاه در تضاد و واگرایی با حکومت مرکزی صفویه بود. شاه عباس با بهره گیری از هوش و فراست ویژه خود، برای همنوا و همراه نمودن اردلان ها و استفاده از توان نظامی این خاندان، در راستای تقویت و تثبیت بنیان های دولت صفویه، با آنان پیوند سببی برقرار کرد و جایگاه حکمرانان این خاندان را تا نهایت امکان ارتقا بخشید. سران اردلان برای برخورداری هرچه بیشتر از امتیازات مقام والی و ورود و ارتقا در هرم قدرت دولت ایدئولوژیک صفوی ـ که یکی از مهم ترین شروط آن داشتن مذهب تشیع بود ـ به صورت ظاهری به تشیع گرایش نشان دادند؛ اما مذهب تشیع بعدها در میان فرزندان و نوادگان این خاندان عمق بیشتری یافت؛ به طوری که بیشتر سران این خاندان در عصر قاجار بر مذهب تشیع بودند.
درباره ی پیشینه تحقیق مزبور باید گفت: در این باره پژوهش مستقلی صورت نگرفته است، بنابراین در این پژوهش سعی شده است با استناد به منابع اصلی، علل گرایش خاندان اردلان به تشیع بررسی و تحلیل شود. سوالات اساسی این پژوهش عبارتند از: ۱٫ چرا شاه عباس اول از خاندان اردلان استقبال و حمایت کرد؟ ۲٫ وضعیت دینی خاندان اردلان در عصر صفوی چگونه بود؟ ۳٫چرا خاندان اردلان در عصر صفوی به تشیع گرایش یافتند؟ ۴٫ نقش خاندان اردلان در گسترش تشیع منطقه ی کردستان از زمان صفویه تا قاجاریه چگونه بود؟
در این پژوهش، با استناد به منابع اصلی و تطبیق آن با کتب مطالعاتی جدید، به سوالات و مجهولات تاریخی مذکور پاسخ مناسب داده می شود.

پیشینه ی مذهبی اردلان ها

درباره ی پیشینه ی مذهبی اردلان ها، دو دیدگاه وجود دارد: دیدگاه نخست اردلان ها را بر مذهب اهل حق می داند. صاحبان این دیدگاه بر این باورند که اردلان ها قبل از صفویه بر مذهب اهل حق بوده اند. معتقدان این دیدگاه، برای اثبات مدعای خود، به استدلال های زبان شناختی تکیه کرده اند و معتقدند: اسامی و مکان های متعدد در کردستان اردلان، ریشه ی یارسانی دارند(۳). آنها همچنین معتقدند نام های جانشینان بابااردلان نیز ریشه یارسانی دارند(اردلان، ۱۳۸۷، ص ۴۰ ـ۴۱). اینان کلمه ی «سنه سنندج» پایتخت اردلان ها را برگرفته از «سنان دژ» یعنی«قلعه سنان»سلطان ها، تجسم های روح جهانی)می دانند. این عده همچنین بر این باورند که سرزمین شهرزور که در واقع هسته ی اولیه قلمرو کردستان اردلان بود، با باورهای یارسانی ارتباطی تنگاتنگ دارد؛ چرا که برای پیروان یارسان، دشت زیبای شهرزور مقدس است و روز قیامت در آنجا برگزار خواهد شد( زیان فرحان، ۲۰۰۴م، ص ۱۴۵ ـ۱۴۹). خسرو اردلان نیز در لب التواریخ از برگزاری مراسمی با عنوان«گردوشکنی» یاد می کند که به هنگام بازگشت خان احمد خان از اصفهان به نزد پدر( هلوخان)، در قلعه ی حسن آباد برگزار شد(خسرو اردلان، ۱۳۵۶، ص ۲۲). مراسم گردوشکنی درواقع نماد سوگند یارسانیان با پیران و یادآور پیمان ابدی پیر بنیامین از پیشوایان یارسانیان با خداوند است.
شماری دیگر بر این باورند که اردلان ها تا اواسط دوره صفویه بر مذهب تسنن بوده اند و از اواسط دوره صفویه به بعد، بعضی از سران و افراد این خاندان به تشیع گرایش پیدا کردند. این عده در استدلال خود، بر منابع تاریخ محلی استناد کرده اند. عبدالقادر رستم بابانی با بیانی صریحاً اشاره می کند که هلوخان(۹۹۸ ـ۱۰۲۵ق)بر مذهب اهل سنت بوده و با ازدواج فرزندش خان احمد خان با خاندان شیعی مذهب صفویه مخالفت کرده است(بابانی، ۱۳۷۷، ص ۴۴)؛ ضمن آنکه تحفه ناصری نیز بر سنی بودن اردلان ها صحه گذارده است(سنندجی، ۱۳۶۶، ص ۱۰۹).
قرینه های دیگری که سنی بودن اردلان ها را تأیید می کند، اشاره ی منابع به برخی حاکمان غیربومی است که در اواخر عصر صفوی از طرف دربار به منطقه مأمور می شدند، که این افراد بر مذهب تشیع بوده اند و رفتاری متأثر از تعصبات مذهبی با اهالی شافعی مذهب کردستان داشته اند و به همین سبب باعث نارضایتی مردم و شکوه آنان به دربار صفوی شدند(مستوره اردلان، ۱۳۸۴، ص ۸۶/ خسرو اردلان، ۱۳۵۶، ص ۱۳۴/ سنندجی، ۱۳۶۶، ص ۳۹).
قراین و شواهد فوق، نشان از سنی بودن اردلان ها قبل از گرایش آنها به سمت تشیع دارد.

ارتقای جایگاه حاکمان اردلان به مقام والی نشینی، سرآغاز تمایل به تشیع

شاه عباس(۹۹۶ ـ۱۰۳۸ق)پس از دفع دشمنان خارجی و تثبیت اوضاع داخلی، بر آن شد تا به خودسری های هلوخان(۴)حاکم اردلان که طی این مدت، به توسعه طلبی در نواحی غربی کشور مشغول بود، پایان دهد؛ لذا خود شاه شخصاً سپاه صفوی را علیه هلوخان فرماندهی کرد؛ اما این لشکرکشی(۱۰۱۹ق)سرانجام با کیاست «الی بالی زنگنه»(۵) و تلاش های وی برای انصراف از این لشکرکشی پرخطر، بدون جنگ خاتمه یافت و شاه عباس موفق شد بدون صرف هزینه ی نظامی و جنگ، قلمرو هلوخان را به تسلط خود دربیاورد و حاکم اردلان با دلالت الی بالی، اظهار انقیاد کرد و در مقابل، شاه عباس نیز تحفه ها و هدایایی برای هلوخان ارسال کرد و ضمن اعلام انصراف از حمله به قلمرو او، از او خواست پسرش خان احمدخان را به اصفهان بفرستد(قاضی، ۱۳۷۹، ص ۲۳ ـ۳۰/ خسرو اردلان، ۱۳۵۶، ص ۲۹/ ترکمان، ۱۳۶۳، ج۳، ص ۹۲۶/ مستوره اردلان، ۱۳۸۴، ص ۴۹ ـ۵۲/ سنندجی، ۱۳۶۶، ص ۱۰۲ ـ۱۰۷). بدین ترتیب خان احمدخان که در این زمان هفده سال داشت، روانه ی دربار شاه عباس در اصفهان شد. خان احمدخان ۳ سال در دربار شاه عباس زندگی کرد. شاه عباس این شاهزاده اردلان را همچون یک قزلباش وفادار به خود آموزش داد و وی را در لشکرکشی های نظامی شرکت داد و عقاید خود را درباره ی حکومت، اصلحاات و آداب مملکت داری و نیز سیاست تمرکزگرایانه بر وی آشکار ساخت و شاهزاده ی جوان را پیرو عقاید خود نمود. خان احمدخان در خلال اقامت خود در اصفهان دریافت که دیگر عمر شاهزادگان و امارت های مستقل به سر آمده و از این پس تداوم امارت و موجودیت دودمان وی، فقط در گرو اتحاد با ایران و پذیرش عنوان چهارمین والی ایران، پس از عربستان، لرستان و گرجستان تضمین می شود. شاه عباس برای استواری پیوند خود با والی نشین آینده و به نوعی کنترل او، خواهر خود زرین کلاه خاتون را به ازدواج او درآورد(قاضی، ۱۳۷۹، ص ۱۹۲/ مستوره اردلان، ۱۳۸۴، ص ۳۰ ـ۳۲/ خسرو اردلان، ۱۳۶۶، ص ۲۱ ـ۲۲). با وجود آنکه تعریف مناصب سیاسی و اداری و ترسیم حدود و اختیارات این مناصب در منابع عصر صفوی کاملاً مغشوش است(زیرا منابع و سفرنامه های عصر صفوی به تناسب دوره ی زمانی خود و ارتباط و شناختی که درباره ی برخی مناطق و ایالات کشور داشته اند، برداشت خود را از این اصطلاحات سیاسی و اداری ارائه کرده اند)، در مجموع به نظر می رسد والیان هر ایالت، درواقع از اتباع خاندان سلطنتی حکومتگر مخصوص همان ایالت بودند. این خاندان حکومت گر بعضاً قبل از روی کار آمدن صفویه، در آن منطقه نیز فرمان می راندند. والیان درواقع در ردیف ایالتیان و نسخه ی کوچک تر شاه در محل حکومت خود بودند. والیان، حاکمان خودمختاری بوده اند که می توانستند خان ها و ملوک سرزمین های تابع«مملکت» و بخش هایی از آنها را عزل و نصب کنند؛ همچنین این والیان در جایگاه«شاهزاده های حاکم»مجاز بودند خانات را تشکیل دهند(میرزا سمیعا، ۱۳۶۸، ص ۷۰). رهربرن، نویسنده کتاب نظام ایالات ایران در عصر صفویه معتقد است: لقب والی به عنوان اصطلاحی که حاکی از شغل رسمی و سمتی خاص باشد، از عصر شاه عباس اول معنی پیدا کرد(رهربرن، ۱۳۸۳،‌ص ۱۳۰).
بنا به نوشته ی میرزا سمیعا، تعداد این والیان در عصر شاه عباس اول چهار نفر بود که به ترتیب اهمیت و اعتبار، شامل والیان عربستان، لرستان، گرجستان و کردستان اردلان بود. از نقطه نظر میرزا سمیعا، ملاک ها و معیارهایی همچون سیادت، شجاعت، فزونی ایل و عشیره و گرایش به اسلام، در تعیین تقدم و تأخر جایگاه والیان چهارگانه، تأثیر داشته است(میرزا سمیعا، ۱۳۶۸، ص ۴).
مقام نخست به والی عربستان که از سلسله ی عرب شیعی مشعشع و صاحب ایل و عشیره ی بسیاری بود، تعلق داشت و مقام دوم از آن والی لرستان بود که از اخلاف امام علی علیه السلام ـ نخستین امام شیعیان  بود؛ به همین دلیل از والی گرجستان عزیزتر بود. مقام سوم از آن والی گرجستان بود که پس از بگرات ششم، به تشیع گروید تا از امتیازات مقام والی بهره مند شود. مقام چهارم نیز از آن والی کردستان بود که مردمان سرزمینش سنی بودند(مینورسکی، ۱۳۳۴، ص ۳۳ ـ۳۴).
با توجه به مقدمات فوق، می توان گفت خان احمدخان اردلان(۱۰۲۵ ـ۱۰۴۶ق)، حاکمی که برای اولین بار شاه صفوی(شاه عباس اول)او را به مقام والی گری منصوب کرد، برای برخورداری از امتیازات مقام والی، به صورت ظاهری به تشیع گروید؛ چرا که ورود به هرم قدرت و ایفای نقش در دولت ایدئولوژیک صفویه، بدون دارا بودن مذهب تشیع که یک اصل مهم بود، تقریباً امری محال بود. از سوی دیگر شاه صفوی به عنوان مدعی دفاع از مذهب تشیع و با توجه به تعصبات و تعلقات مذهبی خود، نمی توانست مقام والی را به کردی سنی مذهب تفویض کند؛ لذا شاه عباس به هنگام اقامت خان احمدخان در دربار اصفهان، زمینه های این تغییر مذهبی را در او فراهم کرد تا از این طریق، بتواند شاهزاده ی اردلان را که درواقع حاکم آینده والی نشین اردلان بود، با خود همنوا کند. درواقع شیعه شدن حاکم، ابزاری بود برای نزدیکی و هم گرایی والی و پادشاه صفوی. شاردن، سیاح فرانسوی که در عصر شاه عباس دوم به ایران آمده بود، به خوبی به انگیزه ی این تغییر مذهب اشاره کرده است. او تغییر مذهب خان احمدخان را امری ظاهری دانسته که با هدف منتفع شدن از امتیازات والی، صورت گرفته است(ر.ک به: شاردن، ۱۳۴۵، ج۱، ص ۱۳۶ ـ۲۰۲). ادعای رهربرن، نویسنده و پژوهشگر معاصر در کتاب نظام ایالات در عصر صفویه نیز مؤید این مسئله است. رهربرن معتقد است:« خاندان اردلان از ازمنه ی قدیم شیعی مذهب بوده اند؛ چرا که هرگاه والیان،‌ پیرو مذهب یا دین دیگری سوای شیعه اثنی عشری، دین رسمی حکومت بودند، به انحنای گوناگون کوشیده می شد که آنان را به قبول مذهب تشیع وادارند.»(رهربرن، ۱۳۸۳، ص ۱۴۳).
با وجود آنکه خان احمدخان نخستین والی اردلان بود که رسماً به تشیع گروید، اما نباید از این نکته غافل ماند که شماری، تبار و اصل و نسب خاندان اردلان را منتسب به تشیع دانسته اند؛ بدین صورت که عده ای از مردم«بابا اردل» جد خاندان اردلان را همان خسرو آسیابانی می دانند که امام حسین علیه السلام حکومت کردستان را به او واگذار کرد و دلیل این استناد را انگشتری می دانند که تا سال ۱۳۰۹ش در میان این خاندان نسل به نسل حفظ شده است(سنندجی، ۱۳۶۶، ص ۸۲)؛ گرچه ممکن است این انتساب را بعدها، یعنی در عصر قاجار ساخته باشند؛ با وجود این به نظر می رسد نخستین بارقه های گرایش به تشیع در میان خاندان اردلان، پیش از آنکه اعتقادی باشد، برگرفته از آرمان های سیاسی و برای کسب قدرت بیشتر بود تا از طریق گروش به تشیع، بتوانند هرچه بیشتر به هرم قدرت راه یابند و کسب نفوذ کنند.

سیر تحول تشیع سیاسی به تشیع اعتقادی در خاندان اردلان

شاه عباس پس از مدتی، خواهر خود زرین کلاه خاتون را به عقد خان احمدخان اردلان درآورد و با اعطای عنوان والی، او را با لطایف الحیل و به بهانه ی آرزوی دیدار هلوخان، روانه ی سرزمین اجدادی خود، یعنی اردلان کرد؛ اما هلوخان که با ازدواج و وصلت فرزند خویش با صفویان شیعی مذهب موافق نبود، از همان ابتدا نگرانی خود را از این قضیه این گونه بیان داشت:« انا الله و انا الیه راجعون. چون زمانی نمی گذرد که دعوت رافضه در کردستان جاری خواهد شد»(بابانی، ۱۳۷۷، ص ۴۴). این اظهارنظر هلوخان، جای هیچ گونه شک و شبهه ای برای گرایش خان احمدخان به مذهب تشیع باقی نمی گذارد. از سوی دیگر هلوخان با باریک بینی و هوش همراه با سیاست، این قضیه را کاملاً درست پیش بینی کرده بود؛ چرا که ورود خان احمدخان سرآغاز ورود تشیع به میان خانواده ی اردلان بود.
گرچه تشیع ابتدا با عنوان ابزاری سیاسی وارد خاندان اردلان شد، اما بعدها عمق بیشتری یافت و رویه ای کاملاً اعتقادی به خود گرفت. با وجود آنکه منابع درباره ی عقاید مذهبی حاکمان اردلان بعد از خان احمدخان در عصر صفویه به صراحت، مطالبی ذکر نکرده اند، اما نکته ی حائز اهمیتی که می توان از ورای آن تغییر مذهب حاکمان اردلان و گرایش به تشیع را مشاهده کرد، نام های حاکمان اردلان پس از خان احمدخان اردلان است که همگی بالاتفاق، نام هایی شیعی اند(کلبعلی، حسنعلی، حسینعلی، عباسقلی و علیقلی)(نوشیروان مصطفی، ۲۰۰۵، ص ۵۳۱). همچنین صاحب زبده التواریخ سنندجی در توصیف رفتار علی قلی خان اردلان که در فواصل سال های ۱۱۲۹ ـ۱۱۳۲ق والی اردلان بود، می نویسد:« او شیعی متعصب و به مردم حرف های ناملایم می گفت. به همین خاطر مردم از او شکایت کردند و شاه سلطان حسین نیز او را عزل کرد»(قاضی، ۱۳۷۹، ص ۴۱).گفتنی است تشیع در این زمان فقط در میان خاندان حکومت گر و اعیان، پیروانی داشت و عامه، همچنان بر مذهب اهل سنت بودند.

روند گرایش به تشیع در میان اردلان ها در عصر افشاریه، زندیه و قاجاریه

دولت صفویه به عنوان حامی و مروج اصلی مذهب تشیع، با حمله ی افاغنه و محاصره اصفهان در سال ۱۱۳۵ق سقوط کرد و از بین رفت. جانشینان صفویان، یعنی حکام افشاری و زندیه نیز گرچه خود شیعه بودند، اما همانند صفویان تعصبی نسبت به شیعه و ترویج آن نداشتند. حاکمان قاجار نیز گرچه خود شیعه و در میان مردم به حامیان مذهب شیعه مشهور بودند، اما همانند صفویان در امر دین سختگیر نبودند.
با وجود آنکه برای ورود به هرم قدرت و کسب نفوذ در ساختار سیاسی حکومت هایی که بعد از صفویه روی کار آمدند. شیعه بودن اصل لازم و ضروری نبود و ساختار سیاسی حکومت های ایرانی بعد از صفویه اجازه ی ورود پیروان دیگر نحله های اسلامی را به هرم قدرت می داد و اردلان ها می توانستند بدون تظاهر به شیعه بودن، از امتیازات والیگری برخوردار شوند، اما حاکمان و سران این خاندان، همچنان به سمت شیعه گرایش پیدا می کردند و شیعه می شدند. این امر خود حاکی از نفوذ عقاید شیعی در اندیشه ی افراد این خاندان است. بنا بر نوشته ی عبدالقادر بابانی در سیرالاکراد خسروخان اردلان، مشهور به خسرو بزرگ(۶)(۱۱۶۵ ـ۱۲۰۵ق)که در اواخر عصر زندیه و اوایل عصر قاجاریه بر کردستان اردلان حکومت می کرد و در این دوران هرج و مرج و بی ثباتی سیاسی، ایامی چند به توسعه طلبی ارضی در نواحی غربی کشور مشغول بود،‌ بر مذهب تشیع بوده است(بابانی، ۱۳۷۷، ص ۵۵). انتقال جسد خسروخان اردلان به نجف اشرف و خاکسپاری آن در ایوان طلا در نجف نیز این گفته ی سیرالاکراد را تأیید می کند(سنندجی، ۱۳۶۶، ص ۴۹ ـ۵۰). نویسنده ی کتاب «حدیقه امان الهی»که درواقع تذکره ی شعرای منطقه اردلان است، ضمن شرح حال حسین قلی خان اردلان، متخلص به«حاوی» فرزند امان الله خان اردلان(۷)(۱۲۱۴ ـ۱۲۴۰ق)، والی و حاکم مشهور اردلان، اشعار متعددی از وی نقل کرده است که تردیدی در گرایش وی به تشیع باقی نمی گذارد؛ از جمله درباره واقعه غدیر در اشعار حسین قلی خان این چنین آمده است:
آن که فرمان ولی عهدی او را احمد… بر امم خواند به فرمان خدا روز غدیر
(رونق عبدالله سنندجی، ۱۳۴۴،‌ص ۲۱۱)
همچنین قصیده ی دیگری را به حسین قلی اردلان نسبت داده اند که گویا در زندان سروده است و ضمن آن، شاعر از حال و روز خود در ز ندان گله و شکایت بسیار کرده، تصریح می کند:« قوم ظلوم که بغض حیدر به درون زینت ایمان دانند، به گناه اینکه وی تولای علی بعد نبی است، او را چنین آزار داده اند». او در ادامه ی قصیده، به توصیف صفات حضرت علی و سوابق و خدمات او در اسلام و نیز شرح جریان درگذشت پیامبر اسلام و قضایای سقیفه و فدک می پردازد(همان). این قصیده نشان می دهد شاعر که از حاکمان خاندان اردلان بوده بر مذهب تشیع بوده است.
قصیده دیگری نیز از این شاعر نقل شده است که در ضمن آن، خدا را به چهارده معصوم سوگند می دهد که از گناهان وی درگذرد. لحن و زبان شاعر در این قصیده، منطبق با ادبیات شیعه است و فرضیه ی اعتقاد حسین قلی خان اردلان را به تشیع تقویت می کند( همان، ص ۲۰۳). همین منبع، قطعه ی شعری را به خسرو دوم نسبت داده است که احتمال گرایش وی را به تشیع تقویت می کند.
یا رب تو آگهی که نباشد به روز حشر… جز مهر آل پاک علی اعتبار ما
(همان، ص ۲۸۹)
همچنین درباره امان الله خان بزرگ قرینه ای در دست است که فرضیه ی گرایش وی را به تشیع تقویت می کند. نویسنده حدیقه امان الهی از نامه ی پادشاه هندوستان به امان الله خان اردلان یاد می کند و متن کامل نامه را می آورد. مضمون نامه درخواست کمک پادشاه هندوستان از والی برای مقابله با انگلیس است. نویسنده ی نامه از امان الله خان با صفت«پیروان هشت و چهار رضوان الله تعالی علیه اجمعین خاصه آن ولایت پناه» یاد کرده است(همان، ص ۵۰). اینگونه به نظر می رسد که شیعه بودن امان الله خان آنقدر واضح و معلوم بوده است که حتی حاکم هندوستان نیز که در فاصله ی مکانی بسیار زیادی از حاکم اردلان قرار داشته، از شیعه بودن او آگاه بوده است. علاوه بر آن، پیکر امان الله خان اردلان، همچون اسلافش در نجف اشرف به خاک سپرده شد، که این نیز دلیل دیگری بر شیعی بودن این والی بزرگ اردلان است. مستوره اردلان آورده است: پیکر محمدحسن خان پسر امان الله خان اردلان، برای دفن به نجف منتقل شده است. وی همچنین از نجف به عنوان مدفن ولات عظیم الشأن و اجداد و اعاظم آن نوجوان یاد کرده است(مستوره اردلان، ۱۳۸۴، ص ۲۱۱). با وجود آنکه مستوره اردلان خود نیز با صراحت در کتاب تاریخی اش«تاریخ الاکراد» و دیوان شعرش به عقاید و ایدئال های مذهبی اش اشاره نکرده است، اما رگه هایی از اندیشه ی شیعی در نوشته های او پیداست؛ برای مثال او در توصیف اوضاع امن و آرام عصر حکومت خسرو دوم می نویسد:« گویی دوره ی ظهور حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)صاحب الزمان فرارسیده بود»(بابانی، ۱۳۷۷، ص ۱۱۳).
مصحح کتاب تاریخ اکراد مستوره اشاره کرده است: در ایوان طلای مرقد مطهر حضرت علی علیه السلام حجره ای به نام والیان اردلانی قرار دارد که به ترتیب خسروخان بزرگ، خسروخان ناکام، والیه خانم، رضاقلی خان، امان الله خان، غلام شاه خان و تعدادی دیگر از بزرگان خاندان اردلان در آنجا دفن شده اند(مستوره اردلان، پیشین، ص ۱۷۴).
شیعه بودن سران و حاکمان اردلان تا آن اندازه امری آشکار بود که بعد از درگذشت امان الله خان دوم(۱۲۴۲ ـ۱۲۸۴ق)، ناصرالدین شاه(۱۲۶۴ ـ۱۳۱۳ق)تصمیم گرفت به حیات سیاسی حکمرانان اردلان پایان دهد؛ بنابراین عموی خود شاهزاده فرهاد میرزا قاجار را به عنوان نخستین حاکم قاجاری در کردستان اردلان منصوب کرد؛ اما این شاهزاده که عموی مادر خسروخان جانشین فرضی مقام والی بود، بلافاصله پس از انتصاب بیمار شد و انتصاب خود را نپذیرفت؛ چرا که براساس باورهای رایج، مردم معتقد بودند اردلان ها منتخبان امام حسن مجتبی هستند و فرهاد میرزا هم این بیماری را نشانه ی غضب خداوند دانست. او تنها پس از گذشت یک دوره ی نقاهت طولانی سه ماهه، سرانجام مسئولیت حکومت را پذیرفت و راهی سنه شد(سنندجی، ۱۳۶۶،‌ص ۲۷۵/ هدایت، ۱۳۸۰، ص ۹۸۶).
با وجود آنکه تشیع در میان سران و بزرگان خاندان اردلان خیلی زود رویه ی اعتقادی پیدا کرد و روز به روز بر عمق و نفوذ تشیع در میان خاندان اردلان افزوده می شد و سران این خاندان در مقام حکمرانی میرنشین اردلان، اهرم قدرت را در دست داشتند، نتوانستند تشیع را در میان مردم تبلیغ کنند و آن را گسترش دهند؛ زیرا اهالی کرد این میرنشین از قرن ها قبل بر مذهب اهل سنت بودند و در مذهب خود آنچنان استمرار داشتند که حتی اعلان مذهب تشیع به عنوان مذهب رسمی کشور از سوی شاهان صفوی و اعمال فشار آنها برای شیعه کردن ساکنان ایران زمین نیز نتوانست موجب ترویج آیین تشیع در این حوزه ی جغرافیایی شود؛ علاوه بر آن والیان اردلان به عنوان مجریان سیاست های حکومت مرکزی، همواره بیم داشتند در صورت اعمال هرگونه فشار و یا حتی ترویج آشکارا و گسترده ی مذهب تشیع، موجبات هراس و نارضایتی مردم را فراهم آورند و زمینه ی لازم برای سلاطین عثمانی و عمال آنها در منطقه فراهم شود تا کردهای ساکن این ایالت را به بهانه ی مذهب، در مسیر واگرایی با سیاست های دربار صفوی و اردلان، تشویق نمایند.
از آنجا که رعایا و عامه ی مردم اردلان، پایگاه مهم قدرت و مشروعیت والی نشینان اردلان بودند ـ زیرا نیروی نظامی اردلان ها درواقع ترکیبی از رعایا و ساکنان این میرنشین بود ـ والیان اردلان مصلحت نمی دیدند با طرح مخالفت با مذهب عامه، خود را از این نیروی مردمی و پایگاه مهم محروم سازند. چنانچه منابع تاریخی نیز اذعان کرده اند، حاکمان شیعی مذهبی که در اواخر دوره ی صفویه و در عصر شاه سلطان حسین به مقام والیگری اردلان رسیدند و سعی در ترویج مذهب تشیع داشته اند، با مخالفت عامه ی مردم روبرو شدند و این امر زمینه ی عزل آنها را فراهم ساخت.(مستوره اردلان، ۱۳۸۴، ص ۳۹ ـ۴۲/ بابانی، ۱۳۷۷، ص ۷۸ ـ۸۵).

نتیجه

خاندان اردلان که در ابتدای دوره صفویه بر مذهب سنی بودند، بعد از مدتی، یعنی از دوران شاه عباس اول به بعد و از زمان خان احمدخان اردلان، با ارتقای جایگاه شان از حاکمان منطقه ی اردلان به مقام والی که در روزگار صفویه اهمیت بسیاری داشت، به تشیع گرویدند؛ چرا که از یک طرف در نظام سیاسی و اداری دولت ایدئولوژیک صفویه اساساً واگذاری مناصب مهم به افراد غیرشیعه تعریف نشده بود و والیان اردلان نیز همچون سایر امرا می بایست بر مذهب تشیع می بودند تا بتوانند در نظام سیاسی صفویان والی محسوب شوند. این در واقع نوعی الزام بود و از سوی دیگر اردلان ها با گرویدن به مذهب تشیع، از مواهب و امتیازات والی بودن که والی نشین های دوره صفویه، یعنی عربستانی ها، گرجی ها و لرستانی ها با واسطه ی شیعه بودنشان از آن بهره مند می شدند، عقب نمی ماندند.
گرچه تشیع خاندان اردلان در ابتدا امری ظاهری و فقط وسیله ای برای دستیابی به اهداف سیاسی بود، اما خیلی زود در میان افراد این خاندان ریشه دوانید؛ به طوری که قریب به اتفاق حاکمان اردلان بعد از خان احمدخان شیعه شدند؛ به گونه ای که در عصر حکومت های افشاریه، زندیه و قاجاریه که مذهب تشیع دیگر آن حمایت قوی حکومتی و دولتی عصر صفویه را نداشت و ساختار سیاسی این حکومت ها بیسار بازتر از صفویه بود و والیان اردلان بدون شیعه بودن نیز می توانستند از امتیازات لازم والی بودن منتفع شوند، حاکمان اردلان همچنان بر مذهب تشیع باقی ماندند؛ به طوری که حتی اجساد حاکمان اردلان در نجف اشرف در جوار امام اول شیعیان دفن شدند. این مسئله خود بیانگر عمق و نفوذ تدریجی مذهب تشیع میان خاندان اردلان است؛ چه اینکه امروزه نیز بازماندگان این خاندان، همچنان بر مذهب تشیع هستند.
منابع :
۱٫اردلان، خسرو بن محمد بن منوچهر؛ لب التواریخ؛ تهران: کانون خانوادگی اردلان، ۲۵۳۶٫
۲٫اردلان، شیرین؛ خاندان کُرد اردلان؛ ترجمه مرتضی اردلان؛ تهران: تاریخ ایران،‌۱۳۸۷٫
۳٫بابانی، عبدالقادر؛ سیر الاکراد؛ تصحیح محمد رئوف توکلی؛ چ۲، تهران: گلبانگ، ۱۳۷۷٫
۴٫ترکمان، اسکندربیگ؛ تاریخ عالم آرای عباسی؛ به کوشش ایرج افشار؛ تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۳٫
۵٫رهربرن، کلاوس میشائیل؛ نظام ایالت در دوره صفویه؛ ترجمه کیکاووس جهانداری، چ۳، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۸۳٫
۶٫سنندجی، رونق عبدالله؛ تذکره حدیقه امان اللهی؛ به کوشش خیام پور؛ تبریز: [بی نا]، ۱۳۴۴٫
۷٫سنندجی، میرزا شکرالله(فخرالکتاب)؛ تحفه ناصری؛ در تاریخ و جغرافیا کردستان؛ تصحیح حشمت الله طبیبی؛ تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۶٫
۸٫شاردن، ژان؛ سیاحت نامه شاردن؛ ترجمه محمد عباسی؛ تهران: امیرکبیر، ۱۳۴۵٫
۹٫عدنان زیان فرحان؛ الکرد الا یزدیون فی اقلیم کردستان؛ سلیمانیه؛غ مرکز کردستان للدراسات، ۲۰۰۴م.
۱۰٫قاضی، ملامحمدشریف؛ زبده التواریخ سنندجی؛ به کوشش محمد رئوف توکلی؛ تهران: توکلی، ۱۳۷۹٫
۱۱٫کردستانی، مستوره، تاریخ اردلان؛ با مقدمه و تصحیح و تحشیه ناصر آزادپور؛ کرمانشاهان؛ چاپخانه بهرامی، ۱۳۳۲٫
۱۲٫مسته فا ئه مین نوشیروان، کورد و عه جه م سلیمانیه؛ سه نته ری لیکولینه وه ی ستراتیجی کوردستان، ۲۰۰۶م.
۱۳٫میرزا سمیعا؛ تذکره الملوک؛ تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۸٫
۱۴٫مینورسکی ولادمیر؛ سازمان اداری حکومت صفوی؛ یا تحقیقات و حواشی و تعلیقات مینورسکی بر تذکره الملوک؛ ترجمه مسعود رجب نیا؛ نشر انجمن کتاب، ۱۳۳۴٫
۱۵٫نوایی، عبدالحسین و عباسقلی غفاری فرد؛ تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران در دوره صفویه، تهران: سمت، ۱۳۸۸٫
۱۶٫وقایع نگار کردستانی، علی اکبر؛ حدیقه ناصریه و مرات الظفر؛ در جغرافیا و تاریخ کردستان؛ به کوشش محمدرئوف توکلی، تهران: توکلی، ۱۳۸۱٫
۱۷٫هدایت، رضاقلی خان؛ روضه الصفای ناصری؛ به تصحیح جمشید کیانفر؛ تهران: اساطیر،‌۱۳۸۰٫

پی نوشت ها :

۱٫بنا به گفته ی منابع تاریخی محلی اردلان، بابا اردل جد خاندان اردلان بود که در نیمه ی دوم قرن ششم میرنشین اردلان را تأسیس کرد. منابع همچنین اظهار داشته اند: بابا اردلان در ابتدا فقط رهبری معنوی اردلان ها را برعهده داشته است.
۲٫کویه، حریر و عمادیه شهرهایی هستند که امروزه با همین نام در محدوده ی جغرافیایی کردستان عراق قرار دارند.
۳٫یارسانی، درواقع نام اصلی مسلک اهل حق و یا به عبارتی دیگر علی اللهی هاست که امروزه نیز پیروان این آیین در کرمانشاه و در شهرستان های کرندغرب، هرسین و صحنه و در کردستان عراق در اطراف موصل، شیخان و هورامان زندگی می کنند. بیشتر قبور شخصیت ها و بزرگان این مسلک در منطقه اورمانات واقع شده است.
۴٫حاکم و والی اردلان معاصر با شاه عباس اول و پدر خان احمدخان بزرگ ترین والی اردلان بود که درگیری هایی با شاه عباس نیز داشت؛ درواقع امارت اردلان در عصر او به سوی قدرتمندشدن خیز برداشت.
۵٫الی بالی از سران زنگنه بود که بنا به روایت منابع تاریخی، مقام میر آخور باشی دربار شاه عباس اول را برعهده داشت. او با استفاده از قدرت تدبیر و درایت خود، مانع شکل گیری جنگ میان شاه عباس و هلوخان شد و هلوخان را به فرمانبرداری از شاه عباس واداشت؛ از این رو الی بالی نزد شاه عباس ارج و قرب فراوانی داشت.
۶٫خسروخان اردلان، مشهور به خسرو بزرگ که معاصر با اواخر حکومت زندیه و اوایل قاجاریه است، بر کردستان اردلان حکومت می کرد. خسرو با توجه به نابسامانی و هرج و مرج اوضاع سیاسی ایران در اواخر حکومت زندیه درصدد توسعه طلبی ارضی برآمد.
۷٫امان الله خان اردلان والی و حاکم مشهور اردلان در عصر قاجاریه است که از سال ۱۲۱۴ ـ۱۲۴۰ق بر میرنشین اردلان حکومت کرد.

منبع : نویسندگان: دکتر فریدون نوری/ استادیار تاریخ دانشگاه پیام نور کرمانشاه، ،دکتر علی اکبر کجباف/ استادیار تاریخ دانشگاه اصفهان دکتر فریدون الهیاری/ استادیار تاریخ دانشگاه اصفهان فصلنامه علمی پژوهشی شیعه شناسی، شماره ۳۵

شرح دعای کمیل (۲)

کمیل بن زیاد نخعى

دانشمندان و علماى بزرگ چه شیعه مسلک، و چه سنّى مذهب کمیل را به قوّت ایمان، و قدرت روح، و اندیشه پاک، و خلوص نیت، و متخلّق به اخلاق حمیده، و آراسته به اعمال شایسته ستوده‏ اند.

بزرگان هر دو مسلک بر عدالت و جلالت و عظمت و کرامت او اتفاق نظر دارند.

۱.کمیل از خواصّ و بزرگان اصحاب امیرالمؤمنین و حضرت مجتبى علیه السلام است.

۲.امیرالمؤمنین علیه السلام کمیل را یکى از ده نفر یاران مورد اطمینانش به حساب آورده است.

۳.کمیل از بهترین شیعیان و عاشقان ، و محبّان ، و علاقه‏ مندان به امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است.

۴.مسائل و سفارشات و وصایایى که امیرالمؤمنین به کمیل داشته از ایمان عظیم و معرفت فوق العاده کمیل حکایت دارد.

۵.حتى اهل سنّت، کمیل را در همه امور مورد اطمینان معرفى کرده‏ اند.

عرفا و صاحبدلان، و اهل سیر و سلوک، و مشتاقان لقاى محبوب کمیل را صاحب سرّ امیرالمؤمنین، و خزینه معارف معنوى مولی ‏الموحدین می ‏شناسند.

کمیل هیجده سال روزگار نورانى، و عصر بابرکت پیامبر بزرگ اسلام را دریافت و از انوار ملکوتى مقام نبوّت بهره ‏مند شد.

کمیل انسانى بزرگوار، و موجودى شریف و پاک است، که به خاطر لیاقتش به دست حجّاج بن یوسف ثقفى به شرف شهادت نایل آمد، شهادتى که محبوبش على علیه السلام از وقوعش به او خبر داد.

حجاج بن یوسف خون خوار، زمانى که از جانب حاکم ستمگر اموى والى عراق شد به جستجوى کمیل برخاست تا او را به جرم محبّت اهل‏ بیت، و به گناه شیعه بودن که در فرهنگ بنی ‏امیه بالاترین گناه بود به قتل برساند.

کمیل خود را از حجاج پنهان داشت، حجّاج حقوق منسوبان و اقوام کمیل را از بیت المال قطع کرد، زمانى که کمیل از قطع حقوق اقوامش آگاه شد، گفت از عُمْر من چیزى نمانده، شایسته نیست وجود من سبب قطع رزق و روزى گروهى شود، لذا از محلّ و مرکزى که پنهان بود درآمد و به نزد حجّاج رفت، حجاج گفت براى به کیفر رساندنت در جستجوى تو بودم، کمیل گفت : آنچه از دستت برآید انجام ده، از عمر من جز زمانى اندک نمانده است، در این نزدیکى بازگشت من و تو به سوى خداست، مولاى من به من خبر داده، که قاتل من توئى، آنگاه حجاج فرمان داد تا سر مقدّس آن مرد الهى و چهره ملکوتى را در حالى که در آستانه سن نود سالگى قرار داشت ، از بدن جدا کردند، اکنون مرقد مطهّر او در منطقه ثویه بین نجف و کوفه معروف خاص و عام، و زیارتگاه اهل دل است.

دعاى کمیل

عارفان عاشق، و عاشقان عارف، بیدار دلان منصف، و شایستگان به حقایق متّصف، جایگاه دعاى کمیل را در میان همه دعاها چون جایگاه انسان در میان همه موجودات می ‏دانند، یعنى چنانکه انسان را اشرف خلایق به حساب می ‏آورند، دعاى کمیل را اشرف دعاها على علیه السّلام :

افضلُ الاعمالِ أن تَموتَ و لسانُک رَطْبٌ بِذِکر اللّه (ابن ابى الحدید، ج۲۰، ص۳۴۷)

بهترین اعمال آن است که در حالى بمیرى که زبانت به یاد خداتر و تازه باشد.

می ‏شمارند و از آن تعبیر به انسان الادعیه می‏ کنند.

نظر و رأى دقیق علامه کم نظیر، محقق خبیر و حدیث شناس آگاه حضرت مجلسى بر این است که دعاى کمیل بهترین دعاه است.

مجلسى بزرگوار در کتاب «زادالمعاد»، به نقل از کتاب «اقبال» سید بن طاوس می‏ نویسد: کمیل گفته: روزى در شهر بصره خدمت مولایم على علیه السلام نشسته بودم، سخن از شب پانزدهم شعبان به میان آمد، حضرت فرمود: هر که آن شب را به عبادت زنده بدارد، و دعاى حضرت خضر را بخواند یقینا دعایش مستجاب می‏شود، وقتى حضرت به منزل بازگشت، خدمتش مشرّف شدم، چون مرا دید فرمود: براى چه کارى آمده‏اى؟ گفتم به طلب دعاى خضر به حضورت آمده ‏ام. فرمود: بنشین، سپس به من خطاب کرد: اى کمیل هنگامى که این دعا را حفظ کنى در هر شب جمعه یا ماهى یکبار، یا سالى یکبار، یا به عمر یکبار بخوان، خواندن این دعا تو را از شرّ دشمنان کفایت می‏کند، یارى می ‏شوى، روزیت می ‏دهند، و گناهانت آمرزیده می‏ شود.

اى کمیل طول مصاحبت و خدمتت سبب شد که تو را به چنین نعمت و کرامتى سرافراز کنم، سپس فرمود بنویس و دعا را به من تلقین فرمود.

عالم ربّانى، مناجاتى عارف، مرحوم کفعمى، در کتاب باعظمت مصباح صفحه ۵۵۵ می ‏نویسد: امیرالمؤمنین علیه السلام این دعا را در حال سجده قرائت می ‏کرد!!

خواننده این دعا در شب جمعه پس از رعایت شرایط دعا بهتر است دعا را به سوى قبله، و با بدنى فروتن، و دلى خاشع، و نیتى خالص و چشمى اشکبار ، و صدایى محزون قرائت کند، بدون شک دعا با چنین کیفیتى به مقام اجابت نزدیک، و ظهور آثارش حتمى است.۶

چشم اشکبار در پیشگاه حضرت حق از اعتبارى عظیم، و ارزشى والا برخوردار است، و اشک چشم، و گریه با سوز، سبب آمرزش گناه، و خاموش شدن آتش غضب ربّ، و عامل جذب رحمت حق به سوى گریه کننده است.۷

از حضرت صادق علیه السلام روایت شده: چیزى نیست مگر اینکه براى آن پیمانه و وزنى است جز گریه، قطره اى از آن دریاهائى از آتش را خاموش کند، هنگامى که چشم به اشک بنشیند، چهره تیرگى و خوارى نبیند، و چون اشک روان گردد، خدا آن را بر دوزخ حرام گرداند، به راستى اگر در امّتى یک گریان باشد، همه مورد ترحّم قرار گیرند.۸

و نیز آن حضرت فرمود: هر دیده‏اى در قیامت گریان است مگر سه دیده، دیده‏ اى که از آنچه خدا حرام کرده بر هم نهاده شده، و دیده‏ اى که در راه خدا بیدارى کشیده، و دیده ‏اى که در دل شب از بیم خدا گریسته.۹

بسم الله الرحمن الرحیم

شروع دعاى شریف کمیل با منبع نورى بی‏ نهایت چون بسم الله، احتمال دارد به سبب چند دلیل باشد:

۱ـ امیرالمؤمنین(ع) از رسول خدا(ص) و رسول خدا از پروردگار جهانیان روایت کرده که: پروردگار فرمود: «کُلُّ أمرٍ ذى بالٍ لَمْ یبدء بِبِسْم اللّه فَهُوَ أَبْتَر؛۱۰ هر کار بزرگى که در آن ابتدا به نام خدا نشود، تباه و ضایع است، و به محصول و نتیجه نمی‏رسد.»

۲ـ طبرسى در کتاب پرقیمت «مکارم الاخلاق» از موسى بن جعفر(ع) روایت می ‏کند: «ما من احد دهمه أمر نعمه أو کربه کربه فرفع رأسه إلى السّماء ثمّ قال ثلاث مرات بسم الله الرحمن الرحیم الاّ فرج الله کربته و اذهب غمّه؛ هیچ کس نیست که او را غم و غصه‏اى فرا گیرد و سر خود را به آسمان بردارد و سه بار بسم الله الرحمن الرحیم بگوید، مگر این که خدا ناراحتیش را برطرف کند، و غصه‏ اش را از میان بردارد.»

۳ـ در حدیث بسیار مهمّى آمده: «لا یردّ دعاء أوّله بسم الله الرحمن الرحیم؛ دعایى که ابتدایش بسم الله الرحمن الرحیم باشد، مردود درگاه حق نمی ‏شود.»

۴ـ رسول خدا(ص) زبانه ‏هاى آتش دوزخ را نوزده عدد شمرده‏ اند و فرموده ‏اند: کسى که بخواهد خداى تعالى او را از این نوزده زبانه رهایى بخشد، اشتغال به خواندن بسم الله الرحمن الرحیم که نوزده حرف است پیدا کند، تا خداى مهربان هر حرفى از آن را سپر و حایلى از آن نوزده زبانه قرار دهد.

۵ـ از رسول خدا(ص) روایت شده: هرگاه آموزگارى بسم الله الرحمن الرحیم را به کودکى بیاموزد، خداى تعالى براى آن کودک و پدر و مادر و آموزگارش برات آزادى از دوزخ ثبت کند.

۶ـ از پیامبر اسلام روایت شده: امّتم را در قیامت به جایگاه محاسبه اعمال نگاه دارند، و اعمالشان را به ترازوى سنجش نهند، خوبی هایشان بر بدی هایشان سنگینى کند، امّت‏ هاى گذشته فریاد برآورند که با خوبی هاى اندکشان، چرا کفّه خوبی ها از بدیها سنگین ‏تر آمد؟ پیامبرانشان پاسخ گویند: براى اینکه ابتداى گفتارشان سه نام از نام ‏هاى حق بوده: الله، رحمن، رحیم. که اگر آن نام‏ها را در کفّه‏اى نهند، و دیگر حسنات و سیئات بنی ‏آدم را در کفّه‏اى، کفّه آن سه نام سنگین ‏تر آید.

۷ـ از حضرت رضا(ع) روایت شده که بسم الله الرحمن الرحیم (اسم اعظم حق) از سیاهى چشم به سپیدى آن نزدیک‏تر است.

بدون شک، اگر دعا (بخصوص دعاى کمیل) با اسم اعظم حق شروع شود، یقینا به اجابت می‏رسد و خواننده ‏اش همراه با خواسته‏ هایش مورد پذیرش حق قرار گیرد.

بسم الله شراب طهورى است که وقتى کام جان و گلوى قلب از دست ساقى عشق سر کشد، وجد و حالى و نشاط و شورى بیرون از توصیف پیدا می‏ کند و مجذوب جاذبه معشوق می ‏شود و تا رسیدن به وصال محبوب سر از پا نشناخته بدون خستگى و سستى راه را طى می ‏کند.

على علیه السّلام :

ذاکِرُ الله فى الغافلینَ کالشجرهِ الخضراء فى وسط الهشیم، و کالدّار العامره بین الرُبوع الخَربه.(ابن ابى الحدید، ج۲۰، ص۳۴۷)

آن که در میان غافلان، به یاد خداست مانند درختى سبز و خرم در میان گیاهان خشک و چون خانه‏اى آباد بین خانه‏هاى خراب است.

از می ‏عشق مست خواهم شد وز نگاهى ز دست خواهم شد

پیش بالاى سر و بالایى خواهم افتاد و پست خواهم شد

غمزه یار اگر بود ساقى باده ناخورده مست خواهم شد

گر از این دست باده‏اى خواهد می ‏کش و می ‏پرست خواهم شد

در ره او زپاى خواهم ماند رفته رفته زدست خواهم شد

گرچه در عشق نیست گشتم فیض باز از عشق مست خواهم شد

دورنمایى از اشارات

و لطائف بسم الله

کلمه اسم بنا به اعتقاد بزرگان علم صرف و نحو، برگرفته از سموّ به معناى رفعت و بزرگى و بلندى و برترى است.

خداى مهربان، لفظ اسم را با اتصال به حرف (با) در این کلام نورانى و اثربخش آورد، تا انسان به هنگام جارى کردنش بر زبان توجه داشته باشد که می‏ خواهد با ذکر اسم دوست به حضرت دوست متوسل شود و بداند که توسل به دوست با جارى کردن اسم او فقط به زبان میسّر نمی‏ شود، بلکه تا صفحه دل را از آلودگی هاى اخلاقى و آئینه جان را از ناپاکی هاى معنوى پاک نکند و زبان را به آب استغفار از سخنان یاوه و بیهوده و ذکر اغیار نشوید، روح توسّل و زمینه جلوه محبوب بر باطن وجود فراهم نگردد، و به این معناى مهم و حقیقت اهمّ عنایت داشته باشد که بدون طهارت دل و پاکى جان و اخلاص در نیت و توجّه به فقر ذاتى خود، و بی ‏نیازى حضرت دوست، جارى کردن نام مبارکش بر زبان کمال بی‏ادبى و گستاخى است.

هزار بار بشویم دهان به مشک و گلاب هنوز نام تو بردن کمال بی ‏ادبى است

حضرت حق در برترین مراتب پاکى و تقدّس است و انسان خاکى در پست ‏ترین مقام تعلّق و تدنّس، و این پست ‏ترین مقام، بدون واسطه و سبب از مرحله رذالت به اوج عزّت و جلالت ترقى نمی ‏کند. به همین خاطر، خداى مهربان بسم الله را بین خود و انسان وسیله و واسطه قرار داد تا انسان با اتصال به معنا و مفهوم این کلام عرشى، و تجلى دادن حقایق آن در جان فرشى، قدم همّت بر نردبان رفعت نهد و زمینه جلوه قابلیت مشاهده جمال و جلال از روزنه غیب بر او فراهم آید.

عارفى عاشق و صاحبدلى آگاه گفته: حرف (یا) اشاره به هدایت و شروع حرکت و سلوک است، و از (با) تا حرف سین ـ که رمزى از سرّ معرفت است ـ بیابانى بیکران و بادی ه‏اى بی‏ پایان است. محو شدن (الف) اسم در بیابان بیکران و بادیه بی‏ پایان بین (با) و (سین)، اشاره به این دارد که سالک این راه تا انانیت و منیت و خودى و خودیت را در پرتو انوار توحید محو نکند و در آتش عشق و محبت دوست نسوزاند و جز حال تسلیم و بندگى از او باقى نماند، به سرّ معرفت نرسد و در عرصه نورانى (میم) مراد راه نیابد.

گروهى از اهل حال برآنند که (با) اشاره به برّ و نیکى او به همگان است و اغلب به عوام از مردم تعلق دارد که اهل نفوسند، و (سین) عبارت از سرّ او به خواص است که ارباب قلوبند، و (میم) نشانه محبت اوست که نصیب اخصّ الخواص است که اصحاب اسرارند.

در کتاب شریف کافى، توحید صدوق، معانى الاخبار و تفسیر عیاشى از حضرت صادق(ع) روایت شده که هر حرفى از این حروف سه گانه، اشاره به اسمى از اسماء حسنى است: (با) بهاى الهى (سین) سماى الهى است که به معناى بلندى و رفعت نور اوست، و (میم) مجد و بزرگوارى حضرت حق است.

جمعى از مجذوبان عاشق گفته‏ اند: (با) اشاره به بصیر، و (سین) کنایه از سمیع، و (میم) گویاى کلمه مُحصى یعنى شماره کننده است.

گویا قرائت کننده بسم الله را به این معانى آگاهى می ‏دهد که بصیرم؛ پس ظاهر و باطن همه اعمال و کارهایت را می‏ بینم، و سمیعم؛ در نتیجه همه گفته ‏ها و دعاهاى تو را می‏ شنوم، و محصیم ؛ نهایتا نَفَس‏هایت را شماره می ‏کنم. بنابراین، در سایه بصیرتم از ریا و خودنمایى در عمل اجتناب کن تا تو را لباس پاداش ابدى بپوشانم، و در سایه سمیعی‏ام از گفتار بیهوده و باطل بپرهیز تا تو را خلعت فیض و صفا و غفران و اصلاح دهم، و در سایه محصى بودنم، یک نفس غافل مشو تا عوض آن حضور لقایت بخشم.

عارفان عاشق و سالکان مجذوب و سوختگان آتش محبّت محبوب می‏ گویند: از معانى و مفاهیم ملکوتى و عرفانى و عرشى بسم‏ الله، کسى بهره ‏مند شود که بر بلاى دوست صبر کند و سرّ و باطن خود را به سلوک در صراط مستقیم فنا مشغول سازد، تا به فضاى نورانى (میم) مشاهده برسد.

تا به دامان تو ما دست تولاّ زده‏ ایم به تولاّى تو بر هر دو جهان پا زده ‏ایم

تا نهادیم به کوى تو صنم روى نیاز پشت پا بر حرم و دیر و کلیسا زده ‏ایم

در خور مستى ما رطل و خم و ساغر نیست ما از آن باده کشانیم که دریا زده ‏ایم

همه شب از طرب گریه مینایى و جام خنده بر گردش این گنبد مینا زده ‏ایم

تا نهادیم سر اندر قدم پیر مغان پاى بر فرق جم و افسر دارا زده ‏ایم

جاى دیوانه چه در شهر ندادند هما من و دل چند گهى خیمه به صحرا زده ‏ایم

کلمه مبارکه الله، اسم جامع و نام کاملى است براى ذات مقدّسى که مستجمع همه صفات کمال است. و گفته ‏اند: سه معنا در آن مندرج است:

على علیه السّلام :

ثلاثـهٌ من أشدِّ الاعمـالِ: ذِکرُ الله علـى کلّ حالٍ، و مُواسـاهُ الاخوانِ بِالمـال، وانصـافُ النـاسِ مِن نَفسِک

(مستدرک نهج البلاغه، ص۱۶۴)

سه چیز از سخت‏ ترین کاره است: در همه حال به یاد خدا بودن، یارى دوستان با مال و انصاف دادن به مردم از خودت.

۱ـ دایم ازلى، قائم ابدى و ذات سرمدى است.

۲ـ عقول و اوهام، در معرفت او متحیر و سرگردانند و ارواح و افهام در طلب او سرگشته و ناتوانند.

۳ـ مرجع رجوع و بازگشت همه خلایق و موجودات است.

اصحاب لطائف و اشارات گفته ‏اند: الله، اسم اعظم است و اساس توحید بر آن است، و کافر به سبب گفتن این کلمه از پستى کفر به اوج ایمان انتقال یابد، البته در صورتى که نیت صادقانه دلش، گفتار زبانش را بدرقه کند.

کافر با گفتن این کلمه از دنیاى غفلت و ناپاکى، و از عرصه تنهایى و وحشت به دایره هشیارى و پاکى و انس و امنیت درآید. اگر به جاى لااله الا الله، لا اله الا الرحمان یا نام دیگر گوید، از کفر بیرون نیاید و وارد دایره اسلام نشود، رستگارى و فلاح بندگان در گرو ذکر این نام نورانى و کلمه طیبه و اسم عرشى است.

منقبت کمال ذاکران به شرف این اسم، کامل و تمام است، شروع و ابتداى هر کار به آن درست آید، و پایان و اختتام به آن انتظام یابد. استحکام قواعد رسالت به اوست که: محمد رسول الله، و استوارى و تأیید پایه ‏هاى ولایت به آن است که: على ولى الله از خواصّ این اسم آن است که چون الف آن را حذف کنند «لله» باقى می‏ ماند که «لله الامر من قبل و من بعد». و اگر لام اول را بیندازند «له» باقى خواهد ماند که «له الملک و له الحمد». و اگر لام دوم را بیندازند «هو» باقى ماند که دلالت بر ذات دارد، «قل هو الله احد» پس نامى که این همه ویژه‏گى دارد، اسم اعظم است.

خوشا آن سر که سوداى تو دارد خوشا آن دل که غوغاى تو دارد

ملک غیرت برد، افلاک حسرت جنونى را که شیداى تو دارد

دلم در سر تمناى وصالت سرم در دل تماشاى تو دارد

فرود آید به جز وصل تو هیهات سر شوریده سوداى تو دارد

چو ماهى می‏ طپم بر ساحل هجر که جانم عشق در پاى تو دارد

چگونه تن زند از گفت و گویت چو در سر فیض هیهاى تو دارد

کلمه رحمن ریشه و پایه ‏اش لغت «رحمت» است، و بنا به عقیده بزرگان علم نحو و صرف و آگاهان لغت شناس، صیغه مبالغه است و دلالت بر کثرت دارد. نزد دانشمندان دین و متخصصان معارف الهیه نیز به معناى بخشنده رحمت عام است بر همه موجودات و مخلوقات، بی‏ سابقه خدمت و عبادت. و در زبان اهل کشف و یقین به معناى افاضه وجود و کمالات به کلّ ذرّات به حسب مقتضاى حکمت و تحمل قابلیت است که اگر این افاضه نبودى، نه از وجود خبرى بود نه از کمال اثرى!

اهل بصیرت گفته ‏اند: معناى رحمن اراده حق است به رساندن خیر و دفع شر از همه موجودات.

همه نعمت‏ هاى ظاهرى و باطنى از جهتى جلوه رحمانیت حق است و گوشه ‏اى از این جلوه رحمانى در آیات سوره مبارکه الرحمن بیان شده است:

اوّل دفتر به نام ایزد دانا صانع و پروردگار و حى و توانا

اکبر و اعظم خداى عالم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

از در بخشندگى و بنده نوازى مرغ هوا را نصیب و ماهى دریا

حاجت مورى به علم غیب بداند در بُن چاهى به زیر صخره صمّا

جانور از نطفه می‏کند شکر از نى برگ‏تر از چوب خشک و چشمه زخارا

از همگان بی‏نیاز و بر همه مشفق از همه عالم نهان و بر همه پیدا

بارخدایا مهیمنى و مدبّر وزهمه عیبى منزّهى و مبرّا

سعدى از آنجا که فهم اوست سخن گفت ورنه کمال تو وهم کى رسد آنجا؟

کلمه «رحیم» به عقیده اربابان علوم عربیت، صفت مشبهه است و از این جهت دلالت بر ثبات و دوام دارد؛ یعنى خدایى که رحمت و مهربانیش همیشگى و ثابت است.

اهل دین گفته ‏اند: رحمت رحیمیه ویژه مردم مؤمن و صاحبان یقین است که به سبب پذیرش هدایت و رعایت حلال و حرام حق و آراسته بودن به حسنات اخلاقى و سپاس گزارى در برابر نعمتها سزاوار و شایسته آن شده‏ اند.

در آثار اسلامى آمده که رحمت رحمانیه، به معناى روزى بخشیدن به عموم موجودات و همه انسانها (چه مؤمن و کافر، و چه نیک و بد) است. و رحمت رحیمیه به معناى افاضه کمالات معنوى به نوع انسان، و به معناى آمرزش اهل ایمان در دنیا و آخرت است. در رحمانیت و رحیمیت، معناى عافیت مندرج است: یکى عافیت دنیوى، و دیگر عافیت اخروى.

البته رحمت رحیمیه شامل مطیعان است، به قبول حسنات و عبادات، و شامل عاصیان از اهل ایمان است به آمرزش و محو سیئات.

لذا نیکان و نیکوکاران به سبب بندگى، به انتظار نزول رحمتند و بدان و بدکاران به علّت نیازمندى و مفلسى و بیچارگى و شرمندگى، امیدوار این موهبتند.

ابن مبارک گفته: رحمان آن است که چون از او درخواست کنى دست گیرد، و رحیم آن که اگر چیزى از او نطلبى خشم گیرد!

عارفى فرموده: رحمان است به روزى دادن به جانداران، رحیم است به آمرزش سیئات اهل ایمان، در رزق و روزى به رحمانیتش اعتماد کن، ولى کسب و تجارت را از دست مگذار که على علیه السّلام :

الذِکرُ یونسُ اللُّبَّ، و ینیر القَلبَ، و یستنزِلُ الرَّحمَه (غرر الحکم، ج۱، ص۹۵، ح۱۸۸۱)

یاد خدا، مونس عقل و روشن کننده دل و فروآورنده رحمت است.

خلاف شرع و عقل است، و در آمرزش گناهان به رحیمیتش تکیه کن نه بر عمل خود، ولى عمل را ترک مکن که خلاف خواسته حق و همراهى با شیطان است.

گروهى از اهل سِرّ گفته‏ اند: بنده را سه حالت است: اوّل حالت معدومى که نیاز به هستى داشت، دوم حالت هستى و موجودیت که محتاج به اسباب بقاست، سوم: حالت حضور در قیامت و احتیاج به آمرزش و مغفرت، و این سه حال، در این سه اسم مندرج است: الله یعنى مستجمع همه صفات کمال اوست، اندیشه کن که چگونه ترا از دیار نیستى و عدم به عرصه هستى و وجود آورد، رحمان اوست، بنگر که چگونه اسباب و ابزار بقا و زندگیت را فراهم آورد. رحیم اوست، باش تا فرداى قیامت ببینى که ترا در پناه رحیمیت آورد و پرده آمرزش بر گناهانت فرو پوشد.

اربابان بصیرت، و صاحبان درایت و عاشقان حقیقت گفته ‏اند: انسان را قلب و نفس و روح است؛ نفس را هواى رزق و احسان است، و قلب را تمنّاى معرفت و ایمان، و روح را درخواست رحمت و رضوان؛ و هر یک از آنها به اسمى از این اسماء نصیب خود گیرند، قلب از نام الله ذوق معرفت و ایمان یابد، و نفس از اسم رحمن به رزق و احسان رسد، و روح از اثر رحیم پوشیده به رحمت و رضوان شود.

کسى که قلب و جانش با مفاهیم این سه نام مبارک درآمیزد، از بندگى و عبادت هر معبودى جز خدا خلاصى یابد، و نسبت به بندگان خدا منبع بخشایش و بخشندگى شود و همه را از لطف و مهربانى خود بهره‏ مند کند.

ذکر این کلام نورانى، و گنجینه فیض ربانى، در تمام اوقات بیدارى و ابتداى هر کارى مطلوب و محبوب است، و گوینده چون با توجّه به معانى آن و با خلوص نیت و به قصد توسّل به حضرت حق، و به خاطر تصفیه باطن از کدورات مادیات و تعلّقات بیجا و رفع تألّمات و مشکلات گوید، از آثار عظیمه و فائده‏ هاى ارزنده آن بهره‏ مند شود.

از رسول خدا(ص) روایت شده که هر کس روزى ده بار بسم الله الرحمن الرحیم و لا حول و لا قوّه الاّ بالله العلى العظیم گوید، از گناهان پاک گردد، و خداى متعال او را از هفتاد بلا که از آن جمله برص و جذام و فلج است حفظ کند!

و نیز از آن حضرت روایت شده که هر کس بسم الله را بخواند، حق‏ تعالى به عدد هر حرفى از آن چهار هزار حسنه براى او بنویسد و چهار هزار سیئه را از او محو کند.

در روایت آمده است: هر کس هنگام غذا خوردن بسم اللّه بگوید شیطان هم غذاى او نشود ولى اگر مشغول غذا خوردن شود و از خواندن آن غفلت ورزد، شیطان رفیق او گردد.۱۱

اى کرمت هم نفس بی‏کسان جز تو کسى نیست کس بی‏ کسان

بی‏ کسم و هم نفس من تویى رو به که آرم که کس من تویى

اى زجمال تو جهان غرق نور نور به طوق تو حجاب ظهور

جز تو کسى نیست به بالا و پست ما همه هیچیم تویى هر چه هست

اى دو جهان محو تماشاى تو جز تو کسى نیست شناساى تو

پاورقی ها:
۲-۱ رسائل سید مرتضى.
۳- بحار، ج۳۳، ص۳۹۹.
۴- همان، ج۷۷، ص۲۶۶.
۵- مستدرکات علم الرجال، ج۶، ص۳۱۴.
۶- محجه‏البیضاء، ج۲، ص۲۸۸ ـ ۲۹۵.
۷- محجه‏البیضاء، ج۲، ص۲۸۸ ـ ۲۹۵.
۸- اصول کافى، ج۶، ص۵۴ ـ ۵۶.
۹- اصول کافى، ج۶، ص۵۴ ـ ۵۶.
۱۰- این روایت در اکثر کتب تفسیر و منابع حدیث نقل شده است.
۱۱- شرح و تفصیل حقایق و اشارات و لطائف مربوط به بسم الله الرحمن الرحیم را می ‏توانید در کتابهاى کافى ـ معانى الاخبار، توحید صدوق، مفاتیح الغیب، تفسیر فاتحه‏الکتاب تألیف یکى از دانشمندان پس از عصر فیض کاشانى ملاحظه کنید.
منبع :حسین انصاریان؛ نشریه پاسدار اسلام ،شماره ۲۴۰

ابوثمامه صائدى

بیشتر منابع از او با نام عمرو  یا عمر و از پدرش به کعب و یا عبداللَّه یاد مى ‏کنند. ابن حزم اندلسى از وى با نام زیاد ابن عمرو بن عریب بن حنظله بن دارم بن عبداللَّه صائدى یاد کرده است.
شیخ طوسى وى را انصارى و دیگران صائدى، یداوى یا صاعدى دانسته ‏اند. ابوثمامه از یاران امام على علیه السلام و از دلاوران عرب و شخصیت ‏هاى سرشناس شیعه بود.
سماوى گوید: وى که از تابعین است در تمام پیکارهاى امیرالمؤمنین علیه السلام شرکت کرد و پس از شهادت آن بزرگوار به مصاحبت امام مجتبى علیه السلام درآمد. چون معاویه به هلاکت رسید و یزید بر مسند خلافت نشست، وى و گروهى از شیعیان کوفه در خانه سلیمان بن صُرد خزاعى گرد آمدند و براى امام حسین علیه السلام نامه نوشته و به مکّه فرستادند.
با ورود حضرت مسلم علیه السلام به کوفه، ابوثمامه، بى‏ درنگ به او پیوست و به فرمانش مشغول تحویل گرفتن کمک‏ هاى مردم براى مصارف نهضت گردید، و چون در اسلحه ‏شناسى مهارت داشت مسؤولیت خرید و تهیّه سلاح را به عهده گرفت. همو بود که به دستور مسلم، پول‏ هایى را که عبیداللَّه بن زیاد براى دستگیرى وى و یارانش به جاسوس خود مِعقل داده بود تحویل گرفت.
وقتى خبر دستگیر شدن هانى بین مردم کوفه منتشر شد حضرت مسلم براى حمله به دارالاماره که ابن ‏زیاد در آنجا بود مهیّا شد و به مردم کوفه اعلان بسیج عمومى داد؛ که از هر سوى به جانب آن حضرت روان شدند. مسلم به نیروهایش آرایش جنگى داد، و فرماندهى دو قبیله تمیم و همدان را به ابوثمامه سپرد. در این تحرکِ اضطرارى، ابوثمامه بسیار پایدارى کرد. امّا با فرارى شدن افراد تحت فرمانش به قبیله خود رفت و مدّتى در بین ایشان پنهان مى ‏زیست. با آن‏که ابن‏زیاد به شدّت وى را تعقیب مى‏ کرد موفّق به دستگیرى او نشد. ابوثمامه پس از شنیدن خبر آمدن حسین بن على علیه السلام از مکّه به عراق؛ همراه نافع بن هلال به آن حضرت پیوست.
هنگامى که عمر بن سعد با سپاه انبوه کوفه در سرزمین کربلا مستقر شد، نگاه ابوثمامه به کثیر بن عبداللَّه شعبىِ خون خوار و جسور افتاد [که به طرف امام علیه السلام مى ‏آمد] به امام حسین علیه السلام گفت: اى اباعبداللَّه! خداوند کارت را اصلاح کند، هم‏اکنون بى‏ باک‏ترین و خطرناک‏ترین دشمن شما در روى زمین به این‏جا آمده است. ابوثمامه آن‏گاه رویاروى کثیر بن عبداللَّه ایستاد و گفت: شمشیرت را بگذار. شعبى پاسخ داد: نه.
به خدا سوگند اسلحه‏ ام را از خود دور نمى‏ سازم. من پیک هستم. اگر سخن مرا بشنوید پیغامى که آورده‏ام به شما باز گویم و اگر نپذیرید بازگردم. ابوثمامه گفت: پس من قبضه شمشیر تو را نگه مى‏ دارم آن‏گاه سخنت را بگو. گفت: نه، به خدا دست تو به آن نخواهد رسید.  ابوثمامه گفت: پس پیغامت را به من بگو تا آن را به اطلاع امام حسین علیه السلام برسانم و پاسخش را برایت بیاورم، وگرنه نمى‏ گذارم به آن بزرگوار نزدیک شوى.
زیرا تو مرد بزه کارى هستى. شعبى از شنیدن این سخن به خشم آمد و از همان‏ جا برگشت. روز عاشورا هنگامى که وقت نماز فرارسید ابوثمامه به امام حسین علیه السلام عرض کرد: جانم فدایت، مى‏ بینم که این گروه به تو نزدیک شده‏اند. به خدا سوگند تا من پیش روى تو کشته نشوم شما به شهادت نخواهى رسید. ولى دوست دارم هنگامى که خداى را دیدار مى‏ کنم این نمازى را که وقت آن نزدیک گشته بخوانم. امام حسین علیه السلام سر مبارکش را به سوى آسمان بلند کرد و فرمود: از نماز یاد کردى خداوند تو را از نمازگزاران و ذاکرین قرار دهد. آرى، این آغاز وقت نماز است. از آنها بخواهید از ما دست بردارند تا نماز بگزاریم.
به گفته طبرى، ابوثمامه، پسرعموى خود را که دشمنش بود به هلاکت رساند. سپس امام حسین علیه السلام با یارانش نماز ظهر را به طریق نماز خوف اقامه کرد.  ابوثمامه پس از مالک بن دودان و خداحافظى با سیّدالشهدا علیه السلام به میدانِ جنگ تاخت و چنین رجز خواند: عَزاءً لِآلِ الْمُصْطَفى وَبناتِهِ             على حَبْسِ خَیْرِ الناسِ سِبْطِ محمّدٍ
 
 عَزاءً لِزَهراءِ النَّبِىّ وَزُوْجِها             خَزانَهِ عِلْمِ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ أحمدِ
 
 عَزاءً لِاهْلِ الشَّرْقِ وَالْغَرْبِ کُلّهِم             وحُزْناً على حَبْسِ الحسین المسدَّدِ
 
 فَمَنْ مُبْلِغٌ عَنّى النّبى وَبِنْتَه             بأنَّ ابْنَکُمْ فى مَجْهَدٍ أَىِّ مَجْهَدٍبه آل پیامبر و دخترانش تسلیت [مى‏گویم.] به خاطر گرفتارى نوه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم که بهترین انسان‏هاست.
به حضرت زهرا علیها السلام و شوهرش که پس از پیامبر خزانه علم الهى ‏اند و بر تمام مردم‏شرق و غرب تسلیت [مى‏گویم.] و براى گرفتارى حسین راستگو و درستکار اندوه ناکم پس چه کسى‏ پیغام مرا به پیامبر و دخترش مى ‏رساند که فرزندت در سختى است، و چه سختى.  سرانجام وى به دست قیس بن عبداللَّه به فیض شهادت نایل گشت. در زیارت ناحیه مقدسه امام زمان علیه السلام از او چنین یاد شده است. السلام على ابى ثمامه عمر بن عبداللَّه الصائدى
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی

عبدالله بن حسن بن علی (ع)

نوجوان 11 ساله ، فرزند امام حسن مجتبی (ع) که روز عاشورا ، وقتی دید سیدالشهداء بر زمین افتاده است ، برای دفاع از عمو به سوی میدان شتافت و در دفاع از عموی مظلومش جنگید و عده ای را کشت و با تیغ بحربن کعب به شهادت رسید . برخی هم نقل کرده اند حرمله ، با شمشیر ، دست او را که در آغوش عمویش حسین قرار گرفته بود قطع نموده همانجا شهیدش کرد . (1) رجز او هنگام پیکار ، چنین بود :

اِن تُنکرُونی فَأنَا ابنُ حَیدَرَة

ضَرغامُ آجامٍ وَ لَیثٍ قَسْوَرَة

عَلَی الا عادی مِثلَ ریحٍ صَرصَرة (2)

1 – بحارالانوار ، ج 45 ، ص 54 .

2- عوالم ( امام حسین ) ، ص 279 .

حضرت قاسم بن حسن علیه السلام

نوجوان شهید عاشورا در رکاب سیدالشهداء (ع) ، فرزند گرامی امام حسن مجتبی (ع) . وی صاحب همان سخن معروف « اَحْلی مِنَ العَسَل » در شب عاشوراست که مرگ را شیرین تراز عسل می دانست . روز عاشورا سن او به بلوغ نرسیده بود . برای میدان رفتن از امام خویش اجازه خواست . اباعبدالله (ع) چون نگاه به او افکند ، وی را به آغوش کشید و گریست ، آنگاه اجازه داد . (1) قاسم ، خوش سیما بود . سوار بر اسب شد و عازم میدان گشت . رجزی که می خواند ، در معرفی خود و مظلومیت حسین (ع) بود :

اِن تُنکرُونی فَاَنَا ابنُ الحَسَن

سِبطُ النبِی المُصطَفی وَالمُؤ تَمَن

هذا حُسَینٌ کالاَسیرِ المُرتَهَن

بَینَ أناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المُزَن

در جنگی دلاورانه به شهادت رسید . هنگامی که بر زمین می افتاد ، عمویش ابا عبدالله (ع) خود را به بالین او رساند ولی او در حال جان دادن بود . پیکر او را آورد و کنار شهدای اهل بیت قرار داد . (2) در زیارت ناحیه مقدسه که از زبان امام زمان (ع) است ، نام او همراه با سلام حضرت مهدی بر او بیان شده و به کیفیت رفتن سیدالشهداء (ع) به بالین او در حال جان دادنش و نفرین قاتلان قاسم و دشواری این لحظه که او عمو را به فریادرسی بخواند و او نتواند یاری اش کند اشاره شده است : « السلامُ عَلَی القاسِمِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلِی ، المَضرُوبِ هامَتُهُ المَسلُوبِ لامَتُهُ ، حینَ نادَی الحُسَینَ عَمهُ فَجَلی عَلَیهِ عَمهُ کالصقرِ وَ هُوَ یفْحَصُ بِرِجلَیهِ الترابَ ، وَ الحُسَینُ یقُولُ : بُعدا لِقَومٍ قَتَلُوک وَمن خَصْمهم یومَ القِیامَةِ جُدک وَابُوک ، ثُم قالَ : عَز وَ اللهِ عَلی عَمک اَن تَدْعُوهُ فَلا یجیبَک ، اَو اَنْ یجیبَک وَ اَنتَ قَتیلٌ جَدیلٌ فَلاینْفَعُک ، هذا وَاللهِ یومٌ کثُرَ واتِرُهُ وَ قَل ناصِرُه . » (3) برادر دیگر حضرت قاسم ، به نام ابوبکربن حسن نیز که هر دو از یک مادر بودند ، در کربلا به شهادت رسید .

1 – مقتل الحسین ، مقرم ، ص 331 .

2 – بحارالانوار ، ج 45 ، ص 34 .
3 – همان ، ص 67 .

امام حسن(علیه السلام) و آموزه‏‌هاى تربیتى

تربیت امروزه نه تنها در جوامع و خانواده‌های مسلمان مورد توجه قرار گرفته و هر پدر و مادری آرزو می‌کند که فرزندان خود را طبق رهنمودهای صحیح و اصول و ارزشهای والای انسانی و الهی تربیت نموده و در آینده فرزندی رشد یافته و کارآمد داشته باشد بلکه اهداف عالی و اخلاقی تعلیم و تربیت از مهمترین دغدغه‌های جهانی است.

سازمان ملل متحد در بند۲ از ماده ۲۶ اطلاعیه جهانی حقوق بشر مقرر داشته است که: تعلیم و تربیت باید به توسعه شخصیت انسان و تقویت و احتو رام به حقوق بشر و آزادی‌های اساسی متوجه گردد و تفاهم و اغماض و مودت را بین کلّیه ملل و دسته‌های نژادی و مذهبی به وجود آورد و موجب پیشرفت فعالیت‌های ملل متحد در راه حفظ صلح شود.[۱]

موضوع این نوشتار افزون بر اهمّیتی که در خودمسئله تربیت وجود دارد، به نقطه نظرات شخصیتی برمی‌گردد که خود، نمونه بارزی از یک انسان کامل و تربیت‌یافته در مکتب نبوی، علوی و فاطمی است و همچنین پرورش‌دهنده فرزندانی است که هر کدام به نوبه خود، به عنوان اسوه‌های عالی و تجلی ارزش‌های والای انسانی در تاریخ بشر می‌درخشند.

امام حسن مجتبی(علیه السلام) همان شخصیت تربیت‌یافته در دامان رسالت است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد وی فرمود: حسن پسر من است، او از من است. او نور چشم من و روشنایی قلب من می‌باشد، او میوه جان من است، او سید و آقای جوانان اهل بهشت است. او حجت خدا بر امت من می‌باشد. دستورات او دستورات من و سخن او سخن من است، کسی که از او پیروی کند او از من است و کسی که با دستورات او مخالفت کند از من نیست.[۲]

خصلت‌های زیبا و کمالات عالی انسانی آن چنان در وجود مقدس وی می‌درخشد که حتی دشمنانش را نیز به اعجاب و تحسین واداشته است. ابن حجر عسقلانی از دانشمندان اهل سنت می‌نویسد:

هنگامی که حسن بن علی(علیه السلام) از دنیا رفت یکی از دشمنان سرسخت آن حضرت در تشییع جنازه او گریه می‌کرد. حسین بن علی(علیه السلام) به او گفت: تو با آن همه اذیت و آزار و مخالفت که در مورد برادرم روا می‌داشتی باز هم گریه می‌کنی؟! او گفت: انّی کنت افعل ذلک الی احلم من هذا و اشار بیده الی الجبل؛[۳] من به کسی بدی می‌کردم و آزارش می‌دادم که صبورتر و حلیم‌تر از این کوه‌ها بود.

در مورد مقام ارجمند آن حجت الهی، همین بس که حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) با آن عظمت و جلالت خویش در مقابل دستورات و اوامر امام حسن(علیه السلام) تسلیم محض بود. امام باقر(علیه السلام) فرمود: ما کلّم الحسین بین یدی الحسن اعظاماً له؛[۴] امام حسین(علیه السلام) به خاطر رعایت عظمت امام حسن(علیه السلام) هیچ گاه در مقابل سخن او حرفی نمی‌زد.

سیره تربیتی امام حسن(علیه السلام)

در سیره تربیتی امام حسن(علیه السلام)، مسائل تربیتی و نکات باریک روان‌شناختی قابل توجهی دیده می‌شود که می‌تواند به عنوان الگو و روش صحیح تعلیم و تربیت کودکان مطرح شود و بهترین فنون پرورش کودکان برای والدین و مربیان است.

بر اساس روش تربیتی امام مجتبی(علیه السلام) بعد از این که به زمینه‌ها و بسترهای مناسب در تعلیم و تربیت پرداخته شد، با ایجاد ارتباط عاطفی و بکارگیری شیوه‌‏های صحیح تربیتی، به رشد و پرورش فرزندان اقدام می ‏شود.

در این شیوه، مسائل اساسی و ریشه‌دار تربیت، عوامل و نقش‌آفرینان در این صحنه، شیوه‌های اصلاح رفتار و جلوگیری از لغزش‌ها، صفات و شرائط مربیان برتر، راه‌های مقابله با مشکلات و حل آنان، تربیت دینی، اهمیت الگو و سرمشق، موانع و آفات تربیت، اهمیت خانواده و نقش بنیادی والدین از جمله مواردی است که مورد توجه قرار گرفته است که برخی از آنان در این مقاله مورد بررسی قرار می‌گیرد.

اهمیت تربیت

انسان، موجودی ترقی‌خواه و دارای استعداد کمال است و برای سیر تکاملی خویش لازم است با پیروی از یک روش تربیتی قوی و کامل تلاش نماید و در کنار پرورش جسم در تعالی روح خود و فرزندانش نیز کوشا باشد و گرنه ماهیت انسانی‌اش را از دست خواهد داد. امام حسن مجتبی(علیه السلام) در مورد اهمیت تربیت معنوی و روحی می‌فرماید: «عجبت لمن یتفکّر فی مأکوله کیف لایتفکّر فی معقوله فیجنّب بطنه مایؤذیه و یودع صدره ما یردیه؛ تعجب می‌کنم از فردی که در غذای جسمانی خود فکر می‌کند(که سالم و بهداشتی و پاکیزه باشد) اما در غذای روح و جان خویش نمی‌اندیشد»، در نتیجه شکم خود را از غذاهای زیانبخش حفظ می‌کند ولی برایش اهمیتی ندارد که افکار پلید و ناپسند در روان او وارد شده و وجودش را در معرض افکار پست و انحرافی قرار دهند.

نقش‌آفرینان در تربیت

والدین

از منظر امام حسن مجتبی(علیه السلام) پدر و مادر در شکل‌گیری شخصیت فرزندان اساسی‌ترین نقش را دارند به این جهت آن حضرت به مردی که در مورد خواستگاران دخترش از آن حضرت نظرخواهی می‌کرد، به نقش پدر آینده و مدیر خانواده اشاره کرده و فرمود: «زوّجها من رجلٍ تقّیٍ فانّه ان احبّها اکرمها و ان ابغضها لم یظلمها؛[۵] برای همسری دخترت مردی با تقوا و مؤمن برگزین، زیرا اگر او دختر تو را دوست بدارد، وی را احتو رام خواهد کرد و اگر خوشایند او نباشد، به وی ظلم نمی‌کند.»

همچنین آن گرامی به اهمّیت نقش مادر پرداخته و هنگامی که با معاویه مناظره می‌کرد در مورد یکی از علل انحراف معاویه از محور حق و انحطاط اخلاقی وی از نقش مادرش هند یاد کرده و گفت: معاویه! چون مادر تو «هند» است و مادربزرگت «نثیله» می‌باشد و تو در دامن چنین زنان فرومایه و پست پرورش یافته‌ای، این گونه اعمال زشت از تو سر می‌زند و سعادت ما اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در اثر تربیت در دامن مادرانی پاک و پارسا همچون خدیجه و فاطمه می‌باشد.[۶]

نقش رفیق

بدون تردید بعد از خانواده، مهمترین عاملی که در خلق و خوی فرزندان تأثیر می‌گذارد، رفقا و دوستان وی هستند. حضرت امام مجتبی(علیه السلام) در تربیت فرزندان خویش به نقش مهم رفیق توجه داشته و به داشتن دوستانی سالم عنایت ویژه مبذول کرده است. آن حضرت به فرزندش سفارش می‌کند که: فرزندم! با هیچ کس دوستی مکن مگر این که از رفت و آمد(ویژگی‌های روحی، اخلاقی و رفتاری) وی آگاه گردی، هنگامی که دقیقاً بررسی و تحقیق نمودی و معاشرت و دوستی با او را برگزیدی، آن گاه با او بر اساس گذشت و چشم پوشی از لغزش‌ها و یاری کردن در سختی‌ها همراه باش![۷]

مربی و معلم

حساس‌ترین دوران رشد کودک در مراکز آموزشی و مدرسه سپری می‌شود و مربیان و معلمان با گفتار و رفتار و منش خود، صفات و اخلاق روحی و روانی‌شان را به فرزندان منتقل می‌کنند و دانش‌آموزان بیشترین تأثیر را از اساتید و مربیان خود می‌گیرند بنابراین بخش مهمی از شخصیت فرزندان بستگی به معلمان و اساتید وی دارد.

در این راستا امام حسن(علیه السلام) تأثیر چشمگیر معلمان و نقش ارزنده آنان در عرصه تربیت را یادآور شده و آنان را به تربیت صحیح دانش‌آموختگان سفارش کرده و فرمود: کسی که یتیم آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)(دانشجو و دانش‌آموز دینی) را سرپرستی نماید و به جای پدر و اولیاء دلسوزش وی را تحت مراقبت خویش قرار دهد، یتیمی که در ورطه جهل و ناآگاهی فرو رفته است؛ چنانچه او را از جهل برهاند و امور مشتبه و به هم آمیخته را برای او توضیح دهد و به تأمین نیازهای مادی او نیز اقدام نماید فضیلت و بلندی مقام وی(در مقایسه با دیگران) همچون درخشش خورشید به «سُها» و ستاره کم‌نور است.[۸]

محافل عمومی و مذهبی

محافل عمومی و مذهبی، از دیگر عوامل تربیت در منظر امام حسن مجتبی(علیه السلام) است. آن حضرت در گفتاری حکیمانه افزون بر نقش مجالس و کانون‌های اجتماعی در اخلاق افراد، به شرکت در محافل مفید و سازنده توصیه نموده و می‌فرماید: کسی که پیوسته به مساجد رفت و آمد داشته باشد، یکی از هشت بهره را نصیب خود خواهد کرد: آشنایی با دوستان جدید، استفاده از دانش‌های نو و اطلاعات تازه و نایاب، یافتن دلیل محکم و قاطع در راه هدف، رسیدن به رحمتی مورد انتظار از طرف خداوند، آموختن سخنانی که او را از لغزش و خطاها باز می‌دارد، یاد گرفتن راه‌های صحیح و هدایت‌بخش، ترک گناه از ترس خداوند، خودداری از معصیت به خاطر شرم از مردم و ترس از رسوایی.[۹]

در اینجا به برخی از روش‌های تربیت در سیره آن حضرت می‌پردازیم:

الف- تحریک حسّ کمال‌خواهی

انسان ذاتاً شخصیت خود را دوست دارد و سعی می‌کند که با کسب کمالات محبوبیت و عزّت خود را تقویت کرده و بالا ببرد. مربیان می‌توانند با استفاده از این خصلت و تحریک حس برتری‌طلبی فرزندان، آنان را به سوی اهداف صحیح تربیتی هدایت کنند.

امام حسن(علیه السلام) از این شیوه در تربیت فرزندان استفاده می‌کرد. آن حضرت روزی فرزندان خود و فرزندان برادرش را دعوت کرده و در ضمن یک گفتگوی صمیمی به آنان فرمود: انّکم صغار قومٍ و یوشک ان تکونوا کبار قومٍ آخرین فتعلّموا العلم فمن لم یستطع منکم ان یحفظه فلیکتبه و لیضعه فی بیته؛[۱۰] همه شما، کودکان اجتماع امروز هستید و امید است که بزرگان جامعه فردا باشید؛ پس دانش تحصیل کنید و علم بیاموزید. هر کس از شماها توانایی حفظ دانش را ندارد، آن را بنویسد و در منزلش نگهداری نماید.

ب- شناساندن الگوهای غرب

انسان در دوران نوجوانی، شدیداً به دنبال الگو می‌گردد و حس تقلید او را وادار می‌کند تا از الگوهای دلبخواهش تقلید نماید. این خواسته درونی، وسیله مناسبی است که مربیان و والدین در امر تربیت از آن بهره گیرند و الگوهای خوب را در معرض دید فرزندان قرار دهند و به او معرفی نمایند. امام مجتبی(علیه السلام) در سیره و سخن خویش به الگوی نیکو اشاره کرده و آنان را به پیروانش می‌شناساند.

آن حضرت بعد از شهادت پدر بزرگوارش، به معرفی شخصیت ممتاز تاریخ، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) پرداخته و آن گرامی را به عنوان سرمشق خوبان عالم معرفی کرده و فرمود:‌ ای مردم! در این شب مردی از دنیا رفت که در هیچ کار نیکی پیشینیان بر او سبقت نگرفتند و بندگان خدا در هیچ سعادتی به او نمی‌توانند رسید او به همراه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جهاد می‌کرد و جان خود را فدای او می‌نمود.[۱۱]

آن حضرت در سخن دیگری حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را مقتدای نیایشگران به شمار آورده و در مورد آن بانوی وارسته فرمود: ما کان اعبد من فاطمه کانت تقوم حتّی تتورّم قدماه؛[۱۲] در دنیا شخصی عابدتر از فاطمه(سلام الله علیها) نبود، آن بزرگوار در حالت مناجات و عبادت آن قدر روی پاهای خود می‌ایستاد تا آن که پاهای مبارکش ورم کرد.

ج- شیوه حلم و خویشتنداری

حلم و بردباری مربیان در ارتباط با متربیان حساسیت خاصی دارد؛ زیرا نوجوانان و کودکان در اثر بازیگوشی و شیطنت، ممکن است دچار خطاها و لغزش‌هایی شوند و موجبات ناراحتی بزرگترها را فراهم آورند امّا استفاده از این شیوه مربیان را بیشتر یاری خواهد کرد. و طعم شیرین مدارا و گذشت را در آینده نزدیک خواهند چشید. این شیوه را در رفتار امام حسن(علیه السلام) به نظاره می‌نشینیم:

روزی امام حسن مجتبی(علیه السلام) سوار بر مرکب خویش، در یکی از معابر مدینه عبور می‌کرد. با مردی از اهل شام مواجه شد. آن مرد شامی تا حضرت را شناخت، بی‌درنگ به لعن و نفرین امام پرداخته و سخنان ناشایستی را نثار امام کرد. حضرت امام مجتبی(علیه السلام) در همان حال با کمال خونسردی و بردباری تمام سخنان زشت و دشنام‌های ناروای او را با سکوت و صبر تحمّل کرد و خشم خود را فرو می‌برد تا این که مرد شامی، عقده دل را خالی کرده و خاموش شد. در آن لحظه پیشوای دوم شیعیان با سلام بر آن مرد، سکوت آن چند لحظه خاموشی را شکسته و با لبخندی ملیح که حاکی از صفای دل آن جناب بود و در حالی که مهر و عاطفه و محبت در چشمان نافذ و سیمای نورانی‌اش موج می‌زد لب به سخن گشوده و به آرامی فرمود:

ای مرد! گمان می‌کنم که در این شهر غریب باشی و شاید هم مرا به اشتباه گرفته‌ای؟ حالا اگر از ما رضایت بطلبی، از تو راضی می‌شویم و اگر چیزی از ما بخواهی، به تو می‌بخشیم، اگر راه گم کرده‌ای، راهنماییت می‌کنیم، اگر گرسنه‌ای تو را سیر می‌نماییم، اگر لباس نداری، تو را می‌پوشانیم، اگر نیازمندی، تو را غنی می‌کنیم، اگر از جایی رانده شده یا فراری هستی، تو را پناه می‌دهیم اگر خواسته‌ای داری، بر می‌آوریم، اگر توشه سفرت را پیش ما آوری و مهمان ما باشی برای تو بهتر است و تا هنگام رفتن، از تو پذیرایی می‌کنیم؛ چون که خانه ما وسیع و امکانات مهمان‌نوازیمان فراهم است.

آن مرد وقتی با این برخورد کریمانه حضرت مواجه شد و سخنان شیوا و دلنشین آن بزرگوار را شنید، آرام آرام احساس کرد که ناراحتی خاصی در درون وجدانش او را می‌آزارد. آثار شرم و حیا بر صورتش ظاهر شده و پیش از آن که سخنی بگوید، اشک ندامت بر گونه‌هایش لغزید و با لحنی خاضعانه و مؤدبانه عرضه داشت: شهادت می‌دهم که تو خلیفه خداوند بر روی زمین هستی، خداوند داناتر است که رسالتش را در کدام خانواده قرار دهد: اللّه اعلم حیث یجعل رسالته؛ تا این لحظه شما و پدرتان منفورترین خلق خدا نزد من بودید و اکنون شما را محبوبترین فرد روی زمین می‌دانم. آن گاه به همراه امام حسن(علیه السلام) راهی خانه آن حضرت شد و تا روزی که در مدینه بود، در مهمانسرای حضرت پذیرایی می‌شد. بعد از آن واقعه، در ردیف دوستان و ارادتمندان خاص اهل بیت(علیهم السلام) قرار گرفت.[۱۳]

د- شیوه‌های رفتاری

والدین و مربیان، مهمترین آموزه‌های تربیتی را می‌توانند با اعمال شایسته خویش در وجود فرزندان پدید آورند؛ زیرا آموزه‌های رفتاری، به طور غیر مستقیم و ناخود آگاه در نهاد نونهالان تأثیر می‌گذارد. اگر آنان فقط به گفتارها و توصیه‌های خالی از عمل بسنده کنند، ممکن است کودکان در دل خود این ابیات را زمزمه کنند که:

پندم چه دهی نخست خود را       محکم کمری ز پند بربند

چون خود نکنی چنان که گویی    پند تو بود دروغ و ترفند

با مروری کوتاه به سیره عملی امام مجتبی(علیه السلام)، بهره‌گیری از این شیوه را بالعیان مشاهده خواهیم کرد که تمام کمالات اخلاقی و معنوی و انسانی در سراسر زندگی آن حضرت به چشم می‌خورد. عفو و گذشت، حلم و بردباری، تواضع و فروتنی، عبادت و راز و نیاز کرامت و بخشش و سایر خصلت‌های ویژه انسانی در زندگی آن حضرت مشهود است. نمونه‌ای از سیره عملی آن حضرت را با هم بخوانیم:

یکی از غلامان خدمتگزار حضرت امام حسن(علیه السلام)، مرتکب جنایتی شد که سزاوار کیفر بود. حضرت دستور داد تا وی را تنبیه نمایند. غلام خطاکار در آن لحظه پیشدستی کرد و خطاب به امام(علیه السلام) این آیه را قرائت نمود: و العافین عن النّاس؛ انسان‌های وارسته از خطای گنهکاران عفو می‌کنند. حضرت فرمود: بخشیدم. غلام ادامه داد و اللّه یحبّ المحسنین؛ خداوند نیکوکاران را دوست دارد. امام فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم.[۱۴]

هـ- تشویق

از موفق‌ترین شیوه‌های تربیتی تشویق و ترغیب افراد است. این شیوه علاوه بر این که محرکی بسیار قوی در تغییر رفتار به سوی اهداف مطلوب تربیتی است، در شکوفا‌سازی و استعدادهای درخشان و نهفته انسانی نقش فوق‌العاده‌ای دارد. تجربه نشان داده است که تشویق مناسب و بجا، می‌تواند نهفته‌ترین استعدادهای درونی کودکان و نوجوانان را زنده کرده و در مرحله پیشرفت و سازندگی قرار دهد و آنان را در رسیدن به اهداف مهم و حیاتی و کمالات، قوی‌دل و استوار سازد. نقل دو روایت از امام حسن(علیه السلام)، اهمیت به نقش تشویق را در سیره آن بزرگوار روشن می‌کند:

۱ـ انس بن مالک می‌گوید: یکی از کنیزان امام حسن(علیه السلام) شاخه گلی را به حضور آن حضرت هدیه نمود، امام حسن(علیه السلام) آن شاخه گل را با کمال میل پذیرفته و به او فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم. من به عنوان اعتراض گفتم: در مقابل اهداء یک شاخه گل او را آزاد کردی؟! امام فرمود: خداوند در قرآن به ما چنین یاد داده و فرموده است: «اذا حیّیتم بتحیّهٍ فحیّوا باحسن منها؛ هرگاه کسی به شما تحیت گوید، پاسخ آن را بهتر از آن بدهید» سپس فرمود: پاسخ بهتر، همان آزاد کردن اوست.»[۱۵]

۲ـ روزی آن حضرت غلام جوانی را دید که ظرف غذایی در پیش دارد، او لقمه‌ای از آن می‌خورد و لقمه دیگر را به سگی که نزدیک او نشسته بود می‌داد. امام حسن(علیه السلام) پرسید: چرا چنین می‌کنی؟ پسر نوجوان پاسخ داد: من خجالت می‌کشم که خودم غذا بخورم و این سگ گرسنه بماند. حضرت مجتبی(علیه السلام) خواست که به این غلام مهربان پاداشی نیکو عنایت کند به این جهت او را به خاطر این عمل نیک، از مولایش خرید و آزاد کرد و باغی را که در آن کار می‌کرد خریده و به او بخشید.[۱۶]

و- ورزش و تفریح

در امر تربیت، توجه به شادی سالم و روحیه‌بخش و حرکات نشاط‌آفرین، جایگاه ویژه دارد؛ چرا که تفریح و ورزش، کودکان و نوجوانان را پرتوان، فعال و نیرومند می‌سازد و افرادی که با نشاط باشند، آموزه‌های اخلاقی و کمالات را بهتر می‌پذیرند. اساساً تربیت‌یافتگان مکتب حیاتبخش اسلام، باید شاداب و روحیه‌های قوی داشته باشند. امام مجتبی(علیه السلام) یکی از ویژگی‌های مؤمنین را پرنشاط بودن آنان می‌داند و می‌فرماید: از ویژگی‌های انسان‌های با ایمان، شادی و نشاط داشتن در مسیر هدایت و خودداری از شهوات است.[۱۷]

این روحیه در والدین و کسانی که امر تربیت را به عهده دارند، به مراتب باید بیشتر رعایت شود؛ زیرا کودکان دوست دارند شاد و خندان باشند و از والدین و معلمان عبوس و گرفته در رنج و عذابند.

چون وانمی‌کنی گرهی خود گره نباش   ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست

برای تربیت فرزندانی پرنشاط و دارای روح و جسمی سالم، شایسته است که مربیان و والدین، خود از چنین صفاتی برخوردار باشند. در این زمینه نباید از نقش ورزش غافل بود. در سیره امام حسن(علیه السلام)، ورزش از روش‌های تفریح، سرگرمی و تقویت جسم و روح و بالاخره از عوامل رشد و تربیت محسوب می‌شود. آن حضرت ضمن شرکت در ورزش‌های تربیتی و تفریحی، از پرورش روحی و معنوی نیز غافل نبود.

عاصم بن ضمره می‌گوید: روزی به همراه حسن بن علی(علیه السلام) برای گردش و تفریح به ساحل فرات رفته بودیم، عصر آن روز در حالی که روزه بودیم آب صاف و زلال فرات، روی سنگ‌ها و شن‌ها موج می‌زد و تمام اشیاء داخل آب در مقابل چشمان ما خودنمایی می‌کردند. حسن بن علی(علیه السلام) گفت: اگر لباس شنا داشتم داخل آب می‌شدم و آب تنی می‌کردم. گفتم: من دارم و آن را در اختیار شما می‌گذارم. فرمود: پس خودت چه می‌پوشی؟ گفتم: من همین طوری به داخل آب می‌روم. فرمود: این همان کاری است که من اصلاً دوست ندارم و خوشم نمی‌آید. از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که می‌فرمود: در داخل آب، موجودات زنده‌ای است که باید از آن‌ها شرم کنید و به احترام آنان، بدون پوشش مناسب به داخل آب نروید.[۱۸]

نویسنده: حجت الاسلام عبدالکریم پاک‌نیا

پی‌نوشت‌ها

[۱] . تربیت اسلامی، کتاب دوم، ص ۲۰۴؛

[۲] . و اماالحسن(علیه السلام) فانه ابنی و ولدی، و منی و قره عینی و ضیاء قلبی و ثمره فؤادی و هو سید شباب اهل الجنه و حجه اللّه علی الامه، امره امری و قوله قولی، من تبعه فانه منی و من عصاه فلیس منی. بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۳۹؛

[۳] . تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۲۵۹؛

[۴] . المناقب، ج ۳، ص ۴۰۱؛

[۵] . مکارم الاخلاق، ص ۲۳۳؛

[۶] . احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۲۸۲؛

[۷] . تحف العقول، ص ۲۳۳؛

[۸] . منیه المرید، ص ۳۳؛

[۹] . تحف العقول، ص ۲۳۵؛

[۱۰] . ترجمه الامام الحسن(علیه السلام)، ص ۱۶۷؛

[۱۱] . مسند احمد، ج ۱، ص ۲۰۰؛

[۱۲] . بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۷۵؛

[۱۳] . مناقب، ج ۳، ص ۱۹؛

[۱۴] . بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۴۲؛

[۱۵] . جلوه هایی از نور قرآن، ص ۲۷؛

[۱۶] . البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۳۸؛

[۱۷] . اعلام الدین، ص ۱۳۷؛

[۱۸] . مسند امام مجتبی(علیه السلام)، ص ۷۹۷؛