امام جعفرصادق

نوشته‌ها

ابو عتاب، عبد الله بن بسطام بن شاپور زیات نیشابورى

اشاره:

ابو عتاب، عبد الله بن بسطام بن شاپور زیات نیشابورى و برادرش حسین بن بسطام بن شاپور ‏زیات نیشابورى (درگذشت ۴۰۱ هجرى)، دو تن از راویان بزرگ شیعه در قرن چهارم هجرى ‏مى ‏باشند‎ خاندان بسطام از روات معتبر شیعه و خاندانى اهل علم بودند که روایات اهل بیت عصمت و ‏طهارت علیه ‏السلام را نقل کرده و به دست دیگر فقهاى شیعه رسانده ‏اند‎.‎

ابو العباس بن عقده نام آنان را در کتاب رجال خود آورده است‎ نجاشى در این باره مى‏ فرماید: بسطام بن شاپور و برادرانش زکریا و زیاد و حفص همه ‏شخصیت ‏هایى
مورد اطمینان مى ‏باشند و روایاتى از امام جعفر صادق و امام موسى کاظم ‏علیه السلام روایت کرده‏ اند‎.‎

‎ شخصیت

عبد الله و حسین ابنا بسطام دو برادر و دو تن از روات معتبر و از فقهاى شیعه در قرن ‏چهارم هجرى به شمار مى ‏آیند‎ آنها براى مرزبانى از مرزهاى جغرافیایى و عقیدتى اسلام به شهر قزوین سفر کردند و از ‏ناشران علوم محمد و آل محمد صلوات الله علیه در آن منطقه شدند‎.‎

روایات آنان مورد توجه علما و فقهاى شیعه واقع شده و در مجموعه‏ هاى بزرگ روایى مورد ‏استناد قرار گرفته است‎ مشهورترین تألیف آنان کتاب طب الأئمه علیه السلام مى باشد‎.‎

‎ اساتید

آنان علاوه بر محضر پدرشان بسطام بن شاپور و عموهایشان زکریا و زیاد و حفص بن شاپور ‏از محضر درس شخصیت ‏هاى دیگرى نیز بهره برده ‏اند مانند‎:‎

‏۱‏‎ . ‎محمد بن خلف

‏۲‏‎ . ‎خزار رازى

‏۳‏‎ . ‎على بن ابراهیم واسطى

‏۴‏‎ . ‎سهل بن احمد

‏۵‏‎ . ‎حزیر بن احمد گرگانى

‏۶‏‎ . ‎على بن عروه اهوازى

‏۷‏‎ . ‎ابو الصلت هروى

‏۸‏‎ . ‎اسحاق بن ابراهیم

‏۹‏‎ . ‎تمیم بن احمد سیرافى

‎ سخنان علما

آقا بزرگ تهرانى:

آقا بزرگ تهرانى مى ‏فرماید: حسین بن بسطام بن شاپور و برادرش ابو عتاب عبد الله بن بسطام ‏بن شاپور صاحب کتاب طب الأئمه مى‏ باشند‎

سید محسن امین:

سید محسن امین، صاحب کتاب ارزشمند أعیان الشیعه در این باره مى ‏فرماید:»عبد الله و حسین، ‏دو فرزند بسطام بن شاپور زیات، کتابى در طب ائمه علیه ‏السلام نگاشته‏ اند که مجموعه ‏روایاتى درباره خواص خوردنى ‏ها و آشامیدنى ‏ها و دعا براى رفع امراض مى ‏باشد‎.«‎

سید حسن امین:

سید حسن امین هم مى ‏گوید: حسین بن بسطام بن شاپور زیات و برادرش ابو عتاب عبد الله بن ‏بسطام بن شاپور هر دو از علماى شیعه و از قدماى اصحاب مى ‏باشند‎.‎

آنها کتابى در علم طب به نام طب الأئمه نگاشته‏ اند و در آن از جابر بن حیان از امام ‏جعفر صادق علیه ‏السلام روایت کرده ‏اند‎.‎

وفات

ابو عتاب، عبد الله بن بسطام بن شاپور در سال  ۴۰۱ هـ ق دار فانی را وداع  نمود .

امام غایب و مُدعیان دروغین

اشاره:

اعتقاد به منجى آخرالزمان یکى از وجوه مشترک تمام ادیان و آیین ها ست. پیروان این ادیان معتقد اند که در زمانى نامشخص فردى از اعقاب پیامبرشان یا آن که خدا در کتاب آسمانى شان وعده داده است ظهور مى کند و دنیا را از داد و برابرى آکنده مى سازد. در کتاب مقدس، مجموعه مزامیر داوود در مزمور ۳۷ و بند ۲۹ آمده است:” نیکان، دنیا را به ارث خواهند برد و تا به ابد در آن سکونت خواهند کرد” بى گمان دین اسلام نیز از این موهبت الهى بى بهره نیست، در قرآن کریم در سوره قصص آیه ۵ آمده است:

” و ما مى خواهیم که بر کسانى که در روى زمین به زبونى کشیده شده اند، منت نهیم( و نعمت دهیم) و ایشان را پیشوا گردانیم و ایشان را وارث گردانیم”

اعتقاد به منجى آخرالزمان را مى توان از پایه هاى اساسى اندیشه و تعالیم شیعى دانست. آنچه “تشیع” را در طول زمان و در شرایط بسیار سختى که توسط “سنت” پیرامون گرفته شده بود، نجات داد و زنده نگاه داشت، همانا اندیشه و اعتقاد به ظهور مهدى آخر الزمان است. اندیشه تشیع از چندین منشا تغذیه مى کند که یکى از آنها بى گمان اعتقاد به ظهور فرزند رسول خدا مهدى(عج) است.

در این نوشتار سعى بر آن داریم تا با نگاهى اجمالى بر تاریخ ایران به بررسى ادعاهاى مهدویت بپردازیم، ولى در همین ابتدا باید متذکر شد که ادعاى مهدویت در تاریخ با ادعاهاى دیگرى نظیر نبوت و در نهایت الوهیت همراه بوده است.

نخستین مدعیان

نخستین نشانه هاى ادعاى مهدویت را مى توان در میان زیدیان یافت.

از فرق متعدد شیعه تنها چهار فرقه در ایران اهمیت خود را همچنان حفظ کردند:

۱. نصیریه که در سده هاى شش و هفت به آن دسته از غلاتى اطلاق مى شد که به على قدرت الهى یا نیمه الهى نسبت مى دادند (کلیه فرق دیگر شیعه، از جمله اسماعیلیان اینان را ملحد و کافر مى دانستند.)

۲. زیدیان

۳. اسماعیلیان

۴. امامیه  (۱)

زیدیان آن دسته از شیعیان بودند که امام پس از امام سجاد(ع) را نه امام محمد باقر، که زید بن على مى دانستند. از این رو به زیدیان شهره شدند. تمرکز این گروه از شیعیان بیشتر در ولایات شمال ایران در گیلان و دیلمان و طبرستان، در شمال افغانستان فعلى و همچنین در یمن بود. علویان طبرستان که ساداتى از خاندان حضرت رسول بودند در میانه دوره عباسیان در طبرستان قدرت را به دست گرفتند و تا عهد سامانیان بر این منطقه و یا مناطق پیرامون آن، عادلانه حکومت کردند. در طول زمان شاخه هاى متعددى در زیدیه پدید آمد که یکى از این شاخه ها جارودیه بود.” جارودیه رهبران امت اسلامى پیش از على را غاصب و کافر مى دانستند. برخى از آنان به مهدویت محمد بن على بن عمر بن على بن حسین (نواده امام زین العابدین) صاحب طالقان (در بدخشان) معتقد بودند که به امر المعتصم(۲۷. ۲۱۸) خلیفه عباسى به محبس افتاد. گروهى دیگر به مهدویت یحیى بن عمر بن یحیى بن حسین بن زید بن على (از اعقاب امام سجاد) صاحب کوفه اعتقاد داشتند که عاقبت در عهد المستعین (۵۲. ۲۴۸) کشته شد.”(۲)

امام منتظر و اعلام قیامت

اسماعیلیان گروه دیگرى از شیعیان بودند که در مصر، بخش هایى از سوریه و ایران، ابتدا در برابر خلفاى عباسى و سپس در برابر ترکان سلجوقى به قدرتى بلامنازع تبدیل شدند. اسماعیلیه ایران اگرچه نتوانستند قلمروى یکپارچه فراهم آورند ولى هسته هایى از دژهاى مستحکم در سراسر ایران آن روزگار ایجاد کردند که مى توانست خطرى بالقوه براى حکومت هاى سنى مذهب متعصب باشد. دژهاى اسماعیلیان در کوههاى البرز، در زاگرس و درارتفاعات افغانستان کنونى از قدرتى انکارناپذیر برخورداربودند.

در آن زمان بیشتر جمعیت ایران سنى مذهب بودند” در “کتاب النقص” “نصیرالدین ابوالرشید قزوینی”، که از آثار جدلى شیعه در ۵۶۰ ق است، کوششى در جهت به دست دادن جغرافیاى نحله اى ایران به عمل آمده. مولف اظهار مى کند که خراسان و ماوراء النهر و بخشى از عراق( عجم = مرکز ایران و محدود به اصفهان تهران و همدان و مشتمل بر شهرهاى اراک(سلطان آباد)،همدان، گلپایگان، اصفهان، ملایر و کرمانشاهان) در کلام حنفى و معتزلى بودند، آذربایجان تا مرزهاى آناتولى و همدان، اصفهان، ساوه و قزوین مذهب شافعى داشتند… نواحى لرستان، خوزستان، کرج(ابودلف در نزدیکى اراک)، گلپایگان، بروجرد و نهاوند پر از مشبهه یا مجسمه(اهل تجسم) بود و مازندران، قم، کاشان و آوه پیرو مذهب شیعه بودند.” (۳)

اگرچه اسماعیلیان در اعتقادات و باورها با شیعیان امامیه اختلاف داشتند ولى به خاطر برخى تشابهات در زمره گروه هاى شیعه قلمداد مى شدند، آنان نیز چون شیعیان امامیه معتقد بودند که امام از سوى امام پیشین انتخاب مى شود. ” اسماعیلیان، اسماعیل پسر امام جعفرصادق (ع) و پسر اسماعیل را امامان منصوص مى دانستند. اما تا سال هاى دراز عقیده داشتند که امامان، غایب وغیر فعال مى باشند.” (۴) ایشان امامان پس از امام جعفر صادق را گمراه مى دانستند.

گروه هاى شیعى در سده هاى نخستین اسلامى براى در امان ماندن از سخت گیرى هاى خلفاى عباسى، در حواشى قلمرو اسلامى به قدرت دست یافتند و حکومت هاى محلى اى چون ادریسیان(در افریقا) را تاسیس کردند. تلاش هاى اقلیت شیعه در نهایت در سال ۲۹۷ ثمر داد و اسماعیلیان از این تاریخ تا ۵۶۷ سلسله قدرتمندى را در مصر تشکیل دادند که اسماعیلیان سایر مناطق قلمرو اسلامى را به نوعى تحت حمایت خود داشت.” اسماعیلیان سراسر ایران، فاطمیان مصر را به عنوان امامان علوى راستین و اخلاف اسماعیل به رسمیت شناختند و در میان کلیه مسلمانان تنها آنان را به عنوان پاسداران میراث روحانى پیامبر شایسته اطاعت و فرمانبردارى دانستند. امام سرانجام با قدرت ظهور کرده بود.”(۵) ولى این وحدت چندات دوام نیاورد و دو دستگى در سال ۴۸۷ پس از درگذشت المستنصر خلیفه فاطمى رخ نمود. ” المستنصر خلیفه فاطمى مصر در سال ۴۸۷ دیده بر جهان فرو بست پسر کهتر المستنصر … با نام المستعلى به خلافت رسید. اما معروف بود که المستنصر پسر مهتر خود نزار را امام آینده تعیین کرده است. نزار به پشتیبانى گروهى از سپاهیان … سر به شورش برداشت و تنها دو سال بعد نایره شورش وى فرو نشانده شد…در داخل مصر و یمن بیشترینه اسماعیلیان … المستعلى را امام راستین شناختند اما در سوریه در میان اسماعیلیان تفرقه شدیدى بروز کرد… اما اسماعیلیان ایران نه در آن هنگام، مداخله فعالى در مصر کردند و نه هیچیک از اخلاف مستعلى را به عنوان مدعى قدرت در مصر به رسمیت شناختند.”(۶) این اختلاف حتى با مرگ نزار خاتمه نیافت چرا که شایع بود که اسماعیلیان ایران پسر خردسال نزار را در الموت نزد خود نگاه مى دارند، اگر چه این شایعه توسط هیچ یک از اسناد به دست آمده تایید نشده است ولى همین احتمال در آن زمان منشا برخى رویدادها شد که مورد بررسى ما است.

روند رو به رشد قدرت اسماعیلیان در ایران با “حسن صباح” آغاز شد و ادامه یافت. به لطف نوشته هاى “عطاملک محمد جوینی” در کتاب “تاریخ جهانگشاى جوینی” که به فتوحات مغولان در ایران مى پردازد، ما هم اینک به برخى اطلاعات موثق درباره اسماعیلیان و حسن صباح و اعقاب او دسترسى داریم. هولاکوخان مغول در سال ۶۵۲ به تخریب و برچیدن تمام قلاع اسماعیلیه مبادرت ورزید. جوینى که در رکاب وى در این فتوحات شرکت جسته بود، بیان مى کند که در ابتدا تصمیم برآن بود که کلیه کتب کتابخانه دژ الموت را در آتش بسوزانند ولى وى از خان مغول درخواست کرد که برخى از کتب را در دسترس وى قرار دهند. از اینجا است که اطلاعاتى از اسماعیلیه از خطر نابودى مى رهد. جوینى دراین باره چنین گفته است: ” آنچ مصاحف ( جمع صحف. کتاب ها) و نفایس کتاب بود بر منوال “یخرج الحى من المیت” از آن میان استخراج مى رفت، مجلدى کتاب یافت مشتمل بر احوال وقایع “حسن صباح” که ایشان آن را “سرگذشت سیدنا” خوانند. آنچ مقصود بود و مناسب لیاقت این تاریخ نقل افتاد.” (۷)

چنین است که ما از آغاز کار حسن صباح اطلاعاتى به دستى مى آوریم. دراین کتاب از قول حسن صباح نقل مى شود: ” من مذهب آباء خویش، مذهب شیعه اثناعشرى داشتم، در رى شخصى بود “امیره ضراب” نام بر مذهب باطنیان مصر و هر وقت ما را با یکدیگر مناظره مى بود و او مذهب مرا کسر مى کرد و من مسلم نمى داشتم، اما در دل من آن سخن جاى گیر بود، در اثناى آن بیمارى مخوف صعب روى نمود، با خویش اندیشه کردم که آن مذهب حق است و از غایت تعصب تصدیق آن نکردم.” (۸)

حسن صباح ازاین طریق به مذهب اسماعیلیه پیوست و مورد وثوق و اطمینان “عبدالملک عطاش” رئیس اسماعیلیان در اصفهان قرارگرفت و پس از وقایعى که در پى جانشینى مستعلى و نزار و مرگ نزار پیش آمد” در مقام برجسته ترین داعیان به عنوان حجت امام شناخته شد. اصطلاح حجت … به عنوان کسى بود که در سلسله مراتب روحانى آرمانى پس از امام قرار داشت.”(۹) بدین ترتیب پایگاه خود را به عنوان رهبر اسماعیلیان ایران تحکیم بخشید و شیوه هایى را به کار گرفت و در آموزه هاى باطنیان تغیراتى ایجاد کرد. وى خواستار آن بود که جنبشى در میان اسماعیلیان ایجاد کند و این جنبش به تغییر نگرش و تغییر در آموزه ها نیاز داشت. ” “حسن صباح” به کلى درِ تعلیم و تربیت دربست و گفت خداشناسى به عقل و نظر نیست به تعلیم امام است چه اکثر خلقِ عالم، عقلا اند و هر کس را در راه دین نظرى است، اگر در خداشناسى نظر عقل کافى بودى اهل هیچ مذهب را برغیر خود اعتراض نرسیدى و همگنان متساوى بودندى، چه همه کس به نظر عقل متدین اند، چون سبیل اعتراض و انکار مفتوح است و بعضى را به تقلید بعضى احتیاج است، این خود مذهب تعلیم است که عقل کافى نیست و امامى باید تا در هر دور، مردم به تعلیم او متعلم و متدین باشند.”(۱۰)

آموزه تعلیم و مرجعیت تنها به باطنیان اختصاص نداشت و گروه هاى دیگر شیعه به ویژه امامیه به این آموزه اعتقاد داشتند. دراین آموزه جدید حسن صباح تعلیم و مرجعیت اندکى دگرگون شد ” آن امامى راستین است که براى اثبات امامت خویش دلایل عارضى و خارجى نمى آورد، بلکه تنها وجود خود او به عنوان برآورنده نیاز و تنها آن نیاز که تعقل ما مى تواند بنمایاند حقانیت وى را تنفیذ مى کند. حسن مى گفت این امام، امام اسماعیلیان است.” (۱۱) حسن صباح از این طریق مى خواست موقعیت امام و بالنتیجه موقعیت خود را به عنوان حجت امام تحکیم بخشد و اطاعت مطلق پیروانش را در جنبش جدید همراه خود سازد. اسماعیلیان براى اثبات امامت تنها به تنفیذ امام از سوى امام پیشین و ادعاى امام اکتفا مى کردند و دلایلى چون حجت عقلى و افضلیت امام و ارائه معجزه را( که مورد قبول شیعیان امامیه است) نادیده مى گرفتند.

حسن صباح بسیار متشرع بود و در عمل به دستورات دین با نهایت دقت و سخت گیرى عمل مى کرد.” “حسن صباح” بنیاد کار و ناموس بر زهد و ورع و امرمعروف و نهى منکر نهاده بود. در مدت سى و پنج سال که در الموت ساکن بود هیچ کس در ملک او آشکارا شراب نخورد و در خم نریخت. تا به حدى که شخصى بر قلعه ناى زده بود او را بیرون کرد و دیگر بار بر قلعه راه نداد، و پسرى داشت “محمد” نام، او را به شراب خوردن متهم کردند، فرمود تا او را بکشتند و قتل هر دو پسر خویشتن را بر آن حمل مى کرد که بعد از وفات او کس را خیال نیفتد که دعوت براى ایشان کردست.” (۱۲)

“حسن صباح” در ۵۱۸ درگذشت و پس از او “بزرگ امید” و سپس” محمدبن بزرگ امید” به ترتیب هر کدام تا سال هاى ۵۳۲ و ۵۵۷ به همان شیوه حسن صباح حکومت کردند. نخستین کس در سلسله اسماعیلیان حسن پسر محمد بن بزرگ امید بود که از راه و رسم حسن صباح تخطى کرد.” ولادت “حسن” در سنه عشرین و خمس مائه (۵۲۰) بود، چون به سن بلوغ نزدیک رسید هوس تحصیل و بحث اقاویل(جمع قول) مذهب حسن صباح واسلاف خویش کرد و سخن دعوت را در آن شیوه صباحى و الزامات او نیک تتبع نمود و در تقریر آن بارع(نیکو. کسى که در فضل و دانش بر همگان برترى دارد) گشت. چون آن نوع کلمات را به مواعظ و نکت (نکته)متصوفه در آمیخته بود و از تخریجات(آموخته ها) خویش به غث و سمین(سخن عالی) درین قالب ریخته، سخن هاى خطابى و امثال آن که به نظر… عوام و مردم ناتمام اعجابى نمایند… پدرش از این شیوه عارى بود. پسرش بدین تلبیسات و تزویقات(حیله) در جنب او عالمى متفوق مى نمود از آن سبب ضلالت اهل جهالت بالا مى گرفت و عوام به متابعت او رغبت مى کرد و چون از پدرش آن مقالات شنیده بودند در گمان مى افتادند که امامى که حسن صباح وعده داده است این است.” (۱۳)

حسن بن محمد در زمان حیات پدر ادعا مى کرد که همان امام غایبى است که اسماعیلیان بدان معتقد اند. ولى پدرش که همچنان بر راه شرع و روش حسن صباح ره مى سپرد، در نزد مردم این ادعاى پسر را دروغ خواند.” محمد(بزرگ امید) چون این حال بشنید و بر ظنون مردم واقف شد… بر پسر انکار بلیغ کرد و مردم را جمع آورد و گفت این حسن پسر من است و من امام نیستم بل از دعاه امام یکى داعى ام و هر کس که این سخن مسموع و مصدق دارد کافر باشد و بى دین. برین موجب قومى را که امامت پسرش را تصدیق کرده بودند به انواع مطالبات و عقوبات مثله مى گردانید و به یک نوبت دویست و پنجاه نفس را بر الموت بکشت. … حسن نیز از تبعه این خایف گشت و از پدر هراسان شد و… بر ابطال این اقوال و اثبات و استحکام مذهب پدر مبالغت ها نمود”(۱۴) محمدبن بزرگ امید جمعى از جوانان را که گرد پسرش جمع شده بودند دستگیر و به شدت مجازات کرد و حسن از بیم، تن به اطاعت پدر داد و منتظر ماند تا مرگ پدر او را به مقصود برساند. حسن پس از مرگ پدر بر جاى او بنشست و در آموزه هاى حسن صباح تغییراتى عظیم پدید آورد”(حسن بن محمد بزرگ امید) در اوایل جلوس به جاى پدر به هر وقت رسوم شرعى و قواعد اسلامى را که از عهد حسن صباح التزام آن نمودندى مسخ و فسخ جایز مى داشت… و در رمضان سنه تسع و خمسین و خمس مائه(۵۵۹) بگفت تا در میدانى که به پاى الموت است منبرى بساختند، چنانک روى به سمت قبله داشت. بر خلاف آنچ قاعده اهل اسلام و چون هفدهم رمضان رسید اهالى ولایات خود را که در آن روزها به الموت استحضار کرده بود فرمود تا در آن میدان مجتمع شدند… او بر منبر رفت و با آن سرگشتگان روز برگشتگان به اغوا… چنان نمود که از نزدیک مقتدى … امام موهوم که مفقود غیرموجود بود در خفیه نزدیک او کس رسیده است… که امام ایشان درِ رحمت و ابواب رافت خود بر اسلامیان و بریشان نیز گشوده و ایشان را ترحم فرستاد و بندگان خاص گزیده خویش خوانده و آصار و اوزار(دستورات) و رسوم شریعت از ایشان برگرفته و ایشان را به قیامت رسانیده.” (۱۵)

منظور از قیامت در باورهاى اسماعیلیه قیامت بزرگ و آخرالزمان بود. ” این قیامت پایان یک دوره مذهبى و آغاز گسترش روحانى کمال اخلاقى نه جسمانى بود. پایان زندگى زمینى، زوال نمود ظاهرى واقعیت، دست کم آنقدر که برخوردار از معنى و مفاد دینى است، و نیز پایان شریعت زمانى فرارسید که معنى باطنى واقعیت مشهود و آشکار گشت و آنچه از آن پس مى بایست اهمیت داشته باشد صرفا حیات روحانى حالات باطنى نفس بود “(۱۶)

حسن بر سر منبر پس از اعلام قیامت خطبه بلیغى به عربى ایراد کرد که فردى آن را به فارسى ترجمه مى کرد و براى مردم مى خواند. “مضمون خطبه آن بود که حسن بن محمد بن بزرگ امید خلیفه و حجت و داعى ماست و شیعه ما در امور دینى و دنیاوى مطیع و تابع او باشند و حکم او محکم دانند و قول او قول ما شناسند و بدانند.” (۱۷)

اعلام قیامت مستلزم شرطى بود که حسن از پیش ادعا کرده بود که داراى آن است. وى ادعا داشت که نه فرزند محمد بن بزرگ امید که فرزند یکى از اعقاب نزار است که پنهانى در الموت نگاه داشته مى شد. وى ادعا مى کرد” و امروز من که حسن ام مى گویم خلیفه خداى بر روى زمین منم.”(۱۸) ولى همین اعلام قیامت وسیله اى براى قتل او شد جوینى روایت مى کند” از جمله کسانى که هنوز از خداى ترسى و دیانت رایحه اى به مشام ضمایر ایشان مى رسیده است یکى برادر زن حسن بود که او را “حسن بن نام آور” گفته اند… چنانک در تواریخ مسطور است او بر افشاى آن فضایح و اضالیل(گمراهى ها) صبر نتوانسته است کردن… روز یکشنبه ششم ربیع الاول سنه احدى و ستین و خمس مائه(۵۶۱) بر قلعه لمسر حسن مضل را به کارد زد. “(۱۹)

حسن نخستین فرد از میان اسماعیلیان ایران است که ادعا کرد که امام غایب است و ظهور کرده است. لازم به ذکر است که امام آخرالزمان از نظر اسماعیلیان نه مهدى پسر امام حسن عسگرى که یکى از اعقاب نزار بن المستنصر بود. از این رو حسن با ادعاى اینکه از اعقاب نزار است و با اعلام قیامت بر این باور تاکید داشت. پس از حسن پسرش محمدبن حسن به همان شیوه پدر ادامه داد.” پسر او( حسن) محمد… که نص امامت بروکرده بود نوزده ساله بود که به جاى پدر نشست… در اظهار بدعت که دعوت به قیامت مى خواندند و اباحت از لوازم آن مى افتاد از پدر غالى تر بود.” (۲۰) ولى او نیز در سال ۶۰۷ به زهر کشته شد. این دو، تنها امراى اسماعیلى هستند که به مرگ طبیعى نمرده، بلکه به قتل رسیده اند.

با مرگ این دو تن، داستان قیامت در میان اسماعیلیه نیز به پایان رسید. پسر محمد دوم “جلال الدین حسن” با پذیرش مذهب سنت به تقابل میان اسماعیلیه و دنیاى اهل سنت که با اعلام قیامت، شدت یافته بود، خاتمه داد.” بعد از او به حکم ولایت عهد پسرش “جلال الدین حسن” به جاى او بنشست و هم از ابتداى جلوس اظهار مسلمانى کرد و قوم و شیعت خود را به توبیخ و تشدید از الحاد منع کرد و بر التزام اسلام و اتباع رسوم شرع داشت.” (۲۱)

اعجاز صاحب الزمانى

چنانکه پیش از این آمد ادعاى مهدویت در تاریخ با ادعاهایى چون نبوت و الوهیت همراه بود. حروفیان گروهى هستند که رهبر آنان در کنار ادعاهایى چنین، باور داشت که صاحب اعجاز صاحب الزمان است. نخستین نشانه هاى ظهور و بروز این گروه در اواخر قرن هشت بود. ” بنیانگذار آن “فضل الله”( که به احتمال در آغاز به عبدالرحمن معروف بود) در سال ۷۴۰ در استرآباد متولد شد. جزئیات زندگى او حاکى از بحران هاى اوست. او فردى سید و از کودکى عارف بود و معبر خواب و رویا و نیز زائر پرشور و مفسر شریعت؛… در خلال خوابى از نور بود که ماموریتش بدو ابلاغ شد و چشمش( عین که در ضمن معنى ذات یا منشا نیز مى دهد) به نور ستاره اى که در شرق در مقاطعى از قرون طلوع مى کند، روشن شد: چیزى نگذشت (که) ابلاغیه او حالت دوگانه کشف اشیاء فرا انسانى و حجت در مسائل مادون انسانى به خود گرفت. او نخستین مریدان خود را از راه تعبیر رویا و القاى آنها به درونشان به دست آورد. وى ادعا مى کرد که مانند سایر انبیا قادر به فهمیدن زبان پرندگان است و ادعا مى کرد که گنجینه اسرار جهان اسلام است. فضل الله وقتى به میانسالى رسید به تجلى خدایى نزدیک شد و از کشف و شهود واقعى مفهوم نبوت به شان و عزت صاحب الزمانى رسید و سرانجام به مجد و شوکت الوهیت دست یافت.” (۲۲)

اساس اعتقادات و باورهاى حروفیه چنان که از نامشان مشهود است، باور به ارزش واعتبار بنیادین حروف بود.” در حروفیگرى نوع جدیدى از تأویل قرآن وجود داشت که بیشتر مادى بود تا نمادین و سمبولیک و درآن کلمه به گونه مکشوف با کتاب مقدس همبسته بود….حروفیگرى با بهره گیرى از تفسیر رازآمیز، ارزش حروف را به درجه اى رساند که دوگانگى بین ماده و صورت به طور مساوى و موازى قرار گرفت. یعنى حقیقت ماده = ارزش متعین حروف.” (۲۳)

از مهدویت تا الوهیت

تقریباً هفت دهه پیش از قدرت گیرى صفویان در ایران اوضاع نابسامانى در بخش هاى از ایران حاکم بود، از یک سو، بخش هاى شرقى ایران تحت حکومت تیموریان بود و بخش هاى غربى تحت سیطره ترکمانان ( درابتدا قراقویونلوها و سپس آق قویونلوها). در این میان مناطق مرکزى و جنوبى ایران مورد منازعه دو قدرت غربى و شرقى بود و هر از گاهى میان این قدرت ها دست به دست مى شد. این اوضاع نابسامان سیاسى سبب شکل گیرى نیروهاى افراطى اى شد که در صدد به دست آوردن قلمرو مستقلى براى خود بودند. یکى از این گروه ها مشعشعیان بودند. مشعشیان اولین گروه از شیعیان امامیه هستند که ادعاى مهدویت در میان آنان دیده شد. درباره قومیت آنان نظرات متفاوتى است، برخى نویسندگان ایرانى آنان را از اعراب مستقر در واسط مى دانند ولى نویسندگان غربى آنان را ایرانى مى نامند. در هر صورت قومیت این گروه تاثیرى بر ادعا آنان برجاى نمى گذارد.

آغاز شکل گیرى این گروه افراطى با ادعاى مهدویت محمدبن فلاح همراه بود. احمد کسروى در کتاب “تاریخ خوزستان” و سپس در کتاب” مشعشعیان مدعیان دروغین امام زمان” به دقت نحوه شکل گیرى این گروه را از آغاز آن در سال ۸۴۰ قمرى مورد بررسى قرار داده است. ” سید محمد(مشعشع) چون به هفده سالگى رسید از پدر خود سید فلاح دستور گرفت که از واسط که زادگاه و نشیمن او بوده به حله رفته در مدرسه شیخ احمدبن فهد به درس بپردازد … سید محمد سال ها در مدرسه شیخ احمد مى زیست… در این میان گاهى سیدمحمد بر زبان مى رانده که من مهدى موعودم و بیرون خواهم آمد. این سخنان چون به گوش شیخ احمد رسید به سید محمد برآشفت و او را نکوهش کرد ولى سید محمد دنبال کار خود را داشت و در مسجد آدینه کوفه یک سال به اعتکاف نشسته همیشه گریه مى نمود و چون از علت آن گریه مى پرسیدند مى گفت به آن کسانى مى گریم که به دست من کشته خواهند شد…. سید محمد به واسط بازگشته در آنجا نیز گاهى سخن از مهدیگرى رانده و به خویشان و کسان خود وعده مى داد که برخاسته سراسر جهان را خواهم گشود و شهرها و کشورها را به کسان خود تقسیم مى کرد. چون این سخن ها دوباره به شیخ احمد رسید حکم به کفر سید نموده به یکى از امیران واسط نوشت که او را بکشند. آن امیر، سید محمد را دستگیر کرده … سید قرآن درآورد، سوگند یاد کرد که من سید سنى صوفیم و از این جهت است که شیعیان با من دشمنى مى ورزند و با این سوگند دروغ جان خود را آزاد ساخت.” (۲۴)

سید محمد با این حیله از بند رست و براى فرار از کیفر خود به میان اعراب بادیه نشین گریخت و در آنجا دعوى خود را از سر گرفت و به کارهاى شگفتى دست زد واز این طریق پیروانى گرد خود جمع کرد. ” از جمله آنکه ذکرى مشتمل به نام على ساخته به پیروان خود یاد مى داد که چون چند بار مى خواندند حالى پیدا مى کردند که درون آتش رفته گزند از آتش نمى دیدند و دسته شمشیر را بر زمین تکیه داده شکم خود را به روى آن مى انداختند و شمشیر به شکم آنان فرو نمى رفت. این شگفت کارى ها مایه کار او بود و عشایر بسیارى به او بگرویدند … پیروى سید محمد را پذیرفتند و او به پشتیبانى ایشان بنیاد کار خود را گذاشت.”(۲۵)

سید محمد با این پیروان در صدد برآمد حوزه قدرتى براى خود فراهم سازد از این رو به هر جا مى تاخت و از کشته پشته مى ساخت. او مى کوشید در منطقه اى میان واسط و حویزه حکومت خود را بنیان گذارد از این رو دست به تاراج و کشتار مردم گشود. حکمران حویزه به قتل چند تن از بزرگان آن شهر دست گشوده، و این امر به نارضایتى مردم آن شهر دامن زده بود. محمد بن فلاح از این نارضایتى سود جست و بر آن شهر دست یافت.

در این زمان غرب ایران زیر نفوذ جهانشاه قراقویونلو بود و برادر او میرزا اسپند که شاخه ى نسبتاً مستقلى از آن خاندان را در بغداد تاسیس کرده بود، با دریافت این خبر راهى حویزه شد. سید محمد از در فروتنى درآمد و نامه و هدایایى براى میرزا اسپند ارسال کرد و در نتیجه حویزه را به دست آورد. در همیت اثنا از دل ادعاى مهدویت سید محمد، ادعاى خدایى پسرش مولاى على سر برداشت و مجال از پدر ربود.

” مولا على پسر او(سیدمحمد) رشته کارها را در دست گرفت، دخالت به پدر پیر خود نمى داد. سید محمد به گفته خود ناچار شده بود از او تقیه کند. چون سید محمد گفته هاى باطنیان را گرفته و پایه مهدیگرى خود را بر روى آن نهاده بود و از روى همان گفته ها امام على ابن ابیطالب را خدا مى خواند، مولا على پسرش آن سخن را گرفته مدعى بود که روان آن امام یا آن گوهر خدایى که در کالبد او بوده این زمان به کالبد این، درمانده و بدینسان دعوى خدایى مى کرد.” (۲۶)

باطنیان در این زمان به گونه اى از تناسخ روح معتقد بودند، از این رو مولاعلى با درآمیختن اندیشه هاى پدر و باطنیان، خود را بر این قیاس خدا خواند” على … براى این کار از یکى از قیاس هاى صورى خاص نهضت هاى افراطى بهره جست: مهدى، على است؛ على، خداست؛ من مهدى هستم، على هستم، من خدایم.”(۲۷)

سید محمد با ادعاى مهدویت چند هدف را دنبال مى کرد، در ابتدا این ادعا به او اجازه مى داد که رهبرى مذهبى پیروان خود را به دست گیرد، دوم اینکه مى توانست ادعاى حکومت کند و سوم و مهمتر از همه آنکه این ادعا به او اجازه مى داد که اعلام جهاد کند و هر کس را به بهانه ضدیت با مهدى قائم از دم تیغ بگذراند. محمد بن فلاح، با این ادعا، خیال سلطان کامل و دولت مذهبى را در سر مى پروراند.

این تمهید به خوبى کارگر افتاد و خوزستان در اوج قدرت قراقویونلوها همچنان در دست آل مشعشع باقى ماند و چون قراقویونلوها خود تمایلات شیعى داشتند بر آنان سخت نمى گرفتند.

بغداد تا مدت ها در اختیار میرزا اسپند بود؛ و جهانشاه پس از او، حکومت آن ناحیه را به پسر خود پیربداق سپرد. مولاعلى در سال ۸۵۸ از درگیرى میان پیربداق و پدرش جهانشاه استفاده کرد و به سمت واسط لشکر برد آنجا را گرفت و راهى نجف شد. ” در آنجا نیز کشتارها و ویرانى هاى بسیار کرده بارگاه امام على بن ابیطالب را بکند و معجر(پارچه یمانى روى ضریح) آن را بسوخت. تا شش ماه که در آن درنگ داشت کسان او بارگاه را مطبخ کردند بدین عذر که امام على خدا بود و خدا هرگز نمى میرد.” (۲۸)

مولاعلى در ۸۶۱ در کردستان به قتل رسید و راه را براى پدرش بازگذاشت. اندیشه سیدمحمد در ادعاى مهدویت بسیار سودجویانه بود و گاه که بیم خطر مى رفت ادعاى خود را تغییر مى داد. از وى نامه هایى نقل شده است که به ” امیرپیرقلی”(غلام پیربداق و حاکم بغداد) نوشته است و در آن چنین بیان مى کند” من اى امیر، مرد ناتوانم و بنده و چاکر آن امام مى باشم. نه من و نه کس دیگرى نسبتى به آن امام نداریم و والاتر از آن است که کسى از مردم این زمان با وى نسبتى پیدا کند. چیزى که هست من در زمان ناپدیدى آن امام جانشین او هستم.” (۲۹) سید محمد در ادامه نامه تصریح مى کند که امام عصر داراى چنان قدرت برترى است که دیگر نیازى به جنگ پیدا نخواهد کرد؛ و در این ضمن خود را جایگاه، پرده و حجاب و یا جانشین امام مهدى مى نامد.

سید محمد در سال۸۶۶ درگذشت و “سید محسن” پسر دیگراو تا ۹۰۵ حکومت کرد. آل مشعشع در زمان “سیدفیاض” یکى از اعقاب سید محمد به فرمان شاه صفوى گردن نهادند. گروه هاى تندرو هیچگاه یکدیگر را تحمل نمى کنند و نمى توانند به صورت مسالمت آمیز در کنار یکدیگر به سر برند. در زمان شکل گیرى قدرت صفویه، سید فیاض و سپس سید فلاح رهبران آل مشعشع از ادعاى مهدویت دست شسته و به ادعاى الوهیت روى آورده بودند. این درحالى است که پیروان شاه اسماعیل صفوى نیز اعتقاداتى مشابه آن نسبت به وى داشتند و قدرت او را الهى مى دانستند. خود شاه اسماعیل نیز نشانه هایى از افراط گرایى همچون اعمال بدعت آمیز ادعاى على یا خدا بودن و یا اکراه از انجام فرایض شرعى را بروز مى داد. از این رو نمى توانست حضور رقیبى را با چنین ادعاهاى مشابهى تحمل کند؛ لذا در” ۹۱۴ منطقه حویزه به وسیله امیرنجم، لـله بیک و بیرام بیک، فتح و طومار مشعشعیان برچیده شد.” (۳۰)

ولى اعقاب آل مشعشع بر خوزستان و در حویزه به صورت امیران دست نشانده صفویان حکومت کردند.

کلام آخر

چنانکه مى بینید در خلال سال هاى پس از حملات مغول افراطى گرایى و تمایل به مذاهبى غیر از مذهب رسمى دنیاى اسلام یعنى مذهب تسنن افزایش یافته بود. شاید بتوان دلیل آن را چنین پنداشت که در حملات مغول و با انقراض خلافت عباسى توسط هولاکو خان مغول، کارآمدى مذهب به زیر سوال رفته بود و علاوه بر این سلطه مغولان بودایى مذهب بر جهان اسلام، اختلافات گذشته را کمرنگ کرده بود و مردم ایران به ویژه به سوى نوعى اتحاد مذهبى پیش وى رفتند که رفته رفته در قامت مذهب تشیع شکل مى گرفت. گذار از جامعه اهل سنت به جامعه ى دوره صفویه که اکثریت آنها شیعه بودند، به آرامى طى نشد و در این میان گونه ها و دستجاتى افراطى چون مشعشعیان و حروفیان رخ نمودند. تشیع که در اصل باور به برترى، جانشینى و عصمت اعقاب رسول خدا دارد، دراین دوره با برخى از باورهاى غلط بازمانده از باطنیان درآمیخته بود. گروه هاى افراطى با بهره گیرى از تناسخ ارواح معتقد بودند که در باورهاى شیعه این امام عصر نیست که ظهور مى کند بلکه جانشین، پرده و یا حجاب او است و براى این باور از تناسخ روح بهره مى گرفتند. به هر صورت اوضاع اجتماعى و سیاسى در آن زمان بستر مناسب این اندیشه ها را فراهم مى کرد، ولى با آغاز حکومت صفویان، و یکپارچگى قدرت در سراسر فلات ایران و همچنین با همه گیر شدن مذهب تشیع در این مناطق مرکزى این فلات و آغاز تعلیمات رسمى دراین زمینه، رفته رفته از دامنه این انحرافات کاسته شد.

پی نوشت:

۱. جی. آ بویل. ت: حسن انوشه . تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشى دولت ایلخانان. پژوهش دانشگاه کمبریج. امیرکبیر ۱۳۸۱. ص ۲۷۷

۲. همان منبع

۳. منبع. ص۲۷۱

۴. همان منبع. ص ۴۰۰

۵. همان منبع. ص ۴۰۱

۶. همان منبع. ص ۴۱۲

۷. علاءالدین عطا ملک محمد جوینى در سال ۶۵۸ق. تصحیح: محمدبن عبدالوهاب قزوینی. تاریخ جهانگشاى جوینى . دنیاى کتاب. ۱۳۸۲. ص۱۸۶

۸. همان. ص ۱۸۸

۹. جى آ بویل. از آمدن سلجوقیان تا…. ص ۴۱۳

۱۰. جوینی. تاریخ جهانگشا. ص۱۹۶

۱۱. جى آ بویل. از آمدن سلجوقیان تا…. ص ۴۱۱

۱۲. جوینی. تاریخ جهانگشا. ص۲۱۰

۱۳. همان. صص۲۲۳ و ۲۲۲

۱۴. همان. ۲۲۴

۱۵. همان.صص ۲۲۶و۲۲۵

۱۶. جى آ بویل. از آمدن سلجوقیان تا…. ص ۴۳۲

۱۷. جوینی. تاریخ جهانگشا. ص۲۲۷

۱۸. همان منبع. ص۲۲۹

۱۹. همان منبع. ص۲۳۹

۲۰. همان منبع. ص۲۴۰

۲۱. همان منبع. ص ۲۴۳

۲۲. پژوهش از دانشگاه کمبریج. ت: دکتر یعقوب آژند. تاریخ ایران دوره تیموریان. جامی. ۱۳۸۲. صص۳۱۰و ۳۰۹

۲۳. همان منبع. صص ۳۱۱و۳۱۰

۲۴. کسروى احمد. مشعشعیان مدعیان دروغین امام زمان. انتشارات فردوس۱۳۷۸. صص۳۱ و۳۰

۲۵. همان منبع. صص۳۲و۳۱

۲۶. همان منبع. ص ۴۰

۲۷. پژوهش از دانشگاه کمبریج. تاریخ ایران دوره تیموریان. ص۳۱۴

۲۸. کسروی. مشعشعیان مدعیان دروغین…. ص۴۱

۲۹. همان منبع. ص ۴۵

۳۰. قاضى احمد غفارى قزوینی. تاریخ جهان آرا۹۷۵ ق. ص۲۷۲

۳۱. فریبا کاظم نیا

تاسیس دولت فاطمی در مصر

در دوره ی ستر، امامان اسماعیلیه کاملا در خفا می زیستند و خود را به شکل تجار در آورده در شهر «سلمیه » به تجارت می پرداختند تا نسبت به عمال خلیفه جلب توجه ننمایند و هیچ یک از اسماعیلیان از نام و محل امامان خود آگاه نبودند، در عین حال ایشان دعات خود را به اطراف بلاد اسلام می فرستادند و مردم را به ظهور نزدیک «مهدی قایم » از اولاد اسماعیل دعوت می کردند; چون قرامطه در بحرین خروج کردند و خواستند امام خود را بشناسند ولی به دیدار او توفیق نیافتند بدین جهت پیشوایان آنها در باره ی امام به شک افتادند و به جنگ او برخاستند و خود را از اطاعت امام اسماعیلی خارج ساختند و دعوت به خویشتن نمودند سپس به «سلمیه » در شام هجوم آورده، عده ای را در آنجا به قتل رساندند و مال فراوان به غارت بردند.

در آن هنگام، عبد الله المهدی امام اسماعیلیه بود که از ترس قرامطه از سلمیه به «رمله » در فلسطین گریخت(289ه) قرامطه از فرار او آگاه شده وی را تا «رمله » تعقیب کردند و قصد کشتن او را داشتند. وی در سال 291ه ناچار به فسطاط مصر گریخت و در آنجا چند هفته بماند و امامت و دعوت خویش را اعلام نمود. خلفای عباسی که تا این زمان از نام امام اسماعیلیه آگاهی نداشتند پس از این جریان از وجود مهدی آگاه گشتند وبه فرمانروایان خود دستور دادند در هرکجا که امام را یافته او را دستگیر کرده به دولت عباسی تسلیم نمایند.

مهدی در مصر، نزدیک بود که به دست عمال خلیفه گرفتار شود ولی به دست یکی از مبلغان اسماعیلی نجات یافت; چون مهدی، عمال عباسی را در دنبال خویش دید به مغرب گریخت و در رمضان 296ه به شهر «سجلماسه » در آمد، بنی اغلب «اغالبه » خداوندان قیروان که پایتخت افریقیه (تونس) بود او را گرفتند و با خانواده و همراهانش به زندان افکندند. خبر گرفتاری او به ابو عبد الله شیعی که پیشوای داعیان اسماعیلی در مغرب بود برسید; (1) ابو عبد الله که قبیله ی کنامه را به کیش اسماعیلی آورده بود به نجات مهدی شتافت، مردان آن قبایل لشکریان بنی اغلب را شکست داده و مهدی را از زندان آزاد کردند و در میان قبیله کنامه ندا در دادند: «هذا امامکم، هذا امام الحق هذا هو المهدی » یعنی این امام شماست، این امام حق است و این همان مهدی است.

از این زمان اسماعیلیه از دوره ی ستر به دوره ی ظهور وارد شد. گویند چون ابو عبدالله شیعی که سابقا امام را در سلمیه دیده بود به خدمت مهدی رسید او را آن شخص که قبلا دیده بود، نیافت درباره ی او به شک افتاد این مطلب را با برادرش ابوالعباس و بعضی از سران قبیله ی کنامه در میان گذاشت. اگر عبیدالله المهدی به کشتن او مبادرت نمی کرد، شورش بزرگ رخ می داد ولی تصمیم سریع مهدی کار را تمام کرد و خود را از خطر بزرگ نجات داد و این سوء خطام و حق ناشناسی مخدوم نیز خاتمه احوال او نظیر خاتمه احوال ابو مسلم خراسانی گردید. (2)

مهدی در سال 298ه ابو عبدالله و برادرش را به قتل رساند و یک تشییع جنازه عمومی برای آنها به راه انداخت و بدین ترتیب از خدمات آنها قدردانی کرد ولی بی وفایی بعدی آنها را نیز محکوم ساخت. (3) این امر باعث بدگمانی مخالفان اسماعیلیه درباره ی نسب عبیدالله المهدی گردید. (4) تا آنجا که حتی بعضی او را فرزند مردی یهودی دانستند که در سلمیه آهنگری داشت و چون مرد و زنش بیوه گشت، او را یکی از بزرگان علوی آن شهر به زنی گرفت و عبیدالله را که پسر زنش بود بپرورد چون بزرگ شد به خویشتن نسب علوی داد و مردم را به سوی خویش خواند.

همچنین گفته اند که عبیدالله مهدی از نسل عبدالله بن میمون قداح بود. گویند روزی یکی از دعات اسماعیلی از المعز فاطمی از نسبت وی به قداح پرسید; پاسخ داد:«هو قادح زناد الفکر» یعنی او چوب آتشگیرانه ی فکر بود، و چیزی بر این سخن نیفزود. (5)

طبق منابع اسماعیلی، عبیدالله مهدی بعد از چهل روز از سجلماسه به افریقیه آمد و دولت بنی رستم را که در تاهرت حکومت داشتند بر انداخت و در رقاده مسکن گزید، سپس لشکری به سرکوبی قرامطه فرستاد و ابو سعید پیشوای ایشان را بکشت و به جای او برادرش ابوطاهر را گذارد. در سال 301 لشکری برای فتح مصر فرستاد و بر اسکندریه و فیوم مسلط گشت پس آنگاه به تونس آمد و در جزیرة الخلفاء در کنار دریا نزدیکی قرطاجنه قدیم در سال 303 به ساختن شهری آغاز کرد و در سال 305 از آن فراغت یافت و آن را «مهدیه » نام نهاد و در سال 308 بدانجا هجرت نمود و سلسله فاطمیان را که بعدها به مصر انتقال یافتند، در آنجا تاسیس کرد. از مهدیه به سیسیل و ایتالیا لشکر کشید و شهرها و جزایری را در آن نواحی تسخیر کرد، در 63 سالگی به سال 322 در مهدیه درگذشت و او را در همان جا دفن کردند. (6)

نسب فاطمیان

اصالت نسب عبیدالله المهدی و فاطمیان مصر که خود را از فرزندان اسماعیل دانسته و نسب خود را به فاطمه دخت رسول خدا می رسانیدند، مورد گفتگوی علمای تاریخ قرار گرفته و بسیاری از ایشان در نسب آنان تردید کرده اند.

خواجه علاء الدین عطا ملک جوینی در تاریخ جهان گشای آورده است که:«اسماعیلیان او را مهدی آخر زمان می دانند و اهل سنت و جماعت مغربیان او را از نسل عبد الله بن سالم بصری می شمارند و عراقیان او را از نسل عبدالله بن میمون قداح می دانند و او داعی اسماعیل بن جعفر صادق بود». (7)

«دخویه » درکتاب یادی از قرامطه بحرین و فاطمیان دلایل بسیاری بر رد ادعای آنان آورده است: یکی از آن دلایل آن است که خلفای عباسی بغداد و اموی قرطبه در دو مورد یک بار در سال 402 و بار دیگر در 444 نسب این سلسله را به فاطمیان انکار کردند. از این گذشته عضد الدوله دیلمی با وجود تمایلات شدیدی که به تشیع داشت در سال 370ه تحقیقاتی در اصل و نسب آنان به عمل آورد و نسبت به ایشان سخت بدگمان شد و دستور داد تمام کتب و نوشته های آنان را بسوزانند; از طرفی دیگر در کتابهای مقدس دروز صریحا آمده است که عبدالله میمون جد خلفای فاطمی بوده است. (8)

بعضی عبیدالله المهدی را ابو محمد سعید بن الحسین بن عبدالله بن القداح نوشته و برخی او را همان سعید بن حسین بن احمد بن عبدالله بن محمد بن اسماعیل دانسته اند. گروهی معتقدند که میمون و فرزند او امامان مستودع بودند و سعید بن الحسین نیز امام مستودع بود، ودیعه ی امامت را به پسر خوانده اش القائم رسانید. چون امامان حقیقی در سلمیه محصور بودند و از بیم خلیفه معتضد عباسی (279-289) در تقیه می زیستند از این جهت حسین که امام مستودع بود ودیعه امامت را به فرزند و حجت خود سعید سپرد تا آن امانت را به صاحب واقعی آن «القائم » برساند. گویند سعید بن الحسین بن عبد الله بن میمون قداح حجت امام مستور بود که حسین بن احمد باشد تا آن ودیعه را پس از وفات او به پسرش «القائم » برساند.

اسماعیلیه عبیدالله المهدی را همان سعید بن الحسین دانسته و نسبش را چنین ذکر کرده اند: عبیدالله المهدی بن حسین بن احمد بن عبد الله بن محمد بن اسماعیل.

از مجموع این گفته ها می توان نتیجه گرفت که عبیدالله المهدی همان امام مستودع سعید الخیر بن حسین بن عبدالله بن میمون قداح است و وی مانند جدش عبدالله بن میمون قداح حجت امامان مستور بود که او را به امامت مستودع تعیین کردند، برای این که امامت را که در نزد او ودیعه بود به جانشین خود ابو القاسم بن حسین بن احمد بن عبد الله بن محمد بن اسماعیل که ملقب به قائم بود برساند. اگر کسی قایل به فرق بین امام مستودع و مستقر باشد مشکل نسب عبیدالله المهدی و خلفای فاطمی را بدین صورت حل کند و بگوید که: فاطمیین علوی نسب بودند و جد ایشان محمد بن اسماعیل بود اما عبیدالله المهدی اگر چه از خاندان علوی و فرزندان فاطمه نبود ولی امام مستودع به شمار می رفت و وظیفه داشت که ودیعه ی امامت را به ابوالقاسم بن حسین ملقب به قائم که جدخلفای فاطمی است، برساند. (9)

نخستین خلیفه ی فاطمی (297-322) مهدی بالله نام داشت. وی ابو محمد عبید الله بن احمد بن اسماعیل ثالث بن احمد بن اسماعیل ثانی بن محمد بن اسماعیل اعرج بن جعفر الصادق علیه السلام بود. نسب ایشان به صورت دیگر نیز نقل شده است و در آن اختلاف بسیار است اما آنچه مسلم است این است که ایشان علوی و اسماعیلی هستند و اتصال ایشان به علی علیه السلام صحیح است و صورت نسبی که در بالا ارایه گردید همانا مورد اعتماد و اتکاست و مشایخ نسابین نیز همان را با خط خود نوشته اند. مهدی مذکور در عصر خویش از رجال بنی هاشم به شمار می رفت او در سال 360ه در بغداد به قولی در «سلمیه » (10) به دنیا آمد. سپس در لباس بازرگانان وارد مصر شد و در مغرب امر خود را آشکار ساخت و خلق بسیاری وی را پیروی نمودند تا آن که رفته رفته نیرومند شد، سپس به سرزمین قیروان رفته شهری در آنجا بنا کرد و آن را «مهدیه » نام نهاد و همانجا اقامت گزید و بلاد مغرب و افریقا و همه ی آن نواحی را تصرف کرد، سپس اسکندریه را تصاحب نمود و خراج آنجا و قسمتی از صعید را دریافت کرد، آنگاه در سال 322 درگذشت. پس از مهدی، خلفای فاطمی یکی پس از دیگری خلافت را به عهده گرفتند تا آن که نوبت به عاضد، ابو محمد عبدالله بن امیر یوسف بن الحافظ لدین الله آخرین خلیفه ی ایشان رسید. (11)

خلفای عباسی چون خود را از جانب فاطمیان مصر در خطر دیدند، سعی کردند خلافت آنها را از هم بپاشند به همین جهت در سال 402 ه خلافت عباسی اعلامیه ای به امضای علمای بزرگ شیعه در قدح نسب فاطمیین مصر در بغداد منتشر ساخت. (12)

ناگفته نماند که از زمان مهدی تا حاکم هیچ نوع مسئله ای در نسب فاطمی آنها وجود نداشت و آنها به طور کلی به عنوان فاطمی پذیرفته شده بودند ولی حال که خلیفه ی عباسی که مرزهای خود را از سوی فاطمیان در خطر می دید، وضع اقتصادی و مادی خود را فرو پاشیده یافت یک عده از فقها ازجمله ابو عبد الله بن النعمان و سید مرتضی علم الهدی و برادرش سید رضی را در بغداد گرد آورد و سندی به امضای آنها رسانید که ذریه ی علوی فاطمیان را رد می کرد و تایید می نمود که فاطمیان از نسل سعید بن غضبان الدیصانی از طریق عبدالله بن میمون القداح، داعی سه امام نخستین پس از اسماعیل، هستند.

ابن خلدون در تفسیر این اعلامیه می نویسد: از اخبار بی اساس که بیشتر مورخان و ثقات آنها را یاد کرده اند این است که می گویند: عبیدیان، خلفای شیعه در قیروان و قاهره از خاندان نبوت نیستند و نسبت آنان را به اسماعیل فرزند امام جعفر صادق علیه السلام انکار می کنند و در نسب او طعن می زنند و آنها در این باره به اخباری اعتماد می کنند که به منظور تقرب جستن به برخی از خلفای ناتوان و زبون بنی عباس تلفیق شده است، اخباری که به قصد ناسزاگویی از دشمنان خلفا و ساختن دشنامهای گوناگون به آنان فراهم آمده است… ولی از درک شواهد واقعه ها و دلایل احوالی که مخالف رای آنان است و دعوی ایشان را رد می کند غفلت می ورزند، … و ایشان بر نیمی از ممالک بنی عباس غالب شدند و نزدیک بود به موطنشان (بغداد) هم داخل شوند و اکمیت بنی عباس را از میان ببرند چنان که تبلیغ و دعوت آنان را در بغداد و عراق عرب امیر بساسیری (13) از موالی دیلم، که بر خلفای بنی عباس غلبه یافته بودند، آشکار کرد و در نتیجه ی مشاجره ای که میان او و امرای ایران در گرفته بود مدت یکسال بر منابر به نام عبیدیان (فاطمیان) خطبه می خواند وهمچنان عرصه بر بنی عباس تنگ گردیده و دولت آنان مورد تهدید قرار گرفته بود و هم ملوک بنی امیه در آن سوی دریا، ندای جنگیدن با عباسیان و منقرض ساختن ایشان را در داده بودند و چگونه ممکن است همه ی این موفقیت ها برای کسی روی دهد که در نسب و خاندان متهم به ادعای کاذب باشد و در نسبت دادن ولایت به خویش دروغ بگوید؟».

ابن خلدون در ادامه ی سخنانش می گوید: حال و سرانجام کار قرمطی را که در انتساب خود مدعی کاذب بود می توان آیینه ی عبرت دانست و دید که چگونه تبلیغ و دعوت او متلاشی گردید و اتباعش پراکنده شدند وخبث و مکر ایشان به سرعت آشکار گردید و پایانی ناسازگار یافتند و طعم بدفرجامی خویش را چشیدند و اگر کار عبیدیان هم مانند آنان بود هرچند مدتی هم می گذشت به همین عاقبت دچار می شدند.

دولت عبیدیان قریب 270 سال متوالی دوام یافت و آنان مقام و عبادتگاه ابراهیم علیه السلام و موطن و مدفن رسول خدا و موقف حاجیان و مهبط ملائکه را تصرف کردند، سپس فرمانروایی آنان منقرض شد در حالی که شیعیان وپیروان ایشان در همه ی معتقدات خود همچنان باقی و پایدار بودند وبه کاملترین وجهی از آنان اطاعت می کردند و محبت آنان را از دل نمی زدودند وبه نسب ایشان به امام اسماعیل بن جعفر صادق علیه السلام اعتقاد خالصانه داشتند، شیعیان آنها… اگر در نسب ائمه خویش شک می داشتند در راه پیروزی آنها خود را در مهلکه ها نمی انداختند…و آن قوم در معرض بدگمانی دولتها قرار داشتند و زیر نظر ومراقبت ستمکاران بودند و به سبب بسیاری پیروان و پراکنده شدن دعات ایشان در نقاط دور، و خروج های مکرر آنان یکی پس از دیگری رجال نامور آنها به اختفا، پناه برده بودند و همانند گذشته شناخته نمی شدند، چنان که گفته ی شاعر درباره ی آنان صدق می کرد.

فلو تسال الایام ما اسمی ما درت

و این مکانی ما عرفن مکانیا

«اگر از روزگار نام مرا بپرسی، نمی داند و اگر مکان مرا بپرسی جایگاه مرا نخواهد شناخت ».

حتی امام محمد بن اسماعیل، جدعبدالله مهدی، به کلمه ی «مکتوم » نامیده شده بود و شیعیان از این رو وی را بدین نام می خواندند که همه هم رای شده بودند از بیم ست یافتن دشمنان بر وی باید در نهان به سر برد.

ابن خلدون می افزاید: و پیروان بنی عباس هنگام ظهور عبیدیان این امر را برای طعنه زدن بر نسب آنان دستاویزی قرار دادند و از راه القای این رای بر خلفای عاجز خویش، به آنان تقرب می جستند و هم فرمانروایان و امیران دولت آنان که عهده دار جنگ با مخالفان بودند آن را مایه ی دلخوشی خویش می شمردند تابدین وسیله از جان و قدرت خویش دفاع کنند و ناتوانی زیان بخش خود را از مقاومت و پافشاری در برابر حملات هواخواهان عبیدیان جبران سازند; چه بربرهای کتامیان که از شیعیان و مبلغان آنان بودند در شام و مصر و حجاز بر بنی عباس غلبه یافته بودند و این امر به جایی کشید که حتی قضات بغداد عدم انتساب آنان را به خاندان پیامبر تصدیق کردند و گروهی از مشاهیر روزگار مانند: شریف رضی، و برادرش مرتضی و ابن البطحاوی (14) و دانشمندانی چون ابو حامد اسفراینی و قدروی و صیمری و ابن اکفانی و ابیوردی و ابوعبدالله ابن نعمان فقیه شیعه و دیگر معاریف امت در بغداد در روز معینی برای شهادت حاضر شدند و بدین امر گواهی دادند.

و این واقعه به سال 402 در روزگار خلافت القادر روی داده و شهادت آنان در این باره مبتنی بر سماع بوده است; زیرا موضوع مزبور در میان مردم بغداد شهرت و شیوع داشته است.

از نظر ابن خلدون: بیشتر کسانی که نسب عبیدیان را مورد عیبجویی و نکوهش قرار می دادند شیعیان یا پیروان بنی عباس بودند و عالمان اخبار بنابر مسموعات خویش همان گفته ها را به عین نقل، و بر حسب محفوظات خود آنها را روایت کردند در صورتی که حقیقت جز این است ; چنان که بهترین گواه و آشکارترین دلیل بر صحت نسب آنان را در نامه ی معتضد می توان یافت که درباره ی عبیدالله به ابن الاغلب در قیروان و ابن مدرار در سجلماسه نوشته است; زیرا معتضد از هر کس به نسب خاندان نبوت آگاه تر و نزدیک تر است ». (15)

چنان که می بینیم ابن خلدون دوام دولت فاطمی و بسط قدرت آن را دلیل درستی ادعای آنان می داند و می گوید که خداوند دروغگو را مدد نمی کند، چیزی که مورد تایید غزالی نیز بوده; زیرا زیادی پیروان و دوام دولت را نشانه ی درستی و برحقی می دانسته است. (16)

رشید الدین فضل الله صاحب «جامع التواریخ » در ذکر تاریخ عبیدالله مهدی، پس از ذکر روایات مختلف گوید: «و این همه روایات و اقوال زعم اهل سنت و جماعت است در انتساب مهدی، غالب ظن آن است که این همه مواضعه ی عباسیان است و نصب ایشان است از بهر آن که ما را بر ترتیب این بینتی واضح است به آن که می دانیم که ایشان قصد منصب عباسیان می کردند و عباسیان قصد استیصال ایشان، و چون با ایشان چیزی به دست نداشتند، چاره ای نداشتند مگر آن که در نسب ایشان طعن کنند تا مسلمانان در مجالس و محافل و انجمن ها بازگویند و بر زبانها مقدوح و ملوم و مذموم باشند، بر چشمه ای مردم خوار و ذلیل گردند و رغبت به دعوت ایشان نکنند… و دلیل بر کذب دعوی و اشهاد بر صحت این معنی سخن رضی موسوی است رحمة الله علیه که نقیب النقباء عراق بود از قبل خلفا و مقدم و سرور سادات و علم انساب نیکو می دانست.» رشید الدین پس از نقل چند بیت از اشعار مرحوم سید رضی، می گوید: «و جماعتی به مقیاس این قیاس و قرار این استقرا و شواهد این دلیل گفته اند که طعن در انتساب مهدی و قدح اولاد او محض افترای خلفای آل عباس است ». (17)

اما همین رضی موسوی که اشعاری در مدح خلیفه فاطمی سروده به نقل مقریزی از ابن اثیر از ترس جان محضری را که القادر بالله در تکذیب علوی بودن فاطمیان ساخته بود، تصدیق کرد. توضیح آن که القادر بالله بیست و پنجمین خلیفه ی عباسی (381-422) محضری ساخت «متضمن قدح علویان مصر، که در دعوی نسب به علی علیه السلام کاذبند و اصل ایشان از دیصانیان و قداحیان مجوسند» متن این محضر (استشهاد) را جوینی و ابوالفداء و مقریزی و ابن تغری بردی نقل کرده اند. (18)

جمعی از علما یا بدان جهت که دوستدار آل عباس بودند و یا از ترس، آن را تصدیق کردند. از علویان: سیدمرتضی، سید رضی، ابن الارزاق موسوی، و محمد بن محمد بن ابی یعلی. از فقیهان: ابو حامد اسفراینی، ابومحمد الکشفلی، ابوالحسن قدوری، ابو عبدالله صیمری، ابو عبدالله بیضاوی و چند نفر دیگر و از قاضیان: ابن الاکفانی، ابو القاسم جزری و ابوالعباس شیوری. (19)

کاملا پیداست که بنی عباس فقها و بزرگان شیعه را برای چنین شهادتی مجبور کرده اند و آنان از روی تقیه بدین امر گواهی داده اند و در باطن به این امر موافق نبوده اند لذا برخی از امضا کنندگان امضای خود را پس گرفتند و به علوی بودن آنها تصریح نمودند از جمله شریف رضی موسوی در اشعار خود ضمن بیان عظمت و اهمیت دولت فاطمیان اشاره به سیادت آنها کرده، می گوید:

ما مقامی علی الهوان و عندی

مقول قاطع و انف حمی

واباء محلق بی عن الضی

م کما زاغ طائر وحشی

احمل الضیم فی بلاد الاعادی

و بمصر الخلیفة العلوی

من ابوه ابی و مولاه مولا

ی اذا ضامنی البعید القصی

لف عرقی بعرقه سید النا

س جمیعا محمد و علی

ان ذلی بذلک الجو عز

و اوامی بذلک الربع ری (20)

«من که دارای زبانی برنده ام و از قبول ستم ننگ دارم هرگز با خواری در جایی به سر نمی برم. اباء و حمیت، مرا همچون مرغان بلند پرواز از ستمکشی دور می سازد، در دیار دشمن به من ستم روا می شود حال آن که در مصر خلیفه ای علوی وجود دارد. در آن هنگام که بیگانگان حق مرا پایمال می کنند کسی خلیفه است که پدرش پدر من و خویشانش خویشان من اند. سرور همه ی مردم یعنی محمدصلی الله علیه و آله و سلم وعلی علیه السلام ریشه مرا با ریشه او به هم پیوسته است; در آن محیط، خواری من عزت و در آن سرزمین، تشنه کامی من همچون سیرآبی است ».

هندوشاه درباره ی خلفای فاطمی می نویسد: «اول خلفای این دولت مهدی ابو محمد عبیدالله بن احمد بن اسماعیل الثالث بن اسماعیل الثانی بن محمد بن اسماعیل الاول بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب و در نسب ایشان اختلاف بسیار است و بر صورت دیگر روایت کرده اند، اما حق آن است که ایشان علویان اسماعیلی اند وصورت این نسب که ذکر کرده ایم آن است که علمای علم انساب بر این اعتماد دارند و مهدی مذکور در زمان خود از بزرگان بنی هاشم به شمار می آمد. (21)

ولی عجیب است که مؤلف کتاب «نقض » مرحوم نصیر الدین ابو الرشید عبد الجلیل قزوینی درباره ی نسب فاطمیین مصر، می نویسد: «که این جماعت نه از اولاد علی و فاطمه اند و نسب ایشان بدین دعوی که می کنند باطل است و از اولاد میمون قداح اند». (22)

محدث ارموی به این جمله تعلیقه زده و می گوید:

ابن الاثیر در کامل التواریخ محضر درست کردن و استشهاد نامه ترتیب دادن را به «قادر خلیفه عباسی » نسبت داده است، در هر صورت علمای نسابه و دانشمندان صاحب نظر و محقق در نسب و تاریخ بر آنند که نسب فاطمیان مصر صحیح است و ایشان علوی و فاطمی هستند و قیام خلیفه عباسی کائنا من کان به استشهاد نامه و محضر درست کردن به فرض این که نسب ایشان مخدوش است مبنی بر کذب و مقدمات بی اساس و پرونده سازی است و نزد ارباب فن و علمای انساب درست نیست وکافی است در این باب قول نسابه شهیر ابن عنبه. نص عبارت او در کتاب الفصول الفخریه (23) این است: «و در نسب خلفای مصر خلاف بسیار است و عباسیان ایشان را نفی کردند و محضرها نوشتند در این باب و بدان منضم کردند آنچه به ایشان نسبت می کنند از الحاد و سوء اعتقاد و بسیار از علما در تصانیف خود نفی ایشان کردند و آنچه گفتند در باب ایشان از طعن راست نمی آید از بهر آن که مبنی است بر آن که « اول خلفای ایشان مهدی عبیدالله پسر محمد بن اسماعیل است لصلبه و زمان او احتمال آن نداد» بلکه مبالغه کردند در آن که اسماعیل بن الصادق را عقب نیست و این محض دروغ است و سید رضی الدین موسوی با جلالت قدر تصحیح نسب ایشان در شعر خود کرد. و در محضری که عباسیان نوشتند به نفی ایشان ننوشت و در آن با او بحث بسیار رفت و ابن الاثیر جذری صاحب تاریخ کامل میل تمام دارد به صحت نسب ایشان و دور نمی گوید بلکه صحت نسب ایشان نزدیک است وبعضی نسابان جزم به صحت آن کردند. والله اعلم » (24) .قاضی نور الله شوشتری در «مجالس المؤمنین » از این موضوع سخن به میان آورده و این نسبت را صرف تهمت دانسته و گفته است:«در ذکر بنی فاطمه علیها السلام که در دیار مغرب و مصر خلیفه شدند و ایشان را اسماعیلیه و عبیدیه نیز گویند در زمان دولت بنی عباس 274 سال پادشاهی کردند عدد ایشان چهارده تن اند، ابتدای ملکشان از فرزندان اسماعیل بن الامام جعفر الصادق بودند و اسماعیل، فرزند بزرگتر امام جعفر علیه السلام بود و اکثر مردم را گمان آن بود که بعد از پدر، امام او خواهد بود». قاضی سپس در ادامه ی سخنانش می گوید:«در تاریخ روضة الصفا آورده که عباسیه در نسب مهدی طعن کرده محضری نوشتند و خواستند که امر فرمایند که تا خطبا آن را بر منابر بخوانند وزیر مقتدر گفت که اگر شما چنین کنید علویان نیز نسبت به عباسیان زبان قدح دراز کرده در آن باب محضری نویسند و امر کنند تا بر رؤس منابر ولایت مغرب بخوانند و هیچ یک ازاین دو طایفه شما را در میان امت قدر و قیمت نماند. و در تاریخ ابن کثیر شامی مسطور است که آن محضر نوشته شد و سایر سادات و اشراف و قضات و علمای دار الخلافه مهر بر آن نهادند و از جمله ایشان ابو الفرج جوزی…». (25)

علامه متتبع محمد قزوینی در حواشی تاریخ جهانگشای جوینی در اثنای ذکر دلایل بر این که فاطمیان مصر از نسل امام جعفر صادق علیه السلام بوده اند و این که برخی از صاحب غرضان آنان را از اولاد عبد الله بن میمون قداح می دانند دروغ فاحش و کذب صریح و بهتان صرف و افترای محض است، می نویسد:

«بر شخص منصف بی غرض که تا اندازه ای به تواریخ آن عهد انسی داشته باشد، جنبه ی مغرضانه این حکایات به هیچ وجه پوشیده نیست و اغلب آنها به نظر به کلی ساختگی و افترا و تهمت صرف می آید و منشا آن افترا و تهمت لابد یکی بغض ذاتی متعصبین اهل سنت با شیعه بوده و دیگری تحریک و تحریض خلفای بنی عباس; زیرا که خلفای مزبور در مقابل قدرت روز افزون رقبای مقتدر خود یعنی خلفای فاطمیین که نیمه مملکت آنان را از دست ایشان به در برده و در نیمه باقی نیز ایشان را متزلزل می داشتند از راه کمال عجز و ناتوانی برای تشفی قلب خود چاره ای جز توسل بدین گونه وسایل عاجزانه یعنی نشر اکاذیب و مفتریات در حق دشمنان قوی دست خود و قدح در انساب و مذاهب و اعمال و افعال ایشان و اعوان وانصار ایشان نداشته اند ولی از قدیم گفته اند که: سلاح عجزه دشنام و تهمت است ». (26)

خلفای فاطمی نیز شکی در انتساب خود به رسول خدا نداشتند، چنان که منصور سومین خلیفه فاطمی (334-341) هنگام مرگ پدرش قائم (322-334) خطبه ای ایراد کرد و در آن پدر خود و جد خود را که عبید الله مهدی باشد فرزند رسول خدا خواند: «یا ابتاه یا جداه یا ابنی رسول الله » (27) پس بنابر آنچه گذشت معلوم شد، طعن در نسب فاطمیان مصر از طرف قادر بالله عباسی جنبه ی سیاسی داشته و از پرونده سازیهای زشت و زننده ی عباسیان بوده است و هیچ گونه شکی در نسب آنان نیست و نوع علمای آن زمان که تحت نفوذ سیاسی و سلطه ی بنی عباس می زیسته اند حقیقت امر را در نیافته اند ویا جرات بر بیان واقع نداشته اند. و مسلما اکراه و اجبار هم در کار بوده است. چنان که ابن کثیر در تاریخ خود آن محضر را تکذیب نموده و تصریح کرده است که در مرتبه ی اول که اکابر وعلما به استدعای خلیفه قادر بالله عباسی خط و مهر بر آن محضر می نهادند سید رضی الدین موسوی نیز با اکراه و الحاح خط بر آن محضر نهاد و چون از مجلس خلیفه بیرون رفت جهت اشعار به بطلان آن محضر واظهار آن که آنچه در آنجا نوشته شده از روی اکراه بوده قطعه شعری گفت که دلالت بر صحت نسب خلفای اسماعیلیه داشت و یک بیت آن این است:

الیس الذل فی بلد الاعادی

وبمصر الخلیفة العلوی

خلیفه عباسی چون آن قطعه را شنید برآشفت و شریف طاهر پدر سید رضی الدین و برادر او سید مرتضی علم الهدی را طلبید و با ایشان گله آغاز کرد ایشان چون به سید رضی در آن باب سخن گفتند گفت: من آن قطعه را نگفته ام. خلیفه گفت: اگر او آن قطعه را نگفته باید قطعه دیگر مشتمل بر قدح نسب اسماعیلیه بگوید و در این باره مکرر کس نزد سید رضی الدین فرستادند و او قبول نکرد و چون سید رضی و خاندان او در عراق صاحب شوکت و فضل بودند و خلیفه قدرت بر اهانت ایشان نداشته به ناچار به آن راضی شد که سید رضی سوگند بخورد که آن قطعه را او نگفته است آن گاه ابو حامد اسفراینی و قاضی ابوبکر باقلانی را که از علمای اهل سنت بودند به خانه ی او فرستاد تا او را سوگند دادند و الله اعلم بحقیقة الحال. (28)

گویند سید رضی این اشعار را در دیوان خود نیاورد. ولیکن اشعار وی به گوش القادر بالله رسید و او در مجلسی ابو احمد موسوی پدر سید رضی را به خاطر آن که پسرش دشمنان او را ستوده است به شدت ملامت کرد. ابو حامد اظهار بی اطلاعی کرد، سپس از فرزند خویش در این باره توضیح خواست. سید رضی گفتن اشعار را انکار کرد پدرش گفت: حال که چنین است نامه ای به خلیفه بنویس و پس از اعتذار گواهی بده که نسب خلفای مصر نادرست است رضی گفت: من چنین کاری نمی کنم; زیرا از خلیفه ی مصر و داعیان او بیم دارم. پدرش گفت: شگفتا! تو از کسی که میان تو و او ششصد فرسنگ فاصله است بیم داری و از خلیفه ای که میان تو و او بیش از صد ذراع نیست نمی ترسی؟! البته اینکه سید رضی از عذرخواهی خودداری کرد ونیز در طعن خلفای مصر چیزی ننوشت، دلیل قوی بر صحت نسب آنان می باشد، این عمل باعث شد که از برخی از مشاغل خود برکنار گردد. (29)

البته علت اصلی این محضر سازی ها، چنان که رشید الدین فضل الله به فراست دریافته، آن بود که بسط قدرت فاطمی و تشکیلات منظم آن که هدف عمده ی آن باطل ساختن خلافت عباسیان و نشان دادن جنایات و فجایع خلفای عباسی بود، بنیان روحانیت و معنویت آنها را متزلزل ساخته بود، خلفای عباسی برای جبران این شکست در صدد چاره برآمدند. (30)

پی نوشت ها:

1.ابو عبدالله الحسین بن احمد بن محمد زکریا معروف به ابو عبد الله شیعی صوفی محتسب و ملقب به «صاحب البذر»; اصل وی از کوفه یا رامهرمز یا صفاء یمن بوده است. وی مؤسس دولت فاطمیین در مغرب بود مانند ابو مسلم خراسانی که مؤسس دولت بنی عباس در مشرق بود. شرح احوال او مشهورتر از آن است که در اینجا احتیاج به بسط مقال باشد، وی یکی از نوادر رجال روزگار بود و عجیب تر این که او را تنها بدون مال و رجال در حدود سال 280 برای نشر دعوت از یمن به مغرب فرستادند وی در آنجا فقط در سایه زیرکی و دهاو کفایت و عزم وتدبیر خود در ظرف اندک مدتی یعنی قریب 16 سال از حدود سال مذکور الی ظهور مهدی در سال 296 تاسیس مملکتی چنان با عظمت در شمال آفریقا نمود و چندین سلسله سلاطین آن دیار مانند بنی الاغلب تونسی و بنی مدرار سجلماسه و بنی رستم تاهرت را منقرض ساخت لکن عاقبت الامر با همان شمشیری که خود به دست مهدی داده بود، خودش و برادرش به قتل رسید.رجوع شود به البیان المغرب فی اخبار المغرب،تالیف ابن عذاری مراکشی:1/118، 123، 132و 165; التنبیه والاشراف مسعودی، ص 334; دستور المنجمین، ص 335; خطط مقریزی:2/160; اتعاظ الحنفاء، ص 27و31; سیاستنامه نظام الملک، ص 193; ابن اثیر:8/12112; مقدمه ابن خلدون، ص 13.

  1. تاریخ جهانگشای جوینی ج 3، حواشی و اضافات علامه قزوینی، ص 350.
  2. دولت فاطمیان، نوشته عباس حمدانی، ترجمه آژند، ص 169.
  3. عجیب آن است که ابو عبد الله شیعی قبل از آن لحظه مهدی را هیچ ندیده بوده و فقط غایبانه و از راه کمال عقیده و تدین و اخلاص به نام او دعوت می کرده و شمشیر می زده.(ابن عذاری:1/122).
  4. کامل حسین، دکتر محمد، طائفة الاسماعیلیة، طبع قاهره، ص 828-824
  5. مصطفی غالب، اعلام الاسماعیلیة، طبع بیروت،1964، ص 358-348.

7.تاریخ جهانگشای جوینی:3/159; تاریخ گزیده، ص 508.

  1. دکتر مشکور، تاریخ شیعه، ص 213.

9.حسن ابراهیم حسن و طه احمد شرف، عبید الله المهدی، ص 177-169، طبع مصر، بنا به نقل دکتر مشکور، ص 214.

10.شهرکی از توابع حماء و حمص در کنار بیابان، یاقوت: معجم البلدان.

  1. ابن طقطقی، تاریخ فخری، ترجمه، محمد وحید گلپایگانی، ص 359360، چاپ بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360.
  2. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ:7/263، چاپ بیروت.

13.بساسیری نسبت به «بسا» یا «فسا» است. رجوع شود به «راحة الصدور»، ص 97، چاپ لیدن.

  1. در برخی چاپها «الطحاوی » است.
  2. ابن خلدون، مقدمه از صفحه 21 به بعد، چاپ المثنی بغداد، ترجمه مقدمه ابن خلدون، محمد پروین گنابادی:1/3640، چاپ بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
  3. فضایح الباطنیه، ص 62.
  4. رشید الدین، جامع التواریخ، بخش اسماعیلیان، ص 25 به کوشش محمد تقی دانش پژوه و محمد مدرسی زنجانی، بنگاه ترجمه و نشر.
  5. تاریخ جهانگشای:3/174تا 177; ابوالفداء:3/142143; اتعاظ 2223; النجوم الزاهرة:2/113.
  6. مقریزی، اتعاظ الحنفاء، ص 4044.
  7. ترجمه تاریخ فخری، ص 358; تجارب السلف، ص 201; ابن اثیر، الکامل: 6/125 124.
  8. تجارب السلف، ص 201، و عین همین مطلب را ابن طقطقی در تاریخ فخری، ص 359 نیز ذکر کرده است.
  9. قزوینی، نقض، ص 316، چاپ انجمن آثار ملی، 23. الفصول الفخریة، ص 143و 144.
  10. تعلیقات نقض:2/1065، تعلیقه 131 زیر عنوان: صحت نسب فاطمیان مصر.
  11. مجالس المؤمنین:2/294و 295.
  12. تاریخ جهانگشای:3/327 326. 27. مقاله آقای محقق در مجله یغما، ص 276.
  13. بنا به نقل مجالس المؤمنین:2/297298.
  14. فریدون بدره ای، مقدمه کتاب فرقه اسماعیلیه، مارشاک ک.س. ها. جسن، ص 21.
  15. تفصیل بیشتر را می توانید در کتاب «عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب » و کامل ابن اثیر مطالعه نمایید.

منبع : فصلنامه کلام اسلامی، شماره 21 ، الویری، محسن