الوهیت

نوشته‌ها

تفاوت اعتقاد مسلمانان در مورد حضرت عیسی با اعتقاد مسیحیان

اشاره:

مسلمانها مسیح را پیامبری از پیامبران الهی می‌دانند.(۱) پیامبری که خود دارای شریعت و کتاب بوده است ولادتش که نشان از پیامبری وی داشته، از مادر ارجمندی به نام مریم صورت پذیرفته است.(۲) تولد خارق العاده اش، سبب نشده که وی بندگی خدا را انکار نماید.(۳) یا مردم را به پرستش غیر خدا دعوت کند.(۴) درباره سرانجام زندگی مسیح، قرآن سخن کسانی را که مدعی قتل وی شده اند، ناشی از اشتباه آنها می داند.(۵) و عقیده دارد که خداوند مسیح را به سوی آسمان بالا برده است.(۶)

اما نظر مسیحیت درباره عیسی که تحت عنوان «مسیحت شناسی» آمده،(۷) با نظر اسلام متفاوت است، آنها در قالب «تثلیث» عیسی را به عنوان خدا، در کنار دو خدای پدر و روح القدس قرار دادهاند.(۸) و در قالب «الوهیت» معتقدند که خدا، در موجود عیسی تجسم یافته است.(۹) و درباره سرانجام عیسی گفته اند مسیح متحمل مرگ جانکاه بر صلیب شد تا پیروانش را به رستگاری برساند.(۱۰) با توجه به این موارد اساسی اختلاف دیدگاه به توضیح و نقد هر یک می پردازیم.

عیسی خدایی در میان خدایان

«تثلیث» به این معناست که خدا هر چند از حیث تعداد، یکی است، ولی در سه شخصیت و ذات یعنی خدای پدر، خدای پسر و روح القدس، تجلی و ظهور یافته است.(۱۱)

نقد نظریه تثلیث

تثلیث نه با عقل سازگار است و نه با اصول شرایع آسمانی. عقل ستیزی تثلیث از این روست که یک چیز محال است در عین حال که یکی است، سه چیز باشد.(۱۲) و دین ستیزی آن به دلیل مخالفت با اساس دعوت شریعتهای آسمانی است. اگر سه ذات که هر یک دارای شخصیت و صفات مستقل هستند داشته باشیم، سه اله داریم. و چند خدایی با روح دعوت همه ادیان به یک خدا، ناسازگار است، عدم پذیرش تثلیث از سوی عقل و دین، موجب شده که انسانهای الهی درباره آن دچار سرگردانی شوند.(۱۳) و دین مسیح، جاذبه خود را برای کسانی که تمایل قلبی نسبت به آن دارند، از دست بدهد.(۱۴)

عقیده به تثلیث در میان مسیحیان اولیه جایی نداشته و بعدها از ناحیه پولس وارد مسیحیت شده است.(۱۵) بعدها شورای اسقفهای اعظم کلیسا که در سال ۳۲۵ میلادی در شهر نیکائیه(نیقیه) منعقد شد، آن را به عنوان جزئی از ایمان مسیحی قرار داد.(۱۶)

خداوند در آیاتی از قرآن تثلیث را ناشی از مبالغه در دین دانسته(۱۷) و قائلین به آن را کافر می داند.(۱۸)

عیسی تجسم خدای آسمان

الوهیت به این معناست که مسیح را تجلی بخش ذات خداوند بدانیم. تجسد خدا در عیسی، به عنوان یک عقیده محوری در مسیحیت شناخته شده است.(۱۹) در انجیل یوحنا آمده: و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد.(۲۰)

نقد الوهیت

الوهیت نه با معیارهای عقل سازگار است و نه با آموزه های شرایع آسمانی. از نظر عقل، محال است که خدای نامحدود، در قالب جسم محدود، بتواند حلول کند. از نظر آموزه های دینی نیز، تمام دینهای آسمانی، دعوت به خدایی یگانه که از هر جهت نامحدود است، نموده اند. مسیح نیز به عنوان یکی از پیامبران الهی، هیچگاه ادعای الوهیت نداشته است.(۲۱) این پولس رسول است که اولین بار برای مسیح جنبه الوهیت قائل می شود.(۲۲)

قرآن مقام الوهیت را از مسیح به شدت نفی کرده و معتقدین به آن را کافر می داند.(۲۳)

عیسی مصلوب جاوید

مسیحیت معتقد است آدم با خوردن از میوه درختی که از آن منع شده بود، مرتکب گناهی شد که خود و همه فرزندانش مستوجب عقاب شدند. نادیده گرفتن چنین خطایی، با عدل خداوند نمیساخت. و عقاب با رحمت الهی ناسازگار بود. این بود که پسر خود عیسی را به زمین فرستاد تا با تحمل رنج جانکاه مرگ بر صلیب، همه ابنای بشر را از گناه برهاند. و به این ترتیب عدالت خواهی خدا درباره مجازات شخص گناهکار، ارضاء شد.(۲۴) این بود که پولس رسول نوشت: و چنانکه در آدم همه می میرند، در مسیح، همه زنده خواهند شد.(۲۵)

نظریه به صلیب کشیده شدن مسیح، اگر چه از نظر عقل، امری محتمل است. ولی نتایجی که مسیحیت از آن به دست میآورد، از جمله آمرزش گناه ذاتی انسان، با روح آموزه های ادیان آسمانی منافات دارد. چرا که رسوخ گناه در ذات انسان، وی را از پذیرش تکالیف الهی انبیاء بازداشته و لذا بعثت انبیاء برای هدایت بشر، امری عبث خواهد بود. از آن گذشته با توجه به غنای ذاتی خداوند و رحمت و لطف بی انتهایش که همه ادیان، از جمله مسیحیت آن را پذیرفته اند، چه لزومی دارد که خداوند برای بخشش انسان از وی فدیه بگیرد؟ آیا اعتقاد به فدیه، نوعی نگاه تاجر پیشگی به احتمال خداوند نمی باشد؟

این پولس رسول است که برای اولین بار اعتقاد به مصلوب شدن عیسی به خاطر آزادی و رستگاری انسان، را وارد مسیحیت می سازد.(۲۶)

به نظر می رسد برنده اصلی اعتقاد به مصلوب شدن مسیح، یهود باشد. این یهود بود که توطئه قتل عیسی به دست پیلاطس، حاکم روم را فراهم آورد. و چیزی که می توانست مایه خشم مسیحیت علیه یهود شود، با چنین اعتقادی، تبدیل به زمینه چینی یک رسالت الهی از طرف یهود را فراهم آورد. از اینها گذشته افسانه مصلوب شدن عیسی، ناشی از اشتباهی بود که در شناسایی مسیح رخ داد و فرد دیگری به جای وی به صلیب کشیده شد، و خداوند عیسی را با جسم و روحش به آسمان برد.(۲۷)

نگاهی دیگرتفاوت نگاه مسیحیت با آنچه اسلام درباره عیسی میگوید، ناشی از نوع قضاوت درباره زندگی و سرانجام وی است. آفرینش خاص عیسی، که بدون دخالت پدری بوده است، این توهم را ایجاد نمود که وی بشر نبوده است. لذا شایسته است که وی را در کنار خدا و روح القدس که واسطه فیض الهی به پسر بوده است، قرار دهیم. و میتوان درباره وی سخن بالاتری گفته و در مقام الوهیت، وی را خدای تجسد یافته در میان بشر قرار دهیم. به این ترتیب یک نزدیکی کامل میان خدا و بشر به وجود میآید. سرانجام مسیح نیز همچون زندگیش،‌ شاهکاری جاودانه است. شاهکاری که در آن، عیسی خود را به خاطر نجات بشریت قربانی میکند و همه را رستگاری و نجات می بخشد. اسلام چنین اعتقاداتی را ساخته و پرداخته ذهن بشر میداند، سخن حق همان چیزی که در آیات قرآن راجع به شخصیت عیسی گفته شده است. سخنانی که وی را از افسانه و اسطوره بودن رهایی بخشیده و در قلب و روح همه مؤمنان جای میدهد. چنانکه در صدر اسلام، نجاشی (پادشاه حبشه) با شنیدن آیاتی از سوره مریم، از زبان جعفر بن ابیطالب، در تصدیق آن گفت: در گفتار پیامبر اینها و آنچه که عیسی آورده است، از یک منبع نور سرچشمه می گیرند.(۲۸)

پی نوشت:

  1. ر. ک: نساء:۱۷۱، صف:۶، مائده:۷۵، آل عمران:۴۹٫
  2. ر. ک: آل عمران:۴۷ ـ ۴۵ و مریم: ۳۳ ـ ۱۶٫
  3. نساء:۱۷۲٫
  4. آل عمران: ۵۱، مائده:۷۲، مائده:۱۱۸٫
  5. نساء:۱۵۷٫
  6. نساء:۱۵۸٫
  7. جهان مذهبی، گروه نویسندگان، ترجمه دکتر عبدالرحیم گواهی، ص ۷۲۰، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۴٫
  8. خداوند ما عیسی مسیح، جار والوورد، ترجمه مهرداد فاتحی، ص ۳ ـ ۲، کلیسای جماعت ربانی.
  9. تاریخ جامع ادیان، جان، بیناس، ترجمه علی اصغر حکمت، ص ۵۷۵، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، چهارم، ۷۰٫
  10. تاریخ جامع ادیان، ص ۶۰۷ و نیز جهان مذهبی، ص ۷۳۸٫
  11. خداوند ما عیسی مسیح، جان والوورد، ترجمه مهرداد فاتحی، ص ۳ ـ ۲، کلیسای جماعت ربانی.
  12. تفسیر المیزان، علامه طباطبایی، ج ۶، ص ۷۳ و نیز تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج ۴، ص ۲۲۴٫
  13. درباره مفهوم انجیلها، کری ولف، ترجمه محمد قاضی، ص ۲۱ ـ ۲۰، انتشارات فرهنگ، دوم.
  14. خداوند ما عیسی مسیح، ص ۸٫
  15. مفارفه الادیان، ج ۲، مسیحیت، دکتر احمد شلبی، ص ۱۳۸، مکتبه النهضه العصر، ۳، قاهره، دهم، ۹۸٫
  16. جهان مذهبی، گروه نویسندگان، ترجمه دکتر عبدالرحیم گواهی، ص ۷۳۳ و نیز مفارقه الادیان، دکتر احمد شلبی، ج ۲، ص ۱۴۸، ۱۴۷٫
  17. سوره نساء، آیه ۱۷۱٫
  18. مائده:۷۳٫
  19. تاریخ جامع ادیان، جان، بی. ناس، ص ۵۷۵٫
  20. انجیل یوحنا، باب ۱، آیه ۱۴٫
  21. مرقس ۱۴:۱۰: مرقس ۳۴:۱۵، مرقس ۳۵:۱، لوقا ۱۶:۵، یوحنا ۱۷:۲۰، یوحنا ۳:۱۷، یوحنا ۴۹:۱۲٫
  22. جهان مذهبی، گروه نویسندگان، ترجمه دکتر عبدالرحیم گواهی، ص ۷۲۰، ۷۱۸٫
  23. مائده:۱۷، مائده:۷۲٫
  24. خداوند عیسی مسیح، جان والوورد، ترجمه مهرداد فاتحی، ص ۱۳۴٫
  25. رساله اول پولس رسول، قرنتیان، باب ۱۵،‌آیه ۲۲ به نقل از کتاب جهان مذهبی، گروه نویسندگان، ترجمه دکتر عبدالرحیم گواهی، ص ۷۰۵٫
  26. جهان مذهبی، گروه نویسندگان، ترجمه دکتر عبدالرحیم گواهی، ص ۷۰۵ و نیز تاریخ تمدن، ویل دورانت، گروه مترجمین، ج سوم، ص ۶۸۹، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، دوم، ۶۷٫
  27. نساء:۱۵۷،۱۵۸٫
  28. فروغ ابدیت، جعفر سبحانی، ج ۱، ص ۳۱۶، مرکز انتشارات و دفتر تبلیغات اسلامی قم، هشتم، ۷۲٫

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

بهائیت دین یا یکی از شعبه های شیعه

اشاره:

برخی تصور می کنند که بهائیت یکی از فرقه های منشعب از مذهب شیعه است. در حالی که این فرقه هیچ سنخیتی با مذهب شیعه ندارد. بهائیت در راستای اینکه پیروان سایر ادیان را به خود جلب کند، آموزه های مذاهب و ادیان دیگر را برای فریب آنان پذیرفته و حتی مدعی اند که نبوت پیامبر گرامی اسلام(صلی‌الله علیه و آله) را قبول دارند اما خاتمیت را قبول ندارد. در این نوشته بیان خواهد شد که این فرقه هیچ ارتباطی نه به اسلام دارد و نه به مذهب شیعه بلکه مدعی دین جدید است.

بهائیت استمرار جریان بابیت است که توسط میرزا حسین علی بهاء تأسیس شد و به وسیله عباس افندی که خود را «عبدالبهاء» می نامید قوام و استقرار یافت و الان نیز توسط هیئتی مرکزی که اعضای آن را افرادی آمریکایی و انگلیسی تشکیل می دهند و اصالتاً مسیحی بوده بعدها بهایی شده‌اند اداره می‌شود.

بعد ازین اطلاعات اجمالی برای اینکه روشن شود بهائیت یک دین است یا یک فرقه و مذهب، لازم است به تعریف دین، فرقه و مذهب پرداخته شود.

دین یکی از اصطلاحات به ظاهر ساده است که ارائه تعریفی جامع و مانع از آن محال به نظر می رسد و «آن قدر تعریف های متفاوت و گوناگون از دین عرضه شده است که حتی ارائه فهرست ناقص از آن میسر نیست.»[۱] و با بررسی متونی که به تعریف از دین اقدام کرده اند می توان ده ها تعریف گوناگون پیدا کرد که هر کدام از منظری جداگانه چون منظرهای اخلاقی، تاریخی، روان شناختی، جامعه شناختی، فلسفی، زیباشناختی و… به تعریف دین پرداخته اند.

اگر تعریف هایی که از سوی متکلمین اسلامی و غربی ارائه شده را مدّ نظر قرار دهیم، خواهیم دید که نتیجه های مختلف و حتی مانعه الجمع به دست خواهد آمد. به عنوان مثال برخی از متکلمین گفته اند. دین «عبارت است از قوانین الهی که وضع شده اند تا صاحبان عقل را با اختیار خودشان به خیر بالذات نایل سازند.»[۲] با توجه به این تعریف نمی توان بهائیت را دین به حساب آورد، زیرا که بررسی تاریخی نشان می دهد قوانین آن الهی نبوده و از سوی استعمارگران و دست نشانده های آنها جعل شده اند و هدف از تأسیس آن تنها ایجاد افتراق و اختلاف در بین مسلمانان بوده است.[۳]

برخی از غربی ها همچون «دورکیم» در تعریف دین گفته اند: «دین دستگاهی از باورها و آداب است در رابطه با مقدساتی که مردم را به صورت گروه های اجتماعی به یکدیگر پیوند می دهد.»[۴] اگر ما این تعریف از دین را قبول کنیم می توانیم بگوییم که آیین بهائیت نیز مشمول تعریف دین می شود، زیرا این آیین نیز دستگاهی از باورها و آداب است که برخی را به صورت یک گروه اجتماعی به یکدیگر پیوند داده است.

کلمه و عنوان «مذهب» بر شعباتی اطلاق می‌شود که از دین انشعاب پیدا کرده باشند به عبارت دیگر مذهب زیر مجموعه دین است که توسط پیروان یک دین در آن ایجاد می‌شود مانند مذهب تسنن و مذهب شیعه در اسلام و مذهب ملکان و مذهب نسطوری در مسیحیت.[۵] در علم ادیان مذهب مترادف با فرقه است، لکن در جامعه اسلامی معمولاً مذهب در مورد انشعابات و دسته‌های فقهی بیشتر به کار می‌رود مثل مذهب جعفری، مذهب حنبلی، مذهب حنفی، مذهب شافعی و مذهب مالکی، امّا فرقه در انشعابات و گروه‌های کلامی مورد استعمال بیشتری دارد: مثل فرقه اشاعره، فرقه معتزله، فرقه ماتریدیه و فرقه وهابیت و امثال اینها و تقریباً این دو کلمه در این دو حوزه خاص تعین استعمالی پیدا کرده‌اند.

واقعیت این است که هنوز علمای علم فرق و مذاهب و ملل و نحل نتوانسته‌اند جایگاهی برای این فرقه در میان مباحث ادیان و مذاهب پیدا کنند این فرقه نه در تعریف مذهب می‌گنجد نه تعریف دین بر آن شامل می‌شود و نه هم چون ادیان آسمانی شالوده مستحکمی دارد و نه هم چون ادیان غیر آسمانی پشتوانه‌ فکری و سازمان‌ دینی.

بنابراین عقایدگروه بهائیت به گونه ­ای است که در زیر مجموعه هیچ دین و آیینی نمی تواند قرار بگیرد از این‌رو این جریان نمی‌تواند مذهب باشد و نیز از فرقه‌های هیچ دینی به شمار نمی‌آید. هرچند اطلاق فرقه بر آن اشکالی به وجود نمی آورد و برای شناسندن و بحث از آن چاره‌ای از این نوع اطلاقات وجود ندارد.

با توجه به مطالب یاد شده آیین بهائیت یک آیین ساختگی است که هر چند به دلیل خاستگاه و سابقه تاریخی بینان گذارانش با مسلمانان ارتباط پیدا می کند، ولی به دلیل ماهیتش چیزی جز یک آیین دست ساز بشری هم چون صدها و هزاران مکتب و مسلکی که در طول تاریخ به وجود آمده اند،

اما اینکه رهبران و پیروان اولیه بهائیت در ابتدا مسلمان بوده اند و در سرزمین های اسلامی زندگی می­کرده اند،  دلیل بر این نمی شود بهائیت از فرقه های اسلامی یا شیعه باشد، زیرا هر کسی که راه جدید و تازه ای به وجود می آورد حتما قبل از آن پیرو یکی از ادیان بوده و لازمه آن این نیست که گفته شود راه او انشعاب از دین قبلی او می باشد مگر اینکه ارکان و اصول دین قبلی اش در انشعاب و راه جدید او حفظ شده باشد. اما بهائیت کمترین شباهتی نه به دین اسلام دارد و نه به هیچ دین دیگری.

     با بیان دو مطلب زیر روشن می‌گردد که بهائیت هیچ سنخیتی با شیعه ندارد و نمی‌توان آن را از فرقه‌های اسلامی دانست تا چه رسد که از فرقه های شیعی باشد.

مطلب اول: افراد یا گروهی می توانند در صف مذهب شیعه قرار گیرند که دارای اعتقادات شیعی باشند. شیعه در اصطلاح بر کسی اطلاق می شود که بعد از پذیرش دین مبین اسلام و رسالت پیامبر خاتم(صلی‌الله علیه و آله)، به امامت و خلافت بلافصل علی (علیه‌السلام) اعتقاد داشته باشد و  معتقد باشد که امامت آن حضرت و فرزندانش از طریق نص جلی و خفی ثابت گردیده است.[۶]

مطلب دوم: بررسی اعتقادات بهائیت: سران بهائیت و کسانی که از آنها تبعیت کردند دارای اعتقادات متفاوتی بودند که به برخی از آنها به صورت ذیل اشاره می شود:

الف) ادعای مهدویت: رهبران بهائیت (باب و بهاءالله) بعد از ادعای بابیت خود را مهدی موعود معرفی کردند و گروهی هم از آنها پیروی کردند مثلاً باب در سن ۲۵ سالگی ادعای مهدویت کرد چنانچه صاحب کتاب (کواکب الدریه) در صحفه ۷۹ می نویسد: (باب در کنار کعبه ادعای خود را اظهار کرد و گفت: ای مردم، من همان قائم و امام زمانم که در انتظار او هستید.)[۷] و همچنین بهاءالله که ادعای مهدویت و امامت کرده است چنانچه گفته: (من آن کسم که هزار سال انتظار مرا می کشیدید.)[۸]

ب) ادعای نبوت: جناب (باب و بهاء) بارها در کتابهای خود ادعای نبوت کرده اند مثلاً: باب در نامه ای که به مفتی بغداد (سید محمد آلوسی) می نویسد، در آنجا آشکارا نبوت خود را اظهار می کند: (به تحقیق مبعوث کرد مرا خداوند آنطوری که محمد (صلی‌الله علیه و آله) را مبعوث کرد.)[۹] و همین ادعا را بهاءالله بارها در کتابهای خود اظهار کرده است؛ چنانچه در کتاب (اقتدار) صفحه ۲۱۲ به پیامبری خود اشاره کرده است: (ای خدای من آنان را دعوت نکرده ام جز به چیزی که تو مبعوثم کرده ای و اگر گفتم بیایید به سوی من، نظری نداشتم جز چیزی که تو به او اظهار ساخته ای و مبعوث کرده ای.)[۱۰]

ج) ادعای اولوهیت: آخرین ادعای اینها الوهیت است که عده ای هم از اینها پیروی کردند. مثلاً باب در نامه ای که به صبح ازل می نویسد در آنجا خود را خدا معرفی می کند و یا در کتاب (بیان فارس) باب اول واحد اول می گوید: (من خدا هستم، جزء من خدائی نیست و من پروردگار همه پدیده ها می باشم.)[۱۱] و همین ادعا را بهاءالله در کتاب بدیع صفحه ۱۵۴ و در کتاب مبین صفحه ۲۸۶ اظهار کرده است: (بدرستی که من الله هستم و نیست الهی غیر از من چنانچه نقطه اولی (باب) قبل از من گفته است.)[۱۲]

با توجه به این دو نکته مذکور باید گفت اعتقادات بهائیت طوری است که بخودی خود این فرقه را از اسلام و از مذهب شیعه خارج می کند. و حتی نمی توان آنها را پیرو هیچ دین الهی شمرد. چون گروه یا افرادی می توانند از شیعه باشند که حداقل در برخی از اصول اعتقادی وجه اشتراکی با هم داشته باشند. و حال آنکه بهائیت براساس آخرین ادعای خود (امامت، نبوت و خدائی) به هیچ وجه نمی تواند از شیعیان محسوب شود. بلکه از حوزه اسلام نیز خارج اند و حتی با ادیان غیر الهی نیز هیچ سنخیتی ندارد.

پی نوشت:

[۱] . خسروپناه، عبدالحسین، کلام جدید، ص ۲۹ (انتشارات مرکز مطالعات و پژوهش های فرهنگی حوزه علمیه) چ اول، ۱۳۷۹.

[۲] . کلام جدید، ص ۳۷.

[۳] . ر.ک: فرهنگ فرق اسلامی، ص ۸۷ تا ۹۴.

[۴] . کلام جدید، ص ۳۸.

[۵] . محمد حسین طباطبایی، شیعه در اسلام، ص۳، بی تا، بی جا.

[۶] . ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، ص ۳۶، چاپ اول، ناشر، دفتر تحقیقات و تدوین کتب درسی، ۱۳۷۷.

[۷] . فضائی، یوسف، بابیگری و بهائیگری، ص ۹۲، ناشر مؤسسه مطبوعاتی غربی، چاپ تهران، بی تا.

[۸] . محمدی اشتهاردی، محمد، ارمغان استعمار، ص ۱۶۷، ناشر نسل جوان، چ اول، ۱۳۹۷ ق، قم.

[۹] . فضائی، یوسف. بابیگری و بهائیگری، ص ۹۲، ناشر مؤسسه مطبوعاتی غربی، چاپ تهران.

[۱۰] . همان، ص ۱۵۹.

[۱۱] . محمدی اشتهاردی، محمد، ارمغان استعمار، ص ۱۶۷.

[۱۲] .  حسن مصطفوی تهرانی، محاکمه و بررسی باب و بهاء، ص ۷۲، بی‌نا، ۱۳۴۴ ش.

مسیر الحاد و بی دینی یا راه دین داری؟

اشاره:

دین داری و بی دینی در مقابل هم قرار دارند. الحاد و بی ینی معمولا بر انکار خداوند و عالم غیب اطلاق می شود هرچند بی دین شامل نفی هر نوع دین  اعم از دین آسمانی و غیر آسمانی است. اما در عین حال ملحدین و بی دینان بیتشر بر نفی آدیان اسمانی و به خصوص نفی خداوند و عالم غیب توجه دارند و در برار ادیان غیر آسمانی چندان حساسیت نشان نمی دهند. در این مقاله کوتاه مطالبی در این خصوص ارائه شده است.

 

آفریننده کیست؟

در آغاز انسان تلاش می کند تا پرسش های بالا را به دو شیوه پاسخ دهد: نخست شیوه الحاد و بی دینی ؛ به این معنی که هیچ معبودی نیست و ماده همه چیز هستی است. و شیوه دیگر، بر این باور است که الله آفریننده همه چیز است، در ذیل این دو پاسخ پرسش های زیادی مطرح می شود، از آن جمله:

– آیا ممکن است در ازل این هستی در نتیجه فعل و انفعالاتی که به سبب تصادف حادث شده اند – بدون محدودیت زمانی – خودبخود بوجود آمده باشد؟

– آیا منطقی است تصادف کورکورانه این عالم منظم را بوجود آورده باشد؟

– آیا آن چه را انسان از آغاز آفرینش تا حال در طول تاریخ بدست آورده، به شکل تصادف محض و دگرگونی کورکورانه بوده است؟ و ما جز به مانند پری در مسیر باد نیستیم که کاملا به شکل تصادفی و بدون هیچ برنامه ای می چرخد؟

– آیا انسان آن معبود قانون گذار و آفریننده ای است که همه کاره بوده و چیزی در ورای آن نیست؟

– آیا ماوراء الطبیعه و امور غیبی سرابی هستند که باید در برابر هجوم موج بی دینی و عالم محسوسات رنگ بازند و محو شوند؟

– آیا انسان موجودی صرفا مادی و عاری از هر گونه جنبه غیر مادی است که برابر با قانون تکامل؛ اصالتش به میمون بر می گردد و به مرور زمان به این شکل در آمده است؟

– چگونه ماده بی جان می تواند انسان را با این صفات عالی، فضایل ارجمند و ترکیب شگفت انگیز بیافریند؟ چگونه امکان دارد چیزی را به کسی بدهید که هرگز آن را ندارید؟

راز وجود زندگی

– آیا فقط هدف انسان دنیاست و آن بالاترین خواسته و آرزوی اوست و هیچ اعتنایی نباید به گفته ادیان الهی نمود که می گویند در این هستی نیروهای دیگری جز انسان و حیاتی دیگر جز این حیات هم وجود دارد؟

خدای بلند مرتبه در باره اندیشه اینان چنین گفته است {و گفتند: آن [زندگی] جز زندگانی این جهانی ما نیست. می میریم و زنده می شویم و جز زمانه ما را هلاک نمی سازد و آنان به این [امر] هیچ دانشی ندارند.} [سوره جاثیه آیه ۲۴٫]

و خدای بلند مرتبه در باره کسانی که قرآن را تکذیب و انکار می کنند می فرماید { و آن]ها[ را در حالی که دلهایشان آن]ها[ را باور داشته بود، از روی ستم و سرکشی انکار کردند. پس بنگر سرانجام فسادکاران چگونه بود}[ سوره نمل آیه۱۴ ].

ملحدین به ناتوانی و عجز کامل خود در شناخت راز هستی اعتراف دارند و اقرار می کنند که آنان قادر به زنده کردن کسی که زندگی را وداع گفته و روح از بدنش خارج شده، نیستند. پس ماده، که با تمام توان می خواهند آن را بوجود آورنده هستی قلمداد کنند، کجاست؟ چرا برای برگرداندن روح به بدن بعد از اینکه از تب و تاب افتاد، به آن متوسل نمی شوند؟

چطور امکان دارد تمام بشریت به دینداری و تدین احترام بگذارد، اگر ادعای بی دینان درست بود که دینداری مجموعه ای از توهمات است؟ چرا پیغمبران در طول حیاتشان موفق شدند و پیام آنان در دل مردم زنده باقی ماند؟ در حالی که اندیشه های بشری از یاد می روند و می میرند. بلکه بدتر از آن، با وجود فصاحت و بلاغت در آنان، به مرور زمان خسته کننده و ملالت بار می شوند.

چطور می توان میان نیکوکاران و بدکاران تفاوت قایل شد؟ چه چیز مانع انجام کار بد می گردد؟ چه چیز سبب دلسوزی ثروتمند به فقیر می شود؟ چه چیز مانع سرقت، خیانت، فریب و اعتیاد می شود؟ چه چیز این مردم را از برآورده کردن خواسته هایشان باز می دارد؟

جامعه بی دین به مانند گله گرگ، ستمکار، خودخواه و شهوات طلب است، به همین سبب الحاد و بی دینی از مهمترین اسباب بدبختی ، فقر، کینه ورزی و پریشانی بشمار می رود، خدای بلند مرتبه می فرماید {و هر کس از یاد من روی گردان شود، زندگانی ای تنگ خواهد داشت و روز قیامت او را نابینا برانگیزیم}[ سوره طه آیه ۱۲۴]

الحاد اندیشه ای باطل است و عقل، منطق و فطرت آن را نمی پذیرد. این باور با علم و دانش سازگار نیست، به همین سبب دانشمندان آن را شدیدا رد کرده اند، همانگونه که منطق نیز نمی تواند با آن موافق باشد، چرا که بر بی منطقی در زندگی پی ریزی شده است و ادعا می کند که تمام این هستی بی نظیر، نتیجه یک تصادف بوده است ، فطرت نیز با این اندیشه نمی خواند فطرت – حتی در نزد بی دینان – به تدین فرا می خواند { و آن[ها ] را در حالی که دلهایشان آن[ها] را باور داشته بود، از روی ستم و سرکشی انکار کردند. پس بنگر سرانجام فسادکاران چگونه بود} [سوره نمل آیه ۱۴] .

تا هنوز به این پرسش ها دقیقا پاسخ داده نشده است

انسان بیهوده سعی می کند تا پاسخ این پرسش ها را بدون یاری و کمک از بیرون خود بیابد، دانش جدید نتوانسته به هیچ کدام از این پرسش ها پاسخ بدهد. زیرا این امور در دایره مباحث دینی قرار می گیرند و به همین سبب تحلیل پیرامون پاسخ به این پرسش ها یکسان نیست و در این زمینه خرافات و افسانه های زیادی بوجود آمده که باعث افزایش سرگردانی و پریشانی آدمی گشته است.

آدمی نمی تواند به پاسخ شفاف و دقیق این پرسش ها دست یابد مگر اینکه خداوند او را به راه راست هدایت کند . راهی که از آن به ساحل امنیت، آرامش، خوشبختی و راحتی دست می یابد.

فقط ادیان به چنین مباحثی می پردازند، زیرا این مباحث از جمله قضایای غیبی به شمار می آیند و پاسخ درست و سخن راست نشانه درستی و حقانیت یک دین بشمار می رود. زیرا فقط خداوند می تواند پاسخ درست را به بشر بدهد و آن را به پیامبرانش وحی نموده است؛ خدای بلند مرتبه می فرماید { بگو: هدایت خداست که هدایت] واقعی[ است}[ سوره بقره آیه ۱۲۰]

و خدای بلند مرتبه می فرماید { بگو هدایت ] حقیقی[ هدایت خداست} [سوره آل عمران آیه ۷۳٫]

به همین سبب بر انسان لازم است تا به سمت دین حق رفته و آن را بیاموزد. به آن ایمان بیاورد تا سرگشتگی او پایان پذیرفته و تردید و دودلی از او رخت بر بندد و به راه مستقیم ، راه آرامش و خوشبختی رهنمون شود.

به چه شکل می توان به این پرسش ها پاسخ داد؟

چرا آفریده شده ایم؟ و به کجا می رویم؟

خدای بلند مرتبه می فرماید {و به راستی انسان را از چکیده گل آفریدیم(۱۲) سپس او را در قرار گاهی استوار نطفه ای قرار دادیم (۱۳)سپس نطفه را به خون بسته گردانیدیم، آنگاه]آن[خون بسته را]به صورت[ گوشت پاره ای در آوردیم. آنگاه ]آن[ گوشت پاره را استخوان هایی ساختیم. سپس بر آن استخوان ها گوشت پوشاندیم. آنگاه او را ]به[آفرینشی دیگر آفریدیم. بزرگ است خداوند، بهترین آفرینندگان.(۱۴) سپس شما پس از این خواهید مرد (۱۵) آنگاه قطعا شما روز قیامت بر انگیخته شوید (۱۶)} [سوره مومنون آیه ۱۶-۱۲]

پس سرانجام این گشت و گذار برانگیخته شدن دوباره و بازگشت به سوی باری تعالی است. این آفرینش بیهوده نیست. خدای بلند مرتبه از بیهوده کاری پاک و منزه است. بلکه در آن حکمتی بس بزرگ است. خدای بلند مرتبه می فرماید: {آیا پنداشتید که ما شما را بیهوده آفریده ایم و شما به سوی ما بازگردانیده نمی شوید؟} [سوره مومنون آیه ۱۱۵]

خداوند انسان و جن را بیهوده نیافرید. بلکه آنان را آفرید تا فقط او را – بدون هیچ گونه شریکی – عبادت کنند. عبادت و بندگی او مفهومی شامل و فراگیر دارد و با انجام دادن هر آنچه او دوست دارد و به آن خشنود است از فرایض، نماز، ذکر، آبادانی زمین و سود رساندن به مردم محقق می شود. خدای بلند مرتبه می فرماید { و جن و انس را جز برای آنکه مرا بندگی کنند نیافریده ام} [سوره ذاریات آیه ۵۶]

همه آدمیان به سوی او باز می گردند و سرانجام همگی به سوی اوست، خدای بلند مرتبه می فرماید { و بازگشت به سوی خداست} [سوره آل عمران آیه ۲۸٫]

این یقین، بیهودگی را از زندگی می زداید و به حیات آنان معنی می دهد و خوشی و راحتی را به قلوب آنان وارد می کند؛ خدای بلند مرتبه می فرماید {آیا بی آفریدگار آفریده شده اند، یا اینکه خود آفرینندگانند؟ (۳۵) آیا آسمانها و زمین را آفریده اند؟]نه[بلکه آنان یقین نمی کنند (۳۶)} [سوره طور آیه ۳۶-۳۵]

آنگاه که آدمی از شناخت راز این هستی ناتوان گشت و شروع به تفکر در آفرینش خداوند در زمین، ستارگان و دیگر سیارگان نمود و به حرکت شب و روز و زندگی و مرگ توجه کرد و به دیگر آفریدگان خداوند دقت کرد… آن گاه که انسان ژرف تر در این هستی تفکر نمود به فطرتش به این باور می رسد که این هستی را بوجود آورنده ای بسیار تواناست که از او بسیار توانمندتر است و سزاوار است که در برابر او کرنش کرده و مطیع و بنده او گردد و و به پاداش او امیدوار و از مجازات و کیفر او بترسد، تفکر در هر یک از آیات فوق فرد را به آن می رساند که به آفریننده بزرگ و توانا و حکیم اعتراف کند و به این نتیجه برسد که ماده فقط یکی از مخلوقات خداوند است که آن را بوجود آورده و پیش از آن نبوده است.

این پروردگار معبود و تواناست که خود را به بندگانش معرفی و آیات موجود در هستی را دلیل و گواه بر خود قرار داده – در حالی که او از این بی نیاز است- و خود را با صفات کمال توصیف کرده است. وحی آسمانی بر وجود او و ربوبیت و الوهیت او دلالت نموده و عقل و فطرت آن را پذیرفته و اجماع تمام ملت ها بر ضرورت آن صورت گرفته است

منبع: سایت الطریق الی السعاده.

 

اهمیت تبری و ضرورت آن در کنار تولی

اشاره

تولّی به معنای محبت به محمد و آل محمد(صلی الله علیه و آله) و تبری به معنای بیزاری از دشمنان اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) است که دو اصل مهم و از ضروریات دین اسلام است و بر هر مسلمانی واجب است طبق دلائل عقلی و نقلی که قطعی است، از روی عقیدۀ کامل به این امر ضروری دین معتقد باشد. و این دو امر مهم لازم و ملزوم یکدیگرند. در این مقاله به لازم و ملزوم بودن این دو فریضه الیه اشاره شده است.

 

  اصل تولّی (محبت و مودت به اهل بیت عصمت وطهارت(علیهم السلام) که اصل اصیل و رکن رکین دین اسلام است بدون «تبرّی» تحقق نخواهد یافت و تولی مشروط به تبری میباشد. خداوند متعال در قرآن کریم واژه لعن و مشتقات آن را ۳۸ بار به کار برده است و در قرآن هیچ موردی وجود ندارد که از لعن نمودن نهی شده باشد همچنین پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) تعبیر لعن و مشتقاتش را در موارد بسیاری به ویژه در خصوص برخی از صحابه و مسلمانان ظاهری به کار برده است. لعنهایی که با غضب شدید همراه بوده و این به جهت اعمال زشت آنان بوده است که موارد آن به بیش از ۳۰۰ مورد میرسد. (شیعه شناسی، علی اصغر رضوانی، ج ۲، ص ۵۸۷)مجموعه اصول و فروع دین از یک قاعده «نفی» و «اثبات» پیروی می کند، به گونهای که «اثبات» بدون «نفی» و نفی بدون اثبات به تنهایی مثمر ثمر و فایده بخش نخواهد بود و این دو قاعده و اصل باید در کنار هم باشند.در باب توحید «لا اله الاّ الله» ابتدا باید نفی معبودین دروغین باشد «لا اله» آن گاه اثبات الوهیت خداوند متعال «الاّ الله» حال اگر کسی بگوید من کاری به نفی معبودین دروغین ندارم بلکه من فقط با الله کار دارم آیا می توان به این شخصی موحّد گفت؟ یا این شخص مشرک است؟! خداوند متعال در قرآن نیز به این مسئله نفی و اثبات اشاره می کند و می فرماید: «فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروه الوثقی لاانفصام لها» بقره/۲۵۶٫ کسی که کفر به طاغوت و ایمان به خدا داشته باشد بی گمان به رشته محکم و استوار الهی چنگ زده که هرگز نخواهد گسست.خدای منان در این آیه ابتدا کفر به طاغوت و سپس ایمان و اعتقاد به خود را بیان می کند. حال اگر کسی بگوید من کفر به طاغوت ندارم آیا او ایمان به خدا آورده است؟ هرگز!! در باب رسالت هم همین است؛ یعنی اول نفی پیامبران دروغین، بعد ایمان به پیامبر صادق. اگر کسی بگوید من هم پیامبر دروغین را قبول دارم و هم پیامبر اسلام را! در حقیقت نبوت را زیر سوال برده. در فروع دین و نماز هم چنین است. با گفتن الله اکبر و بالا بردن دستها هر چه غیر خداست به پشت سر می اندازیم، آن گاه وارد نماز و توجه به خدا می شویم. اهدنا الصراط المستقیم نیز جنبۀ اثبات است، غیر المغضوب علیهم و لاالضالین جنبۀ نفی است. در روزه هم همین طور، نیّت روزه جنبۀ اثباتی آن، و خود داری از مبطلات آن، جنبۀ نفی آن است. در اخلاق هم همین طور است، ابتدا نفی رذائل که جنبۀ نفی و دارا شدن فضائل که جنبۀ اثبات است. علمای اخلاق هم میگویند تا تخلیه و پاکسازی صورت نپذیرد، تحلیه و تزکیه هم صورت نمی گیرد. در امور طبیعی هم چنین است. در طبابت نیز، پزشک با نفی و اثبات کار دارد. یعنی پرهیز از برخی موارد و عمل به برخی دیگر از وظایف. در طبیعت هم جنبۀ نفی و اثبات فراوان است.و اما در ولایت و امامت حضرات اهل بیت(علیهم السلام) نیز همین گونه است. یعنی اعتقاد به ولایت اهل بیت و امامت معصومین(علیهم السلام) و بیزاری از دشمنان آنها و غاصبین خلافت و باید بغض و کینه آنان را در دل داشت. (با استفاده از بیانات استاد گنجی دامت برکاته)امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: هیهات! کذب من ادّعی محبّنا و لم تَبَرّء من عدوّنا (بحار/۲۷/۵۸) هرگز! دروغ می گوید کسی که ادعای محبت ما را می نماید ولی از دشمنان ما بیزاری نمی جوید. امام رضا(علیه السلام) می فرمایند: کمال الدین ولایتنا و البرائه من عدوّنا. کمال دین در ولایت و محبت ما اهل بیت(علیهم السلام) و بیزاری جستن از دشمنان ما است. (السرائر/۳/۶۴) حضرت علی(علیه السلام) در تفسیر آیۀ «ما جعل الله لرجل من قلببِن فی جوفه» (احزاب/۴) فرمودند: لا یجتمع حبّنا و حبّ عدوّنا فی جوف انسان (تفیسر قمی ۲/۱۷۱) دوستی ما و دوستی دشمنان ما در یک دل جمع نمی شود.امام باقر(علیه السلام) نیز میفرمایند: «هل الدین الا الحبّ و البغض» (الکافی/۲/۱۲۵) آیا دین چیزی جز دوستی و محبت اهل بیت(علیهم السلام) و بغض دشمن (مخالفان و غاصبان) است.آری! مسئله تولّی و تبرّی از بدیهی ترین مسائل است، که هم عقل و هم فطرت و هم نقل با آن مطابقت و موافقت دارد و یک قاعدۀ مسلم است که نظام خلقت بر اساس آن پایه ریزی شده است و همانند سکه ای است دو رو که خداوند متعال و حضرات چهارده معصوم(علیهم السلام) به آن توصیه و سفارش نموده اند.

منبع:

مجمع جهانی شیعه شناسی(مجله ماهنامه امام شناسی شماره ۱۸)

حضرت مسیح (ع) خدا یا پیامبر

آموزه‌های  نبوت و پیامبری عیسی(علیه السلام) در اناجیل به صراحت با خدایی و الوهیت آن حضرت در تناقض است. در انجیل یوحنا بعد از داستان ایمان آوردن برخی سامریان به عیسی(علیه السلام) در شهر یهودیه و ماندن حضرت مسیح(علیه السلام) به مدت دو روز در آنجا مطلبی را اینگونه بیان می­کند: «امّا بعد از دو روز از آنجا بیرون آمده به سوی جلیل روانه شد زیرا خود عیسی شهادت داد که هیچ نبی را در وطن خود حرمت نیست پس چون به جلیل آمد جلیلیان او را پذیرفتند».[۱] این کلمات به صراحت بر نبوت حضرت مسیح(علیه السلام) دلالت دارد .

 بر طبق اناجیل، مردم نیز حضرت مسیح را به خاطر معجزاتی که انجام داده بود، به عنوان نبی و پیامبر پذیرفته بودند. در این رابطه یوحنا چنین می­گوید: «و چون مردمان این معجزه را که از عیسی صادر شده بود دیدند، گفتند که: این البته همان نبی است که باید در جهان بیاید».[۲]  زمانی که حضرت عیسی(علیه السلام) زن سامری را موعظه می­کند زن به او می­گوید: «ای آقا می بینم که تو نبی هستی»[۳] و حضرت مسیح نه تنها سخن او را رد نمی­کند بلکه او را به تصدیق خود دعوت می­کند تا خدای واحد را از روی علم عبادت کند.[۴]

سوال این است که با وجود این تصریح انجیل از زبان خود حضرت مسیح(علیه السلام) بر نبوت و پیامبری او ، مسیحیان چرا او را خدا یا پسر خدا می پندارند؟

ثانیا مسیحیان چگونه نبوت و الوهیت حضرت مسیح(علیه السلام) را با هم جمع می کنند؟

پی نوشتها

[۱]. انجیل یوحنا، ۴: ۴۳و۴۴.

[۲]. انجیل یوحنا، ۶: ۱۴.

[۳] . انجیل یوحنا، ۴: ۱۹.

[۴]. رک: انجیل یوحنا، ۴: ۲۱و۲۲.

نویسنده: حمید رفیعی

پولس در مسیحیت

پولس مشهور با نام یهودی سَولُس(saul)[1]که در عبری به او شاؤل می­ گفتند[۲] در حدود سالهای۵ تا۱۵ میلادی[۳] و بنا بر قولی در سال دهم میلادی[۴] در طرسوس(Tarsus) در ناحیه سیلیس(Cilicia) یا  قلیقیا و کلیکیای آسیای صغیر(ترکیه کنونی)[۵] در خانواده ­ای از قبیله ‌ی بنیامین[۶] به دنیا آمد و در همین شهر در مدرسه ­ای که مبادی و حکمت‌ های فلاسفه رواقیون و کلبیون تدریس می ­شد با آداب سخت یهودیت تربیت گردید و به گروه فریسیان پیوست[۷] و این آموزه‌ ها در او به گونه­ای نفوذ کرد که بعد‌ها در مسیحیت مورد ادعایش نیز داخل گردید.[۸] او از دیدگاه ویل‌ دورانت یک مرد هیجان پذیر و تخیل گرا و بیش از «اسپینوزا» مست و شیدای خداوند بوده و خود را الهام شده از جانب خدا و قادر به اعجاز می­پنداشت.[۹]

     پولس مو سس اصلی مسیحیت:

نقس پولس در مسیحت به حدی است که این دین را باید دین پولسی نام گذاشت. این مدعا از مطالبی که به صورت اجمال بیان خواهد شد ثابت می گردد.

  پولس آن گونه که در اعمال رسولان آمده است در ابتداء یک یهودی متعصّب و بی باکانه دشمن سرسخت مسیحیان بود و آنان را تا سرحد مرگ آزار می داده است[۱۰]. به گفته خود مسیحیان او هرگز حضرت عیسی(ع) را ندیده و با هیچ یکی از حواریانی که نزدیک ترین  افراد به حضرت مسیح(ع) بودند آشنا نشده بود. او با توجه به این که در رأس دژخیمان یهودی قرار داشت در مراسم سنگسار «استیفان» که از پیروان راستین مسیح(ع) بود حضور داشته و در همین زمان مسئول شکنجه جامعه مسیحیت بوده و کلیساها را ویران کرده و گستاخانه وارد خانه های مردم شده و زنان مردان را بیرون کشیده و به زندان می برد[۱۱].

   با این که حضرت عیسی(ع) پطرس را به جانشینی خود بر گزیده بود[۱۲]  امّا چه اتفاقی می افتد که پولسی که نه هر گز حضرت عیسی(ع) را دیده بود و نه با حواریان آشنابود، عملا مو قعیت بهتری پیدا می کند و معمار مسیحیت کنونی می شود به گونه ی که در نزد مسیحیان لقب دومین مؤسس مسیحیت را به خود اختصاص می دهد؟[۱۳]

   پولس خود برای مسیحی شدنش داستانی ساخته است. او در این داستان می گوید : هنگامی که برای دست گیری مسیحیان عازم دمشق بودم، نزدیک ظهر ناگهان از آسمان به اطراف من نوری درخشید و من به زمین افتادم و صدایی شنیدم که می ‌گفت «ای شائول چرا بر من جفا می ‌کنی ؟» پر سیدم ای خداوند تو کیستی؟ پاسخ داد من عیسای ناصری هستم !! من عرض کردم چه کنم ؟ خداوند به من گفت بر خیز و به سوی دمشق برو در آنجا کار های که به تو واگذار می شود به تو گفته خواهد شد![۱۴]

پولس در قالب این داستان ساختگی یا افسانه تخیّلی تلاش نموده که دو چیز را در دین مسیحیت پایه گذاری کند. یکی الوهیت و خدایی حضرت عیسی(ع) و دیگری رهبری خودش بر جامعه مسیحیان.

  پولس بعد از اعلام مسیحیتش مبتنی بر همین داستان بلا فاصله در دمشق به صراحت می گوید عیسی پسر خدا است[۱۵].

خدا انگاری حضرت مسیح، نبود شریعت در مسیحیت، فدا شدن مسیح برای بخشش گناهان بشر، کلیسا، عشای ربانی و تمام ارکان اعتقادی و عملی مسیحیت رایج از پولس ناشی شده است و به دین حضرت مسیح(ع) هیچ ربطی ندارد که در زیر به این مطالب اشاره می شود:

  1. الوهیت و پسر خدا بودن مسیح: محور الاهیات پولس، عیسی مسیح مصلوب و برخاسته از قبر می­ باشد و لذا او با عیسای تاریخی و حتی عیسای مصلوب، رابطه برقرار نمی­کند. از نظر او مسیح قبل از مصلوب شدن که او را به شکل بشر طبیعی و به گونه ای غیر مؤمنانه و جسمانی شناخته بود با عیسای برخاسته از قبر و عروج یافته که او را با حالت معنوی و مهذّبانه و مؤمنانه شناخته بود فرق دارد[۱۶]. پولس به الوهیت عیسی اعتقاد داشته و برای او به اثبات رسیده که عیسی مقام فوق مسیح بودن دارد و موجودی است آسمانی که طبیعت و ذاتیت الوهی دارد ولی خود تنازل فرموده، صورت انسانی را قبول کرده و از آسمان به زمین فرود آمده و از این مرحله باز تنزل کرده و رضایت داد که او را به صلیب بیاویزند و تمام این‌ها را از آن جهت قبول فرمود که بار دیگر قیام کند و در دست راست پدر خود (خدای متعال) بنیشیند و قدرت مرگ و حیات را در قبضه‌ی اختیار بگیرد و به این صورت او قائل به ازلیت وجود عیسی و تنزیه او از عالم صفات گردید[۱۷]او عیسی(ع) را صورت خدا و پسر او معرفی می­کند.[۱۸] پولس در موارد بی­شماری به این مطلب تصریح نموده که مسیح صورت خدای نادیده است، نخست زاده‌ی تمامی آفریدگان؛ زیرا که در او همه چیز آفریده شده آنچه در آسمان و آنچه در زمین است… و او قبل از همه است[۱۹] و باور داشت که خداوند فرزند خود را به صورت انسان جسمانی و گناهکار برای آمرزش گناهان بشر فرستاد[۲۰].
  2. تجسّم یا تجسّد که به معنای جسم شدن پیام ازلی و غیر مخلوق خدا به شکل عیسای انسان و به عبارت دیگر وحی شدن کلمه خدا در عیسای انسان می­باشد[۲۱] فقط در انجیل یوحنا آمده است[۲۲]. اما به معنای انسان شدن خدا به واسطه اتحاد سرشت الهی و انسانی در شخص مسیح[۲۳] در رساله­ های پولس منعکس شده است. او در عین این‌که جسم را مصداق گناه می­ داند می‌ گوید: خدا پسر خود را در شبیه جسم گناه و برای گناه فرستاده و بر گناه در جسم فتوا داد.[۲۴] این آموزه در رساله های متعدد پولس منعکس شده است که هیچ اثری از آن در اناجیل سه گانه نیست.
  3. تثلیث در کتاب مقدس وارد نشده؛ امّا ریشه ­های آن در نامه ‌های عهد جدید احساس می­شود.[۲۵] اما شبیه آن در این جمله نامه پولس که می­ گوید: «ای برادران از شما التماس دارم که بخاطر خداوند ما عیسی مسیح و به محبت روح القدس برای من نزد خدا در دعاها جدّ و جهد کنید»[۲۶]دیده می ­شود. او هرچند اموری را به روح القدس نسبت داده اما اسم خدا را بر او اطلاق نکرده است. با این حال تعالیم او مبنی بر این ­که عیسی خودش خدا و پسر خداست قابل انکار نمی ­باشد و او اولین کسی است که الوهیت عیسی را با یقین بروز می ­دهد و بر آن تاکید می­ ورزد.[۲۷] بنابراین به جای تثلیث ثنویت(خدای پدر و خدای پسر) به وضوح در رساله های پولس منعکس شده است.
  4. انکار شریعت و انحصار نجات در ایمان به مسیح(ع) از اموری دیگری است که توسط پولس در مسیحیت به وجود آمده است. آنچه در تفکر پولس حائز اهمیت بود مسئله آزاد شدن از قید شریعت موسی(ع) و برائت در پیشگاه خداوند از طریق ایمان مذهبی بود[۲۸] بنا بر تفسیر آلمانی «لوتر» و تفسیر نظام­مند«بولتمان» به نظر پولس، با مرگ و رستاخیز مسیح(ع) شریعت یهود پایان یافته و به جای آن انجیل رواج می ­یابد[۲۹] پولس در موارد متعددی بر نفی شریعت در دین مسیحیت تاکید کرده و می ­گوید: ما نسبت به شریعت که موجب بردگی ما بود، مرده ایم و از این پس باید خدا را به وسیله روح القدس خدمت کرد نه مانند گذشته که از قوانین نوشته شده اطاعت می­ کردیم. و نیز می­ گوید: بدون شریعت گناه مرده است و من از قبل بدون شریعت زنده می ­بودم ، لکن چون حکم آمد گناه زنده گشت و من مردم.[۳۰]
  5. بر طبق تعالیم پولس ایمان عبارت از اینست که به وسیله مراسمی چند مانند تعمید، عشای ربانی، و بسط شوق، خود را به عیسی متصل نمود[۳۱]
  6. عقیده فدا وگناه ذاتی(اولیه) یکی دیگر از تعالیم اساسی پولس است که بشر از آغاز تاریخ به سبب گناه از خدا دور شده بود و با خضوع کامل و اطاعت مطلق عیسی از خدا که در زندگی، رنجها و مرگ وی جلوه گر شده، همگی با خدا آشتی کردند. مسیحیان این موضوع را عقیده نجات یا فدا می نامند.[۳۲] این عقیده پولس با کلمات گوناگون در رساله هایش بیان شده است او می گوید: و چنان‌که در آدم همه می میرند در مسیح نیز همه زنده خواهند شد.[۳۳]
  7. پولس موسس عرفان مسیحی است که بارساله های پولس، قدیمی ترین بخش عهد جدید آغاز می­شود و اولین شاهد کتبی که از عیسی مسیح (ع) موجود می­باشد، شاهد عرفانی است که درباره تجربه پرشور و تحول آفرین حضور مستمر عیسی مسیح است که کسی که هرگز حضور جسمانی او را ندیده بود از آن بهره مند گشت.[۳۴] اصلا ایمان پولس مبتنی برمکاشفه عرفانی است[۳۵] و لذا دانشمندان مسیحی حادثه‌ی ایمان آوردن پو لس را تجربه دینی سرنوشت ساز دانسته[۳۶] و عرفان را از ارکان اساسی تعالیم پولس می ­دانند.[۳۷]

پولس خود در باب دوازدهم رساله دوم قرنتیان از فراوانی الهامات و وفور مکاشفات و خلسه ­ها سخن گفته و ادعا نموده که از رؤیاها و مکاشفات خداوند بهره مند بوده است.[۳۸] بنابراین مسیحیت به تمام معنا مبتنی بر مکاشفات و خلسه های پولس می ­باشد و از تعالیم لفظی حضرت مسیح(ع) کمترین بهره ای ندارد.

  1. اگر پولس نبود به ظن قوی نوشته هایی در قالب انجیلها و رساله های موجود[۳۹] و نیز کلیسای کاتولیک و مسیحیت یونانی مآب وجود نمی ­داشت[۴۰] و این پولس است که مناصب سه گانه اسقف، پرسبیتر(کشیش) و شماس را در کلیسا تاسیس کرد[۴۱] و بدون پولس تغییری به دست کنستانتین صورت نمی­ گرفت و تغییرات بعدی الاهیات مسیحی که با نام اگوستین، لوتر و بارت همراه بود قابل تصور نبود[۴۲].

پی نوشتها      

[۱]. جان ار هینلز،  فرهنگ ادیان جهان، ص۱۶۶٫

[۲] . مسترهاکس،  قاموس کتاب مقدس، ص ۲۲۸ .

[۳] . میشل، توماس، کلام مسیحی، ص۵۴،  ترجمه: حسین توفیقی.

[۴] . ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج۳ ص۶۷۹ .

[۵] . توماس میشل، کلام مسیحی، ص۵۴ ؛فرهنگ ادیان جهان، ص۱۶۶؛  متفکران بزرگ مسیحی، ص۱۶

[۶] . هانس کونگ، متفکران بزرگ مسیحی، ص۱۹٫

[۷] . جان بایر ناس تاریخ جامع ادیان، ص۶۱۴٫  متفکران بزرگ مسیحی، ص۱۹

[۸] . تاریخ تمدن، ج۳ ص۶۸۰

[۹] . تاریخ تمدن، ج۳ ص۶۸۱

[۱۰]. اعمال رسولان،  ۲۲،: ۴ .

[۱۱] . اعمال رسولان، ۸: ۱٫

[۱۲] . آشنایی با ادیان بزرگ ،. توفیقی ، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، ص۱۳۷٫

[۱۴] . اعمال رسولان، ۲۲: ۶-۹٫

[۱۵] . اعمال رسولان، ۹ : ۲۰٫

[۱۶] . متفکران بزرگ مسیحی، ص۲۴و۲۵

[۱۷] . تاریخ جامع ادیان، ص۶۱۶و۶۱۷

[۱۸] . اف، ئی، پیترز، یهودیت، مسیحیت و اسلام، ج۱ص۲۵۴-۲۵۵ .

[۱۹] . رساله پولس به کولسیان، ۱: ۲- ۱۲٫

[۲۰] . رساله پولس به رومیان، ۸: ۲

[۲۱] . کلام مسیحی، ص۶۶

[۲۲] . قاموس کتاب مقدس، ص۷۳۵

[۲۳] . جورج برانتل،  آیین کاتولیک، ص۸۱ ، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، اول، ۱۳۸۱ش

[۲۴] . رساله پولس به رومیان، ۸: ۳

[۲۵] . کلام مسیحی، ص۷۳ ؛ ستیفن نیلز،  خدای مسیحیان، ص۱۰۴٫

[۲۶] . نامه پولس به رومیان، ۱۵: ۳۰

[۲۷] . تاریخ جامع ادیان، ص۶۱۶

[۲۸] . ریچار بوش و دیگران، ادیان در جهان امروز(جهان مذهبی)،  ص۷۰۵٫

[۲۹] . متفکران بزرگ مسیحی، ص۳۳

[۳۰] . رساله پولس به رومیان، ۴: ۱۲؛ ۷: ۵ و ۶و ۹

[۳۱] . تاریخ جامع ادیان، ص۶۱۸

[۳۲] . کلام مسیحی، ص۵۶

[۳۳] . رساله اول پولس به قرنتیان، ۱۵: ۲۲

[۳۴] . اوِلین اندرهیل، عارفان مسیحی، ص۳۹ ترجمه: احمد رضا مویدی و حمید محمودیان.

[۳۵] . جهان مذهبی، ص۷۰۲

[۳۶] . کلام مسیحی، ص۵۴٫

[۳۷] . تاریخ جامع ادیان، ص۶۱۸

[۳۸] . عارفان مسیحی، ص۵۳ و ص۵۶

[۳۹] . موریس  بوکای،  مقایسه میان تورات، انجیل، قرآن و علم، ص۷۸ .

[۴۰] . متفکران بزرگ مسیحی، ص۲۳

[۴۱] . رابرت ای. وان ووریت،  مسیحیت از لابلای متون، ص۷۳٫

[۴۲] . متفکران بزرگ مسیحی، ص۲۳٫

نویسنده : حمیدالله رفیعی.

حضرت مسیح(ع) خدا یا بنده خدا

حضرت عیسی مسیح(ع) عبد خدا و از پیامبران اولوالعزم و مخلوق خدا و ممکن الوجود است و دارای یک ذات و یک بعد انسانی می باشد. این اعتقاد مسیحیان که می گویند عیسی(ع) دارای دو ذات یا دو بعد واجب الوجود و ممکن الوجودی می باشد به دلایلی متعددی باطل و غیر معقول است. که در زیر به آنها اشاره می شود:

  1. در اناجیل به وی‍ژه انجیل لوقا خیلی از ویژگی های انسانی برای حضرت عیسی ـ علیه السّلام ـ ذکر شده است که همگی نشان می دهد عیسی ـ علیه السّلام ـ مثل سایر انسان ها متولد شده و غذا خورده، دعا و نماز خوانده و راز و نیاز کرده است که همگی بر نیازمندی و فقر و محتاج بودن حضرت عیسی ـ علیه السّلام ـ به خداوند که خالق و ربّ و اله است دلالت می کند و ادعای هر گونه الوهیت و خدا بودن و واجب الوجود بودن او را منتفی می سازد.

  مثلا در انجیل یوحنا ۱۷:۲۰، از زبان حضرت عیسی(ع)نقل شده خدای شما و خدای خودم، و در مرقس ۳۴:۱۵ در موقع جان دادن می‎گفت: خدای من، خدای من، چرا مرا تنها گذارده‎ای.

این جملات نشان می‎دهد که عیسی خدا نیست بلکه بنده خداست، و از طرفی دیگر کلمه پدر آسمانی در انجیل بیشتر بکار رفته است، حال باید مسیحیان یا این را بپذیرند که عیسی خدا نیست و هرچه پدر آسمانی آمده مجاز است و یا اگر عیسی(ع) خداست پس این تناقض انجیل را جواب بدهند که خدا (عیسی) کدام خدای خود را صدا می‎زند.

در اناجیل غیر از عنوان «پسر خدا» عنوان دیگری که در عهد جدید برای حضرت عیسی زیاد بکار رفته است. عنوان «پسر انسان» است[۱]. و پسر انسان بودن با خدا بودن سازگار نمی باشد.

   بنا بر آنچه که در اناجیل آمده است حضرت مسیح هیچ اختیاری از خود نداشته و بارها اظهاراتی این چنینی در کتاب مقدس به وی نسبت داده شده است: «پسر از خود هیچ نمی تواند کرد مگر آن چه بیند که پدر به عمل آورد.»[۲] و در جای دیگر می گوید: «از آسمان نزول کردم نه تا به اراده خود عمل کنم بلکه به اراده فرستنده خود.»[۳] و می گفت: «تعلیم من از من نیست بلکه از فرستنده من است.»[۴] پیروان عیسی همیشه او را بعنوان خادم مطیع خدا می نگریستند، نه به عنوان کسی مساوی با خدا، آن ها در مورد «بنده قدوس تو عیسی که او را مسح کردی به خدا دعا می کردند.»[۵]

پس با این اوصاف که حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ برای خود قائل است شأنیت الوهیت خدایی را ندارد و نمی تواند واجب الوجود باشد و بر فرض محال که خداوند در شخصی حلول کند دیگر آن شخص چنین محدودیت هائی را نباید داشته باشد.[۶]

تمام این مطالب و امثال آن در اناجیل مسیحیان عدم خدایی و فرزندی او را برای خدا نفی می کند و اگر مطالبی در اناجیل و یا رساله های پولس مبنی بر خدایی و یا فرزندی آن حضرت وجود دارد با صراحت با مطالبی که ذکر گردید در تناقض می باشد.

  1. دلیل دیگری که این پندار مسیحیان را باطل می کند حکم عقل می باشد؛ زیرا برای هر موجودی سه حالت متصور است یا وجود برایش ضرورت دارد و خود به خود موجود است و به اصطلاح واجب الوجود است یا وجود برایش ضرورت ندارد و مرهون دیگری است و به اصطلاح ممکن الوجود است و یا وجودش محال می باشد. و هرگز وجود نخواهد یافت. بنابراین مفهوم ممکن الوجود این خواهد بود که معلول و نیازمند به علّت است هم در وجود و هم در بقاء[۷] اما واجب الوجود که وجودش ضرورت دارد و نمی تواند موجود نباشد ازلی و ابدی است و هیچ نیازی به هیچ چیزی ندارد نه در وجودش و نه در بقائش ندارد. و هر موجودی که سابقه عدم داشته باشد نمی تواند واجب الوجود باشد، بنابراین انسان ممکن الوجود نمی تواند واجب الوجود و خدا تلقی شود و حضرت عیسی ـ علیه السّلام ـ که به عنوان انسان در انجیل ها معرفی شده نمی تواند مقام الوهیت داشته باشد برای بررسی این مطلب ویژگی های انسانی او را از کتاب انجیل لوقا نقل می کنیم.

لوقا در بیان واقعه تولد حضرت مسیح و حوادث زندگی وی گزارش های زیر را می دهد.

الف. پس از زائیدن نخستین پسر خود (عیسی) او را در قنداقه پیچید و در آخور خوابانید زیرا که نبود در اندرون کاروانسرا مکانی بر آنها.[۸]

ب. و چون هشت روز ایام ختنه طفل با تمام رسید او را عیسی نامیدند.[۹]

ج. و عیسی از روح القدس مملو بوده از رود اردن مراجعت فرموده به قوت روح در بیابان روان گشت و مدت چهل روز ابلیس او را ممتحن می ساخت و در آن اوان مطلقا نمی خورد و چون آن ایام با تمام رسید در آخر گرسنه گشت.[۱۰]

د. در آن روز شنبه که روز بزرگ است چنین اتفاق افتاد که چون از میان زراعت ها عبور می نمود شاگردان (عیسی) خوشه ها را چیده به دست ها مالیده می خوردند و در آن ایام چنین اتفاق افتاد که به سوی کوه به قصد نماز بیرون رفت و در دعای خدا شب را به سر برده است.[۱۱]

این مطالبی که در اناجیل آمده است هم انسان بودن و ممکن الوجود بودن او را به اثبات می رساند و هم عجز ونیازمندی او را که دلیل بر نفی واجب الوجود بودن آن حضرت می باشد.

  1. اشکال عقلی دیگر براین عقیده مسیحیان که مسیح هم خداست هم انسان یعنی هم واجب الوجود است و هم ممکن الوجود، تناقض محال است که بر آن مترتب می گردد. به این توضیح که ممکن الوجود بودن . واجب الوجود بودن در یک موجود قابل جمع نیست. زیرا معنای موجود واجب الوجود این است که ازلی است و حادث و مخلوق نمی باشد و وجودش ضروری و نبودش محال است اما موجود ممکن الوجود معنایش این است که مخلوق و حادث بوده و وجودش ضرورت ندارد و محال است که یک چیزی هم مخلوق باشد و هم غیر مخلوق هم ازلی باشد و هم حادث هم وجودش ضرورت داشته باشد و هم ضرورت نداشته باشد و اینها تناقضات صریح است که بر این عقیده‌ مسیحیان وارد است و چیزی که منجر به تناقض شود باطل است.
  2. دلیل دیگر بر بطلان این عقیده مسیحیت این است که اگر حضرت مسیح(ع) واجب الوجود باشد با قطع نظر از ممکن الوجود بودن او ، یا در ذات خداوند است یا خارج از ذات خدا. اگر خارج از ذات خدا باشد لازمه اش این است که باید دو تا واجب الوجود ، وجود داشته باشد و وجود دو .اجی الوجود محال است زیرا وجود هر واجب الوجودی، وجود واجب الوجود دیگر را نفی می کند. یعنی در صورتی یک موجود می تواند واجب الوجود باشد که هیچ محدودیتی نداشته باشد و وجود واجب الوجود دیگر این محمدویتی را هم برای خود و هم برای طرف مقابل ایجاد می کند و هیچ کدام نمی تواند واجب الوجود باشد.

ممکن است کسی توهم کند که خداوند متعال دارای قدرت بی نهایت است و می تواند چیزی را واجب الوجود کند. در جواب گفته خواهد شد که این امکان وجود نداردکه غیر خدا چه حضرت عیسی(ع) و چه غیر او، خدا و واجب الوجود شود بلکه این کار از ممتنعات ذاتی به حساب می آید که حتی در حیطه قدرت خداوند قرار نمی گیرد با اینکه قدرت و اراده خداوند مطلق و غیر محدود است و هیچ تردیدی در آن وجود ندارد لکن برخی از محل ها قابلیت قدرت خدا را ندارند. یعنی فقط ممکنات است که قابل و محل قدرت خدا می باشند اما ممتنعات ذاتی و واجبات ذاتی این قابلیت را ندارند و عدم قابلیت آنها دلیل بر محدودیت قدرت خدا نیست.

مثلاً صفات ذاتی خدا از قبیل علم، قدرت، حیات و امثال آنها ذاتاً مثل خدا واجب هستند. چون عین ذات خدا می باشند لذا این اوصاف محل قدرت خدا قرار نمی گیرند پس این سخن که آیا خدا می تواند علم خودرا از بین ببرد یا قدرت خود را زایل کند و یا آنها را به وجود آورد سخن بی مبنا است و اصلاً چنین سوالی موضوعیت ندارد. همین گونه است ممتنعات ذاتی. یعنی اموری که تحقق آنها ذاتاً محال است و ذاتاً ناشدنی است محل برای قدرت خداوند قرار نمی گیرند و ذاتاً این قابلیت را ندارند. مثلاً وجود خدایی غیر از خدای واحد ذاتاً محال است و لذا قدرت خدا به آن تعلق نمی گیرد. و همین طور هر چیزی که به تناقض منتهی گردد ذاتاً تحقق آن چیز محال است. بنا بر این اگر خداوند خدایی مثل خودش خلق کند تناقض آن این است که این خدای مخلوق باید هم واجب بالذات باشد و هم ممکن بالذات زیرا چونکه قبلاً وجود نداشته است و بعداً حادث گردیده و تو سط خدا مانند سایر ممکنات خلق شده است از ین جهت ممکن بالذات خواهد بود و از طرف دیگر چون از تمام جهات مانند خداست باید واجب الوجود باشد بنا بر این قبل از اینکه خدا آن را خلق کند وجود داشته است و این تناقض صریح است که با هیچ قانون و معیاری قابلیت تحقق را ندارد تا خداوند آن را خلق کند.

خداوند واضع و جاعل قانون تناقض نمی باشد تا گفته شود چون خدا آن را وضع نموده پس می تواند آن را بردارد و در صورت برداشتن آن دیگر اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین محال نخواهد بود. زیرا چیزی که ذاتاً تحققش محال است و یا ذاتاً تحققش واجب است قانون بردار نیست تا قابل جعل باشد یا نباشد. محدوده قانون و سنت الهی عالم ممکنات است و در این عالم قدرت و اراده او بی نهایت می باشد و هیچ نوع محدودیتی ندارد. در عالم ممکنات نیز کار های قبیح از خدا صادر نمی شود هر چند قدرت بر آن را دارد. مثلاً خداوند کسی را به چیزی که از طاقت او خارج است مکلف نمی گرداند با اینکه قدرت بر این کار را دارد.

پی نوشتها

[۱] . یوحنا، ۱۲:۳۴، اعمال رسولان ۵۶:۷ و مکاشفه یوحنا ۱۳:۱ و ۱۴:۱۴٫

[۲] . انجیل یوحنا باب ۵ /۱۸٫

[۳] . انجیل یوحنا باب ۶ /۳۸٫

[۴] . انجیل یوحنا باب ۷ /۱۶٫

[۵] . رک: اعمال رسولان باب ۴ /۲۳و ۲۷ و ۳۰٫

[۶] . جهت اطلاع بیشتر رک: یوحنا باب ۵/۳۰ و متی.باب ۲۸/۱۸ و اعمال رسولان باب ۲/۲۲٫

[۷] . اقتباس از آموزش عقاید، مصباح یزدی، ص ۷۹، سال نشر۷۰، سازمان تبلیغات اسلامی.

[۸] . انجیل لوقا، فصل دوم، آیه ۷ تا ۱۲٫

[۹] . انجیل لوقا، فصل چهارم، آیه ۱ تا ۱۱٫

[۱۰] . انجیل لوقا، فصل ششم، آیه ۱ تا ۱۳٫

[۱۱] . همان مدرک.

اناجیل همنوا در مسیحیت

از دیدگاه اسلام حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ یکی از پیامبران اولوالعزم و دارای کتاب آسمانی به نام انجیل بوده است. قرآن کریم در موارد متعددی بر این مطلب تصریح دارد از آن جمله این آیه است که می فرماید: «و از پى آنها عیسى پسر مریم را فرستادیم که تصدیق‏کننده توراتى بود که پیش از او فرستاده بودیم و انجیل را که تصدیق‏کننده تورات پیش از او بود به او دادیم که در آن هدایت و روشنایى بود و براى پرهیزگاران هدایت و موعظه‏اى».[۱]

کتاب انجیلی که بر حضرت مسیح (ع) نازل شده یک نوع بیشتر نبوده و  پس از عروج حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ این انجیل مفقود شده و بعد از مفقود شدن آن، برخی از مسیحیان متونی را با مطالب مختلف گردآورده و اسم آنها را انجیل گذاشته اند. امام رضا ـ علیه السلام ـ این واقعیت را به جاثلیق مسیحی گوشزد نمود و فرمود هنگامی که نصاری انجیل را گم کردند به درخواست مردم، علما آنان مثل مرقس و لوقا و دیگران هر کدام انجیلی نوشتند و به مردم عرضه کردند.[۲]

اما مسیحیان معتقدند که حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ اصلاً کتابی به نام انجیل نیاورده و به گفته خود مسیحیان تا سال ۶۰ میلادی انجیل مکتوبی وجود نداشته و تا این زمان سخنان و کارهای عیسی ـ علیه السلام ـ به صورت شفاهی نقل می شد و به تدریج نوشته ها و یادداشت هایی به وجود آمده و نخستین کتاب های مقدس بین سال های ۱۵۰ـ۲۰۰ میلادی آماده شد و پس از چند قرن کلیسا به طور رسمی روشن ساخت که چه کتاب را باید مقدس شمرد.[۳]

انجیل هایی که مسیحیان اولیه آنها رانوشته اند انواع زیادی داشته و به نام های مختلف وجود داشته اند. زیرا در میان مسیحیان قرن اول و دوم و حتی بعد از آن انجیل نویسی جریان داشته است و در این راستا هر یکی از بزرگان و دانشمندانی که در بین آنان معروف بوده اند برای قوم و طائفه خود انجیل می نوشته اند. این مطلب در انجیل لوقا به خوبی منعکس شده است؛ زیرا لوقا در اول انجیل خود می گوید: «از آن جهت که بسیاری دست خود را دراز کردند به سوی تألیف حکایت آن اموری که نزد ما به تمام رسید، چنان چه آنانی که از ابتداء نظارگان و خادمان کلام بودند به ما رسانیدند، من نیز مصلحت چنان دیدم که همه را من البدایه به تدقیق در پی رفته، به ترتیب به تو بنویسم ای «تیوفلس» عزیز تا صحت آن کلامی را که در آن تعلیم یافته ای دریابی».[۴]

این سخنان لوقا صراحت بر عدم محدودیت در انجیل نویسی دارد و هر کسی می توانسته به میل خود انجیل بنویسد. و به همین علت افراد زیادی در صدر اول مسیحیت برای خود انجیل نوشتند که متن هر کدام با دیگری اختلاف داشته و این اختلاف متون باعث ایجاد اختلاف در کلیساها نیز گردیده است.

بنابراین اناجیل بسیاری در میان مسیحیان وجود داشته است که حتی تا قرن های پیش از ظهور اسلام در میان آنان مشهور بوده است. سردار کابلی از جلد دوم و چاپ سیزدهم دایرۀ المعارف انگلیسی اسامی اناجیل زیر را نقل نموده است:

انجیل مصریان، انجیل عبریان، انجیل پطرس، انجیل دوازده، انجیل اندریو، انجیل برنابا، انجیل برتولوماس، انجیل جیمس، انجیل تدیوس، انجیل اپلی، انجیل باسیلیدیس، انجیل کرینتوس، انجیل ابیونتس، انجیل حواء، انجیل حیوت، انجیل مریم، انجیل متیاس، انجیل کامیل، انجیل فلیپ، انجیل توماس، انجیل راستی، انجیل مارکیون، انجیل نیقودیمس.[۵]

تکثر و تعدد اناجیل در میان مسیحیان موجب بحران و اختلاف شدید شده بود به خصوص که برخی از این اناجیل بر مبنای توحید و ضد تثلیث نوشته شده بودند و لذا مسیحیان تا قرن چهارم میلادی با تبعیت از متون اناجیل به دو دسته تقسیم می شدند برخی موحد بودند و برخی دیگر به تبعیت از پولس که مؤسس اصلی مسیحیت فعلی است از تثلیث و الوهیت مسیح ـ علیه السلام ـ حمایت می کردند. این اختلاف همچنان ادامه داشت تا این که قسطنطین (کنستانتین) امپراطور تازه مسیحی شده روم مجبور شد در سال ۳۲۵ میلادی در شهر «نیقیه» در نزدیکی قسطنطنیه شورایی برای رفع اختلاف تشکیل دهد. در این شوری حدود سیصد اسقف از کلیساهای مختلف گردآمده بودند و اعتقادنامه ای را به نام «اعتقادنامه نیقیه، به نفع طرفداران تثلیث و الوهیت حضرت مسیح تصویب کردند[۶] و در همین شوری چهار انجیل را از میان دویست و هفتاد انجیل و بنا بر قولی چهار هزار انجیل برگزیدند که عبارت اند از انجیل متی، انجیل لوقا، انجیل مرقس، و انجیل یوحنا. چگونگی برگزیده شدن این چهار انجیل به این ترتیب بوده که تمام اناجیل را در زیر یک میز قرار دادند و درب سالن را که اناجیل در آن قرار داده شده بودند قفل کردند و از کشیش ها خواسته شد که تمام شب را دعا کنند تا نسخه صحیح انجیل از زیر میز بر روی میز آید. فردا که وارد سالن شدند دیدند که به صورت توطئه ای معجزه آسا همین چهار انجیل که مورد قبول مسیحیت پولسی بودند بر روی میز قرار گرفته بودند. و بعد از انتخاب این چهار انجیل اناجیل دیگر سوزانده شدند و پیروی از آنها غیر مشروع اعلام گردید.[۷]

در حال حاضر چهار نوع انجیل در میان مسیحیان از رسمیت برخودار اند و مورد قبول آنان می باشند و آنها عبارت اند از: انجیل متی، انجیل مرقس ، انجیل لوقا و انجیل یوحنا.

اناجیل متی، مرقس و لوقا به گونه‌ای در لحن و ساختار با یکدیگر شباهت دارند که آنها را اناجیل همنوا[۸] می‌نامند.[۹] اناجیل همنوا نیز در برخی موارد با هم اختلاف دارند[۱۰] و تنها پنجاه و دو درصد مطالب آنها با هم منطبق است؛ اما انجیل یوحنا در گزارش از زندگانی و تعالیم عیسی کاملا با اناجیل همنوا متفاوت است. الوهیت و ازلیت او تنها در این انجیل مورد تأکید قرار گرفته است. و در بسیاری از مطالب با اناجیل همنوا مخالف است[۱۱] و به طور کلی تنها هشت درصد مطالبش با آنها مطابقت دارد.[۱۲] سه انجیل همنوا هم از لحاظ شکل و هم از لحاظ رویکرد، آشکارا با انجیل یوحنا متفاوت هستند و تأثیر انجیل چهارم بر دینداری و اندیشۀ مسیحیان پایدار است.[۱۳]

رساله‌های سیزده گانۀ پولس با وجود اینکه همۀ آنها قابل اعتبار نیست مانند انجیل یوحنا با اناجیل همنوا همساز نیست و عیسای رساله‌های پولس مانند عیسای انجیل یوحنا موجود الهی است.[۱۴]

پی نوشتها

[۱]. مائده / ۴۶٫

[۲]. ر.ک: صدوق، محمد بن علی، التوحید، ص۳۲۵٫

[۳]. توماس، میشل، کلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی،  ص۱۵۸٫

[۴]. عهد جدید، انجیل لوقا، فصل اول، جمعه ۱ـ۴٫

[۵]. سردار کابلی، حیدر قلی خان قزلباش، مقدمه انجیل برنابا، تص۱۹ـ۲۰٫

[۶]. بی ناس، جان، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، ص۶۳۳ـ۶۳۴٫

[۷]. بهشتی، احمد، عیسی پیام آور اسلام، ص۱۳۳٫

[۸] . در انگلیسی    Synopticاز واژه یونانی synopsis به معنای دیدگاه مشترک گرفته شده است.

[۹]. ارچیبالد رابرتسون، عیسی اسطوره یا تاریخ، ترجمه: حسین توفیقی، ص۲۰٫

[۱۰]. رک: همان، ص۲۳-۲۶٫

[۱۱]. همان، ص۲۶-۲۷٫

[۱۲]. ر.ک: کری ولف، درباره مفهوم انجیلها، ترجمه: محمد قاضی، ص۲۵٫

[۱۳]. اندرو والز فینلی، مسیحیت در جهان امروز، ترجمه: احمد رضا مصباح و حمید بخشنده، ص۹۳٫

[۱۴]. ارچیبالد رابرتسون، عیسی اسطوره یا تاریخ، ترجمه: حسین توفیقی، ص۲۸٫

 

امام غایب و مُدعیان دروغین

مقدمه

اعتقاد به منجى آخرالزمان یکى از وجوه مشترک تمام ادیان و آیین ها ست. پیروان این ادیان معتقد اند که در زمانى نامشخص فردى از اعقاب پیامبرشان یا آن که خدا در کتاب آسمانى شان وعده داده است ظهور مى کند و دنیا را از داد و برابرى آکنده مى سازد. در کتاب مقدس، مجموعه مزامیر داوود در مزمور ۳۷ و بند ۲۹ آمده است:” نیکان، دنیا را به ارث خواهند برد و تا به ابد در آن سکونت خواهند کرد” بى گمان دین اسلام نیز از این موهبت الهى بى بهره نیست، در قرآن کریم در سوره قصص آیه ۵ آمده است:

” و ما مى خواهیم که بر کسانى که در روى زمین به زبونى کشیده شده اند، منت نهیم( و نعمت دهیم) و ایشان را پیشوا گردانیم و ایشان را وارث گردانیم”

اعتقاد به منجى آخرالزمان را مى توان از پایه هاى اساسى اندیشه و تعالیم شیعى دانست. آنچه “تشیع” را در طول زمان و در شرایط بسیار سختى که توسط “سنت” پیرامون گرفته شده بود، نجات داد و زنده نگاه داشت، همانا اندیشه و اعتقاد به ظهور مهدى آخر الزمان است. اندیشه تشیع از چندین منشا تغذیه مى کند که یکى از آنها بى گمان اعتقاد به ظهور فرزند رسول خدا مهدى(عج) است.

در این نوشتار سعى بر آن داریم تا با نگاهى اجمالى بر تاریخ ایران به بررسى ادعاهاى مهدویت بپردازیم، ولى در همین ابتدا باید متذکر شد که ادعاى مهدویت در تاریخ با ادعاهاى دیگرى نظیر نبوت و در نهایت الوهیت همراه بوده است.

نخستین مدعیان

نخستین نشانه هاى ادعاى مهدویت را مى توان در میان زیدیان یافت.

از فرق متعدد شیعه تنها چهار فرقه در ایران اهمیت خود را همچنان حفظ کردند:

۱- نصیریه که در سده هاى شش و هفت به آن دسته از غلاتى اطلاق مى شد که به على قدرت الهى یا نیمه الهى نسبت مى دادند (کلیه فرق دیگر شیعه، از جمله اسماعیلیان اینان را ملحد و کافر مى دانستند.)

۲- زیدیان

۳- اسماعیلیان

۴- امامیه  (۱)

زیدیان آن دسته از شیعیان بودند که امام پس از امام سجاد(ع) را نه امام محمد باقر، که زید بن على مى دانستند. از این رو به زیدیان شهره شدند. تمرکز این گروه از شیعیان بیشتر در ولایات شمال ایران در گیلان و دیلمان و طبرستان، در شمال افغانستان فعلى و همچنین در یمن بود. علویان طبرستان که ساداتى از خاندان حضرت رسول بودند در میانه دوره عباسیان در طبرستان قدرت را به دست گرفتند و تا عهد سامانیان بر این منطقه و یا مناطق پیرامون آن، عادلانه حکومت کردند. در طول زمان شاخه هاى متعددى در زیدیه پدید آمد که یکى از این شاخه ها جارودیه بود.” جارودیه رهبران امت اسلامى پیش از على را غاصب و کافر مى دانستند. برخى از آنان به مهدویت محمد بن على بن عمر بن على بن حسین (نواده امام زین العابدین) صاحب طالقان (در بدخشان) معتقد بودند که به امر المعتصم (۲۷- ۲۱۸) خلیفه عباسى به محبس افتاد. گروهى دیگر به مهدویت یحیى بن عمر بن یحیى بن حسین بن زید بن على (از اعقاب امام سجاد) صاحب کوفه اعتقاد داشتند که عاقبت در عهد المستعین (۵۲- ۲۴۸) کشته شد.”(۲)

امام منتظر و اعلام قیامت

اسماعیلیان گروه دیگرى از شیعیان بودند که در مصر، بخش هایى از سوریه و ایران، ابتدا در برابر خلفاى عباسى و سپس در برابر ترکان سلجوقى به قدرتى بلامنازع تبدیل شدند. اسماعیلیه ایران اگرچه نتوانستند قلمروى یکپارچه فراهم آورند ولى هسته هایى از دژهاى مستحکم در سراسر ایران آن روزگار ایجاد کردند که مى توانست خطرى بالقوه براى حکومت هاى سنى مذهب متعصب باشد. دژهاى اسماعیلیان در کوههاى البرز، در زاگرس و درارتفاعات افغانستان کنونى از قدرتى انکارناپذیر برخورداربودند.

در آن زمان بیشتر جمعیت ایران سنى مذهب بودند” در “کتاب النقص” “نصیرالدین ابوالرشید قزوینی”، که از آثار جدلى شیعه در ۵۶۰ ق است، کوششى در جهت به دست دادن جغرافیاى نحله اى ایران به عمل آمده. مولف اظهار مى کند که خراسان و ماوراء النهر و بخشى از عراق( عجم = مرکز ایران و محدود به اصفهان تهران و همدان و مشتمل بر شهرهاى اراک(سلطان آباد)،همدان، گلپایگان، اصفهان، ملایر و کرمانشاهان) در کلام حنفى و معتزلى بودند، آذربایجان تا مرزهاى آناتولى و همدان، اصفهان، ساوه و قزوین مذهب شافعى داشتند… نواحى لرستان، خوزستان، کرج(ابودلف در نزدیکى اراک)، گلپایگان، بروجرد و نهاوند پر از مشبهه یا مجسمه(اهل تجسم) بود و مازندران، قم، کاشان و آوه پیرو مذهب شیعه بودند.” (۳)

اگرچه اسماعیلیان در اعتقادات و باورها با شیعیان امامیه اختلاف داشتند ولى به خاطر برخى تشابهات در زمره گروه هاى شیعه قلمداد مى شدند، آنان نیز چون شیعیان امامیه معتقد بودند که امام از سوى امام پیشین انتخاب مى شود. ” اسماعیلیان، اسماعیل پسر امام جعفرصادق (ع) و پسر اسماعیل را امامان منصوص مى دانستند. اما تا سال هاى دراز عقیده داشتند که امامان، غایب وغیر فعال مى باشند.” (۴) ایشان امامان پس از امام جعفر صادق را گمراه مى دانستند.

گروه هاى شیعى در سده هاى نخستین اسلامى براى در امان ماندن از سخت گیرى هاى خلفاى عباسى، در حواشى قلمرو اسلامى به قدرت دست یافتند و حکومت هاى محلى اى چون ادریسیان(در افریقا) را تاسیس کردند. تلاش هاى اقلیت شیعه در نهایت در سال ۲۹۷ ثمر داد و اسماعیلیان از این تاریخ تا ۵۶۷ سلسله قدرتمندى را در مصر تشکیل دادند که اسماعیلیان سایر مناطق قلمرو اسلامى را به نوعى تحت حمایت خود داشت.” اسماعیلیان سراسر ایران، فاطمیان مصر را به عنوان امامان علوى راستین و اخلاف اسماعیل به رسمیت شناختند و در میان کلیه مسلمانان تنها آنان را به عنوان پاسداران میراث روحانى پیامبر شایسته اطاعت و فرمانبردارى دانستند. امام سرانجام با قدرت ظهور کرده بود.”(۵) ولى این وحدت چندات دوام نیاورد و دو دستگى در سال ۴۸۷ پس از درگذشت المستنصر خلیفه فاطمى رخ نمود. ” المستنصر خلیفه فاطمى مصر در سال ۴۸۷ دیده بر جهان فرو بست پسر کهتر المستنصر … با نام المستعلى به خلافت رسید. اما معروف بود که المستنصر پسر مهتر خود نزار را امام آینده تعیین کرده است. نزار به پشتیبانى گروهى از سپاهیان … سر به شورش برداشت و تنها دو سال بعد نایره شورش وى فرو نشانده شد…در داخل مصر و یمن بیشترینه اسماعیلیان … المستعلى را امام راستین شناختند اما در سوریه در میان اسماعیلیان تفرقه شدیدى بروز کرد… اما اسماعیلیان ایران نه در آن هنگام، مداخله فعالى در مصر کردند و نه هیچیک از اخلاف مستعلى را به عنوان مدعى قدرت در مصر به رسمیت شناختند.”(۶) این اختلاف حتى با مرگ نزار خاتمه نیافت چرا که شایع بود که اسماعیلیان ایران پسر خردسال نزار را در الموت نزد خود نگاه مى دارند، اگر چه این شایعه توسط هیچ یک از اسناد به دست آمده تایید نشده است ولى همین احتمال در آن زمان منشا برخى رویدادها شد که مورد بررسى ما است.

روند رو به رشد قدرت اسماعیلیان در ایران با “حسن صباح” آغاز شد و ادامه یافت. به لطف نوشته هاى “عطاملک محمد جوینی” در کتاب “تاریخ جهانگشاى جوینی” که به فتوحات مغولان در ایران مى پردازد، ما هم اینک به برخى اطلاعات موثق درباره اسماعیلیان و حسن صباح و اعقاب او دسترسى داریم. هولاکوخان مغول در سال ۶۵۲ به تخریب و برچیدن تمام قلاع اسماعیلیه مبادرت ورزید. جوینى که در رکاب وى در این فتوحات شرکت جسته بود، بیان مى کند که در ابتدا تصمیم برآن بود که کلیه کتب کتابخانه دژ الموت را در آتش بسوزانند ولى وى از خان مغول درخواست کرد که برخى از کتب را در دسترس وى قرار دهند. از اینجا است که اطلاعاتى از اسماعیلیه از خطر نابودى مى رهد. جوینى دراین باره چنین گفته است: ” آنچ مصاحف ( جمع صحف- کتاب ها) و نفایس کتاب بود بر منوال “یخرج الحى من المیت” از آن میان استخراج مى رفت، مجلدى کتاب یافت مشتمل بر احوال وقایع “حسن صباح” که ایشان آن را “سرگذشت سیدنا” خوانند. آنچ مقصود بود و مناسب لیاقت این تاریخ نقل افتاد.” (۷)

چنین است که ما از آغاز کار حسن صباح اطلاعاتى به دستى مى آوریم. دراین کتاب از قول حسن صباح نقل مى شود: ” من مذهب آباء خویش، مذهب شیعه اثناعشرى داشتم، در رى شخصى بود “امیره ضراب” نام بر مذهب باطنیان مصر و هر وقت ما را با یکدیگر مناظره مى بود و او مذهب مرا کسر مى کرد و من مسلم نمى داشتم، اما در دل من آن سخن جاى گیر بود، در اثناى آن بیمارى مخوف صعب روى نمود، با خویش اندیشه کردم که آن مذهب حق است و از غایت تعصب تصدیق آن نکردم.” (۸)

حسن صباح ازاین طریق به مذهب اسماعیلیه پیوست و مورد وثوق و اطمینان “عبدالملک عطاش” رئیس اسماعیلیان در اصفهان قرارگرفت و پس از وقایعى که در پى جانشینى مستعلى و نزار و مرگ نزار پیش آمد” در مقام برجسته ترین داعیان به عنوان حجت امام شناخته شد. اصطلاح حجت … به عنوان کسى بود که در سلسله مراتب روحانى آرمانى پس از امام قرار داشت.”(۹) بدین ترتیب پایگاه خود را به عنوان رهبر اسماعیلیان ایران تحکیم بخشید و شیوه هایى را به کار گرفت و در آموزه هاى باطنیان تغیراتى ایجاد کرد. وى خواستار آن بود که جنبشى در میان اسماعیلیان ایجاد کند و این جنبش به تغییر نگرش و تغییر در آموزه ها نیاز داشت. ” “حسن صباح” به کلى درِ تعلیم و تربیت دربست و گفت خداشناسى به عقل و نظر نیست به تعلیم امام است چه اکثر خلقِ عالم، عقلا اند و هر کس را در راه دین نظرى است، اگر در خداشناسى نظر عقل کافى بودى اهل هیچ مذهب را برغیر خود اعتراض نرسیدى و همگنان متساوى بودندى، چه همه کس به نظر عقل متدین اند، چون سبیل اعتراض و انکار مفتوح است و بعضى را به تقلید بعضى احتیاج است، این خود مذهب تعلیم است که عقل کافى نیست و امامى باید تا در هر دور، مردم به تعلیم او متعلم و متدین باشند.”(۱۰)

آموزه تعلیم و مرجعیت تنها به باطنیان اختصاص نداشت و گروه هاى دیگر شیعه به ویژه امامیه به این آموزه اعتقاد داشتند. دراین آموزه جدید حسن صباح تعلیم و مرجعیت اندکى دگرگون شد ” آن امامى راستین است که براى اثبات امامت خویش دلایل عارضى و خارجى نمى آورد، بلکه تنها وجود خود او به عنوان برآورنده نیاز و تنها آن نیاز که تعقل ما مى تواند بنمایاند حقانیت وى را تنفیذ مى کند. حسن مى گفت این امام، امام اسماعیلیان است.” (۱۱) حسن صباح از این طریق مى خواست موقعیت امام و بالنتیجه موقعیت خود را به عنوان حجت امام تحکیم بخشد و اطاعت مطلق پیروانش را در جنبش جدید همراه خود سازد. اسماعیلیان براى اثبات امامت تنها به تنفیذ امام از سوى امام پیشین و ادعاى امام اکتفا مى کردند و دلایلى چون حجت عقلى و افضلیت امام و ارائه معجزه را( که مورد قبول شیعیان امامیه است) نادیده مى گرفتند.

حسن صباح بسیار متشرع بود و در عمل به دستورات دین با نهایت دقت و سخت گیرى عمل مى کرد.” “حسن صباح” بنیاد کار و ناموس بر زهد و ورع و امرمعروف و نهى منکر نهاده بود. در مدت سى و پنج سال که در الموت ساکن بود هیچ کس در ملک او آشکارا شراب نخورد و در خم نریخت. تا به حدى که شخصى بر قلعه ناى زده بود او را بیرون کرد و دیگر بار بر قلعه راه نداد، و پسرى داشت “محمد” نام، او را به شراب خوردن متهم کردند، فرمود تا او را بکشتند و قتل هر دو پسر خویشتن را بر آن حمل مى کرد که بعد از وفات او کس را خیال نیفتد که دعوت براى ایشان کردست.” (۱۲)

“حسن صباح” در ۵۱۸ درگذشت و پس از او “بزرگ امید” و سپس” محمدبن بزرگ امید” به ترتیب هر کدام تا سال هاى ۵۳۲ و ۵۵۷ به همان شیوه حسن صباح حکومت کردند. نخستین کس در سلسله اسماعیلیان حسن پسر محمد بن بزرگ امید بود که از راه و رسم حسن صباح تخطى کرد.” ولادت “حسن” در سنه عشرین و خمس مائه (۵۲۰) بود، چون به سن بلوغ نزدیک رسید هوس تحصیل و بحث اقاویل(جمع قول) مذهب حسن صباح واسلاف خویش کرد و سخن دعوت را در آن شیوه صباحى و الزامات او نیک تتبع نمود و در تقریر آن بارع(نیکو- کسى که در فضل و دانش بر همگان برترى دارد) گشت. چون آن نوع کلمات را به مواعظ و نکت (نکته)متصوفه در آمیخته بود و از تخریجات(آموخته ها) خویش به غث و سمین(سخن عالی) درین قالب ریخته، سخن هاى خطابى و امثال آن که به نظر… عوام و مردم ناتمام اعجابى نمایند… پدرش از این شیوه عارى بود. پسرش بدین تلبیسات و تزویقات(حیله) در جنب او عالمى متفوق مى نمود از آن سبب ضلالت اهل جهالت بالا مى گرفت و عوام به متابعت او رغبت مى کرد و چون از پدرش آن مقالات شنیده بودند در گمان مى افتادند که امامى که حسن صباح وعده داده است این است.” (۱۳)

حسن بن محمد در زمان حیات پدر ادعا مى کرد که همان امام غایبى است که اسماعیلیان بدان معتقد اند. ولى پدرش که همچنان بر راه شرع و روش حسن صباح ره مى سپرد، در نزد مردم این ادعاى پسر را دروغ خواند.” محمد(بزرگ امید) چون این حال بشنید و بر ظنون مردم واقف شد… بر پسر انکار بلیغ کرد و مردم را جمع آورد و گفت این حسن پسر من است و من امام نیستم بل از دعاه امام یکى داعى ام و هر کس که این سخن مسموع و مصدق دارد کافر باشد و بى دین. برین موجب قومى را که امامت پسرش را تصدیق کرده بودند به انواع مطالبات و عقوبات مثله مى گردانید و به یک نوبت دویست و پنجاه نفس را بر الموت بکشت. … حسن نیز از تبعه این خایف گشت و از پدر هراسان شد و… بر ابطال این اقوال و اثبات و استحکام مذهب پدر مبالغت ها نمود”(۱۴) محمدبن بزرگ امید جمعى از جوانان را که گرد پسرش جمع شده بودند دستگیر و به شدت مجازات کرد و حسن از بیم، تن به اطاعت پدر داد و منتظر ماند تا مرگ پدر او را به مقصود برساند. حسن پس از مرگ پدر بر جاى او بنشست و در آموزه هاى حسن صباح تغییراتى عظیم پدید آورد”(حسن بن محمد بزرگ امید) در اوایل جلوس به جاى پدر به هر وقت رسوم شرعى و قواعد اسلامى را که از عهد حسن صباح التزام آن نمودندى مسخ و فسخ جایز مى داشت… و در رمضان سنه تسع و خمسین و خمس مائه(۵۵۹) بگفت تا در میدانى که به پاى الموت است منبرى بساختند، چنانک روى به سمت قبله داشت. بر خلاف آنچ قاعده اهل اسلام و چون هفدهم رمضان رسید اهالى ولایات خود را که در آن روزها به الموت استحضار کرده بود فرمود تا در آن میدان مجتمع شدند… او بر منبر رفت و با آن سرگشتگان روز برگشتگان به اغوا… چنان نمود که از نزدیک مقتدى … امام موهوم که مفقود غیرموجود بود در خفیه نزدیک او کس رسیده است… که امام ایشان درِ رحمت و ابواب رافت خود بر اسلامیان و بریشان نیز گشوده و ایشان را ترحم فرستاد و بندگان خاص گزیده خویش خوانده و آصار و اوزار(دستورات) و رسوم شریعت از ایشان برگرفته و ایشان را به قیامت رسانیده.” (۱۵)

منظور از قیامت در باورهاى اسماعیلیه قیامت بزرگ و آخرالزمان بود. ” این قیامت پایان یک دوره مذهبى و آغاز گسترش روحانى کمال اخلاقى نه جسمانى بود. پایان زندگى زمینى، زوال نمود ظاهرى واقعیت، دست کم آنقدر که برخوردار از معنى و مفاد دینى است، و نیز پایان شریعت زمانى فرارسید که معنى باطنى واقعیت مشهود و آشکار گشت و آنچه از آن پس مى بایست اهمیت داشته باشد صرفا حیات روحانى حالات باطنى نفس بود “(۱۶)

حسن بر سر منبر پس از اعلام قیامت خطبه بلیغى به عربى ایراد کرد که فردى آن را به فارسى ترجمه مى کرد و براى مردم مى خواند. “مضمون خطبه آن بود که حسن بن محمد بن بزرگ امید خلیفه و حجت و داعى ماست و شیعه ما در امور دینى و دنیاوى مطیع و تابع او باشند و حکم او محکم دانند و قول او قول ما شناسند و بدانند.” (۱۷)

اعلام قیامت مستلزم شرطى بود که حسن از پیش ادعا کرده بود که داراى آن است. وى ادعا داشت که نه فرزند محمد بن بزرگ امید که فرزند یکى از اعقاب نزار است که پنهانى در الموت نگاه داشته مى شد. وى ادعا مى کرد” و امروز من که حسن ام مى گویم خلیفه خداى بر روى زمین منم.”(۱۸) ولى همین اعلام قیامت وسیله اى براى قتل او شد جوینى روایت مى کند” از جمله کسانى که هنوز از خداى ترسى و دیانت رایحه اى به مشام ضمایر ایشان مى رسیده است یکى برادر زن حسن بود که او را “حسن بن نام آور” گفته اند… چنانک در تواریخ مسطور است او بر افشاى آن فضایح و اضالیل(گمراهى ها) صبر نتوانسته است کردن… روز یکشنبه ششم ربیع الاول سنه احدى و ستین و خمس مائه(۵۶۱) بر قلعه لمسر حسن مضل را به کارد زد. “(۱۹)

حسن نخستین فرد از میان اسماعیلیان ایران است که ادعا کرد که امام غایب است و ظهور کرده است. لازم به ذکر است که امام آخرالزمان از نظر اسماعیلیان نه مهدى پسر امام حسن عسگرى که یکى از اعقاب نزار بن المستنصر بود. از این رو حسن با ادعاى اینکه از اعقاب نزار است و با اعلام قیامت بر این باور تاکید داشت. پس از حسن پسرش محمدبن حسن به همان شیوه پدر ادامه داد.” پسر او( حسن) محمد… که نص امامت بروکرده بود نوزده ساله بود که به جاى پدر نشست… در اظهار بدعت که دعوت به قیامت مى خواندند و اباحت از لوازم آن مى افتاد از پدر غالى تر بود.” (۲۰) ولى او نیز در سال ۶۰۷ به زهر کشته شد. این دو، تنها امراى اسماعیلى هستند که به مرگ طبیعى نمرده، بلکه به قتل رسیده اند.

با مرگ این دو تن، داستان قیامت در میان اسماعیلیه نیز به پایان رسید. پسر محمد دوم “جلال الدین حسن” با پذیرش مذهب سنت به تقابل میان اسماعیلیه و دنیاى اهل سنت که با اعلام قیامت، شدت یافته بود، خاتمه داد.” بعد از او به حکم ولایت عهد پسرش “جلال الدین حسن” به جاى او بنشست و هم از ابتداى جلوس اظهار مسلمانى کرد و قوم و شیعت خود را به توبیخ و تشدید از الحاد منع کرد و بر التزام اسلام و اتباع رسوم شرع داشت.” (۲۱)

اعجاز صاحب الزمانى

چنانکه پیش از این آمد ادعاى مهدویت در تاریخ با ادعاهایى چون نبوت و الوهیت همراه بود. حروفیان گروهى هستند که رهبر آنان در کنار ادعاهایى چنین، باور داشت که صاحب اعجاز صاحب الزمان است. نخستین نشانه هاى ظهور و بروز این گروه در اواخر قرن هشت بود. ” بنیانگذار آن “فضل الله”( که به احتمال در آغاز به عبدالرحمن معروف بود) در سال ۷۴۰ در استرآباد متولد شد. جزئیات زندگى او حاکى از بحران هاى اوست. او فردى سید و از کودکى عارف بود و معبر خواب و رویا و نیز زائر پرشور و مفسر شریعت؛… در خلال خوابى از نور بود که ماموریتش بدو ابلاغ شد و چشمش( عین که در ضمن معنى ذات یا منشا نیز مى دهد) به نور ستاره اى که در شرق در مقاطعى از قرون طلوع مى کند، روشن شد: چیزى نگذشت (که) ابلاغیه او حالت دوگانه کشف اشیاء فرا انسانى و حجت در مسائل مادون انسانى به خود گرفت. او نخستین مریدان خود را از راه تعبیر رویا و القاى آنها به درونشان به دست آورد. وى ادعا مى کرد که مانند سایر انبیا قادر به فهمیدن زبان پرندگان است و ادعا مى کرد که گنجینه اسرار جهان اسلام است. فضل الله وقتى به میانسالى رسید به تجلى خدایى نزدیک شد و از کشف و شهود واقعى مفهوم نبوت به شان و عزت صاحب الزمانى رسید و سرانجام به مجد و شوکت الوهیت دست یافت.” (۲۲)

اساس اعتقادات و باورهاى حروفیه چنان که از نامشان مشهود است، باور به ارزش واعتبار بنیادین حروف بود.” در حروفیگرى نوع جدیدى از تأویل قرآن وجود داشت که بیشتر مادى بود تا نمادین و سمبولیک و درآن کلمه به گونه مکشوف با کتاب مقدس همبسته بود….حروفی گرى با بهره گیرى از تفسیر رازآمیز، ارزش حروف را به درجه اى رساند که دوگانگى بین ماده و صورت به طور مساوى و موازى قرار گرفت. یعنى حقیقت ماده = ارزش متعین حروف.” (۲۳)

از مهدویت تا الوهیت

تقریباً هفت دهه پیش از قدرت گیرى صفویان در ایران اوضاع نابسامانى در بخش هاى از ایران حاکم بود، از یک سو، بخش هاى شرقى ایران تحت حکومت تیموریان بود و بخش هاى غربى تحت سیطره ترکمانان ( درابتدا قراقویونلوها و سپس آق قویونلوها). در این میان مناطق مرکزى و جنوبى ایران مورد منازعه دو قدرت غربى و شرقى بود و هر از گاهى میان این قدرت ها دست به دست مى شد. این اوضاع نابسامان سیاسى سبب شکل گیرى نیروهاى افراطى اى شد که در صدد به دست آوردن قلمرو مستقلى براى خود بودند. یکى از این گروه ها مشعشعیان بودند. مشعشیان اولین گروه از شیعیان امامیه هستند که ادعاى مهدویت در میان آنان دیده شد. درباره قومیت آنان نظرات متفاوتى است، برخى نویسندگان ایرانى آنان را از اعراب مستقر در واسط مى دانند ولى نویسندگان غربى آنان را ایرانى مى نامند. در هر صورت قومیت این گروه تاثیرى بر ادعا آنان برجاى نمى گذارد.

آغاز شکل گیرى این گروه افراطى با ادعاى مهدویت محمدبن فلاح همراه بود. احمد کسروى در کتاب “تاریخ خوزستان” و سپس در کتاب” مشعشعیان مدعیان دروغین امام زمان” به دقت نحوه شکل گیرى این گروه را از آغاز آن در سال ۸۴۰ قمرى مورد بررسى قرار داده است. ” سید محمد(مشعشع) چون به هفده سالگى رسید از پدر خود سید فلاح دستور گرفت که از واسط که زادگاه و نشیمن او بوده به حله رفته در مدرسه شیخ احمدبن فهد به درس بپردازد … سید محمد سال ها در مدرسه شیخ احمد مى زیست… در این میان گاهى سیدمحمد بر زبان مى رانده که من مهدى موعودم و بیرون خواهم آمد. این سخنان چون به گوش شیخ احمد رسید به سید محمد برآشفت و او را نکوهش کرد ولى سید محمد دنبال کار خود را داشت و در مسجد آدینه کوفه یک سال به اعتکاف نشسته همیشه گریه مى نمود و چون از علت آن گریه مى پرسیدند مى گفت به آن کسانى مى گریم که به دست من کشته خواهند شد…. سید محمد به واسط بازگشته در آنجا نیز گاهى سخن از مهدیگرى رانده و به خویشان و کسان خود وعده مى داد که برخاسته سراسر جهان را خواهم گشود و شهرها و کشورها را به کسان خود تقسیم مى کرد. چون این سخن ها دوباره به شیخ احمد رسید حکم به کفر سید نموده به یکى از امیران واسط نوشت که او را بکشند. آن امیر، سید محمد را دستگیر کرده … سید قرآن درآورد، سوگند یاد کرد که من سید سنى صوفیم و از این جهت است که شیعیان با من دشمنى مى ورزند و با این سوگند دروغ جان خود را آزاد ساخت.” (۲۴)

سید محمد با این حیله از بند رست و براى فرار از کیفر خود به میان اعراب بادیه نشین گریخت و در آنجا دعوى خود را از سر گرفت و به کارهاى شگفتى دست زد واز این طریق پیروانى گرد خود جمع کرد. ” از جمله آنکه ذکرى مشتمل به نام على ساخته به پیروان خود یاد مى داد که چون چند بار مى خواندند حالى پیدا مى کردند که درون آتش رفته گزند از آتش نمى دیدند و دسته شمشیر را بر زمین تکیه داده شکم خود را به روى آن مى انداختند و شمشیر به شکم آنان فرو نمى رفت. این شگفت کارى ها مایه کار او بود و عشایر بسیارى به او بگرویدند … پیروى سید محمد را پذیرفتند و او به پشتیبانى ایشان بنیاد کار خود را گذاشت.”(۲۵)

سید محمد با این پیروان در صدد برآمد حوزه قدرتى براى خود فراهم سازد از این رو به هر جا مى تاخت و از کشته پشته مى ساخت. او مى کوشید در منطقه اى میان واسط و حویزه حکومت خود را بنیان گذارد از این رو دست به تاراج و کشتار مردم گشود. حکمران حویزه به قتل چند تن از بزرگان آن شهر دست گشوده، و این امر به نارضایتى مردم آن شهر دامن زده بود. محمد بن فلاح از این نارضایتى سود جست و بر آن شهر دست یافت.

در این زمان غرب ایران زیر نفوذ جهانشاه قراقویونلو بود و برادر او میرزا اسپند که شاخه ى نسبتاً مستقلى از آن خاندان را در بغداد تاسیس کرده بود، با دریافت این خبر راهى حویزه شد. سید محمد از در فروتنى درآمد و نامه و هدایایى براى میرزا اسپند ارسال کرد و در نتیجه حویزه را به دست آورد. در همیت اثنا از دل ادعاى مهدویت سید محمد، ادعاى خدایى پسرش مولاى على سر برداشت و مجال از پدر ربود.

” مولا على پسر او(سیدمحمد) رشته کارها را در دست گرفت، دخالت به پدر پیر خود نمى داد. سید محمد به گفته خود ناچار شده بود از او تقیه کند. چون سید محمد گفته هاى باطنیان را گرفته و پایه مهدی گرى خود را بر روى آن نهاده بود و از روى همان گفته ها امام على ابن ابیطالب را خدا مى خواند، مولا على پسرش آن سخن را گرفته مدعى بود که روان آن امام یا آن گوهر خدایى که در کالبد او بوده این زمان به کالبد این، درمانده و بدینسان دعوى خدایى مى کرد.” (۲۶)

باطنیان در این زمان به گونه اى از تناسخ روح معتقد بودند، از این رو مولاعلى با درآمیختن اندیشه هاى پدر و باطنیان، خود را بر این قیاس خدا خواند” على … براى این کار از یکى از قیاس هاى صورى خاص نهضت هاى افراطى بهره جست: مهدى، على است؛ على، خداست؛ من مهدى هستم، على هستم، من خدایم.”(۲۷)

سید محمد با ادعاى مهدویت چند هدف را دنبال مى کرد، در ابتدا این ادعا به او اجازه مى داد که رهبرى مذهبى پیروان خود را به دست گیرد، دوم اینکه مى توانست ادعاى حکومت کند و سوم و مهمتر از همه آنکه این ادعا به او اجازه مى داد که اعلام جهاد کند و هر کس را به بهانه ضدیت با مهدى قائم از دم تیغ بگذراند. محمد بن فلاح، با این ادعا، خیال سلطان کامل و دولت مذهبى را در سر مى پروراند.

این تمهید به خوبى کارگر افتاد و خوزستان در اوج قدرت قراقویونلوها همچنان در دست آل مشعشع باقى ماند و چون قراقویونلوها خود تمایلات شیعى داشتند بر آنان سخت نمى گرفتند.

بغداد تا مدت ها در اختیار میرزا اسپند بود؛ و جهانشاه پس از او، حکومت آن ناحیه را به پسر خود پیربداق سپرد. مولاعلى در سال ۸۵۸ از درگیرى میان پیربداق و پدرش جهانشاه استفاده کرد و به سمت واسط لشکر برد آنجا را گرفت و راهى نجف شد. ” در آنجا نیز کشتارها و ویرانى هاى بسیار کرده بارگاه امام على بن ابیطالب را بکند و معجر (پارچه یمانى روى ضریح) آن را بسوخت. تا شش ماه که در آن درنگ داشت کسان او بارگاه را مطبخ کردند بدین عذر که امام على خدا بود و خدا هرگز نمى میرد.” (۲۸)

مولاعلى در ۸۶۱ در کردستان به قتل رسید و راه را براى پدرش بازگذاشت. اندیشه سیدمحمد در ادعاى مهدویت بسیار سودجویانه بود و گاه که بیم خطر مى رفت ادعاى خود را تغییر مى داد. از وى نامه هایى نقل شده است که به ” امیرپیرقلی”(غلام پیربداق و حاکم بغداد) نوشته است و در آن چنین بیان مى کند” من اى امیر، مرد ناتوانم و بنده و چاکر آن امام مى باشم. نه من و نه کس دیگرى نسبتى به آن امام نداریم و والاتر از آن است که کسى از مردم این زمان با وى نسبتى پیدا کند. چیزى که هست من در زمان ناپدیدى آن امام جانشین او هستم.” (۲۹) سید محمد در ادامه نامه تصریح مى کند که امام عصر داراى چنان قدرت برترى است که دیگر نیازى به جنگ پیدا نخواهد کرد؛ و در این ضمن خود را جایگاه، پرده و حجاب و یا جانشین امام مهدى مى نامد.

سید محمد در سال۸۶۶ درگذشت و “سید محسن” پسر دیگراو تا ۹۰۵ حکومت کرد. آل مشعشع در زمان “سیدفیاض” یکى از اعقاب سید محمد به فرمان شاه صفوى گردن نهادند. گروه هاى تندرو هیچگاه یکدیگر را تحمل نمى کنند و نمى توانند به صورت مسالمت آمیز در کنار یکدیگر به سر برند. در زمان شکل گیرى قدرت صفویه، سید فیاض و سپس سید فلاح رهبران آل مشعشع از ادعاى مهدویت دست شسته و به ادعاى الوهیت روى آورده بودند. این درحالى است که پیروان شاه اسماعیل صفوى نیز اعتقاداتى مشابه آن نسبت به وى داشتند و قدرت او را الهى مى دانستند. خود شاه اسماعیل نیز نشانه هایى از افراط گرایى همچون اعمال بدعت آمیز ادعاى على یا خدا بودن و یا اکراه از انجام فرایض شرعى را بروز مى داد. از این رو نمى توانست حضور رقیبى را با چنین ادعاهاى مشابهى تحمل کند؛ لذا در” ۹۱۴ منطقه حویزه به وسیله امیرنجم، لـله بیک و بیرام بیک، فتح و طومار مشعشعیان برچیده شد.” (۳۰)

ولى اعقاب آل مشعشع بر خوزستان و در حویزه به صورت امیران دست نشانده صفویان حکومت کردند.

کلام آخر

چنانکه مى بینید در خلال سال هاى پس از حملات مغول افراطى گرایى و تمایل به مذاهبى غیر از مذهب رسمى دنیاى اسلام یعنى مذهب تسنن افزایش یافته بود. شاید بتوان دلیل آن را چنین پنداشت که در حملات مغول و با انقراض خلافت عباسى توسط هولاکو خان مغول، کارآمدى مذهب به زیر سوال رفته بود و علاوه بر این سلطه مغولان بودایى مذهب بر جهان اسلام، اختلافات گذشته را کمرنگ کرده بود و مردم ایران به ویژه به سوى نوعى اتحاد مذهبى پیش وى رفتند که رفته رفته در قامت مذهب تشیع شکل مى گرفت. گذار از جامعه اهل سنت به جامعه ى دوره صفویه که اکثریت آنها شیعه بودند، به آرامى طى نشد و در این میان گونه ها و دستجاتى افراطى چون مشعشعیان و حروفیان رخ نمودند. تشیع که در اصل باور به برترى، جانشینى و عصمت اعقاب رسول خدا دارد، دراین دوره با برخى از باورهاى غلط بازمانده از باطنیان درآمیخته بود. گروه هاى افراطى با بهره گیرى از تناسخ ارواح معتقد بودند که در باورهاى شیعه این امام عصر نیست که ظهور مى کند بلکه جانشین، پرده و یا حجاب او است و براى این باور از تناسخ روح بهره مى گرفتند. به هر صورت اوضاع اجتماعى و سیاسى در آن زمان بستر مناسب این اندیشه ها را فراهم مى کرد، ولى با آغاز حکومت صفویان، و یکپارچگى قدرت در سراسر فلات ایران و همچنین با همه گیر شدن مذهب تشیع در این مناطق مرکزى این فلات و آغاز تعلیمات رسمى دراین زمینه، رفته رفته از دامنه این انحرافات کاسته شد.

فریبا کاظم نیا

منابع:

۱- جی. آ بویل- ت: حسن انوشه – تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشى دولت ایلخانان- پژوهش دانشگاه کمبریج- امیرکبیر ۱۳۸۱- ص ۲۷۷

۲- همان منبع

۳- منبع- ص۲۷۱

۴- همان منبع- ص ۴۰۰

۵- همان منبع- ص ۴۰۱

۶- همان منبع- ص ۴۱۲

۷- علاءالدین عطا ملک محمد جوینى در سال ۶۵۸ق- تصحیح: محمدبن عبدالوهاب قزوینی- تاریخ جهانگشاى جوینى – دنیاى کتاب- ۱۳۸۲- ص۱۸۶

۸- همان- ص ۱۸۸

۹- جى آ بویل- از آمدن سلجوقیان تا…- ص ۴۱۳

۱۰- جوینی- تاریخ جهانگشا- ص۱۹۶

۱۱- جى آ بویل- از آمدن سلجوقیان تا…- ص ۴۱۱

۱۲- جوینی- تاریخ جهانگشا- ص۲۱۰

۱۳- همان- صص۲۲۳ و ۲۲۲

۱۴- همان- ۲۲۴

۱۵- همان-صص ۲۲۶و۲۲۵

۱۶- جى آ بویل- از آمدن سلجوقیان تا…- ص ۴۳۲

۱۷- جوینی- تاریخ جهانگشا- ص۲۲۷

۱۸- همان منبع- ص۲۲۹

۱۹- همان منبع- ص۲۳۹

۲۰- همان منبع- ص۲۴۰

۲۱- همان منبع- ص ۲۴۳

۲۲- پژوهش از دانشگاه کمبریج- ت: دکتر یعقوب آژند- تاریخ ایران دوره تیموریان- جامی- ۱۳۸۲- صص۳۱۰و ۳۰۹

۲۳- همان منبع- صص ۳۱۱و۳۱۰

۲۴- کسروى احمد- مشعشعیان مدعیان دروغین امام زمان- انتشارات فردوس۱۳۷۸- صص۳۱ و۳۰

۲۵- همان منبع- صص۳۲و۳۱

۲۶- همان منبع- ص ۴۰

۲۷- پژوهش از دانشگاه کمبریج- تاریخ ایران دوره تیموریان- ص۳۱۴

۲۸- کسروی- مشعشعیان مدعیان دروغین…- ص۴۱

۲۹- همان منبع- ص ۴۵

۳۰- قاضى احمد غفارى قزوینی- تاریخ جهان آرا۹۷۵ ق- ص ۲۷۲

مذهب شیعه و عبدالله بن سبا

 

اشاره:

دشمنان مذهب شیعه پیوسته علیه آن تبلیغات سؤ داشته اند. این طایفه همیشه به مطالبی می پردازند تا به تصور خود ثابت کنند که مذهب شیعه امامیه از مذهب اسلامی نیست. برخی از دشمنان شیعه به ویژه وهابیت تأسیس شیعه را به عبدالله بن سبأ یهودی نسبت می دهند. بنابراین در این رابطه لازم است که مطالبی ارائه شود:

 

طرفداران این پندار گفته اند عبدالله بن سبا مردی یهودی از اهل صنعای یمن، در زمان عثمان به ظاهر ایمان آورد ولی پنهانی در میان مسلمانان مکر و حیله به کار می‌برد و در شهرهای بزرگ اسلامی مانند شام، کوفه، بصره و مصر گردش کرده، در مجامع مسلمین حاضر می شد و در بین مردم این را تبلیغ می‌کرد که پیغمبر اسلام محمد- صلی الله علیه و آله و سلم- را نیز مانند عیسی بن مریم- علیهما السلام- رجعتی است و همچنانکه هر پیغمبری وصی داشت، وصی محمد- صلی الله علیه و آله و سلم- هم علی است و او خاتم اوصیاء است همان‌گونه که محمد– صلی الله علیه و آله و سلم- خاتم انبیاء است و چون عثمان حق این وصی را غصب کرده و درباره او ستم نموده است پس باید قیام کرد و حق را به اهلش باز گرداند.[۱] از دیدگاه این گروه محاصره عثمان و کشته شدنش به رهبری و مباشرت عبدالله بن سبا و سبائیان صورت گرفت.

 ای طائفه به این باور هستند که پس از آنکه مسلمانان با علی- علیه السلام- بیعت کردند، طلحه و زبیر برای خون خواهی عثمان به بصره رفتند. گفته می شود در بیرون بصره بین حضرت علی- علیه السلام-  و آن دو که سرکرده سپاه جنگ جمل بودند تفاهم به وجود می آمد. وقتی که سبائیان دیدند اگر این تفاهم صورت گیرد مسبب اصلی قتل عثمان که خود سبائیان بودند مشخص گشته و گرفتار خواهند شد، شبانه تصمیم گرفتند به هر وسیله و هر دسیسه ای که شده آتش جنگ را بر افروزند، پس از این تصمیم، بنا گذاردند دسته ای از ایشان به حالت استتار میان سپاه علی و دسته ای دیگر میان لشکر طلحه و زبیر، شب هنگام از تاریکی استفاده نموده این دو لشگر را علیه یکدیگر بشورانند و نگذارند کسی از این راز آگاه شود. آنان این نقشه خطرناک را با موفقیت انجام دادند.[۲] و نیز می‌گویند عبدالله بن سبا الوهیت علی – علیه السلام- را مطرح کرده و می گفت: «یا علی در دل من چنین راه یافتی که تو خدایی و من پیغمبر هستم». از این رو بعد از شهادت امیرالمؤمنین علی- علیه السلام- وقتی خبر به عبدالله بن سبا رسید، گفت: «علی نمرده است اگر مغز او را در هفتاد انبان می‌کردی و هفتاد گواه بر قتل او می گرفتی باز هم باور نمی‌کردم. او کشته نشده و نخواهد مرد تا آنکه سراسر زمین از آن او شود».[۳] او قائل به این بود که حضرت نمرده، بلکه غائب شده و در آینده رجعت خواهد کرد.[۴]

این مطالب را نویسنگانی چون ابن اثیر، ابن خلدون و ابن کثیر و… نقل کرده اند که با مراجعه به منابع این کتابها در مییابیم که همگی این مطلب را از کتاب «تاریخ الامم و الملوک» ابوجعفر محمد بن جریر طبری متوفی سال ۳۱۰ هجری قمری نقل کردهاند.

طبری نیز این داستان را از سیف بن عمر تمیمی کوفی کرده که وفات او در سال ۱۷۰ هجری قمری در زمان خلافت هارون الرشید اتفاق افتاده است. روایت سیف بن عمر از نظر رجالی‌های اهل سنت قابل اعتبار نیست. در زیر به نظر برخی از آنان اشاره می شود:

۱. یحیی بن معین (متوفی سال ۲۳۳ هجری قمری) درباره او گفته «حدیث او ضعیف است و سست».

۲. نسائی (متوفی سال ۳۰۳ هجری قمری) گفته «او ضعیف است و حدیثش را ترک کرده اند، نه مورد اعتماد است و نه امین».

۳. ابو داود (متوفی سال ۲۷۵ هجری قمری) گفته: «بی ارزش است و بسیار دروغگو است».

۴. ابن حبان (متوفی سال ۳۵۴) گفته: «حدیث هائی را که خود جعل می‌کرده، آن را از زبان شخص موثقی نقل می‌کرده است» و نیز گویند «سیف متهم به زندقه است و گفته اند حدیث جعل می‌کرده است».[۵]

تاریخ نگاران اسلامی مانند ابن شهاب زهری، عروه بن زبیر، ابان بن عثمان، ابوبکر بن حزم، موسی بن عقبه و واقدی و دیگرانی که در اواخر روزگار امویان می زیسته و روایات و رویدادها را در کتاب های خود ثبت کرده اند، هیچ نامی از او نبرده و به هیچ وجه درباره او چیزی ننوشته اند و همچنین امویان مانند معاویه و امثال او که به نفع خود و ضرر علی- علیه السلام- و پیروانش روایت جعل می کردند، از عبدالله بن سبأ نام نبرده اند. در متون تاریخی اسلام که در سده های اول و دوم نگاشته شده از چنین شخصی سخن نگفته نشده است در حالی که شخصی که توانسته یک مذهب را تأسیس کند باید بسیار معروف بوده و از چشم و قلم  تاریخ نویسان نباید پنهان بماند. بنابراین با قاطعیت می توان گفت که عبداله بن سبأ و داستانهایی که از او نقل شده دراواخر نیمه نخست قرن دوم هجری از سوی سیف بن عمر که دشمن سرخت اهل بیت رسول خدا بوده ساخته و پرداخته شده است.

افزون بر اینها حوادث محاصره شدن عثمان و کشته شدن او از حوادث متواتر و بسیار مشهور است و هیچ پیوستگی با عبدالله بن سبأ پیدا نمی کند چه اینکه اگر حوادثی که منجر به مرگ عثمان شد از سوی چنین شخصی بوده باشد از نظر هوادران عثمان مخفی نمی ماند در حالی هیچ سخنی از او به زبان هواداران عثمان جاری نشده است.

از همه مهمتر ریشه مذهب شیعه روشن تر از آن است که بتوان آن را در هاله ابن سبأ و امثال او قرار داد. زیرا هم امامت امام علی – علیه السلام- و هم امامت سایر ائمه- علیهم السلام – در قرآن و احادیث نبوی ریشه دارد. از این‌روعقاید و فروع دین شیعه در قرآن و احادیث نبوی می درخشد و هیچ ارتباطی با هیچ کسی جز قرآن و احادیث پیامبر اسلام – صلی الله علیه و آله و سلم- ندارد.

پی نوشت:

[۱]. ابوالفداء الحافظ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۱۶۷، بیروت،مکتبه المعارف، چ۱، ۱۹۶۶م.

[۲]. عسکری، مرتضی،عبدالله بن سبا، مترجم زنجانی و…، ج۱، ص۴۰ـ ۴۱ انتشارات مجمع علمی اسلامی، چ۳.

[۳]. مشکور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامی، ص۲۲۵، مشهد،انتشارات آستان قدس رضوی، چ۴، ۱۳۸۴ش.

[۴]. همان، ص۲۲۴.

[۵]. عسکری، مرتضی، عبدالله بن سبا،ج۱، ص۷۰.

خالقیت، ربوبیت، الوهیت

خالقیت

بعد از اثبات واجب الوجود به عنوان نخستین علت براى پیدایش موجودات ممکن الوجود و در نظر گرفتن اینکه همگى آنها در هستى خودشان نیازمند به او هستند صفت خالقیت براى واجب الوجود، و مخلوقیت براى ممکنات انتزاع مى شود.مفهوم «خالق» که بر اساس این رابطه وجودى بدست مى آید مساوى با علت هستى بخش و موجد (ایجاد کننده) مى باشد و همه موجودات ممکن و نیازمند، طرف اضافه آن بوده، متصف به مخلوقیت مى گردند.

ولى گاهى واژه «خلق» به معناى محدودترى در نظر گرفته مى شود و تنها موجوداتى که از ماده قبلى بوجود آمده اند طرف اضافه آن، قرار مى گیرد و در مقابل آن، مفهوم «ابداع» در مورد موجوداتى که مسبوق به ماده قبلى نیستند (مانند مجردات و ماده نخستین) بکار مى رود.و بدین ترتیب، ایجاد به دو قسم خلق و ابداع، تقسیم مى گردد.

به هر حال، خلق کردن خدا مانند تصرفات انسان در اشیاء و ساختن مصنوعات نیست که نیازى به حرکت و بکار گرفتن اندام هاى بدن داشته باشد و حرکت به عنوان «فعل» و پدیده حاصل از آن به عنوان «نتیجه فعل» تلقى شود و چنان نیست که «آفریدن» چیزى و «آفریده» چیز دیگرى باشد زیرا علاوه بر اینکه خداى متعال از حرکت و خواص موجودات جسمانى، منزه است اگر آفریدن خدا مصداق عینى زائد بر ذات آفریده مى داشت موجودى ممکن الوجود و مخلوقى از مخلوقات خدا به شمار مى رفت و سخن درباره آفریدن آن، تکرار مى شد.بلکه همانگونه که در تعریف صفات فعلیه گفته شد اینگونه صفات، مفاهیمى هستند که از صفات و نسبتهایى بین خدا و خلق، انتزاع مى شوند و قوام اضافه و نسبت به لحاظ عقل است.

ربوبیت

از جمله روابطى که بین خدا و خلق، لحاظ مى شود اینست که مخلوقات نه تنها در اصل وجود و پیدایششان نیازمند به خدا هستند بلکه همه شئون وجودى آنها وابسته به خداى متعال است و هیچگونه استقلالى ندارند و او به هر نحوى که بخواهد در آنها تصرف مى کند وامورشان را تدبیر مى نماید.

هنگامى که این رابطه را به صورت کلى در نظر بگیریم مفهوم ربوبیت، انتزاع مى شود که لازمه آن تدابیر امور است و مصادیق فراوانى، مانند حفظ و نگهدارى کردن، حیات بخشیدن و میراندن، روزى دادن، به رشد و کمال رساندن، راهنمایى کردن و مورد امر و نهى قرار دادن و…دارد .

شئون مختلف ربوبیت را مى توان به دو دسته کلى تقسیم کرد: ربوبیت تکوینى که شامل اداره امور همه موجودات و تأمین نیازمندیهاى آنها و در یک کلمه «کارگردانى جهان» مى شود، و ربوبیت تشریعى که اختصاص به موجودات ذى شعور و مختار دارد و شامل مسائلى از قبیل فرستادن انبیاء و نازل کردن کتب آسمانى و تعیین وظایف و تکالیف و جعل احکام و قوانین مى گردد .

حاصل آنکه: ربوبیت مطلقه الهى بدین معنى است که مخلوقات در همه شئون وجودى، وابسته به خداى متعال هستند و وابستگی هایى که به یکدیگر دارند سرانجام، به وابستگى همه آنها به آفریننده، منتهى مى شود و اوست که بعضى از آفریدگان را بوسیله بعضى دیگر اداره مى کند و روزى خواران را بوسیله روزی هایى که مى آفریند روزى مى دهد، و موجودات ذى شعور را با وسایل درونى (مانند عقل و سایر قواى ادراکى) و با وسایل بیرونى (مانند پیامبران و کتب آسمانى) هدایت مى کند و براى مکلفین، احکام و قوانینى وضع، و وظایف و تکالیفى تعیین مى کند.

ربوبیت نیز مانند خالقیت، مفهومى است اضافى با این تفاوت که در موارد مختلف آن، اضافات خاصى بین خود مخلوقات هم در نظر گرفته مى شود چنانکه در مورد رازقیت گفته شد.

با دقت در مفهوم خالقیت و ربوبیت و اضافى بودن آنها روشن مى شود که این دو با یکدیگر تلازم دارند و محال است رب جهان غیر از خالق آن باشد بلکه همان کسى که مخلوقات را با ویژگی هاى خاص و وابستگى به یکدیگر مى آفریند آنها را نگهدارى و اداره هم مى کند.و در حقیقت، مفهوم ربوبیت و تدبیر، از کیفیت آفرینش مخلوقات و همبستگى آنها انتزاع مى شود.

الوهیت

درباره مفهوم «اله» و «الوهیت» بحث هاى زیادى میان صاحب نظران، انجام گرفته که در کتب تفسیر قرآن، مضبوط است.معنایى که به نظر ما رجحان دارد اینست که «اله» به معناى «پرستیدنى» یا «شایسته عبادت و اطاعت» است مانند «کتاب» به معناى «نوشتنى» و چیزى که شأنیت نوشتن را دارد.

طبق این معنى، الوهیت صفتى است که براى انتزاع آن باید اضافه عبادت و اطاعت بندگان را نیز در نظر گرفت.و هر چند گمراهان، معبودهاى باطلى را براى خودشان برگزیده اند اما کسى که شایستگى عبادت و اطاعت را دارد همان کسى است که خالق و رب ایشان مى باشد.و این حد نصاب اعتقادى است که مى بایست هر کسى درباره خداى متعال داشته باشد یعنى علاوه بر اینکه خدا را به عنوان واجب الوجود و آفریدگار و کردگار و صاحب اختیار جهان مى شناسد باید او را شایسته عبادت و اطاعت نیز بداند و به همین جهت، این مفهوم در شعار اسلام (لا اله الا الله) اخذ شده است.
منبع:آموزش عقاید، محمد تقى مصباح یزدى