اعتماد به نفس

نوشته‌ها

واکاوی قهر کردن از منظر روانشناسی

بی‌تردید تاکنون یکسری از عبارات رایج مثل قهر کردن، سر سنگین شدن، محل نگذاشتن یا تحویل نگرفتن را شنیده‌اید. اگر در روابط اجتماعی، خانوادگی، دوستی، کاری یا عاطفی‌تان درگیر چنین واکنش‌هایی شوید، چگونه رفتار می‌کنید؟

احتمالاً اولین فکری که به ذهنتان می‌رسد، تحقیق برای یافتن دلیل این رفتارها باشد. در واقع این سؤال در ذهن ما پیش می‌آید که چه اتفاقی افتاده که او با ما صحبت نمی‌کند؟ چه موضوعی او را ناراحت کرده است؟ مطمئناً این ابهام، هر کسی را آزار می‌دهد. آیا این قبیل رفتارها می‌توانند نقش تربیتی داشته باشند؟ قطعاً در پس هر رفتاری، منطقی نهفته است، اما اگر حق با ما هم باشد، آیا می‌تواند ما را به نتیجه دلخواه نزدیک کند؟ آیا می‌توان گفت با این واکنش، حال ما، مخاطب و رابطه‌مان بهبود می‌یابد و بهداشت روانی‌مان بالا می‌رود؟ شاید اگر آن دوست درباره ناراحتی خود صحبت کند، حرفه‌ای‌تر باشد! نظر شما چیست؟

به نظر می‌رسد قهر کردن، رفتاری است که افراد برای تخلیه خشم و ناراحتی خود انجام می‌دهند و زمانی که خشم‌شان فروکش می‌کند، رابطه را شروع و در اصطلاح آشتی می‌کنند. حال می‌خواهیم با بررسی انواع الگوهای رفتاری به این سؤال پاسخ دهیم که آیا قهر و آشتی، منجر به تقویت روابط می‌شود یا خیر؟ اگر نمی‌شود چه نتایج منفی‌ای خواهد داشت؟ آیا این سری واکنش‌ها حرفه‌ای است؟ اگر نیست، چه رفتارها یا مهارت‌هایی را می‌توان جایگزین آنها کرد؟

پرخاشگران پل‌های ارتباطی خود را می‌شکنند

افرادی که در عموم روابط خود، پرخاشگرانه رفتار می‌کنند، معمولاً در چنین رابطه‌ای تهاجمی عمل کرده و فرد را به بحث، مجادله و دعوا می‌کشانند، بنابراین خشم و ناراحتی خود را کاملاً مستقیم نشان می‌دهند. از دیدن نقطه نظرات دیگران، اجتناب می‌کنند و بسیار خودمحور هستند. در چنین شرایطی، آشتی کردن هم بسیار دشوار است. به قول معروف فرد پرخاشگر، همه پل‌های ارتباطی خود را شکسته و راه برگشت را سخت می‌کند. پیش‌بینی می‌شود دو طرف ارتباط، دلگیر شده و احتمال طولانی‌تر شدن قهر بالا باشد، چرا که طرف مقابل هم با این طرز تفکر جلو می‌رود که اگر پا پیش بگذارم، پررو‌تر می‌شود! کسانی که در این چرخه رفتاری قرار دارند، معمولاً پس از پرخاشگری یا قهر کردن، با احساس گناهی که تجربه می‌کنند، پشیمان شده و خود را سرزنش می‌کنند، بنابراین برای فائق آمدن بر این چرخه معیوب، پا را پیش گذاشته و برای آشتی کردن اقدام می‌کنند. حال اگر این رفتارها ادامه یابد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

افزودن تنفر و کینه به جعبه هیجانات منفی

دایره اجتماعی این افراد، کوچک و کوچک‌تر خواهد شد، تجربه احساس‌های منفی افزایش و اعتماد به نفس و عزت نفس کاهش می‌یابد. کسانی که با استفاده از این الگو از ابزار قهر، استفاده می‌کنند معمولاً با دامن زدن به مشکلات و مسائل پیش آمده، احساساتی مانند تنفر و کینه را به جعبه هیجانات منفی خود افزوده و قهرهای طولانی را تجربه می‌کنند.
افرادی که منفعل یا بی‌تفاوت هستند، ترجیح می‌دهند احساسات منفی خود را سرکوب کنند. آنها معتقدند خودخوری، بهترین راه‌حل است، بنابراین حتی اگر ناراحت یا عصبانی شوند، صحبتی نمی‌کنند. در بسیاری از مواقع حتی به ظاهر لبخند می‌زنند، اما احتمالاً درونشان غوغاست و انرژی روانی زیادی را از دست می‌دهند. این افراد به دلیل ترس از ناراحت کردن دیگران، تنهایی و طرد شدن حتی مخالفت هم نمی‌کنند، چه برسد به قهر کردن! بنابراین دچار خشم‌های فرو خورده و بیماری‌های روان‌تنی می‌شوند. البته هستند کسانی که در سایه آموزه‌های معنوی، صبر پیشه می‌کنند ولی از حق خود نمی‌گذرند. گاهی فرد به دلیل عدم مهارت یا توانایی کافی در بیان موضوع با ارائه سرویس‌های افراطی به مخاطب برای جلب رضایت او (حتی اگر حق با خودش باشد) رابطه را آغاز و آشتی می‌کند. عده‌ای دیگر از افراد هستند که نمی‌خواهند خشم خود را مستقیم نشان داده یا نمی‌دانند مهارت آن چیست؛ پس ترجیح می‌دهند احساسات منفی خود را به صورت غیرمستقیم نشان دهند. آنها معتقد هستند که با ابراز غیرمستقیم ناراحتی خود، حال مخاطب را جا می‌آورند!

رفتارهای پرخاشگرانه – منفعلانه

رفتارهایی مانند پشت چشم نازک کردن، تیکه انداختن، نیش و کنایه زدن، قهر کردن، بی‌محلی کردن، مسخره کردن و تهمت زدن، سرکار گذاشتن، همه و همه در این الگو قرار دارند. این سبک را در اصطلاح پرخاشگرانه – منفعلانه می‌گویند.
به نظر می‌رسد حتی اگر قهر کردن در این سبک منطقی باشد، باز هم طرف مقابل از دلیل این رفتار آگاه نشده و کماکان دچار ابهام است. برخی از افرادی که در این الگو قرار دارند، معتقد هستند که با بی‌محلی به مخاطب می‌توانند به خواسته‌های کوتاه یا بلند‌مدت خود برسند.
در روابط بین پدر و مادر با فرزند هم این رفتار یک مانع ارتباطی تلقی می‌شود. این چنین واکنش‌هایی نیز مانند تنبیه فیزیکی، روابط عاطفی بین والدین و کودکان را متزلزل کرده و به هیچ وجه نمی‌تواند نقش تربیتی داشته باشد، بنابراین رفتارهایی که جنبه پرخاشگرانه یا پرخاشگرانه منفعلانه دارند، تأثیری جز دگرگونی چارچوب روابط و به هم خوردن حرمت‌ها نخواهد داشت. ماحصل آشتی کردن پس از این کشمکش‌ها با این شعر تکمیل می‌شود:

ظرف زیبایی شکست، بندش زدند    ظرف شد ولی زیبا نشد

مهارت برقراری ارتباط سالم، مدیریت خشم و رفتار با جرئت

جملاتی که معمولاً پس از این چالش‌ها می‌شنویم، چنین مضمونی دارند: «چرا این اتفاق افتاد؟»،«نفهمیدم چی شد!»، «کاش این طوری نمی‌شد!»، «کاش به جاش، سکوت می‌کردم و بعدش حرف می‌زدم!» و… با این تفاسیر اگر قبول داشته باشید که قبل از شروع قهر با تجربه احساساتی مانند آزردگی، ناراحتی و خشم مواجه شده و تا زمان آشتی ممکن است به آنها گناه، اضطراب، عذاب وجدان، کینه و پشیمانی هم اضافه شود و نیز ذهن و روان هم مشغول خواهند بود و لاجرم به آن موضوع فکر خواهیم کرد. بهترین راه برای مدیریت هیجانات منفی و رفتارهای مخرب، افزایش تعاملات اجتماعی حرفه‌ای از طریق فراگیری مهارت برقراری ارتباط سالم، مدیریت خشم و مهارت رفتار با جرئت است. مهارت‌هایی که در آنها فرد می‌آموزد به راحتی درباره احساسات خود صحبت کند، مذاکره کند و به توافق برسد و حتی اگر توافقی حاصل نشد، بدون آسیب عاطفی (یا با کمترین آسیب) و با رعایت حقوق خود و دیگران به آن رابطه پایان دهد.

افرادی که بر اساس این الگو، رابطه برقرار و زندگی می‌کنند، به سرکوبی یا خودخوری هیجانی اعتقادی ندارند و آن قدر محکم و با اعتماد به نفس هستند که راجع به آزردگی و خشم خود، به راحتی صحبت می‌کنند و حتی مسئولیت اشتباه خود را می‌پذیرند. این رفتار که نقش بسیار مهمی در تربیت فرزندان دارد، به کودکان کمک می‌کند به جای متوسل شدن به زور، دعوا و لجبازی، صحبت کردن درباره مشکلات را فراگیرند و این مهارت را نهادینه کنند. می‌توان گفت والدینی که از سبک رفتاری بدون جرئت استفاده می‌کنند، فرزندانی تربیت می‌کنند که یا پرخاشگر هستند یا منفعل یا پرخاشگر منفعل. پس در تمامی روابط خود، از واکنش‌هایی مثل قهر و آشتی به کرات استفاده خواهند کرد، بنابراین به جای قهر، آشتی، ابهام و آزردگی در روابط و پاک کردن صورت مسئله، از ابزارهای مهارتی خود استفاده کرده و به دنبال راه‌حل باشیم. قبل از هر رفتار مخرب، به پیامد عمل خود فکر کنیم.

منبع: میگنا؛ مازیار جلوه؛ روانشناس بالینی

نقش خانواده در سلامت روان

روانشناسی معاصر، برای روابط سالم و انسانی میان والدین و فرزندان اهمیت بسیاری قائل است و آن را اساس سلامت روانی اعضای خانواده در نظر می‌گیرد.

سلامت روانی در رویکردهای مختلف روان شناسی، تعاریف متفاوتی دارد که این تعاریف به رغم تفاوت ظاهری، با یکدیگر در تناقض نیستند و هر یک از آن‌ها به بعد خاصی از ابعاد سلامت روان توجه دارند.

برای مثال، «فروید» و پیروانش بر هماهنگی شخصیت فرد سالم تاکید دارند، در حالی که تمرکز روان‌شناسان انسانگرا بر رسیدن به مرحله خودشکوفایی است. وجودگراها نیز فردی را برخوردار از سلامت روانی می‌دانند که مسئولیت هدایت زندگی و سرنوشت خود را بپذیرد و به معنای مناسبی در زندگی خویش دست پیدا کند.

«الپورت»، فرد برخوردار از سلامت روانی را واجد خصوصیاتی چون، توانایی ایجاد تعاملات صمیمانه، برخورداری از دیدگاه واقع‌گرایانه در مورد استعدادها و توانایی‌های خود، برخورداری از حس شوخ طبعی و داشتن فلسفه‌ای انسجام بخش، مانند دیدن در زندگی می‌داند. دیگر روان‌شناسان مطرح نیز هر کدام با توجه به رویکرد خود، تعاریف متفاوتی از سلامت روان را ارائه کرده‌اند که توصیفات هر کدام از آن‌ها، بخشی از واقعیت تعریف این مفهوم را در بر دارد.

بنابراین تعریف جامعی از سلامت روان باید دربرگیرنده کلیه این تعاریف باشد. یکی از معتبرترین و جامع‌ترین تعاریف ارائه شده از سلامت روانی، توسط «جاهودا» مطرح شده است. وی معتقد است که سلامت روانی تنها به معنای نبود بیماری در فرد نیست. «جاهودا» سلامت روانی را در گروه برخورداری از هشت دسته مفهوم عمده می‌داند که این مفاهیم عبارتند از:

۱- نگرش‌های مثبت فرد نسبت به خود و تصور واقع گرایانه از توانایی‌های خود؛
۲- رشد و تحول مناسب؛
۳- ارضای مناسب نیازها و رسیدن به مرحله خودشکوفایی؛
۴- دستیابی به احساس هدفمندی در زندگی؛
۵- برخورداری از انسجام شخصیت و توانایی به تاخیر انداختن لذت‌های آنی؛
۶- خودفرمانروایی یا استقلال فرد در برابر نفوذ دیگران؛
۷- برداشت واقع‌بینانه از حوادث و محیط؛
۸- تسلط بر محیط به معنای توانایی برآورده کردن مقتضیات زندگی و برقراری ارتباط صمیمانه با دیگران و توانایی سازگار شدن با مشکلات و استرس‌های زندگی.

نقش ازدواج و تشکیل خانواده در سلامت روانی

ازدواج در مولفه‌های فردی و اجتماعی سلامت روانی، تاثیرات مهمی دارد. طبق بررسی‌های انجام شده در مجموع افراد متاهل به طور متوسط سلامت روانی بالاتری نسبت به افراد مجرد دارند و از کارکرد روانی و جسمانی بهتری برخوردارند. البته این امر به موفق و سالم بودن ازدواج بستگی دارد و ازدواج ناموفق چنین آثاری را در بر ندارد.

ازدواج موفق و ارتباط سالم میان همسران، احتمال ابتلا به افسردگی، الکلیسم و خودکشی را در افراد کاهش می‌دهد و زمینه را برای ارتقای سطح سلامت روانی آن‌ها فراهم می‌کند. شاید به همین دلیل است که امروزه با وجود جذابیت‌های ظاهری روابط آزاد، هرگز گرایش اغلب جوامع بشری به سمت ازدواج است به طوری که امروزه در سراسر دنیا، بیش از ۹۵ درصد مردم، در برهه‌ای از زندگی‌شان، ازدواج می‌کنند.

در بعد فردی سلامت روانی، ازدواج زمینه مناسبی را برای ارضای نیازهای فیزیولوژیک و روانی فرد فراهم می‌کند. یکی از این نیازهای فیزیولوژیک، نیاز به برقراری رابطه جنسی است. ازدواج بهترین بستر برای ارضای نیازهای جنسی است و برقراری رابطه جنسی در چارچوب خانواده، مناسب‌ترین و مطلوب‌ترین الگوی رفتار جنسی محسوب می‌شود. به طور کلی ارضای نیاز جنسی، به ارتقای سطح سلامت روانی فرد کمک می‌کند و بی توجهی به این نیاز، در فردی که به طور مداوم در معرض تحریکات جنسی قرار داشته باشد، منجر به احساس تنیدگی و فشار روانی می‌شود.

ولی شیوه ارضای این نیاز و بهنجار و اخلاقی بودن آن، در تامین سلامت روانی فرد بسیار حائز اهمیت است. به گونه‌ای که در بیشتر جوامع امروزی، روابط جنسی بهنجار، در محدوده ازدواج و در چارچوب نظام خانواده تعریف شده است و لذا کمترین پیامد روانی تجارب جنسی خارج از محدوده خانواده، ایجاد اضطراب و احساس گناه در فرد است. همچنین طبق بررسی‌های انجام شده توسط «استون»، در کتاب «پاسخ به مسائل جنسی و زناشویی»، بر خلاف تصور ابتدایی و ظاهری برخی افراد، روابط جنسی پیش از ازدواج، بستر مناسبی برای اجرای بهتر روابط زناشویی ایجاد نمی‌کند و در عین حال در طولانی مدت فرد را دچار کاهش علاقه و تمایل نسبت به طرف مقابل می‌سازد.

ازدواج علاوه بر ارضای نیازهای زیستی، در ارضای نیازهای روانی و عاطفی افراد نیز موثر است. دوست داشته شدن و مورد تمجید قرار گرفتن در روابط میان همسران، عزت نفس آن‌ها را افزایش می‌دهد و به شادکامی و ارتقای سطح رضایت از زندگی آن‌ها کمک می‌کند. همچنین احساس همدلی و درک در میان همسران، میزان فشار روانی حاصل از رویدادی استرس‌زای زندگی را برای هر یک از آن‌ها کاهش می‌دهد. همچنین ازدواج، مردان را مقتدرتر می‌کند و آینده شغلی بهتری را برای آن‌ها رقم می‌زند. تحقیقات نشان می‌دهد که مردان متاهل نسبت به مردان مجرد طول عمر بیشتری دارند.

البته زنان در مقایسه با مردان، از ازدواج بهره‌های روانی بیشتری می‌برند، به طوری سطح کلی شادمانی و رضایت از زندگی زنان بیش از مردان به رضایت زناشویی آن‌ها بستگی دارد، به طوری که یک مطالعه فراتحلیلی که بر روی ۹۳ پژوهش انجام شده است، نشان داده است که ازدواج موفق در میان عوامل دیگر موثر بر رضایت از زندگی، بیشترین میزان شادی و رضایت را برای زنان به دنبال داشته است.

تولد فرزند و تاثیر آن بر سلامت روانی همسران

تولید فرزند، مخصوصا فرزند اول، رویدادی تنش زا برای والدین محسوب می‌شود و آن‌ها را وادار می‌کند که علاوه بر نقش‌های پیشین خود، نقش‌های جدید پدر و مادری را نیز بپذیرند. پذیرش این نقش‌ها در ماه‌های اولیه پس از تولد فرزند، زن و مرد را دچار تعارض نقش می‌کند، به طوری که بسیاری از همسران جوان، گزارش می‌کنند که با تولد اولین فرزند خود، تغییرات منفی‌ای را در عزت نفس و روابط زناشویی خود احساس می‌کنند. ممکن است با تولد اولین فرزند، روابط منعطف پیشین بین همسران، به روابطی ایستا و خشک تبدیل شود ولی این مرحله حالت گذرا و موقتی دارد به طوری که «سالوادور منوچین»، بنیانگذار رویکرد خانواده درمانی ساختاری، به خانواده درمانگران هشدار می‌دهد که دردسرهای فرزندپروری را با آسیب شناسی خانواده اشتباه نگیرند و توجه داشته باشند که خانواده‌های بهنجار و سالم نیز، هم زمان که با تغییر و تحولات زندگی انطباق پیدا می‌کنند، ممکن است دچار اضطراب، پریشانی و آشفتگی شوند و در این مراحل گذار، تنها باید به این خانواده‌ها کمک کرد تا با ایجاد تغییر در ساختار خانواده‌شان بتوانند با موقعیت‌های جدید ایجادشده، کنار بیایند. با وجود تمام مشکلات ذکرشده، بررسی‌ها نشان می‌دهد که متاهلان دارای فرزند، از متاهلان بدون فرزند، شادتر هستند. همچنین بررسی‌های دیگری در حوزه روان شناسی خانواده نشان داده است که تجربه پدر و مادر شدن، عزت نفس فرد را افزایش می‌دهد و عشق ورزیدن به فرزند و برقراری تماس جسمانی با او، خلق والدین را بالا می‌برد. در مقابل، ناباوری به عنوان یکی از تلخ‌ترین تجربه‌های زندگی افراد، اتفاقی بسیار استرس زا برای همسران محسوب می‌شود و با طیف گسترده‌ای از آسیب‌های روان شناختی از جمله کاهش سطح عزت نفس، افزایش تنیدگی و اضطراب، افسردگی، خشم، احساس ناکارآمدی و مشکلات زناشویی همراه است. البته پژوهش‌ها نشان می‌دهد که زنان در این رابطه بیشتر از مردان آسیب می‌بینند و سلامت روانی آن‌ها بیشتر تحت تاثیر قرار می‌گیرد.

البته تولد فرزند در شرایطی موجب ارتقای سطح سلامت روانی همسران و تقویت رابطه آن‌ها می‌شود که ازدواجی که صورت گرفته است، ازدواج موفقی باشد. زوج‌هایی که دارای کارکرد روانی سالمی هستند، می‌توانند به طور مناسب با نقش‌های جدید پدر و مادری تطابق پیدا کنند، در حالی که همسرانی که قبل از تولد فرزندشان از سازگاری زناشویی مطلوبی برخوردار نبوده اند، پس از تولد فرزندشان در خطر جدایی و تباهی رابطه زناشویی قرار می‌گیرند.

نقش خانواده در تامین سلامت روانی فرزندان

روان شناسی معاصر، برای روابط سالم و انسانی میان والدین و فرزندان اهمیت بسیاری قائل است و آن را اساس سلامت روانی اعضای خانواده در نظر می‌گیرد. نگاه تحولی به مقوله بهداشت روانی افراد و بررسی عوامل موثر بر آن، از زمان پیش از تولد تا بزرگ سالی، نقش مهمی در ارتقای سطح سلامت روانی افراد و پیشگیری از ابتلا به اختلالات روانی دارد. مراحل کودکی تا نوجوانی فرزندان واجد نوعی رشدنایافتگی است که موجب می‌شود، فرزندان در این سنین برای تامین سلامت روانی خود نیازمند حمایت والدین خود باشند. از این جهت، طبق دیدگاه خانواده درمانیِ روان تحلیل گری، سرنوشت خانواده و کارکرد بهنجار آن، عمدتا با توجه به رشد اولیه شخصیت اعضایی که خانواده را تشکیل می‌دهند، تعیین می‌شود.

اگر والدین، بزرگسالانی، بالغ و سالم باشند، سیستم خانواده هماهنگ خواهدبود. همچنین ظرفیت والدین برای فراهم کردن امنیت برای خود در حال رشد فرزندانشان، به این بستگی دارد که آیا آن‌ها خودشان از احساس امنیت کافی برخوردارند، یا خیر. همچنین طبق دیدگاه روان تحلیل گران ما باید به اندازه کافی ایمن باشد تا بتوانند انرژی خود را به مراقبت از نوزادش سوق دهد و او این احساس امنیت را از خانواده اولیه خود شرایط کنونی اش در خانواده جدید خود می‌گیرد. تعامل عاطفی مناسب با کودک از همان اولین روز تولد او، نقش مهمی در سلامت روانی اش دارد. پذیرش موجودیت کودک اولین قدم در راستای برآوردن کردن این امر است؛

لذا کودکان ناخواسته، اگر با عدم پذیرش والدین در مراحل بعدی رشدشان نیز مواجه باشند، سازمان روانی‌شان به طور کلی مختل خواهدشد. در روابط عاطفی والدین علاوه بر کمبود عواطف ثابت، محبت افراطی و عدم ثبات عاطفی نیز به بهداشت و سلامت روانی کودک آسیب می‌رساند.

کاهش اعتماد به نفس، وابستگی، افزایش اضطراب و بروز حسادت در فرزندان از عوارض شیوه‌های نادرست برخورد عاطفی والدین است. از ارکان دیگر سلامت روانی در کودکان، رشد شناختی مناسب آن‌ها است و در این راستا، وظیفه مهم والدین فراهم کردن زمینه و بستری مناسب برای ارتقای رشد شناختی فرزندان است؛ ایجاد فرصت‌ها و تجارب جدید، بازی‌های پرورش دهنده و برانگیختن حس کنجکاوی کودک، می‌تواند زمینه ساز رشد شناختی مناسب وی باشد.

از عوامل دیگر موثر بر سلامت روانی فرزندان، فضای حاکم هر خانواده است. طبق بررسی‌های به عمل آمده از زندان‌های ایران، از تعداد ۸۰۰ کودک بزهکار، ۸۸ درصد آن‌ها یا فرزندان طلاق بودند و یا در خانواده‌های آشفته و در آستانه جدایی، پرورش یافته بودند. علاوه بر وجود تعارضات و اختلافات خانوادگی، کانون سرد و بی روح و تهی از عاطفه یک خانواده نیز می‌تواند اثرات نامطلوبی بر سلامت روانی فرزندان داشته باشد و زمینه ساز کج روی‌های آینده آن‌ها باشد.

عوامل موثر در سلامت روانی خانواده

به طور کلی عوامل زیادی در رشد بهنجار سیستم خانواده و سلامت روانی اعضای آن، دخالت دارد که در زیر به برخی از مهمترین این عوامل اشاره می‌شود:

۱- وجود قواعد و مقررات روشن در خانواده

ایجاد و تدوین قواعد و مقررات خاص توسط سرپرستان خانواده، برای حفظ ارزش‌ها، نیازها و اهداف این واحد کوچک و مهم اجتماعی، امری ضروری است. وجود چنین قواعدی باعث ایجاد هماهنگی بین اعضا خانواده، در جهت ارتقای سلامت روانی آن‌ها خواهدشد و از بروز نابهنجاری‌ها و کج روی‌ها جلوگیری خواهدکرد. البته این قواعد نباید خشک و غیرقابل انعطاف و خشن باشد و باید به گونه‌ای تنظیم شود که در برخی موارد متناسب با شرایط اعضا، تغییر کند. همچنین این قواعد باید به صورت روشنی برای اعضای خانواده مشخص شود و باید با توان افراد خانواده متناسب باشد تا از قابلیت اجرا در محیط خانواده برخوردار شود.

۲- افزایش توان خانواده در برابر فشارها و بحران‌های زندگی

توان مقابله خانواده با بحران‌های زندگی، از طریق تقسیم قدرت، یکپارچگی خانواده، حمایت و پشتیبانی اعضای خانواده از یکدیگر، افزایش می‌یابد. چنانچه در خانواده درمانی ساختاری، این عقیده وجود دارد که آنچه یک خانواده بهنجار را از خانواده نابهنجار متمایز می‌کند، فقدان مشکلات نیست، بلکه وجود یک ساختار نیرومند و کارآمد برای حل مشکلات است. خانواده‌های سالم، ساختار درونی خود را برای پذیرش موقعیت‌های متغیر و بحرانی، اصلاح می‌کنند، در حالی که خانواده‌های ناکارآمد، ساختار خشک خود را که در برخورد با وضعیت جدید کارآمد نیست، حفظ می‌کنند.

خانواده‌های ناسالم در شرایط بحرانی، به جای حمایت از یکدیگر و کمک برای حل معضلات، روش سرزنش را انتخاب می‌کنند، در حالی که سرزنش افراد در این شرایط به جز تخریب روحی و تا اندازه‌ای هدایت رفتار به سمت رفتارهای نامطلوب، هیچ حاصلی نخواهدداشت. از دیدگاه خانواده درمانی ساختاری، در حالت کلی خانواده باید برای حفظ انسجام خود، به اندازه کافی پایدار و دارای چارچوب شخصی باشد، اما در عین حال برای کنار آمدن با موقعیت‌های بحرانی از انعطاف پذیری لازم برخوردار باشد.

در خانواده‌های فاصله‌گیر، فرد بین افراد خشک است در نتیجه اعضای خانواده نمی‌توانند در مواقع بحرانی حمایت لازم را نسبت به یکدیگر داشته باشند، از سوی دیگر در خانواده‌های درهم تنیده، مرز بین افراد مبهم است، در نتیجه در صورت بروز بحران، اعضای خانواده واکنش نامعقولی از خود نشان می‌دهند و به طور ناخواسته با هم درگیر می‌شوند. همچنین والدین درهم تنیده با فرزندان، با ممانعت از شکل‌گیری رفتارهای پخته در کودکانشان و وابسته کردن آن‌ها به خودشان و دخالت در توانایی آن‌ها در حل مشکلات، مسائل خانواده را در مواقع بحرانی تشدید می‌کنند.

۳- هدایت و موازنه‌سازی رفتارها در خانواده

برای حفظ سلامت روان اعضای خانواده، باید به افراد تفهیم شود که خانواده کلیتی است که از مجموعه اعضای آن فراتر است و منافع و اولویت‌های آن باید بر منافع و مصالح شخصی ارجح باشد. بنابراین اعضای خانواده باید هر کدام نقشی را در جهت رسیدن به اهداف کلی خانواده بر عهده بگیرند. شناخت قواعد و مقررات داخلی خانواده و تلاش در جهت سازگار نمودن، همگامی و هماهنگی همه اعضای خانواده با آن‌ها، به کارکرد سازگارانه خانواده و ارتقای سطح سلامت روان اعضای آن کمک می‌کند.

۴- شناخت تفاوت‌ها

شناخت تفاوت‌ها در اعضای خانواده، به آن‌ها کمک می‌کند تا در قضاوت نسبت به یکدیگر عادل باشند و بتوانند تفاوت در نحوه واکنش یکدیگر را در بحران‌ها و تغییرات ایجاد شده در شرایط زندگی درک کنند.

۵- تنظیم فاصله‌ها (مرزها) در ساختار خانواده

از دیدگاه خانواده درمانی ساختاری، اعضای خانواده، نظام‌های فرعی خانواده و کل خانواده‌ها به وسیله مرزهای بین فردی از یکدیگر متمایز می‌شوند. این مرزها حدود غیرقابل مشاهده‌ای هستند که میزان تماس فرد را با دیگران تنظیم می‌کند. این مرزها دامنه‌ای از خشک تا مبهم دارند. مرزهای خشک بسیار محدودکننده هستند و منجر به فاصله‌گیری افراد از یکدیگر می‌شوند و بدین ترتیب افرادی که از هم فاصله می‌گیرند، مستقل اما منزوی می‌شوند. لذا جنبه مثبت این مرزها این است که ایجاد استقلال می‌کند ولی جنبه منفی آن محدود کردن روابط عاطفی و همیاری میان افراد است.

مرزهای مبهم که در خانواده‌های درهم تنیده مشاهده می‌شود، به صورت حمایت افراطی افراد از یکدیگر است ولی این حمایت افراطی به بهای از دست دادن استقلال و خودمختاری آن‌ها تمام می‌شود. والدین درهم تنیده مهربان و باملاحظه‌اند و وقتی زیادی را برای فرزندان خود صرف می‌کنند و بسیاری از مسئولیت‌های آن‌ها را نیز برعهده می‌گیرند و بدین ترتیب آن‌ها را به خود وابسته می‌کنند و بسیاری از مسئولیت‌های آن‌ها را نیز برعهده می‌گیرند و بدین ترتیب آن‌ها را به خود وابسته می‌کنند، به طوری که فرزندان آن‌ها معمولا نمی‌توانند به طور مستقل فعالیت و یا تصمیم‌گیری کنند و اغلب در روابط خارج از خانواده دچار مشکل هستند. از نظر خانواده درمانگران ساختاری هیچ کدام از این مرزها، ساختار سالمی برای خانواده ایجاد نمی‌کند و برای برخورداری از خانواده‌ای سالم باید مرزها و حدود بین افراد تعریف شده و متعادل باشند. همچنین طبق دیدگاه خانواده درمانی ساختاری علاوه بر تنظیم مرزها در درون ساختار خانواده، همسران باید بعد از ازدواج، مرز مشخصی را که آن‌ها را از خانواده پدری‌شان تفکیک می‌کند، در نظر بگیرند و ضمن حفظ احترام به والدین خود، از آن‌ها تنها در مقام پشتیبان استفاده کنند و نه به عنوان راهنما و تکیه گاه همیشگی از دخالت آن‌ها در امور خانوادگی خود ممانعت به عمل آورند. در این راستا، روش خانواده درمانی «جی هی لی» نیز به این صورت تدوین شده است که به خانواده‌ها کمک می‌کند تا خود را در قالب ساختارهای کارآمدتر، با مرزهای مشخص و سلسله مراتب نسلی واضح، سازماندهی کنند.

۶- وجود روحیه قدردانی و سپاسگزاری در میان اعضای خانواده

یکی از اصول تقویت سلامت روانی در خانواده، اصل وجود روحیه قدردانی و سپاسگزاری در میان اعضای خانواده است. بدین صورت که هر یک از اعضای خانواده، در صورت انجام کارهای مفید و در جهت پیشبرد مصالح خانواده، از سوی اعضای دیگر خانواده مورد قدردانی قرار بگیرد. این قدردانی می‌تواند به صورت کلامی و گاه غیرکلامی باشد.

۷- ایجاد احساس ارزشمندی و عزت نفس در یکدیگر

خانواده نخستین خاستگاه پرورش عزت نفس در افراد است. در بستر خانواده، در مقام اول، همسران باید سعی کنند که در طول زندگی مشترک‌شان به گونه‌ای با یکدیگر برخورد کنند که عزت نفس هر یک از آن‌ها حفظ شود. از دیدگاه خانواده درمانگری به نام «ویرجینیا ستیر»، در خانواده سالم که از سطح سلامت روان مطلوبی برخوردار است، اعضای خانواده ارتباطات صریح و صادقانه‌ای با هم دارند و تفاوت‌های فردی یکدیگر را می‌پذیرند و عواطف خود را آشکارا ابراز می‌کنند؛ در چنین سیستم خانواده‌ای است که از اعضای خانواده به عزت نفس سالمی دست پیدا می‌کنند. برای ایجاد عزت نفس در فرزندان نیز، والدین باید در برخی موارد، به فرزندان اجازه اظهارنظر بدهند و در برخی تصمیمات زندگی آن‌ها را مشارکت بدهند. در عین حال والدین باید سعی کنند تا زمینه‌های توانمندی فرزندان خود را بشناسند و آن‌ها را در مسیر شکوفایی این توانمندی‌ها تقویت کنند.

۸- برخورداری از مهارت‌های ارتباطی موثر

از دیدگاه خانواده درمانگران شناختی- رفتاری، مهارت‌های برقراری ارتباط صحیح و توانایی صحبت کردن، به ویژه درخصوص مسائل و مشکلات خانواده، مهمترین ویژگی اعضای یک خانواده سالم است. در یک رابطه خوب، طرفین رابطه می‌توانند به طور شفاف در مورد تعارضات گفت و گو کنند. در این مواقع آن‌ها به طور کامل بر روی مساله و مشکل ایجاد کننده تعارض، متمرکز می‌شوند و فقط در مورد رفتارهای خاص مرتبط با موضوع مورد تعارض گفت و گو می‌کنند و به جای شکایت، سرزنش، انتقاد و یا غرزدن، تغییر رفتار شخصی را از طرف مقابل انتظار دارند و این انتظار را به آرامی و با عبارات مناسب مطرح می‌کنند. برای مثال از نظر خانواده درمانگران شناختی- رفتاری، مطرح کردن ناراحتی در قالب جمله‌ای مانند «من احساس تنهایی می‌کنم و دلم می‌خواهد تو بیشتر برای صحبت کردن با من وقت بگذاری» بیشتر ممکن است با واکنش مناسبی از سوی طرف مقابل همراه باشد تا این که فرد بگوید «تو فقط خودت را می‌بینی و هیچ گاه به من اهمیت نمی‌دهی».

منابع

افضل نیا، محمدرضا. بهداشت روانی خانواده. چاپ اول، ۱۳۸۶- انتشارات نسل نواندیش.
سالاری فر، محمدرضا و همکاران. بهداشت روانی با نگرش به منابع اسلامی، چاپ اول، ۱۳۸۹- پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
نیکوفر، مایکل پی؛ شوارتز، ریچارد سی. خانواده درمانی، مفاهیم و روش‌ها. ترجمه دهقانی، محسن و همکاران. چاپ هفتم، ۱۳۸۷- انتشارات دانژه.

منبع: ماهنامه سپیده دانایی؛ زهرا نعمتی‌پور، روان شناس

نحوه صحبت کردنمان، چه شکلی جذاب‌تر می‌شود؟

گفته قدیمی «کلماتی که سخن می‌گویید، خانه‌ای می‌شود که در آن زندگی می‌کنید» کاملاً واقعیت دارد. جهان آینه‌ای است که شما را به خودتان بر می‌گرداند…

تا به حال شده که پیش خود بگویید: «این شرایط (یا شخص)، غیر قابل تحمله.»؛ «من توی این کار کاملاً شکست خورده هستم.» یا «من توی این کار، بی‌عرضه هستم.»؛ «هیچ وقت نمی‌تونم این مسئله رو حل کنم.»؛ «سعی می‌کنم، ولی…»؛ «مثل یه کابوس می‌مونه.»

اگر به هر کدام از این سؤالات پاسخ مثبت دادید، پس احتمالاً در موفقیت خود ناخودآگاه با نحوه صحبت کردنتان مانع ایجاد کردید. تحقیقات روانشناسی نشان داده که ضمیر ناخودآگاه شما، چیزی که عیناً می‌شنود را تفسیر می‌کند. ذهن و جسم شما مسیری را دنبال می‌کند که کلماتتان به آن سمت هدایت کند. بنابراین اگر می‌خواهید تأثیرگذاری، اعتماد به نفس، روابط یا فرصت‌های بیشتری سر راهتان قرار بگیرد، با حرف‌هایی که از دهانتان بیرون می‌آید شروع کنید.

کلماتی که استفاده می‌کنید، قدرت شگرفی دارند. قدرتی برای تقویت اعتماد به نفس و بلندپروازی شما و قدرتی برای این که به شما حس اضطراب و بی‌لیاقتی بدهد. قدرتی برای این که تأثیر اولیه قدرتمندی از خود بروز دهید و قدرتی برای این که به سرعت به فراموشی سپرده شوید. قدرتی برای این که فرصت‌ها را ایجاد کنید و قدرتی برای این که فرصت‌ها را از دست دهید.

بسیاری از افراد می‌گویند «من هیچ وقت نمی‌توانم خوب صحبت کنم» یا «صحبت جلوی جمع، من را تا سر حد مرگ می‌ترساند.» استفاده از کلماتی همچون «هرگز» و «تا سر حد مرگ» می‌تواند جلوی افراد را حتی در تلاش کردن برای بهبود مهارت‌های ارائه شان بگیرد.

گفته قدیمی «کلماتی که سخن می‌گویید، خانه‌ای می‌شود که در آن زندگی می‌کنید» کاملاً واقعیت دارد. جهان آینه‌ای است که شما را به خودتان بر می‌گرداند. اگر از زبان مثبت در مورد خودتان و توانایی‌تان برای مقابله با چالش‌ها و دستیابی به اهدافتان استفاده کنید، این همان چیزی خواهد بود که از بیرون نیز برایتان نمایان خواهد شد. به همین ترتیب، اگر مدام عباراتی در مورد خودتان یا شرایطتان به کار ببرید که ناامیدی را منعکس کند، ترس را القا کند، اضطراب را تقویت کند یا منفی‌بافی را پرورش دهد، آن کلمات واقعیت شما را نیز شکل خواهد داد.

زبان شما همچنین روی نحوه تفکر و ارتباط دیگران با شما نیز تأثیر می‌گذارد. اگر شما اغلب نادیده گرفته می‌شوید یا مورد بی‌توجهی قرار می‌گیرد، به این فکر کنید که الگوهای صحبت کردنتان چگونه روی تعامل دیگران با شما نقش دارد. استفاده از «زبان غیر قدرتمند» مثل کوچک جلوه دادن خودتان، بهانه آوردن یا زیر سؤال بردن نظرتان پیش از این که حتی آن را مطرح کرده باشید، می‌تواند نفوذ، حضور یا قدرت شما را تضعیف کند. به هر فرد موفقی که گوش دهید متوجه خواهید شد که آن‌ها از زبانی استفاده می‌کنند که مثبت، دقیق و اقدام محور است و مرتباً اعتماد را در روابطشان به وجود می‌آورد.

علوم اعصاب اثبات کرده که همه ما این توانایی را داریم تا مغز خود را با اقدامات مداوم بهبود دهیم و عادت‌های مخرب فکری، سخن‌گویی و رفتاری را با عادت‌هایی مثبت‌تر جایگزین کنیم. تبدیل عادت‌های سخن‌گویی منفی به عادت‌های مثبت با شفافیت آغاز می‌شود (از آنجایی که ما اغلب آگاه نیستیم که چگونه موفقیت خودمان را از بین می‌بریم، این کار بسیار از روی عادت ناشی می‌شود!).

به این دو توصیه عمل کنید: اول، حواس‌تان به زبان خود در طول ۲۴ ساعت بعد باشد. دوم، از کسی بخواهید که حواس او نیز به شما باشد، چون که عادت‌های ما اغلب برای خودمان غیر محسوس هستند! بعد تصمیم بگیرید که زبانی که تضعیف‌کننده، منفعل و مبهم است را با زبانی که مثبت، دقیق و اعلانی است جایگزین کنید، زبانی که شما را در رأس امور قرار می‌دهد، انرژی شما را منتقل می‌کند و با این کار، شما را تبدیل به کسی می‌کند که دیگران می‌خواهند بهتان گوش دهند.

۱- خودتان را با قدرت نگه دارید.

این که چگونه خودتان را نگه دارید (حالت بدنتان، حالت چهره‌تان، فضایی که اشغال می‌کنید)، به شکلی عمیق و در عین حال نامحسوس تعیین می‌کند که شما از لحاظ عاطفی، چه حسی داشته باشید و کلمات چگونه از دهانتان خارج شوند. بنابراین به صورت قائم بایستید (یا بنشینید)، شانه‌هایتان را به عقب دهید، لبخندی خفیف روی صورتتان داشته باشید و با افرادی که اطرافتان هستند، ارتباط چشمی زیادی برقرار کنید. این کار حضور شما را تقویت می‌کند، و تضمین می‌کند که کلماتی که می‌گویید به شیوه‌ای بیان شوند که حداکثر تأثیر را روی کسانی داشته باشد که آن‌ها را می‌شنوند.

۲- کلمات را رو به جلو بیان کنید.

به جای این که خودتان را با عباراتی بیان کنید که بیانگر این است که چه کاری نمی‌توانید انجام دهید، زبان خود را به شیوه‌ای عوض کنید که ژست رو به جلو را نشان دهد. به بیان دیگر، به جای «من نمی‌توانم، من انجام نمی‌دهم، من نمی‌خواهم، من می‌خواهم، من نیاز دارم» بگویید «من می‌توانم، من هستم، من انتخاب می‌کنم، من دارم، من ایجاد می‌کنم، من لذت می‌برم.»

۳- از عبارات مطلق پرهیز کنید.

به جای گفتن «آن‌ها کاملاً احمق هستند» بگویید «آن‌ها شرایط را متفاوت از من می‌بینند. برایم سؤال است که آن‌ها چه چیزی را می‌بینند که من نمی‌بینم.» به جای گفتن «هیچ کس اینجا یک کلمه از حرف‌هایی که می‌زنم را هم گوش نمی‌کند» بگویید «آدم‌ها انگار به من گوش نمی‌کنند. برایم سؤال است که چطور می‌توانم صحبت کنم که باعث شود بقیه بخواهند توجه بیشتری به من کنند.»

۴- به خاطر نظراتتان عذرخواهی نکنید.

بسیاری از افراد، به ویژه خانم‌ها، نظر خود را با نوعی معذرت‌خواهی یا عبارتی بیان می‌کنند که احتمال ناراحت کردن دیگران را به حداقل می‌رساند. اگر شما هم این گونه هستید، این کار را متوقف کنید. شما نباید برای بیان نظراتتان معذرت‌خواهی کنید. فقط آن را با احترام بیان کنید.

۵- سرسپردگی و تعهد را بیان کنید («سعی می‌کنم» را کنار بگذارید!)

این که بگوید سعی می‌کنید کاری را انجام دهید، بهانه‌ای برای انجام ندادن آن فراهم می‌کند. پس سعی نکنید. انجام دهید.

۶- برچسب‌زدن را محدود کنید.

برچسب‌زدن، مرز ذهنی ناخودآگاهی به وجود می‌آورد که شما را محدود می‌کند. برچسب زدن خودتان با کلماتی مثل «تنبل» یا «بی نظم» یا «ضعیف» جلوی شما را از بودن هر چیزی به غیر از این صفات می‌گیرد و فقط این حالات ناخوشایند را تقویت می‌کند. فقط به این خاطر که شما تنبل و بی‌نظم هستید به این معنی نیست که نمی‌توانید تصمیم بگیرید متفاوت باشید. بسیار بهتر است که بگویید «من در این کار خیلی فعال نبودم، ولی حتماً فعال خواهم شد» یا «من هیچ وقت منظم بودن برایم اولویت نداشته است، ولی حالا تصمیم گرفتم که زمان خودم را بهتر مدیریت کنم.»

ما در زبان زندگی می‌کنیم. به شیوه‌هایی صحبت کنید که بهترین توانایی شما را عرضه می‌کند و باعث می‌شود حس مثبت‌تری راجع به توانایی خود داشته باشید تا کارهایی را انجام دهید که به شما انگیزه می‌دهد و چیزهایی که بهتان انگیزه نمی‌دهد را تغییر دهید. اگر یک چیز باشد که در موردش اطمینان داریم، این است که: «شما توانایی بسیار بیشتر از چیزی که فکر کنید را دارید.»؛ تشخیص این که واقعاً چقدر توانایی دارید، لحظه‌ای آغاز می‌شود که تصمیم بگیرید تا از کلماتی استفاده کنید که به شما شهامت می‌دهد.

منبع: میگنا؛ ترجمه از: حمید پاشایی

شش مهارتی که شما را به یک سخنران حرفه‌ای تبدیل می‌کند

برای برخی افراد، ارتباط برقرار کردن با دیگران و همچنین صحبت کردن در جمع بسیار دشوار است؛ این که در مورد علاقه‌مندی‌هایشان حرف بزنند، اظهار نظر کنند و به دیگران نزدیک شوند مانند جابجا کردن یک کوه است. آن‌ها اغلب برای نزدیک شدن به دیگران، احساس خجالت می‌کنند و برای حرف زدن در یک جمعیت، احساس ترس دارند اما این ترس یا خجالت را می‌توان برطرف کرد…

ما در این مقاله راه‌هایی را به شما خواهیم گفت که می‌توانید از خود یک فرد اجتماعی بسازید فقط کافی است کمی حوصله به خرج دهید و تمرین کنید.

در یک جلسه مهم کاری، گرد تا گرد نشسته‌اید؛ همه افراد انتقادات و پیشنهاد‌هایی را مطرح می‌کنند و نوبت به شما می‌رسد؛ رنگ‌ بر چهره ندارید، دستتان از استرس عرق می‌کند و هنگام حرف زدن تپق می‌زنید. در همین حین ممکن است مورد تمسخر دیگران قرار بگیرید و احساس خجالت بیشتری به شما دست دهد. خیلی دوست دارید شما هم مانند بقیه قاطعانه صحبت کنید اما احساس می‌کنید هیچ مهارتی در صحبت کردن و روابط اجتماعی ندارید؛ در همین حال ممکن است سؤالی فکرتان را مشغول کند که چرا بعضی افراد روابط اجتماعی و فن بیان خوبی دارند؟ آیا مهارت‌های ارتباطی ذاتی است یا اکتسابی؟

مرتضی رجب نیا روان تحلیل‌گر و مدرس خودتحلیل‌گری معتقد است: وقتی می‌گویید مهارت‌های ارتباطی ذاتی است یعنی شما اعتقاد دارید که روی ژن‌های ما نوشته‌ شده است که روابط اجتماعی چه کسی قوی است و روابط اجتماعی چه کسی ضعیف؛ در حالی‌ که مهارت‌های ارتباطی افراد، تا حد زیادی اکتسابی است و ناشی از دوران کودکی می‌شود؛ در واقع ما از بدو تولد، زیست اجتماعی خود را آغاز می‌کنیم. ما از شروع تولد، چیزهای مختلفی می‌بینیم، کتاب‌های زیادی می‌خوانیم و با افراد زیادی در تعامل هستیم که همه می‌توانند در روابط ما تأثیرگذار باشند.

اگر بر این باور باشید که مهارت ارتباطی ذاتی است، باید بدانید که یک مسئله ذاتی را هیچ‌گاه نمی‌توانید تغییر دهید و با این تفکر هیچ‌وقت نخواهید توانست ارتباط اجتماعی خوبی را کسب کنید لذا اگر در کسب مهارت‌های ارتباطی مصمم باشید و برای آن تلاش کنید، قطعاً شاهد کسب مهارت خود خواهید شد. شاید در بین دوستان و آشنایان، افرادی را دیده باشید که خیلی منزوی و گوشه‌گیر بوده‌اند و اکنون روابط اجتماعی نسبتاً خوبی پیداکرده‌اند، به این دلیل است که سعی کرده‌اند روی مهارت‌های ارتباطی خود کار کنند و فکرشان را از روی ذاتی بودن خارج کنند.

اهمیت روابط اجتماعی در طول زندگی

سازمان بهداشت جهانی، روابط اجتماعی را به‌ عنوان یک عامل مهم سلامت در طول زندگی ما به رسمیت می‌شناسد. همچنین تصدیق می‌کند که روابط اجتماعی می‌تواند جلوی بروز بیماری و مرگ‌ومیر در افراد را بگیرد.

در دانشگاه ماساچوست -گروه آمشرس گروه جامعه‌شناسی و موسسه محاسبات اجتماعی- طی بررسی تاثیر روابط اجتماعی بر روی سلامت به این نتیجه دست یافته است که روابط اجتماعی تأثیر زیادی در بهتر و بدتر شدن سلامت دارد. روابط اجتماعی ما کاملاً با خوشبختی ما مرتبط است. این مطالعات نشان داد وقتی روابط اجتماعی قوی داریم خوشبخت‌تر هستیم چرا که ارتباط با دوستان و همکاران باعث حس شادی و رضایت در افراد می‌شود.

مطالعه FMRI*- تصویرسازی تشدید مغناطیسی کارکردی نشان داد که احساس تنهایی و انزوای اجتماعی می‌تواند بر فعالیت مغز انسان و همچنین رفتار افراد تأثیر بگذارد. محققان نشان دادند که تنهایی باعث کاهش فعال شدن استریاتوم شکمی-یکی از بخش زیرقشری مغز- می‌شود. انزوای اجتماعی، در نهایت منجر به فشارخون بالا و کاهش عملکرد سیستم ایمنی می‌شود.

روش‌هایی برای بهبود روابط اجتماعی

برای بسیاری از ما، برقراری ارتباط با دیگران بسیار سخت است. پیشنهاد‌های زیر باعث شود که تعامل اجتماعی برایتان آسان‌تر شود. مهم‌ترین عامل در روابط اجتماعی، داشتن شجاعت برای گفتن چیزی است که می‌خواهید بگویید. محتوای واقعی مکالمه اغلب در مرحلهٔ دوم قرار می‌گیرد. با شروع یک مکالمه فرض نکنید که شخص، علاقه‌مند به تعامل با شما است یا خیر، اغلب این علاقه را می‌توان در طی یک بحث رشد داد؛ علاوه بر شجاعت، روش‌های دیگری هم برای بهبود و تقویت روابط اجتماعی مؤثر است که ما به آن‌ها می‌پردازیم:

۱- مثل یک شخص اجتماعی رفتار کنید

حتی اگر خود را فردی منزوی می‌دانید، می‌توانید مانند یک موجود اجتماعی رفتار کنید. هرگز اجازه ندهید که اضطراب، مانع روابط اجتماعی شما با دیگران شود. حتی اگر عصبانی هستید و تصور می‌کنید زمانی که آرام شوید دیگر حرفتان را به زبان نمی‌آورید، همان لحظه احساستان را بیان کنید؛ با این روش شما متوجه بهبود روابط اجتماعی خود خواهید شد.

۲-کتاب‌های مربوط به مهارت‌های اجتماعی را بخوانید

کتاب‌های زیادی در بازار وجود دارد که می‌تواند به شما در یادگیری مهارت‌های اجتماعی خاص و راه‌های شروع گفتگو کمک کند. با این‌ حال، در نظر داشته باشید که خواندن این‌ گونه کتاب‌ها به‌ تنهایی کافی نیست و شما باید آن‌ها را بارها و بارها تمرین کنید.

۳- ارتباط چشمی برقرار کنید

در حالی‌ که با کسی صحبت می‌کنید، در چشم طرف مقابلتان نگاه کنید و به یاد داشته باشید که علاوه بر تماس چشمی، گوش دادن هم در مهارت اجتماعی بسیار مهم است. این مسئله، به دو طرف کمک می‌کند که شناخته‌شده و شنیده شود. علاوه بر این، برای بالا رفتن اعتماد به‌ نفس در تعامل با دیگران سعی کنید خود را از لحاظ زبان بدن ارزیابی کنید. یکی از بهترین تمرین‌ها برای بالا بردن روابط اجتماعی، صحبت کردن با خود جلوی آینه است. شما می‌توانید با اعتماد به‌ نفسِ تمام، جلوی آینه قرار بگیرید و تصور کنید جمعیت زیادی مقابلتان قرار گرفته‌اند و شما باید صحبت کنید. ابتدا به چهره و حرکات دست خود دقت کنید و شروع به بحث کردن با خود کنید. آن‌ قدر این کار را تکرار کنید تا ترس شما برای صحبت کردن در حضور دیگران کم شود و به یک فرد با روابط اجتماعی بالا تبدیل شوید.

۴-الگوبرداری کنید

یکی دیگر از روش‌های بهبود روابط اجتماعی، الگوبرداری از شخصیت‌هایی است که شما آن‌ها را دوست دارید. آن شخصیت می‌تواند یک بازیگر تلویزیونی باشد یا یک دوست. این‌ گونه سعی می‌کنید خود را با فرد مورد علاقه‌تان مقایسه و خود را شبیه او کنید.

۵-صدای خودتان را ضبط کنید

یک گفت‌وگو را در ذهن خود مرور و شروع به صحبت کردن در رابطه با آن موضوع کنید و در همان حین صدای خودتان را ضبط کنید. هر روز یک گفت‌وگو را تمرین کنید؛ بعد از گذشت چند روز اول و آخرین صدای ضبط‌ شده خود را گوش کنید و به نقاط قوت و ضعف خود پی ببرید؛ خواهید دید که نسبت به ضبط اول پیشرفت کرده‌اید.

۶- از اشتباه نترسید

یکی از دلایلی که باعث پایین بودن روابط اجتماعی می‌شود، ترس از اشتباه برای صحبت کردن در جمع است. در چنین مواردی باید روی باورهای خود کار کنید؛ به این باور برسید که چه اشکالی دارد گاهی اشتباه کنید یا حتی در صحبت کردن تپق بزنید. هیچ‌ کس کامل نیست و هر انسانی ممکن است اشتباه کند؛ بنابراین با این نگاه می‌توانید قوی‌تر در مقابل دیگران ظاهر شوید.

این کارها را اگر به مدت یک تا دو ماه پیاپی تمرین کنید، به مرور می‌توانید در میان آدم‌های غریبه و جمع‌های جدید صحبت کنید و از اعتماد به نفس بالایی برخوردار شوید. به این نکته دقت کنید که اطرافیان هم می‌توانند در تقویت روحیه شما نقش داشته باشند و با تشویق‌هایشان مشوق شما برای صحبت کردن و تعامل با دیگران شوند.

داشتن روابط اجتماعی بالا، دید اطرافیانتان را نسبت به شما تغییر می‌دهد و باعث می‌شود دیگران روی شما حساب باز کنند پس تمرین کنید تا در تعامل با دیگران شجاع باشید.

منبع: تبیان

راه‌های دوست پیدا کردن

داشتن دوست و رفیق در روابط اجتماعی، یکی از نیازهای اصلی انسان به عنوان موجودی اجتماعی می‌باشد. تنهایی سپری کردن زندگی نه تنها از کیفیت آن می‌کاهد بلکه می‌تواند ما را مستعد مشکلاتی همچون استرس و اضطراب کند که خطرات بسیاری در پی خواهند داشت. در ادامه این نوشتار، به بررسی بهترین راه‌های دوست پیدا کردن از دید علم روانشناسی می‌پردازیم.

موثرترین روش‌های دوست پیدا کردن

رفتن به مکان‌های اجتماعی

برای این که افراد جدیدی را ملاقات کرده و دوستی سالمی را با آن‌ها آغاز کنید، باید در جایی که افراد هستند، رفت و آمد داشته باشید. اولین کار این است که قدم به بیرون از خانه بگذارید. هنگامی که شما به جاهایی می‌روید که افراد دیگر هستند و با آن‌ها تعامل برقرار می‌کنید، خود را در مسیر درستی قرار داده‌اید.

برای دوست پیدا کردن، به باشگاه‌ها و گردهمایی‌ها بروید و یا خودتان اکیپی ایجاد کنید. می‌توانید برای پیدا کردن این گروه‌ها، در اینترنت جست و جو کنید. به خاطر داشته باشید که شما تنها فردی نیستید که می‌خواهید دوست پیدا کنید. اگر شما یک مادر هستید، می‌توانید به کلاب مادران بپیوندید. در چنین کلاب‌هایی معمولا مادران دور یکدیگر جمع شده و فرزندانشان را با یکدیگر آشنا می‌کنند، مشکلات‌شان را برطرف می‌کنند و با مادران دیگر وقت صرف کرده و از تجربیات یکدیگر استفاده می‌کنند.

اگر شما به مطالعه علاقه دارید می‌توانید در کلاب‌ها و اجتماع‌هایی شرکت داشته باشید که افراد مطالعه کرده و در مورد آن بحث می‌کنند.

برای دوست پیدا کردن به مکان‌های محلی بروید. کنسرت، جلسه آشنایی با همسایگان و کتابخانه‌های محل‌تان، جاهایی هستند که اگر به آنجا بروید می‌توانید افراد زیادی را ملاقات کرده و با آن‌ها ارتباط برقرار کنید. بیشتر در جامعه حضور داشته باشید زیرا این باعث می‌شود توانایی دوستیابی‌تان بهبود پیدا کند. اگر در اجتماع و قرار ملاقات‌ها حضور داشته باشید بدین معنی‌ست که همیشه حرفی برای گفتن دارید.

انجمن‌های آنلاین راهی برای پیدا کردن دوست

موضوعات مورد علاقه خود را پیدا کنید. در این انجمن‌ها شما می‌توانید در مورد موضوع مورد نظرتان با افرادی دیگر صحبت کنید. بدین ترتیب شانس ایجاد ارتباط بین شما و افراد دیگری که صحبت می‌کنند افزایش پیدا می‌کند. در انجمن‌هایی شرکت کنید که:

به شغل شما نیز ارتباط داشته باشد- به خصوص اگر در یک زمینه ی خاص کار می‌کنید. بر روی ورزش یا سرگرمی مورد علاقه‌تان تمرکز داشته باشد. دارای اعضایی متناسب با سن شما باشد و یا زمینه‌های مشابهی با شما داشته باشند.

به منظور دوست پیدا کردن، باید زمینه‌های مشترکی پیدا کنید. برای پیدا کردن دوستان جدید باید در فعالیت‌هایی حضور داشته باشید که به آن‌ها علاقه دارید بنابراین هنگامی که افرادی را ملاقات می‌کنید، همان افرادی هستند که با شما علایق مشترکی دارند. بدین ترتیب وقتی با چنین افرادی ملاقات داشته باشید، احتمال دوست شدن‌تان بیشتر می‌شود.

از رسانه‌های اجتماعی استفاده کنید

پیوستن به شبکه‌های اجتماعی مانند فیسبوک، اینستاگرام و حتی تلگرام باعث می‌شود اگر شخصی را ملاقات کردید، او را به شبکه ی خودتان اضافه کنید. حتی اگر شما آن‌ها را به خوبی نشناسید، می‌توانید با مشاهده ی کار‌هایی که انجام می‌دهند، با آن‌ها در ارتباط باشید. دیدن این که در زندگی دوست مجازی شما چه می‌گذرد باعث می‌شود بتوانید شانس ارتباط‌تان را افزایش دهید و این دوستی می‌تواند به مراتب نزدیکتر نیز شود

از طریق دوستانتان، دوست پیدا کنید

اغلب اوقات، پیدا کردن دوست جدید از طریق روابط و افراد متقابل انجام می‌شود. ملاقات داشتن و صرف وقت با افرادی که از قبل احتمال داشت با شما ارتباط برقرار کنند، شانس آشنایی و دوستی را افزایش می‌دهد.

از روال روزانه خود خارج شوید

اگر می‌خواهید دوستی خوب و طولانی‌مدت پیدا کنید، باید روی خودتان بیشتر کار کنید. کاملا قابل قبول است اگر بخواهید آخر هفته‌تان را تنها در خانه بمانید و استراحت کنید، اما برای دوست پیدا کردن، باید این کار را ترک کنید.

خودتان را معرفی کنید

اگر در موقعیت مناسبی قرار دارید و افرادی را ملاقات می‌کنید که برای شما جذاب هستند، جلو بروید و سلام کنید. تنها کافیست سلام کرده و مانند فردی که قبلا می‌شناختید، خودتان را معرفی کنید.

هنگامی که خودتان را معرفی می‌کنید، حقیقت را بگویید. در اغلب اوقات، کوتاه صحبت کردن، بهترین راه است. اگر در برخورد اول خیلی صحبت کنید، به نظر می‌رسد فرد خودخواهی هستید. مثلا گفتن “سلام من استیو هستم” از گفتن “سلام من استیو هستم، خب بیایید کمی صحبت کنیم، من امروز یک روز کاری سخت و پرمشغله‌ای داشتم، مشتری‌های زیادی از خارج کشور امروز با من ملاقات کردند و می‌خواهم ماشینم را تعویض کنم. خب، شغل شما چیست؟” بیشتر باعث می‌شود ارتباط حفظ شده و دوستی ایجاد شود. به نظر شما کدوم یکی از این مکالمات احساس راحتی بیشتر را ایجاد می‌کنند؟
نسبت به موقعیت‌هایی که باید خودتان را معرفی کنید آگاهی داشته باشید. اگر شما در یک مهمانی مرتبط با شرکت‌تان هستید و برای دوست پیدا کردن بروید جلو و بگویید “سلام من استیو از بخش حسابداری هستم” و همچنین اگر در موقعیت دیگری هستید و ممکن است در چنین شرایطی مانند وقتی که در یک رستوران خودتان را معرفی می‌کنید، احساس راحتی نکنید و فقط بگویید” سلام من استیو هستم، از دیدار شما خوشوقتم”.
یک سوال بپرسید و گوش دهید. هنگامی که برای اولین مرتبه با افراد صحبت می‌کنید، سعی کنید بیشتر از این که صحبت کنید، شنونده باشید. زیاد تقاضای دریافت اطلاعات نکنید و خیلی ساده فقط بپرسید” دوست دارید چه فعالیت‌هایی انجام دهید؟” و سپس فقط گوش دهید و با علاقه صحبت‌ها را دنبال کنید. شنونده ی خوبی بودن، باعث می‌شود افرادی که دوست دارید را جذب خود کنید.

منافع مورد علاقه‌تان را پیدا کنید

یکی از بهتری راه‌های ایجاد ارتباط با دیگران و دوست پیدا کردن، این است که زمینه ی صحبت مشترکی پیدا کنید. اگر آن فردی مسئله را مطرح می‌کند که شما نیز به آن علاقه دارید، آن را دنبال کنید.

آرام باشید و خیلی هیجان‌زده نشوید

هنگامی که برای اولین مرتبه با کسی ملاقات می‌کنید، از همان ابتدا، توقعات خود را بازگو نکنید. گفت و گوی خود را با گفتن “بعدا می‌بینمت” به پایان برسانید و قرار دیگری نگذارید. اگر در موقعیت درستی قرار گرفته باشید و یا در شبکه‌های اجتماعی و اینترنت با یکدیگر آشنا شده باشید، قطعا دوباره همدیگر را ملاقات خواهید کرد.

منبع: wikihow

راه‌های غلبه بر استرس امتحان رانندگی

حدود ۴۰ درصد از افراد، در امتحان رانندگی قبول نمی‌شوند. بسیاری، این کار را نشدنی می‌دانند و با راه‌های غلبه بر استرس امتحان رانندگی آشنایی ندارند. عدم آمادگی و تعلیم دیدن توسط یک مربی ناشایست، نقش زیادی را در قبول نشدن فرد ایفا می‌کنند.
یکی از عوامل دیگر، استرس است یعنی با وجود آمادگی کامل، کف دست‌ها عرق کرده، ضربان قلب، نامنظم شده و در معده خود، احساس ناراحتی می‌کنید. باید این را بدانید که افسر راهنمایی رانندگی، دشمن شما نیست.

به خود بگویید آماده هستم

اگر آمادگی لازم را نداشته باشید، نمی‌توانید در امتحان رانندگی قبول شوید. یک تعلیم‌دهنده رانندگی خوب، تا زمانی که به استاندارد امتحان دادن نرسیده باشید، اعلام نمی‌کند که برای امتحان دادن آماده هستید. به خود بگویید کاری را که هم اکنون انجام می‌دهم، پیش از این بارها انجام داده‌ام. این روش کمک زیادی به شما می‌کند که اعتماد به نفس پیدا کنید.

در مورد امتحان رانندگی با کسی صحبت نکنید

برای غلبه بر استرس امتحان رانندگی، به همه نگویید که قصد دارید امتحان رانندگی بدهید. صحبت نکردن در مورد این موضوع، از فشاری که روی شما است، می‌کاهد؛ بنابراین فقط به افرادی که مایل هستید یا لزوم دارد، بگویید که قصد دارید امتحان رانندگی دهید.

از غذا خوردن غافل نشوید

قبل از امتحان دادن، غذا خوردن ممکن است آخرین چیزی باشد که به ذهن شما برسد اما بدون غذا خوردن، ذهن شما آمادگی لازم را برای امتحان دادن نخواهد داشت. برای مبارزه با استرس امتحان رانندگی، با خوردن چیزی قبل از امتحان تمرکز پیدا می‌کنید. لازم نیست یک وعده غذایی کامل میل کنید؛ خوردن یک موز، کافیست.

برای کاهش استرس آزمون رانندگی، تظاهر کنید که این یک آزمون آزمایشی است

آزمونگر ممکن است یک لباس مخصوص بپوشد و یک تخته رسم نیز در دست بگیرد اما سعی کنید به خود تلقین کنید که این امتحان نیز همانند سایر امتحان‌ها است.

بدین طریق با وجود این که همچنان بهترین عملکرد را از خود نشان می‌دهید اما کمتر دچار ترس و دلهره می‌شوید. به یاد داشته باشید که هیچ کس از شما نمی‌خواهد کاری را که برای آن تعلیم ندیده‌اید انجام دهید.

در زمان مناسب به مرکز امتحان برسید و مطمئن شوید که در آن روز سرتان شلوغ نیست

برای غلبه بر استرس امتحان رانندگی، پانزده دقیقه قبل از شروع امتحان به مرکز امتحان برسید تا مجبور نشوید عجله کنید یا زیاد منتظر بمانید و مطمئن شوید در روزی که قصد امتحان دادن دارید، از انجام سایر کارهای استرس زا فارغ هستید.

در روز امتحان زیاد تمرین نکنید

شما از چند روز و چند هفته و حتی چند ماه قبل، برای امتحان تمرین کرده‌اید؛ بنابراین نیازی نیست در روز امتحان، پارک کردن درست را تمرین کنید. قبل از امتحان می‌توانید در اطراف منزل خود با ماشین چرخ بزنید اما نیازی نیست که به جاده زده و خود را خسته کنید.

از مصرف کافئین خودداری کنید

ممکن است فکر کنید پس از گذراندن یک شب پر استرس همراه با بی‌خوابی، باید برای غلبه بر استرس امتحان رانندگی، تا می‌توانید قهوه بنوشید اما مصرف زیاد کافئین قبل از امتحان، می‌تواند باعث شود که بیشتر مضطرب شوید. در عوض می‌توانید مقدار زیادی آب بنوشید یا یک آرامبخش طبیعی مانند چای بابونه میل کنید.

به دستشویی بروید

برای این که در حین امتحان دچار حواس پرتی نشوید، حتما قبل از امتحان به دستشویی بروید.

به یاد داشته باشید که نیازی نیست عجله کنید

برای غلبه بر استرس امتحان رانندگی، به این فکر کنید که امتحان رانندگی برای این نیست که سرعت شما در حین دنده عقب گرفتن سنجیده شود. هنگام تغییر مسیر دادن عجله نکنید و این کار را با صبر و حوصله انجام دهید و به خود یادآوری کنید که همواره می‌توانید خود را اصلاح کنید. افسر راهنمایی رانندگی می‌خواهد مطمئن شود که اصول رانندگی را به درستی انجام می‌دهید و در هنگام تغییر جهت دادن، جوانب احتیاط را رعایت می‌کنید پس نیازی به عجله نیست.

خود را زیاد سرزنش نکنید

اگر در حین انجام امتحان، اشتباهی از شما سر زد، خود را نبازید و به کارتان ادامه دهید، سعی کنید ادامه امتحان را به خوبی بگذرانید. خیلی مواقع ما به خودمان می‌بازیم و نمی‌توانیم ادامه دهیم. به خودتان ایمان داشته باشید. راه‌های زیادی برای غلبه بر استرس امتحان رانندگی و کسب موفقیت ذکر شد که بدون شک میتوانند کمکتان کنند، این یک امتحان ساده است که بدون شک از پس آن بر میایید، اما پیش از هر چیز باید به این نکته توجه کنید که باید تلاش جدی داشته باشید تا راننده خوبی شوید.

منبع: ویکی روان

راز موفقیت(۱۳)

بخش دھم کلید‌ھای توسعه
ھویت و مرجع
فرق شما با سایر مردم جھان چیست؟ یکی از عوامل مھم که شما را از دیگران متمایز می‌کند، تجارب شماست. ھر عملی که زمانی انجام داده‌اید، نه تنھا در حافظه آگاه، بلکه در نظام عصبیتان ثبت شده است. ھر چه که تاکنون دیده، شنیده، لمس کرده، چشیده و یا بوئیده‌اید، در بایگانی عظیمی که مغز نامیده می‌شود انباشته شده است. این خاطرات آگاه یا ناآگاه را مرجع می‌نامیم. برای اطمینان از درستی یا نادرستی ھر عقیده‌ای به این تجارب
تکیه می‌کنیم، حتی اگر آن عقیده بسیار مھم باشد(مثلاٌ اعتقاد به این که چه کسی ھستیم و چه کارھایی از ما ساخته است).

چه تجاربی در شکل دادن به زندگی شما مؤثرتر بوده است؟

در یکی از سمینارھای من، پیش از ورود به جلسه، پرسشنامه‌ای به شرکت‌کنندگان داده می‌شود. در این پرسشنامه از شرکت‌کنندگان خواسته شده است که پنج تجربه را که به عقیده خوشان بیشترین اثر را بر زندگیشان گذاشته است ذکر کنند. جالب اینجاست که بسیاری از اشخاص تجارب (یا مرجع‌ھای) ھمانندی دارند، اما نحوه تعبیر و تفسیرشان از آن واقعه به کلی با دیگری متفاوت است. دو نفر در جوانی پدرشان را از دست می‌دھند. یکی‌شان بر اثر این واقعه از ایجاد ھر گونه رابطه صمیمانه با دیگران خودداری می‌کند، در حالی که دیگری فردی بسیار اجتماعی و خونگرم می‌شود. پس آنچه که زندگی ما را شکل می‌دھد نه فقط خود مرجع‌ھا، بلکه تعبیر و تفسیری است که از آنھا می‌کنیم.

بزرگترین طراح زندگی شما، خودتان ھستید، خواه به این موضوع، توجه کرده و خواه نکرده باشید. تجارب خود را مانند پارچه بزرگی در نظر آورید که می‌توانید آن را مطابق ھر الگویی که دوست دارید، ببرید و بدوزید، و ھر روز که می‌گذرد، نخی به تار و پود این پارچه افزوده می‌شود… آیا این پارچه را به صورت پرده‌ای در می‌آورید تا در پشت آن پنھان شوید، یا این که از آن قالیچه‌ای جادویی می‌سازید تا با آن به اوج ملکوت پرواز کنید؟ آیا این پارچه را چنان طرح می‌کنید که خاطرات مثبت و نیروبخش‌تان در مرکز این شاھکار، واقع شود؟ اکنون، مدتی وقت صرف کنید و پنج خاطره را که بیش از بقیه در شکل دادن به شخصیتتان اثر داشته است، بنویسید. نه فقط واقعه را تشریح کنید، بلکه نحوه اثری را ھم که بر شما داشته است بنویسید. اگر آن خاطره طوری است که اثر منفی داشته است، بلافاصله آن را طوری دیگر تعبیر کنید؛ ھر تعبیری که به نظرتان می‌رسد. این کار ممکن است تا حدودی نیازمند ایمان باشد. ممکن است به نگرشی نیاز داشته باشد که تاکنون نسبت به آن بی‌توجه بوده‌اید. فقط به خاطر داشته باشید که در ھر یک از تجارب انسانی، ارزشی نھفته است.

برای انجام ھر کاری، به احساس اطمینان نیاز داریم. سر چشمه این احساس نیرومند (اعتماد به نفس) مرجع‌ھای ماست. اما اگر ھیچ تجربه(یا مرجعی) برای انجام کاری نداشته باشیم، چگونه می‌توانیم با اطمینان به انجام آن بپردازیم؟ باید دانست که ما محدود به تجارب واقعی خود نیستیم، بلکه قدرت تخیل ما، منبعی پایان‌ناپذیر برای کمک به ماست. به یاد داشته باشید، علت این که راجر بانیستر توانست رکورد(یک مایل در چھار دقیقه) را بدست آورد، آن بود که قبلاٌ بارھا آن را در عالم خیال تجربه کرده و با چشم دل، دیده بود. او آن قدر شکستن رکورد را در خیال خود مجسم کرده بود که مرجع‌ھایی در ذھن او ایجاد شده و سپس ایمانی در او به وجود آمده بود که توانایی‌ھای جسمی بالقوه‌اش را فعال کرده بود. قدرت تخیل، ده بار نیرومند‌تر از نیروی اراده است. اگر این نیرو را آزاد سازید، چنان حس اعتماد به نفس و تجسم قوی در شما ایجاد می‌شود که ھمه محدودیت‌ھای گذشته را درمی‌نوردید. آندره آغاسی اخیراٌ به من می‌گفت که وی در سن ده سالگی، ھزاران بار در تورنمنت تنیس ویمبلدون شرکت کرده و برنده شده است… البته در عالم خیال. تجسم واضح و مداوم پیروزی، اعتماد به نفس او را زیاد کرد، تا سرانجام در تابستان ۱۹۹۲ توانست به رویای خود جامه عمل بپوشاند.

با استفاده مداوم از قدرت تخیل، چه رویاھایی را می‌توانید عملی کنید؟

یکی از راه‌ھای آسان افزایش تجارب مرجع، استفاده از گنجینه‌ھای ادبی، داستانھا، افسانه‌ھا، اشعار و موسیقی است که ھمه جا در اختیار شماست. با مطالعه کتاب، تماشای فیلمھا و نوارھای ویدیویی ارزشمند، حضور در مسابقات، شرکت در سمینارھا و صحبت با بیگانگان، تجارب مرجع خود را افزایش دھید. ھمه مرجع‌ھا توانایی شما را افزون می‌سازند و ھرگز نخواھید دانست که کدام یک ممکن است زندگی شما را به کلی دگرگون سازد.
مطالعه کتاب شما را قادر می‌سازد تا بتوانید مانند نویسنده فکر کنید. در آن لحظات جادویی که در اعماق جنگل‌ھای آردن فرو می‌روید ویلیام شکسپیر ھستید. در آن ھنگام که در جزیره گنج، دچار کشتی شکستگی می‌شوید، رابرت لوئیز استیونسون و وقتی در والدن با طبیعت سخن می‌گویید ھنری دیوید تورو ھستید. کم‌کم مانند آنان فکر می‌کنید. مانند آنان احساس می‌کنید، و از قدرت خیال خود مانند آنان بھره‌مند می‌شوید. مرجع‌ھای آنان، مال شما می‌شوند و تا مدتھا پس از مطالعه کتاب، در ذھن شما باقی می‌مانند. مطالعه یک کتاب ارزشمند، تماشای یک نمایش یا گوش کردن به یک قطعه موسیقی چه ماجراھای جالب، تفریحی و پرباری را می‌تواند برایتان به ارمغان آورد؟ آیا باور می‌کنید که ھیچ یک از تجارب ما بد نیستند؟ در ھر کاری که می‌کنید، چه مشکل باشد و چه آسان، چه رنج‌آور باشد و چه لذتبخش و خلاصه در ھر تجربه‌ای می‌توانید نکته ارزشمندی پیدا کنید. نیرویی که زندگی شما را شکل می‌دھد، ناشی از معنایی است که به ھر تجربه می‌دھید. به یکی از (بدترین) تجارب زندگی خود فکر کنید. آیا راھی به نظرتان می‌رسد که آن تجربه را دارای اثر مثبتی در نظر آورید؟ ممکن است دچار سوختگی و یا حوادث رانندگی شده باشید و یا جیبتان را خالی کرده باشند اما بر اساس ھمین تجارب، سرانجام به تصمیمی نو یا آگاھی تازه و یا حساسیت جدیدی نسبت به دیگران دست پیدا کرده‌اید که باعث شده است به عنوان یک انسان رشد کنید و توانایی خود را برای کمک به دیگران افزایش دھید.

تجارب محدود، زندگی محدودی را به وجود می‌آورد. اگر جویای رشد و زندگی پرباری ھستید، باید با تغییر نظرات و تجاربی که اگر آگاھانه به دنبال آنھا نروید جزو زندگی شما نمی‌شوند، مرجع‌ھای خود را افزایش دھید. به ندرت یک فکر بکر ممکن است خود به خود به ذھنتان خطور کند. باید فعالانه در جستجوی آن باشید.
آیا کاری بوده است که ھرگز فکر انجام آن را نمی‌کرده‌اید و پس از انجام آن، درھای دنیای تازه‌ای به رویتان گشوده شده باشد؟ به دنبال کارھای بروید که تاکنون ھرگز نکرده‌اید: به غواصی و کشف دنیای زیر آب بپردازید و ببینید که زندگی در محیطی کاملاٌ تازه چگونه است… یک شب برای شنیدن سمفونی و یا کنسرت موسیقی تند(ھر کدام که طبق عادت از رفتن به آن خودداری می‌کنید) بروید… به بیمارستان اطفال بروید و از بیماران عیادت کنید… در فرھنگی متفاوت، خود را غرق کنید و جھان را از دیدگاه دیگران ببینید. به خاطر داشته باشید ھر محدودیتی که در زندگی خود دارید احتمالاٌ فقط ناشی از محدودیت تجارب مرجع است. مرجع‌ھای خود را توسعه دھید تا زندگیتان به سرعت توسعه پیدا کند. تجارب تازه‌ای را که باید پیدا کنید، کدامند. سؤال شایسته‌ای که می‌توانید از خود بکنید این است (برای رسیدن به چیز‌ھایی که واقعاٌ می‌خواھم، چه مرجع‌ھایی مورد نیاز است؟) چه تفریحاتی را می‌خواھید تجربه کنید. به چه چیز‌ھایی فکر کنید که برای سرگرمی و احساس حال خوش مایل به انجام آنھا ھستید. پس از آن که فھرستی از مرجع‌ھای تازه تھیه کردید، برای ھر یک، مھلتی زمانی قائل شوید. تصمیم بگیرید که در چه زمانی می‌خواھید ھر یک از آن کارھا را انجام دھید. کی می‌خواھید سخن گفتن به زبان اسپانیایی، یونانی یا ژاپنی را بیاموزید؟ چه موقع می‌خواھید به بالونی که با ھوای گرم کار می‌کند، سوار شوید؟ کی می‌خواھید از خانه سالمندان بازدید کنید؟ چه موقع می‌خواھید به کاری تازه و غیر عادی دست بزنید.

یکی از قویترین تجارب مرجع من، مربوط به زمانی است که در روز عید شکرگزاری به ھمراه پسرم برای توزیع بسته‌ھای غذا بین مستمندان رفته بودیم. من پسرم را که در آن زمان چھار ساله بود، تشویق کردم که یک سبد غذا رابه مرد ولگردی که در درگاه یک دستشویی عمومی خوابیده بود، بدھد. با تعجب، پسرم جیرک را دیدم که دستی به شانه آن مرد زد و با صدای بلند گفت: (روز شکرگزاری مبارک!). ناگھان مرد ولگرد از جا پرید، قد خود را راست کرد و به طرف او یورش برد. قلب من از جا کنده شد، چیزی نمانده بود که به طرف او خیز بردارم که دیدم مرد، دست پسرم را به نرمی گرفت، آن را بوسید و گفت(از لطفتان ممنونم…) گمان نمی‌کنم که در روز عید شکرگزاری، بتوان ھدیه‌ای بھتر از این به کودکی چھار ساله داد.

چه تجارب ثمربخشی را می‌توانید با ھمراھی عزیزانتان کسب کنید؟

برای کسب تجربه و افزایش مرجع‌ھا، لازم نیست به سفرھای دور و دراز بروید. می‌توانید در ھمان جامعه‌ای که ھستید، در سر یک چھارراه، به فردی کمک کنید. فقط با اضافه شدن یک مرجع، دریچه جھان‌ھای تازه‌ای به روی شما گشوده می‌شود. این مرجع کارساز، می‌تواند چیز تازه‌ای باشد که می‌بینید یا می‌شنوید، یک گفتگو، یک فیلم و یا یک سمینار، یا نکته‌ای که در صفحه بعد ھمین کتاب یا کتاب دیگری به آن بر می‌خورید. ھرگز نخواھید دانست که چه موقع برایتان پیش می‌آید. از جا برخیزید و وارد معرکه زندگی شوید! بگذارید تخیل شما ھمراه با امکان آنچه که قابل کشف و تجربه است، پرواز کند. و این کار را ھم اکنون آغاز کنید. امروز به دنبال کدام تجربه می‌توانید بروید که زندگیتان را گسترده‌تر سازد؟ بر اثر این تجربه، به چه انسانی مبدل خواھید شد؟ نیرویی است که زندگی شما را شکل می‌دھد. این نیرو است که تعیین می‌کند چه کارھایی از نظر شما ممکن، یا غیر ممکن است، از چه چیزھایی اجتناب کنید، چگونه فکر کنید و چه واکنش‌ھایی نشان دھید. این نیرو، عقیده‌ای است که درباره ھویت خود دارید. ھمه ما، و لو به طور نیمه‌آگاه، تعریفی از خویشتن خویش داریم، و این تعریف است که بر ھمه جنبه‌ھای زندگی اثرمی گذارد. مثلاٌ اگر خود را فردی محافظه کار ببینید، حرکات و حتی سخنانتان یک نوع است و اگر خود را فردی بی‌باک و متجاوز در نظر آورید، نوع دیگر. ھر تغییری که در این تعریف بدھید، بلافاصله در استعداد‌ھایی که بکار می‌گیرید، رفتاری که نشان می‌دھید و آرزوھایی که در سر می‌پرورید تغییری ایجاد می‌کند. ھمه تجارب زندگی خود را با کمک این اعتقاد، تفسیر می‌کنید و ھمه تصمیم‌ھای شما از این صافی می‌گذرد. آیا ھرگز گفته‌اید: (این کار از من ساخته نیست! من چنین آدمی نیستم!) اگر چنین عبارتی را گفته باشید، به مرز تعریفی که در گذشته از خود داشته‌اید، و کیفیت زندگی امروزیتان تا حدی ناشی از آن است نزدیک شده‌اید. از خود بپرسید: (این عقیده را که من چگونه شخصی ھستم از کجا آورده‌ام و چه مدت است که در من پیدا شده است؟) شاید تاکنون زمان آن رسیده باشد که ھویت خود را به روز در آورید. آیا این عقیده را آگاھانه انتخاب کرده‌اید و یا برآیندی از مجموعه نظرات دیگران و وقایع مھم زندگانی و عوامل دیگری است که ناخواسته و ناآگاھانه وارد ذھنتان شده است؟ اگر می‌خواستید خود را به گونه‌ای دیگر معرفی کنید تا تصویری نیرومند‌تر و دقیق از آنچه امروز ھستید، به دست دھد، چگونه بیان می‌کردید که چه کسی شده‌اید.

ھمه ما باید دیدگاه خود را نسبت به ھویت و قابلیت‌ھایی که داریم، وسیع‌تر کنیم. باید اطمینان حاصل کنیم بر چسب‌ھایی که به خود می‌زنیم، ما را محدود نمی‌کنند، بلکه به ما وسعت می‌بخشند و به نیکی‌ھایی که در درون خود داریم. می‌افزایند اما مراقب باشید: اگر مرتباٌ بگویید: (من چنین ھستم…) چنان ھم خواھید شد. مثلاٌ بعضی‌ھا می‌گویند: (من آدم تنبلی ھستم) در حالی که این افراد تنبل نیستند، بلکه ھدف‌ھای انگیزنده‌ای ندارند. آیا خود را به گونه‌ای تعریف می‌کنید که تولید محدودیت کند؟ آیا این محدودیت، در زمینه پیش‌بینی عملکرد و قابلیتتان است؟ اگر چنین است، آن را عوض کنید. ھنگامی که تغییری در زندگی خود ایجاد می‌کنیم، کسانی که در محیط اطرافمان ھستند، گاه به کمکمان می‌آیند و گاه موانعی بر سر راه پیشرفتمان ایجاد می‌کنند. این اشخاص، اگر به ھمان چشم گذشته به ما نگاه کنند، چون اطمینان(باور) دارند که چه کسی ھستیم، لذا عملاٌ در حکم لنگر یا عاملی منفی ھستند و گاھی ما را به سوی عواطف و عقاید گذشته، که زمانی بخشی از ھویتمان بوده‌اند، برمی‌گردانند.

باید بدانیم که قدرت نھایی برای تعریف ھویت، در اختیار خود ماست. گذشته ما، مشخص‌کننده حال یا آینده ما نیست. دست به عمل بزنید و ھویت تازه و نیرومند خود را از ھمین امروز بپذیرید. اگر در زندگی خود بارھا سعی کرده‌اید که تغییری مثبت به وجود آورید، اما موفق نشده‌اید، به احتمال زیاد علتش این بوده است که سعی کرده‌اید که اعمال و رفتار تازه‌ای پیش بگیرید که با عقایدی که درباره ھویت خود داشته‌اید، سازگار نبوده است. برای این که بھبود سریع و پایداری در کیفیت زندگیتان ایجاد شود، باید ھویت خود را عوض کنید، یا آن را تغییر دھید و یا گسترده‌تر سازید. مثلاٌ به جای این که سعی در ترک عادت مضری(مثلاٌ صرف مشروب الکلی) کنید، خود را به چشم فرد سالم و شادابی ببینید که برای بھبود عملکرد خود تلاش می‌کند. حاصل طبیعی چنان تصمیمی آن است که به عنوان یک فرد سالم، ھرگز حتی به فکر نوشیدن مشروب نیفتید.

بحران ھویت چیست؟

این حالت ھنگامی اتفاق می‌افتد که بخواھیم بر خلاف عقیده‌ای که درباره ھویت خود داریم، عمل کنیم. نتیجه این می‌شود که در درستی ھمه چیز، تردید کنیم. اما آیا ھیچیک از ما ھست که واقعاٌ خود را بشناسد و بداند که چه شخصی است؟ من گمان نمی‌کنم. خصوصاٌ ھویتی که به سن یا ظاھر شخص بستگی داشته باشد، به طور قطع موجب دردسر و بحران‌ھای آتی خواھد شد. به علاوه این امور، دستخوش تغییرند. اما اگر در مورد شخصیت خود، دیدی وسیعتر داشته باشیم و یا حتی تعریفی را که از خود داریم، به امور معنوی مرتبط سازیم، ھرگز ھویتمان مورد تھدید قرار نمی‌گیرد. آنچه مسلم است، ما چیزی بیش از جسم ظاھری خود ھستیم. پس ببینید چه عاملی است که شما را منحصر به فرد کرده است. اکنون زمانی وقت صرف کنید و به معرفی خود بپردازید. ھنگام پاسخ دادن به این پرسش که (من کی ھستم؟) کنجکاو و سر زنده باشید. آیا خود را با توجه به کارھایی که در گذشته کرده، یا فعلاٌ می‌کنید، یا در آینده خواھیدکرد؟ یا با توجه به شغل؟ در آمد؟ نقشی که در زندگی دارید؟ اعتقادات معنوی؟ خصوصیات جسمانی؟ یا چیزی که بالاتر از ھمه این‌ھا باشد تعریف می‌کنید؟ اگر نام شما را در فرھنگ لغات یا دایره‌المعارف می‌نوشتند، دلتان می‌خواست در برابر اسمتان چه تعریفی را ذکر کنند؟ آیا فقط چند کلمه کافی است یا این که شرح و تعریف ھویت شما، صفحات متعدد و یا حتی یک جلد کامل را در بر می‌گیرد؟
ھم اکنون، تعریفی را که ممکن است در فرھنگ لغات، در برابر نام شما بنویسند، روی کاغذ بیاورید. اگر قرار بود کارت شناسایی، یا شناسنامه‌ای برای خود تھیه کنید که نشان دھد واقعاٌ چه کسی ھستید، بر روی آن چه می‌نوشتند؟ آیا عکس و مشخصات جسمی خود را به آن می‌افزودید؟ یا این که به این مشخصات اھمیت نمی‌دادید؟ آیا اعداد و ارقام مھم را در آن ذکر می‌کردید؟ چه چیز‌ھای دیگری در آن می‌نوشتید؟ موفقیت‌ھا؟ ارزش‌ھا؟ عواطف؟ عقاید؟ آرزوھا؟ شعارھا؟ ھم اکنون دقایقی از وقت خود را صرف کنید و کارت شناسایی خود را که معرف ھویت واقعیتتان باشد بنویسید.

اگر بعضی از جنبه‌ھای ھویت شما برایتان دردناک است، چرا آن را تغییر نمی‌دھید؟ اینھا چیز‌ھایی ھستند که خودتان تصمیم گرفته و تاکنون به ھویت خود افزوده‌اید. حالتی شبیه کودکان را در خود به وجود آورید که با تخیلات شگفت‌انگیز قلب و روح خود را پر می‌کنند. یک روز در نقش زورو قھرمان نیکوکار فرو می‌روند، و روز دیگر در قالب ھرکول، نیرومندترین مرد جھان می‌روند، و روز سوم نقش پدربزرگ را بازی می‌کنند که سرانجام نقش واقعی خودشان است. ایجاد تغییر در ھویت، می‌تواند از شادترین، جادویی‌ترین، و رھایی‌بخش‌ترین تجارب زندگی باشد. در لحظه‌ای، می‌توانیم تعریفی به کلی متفاوت، از خویشتن بدست دھیم و یا آگاھانه اجازه دھیم که خویشتن واقعیمان بدرخشد و از ھویت عظیم ما پرده برداشته شود که فراتر از رفتارمان، گذشته‌مان، و ھمه بر چسب‌ھایی است که تاکنون به خود زده‌ایم. اگر بتوانید ھمان کسی باشید که خودتان می‌خواھید، در آن صورت ھویت شما شامل چه مشخصاتی خواھد بود. ھمین امروز، فھرستی تھیه کنید و ھمه عوامل مورد نظر را در آن بنویسید. آیا کسی ھست که مشخصات دلخواه شما را داشته باشد؟ آیا می‌توانید این اشخاص را الگوی خود قرار دھید؟ در عالم خیال، در قالب شخصیت تازه فرو بروید. مجسم کنید که چگونه نفس می‌کشید؟ چگونه راه می‌روید؟ چگونه سخن می‌گویید؟ چگونه فکر می‌کنید؟ چگونه احساس می‌کنید؟

از قدرتی که برای تغییر ھر جزء از ھویت خود فقط با کمک یک تصمیم دارید، احساس شادمانی کنید. اگر حقیقتاٌ می‌خواھید ھویت خود، و در نتیجه زندگی خود را توسعه دھید، آگاھانه تصمیم بگیرید که چه کسی می‌خواھید باشید. بار دیگر مانند کودکان شوید، به شور و شعف آیید و دقیقاٌ مشخص کنید که امروز، چه کسی می‌خواھید باشید. ھم اکنون فھرست کاملی از خصوصیاتی را که می‌خواھید داشته باشید به روی کاغذ بیاورید، و ھیچ محدودیتی برای خود قائل نشوید. اشخاصی که وقت خود را با ما می‌گذرانند، تاثیر نیرومندی بر تصور ما از ھویتمان دارند. ھنگامی که برای تقویت ھویت تازه، اعمال و رفتارتان را برنامه‌ریزی می‌کنید، توجه خاصی به اشخاصی که در اطرافتان ھستند، داشته باشید. آیا دوستان، خویشان، و ھمکارانتان ھویت تازه‌ای را که برای خود ساخته‌اید، تقویت می‌کنند یا تضعیف؟ به ھویتی که برای خود ایجاد کرده‌اید پای‌بند باشید و آن را به اطرافیان، اعلام کنید. اما از ھمه مھمتر آن است که این ھویت را به خودتان اعلام کنید. ھر روز، با بر چسب تازه‌ای که به خود زده‌اید، خصوصیات خود را برای خود بازگو کنید تا در شما به صورت شرطی در آیند. درست در ھمین لحظه می‌توانید بر اساس ھویت تازه خود زندگی کنید. از خود بپرسید: (دیگر چه می‌توانم باشم؟ دیگر چه باید باشم؟ اکنون دارم به چه شخصی مبدل می‌شوم؟) عھد کنید که علی رغم شرایط، ھمیشه به عنوان کسی که قبلاٌ به ھدف‌ھای خود رسیده است عمل کنید. مانند چنین شخصی تنفس کنید. حرکات و واکنش‌ھای شما در قبال دیگران، مانند این شخص باشد. با مردم با ھمان شخصیت، احترام، دلسوزی، و محبتی رفتار کنید که آن شخص ممکن است رفتار کند. اگر تصمیم بگیرید که مانند شخص دلخواه خود فکر، احساس، و عمل کنید آیا می‌توانید به صورت آن شخص درآیید؟ اکنون بر سر دو راھی قرار گرفته‌اید. گذشته را فراموش کنید. اکنون چه کسی ھستید. به این که چه کسی بوده‌اید فکر نکنید. اکنون تصمیم دارید چه کسی بشوید؟ این تصمیم را آگاھانه بگیرید. با دقت تصمیم بگیرید. با قدرت تصمیم بگیرید. آنگاه بر اساس آن عمل کنید.

ادامه دارد…

منبع: آنتونی رابینز؛ راز موفقیت ص۷۳-۷۸

راز موفقیت(۱۲)

بخش نھم قطب‌نمای فردی
ارزشھا و قوانین

اگر بخواھیم در زندگی خود به کمال رضایت برسیم، این کار یک راه بیشتر ندارد: ابتدا ببینیم چه چیزی را بیش از ھمه می‌خواھیم (یعنی عالی‌ترین ارزش‌ھا در نظر ما چیست) و آنگاه تصمیم قطعی بگیریم که بر اساس معیارھای مورد قبول خود زندگی کنیم. در جامعه بشری، چه افرادی مورد ستایش و احترام جھانیان قرار می‌گیرند؟ آیا آنان ھمان کسانی نیستند که قویاٌ به ارزش‌ھای مورد قبول خود پابندند و نه فقط آنھا را اظھار می‌کنند، بلکه بر اساس آن ارزش‌ھا زندگی می‌نمایند؟ ھمه ما به مردان و زنانی که موضع مشخصی بر اساس اعتقادات خود دارند احترام می‌گذاریم، حتی اگر با نظرات آنان درباره اعمال نیک و بد موافق نباشیم. کسانی که فلسفه زندگی، و اعمالشان بر ھم منطبق است و بر پایه باورھای خود زندگی می‌کنند، قدرتی انکارناپذیر دارند. ھماھنگ شدن با اصول اعتقادی را ھدف خود قرار دھید: آیا در حال حاضر کارھایی انجام می‌دھید که به اصول اعتقادیتان مطابق نباشند؟ اگر چنین است، بلافاصله در جھت اصلاح خود قدم بردارید. لحظه‌ای بیندیشید: آیا به ارزش یا اصلی اعتقاد دارید که در زندگی خود مطلقاٌ آن را مراعات کرده باشید؟ چه تاثیر مثبتی بر زندگیتان داشته است؟ یکی از فیلم‌ھایی که دیده‌ام مربوط به معلمی به نام جیم اسکالانته است که به خوبی نشان می‌دھد اگر کسانی مھمترین ارزش مورد قبول خود را بشناسند و در راه آن تلاش کنند، به چه قدرت‌ھایی دست می‌یابند. او عشق خود را به یادگیری، نه فقط با تعلیم، بلکه با نمایش زنده کارھایی که امکانپذیر است به شاگردان خود منتقل می‌کند. وی به نسلی که (از دست رفته) تلقی می‌شود یاد می‌دھد که نه فقط دشوارترین آزمون ریاضی را بگذرانند (کاری که فکر می‌کردند قابل انجام نیست) بلکه می‌آموزد که چگونه یکدیگر را ارزیابی کنند و کیفیت زندگی خود را برای ھمیشه بالا ببرند. تصمیم قاطع او به بالا بردن معیارھای حیات، زندگی این افراد جوان را دگرگون می‌سازد.

اگر شما ھمت خود را صرف بالاترین ارزش‌ھای زندگی خود کنید، به انجام چه کارھایی قادر خواھید بود؟ اگر عشق، موفقیت یا درستی در نظر شما دارای اھمیت باشند، در این صورت بخشی از نظام ارزشی شما به حساب می‌آیند. ارزش، حالتی عاطفی است که در نظر شما یا تجربه کردن آن (به علت لذتی که به اعتقاد شما در بر خواھد داشت) و یا اجتناب از آن (به علت رنجی که می‌تواند به ھمراه داشته باشد) دارای اھمیت است. ھمه تصمیم‌ھای ما ناشی از این دو اعتقاد است: چگونه عمل معینی ما را به سوی ارزشی لذتبخش می‌کشاند؟ و آیا این عمل ما را از ارزشی رنج آفرین دور می‌کند؟ مھمترین احساس لذتبخشی که در نظرتان ارزشمند است و دردناکترین احساسی که به ھر قیمتی از آن دوری می‌کنید کدام است؟ ارزش‌ھای لذتبخش را ارزش‌ھای جذبی می‌نامیم. این ارزشھا شامل عواطفی از قبیل عشق، خوشی، آزادی، امنیت، شور، و آرامش فکری می‌باشند.

ارزش‌ھای دردناک(مثلاٌ انزوا، افسردگی و طرد شدن) به ارزش‌ھای دفعی معروفند. وقتی تصمیمی می‌گیریم این نکته را در نظر داریم که آیا اعمال ما سرانجام به رنج منتھی می‌شوند یا به لذت. در روزھای آینده نه فقط حالات روحی را که باعث ھمه تصمیم‌ھا می‌شوند روشن خواھیم کرد بلکه آنھا را به ترتیب اھمیت نیز مرتب خواھیم ساخت. مثلاٌ ممکن است در نظر شما ھم امنیت و ھم ماجراجویی دارای اھمیت باشد. اگر مشخص شود که کدامیک در نظر شما اھمیت بیشتری دارند که می‌توانید تصمیم‌ھایی بگیرید که شادمانی‌ھای درازمدتی را به دنبال داشته باشند.

علاوه بر ارزش‌ھای دفعی و جذبی، دو دسته ارزش دیگر نیز وجود دارند: ارزش‌ھای ھدف و ارزش‌ھای وسیله. به عنوان مثال ممکن است اتومبیلتان دارای ارزش باشد، اما آن در واقع فقط یک وسیله است نه ھدف. بر عکس ارزش‌ھای غائی(ھدف) که به دنبال آن ھستند حالاتی عاطفی ھستند. مثلاٌ ممکن است اتومبیل پونتیاک به شما ھیجان، اتومبیل بنز به شما اعتبار و حیثیت، و اتومبیل ولوو به شما احساس اطمینان و امنیت بدھد. به خاطر داشته باشید که در پشت ھر تصمیمی، نیروی محرکه‌ای است که ھمان (ارزش ھدف) می‌باشد. متاسفانه بیشتر مردم در تصمیم‌گیری‌ھای خود به دنبال وسیله می‌روند و از آنچه بسیار مھمتر است یعنی ھدف نھایی (انگیزه‌ھای عاطفی) غافل می‌مانند.

شاید برایتان اتفاق افتاده باشد که به ارتباط دوستانه باکسی علاقمند شده‌اید. بعد از مدتی دریافته‌اید که علاقه‌ای به ادامه آن ارتباط ندارید. دلیلش آنست که آن ارتباط دوستانه فقط وسیله بوده است نه ھدف. آنچه واقعاٌ می‌خواسته‌اید از آن ارتباط بدست بیاورید، ارزش‌ھای غائی مانند عشق، الفت، یا صمیمیت بوده است. ھر نوع ارتباطی منتھی به ارزش‌ھای مھم نمی‌شود. باید بدانید که اینھا ھدف‌ھای واقعی ھستند و باید ھمیشه آنھا را مد نظر داشته باشید.

یادتان باشد که ممکن است در زندگی، ھمه ارزش‌ھای وسیله‌ای (پول، مقام، فرزند، رابطه) را داشته باشید و با وجود این، احساس نارضایی و بدبختی کنید. مادام که بر اساس عمیقترین ارزش‌ھای غائی خود زندگی نکنید، ھر چند به وسایل گوناگون دست یابید اما رضایت کاملی را که شایسته شماست بدست نمی‌آورید. ھر چند که بسیاری از حالات عاطفی را به عنوان ارزش‌ھای فردی در نظر می‌گیریم اما بعضی از آنھا بیش از بقیه در نظرمان عزیز ھستند. این ارزش‌ھا که در جھت تامینشان کوشش بسیار می‌کنیم ارزش‌ھای جذبی نامیده می‌شوند مانند عشق، موفقیت، آزادی، صمیمیت، امنیت، ماجراجویی، قدرت، شور و شعف، راحتی، و سلامت جسمی.

پس از آن که ارزش‌ھای خود را مشخص کردید، سلسله مراتب مناسبی برای آنھا در نظر بگیرید. از میان ارزش‌ھایی که ذکر کردیم کدامیک در نظر شما مھمترند؟ اکنون کمی وقت صرف کنید و آنھا را با شماره‌ھای ۱ تا ۱۰ بترتیب اھمیت درجه بندی کنید.

ماجراجویی عشق

قدرت موفقیت

شور و شعف آزادی

راحتی صمیمیت

سلامت جسمی امنیت

ارزش‌ھای دفعی نیز مانند ارزش‌ھای جذبی دارای سلسله مراتبند. معمول‌ترین ارزش‌ھای دفعی عبارتند از طرد شدن(پاسخ منفی)، خشم، ناکامی، انزوا، افسردگی، شکست، خواری، و گناه. این ارزشھا را نیز به ترتیب از شماره ۱ تا ۸ مرتب کنید و شماره ۱ ارزشی باشد که برای اجتناب از آن تلاش بیشتری می‌کنید.

افسردگی طرد و جواب رد شنیدن

شکست خشم

خفت و خواری ناکامی

احساس گناه انزوا

آیا حاضرید پرش با اسکی را تجربه کنید؟ پاسخ شما به عوامل چندی بستگی دارد که یکی از آنھا، سلسله مراتب ارزشھاست. به عنوان مثال اگر مھمترین ارزش جذبی شما امنیت و بالاترین ارزش دفعی شما‌ ترس باشد(یعنی به ھیچ وجه دلتان نخواھد که دچار ترس شوید) احتمالاٌ پاسخ شما به این سئوال، منفی است! اما اگر بزرگترین ارزش دفعی شما، طرد شدن باشد و فکر کنید که اگر نپرید، دوستانتان از شما رو گردان می‌شوند چه؟ از آنجا که مردم برای فرار از رنج تلاش بیشتر می‌کنند تا برای کسب لذت، لذا نیاز شما به اجتناب از طرد شدن، بر نیاز به احساس امنیت غلبه می‌کند.

آیا اتفاق افتاده است که یکی از ارزشھا شما را به سویی جلب کند و ارزشی دیگر شما را از ان منع نماید؟ تصمیم‌گیری چیزی به جز روشن کردن ارزشھا نیست. یکی از مھمترین فواید سلسله مراتب ارزشھا، این است که تضادھای ارزشی را روشن می‌کند. مثلاٌ اگر موفقیت، بالاترین ارزش جذبی و طرد شدن (جواب رد شنیدن) بزرگترین ارزش دفعی شما باشد ملاحظه می‌کنید که این دو ارزش چگونه با یکدیگر ناسازگارند؟ سعی در کسب لذت موفقیت، بدون تحمل رنج پاسخ‌ھای منفی، ھرگز به نتیجه نمی‌رسد. در واقع ممکن است پیش از آن که در جاده موفقیت زیاد جلو بروید، خودتان راه خودتان را سد کنید، زیرا‌ ترس از طرد شدن توسط دیگران، شھامتی را که برای کسب ھر گونه موفقیت لازم است، از شما می‌گیرد.

راه حل این کار را که در پنج صفحه آینده کتاب بیان شده است می‌توان در دو کلمه خلاصه کرد: یکی آگاھی از ارزشھا و دیگری تصمیم‌گیری آگاھانه.

آگاھی از ارزشھا – قدم اول – الف

برای کشف ارزش‌ھای جذبی کافی است از خود بپرسید: (در زندگی برای من چه چیزی از ھمه مھمتر است؟) ھنگامی که در ذھن خود به دنبال پاسخ می‌گردید، توجه داشته باشید که منظور شما، کشف ارزش‌ھایی است که جنبه ھدف داشته باشند، یعنی عواطفی که بیش از ھمه مایلید آنھا را احساس کنید. پس از تھیه فھرست ارزشھا، آنھا را به ترتیب اھمیت مرتب کنید. یعنی به دلخواه‌ترین ارزش، شماره ۱ بدھید و ارزشی را که پس از آن از ھمه مھمتر است با شماره ۲ مشخص کنید، الی آخر.

آگاھی از ارزشھا – قدم اول – ب

برای کشف ارزش‌ھای دفعی‌تان از خود بپرسید (کدام یک از عواطف ھست که اجتناب از آن برایم بیشترین اھمیت را دارد؟ چه احساسی است که به ھیچ قیمتی نمی‌خواھم دچار آن شوم؟) و برای یافتن پاسخ، کاملاٌ فکر کنید. پس از تھیه فھرست، آنھا را بر حسب اھمیت مرتب کنید و شماره ۱ رابه ارزشی بدھید که بیش از بقیه مایلید از آن دوری کنید.

قدم دوم – تصمیم‌گیری آگاھانه

پس از استخراج ارزش‌ھای فعلی خود، در می‌یابید که تاکنون در درجه اول، نسبت به چه ارزش‌ھایی شرطی شده‌اید، و کدام نظام رنج و لذت محرک اعمال و رفتارتان بوده است. اما اگر می‌خواھید در طرح‌ریزی زندگانی خود نقش فعال داشته باشید، باید ھمین امروز تصمیم‌ھای تازه‌ای بگیرید.

این سئوالات را از خود بکنید:

۱- برای این که سرنوشت نھایی خود را بدست گیرم و برای این که بھترین شخصی باشم که می‌توانم باشم، ارزش‌ھای مورد قبول من چه باید باشد تا بزرگترین اثر را بر تمام زندگی من بگذارد؟

۲- چه ارزش‌ھای دیگری را لازم است که به این فھرست اضافه کنم؟ فھرست جدید ارزشھا در نظر شما چگونه است؟ آیا فقط مشتی کلمات نیست که بر روی صفحه کاغذی نوشته شده باشد؟

البته چنین است مگر آن که خود نسبت به آنھا شرطی کنید و آنھا را قطب نمای زندگی تازه خود قرار دھید. در این صورت است که ارزشھا به شما کمک می‌کنند تا راه خود را از میان دریاھای آرام و امواج طوفانی به سوی مقصد بگشایید. این ارزشھا را ھر روز در پیش چشم داشته باشید. اگر می‌خواھید از اھرم روانی استفاده کنید، نسخه‌ای از آنھا را به دوستان خود بدھید. مزایایی را که زندگی بر اساس این ارزشھا دارد، تجسم، تفکر و احساس کنید تا آن که انتظار پاداش‌ھای عاطفی در شما شرطی شود و آنھا را بخشی از تجارب روزانه خود قرار دھید. برای این که (حال خوب) را احساس کنید چه اتفاقی باید بیفتد؟ آیا باید کسی شما را در آغوش بگیرد و بگوید که تا چه اندازه قابل احترام ھستید؟ آیا باید یک میلیون دلار پول بدست آورید؟ به ورزش خاصی بپردازید؟ رئیستان از شما تقدیر کند؟ اتومبیل معینی را سوار شوید؟ به مھمانی‌ھای معینی بروید؟ به حد اعلای روشنفکری برسید؟ یا فقط ناظر غروب آفتاب باشید؟

حقیقت آنست که برای احساس خوشی، به ھیچ عامل خارجی نیاز نیست. می‌توانید ھم اکنون اگر بخواھید احساس خوشی کنید! تازه اگر ھمه آن اتفاقات بیفتد چه کسی باید خوشحالتان کند؟ خودتان! پس چرا منتظرید؟ تنھا چیزی که مانع خوشحالی شماست، قوانین فردی یا اعتقاد به این مسئله است که برای احساس شادی چنان اتفاقاتی باید حتماٌ بیفتد. این قوانین خود ساخته را دور بریزید و شادمانی را که شایسته شماست احساس کنید.

اگر می‌خواھید برای خوشبختی قانونی داشته باشید بگذارید قانون شما این باشد: (برای احساس خوشی به ھیچ واقعه بیرونی نیاز ندارم! من احساس خوشی می‌کنم زیرا که زنده ام! زندگی موھبتی است و من به لذت بردن از آن مشغولم). آبراھام لینکن، زمانی گفته بود (بیشتر مردم ھمان اندازه خوشبختند که خودشان می‌خواھند). داستان زندگی ھمین شخص و داستان‌ھای دیگرانی که علی رغم وقایع ناگوار زندگی به پیروزی رسیده‌اند، یادآور این نکته مھم است که ما بر خویشتن مسلط ھستیم.

پس این قانون را بپذیرید و تصمیم بگیرید که معیارھای خود را به خاطر چیزی که کاملاٌ در اختیارتان است، یعنی وجود خودتان، بالا ببرید. معنی این سخن آن است که خود را مقید کنید که ھوش، انعطاف‌پذیری و خلاقیت داشته باشید و دائماٌ از زاویه‌ای به زندگی نگاه کنید که تجارب حیات، پربارتر و ثمربخش‌تر شود. از کجا می‌توانیم بفھمیم که بر اساس ارزش‌ھای خویش زندگی می‌کنیم؟ این موضوع کاملاٌ به قوانین فردی ما مربوط است: یعنی عقایدی که به ما می‌گویند چه باید بشود تا احساس موفقیت، خوشبختی یا سلامت جسمی کنیم.

گویی دادگاه کوچکی ھمیشه در درون ما وجود دارد. قوانین فردی ما به منزله حکم نھایی این دادگاه است و نشان می‌دھد که آیا اعمال ما با مقررات لازم برای تامین ارزشھا مطابق بوده است یا خیر، و آیا حال ما باید خوب باشد یا بد و باید لذت ببریم یا رنج بکشیم. ھنگام احساس رنج، خوب است که به یک سئوال مھم پاسخ دھیم(آیا این رنج، نتیجه شرایط موجود است یا مربوط به قوانین فردی من که می‌گوید در چه شرایطی باید چه احساسی داشته باشم؟ آیا رنجی که می‌کشم به بھبود شرایط کمک می‌کند؟ در چنین شرایطی قوانین یا باورھای من چگونه باید باشد تا احساس بدحالی کنم؟).

بسیار مھم است که قوانین خود را بررسی کنیم تا ببینیم آیا ھوشمندانه و مناسب ھستند. قانون بعضی‌ھا برای احساس حال خوب این است که مثلاٌ فرزندانشان در مدرسه باید نمره بیست بگیرند، باید در کار خود از نظر میزان فروش نفر اول باشند، میزان چربی بدنشان کمتر از ده درصد باشد و دائماٌ آرام و بی‌دغدغه باشند! به نظر شما کسی که چنین قوانینی دارد تا چه حد حال خوب را احساس خواھد کرد؟

قوانین خود را بررسی کنید تا مطمئن شوید که در خدمت شما ھستند! شگفت‌انگیز است که بسیاری از مردم، راه‌ھای بی‌شماری برای احساس حال بد اختراع کرده‌اند(قوانین رنج‌آور)، و در مقابل، تنھا راه‌ھای انگشت‌شماری را برای احساس حال خوب باقی گذاشته‌اند(قوانین لذتبخش). ھم‌اکنون تصمیم بگیرید و قانونی عالی را وضع کنید تا به شما اجازه دھد خود را بیش از پیش مورد محبت احساس کنید. به جای این قوانین که (اگر فلانی ھمیشه بگوید که مرا دوست دارد… برای من ھدایای گرانقیمت بخرد… مرا به سفر‌ھای خارج از کشور ببرد… ھمیشه با من در تماس باشد… و ھمیشه برای رضایت من دیگران را برنجاند) که مسلماٌ احساس مورد محبت بودن را در شما محدود می‌کند، شاید بتوانید این قانون ساده را بر گزینید که (ھر وقت که به فکر محبت می‌افتم و یا عشق و صمیمیت خود را به کسی اظھار می‌کنم، احساس می‌کنم که مورد محبت ھستم.)

آیا قوانینی که زندگی امروزی شما را می‌چرخانند، مناسب شخصیت امروزی شما ھستند؟ آیا قوانینی دارید که در گذشته مفید بوده‌اند و امروزه مایه عذاب شما ھستند؟ مثلاٌ ممکن است زمانی در زندگی خود با دیگران به صورت خشک و خشن رفتار می‌کرده و احساسات خود را ظاھر نمی‌ساخته اید. اما ھر چند که ممکن است این نوع رفتار برای اداره بعضی مشاغل مفید باشد، مسلماٌ در زمینه روابط و زندگی با دوام زناشویی کاربردی ندارد. ھمچنین اگر شغل شما وکالت یا قضاوت است مراقب باشید که برداشت‌ھای شغلی خود را به محیط خانه نیاورید در غیر این صورت ممکن است ھر شب ھمسر خود را مورد بازجویی قرار دھید. کدامیک از قوانین گذشته خود را باید امروزه به دور افکنید؟ از کجا می‌فھمید که موفق ھستید. دو نفر که قوانین کاملاٌ متفاوتی درباره موفقیت داشتند در یکی از سمینارھای من حاضر بودند. یکی از آنھا جزو مدیران تراز اول بود و ھمه عوامل ظاھری خوشبختی را در اختیار داشت: ازدواج رضایتبخش، پنج فرزند زیبا، درآمدی ھفت رقمی و جسمی که در اثر دو ماراتون ورزیده شده بود. با وجود این خود را موفق نمی‌دانست زیرا قوانینی غیرمنطقی برای خود داشت. نقطه مقابل او مردی بود که ھیچیک از آن امتیازات را نداشت، و در عین حال خود را واقعاٌ موفق می‌دانست. ھنگامی که از او پرسیدم که چه اتفاقی باید بیفتد تا احساس موفقیت کند، پاسخ داد(کافی است صبح از جا برخیزم، به پایین نگاه کنم و ببینم که بر روی زمین ایستاده‌ام. زیرا ھر روزی را که بر روی این زمین زندگی کنم، روزی بزرگ است!)

در نظر شما کدامیک از این دو نفر موفق‌ترند؟

مسلماٌ ما می‌خواھیم از ھدف‌ھای خود نیرو بگیریم، آینده‌ای مطمئن داشته باشیم و خود را به پیش برانیم. اما در عین حال باید یقین کنیم که در پشت ھمه این خواسته‌ھا قوانینی داریم که بر اساس آنھا می‌توانیم ھر وقت دلمان خواست خوشبختی را احساس کنیم. برای این که احساس موفقیت، امنیت و محبت کنید چه اتفاقی باید بیفتد؟ از کجا می‌فھمید که قانون شما تضعیف کننده است و باید عوض شود؟ قانون شما تضعیف کننده است اگر:

۱- اجرای آن غیر ممکن است(ضوابط به قدری پیچیده یا متعدد یا خشک باشند که ھرگز نتوانید در زندگی برنده شوید).

۲- این قانون به عواملی که در اختیار شما نیست بستگی داشته باشد(مثلاٌ قرار باشد دیگران رفتار معینی نسبت به شما داشته باشند تا احساس رضایت کنید).

۳- راه‌ھای معدودی برای احساس خوشحالی و را‌ه‌ھای بسیاری برای احساس بدحالی وضع کرده باشید(مثلاٌ یک سلسله از وقایع باید دقیقاٌ به ترتیب خاصی اتفاق بیفتد تا احساس خوشحالی کنید، و ھر اتفاق دیگری باعث بدحالی است). از ھم اکنون سعی کنید که بر قوانین خود مسلط شوید.

به سئوالات زیر حتی المقدور به طور کامل پاسخ دھید.

۱- در چه صورتی احساس موفقیت می‌کنید.

۲- در چه صورتی خود را مورد محبت فرزندان و ھمسر خود و یا کس دیگری که برایتان اھمیت دارد می‌دانید.

۳-در چه صورت احساس اعتماد به نفس می‌کنید.

۴- در چه صورت در ھر یک از زمینه‌ھای زندگی، خود را عالی و درخشان احساس می‌کنید.

ھر رنجشی که در زندگی خود از کسی پیداکرده‌اید، ناشی از قوانین فردی بوده است. در واقع ناراحتی شما به علت آن شخص نیست، بلکه از این جھت ناراحتید که او یکی از قوانین شما یا معیارھا و اعتقاداتتان را درباره این که ھر چیزی چگونه باید باشد زیر پا گذاشته است. خود شما نیز ممکن است یکی از قوانین خود را در مورد شیوه رفتار، تفکر یا احساس نقض کرده باشید. این بار که از کسی ناراحتی پیدا کردید، به خاطر داشته باشید که ناراحتی شما مربوط به ان شخص نیست بلکه واکنشی در مقابل قوانین خودتان نسبت به آن وضعیت است. از خود بپرسید(کدامیک مھمتر است: قوانین فردی من و یا روابط من با ابن شخص؟) از این الگو برای احتراز از بگومگوھای آزارنده استفاده کنید تا دریابید که می‌توان به سرعت تضادھا را بر طرف کرد.

اگر قوانین خود را به طور واضح اظھار نکنید، نباید انتظار داشته باشید که که دیگران بر آن اساس رفتار کنند. نباید انتظار داشته باشید که دیگران قوانین شما را محترم بشمارند اگر حاضر نباشید که خود را سازگار کنید و دست کم بعضی از قوانین دیگران را بپذیرید. در ضمن به خاطر داشته باشید که حتی اگر قوانین خود را پیشاپیش روشن سازید باز ھم ممکن است سوءتفاھم‌ھایی در این زمینه پیدا شود. به این دلیل است که ارتباط با دیگران تا این اندازه اھمیت دارد. ھرگز قوانین خود را روشن و مسلم فرض نکنید. آنھا را اظھار کنید. بعضی قوانین در نظر ما اھمیت بیشتری دارند. آیا در زمینه سلامت جسمانی قانونی دارید که مطلقاٌ آن را مراعات کنید؟ این قانون بی‌چون و چرا را با چه کلماتی بیان می‌کنید؟ خیلی‌ھا می‌گویند (من ھرگز نباید مواد مخدر مصرف کنم). از طرف دیگر ممکن است قوانینی باشد که گاھی آنھا را زیر پا گذاشته سپس پشیمان شوید. مثلاٌ بعضی‌ھا می‌گویند(بله بعضی از غذاھا برای سلامتی من خوب نیست). من قوانین ده‌ھا ھزار نفر را مطالعه کرده و به این نتیجه رسیده‌ام که قوانینی که با عبارت (خوب نیست) بیان می‌شوند، شکستنی ھستند و قوانینی که با عبارت(ھرگز نباید) مشخص می‌گردند به ندرت شکسته می‌شوند. قوانین اخیر را قوانین (آستانه‌ای) می‌نامیم. آیا می‌توانید بعضی از قوانین خود را به قوانین آستانه‌ای مبدل کنید تا از نتایج ناشی از تغییرات رفتاری بھره‌مند شوید.

قوانین متعدد، زندگی را تحمل‌ناپذیر می‌سازند. یادم می‌آید که در یک برنامه تلویزیونی از بیست خانواده پنج نفره دعوت شده بود. از ھر خانواده پرسیدند (چه عاملی برای حفظ سلامت خانواده از ھمه مھمتر است؟) و بسیاری از آنھا پاسخ دادند (قوانین فراوان نداشته باشید). چرا؟ در خانه‌ای که این ھمه افراد و شخصیت‌ھا درآن رفت و آمد می‌کنند اگر قوانین فراوانی حاکم باشد، طبق قانون احتمالات ھر ساعت ممکن است کسی یکی از قوانین را زیر پا بگذارد و اعصاب دیگران را متشنج کند. آیا بھتر نیست که قوانین معدود ولی پراھمیتی را مراعات کنیم؟ من می‌توانم به شما اطمینان دھم که در روابط متقابل ھر چه تعداد قوانین کمتر باشد خوشبختی بیشتر است.

من ھم قانونی برای شما دارم: ھنگام وضع قوانین تازه زندگی، لبخند بزنید! از وضع قوانین غیرعادی نترسید و قوانین قدیمی را در ھم بشکنید. بگذارید بعضی از قوانین شما دیوانه‌وار به نظر آیند. تاکنون از قوانین فردی برای محدود کردن خویشتن و یا عقب نگه داشتن خود استفاده کرده‌اید. چرا برای خنده چند قانون مضحک را چاشنی آنھا نکنید؟ شما برای این که خود را مورد محبت حس کنید، کافی است که انگشت کوچک خود را حرکت دھید البته این کار، غیرعادی است. اما من که باشم که بگویم شما از چه کاری لذت ببرید؟

ادامه دارد…

منبع: آنتونی رابینز؛ راز موفقیت؛ ص۶۵-۷۲

راز موفقیت(۱۱)

بخش ھشتم ده روز، روزه فکر
روزه فکری و تسلط بر نظام ارزیابی

قھرمان واقعی، آن است که ھمیشه قھرمان باشد. ما نمی‌خواھیم فقط گاه به گاه نتیجه بگیریم. نمی‌خواھیم فقط یک لحظه احساس شادمانی کنیم و یا ندرتاٌ درخشانی انجام دھیم. می‌خواھیم به طور دائم، احساساتی را تجربه کنیم که زندگی را ارزشمند می‌سازند. این حالت ثبات را چگونه می‌توان به وجود آورد؟ باید گفت که این موضوع، بستگی به عادات شما دارد. دانستن کافی نیست، باید به دانسته‌ھای خود عمل کنید. طرز فکری که ما را به جایی رسانده است که اکنون ھستیم، ما را به جایی که می‌خواھیم برویم، نخواھد رساند. تغییر، بزرگترین یار ماست، با وجود این بسیاری از اشخاص، سازمانھا، و جوامع، در مقابل تغییر، مقاومت می‌کنند و شیوه‌ھای فعلی خود را با توجه به موفقیت‌ھای گذشته، توجیه می‌نمایند. لیکن اگر می‌خواھیم به موفقیت‌ھای بالاتری در زمینه‌ھای فردی یا شغلی برسیم، لازم است که برداشت‌ھا و تلقی‌ھای متفاوتی داشته باشیم. آیا یک اتومبیل آخرین مدل را می‌خرید تا آن را در گاراژ منزلتان پارک کنید؟ آیا پیشرفته‌ترین کامپیوتر‌ھا را می‌خرید تا آن را در کمدی بایگانی سازید؟ مطمئنم که پاسخ شما به پرسش‌ھای بالا، منفی است. اکنون می‌پرسم که آیا این کتاب را خریده‌اید تا از شیوه‌ھای مؤثری که در آن ھست، استفاده نکنید؟ گمان نمی‌کنم چنین باشد. به این جھت در این بخش از کتاب، طرح ساده‌ای را پیشنھاد می‌کنم تا به کمک آن بتوانید الگوھای فکری، عاطفی و رفتاری گذشته را در ھم بشکنید و نشان دھید که می‌توانید روش‌ھای تازه و نیرومندی را که قبلاٌ آموخته‌اید بلافاصله به اجرا درآورید. من ضمانت می‌کنم که اگر این طرح را با دقت اجرا کنید، خواھید توانست الگوھای رفتاری تازه را برای ھمیشه در خود تثبیت کنید.

آری، این موضوع حقیقت دارد که نیروی باد و باران و سایر تغییرات جوی، در اختیار ما نیست. اما می‌توانیم بادبان‌ھای خود را طوری تنظیم کنیم که با استفاده از ھمان تغییرات، قایق خود را به سر منزل مقصود برسانیم. تمام افراد موفقی که می‌شناسم، دارای قدرت تمرکز و روشن‌بینی ھستند و می‌توانند در میان طوفان احساسات، خونسردی خود را حفظ کنند. چگونه این کار را می‌کنند؟ من دریافته‌ام که بیشتر این افراد برای خود یک قانون اساسی دارند: ھرگز بیش از ۱۰ درصد از اوقات خود را صرف فکر کردن به مشکل نکنید و ھمیشه ۹۰ درصد از وقت خود را صرف یافتن راه‌حل نمایید.
چگونه می‌توانید بر افکار و احساسات خود مسلط شوید. در این جا می‌خواھیم به کشف یکی از مؤثرترین شیوه‌ھای بپردازیم که ترکیبی از واقع‌بینی و خوشبینی است. سال‌ھا پیش، تفکر مثبت را جزو بھترین راه‌حل‌ھا نمی‌دانستم. فکر می‌کردم که اگر امور را بھتر از آنچه که ھستند نبینم، دلیل ھوشمندی است. حقیقت آنست که تعادل، شرط زندگی است. اگر متوجه علف‌ھای ھرزه باغمان نباشیم باغ از بین می‌رود. ھمین طور توجه بیش از حد به علف‌ھای ھرزه، باعث اتلاف وقت است. شیوه بزرگان راه میانه است.

۱- ھر واقعه‌ای را آنچنان که ھست ببینید. (نه بدتر از آنچه که ھست.)
۲- آن را بھتر از آنچه که ھست ببینید.
۳- این طرز نگریستن را شیوه خود قرار دھید.

مھمترین قدم در زمینه وجین‌کاری باغ ذھنی ما، این است که الگوھای محدودکننده را بر طرف کنیم و بھترین راه انجام این کار، ده روز، روزه فکری است که ضمن آن می‌توانیم آگاھانه بر افکار خود مسلط شویم. این برنامه، فرصتی عالی برای رفع الگوھای منفی و نابودکننده است. موضوع، بسیار ساده است. ظرف ده روز آینده که از ھم اکنون آغاز می‌شود، تصمیم قاطع بگیرید که کاملاٌ بر افکار و احساسات خود مسلط باشید. و ھم اکنون تصمیم بگیرید که به ھیچ وجه به مدت ده روز متوالی دچار افکار و احساسات منفی و بی‌ثمر نشوید.

ده روز، روزه فکری

برای ده روز آینده، زندگی تازه‌ای آغاز کنید! قوانین کار به شرح زیر است:

۱- به مدت ده روز متوالی از باقی ماندن در افکار و احساسات بیھوده خودداری کنید. از فرو رفتن در مسائل ضعیف‌کننده و بکار بردن کلمات و تمثیل‌ھای مخرب اجتناب کنید.
۲- اگر افکار شما متوجه امور منفی شد، بلافاصله با کمک شیوه‌ھایی که آموخته‌اید، جھت فکری خود را عوض کنید.
۳- ھر روز صبح پرسش‌ھای نیروبخش صبحگاھی را تکرار و خود را برای موفقیت آماده کنید.
۴- برای ده روز متوالی سعی کنید که توجھتان مطلقاٌ به راه‌حل‌ھا باشد، نه به مسائل و مشکلات، ھرگاه مشکلی به نظرتان رسید بلافاصله فکر خود را به یافتن راه‌حل آن متوجه کنید.
۵- اگر متوجه شدید که در یکی از افکار و احساسات نامطلوب فرو رفته‌اید، خود را زیاد سرزنش نکنید و بلافاصله به تغییر روحیه خود بپردازید؛ اما اگر به مدت طولانی در افکار و احساسات منفی باقی ماندید، تا روز بعد صبر کنید و آنگاه ده روز، روزه فکری را از سر بگیرید. ھر چند که ممکن است چندین روز، روزه خود را ادامه داده باشید.

آیا واقعاٌ حاضرید که برداشت تازه‌ای از زندگی داشته باشید؟ ده روز روزه فکری را آغاز نکنید، مگر این که مطمئن باشید که می‌خواھید آن را تا پایان مدت ادامه دھید. این، کار اشخاص ضعیف نیست، این کار کسانی است که واقعاٌ می‌خواھند نظام عصبی خود را برای الگوھای عاطفی نیروبخش شرطی کنند تا به درجات بالاتری از موفقیت برسند. این شیوه، مخصوص کسانی است که می‌خواھند شیوه‌ھایی را که آموخته‌اید (تداعی عصبی شرطی، پرسش، کلمات دگرگون‌کننده، تمثیل، تغییر مرکز توجه و حالت جسمی) به صورت بخشی از تجارب روزانه در آورند.

چگونه می‌توان از اھرم روانی برای تقویت روحیه و ادامه روزه، ده روزه استفاده کرد؟

موضوع را به دوستان، خویشاوندان و ھمکارانتان اعلام کنید و از آنھا کمک بگیرید. حتی بھتر است رفیق ھمراھی پیدا کنید و ھمزمان به روزه فکری مبادرت کنید. اگر در این مدت خاطرات روزانه خود را یادداشت کنید. بسیار عالی است. با ثبت موفقیت‌ھای خود در زمینه رفع الگوھای منفی نقشه شاھراھی را ترسیم می‌کنید که بسیار ارزشمند است و در آینده ھرگاه به جاده‌ھای انحرافی بر خوردید می‌توانید به آن نقشه مراجعه کنید.
سالھا پیش، عادت کردم که روزانه حداقل به مدت سی دقیقه مطالعه کنم و این یکی از ارزشمندترین عادت‌ھای زندگی من بوده است. جیم ران یکی از استادان من گفته بود که مطالعه چیزی که ارزش داشته باشد، نیروبخش باشد و مھارت‌ھای تازه‌ای به انسان بیاموزد، از غذا خوردن مھمتر است. می‌گفت از خوردن شام صرفنظر کن اما از مطالعه چشم‌پوشی نکن. پس در ھنگام گرفتن ده روز، روزه فکری و پاکسازی ذھن، با مطالعه مطالبی که بینش شما را افزون سازد و شیوه‌ھای نوین زندگی را به شما بیاموزد روح خود را تغذیه کنید. به خاطر داشته باشید: رھبران اھل مطالعه‌اند.

روزه ده روزه فکری چه فوایدی دارد؟

۱- به الگوھای عادتی ذھنی که باعث عقب افتادن شما شده‌اند، آگاه می‌شوند.
۲- ناچار می‌شوید جانشین‌ھای مفید برای آنھا پیدا کنید.
۳- ھر بار برای رفع مشکلات، افکار خود را کنترل می‌کنید، اعتماد به نفستان زیاد می‌شود.
۴- مھمتر از ھمه آن که باعث می‌شود عادت‌ھای تازه، معیارھای نو و انتظارات جدیدی پیدا کنید که زندگانیتان را پربارتر سازد.

موفقیت، فرآیندی قدم به قدم است و از مراعات یک رشته اصول ساده و نظم و انضباط‌ھای جزیی بدست می‌آید. ھمچنان که قطار، به تدریج سرعت می‌گیرد، این تمرین نیز باعث می‌شود که عادات قدیمی را پشت سر گذارید و با سوختی که از عادات تازه بدست می‌آورید، با سرعتی بی‌سابقه پیش بروید.

آیا این فقط یک تمرین ده روزه است؟

در واقع چنین نیست. شما ھرگز نباید به عادات منفی گذشته بر گردید، مگر آن که خود چنین بخواھید. می‌توانید در تمام عمر به چیزھای خوب و مثبت فکر کنید و به این کار(معتاد) شوید. اگر پس از گذشتن ده روز و ترک الگو‌ھای مسموم فکری، باز ھم ھوس کردید که به آن عادتھا بر گردید، میل خودتان است. اما من اطمینان دارم که پس از آشنا شدن با روش‌ھای تازه، بازگشت به آن شیوه‌ھای منفی در نظرتان تھوع‌آور خواھد بود. فقط یادتان باشد که ھر وقت دچار آن عواطف منفی شدید، مقابله با آنھا را قبلاٌ آموخته‌اید و می‌توانید بلافاصله خود را در مسیر صحیح قرار دھید. از میان کارھایی که می‌کنم، یک جنبه را بسیار دوست می‌دارم و آن فرصتی است که یافته‌ام تا رمز و راز رفتار انسانی را بگشایم و سپس راه‌حل‌ھایی را ارائه کنم که واقعاٌ تغییری در کیفیت زندگی افراد، پدید آورد. برای این که کار تغییر، آسانتر انجام شود، از سطح، به عمق فرو می‌روم و اھرم‌ھای حساسی از قبیل باورھای کلی و تمثیل‌ھا را مورد توجه قرار می‌دھد. من عادت دارم که ھر روز در نقش کارآگاه شرلوک ھلمز فرو روم تا جزییات دقیق تجربه‌ھای منحصر به فرد دیگران را پھلوی ھم گذارم و معماھای رفتاری آنان را کشف کنم. سرنخ‌ھای رفتاری گاھی ھمچون دودی که از لوله اسلحه خارج می‌شوند، افشاگرند و گاه بسیار ظزیف و نامریی ھستند و کشف آنھا نیازمند تحقیق و تجسس بیشتری است. اما سرانجام، ھمه سرنخھا به عوامل اصلی خاصی ختم می‌شوند. تفاوت انسانھا در نحوه استدلالشان است. ھر کسی با توجه به نظام خاصی تصمیم می‌گیرد که ھر واقعه‌ای را چگونه تعبیر و تفسیر کند و چه عملی را انجام دھد. من این نظام را (نظام اساسی ارزیابی) می‌نامم.

اھمیت درک رفتار انسانی را می‌توان به کمک یک تمثیل، نشان داد. فرض کنید مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده است. ناگھان صدای فریادی را می‌شنود و متوجه می‌شود که کسی در حال غرق شدن است. فوراٌ به آب می‌پرد و او را نجات می‌دھد. اما ھنوز نفس تازه نکرده فریادھای دیگری را می‌شنود و باز به آب می‌پرد و دو نفر دیگر را نجات می‌دھد، اما پیش از آن که حالش جا بیاید، صدای چھار نفر دیگر را که کمک می‌خواھند، می‌شنود. او تمام روز را صرف نجات افرادی می‌کند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده‌اند. کاش این مرد خیرخواه، چند قدمی به طرف بالای رودخانه می‌رفت تا متوجه شود که دیوانه‌ای مردم را یکی یکی به رودخانه می‌اندازد!
خود شما اگر به جای رفع معلول، به مبارزه با علت می‌پرداختید، چقدر در مصرف انرژی صرفه‌جویی می‌کردید؟ اگر(نظام اساسی) ارزیابی را درک کنید، خود را مجھز کرده‌اید تاثیر رفتار خود و دیگران تاثیر مثبتی بگذارید. نحوه ارزیابی مشکلات و فرصت‌ھای زندگی، علمی آشکار است. با دانستن عوامل نظام تصمیم‌گیری و قضاوت، نه فقط علت رفتارھای خود را درک می‌کنید، بلکه می‌توانید پیش‌بینی کنید که چه چیزھایی در شما حالت دافعه و چه چیز‌ھایی حالت جاذبه ایجاد می‌کنند. چنان که خواھیم دید تصمیم و ارزیابی، بر پایه پنج جزء اساسی است، خواه این تصمیم مربوط به شام خوردن باشد و خواه مربوط به ازدواج. ھر یک از ما دارای ترکیب خاصی از این پنج جزء ھستیم و ھمین امر باعث می‌شود که زندگی ما، منحصر به فرد باشد.

ھنگامی که روابطتان با کسی تیره می‌شود، آیا بھتر نیست علت رفتار طرف مقابل را درک کنید تا بتوانید رشته قطع شده را بلافاصله گره بزنید؟ خصوصاٌ در ازدواج باید ھر روز مراقب فشارھای روانی کوچکی که پیش می‌آید باشید تا بتوانید رشته‌ای که شما را در ابتدا به هم پیوند داده است، محکمتر کنید. اگر ھمسر شما در اثر فشار کار، سخنان دلسردکننده‌ای می‌گوید معنی‌اش آن نیست که به آخر خط رسیده‌اید. معنی‌اش آن است که ھمسر مورد علاقه شما به محبت و حمایت بیشتری نیاز دارد. اگر قیمت سھام کارخانه‌ای یک روز اتفاقاٌ در بازار بورس تنزل کرد، نمی‌توان آن را ملاک قضاوت درباره عملکرد آن شرکت قرار داد. به همین ترتیب نمی‌توان درباره شخصیت یک فرد بر اساس یک رفتار اتفاقی به داوری نشست. رفتار، ھمیشه معرف شخصیت فرد نیست. برای شناخت افراد باید انگیزه‌ھای آنان را شناخت.

اگر از مطالعه طرز فکر و نحوه عمل بزرگان و رھبران، یک نکته را یاد گرفته باشم آن نکته این است که زندگانی برتر، نتیجه قضاوت برتر است. مثلاٌ کسانی که از نظر مالی موفق می‌شوند، راھ‌ھای بھتری برای ارزیابی فرصت‌ھا، احتمال خطر، و منفعت سراغ دارند. ھر چند ھر کسی می‌تواند در زمینه‌ھای گوناگون، اطلاعات فراوانی را بدست آورد، اما نظام تصمیم‌گیری و قضاوت غول‌ھای نشان‌دھنده، برتری آنان را سبب می‌شود. کسانی که در زندگی زناشویی خود روابط پایداری را ایجاد می‌کنند نیز از قدرت ارزیابی فوق العاده‌ای برخوردارند و می‌توانند در ھنگامی که اوضاع متشنج می‌شود، واکنش‌ھای مناسبی نشان دھند. افراد خوشبخت نیز راھ‌‌ھای مؤثرتری را برای ارزیابی (مشکلات) می‌دانند. خبر خوشی که برایتان دارم این است که لازم نیست سال‌ھا رنج بکشید بلکه می‌توانید شیوه‌ھای افراد موفق را در ھر زمینه الگوبرداری کنید. باید شیوه‌ھای قضاوت خود را بشناسید و بر آنھا مسلط باشید و گرنه این شیوه‌ھا شما را به مسیری می‌رانند که سرانجام نسبت به توانایی‌ھای خود مشکوک می‌شوید. فرض کنید مشغول تنیس‌بازی ھستید و ضربه ضعیفی می‌زنید. بیشتر مردم در چنین مواردی، موضوع را به شکل بدی تعمیم می‌دھند و ابتدا می‌گویند: (عجب ضربه افتضاحی!) و بعد (امروز اصلاٌ نتوانستم خوب بازی کنم.) ھرگز سعی نکنید با چنین افکار و قضاوتی خود را شکست دھید! ھم اکنون دست کم دو واقعه که آنھا را به صورت منفی بزرگ جلوه داده‌اید به خاطر آورید. آیا این واقعه در زمینه روابطتان بوده است؟ در زمینه عملکرد شغلی؟ یا توانایی جسمی؟ اکنون تصمیم بگیرید که این الگو را دور اندازید، دفعه بعد که این حالت شروع شد بلافاصله آن را از ذھن خود پاک کنید. با آن طرز فکر وداع کنید و فکر خود را متوجه ھدف سازید. به تغییری که بلافاصله در حاصل عملکردتان پیدا می‌شود، دقت کنید.

آنچه در میان ھمه افراد موفق مشترک است، قضاوت و ارزیابی عالی آنھاست. وین گرتسکی قھرمان بزرگ ھاکی نیز از این قاعده مستثنی نیست. آیا او بزرگترین، نیرومندترین و سریعتری بازیکن تیم است؟ خود او چنین ادعایی ندارد. وقتی از او علت موفقیتش را پرسیدم، گفت موقعی که سایر بازیکنان به دنبال توپ حرکت می‌کنند، من به طرف محلی می‌روم که توپ به آنجا خواھد رسید. قدرت پیش‌بینی و سنجش سرعت و مسیر توپ و نحوه عملکرد و انگیزه سایر بازیکنان باعث شده است که او خود را در موقعیتی بالاتر از دیگران قرار دھد. اگر ھم اکنون قدرت پیش‌بینی بیشتری داشتید، چه تفاوت‌ھای بزرگی در شرایط زندگیتان پدید می‌آمد؟ شاید برایتان اتفاق افتاده باشد که زمانی از شنیدن مطلبی به گریه افتاده باشید، در حالی که ھمان سخن در شرایط دیگری شما را به خنده انداخته است. علت، به احتمال زیاد مربوط به تغییر شرایط روحی شماست.

شرایط فکری و عاطفی، اولین عنصر (نظام اساسی ارزیابی) است. در حالت اعتماد به نفس و خوش‌بینی، تصمیم‌ھایی می‌گیرید و در ھنگامی که وحشت‌زده و آسیب‌پذیر ھستید، تصمیماتی دیگر. در شرایطی احتیاط، شرط عقل است و در شرایطی دیگر، مانع پیشرفت. ھنگام تصمیم‌گیری و تعبیر وقایع و اقدام به عمل، باید روحیه‌ای نیرومند داشته باشید نه این که برای بقای خود به طور غریزی واکنش نشان دھید.

دومین سنگ بنای نظام اساسی، پرسش است. پیش از انجام ھر کاری باید قضاوت کنید و بپرسید(معنی این کار چیست، و چه باید بکنم تا رنج‌ھا را دفع و خوشی‌ھا را فراھم سازم؟) پرسش‌ھای خاصی که از خود می‌کنید، اثری نیرومند بر اعمال شما دارند. ھنگامی که با کسی وعده ملاقات دارید، آیا طبق عادت می‌گویی(اگر این شخص پیشنھاد مرا رد کند یا مرا برنجاند چه؟) اگر چنین باشد، خود را در معرض قضاوت‌ھایی قرار می‌دھید که ممکن است باعث از دادن فرصت شود. اما اگر از خود بپرسید(بھتر نیست اول درباره شخصیت این شخص تحقیق کنم؟ دوستی با این شخص، چقدر برایم جالب و مفید است؟) این پرسش‌ھا باعث می‌شود که از موقعیت، بھتر استفاده کنید. ھمه ما دوستدار رنج کمتر و لذت بیشتر ھستیم. اما ھر یک از ما، راه متفاوتی برای رسیدن به این ھدف‌ھا آموخته‌ایم. در نتیجه ھر یک از ما یاد گرفته‌ایم که به بعضی از عواطف خود، بھای بیشتری بدھیم. مثلاٌ بعضی‌ھا نھایت خوشی را در آرامش و امنیت می‌دانند و بعضی دیگر، طرفدار ماجراجویی ھستند.

سومین عنصر نظام اساسی، سلسله مراتب ارزشھاست و آن عبارت از فھرستی است که در آن مھمترین (لذتبخش‌ترین) حالات روحی و ھمچنین رنج‌آورترین آنھا به ترتیب اولویت نوشته شده باشد. ھر تصمیمی که می‌گیریم و ھر قضاوتی که می‌کنیم، به طور ناخودآگاه برخاسته از میل به ارزشھای لذتبخش و اجتناب از ارزش‌ھای رنج‌آور است. مثلاٌ اگر به عشق، بھای زیادی بدھید و در عین حال ھیچ نوع تضاد عقیده برایتان قابل تحمل نباشد، آیا فکر نمی‌کنید که این طرز فکر، بر صداقت شما در روابط شخصی اثر بگذارد؟

چھارمین عنصر نظام اساسی، اعتقادات شماست. اعتقادات کلی، تعیین‎کننده انتظاراتی است که از خود، از دیگران، و به طور کلی از زندگی دارید. این اعتقادات غالباٌ بر نحوه ارزیابی شما اثر می‌گذارند. دسته خاصی از اعتقادات به صورت قوانین فردی تظاھر می‌کنند و به شما می‌گویند که در چه صورت و تحت چه شرایطی، ارزشھای مورد نظرتان تامین می‌شوند. به عنوان مثال، اعتقاد بعضی از اشخاص این است که (اگر مرا دوست داشتی، ھرگز صدایت را برای من بلند نمی‌کردی.) این اشخاص برای خود قانونی دارند که می‌گوید اوج گرفتن صدا، نشانه بی‌مھری است، ھر چند که این عقیده ممکن است پایه و اساسی نداشته باشد. آیا شما ھم در زمینه روابط، برای خود اعتقادات و قوانینی دارید؟ آیا این عقاید مفید واقع شده‌اند یا خیر؟ اعتقادات چگونه پیدا می‌شوند؟

پنجمین عنصر نظام اساسی، مرجع است. مرجع عبارت از مخلوط درھمی از تجارب و اطلاعات است که در بایگانی عظیمی به نام مغز نگھداری می‌شوند. مرجع‌ھا مواد خام و سازنده اعتقاداتی ھستند که منجر به قضاوت و تصمیم می‌شوند. ھر کسی تجارب یا مرجع‌ھای بی‌شماری در ذھن خود دارد که می‌تواند از آنھا استفاده کند؛ مرجع‌ھایی که انتخاب می‌کنید و از بایگانی مغز خود خارج می‌سازید، تعیین‌کننده معنایی است که به تجربه می‌دھید، احساسی که در قبال آن دارید، و عملی که می‌خواھید انجام دھید. به عنوان مثال خیلی فرق می‌کند اگر احساس کنید، ھمیشه از وجود شما سوءاستفاده شده است یا این که احساس کنید که با عشق و محبت بی‌قید و شرط بزرگ شده‌اید. یا این که در زندگی آزاد و لاابالی بوده‌اید، یا تابع انضباط.

آیا این تجارب بر نحوه ارزیابی شما از مردم، زندگی، و فرصت‌ھا چه اثری دارند؟

برای این که طرز کار نظام اساسی را دریابید، از شما سؤالی می‌کنم: ارزنده‌ترین خاطره شما کدام است؟ برای یافتن پاسخ چه مسیری را طی کردید؟ احتمالاٌ اولین قدم این بوده است که پرسش را نزد خود تکرار کنید. آنگاه احتمالاٌ مرجع‌ھای ذھن خود را زیر و رو کرده‌اید تا از میان انبوھی از تجارب زندگی یکی را انتخاب کنید. در ضمن ممکن است از انتخاب یک خاطره اجتناب کرده باشید زیرا اعتقادتان اینست که ھمه تجارب زندگی ارزشمندند و انتخاب یکی از آنھا به معنی پست شمردن بقیه است. ممکن است نتوانسته باشید به خاطرات خود، چه ارزشمند و چه بی‌ارزش مراجعه کنید زیرا (زندگی کردن در گذشته) با ارزش‌ھای شما سازگار نیست. ملاحظه می‌کنید که نظام اساسی نه فقط نحوه ارزیابی و قضاوت را تحت تاثیر قرار می‌دھد بلکه حتی بر انتخاب امور مورد ارزیابی نیز اثر می‌گذارد.

چه عاملی باعث ایجاد مھارت می‌شود؟

اشخاص ماھر و توانمند، بدون تردید کسانی ھستند که بیش از دیگران، تجربه(مرجع) دارند و می‌دانند که در ھر زمینه، چه عواملی موجب موفقیت یا ناکامی می‌شود. ھر روزی که می‌گذرد، فرصت دیگری است که می‌توانیم به مرجع‌ھای خود بیفزاییم و اعتقادات خود را محکمتر سازیم، ارزش‌ھای خود را مشخص‌تر کنیم، سؤالات تازه‌ای بپرسم، و به حالات و روحیاتی دست پیدا کنیم که ما را به مسیرھای دلخواه ھدایت کنند. شما ھم اکنون قادرید که تغییراتی فوری و کلی پدید آورید که به طور ھمزمان بر افکار، احساسات و اعمال شما در جنبه‌ھای گوناگون زندگی اثر بگذارند. این کار با تغییر ھر یک از پنج عنصر نظام اساسی، امکانپذیر است. به عنوان مثال به جای این که خود را شرطی کنید تا در مقابل جواب رد، احساس متفاوتی داشته باشید، می‌توانید عقیده کلی تازه‌ای را بپذیرید. مثلاٌ (من منشاء ھمه عواطف خود ھستم. ھیچ کس و ھیچ چیز به جز خودم نمی‌تواند احساس مرا عوض کند. ھرگاه متوجه شوم که در مقابل چیزی واکنش غیرارادی نشان می‌دھم، قادرم در یک لحظه آن را تغییر دھم) اگر عمیقاٌ به این مطلب اعتقاد داشته باشید، خواھید دید که نه فقط‌ ترس شما از پاسخ منفی و جواب رد بر طرف می‌شود بلکه می‌توانید احساس خشم، ناکامی، یا بی‌کفایتی را نیز از بین ببرید و ناگھان در می‌یابید که بر سرنوشت خود حاکم شده‌اید.

یکی دیگر از راه‌ھای غلبه بر احساس طردشدگی یا بی‌کفایتی، این است که در سلسله مراتب ارزش‌ھا تغییری ایجاد کنیم و مثلاٌ احساس خدمتگزاری یا شکرگزاری را در اولویت بالاتر قرار دھیم. آنگاه اگر کسی به شما پاسخ رد داد، اھمیتی نخواھد داشت و به جای آن که به معایب خود فکر کنید، توجه خود را به این مطلب جلب می‌کنید که چگونه می‌توان باز ھم به آن شخص کمک کرد و یا وضعیت را به شکلی بھبود بخشید. یا ممکن است نسبت به زندگی چنان احساس شکرگزاری داشته باشید که ھیچ پاسخ منفی نتواند بر شما اثر بگذارد و یا حتی پاسخ منفی را در ذھن خود به عنوان طرد شدن معنی نکنید. این عواطف باعث می‌شود که احساس بی‌سابقه‌ای از شادمانی و ارتباط با دیگران در شما نفوذ کند. با تغییر ھر یک از عناصر (نظام اساسی ارزیابی) می‌توانید به آسانی و فوریت، ھر یک از جنبه‌ھای زندگی خود را دگرگون کنید.

آیا تاکنون برای گرفتن تصمیمی ساده مثلاٌ شروع به ورزش، دچار مشکل شده‌اید؟ به احتمال زیاد علتش این بوده است که موضوع را بیش ازحد پیچیده کرده، توجه خود به دھ‌ھا کار مقدماتی کوچک معطوف ساخته‌اید. مثلاٌ با خود فکر کرده‌اید (این کار دردسرھای زیادی دارد، باید با اتومبیلی به باشگاه بروم، پارک کنم، ورزش کنم، دوش بگیرم و غیره) معذالک وقتی به کارھای ساده‌تری فکر می‌کنید، آنھا را در مجموع به صورت یک کار کوچک مجسم سازید. مثلاٌ اگر می‌خواھید در رستورانی غذا بخورید یا مثلاٌ به کنار دریا بروید، کافی است سوار اتومبیل شوید و به محل مورد نظر بروید! تفاوت در اعمالی که باید انجام شود نیست بلکه در نحوه ارزیابی آنھاست. برای تغییر در نحوه زندگی، نحوه ارزیابی را عوض کنید.

ادامه دارد…

منبع: آنتونی رابینز؛ راز موفقیت؛ ص۵۸-۶۴

راز موفقیت(۱۰)

بخش ھفتم استفاده از نشانه‌ھای عمل

شما خود، منشاء ھمه عواطف و احساساتتان ھستید. در ھر لحظه که بخواھید، می‌توانید آنھا را ایجاد کنید و یا تغییر دھید. پس چرا ما چنین نمی‌کنیم؟ بسیاری از ما (بدحال) بودن را طبیعی می‌دانیم، اما برای خوشحال بودن، باید دلیلی داشته باشیم. اما شما برای احساس خوشحالی به ھیچ بھانه‌ای نیاز ندارید. می‌توانید ھم اکنون تصمیم بگیرید که خوشحال باشید، به این دلیل ساده که زنده‌اید، به این دلیل که چنین می‌خواھید. لزومی ندارد که منتظر چیزی یا کسی باشید!

بھترین راه بر خورد با عواطف منفی چیست؟

راھ‌‌ھای معمولی و بی‌اثر، بسیار است. می‌توانید عواطف خود را ندیده بگیرید؛ البته آنھا از بین نمی‌روند. می‌توانید آنھا را سرکوب کنید، اما دوباره به شکلی ظاھر می‌شوند. می‌توانید در آنھا فرو بروید و برای خویشتن، احساس تاسف کنید، اما آن نیز وضع را بھتر نمی‌کند. می‌توانید آنھا را مایه فخرفروشی قرار دھید:(خیال می‌کنی وضع تو بد است؟ وضع من از آن بدتر است!) البته ھوشمندانه‌ترین کار، این است که با برخورد مؤثر در ھر وضعیت، و جستجوی راه‌حل، این عواطف را دگرگون کنید و از آنھا درس بگیرید و با استفاده از عواطف خود، زندگی خویش و اطرافیانتان را غنی سازید.

بدانید که ھمه عواطف، در خدمت شما ھستند. عواطفی که زمانی در نظر شما منفی جلوه می‌کردند، چیزی جز (دعوت به عمل) نیستند. مثلاٌ اگر احساس دلسردی می‌کنید (و ما در این باره به تفصیل بیشتر سخن خواھیم گفت.) معنی‌اش آنست که به اعتقاد شما امور می‌توانند بھتر از این باشند، و نیستند. این نوع دعوت به عمل است و به شما می‌گوید که باید کاری کنید تا شرایط را بھتر سازید. اگر از این احساس منفی به نحوه صحیح استفاده کنید، عملاٌ موھبتی است. از این به بعد، ھر وقت به یاد عواطفی می‌افتید که آنھا را منفی می‌نامیدید، آنھا را دعوت به عمل یا(نشانه عمل) تلقی کنید. اگر در زندگی خود در ھر وضعیتی رنج را تجربه کرده باشید، علتش یا نحوه نگرش شما به امور است(توجه و ادراک) و یا در نتیجه کار‌ھایی است که می‌کنید، که ما می‌توانیم آن را روش بنامیم. پس اگر از احساسات خود ناراضی ھستید یا مرکز توجه خود و یا شیوه عملکرد خود را تغییر دھید، تا بلافاصله تغییری در عواطف ایجاد شود. راه‌ھای تازه‌ای برای رفتار با ھمسر و یا گفتگو با رییس خود پیدا کنید. و یا طرز فکر خود را طوری عوض کنید که ھمه با نظرات شما موافق باشند.
ھرگاه دچار عواطف دردناکی شدید، می‌توانید پنج قدم بردارید تا بتوانید به سرعت از نشانه‌ھای عمل درس بگیرید و از آنھا استفاده کنید:

۱- مشخص کنید که احساس شما دقیقاٌ چیست؟
۲- عواطف خود را بپذیرید و آنھا را تحسین کنید. بدانید که این عواطف در مواردی حامی شما ھستند و شما را به عمل دعوت می‌کنند تا تغییری مثبت به وجود آورید.
۳- کنجکاو باشید! توجه کنید که این عاطفه، پیامی برای شما دارد تا چیزی را دگرگون کنید. پس یا باید ادراک و یا روش خود را عوض کنید.
۴- به خود اعتماد داشته باشید و بدانید که می‌توانید بلافاصله بر عواطف خود مسلط شوید. زیرا که در گذشته نیز چنین کرده‌اید. زمانی را به خاطر آورید که با کمال موفقیت بر این احساس غالب شده‌اید پس، از عملکرد خود در گذشته سر مشق بگیرید تا بدانید که در زمان حال و یا آینده چه باید بکنید.
۵- ھیجان داشته باشید و دست به عمل بزنید!

ھنگامی که ما دچار التھابی لحظه‌ای ھستیم، کنجکاو شدن درباره عواطف و احساسات، کاری دشوار است. برای این که بتوانید از نشانه‌ھای عمل درس بگیرید و از آنھا استفاده کنید چھار سؤال زیر را از خود بپرسید:

۱- در این لحظه واقعاٌ دلم می‌خواھد چه احساسی داشته باشم؟
۲- چه اعتقادی سبب شده است که دچار این احساسات شوم؟
۳- برای پیدا کردن راه‌حل در حال حاضر چه باید بکنم.
۴- از این موضوع چه درسی می‌گیرم؟

برای ایجاد اعتماد به نفس و برخورد با عواطف منفی، زمانی را به یاد آورید که دچار احساس مشابھی شده‌اید. توجه کنید که در گذشته توانسته‌اید با موفقیت بر احساس منفی خود غلبه کنید. آیا اتفاق افتاده که است که زمانی احساس افسردگی کرده و آن را بر طرف ساخته باشید؟ یا این که احساس ناکامی یا بیچارگی کرده و به شکلی توجه خود را به چیز دیگری معطوف کرده باشید؟ رفتار‌ھای گذشته خود را سرمشق خود قرار دھید. کدامیک از شیوه‌ھای را که بکار برده‌اید، مؤثر واقع شده است؟ آیا توجه خود را به چیز دیگری معطوف کرده‌اید؟ آیا سؤال بھتری از خود پرسیده‌اید؟ آیا با تغییر حالت جسمی، قدم زدن و برگشتن به حالت متعادل، الگوی منفی را به هم زده‌اید؟

اگر دوباره دچار ھمین احساس شدید، برای مقابله با آن از شیوه‌ھای موفق گذشته استفاده کنید. در ذھن خود موقعیت‌ھای دشواری را که در آینده ممکن است باعث بروز عواطف منفی شود طوری مجسم کنید که بر آنھا تسلط دارید. خود را در حالت تسلط بر حوادث ببینید، بشنوید، و احساس کنید. تا این که احساسی از اعتماد به صورت شرطی در شما به وجود آید و یقین کنید که با اعتماد به نفس و قدرت می‌توانید با ھر اتفاقی مقابله کنید.
فلسفه من این است که (غول را تا کودک است، نابود کنید.) بھترین زمان برای رفع عواطف منفی، ھنگام بروز و احساس آنھاست. ھنگامی که این عواطف قدرت گرفتند، رفع آنھا بسیار مشکل‌تر است.

نشانه عمل شماره ۱

احساسات نامطبوعی از قبیل کسالت، بی‌تفاوتی، ناراحتی، پریشانی خفیف و یا دستپاچگی پیام آزاردھنده‌ای به ما می‌دھند که در جایی اشکالی وجود دارد. یعنی یا درک شما از موضوع، موجب ناراحتی است و یا عمل شما در جھت ھدفتان نیست.

راه‌حل

۱- از مھارت‌ھایی که در بخش دوم کتاب آموخته‌اید، برای تغییر روحیه استفاده کنید.
۲- مشخص کنید که چه احساسی می‌خواھید داشته باشید و چه کاری را می‌خواھید به انجام برسانید.
۳- رفتار و اعمال خود را اصلاح و یا عوض کنید. تغییر مختصری در رفتار خود بدھید تا ببینید که آیا می‌توانید احساس خود را نسبت به آن وضعیت فوراٌ تغییر دھید و یا تغییری در نتیجه‌ای که بدست می‌آورید ایجاد کنید. نشانه عمل شماره ۱ نیز مانند ھر احساس منفی، اگر به سرعت رفع نشود، رشد می‌کند و شدیدتر می‌شود و احتمالاٌ به نشانه عمل شماره ۲ مبدل می‌شود.

نشانه عمل شماره ۲

اگر با وضعیت‌ھایی که موجب ناراحتی ما می‌شوند برخورد صحیحی نکنیم، رشد می‌کنند و به صورت ترس ظاھر می‌شوند. احساساتی از قبیل ترس، تشویش، اضطراب و نگرانی به شما می‌گویند که باید آمادگی بیشتری داشته باشید تا با اتفاقی که در شرف وقوع است روبرو شوید.

راه‌حل

۱- درباره وضعیتی که از وقوع آن واھمه دارید، فکر کنید و ببینید اکنون چه باید بکنید تا از نظر جسمی و فکری، آمادگی لازم را پیدا کنید.
۲- ببینید برای مقابله با آن وضعیت به بھترین شکل ممکن، چه قدم‌ھایی باید بردارید.
۳- پس از آن که آماده شدید، تصمیم بگیرید که نگرانی را کنار بگذارید. آنگاه خود را در حالتی که با موفقیت با آن وضعیت روبرو شده و بر خویشتن مسلط ھستید، مجسم کنید.

نشانه عمل شماره ۳

احساس آزردگی، از احساس زیان‌دیدگی (غالباٌ واھی) سرچشمه می‌گیرد. این نشانه عمل، ما را دعوت می‌کند که در نحوه ادراک خود تجدید نظر کنیم و یا متوجه شویم که شاید انتظارمان به جا نبوده است.

راه‌حل

۱ – توجه کنید که ممکن است عملاٌ ضرری نکرده باشید. اگر کسی صدایش را برای شما بلند کرد، معنی‌اش این نیست که دیگر به شما علاقه ندارد.
۲ – موضوع را دوباره بررسی کنید. درست است که انتظارات شما بر آورده نشده است، اما شاید ھمین موضوع به نفعتان باشد. آیا زود یا غلط قضاوت نکرده‌اید؟
۳ – با ملایمت و با مناسبترین لحنی، احساس خود را با کسی که از او رنجیده‌اید در میان گذارید. مثلاٌ: (می‌دانم که به من لطف دارید. آیا می‌توانید اتفاقی را که افتاد برایم توجیه کنید؟)

نشانه عمل شماره ۴

احساس خشم و عصبانیت و از جا در رفتن، احساس نیرومندی است. منشا آن، ھمان احساس آزردگی است که با آن به خوبی مقابله نشده است. این نشانه عمل به ما می‌گوید که یکی از اصول یا قوانین مھم ما توسط خودمان، یا فرد دیگری زیر پا گذاشته شده است.

راه‌حل

۱–توجه کنید که ممکن است سوء تفاھمی پیش آمده و شخصی که نسبت به او خشمگین ھستید اصلاٌ متوجه نبوده است که بر خلاف اصول شما عمل کرده است.
۲ – توجه کنید که قوانین مورد قبول شما ممکن است صحیح نباشد. (انجام این کار، گاھی مشکل است).
۳ – خشم خود را با طرح پرسش‌ھایی از این قبیل کاھش دھید(آیا درست است که این شخص، در مجموعه به من محبت دارد؟ از این تجربه چه درسی می‌توانم بگیرم؟ چگونه می‌توانم اھمیت اصول و قوانین مورد قبول خود را به او گوشزد کنم؟

نشانه عمل شماره ۵

احساس ناکامی به این معنی است که علیرغم این که فعلاٌ پیشرفتی نکرده‌اید، اما تا حدودی قبول دارید که می‌توانستید بھتر عمل کنید و نتایج بھتری به دست آورید. این نشانه عمل، به شما می‌گوید که اگر روش خود را تغییر دھید، باز ھم می‌توانید به خواسته خود برسید.

راه‌حل

۱ – نرمش داشته باشید! بدانید که احساس ناکامی، به منزله دوست شماست. راه‌ھای تازه‌ای برای رسیدن به نتیجه بیندیشید.
۲ – کسی را که قبلاٌ به ھدف مورد نظر شما رسیده است، سر مشق خود قرار دھید و از او چیزی بیاموزید.
۳ – با مطالبی که فرا گرفته‌اید، ممکن است طوری بر این مشکل فائق شوید که وقت و انرژی کمی ھدر رود و عملاٌ موجب شادی شود.

نشانه عمل شماره ۶

یأس و نومیدی، احساس دردناکی است و معنی‌اش آن است که به اعتقاد خودتان دارید چیزی را برای ھمیشه از دست می‌دھید. این نشانه عمل شما را دعوت می‌کند که در انتظارات خود تجدید نظرکنید.

راه‌حل

۱ – در نظر بگیرید که چه درس‌ھایی از این وضعیت می‌آموزید، یا این که توقعات خود را تغییر دھید.
۲ – ھدفی تازه و جالب‌تر برای خود قرار دھید، به طوری که بتوانید فوراٌ در آن راه پیشرفت کنید.
۳ – توجه کنید که ممکن است عجولانه قضاوت کرده باشید. بسیاری از چیزھا که موجب یاس ما می‌شوند، مشکلات زودگذری ھستند.
۴ – توجه و علاقه نشان دھید. خواسته خود را دوباره بررسی کنید و طرح تازه و مؤثرتری برای رسیدن به آن بریزید.
۵ – بدون توجه به آنچه که در گذشته اتفاق افتاده است، نسبت به آینده دیدی مثبت و خوشبینانه داشته باشید.

نشانه عمل شماره ۷

۱ – احساس گناه، می‌گوید که عمل شما، بر خلاف یکی از بالاترین معیارھاتان بوده است و باید بلافاصله قدمی در جھت جبران آن بردارید و دیگر آن عمل را تکرار نکنید. بدین ترتیب، وحدت درونی‌تان محفوظ می‌ماند.

راه‌حل

۱ – قبول کنید که یکی از مھمترین معیار‌ھای مورد قبول خود را شکسته‎اید.
۲ – به طور قاطع عھد کنید که دیگر ھرگز آن عمل را تکرار نکنید. با کمک عقل و احساس مجسم کنید که در آینده در معرض ھمان گناه قرار گرفته و این بار بر اساس عالی‌ترین معیار‌ھای فردی خود عمل کرده‌اید.
۳ – زیاد در بحر آن گناه، غوطه ور نشوید. اکنون که با استفاده از آن، دوباره به راه راست ھدایت شده‌اید، دیگر به آن فکر نکنید. بعد از این، کار‌ھای درست انجام دھید! غصه خوردن و لطمه زدن به خویشتن، نه کمکی به شما می‌کند و نه به دیگران.

نشانه عمل شماره ۸

احساس بی‌کفایتی می‌گوید برای کاری که در دست اجرا دارید، به اعتقاد خودتان دارای اطلاعات، درک، روش، سیاست و اعتماد به نفس لازم، نیستند. این نشانه عمل، شما را دعوت می‌کند که منابع بیشتری جمع‌آوری کنید.

راه‌حل

۱ – شاید ضابطه شما برای ارزیابی عملکردتان، منصفانه نبوده است. از خود بپرسید(آیا امکان دارد که واقعاٌ توانایی انجام این کار را داشته باشم و فقط خیال می‌کنم که بی‌کفایتم؟)
۲ – اگر متوجه شدید که فاقد مھارت‌ھای لازم برای انجام کارھستید، دعوت این نشانه عمل را برای افزایش مھارت بپذیرد و قدر این احساس را بدانید.
۳ – کسی را که در ھمین زمینه از خود لیاقت نشان داده است. الگوی خود قرار دھید و نکات ساده‌ای را که بلافاصله می‌تواند عملکردتان را بھتر کند یاد بگیرید.

نشانه عمل شماره ۹

احساسات مربوط به زیادی مشغله و گرفتاری و ھمچنین افسردگی، تاثر و بیچارگی ھنگامی ایجاد می‌شوند که فکر می‌کنیم وقایعی که اتفاق می‌افتد به کلی از اختیارمان خارج است. باید مشکل را به قطعات کوچکتر تجزیه کنیم.

راه‌حل

۱ – ببینید کدام یک از کار‌ھایی که در دست دارید، به توجه بیشتر نیاز دارد.
۲ – برای پیشرفت در این زمینه، چه قدم‌ھایی دارای اولویت است؟
۳ – بلافاصله به مھمترین کاری که مشخص کرده‌اید بپردازید.
۴ – در میان ھمه غصه‌ھا و گرفتاری‌ھایی که شما را احاطه کرده است، از پس ھر کدام که می‌توانید به خوبی بر آیید، حواستان را به ھمان جلب کنید. بدانید که در پس ھمه این گرفتاری‌ھا، حکمتی است. ھر اتفاقی که در زندگی می‌افتد، دارای دلیل و مقصودی است و سرانجام به نفع ما تمام می‌شود.

نشانه عمل شماره ۱۰

احساس انزوا، نشانه این است که به ارتباط با مردم نیاز دارید، واقعاٌ به وجود دیگران اھمیت می‌دھید و دوست دارید با آنھا باشید. این نشانه عمل شما را دعوت می‌کند که از منزل خارج و با مردم مرتبط شوید.

راه‌حل

۱ – توجه کنید که مردم با محبت در ھمه جا فراوانند. می‌توانید از منزل خارج شوید و با آنھا رابطه برقرار کنید.
۲ – مشخص کنید که به چه رابطه‌ای نیاز دارید: دوستی پایدار؟ محبت بی‌دریغ؟ یا یک گوش شنوا؟
۳ – بلافاصله برای خروج از منزل و ارتباط با دیگران اقدام کنید.

برای این که ھمیشه به نشانه‌ھای عمل و راه‌حل آنھا توجه داشته باشید و به کمک آنھا الگو‌ھای نامناسب را رفع کنید، آنھا را روی تکه کاغذ یا مقوای کوچکی بنویسید و ھمیشه با خود داشته باشید. وقتی دچار یکی از این عواطف منفی شدید، به معنای آن و عملی که باید انجام دھید، توجه کنید. یکی از این کارت‌ھا را پشت سایبان اتومبیلتان بچسبانید تا ھر روز چشمتان به آن بیفتد (مخصوصاٌ ھنگام ازدحام ترافیک!). در روز‌ھای آینده به ده احساس نیروبخش می‌پدازیم که می‌توانید آنھا را جایگزین عواطف منفی سازید.

احساس نیروبخش شماره ۱

احساس عشق و صمیمیت را در خود تقویت کنید. این عقیده جالب را در کتابی خوانده‌ام که (ھر گفتگو یا ارتباط، پاسخی است به محبت و یا فریادی است برای کمک). اگر کسی با حالت خشم و رنجش پیش شما بیاید و شما مرتباٌ با عشق و گرمی به او پاسخ دھید، بالاخره حالت آن شخص دگرگون می‌شود و فشار عصبی وی از میان می‌رود.

احساس نیروبخش شماره ۲

احساس قدرشناسی و سپاس را در خود تقویت کنید. این عواطف از معنوی‌ترین احساسات ما ھستید و بیش از ھر چیز، زندگی ما را پربار می‌سازند. با احساس شکرگزاری، زندگی کنید.

احساس نیروبخش شماره ۳

احساس کنجکاوی را در خود به وجود آورید. اگر واقعاٌ بخواھید که در تمام مدت عمر رشد و پیشرفت کنید، یاد بگیرید که مانند کودکان، فضول و کنجکاو باشید. افراد کنجکاو ھرگز کسل نمی‌شوند، و در نظر آنھا زندگی، مطالعه پایان‌ناپذیر خوشی‌ھاست.

احساس نیروبخش شماره ۴

احساس شور و ھیجان را در خود تقویت کنید تا ھر مشکلی را به صورت فرصتی در نظر آورید و زندگی خود را با ضرب‌آھنگی سریع‌تر پیش ببرید. شوق را در خود شعله‌ور کنید. و برای این کار، از جسم خود کمک بگیرید: تندتر صحبت کنید، تصاویر را سریع‌تر مجسم کنید و جسم خود را در جھتی که می‌خواھید حرکت کنید، به جلو برانید.

احساس نیروبخش شماره ۵

تفاوت میان ایستایی و پویایی، با قدرت تصمیم‌گیری مشخص می‌شود. اراده خود را قوی سازید! کافی نیست که به خود فشار بیاورید بلکه باید خود را در حالتی مصمم قرار دھید.

احساس نیروبخش شماره ۶

قابلیت انعطاف داشته باشید. تنھا ھمین یک خصوصیت که بتوانید شیوه کار خود را تغییر دھید، موفقیت شما را تضمین می‌کند. در واقع پیام ھمه نشانه‌ھای عمل این است که نرمش داشته باشید. در زندگی مواردی ھست که از اختیار شما خارج است. قابلیت انعطاف و عدم تعصب در مورد قوانین فردی، معنایی که به امور می‌دھید و کار‌ھایی که می‌کنید، در درازمدت، موفقیت یا شکست و مسلماٌ خوشی‌ھای فردی شما را مشخص می‌کند.

احساس نیروبخش شماره ۷

ھمیشه به خود اعتماد داشته باشید. اگر یک با کاری را با موفقیت انجام داده باشید، باز ھم می‌توانید. به علاوه با نیروی توکل و ایمان می‌توانید از پس شرایط محیط و موقعیت‌ھایی که برایتان تازگی دارند بر آیید. ھم اکنون خود را دارای عواطف مثبت و نیروبخش احساس کنید و منتظر نشوید که این احساسات، در آینده‌ای دور، به طور اتفاقی به سراغ شما بیایند.

احساس نیروبخش شماره ۸

نشاط و خوشدلی، اعتماد به نفس شما را تقویت و زندگی را دلپذیرتر می‌سازد و باعث می‌شود که اطرافیان شما شادی بیشتری را احساس کنند. خوشدلی به معنی خوشخیالی و فرار از مشکلات نیست بلکه نشانه ھوش و ذکاوت شماست. چرا که می‌دانید اگر با لذت زندگی کنید و انوار شادی را به اطراف خود پراکنده سازید می‌توانید مشکلات زندگی را آسانتر بر طرف سازید.

احساس نیروبخش شماره ۹

به شادابی جسمی خود توجه کنید. اگر مراقب سلامت خود نباشید، مشکل است که بتوانید از عواطف خود بھره‌مند شوید. بر عکس عقیده عموم، عدم تحرک باعث ذخیره نیروی جسمی نمی‌شود. اعصاب انسان برای پیدا کردن انرژی، به حرکت نیاز دارند. ھر چه فعال‌تر باشید، اکسیژن بیشتری به اندام‌ھای شما می‌رسد و با بالا رفتن سلامت جسمانی برای رفع مشکلات و استفاده از فرصت‌ھا، نشاط و شادابی بیشتری پیدا می‌کنید.

احساس نیروبخش شماره ۱۰

در نظر من، ھیچ احساسی شریف‌تر از دلسوزی و خدمتگزاری به دیگران نیست. احساس این که به عنوان یک انسان، چه کسی ھستید، چگونه زندگی کرده‌اید، گفتار و اعمال شما چه بوده است، و چه اثرات عمیق و معنی‌داری بر زندگی دیگران گذاشته‌اید، بزرگترین موھبت زندگی است. رمز زندگی، بخشندگی است. در دو روز آینده، ھر گاه دچار یکی از عواطف تضعیف‌کننده شدید، یادتان باشد که به پیام این نشانه عمل توجه کنید. در عین حال که به رفع عواطف منفی می‌پردازید، از احساسات نیروبخش نیز به عنوان نوش‌داروی آنھا استفاده کنید.

ادامه دارد…

منبع: آنتونی رابینز؛ راز موفقیت؛ ص۵۰-۵۷

راز موفقیت(۶)

نیروی بی‌چون و چرای پرسش

علت این که نمی‌توانیم از تجارب خود استفاده کنیم، غالباٌ ضعف حافظه نیست، بلکه علتش آن است که سؤالات صحیحی از خود نمی‌کنیم تا نیروھای ما را فعال سازد. کامپیوتر مغز، ھمیشه آماده خدمتگزاری به شماست و ھر سؤالی را که به آن بدھید، مطمئناً پاسخی برایش خواھد یافت. اگر سؤال شما یاوه باشد(مثلاً چرا من ھمیشه بدبخت و گرفتارم؟) طبعاً جوابی یاوه ھم خواھید گرفت. از سوی دیگر، اگر سؤال بسیار خوب و ثمربخشی بکنید(مثلاً چگونه می‌توانم از این موقعیت استفاده کنم؟) خود به خود به راه‌حل‌ھای مناسب ھدایت خواھید شد.

پاسخ‌ھای تازه، از پرسش‌ھای تازه برمی‌خیزند. ھم اکنون چه سئوال نیروبخشی به نظرتان می‌رسد که از خود، یا از عزیزانتان بپرسید؟ دوست من آقای دابلیومیچل از نظر طرح سؤالات درخشان، نمونه است. وی در یک حادثه فجیع، تمام بدنش فلج شد. اما غصه و تاسف را به خود راه نداد و در عوض از خود پرسید(چه چیز‌ھای ھنوز برایم باقی مانده است؟) اندیشید (اکنون چه کارھایی از من ساخته است که حتی در گذشته نمی‌توانستم انجام دھم؟ به علت وقوع این حادثه، چه خدمت‌ھایی می‌توانم به دیگران بکنم؟) در بیمارستان، با پرستاری به نام آنی آشنا و بلافاصله به او علاقمند شد. بدن میچل چنان سوخته بود که شناخته نمی‌شد و به علاوه از کمر به پائین به کلی فلج شده بود، اما چنان جسارتی داشت که از خود پرسید(چگونه می‌توانم دل او را به دست آورم؟) و چندی نگذشت که با یکدیگر ازدواج کردند. اگر از شکست و یا جواب منفی نمی‌ترسیدید، ھم اکنون چه پرسش‌ھایی از خود می‌کردید؟

بعضی‌ھا در مسائل مربوط به عشق و زناشویی، پا پیش نمی‌گذارند، زیرا از خود سؤالاتی می‌کنند که آنان را مردد می‌سازد. مثلا (اگر خواستگاری بھتر از من داشت چه؟ اگر خود را گرفتار کردم و جواب رد شنیدم چه؟) و بدین ترتیب نمی‌توانند از امکاناتی که در اختیار دارند استفاده کنند.

در روابط زناشویی می‌توان پرسید(چه بخت بلندی داشتم که تو وارد زندگی من شدی؟) (از کدام خصوصیت تو بیش از ھمه خوشم می‌آید؟) (پیوند با تو، چقدر زندگی، ما را غنی‌تر کرده است؟) از خود و ھمسرتان، چه سؤالاتی می‌توانید بکنید که باعث شود خود را خوشبخت‌ترین افراد عالم بدانید؟

ھر قدر که در زندگی خود به موفقیت‌ھایی رسیده باشیم، بالاخره زمانی فرا می‌رسد که در مسیر پیشرفت فردی و شغلی خود به موانعی بر می‌خوریم. بروز مشکلات، به خودی خود چندان مھم نیست، بلکه واکنش شما در ھنگام بروز مشکل دارای اھمیت است. برای یافتن راه حل، به نکات زیر توجه کنید:

پرسش‌ھای مربوط به یافتن راه حل

۱ – در این مشکل، چه جنبه خوب و مثبتی می‌توان یافت؟

۲ – چه چیزی ھنوز کامل نیست؟

۳ – برای این که وضعیت را به صورت دلخواه در آورم چه باید بکنم؟

۴ – برای این که وضعیت را به صورت دلخواه در آورم چه کارھایی را نباید انجام دھم؟

۵ – ضمن انجام کارھایی که برای بھبود شرایط لازم است، چگونه می‌توانم از تلاش خود لذت ببرم؟

چه عاملی سبب شد که دونالد ترامپ، از راه معاملات املاک، ثروت بی‌حسابی بدست آورد؟ مسلما یکی از رموز موفقیت او، شیوه ارزیابی وی بوده است. او در ارزیابی ھر ملکی که از نظر او می‌توانست منافع اقتصادی قابل ملاحظه‌ای در بر داشته باشد، از خود می‌پرسید(بدترین حالت ممکن کدام است؟ و اگر آن بدترین حالت اتفاق بیفتد آیا من قادر به تحمل خسارت آن ھستم؟) و وقتی می‌دید که می‌تواند بدترین حالت ممکن را تحمل کند آن معامله را انجام می‌داد، زیرا اگر آن حالت اتفاق نمی‌افتاد، طبعاٌ سود سرشاری می‌برد. پس از آن که ترامپ رو به ورشکستگی رفت، ناظران اقتصادی متوجه شدند که وی دچار غرور شده و خود را شکست‌ناپذیر می‌دانسته است و به علاوه به سؤال(بدترین حالت ممکن چیست) دیگر توجه نمی‌کرده است.

به خاطر داشته باشید که نه تنھا سؤالاتی که از خود می‌پرسید، بلکه حتی سؤالاتی ھم که مطرح نمی‌کنید، در سرنوشتتان مؤثرند. پرسش‌ھایی که دائماٌ از خود می‌کنیم، موجب رخوت یا نشاط، کج‌خلقی یا خوشرویی و بدبختی یا خوشبختی ما می‌شوند. پرسش‌ھایی از خود بکنید که روحیه شما را تقویت کنند و شما را در جاده بھروزی انسان، به پیش برانند.

اگر تاکنون بارھا سعی کرده‌اید که وزن خود را کم کنید و موفق نشده‌اید، ممکن است به این علت باشد که سؤالات نادرستی از خود پرسیده‌اید. مثلاٌ: (چه بخورم که کاملاٌ سیر شوم؟) یا (شیرین‌ترین و مقوی‌ترین غذایی که می‌توانم بخورم چیست؟) به جای سؤالات بالا، چه می‌شد اگر می‌پرسیدید: (چه غذایی نیازھای بدن مرا واقعاٌ تامین می‌کند؟) یا (کدام غذای سبک و خوشمزه را می‌توانم بخورم که به من انرژی کافی بدھد؟) و ھنگامی که به پرخوری و سورچرانی وسوسه می‌شدید می‌گفتید: (اگر اکنون این غذا را بخورم، بعداٌ از خوردن چه غذاھایی باید خودداری کنم تا باز ھم به ھدف خود برسم؟ (اگر اکنون خود را کنترل نکنم بعداٌ به چه قیمتی برایم تمام خواھد شد؟).

اگر در سؤالات عادتی که ھمیشه از خود می‌کنید، تغییر کوچکی بدھید، تغییری اساسی در زندگیتان به وجود خواھد آمد. پرسش‌ھا بلافاصله باعث انحراف فکر در نتیجه موجب تغییر احساسات ما می‌شوند در زندگی ھر کسی، لحظات و خاطرات زیبایی وجود دارد که یادآوری آنھا احساسی دلپذیر به وجود می‌آرود. مثلاٌ اولین روزی که به تنھایی از منزل خارج شدید، یا تولد اولین فرزندتان، یا صحبت با دوستی که باعث تقویت اعتماد به نفس در شما شده است. پرسش‌ھایی از این قبیل که (به خاطر چه چیزھایی باید شکرگزار باشم؟) و یا (در حال حاضر چه چیزھای عالی در زندگی خود دارم؟) باعث می‌شود که این لحظات را به خاطر آوریم و نه فقط احساسی خوب نسبت به زندگی خود پیدا کنیم، بلکه به عزیزان و اطرافیان خود نیز بیشتر خدمت نماییم.

میان پرسش و استفاده از عبارات تاکیدی، تفاوت بزرگی است. ممکن است به عنوان تاکید و تلقین به نفس، یک روز تمام با خود بگویید: (من خوشبختم، من خوشبختم، من خوشبختم). اما اثر این تلقین در ایجاد ایمان و یقین، غیر از این است که از خود بپرسید: (اکنون به چه دلیل خوشبختم؟ اگر بخواھم احساس رضایت کنم، از چه چیزھای می‌توانم راضی باشم؟) پرسش، تنھا تکرار مکررات یک جمله نیست، بلکه باعث تغییر مرکز توجه می‌‌شود و دلایلی واقعی و قاطع برای تغییر احساس به وجود می‌آورد. بدین ترتیب، به جای تکرار صرف عبارات تاکیدی، عملاٌ تغییری در احساس به وجود می‌آید. تغییری که واقعی و پایدار است.

چگونه می‌توان بھبودی فوری در زندگی ایجاد کرد؟

راھش، کشف و الگوبرداری از پرسش‌ھای عادتی افرادی است که مورد احترامتان ھستند. اگر کسی را یافتید که بی‌نھایت خوشحال و راضی است، یقین داشته باشید که دلیلش یک چیز است: این شخص، دائماٌ به چیزھایی توجه می‌کند که موجب رضایت و شادی‌اند، و دائماٌ چیزھایی از خود می‌پرسد که شادمانی او را افزون می‌سازند. کسانی ھم که به موفقیت‌ھای بزرگ مالی دست می‌یابند، عموماٌ در زمینه سرمایه‌گذاری سؤالات متفاوتی را مطرح می‌کنند.

برای این که به سطحی تازه از موفقیت در هر یک از جنبه‌ھای زندگی دست یابید، در جستجوی کسانی باشید که قبلاٌ به ھدف‌ھای دلخواه شما رسیده‌اند. آنگاه سؤالاتی را که آنان می‌کنند، الگوبرداری کنید.

یکی از عوامل اصلی موفقیت، آمادگی برای گرفتن پاسخ است. والت دیسنی در زمانی که فیلم (سرزمین عجایب) را می‌ساخت، راه منحصر به فردی را برای پرسش یافته بود. وی سر تا سر یک دیوار را به معرفی مراحل گوناگون طرح، اختصاص داده و از کلیه کارکنان پرسیده بود: (چه پیشنھاد اصلاحی به نظرتان می‌رسد؟) بدین ترتیب وی به قدرت خلاقه یک گروه عظیم دسترسی پیدا کرد و در پاسخ به آن سؤالات خوب، به نتایج خوبی رسید.

لازم نیست که حتماٌ در راس یک سازمان بزرگ باشید تا بتوانید از این شیوه استفاده کنید. آیا می‌توانید راه‌ھای دیگری برای استفاده از این روش پیدا کنید؟ از میان افرادی که ھر روز با آنھا سر و کار دارید، چه کسانی می‌توانند گنجینه منابع اطلاعاتی خود را در اختیارتان بگذارند: (البته اگر بخواھید و بپرسید)؟

پاسخ‌ھایی که می‌گیریم، به سؤالاتی که می‌خواھیم بپرسیم بستگی دارد. نکته آن است که باید سؤال خاصی را پیدا کنید که روحیه شما را نیرومند سازد. به عنوان مثال اگر آموزش و پیشرفت، در نظرتان دارای اھمیت است، سؤالی از این قبیل: (چگونه می‌توانم از وضعی که پیش آمده استفاده و در آینده، بھتر عمل کنم؟) برای بھبود روحیه و از میان بردن عواطف منفی کاملاٌ مفید و مؤثر است.

در موقعیت‌ھای دشوار زندگی، از خود بپرسید(آیا ده سال دیگر ھم این موضوع اھمیت خواھد داشت؟) ھنگام برخوردھای شخصی و بگو مگو با اشخاص، از خود بپرسید (چه عامل دیگری ممکن است باعث ناراحتی این شخص شده باشد و من چگونه می‌توانم به او کمک کنم؟) و این پرسش باعث می‌شود که اختلافات، به سرعت حل شود و بتوانید محبت خود را ابراز کنید.

نوع بشر، قدرت چشم‌پوشی و فراموشی عجیبی دارد. در ھر لحظه معین، امور بی‌شماری ھست که می‌تواند مورد توجه ما قرار گیرد، اما فقط می‌توانیم به چند مورد به طور آگاھانه منمرکز شویم.

با طرح یک سؤال، خواه آن را از خودتان بپرسید یا از دیگری، بلافاصله مرکز توجه شما تغییر می‌کند. مثلاٌ اگر از ھمکار یا یکی از اعضای گروه خود بپرسید(می‌دانی کاری که می‌کنیم چه اثری در جامعه باقی می‌گذارد؟) بلافاصله ھمه جزئیات پر دردسر طرح را فراموش می‌کند و متوجه منافع درازمدت آن می‌شود. آیا می‌توانید از این شیوه برای کمک به فردی که می‌شناسید استفاده کنید؟

در جستجوی ھر چیزی که باشیم، ھمان را خواھیم یافت. برای این که این موضوع ثابت شود، تمرینی را انجام دھید. در جایی که اکنون نشسته‌اید به مدت یک دقیقه به اطراف توجه کنید، آنگاه از خود بپرسید: (چه چیزھایی به رنگ قھوه‌ای در اینجا وجود دارد؟) نام اشیاء قھوه‌ای را روی کاغذ بنویسید. سپس چشمان خود را ببندید و سعی کنید اشیاء سبز رنگ را به خاطر آورید. اگر قبلاٌ به موقعیت محل آشنایی داشته باشید این کار کمی دشوار است، اما اگر در محل نا آشنایی باشید به طور قطع بسیار دشوار خواھد بود! به خاطر آوردن اشیاء قھوه‌ای، آسان است اما اشیاء سبز را نمی‌توان به آسانی به خاطر آورد. برای این که به نتیجه برسید چشمان خود را باز کنید و بار دیگر اشیاء اطراف را از نظر بگذرانید. این بار بیشتر اشیاء سبز را خواھید دید! به خاطر داشته باشید، (ھر چه را بجویید ھمان را می‌یابید.) متوجه باشید که در جستجوی چه چیزی ھستید.

این که چه کاری را ممکن و چه کاری را غیر ممکن بدانیم، بسته به سؤالاتی است که از خود می‌کنیم. کلمات خاص و ترتیبی که از آنھا استفاده می‌شود باعث می‌شود که بعضی امکانات را در نظر نگیریم و یا بعضی از امکانات را کاملاٌ مسلم بپنداریم. مثلاٌ وقتی می‌پرسید چرا من ھمیشه کارھا را خراب می‌کنم؟ به طور ناخواسته فرضیه‌ای را قبول کرده‌اید و آن این است که واقعاٌ کار را خراب می‌کنید، در حالی که ممکن است واقعاٌ چنین نباشد.

سعی کنید فرضیات را به نفع خود بنا کنید. برای تقویت باورھای تازه از خاطرات و اطلاعات خود کمک بگیرید. از خود بپرسید: (این تجربه چگونه مھارت‌ھای مرا کامل می‌کند؟) یا (صحبت‌ھایی که با ھم کردیم چگونه روابط ما را قویتر و محکمتر می‌سازد.) پرسش باعث می‌شود پاسخ‌ھایی که ظاھراٌ اصلاٌ وجود ندارد پیدا شود. در اوایل کارم یکی از ھمکاران من، مبالغ ھنگفتی از پول‌ھای شرکت را اختلاس کرد. مشاورانم بارھا به من گفتند که اعلام ورشکستگی کنم. اما من از خود پرسیدم: (چگونه می‌توانم این کار را سر و سامان دھم؟ چگونه می‌توانم کاری کنم که شرکت من حتی مؤثرتر از گذشته عمل کند؟ چگونه می‌توانم حتی ھنگامی که خواب ھستم به مردم کمک کنم؟) این پرسش‌ھا باعث شد بتوانم یک برنامه تلویزیونی بسیار موفق را طراحی کنم که تاکنون به زندگی میلیون‌ھا نفر کمک کرده است.

اگر پاسخی را که انتظار دارید، دریافت نکنید آیا دلسرد می‌شوید؟ یا این که ھمچنان به پرسیدن ادامه می‌دھید تا به پاسخ مورد نیاز برسید؟

یک برنامه روزانه شبیه مراسم دعا یا عبادت برای خود در نظر بگیرید. سعی کنید ھر روز دو یا سه پاسخ به ھر یک از پرسش‌ھای زیر بدھید و از نوری که در وجودتان ایجاد می‌شود لذت ببرید. اگر پاسخ دادن به این سؤالات برایتان دشوار است تغییر کوچکی در جمله‌بندی آنھا بدھید. مثلاٌ به جای (در حال حاضر، چه چیزی بیش از ھمه موجب رضایت و خوشبختی من است؟)، می‌توانید بپرسید: (اگر بخواھم از چیزی در زندگی خود راضی باشم، آن چیز کدام است؟).

پرسش‌ھای نیروبخش صبحگاھی

۱ – در حال حاضر در زندگی من چه چیزی باعث خوشحالی است؟ چه چیزی مرا راضی می‌کند؟ نسبت به آن چه احساسی دارم؟

۲ – در حال حاضر چه چیزی در زندگی من مایه شور و ھیجان است. کدام جنبه آن مرا به ھیجان می‌آورد؟ نسبت به آن چه احساسی دارم؟

۳ – در حال حاضر در زندگی خود به چه چیزی افتخار می‌کنم؟ چه جنبه‌ای از آن مایه افتخار است؟ نسبت به آن چه احساسی دارم؟

۴- در حال حاضر در زندگی خود، نسبت به چه چیزی شکرگزارم؟

۵ – در حال حاضر در زندگی خود از چه چیزی لذت می‌برم؟ کدام جنبه آن لذتبخش است؟ نسبت به آن چه احساسی دارم؟

۶ – در حال حاضر در زندگی خود به چه چیزی پای‌بندم؟ کدام جنبه آن مرا متعھد می‌سازد؟ نسبت به آن چه احساسی دارم؟

۷ – چه کسی را دوست دارم؟ چه کسی مرا دوست دارد؟ چه چیزی عشق‌آفرین است؟ نسبت به آن چه احساسی دارم؟

بعد‌ھا یاد خواھید گرفت که چگونه دعای موفقیت روزانه را به شکل مؤثرتری انجام دھید. برای تکمیل پرسش‌ھای نیروبخش صبحگاھی، سه پرسش نیروبخش شامگاھی را نیز پیشنھاد می‌کنیم، تا بتوانیم وقایع روز گذشته را به کمک آنھا مجسم و ارزیابی کنید. شما که در طول روز پرسش‌ھای ثمربخشی از خود کرده‌اید خوب است با طرح پرسش‌ھای شامگاھی روحیه بگیرید و آنگاه به بستر بروید.

پرسش‌ھای نیروبخش شامگاھی

۱ – امروز چه چیزھایی را بخشیده‌ام؟ چه کمک‌ھایی به دیگران کرده‌ام؟

۲ – امروز چه چیزھایی یاد گرفته‌ام؟ چه مھارت‌ھا و امتیازات تازه‌ای کسب کرده‌ام؟

۳ – امروز تا چه حد کیفیت زندگی خود را بالا برده‌ام؟ چگونه می‌توانم ذخیره امروز را سرمایه فردای خودسازم؟

۴ – (اگر دلتان می‌خواھد پرسش‌ھای نیروبخش صبحگاھی را تکرار کنید؟)

تنھا چیزی که نیروی پرسش را محدود می‌سازد، عقاید ما درباره امور ممکن و غیر ممکن است. یکی از اعتقادات اساسی که تاثیر مثبتی بر سرنوشت من داشته است، این است که اگر من به پرسیدن ادامه دھم مسلما پاسخ لازم را خواھم گرفت. پاسخ ھمیشه کافی ھست. کافی است سؤال صحیحی را مطرح کنیم. سؤالات مناسبی که می‌توانید مرتبا از خود بپرسید کدام است؟ در زندگی من در سؤال ساده و نیرومند برای غلبه بر مشکلات نقش داشته است: (چه حسنی در این کار وجود دارد؟) و (چگونه می‌توانم از این موقعیت استفاده کنم؟) پرسش اول، افکار منفی ما را از بین می‌برد و باعث می‌شود که معنای دلخواه را به وقایع زندگی خود بدھیم. پرسش دوم، توجه ما را از (چرا) به (چگونه) و پیدا کردن راه‌حل‌ھا معطوف می‌کند.

دو پرسش را که موجب تغییر روحیه و دستیابی به نیروی درونی می‌شود طرح کنید. این پرسش‌ھا را به پرسش‌ھای نیروبخش صبحگاھی بیفزایید تا جزء لاینفک دعاھای روزانه شما برای مو فقیت باشند.

لئوبو سکالیا پرسش ساده‌ای را مطرح کرده است که می‌تواند تغییری بزرگ پدید آورد. این شخص در زمینه روابط انسانی، خدمات بزرگی را انجام داده است. پدر بوسکالیا ھر شب از او می‌پرسید: (امروز چه چیزی را یاد گرفته‌ای؟) و کودک که می‌دانست که باید پاسخی را برای این این سؤال آماده داشته باشد، اگر اتفاقا در آن روز چیز جالبی را در مدرسه یاد نگرفته بود، فورا به سراغ دائره المعارف می‌رفت. چندین دھه بعد، باز ھم بوسکالیا به بستر نمی‌رفت مگر این که چیزی تازه و ارزشمند یاد گرفته باشد.

اگر این پرسش یا پرسشی نظیر آن را جزو برنامه روزانه خود قرار دھید، چه تاثیری در زندگی شما و یا فرزندانتان خواھد داشت؟ آیا می‌توانید به این کار به اندازه خواب و خوراک اھمیت دھید؟ زمانی فرا می‌رسد که باید از پرسش دست بردارید و عمل را آغاز کنید پرسش‌ھایی از این قبیل که (ھدف واقعی از زندگی چیست؟) (به چه چیزی بیش از ھمه پای‌بندم؟) و (علت وضعیت فعلی من چیست؟) سؤالات بسیار خوبی ھستند اما اگر خود را برای یافتن پاسخ معذب کنید نتیجه چندانی نخواھید گرفت. حد پاسخ به هر یک از این سؤالات، آن است که موجب اطمینان و اقدام به عمل شود. پس برای گرفتن نتیجه، ابتدا ببینید چه چیزی (دست‌کم در حال حاضر) برایتان بییشترین اھمیت را دارد و با استفاده از نیروی فردی به دنبال آن بروید و کم‌کم، کیفیت زندگی خود را تغییر دھید.

ادامه دارد…

منبع: آنتونی رابینز؛ راز موفقیت؛ ص ۲۶-۳۱

راز موفقیت(۵)

به نظر شما چگونه می‌توان فلسفه (کن آی‌) را به سرعت عملی کرد؟

تنها چیزی که در زندگی باعث خاطرجمعی واقعی می‌شود، این است که بدانیم هر روزی که می‌گذرد، به نوعی پیشرفت می‌کنیم. من نگران این نیستم که کیفیت زندگی خود را بتوانم در همین سطحی که هست نگه دارم، چرا که هر روز سعی می‌کنم تا آن را بهتر از روز پیش سازم.
یکی از رموز موفقیت افسانه‌ای پت ریلی (مربی بسکتبال) اعتقاد به پیشرفت مداوم و تدریجی است. وی در سال ۱۹۸۶ با مشکل بزرگی روبرو شد: تیم او معتقد بود که نهایت تلاش خود را به عمل آورده است، اما با این همه در سال پیش در زمینه قهرمانی موفقیتی بدست نیاورده بودند. برای بهبود وضع تیم، وی بازیکنان را مجاب کرد که اگر هر فرد، در هر یک از پنج مهارت اصلی، فقط یک در صد پیشرفت کند، تیم به قهرمانی خواهد رسید، زیرا تیم دوازده نفره، در آن صورت مجموعاٌ ۶۰ درصد بهتر خواهد شد. رمز موفقیت این طرح، در سادگی آن بود. هر کسی یقین داشت که می‌تواند حداقل به میزان یک در صد، مهارت خود را در هر زمینه افزایش دهد.

اگر شما به طور مداوم پیشرفت‌های کوچکی بکنید، سرانجام به چه هدفی می‌توانید برسید؟ افکار، اعمال و تصمیمات روزمره شما تابع چه عقایدی است؟ این تمرین را انجام دهید تا به تاثیر نیروی عقیده بر خود پی ببرید.

۱ – در بالای یک صفحه کاغذ بنویسید(عقاید سازنده و نیروبخش) و بر بالای صفحه دیگر بنویسید(عقاید ضعیف‌کننده و محدودکننده)
۲ – ظرف ده دقیقه در روی این دو صفحه عقاید خود را پیاده کنید و هر چه به نظرتان می‌رسد بنویسید.
۳ – هنگام تفکر، هم عقاید خاص و هم به عقاید کلی (جهانی‌) توجه داشته باشید. خصوصاٌ به عقایدی که با (اگر) آغاز می‌شوند توجه کنید. مثلاٌ (اگر دائما از همه امکانات خود استفاده کنم موفق خواهم شد.‌)

یکی از مؤثرترین راه‌های بهبود زندگی آن است که عقاید مثبت و سازنده خود را بشناسیم، آنها را تقویت کنیم، و از آنها در جهت عملی ساختن رویاهای خود استفاده نمائیم.
۱ – فهرستی را که از عقاید سازنده و محدود‌کننده (شماره ۸۷ همین کتاب) تهیه کرده‌اید، بررسی کنید. سه فقره از مهمترین عقاید نیروبخش را مشخص سازید.
۲ – دقیقاٌ مشخص کنید که چرا و چگونه این عقاید شما را نیرومند می‌سازد؟ به چه طرقی این عقاید موجب تقویت روحیه و شخصیت و بالابردن کیفیت زندگیتان می‌سوند؟ اگر این عقاید را محکم‌تر کنید چه اثرات بزرگتر و مثبت‌تری خواهند داشت؟
۳ – بعضی از این عقاید نیروبخش، و یا همه آنها را به صورت یقین و ایمان درآورید. چنان اطمینان خدشه‌ناپذیری به آنها پیدا کنید که رفتارتان را تحت تاثیر قرار دهد و شما را در جهت مقصودی که دارید، هدایت کند. اکنون بر اساس ایمان خود عمل کنید!

اکنون هنگام آن است که از شر عقایدی که دیگر به دردتان نمی‌خورد، خلاص شوید!

۱ – دو فقره از محدودکننده‌ترین عقاید را مشخص کنید.
۲ – با طرح پرسش‌هایی، پایه‌های این عقاید را متزلزل سازید: این عقیده چقدر مسخره و بی‌معنی است؟
آیا کسی که این سخن را به من گفته است سر مشق خوبی است؟ اگر این عقیده را حفظ کنم چه زیان‌های عاطفی متوجه من خواهد شد؟ از نظر جسمی، مالی و رابط با دیگران به چه قیمتی برایم تمام خواهد شد؟ این عقیده چه ضررهایی برای خانواده، و افراد مورد علاقه من خواهد داشت؟
۳ – آثار و عواقب منفی این عقاید را در نظر مجسم کنید. یک بار و برای همیشه تصمیم بگیرید که دیگر، بهای سنگین این عقاید را نپردازید.
۴ – دو عقیده تازه را که می‌خواهید جایگزین عقاید قبلی کنید، بنویسید.
۵ – عقاید تازه و نیروبخش را تقویت کنید. منافع بی‌شماری را که از داشتن این عقاید نصیبتان خواهد شد در نظر مجسم سازید.

اثر نیروی انتظار در بهبود عملکرد، امروزه به ثبوت رسیده و به اثر پیگمالیون معروف است. برای تحقق این موضوع، بعضی از دانش‌آموزان یک کلاس را انتخاب کردند و به معلمان آنها گفتند که آنها دارای استعداد فوق‌العاده‌ای هستند و باید بیشتر مراقبشان باشند تا استعدادشان شکوفا شود. پس از چندی، این دانش‌آموزان جزو بهترین شاگردان کلاس شدند. اما کسی نمی‌دانست این دانش‌آموزان که به عنوان نابغه معرفی شده بودند در واقع فرقی با بقیه نداشتند و حتی بعضی از آنها جزو شاگردان ضعیف به شمار می‌آمدند. چه عاملی باعث شد که این دانش‌آموزان به صورت افراد متفاوتی در آیند؟ اعتماد به نفس و اطمینان تازه‌ای که به برتری خود پیدا کردند (و آن نیز در اثر عقاید اشتباه معلمان کم‌کم در فکر آنان تزریق شده بود)!
آیا به اهمیت اعتقاداتی که درباره خود یا دیگران دارید واقفید؟ اگر در اثر ایمان قوی می‌توانستید استعدادهای وسیع خود را بکار گیرید، قادر به انجام چه کارهایی می‌شدید؟

بخش چھارم پرسش، کلید پاسخ است

در میان آگاھی‌ھای انسانی، نیروی پرسش، به منزله اشعه لیزر است. از این نیرو، برای بر طرف کردن ھر گونه مانع و مشکل استفاده کنید. نخستین فرق میان افراد موفق و ناموفق چیست؟

موضوع، بسیار ساده است: افراد موفق سؤالات بھتری از خود پرسیده‌اند و در نتیجه پاسخ‌ھای بھتری نیز گرفته‌اند. ھنگامی که اتومبیل متولد شد، صدھا نفر دست به ساختن آن زدند. اما ھنری فورد با دیگران فرق داشت و از خود پرسید(چگونه می‌توانم این ماشین را به تولید انبوه برسانم؟) در اروپای شرقی، میلیون‌ھا نفر در زیر یوغ آھنین کمونیزم، رنج کشیدند، اما یک نفر به نام لخ والسا شھامت داشت که از خود بپرسد(چگونه می‌توانم معیارھای زندگی مردان و زنان کارگر را بالاتر ببرم؟)

اگر به توسن خیال خود میدان دھید، چه پرسش‌ھایی در ذھنتان مطرح می‌شود؟

آیا با این اظھار نظر موافقید یا مخالف؟ تفکر چیزی غیر از پرسیدن و پاسخ دادن به پرسش‌ھا نیست. برای این که در مورد ھمین سؤال، نظر موافق یا مخالف بدھید، حتماٌ از خود پرسیده‌اید(آیا این موضوع درست است یا نه؟) و یا (آیا من با این گفته موافقت دارم؟) بیشتر تفکرات ما، خواه در زمینه ارزیابی باشند(فلان چیز چطور است؟) خواه در زمینه تصور(چه چیزی امکانپذیر است؟) و یا تصمیم‌گیری (چه باید بکنیم؟) متضمن نوعی پرسش و پاسخ است.

پس اگر می‌خواھیم کیفیت زندگانی خود را تغییر دھیم، باید تغییری را در سؤالاتی که از خود یا دیگران می‌پرسیم به وجود آوریم. کودکان، قھرمانان ھمیشگی طرح پرسش‌اند. اگر از سادگی و کنجکاوی کودکانی که به گرفتن پاسخ اصرار دارند تقلید کنید، چه چیزھایی را به دست می‌آورید؟

کارھایی که تاکنون در زندگی خود کرده‌ام، ھمه ناشی از مطالبی بوده است که از خود پرسیده‌ام: علت کارھایی که مردم می‌کنند چیست؟ چرا بعضی‌ھا علیرغم نداشتن امکانات، در زندگی خود موفق می‌شوند و بعضی دیگر با وجود اختیار داشتن منابع بیشتر، ناموفق می‌مانند؟ چگونه می‌توانیم از افراد موفق سر مشق بگیریم؟ چگونه می‌توانیم راحت‌تر و سریع‌تر از گذشته، تغییراتی را در خود به وجود آوریم؟ چگونه می‌توانیم کیفیت زندگی ھمه افراد را بھتر سازیم؟ پرسش‌ھای اساسی که زندگی کنونی شما را شکل داده است کدام است؟

پرسش‌ھای خوب، زندگی خوب را به وجود می‌آورد. شرکت‌ھای بازرگانی ھنگامی در کار خود موفق می‌شوند که تصمیم گیرندگانشان پرسش‌ھای صحیحی در زمینه خطوط تولید، بازار، یا برنامه‌ریزی‌ھای ھدفمند مطرح کنند. روابط شخصی افراد، ھنگامی شکوفا می‌شود که پرسش‌ھای صحیحی درباره علت بروز اختلاف و نحوه حمایت از یکدیگر مطرح کنند نه این که راه‌ھایی برای آزردن یکدیگر بیندیشند. جوامع نیز ھنگامی به رفاه می‌رسند که رھبرانشان درباره مھمترین مسائل و نحوه ھمکاری افراد جامعه برای رسیدن به ھدف‌ھای مشترک، سؤالات صحیحی طرح نمایند.

برای این که ھر یک از جنبه‌ھای زندگی خود را بھبود بخشید، می‌توانید سؤالاتی را مطرح کنید و پاسخ‌ھا یا راه‌حل‌ھایی را بیندیشید که شما و عزیزانتان را به سطحی بالاتر، از نظر موفقیت و لذت برساند. آیا لازم می‌دانید سؤالاتی را در زمینه کیفیت زندگی، اراده و تعھد، و خدمت به دیگران مطرح کنید؟

اثرات جنبی و زنجیره‌ای پرسش، خارج از حد تصور ماست. اگر ناتوانی‌ھا و محدودیت‌ھای خود را مورد سؤال قرار دھیم. بسیاری از دیوارھا فرو می‌ریزند و موانعی که بر سر راه موفقیت‌ھای بازرگانی، روابط شخصی، و حتی روابط بین کشورھا وجود دارد، از بین می‌روند. پیشرفت‌ھای بشر، کلاٌ بر اثر طرح پرسش‌ھای تازه بوده است.

آیا می‌توانید پرسش‌ھای تازه‌ای از خود بکنید که زندگی امروزیتان را بھبود بخشد؟

بحثی نیست که ظرفیت مغز ما، شگفت‌انگیز است. در واقع اگر بخواھیم کامپیوتری بسازیم که ظرفیت نگھداری اطلاعات آن به اندازه مغز انسان باشد، چنین کامپیوتری به اندازه دو برابر ساختمان مرکز بازرگانی جھانی به فضا احتیاج خواھد داشت. با وجود این، اگر ندانیم چگونه به منابع ذھنی خود دسترسی پیدا کنیم و از ذخایر عظیم اطلاعاتی خود بھره‌مند شویم، آن ھمه ظرفیت مغزی، بی‌فایده خواھد بود. کلید دستیابی به این بانک اطلاعاتی چیست؟

ادامه دارد…

منبع: آنتونی رابینز؛ راز موفقیت؛ ص ۲۳-۲۶

راز موفقیت(۴)

بخش سوم: نیروی سازنده، نیروی نابودکننده، اعتقادات

چه عاملی سبب می‌شود که در زندگی خود، راه‌ها و هدف‌های معینی را انتخاب کنیم؟ این عامل، اعتقادات ماست؛ عقیده به این که توانایی‌های ما چقدر است و چه کارهایی ممکن، یا غیر ممکن است. در فرهنگ مردم هائیتی، پزشک جادوگر قبیله، دارای چنان قدرت مرموزی است که می‌تواند با یک اشاره، فردی را هلاک کند. اما در واقع، آنچه موجب مرگ آن فرد می‌شود، قدرت جادویی پزشک نیست، بلکه اعتقاد افراد، به قدرت فوق تصور اوست.

آیا در زندگی خود تاکنون انتظار واقعه ناگواری را کشیده‌اید؟ اثر آن انتظار بر زندگیتان چه بوده است؟ چه عقاید مثبتی بر زندگی فعلی شما اثر گذاشته است؟ چه انتظارات مثبت تازه‌ای می‌توانید در خود یا دیگران ایجاد کنید؟

مردم جهان به مدت هزاران سال بر این عقیده بودند که انسان با توجه به ساختار جسمی خود، قادر نیست مسافت یک مایل را در چهار دقیقه بدود. با وجود این، فردی به نام راجر بانیستر، این مسافت را در کمتر از چهار دقیقه دوید و این باور را در هم شکست. وی چگونه به این کار توفیق یافت؟ آن قدر موفقیت خود را به چشم دل دید و چنان تصویر زنده‌ای از موفقیت در ذهن خود تشکیل داد که سرانجام فرمانی بی‌چون و چرا به سیستم عصبی خود صادر کرد و نتیجه‌ای جسمی بدست آورد که با آن تصویر ذهنی هماهنگ بود. پس از آن، کسان دیگر نیز از بانیستر پیروی و باور کردند که آنان نیز قادر به چنین کاری هستند لذا ظرف یک سال، افراد بسیاری موفقیت او را تکرار کردند.

در مقابل شما چه سدی است که باید آن را در هم بشکنید؟ کدام کار در نظرتان غیر ممکن جلوه می‌کند که اگر آن را ممکن می‌دانستید(و انجام می‌دادید)، زندگی خودتان و اطرافیانتان دگرگون می‌شد؟

بسیاری از مردم، گناه نارسایی‌های زندگی خود را به گردن وقایع و اتفاقات می‌اندازند، در حالی که آنچه زندگانی ما را شکل می‌دهد، خود آن وقایع نیست، بلکه معنایی است که به آن رویدادها می‌دهیم. در جنگ ویتنام، دو نفر تیر می‌خورند، هر دو اسیر می‌شوند و بارها تحت شکنجه قرار می‌گیرند. یکی‌شان دست به خودکشی می‌زند و دیگری روز به روز، ایمانش نسبت به انسانیت و خالق متعال، قوی‌تر می‌شود. امروز، شرح زندگی این مرد که جرالد کافی نام دارد، یادآور نیروی عظیم روح انسانی است که می‌تواند بر هر گونه درد و رنج و مانع و مشکلی غلبه کند.

آیا در گذشته شما و یا آشنایانتان، واقعه‌ای هست که مانع احساس شادی و خوشبختی امروزتان باشد؟ آیا می‌توانید این اتفاقات را به صورت دیگری معنا کنید؟ آیا این وقایع شما را پخته‌تر و نیرومند‌تر کرده‌اند؟ آیا می‌توانید بر اساس این تجارب تلخ، دیگران را که با همین مشکل روبرو هستند، راهنمایی کنید؟

علت کارهایی که مردم می‌کنند چیست؟

تنها علت رفتارهای ما، اعتقاد و باور است. گرچه عجیب است، ولی اگر مردم باور کنند که برای رفع بیماری باید جمجمه خود را با مته سوراخ کنند، چنین می‌کنند (و نتیجه هم می‌گیرند!) خواه این عقیده پایه و اساس درستی داشته باشد خواه نداشته باشد؛ و اگر هم معتقد شوند که خوشبختی آنان در گرو کمک به دیگران است، بر همان اساس عمل می‌کنند. اعتقاد ماست که باعث می‌شود یک عمر احساس بدبختی کنیم و یا بر عکس، زندگانی خود را با خوشی بگذرانیم. عقیده سبب می‌شود که یک نفر انیشتین شود و یک نفر بتهوون؛ یا یک نفر به صورت قهرمان درآید و نفر دیگر نداند که اصلاٌ چرا به این دنیا آمده است.
اعمالی که اطرافیان شما انجام می‌دهند، بر اساس چه اعتقاداتی است؟ شما با همکارانتان در چه مواردی اشتراک عقیده دارید؟ با فرزندان یا والدینتان در چه مواردی هم عقیده‌اید؟ در چه زمینه‌هایی اختلاف عقیده دارید؟

هرگاه اتفاقی برایتان بیفتد، مغزتان بلافاصله دو سؤال را مطرح می‌سازد: اول این که آیا این اتفاق، به معنی رنج است یا به معنی لذت؟ دوم این که برای دوری از رنج و کسب لذت، چه باید بکنم؟ پاسخ این پرسش‌ها بسته به این است که درباره موجبات رنج و لذت، چه عقایدی داشته باشید. این عقاید کلی، به منزله راه‌های میانبری است که باعث می‌شود بسیاری از امور روزمره را به انجام رسانیم و در عین حال، همین عقاید می‌تواند زندگی ما را به کلی محدود سازد. به عنوان مثال، کسی که به طور اتفاقی در کاری شکست خورده است، ممکن است نتیجه بگیرد که بی‌لیاقت است و متاسفانه همین تعمیم دادنهاست که باعث می‌شود نسبت به آینده، خوشبین یا بدبین باشیم.

به یکی از عقاید محدودکننده‌ای که درباره خود یا فرد دیگری دارید فکر کنید. آیا برای درستی این عقیده، دلیل کافی دارید؟ آیا موارد استثنایی هم ممکن است وجود داشته باشد؟ آیا ممکن است این عقیده کلی شما، بیش از حد، کلی باشد؟

هیچ چیزی در زندگی به خودی خود، دارای معنا نیست. این شمایید که به آن معنا می‌دهید. یکی از شگفتی‌های وجود انسان، این است که می‌تواند برای هر واقعه، چنان اهمیتی قائل شود که نیروبخش و یا نابودکننده باشد. بعضی از مردم، تنها یکی از وقایع تلخ گذشته را در نظر می‌گیرند و می‌گویند (به علت این تجربه، دیگر احساس عشق یا کمال نخواهم کرد.‌) و بعضی دیگر، عین همان واقعه را طوری تعبیر می‌کنند که نیروبخش است: (از آنجا که نسبت به من بی‌عدالتی شده است، نسبت به نیازهای دیگران حساسم) یا (از آنجا که فرزند خود را از دست داده‌ام، تلاش می‌کنم تا امنیت بیشتری را در جهان برقرار کنم.‌) همه ما قادریم هر واقعه‌ای را طوری معنی کنیم که امیدوار‌کننده و نیروبخش باشد. یکی از تجارب گذشته خود را در نظر آورید و با معنای تازه‌ای که به آن می‌دهید، انقلابی در زندگی خود به وجود آورید. اعتقادات، قدرتی نابودکننده دارند. از آنجا که اعتقادات، تاثیر عجیبی بر زندگی ما دارند، لازم است که این سه مساله را درک کنیم:

۱ – اغلب ما، عقاید خود را آگاهانه انتخاب نمی‌کنیم.
۲ – عقاید ما، غالباٌ بر پایه تفسیر غلط وقایع گذشته است.
۳ – پس از آن که عقیده‌ای را پذیرفتیم، آن را وحی مُنزَل می‌پنداریم و فراموش می‌کنیم که آن عقیده، فقط یک نقطه نظر است.

آیا عقایدی دارید که به درستی آنها یقین داشته باشید؟ آیا نظرات دیگری هم هست که با عقیده شما مخالف و احتمالاٌ درست باشند؟ اگر شما صاحب این عقیده بودید، چه تغییری در زندگیتان ایجاد می‌شد؟

اعتقاد، عبارت از احساس اطمینان نسبت به درستی چیزی است. مثلا اگر به هوشمندی خود اعتقاد داشته باشید، این اعتقاد، صرفا یک نظریه نیست، بلکه احساس اطمینان می‌کنید که فرد باهوشی هستید. این احساس اطمینان از کجا آمده است؟
هر فرض یا نظر را به صورت رویه میزی در نظر بگیرید. اگر میز، پایه نداشته باشد به چیزی متکی نیست. نظریه هم در صورتی به صورت عقیده در می‌آید که پایه‌هایی داشته باشد. این پایه‌ها که موجب اطمینان می‌شوند، عمدتاٌ ناشی از تجارب مرجع هستند. مثلا اگر معتقد باشید که فرد باهوشی هستید، احتمالاٌ تجارب قبلی شما(نمرات زمان تحصیل و یا اظهار نظر دیگران) باعث ایجاد این عقیده شده است. البته ما برای احساس اطمینان، محدود به تجارب گذشته خویش نیستیم. ما نیز مانند راجر بانیستر می‌توانیم از قدرت تصور خود، به عنوان تجارب مرجع استفاده کنیم و نسبت به کارهایی که هنوز انجام نداده‌ایم، در خویشتن احساس اطمینان به وجود آوریم.
می‌توانیم هر نظریه‌ای را به عقیده مبدل کنیم، به شرط این که به قدر کافی، تجارب مرجع برای تایید آن نظریه داشته باشیم. کدامیک از دو جمله زیر، صحیح است؟

۱ – مردم ذاتاٌ خوب و درستکارند.
۲ – مردم نادرست هستند و فقط به منافع خود فکر می‌کنند.

آیا اگر در خاطرات و تجارب گذشته خود کاوش کنید، تجارب مرجع کافی برای اثبات نادرستی و فساد مردم پیدا نمی‌کنید؟ اگر فکر خود را متوجه خاطرات دیگر سازید، آیا تجارب مرجع کافی برای درستکاری مردم سراغ ندارید؟ کدامیک از این دو عقیده، صحیح است؟

هر نوع عقیده‌ای که برای خود ایجاد کنید، از لحاظ خودتان صحیح خواهد بود. اگر احساس اطمینانی که نسبت به چیزی داریم، محکم و خلل‌ناپذیر باشد، ممکن است ما را یاری دهد که به هدف‌های بسیار بزرگ، دست یابیم و ممکن است ما را کور کند و نتوانیم حقایق را ببینیم؛ حقایقی که شاید اثری همیشگی بر زندگی ما داشته باشند.

آیا تاکنون با کسی برخورد کرده‌اید که به خاطر حفظ آن احساس اطمینان، حاضر نباشد نظر تازه‌ای را بشنود؟ اگر با چشم فرد دیگری به عقاید خودتان نگاه می‌کردید، چه می‌دیدید؟

اعتقاد، منشاء همه رفتارهای ماست. بعضی از اعتقادات، فقط بر یکی از جنبه‌های زندگی ما اثر می‌گذارند و بعضی دیگر، به جنبه‌های گوناگون زندگی نفوذ می‌کنند. به عنوان مثال، اعتقاد به نادرستی یک فرد به خصوص، فقط بر روابط با همان شخص، مؤثر است، اما عقیده به این که(همه مردم، نادرستند) ممکن است بر بسیاری از روابط با دیگران، مؤثر باشد. عقاید کلی(جهانی‌) نظیر این عقیده، مبتنی بر تعمیم‌هایی هستند که در زمان‌های دور و تحت شرایط فوق‌العاده پیدا شده‌اند. ممکن است آنها را به کلی فراموش کرده باشیم، اما امروزه به طور ناخودآگاه، بر اساس همان تعمیم‌ها تصمیم می‌گیریم. عقاید کلی، اثری بر زندگی ما دارند که حدی بر آن متصور نیست، اما لازم نیست که این اثر حتما منفی باشد. یکی از عقاید کلی خود را عوض کنید تا آن را بر همه جنبه‌های زندگی خود مشاهده کنید. بعضی از باورها از بعضی دیگر نیرومندترند. احساس اطمینان در واقع دارای سه درجه است: نظر، اعتقاد، یقین. نظرات به آسانی قابل تغییرند، زیرا مبنای آنها، ادراکات و تصورات موقتی است. اعتقادات، بسیار قوی‌تر و مستحکم‌ترند، زیرا اساس آنها را، تجارب فراوانی تشکیل می‌دهد که گاه با احساسات و عواطف نیرومندی همراه است. با وجود این، می‌توان با طرح سؤالاتی، آنها را تا حدی متزلزل کرد. یقین معمولاٌ با چنان عواطف شدیدی همراه است که نه فقط انسان به درستی آن مطلب اطمینان کامل دارد، بلکه نسبت به آن تعصب می‌ورزد و حاضر نیست هیچ گونه بحث منطقی را که مخالفت عقیده‌اش باشد، بشنود. یقین می‌تواند اثری سازنده و نیروبخش و یا نابود‌کننده داشته باشد.

کدامیک از باورهای شما جنبه نظر دارد؟ نسبت به درستی کدامیک، اطمینان بیشتری دارید؟ کدامیک از آنها، به سطح یقین نزدیک است؟ فایده اعتقاد چیست؟

اعتقاد باعث می‌شود که ملاکی در دست داشته باشیم تا بتوانیم به سرعت راهی برای فرار از رنج‌ها و کسب لذت‌ها پیدا کنیم وقتی به درستی چیزی عقیده پیدا کردیم، دیگر لزومی ندارد و در هر مورد کار را از ابتدا شروع کنیم و درستی یا نادرستی چیزی را محک بزنیم. گاهی در لحظات اوج ترس، رنج و یا فشارهای عاطفی، برای تسکین ناراحتی‌های خود، به نوعی اعتقاد، متوسل می‌شویم. مثلا کسی که در عشق شکست خورده است، ممکن است معتقد شود که در جهان، عشق وجود ندارد. بعضی از مردم که به درستی چیزی ایمان و یقین دارند، در برابر هر عقیده مخالفی مقاومت می‌کنند و گاهی رنج‌های فرساینده، درد انزوا، افسردگی و حتی مرگ را تحمل می‌کنند، اما دست از باورهای خود برنمی‌دارند.

شما به چه چیزهایی ایمان دارید؟ کدامیک از باورهای شما نیروبخش و سازنده و کدامیک تضعیف‌کننده است؟

از آنجا که ایمان، در انسان شور و شوق می‌آفریند، لذا موجب حرکت و فعالیت می‌شود. کسی که به حقوق حیوانات، بسیار اهمیت می‌دهد. دارای اعتقاد است؛ اما آن که در اوقات فراغت خود با شور و شوق بسیار، به سخنرانی و آموزش مردم می‌پردازد و با استناد به تحقیقات و تجارب آزمایشگاهی، عواقب رژیم گوشتخواری را خاطرنشان می‌کند، دارای ایمان است.

آیا در زندگی شما مواردی بوده است که با استفاده از نیروی ایمان، قدرتی تازه برای رسیدن به هدف پیدا کرده و همه موانع را در هم شکسته باشید؟ مثلا اگر یقین داشته باشید که نباید اضافه وزن پیدا کنید، شیوه دائمی و سالمی برای زندگی خود اختیار می‌کنید. اگر ایمان داشته باشید که (من در هر شرایطی، راهی برای رفع گرفتاری‌ها پیدا می‌کنم) خواهید دید که در سخت‌ترین حوادث نیز به شکل مناسبی عمل می‌کنید. اگر نسبت به عقاید سازنده خود، احساس اطمینان قوی‌تری داشتید، چه تغییرات ریشه‌داری در زندگیتان به وجود می‌آمد؟ در این باره بیندیشید.
برای این که بتوانید عقاید صحیح خود را تقویت کنید، تمرین زیر را انجام دهید:

۱ – عقیده‌ای را انتخاب و سعی کنید آن را به صورت ایمان در آورید.
۲ – مرجع‌های تازه و قویتری را نسبت به آن عقیده در خود به وجود آورید. به عنوان مثال اگر تصمیم دارید گوشتخواری را ترک کنید، با افراد گیاهخوار صحبت کنید تا اثرات رژیم گیاهخواری را در یابید.
۳ – وقایعی را پیدا یا ایجاد کنید که احساسات شدیدی را نسبت به آن عقیده در شما ایجاد کند. مثلا اگر می‌خواهید کشیدن سیگار را ترک کنید، سری به بیمارستان‌ها بزنید و از بیمارانی که به علت کشیدن سیگار دچار عوارض شدیدی شده‌اند عیادت کنید.
۴ – بر اساس اعتقاد خود عمل کنید و قدم‌هایی کوچک یا بزرگ بر دارید.

مطالعه زندگی اشخاص چند شخصیتی، اثرات نیروی عقیده را نشان می‌دهد. این افراد، به علت عقیده محکمی که دارند و قویا فکر می‌کنند که شخص دیگری هستند، تغییرات جسمانی نیز در آنها به وجود می‌آید که کاملاٌ محسوس و چشمگیر است. رنگ چشم آنان عوض می‌شود، بعضی علائم جسمانی در چهره‌شان پدیدار یا ناپدید می‌شود و حتی به طور موقت دچار بیماری‌هایی از قبیل مرض قند و فشار خون می‌شوند. همه این آثار بستگی به این دارد که بیمار در قالب کدام شخصیت فرو رفته باشد.

آیا در زندگی شما نیز دگرگونی‌هایی بر اثر تغییر عقیده پیدا شده است؟ راز موفقیت چیست؟

ما غالباٌ تصور می‌کنیم که موفقیت بسته به استعداد و نبوغ است. با وجود این، من عقیده دارم که نبوغ واقعی این است که با تقویت ایمان و اعتقادات سازنده، نیروهای عظیم درونی خود را فعال کنیم. موفقیت بیل گیتز میلیاردر معروف، از زمانی که در دانشگاه هاروارد تحصیل می‌کرد پایه‌گذاری شد. وی تعهد کرد که نرم‌افزاری را که (که هنوز نساخته بود) برای کامپیوتری که هرگز ندیده بود بسازد و در مواقع معینی تحویل دهد! به علت اعتماد به نفس زیاد(که پایه درستی هم نداشت) توانست همه منابع و نیروهای خود را بکار گیرد و با همکاری دیگران، نرم‌افزار مزبور را باکمال موفقیت طراحی کند و ثروتمند شود.
اگر ما خود را مقید کنیم که حتماٌ به هدف برسیم و در عین حال مطلقا ایمان داشته باشیم که به انجام این کار توانا هستیم، روشن است که احتمال موفقیتمان در هر زمینه بیشتر خواهد شد. شاید گفته اینشتین از همه بهتر باشد که (تصور، نیرومندتر از علم است.‌) بارها ثابت شده است که مغز ما نمی‌تواند میان آنچه که به روشنی به تصور درمی‌آوریم، و آنچه که عملاٌ اتفاق می‌افتد تفاوتی قائل شود. اگر این نکته را بخوبی درک کنید زندگیتان دگرگون خواهد شد. به عنوان مثال خیلی از مردم می‌ترسند دست به کار تازه‌ای بزنند، زیرا که قبلا هرگز آن کار را انجام نداده‌اند. اما یکی از مهمترین پایه‌های موفقیت پیشگامان جامعه این است که علیرغم تجارب ناموفق قبلی، مرتباٌ در ذهن خود کسب نتایج دلخواه را مجسم می‌سازند. بدین ترتیب احساس اطمینانی در خود به وجود می‌آورند که سبب می‌شود نیرو‌های خود را فعال کند و توانایی‌های واقعی خود را بکار گیرند.

آیا هدفی دارید که شما را به هیجان آورد، اما لازمه‌اش این باشد که کاری را که قبلاٌ نکرده‌اید، انجام دهید؟ کی خیال دارید خود را در حالی که به موفقیت رسیده‌اید در نظر مجسم سازید؟

کسانی که می‌گویند (واقع بین باشید) معمولاٌ افراد ترسویی هستند. این افراد،غا لباٌ در گذشته ناکامی‌هایی داشته‌اند که در نظر خودشان شکست به حساب می‌آید و به همین علت می‌ترسند که دوباره شکست بخورند. عقاید محدودکننده‌ای که این افراد برای محافظت از خویشتن ساخته‌اند، موجب تردید، نداشتن شهامت و توکل، و بکار نگرفتن همه توانایی‌ها می‌شود، و در نتیجه دستاوردهای آنان نیز محدود است.
رهبران بزرگ، غالباٌ با معیارهای دیگران (واقع بین) نیستند. اما دقیق و هوشمندند. مهاتما گاندی معتقد بود که می‌تواند با شیوه‌های مسالمت‌آمیز و بدون اعمال خشونت در برابر امپراطوری انگلستان ایستادگی کند و هند را به استقلال برساند. کاری که قبلاٌ هرگز نظیرش انجام نشده بود. او ظاهرا واقع بین نبود، اما نشان داد که فردی دقیق است.

آیا عقاید به اصطلاح (واقع‌بینانه)‌ای هست که از آنها دوری کنید؟ آیا انتظارات تازه، هیجان‌آور، غیر واقع‌بینانه، اما کاملاٌ امکان‌پذیری وجود دارد که از آنها استقبال کنید؟

اگر قرار باشد که اشتباهی بکنید، بهتر است اشتباهتان این باشد که به قابلیت‌های خود، بیش از حد بها دهید، زیرا ممکن است همین امر موجب موفقیتتان شود یکی از تفاوت‌های افراد خوشبین و افراد بدبین این است که افراد بدبین، توانایی‌ها و مهارت‌های خود را با دقت اندازه‌گیری می‌کنند. اما افراد خوشبین، رفتارهای خود را مؤثرتر از آنچه واقعاٌ هست، می‌پندارند. در نتیجه، افراد بدبین به کوشش بیهوده دست نمی‌زنند و همین که دلیل منطقی برای ادامه کار، وجود نداشته باشد، کارها را رها می‌کنند. با وجود این، تصورات مثبت افراد خوشبین روحیه لازم را در آنها به وجود می‌آورند و در اثر پشتکار، سرانجام مهارت لازم را پیدا می‌کنند. یعنی ظاهرا ارزیابی‌های غیرواقع‌بینانه، موجب کسب مهارت می‌شود. به یاد داشته باشید که گذشته، مساوی آینده نیست اگر بخواهید در جهت هدفی که زمانی به نظرتان غیر ممکن می‌آمد، قدمی بردارید، آن قدم، کدام است؟

شکل زندگی ما بیش از هر چیز، بسته به این است که چگونه با بدبختی‌های خود کنار بیائیم. افراد موفق، معمولاٌ مشکلات را امری گذرا می‌بینند، در حالی که اشخاص شکست خورده، معمولاٌ کوچکترین مشکل را، امری همیشگی می‌پندارند. اگر چنین فکر کنیم، اولین قدم را برداشته‌ایم تا در دامی که روانشناسان(ناتوانی آموخته) می‌نامند بیفتیم سه پندار است که این ناتوانی را ایجاد می‌کند:
۱ – مشکل، جنبه دائمی دارد (گذرا نیست)
۲ – مشکل، فرا گیر است(به یک زمینه معین محدود نیست).
۳ – مشکل، ذاتی است و در وجود ما عیبی وجود دارد. (نمی‌توان از آن به عنوان فرصتی برای یادگیری استفاده کرد.‌) در چند روز آینده راه‌های چاره این باورهای تضعیف‌کننده را بررسی خواهیم کرد. فعلاٌ برای مقابله با اولین پندار، به خاطر داشته باشید که (این نیز بگذرد) اگر پشتکار داشته باشید، همیشه راهی پیدا خواهید کرد. ما قادریم مشکلات را در نظر خود بزرگ، یا کوچک جلوه‌گر سازیم. اما افراد موفق، با استفاده از همین توانایی، از دام(مشکل فراگیر) می‌گریزند. آنها مثلاٌ به جای این که بگویند (پرخوری، همه اندام‌های بدن مرا از کار انداخته است) می‌گویند(در زمینه عادات غذایی، مشکل کوچکی دارم). اما کسانی که فکر می‌کنند مشکل آنان فراگیراست، گمان می‌کنند که چون در زمینه معینی به موفقیت نرسیده‌اند، پس اصولاٌ فرد شکست خورده‌ای هستند. در اثر این تعمیم، به کلی احساس ناتوانی می‌کنند. برای غلبه بر این عقیده غلط که یک مشکل بر همه جهات و جوانب زندگی اثر می‌گذارد، باید بلافاصله به حل بخشی از مشکل بپردازید، حتی اگر آن بخش بسیار ناچیز باشد. هم اکنون این کار را شروع کنید. افراد خوشبین، از شکست‌های خود درس می‌گیرند و طرز فکر خود را صلاح می‌کنند. افراد بدبین، شکست‌ها را به خویشتن نسبت می‌دهند و تصور می‌کنند که شکست، جزو خصوصیات ذاتی آنهاست. از آنجا که این افراد، هویت خود را به مشکلات زندگی پیوند می‌دهند لذا گرفتار می‌شوند.

آیا این اشخاص، می‌توانند تمام زندگی خود را به سرعت دگرگون کنند؟

هرگز مشکلات را به شخص نسبت ندهید. مشکلات را وسیله‌ای برای کسب تجربه در نظر بگیرید و با استفاده از این تجارب، راه خود را به سوی هدف، باز کنید و به خاطر وجود مشکلات، ممنون و شکرگزار باشید. برای رسیدن به هر موفقیت فردی، ابتدا باید تغییری در باورهای خود ایجاد کرد. با عقاید محدودکننده چه باید کرد؟ بهترین راه آن است که با طرح پرسش‌هایی آنها را سست کنید و در احساس اطمینان خود تزلزل به وجود آورید. مغز شما همیشه می‌خواهد که شما را از رنج‌ها برکنار نگه دارد. پس به نتایج منفی که آن اعتقاد، برایتان به بار آورده است فکر کنید و از خود بپرسید:

۱ – اکنون که درباره این عقیده فکر می‌کنم، چه جنبه‌های مضحک، مسخره و احمقانه‌ای را می‌توانم در آن پیداکنم؟
۲ – این عقیده تاکنون به چه قیمتی برایم تمام شده است؟ چه محدودیت‌هایی در گذشته برایم ایجاد کرده است؟
۳ – اگر در عقیده خود تجدید نظر نکنم و آن را تغییر ندهم، در آینده چه زیان‌هایی را متحمل خواهم شد؟

پاسخ به این نوع سؤالات باعث می‌شود که احساسات عذاب‌آوری را با عقیده قدیم خود پیوند دهید و زمینه را فراهم کنید تا عقیده سازنده‌ای را جایگزین آن عقیده نامطلوب سازید. آدمی برای خوشبخت بودن، باید احساس کند که دائماٌ در حال رشد است و برای موفق شدن در دنیای بازرگانی امروز، شرکت‌ها بایدبه طور مداوم پیشرفت کنند. روشن است که ما باید پیشرفت مداوم رااصل زندگی خود قرار دهیم، نه این که به فکر هدف‌های گذرا باشیم.
این مفهوم را در ژاپن با کلمه کایزن بیان می‌کنند که به معنی تمرکز و توجه دائم به بهبود کیفیت کالا و خدمات است. من پیشنهاد می‌کنم که ما آمریکائیان نیز به پیشرفت دائم و پایان ناپذیر (کن آی) مقید باشیم. اگر ما به طور معمول توجه خود را به بهبود چیزهایی معطوف کنیم که در حال حاضر هم ممکن است عالی باشند، ببینید این روحیه چه تغییراتی در خانواده ها، شرکتها، و جوامع به وجود می‌آورد.

ادامه دارد…

منبع: آنتونی رابینز؛ راز موفقیت؛ ص ۱۶-۲۳

دروغگوها، یا ترسو هستند یا حرفه‌ای!

قدیمی‌ها معتقد بودند دروغ، دیو است؛ دیوی که وظیفه‌اش تباه کردن زندگی انسانهاست. اما چرا دروغ، چیزی که دین، عقل و اخلاق آن را ناشایست می‌دانند، این روزها این قدر راحت گفته، شنیده و حتی دیده می‌شود؟

ترسوها

احتمالا ما بیشتر از هر دلیل دیگری، از سر ترسمان دروغ می‌گوییم. خودمان را بر سر دوراهی می‌بینیم و فکر می‌کنیم تنها راه خلاص شدن از وضعیتی که در آن گرفتار شده‌ایم، گفتن یک دروغ ساده یا پیچیده است؛ چون این طوری یا کسی متوجه دروغمان نمی‌شود و از این وضعیت جان سالم به در می‌بریم یا متوجه می‌شوند و دوباره سر جای اولمان باز برمی‌گردیم. برای همین تصمیم می‌گیریم که دست‌کم شانسمان را امتحان کنیم. دروغ‌گویی، کار راحتی نیست؛ چون باید به خودمان مسلط شویم و بعد یک داستان سر هم کنیم و منتظر بمانیم تا ببینیم که آیا داستانمان را باور می‌کنند یا نه. در تمام آن مدت هم نگرانیم که چیزی دستمان را رو کند.

به جای یک بار ترسیدن و عقوبت کشیدن، تا مدت‌ها می‌ترسیم و از آنجایی که آفتاب هم هیچ وقت پیش ابر نمی‌ماند، دیر یا زود مچمان باز می‌شود و آن وقت هم باید سزای کاری را که کرده‌ایم، بدهیم و هم بابت دروغی که گفتیم، شرمنده باشیم. بی‌جهت نیست که می‌گویند، نجات در راستگویی است. دروغ‌ها ما را توی تله‌های بزرگ‌تر و تو در تویی می‌اندازند. بیشتر مواقع یک دروغ، کارساز نیست و برای سر هم کردن داستانمان باید بارها و بارها و تا مدت‌ها مدام دروغ بگوییم.

گوشه‌ای نشسته‌ایم و با دروغ‌های کوچک و بزرگمان، یک تور می‌بافیم. مثل بندبازهایی که زیرپایشان یک تور می‌گیرند. تا اگر سقوط کردند، توی آن بیفتند و نجات پیدا کنند. اما تور نجاتی که با دروغ بافته بشود، مثل خانه عنکبوت، سست است و اعتماد کردن به آن، کار عاقلانه‌ای نیست. به جای این که ما را نجات بدهد، بیشتر گرفتار می‌کند.

حرفه‌ای‌ها

پیدا می‌شوند آدم‌هایی که دروغ‌گویی، عادتشان شده است. آن‌ها برای چیزهای کوچک و بزرگ، دروغ می‌گویند. هم زمان در چند داستان زندگی می‌کنند که هیچ کدام از آن‌ها شبیه به زندگی واقعی‌شان نیست. برای هر کسی یکی از این داستان‌ها را تعریف می‌کنند و حتما از این کار هدفی دارند. آن‌هایی که به دروغ گفتن عادت می‌کنند، به نقطه‌ای می‌رسند که فکر می‌کنند دیگر لازم نیست حقیقت خود و زندگی‌شان را برای کسی بازگو کنند. گاهی این کار را ناخواسته و بدون فکر انجام می‌دهند و گاهی هم با طرح و برنامه.
کسانی که به دروغ‌گویی عادت می‌کنند، از بازی دادن دور و بری هایشان لذت می‌برند. خودشان را باهوش‌تر و قدرتمندتر می‌بینند و فکر می‌کنند که دروغ برای آن‌ها فضای امنی ایجاد می‌کند که کسی نمی‌تواند در آن فضا به آن‌ها دست پیدا کند. ممکن است آدم‌های بی‌آزار و حتی ترحم برانگیزی به نظر بیایند که به خاطر پنهان کردن سختی‌های زندگی و کمبودهایی که داشته‌اند، از دروغ برای خودشان سرپناه ساخته‌اند. اما همین آدم‌ها می‌توانند خیلی خطرناک بشوند، زمانی که با استفاده از آن وسیله تلاش می‌کنند چیزی یا کسی را به دست بیاورند یا آن را برای خودشان نگه دارند.

آنها به زیر پا گذاشتن اخلاقیات، عادت و راه میانبری برای زندگی پیدا کرده‌اند. عادت خطرناک این آدم‌های خوش خط و خال، گاهی هزینه‌های جبران‌ناپذیری برای اطرافیانشان دارد. دوستی با این آدم‌ها دویدن به سمت سرابی است که وجود ندارد و بعضی وقت‌ها تشخیص سراب از آب خیلی دیر و دشوار می‌شود.

لاف‌زن‌ها

آیا دروغ گفتن، ما را بامزه‌تر می‌کند؟ بعضی‌ها جواب می‌دهند که بله. این‌ها آدم‌هایی هستند که برای خنداندن دوروبری‌هایشان دروغ‌های شاخ و دم‌دار تعریف می‌کنند. داستان‌هایی که همه می‌دانند واقعی نیست و با عقل جور در نمی‌آید، اما چون بی‌خطر و بامزه هستند به آنها می‌خندند. دور این آدم‌ها توی مهمانی همیشه شلوغ است و صدای قهقهه بلند است. تا اینجای کار به نظر می‌آید که اشکالی وجود نداشته باشد.

دست کم این‌ها به کسی آزار نمی‌رسانند و جز جلب توجه دوست و آشنا، نفع دیگری هم نمی‌برند. اما کار از جایی خراب می‌شود که آن‌ها، دروغ‌های خودشان را باور می‌کنند؛ مثلا اول، داستان‌هایی درباره پیدا شدن گنج توی بیابان تعریف کرده و بعد کم‌کم خودشان باور می‌کنند که واقعا می‌شود توی بیابان، گنج پیدا کرد.

قدم بعدیشان هم این است که کل زندگی‌شان را حراج کنند و با پولش وسایلی بخرند که بشود با آن‌ها چند روزی در گرمای ۵۰ درجه دوام آورد و بروند زمین را زیر و رو کنند. شاید شما فکر کنید که این دیگر خیلی اغراق است و بعید است کسی کارش از دروغ‌گویی و لاف‌زنی به حراج زندگی و گنج‌یابی بکشد. ولی واقعیت این است که ماجرا آن قدر پیچیده نیست.

تصور کنید این دوست دروغ گوی ما، میان یک عده نشسته است و دارد شرح سفرهای عجیب و غریبش را می‌دهد، اگر چند نفر توی این جمع بعد از مدتی به حرف‌هایش شک کنند و از وی بخواهند که ثابت کند، بعید نیست که او هم بیل و کلنگ بردارد و به بیابان بزند. دنیا پر از آدم‌هایی است که دروغ‌های خودشان را باور می‌کنند و برای ثابت کردنش به بقیه، دست به کارهای عجیب و غریب می‌زنند.

مصلحت‌بین‌ها

به یک عده هم وقتی می‌گویی که چرا دروغ می‌گویند، جواب می‌دهند که این که دروغ واقعی نیست، دروغ مصلحتی است و ایرادی ندارد. اما دروغ مصلحتی، جا دارد؛ مثلا وقتی جان یا آبروی کسی در خطر باشد؛ اما بیشتر دروغ‌های به اصطلاح مصلحتی ما، برای حفظ جان یا آبروی کسی و یا جلوگیری از یک دعوا نیست. آن‌ها فقط دروغ‌های معمولی هستند که ما مصلحت می‌دانیم که بگوییم، همین!

در خیلی از موارد پای هیچ ضرورت یا مصلحتی هم در بین نبوده است. ما فقط دلمان خواسته و دروغ گفته ایم و حالا دنبال وسیله‌ای می‌گردیم که بار گناه و عذاب وجدان ما را سبک‌تر کند. دروغ‌های مصلحتی ما، خیلی وقت‌ها به جای حل یک مشکل، مشکلات جدیدی به وجود می‌آورند.

مسائل را پیچیده‌تر می‌کنند و به جای آن که آدم‌ها را با هم آشتی بدهد، باعث به وجود آمدن کدورت‌های تازه می‌شوند. چرا؟ چون خیلی وقت‌ها ما درک درستی از اتفاقاتی که قرار است در آینده بیفتد، نداریم. حتی شناخت درستی از آدم‌های دور و برمان و عمق و پیچیدگی موضوعات اطرافمان نداریم.

همین باعث می‌شود که دروغ مصلحتی ما، کارها را خراب‌تر کند و اگر کوره راهی برای حل مشکل باقی مانده، آن را هم از بین ببرد تا دیگر واقعا نشود برای حل مشکل، کاری کرد. گفتن یک دروغ مصلحتی، به ظاهر کارساده‌ای است ولی در اصل می‌تواند خیلی خطرناک باشد. دروغ مصلحتی، یک استثناست نه قاعده کلی و معمول حل مشکلات.

راستگوها

تعداد راستگوها، کم نیست. فقط مشکل این است که آن قدر دروغ زیاد شده، که تشخیص راست و دروغ سخت است و خیلی از راستگوها هم در این میان به دروغ‌گویی متهم می‌شوند. راستگویی همیشه سخت‌تر از دروغ‌گویی بوده است. شجاعت و اعتماد به نفس بیشتری می‌خواهد و شرافت و نجافت آدم را نشان می‌دهد. ولی هیچ کس نمی‌گوید گفتن حرف راست، بدون هزینه است و همه برای راستگوها کف می‌زنند و تشویقشان می‌کنند.

راستگوها بسته به اهمیت موضوعی که درباره‌اش حرف می‌زنند ممکن است طرد یا مجازات بشوند. آن‌ها روی چیزهایی نور می‌تابانند که خیلی از مردم دلشان می‌خواهد تماشایشان کنند. حرف‌هایی را می‌زنند که بعضی دوست دارند آن‌ها را فراموش کنند یا نشنیده بگیرند.

راستگوها، دنیای خیالی دروغگوها یا کسانی را که به شنیدن دروغ عادت کرده‌اند، به هم می‌ریزند و همین، خیلی‌ها را عصبانی می‌کند، گاهی واقعیت‌های تلخ را به جای توهمات دروغین می‌نشانند و درباره چیزهایی هشدار می‌دهند که کسی دوست ندارد حتی به اتفاق افتادنشان فکر کند. راستگویی، همیشه انتخاب ساده‌ای نیست؛ حرکت بر خلاف جریان آّب است. هزینه دارد و حتی در تاریخ، به قیمت جان بسیاری از انسان‌های پاک تمام شده است.

منبع: مجله موفقیت؛ ندا شاهنوری

خشونت مالی، پدیده‌ای پنهان در خانه‌ها

خشونت مالی، یکی از انواع خشونت‌هایی است که می‌تواند علیه زنان اعمال شود اما تعریف آن هنوز برای بسیاری از زنان تعریفی تازه است که تا به حال به گوش آن‌ها نخورده و با آن بیگانه‌اند. بی‌شک برای زینب هم که قصد دارم با او در این باره صحبت کنم، خشونت مالی عبارتی تازه به نظر می‌آید. نگران است و مضطرب. این را می‌شود از جویدن ناخن و نگاه کردن مدامش به ساعت فهمید. خودش هم نمی‌داند که اضطراب دارد چون وقتی از او سوال می‌کنم که چرا مضطرب هستی می‌گوید که نه مضطرب نیستم. اما می‌توانی خوب درکش کنی اگر بدانی که در ۲۵ سال زندگی مشترکش، که تنها یک زن خانه‌دار بوده، لحظه‌ای نبوده که مجبور نباشد برای چند تومانی که بیش‌تر خرج کرده، یک هفته به سوال‌های شوهرش فکر کند و جواب‌های از پیش ساخته‌ای را تحویل او دهد تا مبادا آرامش خود و خانواده‌اش از هم بپاشد.

روایت زینب حکایت نگفته پنهان در دل بسیاری از زنان است. او ۵۲ سال دارد، ۲۵ سال است ازدواج کرده و دو فرزند پسر و یک فرزند دختر حاصل ۲۵ سال زندگی مشترک او و شوهرش است. از او درباره ی خشونت مالی می‌پرسم و این‌که منظورم از خشونت مالی چیست و او می‌گوید: «برای گرداندن خرج و مخارج خانه در این ۲۵ سال خیلی عذاب کشیدم اما شوهرم اوایل ازدواج این‌طور نبود. یک مغازه با یکی از دوستانش داشت و هیچ ملالی در زندگی‌مان نبود اما دوستش درست در سال سوم ازدواجمان سر شوهرم را کلاه می‌گذارد و او هم مجبور می‌شود با هزار جان کندن ماشینی بخرد و مسافرکشی کند. درست از همان سال‌ها بود که دست ما تنگ‌تر شد و شوهرم بدخلق‌تر. دیگر حتی از یک ۲۰‌تومانی اضافه هم که خرج می‌شد چشم‌پوشی نمی‌کرد و مدام برای پول دادن به من و بچه‌ها بد خلقی می‌کرد. من هم که کاری بلد نبودم که بروم دنبال کار اما به هر حال مجبور بودم با همان مقدار خرجی که به من می‌دهد هم زندگی را بچرخانم و هم پول تو جیبی در حد نیاز به بچه‌ها بدهم که مبادا جلوی دوستانشان سرافکنده باشند و از طرف دیگر هم مراقب باشم که پول اضافه‌ای در این میان خرج نشود.»

او این‌گونه به صحبت‌هایش ادامه می‌دهد: «مدام هم باید در ذهنم پاسخ‌هایی به پرسش‌های احتمالی او می‌ساختم تا مبادا آشوبی در خانه به پا کند. از یک طرف هم وقتی پدرم فوت کرد، با وجود چهار برادر، از خانه نقلی پدرم چیز چندانی به من نمی‌رسید تا بتوانیم با پول آن کمی ‌خودمان را جمع و جور کنیم و همین بهانه ی بیش‌تری برای بدخلقی به دست شوهرم داد. نمی‌توانست بفهمد که من در تقسیم این ارث تقصیری ندارم و مدام سرکوفت می‌زد که به فکر زندگی نیستی. با گذشت هر سال و بالا رفتن تورم وسواس او هم بیش‌تر شد. من هم دلم برایش می‌سوزد. چرخاندن چهار سر عائله ‌کار سختی است.»

فروغ هم ۷۴ سالش است و به قول خودش دیگر نای بحث کردن با شوهرش را ندارد اما هنوز هم گاهی بر سر کوچک‌ترین مسایل مالی، با یکدیگر جروبحث دارند. او که دیگر غبار ۵۰ سال زندگی مشترک بر چروک‌های صورتش نمایان شده می‌گوید: «وقتی جوان بودم نمی‌فهمیدم که زندگی چه طور می‌گذرد گاهی که از لحاظ مالی در تنگنا قرار داشتم، بچه‌ها را می‌فرستادم تا از قصابی آشنا مرغ و گوشت بخرند. هر طور بود زندگی می‌گذشت. نمی‌فهمیدم که دلهره‌ام برای گرداندن زندگی چه طور اعصابم را تحت تاثیر قرار می‌دهد. به تدریج وسواس پیدا کردم و با هر پیله شوهرم به پول‌هایی که کم و زیاد می‌شد من هم به نظافتش پیله می‌کردم و وسواس شدیدی به تمیزی پیدا کردم. حالا هم که در سنین پیری هستم فشار خون بالا و استرس و اضطراب گاهی از پا می‌اندازدم اما دیگر بچه‌ها رفته‌اند و من هم مجبورم با حقوق ۱۲۰ هزار تومانی یک بازنشسته کنار بیایم و با غرغر‌های همیشگی‌اش بسازم.» از او می‌پرسم که آیا شوهرتان هنوز هم مثل گذشته برای خرج خانه از شما سوال و جواب می‌کند؟ و او نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: «دیگر ۸۶ سالش شده. حوصله آن‌طوری برایش نماده است. شاید این روزها دیگر من بدخلق شده‌ام. گاهی فکر می‌کنم باید انتقام روزهای جوانی را از او بگیرم اما بعد دلم برایش می‌سوزد.»

اما گویا خشونت مالی تنها در میان زنان نسل گذشته پدیده ی آزاردهنده بوده که با لباس سفیدی که با آن به خانه ی شوهر آمده بودند باید این نوع خشونت را هم مثل بقیه انواع آن تاب می‌آوردند. چرا که مریم ۲۶ ساله که هنوز هم مجرد است، می‌گوید: «اولا که من معتقدم زن باید کار کند تا از هر‌گونه وابستگی مالی رها باشد. دوما مگر آدم ازدواج می‌کند که زیردست یک نفر شود؟ زندگی باید بر مبنای همکاری و درک متقابل باشد. من به هیچ وجه نمی‌توانم چنین خشونتی را تحمل کنم. نازنین ۲۳ ساله نیز عقیده‌ای مشابه عقیده ی مریم دارد و می‌گوید که چنین خشونتی را تحمل نمی‌کند و چنین اضافه می‌کند: «البته شرایط زندگی خیلی سخت‌تر شده و زنان اگر می‌دانند که می‌خواهند ازدواج کنند باید آمادگی هر نوع سختی احتمالی را داشته باشند و در کنار شوهرانشان به حل مشکلات فکر کنند.»

● خشونت مالی چیست

نیاز مالی زنان به مردان و فرصتی که در حاشیه ی این نیاز به برخی از مردان داده می‌شود تا زنان را مورد آزار روانی قرار دهند، از مصادیق خشونت مالی است که در تعریف خشونت و انواع آن جای گرفته و البته خود آن نیز می‌تواند بخشی از خشونت روانی به حساب بیاید. در بخشی از کتاب پژوهشی درباره ی خشونت علیه زنان در ایران در تعریف خشونت مالی چنین آمده است: «در بسیاری از نقاط جهان، زنان نیروی کار بی‌جیره و مواجب هستند و باید تا آخر عمر از خانواده خود مراقبت کنند بی‌آن‌که امنیت اقتصادی داشته باشند. آنان دسترسی به منابع اقتصادی ندارند و به همین دلیل تا آخر عمر کاملا وابسته به مرد خانواده یا افراد ذکور باقی می‌مانند.»

در ادامه ی تعریف خشونت مالی در این کتاب هم چنین آمده است: «چنانچه مردان خانواده نخواهند از خود سخاوتی نشان دهند، ادامه زندگی زنان جدا به مخاطره می‌افتد؛ گاهی دچار سو ی‌تغذیه می‌شوند و گاه حتی به ابتدایی‌ترین ضروریات زندگی دسترسی ندارند به ویژه وقتی که مرد اولویت‌های دیگری خارج از قلمرو منزل و خانواده برای خود قایل است. همه ی این موارد را می‌توان تحت عنوان خشونت مالی تعریف کرد.»
اما زهرا اعتباری، روانشناس درباره ی خشونت مالی و تاثیر آن بر روان فرد می‌گوید: «متاسفانه در ایران به دلیل عدم‌آگاهی زنان که گویا خود از ملزومات حفظ ساختار سنتی جامعه است، این خشونت‌ها که از انواع خشونت‌های روانی هستند پنهان می‌مانند و زنان در طول سال‌های زندگی مشترک نمی‌دانند که چه ضربه‌ای از لحاظ روانی به آن‌ها وارد می‌شود و تنها در سنین میانسالی و کهنسالی است که انواع وسواس‌ها و اضطراب‌ها و نگرانی‌ها به سراغ آن‌ها آمده و اعتماد به نفس و اتکا به خود را از آن‌ها سلب می‌کند.» او در ادامه چنین اضافه می‌کند: «متاسفانه در ایران خشونت تنها ضربه ی سخت جسمانی و فیزیکی سخت به بدن در نظر گرفته می‌شود کند اما چه بسا که حتی خشونت روانی به میزانی مضاعف بر زنان اعمال شود.»

اما آیا مردان خودشان نیز قربانی خشونتد؟ جهانگیر ادریسی، جامعه شناس در این باره چنین می‌گوید: «هیچ چرخه ی خشونتی، بی‌دلیل تکرار نمی‌شود مگر آن‌ که خشونت‌کننده خود نیز خشونت دیده باشد. مردانی که به زنان خود خشونت می‌ورزند، خواه از هر نوعی باشد، چه جسمی‌ و چه روانی، ممکن است در دوران کودکی شاهد خشونت اعمال شده پدرانشان بر علیه مادرانشان بوده باشند یا مورد هر گونه کودک آزاری قرار گرفته باشند یا در مورد خشونت مالی، خود آن‌ها هم به نوعی تحت خشونت مالی قرار داشته باشند. مواردی مثل دستمزد بسیار اندک، عدم پرداخت به موقع دستمزد و ساعات کاری بالا بدون هر گونه پاداش یا مزایا، همگی می‌توانند در اعمال فشار روانی به مردان تاثیر‌گذار باشند.»
ادریسی در ادامه اضافه می‌کند: «مردان هم متاسفانه این انواع خشونتی را که از آن در رنجند در خانه علیه زنان اعمال می‌کنند و زنان هم گاهی علیه کودکان و این چرخه مدام ادامه می‌یابد. در هر دو مورد هم عامل قدرت و دو‌گانه قوی/ضعیف به شخصی که به هر نحوی قدرت را در دست دارد این اجازه را می‌دهد که به شخصی که حالا یا از لحاظ جنسیتی ضعیف انگاشته شده یا از لحاظ قرار گرفتن در قشر‌بندی اجتماعی جایگاه ضعیف را به خود اختصاص داده است، خشونت اعمال کند. به هر حال صحبت با یک روانشناس یا روانکار برای چنین افرادی لازم است.»
ادریسی همچنین به این موضوع اشاره می‌کند که فقط زنان شوهردار نیستند که تحت خشونت مالی قرار دارند. او به عنوان نمونه به زنان سرپرست خانوار اشاره کرده و می‌گوید: «مثلا خانواده‌هایی که زنان در آن سرپرست خانواده هستند برای ادامه ی زندگی به حمایت جدی نیاز دارند. نداشتن تمکن مالی و نداشتن سرپناه مناسب، از جمله مشکلاتی است که در صورت بی‌توجهی می‌تواند سرمنشاء بسیاری از ناهنجاری‌های اجتماعی شود. بیش‌تر این زنان، به دلایل گوناگون نظیر فوت همسرانشان یا طلاق به اجبار تنها معیشت می‌کنند. نداشتن شغل مناسب نیز مهم‌ترین مشکل آن‌هاست و نداشتن تامین مالی و شغل مناسب به عنوان سرپرست خانواده علاوه بر بالا بودن ضریب آسیب‌پذیری فرهنگی و اجتماعی، موجب بروز فشارهای روانی در زنان سرپرست خانوار نیز می‌شود.»

● بهای خشونت مالی علیه زنان

یکی از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین پژوهش‌ها درباره ی خشونت علیه زنان در ایران، طرحی ملی است که در سال‌های آخر دوران ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی اجرا شد. پژوهشی که تعدادی از جامعه‌شناسان ایرانی از جمله محمود قاضی طباطبایی، علیرضا محسنی‌تبریزی و سید‌هادی مرجایی مجری آن بودند. صدها پژوهشگر و پرسشگر در قالب این طرح در ۲۸ استان کشور به بررسی پدیده ی خشونت خانگی علیه زنان پرداختند؛ پژوهشی که انجام فاز مطالعاتی آن، تهیه ی پرسشنامه‌ها، اجرای مرحله ی میدانی، جمع‌آوری اطلاعات و تنظیم گزارش نهایی‌اش بیش از سه سال زمان گرفت. گزارش نهایی این طرح که شامل یافته‌های تکان‌دهنده‌ای درباره ی خشونت خانگی علیه زنان در شهرهای مختلف ایران بود، بالاخره در اواسط سال ۱۳۸۳ آماده شد. در نتایج حاصل از این تحقیق که درباره ی انواع خشونت‌ها بود درباره ی خشونت مالی در ایران چنین آمده است: «تعدادی از مردان ایرانی با استفاده از عوامل اقتصادی و مالی زنان را مورد خشونت قرار می‌دهند. این مردان از استقلال مالی همسران خود جلوگیری و در اموال شخصی آن‌ها دخل و تصرف می‌کنند و با ندادن خرجی خانه و پول کافی برای زنان مضیقه‌های مالی ایجاد می‌کنند. اگر چه زنان زاهدانی و بوشهری از اول زندگی مشترک‌شان تاکنون بیش‌ترین خشونت‌های اقتصادی و مالی را تجربه کرده‌اند، اما در میان زنانی که قربانی این نوع خشونت هستند، زنان اصفهانی در طول یک سال به دفعات بیش‌تری تحت این خشونت همسران قرار گرفته‌اند البته چنانچه در این تحقیق نشان داده شده است زنان سمنان و یاسوج کم‌تر از سوی شوهران خود تحت مضیقه‌های مالی و اقتصادی قرار می‌گیرند.»

خشونت مالی نیز همچون سایر انواع خشونت‌ها، زندگی زنان را به شکل‌های مختلفی تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. افراد ذکور خانواده گاهی حتی زنان را از درآمد یا ارث خود محروم می‌کنند. برخی نیز به خاطر برخی از مسایل فرهنگی پس از ازدواج اجازه ی اشتغال از جانب همسر خود ندارند. در صورتی که زنان سواد مناسب یا تجربه ی سرمایه‌گذاری نداشته باشند، محرومیت این‌چنینی آن‌ها ابزاری می‌شود برای تشدید وابستگی‌شان به مردی که با او زندگی می‌کنند و اغلب نیز قربانی خواسته‌های فزاینده همان مرد می‌شوند. همان‌طور که گفته شد خشونت مالی به شکل‌های مختلفی زندگی زنان را تحت تاثیر قرار می‌دهد که از آن جمله می‌توان به محرومیت زنان از سواد و حرفه‌آموزی، عدم دسترسی به فرصت‌های برابر از حیث حرفه‌آموزی، موانع قانونی ناظر بر ارث بری زنان، شریک نبودن زن در اموال به دست آمده پس از ازدواج در صورت بروز طلاق، دستمزد کم‌تر زنان در محیط کار، منع اشتغال زنان توسط شوهر به دلیل مجوز قانونی، بخشیدن تنها حق مالی و قانونی زنان یعنی مهریه در صورت تمایل به جدایی و موارد دیگری اشاره کرد.

منابع
خشونت علیه زنان، مهرانگیزکار، تهران:‌ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
گزارش خشونت علیه زنان، قاضی‌طباطبایی. دی ماه منبع: روزنامه سرمایه
نیلوفر انسان

ویستا

خانواده سالم، ده ویـژگی دارد

نیازی نیست که بر اهمیت نهاد خانواده تاکید کنیم. این نهاد اجتماعی، طی تاریخ در همه زمان‌ها و مکان‌ها وجود داشته است. حتی در حال‌حاضر با این که در برخی نقاط دنیا، صحبت‌هایی در مورد نابودی‌اش به میان می‌آید همچنان حضور کاملا پررنگی دارد با وجود این، انتظارات از ازدواج و خانواده به‌خصوص در مقایسه با خانواده‌های سنتی گذشته، تغییر کرده است…

خانواده، مهم‌ترین گروهی است که رشد روان‌شناختی، تعاملات هیجانی و اعتمادبه‌نفس هر فرد در آن شکل می‌گیرد. برای بسیاری از ما، خانواده جایی است که نیرومندترین عشق‌ها و نفرت‌ها را در آن تجربه می‌کنیم، از عمیق‌ترین رضایت‌ها لذت می‌بریم و از دردناک‌ترین دل‌شکستگی‌ها رنج می‌کشیم. برای آن که خانواده بتواند سالم و طبیعی باقی بماند و کارکرد خود را حفظ کند نیاز دارد ویژگی‌های ۱۰گانه زیر را داشته باشد:

۱) اعضا به‌طور متقابل از هم محافظت و حمایت می‌کنند و نسبت به هم تعهد دارند.

از مهم‌ترین کارکردهای خانواده، این است که افراد یکدیگر را مورد حمایت قرار می‌دهند. یک عضو خانواده سالم می‌تواند حس کند در صورت رخداد هر گونه استرس و فشار روانی افراد خانواده او را حمایت می‌کنند و به او کمک خواهند کرد. به نظر می‌رسد خانواده‌هایی که در آنها به دنبال هر اختلاف بین اعضای خانواده این حمایت و محافظت از بین می‌رود، نمی‌توانند این نیاز اعضا را که همان نیاز به پشتوانه احساسی و عاطفی است، تامین کنند.

۲) در حالی‌ که به استقلال و تفاوت‌های فردی احترام می‌گذارند رفاه و امکان تکامل اعضا را از کوچک تا بزرگ تامین می‌کنند.

گاهی والدین بر این باورند که به‌ ازای امکانات و رفاهی که در اختیار فرزندان خود قرار می‌دهند فرزندان نیز باید در همه زمینه‌ها تابع کامل والدین باشند و هیچ اختیار و استقلالی برای آنها در نظر گرفته نمی‌‌شود. در خانواده‌هایی که نیاز استقلال افراد تامین نمی‌‌شود فرزندانی وابسته و با اعتماد به‌ نفس ضعیف تربیت می‌شوند که در ادامه نمی‌‌توانند زندگی مستقلی داشته باشند و با مشکلات جدی روبرو خواهند بود. مهم آن است که حدی از اختیارات افراد با توجه به سن و مسوولیت‌پذیری‌شان وجود داشته باشد.

۳) روابط زن و شوهر با احترام و حمایت دوطرفه همراه است و هریک از آنها سهم برابری از قدرت و مسوولیت دارد.

شاید بهترین کلمه‌ای که این مفهوم را توضیح می‌دهد خود کلمه «همسر» باشد. در خانواده سالم هر یک از همسران سهم برابری از قدرت (هر چند در زمینه‌های متفاوت) دارند و از سوی دیگر به‌ ازای قدرتی که دارند دارای مسوولیت هستند.

۴) والدین برای پرورش، محافظت و اجتماعی‌شدن بچه‌ها و مراقبت از دیگر اعضای آسیب‌پذیر خانواده، اقتدار و رهبری موثری دارند.

در بسیاری موارد دیده‌ایم که والدین به بهانه‌هایی مانند اینکه «با فرزند خود رفیق هستیم» قدرت لازم را برای تربیت و محافظت از دست می‌دهند و وظایف خود را به عنوان رهبران خانواده از یاد می‌برند. این سوء‌تفاهم وجود دارد که والدین نباید قوانین خاصی را در خانه وضع کنند زیرا در آن صورت به عنوان والدینی «زورگو» شناخته می‌شوند. در حالی‌که وضع قوانین و داشتن اقتدار لازم برای اجرای آنها لازمه خانواده سالم است. در خانه‌ای که قانون و اقتدار لازم وجود ندارد، فرزندان نمی‌‌توانند به منبع اقتدار تکیه کنند و در نتیجه هیچ‌گاه احساس امنیت کافی که از ملزومات اصلی رشد فرزندان است نخواهند داشت. نتیجه اجتماعی چنین روش فرزندپروری، افرادی خواهد بود که در جامعه نیز قانون را رعایت نمی‌‌کنند.

۵) الگوهای روابط بین فردی از ثبات، شفافیت و نیز پیش‌بینی‌‌پذیری برخوردار است.

بسیار مهم است که روابط اعضای خانواده از ثبات و امکان پیش‌بینی‌‌پذیری برخوردار باشد. حتما با مواردی که در آن چنین نیازی نادیده گرفته می‌شود مواجه شده‌اید. پدری که خسته است به‌خاطر بی‌حوصلگی به رفتارهای صحیح فرزند خود با عدم توجه و حتی پرخاشگری واکنش نشان می‌دهد. در حالی‌ که در روز دیگری که به اصطلاح «سرحال» است حتی رفتارهای اشتباه فرزندش را نادیده می‌گیرد و هیچ واکنشی در قبال آنها ندارد. در چنین شرایطی فرزند نمی‌‌تواند رفتار پدر را در برابر رفتارهای خود پیش‌بینی کند و در نهایت جوی از عدم آرامش بر روابط بین فردی حاکم می‌شود.

۶) خانواده سالم به میزانی انعطاف‌پذیری دارد که می‌تواند پاسخگوی نیاز به تغییر باشد، به‌طور موثری از عهده مشکل‌ها و استرس‌ها برآید و دشواری‌هایی را که حین عبور از مراحل مختلف چرخه زندگی پدید می‌آید، مدیریت کند.

در مراحل متفاوت، نیازهای خانواده تغییر پیدا می‌کند. برای مثال در مرحله‌ای فرزندان به تدریج زندگی مستقلی پیدا می‌کنند، ازدواج می‌کنند و از خانواده جدا می‌شوند. دوباره زن و شوهر وقت بیشتری با یکدیگر خواهند داشت. در حالی‌که شاید برای سال‌ها به علت وجود فرزندان چنین فرصتی را نداشته‌اند. بدیهی است در چنین شرایطی، نیازهای خانواده تغییر می‌کند و خانواده دیگر نمی‌‌تواند همان روش‌هایی را به‌کار ببرد که در چند سال گذشته انجام می‌داده است. خانواده سالم این انعطاف‌پذیری را دارد که در هر مرحله خاص با توجه به نیازهای همان مرحله روش‌های خود را تغییر دهد.

۷) ارتباطات بین افراد خانواده، بسته نیست و با قوانین و توقعات روشن و تعاملات لذت‌بخش همراه است. این ارتباطات دارای حدی از ابراز احساسات و پاسخدهی همدلانه هستند.

بسیار مهم است که خانواده بتواند بستری فراهم کند که در آن اعضای خانواده با احساس امنیت، بتوانند احساسات خود را بروز دهند. از مهم‌ترین عواملی که این امکان را فراهم می‌کند پاسخ‌های همدلانه‌ای است که دیگر اعضای خانواده به احساسات فرد می‌دهند. این موضوع که افراد به صحبت‌های یکدیگر گوش می‌دهند، قضاوت نمی‌‌کنند، سرزنش نمی‌‌کنند و به دنبال یافتن مقصر نیستند در ایجاد جو همدلی و در نتیجه وجود تعاملات لذت‌بخش نقش بسزایی دارد. در خانواده سالم، در مقایسه با جامعه، تحمل بیشتری برای ابراز احساسات افراد وجود دارد.

۸) حل مساله و فرآیند رفع تعارض‌ها به نحو موثری صورت می‌گیرد.

فرآیند حل مساله به‌خصوص در مواردی که خانواده با مشکلی مواجه شده بسیار حیاتی است. خانواده سالم دارای سازوکارهایی است که به کمک آنها می‌تواند تعارض بین اعضا، حتی تعارضاتی جدی و در ظاهر حل‌نشدنی را رفع کند. در حالی‌ که در خانواده‌هایی که چنین امکانی وجود ندارد حتی مشکلاتی ساده و به ظاهر بی‌اهمیت ممکن است تبدیل به گره‌هایی باز‌نشدنی شود و فشارهای روانی بسیار جدی بر اعضای خانواده وارد می‌کند.

۹) بین همسران، یک سیستم مشترک فکری آنها را قادر می‌سازد اعتماد متقابل پیدا کنند، مشکلات را مدیریت و با نسل قبل و بعد ارتباط برقرار کنند، ارزش‌های اخلاقی را محترم بدانند و به جامعه خود اهمیت دهند.

سیستم فکری نسبتا مشترک بین همسران، به ایجاد خانواده‌ای سالم کمک شایانی می‌کند. خانواده، حاصل یک قرارداد اجتماعی (یعنی ازدواج) است. ماهیت اجتماعی (و نه انفرادی) این قرارداد منجر می‌شود که خانواده‌های هر یک از همسران نقش مهمی در حفظ و ادامه چنین قراردادی داشته باشند. به همین دلیل، داشتن ارتباطی موثر با خانواده همسر، به‌خصوص در جوامعی که سنت، نقش پررنگ‌تری دارد کمک زیادی به سلامت خانواده می‌کند. این برداشت که «من می‌خواهم با او ازدواج کنم و با پدر و مادرش که کاری ندارم!» باوری ناکارآمد است که می‌تواند آرامش و حیات خانواده را با خطرات جدی مواجه کند.

۱۰) خانواده سالم، منابع مالی برای ایجاد امنیت اقتصادی پایه دارد و از خویشاوندان، شبکه دوستان، جامعه و سیستم‌های بزرگ‌تر اجتماعی حمایت روانی- اجتماعی دریافت می‌کند.

خانواده برای آنکه بتواند کارکرد خود را حفظ کند باید منابع مهمی در زمینه‌های متفاوت داشته باشد. منابع مالی کافی برای حس امنیت اقتصادی در اختیار دارد. منابع حمایتی لازم را از شبکه دوستان و دیگر واحدهای اجتماعی دریافت می‌کند. در واقع شبکه ارتباطی گسترده خانواده با جامعه به حفظ تعادل و عملکردهای آن کمک شایانی می‌کند.

در مجموع خانواده‌ای را می‌توان کارآمد و موفق دانست که ویژگی‌های فوق را هر چه بیشتر داشته باشد.

دکتر نوید هنربخش؛ روان‌پزشک، عضو کمیته روان‌درمانی انجمن روان‌پزشکی

منبع: آفتاب